|
يكشنبه ۲۲ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 13 September 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
آغاز فصل پنجم کتاب
امپراتور در کلاف سر در گم خود
در جستجوی ارجاع ادبی که بتواند با صعود و سقوط شاه تا حدی مشابه باشد، زندگینامهنویسان به ناگزیر به یک اسطوره یونانی خاص روی میآورند. و البته در این موردِ بخصوص آن داستانِ ایکاروس (Icarus) خواهد بود، افسانه مرد جوان گستاخی که با بالهایی که با موم به بدنش چسبانده شده بودند، بیش از حد به خورشید نزدیک شد و به این ترتیب نابود گردید. در واقع، تقریباً نمیتوان از این مقایسه اجتناب کرد، زیرا چگونه میتوان حاکمی را توصیف کرد که سرانجام به اوج قدرتی که همیشه در آرزویش بود صعود کرد، کسی که به نفع خود بزرگترین انتقال ثروت در تاریخ بشر را مهندسی نمود، و آن هم فقط برای این که ببیند همه چیز با سرعتی سرسامآور فرو میریزد؟ در ادبیات، به جز ایکاروس با چه کسی میتوان شاهنشاه را مقایسه کرد؟
فرح پهلوی، شهبانوی سابق ایران، در اتاق نشیمن خانهاش در واشنگتن، به جای اسطورهشناسی، به استعاره متوسل شد تا موج ویرانگر رویدادهایی را توضیح دهد که طی فقط پنج سال او و شوهرش را از اوج شکوه امپراتوری به یک تبعید ناخوشایند و بیدوام سوق داد. او در حالی که به چمنزار در حال تاریک شدن در بیرون از خانه خود خیره شده بود به نرمی گفت: “فکر میکنم ما در شرف رسیدن به هر چه آرزو داشتیم بودیم، اما شاید بیش از حد از آرزوها و دستاوردهایمان سخن گفتیم.”
این ممکن است درست باشد، اما قطعاً پاسخی کامل نیست. فروپاشی در ابعاد آنچه در ایران سلطنتی دهه ۱۹۷۰ رخ داد، به سادگی نمیتواند تنها به اقدامات یک پادشاه یا حتی یک زوج سلطنتی نسبت داده شود. بلکه، مستلزم بیکفایتی یا بزدلی عمدی تعداد زیادی از بازیگران بود.
***
در ۱۳ اکتبر ۱۹۷۵ (۲۱ مهر ۱۳۵۴)، و در آستانه تولد سیوهفت سالگی شهبانو فرح، خانواده سلطنتی ایران قرار بود بر افتتاح یک ورزشگاه جدید، که به طور مناسبی نام آن را ورزشگاه فرح انتخاب کرده بودند، در شرق تهران ریاست کنند. خانواده قرار بود توسط دوستان قدیمی خود، کُنستانتین پادشاه یونان (King Constantine of Greece) و همسرش، آنه- ماری (Anne-Marie) همراهی شوند – یا دقیقتر، کُنستانتین سابق پادشاه یونان، زیرا تنها دو سال پیش مردم یونان با همهپرسی ملی سلطنتشان را لغو کرده بودند.
همانطور که وزیر دربار اسدالله علم آن بعدازظهر ورزشگاه را برای اطمینان از آماده بودن همه چیز برای مراسم شب بازدید میکرد، متوجه مورد عجیبی شد: در ردیف صندلیهای جایگاه سلطنتی، آنهایی که برای کُنستانتین و آنه- ماری رزرو شده بود چند اینچ عقبتر از بقیه قرار داشت. وقتی علم مقام مسئول کاخ، رئیس تشریفات بزرگ دربار، را پیدا کرد، به او گفته شد این عقبنشینی، پروتکل صحیح برای خاندان سلطنتی خلعشده است و خود شاهنشاه آن را تأیید کرده است. علم قطعاً قصد نداشت صندلیها را برخلاف دستور پادشاه جابهجا کند، اما با شناختی که از زوج سلطنتی داشت، به طور کامل میتوانست پیشبینی کند چه اتفاقی میافتد وقتی شاه و شهبانو به ورزشگاه برسند. علم در خاطراتش یادداشت کرد: “البته، اعلیحضرت شهبانو جنجال وحشتناکی به پا کردند و اصرار داشتند صندلیها جلو آورده شوند.”
همانطور که علم نزدیکتر میچرخید، فرح عصبانی سپس به شوهرش رو کرد: “ببین چگونه برده تشریفات شدهایم.”
تا زمان آن کشمکش بین زن و شوهر، نزدیک به دو سال از آغاز تب ثروت نفتی ایران میگذشت. برای بسیاری، کشور به یک سایت ساختمانی عظیم شبیه شده بود، زیرا بیمارستانها، دانشگاهها، ساختمانهای شهرداری و برجهای اداری در همه جا سر برمیآوردند. همانطور که ترافیک، مالکیت خودروی شخصی نیز به حد انفجار رسیده بود، در حالی که تعداد دانشجویان ایرانی شاغل به تحصیل در خارج از کشور، که مدتها در بین طبقه جاهطلب کشور محبوب بود، پنج برابر شده بود، با حدود پنجاه هزار دانشجوی ایرانی که اکنون تنها در دانشگاههای آمریکا ثبتنام کرده بودند. شهبانو فرح از سوی خود، با استفاده از بخشی از درآمدهای نفتی دولت [در ایران] در حال ساختن منظومهای از موزههای هنری و فرهنگی در سطح جهانی (world-class) و آغاز یک برنامه بازخرید بود که در آن آثار باستانی ایرانی که مدتها پیش به موزهها و گالریهای غربی منتقل شده بودند، خریداری و به ایران بازگردانده میشدند. و البته، ارتش مجلل شاه نیز بود. تا سال ۱۹۷۵ (۱۳۵۴)، این ارتش پنجمین ارتش بزرگ جهان بود و اکنون نزدیک به نیمی از فروش تسلیحات خارجی آمریکا را به خود اختصاص میداد.
و در نور این همه چیزها، شاهنشاه غرق لذت شده بود، در حالی که خودبزرگبینیاش ظواهر یک کیش شخصیت را به خود میگرفت. در سراسر کشور، تندیسهای جدیدی از او در میدانهای روستاهای جدید برپا میشد، بلوارهای تازه احداث می گردید و به افتخار او یا پدرش تغییر نام مییافت و پوسترهای با تصویرش برای تیرهای چراغ برق و دیوارهای مغازهها ضروری شده بود. تا سال ۱۹۷۵، به سختی میشد تقریباً به هر جهتی در یک شهر یا شهرک ایرانی سر را چرخاند بدون اینکه تصویری از شاه را جایی ندید.
همانطور که انتظار میرفت، این هاله ستایش به ویژه در اطراف کاخ خشن بود. شاه که هرگز کسی نبود که به آسانی انتقاد را بپذیرد، اکنون به ندرت چیزی حتی نزدیک به توصیه میشنید. بیش از هر زمان، انتظار میرفت وزیران و ژنرالها و ملازمان سلطنتیاش، هم به طور مجازی و هم به معنای واقعی، در برابر شخص و نبوغش کرنش کنند. پیشتر در دوران سلطنتش، بسیاری از وزیران شاه عادت کرده بودند توصیههایشان به او را به گونهای مطرح کنند که گویی قبلاً نظر موافق سفیر بریتانیا یا آمریکا را جلب کرده، که در ذهن سلطنتی مهر نهایی تأیید بود. تا دهه ۱۹۷۰، این سیستم آنقدر پیشرفت کرده بود که وزیران اکنون اغلب از آن سفیران غربی میخواستند که مالکیت یک توصیه را به طور کامل بر عهده بگیرند، تا در صورت عدم موافقت اعلیحضرت از هر گونه عواقب آن فرار کنند. با این حال، آنچه مانع چنین توافقی می شد، بی میلی فزاینده سفیران غربی به بیان هر ایده بالقوه نامحبوبی به پادشاه بدخلق بود، زیرا از آن بیم داشتند که چنین توصیه ای بر موقعیت مالی کشورشان در ایران تأثیر منفی بگذارد.
یک مثال بهویژه آشکار از همه اینها در اواخر سال ۱۹۷۴ رخ داد زمانی که سرلشکر محمد خاتمی، فرمانده نیروی هوایی و داماد خود شاه، به اسدالله علم گفت که باید توقفی موقت بر همه خریدهای بیشتر جنگنده گذاشته شود زیرا «ما خیلی بیشتر از آنچه بتوانیم استفاده کنیم هواپیما سفارش میدهیم.» خاتمی که از مطرح کردن موضوع با برادر همسرش میترسید، از علم خواست این کار را انجام دهد. با وجودی که علم محرم اسرار شاه به حساب می آمد، چنین مسئلهای کاملاً خارج از حوزه او به عنوان وزیر دربار بود، بنابراین صبر کرد تا بتواند یک مقام نظامی آمریکایی را وادارد دقیقاً همان توصیه را ارائه کند. اما وقتی سرانجام علم این «ملاحظه آمریکایی» را به شاه ارائه داد، تنها به برانگیختن پرسشهایی در ذهن پادشاه منجر شد آن هم مبنی بر اینکه آمریکاییها چه طرح پنهانی ممکن است در سر داشته باشند؛ حالا هرچه هم که بود، این سوء ظن دلیل بیشتری شد برای آن که تأمین جنگنده های هوایی با سرعت همچنان ادامه یابد.
شاه هنگامی که در اوایل سال ۱۹۷۵ (زمستان ۱۳۵۳) به طور ناگهانی لغو دو حزب سیاسی قانونی ایران و جایگزینی آن با یک نهاد واحد به نام «رستاخیز» را اعلام کرد به همان اندازه نسبت به مشاوره بیاعتنا بود. در پاسخ به پیشنهادات در لفافه پوشانده شده مبنی بر آن که حکومت تکحزبی بسیار شبیه به استبداد به نظر میرسد، شاه با بیخیالی توضیح داد که حزب رستاخیز جناح مخالف خود را خواهد داشت، حتی او این پرسش را مطرح کرد که طرح او چه نکته ای برای انتقاد ممکن است داشته. درباریان شاه وفادار به عادت، ایجاد رستاخیز را حرکتی شگفتانگیز نامیدند و برای پیوستن به صفوفش شتافتند.
اما چاپلوسی محدود به کاخ نبود. نخستوزیر هویدا از زمان تصدی در سمتش در سال ۱۹۶۵، یک برنامه مفصل برای ارائه یارانه – یا صریحتر، پرداخت – به بسیاری از روحانیون ارشد در کشور پادشاهی را نظارت کرده بود، مقیاسی متغیر از مشاغل تشریفاتی مرتبط با جایگاه آنان در سلسله مراتب روحانیت و میزان وفاداریشان در پذیرش ابتکارات مختلف شاه. به طور مشابه، جریان اصلی مخالفان سیاسی و رهبران قبیلهای بالقوه دردسرساز با قراردادهای دولتی سودآور یا آغاز پروژههای بزرگ عمرانی در زادگاهشان خنثی میشدند. شاهنشاه دریافته بود که یکی از مزایای تب ثروت نفتی در کشوری مانند ایران، توانایی آن در بی اثر کردن تقریباً هر نارضایتی از طریق بخشش مالی بود.
در عین حال، شاه مبتلا به نوعی وسواس نسبت به مسائل کوچک مرتبط با جایگاه و پروتکل شده بود – و مشاجره با شهبانو فرح بر سر جایگاه صحیح صندلیها به هیچ وجه بدترین آن نبود. او که هم مشتاق تأیید بریتانیاییها و هم رنجیده از رفتار خفتبار گذشتهشان بود، به ویژه به هر تحقیر درک شده از سوی آنها حساس بود. او با دریافت نامهای از لرد مونتباتن (Lord Mountbatten)، پسرعموی ملکه الیزابت و آشنای دیرینه، که جسارت امضای آن را به عنوان «دوست شما» به جای «خدمتگزار مطیع شما» داشت، به خشم آمد. شاه وقتی که یک روزنامه محلی عکسی منتشر کرد که به نظر میرسید او به یک وزیر امور خارجه بریتانیایی در حال بازدید تعظیم کرده، چنان خشمگین شد که به علم دستور داد همه افراد درگیر در انتشار آن مطلب را دستگیر کنند. وزیر دربار در خاطراتش یادداشت کرد: “از خودم متنفرم که مجبورم چنین اقدام شدیدی انجام دهم”، و سرانجام با چاپ عکس جدیدی در روزنامه که نشاندهنده تعظیم وزیر امور خارجه به شاه بود، آزادی روزنامهنگاران را تأمین کرد.
او همراه با چنین خردهگیری ها، دچار غروری عمیق نیز بود. پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در دسامبر ۱۹۷۳ (آذر ۱۳۵۲)، شاه با بیخیالی توضیح داده بود که در واقع با تشویق غرب به صرفهجویی [نفت]، لطفی در حق آن میکند. با لبخند خودپسندانهای که بر لبانش میرقصید، اصرار داشت که او واقعاً نمیخواهد با افزایش قیمت نفتش به رده اول کشورهای صنعتی جهان آسیب برساند، زیرا “ما به زودی یکی از آنها خواهیم بود.”
اما آنچه به نظر می رسید که پادشاه مصمم بود آن را نادیده بگیرد، این واقعیت بود که راه رسیدن به این سرزمین موعود (promised land) با آشفتگی عظیمی مشخص میشد، و این که تزریق ناگهانی این همه پول در تقریباً هر حوزه از زندگی ایرانیان آشوب به پا کرده بود.
توسعه صنعتی ایران آنقدر دیوانهوار بود که هم سیستمهای حملونقل و هم شبکههای برق آن به سرعت تحت فشار قرار گرفته بودند، و فشاری که منجر به ایجاد گلوگاههای عظیم کالاهای وارداتی انباشته شده در انبارها و خاموشیهای متوالی برق شده بود. همه کارخانهها و پروژههای عمرانی جدید در حال انجام در شهرهای ایران، باعث ایجاد کمبود بسیار شدید مسکن شده بودند به طوری که یک شاغل حرفهای در تهران ممکن بود به راحتی ۷۵ درصد درآمدش را صرف اجاره مسکن کند. همزمان، یک برنامه دولت برای یارانه دادن به واردات مواد غذایی برای جمعیت شهریاش، در حال ایجاد تحریک در فروپاشی پایه کشاورزی کشور بود. تا سال ۱۹۷۵، با توجه به درآمد روستاییها که در مقایسه با درآمد ساکنان شهری مقدار شوکهکننده یک هفتم بود، ایرانیان فقیر بیش از هر زمان از روستاها به زاغههای شهری هجوم میآوردند، تا با همه مشکلات اجتماعی زندگی شهری مدرن روبرو شوند: اعتیاد به الکل و مواد مخدر، بیکاری، فحشا، جرمهای خرد. به عنوان یک کشور کلاسیک «تکشهری» (one-city nation) تهران هفت برابر بزرگترین شهر بعدی ایران بود، به عبارت دیگر در پایتخت هم وعده و هم نفرین توسعه دیوانهوار بهتر از هر جای دیگر ایران به وضوح مشاهده می شد؛ همانطور که تاریخنگار جیمز بوکان (در پایتخت) خاطرنشان کرده است: “همه چیز و همه افراد در تهران متمرکز میشدند: مهاجران، ترافیک، فاضلاب، کارخانهها، بانکها، بیمارستانها، پزشکان، کارمندان دولت، هروئین، زنان مطلقه.”
و همراه با همه این ها، فساد عظیم و اتلاف شگفتانگیز بود که وجود داشت. در حالی که رشوهخواری و اختلاس مدتها ویژگیهای ذاتی تجارت ایرانی بود، تب ثروت نفتی آنها را به سطحی شرم آور رساند. میلیونها دلار به جیب وزیران و ژنرالها میرفت، در حالی که میلیاردها دلار در طرحهای توسعهای بدون هدف مشخص یا در سیستمهای تسلیحاتی که ارتش به آن نیاز نداشت یا قابلیت استفاده از آن را نداشت، به هدر میرفت. کالاهای بسیاری در بنادر ایران انباشته شد که بسیاری از آنها به سادگی در انبارها فاسد یا زنگ زدند، زیرا کامیونها و بزرگراهها یا راهآهنهایی برای انتقال مواد به مقاصد مورد نظر وجود نداشت. تسلیحات پیشرفته اغلب بلافاصله پس از ورود برای همیشه کنار گذاشته میشدند، یا به این دلیل که ارتش تکنسینهای لازم برای نگهداری آنها را نداشت یا به این دلیل که با خرید نسخههای حتی پیشرفتهتر، از رده خارج شده بودند. در مقطعی، دولت چهار هزار کامیون نیمهسنگین جدید خرید تا از تراکم در بنادر ایران بکاهد، در حالیکه تازه پس از ورود آنها به ایران بود که کشف کرد رانندهای برای هدایت آنها وجود ندارد.
همچنین، نارضایتی از هجوم هرچه بیشتر خارجیها به کشور تشدید میشد. برای جامعهای که همیشه در تاریخ خود نسبت به غریبهها محتاط بود، حالا مشکل بیگانههراسی به کنار، ورود خارجیها برای بسیاری از ایرانیان همچون یک تهاجم، هم فرهنگی و هم اقتصادی احساس میشد. در حالی که ایرانیان طبقه متوسط بدون شک مشکل کمتری با فیلیپینی استخدام شده برای تمیز کردن خانهشان یا اهالی کرهای جنوبی آورده شده برای رانندگی کامیون های وارداتی از آن کشور داشتند، سیل غربیها داستان دیگری بود. در سال ۱۹۷۰، بل هلیکوپتر (Bell Helicopter) کار بر روی یک تأسیسات عظیم، تولید و آموزش هلیکوپتر در حومه اصفهان را آغاز کرد، که به سرعت به یک شهر کوچک آمریکایی محصور با دیوار، مجهز به مجتمعهای آپارتمانی، مدارس و پارکهای بیسبال برای هشت هزار کارگر آمریکایی و خانوادههایشان که آنجا زندگی میکردند، تبدیل شد. تقریباً به همان سرعت، داستانهای رسواییآمیز از آمریکاییهایی که با موتورسیکلت در حیاط مساجد میتاختند یا زنان غربی با لباس های غیر متعارف برای شهرستانی ها که در مرکز شهر اصفهان خرید میکردند، به موضوعات اصلی صحبتهای خیابانی ایرانیان بدل شد.
قطعاً چیزی که ترس از سلطه غرب را تخفیف نمیداد، هویت سفیر جدید آمریکا بود. از آوریل ۱۹۷۳ (فروردین ۱۳۵۲) تا پایان ۱۹۷۶ (آذر ۱۳۵۵)، این فرد ریچارد هلمز (Richard Helms) بود، یک مأمور حرفهای سیا که دقیقاً قبل از آمدن به ایران هفت سال رئیس آن بود. برای آن دسته قابل توجه از ایرانیانی که توطئههای سیا را پشت تقریباً هر رویدادی در پادشاهی تشخیص میدادند، همراه با خاطرات آنها از نقش این آژانس در بازگرداندن شاه به قدرت در سال ۱۹۵۳، سوابق سفیر آمریکا همه شکهایشان را در مورد «شاه آمریکایی» تأیید کرد.
اما در برابر این ابرهای طوفانزا، سخنان شاهنشاه ترکیبی از خوشبینی و فریب را نشان میداد. به عنوان مثال، شکایتها در مورد تورم ۳۰ درصدی را به عنوان خیالپردازی، اطلاعات نادرست پخش شده توسط دشمنانش رد میکرد و اعتماد بسیار بیشتری به گزارش دولتی داشت که آن را تنها ۵ درصد اعلام مینمود. آن کمبودهایی که هیچ مقدار خوشبینی یا گزارشهای دستکاریشده نمیتوانست پنهان کند، مانند کمبود مزمن مسکن یا تنگناهای عرضه، شاه آنها را به عنوان مشکلات رشد کنار میزد، و آنها را پیامدهای تأسفبار اما اجتنابناپذیر کشوری با نرخ رشد سالانه بیسابقه ۲۵ یا ۳۰ درصد به حساب می آورد. به طور مشابه، با درجهای از فساد که قرنها در جامعه ایرانی بومی بود، احمقانه بود که فکر کنیم ممکن است چنین مورد منفی با حضور پول بسیار بیشتر به ناگهان کاهش یابد. در مورد دزدی در سطوح بالاتر، رئیس ایستگاه سیا نتیجه گرفت که شاه حتی این عمل را تأیید میکند، زیرا چنین مواردی به او سلاح [و وسیله موثر] دیگری میدادند تا بر سر وزیران و رقبای بالقوهاش نگه دارد.
بخش گمراهکننده کمی پیچیدهتر بود. اگرچه حزب کمونیست ایرانی هرگز از پاکسازی پس از کودتای ۱۹۵۳ بهبود نیافته بود، شاه همواره در برابر تهدیدات چپ سیاسی هوشیار بود. این هوشیاری حداقل تا حدی در سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) توجیهشده به نظر میرسید، هنگامی که حمله یک گروه چریکی چپگرای نوپا به یک کلانتری منجر به کشته شدن ده پلیس شد [احتمالاً منظور باید واقعه سیاهکل باشد اما در آن رویداد به استثنای چندین نفر از خود چریک ها ظاهرا فقط یک درجهدار و یک غیرنظامی کشت شدند. مترجم]. در پاسخ، مجلس مطیع شاه قوانین امنیت ملی جدیدی تصویب کرد که به ساواک اختیارات بسیار بیشتری میداد. در سالهای پس از آن، چندین سلول چریکی مختلف، هم چپگرا و هم اسلامگرا، ظهور کردند تا حملات پراکندهای به تأسیسات دولتی انجام دهند - قطعاً نه آنقدر که ثبات رژیم را به هر شکلی تهدید کند، اما به اندازهای که ساواک با ایجاد یک واحد ویژه ضدتروریستی دامنه کار خود را بیشتر گسترش دهد. و همانطور که در چنین مواردی احتمال روی دادنش بسیار زیاد است، تعریف «تروریست» به طور پیوسته گسترش یافت، به طوری که تا اواسط دهه ۱۹۷۰ تعداد زندانیان سیاسی در زندانهای ایران از چند صد نفر به حدود چهار هزار نفر افزایش یافته بود. همزمان، شبکههای خبرچین ساواک در سراسر جامعه ایران آنقدر فراگیر شده بود - یا حداقل تصور از آنها آنقدر فراگیر - که ابراز حتی نارضایتی ملایم عمومی نیز نادر شده بود. با این سکوت، توهم پایدار شاه از «تهدید سرخ» با توهم متناظری از مردمی راضی و بردبار همراه شد.
اما در همه این صورتبندیها، یک مرد جدا ایستاده بود: آیتالله روحالله خمینی. در تبعید عراقی خود، این روحانی به شدت محافظهکار به انتقادات بیامان خود از شاه و رژیمش ادامه داد و با تندزبانی این کار را کرد که حتی برجستهترین روحانی مخالف در داخل ایران هرگز جرأت آن را نداشت. همچنین توسط پیروان خمینی حادثه خاصی که منجر به تبعید او شد فراموش نشده بود. در سال ۱۹۶۴ (۱۳۴۳)، ایالات متحده پیمانی معروف به موافقتنامه وضعیت نیروها (Status of Forces Agreement) [یا همان کاپیتولاسیون] را به ایران ارائه کرد که مصونیت قانونی را برای تمام پرسنل نظامی آمریکایی مستقر در ایران فراهم میکرد. به رغم این که این پیمان خشم ملیگرایان ایرانی را برانگیخت، شاه کاملاً آماده تأیید این اقدام بود تا زمانی که خمینی آن را به عنوان یک خیانت دیگر به قدرتهای خارجی، یک امتیاز تحقیرآمیز دیگر توسط «شاه آمریکایی» که ایران را به دوران خفتبار بازی بزرگ بازمیگرداند، محکوم کرد. با نگاه به گذشته، خمینی در سال ۱۹۶۴ در حکم یک پیشگوی هشداردهنده از همان نوع تجاوز غربی بود، تجاوزی که یک دهه بعد در حال نفوذ به تقریباً هر جنبهای از جامعه ایران دیده می شد. و البته، آیتالله با بودن خارج از ایران در تمام آن سالهای میانی، از سیستم رفاقتی که بسیاری از برادران روحانی او را فریب داده بود، گریخته بود. در عوض، در چشم بسیاری، او ثابت و خالص باقی مانده بود، چهرهای سازشناپذیر که به دنبال بازگرداندن سرزمینی مقدس که به فساد کشیده شده بود.
با در نظر گرفتن همه این ها، واقعیت این بود که تا اواسط دهه ۱۹۷۰، شاه به تدریج در حال ماهرانه هدایت کردن خود به درون یک دام بود، یک تله بالقوه مرگبار که در میان مستبدان در همه جا مشترک است.
اول از همه، همانطور که نیروهای امنیتیاش سرکوبگرتر میشدند، مخالفانش نیز بیشتر به گروه های زیرزمینی تبدیل می شدند. مبارزه با این امر نیاز به نظارت و سرکوب بیشتر داشت، که سرسخت ترین مخالفان را حتی بیشتر از دید دور میکرد. چنین شرایطی اگر به حد افراطیاش برسد، آن گاه مستبدترین حاکم با گستردهترین سازمان پلیس مخفی در نهایت کمترین درک را از آنچه واقعاً در جامعهاش میگذرد خواهد داشت. شاه ایران در اواسط دهه ۱۹۷۰ (۱۳۵۰) یقیناً مستبدترین حاکم منطقه نبود، اما تا آن زمان احتمالاً درک کمتری از دغدغههای ایرانی متوسط نسبت به هر راننده تاکسی یا فروشنده خیابانی در سراسر پادشاهیاش داشت.
و دامی با ماهیتی حتی لاینحلتر. از آنجا که مستبد پدر همه چیز است، از آنجا که اصرار دارد تمام خوبیها را به نام خود ثبت کند - اعطای سند زمین، ساخت بزرگراه و ... - بنابراین برای همه بدیها نیز خود او سرزنش خواهد شد. اگر در ذهن خود شاه او در آستانه تحقق تمدن بزرگ خود برای رعایای سپاسگزارش قرار داشت، آن رعایا نیز او را به دلیل تورم افسارگسیخته، برق نامطمئن، اوباشهای متکبری که شهرداری محلی را اداره میکردند، مقصر میدانستند. در کیشِ شخصیتی که او پرورانده بود، شاهنشاه مسئول وجود چاله چوله های جادههای ایران هم بود.
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش سوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش چهارم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|