جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵ - Friday 5 June 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 05.06.2026, 14:01

بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه

«ملکه»


اسکات اندرسون

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

هنگامی که یکی از مقامات همراه ملکه فرح در بازدید از یک روستا در حومه ایران بود، اشاره کرد که چندین جاده روستا به مناسبت بازدید او اخیراً آسفالت شده‌اند. اگر آن شخص از این سخن قصد چاپلوسی داشت، باید گفت که نتیجه معکوسی ایجاد کرد. [فرح] پهلوی با کنایه پاسخ داد: در آن صورت، شاید باید عادت کنم که هر روز چندین روستا و حومه شهر را مورد بازدید قرار دهم.

امروز، شهبانوی سابق ایران وقت خود را بین یک آپارتمان در پاریس و یک خانه مدرن در یک محله آرام در حومه واشنگتن دی‌سی تقسیم می‌کند. در حالی که این خانه در حومه مریلند (Maryland) مطابق با معیارهای اکثر کشورها بزرگ است، در مقایسه با عمارت‌های غول‌آسای نوکیسه های آن منطقه کاملاً متواضع به نظر می‌رسد، و در حالی که پهلوی زمانی می‌توانست بر کارکنان خانواده سلطنتی متشکل از صدها نفر تکیه کند، حالا همراهانش به یک خانه‌دار مسن و یک پیشخدمت کاهش یافته‌اند. حتی محافظان خصوصی که زمانی هر قدم او را دنبال می‌کردند نیز رفته‌اند، هم به دلیل ادعای کاهش دارایی‌ها و هم به این باور که پس از بیش از چهار دهه از انقلاب اسلامی که شوهرش را از قدرت برکنار کرد، متعصبان که زمانی سوگند خورده بودند او و فرزندانش را شکار کرده و به قتل برسانند، یا علاقه خود را [به کشتن خانواده سلطنتی] از دست داده‌اند یا خودشان درگذشته‌اند.

دالان وسیع و اتاق نشیمن خانه حال و هوایی بین یک گالری هنری و یک کارگاه قاب‌عکس‌سازی شلوغ دارد. تقریباً هر سطح صافی بر روی دیوار با مجموعه‌ای از عکس‌های قاب‌شده از یکی از چهار فرزند پهلوی یا شوهر مرحومش انباشته شده، در حالی که تقریباً هر دیوار به بوم‌های بزرگ آثار هنری مدرن اختصاص یافته است. بسیاری از این ها نیز پرتره‌هایی از اعضای خانواده سابق سلطنتی هستند و به سبک امپرسیونیستی یا آوانگارد تمایل دارند. یک تندیس نیم‌تنه برنزی از شاهنشاه در مکانی برجسته در یک انتهای اتاق نشیمن خودنمایی می کند.

هرچند فرح دیبا دقیقاً آن «آدم معمولی»‌ای نبود که زندگینامه‌نویسان کاخ و مجلات جامعه دوست داشتند به تصویر بکشند، اما او از یک خانواده سرشناس و زمانی متمول که به روزهای سخت افتاده بود، می‌آمد. او فقط یک دختر جوان بود که پس از مرگ پدرش که افسر ارتش بود، همراه مادرش مجبور شدند خانه اجدادی خانواده را ترک کرده و به یک آپارتمان کوچک در تهران که با بستگان مشترک بود، نقل مکان کنند. فرح پهلوی با هوش و جاه‌طلبی فوق‌العاده، پس از فارغ‌التحصیلی به عنوان شاگرد اول کلاس از یک کالج دخترانه در تهران، در مدرسه معتبر معماری (École Spéciale d’Architecture) در پاریس پذیرفته شد. در همان جا بود که در سال ۱۹۵۹ با شاه که در سفر بود دیدار کرد. قبل از پایان سال، پادشاه که دوبار پیش از آن از همسرانش جدا شده بود، شیوه های خوشگذرانی خود را کنار گذاشت - حداقل در ملأ عام - و با فرح دیبا که آن زمان فقط بیست و یک سال داشت، ازدواج کرد. به سبک داستان‌های پریان، سال بعد اولین از چهار فرزندشان، پسری به نام رضا به دنیا آمد و ایران حالا برای خودش یک ولیعهد داشت.

از همان اوایل، هم مردم ایران و هم شاه درک کردند که ملکه جوانشان بسیار متفاوت از پیشینیانش خواهد بود. [فرح] پهلوی با حمایت از حقوق زنان، بر مراسم فارغ‌التحصیلی مدارس و کالج‌های دخترانه، همیشه بدون حجاب اسلامی، ریاست می‌کرد و مطمئن می‌شد که عکاسان روزنامه‌ها هنگام رای دادن او در انتخابات شهرداری، بازدید از پروژه‌های ساختمانی یا مشارکت در دیگر فعالیت‌های سنتیِ «مردانه» حضور داشته باشند. همه اینها به نظر می‌رسید با ایده‌های مترقی که شوهرش نیز داشت به خوبی هماهنگ باشد. در مراسم تاجگذاری سال ۱۹۶۷، پادشاه به همسرش لقب شهبانو، یا امپراتریس اعطا کرد، عنوانی که پیش از آن هرگز ودر ایران ود نداشت. سه سال بعد، هنگامی که برنامه‌های او برای یک جشن بزرگ در تخت‌جمشید به شدت از برنامه عقب افتاده بود، شاه اصرار کرد که او (همسرش) مسئولیت را بر عهده بگیرد.

[فرح] پهلوی هشتاد و شش ساله که هنوز بسیار پرانرژی و خوش‌برخورد است، به نظر می‌رسد مصمم است با وجود شروع برخی ضعف‌های جسمی، ظاهری رسمی را حفظ کند. برای یک جلسه در خانه‌اش، آرایش کرده بود، یک کت و شلوار شیک پوشیده بود و با وجود حیرت و هراس پیشخدمتش، کفش‌های پاشنه‌بلند سه اینچی به پا داشت. او که به دلیل حمایت از هنرها شناخته شده است - علاوه بر راه‌اندازی یک جشنواره سالانه هنر و موسیقی که در زمان خود پیشگامانه بود، بر ساخت موزه‌ها و مراکز فرهنگی در سراسر ایران نظارت داشت – و هنگام نشان دادن مجموعه ای از عکس‌های خود با هنرمندان مشهور به یک بازدید کننده، بیش از حد به وجد می آید. او با خنده‌ای ظریف و همراه با ناباوری که گویی هنوز به شانس خوبی که در زندگی اش آورده بود باور ندارد گفت: “دالی (Dalí)، شاگال (Chagall)، وارهول (Warhol)، من همه آنها را می‌شناختم”. بر صفحه‌ای مکث کرد که نسخه‌ای از پرتره‌ای که اندی وارهول از او کشیده بود را در خود داشت. این نقاشی به همان روش چاپ سیلک (silk screen) تابلوهای معروف وارهول مانند تابلوی مریلین مونرو (Marilyn Monroe) اجرا شده بود و زمانی در موزه هنرهای مدرن تهران آویزان بود.” شهبانوی سابق با خنده‌ای خشک و بدون شادی گفت: “اسلامگرایان وقتی قدرت را به دست گرفتند آن را نابود کردند، احمق‌ها؛ می‌توانستند آن را به قیمت میلیون‌ها بفروشند.”

در حالی که بیش از چهل سال می شد که فرح پهلوی بیوه شده و در تبعید زندگی می کند، در نحوه صحبت کردن درباره زندگی پرماجرایش تا حدی روشی تمرین‌شده دارد. همچنین به وضوح جزئیاتی وجود دارد که ترجیح می‌دهد به تفصیل در مورد آنها بحث نکند. یکی این واقعیت است که علاوه بر شوهرش، او از دو فرزند از چهار فرزندش نیز بیشتر عمر کرده و جوانترین پسر و دخترش را بر اثر خودکشی از دست داده است. هنگامی که موضوع فرزندان مرحومش مطرح شد، گفت: “من زندگی بسیار سختی اما زیبایی داشته‌ام” و در لحنش این معنا نهفته بود که واقعاً مایل نیست بیشتر در این باره صحبت کند. همانطور که در خاطراتش، «عشقی جاودان» (An Enduring Love) [ترجمه فارسی با عنوان « کهن دیارا» .مترجم]، او تمایل دارد درباره شوهر مرحومش با احترام صحبت کند، اغلب او را «اعلیحضرت» (His Majesty) خطاب می‌کند، همانطور که در ملأ عام وقتی شهبانوی ایران بود انجام می‌داد.

یک موضوع که همچنان نقطه حساسی باقی مانده، مهمانی بزرگ سال ۱۹۷۱ در تخت‌جمشید است. جای تعجب نیست. در پی آن رویداد، یعنی آن زیاده روی و ولخرجی ها، آن جشن ها به نوعی ندای بسیج‌کننده برای مخالفان شاه تبدیل شد، از دیدگاه یک گروه از منتقدان، نمایشی پوشالی از تجمل پر زرق و برق، و از دیدگاه گروهی دیگر، در نزد خداوند سخت ناپسند و توهین آمیز. در میان طوفان آتش انتقادات، ملکه که به عنوان یکی از معماران اصلی جشن به طور عمومی شناخته شده بود، مورد سرزنش ویژه قرار گرفت.

ایده برگزاری جشنی به سبک تخت‌جمشید سال‌ها در کاخ سلطنتی ایران مطرح بود اما در اواخر دهه ۱۹۶۰ جان تازه‌ای گرفت. به شیوه عجیبی که این گونه امور اغلب در دربار شاهنشاهی شکل می‌گرفت، این صحبت‌ها در نهایت منجر به تشکیل یک کمیته برنامه‌ریزی و سپس، کاملاً ناگهانی، به اعلام تاریخ جشن در اکتبر ۱۹۷۱ (مهر ۱۳۵۰) شد. اما برنامه‌ریزی فقط به همین حد پیش رفته بود. زمانی که اسدالله علم در سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) وارد این پروژه شد، متوجه گردید که عملاً هیچ کاری جز ارسال دعوت‌نامه‌هایی به سران کشورهای سراسر جهان انجام نشده است. با این اقدام که لغو یا تعویق جشن را غیرممکن می‌ساخت، وزیر دربار سپس به اروپا شتافت و با برخی از برندهای لوکس قاره قراردادهای فوری سریع‌الاجرا امضا کرد تا همه چیز از خانه‌های پیش‌ساخته گرفته تا فنجان‌های چینی و تزیین گل را تأمین کنند. نشانه‌ای از فشار وارده بر علم را می‌توان در تذکری که پس از بازگشت به اعضای کمیته برنامه‌ریزی داد، مشاهده کرد. او گفت: “اگر کوچک‌ترین خطایی در کاری که به شما محول شده رخ دهد و اگر مراسم مطابق با بالاترین استانداردهای مورد انتظار برگزار نشود، شخصاً با اسلحه‌ام همه شما را خواهم کشت و سپس خودکشی خواهم کرد. “

تا زمانی که ملکه چند ماه بعد برای کمک فرا خوانده شد، یا لغو قراردادهای اروپایی بسیار دیر شده بود یا اصلاح آنها خطر اختلال گسترده را در پی داشت. او توضیح داد: “قرار بود جشنی برای ایران باشد، اما در عوض همه چیز توسط این شرکت‌های خارجی انجام می‌شد. علاوه بر هدر دادن مقدار عظیمی پول، احساس می‌کردم این پیام بدی به جهان می‌فرستد: که ما ایرانی‌ها توانمند نیستیم، طراحی‌هایمان به اندازه کافی خوب نیست، غذایمان به اندازه کافی لذیذ نیست. “

[فرح] پهلوی برای نجات هر آنچه در توانش بود، گردهمایی کنفرانسی درباره مطالعات ایرانی را پیشنهاد نمود که همزمان با جشن‌های تخت‌جمشید برگزار و در آن برترین محققان از سراسر جهان حضور یابند. این جشن همچنین با افتتاح دو هزار و پانصد مدرسه جدید روستایی و نیز نمایشگاه‌های فرهنگی در شهرهای سراسر ایالات متحده و اروپا همراه بود. ملکه مصمم بود تا هر جا که می‌تواند جلوه‌ای ایرانی به رویداد ببخشد، اعلام کرد که تمام لباس‌هایی که در تخت‌جمشید می‌پوشد صرفاً از پارچه و طراحی ایرانی تهیه خواهد شد و شب پایانی این جشن سه‌روزه به نمایش هنرهای دستی و آشپزی ایرانی اختصاص خواهد یافت.

در روزهای پرمشغله پایانی منتهی به جشن، [فرح] پهلوی عمدتاً با رژیمی از آرامبخش‌ها و سیگارهای وینستون روزگار می‌گذراند. با این حال، حتی در آن شرایط نیز تمایل داشت جنبه‌هایی طنزآمیز در موقعیت خود ببیند؛ هنگامی که در آستانه جشن در مصاحبه‌ای با یک روزنامه‌نگار آمریکایی به سراغ سومین یا چهارمین سیگارش رفت، خاطرنشان کرد: “سیگار کشیدن من وحشتناک است، خصوصاً از آن‌رو که رئیس انجمن ضدسرطان هستم.”

***

«جشن کویری» شاه در حالی که کاملاً تحت الشعاع جشن‌های مجلل تخت جمشید قرار گرفته بود، در واقع چند روز زودتر در مراسمی آغاز شد که هم به طور چشمگیری ساده‌تر بود و هم بسیار گویاتر از پیامی که پادشاه می‌خواست به جهان برساند. مکان، دره‌ای باریک در کویر بود که حدوداً سی مایل دورتر از تخت جمشید قرار داشت و به نام پاسارگاد شناخته می‌شد، پایتخت نخستین امپراتوری دو هزار و پانصد ساله هخامنشی، اولین سلسله بزرگ پارسی که بر بخش عمده‌ای از جهان باستان تسلط یافت. برجسته‌ترین ویژگی باقی‌مانده پاسارگاد، هرم کوچکی از سنگ آهک نتراشیده است که معروف به آرامگاه بنیانگذار امپراتوری، کوروش بزرگ، می باشد و در اینجا بود که شاه و شهبانو، همراه با حدود هزار مهمان دعوت‌شده، در صبح روز ۱۲ اکتبر ۱۹۷۱ (۲۰ مهر ۱۳۵۰) گرد هم آمدند.

به رغم نوشته‌های تاریخ‌نگار یونانی هرودوت (Herodotus)، امپراتوری هخامنشی که کوروش بنیان نهاد، هرگز در نگاه غربیان سهم منصفانه‌ای دریافت نکرده است. برعکس، در بیشتر روایت‌های باستانی، نخستین امپراتوری پارس به‌عنوان پروژه ماجراجویی و پرهزینه و به‌طور ویژه نالایق جلوه می‌کند، مهاجمان درمانده‌ای که توسط رقیبان یونانی به مراتب کم‌تعدادتر خود در ماراتن (Marathon) و سالامیس (Salamis) در هم کوبیده شدند و توسط تنها سیصد اسپارتی (Spartans) در ترموپیل (Thermopylae) مات و مبهوت گشتند. داستان کامل کمابیش متفاوت است. نخست تحت حکومت کوروش، و سپس توسط جانشینش داریوش تحکیم شده، امپراتوری هخامنشی در قرون چهارم و پنجم قبل از میلاد از شمال آفریقا و جنوب شرق اروپا تا مرزهای شبه قاره هند گسترش یافت و حدود ۴۰ درصد از جمعیت شناخته شده جهان در آن زمان را در بر گرفت، دستاوردی در فتح که هرگز پیش یا پس از آن تکرار نشد.

یکی از منابع اصلی قدرت پارسیان باستان — و این جزئیات نیز در روایت‌های کاتبان غربی معمولاً نادیده گرفته می‌شد — ماهیت به‌طور قابل توجهی مترقی حکومت آنان بود. به جای به بردگی گرفتن یا قتل عام مغلوبان، امپراتوران هخامنشی و ساتراپ‌هایشان عمدتاً رویکرد «سیاست مدارا و هم زیستی» (live-and-let-live) را در پیش گرفتند و به رعایای گوناگون خود اجازه دادند تا به پیروی از آیین‌های دینی و سنت‌های فرهنگی خود ادامه دهند، مشروط بر آنکه آرام می‌ماندند و به امپراتور باج می‌پرداختند. اگرچه این سیاست سخاوتمندانه دلگرم‌کننده بود، اما هوشمندانه نیز بود و به هخامنشیان اجازه می‌داد تا پیاپی اخلاص وفاداری کسانی را که فتح کرده بودند در برابر توطئه رقبای وحشی‌تر حفظ کنند. همچنین سنتی بنیان نهاده شد که به پارسیان امکان داد تا در جهان باستان به موفقیتی نادر، یعنی یک سری نوزایی هایی (renaissances) دست یابند. سلسله‌های پادشاهان پارسی به رغم حمله و تضعیف مداوم توسط فهرستی توانمند از دشمنان در طی قرون پسین — مقدونیان (Macedonians)، رومیان و بیزانسیان (Romans and Byzantines)؛ و مخرب‌ترین آنها، مغولان چنگیزخان و تیمور — بارها و بارها توانستند شکلی از آن امپراتوری شگفت‌انگیزی را که کوروش و داریوش آغاز کرده بودند، احیا کنند. در طول هر یک از این احیاها، پارس (Persia) به عنوان کانونی از فرهنگ و تمدن نو می‌شد، هم به عنوان نگهدارنده و هم پیشرو در هنر، علم و معماری.

به پاس همه این ها بود که در آن صبح اکتبر ۱۹۷۱ (مهر ۱۳۵۰)، شاه محمدرضا پهلوی، با یونیفرم نظامی کامل آراسته به روبان‌ها و مدال‌ها، با وقار بر فرش آبی‌رنگی قدم گذاشت تا تاج گلی در پای آرامگاه کوروش زیر نگاه احترام‌آمیز مقامات دعوت‌شده قرار دهد. پس از لحظه‌ای طولانی از سکوت متفکرانه، شاه سپس برگشت و به آرامی از روی فرش پایین آمد تا پشت تریبونی که با میکروفون‌ها پوشانده شده بود، بایستد. در مقابل آرامگاه نیای امپراتوری خود، دسته‌ای کاغذ تا شده بیرون آورد و آن‌ها را محکم در برابر وزش باد شدیدی که از دره می‌وزید نگه داشت و سخنرانی خود را آغاز کرد: «ای کوروش، شاه بزرگ، شاه شاهان، امپراتوری هخامنشیان، فرمانروای سرزمین ایران، من، شاه شاهان ایران، از جانب خود و از جانب ملتمان به تو درود می‌فرستم. در زمانی که ایران پیوندهای خود را با تاریخ نو می‌کند، به اینجا می‌آییم تا سپاس بی‌کران یک ملت را به تو، قهرمان جاویدان تاریخ، بنیانگذار کهن‌ترین امپراتوری جهان، آزادکننده بزرگ، فرزند شایسته بشریت، نشان دهیم.»

هدف شاه در سخنرانی‌اش بسیار جاه‌طلبانه‌تر از این بود که ببیند چه تعداد ستایش می‌تواند پشت سر هم ردیف کند. هدف، بسط یک روایت بزرگ از سرزمینی با شکوه باستانی بود که به ویرانی افتاده، اما اکنون بر آستانه احیاء قرار دارد، کمتر یک تجدید حیات (رنسانس) و بیشتر ظهور یک «تمدن بزرگ» جدید.

همانند بسیاری دیگر از مکان هایی مانند مصر، یونان، بین‌النهرین که به اصطلاح گهواره‌های تمدن نامیده شده اند پارس نیز پس از رسیدن به اوج، دوره طولانی افول را پشت سر گذاشت. با این حال، برخلاف دیگران، موقعیت پارس در تقاطع سه قاره — اروپا، آفریقا و آسیا — هم اهمیت ژئوپلیتیکی پایدار و هم تلاطم دائمی را تضمین کرد، مکانی که برای همیشه زیر پای ارتش‌های غارتگر و امپراتوری‌های متخاصم لگدمال و سوخته شد.

این جایگاه «محل تاخت و تاز قدرت ها» ، در دوران مدرن شکل جدید و ویرانگری به خود گرفت، زمانی که از اواسط قرن نوزدهم، پارس خود را مستقیماً در مسیر دو قدرت امپریالیستیِ هنوز در حال گسترش، یعنی بریتانیا و روسیه تزاری، یافت. این آغاز تاریخ طولانی عذاب و حقارت‌آوری بود که این پادشاهی در دست غرب متحمل شد.

با آن‌که روسیهٔ تزاری در قرن نوزدهم مرزهای خود را پیوسته به سوی جنوب پیش می‌راند، ایران به ناگزیر با امپراتوری بریتانیا و زنجیرهٔ مستعمراتی که در سراسر خاورمیانه و آسیا گرد آورده بود رودررو شد، و تا دههٔ ۱۸۵۰، گرانبهاترینِ این متصرفات همان «گوهر تاج» (the jewel in the crown) بود: یعنی همان هندِ بریتانیایی. نتیجه، خط درگیری سی‌و‌پنج‌هزار مایلی (بیش از ۵۶ هزار کیلومتر) بین دو رقیب بود، خطی که از شرق مدیترانه تا کوه‌های آسیای مرکزی و استپ‌های تبت امتداد داشت. دقیقاً در مرکز این خط مبارزه، پارس قرار داشت. به جای زحمت فتح مستقیم این پادشاهی فقیر و خطر برانگیختن جنگ بزرگتر، بریتانیا و روسیه ترجیح دادند در رقابتی درگیر شوند که به «بازی بزرگ» (Great Game) معروف شد و پارس را به وضعیت بازیچه قدرت های امپریالیستی تنزل داد، در حالی که دو قدرت غربی در طول پنجاه سال بعد برای کسب مزیت سیاسی و اقتصادی دست‌به‌یقه شدند.

این وضعیت افتادن به جایگاه یک بازیچه سیاسی در واقع به نظر می‌رسید که با سلسله سلطنتی حاکم بر پارس در آن زمان، یعنی قاجارها، کاملاً جور درمی‌آید. این شاید چندان عجیب نباشد، زیرا اگر هفت شاهی که این سلسله را تشکیل می‌دادند با هم مقایسه شوند، حتی جستجوی کامل و همه جانبه در کتاب‌های تاریخ بعید است که گروهی فاسدتر یا هرزه‌تر به دست دهد.

از زمان تأسیس سلسله [قاجار] در دهه ۱۷۸۰ (۱۱۵۹ شمسی) توسط یک خواجه بداخلاق معروف به شاه خواجه (Eunuch King) [آغا محمد خان]، شاهان قاجار به طور پی در پی کوشیده بودند تا با بازی دادن قبایل و حکام محلی رقیب علیه یکدیگر، چنگال سست خود بر قدرت را حفظ کنند و با تحمیل مالیات بر هر کسی که می‌شد او را به پرداخت واداشت، سبک زندگی افسانه‌وار هرزه‌گرایانه خود را تأمین مالی کنند. برای قاجارها، گرفتار شدن در بازی بزرگ انگلیس و روسیه کمتر لکه‌ای بر حیثیت ملی و بیشتر ظهور جریانی جدید از درآمد بود. شاهان قاجاری در آنچه به سنتی خانوادگی تبدیل و همچنان پی در پی تکرار می شد، طیف گیج‌کننده‌ای از معاملات را با هر دو قدرت امپریالیستی منعقد کردند، در حالی که حقوق انحصاری تقریباً هر چیز با ارزش بالقوه ای را به نفع منافع خارجی واگذار کردند تا خزانه کاخ خود را پر کنند.

اما تنها طمع نبود که باعث شد قاجارها درهای ایران را به روی استثمار خارجی باز کنند. این امر با شیفتگی پایدار به غرب و اشتیاق برای تقلید از توسعه آن همراه بود. قاجارها با همراهی دربارهای عظیم، با سفرهای پرهزینه که خزانه را به کل خالی می کرد به اروپا می‌رفتند، جایی که از پیشرفت‌های فناورانه به نمایش درآمده حیرت‌زده می‌شدند و با شور و حرارت با شرکت‌های اروپایی قرارداد امضا می‌کردند تا پادشاهی خود را به همان سطح برسانند. اینکه دربار قاجار عملاً پولی برای پرداخت این هزینه‌ها نداشت، برای دولت‌ها یا تاجران اروپایی چندان نگران کننده نبود، زیرا کسری‌ها را همیشه می‌شد با دور جدیدی از امتیازات استخراج شده به قیمت نازل، یا با وام‌های جدید با نرخ‌های ربوی جبران کرد. دولت‌های «بازی بزرگ» نیز چندان نگران بازپرداخت نبودند. همانطور که وزیر امور خارجه روسیه در سال ۱۹۰۳ (۱۲۸۲ شمسی) با تأیید وام دیگری به دربار قاجار خاطرنشان کرد، هدف نهایی “ایجاد اطاعت و سودمندی در ایران ... به عنوان ابزاری در دستان ما” بود.

اگر این ترتیب، فقر و بدهی مداوم کشور پادشاهی را تضمین می‌کرد، آن را برای یک سری مصیبت‌های آینده نیز آماده می‌ساخت. به شکلی معکوس، محرک اصلی اینها کشف کالایی بود که می‌توانست هم خودمختاری و هم ثروت افسانه‌ای را برای ایران به ارمغان آورد: و آن چیزی نبود جز نفت.

در مه ۱۹۰۸ (۱۲۸۷ شمسی) بود که یک تیم اکتشاف بریتانیایی، پس از هفت سال جستجویِ بی‌ثمر، سرانجام در کوه‌های دورافتاده جنوب غربی ایران به نفت رسید. و آن نه هم کمی نفت، بلکه بزرگترین میدانی که تا آن زمان در هر نقطه از زمین یافت شده بود. با رشد تصاعدی تقاضای نفت در سراسر جهان صنعتی، کشف نفت در مسجدسلیمان وعده ثروت بی‌حساب و کتابی به صاحبانش می‌داد - اما افسوس که این گروه شامل مردم ایران نمی‌شد. در عوض، مطابق سنت واقعی قاجاری، شاهی که در آن زمان بر مسند قدرت بود امتیاز نفت را به یک صنعتگر بریتانیایی به بهای ناچیز واگذار کرد، و تضمین نمود که سهم اصلی این ثروت جدید مستقیماً به جیب خارجیان سرازیر شود. اما تازه این بدترین پیامد ماجرا هم نبود: کشف نفت در مسجدسلیمان، هرچند که امروزه تا حد زیادی فراموش شده، همچنین ایران را به طور قطع در مسیر یکی از بدترین فجایع انسانی اوایل قرن بیستم قرار داد.

برخلاف همه احتمالات، تا اوایل دهه ۱۹۱۰ (۱۲۸۹ شمسی)، شرکت بریتانیایی دارنده امتیاز مسجدسلیمان، برمه اویل (Burmah Oil)، آنقدر در پالایش و توزیع محصولش ناکارآمد بود که در آستانه ورشکستگی قرار گرفت. این وضعیت توجه رئیس غیرنظامی نیروی دریایی بریتانیا، یک عضو پرحرارت و جوان پارلمان به نام وینستون چرچیل (Winston Churchill) را جلب کرد. چرچیل که متقاعد شده بود جنگ در اروپا قریب‌الوقوع است، به طور دیوانه‌واری در جستجوی یک منبع قابل اعتماد نفت برای نیروی دریایی مدرن‌شده بود که شرکت «برمه اویل» که در مخمصه افتاده بود به سراغش آمد. در پاسخ به فشارهای چرچیل، پارلمان مردد بریتانیا سرانجام در ژوئیه ۱۹۱۴ (۱۲۹۳)، تنها چند روز پیش از آغاز جنگ جهانی اول، موافقت کرد اکثریت سهام شرکت و یا به عبارتی سهام کنترل‌کننده در شرکت تابعه ایرانی برمه اویل را بخرد.

پس از آن جنگ، یک سیاستمدار بریتانیایی گفت که “علت پیروزی متفقین این بود که بر موجی از نفت شناور بودند.” چرچیل نیز در خاطرات خود، نفتی را که کمک کرده بود از ایران به چنگ آورد، “جایزه‌ای از سرزمین پریان، فراتر از روشن‌ترین رؤیاهای مان توصیف کرد. شاید برای بریتانیای کبیر چنین بود، اما برای مردم ایران بیشتر شبیه یک کابوس بی‌پایان. به دلیل آن نفت، و به رغم اعلام بی‌طرفی ایران در جنگ جهانی اول، بریتانیا و روسیه - که رقابت در آن «بازی بزرگ» خود را اکنون به همکاری علیه آلمان تبدیل کرده بودند - بخش‌های عظیمی از کشور را به اشغال نظامی درآوردند. شمال غرب ایران صحنه کشتار بی‌امانی بود که روسیه علیه متحد آلمان، عثمانی، جنگید - تا این که فروپاشی ناگهانی روسیه تزاری در سال ۱۹۱۷ ناگهان میدان نبرد را زیرورو کرد. با سقوط روسیه به جنگ داخلی، بریتانیا از ایران به عنوان دالانی (Corridor) برای ارسال سریع کمک به سفیدهای ضدکمونیست روسیه استفاده کرد، آنچه که به نوبه خود حملات تلافی‌جویانه بلشویک‌های سرخ را به ایران کشاند. در میان این بازی سرگیجه‌آور جابجایی قدرت ها، یک استراتژی که همه جناح‌ها به کار بردند، غارت ذخایر غذایی ایران بود که قحطی گسترده را به دنبال آورد. تا زمانی که جنگ پایان یافت، حدود دو میلیون ایرانی، یا نزدیک به ۲۰ درصد جمعیت، از گرسنگی یا بیماری مرده بودند، و به این ترتیب به کشور بی‌طرف ایران این تمایز هولناک را داد که در جنگ جهانی اول نرخ مرگ و میر بالاتری از هر کشور متخاصمی را متحمل گردد.

ادامه دارد ...

بخش‌های قبلی:
بخش اول کتاب شاهنشاه
«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net