|
يكشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 14 June 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
اما سرنوشتی بسیار مشابه در فرمانبرداری در جنگ جهانی دوم، اگر نه با شمار کشتههای مشابه هولناک، در انتظار پادشاهی بود. این بار اولین قربانی، سلف بلافصل شاهنشاه، یعنی پدرش رضا خان بود.
رضا خان به عنوان رئیس مخوف ارتش قزاق ایران، در سال ۱۹۲۵ (۱۳۰۴ شمسی) سرانجام آخرین قاجارها را سرنگون کرد و اندکی بعد خود را شاه خواند. در تنشهای فزاینده منتهی به جنگ جهانی دوم، او به خوبی درک کرد که بار دیگر پادشاهی ایران در حال گرفتار شدن در گیره قدرتهای صنعتی (industrialized powers) رقیب در اروپاست که اینک تشنه نفت حتی بیشتر از گذشته هستند. با استقرار امپراتوری بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی در مرزهای ایران، رضا خان در سال ۱۹۳۵ (۱۳۱۴) نام ایران را تحت عنوان پرشیا (Persia) برگزید، و این در حالی بود که شاه به دنبال یافتن «نیروی سومی» بود که بتواند از او در برابر آن دو دیگر محافظت کند. تا اواخر دهه ۱۹۳۰، تنها نیروهای بالقوه ای که چنین خاصیتی داشته باشند، ایالات متحده و آلمان نازی بودند، و با توجه به اینکه ایالات متحده در چنگال یکی دیگر از دورههای انزواطلبی خود بود، رضا خان به برلین روی آورد، و به این ترتیب با ناخشنودی بریتانیاییها، تکنسینها و مشاوران آلمانی برای نظارت بر بخشهای کلیدی زیرساخت پادشاهی دعوت شدند.
این حربه نیروی سوم در دو سال اول جنگ جهانی دوم به خوبی دوام آورد: بریتانیا به اندازه کافی با غول آلمان در جای دیگر دچار مشکل بود و به همین جهت هم چندان فرصتی برای دخالت در ایران نداشت، و از طرف دیگر رضا خان از مسکو ترس کمی داشت زیرا با پیمان عدم تجاوز مولوتوف- ریبنتروپ (Molotov-Ribbentrop) در سال ۱۹۳۹، شوروی به نوعی متحد آلمان نازی شده بود. اما روزهای خوب به طور ناگهانی پایان یافتند، و این زمانی بود که هیتلر در ژوئیه ۱۹۴۱ (خرداد ۱۳۲۰) به استالین خیانت کرد و عملیات معروف به بارباروسا (Barbarossa)، یعنی حمله به اتحاد جماهیر شوروی را آغاز نمود. به همان سرعت، رقبای قدیمی بازی بزرگ، بریتانیا و روسیه، دوباره متحد شدند و دوستی خود را با توسل به یک اقدام ثابت قدیمی احیا کردند: و آن در واقع حمله به ایران بود. در عرض چند روز، ارتشهای بریتانیا و شوروی بر نیروهای رضا خان چیره شدند و او را به کنارهگیری واداشتند. با نشاندن پسر بیست و یک سالهاش، محمدرضا، بر تخت به عنوان یک مقام تشریفاتی، مهاجمان دوباره راه خود را ادامه دادند تا میدانهای نفتی و بندرهای پادشاهی را تصاحب کنند، و به این ترتیب یک کریدور خط تدارکاتی برای ارتشهای تحت فشار شوروی که در شمال میجنگیدند ایجاد کردند. این روند به ایران که در هر دو جنگ جهانی بیطرفی اعلام کرده بود چنین وضعیت مبهمی را اعطا کرد ، اما در هر دو بار مورد حمله و اشغال نظامی قرار گرفت. با نگاهی به این تاریخ غمانگیز، جای تعجب نیست که شاهنشاه در سخنرانی خود در پاسارگاد در اکتبر ۱۹۷۱ (مهر ۱۳۵۰) به آن بازگشت. او این کار را با لحنی هم سرزنشآمیز و هم پیروزمندانه انجام داد.
او ادامه داد و خطاب به کوروش گفت: «در طی این بیست و پنج قرن، کشور شما و من حوادث هولناکتر و تراژیکتری را متحمل شدهاند که در تاریخ هیچ ملت دیگری رخ نداده است، اما با همه اینها، این ملت هرگز تسلیم نشده یا در برابر سختیها سر فرود نیاورده است... بسیاری به این ملت حمله کردند تا آن را نابود کنند، اما همه آنها رفتهاند و ایران زنده باقی مانده است.»
و نه تنها زنده، بلکه، همانگونه که شاه شاهان در پاسارگاد روشن ساخت، اکنون بر فصلی جدید و باشکوه از تاریخ خود و آن هم با او به عنوان سرپرست آن گام نهاده است. او این مسیر را با ابتکارات انقلاب سفیدش در اوایل دهه ۱۹۶۰ آغاز کرده بود، اما اکنون همه چیز به سوی «تمدن بزرگ» در چشم اندازهایش شتاب گرفته بود، و حکومت و دستاوردهایش پیوندی مستمر با شخصیت های فناناپذیر و همیشه زنده باستان مییافت.
او به کوروش اعلام کرد، “در این لحظه،همه ما در اینجا گرد آمدهایم تا با غرور به تو بگوییم که پس از بیست و پنج قرن، امروز، همچون دوران پرافتخار تو، پرچم شاهنشاهی ایران پیروزمندانه برافراشته شده است. امروز، همچون دوران تو، نام ایران در سراسر جهان با احترام و ستایش شناخته میشود”. شاید از آن رو که حفظ چنین لحن بلندپروازانهای برای مدت طولانی دشوار است، سخنرانی شاه تنها شش یا هفت دقیقه به طول انجامید، اما در پایان، خطی را تکرار کرد که به خاطر آن شهرت یافت: “ای کوروش، شاه شاهان، در آرامش بیارام، زیرا ما بیداریم و همیشه بیدار خواهیم ماند.”
اما با وجود تمام آن سخنان پرشور، مراسم پاسارگاد اندکی بی روح و یکنواخت باقی ماند. یک مشکل، وزش باد شدیدی بود که گهگاه کلمات شاه را با خود میبرد. او سعی کرد با بلندتر صحبت کردن جبران کند، اما صدایش که به انگلیسی و فرانسوی چنان شیرین و خوشآهنگ بود، وقتی به فارسی بلند میشد، حالتی زننده و تو دماغی به خود میگرفت؛ به جای اثری از یک امپراتور که با شکوه میراث خود را اعلام میکند، اثری از مردی بود که با صدایی زیر و گوشخراش برای شنیده شدن تقلا میکرد.
در مقابل این، اما، لحظه عجیبی بود که در پایان مراسم رخ داد. درست وقتی که شاه سخنرانی خود را به پایان میبرد، بادی که تمام صبح ناپایدار و توفنده بود، گردابی عظیم از غبار در کنار آرامگاه کوروش پدید آورد، دودکشی از گرد و غبار که سپس به جلو هجوم آورد و آن مقامات حاضر را با لایهای از شن نرم پوشاند. به یک تماشاگر آمریکایی گفته شد که این رویداد طبق یک خرافه ایرانی فالی نیک محسوب میشود.
این احتمالاً تفسیری نبود که آمریکایی دیگر، کسی که به شدت با جامعه ایران هماهنگ بود و در آن زمان به فاصله حدود چهارصد مایل از شمال پاسارگاد زندگی میکرد، ارائه داده باشد.
***
در اواخر تابستان ۱۹۷۰ (۱۳۴۹)، مایکل مترینکو (Michael Metrinko) با مشکلی مواجه بود. چند هفته قبل، این داوطلب ۲۵ ساله صلحسبز مأموریت جدیدش را در شهری به نام سنقر (Sonqor) در غرب ایران آغاز کرده بود تا انگلیسی را به حدود دویست پسر نوجوان در سه کلاس آموزش دهد. مشکل این بود که طبق تشخیص مترینکو، هیچ یک از پسران کمترین علاقهای به یادگیری انگلیسی یا شنیدن هر چیز دیگری که او ممکن بود بگوید نداشتند. او به یاد میآورد: “آشوب مطلق بود، من وارد کلاس درس میشدم، هر کلاس با شصت یا هفتاد تا از این بچهها، و پنج تا مسابقه کشتی یا زد و خورد مشتزنی دورتادور اتاق در جریان بود. و اگر سعی میکردم آنها را متوقف کنم، فقط کارم باعث میشد درگیریهای بیشتری آغاز گردد.”
در حالت درماندگی، داوطلب صلحسبز بالاخره از یکی از همکاران ایرانیاش در مدرسه راهنمایی خواست. معلم ایرانی پرسید: “آیا آنها را میزنی؟.” در برابر نگاه وحشتزده مترینکو، همکارش شانههایش را بالا انداخت: “باید بزنیشان. آنها فقط قدرت را درک میکنند.”
مترینکو گفت: “خب، من به او گفتم که هرگز نمیتوانم آنگونه تدریس کنم، و این که این روش آمریکایی نیست. او با حرکت تحقیر آمیز دستش به نشانه بیاعتنایی ادامه داد: “این دانشآموزان امید ایران هستند، جوانانی که قرار است کشور را رهبری کنند و از این قبیل حرف ها.”
از سوی دیگر، مترینکو اصل صلحسبز در مورد احترام به فرهنگهای دیگر و سازگاری با روشهای تدریس محلی را به خاطر آورد. او در آغاز هفته بعد، و با اینکه هیچ بهبودی در رفتار کلاس رخ نداده بود، به اولین کلاسش قدم گذاشت، به سمت بزرگترین دانشآموز اتاق رفت و بدون هیچ توضیحی، در حالی که دیگران شوکهشده نگاه میکردند، آن پسر را به زمین زد. او گفت: “و این کار من نتیجه داد، بعد از آن، برای بقیه سال کلاسهای عالی داشتم، انگلیسی زیادی آموزش دادم. اما مستلزم این بود که هر هفته در هر یک از کلاسهایم، یک نفر را کتک بزنم.”
با تقلید از همکاران معلمش، مترینکو یاد گرفت از استفاده از مشتهایش خودداری کند: “به راحتی ممکن است مشتهایی که به دانشآموزان می زنی به دست هایت آسیب برسانند و به جای آن باید از کف دست یا چوبدستی استفاده شود.” او تنها در مورد سرسختترین شاگردان بود که به «فلک کردن» متوسل میشد، یا همانگونه که در غرب بهتر شناخته شده، کفپایی زدن (bastinado). این شامل تحویل خطاکار به ناظمانی میشد که راهروهای مدرسه را میپیمودند، که سپس دانشآموز را به هوا بلند کرده و کف پاهایش را با لولههای لاستیکی میزدند تا زمانی که دیگر نتواند راه برود، شکلی عقب مانده (low-tech) اما بسیار دردناک از شکنجه. مترینکو توصیه کرد: “اما واقعاً راه دیگری نبود و میخواستی این روش تنبیه را برای موارد خاص نگه داری.”
اکنون که مترینکو در اواخر دهه هفتاد زندگیاش، بازنشستهای خونگرم و بیپردهگوست، تقریباً تمام زندگی حرفهای خود را در خاورمیانه گذرانده، ابتدا به عنوان داوطلب صلحسبز، سپس به عنوان افسر خدمات خارجی وزارت امور خارجه و اخیراً به عنوان مشاور سیاسی برای سفارت آمریکا و واحدهای مختلف نظامی در افغانستان به مدت پنج سال. همانگونه که با خوشحالی خاطرنشان میکند، تمایلش برای ظاهر شدن در سرزمینهای خارجی که به سمت مشکل جدی پیش میروند یا در میانه آن هستند کاملاً اتفاقی نبوده است — علاوه بر افغانستان، او در سوریه، یمن و اسرائیل/فلسطین نیز خدمت کرده است. در حقیقت واقع او به مردم و مکانهایی در شرایط شدیدی قرار می گیرند جذب میشود. اما آن مسیر در حقیقت در طول سالهای دراز درگیری و ارتباط او با ایران هم پیش از انقلاب و هم در جریان آن پیشاپیش برایش ترسیم شده بود، و آغازش با اعزام او به سنقور رقم خورد. چنانکه مترينکو هنگام مرور پنجاه سال پیوند خود با این منطقه گفت: “از بسیاری جهات، این سنقور بود که مرا شکل داد.”
به طور تصادفی، اولین مأموریت مترینکو در ایران، از تابستان ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) تا تابستان ۱۹۷۳، همچنین با سالهایی مطابقت داشت که این ملت مبادرت به چشمگیر ترین دگرگونی تحول اقتصادی و سیاسی خود نمود، زمانی که شاه بالاخره شروع به تحقق رؤیای پرتاب پادشاهیاش به صحنه جهانی کرد، تا همانگونه که سوگند خورده بود بتواند با رفاه و توانایی کشورهای فرانسه یا آلمان غربی رقابت کند.
همه اینها باید در روزی که مترینکو در سنقر ظاهر شد، کاملاً غیرقابل تصور به نظر میرسید. شهری با شاید ده هزار نفر جمعیت که بر فراز یک دره سرسبز مرتفع در رشتهکوههای زاگرس (Zagros Mountains) در غرب ایران گسترده شده بود، و در سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) هنوز مکانی دورافتاده باقی مانده بود. سنقر از نزدیکترین شهر یعنی کرمانشاه با هر اندازهای هم که داشت، با یک سفر سخت چهار ساعته با اتوبوس بر روی جادههای خاکی پر چالهچوله و در طول زمستان که برای مدتهای طولانی به کلی با برف قطع میشد، فاصله داشت. و این تازه فاصله پنجاه مایلی تا کرمانشاه بود (بیش از هشتاد کیلومتر). و این در حالی بود که اگر دوری و جدایی سنقر از بلوارها و سالنهای بینالمللی تهران با معیاری از نظر نسلها مقایسه می شد، در این صورت برای حتی قرنها با آنها فاصله داشت.
در زمان ورود مترینکو، هفت سال از آغاز انقلاب سفید شاه، یعنی طرح او برای مدرنیزه کردن سریع ایران میگذشت. در کل، این اقدامات نوزده ابتکار مختلف را در بر میگرفت، از سهیمسازی [کارگران] در سود کارخانجات تا جنگلکاری، اما آنهایی که بیشترین توجه را در مناطق روستایی ایران جلب کردند، مجموعهای از برنامههای لیبرال، حتی نیمهسوسیالیستی بودند: اصلاحات ارضی، ایجاد سپاه بهداشت و سپاه دانش، و برنامه هایی برای ایجاد اقتدار و توانمندسازی زنان. در سنقر، این اقدام مدرنیزهسازی منجر به ساخت چندین ساختمان جدید در اندازه ای متوسط برای خدمات شهری شده بود، از جمله سه مدرسه و دو درمانگاه ابتدایی. تازه همین یک سال پیش از آن بود که این شهر بالاخره توانایی استفاده از برق را به دست آورده بود، و در واقع معنای آن در بیشتر خانهها و ساختمانها به معنای یک لامپ برهنه تنها بود که از سیمی در سقف آویزان شده بود. هنوز هیچ گیرنده رادیویی منظمی وجود نداشت، چه رسد به تلویزیون، اما اکنون حداقل یک پیوند ارتباطی شکننده با جهان خارج وجود داشت، یک تلفنِ تنها که روزانه چند ساعت توسط یک اپراتور اداره میشد و میبایست از طریق یک خط منطقهای برای تلفن های راه دور به نقاط دیگر متصل گردد. به جز یک اتوبوس دو بار در هفته به کرمانشاه، تقریباً تمام سفرهای محلی هنوز با گاری اسبی یا پیاده انجام میشد، به طوری که در هر روز معینی مترینکو میتوانست در خیابان تجاری اصلی سنقر بایستد و بعید بود حتی یک وسیله نقلیه موتوری در هر جهتی ببیند.
هرچند که همه اینها ممکن است ابتدایی به نظر برسد، سنقر سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) در مقایسه با روستاهای دورافتاده، الگویی از آداب دانی (urbanity) بود. در آن نقاط، هنوز نه برقی بود و نه آب لولهکشی، و در حالی که مرفهترها ممکن بود چراغ نفتی داشته باشند، تقریباً همه ساکنان برای پخت و پز و گرما به سوخت کود خشک حیوانی وابسته بودند. مترینکو به یاد آورد: “وقتی به بعضی از این مکانها میرفتی و ما فقط در مورد فاصله سه، چهار کیلومتری از سنقر صحبت میکنیم، واقعاً این حس را پیدا میکردی که زندگی در آنجا طی هزار سال گذشته خیلی تغییر نکرده است.”
اما آنچه که باید گفت هم در شهر و هم در روستاها در کل تغییر نکرده بود، دینداری شدید مردم بود. با اینکه سینماها مدتها توسط روحانیون محافظهکار به عنوان یک تأثیر فسادآور غربی محکوم شده بودند، تلاش برای افتتاح یک سینما در سنقر به اعتراضات صریح، تهدید به خشونت و در نهایت مرگ مجری آن تحت شرایط مرموزی انجامیده بود. در عوض، زندگی اجتماعی بر روی مجموعه مساجد شهر متمرکز بود، و روزهای آن حول اذان مؤذنها سازماندهی میشد. همچنین بخش مربوط به آزادی زنان در انقلاب سفید [در سنقر] زمین حاصلخیزی پیدا نکرده بود. در طول دوران مأموریت مترینکو، دقیقاً یک زن در سنقر بود که بیحجاب رفت و آمد میکرد. تمامی دیگران چادر سیاهی میپوشیدند که بدن را از سر تا پا میپوشاند و این تصویری بود که طی دو دهه قبل عمدتاً از شهرهای بزرگتر ایران ناپدید شده بود. مترینکو به یاد آورد: “در مدتی که آنجا بودم، به ندرت صورت زنی را دیدم. اگر از فضای بیرون به آنجا افتاده بودی، فرض میکردی که فقط مردان وجود دارند، به همراه تودههای سیاهی که با لباسهای سنگین در خیابانها راه میروند.”
یکی از طنزهای تلخی که مترینکو را سرگرم میکرد این بود که تعداد کمی از اهالی سنقر دلیل پنهانی حضور او را درک میکردند. از زمان تأسیس سپاه صلح در سال ۱۹۶۱ (۱۳۴۰)، یکی از اهداف اصلی آن این بود که داوطلبانش به عنوان سفیران حسن نیت آمریکا در خارج خدمت کنند، و آن هم اساساً برای ترویج شیوه و سبک زندگی آمریکایی. از سوی دیگر، دولت ایران نیز مشتاقانه از این برنامه حمایت میکرد تا صمیمیت روابط ایران و آمریکا را به نمایش بگذارد، اما هر دوی این اهداف به درک دقیق مردم محلی از مفهوم «آمریکایی» بستگی داشت. مترینکو گفت: “برای اکثر سنقریها، گفتن اینکه من آمریکایی هستم فقط به این معنی بود که از جایی آن طرفها آمدهام.” و با دست به هوا اشاره کرد. “آنها نه طرفدار آمریکا بودند و نه ضد آمریکا، در واقع آنها هیچ زمینه ی فکری درباره من نداشتند، بنابراین جنبه تبلیغاتی حضور من کاملاً بر آنها پنهان بود.”
یکی از جنبههای جالب سنقر که این داوطلب سپاه صلح به زودی آموخت، شهرت دیرینه آن به عنوان کانون شور و اشتیاق کمونیستی بود. اگرچه این موضوع تا سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) عمدتاً به تاریخ پیوسته بود، اثر باقیمانده آن، فقدان محسوس اشتیاق در میان ساکنانش نسبت به شاه که فردی به شدت ضدکمونیست بود و در مقابل، بیاعتمادی مقامات شاه نسبت به سنقریها بود. این امر منجر به یکی از تمایزهای غیرمعمول شهر شد. در میان پرستش شخصیت فزایندهای که در اواخر دهه ۱۹۶۰ (اواخر دهه ۱۳۳۰ و اوایل دهه ۱۳۴۰) حول شخصیت شاه ترویج میشد، تقریباً هر شهرداری ایرانی برای نشان دادن وفاداری خود عجله کرده و از وزارت کشور درخواست اجازه برای نصب تندیسی از او در میدان اصلی شهر را کرده بود. شورای شهر سنقر نیز به این هجوم پیوسته بود، اما درخواستش رد شد. به نظر میرسید جایی در این روند، یک مقام دولتی با توجه به شهرت چپگرایانه شهر، تصمیم گرفته بود که احتمال خوبی وجود دارد که بنای یادبود مورد بیحرمتی قرار گیرد یا منفجر شود و ممکن است اتهاماتی متوجه کسانی شود که در ابتدا این پروژه را تأیید کرده بودند. در نتیجه، سنقر در سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) یکی از معدود شهرهای ایران باقی ماند که از تندیس شاهنشاه بیبهره بود.
در عین حال، انتقاد صریح از شاه یا رژیم او به ندرت شنیده میشد. چیزی که به تضمین این سکوت کمک میکرد، باور همگانی بود که سازمان امنیت داخلی ساواک شبکه گستردهای از خبرچینان را اداره میکند و با چشمانی تیز و بیگذشت مراقب هر کسی است که جرات خارج شدن از خط قرمز را داشته باشد. به مترینکو بارها هشدار داده شد - معمولاً به طور غیرمستقیم، زیرا حتی انتقال چنین هشداری میتوانست به عنوان جرم ضد دولتی تفسیر شود - که ساواک قطعاً او را زیر نظر دارد. او گفت: “تصور میکنم این درست بودکه آنها با دنبال کردن من میتوانستند به رؤسایشان نشان بدهند که به خوبی مشغول انجام کار خود هستند و به عبارتی رفع تکلیف کنند. اما به احتمال بسیار این بیشتر برای افرادی صدق می کرد که با آنها ملاقات میکردم و نه در باره خود من، و آنها بودند که تحت فشار قرار میگرفتند.”
در نتیجه، تقریباً همه در سنقر حداقل ظاهر اطاعت از سلطنت را حفظ میکردند. مترینکو زمانی درس عینیای از این نمایش گرفت که در روز تولد شاه، به مرکز شهر رفت تا سخنرانی سالانه شهردار در تمجید از شاه را بشنود. او با تأخیر به «تظاهرات مردمی» رسید - اهالی در خیابان جمع شده و طبق دستور، پرچمها و پوسترهای شاه را برای تکان دادن دریافت کرده بودند - مترینکو و یک دوست ایرانی آنقدر دور از تریبون شهردار ایستادند که نمیتوانستند کلمات او را تشخیص دهند، اما دوستش به طور متناوب گفتگویشان را قطع میکرد تا دستش را بلند کند و فریاد بزند: «جاوید شاه!» وقتی مترینکو سرانجام پرسید چرا، دوستش پاسخ داد: “مجبورم، اگر این کار را نمیکردم، ساواک تا امشب من را به زندان میانداخت.”
چیزی که این داوطلب سپاه صلح آن را تا حدی خندهدار مییافت، شاهد بودن بر عنصر کمدی موقعیتهایی بود که دولتهای پلیسی اغلب ایجاد میکنند، و اینکه چگونه غرور مقامات به آسانی میتواند به حماقت تبدیل شود. همانند همه شهرها و شهرکهای ایران، یک بازی مورد علاقه سنقریها حدسزدن و گمانهزنی درباره هویت مأموران ساواک در میان خودشان بود، بازیای که مترینکو با کسب اعتماد اهالی، بیش از پیش در آن مشارکت داده میشد. در اواخر تابستان ۱۹۷۱ (۱۳۵۰)، چنین گمانهزنیهایی به طور ناگهانی خاتمه یافتند، و این هنگامی بود که رژیم اعلام کرد سفر به شهر شیراز به طور موقت برای همه شهروندان ایرانی خصوصی ممنوع است. در واقع این یک اقدام احتیاطی امنیتی برای جشنواره بینالمللی بود که به زودی در نزدیکی تخت جمشید برگزار میشد. با این تفاوت که اندکی پس از این اعلام، بسیاری از آن سنقریهای مظنون به پلیس مخفی، سوار اتوبوسها شده و شهر را به مقصد شیراز ترک کردند. مترینکو با خنده گفت: “پس این به همه ثابت کرد که آنها ساواکی هستند. همه آنها میرفتند تا از مهمانی شاه محافظت کنند.”
با این حال، تا زمانی که آن جشنواره سرانجام در اکتبر همان سال آغاز شد، مترینکو از سنقر به گوشه بسیار متفاوتی از پادشاهی نقل مکان کرده بود، جایی که صعود ایران به عرصه مدرن بسیار چشمگیرتر بود. در حالی که دوران او در سنقر بر حسِ بودن در سرزمینی که بر دو عصر کاملاً متفاوت استوار است تأکید داشت، مأموریت جدید مترینکو بینش منحصربهفردی از وعدهها و همچنین مشکلات موجود در مسیر تمدن بزرگ شاه را ارائه میداد.
در پایان سال تحصیلی ۱۹۷۱-۱۹۷۰، این داوطلب سپاه صلح در یک سمینار تابستانی برای دانشجویان دانشسرای تربیت معلم شهرک مامازان (Mamazan) در حومه تهران شرکت کرده بود. هم سن و هم استعداد دانشآموزان با پسران بینظم و پابرهنه سنقر نمی توانست بیشتر از این متفاوت باشد. اینها نخبگان سپاه دانش بودند، یکی از دستاوردهای انقلاب سفید شاه، بهترین و درخشانترین معلمان جوان، هم مرد و هم زن، که به سراسر پادشاهی اعزام شده بودند تا به روستاییان فقیر خواندن و نوشتن بیاموزند و اکنون برای آموزش بیشتر به مامازان آورده شده بودند. تفاوت بین دو مکان تا جنبه فیزیکی نیز گسترش مییافت. در مقایسه با مدرسه آجری تاریک و قدیمی در سنقر، محوطه آموزشی مامازان یک اقامتگاه واقعی بود، مجهز به زمینهای تنیس و باغهای خوش منظره. مترینکو چنان محبوبیتای در میان دانشجو- معلمان پیدا کرده بود که در پایان سمینار، رئیس دانشسرا از او پرسید که آیا مایل است به جای بازگشت به سنقر، به آنجا منتقل شود. مترینکو گفت: “تصمیم سختی بود. مطمئنم برای تصمیمگیریام خوب دو سه ثانیه عذاب کشیدم.”
مترینکو دو سال بعد را در مامازان تدریس کرد و اگر سنقر نماد چالشهای حیرتآور پیش روی برنامه مدرنیزاسیون شاه بود، دانشسرای تربیت معلم نماد ظرفیت و توانایی عظیم آن بود. با دانشآموزانی که از سراسر ایران و از همه گروههای قومی و مذهبی مختلف آن گردآوری شده بودند، این محوطه آموزشی به نوعی نمونه درخشان جامعه جدیدی بود که شاه ادعای ساختنش را داشت، یک شایستهسالاری که در آن افراد باهوش و جاهطلب میتوانستند از طبقه و موقعیت زندگی خود فراتر روند.
با این حال، طولی نکشید که این داوطلب سپاه صلح متوجه یک ناهماهنگی عمیق در همه اینها شد. همراه با تحصیلات و احساس جاهطلبی مثبت، مخالفت با وضع موجود نیز افزایش مییافت. در حالی که در سنقر، سرخوردگی از شاه و رژیمش کلی و پراکنده به نظر میرسید - آنها شاه را دوست نداشتند چون از دیدن پوسترهایش خسته شده بودند یا به این دلیل که مأموران محلیاش قلدر بودند - در مامازان این نارضایتی بر رکود سیاسیای که او ترویج میداد، و فرهنگ فساد و پارتی بازیای که تحمل میکرد متمرکز شده بود. اهمیت چندانی نداشت که این آموزگاران از اعضای ممتازتر جامعه بودند، در واقع هم پیشتازان و هم ذینفعان اصلی تمدن بزرگ آینده، و به هر حال آنها تغییرات گستردهای میخواستند و همین حالا هم آن را میخواستند. در سراسر محوطه آموزشی دانشسرا، دانشجویان مخالفت خود را با رژیم به اشکال مختلفی بیان میکردند، از طریق نافرمانی منفعلانه یا سمینارهای آگاهیبخش در میان کمجرئتترها، تا ایجاد «سلولهای عملیاتی» مخفی در میان جسورترها. مترینکو گفت: “آنها هیچ کدام از اینها را علنی نمیکردند، و قطعاً قرار نبود به من اعتماد کنند، زیرا همه آنها هنوز از ساواک میترسیدند، اما ناخرسندی از دولت همهجا بود.”
اما مترینکو در طول دورانش در مامازان، چند حقیقت جدید دیگر نیز درباره زندگی در یک دولت پلیسی به دست آورد. یکی از آنها ترس بود - ترسی که به نوعی بزدلی تبدیل میشد - و میتوانست روح کسی را از آن انباشته کند. در طول دوره خدمتش، فعالان دانشجویی به طور دورهای از محموطه آموزشی دانشگاه ناپدید میشدند، مثلاً به دلیل یک تخلف یا چیزی شبیه به آن توسط ساواک دستگیر میشدند. او به یاد آورد: “معمولاً بعد از مدتی دوباره ظاهر میشدند، نه همیشه، اما معمولاً، اما وقتی ناپدید میشدند، هیچ کس در مورد آن اظهارنظر نمیکرد. هیچ کس حتی یک کلام حرف نمیزد. همه فقط ادامه میدادند انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.”
در عرض چند سال، این نوع از دانشآموزان جهانیاندیش (cosmopolitan) بود که مترینکو در مامازان با آنها مواجه شد، پیشروهای جدی که رویای برقراری دموکراسی به سبک غربی را در وطن خود داشتند، که به نظر میرسید به طور گذرا در خط مقدم جنبش انقلابی علیه شاه قرار گرفتهاند. اما مترینکو دیگران را نیز میشناخت، سنتگرایان و محافظهکاران مذهبی که قرار بود به طور فزایندهای نیروی محرکه آن انقلاب شوند، شور و انرژی آنها نه از پیشرفت گرایی (progressivism) یا تقلید از غرب، بلکه از طرد شدید همین عناصر ناشی میشد. این انقلابیون را او از سنقر میشناخت.
***
وقتی از فرح پهلوی در مورد جشنهای تخت جمشید بیش از نیم قرن بعد پرسیده شد، او آهی کشید و با حسرت سر تکان داد و گفت: “میدانستم قرار است به یک فاجعه تبدیل شود. از لحظهای که درگیر شدم، میدانستم، اما دیگر خیلی دیر شده بود. تمام کاری که میتوانستیم بکنیم تلاش برای محدود کردن آسیب بود، اما حتی برای انجام بیشتر از آن نیز خیلی دیر شده بود.”
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
بخش اول کتاب شاهنشاه
«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|