جمعه ۱۲ تير ۱۴۰۵ - Friday 3 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 03.07.2026, 20:36

این قسمت: آگاتا کریستی

نگاهی شوخ‌طبعانه به زندگی نویسندگان-۲۴


برگردان: علی‌محمد طباطبایی

آگاتا کریستی به نوعی اختلال در یادگیری به نام «نوشتن‌پریشی» (dysgraphia) مبتلا بود که مانع از خوانا نوشتن او می‌شد. او تمام رمان‌هایش را دیکته می‌کرد.

آگاتا کریستی یک بار به یک مصاحبه‌کننده گفت: «من یک ماشین سوسیس‌سازی باورنکردنی هستم.»(۱) او داشت دربارهٔ خروجی پُربار خود صحبت می‌کرد و نه به گمان ما کیفیت کارش. در مورد آن موضوع، خوانندگان با خرید بیش از دو میلیارد نسخه از کتاب‌هایش نظر خود را اعلام کرده‌اند. این یعنی «به آرامی کشتنِ» مردم. «ملکهٔ جنایت» توانست بدون آنکه جان انسانی را بگیرد، ثروتی افسانه‌ای برای خود دست و پا کند.

این نویسندهٔ تمام‌عیار بریتانیای یِکه تخصصش داستان‌های معماییِ جنایی بود، پدری آمریکایی داشت. آگاتا مری کلاریسا میلر (Agatha Mary Clarissa Miller) در شهر ساحلی تورکی (Torquay) بزرگ شد و تربیتی بسیار اصیل بریتانیایی یافت؛ همان جایی که گفته می‌شود سر آرتور کانن دویل (Arthur Conan Doyle)، یکی از بزرگ‌ترین تأثیرگذاران ادبی بر او، داستان «سگ باسکرویل» را نوشته است. مادرش علاقهٔ او را به نویسندگی برانگیخت و یک بار او را به چالش کشید که داستانی بنویسد تا ساعت های کسل کننده یک روز بارانی را سپری کند.

آگاتا در سال ۱۹۱۴ با آرچیبالد کریستی (Archibald Christie)، خلبان نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا، ازدواج کرد. در طول جنگ جهانی اول، او در داروخانهٔ یک بیمارستان کار می‌کرد. در همان جا بود که دانش عمیقی دربارهٔ سموم و تأثیر آنها بر بدن انسان به دست آورد. او یک بار گفته بود: «یک آمپول کشندهٔ خوب به من بدهید تا با آن بازی کنم، خوشحال می‌شوم.» در واقع، حدود نیمی از قتل‌های رمان‌های جنایی او ناشی از مسمومیت است.

پس از بازگشت از جنگ، کریستی نزدیک به یک سال و نیم را صرف نوشتن نخستین رمان خود، «ماجرای اسرارآمیز در استایلز»، کرد. این کتاب، کارآگاه بلژیکیِ چاق، هرکول پوآرو (Hercule Poirot)، را به خوانندگان معرفی کرد، اما فروش آن چنان کند بود که نویسنده حتی یک ریال هم حق امتیاز دریافت نکرد. همهٔ این ها با انتشار «قتل راجر آکروید» (The Murder of Roger Ackroyd)، شش سال بعد، تغییر کرد. پیچش‌های هوشمندانهٔ داستانی و راه‌حل شگفت‌انگیز این کتاب، ژانر آرام و سنتی معمایی را متحول کرد. پس از آن، کار رونق گرفت. کریستی نود و سه کتاب و هفده نمایشنامه منتشر کرد، از جمله شش رمان عاشقانه که با نام مستعار مری وستماکات (Mary Westmacott) نوشت. آثار او به ۱۰۳ زبان ترجمه شدند (حتی بیشتر از شکسپیر).

علاوه بر پوآرو، شناخته‌شده‌ترین شخصیت‌های او عبارتند از: دوشیزه جین مارپل (Miss Jane Marple)، آن پیردختر شکست‌ناپذیر انگلیسی؛ سرهنگ رِیسِ (Colonel Race) مرموز؛ و تیم کارآگاهیِ زن و شوهریِ غیرقابل‌سرکوب، تاپنس و تامی بِرِسفورد (Tuppence and Tommy Beresford).

داستان‌های جنایی و کارآگاهی کریستی همیشه به پایانی منطقی، منظم رضایت بخش می رسیدند، اما زندگی شخصی او هرگز دارای چنین نظم و انضباطی نبود. ازدواج اولش در سال ۱۹۲۸ به طلاق انجامید، پس از آنکه فهمید آرچی به او خیانت می‌کند. در سال ۱۹۳۰ دوباره ازدواج کرد، این بار با باستان‌شناس ماکس مالووان (Max Mallowan)، که او نیز به او خیانت کرد. با این حال، آنها بیش از چهل و پنج سال زندگی مشترک خود را حفظ کردند، دوره‌ای که در آن او اغلب شوهرش را در کاوش‌هایش در عراق و سوریه همراهی می‌کرد. در این دوران، مکان‌های عجیب و غریب خاورمیانه به یکی از ارکان کتاب‌هایش تبدیل شد.

در سال ۱۹۵۵، کریستی نخستین دریافت‌کنندهٔ جایزهٔ «استاد بزرگ» (Grand Master Award) از انجمن نویسندگان معمایی آمریکا شد. در سال ۱۹۷۱، مقام افتخاری « بانو- فرمانده نشان امپراتوری بریتانیا» (DBE) [معادل زنانه لقب Sir] به او اعطا شد. بسیاری از رمان‌های او برای سینما و تلویزیون اقتباس شدند که اکثرشان را دِیم آگاتا [بانو آگاتا] (Dame Agatha) اعلام کرد که از آنها بیزار است. با این حال، او نسخهٔ سینمایی «قتل در قطار سریع‌السیر شرق» (۱۹۷۴) را تأیید کرد که برای آلبرت فینی (Albert Finney) نامزدی جایزهٔ اسکار را برای بازی در نقش هرکول پوآرو به ارمغان آورد. بی‌شک اگر مجموعهٔ پویانمایی تلویزیونی ژاپنی «کارآگاهان بزرگ آگاتا کریستی» را می‌دید، کمی متحیر می‌شد؛ مجموعه‌ای که در سال ۲۰۰۴ از شبکهٔ ان‌اچ‌کی (NHK network) ژاپن پخش شد و دو کارآگاه مشهوری که او خلق کرده بود، یعنی پوآرو و دوشیزه مارپل، را در کنار هم قرار داد. اگر تا آن زمان هیچ‌چیز دیگر نتوانسته بود،اما این برنامه که چندین شخصیت کریستی را بازآفرینی و برخی شخصیت‌های جدید (از جمله یک اردک سخنگو) را اختراع کرد، ثابت می‌کند که ملکهٔ جنایت از خاطرهٔ عمومی محو نشده است.

کریستی در سال ۱۹۷۶ به عنوان مشهورترین نویسندهٔ معمایی جهان درگذشت. کتاب رکوردهای گینس او را به عنوان پرفروش‌ترین نویسندهٔ داستانی تمام دوران معرفی کرده است. نمایشنامهٔ او، «تلهٔ موش» (The Mousetrap)، که هنوز هم در لندن با موفقیت روی صحنه است، طولانی‌ترین نمایشِ در حال اجرا در جهان است. این برای کسی که خود را «ماشین سوسیس‌سازی» می‌نامید و تنها به این دلیل به سراغ معمایی رفت که «فکر کرد تلاش برای نوشتن یک داستان کارآگاهی جالب خواهد بود»، چندان بد هم نیست.(۲)

ملکهٔ سندرم تونل کارپال؟
اگرچه او یکی از پرکارترین نویسندگان تاریخ ادبیات به شمار می‌رود، آگاتا کریستی هرگز قلم به دست نگرفت. او به یک اختلال یادگیری به نام «نوشتن‌پریشی» (dysgraphia) مبتلا بود که مانع از خوانا نوشتن او می‌شد. در نتیجه، مجبور بود همهٔ رمان‌هایش را دیکته کند. امیدواریم که آن تایپیست بیچاره حقوق اضافی برای کار در شرایط سخت دریافت کرده باشد!(۳)

و جایزهٔ «زن سال» از نظر پتا (PETA’S AWARD) برای سال ۱۹۰۷ به کسی تعلق می‌گیرد که...

در جوانی، کریستی به خانه‌داری ماهرانهٔ خود افتخار می‌کرد. او در زندگینامه‌اش اعتراف می‌کند که یک بار با موفقیت،یک جوجه‌تیغی را که در تور تنیس او گیر کرده بود، با کلروفرم بیهوش کرد تا آن را آزاد کند.

آگاتا و کلمهٔ «ان»(N)
یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های بانو آگاتا، «و سپس هیچ‌کس نبود»، بارها برای صحنه و سینما اقتباس شده است. همچنین الهام‌بخش یک بازی ویدئویی،یک پارودی موزیکال و یک ترانه از هری نیلسون، خواننده- ترانه‌سرای دههٔ ۱۹۷۰، بوده است. باید پرسید که اگر ناشر کریستی به نسخهٔ اصلی پایبند مانده بود، این کتاب چه واکنشی می‌گرفت. این رمان در ابتدا «ده سیاه‌پوست کوچولو» نام داشت، سپس به «ده سرخ‌پوست کوچولو» تغییر نام داد و وقتی آن هم از نظر سیاسی نادرست تشخیص داده شد، نهایتاً با عنوان «و سپس هیچ‌کس نبود» بازنشر شد.(۴)


حرامزادهٔ بلژیکیِ چاقِ بدبخت
هرکول پوآرویِ شکست‌ناپذیر (که نام خانوادگی‌اش از واژهٔ فرانسوی به معنای «تره‌فرنگی» گرفته شده) یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های کریستی است. اما خالقش را نمی‌توان جزو طرفدارانش به حساب آورد. پس از معرفی این کارآگاه بلژیکیِ خودپسند در «قتل راجر آکروید» (The Murder of Roger Ackroyd) در سال ۱۹۲۶، دِیم آگاتا (بانو آگاتا) به سرعت از او خسته شد. در اوایل دههٔ ۱۹۳۰ ادعا کرد که پوآرو برایش «غیرقابل‌تحمل» است. در دههٔ ۱۹۶۰ او را به عنوان «یک موجود خودشیفتهٔ از خود بی‌خود» تحقیر کرد. با این حال، پوآرو همچنان به زندگی خود در داستان های او ادامه می داد.کریستییک بار اعلام کرد: «نمی‌توانم او را تحمل کنم. اما باید ادامه دهد چون مردم اینقدر او را می‌خواهند.»
با وجود این بی‌میلی، کریستی به شدت از برند پوآرو محافظت می‌کرد. هنگامی که «قتل راجر آکروید» برای صحنه اقتباس می‌شد، در برابر تلاش کارگردان برای تغییر ظاهر شخصیت مقاومت کرد و پیشنهاد او را مبنی بر «حدود بیست سال جوان کردن پوآرو، صدا کردن او با نام بو پوآرو (Beau Poirot)، و عاشق شدن کلی دخترها نسبت به او» وتو کرد.(۵)

شاید از آن دنیا هم نگاهی به فیلمنامه انداخته بود؟
دیگر قهرمان بزرگ کریستی، کارآگاه پیردختر، دوشیزه جین مارپل، بیشتر به مذاقش خوش می‌آمد. هرکول پوآرو و دوشیزه مارپل هر دو به شکلی به‌یادماندنی در فیلمِ پارودیِ معماییِ نیل سایمون به نام «قتل به دست مرگ» [قتل از رهگذر مرگ] (Murder by Death) (۱۹۷۶) با نام‌های «میلو پریه» و «جسیکا ماربلز» به سخره گرفته شدند. متأسفانه، این نویسندهٔ بزرگ معمایی تنها چند ماه پیش از اکران این فیلم درگذشت.

خارش در قطار سریع‌السیر شرق
بانو آگاتا یکی از مشهورترین رمان‌های خود، «قتل در قطار سریع‌السیر شرق»، را در اتاق ۴۱۱ هتل «پرا پالاس» (Hotel Pera Palace) در استانبول ترکیه نوشت. این اتاق که «اتاق آگاتا کریستی» نامیده می‌شود، به افتخار او حفظ شده است. یک جنبه از سفر با قطار سریع‌السیر شرق که شاید نمی‌خواست گرامی بدارد، واگن خواب او در قطار پاریس به استانبول بود. او در تمام طول سفر با ساس‌های تختخواب دست و پنجه نرم می‌کرد.

من هرگز این را نگفتم!
اگرچه او استعدادِ گفتارِ کوتاه و پرمعنا داشت، کریستی در واقع هرگز آن جمله‌ای را که اغلب به او نسبت داده می‌شود، به زبان نیاورد: «بهترین شوهری که یک زن می‌تواند داشته باشد، یک باستان‌شناس است، چون هرچه پیرتر می‌شود، او به همسرش بیشتر علاقه‌مند می‌شود.» به نظر می‌رسد شوهر دومش، باستان‌شناس ماکس مالووان، چندان هم علاقه‌مند به کریستی نبود. او بارها و بارها چندین معشوقه گرفت که یک سال پس از مرگ آگاتا با یکی از آنها ازدواج کرد.

پروندهٔ ناپدید شدن نویسنده
بزرگ‌ترین معمای کریستی شاید معمایی بود که خودش در زندگی واقعی اجرا کرد. در دسامبر ۱۹۲۶، این نویسندهٔ سی و شش ساله به طرز مرموزی به مدت یازده روز ناپدید شد. پلیس به جنایت مشکوک شد، اگرچه شوهر اولِ خیانتکارش، آرچیبالد کریستی، به نظر می‌رسید که مدرک بی‌گناهیِ غیرقابل‌انکاری داشت: او در زمان ناپدید شدنش با معشوقهٔ خود در حال عشق‌بازی بود. با راهنمایی یک پیشخدمت فضول، مقامات سرانجام آگاتا را در هتلی در یورکشایر پیدا کردند که با نامی مستعار مخفی شده بود. او ابتدا ادعا کرد که از فراموشی رنج می‌برد، هرچند سال‌ها بعد فاش شد که تمام این ماجرا بخشی از نقشه‌ای بود که آگاتای خشمگین طراحی کرده بود تا آرچی را مجبور به ترک معشوقه‌اش کند. صرف‌نظر از نیتش، این نقشه کار نکرد و این زوج دو سال بعد طلاق گرفتند. فیلم «آگاتا» (۱۹۷۹) با بازی ونسا ردگریو(Vanessa Redgrave) در نقش آگاتا و تیموتی «۰۰۷» دالتون (Timothy “007” Dalton) در نقش آرچی، بازآفرینیِ داستانیِ این ماجرای عجیب بود.(۶)

متشکریم که این موضوع را روشن کردید!(۷)
بانو آگاتا در زندگینامهٔ خود، علایق و تنفرهایش را فهرست کرده است. برای ثبت در تاریخ، مهم‌ترین مواردی که از آنها بیزار بود عبارت بودند از: «جمعیت، به هم چسبیدن در میان آدم‌ها، صداهای بلند، سروصدا، صحبت‌های طولانی، مهمانی‌ها، به ویژه کوکتِیل‌پارتی‌ها، دود سیگار و به طور کلی استعمال دخانیات، هر نوع نوشیدنیِ الکلی مگر در آشپزی، مربای پرتقال، صدف، غذای ولرم، آسمان خاکستری، پاهای پرندگان یا در واقع تمام وجود یک پرنده»، و نهایتاً و با بیشترین تأکید: «طعم و بوی شیر گرم».


آگاتا کریستی به نوعی اختلال در یادگیری به نام «نوشتن‌پریشی» (dysgraphia) مبتلا بود که مانع از خوانا نوشتن او می‌شد. او تمام رمان‌هایش را دیکته می‌کرد.

—————-
● توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: این نقل‌قول از آگاتا کریستی، پر از طنزِ ظریفِ بریتانیایی و خودِ کم‌بینیِ هوشمندانه است. او می گوید: «من یک دستگاهِ سوسیس‌سازیِ باورنکردنی هستم». این عبارت یک استعارهٔ طنزآمیز است. کریستی با این جمله، به تولیدِ انبوهِ داستان‌هایِ پلیسیِ خود اشاره دارد. او در طولِ زندگیِ خود ۶۶ رمانِ جنایی و ۱۴ مجموعهٔ داستانِ کوتاه نوشت (به‌اضافهٔ نمایشنامه‌هایی مثل «تله‌موش» که رکوردِ طولانی‌ترین اجرا را دارد). اما در فرهنگِ عامه، سوسیس اغلب نمادی از «تولیدِ یکنواخت و مکانیکی» است؛ انگار که او یک ماشین است و رمان‌هایش را یکی پس از دیگری «چاپ» می‌کند. اما او با گفتنِ سوسیس ساز «باورنکردنی» (incredible)، هم به کمیتِ کارش طعنه می‌زند و هم با فروتنیِ خاصی، خود را از یک «نویسندهٔ نابغه» به یک «کارگرِ خطِ تولید» تنزل می‌دهد. این، طنزی است که در آن، «خودِ بزرگ» را کوچک می‌کند تا به «کارِ بزرگ» اشاره کند. نتیجه نهایی این است که این پاراگراف، یک مدحِ طنزآمیز از آگاتا کریستی است: به کمیتِ باورنکردنیِ آثارش (سوسیس‌سازی) اشاره دارد./ کیفیتِ آثارش را به رأیِ خوانندگان (۲ میلیارد کتاب) واگذار می‌کند./ با جناسِ «کشتنِ ملایم» به هنرِ او در جذبِ خوانندگان اشاره دارد./ تناقضِ زیبایی را به تصویر می‌کشد: ملکهٔ جنایت، بی‌آزارترین نویسندهٔ تاریخ است.

۲: این پاراگراف، دنبالهٔ همان استعارهٔ طنزآمیز است و نویسنده با تکرارِ عبارت «سوسیس‌سازی» (sausage machine)، دارد یک نکتهٔ کلیدی را دربارهٔ نبوغِ آگاتا کریستی به تصویر می‌کشد. نویسنده با تکرارِ این عبارت، به ما یادآوری می‌کند که کریستی، با وجودِ همهٔ این موفقیت‌هایِ باورنکردنی، خودش را هرگز «نویسندهٔ نابغه» یا «رمان‌نویسِ بزرگ» معرفی نکرد. او با فروتنی (و شاید کمی شیطنت)، خود را به یک «ماشینِ تولیدِ انبوهِ داستان» تشبیه کرد؛ انگار که کارش فقط «چاپِ داستان» بوده، نه «خلقِ شاهکار». اما نکتهٔ طنزآمیز اینجا است که: همان ماشینِ سوسیس‌سازی، رکورددارِ فروشِ تاریخ شد. و همان ماشینِ سوسیس‌سازی، نمایشنامه‌ای نوشت که بیش از ۷۰ سال است روی صحنه است (بازیِ «تله‌موش» از ۱۹۵۲ تا امروز در لندن اجرا می‌شود!). و در نهایت همان ماشینِ سوسیس‌سازی، رکوردِ گینس را شکست. به عبارتِ دیگر، نویسنده می‌گوید: «این “ماشینِ سوسیس‌سازی” آنقدر خوب کار کرد که به یکی از اسطوره‌هایِ ادبیاتِ جهان تبدیل شد.» این یعنی خودِ کم‌بینیِ کریستی، به یک «طنزِ تاریخی» تبدیل شده است. نکتهٔ جالب در این پاراگراف، اشاره به نمایشنامهٔ «تله‌موش» (The Mousetrap) است که از سال ۱۹۵۲ تا به امروز (با وقفه‌ای کوتاه در دورانِ کرونا) در لندن روی صحنه بوده و بیش از ۲۸,۰۰۰ اجرا داشته است. این رکورد، آن را به طولانی‌ترین نمایشِ تاریخِ تئاتر تبدیلکرده است. کریستی این نمایشنامه را در ابتدا برایِ تولدِ ملکهٔ الیزابتِ دوم نوشت و هرگز تصور نمی‌کرد که چنین عمرِ طولانی‌ای داشته باشد. او حتی در وصیت‌نامه‌اش، حقِ نمایشِ این اثر را به نوهٔ خود بخشید و تا سال‌ها پس از مرگش، درآمدِ هنگفتی از آن به خانواده‌اش رسید.

۳: این پاراگراف یک طنزِ تیز و دوپهلو است که با بازی با القابِ معروفِ آگاتا کریستی («ملکهٔ جنایت») و یک عارضهٔ پزشکی («سندرمِ تونلِ کارپال») ساخته شده است. عنوان «ملکهٔ تونلِ کارپال» یک جناسِ طنزآمیز بر روی لقبِ معروفِ کریستی یعنی «ملکهٔ جنایت» (Queen of Crime) است. اما «تونلِ کارپال» (Carpal Tunnel) چیست؟ در واقع این یک عارضهٔ عصبی در مچِ دست است که به‌خاطرِ فشار بر عصبِ میانی (median nerve) ایجاد می‌شود و معمولاً در افرادی دیده می‌شود که کارهایِ تکراری با دست انجام می‌دهند (مثلِ تایپیست‌ها، نقاشان، یا نویسندگانی که زیاد می‌نویسند). اما نکتهٔ طنز اینجاست که کریستی خودش هرگز ننوشت (چون به دیس‌گرافی مبتلا بود)، بنابراین هرگز در معرضِ «تونلِ کارپال» نبود. بلکه تایپیستِ بیچاره‌ای که داستان‌هایِ او را تایپ می‌کرد، در معرضِ این عارضه بود! پس نویسنده کتاب با این لقب، دارد یک طنزِ سیاه می‌سازد: او «ملکهٔ تونلِ کارپال» نیست (چون خودش تایپ نمی‌کرد). اما «ملکهٔ تایپیست‌هایِ مبتلا به تونلِ کارپال» است! چون آنقدر داستان گفت که تایپیستِ او مجبور شد ساعتها و روزها تایپ کند و دستش به این عارضه دچار شود. وقتی نویسنده کتاب می گوید که کریستی «هرگز قلم به دست نگرفت»، این سخن او یک تضادِ طنزآمیزِ دیگر است. ما معمولاً نویسندگان را با «قلم به دست گرفتن» تصور می‌کنیم. اما کریستی، با وجودِ این که یکی از پُربازده‌ترین نویسندگانِ تاریخ است، هرگز ننوشت؛ او گفت (یعنی دیکته کرد). این جمله، هم به ناتوانیِ جسمیِ او (دیس‌گرافی) اشاره دارد و هم به روشِ خاصِ او برایِ خلقِ داستان‌ها. دیس‌گرافییک اختلالِ یادگیریِ خاص است که باعث می‌شود فرد در نوشتنِ خوانا، هماهنگیِ حرکتیِ دست، و سازمان‌دهیِ حروف روی کاغذ دچار مشکل شود. این اختلال ربطی به هوش ندارد و بسیاری از افرادِ باهوش و خلاق (مانند کریستی) به آن مبتلا هستند. نکتهٔ جالب این است که کریستی با وجودِ این اختلال، نه تنها نویسنده شد، بلکه به یکی از پرفروش‌ترین نویسندگانِ تاریخ تبدیل شد. این خودش یک پیروزیِ برخاسته از محدودیت است. کریستی در طولِ زندگی‌اش، چندین منشی و تایپیست داشت که بسیاری از آنها سالها با او همکاری کردند. معروف‌ترین آنها «کارلا» بود که بعدها در خاطراتش نوشت که کریستی چقدر «سخت‌گیر» و در عین حال «جذاب» بود. او یک بار گفت: «تایپ کردنِ داستان‌هایِ کریستی مثلِ این بود که تمامِ روز در حالِ تماشایِ یک فیلمِ جنایی باشی، اما باید هر صحنه را بارها و بارها تایپ کنی تا کامل شود!»

۴: این پاراگراف به یکی از جنجالی‌ترین و تاریک‌ترین نکاتِ تاریخِ ادبیاتِ عامه‌پسند اشاره دارد. عنوانِ اصلیِ رمانِ معروفِ آگاتا کریستی، «و سپس هیچ‌کس نماند» (And Then There Were None) که در ابتدا با نامِ «ده تا سیاه‌پوستِ کوچولو» (Ten Little Niggers) منتشر شد. عنوانِ اصلی ابتدا «ده تا سیاه‌پوستِ کوچولو» (Ten Little Niggers) بود. این عنوان، برگرفته از یک ترانهٔ عامیانهٔ قدیمیِ انگلیسی است که در قرنِ نوزدهم رایج بود. ترانهٔ اصلی داستانِ ده پسرکِ سیاه‌پوست را روایت می‌کرد که یکی‌یکی می‌مردند تا اینکه هیچ‌کس باقی نمی‌ماند. کریستی از این ترانه به‌عنوانِ الگویِ داستانِ خود استفاده کرد: ده نفر به یک جزیره دعوت می‌شوند و یکی‌یکی کشته می‌شوند، هم‌زمان با خواندنِ شعر، تا اینکه هیچ‌کس زنده نمی‌ماند. اما امروزه، واژهٔ «نیگر» (Nigger) به‌عنوانِ توهینِ نژادیِ شدید (racial slur) علیه سیاه‌پوستان شناخته می‌شود و استفاده از آن در هر زمینه‌ای (جز نقلِ مستقیمِ تاریخییا ادبیِ انتقادی) کاملاً غیرقابل‌قبول است. سپس عنوان آن تغیر داده و به «ده تا هندیِ کوچولو» (Ten Little Indians) تبدیل شد. با افزایشِ آگاهیِ نژادی در دهه‌هایِ میانیِ قرنِ بیستم، ناشرانِ کریستی تصمیم گرفتند عنوان را تغییر دهند. اما این عنوان نیز به‌سرعت غیرسیاسی (politically incorrect) شد، چراکه واژهٔ «هندی» (Indian) در آن زمان، در آمریکا به‌عنوانِ یک برچسبِ تحقیرآمیز برای بومیانِ آمریکا (Native Americans) استفاده می‌شد. همچنین این واژه، کلیشه‌هایِ نژادیِ دیگری را تداعی می‌کرد که با حساسیت‌هایِ مدرن همخوانی نداشت. اما نکتهٔ تلخ اینجاست که این تغییرِ عنوان، یک «بازنویسیِ تاریخی» است؛ یعنی بسیاری از خوانندگانِ امروزی نمی‌دانند که این رمانِ به‌ظاهر بی‌آزار، روزگاری با یک عنوانِ آشکارا نژادپرستانه منتشر می‌شد. جالب است بدانیم که خودِ داستانِ «و سپس هیچ‌کس نماند» نیز با اتهاماتِ نژادپرستی همراه بوده است. برخی منتقدان معتقدند که شخصیت‌هایِ داستان (که همگی سفیدپوست هستند و یکی‌یکی به‌خاطرِ گناهانِ خود می‌میرند) نشان‌دهندهٔ یک جهان‌بینیِ اروپا- محور هستند که در آن «دیگران» (سیاه‌پوستان، هندی‌ها،یهودیان و...) اصلاً حضور ندارند یا تنها به‌عنوانِ «حاشیه» دیده می‌شوند. اما کریستی هرگز به‌طورِ آشکار نژادپرست نبود و حتی در برخی رمان‌هایش (مانند «قتل در قطارِ سریع‌السیرِ شرق») شخصیت‌هایِ غیراروپایی را با احترام به تصویر کشید. با این حال، عنوانِ اصلیِ این رمان، یکی از لکه‌هایِ ننگینِ کارنامهٔ او باقی مانده است.

۵: این پاراگراف، یک لحظهٔ طنزِ تاریخیِ ناب از زندگیِ ادبیِ آگاتا کریستی را روایت می‌کند؛ جایی که او با چنگ و دندان از شخصیتِ محبوبش «هرکول پوآرو» دفاع می‌کند. بو پوآرو (Beau Poirot) یعنی چه؟ کلمهٔ «بو» (Beau) در فرانسوی به معنای «خوش‌تیپ»، «خوش‌قواره» یا «عاشق‌پیشه» است (مثلِ «بوفورت» یا «بوموند»). در زبانِ انگلیسی، «Beau» معمولاً به مردی گفته می‌شود که بسیار جذاب، مُدگرا و موردِ توجهِ زنان است. بنابراین، «بو پوآرو» یعنی «پوآرویِ خوش‌تیپ و دلبَر»؛ یعنی دقیقاً نقطهٔ مقابلِ پوآرویِ واقعی که کریستی خلق کرد!  اما پوآرویِ واقعی چه شکلی بود؟ هرکول پوآرو، کارآگاهِ معروفِ بلژیکیِ کریستی، این ویژگی‌ها را دارد: کوتاه‌قد (حدود ۱.۶۰ متر)/ تخم‌مرغی‌شکل (سرش شبیه به تخم‌مرغ است!)/ سبیل‌هایِ پرپشت و مرتب (که به آن افتخار می‌کند)/ بسیار منظم و وسواسی (متنفر از خاک و گردوغبار)/ متکبر و خودپسند (اما به‌شکلی جذاب)/ سالخورده (در بیشترِ رمان‌ها، او یک کارآگاهِ بازنشسته و میانسال است)/ عاشقِ «سلول‌هایِ خاکستریِ کوچک» (یعنی مغزِ خودش) و حلِ معما با منطق، نه با زور یا عشق. به‌عبارتِ دیگر، پوآرو هیچ‌گاه یک «قهرمانِ عاشق‌پیشه» نبود؛ او یک «کارآگاهِ پیر، کچل، سبیلی و خودخواه» بود که عاشقِ هیچ‌کس نمی‌شد (به‌جز خودش و سبیل‌هایش!) و هیچ‌گاه واردِ ماجراهایِ عاشقانه نمی‌شد. وقتی رمانِ «قتلِ راجر آکروید» (The Murder of Roger Ackroyd) - که یکی از معروف‌ترین و جنجالی‌ترین رمان‌هایِ کریستی است - قرار بود به‌صورتِ نمایشی روی صحنه برود، کارگردانِ تئاتر یک پیشنهادِ بسیار تجاری (و به‌نظرِ کریستی، وحشتناک) داد: «بیایید حدودِ بیست سال از سنِ پوآرو کم کنیم، اسمش را بگذاریم “بو پوآرو”، و کلی دخترِ عاشق‌پیشه دور و برش جمع کنیم!» این پیشنهاد، در واقع تلاش داشت: پوآرو را به یک «قهرمانِ جذابِ هالیوودی» تبدیل کند (مثلِ جیمز باند یا شرلوک هلمزِ جوان). از جذابیتِ عاشقانه برای فروشِ بیشترِ بلیت استفاده کند (چون نمایشنامه‌هایِ عاشقانه، معمولاً فروشِ بهتری دارند). و شخصیتِ پیچیده و منحصربه‌فردِ پوآرو را به یک «تیپِ تکراری» تقلیل دهد. اما واکنشِ کریستی وتویِ قاطع آن پیشنهاد بود. کریستی با این پیشنهاد، به‌شدت مخالفت کرد. او گفت: «نه! پوآرو همان‌گونه که هست، بماند.» و این درخواست را وتو کرد. جالب است بدانیم که در اقتباس‌هایِ سینماییِ بعدی (مخصوصاً با بازیِ «آلبرت فینی» و «پیتر اوستینوف» و بعدها «کنت برانا»)، پوآرو گاهی جوان‌تر و جذاب‌تر از نسخهٔ اصلی نشان داده شده است. اما هیچ‌کدام از این اقتباس‌ها، جرات نکردند که پوآرو را به یک«قهرمانِ عاشق» تبدیل کنند؛ چون می‌دانستند که طرفدارانِ پروپاقرصِ کریستی، هرگز چنین تحریفی را نمی‌پذیرند.

۶: این نام‌گذاری عجیب البته به هیچ وجه تصادفی یا عجیب نیست؛ بلکه یک شوخیِ هوشمندانه و ارجاعِ فرهنگیِ (pop-culture reference) عمدی از سویِ نویسنده است. چرا نویسنده این گونه از «تیموتی دالتون» یاد کرده است؟ تیموتی دالتون (Timothy Dalton) یک بازیگرِ بریتانیایی است که در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی، نقشِ جیمز باند (James Bond) را در دو فیلم بازی کرد: در فیلم های «زنده‌بگذار و بمیر» (The Living Daylights – ۱۹۸۷) و «جوازِ قتل» (Licence to Kill – ۱۹۸۹). او پنجمین بازیگری بود که نقشِ جیمز باند را ایفا کرد و به‌خاطرِ بازیِ جدی، خشن و واقع‌گرایانه‌اش نسبت به نسخه‌هایِ قبلی (مثلِ راجر مور) شناخته شد. اگرچه او دورهٔ کوتاهی در این نقش بود، اما برایِ بسیاری از طرفدارانِ باند، او یکی از بهترین‌ها محسوب می‌شود. اما چرا نویسنده او را «تیموتی “۰۰۷” دالتون» نامیده است؟ نویسنده با اضافه کردنِ «۰۰۷» بینِ نام و نام‌خانوادگیِ دالتون، دارد یک ارجاعِ طنزآمیز به نقشِ معروفِ او (جیمز باند، مأمورِ ۰۰۷) می‌کند. اما دلایلِ این کار چه می تواند باشد؟ شهرتِ جهانی: مخاطبِ این مقاله، احتمالاً دالتون را بیشتر با نقشِ جیمز باند می‌شناسد تا با نقشِ «آرچی بالد کریستی» (همسرِ آگاتا). نویسنده با این کار، به خواننده یادآوری می‌کند که بازیگرِ نقشِ «آرچی»، همان کسی است که روزگاری «جیمز باند» را بازی می‌کرد. مورد دیگر طنزِ موقعیت است: آرچی کریستی، در زندگیِ واقعییک مردِ خیانت‌کارِ عیاش بود که با معشوقه‌اش قرار می‌گذاشت. اما دالتون، در نقشِ جیمز باند، یک جاسوسِ جذاب، ماجراجو و زن‌باره بود. این تشابه (هرچند سطحی) بینِ «آرچیِ خیانت‌کار» و «باندِ زن‌باره»، یک لایهٔ طنز به داستان می‌دهد. اما نکتهٔ تاریخی: فیلمِ «آگاتا» (۱۹۷۹) در دورانِ اوجِ محبوبیتِ فیلم‌هایِ جیمز باند ساخته شد و دالتون هنوز به نقشِ باند نرسیده بود (او چند سال بعد، در ۱۹۸۷، این نقش را گرفت). بنابراین نویسنده با این ارجاعِ «پس‌نگرانه» (anachronistic)، دارد از نگاهِ امروز به گذشته نگاه می‌کند و نامِ دالتون را با نقشی که بعدها معروف‌اش کرد، پیوند می‌زند. نویسنده با کنارِ هم گذاشتنِ این دو تصویر (باند و آرچی)، به خواننده می‌گوید: «ببینید این بازیگرِ معروفِ جیمز باند، روزی نقشِ یک مردِ خیانت‌کار را بازی کرده است!» - اینیک شوخیِ درون‌گفتمانی (meta-joke) است که طرفدارانِ سینما از آن لذت می‌برند.

۷: عنوان «متشکریم که این موضوع را روشن کردید!» در این جا به چه معناست؟ این عبارت، یک شوخیِ انگلیسیِ خشک (dry British humour) است که معمولاً زمانی به کار می‌رود که کسی یک مطلبِ واضح و بدیهی را توضیح می‌دهد، یا وقتی اطلاعاتی ارائه می‌شود که آنقدر عجیب و بی‌ربط است که نیاز به «شفاف‌سازی» داشت! اینجا، نویسنده با این عنوان، دارد به خواننده چشمک می‌زند و می‌گوید: «تا قبل از خواندنِ این لیست، هیچ‌کس نمی‌دانست که آگاتا کریستی از “پای پرندگان” یا “طعمِ شیرِ داغ” متنفر است! واقعاً ممنون که این ابهاماتِ بزرگِ تاریخی را برطرف کردی!» (این جمله، کاملاً کنایه‌آمیز است، چون هیچ‌کس واقعاً به این جزئیاتِ عجیب نیاز نداشت!) اما چرا این لیست، اینقدر خنده‌دار و عجیب است؟ لیستِ ناخوشایندی‌های کریستی، ترکیبی است از چیزهایِ کاملاً معمولی (شلوغی، سر و صدا، دودِ سیگار، مهمانی‌هایِ کوکتل) که بسیاری از مردم از آنها متنفرند. به اضافه چیزهایِ بسیار خاص و شخصی (مارمالاد، صدف، آب‌میوه، پایِ پرندگان، شیرِ داغ) که نشان‌دهندهٔ سلیقهٔ عجیبِ اوست. و البته چیزهایِ عجیبِ غریب (پایِ پرندگان، یا حتی لمسِ یک پرنده!) که چنان خاص هستند که آدم را به خنده می‌اندازد. نکتهٔ طنزآمیز اینجاست که کریستی، که در رمان‌هایش جنایت‌هایِ وحشتناک، مسمومیت‌هایِ پیچیده و قتل‌هایِ هوشمندانه را با جزئیاتِ کامل توصیف می‌کند، در زندگیِ واقعی از چیزهایِ پیش‌پاافتاده‌ای مثل «صدایِ بلند» یا «مارمالاد» متنفر است! این تضاد، بسیار بامزه است. این عنوان، یک طنزِ خودارجاع (self-referential) است؛ یعنی نویسنده دارد به خودِ متن اشاره می‌کند و می‌گوید: «واقعاً نیاز بود که بدانیم آگاتا کریستی از «پایِ پرندگان» متنفر است! این اطلاعات، تمامِ ابهاماتِ زندگیِ ما را برطرف کرد!» (البته که هیچ‌کس به چنین اطلاعاتی نیاز نداشت!) به‌عبارتِ دیگر، نویسنده با این عنوان، دارد به خواننده می‌گوید: «ببینید این لیست چقدر مسخره و بی‌ربط است، اما به‌قدری جذاب و شخصی است که نمی‌توانیم از خواندنِ آن دست بکشیم.»

قسمت‌های قبلی:
اونوره دو بالزاک
ویلیام شکسپیر
لرد بایرون
ادگار آلن پو
چارلز دیکنز
خواهران برونته
هنری دیوید ثورو
والت ویتمن
لئو تولستوی
امیلی دیکینسون
لوییس کارول
لوئیزا می الکات
مارک توِین
اسکار وایلد
آرتور کانن دویل
ویلیام باتلر ییتس
اچ .جی. ولز
گرترود استاین
جک لندن
ویرجینیا وولف
جیمز جویس
فرانتس کافکا
تی. اِس. الیوت




نظر شما درباره این مقاله:







 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net