دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - Monday 5 October 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 05.10.2026, 15:03

بخش سوم از فصل پنجم کتاب شاهنشاه


اسکات اندرسون

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

(اشاره: فصل پنجم کتاب در این قسمت به پایان می‌رسد و در قسمت بعدی کتاب را با فصل ششم آغاز می‌کنیم.)
مترینکو پس از پایان دوره خدمتش در سپاه صلح در ایران در تابستان ۱۹۷۳، برای مدتی کوتاه در یک دوراهی حرفه‌ای قرار گرفت. او توضیح داد: “پس از تجربیاتم در خارج، نمی‌توانستم فقط برگشتن به یک زندگی عادی در ایالات متحده را پذیرا شوم. می‌خواستم به خارج بازگردم – اما شاید این بار برایش حقوق بگیرم.”

مترینکو پس از قبولی در آزمون خدمات خارجی وزارت امور خارجه، به عنوان افسر کنسولی در سفارتخانه‌های سوریه و ترکیه مأموریت‌هایی داشت تا زمانی که موقعیتی در ایران باز شد. وقتی در مارس ۱۹۷۷ به عنوان افسر ویزا (visa officer) به تهران بازگشت، نزدیک به چهار سال از دوری‌اش می‌گذشت.

مثل تقریباً هر کس دیگری که مدتی از پایتخت ایران دور بوده، مترینکو نیز با تغییراتی که در غیابش رخ داده بود شوکه شده بود: ساختمان‌های جدید، فرهنگ مصرفی جدید و البته ترافیک فلج‌کننده. این یک موضوع اصلی گفتگو در تهران بود، و بارها به مترینکو گفته شد که اکنون پیاده‌روی بین هر دو نقطه در شهر گسترده سریع‌تر از رانندگی است، مشاهده‌ای که تجربه آن را تأیید می‌کرد.

وقتی در کنسولگری – شعبه‌ای از سفارت که ویزا صادر می‌کرد – سمتش را به عهده گرفت، مترینکو به سرعت با چهره تاریک «معجزه ایران» روبرو شد. کنسولگری که ساختمان مخصوص خود را در دو بلوک از محوطه سفارت اشغال کرده بود، همیشه مکانی بسیار شلوغ بود، اما در بهار ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) کاملاً تحت هجوم بود، با صف‌های متقاضیان احتمالی که اغلب تا دو یا سه بلوک امتداد داشت و برخی افراد عصرها برای اطمینان از رسیدن به درهای ورودی تا روز بعد صف می‌بستند. برای دریافت ویزای بازدید از آمریکا، متقاضیان باید انبوهی از مدارک را ارائه می‌دادند تا قصد بازگشت به ایران را ثابت کنند – صورت‌حساب‌های بانکی، نامه از کارفرمایان – اما به عنوان یک فارسی‌زبان مسلط، مترینکو در مصاحبه‌هایش شروع به شنیدن داستانی متفاوت کرد. او گفت: “آنها در حال خارج کردن پول‌هایشان بودند. من خیلی ساده‌لوحانه می‌پرسیدم: ‘پس چقدر پول به حساب بانکی آمریکایی‌تان منتقل کرده‌اید؟’ و می‌گفتند: ‘یک میلیون، پنج میلیون، هرچه دارم.’ و این‌ها افرادی از حلقه گروه حاکم بودند – صنعتگران، ژنرال‌ها، هرچه بتوانی فکرش را بکنی.”

مترینکو به ویژه زمانی سرگرم می‌شد که در چندین مورد، مأموران سیا او را کنار کشیده و پرسیدند آیا می‌تواند درخواست‌های ویزای برخی از منابع ارزشمندترشان را به ردیف اول انبوه متقاضیان منتقل کند. مترینکو خندید و گفت: “ببخشید آقای مأمور اطلاعاتی، اما وقتی مهم‌ترین منابعتان دارند سعی می‌کنند هر جور شده از کشور فرار کنند، این به شما چه می‌گوید؟”

در ابتدا، افسر ویزای جدید بخش زیادی از این هجوم را به شوک اقتصادی نسبت داد که به تازگی رخ داده بود: ایرانیان همیشه به خارج سفر می‌کردند، ثروتمندان همیشه خانه‌های دوم در آنجا داشتند و طبقه سرمایه‌دار همیشه در انتقال پولشان به جایی که ممکن است ارزشش را حفظ کند ماهر بودند. یک متقاضی به ویژه باعث شد مترینکو این دیدگاه را بازبینی کند.

مترینکو به یاد آورد: “او یک مجموعه‌دار هنری بسیار ثروتمند با مجموعه‌ای فوق‌العاده بود. در واقع، مجموعه‌اش آنقدر نفیس بود که همسر شاه اغلب ترتیب می‌داد مهمانان خارجی مهم به خانه‌اش بروند و آن را ببینند.”

با توجه به علاقه شدید شهبانو به هنر و شبکه موزه‌هایی که در سراسر کشور تأسیس می‌کرد، به نظر می‌رسید تنها مسئله زمان باشد تا مجموعه آن اشرافی در یک نهاد دولتی جای گیرد. اما وقتی آن مرد آن بهار پیش مترینکو ظاهر شد، اعتراف کرد که قصد دارد آثار هنری‌اش را مخفیانه از کشور خارج کند و سپس خودش نیز به دنبال آنها برود. وقتی پرسیده شد چرا، به سادگی شانه بالا انداخت و گفت: “چون اینجا در شرف انفجار است.”

کمی بعد، مترینکو با دوستی که از روزهای پیشینش در ایران می‌شناخت برخورد کرد و متوجه شد که هم‌اتاقی سابقش یک افسر از محافظان شخصی شاه بود. طبیعتاً، چنین موقعیت افتخاری تنها برای نخبه‌ترین و وفادارترین سربازان محفوظ بود، اما در طول یک شب طولانی گفتگو، آن افسر از دلزدگی‌اش از شاه و حلقه درونی فاسدش پرده برداشت. آن سرباز گفت: “خودم او را نمی‌کشم، اما قطعاً مانع کس دیگری که بخواهد این کار را بکند، نمی‌شوم.”

بار دیگر، افسر کنسولی از عمق بیگانگی با رژیم، این واقعیت که حتی در میان ممتازترین و مورد اعتمادترین اعضای آن نیز ریشه دوانده بود  شوکه شد.

و این یک داستان غم‌انگیز نیز بود. همانطور که برنامه کاری پرشتابش اجازه می‌داد، مترینکو شروع به ردیابی برخی از دانش‌آموزان مورد علاقه‌اش از روزهایش در دانشسرای مامازان کرد. او به ویژه مشتاق بود شهلا را پیدا کند، زن جوان درخشان‌ و بی‌پروایی که در مورد نیاز به گشایش سیاسی در ایران صریح‌گو بود و خشم ساواک را برانگیخته بود. در پرس‌وجوهایش، خانواده و دوستان شهلا به مترینکو گفتند که او برای تحصیلات تکمیلی به خارج رفته، اما وقتی هیچ‌کس نتوانست آدرس پستی‌ای به او بدهد، مشکوک شد. سرانجام، افسر پیگیر سفارت حقیقت را فهمید: شهلا توسط ساواک «ناپدید» – یعنی کشته – شده بود، اما امنیت خانواده و دوستانش ایجاب می‌کرد کسی حقیقت را بر زبان نیاورد. مترینکو گفت: “خب، [سیستم] اینطوری کار می‌کرد. مردم توسط ساواک دستگیر و ناپدید می‌شدند، و تمام. هیچ‌کس نمی‌خواست با فرد مفقودشده ارتباط داده شود.”

اگرچه مترینکو شخص تازه‌واردی در نمایندگی آمریکا بود، به شدت آگاه بود که چنین گزارش‌های ناامیدکننده‌ای با داستان خوش‌بینانه‌ای که رهبری سفارت می‌خواست هم به واشنگتن و هم به دنیای خارج ارائه دهد، در تضاد است. در تابستان ۱۹۷۷، این شامل یک سفیر جدید، یک افسر حرفه‌ای خدمات خارجی به نام ویلیام سالیوان (William Sullivan) می‌شد، اما تا زمانی که جای خود را پیدا کند – سالیوان تنها در اواسط ژوئیه استوارنامه‌اش را به شاه تقدیم کرده بود – تعین کننده واقعی سیاست سفارت، جک میکلوش (Jack Miklos) معاون رئیس هیئت نمایندگی (deputy chief of mission =  DCM)، بود. همان جک میکلوشی که پنج سال پیش به عنوان مدیر بخش ایران، به هنری پرچت اصرار کرده بود هیچ کتابی درباره ایران ارزش خواندن ندارد و در محافل سیاست خارجی آمریکا به عنوان پرحرارت‌ترین هوادار شاه شهرت یافته بود. در چند ماه اول حضورش در سفارت، مترینکو قبلاً در چندین مورد با میکلوش درگیر شده بود، به اندازه کافی می‌دانست که بیان هر گزارشی از سوی تاریک زندگی مردم ایران بسیار ناخوشایند خواهد بود. با این حال، افسر ویزا خود را موظف می‌دانست گزارش‌هایی از ملاقات‌هایش تهیه کند.

مترینکو که تایپیست ضعیفی بود، یادداشت‌های دستنویسش را به بخش منشی‌گری سفارت داد، اولین قدم در فرآیندی پرزحمت که گزارش‌هایش را قبل از رسیدن به میز میکلوش، به زنجیره‌ای از مقامات سفارت می‌رساند. در آن نقطه، معاون رئیس هیئت نمایندگی تصمیم می‌گرفت که آیا گزارش‌ها باید از طریق سیستم کابلی با اولویت بالاتر به واشنگتن ارسال شوند یا توسط ایرگرام (airgram) یا پاکت دیپلماتیک با اولویت بسیار پایین‌تر – که به ندرت خوانده می‌شد. مترینکو توضیح داد: “با توجه به آنچه گفته بودم، و چقدر با خط حزبی در تضاد بود، کاملاً مشخص بود که قرار است به عنوان ایرگرام ارسال شوند. جک میکلوش یک احمق بود، اما آنقدر احمق نبود که اجازه دهد چیزی مثل آن از دستش رد شود.”

با این تفاوت که به دلیل اشتباه در فرآیند رد کاغذ، گزارش‌های مترینکو تایپ و بدون اینکه میکلوش هرگز آنها را ببیند، به واشنگتن از طریق تلگرام ارسال شد. خیلی زود، سفیر و معاون رئیس هیئت نمایندگی و دیگر مقامات ارشد سفارت تماس‌هایی از مقر وزارت امور خارجه دریافت کردند که درباره گزارش‌های تکان‌دهنده‌ای می‌پرسید که با هر آنچه ماه‌ها از ایران می‌خواندند در تضاد بود. تقریباً به همان سرعت، مترینکو به دفتر سالیوان احضار شد. او به یاد آورد: “او و میکلوش مستقیم رو در رویم ایستادند و فریاد زدند که پشت سرشان مخفیانه عمل کرده‌ام، که اگر دوباره چنین کاری بکنم، مرا از خدمات خارجی اخراج خواهند کرد. نکته جالب این است که این در واقع معرفی من به سالیوان بود، یعنی اولین باری که او را ملاقات می کردم.”

اما مترینکو، هرچند ناخواسته، مرتکب همان گناه کبیره همه جایی بوروکراسی‌ها شده بود: او در جایگاه خود نمانده بود. اما کار بسیار بدتری کرده بود. ایرانِ شاه اکنون برای ایالات متحده آنقدر حیاتی بود که حتی اشاره کوچکی  به آن که این کشور در مشکل قرار دارد دیگر غیرقابل تصور بود؛ و مترینکو با گزارش‌هایی که ارسال کرده بود آن را به تصور درآورده بود.

این به معنای آن نبود که مافوق‌هایش ممکن است واقعاً به محتوای آنچه نوشته بود بپردازند. در عوض، میکلوش یک سؤال خاص از او پرسید، که در آن شرایط به ویژه تکان‌دهنده بود: او خواستار نام آن محافظ ناراضی در حلقه اطرافیان شاه شد. وقتی مترینکو به صراحت امتناع کرد – اگر هویت مرد برای ساواک شناخته می‌شد، قطعاً همان روز ناپدید می گشت – افسر جوان خدمات خارجی اکنون می‌دانست که در سلسله مراتب سفارت علیه او نشانه سیاهی گذاشته شده، و مدت زیادی طول می‌کشید تا این لکه پاک شود.

در حدود همان زمانی که مترینکو در سفارت مورد توبیخ و در حالت انزوا قرار می‌گرفت، شخص راستگوی دیگری، به مراتب قدرتمندتر، نیز در حال غروب بود: نزدیک‌ترین محرم اسرار شاه، که همان اسدالله علم بود.

در اوایل دهه ۱۹۷۰ (اواخر دهه ۱۳۴۰)، تشخیص داده شده بود که علم مبتلا به سرطان خون است، و درمانش نیاز به بستری‌ شدن های دوره‌ای هم در اروپا و هم در ایران داشت. در حالی که این درمان‌ها به کنترل بیماری کمک می‌کرد، اما آن را به طور کامل درمان نمی‌کرد و تا سال ۱۹۷۷ برای همه نزدیکان کاخ واضح بود که علم در حالتی از افول نهایی است. تا آن تابستان، آنقدر ضعیف شده بود که با هواپیما به فرانسه برای درمان منتقل گردید. در طول دوران نقاهت او در آنجا بود، در ماه اوت، که استعفای خود را به عنوان وزیر دربار سلطنتی ارائه داد.

هفت ماه قبل، در صبح ۱۶ ژانویه ۱۹۷۷ (۲۶ دی ۱۳۵۵)، علم نامه‌ای دست‌نویس به شاه داده بود. چه از نگرانی برای اقتصاد ایران که درست همان زمان در حال سقوط بود – تنها دو هفته از کودتای اوپک به رهبری عربستان در قطر می‌گذشت – و چه از آگاهی بر اینکه چندان زنده نخواهد ماند، علم با صراحت شگفت‌آوری مسیر خطرناکی را که کشور در آن حرکت می‌کرد هشدار داد. او به شاه نوشت: “چگونه می‌توانم روشی را که خودمان مردم را با کاستی‌هایمان علیه خودمان برانگیخته‌ایم توصیف کنم؟ قطعی‌های طولانی برق در سراسر کشور، که باعث کاهش تولید صنعتی و زیان‌های مالی جدی شده؛ ارتباطات وحشتناک؛ کمبود هر گونه مواد غذایی ضروری به جز نان؛ بی‌اعتنایی کامل به نیازهای عمومی؛ تورم سرسام‌آور؛ صدور فرمان‌های جدید بدون هیچ گونه آماده‌سازی یا هشدار... این خود دولت است که سزاوار است عامل اصلی خرابکاری تلقی شود. ما هر سنتی را که داشتیم تباه کردیم تنها برای اینکه خودمان را مات شده توسط یک حرکت عربستان سعودی نیابیم.”

حتی در آن لحظه نزدیک به انفجار، علم نمی‌توانست خود را راضی کند که شاید این شاه بود که در همه این ها مقصر اصلی بوده است. در عوض، همه این مشکلات به نحوی تقصیر اطرافیان پادشاه بود، چاپلوسان و متملقانی که علم مدام علیه آنها هشدار داده بود. او نوشت: “به عنوان خدمتگزار وفادار اعلیحضرت، شما را ترغیب می‌کنم که علیه خائنان و بی‌کفایتانی که به ما خیانت کرده‌اند، اقدام شدیدی انجام دهید.”

در پایان نامه، و در حالی که حال و هوایی به خود گرفته بود که گویا دارد بعد از مرگ خود با شاه سخن می گوید، علم از شاه خواست که با مشکلات مالی پیش رو مواجه شود، و استدلال کرد که حتی آرزوهایش برای ارتش محبوب شاه باید کاهش یابد. علم نتیجه گرفت که تنها این “موقعیت شاهنشاه محبوبم را به تمام امنیت و شکوه سابقش باز خواهد گرداند.”

اما زمان شاهنشاه را تغییر داده بود. چهارده سال قبل، هنگامی که در خطر برکناری در میان شورش‌های ژوئیه ۱۹۶۳ (خرداد ۱۳۴۲) بود، ناامیدانه به دنبال پاسخ از علم بود: “اما چه باید بکنیم؟” پس از خواندن نامه علم در ژانویه ۱۹۷۷ (دی ۱۳۵۵)، شاه آن را پاره کرد و دور انداخت. هشدار یک مرد خردمند نیز دور انداخته شد؛ و تصادفاً، دو سال تمام از آن عمل غرورآمیز شاه، در ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹ (۲۶ دی ۱۳۵۵)، بود که او از ایران رانده شد و هرگز بازنگشت.

در سپتامبر ۱۹۷۷، اسدالله علم با افول هر چه سریع‌ترش، آخرین یادداشت را در دفتر خاطراتش یاداشت کرد. او نوشت: “به خود می‌بالم که سی‌وهفت سال با وفاداری به شاهنشاه خدمت کرده‌ام. حتی یک بار هم دروغ نگفته یا عمداً او را گمراه نکرده‌ام.” سپس با لحنی تکان‌دهنده متن خود را پایان داد و به وضوح به توصیه‌ای که قبلاً ارائه داده اما شاه رد کرده بود اشاره کرد. “اخیراً احساس کردم مجبورم حرف دلم را بزنم، اما این باعث ناراحتی‌ام شد. این شور و شوقم را برای امور عمومی از بین برد اما نه وفاداری‌ام را به شاهنشاه بزرگ و محبوبم.”

تنها شش هفته بعد، شاهنشاه کنترل بوئینگ ۷۰۷ امپراتوری‌اش را در فرودگاه مهرآباد به دست گرفت و هواپیما را به آسمانی آبی-خاکستری برد. مقصدش ایالات متحده و اولین دیدارش با رئیس‌جمهور جدید آمریکا، جیمی کارتر بود.

در این جا فصل پنجم کتاب به پایان می‌رسد.

ادامه از فصل ششم در بخش بعدی.


بخش‌های قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش سوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش چهارم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل پنجم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل پنجم کتاب شاهنشاه





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net