|
جمعه ۲۷ شهريور ۱۴۰۵ -
Friday 18 September 2026
|
ايران امروز |
ریچارد رایت در طول رکود بزرگ به حزب کمونیست پیوست – عضویتی که تا آخر عمر از آن پشیمان بود.
مورخ مشهور جان هنریک کلارک (John Henrik Clarke)، دربارهٔ ریچارد رایت (Richard Wright) نوشت: «او مانند یک پتک آمد، مانند غولی از کوهستان با پتکی، و او با همان پتک مینوشت.»(۱)
نسلهای دانشآموزان دبیرستانی آمریکایی، رایت را بهعنوان همان پتکی میشناسند که «پسر سیاه» (Black Boy) [این کتاب در ایران با عنوان های «پسر سیاه» و «پسرک سیاه» ترجمه شده است. مترجم]را در فهرست کتابهای خواندنی کلاس دهم انگلیسیشان قرار داد. اما این کتاب قبلی او، «پسر بومی» (Native Son) [این کتاب در ایران با عنوان های «پسر بومی» و «پسرک بومی» ترجمه شده است. مترجم] ، و مشتی مقاله و داستان کوتاه است که شهرت ادبیاش هنوز بر آن استوار است. رایت اشتراکات زیادی با غولهای ادبیات مدرن آمریکا داشت. مانند همینگوی، او یک مهاجر خودخواسته و آشکار بود. مانند فاکنر، او اهل میسیسیپی بود (و بهطرز عجیبی، مانند او کارمند سابق پست). اما رنگ پوست رایت، همراه با باورهای سیاسی رادیکالش، او را از رسیدن به جایگاه آن دو افسانه بازداشت. او بخش زیادی از زندگیاش را صرف جستجوی کشوری کرد که بتواند به آن دل بسته و آن را تکیه گاه خود قرار دهد و با توجه به زیر نظر بودن دائمی اش همیشه یک قدم از افبیآی جلوتر بماند.
رایت که یکی از اولین آمریکاییهای آفریقاییتبار بود که با نوشتههایش و از طریق قلمش به شهرت رسید، در جنوب و در دوران قوانین جدا سازی نژادی معروف به جیم کرو (Jim Crow South) بزرگ شد، جایی که حتی داشتن کارت کتابخانه او را در میان جامعه سفیدپوستان مشکوک میکرد. با این حال، او نقشهای طراحی کرد تا یکی به دست آورد و از آن برای مطالعه آثار اولین بت ادبی خود، اچ. ال. منکن (H. L. Mencken)، استفاده کرد (۲). وقتی چشمانش به امکانات فراتر از شهر کوچک خود در جنوب می سی سی پی به نام نچز (Natchez)، باز شد، رایت بهمحض رسیدن به سن قانونی، بهسرعت از شهر گریخت. او در شیکاگو ساکن شد، جایی که برای دههٔ بعد در اداره پستی در ساوت ساید کار کرد و مجموعهای از داستانها و اشعار مورد تحسین را برای نشریات ادبی کوچک نوشت. در نشانهای از جایگاه رو به رشدش، رایت در سال ۱۹۳۹ توسط مجموعه شومبورگ برای ادبیات و هنر سیاهان (Schomburg Collection of Negro Literature) در شهر نیویورک بهعنوان یکی از «دوازده سیاهپوست برجسته سال نامیده شد.
انتشار «پسر بومی» در سال ۱۹۴۰، نقطه عطف خلاقانه و تجاری رایت بود. داستان یک «سیاهپوست وحشی» به نام بیگر توماس (Bigger Thomas) که بهطور تصادفی زنی سفیدپوست را میکشد و بهای هولناکی میپردازد، این رمان او را تقریباً یکشبه به جایگاه نمادین رساند، و نه فقط در جامعه سیاهان. در نهاییترین نشانه پذیرش جریان اصلی، «پسر بومی» اولین اثر یک نویسنده آمریکایی آفریقاییتبار بود که توسط باشگاه کتاب ماه انتخاب شد. (انصافاً، هیئت مدیرهٔ محافظهکار این باشگاه او را مجبور کرد برخی از بخشهای نژادیتر رمان را حذف کند.) در عرض چند ماه، کارمند پست سابق شیکاگو، ثروتمندترین و برجستهترین نویسنده سیاهپوست آمریکا شد.
او همچنین کمونیست شد. اقدامی رایج در اوج رکود بزرگ (Great Depression)، زمانی که تحریکات چپگرایانه بسیار مد بود، اما اقدامی که رایت را تا آخر عمر تعقیب کرد، زیرا ترسهای پارانوئیدی او از نظارت مقامات دولتی، بیش از حد واقعی از آب درآمد. اگرچه او در سال ۱۹۴۴ از کمونیسم تبری جست – حتی مقالهای با عنوان «من سعی کردم کمونیست باشم» نوشت (بله، همین! البته که منظور را می فهمید) – دولت آمریکا هرگز او را بهخاطر عضویت سابقش در حزب، رها نکرد.(۳) از لحظهای که وارد چشم عموم شد، رایت تحت نظر افبیآی بود. سیا نیز او را زیر نظر داشت. دیگر آمریکاییهای آفریقاییتبار مشهور مأمور شدند تا در مطبوعات سیاهان به او تهمت بزنند. این واقعیت که رایت دو همسر سفیدپوست گرفت – بالرین دیما رز میدمن (Dhima Rose Meadman) در سال ۱۹۳۹ و سازماندهندهٔ حزب کمونیست، الن پاپلار (Ellen Poplar)، در سال ۱۹۴۱ – قطعاً او را نزد مقامات محبوبتر نکرد.
در سال ۱۹۴۶، رایت که از نحوهٔ رفتار با خود در زادگاهش به ستوه آمده بود، به فرانسه نقل مکان کرد و به یک مهاجر دائمی تبدیل شد. در پاریس، او با آغوش باز توسط روشنفکران برجستهای چون گرترود استاین، سیمون دو بووار، ژان-پل سارتر و آندره ژید مورد استقبال قرار گرفت. او زندگی پرباری داشت، به سازمانهای رادیکال مختلف پیوست و برای استقلال کشورهای در حال توسعه فعالیت میکرد. اما آثارش به دلیل جدا شدن از سرزمین مادری و منبع الهامش، آسیب دید. امروزه، افراد کمی – چه در کلاس انگلیسی دبیرستان و چه خارج از آن – «مطرود» (The Outsider) [این کتاب با همین نام در ایران ترجمه شده است. مترجم]، «تعطیلات وحشی» (Savage Holiday) یا هر یک از دیگر کتابها و مقالات تعلیمی رایت در سالهای پایانیاش را خواندهاند. حتی بسیاری از مریدان سابق او در محافل ادبی سیاهان نیز علیه او موضع گرفتند. تا زمان مرگش بر اثر سکته قلبی در سال ۱۹۶۰، رایت بهشدت بدهکار بود و از نظر محافل ادبی به حاشیه رانده شده بود. نبود کالبدشکافی و شرایط عجولانهٔ سوزاندن پیکرش – که گفته میشود نسخهای از کتاب «پسر سیاه» در کنارش بود – منجر به انتشار تعدادی نظریه توطئه هولناک دربارهٔ مرگ او شد. تا به امروز، برخی اصرار دارند که رایت، که هیچ سابقهای از بیماری قلبی نداشت، توسط معشوقهاش به قتل رسیده، توسط سیا ترور شده، یا هر دو. اگر چنین باشد، پایان مناسبتری برای نویسندهای بود که زندگیاش را در گریز از ستمگران واقعی و خیالی گذراند.
جوان خشمگینِ خودآموخته
رایتِ نوجوان که از کتابهای تعیینشده در مدرسه قانع نبود، تصمیم گرفت برنامهٔ مطالعهٔ خود را طراحی کند. اولین ایستگاه او، شعبهٔ محلی سیستم کتابخانه عمومی ممفیس بود. اما این مؤسسه به یک سیاست سختگیرانهٔ امانتدهی فقط برای سفیدپوستان پایبند بود. رایت که خشمگین شده بود، به خانه رفت و بلافاصله نامهای جعلی از طرف یک حامی خیالیِ سفیدپوست کتابخانه به کتابدار نوشت. در نامه آمده بود: «بانوی گرامی، آیا لطف میکنید و اجازه میدهید این پسر سیاهپوست چند کتاب از اچ. ال. منکن داشته باشد؟» رایت بهزودی فهرست خواندنش را پر کرد.
دوستان مکاتبهای
هنگامی که رایت در سال ۱۹۳۹ با رقصندهٔ دیما رز میدمن ازدواج کرد، رالف الیسون (Ralph Ellison)، همچنین نماد ادبی آمریکایی آفریقاییتبار، بهعنوان ساقدوش او ایستاد.

هورا برای هالیوود
از لحظهای که «پسر بومی» منتشر شد، شروع به جلب توجه تهیهکنندگان هالیوودی کرد. رایت مدتها در برابر تمام پیشنهادها برای اقتباس رمانش برای پرده بزرگ مقاومت کرد. او میترسید که پیامش گم شود، زیرا داستان غمانگیز بیگر توماس (Bigger Thomas) [قهرمان کتاب «پسر بومی»] برای جلب مخاطبان انبوه تعدیل میشد. او همچنین از تغییرات گسترده در طرح داستان میهراسید – و بهدلیل موجهی. در سال ۱۹۴۷، تهیهکننده جوزف فیلدز (Joseph Fields) از مترو گلدوین مایر با ایدهٔ «بازآفرینی» (reimagining) بیگر و تمام شخصیتهای آمریکایی آفریقاییتبار رمان بهعنوان سفیدپوستان به رایت نزدیک شد. در نسخهٔ فیلدز، بیگر بهعنوان عضوی از یک گروه اقلیت قومی سفیدپوست بازسازی میشد که در کنار یک لهستانی، یک ایتالیایی،یک سیاهپوست و یک یهودی برای شغلی درخواست میدهد. این مفهوم چنان رایت را به وحشت انداخت که او کاملاً از هالیوود دست کشید و شروع به بررسی پیشنهادهای تهیهکنندگان اروپایی کرد.
در نهایت، رایت مرد خود را در پییر شنال (Pierre Chenal)، فیلمساز فرانسوی یافت. شنال موافقت کرد که به رمان همانگونه که نوشته شده پایبند بماند، به شرطی که خود رایت نقش شخصیت اصلی را بازی کند. انتخاب یک مرد چهلساله بدون تجربهٔ بازیگری برای نقش یک قهرمان نوزدهساله، تنها اولین مورد از مجموعهای از اشتباهاتی بود که این تولید کمبودجه را به دردسر انداخت.
هنگامی که دولت آمریکا فرانسه را تحت فشار قرار داد تا از این پروژه فاصله بگیرد، شنال مجبور شد عملیات را به آرژانتین منتقل کند. سوءتفاهمهای بوروکراتیک، معاملات مشکوک توسط حامیان آرژانتینی، و ناتوانی خود شنال، پروژه را از برنامه و بودجه خارج کرد. بهطرز معجزهآسایی، فیلم به پایان رسید و یک نمایش افتتاحیهٔ باشکوه در ۴ نوامبر ۱۹۵۰ در هواپیمای مسافربری دوربرد استراتو کلیپر (Pan-Ameri-can strato-clipper) شرکت پان امریکن برگزار شد.
امیدها برای استقبال مثبت در سرزمین مادری رایت بالا بود، اما آمریکا با این «پسر بومی» مهربان نبود. پیش از اولین نمایش فیلم، هیئت سانسور ایالت نیویورک به توزیعکننده دستور داد نیم ساعت از فیلم را که برای مخاطبان آمریکایی بیش از حد سیاسی تلقی میشد، حذف کند. این نسخهٔ سانسورشده منتقدان را به وحشت انداخت، که خصومت ویژهای را برای بازی آماتوری رایت اختصاص دادند. نویسنده در ملأ عام چهرهای شجاع به خود گرفت. او اظهار کرد: «من هیچ عذری برای این فیلم نمیآورم. خوب یا بد، این همان چیزی است که میخواستم.» اما در خلوت، بهشدت شرمنده بود. تنها سالها بعد، نسخهٔ سانسورنشدهٔ «پسر بومی» در جشنوارههای فیلم اروپایی ظاهر شد. تا آن زمان، برای نجات اعتبار سینمایی رایت خیلی دیر شده بود.
با دوستانی از این قبیل... (۴)
هنگامی که رایت در پاریس زندگی میکرد، عملاً جیمز بالدوین (James Baldwin)، نویسندهٔ جوان و نوظهورِ آمریکایی آفریقاییتبار که چهارده سال از او کوچکتر بود، را زیر پر و بال خود گرفت. از بالدوین تقریباً هنوز چیزی منتشرنشده بود و او برای راهنمایی و الهام به نویسندهٔ تثبیتشده نگاه میکرد. رایت نیز به نوبهٔ خود، با وقت و مشاورهاش سخاوتمندانه رفتار میکرد. متأسفانه، هیچکس به بالدوین نگفته بود که قدردانی بخشی از این معامله است. یکی از اولین چیزهایی که بالدوین پس از سکونت در پاریس نوشت، مقالهای بود که به حمله به سنت داستانهای «اعتراضی»(۵) در ادبیات معاصر سیاهان میپرداخت. هدف اصلی خشم او؟ ظاهراً کتاب «پسر بومی». رایت که بهشدت آزرده خاطر شده بود، هرگز بالدوین را نبخشید.
دیوانهٔ هایکو
رایت به هایکو علاقهمند شد. در آخرین دههٔ زندگیاش، در حالی که در فرانسه زندگی میکرد، بیش از چهار هزار شعر سهسطریِ مرموز سرود که آنها را «تارهای عنکبوت» مینامید. این اشعار پس از مرگش جمعآوری و منتشر شدند.

ریچارد رایت در طول رکود بزرگ به حزب کمونیست پیوست – عضویتی که تا آخر عمر از آن پشیمان بود.
————————
اشارههای تکمیلی مترجم:
۱: در این پاراگراف، جان هنریک کلارک، مورخ، دربارهٔ ریچارد رایت (نویسندهٔ سیاهپوست آمریکایی) میگوید: «او مانند یک پتک آمد... مانند غولی از کوه بیرون آمد با یک پتک، و با پتک مینوشت.» منظور از «با پتک نوشتن» یک استعارهٔ ادبی است که چند لایه معنا دارد:
A. قدرت کوبنده و بیرحم: پتک ابزاری است سنگین، خشن و ویرانگر. یعنی نوشتههای رایت ضربه میزنند، خرد میکنند و خواننده را تکان میدهند. لحن او ملایم، ظریف یا محتاطانه نیست؛ مستقیم، خشن و کوبنده است.
B. شکستن سکوت و تابوها: رایت دربارهٔ نژادپرستی، خشونت، فقر و تحقیر سیاهپوستان مینوشت. او با نوشتههایش دیوار سکوت را میشکست — همانطور که پتک سنگ را میشکند. نمونه: رمان پسر بومی و تولد یک ملت که جامعهٔ آمریکا را به لرزه درآوردند.
C. نوشتن به مثابه ضربهٔ فیزیکی: کلارک میگوید رایت مثل غولی از کوه بیرون آمد — یعنی عظیم، غیرمنتظره و هراسانگیز. او با پتک مینوشت، یعنی هر جملهاش مثل ضربهای بر پیکرِ نظامِ نژادپرست بود. این نه نوشتن آرام و دانشگاهی، بلکه نوشتنِ مبارز و انقلابی است.
D. تفاوت با «قلم» یا «شمشیر»: نویسندگان معمولاً با قلم مینویسند — ابزاری ظریف و دقیق. بعضی با شمشیر مینویسند — یعنی تیز و برنده. رایت با پتک مینوشت — یعنی سنگین، کوبنده و درهمشکننده.
در مجموع «نوشتن با پتک» یعنی: نوشتنِ خشن، مستقیم، بیپرده و کوبنده که سکوت را میشکند، تابوها را درهم میکوبد و خواننده را تکان میدهد. کلارک با این استعاره، رایت را نه یک نویسندهٔ ظریف، بلکه یک نیروی طبیعی معرفی میکند — غولی از کوه که با هر ضربهٔ پتک، دیوارهای نژادپرستی و سکوت را فرومیریزد. پ» سال نامیده شد.
۲: در این پاراگراف، علاقهٔ زیاد ریچارد رایت به اچ. ال. منکن از چند جهت قابل توضیح است:
A. منکن به عنوان «اولین بت ادبی»
نویسنده صریحاً میگوید رایت آثار «اولین بت ادبی خود» را با ولع میخواند. این یعنی منکن نخستین نویسندهای بود که رایت را با قدرت کلام آشنا کرد.
B. منکن و شکستن تابوها: منکن در دههٔ ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰یکی از منتقدان تیزبین و بیپروای جامعهٔ آمریکا بود. او ریاکاری، جهل و تعصب طبقهٔ متوسط را به باد نقد میگرفت. او نژادپرستی، خرافات مذهبی و محافظهکاری را محکوم میکرد. او سبکی طنزآمیز، کوبنده و بیرحمانه داشت. برای رایتِ جوان که در جیم کرو ساوث (جنوبِ نژادپرست) بزرگ شده بود، منکن الگویی بود از نویسندهای که با کلام، تابوها را میشکند — همان «نوشتن با پتک» که در پاراگراف قبلی آمد.
C. منکن و «کشف دنیای فراتر از میسیسیپی»: نویسنده میگوید «چشمانش به روی امکاناتی فراتر از ناچیز، میسیسیپی باز شد.» این جمله کلیدی است. منکن به رایت نشان داد که جهانی فراتر از جنوبِ نژادپرست وجود دارد. قلم میتواند ابزار رهایی باشد. نوشتن میتواند اعتراض باشد، نه تسلیم. و همین بینش بود که رایت را از ناچیز، میسیسیپی فراری داد و به شیکاگو کشاند.
D. منکن به عنوان «پلی به دنیای ادبیات»: منکن منتقد ادبی، روزنامهنگار و ویراستار بود. او استعدادهای جوان را کشف و تشویق میکرد. رایت با خواندن منکن با ادبیات جدی آشنا شد. سبک نوشتن را آموخت. جسارت نقد را یاد گرفت. نکتهٔ کلیدی این که منکن فقط یک نویسنده نبود؛ او نمادی بود از امکان فرار از جبر جغرافیایی و نژادی از طریق قلم. و رایت، با ولع، این امکان را در آغوش کشید.
۳: در این پاراگراف، دو نکتهٔ کلیدی وجود دارد که نیازمند توضیح است. منظور از «من سعی کردم یک کمونیست باشم» چیست؟ ریچارد رایت در سال ۱۹۴۴ مقالهای با عنوان «من سعی کردم یک کمونیست باشم» (I Tried to Be a Communist) نوشت. این مقاله یک «اعتراف به گناه» (mea culpa) بود — یعنی بیانیهای برای تبرئهٔ خود از اتهام عضویت در حزب کمونیست. اما زمینهٔ تاریخی آن چه بود؟ رایت در دههٔ ۱۹۳۰، در اوج رکود بزرگ، به حزب کمونیست آمریکا پیوست. در آن زمان، کمونیسم برای بسیاری از روشنفکران، کارگران و سیاهپوستان جذاب بود، چون حزب کمونیست نژادپرستی را محکوم میکرد و برابری را تبلیغ میکرد. اما رایت در نهایت از حزب برید — چون حزب میخواست هنر را تابع ایدئولوژی کند و آزادی خلاقیت او را محدود میکرد. منظور از «سعی کردم» یعنی تلاش کردم اما موفق نشدم، نتوانستم، رهایش کردم. این مقاله اعترافی بود که رایت نوشت تا خود را از اتهام کمونیسم تبرئه کند. او در این مقاله توضیح داد که چرا به حزب پیوست، چه چیزهایی دید، و چرا ترکش کرد. کنایه اینجاست که رایت با دست خودش مدرکی علیه خودش امضا کرد. او فکر میکرد با نوشتن این مقاله، خود را تبرئه میکند اما دقیقاً برعکس شد: این مقاله مدرک رسمی عضویت او در حزب کمونیست شد. دولت آمریکا هرگز این اعتراف را فراموش نکرد. افبیآی و سیا از این مقاله به عنوان دلیل برای تحت نظر گرفتن او استفاده کردند. نکتهٔ کلیدی: رایت هم به خاطر کمونیسم تحت نظر بود، هم به خاطر ازدواج با زنان سفیدپوست، هم به خاطر نوشتههای اعتراضیاش. و مقالهٔ «من سعی کردم یک کمونیست باشم»، به جای آزاد کردن او، زنجیر را محکمتر کرد.
۴: در این پاراگراف، عنوان « با دوستانی از این قبیل...» حاوی طنز تلخ و کنایهای عمیق دربارهٔ رابطهٔ ریچارد رایت و جیمز بالدوین است. عنوان «با دوستانی از این قبیل» یک ضربالمثل است که در فارسی و انگلیسی به یک اندازه معنای کنایه ای دارد. به عبارت دیگر با دوستانی مثل اینها، آدم دیگر چه نیازی به دشمن دارد؟ به دیگر سخن وقتی دوستان بیشتر از دشمنان به تو آسیب میزنند، دشمنان بیفایده میشوند. کاربرد این ضرب المثل در این متن: رایت به بالدوین کمک کرد — مثل یک پدر یا مراد ادبی. بالدوین به جای تشکر، به رایت حمله کرد — آثارش را نقد کرد. پس «دوست» (بالدوین) به رایت ضربه زد.
۵: حملهٔ بالدوین به کمک «ادبیات اعتراض». متن میگوید: «یکی از اولین چیزهایی که بالدوین پس از سکونت در پاریس نوشت، مقالهای بود در حمله به سنت «ادبیات اعتراض» در ادبیات معاصر سیاهپوستان.» اما «ادبیات اعتراض» (protest fiction) چیست؟ این ژانری از ادبیات است که هدفش افشای بیعدالتی نژادی، اجتماعی و سیاسی است. نمونهٔ اعلیٰ آن: «پسر بومی» خودِ رایت است. ویژگی آن: شخصیتهای سیاهپوست قربانی نظام سفیدپوست هستند؛ داستان بر محور رنج و خشم نژادی میچرخد. انتقاد بالدوین چنین بود. او معتقد بود «ادبیات اعتراض» شخصیتهای سیاهپوست را به قربانی تقلیل میدهد. او میخواست ادبیات سیاهپوستان فراتر از اعتراض برود — به عمق انسانی، پیچیدگی روانی و زیباییشناسی بپردازد. او رایت را متهم میکرد که شخصیتهایش کلیشهای و یکبعدی هستند. اما واکنش رایت چه بود؟ زخم عمیق، بخشش هرگز! متن میگوید: «رایت به شدت آزرده شد و هرگز بالدوین را نبخشید.» چرا اینقدر سنگین بود؟ بالدوین نه فقط یک منتقد، بلکه مرید رایت بود. او در خانهٔ رایت مهمان بود، از سفرهٔ او خورده بود. حملهٔ او به «پسر بومی»، حمله به میراث ادبی رایت بود. رایت احساس خیانت کرد — خیانت مرید به مراد. نکتهٔ کلیدی: رایت هرگز این زخم را فراموش نکرد. رابطهٔ آنها برای همیشه تیره شد.
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
۲۷. ویلیام فاکنر
۲۸. ارنست همینگوی
۲۹. آین رند
۳۰. ژان-پل سارتر

|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|