|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
آغاز فصل چهارم کتاب
تب طلا
نامه با هدف تسکین و آرام کردن بود، اما دقیقاً تأثیر معکوس داشت. در طول بیشتر سال ۱۹۷۲ (۱۳۵۱)، فرستادگان شاه در تلاش بودند تا برای بازسازی ترتیبات تقسیم سود با شرکتهای غربی که صنعت نفت ایران را مدیریت میکردند، مذاکره کنند، اما مدام با تأخیر مواجه میشدند. تا ژانویه ۱۹۷۳ (دی ۱۳۵۱)، با نزدیک شدن دهمین سالگرد انقلاب سفیدش، شاهنشاه تهدید میکرد که کنترل عملیاتی مستقیم میدانهای نفتی ایران را به دست گیرد، اقدامی که در اصل شرکتهای چندملیتی را به وضعیت پیمانکار تقلیل میداد. با اصرار مدیران مضطرب صنعت نفت آمریکا، نیکسون به شاه نوشت و التماس کرد که “با توجه به دوستی دیرینه ما و نگرانی مشترکمان برای ثبات منطقه شما در جهان”، تا زمانی که آن دو بتوانند موضوع را بیشتر بررسی و بحث کنند، شاه هر نوع از چنین عملیاتی را به تأخیر بیندازد. نیکسون اصرار داشت که پیش از همه، هر دو کشور باید از هر گونه اقدام یکجانبهای “که میتواند کل منطقه [خلیج فارس] و کل مسیر رابطه متقابل ما را به طور جدی تحت تأثیر قرار دهد” اجتناب کنند.
این نامه شاه را به خشم آورد. پس از تهیه پیشنویس پاسخی سرد، وزیر دربارش، اسدالله علم، را به دفترش فرا خواند. او چنین فرمان داد: “سفیر آمریکا را احضار کن و از او بپرس چه چیزی روابط ما را تا این حد «ویژه» میکند که صرفاً با شکایت یک شرکت نفتی میتواند به خطر بیفتد.” علم تذکر داد که چنین لحن طعنهآمیزی ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد، اما شاه از نرم شدن خودداری کرد. آن شب در شام دربار نیز همچنان در خشم بود. با عصبانیت به حاضران گفت: “به جهنم با چنین روابط ویژهای. ما دیگر هیچ توصیهای از دوست یا دشمن را نمیپذیریم.” علم نه نیکسون را دوست داشت و نه به او اعتماد داشت و، به رغم تذکر احتیاط قبلیاش، از فوران خشم شاه به وجد آمده بود. آن شب در خاطراتش نوشت: “حسرت میخورم که آنجا افراد دیگر زیادی حضور داشتند، وگرنه ممکن بود وسوسه شوم پایش را ببوسم.”
مدت کوتاهی بعد، شاه به طور عمومی اعلام کرد که شرکت ملی نفت ایران، یک نهاد دولتی، کنترل مستقیم میدانهای نفتی پادشاهی را از شرکتهای خارجی که از سال ۱۹۰۸ (۱۲۸۷) تحت عناوین مختلف آن را مدیریت کرده بودند، به دست میگیرد. این یک لحظه تاریخی بود، هم در تاریخ ایران و هم در قدرتهای رو به گسترش شاهنشاه. سی سال کامل طول کشیده بود تا آن پادشاه اولین «نفرین» ملتش، یعنی موقعیت جغرافیاییاش، را به یک دارایی تبدیل کند، دستاوردی که تنها بهار سال قبل با توافق فوقالعادهاش با نیکسون و کیسینجر محقق شده بود. اکنون کمتر از یک سال از آن شام خشمگینانه دربار طول میکشید تا او دومین نفرین ایران را نیز به همین شکل تکمیل کند: و آن چیزی نبود جز نفت. وقتی این کار را انجام داد، به تحریک بزرگترین انتقال ثروت در تاریخ جهان کمک کرد. همچنین شاهکاری بود که، همانطور که از پاسخ خشمگینانه شاه به نیکسون در آن ژانویه برمیآمد، رنگی از انتقام داشت.
از هر منظر که نگریسته شود، پایان سلطه بریتانیا بر صنعت نفت ایران پس از کودتای ۱۹۵۳، به اقتصاد پادشاهی کمک بزرگی کرده بود. تحت کنسرسیوم جدید عمدتاً متشکل از شرکتهای نفتی آمریکایی، درآمدهای پرداختی به خزانه دولت ایران بین سالهای ۱۹۵۴ (۱۳۳۳) تا ۱۹۶۰ (۱۳۳۹) هفت برابر افزایش یافته و سپس تا سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) سه برابر شده بود. با این حال، هرچند ممکن است چشمگیر به نظر برسد، این درآمدها در مقابل سود شرکتهای چندملیتی ناچیز باقی ماندند. هسته مسئله کمتر طمع شرکتهای نفتی بود – آن هم به رغم آن که این سوءظن همیشگی شاه بود – و بیشتر یک ویژگی بسیار عجیب اقتصاد جهانی نفت.
در هیچ مقطع قبلی از تجربه بشری، تقاضا برای یک کالا به سرعت تقاضای نفت در ربع قرن بین ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۰ شتاب نگرفته بود. سه برابر شدن مصرف آمریکا در آن دوره، در مقایسه با افزایش ۱۵۰۰ درصدی در اروپای غربی ناچیز بود و در مقابل مصرف ژاپن، قدرت اقتصادی شرق آسیا، که بیش از صد برابر افزایش یافت، عملاً بیاهمیت بود. با این حال در همین بازه زمانی، قیمت نفت در بازار جهانی در واقع با کاهشی شگفتآور ۸۵ درصدی در شرایط واقعی مواجه شد.
دلیلش این بود که صرف نظر از میزان افزایش مصرف، افزایش متناظر در کشف و بهرهبرداری از میدانهای جدید نفت و گاز طبیعی به معنای آن بود که عرضه همیشه از تقاضا پیشی میگرفت و مازاد دائمی در بازار ایجاد میکرد. چه کسی از این پدیده سود میبرد؟ بدیهی است که کشورهای مصرفکننده، و همچنین آن شرکتهای نفتی فراملیتی که تقریباً همه جنبههای تجارت نفت را کنترل میکردند، از استخراج و پالایش گرفته تا توزیع نهایی به مصرفکننده. به دلیل آن مازاد، شرکتهای نفتی نه تنها میتوانستند قیمت را تعیین کنند، بلکه به هر کشور صادرکنندهی نفت تحمیل میکردند که در یک سال چقدر از محصولش را خواهند خرید، مقداری که با میزان خریدی که از سایر تولیدکنندگان توافق کرده بودند متعادل میشد. به طور خلاصه، نفت یک بازار دائمی برای خریداران بود که در آن واسطهها، شرکتهای چندملیتی، سودهای هرچه بیشتر خود را نه با افزایش قیمتها، بلکه با فروش هرچه بیشتر نفت به دست میآوردند.
عامل دیگری که به ضرر کشورهای صادرکننده عمل میکرد، سیاست نفتی ایالات متحده، بزرگترین مصرفکننده جهان، بود که سهمیهای سختگیرانه بر واردات نفت تحمیل میکرد تا صنعت داخلی خود را از رقبای خارجی محافظت کند. این سهمیه تأثیری داشت که اساساً ایالات متحده را از بازار جهانی نفت حذف میکرد و بنابراین به شرکتهای چندملیتی نفوذ بیشتری در همه جای دیگر میداد.
آنچه در این دوره طولانی شاه – و قطعاً رهبران هر کشور صادرکننده نفت دیگر – را خشمگین میکرد، این بود که هیچ راه آسانی برای دور زدن سیستم وجود نداشت. به عنوان مثال، اگر کشوری سعی میکرد با اخراج شرکتهای چندملیتی و کنترل مستقیم میدانهای نفتیاش، یاغی شود، فاقد سیستم توزیع برای فروش مستقل محصولش در خارج از کشور بود – و البته بلافاصله از آن سیستمهای توزیعی که توسط شرکتهای چندملیتی اداره میشد، طرد می گردید. و اگر چند کشور دور هم جمع میشدند و همزمان شورش میکردند چه؟ این بسیار بدتر بود: در دنیایی با مازاد نفت، هر کشور شورشی برای فروش سهم بیشتری از نفت خود رقابت میکرد، که باعث مازاد حتی بیشتر و کاهش بیشتر قیمتها میشد. در واقع، گونهای از این در سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) رخ داد، زمانی که در پی جنگ ششروزه، چند کشور صادرکننده نفت عرب سعی کردند تحریمی بر ایالات متحده و گروهی از کشورهای اروپایی حامی اسرائیل اعمال کنند. به لطف سهمیه واردات که هنوز از دوران آیزنهاور برجا بود، ایالات متحده تقریباً تحت تأثیر این اقدام قرار نگرفت، در حالی که کشورهای اروپایی که هدف اصلی بودند با افزایش تولید نفت از کشورهای غیرعرب، از جمله ایران، نجات یافتند. در عرض چند هفته، تحریم خاموش شد.
نتیجه همه اینها این بود که درست تا دهه ۱۹۶۰ تنها راهی که شاه میتوانست درآمدهای نفتی را افزایش دهد، افزایش تولید بود – با این تفاوت که از آنجا که استخراج نفت در ایران هزینه بیشتری نسبت به کشورهای همسایه مانند عراق و عربستان سعودی داشت، شرکتهای چندملیتی انگیزهای برای افزایش تولید ایران نداشتند. اما این تازه بدترین موقعیت ممکن نبود. در حالی که پیشبینیها نوسان داشت، طبق بهترین تخمین اکثر زمینشناسان در اواخر دهه ۱۹۶۰ (۱۳۳۹)، ایران قرار بود در فاصله دوازده تا بیستوپنج سال دیگر نفت قابل استخراجش تمام شود. بنابراین، بسیار شبیه فردی که از نظر مالی در مضیقه است و برای تأمین منابع مالی کوتاهمدت تقلا میکند و آن هم به بهای نابودی بلندمدت، تلاش شاه برای درآمد بیشتر به معنای یافتن راههای نوآورانه برای سوزاندن منبع اصلی درآمدش با سرعت حتی بیشتر بود. برای این هدف، در سال ۱۹۶۹ (۱۳۴۸) او به رئیسجمهور نیکسون ایده ذخیره استراتژیک نفت ایران توسط ایالات متحده را ارائه داد، نوعی ذخیره روز مبادا برای محافظت در برابر کمبودهای آینده. و این نشاندهنده درماندگی شاه بود، زیرا او پیشنهاد کرد این ذخیره را با قیمت بسیار پایین ۱ دلار برای هر بشکه در یک مبادله نفت با اسلحه تأمین کند، که تنها با رد نیکسون مواجه شد. هیچ یک از اینها در بلندمدت از نظر اقتصادی منطقی نبود. همه در کوتاهمدت منطقی بودند.
اما دقیقاً در همین برهه بود که امور سرانجام به نفع شاه چرخید. به لطف حمایتگرایی سهمیه واردات آمریکا، شرکتهای نفتی داخلی آمریکا در طول دهه ۱۹۶۰ مثل دیوانه ها نفت آمریکا را پمپاژ کرده بودند، آنقدر که تا پایان دهه چاههای سراسر کشور در حال خشک شدن بودند. در نتیجه، یک نقطه عطف قابل توجه در تابستان ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) در ایالات متحده رقم خورد: برای اولین بار در تاریخش، کشوری که زمانی ۸۵ درصد از عرضه نفت جهان را تولید میکرد، اکنون یک واردکننده خالص بود. از جمله، این به معنای آن بود که ایالات متحده دیگر نمیتوانست در صورت وقوع کمبود، به عنوان تأمینکننده پشتیبان در بازار جهانی نفت عمل کند. در عوض، شیر کنترل اکنون در خلیج فارس قرار داشت، منطقهای که به نسبت ناگهانی تشخیص داده شده بود که دو سوم ذخایر شناخته شده نفت زمین را تشکیل میداد.
در این بازارِ به طور اجتنابناپذیری در حال تنگ شدن، شاه شروع به علاقهمند شدن به سازمانی کرد که مدتها آن را تحقیر کرده بود: سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک). اگرچه ایران یکی از پنج عضو اصلی اوپک در زمان تأسیسش در سال ۱۹۶۰ (۱۳۳۹) بود، در سالهای پس از آن عمدتاً به عنوان فاقد قدرت اجرایی باقی مانده بود. این در جهانی که در مازاد نفت غرق بود، کاملاً قابل انتظار بود، اما از نظر شاه، اوپک در دوره کمبود فزاینده، پتانسیل تبدیل شدن به چیزی کاملاً قدرتمند را داشت.
کمک به این ایده، رادیکالیسم برخی از اعضای جدید اوپک بود، و به ویژه یک سرهنگ سابق ارتش لیبی به نام معمر قذافی. لیبی که زمانی یکی از فقیرترین ملتهای زمین بود، با کشف نفت در سال ۱۹۶۴ (۱۳۴۳) یک شبه به یک نیروی اقتصادی خردکننده تبدیل شده بود و تا سال ۱۹۶۹ (۱۳۴۸) سهم شگفتانگیز ۳۰ درصد از نیازهای اروپای غربی را تأمین میکرد. در همان سال، قذافی و گروهی از افسران جوان ارتش در یک کودتای بدون خونریزی قدرت را به دست گرفتند. در عرض چند ماه، مرد قدرتمند جدید به طور چشمگیری قیمت نفت کشورش را افزایش داد و تهدید کرد که در صورت عدم برآورده شدن خواستههایش، شیرها را میبندد. اروپا آنقدر به آن وابسته بود که تا سپتامبر ۱۹۷۰ (شهریور ۱۳۴۹) شرکتهای چندملیتی تسلیم شدند. شاه از قذافی و سیاستهای رادیکالش متنفر بود – در خلوت، دیکتاتور لیبی را به سادگی «دیوانه» خطاب میکرد – اما قطعاً سبک مذاکرهاش را دوست داشت: برای اولین بار، حاکم یک کشور صادرکننده نفت با شرکتهای چندملیتی رو در رو شده و برنده شده بود.
شاه همچنین دریافت که آن مرد دیوانه در طرابلس، یک هیولا و لولوخورخوره ای مفید است. در فوریه ۱۹۷۱، او و گروهی از اعضای به ظاهر میانهرو اوپک خلیج فارس، با هشدار دادن به اینکه رادیکالهایی مانند قذافی خواستار چیزهای بسیار بیشتری خواهند بود، برنامهای برای افزایش تدریجی قیمت در آینده را از شرکتهای نفتی گرفتند. توافق موسوم به توافق تهران، یک نقطه عطف دیگر را نشان داد، اولین بار بود که گروهی از کشورهای صادرکننده نفت با همکاری هم خواستههای خود را برآورده میکردند. هیچکس شک نداشت که محرک و گرداننده آن چه کسی بوده است. همانطور که اسدالله علم در خاتمه آن گردهمایی در خاطراتش نوشت: “همه اینها یک پیروزی برای شاهنشاه بوده، که به سرعت رهبری نه تنها بر خلیج فارس، بلکه خاورمیانه و کل جهان تولیدکننده نفت را به عهده میگیرد.”
توافق تهران واقعاً یک پیروزی بود. در طول سال بعد، درآمدهای نفتی ایران دو برابر شد، در حالی که تولید تنها اندکی افزایش یافت. پس از سه دهه ناامیدی – که از دید شاهنشاه دزدی بود – سرانجام او در بازی نفت در حال پیروزی بود.
در حالی که این اتفاقات در تهران در جریان بود، در واشنگتن دیسی، رئیسجمهور نیکسون در حال آغاز یک سری تغییرات سیاستی بود که در نهایت آنقدر برای سیستم انرژی آمریکا آسیبزا بود که میشد تئوریپردازان توطئه را بابت اینکه فکر کنند او بلند گوی منافع اوپک است، بخشید. در مواجهه با تورم فزاینده، نیکسون در آوریل ۱۹۷۱ (فروردین ۱۳۴۹) کنترل قیمتها را در طیف گستردهای از کالاها، از جمله نفت و گاز طبیعی، اعمال کرد. اگر این اقدام تأثیر مفیدی بر مصرفکنندگان آمریکایی داشت، تأثیر عمیقاً منفی بر صنعت نفت داخلی می گذاشت، که پیش از این با هزینههای فزاینده اکتشافات جدید مواجه بود و اکنون قادر نبود آن هزینهها را به مشتریان منتقل کند. با بسته شدن میدانهای نفتی بیشتر آمریکا و چهره کمبود نفت در افق پیش رو، دولت با تعلیق سهمیه واردات نفت پاسخ داد. این امر هجوم سفارشات برای نفت خارجی ارزانتر را تشویق کرد و البته، تولیدکنندگان داخلی را حتی بیشتر از پیش از دور خارج کرد. دقیقاً به این ترتیب، و تقریباً بدون هیچ پیشاندیشی در این مورد، ایالات متحده به سمت وابستگی به شدت افزایشیافته به نفت خارجی پیش رفت، به طوری که ۳٫۲ میلیون بشکه در روز نفت وارداتی در سال ۱۹۷۰، تا سال ۱۹۷۳ تقریباً دو برابر شد، و آنهم در مسیر پنج برابر شدن تا سال ۱۹۷۷.
نحوه واکنش همه اینها با سیاستگذاران آمریکایی پیچیده بود. بدیهی است که دولت نیکسون میلی به دیدن جریان بیشتر پول آمریکا به درون رژیمهای خصمانهای مانند لیبی و عراق نداشت، چه برسد به اینکه اقتصاد آمریکا را در برابر آنها آسیبپذیر کند. از سوی دیگر، وقتی پای متحدی مانند ایران در میان بود، افزایش خریدهای نفتی آمریکا به شاه پول بیشتری برای تقویت نظامیاش در راستای ایفای نقشش به عنوان پلیس منطقهای میداد، که همچنین ایالات متحده را از عهدهگیری هزینه و خطر آن بار رها میکرد. علاوه بر این، زرادخانه عظیمی که ایران در حال جمعآوری بود عمدتاً متشکل از سلاحهای خریداری شده از ایالات متحده می گردید. بنابراین، افزایشهای تدریجی قیمت مانند توافق تهران به نوعی معامله پایاپای منتهی میشد: افزایش اندک هزینه برای آمریکاییها برای پر کردن باک بنزین یا گرم کردن خانههایشان، که با کاهش حضور نظامی آمریکا در خارج، و همچنین حفظ مشاغل با درآمد بالا در صنعت دفاعی آمریکا جبران میشد. کدام رئیس دولتی در آمریکا بود که چنین معاملهای را نمیپذیرفت؟ البته، آنچه از این محاسبات حذف شده بود نگرانی بود مبنی بر اینکه شاه، که به سرعت در حال ظهور به عنوان یکی از حریصترین رهبران اوپک بود، ممکن است تازه شروع به کار در جبهه افزایش قیمت کرده باشد. در این زمینه، دولت نیکسون با پاسخ خشمگینانه و رد و بی اعتنایی نگرانیهای نیکسون در ژانویه ۱۹۷۳ توسط شاه روبرو شد، و مزه آنچه در راه بود را چشید.
در همین حال، دو برابر شدن درآمدهای نفتی جاری به خزانه سلطنتی، نه تنها در حال ساخت قدرتمندترین ارتش خاورمیانه بود، بلکه باعث غرش کل اقتصاد ایران میشد. کسی که این منظره را از نزدیک شاهد بود، مبلغ مسیحی اهل ویرجینیای جنوبی، جورج براسول بود.
در سال ۱۹۷۱ (۱۳۵۰)، براسول با خانوادهاش به ایالات متحده بازگشته بود، جایی که علاوه بر پذیرش سمت تدریس در یک مدرسه علوم دینی باپتیست (Baptist seminary)، شروع به کار برای دریافت دکترای انسانشناسی از دانشگاه کارولینای شمالی کرد. در این تلاش، تجربیاتش در ایران کششی مقاومتناپذیر داشت. در بهار ۱۹۷۳ (۱۳۵۲)، براسول برای یک سال تحقیق و بررسی درباره تفاوتهای بین مساجد دولتی و سنتی ایران، چیزی که او جریانهای مذهبی «دین دولت» و «دین ملت» در پادشاهی ایران مینامید، به تهران بازگشت. اگرچه تنها دو سال دور بوده، تغییراتی که در غیابش رخ داده بود حیرتانگیز می نمود.
او به یاد آورد: “کاملاً گیجکننده بود. ساختمانهایی که بالا میرفتند، و ماشینها – در تهران به دلیل انبوه ماشینها به زحمت میتوانستی در خیابان ها حرکت کنی – پولهایی که اینور و آنور میدرخشید. این چیزی بود که قبلاً هرگز نمیدیدی. ایران همیشه دارای فرهنگی بسیار متواضع بود، اما ناگهان همه چیز پرزرق و برق، و درخشنده شده بود، هرچه پرزرق و برقتر بهتر. اما این مربوط به مرکز شهر و شمال تهران، بخشهای ثروتمند شهر بود. جنوب تهران دریایی از آلونک بود. قبلاً زمان زیادی را آن پایین گذرانده بودم، اما حالا عظیم بود.”
در عین حال آنچه در این میان افزایش یافته بود جدایی و تفاوت میان مساجد تحت حمایت دولت و همتایان سنتیشان بود، تقسیمی که در غیاب دو ساله او از ایران به شکافی عمیق تبدیل شده بود. در سراسر تهران، اما به ویژه در محلههای فقیرتر در جنوب و شرق آن، مساجد کوچک محلی ظاهر شده بودند تا به جمعیتهای هرچه بزرگتر مومنان خدمت کنند. براسول گفت: “این یکی از اولین چیزهایی بود که متوجه شدم. مساجد دولتی، هنوز وفاداران خود را داشتند که به آنجا میرفتند، اما تعداد افرادی که به مساجد سنتی میرفتند، به طرز وحشتناکی زیاد شده بود. همه مردم بودند، عمدتاً مردان جوان، که از روستاها میآمدند. اینها قشر طبیعی آنان بودند.”
زمانبندی بازگشت براسول به تهران قرار بود به روشی دیگر نیز معنادار باشد: در طول سال مطالعهاش در آن سرزمین بود که اقتصاد ایران، که پیش از این در حال اوج گرفتن بود، به بالاترین سطح ممکن پرتاب شد. مهندسی این شاهکار یکی از بزرگترین دستاوردهای شاه بود. اما در عین حال بذر نابودی او را میکاشت.
***
در آوریل ۱۹۷۳ (فروردین ۱۳۵۲)، رئیسجمهور نیکسون بار دیگر با انتخابی دشوار در شکلدهی به سیاست انرژی آمریکا روبرو شد. بار دیگر، او انتخاب بدی انجام داد – در واقع بسیار بد.
صنعت نفت بیشتر از بسیاری بخشهای اقتصادی دیگر، به شدت تحت تأثیر اعتماد مصرفکننده است و تا اوایل سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۱) ترسهای فزایندهای در سراسر جهان وجود داشت که نفت در حال تمام شدن است. علاوه بر این، قدرتگیری جدید کشورهای صادرکننده در تضمین افزایشهای تدریجی قیمت، باعث شده بود هم شرکتهای نفتی و هم کشورهای واردکننده نفت شروع به احتکار ذخیرهها کنند. تا آن آوریل، بازار جهانی نفت آنقدر تنگ شده بود که نزدیک به ایجاد وحشت عمومی بود.
چهار سال پیش، شاه پیشنهاد کرده بود که برای نیکسون یک ذخیره استراتژیک نفت با هزینه ۱ دلار برای هر بشکه بسازد، ذخیرهای آمریکایی برای تسکین دقیقاً همان نوع تنگ شدن بازار که اکنون رخ میداد. بدیهی بود که در آوریل ۱۹۷۳ برای چنین راه حلی خیلی دیر بود، اما با نفت که اکنون حول و حوش ۳ دلار برای هر بشکه بود و به نظر میرسید در حال افزایش است، رئیسجمهور چیزی را انتخاب کرد که تقریباً دقیقاً رویکرد مخالف بود: لغو کامل سهمیههای وارداتی که از دوران آیزنهاور برقرار بود. در هجوم وارداتی که این اقدام به راه انداخت، قیمتها تثبیت نشد. برعکس، این خرید ناگهانی در بازار آمریکا باعث شد قیمتهای نفت در سراسر جهان افزایش یابد و کشورهای مصرفکننده دیگر را به خرید و احتکار بیشتر سوق دهد. بسیار شبیه به هجوم به بانک، تا پایان آن تابستان خریدهای دیوانهوار در بازار بینالمللی قیمت نفت را به سمت ۴ دلار برای هر بشکه سوق داد، و افزایشهای تدریجی کوچک که ابتدا در توافق تهران ۱۹۷۱ (۱۳۵۰) ترسیم شده بود، بیش از پیش شبیه چیزهای خیالی به نظر میرسید. همزمان، نفت خارجی از ۱۵ درصد مصرف آمریکا در آوریل به مسیر بیش از ۳۰ درصد تا پایان سال جهش کرد.
اما چیزی دیگر درست زیر سطح امور جاری در حال کمین کردن بود، یک مانع بالقوه دیگر که تا آغاز اکتبر ۱۹۷۳ (مهر ۱۳۵۲) آن معدود افرادی که واقعاً بازار جهانی نفت را درک میکردند عمیقاً نگران کرد. در ربع قرن گذشته، تقریباً همیشه یک حاشیه کوچک بین تولید روزانه نفت و مصرف نفت در سراسر جهان وجود داشت، به اندازهای که صنعت در صورت وقوع یک گسست موقت در یک بخش از زنجیره تأمین به سرعت واکنش نشان دهد. اما تا پاییز ۱۹۷۳، خریدهای وحشتزده جاری باعث شده بود آن حاشیه تا حد عملاً هیچ کاهش یابد، به طوری که حتی یک اختلال جزئی در جایی از زنجیره تأثیر احتمالاً فاجعه باری میآفرید. و چه می شد اگر چنین اختلالی جزئی نبود بلکه عظیم میبود؟ جهان غرب قرار بود پاسخ ناخوشایند آن سؤال را از سحرگاه ۶ اکتبر ۱۹۷۳ (۲۲ مهر ۱۳۵۲)، به لطف اقدام جسورانه رئیسجمهور مصر، انور سادات، بیابد.
از زمان جانشینی جمال عبدالناصر در سال ۱۹۷۰، سادات قصد خود را برای بازپسگیری شبهجزیره سینا که اسرائیل در جنگ ششروزه ۱۹۶۷ تصرف کرده بود، چه از طریق مذاکره و چه از طریق زور، آشکار کرده بود. با توسل به آرمان همبستگی عرب، او در طول سال ۱۹۷۳ رهبران چند کشور تولیدکننده نفت عرب، به ویژه شاه فیصل عربستان سعودی، را تحت فشار قرار داده بود تا با استفاده از نفتشان به عنوان نقطه فشار علیه واشنگتن و دیگر متحدان غربی اسرائیل، در این امر کمک کنند، تا در صورت عدم مذاکره صادقانه اسرائیل، تهدید به تحریم نفتی کنند و در صورت جنگ، تا زمانی که اسرائیل سینا را پس دهد، چنین تحریمی را اعمال نمایند. اگرچه ایران یک کشور عرب نبود، رئیسجمهور سادات در تهران شنوندهای بسیار پذیرا یافت.
شاه در تقابل با بیزاری و کراهتاش نسبت به ناصر، دوستی نزدیکی با سادات به هم زده بود، به اندازهای که رئیسجمهور مصر حداقل به طور غیرمستقیم در پاییز ۱۹۷۳ به پادشاه ایرانی هشدار داد که حملهای به اسرائیل در راه است. شاه قطعاً قصد پیوستن به چنین حملهای را نداشت، با توجه به پیوندهای تاریخی بین ایران و اسرائیل، اما از شنیدن اولین اخبار ۶ اکتبر نیز بیاندازه ناراحت نبود.
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|