دوشنبه ۲ شهريور ۱۴۰۵ - Monday 24 August 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 24.08.2026, 13:29

این قسمت: ارنست همینگوی

نگاهی شوخ‌طبعانه به‌زندگی نویسندگان-۲۸


برگردان: علی‌محمد طباطبایی

پس از اینکه یک منتقد نقدِ بدی در باره او نوشت، ارنست همینگوی به‌معنایِ واقعیِ کلمه، آن مرد را با یک فن کشتی به زمین انداخت.

ارنست همینگوی بیش از سی سال در کانون توجه به‌عنوانِ برجسته‌ترین چهرهٔ ادبیِ آمریکا بود. او از پنج جنگ، چهار سانحهٔ اتومبیل و دو سقوط هواپیما جان سالم به در برد. او بیش از هر نویسندهٔ دیگری در زمانِ خود، دربارهٔ خود و تجربیاتِ شخصی‌اش نوشت. با این حال، زندگینامه‌نویسان هنوز برای درکِ این مرد تقلا می‌کنند، یعنی همان شخصی که مورلی کالاهان (Morley Callaghan)، نویسندهٔ هم‌عصرش، دربارهٔ او چنین گفته بود: «هیچ‌وقت نمی‌توانیم مطمئن باشیم که همینگوی راست می‌گویدیا اینکه تخیلش او را فریب داده تا افسانه‌هایی را که برای خود ساخته، باور کند.»

این چند چیز را با اطمینان می‌دانیم: او در سال ۱۸۹۹ در اوک‌پارک (Oak Park)، ایلینوی به دنیا آمد. در کودکی، علیه مادرِ روان‌رنجور خود شورش کرد – که او را به کلاس‌هایِ رقص می‌فرستاد و تمامِ تلاشِ خود را برای نرم‌کردنِ و از مردی انداختن شخصیتِ او (emasculate) به کار می‌گرفت. اما او به‌جای آن، ظاهریِ مردانه را برگزید که در عشقِ مادام‌العمرش به شکار، ماهیگیری و فعالیتِ بدنی نمود یافت. او در دبیرستان به نوشتن علاقه‌مند شد و سبکِ بیانیِ مشخصِ خود را در دورانِ کارآموزیِ خبرنگاری در روزنامهٔ «کانزاس سیتی استار» (Kansas City Star) پرورش داد.

هنگامی که جنگ در اروپا در سال ۱۹۱۴ آغاز شد، همینگوی به سوی میدانِ نبرد کشیده شد. او به ارتش پیوست و به‌عنوانِ رانندهٔ آمبولانس در جبههٔ ایتالیا خدمت کرد. تجربیاتِ او در آنجا، پایه و اساسِ رمانِ کلاسیکِ «وداع با اسلحه» (A Farewell to Arms) را شکل داد. در ۸ ژوئیهٔ۱۹۱۸، خودرویِ او زیرِ آتشِ سنگینِ خمپاره قرار گرفت و او از ناحیهٔ هر دو پا، مجروح شد. او با فروکردنِ ته‌سیگار در زخم‌هایِ بازِ خود، توانست یکی از سربازانِ هم‌رزمِ خود را به محلِ امن بکشاند؛ اقدامیِ بی باکانه که باعثِ دریافتِ نشانِ شجاعت از دولتِ ایتالیا و یک بلیتِ خروج از منطقهٔ جنگی برایش شد.

میانِ دو جنگ، همینگوی اولین نشانه‌هایِ شهرتِ ادبی را تجربه کرد. او در پاریس ساکن شد و به بخشی از حلقهٔ مهاجرانِ آمریکایی پیوست که شاملِ ازرا پاوند (Ezra Pound)، اف. اسکات فیتزجرالد(F. Scott Fitzgerald) و گرترود استاین(Gertrude Stein) بود. در سال ۱۹۲۶، او رمانِ «خورشید همچنان می‌درخشدد»(The Sun Also Rises) را منتشر کرد؛ رمانیِ تند و تیز دربارهٔ یک کهنه‌سربازِ جنگِ مجروح که دچار ناتوانی جنسی شده بود، معشوقهٔ شهوت‌پرستِ او و دوستانِ مهاجرِشان. درست حدس زدید، در پاریسِ دههٔ ۱۹۲۰. این رمان و مجموعهٔ داستانِ کوتاهِ بعدی، به صعودِ همینگوی به صفوفِ جلویِ مشاهیرِ ادبی کمک کرد؛ جایگاهی که او تا پایانِ عمر از آن لذت می‌برد و آن را پرورش می‌داد.

شهرت و ثروت، همینگوی – یا «پاپا» که اکنون ترجیح می‌داد خود را به آن نام بخواند (1)– او را آزاد کرد تا تجربیاتِ جدید و خشن را هرجا که یافت، دنبال کند. او در گاوبازی‌ها شرکت کرد، به کاروان شکار (safaris) در آفریقا رفت و جنگِ داخلیِ اسپانیا را برای روزنامه‌ها پوشش داد – و هر قسمت را به داستان، رمان یا رساله‌ایِ اتوبیوگرافیکِ کلاسیک تبدیل کرد. هنگامی که جنگِ جهانیِ دوم آغاز شد، همینگوی با وجودِ سنِ بالا – و با وجودِ جی. ادگار هوور (J. Edgar Hoover)، رئیسِ مظنونِ اف‌بی‌آی – در سواحلِ کوبا به شکارِ زیردریایی‌هایِ آلمانی پرداخت. برخی ادعا می‌کنند که این ماجراجویی، بهانه‌ای بیش برایِ مستی و ماهیگیری بود، همان‌گونه که تلاش‌هایِ بعدیِ او برایِ شرکت در آزادسازیِ پاریس را چیزی بیش از یک بازدید از بارِ هتلِ ریتز(Ritz Hotel bar) نمی‌دانستند. با این وجود، همینگوی می‌توانست ادعا کند که مانندِ همیشه، در مرکزِ ماجرا حضور داشته است.

بازدهِ ادبیِ همینگوی در سال‌هایِ پس از جنگ کاهش یافت، حتی با وجودِ اینکه او همچنان یک مشاهیرِ جهانی باقی ماند. او پس از رمانِ «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند»(For Whom the Bell Tolls) در سال ۱۹۴۰، رمانِ مهمِ دیگری ننوشت. بیشترِ وقتِ خود را صرفِ درخشان‌کردنِ افسانهٔ خود یا تسویهٔحساب‌هایِ قدیمی با حملهٔ کتبی به نویسندگانِ همعصر می‌کرد. در خلوت، همینگوی از اینکه هرگز جایزهٔ نوبلِ ادبیات را دریافت نکرده است، خشمگین بود. ما فقط می‌توانیم شادیِ او را تصور کنیم هنگامی که رمانِ کوتاهِ «پیرمرد و دریا» (The Old Man and the Sea) در سال ۱۹۵۲، نه تنها آن جایزه، بلکه یک جایزهٔ پولیتزر را نیز برایش به ارمغان آورد. شاید پاپا هنوز هم قدرتی داشت.

متأسفانه، حتی این بازگشتِ دیرهنگام نیز نتوانست همینگوی را از یک بیماری که تمامِ زندگیِ بزرگسالیِ او را آزار می‌داد، درمان کند: و این بیماری چیزی نبود جز افسردگی. در آخرین دههٔ زندگیِ او، حالِ طبیعیِ تیره‌اش با یک سری بحران‌هایِ بهداشتی، تیره‌تر شد. او از دو سقوطِ جداگانهٔ هواپیما جان سالم به در برد و هر بار با آسیب‌هایِ شدیدِ داخلی بیرون آمد. او در یکحادثه آتش‌سوزیِ بوته زار به‌شدت سوخت، به فشارِ خونِ بالا و مشکلاتِ کبدیِ مرتبط با اعتیادِ به الکل مبتلا شد و تحتِ درمانِ شوکِ الکتریکی قرار گرفت که بخشِ زیادی از حافظهٔ او را نابود کرد. در روزهایِ پایانیِ عمر، او را تقریباًبه طور دائمً تحتِ استفاده از آرام‌بخش هاقرار دادند تا از خودکشیِ او جلوگیری کنند. همسرش، ماری، حتی اسلحه‌هایِ او را در زیرزمینِ خانه‌شان در کچام، آیداهو(Ketchum, Idaho) قفل کرد. متأسفانه، همینگویِ ناامید، کلیدها را پیدا کرد و در صبحِ ۲ ژوئیهٔ۱۹۶۱، هر دو لولهٔ یک تفنگِ ساچمه‌زنی (shotgun) را بر پیشانیِ خود گذاشت و ماشه را کشید. مردی که یک بار گفته بود «انسان را می‌توان نابود کرد اما نمی‌توان شکست داد» سرانجام موفق شد خود را نابود کند.

پسرِ مامان!

همینگوی در بزرگسالی، تجسمِ فضیلتِ مردانه بود. پس چقدر تعجب‌آور است که او زندگیِ خود را به‌عنوانِ یک دخترِ کوچک آغاز کرد. مادرِ عجیب‌وغریبِ همینگوی به‌شدت آرزو داشت که دوقلویی برای خواهرِ بزرگترش، مارسلین (Marceline)، داشته باشد، بنابراین به تن ارنستِ جوان لباسِ دخترانه می‌پوشاند، موهایش را به‌سبکِ دخترانه کوتاه می‌کرد و او را به همسایگان به‌عنوانِ «دخترِ» خود، که نامش «ارنستین» بود معرفی می‌کرد.

زوج عجیب

ارنست همینگوی و اف. اسکات فیتزجرالد، اسکار و فلیکسِ «نسلِ گمشده» آمریکا بودند. آن‌ها که تنها سه سال با یکدیگر تفاوتِ سنی داشتند، یکی از غیرمعمول‌ترین دوستی‌هایِ تاریخِ ادبیات را شکل دادند. همینگوی گستاخ، پرسر و صدا و خودباور بود؛ فیتزجرالد ناامن، متصنع و تا حدودی خودنما. با این حال، برایِ مدتِ کوتاهی، از یکدیگر جدایی‌ناپذیر بودند و از آن زمان تاکنون در تخیلِ عمومی، در کنارِ هم باقی مانده‌اند.(۲)

آن‌ها اولین بار در سال ۱۹۲۵، در «بارِ دینگو»(Dingo Bar) در پاریس که نامیِ افسانه‌ای داشت،یکدیگر را ملاقات کردند. همینگوی در آن زمان فقط بیست‌وپنج سال داشت و تقریباً ناشناخته بود، در حالی که فیتزجرالد، سه سال از او بزرگ‌تر، به‌تازگی «گتسبی بزرگ» (The Great Gatsby) را منتشر کرده بود و در مسیرِ اوجِ ادبی قرار داشت. با این حال، این دو به سرعت دوستانِ صمیمی شدند. در واقع، رابطهٔ آن‌ها به‌طورِ شگفت‌آوری صمیمی شد.

وقتی ظاهراً زلدا (Zelda)، همسرِ فیتزجرالد، اندازهٔ آلتِ تناسلیِ شوهرش را به تمسخر گرفت، همینگوی بازرسیِ بداهه‌ای در دستشوییِ مردانه انجام داد تا دوستش را از کفایتِ اندامِ تناسلی‌اش مطمئن کند. پاپا به فیتزجرالد گفت: «کاملاً خوبی. اوکی هستی. هیچ اشکالی در تو نیست.»

با وجود چنین لحظاتِ دلگرم‌کننده‌ای، این دوستی پس از سال ۱۹۲۶ به‌شدت سرد شد. این دوری، تا حدی به‌دلیلِ حسادتِ ساده بود. ستارهٔ همینگوی در حالِ اوج‌گرفتن بود، در حالی که فیتزجرالد واردِ یک افولِ هنریِ طولانی، کند و سخت می‌شد. همینگوی همچنین عادتِ زشتِ مسخره‌کردنِ دوستِ قدیمی‌اش در آن چه خود می نوشت را پیدا کرده بود. او کاریکاتوریِ شفاف و نامطلوب از فیتزجرالد در رمان معروفش «خورشید همچنان می‌درخشد» خلق کرد و به‌نامِ او در داستانِ کوتاهِ «برف‌هایِ کلیمانجارو» (The Snows of Kilimanjaro) حمله کرد، که باعث شد فیتزجرالد به او التماس کند که به  مسخره کردنش پایان دهد.(۳) همینگوی مدتی از این کار خودداری کرد. اما نتوانست در برابرِ فرصتِ حرفِ آخر مقاومت کند. مدتها پس از مرگِ فیتزجرالد، همینگوییک بار دیگر در خاطراتِ منتشرشده‌اش پس از مرگ، «یک حرکتِ سیار» (A Moveable Feast)، از مرشدِ سابقِ خود بدگویی کرد و نویسندهٔ «گتسبی بزرگ» را به‌عنوانِ یک ترسویِ ضعیف و ناتوان به تصویر کشید.

وضعیتیِ پرمو

همینگوی توهین‌هایی که به مردانگیِ او می شد را به‌خوبی تحمل نمی‌کرد. در واقع، پس از اینکه ماکس ایستمن (Max Eastman)، منتقد ادبی، در نقد بسیار تندی بر رسالهٔ گاوبازیِاو در سال ۱۹۳۲، «مرگ در بعدازظهر» (Death in the Afternoon)، همینگوی را تحقیر کرد، تقریباً از کوره در رفت. ایستمن نوشت که همینگوی «به اینکه یک مردِ تمام‌عیاراست اعتماد کافی ندارد» و سبکِ نوشتاریِ او را با مردی مقایسه کرد که «مویِ مصنوعی بر سینه دارد».

چند سال بعد، همینگوی در دفترِ کارِ ماکسول پرکینز، سردبیر، به ایستمن برخورد کرد. پس از دست‌دادن با ایستمن، همینگویِ که پوزخندی بر لب داشت، هم پیراهنِ ایستمن و هم پیراهنِ خود را پاره کرد و موهای مجللِ سینه‌اش را آشکار ساخت که ثابت می‌کرد او، یعنی همینگوی،سینه اش به‌مراتب مودارتر از او است. همینگوی فریاد زد: «منظورت از متهم‌کردنِ من به ناتوانی چیست؟» سپس نسخه‌ای از نقدِ خودِ ایستمن را به صورتِ او مالید و با منتقدِ شرم‌زده کُشتی گرفت و او را به زمین انداخت. این آخرین باری بود که ایستمن نسبت به نوشته‌های پاپا نقدِ بدی داد و دیگر در باره او انتقاد شخصی و تحقیرآمیز ننوشت– حداقل به چنین عباراتِ شخصی.

یک عالمه گاو نر و حرف مفت

همینگوی هرگز با گاوهایِ نر در پامپلونا (Pamplona) ندوید، اگرچه بسیاری او را با این نمایشِ سالانهٔ اسپانیایی مرتبط می‌دانند زیرا در «خورشید همچنان می‌درخشد» دربارهٔ آن نوشت. در واقع، همینگوی به‌دلیلِ جراحاتِ پایش در جنگِ جهانیِ اول، هرگز ندوید. گاوهایِ نرِ دونده را نادیده بگیرید – خیابان‌هایِ سنگ‌فرشِ پامپلونا مطمئناً برایش زیاد بود.(۴)

فقط به‌خاطرِ اینکه پارانوئید هستی...

... به این معنا نیست که آن‌ها به دنبالِ تو نیستند. همینگوی سال‌ها به هرکس که به او گوش می‌داد می‌گفت که اف‌بی‌آی او را تعقیب می‌کند. بیشترِ مردم این را یکی دیگر از نظریه‌هایِ دیوانه‌وارِ پاپا رد می‌کردند، اما معلوم شد که او چیزی را کشف کرده بود. پرونده‌هایِ منتشرشده پس از مرگِ همینگوی نشان می‌دهد که مأمورانِ فدرال از جنگِ جهانیِ دوم تا زمانِ مرگِ او، فعالیت‌هایِ این نویسنده را زیر نظر داشتند. یک امتیاز برای مبتلایان به بیماری بدگمانی (paranoids) در سراسرِ جهان!

پسر نیز سقوط می‌کند

اگر گرگوری (Gregory)، کوچک‌ترین پسرِ همینگوی، به‌اندازه‌ای عمر می‌کرد تا زندگینامه‌اش را بنویسد، شاید آن را «از شکارچیِ فیل تا عادت به برهنه‌نمایی (Exhibitionist)» نام‌گذاری می‌کرد. گرگوری که همیشه موردِ علاقهٔ پدرش بود، بسیاری از رفتارهایِ مردانهٔ (macho mannerisms) پاپا را به اشتراک می‌گذاشت و تیراندازِ ماهری بود که یک بار در سفر اکتشافی برای تماشا و شکار حیات وحش (سافاری) در آفریقا، هجده فیل را شکار کرد. اما او زندگیِ دوگانه‌ای به‌عنوانِ یک زن‌پوش (تراجنسیتی) داشت (همینگوی یک بار مچ او را در حالِ امتحان‌کردنِ جوراب‌هایِ نایلونیِ نامادری‌اش گرفت) و در نهایت، جراحیِ تغییرِ جنسیت را انتخاب کرد. او که خود را «گلوریا» (Gloria) نام‌گذاری کرد، به‌دلیلِ افسردگیِ شیدایی (manic de-pression)، دچارِ غش‌هایِ مکرر می‌شد و چندین بار به‌خاطرِ حمله به مأمورانِ پلیس دستگیر شد. آخرین چنین درگیری در سپتامبر ۲۰۰۱ رخ داد، زمانی که گرگوری/گلوریا، ظاهراً در حالِ مستی، در خیابان‌هایِ کیس‌بیکین (Key Biscyane)، فلوریدا، برهنه دیده شد. پلیس او را به‌خاطرِ برهنگی در ملأعام دستگیر کرد، در حالی که او دیوانه‌وار تلاش می‌کردیک شورت بندی [سکسی] گلدار زنانه (flowered thong) را رویِ اندامِ تناسلیِ برهنه‌اش بکشد. شش روز بعد، او دچارِ سکتهٔ قلبی شد و در سلولِ خود در مرکزِ بازداشتِ زنانِ میامی- دید (Miami-Dade) درگذشت.

توضیحاتِ کمی برای سقوطِ تدریجیِ آن همینگویِ دیگر به ورطهٔ نابودی ارائه شد. همان‌طور که خودِ گرگوری یک بار در مصاحبه‌ای اشاره کرد: «دربارهٔ پدریِ مهربان، مقتدر و مسلط (dominating) و اساساً خوش‌نیت چیست که باعث می‌شود در نهایت عقلت را از دست بدهی؟» ما هرگز نمی‌دانیم.(۵)

چه راهی برای «گوکس» (Gaux) کردن!(۶)

آیا نفرینِ همینگوی وجود دارد؟ گویی سرگذشتِ عجیبِ گرگوری همینگوی به‌تنهایی دلیلِ کافی نیست، پایانِ غم‌انگیزِ مارگو (Margaux) همینگوی، نوهٔ پاپا، نیز وجود دارد. خواهرِ بزرگترِ ماریل همینگوی، بازیگرِ سینما، که بسیار خوش هیکل بود، برای مدتی یکی از محبوب‌ترین مدل‌هایِ نیویورک محسوب می شد. سپس افسردگی، سوءمصرفِ مواد و اختلالاتِ در خوردن غذا، تلفاتِ خود را گرفتند. تا دههٔ ۱۹۹۰، او به روزهایِ سخت افتاده بود، برایِ مجلهٔ «پلی‌بوی» به طور برهنه ژست می‌گرفت، در آگهی‌هایِ تلویزیونی برایِ درمان‌هایِ عجیبِ طاسی ظاهر می‌شد و صدایِ خود را به یک خطِ تلفنِ روان‌شناسیِ مشهور قرض می‌داد. (تبلیغات ادعا می‌کرد: «مارگو همینگوی: نامش رازِ خاص خود را دارد.») در ۲ ژوئیهٔ۱۹۹۶ – دقیقاً سی‌وپنج سال پس از خودکشیِ پدربزرگش – او به فهرستِ خودکشی‌هایِ خانوادگی پیوست، همراه با کلارنس (پدرِ ارنست)، اورسولا (خواهرِ ارنست) و لستر (برادرِ ارنست). این زنِ چهل‌ویک‌ساله، در آپارتمانِ خود در سانتا مونیکا، کالیفرنیا، مصرفِ بیش از حدِ فنوباربیتال را به‌عنوانِ مرگ انتخاب کرد.

هر سال، «بارِ هری و گریلِ آمریکایی» (Harry’s Bar & American Grill) در «سنچری سیتی»، کالیفرنیا (یک کپیِ آمریکایی از یکی از بارهایِ ایتالیاییِ موردِ علاقهٔ همینگوی)، میزبانِ «مسابقاتِ بین‌المللیِ تقلید از همینگوی» است که بهتر است به‌عنوانِ «مسابقاتِ همینگویِ بد» شناخته شود. شرکت‌کنندگان باید یک قطعه اصلیِ یک‌صفحه‌ای را ارائه دهند که سبکِ مشخصِ نویسنده را به‌صورتِ طنز تقلید کند، با این شرط که یک ارجاعِ ستایش‌آمیز به رستورانِ میزبان داشته باشد.

ثبت‌نام‌هایِ اخیر، که جمع‌آوری و به‌صورتِ کتاب منتشر شده‌اند، شاملِ «وداع با ناهار» (A Farewell to Lunch)، «چرتِ زدن در کلیمانجارو» (The Snooze of Kilimanjaro)، «پیرمرد و فک» (The Old Man and the Seal) و کلاسیکِ ملاقاتِ همینگوی با مونیکا لوینسکی،«در سرتاسرِ پوتوماک و در زیرشلواری آن بانو» (Across the Potomac and into Her Pants) بوده است. جایزهٔ بزرگ، یک سفرِ کاملاً رایگان برای دو نفر به هری‌هایِ واقعی در فلورانس، ایتالیا است. جایی، پاپا لبخند می‌زند.(۷)

پس از اینکه یک منتقد نقدِ بدیدر باره او نوشت، ارنست همینگوی به‌معنایِ واقعیِ کلمه، آن مرد را با یک فن کشتی به زمین انداخت.

——————-
زیرنویس‌های تکمیلی مترجم:

۱: چرا همینگوی دوست داشت او را «پاپا» صدا کنند؟ دلایل این انتخاب، ترکیبی از شخصیتِ خودساختهٔ ادبی، نیاز به اسطوره‌سازی از خود و بازی با تصویرِ عمومیِ «مردِ عمل» بود. این دلایل را به‌تفکیک مورد توجه قرار دهیم:

A. ساختنِ یک برندِ شخصی: همینگوی به‌خوبی می‌دانست که در دنیایِ ادبیات و رسانه، یک نامِ مستعارِ به‌یادماندنی می‌تواند به فروشِ کتاب‌ها کمک کند. «پاپا» در زبانِ انگلیسی، هم صمیمی است، هم محترمانه، و هم پدرانه. این لقب، تصویری از یک پیرمردِ خردمند، مقتدر و محافظه‌کار ایجاد می‌کرد که دیگران می‌توانستند به او اعتماد کنند و از او بیاموزند. این دقیقاً همان نقشی بود که همینگوی می‌خواست در ادبیاتِ آمریکا ایفا کند: «پدرِ ادبیاتِ مدرن».

B. فاصله‌گذاری از گذشته: پیش از این که «پاپا» شود، همینگوی را بیشتر با نامِ «ارنست» یا «هم» می‌شناختند. اما او از نامِ کوچکِ خود خوشش نمی‌آمد (چون آن را بیش از حد معمولی و بی‌حالت می‌دانست). انتخابِ لقبی جدید، فرصتی بود برایبازتعریفِ هویتِ عمومی و فاصله‌گرفتن از دورانِ جوانیِ گمنام و همین طور تأکید بر جایگاهِ تثبیت‌شده‌اش به‌عنوان یک نویسندهٔ سرشناس

C. تقویتِ شخصیتِ «مردِ عمل»: همینگوی با لقبِ «پاپا» می‌خواست تصویرِ مردی با تجربه، خشن، جنگ‌دیده و بیرحم را تقویت کند. این لقب حس می‌کرد«من از جنگ‌ها و خطرات جان سالم به در برده‌ام.»«من آنقدر پیر و باتجربه‌ام که دیگران مرا پدرِ خود بدانند.» و «من نه فقط یک نویسنده، که یک ماجراجویِ واقعی هستم.»

در مجموع لقبِ «پاپا» دقیقاً در دورهٔ اوجِ شهرت و ثروتِ او رایج شد؛ دوره‌ای که او می‌توانست هر کاری بخواهد بکند و همین کارها را به موادِ خامِ داستان‌هایش تبدیل کند. نامیدنِ خود به «پاپا» در این بافت، حکمِ یک تاجِ افتخارِ خودساخته را داشت که هم او را از سایرِ نویسندگان متمایز می‌کرد و هم به اسطوره‌پردازیِ پیرامونش دامن می‌زد.

۲: این پاراگراف، با لحنی طنزآمیز و عامه‌پسند، رابطهٔ ناهمسانِ همینگوی و فیتزجرالد را در قالبِ یکی از معروف‌ترین زوج‌های کمدیِ آمریکایی، یعنی اسکار و فلیکس (از نمایشنامه و فیلمِ«زوجِ عجیب» نیل سایمون) به تصویر می‌کشد. انتخاب این عنوان و قیاس، هم هوشمندانه است و هم تا حدی سطحی‌کننده. در ادامه، نکاتِ مثبت و منفیِ این پاراگراف را مورد توجه قرار دهیم:

نکاتِ مثبت:
A. انتخابِ تصویری گیرا و ماندگار: تشبیهِ همینگوی و فیتزجرالد به اسکار (پر سر و صدا، بی‌پروا و خشن) و فلیکس (مرتب، حساس و کمی خودنمایی‌کننده) در نگاهِ اول، بسیار خوش‌آیند است و به‌سرعت در ذهنِ خواننده نقش می‌بندد. این قیاس، تضادِ شخصیتیِ این دو نویسندهرا به‌خوبی منتقل می‌کند.

B. دوری از پیچیدگیِِ صرفِ تاریخی: پاراگراف، به‌جای ورود به جزئیاتِ پرتنشِ این رابطه (که در پاراگرافِ قبلی به آن اشاره شد)، تصویری کلی و سرگرم‌کننده ارائه می‌دهد که برای خوانندهٔ غیرمتخصص جذاب است.

C. ثبتِ هستهٔ اصلیِ این رابطه: جملهٔ پایانی که می‌گوید «برای مدتی کوتاه از هم جدایی‌ناپذیر بودند و از آن پس در تخیلِ عمومی با هم پیوند خورده‌اند»، به‌درستی به این نکته اشاره دارد که این دو، بیش از آنکه دوستیِ عمیق و پایدار داشته باشند، در ذهنِ تاریخِ ادبیات به‌عنوان یک جفتِ نمادین (و البته متضاد) ثبت شده‌اند.

نکاتِ انتقادی:
A. ساده‌سازیِ اغراق‌آمیز: رابطهٔ همینگوی و فیتزجرالد بسیار پیچیده‌تر از یک زوجِ کمدیِ تلویزیونی بود. این دو نه فقط دوستانی با شخصیت‌های متضاد، که رقبایی جدی در عرصهٔ ادبیات بودند و رفتارهایِ آزاردهندهٔ همینگوی از چارچوبِیک شوخیِ ساده فراتر می‌رود. این قیاس، ممکن است خواننده را از درکِ ابعادِ تلخ و رقابت‌آمیزِ این رابطه بازدارد.

B. نادیده‌گرفتنِ جنبه‌هایِ تاریک: اشاره به «خودنماییِ» فیتزجرالد و «پر سر و صدا بودنِ» همینگوی، اگرچه درست است، اما از مشکلاتِ روانیِ جدیِ فیتزجرالد (مانند اعتیاد به الکل و بحران‌هایِ مالی و خانوادگی) و خودشیفتگیِ بیمارگونهٔ همینگوی چشم‌پوشی می‌کند. این دو، بیش از یک زوجِ کمدی، نمونه‌ای از دو شخصیتِ تراژیکِ ادبیاتِ مدرن بودند.

C. کلیشه‌زدگی: این روایتِ «زوجِ عجیب» بارها در موردِ شخصیت‌هایِ تاریخیِ مختلف (مثلاً سارتر و کامو، یا تولستوی و داستایفسکی) به کار رفته است. بنابراین، در عینِ جذابیت، کمی کلیشه‌ای و تکراری به نظر می‌رسد.

در نهایت این پاراگراف، به‌عنوان یک معرفیِ سریع و سرگرم‌کننده، موفق عمل می‌کند و تصویرِ روشنی از تضادِ شخصیتیِ این دو نویسنده ارائه می‌دهد. اما اگر هدف، تحلیلِ دقیقِ تاریخی یا روان‌شناختیِ این رابطه باشد، این قیاس بیش از حدِ ساده‌انگارانه است. در واقع، عنوانِ «زوجِ عجیب» بیشتر به کارِ تبلیغاتی و عمومی‌سازیِ این رابطه می‌آید تا به یک بررسیِ جدیِ ادبی.

۳: ماجرای تمسخر فیتزجرالد توسط همینگوی در داستان «برف‌های کلیمانجارو»،یکی از تلخ‌ترین و مشهورترین نمونه‌های رابطهٔ پیچیده و رقابت‌آمیز این دو نویسنده است. این اتفاق در سال ۱۹۳۶ رخ داد، زمانی که فیتزجرالد در اوجِ افولِ شخصی و حرفه‌ای خود بود.

ریشهٔ ماجرا: اصل ماجرا به یک جملهٔ معروف بازمی‌گردد. فیتزجرالد در داستان کوتاه خود به نام «پسر ثروتمند» (The Rich Boy) نوشته بود: «ثروتمندان با من و تو فرق دارند.» این جمله بعدها به یکی از نقل‌قول‌های مشهور او تبدیل شد.در سال ۱۹۳۶، همینگوی در داستان «برف‌های کلیمانجارو» که در مجلهٔ اسکوایر منتشر شد، شخصیت اصلیِ داستان را در حالی به تصویر کشید که با تحقیر به فیتزجرالد فکر می‌کند. نکتهٔ جالب این است که به‌نظر می‌رسد پاسخِ «بله، آنها پول بیشتری دارند» در اصل توسط یکی از دوستانشان به خودِ همینگوی گفته شده بود، اما او برای تحقیرِ فیتزجرالد، ماجرا را به او نسبت داد.فیتزجرالد که در آن زمان به‌شدت از نظر روحی و جسمی در وضعیتِ بدی به سر می‌برد، این توهین را بسیار تلخ و تحقیرآمیزیافت. او نامه‌ای به همینگوی نوشت و با ادب اما صریح از او خواست: «لطفاً دیگر از من در نوشته‌هایت استفاده نکن... این کار یک شب خواب را از من گرفت.»همینگوی در ابتدا با درخواست او موافقت کرد و زمانی که داستان بعداً در مجموعه‌ای منتشر شد، با اصرار ماکسول پرکینز (ویراستار هر دو نویسنده)، نام «اسکات» را به «جولیان» تغییر داد. با این حال، سال‌ها بعد و پس از مرگ فیتزجرالد، همینگوی در خاطراتِ پس از مرگش، «یک ضیافت سیار»(A Moveable Feast) بار دیگر با لحنی تحقیرآمیز از او یاد کرد. این حملاتِ پس از مرگ، که شامل افشای جزئیاتِ خصوصی و تحقیرآمیز نیز می‌شد، تلخ‌ترین بخشِ این رفتار دانسته شده است. همینگوی در داستان «برف‌های کلیمانجارو»، با تغییرِ جملهٔ معروفِ فیتزجرالد دربارهٔ ثروتمندان و نسبت دادن آن به ساده‌لوحی و نابودیِ او، عمیق‌ترین توهین ادبی را به رقیبِ در حالِ افولِ خود کرد؛ توهینی که واکنشِ فیتزجرالد و درخواستِ صریحِ او برای حذفِ نامش را به همراه داشت.

۴: این پاراگراف به یک باور عمومی اشتباه دربارهٔ ارنست همینگوی اشاره دارد. بسیاری از مردم به اشتباه فکر می‌کنند که خود همینگوی نیز در پامپلونا با گاوها دویده است. دلیل این تصور، رمان معروفش «خورشید همچنان می‌درخشد» است که در سال ۱۹۲۶ منتشر شد و این جشنوارهٔ اسپانیایی را برای میلیون‌هاخواننده در سراسر جهان به تصویر کشید.واقعیت ماجرا: در حقیقت، همینگوی هرگز در پامپلونا با گاوها ندوید. دلیل اصلی آن، جراحات شدیدی بود که در جنگ جهانی اول به پاهایش وارد شد.زمینهٔ تاریخی جراحت: در ۸ ژوئیه۱۹۱۸، زمانی که به عنوان رانندهٔ آمبولانس صلیب سرخ در جبههٔ ایتالیا مشغول خدمت بود، بر اثر اصابت خمپارهٔ اتریشی به شدت از ناحیهٔ هر دو پا مجروح شد. ترکش‌های خمپاره به پای راست، زانو، ران‌ها، پوست سر و دستش نفوذ کرد. با وجود این جراحت‌ها، او پس از بهبودی توانست راه برود، اما این مصدومیت باعث شد که دویدن، به ویژه روی سنگ‌فرش‌های ناهموار پامپلونا، برایش غیرممکنیا بسیار دشوار باشد.جملهٔ پایانی پاراگراف با لحنی طنزآمیز اشاره می‌کند که حتی اگر پای گاوهای خشمگین در میان نباشد، خود خیابان‌های سنگ‌فرش پامپلونا برای پاهای مجروح همینگوی بسیار طاقت‌فرسا بوده است. به عبارت دیگر، خودِ مسیر دویدن هم برایش چالش‌برانگیز بود، چه رسد به گاوهایی که به دنبالش می‌دوند.به این ترتیب، پاراگراف با شوخی‌ای ظریف، این افسانهٔ رایج را که همینگوی یکی از شرکت‌کنندگان در دویدن با گاوها بوده، بر اساس واقعیتِ تاریخیِ مصدومیتِ جنگی‌اش، به چالش می‌کشد.

۵: پایانِ این پاراگراف، با نقلِ قولی تلخ و تکان‌دهنده از گریگوری (گلوریا) همینگوی، به یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های روان‌شناختیِ رابطهٔ پدر و فرزندی در ادبیاتِ مدرن اشاره می‌کند. سؤال او: «یک پدرِ مهربان، مسلط و اساساً خیرخواه چه دارد که آدم را به جنون می‌کشاند؟» در عینِ سادگی، بارِ معناییِ سنگینی دارد.

گریگوری در این جمله، سه صفتِ به ظاهر مثبت را به پدرش نسبت می‌دهد: «مهربان»، «مسلط» و «اساساً خیرخواه». اما در ادامه، نتیجهٔ این ترکیب را «جنون» می‌داند. این تناقض، نشان می‌دهد که او خود نیز نمی‌توانسته رابطهٔ عاطفیِ خود با همینگوی را به سادگی تبیین کند. به عبارت دیگر، او پدرش را یک هیولایِ تمام‌عیار نمی‌داند، اما حضورِ او را چنان سنگین می‌یابد که گویی هر چه از او به ارث برده (چه عشق، چه انتظارهایِ سخت‌گیرانه، چه الگوهایِ سمیِ مردانگی) روحش را خرد کرده است. مقتدر و مسلط بودنِ پدرواژه، کلیدِ ماجراست. همینگوی نه فقط یک پدرِ فیزیکی، که یک «اسطورهٔ زنده» بود. زندگی در سایهٔ چنین پدری،یعنی قرار گرفتنِ مداوم در معرضِ معیارهایِ دست‌نیافتنیِ «مردانگی»، شهامت، شکار، نوشیدن و جنگاوری. گریگوری، که به‌عنوان «محبوب‌ترین پسر» شناخته می‌شد، این فشار را دوچندان حس می‌کرد. هر چه بیشتر تلاش می‌کرد به الگویِ پدر نزدیک شود (هجده فیل شکار کردن)، بیشتر متوجه می‌شد که درونش با این الگو هماهنگ نیست (میل به پوشیدنِ لباسِ زنانه).همینگوی در سال ۱۹۶۱ خودکشی کرد. گریگوری در آن زمان ۲۹ ساله بود. از دست دادنِ ناگهانیِ پدرِ مسلط و کاریزماتیک، به‌ویژه از طریقِ خودکشی، می‌تواند حسِ رهاشدگی، گناه و سرگشتگیِ عمیقی ایجاد کند. گریگوری که تمامِ هویتِ خود را در نسبت با این پدر تعریف کرده بود، پس از مرگِ او، دیگر لنگرگاهی برای تعریفِ خود نداشت. این فروپاشی، می‌تواند توضیحی برای زندگیِ آشفتهٔ بعدیِ او باشد: تغییرِ جنسیت، حملاتِ جنون، و دستگیری‌های مکرر. پرسشِ گریگوری یکی از ماندگارترین سؤال‌های ادبیاتِ مدرن است: آیا یک پدرِ بزرگ (از نظرِ فرهنگی و ادبی) می‌تواند پسرِ خود را نجات دهد، یا محکوم به نابودی؟ رابطهٔ همینگوی و گریگوری، تأکیدی است بر این حقیقتِ تلخ که گاهی عشقِ یک پدر، اگر با «تسلط» و «انتظارِ غیرممکن» همراه باشد، می‌تواند به اندازهٔ غفلت و بی‌مهری، ویرانگر باشد.

۶: این عنوان یک بازیِ زبانیِ هوشمندانه (پان) بر اساس نامِ خانوادگیِ «همینگوی»Hemingway)) و عبارتِ معروفِ انگلیسی «What a way to go!» است.این عبارتِ اصطلاحی در زبانِ انگلیسی به معنیِ:«چه راهی برای رفتن!»یا در بافتِ مرگ: «چه جوری مُرد!» است. معمولاً با لحنی تعجب‌آمیز، تحسین‌آمیز،یا طعنه‌آمیز به کار می‌رود. مثلاً اگر کسی در حینِ انجامِ کاری هیجان‌انگیزیا دیوانه‌وار بمیرد، می‌گویند: «What a way to go!» چه جوری مُرد! / چه راهی برای رفتن!

نویسنده به‌جای کلمهٔ Go، از Gaux استفاده کرده است. این کار چند هدف دارد:تلفظِ یکسان: Gaux دقیقاً مانند Go تلفظ می‌شود. اشاره به نامِ مارگو همینگویکه نامش با aux نوشته می‌شود (ریشهٔ فرانسوی). پس عنوان، هم به نامِ او اشاره دارد و هم به عبارتِ اصلی.

ضمناً باعث ایجادِ طنزِ تلخ هم می شود. عنوان با این بازیِ زبانی می‌گوید: «چه راهی برای مُردن!» و اشاره دارد به اینکه مارگو نیز مانندِ پدربزرگش، با خودکشی از دنیا رفت، و این «راهِ رفتن» او (خودکشی با مصرفِ بیش از حدِ فنوباربیتال) درست ۳۵ سال پس از خودکشیِ ارنست همینگوی رخ داد.

۷: این پاراگراف، اشاره به بار و رستوران معروف «هری‘s بار» (Harry’s Bar) در شهر فلورانس ایتالیا است.اما پیشینهٔ تاریخی آن چیست؟ هری‘s بار نام یک بار و رستورانِ افسانه‌ای در فلورانس است که در سال ۱۹۵۳ توسط جوزپه چونینی(Giuseppe Cioni) تأسیس شد. این مکان به یکی از پاتوق‌های مشهورِ روشنفکران، هنرمندان و نویسندگانِ بین‌المللی تبدیل شد.اگرچه خودِ همینگوی ارتباطِ مستقیمی با این بارِ خاص در فلورانس نداشت


فصل‌های قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
27. ویلیام فاکنر




نظر شما درباره این مقاله:







 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net