|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
احمد الجختیمی / حبرگزاری رویترز / ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶
کاخ سلطنتی مراکش اعلام کرد که پادشاه محمد ششم روز سهشنبه «فاطمه الزهرا المنصوری» را به عنوان نخستین زن نخستوزیر منصوب کرد. این انتصاب پس از آن صورت گرفت که حزب لیبرال-میانهروی او در انتخابات پارلمانی ۲۳ سپتامبر حائز بیشترین آرا شد.
کاخ سلطنتی در بیانیهای اعلام کرد که پادشاه از المنصوری خواسته است تا دولت جدیدی تشکیل دهد.
حزب «اصالت و مدرنیته» (PAM) به رهبری خانم المنصوری در سال ۲۰۰۸ توسط یکی از مشاوران پادشاه تأسیس شد و از آن زمان با ترویج نوسازی اجتماعی و دیدگاههای متمایل به سکولاریسم، خود را به عنوان وزنهای در برابر حزب اسلامگرای «عدالت و توسعه» (PJD) مطرح کرده است.
مراکش یک پادشاهی مشروطه است که در آن پادشاه همچنان اختیارات گستردهای در حوزههای سیاست خارجی، دفاع و سایر امور کلیدی در اختیار دارد.
بر اساس قانون اساسی مراکش، پادشاه رئیس دولت را از میان حزب سیاسی که بیشترین تعداد کرسی را در مجلس نمایندگان به دست آورده است، منصوب میکند.
حزب اصالت و مدرنیته که در ائتلاف حاکمِ رو به پایان، دومین عضو بزرگ محسوب میشد، با جذب «فوزی لقجع» — رئیس فدراسیون فوتبال مراکش و مدیر سابق بودجه دولتی که چند هفته پیش از رأیگیری به این حزب پیوست — به جایگاه نخست صعود کرد.

محمد ششم، پادشاه مراکش و فاطمه الزهرا المنصوری
المنصوری که وکیل دادگستری است و پیشتر در دولتِ در حال کنارهگیری سمت وزیر مسکن و شهردار مراکش (شهر مراکش) را بر عهده داشت، هدایت مذاکرات برای تشکیل دولت ائتلافی را بر عهده خواهد گرفت و فهرست اعضای کابینه را برای تصویب به پادشاه ارائه خواهد کرد.
«بدون خط قرمز»
دولت جدید بر مراحل پایانی طرحی ۲۰ میلیارد دلاری برای آمادگی جهت میزبانی مشترک جام جهانی ۲۰۳۰ (به همراه پرتغال و اسپانیا) نظارت خواهد کرد.
این دولت همچنین سیاستهای اقتصادی را با هدف رسیدگی به نارضایتی گسترده جوانان اجرا خواهد کرد؛ مسئلهای که با هجوم جمعی به مرز منطقه خودمختار اسپانیایی «سبته» (Ceuta) در ماه ژوئیه و اعتراضات مرگبار سال گذشته به رهبری نسل Z (نسل پس از هزاره)، بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت.
در انتخابات اخیر مراکش حزب «اصالت و مدرنیته» با کسب ۹۷ کرسی پیشتاز شد و پس از آن، شرکای این حزب در دولتِ در کنونی (در حال کنارهگیری) قرار گرفتند: حزب میانهروی لیبرال «تجمع ملی مستقلها» (RNI) با ۶۶ کرسی و حزب محافظهکار ملیگرای «استقلال» با ۶۵ کرسی.
حزب اصالت و مدرنیته در جریان کارزار انتخاباتی، احتمال ادامه ائتلاف با حزب «تجمع ملی مستقلها» را رد کرده بود؛ چرا که این دو حزب، یکدیگر را مقصر کاستیهای سیاستی، از جمله ناتوانی در مهار افزایش قیمت مواد غذایی، میدانستند.
اما «المنصوری» روز پنجشنبه اعلام کرد که در جریان مذاکرات، هیچ «خط قرمزی» نخواهد داشت. او گفت: «ما فصل جدیدی را آغاز کردهایم.»
«عبدالاله بنکیران»، نخستوزیر پیشین و رهبر حزب «عدالت و توسعه» (که ۵۴ کرسی به دست آورد)، اظهار داشت که این حزب در جایگاه اپوزیسیون باقی خواهد ماند.
سه حزب چپگرا نیز سهم کمتری از کرسیها را به خود اختصاص دادند.
میزان مشارکت در انتخابات — که به عنوان شاخصی برای سنجش اعتماد به نهادهای منتخب به دقت رصد میشود — از حدود ۵۰ درصد در انتخابات پنج سال پیش به حدود ۳۸ درصد کاهش یافت؛ انتخاباتی که در آن حزب اسلامگرای میانهروی «عدالت و توسعه» پس از یک دهه حضور در قدرت، متحمل شکستی سنگین شده بود.
در سالهای اخیر، محمد ششم، پادشاه مراکش، یک مشاور زن منصوب کرده و مراکش شاهد حضور زنان در سمتهای ارشد نهادی بوده است. دولتِ در حال کنارهگیری نیز چهار وزیر زن داشت.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
جان دیویسون و امیلی جایلز / خبرگزاری رویترز / ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶
رهبران ایران ممکن است در جنگ خود با ایالات متحده با اعتمادبهنفس و روحیهای تهاجمی ظاهر شوند، اما زندگی برای شهروندان عادی که توان پرداخت هزینههای مایحتاج اولیه یا اجارهبها را ندارند، هر روز دشوارتر میشود؛ زیرا محاصره آمریکا، شریان مالی دولت یعنی صادرات نفت را قطع کرده است.
از مهندسی که به دلیل اجارهبهای بالا ناچار به ترک تهران شده، تا زنی که به دلیل قیمت سیگار مجبور به ترک سیگار شده و مراقبانی که برای خرید دارو با مشکل مواجهاند، تقریباً همه عرصههای زندگی روزمره تحت تأثیر قرار گرفته است.
بهنام ریاضی، صاحب یک رستوران که در تهران در برابر دوربین با رویترز گفتوگو کرده است، میگوید: «مجبورم اجناسم را با سودی بسیار ناچیز و قابل اغماض بفروشم، اما نمیتوانم کسبوکارم را تعطیل کنم، چون در آن صورت بیکار میشوم.»
ریاضی نمیتواند قیمتها را افزایش دهد، زیرا مشتریانش توان پرداخت بیشتر را ندارند؛ در واقع، بیشتر آنها اکنون فقط مایحتاج ضروری را میخرند.
مشخص نیست فشارهای اقتصادی تا چه اندازه ممکن است ایران را به سمت مصالحه دیپلماتیک سوق دهد؛ زیرا ایران نیز با تشدید فشار خود بر صادرات انرژی کشورهای حاشیه خلیج فارس از طریق تنگه هرمز، قیمت نفت و گاز را در آمریکا و سراسر جهان افزایش میدهد.
فشارهای اقتصادی ممکن است به دیپلماسی دامن بزند
با این حال، منابع آمریکایی، خاورمیانهای و ایرانی هفته گذشته گفتند که موج اخیر دیپلماسی تا حدی تحت تأثیر فشارهای اقتصادی شکل گرفته است. مقامهای ایرانی بارها درباره احتمال بروز ناآرامی ابراز نگرانی کردهاند و با نشانههای مخالفت و نارضایتی بهشدت برخورد کردهاند.
در ژانویه، بیش از یک ماه پیش از آنکه آمریکا و اسرائیل جنگ علیه ایران را آغاز کنند، مقامها هزاران معترض را که از سالها فشار اقتصادی انباشتهشده به ستوه آمده بودند، کشتند.
اما اکنون، همه کسانی که رویترز با آنها گفتوگو کرده است میگویند آنقدر با نگرانیهای روزمره دستوپنجه نرم میکنند که دیگر به اعتراض فکر نمیکنند.
هدیه، یک زن خانهدار در دهه ۶۰ زندگی خود در شمال ایران، با مستمری همسرش که کارمند دولت بوده زندگی میکند. او بهسختی میتواند هزینه دارو یا حتی پوشک بزرگسال مورد نیاز مادر سالمندش را تأمین کند؛ مادری که به بیماری آلزایمر مبتلاست. او میخواست برای نخستین روز مدرسه نوهاش در پاییز امسال یک کیف جدید بخرد، اما قیمت کیف پنج یا شش برابر چیزی بود که انتظار داشت و در نهایت فقط توانست برای او یک دفتر و چند مداد بخرد.
او مانند بیشتر ایرانیانی که رویترز از طریق تلفن یا پیامرسان با آنها گفتوگو کرده است، نخواست نامش فاش شود؛ زیرا از مجازات به دلیل صحبت با رسانههای خارجی بیم داشت.
«ع.ج»، معلمی که خواست تنها با حروف اول نامش معرفی شود، نیز گفت که همیشه توان خرید دارویی را که مادرش نیاز دارد ندارد.
او پس از آنکه مدارس به دلیل جنگ آموزش را بهصورت آنلاین آغاز کردند، تهران را ترک کرده و اکنون همراه مادر و خواهر و برادرهایش در روستایی در شمال کشور زندگی میکند، اما نگران است اگر آموزش حضوری از سر گرفته شود، دیگر توان مالی بازگشت به تهران را نداشته باشد.
نازنین، رواندرمانگر ۳۴ ساله در سنندج، مرکز استان کردستان، گفت که به دلیل هزینه بالای سیگار آن را ترک کرده است؛ کاری که پیش از این، با وجود تلاشهایش، برایش غیرممکن بود.
کسانی که توانایی مالی دارند، برای دور زدن روشهای معمول تهیه کالا یا دریافت خدمات به بازار سیاه روی میآورند و میگویند بازار سیاه فراگیرتر شده است، هرچند هزینهها نیز افزایش یافته است.
یک مرد گفت برای دور زدن روند اداری لازم برای انجام یک عمل جراحی، ۲۰۰ دلار پول نقد به یک جراح پرداخت کرده است.
فرد دیگری گفت درخواست پلیس برای دریافت رشوه بیشتر شده و پس از آنکه بدون مدارک شناسایی در یک ایست بازرسی متوقف شده، مجبور شده مبلغی بیشتر از گذشته بپردازد.
کاهش فرصتهای شغلی در بخش خصوصی
یک معمار که تنها با حروف اول نامش، A.A.، معرفی شد، گفت حتی ایرانیان ثروتمندتر نیز هزینههای خود را کاهش دادهاند: «همه آنها نسبت به سبک زندگیای که قبلاً داشتند، فقیر شدهاند.»
هفته گذشته لاستیک خودروی او پنچر شد و اکنون مجبور است دو هفته با لاستیک زاپاس رانندگی کند؛ مدتی که طول میکشد تا بتواند یک لاستیک جایگزین ارزان تهیه کند، زیرا دیگر توان خرید لاستیکهایی را که فوراً قابل تهیه هستند ندارد.
او نگران است که ایران به سمت کمبود سوخت پیش برود؛ وضعیتی که میتواند زنجیرههای تأمین را مختل کند و آشفتگی اقتصادی گستردهتری به وجود آورد.
جنگ همین حالا نیز موجب از دست رفتن شمار زیادی از مشاغل در سراسر بخش خصوصی شده است.
«م.هـ»، زنی در تهران که او نیز خواست تنها با حروف اول نامش معرفی شود، گفت این ماه شغل خود را در بخش تدارکات یک شرکت محلی از دست داده است؛ این در حالی است که قرارداد یکساله او تنها یک روز پیش از آن تمدید شده بود.
او اکنون باید پولی را که شرکت برای سال آینده به حساب تأمین اجتماعی او پرداخت کرده بود، بازگرداند. خانواده او هزینههای خود را بهشدت اولویتبندی کردهاند و مواد غذایی در صدر این فهرست قرار دارد.
او گفت: «خدا را شکر که هنوز توان پرداخت هزینه اینترنت را داریم تا بتوانیم ارتباطمان را آنلاین حفظ کنیم و شاید یک فیلم هم تماشا کنیم.»
بیژن، ۴۰ ساله، مهندس سابقی که اکنون برای کسب درآمد به دانشآموزان تدریس خصوصی میکند، گفت او و همسرش آپارتمان خود در تهران را ترک کرده و به منطقهای در خارج از پایتخت نقل مکان کردهاند که او آن را «نیمهحاشیهنشین» توصیف کرد.
این زوج پساندازهای خود را تمام کردهاند و قصد دارند به شهر دیگری نقل مکان کنند؛ جایی که امیدوارند هزینه زندگی در آن کمتر باشد.
صاحبان فروشگاهها بیش از بسیاری دیگر شاهد سقوط سطح زندگی مردم هستند. رامین یوسفینیا در گفتوگویی که در تهران و مقابل دوربین انجام شد، گفت همه مشتریان فروشگاه مواد غذایی او خریدهای خود را کاهش دادهاند.
او گفت: «چیزی را که قبلاً پنج یا ۱۰ عدد میخریدند، حالا فقط میتوانند دو عدد بخرند. درباره پسانداز هم اصلاً از من نپرسید. این واقعیت زندگی است.»
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
جنگ ساختار یک نظام سیاسی را آشکار میکند. اما صلح ممکن است آن را به شکلی حتی سختتر بیازماید.
جمهوری اسلامی ایران نزدیک به نیم قرن نظمی سیاسی بنا کرد که بیش از هر چیز برای بقا طراحی شده بود. این نظام قدرت را در قالب یک سلسلهمراتب متعارف دولتی متمرکز نکرد. در عوض، اقتدار میان نهادهای انتخابی، نهادهای روحانیت، ارتش منظم، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سازمانهای اطلاعاتی، بسیج، بنیادها، شبکههای اقتصادی و جناحهای غیررسمی سیاسی توزیع شد. برخی از این نهادها آشکارا بخشی از دولت بودند؛ برخی دیگر در چارچوب نظم انقلابی فعالیت میکردند، اما خارج از ساختار عادی اداره دولتی قرار داشتند.(۱)
بخش عمدهای از این آرایش نهادی هدف مشخصی را دنبال میکرد. جمهوری اسلامی از دل انقلاب، جنگ، مخالفتهای داخلی، تلاشهای نافرجام برای کودتا و نگرانیهای مکرر از نفوذ خارجی پدید آمد. تمرکز اقتدار در یک نهاد نظامی یا یک دستگاه بوروکراتیک، یک نقطه آسیبپذیر واحد ایجاد میکرد. از این رو، نظام به جای آن، مراکز قدرت همپوشان و موازی ایجاد کرد. هر سازمان میتوانست سازمان دیگر را زیر نظر داشته باشد و اگر یکی از آنها ناکام میشد، سایرین همچنان پابرجا میماندند.(۲)
دانشمندان علوم سیاسی نمونههای مشابهی را در دیگر کشورها نیز مشاهده کردهاند. جیمز کوینلیوان این پدیده را «ضدکودتاسازی» (coup-proofing) نامیده است: ایجاد نیروهای مسلح موازی و سازمانهای امنیتی متعدد با هدف جلوگیری از آنکه هیچ نهاد قهریهای به تنهایی بتواند نظام را تهدید کند. چنین ساختارهایی از حاکمان محافظت میکنند، اما در عین حال انسجام نظامی را تضعیف کرده و فرماندهی را پیچیدهتر میسازند.(۳)
ایران گونهای متمایز از این پدیده را توسعه داد؛ گونهای که شایسته است با مفاهیم خاص خود توصیف شود. «افزونگی بقا» (Survival Redundancy) به حفظ آگاهانه و عمدی نهادهای سیاسی و قهریه همپوشان اطلاق میشود؛ به گونهای که نابودی، جدایی، تسخیر یا فلج شدن هر یک از آنها نتواند کل نظام را از کار بیندازد.
این سازوکار مؤثر بود. نابودی جمهوری اسلامی به شکلی غیرعادی دشوار از آب درآمد. کوان هریس نشان داده است که دولت پس از انقلاب چگونه از طریق نهادهای رفاهی در جامعه ایران ریشه دواند. او این ساختار را نه یک دستگاه یکپارچه، بلکه «دولت پیمانکار فرعی» توصیف میکند؛ دولتی که در آن بنیادها، صندوقهای بازنشستگی، بانکها، تعاونیها و بنگاههای وابسته به نهادهای نظامی، منابع قابل توجهی را خارج از هر ساختار متعارف وزارتخانهای در اختیار گرفتهاند.(۴)
اما همین موفقیت، مشکل دومی را نیز پدید آورد. ساختار نهادیای که بقای نظام را تقویت میکرد، همزمان امکان شکلگیری اقتدار یکپارچه دولتی را تضعیف میساخت. این همان «پارادوکس تابآوری نظام» است: یک نظام سیاسی میتواند سرنگونیناپذیرتر شود، در حالی که خودِ دولت ادارهکردنیتر نمیشود، بلکه دشوارتر اداره میشود. این تمایز اکنون برای ایران اهمیت بسیار زیادی دارد.
نظام و دولت
نظام سیاسی و دولت یک چیز نیستند. نظام سیاسی تعیین میکند چه کسانی حکومت میکنند و قدرت سیاسی چگونه حفظ میشود. اما دولت باید بتواند برای سرزمین و جمعیتی که بر آن حکومت میکند تصمیمات الزامآور بگیرد: نیروهای مسلح را فرماندهی کند، دیپلماسی را پیش ببرد، درآمد گردآوری کند، قانون را اجرا نماید، مرزها را کنترل کند، سیاست اقتصادی را مدیریت کند و در زمان اختلاف میان مقامها مشخص سازد که کدام نهاد از اقتدار نهایی برخوردار است.
تعریف کلاسیک ماکس وبر، «انحصار مشروع کاربرد زور فیزیکی» را در مرکز مفهوم دولت قرار میدهد. نه به این دلیل که دولتها دائماً از خشونت استفاده میکنند، بلکه به این دلیل که سازمانهای رقیب نمیتوانند برای مدت نامحدود ادعاهای مستقل درباره اعمال قهر و زور داشته باشند، بیآنکه این پرسش بنیادین مطرح شود که حاکمیت واقعی در کجا قرار دارد.(۵)
ایران نظامی بنا کرد که در آن کارکردهای دولت و نظام سیاسی بهتدریج بر یکدیگر منطبق شدند، بیآنکه کاملاً یکی شوند. کارابکیر آکقویونلو جمهوری اسلامی را نظامی مبتنی بر «دوگانگی نهادی» توصیف میکند: نهادهای جمهوریِ انتخابی در کنار نهادهای موازیِ مبتنی بر ولایت و سرپرستی سیاسی، و بخش امنیتیای که میان نیروهای مسلح منظم و سپاه پاسداران تقسیم شده و در عین حال توسط شبکههای غیررسمی نیز درهم تنیده شده است.(۶) اصغر شیرازی تنشهای عمیق قانون اساسی میان نهادهای جمهوریخواه و نهادهایی را که اقتدار خود را از ولایت اسلامی میگیرند شناسایی کرده است. ویلفرید بوختا نیز بعدها از هزارتویی از مراکز رسمی و غیررسمی قدرت سخن گفت که در درون جمهوری اسلامی با یکدیگر رقابت میکنند.(۷)
این انعطافپذیری هزینهای نیز داشت: محل استقرار حاکمیت را مبهم کرد. سپاه پاسداران نمونه روشنی از این مسئله است. این نهاد بهعنوان شاخهای عادی از یک دولت بیطرف سیاسی ایجاد نشد؛ مأموریت بنیانگذارانه آن به دفاع از خودِ انقلاب گره خورده بود. تاریخ سپاه که افشون استووار روایت کرده نشان میدهد این مأموریت چگونه به سازمان اجازه داد فراتر از کارکردهای متعارف نظامی گسترش یابد و به عرصههای سیاست، امنیت، اقتصاد، ایدئولوژی و راهبرد منطقهای وارد شود.(۸) نتیجه صرفاً شکلگیری یک سازمان نظامی قدرتمند نبود؛ بلکه پیدایش یکی از مهمترین مراکز قدرتی بود که مسئولیتهایش بسیار فراتر از دفاع ملی امتداد داشت.
همین الگو در بنیادها و شبکههای شبهدولتی نیز دیده شد؛ نهادهایی که کارکردهای اقتصادی و اجتماعی مستقل خود را انباشت کردند. اهمیت پژوهش هریس در این است که هشدار میدهد نباید این ساختار را صرفاً به سلطه نظامیان فروکاست. ایران چندین شبکه نهادی قدرتمند ایجاد کرد، نه یک ساختار فرماندهی یکپارچه و بیوقفه.(۹)
از اینجا نخستین گزاره مقاله به دست میآید: نهادهایی که از یک نظام سیاسی دفاع میکنند، لزوماً دولتِ دربرگیرنده خود را تقویت نمیکنند. گاهی درست برعکس عمل میکنند.
از افزونگی به حاکمیت چندپاره
هر دولت مدرن دارای نهادهای رقیب است و تعارضات بوروکراتیک امری عادی به شمار میرود. خطر زمانی آغاز میشود که نهادها بتوانند بدون دریافت مجوز مؤثر از یک مرکز قابل شناسایی، دست به اقدامات مهم و تأثیرگذار بزنند. این وضعیت را میتوان «ظرفیت اقدام خودمختار» (autonomous action capacity) نامید و پیش از آنکه بتواند در تحلیل سیاسی به کار رود، نیازمند تعریفی دقیق است.
یک سازمان زمانی به چنین ظرفیتی دست یافته است که چهار شرط به طور همزمان برقرار باشد: نخست، درآمد مستقلی را کنترل کند که از بودجه مرکزی عبور نکند؛ دوم، از توان اطلاعاتی خاص خود برخوردار باشد و برای آگاهی از وضعیتها به مرکز وابسته نباشد؛ سوم، اختیار عملیاتی دائمی داشته باشد که به آن اجازه دهد در حوزههای مشخصی بدون کسب تأیید قبلی اقدام کند؛ و چهارم، در حافظه سیاسی اخیر هیچ نمونه معتبری از اعمال حق وتوی مرکز سیاسی علیه آن وجود نداشته باشد.
خودمختاری بوروکراتیک در سطحی پایینتر از این شرایط، امری عادی و قابل مدیریت است. اما سازمانهایی که هر چهار شرط را دارا باشند، پدیدهای از جنسی کاملاً متفاوت را نمایندگی میکنند. هنگامی که چندین سازمان از این نوع در درون یک دولت واحد همزمان وجود داشته باشند، «افزونگی» ماهیت خود را تغییر میدهد. در آن نقطه، افزونگی به «حاکمیت تکهتکه» تبدیل شده است.
حاکمیت پاره و مسیر وارونه دولتسازی
حاکمیت صرفاً به قدرت نیاز ندارد؛ بلکه مستلزم پاسخی نهایی به یک پرسش ساده است: چه کسی حق تصمیمگیری دارد؟
ادبیات کلاسیک دولتسازی اهمیت فراوانی برای تمرکز اقتدار قهریه قائل بود. چارلز تیلی استدلال میکرد که جنگهای مکرر به حاکمان اروپایی کمک کرد تا رقبای داخلی را از میان بردارند، منابع را استخراج کنند و کنترل خود را تثبیت سازند؛ به بیان دیگر، جنگ به شکلگیری دولتها یاری رساند.(۱۰)
اما این استدلال جنگمحور هرگز در همه جا صدق نکرده است. جفری هربست نشان داد که رابطه میان جنگ و شکلگیری دولت در آفریقا مسیر متفاوتی را پیموده است. میگل سنتنو نیز درباره آمریکای لاتین به نتیجهای مشابه رسید؛ جایی که بسیاری از جنگها نتوانستند الگوی اروپاییِ تمرکز مالی و اداری را ایجاد کنند. پژوهشهای بعدی نیز جنگ را نه یک ماشین خودکار دولتسازی، بلکه عاملی مشروط در فرایند شکلگیری دولت دانستهاند.(۱۱)
ایران احتمال دیگری را مطرح میکند. جنگ در همه شرایط نهادی، دولت را تقویت نمیکند؛ بلکه ممکن است سازمانهای مسلح را تقویت کند. در زمان جنگ، فرماندهان به سرعت عمل نیاز دارند. ارتباطات مختل میشود. رویههای غیرنظامی دستوپاگیر به نظر میرسند. اطلاعات به صورت بخشی و محرمانه تقسیم میشود. به فرماندهان میدانی اختیارات دائمی داده میشود. نظارتهای معمول تضعیف میگردد. همه اینها ممکن است از منظر نظامی منطقی باشد، اما از نظر سیاسی پیامدهایی به همراه دارد.
اگر چندین شبکه مسلح از پیش دارای منابع مستقل قدرت باشند، واگذاری اختیارات اضطراری فاصله میان آنها و مرکز سیاسی را بیشتر میکند. آنچه در ابتدا یک اختیار موقت بود، به عادتی نهادی تبدیل میشود. جنگ پایان مییابد، اما اختیارات باقی میمانند.
این همان مسیر وارونه نظریه جنگمحور دولتسازی است. توالی مورد نظر تیلی چنین بود: جنگ، استخراج منابع، گسترش دستگاه اداری و تمرکز قدرت. اما مسیر جایگزین به شکل زیر عمل میکند: جنگ، واگذاری اختیارات اضطراری، خودمختاری سازمانی، تضعیف داوری مرکزی و در نهایت حاکمیت تکهتکه.
اینکه یک دولت کدام مسیر را طی کند، به نوع ساختار سیاسیای بستگی دارد که وارد جنگ میشود. اگر مرکز از پیش بر نهادهای قهریه تسلط داشته باشد، بسیج دوران جنگ ممکن است آن را تقویت کند. اما اگر قدرت قهریه از پیش پراکنده شده باشد، جنگ احتمالاً این پراکندگی را تشدید میکند، نه اینکه آن را معکوس سازد.
زمانی که یک جناح میتواند هزینههایی را بر کل کشور تحمیل کند
حاکمیت تکهتکه زمانی به خطرناکترین شکل خود میرسد که یک سازمان بتواند بدون مجوز و بدون پاسخگویی، اقداماتی را آغاز کند که هزینههای راهبردی آن بر دوش کل کشور بیفتد.
برای توصیف این وضعیت میتوان از مفهوم «برونریزی حاکمیتی» (sovereignty externality) استفاده کرد. در اقتصاد رفاه، «برونریزی» زمانی رخ میدهد که یک بازیگر تصمیمی بگیرد، اما هزینههای آن تصمیم بر دوش کسانی بیفتد که هیچ نقشی در اتخاذ آن نداشتهاند. معادل سیاسی این مفهوم زمانی است که یک جناح مسلح اقداماتی نظیر حمله، توقیف یا خرابکاری را آغاز کند، اما پیامدهای دیپلماتیک، نظامی و اقتصادی آن متوجه دولت و مردم ایران شود.
دولتهای خارجی پیش از نسبت دادن مسئولیت، منتظر بازسازی زنجیره فرماندهی داخلی نمیمانند. نرخ بیمه افزایش مییابد، تجارت مختل میشود، اقدامات تلافیجویانه در پی میآید و شهروندان هزینه اقداماتی را میپردازند که در شکلگیری آن هیچ نقشی نداشتهاند. ممکن است جناحی که اقدام را انجام داده نفوذ بیشتری به دست آورد، اما این کشور است که هزینه را میپردازد.
نقش گزارششده حسین طائب در حملات ژوئیه ۲۰۲۶ به سه کشتی تجاری در تنگه هرمز، نمونهای از این سازوکار را نشان میدهد، هرچند این موضوع خالی از پیچیدگی نیست. بر اساس گزارشی تحقیقی که روز ۱۳ سپتامبر در نیویورک تایمز منتشر شد و به گفته مقامات ایرانی و اعضای سپاه پاسداران استناد داشت، تحقیقات دولتی تصمیمگیری درباره این حملات را به حسین طائب، چهره بانفوذ امنیتی و مخالف تفاهمنامه با ایالات متحده، نسبت داده است. بنا بر این گزارش، مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، خواستار روشن شدن این موضوع شده بود که چه کسی این عملیات را مجاز کرده است. احمد وحیدی، فرمانده ارشد سپاه، آن را تأیید نکرده بود و شورای عالی امنیت ملی نیز در جریان قرار نگرفته بود. طبق این روایتها، فرماندهان میدانی از پیش اختیاراتی دائمی برای هدف قرار دادن کشتیهایی که ناقض کنترل ایران بر تنگه تلقی میشدند، دریافت کرده بودند.(۱۲)
این ادعاها عمدتاً بر منابع ناشناس متکی هستند و باید آنها را یافتههای گزارششده دانست، نه بازسازی قطعی وقایع. همچنین این روایتها مستلزم تمایزی مفهومی هستند که چارچوب «برونریزی حاکمیتی» نباید آن را پنهان کند. فرمانده میدانیای که بر اساس یک دستورالعمل دائمی عمل میکند، با جناحی که بدون هیچ مجوزی اقدام میکند، یکسان نیست. اولی مسئلهای مربوط به اختیار عمل است؛ دومی مسئلهای مربوط به حاکمیت.
آنچه این رخداد را از نظر تحلیلی مهم میسازد، در هر دو حالت این است که مقامهای ایرانی، بنا به روایت خودشان، در همان زمان قادر نبودند تشخیص دهند کدامیک از این دو وضعیت رخ داده است. همین ناتوانی ــ ناتوانی مرکز در تشخیص اینکه آیا خود مجوز یک اقدام جنگی را صادر کرده یا نه ــ صرفنظر از آنچه بعدها درباره زنجیره واقعی فرماندهی روشن شود، خود نشانه حاکمیت تکهتکه است.
مدل متعارف «کارفرما ـ کارگزار» (principal-agent) نیز بهطور کامل نمیتواند وضعیت مورد بحث را توضیح دهد. در آن مدل، یک کارفرما اختیاراتی را به یک کارگزار واگذار میکند و کارگزار ممکن است از حدود مأموریت خود فراتر رود. اما ساختار ایران وضعیتی بهمراتب پیچیدهتر دارد: چندین کارفرما، چندین بازیگر مسلح، خطوط اقتدار همپوشان و وفاداریهای غیررسمی که به اندازه نمودارهای سازمانی اهمیت دارند.
پژوهشهای میلان اسوولیک درباره سیاست در نظامهای اقتدارگرا در اینجا سودمند است. از نظر او، حاکمان با دو مسئله مرتبط اما متفاوت روبهرو هستند: کنترل جامعه و مدیریت بازیگران قدرتمندی که بقای نظام را تضمین میکنند. نهادهای سیاسی نیز اغلب بهعنوان سازوکارهایی برای چانهزنی میان همین بازیگران قدرتمند عمل میکنند.(۱۳)
ایران یک لایه دیگر نیز به این معادله میافزاید؛ زیرا برخی از این بازیگران قدرتمند، فرماندهی نهادهایی را در اختیار دارند که قادر به اعمال مستقل زور و قهر هستند. در نقطهای خاص، دیگر پرسش این نیست که آیا کارگزار از کارفرما اطاعت میکند یا نه. پرسش اصلی این میشود:
اصلاً کارفرما چه کسی است؟
داور
برای دههها این وضعیتِ تکهتکهشدگی قابل مدیریت باقی ماند؛ عمدتاً به دلیل نقش سیاسی رهبر جمهوری اسلامی. علی خامنهای صرفاً در رأس ساختار قانون اساسی قرار نداشت. او میان مراکز رقیب قدرت میانجیگری میکرد. اقتدار او تا حدی بر اختیارات رسمی انتصاب استوار بود، اما صرفِ اقتدار رسمی برای توضیح عملکرد این نظام کافی نیست.
او همچنین از شبکهای از روابط سیاسی انباشتهشده در طول چندین دهه برخوردار بود. جناحها را میشناخت، میتوانست نهادها را در برابر یکدیگر متوازن کند، برخی مقامها را برکنار کند، از برخی دیگر حمایت کند، حدود و خطوط قرمز را مشخص سازد و اختلافاتی را حل کند که ساختار رسمی قادر به حل روشن آنها نبود. افشون استووار بر نقش محوری رهبر در هویت نهادی سپاه پاسداران تأکید میکند و مطالعات مربوط به ساختار قدرت در ایران نیز بارها رهبر را شخصیتی توصیف کردهاند که بر فراز شبکههای متقاطع رسمی و غیررسمی قرار دارد.(۱۴)
این وضعیت را میتوان «وابستگی به داور» (arbiter dependency) نامید: یک نظام سیاسی میتواند حتی در شرایطی که نهادهایش واقعاً متمرکز نیستند، متمرکز به نظر برسد؛ زیرا یک داور قدرتمند از طریق اقتدار شخصی خود سازمانهای پراکنده را در یک چارچوب مشترک نگه میدارد، نه از طریق قواعد نهادی.
در اینجا باید میان دو وضعیت مرتبط اما متفاوت تمایز قائل شد. تمرکز نهادی زمانی وجود دارد که قواعد و مناصب رسمی تعیین کنند اقتدار چگونه در درون دولت جریان مییابد. اما یکپارچگی شخصیشده زمانی رخ میدهد که یک فرد، از طریق روابط انباشته، اعتبار غیررسمی و توانایی معتبر برای برکناری افراد، نهادهای رقیب را در درون یک نظم مشترک حفظ کند.
این دو وضعیت در دوران رهبری باثبات ممکن است کاملاً یکسان به نظر برسند. اما جانشینی تفاوت میان آنها را آشکار میکند. یک منصب به سرعت منتقل میشود؛ اما اقتدار شخصی چنین نیست. جانشین ممکن است اختیارات قانون اساسی را دریافت کند، بیآنکه وزن سیاسی انباشتهشده سلف خود را به ارث ببرد. هرچه داور قدرتمندتر باشد، به تعویق انداختن راهحلهای نهادی آسانتر میشود و در عین حال، با کنار رفتن آن داور، نیاز به این راهحلها ناگهان و با شدتی بیشتر آشکار میشود.
ادبیات تطبیقی درباره رژیمهای اقتدارگرا نیز بهطور جدی از این تمایز حمایت میکند. باربارا گدس، جوزف رایت و اریکا فرانتز نشان دادهاند که رژیمهای بهشدت شخصیشده هنگام انتقال قدرت با مشکلات ویژهای روبهرو میشوند؛ زیرا قدرت در چنین نظامهایی حول روابط فردی و سازوکارهای غیررسمی متمرکز شده است؛ سازوکارهایی که به سادگی قابل انتقال و موروثی شدن نیستند.(۱۵)
نظام تا زمانی کار میکند که فردی وجود داشته باشد که بتواند به اختلافات پایان دهد. اما آن فرد روزی از صحنه خارج میشود و اختلافات همچنان باقی میمانند؛ این بار بدون حضور داور.
جنگ مشکل را تشدید میکند
جنگ وابستگی به داور را خطرناکتر میکند. سازمانهای نظامی در دوران درگیری به سرعت اهمیت بیشتری پیدا میکنند. آنها اطلاعاتی را در اختیار دارند که رهبری سیاسی به آن نیازمند است. در فضای محرمانگی عمل میکنند. تحت فشار تصمیم میگیرند. توازن میان دولت غیرنظامی و نهادهای قهریه تغییر میکند؛ نه لزوماً از طریق یک کودتا، بلکه به شکلی تدریجی و تقریباً نامرئی.
تحلیل جیمز کوینلیوان درباره ساختارهای نظامی موازی در این زمینه هشدار مهمی ارائه میدهد: حکومتها برای جلوگیری از کودتا چندین نهاد امنیتی ایجاد میکنند، اما همین تکثیر نهادها هماهنگی را تضعیف کرده و دقیقاً در زمانی که فرماندهی منسجم بیشترین اهمیت را دارد، زنجیرههای اقتدار رقیب ایجاد میکند.(۱۶)
تجربه ایران بُعد دیگری نیز به این مسئله میافزاید. جنگ ایران و عراق خود نقش بنیادینی در شکلگیری سپاه پاسداران داشت. استووار نشان میدهد که این جنگ چگونه سپاه را از یک سازمان انقلابی به نهادی پایدار در عرصه نظامی و سیاسی تبدیل کرد. او همچنین هم وابستگی این سازمان به شرایط منازعه و هم دشواریهای نهادیای را که صلح برای سازمانی با هویت و مشروعیت شکلگرفته در بستر مبارزه دائمی ایجاد میکند، مورد توجه قرار میدهد.(۱۷)
این الگو در تمامی سطوح تکرار میشود. یک فرمانده به دلیل دشواری ارتباطات، اختیارات گستردهتری به دست میآورد. یک نهاد امنیتی شروع به هماهنگی حوزهای میکند که دستگاههای غیرنظامی در شرایط اضطراری قادر به مدیریت آن نیستند. یک شبکه غیررسمی به دلیل کندی نهادهای رسمی به عنصری اجتنابناپذیر تبدیل میشود.
هر یک از این تصمیمها در همان لحظه منطقی به نظر میرسد. اما در مجموع، نظم سیاسی را دگرگون میکنند. زمانی که امکان صلح فراهم میشود، نظام دوران جنگ صاحبان جدید قدرتی را به وجود آورده است که موقعیت نهادی آنان به تداوم اختیارات اضطراری وابسته است.
تله تمرکز قدرت
این همان «تله تمرکز» است. صلح نیازمند هماهنگی است: دولتی که بتواند اولویتها را تعیین کند، مذاکرهکنندگانی که سایر مراکز قدرت به تعهدات آنان پایبند بمانند، قواعد اقتصادی قابل پیشبینی و نیروهای مسلحی که از یک زنجیره فرماندهی نهایی تبعیت کنند.
اما هر گامی در جهت تقویت اقتدار مرکزی، منافع گروهی را تهدید میکند. ممکن است سازمانی کنترل بودجهای خود را از دست بدهد. فرماندهی ممکن است بخشی از اختیار عملیاتی خود را واگذار کند. بنیادی ممکن است برای نخستین بار با نظارتی روبهرو شود که هرگز تجربه نکرده است. شبکهای امنیتی ممکن است خود را برای نخستین بار در برابر قوانین غیرنظامی پاسخگو ببیند.
از این رو، نهادهایی که در دورههای خطر از نظام محافظت کردهاند، انگیزههای ساختاری نیرومندی دارند تا در برابر همان تمرکزی مقاومت کنند که دولت پس از جنگ به آن نیازمند است. این مانع صرفاً ناشی از افراد یا اراده سیاسی نیست؛ بلکه ریشهای ساختاری دارد و هیچ شخصیت قدرتمندی نمیتواند تنها با اتکای به نفوذ فردی خود آن را حل کند.
چرا صلح ممکن است از جنگ دشوارتر باشد
جنگ نوعی شفافیت خشن و ابتدایی ایجاد میکند. دشمنی وجود دارد. بقا بر همه اهداف دیگر اولویت پیدا میکند. جناحهایی که اختلافات عمیقی با یکدیگر دارند، میتوانند آن اختلافات را به تعویق بیندازند، زیرا شکست، همگان را به یک اندازه تهدید میکند.
اما صلح این انضباط را از میان میبرد و همه پرسشهای سرکوبشده را به طور همزمان بازمیگرداند.
چه کسی منابع مالی بازسازی را کنترل خواهد کرد؟ چه کسی شرایط روابط با ایالات متحده را تعیین میکند؟ هنگامی که وضعیت اضطراری رسماً پایان یابد، چه بر سر اختیارات فوقالعاده دوران جنگ خواهد آمد؟ چه کسی سازمانهایی را فرماندهی خواهد کرد که در طول درگیری به اختیارات عملیاتی جدید دست یافتهاند؟ دستورالعملهای دائمی ــ از جمله آن دسته از دستورهایی که ظاهراً به فرماندهان میدانی اجازه میدادند کشتیها را در تنگه هدف قرار دهند ــ پس از ازسرگیری مذاکرات از چه جایگاه حقوقی و قانون اساسی برخوردار خواهند بود؟
اینها پرسشهای فرعی یا صرفاً اداری نیستند. این پرسشها توزیع قدرت سیاسی در دوران پس از جنگ را تعیین میکنند. و خواه مرکز سیاسی به اندازه کافی نیرومند باشد که عمداً به آنها پاسخ دهد یا نه، این پرسشها در نهایت پاسخ خود را خواهند یافت.
همین مسئله است که بقای دولت در دوران صلح را به پرسشی واقعی تبدیل میکند؛ پرسشی که لزوماً بر فرض شکست نظامی ایران استوار نیست. مسئله نظری مورد بحث به آن چیزی مربوط میشود که پس از تبدیل جنگی طولانیمدت به مذاکره، آتشبس یا شکلی کمتنشتر از درگیری رخ میدهد.
صلح میتواند شکافهایی را آشکار کند که جنگ موقتاً سرکوب کرده بود. خطر لزوماً فروپاشی فوری دولت نیست. سناریوی محتملتر، تداوم نوعی ابهام ساختاری است: وزارتخانههای رسمی یک حوزه را اداره میکنند، نهادهای انقلابی بر حوزهای دیگر مسلط هستند، شبکههای امنیتی اختیارات دوران جنگ را حفظ میکنند و رهبران سیاسی مدعی اقتداری هستند که همیشه قادر به اعمال آن نیستند.
دولت همچنان به موجودیت خود ادامه میدهد، اما حاکمیت آن نامتوازن و مورد مناقشه میشود؛ از بیرون به شکل دولتی یکپارچه قابل مشاهده است، اما از درون به رقابتی میان نهادهایی شباهت دارد که دیگر از انضباط و چارچوب مشترکی پیروی نمیکنند.
ایران و محدودیتهای نظریه تیلی
این بحث ما را دوباره به چارلز تیلی بازمیگرداند؛ اندیشمندی که آثارش همچنان اهمیت بنیادین دارد، زیرا میان جنگ و سازمان سیاسی پیوند برقرار میکند. اما تجربه ایران نشان میدهد که این رابطه باید با دقت بیشتری از آنچه نظریه جنگمحور دولتسازی اجازه میدهد، تجزیه و تحلیل شود.
جنگ ذاتاً و بهطور خودکار دارای منطقی تمرکزگرا نیست. پیامدهای نهادی آن به نحوه توزیع قدرت قهریه پیش از آغاز جنگ بستگی دارد. در روایت تیلی، حاکمان اروپایی غالباً با سرکوب مراکز رقیب قدرت نظامی و ایجاد دستگاههای اداریِ قادر به پشتیبانی از جنگ، اقتدار خود را تقویت کردند.(۱۸)
اما ایران با میراثی متفاوت وارد منازعه اخیر شد: دههها تلاش آگاهانه برای حفظ ساختارهای همپوشان و موازی که نظام را در برابر نفوذ و سرنگونی محافظت میکردند، بیآنکه تضمین کنند بسیج نظامی به تقویت یک مرکز اداری واحد منجر خواهد شد، نه تقویت همزمان چندین مرکز قدرت.
از اینجا میتوان به گزارهای کلیتر رسید که فراتر از ایران نیز کاربرد دارد: جنگ زمانی ظرفیت دولت را تقویت میکند که ابزارهای قهر را متمرکز سازد؛ و زمانی انسجام دولت را تضعیف میکند که خودمختاری قهریه را سریعتر از توان مرکز برای بازپسگیری آن گسترش دهد.
نمونههای تطبیقی که این گزاره را روشن میکنند، صرفاً تشبیههای کلی و آزاد نیستند؛ بلکه آزمونهایی برای تعداد محدودی از متغیرها هستند. چه میزان از قدرت قهریه خارج از سلسلهمراتب معمول دولت قرار دارد؟ آیا جانشینی سیاسی اقتدار را منتقل میکند یا فقط منصب را؟ آیا سازمانهای خودمختار از نظر مالی به مرکز وابستهاند؟ آیا اختیارات اضطراری دارای زمان پایان و سازوکار اجرایی مشخص هستند؟
چین پس از مائو در متغیرهای دوم و سوم با ایران امروز تفاوت دارد. حزب کمونیست چین رویههای نهادی جمعی را بازسازی کرد، زیرا مرگ مائو خطر باقی ماندن قدرت بدون ظرف و چارچوب نگهدارنده آن را ایجاد کرده بود.
یوگسلاوی پس از تیتو در متغیر نخست متفاوت بود. نهادهای تشکیلدهنده جمهوری فدرال پس از کنار رفتن داوری که آنها را در کنار هم نگه داشته بود، پایگاههای مستقل اقتدار خود را حفظ کردند و دولت نتوانست از این آزمون جان سالم به در ببرد.
پاکستان شاید هشداردهندهترین نمونه باشد، زیرا نشان میدهد چگونه یک نهاد قهریه میتواند فراتر از حدود متعارف دولت غیرنظامی به اعمال نفوذ سیاسی ادامه دهد، در حالی که نهادهای غیرنظامی ــ هرچند گاه فقط بهصورت صوری ــ همچنان پابرجا باقی میمانند.
هیچیک از این نمونهها دقیقاً مشابه ایران نیستند. اما در کنار یکدیگر نشان میدهند که پرسش واقعی پیش روی ایران چیست.
مسئله جانشینی و مسئله صلح، یک مسئله واحد هستند
تحلیل فوق به یک نتیجه واحد میرسد که باید بهصراحت بیان شود: پرسش از اینکه آیا دولت میتواند از دوران صلح جان سالم به در ببرد و پرسش از آنچه در شرایط رهبری کنونی رخ میدهد، دو مسئله جداگانه نیستند. این دو، یک مسئله نهادی واحد هستند که از دو زاویه متفاوت دیده میشوند.
وابستگی به داور به این معناست که انسجام نظام بر یک شخص استوار بوده است. آن شخص اکنون یا ناتوان شده است یا ــ بسته به اینکه کدام روایت موجود به واقعیت نزدیکتر باشد ــ بدون آنکه امکان راستیآزمایی مستقل درباره توانایی او وجود داشته باشد، همچنان حکومت میکند.
هر یک از این دو وضعیت پیامد سیاسی یکسانی دارند: کارکرد داوریای که نظام به آن نیاز دارد، یا غایب است یا امکان تأیید عمومیِ فعال بودن آن وجود ندارد.
نهادهای رقیب هماکنون در حال اتخاذ تصمیمهایی هستند که مجوز آنها از یک مرکز قابل راستیآزمایی بهروشنی مشخص نیست. سپاه پاسداران و دستگاه اداری دفتر رهبری در حال انباشت اقتداری هستند که طبق قانون اساسی به فردی تعلق دارد که توانایی او برای اعمال آن اقتدار هنوز تأیید نشده است.
این فرایند لزوماً نتیجه توطئه نیست؛ بلکه رفتار طبیعی نهادهایی است که در حال پر کردن یک خلأ سیاسی هستند.
صلح تمامی این فشارها را تشدید خواهد کرد. دیپلماسی پس از جنگ نیازمند دولتی است که بتواند تعهداتی بدهد که در سراسر مجموعه نهادهای دارای قدرت قهریه محترم شمرده شود. بازسازی به اقتدار مالی نیاز دارد که از مسیرهای پاسخگو و قابل نظارت جریان یابد. عادیسازی روابط با بازارهای بینالمللی مستلزم آن است که قراردادی که با یک وزارتخانه ایرانی امضا میشود، به دلیل اقدام مستقل نهادی دیگر بیاعتبار نشود.
اگر کارکرد داوری دقیقاً در زمانی غایب باشد که صلح بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد، ایران در مذاکرات به گونهای عمل خواهد کرد که گویی دارای حاکمیتی یکپارچه است، اما در عمل به شکلی اداره خواهد شد که گویی چنین حاکمیتی وجود ندارد.
آیا دولت از صلح جان سالم به در خواهد برد؟
معماری سیاسی انقلابی ایران برای حل یک مشکل واقعی تاریخی طراحی شده بود. این معماری نابودی نظام را دشوار کرد. افزونگی نهادی از آن محافظت کرد. سازمانهای موازی به آن عمق بخشیدند. شبکههای غیررسمی به نظام سیاسی امکان دادند حتی در شرایطی که نهادهای رسمی آن تحت فشار شدید قرار داشتند، به کار خود ادامه دهد.
اما هزینه این موفقیت به تدریج آشکار شد. قدرتی که برای بقا میان نهادهای مختلف توزیع شده است، پس از رفع خطر بهطور خودکار به مرکز بازنمیگردد. جنگ نیز میتواند این مشکل را تشدید کند؛ زیرا دقیقاً در زمانی که مرکز سیاسی بیشترین فشار را تحمل میکند، اختیارات بیشتری به سازمانهای قهریه میدهد.
از این رو، صلح آزمونی متفاوت را پیش روی نظام قرار میدهد؛ و این آزمون دشوارتر است.
پرسش اصلی این نیست که آیا ایران میتواند رهبر مسلط دیگری تولید کند یا نه. جانشین را میتوان منصوب کرد و سازوکار قانون اساسی برای این کار وجود دارد.
پرسش واقعی این است که آیا یک جانشین منصوبشده میتواند همان کارکرد داوری را که نظام را در کنار هم نگه میداشت، ایفا کند؛ آن هم بدون برخورداری از دههها روابط انباشته، شناخت عمیق از جناحها و اعتبار غیررسمیای که انجام این وظیفه را در دوران علی خامنهای ممکن میساخت.
تمرکز نهادی و یکپارچگی شخصیشده از بیرون بسیار شبیه به نظر میرسند. اما دقیقاً در لحظهای که جانشینی و صلح بیشترین مطالبه را از نظام دارند، تفاوت میان آن دو آشکار میشود.
و تحقق این امر به چیزی بیش از قدرت سیاسی نیاز دارد. به یک دولت نیاز دارد.
————————————-
پینوشتها
۱. ویلفرید بوختا، چه کسی بر ایران حکومت میکند؟ ساختار قدرت در جمهوری اسلامی (واشنگتن دیسی: مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک، ۲۰۰۰)؛ اصغر شیرازی، قانون اساسی ایران: سیاست و دولت در جمهوری اسلامی، ترجمه جان اوکین (لندن: آی. بی. توریس، ۱۹۹۷).
۲. افشون استوار، پیشگامان امام: دین، سیاست و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران (نیویورک: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۶)، بهویژه صص ۳۹-۶۱؛ بوختا، چه کسی بر ایران حکومت میکند.
۳. جیمز تی. کوئینلیوان، «مصونسازی در برابر کودتا: رویهها و پیامدهای آن در خاورمیانه»، امنیت بینالملل ۲۴، شماره ۲ (پاییز ۱۹۹۹): ۱۳۱-۱۶۵.
۴. کوان هریس، «ظهور دولت پیمانکار فرعی: سیاستهای شبهخصوصیسازی در جمهوری اسلامی ایران»، مجله بینالمللی مطالعات خاورمیانه ۴۵، شماره ۱ (فوریه ۲۰۱۳): ۴۵-۷۰؛ کوان هریس، یک انقلاب اجتماعی: سیاست و دولت رفاه در ایران (اوکلند: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۱۷).
۵. ماکس وبر، «سیاست به مثابه یک حرفه»، در از ماکس وبر: مقالاتی در جامعهشناسی، ویرایش و ترجمه اچ. اچ. گرث و سی. رایت میلز (نیویورک: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۴۶)، ۷۷-۱۲۸. ۶. کارابکیر آق قویونلو، «دوگانگی نهادی در جمهوری اسلامی ایران»، در کتاب «ولایت و دموکراسی در ایران و ترکیه: تحکیم قیمومیت، رقابت مردمی» (ادینبورگ: انتشارات دانشگاه ادینبورگ، ۲۰۲۴)، ۹۳-۱۱۶.
۷. شیرازی، قانون اساسی ایران؛ بوختا، چه کسی بر ایران حکومت میکند.
۸. استوار، پیشتاز امام، ۱-۱۸، ۳۹-۶۱، ۲۳۵-۲۴۲.
۹. هریس، «ظهور دولت پیمانکار فرعی»، ۴۵-۷۰.
۱۰. چارلز تیلی، «جنگافروزی و دولتسازی به عنوان جرم سازمانیافته»، در «بازگرداندن دولت»، ویرایش پیتر بی. ایوانز، دیتریش روشمایر و تدا اسکاچپول (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۸۵)، ۱۶۹-۱۹۱؛ چارلز تیلی، اجبار، سرمایه و کشورهای اروپایی، ۹۹۰-۱۹۹۲ میلادی (کمبریج، ماساچوست: بلکول، ۱۹۹۰).
۱۱. جفری هربست، دولتها و قدرت در آفریقا: درسهای تطبیقی در اقتدار و کنترل (پرینستون، نیوجرسی: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۰۰)؛ میگل آنخل سنتنو، خون و بدهی: جنگ و دولت-ملت در آمریکای لاتین (یونیورسیتی پارک: انتشارات دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا، ۲۰۰۲)؛ لارس بو کاسپرسن و یپه استراندسبیرگ (ویراستاران)، آیا جنگ دولتها را میسازد؟ پژوهشهایی درباره جامعهشناسی تاریخی چارلز تیلی (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۷).
۱۲. فرناز فصیحی، «چگونه تندروهای ایران پیروز شدند و توافق صلح ایالات متحده را ناکام گذاشتند»، نیویورک تایمز، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۶. از آنجا که بخشهای مهمی از این گزارش بر پایه اظهارات مقامات ایرانیِ بینام و منابع سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استوار است، این روایت در اینجا به عنوان شواهد گزارششده تلقی میشود، نه بازسازیِ کاملاً اثباتشدهای از زنجیره فرماندهی. تمایز میان «اختیار عمل» (discretion) و «حاکمیت» که پیشتر مطرح شد، افزودهای تحلیلی به آن روایت است، نه ادعایی که خودِ گزارش مطرح کرده باشد.
۱۳. میلان دبلیو. اسوولیک، سیاستِ حکومت اقتدارگرا (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۲).
۱۴. استوار، پیشگامان امام، ۲۳۵–۲۴۲؛ بوختا، چه کسی بر ایران حکومت میکند.
۱۵. باربارا گدس، جوزف رایت و اریکا فرانتس، دیکتاتوریها چگونه کار میکنند: قدرت، شخصیسازی و فروپاشی (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۸)، بهویژه فصل ۸.
۱۶. کوئینلیوان، «ایمنسازی در برابر کودتا» (Coup-Proofing)، ۱۳۱–۱۶۵.
۱۷. استوار، پیشگامان امام، ۱۴۱–۱۵۸، ۲۳۵–۲۴۲.
۱۸. تیلی، «جنگسازی و دولتسازی»، ۱۶۹–۱۹۱؛ تیلی، اجبار، سرمایه و دولتهای اروپایی.
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
طلا الرجال / سیانان
در شرق سوریه، مردی که از افزایش سرسامآور قیمت سوخت گلایه دارد، رو به جمعیتی میکند که با تلفنهای همراهشان از او فیلم میگیرند و خطاب به رئیسجمهور انتقالی کشور میگوید: «ما پای شما ایستادیم، پس شما هم پای ما بایستید.»
او فریاد میزند: «به خدا قسم، اگر اوضاع از حالا تا سال نو تغییر نکند، وضعیت به سمتی خواهد رفت که هیچکداممان نمیخواهیم. دیگر بس است!»
در حالی که او آشکارا دولت را محکوم میکند، مأموران امنیتی تنها نظارهگر ماجرا هستند.
آنچه در ادامه رخ میدهد، قابلتوجه است: هیچ اتفاق خاصی نمیافتد.
اوایل همین ماه، هزاران سوری در جریان گستردهترین اعتراضات از زمان سقوط بشار اسد در حدود دو سال پیش، به خیابانها آمدند. برخلاف دوران حکومت پلیسی ۵۴ سالهی خانوادهی اسد — که در آن سرپیچی علنی میتوانست به معنای زندان، شکنجه، ناپدید شدن یا مرگ باشد — این بار به معترضان اجازه داده شد که به خانههایشان بازگردند.
این اعتراضات بهطور گسترده از رسانههای دولتی پخش شد؛ امری که تضاد آشکاری با دوران اسد داشت، دورانی که تلویزیون دولتی برای بیاعتبار کردن اعتراضات به انتشار اطلاعات نادرست میپرداخت، از جمله ادعاهایی مبنی بر اینکه این اعتراضات در استودیوهای دوردستی در قطر صحنهسازی شدهاند.
سوریه اکنون در حال گذار در فاصلهی میان آزادی سیاسیِ تازه به دست آمده و بهبود اقتصادی است؛ بهبودی که برای شهروندان عادی — که بسیاری از آنها دیگر تاب و تحملشان به سر آمده — همچنان بهطرز ناامیدکنندهای دور از دسترس به نظر میرسد.
جرقه تظاهرات اخیر با تصمیم ناگهانی دولت برای افزایش ۴۰ درصدی قیمت سوخت زده شد؛ تصمیمی که دولت دلیل آن را بحران جهانی انرژی ناشی از «جنگ ایران» عنوان کرد. با بالا گرفتن خشم عمومی، دولت برخی از افزایش قیمتها را لغو کرد و وزیر انرژی را برای پاسخگویی به مجلس فرستاد.
تحلیلگران از واکنش دولت به این آزمون دشوار اقتصادی — که بزرگترین چالش اقتصادی آن تا به امروز محسوب میشود — تمجید کردهاند، اما هشدار دادهاند که این اقدام، ماهیت اصلی بحران هزینههای زندگی در کشور را تغییر نخواهد داد. برآورد بانک جهانی نشان میدهد که دوسوم مردم سوریه زیر خط فقرِ دهکهای پایینِ درآمد متوسط زندگی میکنند و درآمد روزانهشان کمتر از ۳.۶۵ دلار است. ابراهیم الاصيل، مدیر «آزمایشگاه گذار سوریه» در دانشکده کندی هاروارد، به سیانان گفت: «ما شاهد تکرار مداوم این اعتراضات خواهیم بود. غلبه بر چالشهای اقتصادی شدیدی که مردم سوریه با آن دستبهگریباناند، عملاً غیرممکن است و وضعیت بهتدریج دشوارتر خواهد شد.»
این فشار اقتصادی موجب شکافی فزاینده میان انتظارات مردم سوریه از دولت جدیدشان و واقعیت موجود شده است.
چارلز لیستر، مدیر «ابتکار عمل سوریه» در مؤسسه خاورمیانه در واشنگتن دیسی، اظهار داشت: «دوره “ماه عسل” [دولت جدید] دیر یا زود به پایان میرسید. طبیعی بود که انتظارات مردم افزایش یابد و در صورت برآورده نشدن آن انتظارات، صبرشان لبریز شود؛ و در حال حاضر دقیقاً در همین نقطه قرار داریم.»
احمد الشرع، رئیسجمهور موقت، برای بازسازی سوریه — که هزینهی آن حدود ۲۱۶ میلیارد دلار برآورد شده است — پیش از آنکه صبر مردم به سر آید، با شتابی فزاینده تلاش میکند. او دولتی را تحویل گرفت که تقریباً ورشکسته بود و توسط اسد و اطرافیانش غارت شده بود؛ وضعیتی که باعث شد نظام جدید تا حد زیادی به سرمایهگذاری خارجی وابسته شود.
استراتژی او بازگرداندن کشور به عرصه جهانی پس از دههها انزوا بوده است و اکنون میکوشد تا آن شتاب و توجه بینالمللی را به دستاوردهای اقتصادی ملموس تبدیل کند.
الشرع روز چهارشنبه در مجمع عمومی سازمان ملل گفت: «سوریه جایگاه خود را در جامعه بینالمللی بازیافته است. این کشور به گذرگاهی برای جهان تبدیل شده و ما همچنین پلهای دیپلماتیک ایجاد کردهایم و به جهانیان ثابت کردهایم که امنیت منطقه باید از دمشق آغاز شود.»
شاید بهترین نمودِ پذیرش جهانیِ الشرع، رابطه گرم او با دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده باشد؛ کسی که او از ماه مه گذشته تاکنون چهار بار با وی دیدار کرده است. نتیجه این تعاملات، لغو کامل تمامی تحریمهای آمریکا علیه سوریه بوده است؛ اقدامی که کلیدِ گشایش مسیر برای سرمایهگذاری خارجی محسوب میشود.
تاکنون ترکیه، قطر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی پیشگامِ بخش عمدهای از سرمایهگذاریهای خارجی بودهاند؛ سرمایهگذاریهایی که دولت سوریه سال گذشته میزان آن را ۲۸ میلیارد دلار برآورد کرد. اتحادیه اروپا نیز متعهد به ارائه کمک ۲.۷ میلیارد دلاری شده و امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، در جریان سفر ماه ژوئیه خود به دمشق، چندین توافقنامه جدید در زمینههای اقتصادی، حملونقل و زیرساختی امضا کرده است.
بر اساس برآورد یک کارشناس مسائل سوریه، دولت جدید از زمان به قدرت رسیدن با نمایندگان حدود ۱۰۰ کشور دیدار کرده است. «الشرع» در اقدامی عملگرایانه، حتی روابط خود را هم با ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه و متحد اصلی رژیم پیشین، و هم با ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، حفظ کرده است.
جغرافیای راهبردی سوریه
گستردگی این تعاملات، بازتابدهنده موقعیت راهبردی سوریه است. در دورانی که شاهد اختلافات بینالمللی هستیم، حمایت از آینده سوریه به نقطه اشتراک نظری کمیابی تبدیل شده است؛ و دلیل آن تا حد زیادی به جغرافیا بازمیگردد. سوریه در قلب خاورمیانه واقع شده و از طریق بنادر خود در دریای مدیترانه، آسیا را به اروپا پیوند میدهد.
این امر نشاندهنده این باور است که همانطور که جنگ داخلی سوریه پیامدهایی فراتر از مرزهایش داشت — از جمله دامن زدن به بحران مهاجرت و فراهم کردن زمینه برای ظهور داعش — یک سوریه باثبات و مرفه نیز میتواند ثبات منطقه را تقویت کند، بازگشت پناهجویان را تشویق نماید و مانع از گسترش افراطگرایی شود.
در بحبوحه تنشها با ایران، «الشارع» از موقعیت راهبردی سوریه بهره گرفته تا آن را به عنوان «جاده ابریشم مدرن» معرفی کند؛ قطبی تجاری که به عنوان جایگزینی برای مسیرهای دریایی تنگه هرمز و بابالمندب، نقش یک پل زمینی را ایفا میکند.
نمونهای عملی از این طرح هماکنون در حال اجراست؛ بهطوری که هزاران تانکر حامل نفتِ جنوب عراق، با عبور از خاک سوریه به بندر بانیاس در ساحل مدیترانه میرسند.
با این حال، برای مردم عادی سوریه، این برنامههای بلندپروازانه دولت هنوز نتایج ملموسی به همراه نداشته است.
لیستر میگوید جامعه جهانی فرصتی واقعی در بازسازی آینده سوریه میبیند، اما این فرایند زمانبر خواهد بود.
او گفت: «واقعیت این است که بیشتر این طرحها، پروژههای راهبردی ۱۰ ساله هستند. قرار نیست این پروژهها قیمت نان را کاهش دهند یا فوراً سوخت بیشتری تأمین کنند و یا هزینه سوخت را در سوریه پایین بیاورند.»
لیستر معتقد است که پایان تحریمهای آمریکا موجی از پروژههای سرمایهگذاری کوچک و متوسط جدید را به همراه داشته که میتواند سریعتر برای مردم اشتغالزایی کند.
او افزود: «اینگونه پروژهها شانس بسیار بیشتری برای کاشتن بذرهایی دارند که در نهایت به کاهش چالشهای پیش روی مردم عادی سوریه منجر میشود. اما قرار نیست این مشکلات همین هفته حلوفصل شوند؛ احتمالاً یک یا دو سال دیگر زمان خواهد برد.»
سرمایه سیاسی «انقلابی» رو به پایان است
کرم الشرع، اقتصاددان سیاسی سوری و مدیر یک شرکت مشاورهای، برآورد میکند که تنها ۵ درصد از توافقهای وعدهدادهشده پیشرفت ملموسی داشتهاند. از جمله بارزترین این اقدامات، نوسازی زیرساختهای برق و فرودگاه دمشق توسط شرکت «یوسیسی هولدینگ» (UCC Holding) است که تحت مدیریت برادران بانفوذ سوری-قطری، یعنی خانواده «الخیاط»، اداره میشود.
او به سیانان گفت: «اقتصاد بیتردید در حال بهبود است. اما این هرگز دغدغه اصلی مردم عادی نیست. آنچه برای آنها اهمیت دارد، این است که آیا وضعیت معیشتشان رو به بهبود است یا خیر.»
بسام العلی، یکی از معترضان سوری، در گفتگو با رویترز از اینکه دولت به جای بهبود هزینههای زندگی، بر قراردادهای کلان مالی تمرکز کرده است، انتقاد کرد.
او خطاب به «الشرع» گفت: «ما نیازی به میدانهای شهری نداریم. آنها هر روز یک میدان جدید با هزینههای هنگفت، مراکز خرید و چیزهای دیگر میسازند. بگذارید مردم زندگی کنند. مردم با شما بودند، اکنون هم با شما هستند و در آینده نیز با شما خواهند ماند، اما این وضعیت ممکن است باعث انفجار اوضاع شود.»
العلی هشدار داد که با انباشت نارضایتیهای اقتصادی، ممکن است «مشروعیت انقلابی» که دولت الشرع کسب کرده است، رنگ ببازد.
«جلب صبر و شکیبایی مردم مستلزم آن است که به آنها اجازه مشارکت داده شود و احساس کنند که صدایشان شنیده میشود.»
عامل اسرائیل
اما حتی اگر دولت بتواند شکاف میان سرمایهگذاریهای بینالمللی و بهبود وضعیت اقتصادی روزمره مردم را پر کند، با مانع دیگری روبروست که تا حد زیادی خارج از کنترل آن قرار دارد؛ مانعی که الشرع روز چهارشنبه در سازمان ملل مستقیماً به آن اشاره کرد.
او گفت: «جهان از بازگشت ما خرسند است، اما اسرائیل علیه سوریه دست به حملات میزند. این امر با رویکردی که در سطح جهانی شاهد آن هستیم، در تضاد است.»
به برآورد او، اسرائیل از زمان به قدرت رسیدنش، نزدیک به ۵۰۰ حمله در خاک سوریه انجام داده است. اسرائیل همچنین بخشهای وسیعی از جنوب سوریه را در اشغال دارد و مقامات اسرائیلی اعلام کردهاند که ارتش قصد دارد برای مدتی نامحدود در آنجا باقی بماند.
اسرائیل مدعی است که به الشرع اعتماد ندارد و برای جلوگیری از حملات تروریستی در خاک خود، به یک منطقه حائل امنیتی نیاز دارد. سوریه که از جنگ خسته شده است، تأکید دارد که خواهان درگیری با همسایه خود نیست.
الشرع روز سهشنبه در نشستی در «شورای آتلانتیک» در نیویورک اظهار داشت که مذاکرات تا رسیدن به «۹۰ درصد توافق» پیش رفته بود، اما اسرائیل به «دلایل مختلف» از آن کنار کشید. لیستر میگوید بیثباتی ناشی از اقدامات اسرائیل، یکی از دغدغههای اصلی سرمایهگذارانی است که درباره فرصتهای موجود در سوریه از او پرسوجو میکنند.
او اظهار داشت: «اگر اسرائیلیها پس از انتخابات خود (در ماه اکتبر) همچنان رویکرد فعلیشان را حفظ کنند، احتمال جذب سرمایهگذاری خارجی در سوریه کمتر و کمتر خواهد شد؛ چرا که آنها همچون پتکی سنگین، سایه تهدید را بر سر دمشق نگه داشتهاند.»
«این مسئله خاص، درست به اندازه موضوعاتی همچون تحریمها، چشماندازهای سرمایهگذاری و کسبوکارهای کوچک و متوسط، در مباحث مربوط به احیای اقتصادی اهمیت و محوریت دارد؛ نقش اسرائیل نیز به همان اندازه حائز اهمیت است.»
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
الکساندر باونوف، پژوهشگر ارشد مرکز کارنگی روسیه و اوراسیا
فارین پالیسی / ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶
* در گذشته، حتی انتخاباتِ دستکاریشده نیز مجالی برای ابراز نارضایتی فراهم میکرد؛ اما اکنون آن راه هم مسدود شده است.
آنچه این روزها در روسیه تحت عنوان انتخابات برگزار میشود، شباهت چندانی به هیچیک از فرآیندهای دموکراتیکِ شناختهشده ندارد. چهرههای مخالف یا زندانی شدهاند، یا در تبعید به سر میبرند و یا جان باختهاند. نامزدهای باقیمانده نیز با دقت و وسواس گزینش میشوند. در مناطق تحت اشغال روسیه در اوکراین، آرا تحت تهدید اسلحه به صندوقها ریخته میشود. نتایج اعلامشده در برخی حوزههای رأیگیری از نظر ریاضی غیرممکن است و اکثر روسها میدانند که نتیجه از پیش تعیین شده است. با این حال، در یک نظام دیکتاتوری، حتی انتخاباتِ ساختگی نیز واجد معناست. آنچه اهمیت دارد، پیروزیِ قابلپیشبینیِ اعلامشده توسط حزب حاکم «روسیه واحد» پس از انتخابات پارلمانی ۱۸ تا ۲۰ سپتامبر نیست، بلکه پیامهایی است که این نمایش سیاسیِ کاملاً کارگردانیشده، به سراسر روسیه و جهان مخابره میکند.
نخستین پیام، القای توهم مشروعیت است. حاکم مستبد با پایبندی به چرخههای انتخاباتیِ مقرر در قانون اساسی، بر ادعای قانونی خود برای تکیه زدن بر قدرت تأکید میورزد؛ فارغ از اینکه اعتبارِ ناشی از آخرین انتخاباتِ نسبتاً واقعیِ ولادیمیر پوتین در سال ۲۰۰۰، مدتهاست که به پایان رسیده است. پوتین علاقه زیادی دارد که دوران تحصیل خود در رشته حقوق را یادآوری کند و «قانون» یکی از واژگانی است که بیش از هر کلمه دیگری در سخنرانیهای عمومیاش به کار برده است. پوتین در مسیرِ برپاییِ دیکتاتوریِ خود، همواره کوشیده است تا ساختار قانونی را دستنخورده نگه دارد. دستکم در ظاهر، باید تشریفات قانونی رعایت شود؛ نوعی مشروعیتِ صوری که نمونههای آن را در سایر دیکتاتوریها، از جمله اتحاد جماهیر شوروی و آلمان نازی، دیدهایم.
در حال حاضر، برگزاری انتخابات حس حقبهجانب بودنِ مضاعفی به پوتین میبخشد، چرا که او در پیِ سلب مشروعیت از همتای اوکراینی خود، ولودیمیر زلنسکی است. قانون اساسی اوکراین، همچون قوانین اساسی بسیاری از دموکراسیهای دیگر، برگزاری انتخابات در دوران جنگ را ممنوع کرده است. از این رو، پوتین تلاش خواهد کرد تا چنین استدلال کند که دوره ریاستجمهوری زلنسکی به پایان رسیده، در حالی که خودِ او بهطور قانونی انتخاب شده و بهتازگی «پیروزی» قاطع دیگری برای حزبش رقم زده است. البته این نکته نادیده گرفته میشود که واژه «انتخابات» در این دو کشور معنایی کاملاً متفاوت دارد؛ چرا که در روسیه، رأیدهندگان قادر نیستند از شدتِ تسلط پوتین بر قدرت بکاهند. البته این تمایز از دید دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، پنهان خواهد ماند؛ کسی که دروغهای پوتین درباره مشروعیت انتخاباتی زلنسکی را تکرار میکند.
دومین پیامِ این رأیگیری اخیر، به مرزهای روسیه مربوط میشود. برگزاری انتخابات سراسری—ابتدا ریاستجمهوری و سپس پارلمانی—در مناطق اشغالی اوکراین، با هدف تحکیم مشروعیتِ کنترل روسیه انجام میشود؛ حتی اگر این انتخابات زیر سایه تهدید اسلحه و با انواع دستکاریها برگزار شده باشد. هرچه باشد، اگر ساکنانِ سرزمینی که بهطور غیرقانونی ضمیمه شده است در انتخابات سراسری روسیه رأی دهند، این بدان معناست که آنها اکنون روس محسوب میشوند و حاکمیت مسکو را به رسمیت میشناسند. این همان روایتی است که کرملین، چه در داخل روسیه و چه در خارج از آن، ترویج میکند.
هیچکس نمیداند چه تعداد اوکراینی در این مناطق باقی ماندهاند یا چه تعداد از ساکنان فعلی از سال ۲۰۱۴ (و بهویژه از سال ۲۰۲۲) از روسیه به آنجا نقل مکان کردهاند؛ چه رسد به آمار پرسنل نظامی و امنیتی روسیه که در این مناطقِ خط مقدم رأی میدهند. این تلاش برای مشروعیت بخشیدن به الحاقهای غیرقانونی روسیه، ممکن است در خارج از حبابِ پیرامونِ دیکتاتور روسیه و حامیانش هیچ اعتباری نداشته باشد، اما بخشی از منطقِ «مشروعیتِ ساختگی» پوتین است.
سومین پیام مربوط به تغییر در حمایتهای مردمی است. انتخابات ممکن است از منظر از دست دادن قدرت، تهدیدی مستقیم برای رژیم نباشد، اما حتی نتایجی که بهشدت دستکاری شدهاند نیز میتوانند همچون دماسنجی سیاسی عمل کنند. آنچه رژیم تصمیم به ممنوع کردن آن میگیرد نیز حامل پیامی است.
برای مثال، حزب «روسیه عادل» (A Just Russia) که سرسختترین مواضع نظامیگرایانه را داشت، ۱۱ کرسی از ۲۷ کرسی خود را از دست داد؛ آن هم پس از آنکه برای عبور از حداقل حد نصابِ لازم جهت ورود به دوما (مجلس روسیه) با دشواری مواجه شده بود. (نتیجه رسمی که دقیقاً معادل ۵ درصدِ مورد نیاز اعلام شد، قویاً نشان میدهد که رقم واقعی کمتر از این مقدار بوده است.) در مقابل، به حزب «یابلوکو» (Yabloko) در ابتدا اجازه داده شد تا با شعارهای ضدجنگ در انتخابات شرکت کند، زیرا کرملین انتظار داشت که این حزب متحمل شکستی سنگین شود. اما وقتی محبوبیت یابلوکو در نظرسنجیها بهسرعت رو به افزایش گذاشت، خطر آن برای پوتین و پروژه جنگیاش غیرقابلقبول تشخیص داده شد و این حزب—ظاهراً به دلایل فنی—از فهرست نامزدها حذف گردید. این اقدام در راستای تداوم سیاست کرملین مبنی بر غیرقانونی اعلام کردن هر فرد یا جریانی است که با جنگ مخالف باشد.
چهارمین پیام به تغییرات در قدرت نهادی مربوط میشود. برای نخستین بار، مدیریت انتخابات به «سرویس امنیت فدرال» روسیه واگذار شد؛ نهادی که جانشین «کگب» (KGB) محسوب میشود و مسئولیت مبارزه با تروریسم، مخالفان سیاسی و سایر تهدیدها علیه نظام را بر عهده دارد. بدین ترتیب، انتخابات نیز به بخش دیگری از سازوکار روسیه تبدیل شده است که تحت کنترل سرویسهای امنیتی قرار گرفته است.
این موضوع از تاکتیکهای سختگیرانهتری که برای بسیج رأیدهندگان و تأثیرگذاری بر نتایج به کار گرفته شد — و ظاهراً شامل ربودن یک نامزد انتخاباتی در مسکو نیز میشد — آشکار بود. یکی از پیامدهای ظاهری این تاکتیکها، ثبت رکورد مشارکت رأیدهندگان بود. نرخ مشارکت گزارششده (۶۰ درصد) بالاتر از میزان مشارکت در انتخابات پیشین دوما در سال ۲۰۲۱ (۵۲ درصد) بود. حزب «روسیه واحد» که همسو با پوتین است و حمایت از جنگ را محور اصلی کارزار انتخاباتی خود قرار داده بود، سهم آرای خود را از ۴۹.۸ درصد به ۵۷.۸ درصد افزایش داد. با در نظر گرفتن قطعی اینترنت، کمبود بنزین، حملات اوکراین به عمق خاک روسیه و نگرانیهای گستردهای که پیش از ممنوعیت فعالیت حزب «یابلوکو» در موفقیتِ شعارهای ضدجنگ این حزب بازتاب یافته بود، این ارقام بعید و دور از ذهن به نظر میرسند.
پنجمین نشانه به جهتگیری سیاسی نسلی از جوانان روس مربوط میشود که در دوران جنگ پوتین علیه اوکراین به بلوغ سیاسی رسیدهاند. آنها نه دوران «پروسترویکا» (اصلاحات) یا هرجومرج دهه ۱۹۹۰ را تجربه کردهاند و نه در دورههای نسبتاً لیبرالترِ دو دوره نخست ریاستجمهوری پوتین، دوران ریاستجمهوری دیمیتری مدودف، یا اعتراضات گسترده سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ در مسکو، به سن قانونی رسیده بودند. برای این گروه سنی، جمعآوری امضا در حمایت از «بوریس نادژدین» — نامزد ضدجنگی که از شرکت در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۴ منع شد — و حمایت از حزب یابلوکو پیش از حذف آن از فهرست نامزدها، تجربیاتی جدی و شکلدهنده به هویت سیاسیشان محسوب میشود. خشم این جوانان شاید هنوز چالش جدیای برای حکومت ایجاد نکند، اما برای ایجاد لرزهای ناخوشایند بر اندام رهبران حکومت کافی است.
ششمین نشانه برخاسته از انتخابات دوما این است که یک «نخبهسالاری جدیدِ جنگمحور» در حال تثبیت جایگاه خود است. برای نخستین بار در تاریخ پساشوروی، پارلمان روسیه در حال نظامیشدن است: اکنون تقریباً از هر هشت نماینده، یک نفر کهنهسرباز جنگ اوکراین است. پوتین و تمام رهبران حکومت در حال ترویج این کهنهسربازان به عنوان نخبگان میهنپرست جدید هستند؛ نه تنها در دومای فدرال، بلکه در میان فرمانداران مناطق و معاونان آنها.
این وضعیت میتواند به بروز درگیریهای جدیدی در جامعه روسیه منجر شود. برای مثال، بدنهٔ مستقر بوروکراسی غیرنظامی تمایلی نخواهد داشت که کهنهسربازان جنگ اوکراین را که افرادی غیرقابلپیشبینی و آبدیده در میدان نبرد هستند، با شرایطی برابر در صفوف خود بپذیرد. به همین دلیل است که حضور کهنهسربازان جنگ اوکراین در قوهٔ مجریهٔ فدرال همچنان نادر است.
در میان عموم مردم نیز تقاضای آشکاری برای شکلگیری یک طبقهٔ نخبهٔ جدید متشکل از کهنهسربازان جنگ اوکراین وجود ندارد. شاید رهبران کشور آنها را «بهترینهای ملت» بنامند، اما در روستاها، شهرهای کوچک و حومههای شهری که سربازان قراردادی برای جنگ از آنجا جذب میشوند، دیدگاهها نسبت به آنها اغلب بسیار متفاوت است. در آن مناطق، آنها نه قهرمانانی شایستهٔ ستایش، بلکه اغلب افرادی بدنام در جامعهٔ خود هستند؛ اعضای طبقهای فرودست و آسیبپذیر که غالباً پیشینهای پرحاشیه و بحثبرانگیز دارند. بر اساس نظرسنجیهای «مرکز لِوادا»، نگرانی روسها دربارهٔ تأثیر بازگشت سربازان از جنگ بر خودشان و جوامعشان رو به افزایش است.
نگرشهای بدبینانه نسبت به کهنهسربازان جنگ اوکراین، ناگزیر بر تصور مردم از دومای جدید سایه خواهد انداخت. این جنگجویانِ تازهنمایندهشده، بهجای آنکه نخبگان جدیدی را تشکیل دهند، ممکن است به مایهٔ دردسر و معضلی برای جامعه بدل شوند.
کرملین به نتیجهٔ دلخواه خود رسید. روسیه در تبوتاب انقلاب نیست و کشور از آن مقطعی که انتخابات میتوانست نظام حاکم را سرنگون کند، عبور کرده است. با این حال، شمار فزایندهای از روسها از جنگی که طولانی شده و اکنون نه فقط با تابوتها، بلکه با کمبودها و اختلالات دوران جنگ به درون زندگی روزمرهٔ آنها نفوذ کرده، ناراضی هستند.
روسها همچنین از این بابت ناراضیاند که راهی برای انتقال این نارضایتی به مقامات ندارند. مجاری معمولِ بازخورد دیگر کارایی ندارند: نه مطبوعات، نه بحثهای آزاد در شبکههای اجتماعی و نه انتخابات. این بدان معنا نیست که تمام نارضایتیها ماهیت ضدجنگ دارند؛ بسیاری از روسها همچنان گلایه دارند که ارتششان «واقعی» یا با بیرحمیِ کافی نمیجنگد. اما نظرسنجیها نشان میدهد که اکثریت مردم از برقراری زودهنگام آتشبس استقبال میکنند.
پاسخ نظام حاکم به هرگونه بازخوردی از این دست، سرکوب است. انتخابات که اکنون حتی بیش از پیش تحت کنترل شدید همان نهادهای امنیتیِ مسئولِ سایر اشکال سرکوب قرار دارد، به جدیدترین ابزار پوتین برای اعمال فشار و تنگتر کردن حلقهٔ کنترل تبدیل شده است؛ و بعید است که آخرین آنها باشد. پوتین در نخستین اظهارات عمومی خود پس از انتخابات، به نظامیان روس گفت که نتایج آن نشاندهنده حمایت از جنگ علیه اوکراین است. در حال حاضر، فرآیند انتخاباتی روسیه دیگر حتی تقلیدی از دموکراسی هم نیست؛ بلکه به عنصری از خودِ جنگ بدل شده است.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
مای ساتو، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر ایران، میگوید اختیار متوقفکردن اعدامها را ندارد، اما میتواند با پیگیری پروندهها، درخواست پاسخ از مقامهای جمهوری اسلامی و جلب توجه کشورهای عضو، هزینه سیاسی نقض حقوق بشر را افزایش دهد. او در این برنامه «گفتوگوی ویژه» میگوید ادعای شکنجه در بسیاری از پروندههای بازداشتشدگان مطرح شده و خانوادهها در موارد بسیاری تحت فشار قرار گرفتهاند تا سکوت کنند.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
ابراهیم حاجیانی، نخستین مرکز ایسپا در بخشی از این گفتگوی مفصل با انصاف نیوز خاطرهای از دوران کاری خودش را نقل کرد که با ایسپا برخورد قضایی شده. این برخورد به دلیل یک نظرسنجی در مورد دید مردم ایران به روابط با آمریکا بوده که اتفاقا نتیجه مثبتی نیز داشته. او در این مصاحبه آمارهای مهمی از میزان اعتماد جامعه ایرانی به نهادهای اجتماعی، نظامی، سیاسی و رسانهی داخلی و خارجی نیز ارائه میدهد.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
انصافنیوز: ابراهیم حاجیانی، نخستین مدیر مرکز ایسپا در بخشی از گفتگوی مفصل با انصاف نیوز خاطرهای از دوران کاری خودش را نقل کرد که با ایسپا برخورد قضایی شده. این برخورد به دلیل یک نظرسنجی در مورد دید مردم ایران به روابط با آمریکا بوده که اتفاقا نتیجه مثبتی نیز داشته. او در این مصاحبه آمارهای مهمی از میزان اعتماد جامعه ایرانی به نهادهای اجتماعی، نظامی، سیاسی و رسانهی داخلی و خارجی نیز ارائه میدهد.
بحران بیاعتمادی در جامعه ایرانی
ابراهیم حاجیانی، جامعهشناس و نخستین مدیر ایسپا، معتقد است جامعه ایران امروز با «بحران اعتماد» مواجه است و هیچ نهاد یا گروه مرجعی نتوانسته اعتماد بخش بزرگی از جامعه را به خود جلب کند.
به گفته او، خانواده همچنان مهمترین نهاد مورد اعتماد است و در پیمایشهای مختلف بهطور متوسط حدود ۵۸ تا ۶۰ درصد مردم به خانواده و والدین خود اعتماد دارند؛ هرچند این رقم در شهرهای بزرگ ممکن است به حدود ۲۵ تا ۳۰ درصد برسد. پس از خانواده، علما و روحانیون با حدود ۱۵ درصد، استادان دانشگاه با ۱۱ درصد و معلمان با حدود ۴ تا ۵ درصد قرار دارند. اعتماد به مسئولان سیاسی نیز به گفته حاجیانی حدود ۷ تا ۸ درصد است.
اعتماد مردم به نهادهای نظامی بالاتر از نهادهای سیاسیست
حاجیانی میگوید در پیمایشهای پیش از جنگ، اعتماد به ارتش حدود ۵۳ درصد، سپاه ۴۶ درصد و نیروی انتظامی نیز حدود ۴۶ درصد بوده است. او معتقد است این ارقام پس از جنگ احتمالاً افزایش یافتهاند. در مقابل، اعتماد به قوای سهگانه حدود ۲۵ تا ۳۰ درصد و حداکثر اعتماد به صداوسیما حدود ۲۵ درصد بوده است.
اعتمادی به رسانه نیست؛ نه داخلی و نه خارجی
او حداکثر اعتماد به صداوسیما را ۲۵درصد دانست و اضافه کرد که این رقم در مورد رسانههای ماهوارهای نیز حدودا به ۱۴ درصد اعتماد اشاره میکند؛ در حالی که به گفته خودش، ضریب نفوذ ماهواره در ایران حدود ۷۸ درصد است. ضریب نفوذ در اینجا به معنی مقدار استفاده یا تعداد مخاطبین این رسانههاست. بنابراین از نظر او مسئله فقط بیاعتمادی به رسانه رسمی نیست؛ رسانههای رقیب خارجی نیز نتوانستهاند اعتماد عمومی گستردهای ایجاد کنند.
همگرایی ایجاد شده شکننده و موقتیست
حاجیانی معتقد است پیش از جنگ، بخشی از جامعه که راه اصلاح در داخل را بسته میدید، به عامل خارجی برای ایجاد گشایش امید بسته بود. او مشارکت حدود ۴۰ تا ۴۵ درصدی انتخابات ۱۴۰۲ را نیز موید همین موضوع دانست یعنی گروهی که از صندوق رای و اصلاحات ساختاری در داخل کشور ناامید شدهاند.
به گفته او، جنگ این نگاه را تغییر داد و همزمان باعث شد بخشی از جامعه به ظرفیتهای داخلی و توانایی نیروهای مسلح اعتماد بیشتری پیدا کند. با این حال، حاجیانی همگرایی ایجادشده را شکننده و موقتی میداند. او همچنین معتقد است جنگ و حوادث دلخراش دی ماه باعث شده جامعه به این نتیجه برسد که حرکات تند جواب نمیدهد.
۷۰ درصد مردم جواب آمارگیرها را نمیدهند
حاجیانی در بخش دیگری از گفتوگو درباره اعتبار نظرسنجیها میگوید که تاکنون با موردی از دستکاری مستقیم اعداد توسط نهادهای بیرونی مواجه نشده است؛ هرچند ممکن است برخی نتایج منتشر نشوند یا نحوه طرح سؤال باعث سوگیری شود.
او مهمترین مشکل امروز نظرسنجیها را کاهش مشارکت پاسخدهندگان میداند و میگوید از حدود سال ۱۴۰۱ به بعد، حدود ۷۰ درصد افراد به پرسشنامهها پاسخ نمیدهند و نرخ پاسخگویی به حدود ۲۶ تا ۳۰ درصد رسیده است.
حاجیانی بر اهمیت دادههای پیمایشی تأکید دارد و میگوید نتایج چنین پژوهشهایی نباید صرفاً به دلیل ملاحظات امنیتی از دسترس عمومی خارج شوند.
نگرش مردم به روابط با آمریکا مثبت بود
این جامعهشناس به یکی از نظرسنجیهایی که در طول زمان فعالیتش در ایسپا با برخورد قضایی همراه شد نیز گفت. در سالهای ۸۲ یا ۸۳، سه مؤسسه با یک پرسشنامه درباره نگرش مردم به رابطه با آمریکا نظرسنجی میکنند و نتایج هر سه تقریباً یکسان میشود یعنی پاسخ مثبت مردم ایران به روابط با آمریکا.
به گفته حاجیانی، پس از انتشار نتایج، مراجع قضایی با برخی مسئولان این مراکز نظرسنجی برخورد کردهاند. او این ماجرا را نقطه عطف افزایش حساسیت نسبت به انتشار نتایج نظرسنجیها میداند؛ حساسیتی که بعداً، بهویژه پس از فضای ۸۸، بیشتر شد.
۶۷ درصد مردم خواهان تغییرات بنیادی هستند
یکی از مهمترین آماری که حاجیانی در این گفتوگو مطرح میکند، مربوط به یک سؤال ثابت درباره نگرش مردم به «وضع موجود» است. به گفته او، در پیمایشی در سال ۱۳۸۲ یا ۱۳۸۳، حدود ۸ درصد پاسخدهندگان خواهان تغییرات بنیادی بودند؛ این رقم اکنون به حدود ۶۷ درصد رسیده است. او این تغییر را حاصل یک روند بلندمدت میداند که در پیمایشهای مختلف قابل مشاهده بوده است.
روحانی در دوران برجام بیش از ۵۰ درصد محبویبت داشت
یکی از قیاسهای پرتکراری که احتمالا در رسانههای منتقد روحانی دیدهاید این است که محبویبت احمدینژاد ۲۶ درصد بوده و محبوبیت روحانی ۷ درصد! حاجیانی دربارهی این ادعا میگوید که این رقم را بعید میداند. او معتقد است پایگاه اجتماعی روحانی در دوره برجام به بالای ۵۰ درصد و شاید ۶۰ تا ۷۰ درصد رسیده بود. این محبوبیت بعد از بحرانهای ۹۶، ۹۸، کرونا و خروج آمریکا از برجام کاهش یافته اما بعید است به ۷ درصد رسیده باشد.
مهمترین تغییرات دهه آینده مربوط به نهاد خانواده است
حاجیانی در پیشبینی روندهای اجتماعی دهه آینده، «سبک زندگی» را مهمترین پیشران میداند و معتقد است جامعه ایران به سمت سبک زندگی مدرنتر، جهانیتر و مصرفگراتر حرکت خواهد کرد.
به گفته او، مهمترین تغییرات در نهاد خانواده رخ خواهد داد: کاهش ازدواج، افزایش طلاق، کاهش بعد خانوار و گسترش خانوادههای تکنفره و تکوالدی. او رقم تجرد قطعی فعلی را حدود ۷ تا ۹ میلیون نفر عنوان میکند. حاجیانی توضیح داد که افزایش حضور زنان در دانشگاه و بازار کار و استقلال اقتصادی آنها نیز از عوامل مهم این تغییر خواهد بود.
جامعه ایران قبل و بعد از ۱۴۰۱
از نگاه حاجیانی، سال ۱۴۰۱ یک نقطه عطف اجتماعی است که جامعه ایران را در حوزههایی مانند پوشش، خانواده، نگرش به دین و جایگاه زنان به «قبل و بعد» از خود تقسیم کرده است. او معتقد است این تغییرات صرفاً در نمودهای ظاهری خلاصه نمیشود و نگرشهای سیاسی و اجتماعی را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
حاجیانی در پایان میگوید تغییرات اجتماعی را نمیتوان با سیاستهای یکطرفه و از بالا به پایین مدیریت کرد. به اعتقاد او، اگر قرار است تغییرات آیندهی جامعهی ایرانی مدیریت شود، راه آن گفتوگو و مشارکت نوجوانان، جوانان، زنان و مردان در سیاستگذاری است؛ روشی که به گفته او در حال حاضر به اندازه کافی وجود ندارد.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
امیرعباس آذرموند / خبرآنلاین: انتشار آمار رشد اقتصادی سهماهه نخست امسال، پرده از رکودی بزرگ و گامی به پس در اقتصاد ایران برمیدارد. محاسبات مرکز آمار ایران از رشد منفی ۱۰.۱ درصدی اقتصاد ایران در سهماهه نخست سال حکایت دارد. جنگ، محاصره و مذاکرات، مهمترین مسائل کشور در بهار امسال بودند؛ مسائلی که هنوز به نتیجه نرسیدهاند و چشمانداز روشنی نیز برای عبور از وضعیت فعلی ارائه نشده است.
رشد منفی ۱۰.۱ درصدی بهار امسال در حالی ثبت شده که اقتصاد ایران همزمان با یکی از بالاترین سطوح تورم در سالهای پس از انقلاب مواجه است. تا پایان مردادماه، تورم سالانه ۶۹ درصد و تورم نقطهبهنقطه ۸۹ درصد محاسبه شده است. ضمن اینکه تورم خوراکیها، روستاییان و دهکهای فقیرتر نیز سهرقمی شده است. به این ترتیب، به نظر میرسد اقتصاد ایران در یکی از بزرگترین دورههای رکود تورمی نیمقرن اخیر قرار گرفته است.
چرا رشد اقتصادی بیش از تورم از شرایط عمومی کشور تأثیر میپذیرد؟
شاخص رشد اقتصادی، در مقایسه با تورم، وابستگی بیشتری به وضعیت عمومی کشور دارد. به این معنا که با بروز جنگ، تحریم، محاصره یا تنشهایی از این دست، شکلگیری رشد منفی دور از انتظار نیست و سیاستگذار حتی در صورت اتخاذ سیاستهای درست نیز نمیتواند بهطور کامل جلوی رکود ناشی از این شرایط را بگیرد.
در شاخص تورم، اما سیاستگذاری داخلی نقش بهمراتب پررنگتری دارد. بسیاری از کشورها، از جمله روسیه و اوکراین، در شرایط جنگی نیز موفق شدهاند تورم خود را در محدوده تکرقمی نگه دارند. دولت فعلی طالبان نیز با وجود اینکه توسط هیچ کشوری به رسمیت شناخته نمیشود، موفق شده تورم خود را به زیر ۵ درصد کاهش دهد.
در چنین شرایطی، بررسی روند رشد اقتصادی ایران در سه دهه گذشته میتواند تصویر روشنتری از وضعیت امروز اقتصاد کشور ارائه کند؛ روندی که نشان میدهد از ابتدای دهه ۹۰، اقتصاد ایران وارد دورهای از رشدهای ضعیف و ناپایدار شده است.
دهه ۷۰؛ آغاز دوباره رشد پس از جنگ
کشور از ابتدای دهه ۷۰ وارد دورهای از آرامش شد. سالهای ابتدایی انقلاب و جنگ به پایان رسیده بود و اقتصاد نیز آرامآرام حرکت خود را آغاز کرد. رشد اقتصادی در سالهای ۷۱ و ۷۲ به ارقامی بین ۴.۵ تا ۵ درصد رسید.
اجرای سیاست «تعدیل ساختاری» اما نهتنها به رشد گسترده تورم منجر شد، بلکه کاهش رشد اقتصادی را نیز به دنبال داشت. به این ترتیب، در سالهای ۷۳ و ۷۴ نرخ رشد اقتصادی به ترتیب به ۲.۵ و ۱.۸ درصد کاهش یافت.
در سال ۷۴ و در شرایطی که تورم به حدود ۵۰ درصد رسیده بود، دولت هاشمی رفسنجانی ترمز برنامه تعدیل را کشید و با اجرای سیاست تثبیتی، بار دیگر آرامش نسبی را به اقتصاد کشور بازگرداند.
بالاترین رشد اقتصادی دولت سازندگی پس از اجرای سیاست تعدیل ساختاری، در سال ۷۵ به دست آمد. رشد اقتصادی ۷.۷ درصدی کشور در سال ۷۵، بالاترین نرخ رشد اقتصادی دولت سازندگی و دهه ۷۰ بود.
در سال ۷۶ و همزمان با تغییر دولت و کاهش نسبی قیمت نفت، رکود تا حدی بر اقتصاد چیره شد و نرخ رشد اقتصادی به منفی ۰.۱۶ درصد رسید. البته رشد اقتصادی بدون نفت در همین سال اندکی بالاتر و معادل ۰.۶۵ درصد بود.
در سال ۷۷ تولید ناخالص داخلی بهبود یافت و رشد اقتصادی به ۴.۳ درصد رسید. در سال ۷۸ نیز نرخ رشد اقتصادی ۲.۰۳ درصد بود. در سالهای ۷۹ و ۸۰ نیز به ترتیب رشدهای ۷.۴۳ و ۵.۴۸ درصدی به ثبت رسید.
در مجموع، طی سالهای ۷۱ تا ۸۰، رشد اقتصادی کشور ۴۰.۸۵ درصد بود که به معنای میانگین رشد اقتصادی ۴.۰۸۵ درصدی در طول دهه ۷۰ است.
دهه ۸۰؛ نفت، منابع بیشتر و رشدهای بالاتر
دهه ۸۰ شرایط اقتصادی کشور بهتری داشت. بهتدریج قیمت نفت افزایش یافت و اقتصاد کشور نیز منابع بیشتری به دست آورد.
در سال ۸۱ رشد اقتصادی به ۸.۷۵ درصد رسید. این نرخ نهتنها بالاترین رشد اقتصادی دهه ۸۰ بود، بلکه تا سال ۹۵ نیز بالاترین نرخ رشد اقتصادی پس از انقلاب محسوب میشد. هرچند رشد سال ۹۵ بیشتر محصول رفع تحریمها بود، در حالی که رشد سال ۸۱ محصول برنامهریزی و سیاستگذاری داخلی بود.
در سال ۸۲ رشد تولید ناخالص داخلی به ۷.۹۲ درصد و در سال ۸۳ به ۶.۹۶ درصد رسید.
در سال ۸۴، همزمان با پایان دولت اصلاحات و آغاز دولت محمود احمدینژاد، رشد اقتصادی ۶.۱۹ درصد گزارش شد. در سالهای ۸۵ و ۸۶ نیز به ترتیب نرخ رشد ۷.۳۲ و ۷.۸۴ درصدی حاصل شد.
در سال ۸۷ اقتصاد با افتی چشمگیر مواجه شد و نرخ رشد اقتصادی به ۰.۸۳ درصد رسید. با این حال، در سال ۸۹ رشد اقتصادی معادل ۶.۳۸ درصد بود و در سال ۹۰ نیز این نرخ ۳.۲ درصد اعلام شد.
در نیمه دوم دهه ۸۰ درآمدهای نفتی قابل توجهی به کشور سرازیر شد، اما دولتهای نهم و دهم با فرصتسوزی و نحوه استفاده از این منابع، اجازه ندادند اقتصاد کشور به اندازه ظرفیت خود پیشرفت کند.
در پایان دهه ۸۰، میانگین رشد اقتصادی سالانه به ۵.۸۵۵ درصد رسید؛ نرخی که امروز به رویایی دور تبدیل شده است.
دهه ۹۰؛ آغاز دوره رکودهای پیدرپی
دهه ۹۰ را میتوان آغاز دوره رکود بزرگ اقتصاد ایران دانست. در سال ۹۱ و همزمان با دور اول تحریمهای هستهای ایران، نرخ رشد اقتصادی پس از ۱۵ سال منفی شد و به منفی ۸.۶ درصد رسید.
در سال ۹۲ و با تغییر دولت، اوضاع تا حدی بهتر شد و نرخ رشد اقتصادی ۲.۵ درصد اعلام شد. در سال ۹۳ رشد اقتصادی به ۲.۳ درصد رسید و در سال ۹۴ تولید عملاً رشدی نداشت و نرخ رشد صفر درصدی به ثبت رسید.
در سال ۹۵ و همزمان با اجرای برجام و لغو تحریمهای هستهای، اقتصاد با یک شوک مثبت مواجه شد و نرخ رشد اقتصادی به بیش از ۱۴ درصد رسید. این نرخ بالاترین نرخ گزارششده رشد اقتصادی پس از انقلاب بود.
با این حال، تنها یک سال بعد رشد اقتصادی افتی چشمگیر داشت و در سال ۹۶ به ۴.۸ درصد رسید.
بازگشت تحریمها و تداوم رشدهای ضعیف
در سال ۹۷، دونالد ترامپ بهطور یکجانبه ایالات متحده را از برجام خارج کرد و تحریمهای سخت علیه ایران بار دیگر اعمال شد. در سالهای ۹۷ و ۹۸ به ترتیب رشد اقتصادی منفی ۴.۷ و منفی ۴.۶ درصد به ثبت رسید.
در سال ۹۹، با وجود شیوع کرونا و پس از دو سال رشد اقتصادی منفی، رشد اقتصادی کشور به ۳.۳ درصد رسید. در سال ۱۴۰۰ نیز رشد اقتصادی ۳.۷ درصدی به دست آمد. این رشد مثبت تا حدی محصول تغییر دولت در آمریکا و کنار گذاشته شدن سیاست «فشار حداکثری» بود.
در مجموع، کل رشد اقتصادی کشور در دهه ۹۰ معادل ۱۲.۹ درصد بود که به معنای میانگین رشد سالانه ۱.۲۹ درصدی است؛ رقمی که فاصله قابل توجهی با میانگین رشد اقتصادی دهه ۸۰ دارد.
از بهبود نسبی در ۱۴۰۱ تا ورود به رکود در ۱۴۰۴
از سال ۱۴۰۰ شرایط تا حدی بهتر شد و نرخ رشد اقتصادی در سال ۱۴۰۱ به ۳.۶ درصد رسید. در سال ۱۴۰۲ نیز رشد اقتصادی به ۴.۶ درصد افزایش یافت.
اما این روند در سال ۱۴۰۳ ادامه پیدا نکرد و رشد اقتصادی به ۳.۱ درصد رسید. در سال ۱۴۰۴ نیز کشور وارد دورهای از رکود شد و رشد اقتصادی تنها ۰.۲ درصد گزارش شد.
اکنون در سهماهه نخست سال ۱۴۰۵، رشد اقتصادی به منفی ۱۰.۱ درصد رسیده است؛ رقمی که در کنار تورم ۶۹ درصدی سالانه و تورم نقطهبهنقطه ۸۹ درصدی، تصویری بسیار متفاوت از اقتصاد ایران نسبت به دهههای گذشته ارائه میدهد.
اقتصاد ایران در دهههای ۷۰ و ۸۰، با وجود تجربه دورههای رکودی و تورمی، توان ثبت رشدهای اقتصادی بالاتر را داشت. در دهه ۹۰ اما میانگین رشد سالانه به ۱.۲۹ درصد کاهش یافت و در سالهای اخیر نیز فاصله اقتصاد با رشد پایدار بیشتر شده است.
اکنون ترکیب رشد منفی ۱۰.۱ درصدی و تورم بسیار بالا، پرسش مهمتری را پیش روی سیاستگذار قرار داده است: آیا اقتصاد ایران تنها با یک رکود مقطعی مواجه است یا وارد دورهای عمیقتر از رکود تورمی شده است؟
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
وقتی «قدرت اول جهان» را باید نه با موشک، که با حالِ مردم سنجید
این روزها سخنی از سوی رهبر جمهوری اسلامی منتشر شده که در آن گفته شده است کسانی جمهوری اسلامی را «ابرقدرت چهارم دنیا» میدانند، اما بر اساس «محاسبات الهی»، جمهوری اسلامی «قدرت اول جهان» است.
این سخن، فارغ از اینکه درباره صحت یا نادرستی آن چه داوری کنیم، یک پرسش مهم را پیش روی ما میگذارد:
اگر قرار باشد قدرت را با «محاسبات الهی» بسنجیم، معیارهای این محاسبه چیست؟
آیا خداوند نیز قدرت کشورها را با تعداد موشکها، پهپادها، گروههای نیابتی، توان بستن تنگهها و ظرفیت تهدید دیگر کشورها اندازه میگیرد؟ یا ممکن است در منطق الهی، معیار قدرت اساساً چیز دیگری باشد؟
شاید بد نباشد برای یک بار هم که شده، مفهوم «ابرقدرت» را از اتاقهای جنگ و اتاقهای فرماندهی بیرون بیاوریم و به بیمارستان، مدرسه، دانشگاه، خانه کارگر، سفره خانواده، رودخانه، روستا و آینده یک کودک ببریم.
زیرا اگر خداوند ناظر بر جهان است، بعید است برای او تنها قدرتِ آن حکومت مهم باشد؛ حالِ انسانهایی که زیر سایه آن حکومت زندگی میکنند نیز باید بخشی از محاسبه باشد.
ابرقدرتی فقط قدرت تخریب نیست
در ادبیات سیاسی مدرن، قدرت یک مفهوم چندبعدی است.
کشوری که اقتصاد قدرتمند دارد، فناوری تولید میکند، دانشگاههای اثرگذار دارد، سرمایه انسانی خود را حفظ میکند، پول و بازارهایش در اقتصاد جهانی اثرگذار است، شهروندانش از سطح بالای رفاه برخوردارند و نظام سیاسیاش توانایی تولید مشروعیت و رضایت عمومی دارد، میتواند قدرت بزرگ یا ابرقدرت تلقی شود. موشک البته قدرت است. ارتش قدرتمند نیز قدرت است. توان بازدارندگی هم قدرت است. اما اینها فقط بخشی از قدرت هستند.
کشوری که موشک دارد ولی جوان تحصیلکردهاش آرزوی مهاجرت دارد؛ نفت و گاز دارد ولی مردمش با تورم و کاهش قدرت خرید دستوپنجه نرم میکنند؛ منابع طبیعی دارد ولی آب و خاکش فرسوده میشود؛ دانشگاه دارد ولی آزادی علمی محدود است؛ رسانه دارد ولی اعتماد عمومی کاهش یافته؛ و حکومت دارد ولی بخش بزرگی از جامعه با آن احساس بیگانگی میکند، دستکم نمیتواند با اتکا به قدرت نظامی، تمام معنای «ابرقدرتی» را به خود اختصاص دهد.
قدرتی که نتواند زندگی تولید کند، فقط بخشی از قدرت است؛ نه تمام آن.
اگر «محاسبه الهی» باشد، انسان باید در مرکز آن باشد
اینجا مسئله جدیتر میشود. جمهوری اسلامی از ابتدا خود را حکومتی برآمده از اسلام معرفی کرده است. بنابراین اگر سخن از «محاسبات الهی» است، شاید نخستین معیار را نه در نظریههای ژئوپلیتیک، بلکه در همان سنت دینیای باید جستوجو کرد که حکومت مدعی نمایندگی آن است. در اسلام، انسان صرفاً ابزار قدرت نیست. جان انسان حرمت دارد. مال انسان حرمت دارد. آبروی انسان حرمت دارد. آزادی و اختیار اخلاقی انسان اهمیت دارد. عدالت یک فضیلت تزئینی نیست؛ یکی از بنیادیترین مفاهیم نظم اجتماعی اسلامی است.
قرآن از قسط سخن میگوید و ظلم را نفی میکند. در سنت اسلامی نیز حکومت مطلوب، پیش از آنکه دستگاهی برای اعمال قدرت باشد، امانتی برای اقامه عدالت تلقی شده است. پس اگر بخواهیم تعبیر «ابرقدرت الهی» را جدی بگیریم، باید پرسید:
- کدام حکومت در برابر خداوند قدرتمندتر است؟
- حکومتی که میتواند شهر دیگری را با موشک تهدید کند؟
- یا حکومتی که شهروندش در امنیت، کرامت و آزادی زندگی میکند؟
- حکومتی که میتواند گروههای مسلحی در بیرون از مرزهایش سازمان دهد؟
- یا حکومتی که در داخل مرزهای خود آنقدر مشروعیت دارد که مردم بدون اجبار در کنار آن میایستند؟
- حکومتی که میتواند نفت و منابع کشور را بفروشد؟
- یا حکومتی که میتواند منابع همان کشور را به ثروت عمومی، رفاه و آینده نسلهای بعدی تبدیل کند؟
ابرقدرتی که مردمش از آن میگریزند. یک معیار بسیار ساده وجود دارد که گاهی در محاسبات پیچیده ژئوپلیتیک فراموش میشود:
مردم یک کشور درباره آینده خود چه فکر میکنند؟
- آیا میخواهند در آن کشور بمانند؟
- آیا جوانانش آینده خود را در همانجا میبینند؟
- آیا دانشمندانش میخواهند بمانند؟
- آیا کارآفرینانش سرمایه خود را در همان کشور به کار میاندازند؟
- آیا خانوادهها احساس امنیت اقتصادی دارند؟
- آیا شهروند میتواند بدون ترس از حکومت انتقاد کند؟
- آیا مخالف سیاسی، منتقد فرهنگی، روزنامهنگار و استاد دانشگاه نیز حق زیستن دارد؟
اینها پرسشهای لوکس لیبرالی نیستند.
اینها شاخصهای واقعی قدرت یک جامعهاند.
جامعهای که بهترین سرمایه انسانیاش را صادر میکند، باید پیش از ادعای ابرقدرتی، از خود بپرسد چرا سرمایه انسانیاش نمیخواهد در آنجا بماند.
ابرقدرت واقعی، گروگان اقتصاد جهانی نمیشود
ابرقدرت بودن همچنین به این معنا نیست که بتوان اقتصاد جهانی را با تهدید اختلال در انرژی، بستن یک آبراه یا ایجاد بحران در بازارها تحت تأثیر قرار داد.
اینها میتوانند ابزار قدرت باشند، اما نمیتوانند جایگزین توسعه شوند.
قدرت اقتصادی واقعی آن است که کشوری بتواند:
- تولید کند؛
- نوآوری کند؛
- ثروت خلق کند؛
- سرمایه جذب کند؛
- دانش تولید کند؛
- شرکتهای جهانی داشته باشد؛
- پول ملی باثبات داشته باشد؛
- طبقه متوسط نیرومند ایجاد کند؛
- و برای شهروندانش آیندهای قابل پیشبینی بسازد.
گروگانگیری اقتصاد جهانی با قدرت اقتصادی فرق دارد.
ممکن است کشوری بتواند با یک بحران ژئوپلیتیک قیمت نفت را تکان دهد، اما این به معنای آن نیست که اقتصاد آن کشور در شمار قدرتمندترین اقتصادهای جهان قرار گرفته است.
ابرقدرت اقتصادی کسی نیست که بتواند جهان را بترساند؛ کسی است که جهان به توان تولیدی و علمی او نیازمند باشد.
و درباره علم چه؟
ابرقدرتی که دانشگاههایش را از اندیشه خالی کند، دانشمندانی را که پرسش میکنند برنتابد و آزادی تحقیق را تابع وفاداری سیاسی کند، دیر یا زود با یک تناقض روبهرو خواهد شد:
چگونه میتوان مدعی قدرت علمی بود، اما از پرسش علمی ترسید؟
- علم با فرمان تولید نمیشود.
- دانشگاه با بخشنامه ابرقدرت نمیشود.
- فناوری با شعار به وجود نمیآید.
علم نیازمند آزادی، نقد، رقابت، سرمایهگذاری، ارتباط جهانی و امکان خطاکردن است. ابرقدرت علمی کشوری نیست که صرفاً چند موشک پیشرفته دارد؛ کشوری است که میتواند هزاران ذهن خلاق را در محیطی امن و آزاد گرد هم آورد تا چیزهایی بسازند که هنوز وجود ندارند. البته اگر «حکمرانی اسلامی» را جدی بگیریم.
اما شاید مهمتر از همه این باشد که خود حکومت را با معیارهایی که سنت اسلامی درباره حکومت مطرح کرده است بسنجیم.
قرنها روحانیون بر منبرها درباره عدالت حاکم سخن گفتهاند.
- از مالک اشتر و عهدنامه او با مردم سخن گفتهاند.
- از مسئولیت والی در برابر محرومان گفتهاند.
- از حرمت ظلم گفتهاند.
- از بیتالمال گفتهاند.
- از اینکه حاکم باید خود را خادم مردم بداند، نه مالک آنان.
- از اینکه قدرت امانت است، نه ملک شخصی.
- از اینکه «حق» حتی در برابر قدرتمند باید رعایت شود.
پس پرسش امروز میتواند بسیار ساده باشد:
اگر حکومت اسلامی قدرت خود را از خدا میگیرد، چرا باید شهروند از حکومت بترسد، نه حکومت از تضییع حق شهروند؟
این پرسش، اتفاقاً پرسشی کاملاً دروندینی است.
ابرقدرت الهی و حق انسان
در منطق دینی، «حقالله» و «حقالناس» یکسان نیستند. اینجا یک نکته بنیادین وجود دارد:
اگر کسی گمان کند میتواند به نام خدا حق انسانها را پایمال کند، در واقع ممکن است دقیقاً در نقطه مقابل ادعای دینی خود ایستاده باشد.
خداوند نیازی به حکومت ندارد. این انسانها هستند که به حکومت نیاز دارند. حکومت باید امنیت آنان را تأمین کند، معاش آنان را سامان دهد، عدالت را برقرار کند و امکان زیست شرافتمندانه را فراهم سازد.
اگر حکومت به نام خدا ثروت عمومی را به امتیازات خصوصی تبدیل کند، طبیعت را نابود کند، منابع نسلهای آینده را مصرف کند، آزادی شهروندان را محدود کند و منتقد را دشمن خدا بنامد، نمیتوان صرفاً با افزودن واژه «الهی» به آن، کارنامهاش را الهی کرد.
نام خدا، ضمانت اخلاقی قدرت نیست؛ مسئولیت اخلاقی قدرت است.
طبیعت نیز بخشی از «قدرت الهی» است. حتی محیط زیست را نیز باید وارد این محاسبه کرد. قانون اساسی جمهوری اسلامی در اصل پنجاهم، حفاظت از محیط زیست را وظیفه عمومی دانسته و حفظ محیط زیست را با امکان حیات اجتماعی رو به رشد نسل امروز و نسلهای آینده پیوند زده است. بنابراین اگر دریاچهها خشک شوند، رودخانهها بمیرند، سفرههای زیرزمینی تخلیه شوند، خاک فرسوده شود، هوا آلوده شود و شهروند ایرانی برای یافتن آب و هوای سالم ناچار به مهاجرت شود، نمیتوان اینها را مسائل حاشیهای دانست.
حکومت قدرتمند حکومتی است که سرزمینش را برای نسل بعدی سالمتر تحویل میدهد، نه حکومتی که سرمایه طبیعی چند نسل را در چند دهه مصرف میکند.
آبادانی شهر و روستا نیز بخشی از قدرت است. اگر روستا خالی شود، کشاورز ورشکست شود، شهروند حاشیهنشین شود و نسل جوان آیندهای نبیند، موشک هرچقدر هم دوربرد باشد، چیزی از این شکست اجتماعی را جبران نمیکند. ابرقدرتی که از جیب مردم ساخته شود، آیا بهواقع ابرقدرتی است؟ یک پرسش دیگر هم باید مطرح شود: چه کسی هزینه ابرقدرت شدن را میدهد؟
اگر هزینه قدرت منطقهای از رفاه شهروندان پرداخت شود، اگر تورم و کاهش قدرت خرید مردم بهای سیاست خارجی باشد، اگر منابع عمومی به جای سرمایهگذاری در آموزش، سلامت، زیرساخت و تولید صرف پروژههای پرهزینه بیرونی شود، آنگاه باید پرسید: ابرقدرت چه کسی است؟ حکومت یا مردم؟
اگر قدرت حکومت افزایش یابد ولی کیفیت زندگی مردم کاهش پیدا کند، این را باید «قدرت ملی» نامید یا «قدرت دستگاه حکومت»؟ این دو یکی نیستند. دولت قدرتمند لزوماً ملت قدرتمند نیست. گاهی حتی ممکن است دولتی از نظر نظامی بسیار قدرتمند باشد اما جامعهای ضعیف، فقیر و بیاعتماد داشته باشد.
ابرقدرتی که از مردم خود مشروعیت میگیرد
و این شاید مهمترین تفاوت باشد. قدرتی که با زور حفظ میشود، هرچقدر هم بزرگ باشد، از نظر سیاسی شکننده است. اما حکومتی که شهروندانش به آن اعتماد دارند، حتی اگر ارتشش کوچکتر باشد، قدرتی عمیقتر دارد. مشروعیت یعنی مردم حکومت را صرفاً به دلیل ترس از مجازات تحمل نکنند؛ بلکه آن را تا حدی از آنِ خود بدانند. در چنین جامعهای، هنگامی که کشور در معرض خطر قرار میگیرد، مردم نه از سر اجبار، بلکه از سر تعلق از آن دفاع میکنند. این شاید همان چیزی باشد که میتوان قدرت اجتماعی نامید؛ قدرتی که نه با تبلیغات، بلکه با رضایت عمومی ساخته میشود.
و سرانجام: ابرقدرت الهی چه شکلی دارد؟
اگر بخواهیم مفهوم «ابرقدرت الهی» را از شعار به یک معیار اخلاقی تبدیل کنیم، شاید بتوان گفت:
ابرقدرت الهی کشوری نیست که بیشتر از همه موشک دارد؛ کشوری است که کمتر از همه انسان را تحقیر میکند. کشوری است که در آن:
- کودک گرسنه نمیماند؛
- بیمار به دلیل فقر از درمان محروم نمیشود؛
- کارگر از امنیت شغلی برخوردار است؛
- دانشمند به دلیل اندیشیدن مجازات نمیشود؛
- روزنامهنگار به دلیل پرسیدن دشمن خوانده نمیشود؛
- زن و مرد از کرامت انسانی برخوردارند؛
- اقلیت دینی و قومی احساس شهروند درجه دوم بودن نمیکند؛
- مخالف سیاسی حق زیستن دارد؛
- قاضی مستقل است؛
- بیتالمال ملک حاکمان نیست؛
- ثروت عمومی میان حلقههای قدرت توزیع نمیشود؛
- روستاها آباد میمانند؛
- رودخانهها خشک نمیشوند؛
- جنگ آخرین راه است، نه نخستین زبان سیاست خارجی؛
- و حکومت از مردم نمیخواهد برای حفظ قدرت او هزینه بدهند.
در چنین تعریفی، ابرقدرتی نه توانایی کشتن بیشتر، بلکه توانایی زندهتر نگهداشتن است.
نه تعداد دشمنان، بلکه تعداد انسانهایی که با امنیت و کرامت زندگی میکنند. نه وسعت نفوذ نیابتی، بلکه عمق رفاه و رضایت اجتماعی. نه تعداد موشکها، بلکه تعداد کودکانی که آیندهای روشن دارند. نه میزان ترس دیگران از یک کشور، بلکه میزان احترامی که جهان برای دانش، فرهنگ، اخلاق، اقتصاد و شهروندان آن کشور قائل است. شاید اگر قرار است واقعاً از «محاسبات الهی» سخن بگوییم، باید یک پرسش بسیار ساده را هم تحمل کنیم:
- اگر خداوند امروز بخواهد قدرت یک حکومت را اندازه بگیرد، آیا نخست به زرادخانه آن نگاه میکند یا به سفره مردمش؟
- آیا به تعداد موشکها نگاه میکند یا به تعداد انسانهایی که از فقر نجات یافتهاند؟
- آیا به تعداد گروههای مسلح متحد آن حکومت نگاه میکند یا به تعداد کودکانی که در امنیت به مدرسه میروند؟
- آیا به وسعت نفوذ سیاسی نگاه میکند یا به میزان عدالت؟
- آیا به هیبت حاکم نگاه میکند یا به کرامت انسان؟
اگر پاسخ این پرسشها آن چیزی باشد که از متن و روح عدالتخواه سنت اسلامی برمیآید، آنگاه شاید معنای «ابرقدرت اول جهان» کاملاً تغییر کند.
ابرقدرت الهی آن حکومتی نیست که مردم جهان از آن بیشتر بترسند؛ حکومتی است که خداوند، اگر معیار را عدالت و کرامت انسان قرار دهیم، کمتر دلیلی برای مؤاخذه آن داشته باشد.
و در نهایت، شاید بزرگترین نشانه قدرت یک حکومت این نباشد که در برابر دشمنانش چگونه میایستد؛ بلکه این باشد که با ضعیفترین شهروند خودش چگونه رفتار میکند.
اگر حکومتی بتواند این آزمون را پشت سر بگذارد، آنگاه میتوان درباره «قدرت الهی» آن سخن گفت.
پیش از آن، هر ادعای ابرقدرتی ـ چه چهارم، چه اول ـ بیشتر یک ادعای سیاسی است تا یک حقیقت الهی.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
احمد رشید / خبرگزاری رویترز / ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶
قرار است نیروهای آمریکایی تا روز چهارشنبه (۳۰ سپتامبر ۲۰۲۶) آخرین پایگاههای خود در عراق را ترک کنند؛ خروجی که ایران و متحدانش آن را پیروزی میدانند. آنها اکنون نفوذ عمیقی در کشوری دارند که طی بیش از دو دهه جنگ، ۴۵۰۰ آمریکایی در آن جان باختند.
کارشناسان امنیتی عراق میگویند این خروج — که توافق آن در سال ۲۰۲۴ و در دوران ریاستجمهوری جو بایدن حاصل شد و توسط دولت دونالد ترامپ (حتی در بحبوحه جنگ با ایران) به اجرا درآمد — میتواند دست تهران و متحدان قدرتمندش را باز بگذارد و در عین حال به دیگر دشمنان آمریکا، از جمله گروه «دولت اسلامی» (داعش)، فرصت بازگشت بدهد.
جاسم البهادلی، تحلیلگر امنیتی عراقی و متخصص در امور گروههای مسلح شیعه همسو با ایران، گفت: «ایران از خروج ائتلاف نفعی راهبردی خواهد برد، زیرا این اقدام حضور نظامیای را حذف میکند که سالها به عنوان وزنهای در برابر نفوذ تهران در عراق عمل میکرد.»
او پیشبینی کرد که گروههای شبهنظامی طرفدار ایران نه تنها این خروج را پیروزی جنبش خود جلوه خواهند داد، بلکه «تلاش خواهند کرد تا از این فرصت برای کسب نفوذ بیشتر بر تصمیمگیریهای امنیتی و سیاسی بهره ببرند.»
ابومجتبی الیاسری، از فرماندهان «مقاومت اسلامی در عراق» — که ائتلافی از گروههای مسلح تحت حمایت ایران است — خروج آمریکا را «پیروزی تاریخی برای گروههای مقاومت اسلامی عراق و عراقیهای شرافتمند، و شکستی خردکننده برای پروژه آمریکایی» توصیف کرد.
او به رویترز گفت: «در ۳۰ سپتامبر، ما پایان یافتن فصلی سیاه در تاریخ عراق و ناکامی اشغالگران در تحمیل اراده خود بر کشورمان را جشن خواهیم گرفت. عراق ثابت کرده است که حاکمیتش نه توسط نیروهای خارجی، بلکه به واسطه مقاومت و اراده مردمش تأمین میشود.»
عدم آمادگی
اگرچه خروج نهایی نیروهای آمریکایی در میان مردم عراق محبوبیت گستردهای دارد، اما کسانی که نگران قدرت گرفتن گروههای تحت حمایت ایران هستند، معتقدند که این خروج زودتر از موعد انجام میشود. عبدالرحمن الزوبعی، از رهبران قبایل سنی در فلوجه — که زمانی کانون مقاومت ضدآمریکایی بود — به خبرگزاری رویترز گفت: «ما معتقدیم که عراق در حال حاضر هنوز کاملاً آماده تحویل گرفتن پرونده امنیتی نیست.»
«همه عراقیها خواهان حاکمیت کامل هستند و هیچ عراقیای در این مورد تردیدی ندارد؛ اما به باور من، خروج (ائتلاف به رهبری آمریکا) به این شیوه و ایجاد خلأ امنیتی، چیزی است که همه عراقیها از آن هراس دارند.»
نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۰۳ برای سرنگونی صدام حسین، دیکتاتور سنیمذهب، به عراق حمله کردند و پس از اشغال کشور و روی کار آوردن دولتی با محوریت شیعیان، سالها با شورشیان جنگیدند تا سرانجام در پایان سال ۲۰۱۱ از آنجا خارج شدند.
آنها کمتر از سه سال بعد بازگشتند تا به نیروهای عراقی در شکست گروه شبهنظامی سنی «دولت اسلامی» (داعش) طی جنگی بزرگ بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷ کمک کنند.
شمار تلفات آمریکاییها در «عملیات آزادی عراق» تقریباً دو برابر تلفات آنها در جنگ همزمان در افغانستان بود؛ جنگی که با خروج ناگهانی آمریکا در سال ۲۰۲۱ به پایان رسید.

شهر فلوجه در غرب عراق دو دهه پیش به کانون اصلی مقاومت در برابر نیروهای تحت رهبری آمریکا در این کشور تبدیل شد
در سالهای اخیر، عراق تنها کشوری بوده که اتحادهای سیاسی و نظامی نزدیکی را هم با ایالات متحده و هم با ایران حفظ کرده است؛ کشورهایی که گاهی از خاک عراق به عنوان میدان نبرد نیابتی استفاده میکردند.
ایالات متحده در سال ۲۰۲۰ با انجام حملهای در فرودگاه بغداد، قاسم سلیمانی، فرمانده ارشد ایرانی را کشت. متحدان ایران نیز بارها به پایگاههای آمریکا حمله کردند که گاهی با اقدامات تلافیجویانه همراه بود.
در جریان درگیریهای سال جاری، ۷ نفر از ۱۸ نیروی نظامی آمریکایی که نامشان در فهرست کشتهشدگان ثبت شده، در عراق جان باختند؛ آخرین مورد، گروهبان ارتش بود که در ماه ژوئیه حین عملیات انهدام کنترلشده یک پهپاد در پایگاهی نزدیک اربیل کشته شد.
پیروزی برای محور ایران
ایران که هدف نهایی خود را وادار کردن نیروهای آمریکایی به ترک کامل خاورمیانه اعلام کرده است، خروج آمریکا از عراق را پیروزیای برای «محور مقاومت» خود — متشکل از گروههای مسلح همپیمان در سراسر منطقه — میداند.
امیر حیاتمقدم، نایبرئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس ایران، روز دوشنبه اظهار داشت که با خروج آمریکاییها از کشور و منطقه، «امنیت پایدار در عراق برقرار خواهد شد.»
او به خبرگزاری مجلس ایران گفت که ایران «از خروج نیروهای آمریکایی از عراق استقبال میکند و بیتردید از آن حمایت خواهد کرد.» وی افزود: «گروههای مقاومت در حال حاضر دست به اقدام میزنند و گاهی نیروهای آمریکایی را هدف قرار داده و با آنها مقابله میکنند.»
واشنگتن گروههای شبهنظامی مورد حمایت ایران در عراق را متهم کرده است که با انجام حملات به کشورهای همسایه به دستور تهران — از جمله حمله اخیر در همین ماه به یک خط لوله نفت مهم عربستان سعودی — در درگیریهای گستردهتر خاورمیانه نقش دارند. دولت بغداد میگوید که در تلاش برای مهار نفوذ این گروههاست.
حیاتی دوباره برای داعش؟
برخی از مقامات امنیتی عراق، چه در دولت مرکزی و چه در منطقه نیمهخودمختار کردستان در شمال، میگویند که خروج آمریکا خطر جان گرفتن دوباره جنگجویان «دولت اسلامی» (داعش) را نیز به همراه دارد؛ گروهی که با وجود شکست خلافت خودخواندهاش در حدود یک دهه پیش، همچنان شبکهای از هستههای خفته را حفظ کرده است.
این جنگجویان در اوج قدرت خود، یکسوم خاک عراق را در اشغال داشتند و هزاران نفر را به قتل رساندند؛ از جمله صدها نفری که خودشان از صحنه تیرباران آنها در داخل یک پایگاه نظامی سابق آمریکا فیلمبرداری کرده بودند.
سیروان بارزانی، فرمانده کُرد، گفت که فقدان اطلاعات، پشتیبانی لجستیکی و پهپادهای آمریکایی، به دولت اسلامی فرصت تجدید قوا خواهد داد.
او گفت: «بیش از دو هفته است که ما شاهد تحرکات هستههای خفته (دولت اسلامی) هستیم؛ این تحرکات پس از آن آغاز شد که در رسانههای عمومی اعلام گردید ائتلاف بینالمللی تا پایان ماه سپتامبر بهطور رسمی از عراق خارج خواهد شد.» وی افزود: «به عقیده من، این موضوع باعث تقویت روحیه» جنگجویان شده است.
نیروهای امنیتی عراق اعلام کردند که یک هسته مشکوک وابسته به دولت اسلامی در حال تدارک حملات انتحاری همزمان با خروج نیروها بوده است. به گفته چهار تن از مقامات امنیتی و نظامی عراق، این توطئه نگرانیهایی را برجسته کرد مبنی بر اینکه این گروه شبهنظامی، علیرغم سالها شکستهای نظامی، همچنان قادر به بهرهبرداری از خلأهای امنیتی است.
سرهنگ خالد البیاتی، از مقامات ارشد امنیتی در شهر راهبردی و نفتخیز کرکوک، اظهار داشت که گروه «دولت اسلامی» (داعش) «در پی ارسال این پیام است که همچنان قدرتمند بوده و توانایی انجام حملات خونین را دارد.»
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
الینا فرهادی / دویچه وله فارسی
پرونده هستهای ایران وارد یکی از حساسترین و ابهامآمیزترین مقاطع تاریخی خود شده است؛ وضعیتی که به باور ناظران بینالمللی، ابهام در تمایل ایران به کنار گذاشتن اورانیوم غنیشده ۶۰ درصدی، کاهش نظارتهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی و شکلگیری بحثهای جدید در محافل سیاسی درباره میزان کارآمدی ابزارهای سنتی بازدارندگی ایران را بیش از همیشه برجسته کرده است.
در ظاهر، سیگنالهایی از گرایش به دیپلماسی به گوش میرسد؛ مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، ۲۵ سپتامبر در گفتوگو با شبکه فاکسنیوز اعلام کرد که تهران در صورت دستیابی به توافقی جامع در چارچوب قوانین بینالمللی و معاهده عدم اشاعه (NPT)، حاضر است از ذخایر اورانیوم ۶۰ درصدی خود صرفنظر کرده و سطح غنیسازی را محدود سازد.
اما در برابر این گفتمان دیپلماتیک، شواهد میدانی و مواضع مقامات نظامی و سیاسی در تهران سناریوی متفاوتی را در برابر ناظران قرار میدهند.
محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران ۱۹ سپتامبر هشدار داد که رفتارهای واشنگتن و تلآویو زمینهساز “خروج تهران از پیمان انپیتی” است. او با بیان اینکه ایران همچنان به “فتوای هستهای” علی خامنهای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی پایبند مانده، تاکید کرد: «نمیدانیم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد؛ همهچیز به رفتار آمریکا بستگی دارد.»
تنها یک روز بعد، در ۲۰ سپتامبر، کامران غضنفری، نماینده مجلس شورای اسلامی، در موضعگیری بیپردهای اعلام کرد که اگر موجودیت جمهوری اسلامی با “خطر جدی” مواجه شود، “احتمال ورود مجتبی خامنهای به موضوع سلاح هستهای وجود دارد.”
روزنامه بریتانیایی دیلی تلگراف ۱۹ سپتامبر با اتکا به تصاویر ماهوارهای گزارش داده بود که ایران در حال ساختوساز و بازسازی در تاسیسات نظامی و هستهای خود از جمله در سایت “طالقان ۲” در پارچین در جنوب شرقی تهران و مجتمعهای زیرزمینی در “کوه کلنگ” در نزدیکی نطنز است؛ مراکزی که پیشتر هدف حملات هوایی آمریکا و اسرائيل قرار گرفته بودند و اکنون بازسازی آنها گمانهزنیها درباره احتمال انتقال تجهیزات و مواد غنیشده به عمق زمین را افزایش داده است.
در سمت مقابل، واشنگتن نیز موضع سختگیرانهای اتخاذ کرده است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، روز سهشنبه۲۲ سپتامبر در سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل خود را بانی و مبشر صلح خواند و تاکید کرد که “هرگز اجازه نخواهد داد ایران به سلاح هستهای دست پیدا کند”.
جیدی ونس، معاون ترامپ نیز در مصاحبه با شبکههای نیوزمکس و فاکسنیوز تاکید کرد هدف واشنگتن این است که “ایران هرگز به سلاح هستهای دست پیدا نکند”.
دویچهوله فارسی در همین رابطه با چهار کارشناس ارشد بینالمللی جان بولتون، مشاور سابق امنیت ملی آمریکا، دامون گلریز، پژوهشگر روابط بینالملل در انستیتو ژئوپولیتیک لاهه، امید شکری، پژوهشگر ارشد انرژی در دانشگاه جرج میسون و تیم بوش، مدیرعامل گروه بردواچر (گروه مشاوره و راهکارهای اطلاعاتی-امنیتی در هلند) گفتوگو کرده است.
بولتون: ایران هرگز از هدف دستیابی به بمب عقب ننشسته است
بحث درباره دسترسی به سایتهای نظامی و محدوده بازرسیهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی، همواره یکی از چالشبرانگیزترین نقاط در پرونده هستهای ایران بوده است. اگرچه توافق هستهای سال ۲۰۱۵ (برجام) محدودیتهای زمانی و عملیاتی بر حجم و سطح غنیسازی ایران اعمال کرد، اما نحوه بازرسی از مراکز هستهای و عدم دسترسی کامل بازرسان به برخی سایتهای کلیدی همواره مورد انتقاد مخالفان این توافق در واشنگتن بوده است؛ انتقاداتی که در نهایت به خروج یکجانبه ایالات متحده از برجام در سال ۲۰۱۸ و از سوی دونالد ترامپ منجر شد.
جان بولتون: ایران بیش از سی سال است که پیمان انپیتی را نقض کرده، بنابراین خروج از آن هیچ معنا و تفاوتی نخواهد داشت
به این نکته باید اضافه کرد که رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بینالمللی انرژی اتمی در هفتادمین نشست عمومی آژانس در وین عدم آگاهی از وضعیت ذخایر اورانیوم در ایران را مایه نگرانی جدی دانست.
او ۱۴ سپتامبر گفت، این نهاد به جز بازرسی از نیروگاه هستهای بوشهر در ماه ژوئن بیش از شش ماه است که هیچ فعالیت راستیآزمایی در این کشور انجام نداده است.
در این میان، جان بولتون، مشاور سابق امنیت ملی آمریکا و نماینده پیشین این کشور در سازمان ملل متحد، در گفتوگو با دویچهوله فارسی، مانورهای دیپلماتیک و توافقات گذشته را “پوششی بر یک استراتژی تغییرناپذیر از سوی تهران” میداند.
او با تاکید بر اینکه برنامه تسلیحاتی ایران “هیچگاه” متوقف نشده است، میگوید: «ایران هرگز از هدف دیرینه خود برای دستیابی به سلاحهای هستهای قابل حمل و شلیک عقبنشینی نکرده است. هیچ مدرکی خلاف این ادعا وجود ندارد.»
او به ناکارآمدی نهادهای بینالمللی اشاره کرده و میافزاید: «آژانس بینالمللی انرژی اتمی هرگز به پایگاههای نظامی ایران، جایی که بخشهای حیاتی مرتبط با تسلیحاتیسازی در آن رخ میدهد، دسترسی نداشته است.»
بولتون در پاسخ به این سوال که در صورت خروج ایران از پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای تبعات حقوقی و بینالمللی آن چه خواهد بود، تصریح میکند ایران بیش از سی سال است که پیمان انپیتی را نقض کرده و بنابراین خروج از آن هیچ معنا و تفاوتی نخواهد داشت.
نماینده سابق آمریکا در سازمان ملل متحد، در نهایت تغییر شرایط در منطقه را تنها از مسیر تغییر ساختار سیاسی در ایران ممکن دانسته و تاکید میکند: «تنها راه درازمدت برای دستیابی به صلح و امنیت در خاورمیانه، سرنگونی حکومت در تهران است.»
آیا تصمیم استراتژیک در تهران گرفته شده است؟
پس از پایان نبرد ۳۹ روزه آمریکا و اسرائيل علیه ایران در اوایل سال ۲۰۲۶ و تغییرات به وجود آمده در رأس کادر فرماندهی و سیاسی تهران با کشته شدن علی خامنهای، تحرکات جدیدی در پرونده هستهای ایران ثبت شد. ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل در ۹ سپتامبر و پایان مهلت ۶۰ روزه مذاکرات با آمریکا بر اساس توافق اسلامآباد در اواسط اوت، اکنون این پرسش در محافل تحلیلی را مطرح است که آیا جمهوری اسلامی راهی جز ساخت سلاح هستهای در پیش دارد یا خیر.
از نگاه برخی تحلیلگران، ضربات واردشده به ارکان نظامی ایران، “منطق قدیمی دفاعی” را به کلی ویران کرده است.
دامون گلریز نقطه آغاز این فروپاشی را “تحولات نظامی” دو سال اخیر میداند و معتقد است که یک ایران هستهای، “بزرگترین میراث سیاست خارجی دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ” خواهد بود: «حمله اسرائیل به مجتمع دیپلماتیک ایران در دمشق در آوریل ۲۰۲۴، آغاز فروپاشی دکترین بازدارندگی بود که ساخت آن سه دهه به طول انجامیده بود. از آن زمان، استراتژی امنیت ملی ایران بر دو پایه نظامی متعارف استوار بود: شبکه نیابتی منطقهای ششضلعی که ناکارآمدی خود را در بازدارندگی به اثبات رساند، و آرسنال هوایی متعارف (متشکل از موشکهای بالستیک و پهپادها) که اگرچه تاکتیکی دردناک برای کشورهای عربی بود، اما از نظر استراتژیک توان لازم برای بازدارندگی در برابر حملات اسرائیل و آمریکا را نداشت.»

گلریز: کشتن رهبر جمهوری اسلامی نشان داد که از نظر اسرائیل، مقامات روحانی دیگر آن مرجعیتی را ندارند که بتوانند جلوی فرماندهان نظامی خواهانِ بازدارندگی هستهای را بگیرند
گلریز با اشاره به وقایع نظامی سال ۲۰۲۶ و ترور رهبر سابق ایران میافزاید: «در فوریه ۲۰۲۶، تهران با یک جنگ وجودی مواجه شد؛ نبردی که تاسیسات هستهای ایران را مدفون کرد و دانشمندان کلیدی به همراه دستکم پنج سطح از ارشدترین مقامات نظامی و امنیتی کشور را هدف قرار داد. کشتهشدن علی خامنهای یک پرسش بنیادی امنیتی را حلوفصل کرد: آیا خامنهای، بهعنوان اصلیترین مانع دستیابی ایران به بمب هستهای، دیگر موضوعیت خود را از دست داده است؟»
به گفته پژوهشگر مدرسه عالی لاهه، “کشتن رهبر جمهوری اسلامی” نشان داد که از نظر اسرائیل، مقامات روحانی دیگر آن مرجعیتی را ندارند که بتوانند جلوی فرماندهان نظامی خواهانِ بازدارندگی هستهای را بگیرند: «از طرفی این که ارزیابی جامعه اطلاعاتی آمریکا در سال ۲۰۲۵ نشان داد علی خامنهای برنامه ساخت سلاح را که در سال ۲۰۰۳ معلق کرده بود، هرگز “دوباره” مجاز نکرده است، دیگر اهمیتی نداشت؛ چرا که اگر این ارزیابی هنوز تعیینکننده بود، موافقت آمریکا با ترور او اقدامی کاملا غیرعقلانی محسوب میشد.»
به زعم گلریز، نه مواجهههای مستقیم، بلکه ترور رهبری ایران بود که مفهوم امنیت را در این کشور تکان داد و فراخوانها برای تجدیدنظر در دکترین هستهای را “تقویت” کرد.
فتوای مذهبی در ترازو؛ از حرام مطلق تا دکترین جدید
موضع رسمی فتوای مذهبی ممنوعیت ساخت و استفاده از سلاحهای هستهای، همواره یکی از محورهای کلیدی استدلال دیپلماتیک تهران در تعاملات بینالمللی و بازرسیهای آژانس بوده است؛ حکمی شرعی که نخستینبار در اواسط دهه ۱۳۸۰ خورشیدی مطرح و در سال ۱۳۹۸ (۲۰۱۹) نیز صریحا از سوی علی خامنهای بهعنوان خط قرمز لایتغیر فقهی و امنیتی جمهوری اسلامی مورد تاکید مجدد قرار گرفت. تهران همواره با استناد به این حکم شرعی در آژانس بینالمللی انرژی اتمی، بر “صلحآمیز بودن” برنامه هستهای خود تاکید کرده است. با این حال، کشورهای غربی و ناظران بینالمللی همیشه میان یک حکم مذهبی و تصمیمهای عملیاتی نظامی تفاوت قائل شدهاند. اکنون نیز با تحولات جدید در تهران و سکوت رهبری جدید در تکرار این فتوا، کارشناسان میپرسند آیا این خط قرمز شرعی همچنان پابرجاست یا جای خود را به نیازهای جدید امنیتی داده است؟
دامون گلریز اهمیت فعلی این فتوا را چنین تحلیل میکند: «اگر فتوا یا تحریم از سوی علی خامنهای مبنی بر اینکه “ساخت و انباشت بمب هستهای نادرست و استفاده از آن حرام است” منطقیترین استدلال در برابر ترور خودش و علیه تهدید وجودی برای حکومت بود، آن استدلال اکنون پوچ و بیمعنا شده است. حالا استدلال معکوس صادق است: ساخت و انباشت سلاحهای هستهای به منطقیترین پایه برای بازسازی بازدارندگی در برابر جنگ بعدی تبدیل شده است.»
تیم بوش اما با اشاره به “سکوت رهبری جدید و همزمانی آن با مواضع تند نظامیان در تهران” میگوید: «این نکته قابل توجه است که مجتبی خامنهای، فتوای پدرش در ممنوعیت سلاحهای هستهای را تکرار نکرده است. بهویژه اگر این موضوع را کنار اظهارات مقامات امنیتی نظیر محسن رضایی در اوت ۲۰۲۶ بگذاریم که گفت سلاح هستهای ارزانتر و موثرتر از صدها فروند جنگنده اف ۳۵ است.»
به گفته این کارشناس، در حال حاضر “مدرک قطعی برای تغییر در دکترین وجود ندارد”، اما مخالفان آن در تهران اکنون “بهمراتب ضعیفتر” شدهاند.
از جنجالهای کلامی تا واقعیت زمین
در مقابل این دیدگاه، سایر کارشناسان تاکید دارند که نباید مباحث نظری و جنجالهای سیاسی را با “تصمیم قطعی عملیاتی” اشتباه گرفت.
امید شکری در این رابطه بر “عدم وجود مستندات اطلاعاتی” دست میگذارد و میگوید: «هیچ مستند و تایید رسمی مبنی بر اینکه ایران تصمیم قطعی برای ساخت سلاح هستهای گرفته یا بازدارندگی مستقیم هستهای را جایگزین دکترین قبلی خود کرده باشد، در دست نیست.»
به گفته او، آنچه تغییر کرده، “جدیتر شدن مناظرهها در میان تصمیمگیرندگان در تهران” پیرامون کارآمدی ماندن در وضعیت “آستانه هستهای” است و این دیدگاه در تهران تقویت شده که قابلیت آستانه به تنهایی بازدارنده نیست: «با این حال، باید حساب این مباحث استراتژیک را از وضعیت عینی و روی زمین برنامه هستهای جدا کرد. ارزیابی عمومی جامعه اطلاعاتی آمریکا در سال ۲۰۲۶ نشان میدهد ایران از زمان حملات ژوئن ۲۰۲۵ اقدامی برای بازسازی ظرفیتهای غنیسازی خود نکرده است.»
دقیقترین ارزیابی به عقیده امید شکری این است که بگوییم فشارها در تهران برای “تجدیدنظر در دکترین هستهای” افزایش یافته، اما انتقال رسمی به سمت بازدارندگی مستقیم هستهای هنوز “تثبیت و اثبات” نشده است.

تیم بوش: اگر دیدهبان هستهای جهان توانایی رصد اورانیوم غنیشده را ندارد، هیچ سازمان اطلاعاتی و جاسوسی هم نمیتواند صادقانه ادعا کند که ایران تصمیم نهایی را برای ساخت بمب گرفته است یا خیر
تیم بوش نیز با صحه گذاشتن بر “کور شدن ابزارهای راستیآزمایی بینالمللی” از جمله عدم امکان آژانس برای بازدید از مراکز هستهای، تاکید میکند که ادعا در مورد قطعیت ایران برای دستیابی به این سلاح بیشتر “جنبه سیاسی” دارد: « اگر دیدهبان هستهای جهان توانایی رصد اورانیوم غنیشده را ندارد، هیچ سازمان اطلاعاتی و جاسوسی هم نمیتواند صادقانه ادعا کند که ایران تصمیم نهایی را برای ساخت بمب گرفته است یا خیر. کسانی که با اطمینان کامل میگویند “آنها تصمیمشان را گرفتهاند” یا بلوف میزنند، یا بیشتر در حال پیشبردن دستور کار سیاسی خود هستند: تندروهای ایرانی از یک سو و تندروها در اسرائیل و آمریکا از سوی دیگر.»
اما به عقیده دامون گلریز، معضل تهران دیگر تنها این نیست که چگونه بدون فروپاشی داخلی، صلح خارجی را تامین کند؛ بلکه این است که چگونه پس از ناکارآمدی دکترین قدیمی بازدارندگی (مبتنی بر گروههای نیابتی و موشکها) و آشکار شدن شکاف اعتبار در “وضعیت آستانه هستهای”، یک “مفهوم امنیتی تازه” خلق کند.
او همچنین تناقض در ادبیات کاخ سفید را متذکر شده و میافزاید: «ترامپ هر هفته تکرار میکند که “ایران نمیتواند سلاح هستهای داشته باشد”، در حالی که همزمان اصرار دارد که این برنامه در سال گذشته “منهدم و نابود” شده است. هر دوی این گزارهها نمیتواند درست باشد. این تناقض نشان میدهد که واشنگتن میداند تصمیم استراتژیک گرفته شده و تنها مرحله اجرا باقی مانده است.»
آیا بمب هستهای برای ایران مصونیت میآورد؟
اما آیا دستیابی به کلاهک هستهای واقعا نقطهپایانی بر تهدیدات خارجی ایران خواهد بود، یا تهران را در خطرناکترین فاز امنیتی تاریخ خود قرار میدهد؟ پاسخ به این پرسش، خاستگاه یکی از بنیادیترین مجادلات میان استراتژیستهای بینالمللی است؛ شکافی عمیق میان کسانی که “چتر هستهای” را “تنها ضامن بقا” در خاورمیانه جدید میدانند و تحلیلیهایی که هشدار میدهند فاز انتقالی رسیدن به بمب، میتواند درست همان جرقهای باشد که حمله پیشدستانه نهایی را کلید میزند.
دامون گلریز دستیابی به کلاهک هستهای را ابزاری برای “جلوگیری از فروپاشی کامل حکومت” میداند، اگرچه توان آن را برای مهار تمام درگیریها محدود میبیند: «بازدارندگی هستهای مانع جنگهای متعارف محدود یا تهاجم بعدی نخواهد شد، اما از جنگهای همهجانبه و وجودی جلوگیری خواهد کرد.» گلریز همچنین به ابعاد سیاسی داخلی آن اشاره کرده و میگوید: «مجتبی خامنهای به عنوان قدرتمندترین رهبر شیعه در قرن بیستویکم که از دل یک جنگ وجودی برآمد، میتواند بازدارندگی هستهای را به ابزاری برای دفاع از امت شیعه (به عنوان پایگاه سیاسی خود) تبدیل کند.»
در مقابل، دکتر امید شکری به خطرات مرگبار در مرحله انتقالی یعنی فاصله میان اتخاذ تصمیم تا ساخت و عملیاتی کردن بمب اشاره میکند: «سلاح هستهای بیتردید هزینه هرگونه حملهای را که با هدف براندازی یا نابودی حکومت طراحی شده باشد، بهشدت بالا میبرد؛ اما “مصونیت مطلق” به ارمغان نمیآورد.»
به گفته او، ابعاد بازدارندگی چنین سلاحی مستقیما به این بستگی دارد که کشور دارنده تا چه حد توانایی حفاظت از زاغهها و تجهیزات خود و ارائه یک تهدید تلافیجویانه باورپذیر را داشته باشد: «علاوه بر این، مسیر دستیابی به بمب بهشدت پرریسک است. ایران ممکن است درست در میانه تلاش برای ساخت سلاح و پیش از رسیدن به یک بازدارنده مطمئن و عملیاتی، هدف اقدام نظامی قرار گیرد. تصمیم به تسلیحاتیسازی، ریسک تشدید تحریمها، انزوای بیشتر و ترغیب سایر کشورهای منطقه به سمت گزینههای هستهای را نیز به همراه دارد.»
تیم بوش با تحلیل مکانیسم تحریمها و وضعیت فعلی ایران، صحبتهای شکری را تکمیل کرده و هشدار میدهد که ابهام هستهای دیگر “کارکرد حمایتی” ندارد: «خطرناکترین زمان، شکاف و فاصله میان “داشتن مواد هستهای کافی” و “داشتن یک بمب واقعی و آزمایششده” است؛ این دقیقا همان زمانی است که احتمال حمله پیشدستانه دیگر کشورها به بالاترین حد میرسد. بنابراین، یک سلاح هستهای ممکن است روزی از ایران محافظت کند، اما این چشمانداز، دور و نامطمئن است.»
ارزیابی نشانههای عینی و شکاف در ساختار قدرت
در حالی که اتکا بر سیگنالهای کلامی در ادبیات بازدارندگی، تاریخی طولانی در دیپلماسی هستهای تهران دارد، ورود این اظهارات از جمله “تهدید به خروج از انپیتی” از سوی مقاماتی چون محسن رضایی، ناظران را با این پرسش اساسی رو به رو کرده است: آیا این اظهارات مانورهای محاسبهشده برای بازسازی اهرم چانهزنی روی میز مذاکرهاند، یا نشانههایی عینی از یک تغییر ساختاری و اجماع در اتاقهای تصمیمگیری تهران؟
تیم بوش بر این باور است که تعدد سیگنالها ناشی از تزلزل و چندپارگی در مراکز تصمیمگیری ایران است و میتواند روندی خطرناک و ناخواسته ایجاد کند: «مقامات نظامی تهران از تهدید به خروج از انپیتی به عنوان اهرم فشار استفاده میکنند، چون واقعا به آن اعتقاد دارند. دیدگاه شخص من این است که این شکاف داخلی، از منظر ریسک و خطر، مهلکتر از یک بلوف شفاف است و تندروها ممکن است بتوانند آن را به یک واقعیت عینی روی زمین تبدیل کنند.»
اما اگر تهدیدات اخیر مقامات ایرانی در خصوص خروج از معاهده عدم اشاعه عملی شود، به عقیده تحلیلگران، پرونده هستهای ایران وارد حادترین مرحله حقوقی و امنیتی خود خواهد شد. طبق ماده ۱۰ این معاهده، هر کشوری که قصد خروج دارد باید پیشنویس اطلاعیهای ۳ ماهه به شورای امنیت ارائه داده و ظروف و دلایل استثنایی خود را تشریح کند؛ در طول این ۹۰ روز، آن کشور متعهد به اجرای مفاد پیمان باقی میماند.

امید شکری: خروج از انپیتی به تنهایی مدرکی بر اتخاذ تصمیم نهایی برای ساخت سلاح هستهای نیست
امید شکری البته متذکر میشود که خروج از انپیتی به تنهایی مدرکی بر اتخاذ تصمیم نهایی برای ساخت سلاح هستهای نیست و خودبهخود به اقدام نظامی یا تحریمهای جدید منجر نمیشود؛ اما قطعا بحران دیپلماتیک را وارد فاز عمیقتری کرده و سؤالات سرنوشتسازی را درباره آینده بازرسیها و مواد هستهای ایران مطرح خواهد ساخت.
تیم بوش نیز تاکید میکند که برخلاف تجربه خروج کره شمالی از این معاهده در سال ۲۰۰۳، خروج ایران در شرایط فعلی میتواند بلافاصله ماشه یک اقدام عاجل نظامی را بکشد: «اگر ایران واقعا از پیمان خارج شود، اسرائیل و ایالات متحده با پاسخی نظامی، سریعتر و سختتر از آنچه در جریان خروج کره شمالی در سال ۲۰۰۳ دیدیم، با آن برخورد خواهند کرد.»
پرونده هستهای ایران اکنون بر سر یک دو راهی سرنوشتساز قرار گرفته است: ماندن در چارچوبهای بینالمللی یا عبور نهایی از آستانه تسلیحاتی با پذیرش هزینههای سنگینِ خروج از پیمانهای جهانی. در این میان، بزرگترین مجهول معامله تنها یک چیز است؛ اینکه آیا تصمیم استراتژیک برای ساخت بمب هستهای در اتاقهای تاریک قدرت اتخاذ شده، یا آمریکا و اسرائیل پیشتر با یک حمله نظامی وسیع، بازی را کلا برهم خواهند زد و سناریو را تغییر خواهند داد؟
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری رویترز / ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، اعلام کرد که برای پایان دادن به جنگ هیچ پیشنهادی به ایران ارائه نکرده است. او گزارشهای رسانهای را که به نقل از مقامات آمریکایی مدعی بودند وی مایل به کاهش تحریمها و آزادسازی داراییهای مسدودشده ایران در ازای اقدامات «ملموس» در خصوص برنامه هستهای این کشور است، رد کرد.
ترامپ روز دوشنبه در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» (Truth Social) نوشت: «این حرف صحت ندارد. من هیچ پیشنهادی به آنها ندادم.»
رسانههای «اکسیوس» (Axios) و «سیانان» (CNN) به نقل از مقامات ناشناس آمریکایی گزارش داده بودند که ترامپ مایل است در چارچوب یک توافق نهایی و مشروط بر اینکه ایران «پیشرفت ملموسی» در مسئله هستهای نشان دهد، تحریمهای ایران را کاهش داده و داراییهای این کشور را آزاد کند.
ترامپ جلوگیری از دستیابی تهران به بمب هستهای را یکی از اهداف کلیدی این جنگ برشمرده است؛ اهدافی که شامل پایان دادن به توانایی ایران برای حمله به همسایگان و ایجاد شرایطی برای سرنگونی رهبری ایران توسط مردم این کشور نیز میشود.
ایران فاقد سلاح هستهای است و قصد خود برای ساخت چنین سلاحهایی را تکذیب میکند، اما تأکید دارد که از حق برخورداری از ظرفیت داخلی انرژی هستهای برخوردار است.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، در مصاحبه با برنامه «فیس دِ نیشن» (Face the Nation) شبکه سیبیاس، اظهار داشت که تهران برای مذاکره درباره برنامه هستهای و سایر مسائل آمادگی دارد، اما زیر بار «زورگویی یا اجبار» نخواهد رفت.
پزشکیان گفت: «ایران به دنبال جنگ نیست، اما در برابر فشارها، تهدیدها و حملات از خود دفاع خواهد کرد.» او افزود که ایران پیشتر پذیرفته است که «قرار نیست سلاح هستهای بسازیم».
به گفته مقامات هر دو کشور، روز دوشنبه و در چارچوب تلاشی تازه برای پایان دادن به جنگ هفتماهه، مقامات آمریکا و ایران بهطور جداگانه با میانجیگران گفتگو کردند.
ایران روز یکشنبه تأکید کرد که تنها دیپلماسی میتواند مناقشه این کشور با ایالات متحده و اسرائیل را حلوفصل کند.
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در شبکههای اجتماعی نوشت: «شرایط ما روشن است و هرگونه اقدامی برای بازگشایی تنگه هرمز منوط به برآورده شدن این شرایط است.»
او افزود: «تنها یک راهحل مبتنی بر مذاکره میتواند آنها را از این بنبست خارج کند.» عراقچی روز جمعه در سازمان ملل به خبرنگاران گفت که توافق پیشنهادی، آغازگر یک شمارش معکوس هفتروزه برای بازگشایی تنگه و توقف درگیریهای منطقهای خواهد بود.
ترامپ روز شنبه این طرح را رد کرد و استدلال نمود که عامل اصلی تلاش ایرانیها برای دستیابی به توافق بر سر این آبراه حیاتی، استیصال و درماندگی آنهاست.
ترامپ در کاخ سفید به خبرنگاران گفت: «آنها میخواهند فوراً برای بازگشایی تنگه هرمز توافق کنند، چون بهشدت در حال شکست خوردن هستند.»
عراقچی اظهار داشت که میانجیهای تسهیلکننده مذاکرات تهران و واشنگتن، هنوز خبر رد این طرح از سوی آمریکا را بهطور رسمی به آنها منتقل نکردهاند.
عراقچی نوشت: «ما منتظریم تا میانجیها نظرات قطعی را به ما منتقل کنند و بر اساس آن تصمیمگیری خواهیم کرد.»
افزایش قیمت نفت
این جنگ که ترامپ در ماه فوریه آن را با همراهی اسرائیل و تحت عنوان «عملیات خشم عظیم» (Epic Fury) آغاز کرد، جان هزاران نفر را گرفته، اختلال شدیدی در عرضه جهانی انرژی ایجاد کرده، قیمت نفت را بالا برده و به تورم جهانی دامن زده است.
ایران و متحدانش با گسترش دامنه درگیری به سراسر منطقه به این وضعیت واکنش نشان دادهاند. ایران با استفاده از پهپاد و موشک به متحدان آمریکا در خلیج فارس حمله کرده و متحدان حوثیاش در یمن نیز منافع عربستان سعودی را هدف قرار دادهاند.
عربستان سعودی، بزرگترین کشور حوزه خلیج فارس، در ماه جاری و همزمان با پیشروی جنگجویان حوثی در یمن، بیش از پیش به این جنگ کشیده شده است؛ پیشرویهایی که منجر به درهمشکستن نیروهای دولت مورد حمایت عربستان و تهدید صادرات نفت این کشور از طریق دریای سرخ شده است.
روز سهشنبه، قیمت نفت برای دومین جلسه پیاپی افزایش یافت؛ چرا که نگرانیهای مداوم در مورد وضعیت عرضه در خاورمیانه بر نشانههای بهبود صادرات نفت خام منطقه سایه افکند.
تا ساعت ۰۳:۲۶ بامداد روز سهشنبه ۲۹ سپتامبر، به وقت گرینویچ، قیمت معاملات آتی نفت خام برنت با ۱.۴۹ دلار (معادل ۱.۴ درصد) افزایش به ۱۰۶.۷۷ دلار در هر بشکه رسید و نفت خام «وست تگزاس اینترمدیت» آمریکا نیز با ۱.۳۴ دلار (معادل ۱.۵ درصد) افزایش، به ۹۳.۹۴ دلار رسید. هر دو شاخص نفتی در جلسه معاملاتی پیشین نیز با افزایشی نزدیک به یک دلار در هر بشکه بسته شده بودند.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
«ایران یک میلیون اثر تاریخی دارد؛ آمریکا چند اثر تاریخی دارد؟ آنوقت آنها میخواهند ما را با این سابقهی تمدنی و آثار تاریخی که ریشه در تمدن دنیا دارد، محو کنند. ما این تاریخ را دوباره خواهیم ساخت و با سربلندی از این بحرانها خارج خواهیم شد.» (مسعود پزشکیان رییس جمهوری اسلامی ایران در سفر اخیر خود به آمریکا)
«تمدن» در زبان سیاسی جمهوری اسلامی نام چیزی واحد نیست. از خمینی تا پزشکیان، همین واژه در پاسخ به پرسشهایی سراپا متفاوت به کار رفته است: خمینی تمدن را مسألهی استقلال میکند؛ خاتمی آن را به رابطه بدل میسازد؛ احمدینژاد تمدن را معیار داوری دربارهی نظم جهانی وامینماید، در زبان خامنهای تمدن به پروژهای برای آینده دلالت میکند؛ روحانی تمدن را به منزلهی سرمایهی قدرت میبیند؛ و پزشکیان، تمدن را ذخیرهای برای بقا یا زرادخانهای برای قدرت میپندارد.
مسألهی اصلی خمینی، هرگز به شکوه گذشتهی ایران بازنمیگشت ، بلکه استقلال فرهنگی در برابر سلطهی غرب و امکان تحقق یک نظم اسلامی در کانون توجه وی قرار داشت. گذشته زمانی اهمیت مییابد که «تکلیف» و ظیفهای بر دوش بگذارد. نزد خاتمی جهت نگاه به سوی دیگری میچرخد: تمدن چیزی نیست که فقط باید از آن دفاع کرد، بلکه چیزی است که با آن میتوان با دیگری سخن گفت. «تمدن» به «تمدنها» تبدیل میشود و گذشته کارکردی ارتباطی پیدا میکند.
احمدینژاد، تمدن و فرهنگ را وارد میدان داوری اخلاقی میکند: مسأله دیگر فقط فهم دیگری نیست، بلکه دستور کار، نقد «نظام سلطه» و تصور نظمی جهانی بر بنیاد عدالت و معنویت است. تمدن در زبان خامنهای دستخوش دگرگونی جدیتری میگردد: «تمدن نوین اسلامی» اساساً متعلق به آینده است.(آینده در قلمرو اسلام). برای خامنهای تمدن دیگر میراثی برای افتخار به شمار نمیرود؛ بلکه باید تمدن اسلامی را پروژهای برای ساختن شناخت.
در ادبیات روحانی، ایران تاریخی برجستهتر مینماید و تمدن به نوعی سرمایهی فرهنگی و قدرت بدون سلطهی سرزمینی تبدیل میشود. اما در اظهارات اخیر پزشکیان در سفر به آمریکا ــ «آنها میخواهند ما را با این سابقهی تمدنی... محو کنند» ــ گذشته کارکرد دیگری مییابد: تمدن ذخیرهای برای بقاست؛ برهانی قاطع بر اینکه «ما» پیش از بحران کنونی وجود داشتهایم و پس از آن نیز میتوانیم باقی بمانیم.
در این گفتار به جای آنکه بپرسم «تمدن چیست؟» پرسشی بنیادیتر را پیش میکشم: در هر دوره از تاریخ پنجاه سالهی جمهوری اسلامی، تمدن چه کاری انجام میدهد، تمدن از آنِ کیست، و آن «ما»یی که خود را مالک و متولی و وارث انحصاری تمدن میخواند - از خمینی تا پزشکیان - چه تحولاتی را از سر گذرانده است؟
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
ایراناینترنشنال
منابع آگاه از وضعیت زندانیان سیاسی در زندان اوین به ایراناینترنشنال گفتند ۲۳ نفر از ۴۶ زن زندانی سیاسی در بند زنان این زندان، در پی اعتراض به محدودیتها و شیوه برخورد ماموران، بهصورت تنبیهی برای سه تا ۹ هفته از ملاقات با خانوادهها و وکیلان خود محروم شدهاند.
این منابع به ایراناینترنشنال گفتند در حال حاضر ۸۶ زن در این بند نگهداری میشوند که ۴۶ نفر زندانی سیاسی و حدود ۴۰ نفر زندانی جرایم مالیاند.
از مجموع ۴۶ زندانی سیاسی زن، ۲۳ نفر ممنوعالملاقات شدهاند؛ دو نفر به مدت ۹ هفته، یک نفر هفت هفته، یک نفر شش هفته و ۱۹ نفر دیگر هر یک سه هفته.
در میان زندانیان سیاسی مشمول این محرومیت، گلرخ ایرایی و سکینه پروانه، هر یک ۹ هفته، غزل مرزبان هفت هفته و نسیم سیمیاری، شش هفته از ملاقات محروم شدهاند.
برای ۱۹ زندانی سیاسی دیگر شامل مرضیه سارینا آقالر، رضوانه احمدخانبیگی، فاطمه عباسی، پخشان عزیزی، بیتا علی همتی، فاطمه پرنیان هاشمپور، تارا داودی، کیمیا داودی، محبوبه رضایی، فاطمه پناه رضایی، خدیجه شادی شادمان، زهرا شهیدی، زهرا صفایی، اکرم غزل یوسفی، زهرا کرمی، سمیرا کوچکی، مینا کوچکی، شکیلا منفرد و مطهره گونهای نیز ممنوعیت سههفتهای ملاقات اعمال شده است.
ایراناینترنشنال ۲۴ شهریور گزارش داده بود زنان زندانی سیاسی در اوین با افزایش محدودیتها، از جمله تشدید بازرسی بدنی و محدودیت در ملاقات با خانوادهها و وکلا، مواجه شدهاند.
اعتراض به محدودیتها و شیوه برخورد ماموران
محرومیتهای تازه به دلایلی از جمله برگزاری مراسم در مناسبتهای سیاسی و اعتراض زندانیان به محدودیتها و شیوه برخورد ماموران اعمال شده است.
زنان زندانی سیاسی به شیوه بازرسی بدنی، استفاده از دستبند و پابند برای زندانیانی که در بیمارستان بستری میشوند و کاهش مدت ملاقاتها به حدود ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت اعتراض کردهاند.
کاهش زمان ملاقات بهویژه با اعتراض زندانیانی مواجه شده است که خانوادههایشان برای دیدار با آنان از شهرهای دیگر به تهران میآیند.
زنان زندانی همچنین به حضور ماموران حفاظت در داخل سالن محل استقرار خود اعتراض کردهاند.
منابع ایراناینترنشنال همچنین گفتند زنان زندانی به دستدرازی ماموران به تصاویر، مطالب، مقالهها و گزارشهایی که برای سالگرد مهسا ژینا امینی آماده و در داخل سالن نصب کرده بودند، اعتراض کردند.
از دیگر زندانیان سیاسی زن که در حال حاضر مشمول محرومیت از ملاقات نیستند میتوان به نسیمه اسلامزهی، شیوا اسماعیلی، میترا برمچ، محترم محشر پرندین، فروغ تقیپور، معصومه آناهیتا جانعلیزاده، زهره سرو، مرضیه فارسی، ارغوان فلاحی، نرمین فانی، حوریزاد فدایی داوطلب و لیندزی فورمن اشاره کرد.
شیما اعظم فرزان، الهه فولادی، زینب پریا فرخی، معصومه فرحنساجی، مینو روزهدار، افسانه توانا، مریم مهتاب هداوند، وریشه جوانا مرادی، معصومه مهسا نوری، فرحناز نیکخو و طاهره فرشته نوری نیز در این بند زندانیاند.
گلرخ ایرایی، شیوا اسماعیلی، فروغ تقیپور، مرضیه فارسی، ارغوان فلاحی، الهه فولادی، لیندزی فورمن، غزل مرزبان، وریشه مرادی، شکیلا منفرد، سکینه پروانه، زهرا صفایی و نسیم سیمیاری نیز در ماههای اخیر و در مقاطع مختلف با محرومیت از تماس تلفنی و ملاقات مواجه بودهاند.
تغییر شیوه تحویل دارو به زنان زندانی سیاسی
شیوه تازه تحویل دارو به زنان زندانی سیاسی نیز از دیگر موارد اعتراض در بند زنان اوین است.
به گفته منابع آگاه، پس از انتقال زندانیان جرایم مالی به این بند، زنان زندانی سیاسی باید برای دریافت قرصهای خود شبها به بهیار یا پرستار مراجعه کنند.
بر اساس این روایت، پرستار یا بهیار، زندانی را وادار میکند قرص خود را در حضور او ببلعد و پس از نظارت بر مصرف دارو، زندانی اجازه بازگشت به بند را پیدا میکند.
این در حالی است که طی سالهای اخیر، زندانیان جیره داروی خود را بهصورت هفتگی یا ماهانه از پزشک یا پرستار زندان تحویل میگرفتند.
زنان زندانی این شیوه برخورد را در ادامه افزایش سرکوبها در بند زنان اوین میدانند.
محرومیت دوباره غزل مرزبان از ملاقات
غزل مرزبان پس از چهار ماه ممنوعیت ملاقات، بهتازگی از این محدودیت خارج شده بود، اما بار دیگر بهصورت تنبیهی برای هفت هفته ممنوعالملاقات شده است.
به گفته یک منبع آگاه، مقامهای زندان ماههاست وسایلی که مرزبان درخواست کرده، از جمله لباسها و کتابهایش را به او تحویل نمیدهند و از این طریق، او را تحت فشار میگذارند.
این منبع افزود یک مامور وزارت اطلاعات یکشنبه پنجم مهر با حضور در دفتر بند زنان اوین، مرزبان را به تشکیل پرونده جدید تهدید کرد.
ایراناینترنشنال ۳۰ مرداد گزارش داد مرزبان در نامهای از زندان اوین نوشت پس از بازداشت در اردیبهشت ۱۴۰۲ در یکی از بازداشتگاههای وزارت اطلاعات مورد تجاوز قرار گرفت و پس از آن برای سکوت تهدید شد.
بند زنان زندان اوین که از آن با عنوان «خط مقدم جنبش زن، زندگی، آزادی» یاد شده، در سالهای گذشته یکی از کانونهای کنشگری زندانیان سیاسی زن بوده است و زندانیان این بند بارها در واکنش به تحولات سیاسی و اجتماعی، از اعدامها و بازداشتها تا فقر، فساد و سرکوب معترضان، موضعگیری و اعتراض کردهاند.
تحصن و اعتصاب غذا در اعتراض به صدور و اجرای احکام اعدام از جمله این اقدامات بوده است. شماری از زندانیان نیز در پی این اعتراضها با مجازاتهایی چون محرومیت از تماس تلفنی و ملاقات و تشکیل پروندههای تازه مواجه شدهاند.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
به گفته مقامات آمریکایی، پرزیدنت ترامپ مایل است در ازای اقدامات عملی ایران در خصوص برنامه هستهای، تحریمهای این کشور را کاهش داده و داراییهای مسدودشده ایران را آزاد کند.
اهمیت موضوع: این پیام آمریکا به ایران در حالی ارسال میشود که میانجیهای قطری و پاکستانی بار دیگر در تلاشند تا در این هفته میان این دو کشورِ درگیر تنش، توافقی حاصل کنند.
در حال حاضر، مواضع دو طرف در مسائل کلیدی فاصله زیادی با یکدیگر دارد. ایران خواهان تمرکز مذاکرات بر تنگه هرمز و محاصره دریایی توسط آمریکاست، در حالی که دولت ترامپ خواستار موافقت ایران با اعطای امتیازات هستهای است.
با این حال، این پیشنهاد پس از آنکه ترامپ آخرین پیشنهاد ایران را رد کرد، بارقهای از امید برای دستیابی به یک گشایش دیپلماتیک ایجاد کرده است.
جزئیات خبر: میانجیها امروز در نیویورک با عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، دیدار میکنند تا درباره پیشنهادی از سوی قطر که طرفین طی چند روز گذشته بر سر آن مذاکره میکردهاند، گفتگو کنند.
انتظار میرود میانجیهای قطری اواخر روز دوشنبه یا سهشنبه با مقامات دولت ترامپ دیدار کنند تا برای دستیابی به پیشرفتی در مذاکرات تلاش نمایند.
یک مقام آمریکایی مطلع از این مذاکرات غیرمستقیم، آنها را «مثبت و سازنده» توصیف کرد و گفت که ایران «نشان داده است در مورد مسائل هستهای انعطافپذیر است.»
اما این مقام همچنین خاطرنشان کرد که هنوز اختلافنظرهایی وجود دارد و تأکید کرد که توافقی حاصل نخواهد شد «مگر اینکه به مسائل هستهای پرداخته شود.»
این مقام گفت: «دو طرف همچنان بر سر زمانبندی تعهدات و اینکه چه کسی باید نخستین گامها را بردارد، اختلاف نظر دارند.»
اظهارات مطرحشده: این مقام گفت: «تردد در تنگه هرمز همچنان رو به افزایش است و محاصره و تحریمها همچنان موقعیت ایران را تضعیف میکند. موضع آمریکا هر روز قویتر میشود و پرزیدنت ترامپ همچنان صبور و کاملاً متعهد به هدفی است که بر اساس آن ایران هرگز نباید به سلاح هستهای دست یابد.»
این فرد افزود که کاخ سفید نسبت به وعدههای ایران بدبین است و ایرانیها را متهم کرد که با تیراندازی به کشتیهای تجاری در تنگه هرمز در ماه ژوئیه، آخرین تفاهمنامه را نقض کردهاند.
این مقام مسئول گفت: «ایالات متحده این بار به تضمینهایی نیاز دارد مبنی بر اینکه ایران در این زمینه جدی است و صرفاً به دنبال راهی برای رهایی از وضعیت دشوار کنونی خود نیست.»
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
هاآرتص / ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۶
یک فرد مطلع اعلام کرد که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در جریان دیداری محرمانه در روز یکشنبه از محمد بن زاید، رئیس امارات متحده عربی، خواست تا گزارش روزنامه «هاآرتص» را تکذیب کند؛ گزارشی که حاکی از آن بود رهبر امارات اندکی پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، درباره حمله قریبالوقوع حماس به نتانیاهو هشدار داده بود.
این منبع، صحت گزارش روز یکشنبه هاآرتص در این باره را تأیید کرد. منابعی در امارات متحده عربی به هاآرتص گفتند که نتانیاهو و بن زاید در فرودگاه با یکدیگر دیدار کردند.
به گفته این منابع، نتانیاهو از رئیس امارات خواست تا گزارشهای مربوط به گفتگوی تلفنیشان و همچنین جزئیات وقایع منتهی به ۷ اکتبر را که میتوانست برای او دردسرساز یا مایه شرمساری باشد، تکذیب کند. او همچنین از بن زاید درخواست چیزی کرد که آن منبع آن را «حمایت اخلاقی» توصیف کرد.
بر اساس اظهارات دو نفر که در جریان جزئیات سفر نتانیاهو قرار گرفته بودند (سفری که نخستین بار توسط شبکه ۱۲ اسرائیل گزارش شد)، نخستوزیر اسرائیل دیداری یکساعته با رئیس امارات داشت.
فردی که درخواست نتانیاهو را تشریح کرد، گفت که از جزئیات این دیدار آگاهی مستقیم دارد. این فرد و یک مقام منطقهای که در جریان دیدار قرار گرفته بود، به دلیل محرمانه بودن سفر، خواستار عدم افشای نامشان شدند.
وزارت امور خارجه امارات از اظهار نظر درباره گزارشهای مربوط به این دیدار خودداری کرد، اما اعلام نمود که امارات «خطوط ارتباطی باز و مستقیم» با اسرائیل دارد و «تمام اطلاعات امنیتی مرتبط» را به اشتراک میگذارد. دفتر نتانیاهو نیز بلافاصله واکنشی به این خبر نشان نداد.
بر اساس تحقیقات هاآرتص که اوایل ماه جاری منتشر شد، رئیس امارات حدود یکونیم هفته پیش از ۷ اکتبر با نتانیاهو تماس گرفت و به مدت ۴۵ دقیقه با او گفتگو کرد. او صراحتاً به نتانیاهو هشدار داد که یحیی سنوار، رهبر حماس در غزه، در حال برنامهریزی برای انجام عملیاتی بزرگ علیه اسرائیل است. بنزاید ابراز نگرانی کرد که چنین عملیاتی منجر به خونریزی و بیثباتی منطقه شده و «پیمانهای ابراهیم» را به خطر میاندازد؛ او از نتانیاهو خواست تا این هشدار را جدی بگیرد.
روزنامه «هاآرتص» گزارش داد که بنزاید از واکنش نتانیاهو غافلگیر شده است. گفته میشود نخستوزیر واکنشی نسبتاً آرام نشان داد و اظهار داشت که معتقد است حماس قصد اقدام در کرانه باختری را دارد؛ او همچنین به رئیس امارات اطمینان داد که اسرائیل برای هر سناریویی آماده است. نتانیاهو جزئیات این گفتگو را به اطلاع مقامات ارشد امنیتی نرساند.
نتانیاهو این گزارش را قویاً رد کرد و دفتر او ضمن توصیف این گزارش به عنوان «دروغی محض»، تهدید به شکایت از هاآرتص و روزنامهنگارانی به نامهای «شلومی الدار» و «روث یووال» کرد. دفتر نخستوزیر اعلام کرد: «نتانیاهو در بازه زمانی مورد نظر با رئیس امارات صحبت نکرده و هیچ هشداری از جانب او دریافت نکرده است.» هاآرتص در پاسخ تأکید کرد که همچنان بر صحت گزارش خود پافشاری میکند.
روز شنبه، دو منبع ـــ از جمله فردی که مستقیماً با بنزاید گفتگو کرده بود ـــ به روزنامه «نیویورک تایمز» تأیید کردند که رهبر امارات اندکی پیش از هفتم اکتبر، به نتانیاهو درباره وقوع یک «حمله بزرگ» از سوی حماس هشدار داده بود.
متن پیادهسازیشده از جلسهای که نتانیاهو در اوایل اکتبر ۲۰۲۳ با مقامات ارشد امنیتی برگزار کرد و به دست رسانهها رسیده، نشان میدهد که او به آنها گفته بود عملیات نظامی اسرائیل در غزه میتواند چشمانداز برقراری روابط دیپلماتیک میان عربستان سعودی و اسرائیل را ـــ که به اعتقاد او قریبالوقوع بود ـــ به خطر بیندازد.
هفته گذشته، یک مقام اماراتی در واکنش به گزارش هاآرتص، به وبسایت خبری اماراتی «نشنال» (The National) گفت که سران کشورها در چنین سطحی درباره اینگونه مسائل گفتگو نمیکنند. این مقام، اصلِ گفتگوی دو رهبر یا روایت هاآرتص از محتوای آن گفتگو را مستقیماً تکذیب نکرد.
گزارشها درباره هشدار امارات همزمان با روایتهای جدیدی از هشدارهای مکرر مصر در ماههای منتهی به این حمله منتشر شده است.
روزنامه «والاستریت ژورنال» روز یکشنبه به نقل از مقامات یک دولت عربی گزارش داد که «عباس کامل»، رئیس اطلاعات مصر، چند روز پیش از حمله هفتم اکتبر ۲۰۲۳ حماس، با نتانیاهو تماس گرفته و درباره نشانههای حمله قریبالوقوع از سوی غزه به او هشدار داده بود؛ این تماس پس از آن صورت گرفت که دو هشدار قبلی مصر نادیده گرفته شده بودند. این تماس که پیشتر گزارش نشده بود، یکی از چندین هشداری محسوب میشد که در ماههای پیش از حمله به مقامات اسرائیلی داده شده بود. دفتر نتانیاهو و وزارتخانههای امور خارجه مصر و امارات متحده عربی به درخواستهای «والاستریت ژورنال» برای اظهار نظر در این باره پاسخی ندادند.
به گزارش این روزنامه، مصر نخستین بار در ژوئن ۲۰۲۳ به اسرائیل هشدار داد که وضعیت غزه بیثبات است و از این رژیم خواست تا مذاکرات با حماس را از سر گیرد. بر اساس این گزارش، «کامل» در ماه سپتامبر به اسرائیل سفر کرد و هشدار داد که اوضاع غزه وخیم است و ممکن است «به انفجاری منجر شود که دامنگیر همه خواهد شد»؛ با این حال، مقامات اسرائیلی به او گفتند که وضعیت تحت کنترل است.
به گزارش «وال استریت ژورنال»، پس از آنکه هشدارهای اولیه تغییری در سیاست اسرائیل ایجاد نکرد، «کامل» چند روز پیش از ۷ اکتبر با نتانیاهو تماس گرفت. این گزارش حاکی از آن است که مقامات مصری حتی تا ۴۸ ساعت پیش از آغاز حمله، به هشدار دادن به اسرائیل ادامه دادند. با این حال، هیچیک از این هشدارها حاوی اطلاعات دقیقی درباره زمان یا ابعاد حمله برنامهریزیشده نبود.
گزارش «وال استریت ژورنال» پس از آن منتشر شد که نشریه «آتلانتیک» روز شنبه خبر داد «کامل» در تاریخ ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۳ — یعنی ۱۱ روز پیش از حمله — سفری محرمانه به اسرائیل داشته است تا به مقامات اسرائیلی هشدار دهد که حماس ظاهراً در تدارک یک حمله بزرگ است. «آتلانتیک» به نقل از مقامات اسرائیلی، مصری، عرب، آمریکایی و اروپایی که در جریان جزئیات این دیدار قرار گرفته بودند، گزارش داد که «کامل» برای جلوگیری از درگیری، اعطای امتیازات اقتصادی به حماس را پیشنهاد کرده بود.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
نسرین ستوده، وکیل مدافع حقوق بشر ایرانی، به پاس فعالیتهایش در دفاع از فعالان، روزنامهنگاران و افرادی که با حکم اعدام روبرو هستند، جایزه حقوق بشر «واتسلاو هاول» سال ۲۰۲۶ را دریافت کرد.
مجمع پارلمانی شورای اروپا روز دوشنبه در استراسبورگ، ستوده را به عنوان برنده امسال این جایزه معرفی کرد.
به گزارش خبرگزاری فرانسه (AFP)، او نخستین زن ایرانی است که موفق به دریافت این جایزه میشود. دیگر نامزدهای نهایی این جایزه، مسیح علینژاد، روزنامهنگار ایرانی-آمریکایی، و مارتا پاردوی، وکیل حقوق بشر مجارستانی بودند.

جایزه را مهراوه خندان، دختر نسرین ستوده، از طرف مادرش دریافت کرد
دههها تلاش برای دفاع از حقوق بشر
ستوده ۶۳ ساله، علیه مجازات اعدام و قوانین حجاب اجباری در ایران فعالیت کرده است. موکلان او شامل فعالان سیاسی، روزنامهنگاران، اعضای اقلیتها و کودکانی بودهاند که به اعدام محکوم شدهاند.
شورای اروپا از فعالیتهای او، علیرغم «بازداشتهای مکرر، احکام زندان طولانیمدت و خطرات شخصی قابلتوجه»، تقدیر کرد.
ستوده در ماه آوریل بار دیگر بازداشت و ماه بعد با قرار وثیقه آزاد شد. گروههای حقوق بشری همچنان نسبت به امنیت او و سرکوب گستردهتر وکلای مستقل و فعالان در ایران ابراز نگرانی میکنند.
ستوده در پیامی ویدیویی از تهران گفت: «در لحظاتی اینچنین، مبارزات گذشته، آرمانهای مشترک و کسانی را که در سراسر جهان حامی ما هستند، به یاد میآوریم.»
«ما دوباره با امیدهای مشترکمان پیوند میخوریم و به خود میگوییم: روزی این امیدها محقق خواهند شد. روزی خورشید آزادی بر فراز کشور ما نیز خواهد تابید.»
ستوده پیشتر در سال ۲۰۱۲ جایزه «ساخاروف» پارلمان اروپا برای آزادی اندیشه را دریافت کرده بود.
این جایزه شامل ۶۰ هزار یورو وجه نقد است
جایزه حقوق بشر واتسلاو هاول که در سال ۲۰۱۳ پایهگذاری شد، از تلاشهای برجسته در زمینه حفاظت از حقوق بشر در اروپا و فراتر از آن تقدیر میکند. مبلغ این جایزه ۶۰ هزار یورو (معادل تقریبی ۱.۵ میلیون کرون چک) است.
نام این جایزه برگرفته از نام نمایشنامهنویس، دگراندیش و رئیسجمهور پیشین چکسلواکی و جمهوری چک است. این جایزه بهطور مشترک توسط «مجمع پارلمانی»، «بنیاد داگمار و واتسلاو هاول (VIZE 97)» و «بنیاد منشور ۷۷» برگزار میشود.
ماکسیم بوتکویچ، روزنامهنگار و فعال حقوق بشر اوکراینی، سال گذشته این جایزه را دریافت کرد.
«کتابخانه واتسلاو هاول» پیشتر در برگزاری این جایزه مشارکت داشت، اما پس از آنکه داگمار هاولووا مجوز استفاده این نهاد از نام همسر فقیدش را لغو کرد، از این همکاری کنارهگیری کرد. نام این مؤسسه اوایل ماه جاری به «کتابخانه نخستین رئیسجمهور» تغییر یافت.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
گزارش اختصاصی «العربی الجدید»
سه مقام عراقی در بغداد به «العربی الجدید» خبر دادند که تحقیقات امنیتی پیرامون حمله به خط لوله «شرق-غرب» عربستان — که در ۱۰ سپتامبر از استان میسان در جنوب عراق آغاز شد — رو به پایان است. آنها اعلام کردند که گروهی وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران و گروه «انصارالله» (حوثیها) در یمن، عامل این حمله بودهاند.
این مقامات اظهار داشتند که گزارش نهایی یافتههای این تحقیقات، پس از تکمیل چندین رویه فنی و امنیتی، در آینده نزدیک به نخستوزیر «علی الزیدی» ارائه خواهد شد. «العربی الجدید» طی روزهای گذشته با سه مقام عراقی از «فرماندهی عملیات مشترک» و «مشاور امنیت ملی» گفتگو کرد؛ آنها تأیید کردند که تحقیقات درباره این حمله به پایان رسیده و به یافتههای «قابلتوجهی» دست یافتهاند.
حمله به خط لوله «شرق-غرب» چگونه انجام شد؟
یکی از این مقامات — که از فرماندهان ارشد ارتش عراق است — اظهار داشت که تحقیقات نشان میدهد حمله پهپادی از منطقه مرزی «الطیب» در استان میسان صورت گرفته و برای اجرای همزمان آن، از بیش از ۱۵ پهپاد حامل مواد منفجره استفاده شده است. به گفته این مقام عراقی، تیمهای تحقیق موفق شدند اطلاعات میدانی و اطلاعاتی (جاسوسی) را در خصوص محلهای پرتاب، تحرکات عوامل دخیل در عملیات و مسیرهای انتقال تجهیزاتِ بهکاررفته در حمله، گردآوری کنند.
یک مقام امنیتی دیگر نیز این اطلاعات را تأیید کرد و خاطرنشان ساخت که تحقیقات نشان میدهد عاملان حمله، چند روز پیش از آن بهصورت غیرقانونی از ایران وارد خاک عراق شده بودند. آنها به منطقه مرزی «الطیب» رفته و در آنجا پهپادها را آماده و به سمت خاک عربستان پرتاب کردند؛ سپس همان افراد پس از اجرای حمله، به ایران بازگشتند. این مقام اشاره کرد که ورود و خروج آنها به عراق خارج از گذرگاههای مرزی رسمی — یعنی بهصورت غیرقانونی و با همکاری هستههایی در داخل عراق که به آنها کمک میکردند — انجام شده است.
او همچنین خاطرنشان کرد که تحقیقات تأیید کرده است طرفی که از داخل عراق با آنها تماس گرفته، با یک جناح مسلح مرتبط بوده و با گروه حوثی یمن هماهنگی داشته است. یک مقام دیگر تأیید کرد که کمیته تحقیق به این نتیجه رسیده است که گروهِ همکار و تسهیلکننده ورود عواملِ اعزامی از ایران برای انجام حمله، به یک جناح مسلح شناختهشده تعلق داشته است؛ با این حال، رهبری آن جناح هیچگونه اطلاع قبلی از حمله نداشته و در برنامهریزی یا اجرای آن مشارکت نکرده است.
وی فاش کرد که اطلاعات بهدستآمده توسط مقامات ذیصلاح عراقی در خصوص هویت عاملان، وابستگیهای خارجی آنها و مسیرهای ورود و خروجشان، به عنوان یکی از نتایج کلیدی تحقیقات تلقی شده است. این موضوع بهویژه از آن جهت حائز اهمیت بود که عملیات مذکور از یک منطقه مرزی حساس در خاک عراق آغاز شده و تأسیسات حیاتی عربستان سعودی را هدف قرار داده بود؛ عواملی که نهادهای امنیتی را بر آن داشت تا دامنه تحقیقات را گسترش دهند و افرادی را که وارد عراق شده بودند، طرفهایی که تردد آنها را تسهیل کرده بودند و شبکههایی که در داخل کشور پشتیبانی ارائه میدادند، شامل بررسیها کنند.
این منبع افزود که وزارت امور خارجه عراق یافتههای تحقیقات را با همتای ایرانی خود به اشتراک گذاشته است؛ از جمله جزئیات مربوط به هویت شرکتکنندگان، ماهیت وابستگیهای گروه و اطلاعات مربوط به ورود و خروج آنها از عراق. با وجود اینکه طرف عراقی تمامی اطلاعات و شواهد موجود را ارائه کرده، تهران هنوز پاسخی به مطالب ارائهشده از سوی بغداد نداده است.
او همچنین از اقدام دولت عراق برای درخواست خروج دفتر نمایندگی گروه «انصارالله» (حوثی) یمن از کشور خبر داد. با این حال، جناحهای سیاسی درون «چارچوب هماهنگی» (الاطار التنسیقی) دولت را تحت فشار قرار دادهاند تا از این اقدام صرفنظر کند؛ اقدامی که بغداد بر اساس شواهدِ دخالت این گروه در هماهنگی حمله و نشانههایی مبنی بر اینکه حضور آنها در عراق از فعالیتهای سیاسی یا اجتماعی فراتر رفته است، تصمیم به انجام آن گرفته بود. این منبع در ادامه فاش کرد که... نهادهای امنیتی و اطلاعاتی ذیربط عراق هماکنون در حال ردیابی افراد دخیل در پذیرش عوامل ایرانی هستند و همزمان اقداماتی را برای جلوگیری از تکرار چنین حملهای بررسی میکنند.
گزارش نهایی که حاوی جزئیات یافتههای تحقیقات امنیتی، اطلاعاتی و فنی است، به نخستوزیر «علی الزیدی» ارائه خواهد شد. این موارد شامل محل پرتاب و تعداد پهپادهای بهکاررفته، ماهیت عملیاتی آنها، مسیرهای ورود و خروج عوامل دخیل، طرفهای پشتپردهٔ عملیات و شبکههای مرتبط با آنها در داخل عراق است. همچنین در این گزارش، تدابیر امنیتی پیشنهادی برای مقابله با این شبکهها و جلوگیری از استفادهٔ مجدد از خاک عراق جهت انجام حملات به خارج از کشور، تشریح خواهد شد.
انتظارات از عراق
حسین الاسعد، کارشناس مسائل راهبردی، در گفتگو با «العربی الجدید» درباره این تحولات میگوید: «تحقیقات عراق پیرامون حمله به خط لوله نفت “شرق-غرب” در عربستان سعودی، جدیتر و عمیقتر از بررسیهای پیشین در خصوص حملاتی است که از خاک عراق صورت گرفته بود. تحقیقات گذشته درباره حملات مشابه، نتایج روشن و علنی در پی نداشت و بسیاری از پروندهها در مورد طرفها یا افراد مسئول، بدون پاسخ باقی ماندند؛ وضعیتی که زمینه را برای گمانهزنیهای سیاسی و امنیتی فراهم کرد.»
الاسعد توضیح میدهد که «تفاوت تحقیقات کنونی در اتکای آن به شواهد میدانی و جمعآوری اطلاعات، و همچنین ردیابی تحرکات عاملان و شبکههای حامی آنهاست. اهمیت این تحقیقات صرفاً در تعیین دقیق محل پرتاب پهپادها نیست، بلکه در کشف کل زنجیره عملیاتی نهفته است: از ورود عوامل اجرایی به عراق و آمادهسازی و پرتاب پهپادها گرفته تا ردیابی مسیرهای خروج آنها و شناسایی نهادهایی که این عملیات را تسهیل کردهاند.»
او میافزاید: «میزان جدیت بغداد در دوره پیشرو با توانایی آن در تبدیل یافتههای تحقیقات به اقدامات عملی سنجیده خواهد شد؛ چه در داخل کشور و چه از طریق کانالهای دیپلماتیک با کشورهایی که با طرفهای متهم مرتبط هستند. اگرچه ارائه گزارش نهایی به نخستوزیر گامی مهم است، اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد، روند اقدامات بعدی است: پاسخگو کردن مسئولان و جلوگیری از استفاده مجدد از خاک عراق برای انجام حملات علیه سایر کشورها.»
ساعاتی پس از این حمله، الزیدی دستوری مبنی بر برکناری رئیس پلیس و فرمانده عملیات استان میسان از سمتهایشان و ارجاع پرونده رؤسای نهادهای امنیتی این استان به هیئت تحقیق صادر کرد. او همچنین در واکنش به این حمله و با توجه به اینکه پهپادها از داخل این استان پرتاب شده بودند، دستور تشکیل یک کمیته تحقیق درباره «فرماندهی عملیات میسان» را صادر کرد؛ نهادی امنیتی و مشترک که مسئولیت هماهنگی و مدیریت نیروهای امنیتی در این استان جنوبی عراق را بر عهده دارد.
استان میسان به دلیل موقعیت جغرافیایی و مرزهای مشترک گسترده با ایران، در این ماجرا از اهمیت ویژهای برخوردار است. علاوه بر این، وجود مناطق مرزی صعبالعبور و دورافتاده، نظارت بر تردد غیرقانونی از مرزها را دشوار ساخته و چالشی را برای نهادهای امنیتی در زمینه جلوگیری از نفوذ و همچنین ورود یا خروج غیرمجاز از نقاطی غیر از گذرگاههای رسمی ایجاد کرده است.
استان میسان همچنین کانون فعالیت گروههای مسلح عراقی است که تاکنون از خلع سلاح سر باز زدهاند؛ گروههایی همچون «کتائب حزبالله»، «حرکت النجباء» و «کتائب سیدالشهدا» و دیگران. این گروهها از عمق راهبردی، حضور سازمانی و نفوذ گستردهای در سطح استان برخوردارند؛ امری که رصد افراد و اماکن مرتبط با فعالیتهای نظامی غیررسمی — بهویژه در مناطق مرزی دورافتاده — را بسیار پیچیده میسازد.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
سامر سعید (دبی)، بنوا فوکون (لندن) و گوین بید (واشنگتن)
والاستریت ژورنال / ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۶
مذاکرهکنندگان صلح در تلاشند تا ایران را متقاعد کنند که در خصوص برنامه هستهای خود امتیازاتی بدهد تا بدینوسیله مذاکرات آتشبس با آمریکا احیا شود. این تلاش در حالی صورت میگیرد که رئیسجمهور ترامپ پیشنهاد آتشبس تهران را رد کرده و طرفین در رقابتی برای جلوگیری از تشدید دوباره درگیریها و تبدیل آنها به یک جنگ تمامعیار هستند.
میانجیگران حاضر در این گفتگوها میگویند این تلاشی دشوار و با احتمال موفقیت کم است تا ایران را وادار کنند در موضوعی که بیشترین اهمیت را برای ترامپ دارد، او را راضی نگه دارد. ترامپ کوشیده است تا محور درگیری را به سمت هدف اصلی خود در جنگ — یعنی جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای — بازگرداند و مذاکرات را از موضوع آزادسازی تنگه هرمز از کنترل ایران منحرف کند. ترامپ هفته گذشته در سخنرانی خود در سازمان ملل گفت که در حال بررسی گزینه «نابودی» حکومت ایران است تا مانع از دستیابی این کشور به بمب هستهای شود.
با این حال، ایران نشانههای اندکی دال بر آمادگی برای گفتگو درباره برنامه هستهای خود به میانجیگران نشان داده است.
مقامات دولتی خاورمیانه که مرتباً با تهران در تماس هستند، میگویند رهبران ایران اطمینان دارند که میتوانند در برابر محاصره بلندمدت آمریکا یا دور جدیدی از بمبارانهای این کشور مقاومت کنند. به گفته این مقامات، قدرت در ایران اکنون در دستان «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» متمرکز است؛ نیرویی شبهنظامی و اقتصادی که مدتهاست رویکردی سرسختانه در قبال سازش با غرب در پیش گرفته است.
روز یکشنبه، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، اظهار داشت که ایران برای مذاکره آمادگی دارد، اما تأکید کرد که تهران به هرگونه تجاوزی، پاسخی متقابل خواهد داد.
عراقچی در برنامه «میت دِ پرس» (Meet the Press) شبکه انبیسی گفت: «ما کاملاً برای ازسرگیری جنگ آمادهایم. ما در برابر هرگونه تجاوز جدیدی محکم میایستیم، حتی اگر کار به جنگی آخرالزمانی بکشد. اما در عین حال، برای دیپلماسی نیز آمادگی داریم. انتخاب با رئیسجمهور ترامپ است.» عراقچی پس از پایان نشست مجمع عمومی سازمان ملل، برای انجام گفتگوهای بیشتر در آخر هفته در نیویورک ماند؛ اما میانجیگران عرب اعلام کردند که ایران از زمان رد طرح آتشبس تهران توسط ترامپ، هیچگونه انعطاف یا امتیازی نشان نداده است.
مقامات عرب حوزه خلیج فارس اظهار داشتند که ایران پیش از پیشبرد مذاکرات، خواهان ارائه امتیازاتی از سوی واشنگتن است.
شیخ محمد بن عبدالرحمن آل ثانی، نخستوزیر قطر، در مصاحبهای تلویزیونی با بلومبرگ گفت که با گذشت زمان، حلوفصل این مناقشه دشوارتر میشود؛ او در این زمینه به حملات شبهنظامیان حوثی (مورد حمایت ایران) در یمن و عراق علیه عربستان سعودی اشاره کرد. قطر یکی از کشورهای اصلی واسطه برای تبادل پیام میان ایالات متحده و ایران در راستای برقراری صلح است.
نخستوزیر قطر گفت: «این مناقشه بسیار پیچیده است. هیچ راهبرد کلان و مشخصی وجود ندارد که ما برای پایان دادن به آن دنبال کنیم، و این دقیقاً همان چیزی است که امروز جای خالی آن احساس میشود.»
روزنامه والاستریت ژورنال روز جمعه گزارش داد که خود ترامپ نسبت به کارآمدی دیپلماسی تردید دارد و به کارکنانش گفته است که احتمال ازسرگیری کارزار بمباران را محتمل میداند.
ترامپ روز جمعه پیشنهاد آتشبس ایران را رد کرد؛ پیشنهادی که میتوانست با بازگشایی تنگه هرمز و توقف هفتروزه محاصره بنادر ایران توسط آمریکا، فضایی را برای انجام مذاکرات فراهم کند.
تأثیر شدید محاصره دریایی
ایالات متحده نسبت به تأثیر شدید محاصره دریایی خود بر اقتصاد ایران اطمینان بیشتری پیدا کرده است. همزمان، مقامات آمریکایی و کشورهای حوزه خلیج فارس میگویند که ایران در حال از دست دادن کنترل خود بر تنگه هرمز است؛ تنگهای که آبراهی حیاتی برای ترانزیت نفت خام و اقتصاد جهانی محسوب میشود و میلیونها بشکه نفت از آن عبور میکند.
عمر کریم، پژوهشگر حوزه امنیت خلیج فارس در دانشگاه بیرمنگام بریتانیا، گفت: «این مسئله اهرم فشار ایران بر سر میز مذاکره را تضعیف میکند.» به گفته کریم، دولت ایران که رویکردی بهشدت تندروانه در پیش گرفته، معتقد است که ترامپ و حزب جمهوریخواه در انتخابات میاندورهای شکست خواهند خورد. بر این اساس، بسیاری از مقامات خاورمیانه بر این باورند که ترامپ پس از آن، کمتر تحت تأثیر ملاحظات انتخاباتی خواهد بود و تمایل بیشتری به استفاده از نیروی نظامی نشان خواهد داد، ضمن آنکه احتمال دستیابی به توافقی بر اساس شروط ایران کاهش مییابد.
کریم گفت: «در حال حاضر، هرگونه امتیازدهی از سوی هر یک از طرفین، نه صرفاً نشاندهنده تمایل به حلوفصل مسائل، بلکه به منزله ابراز ضعف در نظر گرفته خواهد شد.»
ایران خواهان بازگشت ایالات متحده به تفاهمنامهای است که ترامپ در ماه ژوئن با آن موافقت کرده بود؛ تفاهمنامهای که قرار بود در ازای لغو برخی تحریمها علیه ایران، آزادسازی میلیاردها دلار از داراییهای بلوکهشده تهران در خارج از کشور و رفع محاصره اعمالشده توسط آمریکا (در کنار سایر موارد)، منجر به بازگشایی تنگه هرمز و در نهایت آغاز مذاکرات هستهای شود.
به گفته مقامات آمریکایی، آن توافق بهطور گسترده به نفع ایران ارزیابی میشد و ترامپ دیگر تمایلی به بازگشت به آن ندارد. در عوض، ایالات متحده تحریمها علیه ایران و هر کشوری که با آن تجارت میکند را تشدید کرده و اقداماتی از جمله تلاش برای متوقف کردن پروازهای ورودی و خروجی به مقصد یا مبدأ جمهوری اسلامی را در پیش گرفته است.
بهنام بنطالبلو، مدیر ارشد برنامه ایران در «بنیاد دفاع از دموکراسیها» — یک اندیشکده مستقر در واشنگتن که منتقد سیاستهای تهران است — گفت: «جای تعجب نیست که همه طرفها در حال سختتر کردن مواضع خود هستند. تهران تلاش میکند ترامپ را به پذیرش نسخهای محدودتر از توافقی که پیشتر در تابستان نقض کرده بود، سوق دهد. در همین حال، به نظر میرسد واشنگتن مصمم است تحریمها را تشدید کرده و محاصره را تا زمانی که نشانههایی از تسلیم [طرف مقابل] را احساس کند، حفظ نماید.»
یک مقام عالیرتبه از دولت یکی از کشورهای خاورمیانه که در مذاکرات صلح نقش دارد، اظهار داشت که ایران مایل به مصالحه در مورد برنامه هستهای خود است و اوایل سال جاری در جریان گفتگوها با جیدی ونس (معاون رئیسجمهور)، به انجام چنین کاری نزدیک شده بود. با این حال، این مقام افزود که ایران نیازمند تضمینهای صریح است مبنی بر اینکه پس از هرگونه توافق میان واشنگتن و تهران، اسرائیل مجدداً دست به حمله نخواهد زد.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
توبی شپرد / خبرگزاری رویترز / ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۶
پلیس بریتانیا روز دوشنبه پنج مرد را به ظن ارتکاب جرایم مرتبط با مواد منفجره و تروریسم تحت بازجویی قرار داد. این افراد در نزدیکی پایگاه هواییای بازداشت شده بودند که آمریکا از آن برای حمله به ایران استفاده کرده است.
مأموران پلیس این افراد را در ساعات اولیه بامداد یکشنبه بازداشت کردند؛ این اقدام پس از دریافت گزارشی مبنی بر مشاهده سه دستگاه ون بزرگ سفیدرنگ در حال حرکت به سمت فرودگاه نظامی «آر.ای.اف فیرفورد» (RAF Fairford) در غرب انگلستان صورت گرفت.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، اظهار داشت که مظنونان قصد ایجاد «خسارتی بزرگ» را داشتند و پیشتر تحت تحقیقات مقامات بریتانیایی و آمریکایی قرار داشتند.
یک کشاورز محلی گفت که پس از مشاهده گروهی از «مردان کلاهپوش و نقابدار» که به سمت مزارع میدویدند، موضوع را به پلیس اطلاع داده است.
کارآگاهان ضدتروریسم بریتانیا هنوز بهطور علنی اعلام نکردهاند که چه کسانی را در این ماجرا دخیل میدانند، اما یک منبع آگاه از روند تحقیقات گفت که احتمال وجود انگیزهای مرتبط با ایران بیش از سایر موارد است؛ هرچند احتمال عملیات خرابکارانه روسیه یا توطئهای از سوی اسلامگرایان نیز در دست بررسی است.
وس استریتینگ، وزیر دفاع، روز دوشنبه به بیبیسی نیوز گفت که درباره انگیزههای پروندهای که تحقیقات آن در جریان است، گمانهزنی نخواهد کرد.
اما او در خصوص تهدید کلی ایران علیه کشور افزود: «ما میدانیم که ایران و نیروهای نیابتیاش قصد آسیب رساندن به ما را دارند. ما میدانیم که آنها از دموکراسی ما بیزارند و میدانیم که باید مرتباً تلاشهای ایران برای تهدید منافع ما یا متحدانمان را خنثی کنیم.»
در ماه مه، بریتانیا ۱۲ فرد و نهاد مرتبط با ایران را تحریم کرد و آنها را به دست داشتن در فعالیتهای خصمانه، از جمله طراحی حملات و ارائه خدمات مالی به گروههایی که به دنبال بیثبات کردن بریتانیا و سایر کشورها هستند، متهم نمود.
ایران بارها هرگونه دخالت در حملات یا توطئهها در بریتانیا و سایر نقاط جهان را تکذیب کرده است.
محاصره و مسدودسازی پایگاه
دولت بریتانیا به آمریکا مجوز داده بود تا از بمبافکنهای مستقر در فیرفورد برای حمله به سایتهای موشکی ایران که کشتیها را در تنگه هرمز هدف قرار میدادند، استفاده کند. دولت اعلام کرده است که «اندی برنهام» (نخستوزیر) بهطور مرتب در جریان جزئیات این حادثه قرار میگیرد و او حضور در دستکم دو برنامه از کنفرانس سالانه حزب کارگر در روز یکشنبه را لغو کرده است.
سپاه پاسداران ایران در ماه ژوئیه به بریتانیا هشدار داده بود که اجازه پرواز بمبافکنهای آمریکایی از پایگاه «فرفورد» را ندهد و تأکید کرده بود که هر پایگاهی که برای انجام حملات مورد استفاده قرار گیرد، هدفی مشروع محسوب خواهد شد.
در فرفورد، پلیس یک محدوده امنیتی به شعاع ۴۰۰ متر در اطراف پایگاه ایجاد کرده و ساکنان ۸۵ خانه را تخلیه کرده است.
روز یکشنبه، ربات خنثیسازی بمب در حال فعالیت در اطراف سه دستگاه ون سفید مشاهده شد و تدابیر امنیتی در پیرامون پایگاه تشدید گردید. مأموران مسلح پلیس در ورودی اصلی مستقر شدند و از ماشینآلات سنگین برای مسدود کردن سایر مسیرهای دسترسی استفاده شد.
تدابیر امنیتی در سایر پایگاههای آمریکا در بریتانیا نیز افزایش یافت.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
گرانت اسمیت و چارلز گوریوان / بلومبرگ
خلاصه گزارش:
▪️ دو نفتکش غولپیکر مرتبط با ایران، به نامهای «تیفانی» (Tifani) و «مجستیک ایکس» (Majestic X)، تا رسیدن به ایالات متحده تنها چند هفته فاصله دارند؛ جایی که مقامات قصد دارند این کشتیها و محموله نفت خامِ میلیونها دلاریِ آنها را توقیف کنند.
▪️ این کشتیها که در ماه آوریل توسط نیروهای آمریکایی در اقیانوس هند متوقف و بازرسی شده بودند، در نزدیکی سواحل برزیل در حال حرکت بودهاند و انتظار میرود به آمریکا برسند؛ رویدادی که نخستین مورد از رسیدن نفت ایران به سواحل آمریکا از سال ۲۰۲۳ تاکنون خواهد بود.
▪️ دولت ایالات متحده روند قانونی مصادره این کشتیها و محمولههایشان را آغاز کرده است و ممکن است با بهرهگیری از سازوکار قانونی مصادره داراییهای مرتبط با فعالیتهای مجرمانه، برای فروش آنها و کسب سود اقدام کند.
دو نفتکش غولپیکر مرتبط با ایران که اوایل درگیریها توسط نیروهای دریایی آمریکا متوقف شده بودند، تنها چند هفته با رسیدن به ایالات متحده فاصله دارند؛ جایی که مقامات متعهد شدهاند این کشتیها و محمولههای نفت خامِ میلیونها دلاریِ آنها را توقیف کنند.
این سفری غیرمعمول برای محمولههای نفتی ایران است که دهههاست ورود آنها به آمریکا ممنوع بوده و نشاندهنده تحولات شگفتانگیزی است که در پی مناقشه هفتماهه میان واشنگتن و تهران رخ داده است.
بر اساس دادههای کشتیرانی گردآوریشده توسط بلومبرگ، نفتکشهای «تیفانی» (Tifani) و «مجستیک ایکس» (Majestic X) — که نیروهای آمریکایی در ماه آوریل (همزمان با اعمال محاصرهای از سوی دونالد ترامپ برای فشار بر ایران جهت پایان دادن به درگیریها) وارد عرشه آنها شده بودند — طی هفته گذشته از نزدیکی سواحل برزیل عبور کردهاند. سومین کشتی توقیفشده نیز پس از دور زدن «دماغه امید نیک»، در حال حرکت به سمت غرب و ورود به اقیانوس اطلس مشاهده شده است.
این توقیفها در آن زمان، همزمان با اعمال محاصره شدید آمریکا بر صادرات نفت ایران، توجه بازار را به خود جلب کرد. این کشتیها در ابتدا چندین بار مسیر خود را در اقیانوس هند تغییر دادند و مقصد نهایی آنها نامشخص بود.
در ماه آوریل، بلومبرگ نیوز گزارش داد که وزارت دادگستری آمریکا روند قانونی توقیف (مصادره) کشتیهای «تیفانی» و «مجستیک ایکس» (که با نام «فونیکس» نیز شناخته میشود) را آغاز کرده است. نیروهای آمریکایی اوایل همان ماه در نزدیکی سریلانکا وارد عرشه این کشتیها شده بودند.
واحد تحقیقات امنیت داخلی آمریکا (HSI) بعداً در پستی در شبکه اجتماعی «ایکس» (توییتر سابق) اعلام کرد که مأموران مجری قانون در حال اجرای حکمهای فدرال برای توقیف این نفتکشها و حدود ۴ میلیون بشکه نفت ایرانیِ موجود در آنها هستند. سومین نفتکش — که با نامهای «لنور» (Lenore) و «داوینا» (Davina) شناخته میشود — در ماه ژوئن در اقیانوس هند متوقف شد.
این نفتکشهای غولپیکر (معروف به VLCC) هر کدام ظرفیت حمل ۲ میلیون بشکه نفت خام را دارند و ارزش کل محمولههای آنها با قیمتهای فعلی بازار، نزدیک به ۶۰۰ میلیون دلار برآورد میشود. سرعت حرکت همه آنها حدود ۸ یا ۹ گره دریایی است، در حالی که سرعت معمول برای چنین کشتیهایی ۱۲ تا ۱۳ گره دریایی است.

نیروهای آمریکایی در تاریخ ۲۳ آوریل ۲۰۲۶، در اقیانوس هند وارد نفتکش «مجستیک ایکس» (Majestic X) میشوند
شرکت «Tankertrackers.com» که مدتهاست جریانهای نفتی ایران را رصد میکند، اعلام کرد که با توجه به سابقه اقدامات آمریکا در مورد ونزوئلا، این کشتیها احتمالاً به سمت ایالات متحده خواهند رفت. سخنگوی وزارت امور خارجه ایران بلافاصله به درخواست اظهار نظر که از طریق واتساپ ارسال شده بود، پاسخی نداد.
نخستین محموله نفت
بر اساس دادههای «اداره اطلاعات انرژی» (EIA)، اگر این محمولهها به بندری در ایالات متحده برسند، نخستین محموله نفت ایران خواهند بود که پس از محمولههای توقیفشده در جریان یک فرآیند حقوقی پیشین در سال ۲۰۲۳، به سواحل آمریکا میرسند. در آن زمان، ایالات متحده دستور داد نفتکشی که حامل نفت خام ایران به مقصد چین بود، مسیر خود را به سمت آمریکا تغییر دهد.
در موارد پیشینِ توقیف نفتکشها، دولت ترامپ تلاش کرد تا کشتیها و نفتِ ضبطشده را به فروش رسانده و از آن سود کسب کند. برای تحقق این امر، وزارت دادگستری از ابزار حقوقی «مصادره دارایی» برای توقیف اموالی که گفته میشد با فعالیتهای مجرمانه مرتبط هستند، استفاده کرد؛ اقدامی که اغلب از طریق طرح دعوی علیه خودِ دارایی صورت میگرفت، نه علیه یک شخص حقیقی.
به نظر میرسد ترامپ در ماه مه، طی یک ضیافت شام در پالمبیچ فلوریدا، به همین شیوه اشاره کرده و آن را کسبوکاری «بسیار سودآور» خوانده است. او گفت: «ما کشتی را تصاحب کردیم. محموله را گرفتیم، نفت را گرفتیم. چه کسی فکرش را میکرد که ما چنین کاری کنیم؟ ما مثل دزدان دریایی هستیم.»
چنین تلاشهایی در گذشته با موانعی روبرو شده است. هنگامی که دولت ایالات متحده شکایتی برای مصادره یک نفتکش حامل ۱.۸ میلیون بشکه نفت خام — که در ماه نوامبر و در جریان محاصره ونزوئلا توقیف شده بود — ثبت کرد، مالک کشتی برای جلوگیری از فروش آن وارد عمل شد. تا ماه مارس، دولت ترامپ ۴۷ میلیون دلار صرف هزینههای نگهداری کشتی «اسکیپر» (Skipper) کرده بود؛ مبلغی که تقریباً پنج برابر ارزش این ابرنفتکشِ فرسوده بود.
به گزارش بلومبرگ در ماه اوت، وزارت دادگستری برای تسهیل و تسریع این اقدامات، تلاش کرده است تا از یک سیستم قدیمیِ دادگاههای دریاییِ دوران جنگ برای توقیف نفتکشهای ایرانی به عنوان «غنایم دریایی» (prizes) استفاده کند. این وزارتخانه دادگاه فدرال ناحیه جنوبی تگزاس را به عنوان مرجع رسیدگی به این پروندهها در نظر گرفته است.
کاخ سفید در پاسخ به پرسشهایی درباره وضعیت این سه نفتکش در اوایل ماه جاری، موضوع را به وزارت دادگستری ارجاع داد و این وزارتخانه نیز به بیانیه «آرون ریتز»، دادستان ایالات متحده در ناحیه جنوبی تگزاس، استناد کرد. ریتز در آن بیانیه گفت: «دفتر من آماده است تا منافع ایالات متحده را در قضاوت در مورد احکامی که از طریق دادگاههای فدرال ما به نفع امنیت ملی و عدالت به ناحیه جنوبی تگزاس ارائه میشود، نمایندگی کند.»
ایالات متحده محاصره دریایی اولیه خود را در ۱۲ آوریل اعلام کرد و به دنبال محدود کردن جریان نفت ایران و محروم کردن این کشور از درآمدها در عین تلاش برای دستیابی به توافقی برای پایان دادن به درگیری بود. این اقدام، تکرار اقداماتی بود که پیش از این علیه ونزوئلا در آستانه دستگیری رهبر وقت آن، نیکولاس مادورو، اعمال شده بود.
این تحریم زمانی که دو طرف در ماه ژوئن به یک آتشبس آزمایشی دست یافتند، کاهش یافت، اما متعاقباً با شکست مذاکرات صلح و آغاز خصومتهای تازه، دوباره اعمال شد.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / اکسیوس
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، روز یکشنبه و یک روز پس از آنکه پیشنهاد ایران برای پایان دادن به مناقشه را رد کرد، در گفتگویی تلفنی با وبسایت «اکسیوس» اظهار داشت که انتظار دارد مذاکرهکنندگان آمریکایی در هفته جاری گفتگوهای بیشتری با ایران انجام دهند.
اهمیت موضوع: قطر و سایر میانجیهای منطقهای در تلاشاند تا مذاکرات میان آمریکا و ایران را احیا کنند، اما دیدگاههای دو طرف در خصوص مسائل کلیدی فاصله زیادی با یکدیگر دارد.
در حالی که ایران میخواهد تمرکز هرگونه مذاکرهای بر مسئله تنگه هرمز و محاصره دریایی آمریکا باشد، دولت ترامپ خواستار آن است که ایران به امتیازدهی در حوزه هستهای تن دهد.
دو منبع منطقهای اظهارات ترامپ مبنی بر انجام مذاکرات بیشتر در هفته جاری را تأیید کردند. آنها گفتند انتظار دارند دور دیگری از گفتگوهای غیرمستقیم میان آمریکا و ایران، حتی از روز دوشنبه، آغاز شود؛ هرچند مشخص نیست که آیا امکان پر کردن شکافهای موجود وجود دارد یا خیر.
آنچه او میگوید: ترامپ گفت: «انتظار دارم [در این هفته] مذاکرات بیشتری با ایران داشته باشیم. آنها میخواهند توافق کنند، اما این توافقی نیست که من به دنبال آن هستم. این همان توافقی است که شاید یک سال پیش میتوانستیم بر سر آن به توافق برسیم. آنها در محاسبات خود زیادهروی کردند.»
ترامپ در پاسخ به این پرسش که آیا احتمال ازسرگیری حملات علیه ایران را بررسی میکند یا خیر، گفت: «همیشه به آن فکر میکنم.»
وضعیت کنونی: ترامپ در همین حال گفت که ارتش آمریکا در حال تسهیل عبور حجم زیادی از نفت از تنگه هرمز است.
او اظهار داشت که در تعطیلات آخر هفته، بیشترین میزان نفت از زمان آغاز مناقشه از این تنگه عبور کرده است. ترامپ گفت: «بیش از ۲۰ میلیون بشکه.»
یک مقام دفاعی آمریکا ادعای ترامپ را تأیید کرد و گفت که جمعهشب ۲۲ میلیون بشکه نفت از طریق این تنگه صادر شده است.
زمینه خبر: استیو ویتکاف و جرد کوشنر، نمایندگان آمریکا، سهشنبه گذشته در حاشیه مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک، دور جدیدی از مذاکرات غیرمستقیم را با عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، برگزار کردند.
مقامات قطری نیز در این گفتگوها مشارکت داشتند و پیامها را میان دو طرف رد و بدل میکردند. عراقچی شروط ایران برای بازگشایی تنگه هرمز و ازسرگیری مذاکرات هستهای را به ویتکاف و کوشنر اعلام کرد.
ایران پیشنهاد داد که در صورت لغو محاصره دریایی توسط آمریکا، برداشته شدن تحریمهای فروش نفت و برقراری مجدد آتشبس در سراسر منطقه، تنگه هرمز بازگشایی شده و مذاکرات هستهای ظرف یک هفته از سر گرفته شود.
ترامپ روز شنبه این پیشنهاد ایران را رد کرد.
در پشت پرده: با این حال، یک مقام آمریکایی و دو منبع منطقهای به «اکسیوس» گفتند که میانجیهای قطری برای دستیابی به توافق، همچنان به تلاشهای دیپلماتیک فشرده (دیپلماسی رفتوبرگشتی) ادامه میدهند.
روز پنجشنبه، نخستوزیر قطر در نیویورک با رئیسجمهور ایران دیدار کرد و درباره توافق احتمالی با دولت ترامپ گفتگو کرد.
اندکی پس از آن، مقامات ارشد قطری با ویتکاف دیدار کرده و او را در جریان جزئیات قرار دادند.
یک منبع منطقهای مطلع از مذاکرات غیرمستقیم گفت که میانجیهای قطری پیشنهاد اولیه ایران را با هر دو طرف مطرح کرده و پیشنهاد مصالحهجویانهای را برای بررسی در اختیار هر دو طرف قرار دادهاند.
آنچه باید دنبال کرد: در طول تعطیلات آخر هفته، میانجیهای قطری بهطور جداگانه با مذاکرهکنندگان ایرانی و آمریکایی درباره تغییرات متن گفتگو کردهاند.
انتظار میرود میانجیهای قطری بهزودی و احتمالاً از روز دوشنبه، دیدارهای جداگانهای با عراقچی و ویتکاف داشته باشند.
دیدگاه طرف مقابل: عراقچی روز یکشنبه به شبکه «انبیسی» گفت که با وجود رد پیشنهاد ایران از سوی ترامپ، ایران همچنان خواهان راهحلی دیپلماتیک است.
او اظهار داشت که انتخابات میاندورهای بخشی از محاسبات ایران نیست و افزود: «ما تنها به منافع ملی خود اهمیت میدهیم. ما برای مذاکره آمادهایم.»
عراقچی افزود: «اگرچه از رئیسجمهور ترامپ شنیدیم که این توافق را رد میکند... اما ما همچنان منتظر دریافت پاسخ رسمی از طریق میانجیها هستیم.»
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
مقدمه:
هرگاه یک نظام سیاسی با بحرانهای متعدد و همزمان مواجه میشود، وسوسه مقایسه آن با نظامهایی که پیشتر فروپاشیدهاند افزایش مییابد. در ایران امروز نیز مقایسه جمهوری اسلامی با اتحاد جماهیر شوروی در سالهای پایانی آن، بیش از آنکه تنها یک تشبیه تاریخی باشد، به یک پرسش جدی در جامعهشناسی سیاسی تبدیل شده است.
مقایسه جمهوری اسلامی ایران با اتحاد جماهیر شوروی در سالهای پایانی، اگر تنها بر اساس تورم، بحران اقتصادی، نارضایتی عمومی یا شکستهای خارجی صورت گیرد، مقایسهای سطحی خواهد بود. حکومتهای بسیاری در تاریخ با بحران اقتصادی، جنگ، نارضایتی اجتماعی و حتی شکست نظامی مواجه شدهاند، اما فرو نپاشیدهاند. فروپاشی هنگامی رخ میدهد که بحرانهای متعدد از حوزههای مختلف وارد یکدیگر شوند و به بحران ظرفیت حکومتکردن تبدیل گردند؛ یعنی حکومت نه فقط با مخالفت جامعه، بلکه با کاهش توانایی خود برای تولید اجماع در درون نخبگان، تولید مشروعیت در جامعه، حفظ منابع اقتصادی، بازتولید ایدئولوژی و کنترل تضادهای درونی مواجه شود.
از این منظر، پرسش اصلی درباره ایران امروز این نیست که آیا جمهوری اسلامی «بحران» دارد یا نه؛ این امر به طور تقریبی بدیهی است. پرسش مهمتر این است: آیا بحرانهای جمهوری اسلامی از مرحله «بحرانهای قابل مدیریت» وارد مرحله «بحران در قابلیت بازتولید نظام» شدهاند؟
به نظر میرسد پاسخ، دستکم در برخی حوزهها، به سمت گزینه دوم حرکت کرده است؛ اما هنوز برای اعلام اینکه جمهوری اسلامی وارد مرحله نهایی فروپاشی شده، شواهد کافی وجود ندارد. مسئله فقط بحران نیست، تغییر در معماری قدرت است که جمهوری اسلامی با آن دست به گریبان است.
شوروی چگونه فروپاشید؟
یکی از خطاهای رایج درباره فروپاشی شوروی این است که تصور کنیم اقتصاد شوروی ناگهان نابود شد و سپس حکومت سقوط کرد. واقعیت بسیار پیچیدهتر بود. در سالهای پایانی شوروی چند روند همزمان به یکدیگر متصل شدند:
۱. بحران اقتصادی و کاهش کارآمدی نظام؛
۲. فرسایش ایدئولوژی کمونیستی؛
۳. شکاف در نخبگان حزب و دولت؛
۴. ظهور منافع سیاسی متفاوت در درون ساختار؛
۵. رشد مطالبات ملی و جمهوریخواهانه؛
۶. اصلاحات سیاسی گورباچف؛
۷. کاهش ظرفیت مرکز برای کنترل جمهوریها؛
۸. و سرانجام تبدیل بحران مشروعیت به بحران اقتدار.
نکته مهم اینجاست که اتحاد شوروی زمانی فروپاشید که بخش مهمی از نخبگان دیگر مطمئن نبودند حفظ ساختار موجود به نفع خود آنان است. این نکته از خود نارضایتی مردم مهمتر است. ریچارد ساکوا نیز در تحلیل فروپاشی شوروی بر ترکیب متناقضی از بحران اقتصادی، تضادهای ساختاری، تحول نوسازی و در نهایت گسست سیاسی تأکید میکند. برخی تحلیلهای تاریخی نیز سه عامل «تجزیه نخبگان، بحران اقتصادی و ملیگرایی» را در مرکز فروپاشی قرار دادهاند. بنابراین، فروپاشی شوروی نتیجه یک بحران نبود؛ نتیجه همافزایی بحرانها بود.
ایران امروز؛ از بحرانهای منفرد به بحرانهای متراکم
جمهوری اسلامی امروز با مجموعهای از بحرانها مواجه است:
الف: بحران اقتصادی: تحریم، تورم، کاهش قدرت خرید، بحران سرمایهگذاری، فرسایش پول ملی، مشکلات انرژی و آب و فرسودگی زیرساختها، ظرفیت دولت را برای تأمین رضایت اجتماعی کاهش دادهاند.
ب: بحران مشروعیت: شکاف میان بخش بزرگی از جامعه و ساختار سیاسی دیگر فقط به یک مسئله انتخاباتی محدود نیست. مسئله عمیقتر شده و به پرسش درباره ماهیت رابطه حکومت و جامعه رسیده است.
ج: بحران نسلی: بخش مهمی از نسلهای جدید دیگر تجربه و خاطرهای مشابه نسل بنیانگذار جمهوری اسلامی ندارند. بنابراین روایت تاریخی انقلاب، جنگ، استکبارستیزی و جمهوری اسلامی برای بخشهایی از جامعه قدرت بسیج سابق را ندارد. عده-ای از نسل z در خیابانها به بازتولید کارکرد بسیج ایدئوژیکی سالهای ابتدایی انقلاب و جنگ هشت ساله به عراق مشغولند از طیف حامیان نظام و دارای اشتراک بامر یا منافع در این ساختار هستند.
د: بحران فرهنگی: شکاف میان سبک زندگی بخش قابل توجهی از جامعه و الگوی رسمی حکومت، به یکی از بنیادیترین شکافهای دولت ـ جامعه تبدیل شده است.
ه: بحران سیاست خارجی: راهبرد منطقهای جمهوری اسلامی در دو دهه گذشته بر ایجاد عمق استراتژیک از طریق بازیگران مسلح غیردولتی استوار بود.
اکنون این مدل تحت فشار جدی قرار گرفته است. تحلیلهای اخیر مرکز بلفر از «فرسایش مدل نیابتی ایران» سخن میگویند و گزارشهای دیگر نیز تأکید دارند که بخشهایی از شبکه منطقهای ایران از نظر نظامی، سیاسی و مالی بهشدت تضعیف شدهاند. اما اینجا باید بسیار دقیق بود. ضعیفشدن محور منطقهای جمهوری اسلامی به الزام به معنای فروپاشی جمهوری اسلامی نیست. این فقط زمانی اهمیت تعیینکننده پیدا میکند که این شکست خارجی به بحران در روایت قدرت داخلی تبدیل شود.
سؤال حایز اهمیت در این مسئله این است که اهمیت واقعی «محور مقاومت» برای جمهوری اسلامی چیست؟ مسئله را نباید به طور صرف ژئوپلیتیکی دید. شبکه منطقهای جمهوری اسلامی سه کارکرد داشت:
اول: ایجاد عمق دفاعی.
دوم: انتقال میدان رقابت از مرزهای ایران به خارج از مرزها.
سوم: تولید روایت ایدئولوژیک از جمهوری اسلامی بهعنوان مرکز یک نظم فراملی شیعی ـ انقلابی.
بنابراین، اگر این شبکه تضعیف شود، فقط چند گروه مسلح ضعیف نشدهاند؛ بلکه بخشی از تصویر قدرتی که جمهوری اسلامی از خود ساخته بود نیز آسیب میبیند. با این حال، نباید وضعیت همه گروهها را یکسان فرض کرد. در حالی که حزبالله و برخی نیروهای متحد ایران ضربات سنگینی متحمل شدهاند، وضعیت حوثیها متفاوت است و گزارشهای سپتامبر ۲۰۲۶ حتی از گسترش توانایی و کنترل آنان در بخشهایی از یمن حکایت دارد. پس تعبیر دقیقتر این است: جمهوری اسلامی با بحران در مدل قدرت منطقهای خود مواجه است، نه اینکه تمام شبکه منطقهای آن از میان رفته باشد.
نقطه بسیار مهمتر در باب جمهوری اسلامی ایران، «شکاف درون حاکمیت» است. اینجا مهمترین بخش مقایسه ایران و شوروی قرار دارد. تا زمانی که حکومت بتواند درون نخبگان خود یک اجماع حداقلی ایجاد کند، بحران اجتماعی به طور حتم به فروپاشی منجر نمیشود. یک حکومت اقتدارگرا ممکن است:
• مشروعیت اجتماعی پایینی داشته باشد؛
• اقتصاد ضعیفی داشته باشد؛
• مخالفان فراوانی داشته باشد؛
• حتی شکست خارجی نیز بخورد؛
اما اگر دستگاه امنیتی، نظامی و سیاسی آن متحد باقی بماند، میتواند مدت بسیار طولانی دوام بیاورد. بنابراین متغیر تعیینکننده این است: آیا اختلافات درون جمهوری اسلامی تنها اختلاف تاکتیکیاند یا به اختلاف درباره آینده نظام تبدیل شدهاند؟ این دو بسیار متفاوتاند. اختلاف درباره اینکه: «چگونه باید حکومت کرد؟» با این پرسش متفاوت است: «آیا این شیوه حکومتکردن دیگر قابل ادامه است؟» اگر پرسش دوم در میان بخشهایی از نخبگان شکل بگیرد، آنگاه مسئله وارد مرحلهای جدید میشود.
مهمترین شباهت با شوروی را در فرسایش «ایمان نخبگان» تصور کرد. در نظامهای ایدئولوژیک، مشروعیت فقط در جامعه تولید نمیشود. بخشی از مشروعیت در درون دستگاه قدرت نیز تولید میشود. نظام شوروی زمانی وارد مرحله نهایی شد که کمونیسم برای بسیاری از اعضای خود حزب دیگر یک «ایمان تاریخی» نبود؛ به مجموعهای از منافع، موقعیتهای اداری و عادتهای سیاسی تبدیل شده بود. اگر چنین فرآیندی در جمهوری اسلامی رخ داده باشد، مسئله بسیار مهمی است.
یعنی اگر:
اعتقاد → به مصلحت
و
ایدئولوژی → به سازمان
و
آرمان → به منافع
تبدیل شود، نظام از درون تهی میشود، حتی اگر هنوز بسیار قدرتمند به نظر برسد. این همان چیزی است که میتوان آن را: «فرسایش درونی معنا» نامید. به نظر من این مفهوم برای تحلیل آینده جمهوری اسلامی از مفهوم ساده «بحران مشروعیت» دقیقتر است. اما ایران یک تفاوت بنیادین با شوروی دارد؛ در اینجا باید مراقب قیاس بیش از حد بود. اتحاد شوروی یک اتحادیه چندجمهوری بود. روسیه، اوکراین، گرجستان، ارمنستان، کشورهای بالتیک و جمهوریهای آسیای مرکزی دارای ساختارهای سرزمینی، نخبگان محلی و نهادهای جمهوریخواه بودند. هنگامی که مرکز ضعیف شد، این واحدها میتوانستند بهصورت سیاسی از مسکو فاصله بگیرند.
ایران چنین ساختاری ندارد. بنابراین حتی اگر جمهوری اسلامی دچار فروپاشی شود، فروپاشی جمهوری اسلامی به معنای حتمی فروپاشی ایران نیست. این تمایز از نظر نظری بسیار مهم است. ممکن است، جمهوری اسلامی فروبپاشد، بدون اینکه دولت ـ ملت ایران فروبپاشد. حتی ممکن است برعکس، سقوط یک نظم سیاسی ایدئولوژیک باعث تقویت مفهوم دولت ملی ایران شود.
متغیر تعیینکننده: دولت ـ ملت
اینجا به نظرم بحث درباره «شکاف دولت ـ ملت» اهمیت ویژهای پیدا میکند. اگر بحران فقط این باشد که مردم حکومت را نمیخواهند، هنوز برای فروپاشی کافی نیست. اما اگر بحران به جایی برسد که حکومت نتواند خود را نماینده ملت تصور کند و ملت نیز حکومت را بخشی از هویت سیاسی خود نداند، آن-گاه یک شکاف ساختاری پدید میآید. در چنین وضعیتی، دولت دیگر فقط با مخالفان سیاسی مواجه نیست؛ بلکه با بحران نمایندگی مواجه است. این همان نقطهای است که میتوان آن را از منظر جامعهشناسی سیاسی چنین صورتبندی کرد: بحران مشروعیت → بحران نمایندگی → بحران اقتدار → بحران بازتولید، اگر این زنجیره کامل شود، فروپاشی ممکن میشود. اما هنوز نمیتوان گفت این زنجیره در ایران به پایان رسیده است.
شاید در ذهن بسیاری این پرسش تداعی کند که البته درگفتار روزمره ایرانیان مطرح میشود؛ چرا با وجود همه این بحرانها جمهوری اسلامی هنوز فرو نپاشیده است؟ این بخش برای یک تحلیل واقعبینانه بسیار مهمتر از فهرستکردن ضعفهاست. جمهوری اسلامی هنوز چند سرمایه مهم دارد:
نخست: دستگاه قهریه: سپاه، بسیج، نیروهای امنیتی و ساختارهای اطلاعاتی هنوز ظرفیت بالایی برای کنترل بحران دارند.
دوم: منابع اقتصادی حداقلی: دولت هنوز منابع نفتی، مالیاتی و شبکههای اقتصادی در اختیار دارد.
سوم: عدم وجود آلترناتیو سازمانیافته: نارضایتی از حکومت الزاماً به معنای توافق درباره حکومت بعدی نیست.
چهارم: ملیگرایی ایرانی: این عامل دو وجه دارد؛ در شرایط عادی میتواند علیه حکومت عمل کند؛ اما در شرایط جنگ خارجی ممکن است بخشی از جامعه را به طور موقت حول مفهوم ایران گرد آورد. مشاهدات اخیر از داخل ایران نیز نشان میدهند که جنگ خارجی الزاماً به شورش ضدحکومتی منجر نشده و حتی در برخی مقاطع میتواند احساسات ملی و ضد مداخله خارجی را تقویت کند. این به طور دقیق یکی از عواملی است که تحلیلهای ساده «جنگ خارجی = سقوط حکومت» را با مشکل مواجه میکند.
حال بازگردیم به پرسش مقایسهای مقاله که آیا ایران «شوروی ۱۹۹۱» است؟ از دیدگاه من به عنوان یک تحلیلگر سیاسی که آشنا به مسائل ایران هستم، هنوز نه. اما شاید بتوان گفت ایران در وضعیتی قرار گرفته که برخی ویژگیهای شورویِ پیش از فروپاشی را به خود گرفته است. تفاوت این دو گزاره بسیار مهم است.اگر بخواهم بهصورت تحلیلی مقایسه کنیم در قالب جدول زیر به طور کامل شرایط امروز ایران با شوروری ۱۹۹۱م در نقطه فروپاشی میتوان نظاره کنیم.

بنابراین ایران را بهتر است نه «شوروی ۱۹۹۱»، بلکه یک نظام گرفتار در وضعیت پیشافروپاشیِ بالقوه دانست
متغیر کلیدی بعدی: جانشینی رهبری
اگر بخواهم تنها یک متغیر را برای آینده جمهوری اسلامی انتخاب کنیم، آن متغیر، جانشینی رهبری و نحوه توزیع قدرت پس از آن خواهد بود.
زیرا نظامهایی که حول یک مرکز کاریزماتیک ـ ایدئولوژیک ـ امنیتی ساخته شدهاند، در دوره جانشینی وارد آزمون میشوند. اگر جانشینی بتواند:
• نیروهای امنیتی را متحد کند؛
• سپاه را درون ساختار قدرت حفظ کند؛
• روحانیت را همراه نگه دارد؛
• حداقلی از رضایت نخبگان اقتصادی ایجاد کند؛
• و روایت جدیدی برای نظام تولید کند،
بحران میتواند مهار شود. اما اگر جانشینی باعث شود: سپاه + روحانیت + دولت + جناحهای سیاسی + نیروهای اقتصادی به ائتلافهای متفاوت تبدیل شوند، آنگاه بحران میتواند از «بحران رهبری» به «بحران نظام» تبدیل شود. به همین دلیل است که برخی تحلیلهای معاصر درباره ایران، مسئله انتقال رهبری را در مرکز آینده سیاسی جمهوری اسلامی قرار دادهاند.
حال باید به نقش مجتبی خامنهای در این چارچوب توجه کرد. او بنا به روایت رسمی برای حفظ جان از انظار عمومی غایب است؛ یعنی امری که نشان از اوج بحران امنیتی در ساختار جمهور اسلامی ایران که در زمان جنگ ۱۲ روزه رهبری پیشین با وجود مخاطرات بسیار از ارتباط با تودههای غافل نماند؛ زیرا در زمان جنگ و بحران حضور رهبری عامل تعیین کننده در تقویت روحیه پایگاه هوادران و طیف همسو از یک طرف و نیروهای نظامی در میدان جنگ از طرف دیگر میشود. این غایب بر تشدید بحران حکمرانی فزونی بخشیده است. چرا که هر یک از نیروها و جناحهای سیاسی نظام بر روایت خود از درک بهتر مسئله جمهوری اسلامی بر دیگری اصرار دارند. در این چالش روایتها از مدار تعامل و گفتگوی اقناعی خارج و برای تثبیت خود در مقابل دیگری رویکرد نفیگرایانه اتخاذ کردهاند. غایب رهبری این مسئله را تشدید کرده و جمهوری اسلامی را در بحران شناختی و معنایی هم فرو برده است.
اما یک فرضیه مهمتر نیز وجود دارد و آن، جمهوری اسلامی ممکن است قبل از فروپاشی «دگرگون» شود. در اینجا شاید لازم باشد از دوگانه: بقا / فروپاشی عبور کنیم. در این رویکرد سه سناریو وجود دارد:
سناریوی اول: تداوم: ساختار اصلی جمهوری اسلامی باقی میماند و با سرکوب، سازش محدود و تغییرات اقتصادی خود را بازسازی میکند.
سناریوی دوم: تحول دروننظام: نظام بدون سقوط کامل، از یک جمهوری اسلامی ایدئولوژیک به نوعی دولت اقتدارگرای ملی ـ امنیتی تبدیل میشود. در این حالت ممکن است برخی عناصر ایدئولوژیک کاهش یابند، اما ساختار قدرت باقی بماند.
سناریوی سوم: فروپاشی: شکاف نخبگان با بحران اجتماعی و اقتصادی همزمان شود و دستگاه قهریه نیز دچار انشقاق گردد. این سناریو همان چیزی است که قیاس با شوروی را جدی میکند. اما هنوز نمیتوان احتمال آن را قطعی دانست.
اما مهمترین نکته: «استراتژیهایی که علیه خودشان عمل میکنند» است.حکومتها گاهی با سیاستهایی که در کوتاهمدت عقلانیاند، در بلندمدت زمینه تضعیف خود را فراهم میکنند.
به طور مثال؛
امنیتیکردن جامعه
در کوتاهمدت → کنترل.
در بلندمدت → کاهش اعتماد.
سرکوب مخالفان
در کوتاهمدت → حذف رقیب.
در بلندمدت → حذف کانالهای اصلاح.
تمرکز قدرت
در کوتاهمدت → انسجام.
در بلندمدت → افزایش هزینه خطا.
سیاست منطقهای پرهزینه
در کوتاهمدت → عمق استراتژیک.
در بلندمدت → انتقال منابع از جامعه به میدان خارجی.
ایدئولوژیککردن سیاست خارجی
در کوتاهمدت → بسیج هواداران.
در بلندمدت → محدودشدن گزینههای دیپلماتیک.
این همان چیزی است که میتوان آن را: «پارادوکس خودفرسایندگی قدرت» نامید. حکومت برای بقای خود ابزارهایی میسازد که اگر بیش از حد مورد استفاده قرار گیرند، ظرفیت بقای آن را کاهش میدهند. چیزی که جمهوری اسلامی را در بحران مستمر قرار داده، عدم تلاش برای حل بحران است. ساختار با سرکوب دشواره-ای که به بحران تبدیل شده را در نقطه کانونی بحران در افکار عمومی باقی میگذارد. تلقی ساختار و نخبگان آن خاموشی دامنه بحرانزا بوده است؛ اما در حقیقت با ریختن خاکستر بر کانون بحران و عبور از آن، به بحرانهای متراکم تهی کننده مشروعیت دامن زدهاند.
اما یک هشدار نظری بسیار مهم این است که نباید تصور کنیم که بحران مساوی فروپاشی است. تاریخ جمهوری اسلامی نشان داده است که این نظام توانایی بالایی در عبور از بحران دارد. جنگ ایران و عراق، بحرانهای اقتصادی، جنبشهای اعتراضی، تحریمها، بحرانهای انتخاباتی و بحرانهای منطقهای متعدد نتوانستهاند بهتنهایی نظام را فروبریزند. بنابراین پرسش درست این نیست که «آیا جمهوری اسلامی ضعیف شده است؟» بلکه، «آیا توانایی نظام برای تبدیل بحران به سازگاری و بازسازی کمتر از سرعت تولید بحران شده است؟» اگر پاسخ مثبت شود، آنگاه وارد منطقه خطر میشود.
صورتبندی نهایی:
ایران در چه مرحلهای قرار دارد؟ برای پاسخ به این پرسش از یک اگر مدل پنجمرحلهای استفاده میکنیم:
مرحله اول: بحرانهای منفرد
↓
مرحله دوم: بحرانهای متراکم
↓
مرحله سوم: بحران ظرفیت حکومتکردن
↓
مرحله چهارم: شکاف نخبگان و دستگاه قهر
↓
مرحله پنجم: فروپاشی یا گذار
جمهوری اسلامی بهوضوح از مرحله اول عبور کرده و در قلمرو مرحله دوم قرار دارد و نشانههایی از ورود به مرحله سوم دیده میشود. اما هنوز نمیتوان با اطمینان گفت وارد مرحله چهارم ــ یعنی شکاف تعیینکننده در مرکز قدرت و دستگاه قهر ــ شده است. این به طور دقیق تفاوت میان یک نظام بحرانی و یک نظام در حال فروپاشی است.
نتیجهگیری:
شباهت با شوروی در کجاست؟ شباهت اصلی ایران و شوروی در «فقیرشدن»، «تحریم»، «شکست خارجی» یا حتی «نارضایتی مردم» نیست. شباهت اصلی در این احتمال است که: نظامی که زمانی ایدئولوژی، دولت، جامعه و قدرت را در یک روایت واحد به هم متصل میکرد، به تدریج ممکن است این پیوند را از دست بدهد.اگر این اتفاق رخ دهد، مسئله دیگر تنها مخالفت مردم با حکومت نیست؛ بلکه حکومت نیز به تدریج توانایی تعریف خود بهعنوان نماینده تاریخی جامعه را از دست میدهد. در چنین شرایطی، بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، منطقهای و ایدئولوژیک به یکدیگر متصل میشوند. اما هنوز یک حلقه مفقوده وجود دارد: «شکاف تعیینکننده در درون دستگاه قدرت.» تا زمانی که این حلقه شکل نگرفته باشد، سخن گفتن از فروپاشی قطعی زودهنگام است. اما اگر روزی سه متغیر همزمان شوند:
۱. بحران شدید اقتصادی و اجتماعی
۲. شکاف واقعی در نخبگان حاکم
۳. تردید یا انشقاق در دستگاه قهر درباره ادامه وضع موجود
آنگاه وضعیت بهطور کیفی تغییر خواهد کرد. در آن لحظه دیگر نمیتوان از «بحران جمهوری اسلامی» سخن گفت؛ بلکه باید از «بحران بازتولید جمهوری اسلامی» سخن گفت. این، دقیقترین نقطهای است که قیاس ایران امروز با شوروی متأخر معنا پیدا میکند. از این منظر، شاید مهمترین پرسش پژوهشی برای فهم آینده ایران نه این باشد که: «آیا جمهوری اسلامی سقوط میکند؟» بلکه: «چه زمانی هزینه حفظ جمهوری اسلامی برای بخشی از نخبگان حاکم از هزینه تغییر آن بیشتر خواهد شد؟» این همان متغیری است که میتواند یک نظام به طور صرف بحرانزده را به نظامی در آستانه گذار تبدیل کند.
—————
* محمد عثمانی، دکترای علوم سیاسی و مطالعات خاورمیانه(Mo.osmani56@gmail.com)
☑️ جناب عثمانی گرامی،
بنده تصور میکنم جنگ کنونی و سیر آن تاثیری بیش از هر فاکتور دیگری در فروپاشی یا چگونگی بقای نظام بازی کند. جنگ فاکتوریست که اتحاد جماهیر شوروی با آن به عنوان تهدید وجودی مواجه نبود و نتایج آن میتواند شکاف در بالا را بیش از پیش تعمیق کند.
با سپاس، نیما از آمریکا.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
هنگامی که ویلیام و جوآن باروز مهمانانِ برنامه شام را با بازیِ «ویلیام تل» سرگرم کردند، جشن با قتلی ناگهانی و غیرمنتظره قطع شد.
ویلیام اس. باروز (William S. Burroughs)، یکی از مشهورترین بیگانههای نامدار ادبیات جهان، از نظر اعتبار و اصالتِ طبقاتی در محافل رسمی و نخبگان چیزی کم نداشت. پدربزرگِ پدریاش، ویلیام سیواردباروز اول (William Seward Burroughs I)، ماشینحساب را اختراع کرد. مادرش، لورا هارمون لیباروز (Laura Har-mon Lee Burroughs)، ادعا میکرد از نسلِ ژنرالِ کنفدراسیون، رابرت ای. لی (Robert E. Lee)، است و برادری داشت که برای جان دی. راکفلر (و البته آدولف هیتلر) کار روابط عمومی انجام میداد. خودِ باروز در دانشگاه هاروارد تحصیل کرد – همان سنگرِ اخلاقِ آیویلیگ (Ivy League) [یا اتحادیه ای از هشت دانشگاه بسیار معتبر و قدیمی در شمال شرق آمریکا]– هرچند هیچ علاقهای به آن مکان نداشت. او دربارهٔ دانشگاهِ خود گفت: «از دانشگاه متنفر بودم و از شهری که در آن بود نیز متنفر بودم. همهچیز در آن مکان مرده بود. دانشگاه یک ساختار تقلیدیِ انگلیسی بود که فارغالتحصیلانِ مدارس شبانهروزیِ تقلیدیِ انگلیسی آن را تصاحب کرده بودند.»
باروز همچنین در ارتشِ ایالات متحده خدمت کرد – واقعیتی که احتمالاً هرگز در تبلیغاتِ استخدامیِ ارتش به آن اشاره نکردهاند. طرفدارانِ باروز «یاغی» میتوانند از این حقیقت دلخوش باشند که او به دلیلی کاملاً مطابق با شخصیت خود باروز یا به عبارتی باروزوار (Burroughsesque) از ارتش اخراج شد: پس از آنکه عمداً نوکِ انگشتِ کوچکِ دستِ چپش را برای تحتتأثیر قرار دادنِ مردی که به او علاقه داشت، برید، از نظرِ روانی برای خدمتِ نظامی نامناسب تشخیص داده شد. او در جوانمردی کمبضاعت نبود. در طولِ جنگِ جهانی دوم، با زنی بهنامِ ایلسه کلاپر (Ilse Klapper) – یکیهودیِ آلمانی با نامی دلپذیر – در ازدواجی مصلحتی ازدواج کرد تا به او در فرار از اتریشِ تحتِ کنترلِ نازیها کمک کند. او بعدها با جوآن ولمر (Joan Vollmer) ازدواج کرد که او را در جریانِ یک بازیِ مسخره با اسلحهٔ دستی به قتل رساند (بعداً بیشتر دربارهٔ آن صحبت خواهیم کرد). هیچیک از این دو همسر از گرایشهای جنسی واقعی باروز بیخبر نبودند. او آشکارا و با افتخار همجنسگرا بود و هیچ ابایی از آن نداشت.
بیشترِ پژوهشگران، تولدِ نسلِ بیت (Beat Generation) [علاقمند به موسیقی جاز و تجربه های عرفانی] را به دیدارِ سالِ ۱۹۴۳باروز، آلن گینزبرگ (Allen Ginsberg) و جک کروآک (Jack Kerouac) در دانشگاه کلمبیا نسبت میدهند. پیش از آن، باروز بهعنوانِ سمپاشی و مبارزه با آفات و حشرههای موذی کار میکرد، گاهی مال خری اموالِ دزدی را انجام می داد و برای گذرانِ زندگی مواد مخدر میفروخت. پس از آن، مینوشت، مواد میفروخت و مواد مصرف میکرد تا از مرگ فرار کند. راستش را بخواهید، او هرگز به شغلِ واقعی نیازی نداشت. در طولِ زندگیاش، او توسطِ کمکهزینهٔ ماهانه از خانوادهٔ ثروتمندش حمایت میشد – نه دقیقاً «از آن ثروت افسانهای» که برخی اسطورهسازانِ ادبی ادعا کردهاند، اما بهاندازهای که اجارهاش را بپردازد و مواد مخدرش را تأمین کند، که این تمامِ آن چیزی بود که او واقعا می خواست.(۱)
مواد مخدر تنها مسئله ثابت و بدون تغییر در زندگیِ باروز بود. آنها بهتر است بگوئیم، مانند یک تزریقِ هروئین در رگِ یک معتاد، در سراسرِ زندگینامهٔ او جاریاند. موادِ تحتِ کنترل از سنینِ پایین او را آزار میدادند. در نوجوانی، بهخاطرِ مصرفِ کلرال هیدرات – یک آرامبخش که برای بیهوشکردنِ موشها استفاده میشد – از مدرسهٔ شبانهروزیِ مجللش در نیومکزیکو اخراج شد. در دههٔ ۱۹۵۰، چندین ماه را در آمریکای جنوبی بهدنبالِ یک معجونِ روانگردانِ عرفانی به نامِ «یاجه» (yage) گشت که گمان میرفت قدرتهایِ تلهپاتی میبخشد. باروز حتی از پیشپرداختِ ۳۰۰۰ دلاری که برای شاهکارش، «ناهارِ لخت» (Naked Lunch) [این کتاب با همین عنوان در ایران منتشر شده است. مترجم]، دریافت کرد، برای خریدِ هروئین استفاده نمود. در کنارِ هروئین، او به قارچهای جادویی، ماریجوانا ، حشیش و مورفین نیز روی آورد – واقعاً هر چه در دسترش بود و گیرش می آمد. او درمانهای متعددی را برای ترکِ عادت امتحان کرد، از جمله درمانِ مشهورِ آپومورفینِ دکتر جان یربری دنت (Dr. John Yerbury Dent)، اما هیچکدام مؤثر واقع نشد. در نهایت، باروز خود را با زندگی در مکانهایی که میتوانست مواد را ارزان و/یا قانونی تهیه کند، کنار آمد و تجربهٔ اعتیاد را در آثارش نوشت.(۲)
خشمِ عمومی از مصرفِ موادِ باروز و سبکِ زندگیِ همجنسگرایانهٔ غیرمتعارفش، او را به هدفی آسان برای سانسورچیان و سایرِ سرزنشهای عمومی تبدیل کرد. در سال ۱۹۶۲، کتاب «ناهارِ لخت» به کانونِ آخرین محاکمهٔ بزرگِ مستهجنبودن در ایالات متحده تبدیل شد و این کتاب توسطِ ایالتِ ماساچوست مستهجن شناخته شد؛ این تصمیم پس از محاکمهای جنجالی گرفته شد که در آن آلن گینزبرگ، نورمن میلر و دیگران در دفاع از آن شهادت دادند. این حکم بعداً در دادگاهِ تجدیدنظر لغو شد. با وجودِ دستیابی به جایگاهِ کالت در دههٔ ۱۹۷۰ – تا حدی بهخاطرِ سلیقهٔ شیکش در کلاه – باروز هرگز بهطورِ کامل توسطِ محافلِ ادبی پذیرفته نشد. او تنها در سال ۱۹۸۳، پس از یک کارزارِ لابیگریِ طولانی به رهبریِ گینزبرگ، به آکادمیِ هنر و ادبیاتِ آمریکا راه یافت. بهنظر میرسیدباروز همراهیِ ستارگانِ راک را ترجیح میدهد و لو رید (Lou Reed)، دیویدبویی (David Bowie) و پتی اسمیت (Patti Smith) را در زمرهٔ تحسینکنندگانِ متعددِ خود داشت. پس از گذراندنِ بیشترِ دههٔ ۱۹۷۰ در نیویورک و معاشرت با جمعِ استودیو۵۴، او در سال ۱۹۸۳ به لارنس، کانزاس نقل مکان کرد تا چهارده سالِ آخرِ عمرش را در مهی از مواد مخدر بگذراند. هنگامی که در سال ۱۹۹۷ بر اثرِ سکتهٔ قلبی در سنِ بعیدِ هشتاد و سه سالگی درگذشت، بیست و هشت سال و چهار ماه بیشتر از همنسلانِ جوانتر و کممصرفترش در نسلِ بیت، کروآک (Kerouac) و گینزبرگ (Ginsberg)، زندگی کرده بود.(۳)
سوزن و خسارتی که وارد کرد
اعتیادِ باروز به هروئین قدرتمند بود و تمامی زندگیاش را در بر گرفته بود. او یک بار ماشین تحریرش را فروخت تا مقداری هروئین بخرد و در نتیجه، تولیدِ ادبیاش به قطرهای تبدیل شد، زیرا برای نوشتنِ دستنوشتههایش بهصورتِ دستی تقلا میکرد. در موقعیتی دیگر، او اعتراف کرد که یک سال از حمامکردن یا عوضکردنِ لباسهایش خودداری کرده است – انتخابی در سبکِ زندگی که حتماً او را نزدِ دوستان و همسایگانش محبوب کرده است. بینِ مصرفهایِ هروئین، باروز روزها به فضایِ خالی خیره میشد. او یک بار گزارش داد: «میتوانستم هشت ساعت به نوکِ کفشم نگاه کنم.»

راستی بگو ببینم چه شد
کشتنِ همسرِ خود برای بیشترِ نویسندگان و بیشترِ مردم، بهطورِ کلی،یک اشتباهِ پایاندهندهٔ حرفه خواهد بود – اما بهنظر نمیرسید که گامِ باروز را کند کرده باشد. در سال ۱۹۵۱، هنگامی که در خانهشان در مکزیک پذیرایی میکردند، باروز و همسرش جوآن تصمیم گرفتند مهمانان را با نمایشِ مشهورِ «ویلیام تل» (William Tell) خود سرگرم کنند. جوآن یک لیوانِ بلند را روی سرش متعادل نگه داشت و باروز با تفنگِ کمریِ ۳۸ کالیبرش نشانه گرفت. (بهنظر نمیرسد به فکرِ کسی رسیده باشد که عاقلانه نیست یک قهرمانِ معتادِ نشئه با یک معتادِ لرزان به بنزدرین (Benzedrine) تمرینِ تیراندازی کند.) باروز بهشدت خطا کرد، مغزِ جوآن را متلاشی کرد و او را فوراً کشت. مهمانی تمام شد. پس از یک فرایندِ حقوقیِ پیچیدهٔ مکزیکی که شاملِ چند رشوهٔ ماهرانه بود، به باروز اجازه داده شد از کشور فرار کند و او غیابی به قتل محکوم شد. او به دو سال حبسِ تعلیقی محکوم گردید. جایی که ممکن بود مردِ دیگری از احساسِ گناه درهم شکسته شود، باروز ترجیح داد به جنبهٔ مثبتِ ماجرا نگاه کند. او بعدها نوشت: «من به این نتیجهگیریِ هولناک مجبور شدهام که اگر مرگِ جوآن نبود، هرگز نویسنده نمیشدم. مرگِ جوآن مرا با مهاجم، روحِ زشت، در تماس قرار داد و مرا به مبارزهای مادامالعمر کشاند که در آن هیچ انتخابی جز نوشتن برای رهایی از آن نداشتهام.»(۴)
ممنون از ناهار، جک
بهیادماندنیترین اثرِ باروز، یکی از گیراترین عناوینِ تاریخِ ادبیات را دارد: «ناهارِ لخت». برای آن باید از جک کروآک (Jack Kerouac) تشکر کنیم. باروز در ابتدا قصد داشت رمانش را «منطقه بین المللی» (international zone) بنامد، بهخاطرِ «منطقهٔ بینالمللی» در طنجه (Tangiers) که بیشترِ قطعاتش را در آنجا نوشت. بعدها «شهوتِ لخت» را انتخاب کرد. یک روز کروآک در سنگرِ مراکشیِ باروز به دیدارش رفته بود و دستنوشته را از آن سوی اتاق دید و عنوان را بهاشتباه «ناهارِ لخت» خواند. باروز آنقدر از این موضوع خوشش آمد که همان را نگه داشت و یک شاهکارِ ادبی متولد شد.
حالا چطور دوستم داری؟
با وجودِ اختلافِ سنیِ دوازدهساله، باروز و آلن گینزبرگ در اوایلِ دههٔ ۱۹۵۰یک رابطهٔ جنسیِ کوتاه و پرشور داشتند. اما این پیوند زمانی به آتش کشیده شد که باروز عاشقِ شاگردش شد. گینزبرگ بعدها نوشت: «بیل میخواست رابطهای که در آن هیچ محدودیتی نباشد تا به اتحادِ تلهپاتیکِ نهاییِ روحها دست یابد.» اما وقتی زمانِ ترکِ باروز رسید، گینزبرگ در انتخابِ کلمات کمی کمتر فصیح بود: او به باروز گفت: «من آلتِ پیر و زشتت را نمیخواهم.» سالها طول کشید تا این دو مرد دوستیِ شکستهشان را ترمیم کنند.
من زنو خواهم بود(۵)
برای نویسندهای که اینچنین وسواسِ کنترلِ ذهن داشت، باروز بهنظر یک گرویدهٔ بعید به ساینتولوژی میآمد. اما در اواخرِ دههٔ ۱۹۶۰، او بهطورِ مشتاقانهای پذیرای نظامِ اعتقادیِ مبتنی بر موجوداتِ فضاییِ نویسندهٔ علمی-تخیلی، ال. ران هابارد (L. Ron Hubbard)، شد. باروز که ساینتولوژی را «علمِ واقعیِ ارتباطات» مینامید، شروع به تبلیغِ انجیلِ آن در سراسرِ لندن کرد، جایی که در آن زمان زندگی میکرد. او حتی تحتِ «جوبرگ» (Joburg) قرار گرفت – یک «بررسیِ امنیتیِ» جنسی و جناییِ طاقتفرسا که بر رویِ پیروانِ ساینتولوژی انجام میشد. پس از چند ماه، باروز تصمیم گرفت خارج شود و اعلام کرد: «ساینتولوژی تا زمانی که به یک دین تبدیل نشده بود، برای من مفید بود و من هیچ استفادهای از دین ندارم. این فقط یکی دیگر از آن سفرهایِ اعتیاد به کنترل است و همهٔ ما میتوانیم بدونِ آنها زندگی کنیم.»
عضو گروه
باروز با شخصیتِ یاغی و تکنیکِ زیباییشناختیِ رادیکالش، کششی طبیعی به دنیای موسیقی راک داشت. همانطور که بسیاری اکنون میدانند، گروه استیلی دن (Steely Dan) نامش را از «استیلی دن سوم از یوکوهاما» (Steely Dan III from Yokohama) گرفت – یک آلت جنسی لاستیکیِ عظیم که در «ناهارِ لخت» ظاهر میشود.(۶) اصطلاح «هوی متال» نیز باروزیسم (Burroughsism) است. این واژه در رمانهای او «ماشینِ نرم» (The Soft Machine) و «اکسپرسِ نوا» (Nova Express) بهعنوان استعارهای برای مواد مخدرِ اعتیادآور ظاهر میشود.
باروز در اواخرِ عمرش روابطِ همکاریِ نزدیکی با چند خوانندهٔ موسیقی راک برقرار کرد، از جمله تام ویتس، نیک کیو و جنسیس پی- اورریج از ترابینگ گریستل (Throbbing Gristle). دوستِ خوبش کرت کوبین (Kurt Cobain) حتی از او خواست در موزیک ویدئوی آهنگِ «جعبهٔ قلبشکل» (Heart-Shaped Box) نیروانا در نقشِ عیسی مسیح ظاهر شود، اما باروز نپذیرفت. او در سال ۱۹۹۲ یک صفحه موسیقی کوتاه (EP) با کوبین با عنوانِ «کشیشی که او را صدا زدند» ضبط کرد.
یکی از همکارانِ همفکرِ باروز، ال ژورگنسن (Al Jourgensen)، خوانندهٔ گروه «متال صنعتی مینیستری» (industrial metal band Ministry) مستقر در شیکاگو، بود. باروز و ژورگنسن اشتیاقی مشترک به هروئین داشتند که حداقل یک بار آن را با هم تجربه کردند. ژورگنسن دربارهٔ آن جلسهٔ بهیادماندنیِ تزریقِ هروئین گفت: «باروز روی این کرهٔ زمین زندگی نمیکند. اساساً ما دربارهٔ ریشهکنکردنِ راکونها از باغِ گلِ اطلسیاش صحبت کردیم. در نهایت تصمیم گرفتیم به آنها متادون بدهیم. این کار آنها را بهاندازهٔ کافی کند کرد تا بیل تفنگِ ۳۸ کالیبرش را بیرون بیاورد و آنها را فراری دهد.» پس از حلِ مشکلِ حیواناتِ موذی، آنها توانستند به کارِ اصلی بپردازند. باروز بهعنوانِ مهمان در آهنگِ «فقط یک تثبیت» از گروه مینیستری ظاهر میشود و بخشی را بهصورتِ گفتاری اجرا میکند.
زنده از نیویورک... ویلیام باروز است!
اولین حضورِ تلویزیونیِ باروز، یکی از عجیبترین حضورهای مهمان در تاریخِ کمدیِ آخرِ شب نیز بود. این برنامه در ۷ نوامبر ۱۹۸۱ رخ داد، زمانی که این نمادِ ادبیِ شصتوهفتساله به دعوتِ مایکل اودونوگو (Michael O’Donoghue)، نویسندهٔ ارشد، به استودیوهای «شنبه شب زنده» رفت. اودونوگو که از طرفدارانِ پروپاقرصِ آثارِ باروز بود، دیک ابرسول (Dick Ebersol)، تهیهکنندهٔ آن برنامه را متقاعد کرد که اجازه دهد این نویسنده در برنامهٔ آن شب، که سوپرمدل نامدار آمریکایی یعنی لارن هاتون (Lauren Hutton) مجری آن بود، یک خوانشِ زنده اجرا کند. در تمرینِ نهایی، اجرا – که در آن باروز با صدایی نامفهوم بخشهایی از «ناهارِ لخت» و «اکسپرسِ نوا» را همراه با نغمهٔ «سرود ملی آمریکا» (Spangled BannerThe Star) خواند – چنان عجیب از آب درآمد که ابرسول به اودونوگو دستور داد باروز را مجبور کند آن را از شش دقیقه به سه دقیقه کاهش دهد. اودونوگوِ آزرده، عمداً از انتقالِ دستورِ تهیهکننده غفلت کرد و به باروز اجازه داده شد که تمامِ شش دقیقه را ادامه دهد. سخنانِ سورئالِ او دربارهٔ انفجارهای هستهای و آپاندیسهای درآورده در حالِ مستی، ظاهراً مخاطبان را گیج کرد، که با عصبانیت و بهصورتِ عصبی خندیدند، بدونِ آنکه مطمئن باشند آیا قرار بوده یک نمایش کوتاه طنز(comedy sketch) باشد یا نه. همهچیز بهسرعت درست شد، زیرا مهمانِ موسیقی، ریک جیمزِ «سوپر فریک»، و گروهی به رهبری ادی مورفی و جو پیسکوپو، دوباره کنترلِ برنامه را به دست گرفتند.
تیغ به سفارش
بینندگانِ تیزبینِ فیلمِ نوآرِ علمی- تخیلیِ «بلید رانر» (Blade Runner) (۱۹۸۲) اثر ریدلی اسکات ممکن است نامِ باروز را در تیتراژ ببینند. این عنوان، ادای احترامی بود به نویسندهٔ «ناهارِ لخت» که در آن زمان فیلمنامهای به نام «بلید رانر» را دستبهدست میکرد که هیچ ارتباطی با فیلمِ اسکات یا رمانِ فیلیپ کی. دیک با عنوانِ «آیا آندرویدها رویای گوسفندِ الکتریکی میبینند؟» که فیلم بر آن استوار بود، نداشت. برایِ ثبتِ سابقه، داستانِ باروز دربارهٔ گروهی از قاچاقچیانِ نوجوان به نامِ «بلید رانرها» است که ابزارهایِ جراحیِ ممنوعه را به پزشکان در آمریکایِ آیندهٔ فاشیستی تحتِ حکومتِ پلیسِ مخفی میرسانند.

هنگامی که ویلیام و جوآن باروز مهمانانِ برنامه شام را با بازیِ «ویلیام تل» سرگرم کردند، جشن با قتلی ناگهانی و غیرمنتظره قطع شد.
کتابهای ترجمهشده باروز به فارسی: «ناهار لخت»، مترجم: فرید قدمی، ناشر: نشر هیرمند. «گربه درون»، مترجم: مهدی نوید، ناشر: نشر چشمه. «کریسمس گردی و داستانهای دیگر: پیشنوشتارهای ناهار لخت»، مترجم: فرید قدمی.
———————
اشارههای تکمیلی مترجم:
۱: این پاراگراف کوتاه، تصویری دقیق و در عین حال طنزآمیز از زندگی ویلیام اس. باروز، یکی از بحثبرانگیزترین چهرههای ادبیات قرن بیستم، ارائه میدهد. نویسنده با استفاده از کنایههای تلخ و بازیهای زبانی، هم واقعیتهای تاریخی را روایت میکند و هم اسطورهای را که پیرامون باروز ساخته شده، به چالش میکشد.
A. تولد «نسل بیت» و نقش باروز: پاراگراف با اشاره به سال ۱۹۴۳ آغاز میشود؛ سالی که بهعنوان نقطهٔ عطفی در تاریخ ادبیات آمریکا شناخته میشود. در این سال، باروز با آلن گینزبرگ و جک کرواک در دانشگاه کلمبیا آشنا شد. این سه نفر، هستهٔ اصلی جنبشی را تشکیل دادند که بعدها به «نسل بیت» (Beat Generation) معروف شد. نکتهٔ جالب این است که نویسنده، این آشنایی را نه بهعنوان یک رویداد ادبی، بلکه بهعنوان یک «تولد» توصیف میکند؛ گویی نسل بیت، نه یک جنبش، بلکه یک موجود زنده بود که در آن لحظه متولد شد.
B. زندگی پیش از شهرت: از سمپاشی تا فروش مواد: نویسنده با لحنی تلخ و طنزآمیز، مشاغل پیشین باروز را برمیشمارد شامل «سمپاش» حشرات موذی یعنی شغلی که بعدها به یکی از استعارههای محبوب باروز تبدیل شد زیرا او خود را «سمپاشِ کلمات» میدانست. حرفه دیگر او در این ایام یعنی «فروشندهٔ اجناس دزدی» اشاره به زندگی حاشیهای و غیرقانونی باروز در دهههای۱۹۳۰ و ۱۹۴۰. و از همه بد تر «فروشندهٔ مواد مخدر» بود و
C. تصویر نهایی: باروز بهعنوان «انگلِ ادبی»: پاراگراف در نهایت، تصویری از باروز ارائه میدهد که با اسطورهٔ «نابغهٔ سرکش» فاصله دارد. او نه یک انقلابیِ خودساخته، بلکه مردی بود که توسط خانوادهاش حمایت میشد و تمام انرژیاش را صرف نوشتن، مواد و بقا میکرد. این تصویر، هم تحسینبرانگیز است (بهخاطر آزادیاش از قید شغل) و هم تلخ (بهخاطر وابستگیاش به خانواده و مواد).
در مجموع این پاراگراف، نمونهای عالی از زندگینامهنویسیِ نقادانه است. نویسنده نه باروز را تقدیس میکند و نه او را محکوم؛ بلکه با نگاهی طنزآمیز و در عین حال همدلانه، تصویری واقعگرایانه از مردی ارائه میدهد که زندگیاش ترکیبی عجیب از استعداد ادبی، اعتیاد، و وابستگی مالی بود. و شاید مهمتر از همه، این پاراگراف نشان میدهد که اسطورهها همیشه با واقعیت فاصله دارند – و باروز، خود، بیش از هر کس دیگری از این فاصله آگاه بود.
۲: این پاراگراف، مواد مخدر را نه بهعنوان یک بخش جانبی، بلکه بهعنوان نخ تسبیحی که تمام زندگی باروز را به هم میپیوندد، معرفی میکند. نویسنده با تشبیهی تکاندهنده، این نقش را چنین بیان میکند: «آنها مانند یک تزریق هروئین در رگ یک معتاد، در سراسر زندگینامهاش جریان دارند.» این تشبیه، هم تصویری است و هم استعاری: مواد مخدر نه فقط در زندگی باروز، بلکه در ساختار روایی زندگینامهاش نیز حضور دارند. آنها ثابتِ همیشگی (the one constant) هستند، در حالی که همهچیز دیگر – مکان، شغل، روابط – تغییر میکند.
پاراگراف با اشاره به اولین برخورد باروز با مواد مخدر آغاز میشود. «در نوجوانی، او از مدرسهٔ شبانهروزیِ مجلل خود در نیومکزیکو بهخاطر مصرف کلرال هیدرات،یک آرامبخش که برای بیهوشکردن موشها استفاده میشود، اخراج شد.» این جمله، دو نکتهٔ مهم را روشن میکند: طبقهٔ اجتماعی باروز: مدرسهٔ «مجلل» در نیومکزیکو، نشانهای از پیشینهٔ ثروتمند و ممتاز اوست. ماهیت رابطهٔ او با مواد: او از همان نوجوانی، به سراغ موادی رفت که قوی، خطرناک و غیرمتعارف بودند – نه الکل یا سیگار، بلکه آرامبخشی که برای بیهوشکردن حیوانات به کار میرفت. این اشاره، حسِ کنجکاویِ بیپروا و خودویرانگر باروز را از همان ابتدا نشان میدهد.
در دههٔ ۱۹۵۰، باروز سفری پرماجرا به آمریکای جنوبی کرد تا یاجه یا آیاهواسکا را بیابد؛ نوشیدنی روانگردانِ بومی که گمان میرفت قدرت تلهپاتی میبخشد. این سفر، هم ماهیتِ جستجوگر و عرفانیِ باروز را نشان میدهد و هم تمایلِ او به تجربههای حدی را. او بهدنبال چیزی فراتر از لذت بود: قدرت، دانش، و ارتباط با ناشناختهها. این سفرها بعدها به یکی از آثار او با عنوان «نامههای یاجه» تبدیل شد؛ مجموعهای از نامهها به آلن گینزبرگ که ترکیبی از مشاهدهٔ انسانشناختی، تجربهٔ روانگردان و نثر ادبی است.
یکی از تکاندهندهترین جملات پاراگراف: «باروز حتی پیشپرداخت سههزار دلاری را که برای شاهکارش، «ناهار لخت»، دریافت کرده بود، خرج خرید هروئین کرد.» این جمله، جوهرهٔ رابطهٔ باروز با مواد و هنر را نشان میدهد: مواد مخدر نه فقط موضوعِ نوشتن، بلکه منبعِ تأمین مالی و انگیزهٔ نوشتن بود. او پیشپرداختِ کتابی را که بعدها به یکی از مهمترین آثار ادبی قرن بیستم تبدیل شد، صرف مصرف کرد. این تصمیم، هم نشانهای از اعتیاد شدید
باروز تلاشهای بسیاری برای ترک اعتیاد کرد، از جمله درمانِ آپومورفین دکتر جان یربری دنت، که در آن زمان شهرت زیادی داشت. اما نویسنده تأکید میکند: «هیچکدام ماندگار نبودند.» این جمله، چرخهٔ بیپایانِ اعتیاد و ترک را خلاصه میکند: باروز میخواست ترک کند، اما نمیتوانست. و در نهایت، تسلیم شد.
۳: این پاراگراف، یکی از پرتنشترین و در عین حال طنزآمیزترین بخشهای زندگینامهٔ باروز را روایت میکند: محاکمهٔ کتاب «ناهار لخت» و پیامدهای آن برای جایگاه ادبی او. نویسنده با نگاهی کنایهآمیز، هم رسواییهای اخلاقی باروز را به تصویر میکشد و هم پارادوکسهای جایگاه او در فرهنگ آمریکایی را برجسته میکند.
A. زمینهٔ محاکمه: مواد مخدر، همجنسگرایی و سانسور: پاراگراف با اشاره به دو عامل اصلی که باروز را به هدفی آسان برای سانسور تبدیل کرد، آغاز میشود، مصرف مواد مخدر و سبک زندگی همجنسگرایانهٔ غیرمتعارف . این دو ویژگی، در آمریکای دههٔ ۱۹۶۰ که هنوز درگیر تابوهای جنسی و اخلاقی بود – باروز را به «هدف آسانی برای سانسورچیها و دیگر سرزنشهای عمومی» تبدیل کرد. نویسنده با استفاده از واژهٔ outré بهمعنای عجیب، افراطی، خارج از عرف زندگی او اشاره می کند.
B. محاکمهٔ ۱۹۶۲: آخرین محاکمهٔ بزرگ فحشا در آمریکا :«در سال ۱۹۶۲، «ناهار لخت» به کانونِ آخرین محاکمهٔ بزرگِ فحشا در ایالات متحده تبدیل شد.» این محاکمه، که در ماساچوست برگزار شد، به «آخرین محاکمهٔ بزرگِ فحشا» در تاریخ آمریکا معروف است. کتاب ابتدا «مبتذل» اعلام شد، اما این حکم بعداً در دادگاه تجدیدنظر لغو شد. محاکمه، «احساساتی» توصیف شده است – و در آن، چهرههای برجستهای چون آلن گینزبرگ و نورمن میلر به دفاع از کتاب شهادت دادند. نکتهٔ جالب این است که خودِ باروز در محاکمه حاضر نشد – او ترجیح داد از دور ناظر رویدادها باشد. این تصمیم، هم بیاعتناییِ او به نهادهای رسمی را نشان میدهد و هم اعتمادش به دوستانش برای دفاع از اثرش.
۴: این پاراگراف، یکی از تلخترین و تکاندهندهترین بخشهای زندگی ویلیام اس. باروز را روایت میکند: قتل اتفاقی همسرش، جوآن، در سال ۱۹۵۱ در مکزیکو سیتی. اما آنچه این پاراگراف را از یک گزارش جنایی صرف فراتر میبرد، تفسیرِ خودِ باروز از این رویداد است؛ تفسیری که در آن، قتلِ همسرش را نه بهعنوان یک فاجعهٔ اخلاقی، بلکه بهعنوان نقطهٔ عطفی در زندگی ادبیاش و آغازِ ارتباط با نیرویی متافیزیکی به نام «مهاجم» یا «روح زشت» معرفی میکند.
A. «مهاجم» و «روح زشت» چیست؟ باروز در نقلقولی که در پاراگراف آمده، میگوید: «مرگ جوآن مرا با «مهاجم»، «روح زشت»، در تماس قرار داد و مرا به یک مبارزهٔ مادامالعمر سوق داد که در آن هیچ انتخابی جز نوشتنِ راهِ خروج از آن نداشتم.» «مهاجم» (The Invader) نیرویی بیرونی بود که باروز معتقد بود به زندگیاش وارد شده و او را تحت کنترل گرفته است. این نیرو، نه یک استعارهٔ صرف، بلکه در جهانبینیِ باروز، واقعیتی هستیشناختی بود که او را به نوشتن وامیداشت. «روح زشت» (The Ugly Spirit) تجسمی از همان نیرو؛ موجودی که باروز آن را منشأ شرارت، اعتیاد و خشونت میدانست. او معتقد بود که این روح، از طریق قتل جوآن، به زندگیاش راه یافته است. باروز در آثار متأخر خود، بهویژه در سهگانهٔ «شهرهای سرخ شب» (Cities of the Red Night)، «محل مردهراه» ( The Place of Dead Roads) و «غربِ سرزمینهای غربی» (The Western Lands)، این مفهوم را بسط داد. «مهاجم» برای او، نه یک شیطانِ مسیحی، بلکه یکنیروی کنترلکننده بود که از طریق زبان، تصویر و اعتیاد عمل میکرد.
B. قتل جوآن: یک «حادثه» یایک «آغاز»؟ پاراگراف با طنزی تلخ مینویسد: «کشتنِ همسر خود، برای بیشتر نویسندگان و بیشتر مردم، بهطور کلی،یک اشتباهِ شغلیِ پایاندهنده بود – اما بهنظر نمیرسید که قدمهای باروز را کند کرده باشد.» این جمله، پارادوکسِ زندگی باروز را نشان میدهد: رویدادی که میبایست زندگیِ هر کسی را نابود کند، برای او به یک نقطهٔ عطفِ ادبی تبدیل شد. باروز خود گفته است: «من به این نتیجهگیریِ هولناک مجبورم که اگر مرگ جوآن نبود، هرگز نویسنده نمیشدم.» این جمله، نه یک عذرخواهی، بلکه یک اعترافِ هستیشناختی است. باروز نه از گناه، بلکه از یک ضرورت سخن میگوید: مرگ جوآن، دری را به روی او گشود که پیش از آن بسته بود.
C. «تولد یک نویسنده از دل یک فاجعه» باروز در ادامه میگوید: «مرگ جوآن مرا با «مهاجم»، «روح زشت»، در تماس قرار داد و مرا به یک مبارزهٔ مادامالعمر سوق داد که در آن هیچ انتخابی جز نوشتنِ راهِ خروج از آن نداشتم.» این جمله، هستهٔ فلسفهٔ ادبیِ باروز را تشکیل میدهد، نوشتن بهعنوان مبارزه. نوشتن برای باروز، نه یک حرفه، بلکه راهی برای بقا بود. نوشتن بهعنوان راهِ خروج: او مینوشت تا از «مهاجم» فرار کند – یا شاید با آن روبرو شود. نوشتن بهعنوان یک اجبار: او «هیچ انتخابی» جز نوشتن نداشت. این جمله، جبرِ ادبی را نشان میدهد: باروز محکوم به نوشتن بود.
۵: تحلیل عنوان من زنو خواهم بود و ارتباط آن با باروز و ساینتولوژی چیست؟ عنوان من زنو خواهم بود (I’LL BE XENU) یکی از طعنهآمیزترین و چندلایهترین عناوین در این زندگینامه است. این عنوان، بازی زبانی و ارجاعی چندگانه دارد که هم به ساینتولوژی، هم به باروز، و هم به فرهنگ عامه اشاره میکند.
A. «زنو» (Xenu) یست؟ زنو موجودی خیالی در اسطورهشناسی ساینتولوژی است. بر اساس آموزههای سطحِ پیشرفته (Operating Thetan Level III): ۷۵ میلیون سال پیش، زنو، حاکمِ کنفدراسیون کهکشانی، میلیاردها موجودِ بیگانه را به زمین آورد. آنها را دور آتشفشانها جمع کرد و با بمبهای هیدروژنی کشت. ارواحِ آنها در هوا رها شدند و به بدن انسانهای امروزی چسبیدند – و منشأ تمام مشکلات روانی و روحی بشر هستند. این داستان، بنیادیترین رازِ ساینتولوژی است که تنها به اعضای سطحِ بالا آموزش داده میشود. افشای عمومی آن، یکی از بزرگترین جنجالهای این فرقه بوده است.
B. عنوان من زنو هستم در انگلیسی، بازی با عبارتِ معروفِ فیلمهای علمی-تخیلی است. در فیلمهای «پیشتازان فضا» (Star Trek)، شخصیتها اغلب میگویند: من دکترم، نه... یا در فیلمهای جیمز باند، می گوید من باند هستم... اما من زنو هستم یک تغییر طنزآمیز است: یعنی: «من زنو میشوم» یا «من هم یک زنو هستم» – یعنی «من هم یک موجودِ خبیثِ کهکشانی هستم که ارواح را در آتشفشان میکشد.» این عنوان، طنزی تلخ است: باروز که خود را «مهاجم» و «روح زشت» میدانست، اکنون «زنو» میشود – یعنی به جایگاهِ خدایِ خبیثِ ساینتولوژی ارتقا مییابد.
C. باروز و ساینتولوژی یک رابطهٔ متناقض بودند. پاراگراف توضیح میدهد که باروز در اواخر دههٔ ۱۹۶۰، به ساینتولوژی گروید – که برای نویسندهای که تمام عمرش دربارهٔ کنترل ذهن نوشته بود، عجیب به نظر میرسد. او ساینتولوژی را «یک علمِ واقعیِ ارتباطات» نامید. در لندن شروع به تبلیغ آن کرد. «جوبرگ» را تجربه کرد – یک «بررسی امنیتی» جنسی و جنایی که برای اعضای سطحِ بالا انجام میشود. پس از چند ماه، ترک کرد و گفت: «ساینتولوژی تا زمانی که به یک دین تبدیل نشد، برای من مفید بود، و من هیچ استفادهای از دین ندارم. این فقط یکی دیگر از آن سفرهای اعتیاد به کنترل است، و همهٔ ما میتوانیم بدون آنها زندگی کنیم.» این جمله، جوهرهٔ رابطهٔ باروز با ساینتولوژی را نشان میدهد: او از «تکنیکهای» ساینتولوژی (مانند ارتباطات و کنترل ذهن) استفاده کرد. اما از «دینِ» آن – یعنی سیستم اعتقادی و سلسلهمراتبی – بیزار شد. او ساینتولوژی را «اعتیاد به کنترل» نامید – دقیقاً همان چیزی که خودش در آثارش نقد میکرد.
۶: توضیح داستان «آلت لاستیکی عظیم»: این پاراگراف به یکی از جالبترین و در عین حال عجیبترین میراثهای ادبیِ ویلیام اس. باروز اشاره دارد: نامِ گروه راکِ استیلی دن که مستقیماً از یک شیء در رمان «ناهار لخت» گرفته شده است.
A. «استیلی دن III از یوکوهاما» چیست؟ در رمان «ناهار لخت»، باروز موجودی خیالی به نام «استیلی دن III از یوکوهاما» Steely Dan III from Yokohama را توصیف میکند. این شیء،یک آلت لاستیکیِ عظیمالجثه است که در دنیایِ سورئال و آشفتهٔ رمان ظاهر میشود. این آلت، نه فقط یک شیء جنسی، بلکه نمادی از قدرت، کنترل و خشونت در جهانِ باروز است. Steely Dan در اصل بهمعنای «آلت فولادی»یا «آلت سرد و سخت» است. این نام، طنزی تلخ و رادیکال از سوی باروز بود که تابوهای جنسی و زبانی را به چالش میکشید.
إ. گروه استیلی دن و انتخاب نام. والتر بکر و دونالد فاگن، بنیانگذاران گروه استیلی دن، در دههٔ ۱۹۷۰ این نام را از رمان باروز انتخاب کردند. آنها بعدها اذعان کردند که از اینکه نام گروهشان به یک آلت جنسی اشاره دارد، آگاه بودند و این طنزِ پنهان را دوست داشتند. اما بسیاری از طرفداران گروه، سالها از این ریشه بیخبر بودند. نکتهٔ جالب این است که باروز خود از این انتخاب خوشش آمد و حتی در برخی مصاحبهها به آن اشاره کرد. این نام، پلی میان ادبیات زیرزمینی و فرهنگ راک بود – دو دنیایی که باروز در آنها همزمان بیگانه و اسطوره بود.
C. «هوی متال» بهعنوان یک باروزیسم. پاراگراف اشاره میکند که اصطلاح «هوی متال» نیز ابداع باروز است. این واژه در رمانهای «ماشین نرم» (The Soft Machine) و «نوا اکسپرس» (Nova Express) ظاهر میشود و استعارهای برای مواد مخدر اعتیادآور است. در جهانِ باروز، «هوی متال» نه فقط یک ژانر موسیقی، بلکه نیرویی مخرب و کنترلکننده است که ذهن و بدن را تسخیر میکند. این واژه بعدها توسط منتقدان موسیقی برای توصیف ژانر راکِ سنگین به کار گرفته شد – بدون آنکه بسیاری بدانند ریشهاش در ادبیاتِ باروز است.
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
۲۷. ویلیام فاکنر
۲۸. ارنست همینگوی
۲۹. آین رند
۳۰. ژان-پل سارتر
۳۱. ریچارد رایت

|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
تحلیل اقتصادی تورم شهریور ۱۴۰۵ و مسئله پایداری کاهش تورم
اقتصاد ایران در شهریور ۱۴۰۵ با وضعیتی مواجه شده است که از یک سو نشانهای از توقف روند صعودی نرخ تورم مشاهده میشود و از سوی دیگر فشار تورمی همچنان در سطح بسیار بالایی قرار دارد. عبدالناصر همتی در چهارم مهرماه اعلام کرد که تورم ماهانه شهریور به ۳٫۹ درصد رسیده و تورم نقطهبهنقطه از ۸۴٫۴ درصد در مرداد به ۸۳٫۸ درصد کاهش یافته است. به گفته او، این نخستین کاهش تورم نقطهبهنقطه پس از حدود ۱۵ ماه روند افزایشی بوده است.
این تحول از نظر اقتصادی اهمیت دارد، زیرا نقطه اوج یک دوره تورمی معمولاً پیش از آغاز فرآیند کاهش پایدار تورم ظاهر میشود. با این حال، تشخیص اینکه اقتصاد از مرحله افزایش تورم وارد مرحله کاهش پایدار شده است، تنها بر اساس یک مشاهده ماهانه امکانپذیر نیست.
مسئله اصلی این یادداشت بنابراین نه صرفاً اندازه تورم شهریور، بلکه ماهیت و پایداری تغییر مشاهدهشده در روند تورمی است.
۱. تمایز میان کاهش نرخ تورم و کاهش قیمتها
یکی از خطاهای رایج در تحلیل تورم، برابر دانستن کاهش نرخ تورم با کاهش قیمتهاست. کاهش نرخ تورم به معنای کاهش سرعت افزایش قیمتهاست، نه کاهش سطح عمومی قیمتها. نرخ تورم نقطهبهنقطه ۸۳٫۸ درصدی به این معناست که سطح عمومی قیمتها نسبت به ماه مشابه سال قبل بهطور متوسط حدود ۸۳٫۸ درصد بالاتر بوده است. بنابراین حتی اگر این نرخ از ۸۴٫۴ درصد به ۸۳٫۸ درصد کاهش یافته باشد، قیمتها همچنان با سرعت بسیار زیادی افزایش یافتهاند. از سوی دیگر، نرخ تورم ماهانه ۳٫۹ درصد نشان میدهد که در فاصله یک ماه نیز افزایش قابلتوجهی در سطح قیمتها رخ داده است. اگر چنین نرخ ماهانهای بدون تغییر برای دوازده ماه تداوم پیدا کند، افزایش مرکب قیمتها حدود ۵۸ درصد خواهد بود.
بنابراین داده شهریور دو پیام متفاوت دارد. پیام نخست آن است که سرعت افزایش نرخ تورم نقطهبهنقطه اندکی کاهش یافته است. پیام دوم آن است که فرآیند افزایش قیمتها همچنان بسیار شدید است. این تمایز برای ارزیابی سیاست اقتصادی اهمیت بنیادی دارد. شایسته یادآوری است که متغیر نرخ تورم از منظر ریاضی مشتق نخست میانگین قیمتها در دو نقطه زمانی است. از منظر اقتصاد سنجی نرخ تورم متغییر نامتعین (Stochastic variable) است و فراز و نشیب آن علیرغم هر نوع مولفه پایدار بسیار نوسان پذیر است و در نتیجه بطور دقیق قابل پیشبینی نیست.
۲. چرا کاهش نرخ تورم نقطهبهنقطه هنوز برای تشخیص تغییر روند کافی نیست؟
نرخ تورم نقطهبهنقطه یک شاخص دوازدهماهه است و تحت تأثیر سطح قیمتها در ماه پایه قرار دارد. از این رو، تغییر آن میتواند ناشی از ترکیبی از تحولات جاری و اثر پایه باشد. کاهش ۰٫۶ واحد درصدی نرخ تورم نقطهبهنقطه از ۸۴٫۴ به ۸۳٫۸ درصد از نظر آماری قابل توجه است، زیرا پس از یک دوره طولانی افزایش رخ داده است. با این حال، از نظر تشخیص روند، یک مشاهده کاهشی برای اثبات تغییر رژیم تورمی کافی نیست. برای اینکه بتوان از آغاز یک فرآیند کاهش پایدار نرخ تورم سخن گفت، لازم است کاهش نرخ تورم نقطهبهنقطه در چند ماه متوالی تکرار شود و همزمان نرخ تورم ماهانه نیز کاهش محسوسی پیدا کند.
در ادبیات اقتصاد کلان، چنین فرآیندی معمولاً با مفهوم کاهش نرخ تورم (Disinflation) شناخته میشود. کاهش نرخ تورم زمانی از اعتبار بیشتری برخوردار است که نهتنها نرخ تورم سالانه یا نقطهای کاهش یابد، بلکه شتاب افزایش قیمتها در مقیاس ماهانه نیز بهطور مستمر پایین بیاید. بنابراین، داده شهریور در مورد نرخ تورم را بهتر است به عنوان نخستین نشانه احتمالی توقف روند صعودی نرخ تورم تفسیر کرد، نه به عنوان علامت کاهش پایدار تورم.
۳. اهمیت نرخ تورم ماهانه ۳٫۹ درصد
نرخ تورم ماهانه در تحلیل روندهای تورمی اهمیت ویژهای دارد، زیرا نسبت به نرخ تورم نقطهبهنقطه تصویر سریعتری از فشارهای جاری قیمت ارائه میکند. نرخ تورم ماهانه ۳٫۹ درصد در اقتصادی که نرخ تورم نقطهبهنقطه آن بیش از ۸۰ درصد است، همچنان رقم بسیار بالایی محسوب میشود. بنابراین کاهش جزئی نرخ تورم نقطهبهنقطه را نمیتوان جدا از این نرخ ماهانه تحلیل کرد. اگر نرخ تورم ماهانه برای چند ماه آینده همچنان در محدوده سه تا چهار درصد باقی بماند، حتی در صورت کاهش تدریجی نرخ تورم نقطهبهنقطه، اقتصاد همچنان با فرآیند افزایش شدید سطح قیمتها مواجه خواهد بود.
در چنین شرایطی ممکن است یک پدیده آماری رخ دهد که در آن نرخ تورم نقطهبهنقطه کاهش پیدا میکند، اما هزینه زندگی خانوارها همچنان به سرعت افزایش مییابد. بنابراین برای ارزیابی واقعی وضعیت تورمی، تمرکز صرف بر نرخ تورم نقطهبهنقطه میتواند گمراهکننده باشد.
۴. انتظارات تورمی و پایداری کاهش تورم
یکی از عناصر بنیادی در پویایی تورم، انتظارات تورمی (Inflation Expectations) است. اگر خانوارها، بنگاهها و فعالان اقتصادی انتظار داشته باشند که ارزش پول ملی کاهش یافته و قیمتها در آینده افزایش پیدا کنند، رفتار اقتصادی آنها میتواند خود به عاملی برای تداوم نرخ تورم تبدیل شود. افزایش تقاضا برای داراییهای جایگزین پول، پیشدستی بنگاهها در افزایش قیمت، افزایش دستمزدهای اسمی و انتقال افزایش هزینههای وارداتی به قیمت کالاها، از جمله سازوکارهایی هستند که میتوانند انتظارات تورمی را به نرخ تورم تحققیافته تبدیل کنند.
رئیس بانک مرکزی در شهریورماه نیز فشارهای خارجی، تحریمها و ریسکهای ژئوپلیتیک را از عوامل اصلی نوسانات اقتصاد ایران دانست و بر ضرورت انضباط پولی و جلوگیری از تأمین کسری بودجه دولت از طریق افزایش نقدینگی تأکید کرد. این اظهارات از منظر اقتصاد پولی مهم است، زیرا نشان میدهد حتی بانک مرکزی نیز مسئله نرخ تورم را صرفاً یک پدیده پولی محدود به سیاست نرخ بهره یا کنترل نقدینگی نمیداند، بلکه آن را با شرایط مالی دولت، نرخ ارز و شوکهای خارجی مرتبط میبیند.
۵. نقدینگی و محدودیت سیاست پولی
از دیدگاه پولگرایی، نرخ تورم پایدار در بلندمدت با رشد عرضه پول در ارتباط است. در سادهترین بیان، اگر رشد نقدینگی بهطور مستمر از ظرفیت رشد واقعی تولید بیشتر باشد، فشار تورمی ایجاد خواهد شد. اما در اقتصاد ایران رابطه میان نقدینگی و نرخ تورم پیچیدهتر است. رشد نقدینگی از یک سو میتواند مستقیماً تقاضای اسمی را افزایش دهد و از سوی دیگر، در شرایط کاهش اعتماد به پول ملی میتواند از طریق بازار ارز و افزایش سرعت گردش پول به فشار قیمتی تبدیل شود.
از این رو، کنترل رشد نقدینگی شرط مهمی برای کاهش نرخ تورم است، اما بهتنهایی تضمینکننده آن نیست. اگر کسری بودجه، ناترازی بانکها، کاهش ارزش پول ملی و انتظارات تورمی همچنان پابرجا باشند، کنترل مقطعی رشد نقدینگی ممکن است تنها به کاهش موقت شتاب نرخ تورم منجر شود. اما از آن رو که کسر بودجه بودجه، ناترازی بانکها، کاهش ارزش پول ملی و انتظارات تورمی تداوم دارد بنابراین کاهش پایدار نرخ تورم محل تردید است.
۶. نقش نرخ ارز و انتقال نرخ تورم وارداتی
ساختار اقتصاد ایران باعث میشود نرخ ارز یکی از کانالهای مهم انتقال شوک به سطح قیمتها باشد. افزایش نرخ ارز هزینه واردات کالاهای مصرفی، مواد اولیه، کالاهای واسطهای و سرمایهای را افزایش میدهد و از طریق زنجیره تولید به قیمتهای داخلی منتقل میشود. بنابراین یکی از آزمونهای مهم برای ارزیابی پایداری کاهش نرخ تورم در ماههای آینده، رفتار بازار ارز خواهد بود.
اگر نرخ تورم شهریور کاهش یافته باشد اما فشار ارزی دوباره تشدید شود، بخشی از این کاهش میتواند معکوس شود. این مسئله بهخصوص در شرایط تحریم و محدودیت دسترسی به منابع ارزی اهمیت بیشتری دارد. صندوق بینالمللی پول نیز در گزارشهای سال ۲۰۲۶ خود تأکید کرده است که چشمانداز اقتصاد ایران بهشدت تحت تأثیر تحولات ژئوپلیتیک و تحریمها قرار دارد و عدمقطعیت درباره پیشبینیهای ایران بسیار بالاست است.
۷. نرخ تورم و رکود همزمان
مسئله دیگری که تحلیل نرخ تورم ایران را پیچیده میکند، احتمال همزمانی نرخ تورم بالا با کاهش تولید است. بر اساس بهروزرسانی ژوئیه ۲۰۲۶ صندوق بینالمللی پول، رشد واقعی اقتصاد ایران برای سال ۲۰۲۶ منفی ۵٫۴ درصد پیشبینی شده است و نرخ تورم متوسط سالانه ۶۸٫۹ درصد برآورد شده است. صندوق در عین حال تأکید کرده که پیشبینی ایران با عدمقطعیت بسیار بالایی همراه است. ترکیب کاهش تولید و نرخ تورم بالا از نظر نظری بسیار مهم است، زیرا نشان میدهد مسئله اقتصاد ایران صرفاً «تورم تقاضا» نیست.
در شرایط رکودی، ظرفیت تولید کاهش مییابد، سرمایهگذاری تضعیف میشود، هزینه تأمین مالی افزایش پیدا میکند و محدودیتهای عرضه شدیدتر میشوند. بنابراین حتی در شرایطی که تقاضای واقعی خانوارها کاهش یافته است، قیمتها میتوانند همچنان افزایش پیدا کنند. این وضعیت را میتوان در چارچوب رکود تورمی (Stagflation) تحلیل کرد.
۸. اثر تحریم، جنگ و شوکهای عرضه
تحریمها و بحرانهای ژئوپلیتیک از طریق چند کانال همزمان بر نرخ تورم اثر میگذارند. محدود شدن تجارت خارجی، افزایش هزینه حملونقل، دشوار شدن انتقال پول، افزایش هزینه واردات، اختلال در زنجیره تأمین و کاهش دسترسی به ارز میتوانند هزینه تولید و توزیع را افزایش دهند. در چنین شرایطی سیاست پولی با یک محدودیت جدی مواجه میشود. بانک مرکزی میتواند تقاضای اسمی را محدود کند، اما نمیتواند بهتنهایی ظرفیت عرضه اقتصاد را افزایش دهد. بنابراین، سخن رئیس بانک مرکزی درباره تأثیر جنگ، تحریم، محاصره و انتظارات تورمی باید در چارچوب یک شوک عرضه همراه با بحران انتظارات تحلیل شود.
۹. آیا اقتصاد ایران از نقطه اوج نرخ تورم عبور کرده است؟
داده شهریور در خصوص نرخ تورم این احتمال را مطرح میکند، اما هنوز آن را تایید نمیکند. اگر نرخ تورم نقطهبهنقطه در مهر، آبان و آذر نیز کاهش یابد و همزمان نرخ تورم ماهانه به شکل محسوسی پایین بیاید، میتوان با اطمینان بیشتری گفت اقتصاد از مرحله افزایش نرخ تورم وارد مرحله کاهش نرخ تورم شده است. اما اگر نرخ تورم ماهانه همچنان در محدوده سه تا چهار درصد باقی بماند، کاهش نرخ تورم نقطهبهنقطه میتواند تا حدی ناشی از اثر پایه یا نوسان کوتاهمدت باشد. به همین دلیل، سه ماه آینده برای تشخیص روند بسیار مهم خواهد بود. معیار مناسب برای ارزیابی، یک شاخص منفرد نیست، بلکه مجموعهای از شاخصهاست که شامل نرخ تورم ماهانه، نرخ تورم نقطهبهنقطه، نرخ تورم هسته، نرخ ارز، رشد نقدینگی، کسری بودجه و انتظارات تورمی میشود.
۱۰. مسئله اثر پایه
اثر پایه یکی از دلایل مهمی است که باعث میشود کاهش نرخ تورم نقطهبهنقطه الزاماً به معنای کاهش فشارهای جاری قیمت نباشد. نرخ تورم نقطهبهنقطه قیمتهای امروز را با قیمتهای همان ماه در سال قبل مقایسه میکند. بنابراین اگر قیمتها در دوره پایه قبلاً جهش شدیدی کرده باشند، حتی افزایش قابل توجه قیمتها در سال جاری نیز ممکن است باعث کاهش نرخ نقطهبهنقطه شود. از این رو، تحلیل نرخ تورم ایران در ماههای آینده باید به جای تمرکز بر یک نرخ، روند چند شاخص را به صورت همزمان بررسی کند. این موضوع بهخصوص زمانی اهمیت دارد که نرخ تورم ماهانه هنوز نزدیک چهار درصد باشد.
۱۱. آزمون تجربی برای تشخیص کاهش پایدار تورم
برای بررسی علمی ادعای آغاز کاهش پایدار تورم، میتوان یک چارچوب ساده تجربی طراحی کرد. نخست باید بررسی شود که آیا نرخ تورم ماهانه حداقل برای چند ماه متوالی کاهش پیدا میکند یا خیر. دوم باید مشخص شود که آیا نرخ تورم نقطهبهنقطه به صورت مستمر کاهش مییابد. سوم باید بررسی شود که آیا نرخ ارز تثبیت شده است. چهارم باید مشخص شود که رشد نقدینگی و پایه پولی در حال کاهش است یا خیر. پنجم باید بررسی شود که آیا انتظارات تورمی نیز کاهش یافته است. و در نهایت باید وضعیت کسری بودجه و نحوه تأمین مالی دولت بررسی شود.
اگر این متغیرها همزمان در جهت کاهش فشار تورمی حرکت کنند، احتمال پایداری کاهش نرخ تورم بیشتر خواهد بود. در مقابل، اگر فقط نرخ تورم نقطهبهنقطه کاهش یابد ولی نرخ تورم ماهانه، نرخ ارز، نقدینگی و انتظارات تورمی همچنان بالا باقی بمانند، شواهد برای یک تغییر پایدار بسیار ضعیف خواهد بود.
۱۲. پیامدهای معیشتی کاهش نرخ تورم
حتی در صورت آغاز کاهش پایدار تورم، این تحول لزوماً به معنای بازگشت سریع قدرت خرید خانوارها نخواهد بود. نرخ تورم بالا طی سالهای گذشته سطح قیمتها را به میزان قابل توجهی افزایش داده است. بنابراین هنگامی که نرخ تورم از ۸۰ درصد به ۵۰ درصد کاهش پیدا میکند، قیمتها همچنان افزایش مییابند؛ فقط با سرعتی کمتر. بازگشت قدرت خرید نیازمند آن است که رشد واقعی دستمزدها و درآمدها برای مدت طولانی از نرخ تورم پیشی بگیرد. از این رو، کاهش نرخ تورم باید از افزایش سطح رفاه تفکیک شود. نخستین مسئله، کاهش سرعت افزایش قیمتهاست؛ مسئله دوم، بازسازی قدرت خرید از دسترفته است. این دو فرآیند از نظر اقتصادی متفاوتاند و ممکن است با فاصله زمانی قابل توجهی رخ دهند.
نتیجهگیری
نرخ تورم شهریور ۱۴۰۵ یک تحول مهم در اقتصاد ایران محسوب میشود، اما تفسیر آن نیازمند احتیاط است. کاهش تورم نقطهبهنقطه از ۸۴٫۴ به ۸۳٫۸ درصد پس از حدود ۱۵ ماه افزایش، نخستین نشانه آماری از توقف روند صعودی تورم است. همزمان، نرخ تورم ماهانه ۳٫۹ درصد نشان میدهد که فشار افزایش قیمتها همچنان بسیار شدید است. بنابراین، از منظر اقتصاد کلان، داده شهریور را نمیتوان هنوز به عنوان تایید آغاز یک کاهش پایدار نرخ تورم تفسیر کرد.
دقیقتر آن است که گفته شود اقتصاد ایران احتمالاً به نقطهای نزدیک شده که در آن روند شتابگیری نرخ تورم متوقف شده است، اما هنوز مشخص نیست که این توقف به یک فرآیند پایدار کاهش نرخ تورم تبدیل خواهد شد. برای تایید چنین تغییری، تداوم کاهش نرخ تورم نقطهبهنقطه در ماههای آینده، کاهش قابل توجه نرخ تورم ماهانه، ثبات نسبی نرخ ارز، کنترل رشد نقدینگی، کاهش انتظارات تورمی و محدود شدن فشارهای مالی دولت ضروری خواهد بود. بنابراین، شهریور ۱۴۰۵ بیشتر یک نقطه عطف بالقوه است تا نقطه پایان بحران تورمی.
اهمیت واقعی این داده زمانی مشخص خواهد شد که آمار مهر، آبان و آذر منتشر شود. اگر در این دوره نرخ تورم ماهانه از محدوده چهار درصد فاصله بگیرد و نرخ تورم نقطهبهنقطه نیز به صورت مستمر کاهش یابد، فرضیه آغاز فرآیند کاهش نرخ تورم اعتبار بیشتری پیدا خواهد کرد. در غیر این صورت، کاهش شهریور را باید بیشتر یک نوسان یا توقف موقت در یک رژیم تورمی بسیار شدید تلقی کرد.
در این راستا، مسئله اصلی اقتصاد ایران صرفاً «کاهش نرخ تورم» نیست، بلکه ایجاد شرایطی است که کاهش نرخ تورم بتواند پایدار بماند. پایداری چنین فرآیندی به رابطه میان سیاست پولی، انضباط مالی، نرخ ارز، انتظارات تورمی، ظرفیت تولید، تحریمها و نااطمینانی سیاسی و ژئوپلیتیک وابسته است. بنابراین، فاصله میان یک کاهش آماری در نرخ تورم و یک تغییر واقعی در رژیم تورمی اقتصاد ایران همچنان قابل توجه است.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
پراجکت سیندیکیت / ۲۵ سپتامبر ۲۰۲۶
دموکراسی لیبرال مدرن در بسیاری از کشورهایی که شهروندانشان هیچ نظام دیگری را تجربه نکردهاند، در حال فروپاشی است؛ احزاب باسابقه حمایت خود را از دست میدهند و جنبشهای پوپولیستی از حاشیه به جریان اصلی سیاست راه مییابند. در شرایطی که دولتها تعرفهها و تحریمها را به سلاح تبدیل کردهاند، نظم لیبرال پس از جنگ جای خود را به حوزههای نفوذ و اعمال آشکار قدرت عریان داده است.
اما چه کسی، یا چه چیزی، لیبرالیسم را کشت؟ مظنون کم نیست. دنی رودریک معتقد است جهانیشدن از سازشهای سیاسی داخلی لازم برای حفظ آن پیشی گرفت؛ راگورام جی. راجان، اقتصاددانان را متهم میکند که بیش از حد بر بازارها و دولت تمرکز کردهاند و در این میان به جامعه ــ آنچه او «ستون سوم» مینامد ــ کمتوجه بودهاند. رابرت دی. پاتنام، به نوبه خود، ریشه این مشکل را در افول سرمایه اجتماعی و عقبنشینی طولانیمدت از «ما» به سوی «من» میبیند. از نظر مایکل جی. سندل، مقصر، تحقیرهایی است که نظام شایستهسالاری به بار آورده است. و مارتین وولف از بحران سرمایهداری دموکراتیک سخن میگوید؛ بحرانی که در آن رشد کندتر و افزایش نابرابری، توافق میان بازار و دموکراسی را تضعیف کرده است.
دارون عجماوغلو، اقتصاددان برنده جایزه نوبل، در کتاب جدید خود با عنوان *چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟* به فروپاشی ائتلافی اشاره میکند که زمانی پشتوانه دموکراسی لیبرال بود. صنعتیشدن، مشاغلی نسبتاً پردرآمد و سازمانهای قدرتمند کارگری ایجاد کرد و به طبقات کارگر و متوسط امنیت اقتصادی و نفوذ سیاسی بخشید. اما صنعتیزدایی و اتوماسیون این پایهها را فرسوده کردند؛ تضعیف نیروی کار سازمانیافته نیز بر این روند افزود. در پی آن، لیبرالیسم با طبقهای حرفهای و بسیار تحصیلکرده پیوند خورد و بسیاری از کسانی که بیرون از این طبقه قرار داشتند، به این باور رسیدند که این نظام دیگر نماینده آنها نیست.
گوردون براون، نخستوزیر پیشین بریتانیا، در کتاب *آینده با ما آغاز میشود*، فراتر از از دست رفتن مشاغل مناسب، به تهیشدن جوامعی میپردازد که در اطراف این مشاغل شکل گرفته بودند. او کتاب را از کرکالدی، شهر اسکاتلندی که بیش از سه دهه نماینده آن در پارلمان بود، آغاز میکند. با ناپدید شدن معادن و صنایع تولیدی از این منطقه، نهادهایی که این فعالیتها از آنها پشتیبانی میکردند نیز شروع به فروپاشی کردند. اتحادیههای کارگری کوچکتر شدند و مراکز شهرها رونق خود را از دست دادند، در حالی که احزاب سیاسی نیز جای پای خود را در جوامع محلی از دست دادند.
این تغییرات یکدیگر را تقویت کردند. از دست دادن شغل در شرایطی که هنوز نهادهایی وجود دارند که مردم را به اطرافیانشان پیوند میدهند، یک چیز است؛ اما زمانی که چنین نهادهایی دیگر وجود نداشته باشند، وضعیت کاملاً متفاوت خواهد بود. آینده تهدیدآمیزتر به نظر میرسد و زمینه برای رهبران پوپولیست فراهم میشود؛ رهبرانی که به رأیدهندگان میگویند مهاجران، اقلیتها، نخبگان و کشورهای خارجی به هزینه آنها در حال پیشرفتاند. از این منظر، براون، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، نایجل فاراژ، رهبر حزب رفرم بریتانیا، و مارین لوپن، سیاستمدار فرانسوی، را نه چندان بنیانگذاران شورش پوپولیستی، بلکه فرصتطلبان سیاسی میداند که از شرایط اقتصادی و اجتماعی شکلگرفته طی چند دهه بهرهبرداری میکنند.
براون برای این دیدگاه به پژوهشهای جدید نیز استناد میکند. او با همکاری مؤسسه فوکالدیتا، بیش از ۳۲ هزار نفر را در ۲۰ کشور ــ که بیشتر آنها عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) بودند ــ مورد نظرسنجی قرار داد و بررسی کرد که ناامیدی مالی و پیوندهای اجتماعی افراد چگونه بر چشمانداز اقتصادی و اعتماد آنها به نهادها و همچنین حمایتشان از احزاب پوپولیست راستگرا تأثیر میگذارد. او همچنین از نظرسنجیهای جداگانه درباره نگرش مردم نسبت به همکاریهای بینالمللی استفاده میکند.
برآوردهای براون نشان میدهد که افزایش اعتماد در جامعه و تماس بیشتر با افرادی از پیشینههای متفاوت، هر یک میتواند حمایت از پوپولیستهای راستگرا را حدود سه واحد درصد کاهش دهد. کاهش ناامنی مالی میتواند ۴ تا ۵ واحد درصد دیگر از این حمایت بکاهد، در حالی که حتی اندکی خوشبینی اقتصادی میتواند این رقم را شش واحد درصد پایین بیاورد. مجموع این عوامل میتواند به تغییری معادل ۱۶ تا ۲۰ واحد درصد منجر شود. چنین تغییری میتواند سیاست انتخاباتی را در بخش بزرگی از غرب دگرگون کند.
رأیدهنده تنها
وسوسهانگیز است که این ارقام را همانطور که هستند بپذیریم. اما براون بر مبنای یک نظرسنجی مقطعی کار میکند و مدل آماری او نمیتواند به ما بگوید کدام عامل باعث کدام عامل میشود. ممکن است افرادی که به نهادها اعتماد دارند، صرفاً بیشتر تمایل داشته باشند به سازمانهای مدنی بپیوندند؛ همانطور که رأیدهندگانی که از مهاجرت حمایت میکنند، ممکن است طبیعتاً تماس بیشتری با افرادی از پیشینههای متفاوت داشته باشند. همچنین ممکن است رأیدهندگان پوپولیست به این دلیل درباره اقتصاد احساس بدتری داشته باشند که از دولت ناراضیاند.
براون تا حدی «هسته مدنی» خود را بر اساس میزان مثبت بودن نگاه مردم به تجارت و مهاجرت تعریف میکند؛ بنابراین چندان عجیب نیست که این گروه حمایت بیشتری از همکاریهای بینالمللی داشته باشد. آزمون دشوارتر این است که ببینیم آیا عضویت در یک گروه مدنی واقعاً میتواند دیدگاه فردی را که از پیش سیاست را عرصهای با حاصل جمع صفر میبیند، تغییر دهد یا نه.
فرهنگ مدنی قدرتمند نیز لزوماً به سیاست لیبرال منجر نمیشود. براون بر ایده الکسی دو توکویل تکیه میکند که انجمنهای مدنی همچون مدارس دموکراسی عمل میکنند. اما آلمانِ میان دو جنگ جهانی سرشار از باشگاهها و گروههای داوطلبانه بود. همانطور که مطالعهای در سال ۲۰۱۷ از سوی شنکر ساتیاناث، نیکو فوگتلندر و هانس-یواخیم فوث نشان داد، عضویت در حزب نازی در شهرهایی که تعداد این انجمنها بیشتر بود، با سرعت بیشتری رشد کرد.
سرمایه اجتماعی ذاتاً لیبرال نیست. یک اتحادیه کارگری پیوندهای اجتماعی ایجاد میکند، اما یک حزب ملیگرا نیز همین کار را انجام میدهد. به محافظهکاران ایالت لوئیزیانا توجه کنید که آرلی راسل هوچشیلد برای نگارش کتاب *غریبهها در سرزمین خودشان* در سال ۲۰۱۶، سالها در میان آنها زندگی و تحقیق کرد. آنها به خانوادهها و کلیساهای خود وفادار بودند، اما بسیاری از آنان از جنبش تیپارتی و بعدها از ترامپ حمایت کردند. «داستان عمیقی» که هوچشیلد بارها از زبان آنها میشنید، درباره این بود که فرد با صبر در صف رؤیای آمریکایی منتظر بماند، در حالی که دیگران ــ که ظاهراً از کمک دولت برخوردارند ــ از جلوی او عبور کنند.
عجماوغلو نظریه متفاوتی دارد. از دیدگاه او، جوامع نیرومند نه آنقدر علت توافق اقتصادی پس از جنگ، بلکه بیشتر محصول آن بودند. اتحادیهها به کارگران امکان میدادند با یکدیگر پیوند برقرار کنند، اما در عین حال برای دستمزدهای بالاتر نیز مذاکره میکردند و توازن قدرت را به سمت نیروی کار تغییر میدادند. هنگامی که اتحادیهها تضعیف شدند، هم سرمایه اجتماعی و هم اهرم اقتصادی را با خود از میان بردند.
جایگزین عجماوغلو، یعنی «لیبرالیسم طبقه کارگر»، فراتر از اتحادیههای قویتر یا رشد سریعتر دستمزدهاست و خدمات عمومی بهتر و قدرت سیاسی بیشتر برای مردم کارگر را با حفظ امکان تفاوت در ارزشها و شیوههای زندگی ترکیب میکند. جامعه در این چشمانداز جایگاه خود را دارد، اما مردم همچنین باید نفوذ واقعی بر نهادهایی داشته باشند که بر زندگی آنها حکومت میکنند.
در حالی که براون میخواهد پیوندهای اجتماعی و اعتماد را بازسازی کند، عجماوغلو میخواهد بداند در وهله نخست چه چیزی میتواند به مردم دلیلی برای اعتماد به نظام بدهد. فناوری بخش مهمی از پاسخ اوست. در اقتصاد صنعتی قدیم، شرکتهایی که رشد میکردند، کارگران بیشتری استخدام میکردند و این امر معمولاً موجب افزایش دستمزدها میشد. اتوماسیون این پیوند را تضعیف کرد. راهحل عجماوغلو، یعنی «هوش مصنوعی در خدمت کارگران»، بر آن است که از فناوری برای افزایش بهرهوری کارگران استفاده کند، نه جایگزین کردن آنها.
از نظر عجماوغلو، عاملیت انسانی چیزی فراتر از مشارکت در زندگی مدنی است. این مفهوم همچنین به معنای داشتن سهمی در تعیین دستمزد و شرایط کاری خود است. زندگی مدنی قویتر نمیتواند فقدان قدرت اقتصادی کارگران را جبران کند.
سایه بلند آشفتگی اقتصادی
سابقه براون در دولت، استدلال او را پیچیدهتر میکند. او در مقام وزیر خزانهداری بریتانیا از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷، بر اقتصادی نظارت داشت که بهطور فزایندهای به بخش مالی و املاک وابسته شد. خود او به برآورد ریچل ریوز استناد میکند که حدود ۸۵ درصد از ۱.۳ تریلیون پوند (۱.۷ تریلیون دلار) وامهایی که بانکهای بریتانیا در آن سالها اعطا کردند، به شرکتهای مالی یا بخش املاک اختصاص یافته بود. البته براون عامل صنعتیزدایی نبود؛ این روند چند دهه پیش از آن آغاز شده بود و کارنامه او در دولت نیز تشخیصهایش را بیاعتبار نمیکند. با این حال، برای کتابی که چنین انتقادی از دوران نئولیبرال دارد، شگفتآور است که درباره الگوی رشد اقتصادی خودِ دولت «نیو لِیبر» سخن چندانی نمیگوید.
بسیاری از ایدههای اقتصادی که براون از آنها انتقاد میکند، دیگر محبوبیت گذشته را ندارند. امروزه شمار اندکی از سیاستگذاران بر این باورند که به حداکثر رساندن یکپارچگی اقتصاد جهانی و سپس جبران زیان بازندگان، در مجموع یک راهبرد رشد کافی ایجاد میکند. سیاست صنعتی بار دیگر به صحنه بازگشته است؛ دولتها ضمن پرداخت یارانه به تولید نیمهرساناها و انرژی پاک، اقداماتی برای تقویت تابآوری زنجیرههای تأمین نیز انجام میدهند. سیاستگذاران همچنین در مقایسه با ۲۰ سال پیش، توجه بسیار بیشتری به نابرابری منطقهای و نحوه توزیع منافع حاصل از تغییرات فناوری دارند. با این حال، حتی در شرایطی که دولتها از نئولیبرالیسم فاصله گرفتهاند، واکنش پوپولیستی تنها تشدید شده است.
یکی از توضیحات این است که آسیبها بیشتر از شوکهایی که موجب آنها شدهاند دوام میآورند. اقتصاددانان این پدیده را «هیسترزیس» یا «پسماند» مینامند. وقتی کارخانهای تعطیل میشود، اتحادیهها و کسبوکارهای محلی نیز از میان میروند. یک مرکز لجستیکی یا کارخانه جدید ممکن است مشاغل را بازگرداند، اما لزوماً جایگاه اجتماعی یا نهادهایی را که به کار معنا و مفهوم اجتماعی میدادند، بازنمیگرداند. بازسازی این ستونها ممکن است دههها طول بکشد.
هیسترزیس میتواند در مورد روایتهای سیاسی نیز صدق کند. به صفی که هوچشیلد توصیف میکند توجه کنید: هنگامی که رأیدهندگان به این باور برسند که سیاست نظامی است که در آن نخبگان به بهای زیان گروههای دیگر به آنها کمک میکنند، رشد اقتصادی قویتر یا دستمزدهای بالاتر ممکن است برای تغییر نظرشان کافی نباشد.
تغییر سیاسی نیز میتواند پس از از میان رفتن منشأ خود ادامه پیدا کند. جنبشهای پوپولیستی حتی بدون پیروزی در انتخابات میتوانند چارچوب بحثهای سیاسی را تغییر دهند؛ زیرا احزاب جریان اصلی برای بازگرداندن رأیدهندگان، برخی از مواضع آنها درباره مهاجرت یا تجارت را اتخاذ میکنند. در نتیجه، حتی اگر براون درباره آثار امنیت مالی و زندگی مدنی درست بگوید، بازسازی این دو لزوماً موج پوپولیسم را معکوس نخواهد کرد. هویتهای سیاسی میتوانند پایدار بمانند و خود احزاب نیز تغییر کنند؛ بنابراین، تغییری که براون در الگوی انتخاباتی پیشبینی میکند، ممکن است بسیار کوچکتر باشد و بسیار طولانیتر از آنچه سناریوی خلافواقع او نشان میدهد، زمان ببرد.
این، محدودیت اصلی تأکید براون بر مشارکت است. یک مرکز مدنی به مردم مکانی برای گردهم آمدن میدهد، اما نمیتواند درباره دستمزد آنها مذاکره کند. چالش این است که در اقتصادهایی که مسیرهای شغلی ثبات کمتری دارند و مردم تحرک بیشتری دارند، نهادهایی ایجاد کنیم که بتوانند هر دو کار را انجام دهند. نوستالژی برای نهادهای دوران پس از جنگ ما را به این هدف نمیرساند؛ فهرست بلندبالایی از ابتکارات محلی نیز چنین نخواهد کرد.
با این حال، این ضعف فقط مختص براون نیست. ادبیات مربوط به افول لیبرالیسم، بهطور کلی، در توضیح اینکه چه چیزی به خطا رفت بسیار بهتر از توضیح این موضوع عمل کرده است که چگونه میتوان نهادهایی را دوباره ایجاد کرد که بخشی از قدرت اقتصادی و سیاسی ازدسترفته مردم را به آنها بازگرداند.
بازسازی نظم لیبرال
براون در نیمه دوم *آینده با ما آغاز میشود* به نظم بینالمللی لیبرال میپردازد؛ موضوعی که عجماوغلو، راجان و پاتنام توجه بسیار کمتری به آن دارند. او نوعی «عملگرایی مبتنی بر ارزشها» را پیشنهاد میکند که بر ائتلافی از کشورهای مسئول استوار است و برای تقویت همکاری میان قدرتهای متوسط، تحت یک منشور هفتاصل فعالیت میکند. به گفته براون، چندقطبیبودن لزوماً نباید به چندپارگی منجر شود. کشورها میتوانند برای کسب قدرت با یکدیگر رقابت کنند و در عین حال تحت قواعد مشترک همکاری داشته باشند.
براون دریافت که افرادی که در جوامع خود فعالاند و بهطور منظم با افرادی از پیشینههای اجتماعی متفاوت معاشرت دارند، حمایت بسیار بیشتری از همکاری بینالمللی میکنند. همانطور که بیثباتی در خارج از مرزها میتواند رفاه و امنیت داخلی را تضعیف کند، زندگی مدنی قویتر نیز میتواند همکاری با دیگر کشورها را از نظر سیاسی پذیرفتنیتر کند.
این دیدگاه بازتابدهنده منطقی است که زیربنای لیبرالیسم پس از جنگ را تشکیل میداد. آن نظم اقتصادی تا حدی به این دلیل دوام آورد که دولتها گشودگی اقتصادی را با مشاغل مناسب و حمایتهای اجتماعی همراه کردند. براون استدلال مشابهی را درباره بینالمللگرایی مطرح میکند: وقتی سیاست داخلی به رقابتی با حاصل جمع صفر تبدیل میشود، رأیدهندگان ناگزیر روابط با کشورهای دیگر را نیز کموبیش به همین شکل میبینند. اگر باور داشته باشند که از همکاری چیزی عایدشان میشود، احتمال بیشتری دارد که از آن حمایت کنند.
با این حال، حمایت بیشتر افکار عمومی از همکاری بینالمللی برای غلبه بر منافع متعارض ملی کافی نیست. جنگ روسیه علیه اوکراین یا ادعاهای ارضی چین درباره تایوان، پرسشهایی را مطرح میکنند که فرهنگ مدنی قویتر در اروپا یا ایالات متحده قادر به حل آنها نیست. همین مسئله درباره اشاعه تسلیحات هستهای یا اختلاف بر سر اینکه چه کسی باید هزینههای سازگاری با تغییرات اقلیمی را متحمل شود نیز صدق میکند.
براون زمانی متقاعدکنندهتر است که وارد جزئیات میشود، بهویژه در زمینه تأمین مالی اقلیمی و توسعه. او خاطرنشان میکند که یک تضمین یک میلیارد دلاری از سوی دولت میتواند با انتقال بخشی از ریسک به ترازنامههای بخش عمومی، به کاهش هزینه سرمایه خصوصی کمک کند. چنین تضمینی، در کنار ۲۰۰ میلیون دلار کمک بلاعوض، میتواند نزدیک به ۵ میلیارد دلار برای سازگاری اقلیمی و گذار به اقتصاد کمکربن فراهم کند.
از آنجا که نیروهای پشت افول لیبرالیسم در زمانهای مختلف پدیدار شدند و بر یکدیگر تأثیر گذاشتند، جستوجو برای یافتن یک مقصر واحد احتمالاً بیهوده است. این عوامل بهصورت زنجیرهای عمل کردند و یکدیگر را تقویت کردند. براون بخش مهمی از این فرایند را بهخوبی نشان میدهد، اما ممکن است بیش از حد از نوسازی زندگی مدنی انتظار داشته باشد.
با این حال، «آینده با ما آغاز میشود» همچنان ارزش خواندن دارد. کمتر رهبر سیاسی سابقی تلاش کرده است ناامنی اقتصادی و افول زندگی مدنی را به بینظمی بینالمللی پیوند دهد؛ چه رسد به اینکه این ادعاها را با دادههای تجربی مورد آزمون قرار دهد.
اگرچه عجماوغلو و براون از دو مسیر متفاوت به این مسئله نزدیک میشوند، به نتیجهای بهطرز چشمگیری مشابه میرسند: دموکراسی لیبرال به این وابسته است که مردم تا اندازهای بر نهادهایی که بر زندگی آنها حکومت میکنند، قدرت و نفوذ داشته باشند. نه اصلاحات اقتصادی و نه نوسازی زندگی مدنی، پس از فروپاشی این الگو، راهی ساده برای ترمیم آن ارائه نمیکنند.
—————-
▪️دارون عجماوغلو، «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟»، انتشارات داتن، ۲۰۲۶.
▪️گوردون براون، «آینده با ما آغاز میشود»، انتشارات سایمون اند شوستر بریتانیا، ۲۰۲۶.
▪️جین فریدا، استراتژیست ارشد پیشین جهانی در شرکت PIMCO، پژوهشگر ارشد مهمان در مدرسه اقتصاد لندن و پژوهشگر غیرمقیم در بروگل است.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
ضعف اصلی اوپوزیسیون، در ایجاد اعتماد کافی به آینده است نه در اتحاد صفوف خود
“آزادی، عدالت، میللی حکومت” و ”زن، زندگی، آزادی”؛ اینها دو شعارِ جنبشهای موفق تاریخ بعد از انقلاب ایران هستند: جنبش ملی آذربایجان و جنبش زن، زندگی، آزادی. در واقع نسبتاً موفق، تقریباً موفق. موفق به این دلیل که جنبش زن، زندگی، آزادی توانست نگاه جامعه را به زن و به مسئله حجاب تغییر دهد، تصویر خیابانها را عوض کند و جنبش ملی آذربایجان نیز توانسته در این مدت ۳۰-۳۵ سال حداقل جوکها و تحقیر قومیتی و نژادپرستانه را در حد قابل قبولی کم کند و نگاه مردم آذربایجان را به زبان و هویت خودشان دگرگون کند. «نسبتا موفق»، «تقریباً موفق»، به این خاطر که هیچکدام از این جنبشها نتوانستند آن مطالباتی را که دارند به صورت ساختاری و پایدار در ساختار جامعه و اداره مملکت بگنجانند. چون سدی به نام جمهوری اسلامی که ساختاری استبدادی، مردسالارانه، شیعیگرا و پانفارسیستی است جلوی احقاق این مطالبات را گرفته و ما نیروهای اپوزیسیون در واقع وظیفه اصلیمان این است که با اتحادمان و با همکاری همدیگر بتوانیم این سد را از جلوی آرزوها و از جلوی مطالباتمان برداریم.
و ما نیروهای دمکرات اوپوزیسیون، وظیفه داریم تا با همکاری و اتحاد این کار مهم را انجام دهیم. و علیرغم تلاشهای بسیار تاکنون موفق به آن نشده ایم. عوامل متعددی در این عدم موفقیت دخیل هست که من میخواهم به یکی از آنها تمرکز کنم. ما حدود پنج دهه است که درباره «گذار» سخن میگوییم. ادبیات سیاسی اپوزیسیون ایران مملو از بحث بر سر سازوکارهاست: ایجاد سازمان، ائتلاف سیاسی، اتحاد نیروها، شورای گذار، جبهه متحد و رهبری جمعی. اما در کنار این بحثها و اقدامات لازم چیزی که کمبودش مشهود هست از جمله اینست که ما نتوانسته ایم تصویری از ایران پس از جمهوری اسلامی ارائه دهیم که برای بخش بزرگ و خاموش جامعه، «ساده»، «قابل فهم»، «ممکن» و «بهروشنی بهتر از وضعیت موجود» باشد. به گمان من، مسئله اصلی اپوزیسیون ایران در سالهای اخیر، صرفاً کمبود اتحاد میان احزاب و شخصیتها نبوده است. آسیب اصلی در این نهفته بوده که ما کمتر به ارائه ایدهای ملموس برای آینده بعد از جمهوری اسلامی پرداختهایم.
اگر به تاریخ چند دهه اخیر اپوزیسیون نگاه کنیم، با یک الگوی تکرارشونده روبهرو میشویم: چند شخصیت یا نیروی سیاسی گرد هم میآیند، تشکلی ایجاد میکنند، منشوری مینویسند و امیدوارند که دیگر گروهها به آنها بپیوندند و در نهایت، جامعه ایران به این ائتلاف ملحق شود. این مدل را میتوان الگوی «دوایر متحدالمرکز» نامید؛ الگویی که در آن، تأسیس دایره مرکزی بر عهده فعالان سیاسی است، تشکیل دایره دوم از طریق پیوستن مابقی گروهها دنبال میشود و انتظار میرود این روند دومینووار تا پیوستن نهاییِ مردم ادامه یابد. که هیچ وقت اتفاق نیافتاده و دایرههای بعدی جامعه هرگز به آن نپیوستند و برعکس مثل همه تجربیات دیگر امواج پیاپی جداییها. این نهاد دایره مرکزی اولیه را کوچکتر و کوچکتر کردند.
این درسته که برای گذار از جمهوری اسلامی به مشارکت همه مردم احتیاج نیست. طبق قانون تجربی اریکا چئرووئت مشارکت ۳.۵ درصدی جامعه کافی است. اما مسئله اینست که این ۳.۵ درصد را نمیتوان به جامعه سفارش داد. نمیتوان با صدور فراخوان، چند میلیون نفر را به میدان کشاند. مردم زمانی هزینه تغییر را میپذیرند که حس کنند آنچه به دست میآورند، ارزش پرداختِ هزینههای لازم را دارد. مبارزه مدنی نیازمند همراهی و رضایتِ بدنه اصلی جامعه است. حتی اگر یک اقلیت شجاع در خط مقدم باشد، حتی اگر تمام اپوزیسیون زیر یک چتر متحد شده باشند، اگر بدنه جامعه از آینده احساس نگرانی یا بیثباتی کند، حرکت سیاسی یا اساساً شکل نخواهد گرفت یا در میانه راه متوقف خواهد شد. چیزی که متاسفانه تابحال اتفاق افتاده است. اگر انقلاب ۵۷ موفق شد به این دلیل بود که بدنه جامعه درست یا غلط باور داشتند که ایران کویت خواهد شد. در مشروطه، در ملی شدن صنعت نفت هم، چنین باوری برذهن اکثریت جامعه مسلط شده بود که بعد از تغییر مملکت به یکباره گلستان خواهد شد. در کشورهای اروپای شرقی و مرکزی نیز دههها این اطمینان وجود داشت که با رهایی از کمونیسم، کیفیت زندگیشان در حد آلمان و فرانسه خواهد بود. در هیچکدام از این موارد، صحبت از برنامههای پیچیده کارشناسی نبود؛ مسئله، وجود یک اطمینان همزمان و عمومی نزد اکثریت تعیینکننده جامعه بود که بهبود پایدار زندگی در یکقدمی است و ارزش فداکاری دارد.
اما ایران امروز را دیگر نمی توان آنچنان راحت با وعده های فریبنده قانع کرد. مردم ایران تجربه ای گرانقدر از تاریخ خودش را دارد، مردمی تحصیل کرده که با دنیا ارتباط دارد و میبیند که چه اتفاقی در منطقه افتاده است. در عراق، در سوریه، در افغانستان... ساختن یک «امید جمعیِ باورپذیر» برای نسلی پر از پرسش، دشوارتر شده است. امروز جامعه نیازمند امید به بهتر بودن فرداست؛ امیدی که نفیکننده دشواریها نیست، اما به شهروند اطمینان میدهد که فردای تغییر، بهطور معقولی بهتر از امروز خواهد بود.
دوستان!
باید پذیرفت که اوپوزیسیون نتوانسته مردمان ایران را برای یک فردای بهتر، بعداز جمهوری اسلامی با یک گذار مسالمت آمیز قانع کند. امروز جامعه ایران و از جمله آذربایجان وقتی به رفتارهای بخشی از مدعیان تغییر نگاه میکند، با چه صحنهای مواجه میشود؟ ابرهای سیاهی از خطرات واقعی: از وعده برپایی چوبههای دار و احیای ساواک تا تقدیس خشونت؛ از ادعاهای ارضی علیه همسایگان و دستکاریهای خطرناک در تقسیمات کشوری تا دعوتهای بیپروا به جنگ داخلی در همان اولین روزهای تضعیف قدرت مرکزی. این رفتارها دقیقاً همان ابرهای سیاهی هستند که توان ریسک کردن برای تغییر را از مردم سلب میکنند. مردم با نگاه به نمونه هایی که در سالهای نه چندان دور در قره باغ، در سوریه اتفاق افتاده، میدانند که بالاتر از سیاهی هم رنگ است.
اگر به میزان مشارکت مردم در نقاط مختلف ایران نگاه کنیم می بینیم که مخصوصا در آذربایجان، بدنه جامعه علیرغم مشارکت بیش از پیش در فعالیتهای مدنی، در مقابل وعده های اوپوزیسیون برای آینده ایران به مراتب محتاطتر هست. علت این مسئله نه رضایت از جمهوری اسلامی بلکه اظهارات، رفتارها و اقدامات برخی نیروهای اوپوزیسیون هست که امید مردم برای یک گذار معقول از نظر هزینه-فایده را کم رنگ میکند. سوالی که برای بسیاری از ترکها مطرح هست اینست که آیا پروژه گذار اوپوزیسیون برای دموکراسی و عدم تمرکز برای تمام ایران و ایرانیان هست یا پروژه ای برای دور زدن آذربایجان در نظم و ساختار آینده.
بگذارید یک مثال خدمتتان عرض کنم. در طول ده سال اخیر صدها فعال ترک در آذربایجان بازداشت شدهاند، محکوم شدهاند، شکنجه شدهاند، اعتصاب کردهاند. از شما میپرسم فکر میکنید که چقدر از این موارد در رسانههای اپوزیسیون مثلاً در بیبیسی فارسی منعکس شده؟ میتوانید حدس بزنید؟! صفر. این صفر توصیفی نیست، عددی است. بیبیسی فارسی در این ده سال اخیر هیچ خبری در مورد فعالین، اعتصابهای آنها، زندانیهای آنها که مربوط به جنبش آذربایجان باشد را منعکس نکرده است. هماکنون در تبریز و آذربایجان شاهد نهضت فیلم به زبان ترکی، تئاتر ترکی هستیم با رقص دختران آذربایجان که بسیار تحت فشار هستند. سالنهای تبریز هر روز پر و خالی میشود برای تئاتر ترکی. اما این رسانههایی که کوچکترین فعالیتها در مرکز و برخی گروههای مسلح را پوشش میدهند فکر میکنید چند بار خبر این را کار کردهاند؟ صفر.
آذربایجان مرکز نیست اما مخالف مرکزگرایی است. جنبش آذربایجان اعتقادی به خشونت و سلاح ندارد و مخالف آن است. اما مختصات مبارزاتی خودش را دارد که منطبق بر پروفیل جامعه شهری آذربایجان و عقلانیت آن است. امروز آذربایجان علیرغم تمام کاستیها به لحاظ بیداری و انسجام ملی و نیز به لحاظ ژئوپولیتیک منطقه در قدرتمندترین حالت ممکن خود بعد از قاجار قرار دارد. همین شرایط نقش تعیینکننده آذربایجان را در هر سناریوی ممکن برای آینده ایران تضمین میکند. اگر سناریوی برد-برد باشد آذربایجان به مراتب بیشتر خواهد برد. اگر باخت-باخت باشد آذربایجان به نسبت کمتر خواهد باخت. لذا بایکوت و تلاش برای دور زدن آذربایجان و جنبش ملی بیش از آنکه به تحمیل رهبر و به تحمیل نمایندگان تسخیری به مردم آذربایجان بینجامد، اعتماد آنها را به پروژه گذار از بین میبرد.
اجماع ملی از راه صدور بیانیههای مشترک میان احزاب سیاسی و ایجاد ائتلافهای مقطعی شکل نمیگیرد. ائتلافهای سیاسی لازم هستند، سازماندهی ضروری است و رسانه اهمیت دارد؛ اما هیچکدام از آنها نمیتوانند جایگزین «اعتماد جامعه به آینده» شوند. برای بخش بزرگی از مردم، نقطهٔ آغاز تصمیم سیاسی، نه الزاماً مسائل انتزاعی تاریخی، بلکه زندگی روزمره خودش و آینده نزدیک فرزندانش است.
بنابراین مسئلهٔ اصلی امروز این نیست که چگونه چند گروه سیاسی دیگر را دور یک میز بنشانیم؛ بلکه این است که این گروهها چگونه با اظهارات و رفتارهای خود، برای آینده ایران در ذهن مردم، اعتماد سازی می کنند و امید می آفرینند و این یعنی مسئولیت پذیری.
گذار سیاسی نباید احتمال فروپاشی ساختارهای امنیتی و خدماتی کشور را در ذهن مردم متبادر کند. این گذار مطلقاً نباید در قالب قدرتگیری دستجات مسلح در خلأ ناشی از انتقال قدرت باشد. جامعه از همین امروز قضاوت میکند گروههایی که با رانت و حمایت خارجی خواهان رسیدن به قدرت هستند، تا چه اندازه در شرایط بحران و تضعیف ارگانهای دولتی مستعد خودسری، خشونت و بازتولید استبداد خواهند بود. بدنه اصلی جامعه باید اطمینان داشته باشند که تغییر سیاسی به معنای قطع زنجیره تامین مایحتاج مردم، فروپاشی سیستم بانکی یا هرجومرج شهری و تنش قومی و جنگ هفتاد و دو ملت با یکدیگر نیست. پیام شفاف ما به بدنه اداری و خدماتی کشور باید این باشد که گذار، برای رفع ناکارآمدیِ سیاسی است، نه برای نابودیِ ساختارهای حیاتی کشور.
بنده تردید ندارم که نیروهای واقعا دمکرات اپوزیسیون با قبول مسئولیت در خشونتپرهیزی، خودداری از ماجراجویی و ادعاهای ارضی، و پایبندی به یک شیوه متمدنانه در حل اختلافات، میتوانند اعتماد بدنه اصلی جامعه را به جدیت و کارآمدی اوپوزیسیون تقویت کرده و مردم را بیش از پیش به این باور برسانند که فردای بعد از جمهوری اسلامی بسیار بهتر خواهد بود.
و این سندی که ما امروز اینجا منتشر کردیم میتواند نقطه عطفی در این راستا باشد اگر واقعاً در عمل هم به این اصول پایبند باشیم و در بازه زمانی تا سقوط جمهوری اسلامی این اطمینان را به جامعه بدهیم که ما بعد از جمهوری اسلامی به شکل مسالمتآمیز و به دور از جنگ داخلی و هرجومرج میتوانیم امور را مدیریت کنیم.
* متن سخنرانی ایراد شده در کنفرانس «بحران حقوق بشر در ایران؛ از اصول مشترک تا اقدام مشترک” اوسلو ، روز ۲۶ سپیامبر ۲۰۲۶
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
مهول سریواستاوا / فایننشال تایمز / ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۶
نخستوزیر منطقه نیمهخودمختار کردستان عراق اظهار داشت که خروج قریبالوقوع نیروهای آمریکایی از عراق در هفته آینده، اقدامی «شرمآور» است و متحدان کرد واشنگتن را در برابر حملات ایران بیدفاع میگذارد.
قرار است تقریباً تمام نیروهای باقیمانده آمریکایی تا ۳۰ سپتامبر عراق را ترک کنند؛ اقدامی که در راستای وعده دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، برای پایان دادن به آنچه «جنگهای بیپایان» ایالات متحده خوانده میشود، صورت میگیرد و به حضور نظامی واشنگتن — که ۲۳ سال پیش با هدف سرنگونی صدام حسینِ دیکتاتور آغاز شده بود — خاتمه میدهد.
اما مسرور بارزانی، که ریاست دولت اقلیم کردستان را بر عهده دارد، هشدار داد که این خروج در مقطعی بسیار پرتنش و بیثبات برای منطقه انجام میشود.
به گفته مقامات محلی، از زمان آغاز درگیریهای آمریکا با ایران در ماه فوریه، دستکم ۱۰۰۰ پهپاد و موشک ایرانی، اقلیم کردستان عراق را هدف قرار دادهاند.
اگرچه بیشتر این حملات اردوگاههای آموزشی گروههای مخالف کرد ایرانی و اهداف نظامی آمریکا را نشانه گرفته بودند، اما دفتر خودِ بارزانی در اربیل — مرکز اقلیم — نیز در اواسط ماه اوت مورد حمله قرار گرفت.
بارزانیِ ۵۷ ساله در مصاحبهای گفت: «این تهدید واقعی است؛ ما آسیبپذیر هستیم و مورد حمله قرار میگیریم. حالا اینکه بدون هیچگونه — به اصطلاح — سامانه دفاعی مناسبی تنها رها شویم، شرمآور است.»
وزارت امور خارجه آمریکا اعلام کرد که نیروهای امنیتی عراق، «از جمله پیشمرگههای کرد»، «توانمندیهای فزایندهای» از خود نشان دادهاند. این وزارتخانه در بیانیهای افزود که خروج آمریکا «نشاندهنده آن است که عراق و ایالات متحده فصل مهمی را در روابط دوجانبه خود ورق زدهاند.»
در حالی که ایالات متحده — که پایگاه نظامی اصلیاش در مجاورت فرودگاه اربیل قرار دارد — توانسته است با استفاده از سامانههای دفاعی پیشرفته خود برخی از این موشکها و پهپادها را دفع کند، دولت اقلیم کردستان فاقد هرگونه سامانه دفاع هوایی مستقل است. بارزانی اظهار داشت که امکان تهیه چنین سامانههای پدافند هوایی برای آنها وجود ندارد، زیرا خرید این تجهیزات باید توسط دولت فدرال در بغداد انجام شود.
او گفت: «وقتی مانع از خرید تسلیحات کافی برای مقابله با این موشکها، پهپادها و سامانههای پیشرفته میشویم، طبیعتاً عمداً در معرض آسیب و ضعف قرار میگیریم.»
بارزانی افزود که تداوم بیثباتی — بهویژه در شرایطی که شبهنظامیان قدرتمند شیعه عراقیِ همسو با ایران از خلع سلاح خودداری میکنند — میتواند نظام فدرال کشور را تضعیف کرده و در نهایت خودمختاری کُردها را که با دشواری از بغداد به دست آمده است، تهدید کند.
او گفت تا زمانی که تنشها میان ایالات متحده و ایران ادامه داشته باشد، این منطقه همچنان در معرض تهدید خواهد بود. به گفته او، استدلال ایران این است که چون «دشمنانش در این منطقه حضور دارند، پس این منطقه به هدفی مشروع تبدیل میشود.» او تأکید کرد: «ما متحد ایالات متحده هستیم و به این اتحاد با آمریکا افتخار میکنیم.»
وزارت امور خارجه آمریکا تأیید کرد که این کشور کارکنان خود را بهطور موقت از آن مرکز خارج کرده است، زیرا آنجا هدف حملات گروههای شبهنظامی مورد حمایت ایران قرار گرفته بود. این وزارتخانه افزود که ایالات متحده «بهمحض مساعد شدن شرایط امنیتی»، فعالیتهای کنسولگری را به روال عادی بازخواهد گرداند.
کنسولگری عظیم آمریکا در اربیل، خالی از سکنه
پایان حضور نظامی آمریکا برای بسیاری از کُردهای عراق موضوعی بسیار حائز اهمیت و تأملبرانگیز است؛ چرا که آنها خودمختاری اولیه خود را مدیون «منطقه پرواز ممنوعی» بودند که عمدتاً توسط آمریکا اعمال میشد و از سال ۱۹۹۱ آنها را در برابر ارتش صدام محافظت میکرد.
بر اساس مفاد توافق خروج نیروها که میان واشنگتن و دولت فدرال عراق منعقد شد، همزمان با کاهش و پایان عملیات ائتلاف بینالمللی مبارزه با داعش، آن تعداد اندک از پرسنل نظامی آمریکا — که عمدتاً در منطقه کردستان عراق مستقر هستند — نیز خاک این کشور را ترک خواهند کرد.
واشنگتن همین سال گذشته کنسولگری خود را در اربیل با هزینهای بالغ بر ۸۰۰ میلیون دلار افتتاح کرد؛ مرکزی که بزرگترین کنسولگری آمریکا در جهان محسوب میشود و بسیاری از کُردها امیدوار بودند که ضامن تداوم حضور آمریکا در منطقه باشد. اما در هفتههای اخیر و پس از آنکه ایالات متحده کارکنان غیرضروری خود را در پی تنشها با ایران از منطقه خارج کرد، این سازه عظیم، متروکه و خالی به نظر میرسید.
این وضعیت تضاد آشکاری با کنسولگری پرتردد ایران در همان نزدیکی داشت؛ مرکزی که نمادی از نفوذ عمیق تهران در عراق به شمار میرود. توبی داج، کارشناس مسائل عراق در «مدرسه اقتصاد لندن»، اظهار داشت که کاهش حضور نظامی آمریکا، بارزانی را با گزینههای اندکی روبرو میکند و او چارهای جز دستیابی به تفاهمی مستقل با ایران نخواهد داشت.
داج گفت: «پیامی که این وضعیت برای متحدان دیرینه آمریکا در منطقه مخابره میکند، روشن است: خودتان با تهران به توافق برسید، زیرا نمیتوان به واشنگتن تکیه کرد.»
یکی از موارد اصلی اعتراض ایران نسبت به اقلیم کردستان عراق، حضور گروههای شبهنظامی کُرد ایرانی مخالف جمهوری اسلامی است؛ گروههایی که برخی از آنها صدها نیروی مسلح دارند و ریشه شکلگیریشان به دوران جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ بازمیگردد.
او گفت: «موضع ما در گفتگو با ایران همواره بسیار صریح بوده است: اینکه ما تهدیدی برای آنها محسوب نمیشویم. اما آنها همواره بر دو موضوع تأکید داشتهاند: حضور نیروهای ائتلاف در عراق و حضور گروههای مخالف ایرانی در منطقه.»
در روزهای آغازین جنگ، تنشها با ایران بر سر گمانهزنیهایی مبنی بر اینکه شبهنظامیان توسط آمریکا و اسرائیل برای نفوذ به ایران از طریق مرزهای نفوذپذیر مسلح و آموزش دیده بودند، بالا گرفت.
بارزانی این تهدید را «صراحتاً اغراقآمیز» خواند و آن را رد کرد؛ این در حالی است که شبهنظامیان مسلح کرد ایرانی بهطور علنی هم در اربیل و هم در مناطق روستایی پیرامون آن فعالیت میکنند.
اما بارزانی اکنون خود را نه تنها میان آمریکا و ایرانی جنگطلب، بلکه در وضعیتی متزلزل در داخل اقلیم میبیند.
روابط میان اربیل و بغداد طی دهه گذشته رو به وخامت گذاشته است. آزادیهای محدودی که به این منطقه نیمهخودمختار — که نیروی امنیتی اختصاصی خود یعنی «پیشمرگه» را دارد — اعطا شده بود، پس از رأی کردها به استقلال کامل در همهپرسی سال ۲۰۱۷ (که توسط بغداد و جامعه جهانی رد شد)، کاهش یافته است.
درآمدهای نفتی این منطقه نیز افت کرده است. بغداد در واکنش به همهپرسی، با بازپسگیری کنترل کرکوک — که کانون اصلی تولید نفت محسوب میشود — از دست کردها، دولت اقلیم کردستان را تنبیه کرد. اکنون تنها منبع درآمد دولت اقلیم، بودجه فدرال عراق است؛ قرار است این دولت اندکی کمتر از ۱۳ درصد از بودجه کل را برای اداره امور خود، از جمله پرداخت حقوق مقامات دولتی، دریافت کند.
مذاکرات برای تشکیل دولت در اقلیم نیز همچنان به دلیل بیاعتمادی و رقابت میان دو حزب اصلی کرد در بنبست قرار دارد؛ این وضعیت در حالی است که نزدیک به دو سال از انتخاباتی میگذرد که در آن «حزب دموکرات کردستان» به رهبری بارزانی (که توسط پدرش مسعود اداره میشود) پیروز شد.
بارزانی هشدار داد که آمریکا ممکن است اشتباه دوران باراک اوباما در سال ۲۰۱۱ را تکرار کند؛ زمانی که با خروج نیروهای رزمی از عراق، خلأ امنیتی ایجاد شد و زمینه را برای ظهور داعش فراهم ساخت.
آمریکا سپس در سال ۲۰۱۴ برای رهبری ائتلاف ضد داعش بازگشت و این گروه افراطگرا در سال ۲۰۱۸ شکست خورد.
او گفت: «اگر وضعیت امنیتی وخیمتر شود، ممکن است لازم باشد از جامعه جهانی خواسته شود تا برای کمک و ایجاد ثبات به این منطقه بازگردند. اما آنها میتوانند همین حالا این کار را انجام دهند — بدون اینکه منتظر بمانند تا اوضاع پیش از بهبود یافتن، بدتر شود.»
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
استاد دانشگاه لورن: وفاق ملی با شعار ساخته نمیشود؛ ایران نیازمند قرارداد اجتماعی جدید است
خبرآنلاین: تجربه ژاپن پس از ویرانیهای سهمگین جنگ دوم جهانی و تبدیل شدن آن از کشوری شکستخورده به دومین قدرت صنعتی و اقتصادی جهان، همواره یکی از جذابترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین الگوهای توسعه در انگاره جمعی نخبگان و جامعه ایران بوده است.
سعید پیوندی، جامعهشناس و استاد دانشگاه لورن فرانسه، در گفتوگو یی با واکاوی میدانی و تاریخی این تجربه، رمز اصلی جهش ژاپن را در «پذیرش واقعبینانه شکست»، «گسست از پارادایم نفرت و کینهتوزی بیانتها» و تبدیل حس خشم به «انتقام سازنده از طریق بازسازی علمی و عقلانی کشور» میداند؛ مسیری که با اصلاحات عمیق ساختاری، سرمایهگذاری روی آموزش و شکلگیری اعتماد جمعی میان دولت و ملت هموار شد.
این استاد دانشگاه با اشاره به گذشت یک سال از افق بیستساله سند چشمانداز ۱۴۰۴ و ناکامی در دستیابی به جایگاه قدرت اول اقتصادی منطقه، تاکید میکند که گام نخست برای ورود به دوران نوسازی، نقد سنجشگرانه و شجاعانه دلایل این شکست توسط کارشناسان مستقل است. پیوندی بازسازی اقتصادی را ناممکن میداند مگر در سایه گشودن افق «صلح پایدار» و خروج از وضعیت تعلیق و تنشهای ژئوپلیتیکی؛ چرا که رشد مطلوب و نوآوری تنها در بستر صلح اجتماعی و ادغام منطقهای شکل میگیرد. وی وفاق ملی را نیازمند مصادیق عینی، رفع تبعیضها و تشکیل نهادهای میانجی مستقل برای تضمین حقوق شهروندی ارزیابی میکند.
به باور پیوندی، برگ برنده ژاپن در غیاب منابع طبیعی، تکیه بر نیروی انسانی ماهر و نهادهای شفاف ضدفساد بود؛ رویکردی که ایران نیز باید آن را جایگزین توهم اتکا به نفت و گاز کند. او ضمن هشدار نسبت به تداوم مهاجرت نخبگان، به ظرفیت کمنظیر دیاسپورای چند میلیونی ایران به عنوان مزیت ویژه کشور در مقایسه با ژاپنِ پساجنگ اشاره کرده و تصریح میکند که نوسازی و بازسازی ایران نیازمند یک «سازش تاریخی» میان نظام حکمرانی و جامعه برای شکل دادن به یک قرارداد اجتماعی نوین است.
در ادامه متن کامل این مصاحبه را مطالعه میکنید.
از انتقام ویرانگر تا «انتقام» سازنده
* ژاپن پس از جنگ جهانی دوم ویرانی اقتصادی، تلفات انسانی و شکست نظامی را تجربه کرد. چه چیز این کشور را از وضعیت پس از جنگ به یک قدرت اقتصادی تبدیل کرد؟
ژاپن در حافظه و انگاره جمعی مردم ایران و گاه برخی دیگر از کشورهای منطقه رفرانس مهمی است. در حکومت گذشته می گفتند ایران باید ژاپن خاورمیانه شود و پس از سال ۱۳۵۷ هم کسانی از توسعه با دورنمای تبدیل شدن به “ژاپن اسلامی” سخن به میان می آوردند. برای من همیشه این پرسش وجود داشت که دلیل جذابیت الگوی ژاپن چه بود و آیا در خاورمیانه پرتنش کشورهایی می توانند همان شبه معجزه بازسازی پرشتاب ژاپن دوران پساجنگ دوم جهانی را تکرار کنند؟
من ۴ بار در رابطه با کار دانشگاهی به ژاپن رفتم که یکی از این سفرها ۵ ماه به طول انجامید. سفر به چهارگوشه ژاپن فرصتی بود برای پیداکردن پاسخ برای پرسشهای پرشمار درباره ژاپن و معجزه اقتصادی-صنعتی کشوری بدون منابع طبیعی مهم. موزه صلح هیروشیما و بنای یادبود فاجعه برای مثال -که در همان مکان فرود آمدن اولین بمب اتمی دنیا ساخته شده است- یک کلاس درس به معنای واقعی است. بازدیدکنندگان بنای یادبود و موزه با روایتی از جنگ روبرو میشوند که شاید در کمتر جای دیگری میتوان دید. موزه تنها به جنایت امریکا به خاطر انداختن بمب اتمی اشاره نمیکند و سهم و مسئولیت ژاپن در جنگ دوم جهانی و نظامیگری این کشور را هم از یاد نمیبرد. بسیاری از گروههای بزرگ دانشآموزی که برای دیدن این موزه از سراسر کشور به هیروشیما می آیند با چشمان اشکآلود از موزه خارج میشوند. اشکهایی که برای یک فاجعه تاریخی دردناک است و همینطور نشانه غرور ملی زخم خورده که میبایست در برابر تاریخ با فروتنی بگوید من هم فقط قربانی نیستم و در وقوع این فاجعه نقش داشتم.
در سال ۱۹۴۵ ژاپن در وضعیت بسیار دشواری به سر می برد. بسیاری از شهرهای اصلی صنعتی، بهویژه توکیو، اوزاکا، ناگویا و کوبه، بهشدت تخریب شده بودند. دو شهر هیروشیما و ناگازاکی با بمب اتم نابود شده بودند. بخش بزرگی از ظرفیت صنعتی و حملونقل آسیب دیده بود. کمبود غذا، سوخت و مواد اولیه وجود داشت. تورم و بیکاری بالا بود. ژاپن شکستخورده تحت نظر نظامی نیروهای متفقین، به ویژه امریکا قرار داشت.
از نظر فرهنگی و سیاسی ژاپن ویران شده در جریان جنگ، با فروتنی شکست و مسئولیت خود در جنگ خود را پذیرفت. این بازخوانی سنجشگرانه گذشته و نقد خود و مسئولیت پذیری سبب شد حس انتقام از دشمن تبدیل به نیرویی جادویی بزرگی برای بازسازی کشور تبدیل شود. پاسخ ژاپن به تحقیر تاریخی امریکا هنگام قرارداد صلح، ساختن دوباره کشور بودی که آبادتر از گذشته از خاکستر خود برخاست. خود این نوعی از “انتقام” سازنده بود که در گسست با گذشته رو به آینده داشت. آنها به جای گریستن و شیونزدن بر سر خرابههای جنگ و ترویج حس تنفر و انتقام، راه سازندگی و توسعه را در پیش گرفتند. بازسازی غرور ملی دوران پساجنگ نه از راه ادامه دشمنی، شعار و کنشهای هیجانی که با عقلانیت توسعهگرا صورت گرفت. ژاپنیها تحقیر تاریخی را از یاد نبردند اما پاسخ آنها به گذشته دردناک تلاش بزرگ جمعی برای ساختن آینده متفاوت بر روی خرابههای جنگ بود.
نوع مواجه نخبگان، روشنفکران و نیروهای زنده جامعه با گذشته دردناک، با رخدادهای تلخ مانند جنگ داخلی و یا تجاوز خارجی آزمون دشوار و چالشی بزرگ برای هر کشوری است. کشورها بر سر نوعی دوراهی تاریخی قرار دارند: شکل دادن به قرارداد اجتماعی جدید برای خلق روح جمعی و انگاره ملی متناسب با دوران سازندگی که باید به موتور توسعه و پیشرفت تبدیل شود و یا ماندن در پارادایم دشمنی گذشته و بازتولید نظام نفرت و کینه بیانتها.
پس از جنگ قرارداد جدید اجتماعی میان نظام حکمرانی و جامعه نوعی اعتماد جمعی گسترش داد
* در واقع ژاپن پس از جنگ، از کجا شروع به ساختن خود کرد؟ قدرت بازسازی این کشور از کجا آمد؟
ژاپنیها ترکیبی از اصلاحات ساختاری، سیاست صنعتی هوشمند، سرمایهگذاری در آموزش و زیرساخت ها را پیش بردند. بخت هم با ژاپن همراه بود چرا که برای مثال بحران کره سبب شد تقاضا برای اقتصاد ژاپن به گونه چشمگیر افزایش یابد. نوع همکاری اقتصادی با امریکا هم در این رشد پرشتاب تاثیرگذار بود. اگر به صورت موضوعی به عوامل توسعه اشاره کنیم شاید درک موضوع آسان تر شود.
نقطه قوت مهم ژاپن نیروی انسانی کارا و دانش صنعتی بود که از دوران پیش بر جا مانده بود. دولت هم تلاش میکرد با اصلاحات ارضی و نظارت بر کار صنایع، منابع مالی، اعتبارات بانکی، ارز خارجی و سرمایهگذاری را به سمت صنایعی هدایت کند که از نظر راهبردی اهمیت بیشتری داشتند. ژاپن بعد از جنگ پیشتاز فناوریهای پیشرفته نبود. آنها فن آوری را خریدند، یاد گرفتند و بهتر کردند. بنابراین ژاپن صرفاً بیشتر تولید نکرد؛ بهتدریج نوع تولید و کیفیت آن را نیز ارتقا داد. ژاپن منابع عظیم نفت، گاز یا مواد معدنی نداشت. این محدودیت باعث شد اقتصاد کشور به سمت تولید کالاهای با ارزش افزوده بالا حرکت کند. بازار داخلی ژاپن نسبتاً محدود بود. بنابراین ژاپن نمیتوانست صرفاً با مصرف داخلی به رشد بسیار سریع برسد.
از نظر سیاسی صلح اجتماعی در داخل کشور نقش مهمی در شکل دادن به روح جمعی در خدمت سازندگی ایفا کرد. اصلاح قانون اساسی و ایجاد نظام سیاسی جدید با سازوکارهای مدرن و دمکراتیک، به وجود آوردن نهادهای در خدمت توسعه، شفافیت و ضدفساد، گسترش حقوق سیاسی و اجتماعی، سبب شد نوعی ثبات اجتماعی و سیاسی به وجود آید و با شکلگیری قرارداد جدید اجتماعی میان نظام حکمرانی و جامعه نوعی اعتماد جمعی گسترش یابد.
یکی از اصلی ترین راهبردهای ژاپنی ها اصلاح نظام آموزشی و سرمایهگذاری عظیم روی آموزش برای تربیت نیروی انسانی کارا بود. این موضوع یکی از تفاوتهای مهم ژاپن با کشوری است که ممکن است پول و منابع طبیعی داشته باشد اما سرمایه انسانی و نهادهای مناسب نداشته باشد.
ژاپن از تله شوم تنفر و انتقام رهایی یافت
* آیا نقش فرهنگ ژاپنی که شما از آن صحبت کردید و یا آنچه سخت کوشی ژاپنی نامیده می شود عامل بسیار مهمی در این موفقیت بودند؟
ما الگوهای بازسازی پساجنگ مهم دیگری هم داریم مانند کره جنوبی و یا آلمان و یا اخیرا ویتنام با تاخیر زیاد. همزمان موارد شکست هم داریم مانند الجزایر پس از جنگ خونین استقلال با وجود منابع عظیم نفت و گاز. موفقیت ژاپن فقط به خاطر فرهنگ مردم این کشور نبود. این پدیده را باید ترکیبی بدانیم از انتخابهای هوشمندانه اقتصادی، نهادهای پایدار توسعه، راهبرد دوستی با دنیا برای افزایش صادرات و دوری جستن از تنشهای ژئوپولتیکی، قرارداد جدید اجتماعی، شکلگیری روح جدید ملی پس از شکست و اعتماد به نهادهای رسمی و تکیه بر نیروی انسانی کارا و آموزش باکیفیت.
ژاپن بعد از جنگ نه فقط توانست شهرهای ویرانشده را دوباره بسازد بلکه توانست ساختار اقتصادی و صنعتی خود را بازطراحی کند و از یک قدرت نظامی شکستخورده به یک قدرت صنعتی و صادراتی تبدیل شود. مردم ژاپن بهای سنگینی برای این جهش اقتصادی بیسابقه پرداختند. تعصب ملی شدید ژاپنی زمینه مساعدی برای گسترش فرهنگ انتقام و تنفر به شمار میرفت. نظام سیاسی، نیروهای زنده جامعه و نخبگان اما با پریدن از روی این تله شوم توانستند مسیری را انتخاب کنند که ژاپن ویران را به یکی از چند قدرت نخست اقتصادی برتر و نیز یکی از مرفه ترین کشورهای دنیا از نظر سطح زندگی تبدیل کند.
آشتی و وفاق ملی باید از شعار به پروژه و عمل سیاسی جامع تبدیل شود
* ایران امروز برای بازسازی و عبور از پیامدهای جنگ با چه الزاماتی مواجه است؟ آیا میتوان از تجربه ژاپن برای بازسازی اقتصادی و تقویت سرمایه اجتماعی در ایران استفاده کرد؟ مهمترین اولویتهای ایران برای آغاز این مسیر چیست؟ ایران چگونه میتواند از تجربه ژاپن استفاده کند و «پساجنگ» را به فرصتی برای بازسازی کشور و ایجاد یک مسیر جدید توسعه تبدیل کند؟
مهمترین اولویت کنونی ایران گشودن افق یک صلح پایدار است. تنش ژئوپولتیکی کنونی میتواند سرنوشتهای مختلفی پیدا کند از ترک مخاصمه ناپایدار تا صلح پایدار. در شرایط تنش و بی ثباتی نه توسعهای در کار خواهد بود، نه صلح اجتماعی و نه رفاه. سرمایهگذاری، نوآوری تکنولوژیکی و رشد مطلوب اقتصادی در فضای صلح پایدار ممکن است. نه جنگ و نه صلح و یا ادامه تنش به اشکال گوناگون به معنای ادامه تعلیق اقتصاد و جامعه و دشوار شدن توسعه و رفاه عمومی است.
همان گونه که میدانید بر اساس سند چشمانداز بیست سالهی جمهوری اسلامی ایران در افق ۱۴۰۴ که در سال ۱۳۸۲ به تصویب رسید، قرار بود ایران در دوره زمانی ۱۳۸۴ تا ۱۴۰۴ به قدرت برتر اقتصادی منطقه تبدیل شود. الان یکسال از پایان مهلت این برنامه گذشته است و کسی درباره چرایی عدم تحقق آن چند و چون نمیکند. شاید گام اولیه اساسی پس از تدارک صلح باید تحلیل سنجشگرانه این موضوع باشد که چرا ایران نتوانست به اهداف یک برنامه جامع بلندپروازانه دست یابد؟ سهم حکمرانی یا تنشهای ژئوپولتیکی در این ناکامی چیست؟ این کار را نه دولت که کارشناسان مستقل و دانشگاهیان باید انجام دهند و دولت باید مخاطب این ارزیابی سنجشگرانه، عینی و شفاف باشد. بدون تشخیص و تحلیل چرایی این ناکامی، خطر بازتولید تجربه شکست وجود دارد. باید دید برای مثال ساختارهای حکمرانی، دستگاههای نظارتی و یا ساختارها و سیاستهای اقتصادی و انتخابها چه تاثیری بر اجرا نشدن برنامه داشتند؟ ژاپن در سال ۱۹۴۵ دست به انتخابهای دشوار و دگرگونیهای ساختاری برای هموار کردن راه توسعه و مشارکت جمعی زد. همین چالش در برابر نهادهای قدرت در ایران است. برای شروع ابتدا باید با تشخیص درست درد آغاز کرد و پاسخ سنجشگرانه به این پرسش بنیادی که چرا در گذشته ناموفق بودیم؟
پرسشی که میتوان در رابطه با دورنمای آینده مطرح کرد ادغام ایران در اقتصاد منطقه و توسعه همکارهای اقتصادی، زیست محیطی و فرهنگی میان کشورهای منطقه است به جای دشمنی، تنش، درگیری و رقابتهای آسیب شناسانه ژئوپولتیکی. در این حوزه تجربه اروپا پس از دو جنگ خونین جهانی بسیار مهم است. در تجربه اروپا، روند صلح جامع و پایدار با ادغام اقتصادی شتاب گرفت. بسیاری از مسائل منطقهای به خصوص در حوزه زیست محیطی، بدون همکاری نزدیک کشورها بر پایه منافع مشترک حل نخواهند شد.
در پرسش شما به سرمایه اجتماعی هم اشاره شده است که عامل کلیدی در توسعه پایدار به شمار میرود. سرمایه اجتماعی بدون هزینه و فقط با شعار به وجود نمیآید. تجربه ژاپن در این زمینه، یعنی تغییر رابطه نظام حکمرانی با جامعه بسیار مهم است. ایران نیاز به یک قرارداد اجتماعی جدید میان جامعه و نظام حکمرانی و بازتعریف اعتماد جمعی دارد. غلبه کردن بر بحران اقتصادی، مبارزه با فساد، نوسازی بخشهای گوناگون اقتصادی و حل آنچه که ناترازیها نامیده میشوند، کند کردن روند مهاجرت متخصصان و کارآفرینان بدون مشارکت جمعی، بدون احیای امید به آینده بهتر، بدون نهادهای تضمین کننده حکمرانی مطلوب و افزایش سرمایه اجتماعی بسیار دشوار است.
یکی از مهمترین کمبودهای ساختاری جامعه ایران نبودن نهادهای میانجی مستقل و بی طرف میان نظام حکمرانی و جامعه و عدم شفافیت و تضمین های نهادی برای رعایت حقوق شهروندی است. آشتی یا وفاق ملی که توسط رئیس جمهور مطرح می شود باید مصداق عینی پیدا کند و از شعار تبدیل به پروژه و عمل سیاسی جامع تبدیل شود. آندره برتون شاعر سرشناس سورئالیست فرانسوی میگفت «ما به ابراز عشق نیاز نداریم، باید نشانههای عشق دیده شوند». صحبت از آشتی یا وفاق ملی نه مشکلی را حل میکند و نه تغییر معناداری به وجود میآورد. وقتی بخشهایی از جامعه خود را قربانی تبعیضهای گوناگون ببیند، امیدی به آینده نداشته باشد و نتوانند در نهادهای انتخابی نماینده داشته باشند و یا سهمی در سیاست نداشته باشد وفاقی هم به صورت جدی در میان نخواهد بود.
صلح اجتماعی باید ایرانیان خارج از کشور را نیز در بر گیرد
* اگر ایران پس از جنگ را در برابر ژاپن بعد از پایان جنگ دوم جهانی قرار دهیم و به دنبال مقایسه این دو باشیم، چه مواردی را می توان به عنوان نقاط افتراق این دو کشور دانست؟
ژاپن را نیروی انسانی و شهروندان و حکمرانی مطلوب و شفاف از ویرانی به سوی اوج توسعه و رفاه سوق دادند. اصلیترین برگ برنده ژاپن در چالش بزرگ بازسازی، به وجود آوردن نهادهای توسعه و نیروی انسانی با مهارت، شایستهسالاری باز و دمکراتیک بود. اکنون دهههاست که در عمل، نگاه غالب در ایران نفت و گاز را ثروتهای اصلی ایران میداند. ما در این حوزه نیاز به تغییر پارادایم داریم. ثروت اصلی ایران نیروی انسانی کشور به ویژه نسل جوان است و به همین خاطر هم توجه به نیروی انسانی و آموزش همگانی با کیفیت باید در مرکز سیاست قرار گیرد. اهمیت دادن به نیروی انسانی یعنی داشتن جامعهای با تضمینهای ساختاری که شهروندان به آن تعلق خاطر عمیق داشته باشند، به آینده خوشبین باشند، به نهادهای رسمی اعتماد داشته باشند، احساس رضایت، غرور و خوشبختی کنند و به جای مهاجرت در فکر نوسازی کشور باشند. اهمیت دادن به نیروی انسانی یعنی فراهم آوردن شرایط مطلوب انسانی و شهروندی و رهیافت مدرن در رابطه شهروند-نظام حکمرانی برای مشارکت در امر نوسازی و بازسازی کشور.
اما با وجود این، ایران در مقایسه با ژاپن یک امتیاز بزرگ دارد. شاید دوباره فکر کنید که منظور من منابع عظیم نفت و گاز و دیگر محصولات مدنی استراتژیک است. خیر! منظور من دیاسپورای چند میلیونی ایران است که میتواند به سرپل گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی با همه دنیا تبدیل شود. صلح اجتماعی که از آن صحبت میکنم باید دیاسپورا را هم دربرگیرد و سرمایهها و تخصص دیاسپورا در راه توسعه کشور بسیج شود. همه این موارد چالشهای بزرگ امروز و فردای ایران ما هستند. مطالعه تجربههای پساجنگ در ژاپن و کشورهای موفق دیگر، نگاه سنجشگرانه به گذشته و اصلیترین ضرورتهای توسعه مانند حکمرانی مطلوب میتواند به موضوع یک گفتگوی ملی باشد. شاید گام اول وفاق هم همین گفت و شنود نقادانه میان همه است. خود این پویایی جمعی میتواند به نیروی بزرگ برای تغییر و به وجود آوردن امید به آینده تبدیل شود. برای شکل دادن به این افق، همه باید گامهای مهمی بردارند، همه باید تغییر کنند و همه باید بپذیرند که برای تدارک قرارداد اجتماعی جدید و نوسازی کشور ما به یک سازش تاریخی نیاز داریم.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
گفتوگویی با ماریا رسا، برنده جایزه نوبل
راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارین پالیسی» (Foreign Policy)
۲۵ سپتامبر ۲۰۲۶
اکنون بر همگان آشکار است که برخی از بزرگترین شرکتهای فناوری جهان، استراتژیهای خود را بر پایه کسب درآمد از «توجه» مصرفکنندگان بنا کرده و همزمان، مدلهای درآمدی رسانههای خبری را تضعیف کردهاند. ماریا رسا، روزنامهنگار و چهره رسانهای فیلیپینی-آمریکایی که در سال ۲۰۲۱ به پاس تلاشهایش برای صیانت از آزادی بیان برنده جایزه صلح نوبل شد، معتقد است که غولهای فناوری (Big Tech) در حال نابودی دموکراسی هستند. اما شهروندان عادی در واکنش به این وضعیت چه کاری میتوانند انجام دهند؟ این پرسشی است که رسا در کتاب جدید خود با عنوان «مبارزه متقابل: راهنمای شهروندی برای ایستادگی در برابر دیکتاتورها» (The Fight Back: A Citizen’s Guide to Standing Up to Dictators) به آن پاسخ میدهد. رسا همچنین ریاست مشترک «پنل علمی هوش مصنوعی» سازمان ملل متحد را بر عهده دارد؛ جایگاهی که به او دیدگاهی منحصربهفرد برای ارزیابی بحثهای مربوط به سازوکارهای نظارتی و حفاظتی (guardrails) برای هوش مصنوعی میبخشد. من در حاشیه نشست مجمع عمومی سازمان ملل در هفته جاری، در «مجمع فناوری و هوش مصنوعی فارین پالیسی» با او گفتگو کردم. متن کامل این گفتگو هماکنون در پلتفرم «FP Live» — شامل وبسایت فارین پالیسی و همچنین اپل، اسپاتیفای و یوتیوب — در دسترس است. آنچه در ادامه میآید، متن پیادهسازیشده و خلاصهشدهای از این گفتگوست که اندکی ویرایش شده است.
راوی آگراوال: شما میگویید که غولهای فناوری برای دموکراسی مضر هستند. میخواهم بخش عمده این گفتگو به راهکارها اختصاص یابد، اما پیش از آن، آیا میتوانید تصویری کلی و مختصر از این مشکل ارائه دهید؟
ماریا رسا: نخست بیایید آن را تعریف کنیم. هوش مصنوعی به اشکال گوناگون، سابقهای ۷۰ ساله دارد و در سه مرحله به جهان عرضه شده است. مرحله اول حدود یک دهه پیش با ظهور شبکههای اجتماعی آغاز شد؛ زمانی که یادگیری ماشین وارد میدان شد و نسخهای دیجیتال (همزاد) از شما ساخت، و سپس هوش مصنوعی از راه رسید و تمام این نسخههای دیجیتال ما را گرد هم آورد. این همان «هدفگیری دقیق» (micro-targeting) بود. مرحله بعدی در سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳ و با ظهور «مدلهای زبانی بزرگ» (LLMs) فرا رسید. مدلهای زبانی بزرگ هرگز بر پایه واقعیتهای قطعی عمل نمیکنند، بلکه ماشینهایی مبتنی بر احتمالات هستند. نخستین گام در این مسیر، ظهور چتباتها بود؛ ابزارهایی که آنچه را میدیدیم، دگرگون کردند. اکنون وضعیت فراتر از فقدان واقعیت، حقیقت یا اعتماد است؛ با انبوهی از محتوای بیارزش و ساختگیِ هوش مصنوعی (AI slop) روبرو هستیم. مرحله سوم — که ما در «پنل علمی هوش مصنوعی سازمان ملل» با آن دستبهگریبانیم — مربوط به «عاملها» (agents) و سیستمهای چندعاملی است؛ سیستمهایی که دارای عاملیت و قدرت عمل مستقل هستند.
این سه مرحله، ساختار زیستی ما را هک کردند. شبکههای اجتماعی «اقتصاد توجه» را تغییر دادند. دامنه توجه ما کاهش یافت. ما توجه و حریم خصوصی (و صمیمیت) خود را واگذار کردیم. اکنون آنچه هک میشود، خودِ «عاملیت» (قدرت تصمیمگیری و عمل) است؛ چرا که شما عملاً به این عاملهای هوشمند اجازه میدهید تا به جای شما عمل کنند.
در ماه ژوئیه، زمانی که گزارش مقدماتی پنل علمی هوش مصنوعی را منتشر کردیم، هشدار دادیم که این وضعیت دیگر قابل کنترل نیست. تا آن زمان، مدلهای «میتوس» (Mythos) و «فیبل ۵» (Fable 5) عرضه شده بودند و البته ماجرای «هاگینگ فیس» (Hugging Face) نیز رخ داده بود. از این رو، ما یک گزارش تحلیلی و موضوعی منتشر کردیم تا واقعیتها را شرح دهیم و بگوییم چه اقداماتی ضروری است.
یک دهه از آن زمان گذشته و اوضاع رو به وخامت است. اجازه ندهید به شما القا کنند که این ماجرا تازه آغاز شده است؛ این روند یک دهه پیش، همزمان با مستندسازی آسیبها، شروع شد و با این حال، اقدامات بسیار اندکی برای محافظت از شما صورت گرفته است.
راوی آگراوال: خب، چه کاری از دست ما برمیآید؟ شهروندان عادی چه میتوانند بکنند؟ (این همان عنوان فرعی کتاب جدید شماست: «مبارزه متقابل: راهنمای شهروندان برای ایستادگی در برابر دیکتاتورها»). و کشورها چه کاری میتوانند انجام دهند؟ بهویژه که اکنون در هفته مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک هستیم.
ماریا رسا: کارهای بسیاری میتوان انجام داد. از سازمان ملل شروع میکنم؛ بسیاری از افراد از سازمان ملل قطع امید کردهاند، اما هیچ کشوری به تنهایی قادر به حل معضل «مصونیت از مجازات» و فروپاشی حاکمیت قانون نیست. دو دیکتاتوری که در کتاب «مبارزه متقابل» به آنها اشاره شده، «دولت» و «فناوری» هستند؛ و شما در هر دو دنیای فیزیکی و مجازی، هدف آنها قرار دارید.
پس، شما چه کاری میتوانید انجام دهید؟ شورای امنیت سازمان ملل با مسئله حق وتو مواجه است و به همین دلیل، در هر گام با بنبست روبرو شده است. آیا واقعاً کسی از نحوه کمک شورای امنیت به حاکمیت قانون در سطح جهانی رضایت دارد؟ خیر. پس چه ابزارهایی در اختیار آنهاست؟ مجمع عمومی. کشورها اکنون صدای خود را به گوش جهانیان میرسانند. رئیس مجمع عمومی سازمان ملل، آنالنا بربوک، و دبیرکل سازمان ملل، آنتونیو گوترش، تصمیم گرفتند یک هیئت مستقل و بینالمللی در زمینه هوش مصنوعی تشکیل دهند؛ کشورهایی که به این طرح رأی مثبت دادند نیز «گفتگوی جهانی برای حکمرانی هوش مصنوعی» را پایهگذاری کردند. مشاهده این رویداد در ژنو فوقالعاده بود.
ما گزارش اولیه را در عرض شش هفته تکمیل کردیم که با معیارهای سازمان ملل، سرعتی برقآسا محسوب میشد. و این تقابلِ کشورها با یکدیگر نبود؛ این هیئت متشکل از افرادی از ۳۶ کشور مختلف بود. حدود یکچهارم اعضا از شرکتهای بزرگ فناوری (Big Tech) بودند، اما بقیه ما متخصصانی در حوزههای دیگر بودیم. ما با هم درگیری نداشتیم؛ خبری از تقابل ایالات متحده با چین یا روسیه نبود. همه ما بر سر اصول توافق داشتیم. جایی که واقعاً به چالش کشیده شدیم و کار دشوار بود، تقابل میان مردم و شرکتهای بزرگ فناوری بود، اما در نهایت به اجماع رسیدیم. و اگر ما توانستیم چنین کاری کنیم، پس این همان چالشی است که پیش روی مجمع عمومی قرار دارد.
راوی آگراوال: آن اجماع چه بود؟ چون بخشی از مسئله این است که رقابت بر سر هوش مصنوعی به گونهای روایت میشود که گویی یک بازی با حاصلجمع صفر است. اگر با هر کسی در دولت آمریکا یا فعالان اکوسیستم فناوری این کشور صحبت کنید، تقریباً مهم نیست چه کار میکنید؛ زیرا استدلال این است که ما باید پیش از آنها —یعنی چینیها— این کار را انجام دهیم. و طبیعتاً چینیها هم وقتی با این دیدگاه مواجه میشوند، میگویند خب، ما هم باید آن را انجام دهیم. و بدین ترتیب، شما درگیر رقابتی میشوید که به نظر میرسد هیچیک از سازوکارهای حفاظتی در آن کارایی ندارند.
ماریا رسا: اول اینکه، این یک جنگ روایی است. آن را باور نکنید. واقعاً و حقیقتاً، روزنامهنگاران باید دروغ را «دروغ» بنامند. ما در کشورم یاد گرفتهایم که چنین کنیم. وقتی رودریگو دوترته، رئیسجمهور پیشین فیلیپین، مکرراً دروغ میگفت، ما هم بارها آن را دروغ میخواندیم. البته انجام این کار پیامدهایی هم دارد. در طول ۱۴ ماه، ۱۱ حکم بازداشت برای من صادر شد و تقریباً یک دهه طول کشید تا در ۱۰ مورد از آن ۱۱ اتهام پیروز شوم. هنوز یک پرونده دیگر باقی مانده و برای سفر کردن، همچنان باید از دیوان عالی فیلیپین مجوز بگیرم.
من به عنوان رئیس مشترک «هیئت علمی هوش مصنوعی» صحبت نمیکنم، چرا که ما کارها را بر اساس اجماع پیش میبریم. من به عنوان شخص خودم صحبت میکنم: ما در حال سقوط از پرتگاه هستیم. اینها آسیبهای انباشتهای هستند که هر یک از ما با آنها روبرو هستیم و ما را در سطوح فردی، اجتماعی و سپس دولتی تحت تأثیر قرار میدهند. تصادفی نیست که مؤسسه «وی-دم» (V-Dem) تا ماه مارس امسال اعلام کرد که ۷۴ درصد از جهان اکنون تحت حاکمیتهای اقتدارگرا قرار دارد. ما رهبرانی غیرلیبرال را به شیوهای دموکراتیک انتخاب میکنیم، زیرا — و این به همان نفوذ به سازوکار بیولوژیکی بدن شما بازمیگردد — فناوری احساسات شما را تغییر میدهد. هدف آن این است که شما را به ادامه اسکرول کردن (پیمایش در صفحه) وادارد. این کار پولساز است و پول بیشتر، قدرت بیشتر به همراه میآورد. وقتی مشغول اسکرول کردن هستید، احساساتتان تغییر میکند؛ این تغییر بر نحوه نگرش شما به جهان، نحوه عملکردتان و شیوه رأی دادنتان تأثیر میگذارد.
راوی آگراوال: بگویید چگونه میتوانیم از این گزارش به مرحلهای برسیم که صنعت فناوری را برای پذیرش مقررات و تغییر رویه تحت فشار بگذاریم، و آنها را وادار کنیم تا با دولتها برای اجرای این مقررات و ایجاد تغییرات واقعی در داخل کشور همکاری کنند.
ماریا رسا: ایالات متحده به تشکیل آن هیئت علمی رأی منفی داد. آن ستون اصلی که نظم پس از جنگ جهانی دوم را سرپا نگه داشته بود — یعنی خودِ ایالات متحده — در حال بیرون کشیده شدن است. این کشور فعالانه در حال تخریب سیستمی است که خود در ایجاد آن نقش داشته است.
چه کاری از دست ما برمیآید؟ من در کتابم این موضوع را بر اساس دادهها تشریح کردهام. سه بحران همزمان و زنجیرهوار وجود دارد. نخستین آنها بحران اعتماد است؛ زمانی که دروغها سریعتر از حقایق منتشر میشوند. بر اساس مطالعهای که در سال ۲۰۱۸ توسط مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) انجام شد، میدانیم که سرعت انتشار دروغها شش برابر بیشتر از حقایق است. از آن زمان، بهویژه پس از خرید توییتر توسط ایلان ماسک، وضعیت بهمراتب بدتر شده است. بدون حقایق، نمیتوان به حقیقت دست یافت. بدون حقیقت، اعتماد شکل نمیگیرد. بدون این سه عنصر، ما فاقد واقعیتی مشترک خواهیم بود. من میتوانم میلیونها بار بگویم: «ما در مانیل هستیم، ما در مانیل هستیم، ما در مانیل هستیم.» دروغی که میلیونها بار تکرار شود، به یک واقعیت تبدیل میشود؛ با این تفاوت که وقتی از در بیرون میروید، میبینید که در مانیل نیستید. واقعیت همیشه شما را به جایگاه اصلیتان بازمیگرداند. بحران اعتماد به بحران نظم دامن میزند؛ یعنی فروپاشی نظمی که پیشتر میشناختیم. مورد آخر، بحران پاسخگویی است؛ اینها شکستهایی زنجیرهای هستند.
باید درباره این موضوع صحبت کنیم، اما نه با این لحن که «اوضاع وخیمترین حالت ممکن است و فردا نابود میشویم»؛ چرا که چنین نیست. با این حال، الگوها و روندها مسیر را به ما نشان میدهند. باید از جملات ساده استفاده کنیم: «این اتفاقی است که افتاده، این چیزی است که آن رویداد نشان میدهد، این الگو و روندِ ماجراست، اینها مواردی است که دربارهشان قطعیت نداریم» و در نهایت: «این اقدامِ بعدی است که یک دولتِ دوراندیش باید انجام دهد.» در گزارش موضوعی که ۲۱ سپتامبر منتشر شد، نموداری گنجاندیم تا هم شما بتوانید آن را ببینید و هم دولتها دیگر نتوانند ادعا کنند که از ماجرا بیخبر بودهاند.
یکی از چیزهایی که در ژنو دوست داشتم این بود که گروه ۴۰ نفره ما متشکل از دانشمندان و متخصصان، با نمایندگان کشورهای مختلف گفتگو میکردیم. بیشتر آن گفتگوها غیررسمی (بدون ثبت و ضبط) بود، اما بسیار عالی بودند، چرا که آنجا متوجه میشدید دولتها واقعاً چه اطلاعاتی دارند. یک بار نماینده دولتی از من پرسید: «چرا باید برایمان مهم باشد؟ ما که مدلهای پیشرو (هوش مصنوعی) نمیسازیم.» پاسخ این است که باید برایتان مهم باشد، چون مردم شما در چنگال آن حاکم مستبد گرفتارند؛ و اگر پای میز مذاکره ننشینید تا در وضع مقررات، کنترل و حفظ امنیت شهروندانتان مشارکت کنید، دیگر قادر به حکمرانی نخواهید بود. من در تدریس خود از کتابی محصول ۲۰۲۴ اثر «ماریتجه شاکه» (Marietje Schaake) با عنوان «کودتای فناوری: چگونه دموکراسی را از سیلیکونولی نجات دهیم» استفاده میکنم. او مستند میکند که دولتها با هر روز تعلل و عدم اقدام، بخش بیشتری از قدرت خود را از دست میدهند. کودتای فناوری در مقابل چشمان همگان رخ داده است. زمان اقدام فرا رسیده است.
راوی آگراوال: اجازه دهید آخرین سؤال را درباره موضوعی مرتبط با همین مباحث بپرسم: آزادی رسانه و مطبوعات. شما در فیلیپین تجربیات دشواری را پشت سر گذاشته و در برابر فشارهای شدید «دوترته» ایستادگی کردهاید. چه توصیهای برای روزنامهنگاران و سایر افراد در ایالات متحده دارید؟
ماریا رسا: رهبرانی وجود دارند که با این دو دیکتاتور (دولت و غولهای فناوری) مبارزه میکنند. ائتلافی متشکل از ۲۰ کشور به نام «Democracia Siempre» (دموکراسی همیشگی) شکل گرفته که «یکپارچگی و صحت اطلاعات» را در اولویت قرار داده است. یکی از این کشورها، برزیل، در ۴ اکتبر انتخابات برگزار میکند و موضوعات بسیار مهمی در آن در خطر است. رهبرانی که با این دو دیکتاتور میجنگند، در فضای آنلاین و اکوسیستم اطلاعات عمومی مورد حمله قرار میگیرند. من این وضعیت را در فیلیپین تجربه کردهام. در سال ۲۰۱۷، هشتگ #ArrestMariaRessa (ماریا رسا را دستگیر کنید) ترند شد و دو سال بعد، من دستگیر شدم. این هجمهها مثل کود عمل میکنند؛ طرز فکر و احساس شما را تغییر میدهند.
آن رهبرانی که در حال مبارزه هستند، بیش از هر زمان دیگری به شما نیاز دارند. وقتی هدف حمله قرار میگیرید — و تکتک افراد هدف هستند، چرا که مصرفکنندگان هدف اصلیاند — این وضعیت به شما قدرت عظیمی میبخشد. اینجاست که ما وارد عمل میشویم؛ در هر کشوری در سراسر جهان. اکنون زمان و مکانی برای صرفاً رأی دادن نیست؛ بلکه زمان و مکانی برای ایستادگی در برابر یک دیکتاتور است.
وقتی شاهد «فیلیپینیشدن» ایالات متحده بودم، سوالی از مردم فیلیپین و سپس از آمریکاییها پرسیدم. سوال سادهای است: حاضرید برای حقیقت چه چیزی را فدا کنید؟ «یکپارچگی و صحت اطلاعات» مادرِ تمام نبردهاست. اگر در آن پیروز شویم، در همه چیز پیروز شدهایم. اگر آن را ببازیم، همه چیز را باختهایم: مسائل جنسیتی، اقلیم، سلامت، دموکراسی و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید.
دوستان، پیش از آنکه خیلی دیر شود، از روزنامهنگاران خود حمایت کنید. چهره ما را تخریب و بدنام کردهاند و ما هم اشتباهاتی داشتهایم؛ تا حدی به این دلیل که ساختار مشوقهای شبکههای اجتماعی به محتوای بیارزش و مبتذل پاداش میدهد. غولهای فناوری در حال خفه کردن سازمانهای خبری هستند، حال آنکه همین سازمانهای خبری سوختِ چتباتهایی را تأمین میکنند که شما از آنها استفاده میکنید. من عملاً هزینه فضای سرور را میپردازم تا ابزارهای خودکار (اسکریپرها) بتوانند محتوای ما را از وبسایت «رپلر» (Rappler) بردارند. وضعیت در سراسر جهان به همین منوال است. اکنون وقتی در گوگل جستجو میکنید و هوش مصنوعی مولد بدون هدایت شما به وبسایت ما، پاسخ را ارائه میدهد، به این معناست که محتوای ما را برداشته اما شما را به سایت ما نیاورده است؛ و این یعنی ما هیچ درآمدی کسب نمیکنیم. افت درآمد در سطح جهانی حدود ۷۵ تا ۸۰ درصد است؛ رقمی بسیار بزرگ. بنابراین، این آخرین تلاش ماست. مدل کسبوکارِ مبتنی بر تبلیغات در روزنامهنگاری مرده است و ما به دنبال مدل بعدی هستیم. در کشورهایی مثل کشور من، نمیتوانم اجازه دهم که هزینه این کار از جیب فقیرترینِ فقرا تأمین شود.
دنیای ما به شدت در حال تغییر است و سرنوشت آن همین حالا در دستان شما — و دستان ما — قرار دارد. غولهای فناوری میخواهند شما باور کنید که این تنها راهِ داشتنِ اینترنت است. امروزه ۵۳ درصد از ترافیک اینترنت غیرانسانی است؛ یعنی محتوای بیکیفیت و انبوهِ تولیدشده توسط هوش مصنوعی. تنها ۲۵ درصد از اینترنت در فضای وبِ باز قرار دارد و ۷۵ درصد آن به شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی اختصاص دارد. پس، تصمیم با شماست. شما با انتخابهایتان — و با جایی که حضور دارید — رأی میدهید. این همان نبردی است که اهمیت دارد. به ما بپیوندید.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مقدمه
«محافظهکاری فقهی» یک جریان فکری و سیاسی قدرتمند در کشور است که چهرهی واقعی خودش را در پشت یک «ماسک لیبرال» پنهان میکند.
در سه نوشتهی قبلی خودم محمد قوچانی را به عنوان برجستهترین نمایندهی شاخهی سیاسی و موسی غنینژاد را به عنوان برجستهترین نمایندهی شاخهی اقتصادی این جریان معرفی کردم:[۱]
▪️نوشتهی اول: «از چالهی روشنفکری دینی به چاه محافظهکاری فقهی»
▪️نوشتهی دوم: «شاخهی اقتصادی محافظهکاری فقهی»
▪️نوشتهی سوم: «عرف در محافظهکاری فقهی»
اکنون قصد دارم تا نشان دهم که:
▪️چگونه خوانش موسی غنینژاد از نظریات فردریش فون هایک، تئوریهای مورد نیاز «جریان محافظهکاری فقهی» را تأمین کرده است.
▪️چگونه محمد قوچانی با اتکا به آموزههای غنینژاد، مانیفست «جریان محافظهکاری فقهی» را صورتبندی میکند.
چه کسی هایک را در جمهوری اسلامی نمایندگی میکند؟
ترجمهی اثر سه جلدی و بسیار مهم هایک تحت عنوان «قانون، قانونگذاری و آزادی»، دستاورد ارزشمند و تحسینبرانگیز موسی غنینژاد و مهشید معیری بوده است و میدانم که مترجمان سالهای زیادی را صرف برگردان آن کردهاند. اما مشکل از جایی ایجاد شده که گمان میرفته مترجم آثار هایک، باید مفسر آن آثار در جامعهی ما هم باشد. به بیان دیگر، یک انتظار نابجا در میان اهل نظر وجود دارد که مترجم یک اثر میتواند بهترین راهنمای کاربست آموزههای آن اثر و تفسیرش در جامعهی ایرانی باشد. اما در صحنهی عمل، مترجم زبردست ما به هنگامِ کاربست آموزههای کتاب، تفسیرها و تحلیلهایی را از مسائل ایران ارائه میدهد که تن هایک در گور به لرزه میافتد.
افزون بر این، علایق سیاسی و حزبی مترجم نیز ممکن است سبب شود تا اثر ترجمهشده، خود مبدل به ابزاری در تفسیرها و تحلیلهای سیاسی خودش شود.
حجاب: نظم خودجوش یا فرمان حکومتی
حدود یک سال پیش (۱۴۰۴)، موسی غنینژاد در یک برنامهی گفتگوی تصویری حاضر شد تا تلویحاً از «محافظهکاری» دفاع نموده و بر اهمیت «عرف» در جامعه پافشاری کند. او تاریخچهی «حجاب» در سالهای پس از انقلاب ۵۷ را چنین بیان میکند:
این جملات از ابتدا تا انتها کژنمایی وقایع تاریخی است، چرا که حجاب به شرحی که در پیوست (۱) آمده، از ابتدا با اجبار حکومتی برقرار شد و سپس در انتها با مبارزات مردمی برچیده شد.
اما مترجم کتاب هایک، اجبار حکومتی را نظم خودجوش جامعه و انتخاب آگاهانه و اختیاری زنان مینمایاند و سپس، برچیده شدن آن را نیز تحولی آرام در بستر تحول سنت معرفی میکند. در واقع، برای این کژنمایی تاریخی، تئوریهای هایک نیز پشتوانهای میشوند تا مخاطب در صحت آن تردیدی به خود راه ندهد. در صورتی که فراز و فرود حجاب اجباری در ایران ماجراهای درازدامن دیگری داشته است.
سنت ایرانی و سنت هایکی
آیا واژهی «سنت» یا «عرف» میان «محافظهکاران فقهی» و هایک، معنایی همسان دارد؟
فردریش آگوست فون هایک[۳]، یک اقتصاددان اتریشی بود و مجموعهی سه جلدی «قانون، قانونگذاری و آزادی»[۴] را در حوالی سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۹ منتشر کرد. اثر هایک در واقع نقدی به لیبرالیسم و سوسیالیسم قرن بیستمی است. چرا که به زعم هایک، هر دوی این نظامها (و البته هر کدام به شکلی) با دستکاری نظمهای خودجوش جوامع خودشان سبب خلق بحران شدهاند. مترجمان کتاب (غنینژاد و معیری) به درستی در مقدمهی آن تأکید کردهاند که:
در زمان انتشار این کتاب یعنی در دههی ۱۹۷۰ میلادی، هایک دربارهی کشورهایی سخن میگوید که قوانین در آنها زمینی هستند و سکولاریسم بر آنها حاکم است. در انگلستان – که هایک یک بخش مهم از زندگیاش را در آنجا بوده – سنت پارلمانی و سنت حقوق کامن لاو (Common Law)، به همراه نظام قضایی و نهادهای مدنی ریشهدار و قواعد اجتماعی شکلگرفته در دوران مدرن وجود داشتند.
مترجمان کتاب (غنینژاد و معیری) در مقدمهی کتاب «قانون، قانونگذاری و آزادی»، خوانش خود را از سنت در نزد هایک چنین بیان میکنند:
در نتیجه، پیام همهی محافظهکارانی مانند هایک روشن است: «اصلاح کن، اما چیزی را که طی سدههای متمادی ساخته شده و ذخیرهی دانش بشری است نابود مکن!»
طبقهبندی سنت (عرف) در ایران
عرف یا سنت، عبارت است از مجموعهی قواعد متداول اجتماعی که صرفنظر از درستی یا نادرستیشان، مورد پذیرش اکثریت اعضای یک جامعه قرار گرفته باشد.
همهی نهادهای درون جوامع از جمله نهاد خانواده، نهاد حاکمیت، نهاد دین و... همواره در شکل دادن به عرفهای اجتماعی نقش داشتهاند. این قاعده به شکلی سادهتر در اجتماعهای بدوی نیز برقرار بوده است.
در پارهای موارد، تشخیص اینکه شکلگیری یک عرف تا چه میزان داوطلبانه و بر اساس نوعی توافق جمعی بوده یا چه میزان زور و اجبار در آن به کار رفته غیرممکن است. در واقع ما با چهار گروه عرفهای اجتماعی مواجه هستیم:
۱. سنتها یا عرفهایی که محصول نظم خودجوش جوامع در گذشتههای دور یا دوران معاصر بودهاند و غالباً عامل (agent) یا عاملان مشخصی برای آنها سراغ نداریم؛ مانند: حقابه، خونبس، ازدواج اجباری زنان، نهاد پادشاهی، سنت نوروز، ازدواج سفید و...
۲. سنتها یا عرفهایی که محصول اجبار (نهاد دین، نهاد حاکمیت یا...) بودهاند و عاملان این اجبارها نیز قابل شناسایی هستند؛ مانند: سبک زندگی اجباری و حجاب اجباری در جمهوری اسلامی، محدودیت ازدواج زن ایرانی با مرد غیرمسلمان در احکام شریعت و...
۳. سیاستهای فرهنگی منبعث از دولتها، رسانهها و غیره در عصر مدرن؛ مانند: ترویج ملیگرایی در پهلوی اول و دوم.
۴. سنتها یا عرفهایی که محصول اقدامات ساختارشکنانهی کنشگران شناختهشدهی اجتماعی و پشتیبانان ناشناس آنها بودهاند. اینان نه به نمایندگی قدرت سیاسی حاکم، بلکه از درون جامعه آمدهاند؛ مانند: ساختارشکنی اولین زنان در سرتاسر تاریخ ایران یا جنبش مشروطه.
در عمل، سنتهای یک جامعه ترکیبی از چهار گروه سنتهای یادشده و برهمکنشهای آنهاست. (جزئیات بیشتر در پیوست ۱ آمده است).

پرسشهایی سخت و مهم
به اعتبار آنچه گفته شد، پرسشهای مهمی پیش روی ما قرار میگیرد:
▪️ربط و نسبت «سنت» و «عرف» هایکی با «سنت»های جامعهی ایرانی – بهویژه در زمان حاکمیت یک حکومت دینی – چیست؟
▪️کدام بخش از سنتهای ما ذخیرهی دانش بشری تلقی میشود و میتوانند مددکار ما برای ورود به دنیای مدرن باشند؟
▪️با استناد به ساختار سنتها در ایران، جایگاه محافظهکاری در ایران کجاست؟
▪️چگونه قرار است تعارض میان سنت، عرف، فقه و توشههای تاریخیمان را با الزامات دنیای مدرن حل و فصل کنیم؟ با سنت تاریخی (یعنی محافظهکاری) یا استوار بر حقوق اساسی مدرن (یعنی لیبرالیسم)؟
▪️یک نکتهی دیگر در این باره، تمایز میان حقوق عمومی (مناسبات حقوقی میان دولت با جامعه) و حقوق خصوصی (مناسبات حقوقی میان افراد جامعه با یکدیگر) است. تمرکز هایک بر «حقوق عمومی» در جوامع مدرن بود، جایی که به زعم او دچار اختلالاتی شده بود. اما در جامعهی ایرانی، ما با مداخلهی حکومت در خصوصیترین امور شهروندان مواجه هستیم. آیا میتوان به شیوهی غنینژاد، تئوری هایک را به عنوان مادهی خامِ محافظهکاری ایرانی استفاده نمود؟
گمان میکنم غنینژاد، هنگامی که تصمیم گرفت تا افزون بر کار آکادمیک خودش، پا به عرصهی تحلیل سیاسی و سیاستورزی بگذارد، باید پس از ترجمهی کتاب «قانون، قانونگذاری و آزادی» به سراغ «طبقهبندی سنتها» در ایران میرفت و روی این موضوع کار میکرد؛ موضوعی که بقیهی مدعیان محافظهکاری در ایران نیز به آن نپرداختهاند. البته به خوبی آگاهم که برخی از محافظهکاران کوشیدهاند تا نظام سنت ایرانی را تعریف کنند، اما منظور من از «طبقهبندی سنت»، تعریف خود سنت نیست.[۷]
در حالی که غنینژاد با چشمپوشی از تمامی این مقدمات، «دستگاه فقهی» و «عرفهای اجباری» در ایرانِ تحت حاکمیت یک حکومت دینی را مترادف «سنت هایکی» تعبیر میکند.
عاقبت کار هم این شده که غنینژاد از یک سو، شفای عاجل مشکلات کشور را از دستگاه فقاهت طلب میکند و از سوی دیگر، عرفهای اجباری در جمهوری اسلامی را مترادف نظم خودجوش و معادل سنتهایی فرض میکند که به تعبیر هایکی «طی یک جریان تحولی طولانی و در فرایند سازگاری انسان با محیط طبیعی و اجتماعی شکل میگیرند.»
قوچانی: مانیفست «محافظهکاری فقهی» با طعم هایک
بدینسان، مانیفست «محافظهکاری فقهی» توسط محمد قوچانی و با پشتیبانیهای تئوریک غنینژاد نوشته شده و در حزب کارگزاران سازندگی نیز جاگیر میشود. یادآوری میکنم که غنینژاد دربارهی نقش و اهمیت فقه گفته بود:
قوچانی نیز در پیروی از رهنمود استاد در این باره مینویسد:
قوچانی همانجا توضیح میدهد که چگونه از نظریات «فردریش فون هایک» برای تدوین این تئوری در کتابش استفاده کرده است.[۱۰]
قوچانی به یک مثال تاریخی از پذیرش عرف زمانه توسط آیتالله خمینی اشاره کرده و مینویسد:
قوچانی استوار بر خوانش غنینژاد از هایک، یک نظام حکمرانی ایدهآل را نظامی معرفی میکند که قوهی مقننه و قوهی قضائیهی آن تحت حاکمیت احکام فقهی و تحت موازین شرعی باشند. او نظارت فقهی بر امر قانونگذاری را شرط گذار به دموکراسی میداند. به زعم او، سازوکار انتخابات باید به گونهای باشد که «آگاهی از فقه»، یکی از «شروط تصدی» کاندیداهای مجلس باشد. افزون بر این، قوچانی تأکید میکند که به استناد مبانی فقه شیعه، قضاوت منوط بر اجتهاد است و بنابراین، قضاوت مستلزم آگاهی قاضی از حکم فقه در تمامی موارد حقوقی است.[۱۲] بنابراین از دریچهی چشم «محافظهکاران فقهی» و در تأسّی از هایک (!)، نظام حکمرانی ایدهآل دارای مجلس قانونگذاری فقهی (شیعه) و قوهی قضائیهی متکی بر فقه (شیعه) خواهد بود تا ذخیرهی دانش بشری نهفته در سنت به هدر نرود.
جمعبندی
۱. همچنان که پیشتر نوشته بودم، برخلاف تصور هایک، مهندسیهای اجتماعی عظیمی در نیمهی دوم قرن بیستم در ترکیه، مالزی، سنگاپور و غیره رخ داد و کمالتفاتی به سنتها در آن کشورها، نهتنها منجر به شکست نشدند، بلکه موفقیتهای بزرگی نیز در پی داشتند. در واقع تئوری هایک مبنی بر «تقدم سنت بر عقل» ناتوان از توضیح شواهد تجربی مزبور بوده است.
اما حتی اگر تمامی نظریات هایک را بیکموکاست معتبر بدانیم، نمیتوانیم به خود بقبولانیم که استخراج ادعاهای محافظهکاری فقهی از دل نظریات هایک، چیزی بیشتر از یک شعبدهبازی است.
۲. محافظهکارانی نظیر هایک و راجر اسکروتن[۱۳] در کشورهایی زندگی میکردهاند که قوانین زمینی بودهاند و سنتهای پارلمانی، حقوقی، قضایی و نهادهای مدنی ریشهدار در آن وجود داشته و دارند. در حالی که محافظهکاران ایرانی در کمتوجهی مطلق به وضعیت عرف و سنت در ایران، محافظهکاری را همچون کالایی لوکس از خارج کشور «وارد» کرده و سپس لیبرالها را محکوم میکنند که به سنتهای کشورشان التفاتی ندارند.
پیوست ۱: طبقهبندی سنت (عرف) در ایران
۱- سنتهای برآمده از نظم خودجوش جامعه
سنتهایی را سراغ داریم که صرفنظر از درستی یا نادرستیشان، محصول نظم خودجوش جامعه هستند و عامل یا عاملان (agent) مشخصی ندارند. سازوکار بازار در زمرهی این موارد است. در درون سازوکار بازار نیز قواعد عرفی دیگری مثل حقابه (Water right) برای تسهیم و توزیع آبهای سطحی میان کشاورزان، یا قاعدهی حق عبور (Right of way) برای زمینی که دسترسی به آن مستلزم عبور از زمینهای دیگران باشد وجود دارند که در زمرهی خودجوشها هستند.
سنگسار کردن (Stoning) نیز از دیگر سنتهایی بهشمار میرود که عاملی برای تبلور آن سراغ نداریم و ردپای آن به گذشتههای دور بازمیگردد؛ سنتی که از یونان گرفته تا ژاپن برای مجازات برخی گناهان خاص متداول بوده است.

در عهد عتیق پیروان موسی تهدید شده بودند که در صورت بالا رفتن از کوه طور (Mount Sinai) سنگسار خواهند شد. در ژاپن قدیم نیز، عمل سنگسار کردن ایشیکوزومه (Ishikozume) نامیده میشد. در این روش، فرد متخلف را (به دلیل زنا، تجاوز جنسی، قتل، دزدی، آتشسوزی عمدی، کفرگویی یا خیانت) تا کمر در خاک دفن کرده و سپس سنگسار میکردند.
در عصر مدرن، سنت سنگسار کردن تنها در برخی کشورهای اسلامی اجرا میشود. در افغانستان، نیجریه و سودان هنوز گزارشهایی مبنی بر اجرای این سنت دینی منتشر میشود. ایران نیز ظاهراً یکی از شش کشور اسلامی است که سنگسار کردن در قوانین جزائیاش جای دارد؛ به طوری که در سال ۱۳۸۵ برای متهمی به نام «س. م.» حکم سنگسار صادر شده و سپس حکم تغییر میکند.[۱۴]
از دیگر سنتهای این گروه، میتوان به سنت «خونبس» و «فیصله» در میان بخشی از ایرانیان اشاره کرد که سوابق روشنی ندارد. «خونبس» به معنای الزام ازدواج یک دختر به عنوان خونبها یا وجهالمصالحه یک نزاع میان دو طایفه است. دخترانی که برای چنین مبادلهای انتخاب و در واقع قربانی میشوند، روزگار غمانگیزی را پس از ازدواج اجباری پشت سر میگذارند. این چند خط گزیدهای از زندگی یک دختر خونبس در دوران اصلاحات ارضی است:
شاید گمان کنید که دیگر دوران این سنتها به سر آمده است، اما واقعیت ماجرا از این قرار است که سنتهایی از این دست همچنان زیر پوست جامعه جاری هستند؛ هرچند که اخبار این وقایع معمولاً منتشر نمیشوند. مثلاً همین اواخر (سپتامبر ۲۰۲۰) خبر مربوط به ماجرای ازدواج دختر ۱۱ساله اهوازی به عنوان خونبس در رسانهها درز کرده بود.[۱۶]
سرودهی غمانگیز «موکه مه کنجکه تونو»، شعر و آوازی سیستانی است که به شناخت ما از رنجهای دختران خونبس و خانوادههایشان کمک میکند. این شعر همراه با آواز از زبان دختری بیان میشود که در حال عزیمت به خانهی همسر تحمیلی است:
▪️دختر: مو که مِه کنجکِ تونو / موکه (مادر) / مو که مِه کنجکِ تونو (مادر این منم دخترک تو) / مِنه نِلی که بَرِه (مگذار که مرا ببرند) / سوزونِ دستکِ تونو... مِنه نِلی که بَرِه (من که مثل سوزنی در دست توام – یعنی همیشه گوش به فرمان تو بودهام – مگذار که مرا ببرند) / خِه دول و سازک میبَرِه... مِنه نِلی که بَرِه (با دهل و سرنا مرا میبرند – یعنی به رغم اینکه مرا با اسباب شور و شادی میبرند، ولی من راضی نیستم – مگذار که مرا ببرند)
▪️و مادر که خیلی سعی داشت تا استوار و محکم بماند جواب میدهد: ننه و جونِ ننه... کنجِه کلونِه ننه (ای جان مادر... دختر عاقل من) / ننه و جونِ ننه... کارکُنِ دَرِ خونه (ای جان مادر... تو باعث آبادی این خانه بودهای) / آلا که میبَرِه تِرِه... آتش و جونِه ننه (الان که تو را میبرند... آتش به جانم افتاده) / آلا که میبَرِه تِرِه... اشْتُو گریونِه ننه (الان که تو را میبرند... ببین که چگونه گریانم)
▪️«عروس خونبس» رو به خواهرش میکند و میگوید: خِه جفتِ جوری میبَرِه... مِنه نِلی که بَرِه (با یک جفت جارو مرا میبرند – یعنی مرا برای بیگاری و کار اجباری طاقتفرسا میبرند – مگذار که مرا ببرند)
▪️و خواهر جواب میدهد: دَدَه و جونِ دده... آلا که میبَرِه تِرِه (ای جان خواهر... الان که تو را میبرند) / از خونه نِئکِ بابا... خونه تو میبَرِه تِرِه (از خانهی نیک پدری... به سر خانه و زندگیات میبرند)
▪️«عروس خونبس» رو به برادرش میکند و میگوید: از رائه خَمَک میبَرِه... مِنه نِلی که بَرِه (از راهی که به خمک میرود مرا میبرند، مگذار که مرا ببرند)
▪️و برادر جواب میدهد: دده و جونِ دده... آلا که میبَرِه تِرِه (ای جان برادر... الان که تو را میبرند) / دَنِ سرا مِه مِستُو دده... از زیر قرآن گرا بکنِی (من بر در سرای خانه با قرآن میایستم تا تو از زیر آن رد شوی)
▪️و مادر باز برای دلداری رو به دختر میکند و میگوید: گریه مَکُو دخترکِ نازوک و بلگِ چَغَک (گریه نکن دخترکم... ای که مثل برگهای تازه بهاری نازک و لطیفی) / امشو که میبَرِه تِرِه نمک مَزَه بر دلَک (در این شبی که تو را میبرند بر دل زخمدیدهام نمک مزن) / صبا موکِه تو بیایِه رازایِ دل بُکنی تو (صبح فردا مادرت به دیدار تو میآید تا سنگ صبورت باشد) / خاکایِ زیرِ حجله را از گریه گل بُکنی تو (میدانم که از گریه زیاد خاکهای زیر حجله را گِل خواهی کرد)
شایان ذکر است که چند سال پیش، جمهوری اسلامی نیز برای حفظ و ماندگاری رسومی مانند خونبس، اقداماتی برای ثبت ملی آنها در مجامع بینالمللی انجام داده بود که با اعتراض جامعهی زنان و انجمنهای مردمنهاد مواجه شده و منتفی شدند.[۱۷] در حالی که عضو هیئترئیسهی کمیسیون اصل ۹۰ مجلس، در دفاع از این اقدام همچنان معتقد بود که: «سنت خونبس به دلیل ممانعت از تداوم روند کینهتوزی بین دو طایفه نماد صلح بوده است و نباید بدان به عنوان جرم نگاه کرد یا نباید از این سنت به عنوان اقدامی منفی یاد کرد.»[۱۸] در واقع از منظر آن نمایندهی مجلس، آرزوها و زندگی فردی که بهای مصالحه قرار میگیرد اهمیتی ندارد.
مراسم «خواستگاری سنتی» در ایران نیز یک مصداق خوب از سنتهای خودجوش است. در «خواستگاری سنتی» قاعده بر این بود که بزرگان خانوادهی پسر (یا بزرگسالی) با بزرگان خانوادهی عروس (یا بزرگسالی) گفتگویی اولیه داشتند و سپس قراری برای جلسهی حضوری تعیین میشد؛ سپس خانواده (یا بزرگسالی) از طرف پسر به همراه گل و شیرینی به خانهی دختر میرفتند و دختر پس از کسب اجازه از بزرگان، با یک سینی چای در جمع حضور مییافت و چای را به ترتیب معینی به میهمانان تعارف میکرد و غیره و غیره.
۲- سنتهای برآمده از اجبار
اما در مواردی نیز نه تنها ردپای اجبار در شکل دادن به عرفهای اجتماعی کاملاً مشهود و آشکار است، بلکه تمام یا بخشی از عاملان این اجبار نیز معلوم و قابل شناسایی هستند. در واقع عرف اجباری دستِکم دو پیامد دارد:
▪️به جای «هنجارهای اجتماعی»، این دیدگاه «قدرت سیاسی» است که معیار تعیین عرف و خلاف عرف و بایدها و نبایدها میشود.
▪️خود این عرفهای اجباری به هر حال در گذر زمان روی بخشی از هنجارهای جامعه اثر میگذارند.
تغییر اجباری سنتهای اجتماعی، دگرگون ساختن عرف زمانه، یا تحمیل هنجارهای اجتماعی جدید، پدیدههایی شناختهشده در علوم سیاسی و اجتماعی هستند و با عناوینی نظیر فرهنگ اجباری (Forced cultural)، همگونسازی اجباری (Forced assimilation)، خلوص ایدئولوژیک (Ideological purity)، اجبارهای حکومتی (State-enforcement)، مهندسی اجتماعی (Social engineering)، کنترل اجتماعی (Social control) و غیره شناخته میشوند.
عمق و شدت این اجبارها در مقاطع زمانی خاص به حدی بوده که منجر به خلق و افزوده شدن واژههای جدیدی در فرهنگنامههای زبان شده است. در عین حال برخی از این اجبارها نتایج مثبتی هم به دنبال داشتهاند و به سرانجام فرخندهای رهنمون شدهاند.
نمونههایی از عرف اجباری در جهان
چینیسازی (Sinicization):
فرایندی که طی آن، جوامع غیرچینی ناگزیر به تبعیت از فرهنگ چینی، به ویژه زبان چینی هان، هنجارهای اجتماعی و هویت قومی قرار میگیرند و تمام یا بخشهایی از فرهنگ و زبان خود را به نفع فرهنگ چینی هان کنار میگذارند. مردم هان (Han Chinese) نه تنها بزرگترین گروه قومیتی بومی چین هستند، بلکه بزرگترین گروه قومی روی سیارهی زمین را تشکیل میدهند.
روسیسازی (Russification):
فرایندی که طی آن، جوامع غیرروسی ناگزیر به تبعیت از فرهنگ روسی شده و تمام یا بخشهایی از فرهنگ و زبان خود را به نفع فرهنگ روسی کنار میگذارند.
کمالیسم (Kamalizm / Kemalizm) یا آتاتورکیسم (Atatürkism):
کمالیسم به مجموعهی اقدامات مصطفی کمال آتاتورک گفته میشود که ترکیهی قرن بیستم را مقید به تغییرات عظیم سیاسی، حقوقی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی نمود. هدف از این تغییرات، تبدیل نظام حکمرانی سنتی قدیم به یک جمهوری جدید با دولت ملی، سکولار و مدرن بود. بخشی از پروژهی مهندسی اجتماعی عظیم، اجباری و آمرانهی آتاتورک و یارانش عبارت بوده است از:
▪️از بقایای جامعهی عثمانی یک ملت ایجاد کردند.
▪️«ترکها» مبدل به محور اصلی ملت تازهتأسیس شدند.
▪️برای این ملت تازهتأسیس یک دولت سکولار ایجاد شد.
▪️رابطهی جامعه با نظام سنت خلافت و شریعت قطع شد.
▪️به رغم اینکه ۹۰ درصد جمعیت مسلمان بودند، «اسلامزدایی» در دستور کار قرار گرفت و «ملیگرایی» جایگزین آن شد.
▪️حروف الفبای لاتین جایگزین حروف الفبای ترکی عثمانی شد.
▪️اقلیتها مکلف شدند تنها به زبان ترکی صحبت کنند.
▪️همه نامهای غیرترکی ممنوع شده و نامهای ترکی جایگزین شد.
▪️استفاده از کلاه غربی به جای کلاه سنتی فینه اجباری شد.
▪️استفاده از هر نوع نقاب و روبند برای زنان محدود و تقبیح شد.
▪️استفاده از حجاب برای زنان در مراکز دولتی ممنوع شد.
▪️و دهها اقدام دیگر.
ماهاتیریسم (Mahathirism)[۱۹]:
به مجموعهی اقدامات ماهاتیر محمد در مالزی گفته میشود که سبب ایجاد دگرگونیهای سترگی در سنتهای سیاسی، اجتماعی و دینی در مالزی شد.
ماهاتیر محمد بر این عقیده بود که در عصر جدید، مالزی باید دچار یک تغییر و اصلاح فرهنگی سریع بشود. به همین سبب مالاییها او را با مصطفی کمال آتاتورک[۲۰] مقایسه میکردند. اما یک تفاوت بزرگ میان رویکرد آتاتورک با ماهاتیر وجود داشت: آتاتورک میکوشید تا با یک مهندسی اجتماعی عظیم، اسلامگرایی را کنار گذاشته و ملیگرایی و سکولاریسم را جایگزین آن کند، در حالی که ۹۹ درصد جامعهی ترکیه مسلمان بودند. اما در کمال شگفتی، ماهاتیر در جهت معکوس گام برمیداشت و میکوشید تا با یک مهندسی اجتماعی عظیم از نوعی دیگر، اسلامگرایی را جایگزین تعلقات ملی کند و از این طریق، پروژهی مدرنیزاسیون فوری مالزی را محقق سازد؛ در حالی که تنها ۶۰ درصد جامعهی چندملیتی و چندقومیتی مالزی مسلمان بودند.
باری وین[۲۱] درباره نتایج اقدامات ماهاتیر و موفقیت او مینویسد:
البته قابل فهم است که نه مالزی کنونی مطابق طراحی اولیه مهاتیر محمد کاملاً اسلامی شده و نه ترکیهی معاصر متناسب با آمال آتاتورک اسلامزدایی شده است. اما به هر حال نمیتوان منکر شد که سنتهای دینی و اجتماعی هر دو کشور متأثر از آن مهندسیهای اجتماعی بسیار تغییر یافتهاند.[۲۳]
نمونههایی از عرف اجباری در ایران
بیشک بازخوانی چند واقعهی تاریخی میتواند مددکار ما در فهم ماجرای «عرف تحمیلی» باشد:
هفتسین «آریایی-اسلامی»:
نه تنها کتاب قرآن در سفرهی هفتسین نوروزی ایرانیان مسلمان جایگاه ویژهای دارد، بلکه در لحظهی پاسداشت تحویل سال ایشان نیز دعای «یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار...» خوانده میشود. البته به خوبی آگاهیم که اسلام نه توسط «مبلغان دینی مهربان»، بلکه با «شمشیر» به ایران آمد و احتمالاً در آن ایام، اجبار نقش عمدهای در ادغام اسلام با آیین باستانی نوروز (بهجامانده از دوران ساسانیان) داشته است. بنابراین عرف «سفرهی هفتسین نوروزی ایرانیان مسلمان»، منتج از اعمال اقتداری «دینی-سیاسی» در گذشتههای دور بوده است.
تغییر اجباری مذهب در دوران صفویه:
تا پیش از تأسیس دودمان صفویه، اکثر مسلمانان ساکن ایران (به جز نواحی کوچک تحت حاکمیت آل بویه) سنیمذهب بودند و به اجبار شمشیر پادشاهان صفوی اهل تشیع شدند. از نگاه پادشاهان صفوی، تغییر مذهب میتوانست ابزار مؤثری برای مرزبندی سیاسی با عثمانیهای سنیمذهب باشد و به هر قیمتی باید انجام میشد. از همین روی در نخستین گام، شاه اسماعیل یکم پس از تصرف آذربایجان، دین رسمی کشور را شیعه اعلام میکند و با مردم سنی (شافعی) تبریز، بیرحمی و قساوتهای فراوان میکند.

معرفی شیعه بهعنوان مذهب رسمی کشور در محل مسجد جامع تبریز و شمشیرهای آخته در دستان یاران شاه اسماعیل – سال ۱۵۰۱ میلادی
اقدامات او به شورش مردم تبریز منجر میشود که با کشتار وسیع مردم خاتمه مییابد.[۲۴] گفته میشود که محقق ثانی (یا محقق کرکی)، از جمله علمای دورهی صفویه بهشمار میرفته که عدهای در گرد او جمع میشدند و در کوی و برزن، به ناسزاگویی شیوخ سنی میپرداختند. همچنین مراسم «عمرکُشان» از ابداعات دوران صفویه بوده است. در مراسم عمرکشان، پیکرهای را به عنوان نماد «عمر بن خطاب» آتش زده و به موازات آن مراسمی برگزار میکردند. گفته میشود که علمای برجستهی مذهبی همچون محمدباقر مجلسی، بهمنظور ساماندهی و تئوریزه کردن آن کوشیدهاند.
بدینسان، از دوران صفویه به بعد «سنن تشیع» جایگزین «سنن تسنن» میشود و عرف زمانه تغییر مییابد. به عنوان نمونه، اجرای مراسم سوگواری ایام محرم تنها در نواحی تحت حاکمیت آل بویه (شامل مناطق جنوبی و غربی ایران و عراق) رواج داشت. اما پس از تغییر مذهب رسمی کشور در دوران صفویه، مراسم سوگواری ایام محرم در سرتاسر ایران رواج یافته و مبدل به عرفی مذهبی شد. بعدها در دوران قاجار، این مراسم سوگواری گسترش پیدا کرد و ساخت تکیهها، تعزیهخوانی، برپایی هیئتهای محلی، تهیه و توزیع نذری و غیره و غیره به آن افزوده شد.[۲۵]
حجاب اجباری در قاجار:
احتمالاً اطلاعیهی نظمیهی شیراز در دوران صدارت وثوقالدوله، نخستین سند دولتی دربارهی حجاب اجباری در ایران است. اطلاعیهی مزبور مأموران نظمیه را مکلف میکند تا زنان فاقد «چاقچور» و «نقاب مشکی» را مجازات کنند.[۲۶]
مهندسی اجتماعی در پهلوی اول:
تکاپوی کمال آتاتورک برای مهندسی اجتماعی ترکیه، در ایران آن زمان نیز مورد توجه قرار گرفت. در دوران پهلوی اول، برگزاری آیینهای مذهبی از جمله سوگواری محرم (و هر نوع تظاهرات مربوطه مانند زنجیرزنی و...) محدود یا ممنوع شد. در تاریخ ۶ دیماه ۱۳۰۷ قانون «متحدالشکل نمودن البسه اتباع ایران در داخل مملکت» به فرمان رضاشاه تصویب و تکلیف میشود.[۲۷] همچنین روحانیون مکلف میشوند تا برای استفاده از عمامه و لباس روحانیت، مجوزی را از دولت دریافت کنند.
در ۱۷ دی ۱۳۱۴ قانون کشف حجاب صادر میشود و به استناد آن، استفاده از چادر، روبنده و روسری در مراکز آموزشی مانند مدارس، دانشگاهها و مراکز اداری و دولتی، برای زنان ایرانی ممنوع میشود.
به اتکای تجربیات آتاتورک در ترکیه، تلاش میشود تا ناسیونالیسم جایگزین اسلامگرایی شود. بنابراین نخستین فرهنگستان زبان تأسیس میشود تا واژگان عربی از زبان فارسی زدوده شود، جشن هزارهی فردوسی در سطح وسیعی برگزار میشود، کلیهی مکتبخانهها جمعآوری شده و مدارس جدید جایگزین آنها میشوند. کتابهای درسی و نظام آموزشی با اتکا به روشهای اروپایی ساماندهی میشوند. علاوه بر این، در قوهی قضائیه، حقوقدانان و وکلای تحصیلکرده جایگزین قضات مذهبی و سنتی میشوند.
عرف اجباری پس از انقلاب ۵۷:
یکی از جدیترین اقدامات جمهوری اسلامی از فردای انقلاب ۵۷، تحمیل یک هویت اسلامی به جامعهی ایرانی بوده است. زدودن نمادهای ملی از چهرهی شهرها و کتابها، قرار دادن لوگوی اسلامی جدید به جای نشان شیر و خورشید در میانهی پرچم کشور، جایگزینی «قانون مشروعه» به جای «قانون مشروطه»، ترویج چندهمسری و مردسالاری در جامعه، تحمیل پوشش اجباری به زنان و مردان، ممانعت از حضور زنان در استادیومهای ورزشی، ممانعت از تدریس آموزگاران مرد در مدارس دخترانه، اسلامی کردن مضمون کتابهای درسی، گنجاندن زبان عربی و دروس اسلامی در برنامهی درسی مدارس و دانشگاهها، محدود کردن زبان انگلیسی در نظام آموزشی کشور، ممنوعیت نمایش ابزار موسیقی در رسانههای دولتی، ممنوعیت آوازخوانی زنان در فضای عمومی، جایگزین کردن «حرکات موزون» مردانه به جای رقصیدن زنان و مردان، ممنوعیت استفاده از کراوات به عنوان نماد تجدد و غربگرایی در شناسنامه، کارت ملی، کارت پایان خدمت و پاسپورت شهروندان، ممنوعیت خرید، فروش، توزیع و مصرف مشروبات الکلی، ایجاد یک نظام گزینش اسلامی برای استخدام افراد در سازمانها و وزارتخانههای دولتی، تأکید بر تطابق ظواهر افراد مطابق با اصول شریعت، ممانعت از نقشآفرینی اقلیتهای دینی و اهل تسنن و برخی اقوام در سطوح بالای مدیریت کشور، اجتناب از دست دادن با زنان در مراودات داخلی و بینالمللی (اعم از ورزشی، هنری، سیاسی و....)، ممانعت از مسابقهی ورزشکاران ایرانی با رقبای اسرائیلی و غیره، برخی از اقدامات جمهوری اسلامی برای تغییر اجباری سنتهای جامعهی ایرانی پس از انقلاب ۵۷ بوده است.

به عنوان نمونه، بهتازگی قوهی قضائیه به دلیل وقوع «رفتار خلاف عرف» در صحنهی تئاتری به نام «تهران پاریس تهران پل»[۲۸] به کارگردانی سعید دشتی، علیه عوامل این نمایش اعلام جرم کرد. واقع ماجرا از این قرار است که مطابق متن نمایشنامه، فاطمه مسعودیفر وانمود میکند که سر بر سینهی مهرداد صدیقیان گذاشته است و همین امر سبب میشود که قوهی قضائیه این اقدام را «رفتار خلاف عرف» تلقی نماید.[۲۹]
از آنجا که غنینژاد از یک سو فرایند اجباری شدن حجاب را «انتخاب اختیاری مجذوبان انقلاب» مینامد و از سوی دیگر، مبارزات زنان علیه حجاب اجباری را در این ۴۷ سال نادیده گرفته و آن را به یک تغییر عرف عادی در بالای شهر تهران تعبیر میکند، با تفصیل بیشتری به آن میپردازم:
الف- اجبار حکومتی در برقراری حجاب اجباری
بر خلاف تاریخنگاری غنینژاد، حجاب اجباری در سالهای ۵۷ و ۵۸ انتخاب زنان نبود و حتی مجذوبان انقلاب نیز در ابتدا چنین درخواستی را مطرح نکرده بودند. هنوز یکماه از پیروزی انقلاب نگذشته بود که در تاریخ سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۵۷ فرمان حجاب اجباری در ادارات از سوی آیتالله خمینی صادر شد. آیتالله خمینی در اجتماع علما و طلاب فیضیهی قم تأکید کرد:
انتشار این فرمان در روزنامههای ۱۶ اسفند واکنشهای زیادی در پی داشت. از یک سو گروههای تندرو موسوم به «حزباللهی» در پیروی از «رهبر» به زنان بیحجاب و حتی اقلیتهای مذهبی اخطار دادند که با پدیدهی بیحجابی به شدت برخورد خواهد شد.

از سوی دیگر اعتراضات زنان از ۱۶ اسفند آغاز شده و در پنجشنبه ۱۷ اسفند مصادف با ۸ مارس (روز جهانی زن) به اوج رسید. زنان شعار میدادند: «ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم» و تندروها در پاسخ شعار میدادند: «یا روسری یا توسری».[۳۱]
در آن ایام، یکی از اعضای سازمان چریکهای فدائی خلق به نام هما ناطق کوشید تا تظاهرات اعتراضی زنان را برهم بزند و آنان را تشویق کند که با حجاب کنار بیایند؛ چرا که ویژگیهای ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی اهمیتی فراتر از مسائل پیشوپا افتادهای مانند آزادیهای فردی زنان دارد. او سالها بعد اعتراف کرد که اشتباه کرده است.[۳۲]
فرمان بعدی آیتالله خمینی در ۱۶ تیر ۱۳۵۹ پایانی بر این کشمکشها بود. از آن پس، دستور حجاب اجرایی شده و زنان از ورود بیحجاب به ادارات دولتی رسماً منع شدند. سپس در ۱۸ مرداد ۱۳۶۲، مادهی ۱۰۲ بخش تعزیراتِ قانون مجازات اسلامی به شرح زیر تصویب شد:
این مجازات تنها مربوط به پدیدهی بیحجابی در ادارات نمیشد و همهی زنان در فضای عمومی را مکلف میکرد تا حجاب اسلامی را در سرتاسر کشور رعایت کنند. پس از آن بهتدریج دستورالعملهایی هم برای شکل پوشش (مشخصات ابعادی و رنگ مانتو، مقنعه و...) توسط مراکز دولتی و انتظامی صادر شد.
بنابراین شکلگیری عرف حجاب در کشور، به این دلیل نبود که «اکثریت خانمها مجذوب انقلاب شده بودند»، بلکه این عرف اجباری ناشی از فرمان حکومتی بود.
ب- مبارزه برای برچیدن حجاب اجباری
عرف حجاب در یک تحول تدریجی عوض نشد، بلکه این تغییر حاصل سلسلهای از مبارزات اجتماعی و مقاومت مدنی بود.
احتمالاً نخستین اعتراض جدی به «حجاب اجباری»، در سال ۱۳۷۲ رخ داد. در آن سال پزشکی به نام هما دارابی در اعتراض به حجاب اجباری خودسوزی کرد. چند سال بعد، خواهرش پروین دارابی کتابی به نام «خشم علیه حجاب: زندگی و مرگ شجاعانه یک مخالف اسلام – ۱۹۹۹» را در آمریکا منتشر کرد.
در تمامی سالهای پس از آن رویداد شاهد کشمکشهای مربوط به حجاب در خیابانها بودیم. از یک سو زنان با پوششی که از منظر حکومت «بدحجابی» تلقی میشد در فضای عمومی حضور مییافتند و از سوی دیگر، مأموران «نهی از منکر» و «گشتهای ارشاد» به مقابله با «بدحجابان» و گاه دستگیری آنان میپرداختند. حتی گفته میشود که در مهرماه ۱۳۹۳ عدهای ناشناس برای مقابله با «بدحجابی»، پروژهی اسیدپاشیهای زنجیرهای را در اصفهان اجرا کردند.
از دیماه ۱۳۹۶ به بعد، پویشی به نام «دختران خیابان انقلاب» آغاز شد و آغازگر آن ویدا موحد بود. او نخستین زن جوانی بود که در یکی از خیابانهای تهران، بر فراز یک تابلوی برق شهری رفته و روسری سفیدرنگش را بر سر چوبی کرده و آن را تکان میداد تا با این حرکت نمادین، به حجاب اجباری اعتراض کند.
برجستهترین رویداد بعدی «جنبش زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ بود. افزون بر جانباختگان آن روزها، عزیزانی را سراغ داریم که چشمان خودشان را در تظاهرات اعتراضی از دست دادهاند. اما ۱۴۰۱ آغازگر فصل نوینی در ایران بود و پروژهی حجاب اجباری از کار افتاد. البته برای مقابله با بیحجابان اقداماتی نظیر ارسال پیامک تذکر یا توقیف خودرو یا استفاده از دوربینهای نظارتی انجام شد، اما هیچکدام ثمربخش نبود.
در سالهای ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳ مجلس قانون «عفاف و حجاب» را بررسی و تصویب کرد. این قانون شامل جریمههای نقدی سنگین (کسر مستقیم از حساب بانکی) و پارهای محرومیتهای اجتماعی (مانند پاسپورت و گواهینامه) و پلمب واحدهای تجاری میشد. اما اوضاع کشور بهگونهای نبود که بتوان این قانون را اجرا کرد.
۳- سیاستهای فرهنگی نهادها در دوران مدرن
سیاستهای فرهنگی دولت در پهلوی دوم
به عنوان نمونه، در دوران پهلوی دوم طیف وسیعی از سیاستهای فرهنگی اجرا شدند.
تأسیس مراکز فرهنگی مانند کانون آموزش و پرورش فکری کودکان، گسترش موزههایی که بر وجوه ملی تأکید داشتند، بزرگداشت شاعران و سایر نمادها ملی، برگزاری جشنوارهها و نظایر آنها از جمله سیاستهای فرهنگی پهلوی دوم بودند.
بهعلاوه، در تاریخ ۲۴ اسفند ۱۳۵۴، گاهشماری شاهنشاهی جایگزین تاریخ مذهبی کشور میشود. از اینرو سال ۱۳۵۵ هجری خورشیدی به سال ۲۵۳۵ شاهنشاهی تغییر مییابد. اقدامی که با مخالفت شدید مراجع تقلید مواجه میشود.[۳۴]
علاوه بر این، در طی همان سالها، وزارت دادگستری با اتکا بر قانون حمایت از خانواده مصوب خردادماه ۱۳۴۶، بر حمایت از حقوق زنان تأکید بیشتری میکند. از جمله ازدواج مردان با همسر دوم محدودیت قانونی پیدا میکند و مردان دیگر بدون در دست داشتن دلایل قانعکننده برای دادگاه، نمیتوانند همسرشان را طلاق بدهند. وانگهی، مصوبات جدید قانونی، از اشتغال زنان در غیاب اجازه همسر حمایت میکند. طبعاً از منظر برخی از علمای دینی، این قوانین مغایرتهای زیادی با قواعد شریعت داشتند.
سیاستهای فرهنگی جمهوری اسلامی
جمهوری اسلامی به موازات کوشش برای تغییر اجباری سنتهای جامعهی ایرانی، از روشهای اقناعگرانه نیز برای تحول فرهنگی استفاده کرده است. هدف از اعمال این سیاستها، ترویج گفتمان دینی، اشاعهی سبک زندگی اسلامی و گسترش هنجارهای شیعی و نظام باورهای انقلابی بوده است و برای آن نیز انواع و اقسام رسانههای رسمی و غیررسمی به خدمت گرفته شدهاند.
۴. سنتهای برآمده از ساختارشکنی کنشگران اجتماعی
ساختارشکنی، به معنای زیر پا گذاشتن هنجارهای اجتماعی، در سرتاسر تاریخ جهان رخ داده و موجب تحولات کوچک و بزرگ در سنتهای جاری جامعه شده است. این ساختارشکنان برخی اوقات شخصیتهای تخیلی در کتاب یا فیلم بودهاند.[۳۵]
به عنوان نمونه، کتاب «در گرگ و میش راه» اثر ابراهیم مختاری، روایت زندگی دختری به نام «زینت دریایی» است. زینت در یکی از روستاهای قشم به نام «سلخ» زندگی میکند. فضای حاکم بر این روستا مردسالارانه و بسته است. دختران در سنین کم باید ازدواج کنند و حق انتخاب همسر و تحصیل ندارند. در چنین فضایی «زینت دریایی» تصمیم میگیرد به گونهای دیگر زندگی کند؛ او میخواهد خودش برای زندگیاش تصمیم بگیرد، نه اطرافیان و جامعهی کوچک روستایش. زینت در جایی از کتاب میگوید: «اگر بتوانم کاری انجام بدهم و تغییری در این جامعه به وجود بیاید، بعدها روح من میرود در قالب تکتک این دخترهای کوچک. دلم نمیخواهد آنها اینقدر زجر بکشند. شصتهفتاد سال سختی زیاد نیست، ولی اگر تغییری پیدا نشود ما باید هزاران سال این دردها را تحمل کنیم.»
چنین ساختارشکنیهایی در جامعهی ایران محدود به کتابهای داستان نمیشود و بخشی از تحول در سنت در سرتاسر تاریخ این سرزمین، مرهون همت ساختارشکنان است. به عنوان نمونه، چند تن از زنان ساختارشکن سرزمین ما عبارت بودهاند از:
▪️اشرفالسلطنه: نخستین زن عکاس و یکی از نخستین زنان روزنامهنگار دورهی قاجار بود.
▪️بیبیخانم استرآبادی (بیبیفاطمه استرآبادی): نویسنده و از فعالان حقوق زنان در جنبش مشروطه بود.
▪️زابل استپانیان بارتو: نخستین زن تلگرافچی در تاریخ ایران بود که بهصورت رسمی در تلگرافخانهی جلفای اصفهان کار میکرد.
▪️اِولین (Evlin) باغچهبان: موسیقیدان، خوانندهی اپرا، نوازندهی پیانو و از بنیانگذاران اپرای تهران بود و سالها گروه کُر هنرستان عالی موسیقی را رهبری میکرد.
▪️سکینه پری: اولین پزشک جراح زن ایرانی بود که پس از تحصیل رشتهی پزشکی و گذراندن آزمونهای تئوری و عملی، موفق به دریافت تأییدیهی تحصیلی از سوی وزارت معارف ایران شد و گواهی اشتغال و جراحیاش را دریافت نمود.
▪️قمرالملوک وزیری: نخستین زن خوانندهی ایرانی بود که صدایش ضبط شد. به توصیف اهل فن: «قمر در مدتی کوتاه به آنجا رسید که کمپانی هیز ماسترز ویس بهخاطر ضبط صدای او دستگاه صفحهپُرکُنی به تهران آورد. بعد از آن کمپانی پولیفون هم آمد. به گفتهی ساسان سپنتا و امیرجاهد، ۲۰۰ صفحه از قمر ضبط شده است.»[۳۶]
* ماهشرف خانم (مشهور به مستوره اردلان): شاعر و نویسندهی کرد ایرانی و از نخستین زنان تاریخنگار ایران و جهان بود. مجموعهی مهم «تاریخ اردلان» و «دیوان اشعار» او از اهمیت زیادی برخوردارند.
——————
منابع و مراجع:
[۱] - دو نوشتهی قبلی در معرفی و نقد «محافظهکاری فقهی» به ترتیب عبارت بودند از:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) از چالهی روشنفکری دینی تا چاه محافظهکاری فقهی
اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) شاخهی اقتصادی «محافظهکاری فقهی» - نقدی بر موسی غنینژاد
اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) مفهوم «عرف» در «محافظهکاری فقهی»
[۲] - غنینژاد، موسی (۱۴۰۴) برنامهی درنگ دونفره، مصاحبهی اشکان زارع با دکتر موسی غنینژاد، لیبرالیسم و امر ملی
[۳] - Friedrich August von Hayek
[4] - Law, Legislation and Liberty / 1973 - 1979
[۵] - هایک، فردریش فون (۱۳۹۲ الف)، قانون، قانونگذاری و آزادی، جلد اول، برگردان موسی غنینژاد و مهشید معیری، انتشارات دنیای اقتصاد، ص ۱۱.
[۶] - همانجا، ص ۱۸.
[۷] - به عنوان نمونه، جواد طباطبایی تعریف مبسوطی از نظام سنت قدمایی در ایران ارائه کرده است و من نیز به تفصیل در نقد او مطلب نوشتهام. اما منظور من از طبقهبندی سنت، تعریف خود سنت نیست.
[۸] - غنینژاد، موسی (۱۳۹۹) شریعتی، تئوریسین سوسیالیسم اسلامی، هفتهنامهی تجارت فردا، شمارهی ۳۶۳
[۹]- قوچانی، محمد (۱۴۰۰)؛ نقد الهیات سیاسی - جلد سوم، ظهور لویاتان اسلامی، انتشارات سرایی، ص ۲۷۵.
[۱۰] - همانجا، صص ۲۷۷-۲۷۶
[۱۱] - قوچانی، محمد (۱۴۰۲ ب)؛ نقد الهیات سیاسی - جلد چهارم، مصائب لیبرالیسم اسلامی، انتشارات سرایی، ص ۳۸۲.
[۱۲]- همانجا، صص ۳۸۶-۳۸۱.
[13] - Roger Scruton
[۱۴] - بیوگرافی (۱۳۸۵) سکینه محمدی، ویکیپدیا
[۱۵] - گزارش (۱۳۹۹) روایت یک خون بس، انصاف نیوز
[۱۶] - اهواز (۲۰۲۰) لغو ازدواج دختر ۱۱ساله اهوازی به عنوان وجهالمصالحه براساس عرف قبیلهای «خونبس»، العربیه فارسی
[۱۷] - نمونه رجوع کنید به: اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی رسم «خونبس»، رسانه انصافنیوز
[۱۸] - مجلس (۱۳۹۹) سنت خون بس نماد صلح بوده است، خبرگزاری خانهی ملت
[19] - Khor, Neil (2008) What is Mahathirism? Malaysiakini, Available at:
[20] - Mustafa Kemal Ataturk
[21] - Barry Wain
[۲۲] - وین، باری (۱۳۹۸)؛ مالزی - مرد سرکش در زمانه آشوب، برگردان جواد قربانی آتانی و سمیرا صادق ابدلی، انتشارات دنیای اقتصاد، ص ۶۲.
[۲۳] - یافتههای پژوهشی یوکسل سکزشن نشان میدهد در حال حاضر، حدود یکسوم جمعیت جهان تحت نظامهای حقوقی چندگانه (پلوری-لگال) زندگی میکنند؛ نظامهایی که در آنها دولتها افراد را در حوزه حقوق خانواده، نه تابع هنجارهای ملی، بلکه تابع هنجارهای قومی-مذهبی قرار میدهند. از اینرو سکزشن این پرسشها را مطرح میکند که: اعمال این قوانین مذهبیِ خانواده توسط دولت، چه تأثیری بر حقوق و آزادیهای بنیادین دارد؟ مردم برای غلبه بر محرومیتها و محدودیتهایی که این قوانین مذهبی بر حقوقشان تحمیل میکنند، چه راهکارهای مقاومتیای به کار میگیرند؟ برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
[۲۴] - اتفاق، شهرام (۲۰۲۴) چهارخوانش از طباطبایی، انتشارات ایران آکادمیا، لاهه. صص ۳۶۲-۳۶۱، فایل پی.دی.اف.
[۲۵] - به توصیف پاتریشیا کرون، شاهاسماعیل دوم حتا درصدد بود تا قبله مسلمانان جهان را از مکه به اردبیل منتقل کند. همانجا، ص ۳۶۱.
[۲۶] - پالوانه، امیر (۲۰۲۴) قانون حجاب و عفاف در ایران، گزارش صوتی و تصویری جلسه عمومی کانون دفاع از حقوق بشر در ایران
[۲۷] - تکلیف میشود که: «کلیه اتباع ذکور ایران که بر حسب مشاغل دولتی دارای لباس مخصوص نیستند در داخله مملکت مکلف هستند که ملبس به لباسمتحدالشکل بشوند و کلیه مستخدمین دولت اعم از قضایی و اداری مکلف هستند در موقع اشتغال به کار دولتی به لباس مخصوص قضایی یا اداری ملبس شوند و در غیر آن موقع باید به لباس متحدالشکل ملبس گردند.» برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
مجلس (۱۳۰۷)؛ قانون متحدالشکل نمودن البسه اتباع ایران در داخله مملکت، سازمان ملی قوانین و مقررات جمهوری اسلامی
[۲۸] - نمایش (۱۴۰۵) تهران پاریس تهران پل، در رسانهی تی.وال
[۲۹] - خبر (۱۴۰۵) اعلام جرم دادستانی تهران علیه عوامل یک تئاتر بهدلیل رفتار خلاف شئون
[۳۰] - گزارش (۱۴۰۲) آن سه روزِ پر التهاب، رسانهی خبرآنلاین
[۳۱] - برای مطالعهی بیشتر به دو منبع زیر رجوع کنید:
تحلیل (۱۴۰۱) شعار «یا روسری یا توسری» دیگر جواب نمیدهد، رسانهی تابناک
آرشیو (۱۴۰۵) یا روسری یا توسری، ویکیپدیا
[۳۲] - رجوع کنید به دو منبع زیر در کانال تلگرامی حافظهی تاریخی: اینجا و اینجا
[۳۳] - مجلس (۱۳۶۲) قانون مجازات اسلامی، مبحث چهارم در تعزیرات، مرکز پژوهشهای مجلس
[۳۴] - سید محمدرضا گلپایگانی از مراجع تقلید برجسته در آن ایام، بلافاصله در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۵۴ پیامهای اعتراضآمیزی برای رؤسای هر دو مجلس و دولت ارسال کرد و مراتب مخالفت خود را به جایگزینی تاریخ شاهنشاهی به جای تاریخ مذهبی کشور اعلام نمود.
[۳۵] - در نوشتهی قبلی خودم به دو اثر ادبی و سینمای دیگری اشاره کرده بودم، رجوع کنید به: اتفاق، مفهوم عرف در محافظهکاری فقهی
[۳۶] - هنر (۱۳۹۶) قمرالملوک وزیری، بانوی اول موسیقی ایران، رسانهی سرزیمن هنر
☑️ جناب شهرام اتفاق، بسیار سپاسگزارم از تحقیقات شما و بویژه از موضوعاتی که شما به آنها پرداختهاید. شما دست روی پاشنه آشیل گرفتاری روزمره اکثر مردم ما با این حکومت مذهبی گذاشتید.
آدم به یاد ماکسیم گورکی میافته که چه ساده و زیبا گفت: «آزادی پنج دقیقه اول تولد ماست؛ تا برهنه، بینام و بیگناه گریه کنیم. در عرض پنج دقیقه پس از تولد، نام، ملیت، مذهب و اصل و نسب ما را تعیین میکنند. و ما بقیه عمرمان را صرف جنگیدن و دفاع احمقانه از چیزی میکنیم که خودمان انتخابش نکردهایم.»
تاریخ پر تحول اروپا و آمریکای پیشرفته، که سرچشمه همه آنها از یونان و دموکراسی اولیه یونان میاید، ثابت کرده، که هر چه فرهنگها و رفتارها و تصویرها و قصهها و اسطورهها و تصویرها و مجسمهها و نوشتارها و زبانها و گفتار ها شفافتر و بازتر و برهنهتر و طبیعیتر، یعنی بدون سانسور و لاپوشانی و حجاب و انواع و اقسام موانع, باشه و شکل بگیرد، گیرایی و جذابیت و قدرت انتشار و تآثیر گذاری بیشتری داشته، و در بلند مدت فرهنگ و سنتی مقاومتر و پیوستهتر و پیروزمندانه تر از بقیه میشود و بسیار سریعتر پیشرفت میکند. شما به محدودیتهای حجاب اشاره کردید. ببینید یونانیها، و بدنبال آن رومیها، و بدنبال آن کشورهای اروپایی، از هزاران سال پیش تاکنون با فرهنگی پیوسته چه مجسمههای زیبایی از اندام برهنه زن و مرد و در چه مقیاس وسیعی آفریدهاند! که بشریت را به حیرت واداشته، طوریکه هرسال میلیونها نفر فقط برای دیدن این مجسمه ها، که هر کدام یک کتاب قصه و داستان و تاریخ را به نمایش میگذارد میروند.
بگو و بنویس دوست من. بدترین فرهنگ آن فرهنگی است که تمام فرهنگهای غیر از خود را کفر و معصیت و حرام می پندارد و نقائص خود نمی اندیشد.
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
فهمِ هستیشناختیِ ایران در گروِ بازخوانیِ کهنترین سازهی اندیشگانیِ آن، یعنی اندیشهی زرتشتی است؛ ضرورتی تاریخی و فکری که میتواند در دو سپهرِ درهمتنیدهی «اخلاقِ فردی» و «سیاستِ جمعی»، راهی یکسره متفاوت پیشِ روی ما بگشاید.
اما گام نهادن در چنین مسیری، بیدرنگ ما را با پیشفرضها و حجابهای ستبرِ تاریخی روبهرو میسازد؛ چرا که مواجههی ما با این میراث همواره در چنگالِ دو تقلیلگراییِ مسلط گرفتار بوده است: نخست، خوانشی جزماندیش که این جهاننگریِ زنده و پویا را به دوگانهای مکانیکی، صلب و حذفی فرومیکاهد؛ روایتی که در آن سرانجام قرار است یکی دیگری را از جهان براندازد.
دوم، قرائتی مدافعانه و سازشکار که در تقلایی بیهوده کوشیده است با توحیدیسازی و انحلالِ هستهی سختِ این تفکر ـــ یعنی با نفیِ همان تضاد و تنشِ بنیادین ـــ آن را در قالبِ یکتاپرستیِ سامی بازتعریف کند و با جهانبینیِ کلامیِ حاکم آشتی دهد تا در امتدادِ یکدیگر نشانده شوند. اما هر دو رویکرد، از مواجهه با حقیقتِ پویای این اندیشه یکسره بازماندهاند.
در سرودههای زرتشت، بهمثابه کهنترین سرچشمهی اندیشهی ایرانی، با دستگاهی فکری روبهروییم که بنمایهی آن نه طردِ پیشینیِ تضادها، بلکه استقرار در نقطهی تلاقیِ آنهاست. دو مینو ـــ نیروی بالندگی و گشودگی (سپنتمینو) و نیروی سایش و انقباض (انگرهمینو) ـــ چونان همزادانی همهنگام، جهان را به میدانِ هماوردی بدل میسازند؛ «اهورامزدا» همان میاندارِ نخستینی است که در دلِ این همزیستی و تنش حضور مییابد و همچون افقِ یک آگاهیِ تابنده، امکانِ پدیداری و پویاییِ جهان را فراهم میآورد. این چشمانداز، درست در نقطهی مقابلِ آن روایتِ کلامی قرار دارد که اهورامزدا را به خدایی انسانوار و مستقر در فراسوی جهان فرومیکاهد؛ خدایی قهار که در جهاد با دشمنی اهریمنی درگیر است تا در بزنگاهی آخرالزمانی، با انهدامِ کاملِ شر، پروندهی تاریخ را ببندد. چنین برداشتی، بیش از هر چیز، بازتابِ هراسِ ذهنی مضطرب از درآمدن به میان و روبهرو شدن با تضادهاست؛ تمنای ذهنی سادهساز که عاجز از درکِ کثرت و تنشِ پویا، همواره در پیِ مرجعیتی مطلق و یگانه میگردد تا بارِ سنگینِ آفرینش را به دوشِ آفرینندهای فرادست بیندازد.
اما بینشِ گاهانی افقی یکسره دیگر پیشِ چشم مینهد: آفرینش نه یک صدورِ یکسویه از فراسو، بلکه یک «فرایندِ مشارکتی» است. در این همبودیِ زنده، اهورامزدا و دو مینو در نسبتی همهنگام، یکدیگر را میآفرینند؛ اهورامزدا بسترساز و معنابخشِ هماوردیِ این دو نیروست، و این دو قطبِ متضاد با تنش و تکاپوی خویش، تحقق و آشکارگیِ آن آگاهیِ تابنده را در پهنهی گیتی ممکن میسازند.
پدیداریِ این آگاهیِ تابنده در گیتی، نیازمندِ میدانی عینی برای آشکارگی و کارسازی است؛ و این درست همانجایی است که ساختارِ بنیادینِ اندیشهی زرتشتی خود را بهمثابه یک «هستیشناسیِ رابطهای»[۱] نمایان میکند. در این افق، اهورامزدا نه یک خدای مجرد و بریده از فرایندِ شدن، بلکه خود ـــ آگاهیِ زندهای است که در جانِ انسان و از طریقِ عملِ «میانداری» او جاری و کارساز میشود. انسان در این منظومه، بندهای منفعل در برابر تقدیری محتوم نیست، بلکه کانونِ آگاهِ این هماوردی است؛ کارگزاری که با ایستادن در میانهی دو کششِ فزاینده و کاهنده، تنشِ میانِ آنها را میزید، در شکافِ میانِ تضادها درنگ میکند و با گزینشگریِ خردمندانه، امکانِ ادامهی آفرینش و گشودگیِ هستی را رقم میزند.
در یسنای ۳۰، بند ۳، زرتشت از «دو مینوی همزاد»[۲] سخن میگوید که از آغاز در اندیشه، گفتار و کردار پدیدار شدهاند:
«آن دو مینو که در آغاز چون همزادان آشکار گشتند،
در اندیشه و گفتار و کردار، یکی نکوست و دیگری بد؛
و از میانِ این دو، دانایان بهدرستی تمییز میدهند [و برمیگزینند]، نه نادانان.»[۳]
پدیداریِ این دو مینو، نه از گونهی «آفرینش از عدم» به دستِ خدایی انسانوار است و نه رخدادی بختکی و خودسرانه؛ بلکه ضرورتِ بنیادینِ هستییافتن و شرطِ امکانِ پدیداریِ جهان است. این دو نیرو، دو جوهرِ مستقل و بیگانهخو نیستند که از برون به ستیز با یکدیگر برخاسته باشند، بلکه دو سویهی پارادوکسیکال از یک میدانِ یگانهی تنش و ضربانِ واحدِ حیاتاند. در گاهان، هستی در تلاقیِ همین دو کششِ همزاد قوام مییابد؛ پویاییِ یگانهای که در دو بردار خود را آشکار میسازد: سپنتمینو میشود آنگاه که این نیرو رو به انبساط، گشودگی و فزایندگی دارد؛ و انگرهمینو میشود آنگاه که روی در انقباض، تنگی و سایش میگذارد تا ورود به ساحتِ تناهی، مادیت و زمانمندی را رقم زند. جریانِ هستی بدونِ گشودگی و بالندگی فرومیپاشد، و بدونِ مقاومت، اصطکاک و انقباض، هرگز به شکل و تعیّن دست نمییابد؛ تضادی که در ژرفای خود، گواه بر یگانگیِ پویاییِ هستی است.
اما اگر این دو مینو سویههای پارادوکسیکالِ یک میدانِ یگانهاند، چرا انسان در گاهان پیوسته فراخوانده میشود تا جانبِ سپنتمینو را فرو نگذارد و راهِ فزاینده، یا همان راهِ میانداری و میانگشایی را برگزیند؟
پاسخ در تفاوتِ بنیادینِ میان ساحتِ «طبیعتِ ناخودآگاه» و قلمروِ «آگاهی و جهانِ انسانی» نهفته است. در طبیعتِ پیشاانسانی، این دو نیرو در هیئتِ یک چرخهی دینامیک و خودتنظیمگر همواره در کشاکشاند؛ انقباض، تناهی و مقاومتِ ماده، شرطِ قوامیافتنِ صورتهاست و فرسایش، پیششرطِ رویشِ دوباره. در آنجا تضاد خودبهخود کار میکند و نیازمندِ هیچ داوری یا انتخاب نیست.
اما با پای نهادن به ساحتِ فرهنگ و روانِ آدمی، این سازوکارِ غریزی دستخوشِ گسستی ژرف میشود. در جهانِ انسانی، هراسِ ریشهدارِ ذهن از درآمدن به میان، زیستن با تضادها و رویارویی با دیگری، گرایشی مضاعف و ویرانگر به سوی انقباض پدید میآورد. بحرانهای بشری ـــ از تعصباتِ جزماندیش و استبداد تا خشونتهای ساختاریافته ـــ چیزی جز غلبهی هیستریکِ انگرهمینو و «تنگشدنِ فضا» نیست؛ وضعیتی که در آن مجاریِ تنفس، پیوند و زایش مسدود میشوند و هماوردیِ زاینده به ستیزِ نابودگر فرومیکاهد.
در چنین وضعیتی است که مسئولیتِ بازیافتنِ بزنگاهِ تنشِ آفرینشگر بر دوشِ انسان نهاده میشود؛ مسئولیتی که در گروِ تصمیم و گزینشِ اوست. انسان جانبِ سپنتمینو را میگیرد، نه برای نابود کردنِ پایهی تنش و تناهی یا همان انگرهمینو، بلکه برای گشودنِ فضایی که مدام رو به انقباض و فروبستگی دارد. گزینشِ خردمندانهی فزایندگی در برابر کاهندگی، کنشی پیوسته برای پاسداری از خودِ «میان» است؛ تا تنشِ میانِ تضادها به انسداد و اختناق نینجامد و همچنان بستری زنده برای زایش، دگرگونی و فَرَشگَردِ جهان باشد.
از همین آبشخور است که مفهومِ بنیادینِ «خرد» در سنتِ زرتشتی زاده میشود. خرد (خْرَتُو)[۴] نه دانشی نظری و انباشته در متون، بلکه کنشی زنده در وضعیتِ تعارض و تجلیِ همان تجربهی اهورایی در روانِ انسان است؛ به بیانی دیگر، اگر اهورامزدا آگاهیِ کیهانی و سرنمونِ آن میانداریِ نخستین باشد، خرد همانا عینیتیافتگی و تحققِ انسانیِ آن است. در چنین افقی، گزینش به معنای برانداختنِ نهاییِ یکی از دو قطب و رسیدن به بیتنشیِ مطلق نیست؛ بلکه انتخابِ مدامِ گشودگی در بطنِ تعارض است. از این رو، خرد نه فرار از تضاد، بلکه ثمرهی «در-میان-بودگی» و هدایتِ نیروها در دلِ همین کشاکشِ زنده است؛ وضعیتی که بیتی از مولوی شاید گویاترین تصویرِ آن باشد:
میکِشدم مِی به چپ، میکِشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو؟
در این کشاکش، کنشِ خردورزانه و اخلاقیِ انسان، گزینشِ منفعلانهی یک «میانهی ازپیشموجود» ـــ همچون نقطهای خنثی میانِ دو سرِ یک خط ـــ یا پناهبردن به کنجی عافیتطلب در بیرون از میدان نیست؛ بلکه «گشودن و آفریدنِ میان» است؛ برپاکردنِ میدانی فراخ که در آن، نیروهای ناهمگون امکانِ همزیستی و تنشِ بارور بیابند. درست در برابرِ این خردِ میدانگشا، رویکردِ وجودیِ «دروج»[۵] سر برمیآورد. دروج تنها یک کژیِ اخلاقی یا ناراستی در گفتار نیست، بلکه تلاشی سازمانیافته برای انقباض، بستنِ میدانها، و در نتیجه ناممکن ساختنِ میانداری است؛ و اگر دروج را بتوان در یک گزاره بازگفت، چیزی نیست مگر: «باژگونهی میانداری!»
مقاومت و تناهیِ انگرهمینو بهخودیخود نشانهی تباهی نیست؛ این نیروی ناهمخوان و بازدارنده با حضورِ خویش بر ضرورتِ تکاپو و پیداییِ تعیّنها دلالت میکند و تا زمانی که در بسترِ یک هماوردیِ زاینده با سپنتهمینو قرار دارد، جهان زنده و پویاست؛ همبودیِ پویایی که گاهان آن را تجلیِ «اَشَه»[۶] میداند: وجهِ کیهانیِ همان خرد؛ نظمی زنده، دادگرانه و کنشمند که میدانِ هستی را برای هماوردیِ بارورِ اضداد گشوده نگه میدارد. اگر خرد، توانِ انسانیِ میانداری و میانگشایی باشد، اشه آهنگِ کیهانی و جاریِ آن است.
دروج، در خمیرهی خود تابِ گشودگی و هماوردیِ زاینده را ندارد. این نیرو که از مدارِ پیوند و پیوندگاری برون جسته و بهواسطهی کین و انقباضِ درونیاش، از میدانِ مشارکت و آهنگِ اشه بیرون افتاده است، دیگر جایگاهی در جریانِ زنده نمییابد. از همین رو، چون امکانِ همبودی در میان را از کف داده، همهی توانش را معطوف به آن میسازد تا میدان را تا سرحدِ ممکن به ریختِ جهانِ کوچکشدهی خود درآورد و هماوردیِ پویای نیروها را به یک جنگِ هویتی و قطبیِ نابودگر فروکاهد. این منطقِ دروجین، تجربهی تاریخی و انضمامیِ خود را در اتحادِ دیرپای «کاویها» و «کَرَپَنها»[۷] بازمییابد؛ دو نیروی اجتماعی که زرتشت در گاهان بارها آنان را به سببِ تخریبِ زیستجهان محکوم میسازد؛ چرا که کارویژهی بنیادینِ این دوگانهی «قدرت-شریعت»، مسمومساختنِ «گئوشاوروان»[۸] (روانِ آفرینش و حیاتِ زنده) از طریقِ انهدامِ میان و بستنِ میدانِ زندگی است.
کَرَپَن با مصادرهی امرِ قدسی و فروکاستنِ آیین به مناسک و احکام، بهجای گشودنِ مدارهای پیوند و پیوندگاری آنها را مسدود میسازد، و بدینسان توانِ اندیشیدن و گزینشگریِ مستقل را از انسان میستاند؛ و کاوی با اتکا به خشونتِ سازمانیافته، هرگونه تکاپوی ناهمخوان و صدای میاندارانه را سرکوب میکند. در این ائتلاف، درمیانبودگی و گشودگی، گناهی نابخشودنی و خطری بنیادین شمرده میشود؛ زیرا بقای استبدادِ سیاسی و شریعتِ انحصاری، یکسره در گروِ دوقطبیسازیِ جهان به «حقِ مطلق» و «باطلِ محض» است. کاوی و کرپن برای تضمینِ استیلای خویش، پهنهای را که باید هماوردگاهِ صداهای ناهمگون باشد، به بلندای یکصدا فرومیکاهند؛ به فضایی بسته و خفقانآور که در آن، خردِ میاندارانه خاموش میشود و انسان در چنبرهی دوگانههای ساختگی گرفتار میآید.
پاسخِ اندیشهی گاهانی به این ائتلاف و انسدادِ تاریخی، نه پناهبردن به انفعال است و نه دلبستن به فاجعهای آخرالزمانی؛ این پاسخ در مفهومِ بنیادینِ «فَرَشگَرد»[۹] صورتبندی میشود. در سنتِ زرتشتیِ پسین و متونِ پهلوی، فرشگرد اغلب به رخدادی فرجامی در نقطهی پایانیِ تاریخی خطی فروکاسته شد؛ واقعهای معجزهآسا که در آن، با نبردی سهمگین بدی ریشهکن میشود و جهانی ایستا و بیدگرگونی بر جای میماند. اما در گاهان (بهویژه یسنا ۳۰، بند ۹)، فرشگرد سرشتی یکسره متفاوت دارد: «باشد که ما از آنان باشیم که جهان را نو و تازه میگردانند…»
ریشهشناسیِ واژهی «فَرَشگرد» (از پیشوندِ -fraša به معنای تازه، برومند و رو به پیش، همراه با ریشهی -kar به معنای کردن و پروردن) آشکار میسازد که فرشگرد نه پایانِ کارِ جهان، بلکه «کنشِ پیوستهی نوآفرینی و تازهگردانیِ هستی» است. فرشگرد، نه چیرگیِ یک اردوگاه بر اردوگاهی دیگر است و نه برپاییِ نظمی نهایی و بیتنش؛ بلکه درهمشکستنِ همان تنگنایی است که کاویها و کرپنها به نامِ خلوص، شریعت و قدرت بر زندگی تحمیل کردهاند.
اگر دروج بستری را که باید عرصهی رویش و هماوردی باشد به نمایشی تکنفره و بسا با آنتاگونیستی از پیش قربانی فرومیکاهد، فرشگرد همانا بازپسگرفتنِ این صحنه از راهِ بازآوردنِ صداهایی است که هر یک نقشی متفاوت را بازی میکنند. در این گشودگی، انسان نه تماشاگری در انتظارِ فرجامی مقدر، بلکه بازیگرِ همسرا و همآفرینندهی هستی در پویشِ نوسازیِ جهان است. کنشِ فرشگردی، تجلیِ میانداری در عالیترین ترازِ خویش است: بازپسگیریِ میدان از چنگالِ کاویها و کَرَپَنها، به جریانانداختنِ دوبارهی تنشهای زاینده، و پیریزیِ سامانی پویا که در آن، تفاوت و تضادِ نیروها به سرچشمهی زایشِ مدام، شادابی و شکوفایی بدل میگردد.
انحرافِ سرنوشتساز در تاریخِ اندیشهی ایرانی درست در همین نقطه رخ داد: آنگاه که «فرشگرد» از یک «کنشِ میاندارانه و نوروزانه»، به یک «معادِ معجزهآسا و کینتوزانه در فرجامِ خطیِ تاریخ» دگردیسی یافت. با این باژگونی در درکِ جهان، انسانِ ایرانی از جایگاهِ کنشگری در گشودن و پریستاری از میدان، به واکنشگری کینتوز بدل گشت که توانِ میانداریِ انضمامی و تدبیرِ تنشها و تضادها را وانهاد و رهایی را تنها در یک تکانهی ویرانگرِ کیهانی و فرودِ منجیِ واپسین برای پیراستنِ قهرآمیزِ زمین از هرگونه ناهمخوانی جستوجو کرد؛ و وضعیتِ پرخطرِ کنونی نقطهی اوجِ همین برونافتادن از خردِ میانداری و مسئولیتِ تنگهداری، و درغلتیدن به انتحارِ بستنِ میانها و تنگههاست. به بیانِ دیگر، تمدنی که رسالتش بازنگهداشتنِ شاهراهها و گشودنِ آبراهها و میانها بود، اکنون بقای خود را در بستنِ آنها تعریف میکند؛ و این اگر بیگانگیِ تام با حقیقتِ وجودی، تاریخی، جغرافیایی و سیاسیِ ایران نیست، پس چیست؟
خوانشِ ژرفِ گاهان نشان میدهد که راهِ برونرفت از این دروجی که اینک زندگی همهی ما را در بر گرفته، نه در چشمداشت به رخدادی فراسویی، بلکه در اعادهی خردِ میانداری است؛ خردِ گشودنِ فضا و تلاشِ پیوسته برای گستردنِ میدان؛ و این همان کنشِ فرشگردی است: هنرِ درآمدن به میدانها و میانهایی که تا پیش از این ناممکن و حتی نابوده انگاشته میشدند. از همینرو، آغازِ هر شکلی از کنشِ میاندارانه در گروِ گسستن از دوگانههای همستیز است؛ دوگانههایی که نیروها را نه برای هماوردی و همافزایی، بلکه برای حذف و نفیِ متقابل در برابر هم مینشانند.
در ریشهشناسیِ گاهانی، «اهورا» سرور و دارندهی هستی، و «مَزدا» (از ریشهی هندواروپایی men-dhē) خرد، بهخاطرسپاری، فرزانگی و کانونِ هوشیاری و توجه است. اهورامزدا در بینشِ گاهان، نه خدایی جبار و فرمانروا با دستیازیهای مکرر در امور گیتی، بلکه «جانِ خرد» و روشنای آگاهی است؛ شاهدی دانا که با حضور و روشنیبخشیِ خویش، امکانِ دیدن، تفکیکِ راستی از ناراستی، و گشودنِ فضای سوم را در میدانِ زندگی فراهم میآورد. از همینرو او در مقامِ میاندارِ نخستین، به میدان درنمیآید تا جنگ برانگیزد یا یکی را به سودِ دیگری بر زمین بکوبد؛ کارِ او افکندنِ نورِ توجه و روشنساختنِ زوایای تاریکی است که تنشهای آفریننده را به ستیزهای کشنده بدل کردهاند. در این روشناییِ مزدایی، دروج نه با خشونتِ متقابل، بلکه با برافتادنِ پردهی پندار و فراخیِ دامنهی دید فرومیپاشد.
اهورامزدا را میتوان نمود و نمادی از ارادهی آزاد نیز دانست؛ ارادهای که نه حاصلِ بیخبری از زنجیرهی علیت است و نه جوهری خودبسنده و گسسته از جهان، بلکه بیش از هر چیز، پدیداری درمیانبوده و برآمده از پویشِ درونیِ خودِ «رابطه و برآیش» است.[۱۰] درست همانگونه که «فردیت» در تکافتادگی پدید نمیآید بلکه فراوردهای اشتراکی در بستری از پیوندهاست، ارادهی آزاد نیز نفیکنندهی ضرورتهای پیشین نیست؛ و از قضا این خودِ روابط، ضرورتها و زمینههای مادی-تاریخیاند که در مقامِ شبکهای زاینده، زهدانِ امکان و آفرینش میشوند و برآمدنِ کیفیتی یکسره تازه ـــ یعنی آگاهی از نیک و بد و نیروی گزینش ـــ را در بزنگاهِ تصمیمگیری ممکن میسازند.
به بیان دیگر، ارادهی آزاد در پیوند با آگاهی، نه امری بیرونی و تحمیلی، بلکه همانا صورت و معنای انضمامی و انسانیِ اهورامزداست؛ لحظهای که فاعلِ آگاه، انفعال را پس میزند و در مقامِ میاندار، مسئولیتِ آبادانی و دادگریِ جهان و، در بنیاد، مسئولیتِ هستیِ خویش را بر دوش میکشد. این وفاداریِ بیپایان به خویشتن، به جهان، و به نوآفرینی و نوروزانگی، همان زیست اهورایی است؛ پویشی که «میان» و «میدان» را چونان جهانی مشترک برای همگان برمیسازد؛ جهانی که در آن، هر تکینگی در همنشینیِ پرشکوهِ اضداد، هم با دیگری پیوند مییابد و هم از بیهمتاییِ خویش سرشار میشود ــــ یگانگیِ زندهای که خود را در کثرت بازمییابد.
سپنتامینو و انگرهمینو در ژرفای حضورِ یکدیگر بازتاب مییابند و خرد و توانِ گزینشگریِ آدمی درست از همین لمسِ همزمانِ این دو حدِ غایی فرامیروید؛ چرا که امرِ سپنتا و شکوهِ اهورایی، همواره برآیندِ درمیانبودگی است. از همینرو، باید دوباره به یاد آورد که ایستادن در سویهی سپنتامینو نه برای نفی و حذفِ انگرهمینو، بلکه برای گشودن و فراخکردنِ فضایی است که در آن، مواجههی این دو قطب از ستیزی نابودگر، به تنشی زاینده و پویشی نوروزانه دگرگون شود؛ تنشی آریگو که از درونش چشمهی زندگی برمیجوشد و جهان چونان میدانی همگانی و برآمده از شبکهی پیوندها پدیدار میگردد.
اما فاجعه درست از آنجا آغاز میشود که نیرویی وسوسه میشود تا این میدان را به تسخیرِ خود درآورد؛ نیرویی که بهجای پیوندگاری و لمسِ همزمانِ قطبهای همزاد، در پسِ قطبِ انگرهمینو سنگر میگیرد، تنشِ زاینده را به دشمنی و ستیز فرومیکاهد و بدینسان، بهجای خجستگیِ وفور و فزونی، دیوِ دروج و خشکسالی را بر جانِ مردمان چیره میگرداند.
بااینحال، خطرِ بزرگتر در این نهفته است که قطبیاندیشانِ ناتوان از درکِ این پیوندِ پارادوکسیکال، همواره نقابِ سپنتا بر چهره میزنند؛ غافل از آنکه سپنتای راستین تنها در پیوندِ عمیق با قطبِ همزادِ خویش هستی مییابد. از همینرو، مدعیانی که خود را یکسره سپنتایی و اهورایی میپندارند، ویرانگرترین نیروها را در درون خویش میپرورند؛ زیرا با انکارِ انگرهمینو ـــ یا همان نیمِ دیگرِ خویش ـــ ناگزیر آن را در هیئتِ کینتوزیِ زاهدانه، قضاوتگریِ سرکوبگر، سلطهجوییِ اخلاقی و خشمِ پنهان، بر سرِ دیگری آوار میکنند.
خردِ ایرانی در گریز از این سپنتانماییِ وهمآلود که خدا و جهان، اهورا و اهرمن، و سپنتا و انگره را از هم میگسلد، وجودِ آدمی را درست در آستانهی این پیوندِ دوسویه و بازیِ پرشکوهِ قطبهای متضاد بازمیشناسد؛ همان رازِ سرگشودهای که زبانِ شاعرانهی مولوی، حقیقتِ آن را چنان به تصویر میکشد که گویی داستانِ گاهانیِ پیدایشِ مینوهای همزاد را بازمیگوید:
گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا، نیمی همه دردانه!
——————-
[1] Relational Ontology
[2] Yēmā
[۳] در متن اوستایی (یسنا ۳۰، بند ۳)، صفتهای بهکاررفته برای دو مینو «وَهیُو» (vahyō / نکوتر، فزاینده) و «آکِم» (akəm / بدتر، کاهنده) هستند. برخلافِ ترجمهی ابراهیم پورداوود که عبارتِ پایانی را بهصورتِ «نیک را برگزیند نه زشت را» آورده است، واژهی اوستاییِ «اَرَش» (ərəš) یک قید است به معنای «بهدرستی / بر مدار حقیقت» که چگونگیِ عملِ فعلِ «ویشیاتا» (vīšyātā / تمییز دادن و برگزیدن) را تعیین میکند؛ یعنی انسانِ دانا (hudāh) میانِ این دو نیروی همزاد، راهِ فزاینده را «بهدرستی تمییز میدهد». از این رو، «نکویی» در بینش گاهانی صرفاً یک داوریِ اخلاقیِ انتزاعی نیست، بلکه دلالت بر نیرویی دارد که رو به انبساط، فراخی و افزایشِ حیات (spənta) میرود، در برابرِ «بدی» که حاصلِ انقباض، تنگی و کاهندگیِ جریان زیستن (angra) است؛ به بیانی روشنتر، نکویی در عمل همان گشادنِ میدان و پاسداری از «میان» (میانداری) است، و بدی، انقباض، تنگکردنِ میدان و بستنِ فضای همزیستی و کنشگری.
[4] Xratu
[5] Druj
[6] Aša
[۷] کاویها و کَرَپَنها: به این دو گروه در کهنترین بخشِ اوستا، یعنی سرودههای گاهان (از جمله یسنا ۳۲، بندهای ۱۲ تا ۱۴ و یسنا ۴۶، بند ۱۱) اشاره شده است. کاویها (Kavis)، در اصل فرمانروایان، شاهزادگانِ محلی و صاحبانِ قدرتِ سیاسی-نظامی بودند که زرتشت آنان را به دلیل تکیه بر خشونت، ویرانگری و سرکوبِ خرد و دادگری نکوهش میکند (نباید آنان را با «کیان» در روایاتِ حماسی اشتباه گرفت). کَرَپَنها (Karapans)، طبقهی کاهنان، جادو-پزشکان و مناسکگرایانی بودند که با زبانبازی، آیینهای قربانیِ خونین و ترویجِ باورهای خرافی و حذفی، اراده و هشیاری جامعه را کرخت میکردند. واژهی اوستاییِ کَرَپَن با مفهوم «لال بودن / ناتوانی از ادراک و بیانِ حقیقت» پیوندِ ریشهشناختی دارد. زرتشت این دو گروه را متحدانِ یکدیگر در خدمتِ «دروج» میداند که با انحصارِ توأمانِ قدرت و شریعت، مانع از بیداریِ روانِ آفرینش و پدیداریِ خردِ میاندارانه در جامعه میشدند. ـــ آیا امروز هم ترکیبی از کاویها و کَرَپَنها ـــ همان پاسداران و روحانیون ـــ بر جامعهی ما مستولی نشدهاند؟
[۸] گئوشاوروان (Gə̄uš Urwan): در زبانِ اوستایی، این ترکیب از دو واژهی «گَئو» (گاو/حیاتِ زنده) و «اوروان» (روان/جان) ساخته شده است؛ در معنای تحتاللفظی یعنی «روانِ گاو» و در افقِ نمادین «روانِ جهان و آفرینشِ زنده». در جهانبینیِ گاهانی (بهویژه در سرودِ یسنا ۲۹)، گئوشاوروان تجسدِ رنج و دادخواهیِ کلِ حیات در برابرِ خشونت، چپاول و بیداد است؛ خروشی هستیانه که زمینهسازِ برآمدنِ زرتشت در مقامِ نگهبان، تیماردار ـــ و به تعبیرِ این جستار، میاندارِ ـــ زندگی میگردد.
[۱۰] نظریهی «رابطه و برآیش» (Relation and Emergence) که امروزه در فلسفهی علم، علوم شناختی و بهویژه «جامعهشناسیِ رابطهای» (Relational Sociology) جایگاهی بنیادین یافته است، اصالت را نه به «جوهرِ فرد» و نه به «جوهرِ ساختار»، بلکه به خودِ «رابطه» و پویاییِ پیوندها میدهد. در این دیدگاه، ارادهی آزاد، آگاهی یا فردیت، نه گوهرهایی معلق و ماورایطبیعی در تقابل با ضرورتهای مادی، و نه توهماتی قابل تقلیل به اجزای سازندهی خویشاند؛ بلکه کیفیاتی بنیادین، نوآیین و تقلیلناپذیرند که از دلِ شبکهی مناسبات پدیدار میشوند و به آدمی امکانِ بازخوانی، میانداری و دگرگونسازیِ زمینههای خویش را میبخشند.
|
چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ -
Wednesday 30 September 2026
|
ايران امروز |