يكشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵ - Sunday 4 October 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 04.10.2026, 22:35

این قسمت: کارسون مک‌کالرز

نگاهی شوخ‌طبعانه به‌زندگی نویسندگان-۳۳


برگردان: علی‌محمد طباطبایی

در یکی از مهمانی‌های شامِ افسانه‌ایِ‌اش، کارسون مک‌کالرز ظاهراً با مریلین مونرو روی میز رقصید، در حالی که آرتور میلر و ایزاک دینسن او را تشویق می‌کردند.

می‌خواهید در جلسهٔ بعدیِ باشگاهِ کتابتان بحثی راه بیندازید؟ بلند شوید و بپرسید همه دربارهٔ کارسون مک‌کالرز (Carson McCullers) چه فکری می‌کنند. او در واقع نویسنده‌ای است که مردم یا او را به شدت تحسین می‌کنند و یا به طور جدی با او مخالف هستند.(۱) در گوشهٔ «موافقان» شخصیت هایی مانند گراهام گرین (Graham Greene) (که او را به ویلیام فاکنر ترجیح می‌داد و «حساسیت شاعرانهٔ اصیل» او را می‌ستود)، دوستش تنسی ویلیامز (Tennessee Williams) (که او را «نابغه» نامید) و گور ویدال (Gore Vidal) (که نثر شفاف او را «یکی از معدود دستاوردهای رضایت‌بخش فرهنگ دست‌دوم ما» خواند) قرار می گیرند. در مقابل موافقانِ او، آرتور میلر(Arthur Miller) (که او را «نویسندهٔ درجه‌دو» خواند)، فلانری اوکانر (Flannery O’Connor)، هم‌مسلکِ جنوبی- گوتیکِ او ( که گفته بود «از کارش به‌شدت بیزارم») و استنلی کافمن (Stanley Kauffmann)، منتقد تأثیرگذار سینما (که او را «خزهٔ اسپانیایی آویزان از درخت ادبیات آمریکا» نامید) ایستاده اند. با وجود اینکه زندگی‌اش کوتاه بود و خروجی ادبی‌اش نسبتاً کم، این دوجنس‌گرایِ خوش‌طینت از کلمبوس، جورجیا (Columbus, Georgia)، روش خوبی برای برانگیختنِ نظرات شدید نسبت به خودش داشت.

آن خانم  با نامِ لولا کارسون اسمیت (Lula Carson Smith) به دنیا آمد، اما آینده ی کارسون مک‌کالرزِ گویی چنان تنظیم شده بود که عظمت ادبی برای او مقدر خواهد شد. کافی است از مادرش بپرسید. مارگریت واترز اسمیت (Marguerite Waters Smith) – که خود نوهٔ یک قهرمان جنگ داخلی بود – به هر کسی که به سخنانش گوش می‌داد می‌گفت که  نشانه‌های مرموز حکایت از آن دارند که فرزند متولد نشده‌اش به هنرمندی با ‌شهرت جهانی تبدیل خواهد شد. متأسفانه همان پیشگویان دربارهٔ جنسیت نوزاد اطلاعات نادرست دادند، بنابراین مجبور شد نامِ انتخابی‌اش – انریکوکاروسون – را کنار بگذارد و نوزاد را به نام مادربزرگش، لولا (Lula)، نام‌گذاری کند. با این حال، با لولای کوچک مانند یک کودک طلایی رفتار می‌شد. مارگریت مطمئن بود که آیندهٔ او در موسیقی است و به دوستانش می‌بالید که نوزاد می‌تواند در گام درست موسیقی گریه کند. از اوایل دوران کودکی، آن دختر را به کلاس‌های پیانو فرستادند تا عظمت درونی‌ای را که مادرش مطمئن بود وجود دارد، بیرون بکشند.(۲)

در هفده‌سالگی، کارسون به نیویورک سفر کرد تا در جولیارد (Julliard) موسیقی بخواند. خانواده‌اش کیف پولش را با پول شهریه پر کردند که از فروش یک انگشترِ ارثی به دست آمده بود. چه به‌طور تصادفی و چه از سرِ بی‌اعتناییِ ساده به سرنوشتش، کارسون کیف پول را در مترو گم کرد و حرفهٔ موسیقی‌اش پیش از آنکه آغاز شود، به پایان رسید. او در عوض در کلاس‌های نویسندگی ثبت‌نام کرد و برای تأمین هزینه‌ها کارهای عجیب‌وغریبی انجام داد، اما هیچ‌کدام دوام نیاوردند. او به مصاحبه‌گری گفت: «من همیشه اخراج می‌شدم. رکوردم در این زمینه بی‌نقص است. در تمام عمرم حتی یک شغل هم نبوده که خودم آن را ترک کرده باشم.» در سال ۱۹۳۷ با ریوز مک‌کالرز (Reeves McCullers) ازدواج کرد؛ هم‌مسلکی ناسازگار که نیازش به تحسین عمومی و عاشقانِ هر دو جنس را با او شریک بود. ازدواج آن‌ها قرار بود یک پیوند فرساینده و آسیب‌زا باشد. ریوز تقریباً به‌اندازهٔ کارسون نویسندهٔ خوبی نبود، هرچند به‌اندازهٔ او تشنهٔ نورافکن بود. این ازدواج تنها سه سال دوام آورد.

در سال ۱۹۴۰، به دعوت دوستش جورج دیویس (George Davis)، ویراستارِ پیشینِ داستان در هارپرز بازار (Harper’s Bazaar)، مک‌کالرز به یک خانهٔ قهوه‌ایِ فرسوده در بروکلین نقل مکان کرد که هم‌زمان به‌عنوان یک جمعِ هنریِ موقت عمل می‌کرد. هم‌خانه‌های او شامل شاعران دبلیو. اچ. آودن (W. H. Auden) و لویی مک‌نیس (Louis MacNiece) و رقصندهٔ پرزرق‌وبرق جیپسی رز لی (Gypsy Rose Lee) بودند که طبقهٔ سوم را با او شریک بود. مجموعه‌ای از بازدیدکنندگانِ عجیب‌وغریب رفت‌وآمد می‌کردند، از پاول و جین بولز (Paul and Jane Bowles) تا لئونارد برنشتاین (Leonard Bernstein) تا سالوادور دالی (Salvador Dali). این محیطِ آزاداندیش پس از فروپاشی ازدواجِ خفقان‌آورش، نشاط ‌آور از آب درآمد و مک‌کالرز شروع به کار بر روی «در جست‌وجوی یک پیوند» (The Member of the Wedding) و «قصیده کافهٔ غمگین» کرد (The Ballad of the Sad Café). او همچنین پیوندی غیرمنتظره با آودن (Auden) برقرار کرد؛ یک آدمِ پرتوقعِ ده سال بزرگ‌تر از خودش. اگرچه لهجه‌های یکدیگر را برای هم غیرقابل‌فهم می‌یافتند – مک‌کالرز نام کوچک او را «وینستون» تلفظ می‌کرد – نوعی رابطهٔ استاد- شاگردی شکل گرفت. این موضوع کمکی نکرد که آودن همجنس‌گرا بود و می‌توانست با زندگی جنسیِ عذاب‌آورِ او [یعنی کارسون] هم‌ذات‌پنداری کند، که عمدتاً شامل هوس‌بازی با زنان دست‌نیافتنی بود. در واقع کارسون گفته بود: «من به‌عنوان یک مرد به دنیا آمدم» که شاید این سخن او در نهایت پیشگوییِ پیش از تولدِ مادرش را اثبات می‌کرد.(۳)

در سال ۱۹۴۵، نویسندهٔ مورد نظر ما که دیگر به شهرت جهانی رسیده بود، دوباره با همسر سابقش ریوز مک‌کالرز ازدواج کرد. اگر چیزی تغییر کرده بود، او [همسرش] حتی عجیب‌تر از قبل شده بود. او شیفتهٔ این ایده شد که آن‌ها باید با هم خودکشی کنند. وقتی کارسونِ هراسان امتناع کرد، او به تنهایی با مصرف بیش از حد باربیتورات در اتاق هتلش در پاریس در سال ۱۹۵۳ خودکشی کرد. مرگ ناگهانی مادرِ فداکارش دو سال بعد، ضربه‌ای حتی سخت‌تر بود. مک‌کالرزِ بیوه که از حمایت عاطفی محروم شده بود، در ناامیدی عمیقی فرو رفت که هرگز واقعاً از آن بیرون نیامد. او بیشترِ باقی عمرش را با مبارزه با اثراتِ ناتوان‌کنندهٔ بیماری‌های مختلف گذراند. سکته‌های متعدد او را در یک طرف بدن تقریباً فلج کرد؛ در سال ۱۹۶۲ سرطان سینه در او تشخیص داده شد؛ و عمل‌های جراحی روی بازو، پا، لگن و انگشتانش خروجی ادبی او را به‌شدت محدود کرد. تا پایان عمرش، او فقط با یک دست می‌توانست تایپ کند و به‌سختی یک صفحه نوشته در روز تولید می‌کرد. او آخرین سکتهٔ کشنده‌اش را متحمل شد و به کما رفت؛ کمايی چهل‌وهفت‌روزه که زندگی کوتاهش را در ۲۹ سپتامبر ۱۹۶۷ به پایان رساند.

کارسون و کنتس

مک‌کالرز علاقهٔ ویژه‌ای به نویسندگان روسی، مانند آنتوان چخوف، فیودور داستایوفسکی، تورگنیف و لئو تولستوی داشت. او همچنین استعدادی در برخورد با بستگانِ آن‌ها در وسایل نقلیهٔ عمومی داشت. یک روز او و مادرش در اتوبوسی به مقصد نیویورک بودند که با زنی روسی و اشرافی‌منظر شروع به گفت‌وگو کردند. مادر مک‌کالرز داشت دربارهٔ مهارت ادبی دخترش زیاده‌گویی می‌کرد که آن زن اشاره کرد پدرِ او نیز نویسنده بوده است. نامش؟ کنتس تولستوی.

ادامه بده، مریلین! ادامه بده، بلیکسن!

دریکی از مهم‌ترین مهمانی‌های شام در تاریخ ادبیات که آرزو می‌کردی «کاش آنجا بودم و شاهد ماجرا» ، مک‌کالرز یک بار میزبانِ ضیافتی بود که در آن آرتور میلر، مریلین مونرو و بارونس کارن بلیکسن- فینکه (Karen Blixen-Finecke) (که با نام ایزاک دینسن (Isak Dinesen)، نویسندهٔکتاب «بیرون از آفریقا» “Out of Africa” شناخته می‌شود) حضور داشتند. بلیکسنِ مشهور به‌تازگی به ایالات متحده آمده بود تا در آکادمی آمریکایی هنر و ادبیات سخنرانی کند و بی‌تابِ دیدنِ ستارهٔ فیلمِ به‌زودی‌اکران‌شدهٔ «بعضی‌ها داغش را دوست دارند» (Some Like It Hot) بود. مک‌کالرز که در طول سال‌های شهرت ادبی‌اش یک دفترچهٔ تلفنِ چشمگیر گرد آورده بود، این دیدار را در ۵ فوریهٔ۱۹۵۹ ممکن ساخت.

آن‌ها یک چهارنفرهٔ قطعاً عجیب‌المنظر تشکیل می‌دادند. آرتور میلرِ با ظاهری عینکی و مانند دانشمندان در فاصله نگارش میان دو نمایشنامه اش بود و هنوز از نبرد حقوقی اخیرش با دولت فدرال بر سر امتناعش از حضور در کمیتهٔ فعالیت‌های غیرآمریکایی مجلس در بهت بود. مرلین مونرو، که تقریباً دوسالی میشد که از ازدواج آنها می گذشت ، در اوج شهرت بود و پیش از این نشانه‌های ناپایداری عاطفی‌ای را نشان می‌داد که سه سال بعد به مرگش منجر شد. او با یک پیراهن چسبان ظاهر شد که برجستگی‌های سخاوتمندانه‌اش را بیشتر به چشم بیننده می آورد. مک‌کالرز، مثل همیشه،از نظر ذهنی یک فاجعه تمام عیار بود. سکته‌های پیاپی او را در سمت چپ بدن تقریباً فلج کرده بود. بلیکسن در سن هفتادوچهار سالگی، بزرگ‌ترِ گروه بود. از بسیاری جهات، او بدترین وضعیت را داشت. دهه‌ها از دوران اوجش گذشته بود و از اثرات ناتوان‌کنندهٔ سیفلیس و بی‌اشتهایی عصبی رنج می‌برد. او تنها ۳۶ کیلوگرم وزن داشت و پیوسته سیگار می‌کشید و آمفتامین مصرف می‌کرد، انگار از آن می ترسید که آنها [سیگار و آمفتامین] به زودی نایاب خواهند شد.

وقتی زنگ شام به صدا درآمد، بلیکسن تقریباً تنها چیزی را که همیشه مصرف می‌کرد سفارش داد: صدف و شامپاین. میلرِ متعجب از او پرسید کدام پزشکی به او اجازه چنین رژیم عجیبی را داده است. بلیکسن با نگاهی خردکننده به او برگشت. او گفت: «پزشک؟ پزشکان همیشه بیش از اندازه حساس‌اند، اما من عاشق شامپاین و صدف هستم و آن‌ها به من خوب می‌سازند.» این به تمام صحبت دربارهٔ رژیم‌های غذایی برای باقی شب پایان داد. (در حاشیه، بارونس بلیکسن چند روز بعد با یک مورد حاد سوءتغذیه به بیمارستان منتقل شد.)

اما هر طور که بود آن سه به‌طرز شگفت‌آوری و به‌خوبی با هم کنار آمدند. شاید آن‌ها با ناکارآمدیِ مشترکشان به هم پیوند خورده بودند. بلیکسن از زیبایی، سرزندگی و هوای معصومیتِ مریلین مسحور شده بود، که آن را به توله‌شیری تشبیه کرد که در آفریقا دیده بود. مک‌کالرز نیز از طرف خود، آن را بهترین مهمانی شامی دانست که تا به حال برگزار کرده بود. گزارش‌هایی که شب با رقصیدنِ آن سه زن با هم روی میز شامِ مرمرینِ مک‌کالرز به پایان رسید، ظاهراً بی‌اساس بودند، دست‌کم به‌گفتهٔ آرتور میلر [همسر مرلین].

آن‌ها پیوندی مشترک داشتند(۴)

کنت ایان فلمینگ (Count Ian Fleming)، خالق جیمز باند، در میان طرفدارانِ بعیدِ کارسون مک‌کالرز بود. این رمان‌نویس داستان های جاسوسی چنان شیفتهٔ رمان او «بازتاب‌هایی در چشمی طلایی» (Reflections in a Golden Eye) شده بود که عمارت جامائیکایی‌اش را به افتخار او «چشم طلایی» نامید.

سفیدیِ غیرقابل‌تحملِ هستی

مک‌کالرز در اواخر عمرش به رنگ سفید وسواس پیدا کرده بود. ظاهراً با این باور که او دارد روح امیلی دیکنسون (Emily Dickinson) را احضار می‌کند، شروع به پوشیدن لباس‌ها و ردایِ تماماً سفید کرد و به دوستانش پیشنهاد داد اتاق‌هایشان را با رنگ سفید بازطراحی کنند. او حتی مصاحبه‌هایی داد در حالی که تنهایک لباسِ خوابِ سفید و کفشِ ورزشی پوشیده بود.(۵)

در یکی از مهمانی‌های شامِ افسانه‌ایِ‌اش، کارسون مک‌کالرز ظاهراً با مریلین مونرو روی میز رقصید، در حالی که آرتور میلر و ایزاک دینسن او را تشویق می‌کردند.

فهرست کتاب‌های منتشرشده کارسون مک کالرز به فارسی:
۱. قلب، شکارچی تنها (The Heart Is a Lonely Hunter). این رمان معروف‌ترین اثر اوست و چندین بار با ترجمه‌های متفاوت منتشر شده است. مترجمانی مانند شهرزاد لولاچی (نشر افق) و آرش افراسیابی (نشر بیدگل) این کتاب را به فارسی برگردانده‌اند .
۲. بازتاب در چشم طلایی (Reflections in a Golden Eye). این رمان نیز با ترجمه شکرالله نجفی توسط نشر آهنگ دیگر منتشر شده است.
۳. قصیده کافه غم (The Ballad of the Sad Café). این مجموعه داستان با ترجمه احمد اخوت توسط نشر فردا در اصفهان منتشر شده است. همچنین نسخه‌های دیگری از این کتاب با عنوان «آواز کافه غمبار» با ترجمه حانیه پدرام در دسترس است.
۴. ساعت بی‌عقربه (Clock Without Hands). آخرین رمان این نویسنده، با ترجمه‌هایی از حانیه پدرام و زهرا ماحوزی توسط نشر بیدگل منتشر شده است.
۵. در جست‌وجوی یک پیوند (The Member of the Wedding). این رمان نیز با ترجمه حانیه پدرام توسط نشر بیدگل به چاپ رسیده است.
۶. نابغه (Wunderkind).  مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه او با ترجمه فرید مرادی منتشر شده است .

——————————-
توضیحات تکمیلی مترجم:

۱: دلیل این دوگانگی را باید در خودِ ویژگی‌های ادبی و شخصیتی کارسون مک‌کالرز جستجو کرد. چند عامل اصلی این واکنش‌های قطبی را توضیح می‌دهد:

A. سبک و جهان‌بینی خاص او
مک‌کالرز به «گوتیک جنوبی» تعلق دارد؛ فضایی پر از تنهایی، عجیب‌بودن، معلولیت، انزوا و رنج. شخصیت‌های آثارش اغلب به حاشیه رانده‌شده‌اند: ناشنوا، لال، معلول، نوجوانِ سرگشته. این جهانِ تیره و غریب برای برخی عمیقاً تکان‌دهنده و شاعرانه است، و برای برخی دیگر بیمارگونه و اغراق‌شده.

B. نثر «شفاف و شاعرانه»اش
گور ویدال نثر او را «شفاف» و یکی از دستاوردهای کمیاب فرهنگ معاصر می‌داند. اما همین سادگیِ ظاهری برای مخالفان نشانه سطحی‌بودن یا کم‌مایگی است. آرتور میلر او را «نویسنده‌ای درجه دو» می‌خواند.

C. مضمون‌های عاطفی و انسانی
او درباره عشق نافرجام، تعلق نداشتن، و تنهایی می‌نویسد. این مضامین برای خواننده‌ای که با آن‌ها همذات‌پنداری می‌کند، اثر را به تجربه‌ای شخصی و عمیق تبدیل می‌کند؛ و برای کسی که این احساسات را اغراق‌آمیزیا احساساتی می‌بیند، اثر غیرقابل تحمل می‌شود.

D. زندگی شخصی و هویت او
زنی دوجنس‌گرا از جورجیای جنوبی، با زندگی کوتاه و پر از بیماری و الکل و روابط پیچیده. این زندگی برای بعضی نشانه اصالت و شجاعت است و برای بعضی دیگر حاشیه‌ای بر متن ادبی.

E. تولید ادبی کم و فشرده
او آثار زیادی ننوشت اما همان چند اثر (مثل قلب شکارچی تنها و عضو عروسی) چنان متمایزند که یا میخِ ذهن خواننده می‌شوند یا کاملاً پس زده می‌شوند. کم‌بودنِ حجم آثار باعث می‌شود قضاوت درباره‌اش بیشتر بر پایه همان چند متن شکل بگیرد، و این قضاوت را شدیدتر می‌کند.

F. جایگاه او در میانه سنت و مدرنیسم
او نه کاملاً نویسنده‌ای کلاسیک جنوبی است و نه کاملاً مدرنیست. این «نه این، نه آن» بودن باعث می‌شود هر دو جناح او را به اندازه کافی «از خود» ندانند.

به همین دلیل است که پاراگراف می‌گوید این نویسنده واکنش‌های قطبی برمی‌انگیزد: آثارش به دلیل ترکیب نثر شاعرانه، مضامین دردناک، شخصیت‌های غریب و زندگی شخصی غیرمتعارف،یا خواننده را مسحور می‌کندیا او را پس می‌زند. حد وسط کمی وجود دارد.

۲: این پاراگراف در واقع یک نگاه طنزآمیز و کنایه‌آمیز است که با لحنی نیمه‌شوخ و نیمه‌انتقادی دربارهٔ کودکی کارسون مک‌کالرز و رابطه‌اش با مادرش نوشته شده. چند نکته دربارهٔ آن به نظر می‌رسد:

A. طنز از طریق اغراق و تضاد
نویسنده با عباراتی مثل « آینده ی کارسون مک‌کالرزِ گویی چنان تنظیم شده بود که عظمت ادبی برای او مقدر خواهد شد » و «‌رسیدن به شهرت جهانی» شروع می‌کند، اما بلافاصله با یک جزئیات کمیک این پیشگویی‌ها را به تمسخر می‌گیرد: همان پیشگوها جنسیت بچه را اشتباه پیش‌بینی کرده بودند. یعنی پیشگویی بزرگِ مادر، از همان ابتدا با اشتباه دربارهٔ جنسیت تحقیر می‌شود. این تضاد بین «تقدیر باشکوه» و «خطای پیشگویی» طنز اصلی پاراگراف است.

B. مادر به‌عنوان راویِ نارسیسیستیک
جملهٔ «کافی است از مادرش بپرسید» پر از کنایه است. یعنی اگر می‌خواهید از عظمت مک‌کالرز مطمئن شوید، فقط از مادرش بپرسید — کسی که آشکارا خودشیفته و بلندپرواز است و فرزندش را به عنوان پروژهٔ تحقق رؤیاهای خودش می‌بیند، نه به‌عنوان یک انسان مستقل.

C. «کودک طلایی»
عبارت کودک طلایی در اینجا هم واقعیت دارد و هم انتقادی است. لولا کارسون واقعاً مورد توجه و سرمایه‌گذاری مادر بود، اما این توجه بیشتر شبیه فشار برای اثبات استعداد بود تا محبت بی‌قید‌و‌شرط. مادر به جای آنکه بپذیرد دخترش ممکن است نویسنده شود، او را به سمت پیانو می‌فرستد.

D. جزئیات کمیک دربارهٔ گریه در گام موسیقی
جملهٔ «گریه کردن کودک در گام درست موسیقی» توسط مادر یک شوخی بسیار خوب است: مادری که حتی گریهٔ نوزاد را نشانه استعداد موسیقایی می‌بیند. این نشان می‌دهد که مادر هر واقعیت کوچکی را به نفع روایتِ عظمتِ دخترش تفسیر می‌کند.

E. اشارهٔ نهفته به سرنوشت واقعی مک‌کالرز
پاراگراف در ظاهر دربارهٔ موسیقی است، اما خوانندهٔ آگاه می‌داند که مک‌کالرز قرار بود پیانیست شود، اما در نوجوانی به دلیل بیماری و مشکلات مالی و جسمی این مسیر را رها کرد و به نوشتن روی آورد. یعنی پاراگراف با طنز به ما می‌گوید: پیشگویی مادر درست بود (دخترش مشهور شد)، اما نه در مسیری که او می‌خواست.

F. لحن روایت
لحن پاراگراف نه کاملاً بی‌طرف است و نه کاملاً خصمانه. بیشتر شبیه یک زندگینامه‌نویسِ باهوش است که با لبخند و نیشخند می‌نویسد: «ببینید این مادر چه نقشه‌هایی برای این بچه داشت.» این لحن باعث می‌شود خواننده هم به مادر بخندد و هم با کودکِ تحت فشار همدردی کند.

در مجموع این پاراگراف نمونهٔ خوبی از زندگینامه‌نویسیِ انتقادی و طنزآمیز است. نه مک‌کالرز را مقدس می‌کند و نه مادرش را دیوشکل. با جزئیات کوچک و کمیک نشان می‌دهد که چگونه هویت و مسیر زندگییک نویسنده از همان کودکی در داستانی که دیگران برایش می‌سازند شکل می‌گیرد. و این پرسش را در ذهن خواننده می‌گذارد که چقدر از «عظمت» مک‌کالرز واقعی بود و چقدر ساختهٔ روایت مادرش.

۳: طنز نهفته در انتهای این پاراگراف در یک جملهٔ کوتاه و ظاهراً بی‌ضرر متمرکز شده است: «من به‌عنوان یک مرد به دنیا آمدم» که شاید این سخن او در نهایت پیشگوییِ پیش از تولدِ مادرش را اثبات می‌کرد.» این جمله از چند جهت طنزآمیز و کنایه‌آمیز است:

A. بازگشت به پیشگویی مادر — اما با یک پیچ
قبلاً دیدیم که مادر مک‌کالرز پیشگویی کرده بود فرزندش «هنرمندی جهانی» خواهد شد و حتی نام پسرانهٔ «انریکو کاروسو» را برایش انتخاب کرده بود، چون فکر می‌کرد پسر می‌شود. حالا نویسنده با ظرافت می‌گوید: شاید مادر درست پیشگویی کرده بود، چون مک‌کالرز خودش می‌گوید «من مرد به دنیا آمدم.» یعنی آن پیشگویی اشتباه دربارهٔ جنسیت، به شکلی دیگر — و کاملاً غیرمنتظره — درست از آب درآمده است. طنز در این است که پیشگویی نه به معنای تحت‌اللفظی، بلکه به شکلی هویتی و روانی محقق می‌شود.

B. بازی با کلمهٔ «مرد»
جملهٔ «من به عنوان یک مرد به دنیا آمدم» در اینجا دوپهلوست. یک لایه‌اش اشاره به حس هویتی و جنسیتی مک‌کالرز است که خودش را از نظر روانی و عاطفی مردگونه می‌دید. لایهٔ دیگرش شوخی است با این ایده که مادرش آرزوی پسر داشتن داشت. نویسنده با یک جمله، هم به هویت جنسی او اشاره می‌کند و هم پیشگویی مادر را به تمسخر می‌گیرد.

C. تضاد با فضای پاراگراف
کل پاراگراف دربارهٔ زندگی آزاد و بی‌قید مک‌کالرز در بروکلین است: هم‌خانه شدن با آودن و جیپسی رز لی، رفت‌وآمد روشنفکران و هنرمندان، و شروع دو اثر مهمش. این فضای پرانرژی و آزاد با جملهٔ پایانی — که ناگهان به هویت جنسی و جملهٔ شخصی مک‌کالرز برمی‌گردد — یک ضربهٔ پایانی طنزآمیز می‌زند. انگار نویسنده می‌گوید: در میان این همه آزادی و بی‌قیدی، باز هم سایهٔ آن پیشگویی مادرانه دست از سر او برنمی‌دارد.

D. طنز از نوع «بازی سرنوشت»
نویسنده در واقع می‌گوید سرنوشت با مادر شوخی کرده است: مادر پسر می‌خواست، دختر آمد؛ اما آن دختر خودش را مرد می‌دید و احتمالاً همین حس دوگانه بود که به آثارش عمق داد. این طنز تلخ، نه تمسخر مک‌کالرز است و نه تمسخر مادرش، بلکه نمایشیک وضعیت انسانی پیچیده است که در قالب یک جملهٔ کنایه‌آمیز بیان می‌شود.

به طور خلاصه طنز این جمله در این است که یک واقعیت هویتی و عاطفی عمیق را با ارجاع به یک پیشگویی کمیک و نادرست مادرانه پیوند می‌زند. نویسنده نه آن را انکار می‌کند و نه کاملاً تأیید؛ با لبخند می‌گوید شاید مادر به شکلی غریب درست گفته باشد. این همان طنز ظریف زندگینامه‌نویسی است: واقعیت را می‌پذیرد، اما با نگاهی کنایه‌آمیز.

۴: این پاراگراف کوتاه هم مثل پاراگراف‌های قبلی، از یک طنز ظریف و کنایه‌آمیز برخوردار است — منتها این بار طنز بیشتر در هم‌نشینی غیرمنتظره دو نام نهفته است.

A. عنوان پاراگراف: «آنها پیوندی مشترک داشتند»
این عنوان خودش یک بازی زبانی دوپهلو است. پیوند یا  Bond هم به معنای پیوند و رابطه است، و هم نام خانوادگی جیمز باند، شخصیت خیالییان فلمینگ. یعنی یک لحظه نمی‌دانی این پیوند، پیوندی ادبی است یا شوخی با نام باند. طنز از همین‌جا شروع می‌شود.

B. تضاد ذاتی بین دو نویسنده
کارسون مک‌کالرز: نویسنده‌ای از جنوب آمریکا، درون‌نگر، دربارهٔ تنهایی، معلولیت، عشق نافرجام و انسان‌های حاشیه‌ای می‌نویسد. یان فلمینگ: خالق جیمز باند، قهرمان ماجراجویی، خشونت، جاسوسی، زن‌بازی و دنیای مردانه و پرزرق‌وبرق. این دو ظاهراً هیچ سنخیتی با هم ندارند. همین ناسازگاری، طنز اصلی پاراگراف را می‌سازد: خالق جیمز باند، قهرمانِ اکشن و بی‌عاطفه، عاشق رمانی شده که درون‌مایه‌اش تنهایی و رنج روحی است.

C. واژه  smitten
نویسنده از کلمهٔ smitten استفاده می‌کند که هم معنای «شیفته و مفتون» دارد و هم بار عاشقانه. یعنی فلمینگ نه فقط تحسین‌کننده، بلکه واقعاً عاشق آن رمان بوده. این کلمه برای توصیف واکنش یک نویسندهٔ جاسوسی به اثری این‌چنین درون‌نگر، خودش کنایه‌آمیز است.

D. نام‌گذاری عمارت با نام رمان
فلمینگ عمارت ییلاقی‌اش در جامائیکا راGoldeneye نامیده، آن هم به احترام رمان «بازتاب‌هایی در چشمی طلایی»و این نام‌گذاری هم ادای احترام است و هم یک ژست اشرافی و عجیب: یک نویسندهٔ جاسوسی، ویلای خود را به نام رمانی دربارهٔ سربازی ناتوان و همسری خیانتکار نام‌گذاری می‌کند. طنز در این بی‌تناسبی است.

طنز این پاراگراف از جنس «تقابل غیرمنتظره» است: دو جهان ادبی کاملاً متفاوت که در یک نقطه به هم می‌رسند. عنوان « آن‌ها پیوندی مشترک داشتند (THEY SHARED A BOND) با بازی با نام «باند»، این تقابل را کامل می‌کند. نویسنده با کوتاهی و ایجاز، چیز عجیبی را به خواننده می‌گوید و با لبخند رهایش می‌کند: بله، خالق جیمز باند هم عاشق کارسون مک‌کالرز بود — و حتی خانه‌اش را به نام رمان او نامید.

۵: این آخرین تصویر پاراگراف، اوج طنز و ترحم است. یک نویسندهٔ مشهور، در اواخر عمر، مصاحبه می‌دهد — اما با لباس خواب سفید و کتانی. ترکیب «لباس خواب» و «مصاحبه» و «کفش کتانی» هم کمیک است و هم غم‌انگیز. «لباس خواب» نشانهٔ بی‌قیدی و خانه‌نشینی است، «مصاحبه» نشانهٔ جایگاه عمومی و ادبی، و «کفش کتانی» یک جزئیات روزمره و کمی مضحک. این تصویر، اوج فروپاشی مرز میان زندگی خصوصی و چهرهٔ عمومی مک‌کالرز است.

لحن نه کاملاً بی‌طرف است و نه کاملاً خصمانه. نویسنده با ایجاز و کنایه، تصویری از زوال یک نابغه ارائه می‌دهد. طنز اینجا از جنس «طنز سیاه» است: چیزهایی که در ظاهر خنده‌دارند، اما پشتشان بیماری، تنهایی و مرگ ایستاده. مک‌کالرز در جوانی جسور، آزاد و درخشان بود؛ اینجا زنی است که با لباس خواب سفید مصاحبه می‌دهد و خود را امیلی دیکنسون می‌پندارد.

این پاراگراف با عنوان بازیگوشانه‌اش، جزئیات وسواس سفیدی، ادعای کانال کردن روح دیکنسون، و تصویر نهایی مصاحبه با لباس خواب و کتانی، یک طنز تلخ و چندلایه می‌سازد. نویسنده با لبخند و نیشخند می‌گوید: این هم سرانجام کسی که قرار بود «هنرمندی جهانی» شود و مادرش از همان نوزادی استعدادش را پیشگویی کرده بود. مسیر از «گریه در گام موسیقی» تا «مصاحبه با لباس خواب سفید» — این خودش یک تراژدی‌کمدی کامل است.

فصل‌های قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
۲۷. ویلیام فاکنر
۲۸. ارنست همینگوی
۲۹. آین رند
۳۰. ژان-پل سارتر
۳۱. ریچارد رایت
۳۲. ویلیام اس. باروز




نظر شما درباره این مقاله:







 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net