<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
    xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
    xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/2005/Atom#"
    xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
 
<channel>
     
    <title>ایران امروز</title>
    <link>http://www.iran-emrooz.net/</link>
    <icon>http://www.iran-emrooz.net/imag0/i-e1.ico</icon>
    <description> نشریه خبری سیاسی </description>
    <dc:language>fa</dc:language>
    <dc:creator>editor@iran-emrooz.net</dc:creator>
    <dc:rights>Copyright 2026</dc:rights>
    <dc:date>2026-08-19T20:01:01+00:00</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="http://expressionengine.com/" />
 



    <item>
      <title>شرایط غیرانسانی آذر یاهو زندانی سیاسی در زندان وکیل‌آباد مشهد</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129196/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129196/#When:18:33:10Z</guid>
      <description>شرایط غیرانسانی آذر یاهو زندانی سیاسی در زندان وکیل‌آباد مشهد</description>
      <description>یادداشت سپیده قلیان در اینستاگرام:

این صفحهٔ آذر یاهو زندانی سیاسی زندان وکیل‌آباد مشهده. آذر ۱۰ اسفند توسط اطلاعات سپاه بازداشت شد. و دیروز به سه سال حبس محکوم شد که بخشی از این حبس تعلیقیه. امروز دیدم یکی از دوستان نوشته بود قبلاً دانشجو که تعلیق می‌شد اسمش تیتر یک اخبار بود الان اعدام می‌گیره کسی اسمش رو هم نمیاره. یه دوست دیگه هم هزار تا دلیل از پهلوی و مسیح و فعال حقوق بشر کنار هم چیده بود و گفته بود مقصر اینا هستن. 

اما من که مدت‌هاست از فضای مجازی دورم و دلم می‌خواد بیرون باشم تا روز سرنگونی جمهوری اسلامی تو خیابون باشم نه مثل دی ماه پشت میله‌های زندان. با خودم فکر کردم واقعاً دلیلش چیه؟ جز اینکه جمهوری اسلامی اینقدر کشت و کشت و کشت که مرگ عادی شد؟ جز اینکه اینقدر اعدام کرد و اعدام کرد و اعدام کرد که اعدام شد یه چیز روزمره مثل بالارفتن لحظه‌ای قیمت دلار؟ جز اینکه اینقدر زندانی کرد و زندانی کرد و زندانی کرد که زندان شد خونهٔ دوم خیلیامون؟

من آذر رو خیلی دوست دارم نه فقط چون رفیقمه بلکه چون خوشبختی رو یه امر جمعی می‌دونه و از بازمانده‌های دی‌ماه عزیز ماست. با خودم گفتم بنویسم برای آذر و صفحه‌ش رو تگ کنم بگم این صفحه رو نگاه کنید. آذر بخاطر این صفحه و کامنت قلب گذاشتن برای ترامپ و نتانیاهو به حبس محکوم شده و ماه‌هاست زندانه.

آذر تو شرایط عادی زندانی نیست آذر زندانی بند آرامشه بندی که شرایطش غیرانسانیه و ایزوله‌ست. ایزوله یعنی تحت تدابیر امنیتی مضاعف نگه شون می‌دارن با بقیهٔ زندانی‌ها حق مراوده ندارن حق کار تو کارگاه ندارن. بند بیست‌وچهار ساعته قفله و امکان تردد به بقیهٔ بندها نیست. شرایط غیرانسانی یعنی بهداشت رعایت نمی‌شه تهویه مناسب نیست و از آشپزخونه و مواد غذایی سالم و اولیه محرومن. شرایط غیرانسانی یعنی زندانی درجه چندم حساب می‌شی و اگه اعتراض کنی می‌فرستنت انفرادی پس باید سکوت کنی و مشت‌مشت قرص بخوری که بتونی دو ساعت بین صدای پیج و دعوا و درگیری بخوابی بعدم قاضی ناظر ازت بپرسه خب خانما مگه ما مجبورتون می‌کنیم قرص بخورید و نتونی بگی آره، شرایطی که جمهوری اسلامی ساخته و تو قاضی ناظرش هستی راهی جز این نمی‌ذاره.

آذر از بچه‌های عزیز شیر و خورشیده اینو می‌گم چون متعهدم به گفتن واقعیت. فراموشی مرگِ دوبارهٔ حقیقته؛ کشتنِ حافظه‌ای که هنوز نفس می‌کشد. از نظر سیاسی اما فراموشی سلاحِ خاموشِ قدرته؛ ابزاری که رژیم با آن جنایت را عادی می‌کنه، قربانی رو محو و آینده را از ریشه قطع می‌کنه.

ما نباید به فراموشی تن بدیم چون فراموش کردن این عزیزان یعنی همدستی با همان سیستمی که اونارو به بند کشیده و می‌خواد تاریخ را طوری بازنویسی کنه که انگار هیچ‌کس هیچ‌وقت برای آزادی نجنگیده.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T18:33:10+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>شمار احکام اخراج دانشجویان شریف به ۱۰ نفر رسید</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129195/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129195/#When:16:21:22Z</guid>
      <description>شمار احکام اخراج دانشجویان شریف به ۱۰ نفر رسید</description>
      <description>بر اساس گزارش‌های رسیده به «دانشجویان متحد»، کمیته انضباطی دانشگاه صنعتی شریف برای سه دانشجوی دیگر این دانشگاه حکم بدوی اخراج صادر کرده است و به این ترتیب شمار دانشجویانی که در این دانشگاه حکم بدوی اخراج دریافت کرده‌اند به ۱۰ نفر رسیده است.

آریانا کوچکی، ورودی ۱۴۰۰ کارشناسی مهندسی صنایع؛ علی علیرضایی، ورودی ۱۴۰۲ کارشناسی علوم ریاضی و آرش حاتمی، ورودی ۱۴۰۲ کارشناسی فیزیک، سه دانشجویی هستند که به‌تازگی حکم اخراج دریافت کرده‌اند.

بر اساس این گزارش، حکم اخراج آرش حاتمی و آریانا کوچکی با یک سال محرومیت از تحصیل در تمامی دانشگاه‌های کشور و حکم علی علیرضایی با پنج سال محرومیت از تحصیل در تمامی دانشگاه‌های کشور همراه است.

پیش از این نیز برای هفت دانشجوی دیگر دانشگاه شریف حکم اخراج صادر شده بود. تاکنون تنها حکم اخراج رضا دالمن از سوی وزارت علوم نهایی شده و سایر احکام همچنان در مرحله بدوی قرار دارند و امکان اعتراض به آنها وجود دارد.


منبع: تلگرام مهدی محمودیان
@MahmoudianMehdi</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T16:21:22+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>اتهام محاربه و افساد فی‌الارض علیه چهار معترض بازداشت‌شده در ساری</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129192/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129192/#When:15:38:39Z</guid>
      <description>اتهام محاربه و افساد فی‌الارض علیه چهار معترض بازداشت‌شده در ساری</description>
      <description>بر اساس اطلاعاتی که به کمیته پیگیری بازداشت‌شدگان رسیده، چهار شهروند ساکن ساری که در جریان اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ بازداشت شده‌اند، با اتهامات سنگین «محاربه» و «افساد فی‌الارض» مواجه هستند و در معرض صدور احکام سنگین قرار دارند.

مهرشاد احمدی، ناصر باجان و دانیال نیک‌نقش روز ۲۰ دی‌ماه با هجوم نیروهای امنیتی به منزل بازداشت شدند. بر اساس این گزارش، ناصر باجان پیش از بازداشت و در جریان اعتراضات ۱۸ دی‌ماه زخمی شده بود. این سه نفر بیش از هفت ماه است که در زندان تیرکلای ساری نگهداری می‌شوند و تاکنون دادگاهی برای آنان برگزار نشده است.

گزارش‌ها حاکی است این پرونده با بازداشت امیرحسین پویان مرتبط است؛ فردی که ۱۹ دی‌ماه بازداشت شد و سه روز بعد، ویدیوی موسوم به «اعترافات اجباری» او از رسانه‌های حکومتی منتشر شد. در این ویدیو، قتل یک عضو سپاه به نام مجید رنجبر به پویان و چند نفر دیگر نسبت داده شد.

بر اساس اطلاعات منتشرشده، احمدی، باجان و نیک‌نقش طی این مدت تنها یک‌بار در دادسرا و با اتهامات «محاربه» و «افساد فی‌الارض» تفهیم اتهام شده‌اند. همچنین گفته می‌شود از امیرحسین پویان علیه این سه نفر اعتراف گرفته شده است.

وضعیت فعلی پویان نیز همچنان نامشخص گزارش شده است.


منبع: کانال مهدی محمودیان</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T15:38:39+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>ترکیه حمله اسرائیل به پایگاه هوایی سوریه را محکوم کرد</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129191/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129191/#When:15:35:00Z</guid>
      <description>ترکیه حمله اسرائیل به پایگاه هوایی سوریه را محکوم کرد</description>
      <description>خبرگزارای رویترز / ۱۹ اوت ۲۰۲۶

 ترکیه روز چهارشنبه آنچه را «ادعاهای غیرقابل دفاع» اسرائیل دربارهٔ موضع نظامی‌اش در سوریه خواند، به‌طور قاطع رد کرد. این واکنش پس از آن صورت گرفت که اسرائیل یک پایگاه هوایی سوری در نزدیکی مرز ترکیه را بمباران کرد و اعلام نمود سوریه در آستانهٔ اجازهٔ استقرار نیروهای ترکیه‌ای در آن محل بوده است.

اسرائیل روز سه‌شنبه حملات هوایی علیه پایگاه «ابو الظهور» در نزدیکی حلب انجام داد؛ این اقدام با محکومیت ترکیه و انتقاد&amp;nbsp; توماس باراک، فرستادهٔ آمریکا روبه‌رو شد که حمله را «تشدید غیرضروری تنش» توصیف کرد.

در بیانیه‌ای که دیر وقت سه‌شنبه از سوی دفتر بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، منتشر شد، آمده بود سوریه در آستانهٔ نقض «وضعیت موجودِ مورد توافق با اسرائیل در امور امنیتی» با اجازهٔ استقرار نیروهای ترکیه‌ای در پایگاه هوایی مذکور قرار داشته است؛ در این بیانیه افزوده شده بود که چنین استقرارهایی امنیت اسرائیل را تهدید می‌کند و تل‌آویو آن را تحمل نخواهد کرد.

در پاسخ، نهاد ریاست‌جمهوری ترکیه گفت «ادعا‌های» مطرح‌شده از سوی دفتر نتانیاهو ناشی از عزم او برای پیگیری «سیاست‌های توسعه‌طلبانه و بی‌ثبات‌ساز» در آستانهٔ انتخابات اسرائیل است و افزود صلح پایدار منطقه‌ای تنها در صورتی محقق می‌شود که اسرائیل به حقوق بین‌الملل احترام بگذارد و «سیاست‌های تهاجمی و قهری» خود را کنار بگذارد.

این نهاد در پیامی در شبکهٔ ایکس نوشت: «ادعاهای غیرقابل دفاعی که از سوی دفتر نخست‌وزیر اسرائیل مطرح شده، با هدف مشروعیت‌بخشی به حملات هوایی غیرقانونی اسرائیل علیه حاکمیت و تمامیت ارضی سوریه است».

در ادامه آمده است: «ترکیه با قاطعیت به همکاری با دولت سوریه بر پایه‌ای مشروع برای برقراری صلح، ثبات و رفاه در سوریه ادامه خواهد داد و هرگز اجازهٔ بی‌ثبات‌سازی سوریه را نخواهد داد.»

حملات روز سه‌شنبه در پی تشدید تنش‌های امنیتی میان اسرائیل و ترکیه و تندتر شدن لفاظی‌های دو کشور دربارهٔ سوریه صورت گرفت؛ جایی که نیروهای نظامی هر دو کشور فعال هستند.

ترکیه که دارای دومین ارتش بزرگ ناتو است و به یکی از متحدان اصلی احمد الشراع، رئیس‌جمهور سوریه، تبدیل شده، اسرائیل را متهم می‌کند که می‌کوشد سوریه را بی‌ثبات کند و دولت جدید آن را تضعیف نماید. آنکارا بارها خواستار فشار و اقدام بین‌المللی علیه اسرائیل برای احترام به تمامیت ارضی سوریه شده است.

آنکارا در حال آموزش ارتش سوریه، کمک به بازسازی نهادهای دولتی و زیرساخت‌های این کشور، و نیز ارائهٔ حمایت‌های نظامی و دیپلماتیک است.

پارسال، ترکیه و اسرائیل — که در مورد جنگ غزه نیز به‌شدت با هم اختلاف نظر دارند — یک خط ارتباطی برای پیشگیری از هرگونه حادثه در سوریه برقرار کردند. این خط ارتباطی عملا اجرا نشد.

تام باراک، فرستادهٔ ویژهٔ ریاست‌جمهوری آمریکا برای سوریه و عراق، پس از حملات روز سه‌شنبه به رویترز گفت واشنگتن در حال کار برای ایجاد یک سازوکار «عدم درگیری» میان اسرائیل، ترکیه و سوریه است و افزود آمریکا هم‌اکنون یک مکانیسم تبادل اطلاعات و گفت‌وگو میان طرف‌ها را تسهیل می‌کند.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T15:35:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>ناتو: از تمام اعضا در برابر تهدیدهای ایران دفاع می‌کنیم</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129190/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129190/#When:15:11:24Z</guid>
      <description>ناتو: از تمام اعضا در برابر تهدیدهای ایران دفاع می‌کنیم</description>
      <description>سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) اعلام کرد سامانه‌های دفاعی این ائتلاف پیش‌تر در چهار مورد موشک‌های بالستیک شلیک‌شده از ایران به سوی ترکیه را رهگیری کرده‌اند. این اظهارات در واکنش به گزارش‌هایی مطرح شد که از بررسی احتمال حمله ایران به اهداف آمریکایی در اروپا خبر می‌دهند.

یک مقام «ناتو» روز چهارشنبه تأکید کرد این ائتلاف برای دفاع از تمام کشورهای عضو در برابر هرگونه تهدید ایران آماده است و به تعهد خود برای حفاظت از خاک اعضای ناتو پایبند خواهد ماند.

روزنامه بریتانیایی «فایننشال تایمز» روز چهارشنبه به نقل از افراد نزدیک به حکومت ایران گزارش داد تهران در صورت تشدید جنگ از سوی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا، احتمال حمله به اهداف نظامی آمریکا در اروپا را بررسی می‌کند.

دو منبع آگاه از محافل تصمیم‌گیری در ایران به فایننشال تایمز گفتند نیروهای ایرانی گزینه حمله به دارایی‌های نظامی آمریکا در کشورهای جنوب شرقی اروپا از جمله بلغارستان را ارزیابی کرده‌اند. این کشور ماه گذشته با استفاده از پایگاه هوایی «بیزمر» برای سوخت‌رسانی به هواپیماهای آمریکایی موافقت کرد.

واشینگتن پیش‌تر تهران را به شلیک چند موشک به سمت پایگاه نظامی مشترک آمریکا و بریتانیا در جزیره دیه‌گو گارسیا در اقیانوس هند متهم کرده بود که حدود چهار هزار کیلومتر با ایران فاصله دارد. هیچ‌یک از این موشک‌ها به هدف نرسیدند.

ترکیه نیز طی مارس گذشته اعلام کرد سامانه‌های پدافند هوایی ناتو چند موشک بالستیک شلیک‌شده از ایران را رهگیری کردند. همچنین پایگاه هوایی بریتانیا در آکروتیری در قبرس طی همان ماه هدف حمله یک پهپاد قرار گرفت. مقام‌های غربی در آن زمان گفتند گمان می‌کنند این پهپاد ایرانی بوده و نیروهای هم‌پیمان تهران در منطقه آن را به پرواز درآورده‌اند، نه اینکه به‌طور مستقیم از سوی ایران شلیک شده باشد.

پیامی به اروپا

این دو منبع اضافه کردند حمله ایران به یک پایگاه آمریکایی در اردن طی ماه گذشته که به کشته شدن سه سرباز آمریکایی منجر شد، دقیق‌ترین حمله دوربردی بود که تهران تاکنون انجام داده است.

یکی از این دو منبع گفت این حمله «همچنین پیامی به اروپا بود مبنی بر اینکه این قاره می‌تواند در معرض موشک قرار گیرد و بنابراین باید بداند در این جنگ در کجا باید بایستد». او افزود: «هر اشتباه بسیار بزرگ مانند هدف قرار دادن زیرساخت‌های ما می‌تواند جنگ را به فراتر از منطقه کشانده و آن را به اروپا برساند.»

به گفته این منابع، ماهیت واکنش ایران به اقدامات بعدی واشینگتن بستگی خواهد داشت. یکی از آنها گفت نظام ایران در حال آماده کردن طرحی برای گسترش دامنه جنگ در صورت هدف‌گیری زیرساخت‌های این کشور است.

منبع دوم افزود ایران «در صورت هدف قرار گرفتن از سوی آمریکا، هیچ محدودیتی برای واکنش خود قائل نخواهد شد.»

یکی از این منابع اشاره کرد قبرس که یک پایگاه بریتانیا در آن طی ماه مارس هدف حمله پهپادی قرار گرفت، در صورت ازسرگیری عملیات نظامی آمریکا، از جمله اهداف احتمالی واکنش تلافی‌جویانه ایران خواهد بود.

منابع فایننشال تایمز می‌گویند نیروهای ایرانی همچنین گزینه هدف قرار دادن کابل‌های فیبر نوری زیردریایی در تنگه هرمز را در صورت تشدید تنش بررسی کرده‌اند.

پیش‌تر مقام‌های آمریکایی گفته بودند ترامپ از تیم مذاکره‌کننده خود خواسته مذاکرات با ایران در مرحله کنونی را متوقف کند.

العربیه فارسی</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T15:11:24+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>مدیرعامل خانه موسیقی: حکم هیوا سیفی‌زاده بر چه اساسی صادر شده است؟</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129186/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129186/#When:14:15:12Z</guid>
      <description>مدیرعامل خانه موسیقی: حکم هیوا سیفی‌زاده بر چه اساسی صادر شده است؟</description>
      <description>خبرآنلاین: پس از آنکه هیوا سیفی‌زاده، خواننده موسیقی ایرانی، پس از ماه‌ها سکوت از صدور حکم چهار سال حبس تعزیری خود به اتهام «تشویق به فساد و فحشا» خبر داد و درباره مبنای این اتهام پرسید، حمیدرضا نوربخش، مدیرعامل خانه موسیقی با انتقاد از&amp;nbsp; اتهام‌های مطرح‌شده،&amp;nbsp; معتقد است اساساً باید روشن شود چگونه یک اجرای محدود موسیقی ایرانی، آن هم اجرایی که به گفته او پیش از برگزاری کامل متوقف شده، می‌تواند مبنای چنین اتهام سنگینی قرار گیرد.

پرونده به اتفاقات شامگاه ۹ اسفند ۱۴۰۳ در عمارت «روبرو» بازمی‌گردد؛ جایی که اجرای موسیقی با حضور هیوا سیفی‌زاده برگزار شد اما برنامه با ورود نیروهای امنیتی متوقف و این خواننده بازداشت شد. در ادامه برای عوامل این برنامه پرونده قضایی تشکیل شد و حالا سیفی‌زاده از صدور حکم بدوی و محکومیت خود به چهار سال حبس تعزیری خبر داده است.

سیفی‌زاده در توضیحاتی که پس از ماه‌ها سکوت در صفحه شخصی خود منتشر کرده، تأکید کرده است که سکوتش به معنای نداشتن حرف یا دفاع نبوده و ترجیح داده پرونده مسیر قانونی خود را طی کند. او با اشاره به اینکه تنها چند دقیقه روی صحنه حضور داشته و چند بیت از اشعار سعدی را در قالب آواز ایرانی اجرا کرده است، پرسیده است: «کدام رفتار مشخص من مصداق تشویق به فساد و فحشا بوده است؟»

او همچنین خواستار بررسی مستقل و دقیق پرونده در دادگاه تجدیدنظر شده و گفته است که این مسیر را همراه با وکیل خود پیگیری خواهد کرد.

نوربخش: معنای اجرا و تماشای کافه‌موسیقی، مرکز فساد نیست

در همین زمینه، حمیدرضا نوربخش، مدیرعامل خانه موسیقی، درباره این پرونده&amp;nbsp; در گفت و گو با خبرآنلاین ضمن اشاره به اینکه محتوای برنامه موسیقی ایرانی و سنتی بوده است، گفت: «متأسفانه برای آنها پرونده قضایی تشکیل شد و من هم در دادگاه حضور داشتم، درباره دوستان توضیح دادم و از آنها دفاع کردم، اما با&amp;nbsp; اتهاماتی روبه‌رو شدیم که واقعاً مبنای آن را نمی‌دانم.»

نوربخش درباره اتهاماتی مانند «فساد و فحشا» و «دایر کردن مرکز فساد» نیز گفت: «واقعاً چه مبنایی دارد؟ آیا مثلاً یک کافه موسیقی که امروز در بسیاری از نقاط وجود دارد و عده‌ای در آن اجرا می‌گذارند و مخاطبان هم برای تماشای اجرا می‌آیند، مرکز فساد است؟ آنجا یک عده جوان دارند کار فرهنگی می‌کنند.»

به گفته مدیرعامل خانه موسیقی، حتی از نظر سازوکارهای اداری نیز برای چنین اجراهای محدودی، روند مشخصی برای دریافت مجوز وجود ندارد. او توضیح داد: «من حتی در دادگاه هم گفتم که ما در ارشاد فایلی نداریم که برای اجرای یک برنامه در یک کافه، فرد برود در سامانه وزارت ارشاد چیزی ثبت کند یا مجوز خاصی بگیرد. اگر شما بخواهید برای ۵۰ یا ۶۰ نفر یک قطعه موسیقی باکلام یا بی‌کلام اجرا کنید، چنین سامانه‌ای وجود ندارد.»

«وقتی کاری اصلاً اجرا نشده، اتهامات و حکم بر چه اساسی صادر شده است؟»

نوربخش با اشاره به وضعیت هیوا سیفی‌زاده گفت که او از شاگردان خودش بوده و در حوزه موسیقی ایرانی و آواز سنتی فعالیت می‌کند. او افزود: «تعداد زیادی از دختران جوان و بااستعداد، با عشق، علاقه و انگیزه آواز می‌خوانند و فعالیت موسیقایی دارند. یکی از آنها همین فرد است که صدای بسیار خوب و استعداد بسیار خوبی دارد و از شاگردان خود من هم هست. او در حوزه موسیقی ایرانی و آواز سنتی فعالیت می‌کند.»

مدیرعامل خانه موسیقی با اشاره به اینکه اجرای سیفی‌زاده اساساً فرصت ادامه پیدا نکرد، گفت: «متأسفانه حتی موفق نشد اجرای خود را انجام دهد، اما برای او حکم صادر شد. وقتی کاری اصلاً اجرا نشده، اتهامات و حکم بر چه اساسی صادر شده است؟»

نوربخش ابراز امیدواری کرد این پرونده در مراحل بعدی رسیدگی مورد توجه قرار گیرد و گفت: «امیدوارم با توجه به رویکردی که ریاست محترم قوه قضاییه و مسئولان محترم قضایی دارند، این مسئله حل شود و باعث امیدواری، انگیزه، تاب‌آوری و حال بهتر این جوان‌ها و در مجموع جوانان کشور شود. امیدوارم این مشکل هرچه زودتر برطرف شود.»

خوانندگی زنان؛ مسئله‌ای که همچنان بدون چارچوب روشن باقی مانده است

اما پرونده سیفی‌زاده از نگاه نوربخش تنها یک پرونده قضایی نیست و بار دیگر مسئله قدیمی فعالیت زنان در عرصه خوانندگی و نبود چارچوبی روشن برای آن را مطرح کرده است.

او درباره تداوم برخوردهای قضایی با موسیقی زنان گفت: «به نظر من این مسئله بالاخره باید یک روز حل شود.»

نوربخش با اشاره به مباحث فقهی درباره صدای زن ادامه داد: «ما درباره صدای زن هیچ حکم صریح شرعی نداریم که بگوید مطلقاً خوانندگی زنان حرام است. حتی در فتاوای رهبر شهید هم داشته‌ایم که ایشان خوانندگی را به‌صورت مطلق حرام نکرده‌اند و گفته‌اند موسیقی اگر مفسده داشته باشد، حرام است؛ چه مردانه باشد و چه زنانه.»

نوربخش در ادامه برای توضیح تناقض‌های موجود درباره فعالیت خوانندگان زن، به نمونه جولیا بطرس، خواننده مسیحی لبنانی، اشاره کرد و گفت حتی برخی مسئولان ایرانی نیز آثار خوانندگان زن خارجی را منتشر کرده‌اند. او مشخصاً به انتشار ویدئویی از اجرای جولیا بطرس توسط عزت‌الله ضرغامی، وزیر وقت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی، اشاره کرد؛ ویدئویی که مربوط به اجرای قطعه «الحق سلاحی» بود. این قطعه از آثار میهن‌پرستانه بطرس است که در حمایت از مردم فلسطین منتشر شده است.

نوربخش سپس پرسید: «اگر موسیقی، موسیقی هنجارمند و هنری باشد، آیا واقعاً با صدای زن و صدای مرد تفاوتی در این زمینه وجود دارد؟» و تأکید کرد که به اعتقاد او، مسئله فعالیت خوانندگان زن باید با تعیین ضوابط روشن یک‌بار برای همیشه حل شود.

او با تأکید بر ضرورت حل این مسئله افزود: «این هم از آن مواردی است که بالاخره باید حل شود. این همه خواننده خوب زن داریم و این همه آثار ارزشمند تولید شده است. حتی برخی مسئولان نظام هم آثار خوانندگان زن را منتشر کرده‌اند.»

او در پایان تأکید کرد که ظرفیت زنان در موسیقی نباید نادیده گرفته شود: «ما بخش مهمی از موسیقی را داریم که می‌تواند منشأ تحول باشد؛ آن هم صداها و استعدادهای بسیار خوبی است که در میان خانم‌ها وجود دارد.»</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T14:15:12+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>سوءقصد به جان فواد پاشایی، دبیرکل حزب مشروطه ایران</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129194/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129194/#When:13:01:03Z</guid>
      <description>سوءقصد به جان فواد پاشایی، دبیرکل حزب مشروطه ایران</description>
      <description>حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات) اعلام کرد فؤاد پاشایی، دبیرکل این حزب، هدف «سوءقصد» قرار گرفته و در بخش مراقبت‌های ویژه بستری شده است.

بر اساس بیانیه این حزب، این حادثه ساعت ۷:۴۵ عصر ۱۷ اوت (۲۶ مرداد) به وقت لس‌آنجلس رخ داده است.

به گفته منابع مطلع، مهاجمان پس از قطع دوربین‌های مداربسته منزل شخصی پاشایی به او حمله کردند. او در پی این حمله به بیمارستان منتقل شده و هم‌اکنون در بخش مراقبت‌های ویژه بستری است.

حزب مشروطه ایران همچنین می‌گوید پلیس لس‌آنجلس در حال تحقیق دربارهٔ این حادثه است و اطلاعات تکمیلی و «تأییدشده» دربارهٔ این حادثه بعداً از سوی حزب منتشر خواهد شد.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T13:01:03+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>هیوا سیفی‌زاده: برای آواز روی چند بیت سعدی به چهار سال حبس محکوم شده‌ام</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129181/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129181/#When:10:32:43Z</guid>
      <description>هیوا سیفی‌زاده: برای آواز روی چند بیت سعدی به چهار سال حبس محکوم شده‌ام</description>
      <description>هیوا سیفی‌زاده، خواننده موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی، با انتشار ویدئویی در صفحه اینستاگرام خود از صدور حکم چهار سال حبس علیه خود خبر داده و گفته است این حکم در پی اجرای کوتاه او در «عمارت روبه‌رو» صادر شده است؛ اجرایی که در بهمن ۱۴۰۳ به بازداشت او انجامید.

خانم سیفی‌زاده می‌گوید بعد از ابلاغ رأی بدوی، تصمیم گرفتم برای اولین بار درباره پرونده‌ای که پس از اجرای من در عمارت روبه‌رو تشکیل شد صحبت کنم. این ویدیو روایت من از آن اتفاق و پرسشی‌ است که درباره رأی صادرشده دارم، با امید اینکه در روند قانونی و بر اساس قانون و محتویات پرونده پاسخ داده شود.

سیفی‌زاده در این ویدئو با اشاره به اینکه در آن اجرای کوتاه تنها چند بیت از اشعار سعدی را خوانده است، می‌گوید اتهام مطرح‌شده علیه او «ترویج فساد و فحشا» بوده است. او ضمن اعتراض به حکم صادرشده، از دادگاه تجدیدنظر خواسته است پرونده را به‌صورت مستقل و دقیق بررسی کند و مشخصاً به این پرسش پاسخ دهد که «کدام رفتار من مصداق اشاعه فحشا بوده است؟»

خانم سیفی‌زاده در تاریخ ۹ اسفندماه سال ۱۴۰۳، حین اجرای کنسرت در سالن عمارت “روبرو” در تهران توسط نیروهای امنیتی بازداشت و پس از چندی با تودیع وثیقه آزاد شد.




&amp;nbsp;</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T10:32:43+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>سهیل عربی، وبلاگ‌نویس، به ۵ سال حبس محکوم شد</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129187/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129187/#When:09:28:34Z</guid>
      <description>سهیل عربی، وبلاگ‌نویس، به ۵ سال حبس محکوم شد</description>
      <description>خبرگزاری هرانا ـــ بر اساس حکمی که در تاریخ ۲۵ مردادماه، توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری صادر شده، آقای عربی از بابت اتهام «اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم علیه امنیت کشور» و با لحاظ مقررات مربوط به تکرار جرم به پنج سال حبس تعزیری با احتساب ایام بازداشت قبلی محکوم شده است. همچنین دادگاه به عنوان مجازات تکمیلی، وی را به مدت دو سال از «اشتغال به شغل یا حرفه یا کار معین مرتبط با جرم ارتکابی (فعالیت در شبکه اجتماعی)» محروم کرده است.

در بخشی از دادنامه، ارتباط آقای عربی با افرادی در خارج از کشور، محتوای اوراق پرونده، تصاویر تهیه‌شده از فعالیت وی در شبکه‌های اجتماعی و گزارش ضابطین از جمله مستندات دادگاه برای صدور حکم عنوان شده است.

جلسه رسیدگی به اتهام آقای عربی در تاریخ ۱۹ مردادماه سال جاری در شعبه مذکور برگزار شده بود. در این جلسه، گزارش‌های یک نهاد امنیتی، مطالب منتشرشده توسط وی در شبکه‌های اجتماعی و کمک به شماری از بازداشت‌شدگان اعتراضات دی‌ماه از جمله موارد مطرح‌شده در پرونده عنوان شده بود. آقای عربی در دفاعیات خود گفته بود که فعالیت‌های حمایتی وی صرفا به زندانیان یا معترضان محدود نبوده و از میان بیش از ۲۰۰ خانواده تحت پوشش این شبکه حمایتی، بیش از ۱۰۰ خانواده فاقد سابقه بازداشت یا فعالیت سیاسی بوده‌اند.

در اسفندماه سال گذشته، سهیل عربی توسط ماموران امنیتی بازداشت و به زندان قزلحصار کرج منتقل شد. وی بهار سال جاری از زندان قزلحصار کرج آزاد شده است.

سهیل عربی پیشتر نیز به واسطه فعالیت های خود سابقه بازداشت و برخوردهای قضایی را داشته است.

لازم به ذکر است، سهیل عربی وبلاگ‌نویس و شهروند&#45;خبرنگاری است که جایزه «آزادی مطبوعات» سازمان گزارشگران بدون مرز را در سال ۱۳۹۶ به خود اختصاص داد. او پیشتر نیز سابقه برخوردهای قضایی و محکومیت های متعدد را داشته است و در سال ۱۳۹۳، به اتهام «توهین به پیامبر اسلام» در فیس‌بوک توسط شعبه ۷۶ دادگاه کیفری استان تهران به اعدام محکوم شد. این حکم چندی بعد نقض و تبدیل به مجازات های دیگر شد. وی چندی پیش با نگارش نامه‌ای به تشریح شرایط نگهداری در سوئیت ۳۵ واحد سه زندان قزلحصار کرج پرداخته است</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T09:28:34+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>میلاد بالسینی، فعال مدنی ترک پس از حضور در دادسرا بازداشت شد</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129188/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/129188/#When:08:30:13Z</guid>
      <description>میلاد بالسینی، فعال مدنی ترک پس از حضور در دادسرا بازداشت شد</description>
      <description>خبرگزاری هرانا – بر اساس اطلاعات دریافتی هرانا، روز سه شنبه ۲۷ مردادماه، جلسه بازپرسی این فعال ترک (آذربایجانی) در شعبه ۱۵ بازپرسی دادسرای عمومی و انقلاب تبریز برگزار شد. وی در این جلسه از بابت اتهامات «تبلیغ علیه نظام»، «ارسال اطلاعات به رسانه‌های معاند» و «همکاری با دول متخاصم علیه امنیت ملی» به دفاع از خود پرداخته است. وی پس از پایان جلسه بازپرسی، به درخواست ضابط پرونده و با صدور قرار موقت ۳۰ روزه، بازداشت شد.

تا لحظه تنظیم این گزارش از محل نگهدای این شهروند اطلاعی حاصل نشده است.

میلاد بالسینی مورخ ۱۸ مردادماه با دریافت ابلاغیه‌ای به شعبه ۱۵ بازپرسی دادسرای عمومی و انقلاب تبریز احضار شده بود. وی در حال حاضر با دو پرونده قضایی مواجه است.

پرونده نخست وی در تاریخ ۸ آذرماه ۱۴۰۴ با اتهام «تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی» توسط اداره اطلاعات به شعبه ۸ دادیاری دادسرای عمومی و انقلاب تبریز ارجاع شد. این پرونده در تاریخ ۲۷ تیرماه ۱۴۰۵ برای ادامه رسیدگی به شعبه ۱۵ بازپرسی همان دادسرا ارجاع شد.

در پرونده دوم، اداره اطلاعات در تاریخ ۲۳ تیرماه ۱۴۰۵ اتهام «ارسال فیلم یا تصاویر یا اطلاعات به شبکه‌ها، انسان‌رسانه‌ها یا صفحات مجازی بیگانه یا معاند برخلاف امنیت ملی» را علیه آقای بالسینی مطرح و پرونده را به شعبه ۸ دادیاری دادسرای عمومی و انقلاب تبریز ارجاع کرد.

همچنین، در تاریخ ۲۱ مردادماه ۱۴۰۴، شش تن از مأموران اداره اطلاعات با مراجعه به منزل شخصی میلاد بالسینی، اقدام به تفتیش محل کردند. مأموران همچنین هنگام ترک منزل، شماری از وسایل و مدارک شخصی وی، از جمله مدارک هویتی و تحصیلی، دفترهای یادداشت روزانه و تجهیزات الکترونیکی شامل تلفن همراه، لپ‌تاپ، تبلت و مودم را ضبط کرده و با خود بردند. تا زمان تنظیم این گزارش، وسایل الکترونیکی ضبط‌شده به آقای بالسینی مسترد نشده است.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T08:30:13+00:00</dc:date>
    </item>




    <item>
      <title>ایران بیشتر کنترل خود بر تنگه هرمز را از دست داده است</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_0733/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_0733/#When:05:33:55Z</guid>
      <description>بر اساس داده‌های شرکت «کلپر» که با استفاده از سامانه‌های شناسایی کشتی‌ها و داده‌های ماهواره‌ای تردد دریایی را رصد می‌کند، بیش از ۸۰ درصد عبور و مرور کشتی‌ها از تنگه هرمز در دو هفته گذشته از مسیر عمان انجام شده است.</description>
      <description>دیوید گلدمن / سی‌ان‌ان

نبرد بر سر کنترل تنگه هرمز به کانون اصلی جنگ ایران تبدیل شده است. طی چند ماه گذشته، هم ایران و هم ایالات متحده مدعی برتری در این آبراه راهبردی بوده‌اند و این روایت‌های متضاد، سردرگمی و تردید قابل‌توجهی ایجاد کرده است.

با این حال، در حال حاضر شواهد روشن است: ایالات متحده که با نیروی دریایی خود در تنگه گشت‌زنی می‌کند، در حال پیشروی است و ایران بخش زیادی از کنترل خود بر این گذرگاه حیاتی آبی را از دست می‌دهد.

بر اساس داده‌های شرکت «کلپر» (Kpler) که با استفاده از سامانه‌های شناسایی کشتی‌ها و داده‌های ماهواره‌ای تردد دریایی را رصد می‌کند، بیش از ۸۰ درصد عبور و مرور کشتی‌ها از تنگه هرمز در دو هفته گذشته از مسیر عمان انجام شده است؛ کانال کشتیرانی مورد تأیید سازمان ملل که ایران به‌شدت با آن مخالفت می‌کند.

ایران که تنگه را تحت کنترل خود اعلام کرده است، به ده‌ها کشتی که تلاش کرده‌اند از مسیر آبراهی در امتداد ساحل شمالی عمان عبور کنند حمله کرده است. با وجود این خطر، بیشتر کشتی‌ها در هفته‌های اخیر ترجیح داده‌اند خواسته‌های ایران را نادیده بگیرند و با اتکا به وعده حمایت نیروهای دریایی آمریکا از تنگه عبور کنند.

همایون فلکشاهی، رئیس بخش تحلیل نفت خام در کلپر، گفت: «به‌طور فزاینده‌ای به نظر می‌رسد که ایران دست‌کم بخشی از کنترل خود بر تنگه را از دست داده است.»

تغییر موازنه کنترل

این وضعیت در تضاد آشکار با یک ماه پیش قرار دارد؛ زمانی که کلپر تقریباً هیچ تردد دریایی از مسیر عمان مشاهده نمی‌کرد. کاهش شدید ترافیک در مسیر مورد ترجیح ایران، مانع از آن شده است که تهران مانند بهار گذشته از کشتی‌های عبوری از تنگه عوارض دریافت کند.

پایان اعتبار «تفاهم‌نامه» میان ایالات متحده و ایران در این هفته، از نظر تئوریک به ایران اجازه می‌دهد بار دیگر دریافت عوارض را آغاز کند. اما به گفته کلپر، به نظر نمی‌رسد این کشور توانسته باشد چنین کاری انجام دهد.

دن پیکرینگ، بنیان‌گذار و مدیر ارشد سرمایه‌گذاری شرکت Pickering Energy Partners، گفت: «درخواست ایران برای دریافت عوارض چیزی نیست که اکثر بازیگران خاورمیانه تمایل به انجام آن داشته باشند و عملاً هم چنین کاری نکرده‌اند. بنابراین مسیر عمان کاملاً منطقی‌ترین گزینه است.»

به گفته اندی لیپو، رئیس شرکت Lipow Oil Associates، کویت، عربستان سعودی و امارات متحده عربی نفتکش‌های غول‌پیکر حمل نفت خام (VLCC) را اجاره کرده‌اند تا نفت را از طریق تنگه هرمز از خلیج فارس خارج کنند و سپس در خارج از منطقه خطر، در خلیج عمان، محموله را به نفتکش‌های مشتریان منتقل کنند.

برای فرار از حملات ایران، این نفتکش‌ها سامانه‌های شناسایی خود را خاموش کرده‌اند؛ اقدامی که گاه برای هفته‌ها ادامه یافته است. این نوع تردد موسوم به «تردد تاریک» (Dark Traffic) ظاهراً از دید برخی سامانه‌های رهگیری داده‌ها از جمله کلپر نیز پنهان مانده است. هرچند بخشی از این ترددها از طریق تصاویر ماهواره‌ای قابل شناسایی هستند، اما ردیابی آنها با روش‌های متعارف دشوارتر است.

اما ایالات متحده که حضور نظامی گسترده‌ای در آب‌های منطقه دارد، بر تمامی کشتی‌های عبوری از تنگه نظارت می‌کند و آمارهایی از صادرات نفت گزارش داده که به‌مراتب بالاتر از برآوردهای سنتی پیشین است.

کریس رایت، وزیر انرژی آمریکا، هفته گذشته اعلام کرد که مجموع انتقال نفت از طریق تنگه هرمز و مسیرهای جایگزین پیرامون آن طی یک هفته به حدود ۱۵ میلیون بشکه در روز رسیده است؛ رقمی که به میانگین ۲۰ میلیون بشکه در روز پیش از جنگ نزدیک‌تر است.

نبود شفافیت

این موضوع باعث شد دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، روز دوشنبه اعلام کند که ایالات متحده «کنترل کامل تنگه» را در اختیار دارد؛ ادعایی که او بارها در طول این درگیری تکرار کرده است. با این حال، ادامه حملات ایران و باقی ماندن حجم انتقال نفت در سطحی پایین‌تر از دوران پیش از جنگ، نشان می‌دهد که آمریکا نیز کنترل کامل بر تنگه هرمز ندارد.

اما ایران هم چنین کنترلی ندارد.

پیکرینگ گفت: «اگر هدف آنها این باشد که نشان دهند مسئول و صاحب اختیار کامل هستند، باید بگویم که از ابتدا هم هرگز کنترل کاملی نداشتند. به نظر می‌رسد هدف اصلی آنها بازدارندگی است تا از این طریق به‌عنوان بازیگر مسلط شناخته شوند. به گمان من، آنها همچنان نقش بازدارنده خود را حفظ کرده‌اند.»

با این حال، اگر واقعاً نفتکش‌ها به اندازه‌ای که آمریکا ادعا می‌کند نفت را از تنگه عبور می‌دهند، آنگاه توان بازدارندگی و میزان کنترل ایران بر تنگه هرمز نسبت به یک یا دو ماه پیش کاهش یافته است.

در همین حال، عامل دیگری نیز بر پیچیدگی وضعیت افزوده است: عمان و ایران در حال مذاکره برای احیای آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز هستند؛ آن هم بدون حضور ایالات متحده؛ موضوعی که نارضایتی ترامپ را برانگیخته است. هنوز مشخص نیست این گفت‌وگوها چه تأثیری بر تردد نفتکش‌ها یا کنترل این آبراه خواهد داشت.

لیپو گفت: «من همه این اطلاعات و تیترهای خبری را با احتیاط ارزیابی می‌کنم. اما می‌توان با اطمینان گفت که ایران بخشی از کنترل خود بر تنگه را از دست داده است.»</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T05:33:55+00:00</dc:date>

    </item>

    <item>
      <title>کوروش احمدی: کنوانسیون خزر به نفع ایران است</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_1458/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_1458/#When:12:58:46Z</guid>
      <description>«ایران طبعا نمی‌تواند به لحاظ حقوقی مانع مراودات و پروژه‌های مشترک میان قزاقستان با آذربایجان، یا آذربایجان با ترکمنستان و روسیه و ... شود. علی‌الاصول هیچ مبنای حقوقی در دنیا وجود ندارد که بر اساس آن بگوییم دو کشور ساحلی حق ندارند در بستر متعلق به خود، خط لوله یا کابل احداث کنند.»</description>
      <description>ایرنا / شهاب شهسواری

کارشناس ارشد روابط بین‌الملل گفت: «ایران طبعا نمی‌تواند به لحاظ حقوقی مانع مراودات و پروژه‌های مشترک میان قزاقستان با آذربایجان، یا آذربایجان با ترکمنستان و روسیه و ... شود. علی‌الاصول هیچ مبنای حقوقی در دنیا وجود ندارد که بر اساس آن بگوییم دو کشور ساحلی حق ندارند در بستر متعلق به خود، خط لوله یا کابل احداث کنند.»

ارسال کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر به مجلس شورای اسلامی، بار دیگر موجی از اظهارنظرها و دغدغه‌ها را در فضای رسانه‌ای و سیاسی کشور برانگیخته است. کوروش احمدی، دیپلمات بازنشسته و کارشناس ارشد مسائل بین‌الملل، در گفت‌وگو با ایرنا با تفکیک منتقدان این سند به سه گروه «دغدغه‌مندان صادق اما کم‌اطلاع از متن حقوقی»، «مخالفان سیاسی و جناحی داخلی» و «براندازان خارج‌نشین»، تاکید می‌کند که اکثر هجمه‌های مطرح‌شده بدون استناد به مواد حقوقی سند صورت می‌گیرد؛ در حالی که ارزیابی یک کنوانسیون بین‌المللی پیچیده تنها از طریق نقد ماده به ماده و بررسی دقیق متن حقوقی امکان‌پذیر است.

این کارشناس ارشد دیپلماسی با رد ادعای هموار شدن راه برای احداث خط لوله ترانس‌کاسپین بدون رضایت ایران، تصریح کرد که طبق ماده ۱۴ کنوانسیون و پروتکل ارزیابی آثار زیست‌محیطی (EIA)، احداث هرگونه خط لوله زیردریایی منوط به رعایت الزامات سخت‌گیرانه زیست‌محیطی و جلب نظر تمام ۵ کشور ساحلی است و ایران اهرم‌های نظارتی بسیار محکمی در دست دارد.

وی همچنین با اشاره به بندهای امنیتی ماده ۳، منع حضور نیروهای نظامی فرامنطقه‌ای و ممنوعیت ارائه پایگاه به بیگانگان را دستاوردی مهم برای امنیت ملی ایران دانست. احمدی همچنین تاکید کرد معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ میان ایران و شوروی صرفاً پیمان‌های تجاری و مودت بودند و هیچ پاسخی برای چالش‌های مدرن حقوق دریاها، استخراج نفت و زیست‌بوم خزر ندارند.

در ادامه متن کامل گفت‌وگوی ایرنا را با کوروش احمدی، دیپلمات بازنشسته و کارشناس ارشد مسائل بین‌الملل مطالعه می‌کنید.

* از زمان مطرح شدن ارسال کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر به مجلس شورای اسلامی، شاهد حجم زیادی از انتقادات و اظهار نگرانی‌ها بوده‌ایم. به نظر شما علت این حساسیت شدید نسبت به این سند چیست و چرا مخالفان جدی دارد؟

در مواجهه با این حجم از مخالفت‌ها، فکر می‌کنم می‌توان آنها را به چند دسته تقسیم کرد. بخشی از این دغدغه‌ها و نگرانی‌ها واقعی است و از سوی افرادی مطرح می‌شود که دغدغه حفظ سهم، منافع و حقوق ایران در دریای خزر را دارند و نگران‌ هستند که مبادا کشور دچار خسارت شود. این دسته از انتقادات کاملاً اصالت دارد. اما بخشی از این منتقدان ممکن است با وجود داشتن حسن نیت، اطلاعات کافی و دقیقی از این متن حقوقی دشوار یعنی متن کنوانسیون خزر نداشته باشند و بعضا تحت تاثیر دیگران باشند

در مقابل، گروه دیگری از منتقدان هستند که انگیزه‌ها و اهداف مشخص سیاسی و جناحی را دنبال می‌کنند؛ برای آنها اینکه چه جریان یا جناح یا جمعی مذاکرات را انجام داده، چه مقامی متن را امضا کرده و چه کسانی از آن حمایت می‌کنند، مهم است. در مورد کنوانسیون خزر به نظر می‌رسد که این گروه از منتقدان از ابتدا عزم خود را جزم کردند تا بر مبنای رویکرد سیاسی شان با این سند مخالفت کنند. اینان اگر متن را هم خواندند شاید عمدتا با هدف عیب جویی و بدون توجه به شرایط خواندند.

گروه دیگری هم هستند که به تازگی در خارج از کشور شکل گرفته است و اهداف خاص خود را در مخالفت با نظام دنبال می‌کنند. آنها نیز با اصل سند و متن کنوانسیون خیلی کاری ندارند و تنها مترصد هستند که آنرا به گونه ای که متناسب با اهدافشان هست، جلوه دهند.

اما این‌گونه مواجهه‌ها با یک سند بین‌المللی نادرست است؛ چرا که ما با یک متن حقوقی روبرو هستیم و بحث‌ها باید دقیقاً بر متن متمرکز باشد و بر مبنای متن پیش برود. یک منتقد منصف باید ماده به ماده و بند به بند متن را بررسی کند و ایرادات حقوقی آن را نشان دهد و آنرا در رابطه با منافع کشور ببیند و ارزیابی کند. متأسفانه غالب کسانی که در رسانه‌ها یا فضای مجازی انتقاد می‌کنند — چه آنان که حسن نیت دارند و چه کسانی که انگیزه جناحی یا سیاسی دارند — کمتر دیده ام که به متن حقوقی پرداخته باشند.

طبعاً متن‌های حقوقی و تکنیکال پیچیدگی‌هایی دارند و درک آن‌ها برای عموم آسان نیست، اما تا کنون ندیده‌ام نخبگان منتقد نیز بر اساس مواد مشخص کنوانسیون (مثلاً ماده ۸، ماده ۱۴ ماده ۶ و ....) و ارائه دلایل حقوقی محکم، نقد مستندی ارائه داده باشند.

* یکی از نقدهای پرشمار مخالفان این است که با تصویب این کنوانسیون، راه برای احداث خط لوله ترانس‌کاسپین (بین شرق و غرب خزر) هموار می‌شود. آیا تصویب این کنوانسیون واقعاً چنین مجوزی صادر می‌کند؟ و اساساً آیا راه حقوقی برای جلوگیری از روابط اقتصادی و ترانزیتی کشورهای ساحلی با یکدیگر وجود دارد؟

اساساً در حقوق بین‌الملل و مناسبات میان کشورها، هیچ کشوری نمی‌تواند مانع روابط تجاری، رفت‌وآمد و همکاری دو یا چند کشور دیگر شود؛ برای نمونه، ایران طبعا نمی‌تواند به لحاظ حقوقی مانع مراودات و پروژه‌های مشترک میان قزاقستان با آذربایجان، یا آذربایجان با ترکمنستان و روسیه و ... شود. علی‌الاصول هیچ مبنای حقوقی در دنیا وجود ندارد که بر اساس آن بگوییم دو کشور ساحلی حق ندارند در بستر متعلق به خود، خط لوله یا کابل احداث کنند.

تنها راه برای جلوگیری از چنین اقداماتی، توسل به زور یا تهدید است که آن هم موضوعی خارج از حقوق بین‌الملل و رویه‌های شناخته‌شده میان کشورهاست. بنابراین در یک چارچوب حقوقی تنها کاری که کشورهای ذی‌نفع می‌توانند انجام دهند این است که قواعدی وضع کنند که اجرای چنین پروژه‌هایی قانونمند شود و حقوق و منافع سایر کشورهای ساحلی را به خطر نیندازد.

کنوانسیون خزر دقیقاً همین کار را انجام داده است. پیش از این، روسیه هم به دلایل اقتصادی و هم دلایل ژئوپلیتیک مخالف احداث خط لوله گاز میان ترکمنستان و آذربایجان بود؛ زیرا با صادرات گاز ترکمنستان به اروپا، از یک‌سو رقیب گازی جدیدی برای روسیه شکل می‌گرفت و از سوی دیگر پای کشورهای اروپایی به حوزه خزر باز می‌شد. اما روس‌ها در طول زمان متوجه شدند که نمی‌توانند مانع اصل همکاری بین کشورهای دیگر شوند؛ لذا موضع خود را تغییر دادند تا این روند را از طریق تصویب ضوابط قانونی کنترل و نظام‌مند کنند.

در کنوانسیون خزر، دو شرط و ضابطه اساسی و محکم برای احداث خطوط لوله و کابل‌های زیردریایی به‌ویژه ماده ۱۴ گنجانده شده است:

شرط اول: توافق کشورهای ذی‌نفعی که خط لوله مستقیماً از قلمرو، بستر و زیربستر آن‌ها عبور می‌کند.

شرط دوم: رعایت الزامات و استانداردهای سخت‌گیرانه زیست‌محیطی بر اساس کنوانسیون‌های بین‌المللی، کنوانسیون زیست‌محیطی تهران و پروتکل‌های ملحق به آن.

یکی از مهم‌ترین این اسناد، پروتکل ارزیابی آثار زیست‌محیطی (EIA) ملحق به کنوانسیون زیست محیطی خزر است. طبق این پروتکل، تمام ۵ کشور ساحلی خزر ذی‌ربط شناخته می‌شوند و ارزیابی‌های زیست‌محیطی هر پروژه‌ای باید با مشارکت، بررسی و تأیید همه کشورهای ساحلی صورت گیرد. بنابراین، ایران نه تنها چیزی را از دست نداده، بلکه در چارچوب حقوق بین‌الملل، از طریق اعمال الزامات زیست‌محیطی و پیش شرط موافقت کشورهای ذی ربط، اهرم‌های قانونی و نظارتی بسیار محکمی به دست آورده است.

در واقع به نوعی می‌توان گفت این کنوانسیون دست ما را بازتر می‌کند و حتی در حوزه زیست محیطی به جمهوری اسلامی ایران برای خطوط لوله حق وتو می‌دهد، البته همانگونه که چهار کشور دیگر هم از این حق برخوردار هستند.

* برخی نقدها نیز ادعا می‌کنند که عدم عبور خط لوله گاز ترکمنستان از خاک ایران یا عدم امکان صادرات گاز ایران به اروپا، حاصل این کنوانسیون است. ارزیابی شما از این ادعا چیست؟

این مسئله ای بسیار روشن است و مطلقاً هیچ ارتباطی به کنوانسیون یا مباحث حقوقی دریای خزر ندارد. ایران با ترکمنستان یک برنامه سواپ گاز داشت، به این صورت که گاز ترکمنستان وارد شبکه گاز ایران شود و معادل آن به ترکیه منتقل شود. اما این ترتیبات تنها برای چند ماه انجام شد و نهایتا تحریم آمریکا مانع ادامه آن شد. بعلاوه حجم گاز انتقالی بالقوه از لوله ترانس خزر مد نظر به ترکیه بیش از ۱۵ برابر حجم گاز از طریق ایران به ترکیه است. لذا علت اصلی اینکه لوله ‌ای انتقال انرژی یا کریدورهای ترانزیتی از ایران عبور نمی‌کنند، تحریم‌های همه‌جانبه بین‌المللی و چالش‌های حاد سیاست خارجی کشور است. این تحریم‌ها باعث شده طی دهه‌های گذشته بسیاری از پروژه‌های انتقالی منطقه‌ای، ایران را دور بزنند و متهم کردن کنوانسیون خزر در این زمینه، آدرس اشتباه دادن است.

* در خصوص ابعاد امنیتی و نظامی، موافقان کنوانسیون به بندهایی از ماده ۳ اشاره می‌کنند که حضور نیروهای نظامی کشورهای فرامنطقه‌ای و استفاده از خاک یا امکانات کشورهای ساحلی علیه یکدیگر را ممنوع می‌کند. با این حال، مخالفان مدعی هستند کشورهای فرامنطقه‌ای می‌توانند تحت پرچم یکی از کشورهای ساحلی اقدام به تردد یا فعالیت‌های جاسوسی و اطلاعاتی کنند.

این که کشورهای فرامنطقه‌ای تحت پرچم دروغین یا با هویت جعلی در خزر تردد کنند، چه ربطی به متن کنوانسیون دارد؟ تحرکات مخفیانه تحت هر شرایطی با کنوانسیون یا بدون کنوانسیون ممکن است. بطور کلی، اینکه چنین احتمالی وجود دارد، هیچ وقت و هیچ جا مانع تفاهمات بین کشورها نمی‌شود. پرسش اصلی این است: اگر این کنوانسیون و این بندهای منع‌کننده وجود نداشت، آیا وضعیت امنیتی ما بهتر بود؟ پاسخ قطعا خیر است. این کنوانسیون دست‌کم یک چارچوب حقوقی الزام‌آور ایجاد کرده و راه را برای اعطای پایگاه‌های علنی به قدرت‌های فرامنطقه‌ای (مشابه آنچه در خلیج فارس شاهد هستیم) به طور کامل می‌بندد. حال اگر کشوری سوءنیت داشته باشد و بخواهد به صورت مخفیانه یا زیر پرچم دیگری اقدامی کند، بدون وجود کنوانسیون دستش بسیار بازتر خواهد بود. اقدامات مخفیانه و زیرپوستی هم همواره محدودیت‌های عملی زیادی دارند و کارایی پایگاه‌های علنی را ندارند. بنابراین وجود این مقررات حتماً به نفع امنیت ملی ایران است.


کوروش احمدی

درباره تعیین پهنای ۱۵ مایل دریای سرزمینی و ۱۰ مایل منطقه اختصاصی ماهیگیری نیز این انتقاد مطرح شده که چرا امکان حضور شناورهای بیگانه در ماورای ۲۵ مایلی ساحل ایران فراهم شده است.

این‌گونه نقدها واقعاً عجیب و فراتر از ایرادهای بنی‌اسرائیلی است! اگر نگاهی به کنوانسیون ۱۹۸۲ حقوق دریاها (UNCLOS) که سند مادر و قاعده عمومی بین‌المللی است بیندازیم، پهنای عرض دریای سرزمینی در تمام جهان ۱۲ مایل دریایی تعیین شده و تازه در همان ۱۲ مایل هم شناورهای خارجی حق «عبور بی‌ضرر» دارند. ماورای ۱۲ مایل نیز منطقه نظارت و آب‌های آزاد محسوب می‌شود که تردد برای همه در آنها آزاد است.

در کنوانسیون خزر، دریای سرزمینی حتی فراتر از استاندارد بین‌المللی (۱۵ مایل) تعیین شده و علاوه بر آن، ۱۰ مایل دیگر هم به عنوان منطقه انحصاری ماهیگیری اضافه شده است (مجموعاً ۲۵ مایل). اگر کسی اعتراض کند که چرا فراتر از این ۲۵ مایل، کشتی‌های چهار کشور دیگر ساحلی حق رفت‌وآمد دارند، منطق حرفش این است که کل پهنه خزر باید متعلق به ایران باشد و هیچ کشور دیگری حق کشتیرانی نداشته باشد! این سخنان کاملاً غیرعملی، غیرمنطقی و خارج از ضوابط حقوق بین‌الملل است.

* برخی از مسئولان پیشین و مذاکره‌کنندگان کنوانسیون معتقدند که این کنوانسیون نباید پیش از تعیین و نهایی شدن «خط مبدأ» در مجلس به تصویب برسد. در مقابل، دیدگاهی وجود دارد که نباید فرایند تصویب را معطل تعیین خط مبدأ نگه داشت. تحلیل شما از این دو دیدگاه چیست؟

موضوع «تعیین روش ترسیم خط مبدأ مستقیم» برای ایران فوق‌العاده مهم است؛ زیرا سواحل ایران در جنوب خزر دارای شکل مقعر (فرورفته) است. اگر قرار باشد خط منصف مبنا قرار گیرد، این خط به سمت سواحل ایران میل می‌کند و سهم پهنه آبی و بستر و زیربستر ما کاهش می‌یابد. به همین دلیل، مذاکره‌کنندگان ایرانی با هوشمندی بندی را در بخش تعاریف کنوانسیون گنجانده‌اند که صراحتاً تأکید می‌کند که شرایط کشوری که آشکارا به لحاظ جغرافیایی دارای «وضعیت نامساعد» باید مد نظر قرار گیرد و به این خاطر خطوط مبدأ مستقیم به گونه ای ترسیم شود که اصل انصاف در آن رعایت شده باشد. ایران نیز در بیانیه تفسیری هنگام امضا، تصریح کرد که مصداق این شرایط نامساعد، سواحل ایران است.

نکته مهمی که منتقدان از آن غفلت می‌کنند این است که این کنوانسیون اصلاً وارد مقوله تعیین حدود بستر و زیربستر (یعنی تعیین حدود و تقسیم درصدی خزر) نشده است. ماده ۸ کنوانسیون صراحتاً می‌گوید که تعیین حدود بستر و زیربستر باید از طریق توافقات دوجانبه یا چندجانبه میان کشورهای مقابل و مجاور انجام شود. بنابراین، این کنوانسیون از این جهت و نیز بسیاری جهات دیگر صرفاً یک «کنوانسیون چارچوب» (Framework Convention) است. به این معنی که اصول و ضوابطی مقرر کرده که کار بعدا بین کشور بر مبنای آن اصول و ضوابط انجام شود.

درباره زمان تصویب، من هم با این دیدگاه موافقم که اگر تصویب کنوانسیون را تا زمان روشن شدن نحوه ترسیم خط مبدأ مستقیم به تأخیر بیندازیم، اهرم فشار بهتر و ابزار چانه‌زنی مناسبی در دست ایران خواهد بود. اما شرایط نیز مهم است و نباید تعصب بی‌جا هم روی آن داشت. بیش از ۹۰ درصد متن این کنوانسیون شامل مقررات عمومی مانند کشتیرانی، شیلات، ایمنی، حفاظت از محیط زیست، زندگی آبزیان، مبارزه با تروریسم، جرایم سازمان‌یافته، عبور بی‌ضرر و ... است.

علت اینکه برخی در دولت و وزارت خارجه تمایل به ارسال آن به مجلس دارند این است که معتقدند نباید انتفاع از این ۹۰ درصد حوزه جامع همکاری را سال‌ها معطل مذاکرات پیچیده خط مبدأ نگه داشت. ضمن اینکه نفس تعیین حدود بستر و زیربستر انگیزه ای برای کشورها جهت مذاکره و انجام کار هست.

* اگر این کنوانسیون را کنار بگذاریم، آیا بازگشت به معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ یا اعمال قواعد دریاهای آزاد می‌تواند منافع ما را تأمین کند؟ آیا بدیل و جایگزین بهتری وجود دارد؟

این کنوانسیون حاصل نزدیک به سه دهه مذاکرات فشرده، کارشناسی و بررسی تمامی بدیل‌های ممکن است.

کسانی که از بازگشت به معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ سخن می‌گویند، شاید متن آن معاهدات را دقیق نخوانده باشندد. آن دو معاهده متعرض مسائل حقوقی دریای، تعیین حدود بستر و زیربستر و پهنه آبی و خطوط لوله، کابل‌ها یا مسائل زیست‌محیطی و ... نشده‌اند:

معاهده ۱۹۲۱: اساساً یک پیمان مودت پس از پیروزی انقلاب بلشویکی در شوروی و برای الغای امتیازات استعماری روسیه تزاری بود. تنها در فصل ۱۱ آن فصل هشتم عهدنامه شوم ترکمنچای ملغی اعلام شد و حق داشتن نیروی دریایی در خزر را به ایران بازگرداند و حق کشتیرانی بالسویه (مساوی) را برای طرفین به رسمیت شناخت.

معاهده ۱۹۴۰: یک معاهده کاملاً تجاری و گمرکی است که بیش از ۹۵ درصد مواد آن به مقررات تجارت در خشکی و مقررات بنادر و کشتیرانی تجاری اختصاص دارد. تنها بند غیرتجاری آن، تعیین یک منطقه انحصاری ۱۰ مایلی ماهیگیری بود.

بنابراین، معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ به هیچ وجه پاسخگوی نیازها و چالش‌های امروز دریای خزر (مانند اکتشاف و استخراج نفت و گاز از زیربستر، احداث خطوط لوله، کابل‌های فیبر نوری و حفاظت‌های زیست‌محیطی و بسیاری امورد دیگر) نیستند و تدوین یک سند جامع، جدید و به‌روز، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر برای تأمین منافع ملی بوده است.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T12:58:46+00:00</dc:date>

    </item>

    <item>
      <title>چهار زندان برای خواندن چند بیت از سعدی</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_1239/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_1239/#When:10:39:08Z</guid>
      <description>هیوا سیفی‌زاده، خواننده موسیقی سنتی، با انتشار ویدئویی در صفحه اینستاگرام خود از صدور حکم چهار سال حبس علیه خود خبر داده و گفته است این حکم در پی اجرای کوتاه او در «عمارت روبه‌رو» صادر شده است؛ اجرایی که در بهمن ۱۴۰۳ به بازداشت او انجامید.</description>
      <description>هیوا سیفی‌زاده، خواننده موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی، با انتشار ویدئویی در صفحه اینستاگرام خود از صدور حکم چهار سال حبس علیه خود خبر داده و گفته است این حکم در پی اجرای کوتاه او در «عمارت روبه‌رو» صادر شده است؛ اجرایی که در بهمن ۱۴۰۳ به بازداشت او انجامید.

خانم سیفی‌زاده می‌گوید بعد از ابلاغ رأی بدوی، تصمیم گرفتم برای اولین بار درباره پرونده‌ای که پس از اجرای من در عمارت روبه‌رو تشکیل شد صحبت کنم. این ویدیو روایت من از آن اتفاق و پرسشی‌ است که درباره رأی صادرشده دارم، با امید اینکه در روند قانونی و بر اساس قانون و محتویات پرونده پاسخ داده شود.

سیفی‌زاده در این ویدئو با اشاره به اینکه در آن اجرای کوتاه تنها چند بیت از اشعار سعدی را خوانده است، می‌گوید اتهام مطرح‌شده علیه او «ترویج فساد و فحشا» بوده است. او ضمن اعتراض به حکم صادرشده، از دادگاه تجدیدنظر خواسته است پرونده را به‌صورت مستقل و دقیق بررسی کند و مشخصاً به این پرسش پاسخ دهد که «کدام رفتار من مصداق اشاعه فحشا بوده است؟»

خانم سیفی‌زاده در تاریخ ۹ اسفندماه سال ۱۴۰۳، حین اجرای کنسرت در سالن عمارت “روبرو” در تهران توسط نیروهای امنیتی بازداشت و پس از چندی با تودیع وثیقه آزاد شد.




حکم هیوا سیفی‌زاده بر چه اساسی صادر شده است؟

خبرآنلاین: پس از آنکه هیوا سیفی‌زاده، خواننده موسیقی ایرانی، پس از ماه‌ها سکوت از صدور حکم چهار سال حبس تعزیری خود به اتهام «تشویق به فساد و فحشا» خبر داد و درباره مبنای این اتهام پرسید، حمیدرضا نوربخش، مدیرعامل خانه موسیقی با انتقاد از&amp;nbsp; اتهام‌های مطرح‌شده،&amp;nbsp; معتقد است اساساً باید روشن شود چگونه یک اجرای محدود موسیقی ایرانی، آن هم اجرایی که به گفته او پیش از برگزاری کامل متوقف شده، می‌تواند مبنای چنین اتهام سنگینی قرار گیرد.

پرونده به اتفاقات شامگاه ۹ اسفند ۱۴۰۳ در عمارت «روبرو» بازمی‌گردد؛ جایی که اجرای موسیقی با حضور هیوا سیفی‌زاده برگزار شد اما برنامه با ورود نیروهای امنیتی متوقف و این خواننده بازداشت شد. در ادامه برای عوامل این برنامه پرونده قضایی تشکیل شد و حالا سیفی‌زاده از صدور حکم بدوی و محکومیت خود به چهار سال حبس تعزیری خبر داده است.

سیفی‌زاده در توضیحاتی که پس از ماه‌ها سکوت در صفحه شخصی خود منتشر کرده، تأکید کرده است که سکوتش به معنای نداشتن حرف یا دفاع نبوده و ترجیح داده پرونده مسیر قانونی خود را طی کند. او با اشاره به اینکه تنها چند دقیقه روی صحنه حضور داشته و چند بیت از اشعار سعدی را در قالب آواز ایرانی اجرا کرده است، پرسیده است: «کدام رفتار مشخص من مصداق تشویق به فساد و فحشا بوده است؟»

او همچنین خواستار بررسی مستقل و دقیق پرونده در دادگاه تجدیدنظر شده و گفته است که این مسیر را همراه با وکیل خود پیگیری خواهد کرد.

نوربخش: معنای اجرا و تماشای کافه‌موسیقی، مرکز فساد نیست

در همین زمینه، حمیدرضا نوربخش، مدیرعامل خانه موسیقی، درباره این پرونده&amp;nbsp; در گفت و گو با خبرآنلاین ضمن اشاره به اینکه محتوای برنامه موسیقی ایرانی و سنتی بوده است، گفت: «متأسفانه برای آنها پرونده قضایی تشکیل شد و من هم در دادگاه حضور داشتم، درباره دوستان توضیح دادم و از آنها دفاع کردم، اما با&amp;nbsp; اتهاماتی روبه‌رو شدیم که واقعاً مبنای آن را نمی‌دانم.»

نوربخش درباره اتهاماتی مانند «فساد و فحشا» و «دایر کردن مرکز فساد» نیز گفت: «واقعاً چه مبنایی دارد؟ آیا مثلاً یک کافه موسیقی که امروز در بسیاری از نقاط وجود دارد و عده‌ای در آن اجرا می‌گذارند و مخاطبان هم برای تماشای اجرا می‌آیند، مرکز فساد است؟ آنجا یک عده جوان دارند کار فرهنگی می‌کنند.»

به گفته مدیرعامل خانه موسیقی، حتی از نظر سازوکارهای اداری نیز برای چنین اجراهای محدودی، روند مشخصی برای دریافت مجوز وجود ندارد. او توضیح داد: «من حتی در دادگاه هم گفتم که ما در ارشاد فایلی نداریم که برای اجرای یک برنامه در یک کافه، فرد برود در سامانه وزارت ارشاد چیزی ثبت کند یا مجوز خاصی بگیرد. اگر شما بخواهید برای ۵۰ یا ۶۰ نفر یک قطعه موسیقی باکلام یا بی‌کلام اجرا کنید، چنین سامانه‌ای وجود ندارد.»

«وقتی کاری اصلاً اجرا نشده، اتهامات و حکم بر چه اساسی صادر شده است؟»

نوربخش با اشاره به وضعیت هیوا سیفی‌زاده گفت که او از شاگردان خودش بوده و در حوزه موسیقی ایرانی و آواز سنتی فعالیت می‌کند. او افزود: «تعداد زیادی از دختران جوان و بااستعداد، با عشق، علاقه و انگیزه آواز می‌خوانند و فعالیت موسیقایی دارند. یکی از آنها همین فرد است که صدای بسیار خوب و استعداد بسیار خوبی دارد و از شاگردان خود من هم هست. او در حوزه موسیقی ایرانی و آواز سنتی فعالیت می‌کند.»

مدیرعامل خانه موسیقی با اشاره به اینکه اجرای سیفی‌زاده اساساً فرصت ادامه پیدا نکرد، گفت: «متأسفانه حتی موفق نشد اجرای خود را انجام دهد، اما برای او حکم صادر شد. وقتی کاری اصلاً اجرا نشده، اتهامات و حکم بر چه اساسی صادر شده است؟»

نوربخش ابراز امیدواری کرد این پرونده در مراحل بعدی رسیدگی مورد توجه قرار گیرد و گفت: «امیدوارم با توجه به رویکردی که ریاست محترم قوه قضاییه و مسئولان محترم قضایی دارند، این مسئله حل شود و باعث امیدواری، انگیزه، تاب‌آوری و حال بهتر این جوان‌ها و در مجموع جوانان کشور شود. امیدوارم این مشکل هرچه زودتر برطرف شود.»

خوانندگی زنان؛ مسئله‌ای که همچنان بدون چارچوب روشن باقی مانده است

اما پرونده سیفی‌زاده از نگاه نوربخش تنها یک پرونده قضایی نیست و بار دیگر مسئله قدیمی فعالیت زنان در عرصه خوانندگی و نبود چارچوبی روشن برای آن را مطرح کرده است.

او درباره تداوم برخوردهای قضایی با موسیقی زنان گفت: «به نظر من این مسئله بالاخره باید یک روز حل شود.»

نوربخش با اشاره به مباحث فقهی درباره صدای زن ادامه داد: «ما درباره صدای زن هیچ حکم صریح شرعی نداریم که بگوید مطلقاً خوانندگی زنان حرام است. حتی در فتاوای رهبر شهید هم داشته‌ایم که ایشان خوانندگی را به‌صورت مطلق حرام نکرده‌اند و گفته‌اند موسیقی اگر مفسده داشته باشد، حرام است؛ چه مردانه باشد و چه زنانه.»

نوربخش در ادامه برای توضیح تناقض‌های موجود درباره فعالیت خوانندگان زن، به نمونه جولیا بطرس، خواننده مسیحی لبنانی، اشاره کرد و گفت حتی برخی مسئولان ایرانی نیز آثار خوانندگان زن خارجی را منتشر کرده‌اند. او مشخصاً به انتشار ویدئویی از اجرای جولیا بطرس توسط عزت‌الله ضرغامی، وزیر وقت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی، اشاره کرد؛ ویدئویی که مربوط به اجرای قطعه «الحق سلاحی» بود. این قطعه از آثار میهن‌پرستانه بطرس است که در حمایت از مردم فلسطین منتشر شده است.

نوربخش سپس پرسید: «اگر موسیقی، موسیقی هنجارمند و هنری باشد، آیا واقعاً با صدای زن و صدای مرد تفاوتی در این زمینه وجود دارد؟» و تأکید کرد که به اعتقاد او، مسئله فعالیت خوانندگان زن باید با تعیین ضوابط روشن یک‌بار برای همیشه حل شود.

او با تأکید بر ضرورت حل این مسئله افزود: «این هم از آن مواردی است که بالاخره باید حل شود. این همه خواننده خوب زن داریم و این همه آثار ارزشمند تولید شده است. حتی برخی مسئولان نظام هم آثار خوانندگان زن را منتشر کرده‌اند.»

او در پایان تأکید کرد که ظرفیت زنان در موسیقی نباید نادیده گرفته شود: «ما بخش مهمی از موسیقی را داریم که می‌تواند منشأ تحول باشد؛ آن هم صداها و استعدادهای بسیار خوبی است که در میان خانم‌ها وجود دارد.»</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T10:39:08+00:00</dc:date>

    </item>

    <item>
      <title>چرا ترامپ عمان را به بمباران تهدید می‌کند؟</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_1045/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_1045/#When:06:45:44Z</guid>
      <description>جهان می‌داند که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، از ایران خشمگین است. اما او از کشور کوچکی که آن سوی تنگه هرمز در مقابل جمهوری اسلامی قرار دارد هم ناخشنود است: عمان. ترامپ از توافق در حال شکل‌گیری عمان و ایران ناخشنود است.</description>
      <description>کارا آنا / خبرگزاری آسوشیتدپرس / ۱۹ اوت ۲۰۲۶

جهان می‌داند که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، از ایران خشمگین است. اما او از کشور کوچکی که آن سوی تنگه هرمز در مقابل جمهوری اسلامی قرار دارد هم ناخشنود است: عمان.

عمان از زمان آغاز جنگ ایران، نقش نسبتاً کم‌سروصدایی ایفا کرده، از جمله به عنوان میانجی. اما موقعیت جغرافیایی آن، این سلطان‌نشین را در وضعیت ناخوشایندی قرار داده است؛ از یک سو در حال مذاکره با تهران بر سر مدیریت تنگه و از سوی دیگر با تهدیدهای ترامپ روبروست.

ترامپ این هفته به تری یینگست، خبرنگار فاکس‌نیوز، گفت که اگر عمان «سر راه قرار بگیرد»، آمریکا آن را بمباران خواهد کرد و برای تأکید، از یک ناسزا استفاده کرد. این اولین بار نیست که او چنین تهدیدی را مطرح می‌کند. وزارت خارجه عمان به پرسش‌های ایمیلی درباره تهدید ترامپ و زمان صدور بیانیه مشترک عمان و ایران درباره توافق‌شان، بلافاصله پاسخی نداد.

در ادامه نگاهی می‌اندازیم به کشوری که در میانه کشمکش واشنگتن و تهران قرار گرفته است.

ناخشنودی ترامپ از توافق در حال شکل‌گیری عمان و ایران

دو مقام منطقه‌ای روز سه‌شنبه گفتند که ترامپ عمان را تهدید کرده چون از نزدیک بودن این کشور به توافق با ایران بر سر تنگه هرمز ناخشنود است.

ترامپ تحت فشار است. او وعده جنگی سریع و ایرانی تضعیف‌شده، همراه با توافقی بهتر بر سر برنامه هسته‌ای تهران را داده بود. در عوض، ایران از تنگه هرمز به عنوان اهرمی جدید در مذاکرات استفاده کرده و کنترل خود را بر آنچه پیش از جنگ یک آبراه بین‌المللی تلقی می‌شد، اعمال می‌کند.

مذاکرات آمریکا و ایران متوقف شده است. این هفته دوره ۶۰ روزه‌ای که با امضای توافق موقت میان آمریکا و ایران آغاز شده بود، به پایان رسید. قرار بود این توافق راه را برای مذاکرات دقیق‌تر باز کند. هیچ نشانه‌ای از تمدید آن وجود ندارد. ترامپ اکنون می‌گوید هیچ مذاکره برنامه‌ریزی‌شده‌ای با ایران وجود ندارد.

بنابراین تنها مذاکرات تأییدشده‌ای که اکنون در جریان است، بین ایران و عمان درباره کشتیرانی در تنگه است. این مذاکرات هفته‌هاست که ادامه دارد. عمان به طور علنی چیز زیادی درباره آن‌ها نگفته است. تهران می‌گوید آن‌ها در حال نهایی کردن یک بیانیه مشترک هستند. برداشت عمومی این است که ایران عجله چندانی ندارد.

ترامپ تهدیدهای فراوانی علیه ایران مطرح کرده است. اکنون او ناامیدی خود را بر سر عمان نیز خالی می‌کند.

سلطان‌نشین در تلاش برای برقراری صلح بود

عمان با جمعیتی اندکی بیش از ۵ میلیون نفر، یکی از بازیگران آرام‌تر خلیج فارس است. این کشور به ارتش آمریکا اجازه استفاده از تأسیسات خود را داده، هرچند واشنگتن روابط دفاعی با آن را در مقیاس کوچک‌تر نسبت به همسایگانش در خلیج فارس مانند امارات متحده عربی توصیف کرده است.

برخلاف دیگر کشورهای منطقه، عمان در طول جنگ به شیوه‌ای که تهران به دیگر همسایگانش در خلیج حمله کرده، هدف قرار نگرفته است. مؤسسه کوئینسی برای دولت‌سازی مسئولانه مستقر در واشنگتن خاطرنشان می‌کند که اگرچه بنادر عمان هدف پهپادها قرار گرفته‌اند، اما ایران مسئولیت آن را نپذیرفته و عمان نیز ایران را مقصر ندانسته و هیچ موشکی به خاک عمان اصابت نکرده است.

رهبران عمان مدت‌هاست که تعامل با ایران را ترجیح داده‌اند. این سلطان‌نشین در تلاش‌های میانجی‌گری دخیل بوده، اما اکنون این کار توسط قطر و پاکستان پیش برده می‌شود.

پس از امضای توافق موقت، توجه جهان بیشتر به عمان معطوف شده است. مدتی نه چندان طولانی پس از امضا، آرامش نسبی زمانی از هم پاشید که ایران شروع به شلیک به سوی کشتی‌هایی کرد که در تلاش برای عبور از تنگه هرمز در نزدیکی سواحل عمان و در مسیری بودند که مورد حمایت آمریکا بود.

اکنون عمان درگیر مذاکراتی است که به نظر می‌رسد با محوریت ایران پیش می‌رود؛ ایران این مذاکرات را با هدف «توسعه سازوکارهایی برای تضمین ناوبری ایمن از طریق تنگه هرمز ضمن احترام به حقوق حاکمیتی و حاکمیت هر دو کشور ساحلی، و همچنین امنیت و منافع ملی ایران» توصیف کرده است. این سازوکارها ممکن است شامل اخذ عوارض باشد.

مقامات منطقه‌ای گفته‌اند که توافق در حال شکل‌گیری، خواستار آن است که کشتی‌ها از طریق مسیری تحت کنترل ایران وارد خلیج فارس شوند و از طریق مسیری تحت کنترل عمان خارج شوند. اما به نظر می‌رسد هر توافقی وابسته به لغو محاصره بنادر ایران توسط آمریکا باشد.

عمان اوایل ماه جاری این مذاکرات را «در فضایی مثبت و سازنده در حال پیشرفت» توصیف کرد، در حالی که در همان بیانیه، حملات مکرر به کشتی‌های در حال عبور از تنگه را محکوم کرد.

پس از دیدار روز سه‌شنبه وزیر خارجه عمان با همتای مصری خود، مصر اعلام کرد که توافق ایران و عمان می‌تواند راه را برای بازگشت آمریکا و تهران به مذاکرات برای دستیابی به «توافقی جامع و دائمی که همه نگرانی‌ها را برطرف کرده و امنیت و ثبات منطقه را افزایش دهد» هموار کند.

مشخص نیست تهدید ترامپ چه تأثیری خواهد داشت

عمان بین دو قدرت به شدت مسلح و سرسخت گرفتار شده است. در همین حال، عرضه جهانی نفت، گاز طبیعی و کالاهای مرتبط تنها در سطحی کاهش‌یافته قادر به عبور از تنگه است و کشتی‌ها همچنان در معرض خطر حمله قرار دارند.

از زمان آخرین تهدید ترامپ، خبرگزاری دولتی عمان یعنی «خبرگزاری عمان» درباره مسائل دیگری مطلب منتشر کرده است &#45; بورس مسقط، ورزش، واردات قهوه و چای. بیانیه‌های وزارت خارجه بر دیدارهای دیپلماتیک و تبریکات متمرکز بوده است.

مشخص نیست که آیا تهدید ترامپ تفاوتی در مذاکرات عمان با ایران ایجاد خواهد کرد یا نه، از جمله در تسریع نهایی کردن و اعلام توافق توسط دو کشور.

اما روشن است که رئیس‌جمهور آمریکا، فشار فزاینده‌ای را که دولتش با نزدیک شدن انتخابات میان‌دوره‌ای احساس می‌کند، منتقل می‌کند؛ در حالی که اقتصاد جهانی تحولات تنگه تحت کنترل ایران را برای یافتن هرگونه نشانه‌ای از بهبود اوضاع زیر نظر دارد.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T06:45:44+00:00</dc:date>

    </item>

    <item>
      <title>ایران حمله به اهداف نظامی در اروپا را بررسی می‌کند</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_0752/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/news1/2026-08-19_0752/#When:05:52:48Z</guid>
      <description>به گفته افرادی نزدیک به حکومت ایران، تهران در صورت تشدید جنگ از سوی دونالد ترامپ، گزینه حمله به اهداف نظامی آمریکا در اروپا را بررسی کرده است؛ اقدامی که نشان می‌دهد جمهوری اسلامی در حال ارزیابی راه‌های افزایش هزینه‌ها و دامنه این درگیری است.</description>
      <description>نجمه بزرگمهر و اندرو انگلند / فایننشال تایمز / ۱۹ اوت ۲۰۲۶

به گفته افرادی نزدیک به حکومت ایران، تهران در صورت تشدید جنگ از سوی دونالد ترامپ، گزینه حمله به اهداف نظامی آمریکا در اروپا را بررسی کرده است؛ اقدامی که نشان می‌دهد جمهوری اسلامی در حال ارزیابی راه‌های افزایش هزینه‌ها و دامنه این درگیری است.

دو منبع نزدیک به حکومت ایران به فایننشال تایمز گفتند نیروهای ایرانی امکان هدف قرار دادن پایگاه‌های نظامی آمریکا در کشورهای جنوب‌شرقی اروپا، از جمله بلغارستان را بررسی کرده‌اند؛ کشوری که ماه گذشته استفاده از پایگاه هوایی «بِزمِر» را برای هواپیماهای سوخت‌رسان آمریکایی تأیید کرد.

یکی از این منابع افزود که قبرس نیز، جایی که یک پایگاه نظامی بریتانیا در ماه مارس هدف حمله یک پهپاد قرار گرفت، در فهرست اهداف احتمالی برای تلافی‌جویی در صورت آغاز مجدد هرگونه عملیات تهاجمی آمریکا قرار دارد.

این منابع همچنین گفتند نیروهای ایرانی به‌طور جداگانه گزینه حمله به کابل‌های فیبر نوری زیردریایی در تنگه هرمز را نیز در صورت تشدید تنش‌ها بررسی کرده‌اند.

این تهدیدها بازتاب‌دهنده فضای سرسختانه حاکم بر تهران است؛ جایی که بسیاری در درون ساختار حکومت، ازسرگیری جنگ را نه یک احتمال، بلکه مسئله‌ای مربوط به زمان می‌دانند.

مذاکرات برای بازگشایی تنگه هرمز متوقف شده و آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، هفته گذشته چهره‌های تندرو را به سمت‌های ارشد امنیتی و نظامی منصوب کرد. ترامپ نیز روز سه‌شنبه گفت که «هیچ گفت‌وگو یا مذاکره‌ای در جریان نیست و هیچ برنامه‌ای هم برای آن وجود ندارد.»

فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دیگر فرماندهان نظامی هشدار داده‌اند که در هر درگیری تمام‌عیار جدید، ایران از راهبرد پیشین خود که بر حمله به دارایی‌های نظامی آمریکا، تأسیسات انرژی و زیرساخت‌های دیگر در خاورمیانه متمرکز بود، فراتر خواهد رفت و اهدافی دورتر را مورد حمله قرار خواهد داد.

سپاه پاسداران ماه گذشته نیز بریتانیا را به دلیل استفاده آمریکا از پایگاه‌های نظامی این کشور تهدید کرد و گفت: «هر پایگاهی که برای حمله به خاک ایران مورد استفاده قرار گیرد، هدفی مشروع تلقی خواهد شد.»

سیدارت کاوشال، پژوهشگر اندیشکده مؤسسه خدمات متحد سلطنتی (RUSI) در لندن، تهدید موشکی ایران علیه اهدافی در اروپا و سایر مناطق را «واقعی اما محدود» توصیف کرد.

به گفته کاوشال، ایران می‌تواند از موشک‌های بالستیک میان‌برد خود، از جمله موشک‌های سری شهاب، علیه دارایی‌های آمریکا در جنوب و جنوب‌شرقی اروپا استفاده کند، اما این موشک‌ها در بردهای طولانی‌تر برای وارد کردن خسارت مؤثر با دشواری مواجه خواهند شد.

به گفته منابع مذکور، نحوه واکنش ایران به اقدامات واشنگتن بستگی خواهد داشت.

یکی از آنها گفت حکومت در حال آماده‌سازی طرحی برای گسترش بیشتر درگیری است، چنانچه ترامپ تهدیدهای پیشین خود مبنی بر حمله به زیرساخت‌های ایران را عملی کند. رئیس‌جمهور آمریکا ماه گذشته گفته بود هر بار که جمهوری اسلامی یک کشتی را در تنگه هرمز هدف قرار دهد، واشنگتن یک پل یا نیروگاه ایرانی را نابود خواهد کرد.

منبع دوم گفت ایران در صورت هرگونه تجاوز آمریکا، «هیچ محدودیتی» برای پاسخ خود قائل نخواهد شد.

او افزود: «اگر آمریکا بیش از حد پیش برود، ایران به هر قیمتی از خود دفاع خواهد کرد، از منطقه فراتر خواهد رفت و اروپا را نیز هدف قرار خواهد داد.»

ایران پیش‌تر نیز آمادگی خود را برای حمله به اهداف دوردست نشان داده است. در هفته‌های پس از آغاز جنگ از سوی آمریکا و اسرائیل در ماه فوریه، واشنگتن تهران را متهم کرد که چندین موشک به سوی پایگاه مشترک نظامی آمریکا و بریتانیا در «دیه‌گو گارسیا» در اقیانوس هند ــ در فاصله حدود چهار هزار کیلومتری ــ شلیک کرده است؛ موشک‌هایی که هیچ‌کدام به هدف نرسیدند.

ترکیه در ماه مارس اعلام کرد سامانه‌های پدافند هوایی ناتو چند موشک بالستیک شلیک‌شده از ایران را رهگیری کرده‌اند. همچنین پایگاه هوایی بریتانیا در آکروتیری قبرس نیز در همان ماه هدف یک پهپاد قرار گرفت. مقام‌های غربی در آن زمان گفتند گمان می‌کنند این پهپاد ایرانی بوده اما توسط نیروهای نیابتی منطقه‌ای شلیک شده و مستقیماً از سوی تهران به کار گرفته نشده است.

این منابع گفتند حمله ماه گذشته ایران به پایگاه آمریکا در اردن، که به کشته شدن سه نظامی آمریکایی انجامید، دقیق‌ترین حمله دوربردی بوده که جمهوری اسلامی تاکنون انجام داده و نشان‌دهنده توانایی آن برای هدف قرار دادن اهدافی در فواصل طولانی‌تر است.

منبع نخست گفت: «این حمله همچنین پیامی برای اروپا بود؛ اینکه اروپا نیز می‌تواند هدف موشک قرار گیرد و بنابراین باید بداند در این جنگ در چه جایگاهی قرار دارد.»

او افزود: «یک اشتباه بسیار بزرگ، مانند حمله به زیرساخت‌های ما، می‌تواند باعث شود جنگ از منطقه فراتر رفته و به اروپا برسد.»

توافق‌نامه موقت میان آمریکا و ایران که در ماه ژوئن در قالب یک تفاهم‌نامه امضا شده بود، ماه گذشته پس از حمله تهران به کشتی‌ها در تنگه هرمز و متهم کردن متقابل دو طرف به نقض این توافق فروپاشید. این وضعیت به دورهای متقابل حملات تلافی‌جویانه و ازسرگیری محاصره بنادر ایران از سوی آمریکا انجامید.

هفته‌ها تلاش دیپلماتیک برای بازگشایی این آبراه و ازسرگیری مذاکرات درباره توافقی گسترده‌تر برای پایان دادن به جنگ، تاکنون نتیجه‌ای نداشته و ترامپ نیز به‌طور فزاینده‌ای از این بن‌بست ناخرسند شده است.

کاوشال از مؤسسه RUSI گفت ایران می‌تواند موشک‌های سنگین‌تر و پیشرفته‌تری را نیز به کار گیرد، اما برای رسیدن به چنین بردی ناچار خواهد بود از میزان محموله جنگی آنها بکاهد؛ موضوعی که باعث می‌شود میزان خسارت واردشده محدود باشد.

او افزود: «برای ایران احتمالاً ثمربخش‌تر خواهد بود که از طریق نیروهای نیابتی خود عمل کند»؛ نیروهایی که شامل گروه‌های شبه‌نظامی شیعه در عراق، حزب‌الله لبنان و حوثی‌های یمن هستند.

داگلاس بری از مؤسسه بین‌المللی مطالعات راهبردی (IISS) نیز گفت: «حملاتی که امسال علیه دیه‌گو گارسیا انجام دادند، به نوعی نشان می‌دهد که آنها به تسلیحاتی با برد بیش از دو هزار کیلومتر دسترسی دارند.»

او افزود: «اما اینکه واقعاً چه تعداد از این تسلیحات را در اختیار دارند، موضوع دیگری است. همچنین اینکه آیا حاضر خواهند بود حتی تعداد محدودی از آنها را برای ارسال یک پیام نمایشی و نمادین به کار گیرند یا نه، همچنان پرسشی بی‌پاسخ است.»

بری ادامه داد: «خطر این است که موشک‌ها به هدف نرسند یا رهگیری شوند؛ در آن صورت چه منفعتی نصیب آنها خواهد شد؟ هرچه برد موشک بیشتر باشد، دستیابی به دقت بالا دشوارتر می‌شود.»

در عین حال، برخی در درون حکومت ایران نگران‌اند که تهران بیش از حد در حال بالا بردن سطح تنش‌ها باشد. بسیاری از تندروهای نظام معتقدند آمریکا قابل اعتماد نیست و به هیچ توافقی پایبند نخواهد ماند؛ بنابراین ایران باید هزینه بیشتری بر واشنگتن تحمیل کند تا آمریکا را به اجرای تعهداتش در هر توافق نهایی وادار سازد.

از جمله این افراد محسن رضایی است؛ فرمانده پیشین سپاه پاسداران که هفته گذشته از سوی مجتبی خامنه‌ای به عنوان عالی‌ترین مقام امنیتی کشور منصوب شد.

تحلیلگران ایرانی این انتصاب را نشانه‌ای دانسته‌اند از اینکه چهره‌هایی مانند محمدباقر قالیباف، مذاکره‌کننده ارشد ایران، فعلاً کنار گذاشته شده‌اند؛ زیرا چشم‌انداز دستیابی به یک توافق پایدار روزبه‌روز تیره‌تر به نظر می‌رسد.

منبع دوم گفت: «ایران پیام روشنی ارسال می‌کند که اگر با قالیباف به توافق نرسید، باید با رضایی طرف شوید.»

او افزود: «پیام این است: &#8220;عصبانی نشو، چون من از تو عصبانی‌ترم.&#8221;»</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T05:52:48+00:00</dc:date>

    </item>





    <item>
      <title>نگاهی به تجربه‌های تاریخی و سرشت دگرگونی در جوامع</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/2026-08-19_2101/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/2026-08-19_2101/#When:19:01:01Z</guid>
      <description>تاریخ ملت‌ها تنها در کاخ‌ها و نهادهای قدرت نوشته نمی‌شود بلکه در ذهن و دل مردمی شکل می‌گیرد که هر روز درباره آینده خود داوری می‌کنند. و شاید درست در همین نقطه باشد که بزرگ‌ترین درس تاریخ آشکار می‌شود: جوامع می‌توانند سال‌های بسیار فشار را تاب بیاورند، اما هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند برای همیشه بدون امید زندگی کند.</description>
      <description>امرداد ۲۵۸۵

در گفت‌وگوهای روزمره، هنگامی که سخن از انقلاب، دگرگونی سیاسی یا جنبش‌های بزرگ اجتماعی به میان می‌آید، اغلب چنین پنداشته می‌شود که مردم تنها زمانی به حرکت درمی‌آیند که فشارها به بیشترین اندازه خود رسیده باشد. بر پایه این برداشت، فقر، سرکوب یا دشواری‌های زندگی به‌گونه‌ای مستقیم و ناگزیر به خیزش‌های بزرگ می‌انجامند. با این حال، واقعیت بسیار پیچیده‌تر از این تصویر ساده است. بسیاری از انقلاب‌ها نه در تیره‌ترین روزهای یک جامعه، بلکه پس از سال‌ها تحمل، سازگاری و انباشت نارضایتی رخ داده‌اند؛ آن هم در زمانی که بخش بزرگی از مردم دیگر به بهبود تدریجی اوضاع امیدی نداشته‌اند.

انسان‌ها توان شگفت‌انگیزی برای سازگار شدن با دشواری‌ها دارند. مردمان در شرایطی زندگی کرده‌اند که از نگاه ناظران بیرونی شاید غیرقابل تحمل به نظر برسد، اما همان مردم سال‌ها به زندگی روزمره خود ادامه داده‌اند، خانواده تشکیل داده‌اند، کار کرده‌اند، فرزندان خود را پرورش داده‌اند و کوشیده‌اند در دل محدودیت‌ها راهی برای زیستن بیابند. از همین رو، نمی‌توان تنها از روی میزان دشواری‌های اقتصادی یا سیاسی درباره آینده یک جامعه داوری کرد.

نخستین نکته این است که تحمل اجتماعی با رضایت اجتماعی یکسان نیست. جامعه‌ای ممکن است آرام به نظر برسد، اما در زیر این آرامش ظاهری لایه‌هایی از نارضایتی، دل‌زدگی و ناامیدی نهفته باشد. نبود اعتراض گسترده لزوماً نشانه خرسندی مردم نیست. گاه مردم به این دلیل سکوت می‌کنند که هزینه اعتراض را بسیار سنگین می‌دانند؛ گاه نگران امنیت خانواده خود هستند؛ گاه چشم‌انداز روشنی برای جایگزینی وضع موجود نمی‌بینند؛ و گاه همچنان امیدوارند که شرایط به‌تدریج بهتر شود.

این وضعیت می‌تواند سال‌ها و حتی دهه‌ها ادامه یابد. از بیرون، جامعه آرام به نظر می‌رسد، اما در درون آن روندهایی تدریجی در حال شکل‌گیری هستند. درست به همین دلیل است که بسیاری از دگرگونی‌های بزرگ تاریخی برای ناظران هم‌عصر خود غافلگیرکننده بوده‌اند. در ماه‌ها یا سال‌های پیش از وقوع آن‌ها، بسیاری از صاحب‌نظران باور نداشتند که نظم موجود تا این اندازه آسیب‌پذیر باشد.

الکسی دو توکویل، اندیشمند برجسته فرانسوی سده نوزدهم، از نخستین کسانی بود که به این پدیده توجه کرد. او در بررسی انقلاب فرانسه به نتیجه‌ای رسید که در نگاه نخست متناقض به نظر می‌رسد: خطر برای یک حکومت همیشه در دوران سختی‌های شدید پدید نمی‌آید؛ گاه درست زمانی افزایش می‌یابد که شرایط اندکی بهتر شده و مردم انتظارات تازه‌ای پیدا کرده‌اند. هنگامی که مردم احساس می‌کنند بهبود امکان‌پذیر است، خواسته‌هایشان نیز گسترش می‌یابد. اگر این خواسته‌ها برآورده نشود، ناخرسندی آنان بیش از گذشته خواهد شد.

این دیدگاه بعدها در پژوهش‌های بسیاری بازتاب یافت. جیمز دیویس، جامعه‌شناس آمریکایی، نظریه‌ای را مطرح کرد که بعدها به «منحنی جی» شهرت یافت. بر پایه این نظریه، احتمال آشوب‌های بزرگ هنگامی افزایش می‌یابد که یک دوره نسبتاً طولانی از پیشرفت و بهبود با یک دوره ناگهانی رکود یا پس‌رفت دنبال شود. در چنین شرایطی مردم تنها از وضعیت موجود ناراضی نیستند؛ بلکه احساس می‌کنند چیزی را که حق خود می‌دانستند از دست داده‌اند. این احساس از دست دادن، از نظر روانی بسیار نیرومندتر از فقر مطلق است.

برای نمونه، فرانسه پیش از انقلاب ۱۷۸۹ صرفاً کشوری گرسنه و ویران نبود. جامعه فرانسه در دهه‌های پیش از انقلاب دگرگون شده بود. آموزش گسترش یافته بود، اندیشه‌های نو درباره آزادی و حقوق شهروندی رواج یافته بود و طبقات تازه‌ای در جامعه شکل گرفته بودند. بسیاری از مردم دیگر حاضر نبودند ساختارهای کهنه سیاسی را بپذیرند. در چنین شرایطی، بحران مالی و ناتوانی حکومت در پاسخ‌گویی به خواسته‌های نو، زمینه را برای انفجاری سیاسی فراهم کرد.

در روسیه نیز وضع به گونه‌ای مشابه بود. انقلاب ۱۹۱۷ تنها پیامد فقر نبود. امپراتوری روسیه در دهه‌های پیش از انقلاب شاهد صنعتی شدن، گسترش شهرها و افزایش سطح آگاهی سیاسی بود. میلیون‌ها نفر به تدریج دریافتند که خواسته‌های آنان با ساختار سیاسی موجود سازگار نیست. جنگ جهانی اول این شکاف را عمیق‌تر کرد و روندی را که سال‌ها در حال شکل‌گیری بود شتاب بخشید.

در سده بیستم و بیست‌ویکم نیز نمونه‌های فراوانی دیده می‌شود. فروپاشی حکومت‌های کمونیستی در اروپای شرقی، جنبش‌های مردمی در آمریکای لاتین و رخدادهای موسوم به بهار عربی، همگی نشان می‌دهند که میان فشار اجتماعی و دگرگونی سیاسی رابطه‌ای ساده و خطی وجود ندارد.  در بسیاری از این موارد، مردم سال‌ها با شرایط دشوار کنار آمده بودند. آنچه تغییر کرد نه فقط شرایط عینی، بلکه برداشت آنان از آینده بود.

در اینجا مفهوم «امید» جایگاهی بنیادین پیدا می‌کند. امید صرفاً احساسی فردی نیست؛ بلکه بیشتر سرمایه‌ای اجتماعی است. جامعه‌ای که در آن مردم به آینده باور دارند، توان تحمل بسیار بیشتری دارد. حتی در زمان دشواری‌های اقتصادی، اگر شهروندان احساس کنند که تلاش، آموزش، نوآوری و مشارکت می‌تواند زندگی آنان را بهتر کند، معمولاً از راه‌های آرام و قانونی برای پیشبرد خواسته‌های خود بهره می‌گیرند.

اما هنگامی که امید رو به کاهش می‌گذارد، وضعیت دگرگون می‌شود. اگر بخش بزرگی از جامعه به این نتیجه برسد که کوشش فردی بی‌ثمر است، راه‌های پیشرفت بسته‌اند و آینده تفاوتی با امروز نخواهد داشت، احساس بن‌بست پدید می‌آید. این احساس یکی از نیرومندترین سرچشمه‌های نارضایتی اجتماعی است. جوامع بیش از آنکه از فقر آسیب ببینند، از نابودی امید آسیب می‌بینند. 

تد رابرت گور، پژوهشگر آمریکایی، مفهوم «محرومیت نسبی» را برای توضیح این پدیده به کار می‌بَر‌َد. از نگاه او، انسان‌ها وضعیت خود را تنها با گذشته یا با نیازهای پایه نمی‌سنجند؛ بلکه آن را با انتظاراتی که از زندگی دارند مقایسه می‌کنند. هرچه فاصله میان خواسته‌ها و واقعیت بیشتر شود، احساس بی‌عدالتی نیز افزایش می‌یابد. در نتیجه، نارضایتی اجتماعی تنها از کمبودها سرچشمه نمی‌گیرد؛ بلکه از شکاف میان آنچه مردم می‌خواهند و آنچه در عمل به دست می‌آورند نیز پدید می‌آید. 

عامل مهم دیگری که در بسیاری از دگرگونی‌های تاریخی دیده می‌شود، فرسایش اعتماد عمومی است. هیچ جامعه‌ای بدون سطحی از اعتماد نمی‌تواند پایدار بماند. مردم باید باور داشته باشند که نهادهای رسمی، هرچند ناقص، در اصل برای حل مشکلات وجود دارند. اگر این باور از میان برود و شهروندان احساس کنند که نهادهای دولتی دیگر توان یا اراده اصلاح ندارند، شکاف میان حکومت و جامعه ژرف‌تر می‌شود.

جک گلدستون، از برجسته‌ترین پژوهشگران انقلاب‌ها، نشان داده است که بحران‌های بزرگ معمولاً حاصل یک عامل واحد نیستند. آنها زمانی شکل می‌گیرند که چند روند گوناگون هم‌زمان به یکدیگر می‌پیوندند؛ فشارهای اقتصادی، دگرگونی‌های جمعیتی، اختلاف میان نخبگان، کاهش کارآمدی نهادها و کاهش اعتماد عمومی.  هنگامی که این روندها بر یکدیگر اثر می‌گذارند، جامعه وارد مرحله‌ای می‌شود که در آن رویدادهای کوچک می‌توانند پیامدهای بزرگ داشته باشند.

از همین رو، در بسیاری از انقلاب‌ها یک رخداد خاص به عنوان «جرقه» شناخته می‌شود. خودسوزی محمد بوعزیزی در تونس در سال ۲۰۱۰، تیراندازی به تظاهرکنندگان در سن‌پترزبورگ در سال ۱۹۰۵ یا رخدادهای مشابه در کشورهای دیگر، تنها زمانی اثرگذار شدند که زمینه اجتماعی پیشاپیش آماده شده بود. اگر آن زمینه وجود نداشت، احتمالاً همان رویدادها نیز به سرعت فراموش می‌شدند.

هانا آرنت، فیلسوف سیاسی نامدار، در بررسی انقلاب‌ها بر اهمیت مشارکت و کرامت انسانی تأکید می‌کرد. از نگاه او، انسان‌ها تنها برای نان و رفاه به میدان سیاست وارد نمی‌شوند. آنان خواهان دیده شدن، شنیده شدن و اثرگذاری بر سرنوشت خویش نیز هستند. هنگامی که بخش بزرگی از جامعه احساس کند که صدایش شنیده نمی‌شود، زمینه نارضایتی عمیق‌تری پدید می‌آید؛ نارضایتی‌ای که صرفاً با بهبود اقتصادی از میان نمی‌رود. نمونه‌ای از این استدلال را می‌توان در سقوط دولت پهلوی دوم بررسی کرد.

ساموئل هانتینگتون نیز در کتاب «نظم سیاسی در جوامعِ دستخوش دگرگونی» استدلال می‌کُند که گسترش آموزش، شهرنشینی و آگاهی سیاسی اگر با رشد نهادهای پاسخگو همراه نباشد، می‌تواند به بی‌ثباتی بینجامد.  به بیان دیگر، هرچه جامعه پویاتر و آگاه‌تر شود، انتظار آن از ساختارهای سیاسی نیز افزایش می‌یابد. اگر نهادها نتوانند خود را با این دگرگونی هماهنگ کنند، تنش اجتماعی افزایش می‌یابد.

در کنار همه این عوامل، باید به نقش شبکه‌های ارتباطی نیز اشاره کرد. در گذشته، انتقال اندیشه‌ها و خبرها کند و محدود بود. امروزه فناوری‌های نوین ارتباطی امکان هماهنگی و آگاهی جمعی را بسیار افزایش داده‌اند. البته این بدان معنا نیست که شبکه‌های ارتباطی به خودی خود انقلاب می‌آفرینند. آن‌ها تنها وسیله‌ای هستند که می‌توانند روندهای موجود را شتاب دهند.

با این همه، هیچ مسیر یگانه‌ای برای آینده جوامع وجود ندارد. نارضایتی گسترده الزاماً به انقلاب نمی‌انجامد. در برخی کشورها، اصلاحات آهسته اما پیوسته زمینه سازگاری نظام سیاسی با خواسته‌های نو را فراهم کرده است. در برخی دیگر، این فرصت از دست رفته و جامعه وارد مرحله‌ای پرتنش‌تر شده است.

از این رو، آینده هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان با اطمینان پیش‌بینی کرد.  تاریخ به ما الگوهایی کلی می‌دهد، اما نسخه‌ای آماده برای آینده در اختیارمان نمی‌گذارد. هر کشور ویژگی‌های تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی خاص خود را دارد. آنچه در یک جامعه رخ داده است، لزوماً در جامعه‌ای دیگر تکرار نخواهد شد.

در مورد ایران نیز همین اصل صادق است. ایران جامعه‌ای پیچیده، چندلایه و دارای پیشینه تاریخی بسیار طولانی است. در این جامعه دیدگاه‌های گوناگونی درباره گذشته، حال و آینده وجود دارد. برخی بر ظرفیت اصلاحات تدریجی تأکید می‌کنند. بخش بزرگی خواهان دگرگونی‌های بنیادین و براندازی حکومت اسلامی هستند.  برخی نیز ترکیبی از این دو مسیر را محتمل می‌دانند. هیچ پژوهشگر جدی نمی‌تواند با اطمینان بگوید که آینده دقیقاً چگونه رقم خواهد خورد.

با این حال، تجربه تاریخی جهان چند نکته را روشن می‌سازد. نخست آنکه توان تحمل مردم معمولاً بسیار بیشتر از آن چیزی است که در نگاه نخست به نظر می‌رسد.  دوم آنکه این تحمل به شدت به وجود امید وابسته است و سرانجام اینکه هیچ نظم سیاسی تنها بر پایه اجبار نمی‌تواند برای همیشه پایدار بماند؛ همان‌گونه که هیچ جامعه‌ای نیز صرفاً بر پایه نارضایتی به دگرگونی بزرگ دست نمی‌یابد.

شاید مهم‌ترین درس تاریخ آن باشد که سرنوشت جوامع بیش از آنکه تنها با شاخص‌های اقتصادی یا سیاسی تعیین شود، با برداشت مردم از آینده شکل می‌گیرد.  هنگامی که بخش بزرگی از شهروندان باور دارند فردا می‌تواند بهتر از امروز باشد، حتی دشواری‌های بزرگ نیز قابل تحمل می‌شوند. اما هنگامی که این باور رو به زوال می‌رود، جامعه وارد مرحله‌ای تازه می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن دگرگونی‌های بزرگ، هرچند نه قطعی، ممکن و قابل تصور می‌شوند.

بنابراین، اگر بخواهیم پایداری یا ناپایداری یک جامعه را درک کنیم، باید فراتر از آمارها و نمودارها بنگریم. باید به میزان امید، اعتماد، احساس عدالت، امکان مشارکت و چشم‌انداز آینده توجه کنیم. این عوامل نامرئی، بارها در تاریخ نقش مهم‌تری از ارتش‌ها، ثروت‌ها و ساختارهای رسمی ایفا کرده‌اند.

تاریخ ملت‌ها تنها در کاخ‌ها و نهادهای قدرت نوشته نمی‌شود بلکه در ذهن و دل مردمی شکل می‌گیرد که هر روز درباره آینده خود داوری می‌کنند. و شاید درست در همین نقطه باشد که بزرگ‌ترین درس تاریخ آشکار می‌شود: جوامع می‌توانند سال‌های بسیار فشار را تاب بیاورند، اما هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند برای همیشه بدون امید زندگی کند.

منابع

▪️	Alexis de Tocqueville – Der alte Staat und die Revolution
▪️	Hannah Arendt – Über die Revolution
▪️	Jack A. Goldstone – Revolution und Rebellion in der frühneuzeitlichen Welt
▪️	James C. Davies – Auf dem Weg zu einer Theorie der Revolution
▪️	Samuel P. Huntington – Politische Ordnung in sich wandelnden Gesellschaften 
▪️	Ted Robert Gurr – Warum Menschen rebellieren
▪️	Theda Skocpol – Staaten und soziale Revolutionen</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T19:01:01+00:00</dc:date>

    </item>

    <item>
      <title>جرج واشنگتن اولین انسان در قلبِ هموطنانش بود</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/2026-08-19_1053/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/2026-08-19_1053/#When:08:53:30Z</guid>
      <description>در بهارِ سال ۱۸۰۶، زمانی که ایالاتِ متحده هنوز کشوری جوان و در حالِ شکل‌گیری بود، کتابی منتشر شد که سرنوشتِ تصویرِ تاریخیِ یکی از بزرگ‌ترین چهره‌هایِ آمریکا را برایِ همیشه تغییر داد. در این کتاب، داستانی نقل شد که به‌سرعت در میانِ مردم پیچید و به بخشی از هویتِ ملیِ آمریکا تبدیل گشت:</description>
      <description>برگردان: علی‌محمد طباطبایی

 مقدمه مترجم: جرج واشنگتن؛ اسطوره‌ای در میانِ واقعیت‌هایِ تلخِ تاریخِ آمریکا
در بهارِ سال ۱۸۰۶، زمانی که ایالاتِ متحده هنوز کشوری جوان و در حالِ شکل‌گیری بود، کتابی منتشر شد که سرنوشتِ تصویرِ تاریخیِ یکی از بزرگ‌ترین چهره‌هایِ آمریکا را برایِ همیشه تغییر داد. در این کتاب، داستانی نقل شد که به‌سرعت در میانِ مردم پیچید و به بخشی از هویتِ ملیِ آمریکا تبدیل گشت: جرج واشنگتنِ شش‌ساله، با تبری به درختِ گیلاسِ پدرش آسیب زده بود، اما هنگامی که پدرش او را بازخواست کرد، با صداقتی کم‌نظیر گفت: «من نمی‌توانم دروغ بگویم.»
این افسانه، هرچند که ساختگی بود، به‌خوبی روحِ «قدیسِ غیرمذهبیِ آمریکا» را به تصویر می‌کشید؛ مردی که نه فقط یک ژنرال و سیاستمدار، بلکه نمادی از فضیلت، صداقت و فداکاری شد. اما تصویرِ واشنگتن، در گذرِ زمان، از هاله‌ی اسطوره‌ای خود فاصله گرفته است. امروز، مورخان او را نه فقط به‌عنوانِ «پدرِ ملت»، بلکه به‌عنوانِ یک برده‌دار، یک زمیندارِ ثروتمند و یک سیاستمدارِ عمل‌گرا نیز می‌شناسند که در تناقضی عمیق با آرمان‌هایِ انقلابِ آمریکا (آزادی و برابری) زندگی می‌کرد.
این مقالهٔ نشریهٔ «تسایت گِشیشته» (Zeit Geschichte) با قلمِ مورخِ آلمانی، مانفرد برگ (Manfred Berg)، به بررسیِ این تصویرِ دوگانه می‌پردازد: از یک سو، واشنگتن به‌عنوانِ «اولین در جنگ، اولین در صلح، و اولین در قلبِ هموطنانش». و از سوی دیگر، واشنگتن به‌عنوانِ نمادِ گناهِ نخستینِ آمریکا، یعنی برده‌داری.
در این مقاله، برگ به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه اسطورهٔ واشنگتن، در طولِ دو قرن، دست‌خوشِ دگرگونی‌هایِ عمیقی شده است. در قرنِ نوزدهم، او به‌عنوانِ یک «موجودِ آسمانی» تجلیل می‌شد؛ نقاشی‌هایِ باشکوهی مانند «عبورِ واشنگتن از دلاور»، او را در هاله‌ای از نورِ قهرمانی به تصویر می‌کشیدند و سنگِ بنایِ هرمی شکل&amp;nbsp; ۱۷۰ متری واشنگتن (Obelisken)، یادبودی بود برایِ «پدری» که ملت را به «سرزمینِ موعودِ آزادی» رهبری کرده بود. اما از اواسطِ قرنِ بیستم به بعد، با رشدِ جنبش‌هایِ حقوقِ مدنی و نقدِ استعمارگری، تصویرِ واشنگتن نیز خدشه‌دار شد. مورخان به‌تدریج، او را از «قدوسیت» به «انسانیت» بازگرداندند: مردی که با وجودِ رهبریِ یک انقلابِ آزادی‌خواهانه، بیش از ۳۰۰ برده در مزارعِ خود داشت و تا پایانِ زندگی، درگیرِ تناقضی اخلاقی بود.
برگ در این مقاله، با نگاهی موشکافانه و بی‌طرفانه، به سراغِ لایه‌هایِ پنهانِ شخصیتِ واشنگتن می‌رود: از جوانیِ جاه‌طلبِ او در «جنگِ فرانسه و هند»، تا فرماندهیِ ارتشِ قاره‌ای در جنگِ استقلال، و سرانجام، ریاست‌جمهوریِ او که در آن، دو بار داوطلبانه از قدرت کناره‌گیری کرد تا «اصلِ جمهوری‌خواهی» را حفظ کند.
اما در کنارِ این دستاوردهایِ بزرگ، برگ به موضوعاتی نیز می‌پردازد که در کتاب‌هایِ درسیِ آمریکا کمتر به آنها پرداخته شده است: روابطِ پیچیدهٔ واشنگتن با برده‌داری، نگاهِ طبقاتیِ او به مردمِ عادی، و تلاش‌هایش برایِ حفظِ نظمِ اجتماعی در برابرِ «هرج‌ومرجِ انقلابی». نکتهٔ جذابِ مقاله، پیوندِ آن با سیاستِ امروزِ آمریکا است. برگ در پایان، با اشاره به «جنگ‌هایِ تاریخی» (History Wars) در ایالاتِ متحده، به تضادِ آشکارِ میانِ «واشنگتنِ اسطوره‌ای» و «دونالد ترامپِ واقعی» اشاره می‌کند.
در سالِ ۲۰۲۶، هنگامی که آمریکا دویست و پنجاه‌مین سالگردِ استقلالِ خود را جشن می‌گیرد، این تضاد بیش از پیش آشکار خواهد شد: در شهری که نامِ واشنگتن را یدک می‌کشد، رئیس‌جمهوری حکومت می‌کند که وارثِ هیچ‌یک از فضایلِ پدرِ ملت نیست؛ نه صداقت، نه فروتنی، و نه فداکاری. برگ با این نتیجه‌گیریِ تند و تأمل‌برانگیز، به خواننده یادآوری می‌کند که اسطوره‌ها، هرچند که دست‌کاری‌شده و اغراق‌آمیزند، اما هنوز هم می‌توانند به‌عنوانِ «آیینه‌ای» برایِ نقدِ زمانه عمل کنند.
مقالهٔ «او اولین در قلبِ هموطنانش» بیش از یک روایتِ تاریخی است؛ این مقاله، کالبدشکافیِ یک اسطورهٔ ملی و بازتابِ آن در آیینهٔ دموکراسیِ معاصر است. برگ با نگاهی بی‌طرفانه اما نقادانه، به ما نشان می‌دهد که واشنگتن، هم‌چنان که «اولین در قلبِ هموطنانش» باقی مانده، اما این قلب‌ها، امروز بسیار متفاوت‌تر از دویست سالِ پیش می‌تپند.



جرج واشنگتن مردم آمریکا را به استقلال رهبری کرد، اولین رئیس‌جمهورشان بود: تصویری که آمریکایی‌ها از جرج واشنگتن دارند، آیینه‌ای از دموکراسیِ ایالاتِ متحده است&amp;nbsp; تا به امروز.
نوشتهٔ مانفرد برگ

وقتی جرج واشنگتن شش ساله بود، پدرش او را بازخواست کرد که آیا درختِ گیلاسِ باغچه‌ی خانواده را با تبر زده است یا نه. پسر بلافاصله همه چیز را اعتراف کرد و با ندامت گفت: «من نمی‌توانم دروغ بگویم.» این داستان به‌احتمالِ زیاد ساختگی است. برایِ نخستین بار در سال ۱۸۰۶ در چاپِ پنجمِ کتابِ «زندگیِ جرج واشنگتن» – مجموعه‌ای از حکایت‌هایِ پندآموز دربارهٔ قهرمانِ جنگِ استقلال و اولین رئیس‌جمهورِ ایالاتِ متحده، که قرار بود هموطنانش از فضیلت‌هایِ او الگو بگیرند – ذکر شده است. افسانهٔ درختِ گیلاس به‌سرعت راهِ خود را به کتاب‌هایِ درسی و آثارِ تاریخیِ عامه‌پسند باز کرد. تا به امروز نیز بخشی از گنجینهٔ نقل‌قول‌هایِ آمریکایی است، هرچند که دیگر با لبخندی طنزآمیز روایت می‌شود.

داستانِ کودکی که نمی‌توانست دروغ بگوید، البته در خدمتِ حقیقتی والاتر بود: «پدرِ ملت» یک انسانِ عادی نبود، بلکه به‌گفتهٔ زندگینامه‌نویسِ او، جوزف الیس (Joseph Ellis)، «بزرگ‌ترین قدیسِ غیرمذهبیِ آمریکا» بود. و واشنگتن تا به امروز نیز همین‌گونه باقی مانده است، اگرچه تصویرِمیهن‌پرستِ صادق و فداکار در طولِ زمان، خدشه‌هایی دیده است.

در زمانهٔ به‌شدتِ دوقطبیِ ما، واشنگتن یکی از معدود چهره‌هایِ تاریخیِ مهم که الگوی دیگران قرار می گیرند (Identifikationsfiguren)&amp;nbsp; و مردم با آنها همذات پنداری می کنند است که کشور هنوز می‌تواند بر رویِ آنها به توافق برسد. وقتی از مورخان خواسته می‌شود که بزرگ‌ترین رئیس‌جمهورانِ تاریخِ آمریکا را نام ببرند، قهرمانِ جنگِ استقلال، در کنارِ آبراهام لینکلن و فرانکلین دلانو روزولت، معمولاً در صدر قرار می‌گیرد. در نظرسنجی‌ها، حدود دو سومِ آمریکایی‌ها به او «کیفیتِ رهبریِ برجسته» نسبت می‌دهند. اما به نخبگانِ سیاسیِ امروز، به‌شدت بی‌اعتمادند و معتقدند که سیاستمداران فقط به دنبالِ منافعِ شخصیِ خود هستند. در موردِ رئیس‌جمهورِ فعلی، این سوءظن بی‌‌اساس نیست. و این که دونالد ترامپ ناتوان از دروغ‌گویی باشد، احتمالاً حتی وفادارترین طرفدارانش نیز باور نمی‌کنند.

جرج واشنگتن در ۲۲ فوریهٔ ۱۷۳۲ در شهرستانِ وست‌مورلند در شمال‌شرقیِ ویرجینیا، بزرگ‌ترین و پرجمعیت‌ترین مستعمرهٔ آمریکایِ شمالیِ بریتانیا، به دنیا آمد. رفاهِ آن مستعمره بر پایهٔ کشاورزیِ مزرعه‌ای و کارِ بردگانِ آفریقایی استوار بود. پدرِ جرج، آگوستین واشنگتن (Augustine Washington)، نیز کشاورزِ تنباکو بود و تعداد زیادی برده داشت. هنگامی که در سال ۱۷۴۳ درگذشت، به هفت فرزندِ خود در مجموع ۴۰۰۰ هکتار زمین و ۴۹ بردهٔ زن و مرد به ارث گذاشت.

جرجِ جوان ابتدا با مادرش، مری بال واشنگتن (Mary Ball Washington)، زندگی می‌کرد، اما به‌زودی برادرِ ناتنیِ ۱۴ ساله‌اش، لارنس، او را زیرِ پر و بالِ خود گرفت. پس از مرگِ لارنس و بیوه‌اش در سال ۱۷۶۱، جرج مزرعهٔ بیش از ۱۰۰۰ هکتاریِ «مونت ورنون» (Mount Vernon) را در کنارِ رودِ پوتوماک (Potomac)، حدود ۲۵ کیلومتریِ جنوبِ پایتختِ کنونیِ ایالاتِ متحده، به ارث برد.

اگرچه خانواده از اواسطِ قرنِ هفدهم در ویرجینیا ساکن بودند، اما به نخبگانِ ثروتمند و تأثیرگذارِ مستعمره تعلق نداشتند. آگوستین واشنگتن به مقامِ قاضیِ صلح و کلانتر انتخاب شده بود، اما هرگز عضوِ مجلسِ مستعمره (House of Burgesses) نشد. تحصیل در کالجِ ویلیام و مری (William and Mary College) در پایتختِ ویلیامزبرگ، جایی که پسرانِ خانواده‌هایِ برجسته آموزشِ کلاسیک و آدابِ اجتماعی می‌آموختند، برای جرج واشنگتن امکان‌پذیر نبود.

با این حال، این جوان نه از جاه‌طلبی مثبت و نه از ارادهٔ صعودِ اجتماعی بی‌بهره نبود. برایِ این کار، به حمایتِ خیرینِ ثروتمند نیاز داشت. او چنین حمایتی را در لردِ توماس فرفکس (Lord Thomas Fairfax) یافت، که از اشرافِ عالیِ انگلستان بود و ادعاهایِ اش را بر دو میلیون هکتار زمین در ویرجینیا که به موجب فرمان سلطنتی برای او و خاندانش تثبیت شده بود مطرح می‌کرد و حالا او نیاز به اکتشاف و نقشه‌برداری داشت. از سال ۱۷۴۸، جرج در چندین اکتشاف شرکت کرد که او را به منطقه‌ای در غربِ کوهستان‌هایِ بلو ریج (Blue Ridge Mountains) نیز برد. زندگیِ سخت در «مرز» (منطقهٔ سکونتِ غربی)، برایِ این مردِ ورزشکار و بلندقامت چندان دشوار نبود، به‌ویژه که کارِ نقشه‌برداری چنان دستمزد خوبی داشت که به او امکانِ خریدِ زمین‌هایِ اولیه را می‌داد.

آنچه او را به اعتبارِ اجتماعیِ موردِ نظر رساند، ارتش بود. به‌لطفِ ارتباطاتِ خود با خانوادهٔ فرفکس (Fairfax)، فرماندارِ ویرجینیا در سال ۱۷۵۲ او را به درجهٔ افسریِ شبه‌نظامیانِ مستعمره منصوب کرد. به‌زودی، واشنگتن خود را درگیرِ نبردهایی با فرانسویان دید که از قرنِ هفدهم با بریتانیایی‌ها برایِ برتری در آمریکایِ شمالی می‌جنگیدند. هر دو قدرت مدعی تصاحب منطقهٔ اوهایو در غربِ آپالاش بودند، جایی که مهاجرانِ انگلیسی بیشتری به آن سرازیر می‌شدند و سرمایه‌گذارانی از ویرجینیا، از جمله برادرِ بزرگترِ واشنگتن، یعنی لارنس، حقوقِ زمینی در آنجا خریده بودند.

جمعیتِ بومیِ درهٔ اوهایو، بریتانیایی‌ها را تهدیدی بزرگ‌تر می‌دانستند. قبایلِ متحدِ ایروکوا (مانند سنکا و مینگو) (Seneca und Mingo) که به‌طورِ سنتی با بریتانیایی‌ها متحد بودند، می‌خواستند تا حدِ ممکن بی‌طرف بمانند. اما شاونی‌ها (Shawnee) و دلاورها (Delaware) از فرانسویان حمایت می‌کردند که آنان را شرِّ کم‌تری می‌دانستند.

در بهارِ ۱۷۵۴، مجلسِ مستعمره برایِ حفاظت از مهاجران، یک گروهِ شبه‌نظامی را با واشنگتن به‌عنوانِ معاونِ فرمانده اعزام کرد. در راه، گروهِ او به یک گشتِ فرانسوی برخورد. به‌گفتهٔ فرانسویان، این یک مأموریتِ دیپلماتیک بود که با دیدنِ شبه‌نظامیانِ ویرجینیا، اسلحه را زمین گذاشته بود. با این حال، درگیری رخ داد و مردانِ واشنگتن و جنگجویانِ بومیِ متحدشان، شمارِ زیادی از فرانسویان را از پای درآوردند، از جمله فرماندهٔ مجروح. واشنگتن سپس با سربازانش به یک دژِ که با شتاب بسیار ساخته شده بود عقب‌نشینی کرد، جایی که نیرویِ اصلیِ فرانسویان او را محاصره کرده و شکستِ سنگینی به او وارد کرد.

اما آن چه بسیار تحقیرآمیزتر بود این که او در هنگامِ تسلیم، باید به‌طورِ مکتوب و نوشتاری مسئولیتِ «قتل» افسرِ فرانسوی را می‌پذیرفت. با این درگیری‌هایِ پراکنده، به‌اصطلاح «جنگِ فرانسه و بومیان آمریکا» (French and Indian War) آغاز شد، که پیش‌درآمدی استعماری بر جنگِ هفت‌ساله بود – جنگی که مورخان آن را اولین جنگِ جهانی می‌دانند. جرج واشنگتن برایِ نخستین بار، تاریخ‌ساز شده بود.


تصویر ساخته شده با هوش مصنوعی از جورج واشنگتن

با این حال، اعتبارِ او به‌عنوانِ یک افسر، بر اثرِ این شکست خدشه‌دار شد. لشکرکشیِ بعدی نیز به فاجعه انجامید، که البته مسئولیتِ آن بر عهدهٔ واشنگتن نبود، بلکه بر عهدهٔ ژنرالِ انگلیسی، ادوارد برداک (Edward Braddock) بود. لندن، برداک را برایِ بیرون‌راندنِ فرانسویان از منطقهٔ اوهایو، با دو هنگ از سربازانِ منظمِ «یونیفرم‌سرخ» به ویرجینیا اعزام کرده بود. ژنرال هیچ شناختی از زمین و شیوهٔ جنگیدن در «مرز» نداشت و با شبه‌نظامیانِ ویرجینیا و بومیانِ متحد، با تکبر رفتار می‌کرد. او به بومیان گفت که به کمکِ «وحشی‌ها» نیازی ندارد. بیشترِ قبایلی که به‌هرحال خود را از سویِ مهاجرانِ انگلیسی در تهدید می‌دیدند، به‌سویِ فرانسویان گرایش پیدا کردند.

هنگام تلاش برای عبور از رودخانهٔ مونونگاهِلا (Monongahela) در نزدیکیِ پیتسبرگِ امروزی (Pittsburgh)، نیرویِ انگلیسی غافلگیر شد، دچار وحشت گردید و تلفاتِ سنگینی متحمل شد. برداک بر اثرِ جراحت درگذشت. اما واشنگتن، با وجود اینکه بی‌باکانه به دلِ نبرد می‌زد، بی‌آسیب ماند. او موفق شد بازماندگانِ نیروهایِ انگلیسی و ویرجینیا را جمع‌آوری کرده و از میدانِ نبرد خارج کند. از آن پس، جرج واشنگتن به‌عنوانِ یک قهرمان شناخته شد و شکست را به حسابِ برداک گذاشتند.

مدتی بعد، مستعمره فرماندهیِ یک هنگِ جدیدِ شبه‌نظامی را به او واگذار کرد. واشنگتن این نیرو را با انضباطی آهنین به یک واحدِ نخبه تبدیل کرد. وظیفه‌ی او دفاع از سرزمینِ مرزی در برابرِ حملاتِ فرانسویان، شاونی‌ها و دلاورها بود. برایِ این منظور، او جنگجویانی از چروکی‌ها (Cherokee) و کاتاوباها (Catawba) را از جنوب استخدام کرد، زیرا «فقط سرخ‌پوستان می‌توانند با سرخ‌پوستان مقابله کنند».

این نبردها افتخارِ چندانی به همراه نداشتند، اما با خشونتِ فوق‌العاده‌ای همراه بودند. سرانجام، بریتانیایی‌ها قبایلِ درهٔ اوهایو را با این تضمین که جلویِ هجومِ مهاجرانِ انگلیسی به سرزمین‌هایِ قبیله‌ای را می‌گیرند، به بی‌طرفی ترغیب کردند – وعده‌ای که به‌زودی مشخص شد کوتاه‌مدت است. به‌هرحال، این اقدامِ سیاسی باعث شد که نیروهایِ بریتانیا و هنگِ ویرجینیایِ واشنگتن در اواخرِ سال ۱۷۵۸ بتوانند قلعهٔ استراتژیکِ «دوکِـن»&amp;nbsp; (Fort Duquesne) یا همان پیتسبرگِ امروزی را تصرف کنند.

واشنگتن، مانندِ بسیاری از افسران و سربازانِ شبه‌نظامیانِ مستعمرات، از تحقیرِ افسرانِ انگلیسی که ساکنانِ مستعمرات را «انگلیسی‌هایِ درجهٔ دو» می‌دانستند، رنج می‌برد. مدام بر سرِ این موضوع اختلاف بر پا می شد که افسرانِ عمدتاً اشرافیِ ارتشِ منظم، حاضر نبودند افسرانِ شبه‌نظامی را هم‌رتبهٔ خود بدانند. با این حال، این دشمنی‌ها هنوز روحیه‌ای انقلابی در میانِ رعایایِ استعماریِ اعلیحضرت (Seiner Majestät) ایجاد نکرده بود، به‌ویژه که نبردِ مشترک با فرانسویان، پیوندی محکم باقی مانده بود. واشنگتن دوست داشت خودش نیزیک مأموریتِ رسمیِ افسری دریافت کند، اما این درخواست، ناامیدکننده، رد شد.

در اواخرِ سال ۱۷۵۸، او فرماندهیِ هنگِ ویرجینیا را واگذار کرد، اما شهرتی که در دورانِ جوانی در «جنگِ فرانسه و بومیان آمریکا» به دست آورده بود، همچنان باقی بود. هنگامی که جنگِ استقلال در سال ۱۷۷۵ آغاز شد، مستعمراتِ شورشی به‌اتفاق، او را به‌عنوانِ فرماندهیِ کلِّ ارتشِ تازه‌تأسیسِ قاره‌ای انتخاب کردند.

واشنگتن حتی پیش از پایانِ موقتیِ دورانِ نظامی‌اش، به‌طورِ هدفمند، صعودِ اجتماعیِ بعدیِ خود را آماده کرده بود. در تابستانِ ۱۷۵۸، با موفقیت برایِ مجلسِ نمایندگانِ ویرجینیا کاندیدا شد و تا سال ۱۷۷۵ در آن عضویت داشت. در ژانویهٔ ۱۷۵۹، با مارتا کاستیس (Martha Custis)، بیوه‌ای ثروتمند، ازدواج کرد که علاوه بر دو فرزند، جهیزیه‌ای قابل‌توجه از مزارع و بردگان به ازدواج آورد. این ازدواج، مانندِ رسمِ آن زمان، نه عاشقانه، بلکه یک مشارکتِ سودمند برایِ هر دو طرف بود.

واشنگتن به‌لطفِ دستاوردهایِ نظامی‌اش، از اعتبارِ عالی برخوردار بود و از طریقِ ارث و خریدِ زمین‌هایِ مناسب، کاملاً ثروتمند شده بود. اما تنها ثروتِ همسرش بود که او را نهایتاً به عضویتِ نخبگانِ کشاورزِ ویرجینیا تبدیل کرد. او به تفریحاتِ معمول (مانندِ شکارِ روباه و ورق‌بازی) می‌پرداخت، اما مزرعهٔ خود را مانندِ یک کارآفرینِ کشاورزی اداره می‌کرد. به‌عنوانِ صاحب‌املاکِ مونت‌ورنون، داراییِ مشترک را افزایش داد و در کار مزرعه داری و تجارت، آن قدر زیاده روی می کرد گاه ‌به ‌مرز حرص و طمع زیاده از حد می رسید.

اینکه این ثروت بر پایهٔ کارِ بردگان استوار بود، در اواسطِ قرنِ هجدهم به‌سختی به‌عنوانِ یک مشکلِ اخلاقی تلقی می‌شد، اما دلیلِ اصلیِ این است که علمِ تاریخِ مدرن و فرهنگِ یادبود (Erinnerungskultur)، دیگر واشنگتن را با ستایشِ بی‌چون‌وچرا نمی‌ستایند. در زمانِ ازدواج، او حدودِ ۳۵ برده داشت، همسرش نیز حداقل به همین تعداد را به ازدواج آورد که البته در مالکیتِ او باقی ماندند. وقتی واشنگتن در سال ۱۷۹۹ درگذشت، بیش از ۳۰۰ برده در املاکِ این زوج زندگی می‌کردند.

بر اساسِ آنچه می‌دانیم، رفتارِ واشنگتن با «اموالِ و دارایی» انسانیِ خود، مطابق با رویه‌هایِ مزارعِ ویرجینیا بود: او کارِ سخت می‌خواست، اما بردگان را نیز به‌عنوانِ سرمایه‌ای می‌دید که باید با آنها به‌خوبی رفتار کرد. مانندِ همهٔ برده‌داران، از «تنبلیِ سیاهانِ» خود شکایت می‌کرد. فرارِ بردگان را ناسپاسی می‌دانست و برایِ بازگرداندنِ آنها هر کاری می‌کرد. با این حال، هیچ گونه ظلمِ خاصی از او گزارش نشده و سعی می‌کرده در خرید و فروشِ انسان‌ها، خانواده‌ها را از هم جدا نکند.

شور و شوقِ آزادی‌خواهانهٔ انقلابِ آمریکا، حتی در واشنگتن نیز تردیدهایی را دربارهٔ برده‌داری ایجاد کرد، هرچند که او این تردیدها را تنها در جمعِ خصوصی بیان می‌کرد. به‌عنوانِ رئیس‌جمهور، سکوت کرد، زیرا ایالت‌هایِ جنوبی، از جمله ویرجینیا، هرگز لغوِ برده‌داری را نمی‌پذیرفتند. با این حال، او پیامدهایِ شخصیِ این موضوع را عملی کرد و در وصیت‌نامه‌اش، آزادیِ بردگانِ خود را مقرر داشت.

از نظرِ عملی، این کار بسیار دشوار بود، زیرا بسیاری از بردگانِ واشنگتن با یکدیگر ازدواج کرده بودند. جرج فقط می‌توانست بردگانِ خود را آزاد کند، نه بردگانِ همسرش را. برایِ اینکه خانواده‌ها از هم جدا نشوند، تعیین کرد که بردگانِ او پس از مرگِ همسرش آزاد شوند؛ احتمالاً با این انتظار که او نیز بردگانِ خود را آزاد کند. اما مارتا واشنگتن، یک سال پس از مرگِ شوهر، بردگانِ او را آزاد کرد، اما بردگانِ خود را به اعضایِ خانواده بخشید.

روگردانیِ واشنگتن از برده‌داری شاید بدون عزم و جدیت کافی و تا حدی تحتِ تأثیرِ ملاحظاتِ اقتصادی بوده باشد، زیرا او مدتها بود که کارِ برده‌ها را ناکارآمد می‌دانست. با این حال، باید تأکید کرد که او در وصیت‌نامه‌اش، بسیار فراتر از توماس جفرسون رفت؛ جفرسون که در اعلامیهٔ استقلال، به‌طورِ مؤکد بر آزادیِ طبیعیِ همهٔ انسان‌ها تأکید کرده بود، هرگز نتوانست به سخنانِ عالیِ خود عمل کند.

هنگامی که درگیری با کشورِ مادر در آوریلِ ۱۷۷۵ به جنگِ آشکار تبدیل شد، مستعمرات، فرماندهیِ کلِّ ارتشِ تازه‌تأسیسِ قاره‌ای را به واشنگتن سپردند. چالش، عظیم بود. در حالی که دشمن از قوی‌ترین ناوگانِ جهان و یک ارتشِ حرفه‌ایِ منظم برخوردار بود و همچنین می‌توانست روی حمایتِ بیشترِ بومیان حساب کند، واشنگتن باید ارتشی را از صفر ایجاد می‌کرد که در ابتدا عمدتاً از داوطلبانِ بی‌تجربه تشکیل می‌شد.

در آغازِ جنگ، نیروهایِ او شکست‌هایِ سنگینی خوردند و مجبور شدند در هنرِ عقب‌نشینی تمرین کنند. اما واشنگتن به‌زودی تشخیص داد که باید از نبردهایِ صحراییِ روباز اجتناب کند و با مانورهایِ فریبنده و حملاتِ غافلگیرانه، بریتانیایی‌ها را مجبور کند تا نیروهایِ خود را تقسیم کنند. او نه تنها یک استراتژیستِ ماهر، بلکه یک فرماندهٔ کاریزماتیک بود که به سربازانِ گرسنه و یخ‌زدهٔ خود در اردوگاهِ زمستانیِ «ولی فورج» (Valley Forge) در ۱۷۷۷/۷۸، زمانی که شکست تقریباً اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید، شجاعت و امید بخشید.

اینکه ارتشِ قاره‌ایِ واشنگتن می‌توانست در برابرِ یونیفرم‌سرخ‌ها مقاومت کند، همچنین مدیونِ اتحاد با فرانسه بود. نیروها و کشتی‌هایِ فرانسوی نقشِ تعیین‌کننده‌ای در تسلیمِ نیرویِ بریتانیایی در یورکتاونِ ویرجینیا (Yorktown in Virginia) در اکتبرِ ۱۷۸۱ داشتند. بدین‌ترتیب، جنگ عملاً پیروز شده بود، اگرچه امضایِ پیمانِ صلحِ رسمی هنوز دو سال به طول انجامید.

به‌عنوانِ قهرمانِ جنگِ استقلال و رهبرِ یک ارتشِ پیروز، واشنگتن به‌راحتی می‌توانست قدرت را به دست گیرد. اما در اواخرِ سال ۱۷۸۳، فرماندهیِ کل را کنار گذاشت و بدین‌وسیله نمونه‌ای از فضیلتِ مدنیِ میهن‌پرستانه ارائه داد. تقریباً بدیهی بود که پس از تصویبِ قانونِ اساسیِ جدیدِ فدرال، او به‌عنوانِ نخستین نامزدِ ریاست‌جمهوری در نظر گرفته شود. هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد در برابرِ او کاندیدا شود.

در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ ۱۷۸۹ و ۱۷۹۳، هیئتِ انتخاباتی هر دو بار به‌اتفاق به واشنگتن رأی داد. اقتدارِ او به‌عنوانِ «پدرِ ملت» در ابتدا بی‌مناقشه بود. اما در دورانِ دومِ ریاست‌جمهوری‌اش، او نیز به اختلافاتِ میانِ فدرالیست‌ها و جمهوری‌خواهان کشیده شد و هدفِ حملاتِ تندی قرار گرفت که پس از کناره‌گیری‌اش از قدرت نیز ادامه یافت.

وقتی جرج واشنگتن در ۱۴ دسامبرِ ۱۷۹۹ بر اثرِ عفونتِ حادِ اپی‌گلوت (بخشِ فوقانیِ حنجره) به‌طورِ ناگهانی درگذشت، همهٔ آمریکایی‌ها عزادار شدند. با خبرِ مرگِ او، در همه‌جا مغازه‌ها تعطیل گردید و روزنامه‌ها با حاشیهٔ سیاهِ عزا منتشر شدند. پیکرِ او مطابقِ خواسته‌اش در آرامگاهِ خانوادگیِ مونت‌ورنون به خاک سپرده شد. دوازده روز پس از مرگش، یک راهپیماییِ بزرگِ عزاداری در پایتختِ فیلادلفیا برگزار شد که با خاکسپاریِ دولتی برابر بود و لحنِ تقدیسِ آیندهٔ واشنگتن را تعیین کرد. قهرمانِ جنگِ استقلال و اولین رئیس‌جمهور، «موسی»ای بود که آمریکایی‌ها را به سرزمینِ موعودِ آزادی رهبری کرده بود. او، همان‌گونه که هم‌راه و همرزمِ او، هنری لی (Henry Lee)، در یک مدیحهٔ مشهور نوشت، «اولین در جنگ، اولین در صلح، و اولین در قلبِ هموطنانش» بود.


تابلوی نقاشیِ «واشنگتن در حالِ عبور از دلاور» اثر امانوئل لوتس / ابعاد تابلو ۳/۷۹ در ۶/۴۸ متر. محل نگهداری موزه هنری متروپلیتن

مراسمِ عزاداریِ هفته‌های طولانی در سراسرِ کشور، آغازِ «دینِ مدنیِ آمریکا» (Zivilreligion) (آن‌گونه که بعدها تقدیسِ ملت و نسلِ بنیانگذاران نامیده شد) را رقم زد. یک حکاکیِ بسیار کپی‌شده با عنوان «خدایی‌شدنِ واشنگتن» (The Apotheosis of Washington)، پدرِ ملت را نشان می‌دهد که از تابوت برمی‌خیزد و توسطِ فرشتگان به آسمان برده می‌شود. بلافاصله پیشنهادهایی برایِ بنایِ یادبودی مطرح شد، اما نزدیک به ۵۰ سال طول کشید تا در پایتختِ ایالاتِ متحده که به افتخارِ واشنگتن نام‌گذاری شده بود، سنگِ بنایِ هرمی شکل (Obelisken) به ارتفاعِ حدودِ ۱۷۰ متر گذاشته شود. این بنا به دلیلِ تأخیرِ ناشی از جنگِ داخلی، تنها در سال ۱۸۸۵ افتتاح شد. اما تأثیرِ بسیار بیشتری بر تصویرِ او در تاریخ، نقاشیِ «واشنگتن در حالِ عبور از دلاور» (Washington Crossing the Delaware) از نقاشِ تاریخِ آلمانی&#45; آمریکایی، امانوئل لوتس (Emanuel Leutze)، داشت که در سال۱۸۵۱ به نمایش درآمد. این نقاشی، ژنرال را در حالتی جسورانه و قهرمانانه نشان می‌دهد و به‌گفتهٔ یک مورخ، به «مشهورترین نقاشیِ آمریکاییِ تمامِ دوران» تبدیل شد.

جرج واشنگتن رهبرِ یک ارتشِ انقلابی بود، اما در خاطرِ آمریکایی‌ها نه به‌عنوانِ یک انقلابی، بلکه به‌عنوانِ تضمین‌کنندهٔ ثبات و نظم باقی مانده است. این با خودآگاهیِ او هماهنگ بود. او یک میهن‌پرستِ پرشور بود که آزادیِ آمریکا را توسطِ سلطنتِ بریتانیا در خطر می‌دید و بنابراین برایِ یک ملتِ مستقل جنگید، اما ایده‌هایِ انقلابیِ اجتماعی، برایِ عضوی از طبقهٔ بالایِ مالک، کاملاً بیگانه بود. به‌عنوانِ رئیسِ کنوانسیونِ قانون‌اساسی و اولین رئیس‌جمهور، او از یک قدرتِ مرکزیِ قوی حمایت می‌کرد، زیرا تنها به این ترتیب می‌شد از لغزیدنِ خودگردانیِ جمهوری‌خواهانه به هرج‌ومرج و هرج‌ومرج جلوگیری کرد. مهم‌ترین میراثِ سیاسیِ او این بود که دو بار داوطلبانه از قدرت کناره‌گیری کرد: در ۱۷۸۳، پس از پایانِ جنگِ استقلال، فرماندهیِ ارتش را واگذار کرد، و در ۱۷۹۶، از یک دورهٔ دیگرِ ریاست‌جمهوری صرف‌نظر کرد. در یک جمهوری، هیچ‌کس نباید برایِ مدتِ طولانی، قدرتِ زیادی داشته باشد.


سنگِ بنایِ هرمی شکل (Obelisken) به ارتفاعِ حدودِ ۱۷۰ متر در پایتختِ ایالاتِ متحده

واشنگتن که همیشه نگرانِ شهرتِ پس از مرگِ خود بود، می‌خواست به‌عنوانِ میهن‌پرستی دیده شود که رفاهِ میهن را بر منافع و جاه‌طلبی‌هایِ شخصیِ خود ترجیح می‌دهد. آرزویِ او برآورده شد، زیرا تا به امروز، او در فرهنگِ یادبودِ آمریکا، تجسمِ فضایلِ جمهوری‌خواهانه است: شجاعت، ایثار، وظیفه‌شناسی، خویشتن‌داری، فروتنی و صداقت. این تصویر، نه کلیشه‌هایِ سطحی و نه تحقیقاتِ تاریخیِ انتقادی نتوانسته‌اند به آن آسیبی برسانند. تحقیقات نشان داده که این قدیسِ ملی دارای ضعف‌هایِ انسانیِ بسیاری بوده است. او به خشمِ ناگهانی گرایش داشت، سلطه‌جو و موشکاف بود، انتقاد را توهینِ شخصی می‌دانست و به‌نظر می‌رسد در وفاداریِ زناشویی نیز چندان سخت‌گیر نبوده است. حتی نبوغِ نظامیِ او نیز زیرِ سؤال رفته است. و البته، به‌ویژه برده‌داری، به تصویرِ واشنگتن آسیب زده است. برخی مدارس به دلیلِ اینکه کودکانِ آفریقایی&#45; آمریکایی نباید خود را با یک برده‌دار هم‌ذات‌پنداری کنند، تغییرِ نام داده‌اند. اینکه در قرنِ نوزدهم، بسیاری از بردگانِ آزادشده نامِ واشنگتن را برگزیدند، زیرا این نام نمادِ آزادی بود، دیگر نقشی نداشت.

در «جنگ‌هایِ تاریخی» (history wars) امروز، دیگر بحث بر سرِ بررسیِ دقیقِ واقعیتِ تاریخی نیست، بلکه بر سرِ تضاد میانِ تصاویرِ تاریخیِ ناسازگار است. آیا برده‌داری، گناهِ نخستینِ (Erbsünde) است که جامعه و فرهنگِ آمریکا را تا به امروز شکل داده است، یا اینکه برده‌داری و نژادپرستی، انحرافاتی تأسف‌بار اما پشت‌سرگذاشته‌شده از اصولِ بنیادینِ آزادی و برابری هستند، همان‌گونه که یک «کمیسیونِ متخصص» منصوبشده توسطِ ترامپ دربارهٔ اهمیتِ سال ۱۷۷۶ در تاریخِ ایالاتِ متحده، در سال ۲۰۲۱ مقرر کرد؟ اگر به خواستِ دولتِ ترامپ باشد، جشن‌هایِ ۲۵۰ سالگیِ استقلال نباید با حقایقِ تاریخیِ ناخوشایند مختل شوند. در ژانویهٔ ۲۰۲۶، خدماتِ پارکِ ملی (National Park Service) یک نمایشگاه را در پارکِ تاریخیِ ملیِ استقلال (Independence National Historical Park) در فیلادلفیا برچید که به یادِ ۹ برده‌ای بود که در دورانِ ریاست‌جمهوریِ واشنگتن، برایِ این زوج کار می‌کردند. حداقل برایِ لحظه‌ای،یک دادگاه جلویِ تحریفِ تاریخ را گرفته است.

اما اسطورهٔ جرج واشنگتن، خطراتی را نیز برایِ دونالد ترامپ به همراه دارد. وقتی آمریکایی‌ها در این سال به «پدرِ ملت» می‌اندیشند، تضادِ آشکارِ او با چهل‌و‌هفتمین رئیس‌جمهورِ خود، به‌شدت نظرشان را جلب خواهد کرد. در شهری که نامِ جرج واشنگتن را یدک می‌کشد، امروز یک «ضدِ واشنگتن» حکومت می‌کند: یک خودکامه‌یِ آرزومند، خودشیفته، ثروت‌اندوز از طریقِ قدرت (Kleptokrat) و دروغگو. هرگز دربارهٔ ترامپ، افسانه‌ای مانندِ «درختِ گیلاس» روایت نخواهد شد.

DER ERSTE IN DEN HERZEN
VON MANFRED BERG</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-19T08:53:30+00:00</dc:date>

    </item>

    <item>
      <title>از چاله‌ی «روشنفکری دینی» تا چاه «محافظه‌کاری فقهی»</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/2026-08-17_1957/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/2026-08-17_1957/#When:17:56:52Z</guid>
      <description>در این نوشته نشان خواهم داد که نزاع میان «گروه قوچانی» با روشنفکران دینی (نظیر بازرگان، شریعتی و سروش) منازعه‌ای میان حامیان فقه و مخالفان آن است. به‌علاوه در این نوشته نشان خواهم داد که نقشه‌ای که قوچانی از روشنفکری دینی کشور ترسیم کرده، تعمداً ناقص و سانسورشده است و نام‌های بسیاری به دلایل سیاسی مشخصی از آن حذف شده است.</description>
      <description>نقدی به نوشته‌ی محمد قوچانی تحت عنوان «از لیبرالیسم نقابدار تا پایان روشنفکری دینی» منتشر شده در شماره‌ی ۶۴۲ هفته‌نامه‌ی وزین تجارت فردا &#45; مرداد ۱۴۰۵.

مقدمه

جناب محمد قوچانی یکی از نمایندگان برجسته‌ی «محافظه‌کاری فقهی» در ایران معاصر هستند. این جریان فکری و سیاسی سال‌هاست که چهره‌ی واقعی خودشان را در پشت یک «ماسک لیبرال» پنهان کرده‌اند.

در عین حال، در رسانه‌های متعددشان ـــ که غالباً تحت حمایت «حزب کارگزاران سازندگی» هستند ـــ سه پروژه را هم‌هنگام پیش می‌برند:
۱&#45; انتقال بخشی از مسئولیت «وضع موجود» به چپ و ترویج چپ‌ستیزی،
۲&#45; انتقال بخش دیگری از مسئولیت «وضع موجود» به روشنفکری دینی به‌همراه تحقیر و تقبیح‌شان به عنوان گزینه‌ی مذهبی رقیب و
۳&#45; خارج کردن «فقاهت» از زیر فشار افکار عمومی و دفاع از ایده‌ی تحول اجتماعی از طریق «اجتهاد» تحت زعامت «روحانیت خودی».

در این نوشته نشان خواهم داد که نزاع میان «گروه قوچانی» با روشنفکران دینی (نظیر بازرگان، شریعتی و سروش) منازعه‌ای میان حامیان فقه و مخالفان آن است. به‌علاوه در این نوشته نشان خواهم داد که نقشه‌ای که قوچانی از روشنفکری دینی کشور ترسیم کرده، تعمداً ناقص و سانسورشده است و نام‌های بسیاری به دلایل سیاسی مشخصی از آن حذف شده است. 

درباره‌ی ارجاع‌ها

در تداوم این بحث من به دو اثر از محمد قوچانی ارجاع خواهم داد:

الف&#45; نوشته‌ی محمد قوچانی تحت عنوان «از لیبرالیسم نقابدار تا پایان روشنفکری دینی» منتشر شده در شماره‌ی ۶۴۲ هفته‌نامه‌ی وزین تجارت فردا در مرداد ۱۴۰۵.[۱]

ب&#45; مجموعه‌ی کتاب ۵ جلدی نقد الهیات سیاسی که حوالی سال‌های ۱۴۰۲ چاپ شده‌اند و حاوی مبانی تئوریک قوچانی درباره محافظه‌کاری فقهی هستند.[۲] به‌علاوه جلد چهارم این مجموعه، حاوی مرام‌نامه‌ها و مستنداتی است که قوچانی از موضع عضو و نایب رئیس کمیته سیاسی برای حزب کارگزاران سازندگی تدوین کرده است.

قطعه‌ی اول: چپ‌ستیزی

من در جای دیگری نوشته‌ام که

در یک جامعه‌ی لیبرالِ دموکرات و سکولار، که ایده‌آل و مطلوب من است، چپ‌ها نیز بی‌تردید بخش مهمی از آن جامعه خواهند بود ... من نقدهای زیادی به چپ داشته و دارم و کوشیده‌ام تا آن نقدها را به زبان علم و ادب در چارچوبی منسجم در قالب کتاب، مقاله، درس‌گفتار یا مناظره مطرح کنم. اما مخالف سرسخت چپ‌ستیزی هستم.[۳]

در تمام قرن نوزدهم و بیستم و به‌ویژه پس از جنگ جهانی دوم، جریان‌های فکری و سیاسی چپ در تمامی کشورهای جهان حضوری پررنگ داشته‌اند و ایران نیز در این مورد یک استثناء نبوده است.

اما نقش‌آفرینی انواع و اقسام ایدئولوژی‌ها، روشنفکران، گروه‌های چریکی و شبه‌نظامی در کشورهای آسیایی نظیر ژاپن، کره‌جنوبی، سنگاپور، تایوان، مالزی، اندونزی، ترکیه، هند و غیره، آنان را از پیمودن مسیر توسعه باز نداشت یا سبب بروز انقلابی نظیر «۵۷» و مسائل پس از آن نشد. بنابراین در مقایسه با سایر کشورهای در حال توسعه در آسیا، یگانه عنصر متفاوت و اثرگذار در جامعه‌ی ایران، نه «چپ»، بلکه «روحانیت شیعه» و شبکه‌ی مویرگی آن در سرتاسر کشور بوده است که از مرکز شهرهای بزرگ گرفته تا دورافتاده‌ترین روستاها نفوذ و گسترش داشته‌اند. بنابراین قراردادن چپ در سیبل هدف‌گیری، آدرس غلط دادن است و هدف اصلی، پنهان کردن نقش «روحانیت» در پدید آمدن «وضع موجود» است.

گزارش دو پژوهشگر مستقل به نام‌های علی اسدی (از هاروارد) و مجید تهرانیان (از سوربن) از جامعه ایران که پیش از ۵۷ منتشر شده بود، نشان می‌دهد که در دوران پهلوی دوم، تعداد مساجد، تعداد طلاب، تعداد حوزه‌های علمیه، تعداد زائران و هم‌چنین تعداد کتاب‌های دینی منتشرشده، رشد چشم‌گیری داشته‌اند.[۴] البته روشن است که حمایت نهاد پادشاهی از رشد دین در کشور، کوششی برای ممانعت از رشد کمونیسم در ایران بود. شاه از «چپ» بیمناک بود و گمان نمی‌کرد که خطر اصلی نه «چپ»، بلکه «روحانیت» باشد. گزارش‌های منتشر شده در کتاب «شاه» عباس میلانی نیز با این آمار همسویی دارد.

در نتیجه، پیش از انقلاب ۵۷ نهاد پادشاهی اصلی‌ترین مدافع مدرنیته و مدرنیزاسیون بود و در جبهه‌ی مقابل، روحانیت متأثر از چپ، و چپ متأثر از آموزه‌های دینی، و روشنفکری دینی بلاتکلیف میان روحانیت و چپ، تقریباً هر سه در تقابل با مدرنیته و مدرنیزاسیون قرار گرفته بودند. به عنوان نمونه، یکی از مفاد انقلاب سفید شاه در ۱۳۴۱، اعطای حق رأی به زنان بود و آیت‌الله خمینی به شدت مخالف اعطای این حق بود. درحالی‌که در ۵۷، چپ‌ها و روشنفکران دینی نیز مدافع آیت‌الله خمینی بودند. اما جریان «محافظه‌کاری فقهی» می‌کوشد تا با برجسته کردن نقش چپ‌ها و روشنفکران دینی، از روحانیت سلب مسئولیت ‌کند.

قطعه‌ی دوم: تحقیر روشنفکری دینی:

از سال‌های پیش از مشروطه، نخبگان ایرانی رفته‌رفته با این پرسش مهم مواجهه شدند که چگونه می‌توان ناهم‌سازی‌های میان «مبانی مدرنیته» با «احکام شریعت» را در جامعه‌ی ایران حل‌وفصل کرد؟ بنابراین به‌تدریج کوشش‌هایی تحت عنوان «اصلاح دینی»[۵] در ایران شکل گرفت.

متفکران جامعه‌ی ما از دوران قاجار تا لحظه‌ی اکنون، بر این امر واقف بوده و هستند که ناهم‌سازی‌هایی میان «مبانی مدرنیته» با «احکام شریعت» وجود داشته و دارد. مثلاً بر اساس آموزه‌های اسلامی، این «احکام شریعت» هستند که تکالیف اعضای جامعه را معین می‌کنند. بنابراین «قوانین اسلامی» بر «حقوق افراد» تقدم دارد. اما بر اساس فلسفه‌ی سیاسی دوران مدرن، «حقوق افراد» مقدم بر «قانون» است. در واقع به همین دلیل «قوانین اسلامی» در جمهوری اسلامی شیوه‌ی زیست افراد را تکلیف کرده و مثلاً حجاب اسلامی را اجباری می‌کنند. درحالی‌که در جوامعِ لیبرالِ پای‌بندِ به مبانی مدرنیته، «حق» بر «قانون» تقدم دارد و به همین دلیل، حتا در کشورهای اسلامی مانند مالزی یا ترکیه، چیزی به نام حجاب اجباری وجود ندارد.

یک نمونه‌ی دیگر، مسئله‌ی برابری و نابرابری انسان‌هاست. مثلاً مطابق احکام شرعی، مسلمان و غیرمسلمان، حرام‌زاده با حلا‌ل‌زاده، زن با مرد، فقیه و غیرفقیه و ... با هم برابر نیستند. اما در جوامع لیبرال، همه‌ی انسان‌ها با هم برابر هستند. بنابراین شاهد وجود ناهم‌سازی‌های بسیار مهمی در «مبانی مدرنیته» با «احکام شریعت» هستیم. [۶]

«اصلاح دینی» در ایران یک طیف است. یک سر طیف مدافع «اصلاح در معرفت دینی» بوده است و به عنوان نمونه، حسینعلی منتظری، احمد قابل و محسن کدیور را می‌توان از جمله متفکران این سر طیف دانست. برای ایشان، احکام شریعت «اصل» و «مدرنیته» فرع بوده است.

در سر دیگر این طیف، هدف «اصلاح متن دین» است و اندیشمندانی مانند محمد مجتهد شبستری و صدیقه وسمقی و مصطفی ملکیان در این سر طیف قرار دارند.[۷]

گروه اول را «روشنفکران درون‌دینی» و گروه دوم را «روشنفکران برون‌دینی» نیز نامیده‌اند. مواضع متفاوت و گاه متناقض عبدالکریم سروش نیز سبب می‌شود که مکان او در این طیف مدام جا‌به‌جا شود، اما او نیز به هر حال جایی در درون این طیف قرار دارد.





به عنوان نمونه، شبستری، وسمقی و سروش، هر کدام به نوعی مدعی هستند که کتاب قرآن، کلام خود محمد (ص) است. سروش در این باره می‌نویسد:

مدعای من در این نوشتار این است که ... زبان قرآن، انسانی و بشری است، و قرآن مستقیماً و بی‌واسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمد (ص) و زبان و بیان اوست.[۹]

هم‌چنین وسمقی نگاه خودش را این‌طور بیان می‌کند:

من وحی را از بالا به پایین نمی‌دانم، بلکه آن را دریافت‌هایی از پایین یعنی از سوی انسان می‌دانم. به باور من این خدا نیست که می‌کوشد با وحی خود را بر انسان منکشف سازد، بلکه این انسان است که در پی کشف خداست و مکاشفاتی برایش روی می‌دهد. مکاشفات انسان یا پیامبر نمی‌تواند فارغ از تاثیرات فرهنگی و دانش پیامبر، بر اندیشه او باشد. از همین روست که میان وحی پیامبران و فرهنگ و سنن و جهانبینی رایج جامعه و زمان آنان وابستگی فراوانی می‌یابیم.[۱۰]

احتمالاً از نگاه شبستری، وسمقی و سروش، نتیجه‌ی پذیرش ادعای ایشان درباره‌ی زمینی بودن مهم‌ترین منبع استخراج و استنباط احکام شریعت می‌توانست این باشد که احکام شریعت نیز زمینی، قابل بازنگری و قابل تغییر محسوب بشوند.[۱۱] در این‌صورت راه برای آشتی دادن «مبانی مدرنیته» با «احکام شریعت» گشوده می‌شد.

در یک نمونه‌ی دیگر، می‌توانیم از آرش نراقی یاد کنیم که نظرات قابل اعتنایی در حوزه‌ی روشنفکری دینی دارد. مثلاً دعاوی آرش نراقی درباره‌ی «معضل هرمنوتیکی در فهم متون وحیانی» از اهمیت زیادی برخوردار است و بی‌ارتباط با نظرات شبستری و وسمقی نیست. در عین حال نراقی منتقد سروش و کدیور است و بر این گمان است که از دلِ آراء و نظرات آن‌ دو، لیبرالیسم در نخواهد آمد.[۱۲] متقابلاً آن‌ها نیز نقدهایی به یک‌دیگر و هم‌چنین نقدهایی به نراقی دارند.

در یک نمونه‌ی دیگر، می‌توانیم به ابوالقاسم فنائی به عنوان یکی از دیگر چهره‌های مطرح روشنفکری دینی اشاره کنیم. مباحث فنائی در باب داوری میان «اخلاق دینی» و «اخلاق سکولار» در کتاب «دین در ترازوی اخلاق» کاملاً شایان توجه است. او اخلاق را مقدم بر دین می‌داند و نتیجه‌گیری می‌کند که رعایت الزامات دوران مدرن (مانند تساوی حقوق شهروندان، الزام به رعایت حقوق بشر و غیره) امری اخلاقی و ناگزیر است. 

در یک نمونه‌ی دیگر، محمدتقی اکبرنژاد (استاد پیشین حوزه و روحانی خلع لباس شده) را می‌توان از چهره‌های نوظهور روشنفکری دینی و از بروندادهای درون حوزه دانست. او در سال‌های اخیر از موضع یک مدافع «مدرنیته» مدعی شده است که «مدرنیته» یک مفهوم این‌جهانی است؛ به این معنا که در تفکر مدرن دنیا اصالت دارد نه آخرت. اما برخلاف رویکرد مدرنیته، در دین، اصالت با این‌جهان نیست و آخرت اصالت دارد. از این‌رو در گفتمان دینی آخرت بر دنیا مقدم است. بنابراین به توصیف اکبرنژاد، اهداف دین و مدرنیته با هم متفاوت هستند و به همین سبب، حکومت دینی در عصر مدرن امکان‌پذیر نیست.[۱۳]

اگر بخواهیم که از دوران معاصر به گذشته برگردیم و سوابق تاریخی را بررسی کنیم، بی‌تردید باید از «بهائیان» و «ازلی‌ها» نیز نام ببریم. در واقع آن‌ها نیز شاخه‌ها‌ی بسیار مهم دیگری از مصلحان دینی به شمار می‌روند. طی سال‌های اخیر آثار پژوهشی بیش‌تری درباره‌ی آنان منتشر شده و از مصلحان دینی زیادی نیز نام برده شده است.[۱۴] بر اساس این پژوهش‌ها، بهائیان و ازلی‌ها و زیرشاخه‌های‌شان، نقش قابل تأملی در تکوین مشروطه و سپس در پیروزی آن داشته‌اند و «محافظه‌کاران فقهی» به کلی آنان را از صفحات تاریخ حذف کرده‌اند.[۱۵]

هم‌چنان‌که مشهود است، در این مرحله نیز قوچانی تصویری ناقص، سانسورشده و گزینشی از روشنفکری دینی برای‌مان ترسیم می‌کند. در این تصویر ناقص، از روشنفکران دینی معاصر گرفته تا بابیان و ازلی‌ها و سایر مغضوبین، جملگی از صفحه‌ی روزگار حذف شده‌اند و سپس، چهره‌های دلخواه با کارکرد سیاسی خاص، آماج خشونت کلامی قرار گرفته‌اند تا همه‌ی ما را سرگرم این بازی سازند.

قطعه‌ی سوم: دفاع از فقاهت

این بخش سوم از پروژه‌ی «محافظه‌کاران فقهی»، در لفافه بیان می‌شود و هم‌چنان‌که پیش‌تر گفتم، غالباً در لابلای آثار تئوریک و مستندات حزبی و دور از دسترس عموم قرار دارد.

قوچانی درباره‌ی ناهم‌سازی میان مبانی مدرنیته با احکام شریعت در جامعه‌ی ایران معتقد است که «اصل» و «مبنا» اسلام و احکام فقهی هستند و ما آن حدی از مدرنیته و لیبرالیسم و اقتصاد آزاد را می‌پذیریم که بتواند با احکام شریعت سازگار شود. قوچانی در کتابش می‌نوسد:

از لیبرالیسم نمی‌توانیم کلیت آن را بپذیریم، اصلاً هیچ مکتبی را نمی‌توانیم بدین معنا بپذیریم.[۱۶]

از منظر «محافظه‌کاران فقهی»، هرگونه تحول اجتماعی در جامعه‌ی ایران، تنها به دست باکفایت روحانیت و از طریق فقاهت و اجتهاد قابل تحقق بوده و خواهد بود. قوچانی در این باره در کتابش می‌نویسد:

روحانیت همان‌گونه که یکصد سال قبل دولت ایران را مشروطه کرد و همان‌گونه که سه دهه قبل مشروطیت را به جمهوریت ارتقا داد، اکنون جمهوریت را بیش از پیش به صورت دولتی مدنی نزدیک می‌کند. در عین حال نهاد مرجعیت و روحانیت و رهبری مذهبی هم‌چنان پابرجا خواهد بود و اسلامی‌سازی جامعه هم‌چنان بر عهده‌ی نخبگان حوزه قرار خواهد داشت. دین در ایران هرگز از حوزه‌ی عمومی خارج نمی‌شود، اما دولت بیش از پیش از صورت لویاتانی اسلامی به هیئت سازمانی مدنی در خواهد آمد.[۱۷]

قوچانی در کتابش تأکید می‌کند که یکی از دستاوردهای بسیار مهم «نهاد ولایت فقیه»، پدیده‌ی «شرعی شدن جمهوریت» بوده است. او در این باره می‌نویسد:

نهاد ولایت فقیه و تنها نهاد ولایت فقیه توانست انقلابی در فقه سیاسی ایجاد کند و مصلحت را وارد شریعت و جمهوریت را جایگزین خلافت کند. مجلس به عنوان نماینده جمهور در برابر شورای نگهبان به عنوان نماینده مکتب، از حق تقنین برخوردار شد و در واقع این روز بود که جمهوریت به معنای واقعی کلمه شرعیت یافت.[۱۸]

اما از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، آرمان‌شهر یا تصویری است که قوچانی از یک نظام حکمرانی ایده‌آل ارائه می‌کند: قوچانی معتقد است که قوه‌ی مقننه و قوه‌ی قضایی باید تحت حاکمیت احکام فقهی و شرعی باشند. او نظارت فقهی بر امر قانون‌گذاری را شرط گذار به دموکراسی می‌داند. به زعم او، سازوکار انتخابات باید به گونه‌ای باشد که «آگاهی از فقه»، یکی از «شروط تصدی» کاندیداها باشد. قوچانی در دفاع از این ساختار شبه‌دموکراتیک پیشنهادی خودش می‌نویسد:

اگر مکانیسم انتخابات را اساس دموکراسی بدانیم و اگر فرض کنیم که آگاهی از فقه اسلامی نه یک امتیاز صنفی بلکه یک شرط تصدی است، هم‌چنان که مثلاً برای ریاست جمهوری یا نمایندگی مجلس حصول شرایطی ضروری است (مثل سواد خواندن و نوشتن یا لیسانس و فوق‌لیسانس داشتن برای نمایندگان مجلس) می‌توان این نوع مشارکت را هم دموکراتیک دانست.[۱۹]

وانگهی قوچانی معتقد است که به استناد مبانی فقه شیعه، قضاوت منوط بر اجتهاد است و بنابراین، قضاوت مستلزم آگاهی قاضی از حکم فقه در تمامی موارد حقوقی است. در نتیجه، بهره‌مندی از چنین قضاوتی به دو شیوه میسر است: یا قاضی باید ممیز احکام فقهی باشد، یا هیئت منصفه‌ای متشکل از افراد آگاه از احکام فقهی برای امر قضاوت به خدمت گرفته شود.[۲۰] 

در واقع به همین سبب نیز قوچانی بازرگان، شریعتی و سروش را به دلیل کم‌توجهی به اهمیت فقه مذمت کرده و در کتابش می‌نویسد: 

آنان اکثراً (چه بازرگان چه شریعتی چه سروش) فقه را پوسته‌ی دین می‌دانند و تحقیر می‌کنند و اسلام را هویت می‌خوانند، اما حکمت و معرفت را جوهر دین می‌دانند و ستایش می‌کنند (به‌خصوص سروش). این درحالی است که به نظر می‌رسد شریعت واقعیت دین است.[۲۱]

این همان نکته‌ای است که می‌کوشم بیان کنم. هنگامی که قوچانی سفرنامه‌ی ژاپن سروش را مسخره می‌کند، اینطور وانمود می‌کند که از موضع یک لیبرال به نقد یک دشمن لیبرالیسم رفته است. اما دعوای قوچانی با سروش، بر سر «فقه» است و البته نمی‌خواهد آن را در هفته‌نامه تجارت فردا با صراحت بیان کند. قوچانی، آن سه نفر (یعنی بازرگان و شریعتی و سروش) را به دلیل پشت کردن به فقه، دشمن می‌پندارد.

در ادامه، قوچانی در دفاع از حکومت فقهی می‌نویسد:

حکومت‌هایی که عارفان و فیلسوفان در رأس آنها بوده‌اند به مراتب سخت‌گیرتر از حکومت‌هایی بوده‌اند که فقیهان بنا کرده‌اند.

از همین روی، قوچانی از موضع یک مدافع اسلام سنتی فقهی، با کل «اصلاح دینی» سر وفاق ندارد و آن را مذموم می‌پندارد. وانگهی معتقد است که اگر قرار باشد پروژه‌ی اصلاح دینی در ایران به ثمر برسد، تنها راه‌کار آن، پیمودن همان مسیری است که احمد قابل و حسینعلی منتظری، پیش‌تر در آن گام نهاده بودند.[۲۲] یعنی رویکردی مبتنی بر فقه که احکام شرع مبنا باشد و مدرنیته فرع.

«محافظه‌کاران فقهی» کوشیده‌اند تا تاریخچه‌ای هم برای این تئوری خودشان دست‌وپا کنند و به همین علت، مصالحه سیاسی، موقتی و تاکتیکی برخی از روحانیون با مشروطه‌طلبان را عامل اصلی پیروزی مشروطه تلقی کرده و فراتر از آن، اساساً کل «مشروطه» را دستاورد روحانیت معرفی می‌کنند.

مثلاً ادعا شده که کتاب «تنبیه‌الامة و تنزیه‌الملة»‌ی مجتهدی به نام محمدحسین نائینی نقش مهمی در پیروزی مشروطه داشته است. در صورتی‌که من در یکی از آثار پژوهشی‌ام به تفصیل نشان داده‌ام که کتاب مورد اشاره ۳ سال پس از پیروزی مشروطه، تحویل چاپخانه‌ای در بغداد شده بود تا برای نخستین بار منتشر شود و نویسنده‌ی کتاب نیز پس از اعدام شیخ‌فضل‌الله نوری، به عنوان یک حرکت اعتراضی، دستور جمع‌آوری آن را صادر کرد.[۲۳] افزون بر این، نظام حکمرانی مطلوب نزد نائینی حکومتی مبتنی بر «ولایت فقیه» بوده است.[۲۴] وجه دیگر این تاریخ‌نگاری، حذف بهائیان و ازلی‌ها از صفحات تاریخ مشروطه است که پیش‌تر بیان شد. 

به همین علت نیز، قوچانی در نوشته‌ی اخیرش، تعریف خود را از روشنفکری دینی، به مکان وقوع آن، و نه مضمون و محتوایش تقلیل می‌دهد تا موضعِ خودش را درباره‌ی چگونگی نسبت دین با مدرنیته پنهان سازد:

«روشنفکری دینی» جریانی از میان تحصیل‌کردگان جدید است که «بیرون» از نهاد رسمی دین یعنی حوزه‌های علمیه (خاستگاه نهاد روحانیت) در «درون» اسلام به اصلاح می‌پردازد و سعی می‌کند آن را در مواجهه با جهان جدید و عصر تجدد بهبود ببخشد و تقویت کند.[۲۵]

نقشه‌ای که قوچانی از روشنفکری دینی ترسیم می‌کند تعمداً ناقص است. این نقشه برای ناسزاگویی به چند چهره‌ی سیاسی مثل شریعتی و سروش طراحی شده که سال‌هاست مرجعیت سیاسی و اجتماعی خودشان را از دست داده‌اند. اما برای پرت کردن حواس فالوورهای طرفین، هنوز هم کارکرد دارند. در این نقشه، از روشنفکران دینی مانند محمدتقی اکبرنژاد (روحانی خلع لباس شده) یا صدیقه وسمقی (از جمله مخالفان اصلاح‌طلبان) و بسیارانی دیگر سخنی به میان نیامده است.

مقصد نهایی: چین اسلامی

از نگاه «محافظه‌کاران فقهی»، یک نظام حکمرانی مطلوب، یک «چین اسلامی» است. یعنی نظامی غیردموکراتیک تحت حاکمیت فقها و مجتهدانِ یک جناح خاص، با یک اقتصاد نسبتاً آزاد. به همین سبب نیز «محافظه‌کاران فقهی» در حوزه‌ی دموکراسی، حقوق فردی یا امور سیاسی، با گشاده‌دستی احکام شریعت را «اصل» و مبانی مدرنبته را «فرع» تلقی می‌کنند، اما در حوزه‌ی اقتصاد، تلاش می‌کنند تا ثابت کنند که هرگز تعارضی میان فقاهت و حق مالکیت وجود نداشته است و احترام به نظام بازار و مبانی اقتصاد مدرن همواره جزء لاینفکی از سنت دیرینه‌ی فقه شیعه بوده است.

اقتصاددانان پیرو «محافظه‌کاری فقهی»، مدعی‌اند که دشمنی شریعتی با فقاهت، ریشه در مخالفت او با مالکیت خصوصی داشته است، چرا که فقها و مجتهدان همواره اعتقادات عمیقی به مالکیت خصوصی و تجارت آزاد داشته و دارند. در صورتی‌که بخش مهم و اثرگذاری از همان فقها و مجتهدان بودند که پس از به ثمر رساندن انقلاب ۵۷، دستور مصادره اموال سرمایه‌گذاران ایرانی و خارجی را صادر نموده و آن را اقدامی مطابق با شرع تلقی کردند.[۲۶] افزون بر این، همان فقها و مجتهدان، مالکیت اموال و دارایی‌هایی عمومی و از جمله «نفت کشور» را به زیرمجموعه ولایت فقیه منتقل کرده و آن را جزو دارایی‌های «انفال» محسوب نمودند.[۲۷] به‌علاوه همان فقها امروز مصادره اموال شخصی معترضان و مخالفان ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ را جایز می‌شمارند.[۲۸]

بنابراین هنگامی که قوچانی می‌گوید:

اگر انتخابات آزاد و تحت نظارت سازمان ملل هم برگزار شود، من به روحانی رای می‌دهم.[۲۹]

این سخنان صرفاً به‌منزله‌ی یک حرکت تبلیغاتی به سود یک کاندیدای انتخاباتی نیست. بلکه کوششی برای دفاع از ساختار حکمرانی مطلوب «محافظه‌کاری فقهی» است. نظامی که باید همواره بر پایه‌ی فقاهت، اجتهاد و احکام شریعت استوار باشد. در واقع در انتخابات ۸۸ نیز همین باور سبب شد که کاندیدای حزب کارگزاران، نه میرحسین موسوی، بلکه یک روحانی &#45; یعنی مهدی کروبی &#45; باشد.

از نگاه «محافظه‌کاران فقهی»، تحولات اجتماعی مثبت، صرفاً از طریق صدور احکام فقهی جدید به ثمر خواهند رسید و بنابراین قهرمانان اصلی این عرصه، فقها و مجتهدان هستند. مثلاً پس از انقلاب ۵۷، ماهی اوزون‌برون یا شطرنج حرام اعلام شدند. اما مجتهدی مانند آیت‌الله خمینی آن‌ها را حلال کرد. از دریچه‌ی‌‌ چشم «محافظه‌کاران فقهی»، این معجزه می‌تواند دوباره رخ بدهد و محتمل است که سایر مشکلات کشور با اتکا به دستورات فقهی جدید مجتهدان برطرف بشود.

بنابراین در سال ۱۴۰۵ احتمالاً شرایط کشور به سمتی رفته که بخشی از مردم، نظام فقهی را مسبب «وضع موجود» می‌دانند. از این‌رو «محافظه‌کاران فقهی» وظیفه‌ی خود دانسته‌اند که فضا را دگرگون ساخته و دوباره چپ‌ها و روشنفکران دینی را در سیبل هدف قرار دهند و توجه همگانی را به سوی دیگری جلب نمایند.

لیبرالیسم تقلبی

قوچانی سعی می‌کند تا «محافظه‌کاری فقهی»‌اش را «لیبرال» جا بزند، اما مرافعه‌ی او با روشنفکری دینی، ربطی به لیبرالیسم ندارد و در حقیقت آن‌چه شاهدش هستیم، ادامه‌ی نزاع یکصدواندی ساله‌ی میان «فقاهت محافظه‌کار» با «روشنفکران تجدیدنظرطلب دینی» است.

اگر علی شریعتی قصد داشت تا سوسیالیسم را از درون اسلام شیعه استنباط کند و ابوذر را به عنوان نخستین سوسیالیست جهان به رسمیت بشناسد، متقابلا قوچانی و یارانش می‌کوشند تا مدرنیته و اقتصاد بازار را از دل اسلام شیعه استخراج کنند و صدر اسلام را مدافع نظام سرمایه‌داری بنمایند. به رغم این‌که طرفین این منازعه دشنام‌هایی را حواله‌ی هم‌دیگر می‌کنند. اما واقع امر از این قرار است که کوشش برای کشف لیبرالیسم یا سوسیالیسم از درون اسلام هر دو از یک جنس هستند.

پنجاه‌وهفت

«محافظه‌کاران فقهی» در اسناد حزبی خودشان انقلاب ۵۷ را می‌ستایند.[۳۰] اما چهره‌های غیرحزبی این جریان فکری و سیاسی، متناسب با ذائقه‌ی محیط، انقلاب ۵۷ را نکوهش کرده و چپ‌ها و روشنفکران دینی را عامل وقوع آن می‌دانند. در عین حال در این ماجرا نیز تلاش می‌شود تا نقش روحانیت در وقوع «انقلاب ۵۷» کم‌رنگ جلوه داده شود. 

من از مخالفان و منتقدان سرسخت انقلاب ۵۷ هستم و آن را بزرگ‌ترین اشتباه تاریخی مردم ایران می‌دانم. در عین حال باور دارم که تحلیل‌های تک‌عاملی و کم‌مایه‌ای که «۵۷» را فقط محصول آثار چپ‌زده‌ی «علی شریعتی» و «جلال‌ آل‌احمد» معرفی می‌کنند، مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مهمی را در تاریخ ایران نادیده می‌گیرند.

افول مرجعیت دینی

من تا حدودی با قوچانی موافقم که:

اینک اما با کمال تاسف باید اعلام کنیم که روشنفکری دینی ... به پایان راه خود رسیده است.[۳۱]

اما برخلاف قوچانی، ناکامی روشنفکری دینی را صرفاً ناشی از عملکرد آن اهالی نمی‌دانم. اولا نباید از نظر دور داشت که فضای تنفس برای کلیه‌ی دگراندیشان و از جمله روشنفکران دینی توسط همان فقها و مجتهدانی مسدود شده که محافظه‌کاران فقهی همواره به معجزه‌ی آنان امیدوار بوده‌اند.

دوم این‌که، افول مرجعیت دینی در نزد مردم، کلیدی‌ترین عاملی است که سبب شده تا جایگاه، اهمیت و موضوعیت جریان‌های فکری و سیاسی «دینی &#45; مذهبی» مانند «روشنفکران دینی»، «نهضت آزادی»، «ملی‌مذهبی‌ها»، «سازمان مجاهدین خلق» و غیره، تنزل پیدا کند و این امر شامل خود «محافظه‌کاری فقهی» نیز می‌شود. 

افول مرجعیت دینی به وضوح در پیمایش‌ها و نظرسنجی‌های مؤسسه‌ی گمان (۱۳۹۹)، وزارت ارشاد (۱۴۰۲) و معاونت اجتماعی دولت (۱۴۰۵) مشهود است و حکایت از آن دارد که نه‌تنها بیش از ۷۰ درصد مردم خواهان جدایی دین از سیاست هستند، بلکه تعداد دین‌داران نیز به‌طور محسوسی کاهش یافته است. یا مثلاً گزارش اخیر دولت در خرداد ۱۴۰۵ نیز نشان می‌دهد که تعداد روزه‌بگیران از حدود ۷۹ درصد در سال ۱۳۵۴ به حدود ۴۲ درصد در سال ۱۴۰۲ رسیده است.

مقایسه این وضعیت با دوران پهلوی دوم بسیار سودمند است و شواهد نشان می‌دهد که جامعه‌ی ایران به تفصیلی که پیش‌تر بیان شد، پیش از انقلاب ۵۷ با یک شیب ملایمی به شدت اسلامی شده است و پس از انقلاب ۵۷ با یک شیب ملایمی مسیر سکولارشدن را در پیش گرفته است. در ایران امروز، در وجه سلبی، تمایل شدیدی به جدایی دین از سیاست وجود دارد و در وجه ایجابی، خودآیینی رو به تزایدی در جامعه نمایان است.

&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#45;
منابع و مراجع:
[۱] &#45; قوچانی، محمد (۱۴۰۵) از لیبرالیسم نقابدار تا پایان روشنفکری دینی، در رسانه‌ی اقتصادنیوز.
[۲] &#45; قوچانی، محمد (۱۴۰۲) نقد الهیات سیاسی، جلدهای ۱ تا ۵، انتشارات سرایی، تهران.
[۳] &#45; اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) نقد چپ یا چپ‌ستیزی؟، رسانه‌ی ایران امروز.
[۴] &#45; برای کسب اطلاع بیش‌تر درباره‌ی آن کار پژوهشی، به فایل صوتی زیر در تلگرام مراجعه بفرمایید.
[۵] &#45; مصلحان دینی در ایران، به تجربه‌ی اروپا طی ۱۵۰۰ تا ۱۶۰۰ میلادی نظر داشته‌اند و «اصلاح دینی»، «رفرماسیون»، «دین‌پیرائی» یا «پروتستانتیسم اسلامی» از دیگر عناوینی است که در این باره به کار رفته است.
[۶] &#45; قدوسی، محمد امیر (۱۳۹۹)؛ چهار نظریه درباره حکمرانی، پژوهشی درباره نسبت مشروطیت و مشروعیت، نشر نگاه معاصر.
[۷] &#45; این اصطلاح‌های «اصلاح در معرفت دینی» و «اصلاح متن دین» متعلق به محسن کدیور است و آن‌ها را می‌پسندم و در اینجا و جاهای دیگر به‌کار برداه‌ام. شرح مبسوط ماجرا را می‌توانید در ص ۱۲۹ کتاب چهار خوانش بنده دنبال کنید.
[۸] &#45; اتفاق، شهرام (۲۰۲۴) چهارخوانش از طباطبایی، انتشارات ایران آکادمیا، لاهه. فایل پی.دی.اف.

[۹] &#45; سروش، عبدالکریم (۱۳۹۲) محمد(ص): راوی رویاهای رسولانه.
[۱۰] &#45; وسمقی، صدیقه (۱۴۰۰) مسیر پیامبری، فایل پی.دی.اف. بدون ناشر.
[۱۱] &#45; احکام شریعت یا قواعد فقهی در اسلام شیعه، همواره متکی به چهار منبع «کتاب»، «سنت»، «اجماع»، «عقل» بوده‌اند یا قرار بوده که باشند. در میان این چهار منبع، اصلی‌ترین آن کتاب قرآن بوده است.
[۱۲] &#45; نراقی، آرش (۲۰۱۸) روشنفکری دینی و نقش آن در آینده سیاسی ایران.
[۳۱۲]&#45; اکبرنژاد، محمدتقی (۲۰۲۴) نسبت حکومت دینی با مدرنیته (در دنیای مدرن، اصالت با دنیا است نه آخرت)، در نشانی‌های تلگرام و یوتیوب
[۱۴] &#45; برای آشنایی بیش‌تر با نقش بابیان و ازلی‌ها در پروژه‌های اصلاح دینی و جنبش مشروطه، به منبع زیر مراجعه بفرمائید:
الف &#45; فایل صوتی در تلگرام.
ب&#45; رضوی، سید مقداد نبوی (۱۴۰۳) اندیشه‌ی اصلاح دینی در ایران جلد اول و دوم، انتشارات شیرازه، تهران.
[۱۵] &#45; این ماجرای روشنفکری دینی تنها به ایران محدود نمی‌شود و متفکران دینی در سایر کشورهای اسلامی نیز در این حوزه فعال هستند. برای مطالعه‌ی بیش‌تر در این زمینه می‌توانید به آثار زیر مراجعه بفرمایید:
انصاری، عبدو فیلالی (۱۳۹۱) اسلام و لائیسیته، برگردان امیر رضایی، انتشارات قصیده سرا.
العروی، عبدالله (۱۴۰۰) اسلام و مدرنیته، برگردان امیر رضایی، انتشارات قصیده سرا.
عبدالرازق، علی (۱۳۹۱)اسلام و مبانی قدرت، برگردان امیر رضایی، انتشارات قصیده سرا.
[۱۶] &#45; از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۰۴ کتاب چهار خوانش اتفاق. 
[۱۷] &#45; از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۰۳ و ۱۰۴ کتاب چهار خوانش اتفاق. 
[۱۸] &#45; از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۰۸ کتاب چهار خوانش اتفاق. 
[۱۹] &#45; از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۱۳ و ۱۱۴ کتاب چهار خوانش اتفاق. 
[۲۰] &#45; از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۱۱ تا ۱۱۳ کتاب چهار خوانش اتفاق. 
[۲۱] &#45; قوچانی، محمد (۱۴۰۲ ب)؛ نقد الهیات سیاسی &#45; جلد چهارم، مصائب لیبرالیسم اسلامی، انتشارات سرایی، ص ۳۷۷.
[۲۲] &#45; از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۳۰ کتاب چهار خوانش اتفاق. 
[۲۳] &#45; چهارخوانش، ص ۳۴۴ و ۳۴۵.
[۲۴] &#45; قدوسی، محمدامیر(۱۴۰۵) گفتاورد شیخ و شاه در قاجاریه، مجله سیاستنامه، شماره‌ی ۳۶.
[۲۵] &#45; قوچانی، تجارت فردا ۶۴۲
[۲۶] &#45; البته در میان فقها، مجتهدان و روحانیون، چهره‌های شاخصی هم‌چون «شیخ مرتضی حائری یزدی» هم بودند که در سال‌های پس از انقلاب، با مصادره‌ی اموال و سلب مالکیت مخالفت می‌کردند. اما به هر حال این گروه در اقلیت بودند. برای مطالعه‌ی بیش‌تر رجوع کنید به: کدیور، محسن (۲۰۲۲) انقلاب، طباطبایی و مرتضی حائری یزدی. 
[۲۷] &#45; وهابی، مهرداد (۱۴۰۰) اقتصاد سیاسی اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴؛ ریشه‌ها و زمینه‌ها.
[۲۸] &#45; اساساً مسائل فقهی در میان خود فقها محل بحث‌ها و تفسیرهای متفاوتند و همین ویژگی است که احکام فقهی را تغییرپذیر می‌کند. 
[۲۹] &#45; مشاهده‌ی فیلم ویدیوئی در اینستاگرام
[۳۰] &#45; قوچانی توضیح می‌دهد که در سال ۱۳۹۳ به عضویت حزب کارگزاران دعوت شده است و سپس به عضویت شورای مرکزی درآمده و در آن‌جا نیز عضو و نایب رئیس کمیته سیاسی شده است. متعاقباً در سال ۱۳۹۴، سند مواضع حزب بر اساس پیشنویس او، طی ۱۰ جلسه تدوین شده است. او این اسناد را در انتهای جلد چهارم کتاب خود منتشر کرده است و نخستین سند مندرج در آن‌جا، با این جملات آغاز می‌شود:«کارگزاران سازندگی ایران» حزبی است ... برآمده از آرمان‌های انقلاب اسلامی و ... / از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۰۸ و ۱۰۹ کتاب چهارخوانش اتفاق. 
[۳۱]&#45; قوچانی، تجارت فردا ۶۴۲

 نظر خوانندگان:

 ☑️ خیلی از این مقاله استفاده کردم و یاد گرفتم. از آقای اتفاق بسیار ممنونم.
مهرک کمالی

 ☑️ مهرک کمالی عزیز، درود بر شما 
خوشحالم گه این مطلب مورد توجه شما قرارگرفته است.
شهرام اتفاق

 ☑️ سپاس از نویسنده گرامی که دیدگاه قوچانی‌ را دستکم برای من روشن کرد. چون این آقا که زمانی در روشنگری فرهنگی و تیزبینی سیاسی زبردست بود، پس از یک دوران زندان با یک معلق زدن صدوهشتاد درجه‌ای به راه راست هدایت شد و تلاش کرد انحطاط فکری خود را در زرورق لیبرالیسم بپوشاند که صد البته کار دشواری است و او را به وادی مغلق‌گویی و ضدونقیض بافی و پرت‌وپلاگویی کشاند. اما از زیر همه تقلاهای شرعی و فقهی ایشان دم خروس پیداست که از آن بدجوری بوی گند عافیت‌طلبی و ریزه‌خواری ارباب قدرت بالا می‌زند. پس سپاس از شما که گوشه‌ای از پرده را بالا زدید. قطعا یک روزی هوا روشن می‌شود و ماهیت غوکان لاشخوار لجن‌زی به تمامی از پرده بیرون می‌افتد و همه خواهند دانست این «تغییر مواضع» چه عواید و فوایدی برای ایشان داشته است.
یک نکته که بهتر بود بیشتر روی آن تکیه می‌کردید: قلمداد کردن مشروطه به عنوان دستاورد روحانیت یک افسانه فریبنده تاریخی بیش نیست. تاریخ‌نگاران روشن‌اندیشی مانند کسروی و کرمانی و نامور و آدمیت نقش روحانیت را در کنار دربار قاجار مانع بزرگی در راه پیدایش و انکشاف مشروطه ارزیابی کرده‌اند.بیشتر ملایان تا همین امروز دشمن مشروطه بودند و هستند، و «جسد آن شهید بالای دار» اتفاقا پرچم عزم و اراده مشروطه بود. کسروی به دقت نشان داده که آن اقلیت روحانیون پشتیبان مشروطه (مانند سیدین) نیز تا چه حد سست و مردد بودند و اصلا از پیام و گوهر مشروطه بی‌خبر بودند. پایدار باشید!
امینی

 ☑️ آقای اتفاق گرامی با درود، نوشته‌ی روشنگرانه شما را با علاقه خواندم. خیلی روشن تضادهای فکری گرایش‌های مورد بحث را توصیف کردید. از انگیزه‌های آقای قوچانی آگاه نبودم و الان درک بهتری از مقاله‌ی او دارم. اگرچه نکته‌های خوبی در آن نوشته هست اما دانستن انگیزه‌های نویسنده به درک عمیق‌تر این برخوردها کمک می‌کند.
از هر سو که نگاه می‌کنم یک تضاد اصلی در صد و اندی سال گذشته تغییر نکرده است و آن گرایش به قانون‌ورزی از یکسو و گرایش به فقه/شرع از سوی دیگر است و اکثر موضعگیری‌ها در این راستا و از این زاویه بهتر فهمیده می‌شوند. مقاله شما تضادهای بین دو گروه درون اردوگاه شرع را وامی‌شکافد اما در تحلیل نهایی علیرغم اختلاف‌هایی که دارند هر دو گروه شرع را به دولت&#45;ملت مدرن ترجیح می‌دهند.
آنچه که شگفت آور است این است که گاهی حتا در میان اهل قلم و منتقدان سینما کسانی که بشدت از عملکرد این حکومت آسیب دیده‌اند و از آن دور شده‌اند باز یک دور کامل می‌زنند و در جایی دیگر با شریعت پیوند می‌خورند، یعنی از سامانه‌ای که فقه و محافظه‌کاری فقهی درست کرده دور می‌شوند اما از این دایره نمی‌توانند پا بیرون بگذارند و دست آخر دوباره برمی‌گردند و با «روشنفکری دینی» گره می‌خورند. یک دلیل آن این است که این افراد علیرغم آنکه در مدت زمان بسیار طولانیِ ۴۷ ساله عملکرد این نظام را دیده‌اند اما با خودشان حساب می‌کنند که در بیرون دایره‌ی شرع یا به (نئو)لیبرالیسم ختم خواهند شد و یا به سامانه‌ی پادشاهی که از نظر آن‌ها هر دو ناخوب و ناپذیرفتنی هستند لاجرم در کمپی که سابقه‌اش به شیخ فضل‌الله می‌رسد می‌مانند.
در مقاله اشاره‌ای هست به زمینی دانستن قرآن توسط سروش و یادم افتاد که در آن زمان تعدادی از سکولارهای متمایل به دین در خارج کشور چه غوغایی در این مورد به پا کردند که انگار در تاریخ اسلام این نخستین بار است که کسی چنین حرفی زده است. بشری دانستن قرآن توسط سروش و دیگران حرکت خارق‌العاده‌ای نبود. اما گمانم چنین واکنشی از یک جامعه‌ی سنت زده نباید باعث تعجب شود. در قرون ابتدایی اسلام مسلمانانی وجود داشتند که قرآن را مخلوق می‌دانستند. در دوره معاصر نیز متفکران سنی در این مورد بسیار جلوتر از شیعیان بودند. در سال ۱۹۸۵ محمد محمد طه به جرم زمینی دانستن قرآن در سودان محکوم و اعدام شد و در سال ۱۹۹۵ نصر حامد ابوزید متفکر مصری به همین دلیل مورد تعقیب قرار گرفت و قبل از اینکه دچار سرنوشت مشابهی شود با همسرش به اروپا گریخت.
نوشته شما خیلی خوب تضاد بین این محافظه‌کاری فقهی و اصلاح‌طلبی دینی را بررسی کرده اما نکته‌ی دیگری در مورد عبدالکریم سروش وجود دارد که بسیار جالب است. علیرغم نظر نامساعد روحانیان و برخی حامیان فقه اسلامی نسبت به اصلاح دین و کسانی چون سروش خود آقای سروش علیرغم انتقادهایش به ولایت فقیه در بسیاری موارد از روحانی‌ها و خود خمینی دفاع کرده. در سال ۸۸ نیز اگرچه یک کاندیدای غیرروحانی مانند میرحسین وجود داشت سروش از کروبی حمایت کرد.
ارادتمند، یوسف جاویدان

 ☑️ آقای شهرام اتفاق از نقد اخیر محمد قوچانی به به عبدالکریم سروش و روشنفکری دینی نقبی زده‌اند به نظرات قوچانی در مورد فقه اسلامی و اینکه گویا او می‌خواهد «محافظه‌کاری فقهی» لیبرالیسم بمایاند و می‌‌خواهد ما را از چاله روشنفکری دینیِ دیروز به چاه «محافظه‌کاری فقهی»ِ امروز بیندازد. بدون وارد شدن به همه نکاتی که آقای اتفاق مطرح کرده‌اند به دو نکته در ارتباط با نظر یا تفسیر ایشان درباره گفته‌های قوچانی می‌پردازم:
۱. قوچانی می‌گوید در فقه اسلامی هم عناصری هست که برای آشتی دادن بخشی از فقه با لیبرالیسم موثر باشد. همان روحانیون مرتجعی که اوایل انقلاب با مصادره‌ها مخالف بودند و خواستار رعایت حرمت مالکیت خصوصی بودند و یا اینجا و آنجا در میان روحانیون سنتی فقیهانی که دین را امر شخصی می‌دانند، چنین نقشی داشتند و دارند. پس تا اینجا دو عنصر پایه‌ای اندیشه لیبرال را از دل چنین نگاه فقهی یا فقیهانه‌ می‌توان بیرون کشید. قوچانی که نگفته لیبرالیسم را با کل فقه اسلامی یا با نظر همه فقیهان می‌توان آشتی داد.
پس تلاش او برای نشان دادن ظرفیت فقه اسلامی یا به عبارت دیگر بر امکان استخراج تفسیر لیبرالیستی از بخشی از فقه اسلامی هست، کما اینکه در اوایل انقلاب ۵۷ تفسیر چپ و سوسیالیستی از فقه اسلامی برکشیده می‌شد. نه همه فعالان مذهبی در انقلاب مدعی بودند سوسیالیسم را کاملا می‌توان از دل اصول فقه اسلامی بیرون کشید و نه قوچانی تا آنجا که من می‌دانم ادعا داشته لیبرالیسم را می‌توان کمال و تمام از دل فقه اسلامی بیرون کشید.
قوچانی مانند هر روشنفکر سیاسی حق دارد عناصری که به درد تقویت راهبرد سیاسی‌اش می‌خورد را برجسته و یا تقویت کند، بدون اینکه مشوقِ از «چاله روشنفکری دینی» به درآمدن و به «چاه محافظه‌کاری فقهی» افتادن باشد. یا اینکه با رنگ کردن محافظه‌کاری فقهی قصد فروش آن بنام لیبرالیسم در بازار سیاست باشد. مگر در آنسوی عرصه نظر، مخالفان سیاسی محمد قوچانی تفسیرهای خودشان درمورد فقه اسلامی و امتناعی که در آن می‌بینند را به مخاطبان عرضه نمی‌کنند؟ مگر در مسیحیت یا در دیگر ادیان تفاسیر مختلفی وجود ندارد؟ مگر از دل کلیسا و بحث‌های درون دینی تفاسیر مدرن برای آشتی دادن عقل، علم بیرون نیامد و یا اصولا مدرنیته از دل همان دین و سنت بیرون نیامد؟ چه اشکالی دارد اگر دیگرانی نیز از دل اسلام نیز چنین عناصر یا رگه‌هایی برای آشتی دادن دین با لیبرالیسم یا دنیای مدرن پیدا و برجسته کنند؟
۲. آقای اتفاق با تکرار بحثی که با محمد فاضلی در تلویزیون آزاد داشت با اشاره به اساسنامه حزب کارگزاران سازندگی با کنایه به قوچانی می‌نویسد: «محافظه‌کاران فقهی» در اسناد حزبی خودشان انقلاب ۵۷ را می‌ستایند.
آقای اتفاق یا هر فرد و نیروی سیاسی البته حق دارد مخالف اصلاح‌طلبان یا اصلاح‌طلبی باشد، اما چگونه از یک حزب سیاسی که می‌خواهد مجوز فعالیت سیاسی در چهارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی دریافت کند می‌توان توقع داشت اساسنامه خود را با حمله به انقلاب اسلامی شروع کند؟! پاسخ آقای اتفاق را محمد فاضلی در این مورد در آن گفتگوی مفصل تلویزیونی داد که علاقمندان را به دیدن آن برنامه ارجاع می‌دهم. بهتر است حساب پرونده تقابل آرای نظری را با حساب اختلافات سیاسی، که هر دو جایگاه به حق خود را دارند، جداگانه بررسی کنیم.
یک نکته آخر اینکه جناب امینی کامنتی گذاشته‌اند که نیت‌خوانی درباره نظرات محمد قوچانی و نسبت دادن الفاظ ناشایست به اوست. انگیزه‌‌خوانی البته نه نقد است و نه منصفانه.
با سپاس/ حمید فرخنده

 ☑️ با سپاس از توجه آقای فرخنده، 
به گمان من خواندن انگیزه‌ها یا نیات مکنون در یک متن نه مقوله‌ای اخلاقی و «تعارفی» بلکه بخشی از سنجشگری صادقانه است. می‌بینیم که نویسنده مقاله نیز به درستی به نیات «پنهان» قوچانی اشاره کرده است. در ضمن گمان میکنم که عبارت «ماسک پنهان» پارادوکسال است و حاوی اشکال منطقی، زیرا ماسک چیزی را می‌پوشاند، درحالیکه مراد ایشان عکس آنست یعنی پوشاندن مقاصد حقیقی یا ایدئولوژیک زیر ظاهرسازی یا همان ماسک لیبرالی. امیدوارم زیاده ملانقطی جلوه نکنم!
با احترام. امینی

 ☑️ آقای یوسف جاویدان عزیز
ممنون از مطالب قابل تامل و بسیار مهمی که مطرح کردید.
۱&#45; البته من از انگیزه جناب قوچانی اطلاع ندارم و قادر به نیت‌خوانی نیستم. بنده صرفا با اتکا به اجزای اندیشه سیاسی ایشان و همفکرانشان، طرح مسئله کردم و درباره‌ی پروژه‌ی سیاسی‌شان اظهارنظر کردم.
۲&#45; در مورد کتاب قرآن نیز البته من هیچ صلاحیت و تخصصی ندارم و آنچه نوشتم، بازتکرار مطالبی بود که در جبهه‌ی روشنفکری دینی مطرح می‌شود. طبعا اظهارنظر درباره کتاب قرآن و سایر مسائل دینی موضوعی در حیطه‌ی وظایف پژوهشکده‌های الهیاتی است. بنابراین من صرفا به آن بخش از اظهارات روشنفکران دینی توجه دارم که اثرات اجتماعی و سیاسی دارد.
۳&#45; با شما هم‌نظرم که مواضع فکری جناب سروش فرازونشیب‌های فراوان داشته است و همین امر، همواره ارائه یک جمع‌بندی درباره‌ی ایشان را دشوار می‌سازد.
سپاس و ارادت فراوان شهرام اتفاق

 ☑️ خانم / آقای امینی عزیز، ممنون از لطف و توجه‌تان.
مجموعه عواملی که در تکوین و پیروزی مشروطه نقش داشته‌اند، عبارتنداز:
&#45; مشروطه طلبانی نظیر میرزا فتحعلی آخوندزاده و مستشارالدوله، سید حسن تقی‌زاده، صوراسرافیل و ...
&#45; مجاهدان بختیاری، آذربایجانی و ارامنه و سرداران‌شان ...
&#45; خانواده بزرگ بهائیان و ازلی‌ها
&#45; خود مظفرالدین‌شاه و درک او از موقعیت
&#45; برخی از روحانیون شیعه
اما نسبت دادن پیروزی مشروطه به روحانیت شیعه، طی دو سه دهه‌ی اخیر تئوریزه شده است و ادعای متاخر است. به این معنا که گروهی که از یک سو مخالف شیخ‌فضل‌الله نوری هستند و از طرف دیگر هم طرفدار مشروطه و هم طرفدار فقه شیعه هستند، می‌کوشند تا بقیه عوامل را کم‌اهمیت جلوه بدهند یا به کلی سانسور کنند و مشروطه را صرفا دستاورد چند روحانی مامند نام آخوند خراسانی، نائینی و ... معرفی کنند.
بسیار سپاسگزارم شهرام اتفاق
 ☑️ با تشکر از آقایان اتفاق و فرخنده و سایر دوستان که با نظرات خود به موضوع مهمی پرداخته‌ و روشنگری کرده‌اند. پیشنهاد من این است که بین بحث &#8220;آکادمیک&#8221; و بحث &#8220;سیاسی&#8221; تفاوت قائل شویم و در هر بحثی، ابتدا روشن کنیم که از کدام دیدگاه به موضوع می‌پردازیم. برای مثال، من از دیدگاه «سیاسی» قضاوت می‌کنم. به این معنی که اگر یک فرد متدین بگوید که به جدایی دین و دولت احترام می‌گذارد و حقوق بشر را قبول دارد، خوشحال می‌شوم و برای من کافی است، و لذا مسئله من نیست که او چگونه این موضع‌گیری را از متون مقدس بیرون کشیده است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان

 ☑️ جالب است که آخوندزاده از اولین منادیان بازگشت به خویشتن خویش پیش از اسلام و از معماران نوعی ناسیونالیسم شبه‌فاشیتسی که ۲۷ سال قبل از انقلاب مشروطیت در گذشته و هرگز در ایران نبوده بلکه در ارتش تزار خدمت می‌کرد و بسیار از این خدمت خود به تزار های روس مفتخر بود، مشروطه خواه می‌شود و از آن جالب‌تر بهائیان هستند. 
عزیر من بهائیان که هرگز در سیاست نقشی نداشته و دخالت در سیاست را مخالف دستورات دین خود می‌دانند و این هم البته علتش این بود که بهاالله می خواست درست صد و هشتاد درجه مخالف گفته‌های علی محمد باب خود را نشان دهد و خود را سیزده سال بعد از مرگ او پیغمبر جدید و اصلی بخواند و دستورات بسیار مخرب باب را به فراموشی بسپارد برای همین دستور داد بهایی‌ها از سیاست پرهیز کنند چون باب اصولا هیچ دین و عقیده‌ای را به جز اندیشه‌های خودش قبول نداشت و دستور داده بود تمامی کتاب‌ها به غیر از کتاب‌های خودش را بسوزانند و از دستورات دیگر او نابود کردن تمامی بناهای دینی در سرتاسر دنیا بود مانند آنچه در مکه یا مدینه یا در کشورهای مسیحی هست که مربوط به ادیان دینی دیگر هستند اما بهاالله درست برعکس او عمل کرد و طرفداران خود را موظف کرد که در هر کشوری زندگی می کنند کاملا تابع قوانین آن کشور باشند و به کارهای داخلی خود بپردازند و دخالتی در امور سیاسی کشورها نداشته باشند و واقعیت این است که در این دوره بعد از انقلاب اسلامی از بهائیان خارج از کشور جز شکوه و شکایت به حق از آزار و اذیت هم کیشان نشان در ایران هیچ نکته دیگری در باره رویدادهای این پنج دهه در ایران ندیده و نشنیده‌ایم و هرگز ندیده‌ایم این که بهائیان در کشورهایی که زندگی می‌کنند در امور سیاسی آن کشورها توانسته باشند تاثیر مثبتی گذارده باشند چون اصلا کاری به این کارها ندارند آنچه در این باره می‌گوئید که آنها در تاریخ مشروطه نقش داشته‌اند هیچ سند معتبری ندارد و فقط تاریخ‌سازی و جعل تاریخ مشروطه ایران بیشتر نیست.
نام بردن از ازلی‌ها هم واقعاً با مزه است. یک آقا خان کرمانی بوده که در دوره‌ای طرفدار ازلی‌ها بود و بعد بی‌دین شده و یحیی دولت‌آبادی را هم ازلی خوانده‌ند چون پسر صبح ازل بوده. شما باید در خود دستورات دین بهایی و دستورات علی محمد شیرازی یا جانشینش صبح ازل که برادر کوچک بهالله بود موارد مشخصی را اینجا برای ما نشان دهید که بنا بر آن دلایل آنها طرفدار مشروطیت بوده‌اند. 
امیدوارم تا هفته آینده مقاله‌ای که در باره آخوندزاده در دست ترجمه دارم تمام شود و با انتشار آن در ایران امروز با چهره واقعی آخوندزاده که توسط جناب فریدون آدمیت کاملا اشتباه معرفی شده بیشتر آشنا شویم.
با تقدیم احترام. علی‌محمد طباطبایی

 ☑️ آقای حمید فرخنده عزیز
۱&#45; نخستین نقد من به جناب قوچانی، پنهان‌کاری است. یعنی ایده‌های «فقهی» خودشان را در فضاهای رسانه‌ای پرمخاطب (یعنی در ملا عام) بیان نمی‌کنند. شما در همین نوشته‌ی اخیر جناب قوچانی، کلمه‌ای در دفاع از ایده‌های فقهی‌شان پیدا نمی‌کنید. بنابراین مخاطب مطلع نمی‌شود که دعوای طرفین بر سر «فقه» است. نقدنامه‌ی قوچانی به سروش، این سوءتفاهم را برای مخاطب ایجاد می‌کند که آقای قوچانی مظهر تجدد و آقای سروش مظهر تحجر هستند. طبیعتا تعداد اندکی از افراد جامعه ایرانی تمایل و فرصت داشته‌اند تا کتاب ۵ جلدی ایشان بخوانند و مطلع بشوند که ماجرا از چه قرار است. (یادآوری می‌کنم تیراژ چاپ کتاب در کشور در این سال‌ها به حداقل‌های چندصد جلدی رسیده است.)
۲&#45; به خدمت گرفتن عناصری از دین یا عناصری از فقه برای پیشبرد مدرنیته و لیبرالیسم کوششی صدوپنجاه ساله در جامعه ماست و هم‌چنان که نوشتم، همه مصلحان دینی نیز در این مسیر تلاش کرده‌اند. از میان این کوشش‌ها، ایده‌های «فقهی» با چند مشکل مواجه هستند: الف &#45; متغییر بودن تفسیرهای فقهی: متغییر بودن تفسیرهای فقهی، هرگونه ثبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را متزلزل یا حتا نابود می‌کند. به عنوان نمونه، وزارت ارشاد در ایران مجوز برگزاری یک کنسرت را در مشهد صادر می‌کند. اما یک فقیه در مشهد، آن را حرام اعلام می‌کند و کنسرت در روز برگزاری تعطیل می‌شود. فقیه مشهدی، دولت فقهی در تهران را قبول ندارد و شهروندان باید در چنین شرایط بی‌ثباتی زندگی کنند. این یک نمونه کوچک از بی‌شمار مواردی است که در زندگی شهروندان جریان دارد. ب &#45; فاصله فقها با کانون قدرت:
احکام شریعت و تفسیرهای فقهی احکامی قطعی و دائمی نیستد. بنابراین آن احکامی مبدل به قانون می‌شوند که صادرکنندگان آن احکام پیوند مستحکم‌تری با قدرت سیاسی داشته باشند. مثلا شیخ مرتضی حائری یزدی مخالف احکام شرعی آیت‌االه خمینی بود. به بیان دیگر، آقایان یزدی و خمینی دو تفسیر متفاوت از مصادره اموال، از ولایت فقیه و غیره و غیره داشتند. اما تفسیرهای شرعی آیت‌االه خمینی مبدل به قانون اجرایی کشور می‌شد. بنابراین در جامعه‌ای که مبتنی بر «فقاهت» اداره شود، آینده امور تابعی از فاصله فقها و مجتهدان با کانون قدرت است.
ج &#45; دستاوردهای عملی:
نظام حکمرانی مبتنی بر «فقه» و کارنامه‌ی عملی ۴۷ ساله‌اش نیز نشان داده که دستگاه «فقهی» حتا در قرن بیست‌ویکم حاضر نیست تا ماهواره را (به عنوان یک وسیله‌ی ارتباطی مربوط به نیمه‌ی قرن بیستم) به‌رسمیت شناخته و قانونی اعلام کند. طبیعتا در سایر شئونات زندگی مردم نیز همین وضعیت حاکم است. فاصله قوانین با شیوه‌ی زیست و باورهای مردم به حدی زیاد است که موجب شگفتی معدود توریست‌هایی می‌شود که به ایران سفر می‌کنند.
د &#45; افول مرجعیت دینی:
ایده‌های اصلاح دینی (فقهی و غیرفقهی از هر قسم) دیگر موضوعیت خودشان را از دست داده‌اند. نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که جامعه‌ی کنونی ایران از هر زمان دیگری سکولارتر شده است. بنابراین تلاش برای احیای «فقه» در لحظه‌ی اکنون، در واقع تلاش برای حفظ و بقای ساختار کنونی است، نه برپایی لیبرالیسم.
۳&#45; البته نقد من به مرامنامه حزب کارگزاران از جنس دیگری بود. عرضم این بود که چرا این مرام‌نامه‌ها پنهان هستند.
اما درباره مناظره بنده با آقای فاضلی و بحث بر سر اینکه چرا احزاب جمهوری اسلامی مرام‌نامه جعلی دارند، این موارد را عرض می‌کنم:
الف &#45; اصولا یک حزب معتبر و شناسنامه‌دار، هیچگاه مرام‌نامه تقلبی منتشر نمی‌کند. بلکه برعکس برای رسمیت یافتن مرام‌نامه‌ی خودش مبارزه مدنی می‌کند. مثلا یک حزب شناسنامه‌دار مانند «نهضت آزادی» به دفعات غیرقانونی اعلام شد. اما هرگز حاضر نشد تا هر هجویاتی را در مرام‌نامه خودش وارد کند. (تاکید می‌کنم که بنده ارتباطی با حزب «نهضت آزادی» ندارم)
ب &#45; فرض کنیم که احزاب اصلاح‌طلب موجود در کشور که تعدادشان هم کم نیست، قصد رانت‌خواری و تسخیر قدرت را نداشته‌اند و صرفا برای عبور از فیلتر وزرات کشور مرام‌نامه‌هایی را سرهم‌بندی کرده‌اند که خودشان هم آن مرام‌نامه‌ها را قبول ندارند. فرض کنیم که قصدشان صرفا خیر و صلاح مملکت بوده است.
خب نتیجه این دغل‌بازی ۴۷ ساله به کجا رسیده است؟ حاصل این مرام‌نامه‌های جعلی چه بوده است؟ آیا ایران دموکراتیک‌تر شده؟ آیا شکوفایی اقتصادی به دست آمده؟ آیا محیط زیست ایده‌آلی داریم؟ آیا آزادی‌های سیاسی افزایش یافته داریم؟ آیا به غیر از این است که اعضای همان احزاب اصلاح‌طلب با مرام‌نامه‌های قلابی خودشان از حجم عظیمی رانت و قدرت برخودار شده و از آن سود بردند؟
حمید فرخنده عزیز ممنون از توجه شما
بسیار سپاسگزارم شهرام اتفاق

 ☑️ رضا قنبری عزیز
کاملا با شما هم‌نظرم. این رویکردی عمل‌گرایانه در عرصه سیاست‌ورزی است‌. محافظه‌کاران فقهی مخالفان سرسخت سکولاریسم هستند و به تفصیل در این باره مطلب نوشته‌اند. اما همچنان که عرض کردم، نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند که جامعه‌ی کنونی ایران از هر زمان دیگری سکولارتر شده است. بنابراین تلاش برای احیای «فقه» در شرایط کنونی، در واقع تلاش برای حفظ و بقای ساختار کنونی است، نه برپایی لیبرالیسم.
درود بی‌کران بر شما شهرام اتفاق

 ☑️ آقای امینی گرامی،
نوشته‌اید «خواندن انگیزه‌ها یا نیات مکنون در یک متن نه مقوله‌ای اخلاقی و «تعارفی» بلکه بخشی از سنجشگری صادقانه است.»
داوری درباره این اظهارنظر شگفت‌انگیز شما را به خوانندگان منصف و کارشناسان واگذار می‌کنم. اما اضافه کنم که چرا پایه انگیزه‌خوانی سست است؛ اول اینکه دست‌یابی به انگیزه درونی اشخاص ممکن نیست و دستگاه انگیزه‌خوانی هم تابه‌حال اختراع نشده است. دوم اینکه طرف مقابل نیز می‌تواند با همین سکه با شما معامله کند و درباره نظر یا داوری شما انگیزه‌خوانی کند. این یعنی رسیدن به بن‌بست در تبادل نظر و گفتگو، نفی شخص به‌جای نقد نظر.
با احترام/ حمید فرخنده

 ☑️ جناب طباطبایی عزیز ممنون از شما.
۱&#45; در مورد نقش بهائیان و ازلی‌ها در مشروطه، توضیح مختصری عرض کرده بودم که آن را تکمیل می‌کنم:
الف&#45; من کار پژوهشی مختصری در باب نقش بهائیان و ازلی در مشروطه کرده‌ام که توصیه و تقاضا میکنم حتما و حتما شنوای آن باشید. یک فایل صوتی ۳۰ دقیقه‌ای است و به مراجع مطالعاتی مورد نیاز اشاره شده است. هم در تلگرام موجود است و هم در یوتیوب:
https://t.me/ArchiveOfLiberalism/1065
https://youtu.be/txch7FlaX18?is=3UBufX_npSSimEFB
ب&#45; در این سال‌ها آثار باارزشی توسط سید مقداد نبوی رضوی منتشر شده است و تاریخچه‌ی تفصیلی درباره‌ی نقش بهائیان و ازلی است. من در پاورقی یک مجموعه‌ی دوجلدی را معرفی کردم که بخشی از آن کل است‌:
رضوی، سید مقداد نبوی (۱۴۰۳) اندیشه‌ی اصلاح دینی در ایران جلد اول و دوم، انتشارات شیرازه، تهران.
ج&#45; کتاب‌های دیگری که در پاورقی به آن‌ها اشاره نکردم عبارتند از:
&#45; رضوی، سید مقداد نبوی (۱۳۹۵) تاریخ مکتوم، نگاهی به تلاش‌های سیاسی فعالان ازلی در مخالفت با حکومت قاجار و تدارک انقلاب مشروطه، انتشارت شیرازه.
&#45; امینی، تورج (۲۰۱۲) رستاخیز پنهان، نشر باران (استکهلم)
&#45; بختیاری، منوچهر (۲۰۱۹) بابیه و زنان، انتشارات فروغ.
۲&#45; در مورد آخوندزاده و مواضع ناسیونالیسم افراطی‌اش، تقریبا با شما هم‌‌نظرم. اما گفته می‌شود که برخی آثار او نظیر &#8220;مکتوبات کمال‌الدوله&#8221;، در شکل‌گیری تفکر انتقادی منورالفکران ایرانی نقش داشته داشت. به هر حال با اشتیاق تمام منتظر انتشار کتاب شما در این باره خواهیم بود. بی‌شک کار پزوهشی شما در این‌ باره، بسیار افزون‌تر از اطلاعات اندک ما درباره‌ی آخوند‌زاده است.
ارادت فراوان و سپاس شهرام اتفاق</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-17T17:56:52+00:00</dc:date>

    </item>

    <item>
      <title>حقِ خشم</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/2026-08-17_0933/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/2026-08-17_0933/#When:07:33:14Z</guid>
      <description>امروز در ایران، خشم به یکی از بالاترین آستانه‌هایِ اجتماعیِ خود رسیده و به نیرویی بالفعل برای کنش ــ و بالقوه برای آفرینش سیاسی ــ بدل شده است. واکنش‌ها به این وضعیت دوپاره‌اند: گروهی از موضعی فلسفی یا معنوی، خشم را خاستگاه شر و بیماری می‌دانند و از همین رو نفی‌اش می‌کنند؛ گروهی دیگر آگاهانه بر هُرم آن می‌دمند و آن را سرمایه‌ای انسانی و موتور تغییر می‌شمارند.</description>
      <description>هر موجودِ انسانی حقِ خشم دارد. ـــ رائول ونه‌گم

خشم؛ دفاعِ زندگی از کرامتِ خویش

امروز در ایران، خشم به یکی از بالاترین آستانه‌هایِ اجتماعیِ خود رسیده و به نیرویی بالفعل برای کنش ــ و بالقوه برای آفرینش سیاسی ــ بدل شده است. واکنش‌ها به این وضعیت دوپاره‌اند: گروهی از موضعی فلسفی یا معنوی، خشم را خاستگاه شر و بیماری می‌دانند و از همین رو نفی‌اش می‌کنند؛ گروهی دیگر آگاهانه بر هُرم آن می‌دمند و آن را سرمایه‌ای انسانی و موتور تغییر می‌شمارند. در چنین شرایطی، تأمل در باب خشم از سطح یک مسئله‌ی انتزاعی فراتر می‌رود و به ضرورتی جامعه‌شناختی بدل می‌شود. از منظر این نوشته، خشم عیب اخلاقی نیست، بلکه یکی از نیروهای بنیادین حیات است. برخلاف دیدگاهی که خشم را نشانه‌ی فقدان خرد، ضعف اخلاق یا غلبه‌ی هیجان کور می‌داند، این حالت پیش از هر چیز علامت زخمی‌شدن کرامت انسانی است.

آن‌چه انسان ــ و حتی جانور ــ را به خشم می‌کشاند، تجربه‌یِ نقضِ همان احساسِ بدیهیِ «نباید چنین باشد» است. همان‌گونه که در فلسفه‌یِ هگل، تجربه‌یِ بردگی و زیرِ سلطه بودن ــ در مقامِ «ناتوانی از کُنشی آزادانه» ــ ضرورت و معنایِ آزادی را فراپیش می‌کشد، خشم نیز پیش از آن‌که دیباچه‌ای بر خشونت باشد، پاسخِ حیات به تحقیر است؛ واکنشی طبیعی به انکارِ حقِ بودن که خود را در سلبِ توانِ کُنش‌گری نمایان می‌کند. از این‌رو، بی‌راه نیست اگر بگوییم که گوهرِ ارزش، از دلِ حساسیتِ حیات به تحقیر زاده می‌شود؛ چرا که تحقیر، چیزی جز دست‌اندازی به آزادیِ بودن نیست. درست بر پایه‌یِ چنین درکی است که «کرامتِ انسانی» در ماده‌یِ نخستِ اعلامیه‌یِ جهانیِ حقوقِ بشر جای گرفته است؛ گویی تجربه‌یِ تاریخیِ بشر نشان داده که پیش از هر حقِ مشخصی، این ساحتِ آسیب‌پذیرِ وجودی است که باید به رسمیت شناخته شود.

بر این بنیاد، خشم گسترده‌ی امروز مردم ایران نه هیجانی برساخته و نه محصول تحریک‌های بیرونی است، بلکه واکنشی است به زخمی ساختاری: زخمی که از بازتولید مستمر تحقیر در سازوکارهای قدرت ناشی شده است. هر بار که این سازوکار تشدید شده، خشم نیز ژرف‌تر شده است. یکی از خطاهای راهبردی حاکمیت آن بوده که پنداشته با تشدید محدودیت‌ها و کاستن از آزادی‌های فردی و اجتماعی می‌تواند جامعه را به انفعال بکشاند. با این حال، تجربه‌ی جنبش‌ها و خیزش‌های پس از انقلاب ــ به‌ویژه خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴ که به سرکوبی خونین و فاجعه‌‌بار انجامید ــ گواهی است بر این‌که ابزارهای صُلبِ قدرت، بیش از آن‌که گرهی بگشایند، تنها سکوتی گذرا و صوری را تحمیل می‌کنند. این سکوت اما نشانه‌ی تسلیم نیست؛ بلکه به معنایِ رانده‌شدنِ خشم از ساحتِ گفتارِ عمومی به لایه‌های رسوب‌کرده‌ی روانِ جمعی است. در آن قلمروِ پنهان، خشم در سکوتی سنگین انباشته می‌شود، پیوندهای زیرزمینیِ همدلی می‌سازد و به تدریج ماهیتی نو می‌یابد؛ تا آن‌که در لحظه‌ی بحرانی، نه در قالبِ شکوِه، بلکه به صورتِ کُنشی رادیکال و انفجاری سر برآورد.

خشمِ جامعه، واکنشی ناگزیر به جراحتِ کرامتِ انسانیِ آن است. از این‌رو، نباید سکوتِ یک ملت را همواره به پای وقار و آرامش نوشت؛ و بسا این خاموشی، نشانه‌ی سقوط در ورطه‌ی تسلیم و بیگانگی با خویشتن باشد. بر این بنیاد، پایداریِ حساسیت نسبت به تحقیر، نه یک رذیلت، بلکه نشانه‌ی قطعیِ حیات در پیکره‌یِ اجتماعی است. خطاست اگر فرهیختگی را با «اهلی‌شدن» یکسان بپنداریم؛ چرا که غایتِ فرهیختن، نه خاموش‌کردنِ آتشِ خشم، بلکه هنرِ راهبری و کیمیاگریِ این نیروست. البته خشم از گزندِ انحراف مصون نیست؛ می‌تواند بر پایه‌ی بدفهمی بنا شود، به مسیرهای ویرانگر درآید و حتی علیه جریانِ زندگی بشورد. اما امکانِ انحراف، هرگز حجتی برای نفیِ یک نیرو نیست. سیلاب را شر نمی‌نامند، زیرا پدیده‌ای طبیعی است؛ مسئله، نحوه‌ی مهار و جهت‌بخشی به آن است: یا ویران می‌کند، یا با هدایتی سنجیده به قدرتی بدل می‌شود که بر توانِ زندگیِ انسانی می‌افزاید. از این رو، مسئله‌ی بنیادین، حذفِ خشم نیست، بلکه صورت‌بندی و والایشِ آن است؛ و این همان معنایِ ژرفِ فرهیختن است.

با این همه، نباید از یاد بُرد که بیانِ روشن و راستِ این حقیقت که «من» یا «ما» خشمگین هستیم، خود به تنهایی کُنشی اخلاقی است؛ زیرا پنهان کردنِ خشم، اگرچه ممکن است در ظاهر خویشتن‌داری به نظر برسد، در حقیقت نوعی ناراستی در پیوند با دیگری و هم‌زمان، نوعی ویرانگریِ درونی است. خاموشیِ تحمیلی، این نیرو را از میان نمی‌بَرد؛ بلکه آن را به درون می‌راند تا به کینه، رنجی نهفته یا فرسایشِ روان بدل شود. نیچه در کتابِ اینک آن انسان[۱] با لحنی گزنده همین نکته را یادآور می‌شود: «حتی به نظرم می‌رسد که درشت‌ترین واژه، درشت‌ترین نامه نیز نیک‌خواهانه‌تر و شریف‌تر از سکوت است. آنان که سکوت می‌کنند تقریباً همیشه از ظرافت و ادبِ دل بی‌بهره‌اند؛ سکوت خود نوعی اعتراض است، فروخوردنِ [آن‌چه باید گفته شود] ناگزیر منش را فاسد می‌کند ــ حتی معده را هم تباه می‌سازد. همه‌ی خاموشان دچار سوءهاضمه‌اند.» از این‌رو، ابرازِ آگاهانه‌ی خشم را باید یکی از ویژگی‌هایِ پایه‌ای در رفتارِ اخلاقی و گامی حیاتی در راهِ مراقبت از تندرستیِ فردی و سلامتِ پیوندهایِ اجتماعی دانست. نباید در برابرِ خشم، نمایشی از «وارستگیِ اخلاقی» به راه انداخت؛ چرا که این خودنمایی، در بن‌مایه‌اش کُنشی نااخلاقی است.

خشم، سرمایه‌ای طبیعی و در عین حال اخلاقی است، زیرا از حساسیتِ انسان به تحقیر برمی‌خیزد. حذفِ آن نه به شکوفاییِ اخلاق می‌انجامد و نه به رهایی از بندِ بیداد؛ بلکه به بی‌حسی و نوعی اختگیِ روانی ختم می‌شود؛ به بی‌تفاوتی نسبت به ستم. جامعه‌ای که خشمِ خود را از دست می‌دهد، پیش از آن‌که صلح‌جو شود، توانِ کُنش را از کف می‌دهد؛ و با زوالِ این توان، قدرتِ جامعه نیز در برابرِ قدرت‌های حاضر به یراقِ سرکوب‌گر، رو به افول می‌گذارد و فرومی‌کاهد. از همین روست که نیچه مسیحیت را ــ به‌خاطر رویکرد منفعلانه‌اش به زندگی ــ گونه‌ای «بودیسم اروپایی» می‌نامد: دینی که از بیم فساد، دندان زندگی را از بن درمی‌آورد. نقد او متوجه هر اخلاقی است که به‌جای دگرگون‌کردن نیروهای حیات، آن‌ها را سرکوب می‌کند. آموزه‌هایی که خشم را نیرویی ذاتاً شر می‌دانند و خواهان برکندن آن از روان انسان‌اند، از همین منطق تبعیت می‌کنند: حذف نیرو به جای درک، دگرگونی و بهره‌گیری خلاقانه از آن.

خشم، کین‌توزی یا بی‌تفاوتی؟

در افق فکری نیچه، خشم نه‌تنها امری حیاتی است، بلکه می‌تواند در خدمت زندگی قرار گیرد. مسئله اما سرنوشت خشم است. هر نیرویی می‌تواند مسموم شود، و این مسموم‌شدن، به گفته‌ی نیچه، بیش از آن‌که محصول ابراز خشم باشد، نتیجه‌ی فروخوردن آن است. او در تبارشناسی اخلاق[۲] می‌نویسد انسانِ والا خشم خود را در واکنشی مستقیم و کوتاه تخلیه می‌کند و آن را به زهر بدل نمی‌سازد؛ در حالی که انسانِ کینه‌توز خشم را در تاریک‌خانه‌ی وجود خود انبار می‌کند تا سمی پایدار بسازد. تفاوت در شدت خشم نیست، بلکه در نحوه‌ی زیستن آن است.

با جدی گرفتنِ این تمایز، می‌توان تجربه‌ی زیسته‌ی چهل‌وچندساله‌ی جامعه‌ی ایران را از منظری دیگر نگریست: جامعه‌ای که بارها و به اَشکالِ گوناگون خشمِ خود را ابراز کرده، اگرچه هنوز به مطالباتِ خویش دست نیافته، اما راه به خطا نیز نبرده است؛ چرا که فریادِ مکررِ اعتراض در بزنگاه‌های مختلف، گواهی بر زنده ‌بودنِ امید و ممانعت از دگردیسیِ خشم به کین است. بیمِ واقعی نه از خروشِ اعتراض، که از انباشتِ خاموشِ خشم و دگردیسیِ آن به رِسانتیمان[۳] یا کینه‌توزی است؛ آن‌جا که نیرویِ زندگی، به جای تازگیِ تحول، به تعفنِ ماندگی دچار می‌شود. از این منظر، خیزش‌های پیاپی در ایران را می‌توان تلاشی برای مصون ماندن از مسمومیتِ خشم دانست؛ تا واکنشِ معطوف به تحقیر، نه به انفعال بگراید و نه به کین‌توزی فروکاسته شود. از این‌رو، آگاهیِ مداومِ فرد و جامعه از چیستیِ خشم و ریشه‌های آن، برای حفظِ نیرویِ خلاقِ زندگی و پیش‌گیری از کژروی‌های ویرانگر، ضرورتی حیاتی دارد.

هیچ تضمینی نیست که خشمِ امروز نیز از گزندِ رِسانتیمان در امان بماند. هر خشمِ ممتدی که راهی به سوی افق نگشاید و هر اعتراضی که به کُنشی آگاهانه و سازمان‌یافته بدل نشود، مستعدِ آن است که از نیرویی بیدارشده و بیدارگر، به کینه‌ای پایدار فروکاهد. خطرِ مسموم‌شدن درست در لحظه‌ای آغاز می‌شود که خشم به جای واسازیِ سازوکارهای قدرت، به نفیِ کورِ «دیگری» میل کند؛ یعنی آن‌جا که طلبِ پایانِ تحقیر، جای خود را به میلِ حقیرِ تحقیرِ متقابل بدهد. به بیانی دیگر، رِسانتیمان همواره در زوایایِ تاریکِ سکوت متولد نمی‌شود؛ گاه در قلبِ هیاهوی جمعی نیز نطفه می‌بندد، آن‌گاه که خشم نتواند خود را به پروژه‌ای روشن برای ارتقای زندگی پیوند زند. از این رو، مسئله‌ی بنیادینِ امروز، نه فقط صیانت از خشم، بلکه مراقبت از غایت و سرنوشتِ آن است: آیا این نیرو به آگاهی و آفرینش راه می‌گشاید، یا در چرخه‌ی فرساینده‌ی کین و نفرت به دام می‌افتد؟ تمایز میان این دو، همان مرزِ باریکی است که سلامتِ یک جامعه را از زوال و بیماری جدا می‌سازد. خشم می‌تواند نشانه‌یِ جوشش و سرشاریِ حیات باشد، اما تنها به شرطی که به جای رسوب در تاریک‌خانه‌یِ روان، به نیرویی برای تحول و فرارَوی از وضعِ موجود بدل شود.

در وضعیت کنونی، بازخوانیِ آرای استفان هسل[۴] ــ از تدوین‌کنندگان منشور جهانی حقوق بشر ــ می‌تواند در کنار تحلیلِ نیچه، افقِ دیدِ ما را نسبت به مقوله‌ی خشم وسعت بخشد؛ چرا که او این پدیده را نه فقط در ساحتِ روان‌شناختی، بلکه در بسترِ سیاسی و اجتماعی می‌کاود. اگر نیچه نگرانِ مسمومیتِ روان بر اثرِ فروخوردنِ خشم بود و پروایِ آن داشت که رسوبِ آن به کینه‌ای ریشه‌دار بدل شود، هسل بیش از هر چیز از زوالِ اراده و سیطره‌یِ «بی‌تفاوتی» بر جامعه بیم‌ناک بود. ایده‌ی محوری او در اثرِ وصیت‌گونه‌اش، برآشوبید![۵]، بر این پایه استوار است که خشم نه یک رذیلت یا سم، بلکه «بنیادِ مقاومت» است. هسل بی‌تفاوتی را مخرب‌ترین موضع در برابر هستی می‌دانست و خطاب به نسل‌های جوان تأکید می‌کرد: «به پیرامونِ خویش بنگرید تا آن‌چه را که موجبِ خشم‌تان می‌شود بیابید؛ چرا که در لحظه‌ی برآشفتن است که به موجودی متعهد و قدرت‌مند بدل می‌شوید که توانِ ایستادگی در برابرِ جبرِ تاریخ را دارد.» از منظر هسل، خشم موتورِ محرکِ تغییر است، با این شرطِ بنیادین که به خشونت نگراید. او بر ضرورتِ استحاله‌ی خشم به مشارکتِ مدنی و ایستادگیِ آگاهانه در برابرِ بی‌عدالتی تأکید داشت تا این نیرو به جای تخریب، به میانجیِ تغییر بدل شود. او در مقامِ پیروِ اندیشه‌های سارتر، بر آن بود که جوهرِ انسانیت در گروِ تعهد نسبت به سرنوشتِ مشترکِ جامعه است.

توماس پین[۶] نیز در رساله‌یِ پرآوازه‌یِ ‌عقلِ سلیم[۷]، از خشم به‌مثابه دیده‌بانِ عدالت یاد می‌کند. او بر آن است که اگر آدمی در برابرِ بیداد برنمی‌آشفت، ستم‌کاران برای نابودیِ بشریت با هیچ مانعی رو‌به‌رو نمی‌شدند. پین خشم را «بُن‌مایه‌یِ عاطفیِ ایستادگی» می‌داند و با ترسیمِ مرزی استوار میانِ خشم و شرارت، استدلال می‌کند که خشمِ برخاسته از بسترِ ستم، نشانه‌یِ تندرستیِ جان است. او کسانی را که در برابرِ بیداد دم فرومی‌بندند، نه افرادی مهربان، بلکه کسانی می‌داند که حسگرهایِ اخلاقی‌شان از کار افتاده است. همچنان که جانِ کلامِ پین در رساله‌یِ بحران[۸] چنین است: خداوند این شورِ خشم و حساسیت را در نهادِ ما قرار نداده است تا تنها نظاره‌گرِ پایمال شدنِ حرمتِ انسانی باشیم؛ بلکه این جوشش‌ها برای آن است که از این حقِ طبیعی دفاع کنیم. خشمِ ما، سپری است که طبیعت برای صیانت از کرامتِ ما در برابرِ بیداد به ما بخشیده است.

اگر نیچه خشم را از دریچه‌یِ روانِ فردی می‌نگریست و درون‌ماندگاریِ خشم را تباه‌‌کننده‌یِ شخصیت درمی‌یافت، هسل و پین آن را در ساحتِ جمعی می‌کاویدند؛ آن‌ها به‌درستی دریافتند که بدونِ شعله‌یِ خشم، جامعه به کرختی و خوابی گران تن می‌دهد و راه برای استیلایِ بیداد هموار می‌شود. با وجودِ این تفاوت در خاستگاه‌هایِ نظری، می‌توان در میانِ این سه متفکر به بزنگاهی مشترک رسید: ضرورتِ فرارَوی از خشمِ خام و تبدیلِ آن به نیرویی آفریننده و مراقبت‌کننده. در واقع، دغدغه‌یِ هسل و پین دیده‌بانی از عدالت و کرامت جمعی است و سودایِ نیچه، برآمدنِ انسانی که با چیرگی بر رِسانتیمان، از خویش فراتر رفته است. هر سه مسیر، در نهایت به یک مقصد ختم می‌شوند: صیانت از پویاییِ زندگی در برابرِ انفعال.

در این رویکردها، خشم گواهِ سرزندگیِ جان است و ابرازِ آگاهانه‌یِ آن، بستری برای بازیابیِ توانمندی و تحول می‌سازد؛ مسیری که در آن، خشونت نه همزادِ خشم، بلکه پیامدِ گسستِ آن از سرشتِ بیدارگر و آغازگرِ خویش است. با این حال، در منظومه‌یِ فکریِ آنان، اگر آدمی ناگزیر به انتخاب میانِ انفعال در مدارِ بی‌تفاوتی و کُنشی قهرآمیز باشد، باید دومی را برگزیند؛ چرا که تن دادن به ترس و بی‌حسی، بسی هولناک‌تر و ویرانگرتر از خشونت است؛ اولی حیات را از درون می‌پوساند و دومی ــ دست‌کم ــ نشانه‌ای از تقلا برای بازپس‌گیریِ معناست. در این ایستار، گاندی، پیشاهنگِ مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز نیز با آنان همنواست، چنان‌که می‌نویسد: «یقین دارم که اگر قرار باشد میانِ خشونت و ترس یکی را برگزینم، خشونت را انتخاب خواهم کرد؛ چرا که برای هندوستان بسیار والاتر است که برایِ دفاع از شرافتِ خویش سلاح برگیرد تا آن‌که بزدلانه و بی‌تفاوت، به نظاره‌ی ننگِ خویش بنشیند.»[۹]

خشم؛ سوختِ چرخ‌های تغییر

اما همان‌گونه که در آغاز اشاره شد، در کنارِ آرایِ متفکرانی چون نیچه، پین و هسل، جریان‌هایِ فلسفی، آیینی و الهیاتیِ قوام‌یافته‌ای وجود دارند که بر نفیِ مطلقِ خشم استدلال می‌کنند. آنان خشم را نه بسانِ نیچه، نیرویی که در صورتِ انباشت مسموم می‌کند، و نه همچون هسل و پین، سپرِ عدالت و پیش‌‌برنده‌یِ کُنشِ جمعی، بلکه نوعی اختلالِ وجودی یا خطایِ بنیادینِ شناختی درمی‌یابند. در این میان، رواقیونِ باستان مصمم‌ترین مخالفانِ خشم بودند. سنکای رواقی در رساله‌ی در باب خشم، استدلال می‌کند که خشم برخلافِ دیگر رذایل که تنها موجبِ لغزشِ ما در مسیرِ فضیلت می‌شوند، بنایِ عقل را به‌کلی فرومی‌ریزد؛ از همین روست که او خشم را «جنونی زودگذر» می‌نامد. به باور او، این ادعا که خشم لازمه‌ی رزمندگی یا اجرایِ عدالت است، مغلطه‌ای بیش نیست؛ چرا که خشم بسانِ سربازی نافرمان است که از فرمانده‌ی خویش، یعنی عقل، تمکین نمی‌کند. عدالت باید با ترازویِ بی‌تلاطمِ خرد توزین شود، نه با دستِ لرزانِ خشم. خشم به تعبیرِ سنکا، همچون فروپاشیِ ساختمانی است که در حینِ سقوط، هر آن‌چه را بر سرِ راهش باشد ویران می‌کند و خود نیز در نهایت، میانِ همان آوار نابود می‌شود.

در قلمروِ آیین‌هایِ شرقی نیز، بودیسم هر شکلی از خشم را نفی کرده و آن را هم‌ارزِ «سَم» قلمداد می‌کند. در آموزه‌های بودایی، خشم یکی از سه زهرِ بنیادین و ریشه‌ی اصلیِ رنجِ بشری است؛ چرا که پیش از آن‌که زخمی بر «دیگری» بنشاند، جانِ خشمگین را از درون می‌فرساید. خشم از نگاهِ بودا، فرزندِ نادانی و ثمره‌ی دلبستگی‌های نفسانی است؛ از این رو، تنها راهِ رهایی، استحاله‌ی آن به مِتا[۱۰] یا همان مِهرورزیِ بی‌قیدوشرط است. بودا تعلیم می‌دهد که خشم هرگز با خشم فرونمی‌نشیند، بلکه تنها با نیرویِ عشق پایان می‌یابد. او هشدار می‌دهد که نگاه‌داشتنِ خشم، بسانِ آن است که زغالِ گداخته‌ای را به قصدِ پرتاب به سوی دیگری در کفِ دست بفشاری؛ در این میان، این تویی که پیش از همه می‌سوزی.

این سنت‌های فکری، چه در فلسفه و چه در دین، در ساحتِ اخلاق فردی منسجم و حتی شفابخش‌اند؛ اما چالش از آن جایی آغاز می‌شود که این نسخه‌ی «درمانیِ فردی» به «ساحتِ سیاست» تعمیم داده می‌شود. نقد بنیادین بر این رویکردها ــ که ریشه در نقدهای کلاسیک به رواقی‌گری دارد ــ این است که جامعه را مجموعه‌ای از واحدهای مستقل و اتمیزه می‌پندارند؛ حال آن‌که جامعه یک پیکره‌ یا اندام‌واره‌ی زنده، پویا و عاطفی است. از این منظر، می‌توان جانِ کلام را در سه گزاره فشرده کرد:

نخست؛ خشم، قطب‌نمایِ اخلاقیِ جامعه است. نفیِ مطلقِ آن در سطح جمعی، به انفعالی ویرانگر می‌انجامد. جامعه‌ای که در برابرِ جنایت یا بیداد برنمی‌آشوبد، در واقع حسگرهای اخلاقیِ خویش را از دست داده است. شاید سالکِ وارسته ــ خواه با مسلکِ رواقی و خواه با مراقبه‌ی بودایی ــ بتواند در غیابِ خشم نیز پایبندِ عدالت بماند، اما جامعه برای به حرکت درآوردنِ چرخ‌هایِ سخت و سنگینِ تغییر، به خشم همچون «سوختِ عاطفی» نیاز دارد.

دوم؛ رفتارِ جمعی، پیش از آن‌که محصولِ محاسباتِ سردِ عقلانی باشد، شهودی و عاطفی است. خشمِ جمعی غالباً مکانیزمی دفاعی برای صیانت از کرامت و بقاست. رواقی‌گری و دیگر جریان‌هایِ مخالفِ خشم، پروژه‌ای نخبگانی برای صیقل دادنِ روح در خلوت‌اند؛ از این رو، نمی‌توان از توده‌ها انتظار داشت که در مواجهه با تبعیضِ ساختاری و ستمِ عریان، پیش از هر کُنشی، تأملاتِ ذهنیِ سنکا و مارکوس اورلیوس را مرور کنند یا به تمریناتِ دشوار و دیربازدهی که تیک نات هان[۱۱]، راهبِ بودایی، در ستایشِ صبوری می‌آموزد، مشغول شوند.

سوم؛ رواقی‌گری و نحله‌های همسویِ آن، بر خودفرمانیِ فردی تکیه دارند؛ حال آن‌که در ترازِ اجتماع، با منطقِ روان‌شناسیِ توده‌ها روبه‌رو هستیم. توده‌ها نه با استدلالِ محض، بلکه از مسیرِ «عاطفه‌ی مشترک» به وحدت می‌رسند. در چنین بستری، خشمِ جمعی ــ اگر آگاهانه و به دور از خشونت راهبری شود ــ یگانه زبانی است که می‌تواند یک جامعه را علیه بی‌عدالتیِ نهادینه هم‌صدا و متحد کند.

از این‌رو، آموزه‌های ضدِ خشم اگرچه نسخه‌ای کارآمد برای سلامتِ فردی‌اند، اما تعمیمِ بی‌واسطه‌ی آن‌ها به سیاست، جامعه را از حیاتی‌ترین منبعِ انرژیِ اخلاقی‌اش محروم می‌سازد. جامعه برخلافِ حکیمِ گوشه‌نشین، بر مدارِ منطقِ انتزاعی حرکت نمی‌کند. حذفِ کاملِ خشم از معادلاتِ اجتماعی، اگرچه در ظاهر صلح‌آمیز می‌نماید، اما در عمل به «خلعِ سلاحِ اخلاقی» جامعه در برابرِ ستم می‌انجامد.

شاید توازن و بسا راهِ سوم در این پارادخش یا وضعیتِ غمین‌شاد نهفته باشد: آدمی در خلوتِ خویش و در پیوند با نزدیکان، می‌تواند با منشِ رواقی یا بودایی فارغ از خشم زیست کند. اما در عرصه‌یِ همگانی، او ناگزیر است خشمِ آگاهانه را به‌مثابه نبضِ حیاتِ جامعه به رسمیت بشناسد؛ به‌ویژه آن‌گاه که به حقانیتِ این خشم پی می‌برد، باید در صفِ صیانت از کرامتِ جمعی بایستد؛ جایی که در آن، هر کس با توانمندیِ تکینِ خویش، از کلیتی دفاع می‌کند که خود پاره‌ای جدایی‌ناپذیر از آن است. از این‌رو، طرحِ این پرسش برای هر یک از ما، و خاصه آنانی که در پیِ زیستِ بی‌خشم‌اند، ضرورتی بس حیاتی و اخلاقی است: مبادا به بهایِ تسکینِ جانِ خود در پناهِ فلسفه، آیین و آرمان، به جهنمِ سردِ بی‌تفاوتی درغلتیده باشم؟ مبادا با فرونشاندنِ شعله‌یِ خشم، در عمل به آن حقِ عتاب و شمِّ انسانیِ خود پشت کرده باشم که همانا خواستِ زندگی است، زیرا: «به‌جایِ خشمی که ترجمانِ حرمان‌ها و وقاحت‌های خواستِ قدرت است، شمِّ انسانی آن عتابی را می‌نشاند که برخاسته از به‌ستوه ‌آمدنِ زندگی است آن‌گاه‌که از وفورش ممانعت می‌شود. بدین‌سان غضب، آن‌گاه که به زندگی‌خواهی بازگردانده می‌شود، از انرژیِ آفریننده‌‌ای سرچشمه می‌گیرد که به قلبِ موجودات و چیزها رخنه می‌کند تا آن‌ها را انسانی‌تر سازد.»[۱۲]

&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#45;
[1] Friedrich Nietzsche, Ecce homo. Wie man wird, was man ist, „Warum ich so weise bin“, § 5 (1888)
[2] Friedrich Nietzsche, Zur Genealogie der Moral. Eine Streitschrift, Erste Abhandlung, § 10 (1887)
[3] Ressentiment
[4] Stéphane Hessel
[5] Indignez&#45;vous!
[6] Thomas Paine
[7] Common Sense
[۸] یا دقیق‌تر: رساله‌ی بحران آمریکایی (The American Crisis)، که در دسامبر ۱۷۷۶ برای تهییجِ روحیه‌ی آزادی‌خواهان در گیرودارِ جنگ استقلال آمریکا نگاشته شد.
[۹] ماهانداس گاندی، همه‌یِ مردم برادرند، ترجمه‌یِ محمود تفضلی، تهران: ۱۳۵۱، ص ۲۳۲ (با اندکی بهسازی ترجمه از سوی نویسنده)
[10] Maitri (Sanskrit: maitrī, Pali: metta)
[11] Thích Nhất Hạnh
[۱۲] ماده‌ی ۴۲، از کتاب اعلامیه‌ی حقوق موجود انسانی، نوشته‌ی رائول ونه‌گم (Raoul Vaneigem)، ترجمه‌یِ بهروز صفدری.

 نظر خوانندگان:

 ☑️ آقای صباحی گرامی موضوع قابل تأملی را مطرح و با این جمله آغاز کردند: &#8220;امروز در ایران، خشم به یکی از بالاترین آستانه‌هایِ اجتماعیِ خود رسیده و به نیرویی بالفعل برای کنش ــ و بالقوه برای آفرینش سیاسی ــ بدل شده است.&#8221; اما پرسش دیگری هم در اینجا قد علم میکند و آن ترسی ست که باعث عدم تبدیل خشم به کنش سیاسی می‌شود، آنچه را که نظام حاکم سال هاست برای جا انداختنش تمام ابزارهای لازم را به کار گرفته است. چگونه بود وقتی که بعد از کشتن رهبری و شخصیت‌های مهم حکومت و پنهان شدن مقامات دیگر نظام و در واقع نوعی خلأ فرماندهی، مردم از این فرصت استفاده نکرده و خشم بعد از کشتار را نشان ندادند و شبح ترس سایه گستر بود و انگار این ترس همه از جمله مخالفین یا به اصطلاح اپوزیسیون را فلج کرده بود. حتی ترامپ و جریان پهلوی را که مردم را به ماندن در خانه ها تا اطلاع ثانوی فرا می خواندند. چگونه است که هر بار جوانان این آب و خاک با حضورشان در خیابان‌ها قتل و عام می‌شوند، خیل عظیمی در خانه‌ها می‌مانند و از پنجره به رویدادها می‌نگرند و یا هر روز سر به راه سر کارشان حاضر می‌شوند و چرخ این دستگاه معیوب و فاسد را می‌چرخانند؟ چند در صد از جمعیت شهرهای بزرگ و میلیونی در اعتراضات خیابانی شرکت می‌کنند؟ سیلی که اگر فقط در خود پایتخت در خیابان جاری شود هیچ چیز جلودارش نخواهد بود. از خشم بدون ترس سخن گفتن عیان کردن تنها نیمی از حقیقت است. تا زمانی که قدرت ترس از قدرت حاکمان بیشتر باشد از خشم کاری ساخته نیست. بد نیست اگر طرفداران &#8220;مبارزه خشونت‌پرهیز&#8221; به این جمله گاندی توجه کنند: (اگر قرار باشد میانِ خشونت و ترس یکی را برگزینم، خشونت را انتخاب خواهم کرد).
با احترام سالاری

 ☑️ جناب سالاری گرامی،
با سلام و سپاس از نکته‌سنجیِ شما. از فحوای کلام شما چنین برمی‌آید که شاید تمایلات، انتظارات و شتاب فردی را بر پیکره‌ی جامعه فرافکنی می‌کنید؛ آن‌جا که می‌پرسید چرا جامعه چنین نکرد یا نمی‌کند؟
واقعیت این است که پدیده‌های جمعی از نوعی «عقلانیت و پویایی درونیِ پیش‌بینی‌ناپذیر» پیروی می‌کنند. جامعه سوژه‌ای مکانیکی نیست که با اراده یا بی‌تابی ما به حرکت درآید، بلکه خشم خود را در همان بزنگاهِ تاریخی و موقعیتی که ناخودآگاهِ جمعی اقتضا کند، متبلور می‌سازد. ما تنها نظاره‌گرِ انباشتِ متراکم این خشم هستیم، اما این‌که این پتانسیل نهفته در کدام لحظه و با چه کیفیتی سرریز خواهد شد، چه‌بسا بر خود جامعه نیز تا پیش از لحظه‌ی وقوع پوشیده باشد. افزون بر این، وجودِ خشم هرگز به معنای غیابِ ترس نیست. ترس و خشم، دو نیروی بنیادین و هم‌ارزِ بقا هستند که در یک دیالکتیکِ پیچیده، رفتار جمعی را تنظیم می‌کنند. جامعه همواره در موازنه‌ی میان این دو نیرو تنفس می‌کند تا سرانجام در نقطه‌ای عطف، توازن قوا دگرگون شود.
با مهر و احترام صباحی

 ☑️ جناب صباحی عزیز، من برای جامعه تکلیف تعیین نمی‌کنم برایم سیطره ترس بر بخش بزرگی از جامعه و نظاره گر بودنشان همیشه سؤال بر انگیز بوده در حالی که بخشی دیگر با جان و زندگی شان در &#8220;برابرِ جنایت و بیداد برمی‌آشوبد&#8221;. آیا فقط ترس است یا حفظ همان حداقل هایی که هر روز کوچکر میشود تا جایی که به &#8220;از دست دادن و حسگرهای اخلاقیِ&#8221; می‌انجامد. چگونه ترس در کنار خشم رفتار جمعی را تنظیم می‌کند؟ برایم رفتار بخش خاکستری جامعه که به دره فلاکت سوق داده می‌شوند معمایی ست. این رفتار سابقه ی طولانی دارد و در تمام جنبشهای اخیر بعد از جنبش سبز تقریبا یکسان مانده است.
با درود سالاری

 ☑️ جناب سالاری گرامی،
با درود و سپاس از شما. مسئله‌ای که درباره‌ی «بخش خاکستری» و موازنه‌ی ترس و بقا طرح کردید، هسته‌ی اصلی جامعه‌شناسی جنبش‌های اجتماعی است. در این زمینه چند نکته شایان تأمل است:
۱. در تاریخ تحولات اجتماعی، در هیچ کجای جهان تمامی جامعه به خیابان نمی‌آیند. همواره اقلیتی پیشگام با پذیرش هزینه‌های زیستی و جانی، حاملان اراده‌ی تغییری می‌شوند که بخش بزرگ‌تر و خاموش جامعه نیز در باطن خواهان آن است. پیشگامان، نمایندگان وجدان معذب و خشم مهارشده‌ی همان بخش خاموش‌اند.
۲. آنچه نظاره‌گری به نظر می‌رسد، صرفاً «ترسِ منفعل» نیست؛ بلکه سازوکار زیستیِ صیانت از حداقل‌ها و محاسبه‌ی عقلانی هزینه و فایده است. تا زمانی که افق روشنی از موفقیت شکل نگیرد یا آستانه‌ی تحمل از نقطه‌ی بی‌بازگشت عبور نکند، بخش خاکستری ترجیح می‌دهد بقای لرزان خود را حفظ کند.
۳. بخش خاکستری بی‌تفاوت نیست، بلکه محتاط و منتظر است. خشم در این قشر از بین نرفته، بلکه متراکم می‌شود؛ و تاریخ نشان داده که همین توده‌ی خاموش، در بزنگاهی که احساس کند هزینه‌ی ماندن از هزینه‌ی تغییر بیشتر شده، به پیشگامان می‌پیوندد یا با اعتصابات و نافرمانی مدنی، تیر خلاص را می‌زند.
با مهر، صباحی

 ☑️ با درود و تشکر از مقاله خوب تان و همچنین گفتگوی خوب‌تان با آقای سالاری که من از همینجا شروع می‌کنم. بنظر من تفاوت بنیادی بین دیدگاه انتقادی آقای سالاری نسبت به ناکافی بودن میزان خشم مردم در تقابل با ترسی که ناشی از سرکوب حاکمیت وجود دارد با آنچه شما در این تحلیل و پاسخ‌های‌تان بازگو کرده آید، وجود ندارد. به‌عبارتی دیگر ، اینکه خشم بحق مردم ما، آن‌چنان که شما به‌درستی به آن توجه داده‌اید، علیه حاکمیت ستمگر هر چند تاکنون موفق به تحقق خواست مردم برای سرنگونی نظام ستمگر نشده، اما این خود دلیلی است بر اینکه برای تحقق این امر باید بر این خشم و نیروی ان افزود و جهت دار ترش ساخت. برای غلبه بر نظام دینی و ستمگر اسلامی حاکم بر ایران، نیاز به نیرو و خشم و اراده‌ای بیش از پیش است.
فرهاد</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-17T07:33:14+00:00</dc:date>

    </item>

    



    <item>
      <title>چرا ایران پیروز نخواهد بود</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic2/more/2026-08-14_1115/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic2/more/2026-08-14_1115/#When:09:15:12Z</guid>
      <description>با وجود تغییرات عمده‌ای که در جابه‌جایی تصمیم‌سازان کلیدی تهران رخ داده، احتمال تغییر اهداف استراتژیک جمهوری اسلامی ناچیز است. از سوی دیگر، فراز و نشیب کشمکش و جنگ، فرآیندی نیست که با چنین تغییراتی به‌کلی دگرگون شود.

جنگ با معیار آرایش قدرت صرفا مادی سنجیده می‌شود. تصویری که امروز از میدان نبرد جاری در دست است، نه نشانه‌ی توازن، که نشانه فرسایشی یک‌طرفه است؛ فرسایشی که در پوسته مقاومت تاکتیکی پنهان مانده و پنهانگر بطن و متن کشمکش است.

نخست به رویکرد متحدان ایران بنگرید. روسیه و چین، به‌رغم بیانیه‌های حمایتی و کمک‌های اطلاعاتی و فناورانه، از ورود آشکار به میدان امتناع می‌ورزند‌‌ و همچنان خواهند ورزید. تحلیل‌گران بی‌پرده بیان می‌کنند: مشارکت استراتژیک تهران&#45;پکن، فاصله‌ی بعیدی با تعهد نظامی دارد. روسیه نیز، گرفتار در جنگ اوکراین و محاسبات منفعت‌محور خود، جنگ ایران را نه میدان همبستگی، که فرصتی برای تخلیه منابع رقیب می‌بیند. ایران، برخلاف آمریکا که با شبکه‌ای از پیمان‌های دفاعی و ائتلاف‌های نهادینه وارد میدان شده، تنها با شراکت‌هایی بی‌تعهد و غیر استراتژیک پدافندی روبه‌روست.

دومین نشانه، در اقتصاد سیاسی نهفته است: تنگه هرمز.

 اختلال در این گذرگاه، بی‌تردید بزرگ‌ترین شوک بازار نفت در تاریخ را رقم زده و بهای برنت را در کوتاه‌مدت به‌شدت افزایش داده است. ولی همین شوک، به‌جای آنکه ایران را در موضع چانه‌زنی برتر بنشاند، محرک بی‌سابقه‌ای برای بازآرایی زیرساخت جهانی انرژی شده است. کشورهای خلیج‌فارس اکنون با شتابی که پیش از جنگ متصور نبود، شبکه‌ای از خطوط لوله جایگزین می‌سازند تا تا پایان این دهه، بیش از نیمی از صادرات پیش‌از‌جنگ خود را از گزند هرمز مصون سازند.

ایران با به‌کارگیری اهرم خود، انگیزه نابودی همان اهرم را در دشمنانش برانگیخته است. هر روز که این پروژه‌ها به بهره‌برداری نزدیک‌تر می‌شوند، ارزش استراتژیک تهدید ایران کاهش می‌یابد، درحالی‌که هزینه سیاسی و اقتصادی آن همچنان بر دوش تهران سنگینی می‌کند.

سومین نشانه، در نامتقارن بودن ظرفیت انطباق‌پذیری دو طرف است. آمریکا و متحدان منطقه‌ای‌اش، به‌موازات ساخت زیرساخت جایگزین، توان ضد مین دریایی و اقدامات دفاعی خود را نیز تقویت کرده‌اند. حتی ابزار عملیاتی ایران. ولی رفته‌رفته با تدبیرهایی روبه‌رو می‌شود که اثربخشی آن را کاهش می‌دهند. در چنین آرایشی، تکرار همان تاکتیک‌، بازده نزولی دارد: هر دور از اختلال، هزینه بیشتری بر ایران تحمیل می‌کند و سود کمتری نصیبش می‌سازد.

چکیده:
از دل این سه نشانه، یک نتیجه بیرون می‌آید، نه یک احتمال: ایران می‌تواند در میدان نبرد ضربات موثر بزند، تلفات به دشمن تحمیل کند، کشورهای عرب را در مخمصه اندازد، حتی گذرگاهی حیاتی را موقتا فلج سازد؛ ولی در عین حال‌، همین حالا، نه فردا، در سطح استراتژیک در حال باختن باشد. زیرا پیروزی استراتژیک را نه شمار ضربات، که توان شکل‌دادن به نظم پس از جنگ تعیین می‌کند؛ و در همین لحظه، در آرایش موجود قدرت، ایران نه شریکی استراتژیک دارد که تعهد آورد، نه اهرمی که ارزشش را در طول زمان حفظ کند، و نه ظرفیتی برای همگامی با انطباق‌پذیری دشمن.

 آنچه امروز به‌عنوان مقاومت جلوه می‌کند، در غیاب یک «نظریه  شکست» روشن، همان زنجیره‌ای است که هر پیروزی تاکتیکی امروز را به سنگ‌بنای شکستی استراتژیک فردا بدل می‌کند؛ نه به‌شرط تحقق آن در آینده، بلکه به‌مثابه فرآیندی که هم‌اینک در جریان است.

تلگرام نویسنده
#karimipour_k</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-14T09:15:12+00:00</dc:date>

    </item>

    <item>
      <title>پیروزی فکر بر عصبانیت</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic2/more/2026-08-11_0832/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic2/more/2026-08-11_0832/#When:06:32:25Z</guid>
      <description>نزاعِ میان کشورها و افراد ضرورتاً مذموم نیست. آنچه اهمیت دارد موضوع و گسترۀ نزاع است. اینکه کشوری یا فردی به جمع بندی برسد که باید نزاع کند یا تعامل، کنار بیاید یا حتی عقب نشینی، می‌تواند سرنوشت ساز باشد. ملّت‌ها و اشخاصی که این درجه بندی‌ها را می‌آموزند و با حوصله آنها را به کار می‌گیرند، بهتر از زندگی استفاده می‌کنند. اگر از این نویسنده پرسیده شود: مصداق مناسبی برای این موضوع چیست؟ خواهد گفت: چین و شخص چوئن لای (۱۳۵۴&#45;۱۲۷۶ / ۱۸۹۸&#45;۱۹۷۶، Zhou Enlai). بعضی تصور می‌کنند معمارِ چینِ نوین دنگ شائو پینگ است. در حالی که مطالعۀ دقیق‌تر تاریخِ معاصرِ چین مشخص می‌کند که فکر، شخصیت و عملکرد چوئن لای از ۱۹۴۹ (زمانِ پیروزی انقلاب چین) تا ۱۹۷۶ (زمانِ مرگ او) به مدتِ ۲۷ سال نه تنها مسیرِ اقتصادی و سیاسی چین را تغییر داد بلکه با موقعیتِ فعلی چین، مسیرِ تحولات جهانی را رقم زد.

از زمانی که چوئن لای در ۸ ژانویه ۱۹۷۶ (۱۸ دی ۱۳۵۴) فوت کرده، حدود پانصد کتاب، ۵۰۰۰ مقاله علمی و چندین مستند در مورد او تهیه شده است. چوئن لای در ۱۷ سالگی برای تحصیلاتِ دانشگاهی به ژاپن رفت و در آنجا با مارکسیسم آشنا شد. بعد از دو سال عازم فرانسه شد و برای ۵ سال از نزدیک، تحولات فرانسه، آلمان و انگلستان را مشاهده کرد. وقتی در کانونِ مرکزی رهبرانِ چین مطالعه می‌کنیم متوجه می‌شویم چوئن لای از دو ویژگی متمایز برخوردار است:

او قبل از آنکه مارکسیست باشد، دانش آموختۀ مکتب کنفسیوسی بود؛
او تنها فردی بود در نخبگان که تجربۀ مشاهدۀ مستقیم از جهان را داشت.

مائو فقط دو بار به سفر رفت و در این دو بار با استالین و خروشچف ملاقات کرد. در حالی که مائو از کنفسیوسیسم بیزار بود و علاقه‌ای به یادگیری اصول و متدولوژی آن نداشت و در دورۀ جوانی و میان سالی به یک فردی با ذهن انتزاعی محض تبدیل شده بود، چوئن لای دو درس تعیین کننده از بودائیسم و کنفسیوس آموخته بود: فهمیدن دقیق یک موضوع تنها با رجوع به Fact قابل تحقق است واینکه «عمل» باید در قالب «شرایط» باشد. چوئن لای از اول انقلابِ چین، ابتدا وزیر خارجه و سپس نخست وزیر بود و مائو او را در فهمِ جهان، منحصر به فرد می‌دانست زیرا خودش بومی و روستایی بود. مائو غرق در آرزوهای خود بود و به تعبیرِ مترجمِ انگلیسی زبانش (Sidney Rottenberg)، این آرزوها و خواسته‌های غیر واقعی، مستقیم و غیر مستقیم باعث مرگ میلیون‌ها چینی شد. شاید از یک منظر بتوان چوئن لای که عملاً نفرِ دومِ چین در دورۀ زعامت مائو بود و ۱۰ ماه زودتر از او از دنیا رفت را یکی از تعیین کننده‌ترین سیاست مداران قرن گذشته قلمداد کرد: او به عنوان وزیر خارجه و نخست وزیر، ۲۷ سال در کنار مائو بود و در عین حال، به فکر قدرت و ثروت ملّی چین بود و «مائو زدایی» کرد.

هنری کیسینجر می‌گوید: محک زدنِ عملکرد و موفقیت یک وزیر خارجه با این شاخص قابل شناسایی است که آنچه او در صحنۀ خارجی انجام می‌دهد، ابتدا در داخل موردِ اجماع هیأت حاکمه و افکارِ عمومی قرار گرفته باشد. شاید مهم‌ترین واژه در رسالۀ دکترای کیسینجر (A World Restored: Metternich, Castlereagh and the Problems of Peace ۱۸۱۲&#45;۱۸۲۲) واژۀ نظم یا سامان (Order) باشد. او و چوئن لای هر دو در پی ثبات و نظم و تداوم بودند. هر دو بنیان این ثبات را در داخل می‌دانستند و اصولاً این یک اندیشه اجتماعی&#45;سیاسی اروپایی است که چوئن لای به خوبی در اقامتِ ۵ ساله خود در غرب اروپا آنرا دریافت. بنیانِ تفکراتِ چوئن لای، جلوگیری از تسلط و نفوذ خارجی بر چین، قرار نگرفتنش در زیرمجموعۀ اتحادِ جماهیر شوروی و اعتبار بین المللی بود. تحققِ این اهداف، صنعتی شدن و قدرت اقتصادی چین بود. سیاست خارجی و دیپلماسی حکمِ جاده صاف کن و غلطک را داشت.

چوئن لای بدون آنکه با مائو درگیر شود و اعتمادِ او را از دست دهد، با آرامی، قدم به قدم، با حوصله در داخلِ منظومۀ جهان بینی مائو سیر می‌کرد و نیازهای روانی او برای تمجید و تأیید را تأمین می‌کرد ولی در عین حال او را متوجه می‌ساخت که قدرت چین، حزب کمونیست و از همه مهم تر، قدرت مائو در سایۀ مستعد کردن محیطِ بین المللی، حداقل سازی تضادهای خارجی، توازنِ میان نیروهای متخاصم و گفت و گوهای بدون وقفه با همۀ دشمنان است. یکی از ویژگی‌های چوئن لای که دوست و دشمن، داخلی و خارجی و عموم در مورد او می‌گویند: ادب، تربیت، عفت کلام، نزاکت و اخلاقی بودن او بود. در سنتِ کنفسیوسی به این خصلت که بسیار تأکید می‌شود، Junzi می‌گویند و او در چین نماد Junzi است. کیسینجر می‌گوید: دشمنِ نظم و سامان و سیستم، جابجا شدن مسایل مهم با غیر مهم است. او می‌گوید: «سیمانِ نظم و سامان در قابل اتکا بودن است». به همین دلیل سیاستمداران اروپایی تبارِ آمریکایی، سیاست و رفتار اروپایی‌ها که از ثباتِ به مراتب بیشتری نسبت به آمریکا برخوردار است را بیشتر می‌پسندند. برژینسکی در کنفرانسی در سال ۲۰۰۹ انتقادگونه مطرح کرد که سیاستمداران در آمریکا «استراتژیست‌های پاره وقت هستند». چوئن لای در شرایطی که در مدیریت و بدنۀ حزب کمونیست چین، عموماً همه شعارهای ضد آمریکایی می‌دادند، توانست به نوعی آرام آرام اقناع ایجاد کند تا از سال ۱۹۵۵ و آغازِ مشاجراتِ دو قدرتِ کمونیستی چین و شوروی، ۱۳۰ ملاقات بین سفرای چین و آمریکا در لهستان را پیش ببرد. او با ۳ اصل توانست ایدئولوژیک‌ترین افراد را قانع کند: کاهش سوء محاسبات، روشن کردن نیات و تبیین پیشنهادات. این ملاقات‌ها ۱۶ سال قبل از مذاکرات رسمی چوئن لای با نیکسون و کیسینجر بود. از یک طرف، آمریکا در مرزهای جنوبی و شرقی چین در ویتنام، کره و ژاپن حضور داشت و از طرفی دیگر شوروی در مرزهای ۸۰۰۰ کیلومتری خود با چین، یک میلیون نیروی نظامی با موشک‌های هسته‌ای رو به شهرهای چین مستقر کرده بود.

چوئن لای در سال ۱۹۵۵ در سفرها و ملاقات‌های خود به اقصی نقاط جهان، هدفِ چین را صنعتی شدن و رشد اقتصادی اعلام می‌کرد و می‌گفت که یک جهان صلح آمیز می‌تواند چنین هدفی را تحقق بخشد. تمام تلاش چوئن لای این بود که در داخل و خارج، همه را نسبت به پی آمدهای جنگ و تقابل نظامی هشدار دهد. او با ادبیاتِ آرام، شمرده و توأم با اعتمادِ به نفس رسماً می‌گفت که چین در پیِ جنگ با هیچ کشور دور و نزدیک نیست. او با آرامش و استدلال و دور از نمایش سیاسی توانست مائو را متقاعد کند که برای در امان ماندن از یک دشمن نزدیک، باید با یک دشمن دورتر به ائتلاف و همکاری رسید. از همین بنیان فکری استفاده کرد تا گفت و گو با آمریکا را به عنوان ضرورتی برای جابجا کردن تنظیمات ذهنِ رهبران کرملین به کار گیرد. کار کردن با ذهن و شخصیت مائو، کار سهلی نبود. مردی که محصور بود. جهان را ندیده بود، عطشِ تمجید داشت. مانند صدام حسین، کسی جرأت نمی‌‌کرد حتی در ذهن خود، مائو را نقد کند. او ظاهر می‌شد و دیگران را توجیه می‌کرد که چگونه مسایل را تعریف و تحلیل کنند زیرا فقط یک تحلیل وجود داشت. همه از مطرح کردن داده‌ها و تحلیل‌های نامأنوس با ناخودآگاه مائو، پرهیز می‌کردند. تمامی سوالات و پاسخ‌ها از قبل مشخص بود. این تقصیر مائو نبود. هر ایده‌ای که نقد نشود، درمعرضِ واکنش‌های متفاوت قرار نگیرد و چَکُش نخورد، دیگر ایده نیست، بلکه جزمیت است. چوئن لای در چنین قالبی، منافع ملّی چین، قدرت ملّی چین و هدف اقتصادگرایی را با هزاران قدم و طی سال‌های متمادی پیش برد. چوئن لای می‌دانست که مهم‌ترین قدرت چانه زنی چین در برابر دشمنانِ دور و نزدیک، قدرت تسلیحات هسته‌ای است که در سال ۱۹۶۴ رسماً به وقوع پیوست. در تمامِ مدتی که چین در پی قدرت هسته‌ای بود با جهان، ملایم و آرام تعامل کرد و وقتی آن را بدست آورد به روش اتصال و یا مرتبط کردنِ متغیرها به یکدیگر متوسل شد (Linkage). در دوره‌ای که چین، فضای مذاکرات سیاسی در نیمۀ دوم دهه ۱۹۶۰ را با آمریکا و شوروی فراهم می‌کرد، ۱۱ آزمایشِ هسته‌ای انجام داد.


تصویری از چوئن لای در سال ۱۹۷۳

چوئن لای با جزییات باور نکردنی، تحولاتِ جهانی را با تیم بسیار کوچکی دنبال می‌کرد و تاکتیک‌ها و استراتژی‌های خود را در قالبِ واقعیات و Fact‌های جهانی تنظیم می‌نمود. مائو از اینکه تحلیل‌ها و محاسبات چوئن لای به جایگاه او لطمه‌ای وارد نمی‌‌کرد، و به تدریج مسایل داخلی را نیز مساعدت می‌بخشید، خرسند بود و از او حمایت می‌کرد. چوئن لای از فقر مردم چین و توانایی کشور کوچکی مانند ژاپن در تحمیل خواسته‌های خود به چینی‌ها به شدت رنج می‌برد و با هدفِ اجماع در داخل و صلح در خارج، به دنبال ایجاد شرایطی بود تا چین را به قدرتمندی اقتصادی برساند. دیپلماسی و سیاست خارجی برای او برگرفته از رهیافت لوید جورج (Lloyd George) نخست وزیر بریتانیا به معنای چانه زدن و خرید کالا به قیمت مناسب بود. سیاست خارجی برای او هدف نبود بلکه افق و تمرکز اقدامات او برای داخل و قدرتمند کردن داخل بود که هم اکنون پس از نیم قرن قابل استناد است. عملکرد چوئن لای شاهدی بر یکی از دقیق‌ترین تعاریف قدرت است: کشوری قدرت دارد که بتواند دستور کار محیط بیرونی و اگر توانست جهانی را تنظیم کند؛ امری که امروز چین حداقل در امور تجاری، تولیدی، فن آوری، مالی، و سرمایه گذاری می‌تواند انجام دهد و روسیه از چنین توانی محروم است.

چوئن لای از خود می‌پرسید: چرا چین که زمانی امپراتوری قدرتمندی بود، چنین اسیر فئودالیسم داخلی و نفوذ خارجی شده است؟ دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در تغییرِ افکار به سوی انقلاب چین و ایجاد انسجام سیاسی تعیین کننده بودند.

جان دیویی (John Dewey) که از یکم تا ۱۹ ماه مه ۱۹۱۹ در دانشگاه‌های چین پیرامون «فلسفۀ عملی» سخنرانی کرد، معتقد بود تا افکارِ چینی‌ها تغییر نیابند، چین متحول نخواهد شد. یکی از اندیشمندانی که در شکل گیری افکار چوئن لای اثر گذاشت، فیلسوف چینی «وانگ فوچی» (Wang Fuzhi ـــ ۱۶۹۲&#45;۱۶۱۹) بود که سقوطِ امپراطوری «مینگ» (۱۶۴۴&#45;۱۳۶۸ ـــ Ming) را ناشی از آن دانست که رهبران امپراطوری از فهمِ واقعیت‌ها عاجز ماندند و در عمارت‌های ذهنی که خود بنا کرده بودند در نهایت مدفون شدند. چوئن لای چه در نسبت استدلالی و روانی خود با مائو و چه در فرایند اجماع سازی درون حزبی، تلاش‌های موفقیت آمیزی داشت تا اثبات کند که اگر چینی‌ها افکار خود را تغییر ندهند و درک عینی از جهان نداشته باشند، به حاکمیت و استقلال دست نخواهند یافت و از نفوذ خارجی رها نخواهند شد. جهان، جهان رقابتی است و اگر کشوری در داخل قوی نشود، نمی‌‌تواند در خارج قوی عمل کند. قوی شدن در داخل برای چوئن لای، قدرت تولیدی، مالی و فناوری بود.

این نویسنده حدود بیست سال پیش با یک محقق چینیِ آشنا شد و در حین مباحث علمی متوجه شد که فردِ چینی، فقط و فقط متخصص تحولات سال ۱۹۵۰ (یکسال پس از انقلاب) است. محقق چینی گفت که در رابطه با آن یک سال، پنج کتاب تألیف کرده است. هدف از این نکته، اشاره به حجم و گستردگی و پیچیدگی مسایل چین است. چوئن لای چه در ۲۵ سال فعالیت سیاسی و تشکیلاتی قبل از انقلاب و چه ۲۷ سال وزارت و نخست وزیری پس از انقلاب، به قدری با حوصله، دقت، آرامش، دوراندیشی، تعامل، ادب، واکنشی نبودن، صبر و آمادگی برای فهم موضوعات و تضادها عمل کرد که مسیر چین و بلکه جهان را تغییر داد.‌ هامر شولد، سیاست‌مدارِ سوئدی که دبیرکل سازمان ملل از سال ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱ بود، در مورد او گفته بود: قدری تحقیرآمیز است اگر بگویم که چوئن لای یک مغز فراانسانی دارد و من بهتر از او در سیاست خارجی ندیده‌ام. همینطور کیسینجر گفته است: مائو در جلسات متکلم وحده بود ولی چوئن لای می‌گذاشت همه نظر دهند. مائو در پی حذف مخالفین خود بود ولی چوئن لای می‌خواست آنها را اقناع کند. مائو زبان تلخی داشت ولی چوئن لای با کلماتش نفوذ می‌کرد. مائو خیلی حالات فیلسوفانه داشت، ولی چوئن لای خود را مذاکره کننده می‌دانست. مائو می‌خواست تاریخ را سرعت بخشد، ولی چوئن لای به دنبال بهره برداری از اوضاع فعلی بود. در آخر کیسینجر می‌گوید او یکی از دو یا سه نفری است که مرا به شدت تحت تأثیر قرار داده‌اند. نیکسون که بعد از ریاست جمهوری‌اش ۱۰ کتاب نوشت و انرژی کاری در مقیاس کهکشان‌ها داشت، در مورد چوئن لای معتقد بود که بدون ابعاد پیچیدۀ روانی و دقت بحث و فهم او، عادی‌سازی و به سرانجام رساندن مذاکرات چین و آمریکا امکان‌پذیر نبود.

چوئن لای چند ویژگی بارز داشت که در سیاست‌مداران امروزی به ندرت دیده می‌شود:

۱&#45; او هیچ وقت در صحبت کردن و مذاکره عصبانی نمی‌‌شد زیرا آن را نشانۀ عدم اعتماد به نفس، ضعف‌های انباشته شده درونی و نداشتن افقِ درازمدت می‌دانست. او اعتقاد داشت باید واقعیت را پذیرفت و به نحو احسن از آن بهره جست؛ آموزه‌ای کنفسیوسی که بسیار به درد سیاست‌ورزی می‌خورد. داشتن آرزوهای بلند و دست نیافتنی، وقت تلف کردن است. فهمیدن آنچه هم اکنون جاری است، خود هنر تعیین‌کننده‌ای است. عصبانیت، انعکاس ضعف است. خلق و خوی تند در سیاست نشانۀ بی‌برنامگی است. وقتی فردی عصبانی باشد، توان انتخاب واژگان دقیق و اثرگذار در صحبت کردن را از دست می‌دهد. چوئن لای عصبانی نمی‌‌شد، حذف نمی‌‌کرد و چون فکر می‌کرد در سیاست منافع و افکار بالذات متفاوت و متضاد هستند، باید با روش هم‌پوشانی حرکت کرد تا تخطئۀ افکار و حذف. او هم در داخل این روش را پیش گرفت و هم در خارج. دنگ شائو پینگ که به نوعی شاگرد چوئن لای محسوب می‌شود با ظرافت‌های خاصِ خودش تلاش می‌کرد به همه بگوید الگوی ما مائو نیست، بلکه چوئن لایِ با ادبِ، آرامِ، ملایمِ، فکورِ، با حوصلۀ، مدنی و جذب‌کننده است.

۲&#45; بر خلاف مائو که جهان را ندیده بود، چوئن لای، آدم دیده بود. قدرت مقایسه داشت. غرق در ذهن و درون خود نبود. نیاز به تمجید را با آموزه‌های کنفسیوسی از خود دور کرده بود. او آموخته بود میان سکوت و فعالیت، وقت‌شناس باشد. آدم دیدن می‌تواند زندگی آدمی را دگرگون کند. اگر اطرافیانِ یک مجری، کم و بیش افراد یکسانی باشند، فکر و نقد و تأمل و تغییر تعطیل می‌شوند. آدمی باید تشنۀ دیدنِ چند نفرِ درست و حسابی در هر هفته باشد تا رشد کند. عموم اشتباهات فردی و غیر فردی ناشی از این است که یک ذهنیت، بدون آنکه محک بخورد اجرا می‌شود. مهم‌ترین خاصیتِ دموکراسی این است که نمی‌‌گذارد تنها یک ذهنیت در یک جامعه حاکم شود. چون چوئن لای آدم دیده بود و مرتب آدم می‌دید و «در معرضِ اندیشه‌های مختلف» بود، علیرغم کار در یک نظام دیکتاتوری، پلورالیست بود و با ذهن باز و متکثر به دنبال تحلیل و راه حل می‌رفت. مزیتِ جامعه باز این است که تعداد اشتباهات را کاهش می‌دهد. آمریکایی‌ها نام ملاقات‌های محرمانۀ کیسینجر و چوئن لای را که از طریق پروازهای پاکستان به چین انجام می‌شد، Polo نامیدند که برگرفته از نامِ جهانگردِ ایتالیایی Marco Polo بود که با شرایطِ محدود و غیرِ قابلِ تصورِ قرن سیزدهم حتی به چین هم سفر کرده بود تا بیاموزد و تغییر کند (۱۳۲۴&#45;۱۲۵۴).

۳– اگر مدیری باهوش باشد می‌گوییم بر خود و برنامه‌ها و عملکرد خود دقت دارد و مسلط است. اما اگر چند درجه جلوتر برویم، می‌گوییم نه تنها این مدیر باهوش است بلکه «پی‌آمد» آنچه که می‌گوید و عمل می‌کند را دقیق می‌سنجد. این تفاوت میان دو واژه است: اینکه به کسی بگوییم شما «دروغگو» هستید یا بگوییم شما «راستگو نیستید». اثرگذاری روانی و پی‌آمدِ روانی این دو جمله بسیار وسیع است. درکِ «پی آمد»، یک توانایی روانشناسانۀ منحصرِ به فرد است. همین ویژگی شاید باعث شد بریتانیا دو قرن بر جهان حکمرانی کند. یک دانشگاهی انگلیسی روزی به این نویسنده گفت: من نمی‌‌دانم چرا این آمریکایی‌ها دنبال گسترشِ دموکراسی هستند. مگر راحت است که همه دموکراتیک شوند؟ شاهکار چوئن لای این بود که هر جمله خطاب به شوروی، ژاپن، آمریکا و اروپایی‌ها را ده‌ها بار مرور می‌کرد و سپس بیان می‌نمود و این مرور شامل بررسی پی آمدهای استنباطی و دریافتی مخاطبان نیز می‌شد.

۴&#45; چوئن لای مهم‌ترین کار دیپلماسی را ایجاد رفتارهای با ثبات می‌دانست. او با صبر و حوصله به دنبال این نوع روابط، با دوست و دشمن چین بود. آمریکا و شوروی هر دو به دنبال انزوای چین و بی‌اهمیت دانستن (Irrelevance) این کشور در روابط جهانی بودند. چوئن لای می‌خواست حتی خصومتِ میان چین و شوروی را ضابطه‌مند کند. به همین دلیل مذاکراتِ دائمی با آمریکا و شوروی را مفید می‌دانست تا قاعده‌مندی تحقق یابد. این قاعده‌مندی‌ها ابدی و ثابت (Fixed) نیستند و مراقبت می‌خواهند. نکتۀ کانونی در عملکرد و نظام فکری چوئن لای، قدرتمند کردن، ثبات سیاسی، رشد اقتصادی و امنیت ملی چین بود. هدف تغییر محیط خارجی نبود. تمام اهتمام‌ها برای اندرون بود.

میراث چوئن لای شاید شاهدِ دیگری بر این ضرب‌المثل اروپایی است که: شخصیت سرنوشت‌ساز است (Character is destiny). بدون شخصیتِ آرام و غیر عصبانی و سنجیده نمی‌توان افکار خوب و منطقی را بکار بست. چوئن لای یک دشمن را متعادل کرد (شوروی)، با دیگری دوست شد تا از آن بهره گیرد (آمریکا). سومی در همسایگی را هم سرجای خودش نشاند (ژاپن). دعوا کردن هم با اصول باشد بهتر است.

یک ضرب‌المثل چینی می‌گوید: به دنبال انتقام‌گیری از دشمن نباشید. کنار رودخانه بنشینید. آب، جسد او را می‌آورد.

منبع: تلگرام نویسنده</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-11T06:32:25+00:00</dc:date>

    </item>




    <item>
      <title>رنجی که هنوز پابرجاست</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/social/more/2020-11-12/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/social/more/2020-11-12/#When:19:52:43Z</guid>
      <description>۳سال از زمان وقوع زلزله کرمانشاه می‌گذرد. خانه‌ها تقریبا ساخته و نونوار شده‌اند اما روح و روان آدم‌ها هنوز هم درگیر زلزله ۷.۳ ریشتری است. سرزمین ایران یکی از کشورهای سانحه‌خیز دنیاست اما با وجود این، هنوز هم دارای یک برنامه موثر و استراتژی خاص جهت مدیریت ریسک و پیشگیری از سوانح نیست.</description>
      <description>۳سال از زمان وقوع زلزله کرمانشاه می‌گذرد. خانه ها تقریبا ساخته و نونوار شده اند اما روح و روان آدم ها هنوز هم درگیر زلزله ۷.۳ ریشتری است.
سرزمین ایران یکی از کشورهای سانحه‌خیز دنیاست اما با وجود این، هنوز هم دارای یک برنامه موثر و استراتژی خاص جهت مدیریت ریسک و پیشگیری از سوانح نیست. گرچه قانون جدید مدیریت بحران ظرفیت های جدیدی را برای هماهنگی و برنامه ریزی در این زمینه بوجود آورده اما هنوز هم برای رسیدن به یک برنامه عمل مشخص برای مراحل مختلف قبل، حین و بعد از بحران نرسیده ایم. و در این میان آنچه بیشتر از همه مورد غفلت قرار می گیرد، وظایفی است که در دراز مدت و برای بازسازی روانی&#45;اجتماعی حادثه داریم. به بهانه سالگرد زلزله کرمانشاه همین موضوع را با دکتر فاضل الیاسی، پژوهشگر و جامعه شناس کرمانشاهی مورد بررسی قرار داده ایم.

زلزله‌ای که می‌توانست وخیم‌تر باشد
فاضل الیاسی، پژوهشگر پسا دکتری دانشگاه تهران، که از زمان وقوع زلزله کرماشاه به‌عنوان رئیس تیم جامعه‌شناسی برای بررسی وضعیت مردم در این منطقه حضور داشت، در گفت‌وگو با «شهروند» می‌گوید: «در زلزله ۷/۳ ریشتری که در بیست‌ویکم آبان‌ماه سال ۹۶ در کرمانشاه در هشت شهر و ۱۹۳۰ روستا به وقوع پیوست، سبب شد ده‌ها هزار واحد مسکونی تخریب و در&amp;nbsp; حدود ۷۰۰ کشته و هزاران زخمی بر جای بماند. اما در این حادثه، سه عامل منجر به کاهش بسیار زیاد جانباختگان شد و اگر این سه عامل دخیل نبود، باید شاهد مرگ هزاران نفر می‌بودیم.
او در توضیح این سه عامل می‌گوید: «زمان وقوع زلزله ساعت ۹ و ۴۸دقیقه شب بود و در این ساعت بیشتر مردم بیدار بودند و می‌توانستند خودشان را به بیرون از خانه‌ها برسانند. از سوی دیگر قبل از زلزله اصلی یک پیش‌زلزله رخ داد و همین زلزله کوتاه هشداری بود برای مردم ساکن این مناطق.
این جامعه‌شناس به وجود شبکه‌های اجتماعی همانند تلگرام، اینستاگرام، فیس‌بوک و غیره اشاره کرده و می‌گوید: «بعد از وقوع پیش‌لرزه مردم در این شبکه‌های اجتماعی شروع به ارسال پیام کردند و این هشدار و اطلاع‌رسانی نقش مهمی برای خروج مردم از خانه‌های خود داشت.»
او در ادامه توضیح می‌دهد که بسیاری از واحدها به خصوص در روستاها نوساز بودند، زیرا در جریان جنگ ایران و عراق اشغال شده و ساکنان آن به مناطق دیگر آواره شده بودند و بعد از اتمام جنگ مردم اقدام به بازسازی خانه‌های خود کرده بودند و این نیز عاملی برای کاهش خسارات زلزله شدید در کرمانشاه بود.

از بازسازی فضای اجتماعی جا مانده‌ایم
در این سرزمین پرسوانح و حادثه‌خیز همان‌گونه که فاقد استراتژی و مدیریت ریسک و پیشگیرانه هستیم، فاقد برنامه پساسوانح و بحران نیز هستیم.
الیاسی در ادامه تأکید می‌کند: «مسئولان از بازسازی فضای اجتماعی مغفول مانده است. در طی سه‌سال گذشته شاهد هیچ‌گونه اقدام شایسته‌ای در این راستا نبوده‌ایم. طلاق، خشونت خانوادگی، اعتیاد و سرقت افزایش یافته و امنیت روانشناختی، اجتماعی و شغلی روز به روز کاهش پیدا می‌کند.»
این جامعه‌شناس معتقد است که فضای فرهنگی مناطق زلزله‌زده نیز کماکان با مشکلات زیادی مواجه است. با اینکه مدارس از لحاظ فیزیکی وجود دارند، اما امر آموزش و تحصیل با چالش‌های فراوانی مواجه است؛ کتابخانه و فرهنگسراها از لحاظ فیزیکی نیز بازسازی نشده‌اند.
او معتقد است نگاه مسئولان به بازسازی صرفا یک نگاه فنی و فیزیکی است، مسئولان یا درک و فهم بازسازی در تمام ابعاد آن را ندارند یا توان انجام بازسازی با کلیت و جامعیت آن را ندارند.
او تأکید می‌کند: «سه‌سال از زلزله کرمانشاه گذشت اما درد و رنج زلزله‌زدگان کماکان برجاست. در تحلیل‌های جامعه‌شناختی که در این مدت انجام گرفته، به این نتیجه رسیده‌ایم که بسیاری از زلزله‌زدگان نسبت به زندگی و آینده ابراز ناامیدی می‌کنند.» از سوی دیگر سایه فقر و بیکاری بیش ازپیش در این مناطق احساس می‌شود و همین موضوع فشار روانی زلزله‌زدگان را افزایش داده است.
ممكن است ساخت خانه‌ها طي يیکی دو سال انجام شود اما ساختار اجتماعي به اين سادگي‌ها قابل بازسازي نيست. دهها ستاد بازسازی با صدها مهندس و تعداد زيادي كارگر و تكنيسين به شهر زلزله زده می آیند تا كالبد فيزيكي شهر را بسازند اما متاسفانه در حوزه خدمات اجتماعی و روانشناختي پس از سانحه اقدامات چنداني انجام نمي‌شود.

آسیب‌های اجتماعی پس از زلزله
او به عوارض پس از زلزله اشاره کرده و می‌گوید: «طلاق، خشونت خانوادگی، اعتیاد و بیکاری بلای جان کسانی شده است که در این زلزله عزیزان خود را نیز از دست داده‌اند.»
این پژوهشگر تأکید می‌کند: «مهاجرت بازماندگان از زلزله برای کار به کشورهای خارجی روز به روز افزایش یافته و روابط، ساختار و ارزش‌های خانواده در این مناطق دچار دگردیسی شده است. از سوی دیگر انگیزه کار، تشکیل خانواده، تحصیلات و حفظ بسیاری از ارزش‌ها نسبت به گذشته کمرنگ‌تر شده است.»
به گفته الیاسی ممكن است ساخت خانه‌ها طي يیکی دو سال انجام شود اما ساختار اجتماعي به اين سادگي‌ها قابل بازسازي نيست. دهها ستاد بازسازی با صدها مهندس و تعداد زيادي كارگر و تكنيسين به شهر زلزله زده می آیند تا كالبد فيزيكي شهر را بسازند اما متاسفانه در حوزه خدمات اجتماعی و روانشناختي پس از سانحه اقدامات چنداني انجام نمي‌شود. این در حالی است که تبعات اجتماعي از خود زلزله خطرناك‌تر است.

کووید&#45;۱۹ بلای جان مناطق زلزله‌زده
افزایش شدید قیمت‌ها و مسائل مرتبط با کووید&#45;۱۹ مشکلات و مسائل مناطق زلزله‌زده کرمانشاه را تشدید کرده است.

این جامعه‌شناس که سال‌ها در این منطقه به تحقیق و پژوهش مشغول است، تأکید می‌کند که بیکاری و تعطیلات کرونایی، مستأجران و قشر کارگر این مناطق را دوچندان تحت فشار قرار داده است. (حدود&amp;nbsp; ۴۷درصد زلزله‌زدگان شهر سرپل ذهاب مستأجر هستند.)

هنوز هم دیر نیست
به گفته الیاسی، باز هم دیر نیست و درصورتی که دستگاههای متولی به این موضوع ورود پیدا کنند و از این افراد حمایت کنند، می‌تواند شرایط را به قبل برگرداند. او از حمایت‌هایی که نهادهای مربوطه می‌توانند در این حوزه انجام دهند، می‌گوید: «بخشش یا تعویق بازپس‌گیری تسهیلات زلزله در مناطق مذکور، بازاندیشی در بازسازی و توجه جدی به بازسازی اجتماعی، روانشناختی، اقتصادی و غیره، توجه جدی به اقشار آسیب‌پذیر در مناطق زلزله‌زده، اقدامات فوری در راستای اشتغالزایی و کمک به واحدهای تولیدی و ایجاد فرصت‌های شغلی جدید می‌تواند در این راستا بسیار تأثیرگذار باشد. کمک به مستأجران، در اولویت قراردادن مسائل فرهنگی و اقدام عملی در راستای امور مدارس و آموزش در سطوح مختلف می‌تواند قدم مهمی در راستای کاهش آسیب‌های اجتماعی و روانشناختی به شمار بیاید.»
او تأکید می‌کند: «اگر این مسائل مغفول بماند، ما در آینده شاهد تشدید آسیب‌های اجتماعی و روانشناختی، فقر، خودکشی، خشونت خانوادگی، طلاق، بزهکاری، اعتیاد، نافرمانی مدنی و کمرنگ‌ترشدن بیشتر ارزش‌های فرهنگی و اجتماعی در مناطق زلزله‌زده خواهیم بود.»</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2020-11-12T19:52:43+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>حقوق کودکان معلول را بشناسیم</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/social/more/2020-10-07/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/social/more/2020-10-07/#When:17:16:08Z</guid>
      <description>پانزدهمین نشست از سلسله نشست‌های دو شنبه های حقوق کودک با موضوع حقوق کودکان دارای معلولیت به همت کلینیک حقوقی خانواده کرسی حقوق بشر،صلح و دموکراسی یونسکو در دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد.</description>
      <description>پانزدهمین نشست از سلسله نشست‌های دو شنبه های حقوق کودک با موضوع حقوق کودکان دارای معلولیت به همت کلینیک حقوقی خانواده کرسی حقوق بشر،صلح و دموکراسی یونسکو در دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد.

به گزارش همشهری آنلاین، پانزدهمین نشست از سلسله نشست های حقوق کودک با موضوع حقوق کودکان دارای معلولیت دو شنبه مورخ چهاردهم مهر ماه ۱۳۹۹ از طریق سامانه نشست های دانشگاه شهید بهشتی با حضور سرکار خانم دکتر مریم افشاری استادیار دانشگاه و مدیر کلینیک‌های حقوقی خانواده کرسی حقوق بشر،صلح و دموکراسی یونسکو در دانشگاه شهید بهشتی&amp;nbsp; و ناصر سرگران وکیل دادگستری، مدرس حقوق بین الملل و فعال حقوق افراد دارای معلولیت برگزار شد.

در آغاز، دکتر مریم افشاری دبیر علمی نشست با تعریف معلولیت، آن را حاصل نقص جسمانی و موانع محیطی دانستند. ایشان در ادامه&amp;nbsp; تعهدات دولتهای عضو کنوانسیون حقوق کودک&amp;nbsp; در ماده ۲۳ را برشمردند و یادآور شدند که ایفای آنها می تواند به عنوان یکی از مقررات خاص حوزه کودکان معلول مورد توجه قرار گیرد.

در ادامه، سخنران نشست سرگران&amp;nbsp; مباحث مرتبط با حقوق کودکان معلول را&amp;nbsp; در پرتو دو سند الزام آور بین المللی کنوانسیون حقوق کودک و کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت تبیین نمودند.

این فعال حقوق افراد دارای معلولیت ضمن اشاره به مقررات مندرج در ماده هفت کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت به سایر مواد سند یاد شده که به نیاز های خاص کودکان دارای معلولیت توجه کرده است، پرداختند و افزودند که: مبنای حمایت از کودکان معلول رفع همه اشکال تبعیض به بهانه معلولیت است که هم به عنوان یک اصل و هم تعهد دولت های عضو کنوانسیون مورد شناسایی قرار گرفته است. این وکیل دادگستری، مراقبت از کودکان در خانه با در نظر گرفتن عالی ترین منافع آنان، مبارزه با همه اشکال خشونت، پیشگیری از شدت معلولیت، حمایت از کودک برای تصمیم گیری و منسوخ بودن تصمیم گیری به جای کودک، آموزش فراگیر و توانبخشی کودکان دارای معلولیت را از مهم ترین نیاز های خاص آنان دانست که می بایست با در نظر گرفتن توانایی آنان مورد توجه قرار گیرد.

اجرایی نمودن تصویبنامه هیات دولت به سال ۱۳۹۴ که مسائل مرتبط با کودکان معلول را مورد تاکید قرار داده است؛ استفاده سمن ها از ظرفیت ماده ۶۶ قانون آیین دادرسی کیفری جهت حمایت کیفری از کودکان معلول خشونت دیده، فرهنگ سازی توسط بخش های مختلف جامعه جهت شناخت معلولیت، انجام پژوهش های علمی توسط دانشگاهیان با توجه به خلا ادبیات حقوقی در این عرصه از مهم ترین پیشنهادات این مدرس دانشگاه بود.

ناتوانی یک اصلاح نسبی است و به معنی &#8220;مانعی در برابر انسان برای انجام یک فعالیت به شکل طبیعی آن&#8221; است . تا سال ١٩٨٠ از واژه &#8220;معلولیت&#8220;handicap استفاده می شد و بعد از آن از واژه&#8221;ناتوانی&#8220;disability بیشتر استفاده شد و درسال ١٩٨٩ سازمان بهداشت جهانی براساس مطالعات وبررسی های خود ناتوانی ومعلولیت را در یک فرایند مشخص تعریف کرد ودر این طبقه بندی از ٣مفهوم : نقص(impairment)، ناتوانی (disability)، و معلولیت(handicap)&amp;nbsp; استفاده نمود.

هریک از موارد گفته شده در یک تعامل با سطح بالاتر به وقوع می پیوندد،به شکلی که &#8220;ناتوانی&#8221; به دنبال &#8220;نقص&#8221; که در اعضا و ارگانهای بدن رخ می دهد بوجود می آید و کلیت وجود فرد را درگیر می‌کند اما &#8220;معلولیت&#8221; در ارتباط با جامعه تعریف می شود به شکلی که بواسطه عدم ارائه خدمات مناسب توانبخشی و اجتماعی و... فرد قادر به استفاده از امکانات جامعه نیست.در تجدید نظری که در سال ٢٠٠٠ بر روی این طبقه بندی انجام گرفت،به جای استفاده از واژه های&#8221;ناتوانی&#8221; و&#8221;معلولیت&#8221; از دو مفهوم &#8220;فعالیت&#8221;و&#8221;مشارکت&#8221; استفاده شد.

نکته&amp;nbsp; مهم در این طبقه بندی جدید نگاه مثبتی است که به مفاهیم داشته اند. به این صورت که به جای نگاه به ناتوانی(که می تواند جنبه منفی داشته باشد) به فعالیت هایی که فرد می تواند انجام دهد،استناد شده است و همچنین از &#8220;مشارکت&#8221;فرد در صحنه های اجتماعی و توسعه جامعه خود به جای &#8220;معلولیت&#8221; که به نوعی محرومیت از حقوق اجتماعی بوده ،استفاده شده است.

ماده ٢٣ کنوانسیون حقوق کودک هدف از این ماده را حمایت از معلولان ذکر کرده و تاکید بر اقداماتی که حتی المقدور این افراد متکی به خود بار بیایند و همچنین پذیرش مسولیت های اجتماعی و رسیدن به یک زندگی آبرومندانه و کامل مورد نظر قرار گرفته است. همچنین نحوه حمایت از کودک معلول را بیان کرده و در بند ٤این ماده به همکاری بین المللی در حمایت از معلولان و تبادل تجربیات بین کشورها پرداخته است. 

این ماده نشان از این دارد که رویکرد کنوانسیون در جهت توانمند سازی کودک معلول است و رویکرد صرف حمایتی ندارد. &#8220;توانمندی&#8221;یکی از مولفه های حقوق بشر است و حقوق بشر به دنبال آگاه سازی، ظرفیت سازی و توانمندی معلولین است تا با توانمندی بتوانند حقوق خود را مطالبه کنند و در جهت تحقق حقوق خود مشارکت کنند. توانمندی فرایندی است که حضور،مشارکت و کنترل معلولین رادر روند تصمیم سازی و تصمیم گیری در موضوعات مربوط به آنها افزایش می دهد تا معلولین، نه تنها از دانش و آگاهی لازم برخوردار باشند بلکه با تفکری نقاد در تغییر شرایط نسبت به الگوهای نامناسب و منفی شناخت کافی داشته باشند.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2020-10-07T17:16:08+00:00</dc:date>
    </item>


 


    <item>
      <title>بررسی کتاب «مردم در برابر دموکراسی»</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/2026-08-17_2300/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/2026-08-17_2300/#When:21:00:25Z</guid>
      <description>در سال‌های اخیر، جهانِ غرب شاهدِ تحولی شگرف در ساختارِ سیاسیِ خود بوده است؛ تحولی که بسیاری از ناظرانِ سیاسی و نظریه‌پردازانِ علومِ اجتماعی را به تأمل واداشته است. لیبرال‌دموکراسی، که پس از جنگِ سرد به‌عنوانِ «پایانِ تاریخ» و الگویِ نهاییِ حکمرانی تجلیل می‌شد، اکنون با چالش‌هاییِ بی‌سابقه روبروست.</description>
      <description>نشریه گاردین
برگردان: علی‌محمد طباطبایی

&amp;nbsp; مقدمه مترجم: در سال‌های اخیر، جهانِ غرب شاهدِ تحولی شگرف در ساختارِ سیاسیِ خود بوده است؛ تحولی که بسیاری از ناظرانِ سیاسی و نظریه‌پردازانِ علومِ اجتماعی را به تأمل واداشته است. لیبرال‌دموکراسی، که پس از جنگِ سرد به‌عنوانِ «پایانِ تاریخ» و الگویِ نهاییِ حکمرانی تجلیل می‌شد، اکنون با چالش‌هاییِ بی‌سابقه روبروست. از ظهورِ پوپولیسمِ اقتدارگرا در اروپا و آمریکا تا افولِ هنجارهایِ لیبرال در دموکراسی‌هایِ نوپا و کهن، نشانه‌هایی از یک بحرانِ عمیق به چشم می‌خورد.

کتاب «مردم در برابر دموکراسی» (The People vs Democracy) اثرِ یاشا مونک، نظریه‌پردازِ سیاسیِ دانشگاهِ هاروارد، که به تازگی با ترجمه فارسی در ایران متشر شده است، یکی از تأمل‌برانگیزترین تلاش‌ها برای درکِ این بحران و ریشه‌یابیِ آن است. مونک در این کتاب، با نگاهی موشکافانه و بی‌پرده، به بررسیِ پدیده‌ای می‌پردازد که آن را «دموکراسیِ غیرلیبرال» (Illiberal Democracy) می‌نامد: جوامعی که اگرچه انتخاباتِ آزاد برگزار می‌کنند، اما به اصولِ بنیادینِ لیبرال مانندِ آزادیِ مطبوعات، استقلالِ قضایی، شفافیت و حقوقِ اقلیت‌ها پشت می‌کنند.

مونک با استناد به نمونه‌هایی چون مجارستانِ ویکتور اوربان، هندِ نارندرا مودی و ترکیهٔ رجب‌طیب‌اردوغان، نشان می‌دهد که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف نیستند و در شرایطی از نابرابریِ اقتصادی و تنش‌هایِ هویتی، این دو مفهوم می‌توانند از یکدیگر فاصله بگیرند. اما آنچه این کتاب را به اثریِ به‌ویژه‌یِ مطرح‌سازِ گفت‌وگو تبدیل می‌کند، توجهِ آن به وضعیتِ خودِ غرب است. مونک هشدار می‌دهد که ایالاتِ متحده و اروپا نیز از این قاعده مستثنی نیستند و ظهورِ چهره‌هایی مانندِ دونالد ترامپ در آمریکا، نشانه‌هایِ هشداردهنده‌ای از «شبه‌اقتدارگرایی» (Strongman&#45;lite) و فرسایشِ هنجارهایِ دموکراتیک است.

این مقالهٔ نقد و بررسی، که در نشریهٔ گاردین به قلمِ لویید گرین منتشر شده است، مروری است بر استدلال‌هایِ کلیدیِ مونک و نیز نقدی بر نقاطِ قوت و ضعفِ تحلیل‌هایِ او. گرین در این نوشته، ضمنِ تأییدِ بینشِ عمیقِ مونک دربارهٔ بحرانِ لیبرال‌دموکراسی، به این پرسشِ اساسی می‌پردازد که آیا راه‌حل‌هایِ ارائه‌شده توسطِ وی (مانند «میهن‌پرستیِ فراگیر») برای عبور از این بحران کافی هستند، یا اینکه زخم‌هایِ عمیقِ ناشی از شکاف‌هایِ اقتصادی، نژادی و هویتی، نیازمندِ درمانی بسیار ریشه‌ترند.

در ادامه، گرین با نثری روان و مثال‌هاییِ عینی، نشان می‌دهد که چگونه مفاهیمی چون «خون و خاک» (Blood and Soil) که روزگاری به‌عنوانِ یادگارهایی از دورانِ پیشامدرن تلقی می‌شدند، بار دیگر به عرصهٔ سیاست بازگشته‌اند و چگونه رأی‌دهندگانی که خود را «مطرود» (Deplorables) نظامِ جهانی‌سازی می‌بینند، دیگر تحملِ نادیده‌گرفته‌شدن را ندارند. این گفت‌وگویِ فکری، دعوتی است به تأمل در بابِ سرنوشتِ دموکراسی در عصرِ شکاف‌هایِ عمیق و مسئله‌ای که همچنان بی‌پاسخ مانده است: آیا لیبرال‌دموکراسی می‌تواند خود را نجات دهد، یا اینکه این آخرین فصل از روایتِ پیروزمندانهٔ آن است؟



بررسی کتاب «مردم در برابر دموکراسی»

خون، خاک و ترامپ به‌عنوان شبه‌دیکتاتور

یاشا مونک (Yascha Mounk) استدلال می‌کند که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف هم نیستند و به آمریکایی‌ها توصیه می‌کند که به نمونه‌های مجارستان، هند و ترکیه نگاه کنند.

لیبرال‌دموکراسی دهه‌ای ضعیف خود را پشت سر می‌گذارد و پایانی برای آن به چشم نمی‌خورد. به گزارش «خانهٔ آزادی» (Freedom House)، یک سازمان غیردولتیِ (NGO)، «دموکراسی در بحران است» و از اواسطِ اولین دورهٔ ریاست‌جمهوری جورج دبلیو بوش، دچار عقب‌گرد شده است. (۱)

اکثریتِ قریب‌به‌اتفاق آمریکایی‌ها معتقدند دونالد ترامپ بیش از یک رئیس‌جمهور سنتی، مانند یک خودکامه رفتار می‌کند، آن هم در حالی که یک‌چهارم از هزاره‌ای‌های آمریکا [منظور کسانی هستند که تقریباً بین ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۶ متولد شده اند. مترجم] انتخاباتِ آزاد را ضروری نمی‌دانند. ایالاتِ متحده به‌عنوان یک دموکراسی «ناقص» تلقی می‌شود که از کشورهایی مانند مالت، اروگوئه، اسپانیا و کرهٔ جنوبی عقب‌تر است. حتی پیش از ترامپ و برگزیت (Brexit)، نظمِ لیبرال درخششِ خود را از دست داده بود.

یاشا مونک، نظریه‌پردازِ سیاسیِ دانشگاهِ هاروارد (۲) در جدیدترین کتابِ خود، «مردم در برابر دموکراسی»&amp;nbsp; (The People vs Democracy)، بر ظهورِ دموکراسیِ غیرلیبرال تمرکز می‌کند – یعنی پیدایشِ جوامعی که دولت‌هایِ خود را انتخاب می‌کنند، اما به هنجارهایِ لیبرالی مانندِ مطبوعاتِ آزاد، دادرسیِ عادلانه، شفافیت، مدارا و آزادی‌هایِ مدنی اهمیتِ چندانی نمی‌دهند. به‌گفتهٔ مونک، مجارستانِ اوربان، هندِ مودی و ترکیهٔ اردوغان، اعضایِ اصلی این باشگاهِ مشکوک هستند.

مونک به‌ طرز قانع‌کننده‌ای استدلال می‌کند که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف یکدیگر نیستند و در مواجهه با رشدِ نابرابر و جهانِ چندفرهنگی، بینِ این دو مفهوم اکنون اصطکاک، اختلاف نظرو یاحتی شاید حالتی بدتر از آنها&amp;nbsp; تقریباً قابل‌پیش‌بینی است. کتاب «مردم در برابر دموکراسی» نگاهی روشن به این موضوع دارد که چگونه لیبرال‌دموکراسی در بخش‌هایی از جهانِ انگلیسی‌زبان و جاهایِ دیگر از محبوبیت افتاده است. جایِ تعجب نیست که مونک از ظهورِ پوپولیسم و آنچه که او آسیب‌پذیریِ لیبرال‌دموکراسی تشخیص می‌دهد، نگران است.

او اذعان می‌کند که ملی‌گرایی (nationalism) در آینده‌ایِ قابل‌پیش‌بینی با ما خواهد بود و این احتمال را مطرح می‌کند که «شهروندان به نظامِ سیاسیِ خود وفاداری پیدا کرده‌اند، نه به‌دلیلِ تعهدِ عمیق به بنیادی‌ترین اصولِ آن بلکه به این دلیل که صلح را حفظ کرده و جیب‌هایشان را پر کرده است ». آیا او اغراق می‌کند؟ می توان گفت که احتمال اندکی وجود دارد. (۳)



در طولِ دهه‌ها، ارزش‌هایِ سیاسی در دی‌ان‌ایِ ملی گرایی پخته می‌شوند (۴). در آمریکا، این ارزش‌ها در قانونِ اساسی گنجانده شده و در ۴ ژوئیه جشن گرفته می‌شوند. با این حال، همین قراردادها توسطِ نیروهایِ گریز از مرکزِ مداوم موردِ هجوم قرار گرفته‌اند (۵). به‌قولِ مونک، «دموکراسی در حالِ تثبیت‌زدایی [فرسایش و تضعیف شدید] (deconsolidating) است». (۶)

در این راستا، شعارهایِ سال ۲۰۱۶ شباهتِ وهم‌انگیزی به جایی غیر از «سرزمینِ آزادگان و خانهٔ دلیران»[عبارت مهمی از سرود ملی آمریکا] داشت. شعارهای «او را زندانی کنید» و «لویگن‌پرسه»(Lügenpresse) (مطبوعات دروغ گو)، که توسطِ ترامپ تشویق و توسطِ هوادارانش پذیرفته شد، به نشانه‌هایِ بارزِ کارزارِ انتخاباتی تبدیل شد.

گویی طبقِ یک نشانه، سیاستمدارانِ جمهوری‌خواه ترامپ را به‌عنوانِ شبه‌دیکتاتوری پذیرفتند. پل لوپیج (Paul LePage)، فرماندارِ مین، در یک مصاحبۀ رادیویی، گرایشِ ترامپ به سویِ اقتدارگرایی را یک امتیازِ سیاسی تلقی کرد. او در پاسخ به یک پرسش‌کننده، حاکمیتِ قانون را با قانون‌ومدیریتیکی دانست و اعلام کرد که «قانونِ اساسیِ ما نه تنها شکسته است، بلکه ما به دونالد ترامپ نیاز داریم تا مقداری قدرتِ اقتدارگرایانه را در کشورِ ما به نمایش بگذارد». تاریخ لزوماً تکرار نمی‌شود، اما می‌تواند قافیه‌پردازی کند. (۷)

اگرچه مونک آشکارا از ملی‌گرایی ناراحت است، اما تحتِ تأثیرِ قدرت و دوامِ آن قرار گرفته و آن را «تعیین‌کننده‌ترین نیرویِ سیاسیِ زمانِ خود» می‌نامد. او استدلال می‌کند که در قرونِ ۱۸ و ۱۹، ملی‌گرایی «تقریباً همیشه به شکلِ اشتیاق به خلوصِ قومی و همچنین دموکراسی درآمد».

مسلماً، گرایش به همگون‌ساز، یا به عبارتی جزئیِ همیشگی از ملت‌سازی، بخشی از آفرینشِ آمریکا نیز بود. در تلاش برای تصویبِ قانونِ اساسی، نیاکانِ مشترک و دینِ مشترک به کار گرفته شدند و انگلیسی بودن و پروتستان بودن، حلقه‌هایِ پیوندِ عملیاتی بودند. جان جی (John Jay) (۸)، اولین رئیسِ دیوانِ عالیِ کشور و طرفدار الغای برده‌داری (abolitionist)، نوشت که آمریکایی‌ها «قومی هستند که از نیاکانیِیکسان‌تبار دارند، به زبانیِیکسانسخن می گویند و با دینیِیکسان زندگی می کنند». الکساندر همیلتون(Alexander Hamilton) (۹) تنها کیب نبود که چنین دیدگاهی داشت؛ این بحث همچنان داغ است.

مونک که طرفدارِ مهاجرت (immigration proponent) است، مشاهده می‌کند که در گذشته، شهروندی معمولاً به زیرمجموعه‌ای از جمعیتِ کل محدود می‌شد. در آتنِ باستان، وضعیتِ شهروندی به فرزندانِ دو والدِ آتنی محدود بود. در مقابل، امپراتوریِ روم رویکردیِ انعطاف‌پذیرتر داشت و آگاه بود که وقتی امپراتوری بر تخت نشسته است، شهروندی و همسانیِ قومی اهمیتِ کمتری دارند.

کتاب «مردم در برابر دموکراسی» نسبت به اینکه غرب چگونه به نقطهٔ عطفِ کنونیِ خود رسیده است، آگاه است. مونک علاوه بر برشمردنِ عللِ معمول، می‌نویسد که فاصلهٔ زیادی بینِ دولت و مردم پدید آمده است. او به‌عنوانِ مثال، به کمیسیونِ اروپا اشاره می‌کند،یک بوروکراسیِ مبهم و غیرمنتخب که بر زندگیِ صدها میلیونِ نفر تأثیر می‌گذارد.



مونک همچنین با دیدهٔ تردید به قبیله‌گرایی (tribalism) (۱۰) می‌نگرد. او مانند مارک لیلا (۱۱) از دانشگاهِ کلمبیا، سیاستِ هویتی (identity politics) (۱۲) را مغایر با «امکانِ یک جامعۀ واقعاً باز و چندقومی» رد می‌کند. و اینجاست که چالش برایِ مونک و طرفدارانِ لیبرال‌دموکراسیِ مدرن نهفته است: حفظِ دموکراسی با سازوکارهایِ نظارت و توازنِ آن، در عینِ محافظت از آزادی‌هایِ فردی در مواجهه با دشمنی‌هایِ فزاینده.

همان‌طور که انتظار می‌رفت، «مردم در برابر دموکراسی» راه‌حل‌هایِ احتمالی برای این ناخوشی، از جمله «میهن‌پرستیِ فراگیر» را فهرست می‌کند. راه‌حل‌هایِ مونک احتمالاً ناکافی خواهند بود، زیرا داراها و ندارها همچنان به مسیرهایِ جداگانه‌ای ادامه می‌دهند، با ثروتمندانی که خود را کنار می‌کشند و نخبگانِ شناختی که جفت‌جفت می‌شوند. علاوه بر این، در آمریکا، آشتی با هم‌ترازیِ فزایندۀ وابستگیِ سیاسی با نژاد و مذهب، پیچیده‌تر می‌شود. این تقسیم‌بندی‌ها اگر غیرقابلِ حل نباشند، ارگانیک هستند.

مونک کاملاً درست می‌گوید که نامزدها (candidates) دیگر نمی‌توانند فضایلِ وضعِ موجود را موعظه کنند، آن هم درست در زمانی که زندگی برای بسیاری، خندقیِ غیرقابلِ عبور است. شهروندان نمی‌خواهند که توسطِ مباشرانِ منتخبِ خود (۱۳)، به‌عنوانِ خرابکارانِ احتمالی موردِ تمسخر قرار گیرند.

جهان دیگر مسطح نیست و یک‌بار دیگر، خون و خاک اهمیت یافته‌اند. رأی‌دهندگانی که به‌عنوان «مطرود» (deplorables) موردِ تمسخر قرار می‌گیرند،یعنی کسانی که در راهپیمایی به سویِ جهانی‌سازی عقب ماندند، دیگر تحملِ نادیده‌گرفته‌شدن را ندارند. این که لیبرالیسم و دموکراسی در نهایت چگونه به این آزمونِ تازه پاسخ خواهند داد، پرسشِ حیاتی اما بی‌پاسخ است. (۱۴)

 https://www.theguardian.com/books/2018/mar/04/the&#45;people&#45;vs&#45;democracy&#45;review&#45;trump 
 &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#45;
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: خانهٔ آزادی یک سازمان غیردولتی (NGO) مستقر در ایالات متحده است که به ارزیابی وضعیت آزادی و دموکراسی در سراسر جهان می‌پردازد . این سازمان که در سال ۱۹۴۱ تأسیس شده، هر ساله گزارش مشهور خود با عنوان «آزادی در جهان» (Freedom in the World) را منتشر می‌کند . خانهٔ آزادی به‌عنوان یک سازمان غیردولتی، ترکیبی از منابع مالی دولتی و خصوصی را دریافت می‌کند . این موضوع گاهی باعث شده که منتقدان، آن را بازتاب‌دهندهٔ سیاست‌های دولت آمریکا بدانند . گزارش‌های خانهٔ آزادی و دیگر نهادهای مشابه، تصویری روشن از روند افول دموکراسی‌های لیبرال، به‌ویژه در ایالات متحده، ارائه می‌دهند. روند نزولی جهانی: خانهٔ آزادی اعلام کرده است که آزادی در جهان برای بیست‌مین سال متوالی در سال ۲۰۲۵ رو به کاهش بوده است و تعداد کشورهایی که دچار افول شده‌اند، از کشورهایی که پیشرفت داشته‌اند، بیشتر است . وضعیت آمریکا: طبق این گزارش‌ها، کیفیت دموکراسی در ایالات متحده به پایین‌ترین سطح خود رسیده است. در سال ۲۰۲۵، امتیاز آمریکا به ۸۱ از ۱۰۰ کاهش یافت که آن را در ردیف کشورهایی مانند آفریقای جنوبی قرار داد .

۲: فرضیهٔ اصلی یاشا مونک در این کتاب این است که لیبرال‌دموکراسی در حال «تثبیت‌زدایی» (deconsolidating) است و به دو شکل انحرافی در حال تبدیل شدن است . این دو شکل عبارتند از:

A.&amp;nbsp; دموکراسی غیرلیبرال (Illiberal Democracy): رژیم‌هایی که در آن‌ها انتخابات آزاد برگزار می‌شود، اما دولت‌های منتخب، نهادهای لیبرال مانند قوهٔ قضائیه مستقل، مطبوعات آزاد و حقوق اقلیت‌ها را تضعیفیا نادیده می‌گیرند . به عبارت دیگر، «دموکراسی بدون حقوق» .

B. لیبرالیسم غیردموکراتیک (Undemocratic Liberalism): وضعیتی که در آن نهادهای غیرانتخابی (مانند دادگاه‌ها، بانک‌های مرکزی و نهادهای فراملی مانند اتحادیه اروپا) قدرت زیادی پیدا می‌کنند و تصمیم‌گیری را از دسترس مردم و نمایندگان منتخب آن‌ها خارج می‌سازند. این وضعیت «حقوق بدون دموکراسی» نامیده شده است . به گفتهٔ مونک، کشورهای زیر نمونه‌های اصلی دموکراسی غیرلیبرال هستند:&amp;nbsp;   مجارستان تحت رهبری ویکتور اوربان: به عنوان یکی از بارزترین نمونه‌ها، جایی که دولت منتخب، سیستم قضایی و مطبوعات مستقل را تضعیف کرده است . هند تحت رهبری نارندرا مودی: که در آن نگرانی‌هایی دربارهٔ تضعیف نهادهای لیبرال و حقوق اقلیت‌ها (به ویژه مسلمانان) مطرح شده است . ترکیه تحت رهبری رجب‌طیب اردوغان: که در آن سرکوب مخالفان، محدودیت‌های شدید بر آزادی بیان و تضعیف نهادهای مستقل گزارش شده است .

۳: این پاراگراف، یکی از ظریف‌ترین و در عین حال، تکان‌دهنده‌ترین نکات کتاب یاشا مونک را روایت می‌کند: وفاداریِ شهروندان به نظامِ سیاسی، نه بر اساسِ تعهدِ اخلاقی یا اعتقادِ عمیق به اصولِ دموکراتیک، بلکه بر اساسِ «عملکردِ ابزاری» آن است. برای درکِ عمقِ این نکته، به چند لایهٔ کلیدی اشاره میشود: مونک به‌درستی اشاره می‌کند که وفاداریِ سیاسیِ شهروندان، اغلب به‌اندازهٔ «نتیجه‌ای که نظام به بار می‌آورد» است، نه «عشق به اصولِ آن». در این نگاه، مردم به دموکراسی وفادار می‌مانند، زیرا: صلح: جنگ‌هایِ بزرگ را تجربه نکرده‌اند. رفاه: اقتصاد به آن‌ها اجازهٔ زندگیِ آبرومندانه داده است. ما این وفاداری،یک «قراردادِ موقت» است، نه یک «میثاقِ ابدی». اگر صلح از بین برود یا رفاهِ اقتصادی فرو بریزد، احتمالِ فروپاشیِ وفاداریِ عمومی به‌شدت افزایش می‌یابد. نویسنده مقاله با این جمله که آیا مونک تغرق می کند، به‌خوبی نشان می‌دهد که مونک به‌اندازهٔ کافی محتاط است. اما شواهدِ تاریخی، این ادعا را تقویت می‌کنند: آلمانِ وایمار: دموکراسیِ ضعیفی که با بحرانِ اقتصادیِ۱۹۲۹ فروپاشید و راه را برایِ ظهورِ نازی‌ها هموار کرد. یونانِ امروز: جایی که اعتمادِ عمومی به نظامِ سیاسی، پس از بحرانِ بدهیِ سال ۲۰۰۹ به شدت کاهش یافت. آمریکا و اروپا: نارضایتیِ فزاینده از نابرابریِ اقتصادی و کاهشِ قدرتِ خریدِ طبقهٔ متوسط، به ظهورِ پوپولیسمِ ضدسیستم دامن زده است. این مثال‌ها نشان می‌دهند که وقتی «صلح و رفاه» به چالش کشیده می‌شوند، «وفاداریِ ابزاری» به سرعت به «بی‌اعتمادیِ بنیادین» تبدیل می‌شود.

۴: استعارهٔ «پخته‌شدن» (baked into) به فرآیندی اشاره دارد که در آن، ارزش‌های سیاسیِ بنیادین یک ملت، در طیِ نسل‌ها، چنان در هویتِ جمعی و نهادهایِ آن جامعه نفوذ می‌کنند که مانندِ بخشی از ذاتِ آن به نظر می‌رسند. این فرآیند شاملِ چندین لایه است: نهادینه‌سازی: ارزش‌ها در قالبِ قانونِ اساسی، سیستمِ قضایی، آموزشِ عمومی و رسانه‌ها، شکلِ نهادی به خود می‌گیرند. عادی‌سازی: نسل‌ها با این ارزش‌ها بزرگ می‌شوند و آن‌ها را نه به‌عنوانِ «ایده‌ایِ انتخابی»، بلکه به‌عنوانِ «واقعیتیِ بدیهی» درک می‌کنند. هویت‌سازی: این ارزش‌ها به بخشی از «داستانِ ملی» تبدیل می‌شوند، مانندِ جشنِ ۴ ژوئیه در آمریکا که نمادِ آزادی و دموکراسی است. در واقع، «پخته‌شدن» به معنایِ «طبیعی‌سازیِ» ارزش‌هایِ سیاسی است؛ به‌گونه‌ای که مردم، دموکراسی را نه یک «اختیار»، بلکه یک «میراثِ طبیعی» می‌دانند.

۵: این پاراگراف، در ادامه، به یک تهدیدِ جدی اشاره می‌کند: «نیروهایِ گریز از مرکز» (centrifugal forces). در علومِ سیاسی، این نیروها به عواملی اشاره دارند که جامعه را از «مرکزِ مشترک» دور می‌کنند و آن را به سمتِ «قطب‌هایِ متخاصم» می‌کشانند. این نیروها می‌توانند شاملِ مواردِ زیر باشند: قطبی‌شدنِ سیاسی: افزایشِ فاصلهٔ میانِ چپ و راست، به‌گونه‌ای که هر گروه، دیگری را نه یک «رقیبِ سیاسی»، بلکه یک «دشمنِ وجودی» می‌بیند. شکاف‌هایِ هویتی: تنش‌هایِ نژادی، مذهبییا قومی که همبستگیِ ملی را تضعیف می‌کنند. اقتصادِ نابرابر: افزایشِ فاصلهٔ طبقاتی که اعتمادِ عمومی به نهادها را از بین می‌برد. رسانه‌هایِ اجتماعی: ایجادِ «حباب‌هایِ اطلاعاتی» که درکِ مشترک از واقعیت را نابود می‌کنند. این نیروها، ارزش‌هایِ «پخته‌شده» را از درونِ دی‌ان‌ایِ ملی بیرون می‌کشند و جایِ آن را با «بی‌اعتمادیِ فراگیر» و «تفرقه» پر می‌کنند.

۶: عبارتِ «دموکراسی در حالِ تثبیت‌زدایی است» (democracy is deconsolidating) از کتابِ مونک، این تهدید را به‌طورِ کامل توضیح می‌دهد. «تثبیت‌زدایی» به معنایِ «شکننده‌شدنِ پایه‌هایِ دموکراسی» است. این دقیقاً نقطه‌ای است که: شهروندان دیگر به دموکراسی به‌عنوانِ «تنها گزینهٔ ممکن» نگاه نمی‌کنند. ایدهٔ «جایگزین‌هایِ غیردموکراتیک» در افکارِ عمومی قابلِ بحث می‌شود. نهادهایِ دموکراتیک (مانند دادگاه‌ها، مطبوعات و احزاب) قدرتِ خود را از دست می‌دهند. در این وضعیت، حتی اگر انتخابات همچنان برگزار شود، «روحِ دموکراتیک» از جامعه رخت بربسته است. این پاراگراف، یکی از مهم‌ترین هشدارهایِ کتاب مونک را به تصویر می‌کشد: دموکراسی‌ها، حتی وقتی ارزش‌هایشان در دی‌ان‌ایِ ملی «پخته» شده باشد، در برابرِ نیروهایِ «گریز از مرکز» آسیب‌پذیرند. «تثبیت‌زدایی»یعنی این ارزش‌ها، از «هستهٔ سخت» به «پوسته‌ایِ شکننده» تبدیل می‌شوند. و این، دقیقاً همان جایی است که «دموکراسیِ غیرلیبرال» با وعدهٔ «نظمِ قوی»، از بحرانِ نهادهایِ دموکراتیک تغذیه می‌کند.

۷: این جمله‌ی معروف که به مارک تواین نسبت داده می‌شود، یکی از عمیق‌ترین و ظریف‌ترین نگاه‌ها به فلسفهٔ تاریخ است. برای درک آن، باید فرق میان «تکرارِ محض» و «هم‌سانیِ الگو» را درک کنیم. بخشِ اولِ جمله، «تاریخ هرگز تکرار نمی‌شود»، به این معناست که هیچ رویدادِ تاریخی دقیقاً با همان شرایطِ قبلی دوباره رخ نمی‌دهد. شرایطِ اجتماعی، اقتصادی، فناوری و فرهنگیِ هر دوره، منحصربه‌فرد است. برای مثال:رایشِ سوم با امپراتوریِ روم یکی نیست، هرچند هر دو «تمامیت‌خواه» بودند. جنگِ سرد با جنگ‌هایِ ناپلئونی یکی نیست، هرچند هر دو «رقابتِ قدرت‌هایِ بزرگ» بودند. پس تاریخ، مانندِ یک لوحِ ضبط‌شده، تکرارِ دقیقِ صحنه‌هایِ گذشته نیست. این، پیامِ خوش‌بینانهٔ جمله است: ما محکوم به تکرارِ اشتباهاتِ نیاکانِ خود نیستیم. اما بخشِ دومِ جمله، «اما می‌تواند قافیه‌پردازی کند»، به این معناست که اگرچه وقایع عیناً تکرار نمی‌شوند، اما الگوهایِ مشابه، ساختارهایِ تکرارشونده و «قافیه‌هایِ تاریخی» می‌توانند خود را نشان دهند. این قافیه‌ها عبارتند از: افولِ امپراتوری‌ها: سقوطِ روم، سقوطِ عثمانی، و زوالِ احتمالیِ هژمونیِ آمریکا، همه «قافیه‌هایی» از یک «وزنِ» مشابه هستند: تجاوز، فساد، شکافِ طبقاتی و ازدست‌رفتنِ همبستگیِ ملی. ظهورِ دیکتاتوری‌ها: از سزار تا هیتلر تا اردوغان، همگی با وعدهٔ «نظم» و «نجاتِ ملت» ظهور می‌کنند. انقلاب‌هایِ رنگین: از فرانسه تا مصر، انقلاب‌ها اغلب با شعارهایِ مشابه «آزادی، برادری، برابری» آغاز می‌شوند و با دیکتاتوریِ جدید پایان می‌یابند. جملهٔ «تاریخ تکرار نمی‌شود، اما قافیه‌پردازی می‌کند»، دعوتی است به «تشخیصِ الگو» در میانِ «تفاوتِ جزئیات». اینیعنی ما نباید با دیدنِ شباهت‌هایِ سطحی، نتیجه بگیریم که «همه‌چیز مثلِ گذشته است» (که خطرِ جبرگرایی دارد)، اما نباید با دیدنِ تفاوت‌هایِ ظاهری، غفلت کنیم که «وزنِ تاریخ» دارد دوباره با «قافیه‌ایِ جدید» طنین‌انداز می‌شود (که خطرِ غافلگیریِ تلخ دارد).

۸: جان جی چه کسی بود؟ وی یکی از سیاستمداران برجسته ایالت نیویورک بود و سمت‌های مهمی داشت: از نویسندگان مقالات فدرالیست در کنار الکساندر همیلتون و جیمز مدیسون بود. نخستین رئیس دیوان عالی ایالات متحده (Chief Justice) شد؛ از ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۵. پیش از آن، نخستین وزیر خارجه آمریکا بود. در سال‌های انقلاب آمریکا در مذاکرات دیپلماتیک با بریتانیا نقش مهمی داشت و از مذاکره‌کنندگان معاهده پاریس ۱۷۸۳ بود که جنگ استقلال آمریکا را پایان داد. بعدها فرماندار نیویورک شد. موضع او درباره برده‌داری: جی از مخالفان برده‌داری بود و در ۱۷۸۵ به تأسیس New York Manumission Society کمک کرد؛ سازمانی که برای پایان دادن تدریجی به برده‌داری در ایالت نیویورک فعالیت می‌کرد. همیلتون نیز در این سازمان فعال بود. اما رفتار شخصی جی پیچیده‌تر بود. خود او در بخش‌هایی از زندگی‌اش برده داشت. حتی در سال‌های بعد، پیش از آنکه برده‌داری در نیویورک به‌طور کامل پایان یابد، همچنان افراد برده‌شده در مالکیت او بودند. بنابراین اگر متن شما می‌گوید: جان جی از مدافعان الغای برده‌داری بود، اما نباید از آن نتیجه گرفت که او از ابتدا و به‌طور مطلق با هرگونه برده‌داری مخالف بود. جی به این نتیجه رسیده بود که برده‌داری با اصول انقلاب آمریکا و ایده برابری انسان‌ها ناسازگار است، اما راه‌حل مورد نظر او عمدتاً الغای تدریجی بود، نه آزادی فوری همه بردگان. این نکته برای متنی که شما ظاهراً درباره آزادی و دموکراسی در تاریخ آمریکا ترجمه می‌کنید مهم است: در میان بنیان‌گذاران آمریکا، موضع نسبت به برده‌داری یک طیف بود؛ بعضی مخالف آن بودند، اما حتی مخالفان نیز غالباً خودشان با نظام برده‌داری به‌طور کامل قطع رابطه نکرده بودند. همین تناقض بعدها به یکی از مسائل اساسی تاریخ آمریکا تبدیل شد.

۹: الکساندر همیلتون (Alexander Hamilton) یکی از چهره‌های بسیار مهم در شکل‌گیری ایالات متحده آمریکا در اواخر قرن هجدهم بود؛ از پدران بنیان‌گذار آمریکا (Founding Fathers). چند نکته مهم درباره او: متولد حدود ۱۷۵۵ یا ۱۷۵۷ در کارائیب بود و در جوانی به مستعمرات آمریکای شمالی رفت. در جنگ استقلال آمریکا از نزدیکان و دستیاران نظامی جورج واشنگتن بود و بعدها در نبرد یورک‌تاون نیز نقش داشت. یکی از نویسندگان اصلی مقالات فدرالیست (The Federalist Papers) بود؛ مجموعه مقالاتی که برای دفاع از قانون اساسی جدید آمریکا نوشته شد. در دولت واشنگتن، نخستین وزیر خزانه‌داری ایالات متحده شد و نقش بسیار مهمی در ایجاد نظام مالی دولت فدرال داشت. طرفدار دولت فدرال قدرتمند و اقتصاد ملی نیرومند بود و با توماس جفرسون و جریان جمهوری‌خواهان او اختلاف سیاسی جدی داشت. در سال ۱۸۰۴ در یک دوئل مشهور با آرون بر (Aaron Burr)، معاون رئیس‌جمهور وقت آمریکا، زخمی شد و روز بعد درگذشت. همیلتون در تاریخ آمریکا به‌خصوص به خاطر نقشی که در ساختن نظام مالی و دولت فدرال آمریکا داشت بسیار مهم است. یک نکته جالب هم این است که اگر متنی که دارید ترجمه می‌کنید درباره دموکراسی، آزادی یا هویت آمریکایی است، اشاره به همیلتون احتمالاً بار تاریخی خاصی دارد؛ چون او از کسانی بود که درباره ماهیت حکومت جمهوری، قدرت دولت و خطر حاکمیت توده‌ای بحث‌های جدی داشت. ضمناً نمایش موزیکال بسیار معروف&amp;nbsp; Hamilton  اثر لین&#45; منوئل میراندا نیز بر اساس زندگی او ساخته شده و باعث شد نام همیلتون در سال‌های اخیر دوباره در فرهنگ عمومی آمریکا بسیار مطرح شود.

۱۰: قبیله‌گرایی (Tribalism): در علوم سیاسی و اجتماعی معاصر، به گرایش افراد به تقسیم جهان اجتماعی به «خودی» و «غریبه» و ترجیح منافع و هویت گروه خود بر دیگران گفته می‌شود. این گروه می‌تواند یک قوم، مذهب، ملت، حزب سیاسی یا حتی جامعه‌ای فرهنگی و ایدئولوژیک باشد و لزوماً «قبیله» به معنای سنتی آن نیست. قبیله‌گرایی معمولاً با احساس تعلق شدید به گروه خود، بی‌اعتمادی یا خصومت نسبت به گروه‌های دیگر و تمایل به دیدن مسائل پیچیده در قالب دوگانه «ما و آنها» همراه است.

در بحث‌های مربوط به مهاجرت، این مفهوم برای توضیح بخشی از واکنش‌های اجتماعی و سیاسی به مهاجران نیز به کار می‌رود: افراد ممکن است مهاجران را نه صرفاً به‌عنوان انسان‌هایی با پیشینه‌های متفاوت، بلکه به‌عنوان «گروه بیرونی» ببینند که هویت، فرهنگ، امنیت یا منافع اقتصادی «گروه خودی» را تهدید می‌کند. از سوی دیگر، همین منطق می‌تواند در میان گروه‌های مهاجر یا اقلیت‌ها نیز به شکل ایجاد مرزهای شدید میان «ما» و «دیگران» ظاهر شود. بنابراین «قبیله گرایی» در کاربرد معاصر بیشتر به معنای هویت‌گرایی گروهیِ شدید و مرزبندی میان خودی و غیرخودی است و الزاماً به معنای تعصب قومی یا نژادی نیست.

۱۱: مارک لیلا (Mark Lilla): فیلسوف و استاد علوم انسانی در دانشگاه کلمبیا و از نویسندگان و مفسران برجسته سیاسی آمریکاست. نوشته‌های او عمدتاً به تاریخ اندیشه سیاسی، لیبرالیسم و رابطه میان روشنفکران و سیاست می‌پردازد. لیلا به‌ویژه به سبب نقد «سیاست هویتی» در جریان لیبرال آمریکا شهرت یافته است. او در کتاب (The Once and Future Liberal ) (۲۰۱۷) استدلال می‌کند که حزب دموکرات در دهه‌های اخیر بیش از اندازه بر هویت‌های گروهی مانند نژاد، جنسیت و گرایش جنسی تأکید کرده و در نتیجه از سیاست مبتنی بر شهروندی مشترک و منافع عمومی فاصله گرفته است. از نظر او، لیبرالیسم برای بازسازی خود باید بیش از آنکه بر تفاوت‌های هویتی تأکید کند، بر مفهوم شهروندی مشترک و سرنوشت سیاسی مشترک آمریکاییان تکیه کند.

۱۲: سیاست هویتی (Identity Politics): به رویکردی در سیاست گفته می‌شود که در آن افراد بر اساس هویت‌ها و تعلقات جمعی خود، مانند نژاد، قومیت، جنسیت، مذهب، ملیت یا گرایش‌های فرهنگی و اجتماعی، مطالبات سیاسی خود را مطرح و برای تحقق آنها سازمان‌دهی می‌کنند. در این رویکرد، تجربه و منافع مشترک یک گروه هویتی می‌تواند مبنای مطالبه حقوق، برابری و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن قرار گیرد. اصطلاح «سیاست هویتی» به‌ویژه از نیمه دوم قرن بیستم، در ارتباط با جنبش‌های حقوق مدنی، فمینیسم و جنبش‌های اقلیت‌های قومی و نژادی رواج یافت. این اصطلاح امروزه گاه به‌صورت انتقادی نیز به کار می‌رود، برای اشاره به سیاستی که در آن تعلقات هویتی بر منافع و اهداف مشترک شهروندان غلبه می‌کند و می‌تواند به قطبی‌شدن جامعه بینجامد.

۱۳: «مباشرانِ منتخب»؛ یا نخبگانی که خود را «والیِ عقل» می‌دانند. عبارتِ «مباشرانِ منتخب» به سیاستمدارانِ لیبرالی اشاره دارد که خود را نه فقط «نمایندهٔ مردم»، بلکه «نگهبانانِ خردمندِ نظمِ موجود» می‌دانند. این نخبگان، اغلب با زبانیِ تکنوکراتیک و از موضعِ «ما بهتر می‌دانیم»، از سیاست‌هایِ خود دفاع می‌کنند. اما این نگاه، حاوی یک تحقیرِ پنهان است: «مردم عادی، پیچیدگیِ سیاست را نمی‌فهمند و اگر ما به آن‌ها نگوییم، راهِ اشتباه را انتخاب می‌کنند.» این همان «خندهٔ یخ‌زدهٔ نخبگان» است که در جمله به آن اشاره شده است. مونک با استعارهٔ «خندقِ غیرقابلِ عبور»، به شکافِ عمیقِ میانِ «زندگیِ واقعیِ مردم» و «گفتمانِ سیاسیِ نخبگان» اشاره می‌کند. این خندق، از سه عنصر شکل می‌گیرد: اقتصادِ نابرابر: کاهشِ قدرتِ خریدِ طبقهٔ متوسط، بیکاریِ مزمن و افزایشِ هزینهٔ زندگی، در حالی که نخبگان از «رشدِ اقتصادیِ» انتزاعی سخن می‌گویند. فرهنگِ نخبگی: سیاستمدارانِ لیبرال، اغلب از دانشگاه‌هایِ نخبه، با زبانیِ پیچیده و بی‌ارتباط با دغدغه‌هایِ روزمرهٔ مردم، صحبت می‌کنند. ازدست‌رفتنِ همبستگی: احساسِ «تنها ماندنِ» شهروندانِ طبقهٔ کارگر در برابرِ جهانی‌سازی، مهاجرت و تغییراتِ سریعِ تکنولوژیک. این خندق، اعتمادِ مردم به «مباشرانِ منتخب» را نابود می‌کند، زیرا آن‌ها احساس می‌کنند که این نخبگان، «زندگیِ واقعیِ» آن‌ها را درک نمی‌کنندیا به آن اهمیت نمی‌دهند. این پاراگراف، یک هشدارِ اخلاقی به نخبگانِ لیبرال است: «شما نمی‌توانید با تحقیرِ مردم، آن‌ها را به سمتِ خود بکشانید.» وقتی «مباشرانِ منتخب»، شهروندانِ ناامید را «خرابکارِ احتمالی» می‌دانند، در واقع، «خندقِ بی‌اعتمادی» را عمیق‌تر می‌کنند. و این، دقیقاً همان نقطه‌ای است که «دموکراسیِ غیرلیبرال» با وعدهٔ «ما صدایِ شماییم»، وارد میدان می‌شود.

۱۴: استعارهٔ «جهانِ مسطح» (The World is Flat) عنوان کتابِ مشهورِ توماس فریدمن در سال ۲۰۰۵ بود که ادعا می‌کرد جهانی‌سازی، موانعِ جغرافیایی و فرهنگی را از میان برداشته و فرصت‌هایِ اقتصادی را برای همه فراهم کرده است. اما مونک، با نفیِ این ادعا، به دو واقعیتِ تلخ اشاره می‌کند: نابرابریِ فزاینده: جهانی‌سازی، ثروت را در دستانِ نخبگانِ جهانی متمرکز کرده و طبقهٔ متوسطِ غرب را به حاشیه رانده است. بازگشتِ مرزها: بحرانِ مهاجرت، همه‌گیریِ کووید و جنگِ اوکراین، نشان داده‌اند که مرزهایِ ملی و هویت‌هایِ محلی، همچنان نیرویِ تعیین‌کنندهٔ سیاستِ جهانی هستند. این جمله، هشداری است بر این که «آرمان‌شهرِ جهان‌گرایانه» فروپاشیده و «زمینِ واقعیِ» با مرزها، نابرابری‌ها و تضادهایِ هویتی، دوباره به صحنهٔ سیاست بازگشته است.

عبارتِ «خون و خاک» (Blood and Soil) یکی از کهن‌ترین و بحث‌برانگیزترین مفاهیمِ سیاستِ مدرن است. این عبارت، که در دورانِ نازی‌ها به اوجِ خود رسید، به ایده‌ای اشاره دارد که در آن، «هویتِ ملی» بر اساسِ «تبارِ نژادی» (خون) و «سرزمینِ اجدادی» (خاک) تعریف می‌شود. مونک با استفاده از این عبارتِ تند، نشان می‌دهد که: جهانی‌سازی، هویت‌هایِ محلی را نابود نکرده است: برعکس، آن را به‌عنوانِ یک «واکنشِ تدافعی» تشدید کرده است. سیاستِ هویتیِ راست‌گرا: در سراسرِ جهان، از ترامپ در آمریکا تا اوربان در مجارستان، از «خون و خاک» برایِ بسیجِ رأی‌دهندگانِ ناراضی استفاده می‌کنند. نکتهٔ تکان‌دهنده این است که مونک، این «بازگشت» را نه یک «انحراف»، بلکه یک «واکنشِ طبیعی» به «شکستِ جهانی‌سازی» در تأمینِ امنیتِ هویتیِ مردم می‌داند.

این پاراگراف، «متنِ تاریکِ پایانِ کتاب» مونک است. او با صراحتِ تمام، نشان می‌دهد که:&amp;nbsp; جهانِ مسطحِ جهانی‌سازی به پایان رسیده است. خون و خاک دوباره به نیرویِ تعیین‌کنندهٔ سیاست تبدیل شده‌اند. مطرودهایِ جهانی‌سازی نه فقط برایِ «سهمِ خود» از ثروت، بلکه برایِ «بازیابیِ حیثیتِ خود» می‌جنگند. پاسخِ لیبرال‌دموکراسی به این چالش، نه فقط یک «مسئلهٔ سیاسی»، بلکه یک «آزمونِ تاریخیِ تمام‌عیار» است. و این، پیامِ نهاییِ کتاب است: اگر دموکراسی نتواند به این «خون و خاکِ جدید» پاسخیِ انسانی و عادلانه بدهد، تاریخ، «قافیه‌ایِ جدید» از «فروپاشیِ دموکراسی‌ها» را برایِ ما خواهد سرود.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-17T21:00:25+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>ما حرام‌زاده‌ها</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/2026-08-15_2136/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/2026-08-15_2136/#When:19:36:19Z</guid>
      <description>در ۱۶ ژوئیهٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵:۲۹ و ۴۵ ثانیهٔ بامداد، در بیابانِ نیومکزیکو، نوری چنان خیره‌کننده و حرارتی چنان سوزان پدیدار شد که تا پیش از آن، هیچ‌چشمی، حتی در وحشتناک‌ترین کابوس‌هایِ بشر، هرگز ندیده بود. انفجارِ اولین بمبِ اتمیِ جهان، نه تنها پایانِ جنگِ جهانی دوم را سرعت بخشید، بلکه پرده از عصری جدید برداشت...</description>
      <description>برگردان: علی‌محمد طباطبایی

&amp;nbsp; مقدمه مترجم: هنگامی که دانش، به «وحشتِ مطلق» تبدیل شد؛ روایتی از بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین آزمایشِ تاریخِ بشریت. در ۱۶ ژوئیهٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵:۲۹ و ۴۵ ثانیهٔ بامداد، در بیابانِ نیومکزیکو، نوری چنان خیره‌کننده و حرارتی چنان سوزان پدیدار شد که تا پیش از آن، هیچ‌چشمی، حتی در وحشتناک‌ترین کابوس‌هایِ بشر، هرگز ندیده بود. انفجارِ اولین بمبِ اتمیِ جهان، نه تنها پایانِ جنگِ جهانی دوم را سرعت بخشید، بلکه پرده از عصری جدید برداشت؛ عصری که در آن، «علم» و «سیاست»، «نبوغ» و «جنون»، و «قهرمانی» و «جنایت» چنان در هم تنیده شدند که دیگر نمی‌توان مرزی میانِ آنها ترسیم کرد. این رویداد، نه فقط یک «پیروزیِ نظامی»، که یک «شکستِ اخلاقی» برایِ تمامِ بشریت بود؛ زیرا انسان، برایِ نخستین بار، ابزاری برایِ «نابودیِ جمعیِ خود» ساخته بود.

مقالهٔ پیشِ رو، به قلمِ کنستانتین فون هامرشتاین در ویژه نامه‌ای از نشریهٔ اشپیگل، روایتی است از این «پروژهٔ مخفیِ منهتن»؛ پروژه‌ای که در آن، یک ژنرالِ سنگین‌وزن، اهلِ عمل و بی‌پروا (لسلی گرووز) و یک فیزیکدانِ نحیف، نابغه و ناپایدارِ روانی (رابرت اوپنهایمر)، دستِ در دستِ یکدیگر، بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین آزمایشِ تاریخِ بشریت را رهبری کردند. این مقاله، نه فقط شرحِ علمیِ ساختِ بمب، که روایتی است از «تناقض‌هایِ انسانی»: از «شکمِ بزرگِ ژنرالی که با آبنبات و شکلات انرژی می‌گرفت» تا «سیگارهایِ پشت‌سرهمِ فیزیکدانی که از لاغریِ خود شرم داشت»؛ از «جاه‌طلبیِ بی‌پایانِ یک افسرِ ارتش» تا «تضادهایِ درونیِ یک دانشمندِ چپ‌گرا که آرزویِ جاودانگی داشت».

از «کابوسِ برنامه‌ریزی» تا «روشناییِ جهنمی»؛ سفری به قلبِ عصرِ اتمی
نویسنده، با نگاهی موشکافانه و در عینِ حالِ روایی، ما را به پشتِ صحنه‌هایِ پروژهٔ منهتن می‌برد: از «روزِ اولِ کاریِ گرووز» که ۱۱۳۰ تن اورانیوم از بلژیک خرید و دستورِ تصاحبِ ۲۴۰ کیلومترِ مربع زمین در تنسی را صادر کرد، تا «شهرِ مخفیِ لوس آلاموس» که در دلِ بیابان، میانِ کاکتوس‌ها و درختانِ کاج، سر برآورد. او نشان می‌دهد که چگونه «فشارِ عظیمِ زمانی» و «عدمِ اطمینانِ علمی» (که هیچ‌کس حتی نمی‌دانست بمب در نهایت کار خواهد کرد یا نه!)، این پروژه را به یک «کابوسِ برنامه‌ریزی» تبدیل کرد، و چگونه «محرمانگیِ شدید» (که بسیاری از کارگران، تا لحظهٔ پرتابِ بمب بر هیروشیما، نمی‌دانستند بر رویِ چه چیزی کار می‌کنند)، این پروژه را به یک «دستگاهِ عظیمِ خود&#45;محرک» بدل ساخت که حتی خودِ سازندگانِ آن نیز نمی‌توانستند جلویِ سرعتِ آن را بگیرند.

اما فراتر از «تاریخِ فناوری»، این مقاله، روایتی انسانی از «سقوطِ اخلاقیِ دانشمندان» است. از «اوپنهایمری» که در جوانی، به معلمِ خود سیبِ مسموم داد و بعدها، پیشنهادِ «مسموم‌کردنِ نیم‌میلیون آلمانی با استرانسیم ۹۰» را با اشتیاق پذیرفت، تا «ادوارد تلری» که بمبِ اتمی برایِ او کافی نبود و خواهانِ بمبِ هیدروژنی (با قدرتِ تخریبِ بسیار بیشتر) شد. این مقاله، با روایتِ این «سقوطِ تدریجی»، به «خواننده» یادآوری می‌کند که «علمِ محض»، هنگامی که در خدمتِ «جنگ» و «سیاستِ قدرت» قرار می‌گیرد، به‌سرعت «بی‌گناهیِ خود» را از دست می‌دهد و به «ابزاری برایِ نابودی» تبدیل می‌شود.

درسِ بزرگِ تاریخ: «حالا همهٔ ما حرام‌زادگان هستیم»
اوجِ مقاله، لحظه‌ای است که پس از انفجارِ موفقِ اولین بمب در «آلاموگوردو»، کنت بینبریج (مدیرِ آزمایش) به اوپنهایمر می‌گوید: «حالا همهٔ ما حرام‌زادگان هستیم» (Now we are all sons of bitches). این جمله، نه فقط یک «توهین»، که یک «اعترافِ تلخ» است: «ما با ساختِ این سلاح، از &#8220;مرزهایِ اخلاقی&#8221; عبور کرده‌ایم و دیگر نمی‌توانیم خود را &#8220;انسان‌هایِ خوب&#8221; بنامیم.» اوپنهایمر نیز این جمله را «بهترین چیزی» می‌نامد که پس از آزمایش، کسی گفت. این «خودآگاهیِ تراژیک»، شاید مهم‌ترین میراثِ پروژهٔ منهتن باشد: اینکه «دانش» و «قدرت»، هنگامی که بی‌قید و شرط با یکدیگر پیوند می‌خورند، به «وحشتی» منجر می‌شوند که نه تنها «دشمن»، که «خودِ سازندگان» را نیز در بر می‌گیرد.

مقالهٔ «ما حرام‌زادگان» نه فقط یک «مستندِ تاریخی»، که یک «مرثیهٔ اخلاقی» است برایِ عصری که در آن، «علم»، به‌جایِ «خدمت به بشریت»، به «ابزاری برایِ نابودیِ بشریت» تبدیل شد. این مقاله، با روایتِ زندگیِ «دو مردِ عجیب و غریب» (گرووز و اوپنهایمر) و «پروژه‌ای بی‌نظیر» (منهتن)، به «خواننده» یادآوری می‌کند که «تاریخِ علم»، هرگز «خنثی» نیست؛ بلکه آکنده از «تناقض‌هایِ اخلاقی» و «انتخاب‌هایِ سرنوشت‌ساز» است که همچنان، بر «ضمیرِ جمعیِ بشر» سایه افکنده است.



یک ژنرالِ چاق و یک فیزیکدانِ ناپایدار، پروژهٔ مخفی «منهتن» را برایِ ساختِ نخستین بمبِ اتمی رهبری کردند. این بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین آزمایشِ تاریخِ بشریت بود.

در روزِ ۱۱۱۳ جنگِ جهانیِ دوم، دماسنج در واشنگتن پیش از ظهر از ۳۰ درجه فراتر می‌رود. هوایِ ۱۷ سپتامبر ۱۹۴۲، گرم و شرجی است و نم نمِ باران می‌بارد، اما سرهنگ، روحیه‌ای عالی دارد.

تا ظهر، سرهنگ لسلی گرووز (Leslie Groves) باید تصمیم بگیرد که آیا یک مأموریتِ فرادریایی را می‌پذیرد یا نه، و طبیعتاً او خواهد پذیرفت. از پایتخت خسته شده است. گرووز بعدها با طعنه می‌نویسد: «امیدوار بودم که به جبهه بروم تا کمی آرامش پیدا کنم.» ساعت ۱۰:۳۰ صبح، در راهروهایِ کنگره، با بالاترین مقامِ خود روبرو می‌شود.

ژنرال می‌گوید: «آن پستِ فرادریایی را ولش کن.» گرووز می‌پرسد: «به چه دلیل؟». جواب چنین است: «وزیرِ جنگ شما را برایِ یک مأموریتِ بسیار مهم انتخاب کرده است.» گروز می خواهد بداند: «کجا؟» ژنرال می گوید در «واشنگتن.» و سرهنگ با کج خلقی جواب می دهد: «نمی‌خواهم در واشنگتن بمانم.» ژنرال با احتیاط می‌گوید: «اگر این کار را درست انجام دهید آن گاه ما فاتح این جنگ خواهیم بود.»


نخستین بمبِ اتمیِ جهان، در ژوئیهٔ ۱۹۴۵، برایِ آزمایشِ «ترینیتی»، بر رویِ یک برجِ فولادی در بیابانِ نیومکزیکو کشیده شد.

گرووز که ناگهان متوجه می‌شود منظور از «کار» چیست، تنها یک «آه» کوتاه از زبان او شنیده می‌شود. چه سرخوردگی بزرگی برای او! تا همین لحظه خود را در میانِ نیروهایِ رزمنده می‌دید، و حالا باید تا پایانِ جنگ با یک دسته دانشمندِ عجیب‌ وغریب دست‌وپنجه نرم کند و نیرویِ خود را صرفِ پروژه‌ای کند که شانسِ موفقیتِ آن چندان روشن نیست است.

سرهنگ گرووز فارغ‌التحصیلِ آکادمیِ افسریِ افسانه‌ای «وست پوینت» بعدها می‌نویسد: «در روزی که فهمیدم باید پروژه‌ای را رهبری کنم که در نهایت به ساختِ بمبِ اتمی خواهد انجامید، احتمالاً عصبانی‌ترین افسرِ کلِ ارتشِ ایالاتِ متحده بودم.»

گرووز که معاونِ تمامِ پروژه‌هایِ عمرانیِ ارتشِ آمریکاست، اکنون در یک هفته بیشتر از کلِ بودجهٔ پیش‌بینی‌شده برایِ پروژهٔ بمبِ اتمی هزینه کرده. او تازه ساختِ پنتاگون را به پایان رسانده است؛ و این اوجِ کارنامهٔ حرفه‌ایِ خود تا آن زمان است. و حالا این مأموریت جدید! اما گرووز می‌داند که از یک سربازِ خوب چه انتظاری می‌رود، و او البته خود را یک سربازِ بسیار خوب می‌داند. او اطاعت می‌کند. چند روز بعد، به درجهٔ سرتیپی ارتقا می‌یابد.

نیلز بور (Niels Bohr) ، فیزیکدانِ هسته‌ایِ دانمارکی و برندهٔ جایزهٔ نوبل، در سال ۱۹۳۹ پیش‌بینی کرده بود که برایِ تولیدِ مادهٔ بمب‌اتمی، اورانیوم ۲۳۵، در مقادیرِ کافی، باید کلِ کشور را به یک کارخانهٔ عظیم تبدیل کرد، و اکنون دقیقاً این همان مأموریتِ گرووز است.

او در تنها سه سال، در بیش از ۳۰ مکان در آمریکا، کانادا و بریتانیا، تأسیساتِ عظیمِ هسته‌ای خواهد ساخت که در آنها بیش از ۱۲۵,۰۰۰ نفر رویِ وحشتناک‌ترین سلاحی که تاکنون به دستِ بشر ساخته شده، کار خواهند کرد. او در مدتی رکوردشکن، یک ساختارِ صنعتیِ کاملاً جدید می‌سازد که از نظرِ ابعاد، به صنعتِ خودروسازیِ آمریکا می‌رسد.

از زمانِ حملهٔ غافلگیرانهٔ ژاپن به ناوگانِ اقیانوسِ آرامِ آمریکا در پرل‌هاربر (Pearl Harbor)، در دسامبرِ ۱۹۴۱، ایالاتِ متحده درگیرِ جنگ شده است. دانشمندانی که از آلمان گریخته‌اند، گزارش می‌دهند که نازی‌ها رویِ بمبِ اتمی کار می‌کنند، و ناگهان، پول دیگر نقشی ندارد. فقط زمان اهمیت دارد.

ریچارد رودز (Richard Rhodes)، برندهٔ جایزهٔ پولیتزر، در کتابِ مرجعِ خود با عنوان «بمبِ اتمی یا تاریخِ روزِ هشتمِ آفرینش» می‌نویسد: «ابعادِ کارخانه‌هایِ عظیمِ اتمی را می‌توان به‌عنوانِ معیاری برایِ تلاشِ ناامیدانه‌ای در نظر گرفت که ایالاتِ متحده برایِ محافظت از خود در برابرِ جدی‌ترین تهدیدِ بالقوهٔ حاکمیتش که تاکنون تجربه کرده بود، به کار گرفت.»


یک جفتِ عجیب: فیزیکدان اوپنهایمر (با کلاه) در کنارِ ژنرال گرووز، پس از آزمایشِ نخستین بمبِ اتمی

«پروژهٔ منهتن»، که این برنامهٔ مخفیِ توسعه به‌نامِ اولین محلِ استقرارِ خود در نیویورک نامیده می‌شود، در نگاهِ اول مانندِ دیگر شرکت‌هایِ بزرگِ ساختمانی عمل می‌کند. زمین می‌خرد، نیرو استخدام می‌کند، پیمانکارانِ فرعی را به کار می‌گیرد، اقامتگاه می‌سازد، مواد سفارش می‌دهد، یک سیستمِ اداری راه‌اندازی می‌کند، و سعی می‌کند امورِ مالی را تحتِ کنترل داشته باشد. اما در حقیقت، آنچه که ژنرالِ تازه‌منصوب‌شده اکنون اجرا می‌کند، بی‌نظیر است. فشارِ عظیمِ زمانی باعث می‌شود که ساختِ کارخانه‌ها باید فوراً آغاز شود، در حالی که هنوز مشخص نیست بمب در نهایت چگونه خواهد بود، یا حتی اصلاً کار خواهد کرد یا نه. این یک کابوسِ برای برنامه‌ریزی است. صدها میلیون دلار صرفِ فرآیندهایِ کاملاً جدید و آزمایش‌نشده می‌شود. تولید مدام قطع می‌شود و روحیه‌ها میانِ ناامیدی و امید در نوسان است.

طبقه بندی و حفاظت از اطلاعات و حفظ رازداری چنان شدید است که بسیاری از افرادی که در این پروژه استخدام شده‌اند، زمانی متوجه می‌شوند که سال‌ها بر رویِ چه چیزی کار کرده‌اند که در رادیو خبرِ پرتابِ بمبِ اتمی بر رویِ هیروشیما اعلام می‌شود. برایِ اینکه جلبِ توجه نشود، مکان‌ها در دورافتاده‌ترین نقاط انتخاب می‌شوند، کارگران باید تحتِ یک عنوانِ پوششی استخدام شوند، اما برایِ گرووز، محرمانگی یک مزیتِ تعیین‌کننده دارد.

تا زمانی که او از حمایتِ رئیس‌جمهور، فرانکلین دی. روزولت (Franklin D. Roosevelt)، برخوردار است، برخلافِ زمانِ صلح، نیازی به در نظر گرفتنِ ملاحظاتِ سیاسی ندارد. نه کنگره و نه هنری ای. والاس (Henry A. Wallace)، معاونِ روزولت، در جریانِ برنامهٔ مخفیِ سلاحِ اتمی قرار ندارند.

گرووز که اکنون به مقام ژنرالی ارتقأ یافته ۱٫۸۰ متر قد و سبیل دارد، موهایِ فرفریِ شاه‌بلوطی، چشمانی آبی، و چنان چاق است که شکمش از بالا و پایین از رویِ کمربندِ نظامی‌اش بیرون می‌زند. در گاوصندوقِ دفترِ او، انبوهی از اسنادِ فوق‌محرمانه، یک تپانچه، مهمات، و کوهی از آبنباتِ کارامل، بادام‌زمینی و شکلات انباشته شده است. شکر برایِ او انرژی است، و ژنرال برایِ کارِ خود به انرژیِ زیادی نیاز دارد.


کارخانهٔ غنی‌سازیِ اورانیوم در اوک ریج، تنسی، ۱۹۴۵

نزدیک‌ترین همکارِ او می‌گوید: «او بدترین حرامزاده ای بود که تا به حال با آن سر و کار داشتم، اما همچنین یکی از توانمندترین مردانی است که می‌شناسم. من اغلب فکر می‌کردم که اگر مجبور بودم این کار را دوباره انجام دهم، باز هم گرووز را به‌عنوانِ سرپرستِ خود انتخاب می‌کردم. من تا مغزِ استخوان از او متنفر بودم، همان‌گونه که همه بودند، اما ما به‌گونه‌ی خودمان با یکدیگر کنار می‌آمدیم.»

گرووز اهلِ معطلی نیست. در اولین روزِ کارِ خود، ۱۱۳۰ تن اکسیدِ اورانیوم را از کنگویِ بلژیک خریداری می‌کند که بلژیکی‌ها در سال ۱۹۴۰، با شنیدنِ خبرِ اشغالِ کشورشان توسطِ آلمان، آنها را در ۲۰۰۰ بشکهٔ فولادی به نیویورک فرستاده بودند. در دومین روزِ کارِ خود، او دستورِ خریدِ بیش از ۲۴۰ کیلومترِ مربع زمین در کنارِ رودخانهٔ «کلینچ» (Clinch) در ایالتِ تنسی را صادر می‌کند. در آنجا، «مکان X» [نام رمزی برای ساخت تأسیسات لازم] برای پروژهٔ منهتن ساخته خواهد شد.


شعار تبلیغاتی: &#8220;سکوت، یعنی امنیت&#8221;

هر کس که در برابرِ گرووز بایستد، زیرِ دست و پایِ او له می‌شود. هنگامی که دونالد نلسون (Donald Nelson)، رئیسِ سازمانِ تولیدِ جنگ‌افزار ، در همان روز از اعطایِ بالاترین سطحِ فوریت به پروژهٔ منهتن خودداری می‌کند، گرووز از جا بلند می‌شود تا اتاق را ترک کند. «من به وزیرِ جنگ توصیه خواهم کرد که پروژه را متوقف کند، زیرا آقای نلسون از اجرایِ دستوراتِ رئیس‌جمهور خودداری می‌کند.» و سپس نلسون تسلیم می‌شود.

ژنرال کارها را نیمه‌کاره رها نمی‌کند. هنگامی که گرووز متعهد به انجام کاری می‌شود، دیگر راهِ بازگشتی برایِ او وجود ندارد. در ماه‌هایِ آینده، او مبالغ و منابعِ عظیمی را برنامه‌ریزی خواهد کرد. تا پایانِ جنگ، گرووز و کارکنانِ او مبلغِ غیرقابلِ تصوری برابر با دو میلیارد دلار هزینه خواهند کرد که معادلِ قدرتِ خریدِ امروزیِ ۲۶ میلیارد دلار است.

او با ریسکی بالا قمار می‌کند، و برایِ اینکه بازی ادامه یابد، باید بودجه‌هایِ جدید و بزرگ‌تری فراهم شود. هیچ‌یک از افرادِ درگیر نمی‌توانند از این پویایی بگریزند. یک ماشینِ غول‌پیکر [پروژه ساخت بمب هسته ای] به حرکت درآمده است، با گرووز پشتِ فرمان، و هرچه سریع‌تر می‌رود، کمتر می‌توان آن را متوقف کرد.

چهار هفته پس از آغازِ به کارِ خود، گرووز تصمیمی سرنوشت‌ساز می‌گیرد. ژنرال، رابرت اوپنهایمر (Robert Oppenheimer) را به‌عنوانِ مدیرِ علمیِ پروژهٔ منهتن منصوب می‌کند. ضدِ جاسوسیِ ارتش وحشت‌زده است. استثنائاً اوپنهایمر! چرا از میان این همه فیزیکدان باید اوپنهایمر را انتخاب می کردند؟(۱)

این استادِ فیزیکِ نظری در دانشگاهِ برکلیِ کالیفرنیا، یک خطرِ امنیتیِ متحرک است. او تمامِ آثار کارل مارکس را خوانده است و به‌گفتهٔ خودش، با حلقه‌ای از «دوستانِ چپ‌گرا» رفت‌وآمد دارد. نامزدِ سابقِ او، همسرش، برادر و خواهرِ همسرش – همه عضوِ حزبِ کمونیست بوده‌اند.(۲)

و دانشمندان نیز گیج شده‌اند. چرا باید یک نظریه‌پرداز که هیچ تجربه‌ای در رهبریِ گروه‌هایِ بزرگ ندارد، آزمایشگاهی را رهبری کند که عمدتاً به مسائلِ تجربی و فنی می‌پردازد؟ اما ایرادِ دیگری نیز وجود دارد که سنگین‌تر است. مدیرانِ پروژه‌هایِ او برندهٔ جایزهٔ نوبل هستند، اما اوپنهایمر نیست. آیا آنها به او احترام خواهند گذاشت؟


اوپنهایمر گرایشی به خود&#45;تخریبی داشت؛ تمامِ کشور باید به یک کارخانه تبدیل شود

اما گرووز، مانندِ همیشه، بر تصمیمِ خود پافشاری می‌کند. او سال‌ها بعد به یکی از هم‌صحبتانِ خود خواهد گفت: «او یک نابغه است، یک نابغهٔ واقعی.» و هنگامی که سال‌ها بعد از اوپنهایمر پرسیده می‌شود که چرا گرووز او را انتخاب کرده است، او بدونِ هیچ‌گونه تردیدی پاسخ می‌دهد که ژنرال «نقطهٔ ضعفی کشنده در برابرِ افرادِ خوب» داشت.

این دو، جفتِ عجیبی هستند که اکنون در پروژهٔ منهتن، خط و زبط اثلی&amp;nbsp; را تعیین و حرف آخر را می زنند. از یک سو، ژنرالِ سنگین‌وزنِ جنگ طلب و خشن (Rambo&#45;General) که زیردستانِ خود را تحتِ فشارِ حداکثری قرار می‌دهد، همچنین برایِ آزمایشِ آنها. هر کس که از پا درآید و تاب نیاورد، بی‌رحمانه کنار گذاشته می‌شود، و هر کس که دوام آورد، خودش نیز به فردی سخت‌گیر تبدیل می‌شود.

از سوی دیگر، نظریه‌پردازِ نحیف، یعنی اوپنهایمر، که شعر، رمان و نمایشنامه&amp;nbsp; می‌خواند ، در عرفانِ هندی غرق می‌شود، سانسکریت یاد می‌گیرد، و نسبت به اقتصاد و سیاست چنان بی‌تفاوت است که روزنامه نمی‌خواند و از سقوطِ بورس در سال ۱۹۲۹ تنها ماه‌ها بعد مطلع می‌شود.

اوپنهایمر با وجودِ تمامِ نبوغی که دارد، اما شخصیتش ناپایدار است. در دههٔ ۱۹۲۰، گفته می‌شود که او یک سیبِ مسموم با موادِ شیمیاییِ آزمایشگاهی را به معلمِ خود در کمبریجِ انگلستان داده است. اوپنهایمر برایِ فرار از اخراج از دانشگاه، متعهد می‌شود که به جلساتِ درمانیِ منظم برود. یک روانپزشکِ برجسته در لندن، او را به نوعی خاص از روان گسیختگی (شیزوفرنی) مبتلا می‌داند و او را به عنوان یک موردِ ناامیدکننده طبقه‌بندی می‌کند.(۳)

اوپنهایمر با کمکِ برادرش، موفق می‌شود بر این بحرانِ روحی غلبه کند، اما حتی بعدها، در اوجِ کارنامهٔ حرفه‌ای‌اش، گرایشی به خود&#45; تخریبی دارد. او&amp;nbsp; سیگارِ پشت‌سرهم می‌کشد، مدام سرفه می‌کند، دندان‌هایش خراب است، و معدهٔ اغلبِ خالیِ خود را با مارتینی‌هایِ معروفِ خود و غذایِ بسیار تند آزار می‌دهد. بدنِ او نحیف و لاغر است، از آن شرم دارد و از درآوردنِ لباس در ساحل خودداری می‌کند.

با این حال زنان، شیفتهٔ او هستند. یکی از کارمندان ادعا می‌کند که احتمالاً هیچ زنی در محوطهٔ آزمایشگاهیِ لوس آلاموس (Los Alamos) نیست که کمی عاشقِ «اپی» (Oppie) نشده باشد و مخفیانه به چشمانِ آبیِ او فکر نکند. هنگامی که همسرش کیتی (Kitty) در دسامبرِ ۱۹۴۴ یک دختر به دنیا می‌آورد، زنان در بخشِ نوزادان صف می‌کشند تا نگاهی به بچهٔ رئیس بیندازند. (۴)

او اغلب اعصابِ مردان را خرد می‌کند. دوستش هانس بته (Hans Bethe) می‌گوید: «رابرت می‌توانست به مردم بفهماند که آنها احمق هستند.» فیزیکدانِ ایتالیایی، امیلیو سگره، (Emilio Segré) او را «سریع‌ترین متفکری که تا به حال دیده‌ام» می‌نامد، با «حافظه‌ای آهنین»، اما همچنین دارای «کمبودهایِ جدی» بود، مانند «تکبری گاه وبیگاه». هنگامی که اوپنهایمر در سال ۱۹۲۷ از رسالهٔ دکترایِ خود دفاع می‌کند، یکی از ممتحنینِ او، جیمز فرانک (James Franck)، که تازه برندهٔ جایزهٔ نوبل شده بود، اعتراف می‌کند: «من به موقع از آن جا خارج شدم. او تازه شروع کرده بود من را سؤال پیچ کند.»


رآکتورهایِ گرافیتی در هانفورد، اتاقِ کنترل، و آزمایش‌هایِ نوترون در اوک ریج

ژنرال و مدیرِ تحقیقاتیِ او، هرچقدر هم که با هم متفاوت باشند، یک «تیمِ رویایی» هستند. گرووز تشخیص می‌دهد که اوپنهایمر توسطِ «جاه‌طلبیِ بی‌اندازه» رانده می‌شود و از آن به‌نفعِ خود استفاده می‌کند. فیزیکدان ناامید است زیرا مشارکت‌هایِ تحقیقاتیِ او، شناختِ موردِ نظرِ او را به ارمغان نیاورده است. پروژهٔ بمب، اکنون به‌طورِ غیرمنتظره‌ای، فرصتی برایِ جاودانگی به او می‌دهد. و او از آن استفاده می‌کند. درست مانندِ گرووز.(۵)

هر دو دست به کار می‌شوند. ژنرال به آن دانشمندان بدقلق و دمدمی&amp;nbsp; و پرحرف اعتماد ندارد و می‌خواهد گروه‌هایِ تحقیقاتیِ مختلف را به‌شدت از یکدیگر جدا کند. فیزیکدانان، شیمیدانان، ریاضیدانان، متخصصانِ متالورژی، نظریه‌پردازان، تکنسین‌هایِ سلاح و متخصصانِ موادِ منفجره، نباید به هیچ‌وجه یافته‌هایِ خود را با یکدیگر تبادل کنند. در غیرِ این صورت، ممکن است اسرارِ بمب را فاش کنند. علاوه بر این، گرووز بر این امر پافشاری می‌کند که محققان برایِ مدتِ پروژه، به‌عنوانِ پرسنلِ ارتش استخدام شوند.

اوپنهایمر به‌شدت مخالف است. او می‌داند که تنها یک گفت‌وگویِ علمیِ باز، در نهایت به بمب منجر خواهد شد. او برایِ یک آزمایشگاهِ مرکزی تبلیغ می‌کند، «جایی که افراد بتوانند آزادانه با یکدیگر صحبت کنند، جایی که ایده‌هایِ نظری و نتایجِ تجربی به یکدیگر مرتبط شوند، جایی که از ناکارآمدی، ناامیدی و خطا، که از بسیاری از مطالعاتِ تجربیِ مجزا شناخته شده است، جلوگیری شود.»

 در نهایت، او پیروز می‌شود. اما در مقابل، گرووز بر این امر پافشاری می‌کند که شهرکِ تحقیقاتیِ برنامه‌ریزی‌شده، جایی دور در بیابان ساخته شود، «تا در صورتِ بروزِ عواقبِ پیش‌بینی‌نشدهٔ فعالیت‌هایِ ما، سکونتگاه‌هایِ مجاور تحتِ تأثیر قرار نگیرند.»

با این حال، حصارِ آهنی و رول‌هایِ سیمِ خاردار در اطرافِ محوطهٔ جدید، به‌سختی برایِ محافظت در برابرِ انفجارهایِ ناخواسته عمل می‌کنند. اگر او نمی‌تواند تبادلِ اطلاعات را ممنوع کند، گرووز حداقل می‌خواهد دانشمندان را از جهانِ بیرون منزوی نگه دارد.

و بدین‌ترتیب، در بیابانِ نیومکزیکو، به فاصله ی ۶۰ کیلومتر از جاده‌ای شمال‌غربِ سانتا فه (Santa Fe)، بر رویِ فلاتی مرتفع در ارتفاعِ ۲۲۰۰ متری، در میانِ کاکتوس‌ها و درختانِ کاجِ کوتاه، قلبِ پروژهٔ منهتن، «محلِ Y» شکل می‌گیرد: آزمایشگاهِ مخفیِ بمب‌اتمیِ لوس آلاموس.

اوپنهایمر بی‌وقفه در سراسرِ کشور سفر می‌کند تا ستارگانِ علم را برایِ بزرگ‌ترین آزمایشِ تاریخِ بشریت جذب کند. اما آنها این را چندان جذاب نمی‌یابند که برایِ ماه‌ها یا حتی سال‌ها با خانواده‌هایِ خود، تحتِ شرایطِ نظامی، در بیابان ناپدید شوند و ارتباطشان از دوستان و جهانِ بیرون قطع شود.

با این حال، اوپنهایمر موفق است: «تقریباً همه آگاه بودند که این فرصتی بی‌نظیر برایِ به‌کارگیریِ دانشِ بنیادینِ خود و هنرِ علم به نفعِ کشور است. این حسِ هیجانِ درونی، فداکاری و میهن‌پرستی، در نهایت، تعیین‌کننده بود. بیشترِ کسانی که با آنها صحبت کردم، آمدند.»


۲۰,۰۰۰ کارمند در اوک ریج، تنسی، تحتِ شدیدترین محرمانگی، بر رویِ غنی‌سازیِ اورانیوم کار می‌کردند

این یک تجمعِ بی‌نظیر از نبوغ است که به‌زودی در «مِسا» (Mesa) (فلاتِ مرتفعِ لوس آلاموس) گرد هم می‌آیند. دانشمندانِ یهودی که از نازی‌ها از اروپا گریخته‌اند، ستارگانِ نسلِ جدید از دانشگاه‌هایِ نخبهٔ آمریکا، برندگانِ جایزهٔ نوبل مانندِ انریکو فرمیِ (Enrico Fermi) ایتالیایی و گاهی نیلز بورِ (Niels Bohr) دانمارکی.

فرانسواز (Françoise)، همسرِ ریاضیدانِ لهستانی، استانیسلاو اولام (Stanislaw Ulam)، در بدو ورود با شگفتی متوجه می‌شود: «همه به سبکِ غربی لباس می‌پوشیدند – شلوارِ جین، چکمه، کاپشن بلند زمستانیِ کلاه دار. در کنارِ فضایِ پادگانی، فضایی شبیه به یک تفرجگاهِ کوهستانی حاکم بود.» شب‌ها، اجرایِ تئاتر، کنسرت‌هایِ خانگی و کلاس‌هایِ رقصِ مشترک برگزار می‌شود. با وجودِ تمامِ بررسی‌هایِ امنیتیِ ارتش، یکی از خوابگاه‌هایِ زنان، به یک فاحشه‌خانهٔ غیررسمی تبدیل می‌شود. تقاضا وجود دارد، زیرا بسیاری از محققانِ جوان مجرد هستند.


«پسرِ چاق»(Fat Man)، بمبِ اتمی که در ۹ اوت ۱۹۴۵، ناگاساکی را نابود کرد

اما در لوس آلاموس، می‌توان مشاهده کرد که دانشمندان چقدر سریع بی‌گناهیِ خود را از دست می‌دهند. ادوارد تلر (Edward Teller)، فیزیکدانِ مجارستانی که به‌عنوانِ یک فعالِ صلح‌طلب شروع به کار کرد، به‌زودی بمبِ اتمی برایِ او کافی نیست. ارادهٔ تخریبِ او چنان زیاد است که می‌خواهد با بمبِ هیدروژنی، سلاحی حتی وحشت‌ناک‌تر بسازد. (۶)

در سال ۱۹۴۳، زمانی که وجود بمبِ اتمی هنوز رویایی دورِ دست است، فرمی، برندهٔ جایزهٔ نوبل، پیشنهاد می‌دهد که با استرانسیم ۹۰ (Strontium ۹۰) تا حدِ امکان، آلمانی‌هایِ بیشتری را بکشند. اوپنهایمر هیجان‌زده است. می‌توان موادِ غذایی را با ایزوتوپِ رادیواکتیو آلوده کرد و بدین‌ترتیب، نیم‌میلیون نفر را مسموم کرد. تنها این واقعیت که پراکندگیِ مواد، ممکن است موفقیتِ عملیات را کاهش دهد، برایِ طرفدارِ سابقِ عقاید عرفانی هندیِ «عدمِ خشونت» ناراحت‌کننده است. در نهایت، این ایده کنار گذاشته می‌شود. (۷)

در حالی که دانشمندانِ لوس آلاموس هنوز بر رویِ سؤالاتِ اساسیِ لازم برایِ ساختِ بمب کار می‌کنند، کارخانه‌هایِ عظیمِ اتمی که گرووز در سراسرِ کشور ساخته است، تولیدِ خود را آغاز می‌کنند. از نظرِ تئوری، چندین روش برایِ تولیدِ مادهٔ بمب وجود دارد. و از آنجا که هیچ‌کدام تاکنون آزمایش نشده‌اند، ژنرال رویِ احتیاط کار می‌کند. او دستور می‌دهد که همهٔ آنها به‌طورِ هم‌زمان در مقیاسِ صنعتی به کار گرفته شوند.

به‌عنوانِ مثال، در اوک ریج (Oak Ridge)، تنسی، ۲۰,۰۰۰ کارگر در وسعتی برابر با ۲۰ زمینِ فوتبال، ۲۶۸ ساختمان می‌سازند، از جمله ۸ پستِ برق و ۱۹ برجِ خنک‌کنندهٔ آب. برایِ غنی‌سازیِ اورانیوم از طریقِ جداسازیِ ایزوتوپیِ الکترومغناطیسی، آهنرباهایِ عظیمی نصب می‌شوند که چنان قدرتمندند که نه تنها گیره‌هایِ مو را از سرِ کارگرانِ زن می‌کشند، بلکه مخازنِ ۱۴ تنی را که با میله‌هایِ فولادی به کف جوش شده‌اند، جابه‌جا می‌کنند. و با این حال، این تأسیسات روزانه تنها چند گرم از مادهٔ گران‌بهایِ بمب را تولید می‌کند.

از آنجا که مس در زمانِ جنگ کمیاب است، گرووز ۱۰,۰۰۰ تن نقره را از وزارتِ دارایی قرض می‌گیرد، آن را به نوارهایِ بلند نورد می‌کند و رویِ یک هستهٔ آهنی برایِ آهنرباهایِ غول‌پیکر می‌پیچد. او به‌دقت، هر اونس از این وامِ ۳۰۰ میلیون دلاری را ثبت می‌کند تا پس از جنگ، آن را به‌طورِ کامل بازگرداند.

ابعادِ برنامهٔ هسته‌ایِ آمریکا اکنون چنان غول‌آسا شده است که اولین دانشمندان از آن روی‌گردان می‌شوند. به‌وضوح، دیگر هدف، پیشی‌گرفتن از آلمانی‌ها در ساختِ بمب یا کوتاه‌کردنِ جنگ نیست. به‌نظر می‌رسد که جنگ، حداقل در اروپا، به هر حال رو به پایان است. در واقع، تمامِ تلاش‌ها نشان می‌دهد که سلاح‌هایِ هسته‌ای در آینده، به بخشیِ دائمیِ زرادخانهٔ نظامیِ آمریکا تبدیل خواهند شد.

ده هفته پس از تسلیمِ بی‌قیدوشرطِ آلمانی‌ها، گرووز و اوپنهایمر به هدفِ خود رسیده‌اند. در ۱۶ ژوئیهٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵:۲۹:۴۵ صبح، در محوطهٔ بمباران در نزدیکیِ آلاموگوردو (Alamogordo)، حدود ۳۰۰ کیلومتریِ جنوبِ لوس آلاموس، اولین بمبِ اتمیِ جهان منفجر می‌شود.

ایزیدور آیزاک رابی (Isidor Isaac Rabi)، برندهٔ جایزهٔ نوبلِ فیزیک، انفجار را از اردوگاهِ اصلیِ سایتِ آزمایش مشاهده می‌کند: «ناگهان، یک درخششِ عظیم از نور، روشن‌ترین نوری که تا به حال دیده‌ام – یا فکر می‌کنم هر انسانی دیده است – پدیدار شد. منفجر شد؛ به سمتِ شما شلیک کرد؛ از شما عبور کرد. این تصویری بود که تنها با چشم دیده نمی‌شد. ما همه آن را دیدیم و برایِ همیشه در ذهن مان حک شد.» (۸)

برایِ کنت بینبریج (Kenneth Bainbridge)، فیزیکدان و مدیرِ آزمایشِ «ترینیتی»، این یک «نمایشِ نفرت‌انگیز و در عینِ حالِ حیرت‌انگیز» است. آنها در آن صبح در بیابانِ نیومکزیکو، جهان را تغییر داده‌اند. این موضوع برایِ دانشمندانِ درگیر روشن است. بینبریج به اوپنهایمر می‌گوید: «حالا همهٔ ما حرام زاده (Hundesöhne) هستیم.» و اوپنهایمر اعتراف می‌کند که این بهترین چیزی بود که «کسی پس از آزمایش گفت». (۹)

Wir Hundesöhne
Von Konstantin von Hammerstein
Spiegel Geschichte 2015



&amp;nbsp;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#45;
اشاره‌های تکمیلی مترجم:

۱: یک فیزیکدان نظریِ بدونِ تجربهٔ مدیریتی
ژنرال لزلی گرووز، که فرماندهی نظامی پروژهٔ منهتن را بر عهده داشت، باید رهبری علمی برای یک آزمایشگاه فوق‌محرمانه و حیاتی پیدا می‌کرد. جی. رابرت اوپنهایمر یک فیزیکدان نظریِ درخشان بود، اما هیچ‌گونه سابقهٔ مدیریتی نداشت. یکی از همکارانش حتی گفته بود که او «نمی‌تواند یک دکهٔ هات‌داگ را اداره کند». گرووز برخلاف این نگرانی‌ها، به توانایی‌های منحصربه‌فرد اوپنهایمر در درک و هماهنگی پروژه‌های علمی پیچیده ایمان داشت. مشکل بزرگ‌تر، سوابق شخصی و سیاسی اوپنهایمر بود: ارتباط با کمونیست‌ها. اوپنهایمر با اعضای حزب کمونیست آمریکا ارتباط داشت، از جمله همسر و برادرش. او حتی به عضویت سازمان‌های جبهه‌ای کمونیست درآمده بود که توسط اف‌بی‌آی زیر نظر بود. مورد مهم دیگر ماجرای شوالیه (Chevalier Incident) بود: یک دوست نزدیکش در سال‌های آغازین جنگ، از او خواسته بود تا اطلاعاتی را به شوروی منتقل کند. اوپنهایمر این درخواست را رد کرد، اما ماه‌ها بعد آن را گزارش نداد و بعدها در روایتش از این ماجرا به مقامات امنیتی دروغ گفت. به همین دلیل، واحد ضدجاسوسی ارتش از این انتخاب وحشت‌زده شد. «استثنائاً اوپنهایمر» یعنی با وجود این خطرات امنیتیِ جدی، انتخاب یک «فرد پرخطر» که امنیت پروژه را به خطر می‌انداخت. رابطهٔ ویژهٔ گرووز و اوپنهایمر: با این حال، گرووز درک کرد که موفقیت این پروژه به رهبری علمیِ استثنایی نیاز دارد که نه فقط یک مدیر، بلکه یک دانشمندِ مسلط بر همهٔ جنبه‌های فیزیک و بمب باشد. به‌رغم فشار اف‌بی‌آی، گرووز شخصاً مجوز امنیتی او را صادر کرد و بعدها در جلسهٔ استماع سال ۱۹۵۴ شهادت داد که او را برای پروژه «کاملاً ضروری» می‌دانست. این دو رابطه‌ای ویژه و بی‌نظیر شکل دادند: گرووز، عمل‌گرا و مقتدر، و اوپنهایمر، روشنفکر و کاریزماتیک، مکمل یکدیگر شدند.

در نهایت، همین انتخاب سرنوشت‌ساز و پرریسک بود که پروژهٔ منهتن را با سرعت و موفقیت به پایان رساند. استثنائاً اوپنهایمر به معنای انتخاب یک نابغهٔ علمی به‌رغم یک «مشکل امنیتی» بزرگ بود، و این تصمیم، کل تاریخ جنگ جهانی دوم و جهان را تغییر داد.

۲: این پاراگراف، تصویرِ یک «فردِ پرخطرِ امنیتیِ تمام‌عیار» را ترسیم می‌کند که در تقابلِ کامل با الزاماتِ یک پروژهٔ فوق‌محرمانهٔ نظامی قرار دارد. برای درکِ عمقِ این تناقض، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:

A. «تمامِ آثار مارکس را خوانده است»
این عبارت در آن دوران، فراتر از یک بیانیهٔ سادهٔ علمی بود. در اوجِ جنگِ سرد و ترس از کمونیسم، خواندنِ آثارِ مارکس، به‌ویژه توسطِ یک دانشمندِ هسته‌ای، به‌عنوانِ نشانه‌ای از همدلی با ایدئولوژیِ کمونیستی تفسیر می‌شد. اف‌بی‌آی و ارتش، چنین فردی را «منبعِ بالقوهٔ نشت اطلاعات» می‌دانستند.

B. حلقهٔ «دوستانِ چپ‌گرا»
اعترافِ اوپنهایمر به معاشرت با «دوستانِ چپ‌گرا»، به‌معنای قرارگیریِ او در مرکزِ شبکه‌ای از روشنفکرانی بود که بسیاری از آن‌ها به‌صراحت طرفدارِ اتحادِ جماهیرِ شوروی بودند. این موضوع، نگرانیِ واحدِ ضدجاسوسی ارتش را به‌شدت افزایش داد. آنها از این می‌ترسیدند که اوپنهایمر، تحتِ تأثیرِ این شبکه، محرمانه‌ترین اسرارِ نظامیِ آمریکا را به شوروی منتقل کند.

C. خانواده‌ای «کمونیست»
این جمله که «نامزدِ سابق، همسر، برادر و خواهرزاده‌اش همه عضوِ حزبِ کمونیست بودند»، نقطهٔ اوجِ این پروندهٔ امنیتیِ خطرناک است. این یعنی اوپنهایمر نه فقط با کمونیست‌ها ارتباطِ دوستانه داشت، بلکه در یک خانواده و دایرهٔ عاطفیِ کاملاً همسو با کمونیسم قرار داشت. از دیدِ ارتش، این به‌معنای یک «تهدیدِ سه‌بعدی» بود: ارتباطِ ایدئولوژیک: باور به مارکسیسم. ارتباطِ اجتماعی: رفت‌وآمد با اعضایِ حزب. ارتباطِ خانوادگی: نزدیک‌ترین افرادِ زندگیش عضوِ حزب بودند.

جالب‌ترین نکته، تناقضِ آشکارِ این وضعیت است: همان فردی که ارتش او را به‌عنوانِ «خطرناک‌ترین عنصر» برای امنیتِ ملی می‌شناخت، توسطِ ژنرال گرووز برای رهبریِ بزرگ‌ترین پروژهٔ علمیِ تاریخ انتخاب شد. گرووز بعدها در خاطراتش نوشت که این انتخاب را بر اساسِ «قضاوتِ شخصی و درکِ منحصربه‌فردِ اوپنهایمر از فیزیک» انجام داد، نه بر اساسِ توصیه‌هایِ امنیتی.

این پاراگراف به‌خوبی شکافِ عمیقِ میانِ «منطقِ امنیتی» و «منطقِ علمی» را نشان می‌دهد. از یک سو، اوپنهایمر یک «تهدیدِ امنیتیِ تمام‌عیار» بود که به‌قولِ ضدجاسوسی ارتش، هر لحظه امکانِ افشایِ محرمانه‌ترین اسرارِ ملت را داشت. از سوی دیگر، گرووز می‌دانست که بدونِ او، پروژهٔ منهتن محکوم به شکست است. این انتخاب، نمونه‌ای از «عمل‌گراییِ محض» در برابر «پارانویایِ امنیتی» بود که در نهایت، تاریخ را تغییر داد.

۳: این پاراگراف، یکی از بحث‌برانگیزترین و در عین حال، ظریف‌ترین جنبه‌های شخصیتِ اوپنهایمر را روایت می‌کند: شکافِ عمیق میانِ نبوغِ علمی و آشفتگیِ روانی. برای درکِ بهترِ این روایت، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:

A. ماجرای «سیبِ مسموم»
این داستان، یکی از معروف‌ترین و بحث‌برانگیزترین روایت‌هایِ زندگیِ اوپنهایمر است. در حالی که برخی منابعِ تاریخی آن را تأیید و برخی آن را افسانه‌ایِ اغراق‌شده می‌دانند، اما اصلِ ماجرا، نمادی از شکنندگیِ روانیِ او در دورانِ جوانی است. او که در دانشگاهِ کمبریج زیرِ فشارِ تحقیقاتِ آزمایشگاهیِ خود دست‌وپنجه نرم می‌کرد، به‌گفتهٔ برخی، به استادِ راهنمایش، پاتریک بلکت، که بعدها برندهٔ جایزهٔ نوبل شد، سیبیِ آغشته به موادِ شیمیایی داد. این اقدام، اگر واقعیت داشته باشد، نشان‌دهندهٔ یک بحرانِ هویتیِ عمیق و ناتوانیِ او در کنترلِ احساساتِ خشم و ناامیدیِ خود بود.

B. تشخیصِ «بیماری روان گسیختگی»؛ یک برچسبِ مرگبار
تشخیصِ روانپزشکِ لندنی که اوپنهایمر را به‌عنوانِ «یک موردِ ناامیدکننده» از نوعی شیزوفرنی معرفی کرد، در تاریخِ روان‌پزشکیِ آن دوران جای می‌گیرد. در دههٔ ۱۹۲۰، دانشِ روان‌پزشکی بسیارِ ابتدایی بود و تشخیصِ شیزوفرنی، اغلب به‌عنوانِ برچسبی برای هر نوعِ رفتارِ غیرعادی یا هیجانیِ شدید به کار می‌رفت. نکتهٔ مهم این است که اوپنهایمر نه تنها به‌عنوانِ یک دانشمندِ درخشان به زندگی ادامه داد، بلکه به یکی از تأثیرگذارترین فیزیکدانانِ تاریخ تبدیل شد. این تناقض، نشان‌دهندهٔ این است که تشخیصِ آن روانپزشک، احتمالاً یا اشتباه بوده و یا بسیارِ اغراق‌آمیز.

C. نبوغ و روان‌پریشی؛ دو رویِ یک سکه؟
این پاراگراف، سوالِ بزرگِ تاریخی را مطرح می‌کند: آیا نبوغِ علمیِ اوپنهایمر، با نوعی «آسیب‌پذیریِ روانی» گره خورده بود؟ بسیاری از مورخان و زندگینامه‌نویسان، شخصیتِ او را دارای «اضطرابِ شدید»، «افسردگیِ ادواری» و «حساسیتِ بیش از حد» توصیف کرده‌اند. برخی معتقدند که همین «شکنندگی» بود که او را به‌عنوانِ یک رهبرِ علمیِ کاریزماتیک و در عینِ حال، قابلِ همدلی، تبدیل کرد؛ ویژگی‌هایی که برایِ هدایتِ تیمی از دانشمندانِ برجسته در لوس‌آلاموس، حیاتی بود.

D:این پاراگراف، روایتی است از دوگانگیِ تاریخیِ اوپنهایمر: از یک سو، دانشمندی که به‌خاطرِ نبوغش، رهبریِ بزرگ‌ترین پروژهٔ علمیِ تاریخ را بر عهده گرفت و از سوی دیگر، انسانی که با «وضعیتِ روحیِ دشوار» خود، تصویرِ یک «قهرمانِ تراژیک» را در تاریخِ علم رقم زد. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که بزرگانِ تاریخ، اغلب پیچیده‌تر از آن هستند که با برچسب‌هایِ ساده‌ای مانند «نابغه» یا «دیوانه» قابلِ خلاصه‌کردن باشند.

۴: این پاراگراف، یکی از جذاب‌ترین و در عین حال، ظریف‌ترین لایه‌هایِ شخصیتِ اوپنهایمر را روایت می‌کند: جذابیتِ مسمومِ قدرت و نبوغ. برای درکِ بهترِ این روایت، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:

A. «اوپی»؛ فراتر از یک مدیر
در لوس‌آلاموس، اوپنهایمر نه فقط یک مدیر، بلکه یک نماد بود. او با هوشِ سرشار، کاریزما و تواناییِ منحصربه‌فردِ خود در انتقالِ مفاهیمِ پیچیدهٔ علمی به زبانِ ساده، تیمی از بزرگ‌ترین دانشمندانِ جهان را مجذوب خود کرده بود. این جذابیت، فراتر از ظاهرِ فیزیکیِ او (چشمانِ آبی و هیکلِ لاغر) بود و به اعتمادِ عمیقی که تیم به قضاوتِ علمی و انسانیِ او داشت، برمی‌گشت.

B. «فروتنیِ ساختگی» یا «هنرِ رهبری»؟
اوپنهایمر به‌خاطرِ گوش‌دادنِ دقیق به نظراتِ دیگران و رفتارِ محترمانه‌اش با کارکنان، از دانشمندانِ ارشد تا تکنیسین‌ها، شهرت داشت. این «فروتنیِ» ظاهری، در واقع یک استراتژیِ رهبریِ هوشمندانه بود. او با نشان‌دادنِ اینکه به همه گوش می‌دهد و از ایده‌هایِ دیگران استقبال می‌کند، محیطیِ از اعتماد و همکاریِ بی‌نظیر را در لوس‌آلاموس ایجاد کرد. این ویژگی، به‌ویژه در میانِ زنانی که در پروژه کار می‌کردند، به‌عنوانِ نشانه‌ای از «حساسیتِ انسانی» در برابرِ سردیِ نظامیان، تعبیر می‌شد.

C. زنان در لوس‌آلاموس
این پاراگراف، اهمیتِ حضورِ زنان را در پروژهٔ منهتن، هرچند به‌صورتِ غیرمستقیم، نشان می‌دهد. بسیاری از همسرانِ دانشمندان و همچنین تعدادی از زنانِ دانشمند و تکنسین، در لوس‌آلاموس زندگی و کار می‌کردند. در شرایطِ انزوایِ کامل و تنشِ روانیِ ناشی از کار بر رویِ بمب، اوپنهایمر به‌عنوانِ یک شخصیتِ مرکزی، کانونِ توجهاتِ عاطفیِ بسیاری از آن‌ها قرار گرفت. این «شیفتگی» را می‌توان تا حدی به «نیازِ روانیِ» آن زنان برایِ یافتنِ یک نقطهٔ اتکا در فضایِ پراسترسِ پروژه تعبیر کرد.

D. جذابیتِ مسمومِ قدرت
با این حال، نباید از این نکته غافل شد که قدرت، جذاب‌کننده است. اوپنهایمر به‌عنوانِ «رئیس» با اختیاراتِ تقریباً مطلق، نه فقط یک دانشمند، بلکه یک «پدرِ نمادین» برای جامعهٔ کوچکِ لوس‌آلاموس بود. این جذابیت، گاهی به‌شدتِ «وسوسه‌انگیز» و حتی «آسیب‌زا» بود. برخی از زنان، شیفتگیِ خود را به‌عنوانِ نوعی «وفاداریِ عاطفی» به پروژه و رهبرِ آن بروز می‌دادند. در مقابل، همسرِ اوپنهایمر، کیتی، که خود زنیِ مستقل و سرکش بود، در میانِ این جمعیتِ عاشق‌پیشه، جایگاهیِ پیچیده و گاهِ رنج‌آور داشت.

این پاراگراف، تصویرِ «اوپنهایمرِ اغواگر» را ترسیم می‌کند؛ شخصیتی که نه تنها با نبوغِ علمی، بلکه با جذابیتِ انسانیِ خود، قلب‌ها را تسخیر کرده بود. این روایت، نشان می‌دهد که نبوغ، همیشه در تنهایی شکوفا نمی‌شود؛ گاهی در میانِ انبوهِ مردمی که به آن عشق می‌ورزند. و این عشق، در لوس‌آلاموس، به یکی از پیچیده‌ترین لایه‌هایِ «افسانهٔ اوپنهایمر» تبدیل شد.

۵: این پاراگراف، یکی از مهم‌ترین و ظریف‌ترین نکاتِ تاریخِ پروژهٔ منهتن را روایت می‌کند: اتحادِ دو جاه‌طلبیِ مکمل. برای درکِ عمقِ این رابطه، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره می‌کنم:

A. &#8220;جاه‌طلبیِ بی‌اندازه&#8221;؛ موتورِ محرکهٔ اوپنهایمر
اوپنهایمر در اواخر دههٔ ۱۹۳۰، علی‌رغم نبوغِ علمی‌اش، به‌عنوانِ یک فیزیکدانِ نظریِ درخشان اما نه چندان موفق در عرصهٔ تحقیقاتِ پایه شناخته می‌شد. او آرزویِ کشفِ &#8220;نظریهٔ میدانِ یکپارچه&#8221; را داشت، اما موفقیت‌هایش در این زمینه محدود بود. پروژهٔ منهتن، یک فرصتِ طلایی بود که او را از حاشیه به مرکزِ تاریخِ علم می‌کشاند. این &#8220;جاه‌طلبیِ سرکوب‌شده&#8221; بود که او را به یک رهبرِ بی‌نهایتِ جسور و مصمم تبدیل کرد.

B. نبوغِ روان‌شناختیِ گرووز
ژنرال گرووز، برخلافِ بسیاری از نظامیانِ محافظه‌کار، توانست &#8220;نقاطِ ضعف&#8221; اوپنهایمر را به &#8220;نقاطِ قوت&#8221; تبدیل کند. او به‌خوبی می‌دانست که برایِ موفقیتِ پروژه، به فردی نیاز دارد که: بسیار باهوش باشد تا بتواند تیمی از نابغه‌ها را مدیریت کند. بسیار جاه‌طلب باشد تا با شور و اشتیاق، پروژه را به پیش ببرد. بسیار کاریزماتیک باشد تا بتواند تیم را در شرایطِ بحران، متحد نگه دارد. گرووز با درکِ این نیاز، از &#8220;جاه‌طلبیِ&#8221; اوپنهایمر به‌عنوانِ یک &#8220;ابزار&#8221; استفاده کرد و او را به‌عنوانِ &#8220;سلاحِ مخفیِ&#8221; خود به کار گرفت.

C. هم‌افزاییِ عجیب
این رابطه، یک هم‌افزاییِ منحصربه‌فرد بود: گرووز، عمل‌گرا و مقتدر، قدرتِ اداری و حمایتِ سیاسیِ پروژه را تأمین می‌کرد. اوپنهایمر، دانشمندِ رویایی و الهام‌بخش، رهبریِ علمی و روحیِ تیم را بر عهده داشت. این دو، مانندِ دو رویِ یک سکه، مکملِ یکدیگر بودند. گرووز بعداً در خاطراتش نوشت: &#8220;اوپنهایمر تنها کسی بود که می‌توانست این پروژه را به پایان برساند.&#8221; و اوپنهایمر نیز به گرووز به‌عنوانِ &#8220;تنها کسی که از من حمایت کرد&#8221; نگاه می‌کرد.

D. &#8220;فرصتِ جاودانگی&#8221;؛ انگیزه‌ای فراتر از علم
نکتهٔ کلیدیِ این پاراگراف، اشاره به &#8220;جاودانگی&#8221; است. اوپنهایمر به‌خوبی می‌دانست که رهبریِ این پروژه، او را به یکی از ماندگارترین چهره‌هایِ تاریخِ علم تبدیل خواهد کرد. او در این مسیر، نه فقط به‌دنبالِ &#8220;پیروزیِ علمی&#8221; بود، بلکه به‌دنبالِ &#8220;نامیراییِ تاریخی&#8221; نیز می‌گشت. این انگیزهٔ عمیق، به او انرژیِ بی‌نهایتی می‌داد تا از پسِ فشارهایِ روانیِ پروژه برآید.

این پاراگراف، یکی از درخشان‌ترین و در عینِ حال، تراژیک‌ترین جنبه‌هایِ رابطهٔ گرووز و اوپنهایمر را به تصویر می‌کشد: اتحادِ &#8220;دو جاه‌طلبِ تشنهٔ جاودانگی&#8221; که در نهایت، هر دو به &#8220;قربانیانِ&#8221; پروژه‌ای تبدیل شدند که خود ساخته بودند. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که &#8220;همکاری&#8221; می‌تواند به پیشرفت‌هایِ شگفت‌آورِ علمی منجر شود، اما در عین‌حال، &#8220;مسئولیتِ&#8221; آن نیز همیشه بر دوشِ کسانی خواهد بود که چنین قدرتی را به کار گرفته‌اند.

۶: این پاراگراف، یکی از تکان‌دهنده‌ترین و عمیق‌ترین روایت‌هایِ تاریخِ علم را به تصویر می‌کشد: دگردیسیِ اخلاقیِ یک دانشمند از صلح‌طلبی به شیفتگیِ نابودیِ جمعی. برای درکِ بهترِ این تناقضِ تاریخی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره میشود:

A. ادوارد تلر؛ از صلح‌طلبی تا &#8220;پدرِ بمبِ هیدروژنی&#8221;
تلر در جوانی، یک فیزیکدانِ مجارستانی‌تبار بود که به‌شدت از رژیم‌هایِ توتالیتر بیزار بود. او ابتدا به‌عنوانِ یک &#8220;صلح‌طلبِ آرمان‌خواه&#8221; واردِ پروژهٔ منهتن شد و معتقد بود که بمبِ اتمی، جنگِ جهانی را پایان خواهد داد. اما سرعتِ تغییرِ او شگفت‌انگیز بود: به‌محضِ اینکه قدرتِ بمبِ اتمی را درک کرد، دیگر به آن قانع نشد و وسواسِ ساختِ بمبِ هیدروژنی (که هزاران برابر قدرتمندتر است) بر او چیره شد. این دگردیسی، به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه یک &#8220;ایدئولوژیِ صلح‌طلبانه&#8221; می‌تواند تحتِ تأثیرِ قدرتِ فناوری، به &#8220;وسواسِ نابودی&#8221; تبدیل شود.

B. ریشه‌یابیِ روان‌شناختیِ این دگردیسی
چرا تلر چنین تغییری کرد؟ چند عامل در اینجا نقش داشتند: ترس از شوروی: پس از جنگ، تلر به‌شدت از پیشرفتِ هسته‌ایِ شوروی هراس داشت و معتقد بود که تنها با برتریِ نظامیِ مطلق می‌توان از کمونیسم جلوگیری کرد. جاه‌طلبیِ علمی: ساختِ بمبِ هیدروژنی، یک &#8220;چالشِ علمیِ بزرگ&#8221; بود که ذهنِ یک فیزیکدانِ جاه‌طلب را به خود مشغول می‌کرد. شیفتگیِ فنی: برای تلر، بمبِ هیدروژنی نه یک &#8220;ابزارِ مرگ&#8221;، بلکه یک &#8220;معمایِ علمیِ شگفت‌انگیز&#8221; بود که باید حل می‌شد. این شیفتگی، به‌تدریج، حسِ اخلاقیِ او را کمرنگ کرد.

C. &#8220;ارادهٔ نابودی&#8221;؛ فراتر از دفاعِ ملی
نکتهٔ هشداردهندهٔ این پاراگراف، اشاره به &#8220;ارادهٔ نابودی&#8221; است. تلر نه فقط به‌دنبالِ یک &#8220;سلاحِ بازدارنده&#8221;، بلکه به‌دنبالِ &#8220;سلاحی برای نابودیِ مطلق&#8221; بود. او در دفاع از بمبِ هیدروژنی، حتی با اوپنهایمر که به‌شدت مخالفِ ساختِ آن بود، به‌طورِ آشکار درگیر شد. این &#8220;ارادهٔ نابودی&#8221;، نشان‌دهندهٔ یک &#8220;بحرانِ روحی&#8221; در میانِ دانشمندانی بود که خود را &#8220;خالقانِ جهنم&#8221; می‌دیدند.

D. تناقضِ تاریخی؛ &#8220;صلح‌طلبِ&#8221; به‌دام‌افتاده در &#8220;جهنمِ فنی&#8221;
تلر، نمونه‌ای کلاسیک از &#8220;تراژدیِ علمِ مدرن&#8221; است: دانشمندی که با نیتِ صلح آغاز کرد، اما با وسواسِ فنی، به یکی از نمادهایِ &#8220;نظامی‌گریِ بی‌امان&#8221; تبدیل شد. این تناقض، در گفت‌وگویِ تاریخیِ او با اوپنهایمر، به‌روشنی نمایان می‌شود: اوپنهایمر: &#8220;ما خونی بر دستانِ خود داریم.&#8221; تلر: &#8220;من از گناهِ بمبِ اتم احساسِ رضایت می‌کنم، نه گناه.&#8221; این دیالوگ، به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه یک دانشمند، می‌تواند از &#8220;مسئولیتِ اخلاقی&#8221; به &#8220;شیفتگیِ فنی&#8221; مهاجرت کند.

این پاراگراف، تصویرِ &#8220;تلری&#8221; را به‌عنوانِ یک &#8220;هشدارِ تاریخی&#8221; به نمایش می‌گذارد: دانشمندی که با یک &#8220;شورِ صلح‌طلبانه&#8221; شروع کرد، اما با وسواسِ فنی و ترس از دشمن، به یکی از &#8220;معمارانِ جهنم&#8221; تبدیل شد. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که &#8220;ارادهٔ نابودی&#8221;، گاهی در لباسِ &#8220;دفاعِ ملی&#8221; و &#8220;پیشرفتِ علمی&#8221; پنهان می‌شود و ما را به تأملیِ عمیق دربارهٔ &#8220;مسئولیتِ اخلاقیِ علم&#8221; فرا می‌خواند.

۷: این پاراگراف، یکی از تاریک‌ترین و هشداردهنده‌ترین روایت‌هایِ تاریخِ پروژهٔ منهتن را به تصویر می‌کشد: دگردیسیِ اخلاقیِ دانشمندان از حامیانِ صلح به معمارانِ نسل‌کشیِ شیمیایی. برای درکِ عمقِ این فاجعهٔ اخلاقی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره می‌شود:

A. انریکو فرمی؛ از نابغهٔ فیزیک تا طراحِ &#8220;مرگِ تشعشعی&#8221;
انریکو فرمی، یکی از بزرگ‌ترین فیزیکدانانِ تاریخ و برندهٔ جایزهٔ نوبل، در سال ۱۹۴۳ پیشنهادی ارائه داد که هنوز هم موجبِ شگفتیِ مورخان است: آلوده‌سازیِ موادِ غذاییِ آلمان با استرانسیم&#45;۹۰ (یک ایزوتوپِ رادیواکتیو) برای کشتنِ تا نیم‌میلیون غیرنظامی. این پیشنهاد، نه از یک دیوانه، بلکه از ذهنِ یک نابغهٔ علمیِ برجسته صادر شد که در آن زمان، مشغولِ ساختِ اولین رآکتورِ هسته‌ایِ جهان بود. این تناقض، نشان‌دهندهٔ &#8220;دوپارگیِ وحشتناکِ علمِ مدرن&#8221; است: همان ذهنی که قوانینِ کوانتوم را کشف می‌کند، می‌تواند طراحِ جنایتیِ جمعی نیز باشد.

B. اوپنهایمر؛ از &#8220;ائتلافِ صلح‌طلبانه&#8221; تا &#8220;حامیِ نسل‌کشی&#8221;
شگفت‌انگیزتر از پیشنهادِ فرمی، واکنشِ اوپنهایمر است. او که در جوانی به‌شدت تحتِ تأثیرِ فلسفهٔ هندو (به‌ویژه مفهومِ &#8220;آهیمسا&#8221; یا &#8220;عدمِ خشونت&#8221;) بود، نه تنها با این پیشنهاد مخالفت نکرد، بلکه از آن استقبال کرد. این دگردیسی، به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه &#8220;فشارِ پروژه&#8221; و &#8220;نظامی‌گریِ علمی&#8221; می‌تواند ارزش‌هایِ اخلاقیِ یک روشنفکر را در هم بشکند. تنها نگرانیِ اوپنهایمر، &#8220;کاراییِ عملیاتی&#8221; این طرح بود، نه &#8220;جنایتِ اخلاقی&#8221; آن.

C. منطقِ &#8220;کارآمدیِ نظامی&#8221; در برابر &#8220;اخلاقِ انسانی&#8221;
جملهٔ کلیدیِ این پاراگراف، اشاره به &#8220;نگرانیِ اوپنهایمر از پراکندگیِ تشعشع&#8221; است. این یعنی، او به‌جایِ مخالفت با اصلِ این جنایت، صرفاً نگرانِ &#8220;افتِ عملکردِ عملیاتیِ&#8221; آن بود! این منطق، نمونه‌ای کلاسیک از &#8220;تفکرِ مهندسیِ نظامی&#8221; است که در آن، انسان‌ها به &#8220;اعدادِ آماری&#8221; و &#8220;اهدافِ استراتژیک&#8221; تقلیل می‌یابند. این تفکر، بعدها در بمبارانِ هیروشیما و ناکازاکی نیز تکرار شد، جایی که تصمیم‌گیرندگان، به‌جایِ سنجشِ ابعادِ انسانیِ فاجعه، صرفاً به &#8220;تعدادِ تلفاتِ موردِ انتظار&#8221; نگاه کردند.

D. چرا این طرح، عملی نشد؟
خوشبختانه، این طرح به‌دلیلِ &#8220;مشکلاتِ فنی&#8221; (پراکندگیِ تشعشع در طبیعت) و نه &#8220;اعتراضِ اخلاقی&#8221; کنار گذاشته شد. اما این خود، هشداریِ دیگر است: اگر این طرح از نظرِ فنی عملی بود، چه کسی می‌توانست جلویِ اجرایِ آن را بگیرد؟ این روایت، به‌خوبی نشان می‌دهد که در پروژهٔ منهتن، &#8220;اخلاق&#8221; به‌تدریج توسطِ &#8220;منطقِ فنی&#8221; و &#8220;کارآمدیِ نظامی&#8221; بلعیده شد.

E. &#8220;شکستِ اخلاقیِ جمعی&#8221;
این پاراگراف، نه فقط روایتِ یک پیشنهادِ وحشیانه، بلکه تصویرِ شکستِ اخلاقیِ جمعی در پروژهٔ منهتن است. دانشمندانِ بزرگی که برایِ نجاتِ جهان از فاشیسمِ آلمان گرد هم آمده بودند، به‌تدریج به ابزارهایی برایِ طراحیِ مرگِ جمعی تبدیل شدند. این &#8220;دگردیسیِ اخلاقی&#8221;، نتیجهٔ ترکیبی از عوامل بود: فشارِ روانیِ جنگ. وابستگی به تأمینِ مالیِ نظامی. شیفتگیِ فنی به قدرتِ بمب. نظامی‌گریِ سازمان‌یافتهٔ پروژه.

۸: این پاراگراف، یکی از تأثیرگذارترین و عمیق‌ترین روایت‌هایِ تاریخِ علم را به تصویر می‌کشد: لحظه‌ای که روشنایی، به «سیاهیِ ابدیِ» ذهنِ بشر تبدیل شد. برای درکِ عمقِ این روایتِ شاعرانه و تاریخی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره میشود:

 A. «نوری که هرگز خاموش نمی‌شود»
رابی، یکی از برجسته‌ترین فیزیکدانانِ قرن بیستم، این انفجار را نه فقط با «چشم»، بلکه با «تمامِ وجود» خود احساس کرد. عبارتِ «برای همیشه در ذهنِ من حک شد»، نشان‌دهندهٔ لحظه‌ای است که در آن، «علم» و «روانِ انسان» در هم می‌آمیزند. این لحظه، نه فقط یک آزمایشِ علمی، بلکه یک «تجربهٔ روحیِ جمعی» بود که ذهنِ همهٔ شاهدان را برای همیشه نشاندار کرد.

 B. «نوری که از خودِ جهان فراتر می‌رود»
رابی، با دقتِ یک فیزیکدانِ برجسته، از «روشن‌ترین نوری که بشر تا به حال دیده است» سخن می‌گوید. این توصیف، فراتر از یک مشاهدۀ علمی است؛ این یک «تجربۀ متافیزیکی» است که در آن، «مرزِ میانِ انسان و خدا» در هم می‌شکند. این نور، نه فقط یک پدیدۀ فیزیکی، بلکه «نمادِ تولدِ عصرِ اتمی» است؛ عصری که در آن، بشر به قدرتِ خدایان دست یافت، اما روحِ خود را در این مسیر از دست داد.

C. «نوری که از میانِ وجودِ انسان نفوذ می‌کند»
تعبیرِ «از میانِ وجودِ انسان نفوذ کرد»، نشان‌دهندهٔ یک «تجربۀ تروماتیکِ جمعی» است. این نور، نه فقط از چشم، بلکه از «روح» و «هویتِ انسانی» عبور کرد و چیزی را در درونِ شاهدان تغییر داد. بسیاری از دانشمندانی که شاهدِ اولین انفجارِ هسته‌ای بودند، بعدها از «ازدست‌رفتنِ حسِ معصومیت» خود سخن گفتند. این نور، «غبارِ بیگناهی» را از چشمانِ آن‌ها پاک کرد و آن‌ها را با «مسئولیتِ سنگینِ قدرتِ خلق‌شده» روبرو کرد.

D. «نوری که جهان را تغییر داد»
این پاراگراف، یک «لحظۀ تاریخیِ محض» را به تصویر می‌کشد: لحظه‌ای که در آن، «جهانِ قدیم» با «جهانِ جدید» جایگزین شد. نورِ بمب، نه فقط صحرای نیومکزیکو، بلکه «افقِ اخلاقیِ بشریت» را برای همیشه تغییر داد. این روایت، یادآورِ این است که «پیشرفتِ علمی» همیشه با «مسئولیتِ اخلاقی» همراه نیست و گاهی، روشن‌ترین نورها، تاریک‌ترین سایه‌ها را به همراه می‌آورند.

۹: «همه‌ی ما حرام زاده هستیم»؛ اعترافی که تاریخ را تغییر داد
کنت بینبریج، فیزیکدانی که مسئولیتِ اجراییِ آزمایشِ «ترینیتی» را بر عهده داشت، با این جملهٔ کوتاه و زننده، تمامِ تناقضِ پروژهٔ منهتن را خلاصه کرد. او که در طولِ سال‌ها، با تمامِ وجود برایِ ساختِ بمب تلاش کرده بود، در لحظهٔ پیروزی، به‌جایِ شادی، به «نفرت از خود» و «شرمِ اخلاقی» رسید. این جمله، نه یک فحشِ ساده، بلکه یک اعترافِ تاریخی بود: «ما با شکستنِ مرزهایِ اخلاقی، انسانیتِ خود را از دست داده‌ایم.»

بینبریج در ادامه، آزمایش را «نمایشیِ زننده و در عین حال، تحسین‌برانگیز» توصیف می‌کند. این دوگانگی، کلیدِ درکِ تراژدیِ بمبِ اتم است: تحسین‌برانگیز: از منظرِ علمی، این آزمایش، یک پیروزیِ بی‌نظیر بود. زننده: از منظرِ اخلاقی، این آزمایش، یک جنایتِ جمعی بود. این دوگانگی، در روحِ تمامِ دانشمندانی که در آن صبحِ تابستانی گرد هم آمده بودند، ریشه دواند. واکنشِ اوپنهایمر به این جمله، یکی از صمیمی‌ترین و در عین حال، غم‌انگیزترین لحظاتِ تاریخِ علم است. او که در سکوتِ سنگینِ پس از انفجار، به‌دنبالِ کلماتی برایِ بیانِ «احساساتِ دوپاره‌اش» می‌گشت، ناگهان جمله‌ای را می‌شنود که «تمامِ حقیقتِ تلخ» را در خود دارد. او این جمله را «بهترینِ پاسخ» می‌نامد، زیرا این جمله، به‌جایِ خودفریبیِ علمی، به «اعترافِ صادقانه» به «فاجعهٔ اخلاقی» تبدیل می‌شود. بینبریج و اوپنهایمر، هر دو می‌دانستند که این لحظه، نقطهٔ عطفی در تاریخِ بشریت است. آن‌ها نه فقط یک سلاح، بلکه «افقِ جدیدی از وحشت» را خلق کرده بودند. این آگاهی، سنگینیِ غیرقابلِ تحملی را بر دوشِ آن‌ها گذاشت. اوپنهایمر بعدها در گفت‌وگوییِ معروف، از عبارتِ «من مرگ شدم، نابودگرِ جهان‌ها» (از کتابِ «بهگود گیتا») برای توصیفِ این لحظه استفاده کرد. اما جملهٔ بینبریج، بسیار ساده‌تر و صریح‌تر از هر شعری، «تاریکیِ روحِ انسان» را پس از این آزمایش نشان می‌دهد.

این پاراگراف، یکی از تلخ‌ترین و در عین حال، زیباترین روایت‌هایِ تاریخِ علم را به تصویر می‌کشد: لحظه‌ای که «پیروزیِ علمی» به «شکستِ روحی» تبدیل می‌شود. جملهٔ بینبریج، نه فقط یک واکنشِ شخصی، بلکه یک مرثیه برای انسانیتِ ازدست‌رفته است. این روایت، یادآورِ این حقیقت است که «پیشرفت» بدون «اخلاق»، نه یک دستاورد، بلکه یک «شکستِ بزرگ» است؛ شکستی که تا ابد، بر وجدانِ بشر سنگینی خواهد کرد.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-15T19:36:19+00:00</dc:date>
    </item>

 




    <item>
      <title>نگاهی شوخ‌طبعانه به زندگی نویسندگان&#45;۲۷</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/farhang/more/2026-08-11_2201/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/farhang/more/2026-08-11_2201/#When:20:01:13Z</guid>
      <description>ویلیام فاکنر از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ به‌عنوانِ رئیسِ ادارهٔ پست کار کرد، اما پس از آنکه (در مواردِ متعدد!) مچش هنگامی باز شد که نامه‌ها را در زباله می‌انداخت، شغلِ خود را از دست داد.</description>
      <description>ویلیام فاکنر از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ به‌عنوانِ رئیسِ ادارهٔ پست کار کرد، اما پس از آنکه (در مواردِ متعدد!) مچش هنگامی باز شد که نامه‌ها را در زباله می‌انداخت، شغلِ خود را از دست داد.

ویلیام فاکنر (William Faulkner) در خانوادهای برجسته به دنیا آمدو در سایهٔ خویشاوندیِ مشهور زندگی می‌کرد که می‌خواست از دستاوردهایِ شغلیِ او پیشی بگیرد. او داوطلبِ آموزشِ خلبانی در زمانِ جنگ شد اما هرگز نبرد را ندید. سابقهٔ نظامیِ او موضوعِ جنجال شد. افسوس، شباهت‌هایِ ویلیام فاکنر و جورج دبلیو بوش به همین جا ختم می‌شود. تنها یکی از این دو، به‌طورِ مسلم به بزرگ‌ترین رمان‌نویسِ تاریخِ آمریکا تبدیل شد. دیگری به‌طورِ مسلم به... خب، شما جایِ خالی را مطابقِ باورِ سیاسیِ خودتان پر کنید.(۱)

ویلیام فاکنر در ۲۵ سپتامبر ۱۸۹۷، بدونِ حرف «u» در نامِ خود، در نیوآلبانی (New Albany)، می‌سی‌سی‌پی (Mississippi) به دنیا آمد. او در آکسفوردِ مجاور بزرگ شد، جایی که مردمِ محلی او را به‌عنوانِ فردیِ گوشه‌گیر، متظاهر و عجیب‌وغریب می‌شناختند. پدرِ بزرگِ او، ویلیام کلارک فالکنر، که هشت سال پیش از تولدِ ویلیامِ کوچک درگذشته بود، کهنه‌سوارِ جنگِ داخلیِ آمریکا بود که در نبردِ «اولین ماناساس» (First Manassas) شرکت داشت. دبلیو. سی. فالکنر که به «سرهنگِ پیر» معروف بود، همچنین رمانیِ پرفروش به نام «رزِ سفیدِ ممفیس» (The White Rose of Memphis) نوشت و به یکی از برجسته‌ترین شهروندانِ آکسفورد تبدیل شد. نقل است که وقتی فاکنر واردِ کلاسِ سوم شد، از او پرسیدند که وقتی بزرگ شد می‌خواهد چه کاره شود. او پاسخ داد: «می‌خواهم مثلِ پدرِ بزرگم نویسنده باشم.» این آغازِ تلاشیِ مادام‌العمر برایِ هم‌تراز شدن با نامِ سرهنگِ پیر بود.(۲)

فاکنر دانش‌آموزِ ضعیفی بود. یکی از هم‌کلاسی‌هایش او را چنین توصیف می کند: «تنبل‌ترین پسری که تا به حال دیده‌ام، تقریباً بی‌جان... هیچ کاری نمی‌کرد جز نوشتن و نقاشی‌کشیدن». اگرچه فاکنر نمراتِ چندان تحسین‌برانگیزی در دستورِ زبان و ادبیات دریافت نکرد، اما برخلافِ افسانه‌ها، در درسِ انگلیسی مردود نشد. او همچنین از دبیرستان فارغ‌التحصیل نشد، اگرچه بعداً به او اجازه داده شد که به‌عنوانِ یک کهنه‌سربازِ بازگشته از جنگِ جهانیِ اول در دانشگاهِ «اولِ میس» (Ole Miss) تحصیل کند. دورانِ کوتاهِ فاکنر در نیرویِ هواییِ سلطنتیِ کانادا – که در طیِ آن نبردی ندید اما لاف می‌زد که در یک سانحه به‌شدت مجروح شده است – به این امر انجامید. او در ترمِ اولِ دانشگاه در درسِ انگلیسی نمرهٔ «D» گرفت، اما از تلاش برایِ ادامهٔ نویسندگی منصرف نشد. شعرنوشتن (که در آن زمان تخصصِ او بود) همچنین راهیِ خوب برای تحتِ تأثیر قراردادنِ خانم‌ها بود – به‌ویژه علاقهٔ دورانِ کودکی‌اش، استل اولدهام (Estelle Oldham)، که بعداً با او ازدواج کرد و به‌طورِ متوالی به او خیانت کرد.

فاکنر در حینِ پرورشِ هنرِ خود، مشاغلِ گوناگونی را تجربه کرد – صندوق‌دارِ کتابفروشی، رئیسِ ادارهٔ پستِ دانشگاه، کارمندِ بانک. او در نهایت به نیواورلئان رفت، جایی که دوستش شروود اندرسون (Sherwood Anderson)، که او نیز نویسنده بود، او را تشویق کرد که روی داستان‌نویسی متمرکز شود. اولین رمانِ او، «مزدِ سرباز» (Soldier&#8217;s Pay)، در سال ۱۹۲۶ منتشر شد. سومین رمانِ او، «سارتوریس» (Sartoris)، اولین اثر از پانزده رمانی بود که در شهرستانِ خیالیِ «یوکناپاتافا»(Yoknapatawpha) روایت می‌شد. این شهرستانِ ساختگی که جایگزینِ شهرستانِ زادگاهِ فاکنر بود، بوم‌نقاشی شد که استادِ بزرگ، ماندگارترین پرتره‌هایِ خود را بر رویِ آن به تصویر کشید: «خشم و هیاهو» (۱۹۲۹) (The Sound and the Fury)، «گوربه‌گور» (As I Lay Dying) (۱۹۳۰)، «نورِ اوت» (Light in August) (۱۹۳۲) و «ابشالوم، ابشالوم!» (Absalom, Absalom) (۱۹۳۶). رمان‌هایِ او که ترکیبیِ بسیار بدیع از فضایِ گوتیکِ جنوبی و جریانِ سیالِ ذهنِ جویس‌وار بودند، در محافلِ ادبی تحسین شدند، اما درآمدِ مالیِ چندانی برایش به ارمغان نیاوردند.(۳)

فاکنر برای جبرانِ این کمبود، به هالیوود روی آورد و در بیشترِ دههٔ ۱۹۴۰ به‌عنوانِ فیلم‌نامه‌نویس کار کرد. دستمزدِ خوب بود و او می‌توانست با ستارگانِ سینما معاشرت کند و ولعِ خود را برایِ مشروباتِ الکلیِ سنگین و روابطِ خارج از ازدواج ارضا کند. اما از پاسخگویی به مدیرانِ استودیو متنفر بود و احساس می‌کرد که استعدادِ خود را بر رویِ فیلم‌هایِ درجه دوم و مشروباتِ الکلی تلف می‌کند.

او به یکی از معشوقه‌هایش گفت: «گاهی فکر می‌کنم اگر یک فیلم‌نامه یا طرحِ داستانیِ دیگر بنویسم، هر توانایی‌ای را که به‌عنوانِ نویسنده دارم، از دست خواهم داد.» او همچنین اعتراف کرد: «وقتی یک مارتینی می‌نوشم، احساس می‌کنم بزرگ‌تر، عاقل‌تر و بلندتر هستم. وقتی دومی را می‌نوشم، احساسِ برتری می‌کنم. بعد از آن، دیگر هیچ کس نمی‌تواند جلودارم باشد.» نوشیدنِ مشروبات و خوش‌گذرانی‌هایِ افراطی، سلامتِ او را تحتِ تأثیر قرار داد و در نتیجه، کارش آسیب دید. اگرچه کیفیتِ رمان‌هایش رو به زوال گذاشت، اما موفق شد دو جایزهٔ پولیتزر(Pulitzer) و جایزهٔ نوبلِ ادبیات را از آنِ خود کند. سخنرانیِ او در مراسمِ دریافتِ نوبل – که برخی معتقدند در حالی که مست بوده، ایراد کرده است – به‌عنوانِ یکی از فصیح‌ترین اظهاراتِ ایمان به بشریت که تا به حال بیان شده، موردِ تحسین قرار گرفت.(۴)

در۶ ژوئیه۱۹۶۲، چند هفته پس از اینکه از اسبی در نزدیکیِ مزرعه‌اش در آکسفورد به زمین پرتاب شد، فاکنر بر اثرِ سکتهٔ قلبی در تختِ بیمارستان درگذشت. اگرچه آگهیِ ترحیمِ نیویورک‌تایمز به «وسواسِ او نسبت به قتل، تجاوز، زنایِ با محارم، خودکشی، طمع و تباهیِ عمومی» اشاره کرد، اما امروز از فاکنر به‌عنوانِ یکی از مبتکرانه‌ترین سبک‌پردازانِ تمامیِ داستان‌هایِ آمریکایی یاد می‌شود، نویسنده‌ای که موضوعاتِ زنندهٔ او سال‌ها از زمانِ خود جلوتر بودند.(۵)



کنت قلابی

فاکنر دقیقاً یک شخصیتِ محبوب در زادگاهش، آکسفورد، می‌سی‌سی‌پی، نبود. در واقع، مردمِ محلی او را چیزی شبیه به یک آدمِ متظاهرِ خودنما می‌دانستند. وقتی رویش به طرف دیگری بود، مردم او را «کنت قلابی» (Count No &#8216;Count) صدا می‌کردند، اشاره‌ای به آنچه که به نظرشان بی‌هدف‌بودنِ او و ناتوانی‌اش در حفظِ یک شغلِ ثابت بود. در واقع، فروشگاهِ بزرگِ آکسفورد، یعنی «جی. ای. نیلسن» (J. E.Neilson)، هنوز یک کادرِ قاب‌شده از پاسخِ تندِ فاکنر به یکی از طلبکارانِ متعددش را به نمایش می‌گذارد که در جستجویِ تسویه‌ییک قبضِ سررسید‌ شده به او نامه نوشته بود: «اگر این [پرداخت ۱۰ دلاری] موردِ پسندِ شما نیست، تنها راهِ دیگری که می‌توانم به آن فکر کنم، در عبارتِ قدیمیِ میلتون است: شکایت کنید و لعنت‌شده باشید.»

پستچی شدن

یکی از معدود مشاغلی که فاکنر موفق شد به آن پایبند باشد، ریاستِ ادارهٔ پستِ دانشگاهِ می‌سی‌سی‌پی از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ بود. جایِ تعجب نیست که این نابغهٔ مغرور و ظریف، دقیقاً نمونهٔ بارزِ یک کارمندِ سمی بود. فاکنر با مشتریان بی‌ادب بود (وقتی که آن‌ها را نادیدهنمی‌گرفت) و نسبت به مسئولیت‌هایِ خود بی‌تفاوت بود. او بیشترِ زمانِ کاریِ خود را به نوشتن یا بازیِ بریج و ما‌جونگ (mahjongg) [نوعی بازی مهره ای چینی] با دوستانی می‌گذراند که به‌عنوانِ کارمند استخدام کرده بود. اغلب درست هنگامی که که نامه‌هایِ مردم را در زباله‌ها می‌اندخت مچ او را می گرفتند. وقتی یک بازرسِ پست مأمورِ تحقیق در موردِ او شد، فاکنر موافقت کرد که استعفا دهد. او بعدها تجربهٔ خود را خلاصه کرد: «فکر می‌کنم تا آخرِ عمر در خدمتِ افرادِ پولدار خواهم بود، اما خدایا شکر که دیگر هرگز نباید در خدمتِ هر حرام زاده ای (son of a bitch) که دو سنت برای خریدِ تمبر دارد، باشم.»

در جنگ چه کردی؟

فاکنر، مانند بسیاری از نویسندگانِ نسلِ خود، مشتاق بود که خود را در میدانِ نبرد به اثبات برساند. افسوس، تلاش‌های او برای نام‌نویسی در ارتشِ آمریکا به‌دلیلِ قامتِ کوتاهش بی‌نتیجه ماند. فاکنر که مصمم بود، به نیرویِ هواییِ سلطنتی در کانادا پیوست. او حتی لهجهٔ بریتانیایی را تقلید می‌کرد (مدتها پیش از اینکه مدونا (Madonna) چنین تلاش‌هایی را مد روز کند) و شروع به نوشتنِ نامِ خانوادگیِ خود با حرف «u» کرد تا خود را اشرافی‌تر جلوه دهد.

متأسفانه، جنگِ جهانیِ اول پیش از آنکه فاکنر به عنوان دانشجوی دانشگاه افسری بتواند آموزشِ پیش‌پروازِ خود را به پایان برساند، به پایان رسید. او در دسامبرِ ۱۹۱۸، بدونِ آنکه هرگز نبردی را دیده باشد، به آکسفورد بازگشت. با این حال، این موضوع او را از تظاهر به اینکه چنین تجربه‌ای داشته، بازنداشت. فاکنر که شیفتهٔ ایدهٔیک کهنه‌سربازِ تلخ‌کام و سرخورده بود، با لباسِ ستوانیِ نیرویِ هواییِ سلطنتی (اگرچه هرگز به آن درجه نرسیده بود) در شهر پرسه می‌زد و برای همه از ماجراهایِ رزمیِ خود بر فرازِ اروپا می‌گفت. او حتی ادعا می‌کرد که جمجمه‌اش شکسته و صفحهٔ فولادی در آن کار گذاشته شده است. همهٔ این‌هایک دروغِ بزرگ و آشکار بود.

سال‌ها بعد، داستان‌هایِ اغراق‌آمیزِ فاکنر دربارهٔ قهرمانی‌هایِ جنگیِ او به سراغش آمد. وقتی مالکوم کاولی (Malcolm Cowley)، سردبیر، در سال ۱۹۴۶ برای کتابِ «فاکنرِ قابلِ حمل» (The Portable Faulkner) تحقیق می‌کرد، از نویسندهٔ میان‌سال دربارهٔ خدمتِ نظامیِ او پرسید. فاکنر به او گفت: «دارییک کتابِ خوب، باوقار و ممتاز را با آن ماجراهایِ جنگی خراب می‌کنی.» وقتی کتاب بالاخره منتشر شد، بخشِ «دربارهٔ نویسنده» آن فقط حاوی اشاره‌ای مبهم به خدمتِ فاکنر در نیرویِ هواییِ سلطنتی بود. (۶)

یوکناپاتافا؟ به‌سختی او را می‌شناختم!

اولین سوالی که بسیاری از خوانندگان هنگامِ ورود به اسطوره‌شناسیِ پیچیدهٔ فاکنر می‌پرسند این است: «یوکناپاتافا دیگر چیست؟» فاکنر ادعا می‌کرد که به معنای «آبِ آرامِ جاری در سرزمینِ هموار» است و بسیاری تصور می‌کنند که نویسنده به‌سادگی آن را ساخته است. با این حال، روزگاری واقعاً یکیوکناپاتافا وجود داشته است، یا همان‌طور که نقشه‌هایِ قدیمی آن را «یوکنی&#45;پاتافا» می‌نامیدند. این نام برگرفته از رودخانهٔ یوکونا در شهرستانِ لافایت (Lafayette County)، می‌سی‌سی‌پی، محلِ زندگیِ فاکنر است و ممکن است از اصطلاحِ سرخ‌پوستانِ چیکاساو(Chickasaw Indian) به معنای «سرزمینِ شکافته» گرفته شده باشد.

برو پایین، میکی

فاکنر چندین سال را در هالیوود سپری کرد و فیلم‌نامه‌هایی برای فیلم‌هایِ کلاسیکی مانند «خوابِ بزرگ» و «داشتن و نداشتن» (و همچنین فیلم‌هایِ درجه‌ب مانند «گشتِ زیردریایی»(Submarine Patrol) و «خدا هم‌خلبانِ من است» (God Is My Co&#45;Pilot)) نوشت. با این حال، اگر اختیار با او بود، شاید دنباله‌ای به سبکِ جریانِ سیالِ ذهن برای «استیم‌بوت ویلی»(Steamboat Willie) (میکی‌ماوس) تولید می‌کرد. هنگامِ ورود به شهر، او به رئیسِ بخشِ داستانِ استودیویِ ام‌جی‌ام(متروگلدوین مایر) گفت که فقط برای نوشتنِ فیلم‌هایِ خبری و کارتون‌هایِ میکی‌ماوس صلاحیت دارد. (۷)

فاکنر، رت باتلر را ملاقات می‌کند

یک روز فاکنر در هالیوود استراحتی کرد و برای شکارِ کبوتر با کارگردان، هوارد هاکس، (Howard Hawks) و یک بازیگرِ نسبتاً معروف به بیرون رفت. این ستارهٔ آرواره‌درشت در حالی که فاکنر و هاکس دربارهٔ ادبیاتِ بزرگ گپ می‌زدند، سکوت کرد. سرانجام، این بازیگر – کلارک گیبل(Clark Gable) – از فاکنر پرسید که به‌نظرِ او، بزرگ‌ترین نویسندگانِ زنده چه کسانی هستند. فاکنر با فهرستی از علاقه‌مندی‌هایش پاسخ داد که شاملِ همینگوی (Hemingway)، داس‌پاسوس (Dos Passos) و البته خودش می‌شد. گیبل پرسید: «اوه، شما می‌نویسید؟» و نشان داد که نمی‌داند با چه کسی شکار می‌کند. فاکنر پاسخ داد: «بله، آقای گیبل. شما چه کار می‌کنید؟»

و وقتی می‌گویم «کار»، منظورم «نوشیدن» است

مدتها پیش از آنکه پیشرفت‌هایِ تکنولوژیک، دورکاری را ممکن سازند، فاکنر رویکردِ نوآورانه‌ای برای خود ابداع کرد. طبقِ افسانه‌ها، او یک بار از رئیسِ ام‌جی‌ام(MGM) پرسید که آیا می‌تواند یک روز کارش را در خانه انجام دهد. مدیر موافقت کرد و فاکنر از محلِ کار خارج شد. بعداً کسی سعی کرد در آپارتمانِ هالیوودیِ او با او تماس بگیرد و متوجه شد که او به می‌سی‌سی‌پی بازگشته است. وقتی فاکنر گفت «خانه»، شوخی نمی‌کرد.

لوله‌پاک‌کن‌ها

فاکنر که همیشه عجیب‌وغریب بود، فقط یک نوع هدیهٔ کریسمس را می‌پذیرفت: لوله‌پاک‌کن [سیم‌هایِ کرکیِ مخصوصِ تمیزکردنِ پیپ]. در نزدیکیِ تعطیلات، درختِ کریسمسِ او با لوله‌پاک‌کن‌هایی با رنگ‌هایِ مختلف تزئین می‌شد که هر کدام برچسبِ کوچکی با نامِ هدیه‌دهنده داشت. لوله‌پاک‌کن‌هایِ برندِ دیل (Dill) موردِ علاقهٔ او بودند. در واقع، اگر کسی به جز لوله‌پاک‌کن، چیزِ دیگری به او هدیه می‌داد، فاکنر بسته را به دفترش می‌برد و باز نمی‌کرد.

جایزه را نگه دارید، فقط کت و شلوار را به من بدهید

فاکنر از دریافتِ جایزهٔ نوبل چندان خوشحال نبود. همسرش مجبور شد او را به سفر به استکهلم برای دریافتِ آن ترغیب کند و او را متقاعد ساخت که دخترش جیل (Jill) واقعاً، می‌خواهد به سوئد برود (در حالی که این‌طور نبود). سرانجام، پس از آنکه به یک خبرنگارِ سوئدی غرولند کرد که او یک «کشاورز» است و نمی‌تواند خود را برای پرواز به خارج از کشور از مزرعه اش جدا کند، فاکنر با یک شرط موافقت کرد که به سفره برود: اینکه مجبور نباشد کت و شلوارِ جدیدی بخرد. اما ظاهراً کت و شلواری که کرایه کرده بود کم کم دلش را برد و به لباس دلبندش تبدیل شد؛ پس از دریافتِ جایزه، از پس‌دادنِ آن خودداری کرد.

او به سردبیرش، بنت سرف، گفت: «شاید آن را پُر کنم و در اتاقِ نشیمن بگذارم و از مردم برای دیدنِ آن پول بگیرم،یا شاید آن را اجاره دهم، اما آن کت و شلوار را می‌خواهم.» سرف عقب‌نشینی کرد و نشرِ رندوم‌هاوس (Random House) هزینهٔ آن را پرداخت کرد.

ای فاکنر، کجایی؟

فاکنر به‌عنوانِ یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسانِ آمریکا، در تخیلِ خوانندگانِ سراسرِ جهان زنده است. اما او همچنین زندگیِ سینماییِ جالبی در فیلم‌هایِ برادرانِ کارگردان، جوئل و ایتن کوئن (Joel and Ethan Coen) داشته است. این زوجِ کارگردان&#45;نویسنده که آثاری کلاسیک مانند «بیگ لِبوسکی»(The Big Lebowski) و «فارگو»(Fargo) را به ما داده‌اند، علاقه دارند که اشاره‌هایِ کنایه‌آمیزی به فاکنر در فیلم‌هایِ خود بگنجانند. در فیلمِ «بزرگ‌کردنِ آریزونا»(Raising Arizona) (۱۹۸۷)، زندانیانِ فراری که توسطِ جان گودمن و ویلیام فورسیت (John Goodman and William Forsythe) بازی می‌شوند، «گیل و اولِ اسنوتس» (Gale and Evelle Snoats) نام دارند؛ اشاره‌ای به برادرانِ اسنوپس(Snopes brothers) که در داستان‌ها و رمان‌هایِ متعددِ فاکنر ظاهر می‌شوند.

شخصیتِ «ورنون والدریپ»(Vernon Waldrip) در فیلمِ «ای برادر، کجایی؟» (O Brother, Where Art Thou?) ساختهٔ کوئن‌ها، با شخصیتی به همین نام در داستانِ کوتاهِ فاکنر با عنوان «اگر تو را فراموش کنم، اورشلیم»(If I Forget Thee, Jerusalem) مطابقت دارد. و به‌ویژه، شخصیتِ «دبلیو. پی. مِیهیو»(W. P. Mayhew) (با بازیِ جان ماهونی(John Mahoney) از سریالِ «فریژر» (Frasier)) در فیلمِ «بارتون فینک»(Barton Fink) (۱۹۹۱) به‌وضوح بر اساسِ خودِ فاکنر ساخته شده است. مِیهیو(Mayhew) مانندِ فاکنر، رمان‌نویسیِ درخشانِ جنوبی است که به یک الکلیِ سرسخت تبدیل شده، استعداد خود را در اختیار هالیوود می‌گذارد و با یکی از کارکنانِ استودیو رابطهٔ خارج از ازدواج دارد.(۸)



ویلیام فاکنر از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ به‌عنوانِ رئیسِ ادارهٔ پست کار کرد، اما پس از آنکه (در مواردِ متعدد!) مچش هنگامی باز شد که نامه‌ها را در زباله می‌انداخت، شغلِ خود را از دست داد.

&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;
زیرنویس‌های تکمیلی مترجم:
۱: این پاراگراف یک طنزِ سیاسی&#45; ادبیِ هوشمندانه و تند است که با استفاده از شباهت‌هایِ ظاهریِ زندگیِ ویلیام فاکنر (نویسندهٔ بزرگِ آمریکایی) و جورج دبلیو بوش (رئیس‌جمهورِ اسبقِ آمریکا) ، یک مقایسهٔ کنایه‌آمیز را به تصویر می‌کشد. بیایید این پاراگراف را لایه‌به‌لایه

A. شباهت‌هایِ ظاهریِ زندگیِ فاکنر و بوش
نویسنده، به چند نکتهٔ مشترک در زندگیِ این دو اشاره می‌کند:
&#45; خانوادهٔ سرشناس: فاکنر از خانواده‌ای معروف در جنوبِ آمریکا بود. پدرِ بزرگش، «ویلیام کلارک فاکنر»، یک سرهنگِ ارتشِ ایالت‌هایِ مؤتلفه (کنفدرات) در جنگِ داخلیِ آمریکا بود و بعدها یک سیاستمدار و نویسندهٔ محلی شد. بوش نیز از یک خانوادهٔ سیاسیِ سرشناس بود؛ پدرش، «جورج هربرت واکر بوش»، رئیس‌جمهورِ اسبقِ آمریکا و یکی از چهره‌هایِ کلیدیِ سیاستِ خارجیِ قرنِ بیستم بود. فاکنر در سایهٔ شهرتِ پدرِ بزرگش زندگی کرد و سعی کرد با «نوشتنِ شاهکارهایی مانند «خشم و هیاهو» و «گوربه‌گور»»، از او پیشی بگیرد.&amp;nbsp; بوش نیز در سایهٔ پدرش زندگی کرد و با «ریاستِ جمهوری» و «جنگ‌هایِ خاورمیانه»، سعی کرد «جایگاهِ تاریخیِ» خود را تثبیت کند (هرچند با موفقیتِ بسیار متفاوت!). فاکنر در جنگِ جهانیِ اول به نیرویِ هواییِ کانادا پیوست (برایِ فرار از زندگیِ خسته‌کنندهٔ در می‌سی‌سی‌پی)، اما هرگز به جبههٔ جنگ نرفت و به‌عنوانِ یک «خلبانِ آموزش‌دیده» به آمریکا بازگشت. برخی از زندگینامه‌نویسان معتقدند که او «زخم‌هایِ جنگیِ» خود را اغراق می‌کرد تا «قهرمانِ جنگی» به نظر برسد. بوش نیز در «گاردِ ملیِ تگزاس» خدمت کرد و برایِ آموزشِ خلبانیِ جنگنده ثبت نام کرد، اما هرگز در ویتنام (که در آن زمان جنگِ اصلی بود) حضور نیافت و این موضوع، بعدها به «جنجالِ نظامیِ» او تبدیل شد.

B. نقطهٔ افتراق: «نویسندهٔ بزرگ» در برابر «... خب، شما پر کنید!»
نویسنده با یک طنزِ تلخ، شباهت‌ها را به پایان می‌برد و می‌گوید:
«افسوس که شباهت‌هایِ ویلیام فاکنر و جورج دبلیو بوش به همین جا ختم می‌شود.»

&#45; فاکنر به «احتمالاً بزرگ‌ترین رمان‌نویسِ تاریخِ آمریکا» تبدیل شد و جایزهٔ نوبلِ ادبیات را در سال ۱۹۴۹ به دست آورد. بوش اما به «... خب، شما با توجه به گرایشِ سیاسیِ خودتان، جایِ خالی را پر کنید!» تبدیل می‌شود. اینجا، نویسنده با یک «پرانتزِ باز» ، به خواننده اجازه می‌دهد که «قیاسِ خود را تکمیل کند»: برای ِیک «لیبرالِ دموکرات»، بوش ممکن است «بدترین رئیس‌جمهورِ تاریخِ آمریکا» باشد (به‌دلیلِ جنگِ عراق و بحرانِ مالیِ ۲۰۰۸).&amp;nbsp;  برایِ یک «محافظه‌کارِ جمهوری‌خواه»، بوش ممکن است «رئیس‌جمهوریِ شجاعِ دورانِ پس از ۱۱ سپتامبر» باشد که از آمریکا در برابرِ تروریسم دفاع کرد.&amp;nbsp; اما نویسنده، با «سکوتِ عمدی»، از «جانبداریِ مستقیم» خودداری می‌کند و «قضاوتِ نهایی» را به «ذهنِ خواننده» واگذار می‌کند.

C. تحلیلِ طنزِ پاراگراف
طنزِ مقایسه‌ای: نویسنده، با کنارِ هم گذاشتنِ «یک نویسندهٔ نابغه» و «یک رئیس‌جمهورِ جنجالی»، به‌طرزِ طنزآمیزی نشان می‌دهد که «شباهت‌هایِ سطحی» (خانواده، سایهٔ شهرت، و خدمتِ نظامیِ جنجالی) نمی‌توانند «سرنوشتِ تاریخیِ» دو فرد را یکسان کنند. طنزِ سیاسی: نویسنده با «واگذاریِ قضاوت به خواننده»، به «دوقطبیِ سیاسیِ» آمریکا اشاره می‌کند؛ جایی که «بوش» برایِ نیمی از مردم، «قهرمان» و برایِ نیمی دیگر، «شرور» است. اما «فاکنر» برایِ «همهٔ طرف‌ها»، «نویسنده‌ای بزرگ» باقی می‌ماند. طنزِ وجودی: نویسنده، با این مقایسه، به «تصادفیِ بودنِ تاریخ» اشاره می‌کند: «فاکنر» می‌توانست «بوشِ دیگری» باشد (اگر به‌جایِ نوشتن، به سیاست روی می‌آورد)، و «بوش» می‌توانست «فاکنرِ دیگری» باشد (اگر به‌جایِ سیاست، به نوشتن روی می‌آورد). اما «سرنوشت» و «استعداد» (و شاید «شانس»)، مسیرِ آنان را از هم جدا کرد.

D. نتیجه‌گیری: «قدرتِ ادبیات» در برابر «قدرتِ سیاست»
این پاراگراف، با «طنزی هوشمندانه»، به «تفاوتِ بنیادینِ بینِ «تأثیرِ ادبی» و «تأثیرِ سیاسی» اشاره دارد: فاکنر با «قلمِ خود»، «جهانِ ادبیاتِ آمریکا» را دگرگون کرد و «نامِ خود» را در «تاریخِ ادبیات» جاودانه ساخت. بوش با «قدرتِ سیاسیِ خود»، «جهانِ واقعی» را دگرگون کرد (هرچند با «نتایجِ بحث‌برانگیز»)، اما «نامِ خود» را در «تاریخِ سیاسی» با «ابهام» و «جنجال» به یادگار گذاشت.

نویسنده، با این مقایسه، به «خواننده» یادآوری می‌کند که «تاریخ»، همیشه بر اساسِ «شباهت‌هایِ ظاهری» قضاوت نمی‌کند؛ بلکه «سرنوشتِ نهایی»، به «عملکردِ واقعی» و «دستاوردهایِ ملموس» بستگی دارد. و گاهی، «نوشتنِ یک رمانِ بزرگ» می‌تواند «تأثیرگذارتر» از «ریاستِ جمهوریِیک ابرقدرت» باشد.

۲: این پاراگراف، پرده‌برداری از ریشه‌های خانوادگی و روان‌شناختیِ ویلیام فاکنر است و نشان می‌دهد که چگونه سایهٔ سنگینِ پدرِ بزرگِ اسطوره‌ای‌اش، مسیرِ زندگی و نوشتنِ او را شکل داده است. پاراگراف را لایه‌به‌لایه باز کنیم:

A. «ویلیام فاکنر» بدونِ «یو» (u) متولد شد!
نامِ کاملِ فاکنر در بدو تولد، «ویلیام کاتبرت فاکنر» (William Cuthbert Faulkner) بود، اما او بعدها، به‌دلایلِ نامعلوم (شاید برایِ «متمایز شدن» یا «نشان دادنِ استقلال»)، حرفِ «یو» (u) را از نامِ خانوادگی‌اش حذف کرد و به «فاکنر» (Faulkner) تبدیل شد. این تغییرِ کوچک، نمادی از «تلاشِ او برایِ ساختنِ هویتی مستقل از خانواده‌اش» بود.

B. دورانِ کودکی در آکسفورد، می‌سی‌سی‌پی
فاکنر در آکسفورد، می‌سی‌سی‌پی (شهرِ کوچکی در جنوبِ آمریکا) بزرگ شد. مردمِ محلی او را به‌عنوانِ «شخصی گوشه‌گیر، متظاهر و عجیب‌وغریب» می‌شناختند. این تصویر، بعدها به «افسانهٔ فاکنر» تبدیل شد: نویسنده‌ای که در کافه‌ها می‌نوشید، داستان‌هایِ

C. پدرِ بزرگ: «سرهنگِ کهنه» (The Old Colonel)
«ویلیام کلارک فالکنر» (William Clark Falkner)، پدرِ بزرگِ فاکنر، یکی از شخصیت‌هایِ افسانه‌ایِ جنوبِ آمریکا بود:

نظامیِ جنگ‌دیده: او در جنگِ داخلیِ آمریکا (۱۸۶۱&#45;۱۸۶۵) در ارتشِ ایالت‌هایِ مؤتلفه (کنفدرات) خدمت کرد و در نبردِ اولِ ماناساس (Bull Run) (۱۸۶۱) شرکت داشت. این نبرد، یکی از نخستین نبردهایِ بزرگِ جنگِ داخلی بود و فالکنر با «شجاعتِ خود» به درجهٔ سرهنگی رسید. نویسندهٔ پرفروش: او یک رمان به نام «رزِ سفیدِ ممفیس»(The White Rose of Memphis) (۱۸۸۱) نوشت که به‌طرزِ شگفت‌آوری پرفروش شد (بیش از ۱۰۰,۰۰۰ نسخه در آن دوران!). این رمان، یک داستانِ عاشقانه&#45; جنایی با مایه‌هایِ اجتماعی بود که در امتدادِ رودخانهٔ می‌سی‌سی‌پی روایت می‌شد. شهروندِ برجستهٔ آکسفورد: فالکنر پس از جنگ، به تجارتِ راه‌آهن روی آورد، یک بانک تأسیس کرد، و به یکی از ثروتمندترین و تأثیرگذارترین مردانِ آکسفورد تبدیل شد. او حتییک خطِ راه‌آهن به نامِ خود ساخت که «راه‌آهنِ فالکنر» نامیده می‌شد. مرگِ اسرارآمیز: فالکنر در سال ۱۸۸۹، هشت سال پیش از تولدِ فاکنر، در یک «تیراندازیِ خیابانی» با یک رقیبِ سیاسی به قتل رسید. این مرگِ خشونت‌آمیز، بعدها به یکی از مضامینِ تکرارشونده در داستان‌هایِ فاکنر تبدیل شد (مانند «گوربه‌گور» و «خشم و

D. «می‌خواهم نویسنده‌ای مثلِ پدرِ بزرگم باشم»
فاکنر در کلاسِ سومِ دبستان، وقتی از او پرسیدند که «وقتی بزرگ شدی چه می‌خواهی بشوی؟»، پاسخ داد: «می‌خواهم نویسنده‌ای مثلِ پدرِ بزرگم باشم.» این جمله، «سوگندِ مادام‌العمرِ» فاکنر بود. او تمامِ زندگیِ خود را صرفِ «زندگی‌کردن در حدِّ نامِ پدرِ بزرگ» و «فراتر رفتن از او» کرد.

E. تحلیل روان‌شناختی: «سایهٔ سرهنگ»
فاکنر در سایهٔ «سرهنگِ کهنه» رشد کرد؛ مردی که هم «قهرمانِ جنگ» بود، هم «نویسندهٔ پرفروش»، هم «سرمایه‌دارِ موفق»، و هم «چهره‌ای اسطوره‌ای» در جنوبِ آمریکا. فاکنر که از کودکی «گوشه‌گیر» و «عجیب» بود، با «سایهٔ این غولِ تاریخی» دست‌وپنجه نرم می‌کرد. او می‌خواست «از سایه بیرون بیاید» و «هویتِ مستقلِ خود» را بسازد، اما همیشه «مقایسهٔ خود با پدرِ بزرگ» در ذهنش بود. این «رقابتِ خیالی» با «سرهنگِ کهنه»، یکی از نیروهایِ محرکِ اصلیِ نوشتنِ فاکنر بود: او می‌خواست «رمانی بنویسد که از «رزِ سفیدِ ممفیس» بهتر باشد» و «شهرتی به دست آورد که از شهرتِ پدرِ بزرگ فراتر رود». و سرانجام، با خلقِ شاهکارهایی مانند «خشم و هیاهو» (۱۹۲۹) و «گوربه‌گور» (۱۹۳۰) و دریافتِ جایزهٔ نوبلِ ادبیات (۱۹۴۹)، نه تنها از «سرهنگ» پیشی گرفت، بلکه به یکی از بزرگ‌ترین نویسندگانِ تاریخِ ادبیاتِ جهان تبدیل شد.

F. ارتباط با داستان‌هایِ فاکنر
فاکنر بارها در داستان‌هایش به «چهرهٔ پدرِ بزرگ» اشاره کرده است. شخصیت‌هایی مانند «سرهنگِ جان سارتریس» (Colonel John Sartoris) در رمان‌هایِ «سارتریس» و «گوربه‌گور»، بازتابی از «سرهنگِ فالکنر» هستند: یک قهرمانِ جنگِ داخلی، سرمایه‌دار، و چهرهٔ اسطوره‌ایِ جنوب که سرنوشتِ او با «خشونت» و «مرگِ ناگهانی» گره خورده است.

G. جمع‌بندی: «زندگیِ فاکنر، خودش یک رمانِ فاکنری است!»
فاکنر در آثارش، بارها به «اسطوره‌هایِ جنوب» و «وزنِ تاریخِ خانوادگی» پرداخته است. زندگیِ خودِ او نیز، نمونه‌ای از این «اسطوره‌پردازیِ جنوبی» است:

او با «نامِ تغییر‌یافته»، «حذفِ &#8220;یو&#8221; از نامِ خانوادگی» (که نمادِ «استقلال» بود) متولد شد.

&#45; در «سایهٔ پدرِ بزرگ» بزرگ شد. با «نوشتنِ شاهکارهایِ مدرنیستی» (که سبک و سیاقی کاملاً متفاوت با رمانِ پدرِ بزرگ داشت)، از «سایه» بیرون آمد. و در نهایت، با «جایزهٔ نوبل»، نه تنها «نامِ پدرِ بزرگ» را زنده نگه داشت، بلکه «نامِ خود» را نیز در «تاریخِ ادبیات» جاودانه ساخت. به‌عبارتِ دیگر، «زندگیِ فاکنر، خودش یک &#8220;رمانِ فاکنری&#8221; است» : سرشار از «تناقض»، «شکوه»، «شکست»، و «جستجویِ بی‌پایانِ هویت» در برابرِ «وزنِ تاریخِ خانوادگی».
۳: این پاراگراف، دورانِ شکل‌گیریِ فاکنر به‌عنوانِ نویسنده و تضادِ میانِ «شکوهِ ادبی» و «فقرِ مالی» را در زندگیِ او به تصویر می‌کشد. این پاراگراف را لایه‌به‌لایه باز کنیم:

A. «شغل‌هایِ عجیب و غریب» پیش از نویسندگی
فاکنر پیش از آنکه به‌عنوانِ نویسنده شناخته شود، مشاغلِ گوناگونی را تجربه کرد: صندوقدارِ کتابفروشی (که به او امکانِ دسترسی به کتاب‌ها را می‌داد). رئیسِ ادارهٔ پستِ دانشگاهِ می‌سی‌سی‌پی (که بعدها به‌دلیلِ «سوءمدیریت» و «وقت‌گذرانیِ زیاد برایِ نوشتن» از کار اخراج شد). کارمندِ بانک (که با روحیاتِ او سازگار نبود).

این مشاغل، نشان‌دهندهٔ «دورانِ سرگردانیِ» فاکنر است؛ او هنوز «مسیرِ خود را پیدا نکرده بود» و با «شغل‌هایِ موقتی» روزگار می‌گذراند.

B. «نیواورلئان» و «شرود اندرسون»: نقطهٔ عطف
فاکنر به‌تدریج به نیواورلئان نقل مکان کرد، شهری که در آن زمان، «مرکزِ فرهنگ و هنرِ جنوب» بود. در آنجا، با «شرود اندرسون» (Sherwood Anderson)، نویسندهٔ معروفِ آمریکایی (که رمان‌هایی مانند «واینزبرگ، اوهایو» را نوشته بود) آشنا شد. اندرسون که خود از «چهره‌هایِ کلیدیِ ادبیاتِ مدرنِ آمریکا» بود، فاکنر را تشویق کرد که «بر رویِ داستان‌نویسی متمرکز شود» و «شغل‌هایِ موقتی را رها کند». اندرسون حتی به فاکنر کمک کرد تا اولین رمانِ خود («مزدِ سرباز») را منتشر کند و او را با ناشرانِ نیویورک آشنا ساخت.

C. «یوکناپاتافا» (Yoknapatawpha): جهانِ داستانیِ فاکنر
سارتوریس(Sartoris) (۱۹۲۹)، سومین رمانِ فاکنر، اولین اثری بود که در «شهرستانِ خیالیِیوکناپاتافا» (برگرفته از شهرستانِ واقعیِ «لافایت» در می‌سی‌سی‌پی) رخ داد. فاکنر بعدها، ۱۵ رمان و داستانِ کوتاه را در این «جهانِ خیالی» نوشت. یوکناپاتافا به «بومِ نقاشیِ» فاکنر تبدیل شد؛ او با استفاده از این «بوم»، «چهرهٔ واقعیِ جنوبِ آمریکا» را به تصویر کشید: خانواده‌هایِ اشرافیِ رو به زوال، برده‌داریِ سابق، نژادپرستی، جنگِ داخلی، و «انسان‌هایِ شکست‌خوردهٔ» جنوب.

&#45; شاهکارهایِ او در این جهان:
&#45; «خشم و هیاهو»(The Sound and the Fury) (۱۹۲۹): داستانِ سقوطِ خانوادهٔ «کامپسون» با روایتی غیرخطی و جریانِ سیالِ ذهن (تأثیرپذیرفته از جیمز جویس).
&#45; «گوربه‌گور» (As I Lay Dying) (۱۹۳۰): داستانِ سفرِ یک خانوادهٔ فقیر برایِ دفنِ مادر، با ۵۹ بخشِ روایت‌شده توسطِ ۱۵ راویِ مختلف.
&#45; «نورِ اوت» (Light in August) (۱۹۳۲): داستانِ نژادپرستی و هویت در جنوب.
&#45; «ابشالوم، ابشالوم!» (Absalom, Absalom!) (۱۹۳۶): داستانِ وسواسِ یک مرد برایِ ساختنِ «سلسله‌ای سفیدپوست» در جنوب.

D. «سبکِ منحصربه‌فرد»: تلفیقِ «گوتیکِ جنوبی» و «جریانِ سیالِ ذهن»
 فاکنر سبکی خلق کرد که تلفیقی از «گوتیکِ جنوبی» (Southern Gothic) (فضایِ تاریک، مرموز و تراژیکِ جنوب) و «جریانِ سیالِ ذهن» (Stream of Consciousness) (تأثیرپذیرفته از جیمز جویس، که در آن، افکارِ درونیِ شخصیت‌ها بدونِ ترتیبِ منطقی روایت می‌شوند) بود. این سبک، او را به یکی از «پیشگامانِ مدرنیسمِ آمریکایی» تبدیل کرد.

E. «تحسینِ ادبی» در برابر «فقرِ مالی»
تحسینِ ادبی: رمان‌هایِ فاکنر در «حلقه‌هایِ ادبی» (نزدِ منتقدان و نویسندگانِ دیگر) به‌شدت ستایش می‌شدند. او را «نابغهٔ ادبیاتِ آمریکا» می‌نامیدند. فقرِ مالی: اما این «تحسین»، به «ثروتِ مالی» تبدیل نشد. رمان‌هایِ فاکنر «پرفروش» نبودند (به‌جز «گوربه‌گور» که موفقیتِ نسبی داشت). او سال‌ها در «فقر» زندگی کرد و برایِ تأمینِ معاش، مجبور بود به «نوشتنِ فیلم‌نامه برایِ هالیوود» (که از آن بیزار بود) رویبیاورد.

F. تحلیلِ تضاد: «نبوغِ ادبی» و «ناکامیِ مالی»
چرا رمان‌هایِ فاکنر پرفروش نبودند؟
۱. سبکِ دشوار: جریانِ سیالِ ذهن، روایت‌هایِ غیرخطی، و پیچیدگیِ زبان، برایِ خوانندهٔ عام «غیرقابلِ دسترس» بود.
۲. موضوعاتِ تاریک: جنوبِ فاکنر، با «نژادپرستی»، «خشونت»، «فقر» و «انحطاط» عجین شده بود؛ موضوعاتی که در دورانِ «رونقِ اقتصادیِ آمریکا» (دههٔ ۱۹۲۰) چندان جذاب نبودند.
۳. بازاریابیِ ضعیف: ناشرانِ فاکنر، مانند بسیاری از ناشرانِ ادبیاتِ مدرن، در «بازاریابی» و «تبلیغات» ناتوان بودند.
&#45; اما پس از جنگِ جهانیِ دوم، با «تجدیدِ چاپِ رمان‌هایِ او» و «دریافتِ جایزهٔ نوبلِ ادبیات» (۱۹۴۹)، فاکنر به‌تدریج به «خواننده‌ای گسترده» دست یافت.

G. جمع‌بندی: «شکوهِ پس از مرگ»
فاکنر در زمانِ حیات، «فقر را تجربه کرد» و «پرفروش‌ترین نویسندهٔ آمریکا» نبود. اما پس از مرگ، «شهرتِ جهانیِ» او به‌حدی رسید که امروزه، او را یکی از «۳&#45;۴ نویسندهٔ برترِ تاریخِ ادبیاتِ آمریکا» می‌دانند. این تضاد، یکی از «تراژدی‌هایِ زندگیِ نویسندگانِ مدرنیست» است: «آنان در زمانِ حیات، گمنام و فقیرند، اما پس از مرگ، به &#8220;اسطوره&#8221; تبدیل می‌شوند.» به‌عبارتِ دیگر، «فاکنر، جهانِ یوکناپاتافا را با &#8220;قلم&#8221; ساخت، اما خودش تا پایانِ عمر، &#8220;غریبه‌ای&#8221; در همان جهان باقی ماند.»

۴: فاکنر در سال ۱۹۵۰ جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد . واقعیت این است که او به هیچ وجه مشتاق سفر به استکهلم نبود و باید به شدت تشویق می‌شد تا این سفر را انجام دهد . همچنین، اطرافیان او مجبور بودند میزان مصرف الکل او را در تمام طول سفر به دقت کنترل کنند، که نشان می‌دهد نگرانی‌ها در مورد نوشیدن او در آن زمان بسیار جدی بوده است . با وجود همه این چالش‌ها، سخنرانیِ خود فاکنر به یکی از به‌یادماندنی‌ترین و پرشورترین نطق‌های تاریخ نوبل تبدیل شد . جمله معروف او در آن سخنرانی: &#8220;من معتقدم که انسان نه تنها تاب می‌آورد، بلکه پیروز خواهد شد&#8221;، امروز به عنوان یکی از نقل‌قول‌های جاودانه تاریخ ادبیات شناخته می‌شود . مشکل الکل فاکنر فقط به اینیک سفر محدود نمی‌شد؛ او سال‌ها با این اعتیاد دست و پنجه نرم می‌کرد. بسیاری از زندگینامه‌نویسان و منتقدان معتقدند که وابستگی شدید او به الکل، تأثیر مخربی بر کیفیت نوشته‌هایش در دوران پیری گذاشت و توانایی‌های خلاقانه‌اش را کمرنگ کرد . به عنوان مثال، یکی از محققان به نقل از یک دوست فاکنر نوشته که مصرف الکل، &#8220;تیزی و دقت ذهن&#8221; او را کدر کرده بود . بنابراین، پاسخ به پرسش شما این است که عنصر اصلی این داستان حقیقت دارد؛ یعنی کنترلِ شدید بر مصرف الکل فاکنر در سفر استکهلم. با این حال، روایتِ &#8220;سخنرانی در حالت مستی&#8221; یک اغراقِ طنزآمیز از واقعیت است. فاکنر نه تنها در آن شب شرایط مناسبی داشت، بلکه یکی از بزرگ‌ترین سخنرانی‌های زندگی‌اش را ایراد کرد . به عبارت دیگر، او در استکهلم بر اعتیاد خود غلبه کرد تا لحظه‌ای درخشان را رقم بزند.

۵: این پاراگراف، یک تضادِ تاریخیِ جالب و طنزآمیز را به تصویر می‌کشد: چگونه «مرگِ فاکنر»، بهانه‌ای شد تا «نیویورک تایمز» (به‌عنوانِ نمادِ فرهنگِ رسمیِ آمریکا) «وحشتِ» خود را از «سبکِ تندِ فاکنر» بروز دهد، اما در نهایت، «تاریخ» نظرِ دیگریداشت و فاکنر را به «اسطوره‌ای نوآور» تبدیل کرد. بیایید این پاراگراف را لایه‌به‌لایه باز کنیم:

A. «مرگِ فاکنر» و «واکنشِ نیویورک تایمز»
فاکنر در ۶ ژوئیهٔ۱۹۶۲، در سنِ ۶۴ سالگی، بر اثرِ سکتهٔ قلبی درگذشت. چند هفته پیش از آن، او از رویِ اسبی در نزدیکیِ مزرعه‌اش در آکسفورد، می‌سی‌سی‌پی، به زمین افتاده بود و جراحاتِ این سانحه، زمینه‌سازِ مرگِ او شد. مرثیهٔ نیویورک تایمز در آگهیِ ترحیمِ او، فاکنر را به‌عنوانِ نویسنده‌ای با «وسواس به قتل، تجاوز، زنایِ با محارم، خودکشی، طمع و فسادِ عمومی» توصیف کرد. این جمله، نگاهِ «بورژواییِ» نیویورک تایمز را به ادبیاتِ فاکنر نشان می‌دهد: فاکنر در آثارش، «جنایت» و «جنون» را در قلبِ «جنوبِ آمریکا» به تصویر کشیده بود. شخصیت‌هایِ او، از «سرخپوستانِ» «خشم و هیاهو» (که به تجاوز به خواهرِ خود وسواس دارد) تا «جو کریسمس» در «نورِ اوت» (که به‌خاطرِ نژادِ خود به قتل می‌رسد)، همه «تباهی» و «انحطاط» را به نمایش می‌گذارند. اما نیویورک تایمز (که در دههٔ ۱۹۶۰ هنوز «محافظه‌کار» و «خوش‌بینِ» به «ارزش‌هایِ آمریکایی» بود) این مضامین را «غیراخلاقی» و «بیمارگونه» می‌دانست و آن را به‌عنوانِ «وسواسِ» شخصیِ فاکنر، نه «نقدی بر جامعهٔ آمریکا» تفسیر می‌کرد.

B. «نیویورک تایمز» در برابر «تاریخِ ادبیات»
نویسندهٔ مقاله، با طنزی هوشمندانه، نشان می‌دهد که «داوریِ نیویورک تایمز» در آن زمان، «ساده‌لوحانه» و «محافظه‌کارانه» بود، زیرا: امروزه، فاکنر به‌عنوان «یکی از نوآورانه‌ترین سبک‌پردازانِ تمامِ داستان‌نویسیِ آمریکا» شناخته می‌شود. «موضوعاتِ تند و زننده‌ی» (garish subject matter) که نیویورک تایمز از آنها بیزار بود، در واقع «سال‌ها جلوتر از زمانِ خود» بودند؛ یعنی فاکنر با این مضامین، «بیماری‌هایِ پنهانِ جامعهٔ آمریکا» (نژادپرستی، خشونت، و انحطاطِ اخلاقی) را افشا کرد که تا دهه‌ها بعد، توسطِ سایرِ نویسندگان و جامعه‌شناسان موردِ بررسی قرار گرفتند.

C. تحلیلِ تضاد: «محافظه‌کاریِ فرهنگی» در برابر «نوآوریِ ادبی»
این تضاد، یک مثالِ کلاسیک از «تأخیرِ فرهنگی» (Cultural Lag) است:
جامعهٔ رسمیِ آمریکا (نیویورک تایمز، نخبگانِ دانشگاهی و خوانندگانِ عام) در دههٔ ۱۹۶۰، هنوز آمادگیِ پذیرشِ «واقعیتِ تلخِ جنوبِ آمریکا» را نداشت. آنها ترجیح می‌دادند که آمریکا را «سرزمینِ فرصت‌ها» و «عدالت» ببینند، نه «سرزمینِ قتل، تجاوز و نژادپرستی». اما «نویسندگانِ نوآور» (مانند فاکنر)، با «نگاهِ بی‌پرده» و «سبکِ مدرنیستیِ» خود، «جامعهٔ ایده‌آل» را به چالش کشیدند و «زخم‌هایِ پنهان» را آشکار کردند. این «نگاهِ تند»، در نهایت، به «درکِ عمیق‌تر از جامعه» انجامید و «ادبیاتِ آمریکا» را دگرگون کرد.

D. «نیویورک تایمز» و «ادبیاتِ گوتیکِ جنوبی»
نیویورک تایمز، با برچسبِ «وسواس» به «قتل، تجاوز، و زنای با محارم»، فاکنر را در «سبکِ گوتیکِ جنوبی» (Southern Gothic) قرار می‌دهد؛ سبکی که شخصیت‌هایِ «دیوانه»، «خون‌آشام» و «فاسد» را به تصویر می‌کشد. اما این «برچسب‌زدن»، نادیده‌گرفتنِ «لایه‌هایِ عمیقِ اجتماعیِ فاکنر» بود: فاکنر از این «وحشت‌ها» برایِ «نقدِ نظامِ برده‌داریِ سابق»، «نژادپرستی»، «شکافِ طبقاتی» و «افسانه‌هایِ جنوب» استفاده می‌کرد. او نشان می‌داد که «جنوبِ آمریکا» با «تراژدیِ تاریخیِ» خود دست‌وپنجه نرم می‌کند و «وحشتِ» داستان‌هایِ او، «بازتابِ وحشتِ واقعیِ تاریخِ جنوب» است.

E. نتیجه‌گیری: «داوریِ نهایی، با تاریخ است»
این پاراگراف، به «خواننده» یادآوری می‌کند که: «مرگِ یک نویسنده» (و «آگهیِ ترحیمِ» او)، همیشه «نظرِ نهایی» نیست. گاهی، «جامعهٔ رسمی»یک نویسنده را به‌خاطرِ «سبکِ تندِ او» محکوم می‌کند، اما «تاریخِ ادبیات» بعدها، «نوآوریِ» او را می‌ستاید. «نیویورک تایمز» در سالِ ۱۹۶۲، فاکنر را به‌عنوانِ «نویسنده‌ای وسواسی و زننده» به خاک سپرد، اما «تاریخِ ادبیات»، امروز، او را به‌عنوانِ «یکی از بزرگ‌ترین سبک‌پردازانِ تاریخِ ادبیاتِ آمریکا» گرامی می‌دارد. این «تضادِ تاریخی»، به ما می‌آموزد که «داوریِ اخلاقیِ زمانه»، همیشه با «ارزشِ نهاییِیک اثر» هم‌خوانی ندارد. به‌عبارتِ دیگر، «مرثیهٔ نیویورک تایمز» برایِ فاکنر، بیش از آنکه «نقدِ ادبی» باشد، «نشانه‌ای از «محافظه‌کاریِ فرهنگیِ دههٔ ۱۹۶۰» بود؛ اما «تاریخ» با «چشم‌پوشی از این قضاوتِ سطحی»، فاکنر را به «جایگاهِ واقعیِ خود» رساند.

۶: این پاراگراف، یکی از لحظاتِ طنزآمیز و در عینِ حالِ تأمل‌برانگیزِ زندگیِ فاکنر را روایت می‌کند: تلاشِ او برایِ مخفی‌کردنِ «افسانه‌هایِ جنگی» که خود ساخته بود، در برابرِ «واقعیتِ تاریخی» که در شرفِ افشا شدن بود.

A. «افسانه‌هایِ جنگیِ فاکنر» (Tall Tales)
فاکنر در جوانی، برایِ فرار از زندگیِ خسته‌کنندهٔ می‌سی‌سی‌پی، به نیرویِ هواییِ کانادا (R.A.F. – Royal Air Force) پیوست و آموزشِ خلبانی دید، اما هرگز به جبههٔ جنگِ جهانیِ اول اعزام نشد. با این حال، او پس از بازگشت، داستان‌هایِ اغراق‌آمیزی دربارهٔ «زخم‌هایِ جنگی»، «سوانحِ هوایی» و «شجاعت‌هایِ خود» تعریف می‌کرد که بسیاری از آنها ساختگی بودند (مثلاً ادعا می‌کرد که در جنگ، «کلاهخودِ آهنی‌اش» توسطِ ترکشِ گلوله سوراخ شده است!).

B. «مالکوم کاولی» و «کتابِ قابلِ حملِ فاکنر»
مالکوم کاولی (Malcolm Cowley)، منتقد و ویراستارِ برجستهٔ آمریکایی، در سال ۱۹۴۶، مشغولِ تدوینِ کتابی به نام «کتابِ قابلِ حملِ فاکنر» (The Portable Faulkner) بود؛ مجموعه‌ای از گزیده‌هایِ آثارِ فاکنر که قرار بود او را به «خوانندگانِ جدید» معرفی کند. کاولی، به‌عنوانِ یک ویراستارِ دقیق، از فاکنر خواست که دربارهٔ «خدمتِ نظامیِ خود» اطلاعاتی بدهد تا در بخشِ «دربارهٔ نویسنده» (About the Author) درج شود.

C. واکنشِ فاکنر: «شما می‌خواهید کتابِ خوبِ مرا با آن ماجراهایِ جنگی خراب کنید!»
&#45; فاکنر با لحنی طنزآمیز و عصبانی به کاولی پاسخ داد: «شما می‌خواهید آن کتابِ خوب، محترم و درخشانِ مرا با آن ماجراهایِ جنگی خراب کنید!» این جمله، نشان‌دهندهٔ «تناقضِ فاکنر» است: از یک سو، او سال‌ها با «افسانه‌پردازی» دربارهٔ جنگ، «هویتِ قهرمانانه‌ای» برایِ خود ساخته بود. از سوی دیگر، اکنون که «واقعیت» در شرفِ افشا شدن بود، می‌خواست «این بخش از زندگی‌اش» را از «سوژه‌ی ادبیِ خود» (یعنی کتابِ قابلِ حمل) پنهان کند.

D. کتابِ منتشرشده: «ابهامی هوشمندانه»
هنگامی که «کتابِ قابلِ حملِ فاکنر» در سال ۱۹۴۶ منتشر شد، بخشِ «دربارهٔ نویسنده» تنها به‌طورِ مبهم به «خدمتِ فاکنر در نیرویِ هواییِ سلطنتی» اشاره کرد و از «جزئیاتِ جنگ» چیزی نگفت. این «ابهامِ عمدی»، به فاکنر اجازه داد که «افسانهٔ جنگیِ خود» را حفظ کند، بدون اینکه «دروغ‌هایِ خود را افشا کند». در واقع، این «حذفِ عمدیِ جزئیات»، خودش یک «نوعِ روایتِ فاکنری» بود: «سکوت دربارهٔ چیزی که نمی‌خواهی گفته شود، گاهی از «دروغ» گویاتر است!»

E. تحلیلِ روان‌شناختی: «افسانهٔ جنگی» به‌عنوانِ «هویتِ جایگزین»
فاکنر در جوانی، از «جامعهٔ کوچکِ آکسفورد» و «سایهٔ پدرِ بزرگش» می‌گریخت. «افسانهٔ جنگی» به او اجازه می‌داد که «هویتی قهرمانانه» برایِ خود بسازد و از «یکنواختیِ زندگیِ جنوب» فرار کند. اما در میانسالی، با «شهرتِ ادبیِ جهانی»، دیگر نیازی به «افسانهٔ جنگی» نداشت. او می‌خواست که «نوشته‌هایش» به‌جای «زندگی‌نامه‌اش» موردِ توجه قرار گیرد. به‌همین‌دلیل، از «حذفِ جزئیاتِ جنگ» در «کتابِ قابلِ حمل» استقبال کرد.

F. طنزِ پنهان: «فاکنر و حقیقت»
فاکنر در آثارش، به «نسبی‌بودنِ حقیقت» اعتقاد داشت. شخصیت‌هایِ رمان‌هایِ او، اغلب «حقیقتِ خود را می‌ساختند» و «واقعیت» را به‌نفعِ «روایتِ خود» تحریف می‌کردند (مانند «کوئنتین کامپسون» در «خشم و هیاهو» که «جنونِ خود» را به‌عنوانِ «حقیقت» روایت می‌کند). رفتارِ خودِ فاکنر در این ماجرا، نمونه‌ای از «زندگیِ به‌سبکِ رمان‌هایِ فاکنر» بود: او هم‌چون شخصیت‌هایِ داستان‌هایش، «حقیقتِ جنگ» را با «افسانه» جایگزین کرد و سپس، با «سکوتِ هوشمندانه» از «افشا شدن» جلوگیری کرد.

G. نتیجه‌گیری: «افسانهٔ جنگی، هزینۀ شهرتِ ادبی»
این پاراگراف، به «خواننده» نشان می‌دهد که: «افسانه‌هایِ شخصیِ فاکنر» (مانند «داستان‌هایِ جنگی») بخشی از «هویتِ ساخته‌شدهٔ او» بودند، اما با «شهرتِ ادبیِ او» در تضاد قرار گرفتند. «سکوتِ فاکنر» در برابرِ «پرسشِ کاولی»،یک «راهبردِ هوشمندانه» بود: او نه «دروغ» گفت و نه «حقیقت» را فاش کرد؛ او «سکوت کرد» و «ابهام» را به‌عنوانِ «پاسخ» برگزید. در نهایت، «کتابِ قابلِ حملِ فاکنر» بدونِ «جزئیاتِ جنگ» منتشر شد، اما «افسانهٔ جنگیِ فاکنر» همچنان در «ذهنِ خوانندگان» باقی ماند؛ زیرا «سکوت» گاهی «گویاتر از کلمات» است! به‌عبارتِ دیگر، «فاکنر در زندگی، همان‌گونه عمل کرد که در رمان‌هایش می‌نوشت: «حقیقت» را با «افسانه» درآمیخت و «روایت» را بر «واقعیت» ترجیح داد.»

۷: این عنوان «برو پایین، میکی» (Go Down, Mickey) یک جناسِ (پارونومازی) هوشمندانه و طنزآمیز بر اساسِ رمانِ معروفِ فاکنر، «برو پایین، موسی»(Go Down, Moses) (۱۹۴۲) است. این رمان، مجموعه‌ای از داستان‌هایِ به‌هم‌پیوسته دربارهٔ خانوادهٔ «مک‌کازلین» و «نژادپرستیِ جنوب» است که یکی از شاهکارهایِ فاکنر محسوب می‌شود. اما نویسنده با تغییرِ «موسی» به «میکی»، به «میکی ماوس» (نمادِ کارتون‌هایِ کودکانه و سرگرمی‌هایِ تجاریِ هالیوود) اشاره می‌کند.

A. عنوان: «برو پایین، میکی» (Go Down, Mickey)
«برو پایین، موسی» (Go Down, Moses) یک ارجاعِ کتاب‌مقدسی به «خروجِ یهودیان از مصر» و «رهبریِ موسی» است. اما نویسنده، با تغییرِ «موسی» به «میکی»، به «میکی ماوس» اشاره دارد؛ یعنی به «سرگرمیِ سطحیِ هالیوود» و «کارتون‌هایِ کودکانه». این تغییر، نشان‌دهندهٔ «سقوطِ فاکنر از «ادبیاتِ جدی» به «فیلم‌نامه‌نویسیِ تجاری» است.

B. «فاکنر و هالیوود»: از «ادبیاتِ مدرنیستی» تا «فیلم‌نامه‌هایِ تجاری»
فاکنر در دهه‌های۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، برایِ تأمینِ معاش، به هالیوود رفت و فیلم‌نامه‌هایی برایِ فیلم‌هایِ کلاسیکی مانند: «خوابِ بزرگ» (The Big Sleep) (۱۹۴۶): فیلمِ نوآرِ مشهور با بازیِ هامفری بوگارت. «داشتن و نداشتن» (To Have and Have Not) (۱۹۴۴): فیلمی با بازیِ بوگارت و لورن باکال (که فاکنر در نوشتنِ دیالوگ‌هایِ آن نقش داشت).

اما او همچنین فیلم‌نامه‌هایی برایِ فیلم‌هایِ «کم‌کیفیت» (clunkers) مانند:

&#45; «گشتِ زیردریایی»(Submarine Patrol) (۱۹۳۸)
&#45; «خدا هم‌خلبانِ من است» (God Is My Co&#45;Pilot) (۱۹۴۵)

نوشت. این فیلم‌ها، «اثرِ هنریِ چندانی نداشتند» و صرفاً «محصولاتِ تجاریِ هالیوود» بودند.
C. جملهٔ طنزآمیزِ فاکنر: «من فقط برایِ فیلم‌هایِ خبری و کارتونِ میکی ماوس واجدِ شرایط هستم!» هنگامی که فاکنر واردِ هالیوود شد، به رئیسِ بخشِ داستانِ استودیویِMGM (مترو گلدوین مایر) گفت: «من فقط برایِ نوشتنِ فیلم‌هایِ خبری (newsreels) و کارتونِ میکی ماوس واجدِ شرایط هستم.» این جمله، یک «طنزِ تلخ» است. فاکنر با این جمله، به «نگاهِ تحقیرآمیزِ هالیوود به نویسندگانِ جدی» اشاره می‌کند؛ گویی که «نویسندهٔ نابغه» در هالیوود، «فقط برایِ سرگرمیِ کودکانه» به کار می‌آید. همچنین، این جمله می‌تواند «طعنه‌ای به خودِ فاکنر» باشد: او که در «ادبیاتِ مدرنیستی» (با جریانِ سیالِ ذهن و روایت‌هایِ غیرخطی) استاد بود، در هالیوود به «نوشتنِ فیلم‌نامه‌هایِ سرگرم‌کننده» (که نیاز به «خلاقیتِ سطحی» دارد) تنزل یافته است.

D. تحلیلِ طنز: «میکی ماوس» نمادِ «سقوطِ هنری» است
«میکی ماوس» در فرهنگِ عامه، نمادِ «سرگرمیِ بی‌دردسر»، «کودکانه» و «تجاری» است. فاکنر با این جمله، می‌خواهد بگوید که «ادبیاتِ جدی» و «هنرِ مدرنیستی» در هالیوود جایی ندارد؛ نویسندگانِ بزرگ باید به «سرگرمیِ توده‌ای» تن دهند. همچنین، این جمله، به «تضادِ میانِ «سبکِ فاکنر» و «سبکِ هالیوود» اشاره دارد: فاکنر در رمان‌هایش، «زمان» را می‌شکند، «ذهنِ شخصیت‌ها» را به تصویر می‌کشد، و «زبان» را به چالش می‌کشد. اما در هالیوود، فیلم‌نامه‌نویس باید «دیالوگ‌هایِ ساده»، «طرحِ داستانیِ سرراست» و «پایانِ خوش» ارائه دهد. این جمله، «خودآگاهیِ طنزآمیزِ فاکنر» را نشان می‌دهد: او می‌دانست که «نبوغِ او» در هالیوود «بی‌کاربرد» است، اما به‌خاطرِ «پول» و «بقا»، به این «کارِ پست» تن داد.

E. «جناسِ عنوان»: «برو پایین، میکی» در برابر «برو پایین، موسی»
«برو پایین، موسی» یک «رمانِ جدی» دربارهٔ «برده‌داری»، «نژادپرستی» و «تاریخِ جنوب» است. «برو پایین، میکی» یک «کنایهٔ تلخ» به «سقوطِ فاکنر به سطحِ سرگرمیِ کودکانه» است. این عنوان، به خواننده می‌گوید: «فاکنر که زمانی &#8220;موسیِ&#8221; ادبیاتِ آمریکا بود (یعنی رهبرِ مدرنیسمِ آمریکا)، در هالیوود به &#8220;میکی ماوس&#8221; (نمادِ سرگرمیِ سطحی) تنزل یافت.»

F. نتیجه‌گیری: «طنزی تلخ بر سرنوشتِ نویسندگانِ بزرگ در هالیوود»
این پاراگراف، به «خواننده» نشان می‌دهد که: «فاکنر» با «شهرتِ ادبیِ جهانی» و «جایزهٔ نوبل»، اما «فقرِ مالی»، مجبور شد به «هالیوود» پناه ببرد تا «معاشِ خود را تأمین کند». «هالیوود» برایِ او، «سرزمینِ موعود» نبود، بلکه «سرزمینِ تحقیر» بود؛ جایی که «نویسندهٔ نابغه» باید به «کارتونِ میکی ماوس» تن دهد. «عنوانِ طنزآمیز» (برو پایین، میکی) به «خواننده» یادآوری می‌کند که «تاریخِ ادبیات» گاهی با «تاریخِ سینما» در تضاد است: یک نویسنده می‌تواند در «ادبیات» «موسی» باشد، اما در «هالیوود» «میکی ماوس»!

به‌عبارتِ دیگر، «فاکنر در هالیوود، مثلِ موسی در سرزمینِ بت‌پرستان بود؛ او مجبور شد &#8220;بت‌هایِ سینمایی&#8221; را پرستش کند تا &#8220;نانِ خود&#8221; را به دست آورد.»

۸: این عنوان «ای فاکنر، کجایی؟» (O FAULKNER, WHERE ART THOU?) یک جناس (پارونومازی) هوشمندانه و طنزآمیز بر اساسِ عنوانِ فیلمِ مشهورِ برادران کوئن، «ای برادر، کجایی؟»(O Brother, Where Art Thou?) (۲۰۰۰) است. این فیلم،یک کمدی&#45;ماجراجویی با الهام از «اودیسه» هومر است که در جنوبِ آمریکا (می‌سی‌سی‌پی) روایت می‌شود و فضایی «فاکنری» دارد (روستایی، پر از شخصیت‌هایِ عجیب و غریب، و با طعمِ جنوبِ قدیم).

 A. عنوان: «ای فاکنر، کجایی؟» (O Faulkner, Where Art Thou?)
«ای برادر، کجایی؟» (O Brother, Where Art Thou?): فیلمی از برادران کوئن (سال ۲۰۰۰) که داستانِ سه زندانیِ فراری در جنوبِ آمریکا را در دورانِ رکودِ بزرگ (دههٔ ۱۹۳۰) روایت می‌کند. این فیلم، به‌خاطرِ «فضایِ جنوبیِ» خود (گروه‌هایِموسیقیِ بلوگراس، شخصیت‌هایِ روستایی، و فضایِ اسرارآمیز) به «جهانِ فاکنر» شباهت دارد. «ای فاکنر، کجایی؟»: نویسنده، با تغییرِ «برادر» (Brother) به «فاکنر» (Faulkner)، به «حضورِ پررنگِ فاکنر در فیلم‌هایِ برادران کوئن» اشاره دارد. او می‌گوید که «روحِ فاکنر» در فیلم‌هایِ کوئن زنده است (حتی اگر خودِ فاکنر در آنها حضور نداشته باشد).

B. «فاکنر و سینما: زندگیِ پس از مرگ»
نویسنده، به «زندگیِ سینماییِ پس از مرگِ فاکنر» اشاره می‌کند: برادران کوئن (جوئل و ایتن کوئن)، از جمله «سینماگرانِ تأثیرپذیرفته از فاکنر» هستند. آنها در فیلم‌هایِ خود، «فضایِ گوتیکِ جنوبی»، «شخصیت‌هایِ شکست‌خورده» و «طنزِ تلخِ فاکنری» را بازآفرینی می‌کنند.

C. ارجاعاتِ فاکنری در فیلم‌هایِ کوئن
نویسنده، سه نمونهٔ بارز از «ارجاعاتِ فاکنر» در فیلم‌هایِ کوئن را ذکر می‌کند:

«بزرگ‌کردنِ آریزونا» (Raising Arizona, ۱۹۸۷)
شخصیت‌هایِ «گیل و اولین اسنوتس» (Gale and Evelle Snoats)، که دو زندانیِ فراری هستند، نامِ خود را از «خانوادهٔ اسنوتس» (Snopes family) در داستان‌هایِ فاکنر گرفته‌اند. خانوادهٔ اسنوتس، یک خانوادهٔ «فقرا و حیله‌گر» در جنوبِ آمریکا هستند که در رمان‌هاییمانند «دهکده» (The Hamlet) و «شهر» (The Town) ظاهر می‌شوند. کوئن‌ها با این اسم، به «شخصیت‌هایِ فاکنری» ادایِ احترام می‌کنند.

«ای برادر، کجایی؟» (O Brother, Where Art Thou?, ۲۰۰۰)
شخصیتِ «ورنون والدریپ» (Vernon Waldrip) در فیلم، برگرفته از شخصیتی به همین نام در داستانِ کوتاهِ فاکنر، «اگر تو را فراموش کنم، اورشلیم» (If I Forget Thee, Jerusalem) است. این داستان، دربارهٔ «زندانی‌ای» است که به‌دنبالِ «رستگاری» می‌گردد؛ موضوعی که در فیلمِ کوئن‌ها نیز تکرار می‌شود.

«بارتون فینک» (Barton Fink, ۱۹۹۱)
شخصیتِ «دبلیو. پی. مِی‌هیو» (W. P. Mayhew) (با بازیِ جان ماهونی) به‌وضوح «بر اساسِ فاکنر» ساخته شده است: 

۱. نویسندهٔ بزرگِ جنوبی: مِی‌هیو، مانندِ فاکنر، یک نویسندهٔ مشهورِ جنوبی است که در «هالیوود» فیلم‌نامه می‌نویسد. 
۲. الکلیِ خودویرانگر: مِی‌هیو، مانندِ فاکنر، به الکل اعتیاد دارد و این اعتیاد، «خلاقیتِ او را تخریب می‌کند». 
۳. فروشِ خود به هالیوود: مِی‌هیو، مانندِ فاکنر، با «آزادیِ هنریِ خود» خداحافظی می‌کند و به «نوشتنِ فیلم‌نامه برایِ پول» تن می‌دهد. 
۴. رابطهٔ عاشقانه با یک کارمندِ استودیو: مِی‌هیو، مانندِ فاکنر (که در هالیوود با «متا کارپنتر» (Meta Carpenter) رابطه داشت)، با یک کارمندِ استودیو درگیرِ رابطهٔ عاشقانه می‌شود.

D. تحلیلِ طنزِ عنوان: «فاکنر، کجایی؟»
&#45; این عنوان، یک «فریادِ طنزآمیز» به سویِ فاکنر است که می‌گوید: «ای فاکنر، تو که در هالیوود گم شدی، آیا هنوز در فیلم‌هایِ کوئن زنده‌ای؟» همچنین، به «تضادِ فاکنر» اشاره دارد: او در «ادبیات»یک «اسطوره» است. اما در «سینما» به «شخصیتی الکلی و خودویرانگر» تبدیل می‌شود که «فروشِ خود به هالیوود» را پذیرفته است.

E. نتیجه‌گیری: «فاکنر، اسطوره‌ای زنده در سینما»
این پاراگراف، به «خواننده» نشان می‌دهد که: فاکنر نه تنها در «ادبیات»، بلکه در «سینما» نیز «حضوری زنده» دارد. برادران کوئن با «ارجاعاتِ هوشمندانه» به شخصیت‌ها و داستان‌هایِ فاکنر، «روحِ او» را در فیلم‌هایِ خود زنده نگه داشته‌اند. اما این «حضورِ سینمایی»، «دوسوگرا» (ambivalent) است: از یک سو، «ادایِ احترام» به نبوغِ فاکنر است، و از سوی دیگر، «نگاهِ انتقادیِ» به «سقوطِ او به ورطهٔ هالیوود و الکل» را نیز به تصویر می‌کشد. به‌عبارتِ دیگر، «فاکنر در فیلم‌هایِ کوئن، مثلِ یک روحِ سرگردان است که هم &#8220;ستایش&#8221; می‌شود و هم &#8220;مرثیه‌خوانیِ&#8221; سقوطِ او به گوش می‌رسد.»
فصل‌های قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-11T20:01:13+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>ماریو بارگاس به روایت جرالد مارتین</title>
      <link>https://www.iran-emrooz.net/index.php/farhang/more/2026-08-10_1216/</link>
      <guid>https://www.iran-emrooz.net/index.php/farhang/more/2026-08-10_1216/#When:10:16:36Z</guid>
      <description>«ماریو بارگاس یوسا» به روایت جرالد مارتین – مروری بر زندگی نامه‌ای که برای ما از چپ‌گرای پرویی سخن می‌گوید که در نهایت عاشق مارگارت تاچر شد. این زندگینامهٔ شیک و خوش‌سبک، سفر نویسنده را از چپ به راست، و از «لیمای اشرافی» تا «کریکل وود» (منطقه‌ای در شمال لندن) دنبال می‌کند.</description>
      <description>مروری بر زندگی نامه‌ی ماریو بارگاس یوسا اثر جرالد مارتین
پراتیناو آنیل (Pratinav Anil)
(روزنامه گاردین ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۶)

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

* «ماریو بارگاس یوسا» به روایت جرالد مارتین – مروری بر زندگی نامه‌ای که برای ما از چپ‌گرای پرویی (Peruvian) سخن می‌گوید که در نهایت عاشق مارگارت تاچر شد.
* این زندگینامهٔ شیک و خوش‌سبک، سفر نویسنده را از چپ به راست، و از «لیمای اشرافی» تا «کریکل وود» (منطقه‌ای در شمال لندن) دنبال می‌کند.

&amp;nbsp; مقدمه مترجم: ماریو بارگاس یوسا، نامی که برایِ دو نسل از خوانندگانِ اسپانیایی‌زبان، مترادف با «رئالیسمِ سیاسی» و «نثرِ تیزبین» بوده است، در طولِ نیم‌قرنِ اخیر، یکی از تماشایی‌ترین و جنجالی‌ترین مسیرهایِ فکریِ تاریخِ ادبیاتِ معاصر را پیموده است. او که روزگاری با رمان‌هایِ بزرگی مانند «گفت‌وگو در کلیسای جامع» و «سور بز» (The Feast of the Goat)، الیگارشیِ پرو را با دقتِ جراحانه تشریح می‌کرد، سرانجام به حلقه‌هایِ همان الیگارشی راه یافت و از «چپِ افراطی» به «راستِ افراطی» مهاجرت کرد؛ مهاجرتی که بسیاری آن را «خود&#45;فروشیِ روشنفکری» و برخی دیگر آن را «بلوغِ واقع‌گرایانه» نامیده‌اند.

جرالد مارتین، زندگینامه‌نویسِ برجستهٔ بریتانیایی، در این کتابِ تازه، با نگاهی «پرحرف اما به‌طرزِ سردی تحلیلی» به سراغِ این سفرِ پرنوسان می‌رود و نشان می‌دهد که بارگاس یوسا، برخلافِ ظاهرِ انقلابی‌اش، هرگز از «پسرِ مرفهِ لیما» بودن دست نکشید. مارتین با روایتی شیک و جستجوگر، ما را از «کافه‌هایِ بوهمیِ لیما» و «عشقِ دانشجویی‌اش به لئا باربا» (دخترِ یک کمونیست) به «اتاق‌هایِ نشیمنِ مارگارت تاچر» و «مجلهٔ پَرزرق‌وبرقِ اولا!» (¡Hola!) می‌برد و نشان می‌دهد که چگونه یک نویسندهٔ بزرگ، به‌تدریج، آرمان‌شهرهایِ خود را با «قدرتِ خود&#45; رضایت‌بخشِ واقعی» معاوضه می‌کند.

از «پادیلا» تا «تاچر»؛ لحظاتِ کلیدیِ یک سرخوردگی
مارتین، با نگاهی بی‌احساس و واقع‌گرا، به نقاطِ عطفِ زندگیِ بارگاس یوسا می‌پردازد. از «ماجرایِ پادیلا» در سال ۱۹۷۱ که بارگاس یوسا به‌خاطرِ سرکوبِ نویسندگانِ کوبایی، از فیدل کاسترو روی‌گردان شد، تا «دیدارِ تاریخیِ او با مارگارت تاچر» که آن را با عنوانِ «بانویی در میانِ وحوش» به‌تصویر کشید، و در نهایت، «حمایتِ او از راستِ افراطیِ امروز» (مانند دینا بولوارته در پرو و خوزه آنتونیو کاست در شیلی). مارتین، برخلافِ بسیاری از زندگینامه‌نویسان که به «بازسازیِ چهره» می‌پردازند، کتابی «واقعاً انتقادی» نوشته است که در آن، بارگاس یوسا را نه به‌عنوانِ «قهرمانِ لیبرالِ روشنفکر»، که به‌عنوانِ «نمونه‌ای از یک جابجاییِ ایدئولوژیکِ عمیقِ طبقاتی» به تصویر می‌کشد.

زنانی که «مادهٔ خامِ ادبیات» شدند
یکی از جذاب‌ترین بخش‌هایِ این زندگینامه، بازگرداندنِ «زنانی» است که بارگاس یوسا آنها را به «مادهٔ خامِ ادبیات» تقلیل داده بود. از «خولیا اورکیدی»، زنی مسن که عمه‌ی سببی او محسوب می شد و رمانِ «عمهٔ خولیا و نویسنده» از او الهام گرفته بود، تا «پاتریسیا یوسا»، دخترِ عمویِ او که بیش از نیم‌قرن در سایهٔ نویسنده‌ی بزرگ زندگی کرد و سرانجام، «ایزابل پریسلر»، بانویِ جامعهٔ اسپانیا که بارگاس یوسا در هشتادسالگی به او دل بست. مارتین با استناد به خاطراتِ خودِ خولیا (با عنوان «آنچه وارگیتاس نگفت»)، فاصلهٔ میانِ «عاشقانهٔ ادبیِ» بارگاس یوسا و «واقعیتِ تلخِ» رها شدن و خیانت را آشکار می‌کند.

گارسیا مارکز و «مشتی که تاریخِ ادبیات را تکان داد»
در این کتاب، گابریل گارسیا مارکز، نویسندهٔ «صد سال تنهایی»، به‌عنوانِ «نقطهٔ مقابل» بارگاس یوسا ظاهر می‌شود. مارتین، که زندگینامه‌نویسِ هر دو است، به بازسازیِ «مشهورترین مشتِ راستِ تاریخِ ادبیات» می‌پردازد: در سال ۱۹۷۶، بارگاس یوسا در یک کافه، گارسیا مارکز را با مشت به زمین کوبید؛ حادثه‌ای که نه فقط یک گسستِ شخصی، بلکه یک گسستِ ایدئولوژیک را نیز رقم زد. گارسیا مارکز بعدها گفت که «فقط دو سوپ در منو وجود دارد: سرمایه‌داری و سوسیالیسم» و بارگاس یوسا، پس از روی‌گردانی از یکی، بقیهٔ عمرش را صرفِ پرخوری در دیگریکرد.

مقالهٔ «ماریو بارگاس یوسا به روایت جرالد مارتین» نه فقط یک «نقدِ زندگینامه»، که یک «تأملِ سیاسی&#45; فرهنگی» است دربارهٔ سرنوشتِ روشنفکرانی که در جستجویِ «آزادی»، از «انقلاب» به «قدرت» پناه می‌برند، و در این مسیر، آرمان‌هایِ خود را با «واقع‌گراییِ سردِ» قدرت معاوضه می‌کنند. این مقاله، دعوتی است به تأمل در این پرسشِ بنیادین: «آیا روشنفکران، به‌ناگزیر، محکوم به خیانت به آرمان‌هایِ جوانیِ خود هستند، یا اینکه مسیرِ بارگاس یوسا،یک «انحرافِ طبقاتیِ مادرزاد» بود که دیریا زود، خود را نشان می‌داد؟»



«دقیقاً در چه لحظه‌ای بود که پرو (Peru) خودش را به فنا داد (fucked itself)؟» (۱) این کلمات در صفحهٔ اول رمان «گفت‌وگو در کلیسای جامع» (Conversation in the Cathedral)، ورود نویسنده‌ای را اعلام کرد که می‌دانست تاریخِ ملی (national history) می‌تواند به اصلِ سازمان‌دهندهٔ داستان تبدیل شود. دقیقاً در همان لحظه‌ای که آمریکای لاتین در حال کشفِ امکاناتِ مست کنندهٔ رئالیسم جادویی بود – فرم و شیوه ای که شور و شوقِ آن با سیاستِ انقلابی هم‌خونی داشت و مرز میانِ شگفت‌انگیز و ممکن را محو می‌کرد – ماریو بارگاس یوسا، به جای آن، رئالیسمِ نوع قدیمی (national history) را برگزید.

جرالد مارتین در این زندگینامهٔ خودمانی و پرمطلب، اما به‌طرزِ خونسردانه‍‌ ای تحلیلی، می‌گوید که این موضوع [تغییر سبک نوشتاری نویسنده] به ‌اندازهٔ سیاست، به «حساسیتِ» شخصی نیز مربوط بوده است. او مسیرِ نویسنده‌ای را دنبال می‌کند که با دقتِ موشکافانه، الیگارشی را تشریح می‌کرد و در نهایت، خوشحال و خرسند در میانِ همان طبقه، به شام خوردن نشست؛ و در طولِ نیم‌قرن، یکی از تماشایی‌ترین مهاجرت‌هایِ سیاسیِ تاریخِ ادبیات را کامل کرد – از چپِ افراطی به راستِ افراطی.

با این حال، نکتهٔ تجدیدنظر طلبانه و بازنگری‌گرانهٔ مارتین [نویسنده زندگینامه یوسا] این است که بارگاس یوسا مسافتی کوتاه‌تر از آنچه اغلب تصور می‌شود را در ایدئولوژی پیموده است. او هرگز واقعاً به چپ تعلق نداشت. رابطهٔ کوتاهِ او، نه با «سوسیالیسم»، که با یک «سوسیالیست» بود: «لئا باربا» (Lea Barba)، آن زنِ خیره‌کننده و دست‌نیافتنی که در دانشگاهِ سن مارکوس او را ملاقات کرد. رفاقتِ دانشجوییِ آنها در میانِ کتابفروشی‌ها و میزهایِ جرم گرفته از دود سیگاریک کلوپِ شبانهٔ بوهمی که توسطِ پدرِ کمونیستِ لئا اداره می‌شد، شکل گرفت. مارتین در زیرِ ظاهرِ چریکی، در بارگاس یوسا یک اعتمادِ اشرافیِ کهن به سلسله‌مراتب را می‌یابد. آن‌گونه که یکی از هم‌دورانِ های دانشگاهیِ او گفت، مشکل او نوعی «نقصِ مادرزادی» (factory defect) بود. در واقع بارگاس یوسا هرگز دست از «پسرِ مرفهِ لیما» بودن برنداشت (۲).

بهترین رمان‌هایِ بارگاس یوسا تحتِ افسون و شیفتگی ژان&#45; پل سارتر نوشته شدند، و البته آن هم پیش از آنکه مدارایِ این فیلسوفِ فرانسوی نسبت به رژیم‌هایِ انقلابی، سرانجام او را بیگانه کند. جدایی از سارتر و به‌طورِ کلی از چپ، در سال ۱۹۷۱ با «ماجرایِ پادیلا» (Padilla affair) رخ داد، زمانی که شاعرِ کوبایی، هبرتو پادیلا (Heberto Padilla)، دستگیر شد و مجبور گردید تا اعترافاتی عمومی و مضحک انجام دهد و در آن، کارهایِ «ضد‌انقلابی» خود را انکار کرده و هم‌فکرانِ مخالفِ خود را لو بدهد (۳). بارگاس یوسا رهبریِ یک کارزارِ بین‌المللی علیهِ رفتارِ کاسترو با نویسندگان را بر عهده گرفت. مارتین به‌طرزِ قابلِ توجهی، نسبت به این لحظهٔ مشهورِ شجاعتِ لیبرال، غیراحساساتی و واقع‌گرا است. او استدلال می‌کند که مقایسهٔ کاسترو با استالین توسطِ بارگاس یوسا، به‌شدت اغراق‌آمیز بود و این کارزار علیهِ هاوانا، به انزوایِ رژیم کمک کرد، دقیقاً در همان لحظه‌ای که چپِ آمریکایِ لاتین بیش از همه به آن نیاز داشت.



بسیاری از زندگینامه‌ها امروزه، تمریناتی در «بازسازیِ و ترمیم چهره» هستند. خوشبختانه، مارتین یک زندگی‌نامهٔ واقعاً انتقادی نوشته است. گاه‌به‌گاه، خوانشِ ادیپیِ (oedipal reading) بیش از حدِ روابطِ سوژه و یک علاقهٔ غیرقابل‌توضیح به واژهٔ «سکسی»، در این روایتِ جستجوگر و شیک که موضوعِ واقعیِ آن نه فقط بارگاس یوسا، بلکه فضاهایِ فکری و سیاسیِ سازنده و ویرانگرِ اوست، نقاطِ آزاردهنده‌ای هستند (۴).

مارتین، زنانی را که بارگاس یوسا به «مادهٔ خامِ ادبیات» تقلیل داده بود، به تصویر می‌کشد. ازدواجِ رسوایی‌آمیزِ او در ۱۹ سالگی با عمه‌ی سببی اش (his aunt&#45;by&#45;marriage) [زنی که خواهر همسر دایی یا عموی مادری اش بوده]، با نام خولیا اورکیدی (Julia Urquidi) (که ۱۰ سال از او بزرگ‌تر بود)، به رمان «عمهٔ خولیا و نویسنده» (Aunt Julia and the Scriptwriter) تبدیل شد – که درخشان‌ترین و، تا حدِ زیادی، محبوب‌ترین رمانِ اوست. خاطراتِ خودِ او، با عنوان «آنچه وارگیتاس نگفت» (What Varguitas Didn&#8217;t Say)، فاصلهٔ میانِ عاشقانهٔ خوش‌آب‌ورنگِ بارگاس یوسا و واقعیتِ کمترِ جذابِ خیانت و رها شدن را آشکار می‌کند. متأسفانه، این خاطرات هرگز به فهرستِ پرفروش‌ها راه نیافت.

خولیا به‌خاطرِ پاتریسیا یوسا (Patricia Llosa)، دخترِ عموی اولِ او (که ۹ سال از او کوچک‌تر بود)، کنار گذاشته شد و بارگاس یوسا از او صاحبِ سه فرزند شد. مانندِ بسیاری از همسرانِ نویسندگان در آن نسل، او همیشه برایِ تیم فداکاری می‌کرد و هر بار که بارگاس یوسا فریاد می‌زد: «پاتریسیاااا! این بچه را ببر، من نمی‌توانم کار کنم!»، کالسکهٔ کودک را بی‌صدا از سرِ راه برمی‌داشت.



نیم‌قرن بعد، او نیز جای خود را به یک زنِ جدید داد: این بار، ایزابل پریسلر (Isabel Preysler)، بانویِ اولِ جامعهٔ اسپانیا و مادرِ خوانندهٔ مشهور، انریکه ایگلسیاس (Enrique Iglesias)، که نویسندهٔ هشتادساله، سرانجام با او، جمهوریِ ادبیات را با صفحاتِ مجلهٔ «اولا!» (¡Hola!) عوض کرد.

نقلِ مکانِ او به انگلستان، به‌طرزِ غیرمنتظره‌ای برایش سازنده بود. بارگاس یوسا در «کریکل وود» (منطقه‌ای نه‌چندان شیک در شمالِ لندن) ساکن شد که با سلیقهٔ از پیشِ موجودِ او برایِ محافظه‌کاریِ حومه‌ای هماهنگ بود. مورخ هیو توماس (Hugh Thomas)، یکی دیگر از مهاجرانِ برجستهٔ چپ، نقشِ «ویرژیل» را برایِ «دانته»ی بارگاس یوسا ایفا کرد و او را به محافلِ محافظه‌کارِ توری (حزبِ محافظه‌کار) و در نهایت، به خودِ مارگارت تاچر راهنمایی کرد. او این دیدار را با تحسینی شیفتگی‌آمیز در مقاله‌ای با عنوان «بانویی در میانِ وحوش» (The Lady Among the Wild) به رشتهٔ تحریر درآورد (۵).

نویسنده‌ای که دهه‌ها صرفِ افشایِ فریب‌هایِ ایدئولوژی کرده بود، به‌طرزِ قابلِ توجهی نسبت به یک ایدئولوژیِ جدید آسیب‌پذیر شد. پس از آنکه پرو در سال ۱۹۹۰، زمانی که با برنامِهٔ نئولیبرال علیهِ آلبرتو فوجیموری (Alberto Fujimori) برایِ ریاست‌جمهوری کاندیدا شد، آرزویِ ریاستِ او را رد کرد، او به‌طورِ فزاینده‌ای در همان محافلی که قدرت، خود را به خاطرِ «واقع‌گراییِ» خود تبریک می‌گفت، غرق شد. آرمان‌شهرها که در چپ، سرچشمهٔ آرزو بودند، در داستان‌هایِ متأخرِ او، به «آسیب‌شناسی» تبدیل شدند (۶).



پس از جایزهٔ نوبلِ ۲۰۱۰، بارگاس یوسا به‌طورِ فزاینده‌ای از اعتبارِ خود برایِ حمایت از راستِ افراطی استفاده کرد: او از دینا بولوارته (Dina Boluarte)، حاکمِ غیرمنتخبِ خشنِ پرو، و خوزه آنتونیو کاست (José Antonio Kast)، مبارزِ ضدِّ همجنس‌گرا و ضدِّ سقطِ جنین در شیلی، حمایت کرد؛ فمینیسم را «سرسخت‌ترین دشمنِ ادبیات» خواند و هر حرکتِ انتخاباتیِ چپ‌گرا را «بازگشت به کائودییسم (caudillismo)»یعنی حکومتِ رهبرانِ نظامیِ مستبد تلقی کرد (۷).

گابریل گارسیا مارکز (Gabriel García Márquez)، نقطهٔ مقابلِ این کتاب است: شعبده‌باز در برابرِ رئالیستِ بارگاس یوسا؛ کسی که با قبیلهٔ چپ باقی ماند، در حالی که رقیبِ کوچک‌ترش آن را رها کرد. مارتین که اکنون زندگینامه‌نویسِ هر دو این شخصیت ها است، در موقعیتی منحصربه‌فرد برایِ بازسازیِ مشهورترین «مشتِ راست» در تاریخِ ادبیات قرار دارد. در سال ۱۹۷۶، بارگاس یوسا با یک مشت، گارسیا مارکز را به زمین کوبید، پس از آنکه او را به «تجاوز از مرزِ» تسلیت‌گفتن به پاتریسیا در جریانِ فروپاشیِ ازدواجِ بارگاس یوسا، متهم کرده بود.

این مشت، نه فقط یک گسستِ شخصی، بلکه یک گسستِ ایدئولوژیک را نیز رقم زد. گارسیا مارکز بعدها گفت که فقط «دو سوپ در منو» وجود دارد: سرمایه‌داری و سوسیالیسم. بارگاس یوسا از یکی روی‌گردان شد و بقیهٔ عمرش را صرفِ پرخوریِ در دیگری کرد.

اطلاعاتِ کتاب: 
«ماریو بارگاس یوسا» به قلم جرالد مارتین (انتشارات بلومزبری آمریکا،۳۵ پوند).
 https://www.theguardian.com/books/2026/jul/30/mario&#45;vargas&#45;llosa&#45;by&#45;gerald&#45;martin&#45;review&#45;the&#45;passions&#45;and&#45;politics&#45;of&#45;perus&#45;nobel&#45;laureate 



&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#45;
نکات تکمیلی مترجم:

۱: این پاراگراف، نقطهٔ عطفِ ادبیِ ماریو بارگاس یوسا را در برابرِ جریانِ غالبِ ادبیاتِ آمریکایِ لاتین قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که او چگونه با انتخابِ «رئالیسمِ کلاسیک» به‌جای «رئالیسمِ جادویی»، مسیری کاملاً متفاوت از هم‌دورانِ خود پیمود.

جملهٔ آغازین: «پرو خودش را به فنا داد»
&#45; این جمله، آغازینِ رمانِ «گفت‌وگو در کلیسای جامع» (Conversation in the Cathedral) است که یکی از مهم‌ترین رمان‌هایِ بارگاس یوسا محسوب می‌شود.
&#45; این پرسشِ تند و تلخ، نه فقط یک سؤالِ تاریخی، بلکه یک بیانیهٔ سیاسی&#45; ادبی است. بارگاس یوسا با این جمله، به خواننده می‌گوید که «تاریخِ ملی» (و به‌ویژه، تاریخِ سیاسیِ پرو) می‌تواند به «اصلِ سازمان‌دهندهٔ داستان» تبدیل شود.
&#45; واژهٔ «fuck itself up» (که در ترجمه، به‌صورتِ «به فنا داد» یا «خودش را نابود کرد» معنی شده) نشان‌دهندهٔ نگاهِ تلخ و بی‌پردهٔ بارگاس یوسا به تاریخِ کشورش است؛ نگاهی که در آن، «تقصیر» نه فقط بر دوشِ «دیگران» (استعمارگران، دیکتاتورها)، که بر دوشِ «خودِ پرویی‌ها» نیز هست.

«ورودِ نویسنده‌ای که تاریخِ ملی را اصلِ داستان می‌دانست»
&#45; بارگاس یوسا با این جمله، اعلام می‌کند که او به‌دنبالِ «قصه‌پردازیِ محض» نیست، بلکه می‌خواهد از «تاریخِ سیاسیِ پرو» به‌عنوانِ مادهٔ خامِ رمان استفاده کند.

&#45; او در طولِ کارنامهٔ ادبیِ خود، بارها به سراغِ «لحظاتِ تاریخیِ بحرانی» رفته است: از «دیکتاتوریِ اودریا» در «گفت‌وگو در کلیسای جامع»، تا «دیکتاتوریِ تروخیو» در «سور بز» (The Feast of the Goat) و «جنگِ داخلیِ پرو» در «مرگ در آند» (Death in the Andes).

«لحظهٔ اوجِ رئالیسمِ جادویی» (مقابلِ انتخابِ بارگاس یوسا)
&#45; در آن زمان (دههٔ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰)، آمریکایِ لاتین در اوجِ کشفِ «رئالیسمِ جادویی» بود؛ سبکی که با آثاری مانند «صد سال تنهایی» از گابریل گارسیا مارکز، به اوجِ خود رسید.
&#45; رئالیسمِ جادویی، با «پیوندِ امرِ شگفت‌انگیز با امرِ ممکن»، فضایی خلق می‌کرد که در آن، «انقلابِ سیاسی» و «خیالِ ادبی» با یکدیگر هم‌خون می‌شدند. این سبک، به‌نوعی با «سیاستِ انقلابیِ چپ» هم‌آهنگ بود؛ زیرا مرزِ میانِ «واقعیتِ تلخِ سرکوب» و «امکانِ رستگاریِ جادویی» را محو می‌کرد.
&#45; اما بارگاس یوسا، برخلافِ این جریان، «رئالیسمِ قدیمی» را برگزید. او ترجیح داد که جامعه را با دقتِ جراحانه تشریح کند، نه با افسانه‌پردازیِ شاعرانه.

چرا بارگاس یوسا «رئالیسمِ قدیمی» را انتخاب کرد؟
&#45; نویسندهٔ مقاله (جرالد مارتین) این انتخاب را به «حساسیتِ شخصیِ» بارگاس یوسا نسبت می‌دهد، نه صرفاً به یک «موضعِ سیاسی».
&#45; به‌عبارتِ دیگر، بارگاس یوسا، برخلافِ گارسیا مارکز، نه به «افسونِ انقلاب»، که به «واقعیتِ تلخِ قدرت» علاقه‌مند بود. او می‌خواست نشان دهد که «خشونتِ سیاسی» و «فسادِ ساختاری»، نه با «جادو»، که با «تحلیلِ بی‌پرده‌ی اجتماعی» قابلِ درک هستند.

جمع‌بندی: «دقیقاً در چه لحظه‌ای پرو به فنا رفت؟»
این جمله، هم یک پرسشِ تاریخی است (دربارهٔ ریشه‌هایِ عقب‌ماندگیِ پرو) و هم یک بیانیهٔ ادبی (دربارهٔ روشِ روایتِ بارگاس یوسا). بارگاس یوسا با این جمله، به خواننده می‌گوید:
&#45; «من برایِ درکِ جامعه‌ام، به دنبالِ افسانه نمی‌گردم؛ به دنبالِ ریشه‌هایِ واقعیِ فاجعه می‌گردم.»
&#45; «اگر می‌خواهید بدانید پرو چگونه به این روز افتاد، باید به تاریخِ سیاسیِ آن نگاه کنید، نه به افسانه‌هایِ جادوییِ آن.»
این انتخاب، بعدها به «خطِ اصلیِ نگاهِ بارگاس یوسا» تبدیل شد: او همواره «سیاست» را در مرکزِ ادبیاتِ خود قرار داد و از «زیبایی‌شناسیِ محض» فاصله گرفت. اما این نگاه، سرانجام، او را از «چپِ انقلابی» به «راستِ محافظه‌کار» برد؛ زیرا او به‌تدریج، «انقلاب» را به‌عنوانِیک «راهِ حل» رد کرد و به «واقع‌گراییِ محافظه‌کارانهٔ قدرت» روی آورد.

۲: این پاراگراف، قلبِ تزِ جرالد مارتین (زندگینامه‌نویس) را دربارهٔ بارگاس یوسا شکل می‌دهد. مارتین در اینجا، برخلافِ روایتِ رایج که بارگاس یوسا را «چپ‌گرایِ سابقِ سرخورده‌ای» می‌داند که بعدها به راست پیوست، استدلال می‌کند که او هرگز واقعاً چپ‌گرا نبوده است و «مهاجرتِ ایدئولوژیکِ» او، در واقع، «آشکارشدنِ تدریجیِ ذاتِ طبقاتیِ او» بوده است.

«مسافتی کوتاه‌تر از آنچه تصور می‌شود»
&#45; مارتین می‌گوید که بارگاس یوسا از «چپِ افراطی» به «راستِ افراطی» نرفت؛ بلکه او از «مرکزِ راست» به «راستِ افراطی» رفت!
&#45; به‌عبارتِ دیگر، «چپ‌گراییِ» او یک «ظاهرِ سطحی» (یایک «فریبِ عاشقانه») بود، نه یک «باورِ عمیق».

«رابطهٔ کوتاهِ او با سوسیالیسم، نه با سوسیالیسم، که با یک سوسیالیست بود»
&#45; این جمله، یکی از زیرکانه‌ترین نکاتِ مارتین است. او می‌گوید که بارگاس یوسا به‌خاطرِ «عشقِ دانشجویی» به لئا باربا (دخترِ یک کمونیست) جذبِ چپ شد، نه به‌خاطرِ «تحلیلِ طبقاتی»یا «تعهدِ انقلابی».
&#45; فضایِ آشناییِ آنها: کتابفروشی‌ها (نمادِ روشنفکری) و کلوپِ شبانهٔ بوهمیِ پدرِ کمونیستِ لئا (نمادِ زندگیِ روشنفکریِ چپ‌گرا، اما نه مبارزهٔ جدیِ سیاسی).
&#45; این جمله، به‌طرزِ ظریفی، «چپ‌گراییِ بارگاس یوسا» را به «یک مدِ دانشجویی»یا «یک عشقِ نافرجام» تقلیل می‌دهد، نه به یک «انتخابِ سرنوشت‌سازِ فکری».

«اعتمادِ اشرافیِ کهن به سلسله‌مراتب»
&#45; مارتین، در زیرِ «ظاهرِ چریکی» (لباس‌هایِ نظامی‌وار، ریش، و شعارهایِ انقلابی)، یک «باورِ عمیقِ طبقاتی» را در بارگاس یوسا کشف می‌کند: باوری که می‌گوید «جامعه باید دارایِ سلسله‌مراتبِ طبیعی باشد» و «برخی از مردم (مانندِ خودِ او) به‌طورِ طبیعی، شایستهٔ رهبری و برتری هستند».
&#45; این «اعتمادِ اشرافی»، ریشه در «پسرِ مرفهِ لیما» بودنِ او دارد؛ یعنی بزرگ‌شدن در خانواده‌ای متوسط&#45;بالا در پایتختِ پرو، با دسترسی به آموزشِ خوب، روابطِ اجتماعیِ برتر، و نگاهِ تحقیرآمیز به «طبقاتِ پایین».

«نقصِ کارخانه‌ای، مادرزادی بود» (The factory defect was congenital)
&#45; این عبارت، یک طعنهٔ تلخ به بارگاس یوسا است. هم‌دورانِ دانشگاهیِ او می‌گوید که «چپ‌گراییِ بارگاس یوسا یک &#8220;نقصِ کارخانه‌ای&#8221; بود»؛ یعنی او برایِ چپ‌گرا بودن، «ساخته نشده بود». او از همان ابتدا، یک «محافظه‌کارِ طبیعی» بود که فقط به‌خاطرِ «جذابیتِ ظاهریِ چپ» (لئا باربا، فضایِ بوهمی، و شورِ انقلابیِ آن دوران) به‌طورِ موقت، نقابِ چپ‌گرایی به چهره زد.

«بارگاس یوسا هرگز دست از &#8220;پسرِ مرفهِ لیما&#8221; بودن برنداشت»
&#45; این جمله، خلاصهٔ تزِ مارتین است. او می‌گوید که بارگاس یوسا، با وجودِ مهاجرت‌هایِ ظاهری، هرگز از «ارزش‌هایِ طبقهٔ متوسطِ بالایِ لیما» فاصله نگرفت؛ ارزش‌هایی که شاملِ «احترام به نظم»، «بی‌اعتمادی به توده‌ها»، «اولویتِ فردگرایی بر جمع‌گرایی» و «باور به نخبگانِ روشنفکر» است.

&#45; این ارزش‌ها، او را به‌طورِ طبیعی به سمتِ «راستِ محافظه‌کار» و «نئولیبرالیسم» سوق دادند؛ مسیری که در آن، «آزادیِ فردی» و «بازارِ آزاد» بر «عدالتِ اجتماعی» و «برابری» اولویت دارند.

جمع‌بندی: «چپ‌گراییِ بارگاس یوسا،یک &#8220;رابطهٔ عاشقانه&#8221; بود، نه یک &#8220;تعهدِ طبقاتی&#8221;»
مارتین در این پاراگراف، به‌طرزِ قانع‌کننده‌ای نشان می‌دهد که:
&#45; بارگاس یوسا هیچ‌گاه «چپ» نبود؛ او فقط «عاشقِ یک چپ‌گرا» بود.
&#45; «محافظه‌کاریِ عمیقِ طبقاتیِ او»، از همان ابتدا در شخصیتِ او ریشه داشت و «ظاهرِ چریکیِ» او، یک «نقابِ موقت» بود که با پایانِ «عشقِ دانشجویی» و «فضایِ بوهمی»، به‌تدریج فرو ریخت.
&#45; به‌همین‌دلیل، «مهاجرتِ ایدئولوژیکِ» او، نه یک «خیانت»، که یک «بازگشت به خویشتنِ واقعی» بود.

این تحلیل، یکی از جنجالی‌ترین و تأثیرگذارترین بخش‌هایِ زندگینامهٔ مارتین است؛ زیرا بارگاس یوسا را از «قهرمانِ لیبرالِ سرخورده» به «محافظه‌کارِ ذاتاً طبقاتی» تنزل می‌دهد و نشان می‌دهد که «سیاست» برایِ او، بیش از آنکه یک «انتخابِ آگاهانه» باشد، یک «بازتابِ هویتِ طبقاتیِ مادرزاد» بوده است.

۳: این پاراگراف به یکی از نقاط عطفِ حیاتِ فکری و سیاسیِ ماریو بارگاس یوسا می‌پردازد: جداییِ او از ژان&#45; پل سارتر و به‌طورِ کلی از چپ، و سپس نگاهِ واقع‌گرایانه و بی‌احساسِ جرالد مارتین (زندگینامه‌نویس) به این رویدادِ مشهور.

«بهترین رمان‌ها در طلسمِ سارتر نوشته شدند»
بارگاسیوسا، مانندِ بسیاری از روشنفکرانِ نسلِ خود، در دهه‌های۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تحتِ تأثیرِ عمیقِ اگزیستانسیالیسمِ سارتر بود. سارتر برایِ او، نه فقط یک فیلسوف، که یک الگویِ «روشنفکرِ متعهد» (intellectuel engagé) بود؛ کسی که باید در مسائلِ سیاسیِ زمانه‌اش دخالت کند و از «مستضعفان» حمایت کند.

&#45; در این دوره، بارگاس یوسا رمان‌هایِ بزرگی مانند «گفت‌وگو در کلیسای جامع» (Conversation in the Cathedral) و «سور بز» (The Feast of the Goat) را نوشت که هر دو، به‌طرزِ بی‌رحمانه‌ای به نقدِ استبداد و الیگارشی در پرو می‌پرداختند.

«مدارایِ سارتر نسبت به رژیم‌هایِ انقلابی، او را بیگانه کرد»
سارتر، در سال‌هایِ پایانیِ عمرِ خود، به‌تدریج نسبت به جنایت‌هایِ رژیم‌هایِ کمونیستی (مانندِ اتحادِ جماهیرِ شوروی و کوبا) مدارایِ بیش‌ازحدی نشان داد و از نقدِ علنیِ آنها خودداری کرد. او معتقد بود که «انقلابِ ضدسرمایه‌داری» (حتی با خشونتِ خود) از «سرمایه‌داریِ غربی» بهتر است و بنابراین، نباید آن را به‌سختی نقد کرد.

&#45; این «مدارا» برایِ بارگاس یوسا، که به‌تدریج به «آزادیِ فردی» و «حقوقِ بشر» بیش از «انقلاب» اهمیت می‌داد، غیرقابلِ تحمل شد. او نتوانست بپذیرد که یک روشنفکرِ بزرگ، جنایت‌هایِ یک رژیمِ چپ‌گرا را نادیده بگیرد، فقط به‌خاطرِ اینکه آن رژیم، «ضدسرمایه‌داری» است.

«ماجرایِ پادیلا» (۱۹۷۱)؛ نقطهٔ اوجِ جدایی
&#45; هبرتو پادیلا (Heberto Padilla) شاعرِ کوبایی، در سال ۱۹۷۱ توسطِ رژیمِ کاسترو دستگیر شد و مجبور گردید تا یک «اعترافِ عمومیِ مضحک» انجام دهد. در این اعتراف، او باید کارهایِ «ضد‌انقلابی» خود را انکار می‌کرد و هم‌فکرانِ مخالفِ خود را لو می‌داد.
&#45; این رویداد، شوکِ بزرگی به روشنفکرانِ چپ‌گرا وارد کرد؛ زیرا نشان داد که رژیمِ کاسترو نیز، مانندِ رژیمِ استالین، به «ترورِ فکری» و «تحقیرِ عمومیِ نویسندگان» دست می‌زند.
&#45; بارگاس یوسا، رهبریِ یک کارزارِ بین‌المللی را علیهِ این رفتارِ کاسترو بر عهده گرفت و به‌طورِ علنی، رژیمِ کوبا را محکوم کرد. این کار، او را به‌طورِ کامل از «چپِ انقلابی» جدا کرد و به‌عنوانِ یک «لیبرالِ ضدکمونیست» معرفی نمود.

نگاهِ «بی‌احساس و واقع‌گرایِ» مارتین
مارتین، برخلافِ بسیاری از زندگینامه‌نویسان که این اقدامِ بارگاس یوسا را «شجاعتِ لیبرال» می‌ستایند، نگاهی «بی‌احساس و محاسبه‌گر» به آن دارد. او دو نکتهٔ مهم را مطرح می‌کند:

الف) مقایسهٔ کاسترو با استالین «به‌شدت اغراق‌آمیز» بود:
مارتین معتقد است که بارگاس یوسا با تشبیهِ کاسترو به استالین، از «خطِ قرمز» عبور کرد. کاسترو، هرچند دیکتاتور بود، اما به‌اندازهٔ استالین (که عاملِ مرگِ میلیون‌ها نفر بود) جنایتکار نبود. این مقایسه، بیشتریک «استراتژیِ گفتمانی» برایِ تأثیرگذاریِ بیشتر بود تایک «تحلیلِ تاریخیِ دقیق».

ب) این کارزار، به انزوایِ رژیمِ کوبا کمک کرد، درست در لحظه‌ای که چپِ آمریکایِ لاتین بیش از همه به آن نیاز داشت:
مارتین می‌گوید که این کارزار، اگرچه از نظرِ «حقوقِ بشر» قابلِ دفاع بود، اما از نظرِ «سیاستِ عملی» یک اشتباهِ بزرگ بود. در اوایلِ دههٔ ۱۹۷۰، رژیمِ کاسترو در اوجِ ضعفِ اقتصادی و سیاسیِ خود بود و چپِ آمریکایِ لاتین (که در حالِ مبارزه با دیکتاتوری‌هایِ راست‌گرا بود) به «همبستگیِ بین‌المللی» نیاز داشت. اما بارگاس یوسا با این کارزار، به انزوایِ رژیمِ کوبا کمک کرد و عملاً «به دشمنانِ چپ» (یعنی آمریکا و راستِ افراطی) خدمت کرد.
جمع‌بندی: «شجاعتِ لیبرال» یا «اشتباهِ استراتژیک»؟
مارتین در این پاراگراف، با نگاهی سرد و محاسبه‌گر، نشان می‌دهد که:
&#45; اقدامِ بارگاس یوسا در محکومیتِ کاسترو، اگرچه از نظرِ «اخلاقِ فردی» قابلِ ستایش بود، اما از نظرِ «سیاستِ جمعی»یک اشتباهِ بزرگ بود.
&#45; این اقدام، بارگاس یوسا را به «قهرمانِ لیبرالِ ضدکمونیست» تبدیل کرد، اما در عینِ حال، به «انزوایِ چپِ آمریکایِ لاتین» و «تقویتِ راستِ محافظه‌کار» کمک کرد.
&#45; این نگاهِ مارتین، نشان می‌دهد که او به‌دنبالِ «قدیس‌سازی»یا «شیطان‌سازی» بارگاس یوسا نیست، بلکه او را به‌عنوانِ یک «روشنفکرِ طبقاتی» تحلیل می‌کند که تصمیماتِ او، همواره تحتِ تأثیرِ «پیشینهٔ اشرافیِ» او بوده است.

به‌عبارتِ دیگر، مارتین می‌گوید که «شجاعتِ لیبرالِ» بارگاس یوسا، هرچند صادقانه بود، اما در بسترِ تاریخیِ خود، به «تقویتِ دشمنانِ چپ» انجامید و این، یکی از نقاطِ تاریکِ کارنامهٔ سیاسیِ اوست.

۴: تحلیل و بررسی «خوانشِ ادیپی» (Oedipal Reading)
«خوانشِ ادیپی» یعنی چه؟
در نقدِ ادبی و زندگینامه‌نویسی، «خوانشِ ادیپی» (Oedipal reading) به رویکردی گفته می‌شود که روابطِ عاطفی و خانوادگیِ سوژه را به‌عنوانِ «کلیدِ اصلیِ» فهمِ شخصیتِ او در نظر می‌گیرد؛ گویی که همهٔ تصمیماتِ سیاسی، ادبی و عاطفیِ یک فرد، ریشه در «عقدهٔ ادیپ» (تمایلِ ناخودآگاه به مادر و رقابت با پدر) یا دیگر پیچیدگی‌هایِ روان‌کاوانه دارد.

&#45; در این نوعِ خوانش، زندگینامه‌نویس بیش از آنکه به «ایدئولوژیِ سیاسی»، «زمینهٔ تاریخی»یا «انتخاب‌هایِ عقلانی» سوژه توجه کند، به دنبالِ «روان‌زخم‌هایِ کودکی» و «رابطهٔ پدر/مادر» می‌گردد تا همه چیز را با یک «کلیدِ واحد» توضیح دهد.
&#45; برایِ مثال، ممکن است بارگاس یوسا را به‌خاطرِ «ازدواج با عمهٔ همسرش» و «طلاق‌هایِ پرحاشیه»، به‌عنوانِ «مردی که به دنبالِ مادرِ گمشده‌اش می‌گردد» تحلیل کنند، نه به‌عنوانِ «نویسنده‌ای که به‌دنبالِ نظمِ طبقاتی است».

چرا مارتین از «خوانشِ ادیپیِ بیش از حد» انتقاد می‌کند؟
نویسندهٔ مقاله (پراتیناو آنیل)، با اشاره به «خوانشِ ادیپیِ بیش از حد» در زندگینامهٔ مارتین، می‌گوید که هرچند مارتین یک زندگینامهٔ «واقعاً انتقادی» نوشته است، اما گاهی در دامِ «روان‌کاویِ سطحی» می‌افتد و روابطِ عاطفیِ بارگاس یوسا را بیش از حد بزرگ می‌کند، به‌جای آنکه بر «زمینه‌هایِ تاریخی و سیاسی» تمرکز کند.

&#45; «بیش از حد» (overworked): یعنی مارتین گاهی این کلیدِ تحلیلی را «بیش از حد» به کار می‌برد و از آن «استفادهٔ افراطی» می‌کند.
&#45; «روابطِ سوژه» (subject’s affairs): اشاره به روابطِ عاشقانه و زناشوییِ بارگاس یوسا دارد (خولیا، پاتریسیا، ایزابل)، که مارتین با جزئیاتِ فراوان به آنها پرداخته است.

«علاقهٔ غیرقابل‌توضیح به واژهٔ &#8220;سکسی&#8221; (sexy)»
این یک نکتهٔ طنزآمیز از سویِ نویسندهٔ مقاله است. او می‌گوید که مارتین در این زندگینامه، بارها از کلمهٔ «سکسی» استفاده کرده است؛ واژه‌ای که در یک متنِ آکادمیک و جدی، تا حدی «سبک» و «غیرحرفه‌ای» به نظر می‌رسد. این «علاقهٔ غیرقابل‌توضیح»،یک «نقصِ کوچک» در این کتابِ پرمایه است.

«موضوعِ واقعیِ کتاب»
نویسنده تأکید می‌کند که با وجودِ این نقاطِ ضعفِ جزئی (خوانشِ ادیپیِ افراطی و واژهٔ «سکسی»)، کتابِ مارتین در نهایت، یک «روایتِ جستجوگر و شیک» است که موضوعِ واقعیِ آن، نه فقط بارگاس یوسا، بلکه «فضاهایِ فکری و سیاسیِ سازنده و ویرانگرِ او» است. به‌عبارتِ دیگر، مارتین نشان می‌دهد که بارگاس یوسا، محصولِ «فضاهایِ فکریِ لیما، پاریس، لندن و مادرید» بوده است و «فضاهایِ سیاسیِ» این شهرها، شخصیتِ او را ساخته و ویران کرده‌اند.

جمع‌بندی نهایی: «نقدی منصفانه بر یک نقدِ منصفانه»
نویسندهٔ مقاله، با لحنی متعادل، به نکاتِ مثبت و منفیِ زندگینامهٔ مارتین اشاره می‌کند:

&#45; نکتهٔ مثبت: مارتین برخلافِ بسیاری از زندگینامه‌نویسان که به «بازسازیِ چهره» (Rehabilitation) می‌پردازند، یک زندگینامهٔ «واقعاً انتقادی» نوشته است؛ یعنی از نقدِ بارگاس یوسا (به‌ویژه در موردِ جابجاییِ ایدئولوژیک، حمایت از راستِ افراطی، و نگاهِ اشرافیِ او) ابایی ندارد.
&#45; نکتهٔ منفیِ جزئی: اما او گاهی در دامِ «روان‌کاویِ افراطی» می‌افتد و «روابطِ عشقی» را بیش از حد بزرگ می‌نماید، که این کار، ممکن است از عمقِ تحلیلِ سیاسیِ کتاب بکاهد.
&#45; نتیجهٔ نهایی: با وجودِ این نقاطِ ضعفِ کوچک، کتابِ مارتین یک اثرِ «جستجوگر و شیک» است که به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه «فضاهایِ فکری و سیاسی»یک روشنفکر را می‌سازند و ویران می‌کنند.

۵: این پاراگراف، یکی از لحظاتِ کلیدیِ «مهاجرتِ ایدئولوژیکِ» بارگاس یوسا را روایت می‌کند: نقشِ انگلستان و «محافظه‌کاریِ تاچری» در تکمیلِ مسیرِ او از چپ به راست. در اینجا، ما با «نقل‌مکانِ جغرافیایی» و «تحولِ سیاسی» روبروییم که در هم تنیده شده‌اند.

«نقلِ مکانِ او به انگلستان، به‌طرزِ غیرمنتظره‌ای برایش سازنده بود»
&#45; بارگاس یوسا در سال‌هایِ پایانیِ قرنِ بیستم، به‌عنوانِ یک نویسندهٔ شناخته‌شده، به انگلستان مهاجرت کرد. این نقل‌مکان، بیش از یک تغییرِ جغرافیایی،یک «تغییرِ فضایِ فکری» بود.
&#45; انگلستانِ آن دوران (دههٔ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰)، تحتِ سیاست‌هایِ مارگارت تاچر، به «بهشتِ محافظه‌کاریِ اقتصادی» و «نئولیبرالیسمِ رادیکال» تبدیل شده بود. این فضا، به‌طرزِ طبیعی، با «سلیقهٔ محافظه‌کارانهٔ» بارگاس یوسا هم‌خوانی داشت.

«کریکل‌وودِ غیرشیک» (unswinging Cricklewood)
&#45; کریکل‌وود (Cricklewood) منطقه‌ای در شمالِ لندن است که نه یک منطقهٔ «شیک و مجلل» (مانندِ میفریا کنزینگتون)، بلکه یک منطقهٔ «طبقهٔ متوسطِ حومه‌ای» است.
&#45; کلمهٔ «غیرشیک» (unswinging) یک طنزِ ظریف است: در دههٔ ۱۹۶۰، لندن به‌عنوانِ «مرکزِ فرهنگِ جوانان» و «شهرِ چرخان» (Swinging London) شناخته می‌شد. اما بارگاس یوسا، به‌جایِ پناه‌بردن به «فضاهایِ روشنفکریِ چپ‌گرا» (که معمولاً در مناطقِ مرکزیِ لندن متمرکز بودند)، یک منطقهٔ «خسته‌کننده، بورژوا و محافظه‌کار» را برایِ زندگی انتخاب کرد. این انتخاب، نشان‌دهندهٔ «طبعِ ذاتاً محافظه‌کارِ» اوست.

«هیو توماس؛ ویرژیلِ بارگاس یوسا»
&#45; هیو توماس (Hugh Thomas) یک مورخِ بریتانیایی بود که خود نیز مانندِ بارگاس یوسا، از «چپ» به «راست» مهاجرت کرده بود. او نویسندهٔ کتابِ معروف «تاریخِ اسپانیا» و «تاریخِ جنگِ داخلیِ اسپانیا» بود و در سال‌هایِ آخرِ عمر، به یکی از چهره‌هایِ برجستهٔ «محافلِ محافظه‌کارِ توری» تبدیل شد.
&#45; استعارهٔ «ویرژیل و دانته»: در «کمدیِ الهی» دانته، شاعرِ بزرگِ ایتالیایی، توسطِ «ویرژیل» (شاعرِ رومی) از طریقِ جهنم و برزخ راهنمایی می‌شود تا به «بهشت» برسد. مارتین با این تشبیه، می‌گوید که هیو توماس نقشِ «راهنما» را برایِ بارگاس یوسا ایفا کرد و او را از «جهنمِ چپ» به «بهشتِ محافظه‌کاران» (محافلِ حزبِ محافظه‌کار و نهایتاً تاچر) هدایت کرد.

«محافلِ محافظه‌کارِ توری» (Tory respectability)
&#45; توری (Tory) به حزبِ محافظه‌کارِ بریتانیا اشاره دارد. در دههٔ ۱۹۸۰، این حزب تحتِ رهبریِ مارگارت تاچر، به «معبدِ نئولیبرالیسم» تبدیل شده بود.
&#45; «محافلِ محافظه‌کارِ توری» یعنی حلقه‌هایِ نخبگانیِ سیاسی و فکری که در آنها، «بازارِ آزاد»، «دولتِ کوچک»، «سرمایه‌داریِ رادیکال» و «مخالفت با سوسیالیسم» ارزش‌هایِ اصلی بودند. بارگاس یوسا، با ورود به این محافل، «مشروعیتِ سیاسیِ جدیدی» به دست آورد.

«دیدار با مارگارت تاچر»
&#45; اوجِ این مسیر، دیدارِ بارگاس یوسا با مارگارت تاچر بود. این دیدار، برایِ یک نویسندهٔ چپ‌گرایِ سابق، یک «لحظهٔ نمادینِ» نهایی بود: او که روزگاری با سارتر و کاسترو هم‌نوا بود، اکنون با «بانویِ آهنین» دست می‌دهد.
&#45; بارگاس یوسا این دیدار را در مقاله‌ای با عنوان «بانویی در میانِ وحوش» (The Lady Among the Wild Beasts) به رشتهٔ تحریر درآورد. عنوانِ مقاله، یک تحسینِ شیفتگی‌آمیز (fanboy adoration) از تاچر است: او تاچر را «بانویی» می‌نامد که در میانِ «وحوش» (نخبگانِ محافظه‌کارِ مرد و سیاستمدارانِ فرصت‌طلب) ایستاده است و با «شجاعتِ زنانهٔ خود» آنها را مهار می‌کند.

«تحسینی شیفتگی‌آمیز» (fanboy adoration)
&#45; نویسندهٔ مقاله با این عبارت، به نگاهِ عاشقانهٔ بارگاس یوسا به تاچر طعنه می‌زند. «فن‌بوی» (fanboy) معمولاً به طرفدارانِ جوان و پرشورِ بازی‌هایِ ویدئویی، فیلم‌هایا سلبریتی‌ها گفته می‌شود. اما نویسنده، این واژه را برایِیک نویسندهٔ برندهٔ نوبل به کار می‌برد تا نشان دهد که بارگاس یوسا، در مواجهه با تاچر، «عقلانیتِ انتقادیِ» خود را از دست داده و به یک «ستایشگرِ بی‌چون‌وچرا» تبدیل شده است.

جمع‌بندی: «انگلستان؛ اتاقِ عملِ ایدئولوژیکِ بارگاس یوسا»
این پاراگراف، به‌خوبی نشان می‌دهد که انگلستان و به‌ویژه «فضایِ فکریِ تاچری»، چگونه «تحولِ ایدئولوژیکِ» بارگاس یوسا را تکمیل کردند:

&#45; بارگاس یوسا از «لیمای اشرافی» به «پاریسِ سارتری» رفت، سپس به «لندنِ تاچری» رسید.
&#45; در این مسیر، او «واقع‌گراییِ سیاسی» را جایگزین «آرمان‌شهرِ انقلابی» کرد و با راهنماییِ «مورخی محافظه‌کار» (هیو توماس)، به «قلبِ قدرتِ محافظه‌کار» راه یافت.
&#45; دیدارِ او با تاچر، نه فقط یک «ملاقاتِ سیاسی»، بلکه یک «مراسمِ نمادینِ» بود که در آن، بارگاس یوسا «ازدواجِ خود با راستِ افراطی» را جشن گرفت.

نویسندهٔ مقاله، با طعنه‌ای ظریف، به «شیفتگیِ کودکانهٔ» بارگاس یوسا به تاچر اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه یک نویسندهٔ بزرگ، در مواجهه با «قدرت»، «فاصلهٔ انتقادیِ» خود را از دست می‌دهد و به «ستایشگریِ بی‌چون‌وچرا» تبدیل می‌شود.

۶: تحلیل و بررسی پاراگراف
این پاراگراف، یکی از تلخ‌ترین و مهم‌ترین نقدهایِ جرالد مارتین (و نویسندهٔ مقاله) به بارگاس یوسا را روایت می‌کند: چگونه یک «نویسندهٔ منتقدِ ایدئولوژی» خود به دامِ یک«ایدئولوژیِ جدید» (نئولیبرالیسمِ تاچری) می‌افتد، و چگونه «آرمان‌شهرِ» او به «آسیب‌شناسی» تبدیل می‌شود.

«نویسنده‌ای که دهه‌ها ایدئولوژی را افشا کرد، خود به دامِ یک ایدئولوژیِ جدید افتاد»
&#45; بارگاس یوسا در رمان‌ها و مقاله‌هایِ خود، بارها به نقدِ «ایدئولوژی‌هایِ تمامیت‌خواه» (چه چپ و چه راست) پرداخته بود. او در «گفت‌وگو در کلیسای جامع» و «سور بز»، نشان داده بود که چگونه «ایدئولوژی» (چه کمونیستی و چه دیکتاتوریِ نظامی) می‌تواند «واقعیت» را تحریف کند و انسان‌ها را به «ابزارِ قدرت» تبدیل کند.
&#45; اما خودِ او، در دهه‌هایِ پایانیِ عمر، به‌طرزِ قابلِ توجهی «آسیب‌پذیر» شد و به دامِ یک «ایدئولوژیِ جدید» افتاد: «نئولیبرالیسمِ بازارِ آزاد» که توسطِ مارگارت تاچر و میلتون فریدمن تجلیل می‌شد.

«نامزدیِ ریاست‌جمهوری در سال ۱۹۹۰ و شکستِ آن»
&#45; در سال ۱۹۹۰، بارگاس یوسا به‌عنوانِ نامزدِ یک «ائتلافِ نئولیبرال» (Frente Democrático) در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ پرو شرکت کرد. او در مقابلِ آلبرتو فوجیموری (که یک نامزدِ پوپولیستِ راست‌گرا بود) قرار گرفت و شکست خورد.
&#45; این شکست، یک «شوکِ سیاسیِ بزرگ» برایِ بارگاس یوسا بود. او که خود را «روشنفکرِ نجات‌بخشِ» پرو می‌دانست، توسطِ «توده‌هایِ مردم» رد شد. این ردّ، «غرورِ اشرافیِ» او را عمیقاً جریحه‌دار کرد.

«غرق شدن در محافلی که قدرت، خود را به خاطرِ &#8220;واقع‌گرایی&#8221; تبریک می‌گوید»
&#45; پس از شکستِ انتخاباتی، بارگاس یوسا دیگر به «مردم» (به‌عنوانِ سوژهٔ سیاسی) اعتقاد نداشت. او به‌جایِ آن، به «حلقه‌هایِ قدرتِ واقعی» پناه برد: نخبگانِ اقتصادی، سیاستمدارانِ محافظه‌کار، و روشنفکرانِ نئولیبرال که خود را «واقع‌گرا» می‌نامیدند (یعنی کسانی که با «قوانینِ اقتصادِ بازار» و «جهانی‌سازی» سازگار شده بودند، نه با «آرمان‌شهرهایِ انقلابی»).
&#45; عبارت «قدرت، خود را به خاطرِ واقع‌گراییِ خود تبریک می‌گوید» یک طعنهٔ تلخ است. بارگاس یوسا به حلقه‌هایی پیوست که در آنها، «سرمایه‌داریِ بی‌رحمانه» به‌عنوانِ «تنها راهِ ممکن» تجلیل می‌شد و هرگونه «نقدِ ساختاری» (مانندِ نقدِ نابرابرییا استعمارِ اقتصادی) به‌عنوانِ «ساده‌لوحیِ چپ‌گرا» تحقیر می‌گشت.

«آرمان‌شهرها، به آسیب‌شناسی تبدیل شدند»
&#45; در چپ: «آرمان‌شهر» (Utopia) یک «منبعِ آرزو» بود؛ یعنی جامعه‌ای عادلانه‌تر، برابرتر و انسانی‌تر، که اگرچه دست‌نیافتنی بود، اما جهتِ حرکتِ سیاسی را تعیین می‌کرد.
&#45; در بارگاس یوسایِ متأخر: «آرمان‌شهر» به «آسیب‌شناسی» (pathology) تبدیل شد؛ یعنی یک «انحرافِ ذهنی» که ریشه در «توهماتِ چپ‌گرایانه» داشت. در رمان‌هایِ متأخرِ او (مانند «سور بز» و «خاطراتِ مرگ»)، هرگونه «تلاش برایِ تغییرِ بنیادینِ جامعه» به‌عنوانِ «کاری احمقانه، پوچ، یا حتی شرارت‌آمیز» به تصویر کشیده می‌شود.

جمع‌بندی: «نویسنده‌ای که &#8220;ایدئولوژی&#8221; را افشا کرد، اما به &#8220;معبدِ قدرت&#8221; پناه برد»

این پاراگراف، نقدی است بر «تناقضِ عمیقِ بارگاس یوسا»:
&#45; او در جوانی، «ایدئولوژی‌هایِ تمامیت‌خواه» را نقد می‌کرد و نشان می‌داد که چگونه «ایدئولوژی» «واقعیت» را تحریف می‌کند.
&#45; اما در پیری، خود به دامِ یک «ایدئولوژیِ جدید» (نئولیبرالیسم) افتاد؛ ایدئولوژی‌ای که بر «بازارِ آزاد»، «دولتِ کوچک» و «سرمایه‌داریِ بی‌رحمانه» تأکید دارد.
&#45; شکستِ سیاسیِ او در پرو، «غرورِ اشرافیِ» او را خرد کرد و او را به سمتِ «نخبگانِ قدرت» کشاند؛ جایی که «واقع‌گراییِ اقتصادی» جایِ «آرمان‌شهرِ سیاسی» را گرفت.
&#45; در نهایت، «آرمان‌شهر» که در چپ، «منبعِ آرزو» بود، در ذهنِ او به «آسیب‌شناسی» تبدیل شد؛ یعنی او به جایی رسید که هرگونه «تلاش برایِ تغییرِ بنیادین» را «بیمارگونه» می‌دانست.

این نقد، یکی از تندترین و مهم‌ترین بخش‌هایِ کتابِ مارتین است؛ زیرا نشان می‌دهد که چگونه یک «نویسندهٔ منتقدِ قدرت»، با «شکستِ سیاسی»، به «معبدِ قدرت» پناه می‌برد و در آن، «آرمان‌شهرِ جوانیِ» خود را به «آسیب‌شناسیِ پیری» تبدیل می‌کند.

۷: این پاراگراف، یکی از تندترین و صریح‌ترین نقدهایِ جرالد مارتین (و نویسندهٔ مقاله) به بارگاس یوسا در سال‌هایِ پایانیِ زندگی‌اش است. او پس از دریافتِ جایزهٔ نوبل، به‌جایِ آنکه به‌عنوانِ یک «روشنفکرِ مستقل» عمل کند، از اعتبارِ خود برایِ حمایت از «راستِ افراطی» در آمریکایِ لاتین استفاده کرد و مواضعی اتخاذ کرد که بسیاری از هوادارانِ سابقِ او را شوکه کرد.

«حمایت از دینا بولوارته؛ حاکمِ غیرمنتخبِ خشنِ پرو»
&#45; دینا بولوارته (Dina Boluarte) رئیس‌جمهورِ فعلیِ پرو است که در سال ۲۰۲۲، پس از کودتا و برکناریِ پدرو کاستیو (رئیس‌جمهورِ چپ‌گرا) به قدرت رسید. او با سرکوبِ خشونت‌آمیزِ اعتراضاتِ مردمی (که بیش از ۶۰ کشته برجای گذاشت) و عدمِ مشروعیتِ سیاسی، به یکی از جنجالی‌ترین چهره‌هایِ آمریکایِ لاتین تبدیل شد.
&#45; حمایتِ بارگاس یوسا از بولوارته، یک «پیچِ ایدئولوژیکِ جدید» بود: او که روزگاری علیهِ دیکتاتوری‌هایِ راست‌گرا می‌نوشت، اکنون از یک «حاکمِ غیرمنتخب» حمایت می‌کرد که با «خشونتِ دولتی» مخالفانِ خود را سرکوب می‌کرد.

«حمایت از خوزه آنتونیو کاست؛ مبارزِ ضدّ همجنس‌گرا و ضدّ سقطِ جنین»
&#45; خوزه آنتونیو کاست (José Antonio Kast) یک سیاستمدارِ راست‌افراطی در شیلی است که با «محافظه‌کاریِ مذهبیِ افراطی» شناخته می‌شود: مخالفِ سرسختِ ازدواجِ همجنس‌گرایان، سقطِ جنین، و حقوقِ زنان است.
&#45; حمایت بارگاس یوسا از کاست، نشان‌دهندهٔ «نزولِ اخلاقیِ» اوست. او که روزگاری با «آزادیِ فردی» و «حقوقِ بشر» هم‌نوا بود، اکنون از یک سیاستمدارِ «ضدِّ حقوقِ زنان و اقلیت‌ها» حمایت می‌کند.

«فمینیسم را &#8220;سرسخت‌ترین دشمنِ ادبیات&#8221; خواند»
&#45; بارگاس یوسا در مقالاتِ خود، فمینیسم را به‌عنوانِ یک «ایدئولوژیِ تمامیت‌خواه» نقد کرد و آن را «سرسخت‌ترین دشمنِ ادبیات» (the staunchest enemy of literature) نامید.
&#45; این جمله، یک چرخشِ ۱۸۰ درجه‌ای از نگاهِ او در جوانی است. او که در دههٔ ۱۹۶۰ تحتِ تأثیرِ سارتر، به «تعهدِ اجتماعیِ ادبیات» اعتقاد داشت، اکنون می‌گوید که «ادبیات» نباید در خدمتِ «ایدئولوژیِ فمینیستی» باشد؛ گویی که فمینیسم، «خلاقیتِ ادبی» را تهدید می‌کند.
&#45; منتقدان، این نگاه را «نشانه‌ای از محافظه‌کاریِ پدرسالارانهٔ او» می‌دانند که در آن، «ادبیاتِ مردانه» (که با «جهان‌شمولیِ» خود، از «جنسیت» فراتر می‌رود) در برابر «ادبیاتِ زنانه» (که به «مسائلِ جنسیتی» می‌پردازد) برتر تلقی می‌شود.

«هر حرکتِ انتخاباتیِ چپ‌گرا را &#8220;بازگشت به کائودییسم&#8221; تلقی کرد»
&#45; «کائودییسم» (caudillismo) به سنتِ «رهبریِ نظامیِ مستبد» در آمریکایِ لاتین اشاره دارد؛ رهبرانی مانندِ فیدل کاسترو، هوگو چاوز، و پدرو کاستیو که با شعارهایِ پوپولیستی، قدرت را متمرکز می‌کنند و نهادهایِ دموکراتیک را تضعیف می‌نمایند.
&#45; بارگاس یوسا، هرگونه «حرکتِ انتخاباتیِ چپ‌گرا» (حتی اگر دموکراتیک و قانونی باشد) را به‌عنوانِ «بازگشتِ کائودییسم» محکوم می‌کرد؛ گویی که «چپ» ذاتاً با «استبداد» هم‌خون است و هیچ‌گاه نمی‌تواند به «دموکراسیِ لیبرال» وفادار باشد.
&#45; این نگاه، یک «عموم‌سازیِ افراطی» است که در آن، «چپ» به‌کلی با «تمامیت‌خواهی»یکی دانسته می‌شود و «راست» به‌عنوانِ «تنها حافظِ دموکراسی» معرفی می‌گردد.

جمع‌بندی: «از &#8220;منتقدِ قدرت&#8221; تا &#8220;هم‌پیمانِ قدرت&#8221;»
این پاراگراف، تصویرِ تلخی از «سقوطِ اخلاقیِ» بارگاس یوسا در سال‌هایِ پایانیِ عمر ارائه می‌دهد:

&#45; او که روزگاری «دیکتاتوری‌ها» (چه چپ و چه راست) را نقد می‌کرد، اکنون از «دیکتاتوریِ راست‌گرا» (بولوارته) و «متعصبانِ مذهبی» (کاست) حمایت می‌کند.
&#45; او که روزگاری از «آزادیِ زنان» و «برابری» سخن می‌گفت، اکنون «فمینیسم» را «دشمنِ ادبیات» می‌نامد.
&#45; او که روزگاری «تحلیلِ طبقاتی» را ابزارِ نقدِ جامعه می‌دانست، اکنون هرگونه «چرخشِ چپ» را «بازگشتِ استبداد» تلقی می‌کند.

نویسندهٔ مقاله، با لحنی تلخ و صریح، نشان می‌دهد که بارگاس یوسا، در سال‌هایِ پایانی، به «صدایی برایِ راستِ افراطی» تبدیل شد و از «اعتبارِ ادبیِ» خود برایِ «مشروعیت‌بخشیِ قدرتِ غیردموکراتیک» استفاده کرد. این، بزرگ‌ترین تناقضِ کارنامهٔ سیاسیِ اوست: نویسنده‌ای که روزگاری «ایدئولوژی» را افشا می‌کرد، خود به «ایدئولوژیِ جدید» (محافظه‌کاریِ افراطی) چسبید و نه تنها از نقدِ قدرت دست کشید، بلکه به «مدافعِ قدرت» تبدیل شد.</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2026-08-10T10:16:36+00:00</dc:date>
    </item>




    </channel>

</rss>