سه شنبه ۲۳ تير ۱۴۰۵ - Tuesday 14 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 14.07.2026, 15:27

بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه


اسکات اندرسون

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

رضاشاه پهلوی یک ویژگی مشترک با قاجاریه داشت و آن چیزی نبود جز میل به کشیدن پادشاهی‌اش با زور و فشار به جهان مدرن. با بودجه بهبودیافته حاصل از درآمدهای نفتی و لغو بدهی‌ دهه‌های گذشته ایران به روسیه که توسط دولت جوان بلشویکی بخشیده شد، شاه جدید یک طرح عظیم کارهای عمرانی را راه‌اندازی کرد و در سراسر کشور مدارس و دانشکده‌ها و درمانگاه‌های پزشکی ساخت. برای القای حس جدیدی از ملی‌گرایی، او نام «پرشیا» را اختراعی خارجی دانست و آن را به «ایران» تغییر داد، که به معنای «سرزمین آریایی‌ها» بود. و آنچه بسیار بحث‌برانگیزتر، این که او چادر تمام قد را برای زنان ممنوع کرد و خواستار آن شد که همه رعایایش (subjects) لباس غربی بپوشند.

مسلماً رضاشاه جنبه خشن‌تری هم داشت. با پرکردن پارلمان شورای ملی یا همان مجلس از وفادارانش، او به تدریج آن نهاد قانونگذاری را به یک مُهر لاستیکی تقلیل داد و با ممنوع کردن روزنامه‌های مستقل و احزاب سیاسی اعتراضی، اختلاف عقیده و مخالفت با نظر رسمی را بیشتر خفه کرد. وقتی روحانیون محافظه‌کار علیه برنامه‌های نوگرایی او اعتراض کردند، زمین‌های زراعی عظیم و موقوفات خیریه‌شان را از آنان گرفت. بر اساس یک داستان بسیار نقل شده مشهور، وقتی شنید در یک شهر به دلیل اعتصاب طولانی نانوایان، تقریباً نان برای خریدن وجود ندارد، یکی از آن نانوایان را در تنور خودش انداخت و به این ترتیب اعتصاب پایان یافت.

با این حال، آنچه در نهایت باعث سقوط رضاشاه شد، استبداد او نبود، بلکه چیزی بسیار خطرناک‌تر بود: ایستادگی در برابر غرب. به بهانه اخراج نکردن به موقع مشاوران آلمانی‌اش در طول جنگ جهانی دوم، ارتش‌های بریتانیا و شوروی در اوت ۱۹۴۱ (مرداد ۱۳۲۰) به ایران حمله کردند و به سرعت ارتش آن را پراکنده ساختند. در مدتی کوتاه، رضاشاه وادار به کناره‌گیری و سوار کشتی‌ای شد که او را به تبعید در آفریقای جنوبی می‌برد. همانطور که محمدرضا پهلوی تلخ‌کام در خاطراتش یادآور شد، او هرگز پدرش را دوباره ندید.

پس از تسلط بر ایران، نیروهای بریتانیا و شوروی دست به کار ایجاد یک دالان (کریدور) زمینی برای تدارکات مجدد ارتش سرخ شدند که در جبهه شرقی در مقابل آلمانی‌ها به شدت تحت فشار بود. آنها همچنین به دنبال چهره‌ای نمادین و به اندازه کافی مطیع برای جایگزینی شاه خلع‌شده بودند. انتخاب اولشان یک شاهزاده قاجار لوس و نازپرورده ساکن لندن بود، اما پیچیدگی کار این بود که آن مرد در واقع زبان مادری را نمی‌دانست. اشغالگران سپس نگاهی ارزیابانه به پسر بزرگ رضاشاه، محمدرضای ۲۱ ساله، انداختند. آنچه دیدند به اندازه‌ای مورد پسندشان بود که او را بر تخت سلطنت نشاندند. همانطور که یک دیپلمات بریتانیایی در آن زمان خاطرنشان کرد: «اعتقادی بر قدرت شخصیت زیاد شاه جوان وجود ندارد، که اگر درست باشد، ممکن است با شرایط کنونی ما سازگار باشد.»

حداقل در ابتدا، این ارزیابی به نظر درست می‌آمد. در تقابل با رضاشاه خشن و بی‌پروا، پسرش که در سوئیس تحصیل کرده بود، فردی کمرو و مردد به نظر می‌رسید. دیوید فریتزلان (David Fritzlan)، یکی از اولین دیپلمات‌های آمریکایی که در زمان جنگ در تهران مستقر شد، او را “چهره‌ای ترسو، ضعیف و بی روح” یافت، شخصیتی کم‌رنگ در مقایسه با پدرش. فریتزلان خاطرنشان کرد: “هیچ کس امید زیادی به او نداشت. فکر می‌کردیم در بهترین حالت می‌توان او را متقاعد کرد که با کمک بریتانیا و خودمان، مردانی قابل اعتماد و مسئول را در دولت ا‌ش منصوب کند و بگذارد کارها را پیش ببرند، که تقریباً همان کاری است که کرد.”

این ممکن بود نتیجه بخش باشد، اما قطعاً قصد شاه جدید چنین چیزی نبود. اگرچه از توجه فریتزلانِ ارباب منش پنهان ماند، پشت رفتار محجوب پادشاه جوان، هم ذهنی درخشان و هم جاه‌طلبی شدیدی نهفته بود. دقیقاً همان جاه‌طلبی که سی سال بعد او را وادار به حمله به تنب بزرگ می‌کرد: بازگرداندن ایران به شکوه باستانی‌اش در قالبی مدرن و البته با خودش در رأس آن.

اما چگونه ممکن بود در سال ۱۹۴۱ (۱۳۲۰) به هیچ یک از اینها دست یافت؟ در روزی که محمدرضا در سپتامبر (شهریور) آن سال تاج بر سر گذاشت، کشورش توسط دو ارتش خارجی، بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی، اشغال شده بود، و با مداخله آمریکا در جنگ جهانی دوم که تنها چند هفته فاصله داشت، به زودی ارتش سومی نیز به آن‌ها اضافه می‌شد. پایان جنگ نیز به احتمال زیاد این سلطه خارجی را به طور مادی تغییر نمی‌داد. به لطف سلطه بریتانیا بر صنعت نفت ایران، ترتیبی که هنوز از امتیاز اعطا شده در سال ۱۹۰۱ (۱۲۸۰) پابرجا بود، صلحِ تنها به معنای بازگشت به همان بهره‌کشی قبلی بود. همچنین این پرسش مطرح بود که شاه جوان واقعاً چه قدرتی دارد، زیرا مجلس تازه جرئت یافته بود که پسر رضاشاه را از بیشتر اختیارات سلطنتی اش محروم کند.

اما در خلع اختیارات از سلطنت، یک امتیازی که مجلس از قلم انداخته بود، کنترل شاه بر امور نظامی بود، توانایی او در دور زدن وزیر جنگی که مجلس منصوب کرده و صدور مستقیم فرمان‌ها به ستاد کل ارتش. این بی‌تردید در آن زمان بی‌اهمیت به نظر می‌رسید، با توجه به اینکه ارتش ایران از هم پاشیده بود، اما راه باریکی برای محمدرضا فراهم کرد تا سعی کند فرماندهی که پدرش از آن برخوردار بود را بازپس گیرد.

در دیداری با سفیر بریتانیا تنها سه هفته پس از تاج‌گذاری، محمدرضا اصرار کرد که یک ارتش مدرن و به شدت گسترش‌یافته ایرانی می‌تواند کمک بزرگی به متفقین در جنگ با کشور های محور (Axis enemy) کند. البته، او اضافه کرد، گسترش آن ارتش تنها با کمک مالی سخاوتمندانه نیروهای مسلح بریتانیا قابل انجام است. این پیشنهاد از همان ابتدا مردود بود، حتی اگر اراده چنین کاری وجود داشت، بریتانیا در اکتبر ۱۹۴۱ به سختی می‌توانست ارتش خودش را تجهیز کند، اما پادشاه جوان تسلیم نشد. کمی بعد، سفیر بریتانیا به لندن گزارش داد که یادداشتی از شاه دریافت کرده که نشان می‌دهد: “او می‌خواهد مرا نسبتاً اغلب، به تنهایی و بدون اطلاع سیاستمداران ببیند... او گفت می‌خواهد پشتیبانی امپراتوری بریتانیا را داشته باشد و با بیشترین احتیاط با نمایندگی دیپلماتیک اعلیحضرت همکاری نزدیک داشته باشد.” بار دیگر در خواست شاه رد شد، اما اگر قبلاً مشخص نبود، حالا آشکار بود که او در تلاش برای دور زدن دولت غیرنظامی ایران است.

شاید در آنجا، کار با شاهنشاه جدید ایران که طرد شده و به وضعیت نمادین دائمی تنزل می‌یافت، موضوع پایان می‌یافت، اما حمله ژاپن به پرل هاربر این معادله را به وضعیت جددی درآورد. ورود متعاقب ایالات متحده به جنگ جهانی دوم، وضعیت میدانی در ایران را به طور ریشه‌ای تغییر داد. تا اوایل سال ۱۹۴۲ (زمستان ۱۳۲۰)، اولین گروه از آنچه بعدها به سی هزار سرباز آمریکایی تبدیل شد، ورود خود به ایران را آغاز نمودند تا به اداره «کریدور ایرانی» کمک کنند، یعنی همان عملیات مشترک جدید انگلیس و آمریکا برای انتقال تدارکات به شمال برای ارتش استالین. ورود آمریکایی‌ها، که بر خلاف بریتانیایی‌ها لبریز از لوازم جنگی بودند، همچنین باعث شد شاه به طور بنیادی در رویکردش برای بازپس‌گیری قدرت‌های سلطنتی بازنگری کند. از قضا، با توجه به غارت‌های گذشته غرب از پادشاهی‌اش، چالش جدید او این بود که ایالات متحده را، که به وضوح یک ابرقدرت در حال ظهور بود، متقاعد کند که ایران را به یک دولت تحت الحمایه ایالات متحده آمکریکا (client state) تبدیل کند. به این ترتیب، او و ایران ممکن بود سرانجام آن «نیروی سوم» را که پدرش به شدت به دنبالش بود بیابند و از قید و بندهای صفحه شطرنج بازی بزرگ رها شوند.

این تلاشی بود که انجام آن نیازمند گذشت دهه‌ها زمان بود.

به طور کامل شش سال پس از دیدار شاه با روزولت، هری ترومن (Harry Truman) سرانجام موافقت کرد که میزبان پادشاه ایرانی در واشنگتن باشد، اما با این شرط که این یک دیدار رسمی دولتی نباشد، بلکه دیداری صرفاً بر اساس «حسن نیت». شاه این تحقیر دیپلماتیک را نادیده گرفت و بلافاصله پذیرفت و به جای اقامت سه یا چهار روزه معمولِ یک رئیس‌دولت مهمان در ایالات متحده، برنامه‌ای چهار هفته‌ای تنظیم نمود که او را در سرتاسر آن کشور پهناور به سفر می‌برد.

اوج سفر او یک کنفرانس سی‌دقیقه‌ای با ترومن در صبح ۱۸ نوامبر ۱۹۴۹ (۲۷ آبان ۱۳۲۸) بود. شاه به وضوح برای این رویداد آماده شده بود، زیرا به سرعت به یک بحث مفصل درباره چالش‌های پیش روی کشورش و نقش حیاتی که می‌توانست در رویارویی فزاینده بین ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی ایفا کند، پرداخت. با این حال، این نقش تنها در صورتی می‌توانست پذیرفته شود که ارتش ایران به شدت گسترش یابد و تسلیحات آمریکایی کاملاً جدید را دریافت نماید. پادشاه ایرانی در دیدار بعدی با رؤسای ستاد مشترک ارتش در این مورد به تفصیل صحبت کرد و برای اولین بار آن دانش دایره‌المعارفی خود از سیستم‌های سلاح پیچیده را به نمایش گذاشت که بعدها به خاطر آن مشهور شد.

اما آمریکایی‌ها نیز برای این جلسات آماده شده بودند. در یک یادداشت توجیهی تهیه شده برای رئیس‌جمهور ترومن و دیگر مقاماتی که قرار بود با شاه ملاقات کنند، از همه خواسته شده بود تا حد امکان مبهم باقی بمانند و درخواست‌های حتماً افراطی او برای تسلیحات را دفع کنند. ترومن سخت‌کوشانه به این توصیه پایبند ماند، همانطور که ژنرال‌های ارشد و دیپلمات‌هایش از او پیروی کردند. به گفته یکی از حضار، شرم‌آورترین لحظه، در دیدار شاه با رؤسای ستاد مشترک ارتش زمانی رخ داد که او “جزئیات طرح‌های استراتژیک خود را در صورت حمله تمام عیار شوروی به ایران، به ویژه نیازهای ایران برای تانک، خودروهای ضدتانک، کامیون و مهمات سلاح‌های سبک، و برای آموزش پرسنل نظامی ایرانی در ایالات متحده، به زبان آورد.” رؤسای نظامی با احترام گوش دادند اما، وقتی شاه صحبتش را تمام کرد، تقریباً هیچ نظری ندادند. شرکت‌کننده آمریکایی خاطرنشان کرد: “وضعیت بسیار معذب کننده بود” و شاه این جلسه را “با حالتی به شدت سرخورده” ترک کرد.

آن کنفرانس‌ها در واشنگتن در سال ۱۹۴۹ (۱۳۲۸)، اولین شکست در کمپین شاه برای جلب نظر کامل ایالات متحده نبودند.

تندترین بی‌اعتنایی دردناک، سه سال پیش‌تر، در پیامد مستقیم جنگ جهانی دوم رخ داده بود. در کنفرانس تهران ۱۹۴۳ (۶ آذر ۱۳۲۲)، سه رهبر بزرگ متفقین متعهد شده بودند که با خروج سربازان اشغالگرشان از خاک ایران در طی شش ماه پس از پیروزی، استقلال ایران را محترم بشمارند. اما هنگامی که آن پیروزی فرا رسید، سربازان شوروی ناگهان در مورد ترک ایران نظرشان را عوض کردند، و این عملی بود که موجب رویارویی پرتنش بین متفقین سابق شد. بحران آذربایجان ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) اولین بن‌بست بزرگ ابرقدرت‌های جنگ سرد در حال ظهور بود، اما شاه آنقدر به حاشیه رانده شده بود که در نهایت ناامیدی‌هایش را بر سر سفیر آمریکا خالی کرد. او با خشم فریاد زد: “آیا منظورت این است که باید در کاخم بمانم، خودخواهانه از باغ‌ها، سگ‌ها و اسب‌هایم لذت ببرم و در مورد وضعیت تراژیک کشورم کاری نکنم؟”

سفیر آمریکا، یک دیپلمات کامل، برای یافتن پاسخی ماهرانه دست‌وپا زد، اما تمام آنچه توانست بگوید این بود: “خب، بله.”

شاه از چنین تجربه تلخی دریافت که در اقداماتش برای جلب نظر آمریکا، با یک معمایی که دارای دو بخش متفاوت است روبروست. اول، با توجه به شهرت به‌حق ایالات متحده برای بی‌ثباتی در روابط خارجی‌اش، برای نوسان بین انزواگرایی و ماجراجویی نظامی‌گرایانه، به نظر می‌رسید تنها راه مطمئن برای هر ملت دیگری برای جلب توجه دائمی آمریکا، این بود که [وجودش] ضروری تلقی شود، آنقدر برای منافع سیاسی یا نظامی یا اقتصادی آمریکا حیاتی باشد که برای حفظ رابطه تلاش بسیار زیادی به خرج دهد. اما ایران چه داشت که [اهمیت] آن را ضروری کند؟ دوم، حتی اگر چنین ضرورتی حاصل می‌شد، چگونه آمریکایی‌ها را متقاعد کند که او، یعنی شاهنشاه، کسی است که می‌تواند آن را ارائه و حفظ کند؟ پاسخ بخش اول این معما در این بود که به نحوی حداقل یکی از دو ویژگی که در گذشته برای ایران اندوه بی‌پایان آورده بود – موقعیت جغرافیایی و نفت – را به یک موهبت تبدیل کند.

در اواخر دهه ۱۹۴۰، این پاسخ قطعاً نفت نبود. در آن زمان، ایالات متحده هنوز از نفت داخلی اشباع بود و می‌توانست علاوه بر آن از میدان‌های خارجی نزدیک به خانه در مکزیک و ونزوئلا نیز بهره‌برداری کند. علاوه بر این، میدان‌های نفتی ایران همچنان در انحصار بریتانیا بود و به دلیل مذاکره مجدد ناموفق امتیاز اولیه، به نظر می‌رسید تا سال ۱۹۹۳ (۱۳۷۱) نیز چنین باقی بماند. افزون بر این، یک کشف عظیم در عربستان سعودی در سال ۱۹۳۸ (۱۳۱۷)، که میدان مسجدسلیمان ایران را تحت‌الشعاع قرار داد، به سرعت تحت مدیریت یک کنسرسیوم آمریکایی قرار گرفته بود. اگر آمریکا هرگز به طور قابل توجهی به نفت خاورمیانه نیاز پیدا می‌کرد، طبیعتاً ابتدا به شرکت نفت عربستان- آمریکا (آرامکو) در عربستان سعودی روی می‌آورد. با این عوامل که روی هم انباشته شده بودند، حتی فکر استفاده از نفت ایران برای جلب توجه آمریکا در اوایل دوران پس از جنگ بی‌معنی بود.

این امر نفرین همیشگی دیگر پادشاهی را باقی می‌گذاشت: که منظور از آن موقعیت جغرافیایی بود. بی‌طرفی آشکارا برای ایران جواب نداده بود – شاهد آن تهاجمات جنگ جهانی اول و دوم بود – اما با عمیق‌تر شدن جنگ سرد، پیوستن با تمام وجود به اتحاد آمریکا چطور؟ به طور ملموس، این به معنای ساختن ارتشی ایرانی و بسیار قدرتمند بود که بتواند به عنوان بازدارنده‌ای در برابر توسعه‌طلبی شوروی در منطقه عمل کند و در این فرآیند، به یک جزء جدایی‌ناپذیر، یعنی بسیار ضروری در سیاست مهار جنگ سرد آمریکا تبدیل شود.

اما به نظر می‌رسید شاه در اشتیاقش، مسئله سیاست منطقه‌ای را که دوباره به نفت بازمی‌گشت، به طور کامل درک نکرده بود. به دلیل انحصارهای موجود غربی، دولت ترومن نفت ایران را اساساً نفت بریتانیا و نفت عربستان را اساساً نفت آمریکا می‌دید. از آنجا که ایران و عربستان سعودی رقبای محلی بودند، اقدام آمریکا برای تقویت نظامی ایران تنها می‌توانست عربستان سعودی را نگران کند و موقعیت دلپذیر آمریکا در آنجا را مورد تهدید قرار دهد. علاوه بر این، مانعی وجود داشت که هیچ یک از اظهارات پرطمطراق شاه در برابر رؤسای ستاد مشترک ارتش نمی‌توانست بر آن غلبه کند: ارزیابی یک‌دست برنامه‌ریزان جنگی پنتاگون مبنی بر اینکه حتی مقادیر عظیم کمک نظامی به ایران هرگز نمی‌توانست سناریویی را که او تصور می‌کرد تولید کند، که اگر جنگ درمی‌گرفت، سقوط ایران در برابر ارتش شکست‌ناپذیر شوروی در عرض روزها، اگر نگوییم ساعات، اندازه‌گیری می‌شد. در مجموع، در اوایل دوران پس از جنگ، ایالات متحده دلیلی نمی‌دید که سرمایه‌گذاری قابل توجهی در ایران کند، و آن را چیزی بیش از یک کشور درجه سوم  نمی دید.

اما چیز دیگری هم در برخوردهای شاهنشاه با آمریکایی‌ها علیه او عمل می‌کرد، چیزی که قطعاً همتایان غربی‌اش هرگز با او در میان نگذاشته بودند. در مورد [شخصیت] پادشاه ایرانی هم نرمی‌ای وجود داشت و هم تردیدی که شک‌هایی در مورد توانایی‌اش برای الهام بخشیدن و فرماندهی ملتش برمی‌انگیخت. در این حوزه، او کمتر پسر پدرش به نظر می‌رسید، حاکمی که در صورت لزوم به اقدام جسورانه و زور بی‌رحمانه می‌پرداخت، و تقریباً خصوصیاتش ضد او [پدرش] بود. منصفانه بگوییم، این ارزیابی بیشتر بر اساس حس شهودی از محمدرضا بود و نه هر کاری که واقعاً تا آن هنگام انجام داده بود، اما ارزیابی‌ای بود که به زودی در محک آزمون قرار گرفت.


ادامه دارد ...

بخش‌های قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net