سه شنبه ۱۷ شهريور ۱۴۰۵ - Tuesday 8 September 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 08.09.2026, 18:07

این قسمت: ژان-پل سارتر

نگاهی شوخ‌طبعانه به‌زندگی نویسندگان-۳۰


برگردان: علی‌محمد طباطبایی

ژان- پل سارتر این تمایز دوگانه را دارد که هم یک قهرمان ملی محترم است و هم سوژهٔ طنزهای متعدد گروه مونتی پایتون(Monty Python).(۱) سارتر که آمیزه‌ای تقریباً کامل از اندیشمندی جدی و متعهد و انسانی پرحرف، ملال‌آور و خودپسند بود، به راحتی قابل مسخره کردن بود، اما نادیده گرفتنش دشوار. در سال ۱۹۶۰، زمانیکه او با اظهار علنی مبنی بر تشویق سربازان فرانسوی مستقر در الجزایر به ترک خدمت، جامعهٔ بورژوای فرانسه را به خشم آورد، از شارل دوگل، رئیس‌جمهور وقت، پرسیده شد که چرا این دشمنِ خود را به زندان نینداخته است. دوگل پاسخ داد: «ولتر را بازداشت نمی‌کنند» – این پاسخ به خوبی نشان‌دهندهٔ جایگاه منحصربه‌فرد والای سارتر در جامعهٔ فرانسه است.

سارتر پسر یک افسر نیروی دریایی فرانسه بود و وقتی نوزاد بود پدرش درگذشت، و مادری آلزاسی- آلمانی داشت که پسرعموی او آلبرت شوایتزر (Albert Schweitzer)، پزشک و انسان‌دوست بزرگ، بود. ظاهر چهره او همراه با یک‌ نگاه لوچ (wall-eyed appearance) نتیجهٔ یک سرماخوردگی شدید در دوران کودکی بود که او را تقریباً در چشم راست نابینا کرد. سارتر که با داشتن ظاهری شبیه غول ها و هراس ملازم آن از رابطه جسمانی [با دیگران] دست‌وپنجه نرم می‌کرد، از همان سنین پایین به نظر می‌رسید که به سمت حرفه‌ای در فلسفه گرایش دارد. او در سوربن تحصیل کرد، و در آنجا با سیمون دوبووار، عشق مادام‌العمر خود، آشنا شد – زنی که به طرز عجیبی با وجود زشتی، قد کوتاه و بهداشت شخصی نفرت‌انگیز سارتر، جذب او شده بود. او حتی عادت عجیب سارتر را که نوشتن توصیفات مفصل از ماجراهای عاشقانه‌اش با زنان دیگر برایش [یعنی برای دوبووار] بود، تحمل کرد. آنها تا پایان عمر سارتر عاشق یکدیگر ماندند، هرچند به ندرت وفادار به یکدیگربودند.(۲)

در طول جنگ جهانی دوم، سارتر به عنوان هواشناس برای ارتش فرانسه کار کرد. او توسط نازی‌ها اسیر و به اردوگاه اسرای جنگی فرستاده شد، جایی که محیط را به طرز عجیبی برای نوشتن نمایشنامه مساعد یافت. او پس از متقاعد کردن مقامات آلمانی به اینکه تا حدی نابینا است، آزادی خود را به دست آورد و بلافاصله به پاریس اشغال شده رفت و به یک موقعیت تدریس پردرآمد که به طور مناسبی وقتی یک معلم یهودی – به اصطلاح اهم ... (ahem) (۳)– به شرق فرستاده شد، خالی شده بود. اگر شرایط استخدامش وجدان سارتر را می‌آزرد، هرگز آن را نشان نداد. در واقع، این فیلسوف، رمان‌نویس و نمایشنامه‌نویس در دوران نازی‌ها بسیار خوب کار کرد. او که با مصرف محرک‌ها به وجد آمده بود، رسالهٔ اگزیستانسیالیستی خود، هستی و نیستی (Being and Nothingness) را در سال ۱۹۴۳ نوشت؛ نمایشنامهٔ او، در بسته (No Exit)، در سال ۱۹۴۴ با موفقیت چشمگیری روبرو شد. و اگرچه سارتر به ظاهر از پیوستن به مقاومت فرانسه حمایت می‌کرد، اما کار چندانی برای مقابله با اشغال نازی‌ها انجام نداد یادر اصل هیچ کاری نکرد.

پس از آزادی فرانسه، همه چیز بخشیده شد و سارتر خود را به عنوان یک قهرمان ملی مورد تحسین یافت. نظام فکری اگزیستانسیالیستی او، که بر اساس تجربهٔ ناامیدی و نیاز به خلق معنا برای خود از طریق درگیری با جهان پیرامون ما بنا شده بود، در کشورش و سراسر اروپا بسیار مد شد. از نظر سیاسی، سارتر به چپ گرایش یافت، خود را با حزب کمونیست فرانسه همسو کرد و به مدافع سرسخت جنبش‌های آزادیبخش جهان سوم تبدیل شد. گویی برای اثبات این ضرب‌المثل قدیمی که امر شخصی سیاسی است، یک معشوقهٔ الجزایری به نام آرلت الکایم گرفت (Arlette Elkaim) که در سال ۱۹۶۵مخفیانه او را به فرزندی پذیرفت.(۴) (جالب اینجاست که پس از مرگ او در سال ۱۹۸۰، این او بود، نه دوبووار، که مجری وصیت اموال او شد.) او در طول دههٔ ۱۹۶۰ به تولید ادبی پیوسته ادامه داد و تنها زمانی که نابینایی در سال ۱۹۷۳ بر او غلبه کرد، از نوشتن دست کشید. سال‌های پایانی او تحت تأثیر بیماری بود، تا حد زیادی به دلیل رژیم غذایی متشکل از الکل، تنباکو و آمفتامین‌ها.

همان‌طور که روزهایش بر روی زمین رو به پایان بود، سارتر شروع به بازاندیشی در مورد تعهد مادام‌العمر خود به بی‌خدایی کرد. در مصاحبه‌ای با دوست صمیمی‌اش، بنی لوی (Benny Lévy)، در اوایل سال ۱۹۸۰، اعتراف کرد که در مورد وجود خدا تردیدهایی پیدا کرده است. سارتر اذعان کرد: «احساس نمی‌کنم که محصول تصادف باشم، مثل ذره‌ای غبار در جهان، بلکه کسی هستم که انتظار او را می کشیدند، و برای ظهورش آماده می شدند و کسی که بوجودآمدنش از پیش تعیین‌شده بوده است. به طور خلاصه، موجودی که تنها یک آفریدگار می‌توانسته او را اینجا قرار دهد؛ و این ایدهٔ دستِ آفریننده به خدا اشاره دارد.» می‌توان ابراز چنین امیدی را در ساعات پایانی عمر از یک مرد در حال مرگ بخشید، اما در افشایی نگران‌کننده‌تر، سارتر به سخنانش ادامه داد و عملاً تمام پایه‌های فلسفهٔ خود را انکار نموده و پس گرفت. او به لوی گفت: «من [در جوانی] دربارهٔ ناامیدی حرف زدم، اما این مزخرف است. درباره‌اش حرف زدم چون درباره‌اش حرف می‌زدند؛ مُد بود... من هرگز ناامیدی را تجربه نکرده‌ام، و آن را به عنوان کیفیتی که بتواند از آنِ من باشد، هرگز ندیده‌ام.»(۵)

مبادا که انبوه پیروان سارتر از این اعتراف «متاسفم، بچه‌ها، فقط داشتم سر به سرتان می‌گذاشتم» دلسرد شوند، دوبووار به سرعت این تغییر عقیدهٔ حیرت‌آور معشوق سابق خود را رد کرد و آن را «عمل سالخوردگی یک مرتد» نامید. با تغییر کامل عقیده، سارتر در ۱۵ آوریل۱۹۸۰ در خواب درگذشت، و به سوی هر کجا که می‌دانست رفت. پنجاه هزار نفر برای تشییع جنازهٔ او در خیابان‌های پاریس صف کشیدند.(۶)

سگ آبی زیبا!

سارتر برای سیمون دوبووار یک نام مستعار خاص انتخاب کرده بود. او را «لو کاستور» (le castor) که به فرانسوی به معنای سگ آبی است صدا می‌زد، چون به نظرش نامش (Beauvoir) در انگلیسی به «بیور» (beaver)  یعنی همان سگ آبی شباهت داشت.

به سلامتی نیستی!

تصویری که از روشنفکران فرانسوی داریم که در کافه‌های پیاده‌رو نشسته‌اند و پرحرفی می‌کنند، کلیشه‌ای است که بیشتر مدیون سارتر هستیم. در اوج شهرتش، اغلب دیده می‌شد که با سیمون دوبووار، معشوقهٔ دیرینه‌اش، و دیگر اعضای حلقهٔ اگزیستانسیالیستی‌اش به بحث و گفت‌وگو می‌پردازد. راستش را بخواهید، آنها خوش‌گذران‌های خیلی باوجدانی نبودند. یک بار سارتر و همراهانش در یک کافهٔ پاریسی مشغول خوش‌گذرانی با بطری‌های شامپاین بودند. هر بار که لیوانی پر می‌کردند، به پوچی هستی سلام می‌دادند. این سلام‌ها به تدریج پرسروصدا شدند و طولی نکشید که زنی از پنجرهٔ طبقهٔ بالا سرش را بیرون آورد و از آنها خواست که سروصدا را کم کنند. در پاسخ، سارتر و دوستانش فقط بلندتر حرف زدند.

آن  زن که از این کار به خشم آمده بود، به داخل آپارتمانش رفت و به زودی با سطلی پر از مدفوع برگشت. او سطل را از روی طاقچهٔ پنجره خالی کرد و هدفش سارتر و گروهش بود. چه هدفش بد بود و چه باد جهت دیگری می‌وزید، به هدف نخورد و در عوض، مشتری دیگری را که در حال خروج از رستوران بود، خیس کرد. اگزیستانسیالیست‌های مست، که قانع شده بودند این خود دلیلی بر درستی فلسفه‌شان است، بلافاصله به سلام‌کردن به پوچی جهان بازگشتند.

سفر توهم‌زا

روان گردان یا «سایکدلیک» (Psychedelic) و «سارتر» شاید ترکیب عجیبی به نظر برسند، اما باید به این مرد اعتبار داد که بسیار جلوتر از زمان خود بود. سارتر در دههٔ ۱۹۳۰، مدتها پیش از آنکه تیموتی لیری (Timothy Leary) به رواج این مواد در میان فرهنگ مخالف‌خوان (counterculture) دههٔ ۱۹۶۰ کمک کند، با مواد توهم‌زا آزمایش می‌کرد. او که مصمم بود، به قول خودش، «استخوان‌های جمجمه‌اش را بشکند» و تخیلش را آزاد کند، اولین بار در سال ۱۹۳۵، تحت نظارت یک کارآموز پزشکی که با او دوست شده بود، مسکالین مصرف کرد. در ابتدا، اثرات آن خفیف بودند. با این حال، پس از چند روز، سارتر شروع به تجربهٔ توهمات ناخوشایندتر و بیشتری کرد. در یکی از آنها، باور داشت که یک خرچنگ غول‌پیکر او را تعقیب می‌کند.

او همچنین گزارش داد که اورانگوتان‌ها، صفحه‌های ساعت با چهرهٔ جغد، و خانه‌هایی که آرواره‌هایشان را به هم می‌کوبیدند، دیده است. این رؤیاهای عجیب برای نزدیک به یک سال او را آزار دادند. سارتر بعداً برخی از ادراکات سایکدلیک خود را در رمان تهوع نوشت، در صحنه‌هایی که قهرمان داستان، روکه‌نتن (Roquentin)، احساس می‌کند با محیط طبیعی اطرافش «یکی» می‌شود.

پدر دود

وقتی سارتر با مواد مخدر سنگین آزمایش نمی‌کرد، به همان محبوب قدیمی خود وفادار می‌ماند: نیکوتین. او روزانه دو پاکت سیگار و چندین چپق تنباکو می‌کشید. حتی در فرانسه‌ای که دیوانهٔ تنباکوست، این مقدار زیاد است و برای یک نماد ملی، رفتار بدی محسوب می‌شود. در واقع، وقتی کتابخانهٔ ملی فرانسه به مناسبت صدمین سالگرد تولد سارتر، پوستر یادبودی منتشر کرد، مقامات مجبور شدند سیگار را از دست او پاک‌سازی کنند تا با قوانین ممنوعیت تبلیغ تنباکو مطابقت داشته باشد.

خرچنگ نخورید!

شاید این موضوع ربطی به توهم ناشی از مواد مخدر او دربارهٔ یک خرچنگ غول‌پیکرِ ویرانگر داشت، اما سارتر در تمام طول عمرش از موجودات دریایی، به ویژه سخت‌پوستان، می‌ترسید. او از این می‌هراسید که در چنگال خرچنگی گرفتار شود، یا توسط اختاپوسی مورد حمله قرار گرفته و به زیر آب کشیده شود.

همراهان ترسناک من

سیاست‌های افراطی سارتر او را با آدم‌های ناخوشایندی در تماس قرار داد. در سال ۱۹۶۰ به کوبا سفر کرد تا با فیدل کاسترو و ارنستو «چه» گوارا دربارهٔ انقلاب گپ بزند. سارتر آنقدر شیفته شده بود که به چهٔ بی رحم لقب «کامل‌ترین انسان عصر ما» را داد. وقتی تروریست‌های فلسطینی یازده ورزشکار اسرائیلی را در المپیک۱۹۷۲ مونیخ به قتل رساندند، سارتر به سرعت از آنها دفاع کرد و گفت تروریسم «سلاحی وحشتناک است، اما فقرای مظلوم سلاح دیگری ندارند.» او همچنین اعلام کرد که «این کاملاً رسوایی‌آور است که حملهٔ مونیخ باید از سوی مطبوعات فرانسه و بخشی از افکار عمومی به عنوان یک رسوایی غیرقابل‌تحمل قضاوت شود.» در سال ۱۹۷۴، او در زندان اشتامهایم (Stammheim) در اشتوتگارت آلمان، از آندریاس بادر (Andreas Baader)، رهبر گروه بدنام بادر- ماینهوف (Baader-Meinhof)، در سلولش دیدار کرد. اگرچه بعداً بادر را «به طرز باورنکردنی احمق» و «یک آدم‌کُش» خواند، بلافاصله پس از ملاقات، به تلویزیون آلمان رفت و از ایجاد یک کمیتهٔ بین‌المللی برای حمایت از منافع «زندانیان سیاسی» حمایت کرد. (جنایات بادر شامل چندین سرقت از بانک و انفجار یک فروشگاه بزرگ در فرانکفورت بود.)

دلباخته زنان

سارتر با وجود ظاهر نازیبایی که داشت، خانم‌بازی بدنام بود که معشوقه‌ها را با همان ولع مصرف پاکت‌های سیگار بویار(Boyard cigarettes) مصرف می‌کرد. او حتی وقتی سیمون دوبووار به دلیل ابتلا به حصبه در بیمارستان بستری بود، سعی کرد به یک روزنامه‌نگار جوان و خوش‌اندام برزیلی تعارف بزند. او بی‌وفایی خود را با تشبیه آن به خودارضایی توجیه می‌کرد و از رسیدن به اوج لذت جنسی در کنار شریکانش خودداری می‌کرد – نه برای جلوگیری از بارداری، بلکه صرفاً برای اینکه هرگونه صمیمیت غیرضروری را از آنها دریغ کند.(۷)

هر چی داری بکش!

اگرچه سارتر کار چندانی برای کمک به مقاومت فرانسه نکرد، اما حداقل به یک جنبه از اشغال نازی‌ها اعتراض داشت. کمبود تنباکو در زمان جنگ، عادت دو پاکتیِ روزانهٔ او را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود. این فیلسوفِ چاره‌اندیش، که نمی‌خواست از این کار دست بکشد، اغلب دیده می‌شد که در کافه‌ها ته سیگارها را از کف زمین جمع می‌کرد و تنباکوی آنها را در چپقش می‌ریخت. اعتیاد سارتر به نیکوتین آنقدر شدید بود که به دانشجویانش اجازه می‌داد در کلاس سیگار بکشند. او فقط زمانی سیگار را ترک کرد که پزشکان برای درمان مشکلات گردش خونش، او را به قطع پا تهدید کردند.

مصمم، به قول خودش، به «شکستن استخوان‌های جمجمه‌اش» و آزاد کردن تخیلش، سارتر شروع به آزمایش با مسکالین کرد – و نزدیک به یک سال توهمات عجیبی را تجربه نمود.

—————————-
توضیحات تکمیلی مترجم:

۱: در این پاراگراف، نویسنده با اشاره به «مانتی پایتون» (Monty Python) به عنوان یکی از دو جنبهٔ تمایزِ دوگانهٔ سارتر، به طنزِ بریتانیاییِ مشهورِ این گروه اشاره میکند.

A. مانتی پایتون کیست؟
مانتی پایتوننام یک گروه طنزپردازِ بریتانیایی بود که در دههٔ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ با برنامهٔ تلویزیونیِ «سیرک پرنده مانتی پایتون» (Monty Python’s Flying Circus) شهرت جهانی یافت. آنها با سبکِ طنزِ پوچ‌گرا، غیرمنتظره و آکنده از طعنه های اجتماعی و فلسفی، به یکی از تأثیرگذارترین گروههای کمدیِ تاریخ تبدیل شدند.

B. چرا مانتی پایتون به سارتر پرداخت؟
طنزِ مانتی پایتون اغلب به مسخره کردنِ روشنفکرانِ جدی، فیلسوفانِ پرطمطراق و شخصیت های بزرگِ فرهنگی می پرداخت. سارتر، با ترکیبِ منحصربه فردِ «اندیشمندیِ متعهد و جدی» و «خودپسندیِ ملالآور»، هدفی ایدهآل برای این نوع طنز بود. گروه مانتی پایتون در چندین طرحِ کمدی به شخصیت و فلسفهٔ سارتر اشاره کردند یا او را به شکلی اغراقآمیز به تصویر کشیدند.

C. نمونه‌هایی از طنزِ مانتی پایتون دربارهٔ سارتر:
در یکی از طرحهای معروف، شخصیتی که شبیه سارتر است، در یک کافه با اگزیستانسیالیسمِ عجیب وغریب خود، همه را گیج میکند و از پوچیِ هستی حرف میزند، در حالی که نمیتواند یک لیوان قهوه سفارش دهد! در طرحی دیگر، سارتر را در حالی به تصویر میکشند که سعی دارد یک مسئلهٔ فلسفیِ ساده را با پیچیدگیِ لفظیِ بیش از حد بیان کند و در نهایت، خودش هم معنای حرفهایش را نمی فهمد.برخی از طنزهای آنها نیز بر رفتارهای شخصیِ سارتر (مانند ظاهرِ عجیب، استفاده از محرک ها، و روابطِ عاشقانه اش با دوبووار) متمرکز بود.

D. چرا این اشاره در این پاراگراف اهمیت دارد؟
نویسنده با آوردن «مانتی پایتون» در کنار «قهرمانِ ملیِ محترم» (که در فرانسه از او به عنوان یک شخصیت بزرگ یاد میشود)، دوگانگیِ جالبِ شخصیتِ سارتر را به تصویر میکشد.  یک سوی سکه: سارتر در فرانسه به عنوان یک «قهرمانِ ملی» و «روشنفکرِ متعهد» ستایش میشود. حتی شارل دوگل، رئیس‌جمهور وقت فرانسه، در برابر درخواستِ زندانی کردنِ سارتر به دلیل حمایتش از سربازانِ فراری در الجزایر، پاسخِ «ولتر را بازداشت نمی کنند» را میدهد. این یعنی سارتر در فرانسه از چنان جایگاهِ فرهنگی و تاریخیِ والایی برخوردار بود که دستگیری اش غیرممکن بود.سوی دیگر سکه: در همین حال، در بریتانیا (و در سطحِ جهانی)، سارتر نه فقط به عنوان یک فیلسوف، بلکه به عنوان یک «آدمِ خودپسندِ پرحرف» نیز شناخته میشد که به راحتی میتواند سوژهٔ طنزِ پوچگرا و انتقادیِ مانتی پایتون باشد.

E. چه پیامی از این تناقض برداشت می‌شود؟
نویسنده می‌خواهد نشان دهد که سارتر شخصیتی چندلایه دارد: او از یک سو، اندیشمندی جدی، متعهد و تأثیرگذار بود که صدای اعتراضش علیه جنگ الجزایر، حتی در برابرِ قدرتِ دولتی، خریدار داشت.از سوی دیگر، شخصیتی پر از تناقض، خودپسند و حتی مضحک داشت که در خارج از فرانسه، گاهی به عنوان یک «فیلسوفِ قهوهخوریِ پاریسیِ پرحرف» طرد میشد.این دو نگاه (احترامِ ملی در فرانسه و تمسخرِ جهانی در بریتانیا) نشان میدهد که سارتر نه تنها در فلسفه، بلکه در «تصویرِ عمومی» نیزیک «نقطهٔ عطف» در فرهنگِ غرب بود.

به طور خلاصه مانتی پایتون، در این پاراگراف، نمادی از طنزِ پوچگرایِ بریتانیایی است که سارتر را به عنوان شخصیتی نمادین برای نقدِ روشنفکرانِ جدیِ خودپسند انتخاب کرده است. نویسنده با آوردن این اشاره نشان میدهد که سارتر همزمان با «قهرمانِ ملیِ فرانسه» بودن، در فرهنگِ جهانی (به ویژه بریتانیا) به عنوان یک سوژهٔ محبوبِ طنز نیز شناخته میشود. این دوگانگی، نه فقط به نبوغِ نویسندگیِ سارتر، بلکه به شخصیتِ پیچیده و چندوجهیِ او بازمیگردد که هم میتوان او را جدی گرفت و هم او را به سخره گرفت – و این، شاید خود گواهی بر عظمتِ تاریخیِ او باشد.

۲: این موضوع یکی از شگفت‌انگیزترین جنبه‌های رابطهٔ سارتر و سیمون دوبوار است که در مکاتبات گستردهٔ آنها به خوبی ثبت شده است. این رابطه بر پایهٔ «شفافیت کامل» و رد هنجارهای بورژوایی چون وفاداری جنسی بنا شده بود . در این چارچوب، آنها متعهد شدند که هر راز و تجربه‌ای، به ویژه ماجراهای عاشقانه‌شان را، با یکدیگر به اشتراک بگذارند.  نامه‌های سارتر به دوبوار: مجموعه‌ای از نامه‌های سارتر به دوبوار با عنوان «گواه زندگی من» (Witness to My Life) که خود دوبوار آنها را پس از مرگ سارتر منتشر کرد، شامل گزارش‌های صریح و تقریباً بالینی او از روابط عاشقانه‌اش با زنان دیگر است . سارتر در این نامه‌ها این گزارش‌ها را به عنوان بخشی از رابطه‌شان، برای دوبوار می‌نوشت . این عمل آنها به عنوان «سکویی برای تجربهٔ جسمی و عاطفی» توصیف شده است .این الگو در نامه‌های سارتر به زنان دیگر نیز دیده می‌شود. او نامه‌های عاشقانهٔ مفصلی به معشوقه‌هایی مثل بیانکا بیننفلد (Bianca Bienenfeld) می‌نوشت و در عین حال، رابطه‌اش با دوبوار را نیز در میان می‌گذاشت. جالب‌تر اینکه سارتر اصرار داشت که بیانکا این نامه‌ها را به دوبوار بسپارد ، که نشان‌دهندهٔ درگیری مستقیم دوبوار در این روابط مثلثی است. بنابراین ، این رفتار عجیب در متن یک رابطهٔ عاشقانهٔ غیرمتعارف و بسیار روشنفکرانه شکل گرفت و بخشی از «قرارداد» آنها برای به اشتراک گذاشتن همه چیز بود. این موضوع در کتاب‌ها و مقالات متعددی، از جمله زندگینامهٔ سارتر و دوبوار نوشتهٔ هیزل رولی (Hazel Rowly) و خود نامه‌های منتشرشده، به آن اشاره و استناد شده است.

۳: در این پاراگراف، نویسنده با استفاده از عبارت «ahem» که معادل «آهم» یا صدای صاف کردن گلو در فارسی است، لحنی طنزآمیز و کنایه‌آمیز به خود گرفته تا به موضوعی حساس و اخلاقاً بحث‌برانگیز اشاره کند.معنای اصلی ahem یک اصطلاح نوشتاری برای نشان دادن صدایی شبیه به صاف کردن گلو است. از آن در متن‌ها برای جلب توجه، ابراز تردید،یا به شکلی کنایه‌آمیز برای اشاره به موضوعی ناخوشایند یا شرم‌آور استفاده می‌شود . فرهنگ‌های لغت، کاربرد آن را برای بیان کنایه (irony) یا جلب توجه به مطلبی که در حین صحبت معمولاً از آن عبور می‌شود، تأیید کرده‌اند . اما کاربرد این عبارت در متن چگونه است؟ نویسنده می‌گوید که سارتر به پاریس اشغالی بازگشت و به یک موقعیت تدریس دست یافت که به‌طور «مناسب» زمانی خالی شد که یک معلم یهودی به شرق فرستاده شد. عبارت  «ahem » در اینجا دقیقاً برای آن کاربرد کنایی به کار رفته است. نویسنده با این کار نشان می‌دهد که این موقعیت شغلی به‌دست‌آمده، نه یک اتفاق ساده و بی‌ربط، بلکه نتیجه‌ی مستقیم اخراج و تبعید یک معلم یهودی توسط نازی‌ها بوده است. این «صاف کردن گلو»، اشاره‌ای است به این واقعیت تلخ و ناخوشایند که سارتر از این وضعیت بهره برده است.در اینجا «ahem » کلیدی برای خواندنِ طنزِ تلخِ متن است؛ نویسنده با این عبارت کوچک، قضاوت خود را درباره‌ی این اقدام سارتر، که از یک موقعیت تراژیک (تبعید یک یهودی) برای پیشرفت شخصی خود استفاده کرد، پنهان نمی‌کند.

۴: موضوع رابطهٔ سارتر با آرلت الکایم،یکی از بحث‌برانگیزترین و جنجالی‌ترین ابعاد زندگی شخصی اوست که به خوبی در متن به آن اشاره شده است. داستان او بسیار عجیب‌تر از یک رابطهٔ عاشقانهٔ ساده است و به نوعی تمام تناقض‌های شخصیت سارتر را در خود دارد.سارتر در سال ۱۹۵۶، زمانی که ۵۰ سال داشت، با آرلت الکایم، یک دانشجوی۱۹ ساله یهودی الجزایری آشنا شد . او به سرعت به معشوقهٔ سارتر تبدیل گردید. این رابطه در اوجگیری مبارزات سیاسی سارتر در حمایت از استقلال الجزایر رخ داد و شاید نوعی تجسم «سیاست در زندگی شخصی» برای او بود.سال‌ها بعد، در سال ۱۹۶۵، سارتر تصمیم گرفت آرلت را به عنوان دخترخواندهٔ قانونی خود به فرزندخواندگی بپذیرد . روزنامه‌ی اسپکتیتور این اقدام را «یک شاهکار ژیمناستیک محارم‌وارِ خاصِ سارتری» توصیف کرده است، چرا که او معشوقه‌ی جوانش را به دختر خود تبدیل کرد .این اقدام تنها یک تصمیم احساسی نبود، بلکه یک تغییر عظیم در وصیتنامهٔ سارتر محسوب می‌شد. با این فرزندخواندگی، آرلت الکایم برخلاف سیمون دوبوار، به وارث قانونی و تنها مجریِ املاک ادبی سارتر تبدیل شد .نقش اجرایی او فقط یک عنوان تشریفاتی نبود. پس از مرگ سارتر در سال ۱۹۸۰، این آرلت بود که دستنوشته‌های منتشرنشدهٔ او را پیدا و منتشر کرد، از جمله یک اثر فلسفی مهم به نام «حقیقت و وجود» (Truth and Existence) که در سال ۱۹۸۹ در فرانسه منتشر شد. به طور خلاصه آرلت الکایم، معشوقه‌ای الجزایری بود که به دخترخوانده‌ی سارتر تبدیل شد و سپس به عنوان وارث اصلیِ میراث ادبی‌اش، تاثیری ژرف بر آنچه از او پس از مرگ منتشر شد، گذاشت. این تصمیم، تلخی بزرگی برای دوبوار داشت، چرا که دسترسی او به نامه‌های خصوصی‌اش و بسیاری از آثار سارتر را دشوار ساخت و حتی پس از مرگ او به مشاجره‌ای حقوقی بین این دو زن انجامید .

۵: در مارس ۱۹۸۰، کمتر از یک ماه پیش از مرگ سارتر، مجلهٔ لو نوول اوبزرواتور (Le Nouvel Observateur) سلسله مصاحبه‌های او با دستیار جوانش، بنی لوی، را منتشر کرد . این مصاحبه‌ها که بعداً در کتابی با عنوان «اکنون زمان امید» (Hope Now) گردآوری شد، حاوی نظراتی بود که بسیاری آن را «بازپس‌گیری» یا «انکار» نظرات بنیادین سارتر تفسیر کردند . اما در تأیید اصالت گفت‌وگو توسط سارتر. جنجال بزرگ بر سر این مصاحبه‌ها آنقدر بالا گرفت که خود سارتر، اندکی پیش از مرگش، به طور رسمی صحت و درستی این مصاحبه‌ها را تأیید کرد .با وجود تأیید اصالت، بسیاری از دوستداران و شاگردان سارتر معتقد بودند که بنی لوی، که یک روشنفکر یهودیِ متعصب و راست‌گرا شده بود، افکار خود را به سارترِ سالخورده و ناتوان تحمیل کرده است .بنی لوی در دفاع از خود و این مصاحبه‌ها، در مصاحبه‌ای در سال ۱۹۹۱ به چالش‌های کار با سارتر در آن شرایط سخت اشاره کرد و گفت سارتر به خوبی می‌دانست که ممکن است پس از مرگش، او را به عنوان “سگی مُرده” و کسی که در همه چیز اشتباه کرده، قلمداد کنند.

۶: توجیه دوبوار مبنی بر اینکه سخنان دم مرگ سارتر ناشی از «خرفتی» یا «سالخوردگی» بوده، به طور کامل مستند است و بخش جدایی‌ناپذیر از جنجال پیرامون آن مصاحبه‌ها را تشکیل می‌دهد. بر اساس منابع متعدد، واکنش دوبوار به این مصاحبه‌ها تند، احساسی و صریح بود. او با خواندن دست‌نوشته‌ها، آنقدر خشمگین شد که به شدت گریه کرد. برای او، اندیشه‌هایی که تمام عمر با سارتر روی آنها کار کرده بودند، «زندگی‌اش» بودند؛ اما به نظر می‌رسید این اندیشه‌هابرای سارترِ سالخورده، تبدیل به یک «لباس کهنه» شده باشد که او را پیر و خشک نشان می‌داد. او در واکنش به این تغییر عقیده، سارتر را به «نزول به خرافه‌پرستی» متهم کرد و صراحتاً این اقدام را «عمل سالخوردگی یک مرتد» (the senile act of a turncoat) نامید. او در کتاب خود با عنوان « وداع با سارتر » (Adieux: A Farewell to Sartre) که یک سال پس از مرگ او منتشر شد، دوبوار به‌صراحت از «ضعف تدریجی جسم و ذهن» سارتر در ده سال پایانی زندگی‌اش سخن گفت، که این امر کتاب را به یکی از جنجالی‌ترین آثار آن دوران تبدیل کرد. دانستن این نکته بسیار جالب است که این توجیه، درست در تقابل با تأکید خود سارتر بر صحت مصاحبه‌هاست. سارتر اندکی پیش از مرگش، به طور رسمی درستی مصاحبه با بنی لوی را تأیید کرد، و این دوگانگی (تأیید سارتر در مقابل رد دوبوار) دقیقاً همان چیزی است که این واقعه تاریخی را تا به امروز به یک موضوع بحث‌برانگیز تبدیل کرده است.

۷: گزارشی که در متن به آن اشاره شده، یعنی خودداری سارتر از رسیدن به اوج لذت جنسی در کنار شریک‌هایش، کاملاً درست و مستند است و با جزئیات بیشتری در منابع معتبر شرح داده شده است. این رفتار ریشه در نگاه فلسفی و روانشناختی خاص او به رابطهٔ جنسی داشت. مبنای این رفتار را باید در فلسفهٔ سارتر جست‌وجو کرد. به گفتهٔ سیمون دوبوار، سارتر هرگز نمی‌توانست خود را در حین رابطه جنسی رها کند و در بدن خود «جسمانی» شود؛ او همواره می‌خواست کنترل را در ذهن خود حفظ کند و فعال باشد و موقعیت منفعل را برنمی‌تابید . این فاصله‌گذاری و سردی در رابطه، به اعتراف خود او در مصاحبه‌ای در سال ۱۹۷۴، نوعی سادیسم تلقی می‌شد، چرا که شریک‌هایش خود را می‌باختند در حالی که او خود را نمی‌باخت . سارتر در گفت‌وگو با دوبوار در کتاب مراسم وداع (La cérémonie des adieux) این موضوع را به صراحت تأیید کرده است. او خود را «مشت‌زنِ زنان» (مردی که زنان را با دست ارضا می‌کند) به جای «هم‌آغوشی‌کننده» معرفی کرد . او توضیح داد که از رابطهٔ جنسی لذت زیادی نمی‌برد و تنها در پایان آن، لذتی بسیار اندک و معمولی را تجربه می‌کرد . علت این امر این بود که او به جای خودِ عمل جنسی، به نوازش علاقه‌ی بسیار بیشتری داشت . او می‌گفت که رابطه‌ی جنسی را به دلیل انتظارات متعارف و اجبار اجتماعی انجام می‌داده، نه از روی میل شخصی . برخی تحلیل‌ها این رفتار را به ترس سارتر از وابستگی و «از دست دادن خود» در یک رابطهٔ متقابل نسبت می‌دهند. خودداری از رسیدن به اوج لذت، روشی برای حفظ قدرت و برتری در رابطه بود، زیرا حس «تسلیم شدن» را در او برمی‌انگیخت. جالب اینجاست که فلسفهٔ سارتر برابری جنسیتی را ترویج می‌کند، اما برخی از تفاسیر شخصیِ او از رابطهٔ جنسی، مثل توصیف اندام جنسی زنانه در کتاب هستی و نیستی به عنوان یک «دهان حریص» و «حفره» ، نشان از پیچیدگی و گاه تناقض در نگاه او دارد.

فصل‌های قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
۲۷. ویلیام فاکنر
۲۸. ارنست همینگوی
۲۹. آین رند




نظر شما درباره این مقاله:







 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net