شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ - Saturday 15 August 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 15.08.2026, 20:53

بخش دوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه


اسکات اندرسون

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

در آن صبح، جنگنده‌های مصری و سوری یک حمله غافلگیرکننده به فرودگاه‌های اسرائیل به راه انداختند که مکمل پیشروی زرهی نیروهای زمینی مصر از طریق کانال سوئز و حمله متناظر سوریه به بلندی‌های جولان تحت کنترل اسرائیل بود. ارتش اسرائیل که در باره آن بسیار داد سخن داده‌اند غافلگیر شده بود، تلفات سنگین اولیه متحمل شد و قبل از تجدید سازمان نهایی، به طور آشفته عقب نشست. در حالی که شوروی با عجله در تأمین مجدد تجهیزات نظامی برای مصر و سوریه اقدام می نمود، و ایالات متحده نیز همین کار را برای اسرائیل انجام می داد، معادله میدانی به تدریج معکوس شد تا اینکه آتش‌بس تحت میانجیگری سازمان ملل در اواخر اکتبر برقرار گردید. اما حتی پیش از آن، اقتصادهای جهان غرب چیزی را متحمل شدند که قرار بود اولین ضربه از سه ضربه عظیم پیاپی باشد. هر یک از آنها یا توسط شاه مهندسی شده بود یا در هر حال کاملاً به نفع او تمام می‌شد.

در میان هشدار بین‌المللی ناشی از جنگ، وزیران نفت کشورهای خلیج اوپک در ۱۶ اکتبر در کویت جلسه اضطراری تشکیل دادند. در طول سه روز بعد، در حالی که درگیری‌های اعراب و اسرائیل ادامه داشت، آنان به طور پیوسته قیمت‌های نفت را افزایش داده و همچنین کاهش تولید را اعلام کردند، به طوری که در تنها هفتاد و دو ساعت، قیمت نفت خلیج به بیش از ۵ دلار برای هر بشکه جهش کرد. یک نیروی محرک پشت این افزایش، وزیر دارایی ایران، جمشید آموزگار بود – که البته روش دیگری برای اشاره به نقش شاه در این جریان بود. اما هنوز هم چیزهای بسیار بیشتری در راه بود.

با خروج بی‌درد سر هیئت ایرانی از کویت در ۱۹ اکتبر، وزیران نفت عرب به رهبری عربستان سعودی، تحریم نفتی علیه ایالات متحده را در تلافی برای ارسال تسلیحات هوایی به اسرائیل اعلام کردند. برای جلوگیری از نوع تغییر مسیر عرضه‌ها که تحریم ۱۹۶۷ را ناکام گذاشته بود، وزیران عرب همچنین کاهش فوری ۵ درصدی در تولید نفت را فرمان دادند، که به دنبال آن کاهش ۵ درصدی بیشتر هر ماه تا زمانی که خواسته‌های جهان عرب علیه اسرائیل برآورده شود، خواهد بود. این یک حرکت استادانه بود، و حرکتی که اقتصادهای غربی پاسخی برای آن نداشتند. بلافاصله، مجموعه جدیدی از خریدهای وحشت‌زده باعث کمبود در سراسر جهان غرب شد. در ایالات متحده، بازار سهام سقوط کرد، بیکاری افزایش یافت و به زودی منظره صف‌های بسیار طولانی از ماشین‌هایی پدیدار شد که رانندگانشان ساعت‌ها منتظر بنزین می‌ماندند – و دو برابر قیمت هفته‌های قبل را می‌پرداختند – آن هم از معدود پمپ بنزین‌هایی که هنوز فعال بودند.

همانند سال ۱۹۶۷، ایران طرف تحریم نفتی عرب در سال ۱۹۷۳ نبود. برعکس، با خروج هیئتش از کویت در آستانه آن تصمیم، شاه می‌توانست ادعا کند از طرح عرب ها بی‌خبر بوده است. در عوض، با بهره‌برداری از کمبودهای عظیمی که اکنون در سراسر جهان در حال گشوده شدن بود، او به سرعت تولید ایران را افزایش داد و آن را به غرب مستأصل، و همچنین به اسرائیل، با قیمت افزایش یافته‌ای که تنها روزهای پیش از آن به طراحی آن کمک کرده بود، فروخت.

اما شاهنشاه هنوز کارش تمام نشده بود. با لرزش درد اقتصادی تحریم و کاهش تولید در اقتصادهای جهانی، برخی از وزیران نفتی محافظه‌کارتر اوپک به سرعت شروع به تردید کردند، با این درک که رکود جهانی در نهایت به آنان نیز آسیب خواهد زد. سرآمد این افراد، وزیر نفت عربستان سعودی، شیخ زکی یمانی بود، که در جلسه دیگری از اوپک در تهران در اواخر دسامبر، خواستار خویشتن‌داری شد. آن جلسه بار دیگر فرصتی به شاه داد تا یک کودتای مالی را انجام دهد در حالی که خود را یک میانه‌روی تحت محاصره افراطی‌ها تصویر می‌کرد. با اینکه عربستانی‌ها به دنبال تعیین قیمت جدید نفت حداکثر ۸ دلار برای هر بشکه بودند، اما برخی از تندروها خواستار افزایش‌هایی تا ۲۳ دلار شدند، شاه به شدت بر قیمت پایه «توافقی» ۱۱٫۶۵ دلار فشار آورد. آنقدر محکم بر آن عدد پایبند بود که یمانی در نهایت کوتاه آمد، و از آنجا که عربستان سعودی همچنان بزرگ‌ترین صادرکننده نفت جهان باقی ماند، این معیار را برای همه دیگران تعیین کرد. بار دیگر، شاه در افزایش قیمت نفت نقش اساسی داشت – اکنون در کمتر از شش ماه چهار برابر شده بود – اما در پایان نشست تهران می‌توانست با چهره‌ای جدی ادعا کند که در برگرداندن خواسته‌های باج‌خواهانه همکاران تندروی خود با «مهربانی و سخاوت» نسبت به غرب عمل کرده است.

برای شاه، چنین پیروزی خیره کننده ای پس از سال‌ها ناامیدی، بوی شیرین انتقام‌جویی نیز به همراه داشت، و شاید حتی چنان مرد سخت‌انضباطی نتوانست خودداری کند و کمی فخر نفروشد. در پی کنفرانس تهران، و در حالی که جهان صنعتی در رکود ویرانگر فرو می‌چرخید، پادشاه به شکلی غیرمنتظره تلاش کرد خود را به عنوان صدای وجدان محیط‌ زیستی در نقش تازه ای بازتعریف کند. او موعظه کرد که برای مدتی بسیار طولانی، غرب رودها و آسمان‌های خود را با وابستگی بردگی‌وار به نفتِ ارزان خارجی ویران کرده است. او استدلال کرد که با افزایش قیمت‌ها، کشورهای تولیدکننده نفت به دیگران کمک می‌کنند تا از روش‌های اسراف‌کارانه خود دور شوند و توسعه منابع انرژی جایگزین کمتر مضر برای سیاره را تشویق ‌کنند. همه این‌ها نکات کاملاً معتبری بودند، البته، اما تعداد کمی در غرب از پیامی که توسط یک پادشاه ایرانی از خودراضی ارائه می‌شد قدردانی کردند. قطعاً او دوستان آمریکایی جدید کمی در طول یک حضور پربیننده در برنامه «۶۰ دقیقه» شبکه سی‌بی‌اس به دست آورد؛ شاه پس از شنیدن خونسردانه سخنان مصاحبه گری به نام مایک والاس (Mike Wallace)، که به شیوه‌های بیشماری به افزایش قیمت نفت اشاره می کرد و این که چگونه این افزایش باعث رنج و گرفتاری مردم آمریکا شده بود، شاه لبخندی زد و پاسخ داد: «بهش عادت می‌کنید.»

اما اصلاً چرا باید برای شاه مهم باشد؟ غرب انتخابی جز پرداخت نداشت، و پرداخت هم کرد. بین سال‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۷۳ (۱۳۴۹و۱۳۵۲)، درآمدهای نفتی سالانه ایران از ۱.۲ میلیارد دلار به ۴.۴ میلیارد دلار افزایش یافته بود، هم به دلیل افزایش تولید و هم انواع افزایش‌های قیمت متوسطی که شاه با توافق در ۱۹۷۱ در تهران  خودش آن را مهندسی کرده بود. تنها در سال ۱۹۷۴ (۱۳۵۳)، با قیمت نفتی برابر ۱۱.۶۵ دلار در هر بشکه، این درآمدها پنج برابر شد و به ۲۱.۴ میلیارد دلار رسید. در بافت وسیع‌تر، در کمتر از بیست سال، درآمدهای نفتی ایران به طور شگفت‌انگیزی صد برابر افزایش یافته بود. نتیجه جامعه‌ای بود که عملاً روزانه دستخوش تغییر رادیکال بود.

با توجه به اهمیت عمیقی که ایران اکنون برای ایالات متحده در تقریباً هر حوزه‌ای — اقتصادی، البته، اما همچنین سیاسی و نظامی — به دست آورده بود، ممکن است انتظار داشته باشیم نمایندگان آمریکا در داخل کشور علاقه شدیدی به بررسی آن تغییرات نشان دهند، تا آنچه در زیر سطح اوضاع در ایران می‌گذرد را کاوش کنند تا هرگونه خطرات بالقوه برای این رابطه را بهتر ارزیابی کنند. اما در این مورد، همان‌گونه که در بسیاری دیگر از جنبه‌های روابط آمریکا و ایران، امور لزوماً مطابق انتظارات پیش نرفت.

***

یک واقعیت بدیهی کاملاً آشکار است که اهمیت یک کشور برای روابطش با دیگری در اندازه مأموریت دیپلماتیکش منعکس می‌شود. در اواخر دهه ۱۹۴۰ (حدود ۱۳۲۰)، هیئت نمایندگی آمریکا در ایران متشکل از شش عضو کارمند بود که در یک ساختمان کوچک دو طبقه در مرکز تهران فعالیت می‌کردند که سفیر وقت، که به راحتی در یک محوطه محصور در دامنه کوه‌ها اقامت داشت، به ندرت حتی از آن بازدید می‌کرد. هنگامی که از همین سفیر پرسیده شد آیا تمایل دارد تحت حفاظت یک گروه محافظ تفنگداران دریایی باشد، یک ترتیبات امنیتی که در آن زمان در مأموریت‌های دیپلماتیک آمریکا در حال مد شدن بود، پاسخ داد که سگ‌های پودل خانگی‌اش بیش از حد کافی هستند.

در اوایل دهه ۱۹۵۰، یک هیئت نمایندگی بسیار گسترش‌یافته به یک سفارتخانه تازه‌ساخت در خیابان تخت جمشید نقل مکان کرد، یک سازه دو طبقه به‌طور قابل توجهی دلگیر اما واقع در یک محوطه دلپذیر بیست ‌و هفت هکتاری از باغ‌ها و راه‌های سایه‌دار درخت‌کاری شده. تا آغاز دهه ۱۹۶۰ (۱۳۳۹)، این ساختمان دیگر جوابگو نبود. در طول دهه دیگر، تا زمان جشن تخت جمشید، محوطه سفارتخانه با بیش از یک دوجین ساختمان دیگر پوشیده شده بود، و شاخه‌های وابسته مأموریت دیپلماتیک آمریکا بین چندین برج اداری دیگر در سطح شهر پراکنده بودند. این تحول قابل توجهی را تأکید می‌کرد: در بیست‌وپنج سال، حضور دیپلماتیک آمریکا در ایران از سه نفر به حدود سیصد نفر افزایش یافته بود، و همراه با پست‌های سنتی کنسولی و وابسته که تقریباً در هر سفارتخانه‌ای یافت می‌شود، مقامات آمریکایی در تهران پایگاه‌های محلی یک لیست الفبایی از سایر آژانس‌های فدرال را اداره می‌کردند: اف‌بی‌آی، ان‌اس‌ای، دی‌ای‌آی، اف‌ای‌ای (FBI, NSA, DEA, FAA).

اما یک واقعیت بدیهی دیگر درباره سفارتخانه‌ها — در واقع، درباره تقریباً هر محل کار — این است که هر چه بزرگ‌تر می‌شوند، از محیط پیرامون خود فاصله بیشتری پیدا    می کنند — و به عبارتی، کودن‌تر می شوند. در این مورد، تا اواسط دهه ۱۹۷۰ (منتهی به سال های انقلاب)، سفارتخانه در حال گسترش در خیابان تخت جمشید به عنوان دژی واقعی از حماقت ایستاده بود.

باید گفت که چنین موردی، تا حدی از ویژگی‌های ذاتی تقریباً تمام هیئت‌های نمایندگی آمریکا در خارج بود.

در حالی که یک دیپلمات اروپایی ممکن است پنج یا شش سال در یک پست خارجی یکسان خدمت کند، یک مأموریت استاندارد برای همتایان آمریکایی دو تا سه سال است، به این معنی که آن‌ها تمایل دارند درست وقتی شروع به درک عمیق‌تری از یک مکان می‌کنند جابجا شوند. علاوه بر این، در حالی که از یک دیپلمات اروپایی انتظار می‌رود حداقل به زبان محلی آشنایی داشته باشد، همین امر برای همکار آمریکایی دائماً در حال انتقالش صدق نمی‌کند. این به ویژه در مورد زبان‌های «عجیب و غریب» مانند فارسی صادق است. در حالی که وزارت امور خارجه آمریکا یک موسسه آموزشی عالی زبان خارجی اداره می‌کند، افسران خدمات خارجی طبیعتاً به سمت آن زبان‌هایی گرایش دارند که در بیشترین تعداد کشورها صحبت می‌شوند تا فرصت‌هایشان برای مأموریت‌های خارجی به حداکثر برسد. برای مثال، عربی زبان رسمی در بیست‌وچهار کشور است، در حالی که فارسی زبان «بن‌بست» (cul-de-sac) [یا زبان کم کاربرد در این عرصه] است و دچار محدودیت گستره جغرافیایی که فقط در ایران و افغانستان صحبت می‌شود. در نتیجه، حتی یک سفارتخانه کوچک اروپایی در تهران در دهه ۱۹۷۰ احتمالاً اعضای فارسی‌زبان بیشتری در هیئت خود داشت تا حدود نیم دوجین سخنورانی که در مؤسسه بسیار بزرگتر آمریکایی یافت می‌شد.

ویژگی غیرمعمول دیگر یک سفارت نوعی (typical) آمریکا این است که درصد بسیار بالایی از کارکنان منشی و اداری سطح متوسط آن تمایل دارند استخدام‌های محلی باشند، یا اف‌اس‌ان‌ها (FSNs) یعنی اتباع خدمات خارجی در اصطلاح وزارت امور خارجه. در بیشتر هیئت‌های نمایندگی آمریکا، نسبت کارکنان خارجی به آمریکایی حدود دو به یک است، در حالی که در سفارت تهران اغلب به سه به یک نزدیک می‌شد. نه تنها این کارگران محلی طبیعتاً از بخش‌های تحصیل‌کرده‌تر و مرفه‌تر جامعه — یعنی راضی‌ترین‌ها — جذب می‌شدند، بلکه بدون شک قبل از استخدامشان توسط ساواک از نظر گرایش‌های موافق دولت غربال می‌شدند. این بدان معنا بود که بیشتر دیپلمات‌های آمریکایی مأمور در تهران در دهه ۱۹۷۰ در داخل یک حباب روزمره زندگی می‌کردند که منحصراً توسط ایرانیان انگلیسی‌زبان — خواه همکاران اف‌اس‌ان در اداره یا مقامات دولتی ایران — پر شده بود که احتمالاً کاملاً از رژیمی که از آن سود می‌بردند حمایت می‌کردند.

اما حباب در آنجا پایان نمی‌یافت. در مأموریت‌های بزرگتر خارجی، وزارت امور خارجه تلاش می‌کند تا حدی که بودجه و حساسیت‌های محلی اجازه می‌دهد، از چیزهای مخصوص آمریکایی وارد کند. علاوه بر باشگاه‌های اجتماعی و ورزشی مخصوص آمریکایی‌ها، این به شکل فروشگاه‌های تدارکاتی دولتی است که با محصولات غذایی آمریکایی پر شده‌اند و فروشگاه‌های پی‌ایکس (post exchanges (PXs)) [فروشگاه های مخصوص آمرکایی ها در پایگاه های نظامی]، فروشگاه‌های بزرگی که دارندگان دسترسی می‌توانند هر چیزی از واکس کفش تا سیستم استریو را که از آمریکا وارد شده و اغلب با تخفیف‌های قابل توجه فروخته می‌شود بخرند. پی‌ایکس (PX) آمریکا در تهران سازه عظیمی به اندازه یک والمارت (Walmart) یا تارگت (Target) امروزی بود و به قدری محصول جابه‌جا می‌کرد که یک بازار سیاه پررونق را حمایت می‌کرد. بیشتر خانواده‌های آمریکایی که از پی‌ایکس خرید می‌کردند، فرزندانشان را نیز به مدرسه آمریکایی تهران می‌فرستادند و در خانه‌های مجلل واقع در پشت دیوارهای بلند در محله‌های بهتر شهر زندگی می‌کردند. به همین شکل، ممکن بود یک دیپلمات آمریکایی کل مأموریت خود را در ایران انجام دهد و عملاً هیچ تعاملی با «ایرانیان عادی» جز ایرانیان کارمند سفارت و باغبان یا خدمتکار خانه‌اش نداشته باشد.

اما چه می شد اگر یک افسر خدمات خارجی مبتکر می‌خواست این پرده را کنار بزند، تا سعی کند احساسی از امور فراتر از سطح ظاهری جامعه ایران به دست آورد، شاید حتی دیدگاه کسانی را که کاملاً شیفته حکومت شاه نبودند یاد بگیرد؟ این تا حدی مجاز بود، اما اگر کمی فراتر از این پرده پیش می‌رفتید، به یک ویژگی تعیین‌کننده ایران سلطنتی برخورد می‌کردید.

از دهه ۱۹۴۰ به بعد، هر زمان که شاه می‌فهمید دیپلمات‌های خارجی با کسانی که رقیب یا مخالف خود می‌دانست صحبت می‌کنند، خشمگین می‌شد. با نزدیک‌تر شدن روابط آمریکا و ایران، تمایل سفیران آمریکایی متوالی برای ماندن در سمت خوب اعلیحضرت نیز بیشتر شد، و بیشتر آن‌ها کارمندان زیردست خود را از معاشرت با ناراضیان یا دنبال کردن انواع سفرهای جمع‌آوری واقعیت انتقادی که می‌دانستند شاه را ناراحت می‌کند، منصرف می‌کردند. از آنجا که شاه با گذشت زمان حساسیت بیشتری روی این موضوع پیدا کرد نه کمتر، به این معنی نیز بود که به تدریج تعداد کمتری از چنین سفرهایی اصلاً انجام می‌شد. هیچ دستور صریحی در سفارت صادر نشد که تماس با مخالفان پادشاه یا گزارش کردن بیماری‌های ایران را منع کند، اما نیازی هم نبود. در عوض، هر کارمند مبتکری درک می‌کرد که اصرار بر چنین تلاش‌هایی خطر برچسب «مشکل‌ساز» (troublemaker) را برای آن‌ها دارد — نه یک تقویت‌کننده شغلی در هر سازمانی، و تقریباً قطعاً نه در خدمات خارجی آمریکا. در نتیجه، در چشم اکثر آمریکایی‌های مأمور در ایران، پادشاهی ایران تقریباً همان چیزی باقی می ماند که شاه و رژیمش انتخاب می‌کردند به آن‌ها بگویند.

سپس سیل پول نفت اوایل دهه ۱۹۷۰ آمد، که در تب ثروت نفتی ایران (Iranian gold rush) در سال ۱۹۷۴ (۱۳۵۳) به اوج رسید، و آنچه غفلت و بی‌توجهی آمریکایی‌ها بود که بر اساس ویژگی‌های نهادی ساخته شده بود، به کلی به چیز دیگری تبدیل شد. در واقع تبدیل به چیزی عمدی شد، جهلی که باید از آن محافظت و دفاع می‌شد.

شاید هیچ آمریکایی‌ای بیش از یک افسر خدمات خارجی به نام هنری پرچت (Henry Precht) شاهد مستقیم تأثیرات این پدیده نبود.

در تابستان ۱۹۷۲ (۱۳۵۱)، پرچت چهل ساله ستاره درخشانی در وزارت امور خارجه بود. کهنه‌سرباز نیروی دریایی که هنوز با لهجه کشیده و عمیق جنوبی آمریکا (Savannah) که در آن به دنیا آمده بود صحبت می‌کرد، پیش از آن که از نظر حرفه‌ای شانس فوق‌العاده‌ای داشته باشد و درست در آستانه جنگ شش‌روزه ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) به بخش اعراب و اسرائیل در واشنگتن منصوب شود، مأموریت‌های خوبی در رم و اسکندریه مصر داشته است. در صبحی که در ژوئیه ۱۹۷۲ به مقر وزارت امور خارجه وارد شد، تازه از یک دوره دو ساله فوق‌العاده به عنوان نفر دوم سفارت آمریکا در جزیره گرمسیری موریس (Mauritius) بازگشته بود و در خط انتظار برای یک سمت (پست) مهم و بسیار پرتقاضای دیگر قرار داشت. او به یاد آورد: “به من گفته شد قرار است به تهران بروم تا افسر سیاسی/نظامی باشم، یک موقعیت کلیدی در سفارت.”

در واقع، این یک موقعیت کلیدی بود — یا حداقل تا همین اواخر بوده است. در طول ربع قرن گذشته، افسر سیاسی/نظامی (political/military officer (PMO)) منصوب به سفارت تهران به عنوان رابط اصلی بین دولت ایران در تلاش‌هایش برای دریافت کمک‌ها و تسلیحات نظامی آمریکایی و آن مقامات در وزارت امور خارجه و پنتاگون که مأمور ارزیابی این درخواست‌ها بودند، خدمت کرده بود. این شغل در سال‌های اولیه کاملاً سرراست بود، زمانی که ایران فقیر التماس چنین کمکی می‌کرد، یعنی هنگامی واشنگتن می‌توانست، و البته نیز اغلب این التماس‌ها را رد می کرد. اما از اواخر دهه ۱۹۵۰، هنگامی که درآمدهای نفتی افزایش یافته به شاه امکان داد سعی کند مقدار زیادی مواد و تجهیزات را مستقیماً بخرد، این ارتباط ها بسیار پیچیده‌تر شده بود. در این وضعیت و شرایط جدید، افسر سیاسی/نظامی (PMO) اغلب برای معامله کردن و سروکارداشتن با یک پادشاه بی‌تاب در موقعیت ناراحت‌کننده‌ای قرار می‌گرفت، شاهی که برای تأیید و تحویل سریع لیست آرزوهای تسلیحاتی‌اش فریاد می‌زد، زیرا یک بوروکراسی گسترده و متنوع در واشنگتن نیاز به فرصت کافی  داشت تا آن لیست‌ها را تحلیل، اصلاح — و گاهی رد — کند. و حالا به این مشکل، این ویژگی عجیب اضافه‌شده‌ بود که از نظر تاریخی این پنتاگون بود، که اغلب به عنوان تأمین‌کننده مشتاق اسلحه به دیکتاتورها توصیف می‌شد، که به طور مداوم سعی می‌کرد بر هجوم خریدهای تسلیحاتی شاه ترمز بگذارد، در حالی که وزارت امور خارجه ظاهراً لیبرال‌تر آماده بود تا هر آرزوی او را برآورده کند. به طور خلاصه، این سمتی (post) بود که ظرافت و توانایی آرام کردن چندین حوزه قدرت به طور همزمان را می‌طلبید.

اما باز هم، این کارکرد افسر سیاسی/نظامی (PMO) بود. همان‌گونه که هنری پرچت در آن صبح ژوئیه ۱۹۷۲ (خرداد ۱۳۵۱) وقتی با رئیس بخش ایران وزارت امور خارجه، جک میکلوش (Jack Miklos)، ملاقات کرد، او کشف کرد که این موقعیت اخیراً دستخوش تغییرات رادیکالی شده بود. به لطف پیمان محرمانه‌ای که نیکسون و کیسینجر تنها دو ماه قبل با شاه منعقد کرده بودند، افسر سیاسی/نظامی در تهران دیگر نیازی نبود نگران بازی کردن نقش واسطه باشد، یا واقعاً نگران چیز زیادی باشد. میکلوش برای پرچت که شوکه‌شده بود توضیح داد که با آن پیمان، شاه اکنون آزاد است تا “هر چه می‌خواهد به جز سلاح‌های هسته‌ای بخرد و آمریکایی‌ها او را مورد بازخواست قرار نخواهند داد.” همان‌گونه که پرچت به یاد آورد، مدیر کشور سپس با بی‌خیالی پیشنهاد داد که این ها همه از روی نیت خیر است و “باید بسیاری از مشکلات من در ایران را حل کند.”

اما آنچه به دنبال آمد فرآیند توجیه پرچت را تنها عجیب‌تر کرد. وقتی پرسید برای آماده شدن برای مأموریتش چه کتاب‌هایی درباره ایران معاصر بخواند، میکلوش، که پنج سال گذشته رئیس بخش ایران (Iran desk) بود، شانه‌هایش را بالا انداخت: «هیچ کتابی در دسترس نیست.» پرچت می‌دانست این ادعای درست نیست، زیرا مهم‌ترین کتاب اخیر درباره صحنه سیاسی و اقتصادی ایران توسط یک افسر سابق سیا نوشته شده بود و او را به به منتقد تند از شاه تبدیل کرده بود، در نتیجه کتابش عملاً در وزارت امور خارجه ممنوع شده بود. پرچت پاسخ بی‌اعتنای دیگری گرفت وقتی درباره گذراندن یک دوره مقدماتی فارسی پرسید؛ به او گفته شد اصلاً چنی چیزی لازم نیست، ، زیرا تقریباً تمام افسران نظامی ایرانی که با آن‌ها سر و کار خواهد داشت انگلیسی صحبت می‌کنند. در نتیجه، فهرست توجیهی پرچت به سرعت تمام شد. معمولاً وقتی یک افسر خدمات خارجی به منطقه‌ای که با آن آشنا نیست فرستاده می‌شود، توجیه وزارت امور خارجه سه یا چهار هفته طول می‌کشد. قبل از اعزام به یکی از مهم‌ترین متحدان ایالات متحده در جهان در حال توسعه، توجیه هنری پرچت تنها چهار روز طول کشید.

اما تا زمانی که او و خانواده‌اش در آن پاییز به تهران رسیدند، افسر سیاسی/نظامی (PMO) جدید به طور کامل درک کرد که موقعیتش چقدر به طور چشمگیری تغییر کرده است. به جای سبد سنتی ارتباط با افسران نظامی ایرانی، بخش عمده کار پرچت اکنون شامل خدمت به عنوان پیش‌قراول صنایع دفاعی آمریکا بود، هدایت پیمانکاران بازدیدکننده به جلسات با آن مقامات نظامی ایرانی که به عنوان واسطه خرید عمل می‌کردند. او به یاد آورد: “فقط یک گردش مداوم از این افراد به تهران در جریان بود و آن‌ها سعی می‌کردند هر چیزی زیر آفتاب را به ایرانیان بفروشند.”

ادامه دارد ...


بخش‌های قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net