|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
پریسا حافظی / خبرگزاری رویترز / ۲ فوریه ۲۰۲۶
به گفته شش مقام کنونی و سابق ایران، رهبر جمهوری اسلامی بهطور فزایندهای نگران است که یک حمله آمریکا بتواند با بازگرداندن مردم خشمگین به خیابانها، کنترل حکومت بر قدرت را در هم بشکند؛ آن هم پس از سرکوب خونین اعتراضات ضدحکومتی.
به گفته چهار مقام کنونی که در جریان این نشستها قرار گرفتهاند، در جلسات سطح بالای حکومتی، مقامها به رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، گفتهاند که خشم عمومی ناشی از سرکوب ماه گذشته – که خونینترین سرکوب از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ بوده – به نقطهای رسیده که دیگر ترس، بازدارنده نیست.
این مقامها گفتند به خامنهای هشدار داده شده که بسیاری از ایرانیان آمادهاند بار دیگر با نیروهای امنیتی مقابله کنند و فشار خارجی، از جمله یک حمله محدود آمریکا، میتواند آنها را جسورتر کرده و به ساختار سیاسی حاکم آسیب جبرانناپذیر وارد کند.
یکی از این مقامها به رویترز گفت دشمنان ایران بهدنبال شعلهور شدن دوباره اعتراضات برای پایان دادن به جمهوری اسلامی هستند و «متأسفانه» اگر قیامی رخ دهد، خشونت بیشتری در پی خواهد داشت.
او گفت: «حملهای که با تظاهرات مردم خشمگین همراه شود، میتواند به فروپاشی (نظام حاکم) منجر شود. این نگرانی اصلی در میان مقامهای ارشد است و همان چیزی است که دشمنان ما میخواهند.»
این مقام، مانند دیگر منابع این گزارش، به دلیل حساسیت موضوع نخواست نامش فاش شود.
اهمیت این اظهارات در آن است که نشاندهنده تردیدها و نگرانیهای درونی در سطح رهبری جمهوری اسلامی است که با موضع علنی و سرسختانه آنان در برابر معترضان و ایالات متحده در تضاد قرار دارد.
منابع از بیان واکنش خامنهای خودداری کردند. وزارت امور خارجه ایران نیز بلافاصله به درخواست رویترز برای اظهار نظر درباره این روایت از جلسات پاسخ نداد.
هفته گذشته چندین منبع به رویترز گفتند دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در حال بررسی گزینههایی علیه ایران است که شامل حملات هدفمند به نیروهای امنیتی و رهبران برای تشویق معترضان میشود؛ این در حالی است که مقامهای اسرائیلی و عرب گفتهاند صرفاً استفاده از قدرت هوایی برای سرنگونی حاکمان روحانی کافی نخواهد بود.
«مردم بهشدت خشمگین هستند»
هرگونه قیام احتمالی پس از یک حمله آمریکا، در تضاد با واکنش ایرانیان به حملات هوایی اسرائیل و آمریکا به برنامه هستهای ایران در ماه ژوئن خواهد بود؛ حملاتی که پس از آن، اعتراضات ضدحکومتی شکل نگرفت.
یک مقام ارشد میانهرو سابق گفت وضعیت از زمان سرکوب اوایل ژانویه تغییر کرده است. او گفت: «مردم بهشدت خشمگین هستند» و افزود که یک حمله آمریکا میتواند باعث شود ایرانیان دوباره به خیابانها بیایند. «دیوار ترس فرو ریخته است. دیگر ترسی باقی نمانده.»
تنشها میان تهران و واشنگتن در سطح بالایی قرار دارد. ورود یک ناو هواپیمابر آمریکایی و ناوهای پشتیبان آن به خاورمیانه، توان ترامپ برای اقدام نظامی را – در صورت تمایل – افزایش داده است؛ آن هم پس از تهدیدهای مکرر او به مداخله به دلیل سرکوب خونین اعتراضات در ایران.
نخستوزیر پیشین: «بازی تمام شده است»
چندین چهره مخالف، که پیشتر بخشی از حاکمیت بودند اما بعداً از آن جدا شدند، به رهبر جمهوری اسلامی هشدار دادهاند که «خشم جوشان عمومی» میتواند به فروپاشی نظام اسلامی منجر شود.
میرحسین موسوی، نخستوزیر پیشین، که از سال ۲۰۱۱ بدون محاکمه در حصر خانگی به سر میبرد، در بیانیهای که در وبسایت اصلاحطلب «کلمه» منتشر شد، گفت: «رود خون گرمی که در ماه سرد ژانویه بر زمین ریخته شد، از جوشش باز نخواهد ایستاد مگر آنکه مسیر تاریخ را تغییر دهد.»
او در ادامه افزود: «مردم با چه زبانی باید بگویند که این نظام را نمیخواهند و به دروغهای شما باور ندارند؟ بس است. بازی تمام شده است.»
در جریان اعتراضات اوایل ژانویه، به گفته شاهدان و گروههای حقوق بشری، نیروهای امنیتی با استفاده از نیروی مرگبار تظاهرات را سرکوب کردند که هزاران کشته و شمار زیادی زخمی برجای گذاشت. تهران، عامل این خشونتها را «تروریستهای مسلح» مرتبط با اسرائیل و آمریکا دانست.
ترامپ از اجرای تهدیدهای خود برای مداخله مستقیم خودداری کرد، اما پس از آن خواستار امتیازدهی هستهای از سوی ایران شده است. هر دو طرف، تهران و واشنگتن، نشانههایی از آمادگی برای احیای دیپلماسی در مناقشه دیرینه هستهای نشان دادهاند.
خشم فروخورده و «خطر حمام خون»
تحلیلگران و افراد نزدیک به حاکمیت میگویند اگرچه خیابانها فعلاً آرام است، اما نارضایتیهای عمیق همچنان باقی ماندهاند.
ناامیدی عمومی از افول اقتصادی، سرکوب سیاسی، شکاف فزاینده میان فقیر و غنی، و فساد ریشهداری که بسیاری از ایرانیان را در سیستمی بدون امید به بهبود یا آیندهای روشن گرفتار کرده، در حال انباشته شدن است.
حسین رسام، تحلیلگر ساکن لندن، گفت: «این شاید پایان نباشد، اما دیگر فقط آغاز هم نیست.»
به گفته شش مقام کنونی و سابق، اگر اعتراضات در شرایط افزایش فشار خارجی از سر گرفته شود و نیروهای امنیتی با زور پاسخ دهند، بیم آن میرود که معترضان نسبت به ناآرامیهای پیشین جسورتر باشند؛ جسور شده بهواسطه تجربه و با این احساس که چیز زیادی برای از دست دادن ندارند.
یکی از مقامها به رویترز گفت هرچند مردم خشمگینتر از گذشته هستند، اما اگر حکومت همزمان با حمله آمریکا مواجه شود، از روشهای سختگیرانهتری علیه معترضان استفاده خواهد کرد. او گفت نتیجه چنین وضعی «حمام خون» خواهد بود.
ایرانیان عادی که رویترز با آنها گفتوگو کردهاند، انتظار دارند حاکمان ایران هرگونه اعتراض تازهای را با شدت سرکوب کنند.
یکی از ساکنان تهران که پسر ۱۵ سالهاش در جریان اعتراضات ۹ ژانویه کشته شد، گفت معترضان فقط خواهان یک زندگی عادی بودند، اما پاسخشان «گلوله» بود.
او گفت: «اگر آمریکا حمله کند، برای انتقام خون پسرم و کودکانی که این حکومت کشت، دوباره به خیابانها خواهم آمد.»
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۱۲ بهمن ۱۴۰۴ / ۱ فوریه ۲۰۲۶
۱ – حامیان متفاوت یک نظام اقتدارگرا
از منظر تئوریک، گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک سه مرحله دارد. (۱) پایان دادن به اقتدارگرایی، (۲) استقرار پایههای دموکراسی و (۳) استحکام دموکراسی نوپا. تحقق مرحله اول نیز به سه شیوه میسر است. (الف) تصمیم به تغییر و اقدام از بالا، (ب) کنش اجتماعی و فشار از پایین یا (ج) مداخلهی نیروی خارجی.
یکی از راهکارهای یک نظام اقتدارگرا برای «حفظ وضع موجود»، ترویج بیعملی سیاسی از طریق جلوگیری از بند (ب)، یعنی شکلگیری جنبشهای اعتراضی و ممانعت از کنش اجتماعی و فشار از پایین است که به شیوههای متفاوتی انجام میشود.
مثلا در شیوهی ابتدایی، اشخاص شناختهشدهی نظام، با ادبیاتی خشن و آمرانه، به مردم دستور میدهند که حق برپایی جنبشهای اعتراضی را ندارند و مجاز نیستند تا برای احقاق مطالباتشان به کف خیابان بیایند، وگرنه با داغ و درفش و برچسب «عوامل بیگانه» مواجه خواهند شد. خب این شیوهی سخن گفتن همیشه و همه جا کارساز و راهگشا نیست.
در رویکرد فنیتر و پیچیدهتر، آن فرامین در قالب یک نظریه به مردم تلقین میشود. یعنی به جای آن اشخاص خشن و منفور، چهرههایی معصوم، با زبانی آهنگین، آن فرامین را در قالب یک نظریه خوش آب و رنگ، با ظاهری پیراسته و انسانی، به خورد خلائق میدهند.
به بیان دیگر، در یک نظام اقتدارگرا، کوشش برای «حفظ وضع موجود» همیشه از طریق بیان صریح مواضع و از زبان نمایندگان رسمی آن نظام انجام نمیشود. بلکه لازمست تا چهرههایی با وجاهت لازم و با ژست منتقد نظام و فیگور مصلح اجتماعی، به خدمت گرفته شوند تا این پروژه را به شکلی تلطیفشده، از جانب یک جناح ظاهرا متفاوت به ثمر برسانند. این چهرههای محبوب، ضرورت «حفظ وضع موجود» را با استفاده از واژهها و مفاهیمی که مقبولیت اجتماعی دارند، تئوریزه میکنند. سپس شرایطی پدید خواهد آمد که در عمل، خود مردم مروج و مدافع آموزههای نظام اقتدارگرا میشوند.
۲ – تئوری «خشونتپرهیزی» راهکاری برای «حفظ وضع موجود»
این ماجرای «خشونتپرهیزی» هم به همین دلیل توسط تئوریسینهای وطنی «حفظ وضع موجود» خلق شده است.
در نسخهی معتبر و اصلی تئوری «خشونتپرهیزی»، نه تنها کنش اجتماعی خیابانی (اعم از تظاهرات، راهپیمایی و ...) نکوهش نمیشود، بلکه سازوکار صحیح آن به کنشگران آموزش داده میشود. به عنوان نمونه، «خشونتپرهیزی» در آثار نظریهپردازانی مانند مایکل نیگلر، به این معنا به کار رفته که معترضان خیابانی نباید خشونتورزی کنند. چرا که نظام اقتداگرا از آن سود خواهد برد و به آن دامن خواهد زد و تشدیدش خواهد کرد. در اینصورت بازندهی بازی، کنشگران خیابانی خواهند بود.
اما اصلاحطلبان و روزنهگشایان وطنی یک نسخهی جعلی از «خشونتپرهیزی» را ابداع کردهاند و مروج آن هستند. در این نسخهی جعلی، اساسا با هر گونه کنش سیاسی از «پایین» مخالفت میشود. «خشونتپرهیزان» وطنی اینطور استدلال میکنند که اصلیترین محل بروز و ظهور کنش اجتماعی از «پایین»، کف خیابان است و در نتیجه ممکن است چنین کنشی با خشونت مواجه شود. در نتیجه، برای احتراز از خشونت، باید کنش اجتماعی از «پایین» را تعطیل نموده و کار را به دستان لایق و باکفایت دلالان اصلاحات و روزنهگشایان در «بالا» سپرد.
به سخن دیگر، «خشونتپرهیزان» وطنی با ظاهری وجیه و با ژست منتقد نظام و پرچم «خشونتپرهیزی» در دست، خواسته یا ناخواسته، در حقیقت برای «حفظ وضع موجود» میجنگند.
۳ – اعتراضات دی ۴۰۴ و خشونتپرهیزان جدید
مطرح شدن «نهاد پادشاهی» در کسوت یک آلترناتیو و بهمثابه مرکز فرماندهی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، سبب شد تا استفاده از نسخهی جعلی «خشونتپرهیزی» دوباره اهمیت پیدا کرده و در دستور کار قرار گیرد.
بهعلاوه اینبار، برخی از چهرههای جمهوریخواهان و چپها، به جمع خشونتپرهیزان قدیمی پیوستند تا با کمک این ابزار تئوریک، دعواهای حزبی و جناحی خودشان را به پیش ببرند.
اینان رهبر معترضان را به باد نقد گرفته و شماتت کردند که چرا مشوق شرکت در تظاهراتی بوده که پیشاپیش، اعمال خشونت از جانب حکومت در آن قابل پیشبینی بود؟ «خشونتپرهیزان» از یک سو، طوری درباره معترضان سخن میگویند که گویی به یک گله گوسفند نادان اشاره میکنند که به فرمان هر چوپانی، به هر سویی میرود و از سوی دیگر به رهبر معترضان میتوپند که چرا گله را به مسلخ برده است.
در این نسخهی جعلی از «خشونتپرهیزی»، مسبب بروز خشونت، معترضان و کنشگران سیاسی هستند، نه آنکه تفنگ در دست دارد و شلیک میکند. یعنی فاعل «خشونت»، مطالبهگر کف خیابان است و مجری اعمال خشونت، مامور است و معذور.
۴ – به رسمیت شناختن «حق اعتراض»
فقر، فلاکت، بیکاری، فقدان امنیت اقتصادی، ناامیدی، مهاجرت اجباری، بیآبی، بیبرقی، هوای آلوده، فرونشست زمین زیرپا، سبک زندگی اجباری، جنگ ۸ ساله، جنگ ۱۲ روزه و صلح موقتی (وضعیت نه جنگ نه صلح)، همگی اَشکال متنوعی از خشونت هستند. خشونتی که هر روز و هر ساعت و هر لحظه به افراد جامعه تحمیل میشوند و آنها را از «یک زندگی معمولی» بازمیدارند. «خشونتپرهیزی جعلی و فریبکارانه»، اعتراضات خیابانی مردم به این خشونتهای اقتصادی و اجتماعی را تقبیح میکند. اما آنچه که باید جایگزین این «خشونتپرهیزی جعلی و فریبکارانه» شود، بهرسمیت شناختن «حق اعتراض» است. دفاع از «حق اعتراض»، خود متضمن «خشونتپرهیزی واقعی» خواهد بود.
■ آقای اتفاق عزیز، مماشات “اصلاح طلبان” حکومتی با دیکتاتوری تازه نیست، همینطور سوء استفاده آنها از مفاهیم مهمی نظیر “خشونت پرهیزی”. اما نوشته شما در نسبت دادن این مغلطه کاری به سکولارها کمی زیاده روی میکند.
خشونت و خشونت ورزی برای جمهوری اسلامی حکم اکسیژن را دارد، از اینرو مبحث خشونت پرهیزی اهمیت ویژه ای پیدا میکند و مهم است که هیچگونه سانسور و ممانعتی پیرامون این مفهوم مهم ایجاد نکنیم.
در مورد قتل عام مردم درست گفتید. جمهوری اسلامی اعتراضات دادخواهانه مردم را با وحشیانه ترین شکل به خاک و خون کشید، و بدتراز آن که این جنایت را حساب شده و تا حدود زیادی با نقشه قبلی انجام داد. بدلیل ضرباتی که رژیم از جنبش “زن زندگی آزادی” دریافت کرد دچار سر در گمی شده بود، مجبور شد خاکریز هایش را جا به جا کند و با تضاد های درونی کنار بیاید. همه و همه سبب شد که نوعی فضای باز نسبی در یکسال و اندی اخیر ایجاد شود، مجبور شدند افرادی نظیر نرگس و تاجزاده را به مرخصی استعلاجی بفرستند، برخی محافل بحث و تبادل نظر شکل گرفت و توان رژیم برای فشار بر رسانه ها کمتر شد. رژیم و نیروهای امنیتی به هیچ وجه تحمل رشد این شرایط را نداشتند و مدتی بود که در تدارک کودتا بر علیه فضای باز محدود بودند و اینچنین دست به جنایت تاریخی خود زدند. آقای اتفاق تصور میکنم که اکثریت قاطع جنبش سکولار ایران چنین روایتی را کم و بیش در نظر دارد. دلیلی ندارد که شکاف ها را بیشتر کنیم.
مسلما برای آقای پهلوی نیز که قصد هدایت جنش مردم را دارند زمین بازی تغیر کرده است، و تاکتیک های بعدی هر چه باشد بهتر است با احتساب همه نیروهای جنبش و وحدت نسبی میان آنها اتخاذ شود.
با احترام، پیروز
■ درود بر جناب اتفاق
از دریچهای دیگر ..!
گذار مسالمتآمیز از نظامهای استبدادی در مواجهه با سرکوب خشن، یکی از پیچیدهترین چالشهای سیاسی و اخلاقی در نظریات تغییر سیاسی است. در این شرایط، تحلیلگران و نظریهپردازان معمولاً به چند محور اصلی اشاره میکنند:
۱. فرسایش توان سرکوب: نظریهپردازانی مانند جین شارپ معتقدند قدرت حاکم مستبد به اطاعت کارگزارانش (نیروهای نظامی و امنیتی) وابسته است. هدف مبارزه خشونتپرهیز در اوج سرکوب، ایجاد شکاف در بدنه سرکوب است. وقتی ریزش در نیروهای مسلح رخ دهد، ماشین کشتار از کار میافتد. خشونت متقابل معترضان اغلب باعث انسجام بیشتر نیروهای امنیتی پیرامون حاکم میشود، در حالی که تداوم ایستادگی مدنی میتواند منجر به «نافرمانی» سربازان از دستور شلیک شود.
۲. هزینه مشروعیت بینالمللی: استفاده از سلاح گرم علیه معترضان غیرمسلح، رژیم را در سطح بینالمللی منزوی کرده و زمینه را برای فشارهای دیپلماتیک، تحریمهای هدفمند و مداخلههای حقوق بشری فراهم میکند. ورود به فاز مسلحانه توسط معترضان، اغلب باعث میشود جامعه جهانی بحران را نه یک «سرکوب آزادیخواهانه» بلکه یک «جنگ داخلی» تلقی کند که لزوماً به نفع معترضان نیست.
۳. تله خشونت: تاریخ نشان داده است که گذارهای متکی بر خشونت و قهر، اغلب به بازتولید استبداد در شکلی جدید منجر میشوند. وقتی قدرت با اسلحه به دست میآید، معمولاً با اسلحه نیز حفظ میشود. گذار مسالمتآمیز، هرچند در کوتاهمدت بسیار پرهزینه و دردناک به نظر میرسد، اما احتمال استقرار یک دموکراسی پایدار در بلندمدت را افزایش میدهد.
۴. دفاع مشروع در برابر خشونت عریان: در مقابل، برخی نظریهپردازان و فعالان معتقدند که «حق دفاع مشروع» یک حق انسانی است. آنها استدلال میکنند که وقتی حکومتی به کشتار سیستماتیک دست میزند، فضای گفتگو و مبارزه مدنی را کاملاً مسدود کرده است. در این دیدگاه، استفاده از «قهر انقلابی» یا دفاع از خود، نه به عنوان انتخاب اول، بلکه به عنوان واکنشی اجتنابناپذیر برای بقا مطرح میشود.
دشواری اصلی در این است که خشونتپرهیزی یک «تاکتیک» نیست، بلکه یک «استراتژی» برای تغییر ساختار قدرت است. در شرایط سرکوب شدید، حفظ این استراتژی نیازمند سازماندهی بسیار قوی، شبکهسازی اجتماعی و یافتن روشهای جایگزین برای فلج کردن چرخه اقتصادی و اداری حکومت (مانند اعتصابات گسترده) است تا تکیه بر حضور صرف در خیابان که منجر به تلفات میشود، کاهش یابد.
سپاس - آشنا
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
تام لارنس / دیلیمیل / ۲ فوریه ۲۰۲۶
یک روزنامهنگار مدعی شده است زنانی که در ایران در برابر رژیم خشن حاکم ایستادگی میکنند، «مورد تجاوز و مثلهکردن» قرار میگیرند.
میشل عبدالهی، روزنامهنگار آلمانی–ایرانی، با استناد به روایتهایی از داخل ایران گفته است زنان ربوده میشوند و سپس برای جلوگیری از ادامه اعتراضات علیه رژیم، «مورد تجاوز و مثلهکردن» قرار میگیرند.
در هفتهها و ماههای اخیر، زنان شجاع ایرانی با برداشتن روسری در اماکن عمومی، موتورسواری، یا انتشار ویدئو در شبکههای اجتماعی ـــ از جمله آتشزدن تصاویر آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، با سیگار ـــ از احکام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سرپیچی کردهاند.
اما این نافرمانی برای آنان با خطرات شخصی بسیار سنگینی همراه بوده است، چرا که بنا بر گزارشها، زنان در ایران شروع به ناپدید شدن کردهاند.
آقای عبدالهی که در سال ۱۹۸۱ در تهران متولد شده و در سال ۱۹۸۶ به هامبورگ مهاجرت کرده است، پس از گفتوگو با افرادی در داخل ایران، ویدئویی را در شبکههای اجتماعی منتشر کرد و در آن از وحشتهایی گفت که گریبان مخالفان رژیم را گرفته است.
او گفت: «هیچ جسد زنی پیدا نمیشود، یا تعدادشان بسیار کم است. و دلیلش این است که بنا بر شهادت شاهدان عینی، به آنان تجاوز میشود، رحمشان را خارج میکنند، پوست سرشان را همراه با مو میکنند و بدنشان را با جای سوختگی سیگار میپوشانند.»
وی افزود جمهوری اسلامی به رهبری خامنهای «از تجاوز بهعنوان سلاحی علیه مردم خود استفاده میکند».
به گفته او، زنان برای «ایجاد حداکثر ترس» مورد تجاوز قرار میگیرند تا هم خودشان و هم دیگران از حضور در خیابانها و اعتراض علیه رژیم بازداشته شوند.
عبدالهی مدعی شد که همین اعمال هولناک علیه کودکان نیز بهکار گرفته میشود.
در گزارشی دیگر از ایران که روزنامه آلمانی «بیلد» منتشر کرده است، مأموران «زنان جوان را روی هم داخل یک خودروی جداگانه پرتاب کردند و گفتند: ‹ما شما را نمیکشیم. اول به شما تجاوز میکنیم، بعد میکشیمتان›.»
عبدالهی افزود: «این کار را با افراد بسیار زیادی در این کشور انجام میدهند و تحملش بسیار سخت است. آنقدر کاری که با آنان میکنند وحشتناک است که اجساد را به خانوادهها تحویل نمیدهند و ابتدا آنها را میسوزانند تا آنچه اتفاق افتاده قابل مشاهده نباشد.»
او ادامه داد: «از گازهای سمی علیه مردم استفاده کردهاند. من هر روز با افراد داخل ایران صحبت میکنم. میگویند همه عزیزانشان را از دست دادهاند. همه. همه سیاهپوش هستند. انگار یک قبرستان است. اما مردم همچنین میگویند که تسلیم نخواهند شد.»
ماه گذشته، زنان معترض با انتشار تصاویری از خود در شبکههای اجتماعی که در آن با شعلهور کردن تصاویر خامنهای سیگار روشن میکردند، بهطور گسترده مورد توجه قرار گرفتند.
سیگار کشیدن زنان در ایران بهشدت نکوهش میشود و آتش زدن تصاویر رهبر کشور نیز غیرقانونی است؛ موضوعی که این اقدام را به یک حرکت اعتراضی جسورانه تبدیل کرده است.
در چندین تصویر، این زنان معترض همچنین بدون حجاب دیده میشوند، با وجود آنکه استفاده از روسری برای زنان در ایران اجباری است.
این تحولات در حالی رخ میدهد که ایران تمامی سفیران اتحادیه اروپا در جمهوری اسلامی را احضار کرده است تا نسبت به قرار دادن سپاه پاسداران در فهرست گروههای تروریستی توسط این اتحادیه اعتراض کند.
رژیم ایران در حال حاضر با تهدید اقدام نظامی ایالات متحده مواجه است؛ تهدیدی که در واکنش به کشتهشدن معترضان مسالمتآمیز و احتمال اعدامهای گسترده مطرح شده است.
ارتش آمریکا ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» و چند ناوشکن مجهز به موشکهای هدایتشونده را به خاورمیانه اعزام کرده است.
هنوز مشخص نیست که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تصمیم به استفاده از زور بگیرد یا نه، هرچند کشورهای منطقه برای جلوگیری از آغاز جنگی جدید در خاورمیانه در حال انجام تلاشهای دیپلماتیک هستند.
اتحادیه اروپا هفته گذشته به دلیل نقش سپاه پاسداران در سرکوب خونین اعتراضات سراسری ماه ژانویه ـ که به کشتهشدن هزاران نفر و بازداشت دهها هزار تن انجامید ـ این نهاد را در فهرست گروههای تروریستی قرار داد.
کشورهای دیگری از جمله ایالات متحده و کانادا پیشتر سپاه پاسداران را یک سازمان تروریستی اعلام کرده بودند.
اگرچه این اقدام تا حد زیادی نمادین است، اما فشار اقتصادی وارد بر ایران را افزایش میدهد، چرا که سپاه نفوذ گستردهای بر اقتصاد کشور دارد.
اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، به خبرنگاران گفت که سفیران روز یکشنبه احضار شدهاند و این روند تا روز دوشنبه نیز ادامه داشته است.
او گفت: «مجموعهای از اقدامات بررسی شده، گزینههای مختلفی در حال آمادهسازی است و به نهادهای تصمیمگیر مرتبط ارسال شدهاند.»
بقایی افزود: «ما معتقدیم در روزهای آینده تصمیمی درباره اقدام متقابل جمهوری اسلامی ایران در برابر اقدام غیرقانونی، غیرمنطقی و بسیار نادرست اتحادیه اروپا اتخاذ خواهد شد.»
همچنین روز یکشنبه، رئیس مجلس ایران اعلام کرد که جمهوری اسلامی بر اساس قانونی مصوب سال ۲۰۱۹، اکنون تمامی نیروهای نظامی اتحادیه اروپا را گروههای تروریستی تلقی میکند.
سپاه پاسداران پس از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ ایران بهعنوان نیرویی برای حفاظت از نظام تحت نظارت روحانیت شیعه شکل گرفت و بعدها در قانون اساسی کشور تثبیت شد.
این نیرو که بهصورت موازی با ارتش رسمی کشور فعالیت میکند، در جریان جنگ طولانی و ویرانگر ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ نفوذ و قدرت بیشتری به دست آورد.
اگرچه پس از پایان جنگ احتمال انحلال آن مطرح بود، اما آیتالله خامنهای اختیاراتی به سپاه اعطا کرد تا وارد فعالیتهای اقتصادی خصوصی شود؛ امری که باعث رشد و تقویت آن شد.
نیروی بسیج وابسته به سپاه به احتمال زیاد نقش کلیدی در سرکوب اعتراضات ایفا کرده است؛ اعتراضاتی که از ۸ ژانویه شدت گرفت، زمانی که مقامات دسترسی به اینترنت و تماسهای تلفنی بینالمللی را برای جمعیت ۸۵ میلیونی کشور قطع کردند.
ویدئوهایی که از طریق دیشهای ماهوارهای استارلینک و روشهای دیگر از ایران منتشر شدهاند، مردانی را نشان میدهند که بهاحتمال زیاد عضو این نیروها هستند و به سوی معترضان شلیک کرده یا آنان را مورد ضربوشتم قرار میدهند.
در همین حال، بقایی همچنین اعلام کرد رزمایش سپاه پاسداران در تنگه هرمز ـ گذرگاه باریکی در دهانه خلیج فارس که یکپنجم نفت تجارتشده جهان از آن عبور میکند ـ «بر اساس برنامه زمانی خود در حال انجام است».
ایران هفته گذشته به کشتیها هشدار داده بود که این رزمایش روزهای یکشنبه و دوشنبه برگزار خواهد شد، اما تاکنون انجام آن را رسماً تأیید نکرده است.
فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا هشدار شدیدی به ایران داده و اعلام کرده است که نباید ناوها و هواپیماهای جنگی آمریکا را مورد آزار قرار دهد یا مانع عبور کشتیهای تجاری از این تنگه شود.
لینگ گزارش در منبع اصلی: https://www.dailymail.co.uk/news/article-15519585/Women-raped-mutilated-standing-Iran-regime.html
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
در این روزها، جمهوریخواهان روزهای پرمشغله و پر از نگرانی دارند. چشمان گشاد جمهوریخواهان شاهد آن است که چیزی بهنام «بایگانی تاریخ» وجود ندارد و هر موجودی از درگذشتگان و فراموششدگان تاریخ، استعداد کسب حیات مجدد با دم عیسایی یک جامعه ملتهب و گرفتار بحران همهجانبه را دارد.
«آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» یا آلترناتیو اثباتی برای ایجاد دموکراسی و توسعه؟
اهمیت وجود یک «آلترناتیو جذاب» برای بسیج توده مردم، برای بازیگران سیاسی امروز ایران محل مناقشه نیست. اما مشخصات لازم برای کارکرد مؤثر چنین مدلی، میتواند سیاسیون را دچار غفلتی جبرانناپذیر کند. آلترناتیو مزبور، کلاً در بسیاری از موارد لازم نیست از منظر تحلیلگر، بازیگر سیاسی یا کارشناس، عقلانی، عملی یا حتی دموکراتیک باشد؛ اما کافی است در ذهن مردم ناراضی توجیه شده و «جذاب» به نظر برسد.
از این منظر «آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» لزوماً معادل برنامه حزبی یا پروژه تخصصی برای ساختن نظامی مبتنی بر دموکراسی و حقوق بشر و قادر به تأمین امنیت و رفاه شهروندان نیست.
نبود آلترناتیو یا وجود فقط انتقاد بدون جایگزین باعث میشود اعتراضات، پراکنده، کوتاهمدت یا فاقد انسجام شوند. این را چارلز تیلی (Charles Tilly) در نظریههای اجتماعی و جنبشهای جمعی تأکید کرده است: جنبشها زمانی موفق میشوند که مردم تصویری از آینده بهتر داشته باشند. مهم آن است که هم مدلهای پوپولیستی جذاب (وعدههای میانبُر غیرواقعی) و هم پروژههای واقعی و علمی متکی بر تجربه جهانی برای بسیج تودههای خواهان تغییر مورد استفاده قرار بگیرند.
مصادیق تاریخی آلترناتیوهای جذاب و فاجعهبار
دو مصداق تاریخی چنین پروژههایی در ایران، یکی در دوره انقلاب مشروطه و دیگری در سالهای منتهی به مرداد ۱۳۳۲ بود. هم تصورات و انتظارات مشروطهخواهان از نقش «قانون» و محدود شدن اختیارات پادشاه و هم وعده «سهم نفت» مردم را در جریان موسوم به «نهضت ملیشدن صنعت نفت» به میدانها سرازیر میکرد؛ این تصورات بسیار رویاپردازانه و بهشدت اغراقآمیز بودند. اما در زمان خود، به اندازه کافی معقول و جذاب بودند که جامعه را به درجه التهاب برسانند و انسانهای بیشماری را به حرکت دربیاورند.
نمونه سوم از این قبیل پروژهها در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ بخش مهم و تعیینکنندهای از جامعه ایران را به خیابان سرازیر کرد. در آن سالها تصوری (عوامانه) معتقد بود که پول نامحدودی از فروش نفت خام عاید ایران میشود و تنها کافی است که دولت این پول را تقسیم کند(!) نام این مدل «کویت» بود که بهشدت از سوی انقلابیون آن دوره تبلیغ میشد، در حالی که درآمد سرانه افسانهای کشور کویت هیچ تناسبی با واقعیت ایران آن سال نداشت.
در مقیاس جهانی نیز، تاریخ قرن بیستم، تاریخ چند نمونه برجسته از چنین فجایعی است. تبدیل شدن بلشویکهای روس از یک جریان حاشیهای به قدرت حاکم در پهناورترین کشور جهان طی ۷۴ سال، با شعار «نان، صلح، زمین» کلید خورد و روسیه را از یک جامعه جنگزده به یک کشور دچار قحطی نان تبدیل کرد. وعده بازگردانیدن عظمت آلمان از سوی نازیها، این کشور را به تلی بزرگ از آوار ساختمانی تبدیل کرد.
آنچه امروز شاهدش هستیم، تلاش برای ارائه نمونه جدیدی از چنین مدل سحرآمیزی از یک فردای رویایی است. سالهاست که رسانههای پرمخاطب سلطنتطلب، تصوری روتوششده از «گذشته خوب» را بهعنوان مدل جذاب برای فردا، بر افکار عمومی جامعه ایران پمپاژ میکنند. این مدل که امروز بهنام «زمان شاه» از دل تاریخ ماضی احضار روح شده است، مدلی است که در آن، ایران چیزی کمتر از یک کشور پیشرفته و در آستانه نیل به «تمدن بزرگ» نبود. این مدل برای کسانی که راهی برای رهایی از دست نکبت جمهوری اسلامی تصور نمیکنند و بهویژه برای آن دسته که تجربه دستاولی از وضعیت واقعی در نظام آریامهری نداشتهاند، جذابیت لازم برای ایفای نقش پروژه پوپولیستی موجه را داشته و در ذهن آنها «عقلانی» به نظر میرسد.
تفاوت دو نظام قابل قیاس یا تفاوت دیکتاتوری و دموکراسی؟
جمهوریخواهی دموکرات و سکولار بهعنوان یک پروژه برای ساخت اولین دموکراسی ایران، آلترناتیو قابل قیاس با سلطنت نیست. فرق جمهوریخواهی و سلطنتطلبی برای ایرانیان شبیه تفاوت دو حزب سیاسی راست و میانه در یک دموکراسی یا تفاوت جمهوریت و سلطنت در دو کشور دموکراتیک نیست. نبود سابقه دموکراسی در تاریخ ایران، رسیدن به همچون نظامی را به امری تأسیسی و حیاتی مبدل کرده است.
امروز در کشورهای دموکراتیک پادشاهی، هر بحثی در تفاوت جمهوریت و سلطنت به یک مقایسه میان سهم هر شهروند از هزینه دربار و کاخ ریاستجمهوری تبدیل میشود (حدود یک و نیم تا دو دلار در سال از جیب هر شهروند در منابع اینترنتی دمدست). اما در ایران کنونی، صحبت از نظام پادشاهی محدود به تئوری پادشاهیخواهی در مقابل جمهوریت نیست. چراکه آلترناتیو سلطنت ارائه شده توسط پهلویطلبان یک گزینه ناشناخته نبوده و هواداران آن با منش و رفتارهای خود معلومالحال هستند. باید دقت کرد که پهلویطلبان امروزی هیچ انتقادی به استبداد، خفقان و فساد پهلوی قبل از انقلاب ندارند. در عوض، ایراد نظام پهلوی و محمدرضا شاه را همانا رحمانی بودن و عدم کشتار کافی مخالفانش میدانند. به عبارت دیگر، نسخه اصلاحشده پهلوی که میتوان آن را ورژن دو پهلوی نامید، تنها با سرکوب بیشتر و ساواک خشنتر بهروزرسانی شده است و هواداران این نظام فاشیستی، هماکنون در شبکههای مجازی و خیابانهای کشورهای دموکراتیک با حمله و کتککاری مخالفان خود، تصویر واضحتری از نظام سلطنتی مطلوب خود بهدست میدهند.
جمهوریخواهان دموکرات و سکولار ایران، متوجه پیچیدگی نظامهای دموکراتیک هستند و نمیتوانند وعده خوشبختی و ثروت بیپایان در فردای پیروزی بدهند. در سال ۱۳۵۷ این حاکمان امروزی بودند که رژیم پهلوی را وابسته به خارجی و دشمن ذاتی مردم ایران معرفی میکردند و امروز تبلیغات سلطنتطلبان علت ناکارآمدی اقتصادی و سرکوب سیاسی خشن مردم را به «غیرایرانی» بودن حاکمان رژیم اسلامی نسبت میدهند. با این روایت پوپولیستی، همه چیز به سرنگونی رژیم حاکم بستگی پیدا میکند و پروژه برکناری رژیم غیرایرانی حاکم، همان اصل و اساس تأمین خوشبختی اهالی است. در نتیجه «شاه باید بیایدِ» سلطنتطلبان امروزی همانند «شاه باید برودِ» سال ۱۳۵۷ جایگزین ساده و پوپولیستی پروژه مشخص تأسیس دموکراسی است.
دشواری جمهوریخواهان
دشواری پروژه جمهوریخواهی دموکراتیک و سکولار در این است که برای اولین بار در تاریخ ایران خواهان برپایی یک نظام حکمرانی جدید، بیاعتنا به نهادهای سنتی (سلطنت و روحانیت) است. اقتدار خدایگونه پادشاه و نمایندگان خدا بر روی زمین، نیازی به اثبات قاهر بودن قدرت خودشان برای یک جامعه سنتزده ندارند؛ اما قابل تجسم کردن قدرتِ حافظِ نظم و اعمالکننده قانون در یک نظام دموکراتیک کار سادهای نیست. همینطور است دشواری توضیح مدل اقتصادی برای تأمین رفاه اهالی و امنیت اقتصادی کشور بدون اتکا به ثروتهای طبیعی.
بدینسان پروژه جمهوریخواهی دموکرات و سکولار برای قابل فهم کردن نوع حکمرانی و مدل اقتصادی مورد نظر خود، در رقابت با مدل «زمان شاه» در موقعیت دشوارتری است. ذهن ایرانیِ آشنا با مدل شخصمحوری چون ولایت فقیه و سایه همایونی ظلالله، راحتتر میتواند مدل حکومتی «زمان شاه» را (مخصوصاً تحت تأثیر پروپاگاندای رسانهای) جذب و هضم کند.
بنابراین در چنین جامعهای که ذهن توده، تنها قدرت خداگونه ولی فقیه یا پادشاه را برای برپایی و حفظ حکمرانی میشناسد، وقتی جبهه سلطنتطلبی به نداشتن رهبر واحد و شناخته شده در جبهه جمهوریخواهی اشاره میکند، در واقع نقطه ضعف مهم جمهوریخواهان را هدف قرار میدهد.
با توجه به نکات برشمرده، کار جبهه جمهوریخواهی برای ارائه تصویر ساده و عمومفهم از مدل حکمرانی دموکراتیک مد نظر خود، به سادگیِ ساختن امیدهای غیرواقعی در جریان سه تجربه تاریخی مشروطه، نهضت ملی کردن صنعت نفت، انقلاب ۱۳۵۷ و مدل «زمان شاهِ» سلطنتطلبان در زمان حال نیست. اگر طراحی یک پروژه سیاسی برای بنا نهادن یک دموکراسی در کشور بزرگی مانند ایران نیازمند کار کارشناسی مبتنی بر علوم مربوطه و تجربیات جهانی در جوامع مشابه است، «آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» نه نیازی به این دارد که عقلانی باشد و نه الزاماً باید مبتنی بر تجربه دیگران باشد.
امروز مهمترین نقطه قوت جمهوریخواهی یعنی متکی نبودن بر نهادهای سنتی اوتوریتهپرور مثل روحانیت و سلطنت به یک ضعف تبدیل میشود؛ تا جایی که یکی از دلایل طرفداران نظام پادشاهی در ایران برای ادعای حقانیت خود، برخورداری از مزایای نهاد سنتی سلطنت در اعطای نقش رهبری به یک فرد غیرمنتخب است. این دلیل که میتوانست در قیاس با رهبری جمعی جمهوریخواهان به نمادی از سنت و عقبماندگی و چیزی از جنس ولایت فقیه باشد، در غیاب رهبری جمعی و کارآمد جمهوریخواهی، به یک نقطه ضعف از سوی جمهوریخواهان در رقابت با آلترناتیو سنتی و عقبمانده پادشاهی تبدیل شده است.
بنابر آنچه که آمد، ارائه یک رهبری منسجم و کارآمد از سوی جبهه وسیع و متکثر جمهوریخواهی که قادر به توضیح مدل قابل فهمی از یک دموکراسی برای آینده ایران باشد، نه یک اقدام سیاسی برای پیروزی بر دشمن در قامت رژیم حاکم اسلامی و نه صرفاً در رقابت با آلترناتیو سنتی پادشاهی، بلکه به مثابه عمل به وظیفه تاریخی سیاسیون ایران برای ساختن اولین دموکراسی تاریخ کشور در پی یک مبارزهی طولانی و پرهزینه در این مسیر است.
اول فوریه ۲۰۲۶
■ دود بر شما دومان رادمهر، علیرضا اردبیلی
ازدریچه ای دیگر!
ایجاد یک جایگزین (آلترناتیو) دموکراتیک و حقوقبشر محور در ایران با چالشهای ساختاری و سیاسی پیچیدهای روبروست که فراتر از رقابت ساده میان گروههاست. بر اساس تحلیلهای کارشناسان و گزارشهای نهادهای معتبردشواریهای اصلی عبارتند از:
۱. تشتت و فقدان رهبری واحد اپوزیسیون ایران با وجود توافق بر سر ضرورت تغییر رژیم، به شدت دچار شکافهای ایدئولوژیک است. این اختلافات میان جمهوریخواهان، مشروطهخواهان، نیروهای چپ و گروههای اتنیکی، مانع از شکلگیری یک جبهه واحد شده است. شکست ائتلافهایی مانند «منشور مهسا» به نمادی از ضعف سازماندهی و جهتگیری استراتژیک در خارج از کشور تبدیل شده است.
۲. چالش سلطنتطلبان و اعتبار دموکراتیک حضور پررنگ جریان سلطنتطلب به رهبری رضا پهلوی، هم فرصت و هم چالش تلقی میشود: مشروعیت میدانی: این جریان به دلیل شعارهای برخی معترضان در داخل، خود را دارای مشروعیت میدانی میبیند و گاهی نیاز به ائتلاف با نخبگان سیاسی دیگر را حس نمیکند.
ابهام در مدل حکومتی: منتقدان معتقدند که حامیان تندروی سلطنت ممکن است به دنبال بازگشت به الگوی اقتدارگرای پیش از انقلاب ۱۹۷۹ باشند که با اصول دموکراتیک و حقوقبشر در تضاد است.
شکافهای هویتی: تاکید برخی سلطنتطلبان بر تمرکزگرایی مطلق، با مطالبات حقوقبشری و عدم تمرکز که توسط گروههای قومی (مانند کردها و بلوچها) مطرح میشود، در تقابل است.
۳. تداوم ساختارهای رژیم فعلی و سرکوب شدید خلاء سیاسی: رژیم فعلی با سرکوب مداوم هرگونه نهاد مدنی و احزاب مستقل در داخل، اجازه رشد به رهبران جایگزین دموکراتیک را نداده است.
بازماندگان رژیم: حضور لایههایی از قدرت که ممکن است حتی پس از فروپاشی، به دنبال حفظ ساختارهای امنیتی یا تغییر چهره (مانند تسلط سپاه بر اقتصاد و سیاست) باشند، گذار به یک دموکراسی خالص را تهدید میکند.
۴. تفکیک فعالیت سیاسی از حقوقبشری یکی از موانع بزرگ، ناتوانی اپوزیسیون در تمایز قائل شدن بین «فعالیت حقوقبشری» و «کار سیاسی استراتژیک» است. در حالی که حقوقبشر یک ارزش عام است، ایجاد آلترناتیو نیازمند ارائه یک برنامه حکمرانی دقیق برای مدیریت اقتصاد، امنیت و روابط بینالملل است که هنوز به طور منسجم ارائه نشده است.
۵. آمارهای نظرسنجی و توزیع آرا طبق نظرسنجیها, اگرچه اکثریت قاطع ایرانیان (بیش از ۸۰٪) خواهان تغییر هستند، اما توزیع ترجیحات سیاسی نشاندهنده یک جامعه متکثر است:
تکثر آرا نشان میدهد که هیچ جریانی به تنهایی اکثریت مطلق را ندارد و تنها راه ایجاد یک آلترناتیو پایدار، توافق بر سر یک فرآیند دموکراتیک (مانند رفراندوم) است، نه تحمیل یک فرد یا سیستم خاص. اصلیترین دشواری، عبور از «نوستالژی» یا «انتقامجویی» به سمت یک «میثاق ملی» است که حقوق همه شهروندان و اقلیتها را تضمین کند.
سپاس ـ آشنا
■ در سایت کنونی ایران امروز نوشته دیگری از آقای بهرام خراسانی حاضر است که نتیجه گیری کاملا متفاوتی از غلبه رهبری آقای پهلوی دارد. جدا از تفاوت ها در بینش تئوریک میان این دو دیدگاه میتوان تفاوت کلان در نتیجه گیری را اینچنین خلاصه کرد: آقای خراسانی معتقدند که در تعیین سرنوشت پسا جمهوری اسلامی رشد و شعور سیاسی اجتماعی مردم و جوانان ایرانی حرف اول را میزند، و در مقابل نوشته حاضر معتقد است که نقش تعیین کننده در سرنوشت پسا جمهوری اسلامی را رهبری جنبش (اگر در دست سلطنت طلبان پوپولیست باشد) تعیین خواهد کرد. بسیار سودمند میدانم اگر دیگر عزیزان روشنفکر نظر تخصصی خودشان را بدور از تمایلات سلیقه ای در میان بگذارند، چرا که هزاران هزار ایرانی غیر سیاسی نیز امروز این دغدغه را دارند و درگیر این موضوع هستند.
جهت گیری من بیشتر (نه کاملا) به سمت تحلیل آقای خراسانی است. توضیحا، آقای خراسانی در برسی تحلیل خود از شواهد میدانی و واقعیت های روز بهره میگیرد، در حالی که نوشته شما عمدتا به تئوری و سوابق تاریخی رجوع میدهد، و تنها اشاره شما به واقعیت های روز برخی تجمعات سلطنت طلب در خارج است که رفتار خشونت و حذف در آنها غالب بوده. البته باور دارم که آقای خراسانی در ارزیابی رشد مدنیت سیاسی ایرانیان کمی زیاده روی کردهاند و وجود افراد آگاه متعدد در صحنه سیاسی و کنشگری را به پای نهاد سازی و تثبیت گفتمان مدنی در ایران گذاشتهاند. من نیز با حمایت از رهبری آقای پهلوی موافقم اما با تم “جوابگو بودن” و “تكثرگرایی”.
در عمل باید این واقعیت به آقای پهلوی و “تیم” ایشان فهمانده شود که دموکراسی خواهان اپوزیسیون از رهبری وی حمایت میکنند مشروط بر آنکه رهبر مطلقسازی، عالیجناب گرایی، شاهنشاه سازی زودهنگام جایی در رویکرد های وی نداشته باشد. اساسا موفقیت آقای پهلوی به عنوان رهبری جنبش مردم را در گرو حمایت روشنفکران سکولار میدانم (دست کم اکثر آنها)، در غیر این صورت تنها کار گذاری ایشان (instalation) توسط نیروهای خارجی ممکن است برای “تیم” ایشان سرانجامی به بار آورد. از اینرو حمایت روشنفکران از آقای پهلوی را برد-برد میبینم و در صورت رشد قابل توجه چنین حمایت هایی نه تنها خطر پوپولیسم به حاشیه رانده میشود، بلکه شرایط برای سیاست زهرآگین (poison politics) و آلودگیهای زبانی نیز از بین میرود.
با احترام، پیروز
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
از زرینتاج تا امروز: رؤیایِ ایرانیِ پایانِ تشیع و اسلام
نخستین کسی که آگاهانه تصمیم گرفت در روز عاشورا بهجای سوگواری، حنا ببندد و جشن بگیرد، زرینتاج قزوینی، مشهور به طاهره قرةالعین بود. کنشی که امروز در اشکال گوناگون در جامعهی ایران تکرار میشود و بهتدریج گسترش مییابد، نزدیک به دو قرن پیش بهدست او آغاز شد. برخی منابع تاریخی گزارش کردهاند که طاهره ــــ به روایتی در همدان و به روایتی دیگر در کربلا، پیش از تبعید ــــ در روز عاشورا جامههای رنگین پوشید، خود را آراست و پیروانش را فراخواند تا بهجای عزاداری، به شادی و جشن بپردازند. این کنش نه واکنشی احساسی و نه اعتراضی زودگذر، بلکه اعلامی صریح و نمادین بود: اعلام پایان تاریخی عقاید شیعی و نسخ شریعت اسلام. (برای مطالعه، بنگرید: ناسخالتواریخ، جلد سوم، ص ۱۶۰؛ روضةالصفای ناصری، جلد ده، ص ۴۳۴؛ قصصالعلماء، ص ۶۲)
از این منظر، طاهره را میتوان نه فقط معاصرترین زن، بلکه یکی از معاصرترین شخصیتهای تاریخ ایران دانست؛ زیرا جامعهی امروز ایران در مسیری گام میزند که او با کنشی آگاهانه و با شهامت، بابِ تاریخیِ آن را گشود. آنچه امروز در کنشها و ژستهای جمعی دیده میشود ــــ از آتشزدن مسجدها تا رقصیدن در آیینهای سوگواری ــــ نوعی اعلام اجتماعی است: اعلام فروپاشی مرجعیت خدای تشیع و خدای اسلام در سپهر معنایی جامعهی ایرانی. طاهره گویی رؤیای چنین روزی را در سر داشت؛ روزی که بدن، شادی و خودِ زندگی از زیر بار الهیات مرگ، شکنجه و قتل رها شوند.
او نیز بهای این «نه» گفتن را با جان خود پرداخت؛ همانگونه که بسیاری از کشتهشدگان دیماه جانشان را بر سر انکار نظم شیعی و خدای اسلامی گذاشتند. طاهره نمیخواست در حجاب بماند؛ نه فقط حجاب تن، بلکه حجاب فرهنگیای که اسلام بر جامعهی ایرانی تحمیل کرده است. او رؤیای زیستنی آزاد از احکام اسلامی و مناسکِ مرگستایِ شیعی را در سر داشت؛ مناسکی که، برخلاف کارکرد کلاسیک آیینها در تولید همبستگی اجتماعی، بهجای تقویت پیوندهای جمعی، آنها را تضعیف میکنند و با قدسیسازی خشونت و بدلکردن آن به امری بدیهی، عادی و انحصاری، زمینهی سلطهی پایدار سیاسیِ یک گروه خاص را فراهم میکنند و بدینوسیله جامعه را به انقیاد یک اقلیت ایدئولوژیک میکشانند. آنچه امروز در جامعه رخ میدهد ــــ این وارونگی کامل مناسک ــــ ادامهی همان رؤیاست؛ رؤیایی که «رقصِ سوگ» تنها نقطهی آغاز آن است و رقصیدن در روز عاشورا، تحقق جمعی و کامل آن. این همقرانی تصادفی نیست، بلکه نشانهای تاریخی است که باید درک شود و به زبان آید.
در افق این دگرگونی، نهتنها رقصیدن و آوازخواندن دیگر نباید جرم تلقی شود، بلکه شادمانی و رقص در روز عاشورا نیز میتواند به یکی از مناسک آیندهی جامعه بدل شود؛ مناسکی که مرگمحوری اسلام و تشیع را به زندگیمحوری فرهنگ ایرانی واگذار میکند.
کنشهای نمادین: زبان ناخودآگاه خیزش دیماه ۱۴۰۴
برخی کنشهای جمعی، مانند آتشزدن مسجد یا رقصیدن در زمان سوگواری، بهسادگی در چارچوب تحلیلهای سیاسی یا جامعهشناختی نمیگنجند و حقیقت خود را بهتمامی در این قالبها بازنمینمایانند؛ این رفتارها واکنشهایی نمادیناند و پیش از هر چیز نشانههایی هستند که جامعه در لحظهی بحران از خود بروز میدهد و به واقعیتهایی فراتر از سطحِ آشکار کنش دلالت میکنند. چنین واکنشها را نمیتوان با منطق بیانیه یا شعار توضیح داد؛ آنها محصول تصمیمهای سیاسی از پیش طراحیشده نیستند و تنها با زبان نشانهها و منطق رؤیا قابل فهماند. جامعه، درست مانند فرد، رؤیا میبیند؛ همانطور که نمیتوان به کسی گفت خواب نبیند، نمیتوان از جامعه نیز خواست واکنشی نمادین نشان ندهد. برخلاف رفتارهای نظام سیاسی که برآیند طراحی و محاسبهاند، کنشهای جمعی در لحظات انفجاری، حاصل انباشتهای ناخودآگاه، تجربههای زیسته و گرههای حلنشدهی تاریخیاند. در چنین فضایی، تحلیل واکنشها دیگر به معنای قضاوت یا محکومکردن نیست؛ بلکه فهم نشانهها و درک زبانی است که جامعه برای بیان گسست، نفی یا آزادسازی خود برمیگزیند. همین زبان نمادین است که ما را به لایههای عمیقتر زندگی اجتماعی و معنای کنش جمعی رهنمون میکند و مسیر تحلیل واقعی را میگشاید.
از این منظر، آتشزدن مسجد در خیزش دیماه را نمیتوان فقط بهعنوان تخریب یک بنا یا بیاحترامی دینی توضیح داد. مسجد در ایران فقط یک مکان عبادی نیست؛ نماد تاریخیِ استیلای یک نظم دینی ـــ سیاسی است که پس از تهاجم اسلام به ایران، خود را از طریق ساختن مساجد، منارهها و نشانههای آیینی بر جغرافیا، حافظه و بدن اجتماعی تحمیل کرد. مسجد، در این معنا، حامل خاطرهی یک «تحمیل تاریخی» است، نه فقط یک فضای عبادت. وقتی بخش بزرگی از جامعه این نماد را هدف میگیرد، در واقع اعلام میکند که این نشانه دیگر برایش حامل قدسیت، مشروعیت یا مرجعیت نیست. آتشزدن مسجد، پیش از آنکه ویرانکردن یک ساختمان باشد، ابطال یک نشانه و مدلول آن است؛ معنایی که زمانی بر جامعه حجیت داشت و اکنون فرو ریخته است. این کنش را میتوان تلاشی نمادین برای بازپسگیریِ زیستجهان از نظمی دانست که خود را به نام دین، اما به شیوهی سلطه، مستقر کرده است.
در همین چارچوب، رقصیدن در زمان سوگواری نیز نه نشانهی بیحسی اخلاقی است و نه واکنشی خشمآلود که در لحظهای روی دهد و سپس خاموش شود؛ بلکه نفی آیینیِ نظمی است که میکوشد اندوه، مرگ و تجربهی جمعی را به شکلی انحصاری مدیریت و مصادره کند. رقص در اینجا زبان انکار است: انکار حق نظام سیاسی ــ دینی برای تعیین این که چه زمانی باید گریست و چگونه باید زیست.
این کنشها دسیسهی دشمن نیستند و محصول طراحی سیاسی هم نیستند ــــ چنانکه نظام حاکم با تکیه بر آنها معترضان را متهم و محکوم میکند. آنها تجلی رؤیاهای جمعیاند که گسست عمیق میان زندگی ایرانی امروز و دستگاه معنایی اسلام نهادی را آشکار میکنند. به بیان دیگر، مسئله این نیست که همهی کنشگران آگاهانه تصمیم گرفته باشند «مسلمان نباشند»؛ بلکه نکته این است که اسلام، بهمثابه یک شیوهی زیست فرهنگی، آیینی و سیاسی، دیگر قادر نیست برای بخش بزرگی از جامعه چارچوبی معنادار برای زندگی فراهم کند ــــ و تشیع در این میان نقشی دوگانه دارد: از یکسو با بهرهگیری از عناصر فرهنگ ایرانی توانسته اسلام را در این سرزمین بومی کند، و از سوی دیگر، همین پیوند باعث شده بحران اسلام، به شکلی عمیقتر و درونیتر در جامعهی ایرانی بروز کند. با این حال، مسئلهی بنیادین نه تشیع ـــ که اسلام در جامعهی ایرانی به ریخت آن درآمده ـــ بلکه خود دین اسلام است؛ دینی که خشت اول آن کج نهاده شد و از همان آغاز بر کرسیای نشست که سزاوار آن نبود.
بنابراین، درک نشانههایی همچون آتشزدن مسجد یا رقصیدن در زمان سوگواری نقطهی آغاز تحلیل است، نه پایان آن. اگر این کنشها را تنها به «نفرت»، «واکنش»، «بیاخلاقی» یا حتی «بیدینی» تقلیل دهیم، در واقع از روبهرو شدن با بحران اصلی میگریزیم: فروپاشی مرجعیت دینی بهمثابه چارچوب معنا و ورود جامعه به مرحلهای که نمادهای مقدس دیگر کارکرد خود را از دست دادهاند. از این منظر، پرسش اساسی قابل طرح این است: اگر دینی نتواند نقش مهار خشونت و معنابخشی به زندگی را ایفا کند، آیا هنوز میتوان آن را «دین» نامید، یا باید آن را بهمثابه چارچوبی ایدئولوژیک و در نهایت الهیاتی سیاسی فهم کرد؟ به بیان دقیقتر، پرسش اصلی این است: با توجه به جهاننگری اسلام و ارادهی درونی و تاریخیِ آن به قدرت، آیا میتوان آن را از اساس «دین» نامید؟ آیا اطلاق عنوان «دین» به آن موجه است؟
اسلام؛ الهیات سیاسی در پوستینِ دین
اسلام را معمولاً در کنار دیگر ادیان جهان مینشانند؛ گویی با پدیدهای همجنسِ مسیحیت، یهودیت یا بودیسم طرفایم. اما همین قیاس، مسئله را از همان ابتدا مخدوش میکند. اسلام، بیش از آنکه دینی برای معنا و رستگاری فردی یا جمعی باشد، سامانهای هنجاری ــ سیاسی است که از آغاز، اخلاق، قانون و خشونت را در خدمت ساماندهی قدرت قرار داده است. نادیدهگرفتن این تمایز، فهم ما از خشونت اسلامی را یا به انکار میکشاند یا به سادهسازی. برای روشنشدن بحث، ابتدا باید مفاهیم را تفکیک کرد. «دین» در معنای کلاسیک، پاسخی است به مسئلهی معنا، رنج و مرگ؛ اخلاق در آن نقشی پیشینی دارد و وظیفهاش محدودکردن خشونت است. اما الهیات سیاسی نظمی است که قدرت را قدسی میکند، اخلاق را مشروط به ایمان میسازد، و خشونت را ــــ هرگاه لازم باشد ــــ به نام خدا واجب میشمارد. مسئلهی ما در اینجا ایمان فردی مسلمانان نیست، بلکه خود اسلام بهمثابه یک ساختار نهادی و تاریخی است. در اغلب ادیان بزرگ، خشونت یا امری ثانویه است یا محصول انحراف تاریخی. مسیحیتِ تعلیمی بر اخلاق قربانیمحور و نفی خشونت استوار است، حتی اگر کلیسا در تاریخ به خشونت آلوده شده باشد. یهودیت دینی قوممحور است، اما فاقد ایدهی جهانگشایی و سیطره بر جهان است. بودیسم از بنیاد خشونت را مانع رهایی و تجربهی معنوی میداند. اما اسلام از همان لحظهی تکوین، دین، دولت، قانون و جنگ را در یک بستهی واحد عرضه میکند: شریعت، خلافت، جهاد، و تقسیم جهان به دارالاسلام و دارالحرب.
مدافعان اسلام میگویند: اسلام دین رحمت است؛ خشونت در آن استثنایی و دفاعی است؛ جهاد معنایی اخلاقی دارد؛ و آنچه امروز میبینیم، سوءتفسیر یا محصول شرایط تاریخی است. این دفاع، در نگاه اول قانعکننده به نظر میرسد، اما در برابر بررسی ساختاری درهم میشکند.
نخست، اگر رحمت اصل بنیادین بود، نباید قابل تعلیق میبود. اما در اسلام نهادی، اخلاق تابع ایمان است: رحمت نسبت به مؤمن واجب، نسبت به کافر مشروط، و نسبت به مرتد لغو میشود. اخلاقی که براساس هویت دینی افراد فعال یا معلق میشود، هرگز اخلاق جهانشمول نیست؛ این اخلاق ابزاری است برای تمایزگذاری و تحمیل تبعیض. در یک کلام، هدف واقعی اخلاق، تأمین و حفظ کرامت انسانهاست، در حالی که اسلام، هم جان و هم کرامت انسانها را بهمثابه ابزاری برای بقای اجتماعی و تحکیم سیطرهی سیاسی خود به کار میگیرد.
دوم، ارجاع به «جهاد اکبر» ـــ همان مبارزه با نفس اماره ـــ بیش از آن که هستهی فقهی اسلام باشد، ترفندی خطابی و متأخر است. واقعیت این است که فقه اسلامی قرنها حول جهاد نظامی، فتح سرزمینها، غنیمت، اسیر و ادارهی جوامع مغلوب شکل گرفته است. اگر جهاد نظامی امری فرعی یا اصغر بود، هرگز چنین دستگاه حقوقی گستردهای برای آن طراحی نمیشد.
سوم، دفاع از «شرایط تاریخی» بهطور ناخواسته اسلام را به الهیات سیاسی تبدیل میکند. منظور از «شرایط تاریخی» وضعیتهای خشونتآمیز، جنگها و بحرانهای سیاسیای است که متن دینی در آن نازل شده است. اگر بپذیریم که چنین متنی همچنان الزامآور است، در واقع پذیرفتهایم که با یک دین معنوی و اخلاقی روبهرو نیستیم ــــ و دقیقتر، هرگز با دین حقیقی مواجه نبودهایم؛ بلکه با نظامی سروکار داریم که قانونگذاریاش را برای مدیریت قدرت و جنگ طراحی کرده است ــــ و این درست همان منطق الهیات سیاسی است.
چهارم، این ادعا که اسلام با قانونمند کردن خشونت، آن را مهار کرده است، از نظر اخلاقی نابسنده است. فقه اسلامی مشخص میکند چه کسی را میتوان کشت، چه کسی را میتوان به بردگی گرفت، چه کسی از حقوق کامل انسانی محروم است. اخلاقی که پرسش اصلیاش «چه کسی مستحق خشونت است؟» باشد، اخلاق نیست؛ مدیریت خشونت در راستای سود و سیطرهی حاکمان است.
پنجم، اجتهاد و تفسیرپذیری نیز راه نجات نیستند. اجتهاد اجازه میدهد در شیوهی اجرای احکام بحث شود، نه در اعتبار اخلاقی خودِ احکام. متن مقدس، پیامبر و ساختار شریعت از نقد بنیادین مصوناند. اصلاحی که به این بنیانها دست نمیزند، اصلاح نیست؛ تنظیم درونسیستمی است. از این منظر، مسئلهی اسلام نه خشونتِ برخی مسلمانان، بلکه این واقعیت است که خشونت در اسلام نهادی، از یک انحراف تاریخی به امکانی مشروعِ اخلاقی و حقوقی ارتقا یافته است. نظمی که خشونت را تعریف میکند، صورتبندی میکند و به آن مشروعیت میبخشد ـــ حتی اگر در مقاطع و شرایطی خاص آن را بهطور تاکتیکی محدود یا مهار کند ــــ دیگر در چارچوب دینِ کلاسیک باقی نمیماند، بلکه وارد منطق الهیات سیاسی میشود؛ جایی که امر قدسی مستقیماً در خدمت قانون، حاکمیت و اعمال قهر قرار میگیرد.
بازهم تأکید میکنم: مسئله بر سر آن نیست که اسلام، در سیر تاریخی خود، دچار «سیاسیشدن» شده یا خوانشهای سیاسی از آن پدید آمده است؛ مسئله این است که اسلام از همان آغاز، در سطح متن، شریعت و نظم اجتماعی، خود را بهمثابه الهیاتی برای ساماندهی قدرت، قانون، بدن و خشونت بنا کرده است. در این معنا، سیاست امری عارضی بر دین نیست، بلکه خودِ دین صورتبندیای سیاسی از امر قدسی است. خدا در اسلام نه صرفاً افق معنا، بلکه منبع قانون، مجوز خشونت و بنیان حاکمیت است؛ و شریعت نه راه رستگاری فردی، بلکه سازوکار تنظیم جامعه، انقیاد بدنها و بازتولید نظم قدرت. از اینرو، اگر دین را نهادی بدانیم که وظیفهاش محدود کردن خشونت، معنابخشیدن به رنج و گشودن امکان همزیستی است، آنگاه باید بیپرده این پرسش را مطرح کرد: آیا اسلام اساساً دین است، یا از آغاز نوعی الهیات سیاسی بوده که امر قدسی را در خدمت حاکمیت و سلطه به کار گرفته است؟
برای درک این مسئله کافی است به واقعهی بنیقریظه بازگردیم؛ جایی که محمد، در مقام پیامبر اسلام، پس از شکست قبیله، فرمان داد سر مردان اسیر و حتی کودکانی که هنوز به نوجوانی نرسیده بودند بریده شود، زنان به بردگی گرفته شوند و اموال قبیله به تاراج رود. این رخداد نه فقط یک تصمیم موردی، بلکه الگویی هنجارساز در سنت اسلامی بود؛ الگویی که بعدها برای خمینی به مرجع مشروعیتبخش تصمیمهایش بدل شد ــــ تا آنجا که در سخنرانیهایش بارها برای توجیه اعدامها و کشتارها به آن ارجاع داد ــــ و همین الگو، در تمام دوران زمامداری خامنهای، بهمثابه پشتوانهای الهیاتی ــ بر پایهی منطقِ تأسی به کنشِ پیامبر ــ او را به صدور فرمانهای اعدام و قتلعام با وجدانی آسوده جسور ساخت.
تا زمانی که اسلام را منفک از آیین قدرت و همچون «دینی مشابه دیگر ادیان» درک کنیم، خشونتِ درونزادِ آن یا ضروری و دفاعی جلوه میکند یا به بدفهمی تقلیل مییابد. اما فهم اسلام بهمثابه الهیات سیاسی امکان نقد ریشهای را فراهم میکند؛ نقدی که نه از سر دینستیزی، بلکه در دفاع از جایگاه دین در مقام شارح اخلاق جهانشمول و محدودکنندهی خشونت است. اگر دین جز این نمیکند، آیا هنوز نیازی به آن وجود دارد؟ بر اساس همین منطق است که ایرانیان مسجدها را به آتش میکشند: زیرا دریافتهاند که اسلام نه تنها منش دینی ندارد، بلکه خود گونهای الهیات کشتار و نصرت است. آنها را نمیتوان به دینستیزی متهم کرد، چرا که دین در شکل طبیعی خود میتواند حس معنوی و اخلاقی جامعه را تقویت کند، همکاری و همیاری را ممکن سازد و پیوند اجتماعی میان افراد ایجاد کند. دین چارچوبی برای محدود کردن خشونت، تنظیم رفتارها و معنا بخشیدن به زندگی انسانی فراهم میآورد. اما در اسلام تاریخی و اجتماعی نشانهای از این کارکرد اخلاقی و همبستگیآفرین دیده نمیشود. آنچه در متن و سنت اسلامی برجسته است، نه معنویت، بلکه معماری دقیقِ بسیج اعتقادی، حقوقی و بدنی برای فتح و سلطه بر دیگر جوامع است. به بیان دیگر، اسلام در شکل نهادی خود کمتر به اخلاق جمعی و همزیستی پایدار میاندیشد و بیشتر بر مشروعیتبخشی به قدرت و گسترش نفوذ متمرکز است.
اگر اسلام را بهمثابه نظمی سیاسی در پوشش دین در نظر بگیریم که گسترش قدرت و بازتولید مشروعیت خود را بر هر کارکرد دیگری مقدم میدارد، ظهور جنبشها و جریانهای فرهنگی و دینی در ایران را میتوان واکنشی آگاهانه به همین منطق دانست؛ از تصوف ایرانی گرفته تا حلقههای عرفانی و ادبی، شیخیه، و سپس جنبشهای بابی و بهائی. این جریانها ــــ که در اینجا تنها به نمونههایی از آنها اشاره کردهام ــــ کوشیدند جامعهی ایرانی را نه با نفی مستقیم، بلکه با زبان اخلاق، فرهنگ بومی و حتی تفسیر درونی متن اسلام، بهویژه قرآن، از سلطهی الهیات اسلامی رها سازند و مسیر جایگزینی معنایی، اخلاقی و فرهنگی را هموار کنند. این روش، در تاریخ فرهنگی ایران آشناست: نفوذ به درون پدیدهی تحمیلی و دگرگونکردن آن از باطن، تا سرانجام در مسیر فرهنگ شاعرانه و خشونتپرهیز ایرانی قرار گیرد. اما تجربهی تاریخی نشان میدهد که اسلام، بهواسطهی پیوند ذاتی و ساختاریاش با قدرت و سلطه، از مهار این راهبرد جانسختتر است. از این رو، به نظر میرسد جامعهی ایرانی امروز از مرحلهی گوارش و دگرشِ درونی عبور کرده و به کنار گذاشتن کامل این الهیات سیاسی رسیده است؛ فرایندی که رد هلالگون آن را دو قرن پیش در اقدام زرینتاج دیدیم و امروز چون ماه کامل، در آسمان ایران میدرخشد.
■ جناب صباحی گرامی، اشاره شما “به واقعهی بنیقریظه بازگردیم؛ جایی که محمد، در مقام پیامبر اسلام، پس از شکست قبیله، فرمان داد .....” آیا تایید این نوع وقایع تاریخی است که در صحت آن تردید وجود داشته و بیشتر از قرار معلوم در زمان عباسیان و بعد آن نوشته شده، یا اینکه مثالیست هر چند غیر تاریخی و تنها اشاره به نو تفکر اسلام نسبت به “دشمنان یا فتنه گران” ؟ اینجور که اسلام پژوهی نوین (مثلا پژوهشکدۀ اِناره) منابع اسلامی را به روش تاریخی-انتقادی مورد بررسی قرار میدهند، برآنند که آنها را نباید به عنوان منابع تاریخی ارزیابی کرد. در این رابطه برای من و شاید هم خوانندگانی که پژوهش های جدید را (به عنوان مثال در سایت کندوکاو در پایین صفحه ایران امروز) دنبال میکنند شنیدن نظر شما جالب خواهد بود.
با احترام سالاری
■ آقای سالاری عزیز، از توجه و طرح پرسش شما سپاسگزارم. بیتردید پژوهشهای گروه اِنارَه از حیث روششناسی تاریخی ارزشمند و قابل اعتنا هستند؛ با اینحال، مسئلهی مورد نظر من نه اثبات یا نفی تاریخیِ اشخاص یا وقایع، بلکه اسلام بهمثابه یک روایت است؛ روایتی که در یک فرایند تدریجی و تاریخی برساخته و تثبیت شده است و امروز حدود دو میلیارد نفر به آن باور دارند و زندگی خود بر اساس آن سامان میدهند. ارجاع من به پارهای مشخص از این روایت ــ یعنی واقعهی قتلعام قبیلهی بنیقریظه ــ از آنروست که این رویداد در همهی منابع اصلی تاریخ اسلام آمده و، بهویژه در دورهی جمهوری اسلامی، به الگویی کانونی در منطق اعمال قدرت و شیوهی حکمرانی تبدیل شده است. خمینی بارها در سخنرانیها و نوشتههای خود به این واقعه ارجاع میدهد تا تصمیمهای خود را در ادامهی سنت پیامبر بازشناسی کند. این یکی از نمونه سخنرانیهای اوست: اسلام در عین حالی که تربیت است، یک مکتب تربیت است، لکن آن روزی که فهمید قابل تربیت نیست، هفتصد نفرشان را در یک جا، یهودی بنیقریظه را در حضور رسولالله میکشند، گردن میزنند به امر رسولالله.
در کتاب آداب نماز هم نوشتهای هولناک دارد و قتلعام را رحمت و به صلاح مقتولان میداند و به واقعهی بنیقریظه هم ارجاع میدهد: حتی کسانی که نور ایمان و سعادت ندارند و آنها را با جهاد و امثال آن به قتل میرسانند ـ مثل یهود بنی قریظه ـ برای خود آنها نیز این قتل صلاح و اصلاح بود؛ و میتوان گفت از رحمت کاملهی نبی ختمی قتل آنها است؛ زیرا که با بودن آنها در این عالم در هر روزی برای خود عذابهای گوناگون تهیه میکردند، که تمام حیات اینجا به یک روز عذاب و سختیهای آنجا مقابله نکند؛ و این مطلب برای کسانی که میزان عذاب و عقاب آخرت و اسباب و مسبّبات آنجا را میدانند پر واضح است. پس، شمشیری که به گردن یهود بنیقریظه و امثال آنها زده میشد به افق رحمت نزدیکتر بوده و هست تا به افق غضب و سخط.
با احترام، محمود صباحی
■ آقای صباحی گرامی، با تشکر از پاسخ تان. در واقع میتوان گفت که برای این نوع حکومتها درست یا نادرست بودن این روایات اهمیت چندانی ندارد و تنها ابزاری است برای اعتبار بخشیدن و آسمانی کردن اعمالشان. اصولا همه این روایات و احادیث ثبت شده نشان از دولتی بودن اسلام از ابتدای تولدش است و اجرای دستورات در رابطه با زندگی خصوصی و اجتماعی مردم از همان موقع هم بوسیله حکمان با اتحاد و همراهی سران دینی به شدت پیگیری میشده است. که نمونههای زیادی هم از این انکیزیسیون شرقی در تاریخ این منطقه وجود دارد. با این حال ذکر جعلی بودن اکثر این روایات و احادیث از تقدس آن خواهد کاست و به خوانندگان نا آشنا نشان خواهد داد که چگونه این آیین از همان ابتدا مقدمات کنترل و دست درازی و دخالت در زندگی مردم را فراهم کرده بود تا به سرکوب خویش قداست ببخشد.
با احترام سالاری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
پس از ماتم و سوگواری کشتار جمعی در خیابانها توسط حکومت اسلامی، زمان بازخوانی سنجشگرانه جنبش اجتماعی دی ماه ۱۴۰۴ است.
این جنبش سراسری در مقایسه با سه کنش اعتراضی ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ دارای یک تفاوت معنادار بود که به شنیدهشدن کم و بیش گسترده نام رضا پهلوی مربوط میشد. در یک کنش اعتراضی فراگیر داشتن یک لیدرشیپ و پروژه برای جایگزین کردن آنچه موضوع اعتراض است گام مهمی در فرا روئیدن به سطح یک جنبش اجتماعی کامل به شمار میرود.
دلیل این تحول هر چه که باشد از اهمیت این چرخش و وجود انگاره جمعی نوپدید در نمیکاهد. کار جامعهشناس در این مرحله پیش از آنکه تفسیر و داوری این رخداد کمنظیر باشد درک و چرایی آن است. خلاقیت جنبشهای اجتماعی از جمله در نمادسازی و شکلدادن به تخیل جمعی جدید است. معنای سیاسی این رخداد امکان شکلگیری درونزای یک افق جدید در خلاء سیاسی است که جامعه خشمگین وعاصی را در یک بنبست فرسایشی قرار داده است.
فریاد زدن یک نام در خیابان از سوی جمعیت معترض اما به معنای حلشدن کامل معادله پیچیدهای نیست که جامعه ما در یافتن پاسخ آن در سه دهه گذشته خود را به آب و آتش زده است. فاصله میان استقبال از یک نام در خیابان و تبدیلشدن عملی به نماد ملی گروههای مختلف اجتماعی مسیری است که رضا پهلوی باید بپیماید.
کسانی که در یک کنش جمعی اعتراضی به خیابان میآیند تخیل جمعی جدیدی میآفرینند اما تداوم و فراگیر شدن آن به پویایی بعدی جنبش پیوند خورده است. رهبری یک جنبش انقلابی مسئولیت تاریخی بزرگی است که در میدان کنش سیاسی هم صیقل میخورد و مشروعیت عمومی پیدا میکند. چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.
درباره آنچه گذشت اما فراتر از سوگواری همگانی در پی قتلعام بیرحمانه حکومت، به گفتگوی ملی نیاز داریم برای یک آسیبشناسی مشارکتی.
مهمترین نقدی که به نقش او در این روزها میتوان داشت ارزیابی نادرست از مراحل یک جنبش اجتماعی برای تغییر نظام سیاسی و نیز ماشین سرکوب حکومت دینی است. ادبیات جنگی از ۱۶دی مانند فراخوان اشغال مراکز دولتی یا فتح تهران بیشتر به زمانی مربوط میشود که دستگاه حکومتی در حال فروپاشی است و نیروهای نظامی نیز دچار شکاف شدهاند. او مرحله شکلگیری جنبش را با فاز پایانی آن یکی گرفت و با شتابزدگی مردم را به کاری فراخواند که نه درست بود و نه امکانپذیر. در اینجا میتوان برای مثال پرسید نبودن ارتباط با مبارزان داخل و رهبری جمعی چه نقشی در این رویکرد داشت؟
نقد دوم به موضوع رهبری (و نه رهبر) بر میگردد. بر اساس نشانههای موجود میتوان گفت که آقای رضا پهلوی و تشکیلات او پس از جنبش زن، زندگی، آزادی به این نتیجه رسیدهاند که نیروی آنها برای تغییر نظم سیاسی در ایران بسنده میکند و نیازی با همگامی و اتحاد با دیگر نیروهای مدنی و سیاسی نیست. یکی از توجیهات این چرخش هم این است که نیروهای سیاسی و مدنی دیگر دارای نمایندگی و انسجام نیستند. جامعه ایران اما متکثری است با مطالبات گوناگون. به همین دلیل هم باید شاید از همزیستی جنبشهای اجتماعی سخن به میان آورد که در خیابان به یکدیگر میپیوندند. لیدرشیپ باید بتواند با هوشیاری به برایند و نماینده بخش اصلی این مطالبات تبدیل شود. رهبری انحصاری و شعار “همه با من” سد راه شکلگیری یک تفاهم ملی گسترده پیرامون پروژه گذار است. نقشه راه “اضطرار” و طرح دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز رضا پهلوی نماد این رویکرد انحصاری و طرد عملی بقیه نیرویهای مدنی از جمهوریخواهان تا گروههای اتنیکی است. اگر او واقعا به دمکراسی باور دارد اینرا باید در آزمون کنونی به جامعه و اپوزیسیون نشان دهد.
نقد سوم به شکاف آشکار میان وعدهها و آنچه در عمل دیده میشود برمیگردد. او در همه سالهای گذشته وعده برپایی یک مشروطه جدید بر اساس الگوی کشورهایی مانند اسپانیا را داده است. پادشاهی مشروطه به معنای آن است که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. آنچه که اما در رفتار بخشی از مشاوران اصلی و بخشی از هواداران ایشان مشاهده میشود بیشتر یادآور یک جریان سیاسی با فرهنگ استبدادی و نوستالژی تنضمیات پیش از ۱۳۵۷ است که از حالا وعده سرکوب و انتقام به مخالفان میدهند. چگونه با چنین رفتاری میتوان باور کرد که قرار است سرنوشت کشور را صندوقهای رای تعیین کنند؟
نقد چهارم به نوع رابطه با دولتهای خارجی مربوط میشود. مرزبندی روشن با رویکردهای ماجراجویانه حکومت در برابر اسرائیل و امریکا با دلبستن به وعدهها، به وجود آوردن انتظار غیرعقلانی و دنبالهروی از سیاستهای آنها متفاوت است. در بحث شکل و قالب، دامنه و چند و چون دخالت خارجی با هدف تضعیف نظام دینی، دغدغه اصلی ما باید منافع ملی ایران باشد و پیآمدهای کوتاه و بلند مدت آن.
طرح این نکات به معنای کاستن از نقش و مسئولیت کامل حکومت جمهوری اسلامی در کشتار گسترده مردم نیست. هیچ کنشی از سوی گروههای معترض سرخورده و عاصی گشودن آتش با سلاح جنگی بر روی مردم و قتلعام خیابانی را توجیه نمیکند. واکنش جمهوری اسلامی به خاطر احساس خطر موجودیتی بود که ادامه و گسترش این جنبش میتوانست برای نظام سیاسی دینی در پی داشته باشد. حکومت و رهبر آن دیگر پایگاه اجتماعی خاصی ندارند و فقط به نیروی سرکوب متکی هستند.آنها در حرف و عمل نشان داده اند که برای بقای خود هیچ خط قرمزی ندارند.
ایران در خطر است و برای نجات آن همه باید به خیر همگانی و مصلحت ملی بیندیشند. ما در برابر گزینههای گوناگون قرار داریم و هر انتخابی بیش از آنچه فکر میکنیم با آینده ارتباط پیدا میکند. برای مثال ترویج خشونت ویرانگر برای رسیدن پرشتاب به هدف نه تنها دست حکومت را در سرکوب باز میگذارد که صلح اجتماعی آینده را هم دشوار و چه بسا ناممکن میکند.
تجربه نشان داده است که هیچ نیرویی به تنهایی و به گونه انحصاری نمیتواند غول اسلامگرایی را به درون شیشه برگرداند. این واقعیت فراخوانی به همه نیروهای زنده جامعه برای بازاندیشی در رهیافتهای خود.
جنبش اجتماعی برای گذار از حکومت دینی به یک نقشه راه مشارکتی و خلق یک افق امید نیاز دارد. جامعه مدنی و همه نخبگان سیاسی، از جمله رضا پهلوی، در برابر یک آزمون تاریخی قرار دارند. یا ما میتوایم با خرد جمعی پاسخ پرسش تاریخ را پیدا کنیم و یا باید به پاسخی دل خوش کنیم که دیگران برای ما مییابند.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ جناب پیوندی گرامی، این بهترین و مسئولانه ترین و تا حدی کاملترین برخوردی بود که تا به حال در این بلبشوی شاه/سلطنت طلبی و جمهوری خواهی چهل تکه خواندم. این فاجعه اخیر اگر احزاب و گروههای و شخصیت سیاسی را برای ایجاد جبههای فراگیر به خود نیاورد که در کنار هم راه حلی دمکراتیک برای گذار از حکومت اسلامی پی افکنند و اعتماد ملت رنج دیده ایران را بدست آورند و نمایندگی شان را به عهده بگیرند، روزگار تیره تار هم چنان بر این مرز و بوم و مردمش سایهاش را درازتر خواهد کرد. هیچ جریان و شخصیتی در این دوران نباید در جایی که ایستاده است میخکوب شود، باید قدم جلو بگذارد و از سایه خویش عبور کند و بر تفاهم و مشارکت اصرار بورزد، پا پس نگذارد و منافع ملی را که آسایش و رفاه و آزادی مردم ان سرزمین است در اولویت قرار دهد. خرد جمعی امکان خطا را کاهش داده و امیدآفرین است.
امیدوارم همه به خود آیند و دعواها و سهمخواهیها و تکرویهای موجود جایش را به توافقی آبرومند و معتبر برای رهایی ملت ایران دهد. این جمله شما که “چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.” باید به گوش آقای پهلوی برسد تا شاید با توجه به رویدادها اخیر و دیدن چهره سرد واقعیت، تجدید نظری در وی و اطرافیانش صورت گیرد.
با درود و احترام سالاری
■ درود و سپاس بی پایان بر شما. زبانتان صریح، گویا، علمی، و مسوولانه است. ما که خناق گرفتیم بس که بر حذر داشتیم دوستان دور و نزدیک را که از رویکرد پرخاش دوری کنند و به تحلیل علمی روی آورند، اینکه آقای پهلوی و نقش وی را نفی و رد نکنند ولی بخواهند که او پاسخگو به نقش تاریخی و وظایف ملی و تکثرگرا باشد. هر چه گفتید موشکافانه و مسوولانه است و من به عنوان مرجع رسانهای از نوشته شما بهره خواهم برد.
با احترام، پیروز.
■ تحلیل جنابعالی بسیار جالب و بیش از هفتاد درصد منطبق بر واقعیت است. فقط در مورد پادشاهی خواهان معتقدم که شعار جاوید شاه یا حمایت از پهلوی در این مقطع بحرانی و غلبه احساسات بر عقل و منطق را نباید به منزله پذیرش نظام شاهنشاهی دانست بلکه این یک الترناتیو دم دستی و تا حدودی مورد حمایت عوامل خارجی برای دوره گذار قابل پذیرش و مورد قبول جمعی از معترضان میباشد.
اکبر غلامی
■ دوستان عزیز جناب سالاری، جناب پیروز و جناب اکبر غلامی سپاس فراوان از بازخوردهای دلگرم کننده شما.
اگر بتوان به تدریج بخشهای گوناگون اپوزیسیون را به سوی یک گفتگو برای سازش تاریخی برد شاید سناریوهای بدبینانه از بخت کمتری برای واقعی شدن برخوردار باشند.
با مهر و احترام فراوان س. پیوندی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
یکم) همهکشی دهها هزار دختر و پسر و زن و مرد پیر و جوان و کودک خردسال در چند روز گذشته، یعنی روزهای میانی دیماه ۱۴۰۴ به دست نیروهای جمهوری اسلامی و نیابتیهای آن، بار دیگر و این بار جدیتر، بسیاری از ما را درگیر چیستی و ویژگیهای «انقلاب ملی ایرانیان» و راههای گذار از بختک نظام جمهوری اسلامی به نظامی دیگر کرده است. در این رویدادِ همهکشی فرزندان انقلاب ملی ایرانیان که از درد و رنج آن در سراسر جهان صدای ناله و درد برخاست، از چپِ محور مقاومت ایرانی و جهانی که با هر خراشی بر تن تروریستهای فلسطینی و لبنانی و یمنی فریادش به آسمان هفتم میرسید، برای این ایرانیان حتی آه کوتاهی هم نکشید.
انقلاب ملی ایرانیان یعنی انقلابی که ریشۀ آن نخست در همهکشی سال ۱۳۶۷ در زندانهای جمهوری اسلامی، و سپس در جنبش سبز سال ۱۳۸۸ بسته شد. جنبش سبز روح زندۀ یک انقلاب مدرن را داشت؛ اما با وجود فداکاری و ایستادگی جوانان و دانشگاهیان، رهبر نمادین جنبش و همسرش تنها ماندند و بسیاری از اصلاحطلبان حکومتی، ملیمذهبیها و روشنفکران دینی، روح این انقلاب را در نطفه خفه کردند. آنها با سر دادن شعار «اللهاکبر» و «یا حسین، میرحسین»، فریاد «مرگ بر خامنهای» و فراخوان «نه غزه، نه لبنان» را در خیابانها خاموش کردند، و آنگاه با تنها گذاشتن میرحسین موسوی و همسرش در حصر خانگی، بسیاری خود به اروپا گریختند تا شاید هیاهویی برپا کنند و در پناه آن و برخی ایرادگیریها از جمهوری اسلامی، در تاریکی آرامشِ جمهوری اسلامی، سینهخیز به دامن نظام برگردند. آن دو تن نیز که تا جایی که ما میدانیم و امیدوارم اشتباه نکرده باشیم، از کمشمار نیروهای پاکدست جمهوری اسلامی بودند، روانۀ «حصر» شدند و هنوز هم شاید برای روز مبادای رژیم و اصلاحطلبان در حصر نگهداری شوند، تا شاید با برپاکردن هیاهویی بهظاهر روشنفکرانه و نمایشهای کمرمق اصلاح دینی و سیاسی، در پناه آن هیاهو به دامن نظام برگردند. اما درونمایۀ بیمار و فاسد ساختار جمهوری اسلامی، ناتوانی خود را در سیمای چندین جنبش ملی دیگر از جمله در سالهای ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، و سپس در جنبش «زن، زندگی، آزادی» (مهسا) نشان داد؛ و اکنون در برجستهترین جنبش کنونی یعنی انقلاب ملی ایرانیان که سال ۱۴۰۱ با همان جنبش زن، زندگی، آزادی آغاز شده و اکنون در این گفتار هم به آن خواهیم پرداخت.
با اینکه این بهاصطلاح اصلاحطلبان کوشش کردند تا شاید با پنهان شدن زیر سایۀ خود به مراد برسند و وصل به مادر شوند، اما ساختار فاسد جمهوری اسلامی با نمایش ناتواناییهای بیشتر خود و پیدایش جنبشهای تازه، اصلاحطلبان را که گاه روزنهجویی هم میکردند تا به درون نظام برگردند، تاکنون ناکام گذاشته است. هرچند اینان هنوز ناامید نشده و هر روز با بدگویی از رقیبان سکولار خود و سمپاشی علیه آنان، کوشش میکنند گامی دیگر به پیش بگذارند؛ گامی که البته پسگشتهای بسیار نیز داشته است و باز هم خواهد داشت. شاید این سخن میرحسین در همین روزها خطاب به خامنهای که گفته است: «بازی به پایان رسید! تفنگتان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید»، نشانِ پاکدستی او در همسنجی با برخی از پیروان او از جمله رئیسجمهوری کنونی است، که همهچیز هست جز رئیسجمهور.
دوم) دانش و تجربۀ اجتماعی این نگارنده به آن اندازه نیست که بتوانم استراتژی و تاکتیک انقلاب کنونی ایران را پیشنهاد دهم یا دربارۀ آن اظهارنظر سودمند و بسندهای داشته باشم. این کار نیازمند هماندیشی همۀ چهرههای سیاسی شایستۀ این نام، و آگاه و آشنا به فلسفۀ سیاسی و روندهای سیاسی روز است؛ چیزی که گرچه هنوز به پاسخی فرجامین در آن نرسیدهایم، اما با توجه به آنکه این روزها دوستان بسیاری خواه ناخواه به این گفتگو پرداختهاند، من هم به سهم خود چند چیز را میتوانم یادآوری کنم.
نخست آنکه در ذهن کمابیش ۸۰ درسد ایرانیان (بهجز سران سپاه و بسیج، اصلاحطلبانِ خواهان بازآفرینی نظام اسلامی با شرکت خودشان، و چپهای از رده خارج شدۀ محور مقاومت چین و روسیه)، نظام اسلامی موجود شکست خورده و کسی به آن باور ندارد. این «باور» که حتی به گفتۀ شخص میرحسین هم «بازی به آخر رسیده است»، میتواند اصلیترین نیروی پیشبرندۀ انقلاب ملی ایران باشد، به شرط آنکه اصلاحطلبان یا چپها نتوانند اثر آن «باور» به انقلاب را به بیراهه کشند. با اینهمه، پنهان نمیتوان ساخت که جمهوری اسلامی با سوءاستفاده از داراییهای مادی و معنوی خودِ مردم (از جمله توان نظامی کشور که امانتی نزد رژیم بوده) و نیز یاری نیروهای ارتجاعی جهادگرا و سلفی اخوانالمسلمین، و با به خدمت گرفتن بخشی از عوام و لومپنها که در صد سال گذشته معمولاً سرباز روحانیت شیعه بودهاند، ضربۀ سختی به جنبش وارد ساخت. با این ضربه البته جنبش انقلابی اندکی به حالت گیجی فرو رفته که به گمان من، بهزودی از این گیجی بیرون خواهد آمد و نیروی خود را باز خواهد یافت. میتوان گفت که نیروهای میدانی و پیشبرندۀ انقلاب ملی کنونی ایران — بیآنکه بخواهم بر برخی کمبودهای جدی آن بهویژه رقابتها و حسادتهای شخصی نخبگان سرپوش بگذارم — چه از نظر خاستگاه طبقاتی و چه از نظر سواد و آگاهی اجتماعی و جایگاه طبقاتی (که وابسته به طبقۀ پیشرو «میانۀ نوین» یعنی تکنوکراتها، کارگران صنعتی و معلمان هستند)، از آگاهترین و با تجربهترین کادرهای سیاستورزِ پرپیشینه و آموزشدیده، و رزمندهترین نیروی انقلابی و اجتماعی ایران در ۱۵۰ سال گذشتۀ تاریخ مدرن ایران برخوردار است.
به گواهی چشم و گوش، بسیاری از جوانان امروزینِ هوادار انقلاب ملی ایران، از بسیاری نیروهای سیاسی نسل ما در دوران پیش از ۱۳۵۷ که خود را «سیاسی» میخواندیم، دستکم به دلیل شرایط زمانی، آگاهتر و باسوادتر هستند. پروایی ندارم بگویم که سطح فهم سیاسی و اجتماعی بسیاری از جوانان امروز که کنشگر این انقلاب هستند و شوربختانه در همین چند روز گذشته هزاران تن از آنها به دست رژیم جمهوری اسلامی کشته شدند، از بسیاری بهاصطلاح سیاسیون سالهای پیش از انقلاب که باسوادترینشان مارکسیستها بودند، بهتر است؛ اسلامگرایان و ملیمذهبیهای پیرو شریعتی و مجاهدین که هیچ. از نظر شور انقلابی نیز باز هم به گواهی چشم و گوش، اگر نسل ما تنها میتوانست چند ساعتی زیر شلاق مقاومت کند تا همرزمش را لو ندهد (و این البته مهم بود)، در این چند سال پس از جنبش مهسا بهویژه چند روز گذشته در خیابانها، دیدیم که جوانان چگونه در برابر حجاب اجباری ایستادند و در این روزها در چشمِ مرگ دوختند و ابهت آن را شکستند.
برخلاف ادعای برخی گروههای بهاصطلاح دموکراسیخواه که بر انحصارطلبی و خودکامگی خود پردۀ فریب میکشند و ابراز نگرانی میکنند که اگر رضا پهلوی رهبر دوران گذار باشد، احتمالاً نظام را به کانال پادشاهیخواهی خواهد کشاند، این نسلی که امروز ما در جامعه میبینیم، بسیار آگاهتر از آن است که به کسی اجازه دهد جامعه را به بیراهه بکشاند. چنین سخنانی در اصل بازتاب این احساس است که این گروه از افراد بیش از هر چیز خود در جستجوی امتیازهای بیشتر هستند، آمادۀ همکاری با دیگران نیستند و با دستاویزهای ناپسند و لودهوار، رضا پهلوی را «نیمپهلوی»، بیسواد، بیجربزه و مانند آن میخوانند؛ و سرانجام با همۀ این حرفها دیگران را دیکتاتور و لومپن مینامند.
سوم) این روزها پرسمان وحدت اپوزیسیون، تشکیل جبهۀ واحد ضد جمهوری اسلامی، دموکراسی گروهی و شورایی، رهبری فردی و گروهی و مانند آن در گفتگوهای روزانۀ مردم و روشنفکران به فراوانی شنیده میشود، و نگران آیندۀ پس از انقلاب ایران در این زمینه هستند که البته نگرانی درست و بهجایی هم هست. اما دو پرسش اساسی در این زمینه، از سوی دو گروه و با دو ویژگی پیش کشیده میشود که خود بسیار مهم است. نخست اینکه این کسان از این واژگان گرانمایه تنها نام میبرند بیآنکه آن را تعریف کنند، از جعبه بیرون آورند و به دیگران بگویند منظور من از دموکراسی، آزادی، لیبرالیسم، انتخابات و... چنین چیزی است؛ نه اینکه تنها یک واژۀ تعریفنشده را پشتسر هم تکرار کنند.
این پرسش البته ویژۀ امروز نیست و در سالهای پیش از انقلاب ۵۷ نیز گرچه نه به اندازۀ امروز، از این حرفها زده میشد، اما هیچگاه به فرجام خود نرسید؛ پس از این هم نمیدانیم چه خواهد شد. نکتۀ دیگر آن است که امروز این پرسش از سوی دو گروه اصلی پیش کشیده میشود که شکل کاربرد آن کمی پرسشبرانگیز است. گروه نخست ملیمذهبیها و اصلاحطلبانی هستند که به گواهی تاریخ اسلام در جهان و ایران، باورهای دینی آنان به هیچ شکلی با دموکراسی و حکومت ملی و سکولار و حقوق بشر سازگار نیست، نبوده و نخواهد بود. در جمهوری اسلامی هم هیچیک از مدعیان امروزِ دموکراسی (بهجز شمار اندکی که اکنون در زندانهای جمهوری اسلامی هستند و این روزها بیانیۀ ۱۷ نفره نوشتهاند و برای این نگارنده گرامیاند)، هیچگاه در این زمینه از حکومتی که شریک آن بودند، چیزی نپرسیدند. اگر شک دارید به پیرامون خود نگاه کنید.
دوم مارکسیستها هستند که از «شورا» و آزادی از سرمایهداری هم به فراوانی سخن میگویند. نتیجۀ کار آنها هم در اردوگاه سوسیالیستی آزموده شده، هم در حزبهای قومی و شوراهای کارگری سراسر دنیا، و هم در پیرامون خود ما و بیش از ۶۰ سال تجربۀ عملکرد آنها در ایران. در همین چند ماه گذشته در فیسبوکِ یکی از همینها دیدم که در پاسخ به کسی که نظر او را دربارۀ بهاصطلاح «سلطنتطلبان» پرسیده بود، گفته بود: «هر سلطنتطلبی را هر جا که دیدید، سرش را به سنگ بکوبید». این وضعیت این شک را برمیانگیزد که گویا امروز دعوا بر سر لحاف ملا است؛ یعنی اینکه کسی که ریسک کرده و میخواهد رهبر دوران گذار شود، «از اینها نیست». واژگان دموکراسی، دیکتاتوری، حقوق شهروندی و مانند آن، از پرکاربردترین و گاه تفرقهانگیزترین بهانهگیریها برای این گروه است که این روزها به کار میرود. همچنین، گاه برای نام بردن از حکومت جمهوری اسلامی همچون یک نظام بد، از واژگانی مانند حکومت فاشیستی، حکومت استبدادی یا خودکامه نام میبرند، در حالی که بهترین نامِ زیبندۀ این نظام، همانا «جمهوری اسلامی» است. کسانی مانند رضا پهلوی را نیز به آن متهم میسازند که گویا اگر او رهبر دوران گذار باشد، جامعۀ آیندۀ ایران را به سوی پادشاهی و به گفتۀ آنها سلطنتی خواهد کشاند.
برای کسانی مانند این نگارنده و کل مردم، اصلاً مهم نیست که نظم آینده جمهوری باشد یا پادشاهی، چون هم جمهورِ بد به فراوانی دیدهایم و میبینیم، هم پادشاهیِ خوب. آنچه مهم است آن است که آن نظام سکولار و غیردینی باشد و به همین دلیل چندی پیش من هم در همین سایت، رهبری آقای رضا پهلوی را برای گذار از جمهوری اسلامی پذیرفتهام. پس از این گذار، شکل نظام نیز با نظر مردم تعیین خواهد شد، و هرگونه ابهامآفرینی در این زمینه از سوی هر کس در این روزها، به سود رژیم جمهوری اسلامی و ترفند آن خواهد بود.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
پیشگفتار
خشونت بی حد و حصر جمهوری اسلامی، به مسئولیت مستقیم، و تام و تمام خامنهای، نشانهای از استیصال و ضعف در کلِ سیستمِ ساخته و پرداخته خمینی و خامنهای است. هنگامی که خشونت به اوج میرسد، حفظ و حفاظت از شهروندان با استفاده از روشهایی که خشونت را از کار میاندازد و بیاثر میکند، مهمترین کار است. یکی از این روشها، و بخشی از این روشها، مقاومت مدنی است.
انواع مقاومت مدنی
تردیدی ندارم که دانشآموختگان و کارشناسان علوم سیاسی/اجتماعی و کسانی که عمری را در راه مبارزه گذراندهاند، میتوانند انواع مقاومت مدنی [۱] و تطبیق آن با شرایط فعلی ایران را برای شهروندان ایران تشریح کنند و راهنماییهای لازم را ارائه کنند. در کنار اینها و پس از اینها، مایلم که نگاه خود را، به عنوان یک دانشآموخته علوم تجربی/طبیعی، در مورد حداقلها، با شما خوانندگان در میان بگذارم تا اگر آنها را مناسب دانستید، با دیگران، مخصوصا شهروندانی که در داخل ایران زندگی میکنند، در میان بگذارید.
با تکیه به علوم مختلف تجربی/طبیعی، بر این باورم که برای دستیابی به تغییر، احتیاجی به انفجاری بزرگ، ناگهانی و خروشان نیست. البته چنین چیزهایی در طبیعت روی میدهند، اما “قاعده” کلی این نیست. مهبانگ اتفاق افتاده است، خورشیدها منفجر میشوند، سیارهها باهم برخورد میکنند، زلزله پیش میآید، سونامی میشود، کشورها نابود میشوند، سیستمها به فروپاشی میرسند، جوامع به انحطاط میروند، اقتصادها فرومیریزند، قتل صورت میگیرد. آری، پدیدههای فراوانی وجود دارند که انفجاری، بزرگ، ناگهانی و خروشان هستند، اما اینها “قاعده” نیستند. جهان، بعد از مهبانگ اولیه در حال تغییر تدریجی (ولو با سرعت زیاد) است. انفجارهای خورشیدی بخش کوچکی از زندگی یک خورشید است. برخورد سیارهها مربوط به دوره کوتاه پس از تشکیل منظومههاست. قارهها در حرکت دائمی هستند و گاهی (به ندرت) باعث ایجاد زلزله میشوند. ... . قتلها درصد بسیار کوچکی از تمام مرگها هستند.
اکثریتِ نزدیک به مطلقِ هرآنچه که میبینیم ناشی از حرکتهای تدریجی هستند که تعداد عوامل موثر در آن، و برهمکنش آنها باهم، از حد تصور ما بیرون است. متاسفانه به دلایلی که در جای دیگر به آن پرداختهام [۲] یک تصور باطل در ذهن ما جا افتاده که اولویت را به اقدامات بزرگ و انفجاری و ناگهانی و خروشان میدهد.
برای شکستن و تخریب یک ساختمان میتوان از دینامیت استفاده کرد، اما همچنین میتوان با وارد کردن ضربههای کوچک و مداوم به هر نقطهای از ساختمان به تدریج آن را فروریزاند. اگر هزاران هزار ضربهٔ چکشِ کوچکی بر “یک نقطه” از ساختمانی وارد آید، به تدریج دیوار ساختمان ترک میخورد، سوراخ میشود و فرومیریزد و کل ساختمان را فرومیریزاند. اما اگر هزاران هزار ضربهٔ چکش کوچک را بر “هزاران نقطه” وارد کنیم، ساختمان آسیب میبیند، اما ممکن است فرو نریزد. خوب است به یاد بیاوریم که یک نیرو، هر چقدر هم که کوچک باشد، میتواند یک جسم را به حرکت درآورد. اما برای افزایش سرعت حرکت و ایجاد شتاب، جهتِ نیرو باید ثابت باشد. این را بیش از ۳۰۰ سال پیش نیوتن برای ما روشن کرده بود. خوب است به خودمان یادآوری کنیم که برای تخریب هر سیستمی، انتخاب “نقطه فشار” مهم است، اما مهمتر این است که به “یک نقطه” به صورت مداوم فشار آورد. در فرگشت بیولوژیک هم پدیده مشابهی وجود دارد. اگر فشارهای گزینشی (از طریق انتخاب طبیعی) طی نسلهای متمادی، در یک جهت باقی بمانند، میتوانند به پیدایش گونههای تازهای بیانجامند (مانند پیدایش انسان، شامپانزه و گوریل از یک جمعیت اجدادی مشترک). اما اگر فشارهای گزینشی در جهتهای مختلف عمل کنند، هیچ اتفاقی نمیافتد (مانند کوسهها که چهارصد میلیون سال است که تغییر زیادی نکردهاند).
مایل نیستم با ارائه مثالهای بیشتر از زمینههای مختلف این بحث را به درازا بکشانم. هر یک از خوانندگان این نوشتار میتوانند دهها مثال در این زمینه را به خاطر بیاورد، چیزی مشابه قطرههای آب که سنگ را سوراخ میکنند.
مقاومت مدنی در ایرانِ امروز
در یک نکته نمیتوانم تردید کنم و آن این است که همه شهروندان ایران، و حتی طرفداران سفت و سخت رژیم و معتقدان به اصل ولایت فقیه، به خرابی اوضاع اقتصادی اذعان دارند. تا آنجا که من میبینم، بر سر هیچ موضوعی آن قدر توافق عمومی وجود ندارد که بر سرِ این مسئله. بنابراین این مناسبترین نقطهای است که باید از آن برای فشار بر تمامیت جمهوری اسلامی استفاده کرد.
نکته بعدی چگونگی وارد کردن فشار است که بهتر است با دقت مورد بررسی قرار بگیرد.
۱/ اصل اول مقاومت مدنی این است که شهروندان بدون پرداخت هیچ بهایی (یا کمترین بها) بیشترین فشار را بر ساختار جمهوری اسلامی وارد آورند و به آن “ضربه” بزنند. بسیار مهم است که بهای مقاومت مدنی آن قدر پایین باشد، که تعدادِ هر چه بیشتری از شهروندان به آن روی آورند. مشارکتِ بیشترِ شهروندان، به پایین آوردن بهایی که هر یک نفر از شهروندان میپردازد، میانجامد. هر شهروند بهتر است در درجه اول به فکر سلامتی خود و نزدیکانش باشد و از خطر کردن بپرهیزد. در مقاومت مدنی، استقامت طولانی و خسته نشدن مهم است. در مقابل، عوامل جمهوری اسلامی را خسته کنید.
۲/ برای ابراز مقاومت مدنی احتیاجی به تظاهرات خیابانی نیست. تظاهرات خیابانی یکی از آخرین کارهایی است که میتواند در نظر گفته شود. نکته مهم در مقاومت مدنی صراحت و شجاعت سخن گفتن درباره اوضاع نابسامان اقتصادی و “ناتوانی / بی کفایتی / بی لیاقتی مسئولان جمهوری اسلامی” در حل مشکلات اقتصادی است. هر کس که در ساختار جمهوری اسلامی مقام بالاتری دارد، مسئولیت بیشتری در ایجاد مشکلات اقتصادی دارد. خامنهای به عنوان بالاترین مقام، بالاترین مسئولیت را دارد، و عجز او در حل مشکلات نشان از این دارد که او ناتوانتر، بیکفایتتر و بیلیاقتتر از دیگران است. بهتر است پیام “خرابی اوضاع اقتصادی و ناتوانی مسئولان در حل آن” نقل همهٔ محافل و گفتگوی همهٔ شهروندان باشد.
۳/ در مقاومت مدنی، شهروندان احتیاجی ندارند به توضیح مکانیسمها و علتهای “خرابی اوضاع اقتصادی و ناتوانی مسئولان جمهوری اسلامی” بپردازند. اینها بحثهای کارشناسی است. آن چیزی که برای یک شهروند ملموس است کمبود کالا، تورم، کاهش ارزش پول ملی، و این جور چیزهاست. خوشبختانه در ایران (و در خارج ایران) تعداد زیادی کارشناسان اقتصادی وجود دارند که این بحث را واشکافی کنند. شهروندان بهتر است وارد جدل با طرفداران جمهوری اسلامی نشوند. فقط به کارشناسان ارجاع بدهند.
۴/ زبانِ تند و تیز، بدگویی، فحاشی، برچسبزنی، رفتار عصبی، ...، و خشونت ابزار سرکوب است که مسئولان جمهوری اسلامی، مخصوصا خامنهای، اژهای و سرداران سپاه به فراوانی آنها را به کار میگیرند. مقاومت مدنی هیچ نیازی به استفاده از این ابزارها ندارد. ابزار مقاومت مدنی، رواداری و همکاری است.
۵/ ثبت جنایات جمهوری اسلامی، نه برای انتقامجویی، بلکه برای استفاده در دادگاههای کشف حقیقت، ضروری است. هر شهروندی میتواند، با رعایت احتیاطهای امنیتی، به نگهداری اسناد جنایات در محلی امن، اقدام کند تا در اولین فرصت اسناد را به خارج کشور بفرستد و یا در فردای جمهوری اسلامی به دادگاههای عادل و صالح تحویل دهد.
چکیده
۱/ در راه مقاومت مدنی، در درجه اول به سلامتی خود و نزدیکانتان فکر کنید؛
۲/ مشکلات اقتصادی و ناتوانی مسئولان در حل آنها را در هر جا و همه جا بیان کنید؛
۳/ در بیان مشکلات از وارد شدن به بحثهای کارشناسی خودداری کنید؛
۴/ از زبان تند و تیز و خشنی که مسئولان جمهوری اسلامی استفاده میکنند، بپرهیزید؛
۵/ از ثبت جنایات جمهوری اسلامی غافل نباشید.
با احترام
حسین جرجانی
بهمن ۱۴۰۴
hosseinjorjani2@gmail.com
———————
[۱] مقاومت مدنی، مجموعهای از فعالیتهای اجتماعیِ خشونتپرهیز، برای فشار به صاحبان قدرت (شامل حکومتها) است که توسط شهروندان، و به منظور انتقال قدرت به شهروندان، به کار گرفته میشود. این فعالیتها میتوانند فردی یا جمعی، پراکنده یا منسجم، بدون رهبری یا با رهبری، با هدفی نامشخص یا مشخص، باشند. نمونههای آن در تاریخ ۵۰ سالِ اخیر ایران فراوان است. نمونههای کوچک از مقاومی مدنی معمولا در تاریخنگاریها فراموش میشوند. اما مقاومت مدنی بخش بزرگی از فعالیتهای اجتماعی ایرانیان از زمان مشروطیت به این سو را شامل میشود. نمونههای بزرگ در جهان با نام بزرگان مقاومت مدنی گره خودهاند، مانند گاندی در هند، مصدق در ایران، مارتین لوتر کینگ در ایالات متحده، لخ والسا و جنبش همبستگی در لهستان، واسلاو هاول در چکسلاواکی، بخشهای بزرگی از بهار عربی، و جنبش “رای من کو” در ایران، بخشهای بزرگی از جنبش “زن، زندگی، آزادی”، و یکی از موفقترین آنها فعالیتهای شجاعانه، جسورانه و بسیار موفق زنان ایرانی در جنبش “پوشش اختیاری” در ایران پس از جنبش “زن، زندگی، آزادی” است.
■ آقای جرجانی عزیز میشود: عدم پرداخت قبضهای برق و گاز و آب، تحریم رفتن به مدارس و دانشگاه که الان تحت اشغال حکومت است، کشیدن پول از حسابهای بانکی و خرید ارز و طلا و...، کم کاری در تولید شرکتها و موسسات وابسته به حکومت و سپاه، حداقل استفاده از تلفن و استفاده آگاهانه و ضروری، گردشگری پر جمعیت و میلیونی در خیابان ها و پارکها در روزهای مشخص هفته یا ماه، پوشیدن لباس هایی با رنگ شاد، انجام ورزش های دسته جمعی در پارکها و مکان های مناسب و عمومی و در شهرهای بزرگ چه بسا مختلط، را هم به فهرست شما اضافه کرد؟
با احترام سالاری
■ جناب سالاری گرامی،
بین “حداقل مقاومت مدنی” که هر شهروندی بتواند به راحتی آن را انجام دهد و “اقدامات موثرترِ مقاومت مدنی” که برخی شهروندان خود را ناتوان از انجام آن ببینند، تفاوت وجود دارد. مطلب کوتاه من به “حداقلها” میپردازد و هدف آن روشن نگاه داشته شعلهٔ مقاومت مدنی و تضمین ادامهٔ آن در پسزمینهٔ سرکوب وحشتناک و وحشیانهٔ هفتههای اخیر است. برخی از پیشنهادات شما، مانند “حداقل استفاده از تلفن و استفاده آگاهانه و ضروری، گردشگری پر جمعیت و میلیونی در خیابانها و پارکها در روزهای مشخص هفته یا ماه، پوشیدن لباسهایی با رنگ شاد، انجام ورزشهای دسته جمعی در پارکها و مکانهای مناسب و عمومی و در شهرهای بزرگ چه بسا مختلط” به راستی پیشنهادهای خوبی هستند که هم حداقلی هستند (برای کسی ایجاد خطر نمیکنند) و هم موثرتر از پیشنهادهای من. خوشحالم که شما نقص مقاله مرا را دیدید و آن را گوشزد کردید. به امید آنکه فردای دموکراتیک ایران هر چه زودتر فرارسد.
با احترام – حسین جرجانی
■ آقای جرجانی عزیز. مقاله کوتاه شما بسیاری نکات اساسی و پایهای را مطرح میکرد که جا دارد در مورد تکتک آنها به تفصیل سخن گفت. در این کامنت کوتاه به محدودیتهای نیروهای کوچک اشاره میکنم. نوشتهاید: “یک نیرو، هر چقدر هم که کوچک باشد، میتواند یک جسم را به حرکت درآورد”. اما توجه داریم که یک صندوق بزرگ را با نیروی کوچک مداوم نمیشود روی زمین کشید و به حرکت درآورد. نیرو باید آنقدر بزرگ باشد تا بتواند بر مقاومت اصطکاک صندوق با زمین غلبه کند. خودتان استاد هستید و میدانید که پس از تغییرات جزئی در تز و آنتیتز، نوبت سنتز میرسد که چه بسا ناگهانی اتفاق بیفتد.(در رفرانس شما مقاله ۳۸ صفحهای در مورد دیالکتیک را دیدم. چه خوب بود اگر متن فارسی هم داشت). الغرض، من مشکل را جای دیگری میبینم و لازم است در مورد آن نیز فکری بکنیم: مشکل ما در مبارزه فعلی این است که افکار و نظرات گوناگونی داریم و هنگامی که لازم است متحد شویم، دچار تشتت و تفرقه و سرگردانی میشویم. الان سیستم فکری بخشی از مردم ایران (عمدتا روشنفکران) اینطور است که اختلافشان با آمریکا و اسرائیل، بیشتر از اختلافشان با ج.ا. است. این یک مسئله مربوط به شناخت است، نه روش مبارزه. برگردم به موضوع مقاله شما. منظور اینکه، بخش مهمی از مقاومت مدنی، این است که بشود به نظرات مشابه یا نزدیک به هم دست یافت، تا بشود بر اساس آن عمل مشترک انجام داد. چطور میشود نظرات و عقاید را به یکدیگر نزدیکتر کرد؟
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ رضا قنبری گرامی،
مقاله دیالکتیک یک مقاله ۳ قسمتی است: [درباره دیالکتیک (۱): دیالکتیک چیست]، [درباره دیالکتیک (۲): بازبینی دیالکتیک] و [دربارۀ دیالکتیک (۳): جایگزینهایی برای دیالکتیک]. هر سه قسمت به فارسی در همان سایتی که در بالا به آن اشاره شد وجود دارد، اول نسخه انگلیسی دیده میشود و بعد نسخه فارسی.
در مورد مشکل اصلی که شما مطرح میکنید، من با “یک” اتحاد مخالفت دارم. نظر من این است که در درجه اول باید به ایجاد بلوکها/احزاب پرداخت. مثلا سوسیالدموکراتها با هم به یک انسجام نسبی برسند، کمونیستها باهم، لیبرالدموکراتها باهم، محافظهکاران با هم، و غیره. بعد از آنکه هر گروهی به یک انسجام نسبی رسید، نمایندگان خود را برای ایجاد ائتلاف با دیگر گروهها انتخاب کنند و کار ائتلاف عمومی را پیش ببرند. تعداد این بلوکها/احزاب هم نباید از ۵ یا ۶ گروه بیشتر بشود. مگر در کشورهای دیگر که دموکراسیهای باثباتی دارند، چند بلوک/حزب وجود دارد.
تصورش را بکنید که در حالحاضر دهها و بلکه صدها گروه سوسیال دموکرات وجود دارد که با هم گفتگو نمیکنند. بعد یکی از اینها وارد مذاکره با رضا پهلوی میشود. اگر مذاکره خوب است، بهتر است اول آن را با دیگر سوسیالدموکراتها انجام داد. “چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام”. همین استدلال را در مورد دیگر گروهها میتوان به کار برد. مشروطهخواهان بدون اینکه انسجام داخلی داشته باشند، با سلطنتطلبان وارد اتحاد میشوند.
از نظر من، “طولانیترین راه بین دو نقطه، میانبُر” است. ما نمیتوانیم کمکاریها و اشتباهات گذشته خودمان را دفعتا و با یک میانبُر جبران کنیم. حرکتهای کوچک، جامعه محور، مدنی که در جامعه “نشت” کند و دستاوردهای غیرقابل بازگیری داشته باشد، چارهٔ کار است. اگر از اشتباهات گذشته پرهیز کنیم، لازم نیست که مسیر حرکتهای کوچک، کُند باشد.
خلاصه کنم، برای من اولویت در این است که نیروهای سوسیالدموکرات به انسجام نسبی برسند تا بتوانند جامعه را به نحو موثرتری با راهنماییهای خود به سمت آیندهای روشنتر پیش ببرند. ائتلاف با دیگر جمهوریخواهان در مرحله بعد قرار دارد.
یک اشارهای هم به جمهوریخواهی بکنم. از نظر من جمهوریخواهی مفهوم روشنی نیست و در بهترین حالت به تحولی دموکراتیک اشاره دارد، اما چشمانداز اقتصادی و مدیریتی روشنی پیش پای مردم نمیگذارد. سوسیال دموکراسی، هر دو کار را انجام میدهد.
با احترام – حسین جرجانی
■ آقای جرجانی عزیز. ممنونم بابت پاسخ شما. جزوات دیالکتیک را میخوانم و بعدا سر فرصت حتمأ تماس میگیرم. عجالتا عرض کنم که نظرات شما را کاملأ میفهمم و قبول دارم: اینکه سوسیال دموکراتها ابتدا با هم به انسجام نسبی برسند، و تعداد بلوکها بیش از ۵ یا ۶ تا نباشد و غیره. این نشان میدهد که در این مسائل، تفکر و ژرفاندیشی زیادی داشتهاید. من هم از همان زاویه نگاه میکنم و متأسفانه در انتهای خط به این نتیجه میرسم که “در عمل نهایی” این راهحلها جواب نمیدهند. با تلخی به این فرمول میرسم که “با حکومت توتالیتر نمیشود تا نهایت با روش دمکراتیک مبارزه کرد”! البته با روش دمکراتیک میشود “زمینهسازی” کرد، که روش آن را شما و نیز آقای سالاری به روشنی نشان دادهاید.
نظرم را روشنتر بنویسم: برای از پا درآوردن یک حکومت توتالیتر، ضربه آخر را فقط به شکل غیر دمکراتیک میتوان وارد آورد. پس از فرو ریزی حکومت توتالیتر، باید نیروهای دمکرات (بر اساس زمینهسازی قبلی) بتوانند جریان امور را به جلو هدایت کنند.
با ارادت فراوان. رضا قنبری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
ترجمه: مهدی فیروزی
فدرالیسم را اغلب راهکاری مبتنی بر قانون اساسی برای جوامع متکثرِ برآمده از دیکتاتوری میدانند. در بحثهای مربوط به مرحلهٔ گذار سیاسی در ایران، فدرالیسم را چهارچوبی برای حفاظت از حقوق اقلیتها و جلوگیری از بازگشت اقتدارگراییِ متمرکز به کار میگیرند. مقالهٔ حاضر میگوید چنین رویکردهایی باید میان تمرکززدایی (که میتواند دموکراسی را تعمیق ببخشد)، و فدرالیسم قومیتی-سرزمینی تمایز قائل شوند. این شکل پُرریسک از فدرالیسم معمولاً در دوران گذار از اقتدارگرایی اتخاذ میشود. در این الگو، واحدهای تشکیلدهنده با جغرافیای قومی یا فرقهای منطبق هستند. این مقاله با مرور نمونههای تطبیقیِ پس از سال ۱۹۴۵ در آفریقا، اروپا و خاورمیانه، نشان میدهد که فدرالیسمِ دوران گذار که بر پایهٔ سرزمینهای هویتی سازماندهی میشود، اغلب به نهادینهشدن مشروعیتهای رقیب، تشویق کارآفرینی جداییطلبانه، و جلب حمایت خارجی میانجامد، و بدینترتیب احتمال درگیری داخلی، تجزیه یا ازدسترفتن سرزمین را افزایش میدهد. نتیجه اینکه ایران باید نظمی یکپارچه مبتنی بر قانون اساسی را دنبال کند که با تمرکززدایی عمیق، حقوق تضمینپذیر اقلیتها، و حکمرانی مشارکتیِ چندمرکزی مبتنی بر اخلاق مدنی و سنت ایرانیِ «مِهر» همراه باشد.
چرا فدرالیسم به یکی از گزینههای مطرح برای ایران تبدیل شده است
با نزدیکشدنِ ایران به دورهٔ محتمل گذار از جمهوری اسلامی، چگونگیِ طراحی قانون اساسی به محور اصلیِ گفتمان سیاسی تبدیل شده است. در این میان، فدرالیسم جایگاهی ویژه دارد. طرفداران این الگو میگویند فدرالیسم هم تضمینی دموکراتیک برای اقلیتهاست، و هم مانعی ساختاری در برابر تمرکزگرایی اقتدارگرایانه ایجاد میکند. چنین استدلالی جذاب است. دولت مدرن ایران در بسیاری از دورهها تفاوت فرهنگی را با ناامنی همسان پنداشته است، و تمرکز سیاسی بارها با عنوانِ بقای ملّی توجیه شده است.
با این حال، شکل قانون اساسی را نمیتوان صرفاً بر پایهٔ جذابیت هنجاری آن ارزیابی کرد. مرحلهٔ گذار دورهٔ عادی سیاسی نیست. این دوران معمولاً با ضعف مشروعیت، نامعلومیِ اقتدار قهری، و رقابت شدید نخبگان همراه است. پژوهشهای مربوط به تثبیت دموکراسی تأکید میکنند که خطر موجود در چنین مقاطعی فقط بازگشت اقتدارگرایی نیست، بلکه فروپاشی دولت نیز هست. (لینز و استپان، ۱۹۹۶؛ تیلی، ۲۰۰۷).
ازاینرو، در بحث ایران باید روشن شود که دقیقاً چه نوعی از فدرالیسم پیشنهاد میشود. همهٔ انواع فدرالیسم یکسان نیستند. یک فدراسیون دموکراتیکِ باثبات که در نتیجهٔ مذاکراتی طولانی شکل گرفته است، از بنیان با سازوکار فدرالی که در دوران گذار تحمیل میشود، و بر پایهٔ سرزمینهای قومی یا فرقهای سازمان مییابد تفاوت دارد. تمرکز این مقاله بر همین گونهٔ خاص و پُرریسک است که میتوان آن را «فدرالیسمِ انتقالیِ مبتنی بر قومیت» نامید. در اینجا مقصود چهارچوبهای فدرالی است که در بسترهای پَساقتدارگرا پذیرفته میشوند؛ جایی که مشروعیت منطقهای با هویت جمعی گره میخورد، و خودمختاری بهمنزلهٔ گامی در جهت حاکمیت مستقل تفسیر میشود.
مدعای طرحشده در اینجا آن نیست که تمرکززُدایی نامطلوب است. برعکس، تمرکززداییِ سیاسی و حکمرانی محلیِ مشارکتی از ارکان نوسازی دموکراتیک هستند. استدلال این است که در بسترهای چندقومیتیِ پَساقتدارگرا، بهویژه در شرایط آسیبپذیری ژئوپولیتیکی، فدرالیسازی بر مبنای سرزمینهای هویتی غالباً به سازوکاری تشدیدکننده تبدیل میشود که احتمال تجزیه، درگیری داخلی، یا بیثباتیِ پایدار را افزایش میدهد (سوبرو، ۲۰۰۱؛ سانی، ۱۹۹۳).
تمرکززدایی در برابر فدرالیسم قومیتی-سرزمینی
یکی از ضعفهای اساسی در بحثهای اخیر دربارهٔ ایران، آشفتگی مفهومی است. بیشترِ حامیان فدرالیسم، آن را توزیع قدرت خارج از تهران معنی میکنند. اما در حقیقت، تمرکززدایی و فدرالیسم یکسان نیستند.
تمرکززدایی میتواند اداری یا سیاسی، و شامل توانمندسازی شوراهای محلی، واگذاری اجرای خدمات عمومی، اعطای اختیارات بودجه به شهرداریها، و ایجاد شفافیت و پاسخگویی از سطوح پایه باشد. اما هیچیک از این موارد مستلزم تقسیم حاکمیت نیست.
در مقابل، فدرالیسم بهمعنای تقسیم اختیارات میان دولت ملّی و دولتهای زیرمجموعهاش است. چنین تقسیماتی در دموکراسیهای باثبات با سطح بالای اعتماد نهادی از طریق فرهنگ سیاسیِ جاافتاده، مذاکره و البته دادگاههای مرتبط مدیریت میشوند. اما فدرالیسم در دوران گذار ممکن است به شکلگیری کانونهای رقیب مشروعیت بینجامد. وقتی مرزهای فدرال با هویتهای جمعی همپوشانی پیدا میکند، منطقه دیگر صرفاً یک واحد اداری نیست، بلکه میتواند به میهنی سیاسی بدل شود که ادعایی بالقوه نسبت به حاکمیت مستقل در خود دارد. در چنین شرایطی، فدرالیسم فقط اختیارات را توزیع نمیکند، بلکه شمار مدعیان بالقوهٔ ملّتگرایی را افزایش میدهد.
پژوهشگران حوزهٔ شکلگیری دولت و دموکراتیزاسیون بارها هشدار دادهاند که وقتی گذار در غیاب مشروعیت تثبیتشده رخ میدهد، طراحی قانون اساسی باید عدم قطعیت را کاهش بدهد، نه اینکه تشدیدش کند. تقسیم حاکمیت در دوران گذار رقابت سیاسی را به تعارضی وجودی تبدیل میکند (لینز و استپان، ۱۹۹۶؛ تیلی، ۲۰۰۷).
سازوکار علّی: چرا فدرالیسم انتقالیِ مبتنی بر قومیت غالباً به تشدید تعارض میانجامد
فدرالیسم قومیتی-سرزمینی در دوران گذار معمولاً از طریق مجموعهٔ سازوکارهایی تکرارشونده به بیثباتی میانجامد. این سازوکارها در همهٔ موارد فعال نمیشوند، اما بهاندازهای پُرتکرار هستند که در حکومتهایی با آسیبپذیری بالا، احتیاط را ضروری میسازند.
۱. مشروعیت دوگانه و تکثیر ادعاهای حاکمیت
در دوران گذار، مشروعیت محل مناقشه است. اگر مناطق فدرالِ مبتنی بر هویت از اختیارات مندرج در قانون اساسی برخوردار شوند، میتوانند به کانونهای جایگزین مشروعیت تبدیل شوند. در این وضعیت، حاکمیت ملّی با حاکمیت منطقهای به چالش کشیده میشود. حاصل کار، تعارضی ساختاری در اقتدارست که دادگاهها و هنجارهای تثبیتشده توان مهار آن را ندارند (سانی، ۱۹۹۳).
۲. پیشیگرفتن قومیتی و بسیج دائمی
وقتی مرزهای فدرال با هویتهای جمعی منطبق میشوند، رقابت سیاسی غالباً به پیشیگرفتنِ قومیتی تبدیل میشود. رهبران از طریق تشدید روایتهای مبتنی بر احساس ستم و بیعدالتی، و با برچسب خیانت بر سازش، امتیاز سیاسی کسب میکنند. این جابهجایی، امکان شکلگیری هویت مدنیِ مشترک را تضعیف، و قطبیشدن سیاسی را عمیقتر میکند (سوبرو، ۲۰۰۱).
۳. معمای امنیتی و نظامیشدن مناطق
در شرایط نامطمئن، نخبگان منطقهای از سلطه یا سرکوب مرکزی، و نخبگان مرکزی از جداییطلبی هراس دارند. واکنش هر دو طرف، آمادگی دفاعی است که از سوی طرف مقابل بهمنزلهٔ اقدام تهاجمی تفسیر میشود. پیامد چنین رویکردی شکلگیریِ تنگنایی امنیتی است، پدیدهای که بارها با خشونت در دوران گذار و فروپاشی حکومت همراه بوده است (لینز و استپان، ۱۹۹۶).
۴. ظرفیت شبهدولتی از طریق کنترل مالی و سرزمینی
اگر مناطق فدرال به منابع، بنادر، درآمدهای مرزی یا کریدورهای راهبردی دسترسی پیدا کنند، خودمختاری به استقلالِ عملی تبدیل میشود. در این حالت، حکمرانی بدون نیاز به رضایت دولت ملّی امکانپذیر میشود.
۵. حمایت خارجی و بهرهبرداری ژئوپولیتیکی
واحدهای قومیتی-سرزمینی در مناطق مرزی غالباً شبکههای خویشاوندیِ برونمرزی و همبستگیهای نمادین دارند که زمینهٔ حمایت خارجی را فراهم میکند. دولتهای بیرونی از شکافهای داخلی بهرهبرداری، و از کارآفرینان منطقهای پشتیبانی میکنند. این روند نهتنها تعارض را تشدید، بلکه آن را بینالمللی میسازد.
پنج سازوکار مذکور در مجموع مسیری تشدیدکننده ایجاد میکنند. در چنین بسترهایی، فدرالیسم کمتر به چهارچوبی برای شمول، و بیشتر به ساختاری مبتنی بر قانون اساسی تبدیل میشود که دقیقاً در زمانی که نهادهای ملّی کمترین توان را برای مهار نیروهای گریز از مرکز دارند، همان نیروها را تقویت میکند.
درسهایی از نمونههای تطبیقی پس از ۱۹۴۵
اتیوپی: قانونمندیِ قومیت بهعنوان اقتدار سرزمینی
قانون اساسیِ ۱۹۹۵ اتیوپی یکی از نمونههای شاخص فدرالیسم قومی بهشمار میرود. این قانون، حکمرانی منطقهای را بر پایهٔ خطوط قومی-زبانی سازمان داد، و حق جدایی را هم به رسمیت شناخت. پژوهشگران استدلال کردهاند که این چهارچوب، ادعاهای حاکمیت قومی را نهادینه، و مشوقهای سیاسی گریز از مرکز را، بهویژه در دورههای بحران ملّی، تقویت کرد (آبینک، ۲۰۱۱؛ کلافام، ۲۰۱۷). جنگهای داخلیِ بعدی و گسست سیاسی نشان میدهد که فدرالیسم قومیتی-سرزمینی نقش شتابدهندهٔ تعارض را در حکومتهای شکننده ایفا مینماید، بهخصوص وقتی نخبگان، قومیت را به سلاح سیاسی تبدیل میکنند.
نیجریه: هویت منطقهای و جدایی بیافرا
ساختار فدرالِ اولیهٔ نیجریه در دوران پَسااستعمار، متکی بر بلوکهای نیرومند منطقهایِ همسو با هویتهای جمعی بود. تلاش منطقهٔ شرقی برای جدایی تحت عنوان کشور بیافرا، به جنگ داخلیِ فاجعهباری انجامید. تحلیلهای دانشگاهی، سیاست هویت منطقهای و ساختار فدرال را از آن دسته شرایط کلیدی میدانند که جدایی را هم قابل تصور و هم قابل اجرا ساخت (سوبرو، ۲۰۰۱؛ گاو، ۲۰۱۵). تجربهٔ نیجریه حاکی از آن است که خودمختاری سرزمینیِ منطبق با هویت میتواند رقابت سیاسی را به خروج سرزمینی تبدیل نماید.
سودان: خودمختاری که به تجزیه انجامید
تاریخ معاصر سودان شامل تلاشهای مکرر برای آشتیدادنِ تکثر اجتماعی از طریق چهارچوبهای خودمختاری است. با این حال، خودمختاری به شکلگیری جامعهٔ سیاسیِ مدنیِ مشترک منجر نشد. در عوض، جنگهای داخلیِ طولانی سرانجام به جدایی انجامید. مطالعات دربارهٔ سودان بر ناکامی در یکپارچگی ملّی و تعامل سیاست هویت با ضعف نهادی تأکید دارند، عواملی که نهایتاً به گسست انجامیدند (جانسون، ۲۰۰۳؛ یانگ، ۲۰۱۲). تجربهٔ سودان نشان میدهد که خودمختاری بدون اعتماد، شهروندی برابر، و حقوق قابل اجرا میتواند بهجای تقویت وحدت، به مرحلهای میانی در مسیر جدایی تبدیل شود.
یوگسلاوی: جمهوریها بهمثابه ملّتهای در انتظار
جمهوریهای فدرال در یوگسلاوی صرفاً تقسیمات اداری نبودند، بلکه سرزمینهای هویتیِ مبتنی بر قانون اساسی با نهادهای قدرتمند به شمار میرفتند. با تضعیف قدرت دولت مرکزی، مرزها به مبنایی برای طرح ادعای حاکمیت و جداییِ خشونتآمیز تبدیل شد. پژوهشگران تأکید میکنند که گسست سیاسی از مسیرهایی نهادی پیش رفت که خودِ طراحی فدرال ایجاد کرده بود (سانی، ۱۹۹۳؛ بیبر، ۲۰۰۶). این مورد از قابل توجهترین نمونههای پس از جنگ است که نشان میدهد گاهی اوقات واحدهای فدرالِ قومیتی-سرزمینی در دورهٔ بحران به موتور فروپاشی دولت تبدیل میشوند.
عراق: خودمختاری منطقهای و منطق همهپرسی
قانون اساسی عراق پس از ۲۰۰۳ خودمختاری گستردهای به مناطق، بهویژه اقلیم کردستان عراق، اعطا کرد. تحلیلگران بر این باورند که این سطح از خودمختاری به شکلگیری نهادهای پایدارِ شبهدولتی انجامید و مسیری مستقیم بهسوی مطالبهٔ استقلال فراهم کرد. همهپرسی سال ۲۰۱۷ نشان داد که خودمختاری فدرال ممکن است در شرایط مناقشه بر سر مشروعیت ملّی، به ابزاری برای طرح ادعای حاکمیت تبدیل شود (داج، ۲۰۱۲).
چکسلواکی: جدایی مسالمتآمیز که مسیر خروج را تأیید میکند
چکسلواکی اغلب بهعنوان نمونهٔ نقض مطرح میشود، زیرا فروپاشی آن مسالمتآمیز بود. با این حال، این مورد هم از ادعایی محوری پشتیبانی میکند مبنی بر اینکه فدراسیونها در صورت شکست اجماع ملّی میتوانند مسیرهای خروج ایجاد کنند. واگرایی اقتصادی و سیاسی میان نخبگان چک و اسلواک، حفظ هویت مدنیِ واحد را دشوار ساخت. وجود سازوکار نهادیِ جدا، امکان گسستِ توافقی را فراهم نمود (موسیل، ۱۹۹۵). البته جداییِ مسالمتآمیز جنگ داخلی نیست، اما همچنان جدایی به شمار میرود.
زمینهٔ ایران: چرا فدرالیسم قومیتی-سرزمینی برای ایران پُرخطر است
ایران دولت-تمدنِ پیوستهٔ تاریخی با تکثر عمیق اجتماعی است. تنوع قومی و زبانیِ آن مسئلهای نیست که بخواهیم حذف کنیم، بلکه واقعیتی اجتماعی است که باید از آن محافظت نمود. پرسش محوری، طراحی نهادی است.
چند عامل، فدرالیسازیِ مبتنی بر هویت را در دوران گذار برای ایران پُرریسک میسازد.
نخست اینکه بسیاری از جمعیتهای اقلیتی ساکن مناطق مرزی هستند، و شبکههای خویشاوندیِ برونمرزی دارند. چنین شبکههایی در محیط انتقالیِ تضعیفشده به مجراهایی برای تأمین مالی خارجی، انتقال سلاح، و پشتیبانی سیاسی تبدیل میشوند.
دوم، گذار ایران به احتمال زیاد تحت فشار ژئوپولیتیکی رخ خواهد داد. قدرتهای منطقهای و رقبای جهانی بیطرف نخواهند ماند. هرگونه رویهای در قانون اساسی که سرزمینهای هویتیِ نیمهحاکمیتی ایجاد کند، از سوی بازیگران خارجیِ جویای نفوذ یا اهرم سرزمینی مورد بهرهبرداری قرار خواهد گرفت.
سوم، جمهوری اسلامی مشروعیت نهادی را فرسوده و تهی کرده است. گذارِ پس از رژیم بلافاصله به شکلگیری دادگاههای نیرومند، نهادهای امنیتیِ منسجم، یا اقتدار اداریِ مورد اعتماد نخواهد انجامید. در چنین وضعیت شکنندهای، تقسیم حاکمیت میتواند بهجای آنکه مجرای شمول باشد، به مولّد تعارض تبدیل شود.
به همهٔ این دلایل، ساختار فدرالِ منطبق با هویت در ایران به احتمال زیاد همان الگویی را ایجاد خواهد کرد که در نمونههای متعدد پس از ۱۹۴۵ مشاهده شده است. چنین الگویی عبارت از نهادینهشدن مشروعیتهای رقیب و ایجاد مشوقهای پایدار برای خروج است، و راه را برای ازدسترفتنِ بازگشتناپذیرِ سرزمین میگشاید.
استدلال فدرالیستی و پاسخی ضروری
مسلماً هر مقالهٔ جامعی باید استدلال فدرالیستی را در نیرومندترین صورت آن مورد توجه قرار بدهد. مدافعان فدرالیسم معمولاً میگویند این الگو از اقلیتها حفاظت میکند، قدرت را توزیع مینماید، و مانع دیکتاتوری میشود. هر سه هدف موجه هستند، اما هیچیک مستلزم فدرالیسازیِ قومیتی-سرزمینی نیست.
حفاظت از اقلیتها تابعِ حقوقِ قابل اجرا، نمایندگی منصفانه، توسعهٔ متوازن، و حاکمیت قانون است. این هدف مستلزم حاکمیت سرزمینیِ مبتنی بر هویت نیست. حتی در مواردی، خودمختاریِ هویتی-سرزمینی حمایت از اقلیتها درون همان مناطق را تضعیف میکند، زیرا به اکثریتهای محلی امکان میدهد شکلهایی تازه از محرومسازی ایجاد کنند.
جلوگیری از بازگشت اقتدارگرایی مستلزم سازوکارهای مهار قدرت، استقلال قضایی، تکثر مدنی، و حکمرانی محلیِ نیرومند است، نه تقسیم حاکمیت. تاریخ نشان میدهد اقتدارگرایی در نظامهای فدرال و همینطور دولتهای یکپارچه پدیدار میشود.
در نهایت، کاهش تعارض بیش از آنکه به برچسبهای قانون اساسی وابسته باشد، به این بستگی دارد که نهادها مشوق همکاری ایجاد کنند یا مشوق خروج. فدرالیسم قومیتی-سرزمینی در دوران گذار غالباً مشوقهای خروج را تقویت میکند.
بنابراین، انتخاب پیشِ رو میان استبداد و فدرالیسم نیست؛ بلکه انتخابی عمیقتر میان نظم قانون اساسیِ مدنی است که تکثر را از طریق شهروندی برابر پاس میدارد، و طراحی هویتی-سرزمینی که در دورهٔ آسیبپذیری، خطر گسست و تکهتکهشدن را افزایش میدهد.
جایگزینی امنتر: حاکمیت یکپارچه با تمرکززدایی عمیق
ایران به الگویی بر اساس قانون اساسی نیاز دارد که سه هدفِ جلوگیری از بازگشت اقتدارگرایی، حفاظت از حقوق اقلیتها، و حفظ یکپارچگی سرزمینی را همزمان محقق کند.
امنترین معماری برای کشوری با این ویژگیها، جمهوریِ یکپارچه همراه با تمرکززدایی عمیق است. این الگو شامل موارد زیر میشود:
۱. شوراهای محلیِ منتخب در سطح شهر و شهرستان
۲. ادارههای استانیِ نیرومند با اختیارات بودجهای، اما بدون جایگاه حاکمیتی
۳. بودجهریزی مشارکتی و انتقالات مالیِ شفاف
۴. دادگاه قانون اساسیِ مستقل با اختیار تضمین شهروندی برابر و منع تبعیض
۵. منشور ملّیِ حقوق اقلیتها، شامل حقوق زبانی، حقوق فرهنگی، و نمایندگی منصفانه
۶. حاکمیت ملّیِ واحد بر دفاع، مرزها، پول ملّی، منابع راهبردی، و سیاست خارجی
چنین الگویی در عمل به توزیع قدرت میانجامد، بیآنکه به تکثیر مدعیان حاکمیت دامن بزند. این چهارچوب تکثر را بدون منطقِ تجزیه فراهم میکند.
مِهر و مشارکت چندمرکزی، منبعی مدرن برای دموکراسی
گذار موفق را نمیتوان صرفاً بر پایهٔ سازوکارهای نهادی بنا کرد؛ این فرایند مستلزم بازسازی مشروعیت اخلاقی نیز هست. قانونگرایی مدرن به اعتماد مدنی و خویشتنداری اخلاقی متکی است.
سنت ایرانیِ مِهر بنیانی مفهومی برای چنین مشروعیتی فراهم میکند. مِهر بیانگر تعهد متقابل، اعتماد مبتنی بر پیمان، و مسئولیت اخلاقی میان حاکمان و شهروندان است. این مفهوم صرفاً نمادی فرهنگی به شمار نمیرود، بلکه نوعی اخلاق مدنی است که قابلیت ترجمه به طراحی نهادی دارد.
در سطح عملی، مِهر با منطق حکمرانیِ چندمرکزی همراستاست. ایرانِ دموکراتیک میتواند از طریق شوراهای محلیِ تودرتو، نهادهای تعاونی، گفتوگوی عمومیِ شفاف، و مسئولیتپذیری مدنی بازسازی شود. پژوهشهای الینور استروم دربارهٔ نظامهای چندمرکزی و کنش جمعی این رویکرد را تقویت میکند، و نشان میدهد که چگونه نهادهای محلی، بدون اتکای صرف به اجبار متمرکز، منابع مشترک را اداره، و اعتماد تولید میکنند (استروم، ۱۹۹۰).
این الگو، وحدت را نه از طریق سرکوب تفاوت، بلکه با نهادینهسازیِ مشارکت در حکمرانیِ روزمره تقویت میکند.
نتیجهگیری: وحدت از مسیر مشارکت، نه تکهتکهشدن
تجربههای تطبیقی پس از ۱۹۴۵ نشان میدهد که فدرالیسم قومیتی-سرزمینی، وقتی در دوران گذار پساقتدارگرا در حکومتهای شکننده و چندقومیتی پذیرفته میشود، خطرات جدی همراه دارد. این الگو میتواند مشروعیتهای رقیب را قانونمند کند، تنگناهای امنیتی را تشدید نماید، و به مسیرهای جداییطلبانه شتاب بدهد. این خطرات در شرایط مداخلهٔ ژئوپولیتیکی و ضعف نهادی افزایش مییابد.
ازاینرو، گذار ایران باید بر نظمی مبتنی بر قانون اساسی استوار شود که عدم قطعیت را کاهش بدهد، وحدت را حفظ کند، و هویتهای متکثر را از طریق حقوق قابل اجرا پاس بدارد. جمهوریِ یکپارچه با تمرکززدایی عمیق، و با حمایت اخلاق مدنی و حکمرانی محلیِ مشارکتی، مسیری امنتر و دموکراتیکتر فراهم میکند.
ایران برای پاسداشت تنوع به حاکمیتِ تقسیمشده نیاز ندارد، بلکه عدالت، شهروندی، و نهادهای مشارکت و اعتماد میخواهد. از این منظر، «مِهر» نوستالژی به شمار نمیرود، بلکه منبع سیاسیِ مدرنی برای بازسازی مشروعیت و اقتدار اخلاقی در جمهوریِ پساقتدارگراست.
——————————
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
مراجع:
ابینک، جان. ۲۰۱۱. «فدرالیسم مبتنی بر قومیت و مسئلهٔ قومیت در اتیوپی.» نشریهٔ مطالعات آفریقای شرقی، ۵ (۴): ۶۱۸–۵۹۶.
بیبر، فلوریان. ۲۰۰۶. بوسنیِ پس از جنگ: قومیت، نابرابری و حکمرانی بخش عمومی. نیویورک: پالگریو مکمیلان.
کلافام، کریستوفر. ۲۰۱۷. شاخ آفریقا: شکلگیری و زوال دولت. لندن: هرست.
داج، توبی. ۲۰۱۲. عراق: از جنگ تا اقتدارگراییِ جدید. لندن: مؤسسهٔ بینالمللی مطالعات راهبردی.
انگلبِرت، پییر. ۲۰۰۹. آفریقا: وحدت، حاکمیت، و اندوه. بولدر: لین رینر.
گاو، جیمز. ۲۰۱۵. جنگ بیافرا: نیجریه و پیامدهای آن. لندن: آی.بی. تائوریس.
گِر، تد رابرت. ۱۹۹۳. اقلیتهای در معرض خطر: نگاهی جهانی به درگیریهای قومیسیاسی. واشینگتن، دیسی: انتشارات مؤسسهٔ صلح ایالات متحده.
هیل، هنری ای. ۲۰۰۴. «متحد ایستادهایم در عین تقسیم: خاستگاههای نهادیِ بقا و فروپاشی دولتهای قومفدرال.» سیاست جهانی ۵۶ (۲): ۱۹۳–۱۶۵.
هوروویتز، دونالد ال. ۱۹۸۵. گروههای قومی در تعارض. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا.
جهان، رونق. ۱۹۷۲. پاکستان: ناکامی در یکپارچگی ملّی. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا.
جانسون، داگلاس اچ. ۲۰۰۳. ریشههای اصلی جنگهای داخلی سودان. بلومینگتون: انتشارات دانشگاه ایندیانا.
کیملیکا، ویل. ۱۹۹۵. شهروندی چندفرهنگی: نظریهای لیبرال دربارهٔ حقوق اقلیتها. آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد.
لینز، خوان جی.، و آلفرد استپان. ۱۹۹۶. مسائل گذار و تثبیت دموکراسی: اروپای جنوبی، آمریکای جنوبی، و اروپای پساکمونیستی. بالتیمور: انتشارات دانشگاه جانز هاپکینز.
موسیل، ییری. ۱۹۹۵. «چکسلواکی: طلاق مخملی.» نشریهٔ دموکراسی ۶ (۱): ۷۱–۵۷.
استروم، الینور. ۱۹۹۰. حکمرانی بر منابع مشترک: تکامل نهادها برای کنش جمعی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.
سامبانِس، نیکولاس. ۲۰۰۱. «آیا جنگهای داخلیِ قومی و غیرقومی علل یکسانی دارند؟» نشریهٔ حلوفصل تعارض ۴۵ (۳): ۲۸۲–۲۵۹.
اسمیت، مارتین. ۱۹۹۹. برمه: شورش و سیاست قومیت. لندن: زد بوکس.
استپان، آلفرد. ۱۹۹۹. «فدرالیسم و دموکراسی: فراتر از الگوی ایالات متحده.» نشریهٔ دموکراسی ۱۰ (۴): ۳۴–۱۹.
سوبِرو، روتیمی تی. ۲۰۰۱. فدرالیسم و تعارض قومی در نیجریه. واشینگتن، دیسی: انتشارات مؤسسهٔ صلح ایالات متحده.
سانی، رونالد گریگور. ۱۹۹۳. انتقام گذشته: ملّیگرایی، انقلاب، و فروپاشی اتحاد شوروی. استنفورد: انتشارات دانشگاه استنفورد.
تیلی، چارلز. ۲۰۰۷. دموکراسی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.
یانگ، جان. ۲۰۱۲. سرنوشت سودان: خاستگاهها و پیامدهای فرایند معیوب صلح. لندن: زد بوکس.
■ جناب مهدی فیروزی با سپاس از زحمت ترجمه
مقالهی آقای کمال آذری از حیث پرداختن به شرایط کنونی ایران شایستهی توجه و گفتوگو است؛ زیرا به نظر میرسد وضعیت سیاسی موجود وارد مرحلهای بحرانی شده و سناریوهای گوناگون گذار سیاسی، صرفنظر از شکل و هزینههای احتمالی آن، در فضای عمومی و تحلیلی مطرحاند. در چنین وضعیتی، یکی از مسائل محوریِ پس از هرگونه تحول سیاسی، چگونگی تنظیم رابطهی میان گروههای قومی و ساختار حاکمیت خواهد بود؛ موضوعی که در صورت نادیدهگرفتن یا مدیریت ناکارآمد، میتواند پیامدهای پرهزینهای برای انسجام اجتماعی و حاکمیت ملی به همراه داشته باشد.
بخش قابلتوجه دیگری از مقاله، که شاید تنها بهاختصار به آن اشاره شده است، ضرورت تأکید بر رفتار اخلاقی و اصل «مهر» در شرایط گذار تمرکز دارد؛ امری که به باور من، در صورت کمتوجهی از سوی نخبگان سیاسی در دورهی پس از جمهوری اسلامی، میتواند به یکی از مهمترین چالشهای اجتماعی بدل شود.
سلمان گرگانی
■ چشمانداز یک ایرانِ کثرتگرا بر این باور استوار است که نیروی واقعی نه از یکدستی و یکنواختی، بلکه از عدالت و احترام متقابل برمیخیزد. کشوری که تنوع اقوام و ملتهای خود را پاس میدارد و زمینهی مشارکت آنان را فراهم میسازد، جامعهای مقاومتر، خلاقتر و صلحطلبتر خواهد بود.
ایران از دیرباز موزاییکی از ملتها، اقوام، فرهنگها و زبانها بوده است – فارس ها، آذریها، کردها، بلوچها، عربها، ترکمنها و بسیاری دیگر، همگی روح و جان این سرزمین را شکل دادهاند. هدف، ایرانی است که در آن هر جامعهی قومی، زبانی و فرهنگی، خود را بخشی برابر از کل بداند – آزاد در هویت خویش، اما پیوندخورده در ارزشهای مشترک دموکراتیک. خودمختاری در این معنا، نه جدایی، بلکه مشارکت است: توان تصمیمگیری دربارهی سرنوشت خویش و در عین حال مسئولیتپذیری در قبال خیرِ همگانی.
چنین ایرانی اتحادی فدرال، عادلانه و قانونمدار خواهد بود؛ جایی که قدرت تقسیم میشود، حقوق پاس داشته میشوند و تصمیمها با شفافیت گرفته میگردند. اعتماد میان مرکز و مناطق، میان اکثریتها و اقلیتها، به ستون استوار فرهنگ سیاسی نوینی بدل خواهد شد – فرهنگی بر پایهی گفتوگو، برابری و همزیستی مسالمتآمیز.
ابراهیم والی
■ با درود به آقای والی ، شما از “ملتها، اقوام” سخن گفتید، میتوانید لطف کرده و برایم روشن کنید که از میان به قول شما “فارس ها، آذریها، کردها، بلوچها، عربها، ترکمنها و بسیاری دیگر” کدام ملتاند و کدام اقوام، و ملتها در چه مناطق و حوزه هایی زندگی میکنند؟ در مقاله جناب آذری تنها از “مدعیان بالقوهٔ ملّت گرایی” سخن به میان آمد.
با احترام سالاری
■ با سلام به آقای سالاری
در ایرانِ دیروز و امروز، بهویژه در دوران جمهوری اسلامی، کردها، آذریها و عربها از منظر حقوقی و دولتی بهعنوان ملتهای مستقل به رسمیت شناخته نشدهاند، بلکه همگی در چارچوب ملت ایران و بر پایهی شهروندی مشترک، قلمرو واحد و نظم سیاسی متمرکز تعریف میشوند.
تعریف رسمی دولت ها در ایران ِ— چه در سنت تاریخی و چه در قانون اساسی کنونی جمهوری اسلامی — بر اصل یگانگی و تجزیهناپذیری ملت پایهگذاریشده. از این رو و بر پایهی این اصل در سطح حقوقی، تنها یک ملت به رسمیت شناخته میشود: ملت ایران این تعریف حقوقی الزاماً بازتابدهندهی تمامی واقعیتهای اجتماعی ایران نیست. کردها، آذریها و عربها هر یک دارای هویتهای قومیِ نیرومند و ریشهدار هستند که بر زبان مشترک، سنتهای فرهنگی، تجربههای تاریخی و حافظهی جمعی استوار است. برای بسیاری از اعضای این جوامع، این هویتها صرفاً فرهنگی نیستند، بلکه درک و زیست میشوند، بهمثابهی هویتهایی ملی در معنای اجتماعی و فرهنگی، بهویژه در مناطقی که زبان، پیوند سرزمینی و روایتهای تاریخی، حس تعلق جمعی عمیقتری پدید آورده است.
چکیده: بنابراین، اینکه آیا کردها، آذریها و عربها در ایران «ملت» به شمار میآیند یا نه، بهطور بنیادین وابسته به زاویهی نگاه است:
از منظر رسمی جمهوری اسلامی ، حقوقی و دولتی، پاسخ منفی است و آنان بخشی از یک ملت واحد، یعنی ملت ایران، محسوب میشوند؛ اما از دیدگاه اجتماعی، فرهنگی و هویتمحور، این تعریف از سوی بسیاری به چالش کشیده میشود، چرا که این جوامع خود را بهعنوان جمعهایی تاریخی با خودآگاهی و هویت ملی متمایز میشناسند.
این تنش مفهومی میان وحدت سیاسی دولت و کثرت اجتماعی جامعه یکی از ویژگیهای بنیادین واقعیت ایران معاصر است و همزمان، به یکی از محورهای اصلی بحثهای کنونی دربارهی دموکراسی، فدرالیسم و مشارکت سیاسی در ایران بدل شده است.
ابراهیم والی
■ آقای والی گرامی، با سپاس از پاسخ شما. من به این “زاویه نگاه” چه از طرف حکومت و چه از طرف مقابل آن آشنایی دارم. مسئله اصلی این است که چگونه کسانی که قایل به وجود ملتهای مختلف هستند (که البته محدودهاش گاه قومی است و گاه بسته به موقعیت، جغرافیایی) و ملتی به نام ایران را قبول ندارند، دنبال دولت-ملت خودشان نمیروند و با لکنت زبان حرف میزنند و از لحاظ تاکتیکی قائل به همزیستی “ملتهای” مختلف در کشوری به نام ایران هستند. یعنی حس تعلق جمعی آنان چیز دیگری است و در چارچوب ملتی به نام ایران که قبولش ندارند نیست، حال این ایران چه دمکراتیک باشد و چه دیکتاتوری. البته تا به حال آماری از نظرات مردم آن مناطق گرفته نشده تا صحت دیدگاه جریانهای معتقد به ملتها را ثابت کند، و اینکه آیا مردم آن جوامع خود را ملتی متمایز میشناسند. این تمایلات بیشتر نظرات سخنگویان و فعالین جریان های سیاسی از آن مناطق است (که البته در بعضی از مناطق پایگاه و طرفدار هم دارند). در واقع فدرالیسم آنها مقدمه ای برای ایجاد دولت-ملت مستقل است و باید هم بدون تعارف بیان شود تا همه بتوانند از آن آگاهی پیدا کرده و موضع و راه حل خویش را مشخص کنند. من نظر و راه حل جناب آذری را منطبقتر با شرایط میهنمان میدانم.
با احترام سالاری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
زبان در ساحتِ فاجعه، نه یک ابزارِ بازنمایی، که یک «مخروبه» است. وقتی از قتلعام در کوتاهزمانی چون ۴۸ ساعت سخن میگوییم، با پدیداری روبهرو هستیم که تئودور آدورنو آن را «نقدِ فرهنگ پس از آشویتس» مینامید. معتقدم در چنین لحظاتی، زبان دچار یک «آنفارکتوسِ هستیشناختی» میشود. اندیشیدن در میانهی خون و خاکستر، نه یک فعالیتِ آکادمیک، که یک «تقلا برای بقایِ معنا» است. در وضعیتی که کُشتار با سرعتی فراتر از قدرتِ هضمِ آگاهی رخ میدهد، زبانِ متعارف که بر پایهی نظم، نحو و استدلال بنا شده، فرو میپاشد. در اینجا سه ساحتِ اساسی در دگردیسی زبان پدیدار میشود:
۱. لکنت و سکتهی نحوی (Aphasia of Trauma)
زبان در مواجهه با فاجعهی عریان، نخستین سنگرِ خود یعنی «نحو»(Syntax) را از دست میدهد. جملات شکسته میشوند. فعلها در زمان گم میشوند. زبان دچار نوعی «سکتهی بیانی» میشود؛ چرا که واژهها برای حملِ بارِ معناییِ هزاران جنازه در ۴۸ ساعت طراحی نشدهاند. در این وضعیت، ما با «زبانِ گسسته» روبهرو هستیم. این سکته، نشانهی بیشرفیِ زبان نیست، بلکه گواهی بر ابعادِ غیرانسانیِ فاجعه است. اندیشمند، نویسنده، شاعر و هر فرد دیگری که میخواهد درد را به زبان بیاورد در اینجا دیگر «سخنوری» نمیکند، بلکه «هقهقِ فکری» میکند.
۲. استحالهی واژگان به «اشیاءِ بُرنده»
در زمانهی بحران، واژهها از ساحتِ استعاری خارج شده و خصلتی فیزیکی پیدا میکنند. واژهی «مرگ» دیگر یک مفهوم انتزاعی در کتابهایهایدگر نیست؛ بلکه بویِ تندِ آهن و خون میدهد. زبان در این فرم، به جای آنکه «توصیف» کند، «لمس» میکند. پدیدارشناسی رنج نشان میدهد که در آشویتسهای مکرر تاریخ، زبان به سمت «کمینهگراییِ بدوی» میل میکند. کلمات کوتاه میشوند: «بزن»، «کُشت»، «رفت»، «آه». این فرمِ بیان، رادیکالترین شکلِ صداقت است، زیرا هرگونه تزیینِ کلامی در برابرِ جسد، نوعی وقاحت و همدستی با قاتل محسوب میشود.
۳. سکوت به مثابهیِ عالیترین فُرمِ زبان
ویتگنشتاین میگفت: «درباره آنچه نمیتوان سخن گفت، باید سکوت کرد.» اما در توصیف و بیان رنج، این سکوت به معنایِ تهیبودن نیست؛ بلکه «سکوتِ اشباعشده» است. وقتی فیلسوفنماها با پرگویی و بافتنِ مفاهیمِ انتزاعی سعی در توجیهِ سرکوب دارند، زبان را به فاحشگی کشاندهاند. در مقابل، «زبانِ رنج» در اوجِ خود به سکوت میرسد؛ سکوتی که نه از سرِ عجز، بلکه از شدتِ هولناکیِ واقعیت است. این سکوت، اعتراضیترین فرمِ زبان است؛ چرا که هیچ واژهای را شایستهی همنشینی با خونِ مظلوم نمیبیند.
مرزبندی میان «فلسفهبافیِ توجیهگر» و «اندیشهی دردمند»
تفاوت بنیادین در اینجاست: «توجیهگر» از زبان به عنوان یک «پرده» استفاده میکند تا واقعیت را بپوشاند. او با استفاده از مفاهیمی چون «ضرورتِ تاریخی»، «حفظِ نظم» یا «برچسبِ تروریسم»، میکوشد تا لبههای تیزِ فاجعه را سوهان بزند و آن را برای وجدانِ کرختشدهاش هضمپذیر کند. این زبان، زبانِ «سلطه» است. نگاه کنید به زبان سرتاسر توجیهآمیز و پر از مغالطه احمد زیدآبادی، بیژن عبدالکریمی و عبدالکریم سروش. آنها سخن نمیگویند تا درد و رنج یک ملت ستمدیده را افشا کنند یا عاملان آن را محاکمه کنند آنها در پی پرده کشیدن بر چهره عریان حقیقت هستند. درست مثل آن میماند که بر سر صحنهای رسیدهایم که درآن زنی کاملاً لخت مورد تعرض قرارگرفته و به فجیعترین شکل ممکن به قتل رسیده است. اما این جماعت اول کاری که میکنند پستانها و آلت جنسی او را میپوشانند تا بهزعم خود آبروی جسد حفظ شود.
اما «اندیشهی دردمند»، زبان را به عنوان یک «آینه» به کار میبرد. او اجازه میدهد زبان دچار سکته شود. او ابایی ندارد که بگوید: «من در برابر این حجم از جنایت، واژهای ندارم.» این فرم از بیان، به جای آنکه به دنبال «چرا» بگردد (تا به قاتل مشروعیت ببخشد)، به دنبال «ثبتِ فاجعه» است. در وضعیتِ آشویتسی، هرگونه تلاش برای «نرمالسازی» از طریق زبان، خیانت به حقیقت است. زبانِ اصیل در زمانهیِ قتلعام، زبانی است که چون تازیانه بر گردهیِ مصلحتاندیشان فرود آید. زبانی که به جایِ «بافتن»، «میدرد.»
زبانِ رنج، زبانی است که از میانهیِ زخم سخن میگوید. این زبان نه به دنبالِ قانع کردنِ دیگران، بلکه به دنبالِ شهادت دادن است. اگر متفکری، هنرمندی، نویسندهای و شاعری در لحظهیِ فورانِ خون، به جایِ فریاد، به «تحلیلِ سیاسیِ سرد» و «توجیهِ سرکوب» روی آورد، او دیگر با حقیقت نسبتی ندارد؛ او صرفاً یک «تکنیسینِ واژگان» در خدمتِ مرگ است.
زبانِ واقعیِ ما در پس و پی این ساعتهایِ سیاه، همان لرزشِ دستها و لکنتِ زبانهایی است که نمیتوانند نامِ «کودک» و «گلوله» را در یک جمله بگنجانند بدون آنکه دهانشان طعمِ خاکستر بگیرد.
آدورنو و امتناعِ شعر: بربریت در جامه زیبایی
سخن گفتن از پدیدارشناسی زبان پس از فاجعه، بازخوانیِ یکی از هولناکترین گسستهای تاریخ اندیشه است. زمانی که دودِ کورههای آدمسوزی آسمانِ اروپا را پوشاند، نه تنها اخلاق، بلکه «امکانِ بیان» نیز به خاکستر نشست. در آلمانِ پس از جنگ، زبان دیگر صرفاً یک وسیلهی ارتباطی نبود؛ یک «محلِ جرم» (Crime Scene) بود.
در ادامه کوشش میکنم این دگردیسی را با تکیه بر آراِء آدورنو و دیگر متفکران مکتب فرانکفورت و پساساختارگرا واکاوی میکنیم تا ببینیم تجربه متفکران و هنرمندان و نویسندگان غربی بعد از نازیسم و هولوکاست درساحت زبان به چه صورت بود.
مشهورترین گزاره در این باب متعلق به تئودور آدورنو است: «نوشتنِ شعر پس از آشویتس بربریت است.» این جمله نه یک دستورالعمل ادبی، بلکه یک حکمِ پدیدارشناختی بود. آدورنو معتقد بود وقتی زبان نتوانسته است جلوی فاجعه را بگیرد، هرگونه تلاش برای خلقِ اثرِ «زیبا» با استفاده از همان زبان، نوعی همدستی با جلاد است.
آدورنو استدلال میکرد که «فرهنگ» خود به ابزاری برای پنهان کردنِ سبعیت بدل شده است. در آلمانِ نازی، جلادان شبها باخ میشنیدند و گوته میخواندند و صبحها فرمانِ قتلعام میدادند. این یعنی زبانِ فاخر و فلسفهبافیهای انتزاعی، به «مادهیِ بیهوشیِ» وجدان بدل گشته بود و زبان به مثابهیِ نقاب عمل کرده بود. پس از آشویتس، زبان دچار نوعی «فلج» شد. واژگانی چون «میهن»، «نظم» و «عدالت» چنان توسط رایش سوم مسموم شده بودند که دیگر نمیشد آنها را به سادگی به کار برد.
پل سلان، شاعرِ یهودیِ آلمانیزبان که خود بازماندهی هولوکاست بود، پدیدارشناسیِ رنج را در فرمِ شعرش پیاده کرد. او معتقد بود زبانِ آلمانی باید از فیلترِ «هزاران ظلمتِ کلامِ مرگبار» عبور کند. او به جای جملاتِ سلیس، از واژگانِ تکهتکه و «لکنتِ سیستماتیک» استفاده میکرد. زبان در نگاه سلان، دیگر نمیتواند آواز بخواند؛ زبان باید «خِرخِر» کند. این همان فرمی است که در مواجهه با قتلعامِ سریع مردم ایران شکل میگیرد: زبانی که نفسش بند آمده است (Turn of Breath).
هانا آرنت در تحلیلِ محاکمهی آدولف آیشمن، به نکتهای کلیدی اشاره میکند: «زبانِ اداری» (Sprachregelung). آرنت متوجه شد که جنایتکاران نازی از زبانی به غایتِ «عینی» و «فنی» استفاده میکردند تا واقعیتِ خونین را بپوشانند. آنها به جای «کشتار» میگفتند «تخلیه»، و به جای «قتلعام» میگفتند «درمانِ ویژه.» چنانچه درایران قتل عام کودکان و نوجوانان و زنان را«مبارزه با تروریسم» مینامند و قطع کامل اینترنت و بستن همه روزنههای خبری و مهندسی سکوت و کشتار در خاموشی رسانهای را«مقابله با نفوذ دشمن» میداند.
فیلسوفی که امروز جنایت را تحت عنوان «مبارزه با تروریسم» یا «حفظ امنیت» توجیه میکند، دقیقاً در حالِ بازتولیدِ همان «زبانِ نازی» است. او با واژگانِ انتزاعی، «گوشت و پوستِ» انسانِ رنجدیده را به «ارقام و اصطلاحات» تبدیل میکند تا وجدانِ جامعه را سِرّ کند.
آگامبن با نگاهی پدیدارشناختی به «اردوگاه»، معتقد است که در لحظهی بحران، انسان به «زندگیِ برهنه» (Bare Life) تقلیل مییابد؛ یعنی موجودی که میتوان او را کُشت بدون آنکه جرمی مرتکب شده باشی. در این وضعیت، زبانِ قانون و زبانِ فلسفه به یک «سوراخِ سیاه» بدل میشوند. هر تفکری که در میانهی قتلعام، به جای ایستادن در کنار «زندگیِ برهنه»، به سمتِ توجیهِ «حاکمیت» غش کند، در واقع در حالِ امضایِ سندِ مرگِ انسانیت است.
پس بگذار سخنان تئودورآدرنو را دوباره تکرار کنیم که به درستی گفت:
«زبان بعد از آشویتس خود بهترین نشانگر و مکان جرم بود. مجرمان را میتوانستی از زبان مغالطه آمیز، توجیه گرانه، خونسردانه در توصیف زجرکشی مردم و پر از اما و اگرهای بی مورد بدون فریاد کشیدن سر عاملان و آمران جنایت تشخیص داد.»
در آلمانِ پس از جنگ، جنبشی به نام «ادبیاتِ ویرانه» (Trümmerliteratur) شکل گرفت. نویسندگانِ این جنبش معتقد بودند که وقتی خانهها آوار شدهاند، زبان هم باید «آوار» شود. آنها از به کار بردنِ کلماتِ بزرگ پرهیز میکردند.
«فلسفهبافی» دقیقاً در نقطهی مقابلِ این اصالت قرار دارد. فلسفه باف سفساف از «آوارِ مردم»، برای خود «کاخِ کاذبِ نظری» میسازد. او زبان را نه برای بیانِ رنج، بلکه برای خفه کردنِ صدایِ رنجدیدگان به کار میبرد. در پدیدارشناسیِ آدورنویی، چنین شخصی نه یک متفکر، بلکه یک «تکنیسینِ بربریت» است که وظیفهاش صیقل دادنِ تیغِ جلاد با سوهانِ واژگان است.
زبانِ اداری (Sprachregelung) و پوشاندنِ واقعیتِ گوشتی
تحلیل پدیدارشناختی «زبانِ اداری» و فرآیندِ «انسانزدایی» (Dehumanization) در کلامِ توجیهگرانِ کشتار، ما را به تاریکترین زوایایِ ذهنِ بوروکراتیک و سوفسطایی میبرد. جایی کههانا آرنت آن را «شکستِ قوهیِ حکم» مینامید. در اینجا به بررسیِ دقیقِ این سازوکار میپردازیم که چگونه یک فیلسوفنما، با استفاده از تکنیکهای زبانیِ مشابهِ رژیمهای توتالیتر، انسان را به «سوژهیِ حذفشدنی» بدل میکند:
هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم نشان میدهد که نازیها چگونه با ابداعِ یک نظامِ زبانیِ موازی، واقعیتِ «قتل» را از ذهنِ عاملان و ناظران پاک میکردند.
وقتی آن فلسفهباف، کشتارِ مردم در خیابان را «تصفیهی تروریستها» یا «مقابله با عواملِ بیگانه» مینامد، دقیقاً در حالِ اجرایِ همان Sprachregelung است. در این زبان، واژهی «کشتن» به «اقدام» تبدیل میشود.
نتیجه این است که در این ساختارِ زبانی، «خون» به «هزینهیِ ثبات» تبدیل شده و «ضجهی مادران» به «پارازیتِ تبلیغاتی». زبانِ اداری، واقعیتِ «گوشتی و خونیِ» فاجعه را به یک «گزارشِ فنی» تقلیل میدهد تا وجدانِ عمومی دچار تهوع نشود.
با وام گرفتن از مفهومِ «هومو ساکر» (Homo Sacer) نزد جورجو آگامبن، میتوان دید که زبانِ توجیهگر چگونه انسانها را از ساحتِ «شهروند» (Bios) خارج کرده و به ساحتِ «حیوانِ سیاسی» (Zoe) یا زندگیِ برهنه میراند.
وقتی به معترض یا شهروندِ بیگناه برچسبِ «تروریست» یا «اغتشاشگر» زده میشود، او در واقع از قلمروِ حقوقِ انسانی خارج میگردد. در این فرمِ زبانی، کشتنِ او دیگر «قتل» محسوب نمیشود، بلکه «دفعِ شر» یا «جراحیِ تومور» است. فلسفهبافِ توجیهگر با صادر کردنِ این احکامِ زبانی، در واقع «جوازِ دفنِ» معنویِ هزاران نفر را پیش از مرگِ فیزیکیشان امضا میکند.
آرنت معتقد بود شرّ بزرگ لزوماً توسطِ شیطانصفتانِ شاخدار انجام نمیشود، بلکه توسطِ کسانی رخ میدهد که «فکر نمیکنند» (Thoughtlessness) یا تواناییِ دیدنِ جهان از منظرِ دیگری را از دست دادهاند.
فیلسوفِ توجیهگر، با پناه گرفتن پشتِ مفاهیمِ کلیِ انتزاعی مثل «حفظِ نظام» یا «امنیتِ ملی»، خود را از مسئولیتِ اخلاقیِ مواجهه با تکتکِ جانهایِ از دست رفته معاف میکند. او نمیتواند (یا نمیخواهد) «رنج» را تخیل کند. برای او، فاجعهیِ ۴۸ ساعته، صرفاً یک «متغیرِ مداخلهگر» در معادلاتِ قدرت است. این همان «ابتذالِ شر» است: تبدیلِ تراژدیِ مطلق به یک مسئلهیِ استراتژیک.
در زبانِ این افراد، یک جابجاییِ شیزوفرنیک رخ میدهد:
۱. قربانی، متجاوز میشود: کسی که تیر خورده، به عنوانِ «عاملِ بیثباتی» معرفی میشود.
۲. جلاد، ناجی میشود: اسلحه به دست، به عنوانِ «پاسدارِ صلح» تطهیر میگردد.
این وارونهسازی زبانی، دقیقاً همان کاری است که آدورنو آن را «صنعتِ فرهنگ» در خدمتِ تمامیتخواهی میدانست؛ جایی که حقیقت به نفعِ کارکرد، ذبح میشود. زبانِ این فلسفهباف، دیگر «لوگوس» (بیانِ حقیقت) نیست؛ بلکه نوعی «سلاحِ شیمیاییِ ذهنی» است که وظیفهاش ایجادِ خفگی در فضایِ عمومی و مسموم کردنِ سرچشمههایِ همدلی است. او با استفاده از مفاهیمِ عالیِ فلسفی برای توجیهِ پستترین اعمالِ بشری، مرتکبِ «زنایِ ذهنی با واژگان» میشود.
به تعبیرِ آرنت، او «همدستی» است که پشتِ میزِ تحریرش، جاده را برای تانکها صاف میکند. او با «انسانزدايی» از قربانیان، به جلاد اجازه میدهد که بدونِ لرزشِ دست، ماشه را بچکاند؛ چرا که پیشتر در ساحتِ اندیشه، آن قربانی توسطِ «فیلسوف» کشته و به یک «شیءِ حذفشدنی» بدل شده است.
اخلاقِ دگرآیینیِ (Heteronomous Ethics) لویناس
گذار از آرنت به امانوئل لویناس، در واقع گذار از «تحلیلِ ساختارِ شر» به «بنیانِ اخلاقیِ هستی» است. اگر آرنت به ما آموخت که چگونه زبانِ اداری باعثِ «بیفکری» و جنایت میشود، لویناس به ما میآموزد که چگونه نگاه کردن به چشمانِ «دیگری»، تمامِ آن قصرهایِ کاغذیِ فلسفه را ویران میکند.
لویناس معتقد است که کلِ تاریخِ فلسفه غرب، تاریخِ «تمامیتخواهی» (Totality) است؛ چرا که همیشه سعی کرده است «دیگری» را در «خود» هضم کند. وقتی آن شخص از پشتِ میزِ کتابخانهاش، حکم به حقانیتِ سرکوب میدهد، او در حالِ انجامِ یک عملیاتِ ریاضی است، نه اندیشهی فلسفی. او «انسان» را به «سوژه» یا «شهروندِ مطیع/نافرمان» تبدیل کرده است. لویناس میگوید اخلاق زمانی آغاز میشود که من با «چهرهیِ دیگری» روبرو میشوم. چهرهیِ آن جوانی که در خیابان ایستاده، یک «فرمان» (Commandment) صادر میکند: «تو نباید مرا بکشی!» (Tu ne tueras point).
این فلسفهباف، دقیقاً چشمانش را بر «چهره» بسته است. او به جای دیدنِ رنجِ عریانِ یک انسان، «نقشهیِ استراتژیک» را میبیند. از نظر لویناس، کسی که برای قتلِ دیگری دلیلِ فلسفی میآورد، از پیش مرده است، چرا که حساسیتِ انسانیاش (Sensibility) زیرِ بهمنِ مفاهیمِ انتزاعی دفن شده است. برای لویناس، مسئولیتِ من در قبالِ دیگری، پیش از هرگونه قراردادِ اجتماعی یا تعلقِ سیاسی است. لویناس میگوید من «گروگانِ» دیگری هستم. رنجِ او، مسئولیتِ من است، حتی اگر او دشمنِ من باشد. وقتی کسی میگوید «رژیم فقط تروریستها را کشته است»، او در حالِ مرزبندیِ غیراخلاقی است. او میگوید برخی جانها «ارزشِ سوگواری» (Grievable Life - به تعبیر جودیت باتلر) ندارند. لویناس پاسخ میدهد: «هر جانی که ستانده شود، تمامِ عالم ستانده شده است.» فلسفهبافی که قتل را دستهبندی میکند، در واقع در حالِ تجارت با خون است.
لویناس میان «گفته» (Le Dit) و «گفتن» (Le Dire) تمایز قائل است.
• گفته (The Said): محتوایِ ثابت، حقایقِ تاریخی، ایدئولوژیها و همان جملاتی که آن فیلسوف ردیف میکند تا جنایت را تئوریزه کند. این ساحتِ قدرت است.
• گفتن (The Saying): عملِ گشودگیِ من به سویِ دیگری. شهادت دادن به رنجِ او. آن که خواستارِ تشدیدِ سرکوب است، در «گفته» منجمد شده است. او زبان را به اسلحه بدل کرده تا صدایِ «گفتنِ» قربانیان را خفه کند. او به جای آنکه «پاسخگو» (Responsible) باشد، «پاسخبند» است.
تصور کنید لویناس در برابر این فیلسوفنما ایستاده است. لویناس به او نخواهد گفت که «تحلیلِ سیاسیات غلط است»، بلکه خواهد گفت: «تو برادرِ خود را کُشتی!» چرا که با توجیهِ زبانشناختیِ قتل، دستِ جلاد را در فشردنِ ماشه محکم کردی. در نظامِ لویناسی، کلماتِ این فرد، بویِ خون میدهند؛ زیرا هر واژهای که برای مشروعیتبخشی به خشونت به کار میرود، زخمی است که بر چهرهیِ خدا (که در چهرهیِ دیگری متجلی است) وارد میشود. از دیدگاه لویناس، این فلسفهباف نه تنها به مردمِ بیگناه، بلکه به ساحتِ «زبان» و «اندیشه» تجاوز کرده است. او «لوگوس» (خرد) را که باید در خدمتِ صلح باشد، به خدمتِ «پولموس» (جنگ و ستیز) درآورده است. زبانِ او، زبانی است که در آن «دیگری» مرده است. و فیلسوفی که در اندیشهاش «دیگری» را کُشته باشد، دیگر چیزی برای گفتن به زندگان ندارد. او تنها میتواند برایِ مردگانِ تاریخ، مرثیهای از جنسِ ننگ بسازد.
مانیفستِ نه به «سوفسطاییگریِ خونبار»؛ کیفرخواستِ خردِ بیدار
اینک، در پیشگاهِ وجدانِ معذبِ تاریخ و در برابرِ پیکرهایِ بیجانی که واژگانِ سمیِ «توجیهگران» قصدِ محوِ آنها را دارند، این کیفرخواستِ فلسفی را به عنوانِ جمعبندیِ نهایی بر اساسِ تثلیثِ اندیشهیِ آدورنو، آرنت و لویناس صادر میکنیم. این مانیفستی است علیه هر آن کسی که خرد را به مسلخِ قدرت برده و «فلسفه» را به «بافتنِ کفن برای حقیقت» بدل کرده است:
ما، بر ویرانههایِ معنا، علیه جانیانِ زبان اعلام میداریم:
هر فلسفهای که در زمانهیِ قتلعام، به جایِ «ایستادن بر شکاف»، به «توجیهِ وضعِ موجود» بپردازد، دیگر فلسفه نیست؛ بلکه صنعتِ تخدیر است. کسی که خونِ بیگناه را با مفاهیمِ انتزاعی تطهیر میکند، بربریت را به کمال رسانده است. فلسفهیِ او، نه نوری برای دیدن، که دودی برای پنهان کردنِ کورههایِ آدمسوزیِ مدرن است. جنایتِ بزرگ، محصولِ تفکری است که انسان را به «سوژه»، «تروریست» یا «متغیرِ مزاحم» تقلیل میدهد.
آن که از «تشدیدِ سرکوب» سخن میگوید، دچارِ فلجِ تخیلِ اخلاقی شده است. او با استفاده از زبانِ اداری و امنیتی، ساحتِ انسانی را سلب کرده و راه را برای شلیکِ نهاییِ جلاد هموار ساخته است. او نه یک اندیشمند، بلکه یک «همدستِ بوروکراتیک» است که پشتِ میزِ تئوری، ماشه را میچکاند. بنیادِ هستی بر مسئولیتِ بیقید و شرط در برابرِ رنجِ دیگری استوار است. ادعایِ این که «فقط تروریستها کشته شدهاند»، وقیحانهترین فرمِ «انکارِ چهره» است. در ساحتِ اخلاق، هیچ جانی «مازاد» نیست و هیچ خونی «ارزان» نیست. کسی که برایِ مرگِ دیگری دست میزند، پیش از قربانی، انسانیتِ خود را دفن کرده است.
ما اعلام میکنیم که زبانِ این «فلسفهباف»، زبانی مسموم و مُرده است. او با واژگانش:
خون را به «ضرورت» بدل کرد. فاجعه را به «تاکتیک» فروکاست. فیلسوف را به «توجیهگرِ جنایت» تبدیل نمود. تاریخِ اندیشه، نامِ او را نه در کنارِ سقراطِ شوکراننوش، بلکه در کنارِ سوفسطاییانِ قدرتپرست و مصلحتبافانِ رایشهایِ سیاه ثبت خواهد کرد. جایی که واژهها بویِ تعفن میگیرند و خرد، از شرمِ داشتنِ چنین فرزندانی، سر به گریبان میبرد.
«سکوت در برابرِ جنایت، همدستی است؛ اما توجیهِ جنایت، خودِ جنایت است در ساحتِ اندیشه.»
■ درود برشما آقای عباسی، از این بهتر نمی شد در باره زبان و ابعاد فاجعه نوشت و فیلسوف نماها را نقد کرد.
با تشکر فرزانه
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۳۰ ژانویه ۲۰۲۶
بایستگی رهبری در دوران گذار به دموکراسی: پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی
ایران در بزنگاه گذار از استبداد جمهوری اسلامی و بازیابی بزرگی و آزادی است. پیروزی بیش از هر چیز وابسته به همبستگی ملی و همبستگی ملی نیازمند رهبری است.
به گواهی تاریخ، هیچ جنبش و گذار سیاسی بدون نقشآفرینی رهبری کارآ و مردمپسند به پیروزی نرسیده است. رهبری اقتدارگرایی نیست، بلکه توانایی پیوند دادن نیروهای پراکنده و راهنمونی به سوی صندوق رای و حاکمیت مردم است.
در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگکننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت کنش جمعی و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی. از این نگر، رهبری نه جایگزین حاکمیت مردم، بلکه شرط امکان تحقق آن در شرایط فروپاشی مشروعیت نظم اقتدارگراست.
چنانکه مهاتما گاندی در هند، آدولفو سوارز و خوان کارلوس اول در اسپانیا، ماریو سوارز و رهبران نظامی–مدنی در پرتغال، کنستانتین کارامانلیس در یونان، لخ والسا در لهستان، واتسلافهاول در چکسلواکی و نیز بسیاری دیگر با تکیه بر مشروعیت مردمی خود، نیروهای ناهمگن را گرد آوردند و نهادهای دموکراتیک را در کشورهای خود برپا کردند.
شوربختانه تجربه تلخ انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، بخشی از اپوزیسیون ایرانی را در دام «رهبرهراسی» انداخته و به نقش ناگزیر رهبری در دوران گذار کمبها دادهاست. اما جنبش آزادیخواهی ایران، همچون هر جنبش دیگری برای پیروزی، نیازمند رهبری است.
در این نوشته نشان میدهیم که چرا شاهزاده رضا پهلوی از بهسزاترین و کارآترین چهرهها برای ایفای نقش رهبری دوران گذار است.
این نوشته برای بیان وفاداری شخصی یا ترجیح ایدئولوژیک نیست، بلکه برای بررسی ویژگیهای ساختاری و کارکردی رهبری در دوره گذار و توانایی شاهزاده در ارتباط با آن است. انگیزه این نوشتار جستجو برای یافتن پاسخی با این پرسش بودرخوب که در شرایط کنونی ایران، کدام چهره سیاسی بیشترین توانش را برای ایفای نقش رهبریِ هماهنگکننده، پاسخگو و ملی دارد؛ پرسشی که پاسخ به آن ناگزیر میباید بر شواهد تجربی، رفتار سیاسی و پذیرش اجتماعی استوار باشد.
پشتیبانی مردمی
شاهزاده رضا پهلوی دهههاست که بر حاکمیت مردم، حقوق بشر و یکپارچگی ایران پای فشرده و چندی است که بخش بزرگی از ایرانیان در راهپیماییها و بپاخیزیها، به گونهای خودجوش نام وی را برای رهبری و بازگشت به ایران فریاد میکنند. یکی از این نمونهها اقبال مردم به فراخوان وی برای اعتراض در خیابان در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ است.
پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی در نقش رهبری دوران سرنوشتساز کنونی، به معنی همافزایی نیروی مردم در برابر حاکمیت سرکوبگر در درونمرز و برکشیدن چهرهای از اپوزیسیون ایرانی در برونمرز است.
رواداری در برابر دیگر گزینههای رهبری
حق هر ایرانی است که برای خدمت به میهن نامزد رهبری شود، یا از رهبری که میپسندد پیروی کند. خود شاهزاده نیز بارها گفته است که رهبری را انحصاری نمیداند و بلکه حق هر کسی میداند که برای رهبری پا به میدان گذارد.
با وجود این، برخی که نه خود برای رهبری پیشقدم میشوند و نه کس دیگری را برای این کار معرفی میکنند، همچنان با رهبری شاهزاده مخالفت میکنند و حتی زمان بیشتری صرف مبارزه با وی میکنند تا با جمهوری اسلامی. نتیجه این رویکرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، فرسایش جنبش اعتراضی و پایدارشدن استبداد جمهوری اسلامی است.
وجود گزینههای دیگر برای رهبری دوران گذار، به شرط رقابت سالم و نه تخریب و نیز اولویت بخشی به مبارزه با رژیم خودکامه جمهوری اسلامی و نه با یکدیگر، بهسود ایران است، چون کیفیت رهبری هر یک از نامزدها را بر میکشد و به ایرانی انتخاب بیشتر و بهتری میدهد. شاهزاده چنین رقابت سازندهای را با دیگر نامزدها پذیرفته و همین به اعتبار وی برای رهبری با نگری ملی در دوران گذار افزوده است.
مسئولیتپذیری در مبارزه با ساختار اقتدارگرای جمهوری اسلامی
در تمامی جنبشهای آزادیبخش جهان، مردم برای رسیدن به حق انتخاب قربانی دادهاند. هزینه دردناک قربانی ناشی از جنایت مستبدانی است که برای نگهداشت قدرت خود پاسخی جز گلوله برای خواست ملی نمیشناسند.
گذار به آزادی در ایران ما نیز بی هزینه نبوده و نمیتواند بود. اما متهم کردن کس دیگری جز حکومت جمهوری اسلامی در کُشتار مردم ایران نادرست و غیراخلاقی است.
در اندیشه سیاسی، تمایزی روشن میان «مسئولیت اخلاقیِ کنش اعتراضی» و «مسئولیت حقوقی و سیاسیِ سرکوب» وجود دارد. در نظامهای اقتدارگرا، تصمیم به استفاده از خشونت مرگبار نه محصول فراخوانهای اعتراضی، بلکه نتیجه اراده آگاهانه ساختار قدرت برای حفظ انحصار حاکمیت است. انتقال مسئولیت کشتار از عامل سرکوب به رهبران یا نمادهای جنبش اعتراضی، نهتنها تحلیلی نادرست، بلکه بازتولید روایت رسمی حکومتهای سرکوبگر است.
از نخستین روزهای زمستان ۱۴۰۴، مردم و بازاریانی که دیگر دورنمای بهبودی برای سختیهای اقتصادی و استبداد سیاسی نمیدیدند، در تهران و دهها شهر برای اعتراض به خیابانها ریختند. فهرست زیر گزارش ناکاملی از اعتراض دستهجمعی تا پیش از ۱۷ دیماه است.
● آغاز دیماه، گردهمایی و پایین کشیدن کرکرهها در بازار تهران
● آغاز دیماه، اعتراضهای گسترده و حمله به ساختمانهای حکومتی در اصفهان
● آغاز دیماه، اعتراض و گردهمایی صنفی در تبریز
● آغاز دیماه، گردهمایی اعتراضی و درگیری در اهواز، آبادان و شهرهای غربی
● ۷ دیماه، اعتراض بازاریان و درگیری با نیروهای انتظامی در شیراز
● ۷ دیماه، درگیری مرگبار و فشار بر بیمارستانها در کرج (فردیس)
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری و تیراندازی و کُشتن در مشهد
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری در بازار تاریخی رشت
فراخوان ویدیویی شاهزاده برای سر دادن شعار همزمان در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، نه برانگیحتن اعتراض خیابانی، که همچنان که آمد پیش از آن هم وجود داشت، بلکه، همچنان که از نقش رهبری در مبارزه سیاسی انتظار میرود، برای گسترداندن جنبش به سرتاسر کشور، افزودن بر شمار شرکتکنندگان، هماهنگسازی جنبشهای پراکنده و بخشیدن رنگ ملی بدان بود. این فراخوان بازتاب گستردهای یافت و در شبکههای اجتماعی دهها میلیون بازدیدکننده داشت.
نظام ولایی، همچون همیشه پاسخ این اعتراضها را با سرکوب داد و برپایه برآوردهای به دستآمده تا انتشار این نوشته، گویا بیش از ۱۳۵ هزارنفر را در خیابان و زندان و بیمارستان کُشت (برآورد تلویزیون ایران اینترنشنال).
متهم کردن هر کس دیگری جز جمهوری اسلامی در کُشتار مردم، گمراه کننده و غیراخلاقی است، چرا که همچون ریختن آبپاکی است بر سر فرماندهان و کارگزاران اصلی که تصمیم به خشونت مرگبار برای سرکوب جنبش ملی گرفتند. به نمونههای تاریخی همانند در دیگر کشورها بپردازیم:
در هندوستان، مسئول کشتار ۳۷۹ معترض بیدفاع در جلیانوالهباغ (آمریتسار) در ۱۳ آوریل ۱۹۱۹ که بود؟ مهاتما گاندی یا نیروهای مسلح استعماری بریتانیا؟
در آفریقای جنوبی، کشتار ۶۹ معترض در شارپویل در ۲۱ مارس ۱۹۶۰ و ۵۷۶ معترض و دانشآموز در سووتو در ۱۶ ژوئن ۱۹۷۶ به گردن که بود، نلسون ماندلا یا پلیس آپارتاید؟
در اسپانیا و پرتغال و لهستان، مسئول خشونت و کشتار مردم، رهبران جنبش دموکراتیک بودند یا پلیس حکومتهای دیکتاتور؟
در یونان، کشتار ۲۴ نفردر ۱۴-۱۷ نوامبر ۱۹۷۳ ناشی از رهبری جنبش اعتراضی دانشجویان پلیتکنیک آتن بود یا سرکوباستبداد حکومتی؟
در کره جنوبی، آیا رهبران دموکراسیخواه مسئول کشتار بین ۲۰۰ تا ۲۰۰۰ معترض گواجو در ۱۸-۲۷ مه ۱۹۸۰ بودند یا نیروهای مسلح فرستاده دیکتاتوری نظامی؟
در چین، آیا رهبران دانشجویی مسئول کشتار صدها و شاید هزاران معترض دموکراسیخواه در میدان تیانآنمن در ۴ ژوئن ۱۹۸۹ بودند یا ارتش سرخ؟
در ایران، چه کسی متهم اصلی اعدامهای گسترده سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷، حمله خونین به جنبش دانشجویی در ۱۸ تیر ۱۳۷۸، سرکوب مرگبار جنبش سبز از خرداد تا دی ۱۳۸۸، برخورد خشن با اعتراض به گرانی بنزین در آبان ۱۳۹۸، و به ویژه بگیر و ببند و بکش هواداران خیزش مهسا از شهریور ۱۴۰۱ تا بهار ۱۴۰۲ بده و هست؟ نظام جمهوری اسلامی یا مردم معترض به گرانی و نداری و استبداد؟
پیمان ملی
شاهزاده بارها بر مشروطگی و حاکمیت ملی پای فشرده است: حقوق بشر، مبارزه خشونتپرهیز، عدم دخالت خارجی در سرنوشت ملی، پایبندی به یکپارچگی سرزمینی و به ویژه رای آزاد ملت و حاکمیت ملی.
بر پایه باور به این اصول، که میتوان آن را پیمان ملی دوران گذار دانست، بسیاری از ایرانیان در درون و برون مرز، و نیز اندیشهورزان و کنشگران سیاسی با باورهای سیاسی گوناگون، از نقش رهبری شاهزاده در دوران گذار پشتیبانی کردهاند.
سخن پایانی
وجود رهبری، تضمینکننده پیروزی نیست، اما بایسته آن است و از هزینه مالی و بهویژه جانی مبارزه میکاهد و احتمال پیروزی آن را بسیار افزایش میدهد.
نبود چهره فرادست رهبری، یکی از مهمترین دلایل ناکامیابی جنیشهای پیشین ایرانیان در گذار از جمهوری اسلامی بوده است. از همین رو، و در پی دلایلی که آمد، بهجاست که از رهبری شاهزاده رضا پهلوی برای پیروزی در مبارزه سیاسی دوران گذار پشتیبانی کنیم یا دستکم به جای مبارزه با وی، گزینه خود را پیشنهاد دهیم.
پشتیبانی از نقش رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار به معنای تصمیم درباره نظام سیاسی آینده ایران نیست، بلکه پیمان با رهبری پاسخگوست برای گذار از استبداد و رسیدن به نقطهای که ایرانیان بتواند آزادانه و آگاهانه شکل نظام و در پی آن مدیران حکومتی را انتخاب کنند.
از نگاه تحلیلی، پشتیبانی از یک چهره برای رهبری در دوران گذار، تصمیمی موقت، مشروط و قابل بازبینی است واعتبار آن نه از پیشینه تاریخی یا ارزش نمادین، بلکه ناشی از میزان پایبندی چهره رهبری به پاسخگویی، شفافیت و تعهد به واگذاری قدرت به اراده آزاد ملت است. پشتیبانی از رهبری برای دوران گذار، در چارچوب زمانی و نهادی مشخص، تهدیدی برای برپاداشت دموکراسی نیست، بلکه یکی از پیششرطهای برآمد آن است.
پاینده ایران!
■ و تکلیف کتاب جهاد اکبر یا دفترچه دوران اضطرار؟ سخنان زیر درخت سیب را باور کنیم یا مفاد کتاب ولایت فقیه را؟
پورمندی
■ آقای پورمندی: قبل از پرداختن به سیب درخت و مفاد کتاب ولایت فقیه لطفا اول بفرمایید که به چه دلیل فاصله جنابعالی با رضا پهلوی بیشتر از جمهوری اخوندی است؟
با سپاس فتح اللهزاده
■ با شما موافقم که نباید ۵۷ را نظیر ریسمان سیاه و سفید بدانیم و چشم و گوش را به واقعیتهای روز ببندیم. اما درسگیری دقیق و تحلیلی نیز از ۵۷ نه تنها جایز است که ضروریست. خمینی در دوران پیش از بهمن ۵۷ اگر چه از زبان حذفی در مورد مخالفان رژیم استفاده نکرد (که شیوهای موفق بود) اما بگونهای مزورانه از پذیرش تنوع در نیروهای ملی و لزوم تکثرپذیری ملی شانه خالی کرد، و بزرگترین ضعف نیروهای ملی ندیدن یا ندیده گرفتن این کمبود مرگبار بود که خیلی زود گریبان خودشان را گرفت. اگر خمینی همه نیروها را بر مبنای ماهیت ملی زیر چتر انقلاب اعلام میکرد بیشک دولت شاپور بختیار نیز در جرگه مردمی قرار میگرفت. ولی استاندارد ناگفته خمینی ماهیت ایرانی-مردمی نبود بلکه آنچنان که بخوبی عریان شد استانداردش پذیرش بدون چون و چرای خودش به عنوان رهبر پیش و پس از ۵۷ بود (”نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”). این قسمت از درسهای ۵۷ - تکثر پذیری در عمل - چیزیست که روشنفکران ایرانی در مورد آن متفق القولاند و بدون شک یکی از تضمینهاییست که احتمال حذف و خشونت را کاهش میدهد.
من با شما موافقم که موقعیت آقای رضا پهلوی برای نمایندگی مردم ایران در غلبه و گذار از جمهوری اسلامی منحصر به فرد است و کارشکنی و بهانه تراشی در این مهم موجب فرصتسوزی میشود، اما لازم و حیاتی است که شاهزاده رضا پهلوی نیز نقش تاریخی خود را درک کنند و آنرا به عهده گیرند. از کنشها و فرازهایی نظیر “من پدر مردم ایران هستم” بطور جدی فاصله بگیرند، فعالان و رهبران میدانی جنبش نظیر نرگس و تاجزاده را در چهارچوب مبارزه ضد دیکتاتوری به رسمیت بشناسند، از تقسیم مردم و شاهنشاه سازی زود هنگام فاصله بگیرند. مسلما برخی نیروهای بینالمللی همچون ترامپ و پوتین از رویکرد دموکراتیک آقای پهلوی ناخشنود خواهند شد، این دیگر به هنر رهبری ایشان مربوط میشود که برای جلب حمایت رهبران جهانی اصول دموکراتیک ملی را قربانی نکنند.
با احترام، پیروز.
■ جناب فتح الله زاده گرامی! احتمالا در تشخیص فاصلهها دچار خطای دید شدهاید. من با یک تناقض روشن و نگران کننده روبرو هستم و امیدوارم که شما و آقای اسدی روشنم کنید. در کنفرانس مونیخ ۲ از سندی با عنوان دفترچه اضطرار با حضور آقای پهلوی رونمایی شد که همه قدرت به مدت سه سال ـــ و با امکان تمدید ـــ بعد از تغییر نظام را به شخص رضا پهلوی واگذار میکند. این سند در بخش ساختار قدرت، به نوعی کپی کتاب جهاد اکبر خمینی است. حتما برای شما روشن است که اگر عیسی مسیح را هم به مدت سه سال در مقام صاحب اختیار مطلق بنشانید، بعد از سه سال چنان میخ استبداد را در قلب ایران فرو میکند که برای در آوردنش باید سی سال دیگر جنگید. البته آقای پهلوی ـــ مثل آقای خمینی، زیر درخت سیب ـــ سعی می کند که در رسانهها فقط حرفهای زیبا بزند و از اشاره به دفترچه اضطرار فرار کند. اما خب، من مارگزیده حق دارم که نگران آن سند باشم و حرفها را باد هوا تصور کنم. حالا از شما و آقای اسدی میخواهم که روشنم کنید! سند را باور کنم یا حرف ها را؟ اصلا چرا میان سند و حرفها این همه فاصله است؟ چرا صاحب حرفها، سند را باطل اعلام نمی کند؟ شما اساتید که انشاالله دنبال کم فروشی نیستید، دو کلام جواب مشخص بدهید تا من هم به مریدان جناب پهلوی بپیوندم. کار سختی که نیست، هست؟
پورمندی
■ من در عجبم که آقای پورمندی مارگزیده، میرحسین موسوی را باور دارد که هنوز عکس خمینی را در اتاقش آویزان کرده و بهش علاقمند است و قبلا هم برگشت به دوران طلایی امام را آرزو کرده بود، ولی رضا پهلوی را باور ندارد. اولی در همین پیام اخیرش ما را به اجابت دعا توسط خداوند رجوع میدهد و لبخند محمدی را وعده میدهد و دومی یک حکومت سکولار دمکرات را هدفش قرار داده. کدامیک از این ریسمانها بیشتر به مار زیر درخت سیب شباهت دارند. لازم است که آنها که رضا پهلوی را پبشوا میخوانند به کارنامه خود نگاه کنند. علی جوانمردی یکی از اینها است. از زمانی که سرپرستی بخش فارسی صدای آمریکا را به عهده گرفته همه اخبار مربوط به رضا پهلوی و حتی ویدیو های مردم که پهلوی را صدا میزند سانسور صد در صدی کرده.
با احترام، بابک خرمدین
■ آقای خرمدین! پاسخ شما را قبلا در بخش کامنت مقاله خودم داده بودم و به نظرم، فقط تبلیغات منوتو را تکرار میکنید و کلا خیلی پرت هستید. نه موسوی را میفهمید و نه سیاست را.
پورمندی
■ با درود بر جناب دکتر اسدی و تشکر از ایشان برای انتشار این مقاله مهم و با ارزش.
مقاله با ارزش آقای دکتر اسدی بیانی روشن و استدلالی محکم و متین در ضرورت تفاهم پیرامون رهبری اپوزسیون و پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی برای گذار به دموکراسی دارد و فکر نمیکنم ایرانیانی که به آزادی و استقرار دموکراسی در ایران و اعتلای وطن علاقمندند (که منهم خود را در زمره آنان میدانم) مخالفتی با کلیات این مطالب داشته باشد. با اینحال به عنوان یک دانشجوی اقتصاد سیاسی ملاحظاتی دارم که فکر میکنم توجه به آنها میتواند سازنده باشد. خوشبختانه جناب دکتر اسدی استاد اقتصاد و آشنا با نظریههای اقتصاد سیاسی هستند بنابراین سوء تفاهمی بر سر مفاهیم مورد بحث پیش نخواهد آمد.
مقاله در زمینه کلی گذار به دموکراسی در ایران نوشته شده است و متمرکز بر موضوع حساس و مهم رهبری گذار به دموکراسی است. رهبری سیاسی موضوعی است که بدون اغراق ده ها کتاب و صدها مقاله علمی و دانشگاهی در مورد آن نوشته شده و از جوانب مختلف مورد بررسی قرار گرفته است. آنچه در اینجا مورد نظر من است نه ویژگیهای فردی و اجتماعی رهبران سیاسی بلکه مفهومی است که رهبران سیاسی به دلیل آن اهمیت مییابند و موفقیت و شکست آنها بر اساس آن سنجیده میشود. این مفهوم عبارت است از حل مساله اقدام یا کنش جمعی (Collective Action).
آقای دکتر اسدی به زیبایی نوشتهاند: “در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگ کننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت “کنش جمعی” و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی”. بنابراین ایشان به درستی حل معضل “اقدام جمعی” را مبنایی برای درک ضرورت تفاهم بر موضوع رهبری گذار به دموکراسی مطرح میکنند.
برای توضیح موضوع فرض کنید در حال حاضر حدود ۶۲ میلیون نفر از هموطنان ما واجد شرایط رای دادن در انتخابات (ریاست جمهوری، مجلس، شوراها) باشند. همچنین فرض کنیم ۸۰% از این جمعیت یا حدود ۵۰ میلیون نفر مخالف خامنهای و رژیم ارتجاعی ولایت فقیه بوده و مایل به تغییر آن به یک دموکراسی سکولار باشند. حال بر اساس مطالعات تجربی حتی بسیج ۱۰% این جمعیت مخالف (۵ میلیون نفر) در چارچوب یک مبارزه سنجیده خشونت پرهیز قادر خواهد بود رژیم را سرنگون و ایران را از شر رژیم کودک کش و قرون وسطایی جمهوری اسلامی آزاد کند.
نکته اصلی همان بسیج و هماهنگ کردن این شمار بزرگ از هموطنان مخالف رژیم و متحد و آماده نگهداشتن آنها برای “اقدام جمعی”، علیرغم هزینه های مالی و جانی، در مبارزات پیگیر، اعم از نافرمانی مدنی، اعتصابات و تظاهرات و اعتراضات، علیه رژیم تا سقوط آن است. این معضلی است که تا رهبری سیاسی اپوزسیون نتواند آنرا حل کند قادر به ساقط کردن رژیم ولایت فقیه نخواهد بود مگر آنکه رژیم در حملات خارجی، مانند رژیمهای عراق صدام حسین و لیبی قذافی، از بین برود و یا به دلیل فساد و ناکارآمدی خود مانند شوروی دچار فروپاشی شود.
در ادبیات اقتصاد سیاسی دو نظریه مهم در موضوع اقدام جمعی و نحوه حل این معضل توسط دو اقتصاددان سیاسی بزرگ طرح و توسط بسیاری از اقتصادانان و صاحبنظران علوم سیاسی و اجتماعی مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. چون در اینجا مربوط به بحث ما است بطور خلاصه اشاره میکنم.
- نظریه منکور اولسون: منطق کنش جمعی (۱۹۶۵) اولسون میپرسد: چرا گروهها، حتی اگر منافع مشترک داشته باشند، در بیشتر موارد نمیتوانند با هماهنگی هم اقدام مؤثر انجام دهند؟ پاسخ آن است که افراد ترجیح میدهند بدون پرداخت هزینه از منافع جمعی بهرهمند شوند. مفهومی که تحت عنوان سواری مجانی (Free-Rider Problem) بحث شده است. هرچه گروه بزرگتر باشد انگیزه مشارکت افراد در اقدام عمومی کمتر و احتمال شکست کنش جمعی بیشتر است. بنابراین منافع عمومی، مانند دموکراسی، آزادی، امنیت، بهخودی خود مبارزان را بسیج نمی کند. راه حلهای اولسون آن است که کنش جمعی فقط وقتی پایدار میشود اگر:
- مشوقهای انتخابی (Selective Incentives) وجود داشته باشد پاداش یا هزینه خاص برای مشارکت یا عدم مشارکت در نظر گرفته شود،
- سازمان دهی و رهبری متمرکز باشد،
- سازماندهی در گروه های کوچک تر و بصورت شبکه ای انجام شود.
پیام این نظریه برای مبارزات سیاسی آنست که بدون رهبری، سازمان، و سازوکار انگیزشی، جنبشها حتی با نارضایتی گسترده شکست میخورند.
- نظریه الینور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۹): کنش جمعی بدون دولت یا اجبار النور استروم از سوی دیگر میگوید انسانها تنها در کوتاه مدت سود و زیان خود را محاسبه نمیکنند بلکه برای منافع بلند مدت تر حاضرند همکاری کنند. او نشان میدهد که در دنیای واقعی حتی جوامع محلی، بدون دولت مرکزی یا زور، میتوانند منابع مشترک بلند مدت را پایدار و با موفقیت مدیریت کنند. در نظریه او کنش جمعی ممکن است اگر قواعد نهادی درستی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر در نظریه استروم کنش جمعی پایدار زمانی شکل میگیرد که: (iمرزهای عضویت روشن باشد، (ii قواعد توسط خود اعضا تدوین شود، (iii نظارت درون گروهی وجود داشته باشد، (iv تنبیهها منصفانه باشند، (vسازوکار حل اختلاف وجود داشته باشد، (vi خودگردانی به رسمیت شناخته شود.
بنابراین اولسون بر آن است که بدون رهبری و سازمان اقدام جمعی شکست میخورد در حالیکه استروم میگوید بدون نهادهای مناسب (حتی علیرغم رهبری) اقدام جمعی شکست میخورد. در واقع جنبش های موفق علاوه بر رهبری و سازماندهی به نهادهای مناسب، قواعد شفاف و خودگردانی نیاز دارند. اگر دقت کنیم می بینیم اپوزسیون ایران دقیقاً از یک سو با مشکل اولسون روبه روست زیرا با پراکندگی، سواری مجانی و فقدان نقطه ی کانونی روبرو است. از سوی دیگر اپوزسیون ایران هم زمان به راه حل استرومی نیاز دارد یعنی ائتلافهای قاعدهمند، تقسیم قدرت و نهادسازی موقت و شفاف.
بنابراین اگر بخواهیم بر اساس مدل اولسونی توضیح دهیم چرا اپوزیسیون ایران با وجود نارضایتی گسترده ناکام مانده است؟ پاسخ آن است که هر چند اپوزیسیون ایران در سرنگونی استبدد و گذار به دموکراسی و رفاه با یک منفعت عمومی عظیم مواجه است؛ اما از آنجا که علیرغم منفعت عمومی بزرگ اپوزیسیون ایران گسترده و بسیار متکثر است و از سوی دیگر مشارکت در اقدام جمعی بسیار پرهزینه (سرکوب، زندان، مرگ) می باشد کنش جمعی با شکست مواجه می شود. بسیاری از کنشگران ترجیح میدهند دیگران هزینه بدهند و خودشان منتظر نتیجه بمانند. به قول معروف میگویند بگذار ببینیم چه میشود. هرگاه اینها به اندازه کافی پیش رفتند بعد حمایت میکنیم.
بسیاری بهانه میکنند من با این رهبر مشکل دارم، پس کنار میکشم. در نتیجه علیرغم اعتراض ها بسیج پایدار نیست. علیرغم خشم مردم اما سازماندهی وجود ندارد. نیست. اولسون فقدان مشوق ها را موجب فروپاشی کنش جمعی میداند. در اپوزیسیون ایران پاداش مشارکت معلوم نیست در حالیکه هزینه مشارکت در اقدام جمعی بسیار بالا است. سازوکار حمایت از مشارکتکننده روشن نیست که موجب می شود علیرغم عقلانیت فردی انفعال جمعی وجود داشت باشد. بنابراین از نگاه اولسون: اپوزیسیون ایران بدون رهبری هماهنگ کننده، نقطهی کانونی، و سازمان حداقلی نمیتواند پیروز شود. این دقیقاً همان جایی است که نقش یک چهرهی کانونی (مثل شاهزاده رضا پهلوی) معنا پیدا میکند. نه بهعنوان “حاکم آینده” بلکه همانطور که آقای دکتر اسدی میگویند بهعنوان راه حل مسئلهی هماهنگی.
متقابلا الینور استروم به ما هشدار میدهد که رهبری بدون نهاد سازی میتواند به دلیل بی اعتمادی منجر به انشعاب و شکست شود. از دیدگاه نظریه استروم مساله اپوزیسیون ایران فقط مشکل رهبری نیست بلکه مشکل نبود قواعد مشترک نیز است. بیاعتمادی به سیاستمداران، ترس از مصادره جنبش و حتی حافظه تاریخی ۱۳۵۷، موجب حساسیت شدید به تمرکز قدرت شده است. در مدل استروم، “منبع مشترک” چیزی است که همه از آن استفاده میکنند اما اگر بد مدیریت شود نابود میشود. در اپوزیسیون ایران، منابع مشترک عبارتاند از: مشروعیت جنبش، فداکاری مردم، حمایت بینالمللی و سرمایه نمادین اعتراض. اما بدون قواعد و نهادهای سنجیده و پایدار این منابع فرسوده میشوند یا دررقابتهای درونی نابود میشوند. بنابراین در این نظریه بر تعریف شفاف نقش ها، مرزبندی روشن اختیارات و مسئولیت ها، نظارت، سازوکار حل اختلافات و پاسخگویی تاکید میشود. بدون اینها، هر رهبری، حتی محبوب، فرسوده میشود.
حال اگر بخواهیم با تلفیق دو مدل السون و استروم به اپوزسیون ایران بپردازیم می بینیم که نظریه اولسون میگوید چرا بدون رهبری و سازماندهی شکست میخوریم در حالیکه نظریه استروم میگوید چرا حتی با وجود رهبریِ بدون نهادهای مناسب هم شکست میخوریم. بنابراین مدل پیشنهادی برای اپوزسیون ایران آنست که لازم است یک رهبری کانونی برای حل مسئله هماهنگی داشته و در عین حال نهادهای گذار شفاف، زمانبدی شده قابل بازبینی با قواعد مکتوب برای حل مسئله بیاعتمادی ایجاد کنیم. در این چارچوب ائتلاف تشکل های سیاسی اعضای ائتلاف را به مثابه مالک مشترک گذار تلقی میکند و نه تابع رهبر و شاهزاده رضا پهلوی نه “رهبر کاریزماتیک مطلق” بلکه نقطه کانونی هماهنگی است. او حامل مشروعیت نمادین قابل تبدیل به مشروعیت حقوقی است مشروط به اینکه با نهاد سازی به موقع و مناسب اعتماد اپوزسیون و به تبع آن عموم مردم را برای رهبری دوران گذار و واگذاری قدرت در زمانی که مردم رای دهند، کسب کرده باشد. بنابراین نه رهبر بدون قاعده و نه قاعده بدون رهبری راه بجایی نخواهد برد و موفقیت شاهزاده و شخصیتها و رهبران سیاسی اپوزسیون، از جمله آقای دکتر اسدی، در ایجاد چنین سیستم سازگار و کارآمدی برای هدایت فرایند گذار به دموکراسی در ایران است که میتواند معضل “اقدام جمعی” مخالفان میلیونی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی را حل و رژیم جهل و جنون و جنایت حاکم بر کشور را ساقط کند.
ارادتمند - خسرو
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
جمهوری اسلامی در بُنبست سقوط
واکاوی خیالخانه خامنهای و چرخه تولید خشونت در دوران رهبری او
طرح مسئله و نمود بحران
جمهوری اسلامی از زمان تأسیس در رفراندوم ۱۳۵۸ تا اکنون که در اواخر سال ۱۴۰۴ هستیم، در نزاع میان زیستن که جامعه خواستار آن است و انقلابیگری عصر جنگ سرد، که حکومت خواستار آن است، بهسر میبرد. جامعه ایرانی در میانه این نزاع، هزینههای جانی، مادی و معنوی زیادی را از دست داده است. امری که باعث شده ما در بنیانهای اجتماعی و مناسبات دولت – ملت با شکافهای متراکمی روبرو شویم که هریک امروزه از حالت بالقوه به بالفعل به سمت تقاطع گام برمیدارند.
این متن را در زمانی مینویسم که مردم ایران با خیزشی عظیم، در روزهای ۱۸ دیماه به بعد، شرایطی نو از وضعیت سیاسی جامعه ایرانی را به نمایش گذاشت. حکومت ج.ا که پس از انتخابات سال ۸۸ در ورطه بحران مشروعیت فرو رفته بود با ندانمکارهای ناشی از سرمستی قدرت بر جامعه، راهی را در پیش گرفت تا به جای حل، بحران به سرکوب و امحای آن اقدام کرد. در مسیر بحران مشروعیت، لایه سخت قدرت حاکمیت که در نهاد رهبری ولایت فقیه متجلی است، ناگزیز ورود به کانال گرایش به متعهدها و خالصسازی معتقدین به ایدئولوژی نظام گام بردارد. نتیجه آن انتقال بحران مشروعیت به بحران مضاعف ناکارآمدی نظام در بستر حضور افراد مطیع، غیرخلاق، ناشایست و بله قربان گو حرکت کند. پایان برجام در دوره اول حکومت حسن روحانی، زمینگیر شدن حکومت در بحران ناکارآمدی را به نمایش گذاشت.
ظهور جنبش اعتراضی ۱۳۹۸ که در نتیجه بیخردی ناشی از افزایش قیمت بنزین و پس از آن اعتراض مشهد با دسیسه کارگزاران لایه سخت قدرت شروع شده بود، چنان از مدار سلطه حاکمیت خارج شد تا آغازگر راهی برای شکسته شدن استخوانهای حکومت ج.ا، یکی پس از دیگری شنیده شود. لایه سخت قدرت به رهبری علی خامنهای در اوج بحران مشروعیت و ناآکارآمدی در تدبیر اعتراض برنیامد؛ بلکه با سرکوب خشن و بیرحمانه، تلاش کرد تا سرپوشی خونین بر کل این جنایتها بگستراند. این تزاید بحران ناکارآمد با سقوط هواپیمای اوکراینی که توسط نیروهای سپاه در نتیجه شلیک دو موشک، به نهایت خود رسید. حسن روحانی در پشت سر خود کولهباری از اصطکاک و مواجه با جامعه را در ذیل رهبری علی خامنهای به جا گذاشت.
دیری نپایید تا با روی کار آمدن ابراهیم رئیسی، بحران ناکارآمدی در اوج خود در سطوح مختلف ظاهر شود. رئیسی در اندیشه جانشینی رهبری با حرکاتی نمایشی و تقلیدی از مسؤلین دهه ۶۰ انقلابی، به دنبال نامی برای رهبری آینده بود. حکومت در مقابل در مسیر ارائه الگوی حکومت اسلامی با جامعه در چالش بود. جامعه تحت فشار اقتصادی، دنبال منفذی برای رهایی و تنفس بود. لذا در کنشی متضاد با رویگردانی از ساختار، بیتفاوت به حکومت و ایدئولوژی آن روزگار سرمیکردند. سبک زندگی از الگوی مدنظر حکومت به سوی شیوه زیست آزاد، در چارچوب زندگی سکولار و غیرمنتظم به باورهای دینی و شریعت پیش میرفت. حکومت ناگزیر از احیای گشتهای ارشاد و مقابله با سبک زندگی نسل جوان و نوظهور در ج.ا. شد.
چالش این دوگانه به مرگ دختر جوان و مظلومی منتهی شده که در نهایت سادگی و وقار بود. مرگ او، گسستهای نهادینه و پایدار در ساختار حکومت ج.ا را تحریک کرد و به صورت یک جنبش قوی زنانه در همبستگی با مردان برای فتح یک خاکریز حکومت آغاز شد. جنبش مهسا، اولین جنبش اجتماعی موفقی بود که تودههای اجتماعی با اعتراض و نافرمانی، حق پوشش را از حکومت بازستاند. پیروزی این جنبش در نتیجه همبستگی اجتماعی و ترس حکومت از تراکم بحرانها منتهی به سقوط بود. اگرچه لایه سخت قدرت در این فقره از کشتار و اعدام و سرکوب بازنایستاد؛ اما امکان تحمیل سبک زندگی را از دست داد.
جامعه خسته و زخمی از مواجه سرکوبگرایانه و کشتار در خود فرو رفت؛ اما مترصد ضربهای سخت و نهایی به حکومت بود. آمدن پزشکیان و حرکت دست به عصای او در مقابل جامعه، ناشی از ترس حاکمیت از مواجه با جامعه بود. علی خامنهای در اندیشه گذار به رهبری بعدی در همکاری با مدیری بیخلاقیت و بیکیاست به مثابه فردی مطیع و بلهقربانگو بود. چیزی که در تصور نمیگنجید و بر آن تحلیلی استوار نشده بود، بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید بود. آمدن او با تصور برخورد شدید با ایران هم همراه نبود. تمام تحلیلگران و استراتژیستهای بزرگ، حمله به ایران را ورود به جهان پرآشوب نزاعهای نیابتی تصور میشد.
اسرائیل تمام بستر لازم را برای خرد کردن خامنهای و همفکرانش را آماده کرده بود. حمله به سرکنسولی ایران در دمشق، بازی دادن سنوار و جناح جنگطلب حماس به خلق فرصت بینظیر ثبیت همیشگی اسرائیل، ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و فرو بستن چشم برای تمام رفتار نابخردانه گروهی افراطی در زمین حکومتی نظامی که شبها با چشمهای باز میخوابند. فرصت ایجاد شده بود؛ بقا و موجودیت اسرائیل در خطر افتاده و رفتارهای غیرانسانی و غیراخلاقی، امکان سقوط تمام ضوابط و مقرارات بینالمللی و ارزشهای انسانی را برای اسرائیل توجیه میکرد. جنگ بدون محاسبه چشمانداز تحولات آینده آن، کار را تا بدانجا رساند که دیوار مستحکم و دژ استوار خامنهای، چون پوشال آتش بگیرد و بر هوا شود. از انفجار پیجرها تا کشته شده حسن نصرالله و جانشینش، مرگ رهبران میدانی حماس و حمله به کابینه حوثی و در نهایت در اوج ناباوری، جنگ ۱۲روزه با ایران، ببر غران در برابر اسرائیل و غرب را چون ماکتی مقوایی در هم کوبید.
پایین جنگ ۱۲روزه، آغاز سقوط اقتصادی و درهم پیچیدگی اوضاع در درون ایران بود. فرماندهان میدانی پیشبرنده ایران در سپاه و تمام دانشمندان هستهای دیگر نبودند تا در وضعیت بحرانی، ناجی خامنهای باشند. خامنهای تنها محاط در ناکارآمدترین افراد در حکومت و مجلس و قوه قضائیه شده بود. کارگزاران ناکارآمد در مواجه با بحرانهایی از نوع مواجه با اعتراضهای عمومی، راهی جز مقابله خشونتآمیز ندارند. البته ج.ا از بدو تأسیس برای حذف رقبا با بهرهبرادری از ابزارهای خشونتآمیز چون کشتار، اعدام و حبسهای طولانی مدت توانسته بود ساحت سیاسی را به باورمندان حکومت دینی و ولایت فقیه محدود سازد. حال خامنهای به دلیل برخورداری از یک شخصیت ضعیف، ناگزیر از استفاده از چرخه حذف و خشونت بود؛ زیرا شخصیت ضعیف، هیچگاه وجود افراد توانمندتر و خلاقتر از خود را در ساختار تحمل نمیکنند. برای درک موضوع به واکاوی شخصیت خامنهای در چارچوب کشف زوایای مخفی خیالخانه او و اثر عینی بر سیاستگذاری کلان در ج.ا و واکنشهای سیاسی او بپردازیم.
خیالخانه علی خامنهای و رهبری جمهوری اسلامی
خیالخانه خامنهای در دورانی از تاریخ ایران شکل گرفته که در آن از یکسو اسلامگرایانی چون نواب صفوی و از سوی دیگر ایدههای چپگرایانه ضد امپریالیستی غرب به مثابه گفتمان مسلط در فضای فکری ایران حاکم شده بود. در این چارچوب اسلامگرایان با نمود جریان نواب صفوی و ارتباطی که او با اخوان المسلمین در مصر برقرار کرد، به مثابه یک ایده بدیل در عرصه جنبشهای فکری خود را مطرح میکردند. در جهان اسلام با شکست ناسیونالیسم عربی در مواجه با اسرائیل و غرب، اسلامگرایان با طرح، «الاسلام هو حل»، اسلام همانا راه حل است؛ در صدد کسب قدرت با هر روش و رویکردی بودند. آموزههای اسلامی که همواره در چارچوب اخلاقیات مقید در دین تعریف میشد؛ تحت تأثیر انگارههای مارکسیستی که هدف وسیله را توجیه می-کند؛یعنی برای رسیدن به هدف که غایتی متعالی است، تحقق آن با هر روش و شیهای توجیهپذیر میکردند. لذا اسلامگرایان در این چارچوب به دو روش نامشروع از لحاظ دینی برای کسب قدرت اقدام کردند.
ترور و بمبگذاری که در آموزههای قرآنی، حدیثی، روایات متعدد در باب حرمت خون انسانهای بیگناه به خصوص مسلمان و نیز عدم مشروعیت ترور نقل شده است.(الاسلام قد الفتک و ان المسلم لا یفتک/ اسلام ترور را ممنوع کرده و مسلمان به ترور ناجوانمردانه نمیپردازد. روایت منقول از پیامبر اسلام است.) این توجیه، بستر ترور از جمال عبدالناصر تا انورالسادات را شکل داد. در ایران نیز جمعیت فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی به ترور حسنعلی منصور نخستوزیر اقدام کردند که سبب دستگیری بسیاری از اعضای جمعیت و هیئت مؤتلفه بازار شد. در مصر سید قطب از سران فکری اخوان المسلمین نویسنده کتاب معالم فی الطریق/ راهنمای در راه و در ایران نواب صفوی اعدام شدند.
در این جا باید به نکتهای کلیدی اشاره کرد که جریان اخوان المسلمین به طور خاص و اسلامگرایان به طور عام از شخصیتهای بارز و درجه اول در الازهر یا زیتونیه و...نبودند؛ بلکه حسن البناء و یارانش که اندیشمند آنان سید قطب از درجه علمی در ردهای علمی علوم اسلامی نبودند. در ایران هم در صورت کنکاش در اسلامگرایان شخصیتی بارز علمی پیدا نمیکنید. در چارچوب تفکر شیعی نمود یافته در بستر انقلابیگری اسلامی، وضعیت اسفناکتر است؛ زیرا افرادی در پایینترین سطح برخورداری از علوماسلامی و مقلد از جریانهای اسلامگرا در جهان عرب و هند و پاکستان بودند. در این نقطه است که اسلامگرایان وطنی برای تولید محتوا با گرایش به ایدههای چپ مارکسیستی به ارائه تصویری انقلابی از تفکر شیعی پرداختند. بارزترین آنها علی شریعتی بود که بر میراث دوگانه اسلام شیعی و مارکسیستی به تولید محتوا میپرداخت.
علی خامنهای در این فضای فکری، نه درسآموختهای بارز و متبحر در علوم اسلامی بود و نه در میان اندیشمندان فردی با نمودی فکری و یا کتاب و ایدهای شناخته میشد. تصویر ارائه شده از او به عنوان فردی ادیب، لازمه کنش ارتزاق حوزوی او بوده که برای منبر، فردی که میتوانست خطابهای درسآموز از تاریخ اسلام و معارف آن ارائه بدهد، بیشتر برای مجالس دعوت و از مواهب مادی آن برخوردارتر میشد. در مشهد هم چون بستر ادبی شعر جایگاهی خاص در میان عوام داشته، بهرهمندی از حافظه شعری هم امری شایع بوده است. حال در این چارچوب علی شریعتی هم سبکی از خطابهخوانی را متداول کرده بود که در آن لحن آتشین و گیرای اثربخشی در ذهان عمومی داشت. علی خامنهای در خطابه خوانی هم از سبک و سیاق علی شریعتی بهره میبرد.
او فردی تولیدکننده محتوا و اندیشمندی در سیاق اسلامگرایی نبود؛ بلکه فردی مقلد از تولیدات فکری دیگران بود. یعنی اگر به علی شریعتی توجه کنیم؛ او در ابتدای مسیر با ترجمه کردن از متون دیگران چون جودت السحار(کتاب ابوذر) آغاز کرد؛ اما در نهایت از بُنمایه پردازش و بازخوانی تاریخ اسلام و خوانشی جامعهشناختی از خود اثری در مقام معلم انقلاب برسازد. علی خامنهای نه اثری ماندگاری ترجمه کرده است و نه تولید کرده است. این روند همواره بر مسیر زندگی او سایه افکنده است. حتی زمانی که به عنوان مجتهد درس خارجی آغاز کرد؛ اجازه انتشار عمومی درس داده نمیشود، از ترس مواجه انتقادی یا اشکال در درس، تنها به نکات و روایات خوانی اخلاقی در ابتدای درسهای خارج او در صدا و سیما اکتفاء میشود. در باب دستگاه تبلیغی که تلاش میکند از او چهرهای کتابخوان و مطلع در حوزههای مختلف ادبی و علوم گوناگون باید یک پرسش اساسی کرد که عرصه گسترده دانایی و برخورداری از دادههای مختلف علمی و دانشی چه اثر وضعی و فکری بر شخصیت و کنش رهبری او داشته است؟
علی خامنهای در این چشمانداز از عقبه فکری او، در سال ۱۴۰۴، هنوز گرفتار در دوگانههای برساخته فکری دهه ۴۰شمسی است. او در سی و هفت سال رهبری با تقسیم جهان به دوگانههای جهان خیر و شر، غرب و شرق، جهان امپریالیسم و استعماگر و جهانی دشمن و همراهان ایدئولوژیک خود را به جبهه خودی و مستضعف که جهان آینده به وعده الهی در قرآن وارثان جهان هستند؛ عمل کرده است. او بر این ادبیات چپ اسلامگرایانه، نه کلمهای افزوده و نه در مقام یک رهبری تئوریسین همطراز با نظریهپردازان پسا استعماری و جنبشهای رهایی بخش آمریکای لاتین، حرفی نو در تکامل ایدههای ۴۰ شمسی بپردازد.
علی خامنهای که شخصیتی قوی علمی و بارز در میان صنف آخوندهای حوزوی نداشته است(در این زمینه به سخنان ایشان در مجلس خبرگان تنصیب رهبری توجه کنید) هنگامی که به جایگاه رهبری پس از روحالله خمینی میرسد، موقعیت نداشته را با اتکاء به دو نهاد وزارت اطلاعات و سپاه انقلاب اسلامی، بوجود آورد. مرجعیت و مقبولیت را با بازیهای سیاسی که وزارت اطلاعات برمیساخت و سپاه آن را اجراء میکرد، بزور دار و درفش بدست میآورد. در عرصه سیاستگذاری این فرد اسیر در ایدههای دهه ۴۰ شمسی و انگارههای تاریخی شکست خورده در تاریخ بعد از سقیفه بنی ساعده، در عرصه جهان اسلامی تلاش کرد تا به برسازی امپراتوری شیعی یا هلال سبز شیعی اقدام کند.
این کنش برسازی امپراتوری شیعی، چند مبنا در ذهن خامنهای داشت؛ او تمام شکستهای تاریخی را بستری قابل تحقق در چارچوب ساختار ج.ا متصور میدید. آن چه شیعه در طول تاریخ از کسب آن در عرصه نظری و عینی باز مانده بود، مسائلی چون جانشینی پیامبر اسلام و خلافت و امامت عینی علی بن ابیطالب، شکست منجر به صلح با معاویه توسط حسن بن علی ابن ابیطالب، شهادت حسین بن علی و یارانش در کربلا، و نهضتهای شیعی بعد از آن تا انقلاب اسلامی در قرن ۲۰، اکنون در زمانه علی خامنهای و رهبری او بر این ساختار فرصتی برای تحقق پیدا کرده است. در این تفکر ایران در اسارات تفکری ایدئولوژی در آمده است که علی خامنهای تحت آموزههای دوره انقلاب در صدد تبدیل شکستها به پیروزی بود. آن چه علی خامنهای به همراه فرمانده میدانی او قاسم سلیمانی در منطقه غرب آسیا و در وسط جهان اسلام صورت بخشیدند را باید در چارچوب این تفکرات مورد واکاوی قرار گیرد.
برای تحقق ایدههای شیعی، تفکر آخرالزمانی آن به عنوان ضرورتهای قبل از ظهور امام غایب شیعه، به بازنمایی شخصیتهای خیالی چون سید خراسانی و پیروزیهای شیعه قبل ظهور و...پرداختند. افرادی از دل حوزه که به مقامات عالیه حوزوی از طریق نزدیکی به قدرت و برسازی پوشش عرفانی و اخلاقی، با ترسیم روایتهایی چون ارتباط علی خامنهای با امام غایب و جعل روایتهای اسطورهای، تلاش کردند بر بنیاد این تفکر آخرالزمانی توجیهی مذهبی بدهند.
تاریخ شکستهای مذهب شیعی همراه با تفکرات اسلامگرایانه و ادبیات مارکسیستی، ذهنیت علی خامنهای به مثابه رهبر، ساختار ج.ا را شکل داده است. حال این جایگاه که از طرف روح الله خمینی در کتاب ولایت فقیه، چنین تعریف شده که شما هر قدرت و مقامی را که برای پیامبر اسلامی میتوان تصور کرد برای ولی فقیه هم قابل تصور است. همچنین، مقامی که قابلیت تعطیلی واجب رکنی و عبادی (نماز، روزه، حج و...) اسلام به مثابه یک دین دارد؛ بیشک با این هدف که حفظ نظام از اوجب واجبات است، این اختیار را به علی خامنهای میدهد تا با کشتار هزاران، هزار انسان معترض و بیگناه که از سیاست اسارت ایران به تنگ آمدهاند را به عینه نشان دهد. البته خامنهای در دوران رهبری خود و با اتکاء به میراث کشتار خونین خمینی در دهه ۶۰ شمسی، از جویهای خون بسیاری برای حفظ موقعیت این نظام گذشته است؛ اما در جریان کشتار روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، این جویهای خون به دریایی مواج از خون ایرانیان جوان و بیگناه تبدیل شده است.
خامنهای در اوج بحران مشروعیت که در سال ۱۳۸۸ نمود یافت با گرایش به خالصسازی به سمت بحران ناکارآمدی کارگزاران پیش رفت، جایی برای التیام این بحران و علاج آن با خرد و دانایی باقی نگذاشته است. ناکارآمدها در بدنه کارگزاری و عدم خلاقیت و برخورداری از روح انسانیت که نهادینه در بنیادهای فکری فردی از لایههای دونپایه اجتماعی در مقام رهبری، او را به قاتلی حرفهای برای تثبیت ساختار ج.ا تبدیل میکند.
در پایان باید دانست که فردی که حربهی آخر کشتار در اوج نالایقی به ابزار در اختیار همیشگی مدیریت خود تبدیل میکند؛ انسانی لایق نبوده که با درایت و دانایی سیستمی را رهبری نماید؛ بلکه او فردی با خیالخانهای مملو از عقدههای فروخفته برساخته از تاریخ و حقارتهای عدم برخورداری از موقعیتهایی است که نتوانسته در طول زندگی بدست آورد. این فرد میتواند در زیستنامه علی خامنهای نمودار شود.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
۱- پس از قتلعامِ جانبهلبرسیدگان در جمعه سیاه، خامنهای بهمثابه فرمانده سرکوبگران، از پرده بیرون آمد و شمار قربانیان را چند هزار نفر اعلام کرد. در نگاه اول، عجیب مینمود که رئیس قاتلان، مسئولیت سلاخی هزاران نفر را به گردن بگیرد. این تعجب اما دیری نپایید و در ادامه سخنان رهبر نظام، معلوم شد که این آمار بخشی از روایت حکومت برای فروش به مردم ایران و جامعه جهانی است و مبتنی بر تاکتیک همیشگی فقهای شیعه یعنی «توجیه ظلم، با بیدقِ مظلومنمایی» است. نظر حضرت آقا بر این است که تروریستهای صهیونی چند هزار نفر از شیعیان حسینبنعلی را کشتهاند و سربازان مظلوم امام زمان هم، چند صد تن از آنها را به درک واصل کردند. هدف بهتدریج روشن شد: تولید یک روایت کربلایی جدید، ۱۴۰۰ سال بعد از کربلای یک!
صداوسیما و بقیه بوقهای نظام ولایی به حرکت درآمدند تا روایت عاشورایی را جا بیندازند و برای مظلومیت سیدعلی، از شیعیان حسین اشک بگیرند و جهان استکباری را که شاهد ساکت و حامی قتلعام مردم بهدست عوامل نفوذی «رژیم غاصب و جعلی صهیونی» بوده است، بدهکار رأفت اسلامی نظام کنند.
تصویر عاشورایی خامنهای اما یک سوراخ بزرگ داشت: لشکر او نه ۷۲ سربهدار، بلکه ۷۲۰ هزار پاسدار، بسیجی و سرباز گمنام امام زمان بودند؛ و سیدعلی نه برای شهادت و اثبات مظلومیت آمده بود، بلکه داعیه امپراتوری شیعه را داشت. یک دوجین سازمان عریض و طویل اطلاعاتی او که ذیل عنوان سربازان گمنام امام زمان آدم میکشند، مدعی بودند که حافظ امنیت مایملک امام غایب هستند و هر جنبندهای را که خطی به دلتنگی در فضای مجازی بنویسد یا تار مویی را به باد بسپارد، زیر نظر دارند و او را به سزای اعمال کفرآمیزش میرسانند. حالا این دستگاه قدرقدرت و مدعی امنیت نظام، در سناریوی مظلومنمایی رهبر باید گردن میگرفت که دستگاهی پوشالی است که با صدها قرارگاه و قتلگاه، مرزهای کشور را بهروی سربازان «رژیم صهیونی» باز گذاشت تا در دهها شهر کشور مستقر شوند و در یک آخر هفته سرد دیماه، هزاران تن از سربازان امام زمان را سلاخی کنند.
هرچه صداوسیمای حکومت بر این روایت رهبر بیشتر پافشاری کرد، سوراخ آن گشادتر شد؛ تا جایی که در رسوایی دریافت «پول تیر» به نمایندگی از رژیم صهیونی، سوراخ اولیه کل روایت را بلعید. پرده فروافتاد و زشتیِ پیکرِ لختِ امپراتور در مقابل چشمان حیرتزده مریدان شروع به ذوب شدن کرد.
۲- در سوی دیگر فاجعه، امپراتوریهای دروغ «منوتو» و «ایران اینترنشنال» خیلی زود به بنبست خوردند. وقتی نخستین خبرهای بد از راه رسیدند و معلوم شد که قیام به خاک و خون کشیده شده، شاهزاده کمتجربه که عنان اختیارش را به امثال قاسمینژاد و اعتمادی سپرده بود، دچار لکنت زبان شد و حاشا کرد که با وعده «در راه بودن کمک»، فراخوان تسخیر خیابان و مراکز حساس را صادر کرده است. او حالا میبایست بهعنوان «رهبر انقلاب ملی» به مردم ایران و جهان حساب پس بدهد که چرا گزنکرده پاره کرد و چه شد که چند ده هزار جوان و نوجوان در آن آخر هفته سیاه پرپر شدند.
روایت سلطنتطلبان از روز نخست ازهمگسیخته بود و هنوز هم چنین است. روایتی که با انکار و حاشا شروع شد، به توجیهِ «جنگ است و در جنگ حلوا پخش نمیکنند» گسترش یافت و بعد از بیپاسخ ماندن فراخوانهای «ادامه انقلاب»، ابتدا به تغییر عنوان «انقلاب ملی» به «انقلاب شیر و خورشید» رسید و سرانجام با این ادعا که شاهزاده وصی خون دهها هزار جانباخته قیام است، شکل عاشورایی گرفت تا در کربلای دو، با روایت خامنهای مماس شود و بنبست خود را به نمایش بگذارد.
۳- در فضای ماتمزدهای که خبر از مرگ سیاست میداد، وقتی ابرهای تیره اندکی کنار رفتند، نخستین واکنشها خبر از آن دادند که سیاست هنوز کاملاً بیآبرو نشده است و هنوز کسانی هستند که بدون بیم از مرگ، صدایشان را علیه امپراتوریهای دروغ و بازیگران با سرنوشت کشور بلند کنند. رضا خندان و ابوالفضل قدیانی از پشت میلههای زندان اوین دادنامههای شجاعانهای را به بیرون دادند و به موازات آنها، جامعه مدنی ایران هم دیوار ترس را شکست. کادر درمان کشور که در نجات جان مجروحان حماسه آفریده بود به سخن درآمد، سینماگران بانگ اعتراض بلند کردند و شجاعت بهسرعت تکثیر شد تا به آذر منصوری، رئیسِ تنها ماندهی جبهه اصلاحات رسید.
دریدن پرده تزویر و برملا کردن روایتهای دروغین، نخستین گامی است که اینک با اعتمادبهنفس برداشته میشود تا در تداوم خود، روایت جمهوریخواهان و آزاداندیشان از زیر غبار فاجعه بیرون کشیده شود و روایت باورمندان به راه گذارِ خشونتپرهیز، سامانمند و جامعهمحور، به جایگاه روایت رهاییبخش بازگردد.
۴- شکست دو روایت ولایی-سلطنتی و فقاهتی، به ترکهای بزرگی در این دو اردوگاه منجر شده است.
شهریار آهی که از او بهعنوان معتبرترین چهره پادشاهیخواه مورد اعتماد مراکز قدرت در آمریکا یاد میشود، با اشاره به اینکه رضا پهلوی به عواقب فراخوانش فکر نکرده بود، به او هشدار میدهد که دست از تمامیتخواهی بردارد و در ترکیب مشاورانش تجدیدنظر کند.
در آن سوی جبهه اقتدارگرایی، ترکها بهمراتب بزرگتر هستند؛ تا جایی که میتوان از شکافی بزرگ سخن به میان آورد. علی قلهکی، فعال رسانهای اصولگرا، در جمعبندی نتایج قتلعام دیماه، عملکرد دستگاههای اطلاعات و امنیت را به پرسش میگیرد و از پایان گفتمانهای امت اسلامی و ولایت فقیه سخن میگوید و خواهان برچیدن بساط ساختار کنونی حاکمیت و سپردن همه قدرت به یک «دیکتاتور توسعهگرا» میشود. او معتقد است مردم از حکومت روی برگرداندهاند و اگر این تمهید اتخاذ نشود، حکومت فرو خواهد پاشید.
سخنان قلهکی تنها نوک کوه یخی است که از درون نظام به سمت بیت ولی فقیه در حرکت است. اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند!
۵- تحولات شتابان در دو اردوگاه اقتدارگرای سنتی، بر بستر نخستین برآمدهای جامعه مدنی و نیروهای جمهوریخواه، میتواند ادبیات نومیدانه ناشی از شکست را بهتدریج پس بزند تا شجاعت جوانانی که بیمحابا به خط زدند، در همه مویرگهای جامعه بدود و پازل سیاست را بهگونهای دیگر بازسازی کند.
صحبت از خون دهها هزار انسان است که بر پای این درخت کهنسال ریخته شد؛ بیثمر نخواهد ماند.
■ جناب پورمندی گرامی
من شما را یک چپ معتدل میدانم و مقالات موجز شما را میخوانم متاسفانه در این مقاله با برابر انگاشتن اشتباه تاکتیکی شاهزاده با کشتار دهها هزار نفری آقای خامنهای ناخودآگاه دارید خونشویی میکنید. شما میبایست ابتدا آقای خامنهای را به خاطر این کشتار هولناک کاملا محکوم میکردید بعد انتقاد خود را از طرف دیگر ماجرا بیان میکردید. متاسفانه جمهوری خواهان جز بحثهای تئوریک و مخالفت با رضا پهلوی کاری نمیکنند.
با تشکر دهقان
■ این نوشته بیش از آنکه نقدِ قدرت باشد، تسویه حساب روایی است؛ تلاشی برای همسطحسازیِ جلاد و تماشاگر، سرکوبگر و اپوزیسیون، و در نهایت تطهیر این گزارهی کهنه که ” شاید هنوز چیزی در درون این نظام بجنبد “.
نویسنده با مهارتی قابلتوجه، دو دشمنِ نابرابر را در یک قاب مینشاند: از یک سو حکومتی که دهها هزار نفر را سلاخی کرده، و باز هم خواهد کرد، و از سوی دیگر رسانهها و چهرههایی که حتی اگر خطا کرده باشند، فاقد هرگونه قدرت سرکوب، زندان، اسلحه و دادگاه هستند. این همان ترفند قدیمی اخلاقگراییِ جعلی است: وقتی نمیتوان قاتل را تبرئه کرد، قربانی و معترض را هم دستِ فاجعه معرفی کن.
ستون فقرات این متن، نه نقد سلطنتطلبی، بلکه احیای جسد متعفن اصلاحطلبی با زبانی تازه است. امید بستن به چند بیانیه از دل زندان ( که خود گواه انسداد کامل ساختار است)، چند اظهار نظر رسانهای از اصولگرایانی که تا دیروز چرخ دندههای ماشین سرکوب بودهاند، و خیالپردازی کودکانهای به نام “اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند “. گویا تا بحال از زندگی زجر بردهاند. گویی مسئلهی جمهوری اسلامی کمبود لذت است، نه وفور خون.
این منطق بهطرز دردناکی آشناست: همان منطقی که یکبار به «چپِ خط امام»، بعد به «اصلاحات»، بعد به «اعتدال»، و حالا به «دیکتاتور توسعهگرا» پناه برده است. نامها عوض شدهاند، اما توهم ثابت مانده: اینکه ساختاری که با خشونت مطلق زاده شده، روزی با عقلانیت و نرمی اصلاح خواهد شد. در بخش حمله به رضا پهلوی، که از یک کینه مزمن و قدیمی نشات میگیرد، تا یک عقلانیت مسئول، نویسنده میکوشد مسئولیت قتلعام را از شانههای نظام بردارد و آن را به ” فراخوان” ، ” لکنت”، یا ” کمتجربگی” یک چهرهی بیرون از قدرت منتقل کند. این جابهجایی، و ادبیات، خطرناک و گمراه کننده است.
اگر فراخوان خیابانی جرم است، پس شلیک گلوله چیست؟ اگر امید دادن خطاست، پس دروغ سازمانیافتهی یک نظام مذهبی چه نام دارد؟ هیچ قیامی بهخاطر «توئیت» یا «تلویزیون» کشته نمیشود؛ قیامها را سیاستِ رعب و وحشت، گلوله و شکنجه، “حیدر حیدر” ها و جلادانی که برای بهشت، پول یا مزایا حاضرند حتی کودکِ شیرخوار را در آغوش مادر به خاک و خون بکشند، نابود میکند.
میتوان به آقای رضا پهلوی نقد داشت، و بسیار هم، اما نسبت دادن خون کشتهشدگان به اپوزیسیون، همان ادبیاتی است که همواره مقدمهی تبرئهی جلاد بوده است. این متن، جمهوریخواهی را نه به مثابه پروژهای سیاسی، بلکه بهعنوان پناهگاه اخلاقی شکست عرضه میکند: خشونتپرهیز، جامعهمحور، سامانمند, اما بیپاسخ به این پرسش ساده: وقتی قدرت، خشونت را انحصاری کرده، جامعهی مدنی با چه ابزاری از خود دفاع میکند؟
تا زمانی که ماشین سرکوب سالم است، هیچکدام از این مفاهیم رهاییبخش نیستند؛ فقط زمان میخرند، برای همان ساختاری که قرار است “از درون” تغییر کند. چرا که ” اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند!” و در نهایت، عنوان مقاله: «سقوط روایتها، افقهای امید!»
در اینجا، اگر قرار است روایتی تلخ و واقعی گفته شود و یقه کسی هم بجز جلادان جمهوری اسلامی گرفته شود، همان کسانی هستند که با دیدگاهها و توصیههای غلطشان، طول عمر این رژیم را افزایش دادند. افرادی که با دیده اغماض به جنایات جمهوری اسلامی نگریستند و حتی به جای تمرکز بر «هسته نهایی قدرت» و ذات سرکوبگر رژیم، بر تقسیمبندیهای خیالی «اپوزیسیون قرمز و آبی» و مزایای ظاهری مشارکت یا تحریم متمرکز شدند.
خواننده گرامی را ارجاع میکنم به یکی از نوشتههای آقای احمد پورمندی، “تحریم یا مشارکت؟ مساله این نیست! ” تا عمق عدم شناخت نویسنده از ماهیت جمهوری اقتدارگرا وانحصار طلب مذهبی را به نمایش گذاشته شود. انتظار میرود که ایشان بدون لکنت زبان باشهامت از چنین توهماتی که در مورد مشارکت آزاد در انتخابات ذیل “ولایت فقیه” داشتند و دیگر آدرسهای غلط، تبری بجویند.
ایشان برای گرفتن سهمی از قدرت، بارها بر ضرورت «مشارکت مستقل و فعال» در انتخابات تأکید کرده و از تحریم کامل آن اجتناب کرده است. او صراحتاً میگوید: “…آنگاه به جای تحریم یا ضمیمه شدن، سیاست بلندمدت مشارکت مستقل و فعال را که در ارائه شعار مشخص و کاندیدای مشخص تجلی مییابد، در پیش خواهیم گرفت…”
وی استدلال کرده که با حضور در انتخابات میتوان «حق انتخاب شدن» را استیفا کرد و پایگاه اجتماعی جمهوریخواهان را تقویت نمود. اما همانطور که تجربه و تاریخ نشان داده، شرکت در انتخابات فرمایشی و نمایشی جمهوری اسلامی نه تنها هیچ حقی به اپوزیسیون نمیدهد، بلکه به طول عمر رژیم کمک میکند و فاجعهای که امروز شاهدش هستیم، نتیجه مستقیم این دیدگاههاست. این حضرات، با چنین توصیههایی، شرکت در انتخابات نمایشی را همواره بر تحریم آن ترجیح دادند، و نتیجه آن، امروز در سرکوب وحشیانه و ادامه حیات ننگین این رژیم قابل مشاهده است.
روایتِ حکومتی که هنوز میکُشد، سقوط نکرده است؛و این به گفته ” لشگر حیدر حیدر” تازه اول کار است. اگر با سرشت و ماهیت ددمنشانهی این رژیم آشنا نیستید، پیش از پیچیدن نسخههای شفابخشِ «اصلاح»، کمی بیشتر در تاریخ این رژیم و مبنای اعتقادی آن کمی درنگ کنید.
” افتخار سربازان گمنام امام زمان؟” پشتهای از کشتهها در جنگ و خونریزی، تا جایی که با افتخار میگویند که قائدشان در یک روز هفتصد گردن زد و این، الگوی ستایششدهٔ آنهاست! درک و فهم این جماعت از دین و شریعت و مذهب و اعتقاد همین است. با توجه به دسترسی داشتن آنها به اسلحه های پیشرفته امروزی به آسانی میتوان از عمق فاجعه اگاه شد.
خمینی در یکی از سخنرانیهایش میگوید: ” اسلام در عین حالی که تربیت است، یک مکتب تربیت است، لکن آن روزی که فهمید قابل تربیت نیست، هفتصد نفرشان را در یک جا، یهودی بنی قریضه را در حضور رسول الله می کشند، گردن می زنند به امر رسول الله” تکبیر حضار. خامنهای نیز همان را تکرار کرد: ” با معترض حرف میزنیم، اما اغتشاشگر را باید سر جایش نشاند.” یعنی اگر “تربیت” نشدند! “ارشاد” نشدند! سر جایشان مینشانیم؛ به زبان سادهتر: گردن میزنیم.. و روایتِ اپوزیسیونی که ابزار قدرتی ندارد، هرگز هم سنگ آن نبوده که ” سقوط مشترک” کند. آنچه سقوط کرده، نه روایتها، که مرز مسئولیت است. و این ” افق امید” ، چیزی نیست جز تزریق امیدِ ارزان پس از فاجعهای گران؛ بازسازی همان توهم کهنه که میگوید شاید اینبار، این نظامِ زادهشده با خشونت، از درون به عقلانیت برسد.
اما تاریخ ایران، و نه فقط ایران، بارها و بیرحمانه نشان داده است: نظامی که برای بقا میکُشد، افق امید نمیسازد؛ فقط زمان میخرد. خون ریخته شده بیثمر نمیماند، درست؛ اما فقط به این شرط که دوباره به پای توهمِ تغییر از درون ریخته نشود.
ایرانِ عزیز در بستر بیماری است؛ گرفتار دردی جانکاه و المی جانسوز. راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع جهانیِ واقعگرایانه و عملمحور است. اجماعی که پیش از هر چیز، وضعیت مردم ایران را روشن، دقیق و بیواسطه به افکار عمومی جهان منتقل کند و خواستِ کمک و همیاری را صریح و بیتعارف مطرح سازد. در این مسیر، تلاش فعالان سیاسی خارج از ایران و دیدارهای آنان با پارلمانها و نهادهای سیاسی کشورهای محل اقامتشان، مهم و اثرگذار است — هرچند بهتنهایی کافی نیست. ما نمیتوانیم هر چند سال یا چند ماه، شاهد اعتراضاتِ بحقِ مردمی بهجانآمده باشیم و سپس، سرکوبی وحشیانه را با انبوهی از مقالات، افاضات، نسخههای آبکی، تکراری و بیمایه، و توصیه به «پرهیز» و «صبر» توجیه کنیم. این آشِ شلهقلمکار، درمانِ این بیمار نیست. مرگ یکبار؛ شیون یکبار. آخرین راه نجات ایران، جدا کردنِ آن غدهی سرطانی از پیکرِ نحیفِ این بیمار است.
شهرام
■ جناب پورمندی من در مصاحبه علی قلهکی چیزی جز دروغ و لاپوشانی و توجیه این جنایت سترگ ندیدم ولی آنچه مشخص بود بازسازی رژیم سرکوبگر به طریقی دیگر و مرمت این ساختار ضد مردمی برای تداوم حیات ننگینش بود تا آقازادهها همچنان لذت ببرند. بله انفجاری که بر اثر این جنبش و سرکوبش رخ داد ترکشش به همه خورد ولی عده ای را هم در رژیم به فکر چگونگی حفظ نظامشان در آینده انداخت.
شما هم مثل آقای مجلسی از واکنش بیخاصییت خانم آذر منصوری که هنوز جرئت برداشن روسریاش را هم ندارد تا چه رسد به همراه بودن با مردم داغ دیده این دیار و محکوم کردن و نام بردن عاملان این قتل و عام، ذوق زده شدید، انگار هنوز هم این جماعت را درست نشناختید.
رضا پهلوی سیاستمدار نیست و تجربهای هم ندارد اگر یک جبهه جمهوری و مشروطهخواهی قوی وجود داشت احتملا میشد او را جذب کرده و باعث تقویت جبهه شد. نگاه کنید به مصاحبه وی با CBS تمام حرفها و انکار کردنش، ناپختگی و دستپاچگی و عدم تسلط موج میزند. خطا کردن چنین فردی با دور و بریهای متوهمش امری ست مسلم. فراخوان برای تصرف مراکز شهرها با دست خالی و با حساب کردن روی وعدههای ترامپ و نتانیاهو نابخردانه هست ولی فراخوان برای همبستگی با دیگران و به شکل مسالمتآمیز امریست قابل دفاع.
باید از خود پرسید که آیا دیر یا زود با ادامه تظاهرات مسالمت آمیز، حکومت قوای سرکوبش را به خیابان نمیفرستاد؟ تجربه و ماهیت حکومت عکس آن را ثابت کرده است.خود رژیم هم میدانست که جنبشی در راه است و خود را آماده برخود با آن کرده بود. به هر حال باید رنگ انتقاد و حتی سرزنش کردن یک جریان سیاسی با محکوم کردن دشمن اصلی متفاوت باشد و مسئولانه تر برخورد کرد. تاکتیک غلط هر جریان سیاسی مثل بوم رنگ است و اثراتش به زودی آشکار خواهد شد.
در ضمن در گفتگوی شما با آقای اکبر کرمی آن جاهایی که ایشان قصد کشیدن شما به طرف نظرات خود را داشت باید محکم تر میایستادید مثلا برابر کردن خامنهای و رضا پهلوی با این حرف که الان ما شاه داریم و یا نظر مساعدش در مورد اینکه اگر قراره تغییری صورت بگیره باید در چهار چوب جمهوری اسلامی باشه (حالت اول) و این ترجیح دادنی است که با مرده خواندن رضا پهلوی در صحبتش با آقای امیراحمدی همخوانی دارد که نتیجه آن: اگر قرار باشد رضا پهلوی از دل این تحولات در بیاید، بهتر است که همین حکومت بماند. آقای اکبر کرمی در مصاحبههایش خط خاصی را دنبال میکند و اگر طرف گفتگویش کمی همراهی نشان داده و شل کند چیزی در حول و حوش نظرات پیکنتیها به بیرون درز میکند.
با احترام سالاری
■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بیسابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، به حساب آقای رضا پهلوی نوشته می شود.
٣- آقای پورمندی به برداشت من حامی گذار از جمهوری اسلامی به رهبری آقای میر حسین موسوی است. ایشان تصویری ترسیم می کنند که شاهزاده ای به مردم فرمان حمله می دهد و دشمن دست به کشتار می زند و هردو شکست می خورند و سیاست لوث می شود ولی یکمرتبه چند سیاستمدار مجرب و صادق از جریان گذار و اصلاح طلب با چند بیانیه سیاست را نجات می دهند.
۴- خانواده هایی که این نوشته را می خوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده.
۵- آیا اینگونه موضع گیری ها از شخصی که آقای پهلوی را در سیاست یک کودک می داند عجیب نیست؟ مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه و نه هوشمندانه است.
۶- با همه احترامی که من برای استقامت آقای موسوی و خانم رهنورد دارم ایشان هم بدون اشتباه نبودند. ایشان در جنبش سبز دارای یک استراتژی نبود و خیلی از نیروها در آنزمان هرز رفتند. ایشان هم بعد از سالها نتوانسته جریانی جدی برای عبور از رژیم سازمان دهد. زندانیانی که در داخل هنوز به خط ایشان وفادارند از انگشتان دست تجاوز نمی کنند. در خارج هم جریانی جدی در جهت خط ایشان وجود ندارد.
اخیرا مسیح مهاجری سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی ملاقاتی با آقای میرحسین داشتند. ایشان گفت که آقای موسوی هنوز عکس خمینی را در اتاقش دارد و به خمینی علاقمند است. این اظهار ایشان توسط نزدیکان موسوی تکذیب نشد. شخصی که هنوز به خمینی اعتقاد دارد چقدر با جامعه امروز ما و احساسات مردم ما فاصله دارد؟
٧-این دو ماراتون هنوز به پایان خود نرسیده. تا اینجایش پیداست که هواداران رضا پهلوی علارغم تخریب های همیشگی دشمنانشان برآمد داشته اند. رژیم هم که نشان داده است حاظر است قتل عام کند و قدرت را به گذار طلبان واکذار نکند. روزها، هفته ها و ماه های آینده نشان خواهد داد مردم ما و آنان که در میدان هستند جریانات مختلف را چگونه قضاوت خواهند کرد.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ با سلام. حق انتقاد (انتقاد از هر کسی) حقی شهروندی است اما شهروندی شامل مسئولیتهایی هم میشود. خانم پرستو فروهر درست گفت که همگی ما در برابر خونهای ریختهشده مسئولیم. نه فقط در برابر کشتار موحش اخیر بلکه کشتار زندانیان در سال ۶۷ و کشتار ماهشهر و قتلهای زنجیرهای حکومتی مانند کشتن رهبران کرد در میکونوس و غیر. من با وجود آنکه هنگام وقوع انقلاب در ایران نبودم و بود و نبود من تاثیری در انقلاب ۵۷ نداشت خودم را به عنوان یک ایرانی مسئول میدانم و با وجود آنکه از همان نخستین تابستان پس از انقلاب با دیدن حملههای چماقداران در تهران و مشاهده انحصارطلبی ملایان امیدم را به هرگونه اصلاح دولتی که روحانیان بر آن مسلط باشند از دست دادم و با وجود آنکه در هر فرصتی با صدای بلند اعلام کردم که این حکومت اصلاح ناپذیر است (و اینک نیز ثابت شده که دریافتم درست بوده) باز خودم را در برابر آنچه که در این سالهای تباه بر این مردم رنجدیده رفت مسئول میدانم و بارها به نظم و نثر از خود انتقاد کردهام، هر چند که بخاطر آنچه بر خانوادهام رفته دادخواه نیز هستم. شاید بد نباشد که هر کدام از ما به جای طلبکاری از این و آن یا دستکم ضمن نوشتن نقدهای مبسوط کمی به بررسی و نقد دیدگاهها و مواضع خودمان در این سالها بپردازیم و ببینیم چه شد که به این نقطهی دردناک رسیدیم؟ از خود بپرسیم که در کجا به کجراهه افتادیم و آیا می توانستیم موضع موثرتری اتخاذ کنیم؟ آیا موضع ما پس از این کشتار و عریان شدن این واقعیت که این نظام اصلاح پذیر نیست در امتداد موضعگیریهای نادرست گذشته است یا اینکه این سیل خون ما را به خود آورده تا در مواضع نادرست گذشته تجدید نظر کنیم؟ دوستان فرهیخته بهتر از من میدانند که مدنیت و دموکراسی خواهی با حس مسئولیت در برابر جامعه آغاز میشود.
ارادتمند یوسف جاویدان
■ همان طور که آقای شهرام نوشت، “این نوشته بیش از آنکه نقدِ قدرت باشد، تسویه حساب روایی است؛ تلاشی برای همسطحسازیِ جلاد و تماشاگر، سرکوبگر و اپوزیسیون، و در نهایت تطهیر این گزارهی کهنه که ” شاید هنوز چیزی در درون این نظام بجنبد”.
البته این اولین بار نیست که آقای پورمندی انگشت اتهام را به طرف رضا پهلوی گرفته سعی میکند از آب گل آلود برای اصلاحطلبان که آنها را زیر عنوان “جمهوری خواهان دمکرات” استتار میکند ماهی بگیرد، اما این بار فرق میکند چه پای قتل عام هزاران جوان آرزومند در میان است. نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.
آرش
■ پورمندی گرامی، به واکنشهای تاجزاده، نرگس و موسوی توجه کنید، فقط سخن از رویارویی ملت ایران با رژیم است و اضمحلال جنایتگرایانه دیکتاتور. شرایط بعد از قتل عام ملت جای مناسبی برای تکان دادن انگشت اتهام به دیگری نیست. مسلما شما با مجموعه پادشاهی زاویه دارید و من بیشتر موارد خود را به نظرات تئوریک شما نزدیکتر دیده ام. عزیزان دیگری بارها گفته اند که اگر آقای پهلوی با سکولار های جنبش نزدیک نیست و مشورت نمیکند، نکوهش بیشتر به گردن روشنفکران دمکرات است تا خود ایشان.
با احترام، پیروز
■ “نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.”
از نوشته آرش گرامی درست و بجا هستو این شخصیت های سیاسی داخل ایران جای اصلی را نشانه گرفته اند و انگشت اشاره شان به سوی مسئول این جنایت هست تا جلوی سؤاستفاده های احتمالی گرفته شود. قبل از حمله به مردم و حتی قبل از سخنرانی خامنه ای و دستور سرکوب، هیچ گروه و سازمان و شخصیت شناخته شده ای به مردم در خیابان رهنمودی نمیداد، با هوش شدن همه بعد از وقوع جنایت و عیان شدن ابعادش هنری نیست. در واقع کسی که دست به کاری نمیزند اشتباه هم نمیکند.
با احترام سالاری
■ با سپاس از همه عزیزانی که در گفتگو شرکت کرده اند، سعی می کنم که برداشتم از موارد مطرحه را به اشتراک بگذارم
آقای دهقان گرامی! مطلب من با این عبارت آغاز شده است:
«پس از قتلعامِ جانبهلبرسیدگان در جمعه سیاه، خامنهای بهمثابه فرمانده سرکوبگران، از پرده بیرون آمد و شمار قربانیان را چند هزار نفر اعلام کرد. در نگاه اول، عجیب مینمود که رئیس قاتلان، مسئولیت سلاخی هزاران نفر را به گردن بگیرد»
اگر به نظر شما این در محکومیت خامنه ای کفایت نمی کند و هر نویسنده یا گوینده ای برای اثبات آنکه « خونشور» نیست، باید ابتدا مخاطب را به صحرای کربلا ببرد و از او اشک بگیرد، نه! من این کاره نیستم. به نانوشته های یادداشت شما در پاسخ به یادداشت شهرام گرامی خوهم پرداخت.
آقای شهرام گرامی!
شما در یادداشت بلندی که زحمت تهیه آنرا کشیدید، به موارد متعددی پرداخته اید. به بخشی که جنبه ریختن آتش تهیه ، از طریق روی میز گذاشتن پرونده های نا مرتبط، نظیر فلان انتخابات مربوط است، الان و در اینجا، نمی پردازم. به آنها در جای خود پرداخته ام و باز هم درجای خود خواهم پرداخت.
بخش دوم مطلب شما سرشار از حکم، اتهام و پیشداوری است، به گونه ای که می توان آنرا یک انشای خشم آلود و طبعا ناروا دانست شما ابتدا یک تصویر از زشت کاری های حکومت را پیش می گذارید تا سه حکم خود را مستدل سازید . اول- نوشته من ، هم سطح سازی جلاد و تماشاگر، سرکوب گر و «اپوزیسیون»، گذاشتن دو دشمن نابرابر در یک قاب است.
دلیل؟ نقد همزمان دو گفتمان خامنه ای و پهلوی! من پاسخی به اینگونه «تحلیل» ها ندارم. تنها می توانم توصیه به تغییر نمره عینک کنم.
دوم-«ستون فقرات این متن، نه نقد سلطنتطلبی، بلکه احیای جسد متعفن اصلاحطلبی با زبانی تازه است.» چرا؟ چون نویسنده به نامه هایی از زندان اشاره کرده که در آنها از ضرورت پایان دادن به جمهوری اسلامی دفاع شده و یا سعی کرده، برخی تحولات در درون اقتدارگرایان و احتمال تغییراتی در هسته سخت قدرت را ببیند و آنرا به خواننده منتقل کند! شما با « جسد متعفن اصلاح طلبی» مشکل دارید، کجای نوشته من به شما این فرصت را می دهد که آنرا بر سرم بکوبید؟ دوست عزیز! من هم مثل بسیاری از جمهوریخواهان دیگر، «گذار طلب» هستم. برایم انقلاب در شمار مقدسات نیست و اصلاحات هم اصلا متعفن نیست. از هر اصلاحی ولو کوچک ، چه افزایش چندر غاز حقوق بازتشستگی باشد و چه تمکین به موی رهای زنان، استقبال می کنم و انقلاب را هم آخرین فریاد از سر ناچاری و بی پناهی، علیه بیداد و ستم می دانم که مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر ، آنرا به رسمیت شناخته است. داروی تلخی است که معلوم هم نیست، فرجام خوشی هم داشته باشد. نظریه پردازان گذار همواره بر «تنوع اشکال گذار» تاکید کرده اند . گذار در ایران می تواند، مثل کره جنوبی یا آفریقای جنوبی یا شیلی باشد و یا به احتمال بیشتر، مدل جدیدی را به تجارب تا کنونی اضافه کند. عرصه گفتگو پیرامون راهبرد ها، عرصه تاخت و تاز احساسات زخمی و پناه گرفتن پشت جانباختگان و درشت گویی های دوران کودکی نیست. برای من گذار طلب، « سرنگونی نظام حاکم به هر قیمت» در شمار مقدسات قرار ندارد.
سومین نکته یادداشت شما این عبارت است: «راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع جهانیِ واقعگرایانه و عملمحور است.»
نه! من با شما موافق نیستم. به باور من : «راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع ملی واقعگرایانه و عملمحور و نیز جلب کمک های نرم بین المللی است.» من در فرمول شما ابتدا، بجای «جهانی» ،«ملی» را گذاشتم و بعد عامل جهانی را با قید « نرم» مشروط کردم و در جای مناسبش قرار دادم.
اگر می خواستم با ادبیات «علی بونه گیر»، حرف بزنم ، می نوشتم که شما در شعار از مردم حرف می زنید، اما در عمل مردم را حذف می کنید و به یک دلال معاملات ملکی و دارای اختلال های روانی به عنوان ناجی ، امید بسته اید. مقایسه این دو فرمول ، به خواننده کمک می کند تا تفاوت دو نگاه را بهتر بیند.
آقای سالاری عزیز!
همانطور که اشاره کردید، بخش اصلی مصاحبه قلهکی دروغ و لاپوشانی بود. اما آنچه برای ما می تواند قابل توجه باشد، بیان نظراتی مثل پایان گفتمان امت اسلامی، پایان ولایت فقیه، رفتن حکومت از دل های مردم و ضرورت گذار به یک «دیکتاتوری توسعه گرا» هستند. بیان این مطالب از زبان یک روزنامه نگار اصولگرای نسبتا جوان ، طبعا بیانگر تغییراتی است که در درون قدرت در جریان است. دیدن این مسائل وظیفه ماست و البته به این نتیجه مبتذل راه نمی برد که فلانی که از اصلاح طلبی متعفن نا امید شده، حالا به اصولگرایی و ظهور بناپارت دخیل بسته تا ج.ا. را نجات بدهد!
در خصوص نحوه تعامل با آقای پهلوی، تا امروز کوششم متوجه «دیالوگ سازنده» ، بدون هراس از شانتاژ حواریون متعصب ، فلانژ ها و عوامل نفوذی بوده است و در مصاحبه ها، توجه داشتم که این چهار چوب را حفظ کنم. خوشبختانه، حالا صدا های انتقادی در اردوی پادشاهی خواهان هم بلند شده اند و کسی مثل آهی هم به پهلوی زنهار می دهد که تمامیت خواهی جواب نمی دهد و باید با کثرتگرایی جایگزین شود.
بابک خرمدین گرامی!
در فضای به شدت عاطفی موجود، ماندن در بحث های مهم راهبردی کار آسانی نیست و هر لحظه این امکان هست که کسی نویسنده را به بی اعتنایی به خون های ریخته شده و حتی به خونشویی (به روایت آقای دهقان) متهم کند و به این اظهار تاسف راه ببرد که:
«من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، به حساب آقای رضا پهلوی نوشته می شود.» خب، شما از کجای نوشته من به این نتیجه رسیدهاید؟ صرف نقد همزمان دو گفتمان که نمیتواند به این نتیجه راه ببرد. من چگونه باید رفتار آقای پهلوی را و بویژه فراخوان «قیام» را نقد کنم که متهم به حمایت از خامنهای نشوم؟ فلانژ-پهلویست» ها نظرشان روشن است: « بحث، بعد ازمرگ سید علی»! نظر شما چیست؟ من بر این باورم- و آنرا در این نوشته هم منعکس کردم- که آقای پهلوی در صدور فراخوان قیام و گرفتن مراکز حکومتی، مرتکب یک اشتباه راهبردی بزرگ شد و به قول آقای آهی، «حساب عواقبش را نکرده بود» و چون او الان یکی از بازیگران اصلی صحنه است، خطا هایش تاثیرات مهم و حتی مرگباری دارد و سکوت درمقابل آنها جنبه خیانت به خود می گیرد. هواداران پهلوی هرگونه نقدی از خطا های پیشوا را تضعیف «انقلاب شیر و خورشید» می پندارند و با رگبار های دشنام به جنگ منتقدان می روند. شما بگویید که من چگونه بنویسم؟ اصلا بنویسم یا باید لالمونی بگیرم؟
در خصوص راهبرد گذار خشونت پرهیز، طبعا امید من به سرآمدان سیاسی داخل کشور است که فعلا در قالب بیانیه های ۱۷ نفره برآمد می کنند و آقای موسوی هم با آنها همسوست. من از انقلاب وحشت دارم، حتی اگر ناگزیر باشد و تا جایی که بتوانم، تلاش می کنم که کشور به سمت آن رانده نشود. حرکت با گام های سنجیده تر، شاید دیر تر به مقصد برسد، اما تنها متوجه «گذار از» نیست و به سوال « گذار به» هم توجه دارد.
آقای جاویدان گرامی
با متد شما، نحوه ورود به مساله و ضرورت نقد آنچه کردیم و آنچه بر ما گذشت، کاملا موافقم . در حد بضاعتم این کار را کرده ام و ماحصل برداشتم از این تجارب، مطالبی است که می نویسم.
آقای آرش!
شما حرف های پهلویست های افراطی را تکرار کرده اید.پاسخ شما را آقای آهی پادشاهی خواه داده است. بدتر از خونشویی، سو استفاده از خون هاست که این روز ها سکه رایج بازار سیاست ایران شده است.
پیروز گرامی!
مساله امروز تقسیم تقصیر نیست. «عبور از تمامیت خواهی به کثرت گرایی همین امروز» ، است! برای این مساله باید راهجویی کنیم.
سالاری عزیز!
چرا خودتان را به کوچه علی راست می زنید؟ لابد یقه آهی را هم می گیرید که چرا پهلوی را مورد انتقاد قرار داد!
وقتی همه رسوایی های پهلویست ها در این ۴-۵ هفته در خیابان ها را می بینم، از آن رسوایی در بروکسل تا فحاشی ها و پرچم گردانی ها و…. و از دوستانم می شنوم که هر نوع نقد پهلوی، ضربه به انقلاب و حرکت مردم است، از خودم می پرسم که ما را چه می شود؟ به کجا داریم می رویم؟ آیا صدای گام های راست افراطی را می شنویم؟ آیا نفرت کورمان نکرده؟
چند روز پیش، مجریان منو تو، دسته جمعی خطاب به دولت های آمریکا و اسرائیل کر گرفته بودند که اگر در شب ۱۸ دی ماه فقط چند هواپیمای جنگده از آسمان تهران رد می شد، کار تمام بود و چون این کار را نکردید، قیام پیروز نشد و ما دیگر پرچم شما را در تظاهرات حمل نمی کنیم! و این رسانه ایست که پهلوی را از فرش به عرش برد! پوپولیسم فعلا در لوی خونخواهی بلای جان ما شده است.
با ارادت و احترام احمد پورمندی
■ جناب پورمندی گرامی، قصدم از آوردن نقل قول از آقای آرش این نبوده است که شما “برای خامنهای جنایتکار شریک جرم” میتراشید. اینکه آن شخصیتهای مبارز خامنهای را مسئول قتل عام هموطنان ما دانسته و به مسائلی دیگر نپرداختند قابل تقدیر و یاد گیری است، تاکیدم روی این موضوع بود و اگر سؤتفاهمی شد عذر خواهی مرا بپذیرید. در این مقطع قرار اگر هم است یک سوزن به جریان رضا پهلوی زده شود در کنارش زدن ده جوال دوز به رژیم جنایت پیشه ضروری ست. اصولا من رژیم اسلامی را وقتی که بقایش را در خطر میبیند، مستعد هر نوع جنایتی میدانم حتی اگر مردم کاملا مسالمتآمیز در خیابان باشند. امکان پیروزی خیابان بدون اعتصابات سراسری و عدم همکاری مردم برای از کار انداختن گردش دم و دستگاه اداری و مالی رژیم، ضعیف است، حضور خیابانی به تنهایی کافی نیست.
در ضمن مایلم خدمتتان عرض کنم که شما چنان مشغول جواب دادن و دفاع از خود هستید که کامنت اول مرا از یاد برده و نیتخوانی کرده و از “کوچه علی راست” استفاده میکنید. در صورتی که در این مدت باید با نظرات بعضی از ما که با هم تبادل نظر زیادی اینجا داشتیم به قدر کافی آشنایی داشته باشید. من هم مانند خیلیها در جرگه جمهوری خواهان بیخاصیت هستم. و اظهار نظرم گاریای را از گل و لای در نمیآورد تا از روی پای شما رد شود. گاه احساس میکنم که بحثها در اینجا قصدی جز دفاع از هویت ندارد و موضوع اصلی قربانی آن میشود. یک جمله مشهور خواندم که: “نوشتنِ شعر پس از آشویتس بربریت است.” بیشتر باید در رابطه با این بربریت جاری شده در میهنمان
فریاد برآوریم.
با درود سالاری
■ سالاری عزیز!
با هردو نکته شما همدلم. برای خامنهای و بقیه بنیادگرایان، سقوط ج.ا. به معنی نابودی «آرمان شیعه جعفری» است و آنها در مقابل خطر سرنگونی، تا شهادت آخرین شیعه، خواهند جنگید. آنهایی هم که دیگر باوری به مکتب ندارند، در فردای ج.ا. همه چیزشان را از دست رفته تصور می کنند و به راحتی تن به تسلیم نمیدهند. از اینرو مقابله با ج.ا. با هدف به زیر کشیدن آن ،نیازمند یک راهبرد چند وجهی است که علاوه بر اعتصابات سراسری و فلج کننده، گسترش جنبش اجتماعی نظیر جنبش برای حجاب اختیاری، حق دسترسی آزاد به اطلاعات، حق گزینش آزادانه سبگ زندگی و تسخیر هدفمند خانوادههای کادر های میانی و پایین حکومت، فعالیت سیستماتیک برای تقویت سکولاریسم در میان باورمندان مسلمان، جنبش نافرمانی مدنی و جنبش «امتناع از همکاری با حکومت» از جمله اجزای این راهبرد هستند. خوب است که این بحث را بیشتر باز کنیم. در خصوص گلایه و طعنه کوچه علی راست، طبعا من هر دو کامنت شما را خواندم و به آنها جداگانه جواب دادم. در کامنت دوم شما جمله زیر را از آرش نقل و آن را تایید کرده بودید: “نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.” «نوشته آرش گرامی درست و بجا هست.»
زنده باشید پورمندی
■ جناب پورمندی
از اینکه در کامنت در ذیل مقاله، شما را به خونشویی متهم کردم پوزش میخواهم با توضیحات شما تا اندازهای قانع شدم اما مخالفت شما با گرایش پادشاهی خواهی برایم هنوز قانع کننده نیست. تعدادی از سایتها و تحلیلگران هم کم به رضا پهلوی توهین (نه انتقاد) نمیکنند. کاش گرایشهای مختلف میتوانستند در یک حداقلهایی به تفاهم برسند.
با تشکر دهقان
■ آقای پورمندی گرامی،
با سپاس از پاسخ شما، شما سوال میفرمایید آیا باید نقد خود را بنویسید یا «لالمونی» بگیرید. پاسخ من اینست که بین سفید و سیاه رنگهای دیگر هم هستند. ممکن است بین نیت افراد و گفتارشان همخوانی باشد یا نباشد. ظاهرا نیت شما نقد سازنده رقیب سیاسیتان جهت تصحیح راه و شاید همگرایی است. نوشته شما از دید من ممکن است به تصحیح راه منجر شود ولی تخریبی و در جهت زمین زدن رقیبتان است و نتیجهاش واگرایی بیشتر است. وقتی بین دو جریان سیاسی عدم اعتماد وجود دارد، حتی نقد سازنده چون با زبان گزندهای اظهار شده ممکن است تخریبی بنظر برسد. مطلوب آنست که نقد هم به تصحیح راه منجر شود و هم همگرایی را بدنبال داشته باشد. متاسفانه در جو موجود همه به لزوم همگرایی اذعان دارند ولی در جهت واگرایی حرکت می کنند. مثلا شما در پاسختان به من با اشاره به «پیشوا» آقای رضا پهلوی را با هیتلر مقایسه مقایسه می کنید. من که سخنان آقای رضا پهلوی را با سخنان شما مقایسه میکنم ایشان را هزار مرتبه دمکراتتر دورتر از هیتلر میبینم.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ این روایت آقای پورمندی اصلاحطلبانه از جنس ماشالله شمس الواعظین بود. این مقاله روایت اصلاحطلبانی است که از یک طرف جنایت را توجیه میکنند و از طرف دیگر تسلیت میگویند مثل آذر منصوری. نویسنده ارادت به خاتمی اذر منصوری و پزشکیان دارد.
نجاتی
■ آقای دهقان عزیز! از صمیمیت شما و رفع سو تفاهم سپاسگزارم.
آقای خرمدین گرامی! روند “پیشوا سازی” از آقای پهلوی، در دفترچه اضطرار مصوب کنفرانس مونیخ۲، با حضور خود ایشان کلید خورد و از سوی رسانههای منوتو و اینتر، شبکههای اجتماعی سلطنتطلبان و در کف خیابانهای اروپا و آمریکا با عصبیت حداکثری، پی گرفته شد. به من اطمینان میدهید که با چماق “پهلوی ستیزی” بر سرم کوبیده نشود تا خروارها فاکت اثبات کننده این مدعا را روی میز بگذارم؟ شما اگر دنبال وحدت ملی هستید ـــ که هستید ـــ چگونه میتوانید یک آدم لیبرال ایرانی را با این برنامه سامانمند ـــ و نه تصادفی ـــ آشتی بدهید؟ مطمئن باشید که تا وقتی این بازی، به این شکل ادامه دارد، هیچ انسان آزادیخواه و ملیگرایی، دست دوستی به سمت آقای پهلوی دراز نخواهد کرد و شما اگر علاقمند به تاثیر گذاری هستید، باید مسیر”پیشوا سازی” را مورد نقد قرار بدهید.
و یک نکته مهم! واقعیت این است که یک چرخش به راست بزرگ، نه فقط میان پادشاهیخواهان، بلکه در بخشهای بزرگتری از جامعه سیاسی ایران، صورت گرفته که مبتنی بر یک تحلیل از تحولات جهانی است و برای آینده ایران یک نظام “پیشواسالار” و متکی بر مشت آهنین را ممکن و مطلوب می پندارد. این جریان فکری که خیلی فراختر از سلطنتطلبی است، در شیوه مبارزه و تدوین تئوری گذار هم، از همین اندیشه پیروی میکند. آتوریتر ، حذف گراست و خونریز است.
شما اگر سیر دگردیسی محسن بنایی را، به عنوان یک نمونه تیپیک پیگیری کنید، این تحول را به خوبی میبینید. یک پزشک و نویسنده سابقا مجاهد، حالا نه تنها مدافع افراطیترین برداشت از سلطنت شده، بلکه با میرباقری-جانشین مصباح یزدی- همصدا شده و از کشتن یک میلیون نفر حرف میزند.
شاید الان زمان انتخاب برای برخی و زمان گفتگو پیرامون تنظیم رابطه با این جریان برای برخی دیگر، فرا رسیده باشد. آنها که در خیابان و رسانه، بر ساواک درود میفرستند و از کشتن و کشته شدن یک میلیون نفر حرف میزنند، دقیقا میدانند که چه میخواهند. ظاهرا، این جناحهای چپ و میانه جامعه هستند که هنوز بیدار نشدهاند و نمیدانند که با این جریان چگونه رابطهای را تنظیم بکنند. احتمالا من و شما هم در این نقطه ایستادهایم. یا اشتباه می کنم؟
آقای نجاتی! کمی دیر تشریف آوردهاید. این نسبتها پیشتر داده شدهاند.
پورمندی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
عصر پنجشنبه هجدهم دیماه، خیابان مملو از جمعیتی از پیر و جوان بود؛ عزم و ارادهای پولادین در میان آنان موج میزد. ناگهان در کمرکش خیابان، جمعیت خود را با واحدهای سرتاپا مسلح سپاه که بر فراز خودروهای خود مسلسل نصب کرده بودند روبرو دید. در ردیف اول راهپیمایان، زنی که جسارت در هر گامش آشکار بود گام برمیداشت. با مشاهده واحدهای مسلح دشمن، او به سوی جمعیت برگشت و چنین گفت: «دوستان، ما برنمیگردیم؛ حتی اگر به سوی ما شلیک کنند و پانصد نفر از ما را بکشند. میدانیم رژیمی که پانصد نفر را در یک راهپیمایی مسالمتآمیز بکشد، از فردا دیگر مشروعیتی برای ماندن ندارد.» هنوز سخنان این بانوی شجاع به پایان نرسیده بود که رگبار گلوله از هر سو بر پدربزرگ و نوه، مادر و نوزاد، ورزشکار و بانوی با واکر باریدن گرفت و خیابان را غرق خون کرد.
(روایت یکی از شرکتکنندگان راهپیمایی میلیونی پنجشنبه ۱۸ دی)
آنروز که نعلینهای آلوده خمینی سنگفرشهای فرودگاه مهرآباد را لمس کردند و او از ارتقای شخصیت انسانی ایرانیان در کنار بهبودی زندگی مادی آنان دم زد، کم بودند کسانی که در وجنات او و باند همراهش شرارههای شیطنتی را دیدند که قادر است فرمان کشتار بیش از چهار هزار تن از زندانیان را در عرض چند هفته صادر کند؛ زندانیانی که سالیانی بود به اصطلاح احکام زندان خود را دریافت کرده و آن را سپری میکردند.
اما شیطان پس از ده سال راهی دیار عدم شد و جانشین شیطان، پس از سی و شش سالِ شرارتبار، اکنون دست به جنایتی زده که برای بسیاری از مفسرین که او را زیر نظر داشتند هم تصورش چندان آسان نبود.
در میانه جنبش «زن، زندگی، آزادی»، دوستی که بهتازگی از زندان آزاد شده، در گفتوگویی برای ما تعریف کرد یکی از فرماندهان سپاه قبل از آزادی به او گفته بود: «فکر نکنید که شما را گریزی هست؛ اگر جمعیت میلیونی را هم به خیابان بیاورید، ما با تانک و زرهپوش به استقبالتان خواهیم آمد.»
به یاد میآورم در سال ۱۳۶۲، لاجوردی، قصاب اوین، به اتاق ما در سالن سه آمد و ضمن تهدیدهایش گفت: «اگر کسی از شما در این رؤیاست که من بیست سال زندان میکشم و روزی بر دستان مردم از اینجا بیرون میآیم، اشتباه بزرگی میکند؛ من برای شماها برنامهای مشابه آنچه عارف، رئیسسابق عراق، برای چپها به اجرا درآورد در سر دارم. عارف زندانیان را به دو دسته تقسیم کرد؛ عدهای طرف راست ستون و بقیه طرف چپ، و گفت طرف راست را بفرستید خانه، طرف چپ را هم اعدام کنید.» بعد از ۵ سال در اعدامهای ۶۷، همین برنامه اجرا شد.
کوتاه سخن اینکه، آنکه امروز در سرزمین ما عنان اختیار را دارد فرقهای مجنون است که اگر برای هیچ شکل جدی کشور (از آب و برق تا معاش مردم) هیچ برنامه مشخصی ندارد، اما از نخستین سالهای پس از فاجعه ۵۷ طرحهای جنونآمیزی برای کشتار و نسلکشی ایرانیان در دست و ذهن دارد.
فراموش نکنیم که دیگر فرقههای مشابه در دولتهای توتالیتر، در آخرین روزها مسیر مشابهی را در پیش گرفتند؛ از جمله نازیهای آلمان که درست در ماههای آخر، ماشین کشتار یهودیان را شتاب داده و همزمان شروع به پاکسازی زندانها از همه دگراندیشان کردند.
اکنون پس از قتلعام؟
ایدهای که اکنون در میان ما فراگیر شده: «گذار مسالمتآمیز در مقابل نظامی که بدون هیچ اخطاری آتش به روی مردم میگشاید، بیمعناست.»
(نلسون ماندلا، پس از کشتار شارپویل)
در تظاهرات صلحآمیز مارس ۱۹۶۰ در شهرک شارپویل که به قتل ۶۹ نفر و مجروح شدن ۱۸۰ نفر منجر شد، پلیس هیچگاه به تعقیب مردم در کوچهها و تعقیب مجروحین در بیمارستانها نپرداخت و به مجروحان تیر خلاص نزد. اما جامعه جهانی بهشدت نسبت به حوادث «شارپویل» عکسالعمل نشان داد؛ ۲۱ مارس در تقویم سازمان ملل بهعنوان روز جهانی مبارزه با آپارتاید ثبت شد و کنگره ملی آفریقای جنوبی بهعنوان بزرگترین سازمان سیاسی کشور، مبارزه مسلحانه را در دستور کار خود قرار داد. از آن پس کارهایی چون انفجار قرارگاههای موتوری و تدارکاتی نیروهای مسلح آفریقای جنوبی، بخشی از مبارزه روزانه این سازمان در سراسر کشور شد.
و ما؟
در اواخر آوریل ۱۹۴۵، یعنی تنها دو روز قبل از خودکشی هیتلر، یکی از آجودانهای او که کسی جز برادر همسرش نبود، در زیرزمینی که در واقع به ستاد هیتلر تبدیل شده بود، حضور نیافت. هیتلر واحدی را برای دستگیری و اعدام او فرستاد. این واقعه درست در روزهایی بود که صدای توپهای ارتش شوروی زیرزمین ستاد را میلرزاند و سقوط رایش سوم تنها مسئله روز و ساعت بود و نه بیشتر. این صحنه دقیقاً نحوه برخورد نظامهای تمامیتخواه را در آخرین لحظه قبل از سقوط نشان میدهد: بکش، حتی وقتی مرگ در چند قدمی توست.
آشکار است که نیروهای مردمی در تقابل بعدی که به احتمال زیاد پس از حمله مرگبار آمریکا خواهد بود، با سینه باز به پیشواز رگبار مسلسلهای رژیم و مزدورانش نخواهند رفت و آمادگی برای این مقابله باید از هماکنون تدارک دیده شود. شواهد نشان میدهند که ضربه نظامی آمریکا دور نیست؛ و آنگاه که پهپادهای آمریکا و اسرائیل جولان علنی را بر پاسداران و دیگر اوباش همراهشان در خیابانها غیرممکن سازند، زمان خروج ماست. یعنی اینکه واحدهایی از «گارد جاویدان» همزمان مراکز تدارکاتی و تمرکز نیروهای سرکوب را مورد حمله قرار دهند.
البته روشن است اینگونه عملیات بیشوکم از همین امروز نیز قابل اجرا هستند. بعلاوه توجه به این نکته لازم است که به هنگام خروج تودهای مردم، واحدهای مسلح گارد جاویدان باید در نواحیای حرکت کنند که پهپادهای متحد ما بتوانند آنها را از لباسشخصیها تمیز دهند و بدینگونه بتوانیم مراکز اصلی رژیم را به تسخیر خود درآوریم. تجهیز بیشتر با پیوستن ریزشیها و مصادره سلاحهای مراکز نظامی رژیم ممکن میگردد.
* در بخش دوم به پارهای دیگر از ویژگیها و مسائل انقلاب ملی خواهیم پرداخت.
■ آقای هدایی، شما یک جنگ داخلی را به تصویر میکشید که شراره هایش میتواند تا سالها به قتل و خانه خرابی و آوارگی مردم ایران امتداد پیدا کند. اعتراف میکنم که سناریو شما محتمل است، دست کم آن ور معادله که رژیم خونخوار باشد ابایی از شعله ور کردن فاجعه ندارد، اما آزادیخواهان ایرانی به استقبال چنین پرده پایانی نمیروند، و هر چه در توانشان است میکنند تا سادیسم درنده خوی رژیم مردم ایران را به آوارگی نکشد و مدنیت را برای چند نسل عقیم نکند.
با احترام، پیروز.
■ آقای هدایی، کوتاه میپرسم: چرا این «واحدهای مسلح گارد جاویدان» در قتل عام دی ماه به صحنه جنگ نیامدند؟ یا منتظرند تا فاجعهای با ابعادی به مراتب بزرگتر و ویرانگرتر بر سر مردم آوار شود تا حضورشان در صحنه ضرورت پیدا کند. بیتعارف میپرسم: هنوز هم دارید با این رؤیا فروشی و امید واهی برای کشتار بعدی زمینه را آماده میکنید؟ پیام های «شاهزاده» موجب مرگ چند ده هزار انسان شد؟ یا نشد؟
سعید سلامی
■ آقای سلامی، من سعی میکنم در پاسخم از ادبیات شما فاصله بگیرم و گرنه بحث به نتیجه نخواهد رسید.
۱- متاسفانه شما مقاله را با دقت نخواندهاید، روشن است که اگر مردم میلیونی به خیابان بیایند واحدهای مسلح هم در کنارشان باشند، و نیروهای سرکوب هم مثل اکنون سازمان یافته در صحنه ظاهر شوند، تلفات ما چند برابر خواهد بود.
در مقاله گفته شد آنگاه که پهبادهای امریکا و اسرائیل امکان جولان را در خیابان از پاسداران گرفتهاند، آنگاه نوبت مردم است که به خیابانها آیند. در این شرایط هم من حدس میزنم اگر واحدهای مسلح گارد جاویدان بخواهند کاری انجام دهند باید به سراغ مراکزی چون پمپ بنزینها، واحدهای حمل ونقل رفته آنها را از کار بیندازند، و نه اینکه با اسلحه در صف بایستند.
۲- اینکه چرا این واحدها چرا در هژده و نوزده بهمن برای حفظ مردم به صحنه نیامدندڻ، درست مثل اینست که پس از بیست و یکم مارس و مطرح شدن فاز مسلحانه، کسی به احزاب مبارز افریقای جنوبی بگوید، شما اگر از این کارها بلد هستید، بیست مارس کجا بودید. در ایران ما نیز برای پارهای نیروهای ملی پس قتل عام دی ماه تغییر پارادایم، پارادیم پدید آمده، تصور قبلی تسخیر خیابان با جمعیت زیاد دیگر کار نمیکند.
پرویز هدایی
■ آقای پیروز گرامی، آیا شما در صورتی که یک حاکمیت فاشیستی امکان هر نوع شرکت در سرنوشت خود را از مردم بگیرد، و مردم بعد از پنجاه سال تجربه روشهای مسالمت آمیز دست به سلاح ببرند، آنها را متهم به روی آوری به روشهای غیر مسئولانه میکنید؟ چند سال دیگر مردم ما باید انواع و اقسام فلاکتها را تجربه کنند، آیا چیزی از ایران ما باقی مانده؟ البته من امید دارم در هفتهها آینده امریکا با یک ضربه کارساز پروسه سرنگونی را تسریع کند در آن صورت در چند ماه پیش روی لبخند پیروزی را بر چهره مام وطن خواهیم دید.
با احترام پرویز هدائی
■ آقای هدایی گرامی، من قصد توهین نداشتم که زبانی این چنین از ما دور باد. اما دوستانه بگویم فکر و نظر شما را دور از واقعیت های روی زمین بازی می بینم. شاید من اشتباه میکنم. اما دارد اتفاقاتی می افتد؛ به امید و آرزوی آرامشی بعد از توفان دی ماه خونین برای میلیون ها هم میهنانمان که روح و روان شان زخم خورده است. شاید در اینده نه چندان دور بحث ما به گونه دیگری خواهد بود.
تا آن روز هدایی عزیز سعید سلامی
■ ۱- با جناب هدایی موافقم که در گفتار و ادبیات درون جنبش، گناه جنایات رژیم را نباید بپای یکدیگر نوشت، در غیر این صورت امکان تبادل افکار با شیوه دموکراتیک ممکن نخواهد بود.
۲- در جواب آقای هدایی که عکس العمل قهر آمیز مردم در مقابل جنایات و خشونت رژیم را محق میدانند باید این را بگویم که اساسا طرح چنین صورت مسله و سوالی اشتباه است، حالا هر چقدر هم سعی کنیم که به آن جواب درست بدهیم ؟ اینکه در شرایط بعد از قتل عام، احتمال شکل گیری خود بخودی کانون های مقاومت مسلحانه در میان جوانان ایرانی وجود دارد، امری طبیعی است. یکی از فاکتور هایی که به این شرایط کمک کرده و جوانان پر شور ایرانی احساس میکنند بی دفاع و بی پشتوانه در سطح ملی و بین المللی هستند، قصور و کمبود های سیاست ورزی در میان اپوزسیون است. حالا برای جبران این کمبود و کوتاهی ها نمیتوان گفت “حالا که کار به اینجا کشید جهنم که جبهه و اتحاد و تشکیلات معتبر نداریم و مردم مجبورند مسلح شوند، ما هم برویم تفنگ بر داریم و بجای فرهنگ سازی و نهاد سازی مشق نظامی دهیم؟”، به عقیده این حقیر اگر چنین تفکری در میان اپوزسیون غالب شود و مبارزه مدنی شکست خورده و تمام شده اعلام گردد؟ فاجعه جمهوری اسلامی آخرین و بدترین ضربه اش به پیکر جامعه وارد میشود.
۳- ترکیه از همین حالا منطقه حائل مرزی تعیین کرده، یعنی خودش را آماده ملیون ها آواره ایرانی در مرز ها میکند. اینبار عزیزان ما هستند که قرار است در کمپ های صحرایی شب و روز بگذرانند و رژیم خامنه ای مثل آب خوردن چنین سناریو هایی را کلید میزند و ابایی هم ندارد. جمهوری اسلامی حدود نیم ملیون نیروی مسلح دارد که دست کم ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار از آنها موقعیت شریک جرم را دارند، و جایی برای فرار هم ندارند. بیاییم و صادقانه از خود بپرسیم : آیا باور میکنیم که خون را نمیتوان با خون شست؟ آیا باور میکنیم ادامه زنجیره خشونت برای فرزندان و نوادگان ایران زمین سعادت ببار نمیآورد؟
با احترام، پیروز
■ آقای سلامی عزیز، آیا واقعا اینکه پهبادهای اسرائیلی و امریکائی به شکار نیروهای سرکوبگر مستقر در خیابانها بپردازند، و مردم از شکاف ایجاد شده و عدم حضور آنها استفاده کرده، مراکز دولتی و حتی نظامی را تحت کنترل خود درآورند، تخیل پردازی است؟ مگر در بسیاری از انقلابهای گذشته همین اتفاق نیفتاد؟ منتها با پارهای جابجائیها؟ من فکر میکنم مردم آنگاه به آرامش خود دست مییابند که کشور خود را از بیگانگان بازستانند، اکنون خوشبختانه اجماعی جهانی برای نخستین بار پدید آمده که میتواند راه گشا باشد.
با مهر و احترام هدائی
■ با درود آقا پیروز گرامی، شما روی مسئله کلیدی دست گذاشتهاید: در مقابله با توحش یک رژیم تمامیت چه باید کرد که پاسخ حود را نیز ذکر کردهاید: فرهنگسازی. البته من در موقعیت کنونی ایران در درستی تلاش برای فرهنگسازی به عنوان مهم ترین خط مبارزه شک دارم، فرهنگسازی در شرایط قبل از ۵۷ براستی بسیار مهم بود، که متاسفانه در آن غفلت شد، اما در شرایط کنونی من در اینکه فرهنگ سازی خط مقدم است شک دارم. آیا واقعا فکر میکنید در حالیکه هیتلر و پولپوت مشغول سربه نیست کردن میلیونها کامبوجی و یهودی بودند میبایست به فرهنگ سازی روی آورد؟ وگرنه جامعه در یک سیکل پایان ناپذیر خشونت فرو میرود. من فکر میکنم نه، چرا که کافی بود چند ماه اضافه به هیتلر وقت میدادیم تا با بمب اتمی خود چرخه حاکمیت توحش خود را وارد سیکل جدیدی کند و به احتمال زیاد سالهای زیادی بر تسلط خود بر اروپا بیفزاید. در کامبوج هم که پل پوت در عرض چهار سال یک چهارم جمعیت کامبوج را سر به نیست کرده بود، اگر مداخله ارتش ویتنام نبود، قطعا در شرایطی که فرهنگسازان کامبوجی در رویای ترویج یک فرهنگ خشونت پرهیز بودند، پول پوت یک چهارم دیگر از کامبوجی ها را به دیدار بودای حکیم میفرستاد.
آقا پیروز عزیز اگر امریکا و اسرائیل به موقع و سریع ضربات لازم را بر پیکر این عجوزه خون آشام وارد سازند، ما درگیر یک جنگ طولانی در داخل کشور نخواهیم بود و فقط گروههای کوچکی آنهم برای تسریع و در زمان کوتاهی از اسلحه استفاده خواهند کرد، چنانکه پارتیزانهای فرانسوی در جنگ دوم و یا واحدهای رزمنده در آفریقای جنوبی در فاصله ۱۹۶۰ تا پیروزی به آن دست یازیدند.
با مهر، پرویز هدائی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
۲۷ ژانویه ۲۰۲۶
برای درک بهتر ابعاد کشتاری که حکومت ایران در همین ماه علیه مردم خود مرتکب شده است، بد نیست آن را در کنار برخی از خونینترین رویدادهای تاریخ معاصر قرار دهیم. در حملهٔ تحت رهبری حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، بیش از ۱۲۰۰ شهروند اسرائیلی و تبعهٔ خارجی کشته شدند؛ در حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نیز اندکی کمتر از ۳۰۰۰ نفر جان باختند. نبرد آنتیِتام، خونینترین روز در تاریخ نظامی ایالات متحده، حدود ۳۶۰۰ قربانی از نیروهای اتحادیه و کنفدراسیون برجای گذاشت.
تا این لحظه، یک گروه حقوق بشری ایرانی مستقر در ایالات متحده اعلام کرده است که کشتهشدن بیش از ۵۵۰۰ معترض را تأیید کرده و همچنان در حال بررسی ۱۷ هزار پروندهٔ دیگر است. هزاران نفر دیگر نیز زخمی شدهاند و گزارشهای مستقل حاکی از آن است که دهها هزار ایرانی بازداشت یا بهطور خودسرانه زندانی شدهاند. یک پزشک ایرانی در شهر اصفهان به نیویورک تایمز گفته است که «جوانانی را دیده که مغزشان با گلولهٔ جنگی متلاشی شده بود، و مادری که گلوله به گردنش اصابت کرده بود؛ دو کودک خردسالش در خودرو گریه میکردند. کودکی را دیدم که مثانه، لگن و راسترودهاش با گلوله خرد شده بود.»
این تنها یکی از گزارشهای شاهدان عینی در میان دهها مورد دیگر است. در همین حال، رئیس قوهٔ قضائیهٔ ایران وعدهٔ مجازات «بدون کوچکترین اغماض» را داده است. نام او غلامحسین محسنیاژهای است. آیا جهان اجازه خواهد داد او به خواستهاش برسد؟
این همان پرسشی است که در زمان نگارش این سطور، پیش روی دولت ترامپ قرار دارد. نه شورای امنیت سازمان ملل متحد، جایی که ایران میتواند روی پوشش دیپلماتیک دوستان نزدیکش در مسکو و پکن حساب کند. نه اتحادیهٔ اروپا که ایران را محکوم و تحریم کرده، اما ابزار بیشتری برای تنبیه آن در اختیار ندارد. نه رهبران عرب، که ترجیح میدهند با ایرانی تضعیفشده روبهرو باشند که مردم خود را سرکوب میکند، تا ایرانی فروپاشیده که بیثباتی صادر میکند — یا ایرانی آزاد که الهامبخش دیگران شود.
و نه فعالان دانشگاهی و نیکوکاران جهانی که برای جان فلسطینیان عمیقاً دلسوزی میکنند، اما برای جان ایرانیان نه.
در نتیجه، این ایالات متحده است که باید پیامدهای واقعی و معناداری را بر حکومت ایران تحمیل کند؛ آن هم بهخاطر یکی از بدترین جنایات این قرن. دونالد ترامپ روز دوشنبه به اکسیوس گفت که ایرانیها «میخواهند معاملهای انجام دهند» که مانع حملهٔ نظامی شود. با این حال، تهران تاکنون هیچ نشانهای از پذیرش مطالبات اصلی آمریکا نشان نداده است: ممنوعیت هرگونه غنیسازی مستقل اورانیوم، پایان حمایت از حزبالله و دیگر نیروهای نیابتی، و اعمال محدودیت بر برنامهٔ موشکهای دوربرد.
ایران همواره میتواند برای خرید زمان، انعطافپذیرتر به نظر برسد. اما احتمال آنکه رئیسجمهور پس از استقرار نیروهای کافی آمریکا در منطقه — که ممکن است همین هفته رخ دهد — دستور نوعی حمله را صادر کند، رو به افزایش است. این امر نیز بهنوبهٔ خود احتمال درگیرشدن اسرائیل را بیشتر میکند؛ یا به این دلیل که به حملات موشکی تلافیجویانهٔ ایران پاسخ دهد، یا برای پیشدستی و ضربهزدن پیش از وقوع آنها. در هر صورت، این جنگی کوتاه و سهساعته به سبک ونزوئلا نخواهد بود.
آیا گزینهٔ نظامی عاقلانه است؟ استدلال مخالف آن است که بعید است دستاورد چندانی داشته باشد.
معترضان زخمخوردهٔ ایران شاید در زمانی که هنوز در خیابانها بودند، با حملهٔ آمریکا روحیه میگرفتند؛ اما اکنون بهاحتمال زیاد حاضر نخواهند بود بار دیگر جان خود را به خطر بیندازند. حکومت نیز بیتردید از حملات موفق اسرائیل در ژوئن گذشته علیه فرماندهان ارشدش درس گرفته و اکنون رهبرانش را بسیار مؤثرتر پنهان میکند. حملات سال گذشتهٔ اسرائیل به پایگاههای موشکهای بالستیک ایران مانع از آن نشد که تهران پس از پایان جنگ، خطوط تولید را از سر بگیرد. و یک حملهٔ آمریکا — حتی اگر با دقت و با پرهیز از هدفگرفتن غیرنظامیان انجام شود — تبلیغات حکومت دربارهٔ «عموی سام» خائن و فریبکار را نیز تقویت خواهد کرد.
در برابر همهٔ اینها، مجموعهای دیگر از خطرات قرار دارد: خطر الگویی که در آن رئیسجمهور آمریکا معترضان را به خیابانها فرامیخواند و وعدهٔ کمک میدهد، اما سپس با بیعملی به آنها خیانت میکند؛ خطر از دستدادن فرصتی برای زمینگیرکردن دشمنی که آسیبپذیر، مردد و — علیرغم نمایش قدرت — در درون دچار شکاف است؛ خطر دادن زمان به آن برای بازیابی توانش، با آگاهی از اینکه پس از آن بار دیگر تهدیدی آشکار و فوری برای ایالات متحده و متحدانش خواهد بود.
و نکتهای دیگر: آیا واقعاً میخواهیم در جهانی زندگی کنیم که افرادی مانند محسنیاژهای، رئیس دستگاه قضایی، بتوانند با مصونیت کامل مردم را به وحشت بیندازند؟ آیا دههها تکرار شعار «هرگز دوباره» — در حالی که این سهشنبه سالگرد آزادسازی آشویتس است — هیچ درسی به ما نداده، جز صدور محکومیتهای تشریفاتی هنگامی که هزاران معترض به دست آینزاتسگروپنهای(*) عصر جدید به گلوله بسته میشوند؟
میدانم که در حال حاضر، آمریکاییهای متفکر بسیار بیش از هر چیز نگران قتل اوباشگونهٔ الکس پِرِتی در مینیاپولیس در روز شنبه و نیز تخریب شخصیت او پس از مرگ، از سوی مقامهای ارشد دولت هستند. همچنین میدانم که همان رئیسجمهوری که بهشکلی فاحش در شعلهورکردن اوضاع در مینهسوتا مقصر است، قهرمان بعیدی برای معترضان ایران به نظر میرسد.
اما اگر مرگ پرتی یک فاجعه است، در برابر قتل هزاران ایرانی چه باید گفت یا چه باید کرد؟ آیا آنها — چنانکه استالین شاید میگفت — صرفاً «یک آمار دیگر» هستند؟
——————
* «آینزاتسگروپن»ها، واحدهای پلیس ویژه امنیتی در حکومت نازیهای آلمان بود. این “واحدهای ویژه” از نظر ایدئولوژیک به خوبی آموزش دیده بودند و در اجرای ایدئولوژی نژادی نازیها و سیاستهای نسلکشی رژیم او نقش داشتند. آینزاتسگروپنها و به همراه سایر گروههای جنایتکار، به طور قابل توجهی در هولوکاست و نسلکشی سینتیها و روماها در آلمان و اروپا نقش داشتند.(ایران امروز)
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
با درود و احترام، جناب اتفاق عزیز،
مقالهٔ پربارتان را با دقت خواندم و بیتردید با بخش قابلتوجهی از تحلیلهای مطرحشده در آن موافقم. با این حال، به گمان من در چند محور اساسی نیاز به مکث و تأمل بیشتری وجود دارد که طرح آنها را ضروری میدانم.
نخست آنکه ما هنوز بهطور دقیق از ابعاد واقعی فاجعه، گسترهٔ جنایات و پیامدهای آنچه رخ داده آگاه نیستیم و نمیدانیم واکنش جامعه به روشنشدن این ابعاد چگونه خواهد بود. آیا این سرکوب خونین به فروکشکردن جنبش خواهد انجامید یا برعکس، به اشکال دیگری تداوم خواهد یافت؟ اگر تداوم یابد، با چه شکل، چه هزینه و چه افقی؟
در این میان، تناقضی نیز نیازمند پاسخ روشن است: آیا آنگونه که برخی حامیان سلطنت در اوج اعتراضات گفتند، مردم «به فرمان رضا پهلوی» به خیابان آمدند؟ یا آنگونه که همان جریان پس از سرکوب خونین توجیه کرد، اعتراضات کاملاً خودجوش بوده است؟ این دو روایت نمیتوانند همزمان درست باشند و روشنشدن این مسئله برای ارزیابی مسئولیتها ضروری است.
دوم، در توضیح چرایی رویآوردن بخشی از مردم به رضا پهلوی، به نظر من نمیتوان یک واقعیت تعیینکننده را نادیده گرفت: نفرت عمیق از جمهوری اسلامی و این تصور فراگیر که «فقط این رژیم برود، هر که بیاید قدمش مبارک است». در کنار این، حسابکردن بخشی از جامعه بر احتمال حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا و تداوم یا تکرار جنگ دوازدهروزه، نقشی مهم در شکلگیری انتظارات و رفتارهای پرهزینه داشت؛ انتظاراتی که در فضای وعدهها و سیگنالهای سیاسی و رسانهای تقویت شد.
اما آنچه در عمل رخ داد، هیچ شباهتی به این تصور نداشت. کمتر کسی گمان میکرد واکنش رژیم تا این اندازه عریان، خشن و بیرحمانه باشد. برخلاف تصور برخی شعاردهندگان، این نه آخرین نبرد، بلکه آغاز یک رویارویی سخت و طولانی با جمهوری اسلامی است؛ رویاروییای که از مسیرهای ساده عبور نخواهد کرد.
بیتردید، فرماندهٔ اصلی و مسئول جنایات رخداده شخص خامنهای است. اما پرسش اساسی اینجاست: فرمانده یا فرماندهان اصلی مبارزات مردم چه کسانی بودهاند؟ شما در مقاله نوشتهاید:
«حتی فراتر از این، به نظر میرسد که “نهاد پادشاهی” رسماً رهبری اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را در دست دارد و معترضان، اعم از موافقان و مخالفان “شاهزاده”، بر اساس فرامین و برنامهٔ زمانبندی او به میدان میآیند.»
اگر چنین باشد، مسئلهٔ مسئولیت پررنگتر میشود. در صورت وقوع خطای بزرگ، اشتباه محاسباتی یا کشیدهشدن مردم به مسیری که به سرکوب گسترده انجامید، آیا رضا پهلوی مسئولیتی ندارد؟ و اگر دارد، این امر چه تأثیری بر آیندهٔ سیاسی او و امکان طرح دوبارهٔ نظام سلطنت خواهد گذاشت؟
این پرسشها در شرایطی مطرح میشوند که دونالد ترامپ، همزمان با وعدههای مبهم «کمک در راه است»، بارها نیز به امکان معامله با جمهوری اسلامی اشاره کرده است. نشریهٔ اکسیوس در ۲۶ ژانویه به نقل از ترامپ گزارش داد که ایران همزمان با افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، خواستار توافق با واشنگتن شده است. همچنین روزنامهٔ هاآرتص نوشت رویکرد تقابلی ترامپ بر این فرض استوار است که زور میتواند نظم سیاسی ایران را تغییر دهد، اما بدون ائتلاف بینالمللی، با اپوزیسیونی متفرق و نیروهای امنیتی قدرتمند، جنگ ممکن است نه به تغییر پایدار، بلکه به تشدید بیثباتی بینجامد.
شما همچنین به سازمانها و شخصیتهایی باورمند به جمهوری دموکراتیک — از جمله امضاکنندگان بیانیهٔ ۱۷ نفره — اشاره کردهاید و استدلال کردهاید که چون مردم در خیابانها به نفع آنان شعار ندادند، پس جامعه خواهان نظام مورد نظر آنها نیست. به نظر من، این قیاس واقعگرایانه و منطبق با شرایط عینی داخل ایران نیست. رضا پهلوی در خارج از کشور و در شرایط امنیتی کامل زندگی میکند و رژیم دسترسی مستقیمی به او ندارد؛ حال آنکه بسیاری از افرادی که نام بردهاید یا در زنداناند یا همواره در معرض خطر بازداشت و حذف قرار دارند. در چنین فضایی، شعار دادن به نفع آنان میتوانست بهسادگی به معنای جلب توجه مستقیم دستگاه سرکوب و افزایش خطر برای جانشان باشد. بنابراین، نبودِ شعار خیابانی لزوماً نشانهٔ نبود پایگاه اجتماعی یا نفی خواست سیاسی آنان نیست.
افزون بر این، جمهوریخواهان اساساً به رهبری فردی — که تجربهٔ آن در تاریخ معاصر ایران بارها آزموده و پرهزینه بوده است — باور ندارند. آنان به ضرورت شکلگیری نهاد رهبری جمعی یا شورایی، بازتابدهندهٔ صداهای متکثر جامعهٔ ایران، برای دورهٔ گذار معتقدند. از نگاه جمهوریخواهان، در صورت موفقیت در گذار، نخستین گام باید تشکیل دولتی موقت و ائتلافی باشد که مأموریت اصلی آن برگزاری انتخابات آزاد و رقابتی است. تعیین شکل نهایی حکومت — جمهوری یا پادشاهی مشروطه — باید در چارچوب این فرایند دموکراتیک و با نظارت نهادهای معتبر بینالمللی به رأی مردم سپرده شود.
در مقابل، طرح کنونی جریانهای سلطنتطلب، مطابق سند منتشرشده با عنوان «اضطرار»، بر یک دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز و عملاً مطلق رضا پهلوی استوار است. نگرانی اصلی جمهوریخواهان آن است که چنین فرمولبندیای، حتی اگر با نیتهای اعلامشدهٔ مثبت آغاز شود، میتواند به بهانههایی چون «حفظ امنیت» یا «شرایط اضطراری»، به بازتولید نوعی دیگر از دیکتاتوری فردی بینجامد.
افزون بر این، میدانیم که پیش از ۱۸ و ۱۹ دی، شعارهای حمایت از رضا پهلوی در اعتراضات غالب نبود. این شعارها دقیقاً زمانی پررنگ شد که ادعای «در راه بودن کمک آمریکا» از طریق شبکههایی که عملاً در اختیار حامیان سلطنتاند—از جمله ایران اینترنشنال و منوتو—بهطور شبانهروزی بازتاب داده میشد و ذهن بخشی از جامعه با خبری که واقعیت نداشت، شکل میگرفت.
من عمیقاً معتقدم با قیام یا انقلاب نمیتوان بازی کرد. تا زمانی که آمادگی واقعی برای براندازی وجود ندارد، نباید جامعه را به چنین مسیری سوق داد. آمادگی یعنی سازمان، تشکیلات، بدیل حکومتی روشن و — مهمتر از همه — رهبری قابل اتکا. در حالی که سلطنتطلبان در داخل ایران فاقد سازماناند و خود رضا پهلوی نیز در همین دورهٔ کوتاه، در گفتوگو با رسانههای خارجی دچار خطاهای جدی شد؛ از جمله این ادعا که «مردم خودشان به خیابان آمدند» یا این جمله که «جنگ است و جنگ تلفات دارد» که عملاً به توجیه کشتهشدن مردم انجامید — در حالی که هیچیک از این دو روایت دقیق و مسئولانه نبود. افزون بر این واقعیتها، ترامپ — که بخشی از سلطنتطلبان بر حملهٔ نظامی او تکیه کردهاند — رضا پهلوی را رهبر مناسبی برای آیندهٔ ایران نمیداند.
به باور من، رهبری فردی رضا پهلوی برای جامعهای که از تمرکز قدرت فردی زخمهای عمیق خورده است، قابل اتکا نیست؛ نه الزاماً بهدلیل نیت یا شخصیت، بلکه به این دلیل که اعتماد بخشی از جامعه به او نه بر پایهٔ توان تشکیلاتی یا برنامهٔ سیاسی فراگیر، بلکه بر اساس احتمال مداخلهٔ نظامی خارجی و تصور ارتباط ویژهٔ او با دولتهای آمریکا و اسرائیل—که خود نگران بیثباتی منطقهاند—شکل گرفته است. افزون بر این، کنارگذاشتهشدن مشاوران باتجربه و واقعنگر و جایگزینی آنان با چهرههای کمتجربه و بعضاً پرخاشگر، بر این نگرانیها افزوده است.
اتکا به حملهٔ نظامی خارجی نیز واقعبینانه نیست؛ زیرا نه اسرائیل توان اعزام نیروی زمینی برای مقابله با نهادهای نظامی جمهوری اسلامی را دارد، و نه سیاست آمریکا—با توجه به تجربههای عراق و افغانستان و مخالفت کشورهای همسایهٔ ایران—چنین مسیری را دنبال میکند. هیچ حکومتی نیز صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است. راه دیگر، مسلحشدن مردم و درگیری مستقیم با نیروهای نظامی رژیم است؛ مسیری که بهمعنای جنگ داخلی و ظهور مدعیان متعدد قدرت خواهد بود، با آیندهای کاملاً غیرقابل پیشبینی.
عبور از جمهوری اسلامی نه صرفاً یک مطالبهٔ سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی، انسانی و تاریخی است. مسئلهٔ اساسی این است که چگونه میتوان از این نظام عبور کرد، بیآنکه بار دیگر دیکتاتوری بازتولید شود. اینها پرسشها و نگرانیهایی است که به نظر من باید صریح، مسئولانه و بدون ملاحظهکاری سیاسی دربارهشان گفتوگو کرد؛ به احترام هزاران جان از دسترفته و آیندهای که هنوز میتوان — و باید — از آن پاسداری کرد.
با احترام
کاظم علمداری
■ جناب علمداری عزیز با درود و احترام
من هم به رضاپهلوی نقد دارم و ایشان حتما و باید نقد شوند اما پرسشم از مخالفین ایشان که به هر دلیلی با او مخالفت میکنند و نگران بازتولید دیکتاتوری هستند این است که: آیا در خیابان جز نام ایشان، اسم شخص دیگری مطرح شده است؟ اگر نه آیا منطقی ست در چنین شرایط خطیری، ایشان را تضعیف و با او مخالفت کرد؟ آیا انقلاب ملی بدون رهبری ممکن است؟
ایام به کام فردین
■ با عرض سلام خدمت آقای دکتر علمداری، باید عرض کنم که اگر اپوزیسیون خارج از کشور بیمار و علیل نبود که گروهی از مردم در داخل ایران برای نجاتشان به بنیامین نتانیاهو متوسل نمی شدند. گذشته نشان داده که تنها کاری که از دست ما بر میآمده همیشه میتینگ گذاشتن بوده است. مثلا خیلی از ما سال ها در خارج بودهایم اما هنوز نمیدانیم لقب «شاهزاده» یک لقب سیاسی است. اندرو برادر شاه فعلی انگلستان چند ماه پیش بخاطر افشای کثافتکاریهایش در پرونده اپستین استعفا داد از آن موقع نشریات و رادیوتلویزیونهای انگلستان دیگر با لقب «پرینس» صدایش نمیکنند. آن وقت تلویزیون فارسی بیبیسی رضا پهلوی را «شاهزاده» خطاب می کند، یعنی پیشاپیش برای مردم ایران مقام سیاسی تعیین کرده، حالا بگذریم که معنای پرینس و پرینسس در فرهنگ انگلیسی اصلا والاگهر است نه «شاهزاده». ما هنوز حتی نمیدانیم که برگزاری انتخابات برای انتخاب جمهوری یا پادشاهی قانونی نیست، چون با حقوق فردی و ذاتی انسانها مغایرت دارد. کسی نمیتواند بر سر داشتن حقوق انسانها انتخابات برگزار کند. این مانند آن می ماند که ما برای حق برابری زن و مرد انتخابات بگذاریم.
با تشکر. ب
■ خانم یا آقای ب. برایم خیلی جالب است بدانم چرا «برگزاری انتخابات برای انتخاب جمهوری یا پادشاهی قانونی نیست»؟ ممکن است توضیح بیشتری بدهید؟
ممنونم. رضا قنبری
■ دوست گرامی فردین
در این نکته که همگرایی و همکاری میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی میتواند در فرایند گذار سیاسی نقشی تعیینکننده ایفا کند، تردیدی وجود ندارد و گذر از رژیمی به غایت ددمنش وائدولوژیک، مستلزم بسیج گستردهی منابع انسانی، سازمانی و نمادین است.
بااینحال، صورتبندی این ضرورت در قالب گزارههای قطعی و ارزشداورانه، اگرچه از منظر سیاسی قابلفهم است، معمولاً با زبانی محتاطانهتر و توصیفیتر بیان میشود تا امکان بررسی آن حفظ گردد.
در اینکه نام پهلوی و خامنهای در جریان تظاهرات اخیر بهعنوان نمادهای متضاد در گفتمان خیابانی مطرح شدهاند، تردیدی نیست؛ بااینحال، بررسی علل و پیامدهای این امر در اینجا محل بحث حاضر نیست. تمرکز این یادداشت بر مفهوم «تضعیف» و دلالتهای آن در منازعات سیاسی معاصر است.
پرسش محوری آن است که آیا طرح سوال، ارائهی پیشنهاد، یا انتقاد از کنشها و مواضع یک کنشگر سیاسی لزوماً بهمنزلهی «تضعیف» آن کنشگر یا جریان فکری تلقی میشود؟ همچنین آیا عدم همراهی با تمامی رفتارها و عملکردهای یک جریان سیاسی بهطور منطقی معادل مخالفت بنیادین با آن است؟ از منظر روانشناسی اجتماعی، جوامعی که تجربههای طولانیمدت اقتدارگرایی را پشت سر گذاشتهاند، گاه مستعد صورتبندیهای دوقطبی و دوگانهساز در عرصهی سیاسی میشوند؛ وضعیتی که در آن طیفهای خاکستری و امکان نقد درونگفتمانی یا برونگفتمانی کمرنگ میشود.
در چنین زمینهای، این پرسش مطرح است که آیا نقد کنشها و مواضع رضا پهلوی و اطرافیانش صرفاً باید به درون حامیان او محدود بماند، یا سایر کنشگران و جریانهای فکری نیز میتوانند از منظرهای متفاوت به این مجموعه انتقاد وارد کنند؟ اگر نقدهای بیرونی بهطور پیشینی بهمثابهی «تضعیف» تعبیر شوند، فضای گفتوگوی سیاسی بهسوی انسداد و قطبیشدن بیشتر سوق داده خواهد شد. در عین حال، ارزیابیهای تاریخی از وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران در دورهی پهلوی در قیاس با جمهوری اسلامی، صرفنظر از داوریهای ارزشی متفاوت در افکار عمومی حضوری پررنگ دارد؛ بااینحال، این واقعیت ادراکی لزوماً به معنای امکان بازگشت به الگوهای سیاسی نیمقرن پیش نیست. تجربههای گذار سیاسی در سایر کشورها نشان میدهد که جوامع معمولاً به بازتولید عینبهعین گذشته تن نمیدهند، بلکه در پی صورتبندیهای جدید نهادی متناسب با شرایط کنونیاند.
در نهایت، برخی از کنشگران اپوزیسیون غیرپادشاهیخواه بر این نکته تأکید میکنند که در سطح رهبری و گفتمان رسمی، مواضع آنان نسبت به رضا پهلوی عمدتاً در قالب پرسش و نقد بیان شده است، نه نفی مطلق یا کنش تخریبی؛ و اینکه تلقی برخی از هواداران رضا پهلوی از این نقدها بهعنوان «مظلومیت» یا «تضعیف» است، خود نیازمند بررسی جامعهشناختی جداگانهای است.
سلمان گرگانی
■ آقای علمداری گرامی، انتقاد کردن حق شماست از هر کسی که باشد ولی جا دارد که کمی هم به عملکرد خود نگاه کنیم. شما در این سالها چه کردید، من در این سالها چه کردم؟ جز امضا کردن بیانیه و امیدواری بی اساس و پایه دادن به دیگران و دامن زدن به این توهم که این حکومت مطلقه اصلاح پذیر است، اصلاح طلبان خارج کشوری و حامیان آنها چه کاری در این سالها انجام دادند؟ اگر در جایی از عملکرد گذشته خود انتقاد کردید من از شما پیشاپیش عذر میخواهم و ممنون میشوم اگر مرا مطلع کنید که در کجا نقد کردید.
با سلام و احترام، یوسف جاویدان
■ جناب قنبری،
در هر جامعه ای دو نوع حقوق وجود دارد، یک حقوق فردی، یک حقوق اجتماعی. حقوق فردی مجموعه کارهایی است که هر فرد می تواند بدون اینکه به حقوق دیگران آسیبی بزند انجام بدهد. مثلا شما حق دارید هر نوع لباسی را بپوشید هر نوع غذایی را میل کنید به هر موسیقی که دوست دارید گوش کنید هر تیم فوتبالی را که دوست دارید تشویق کنید. مثال معروفش اینست که شما حق دارید مشت هایتان را در هوا به هر سمتی که دوست دارید پرتاب کنید مادامی که مشت شما به صورت کسی اصابت نکند. حقوق اجتماعی اما آنهایی هستند که برای حرکت گروهی ما وضع شده اند. اصل اساسی این حقوق برابری انسان هاست. این حقوق در حقیقت در یک قانون خلاصه شده اند : همه انسان ها با هم برابرند پس من حق دارم هر موقعیت حقوقی که هر انسان دیگر در جامعه دارد داشته باشم. من حق دارم مثلا به بالاترین موقعیت سیاسی در جامعه یعنی ریاست جمهوری برسم. حقوق اجتماعی اکثریت اقلیتی نیستند. شما مثلا نمی توانید بگویید نود درصد مردم می گویند موی سر زنها باید پوشیده باشد پس زن ها باید موهایشان را بپوشانند. شما نمی توانید یگویید نود و نه درصد جامعه می گویند ریاست جمهوری خوب نیست پس شاهی باشه. چون این خواست با حق برابری مطلق انسان ها در جامعه تضاد دارد. حقوق اجتماعی حقوق مشاع اند، نمی توان با سلیقه خود تقسیم شان کرد. اگر قانع نشدهاید تقصیر از من است که نتوانستم درست توضیح بدهم.
بهجت.ب
■ جناب علمداری، با درود! در نقد شما از مقاله با ارزش جناب اتفاق نکات جالبی وجود دارد اما بنظر میرسد نکات اصلی و برجسته مقاله ایشان نادیده گرفته شده و به موضوعی پرداخته اید، که بنظر من، در گذار تاریخی ایران به سکولار دموکراسی موضوعی فرعی بوده و عمده کردن آن در این موقعیت شکننده اشتباه است. من در اظهار نظری که در مورد مقاله جناب اتفاق داشته ام این نکات را با جزییاتی بحث کرده ام و نیازی به تکرار آنها در اینجا نیست؛ اگر خواستید میتوانید آنها را در همین شماره ایران امروز ذیل مقاله آقای اتفاق ملاحظ کنید. اما بطور کلی، از نظر من، نکته مرکزی مقاله با ارزش جناب اتفاق عبارت است از ظهور الترناتیو رژیم جمهوری اسلامی.
مشاهد ایشان آنست که اکنون و پس از این قیام خونین مردم ایران با آن وسعت و گستره جغرافیایی “الترناتیو پادشاهی خواهی بطور اجتماعی تثبیت شده است”. بنظر من این مشاهده درستی است و کشتار هولناکی که خامنه ای جلاد در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه به دست سرداران فاسد سپاه و بسیج و نیروهای نیابتی انجام داد در واقع ناشی از خشم و غضب او و آدم کشانش از ظهور ناگهانی و وسعت حیرت انگیز طرفداران جایگزین پادشاهی خواهی بود. بطوریکه اگر تظاهرات سرتاسری مردم ایران هفته ای دیگر دامه میافت اصلا بعید نبود با پیوستن سیل گروه های میلیونی مردم ناراضی از رژیم فاسد و ارتجاعی خامنه ای و مافیای نظامی-مالی شکل گرفته پیرامون او جمهوری اسلامی سقوط کند. بهمین دلیل دستگاه تبلیغاتی و نیروهای سرکوب خامنه ای مذبوحانه تلاش کردند بر ظهور این جایگزین ناگزیر سرپوش گذارند اما خوشبختانه به دلیل وسعت دامنه جنبش و به یمن انقلاب ارتباطات و گزارش های صوتی-تصویری شاهدان و شرکت کنندگان در این اعتراضات سرتاسری موفق به این کار نشدند و همه دنیا فهمید که مردم ایران خواهان چه جایگزینی بجای رژیم فاسد و ارتجاعی ولایت فقیه هستند. نکته اینجا است که در تمام سالهای گذشته بحث اپوزسیون در خارج از کشور آن بوده است که متاسفانه هنوز الترناتیو توانمند و با پایگاه مردمی در ایران ظهور نکرده است تا فرایند گذار به دموکراسی در ایران را هدایت و رهبری کند. اما حال که این الترناتیو پیدا شده شماری از فعالان سیاسی و رهبران فکری و تشکیلاتی جمهوری خواهان، اعم از چپ گرایان، اصلاح طلبان تحول خواه و نیروهای به اصطلاح ملی-مذهبی ابتد سعی کردند منکر وسعت و عمق طرفداران الترناتیو پادشاهی خواهی شوند و پس از حوادث اخیر تلاش کرده اند با بحثهای انحرافی مانند مسیولیت شاهزاده رضا پهلوی در فراخوان های حساب نشده مردم به تظاهرات، که به کشته و مجروح شدن شمار زیادی از هموطنان ما شده، از مساله اصلی طفره بروند.
البته این موضعگیریها از جریانهای چپ توده ای- فدایی و ملی-مذهبی که ذاتا دشمن جریان پادشاهی خواهی بوده اند عجیب نیست اما از سوی شخصیتهای ملی مانند جنابعالی که انتظار میرود موضعگیریهای مستقل و دقیقتری داشته باشند دردناک است. مثلا بهتر نبود با شروع تظاهرات مردم در کشور رهبران تشکیلاتی و فکری جمهوریخواهان (از جمله جنابعالی) طی نامه ای ضمن حمایت از مبارزات شاهزاده رضا پهلوی برای استقرار دموکراسی در کشور و پیشنهاد همکاری عملی در این مبارزات راهبرد حساب شده مورد نظر خود را برای پیشبرد این جنبش انقلابی اعلام میکردند؟ آیا هیچ راهبرد حساب شده ای از نافرمانیهای مدنی، اعتصابات سرتاسری و دیگر کنشهای انقلابی در داخل و خارج و کشورکه بتواند فرایند گذار را تسریع و هزینه های جانی و مالی آنرا پائین بیاورد از سوی جنابعالی یا مجموعه ای جموری خواهان ارائه شده است؟
دوستان جمهوریخواه حداقل میتوانند به مبارزان و آزادیخواهان سرشناس داخل کشور که در زندانها و یا تحت تهدیدهای دانمی زندان و شکنجه امنیتهای خامنه ای مستبد خونخوار اقتدا کنند. در بیانیه درخشان اخیر ۱۷ نفر از مبارزان و آزادیخواهان سرشناس، که نامهای بزرگی مانند نرگس محمدی، نسرین ستوده، صدیقه وسمقی، محمد رسولاف، ابوالفضل قدیانی، حاتم قادری، مهدی محمودیان، سعید مدنی، عبدالله مومنی و غیره در آن دیده میشود و میتوان آنرا در همین شماره ایران امروز خواند، این مبارزان بزرگ بدون هیچ واهمه ای خامنه ای را مسئول اصلی قتل عام هموطنان مبارز و معترض ما دانسته و خواهان برکناری و محاکمه او و سایر آمران و مجریان این جنایت عظیم شده اند. هیچ اشاره ای در این بیانیه به مسایل انحرافی مانند فراخوان های شاهزاده و یا قول ترامپ به تظاهر کنندگان برای ارسال کمک و یا اظهارات مشکوکی مانند فعالیت ماموران موساد در میان تظاهر کنندگان از سوی امثال پمپو (وزیر خارجه دوره اول ترامپ) و غیره دیده نمیشود. در میان این بزرگان حقوقدانان و جامعه شناسان و صاحبنظران سیاسی و دینی وجود دارند و اطلاعات آنها از داخل کشور بیشتر ازمبارزان خارجی است و می بینیم این بزرگان به دام تبلیغات رژیم نیفتاده و مسایل فرعی را در بیانیه تاریخی خود نیاورده اند. امیدواریم جمهوریخواهان دموکراسی خواه خارج از کشور نیز با ملاحظه شرایط خطیر کشور با اقدامات و موضع گیریهای مناسب به جریان انقلابی ایجاد شده کمک کنند و خود را درگیر مباحث فرعی و اختلاف بر انگیز نکنند.
خسرو
■ آقای علمداری همانطور که تجربه سیاسی شما هم شاهد است مبارزات شکست و پیروزی دارد و عاملیت مبارزاتی را ماهیت مبارزه هدایت میکند. ماهیت این مبارزه ضد ديکتاتوری دینی و در طلب شرایط لیبرال دمکراسی است. هر نوع ایدئولوژی برای مردم بيزار کننده است. مردم از هر کسی که در گذشته و حال با رژیم دینی جمهوری اسلامی ارتباط داشتند بیعلاقه و بیاعتماد میکند. ما با توجه به روانشناسی مردم علیرغم خواستها و تمایلاتمان نباید جهت گیری کنیم بلکه مسیری که ما را با این لیبرال دموکراسی منتهی میکند فکر کنیم. من هم مثل شما هر وقت اسم رضا پهلوی میآید شاید سئوالاتی در ذهن خطور کند، ولی مبارزه به انسان جرات میدهد و مبارز را از محافظه کاری دور می کند همانطور که ملت قهرمان ایران تجربه کردند. بله چهرههای شاخصی در زندانهای ایران هستند که قابلیت رهبری را دارند ولی فعلا مورد پسند مردم نیستند. ما با تاکید بر یک دوره گذار که بتواند چهرههای مختلف را بهتر بشناساند احتیاج داریم. بهتر است با جرات برای شرایط حال فعلا رضا پهلوی را قبول کنیم. شاید بازماندگان این رژیم اهریمنی درسر ساز شوند و اگر این چنین شد قانونی با آنها برخورد شود. من هیچ شکی به اقلیتهای قومی ندارم چون در مبارزات مردم چه جانفشانیهای که نکردند. چرا که میدانند صلاح و مصلحت و منفعت همه آنها در ایران آزاد و آباد و توسعه یافته قابل حصول است مثل همه مردم ایران.
پیروز باشید. م. ا.
■ بهجت ب. گرامی. ممنونم بابت پاسخ شما. راستش را بخواهید قانع نشدم، اما چون حقوقدان نیستم در فرصتی مناسب نظر تخصصی در این باب را جویا میشوم. در عین حال، اگر از خوانندگان محترم این سطور کسی حقوقدان است، بسیار شایسته و موجب امتنان است توضیحی ارائه نمایند.
با احترام و عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ جناب خسرو عزیز. من با نظرات متین شما (و نیز بسیاری دوستان دیگر که در همین راستا نوشتهاند) موافقم. در عین حال برای روشنتر شدن بحث اجازه میخواهم به دو نکته اشاره کنم. اول اینکه ممکن برای یک موضوع واحد، چندین جواب وجود داشته باشد، بسته به اینکه از چه زاویهای نگاه کنیم. برای اکثر ما پیش آمده است که گاهی برای موضوعی واحد، ملاحظات خانوادگی یک جواب، و ملاحظات شغلی جواب دیگری میطلبد. در ادامه مطلب، نکته دوم این است که اگر از زاویه “آزادی عقیده” حرکت کنیم یک جواب، و اگر از زاویه “شرکت در مبارزهای که جاری است” حرکت کنیم، جواب دیگری میگیریم. کشتاری که توسط ج.ا. صورت گرفت به قدری سهمگین بود و هست که باید تمام قد در مقابل آن ایستاد. اگر بین نیروها و افراد آزادیخواه، دیدگاهها و ملاحظات دوراندیشانه دیگری هست، با بحث و اقناع و بردباری و حوصله جلو میرویم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ خدمت دوستان گرامی، با اجازه، بهاختصار به چند نکتهٔ مطرحشده در یادداشتهای شما پاسخ میدهم. دلیل اختصار روشن است: طی یک ماه گذشته سه مقالهٔ کوتاه و در دسترس دربارهٔ همین موضوعها نوشتهام و دو روز پیش نیز در یک گفتوگوی تلویزیونی ۵۰ دقیقهای این مباحث را با تفصیل توضیح دادهام. ویدئوی آن مصاحبه در بالای همین صفحهٔ «ایران امروز» قابل دسترسی است. با این همه، در اینجا به چند محور انتقادی بهطور خلاصه اشاره میکنم.
نخست، آقای فردین نوشتهاند که مردم جز نام رضا پهلوی نام دیگری را صدا نکردند. در مقاله توضیح دادهام که اعتراضات این دوره از ۷ دی آغاز شد و تا شب ۱۸ دی — یعنی حدود ده روز — شعارهای حمایتی از رضا پهلوی در اقلیت بود؛ تا آنجا که دو شبکهٔ تلویزیونی خارج از کشور گاه برای جبران این کمبود، صحنههای اعتراض را صداگذاری میکردند. نمونههایی از این صداگذاریها بعدتر در رسانهها نیز به نمایش درآمد.
اما چرا در شبهای ۱۸ و ۱۹ دی ناگهان هم شمار معترضان افزایش یافت و هم شعارهای حمایتی از رضا پهلوی غالب شد؟ پاسخ در مقاله آمده است. نخست باید به این واقعیت اشاره کرد که مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است که از هر نیرویی که تصور شود قادر به ساقطکردن این رژیم است استقبال کنند. در این فضا، اعلام نادرست دونالد ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی سلطنتطلبان — از جمله خود رضا پهلوی — توهمی ایجاد کرد مبنی بر اینکه حملهٔ آمریکا بهزودی رژیم را ساقط خواهد کرد. این توهم، جمعیت بیشتری را به خیابان کشاند. همزمان، برخی منابع اسرائیلی نیز مدعی شدند که عوامل آنان در اعتراضات خیابانی حضور دارند. افزون بر این، فراخوانهایی برای «تصرف مراکز مهم» داده شد و خود رضا پهلوی در مصاحبهای اعتراضاتِ دستِ خالی مردم را «جنگ» نامید. مجموعهٔ این عوامل به غلبهٔ شعارهای حمایتی انجامید. در مقابل، رژیم نیز ظاهراً این ادعاها را جدی تلقی کرد و دست به سرکوبی بیسابقه زد.
با این حال، باید تأکید کرد که همهٔ شعاردهندگان لزوماً سلطنتطلب نبودند. واقعیت آن است که در این فرآیند — و در فاصلهای بسیار کوتاه — ادعاهای نادرست بسیاری مطرح شد و هزینهٔ انسانی بزرگ و جبرانناپذیری بر مردم تحمیل گردید. تأکید میکنم: عامل اصلی این جنایات شخص علی خامنهای است. اما همزمان، نمیتوان خطاهای نیروهای مخالف — بهویژه اتکای بیپایه به حمایت خارجی و ایجاد توهم عمومی — را نادیده گرفت.
حتی اگر فرض کنیم آمریکا و اسرائیل مراکز رژیم را بمباران کنند، هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی ساقط نمیشود. چنین سناریویی نیازمند نیروی زمینی است که در کنار حملات هوایی با رژیم بجنگد. اسرائیل نیرویی برای اعزام به ایران ندارد و سیاست ترامپ نیز اعزام نیروی زمینی به ایران نیست. در این صورت، مسئولیت اصلی بر دوش مردم ایران باقی میماند. پرسشهای اساسی اینجاست: آیا جامعهٔ ایران در درجهٔ نخست چنین آمادگیای دارد؟ و دوم، آیا این مسیر کشور را به سمت جنگ داخلی با آیندهای نامعلوم سوق نخواهد داد؟ این ملاحظات به احتمال زیاد در محاسبات مردم عادی و نیز در برنامههای اطرافیان رضا پهلوی — که دچار توهم قدرتگیری سریع بودند — جایگاهی نداشت.
در پاسخ به پرسش جناب یوسف جاویدان دربارهٔ نقد از خود: اگر منظور نقد حمایت از اصلاحات است، من در سال دوم ریاستجمهوری آقای خاتمی با مقالهای توضیح دادم چرا اصلاحات به بنبست رسیده و سپس مجموعهای از ۱۵ مقاله با عنوان «چرا اصلاحات شکست خورد» نوشتم که بعدتر بهصورت کتاب منتشر شد و هنوز بهصورت آنلاین در دسترس است. اگر منظور نقد باورهای ایدئولوژیک است، شما را به کتاب «چرا شوروی فروپاشید» ارجاع میدهم.
در پاسخ به نوشتهٔ جناب خسرو دربارهٔ «ظهور آلترناتیو»: اعتراض خیابانیِ فاقد سازمان و تشکیلات، بدیل حکومتی نیست. بدیل حکومتی یعنی شکلگیری قدرت دوگانه؛ نیروی سازمانیافتهای که رژیم نتواند آن را نادیده بگیرد، و نیز پیوستن بخشهایی از حاکمیت به اپوزیسیون. ادعای پیوستن «۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی» به رضا پهلوی هرگز در میدان واقعیت دیده نشد؛ حتی در اوج سرکوب نیز نشانهای از آن مشاهده نشد.
در مورد این نقد که «از جمهوریخواهان خبری نبود»، پاسخ در مقاله آمده است. بهاختصار: جمهوریخواهان هرگز این اعتراضات را مرحلهٔ سقوط قطعی رژیم ندانستهاند، زیرا بدیل حکومتی شکل نگرفته است. نبرد ادامه دارد، اما بدون تشکیلات، سازماندهی و یک جبههٔ فراگیر ملی که بازتابدهندهٔ همهٔ صداها و خواستهای متکثر جامعه باشد، بدیل حکومتی پدید نمیآید. رژیمی— حتی اگر ورشکسته و منفور—بدون وجود بدیل سازمانیافته سقوط نمیکند. یا نیروهای مخالف باید نهادسازی کنند، یا بخشهایی از نهادهای موجود به اپوزیسیون بپیوندند. تا امروز چنین تحولی رخ نداده است.
در نهایت، باید یادآور شد که اسرائیل و آمریکا در پی منافع خود هستند، نه منافع مردم ایران. حتی وجود منافع مشترک نیز کافی نیست؛ بدون تشکیلات، سازماندهی و توان حفظ امنیت و ادارهٔ جامعه، گذار ممکن نخواهد بود. قدرتهای خارجی نمیتوانند برای مردم ایران نهادسازی کنند.
سپاس از توجه شما. علمداری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
اول بهمن ۱۴۰۴ / ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶
مردم به ستوه آمده از فلاکت، فساد، تباهی و ناامیدی در کشور، اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را رقم زدند. سپس این اعتراضات وارد عرصههای جدید و متفاوتی شد. در این یادداشت میکوشم تا به دو پرسش پاسخ دهم: چه چیزی شعله اعتراضات را در دیماه ۱۴۰۴ شعلهور کرد؟ و چرا «نهاد پادشاهی» به شکل بارزی مورد اقبال معترضان واقع شد؟
فهرست مطالب
۱. رجعت به نهاد پادشاهی
۲. تغییرناپذیری جمهوری اسلامی
۳. زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام
۴. بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام
۵. آرایش نیروهای سیاسی پیش از جنگ ۱۲ روزه
۶. آرایش نیروهای سیاسی پس از اعتراضات دیماه
۷. آذربایجان، کوردستان و سیستان و بلوچستان
۸. عناصر فراملی
۹. جمعبندی
۱۰. منابع و مراجع
۱- رجعت به نهاد پادشاهی
روی آوردن اکثریت معترضان دیماه ۱۴۰۴ به «نهاد پادشاهی»، و بازخوانی این نهاد توسط بخش بزرگی از جامعهی ایرانی، یکی از وجوه قابل تأمل این اعتراضات بوده است. در واقع چنین به نظر میرسد که برخی از معترضان، نهاد پادشاهی را مددکار گذار از جمهوری اسلامی، با اتکا به صندوق رأی میدانند و برخی دیگر، استقرار مجدد آن را خواه در قالب «مشروطه» و خواه در شکل «مطلقه» آرزومندند.
در این اعتراضات، «نهاد پادشاهی» نه به مثابه یک گزینه از میان سایر گزینهها، بلکه به مثابه مرکز فرماندهی اعتراضات و «آلترناتیو» تجلی یافت و شگفتی و حیرت همه را، از مدافعان و مصلحان جمهوری اسلامی گرفته تا منتقدان و مخالفانش برانگیخت و خطای محاسباتیشان را به وضوح هویدا ساخت. به عنوان نمونه، چند روز قبل از شروع اعتراضات، سعید لیلاز (از چهرههای اصلاحطلب) در مصاحبه با یورونیوز، مدعی بود که «من تصور میکنم جمهوری اسلامی، نظامی است که فعلا آلترناتیو ندارد».[۱] در یک نمونهی دیگر، رسانهی بی.بی.سی. فارسی به کرات به رضا علیجانی (از چهرههای ملیمذهبی) فرصت داد تا نظرش را دربارهی اعتراضات بگوید، اما چنین به نظر میرسید که علیجانی نمیتواند ناخوشنودیاش را دربارهی «اقبال مجدد نهاد پادشاهی در نزد معترضان» پنهان کند و مهمترین دغدغهی خاطر او در برخی از مصاحبههایش با آن رسانه، برشمردن خطاهای «شاهزاده» و نقد او بود.[۲]
گمان میکنم که این پدیدهی ظهور یک «آلترناتیو» نزد معترضان، موضوعی بسیار حائز اهمیت است و ضرورت دارد که در کانون توجه و کندکاومان قرار بگیرد:
(i) اعتراضات سال ۱۳۸۸ موسوم به جبش سبز، هم وجه سلبی داشت و هم وجه ایجابی. یعنی در وجه سلبی، معلوم بود که معترضان احمدینژاد را نمیخواهند و در وجه ایجابی، مطالبهگر ریاستجمهوری موسوی یا کروبی هستند. در جنبش سبز، آلترناتیوهای مورد نظر، گزینههایی از درون نظام جمهوری اسلامی بودند.
(ii) جنبش «زن زندگی آزادی» وجهی سلبی داشت، به این معنا که معلوم بود که معترضان، کدام شیوه حکمرانی را نمیخواهند و با چه چیزی مخالفند. اما وجه ایجابی نداشت. یعنی روشن نبود که چه نظامی را مطالبه میکنند یا چه چیزی باید جایگزین باشد.
(iii) اما اعتراضات ۱۴۰۴ چند ویژگی مهم داشت:
- در وجه سلبی، مسجل بود که معترضان نظام جمهوری اسلامی را نمیخواهند. در وجه ایجابی، اکثریت معترضان[۳]، با شعارهایشان و یا پوسترهای در دستشان، به دفاع از آلترناتیو «نهاد پادشاهی» برخاسته بودند یا به سخن دیگر، اغلب معترضان خواهان احیای «نهاد پادشاهی» یا استمداد طلبیدن از آن نهاد برای «گذار» به دوران و نظامی نوین بودند. حتا فراتر از این، به نظر میرسد که «نهاد پادشاهی»، رسما رهبری اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را در دست دارد و معترضان، اعم از موافقان و مخالفان «شاهزاده»، بر اساس فرامین و برنامهی زمانبندی او به میدان میآیند.
- بهموازات، اقلیت معترضان، به رغم اینکه شعاری در دفاع از «نهاد پادشاهی» سر نمیدادند، اما روشن بود که گزینهای به عنوان آلترناتیو در بیرون نظام ندارند. به این معنا که مثلا پوستر هیچ چهره مستقلی همچون نرگس محمدی یا مصطفی تاجزاده را به عنوان نماد قیامشان حمل نمیکردند یا در شعارهایشان، مثلا هیچ سخنی از تشکلهای «جمهوریخواه» به میان نمیآمد. ضمن اینکه شعارهای معترضان نیز هیچ ربط و نسبتی با بیانیهها یا مطالبات «جمهوریخواهان» یا «گذارطلبان»[۴] نداشت و ندارد. حتا تردید دارم که معترضان، اساسا از وجود آن تشکلها یا بیانیهها مطلع باشند.
- بنابراین از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴، یک تحول مهمی در جامعهی ایرانی رخ داده است. اولا معترضان از جمهوری اسلامی عبور کردهاند و بالطبع، چهرههای پیشین مرتبط با نظام (مانند خاتمی و ...) نیز اعتبارشان را در نزد ایشان از دست دادهاند. دوما، آلترناتیو اکثریت معترضان، «نهاد پادشاهی» است. سوما، هیچکدام از گزینههای خارج از نظام، از چهرههای مستقل گرفته تا جمهوریخواهان، ملی-مذهبیها، سوسیال-دموکراتها، چپها، روشنفکران دینی و سایر جریانهای فکری و سیاسی مشابه، قادر نبودهاند تا «اقلیت غیرپادشاهیخواه معترض» را نمایندگی کنند.

برخی از دلایل این تحول، به تفصیل که در پی خواهد آمد، به ترتیب عبارت هستند از: تغییرناپذیری جمهوری اسلامی، زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام، بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام.
۲- تغییرناپذیری جمهوری اسلامی
واقع امر از قرار است که جمهوری اسلامی برای فائق آمدن بر مشکلاتش، باید به چیزی بر ضد خودش بدل شود و همین امر، هرگونه «تغییر» یا «اصلاح» را غیرممکن میکند. این به آن معنا نیست که برخی اصلاحات مقطعی در طول حیاتش رخ نداده است. اما همهی آنها خیلی زود دوباره بر سرجای خودش برگشته و نابسامانیها ادامه یافته است. این وضعیت در جمهوری اسلامی، متاثر از سه عامل «پارادایم»، «ساختار» و «جامعهی رضایتمندان» است.
الف - پارادایم حاکم بر ج.ا.
اینطور به نظر میرسد که تقریبا از دورهی صفویه تا پایان پهلوی دوم، طی حدود ۴۵۰ سال تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷، ما با فراز و نشیبهای زیادی، در مسیر دستیابی به «توسعه» گام برمیداشتیم و آرمانها و پارادایم حاکم بر نظامهای حکمرانی در ایران، دستیابی به ترکیبی از «توسعهی سیاسی»، «توسعهی اقتصادی» و «توسعهی انسانی» بود.[۵] اما از انقلاب ۵۷ به بعد، وارد دوران تاریخی جدیدی شدیم. به این معنا که آرمان جمهوری اسلامی برخلاف ۴۵۰ سال گذشته، دستیابی به توسعه نبود. جمهوری اسلامی، آرمانها، نظام باورها و در یک کلام «پاردایم» دیگری داشت که اجزای آن عبارت بودند از: احیا و ارتقای زندگی معنوی و دستیابی به سعادت اخروی مردم، مبارزه با استکبار جهانی به ویژه غرب (آمریکا و انگلستان و ...)، محو اسرائیل از صفحه روزگار، صدور انقلاب ایران به جهان، ترویج دین شیعه در سراسر جهان یا به عبارت ساده: «پارادایم اسلام انقلابی».
اگر بخواهیم جمهوری اسلامی و «پارادایم اسلام انقلابی»اش را با اتحاد جماهیر شوروی و «پارادایم مارکسیسم – لنینیسم»اش مقایسه کنیم، پارادایم شوروی بسیار توسعهگراتر بود. در حالی که «پارادایم اسلام انقلابی» جمهوری اسلامی اساسا ضدتوسعه است.
به استناد آنچه گفته شد، اگر از این پس، جمهوری اسلامی رضایت بدهد که پیوند دین و سیاست در درونش گسسته شود، اگر احکام شرعی دیگر مرجع مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نباشد، اگر انتخابات کشور فارغ از نظارت استصوابی برگزار شود، اگر نظام دو رکنی مالکیت (انفالی و دولتی)، برچیده شود، اگر نظام گزینش نیروی انسانی به دست فراموشی سپرده شود و اگر شهروندان بهایی، سنی، بلوچ یا مسیحی، فارغ از جنسیتشان و همچنین فارغ از پوشش دلخواهشان، بتواند کارمند یک مؤسسهی دولتی، نماینده مجلس یا کاندیدای ریاست جمهوری شوند، آنوقت از «جهموری اسلامی» چه باقی میماند؟ مبرهن است که در آن صورت، جمهوری اسلامی به چیزی بر ضد خودش تبدیل خواهد شد.
اگر مظفرالدینشاه در تعامل با مشروطهخواهان، «مشروطیت» را پذیرفت، به این دلیل بود که نظام حکمرانی قاجار، یک نظام «پادشاهی سنتی» و «نرمال» بود و با پذیرش «مشروطیت»، به چیزی بر ضد خودش تبدیل نمیشد؛ بلکه به یک نظام پادشاهی مشروطه ارتقاء مییافت.
در حالیکه «آرمان»ها و «پارادایم»های حاکم بر «نظام جمهوری اسلامی» به کلی متفاوت با قاجار، پهلوی، یا هر حکومت نرمال دیگری است و به همین دلیل، جنس مشکلاتش نیز به کلی با مسائل آنها فرق دارد.
البته جمهوری اسلامی این فرصت را داشت که طول ۴۷ سال گذشته، با اعمال تغییرات تدریجی، مستحیل شده و این ماجرای «به چیزی بر ضد خود تبدیل شدن» را گام به گام طی نموده و سرانجام، به یک نظام حکمرانی معمول یا شبهمعمول در جهان شباهت پیدا کند. اما در تمام طول این سالها، حتا به اندازه قانونی کردن ماهواره نیز کوتاه نیامده و اکنون نیز، «سرمایه اجتماعی» لازم را برای هر تغییری از دست داده است.[۶] در واقع مقدورات نظام در اعطای امتیاز به شهروندان، همان گونی برنجهایی بوده که در «آبدانان» توزیع شده است.[۷]
ب – ساختار نظام حکمرانی: محصول مهندسی اجتماعی آیتالله خمینی
وانگهی، تحقق آرمانهای جمهوری اسلامی یا همان «پارادایم اسلام انقلابی»، قرار بوده تا در یک نظام تئوکراتیک (دینسالار) متحقق شود که وجه سیاسی آن مبتنی بر «ولایت مطلقه فقیه» بوده و وجه اقتصادی آن بر دوگانهی «دولت» و «انفال» اتکا داشته است. ساختاری متفاوت از تمامی نظامهای حکمرانی متداول در جهان و متفاوت از نظامهای حکمرانی قاجار و پهلوی. نظامی که با یک مهندسی اجتماعی عظیم و آزمودهنشده، بر اساس تصورات آیتالله خمینی بنا شده و مبتنی بر دو دستگاه موازی اداری، دو دستگاه موازی اقتصادی و دو دستگاه موازی امنیتی و الی آخر است. این ساختار بدیع، خود سرمنشاء بسیاری از بحرانهای کنونی کشور ماست.
ج – اولویت رضایتمندی هواداران و ذینفعان
این مطلب را در جای دیگری هم گفتهام که سیستم حکمرانی قاجار یا پهلوی، شباهت زیادی به نظریه سیاسی هنری روهان داشت که معتقد بود «پادشاهان بر کشور فرمان میرانند و مصلحت بر پادشاهان». به بیان ساده، هر چند که به نظر میرسد که کسی یا چیزی بر پادشاهان مستولی نیست، اما در حقیقت، در یک نظام سنتی حکمرانی، حکمرانان خود فرمانبرداران «مصالح عمومی» بودهاند. یعنی همانطور که پادشاهان بر کشور فرمان میرانند، سلسلهای از مصالح عمومی هم وجود دارد که پادشاهان را مقید میکنند. بنابراین، در یک نظام پادشاهی مثل پهلوی دوم، به رغم اینکه پس از دهه ۱۳۳۰، محمدرضاشاه تقریباً اصلیترین تصمیمگیرندهی کشور بود، اما برای تحکیم پایههای قدرتاش، مشتاق و مترصد این بود که «رضایت عمومی» را در جامعه تأمین کند.[۸]
اما پس از انقلاب ۵۷ این ساختار تغییر میکند و پایههای قدرت حاکمیت به تدریج متکی به رضایتمندی یک گروه اقلیت از «حامیان» میشود. این حامیان دو گروه هستند. یک بخش از آنان، «هواداران ایدئولوژیک» هستند و اصلیترین دلیل هواداریشان از نظام، باورهای مذهبی و سیاسی ایشان، و تعهدشان به «پارادایم اسلام انقلابی» است. یک بخش دیگر از حامیان، «جامعهی ذینفعان»، یعنی بهرهمندان از بودجهها و منابع حکومتی هستند: «سازمان تبلیغات اسلامی»، «مجمع جهانی اهل بیت»، «مؤسسهی نشر آثار امام»، «بنیاد سعدی»، «مرکز الگوی پیشرفت ایرانی اسلامی» و نظایر آنها. آنچنانکه در دشوارترین شرایط اقتصادی کشور و همهنگام با قطع برخی یارانههای مردم در لایحه بودجه ۱۴۰۵ کشور، بودجه نهادهای مذکور همچنان افزایشی بود.
پس از خاتمه جنگ در ۱۳۶۸، حاکمیت رفتهرفته، استحکام موقعیت خودش را با رضایتمندی این «اقلیت» پیوند میزند. سپس در گذر زمان، این پیوند را پایدار و پایدارتر میسازد و در نهایت، بقای خودش را در گرو تداوم رضایتمندی این «اقلیت» میداند. سرانجام، اهمیت رضایتمندی «حامیان ایدئولوژیک»، به اولویت اصلی حاکمیت مبدل میشود، بهگونهای که رضایتمندی آن «اقلیت»، همواره میتواند به قیمت «نارضایتی عمومی» تمام شود. به بیان دیگر، «جامعهی هدف» جمهوری اسلامی برای ارضای رضایتمندی، نه عموم مردم، بلکه اقلیت هواداران ایدئولوژیکاش است. به عنوان نمونه، سازمان عریض و طویل «صدا و سیما» با آن بودجه هنگفتاش، برای رضایتمندی «هواداران و ذینفعان» فعالیت میکند و برای حکمران اهمیتی ندارد که عموم مردم از این رسانه ناراضی هستند و تخصیص بودجهی عمومی به آن را تأیید نمیکنند.
بدینسان، جمهوری اسلامی بر این باور است که اگر «به چیزی بر ضد خودش بدل شود»، حمایت جامعهی «هواداران و ذینفعان» را از دست خواهد داد.
۳ – زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام
تردیدی نیست که طی ۴۷ سال گذشته، جبههی موسوم به «اصلاحطلبان» کوشید تا در داخل نظام حکمرانی، به قدرت برسد و در ذیل «پارادایم اسلام انقلابی» به سمت توسعه حرکت کند. اما از یک جایی به بعد - یعنی از اواسط دولت دوم روحانی در حوالی ۱۳۹۸ به بعد – به رغم اینکه اصلاحطلبان، از شکست قطعی پروژهشان اطمینان یافته بودند، اما حاضر نبودند تا قدرت و موهبات ناشی از قدرت را رها کنند و فریبکارانه مردم را تشویق میکردند که به پای صندوقهای انتخابات آمده و به آنها رأی بدهند.
اما کشف دلایل ناکامیهای جبههی موسوم به «اصلاحطلبان» در طول ۴ دهه گذشته مهم است و جای تأمل دارد:
الف - اصلاحطلبان خود به نسبتهای گوناگونی متأثر و ملهم از «پارادایم اسلام انقلابی» بوده و هستند و قصد داشته و دارند تا اصلاحات را در ذیل «پارادایم اسلام انقلابی» متحقق سازند. در حالیکه «پارادایم اسلام انقلابی» اساسا با «پاردایم توسعه» در تعارض و تضاد است.
ب – اصلاحطلبان هیچ ایده، طرح یا تئوری مشخصی برای تحقق اصلاحات نداشته و ندارند. از اینرو، ناکامیهای خودشان را در پس این «فقر تئوریک» پنهان میکنند و برای جبران ناکامیهایشان، هر دستاورد نازلی را «اصلاحات» مینامند.
ج – جبههی موسوم به اصلاحات (هاشمی، خاتمی، روحانی و پزشکیان)، بیش از ربع قرن (۲۵ سال) قوه مجریه، در دورههایی اکثریت کرسیهای مجلس، و برخی اوقات اکثریت کرسیهای شورای شهر را در اختیار داشتهاند. اصلاحطلبان همواره در کسوت اپوزیسون، فیگور «منتقد وضع موجود» را میگیرند. درحالیکه خودشان در شکلگیری و ایجاد بسیاری از بحرانهای امروز کشور در حوزه آب، انرژی، محیطزیست، تورم اقتصادی و نظایر آنها، سهیم بودهاند.
د - اصلاحطلبان پذیرای حد اندکی از اصلاحات هستند؛ حدی از اصلاحات که راهگشای ایشان به قدرت باشد و در عین حال، راه را بر بقیه رقبا ببندد. اصلاحطلبان دموکراسی واقعی را برنمیتابند.
هـ - اصلاحطلبان از جنبشهای مردمی و بسیج اجتماعی گریزانند و بیم آن را دارند تا این تحرکات اجتماعی از آنها عبور کند و ایشان را جا بگذارد.
و – اصلاحطلبان بیش از پیش فریبکار شدهاند و اکنون این فریبکاری بیش از هر زمان دیگری برملا شده است. به عنوان نمونه، در انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۳، اصلاحطلبان به دروغ ادعا کردند که با «بالا» توافق شده تا تغییرات بنیادینی در ساختار نظام و رویکردها رخ بدهد و ادعا کردند که مسعود پزشکیان برای تحقق این مهم برگزیده شده است. درحالیکه بسیاری از اصلاحطلبان در تلاش دائمی برای کسب قدرت و بهرهمندی از انواع رانت هستند و اساسا امر اصلاحات، برایشان یک اولویت فرعی و دست چندم است. از همین روی نیز، چند روز پیش از آغاز اعتراضات، مصطفی معین (کاندیدای اصلاحطلبان پیشرو در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۴) در نقد رفقای اصطلاحطلب خودش تأکید کرده بود که «آفتی که دامنگیر اصلاحطلبان شد، چسبیدن به پست و مقام و جدائی از مشکلات جامعه بود.» [۹] [۱۰]
۴- بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام
به جز نهاد پادشاهی، سایر گزینههای بیرون از نظام، میتوانستند عبارت باشند از: «اتحاد جمهوریخواهان ایران»، «حزب چپ ایران»، «جبههی ملی ایران شاخه اروپا»، «سازمانهای جبههی ملی ایران در خارج از کشور»، «همبستگی جمهوریخواهان ایران»، «کنگرهی مشترک جمهوری خواهان دموکرات و فدرال دموکرات»، «شورای ملی تصمیم»، «شورای همگرایی جمهوری خواهان»، «جمعیت جمهوریخواهان ایران»، «سازمان سوسیال دمکراسی در ایران»، «ندای جمهوری ایران»، «همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران»، «اتاق هماندیشی سیاسی»، «کانون حمایت از جنبش زن، زندگی، آزادی در کانادا»، «سازمان فدائیان خلق – اکثریت»، «سازمان مجاهدین خلق» و غیره و غیره، به همراه برخی افراد و چهرههای سیاسی مستقل مانند میرحسین موسوی، مصطفی تاجزاده، مسیح علینژاد، شیرین عبادی، حامد اسماعیلیون، احمد باطبی، نیره توحیدی، بهاره هدایت و چهرههای ورزشی و هنری مانند نازنین بنیادی، علی کریمی، گلشیفته فراهانی، ترانه علیدوستی و همچنین صادرکنندگان بیانیه ۱۷ نفره، شامل قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی.
برخی از این چهرههای یادشده، از محبوبیت قابل تأملی در نزد مردم برخوردارند. اما در طول اعتراضات، هیچکدام از آن چهرهها یا تشکلها، حتا از سوی «اقلیت غیرپادشاهیخواه معترض»، به عنوان نماد یا نماینده اعتراضات مطرح نشدند.
به این اعتبار، اکنون این پرسش بسیار مهم مطرح است که چرا سایر گزینههای بیرون نظام (به جز نهاد پادشاهی)، در ذهن و زبان معترضان (اعم از پادشاهیخواه و غیرپادشاهیخواه) غایب بودند؟
شاید موارد زیر، پاسخهایی برای توضیح وضعیت موجود باشد:
الف – به رغم اینکه در بیرون از نظام، چهرههای مستقل و محبوبی وجود دارند، اما این محبوبیت مترادف با «نمایندگی» در امر تحولخواهی یا «امکان بسیج اجتماعی» نیست. همین وضعیت در مورد «گذارطلبان» نیز صادق است.
ب – اغلب جریانهای فکری و سیاسی یادشده در اتمسفری متفاوت با مردم کشور تنفس میکنند. در سپهر سیاسی ایران کنونی، هر کدام از جریانهای فکری و سیاسی که گفتمان مسلطشان به روال سنوات قبل، مبتنی بر «پیوند دین با سیاست»، «غربستیزی و آمریکاستیزی»، «دفاع از آرمان فلسطین»، «دفاع از انقلاب ۵۷»، «دفاع از تسخیر سفارت آمریکا در ۵۸» و نظایر آن باشد، بقایای پایگاه اجتماعی خودشان را – اگر اساسا چنین پایگاهی وجود داشته باشد – از دست داده و خواهند داد.
ج – برخی و بعضی از آنانی که همه یا اکثر تخممرغهایشان را در سبد اصلاحطلبان داخلی چیده بودند، (مانند تمام یا برخی از اعضای «نهضت آزادی»، «ملیمذهبیها»، «فدائیان اکثریت»، «اتحاد جمهوریخواهان» و غیره)، اعتبار خودشان را همراه با اصلاحطلبان از دست داده و خواهند داد. به عنوان نمونه، فرخ نگهدار در میانه اعتراضات، در مصاحبه با رسانهی بی.بی.سی. فارسی ادعا کرد که کشتهشدگان تظاهرات خیابانی زیر دست و پا کشته شدهاند و کسی به آنها تیراندازی نکرده است.[۱۱] درصورتی که مولوی عبدالحمید در رویکردی کاملا متفاوت، به انتقاد از شیوه مواجهه با معترضان پرداخت و خواستار آزادی بازداشتشدگان شد.
د - افول «مرجعیت دینی» در نزد مردم، سبب شده تا جایگاه، اهمیت و موضوعیت جریانهای فکری و سیاسی «دینی - مذهبی» مانند «روشنفکران دینی»، «نهضت آزادی»، «ملیمذهبیها»، «سازمان مجاهدین» و غیره، تنزل پیدا کند.
ه – برخلاف نهاد شناختهشدهی پادشاهی، ایدههای حکمرانی یا آرمانشهرهای سایر گزینههای بیرون نظام، برای عامهی مردم شناختهشده نیستند و به همین دلیل، حتا در جایگاه آلترناتیوهای بالقوه نیز نیستند. احتمالا جمهوریخواهانی که هنوز با پسزمینه چپ یا پنجاهوهفتی، دلبستگی بخشی از جامعهی ایران را به «نهاد پادشاهی» برنمیتابند و آن را به رسمیت نمیشناسند، یا مثلا قادر نیستند تا «پادشاهی مشروطه» را به عنوان یک جریان لیبرال دموکرات در کنار سایر جمهوریخواهان بپذیرند، بیش از پیش از سوی معترضان منزوی خواهند شد.
۵- آرایش نیروهای سیاسی پس از جنگ ۱۲ روزه
در سلسله یادداشتهایی که از مردادماه ۱۴۰۴ به بعد، تحت عنوان «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران» در رسانهی ایرانامروز منتشر کردهام،کوشیدهام تا تصویر جدید صحنه سیاسی ایران را به تصویر بکشم. در آنجا شرح دادهام که شکافها و پیوندهایی که طی دو دهه اخیر درون جبهههای سیاسی وجود داشت، پس از جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید و تقسیمبندی سنتی «اصولگرا - اصلاحطلب – برانداز» جای خود را به آرایش جدیدی داد.
الف - جبههی «تداومطلبان»: طیف وسیعی از «اصلاحطلبان و روزنهگشایان» از یک سو، و «اصولگرایان» از سوی دیگر، در این جبهه نوظهور جای گرفتهاند: از «حزب کارگزاران سازندگی» گرفته تا «جبههی پایداری - جلیلی» و «جبهه قالیباف».
اولویت اعضای این جبهه، بقای جمهوری اسلامی و بقای «اصل ولایت فقیه» است. اعضای این جبهه، ضمن اینکه ادامه حیات جمهوری اسلامی را مقدم بر هر اصول و مطالبه دیگری میدانند، اما همزمان و بهموزات، بر سر «جانشینی رهبری» و دسترسی به منابع مالی «انفال» با همدیگر رقابت دارند.[۱۲]
بهعلاوه، آخرین مواضع سیاسی چهرههایی مانند محمد خاتمی، فرخ نگهدار، احمد زیدآبادی و احزابی مانند «نهضت آزادی ایران»، آنها را خواسته یا ناخواسته در این جبهه قرار میدهد. چرا که برای اینان نیز بقای جمهوری اسلامی، مهمتر از تحقق اصلاحات است.
«چپهای محور مقاومتی» ساکن داخل و خارج از کشور (مانند ملیحه محمدی و علی علیزاده) نیز از اعضای این جبهه به شمار میآیند.
ب - جبههی «گذارطلبان»: اعضای این جبهه، ترکیبی از چهرههای رادیکال جداشده از اصلاحطلبان (مانند تاجزاده، موسوی و کروبی) و اشخاص مستقل و مخالف نظام مانند نرگس محمدی هستند.
پس از جنگ ۱۲روزه (۲۳ خرداد تا ۲ تیر ۱۴۰۴)، در بیستم تیرماه ۱۴۰۴ بیانیهای با تأکید بر ضرورت «برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان» از سوی میرحسین موسوی منتشر شد و چندصد نفر ، از مصطفی تاجزاده گرفته تا کاظم علمداری، مهرانگیز کار، آن را امضا کردند اندکی بعد، بیانیه مشابه جداگانهای با امضای ۱۷ نفر (قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی) منتشر شد. در این بیانیه نیز بر برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان تأکید شده بود. و چندصد نفر نیز از آن دفاع کردند.
اعضای این جبهه دربارهی گذار از نظامی مبتنی بر «اصل ولایت فقیه» و عبور از نظام «ولایی» با همدیگر همنظرند و بر ضرورت برگزاری «رفراندوم» و تشکیل «مجلس مؤسسان» تأکید میکنند.
ج - جبههی «سرنگونیطلبان» یا انقلابطلبان: کوشندگان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند که «گذار» را دور از دسترس و ایدهای آرمانی میدانند و نسبت به مواضع و علایق برخی از «گذارطلبان» مشکوکاند و راهکار کشور را در سرنگونی عاجل جمهوری اسلامی میدانند. پادشاهیخواهان مشروطهطلب، بخشی از جمهوریخواهان، سوسیال دموکراتها، طرفداران سلطنت مطلقه، برخی از جریانهای چپ و سازمان مجاهدین، از اعضای این جبهه به شمار میروند. اغلب اعضای این جبهه سکولار هستند.[۱۳]

۶ - آرایش نیروهای سیاسی پس از اعتراضات دیماه
همچنان که پیشبینی میشد، وقوع اعتراضات دیماه، آرایش نیروهای سیاسی را وارد مرحلهی جدیدی کرد:
الف – تحولات درون جبههی «تداومطلبان»:
اعضای جبههی «تداومطلبان» از اصلاحطلبان گرفته تا اصولگرایان، اکنون حیات سیاسی خودشان را در خطر میبینند و از این روی، محافظهکاری، معامله یا رادیکالیزم را پیشه خواهند کرد:
(i) محتمل است که «سویهی محافظهکار اصلاحطلبان»، از آخرین مواضع اصلاحطلبانه خودشان عدول کرده و مبدل به مدافعان تمام عیار وضع موجود شوند و همچنان در جبههی «تداومطلبان» باقی بمانند و تفاوت قابل تأملی با اصولگرایان این جبهه نداشته باشند. به عنوان نمونه، سیدحسن خمینی همزمان با برگزاری تظاهرات حکومتی در ۲۲ دیماه، در صدا و سیما حضور یافته و رو به معترضان هشداری به این مضمون داد که: «فردای روزی که جمهوری اسلامی نباشد، نه امنیت دارید، نه آزادی و نه رفاه».[۱۴] سیدحسن خمینی در شرایطی از رفاه شهروندان تمجید میکند که حتا برخی از افراطیترین چهرههای اصولگرا، خود معترف به افزایش چشمگیر تعداد شهروندان زیر خط فقر هستند. از سوی دیگر، این پرسش مطرح میشود که اگر سیدحسن، ستایشگر امنیت، آزادی و رفاه در وضع موجود کشور است، بنابراین چه نیازی به «اصلاحات» داریم؟
- شواهد تلاش برای معامله با حکومت:
(ii) محتمل است که «سویهی میانه اصلاحطلبان»، برای حفظ جمهوری اسلامی، مترصد انجام معامله با حکومت باشند. طبعا این معاملهای با اصولگرایان و در درون جبههی «تداومطلبان» خواهد بود:
همزمان با اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، محمد فاضلی در یادداشتی تحت عنوان «چاره کار ایران»، به دنبال امتیاز گرفتن برای اصلاحطلبان و روزنهگشایان بود. فاضلی در آن یادداشت حکومت را بابت اینکه ممکن است «سرکوب کند و هیچ اصلاحی نکند» نکوهش میکرد و مشوق حالتی بود که امتیازاتی داده شده و اصلاحات واقعی شود.[۱۵]
- شواهد تلاش برای معامله با غرب:
محتمل است که «سویهی میانه اصلاحطلبان»، به نمایندگی از برخی اعضای جبههی «تداومطلبان»، مانند لاریجانیها، باهنر، مطهری، توکلی و غیره، در تلاش برای انجام معامله با ایالات متحده باشند تا بقای جمهوری اسلامی را تضمین کنند در این معامله، «سویهی میانه اصلاحطلبان» در ازای دسترسی به «کرسی ولایت فقیه» و تصاحب منابع «انفال»، مطالبات نامعلوم ایالات متحده را اجابت خواهند کرد. آنها بر این گمانند که تحقق این آرزوها، الزاما نیازمند اقناع «پایین» نیست و این معاملهای است که باید در «بالا» به سرانجام برسانند. از نگاه اینان، فرآیند پیش رو، باید شبیه مسیری باشد که شوروی طی کرد و به پوتین ختم شد.:
* مایکل رابین (Michael Rubin) به تازگی گفته است که «نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند».[۱۶] روبین پژوهشگر ارشد اندیشکدهٔ «امریکن اینترپرایز» و از تحلیلگران باسابقه در امور ایران است و این سخنان را نباید تخیلات ذهنی او پنداشت. روبین در ادامه میگوید: «من اصلاحطلبان را صادق نمیبینم و باور ندارم که ایرانیها هم این را میخواهند، اما مطمئن نیستم آیا دونالد ترامپ این را تشخیص میدهد یا برایش مهم باشد.»
** اظهارات روبین را در کنار دعاوی اخیر تام توگندهات (Tom Tugendhat)، نماینده پارلمان بریتانیا و وزیر پیشین امنیت این کشور بگذارید که او نیز به تازگی درباره تماس برخی مقامهای ایرانی با سرویسهای خارجی درباره «پس از سقوط» سخنان مبهمی را مطرح کرده بود.[۱۷]
(iv) محتمل است که «سویهی رادیکال اصلاحطلبان»، عملا از جبههی «تداومطلبان» جدا شده و به جبههی گذارطلبان نزدیک شوند. این جابهجایی ممکن است فعلا علنی نباشد.[۱۸]
ب – تحولات میان دو جبههی «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»:
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، فرصتی برای وزنکشی پایگاههای اجتماعی نیروهای سیاسی بود. روی آوردن اکثریت معترضان به «نهاد پادشاهی» بهعنوان آلترناتیوی خارج از نظام، معادلات و مناسبات میان دو جبههی «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» را تغییر داده و «گذارطلبان» را به «نهاد پادشاهی» نزدیک خواهد کرد.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، همچنین موجد تحولاتی جدی در درون جبههی «سرنگونیطلبان» خواهد بود و آن جبهه را به دو شقه خواهد کرد: «نهاد پادشاهی» اکنون مبدل به محور اصلی «سرنگونیطلبان» شده است. در عین حال، سویهای از این جبهه «سرنگونیطلبان» همچون «سازمان مجاهدین» و برخی «چپها»، احتمالا تحت هیچ شرایطی مایل به اتحاد با «نهاد پادشاهی» نخواهند بود؛ و سویهای مانند برخی جمهوریخواهان، احتمالا تابوهای خودشان را کنار گذاشته و بههمراه «گذارطلبان»، مسیر همگرایی با «نهاد پادشاهی» را خواهند پیمود.
۷ - آذربایجان، کوردستان و سیستان و بلوچستان
«آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان»، هر کدام مواجههای مخصوص به خود را با اعتراضات ۱۴۰۴ داشتند:
الف - آذربایجان:
در روزهای نخست اعتراضات، نامهای به امضای چند تن از بازاریان تبریز در حمایت از جمهوری اسلامی در فضای مجازی منتشر شد که البته صحت و اصالت آن مسجل نبود. ادعا میشد که حمایت معنادار معترضان کشور از «نهاد پادشاهی»، بخشی از جریانهای فکری و سیاسی تورک را مکدر ساخته است. چرا که آنان، «پادشاهی پهلوی» را مدافع مرکزگرایی و سرکوب اقوام بازمیشناسند. سپس برای مدتی آذربایجان ساکت بود و پس از آن، خبر آمد که تبریز هم به اعتراضات پیوسته است. این احتمال مطرح شده که «همشهری» بودن پزشکیان و وعدههای او دربارهی ضرورت اجرای تمرکززدایی در کشور، از جمله دلایل این واکنشها در آذربایجان بوده است.
ب - کوردستان:
در کوردستان، هفت حزب از اعتراضات حمایت کردند و خواستار اعتصاب در مناطق کوردنشین شدند. همچنین شش تشکل زنان، ضمن حمایت از اعتراضات اعلام کردند که: «سلطنتطلبی تلاش میکند تا سرکوب، تبعیض و انکار هویتهای ملی و جنسیتی را ادامه دهد، همانطور که در گذشته حق تعیین سرنوشت، زبان، فرهنگ و سازمانیابی مستقل مردم کوردستان را انکار میکرد.»[۱۹]
ج - سیستان و بلوچستان:
در سیستان و بلوچستان، نقش پررنگ مولوی عبدالحمید و حامیانش انکارنکردنی است. عبدالحمید در آخرین نماز جمعه دیماه از معترضان حمایت کرد و درخواست کرد تا بازداشتشدگان آزاد شوند. پس از خاتمه نماز هم تظاهراتی با شعارهای ضد حکومتی برگزار شد. البته پیش از آن هم سیستان و بلوچستان آرام نبود.
د - مؤلفههای «غیرملی»:
مناطقی مانند «خوزستان»، «آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان»، صرفنظر از دغدغهی خاطر مشترکشان با کل جامعهی ایران، هر کدام، ویژگیها، مسائل و مطالبات ویژهای دارند. به عنوان نمونه، شکل جامعهی مدنی در کوردستان، به دلیل وجود احزاب متعدد و شناسنامهدار، با شکل جامعهی مدنی در آذربایجان متفاوت است، به این اعتبار، هرگونه کمالتفاتی به مؤلفههای «مرکز-پیرامون» و «قومی»، و دستکم گرفتن آنها، خطای بزرگی خواهد بود.
۸ – عناصر فراملی
الف – نقش عناصر فراملی در گذار:
بر اساس تئوریهای گذار، رهایی از یک نظام اقتدارگرا، از چهار طریق میسر است: (i) با تدبیر نظام حکمرانی و بر اساس توافقات در بالا، (ii) با اتکا به جنبشهای اجتماعی و بر اساس فشار از پایین، (iii) با مداخلهی نیروهای خارجی. (iv) یا ترکیبی از هر سه طریق. در برخی از تجریبات جهانی، مداخلهی نیروهای خارجی موجب تضعیف جنبشهای داخلی شده و در برخی دیگر، تنها راه رهایی بوده است. بنابراین در مطالعات گذار، نقش عناصر فراملی میتواند «منفی» یا «مثبت» باشد. در میان مخالفان جمهوری اسلامی، دو نگرش در این باره وجود دارد. یک گروه به کلی مخالف هر گونه مداخلهی عناصر فراملی در مسیر به ثمر رسیدن تحول اجتماعی هستند و برخی دیگر، معتقدند که چنین مداخلهای به صورت مقطعی، میتواند گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک را تسهیل کرده و هزینهی آن را کاهش دهد.
ب – عناصر فراملی در جبههی جمهوری اسلامی:
ادعا شده که در ادوار مختلف، جمهوری اسلامی برای مقابله با اعتراضات، نیروهای نظامی غیرایرانی (مانند جیشالشعبی و ...) را به خدمت گرفته و میگیرد. بهعلاوه چین و روسیه نیز مدافعان همیشگی ایران در صحنههای بینالمللی هستند. از سوی دیگر، در عرصهی منطقهای، جمهوری اسلامی خود یک «مداخلهگر تمامعیار» در امور لبنان، عراق، یمن، غزه و ... شناخته میشود؛ درحالیکه هرگونه موضعگیری یا مداخلهی «غرب» را در امور داخلی ایران برنمیتابد و با مدد مفاهیم ناسیونالیستی و دینی، اینگونه مداخلات را نکوهش کرده و نقض قوانین بینالمللی میداند. جریانهای فکری و سیاسی چپ با پسزمینهی «غربستیزی» نیز، در این فقره با جمهوری اسلامی همساز و همکوک هستند.
ج - عناصر فراملی در جبههی مخالفان جمهوری اسلامی:
در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، دونالد ترامپ مطالبی را در دفاع از معترضان و امکان ضربه آمریکا به جمهوری اسلامی بیان کرد که شنیدن آن، از زبان رئیسجمهور ایالات متحده، بیسابقه بود. اندکی بعد، ترامپ در یک چرخش آشکار، از جمهوری اسلامی بابت توقف اعدامها تشکر کرده و وانمود کرد که دیگر نیازی به مداخلهی آمریکا در ایران نیست. سپس ساعاتی بعد، اعلام کرد که ایران به یک رهبر جدید نیاز دارد. افزون بر این، در همان ایام، نشستهای اضطراری شورای امنیت سازمان ملل به دعوت آمریکا تشکیل شد. البته تا لحظه نگارش این نوشته، هنوز گمانهزنیها دربارهی واکنشهای آتی آمریکا خاتمه نیافته است.
در نتیجه، آنچه که اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را نسبت به موارد پیش از خود متمایز میسازد، مطرح شدن یک «مؤلفه فراملی» در کنار اعتراضات داخلی است.
۹ - جمعبندی
الف - ابربحرانهای تلنبارشده از دهههای گذشته و بیکفایتی مزمن در نظام حکمرانی، یگانه عامل اعتراضات دی ۱۴۰۴ نبود. هر چند که جرقه اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ با تشدید بحران اقتصادی زده شد، اما مواد محترقهی این انفجار اجتماعی، قطع امید معترضان از امکان تحول در درون نظام حکمرانی بود. فرآیندی که نقطهی عطف آن آبان ۹۸ و طنین شعارهای «اصلاحطلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا» بود. [۲۰]
آگاهی مردم از وعدههای فریبکارانهی «اصلاحطلبان» برای پیروزی پزشکیان در انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۳ در جهت کسب مجدد قدرت و رانت، نقطهی اوج این ناامیدی و خشم بود. وقوف مردم به این «فریبکاری»ها بود که سبب شد تا «نهاد پادشاهی» به عنوان آلترناتیوی خارج از نظام، جایگزین آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام (نظیر خاتمی و ...) شود. از این منظر، اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، ترکیب نیروهای سیاسی و موازنهی آنها در کشور را وارد مرحلهی تازهای کرده است.
ب – از سوی دیگر به نظر میرسد که اکثریت معترضان، به این نتیجه رسیدهاند که از سایر جریانهای فکری و سیاسی بیرون نظام مانند جمهوریخواهان، ملی-مذهبیها، سوسیال-دموکراتها، چپها، روشنفکران دین و نظایر ایشان نیز آبی گرم نمیشود و آنها، دورتر، جزماندیشتر، بیبرنامهتر و متفرقتر از آنند که بتوانند مبتکر و خالق ایده یا اتحادی معنادار در مسیر تحولخواهیشان باشند. بنابراین، سایر جریانهای فکری و سیاسی بیرون نظام، نهتنها در نزد طرفداران «نهاد پادشاهی»، بلکه در ذهن و زبان «معترضان غیرپادشاهیخواه» هم، غیبت محسوس و معناداری داشته و دارند.
ج – اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، اعضای جبههی «تداومطلبان» را بیش از پیش حول «بقای جمهوری اسلامی» و «بقای ولایت فقیه» متحدتر خواهد ساخت. همزمان و بهموازات، «نهاد پادشاهی» مبدل به محور اصلی «سرنگونیطلبان» و رأسالخیمه آن شده است. افزون بر این، همگرایی روزافزون «گذارطلبان» و «نهاد پادشاهی» بسیار محتمل خواهد بود.
د – برخلاف اعتراضات پیشین در سالها ۷۸، ۸۸، ۹۵، ۹۸ و ۴۰۱، در اعتراضات کنونی پای یک عنصر فراملی یعنی ایالات متحده و ترامپ هم در میان است. بنابراین وجود این مؤلفهی جدید نیز اعتراضات ۱۴۰۴ را به پدیدهای بسیار متفاوت از موارد پیش از خود مبدل خواهد ساخت.
ه - آنچه در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در «آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان» رخ داد، گواهی بر این مدعاست که اصل «تمامیت ارضی»، نباید مترادف با «مرکزگرایی افراطی» یا درکی «قومی فرهنگی از ملت» فهمیده شود.[۲۱]
————————————-
منابع و مراجع:
(این تحلیل را طی روزهای اعتراضات و در زمان قطع اینترنت در ایران نوشتهام. چند روزی است که دسترسی به موتور جستجوگر گوگل به صورت محدود میسر شده است، اما هیچ لینکی باز نمیشود و صرفا جمله اول هر متن یا خبر در گوگل قابل خواندن است. به همین دلیل برخی از ارجاعات این نوشته کامل نیستند. مابقی ارجاعات و لینکهایشان را قبلا فیشبرداری کرده بودم. اما امکان آزمون مجدد را نداشتم.)
[۱] - لیلاز، سعید (۱۴۰۰) من تصور میکنم جمهوری اسلامی، نظامی است که فعلا آلترناتیو ندارد
[۲]- به دلیل قطعی اینترنت در ایران، به لینک مصاحبه مزبور که در روزهای اعتراضات انجام شد دسترسی ندارم.
[۳]- به عنوان یک شاهد عینی وقایع - یعنی کسی که تهران زندگی میکند - بر این گمانم که بیش از ۷۰ درصد معترضان، شعارهایی در دفاع از نهاد پادشاهی میدادند و میدهند.
[۴] - اشارهام به بیانیهی گذار موسوی و بیانیهی گذار ۱۷ نفر است و آن را بخش ۵ این نوشته توضیح دادهام.
[۵] - به تفصیلی که در جاهای دیگری گفتهام، سنجههای ما برای فهم توسعهی سیاسی، عبارت است از «حاکمیت قانون»، «دموکراسی» و «دولت وبری» در یک جامعه. توسعهی اقتصادی را بر پایه تولید ناخالص داخلی یا GDP میسنجیم. یعنی همهی شاخصهای منتج از GDP نظیر درآمد سرانه، نرخ رشد اقتصادی، اندازه خود GDP نسبت به کل GDP جهان و نظایر آن، میتوانند خطکش ما برای اندازهگیری توسعه اقتصادی باشند. دست آخر، معیار ما برای سنجش توسعهی انسانی در یک کشور، شاخص توسعهی انسانی یا HDI خواهد بود. شاخص توسعهی انسانی بر اساس میزان سواد، میزان سلامت و میزان درآمد سرانهی یک کشور معین میشود.
[۶] - از طنز روگار است که در این ایام، اخباری دربارهی جمعآوری مجدد ماهوارهها میشنویم.
[۷] - در میانهی اعتراضات، دولت به شکل سخیفی اقدام به توزیع مواد غذایی در مناطق مختلف کشور کرد؛ گویی موضوع و سطح اعتراض معترضان، دستیابی به چند کیلو مواد غذایی است. مردم شهر آبدانان (مرکز شهرستان آبدانان در استان ایلام)، در یک حرکت نمادین، گونیهای کوچک برنج را در یکی از خیابانهای شهر پاره کرده و محتوای آن را بر کف خیابان ریختند تا آن رفتار توهینآمیز را با مناعت طبع خودشان پاسخ بدهند.
[۸] - امیر اسدالله عَلَم در این باره مینویسد: «شاه ... میپنداشت آنچه برای توده مردم مهم است، آسایش مادی است ... از دید شاه سرآغاز این کار اصلاحات اجتماعی بهمن ۱۳۴۱ بود که با دادن زمین به دهقانان و سهیم ساختن کارگران در سود کارخانجات، موجبات بهزیستی آنان را فراهم کرده بود. در پی آن نیز به مناسبت دهمین سال انقلاب اعلام داشت که صاحبان صنایع باید تا ۴۹ درصد سهام خود را به ترتیب تقدم، نخست به کارگران و سپس به توده مردم عرضه دارند. همچنین به دنبال برپایی حزب رستاخیز به دولت دستور داد برای خرید سهام صنعتی، به کارگران و کارمندان وام بدون بهره داده شود. در اسفند ۱۳۵۲ هنگامی که افزایش خیرهکننده درآمد نفت همه را سرمست کرده بود، به فرمان شاه، آموزش از کودکستان تا پایان دوره راهنمایی و همچنین بهداشت رایگان شد. گمان شاه این بود که ... اکثریت مردمش از برکت وجود او در آسایش به سر میبرند و دهقانان صاحب زمین و کارگران صاحب سهم هستند و سراسر کشور زیر پوشش بهداشت و درمان رایگان در آمده و امکان آموزش کودکان و نوجوانان از کودکستان تا دانشگاه فراهم شده است. در این شرایط اگر کسی سخنی دربارهی ناخرسندی مردم به زبان میآورد، نشانه بدخواهی یا ناآگاهی او میبود. یکبار شاه از برنامه بیبیسی [در حوالی ۱۳۵۱] که گفته بود با این همه سلاحی که ایران میخرد، نیروهای انتظامی هرگونه جنبش انقلابی را سرکوب خواهند کرد، برآشفته میشود و با عصبانیت میپرسد چگونه کارگر و دهقان راضی ممکن است انقلاب کنند.» سخنان اسدالله عَلَم نیز تأکیدی بر این مدعاست که شاه در پی کسب «رضایت عمومی» بوده است و بقای حاکمیت خود (و ممانعت از بروز انقلاب احتمالی) را در گرو دستیابی به آن رضایت میدانسته است و از همین روی، از شنیدن خبر نارضایتی احتمالی مردم برآشفته میشود. برای دسترسی به متن اصلی و کامل، رجوع کنید به:
اتفاق – شهرام (۱۴۰۱) چرا «اصلاحات» در ایران به بنبست رسیده است؟
[۹] - برای اثبات این ادعا به دو نمونه اشاره میکنم:
نمونهی اول – نخستین دور انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۳، با یک تحریم ۶۰ درصدی مواجهه شد و انتخابات به دور دوم کشید. در دور دوم، اصلاحطلبان به دروغ ادعا کردند که با «بالا» توافق شده تا تغییرات بنیادینی در ساختار نظام و رویکردها رخ بدهد و ادعا کردند که مسعود پزشکیان برای تحقق این مهم برگزیده شده است. بهعلاوه ادعا کردند که پیروزی رقیب دیگر، یعنی سعید جلیلی، به منزله افتادن در تله جنگ، تورم اقتصادی بیشتر، نزول مجدد ارزش پولی ملی، تداوم تنش با غرب، ادامه فیلترینگ، تصویب مالیات بر تورم و غیره و غیره است. سرانجام پزشکیان پیروز انتخابات شد. اما همه آنچهکه قرار بود در دوران ریاستجمهوری جلیلی رخ بدهد، در دوره ریاستجمهوری پزشکیان به شکلی فاجعهبارتر به وقوع پیوست. افزون بر این، پزشکیان، برخلاف اسلاف خود، حتا در سطح تدارکاتچی نظام هم عمل نکرد.
نمونهی دوم - جرقه اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، با افزایش دوباره قیمت ارز زده شد. پزشکیان در روزهای نخست، مدعی شد که اعتراضات را به رسمیت میشناسد و با نماینده معترضان گفتگو خواهد شد تا دلایل نارضایتیشان معلوم شود. اما دعاوی پزشکیان صادقانه نبود. قیمت هر دلار آمریکا در آغاز ریاست جمهوری او حدود ۵۰ هزار تومان بود و در دیماه ۱۴۰۴، قیمت هر دلار آمریکا به مرز ۱۵۰۰۰۰ هزار تومان رسیده بود، قدرت خرید مردم طی یک دهه گذشته به یک هشتم تنزل یافته بود و تداوم وضعیت «نه جنگ نه صلح»، فعالیتهای اقتصادی را مختل کرده بود، بحران آب و انرژی در دوران ریاستجمهوری او به اوج خودش رسیده بود. آیا پزشکیان واقف نبود که موضوع نارضایتی معترضان چیست؟ و آیا واقعا باور داشت که پس از گفتگو با معترضان، قادر به حل ابربحرانهای اقتصادی کشور است؟
[۱۰]- همین اواخر مصطفی معین در نقد رفقای اصطلاحطلب خودش تأکید کرده بود که از ناحیه چسبیدن به قدرت آسیب دیدند
[۱۱] - رجوع کنید به کانال تلگرامی حافظه تاریخی
[۱۲]- از همین روی، طی ماههای گذشته شاهد منازعاتی آشکار و پنهان میان اعضای جبهه «تداومطلبان» بودهایم: شمخانی ادعا کرد که روحانی از ماجرای هدف قرار گرفتن هواپیمای اوکراینی با خبر بوده، حسامالدین آشنا بقیه را تهدید میکند و چیزی به این مضمون میگوید که نگذارید دهان روحانی و ظریف باز شود و اسرارتان فاش شود، در همان ایام فیلم عروسی دختر شمخانی منتشر میشود از سعید لیلاز گرفته تا اعضای جبهه پایداری از ظریف انتقاد میکنند که چرا درباره بند اسنپبک در برجام به مردم دروغ گفته است، ظریف ادعا میکند که اسنپبک ایده لاوروف بوده و لاوروف هم ظریف را مقصر میداند، علی اکبر صالحی ادعای ظریف را درباره لاوروف رد میکند و قالیباف منتقد مواضع ضدروسی روحانی و ظریف میشود. ولیالله سیف اعلام میکند که روحانی مسئول حیف و میل منابع طلای کشور بوده، عیسی کلانتری ناگهان درباره مافیای آب افشاگری میکند و از قصور هاشمی رفسنجانی سخن میگوید. به موازات، امیر حسین ثابتی نماینده مجلس، از یک سو روحانی را بابت برجام نکوهش میکند و از سوی دیگر، معترض رانتخواری شمخانی در قضیه نفتکشها میشود. یحیی رحیم صفوی اشاره معناداری به مرگ هاشمی رفسنجانی در استخر میکند و اندکی بعد، تصاویری از سبک زندگی دخترش در خارج از کشور منتشر میشود.
[۱۳]- برای دسترسی به این سلسله یادداشتها، رجوع کنید به:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش اول
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش دوم
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش سوم
[۱۴] - خمینی، سیدحسن (۱۴۰۴) فردای روزی که جمهوری اسلامی نباشد، نه امنیت دارید، نه آزادی و نه رفاه دررسانه خبرآنلاین. (دسترسی به موتور جستجوگر گوگل محدود است و لینک این خبر در دسترس نیست.)
[۱۵] - فاضلی، محمد (۱۴۰۴) چاره کار ایران
[۱۶] - مایکل روبین: نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند
[۱۷] - چند مقام ایرانی برای پس از سقوط با سرویسهای خارجی در ارتباطند. رسانه ملیون. در نشانی:
[۱۸] - به عنوان نمونه، در این ایام بیاینترنتی در ایران، خبر نصفهنیمهای توسط رسانهی ایران-اینترنشنال منتشر شده مبنی بر اینکه «جبههی اصلاحات» در بیانیهای، «خواستار کنارهگیری رهبر جمهوری اسلامی برای پایان دادن به وضعیت موجود و هموار کردن مسیر گذار سیاسی» شده است. بهعلاوه گفته میشود که از انتشار این بیانیه ممانعت بهعمل آمده است. دسترسی به موتور جستجوگر گوگل محدود است و فقط عنوان خبر خوانده میشود و متن کامل این بیانیه در دسترس نیست. به هر روی، از این خبر و شیوه انتشارش، سه تفسیر متفاوت میتوان داشت:
* تفسیر اول: محتمل است که انتشار این خبر، راهکاری برای فرونشاندن اعتراضات و امیدوار کردن معترضان به احیای «اصلاحطلبی» باشد. در اینصورت متن خبر و انتشار اختصاصی آن در رسانهی ایران-اینترنشنال با هماهنگی نهادهای بالادستی انجام شده است. فراموش نکردهایم که بسیاری از چهرههای اصلاحطلب همواره از موهبت «خط سفید» بهرهمند بودهاند و بهعلاوه، دسترسی ایشان به سامانهی استارلینک و رسانههای خارج از کشور بهسهولت میسر است و باور کردن اینکه برای انتشار این خبر، محتاج به رسانهی ایران-اینترنشنال باشند، بسیار دشوار است.
** تفسیر دوم: اگر مقصود این بیانیه، جایگزین شدن فرد جدیدی (همچون حسن روحانی) در این سمت است، بنابراین صادرکنندگان این بیانیه همچنان همان «اصلاحطلبان»ی هستند که به شیوه و عادت مألوف، در پی کسب قدرت و رانت بودهاند.
*** تفسیر سوم: اگر مراد این بیانیه، حذف «ولایت فقیه» از ساختار حکمرانی است، بنابراین میتوانیم صادرکنندگان این بیانیه را «سویهی رادیکال اصلاحطلبان» شناسایی کنیم که در حال عزیمت از «تداومطلبی» به «گذارطلبی» هستند.
**** تفسیر چهارم: محتمل است که این بیانیه، یک پیشنویس متعلق به بخشی از اعضای جبهه باشد که هنوز تصویب و صادر نشده است.
[۱۹] - بیانیه احزاب و گروههای مختلف کرد برای ادامه اعتراضات
[۲۰] - هر چند که جرقه اعتراضات آبان ۱۳۹۸ با افزایش قیمت بنزین زده شد، اما موضوع اصلی اعتراض، وضعیت عمومی کشور بود. یکی از مسائل مربوط به اعتراضات مزبور، شیوه مواجه با معترضان و تعداد کشتهشدگان آن رویداد بود.
[۲۱] - یکی از نشانههای توسعهیافتگی کشورها میزان تمرکززدایی در نظام حکمرانی آنها و گذار از «ملت قومی - فرهنگی» به «ملت حقوقی - سیاسی» است. «تمرکززدایی» در درون یک «ملت حقوقی - سیاسی»، مخل «تمامیت ارضی» کشور نیست، بلکه مقوم آن است.
■ هرچند در این گزاره که بخشهای گستردهای از جامعه نسبت به کلیت نظام ولایی دچار ناامیدی و سرخوردگی شده و در پی گزینههایی برای بهبود شرایط زیست خود هستند، تردید وجود ندارد، اما به نظر میرسد در برآورد موقعیت نیروهای سیاسی و دینامیک کلی فرایند اجتماعی، نوعی شتاب در نتیجهگیری مشاهده میشود؛ شتابی که ممکن است فراتر از آن باشد که دادههای تجربی موجود اجازه میدهند.
بهکارگیری واژههای کلیای چون «اکثریت»، پیشبینی آرایش آیندهی نیروها، فرض هژمونیکشدن یک آلترناتیو خاص، و تعمیم تجربههای محدود به سطح ملی، میتواند تحلیل را در معرض نقدهای روششناختی قرار دهد. در این چارچوب، طرح چند پرسش تجربی ضروری به نظر میرسد:
۱) آیا پژوهشهای میدانی مستقل، فراتر از رسانهها یا منابع همسو با یک جریان سیاسی خاص در این زمینه انجام شده است؟
۲) اگر از «اکثریت» سخن گفته میشود، چگونه میتوان توضیح داد که در مقاطعی پیشین، از جمله در جریان فراخوانهای مرتبط با مداخلهی خارجی، پاسخ اجتماعی گستردهای مشاهده نشد، اما بنا بر این ادعا، در فاصلهای چند ماهه این ارزیابی دگرگون شده است؟
۳) معترضان چه سطح و چه نوع شناختی از سایر جریانهای فکری و سیاسی دارند و این شناخت از چه کانالهایی شکل میگیرد؟
۴) وضعیت نیروهای موسوم به «گذارطلب» از حیث محدودیتهای امنیتی، دسترسی رسانهای، و امکان سازماندهی در داخل کشور چگونه قابل ارزیابی است؟
هرچند میتوان نشانههایی از انسجام نسبی و موقعیتی در میان نیروهای موسوم به «تداومطلب» مشاهده کرد، اما چنین همگراییای لزوماً پایدار نیست و ممکن است در واکنش به تحولات میدانی دستخوش فرسایش شود. همچنین، محور شدن «نهاد پادشاهی» در میان سرنگونیطلبان، چنانکه ادعا شده، در فقدان شواهد تجربی گسترده همچنان زودهنگام به نظر میرسد؛ زیرا ادبیات نظری گذار سیاسی و جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که کنشگران بهطور مستمر در واکنش به هزینهها، فرصتها، و تغییر موازنهی قدرت بازصفآرایی میکنند.
بر این اساس، نمیتوان فرض کرد که اقبال به یک نماد سیاسی در جریان اعتراضات الزاماً پایدار خواهد ماند؛ بلکه استمرار آن مشروط به ارزیابی مداوم جامعه از نتایج عینی کنشها، توان کاهش هزینههای انسانی، و قابلیت حفظ انسجام جمعی است. مطالعات نظری همچنین بارها تأکید کردهاند که سرمایهی نمادین رهبران اعتراضی، بهویژه در صورت ورود به میدان سیاست اجرایی یا ناتوانی در مدیریت انتظارات عمومی، میتواند با سرعت قابلتوجهی فرسایش یابد.
سلمان گرگانی
■ چیزی که باید نادیده گرفته نشود این است که رضا پهلوی یک سیاستمدار نیست و در این عرصه تجربه چندانی ندارد و بیشتر یک چهره شناخته شده است. در باره دوروبریها و مانیفیست یا همان دفترچه اضطرار هم به قدر کافی نوشته شده. وی حتی مسؤلیت فراخوان را هم در مصاحبهاش با سیبیاس به گردن نگرفت و دچار دستپاچگی شد. باید جدای وزن سیاسیاش به علت روآوری بخشی از مردم به او هم پرداخت و وزنهاش را بر اساس کمیت موقت نسنجید تا اگر احیانا ائتلافی صورت گرفت با دادههای میدانی قابل انطباق باشد و از زیاده خواهی پرهیز شود. البته چگونه ائتلاف سایر جریانهای دمکرات با رضا پهلوی و این مشاورانی که هیچ شباهتی به محمدعلی فروغی، عبدالحسین تیمورتاش، مهدیقلی خان هدایت و... ندارند، ممکن است، برای من مجهول است. به چهار نکته ای را که آقای گرگانی ذکر کردند باید عمیقا فکر کرد. با دستپاچگی و بیصبری حکم صادر کردن و تحلیل کردن در این فضای اجتماعی غبار گرفته باعث میشود که نتیجهگیریها به سرعت رنگ ببازند. نقد شخصیتها و جریان های سیاسی نباید به خاطر همبستگی و وجود دشمن مشترک به حاشیه رانده شود، در تاریکی فرقی بین بینا و نابینا نیست.
با احترام سالاری
■ جناب اتفاق گرامی درود بر شما
راستش اینکه در این روزهای شلوغ، من تنها توانستم نگاهی گذرا به نوشتار ارزشمند شما داشتم. اما در همین نگاه گذرا اما نه سرسری، یادآوریهای ارزشمندی را در آن یافتم و با تحلیل شما بویژه دربارۀ اصلاح طلبان کاملن همسو هستم و دست شما را میفشارم.
تندرست باشید./ بهرام خراسانی
■ با درود و تشکر از جناب اتفاق برای انتشار این مقاله با ارزش. مقاله نشان میدهد که اعتراضات دی ۱۴۰۴ نقطه عطفی است که در آن:
- امید به اصلاح کاملاً از بین رفته،
- آلترناتیو پادشاهی به طور اجتماعی تثبیت شده،
- آرایش نیروهای سیاسی تغییر یافته،
- و امکان گذار، وارد فاز جدیدی شده است.
که بطور کلی درست است، با اینحال برای ارزیابی دقیقتر و منصفانه متن من به چند نکته اشاره میکنم.
نخست آنکه موارد زیر به درستی در متن مورد توجه قرار گرفته و از نقاط برجسته مقاله است:
- تشخیص درست “تحول آلترناتیو” و اینکه مسئله امروز ایران فقط اعتراض نیست، بلکه ظهور یک آلترناتیو قابل شناسایی است؛ چیزی که در نظریه گذار حیاتی است.
- تحلیل ساختاری از اصلاح ناپذیری نظام، بحث پارادایم، ساختار و جامعه ذینفعان،
- نقد صریح اما مستند اصلاح طلبی بر پایه کارنامه، تناقضات و رفتار انتخاباتی اصلاح طلبان،
- توجه به مسئله قومیت و تمرکززدایی که متاسفانه در بسیاری از متون پادشاهیخواهی نادیده گرفته میشود.
با اینحال موارد زیر را میتوان از نقاط ضعف متن دانست:
- اغراق در انسجام رهبری اعتراضات
- کمتوجهی به مسئله کنش جمعی و سازمان، متن فرض می گیرد که وجود آلترناتیو نمادین کافی است، در حالی که رژیمها با نماد سقوط نمیکنند بلکه با شکستن ماشین سرکوب و حل مسئله کنش جمعی سقوط میکنند
- تحلیل ناکافی از نیروهای مسلح و امنیتی.
توجه شود که دستگاه های امنیتی و ارتش، سپاه، بسیج و پلیس صرفاً «ابزار» نیستند؛ بلکه دارای علایق و منافع متفاوت و نیز شکافهای درونیاند. این بعد در مقاله کمتر شکافته شده است.
- دوگانه سازی بیش از حد پادشاهی / بقیه. متن گاهی همه غیرپادشاهی خواهان را در یک سبد ناکارآمد میگذارد، در حالی که بخشی از جمهوری خواهان یا کنشگران مدنی میتوانند متحدان گذار پادشاهی خواهان باشند.
توجه به ابعاد زیر میتوانست متن را غنی تر کند:
- اقتصاد سیاسی سرکوب، شامل هزینه سرکوب، فرسایش منابع، ناتوانی دولت در تأمین وفاداری نیروهای سرکوب از نکات مهمی است که در چنین متونی نیاز به بررسی بیشتر دارد.
- نظریه کنش جمعی، و توضیح اینکه چرا مردم میآیند؟، چه زمانی بر ترس غلبه میکنند (شعار نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم)؟ و چه زمانی میمانند؟ اهمیت زیادی دارد.
- نقش دیاسپورا و رسانه و توضیح اینکه چگونه شکاف داخل–خارج میتواند پل شود، نه مانع
- بررسی سناریوهای شکست، اگر اعتراض فروکش کند چه؟، اگر رژیم معامله کند چه؟ تحلیل بدون سناریوی شکست ناقص است.
نهایتا باید توجه کرد که رژیمهای توتالیتر نه با خشم مردم، بلکه با فروپاشی ستونهای سرکوب سقوط میکنند. اگر رهبری اپوزسیون بتواند با ارتقاء مشروعیت رهبری جنبش انقلابی موفق به شکل دادن به سازمان های حداقلی برای حل معضل اقدام جمعی مبارزان و مخالفان رژیم شده و در در نیروهای سرکوب شکاف ایجاد کند شده براندازی رژیم جهل و جنایت ولایت فقیه امکانپذیر خواهد شد. علاوه بر آن ایجاد بزرگترین ائتلاف ممکن از مخالفان رژیم در این فرایند گذار دموکراتیک را تضمین خواهد کرد. در این مفاهیم ادبیات گسترد ای از جمله در نوشته های عجم اوغلو و رابینسون، تیلی، او دونل و دیگر اندیشمندان انقلابهای اجتماعی-سیاسی وجود دارد که شاید به توان در فرصتهای بعدی به آنها پرداخت.
خسرو
■ سلام و درود آقای گرگانی گرامی
پاسخ به پرسش ۱ و بخشی از پرسش ۲) آنچه درباره «اکثریت» معترضان گفتهام، متکی به این مشاهدات میدانی است: (الف) نتیجهی مشاهدات میدانی خودم در ایران.
(ب) مشاهدات میدانی در اروپا شامل:
(ب۱) در تاریخ شنبه ۲۴ ژانویه، رویدادی در شهر دوسلدورف به فراخوان «شاهزاده» در حمایت از اعتراضات برگزار شده بود، مجموع تعداد شرکتکنندگان در این تجمع، به استناد گزارش کانالهای تلویزیونی آلمان ۱۸ الی ۲۰ هزار نفر بود.
(ب۲) در تاریخ شنبه ۲۵ ژانویه، رویدادی در شهر کلن به فراخوان «شورای جبهه ملی»، «حزب چپ»، «جمهوریخواهان»، «مجاهدین» و «تشکلهای کورد» در حمایت از اعتراضات برگزار شده بود، مجموع تعداد شرکتکنندگان در این تجمع به استناد گزارش پلیس آلمان ۱۵۰۰ نفر بود. تعداد مشارکتکنندگان دو رویداد دوسلدورف و کلن، بیانگر پایگاه اجتماعی این نیروهای سیاسی است.
(ب۳) پیشتر در جای دیگری نوشته بودم که جمعی از اعضای سازمانها و احزاب چپ، در گردهمایی پادشاهیخواهان در مونیخ (۴ مردادماه / ۲۶ جولای ۲۰۲۵) شرکت کردند تا در یک اقدام نمادین، تغییر مواضعشان را نسبت به تفکرات ۵۷ نشان دهند. حضور چنگیز امیری عضو سابق حزب کمونیست کارگری، کیانوش توکلی، عضو سابق سازمان فدائیان اکثریت (چریکهای فدایی سابق)، امیر دها، عضو سابق سازمان مجاهدین، فرزاد قنبری، عضو سابق حزب توده، فریدون احمدی عضو سابق اکثریت، کریم شامبیاتی عضو سابق اکثریت، ابوالفضل محققی، عضو سابق اکثریت، و مراد خورشیدی عضو سابق حزب توده در رویداد مونیخ، گواهی بر تغییر پایگاه اجتماعی «نهاد پادشاهی» است.
(ب۴) دعاوی اصلاحطلبان مخالف «نهاد پادشاهی» نیز گواهی بر جهتگیری «اکثریت» معترضان است. به تازگی احمد زیدآبادی کشتار معترضان را نتیجهی فراخوان «شاهزاده» میداند. این ادعای زیدآبادی خود مهر تاییدی بر آن است که «نهاد پادشاهی»، مرکز فرماندهی «اکثریت» معترضان در دیماه ۱۴۰۴ بود.
پاسخ به بخش دیگری از پرسش ۲)
جنگ ۱۲ روزه در زمان نارضایتی مردم از وضعیت حکمرانی کشور شروع شد. اما به سرعت فضای انتقادی را مبدل به فضای امنیتی کرد. جنگ همه را از حکومت گرفته تا مردم غافلگیر کرده بود و همه منتظر نتایج آن بودند. بنابراین شرایط برای یک شکلگیری یک جنبش اجتماعی مناسب نبود. بعلاوه در آن ایام یک فراخوان جدی مطرح نبود. اسرائیل گمان میکرد که حملات نظامی موجب شروع اعتراضات خواهد شد. اما محاسباتشان اشتباه بود.
پاسخ به پرسش ۳)
معترضان را میتوان به دو گروه تقسیم کرد: معترضان گروه اول اساسا هیچ شناختی از سایر نیروهای سیاسی (مثلا انواع تشکلهای «جمهوریخواه») ندارند.
معترضان گروه دوم شامل افرادی است که شناخت مختصری با سایر نیروهای سیاسی (مثلا برخی از تشکلهای «جمهوریخواه») دارند. اما مواضع ایشان را نمیپسندند. مثلا درحالیکه معترضان شعار «نه غزه نه لبنان» را سر میدهند، مهمترین دغدغه خاطر برخی از این «جمهوریخواهان»، پیگیری «آرمان فلسطین» است.
وانگهی معترضان نمیدانند که «جمهوریخواهان»، کشور را به کدام سو خواهند برد؟ آیا مثلا نبرد با اسرائیل همچنان در دستور کشور خواهد بود؟ آیا قرار است نوعی سوسیالیسم برقرار شود؟ و هزاران ابهام دیگر. پاسخ به پرسش ۴)
برخی از چهرههای گذارطلب مانند حاتم قادری تریبون دارند و به کرات مطلب منتشر کردهاند. پیام برخی دیگر از درون زندان هم منتشر میشود. اما مشکل «گذارطلبان»، بلاتکلیفی درباره یک اصل ساده تئوریک است. برابر نظریههای تحول، گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک سه مرحله دارد. (اول) پایان اقتدارگرایی (دوم)، استقرار دموکراسی و (سوم) استحکام دموکراسی. راهکار «گذارطلبان»، مربوط به مرحله دوم گذار است. در حالیکه برای مرحله اول، چیزی در چنته ندارند.
من با این ادعای شما که “کنشگران بهطور مستمر در واکنش به هزینهها، فرصتها، و تغییر موازنهی قدرت بازصفآرایی میکنند.” صددرصد موافقم و من نیز مدعی نیستم که تصویری ابدی از وضعیت نیروهای سیاسی و مطالبت اجتماعی ارائه دادهام. بلکه صرفا کوشیدهام تا لحظهی اکنون را به تصویر بکشم.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ سلام و درود آقای سالاری گرامی
گمان میکنم که برخی از نکات مورد توجه شما را در پاسخ به جناب گرگانی، جواب دادم. افزون بر این، اضافه میکنم که در طول تاریخ، آنچه سبب جلب اعتماد مردم میشود، یک سیاستمدار خبره بودن نیست.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ جناب بهرام خراسانی گرامی ممنون از توجهتان.
سپاسگزارم شهرام اتفاق
■ آقای اتفاق گرامی اعتماد مردم به فاکتورهای مختلفی وابسته است و همیشه میوه نمیدهد. و کسی که سیاستمداری خبره نیست و چهره ای مشهور است باید حداقل از مشاورانی فرهیخته و آشنا با سیاست برخوردار باشد و مسئولانه قدم بردارد و در صورت شکست یا اشتباه قبول مسئولیت کند. فکر میکنید چند نفر از هواداران رضا پهلوی دفترچه اضطرار را خوانده باشند؟ قصدم مقایسه نیست ولی انبوه اعتماد کنندگان به خمینی که اصلا هم خبره نبود، نباید فراموش شود. بدور افتادن علت طرفداری یا اعتماد از نگاه تان تعجب برانگیز است! بررسی اسباب و ریشههای اعتماد مردم میتواند روشنگر باشد.
با درود سالاری
■ سلام و درود خسرو عزیز
من همیشه از نظرات شما بهره جستهام و از آن آموختهام. برخی از نقایص نوشتههایم هم مربوط به محدودیتهایم است.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
امروز شاهد یک نظر از دو شخصیت، از دو قطب متفاوت سیاسی بودم. این دو از دو خانواده سیاسی متفاوت بودند که در رابطه با یک واقعه، نظر مشترک زیادی داشتند: شهریار آهی، مشاور سابق شاهزاده رضا پهلوی و احمد زیدآبادی، اصلاحطلب. مورد خطاب آنها آقای رضا پهلوی بود که با ادبیاتی مشابه از ایشان میپرسیدند: «آیا شما از عواقب فراخوانی که دادید مطلع بودید؟ میدانستید یا اقلاً حدس میزدید این روشی که در پیش گرفتهاید به کجا میانجامد؟» من شاید سؤال این دو را با کلمات متفاوتی بیان کنم، ولی هر دو سؤال از لحاظ محتوا یک معنا دارند.
سؤال من نیز این است: با آگاهی به این واقعیت که جوانان ما با دست خالی ترغیب میشوند «شهرها را تسخیر کنند» و تضمینهایی داده میشود مانند «۵۰۰۰۰ نفر از قوای مسلح آماده پیوستن به ایشان میباشند» و یا «پایداری کنید کمک در راه است»، آیا باعث نشدهاید که جوانان ما با هزار امید، عملاً از جان بگذرند و ناگهان با عدهای خونخوار و جانیِ تا دندان مسلح و اوباشان وارداتی با اسلحه سرد روبرو شوند؟ در حالی که نه قادر به فرار بودند و نه قادر به رویارویی، عملاً سلاخی شوند و اثری هم از «کمک در راه» به چشم نخورد؟
ما هم در فیلمها دیدهایم و هم در کتابهای درسی خواندهایم که در زمان جنگها و نبردهای مسلحانه، فرماندهان وقتی میدیدند درگیر یک نبرد نابرابر هستند و ادامه نبرد باعث تلفات و از دست دادن نیروی خودی میشود، فرمان عقبنشینی میدادند. عقبنشینی شکست نیست؛ عقبنشینی از روی تدبیر و مصلحت، چه بسا نهایتاً منجر به فتح گردد.
این فراخوانهای شاهزاده مرا به یاد زمانی انداخت که جنگ کره جریان داشت و منجر به ایجاد دو کره شمالی و جنوبی گردید. سربازان ترکیه نیز بر علیه کمونیستها میجنگیدند. تعداد آرامگاه سربازان ترک در قبرستان سربازان ترکیه (نسبت به تعداد کل سربازان ترک) بیش از قبر سایر ملتهای دخیل در جنگ بود؛ آن هم بدین علت که سربازان ترک بیمحابا و بدون محاسبه، به قلب صف سربازان دشمن میتاختند و به همین علت هم متحمل بیشترین تلفات میگردیدند.
من مایل نیستم آقای پهلوی را مقصر خونهای ریخته شده قلمداد کنم. نبرد مبارزان خیابانی با دست خالی، بیشتر نشان از عمق نفرت تلمبار شده در طول سالها نسبت به رژیم حاکم دارد. نفرتی که نتیجه سالها دزدی، فساد، سرکوب و جنایت است و فراخوان برای ریختن به خیابان، فرصتی برای جوانان جهت گرفتن انتقام بود. رشد کینه و نفرت نزد مردممان نتیجه ۴۷ سال قتل و جنایت است. خونریزی و کشتار با خون این رژیم عجین شده؛ شروع انقلاب ۵۷ همراه با اعدامهای بیشمار بود، شهریور ۶۷ را «شهریور خونین» نامیدهاند، قتلهای فجیع زنجیرهای فقط بهخاطر کارشکنی در دولت خاتمی و همینطور در طول سالهای ادامه حکومت این رژیم، اعدام، شکنجه و زندان جزو برنامههای (گاهی روزانه) این موجودات حاکم بر سرزمین ما به شمار میآید. جای تعجب میبود چنانچه عکسالعملی نسبت به بیش از ۴۷ سال اعدام و جنایت صورت نگیرد.
ولی بسیار شوربختانه جوانانمان درو شدند و قاتلان دچار صدمه چندانی نگردیدند. در عوض، دستاورد و نتیجه خونهای به زمین ریخته شده، عکسالعمل بسیار وسیع بینالمللی و ابراز انزجار از قتل و کشتاری بود که میتوان آن را در حد خود کمنظیر دانست. رژیم جمهوری اسلامی دچار چنان ضربه و لکه ننگی گردیده که دیگر پاکشدنی نیست و چنانچه از این مبارزه نابرابر با مردم خودش بهصورت فاتح بیرون آید، چارهای جز این ندارد که سکان کشتی را به دست کشتیبانان خوشنامتری بدهد؛ چون با قتلهای احتمالی بیشتری که در راه است، مردم ما با وجود تعداد وسیع عزیزان و نزدیکانی که از دست دادهاند و باز هم خواهند داد، محال است دیگر حتی قادر به دیدن چهرههای کریه افراد این حکومت باشند.
در عین حال خطاست چنانچه محاسبههای کاملاً غلط و اشتباه شاهزاده را با دیده اغماض کامل بنگریم. چنانچه با یک دید حسابگرانه و منطقی محاسبه کنیم، نمیتوانیم در نهایت شاهزاده را برنده نهایی این قیام خونین به حساب آوریم. اگر یادمان باشد بعد از انقلاب نحس ۵۷، خمینی و انقلابیون بسیار سازمانیافته حکومت را در دست گرفتند. «او» رفت و «این» آمد و هر جایی را که «او» خالی کرد، «این» پر نمود. شاهزاده با کمال تأسف نه از یک اتاق فکر و نه از مشاورین آشنا به جو داخل و خارج ایران در این برهه خطرناک برخوردار است. سوار شدن بر موج نوستالژی نمیتواند ضمانت کافی برای موفقیت باشد.
ناشیگری دیگر ایشان، یارگیری غلط بینالمللی میباشد. چنانچه به اتفاقات روزانه صحنه بینالمللی بنگرید، تنها فردی که با دنیا درافتاده دونالد ترامپ میباشد. ادعای علنی تسخیر گرینلند و ادعای کاملاً غلط و اشتباه او که اروپا در جنگ افغانستان بیشتر نقش فرعی داشت تا نقش اصلی، آمریکا را برای اولین بار در مقابل اروپا قرار داد. فرض را بر این میگذاریم که ونزوئلا بهجای یک کشور نفتخیز، یک شورهزار بود؛ مطمئن باشید جناب ترامپ حتی زحمت یک نیمنگاه به آن کشور را به خود نمیداد. آمریکا که تا چندی پیش دارای یکی از بهترین دموکراسیها بود، در حال حاضر تدریجاً مشغول از دست دادن ضمانتهایی میباشد که در هر دموکراسی لازمه کنترل بیطرفانه حکومت است. آنوقت بهخاطر نبود فکر، اندیشه و تدبیر در اطراف آقای پهلوی، جوانان مبارز خیابانی پیام دریافت میکنند که ترامپ به کمک خواهد آمد. البته ناو هواپیمابر در راه است؛ باید دید حمله به ایران و حمله به رژیم و نیروهای سرکوبگر، همراه با تحویل حکومت به شخصیتهای داخل کشور میباشد یا محاسبههای دیگری در راه است؟
دوستان، گوش به زنگ باشیم؛ سلاخ مشغول تیز کردن تیغ برای ادامه خونریزیهاست. سرزمینمان آبستن جنگ و خونریزی است و شاید روزهایی در انتظارمان باشد که خون گریه کنیم. وطنم، وطنم.
ژانویه ۲۰۲۶
■ با دوستانی در شهرهای مختلف اروپا که صحبت میکنم کارشان شده گریه و ناله. هم از سر فشار فاجعه کشتار مردم و هم بدلیل دست بسته بودن و عدم توانایی انجام کاری موثر. در بحبوحه جنگ و کشتار غزه بسیاری هشدار میدادند که ایران نیز به سمت سرنوشتی شوم میرود. جمهوری اسلامی آخر الزمانی است، رهبرانش از سران آلمان نازی ددمنشترند و برای لحظه آخر قرص سیانور حمل نمیکنند، چسبیدهاند به موشک و اورانیوم و سلاحهای جنگی. اگر این بار دها هزار نفر را کشتند کوچکترین ابایی از نابودی میلیونها نفر را ندارند. قذافی، رژیم پل پت، ایدی امین، صدام همگی در مقابل جمهوری اسلامی به بچههای بازی گوش شبیهاند. و صد البته چنین رژیمی در جبهه بین المللی “ضد دموکراسی” بخوبی میگنجد. فقط باید کمبودهایش را اصلاح کند: اول وجهه بینهایت آبرورفته باید کمی تغییر کند (لوکاشنکو، احمد الشرع، دولت فعلی ونزوئلا)، دوم با پراگما و مصلحتهای روز کنار بیاید (نظیر مدارا با نتانیاهو)، و سوم از ثبات نسبی بر خوردار باشد. از اینروست که با گفتههای آقای مجلسی موافقم که قلدرهای بینالمللی دستور العملهای خود را برای ایران دارند. اما معادلههای همه در یکجا میتواند به شکست و بنبست بیانجامد و آن فاکتور مردم و جنبش آزادیخواهی ایران است. این را تا حدودی میفهمند و سرکوب ندای آزادی شدیدتر ادامه خواهد داشت. هفتهها قبل از کشتار بگیر و ببندها آغاز شد، نرگس و یارانش را به زندان بردند، تاجزاده و برخی دیگر را به همچنین. جمهوری اسلامی کنونی و محتملا بعدی قصد کوتاه آمدن و آزاد گذاشتن رهبران دمکرات و لیبرال مردم را مطلقا نخواهد داشت.
من کوچکترین تایید یا دفاعی از فراخوان آقای پهلوی نمیکنم، اما بیانصافی و مغلطه است که حتی کوچکرتین بخشی از ددمنشی رژیم را به پای وی بنویسیم. بله این احتمال نیز هست که کمی بازی خوردند، چون دولت ترامپ اگر چه کانال مستقیم با آنها ندارد ولی غیر مستقیم زیاد دارد. شاهزاده رضا پهلوی از رهبران موثر جنبش است و بیش از هر زمان دیگر نزدیک شدن نیروهای سکولار و دموکراسی خواه به وی ضروری است، هر چه اطراف آقای پهلوی از نیروهای تکثر گرا خالی شود راه برای سیاست های زد و بندی و پشت و پرده باز تر میشود.
به امید روزهای بهتر، پیروز.
■ دوستان فراخوان برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن بدون سازماندهی و زمینه ها و نیروهای مناسب قابل نقد است ولی آیا بدون آن رژیم دست به این کشتار نمیزد؟ رژیم به خاطر حفظ موجودیتش همیشه آماده سرکوب جنبشهای مردمی هست و پیشبینی این اعتراضات وسیع علیه خود را داشت. به همین خاطر انگشت اشاره سمت و سویش معلوم است و مغلطه در آن قرار گرفتن در کنار جانیان است. همه ستمدیگان و بازماندگان این جنایت و سلاخی باید مشاهدات و تجربیات تلخ و دردناک خود را مکتوب کرده و به دست دستاندرکاران حقوق بشر که اکنون در حال جمعآوری مدارک و شهادت مردم داغ دیده هستند، برسانند. هیچ به قتل رسیدهای نباید بینام و نشان بماند و فراموش شود. سند جنایت این رژیم ضد انسانی باید بدین وسیله قطورتر شود و عاملان و قاتلان فرزندان رشید این آب و خاک باید افشا شده تا در نورنبرگی ایرانی جوابگوی جنایت خود باشند.
ملت داغ دیده: وظیفه انسانی و اخلاقی همه ما به عنوان شهروندانی متمدن ثبت این جنایتها و افشای جانیان است تا نتوانند آسوده سر بر بالین بگذارند و احساس امنیت کنند. ثبت جنایت و نام عاملان آن جدا از وظیفه، عاملیست بازدارنده برای دد منشی نیرویهای سرکوب.
هر چه ازین درد بگویم کم است / بار گرانی که نامش غم است
سالاری
■ جناب مجلسی، من نوشته های شما را از چند سال پیش می خوانم و به درجه خلوص و خوش نیتی شما ایمان دارم. در عین حال برداشتم اینست که چند خبر، گاها غیر رسمی یا چند نوشته شما را و قضاوتتان را عمیقا تحت تاثیر قرار می دهد. مثلا در مورد کارهایی که قرار بود پزشکیان انجام دهد. نوشته شما در اینمورد موجود است و می توان به آنها مراجعه کرد.
در مورد این نوشته بالا من شک ندارم که سیاست امنیتی های رژیم اینست که صورتحساب قتل عام اخیر را بجای خامنه ای به حساب رضا پهلوی بنویسند. به عبارت دیگر این کشتار بجای از بین بردن باقیمانده مشروعیت رژیم از دشمنش مشروعیت زدایی می کند. بخشی از مخالفان رژیم هم که با پهلوی از اول مخالف بودند از این موضوع استفاده می کنند. اونها سالها می گفتند رضا پهلوی در خارج هوادارانی دارد ولی در داخل نه. گفتند اگر راست می گوید یک فراخوان بدهد تا ببینیم چه وزنی دارد. بعد از شروع تظاهرات گفتند ویدیو ها صدا گذاری دیجیتالی شده. بعد که فراخوان داد و مردم میلیونی پاسخ دادند گفتند او مسئول خون های ریخته شده است.
من شخصا هوادار پادشاهی یا جمهوری نیستم و خواهان رفتن این رژیم و آمدن یک رژیم سکولار دمکرات هستم. اینرا هم میدانم که آقای رضا پهلوی معصوم نیست، اشتباه هم می کند و باید بکند و مهم اینست که مجموعه فعالیتش صحیح است و اشتباهاتی هم دارد. ایشان الان موقعیت استثنایی دارد و مملکت ما هم در موقعیت تعیین تکلیف است و همه ما در قبال خونهای ریخته شده مسئولیت داریم. مسئولیت ما اینست که کاری بکنیم که این خون ها بی فایده ریخته نشده اند. اگر می توانیم رژیم را تضعیف کنیم. حداقل با زدن مخالفین جدی رژیم، رژیم را تقویت نکنیم.
زید آبادی معتقد به براندازی رژیم نیست. او حتی معتقد به گذار از رژیم هم نیست و به آقای موسوی و هوادارنش هم انتقاد دارد و معتقد است که آنها با مشی خود نیروهای تند رو را تقویت می کنند. زید آبادی اصلا با به خیابان آمدن مخالف است، چه کشته بدهد و چه کشته ندهد. سقف نوع مبارزه زیدآبادی همان ویدیو ها و چند نوشته است که از فیلتر دستگاههای امنیتی عبور کرده اند و بی خطر و شاید مفید تشخیص داده شدهاند.
به امید رهایی میهن و مردم / بابک خرمدین
■ از اصلاحطلبی آقای زیدآبادی نوشته شد، نمیدانم وقتی که ایشان از گفتن نام عاملان این جنایت طفره میروند، چگونه برای پیوستن به رضا پهلوی شرط و شروط میگذارند که یکیش “حمایت صریح از حق مردم فلسطین” است. این اصلاحطلب حکومتی خیابان که هیچ اصلا مبارزه با رژیم را قبول نداشته و با آه و ناله از بالاییها انتظار رحمت دارد. گدایی این جناب کجا و سخنان بیپرده آقای ابوالفضل قدیانی از زندان اوین کجا. بد نیست آقای زیدآبادی از تززیق آمپول خود سانسوری به خویش مثل آقای عبدی صرفنظر کنند و همان طور که آرزومندند و اگر میتوانند “به یادِ لحظههای غربت و مظلومیت علی در جوار مسجد کوفه ساکن” شوند. نمیدانم شاید این یک نوع چشمک غیر مستقیم به نمایندگی از جاهایی به رضا پهلوی باشد.
با احترام سالاری
■ با درود، من با شریکِ جُرم خواندنِ آقای پهلوی در قتل و عامِ هموطنانِ به ستوه آمده مخالفم، اما او را رهبری فاقدِ توانمندیهای کافی جهتِ پیوند یا پُل زدن میانِ جامعه متکثرِ ایران با انبوهی بحرانها و پیچیدگیهایش میبینم، همچنین ایشان فاقدِ شناخت ِکافی از ولع بیپایان آخوند درحفظِ قدرت، میزان درندهخویی و سَبُعیتِ جمهوری اسلامی، الخصوص رهبرِ قصی القلبِ آن هست.( توضیح میدهم)
١- از مهمترین نیازهای مُبرم در یک میدانِ جنگ/ میدانِ مبارزاتی/ خیابان، ارتباطات و حفظِ آن است. آیا نخستین بار بود که ج.ا انترنت را قطع میکرد و دست به کشتار میزد؟ آیا آقای پهلوی میدانست که اگر انترنت قطع شود چگونه ارتباط را با نیروی کفِ خیابان برقرار کند؟ چه لزومی به دادنِ فراخوان بود؟ با این فراخوان چه کردیم؟ چقدر دستاورد داستیم؟
٢-به باورِ من پاسخِ بخشِ قابلِ توجهای از ایرانیان به فراخوان آقای پهلوی نه الزاما به توانمندیهای راهبردی او، بلکه بخاطرِ معروفیت جناب پهلوی، استیصال و درماندگی جامعه،عملکردِ ضعیف جمهوری خواهان، وقول و وعده های ترام در رسیدنِ کمک وتکرار آن توسط آقای پهلوی، مردم را با رغبتِ بیشتری به خیابانها کشاند.
٣- ما کار و فعالیتهای سیاسیِ سازماندهی شده را در چهارچوب احزاب، نهادها و شبکه سازی تجربه نکردیم، در مُقابلِ آن دستور العمل ها، فرمانها، فراخوانهای فردی، و مهمتر از آن اعتقادِ عمیق و ریشه دار ایرانیان به ناجی و نجات دهنده برایمان از جذاببتِ بیشتر ی برخوردار است تا فعالیت های جمعی و چهارچوبدار که مسئولیت جمعی را طلب میکند.
۴- آقای پهلوی استراتژی ندارد، استراتژیست هم اطراف او نیست، یک رهبر باید بداند در چه زمینی باید رهبری کند، قوائدِ آنرا باید بشناسد، نقاط ضعف و قوتِ حریف را بشناسد، باید بداند به چه اطلاعات و دانشی نیاز دارد، بعداً تاکتیک ها و استراتژی را تنظیم کند، ایشان فراخوان دادند: مراکزِ دولتی را تسخیر کنید! فرض کنید یک پاسگاه یا یک فرمانداری یا یک وزارتخانه تسخیر شد، چه کنیم با آن؟ چقدر و با چه نیرویی میتوانیم آنرا حفظ کنیم؟
۵- مشاورانِ آقای پهلوی یا تحلیلگران او آدمهایی اندیشه ورز نیستند، پیچیدگیهای سیاست ورزی و سیاست را نمیشناسند،آتش آنها بسیار تند است. تاکید و اصرارِ آنها روی شعارِ جاوید شاه، نتنها همگرایی ایجاد نمیکند، بلکه موجب شکاف و تفرقه بیسابقه ایرانیان شده.
۶- رفتار آقای پهلوی مانند رهبران غیرِ مسئول ِخاورمیانه است، هنگامیکه ازاو سوال شد چرا فراخوان دادید؟ فرمودند فراخوان ندادم، نه رسانهای او را نقد کرد! نه شخصی از سامانه او از ایشان پرسشگری کرد. چگونه میتوانیم از جمهوری اسلامی به یک نظام دموکراتیک با حداقل هزینه عبور کنیم؟ آیا آقای پهلوی که خود را رهبر خوانده و بخشی از مردم او را به هر دلیلی صدا میزنند، توانسته جوابی در خور به این صداها و انتظارات بدهد؟
با احترام مرادی
■ در همراهی با آقای سالاری و توضیح بیشتر در مورد “اصلاحطلبان” نظیر آقای زیدآبادی، رجوع میدهم به کامنت چند هفته پیش آقای علی سعید زنجانی که لزوم داشتن تاریخ مشترک را برای همراهی و همگرایی توضیح دادند. در مورد انقلاب ۵۷ اگر چه تشتت نظری در اپوزیسیون بسیار است اما در کلیت فاجعه آمیز بودن ۵۷ و یا نتیجه فاجعهآمیز زود هنگام ۵۷ اشتراک نظر گفته و نا گفتهای وجود دارد. ولی این بخش از “اصلاحطلبان” نه تنها بند ناف را نبریدهاند از قضا در آینده نیز چنین نخواهند کرد، و خواسته یا نا خواسته نقش محوله خود را که نمک بر زخم مردم پاشیدن است ادامه خواهند داد.
با احترام، پیروز
■ دوستان، میبینم با تفاوتهایی، نوعی اشتراک نظر بین وجود دارد. لذا بهتر است اشاره ای داشته باشم به خبری که از ایران شنیدم و شهریار آهی هم در مصاحبه اش به آن اشاره داشت. از این قرار: جمعی از فعالان سیاسی، فرهنگی و مدنی داخل کشور، مشغول مذاکره و راهیابی برای دور زدن خامنه ای و ایجاد تغییرات در حکومت را آغاز کرده اند. یکی از آن ها خانم آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات میباشد. بد نیست برای آشنائی با افکار او، به بیانیه جدید او توجه کنید.
با احترام مجلسی
(بیانیه آذر منصوری)
■ با نظرات شما موافقم. بایستی لکنت زبان و ترس از برچسب های گوناگون را کنار گزارد. خون هزاران هموطن بیگناه و داغ ابدی خانوادههای آنان میطلبد که از این فاجعه کالبد شکافی شود. اینکه علی خامنهای تبهکار و نظام مافیایی ملایان متهم اصلی این کشتار هستند جایی برای مناقشه باقی نمیگذرد؛ اما از حکومتی که پنج هزار (۵،۰۰۰) اسیر را در سال ۶۷ به قتل رسانید چیز دیگری میبایستی انتظار داشت؟ به هنگام جنگ ایران و عراق که حکومت ملایان هزاران کودک سرباز را به جبهه ها و به روی میدان های مین منج انسانی گسیل داشت، صرف مشروع بودن دفاع از میهن و مقابله با دشمن متجاوز سبب نشد که خمینی از تیغ اتهام عنوان مقصر اصلی ان کشتار ها رها یابد. آیا به صرف اینکه صدام آغاز گر جنگ و متجاوز به خاک میهن بوده، می بایستی ازجنایات ملایان درگسیل هزاران کودک به جبهه چشم پوشید؟ در ان هنگام هم هزاران کودک و خانواده بیگناه به فراخوان خمینی پاسخ مثبت دادند! در ان زمان مخالفین حکومت، و از جمله سلطنت طلبان، به درستی خمینی را مسول کشتار کودکان میهن دانستند، چه از صدام جز کشتار توقعی نمیرفت! رضا پهلوی مبارزه با رژیم ملایان را “جنگ” نام نهاده و میبایستی با همین استدلال به ان نگریست. اما قبل از ان مروری بر آنچه که گذشت.
جنبش اعتراضی اخیر که از روزهای ۲۸-۲۷ دسامبرآغاز گشت اساسا جنبش مال باختگان بود. مال باختگانی به گستره ایران. مردم می دیدند که دارایی آنها روزانه کاهش می یابد. آنها بدرستی حکومت را مسول نابودی دارائی خویش میدانستند. از آنجا که این آسیب متوجه پول ملی و بی ارزشی روزانه ان بود، جنبش اعتراضی حتی سنتی ترین اقشار را در بر گرفت و با با به میدان آمدن بازاریان آغاز شد. در عمر ۴۷ ساله جمهوری اسلامی این اولین بار بود که بازاریان به اعتراض بر خواسته بودند. و حکومت در مقابل این عمل در مانده بود. اعتراض را برسمیت شناخت و به عنوان اولین اقدام ریس بانک مرکزی را عزل کرد. جنبش مدنی چند روز ادامه یافت ومیرفت تا با پیوستن اقشار گسترده تری از مردم همراه با اشکال دیگر مبارزه مدنی همچون اعتصابات به حرکت نیرومندی علیه ساختار حکومت ملایان تبدیل شود. این جنبش خود جوش بود و هیچ جریان سیاسی شناخته شده ای در براه اندازی ان دخالتی نداشت، تا اینکه در روز نهم سر و کله آقای رضا پهلوی پیدا شد و نخستین گام برای ربایش حرکت خودجوش مردم توسط رضا پهلوی برداشته شد، و ایشان فراخوان به خیابان آمدن در شبهای پنج شنبه و جمعه (۸ و ۹ ژانویه) را دادند؛ فراخوانی که بوی خون ان به مشام می رسید.
البته شعارهایی به طرفداری از پهلوی داده میشد، هر چند در آغاز کم رنگ تر، ولی در ادامه جنبش با دوپینگ ایران انترناسیونال و منوتو شدید تر داده میشد. در ان زمان بود که رضا پهلوی وهم برش داشت و به ناگاه فرمان حمله را صادر کرد. از دید پهلویون جنگی آغاز گشته بود و اینک هنگام انتقام کشی بود؛ رضا پهلوی در اندیشه انتقام کشی از مردم ایران است؛ همان مردمی که در بهمن ۵۷ او و خوانده اش را آواره کردند.
اگر رضا پهلوی کوچکترین احساس همدردی و مسولیتی،در قبال هزاران جانبازی، که از پی ددمنشی ملایان حاکم به خاک و خون خفتند، می دشت، در اولین برخورد به این کشتار با همدردی با بخون خفتگان آغاز میکرد، همانها که بسیاری از آنها در لحظه جان دادن، بجا و یا نابجا، نام او را بزبان داشتند. در عوض، او در پاسخ به سوال خبرنگار شبکه خبری سی بس نیوز در مورد مسولیت او در قبال فرستادن جوانان به قتلگاه ملایان، با بیشرمی تمام شانه ها را بالا انداخت و گفت: ” ما در حال جنگیم و جنگ تلفات دارد!”
حال که رضا پهلوی اعتراضات مدنی شهروندان را به جنگ همانند نموده است، بایستی از ایشان پرسید که کدام طرف جانگ را آغاز نمود؟ آیا رضا پهلوی که به عنوان فرمانده سپاه خودی در کمال عدم آمادگی نیروی پیاده نظام خود را به قتلگاه دشمن خونخوار میفرستد، پاسخگو است؟ در هر جامعه پیشرفته جنین اقدامی متلزم محاکمه فرمانده (رضا پهلوی) به داگاه صحرایی است. ایشان چه فکر میکرد؟ آیا ایشان بر این خیال باطل بود که ملایان خونخوار در این مورد به ملایمت برخورد خواهند کرد؟ در اینصورت دیگر مبارزه ایشان علیه ملایان محلی از اعراب ندارد. اگر ایشان حساب پاسخ خون آلود ملایان را نکرده بود، در این صورت بایستی به جرم بی لیاقتی تحویل دادگاه صحرایی داد.
با احترام سعادتی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
به یادِ قربانیانِ قتلعامِ خیزشِ دیماه ۱۴۰۴
قتلعام در تاریخ تشیع، واکنشی استراتژیک به بحران مشروعیت است؛ روشی تکرارشونده برای بقا که از حذف بدیلهای فکری آغاز میشود و در لحظهای که احساس خطر به اوج میرسد، به کشتار عریان مردم میانجامد. به بیان دقیقتر، تشیع نه بهمثابه مذهبی متعارف، بلکه بهعنوان گرایش و ارادهای سیاسی زیر درفشِ دین، از آغاز با بحران مشروعیتی ذاتی مواجه بوده است؛ و تاریخ نشان میدهد که این بحران، نه بهطور اتفاقی بلکه بهشکلی نظاممند، با قتلعام و ترورهای هدفمند پاسخ داده شده است. در این خواستِ قدرتِ دیناندرآر، قتلعام نه انحراف از قاعده، بلکه تا امروز مؤثرترین روش بقا و ماندگاری بوده است.
غوغاسالاری، ترور شخصیت، توهین و بهتانزنی به هر گرایشِ عقیدتی و فکریِ متفاوت ــــ که قرنهاست بهمثابه «روش» در آخوندیسم شیعی به کار گرفته میشود ــــ نه پدیدههایی مستقل، بلکه مقدمات همان حذف نهاییاند: لحظهای که زبان بند میآید و خشونتِ عریان جای آن را میگیرد. از همین منظر بود که در اوج برآمدن داعش، در مقالهای با عنوان «تأملات تروریستی و اقتصاد مقاومتی» (زمانه، ۱۲ فروردین ۱۳۹۵) نوشتم جمهوری اسلامی، بهمثابه شکلِ تام و نهاییِ ظهور تشیع، خطری عمیقتر و پایدارتر از داعش برای جهان است؛ چرا که برآیندِ یک بیماریِ ریشهدار و نهادین است؛ شاکلهای که از همان آغاز بر حذف و نابودی استوار شده و از رهگذرِ دیالکتیکِ نژندِ «مظلومیت» و «مقاومت» خود را همچون قتالهای پیوسته صیقل میدهد؛ تا آنجا که به آمیزهای عریان از بلاهتِ نهادینه، خیانتِ سازمانیافته و ارادهای کور برای تهاجم بدل میشود و خشونت را نهفقط موجه، بلکه به وظیفهای مقدس تبدیل میکند.
در تشیع، «مظلومیت» نه یک واقعیت تاریخی، بلکه سازوکاری روایتسازانه برای تولید و بازتولید قدرت سیاسی است. چنانکه در کتاب «جامعهی تعزیه» (نشر فروغ، ۲۰۱۷) شرح دادهام، این مظلومیت نه از دل رنج، بلکه از دل نیاز به مشروعیتبخشی به خشونت زاده میشود. دستگاه شیعی، پیش از آنکه ضربه بزند، خود را قربانی روایت میکند و با این وارونگی بنیادین، خشونت را از کنشی تهاجمی به وظیفهای اخلاقی بدل میسازد. تشیع همزمان ظلم میکند و نقش مظلوم را از مظلومِ واقعی میرباید و به نام خود ثبت میکند؛ و این، خالصترین صورتِ تمامیتخواهیِ آن است. در این منطق، دیگری هرگز فقط منتقد، مخالف یا رقیب نیست؛ او از پیش «ظالم» روایت میشود و همین برچسب، حذفش را نه فقط مجاز، بلکه ضروری جلوه میدهد.
مظلومیت در اینجا نه روایت گذشته، بلکه پیششرطِ آمادگیِ روانی و اخلاقیِ کشتارِ آینده است: تمهیدی روایی برای تعلیق مسئولیت، تطهیر وجدان، و بسیج تودهها علیه جامعهای که باید سرکوب شود. از همینروست که هرچه شکاف میان حاکمیت شیعی و جامعه عمیقتر میشود، ماشینِ روایتسازیِ قدرتْ فریادِ مظلومیت را بلندتر میکند تا خشونتِ فزاینده را در هیاهوی آن پنهان سازد؛ چرا که این دستگاه، بنابر عادت، فقط تا جایی قادر به بقاست که بتواند خونریزی را زیر نقابِ مظلومیت و «مقاومت» مستور نگه دارد.
آنچه در دیماه در ایران رخ داد ـــ کشتار گستردهی مردم بیدفاع ـــ نه حادثهای استثنایی بود، نه لغزش یک رهبر عصبی، و نه «خطای امنیتی»؛ بلکه بازفعالشدن مکانیزمی کهنه و آزموده بود. تشیع، نه بهمثابه مذهبی در کنار دیگر مذاهب، بلکه بهعنوان گرایشی سیاسی و قدرتمحور که از نمادها و زبان دینی و عرفانی بهگونهای ابزاری بهره میگیرد، از آغاز با بحران مزمن مشروعیت زیسته است؛ بحرانی که هر بار با خشونت مشروعیتیافته بر پایهی روایتهای جعلی پاسخ داده شده است. از صفویانی که تشیع را با قتلعام ایرانیان تحمیل کردند، تا حذف خونین بابیان و سرکوب آشکار و پنهان بهائیان؛ از کشتار ابزاری سینما رکس تا اعدامهای دههی شصت، و سرانجام آبان و دیماه، یک الگو بیوقفه تکرار شده است: هر جا ارعاب، تهدید، و بهتان کارایی خود را از دست میدهد، ماشین ترور و قتلعام به کار میافتد. در این منطق شیعی، کشتن نه نشانهی شکست سیاست، بلکه آخرین و مؤثرترین ابزار بقای آن است.
این بحران از آنجا بهگونهای ذاتی در تشیع نهادینه شده است که این مذهب از آغاز، نه پدیدهای درونزاد و برآمده از تجربهی تاریخی جامعهی ایرانی، بلکه بیشتر سرهمبندیای فرانکشتاینوار از نمادها، اسطورهها و نشانههای مذهبی بوده است. اسلام، در بدو ورود به ایران، خود در فاصلهای عمیق با واقعیتهای تاریخی، فرهنگی و زیستی این جامعه قرار داشت؛ اما تشیع، این بیگانگی را دوچندان کرد. نخست از رهگذر خودِ اسلام، و سپس از طریق نهاد روحانیتی که نه از دل تاریخ اجتماعی ایران، بلکه از زمینهها و زمانههای بیرون از این سرزمین وارد شد. به بیان دیگر، تشیع از همان آغاز نه ادامهی یک سیر تاریخیِ درونی، بلکه پدیدهای تحمیلی بود که برای استقرار خود ناگزیر شد جای فقدان ریشهی اجتماعی را با قدرت، غلوّ، تقدس و ترور و حتی قتلعام جبران کند. همین گسست اولیه است که بحران مشروعیت را به وضعیتی دائمی بدل کرد؛ بحرانی که هرگز حل نشد و تنها با سرکوب، تعلیق و در نهایت خشونت عریان مدیریت شد.
نخستین بروزِ عینیِ بحرانِ مشروعیتِ تشیع را باید در دولت صفوی دید؛ لحظهای که تشیع برای نخستینبار نه فقط بهعنوان مذهب، بلکه بهمثابه قدرت سیاسیِ مستقر ظاهر شد. صفویان با جامعهای روبهرو بودند که نه شیعه بود و نه میلی به شیعهشدن داشت. این شکاف، از همان آغاز، امکان هر نوع اقناع و مصالحه را منتفی میکرد؛ و درست از همینجا خشونت به ضرورت بدل شد: قتلعام اهل سنت، اعدام و تبعید علما، اجبار مذهبی و پاکسازی شهرها، نه انحراف، بلکه ابزارهای ساختاریِ جبران فقدان مشروعیت بودند. تشیع در این تجربه، نه از دل جامعه، بلکه از دل شمشیر زاده شد و همزمان منطق بقای خود را تثبیت کرد: آنجا که ریشهای تاریخی در کار نیست، ترس کاشته میشود؛ و آنجا که باور شکل نمیگیرد، خون جای آن را میگیرد.
دولت صفوی نشان داد که تشیع تنها در صورتی میتواند دوام بیاورد که جامعه را پیشاپیش در وضعیت انقیاد و هراس نگه دارد ـــ الگویی که بعدها، با شدتها و صورتبندیهای متفاوت، بارها تکرار شد. شاه اسماعیل، در همان نخستین سالهای قدرت، تشیع دوازدهامامی را مذهب رسمی اعلام کرد، در حالی که اکثریت جامعهی ایران سنیمذهب بود. واکنش دولت به این واقعیت اجتماعی، اجبار عریان بود: لعن علنی خلفای اهل سنت، تخریب مساجد و مدارس سنی، اعدام یا تبعید علمای مخالف، و قتلعام گستردهی مردم در شهرهایی که در برابر این تغییر مقاومت میکردند.
منابع تاریخی از کشتارهای وسیع در تبریز، شیروان، بغداد و بخشهای بزرگی از غرب و شمال ایران سخن میگویند؛ کشتارهایی که هدفشان نه سرکوب شورش، بلکه تغییر مذهب یک جامعه با زور بود. صفویان برای پر کردن خلأ مشروعیت مذهبی، روحانیانی را از جبلعامل و دیگر سرزمینهای عربی به ایران وارد کردند و همزمان هر صدای مذهبیِ رقیب را با خشونتی آدمخوارانه از میان برداشتند. از اینرو میتوان گفت تشیعِ صفوی نه حاصل یک دگردیسی تاریخی، که برآیندِ پاکسازیِ سازمانیافتهی مذهبی بود.
در اینجا قتلعام تنها ابزار تثبیت قدرت نبود؛ بلکه خودِ سازوکار دولتسازی، یا دقیقتر: جعل دولت در جامعهای بود که از سر ناچاری به آن به گونهای نمایشی تن داده بود. درست از همین بزنگاه میتوان دید که تشیع، از بدو استقرار، نه تنها پدیدهای از بن دولتی و سیاسی و بیگانه با جامعه و دین ایرانی بود، بلکه به تدریج به نظامی آخوندیسمی و مخوف بدل شد که فقدان ریشهی اجتماعی را با تولید ترس و ترور جبران میکرد.
با فروپاشی صفویه، تشیع بهعنوان نیرویی تحمیلی و بیریشه از میان نرفت؛ تنها دولت متمرکز خود را از دست داد. آنچه باقی ماند، منطقِ خشونت بیمرزی بود که پیشتر نهادینه شده بود و اینبار در پیوندی تازه میان سلطنتِ قاجار و روحانیت شیعی عمل میکرد. قتلعام بابیان در میانهی قرن نوزدهم، نخستین ظهور آشکار همان منطق در غیاب دولت صفوی بود: ترور شخصیتی و ترور فیزیکیِ رهبران، اعدامهای در ملأ عام، محاصرهی شهرها و کشتار جمعیِ پیروان، جای هرگونه مواجههی فکری و عقیدتی را گرفت و در نیریز، زنجان و تهران این حذف روانی و فیزیکی وضوح و شدت بیشتری یافت؛ در این سرکوب هولناک و پر از شکنجه و قساوت، نیروی نظامی و دولتی به بازوی اجراییِ آخوندیسمِ حاکم بر جامعه بدل شده بود.
اگرچه در برخی موارد جنبش بابیه، همچون جنگ قلعهی طبرسی، به ناگزیر برای دفاع از خود دست به سلاح برد، اما در بنیاد نه جنبشی مسلحانه بود و نه تهدیدی نظامی. با این حال، دستگاه شیعی ـــ همانطور که امروز در قتلعام دیماه عمل میکند ـــ این جنبش را بهطور بزرگنمایانه و وارونه، تروریستی و توطئهی بیگانه جلوه داد. آری، این جنبش نیز همچون دیگر جنبشهای ایرانی خطرناک بود، اما نه برای جامعه؛ خطر واقعی آن در برانداختن حاکمیت مطلق آخوندیسم و، بهویژه، در توان بدیلبودنش بود: بدیلی الهیاتی که انحصار دینی و مشروعیت شیعی را به چالش میکشید و نیت نهاییاش بازپسگیری جامعهی ایران از سلطهی اسلام و تشیع از طریق غلبهای اجتماعی و فرهنگی بود.
این تجربه نشان داد که حتی بدون دولت مذهبیِ یکپارچه، آخوندیسم تشیع در لحظهی احساس خطر همچنان به همان ابزار خشونت متوسل میشود. قتلعام بابیان ثابت کرد که خشونت دیگر وابسته به ساختار دولت نیست؛ بلکه به بخشی از حافظه و واکنش خودکار آخوندیسم شیعی بدل شده است. از این پس، هر بدیل فکری نه رقیب، بلکه تهدیدی وجودی تلقی شد ـــ تهدیدی که پاسخ آن، نه گفتوگو و مصالحه، بلکه تکفیر و حذف به شنیعترین شکل بود.
سرکوب بهائیان مرحلهی تکاملیافتهی همان منطق حذف بود؛ جایی که به دلیل هوشیاری جامعهی بهائی، قتلعام علنی هم پرهزینه و هم بیفایده شد و جای خود را به حذف خاموش و ساختاری داد. بهائیت، برخلاف بابیه، نه جنبشی شورشی و انقلابی بود و نه دارای سازمان نظامی؛ خطر آن تنها در بدیلبودن آرام، مدنی و پایدارش بود که بدون خشونت، انحصار الهیاتی و سیاسی آخوندیسم را تهدید میکرد. واکنش در این مرحله دیگر کشتار گسترده نبود، بلکه شبکهای از حذف سیستماتیک به اجرا درآمد: اعدامهای گروهی و مفقودسازیهای پراکنده اما هدفمند، مصادرهی اموال، محرومیت از آموزش و اشتغال، تخریب گورستانها و خلاصه بیرونراندن تدریجی بهائیان از حیات اجتماعی. این سرکوب حاصلِ محاسبهای سرد بود که خشونتِ نامرئی را بیهزینهتر و بهمراتب مؤثرتر از خشونتِ عریان میدانست؛ محاسبهای که هدف نهاییاش نابودی یک بدیلِ دینی و اجتماعیِ نوظهور، جوان و پرانگیزه بود. از این منظر، حذف بهائیان نه گسستی از منطقِ قتلعام، بلکه تداوم همان منطق در صورتی کمهزینهتر و ماندگارتر است؛ مرحلهای که در آن، کشتن جای خود را به نامرئیسازی میدهد، بیآنکه اراده به حذف ـــ حتی یک گام ـــ عقب نشسته باشد.
سینما رکس آبادان نمونهای دیگر از تداوم همان منطق قتلعام است؛ قتلی جمعی و به شدت نمادین که روحانیت، آن را به دست مزدورانش برای ایجاد وحشت عمومی و بازآرایی میدان سیاست به سود خود به کار گرفت. در شب شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۵۷، ششصد و هفتاد و هفت نفر در آن سینما زندهزنده سوختند. هدف در اینجا نه حذف یک بدیل عقیدتی یا دینی ــ همچون بابیت یا بهائیت ــ بلکه تولید ترس فراگیر و بازآرایی میدان سیاست از طریق شوک و وحشت جمعی بود. قربانیان، مردم عادی و بیدفاع بودند و این آتشسوزی سالها در هالهای از تردید، انکار و جعل روایت نگاه داشته شد. هنوز به یاد دارم که در مدرسه، در نمایشی بازی میکردم که گیر افتادن و سوختن تماشاگران آن سینما را بازنمایی میکرد؛ سالها طول کشید تا روشن شود این فاجعه بهگونهای مستقیم به روحانیت شیعه و شبکههای درهمتنیدهی قدرت آن بازمیگردد ـــ جنایتی آگاهانه و حسابشده که برای بدنامسازی مخالفان و خاصه برای برانگیختن نفرت عمومی علیه حکومت پهلوی طراحی و اجرا شده بود. همین رویداد هولناک، بهتنهایی، ماهیت خشونتبار آخوندیسمِ نهفته در تشیع را عریان میکند: دستگاهی که نهفقط میکشد، بلکه روایتِ جنایت را نیز تصاحب و وارونه میسازد. و چه آسان، خود را به دام این داستانهای جعلشده سپرده بودیم.
دههی شصت خورشیدی لحظهای تعیینکننده در تاریخ دولتِ شیعی بود؛ لحظهای که خشونت نه بهعنوان واکنشی موقت، بلکه بهمثابه سازوکار اصلی حکمرانی تثبیت شد. اینبار، حاکمیت هم شبکهی دیرپای قدرت در سایه را در اختیار داشت و هم دولت رسمی را. پس از پیروزی انقلاب، حکومت تازهتأسیس با بحرانی عریان در مشروعیت روبهرو شد: رقابتهای ایدئولوژیک، مخالفتهای سیاسی و اجتماعی، و فشارهای منطقهای. پاسخ اما تازه نبود؛ همان منطقی به کار افتاد که از آغاز، دولتِ شیعی را ممکن ساخته بود: کشتار جمعی، بازداشتهای گسترده و ترور هدفمند مخالفان سیاسی و مذهبی. سازمانهای سیاسی و عقیدتی، حتی بدون توان مقابلهی مسلحانه، با خشونتی سازمانیافته مواجه شدند که پیام آن بیابهام بود: هر نقد و مخالفتی با انحصارطلبی آخوندیسم، از همان ابتدا، در منطق حذف تعریف میشود؛ حذف از حیات اجتماعی یا، در صورت لزوم، حذف از خودِ حیات.
دههی شصت آشکار کرد که این پتیارهی تمامیتخواه، هرگاه کوچکترین نشانهای از خطر را حس کند، بیدرنگ کهنالگوی قتلعام و ترور را در خود فعال میسازد. آن دهه، نه فقط یک مقطع تاریخی، بلکه میدان آزمونِ دوامپذیریِ منطقِ سیاسی ـ الهیاتیِ تشیع بود؛ منطقی که بعدها، با همان کارکرد بنیادین اما در قالبها و ابزارهای نو، در قتلهای زنجیرهای، سرکوب خیزشهای پس از انقلاب، و بهویژه در آبان ۱۳۹۸، خیزش مهسا در ۱۴۰۱، و سرانجام در دیماه ۱۴۰۴، بار دیگر خود را بازتولید کرد. شلیک به هواپیمای اوکراینی در دی ۱۳۹۸ نیز استثنا یا خطا نبود؛ بلکه یکی دیگر از تجلیات همین منطقِ فعالشدهی قتلعام، در لحظهی احساس خطر بود.
با اینهمه، آنچه در دیماه ۱۴۰۴ رخ داد، عریانترین و گستردهترین تجلیِ سیاستِ قتلعام از آغاز انقلاب تا امروز بود. در این نقطه، بیپشتوانگی و بیگانگیِ ذاتیِ نظامِ شیعی با جامعهی ایران بهتمامی خود را نشان داد: قاتلی که سالها پشت عبا و عمامه پنهان شده بود، اینبار بیواسطه و بینقاب به میدان آمد. شلیک مستقیم به معترضان، کشتار خیابانی، یورش به بیمارستانها، ممانعت از درمان مجروحان، و تیرخلاصزدن به بدنهای ازپیشزمینخورده، اجزای یک واکنش عصبی یا آشوبزده نبودند. اینها صورتهای گوناگونِ یک تصمیم واحد بودند: بازگرداندن جامعه به وضعیت ترس از طریق تعلیق کامل هر حد اخلاقی و حقوقی.
بازداشتهای سراسری، قطع ارتباطات، خاموشسازی آگاهانهی اطلاعات، و تبدیل فضاهای درمانی به میدان سرکوب، نشان میداد که خشونت نه ابزارِ اضطراری، بلکه زبانِ اصلی قدرت است؛ زبانی که در شرایطی به کار افتاد که هیچ حقه، فریب یا نمایش مشروعیتی دیگر قادر به اثرگذاری نبود. در دیماه ۱۴۰۴، ترور هدفمند نیز کارایی خود را از دست داده بود: تهدید، تودهای و بیچهره شده بود و پاسخ نیز ناگزیر تودهای شد. خشونت دیگر استثنا نبود؛ قاعده بود. خیزش دیماه نشان داد که آخوندیسم شیعی، در مواجهه با بحران مشروعیت عریان، هنوز تنها یک پاسخ میشناسد؛ همان پاسخی که قرنها پیش آموخته بود: قتلعام. اینبار نه برای تحمیل مذهب و نه تنها برای حذف مخالفان، بلکه برای بقای محض؛ برای زندهماندن شبحی که هیچ پیوند واقعی با جامعهای که بر آن حکم میراند ندارد و بیگانگی تاریخی و فرهنگیاش با پیکرهی جامعه اکنون به وضوح کامل رسیده است.
در اینجا دیگر سخن از دولتی نیست که بخشی از جامعه را مهار یا حتی سرکوب میکند؛ آنچه پیشِ روی ماست، عریانیِ کاملِ حاکمیتی است که جامعه را نه «موضوعِ حکومت»، بلکه دشمنِ دائمیِ خود میفهمد و با آن همچون تهدیدی وجودی رفتار میکند. اینجا با تشیعی مواجهایم که منطق بقایش نه بر پیوند اجتماعی، بلکه بر دشمنسازی استوار شده است. در چنین سامانهای، دشمنی نه واکنشی اضطراری است و نه انحرافی مقطعی، بلکه شیوهی وجود آن است. تیغ این دشمنی، اگر دشمنی بیرونی نیابد، ناگزیر به درون بازمیگردد و به نزدیکانِ خود حمله میبرد؛ و چون آن نیز به پایان رسد، سرانجام به جان خویش میافتد.
این واقعیت نشان میدهد که اصلاح، ترمیم یا همزیستی با این فکرت ضد اجتماعی و حاکمیت خارج از رَحِم تاریخی نه ممکن است و نه عقلانی و انسانی ــــ و تنها راه پایان دادن به آن، قطع کامل این غدهی قدیمی از پیکر ایران است؛ غدهای که خود را به جهان فرافکنی میکند و برای بقایش خون میخورد و یکطرفه به جنگ جامعه ــ یعنی میزبان خود ــ رفته است. این جنگ مصداق روشنِ جنایت علیه بشریت است و از همینرو، گماشتگان این مرضِ مزمنِ دیناندرآر میکوشند برای گریز از پیامدهای جهانی آن، با جعل روایت، مردم بیسلاح را به تروریستهایی تقلیل دهند که تنها در خیال پریشان رهبرشان وجود دارند.
تشیع همانگونه که با قتلعام و خشونتِ بیمرز وارد حیات سیاسی و فرهنگی ایران شد، تنها از همان مسیر نیز از افق تاریخی جامعه بیرون خواهد رفت. دیماه نه یک استثنا، بلکه لحظهی انکشاف این منطق بود؛ لحظهای که عریان کرد تشیع، در بنیاد خود، فاقد عقل ارتباطی و زبان گفتوگوست و بقایش به گرفتن جان و ربودن روان گره خورده است. همین انکشاف، واپسین پرده از نمایش مظلومیت را کنار زد و جامعهی ایران ــ و فراتر از آن، افکار عمومی جهان ــ را با حقیقتی عریان و برگشتناپذیر روبهرو ساخت؛ و درست از همین نقطه است که گشایش فصلی دیگر در تاریخ جامعهی ایران ممکن میشود: نه در مقام وعده، بلکه بهمثابه پیامدِ گسست از غدهای که نظم طبیعی حیات اجتماعی را بهگونهای قهرآمیز و انگلگونه، با مصرف پیکر جامعه برای بقای خود، برهم زده است.
به بیان روشنتر، تشیع، صورتی نهادینه از همان خشونتی بود که اسلام با آن به حیات تاریخی ایران تجاوز کرد؛ بیماری روانتنانهای که هم بر بدن و هم بر روح جمعی ایرانیان تحمیل شد. از اینرو، «نه» گفتن امروز جامعه، نه اعتراضی مقطعی، بلکه اعلامِ پایانِ حاکمیتِ شیعی و همزمان گشایش یک فصلِ تاریخیِ تازه است: پایان سیطرهی «شیعهی شنیعه» و «ذلّت اسلام» ــ به زبان برخی از دانایانِ ایرانیِ قرن نوزدهم ــ و آغاز بازسازی حیات فردی و جمعی بر مبنایی سازگار با جغرافیای سیاسی و تجربهی تمدنی ایران، در افق همزیستی عقلانی با جهان معاصر؛ آغاز بهکاربستن عقل سلیم، در برابر عقلی که به تمامی در تسخیر سایههاست و بردهوار از نیروهای منفی روان، از کینها و نفرتها، فرمان میبرد.
■ آقای صباحی عزیز. من نیز مثل اکثریت قاطع هممیهنانم هنوز از شوک قتل عام خیزش اخیر بیرون نیامدهام. اما این را هماینک میتوانم قضاوت کنم که نه میتوان، و نه به صلاح است که این کشتار وسیع و بیسابقه را موجبی برای تصفیه حساب با دین و مذهب مردم بکنیم. بنابراین، جملهای که در مورد مذهب شیعه نوشتهاید (اصلاح، ترمیم یا همزیستی با این فکرت ضد اجتماعی و حاکمیت خارج از رَحِم تاریخی نه ممکن است و نه عقلانی وانسانی ــــ و تنها راه پایان دادن به آن، قطع کامل این غدهی قدیمی از پیکر ایران است) احتیاج به بررسی انتقادی بیشتری دارد.
استنباط من این است که مردم آگاه و بهپاخاسته ایران، از جمله به دنبال تحقق حقوق بشر، شامل آزادی عقیده و دین میباشند، و خواهان براندازی حکومتی هستند که این حقوق را انکار میکند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری، ممکن است که مقاله جناب صباحی به راه حل رادیکالی منجر شود ولی تمام شواهد تاریخی از آغاز کشتار صفویان برای تغییر مذهب ایرانیان و آوردن روحانیت شیعه از لبنان، قتل عام بابیان، کشتن و آزار بهاییان، سوزاندن مردم بیگناه در سینما رکس و انکار آن همگی فکتهای غیرقابلانکار تاریخی هستند. کشتار دیماه امسال را هم که اوج سبعیت است. به عیان میبینیم.
با تشکر دهقان
■ قبل از هر چیز، لازم میدانم به نکات مثبت و ارزشمند مقالهی آقای محمود صباحی اشاره کنم تا روشن شود که تحلیل ایشان نه متنی احساسی و واکنشی، و نه ادعایی شتابزده، بلکه محصول کاری فکری، دقیق و مستدل است.
استناد تاریخی قوی و ارتباط با رویدادهای معاصر: مقاله، خشونت و سرکوب مستمر در ایران را در پیوند با تاریخ طولانی حذف و سرکوب سیاسی–مذهبی، از صفویان تا دوران معاصر، تحلیل میکند. برای مثال، بهدرستی به سرکوب و قتلعام عریان بابیان در میانهی قرن نوزدهم و سپس حذف ساختاری و پیوستهی بهائیان اشاره میکند و این روند را در امتداد خیزشها و سرکوبهای سالهای اخیر قرار میدهد. مقاله نشان میدهد که این رفتارها نه تصادفیاند و نه نتیجهی «اشتباه»، بلکه الگویی تکرارشونده و ساختاری دارند.
تحلیل منطقی و عقلانی: ایشان با چارچوب روشن «بحران مشروعیت - احساس تهدید - خشونت سیستماتیک» نشان میدهند که کشتارها نتیجهی منطقی یک مسیر ایدئولوژیکاند، نه انحرافی مقطعی یا سوءمدیریتی گذرا.
شفافیت و دقت مفهومی: مفاهیم پیچیدهای چون «مظلومنمایی ساختگی»، «حذف سیستماتیک بدیلها» و «تقدیس خشونت» با مثالهای تاریخی توضیح داده شدهاند، بیآنکه به ابهام یا تعمیمهای غیرمنطقی دچار شوند.
دیدگاه انسانی و اخلاقی: مقاله ضمن نقد ایدئولوژی قدرت، توجه خود را بر قربانیان متمرکز میکند و با مسئولیت اخلاقی و فکری نوشته شده است.
شجاعت و صداقت فکری: آقای صباحی بیپرده به ریشههای ایدئولوژیک خشونت میپردازند و از سادهسازی یا فریب مفهومی پرهیز میکنند.
تعادل و انصاف: نقد مقاله معطوف به ایدئولوژی و نظام قدرت است و نه باورهای شخصی مردم؛ از اینرو هیچ تعارضی با اصل آزادی عقیده و دین ندارد.
نگاه جامع و چندبعدی: ترکیب تاریخ، سیاست، جامعهشناسی و اخلاق، تحلیلی همهجانبه و قابل اتکا ارائه میدهد و چرخهی خشونت و مشروعیت در ایران را بهروشنی توضیح میکند.
با توجه به این نکات، روشن است که وقتی آقای رضا قنبری از «شوک» سخن میگویند، در واقع به تعلیق داوری پناه میبرند. شوک، توضیحی روانی است؛ توجیه نیست. شوک نمیتواند سکوت، تردید یا انکار را توجیه کند. تاریخ نه با شوک اداره میشود و نه با نیتهای خیر.
متأسفانه برای بسیاری از ما، شوک نه نقطهی آغاز تفکر، بلکه بهانهای است برای فرار از مسئولیت فکری و اخلاقی.
از همین رو، وقتی ایشان میگویند: «جملهای که در مورد مذهب شیعه نوشتهاید احتیاج به بررسی انتقادی بیشتری دارد»، باید توجه داشت که بخش عمدهی این بررسی انتقادی دقیقاً در همین مقاله انجام شده است.
آیا واقعاً هنوز باید منتظر ماند تا جمهوری جور و جهل اسلامی بار دیگر، بیهیچ مانعی، دهها هزار انسان بیگناه دیگر را به خاک و خون بکشد تا برخی تازه به عمق فاجعه پی ببرند؟ آیا این حجم از کشتار، سرکوب و حذف سیستماتیک هنوز هم نیازمند «بررسی بیشتر» است؟
پرسش اصلی دقیقاً همینجاست: چرا آنچه دهههاست با وضوح کامل در برابر چشم همگان جریان دارد، همچنان برای عدهای «شوکآور» است اما نه «روشنگر»؟ همانگونه که آقای صباحی بهدرستی و با دقت نشان دادهاند، آنچه امروز در ایران و پیشتر در اشکال مختلف در منطقه شاهد آن بودهایم، نه انحرافی تصادفی است، نه حاصل سوءمدیریت، و نه نتیجهی «برداشت غلط» از دین. این کشتار گسترده و بیسابقه ریشه در ذات همان قرائت ایدئولوژیکی دارد که میتوان بیاغراق آن را «اسلام داعشی» نامید؛ قرائتی که خشونت را تقدیس میکند، حذف را توجیه میسازد و مرگ را به ابزار حکومت بدل میکند.
این سنت مسلط در ایدئولوژی اسلامی، از همان آغاز، با حذف فیزیکی و فکری «دیگری» همراه بوده است: از سرکوب فلسفه و عقلگرایی، تکفیر و قتل متفکران، تا جنگهای مذهبی و حذف نظاممند دگراندیشان. اینها «خطاهای تاریخی» نبودند، بلکه واکنشهای کلاسیک ایدئولوژیای بودند که هر بدیل فکری را تهدیدی وجودی میبیند و پاسخ آن را نه گفتوگو، بلکه حذف میداند.
همچنین نباید نقش «اصلاحطلبی» را در تداوم عمر این نظام نادیده گرفت. پروژهی موسوم به اصلاحات، نه گسستی واقعی از این ایدئولوژی، بلکه سوی دیگر همان سکه بود: ابزاری برای خرید زمان، ترمیم چهرهی نظام در داخل و خارج، و تزریق امیدی کاذب به جامعهای فرسوده. اصلاحطلبی با وعدهی تغییر از درون، به این نظام فرصت تنفس داد و امکان داد ماشین سرکوب خود را با هزینهای کمتر ادامه دهد؛ فریبی ساختاری که نهتنها جامعه، بلکه بخش بزرگی از افکار عمومی جهان را نیز سالها در انتظار و تعلیق نگه داشت. اگر چهلوهفت سال پیش، و حتی در دهههای بعد، عقلانیتی حداقلی بر تحلیل قدرت حاکم غلبه میکرد و این ایدئولوژی نه بهمثابه «بد اجراشده»، بلکه بهعنوان نظامی ضد آزادی و ضد حیات فهم میشد، امروز ایران در چنین موقعیت فاجعهباری قرار نداشت. تمام شواهد سفاکی و قلعوقمع ددمنشانهی این حاکمیت، که در مقالهی مورد بحث مستند شدهاند، با عباراتی چون «شوک»، «احتیاط» و «بررسی بیشتر» به حاشیه رانده میشوند؛ گویی هنوز باید صبر کرد، گویی هنوز خون بیشتری لازم است، گویی فاجعه هنوز به حد نصاب اخلاقی نرسیده است.
اما تاریخ صبور نیست. چنانکه جفری چاسر، شاعر قرن چهاردهم، گفته است: «جزر و مد و زمان برای هیچکس منتظر نمیماند.»
واقعیت این است که تاریخ مصرف آنچه «اسلام ناب آخرالزمانی» نامیده میشود، مدتهاست به پایان رسیده است. این ایدئولوژی نه توان پاسخگویی به مسائل انسان معاصر را دارد، نه قابلیت همزیستی با جهان امروز، و نه حتی امکان بقا بدون خشونت.
در نظم نوین جهانی، پیشرفت و تعالی بر پایهی تعامل، صلح، همکاری و احترام متقابل تعریف میشود، نه بر بنیاد توحش ایدئولوژیک، دشمنتراشی دائمی و تعصبات کور دینی. ایدئولوژیهایی که بقای خود را از مرگ، نفرت و حذف تغذیه میکنند، یا دگرگون میشوند یا به حاشیهی تاریخ رانده خواهند شد.
مسئلهی امروز ایران، برای بسیاری, کمبود اطلاعات یا شواهد نیست؛ مسئله، ناتوانی یا امتناع از دیدن حقیقت است. و حقیقت این است: آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه حادثهای ناگهانی، بلکه نتیجهی منطقی مسیری است که آگاهانه انتخاب شد و سالها با انکار، توجیه، اصلاحطلبی نمایشی و سکوت ادامه یافت.
این بار، نه شوک، نه تردید، و نه تعلیق اخلاقی، هیچکدام عذر قابل قبولی نخواهند بود. نور، سرانجام، بر شرارت و تاریکی غلبه میکند؛ و زمان، انتخاب خود را کرده است.
با احترام شهرام
■ جناب دهقان و شهرام گرامی. هم کامنتهای شما برایم بسیار جالب و آموزنده بود، و هم مقاله آقای صباحی. اما بحث من، یک بحث سیاسی است، نه یک بحث تئوریک یا آکادمیک.
من از نوجوانی با افکار و کتب احمد کسروی (از جمله کتاب شیعیگری او که ۸۰ سال پیش نوشته شده) مأنوس و آشنا بودهام. اما سوال اساسی این است: آیا مردم ایران برای گذر از ج.ا. باید شیعه را هم کنار بگذارند؟ چه بسا ما در این پاسخ متفقالقول باشیم که برداشت “ولایتفقیهی” از شیعه را باید حتما کنار گذاشت. فراتر از آن اما به گمان من، بحث دین و مذهب (از جمله شیعه) موضوع تفکر مداوم ملت است و دهها سال (شاید قرنها) طول میکشد. در طول سالها و نسلها، برداشتها از دین دگرگون میشود و تغییر میکند، که میدانید.
من از جمله جناب شهرام (باورهای شخصی مردم؛ از اینرو هیچ تعارضی با اصل آزادی عقیده و دین ندارد) استقبال میکنم و تأکید میکنم که برای تحقق این خواست ملی که حقوق شهروندی و آزادی عقیده و بیان را نیز شامل میشود، باید بیشترین نیرو را علیه ج.ا. گرد آورد. من صلاح کار را در این میبینم که بحث ایدئولوژیک را حتیالمقدور با ظرافت، از بحث سیاسی روز جدا کنیم.
با احترام و عرض ارادت. رضا قنبری
■ مقاله ارزنده آقای صباحی به ایدئولوژی تشیع میپردازد و به درستی جوهر اصلی آن را که «مظلومیت» و «مقاومت» است نشانه میگیرد که خشونت را به امری مقدس تبدیل میکند. در ادامه نوشته آقای شهرام میشود به گفته های سروش دباغ “نو اندیش دینی” هم اشاره کرد و برخوردش با گلشیفته فراهانی و تمجید از خمینی را مثال زد. مخزن فکری شیعه برای حفظ هسته اصلی اش سرشار از خرافات است. این ایدئولوژی خطرناک در آینده نیز باید به نقد گرفته شود. “نو اندیش دینی” اگر نصف کتاب آسمانی اش را کنار نگذارد قادر به “رحمانی” کردن دینش نخواهد بود. حدیث ها و نقل قول های بی سند و مدرک تاریخی که جای خود دارد. هر چند موضوع مقاله اعتقادات و باورهای دینی مردم نیست ولی باید با دین داری مردم هم کار داشت و از راه آموزش و نقد دین و خرافات و جعلیات تاریخی به سراغش رفت. تا فرصت سر بر کشیدن چنین هیولایی در آینده از آن گرفته شود. وظیفه کنترل روحانیت در نظام سکولار دمکرات هم از وظایف دولت است تا پایش را ازگلیم تعیین شده اش درازتر نکند. جواب آقای قنبری هم درست و بجا توسط شهرام گرامی داده شد. در نگاه جناب قنبری نوعی پوپولیسم مستتر است که البته ربطی به موضوع مقاله ندارد.
با احترام سالاری
■ با سلام به آقای صباحی وبا تشکر از دست اندرکاران سایت ایران امروز
آقای صباحی مقاله شما من رو یاد اول انقلاب ضدسلطنتی میاندازد که بحث داغی بود که آدرسهای غلطی داده میشد و عدهای خطر امپریالیسم را بزرگنمایی کرده و در پشت همین جمهوری اسلامی قرار گرفتند و سوختند. من نمیدانم شما چطور موی بحث شیعی را از این ماست پیدا کرده و بیرون کشیدید. مگر این جنبش دعوای شیعی سنی هست که شما آدرس شیعه میدهید؟ مگر ستار خان مگر سرکوب مصدق بحث شیعی بود؟ مگر زمان جنبش آذربایجان که رضا خان ۲۶ هزار آذربایجانی را کشت یا مگر کشتار ۱۷ شهریور ۵۷ یا کردها که سرکوب شدند بخاطر سنی بودنشان کشته شدند.
مگر اعدامهای سال ۶۰ به خاطر سنی بودنشان بود یا اکثرا اتفاقا از مجاهدین بودند که شیعی بودند مقاله علمی شما در بحث شیعه خوب است ولی ربط دادن جنبشها از زن زندگی آزادی یا جنبش اخیر به شیعه دادن همان ادرس اشتباهی زمان اول انقلاب است. در مبارزه برای آزادی یک خلق، شناخت تضاد اصلی نصف پیروزی هست و عدم شناخت آن مسیری رو به بیراهه است.
من نمیدانم چنگیز خان شیعه صفوی بود یا علوی بود نمیدانم ضحاک مسلمان بود یا بهایی بود ولی چیزی که الان میدانم و میفهمم اینست که مردمی بیسلاح و بیپشتیبان در مقابل رژیمی سراسر مسلح و وحشی قتل عام میشوند که از طرف دیگر قبل انکه به داد مردم برسیم و کاری برای آنهاب کنیم بحث مذهب قاتل و مقتول را وسط بکشیم بدور از انصاف خواهد بود.
اول انقلاب آگاهان سیاسی و مورخین تاریخ به مردم هشدار دادند که که دیکتاتوری نعلینی بدتر از دیکتاتوری نظامی خواهد بود ولی بلوغ سیاسی در حدی نبود که گوش شنوایی باشد و الان نتیجه ان در کف خیابان بوضوح دیده میشود. بنظر من چیزی که الان از دست به قلمها انتظار هست باز کردن راه پیشرفت دموکراسی و به هدر نرفتن خونهای پاک کف خیابان با صداقت و وجدان آگاهان و نویسندگان عزیز است. شمعی شده با نور خود مددکار مردم در تاریکی و نشان دادن راه درست باید میبود. خداوند به انقلابیون و مردم کمک کند. آرزو دارم همه وجدان و صداقت و از خودگذشتگی و فداکاری داشته باشند تا این رژیم سرنگون شود و همه چه شیعه چه سنی چه چپ و چه راست و چه بیدین چه با دین و همه اقوام به آزادی مقدس برسند.
با تشکر از همه شما حسین اردبیلی
■ خطاب به دوستانی که نگران تحلیل جامع آقای صباحی هستند.
اگر من به اسلام (شیعه یا سنی) باوری قلبی و شخصی داشتم بهیچوجه نگران آینده علایق دینی خودم نمیشدم؛ برای کسی که دین را یک باور شخصی و درونی میداند فرق نمیکند که در یک کشور سکولار با اکثریت مسیحی یا بودایی زندگی کند یا در ایران سکولار فردا که در آن باورهای رنگارنگ وجود دارند.
معمولن سه پدیده «ایمان» و «مذهب» و «دین سیاسی» (ایدئولوژیک) با هم اشتباه گرفته میشوند. «دین سیاسی» ابزاری است تا حاکمیت قشری تمامیت خواه بر جامعه را تضمین کند. «مذهب» دلالت بر جنبه اجتماعی یا قومی یک مکتب دینی دارد. مذهب در بعد اجتماعی آن در فرهنگها و زمینها و زمانهای گوناگون میتواند نقشی متضاد بازی کند و در ایران بخاطر ویژگیهای شیعه جنبهی زیانبار آن، چنانکه در نوشتهی بالا آمده، بسیار سنگین بوده است. «ایمان» اما مقولهای است فردی و شخصی که گسترهی آن قلب فرد باورمند و خانه و معبد است.
ایمان در زندگی و کنش فرد بازتاب پیدا میکند. در یک محیط سکولار و باورمند به تکثر ایمان هیچکس را نمیتوان از او گرفت. اگر هزار مسجد هم بسته شوند یا تبدیل به درمانگاه و ساختمانهای فرهنگی و غیر بشوند، در کشوری که دهها هزار مسجد دارد، برای فرد ایماندار، نباید جای نگرانی باشد.
نکته دیگر آنکه آنچه بسر اسلام در ایران آمد و هر آنچه که بسر آن خواهد آمد از ارادهی ما - چه باورمند و چه مخالف - بیرون است. سرنوشت اسلام در ایران را کسانی رقم زدند که دین را از خانه خود به عرصهی سیاسی کشاندند و آن را ابزار هژمونی فرهنگی و اجتماعی کردند. بهرهوری ابزارگونه از «ایمان» برای تسلط یک قشر بر جامعه این بلا را بسر دین آورد و هیچکس به اندازهی خمینی و خامنهای سهم بیشتری در این فرآیند نداشتند.
جنبهی اجتماعی دین به احتمال زیاد در ایران آینده بسیار کمرنگ خواهد شد. در یک ایران سکولار پدر و مادر هنگام خرید در بازار مجبور نخواهند شد که در گرمای تابستان به دختر یا پسر ۱۲ ساله خود تشنگی بدهند و به اجبار تظاهر به روزهداری کنند (از دورهی نوجوانی خاطرهای از تشنگی کشیدن خواهر کوچکترم در بازار تهران در گرمای ماه رمضان دارم)؛ در ایران سکولار فرد هیئتی نمیتواند ساعت ده شب طبلی به قطر دو متر را که روی آن نوشته «برود هر که دلش خواست شکایت بکند / شهر باید به من هیئتی عادت بکند» به جلو بیمارستان بکشد و طبل و سنج بزند.
باز بر این نکته تاکید میکنم که اگر دین یک مقوله شخصی و ایمانی است نباید کسی از محدود شدن آن و جلوگیری از تهاجم آن به حریم اجتماعی نگران بشود.
با احترام، یوسف جاویدان
■ با سپاس از توضیح و نگاه شما، جناب قنبری. نباید از این نکته غافل ماند که تجربهی تاریخی نشان داده هر بار که ریشههای ایدئولوژیک خشونت را به زمان و «تحول تدریجی» واگذار کردهایم، هزینهاش را مردم پرداختهاند. شوک میتواند احساس را توضیح دهد، اما جایگزین داوری اخلاقی و مسئولیت انسانی نمیشود؛ همان نکتهای که آقای صباحی با دقت و شفافیت بر آن تأکید کردهاند و بیتوجهی به آن دیر یا زود همواره به فاجعه ختم شده است.
آقای سالاری گرامی نیز روی دو نکته بسیار اساسی انگشت گذاشتهاند: اول، این نکته که: «مخزن فکری شیعه برای حفظ هستهی اصلیاش سرشار از خرافات است». این خرافات، یکی از دلایل بقای حکومت مذهبی در ایران است و باید همواره نقد شوند. دوم، پدیدهی «نواندیشی دینی» که اغلب تغییراتش سطحی و نمایشی است؛ هستهی ایدئولوژی و آموزههای خرافی و کنترلگرایانه دستنخورده باقی میماند و حتی گاهی دوام و مشروعیت رژیم را تقویت میکند.
برای نمونه، برخی از این خرافات عبارتاند از: نیابت امام غایب و قدسیسازی قدرت: اطاعت از فقها و مشروعیتبخشی به ولایت فقیه که پاسخگویی زمینی را از بین برده و ابزار سلطهی مطلق میشود. ولایت فقیه، محصول مستقیم همین تصور است.
ثواب محوری افراطی به جای اخلاق و مسئولیت: معاملهی ثواب و گناه جای تعقل و اخلاق را گرفته و زمینهساز اطاعت کورکورانه از نظام مذهبی میشود.
تقدس روحانیت و مصونیت از نقد: نقد روحانیت برابر با بیدینی تلقی میشود و باز تولید قدرت بدون نظارت و حذف عقل انتقادی را ممکن میکند.
مظلومیت مقدس و تقدیس رنج: روایت «ما همیشه مظلومیم» خشونت و سرکوب را توجیه میکند و قربانیسازی دائمی تولید میکند.
احادیث ضعیف و جعلی بهعنوان قانون زندگی: ابزار مشروعیتبخشی به رفتارها و سرکوبهاست.
تضاد شدید علم و عقل با چنین احادیثی (ساختگی و فیالبداهه): که در حوزهها و تکایا برای مصارف مخصوص ساخته و پرداخته میشوند.
تا وقتی این محورهای فکری نقد نشوند، اصلاحات و شعارهای «نوگرایانه» تنها سوی دیگر همان سکه خواهند بود و حکومت میتواند نفس بکشد و مشروعیت موقت کسب کند. در نتیجه، نواندیشی حتی با نیت اصلاح، اگر هستهی ایدئولوژی و آموزههای خرافی را دست نخورده باقی بگذارد، در عمل تضمینی است برای بقای ساختار روحانیت و مردم را از ابزارهای سرکوب رها نمیسازد. تنها نقد عمیق، مستمر و علمی است که میتواند امکان تغییر واقعی در زندگی و آزادی مردم را فراهم کند.
به امید ایرانی آباد و آزاد؛ ایرانی که شیوه و تداوم زیست مردمانش، از هر قوم و نژاد و باور، زادهی گفتوگوی آزاد اندیشهها در فضایی امن و به دور از خشونت باشد؛ نه محصول غرش هراسانگیز گلولهای از دهانهی یک اسلحه، همراه ضجه یک مادر ... و نه زاییدهی فتوایی برخاسته از تاریکترین پستوهای یک مکتب فکری فرسوده. روح جامعه زمانی به آرامش میرسد که این اجماع و این انتخاب برای زیستن، حاصل شعاع ساطعهای از برخورد، امتزاج و التفات افکار گوناگون و بر اساس منشور حقوق بشر باشد؛ که آن، اگر عین حقیقت نباشد، لآاقل بارقهای از آن است.
موفق و پیروز باشید / با احترام شهرام
■ با سپاسی گرم از دکتر صباحی گرامی، مقاله ارزشمند، آگاهی دهنده، علمی و جسورانه شما درست در زمانیکه اندوهی سهمگین بر دلها نشسته است، و ذهن ها مبهوت و جستجوگر ماندهاند، نوشتار شما به مانند خورشید نورافشان بر ما تابید. از تحلیل تاریخی و جامعهشناختی بزرگترسن دشمن فرهنگی و تاریخی ما ایرانیان (تشیع شنیع اثنا عشری) بسیار آموختیم. من مطمئن هستم کتابهای شما منبع تدریس در دانشگاه های ایران آزاد فردا خواهد بود.
با سپاس / سیامک رفیعزاده
■ مایلم از جناب دکتر محمود صباحی بابت این مقاله، که بر پایهٔ روایتهای تاریخی و با رویکردی بیطرفانه نوشته شده، صمیمانه تشکر کنم. ایشان از معدود روشنفکران ایرانی معاصرند که بیواهمه و شجاعانه به ظلمی که بر بابیان و بهائیان هم رفته اشاره میکنند و همین امر، نشانی روشن از شجاعت فکری، تحلیلی جامعه شناختی و مهم تر از همه خودنفروختگی اخلاقی است.
مهران معلم
■ مثل همیشه شیوا و روشنگر... حرف حساب، امیدوارم به زودی بساط این تفکر دهشتناک تر از قرون وسطایی برچیده بشه و خودشان و طرفداران منفعت طلب و فریب خورده شان به زباله دان تاریخ بپیوندند. ارادتمند استاد عزیزم و همه انسانهای آزاداندیش.
حامد
■ شهرام گرامی. من در رد تئوریک نظرات شما و سایر دوستان محترم چیزی ننوشتم. آنچه روی آن تاکید داشتم این بود که فراسوی تفکرات دینی و فلسفی، باید تمام نیروهایی که برای آزادی مبارزه میکنند، باید متحد شوند تا بتوان از سد ج.ا. عبور کرد. خلاف میگویم؟ نکته دوم: اگر کسی اعلام میکند که به آزادی و حقوق بشر اعتقاد دارد، کافی است که در جبهه “آزادی” باشد. از چنین کسی اگر دوستانه تقاضا کنم که شرح دهد چگونه شیعه را با حقوق بشر منطبق میداند، اگر خواست، میشود در یک فضای سالم با او به گفتگوی منطقی نشست. اما اگر نخواست توضیح بدهد، نمیتوان او را مجبور به ادای توضیح کرد. اجبار و فشار آوردن به فرد برای توضیح عقاید خود، وارد مقوله تفتیش عقاید میشود. کنراد آدنایر اولین صدراعظم آلمان فدرال جمله پرمغزی دارد: “مردم، همینها هستند که میبینی”! توجه داریم که منظور او دنیای «سیاست» است. قبول کنیم که مردم نظرات گوناگون دینی، وجدانی و فلسفی دارند، اما وجه مشترک آنها نفی حکومتی است که دغدغه مردم را ندارد. ما مردم ایران، چه داخل چه خارج کشور، در یکی از بزرگترین نبردهای تاریخ خود قرار گرفتهایم. تمامی شجاعت، تجربه و تیزهوشی فرهنگ چند هزار ساله ملت ایران به میدان مبارزه آمده است. آیا میتوانیم تمامی نیروی خود را علیه این دشمن خانگی بسیج کنیم؟ اگر نه، تاریخ این سهلانگاری را بر ما نمیبخشد.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
اگر تاریخ معاصر این سطح از کشتار را ذیل مفهوم نسلکشی طبقهبندی نکند، دستکم اقتضا دارد که در چارچوب حقوق بینالملل، مورد بازبینی و ارزیابی حقوقیِ جدی قرار گیرد. جامعهٔ ایران در وضعیتی از بهت، سوگواری و آسیب جمعی به سر میبرد، حال آنکه در سوی دیگر، عاملان خشونت در فضایی از سرمستی ناشی از تصور تثبیت قدرت عمل میکنند. این دو وضعیت متعارض نمیتوانند بهطور نامحدود تداوم یابند.
با فروکشکردن شوک اولیه و بازگشت عقلانیت به عرصهٔ عمومی، پرسش محوری آن خواهد بود که در دو سوی این مرز خونین چه بازآراییهای سیاسی و اجتماعی رخ خواهد داد. شواهد تاریخی نشان میدهد که حتی بخشی از نیروهای درگیر در سرکوب نیز در مقطعی با پیامدهای کنش خود مواجه میشوند؛ بااینحال، شکافی که در نتیجهٔ خشونت گسترده میان آنان و جامعه پدید آمده، ترمیمپذیر نیست. این شکاف ماهیتی روانی، نهادی و اخلاقی دارد.
در این چارچوب باید تصریح کرد که پس از تلفات گسترده در مقیاس دهها هزار نفر، سخنگفتن از «آشتی ملی» میان عاملان خشونت و قربانیان، بدون عبور از فرایندهای سختگیرانهٔ حقیقتیابی، پاسخگویی کیفری نه واقعبینانه است و نه از منظر اخلاق سیاسی قابل دفاع.
هرگونه تلاش برای گذار سیاسی که این مطالبات بنیادین را به تعویق اندازد، خطر تثبیت زخمهای اجتماعی و بازتولید چرخهٔ خشونت در آینده را در پی خواهد داشت.
سیاست و آرمانهای اجتماعی در عرصهٔ تحقق تاریخی همواره بر یکدیگر منطبق نیستند؛ همانگونه که واکنشهای جمعی در دورههای مختلف اشکال متنوعی به خود میگیرند. ازاینرو، کنش سیاسی و راهبرد گذاری، باید بهمثابه تابعی از این تحولات اجتماعی، بهطور مستمر باز تنظیم شود تا مسیر تغییرات با کمترین هزینهٔ انسانی و در جهت منافع عمومی جامعه هدایت گردد.
در وضعیت کنونی ایران، در یک سوی منازعه سران جمهوری اسلامی و نیروهای سرکوبگر قرار دارند و در سوی دیگر، اکثریت جامعهای متکثر که، فارغ از تفاوتهای فکری، ضرورت گذار از نظم سیاسی موجود را برای دستیابی به آیندهای متفاوت احساس میکند.
در این بزنگاه تاریخی که ممکن است از حیث زمانی کوتاهمدت باشد هر جریان داخلی یا هر دولت خارجی که بتواند بهگونهای مؤثر در کنار اکثریت جامعه قرار گیرد و از ظرفیت خشونت سازمانیافته بکاهد، از منظر تحلیلی میتواند عاملی مهم در کاهش هزینههای انسانی و تسهیل فرایند گذار تلقی شود.
هرچند در سیاست واقعگرایانه، دولتها عمدتاً بر اساس منافع ملی خود عمل میکنند، در شرایط کنونی هم جمهوری اسلامی و هم مخالفان آن در پی جلب حمایت دولتها و نهادهای بینالمللیاند. بااینحال، اگرچه حکومت از منابع و ظرفیتهای مالی گستردهتری برای اثرگذاری برخوردار است، کنشگران سیاسی مخالف برای بهرهگیری از این فضا الزاماً به هزینههایی همسنگ نیاز ندارند؛ مشروط بر آنکه تمرکز خود را از خودافشاییها و خودتبلیغیهای پراکنده به سوی ائتلافسازی و صورتبندی روشن راهبردهای گذار معطوف کنند.
در مقطع کنونی، تنها همبستگی نیروهای ایرانی میتواند امکان شکلگیری توافقهای پنهان یا معاملاتی زیانبار میان جمهوری اسلامی و قدرتهای بزرگ بینالمللی را کاهش دهد. نباید از نظر دور داشت که حکومت از ظرفیت بیشتری برای اعطای امتیاز به بازیگران خارجی برخوردار است؛ ازاینرو، مزیت اصلی نیروهای مخالف در برابر چنین وضعیتی، انسجام و هماهنگی راهبردی آنان است.
این همبستگی، افزون بر تقویت موقعیت سیاسی مخالفان، میتواند هزینههای سیاسی و اقتصادی حمایت خارجی از جامعهٔ ایران را کاهش داده و احتمال آن را افزایش دهد که این حمایتها در مسیری همسو با مطالبات عمومی و نه در قالب بدهبستانهای غیر شفاف سامان یابد.
۵ بهمن ۱۴۰۴
■ با سلام، جان کلام نوشته شما بنظر میآید در این فراز باشد که «نباید از نظر دور داشت که حکومت از ظرفیت بیشتری برای اعطای امتیاز به بازیگران خارجی برخوردار است؛ ازاینرو، مزیت اصلی نیروهای مخالف در برابر چنین وضعیتی، انسجام و هماهنگی راهبردی آنان است.».
ما مردمی هستیم تنها و فقط با همبستگی و اتحاد میتوانیم از پس این نظام جرار و مسلح که از بکار بردن مواد شیمیایی نیز باکی ندارد برآییم. امیدوارم که پس از در آمدن از شوک این فاجعه باورنکردنی همچنان بتوانیم بر عقلانیت تکیه کنیم و از یاد نبریم که امکانات این دولت گسترده است و ما تنها میتوانیم (با حفظ دیدگاهها) با همیاری و اتحاد و فشرده کردن صفها از این دولت ضدمردمی عبور کنیم.
با احترام ی. جاویدان
■ جاویدان گرامی، از اینکه توانستهاید کل نوشتهٔ مرا با چنین دقت و انسجامی خلاصه کنید، بسیار سپاسگزارم.
گرگانی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
پدیدارشناسیِ خون و بنبست: مرثیهای برای نوزده سالگیِ مدفون
خیابان، پیش از آنکه مسیری برای عبور باشد، در تجربهیِ زیستهیِ یک جوانِ ایرانی، یک «آستانه» است؛ مرزی میانِ خفقانِ چهاردیواری و افقِ مبهمِ رهایی. اما وقتی از جوانی نوزدهساله سخن میگوییم که شرمِ سفرهیِ خالیِ پدر، ستون فقراتِ غرورش را شکسته است، خیابان دیگر نه یک معبر، که یک «فریادِ مجسم» میشود. او به خیابان نمیآید که قدم بزند؛ او به خیابان میآید تا حجمِ تنِ رنجورِ خود را به رخِ تاریخ بکشد.
خیابان، در آن لحظه، دیگر خیابان نیست؛ صحنهای است که زمان در آن میایستد و تاریخ، با صدایی خفه، نفس میکشد. جوان نوزدهسالهای که از خانه بیرون میآید، چیزی جز شرمساری پدر و مادرش را بر دوش ندارد؛ شرمساریِ ناتوانی از خرید نان، شرمساریِ نگاههایی که شبها بر سفرهی خالی میلغزند. او نه ایدئولوگ است و نه قهرمان؛ بدنِ نحیفِ امید است که به خیابان قدم میگذارد تا بگوید زندگی دارد از دست میرود. خیابان، در این لحظه به آستانه تبدیل میشود: آستانهی میان بودن و نبودن، میان رؤیا و مرگ.
پدیدارشناسیِ این حضور، با «شرم» آغاز میشود. شرم، غلیظترین تجربهیِ عاطفیِ فقر است. وقتی پسر نوزدهساله، لرزشِ دستانِ پدر را هنگامِ خالی کردنِ جیبهایش میبیند، یا نگاهِ رو به زمینِ مادر را در برابرِ ویترینِ قصابی، جغرافیا در ذهنش فرومیپاشد. در این لحظه، «خانه» که باید مأمن باشد، به قفسی از حقارت بدل میشود. نوزدهساله بودن، یعنی لبهیِ پرتگاهِ آرزوها ایستادن؛ یعنی لبریز بودن از تمنایِ زندگی، در حالی که واقعیتِ اقتصادی چونان بختکی سربی بر قفسهیِ سینهات نشسته است.
او به خیابان میآید. خیابان در نگاهِ او، «فضایِ عمومی» نیست؛ عرصهیِ تقابلِ «تنِ بیدفاع» و «آهنِ مستبد» است. او میآید تا بگوید: «من هستم»، اما خیابانِ شهرِ من، سالهاست که گوشهایش را با بتن و سرب پر کرده است. خیابان حافظه دارد. سنگفرشها میدانند پاهایی که بر آنها میدوند، پاهای فرار نیستند؛ پاهای مطالبهاند. صداها، نه شعار، که نالهی فروخوردهی سالها تحقیرند. اینجا بدنها سخن میگویند؛ بدنهایی که از فرط گرانی لاغر شدهاند، از فرط بیکاری خمیدهاند، از فرط شرم سر به زیر دارند. جوان، با قلبی که هنوز ریتم کودکی را حفظ کرده، به خیابان میآید تا لحظهای از این شرم رها شود؛ تا بگوید فقر فقط عدد نیست، زخمی است که هر روز تازه میشود.
یک ساعت. تنها شصت دقیقهیِ لرزان طول میکشد تا نوزده سال امید، تکهتکه شود. پدیدارشناسیِ گلوله، پدیدارشناسیِ «انقطاع» است. گلوله فقط نمیکشد، گلوله «زمان» را در تنِ جوان منجمد میکند. وقتی سُربِ سرد، بافتهایِ گرمِ قلبی را میدرد که لبریز از عشق به مادری رنجور بود، در واقع یک «جهان» منهدم میشود. قلب در اینجا فقط یک تلمبهیِ خون نیست؛ کانونِ آرزوهایی است که قرار بود فردا را بسازد.
یک ساعت بعد، خیابان صورت عوض میکند. همان آستانه، دهان باز میکند و گلوله را میبلعد؛ گلولهای که مسیرش کوتاه است اما پیامدش بیانتها. قلب جوان را میشکافد؛ قلبی که هنوز فرصت نکرده عاشق شود، کتابی را تمام کند، یا دست پدرش را با افتخار بفشارد. اینجا، پدیدارشناسی مرگ، عریان میشود: مرگ نه بهمثابه حادثه، که بهمثابه سیاست؛ نه خطا، که قاعدهای سرد. خیابان، که قرار بود میدان گفتوگو باشد،فضایی برای شیطنتهای جوانی به گورستانی بینام بدل میشود.
جوانمرگی در ایران، یک رخداد نیست؛ الگوست. الگویی که هر بار با نامی تازه تکرار میشود و هر بار خانوادهای را به سکوتی ابدی میسپارد. مادر، در خانهای که بوی نان نمیدهد، اکنون بوی پیراهن پسرش را نگه میدارد. پدر، که شرمساری نان را تاب آورده بود، این غم جگرسوز را چگونه تاب بیاورد؟ خیابان، در اینجا، امتداد خانه میشود؛ خانهای که دیوار ندارد و سقفش آسمانی است که بیتفاوت نگاه میکند.
تصور کن: لحظهای که او بر زمین میافتد، آخرین تصویری که در چشمانِ خیسش میلرزد، نه پیروزی است و نه حماسه؛ شاید تصویری از چایِ سرد شدهیِ خانه است و مادری که هنوز منتظر است تا صدایِ کلید در قفل بپیچد. او سقوط میکند و با هر قطره خونی که از سینهاش به سیاهرگِ خیابان مینوشاند، بخشی از آیندهیِ یک سرزمین لخته میشود.
در ایران، خیابان دیگر بویِ دود و آهن نمیدهد؛ بویِ «جوانیِ ناتمام» میدهد. هر سنگی در این پیادهروها، شاهدی است بر قامتی که زودتر از موعد تاشده است. پدیدارشناسیِ خیابان در جغرافیاهایِ استبدادزده، پدیدارشناسیِ «تروما»ست. ما از خیابانهایی عبور میکنیم که هر گوشهاش، قتلگاهِ یک لبخند است. نوزدهسالگی، سنی است که باید در آن خطا کرد، گریست، عاشق شد و دوید؛ اما در اینجا، نوزدهسالگی به سنِ «شهادتِ اجباری» بدل شده است.
پدیدارشناسی خیابان یعنی دیدن آنچه دیده نمیشود: ترسِ جمعی که به شجاعت بدل میشود، امیدی که از دل نومیدی سر میزند، و خشونتی که با ادعای نظم، بینظمترین کار را میکند. جوانان ایران، پیش از آنکه پیر شوند، به تاریخ سپرده میشوند؛ نه بهعنوان عدد، که بهعنوان جای خالی. هر جای خالی، شکافی است در روایت زندگی؛ شکافی که با هیچ آمار و بیانیهای پر نمیشود.
چگونه میتوان گریه نکرد؟ وقتی میدانی آن که در خاک خفته، نه برای قدرت جنگیده بود و نه برای شهرت؛ او فقط میخواست پدرش در آستانهیِ پیری، طعمِ تلخِ شرمساری را نچشد. او قربانیِ سیستمی شد که «بقایِ خود» را در «فنایِ فرزندانِ خاک» میبیند. گلولهای که در قلبِ او نشست، پیشتر از لولهیِ تفنگِ یک مزدور، از نهادِ یک بیعدالتیِ سیستماتیک شلیک شده بود.
امروز، زمینِ ایران سنگین است. نه سنگین از کوهها و جنگلها، بلکه سنگین از هزاران قلبِ نوزدهسالهای که در اعماقش میتپند اما صدایی ندارند. ما ملتی هستیم که قبرستانهایمان از دانشگاههایمان جوانترند. ما ملتی هستیم که مادرانمان به جایِ تورِ عروسی، پارچهیِ سفیدِ کفن در صندوقچهها دارند.
خیابان میگرید، اما اشکش دیده نمیشود. اشکها در کفشها جمع میشوند، در آستینها پنهان میمانند، در گلوها میسوزند. این گریه، گریهی جمعی است؛ گریهای که به فریاد بدل میشود و باز خاموش میگردد. جوان نوزدهساله، با گلولهای در قلب، به ما یادآوری میکند که آینده، اگر امروز کشته شود، فردا ندارد. او نه قربانی تصادف، که قربانی تعلیقِ مزمنِ زندگی است؛ تعلیقی که نسلها را میان انتظار و مرگ معلق نگه داشته است.
در خیابان، زمان فشرده میشود. کودکی، جوانی و مرگ در یک قاب مینشینند. این فشردگی، معنای جوانمرگی است: حذف فاصلهها، کوتاهکردن مسیرها، بستن راههای ممکن. پدیدارشناسی این صحنه، ما را وادار میکند به دیدن بدنها، نه شعارها؛ به شنیدن ضربان قلبها، نه خطابهها. هر گلوله، گفتوگویی را قطع میکند که هنوز آغاز نشده بود.
و سرانجام، خیابان میماند با لکهای که شسته نمیشود. لکهای که نه خونِ یک نفر، که خونِ امکانهاست. جوان نوزدهساله، در سکوتِ پس از شلیک، به نمادی بدل میشود از نسلی که میخواست زندگی کند و به مرگ حواله شد. اینجا، سوگواری نه انتخاب، که وظیفه است؛ سوگواری برای خیابانی که میتوانست محل عبور باشد و شد محل دفن. اشک، در این سوگواری، زبان حقیقت است؛ حقیقتی که میگوید جوانمرگی، وقتی سیاست میشود، جامعه پیر میگردد و آینده، پیش از تولد، به خاک سپرده میشود.
اما توای جوانیِ غارتشده!ای که گلوله را چون مدالی از شجاعت در میانهیِ سینهات پذیرفتی تا نانِ سفرهیِ پدرت بیش از این آغشته به اشک نباشد. تو نرفتهای؛ تو در رگهایِ این خیابان لخته شدهای. هر بار که کسی از آن نقطه عبور میکند، اگر کمی گوش بخواباند، صدایِ تپشهای ناتمامِ تو را میشنود که هنوز فریاد میزنی: «آیا زندگی، سهمِ من نبود؟»
داغِ تو، نه با مرثیه سرد میشود و نه با گذشتِ زمان. این داغ، زخمی است که بر پیشانیِ تاریخِ ما مانده است؛ نشانهای از روزگاری که در آن، قیمتِ یک قرصِ نان، قلبِ تپندهیِ یک پسرِ نوزدهساله بود.
بگذارید نامهای را که به مادرش نوشته برایتان بازگو کنم:
نامهای از اعماقِ خاک (فرزندی که نوزدهساله ماند)
مادر، سلام. میدانم که صدایت در گلو شکسته و چشمهایت، دو چشمهیِ خونین شدهاند که شب و روز بر سفرهیِ خالیمان میبارند. مرا ببخش که بیخداحافظی رفتم. مرا ببخش که آن روز، وقتی از در بیرون میرفتم، به پشت سرم نگاه نکردم؛ میترسیدم اگر لرزشِ چانهات را ببینم، پاهایم سست شود و دوباره برگردم به آن کنجِ اتاق و زل بزنم به دستهایِ پینهبستهیِ بابا که بویِ ناامیدی میداد.
مادر، آنجا که من ایستاده بودم، هوا نبود؛ شرم بود. هر لقمه نانی که بابا با خجالت سرِ سفره میگذاشت، مثلِ تیغی از گلویِ من پایین میرفت. من نوزدهساله بودم، مادر! باید کوه را جابهجا میکردم، اما حتی نمیتوانستم باری از روی دوشِ نحیفِ تو بردارم. خیابان مرا صدا زد؛ نه برای جنگ، برایِ فریادِ تمامِ آن حرفهایی که در گلویم لخته شده بود.
آن لحظه که گرمایِ سُرب را در سینهام حس کنم، درد نخواهد داشت. درد، آن نگاهِ بابا است وقتی که به کفشهایِ پارهام خیره می شود. وقتی تیر به قلبم بخورد، فقط یه لحظه سردم خواهد شد. یکهو تمامِ خاطراتِ کودکیام مثلِ دانههایِ تسبیح از هم خواهد پاشید. در آن صدمثانیه، صورتِ تو را خواهم دید که داری برایم دعا میکنی. میخواهم بگویم «مادر، دعا نکن، اینجا فرشتهها هم جلیقهیِ ضدگلوله ندارند. درضمن مثل همیشه زود زود بهم زنگ نزن که کجام در بهشت گوشیها را بر نمیدارند.»
مادر، وقتی در آغوشِ سردِ زمین خوابیدم، دیگر نگرانِ گرانیِ نان نباش. من اینجا دیگر گرسنه نمیشوم. اما دلم برایِ بویِ نانِ گرمی که تو با عشق میخریدی، تنگ میشه. مرا در پیراهنی که دوست داری به خاک بسپار؟ همان که میگفتی رنگش به صورتِ جوانم میآید! البته اگر برای جسدم پول گلولهها را طلب نکنند آخر مادر می دانی که ارزش وجودی افرادی مثل من حتی دو گلوله هم نیست.می دانم اگر چنین کنند پولی نخواهید داشت پس بی خیال جسدم بشوید بالاخره جایی دراین زباله دانی خواهد بود که جسدم تجزیه شود.
گریه نکن، فدایِ قلب مهربانت شوم. هر قطره اشکِ تو، لختهیِ خونی میشود در قلبِ زمین. من نمردهام؛ من فقط نوزدهسالگیام را در خیابان جا گذاشتهام تا شاید روزی، پسری دیگر، نوزدهساله دیگری، مجبور نباشد میانِ «شرمِ پدر» و «گلولهیِ مزدور»، یکی را انتخاب کند. من لختهیِ خونی هستم که قرار است رگِ خوابِ این شهر را بیدار کند. مواظبِ بابا باش؛ به او بگو سرت را بالا بگیر، پسرت برایِ نان نرفت، برایِ «حرمتِ نان» رفت.
و اما بارِ گرانِ ما زندگان!
و شمایی که هنوز نفس میکشید و سایهتان بر سنگفرشهایی میافتد که خونِ نوزدهسالهها را مکیده است. بشنوید! ما که ماندهایم، دیگر آدمهایِ سابق نیستیم. ما حاملانِ یک «ترومایِ جمعی» و یک «دِینِ ابدی» هستیم. مسئولیتِ اخلاقیِ ما در قبالِ این خونهایِ به ناحق ریخته، نه با گریستن تمام میشود و نه با فراموشی درمان مییابد.
ما بازماندگان، «نگهبانانِ حافظه» هستیم. بزرگترین شرمی که میتواند گریبانِ یک ملت را بگیرد، عادیسازیِ فاجعه است. اینکه صبح از روی لکههایِ شسته شدهیِ خون عبور کنیم و شب به روزمرگیهایِ حقیرمان پناه ببریم، یعنی ما هم تیرِ خلاصی به قلبِ آن جوان زدهایم. مسئولیتِ ما، «روایت کردن» است. نباید بگذاریم روایتِ جلاد، جایگزینِ حقیقتِ قربانی شود. ما باید نامهایِ آنها را چون تعویذی بر لب داشته باشیم.
اخلاق حکم میکند که ما «شاهدانِ صادق» باشیم. هر قطره خونی که بر زمین ریخت، یک «پرسش» است که از ما پرسیده میشود: «تو برایِ حرمتِ این زندگی چه کردی؟» سکوت در برابرِ شری که جوانی را میبلعد، سکوت نیست؛ همدستی است. ما وظیفه داریم بنبستِ فکریِ استبداد را با تبرِ آگاهی بشکنیم. اگر آن جوان، سینه در برابرِ گلوله سپر کرد، ما باید سینه در برابرِ «دروغ» سپر کنیم.
مسئولیتِ ما این است که نگذاریم این خونها لخته شوند و از حرکت بازایستند. ما باید این لختهها را به «جریانِ مداومِ آگاهی» بدل کنیم. نباید اجازه دهیم مرگِ آنها به یک عدد در گزارشهایِ حقوقبشری تقلیل یابد. هر جوانِ کشتهشده، یک «امکانِ بشری» بود که از جهان گرفته شد؛ یک موسیقی که نواخته نشد، یک جراح که به اتاق عمل نرسید، یک عاشق که به وصال نرسید.
ما بازماندگان، مدیونِ آن نگاههایِ واپسین هستیم. اخلاقِ ما در گروِ ایستادگیِ ماست. اگر ما امروز در برابرِ ظلم خاموش بمانیم، در واقع به مزارِ تمامِ آن نوزدهسالهها دستبرد زدهایم. مسئولیتِ ما ساختنِ جهانی است که در آن، هیچ مادری مجبور نباشد پیراهنِ خونیِ پسرش را بو کند تا زنده بماند. ما باید لرزشِ صدایِ آن مادر را به فریادی بدل کنیم که پایههایِ هر استبدادی را به لرزه درآورد.به یاد داشته باشیم: زمین درد میکند، و درمانِ این درد، نه تیرِ خلاص، که بیداریِ ماست. ما باید زمینِ پُر از لخته را با عدالت، شستوشو دهیم تا دست هیچ تاریکیای و هیچ اهریمنی نتواند جان زیبای جوانان مان را برباید و زیبایی شان را به یغما ببرد. تا مبادا بیش ازاین شرمسار آن دختر جوانمرگ باشیم که در دفترش نوشته بود:
«من از مرگ هراسی ندارم
به شرطی که مرگ من رستاخیز دوباره وطنم باشد
به شرطی که در میان بازوان آزادی بیفتم»
■ بیتردید، یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین نوشتههای آقای قربان عباسی است؛ نوشتاری که با لطیفترین تعابیر انسانی و احساسی، یکی از تلخترین فصلهای تاریخ کشورِ ماتمزدهی ایران را پیش چشم ما میگشاید و وجدانهای بیدار و هوشیار را به کنشی شایسته، آنگونه که سزاوارِ خونهای به ناحق بر زمینریخته است، فرا میخواند. من، با چشمانی لبریز از اشک، به سطرهای پایانی آن رسیدم. سپاسگزار این مرثیهی عمیقاً انسانی و وجدانی شما هستم.
شهرام
■ شهرام جان من هم با اشک این مقاله پر احساس را خواندم. از ابعاد این جنایت خون در رگ آدم منجمد میشود. یاد سخن بانویی از بازماندگان هولوکاست افتادم که پس از از سر گذراندن و دیدن فجایع دوران جنگ دیگر به انسانیت اعتقاد نداشت. من ماندهام که چگونه عدهای توان انجام چنین جنایتی را دارند و نانشان را در خون این ملت میزنند و به زندگی عادی خود ادامه میدهند.
با سپاس از آقای عباسی و با آرزوی ماندگاری قلم توانایش. سالاری
■ سپاسگزار از آقای عباسی که سخنگوی قلب و روح دردمند ایرانیان هستند در این سیه روزگار وطن زخم خورده و خون ریزان.
پیروز.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
نیازمند همراهی فروغیها و داورها هستیم ... امیدوارم آقای پهلوی هم نظر دهند...
۱- نوشتهام را با یک فرض تخیلی شروع میکنم: فرض کنیم که براثر حادثهای – مثلا حمله آدم فضاییها – جمهوری اسلامی ایران همین فردا به کل از بین برود با تمام نهادهایش – و از ملت ایران (چه در داخل کشور و خارج) بخواهند که بدیلی بیابند یا کارگزاری معرفی کنند و تا یک ماه دیگر جایگزینی انتخاب کنند.
چه خواهد شد؟ اصلا چگونه میتوان صحنه را کارگردانی کرد و به نتیجه مطلوب رسید؟ این اولین مساله عیان و حیاتی برای حفظ کشور خواهد بود. سردرگمی در جواب این سوال، ریشه در بیحاصلی ۴۷ سال فعالیت اپوزیسیون داخلی و خارجی دارد. در داخل به علت نبود نهادهای مدنی و دموکراتیک، سرکوب و کشتار رهبران بالفعل، بیآبرویی کسانی که احتمال میرفت اصلاحاتی کنند و تاثیرگذار باشند و در مجموع، سلطه بلا منازع نهادهای انحصارطلب، رهبریتی تاثیرگذار شکل نگرفته است. در خارج هم، در میان اپوزیسیونی که متشکل است از گروههای سیاسی رانده شده از ایران، روشنفکران و نویسندگان و روزنامهنگاران مهاجر و ایرانیان دیگری که صرفا به خاطر شرایط اقتصادی یا سیاسی جلای وطن کردهاند، تشتت آرا یا نفوذ نهادهای امنیتی، یا فقدان جدیت، به حدی بوده است که تاکنون نمایندهای کارآمد و فعال و مقبول عامه معرفی نشده است.
وجه مشترک بارز فضای سیاسی داخل و خارج این است که تعداد سیاسیون آماتور بسیار بسیار بیشتر است از سیاستمداران حرفهای. سیاسیون حرفهای یعنی کسانی که تعریف درستی از منافع ملی دارند. از اول انقلاب ۵۷ هم اینگونه بود: گروهی در پی آرمانهای رویایی امت و جامعه توحیدی و ولایت فقیه بودند، و گروهی در اندیشه اتحاد کارگران جهان، و آنچه از نظر دور مانده بود منافع ملی ایران بود و اینکه چگونه باید کشوری آزاد و آباد داشت در این جهانی که حتی آیتاللهاش خدعه میکند!
۲- نتیجه آشکار بند ۱ این است که از میان دهها گروه سیاسی و مدنی ما در طی ۴۷ سال گذشته آلترناتیوی برنخاسته است که سخنگوی طیف نسبتا بزرگی از مخالفان داخلی و خارجی باشد. تردیدی نیست که هر کار اجرایی – اینجا گذار از جمهوری اسلامی به حکومتی دمکراتیک – نیازمند کارگزار، رهبر، یا نهادی است که اعتراضها، اعتصابها، و فعالیتهای مدنی را سروسامان دهد، به تمامیت ایران و ایرانیان فکر کند، پذیرای همه افکار و نظرها باشد، برای آینده برنامه پیشنهاد کند، امید بیافریند و در داخل و خارج ایران مقبولیت داشته باشد.
چنین آلترناتیوی بعد از ۴۷ سال هنوز در داخل پدید نیامده است. ممکن است یکی دو نام را ذکر کرد، ولی حتی یک آمار سردستی هم مقبولیت بالفعل آنها را تایید نمیکنند. اگر در این گزاره اتفاق نظر هست، به بند ۳ بپردازیم.
۳- در این دوران گذار، ما نیازمند یک رهبر و سازماندهی هستیم که محصول توافقی دمکراتیک باشد (رهبر و سازمانده با تصمیمگیر و مدیر عامل متفاوت است). این رهبر باید شناخته شده و نوعی از سرمایه ملی باشد. میتواند هنرمندی شهیر باشد (کاش شجریان زنده بود) یا ورزشکاری یا یک فعال اجتماعی... . الزاما نیازی به سیاستمداری کار کشته نیست. اگر بود چه بهتر. ولی نداریم! اما با توافقی مدنی و دمکراتیک میتوان یک سرمایه ملی شناخته شده را کمک کرد تا رهبری دوران گذار را به خوبی انجام دهد. برای همین است که جمهوری اسلامی همه سرمایههای ملی را که میتوانستند رهبران بالقوه جنبش مدنی باشند یا کشت، یا زندان کرد، یا دقمرگ.
۴- آیا کسی هست در خارج و داخل ایران که در نزد ایرانیان به اندازه آقای پهلوی شناخته شده باشد و از نظر سیاسی و اخلاقی بیحاشیه؟ مینویسم آقای پهلوی و نه شاهزاده، تا صلاحیت را ژنتیکی نکنم. همان نام خانوادگی پهلوی برای اعتبار وی کافی است. بیتردید، ایشان تنها کسی است که الان میتواند جمعیت بزرگی از ایرانیان را با خود هم آوا کند، و هم آنقدر اعتبار در بین رهبران دنیا داشته باشد تا سخنگوی بینالمللی نهضت ایرانیان باشد. برای همین است که جمهوری اسلامی و همه کسانی که داعیه سیاست دارند ولی بویی از منافع ملی نبردهاند به نبرد آقای پهلوی آمدهاند و از دروغها و ادبیات سخیف و کاریکاتورهای مستهجن گرفته تا ترساندن مردم از دیکتاتوری پادشاهی بعد از گذار، فروگذار نیستند. ایشان تا حال جز از دمکراسی، انتخاب حکومت با رای مردم و اجابت رهبریت گذار چیزی دیگر نگفتهاند.
۵- اگر همه ما متفقالقول هستیم که باید جمهوری اسلامی برود، باید در عمل نشان بدهیم که چگونه در کمپین آقای پهلوی نقش مثبتی داشته باشیم برای حفظ منافع ملی. باید در این کمپین فعال باشیم تا همه ترسهای احتمالی بعدی را به حداقل برسانیم. اگر ترس این است که دیکتاتوری پادشاهی برگردد، گرچه نه زمانه چنان است و نه نسل جدید که چنان انتخابی کنند، تقصیر ما خواهد بود که در این کمپین گذار فعالانه شرکت نکرده ایم. اگر شعارهای “جاوید شاه” را خوش نمیداریم که عدهای پیش از هر گونه انتخاباتی سر دادهاند – باز تقصیر عدم شرکت فعالانه و دمکراتیک ما در کمپین پهلوی است. شرکت فعالانه در این کمپین آن نیست که به آقای پهلوی بگوییم آنچه دلخواه ماست انجام بده، بلکه باید بر سر مهمترین آرمان همه ما که حذف جمهوری اسلامی است توافق کنیم و نیرومندترین جبهه ضد جمهوری اسلامی را در داخل و خارج تشکیل دهیم. شرکت فعالانه ما آینده دمکراتیک را تضمین میکند، نه گوشهنشینی و انتقاد.
۶- گروههای محترم سیاسی، احزاب، نویسندگان و روشنفکران: لطفا در یک نوشته کوتاه و بسیار واضح، بگویید که گزینه رهبری شما برای صد روز اول دوران گذار چیست؟ “اگر”ها را کنار بگذارید و بگویید فردای روزی که جمهوری اسلامی ساقط شد مشخصا چه باید کرد. یک.... دو..... سه...!
۷- میگویند آقای پهلوی تجربه مدیریت ندارد و در این مدت اقامت در خارج کاری نکرده است. فکر میکنم اکثر سیاسیون خارج هم چنین بودهاند. ولی باز با مشارکت فعالانه همه دلسوزان وطن است که یک سرمایه ملی به یک وزنه موثر در بازسازی ملی تبدیل میشود. با مشارکت اندیشمندان است نهادهای متعددی در راستای منافع ملی ایجاد میشوند. با احتمال بسیار زیاد میتوانم بگویم که رضای سردارسپه و حتی رضای نخستوزیر تصوری از فرهنگستان زبان و سالن تشریح دانشکده پزشکی و واژه گزینی و ... نداشت. فروغیها و داورها و تقیزادهها بودند که در کنار او – که به منافع ملی میاندیشید – نهادهایی آفریدند که هنوز از آنها بهره میبریم. آقای پهلوی هم الان نیازمند فروغیهاست. بعد از گذار، این رای مردم خواهد بود که شکل حکومت چه باشد.
■ آقای اسد فیروزمند گرامی
مقاله و پرسشهای مطرحشده از سوی شما، بهدرستی بازتابدهندهٔ دغدغهای فراگیر در میان بسیاری از ایرانیانِ منتقد حکومت است.
بیگمان یکی از عوامل اساسی بقای جمهوری اسلامی، توانایی آن در ایجاد یا بازتولید شرایطی است که یا مانع شکلگیری اپوزیسیونی منسجم میشود، یا به پیدایش نیروهای مخالفی میانجامد که در برابر این راهبرد ناتواناند. از این منظر، عاجلترین وظیفهٔ نیروهای مخالف، ایجاد ائتلاف و همبستگی سیاسی در مسیر گذار از نظم موجود است؛ ائتلافی که بتواند شکافهای درونی را کاهش داده و کنش جمعی مؤثر را جایگزین پراکندگی کند.
در این میان، نیروهای چپ نیز اگر در پی ایفای نقشی تعیینکننده در این مقطع تاریخی باشند، ناگزیرند به این واقعیت توجه کنند که در وضعیت کنونی، تقریباً تمامی طبقات اجتماعی در معرض فرسایش ساختاری قرار گرفتهاند و تمرکز انحصاری بر منافع یک طبقه، در چنین شرایطی، ناخواسته میتواند به استمرار همان سازوکاری یاری رساند که این فرسایش را پدید آورده است. تأکید بر منافع ملی، در این چارچوب، نه نفی مطالبات طبقاتی، بلکه فراهمآوردن بستری فراگیر است که بتواند از رهگذر آن، حقوق اقشار فرودست نیز بهطور پایدار پیگیری شود.
پس از جنبشها و خیزشهای خونینی که جامعه از سر گذرانده، اکنون در نقطهای ایستادهایم که اگر در این بزنگاه تاریخی نتوانیم از چرخهٔ بحرانهای داخلی و فشارهای بینالمللی عبور کنیم، خطر فروپاشی اجتماعی بهعنوان تهدیدی جدی و فراگیر در برابر کشور قد برافراشته است.
در چنین بستری، ارزیابی نقش آقای رضا پهلوی مستلزم تفکیک روشن میان دو جایگاه بالقوه است: ایفای نقش بهعنوان چهرهای نمادین و فراگیر در دوران گذار، یا پذیرش مسئولیت اجرایی و تصمیمگیر در این مرحلهٔ حساس. این تمایز از آن رو اهمیت دارد که هر یک از این دو موقعیت، الزامات نهادی، حدود مسئولیت و انتظارات متفاوتی را در پی دارد.
چنانچه ایشان خود را عمدتاً در مقام نماد ملی و سخنگوی یک ائتلاف گسترده تعریف کند، منطقی خواهد بود که دامنهٔ مداخلات مستقیم در فراخوانهای عملیاتی از جمله دعوت به تصرف مراکز دولتی یا نظامی را محدود سازد و تمرکز خود را بر شکلدهی به نهادهایی متکثر، فراگیر و نمایندهٔ طیفهای گوناگون مخالف حکومت، چه در داخل و چه در خارج از کشور، قرار دهد. در این چارچوب، نقش او بیش از آنکه فرماندهی میدانی باشد، هماهنگکننده و تسهیلگر فرایند ائتلافسازی خواهد بود.
در مقابل، اگر ایشان خواهان ایفای نقشی اجرایی در دوران گذار است، انتظار میرود که کارنامهٔ کنشهای سیاسی خود را بهصورت نظاممند و شفاف منتشر کند، سازوکارهای تصمیمگیری را توضیح دهد و نسبت خود با شبکههای کنشگری در داخل کشور را بهروشنی تبیین نماید. چنین جایگاهی مستلزم پاسخگویی نهادی، شفافیت سازمانی و پذیرش مسئولیت سیاسی است، نه صرف اتکا به سرمایهٔ نمادین.
در هر دو سناریو، بسیاری بر این باورند که ظرفیت اجرایی کشور محدود به نیروهای تبعیدی نیست. در داخل ایران نیز افراد دارای تجربهٔ مدیریتی و تخصصی، هرچند در شرایط سرکوب، زندان یا انزوا حضور دارند و در خارج از کشور نیز متخصصانی وجود دارند که میتوانند در صورت فراهمشدن شرایط، در سازماندهی دوران گذار نقشی مؤثر ایفا کنند. بهرهگیری از این سرمایهٔ انسانی، مستلزم سازوکاری نهادی، فراگیر و غیرانحصاری است.
از منظر تحلیلی، اگر آقای پهلوی در پی آن باشد که در نزد طیفهای گستردهتری از جامعه بهعنوان نماد دوران گذار پذیرفته شود، انجام اقداماتی مشخص و قابل راستیآزمایی، نه صرفاً نمادین میتواند نقشی تعیینکننده در گسترش اعتماد عمومی ایفا کند، از جمله:
۱) دعوت علنی و عملی و مستمر هواداران به پرهیز از توهین، طرد و برچسبزنی به دیگر نیروهای مخالف.
۲) تلاش برای توزیع متوازن ظرفیتهای رسانهای در اختیار او، میان سایر جریانهای اپوزیسیون.
۳) خودداری از روایتهای اغراقآمیز یا غیر مستند در تبلیغات سیاسی.
۴) استقرار سازوکارهای شفافیت مالی و نظارت مستقل بر منابع و مصارف فعالیتهای سیاسی مرتبط با او.
در مجموع، مسئلهٔ محوری نه صرفاً شخص آقای رضا پهلوی، بلکه نحوهٔ تعریف نقش او در نسبت با نهادسازی جمعی، پاسخگویی سیاسی و گسترش اعتماد میان طیفهای متکثر مخالف حکومت است؛ امری که میتواند تعیین کند آیا او در عمل بهعنوان نماد فراگیر دوران گذار پذیرفته خواهد شد یا در حد یکی از بازیگران عرصهٔ رقابت اپوزیسیون باقی خواهد ماند.
سلمان گرگانی
■ مقوله رهبری، نه یک مقوله انتصابی، انتخابی و یا اختیاری میباشد. در طول مسیر مبارزه، مردم رهبر خودشان را نظر به کاریزما، شخصیت و پایداری او در دفاع از منافع ملی در برابر استبداد و استعمار، به صورت طبیعی، انتخاب میکنند. مصدق، بعد از تحصن در دربار به اتفاق یارانش، مدتی طول کشید تا مردم با مصدق در طول مسیر مبارزه آشنا شدند، خصایصی که در شاهزاده رضا پهلوی دیده نمیشود. ثانیا به یاران مصدق در طول مبارزات سیاسیش بنگرید و مقایسه کنید با بر و بچه هایی که در اطراف شاهزاده قرار دارند.
با احترام، داریوش مجلسی
■ واقعیت این است که بعد از دوران مشروطه تصمیمات و انتخاب درستی انجام نشد و بعد از ان همیشه خون ریخته شده است الان هم فرصتی تاریخی پیش امده است که ۵۰ سالی دیگر سرنوشت مردم تعیین شود اگر اگاهان و کسانی که ادعا دارند صلاح مردم را بهتر تشخیص میدهند تضمین میکنند که دموکراسی برقرار خواهد شد و دیکتاتوری مجدد نخواهد بود چه اشکالی دارد که هرکسی میآید بیاید اما متاسفانه هیچ اگاه سیاسی هیچ تضمینی نمیدهد و از متن نوشتهها یک امیدواری یا انشالله دیکتاتوری نمیشه برمیآید من نمیدانم چرا باید بین بد وبدتر بد راباید انتخاب کنیم چرا در فرهنگ ما گزینش خوب وجود ندارد. امیدوارم مثل زمان مشروطه مثل زمان مصدق مثل زمان آری به جمهوری اسلامی دیگر بار اشتباه نکنیم اگر عنصر اجتماعی اشتباه تصمیم بگیرد درد ٱور است ولی اگر عنصر آگاه اشتباه کند وخط غلط بدهد فاجه بار وخونین خواهد شد امیدوارم خدا از خطا بدور نگه دارد.
حسین اردبیلی
■ با عرض احترام
با توجه به تاثیری که آقای پهلوی و پیروان و طرفداران ایشان در صحنه سیاسی ایران دارند که میشود بطور خلاصه گفت که برای سایر کنشگران سیاسی مشکلاتی دارد اگر کلا از ایشان فاصله بگیرند و مشکلات بیشتری دارد که بخواهند با ایشان یک کار مشترک انجام دهند و همین واقعیت که بخشی از جامعه ایران پیرو دعوت ایشان هستند و در تلویزیون ها، مدیا، نشریات و سایت های مختلف موضوع صحبت هستند، ضرورت دارد که صاحب نظران مختلف توهم زدایی کنند که به عنوان یک ایرانی باید ایشان را در چه نقش مشخصی ببینیم.
یک نقش که فکر کنم درصدی از طرفداران و نزدیکان ایشان برای ایشان قائلند، شاه آینده ایران مطابق همان نقشی که پدر ایشان داشت که هم مقام تشریفاتی و سمبلیک و هم نقش اجرایی تام و تمام خواهد بود. سوالی که مطرح است اینکه آیا آنها که دعوت به همکاری میکنند، به چه صورت باید با شخصی که قرار است در آینده آن نقش را ایفا کند، همکاری کنند. (جزء اطاعت امر و یا مشاور)
نقش دیگر ایشان میتواند یک نقش سمبولیک باشد همانند نقش پرنس سیهانوک در کامبوج و حمایت ایشان از جریانات سیاسی مختلف برای عبور از حکومت خمر های سرخ و یا شاهزاده ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم. در این صورت خود ایشان هستند که باید نقش رهبر سیاسی و مشوق سلطنت طلبان را کنار گذاشته و حمایت خود را از همه جریانات سیاسی اپوزیسیون اعلام کنند. مطمئنا سازمان های مختلف این حمایت ایشان را لبیک گفته و قدردان ایشان خواهند بود. برای چنین نقشی فاصله گرفتن از گروه های سلطنت طلب لازم و ضروری است، در غیر این صورت نقش سمبولیک ایشان بی رنگ خواهد بود.
نقش سومی که ایشان میتوانند ایفا کنند، کنار گذاشتن لقب شاهزاده و ولیعهد بودن و نقش آفرینی بعنوان یک سیاستمدار است. در این حالت منطقا جریان و برنامه سیاسی خود را به جامعه سیاسی ایرانیان و مردم اعلام خواهند کرد و مانند و همتراز هر کنشگر سیاسی دیگر در صحنه خواهند بود. در چنین نقشی تجزیه و تحلیل های و راهکارهای ایشان محک توانمندی سیاسی ایشان خواهد بود. و الا خیر.
بدون واضح بودن نقش ایشان، حضور ایشان در صحنه سیاسی بیشتر باعث تشتت و به هم ریختگی خواهد بود.
ممنون از توجه شما؛ بهمن
■ ممنون از نظرات شما. میتوانم بگویم که خواستهها و نظرات آقایان مجلسی و اردبیلی در شروطی که آقای گرگانی نوشتهاند مستتر است. در زیر عنوان مقاله هم نوشتم کاش آقای پهلوی هم نظر دهند، مخصوصا به موارد چهار گانهای که آقای گرگانی متذکر شدهاند تا حصول وحدت همه کسانی که به منافع ملی میاندیشند تسهیل شود.
اسد فیروزمند
■ آقای فیروزمند عزیز. من نیز در راستای نظرات شما هستم و برای جلوتر بردن بحث، به چند نکته اشاره میکنم.
اول اینکه، بر اساس آنچه همان اوایل انقلاب در ایران در اطراف خود میدیدم، برایم بسیار جالب بود که حدود دو سال بعد از انقلاب، حداقل نیمی از مردم میگفتند که زمان شاه بهتر از ج.ا. بود، و از انقلاب پشیمان بودند! منظورم این است که ترجیح حکومت پادشاهی و رو آوردن بخشی از مردم به رضا پهلوی، مسبوق به سابقه بسیار طولانیتری است.
دوم اینکه من این را شانس ملت ایران میدانم که فردی سرشناس مثل رضا پهلوی وجود دارد که مسؤلیت دوران گذار را به عهده گرفته و بارها اعلام کرده است که رأی مردم، ملاک نوع حکومت آینده خواهد بود. جملهای از زیگموند فروید همواره در ذهنم هست که میگوید، نگویید این کار باید انجام شود، بگویید انجام این کار را به عهده میگیرم.
نکته سوم اینکه، بر اساس مصاحبهها و سخنانی که وی میگوید، من او را فردی قابل اطمینان ارزیابی میکنم. در مصاحبه دیشب رضا پهلوی با برنامه اول تلویزیون آلمان (جمعه ARD) این ارزیابی مثبت من تقویت شد. اکنون که چنین پیش آمده است که بخش قابل توجهی از مردم میهن ما رهبری او را در مبارزه با ج. ا. پذیرفتهاند، برای من نیز همراهی با آنان معقول است.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری عزیز، من نیز همواره حمایت از آقای پهلوی را کار درستی پنداشتهام، اما تحت عنوان یکی از رهبران جنبش ملی ایران، نه مسئول و رهبر دوران گذار. آقای گرگانی شروطی را به درستی مطرح کردند که میتواند نقش همه گیر تری به موقعیت آقای پهلوی بدهد و آقای پهلوی به سادگی میتوانند در آن سمت حرکت کنند و مبلق پیام تنوع پذیری باشند. در مورد تعیین نوع حکومت، بسیار خوب است که همه به انتخابات پسا جمهوری اسلامی اشاره میکنند، اما این کافی نیست، حرف و عمل امروز ما نیز باید خریدار و حامی انتخاب آینده باشد. از این روست که حمایت ما از آقای پهلوی بهتر است همواره با طرح خواستههایی همراه باشد. از طرف دیگر رویکرد ستیزه گرا با پهلوی بسیار مخرب به حال جنبش است و متاسفانه برخی از روشنفکران ما این ستیزه گری را به هویت سیاسی (و گاه فردی) خود گره زدهاند.
موفق باشید، پیروز.
■ آقای فیروزمند عزیز با درود، من نقدی بر مقاله شما را به دلیل امتناع ایران امروز، در اخبار روز نوشتهام، میتوانید در آن سایت مطالعه کنید. سپاسگزار خواهم بود اگر پاسخ شما را در همین سایت دریافت کنم.
ممنون سعید سلامی
■ آقای سلامی. ممنون از مقالهتان در اخبار روز (که مانند دیگر نوشتههایتان غنی بود.) نوشته من برای پاسخ دادن به یک سوال عملی و عینی بود و یافتن پاسخی مشخص و پرکتیکال. میتوان بحثهای نظری را مدتها ادامه داد. ولی وضعیت موجود چنین است:
+ مردم جان به لب آورده در حال قیامند.
+ حکومت مقبولیت داخلی و بینالمللیاش را از دست داده - گرچه همچنان کشتار میکند. این تقابل روز به روز شدیدتر میشود و ممکن است حتی باعث ریزش در باقی مانده طرفداران رژیم و اختلاف در بین بالادستیها شود.
+ از جنبش ۸۸ تا کنون، نبود رهبری منسجم به هر شکلی (رهبری فردی یا دولت در تبعید،...) باعث شده که آن همه انرژی بر روی اهدافی مشخص متمرکز نشود و دستاوردی مشخص به بار نیاورد (گرچه بر اثر جنبش مهسا، عادی سازی حجاب اختیاری دستاوردی بزرگ بود).
+ تاکنون مخالفان داخلی و خارجی نتوانستهاند رهبری وجیهالمله معرفی کنند یا نهادی برای دوران گذار خلق کنند که تاثیرگذار باشد.
+ حالا، این جنبش هر روز میتواند به شکلی در جایی دوباره سر کند واگر سازمان داده نشود همان تراژدیهای قبلی تکرار خواهد شد. چه کنیم؟
بنشینیم و منتظر پدیدار شدن رهبری بینقص و کامل از عالم مُثُل افلاطونی باشیم یا از امکانات موجود – که گرچه کامل نیستند ولی می توانند موثر باشند – استفاده کنیم؟ طیف اپوزسیون حرفهای بسیار خوب و زیبا ممکن است بزنند، ولی کسی آنها را نمیشناسد تا رهبریتشان را بپذیرد. بدون قبول این واقعیت تلخ نمیتوان قدمی جلوتر رفت.
برای همین در نوشتهام تاکیدم این بود که همه به طور ایجابی و نه سلبی مشارکت کنند و تا کسی که شناخته شده تر از دیگران است در قالب رهبریت دوران گذار عرض اندام کند. حتما عیب و ایراد هم دارد ولی اگر همه این گروهها و افرادی که سر حذف جمهوری اسلامی متفق القولند سر بنیادی ترین خواستهها با این فرد همراهی کنند، هم رهبریت بهینه میشود و هم نتایج مطلوب به دست میآید. این قسمت کار مثل بستن قرارداد است.
+ اینکه پهلوی منجر به دیکتاتوری خواهد شد، قصاص قبل از ارتکاب گناه است. مردم ایران در فردای روز آزادی تصمیم خواهند گرفت. در این دنیای مدرن و با این نسل زد جدید و با این تجربه ولایت فقیه، احتمال بسیار ضعیفی وجود دارد که جز جمهوری حکومتی دیگر شکل گیرد. اگر هم به پادشاهی رای دادند باید به رای اکثریت احترام گذاشت و باز مشارکت کرد تا پادشاهیای نظیر کشورهای اسکاندیناوی شکل گیرد.
+ و چند مورد دیگر به اختصار برای جلوگیری از اطناب کلام: پهلوی مردم را به سوزاندن بانکها و مسجدها فرا نخواند. یادمان باشد که احمدی نژاد اعتراف کرد که آتشسوزیها و خشونتها در جنبشهای قبلی کار خود وزارت اطلاعات رژیم بوده است. در باره طرفداران دو آتشه پهلوی هم باید با قدرت تمام روشنگری و انتقاد کرد تا معایب این رهبری کمتر گردد و مردم هم خطرات چنین انحصارطلبی را بدانند. فهم این افراطگرایی هم تا حدودی ساده است: در غیاب هر کورسوی امیدی، طرفداری از تنها امکان موجود طبیعی است.
+ اگر گزینه عملی دیگری هست لطفا راهنمایی کنید. اگر فردا شعله طغیان در کشور سر کشید چه باید کرد؟ دوباره وااسفا گوییم از ۴۷ سال بیحاصلی اپوزسیون؟ بحث نظری کنیم؟ امید واهی ببندیم که ملت رهبر خود را خلق خواهند کرد؟
+ مخلص کلام این است که مانند یک مهندس و صنعتکار باید از وسایل موجود استفاده کرد و مساله را تا حد امکان حل کرد، نه این که در هوای شرایط ایده آل ماند، و به مصداق آن مثل قدیمی که “نه خود خورم، نه کَس دهم، گَنده کنم به سگ دهم” امکانات را سوزاند.
اسد فیروزمند
■ جناب فیروزمند گرامی، ممنونم که خواهش مرا به جا آوردید و پاسخ دادید. میشد روی دو سه نکته باز هم صحبت کرد. اما دیگر دیر شده و به احتمال خیلی زیاد فردا پس فردا وضعیت به گونهای دیگر خواهد بود؛ نمیدانیم چگونه؛ بنابراین ادامه صحبت را به بعد موکول کنیم با این امید که روند حوادث، آرامش بعد از توفانی باشد بر زخمیهایی که دی ماه خونین بر روح و روان میلیون ها هم میهن ما بر جا گداشت.
با ارادت سعید سلامی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
این حریف خونخوار و احمق، این دروغگوی دزد، این خدای دههء شصت کیست؟
اسپینوزا میگفت: اگر مثلثها خدا داشتند، خدایشان یک مثلث بود؛ اگر الاغها خدا داشتند، خدایشان یک الاغ بود.
خدای دههء شصت نیز آدمی است که قلب ندارد، مغزش روی یک راه نورونی ثابت رفت و برگشت میکند، غذایش ثروتهای دزدی است که در خون پخته میشود، آبش، تشنگی رودها و خشکی دریاچهها و خانهاش جنگلهای غارت شده است، تجاوزگر و اسیرکُش است، به سادگی یک شب دهها هزار نفر را میکشد، معتقد به تیرخلاص به زندهها در بیمارستان و کوچه است، و خیابانهایش را ماشینهای آتشنشانی از خون میشویند.
این خدای دههء شصت را که میشناسیم! مثلثها خدایشان مثلث، الاغها خدایشان الاغ و حکومت اسلامی در ایران خدایش خمینی و خامنهای و ذوب شدگان در آنها است. هیچ جادو و ماوراء طبیعتی در کار نیست. خدای دهه شصت یک بٌت است؛ بُتی که به زودی میسوزانندش و خاکسترش را به خورد سازندگانش میدهند.
در خارج از کشور هموطنانی حتی پس از رسیدن ویدیوهای وحشتانگیز سرکوب مردم که در تاریخ ایران بیسابقه بوده، هنوز امید به دعوت به “خشونتپرهیزی” دارند. اما مگر مردم ما چیزی جز خشونتپرهیزی و دفاع از خود را به نمایش گذاشتند و چنان سرکوب شدند که دنیا به فغان آمد؟ مثالهای خشونت پرهیزی جنبشهای گاندی و آفریقای جنوبی آیا در این مرحله و این زمان، دیگر برای ما کارآیی دارند؟
حریف گاندی دولت بریتانیا بود. در ۱۹۲۱، ۱۹۳۰، ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳ یعنی در طول جنبشها و قیامهای هندیان علیه بریتانیا پیش از جدایی هند و پاکستان کل کشته شدهها در ازای هر رویداد از دوهزار نفر بالاتر نرفت (۱۹۴۲-۱۹۴۳ حدآکثر ۱۷۰۰ کشته گزارش شده است. جمعیت هند در آن زمان چند ده برابر جمعیت فعلی ایران بوده است.
در آفریقای جنوبی و نظام آپارتهاید که سرانجام تن به مذاکره داد، بر اساس گزارش Truth and Reconciliation Commission (TRC) یا «کمیسیون حقیقت و آشتی» بین سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۹۴ در جریان مبارزات مردمی علیه آپارتهاید حدود ۲۱ هزار نفر در خشونتهای سیاسی کشته شدهاند که ۱۴ هزار نفر آنها بین ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴ به دست حکومت آپارتهاید به قتل رسیدند. یعنی در طول ۴۶ سال ۲۱ هزار نفر کشته شدهاند.
حتی یک کشته هم زیاد است. اما حریف ما، آنکه خدای دههء شصت است، در دیماه ۱۴۰۴ ایران در دو شب، شصت هزار نفر را کشته، مجروحان را با تیر زده، دهها هزار نفر را زندانی کرده و دنیا را تهدید به اعدامهای دستهجمعی در ملأ عام با جرثقیل میکند. خودخداپندار حاکم بر ایران سالها است که آرامش یک منطقهء از دنیا را بر هم زده، با بمب اتم و موشک، خیال خام نابود کردن کشورها از نقشهء دنیا را اعلام کرده و قدرتهای بینالمللی را واداشته که به پاکسازی منطقه از این رژیم و مداخلهء بشردوستانه برای کمک به مردم ایران اقدام کنند.
دعوت به روش موجه و انسانیِ خشونتپرهیزی در برابر خدای دههء شصت آیا جز حریص کردن این خونخوار خرفت شده در ایدئولوژی نازیسمِ اسلامنمایِ خود، تا کنون تأثیر دیگری داشته است؟
کاش این اندازه دیر نشده بود...
۲۳ ژانویه ۲۰۲۶
Shirindokht1@gmail.com
■ خانم دقیقیان گرامی. شما به درستی مبارزه “خشونت پرهیز” را به بحث نهادهاید. من چند سال قبل شک کردم که آیا واقعاً میتوان بدون خشونت، با دست خالی، از پس این رژیم توتالیتر برآمد؟! استدلال من این بود که ج.ا. تمام ارگانهای قدرت را در دست دارد: سپاه، بسیج، پلیس، ارتش، سیستمهای اطلاعاتی، زندانها، قانونگزاری، عدلیه، آموزش و پرورش، مساجد، دانشگاه، ادارات، بانکها، منابع مالی نفت و اقتصاد کشور، تلویزیون، مطبوعات، حمایت روسیه، چین و برخی کشورهای منطقه، و... در چنین شرایطی مردم چه دارند، جز حائز «اکثریت ملت» بودن؟ حالا هم که دیدیم اینترنت و تلفن را هم قطع کردند، و حتی چراغهای خیابان را برای کشتار مردم خاموش نمودند. من بعید میدانم بشود مبارزهای متمدنانه مثل گاندی یا ماندلا را در ایران جلو برد. آیا ملت ایران راهی دارد جز راه دشوار و دردناک خشونتآمیز و پرداخت هزینه بسیار سنگین انسانی و اقتصادی؟!
با عرض احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری ارجمند، آنچه ما امروز میبینیم استفاده از اصطلاح خشونت پرهیزی برای نفی مداخلهء بشردوستانه است، نه برای استراتژی جنبشی دربرابر حکومت جنایتکار و تا دندان مسلح. اگر مردمی غیرنظامی و غیرمسلح مورد قتل عام قرار بگیرند دنیا نباید ساکت بنشیند و به تحریم اکتفا کند. اگر در کامبوجِ پول پوت و در رواندا مداخلهء بشردوستانه میشد، میلیونها انسان کشته نمیشدند. استفاده از تز خشونت پرهیزی دربرابر مداخلهء بشردوستانه که امروز در جریان است، یکی از ناشیانهترین کارهای تئوریک بوده که تا کنون دیدهام و سعی کردهام در این نوشته به آن بپردازم.
با احترام، دقیقیان
■ بانو دقیقیان گرامی. درود بر شما
گفتارنامۀ ارزشمند شما را خواندم و نگاهتان به گفتمان خشونت پرهیز برایم تازه و آموزنده بود و با آن همسو هستم. امیدوارم همچنان در کارهای علمی ارزشمند خودتان توانمند باشید. شاد و تندرست باشید.
بهرام خراسانی هفتم بهمن ۱۴۰۴
■ آقای خراسانی ارجمند، سپاس از توجه شما.
با احترام، دقیقیان
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
مجمع ملی ایرانیان، پارلمان در تبعید، دولت موقت، دولت در تبعید، کابینه ملی ایران، حکومت مردمی ایران، یا با هر اسم دیگری که نماینده حداکثری مردم ایران باشد الآن از نان شب هم برای ایرانیان واجبتر است. جمهوری اسلامی که الآن بر ایران حاکم است، با همه ارکان خود اعم از مجلس و قوه قضاییهاش، با توجه به قتلعام اخیر و با توجه به اینکه حکومت از نیروهای خارجی برای قتلعام ایرانیان استفاده کرده و باعث دریای خون بین خود و مردم ایران شده است از حیز اعتبار سیاسی و حقوقی و اخلاقی و ملی ساقط است. این حکومت دیگر نماینده مردم ایران نیست.
مردم ایران دو راه دارند؛ یا همین وضع را ادامه میدهند و هر کس راه خود را میرود و به هر کس که دلش میخواهد فحش میدهد یا اینکه بالاخره میفهمد که این وضع واقعاً ادامه دادنی نیست و با ایجاد یک مجمع ملی که همه در آن نماینده داشته باشند موافقت و برای راهاندازی آن صادقانه کار میکند. اگر هر گروه بر جزمیات خود پافشاری کند و بخواهد که سرنوشت مملکت را بعد از «پیروزی» هم خودش در دست بگیرد میشود همین جهنمی که الآن هست. اصول دنیاپسند روشن است؛ هیچکس همه حق را صاحب نیست و هیچکس هم بیحق مطلق نیست. اگر ریگی در کفش ندارید و اگر بجز از عقل و منطق و انصاف و خیر ایرانیان دستور نمیگیرید چرا با ایجاد یک مجمع ملی قدرتمند مخالفت میکنید؟
مگر میشود از همین حالا یک گروه و یک فکر را کنار گذاشت چون شما با آن مخالفید؟
هر گروهی که به تنهایی به مجامع بینالمللی رجوع و خود را نماینده ایران معرفی کند هم خود و هم مردم ایران را مسخره کرده است. این مجمع ملی ایرانیان را حتی بعد از فروپاشی جمهوری اسلامی هم باید حفظ کنیم تا نماینده همه آحاد مردم باشد اگر آن حکومت بعدی هم به سمت دیکتاتوری رفت. اینکه شاه خوبه یا شیخ یا کمونیست و مجاهد و آنارشیست یا جمهوری سکولار یا بهایی، اینکه ایران باید یکپارچه باشد یا مجموعهای فدرالی، اینکه رایگیری باید از همه باشد یا از واجدان شرایطی مشخص، اینکه اقتصاد باید دولتی باشد یا خصوصی و نسبت بین آنها، این که آیا باید حتی با تجزیهطلبان هم وارد گفتگو شد یا نه، این که سیاست زبانی و فرهنگی ما چگونه باید باشد و هزاران نکته مانند اینها را اگر از حالا بخواهیم با رگهای برجسته گردن و با فحشهای چارواداری و با مشت و لگد و چماق روشن کنیم پس حالا حالاها باید دموکراسی و حتی یک زندگی معمولی را هم در خواب ببینیم. ببینید حاکمان بر سرنوشت ما، اعم از ایرانی و انیرانی، چگونه راه با هم کار کردن را یاد گرفتند. از دشمن باید بیاموزیم. البته آنها که دشمن ایرانند و یا نماینده و مواجببگیر دشمنان ایران، در هر گونه صحبت از همکاری بین گروههای سیاسی ایرانی موش میدوانند.
ما از آنان دعوت نمیکنیم چون این مجمع مربوط به ایرانیان است و آنان که ایران را دوست دارند. در وقایع اخیر دیدیم که چگونه “دوست خارجی” و دشمن داخلی دست در دست هم چند ده هزار از مردم ایران را کشتند و چند صد هزار را زخمی کردند و برای هرکداممان هم یک پرونده گشودند. آیا بس نیست؟ آیا هنوز هم بر جزمیات خود پا میفشارید؟ آیا هنوز هم ایران را تنها برای خود میخواهید؟
هیچکس کمکمان نمیکند. هیچ اسکندر و نادری نمیآید. هیچ خدا و قدیسی دست ما را نمیگیرد. فقط خودمانیم و خودمان و کم هم نیستیم اگر با هم کار کنیم. نمیگویم متحد شویم که محال است. به اصول دموکراتیک احترام بگذاریم و در چارچوب عقل و منطق با هم کار کنیم تا مجمع ملی ایرانیان قدرتی باشد در مجامع بینالمللی بهعنوان نماینده مردم – و نه حکومت – ایران. اگرچه شخصاً معتقدم که حتی از حکومت فعلی هم باید نمایندگانی به این مجمع دعوت شوند.
خب حالا این زنگوله را کی باید به گردن آقا گربه بیندازد؟ فقط دو راه داریم: یکم اینکه ده بیست سی چهل نفر از چهرههای ایرانی که در مجامع بینالمللی بهعنوان فرد – نه نماینده یک گروه سیاسی – شناخته هستند آستین بالا بزنند و آمادگی همکاری خود را اعلام کنند. اعلام نظر در خصوص این افراد باید موجز و مختصر و حتیالامکان با آری یا نه باشد تا در اسرع وقت گروهی انتخاب شوند که کار راهاندازی و مدیریت و ثبتنام اعضای مجمع را شروع کنند. حقوقدانان بینالمللی ما هم میتوانند بر روند حقوقی کار نظارت کنند.
اگر مجمع ملی ایرانیان به این طریق تشکیل شود کمال مطلوب خواهد بود و به احتمال زیاد تصمیمات آن در خصوص پذیرش یا رد کمک خارجی، نحوه گذار و نوع حکومت بعدی مورد پذیرش اکثریت مردم ایران خواهد بود. اگر به دلایل “رئال پولیتیکی” و نیروهای موثره خارج از قوه واقعی ما، این امر مطلوب به ثمر نرسید، عمر نوح که نداریم، باید از گزینههای موجود آن را که بتواند ما را به گزینه مطلوب هدایت کند و با سازوکارهای حقوق بینالملل بتوان رسنش را تا حد تابآوری فشرد، انتخاب و با او همکاری کنیم. ایران دارد ویران میشود، همین الان هم دیر شده است.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
۲۲ ژانویه ۲۰۲۶
بازخوانی مدل باسو و تطبیق با ساختار قدرت در ایران
آیا رهبران با نیتهای خوب هم میتوانند به دیکتاتورهای سرکوبگر تبدیل شوند؟ این پرسش تاریخی، محور مقالهای از باسو، اقتصاددان دانشگاه آکسفورد است که با نگاهی ساختاری و رفتاری، چرخه دگردیسی قدرت را توضیح میدهد[۱]. در این یادداشت، ضمن مرور مدل نظری باسو، نقاط قوت و ضعف آن را بررسی کرده و تطبیقی با وضعیت جمهوری اسلامی ایران ارائه میکنیم.
ایده مرکزی: ناسازگاری پویا و دام قدرت
مدل باسو با بهرهگیری از مفهوم «ناسازگاری پویا» در اقتصاد رفتاری، توضیح میدهد که رهبران اقتدارگرا چگونه با تصمیمات تدریجی برای حفظ قدرت، در مسیری قرار میگیرند که خروج از آن تقریباً ناممکن میشود. هر اقدام سرکوبگرانه، هزینه خروج از قدرت را افزایش میدهد (مانند پیگرد قضایی، انتقام سیاسی یا خطر مرگ) و رهبر را ناگزیر به خشونت بیشتر میکند. این چرخه، رهبر را پلهپله به سمت افراط و سرکوب بیشتر سوق میدهد؛ همانطور که مکبث میگوید: «در خون چنان پیش رفتهام که بازگشت به اندازه ادامه دادن دشوار است.»
نقاط قوت مدل باسو
• سادهسازی یک پدیده پیچیده: مدل باسو با استفاده از مفاهیم رفتاری، مسیر تدریجی تبدیل رهبران به دیکتاتور را بهصورت شهودی و قابلفهم توضیح میدهد و با مثالهای تاریخی مانند استالین، موسولینی، پوتین و اورتگا پیوند میزند.
• پیوند اقتصاد رفتاری و علم سیاست: این مدل میانرشتهای، نشان میدهد که خطاهای رفتاری فردی چگونه میتوانند پیامدهای عظیم سیاسی و تاریخی داشته باشند.
• تأکید بر ساختار بهجای ذات شرور: باسو دیکتاتوری را محصول ساختار قدرت و نبود گزینه خروج امن میداند، نه صرفاً شخصیت رهبر.
نقدها و نقاط ضعف مدل
• فردمحوری و کمتوجهی به نهادها: مدل باسو تقریباً تمام تمرکز را بر رهبر میگذارد، در حالی که در واقعیت، دیکتاتوری محصول ائتلافهای قدرت (ارتش، نهادهای امنیتی، الیگارشی اقتصادی و…) است.
• نادیده گرفتن نقش جامعه و افکار عمومی: جنبشهای اجتماعی، رسانهها و فشار افکار عمومی میتوانند مسیر دگردیسی دیکتاتور را تغییر دهند، اما در مدل باسو این عوامل کمرنگ هستند.
• فرض ساده رابطه خطی میان سرکوب و بقا: در مدل، هرچه سرکوب بیشتر، احتمال بقا بیشتر؛ اما در واقعیت، افراط در خشونت گاهی عامل سقوط رهبر است (مانند شاه در ۵۷ یا قذافی در ۲۰۱۱).
پیامدهای سیاستی و هنجاری
برای جلوگیری از چرخه خشونت، باسو پیشنهاد میکند:
• محدودیت دوره قدرت: تعیین سقف برای دورههای ریاستجمهوری یا نخستوزیری و جلوگیری از انباشت قدرت.
• تقویت قانون اساسی و هنجارهای اجتماعی: ایجاد تعادل و الزام رهبران به رفتار مسئولانهتر.
• قواعد جهانی و گزینه خروج امن: ایجاد قواعد جهانی برای محدودیت قدرت و امکان مداخله مشروع بینالمللی، البته با احتیاط نسبت به پیامدهای اخلاقی و سیاسی.
تطبیق مدل باسو با ساختار قدرت در جمهوری اسلامی
در ایران، روند انباشت تدریجی قدرت و افزایش هزینه خروج بهوضوح قابل مشاهده است:
• تمرکز قدرت در نهاد رهبری: اختیارات رهبری در حوزههای امنیتی، نظامی و رسانهای طی دههها افزایش یافته است.
• گسترش شبکههای نهادی و امنیتی: نهادهایی مانند سپاه، بسیج و شورای نگهبان بقای ساختار را تضمین میکنند و هزینه تغییر قدرت را بالا میبرند.
• تشدید کنترل سیاسی: محدودیتهای انتخاباتی و برخورد با مخالفان سیاسی، هزینه عقبنشینی را بیشتر میکند.
• ائتلاف قدرت: برخلاف مدل باسو، در ایران ساختار قدرت ائتلافی است و حتی اگر رهبر بخواهد مسیر را تغییر دهد، شبکه حامیان مانع میشوند.
• افزایش هزینه خروج در سطح ساختار: اقدامات امنیتی و حذف نیروهای میانهرو، هزینه خروج را نه فقط برای رهبر، بلکه برای کل ساختار افزایش میدهد.
• نقش ایدئولوژی و فشارهای خارجی: ایدئولوژی رسمی و تهدیدهای خارجی، کنترل داخلی را تشدید میکند و مسیر دگردیسی را تسهیل میسازد.
جمعبندی و نتیجهگیری:
مدل باسو چارچوبی نظری برای فهم روندهای قدرت و دگردیسی رهبران به دیکتاتور ارائه میدهد. با این حال، برای تحلیل دقیقتر وضعیت ایران، باید نقش نهادهای امنیتی و اقتصادی، ساختار ائتلافی قدرت، ایدئولوژی و فشارهای خارجی را نیز وارد مدل کرد. در نهایت، راهحل جلوگیری از چرخه خشونت، اصلاح ساختارها، تقویت نهادهای مستقل و ایجاد قواعد شفاف است. اگر بخواهیم مدل باسو را بهصورت خلاصه به ایران تعمیم دهیم جدول زیر می تواند مفید باشد.
| عنصر در مدل باسو | معادل در ساختار جمهوری اسلامی |
|---|---|
| افزایش هزینهٔ خروج | انباشت نهادی قدرت + شبکهٔ امنیتی–اقتصادی |
| ناسازگاری پویا | تصمیمات کوتاهمدت برای کنترل بحرانها که به سختگیری بلندمدت منجر میشود |
| افزایش تدریجی «شر» | تشدید کنترل سیاسی، امنیتی و رسانهای |
| نبود گزینهٔ خروج امن | ترس ساختار از فروپاشی یا بیثباتی شدید |
| فردمحوری | در ایران باید به «ائتلاف قدرت» گسترش یابد |
————————-
[۱] - Basu, Kaushik, The morphing of dictators: why dictators get worse over time ,2023.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
گذار دموکراتیک بدون بدیل سیاسی روشن، ائتلاف ملی و سازمانیافتگی مسئولانه ممکن نیست. قیام برای آزادی، اگر قرار است به نتیجهای پایدار برسد، سیاستورزی میخواهد، نه قمار با جان مردم. تجربهٔ معاصر ایران بارها درستی آن را تأیید کرده است.
فردریک انگلس مینویسد قیام «هنری است همچون جنگ»؛ یعنی کنشی پیچیده که بدون سازمان، رهبری جمعی، برنامه و بدیل سیاسی، نهتنها به رهایی منجر نمیشود، بلکه میتواند به فاجعه بیانجامد.
۱۳۵۷: پیروزی قیام، شکست سیاست
انقلاب ۵۷ نمونهٔ کلاسیک قیام و انقلابی است که پیروز شد، اما فاقد بدیل دموکراتیک بود. جامعه علیه استبداد سلطنتی شورید، اما اپوزیسیون سکولار و دموکرات نه سازمان داشت، نه ائتلاف، و نه نقشهای روشن برای حکمرانی پس از سقوط. خلأ قدرت بهسرعت توسط روحانیت با هزاران اماکن مذهبی، مناسک و ُمبلِغ پر شد که از تشکیلات، ایدئولوژی و رهبری منسجم برخوردار بود. نتیجه روشن بود: سقوط یک دیکتاتوری و تأسیس دیکتاتوریای عمیقتر و همه جانبهتر.
۱۳۸۸: جنبش بزرگ، بنبست ساختاری
جنبش سبز با مشارکت میلیونی و مطالبات مدنی مشخص شکل گرفت، اما آگاهانه از ورود به فاز قیام و درگیری مستقیم با ساختار قدرت پرهیز کرد. این رویکرد از یکسو هزینهٔ انسانی را کاهش داد، اما از سوی دیگر نشان داد که بدون سازمان فراگیر و بدیل قدرت، حتی جنبشهای بزرگ نیز در برابر ماشین سرکوب به بنبست میرسند. درس ۸۸ روشن بود: اخلاق اعتراض مهم است، اما گذار سیاسی بدون ابزار قدرت ناتمام میماند.
۱۳۹۶: خشم بیافق
اعتراضات دیماه ۹۶ فوران خشم اقتصادی و اجتماعی بود؛ گسترده، خودجوش و بیرهبر. اما نبود سازمان و افق سیاسی مشترک، این اعتراضات را به حرکتهایی پراکنده بدل کرد که سرکوب شدند بیآنکه چشماندازی برای گذار ایجاد کنند. شورش بیسازمان، در نهایت به سود استبداد حاکم تمام میشود.
۱۳۹۸: آبان خونین و مسئولیت سیاست
آبان ۹۸ نقطهای بود که حکومت اعتراض را با کشتاری کمسابقه پاسخ داد. جامعه به خیابان آمد، اما نه رهبری جمعی وجود داشت، نه بدیل سیاسی، و نه توان حفاظت از معترضان. در اینجا هشدار بُعدی اخلاقی–سیاسی مییابد: فراخوان به خیابان بدون آمادگی سیاسی، میتواند به بهای جان مردم تمام شود. رادیکالیسم مسئول با تحریک هیجانی تفاوت دارد.
۱۴۰۱: مهسا/ژینا؛ روایت رهایی و خطر تکرار
جنبش مهسا/ژینا عمیقترین جنبش فرهنگی–سیاسی چهار دههٔ اخیر بود که با شعاری فراگیر: زن، زندگی، آزادی به یک پاردایم شیفت، یعنی قطع امید از اصلاح رژیم رسید. این جنبش از مشروعیت اخلاقی گستردهای برخوردار بود، اما شکاف دیرینه همچنان باقی ماند: بدیل حکومتی شفاف و ائتلاف ملی سازمانیافته شکل نگرفت. همزمان، تزریق امیدهای کاذب — از «سقوط قریبالوقوع» تا انتظار مداخلهٔ خارجی یا ظهور منجی — ریسک تکرار چرخهٔ پرهزینه را افزایش داد.
دیماه ۱۴۰۴؛ بدون بدیل، قیام راه آزادی نیست
اعتراضات خیابانی و خونین دیماه ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که شجاعت مردم جایگزین سیاست نمیشود. جامعهای که زیر سرکوب عریان زندگی میکند، با هر فشار تازه مستعد انفجار است؛ اما فوران خشم بدون راهبرد، سازمان و بدیل سیاسی الزاماً به آزادی نمیانجامد.
«هنر سیاست» در چنین شرایطی بهمعنای انفعال نیست، بلکه کنش مسئولانه است: پیوند خیابان با ائتلاف ملی، سازمانیافتگی پایدار و نقشهٔ راه روشن برای گذار.
جمع بندی:
درس مشترک این تجربهها روشن است: جامعهٔ ایران بارها آمادهٔ اعتراض بوده است؛ اما هرجا بدیل دموکراتیک، سازمان و نقشهٔ راه غایب بوده، یا استبداد بازتولید شده است (۱۳۵۷)، یا اعتراضها با هزینههای سنگین انسانی سرکوب شدهاند.
پیام برای امروز روشن است:
- پیش از فراخوان قیام، بدیل حکومتی و ائتلاف ملی بسازیم.
- خشم اجتماعی را به گذار برنامهمند پیوند بزنیم.
- و رادیکالیسم را با مسئولیت سیاسی تعریف کنیم، نه با هیجان و وعده های غیر واقعی.
قیام اگر قرار است به آزادی بینجامد، باید ادامه هنر سیاستورزی باشد؛ نه قمار با جان مردم.
■ آقای علمداری با سلام
در انقلاب ۵۷ بنده که جوانی ۱۵ ساله بودم مستقیما شرکت داشتم. ولی نمیدونم این اپوزیسیون سکولار و دموکراتی که شما ازش صحبت میکنید که و کجا بود. تا انجایی که من یادم میاد از طرفی اسلامیون بودند که از اول رهبری و هدایت اعتراضات را در دست داشتند و در کنارشون چپیها و چپگراها بودند که مثل اسلامیون از دموکراسی وحشت و تنفر داشتند به عنوان محصول غرب و غرب زدهها. این جنابان که تنفر از شاه کورشان کرده بود دنبال اسلامیستها راه افتادند و همچه فاجعهای را رقم زدند. ان خلا قدرت بعد از انقلاب هم که تذکر دادید در اصل مدت زمانی بود که اسلامیستها احتیاج داشتند تا به کمک حزب توده و بعدا فداییان اگثریت (که بنده متاسفانه مدتی دنبالهروشان بودم) حکومت وحشت و شکنجه را بنیاد کنند. من بسیار بیمناک و متاسفم که در کشورهای اروپایی هم این روند رو مشاهده میکنم یعنی اتحاد طیف های زیادی از چپ ها واسلامیستها برای نابودی دمکراسی. امیدوارم که دمکراتها با اتحاد بتوانند مانع این موضوع شوند.
با احترام فرزاد
■ در همراهی و با الهام از نظر استاد فرهیخته علمداری گرامی
دموکراسی یک پروژه است، نه یک اتفاق ! در جوامع استبدادزده، غیبت یک جایگزین (بدیل) دموکراتیک، سازماندهی منسجم و نقشه راه مشخص، منجر به بازتولید استبداد میشود:
۱. خلاء قدرت و ترس از هرجومرج: در غیاب یک سازمان سیاسی جایگزین، فروپاشی نظم موجود به معنای هرجومرج مطلق تلقی میشود. در چنین شرایطی، بدنه جامعه و حتی بخشهایی از نخبگان، «نظم مستبدانه» را به «ناامنی پایدار» ترجیح میدهند و آگاهانه یا ناخودآگاه به بازسازی یک قدرت مطلقه جدید تن میدهند.
۲. تداوم فرهنگ سیاسی اقتدارگرا: استبداد تنها در نهادهای سیاسی نیست، بلکه در لایههای فرهنگی رسوخ میکند. بدون یک نقشه راه برای «گذار فرهنگی» و آموزش تمرینهای دموکراتیک، مردم و رهبران جدید همان الگوهای رفتاری گذشته (حذف مخالف، کیش شخصیت و انحصارطلبی) را در قالبی جدید تکرار میکنند.
۳. تخریب نهادهای مدنی توسط مستبد: حاکمان مستبد پیش از سقوط، تمام نهادهای واسط (احزاب، سندیکاها و رسانههای آزاد و...) را نابود میکنند. وقتی تغییری رخ میدهد، به دلیل نبود این نهادها، جامعه توانایی مدیریت انتقال قدرت را ندارد و ناچار است به تنها نهادهای سازمانیافته باقیمانده (مانند ارتش یا گروههای افراطی) تکیه کند که خود حاملان استبداد جدید هستند.
۴. فقدان کادرسازی و نخبگان جایگزین: سازماندهی سیاسی باعث تربیت رهبرانی میشود که قواعد بازی دموکراتیک را میشناسند. در غیاب سازمان، افرادی بر موج اعتراضات سوار میشوند که فاقد برنامه حکمرانی هستند؛ این افراد پس از به قدرت رسیدن، برای حفظ بقای خود به همان ابزارهای سرکوب پیشین متوسل میشوند.
۵. اتمیزه شدن جامعه: استبداد افراد را از هم جدا و اعتماد اجتماعی را نابود میکند. بدون نقشه راه برای بازسازی این اعتماد و ایجاد همبستگی ملی، جامعه پس از فروپاشی مستبد به پارهگروههای متخاصم (قومی، مذهبی یا طبقاتی) تقسیم میشود. این تنشها راه را برای ظهور یک «مشت آهنین» جدید به بهانه برقراری وحدت باز میکند. ، دموکراسی یک پروژه است، نه یک اتفاق. بدون ابزار (سازمان) و نقشه (برنامه)، سقوط یک مستبد صرفاً به معنای جابجایی جایگاه حاکم و محکوم است، نه تغییر ساختار قدرت.
با احترام - رودی
■ فرزاد گرامی، اگر چه نکته درستی را در مورد قیام ۵۷ گفتید که “تنفر از شاه .. چپی ها را کور کرده بود و بدنبال خمینی راه افتادند” اما این ربطی به کلیت درستی که آقای علمداری مطرح کردند ندارد، که در فقدان تشکیلات دمکرات و مرتبط با مردم، قیام های آزادی بخش به شکست یا نتیجه منفی می انجامند. تنها ایراد من به علمداری عزیز این است که نقش فراخوان رضا پهلوی را نادرست نشان دادند. جنبش خود بخودی مردم در دی ماه به غلیان در آمد و رژیم سفاک خامنه ای سیرت جنایت کار خود را نشان داد. این جنبش ادامه دارد و در فراز بعدی خروشان تر پا به میدان خواهد گذاشت و با کمال تاسف خشونت باز هم روی کریه خود را نشان خواهد داد. اگر ایرادی وارد باشد به کل اپوزسیون و جامعه روشنفکری ایران است که در اتحاد و ایجاد تشکیلات واحد هنوز اندر خم کوچه اول است.
موفق باشید، پیروز.
■ آقای دکتر علمداری عزیز. کوشش شما برای پیدا کردن راه برونرفت از استبداد حاکم شایان تقدیر است. من هم به نوبه خود میکوشم کمکی به وضوح وضع کنم. تا اینجا صحیح میفرمایید که “گذار دموکراتیک بدون بدیل، ناممکن است”. من اضافه میکنم که همین بدیل، در جریان مبارزه ساخته میشود، آن هم با افت و خیز فراوان و چه بسا با هزینه سنگین. روی عبارت “جریان مبارزه” تاکید میکنم، زیرا در جریان مبارزه است که راهحلها و سیاستها و افکار به محک میخورند. همین “به محک خوردن”هاست که افکار ضعیف و سیاستهای نادرست را به کنار میزند، و فکر کارآمد و راهگشا رشد میکند. در فقدان این جریان مبارزه، دهها و صدها نظریه به میان میآیند، بدون اینکه بشود فهمید کدام کارسازتر هستند. اینکه دهها سال است نمیتوان برای دفع استبداد حاکم به اجماع رسید، به این دلیل است که مبارزه میدانی (با وسعت و عمق و زمان کافی) وجود ندارد که سیاستها را پیرایش کند. کاملأ میدانم که اینجا مشکل “مرغ و تخممرغ” مطرح میشود که من هم برایش راهحل قاطع و روشنی ندارم. اما این نکته قابل تأمل است که: در سیاست نمیتوان به اتحاد رسید، مگر اینکه جامعه بتواند انتخاب روشنتری به دست بدهد. من فلسفه پراگماتیسم را اینطور میفهمم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای علمداری،
درست می فرمایید، ما برای اینکه به توانیم از جمهوری اسلامی عبور کنیم نیاز به یک بدیل سیاسی داریم. اما من فکر می کنم پیش از آنکه یک بدیل سیاسی بسازیم نیاز به یک تاریخ مشترک داریم؛ تاریخی که به توانیم بدیل سیاسی مان را رویش سوار کنیم. انقلاب ۵۷ یک تاریخ مشترک پشتش بود. مردم جنبش تنباکو با پناه گرفتن در پشت سنگر دین در برابر دربار و کمپانی غربی ایستاده بودند و پیروز شده بودند. مردم انقلاب مشروطه باز با رفتن زیر پرچم دین بر دربار پیروز شده بودند. در کودتای انگلیسی ها و رضا شاه، مجلس و مردم شکست خورده بودند. در جنبش نفت باز مردم با پشتیبانی از دولت ملی مصدق و طرح ملی کردن نفت بر دربار و خارجی ها پیروز شده بودند. در مرداد سال ۳۲ دوباره مردم در یک کوران سر درگمی در برابر کودتای آمریکایی ها شکست خورده بودند. در ۱۵ خرداد ۴۲ گروهی از مردم تلاش کرده بودند با رفتن در زیر پرچم دین دوباره دست به تهاجم بزنند اما سرکوب شده بود. این تاریخی بود که ما پیش از انقلاب ۵۷ می شناختیم. این تاریخی بود که حتا حکومتی ها با اکراه می شناختندش. این تاریخ مشترک ما بود. تاریخی بود که انقلاب ۵۷ را جلو می برد. تاریخی بود که شورش ضد شیعی و ضد آخوندی “علی شریعتی” و حرفش را که “من هزار بار با توماچ کمونیست احساس نزدیکی بیشتری می کنم تا فلان آیت الله” امکان پذیر کرده بود. این تاریخی بود که پشت خروش چریک های فدایی کمونیست و مجاهدین مسلمان ایستاده بود و در روز تیرباران خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان کمونیست میلیون ها ایرانی را به ماتم برده بود. این تاریخ مشترک ما بود، تاریخی که فرصت ساخته شدن یک بدیل سیاسی را در ذهن میلیون ها ایرانی آماده کرده بود (همان بدیل ذهنی یی که انقلاب را به پیروزی رسانده بود و پس از انقلاب هم نیرویش را با پشتیبانی از دو گروه به حکومت رسیدهی سوسیال دمکرات بازرگان و بنی صدر نشان داده بود). تاریخ مشترک امروز ما کجاست؟ ما بدیل سیاسی مان را می خواهیم روی چه تاریخی بنا کنیم؟ انقلاب بزرگ مردم ۵۷ را که به جای واکاوی چگونگی شکل گرفتن و پیروز شدنش مسخره کردیم، تلاش دو سال و نیمه ی پس از انقلاب همان مردم را برای کنار انداختن خمینی و آخوندهاش نادیده گرفتیم ،کودتای خمینی در سال ۶۰ را حق سیاسی او خواندیم چون “قانون اساسی بهش این امکان را داده بوده” و فراموش کرده بودیم که قانون اساسی شاه هم حق کنار گذاشتن مصدق را بهش داده بود با اینهمه ما آن حرکت را در تاریخ مشترک پیش از انقلاب مان کودتا خوانده بودیم. حالا اینجا در میان این برهوت بی تاریخی ما چه جوری می خواهیم یک بدیل سیاسی بسازیم؟ چه جوری می خواهیم یک “ائتلاف ملی” بدون احساس مشترکی از تاریخ بر پا کنیم؟ ما که تلاش های مردم “بی زبان” را بی رحمانه فراموش کرده ایم و بی رحمانه تر مسخره کرده ایم و فریاد حق خواهی شان از آخوندهای کودتا کرده را نادیده گرفته ایم (چون با “حقی” که ما می شناختیم یکی نبود)،حالا با کدام ادعای تاریخی یی می خواهیم به دنبال ساختن یک بدیل سیاسی باشیم؟ با چه سند تاریخی بی می خواهیم بگیم ما به دنبال پس گرفتن حق مردمیم؟ با تاریخ بیشرمانه ای که آخوندها و سلطنت طلب ها برای انقلاب ۵۷ و دو سال و نیم بعدش نوشته اندش؟ با تاریخی که حیرت چند ماهه ی جهان و چشمان خیره شده اش به انقلاب را پشت داستان احمقانه ی “خواست خارجی ها بود” پنهان کرده؟ تاریخی که ما می خواهیم پشتوانه ی بدیل سیاسی مان بکنیم کجاست؟ در همه ی این چهل و چهار ساله ی پس از کودتای سال ۶۰ کدام یک از ما تلاش کردیم تاریخ واقعی اون انقلاب و دو ساله و نیمه ی بعدش را به نسل های خشمگین بعدی نشان بدیم؟ کدام یک از ما جرئت کردیم پامان را از قاب عکس های قبیله ای مان بیرون بذاریم و بگیم انقلاب ۵۷ انقلاب آخوندها نبود، انقلاب برای اسلام نبود،، زشت نبود، حرکت سیاسی مردم پس از پیروزی انقلاب جاهلانه نبود، خرافاتی نبود، هشیار بود، چهل و هفت سال از ما جلوتر بود (ما تازه به سوسیال دمکراسی باور کردهایم آنها پس از پیروزی انقلاب به سمتش رفتند). کدام یک از ما در باره ی این تاریخ چیزی گفته؟ حالا ما چه جوری می خواهیم و می توانیم بدون این تاریخ مشترک بدیل سیاسی و بدیل حکومتی بسازیم؟ به بخشید باز زیاده نویسی کردم، قصدم مطلقن انتقاد به طرح خوب شما نبود، می خواستم از کمبودش بگم. گمونم باید به جای اینکه مزاحم نوشته های دیگران بشم خودم نوشته های خودم را بنویسم.
علی سعیدزنجانی
■ با سلام، من هم برای آینده ایران چارهای جز ائتلاف حول محور سوسیالدموکراسی نمیبینم. تمام اختلاف نظرهای دیگر در مقابل خواست همزمان “آزادی، عدالت و توسعه پایدار” رنگ میبازند.
با احترام - حسین جرجانی
■ جناب علمداری در اینکه بدون بدیلی دموکراتیک شورشها شکست خورده و یا در نهایت به بازسازی استبداد میانجامد شکی نیست. متاسفانه جامعه دین خوی ما بیش از آفریدن و ساختن رهبران و بدیل جایگزین بدنبال آن کس هستند که یک روز با شمشیر و یا گرز خود میآید تا همه چیز را درست کند. این آنکس، میتواند مهدی موعود و یا ترامپ باشد تا نسرین ستوده و نرگس محمدی و تاجزاده در بند و موسوی در حصر؛ چرا که اینان فاقد شمشیر و گرز اند و بر سر خصم نمیکوبند تا خشم ما مردم را تسکین دهند. شعار “پهلوی برمیگرده” نشانی غمانگیز از فقدان و عدم تمایل به بدیل دمکراتیک پس از ۱۰۰ سال استبداد در جامعه است.
نیما
■ جناب نیما، شما دو تا ادعای خیلی بزرگ را در کامنتتان مطرح کردهاید، یکی میفرمایید مردم ایران دین خو هستند و یکی میفرمایید مردم ایران همیشه منتظر کسی هستند که با شمشیر و گرز بیاید و آنها را نجات بدهد. چون بحث آقای علمداری خیلی جدی و متین است خوشحال میشوم که ادعاهایتان را با سند ثابت بفرمایید.
با سپاس. ب. ب
■ آقای جرجانی گرامی، سوسیال دموکراسی چیز خیلی خوبی هست اما «ائتلاف» اگر فقط دور یک محور خاص باشد گردهمآیی گروهی افراد همفکر میشود نه یک ائتلاف بزرگ اجتماعی. ائتلاف واقعی آن است که تمام گرایشهای مردمی را در بر بگیرد.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ یوسف جاویدان گرامی، لازم نیست گروهای دیگر تشکل خود منحل کنند یا دست از عقاید خود بردارند. موضوع این است که ائتلاف حول محور پادشاهی یا جمهوری چیزی در مورد برنامههای حکومتی که زندگی مردم را تحت تاثیر قرار میدهد، نمیگوید و مردم چشمانداز واضحی را نخواهند دید. اما اگر حول سوسیالدموکراسی به معنی خواست همزمان “آزادی، عدالت وتوسعه پایدار” ائتلاف شود، هم مردم چشمانداز واضحی خواهندداشت، و هم خواهنددانست که در فردای جمهوری اسلامی، تا سالها، ازافراط و تفریط (دریک توافق عمومی و در یک آشتی ملی) پرهیز خواهد شد. به عبارت قدیمی، سوسیالدموکراسی، راه حل مرضیالطرفین خواهد بود.
با احترام - حسین جرجانی
■ با سلام، در این نوشتهی جناب علمداری و نظرات دوستان، به نقش قدرتهای جهان و دخالت آنها در تغییر رژیمها توجه نشده ست که سئوال انگیز ست.
* اشغال نظامی ایران توسط متفقین ۳ شهریور ۱۳۲۰ در بحبوحه جنگ جهانی دوم ۱۹۴۱ صورت گرفت. علت آن خطر جهانی نازیسم و فاشیسم بود. رضا شاه خلع و تبعید شد . فرصتی شد که مشروطه و آزادی جان بگیرد.
پس از سه روز بحرانی صبح روز ۶ شهریور، محمد علی فروغی با وزیران خود در مجلس شورای ملی حاضر شد و برنامه خود را در نطقی کوتاه اعلام و وزیران کابینه را معرفی کرد و نمایندگان را در جریان تصمیم دولت مبنی بر ترک مقاومت قرار داد. وی با بیان اینکه دولت باید بیدرنگ به مذاکره با کشورهای حمله کننده به ایران بنشیند، از نمایندگان مجلس درخواست رای اعتماد کرد؛ مجلس به اتفاق آرا به کابینه فروغی رأی اعتماد داد.
شرائط شهریور ۱۳۲۰ برای ادامه کار دولت و مجلس مساعد بود. با تمام افراط و تفریط ها و کم تجربگی بهترین دوران سیاسی ایران بوده ست.
* جنبش ملی شدن نفت ایران ۱۳۲۹ بعداز جنگ جهانی دوم، در ایران و جهان وضع تغییر اساسی کرد. بعداز شکست نازیسم و فاشیسم ، دوباره شوروی و کمونیسم دشمن اصلی غرب گردید. جنگ سرد با ابعاد وسیعی در جنگ های استقلال طلبانه ی کره و هندوچین (ویتنام) خصلت نمائی کرد. انگلیس هم با قانون ملی شدن صنایع نفت ایران دشمنی را شروع کرد.
دیگر از آن انگلیس و بعد آمریکا که برای خلع رضا شاه آمده بودند خبری نبود. دشمنی های انگلیس و آمریکا با کودتای نظامی ۲۸ مرداد۳۲ نشان داد که قدرتهای جهانی در هر زمان که مناقع اشان ایجاب کند. دست به هر اقدامی میزنند.
بعداز جنگ جهانی دوم تمام نازی های و طرفداران المان مثل تیمسار زاهدی، تیمسار آریانا، مهندس شریف امامی و...به کار برگشته بودند و حزب فاشیستی سومکا نیز دوباره فعالیت داشت. بهر صورت با کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ موضوع مجلس و دولت منتخب نمایندگان احزاب برای همیشه منتفی شد.
* سقوط حکومت پادشاهی ۲۲بهمن ۵۷ حکومت محمد رضا شاه پهلوی ظاهرا با اقتدار کامل تا سال ۵۵ تمام مخالفان خود را قلع و قمع کرده بودکسی فکر نمیکرد که حکومت در ظرف دو سال کنار میرود.
دکترین حقوق بشر جیمی کارتر ۱۳۵۵ حکومت پهلوی دوم را بشدت دچار بحران کرد. یه نظر میرسید که کارتر و شاه قصد گشایش فضای سیاسی نداشتند. وگرنه به نامه ی سرگشاده رهبران جبهه ملی اعتناء می کردند.چون نمی خواستند وقایع بعداز شهریور ۱۳۲۰، آزادی احزاب، مجلس نمایندگی مردم و قوانینی نظیر ملی شدن نفت پا بگیرد.
تولید و صدور ۷ میلیون بشکه نفت در آن زمان برای غرب حیاتی بود.حالا چگونه در یک فرایند دو ساله و مذاکرات و لابی گری ها بین دولت جیمی کارتر ، شاه و سران کشوری و لشگری ، سازمان امنیت و نمانیدگان روحانیون و خمینی در پاریس و تهران در دیماه ۵۷ با سفر ژنرال هایزر نماینده ی نظامی کارتر به تهران انتقال قدرت به روحانیون صورت گرفت . کتابها و اسناد و مدارک فراوان ست.
نگارنده این ها را مرور کرد تا نشان دهد محصول ۲۵ سال حکومت محمد رضا شاه فاجعه ای بود که ایران را از مجلس و قانون و دولت منتخب نمایندگی محروم کرده بود. در حالیکه در شهریور ۱۳۲۰ این نهاد ها وجود داشت. روحانیون و خمینی نیز به دروغ قول تشکیل مجلس موسسان را دادند که هرگز تشکیل شد. در شهریور ۱۳۲۰ طیف های مختلف سیاسی در زیر سقف مجلس جمع شدند. ولی در سال ۵۷ چنین امکانی محال بود.
امروز شرائط به مراتب از سال ۵۷ برای همگرائی نیروهای سیاسی پای بند به آزادی، دموکراسی و رعایت منشور جهانی حقوق بشر دشوارتر شده ست.
مضافا، قدرتهای جهانی به مراتب افراطی تر از گذشته، حامل سیاست های مخربی هستند که موجب ادامهی حکومت فاشیستی دینی ایراندر دوران جنگ سرد و پسا آن دوران شدند و امروز هم نمی گذارند که جنبش های آزادی خواهانه مردم ایران در کنار گذاشتن حکومت اسلامی پیروز شود. دخالت آنها و تقاضا ازآنها فقط جبهه جنبش های مردم ایران را متشتت و پراکنده میکند.
بدیل حکومت دینی را مجلس موسسان و نمایندگان مردم از سراسر ایران میتواند تعیین کند. ولی چنین گفتمان راهبردی به دلایل زیادی رسانه ای نمیشود.
با احترام کامران امیدوارپور
■ با سپاس و قدردانی از دوستانی که لطف کردند و دیدگاهها و نقدهای خود را نوشتند. بهجای پاسخدادن جداگانه به هر یک از نظرها، در اینجا جمعبندی و نتیجهگیری خود را از مباحث مطرحشده ارائه میکنم.
از همان زمانی که بنیانگذار جمهوری اسلامی آشکارا از مسلحکردن کودکان سخن گفت و با تأکید بر اینکه «اسلام با خون زنده است»، تا زمانی که خامنهای فرمان “آتش به اختیار” را صادر کرد، خشونت را نه امری اضطراری، بلکه جزئی از هویت ایدئولوژیک حکومت معرفی کرد، روشن بود که با قرائتی از دین مواجهایم که حیات خود را نه در اخلاق، عدالت یا معنویت، بلکه در حذف و کشتار مخالفان تعریف میکند. پیامد این نگاه، تقدیس مرگ، عادیسازی خشونت و تهیکردن دین از جوهر انسانی آن بوده است.
چهار دهه تجربهٔ زیسته نشان داده است که این نظام برای بقای خود هیچ خط قرمزی نمیشناسد. جان انسانها، آیندهٔ نسلها و حتی چهرهٔ دین، همگی به ابزارهایی برای حفظ قدرت فروکاسته شدهاند. حکومتی که بقا را در خشونت میبیند، اگر مهار نشود، ناگزیر دامنهٔ خشونت را گسترش میدهد؛ نهفقط در داخل کشور، بلکه در سطح منطقهای و حتی جهانی.
از اینرو، عبور از جمهوری اسلامی نه صرفاً یک مطالبهٔ سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی، انسانی و تاریخی است. مسئلهٔ اصلی دیگر این نیست که آیا باید از این نظام عبور کرد یا نه؛ بلکه این است که چگونه میتوان با کمترین هزینهٔ انسانی، اجتماعی و ملی از آن گذر کرد، بیآنکه صداها و منافع متنوع ایرانیان با گرایشها و سلایق گوناگون نادیده گرفته شود. یافتن پاسخ به این پرسش باید به محور گفتوگوی اندیشمندان، کنشگران و صاحبنظران ایرانی و غیرایرانی تبدیل شود.
در این مسیر، واقعبینی ضرورتی انکارناپذیر است. ایران در خلأ ژئوپولیتیک قرار ندارد. کشورهای همسایه و قدرتهای جهانی، از جمله جهان غرب، هر یک منافع خاص خود را در منطقه دنبال میکنند. نادیدهگرفتن این واقعیتها نه اخلاقی است و نه خردمندانه. راه گذار کمهزینه از جمهوری اسلامی تنها زمانی امکانپذیر است که ایرانیان، با تکیه بر نیروی اجتماعی خود و با درک واقعبینانه از موازنهٔ نیروها، راهحلی منطبق با شرایط واقعی کشور بیابند.
گذار از این «شر مطلق» آزمونی است نه فقط برای سیاست، بلکه برای وجدان جمعی ما: اینکه آیا میتوان آیندهای ساخت که در آن قدرت مهار شود، خشونت قاعده نباشد، و دین — برای آنان که به آن باور دارند — بار دیگر از ابزار سرکوب به قلمرو معنا، اخلاق و کرامت انسانی بازگردد.
با احترام، کاظم علمداری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
پیشگفتار: نوشتن در زمانهای که زبان، پیش از آنکه مجال تکامل یابد، زیر فشار واقعیت فرو میریزد و واژهها از بر دوش کشیدن بار رنج؛ ناتوان میشوند و خود به کنشی پرمخاطره بدل میگردد! کنشی معلق میان ضرورت و ناتوانی، میان شاهد بودن و زیستن در دل واقعه. این پیشگفتار نه برای آرامکردن خواننده نوشته شده و نه برای ترمیم زخمهای آشکار و پنهان، بلکه تلاشی است برای ایستادن در برابر فراموشی؛ لحظهای که حافظهٔ جمعی، زیر ضربهٔ خشونت، خستگی و تحریف، در آستانهٔ فرسایش قرار گرفته است. نوشتن در اینجا نه ابزار توجیه است و نه پناه تسلی، بلکه نوعی وفاداری است به واقعیت تجربه شده؛ وفاداری به آنچه حتی در سکوت نیز زنده میماند و در ژرفای جامعه به حیات خود ادامه میدهد.
هیچ جملهای، هر اندازه سنجیده، قادر نیست وزن فقدان و بیعدالتی را به تمامی منتقل کند؛ هیچ روایت، جای خالی جانهای از دست رفته را پر نمیکند و هیچ ادعای اخلاقی زخمها را التیام نمیبخشد. با این همه، سکوت نیز بیطرف و بیگناه نیست؛ سکوت در برابر رنج اغلب شکلی از همدستی ضمنی است. این رساله در تلاقی این دو خطر شکل گرفته است: اغراق در احساس و حذف واقعیت. انتخاب آگاهانهٔ متن، بیان ناقص اما صادق است؛ جایی که تراژدی نه صرفاً رویدادی بیرونی، بلکه ساختاری است که روان فردی و جمعی را دگرگون میکند و شیوهٔ زیستن را بازمیآفریند.
این متن خوانش شتاب زده را برنمیتابد. دعوتی است به مکث و تأمل، به شنیدن آنچه در هیاهوی زمانه گم شده است. وعدهای در کار نیست؛ نه نوید رهایی نزدیک و نه تصویر پیروزی آسان. تنها تعهد، وفاداری به حقیقتی است که زیسته شده؛ حقیقتی تیره، سنگین و ناتمام، که اگر گفته نشود، در شکلی خشنتر و مخربتر بازمیگردد. این وفاداری، خود گونهای مقاومت خاموش است؛ مقاومتی در برابر عادیشدن تراژدی.
این رساله بیطرفی را نمیپذیرد، زیرا بیطرفی در برابر ظلم و کشتار، خود شکلی از همدستی است. متن جانب زخم را میگیرد؛ جانب روانی و اجتماعی که زیر ضربه، شیوههای تازهٔ زیستن، مقاومت و بهخاطر سپردن را میآموزد. این انتخاب نه هیجانی است و نه گذرا، بلکه برآمده از وفاداری به حافظهای است که با رنج و خون نوشته شده و اگر رها شود، تاریخ را بار دیگر به مسیر خشونت و انکار خواهد کشاند. پیشگفتار اعترافی است به محدودیت زبان و همزمان، چراغی برای مسیر خوانش؛ مسیری که بدون مراقبت از حافظه و توجه به زخمهای نهان، عبور از آن به تکرار تراژدی میانجامد.
***
آغاز: فروکش یک جنبش اجتماعی، هنگامی که با خون، رنج و امید درآمیخته باشد، هرگز به معنای خاموشی تاریخ نیست. تاریخ، برخلاف آرامش ظاهری خود، حافظهای زنده دارد که در تار و پود جامعه تنفس میکند و در زمانی دیگر، به شکلی تازه خود را بازمینمایاند. آنچه فرو مینشیند، اغلب هیاهوی سطحی است؛ اما آنچه باقی میماند، جوهرهای دیرپا و سرسخت است که راه خود را در سکوت و تابآوری میجوید. جامعه در این لحظهها همچون آینهای ترک خورده است؛ شکستی که نشانهٔ ضربهای عمیق بر پیکر جمعی است و هیچ آینهای پس از ترک خوردن به شکل نخست بازنمیگردد. با این حال، همین ترکها نور را به گونهای تازه میشکنند و ادراک جمعی را دگرگون میسازند.
نخستین پیامد فروکش، ورود جامعه به دورهای از سوگ است؛ سوگی نه تنها برای جانهای از دست رفته، بلکه برای فرصتهای تباهشده، رؤیاهای ناتمام و وعدههایی که بیسرانجام ماندند. این سوگ، اگرچه اغلب خاموش است، در ژرفای روان جمعی رسوب میکند و به خشمی فروخورده بدل میشود؛ خشمی که زبان ندارد، اما حافظه دارد. این خشم، بیاعتمادی را در پی میآورد؛ اعتمادی که همچون شیشهای نازک، با نخستین ضربه میشکند و بهآسانی ترمیم نمیشود. جامعهای که هزینههای سنگین داده است، روایتهای رسمی را بیچون وچرا نمیپذیرد و هر سخن را با تردید میسنجد. این تردید، اگرچه در کوتاهمدت به سکوت میانجامد، در بلندمدت مشروعیت را فرسوده و زیرساختهای اخلاقی نظم سیاسی را سست میکند.
در پی این فرسایش، افسردگی اجتماعی پدیدار میشود؛ وضعیتی که کنش جمعی جای خود را به کنارهگیری فردی میدهد و مهاجرت، انزوا و گسست از عرصهٔ عمومی چهرههای گوناگون آن هستند. با این همه، تاریخ نشان میدهد که چنین سکوتی الزاماً نشانهٔ رضایت نیست؛ گاه مرحلهای است برای جمعکردن قوا. زخمهای جمعی، هرچند دردناک، بهتدریج به حافظهای مشترک بدل میشوند که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و روایتهای پراکنده را به داستانی واحد پیوند میدهد. رنج، در این فرآیند، از تجربهای فردی فراتر میرود و به سرمایهای معنوی برای آینده تبدیل میشود.
جامعهای که ضربهای عمیق از دستگاه دیکتاتوری - پلیسی متحمل شده است، نهتنها جانهای بیشمار را از دست داده، بلکه بنیان اعتماد به جهان پیرامون نیز در آن لرزان شده است. نخستین واکنش، بهت جمعی است؛ بهتی که زبان را میبندد و زمان را کش میدهد. مردم نه قادر به فراموشیاند و نه توان سوگواری کامل دارند. هر تصویر، هر نام و هر خاطره، محرکی است که زخم را دوباره میگشاید. این بهت، اگرچه ظاهری از سکون میآفریند، در باطن سرشار از التهاب است و ذهن جامعه را به بازاندیشی مداوم فرا میخواند.
پس از بهت، خشم پدیدار میشود؛ خشمی معلق میان میل به دادخواهی و احساس ناتوانی. جامعه میداند که ظلم رخ داده، اما راههای پاسخ مسدود است و هر کنش مستقیم میتواند به سرکوبی تازه بینجامد. خشم به درون بازمیگردد و به فرسایش روانی میانجامد. همزمان، احساس خیانت شکل میگیرد؛ خیانتی که نهفقط از سوی حاکمیت، بلکه از جانب جهان بیرون تجربه میشود. وعدههای همدلی و حمایت که در بزنگاهها به کلمات بیپشتوانه فروکاسته شدند، ضربهای ثانویه بر روان جمعی وارد کردند.
این ناامیدی، بازتعریف جایگاه «دیگری» را در ذهن جامعه به همراه دارد. آنچه زمانی نماد ارزشهای حقوق بشری تلقی میشد، در آینهٔ عمل، چهرهای دوگانه یافت و شکاکیتی عمیق پدید آورد. این شکاکیت، هر ادعای اخلاقی را با پرسشهای سخت مواجه میکند و جامعه را در وضعیتی از بازاندیشی دائمی نگاه میدارد؛ وضعیتی که نه به آرامش میانجامد و نه به بازگشت ساده به گذشته.
با فروکش اعتراضهای آشکار، حیات اجتماعی به لایههای زیرین منتقل میشود؛ نه صرفاً از سر ترس، بلکه از سر ضرورت. شبکههای کوچک و غیرمتمرکز شکل میگیرند؛ شبکههایی نامرئی اما منعطف که تجربهٔ سرکوب را بیاثر نمیگذارند. هنر، ادبیات و گفتوگوهای روزمره حاملان خاموش این مرحلهاند. نسل جوانتر که شاهد هزینهها و ترسها بوده، با نگاهی محتاط تر اما کم سازشتر به جهان مینگرد. این نسل کمتر به وعدهها دل میبندد و بیشتر به ساختن مسیرهای تازه میاندیشد؛ مسیری که نه با هیجان، بلکه با تجربهٔ انباشته شکل میگیرد.
جامعهای که خون داده است، دیر یا زود مسیر خود را بازمییابد، اما نه الزاماً با همان زبان و شکل پیشین. تاریخ تقلید نمیکند؛ بازآفرینی میکند. در این بازآفرینی، کنشهای کوچک روزمره به اندازهٔ اعتراضهای بزرگ معنا مییابند و اخلاق زیسته به سیاستی خاموش بدل میشود. سکوت میان طوفان بیثمر نیست؛ در این سکوت است که معنا ته نشین میشود و نیروها سامان میگیرند. جنبشهای فروکشکرده، حاشیه نویسیهای متن تاریخاند؛ یادداشتهایی که خوانشهای بعدی را دگرگون میکنند.
هیچ روایت منسجمی نمیتواند جای خالی جانهایی را که از میان رفتهاند پر کند و هیچ زبان اخلاقی قادر نیست عمق بیعدالتی را به تمامی حمل کند. اما حذف روایت، انکار تجربه است و انکار تجربه، راه را برای تکرار هموار میسازد. آنچه در این نوشتار جستوجو میشود، نه حقیقتی کامل، بلکه وفاداری به تجربهای زیسته است؛ تجربهای که حتی در خاموش ترین لایههای جامعه نیز به حیات خود ادامه میدهد و در لحظهای دیگر، خود را به شکلی تازه آشکار میسازد.
در بیرون از مرزهای ایران، بسیاری از سیاستمداران غربی با واژگانی آراسته از مردم ایران سخن گفتند. سخنان آنان پر بود از ارجاع به آزادی، حقوق بشر و مسئولیت اخلاقی جامعه جهانی. اما این واژهها، در لحظههای آزمون و در بزنگاههای تاریخی، به سیاستهای حداقلی و محاسبهگرانه فروکاسته شد و فاصلهای دردناک میان گفتار و کردار ایجاد گردید. آنچه برای جامعه ایران تکاندهنده بود، نه صرفاً نبود حمایت عملی، بلکه سرعت فراموشی وعدهها بود؛ گویی مبارزهای که با خون و آزادی پرداخت شده بود، در جدول اولویتهای جهانی جای خود را به بحرانهای دیگر داد. این فراموشی، زخم دوم را بر روان جمعی وارد کرد و حس تنهایی تاریخی را تشدید نمود.
سیاستمدارانی که روزی از «کنار مردم ایران ایستادن» سخن میگفتند، در لحظات حساس، منافع اقتصادی، توافقهای دیپلماتیک و ملاحظات امنیتی را بر حمایت از جنبشی که علیه دیکتاتوری و سرکوب شکل گرفته بود ترجیح دادند. این انتخاب، هرچند از منظر منطق قدرت قابل توضیح است، اما از دید روان جمعی جامعه، خیانتی آشکار محسوب شد. وعدههایی که باید پشتیبانی واقعی میداشتند، در بزنگاهها به کلمات تهی فروکاسته شدند و حس بیاعتمادی تاریخی را عمیقتر ساختند.
این تجربه، برداشت جامعه ایران از مفهوم همبستگی بینالمللی را دگرگون ساخت. همبستگی دیگر یک اصل بدیهی یا امری اخلاقی تلقی نشد، بلکه به پدیدهای مشروط و شکننده تبدیل گردید. جامعه دریافت که در لحظات بحرانی، تنها نیروی قابل اتکا، ظرفیتها و شبکههای درونی خود است. تجربه نشان داد که وعدههای بیرونی، بدون الزام عملی و پیگیری مستمر، نهتنها مؤثر نیستند، بلکه به نوعی اعتبار اخلاقی جامعه جهانی را نیز تضعیف میکنند.
در این شرایط، نقش ایرانیان مقیم خارج از کشور برجسته شد. آنان که در فضایی امنتر زندگی میکنند، به حاملان بخشی از مسئولیت تاریخی و اخلاقی بدل شدند؛ مسئولیتی که نه از سر نمایندگی، بلکه از سر پیوند عاطفی و اخلاقی با جامعهای است که امکان فریاد زدن از آن سلب شده است. حضور در گردهماییها و تجمعات خارج از کشور، ثبت حضور، روایت و استمرار مسئله، معادل بخشی از کنش مدنی است که در داخل کشور با خطر و محدودیت همراه است. هر حضور یادآوری است که مسئله ایران پایان نیافته و حمایت نمادین نیز میتواند زمینهای برای حفظ ارتباط اجتماعی و انتقال تجربه فراهم آورد.
با این حال، خطر سادهسازی مبارزه و فروکاستن آن به چند شعار یا چهره، همواره وجود دارد. چنین سادهسازیای، نهتنها به فهم واقعیت کمک نمیکند، بلکه بازتولید همان منطق اقتدارگرایانه است که جنبشها علیه آن شکل گرفتهاند. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که جامعه ایران به دنبال جایگزینی یک سلطه با سلطهای دیگر نیست؛ هدف، بازتعریف ساختارهای قدرت است که پاسخگو، شفاف و انسانی باشند.
خواست اصلی، فراتر از تغییر چهرههاست و معطوف به بازسازی ساختارهایی است که قدرت را پاسخناپذیر، ثروت را متمرکز و شهروند را بیصدا کردهاند. این خواست، اگرچه بیان آن بهسادگی ممکن نیست، اما در لایههای مختلف اعتراضات و فعالیتهای مدنی قابل ردیابی است.
تداوم سرکوب، بهتدریج شکلی از فرسودگی اجتماعی ایجاد کرده است؛ فرسودگیای که نه به معنای تسلیم، بلکه نشانگر فشار ممتد و دائمی است. جامعهای که فرصت بازیابی فوری ندارد، ناچار به عقبنشینیهای مقطعی میشود، اما این عقبنشینیها پایان راه نیستند؛ بلکه بخشی از فرایند تابآوری و سازگاری با شرایط دشوار بهشمار میروند.
در میان این شرایط، زندانیان سیاسی و بازداشتشدگان، نمادهای ملموس بهای اعتراض شدهاند. حضور آنان در زندانها، یادآور این واقعیت است که مطالبه آزادی هنوز بهایی سنگین میطلبد و فراموش کردن آنان، پذیرش ضمنی منطق سرکوب خواهد بود. سکوت رسانهای جهانی درباره سرنوشت آنان، شکلی دیگر از خشونت است؛ همان رسانههایی که در آغاز اعتراضات پوشش میدادند، به تدریج توجه خود را کاهش دادند و رنجی که ادامه داشت، از قاب تصویر خارج شد.
با این حال، جامعه ایران تجربه کرده است که تاریخ همیشه در لحظه نوشته نمیشود. بسیاری از رخدادهایی که در زمان خود نادیده گرفته شدند، بعدها به نقاط عطف و منابع آگاهی بدل شدند. این آگاهی، مانع از فروپاشی کامل امید و انگیزه جامعه شده است. نسلهای مختلف، هر یک به شیوه خود، این تجربه را حمل میکنند؛ برخی با احتیاط سیاسی بیشتر، برخی با رادیکالیسم پرسشگرانهتر. تنوع واکنشها نشانه زنده بودن و پویایی جامعه است، نه پراکندگی آن.
آنچه اهمیت دارد، حفظ امکان گفتوگو میان این تجربههاست. شکافهای درونی، اگر به رسمیت شناخته نشوند، میتوانند انرژی جمعی را فرسوده کنند. گردهماییهای آگاهانه، بستری برای این گفتوگو و استمرار یادآوری فراهم میآورند. مسئله ایران، صرفاً مسئله یک حکومت نیست، بلکه مسئله رابطه قدرت با جامعه است؛ هر راهحلی که این رابطه را بازتعریف نکند، صرفاً به بازتولید بحران میانجامد.
سیاستمداران غربی، اگر همچنان خواهان اعتبار اخلاقی هستند، ناگزیرند به تجربهی تاریخی و جمعی جامعه گوش بسپارند. حمایت واقعی، نه در بیانیهها، بلکه در سیاستهایی معنا مییابد که هزینه سرکوب را برای حکومتها افزایش دهد، نه آنکه آن را عادیسازی کند. جامعه ایران، با همه زخمها، همچنان در حال بازاندیشی و شکلدهی آینده است. آیندهای که نه تصویر روشنی دارد و نه مسیر خطی، اما از دل تجربهای جمعی برمیخیزد که فریب وعدههای توخالی را نمیخورد.
نوشتن و گردهم آمدن، در این مرحله، کنشهایی برای حفظ پیوند میان گذشته و آیندهاند. پیوندی که اگر گسسته شود، میدان برای تحریف و فراموشی آماده خواهد شد. این کنشها، بیش از آنکه پایان باشند، شکلهایی از استمرارند. این متن، تلاشی است برای ایستادن در برابر عادیشدن آنچه نباید عادی شود؛ نه به قصد تکرار، بلکه برای افزودن لایهای دیگر به فهم جمعی از آنچه بر مردم ایران گذشته و همچنان میگذرد؛ فهمی که بدون آن، هیچ تغییر پایداری ممکن نخواهد بود.
فضای ایران در این روزها حالتی شبیه سکوت قبل از طوفان یافته است؛ سکوتی سنگین و متراکم که نه فقط با نبود صدا، بلکه با حضور تهدیدآمیز نیروهای مسلح، انسداد رسانهها و حس ناخودآگاه ترس توأم شده است. خیابانها خلوت شدهاند، اما هر گام، هر حرکت کوچک، در زیر نگاههای بی رحم و مسلسل به دست دستگاه حکومتی به حساب میآید. این سکوت، نه آرامش بلکه تنشی است که آماده انفجار است؛ انفجاری که نه به دلیل تردید مردم، بلکه به دلیل فشار بیرونی و خشونت سازمانیافته حکومت، در دل جامعه شکل گرفته است.
اعلام نوعی حکومت نظامی، نمادی از حاکمیت بیرحم و ارادهای مصمم برای سرکوب اعتراضهای مردمی است. این اعلام، بهظاهر قانونی و رسمی، اما در واقع تلاشی است برای مشروعیت بخشی به خشونت بیحد و حصر؛ اقدامی که یادآور آن است که هر صدای مخالف میتواند با گلوله پاسخ داده شود و هر حضور جمعی ممکن است به میدان نبردی مرگبار بدل گردد. تاریخ نشان داده است که چنین اقداماتی، نه تنها امنیت، بلکه روان جمعی را متزلزل میکند و به شکلی از اضطراب مداوم بدل میشود که نسلها آن را به حافظه تاریخی خواهند سپرد.
قطع اینترنت، مانع دیگری است که حکومت برای کنترل جریان اطلاعات به کار گرفته است. این اقدام، نه تنها محدودیتی فنی بلکه تلاشی برای تحمیل سکوت بر ذهن جامعه است؛ تلاشی برای جدا کردن مردم از یکدیگر، قطع ارتباط با جهان بیرون و محصور کردن واقعیت در روایت رسمی. اما تجربه تاریخی نشان داده است که چنین محدودیتهایی، به رغم فشار موقت، نه تنها توانایی مقاومت و خلاقیت را از بین نمیبرد، بلکه مردم را به یافتن راههای نوآورانه برای ادامه ارتباط و بیان صدای خود وا میدارد.
نیروهای انتظامی و امنیتی که اکنون مسلح به گلولههای جنگی در خیابانها مستقر شدهاند، نمایشی عریان از قدرت بیقید و شرط حکومت هستند. این نیروها، نه فقط ابزار اجرای دستور بلکه نماد ترس، ارعاب و بیاعتمادی سیستماتیکاند. هر فردی که قدمی برخلاف میل حکومت بردارد، نه تنها با تهدید مستقیم بلکه با تجربهای روانی مواجه میشود که حس آزادی و امنیت را به کلی میخشکاند.
حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران با همراهی و حمایت سیاسی و تکنولوژیک چین و روسیه، در حال طراحی شبکهای جایگزین برای اینترنت است که بتواند جریان اطلاعات را در داخل کشور کنترل کند و دسترسی مردم به منابع آزاد را محدود نماید. این اقدام، نه فقط ابزاری فنی بلکه نمایشی از وابستگی استراتژیک به قدرتهای خارجی که در بزنگاههای سرکوب، پشتیبانی بیقید و شرط ارائه میدهند. این شبکه میتواند ابزاری برای مهار جامعه و تحمیل روایت حکومتی شود و تجربه تاریخی نشان داده است که چنین ابزارهایی، عواقب بلندمدتی بر ظرفیت مقاومت جمعی و آزادی بیان دارند.
روان جمعی جامعه ایران اکنون در حال آزمونی بیرحمانه است. مردم که تجربههای دههها سرکوب و وعدههای ناپایدار بینالمللی را دیدهاند، با ترکیبی از خشم فروخورده، اضطراب و امید محدود مواجهاند. این وضعیت، به مثابه میدان آزمایش برای تابآوری جمعی است؛ جایی که هر تصمیم، هر حرکت، تعادل شکنندهای میان بقا و مقاومت را شکل میدهد.
حکومت، با اعلام وضعیت نظامی ویژه خود، در تلاش است تا میدانهای عمومی را خالی از حضور و هرگونه کنش مدنی کند. اما تاریخ نشان داده است که فضاهای سرکوب، همواره محل پیدایش خلاقیتهای زیرزمینی و شبکههای مقاومت کوچک و غیرمتمرکز بودهاند. حتی زمانی که خیابانها خالی به نظر میرسند، شبکههای ارتباطی، هنر و ادبیات، حافظه جمعی و معنای اجتماعی مقاومت را حفظ میکنند.
قطع اینترنت و ایجاد شبکه داخلی، نمایشی است از تلاش حکومت برای کنترل هر جنبه از زندگی روزمره شهروندان. این اقدام، نه صرفاً محدودیت ارتباطی بلکه محدودیت روانی است؛ محدودیتی که انسانها را به حالت انزوا و سکوت وامیدارد، اما همزمان فرصتی برای تقویت حس همبستگی و خلاقیت فردی و جمعی ایجاد میکند.
وضعیت فعلی، یادآور آن است که سرکوب، هرچند موقتاً فضا را خاموش میکند، اما حافظه جمعی را نمیتواند محو سازد. مردم، با تمام محدودیتها و فشارها، تجربهها، خاطرات و روایتهای خود را حفظ میکنند و در لحظهای دیگر، این حافظه میتواند به صورت جمعی و ملموس بازنمایی شود.
تهدیدهای نظامی و محدودیت ارتباطات، به رغم ایجاد حس ترس و انفعال، فرصتی برای بازاندیشی به ساختارهای مقاومت و شبکههای اجتماعی ایجاد کردهاند. جامعه، هرچند پراکنده و محدود، در حال یافتن راههایی برای حفظ حضور خود در فضای عمومی و معنوی است؛ راههایی که گاه پنهان، اما اثرگذار و ماندگار هستند.
حکومت با اتکا به قدرت خارجی و ابزارهای امنیتی، در تلاش است هرگونه صدای اعتراضی را پیش از شکلگیری مهار کند. اما تجربه تاریخی نشان داده است که سرکوب فیزیکی تنها جلوهای از فشار است و قادر به خاموش کردن کامل روح جمعی نیست؛ روحی که در شبکههای کوچک و در خاطره و روایتهای شفاهی و دیجیتال، زنده میماند.
روان جمعی مردم، در مواجهه با اعلام حکومت نظامی و تهدید مداوم، وارد مرحلهای از اضطراب و خشم فروخورده شده است. این خشم، هرچند خاموش، ظرفیت شکلگیری مقاومت جمعی و کنشهای مدنی نوآورانه را فراهم میآورد. تاریخی که از این تجربهها ساخته میشود، در نهایت نه صرفاً ثبت خشونت، بلکه ثبت تابآوری و خلاقیت مردم خواهد بود.
تجربه قطع اینترنت و ایجاد شبکه داخلی، یادآور آن است که هر محدودیتی، به رغم فشار، فرصتی برای خلاقیت، نوآوری و یافتن مسیرهای ارتباطی جدید است. هر فرد و هر گروهی که راهی برای انتقال پیام و حفظ ارتباط پیدا کند، به نوعی مقاومت فعال در برابر سرکوب پرداخته است.
نیروهای انتظامی و مسلح، هرچند تهدیدی مستقیم و جدی هستند، اما حضورشان خود نمایشی از ضعف مشروعیت نظام نیز هست. حکومتی که نیازمند تهدید دائم است تا نظم را تحمیل کند، فاقد اعتبار اخلاقی و مشروعیت اجتماعی است. این واقعیت، از چشم جامعه و نسلهای آینده مخفی نخواهد ماند.
اقدام حکومت به ایجاد شبکه داخلی با حمایت خارجی، نه فقط محدودیت فنی بلکه محدودیت ایدئولوژیک و روانی است. این شبکه، روایت رسمی و سانسورشده را تحمیل میکند و در عین حال، نشاندهنده وابستگی به قدرتهای جهانی است که در بزنگاهها به پشتیبانی میپردازند. این وابستگی، زخم دیگری بر حس استقلال و اعتماد مردم است و همزمان انگیزه برای یافتن مسیرهای مستقل و خوداتکا را تقویت میکند.
وضعیت امروز ایران، آزمونی تاریخی برای حافظه جمعی، تابآوری و ظرفیت خلاقیت مردم است. هر فشار و سرکوب، هر تهدید مستقیم و هر محدودیت اطلاعاتی، فرصتی برای بازسازی شبکههای کوچک مقاومت و تولید روایتهای نوآورانه فراهم میکند. این واقعیت، نشاندهنده قدرت نهفته جامعه است که حتی در سکوت و محدودیت، زنده و پویا باقی میماند.
این وضعیت، پایان آزادی نیست، بلکه ثبت لحظهای از مقاومت خاموش و هوشیاری جمعی است. زخمها هنوز تازهاند، تهدیدها ادامه دارند و زبان همواره در برابر واقعیت محدود است. این متن، یادآوری است که امید واقعی از فراموشی و وعدههای خارجی زاده نمیشود؛ بلکه از حافظه، بازسازی تدریجی نیروها و تابآوری جمعی برمیخیزد. این متن برای ثبت تجربهای جمعی و حفظ پیوند میان گذشته و آینده است؛ پیوندی که اگر گسسته شود، تاریخ بدون مانع خشونت و فراموشی را تکرار خواهد کرد.
سخن پایانی: این پایان، بستن پروندهای ناتمام نیست، بلکه ثبت لحظهای است که تاریخ از حرکت بازنایستاده، اما انسان از فرط خستگی مکث کرده است. زخمها هنوز تازهاند، خشونت بیپردهتر عمل میکند و زبان همچنان در برابر واقعیت ناتوان است. این رساله به آرامش نمیرسد، زیرا آرامش زودهنگام شکلی از فراموشی است. آنچه «شکست» نامیده میشود، اغلب بهصورت رسوبی ماندگار در روان جمعی باقی میماند؛ رسوبی از خشم، اندوه و آگاهی تلخ که ساختار نگاه به قدرت، جهان و آینده را دگرگون میسازد.
خشونت سازمانیافته تنها با قهر مستقیم پیش نمیرود؛ با عادتسازی و عادیکردن وضعیت غیرقابلقبول نیز عمل میکند. بزرگ ترین خطر، خوگرفتن به این وضعیت است. این متن در برابر همین خوگرفتن ایستاده است؛ نه با فریاد، بلکه با یادآوری مداوم آنچه نباید عادی شود. امید ساده از فراموشی یا نجات بیرونی زاده نمیشود؛ آنچه باقی میماند، انتظاری آگاهانه و سنگین است که میداند تغییر، اگر رخ دهد، از دل حافظه و بازسازی تدریجی نیروها برمیخیزد.
این متن نه برای انتقام نوشته شده و نه برای تسلی، بلکه برای ثبت تجربهای جمعی است پیش از آنکه زیر لایههای ترس و عادت دفن شود. در پایان باید به مسئولیتی اشاره کرد برای بهخاطر سپردن، یادآوری و انتقال تجربهای که میتواند چراغ راه آینده باشد.
پایان – ژانویه ۲۰۲۶
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
قتل، خونریزی و مجروح کردن معترضین از سوی نیروهای سرکوب رژیم با حمایت آدمکشها و داعشیهای وارداتی، ابعاد بسیار وحشتناکی به خود گرفته؛ در حالی که کوچکترین نشانهای از عقبنشینی و ضعف رژیم به چشم نمیخورد. در همان اوایل آغاز تظاهرات، با یک محاسبه ساده میشد پیشبینی نمود که با وجود وسعت سراسری اعتراضات، به قول خاتمی، توازن قوا وجود ندارد.
در مقاله پیشین خودم، نگرانیام را از نتیجه این نبرد نابرابر بین مردم معترض (به تعداد بسیار وسیع و در سراسر ایران ولی با دست خالی) به روی کاغذ آوردم و حتی متذکر شدم جوانان، مردان و زنانی که به خیابان میآیند قدرت تحمل و نیرویشان محدود است؛ بهخصوص از لحاظ توانایی و ادامه اداره زندگیشان. در حالی که رژیم حاکم دارای امکانات بیحد، قدرت سرکوب بیحد و از همه بالاتر، خوی و فطرت سبعانه و خونطلب میباشد.
همصدایی و حرکت همسان مبارزان داخل کشور میتواند در عین حال نوعی درس برای معترضین خارج کشور باشد؛ آن هم در زمانی که وحدت و اتحاد بیش از هر زمانی نیاز امروز ماست. بخشی از معترضان خارج کشور، از گرایشهای چپ و جمهوریخواه، فحاشی و پرخاش به رضا پهلوی را چاشنی مطالب و شعارهای ضد رژیم خودشان میکنند. انتقاد به رضا پهلوی را در عین حال بهانهای برای به میان کشیدن نام شاه فقید و عدم وجود دموکراسی در آن زمان میبینند. در فراخوان برای ایجاد یک اتحاد جمهوریخواهی، هدف را علاوه بر مبارزه علیه جمهوری اسلامی، مبارزه علیه رضا پهلوی نیز ذکر نمودهاند. از سوی دیگر، بخشی از هواداران شاهزاده در خارج کشور، شعار علیه حتی «چپ» را جزو شعارهای خودشان قرار دادند.
من شاهزاده رضا پهلوی را عاری از انتقاد نمیدانم. فراخوان برای تسخیر شهرها، تجلیل از ترامپ و تشویق وی به حمله به ایران، و همچنین ادعای آمادگی هزاران نفر از نیروهای انتظامی و سپاه برای پیوستن به ایشان را بیشتر خطا و ناشیانه میدانم تا یک فراخوان جدی از سوی یک رهبر سیاسی. ولی به هر حال، چه بخواهیم و چه نخواهیم، سنگینی بخشی از مبارزه علیه جمهوری اسلامی روی دوش ایشان است و نیز به دلیل همین سنگینیِ مسئولیت، احتیاط و ملاحظه بیشتری از سوی ایشان ایجاب میشود.
جمعبندی آنچه در بالا ذکر شد (درباره تلفات بیشمار مبارزان، مبارزه با دست خالی از یک سو، سبعیت و جنایت بیحد رژیم و نیابتیهای وارداتی از سوی دیگر، به اضافه عدم وجود سازماندهی و عدم وحدت در مدیریت مبارزه) برای ایرانیانی که دغدغه وطن دارند و از جمله شخص من، باعث شده که نگرانیمان درباره شرایط نامعلومِ بعد از فروپاشی احتمالی رژیم، بسی بیشتر از نگرانیمان درباره زمان فروپاشی باشد. شخصاً نه شاهزاده و نه گرایشهای جمهوریخواه خارج کشور را دارای چنان سازماندهی و توانایی نمیبینم که قادر به برقراری نظم و امنیت در سرزمینی به وسعت ایران، بعد از فروپاشی احتمالی باشند.
شاید اگر قادر میبودیم بحث بیهوده «جمهوری یا پادشاهی» را که در حال حاضر موضوعیتی ندارد، به دوران ثبات و نظم بعد از فروپاشی احتمالی موکول کنیم، آنوقت قادر میبودیم نیرو و انرژیمان را مصروف ایجاد وحدت برای مبارزه علیه رژیم حاکم و ایجاد یک فراخوان وسیع برای اعزام یک هیئت تحقیق بینالمللی جهت رسیدگی به کشتار بیحد فرزندان سرزمینمان بنماییم. این قتل و کشتار نباید بیجواب بماند. با یک صدای متحد، باید نشان دهیم عزیزانی که به زیر خاک رفتهاند بیصاحب نیستند.
مباحث و جدل بیهوده ایدئولوژیکی و قضاوت درباره دوران شاه فقید را — که از بسیاری جهات مستحق ترک ایران با چشمان گریان نبود — به عهده تاریخ بگذاریم و اجازه ندهیم دوران پدر (خوب یا بد) منبع قضاوت درباره پسر باشد. شاهزاده رضا پهلوی نیز با فاصلهگیری از شعارهای پوپولیستیِ «مرگ بر ملا، چپی، مجاهد» از سوی هوادارانشان، باید نشان دهند از پسفردای انقلاب امروزمان، ایران کشوری برای هم چپ و هم راست میباشد.
مهرداد خوانساری در مصاحبه با بیبیسی اشاره به مطلبی نمود که زیاد هم دور از واقعیت نیست. بحث درباره کمهزینهترین راه حل برای گذار از معضل خطرناک کنونی بود. میگفت چنانچه عدهای دگراندیش و خیراندیش از درون نظام کنونی با کمک بخشهایی از سپاه و ارتش، قادر باشند در وهله اول، جایگاه خامنهای و میرحسین موسوی را با هم تعویض کنند و در ادامه آن به ندای برخاسته از درون جامعه گوش فرا دهند و با همکاری گزیدگانی از منتقدین و صاحبنظران (عمدتاً داخل کشور) به اصلاح ساختار ناقص کنونی بپردازند، ما قادر به دستیابی به نظم و آرامشی خواهیم بود که شرط اول دستیابیهای بیشتر به اهداف والاترمان میباشد. ایراد گزارشگر بیبیسی این بود که در حال حاضر چنین گرایشاتی نه از درون رژیم و نه از سوی سپاه و ارتش به چشم نمیخورد. شخصاً معتقدم وجود چنین گرایشاتی در درون رژیم دور از واقعیت نیست، منتها به خاطر حساسیت وضع، هیچگاه علناً به چشم نخواهد خورد.
در رابطه با دخالتهای مسلحانه از سوی آمریکا (و احتمالاً اسرائیل)، در شرایط مشابه در سایر نقاط، اینگونه دخالتها منجر به بهبود وضع نگردیده است. به امید روزی که موفق شویم حضور کمیته بینالمللی حقیقتیاب را در ایران شاهد باشیم. اگر بعد از قتل و کشتار زندانیان چپ در شهریور ۶۷ نیز موفق به آوردن کمیتهای از سازمان ملل برای تحقیق درباره کشتارها میشدیم، امکان داشت که جمهوری اسلامی اینبار اینطور بیمحابا اقدام به قتل و کشتار عزیزانمان نمینمود.
داریوش مجلسی
ژانویه ۲۰۲۶
■ آقای مجلسی عزیز. مقاله شما بسیار خوب و منصفانه است. ایده “اعزام یک هیئت تحقیق بینالمللی جهت رسیدگی به کشتار” بسیار عالی است. نمیدانم کس دیگری چنین پیشنهادی را مطرح کرده است یا خیر؟ خودتان با ارتباطاتی که دارید سعی کنید مسؤلیت آن را به عهده بگیرید و این ایده را جلو ببرید. آنچه از ما خوانندگان برمیآید، تبلیغ و زمینهسازی برای تحقق آن است.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ قنبری عزیز، ممنون از پیشنهادتان، چنانچه مایلید لطف کنید ایمیلتان را بنویسید تا تماس بگیرم.
با احترام، مجلسی
■ درباره مقاله آقای مجلسی گرانقدر نگرانی از فردای پس از فروپاشی یک نظام استبدادی، ریشه در واقعیتهای تاریخی و جامعهشناختی دارد.
سه محور اصلی:
۱. خلأ قدرت و بحران سازماندهی در نظامهای استبدادی اقتدارگرا ، نهادهای واسط (احزاب، اتحادیهها و تشکلهای مستقل و...!) سرکوب میشوند. در غیاب این نهادها، با سقوط ناگهانی قدرت مرکزی، جامعه با «خلأ سازماندهی» مواجه میشود. این وضعیت ریسک ظهور گروههای سازمانیافته غیردموکراتیک (مانند جریانهای تندرو یا نظامیان ) را افزایش میدهد، زیرا آنها تنها نیروهایی هستند که از قبل ساختار منسجمی دارند.
۲. چرخه خشونت و فقدان فرهنگ گفتگو استبداد طولانیمدت، فرهنگ گفتگو و مصالحه را از بین میبرد. در چنین بستری، خشم انباشته شده ممکن است پس از فروپاشی به شکل «انتقامجوییهای کور» بروز کند. بدون وجود نهادهای قضایی مستقل و مورد اعتماد، احتمال تکرار چرخه خشونت و تصفیهحسابهای سیاسی بالا میرود که خود زمینهساز ظهور یک «مستبد نجاتبخش -تکرار چرخه خشونت... » جدید برای برقراری نظم میشود
۳. بازتولید استبداد ( تغییر جایگاه استبدادی اقتدارگرا با رهایی بخش جدید !) بدون تغییر در «ساختار» و «فرهنگ سیاسی»، صرفاً جابجایی مهرهها رخ میدهد. اگر جامعه مدنی ضعیف باشد، قدرت جدید تمایل پیدا میکند برای حفظ ثبات و مدیریت بحرانهای پس از فروپاشی، دوباره به ابزارهای سرکوب متوسل شود. این پدیده که در علوم سیاسی به «بازتولید استبداد» معروف است، نشان میدهد که بدون نهادهای نظارتی، قدرت ذاتاً به سمت تمرکز و فساد میل میکند کوتاه اینکه ...!
«این دغدغهها گویای آن است که استقرار دموکراسی تنها در گروِ «تخریب» ساختار قدیم نیست، بلکه ریشه در «تأسیس» نظمی نوین دارد. برای رهایی از این بنبست تکراری، جامعه باید پیش از هر دگرگونی کلان، به بازسازی درونی خویش بپردازد؛ این امر از طریق گسترش پیوندهای مدنی، یادگیری مهارتهای مشارکتی و دستیابی به یک میثاق جمعی بر سر اصول بنیادین آزادی میسر میشود تا زیربنای لازم برای جایگزینی استبدادی دیگر وجلوگیری ازتداوم چرخه خشونت , با نهادهای پایدار فراهم گردد.»
بگوچگونه یک حکمرانی استبدادی- اقتدارگرا را برمی اندازی تا بگوییم چگونه آنرا پاس خواهی داشت.
سپاس - آشنا
■ با سپاس از آشنای گرامی، به خاطر تحلیل منطقی و علمی.
مجلسی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
برای عبرت سرکوبگران ملت ایران: سرانجامٍ فرزندانِ سرانِ نازی
وطن خونریزان است و ما دور از وطن، اشکریزان: صحنههای دلاوری مردم با دستهای خالی، دیدن عکسهای جوانان به خون تپیده در کیسههای سیاه، عمق رذالت مهاجمان جانی که جمعیت را مانند برگ خزان به زمین میریزند...
اما یکی از این روزها اشک ریزانی متفاوت رخ داد: شبکهای که اخبار خیزش در ایران را پخش میکرد، گفتگوی تلفنی دختر یکی از فرماندهان سرکوب ملت و جنایت علیه بشریت را پخش کرد: ابتدا بیاعتماد بودم که بازی و فیک نیوز نباشد، اما وقتی بغض دخترک شکست و به ضجههایی جانگداز تبدیل شد، مرا به اشک ریزانی از نوع دیگر برد. به احتمال زیاد، راست بود.
دختر جوان فرمانده نیروهای سرکوبگر زنگ زده بود که افشا کند پدرش مانند یک هیولا مسئول کشتار دهها هزار نفر در این دیماه ۱۳۰۴ است و با پاسپورتهای جعلی برای کل خانواده و چمدانهای پر از دلار آمادهء گریختن است. میگفت که پیشتر در جریان خیزش مهسا او و دوستان دخترش را دستگیر کرده بودند، اما خودش را با پیگیری پدرش فوری آزاد کردند. آن دختران بعدها به او گفتند: “خوشا به حالت که پدرت نجاتت داد، تو رفتی و به ما تجاوز شد...” دختر جوانِ فرماندهء جنایت علیه بشریت زیر بار عذاب وجدان ضجه میزد و میخواست که او را به دادگاه لاهه راه دهند تا از جنایتهای پدرش بگوید. او در هراس از جان خود که پس از این تماس به دست پدر کشته شود، رفت و گویندگان و بینندگان را در اشک ریزانی از نوعی دیگر به جا گذاشت.
او – اگر این فیلم و صدای گفتگوی تلفنی راست باشد – مرا به یاد گفتهء یکی از فرزندان سران جنایتکار نازی میاندازد. پس از پایان جنگ دوم جهانی، نیکلاس فرانک، پسرهانس فرانک، یکی از خونخوارترین فرماندهان مناطق تحت اشغال نازیها در لهستان، در کتابی پدرش را “یک اراذلِ بی وجود” نامید. او نوشت: “نباید پدر خود را برتر از حقیقت نشاند.” آن روز، این دختر جوان ایرانی نیز حقیقت را برتر از پدر نشانده بود. خدایش پناه باشد.
پس از آنکه اردوگاههای مرگ نازی، توسط اسیران و ارتشهای متفقین آزاد شدند، فیلمها، عکسها و شهادت شاهدان در دادگاه نورنبرگ در سراسر دنیا پخش شد که حاکی از شقاوت و جنایت علیه بشریت سران درجه اول نازی تا نگهبانان خرده پای اردوگاههای مرگ بودند...
نازیها فرزندانی داشتند. برخی مانند فرزندان آدولف هیتلر و گوبلز به دست والدین خود هنگام خودکشی آنها در زیرزمین مجاور فاضلاب برلین کشته شدند. آنها نماندند تا با کارنامهء اهریمنی پدران و مادران روبه رو شوند. اما فرزندان بسیاری از سران نازی زنده ماندند و زندگی معمولی در پیش گرفتند. آنان ناچار در اثر فشار افکار عمومی جهانیان یا ندای وجدان خود به مغاک تیرهء ساختهء پدران و مادران خود چشم دوختند و شگفتی ندارد که مغاک نیز به آنها چشم دوخت: برخی خودکشی کردند؛ برخی برای جلوگیری از تداوم نسل پدران و مادران جنایتکارشان، خود را عقیم ساختند؛ برخی با داغ ننگ روبه رو و خود به محقق جنایتهای نازی تبدیل شدند؛ برخی تعادل روانی خود را از دست دادند؛ و شماری هم،”آقازادههای” نازی بودند که با گذرنامههای جعلی و سرمایههای غارت شده بی هیچ عذاب وجدانی گوشه کنار دنیا خوش گذراندند و بر جنایتهای پدران و مادران خود صحه گذاشتند.
اینجا میخواهم برای عبرت فرزندان نازیهای مسلمان نمای حاکم بر ایران از زمان انقلابِ واژگون ۵۷، شمهای از این سرنوشتهای تلخ را روایت کنم. میگویم ‘مسلمان نما” به احترام بسیاری از هم میهنانم که به دور از اسلام سیاسی و ایدئولوژیکِ نازیسم اسلام نما، دیندار هستند و برخی مانند رضا اسکندری پور که در ۱۷ دیماه سال جاری به تیر جانگداز نازیهای مسلمان نما به خاک افتاد، پیش از خروج از خانه و خداحافظی همیشگی با مادر و خواهرش، دو رکعت نماز خواند...[۱]
پیشتر در پژوهشهای منتشر شده ام نشان داده ام که اسلام سیاسی و آنچه در انقلابِ واژگون ۱۳۵۷ بر ایران حاکم شد، مستقیم توسط نازیسم هیتلری بنیان گذاشته شده بود.[۲] پس دوچندان جای عبرت گیری از فرزندان سران نازی وجود دارد. آن فرزندان که بودند و چه واکنشی به جنایتهای پدران و مادرانشان داشتند؟
رینر هوئس نوهء اولین فرمانده اردوگاه آشوییتس روایت میکند که چگونه عکسهای دوران کودکی پدرش که در ساختمان جنب اردوگاه آشوییتس میزیسته و دیدن سردر شوم اردوگاه، او را تا مرز جنون آزار میدهند. او آنرا “دروازهء جهنم” مینامد. مادربزرگ به بچههایش که در جنب کورههای آدمسوزی میزیستند، میگفته:
رینر به مصاحبهگر بیبیسی میگوید:
روایت تاریخچهء برادران هیملر در کتابی به همین نام، به کاترین هیملر دختر طراح ماشین کشتار اردوگاههای مرگ نازیهاینریش هیملر، امکان کنار آمدن با بحرانهای روحی سخت را داد. او نوشت:
کاترین هیملر هنگام پژوهش در نقش خانواده اش در جنایت علیه بشریت و اردوگاههای مرگ نوشت:
بیشتر این افراد در نوشتههای خود از کسانی که پدر یا مادر آنها بودهاند، به عنوان ‘هیولا’ نام بردهاند. مانیکا هرتوینگ دختر فرمانده یک اردوگاه مرگ مخوف در لهستان اذعان داشت که:
او دختر همان فرمانده سادیستیک است که در فیلم فهرست شیندلر تصویر میشود. پدرش آمون گوت نام داشت و شرح آزارهایی که به اسیران اردوگاه میداد، برای دخترش تحمل ناپذیر بود. مانیکا نوزاد بود وقتی که پدرش را در نورنبرگ به دار آویختند. در کودکی به او این روایت القا شد که پدرش و آن یهودیانی که آنجا زندگی میکردهاند، همچون یک خانواده بوده اند! مانیکا وقتی به سن نوجوانی رسید در گفتگو با مادر خود جنایتهای پدرش را محکوم کرد، اما مادرش با همان خوی وحش نازی، سالها پس از جنگ، با یک سیم برق او را به باد شلاق گرفت.
بتینا گورینگ، دختر خواهر هرمان گورینگ روایت میکند که پس از جنگ در آلمان به خاطر نام خانوادگی شان، او و برادرش را به بازدید مدارس از آشوییتس نمیبردند. در جوانی بتینا به همراه برادرش خود را عقیم ساختند تا از ادامهء میراث بیولوژیک آن جنایتکار علیه بشریت خودداری کنند. بتینا نوشت:
“هر دو این کار را کردیم تا دیگر هیچ گورینگ دیگری به دنیا نیاید. وقتی برادرم عمل جراحی را انجام داد به من گفت: آن خط را قطع کردم.” [4]
بتینا نقطهء دورافتادهای در مکزیک را برای زندگی برگزید.
اما فقط برخی از فرزندان سران و فرماندهان عالیرتبهء نازی نبودند که بار گناهان پدران خود را دستمایهء استعلایی اخلاقی و اجتماعی کردند. داگمار درکسل، دختر یکی از فرماندهان گروهانهای کشتار جمعی میلیونها غیرنظامی که با کامیونهای گازهای سمی یا تیرباران مردم در خندقها به سران نازی خدمت میکردند، پس از جنگ به گفتگو و افشاگری و دلجویی از بازماندگان قربانیان پرداخت.
کوتاه سخن آنکه از ترامای بینانسلی در میان بازماندگان جنایتکاران و سرکوبگران ملت ایران نیز گریزی نیست و نخواهد بود، مگر آنکه این بازماندگان به ندای وجدان درون پاسخ گویند، به صف مردم بپیوندند و به صدارسانی قربانیان، ثبت تاریخ و حقیقت یابی یاری رسانند.
شیریندخت دقیقیان
۱۸ ژانویه ۲۰۲۶
—————————————
[۱] دربارهء این دلاور جان باخته
[۲] این تحقیق و برای نخستین بار اثبات نازیها به عنوان بنیانگذاران اسلام سیاسی در قرن بیستم در کشورهای مسلمان از جمله ایران، با استفاده از آرشیوهای نازی را در این کتاب مییابید: شیریندخت دقیقیان. بازشناسی روایت پوریم. لس آنجلس، ۲۰۲۵. ناشر نویسنده:
برای نازیسم اسلامنما در ایران به منابع زیر رجوع کنید: نقد علی سجادی پیرامون کتاب “بازشناسی روایت پوریم” نوشتهء شیریندخت دقیقیان
شیریندخت دقیقیان: گفتمانهای نازیسم و نازیسم اسلامنما در فضای سیاسی ایران
[3] https://www.bbc.com/news/magazine-18120890
[4] https://www.skeptic.com/article/the-inheritance-of-shadows-intergenerational-guilt-trauma-and-the-legacy-of-atrocity/
تماس با نویسنده: Shirindokht1@gmail.com
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
حذف شعار «زن، زندگی، آزادی» از پروفایل اینترنتی رضا پهلوی در هفتههای اخیر، معنایی بیش از یک تغییر تاکتیکی دارد. این اقدام نشانهای روشن از عدم درک و احترام به خواستههای جنبش ملی و رهاییبخش مهسا/ژینا و اعلام شکاف میان مطالبات آن جنبش و پروژهای است که در پی بازتعریف سلطنت بهعنوان بدیل سیاسی است. در شرایطی که جامعهی ایران همچنان با دیکتاتوری، تبعیض ساختاری و سرکوب گسترده و خونین روبهروست، جایگزینی یک شعار فراگیر و رهاییبخش با نوستالژی قدرت، نه پاسخی به بحران کنونی است و نه راهی برای آینده.
برخی از حامیان شاهزاده رضا پهلوی بر این باورند که جنبش مهسا/ژینا به پایان رسیده و جامعهی ایران اکنون خواهان بازگشت سلطنت است و حتی به سر دادن این شعار «کهنه» در اعتراضهای خیابانی حملهور شدهاند. اما ادعاهای آنها نیازمند شواهد جدیتری است. پرسش ساده این است: کدامیک از این دو شعار — «زن، زندگی، آزادی» و «جاوید شاه» — کهنهتر، سنتیتر، عقبنگرتر و دورتر از مطالبات امروز جامعهی ایران است؟
آیا جنبش مهسا/ژینا که بیشترین حمایت و احترام ملی و بینالمللی را به سوی مردم ایران، بهویژه زنان و جوانان شجاع و هوشمند این کشور جلب کرده است، به همهی اهداف خود دست یافته و کشور وارد مرحلهی تازهای بینیاز به آن شعار شده است؟ آیا مطالبات زنان صرفاً به حجاب اجباری محدود بوده و خواست آن جنبش در همین شعار خلاصه میشود؟
واقعیت آن است که یکی از اصلیترین محورهای جنبش ژینا/مهسا، مبارزه با دیکتاتوری بوده است؛ شعاری که پیشتر نیز در خیزشهای سالهای ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ در مرکز اعتراضات قرار داشت. ترانهی «برای» اثر شروین حاجیپور، که از سوی بسیاری بهعنوان مانیفست جنبش مهسا/ژینا شناخته میشود، بهروشنی ابعاد چندلایه، درهمتنیده و فراگیرِ فرهنگی و سیاسی این جنبش را بازتاب میدهد: از آزادیهای فردی و کرامت انسانی تا محیطزیست و رنج کودکان مهاجر افغان. این گسترهی مطالبات با هیچ پروژهای که بر بازگشت به گذشته مبتنی بر اقتدار فردی و اتوکراسی استوار باشد، همخوانی ندارد. البته علاوه بر دستاوردهای عمیق و مهم جامعهشناختی و فرهنگی جنبش مهسا، یکی از پارادایمشیفتهای سیاسی آن همانا اعلام میلیونی «نه» به جمهوری اسلامی و قطع امید از اصلاح آن بوده است.
مسئلهی اصلی امروز ایران، آزادی و عدالت اجتماعی فراگیر و حرکت رو به جلو است؛ شکلدادن به جامعهای متکی بر شهروندان حقدار، قانونمدار و زیستکننده در یک دموکراسی سکولار و توسعهگرا. تمرکز بر افراد و شخصیتها، و مقامهای موروثی و مادامالعمر بهجای رویکرد سیستمی، نهادسازی و تدوین برنامهی سیاسی دموکراتیک، نهتنها کمکی به این هدف نمیکند، بلکه خطر بازتولید اقتدارگرایی و دیکتاتوریِ پدر/مردسالارانه را نیز در پی دارد.
از منظر نگارنده، آزادی، دموکراسی و حقوق برابر شهروندی اصل است و شکل حکومت باید به رأی آزاد مردم واگذار شود. اگر اکثریت جامعه در یک انتخابات آزاد به سلطنت مشروطه رأی دهد، حتی مخالفان جمهوریخواه نیز باید به این انتخاب احترام بگذارند. با این حال، تجربهی تاریخی ایران پرسشهای جدی را پیش میکشد. رضاشاه و محمدرضاشاه هر دو به قانون اساسی مشروطه سوگند یاد کردند، اما هر دو در عمل به سوی تمرکز قدرت و دیکتاتوری رفتند. در چنین شرایطی، این پرسش همچنان بیپاسخ مانده است که چه تضمینی وجود دارد در صورت بازگشت سلطنت، چرخهی استبداد تکرار نشود؟
این نگرانی زمانی جدیتر میشود که بخشی از جریان سلطنتطلب، پیش از هرگونه گذار، مجلس مؤسسان یا رفراندوم، از «شاه» نامیدن رضا پهلوی سخن میگویند و بر تمرکز قدرت تأکید دارند؛ رویکردی که در جزوهی موسوم به «اضطرار» منتسب به او نیز بازتاب یافته است.
گذار از جمهوری اسلامی، بدون شکلگیری یک بدیل حکومتی شفاف و فراگیر ممکن نیست. تشکیل یک شورای ائتلافی ملی، با مشارکت واقعی نیروهای گوناگون سیاسی و اجتماعی، شرط لازم برای جلوگیری از بازتولید دیکتاتوری است. ساخت بدیل سیاسی و فروپاشی نظام حاکم، دو فرآیند جدا از هم نیستند؛ این دو، دو سوی یک معادلهاند. با این حال، تاکنون نه رضا پهلوی و نه جریان سلطنتطلب و نه جمهوریخواهان نتوانستهاند چنین بدیلی را نمایندگی کنند. حتی در میان مشروطهخواهان نیز اجماعی حول نقش و جایگاه شاهزاده شکل نگرفته است؛ تا جایی که برخی حامیان، منتقدان خود را تهدید به اعدام میکنند.
برخی حامیان سلطنت، گذار را مرحلهای پس از سقوط جمهوری اسلامی میدانند، اما تجربههای موفق جهانی — از آفریقای جنوبی تا لهستان — نشان میدهد که گذار دقیقاً فرآیندی است که پیش از فروپاشی کامل نظام حاکم، با توافق سیاسی، نهادسازی، تعریف مسیر راه و بدیل آینده و رفتار و گفتار دموکراتیک آغاز میشود. پس از سقوط جمهوری اسلامی، باید تشکیل مجلس مؤسسان، تدوین قانون اساسی جدید و برگزاری انتخابات آزاد در اولویت فوری قرار گیرند. هرگونه طرحی که پیشاپیش قدرت را در دست یک فرد متمرکز کند و دولت ائتلافی و نخستوزیر منتخب را نادیده بگیرد، با اصول دموکراسی سازگار نیست.
اگر سلطنتطلبان خود را متعهد به الگوهای دموکراتیک میدانند، باید بپذیرند که انتخاب میان جمهوری و پادشاهی مشروطه تنها از مسیر رفراندوم آزاد ممکن است و در هر دو حالت، دولت منتخب و پاسخگو اصل لازم و غیرقابلچشمپوشی است. آقای رضا پهلوی تنها در صورتی میتواند به یک چهرهی دموکراتیک ملی تبدیل شود که سخنگوی مطالبات اکثریت جامعه باشد و در جهت همگرایی و کاهش شکافهای درون اپوزیسیون گام بردارد، نه تشدید آنها. نمونههایی چون نلسون ماندلا، واسلاو هاول و لخ والسا نشان میدهند که رهبری ملی بیش از هر چیز به رفتار فراگیر، فراحزبی و فراجناحی نیاز دارد.
برای نمونه، بیاعتنایی او و کنایههای منفی و سبک همسرش به دریافت جایزهی نوبل توسط نرگس محمدی که در واقع دومین دستاورد نمادین و ملی برای مبارزات حقطلبانهی زنان و مردان ایران است، یک فرصتسوزی دیگر برای حرکتی در خدمت ایجاد همبستگی و همگرایی بود. برعکس، پیام تبریک شهبانو فرح دیبا گویای وسعت افق برخوردش با منافع ایرانیان بود و لذا باعث افزایش احترام مردم به ایشان گردید. نمونهی تأسفبار دیگر، نحوهی برخورد مأیوسکنندهی آقای پهلوی — که مدعی رهبری است — در برابر رفتارهای خشونتآمیز و انحصارطلبانهی برخی هواداران سلطنتطلب است؛ از جمله حمله به تجمعهای جمهوریخواهان در خارج از کشور و مورد زشتتر و بارزتر، حملهی فیزیکی و سنگپرانی به خانم نرگس محمدی در مراسم یادبود وکیل محبوب ایران، خسرو علیکردی در مشهد که با سکوت تأییدآمیز آقای پهلوی روبرو گردید.
بدون ساخت بدیلی فراگیر که بازتابدهندهی صداهای متکثر جامعهی ایران باشد، نه گذار دموکراتیک ممکن است و نه سقوط پایدار دیکتاتوری. امید که آقای پهلوی بهجای تقابل منفی با یک جنبش مهم مردمی، در حذف شعار «زن، زندگی، آزادی» تجدیدنظر کند و با این حذف به نگرانیهای مبارزان و بدبینان به پروژهی خود نیفزاید. مسئلهی ایران نه بازگشت به گذشته، بلکه ساخت آیندهای دموکراتیک و متفاوت از تجربههای استبدادی و پرخشونت گذشته و امروز است.
■ دیدگاه نیره توحیدی بازتابدهنده یکی از مهمترین چالشهای نظری و عملی در فضای سیاسی معاصر ایران است. عبور از «چرخه استبداد» (گردش قدرت میان اشکال مختلف خودکامگی) نیازمند گذاری است که بر پایهی سه رکن اساسی استوار باشد:
۱. نفی نوستالژیگرایی صرف: اگرچه مطالعه تاریخ برای درسآموزی ضروری است، اما بازسازی دقیق الگوهای گذشته معمولاً پاسخگوی پیچیدگیهای جامعهی متکثر، جوان و دیجیتال امروز ایران نیست. ساخت آینده به ابزارهای مدرن راهبری و مدیریت نیاز دارد.
۲. گسست از چرخه خشونت: تغییراتی که بر پایهی خشونت عریان شکل میگیرند، غالباً به بازتولید همان ساختارهای سرکوبگر در لباسی جدید منجر میشوند. دموکراسی پایدار معمولاً محصول فرآیندهای خشونتپرهیز، گفتگومحور و مبتنی بر آشتی ملی (پس از اجرای عدالت) است.
۳. نهادسازی دموکراتیک: برای جلوگیری از ظهور مجدد استبداد، تکیه بر «شخصیتها» باید جای خود را به تکیه بر «نهادها» و «قانون» بدهد. تضمین حقوق اقلیتها، تفکیک قوا و آزادی بیان، پیشنیازهای خروج دائمی از مدار استبداد هستند.
در واقع، مسئلهی اصلی، رسیدن به یک «قرارداد اجتماعی» جدید است که در آن قدرت نه یک امتیاز موروثی یا ایدئولوژیک، بلکه امانتی موقت و نقدپذیر در دست برگزیدگان مردم باشد.
با سپاس / باتومیان
■ خانم توحیدی گرامی. برخی دغدغههای شما بجا و موجه است. کدام روشنفکری است که وقتی پایش به مبارزه اجتماعی کشیده میشود، دغدغه و ترس و تردید نداشته باشد؟! من هم با آنچه شما شرط لازم برای دمکراسی ذکر کردهاید موافقم: «تشکیل یک شورای ائتلافی ملی، با مشارکت واقعی نیروهای گوناگون سیاسی و اجتماعی، شرط لازم برای جلوگیری از بازتولید دیکتاتوری است». اما مردم باید تا کی صبر کنند؟ برای کسی که خانهاش گرم، سفرهاش پر، و در امنیت و آسایش زندگی میکند، صبر کردن میسر است. اما بسیاری از هموطنان ما از این موهبت معمولی و نرمال بسیار دور هستند. آنها از روی اضطرار و استیصال به خیابان ریختهاند و به مصداق “غریق به هر بوته و خسی چنگ میاندازد” از هر نیرویی که از جان خود و عزیزانشان حمایت کند طلب کمک میکنند. اگر جان فرزند شما در خطر بود طلب کمک نمیکردید؟ آیا کسی مؤثرتر از ترامپ پیدا میکردید تا از او بخواهید دخالت یا اعمال نفوذ کند و جلوی کشتار را بگیرد؟ من به زمان جوانی خود برگشتم که کشتار اردوگاههای فلسطینی صبرا و شتیلا زبانزد ما برای وحشیگری بود. حداکثر کشتار در آن دو اردوگاه را ۳۰۰۰ نفر نوشتهاند. اینک در دو شب در ایران سخن از ۱۲۰۰۰ کشته است!!
به دنیای واقعی قدم بگذاریم و ترامپ را با رضا پهلوی مقایسه کنیم. یکی در پروسهای دموکراتیک انتخاب شده است، دیگری در پروسهای غیردموکراتیک رهبری دوران گذار را پذیرفته است (یکی میگوید از روی بلندپروازی و دیگری میگوید از روی احساس مسئولیت این رهبری را قبول کرده است). به نظر شما رفتار سیاسی ترامپ معقولتر است یا رفتار سیاسی فعلی رضا پهلوی؟
نوشتهاید که “چه تضمینی وجود دارد در صورت بازگشت سلطنت، چرخهی استبداد تکرار نشود؟”، در یک کلام خلاصه کنم: تضمینی وجود ندارد! ما فقط میتوانیم «احتمال وقوع» شرایط مطلوب را بیشتر کنیم. مگر جمهوری تضمین داشت که از بطن آن جمهوری اسلامی درآمد؟!
من نیز دغدغههای فکری زیادی دارم، اما صبر میکنم تا آتش این جبهه فعلی که گشوده شده فرو نشیند. در این جبهه، تمام نیروی ما باید صرف بازدارندگی ج.ا. و شخص خامنهای از این خشونت بیمانند شود و فضای تفسی برای پیشرفت به سوی آیندهای روشنتر فراهم شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب باتومیان ممنون از توجه شما و نکات دقیق و مهمی که مورد تاکید قرار دادید. اجازه دهید بخشی از نوشته تکمیلی شما را من هم تاکید و بازنویسی کنم:
“برای جلوگیری از ظهور مجدد استبداد، تکیه بر «شخصیتها» باید جای خود را به تکیه بر «نهادها» و «قانون» بدهد. تضمین حقوق اقلیتها، تفکیک قوا و آزادی بیان، پیشنیازهای خروج دائمی از مدار استبداد هستند.
در واقع، مسئلهی اصلی، رسیدن به یک «قرارداد اجتماعی» جدید است که در آن قدرت نه یک امتیاز موروثی یا ایدئولوژیک، بلکه امانتی موقت و نقدپذیر در دست برگزیدگان مردم باشد.”
با احترام ، نیره توحیدی
■ جناب قنبری گرامی، من با توصیف واقع بینانه شما در مورد وضعیت مردم ستم دیده و سرکوب شده میهن و این که کاسه صبرشان لبریز شده به هر امکان نجاتی از روی ناچاری متوسل میشوند موافق و همدل هستم. نوشته من ابرازخصومت به تصمیم بخشی از مردم در حمایت از پهلوی نبود، بلکه تلنگر کوچکی است در جهت هوشیاری همه ما در تنظیم شرایط و رعایت ملزومات دموکراتیک در برگزار کردن هم اکنون در دوران گذار و هم بعد از گزار. جامعه شناسان مسئول که صرفا کار آکادمیک نمیکنند و غم مردم هم دارند باید فراتر از استیصال توده مردم و موج های خشم و هیجان حرکت کنند و خطر ها را گوشزد نمایند حتی اگر خوشایند بخشی از مردم نباشد. ما نباید اشتباه های سال ۵۷ را تکرار کنیم و به دنبال جو پوپولیستی حرکت کنیم. من امید دارم با ایجاد دیالگ و نقد ها و گفتگو های سالم و خشونت پرهیز جو پر خشونت و انحصار طلبانه حاکم در میان آپوزسیون به ویژه در خارج از کشور را تغییر دهیم . من معتقدم شاهزاده رضا پهلوی برای این که رهبری دوران گذار را با موفقیت انجام دهد باید بطور جدی خشم حامیان خود را به سمت حکومت سرکوبگر و جنایت های آن کانالیزه کند و به طور قاطع و روشن و محکمی از آنها بخواهد از حملات فیزیکی و اتهام زنی و فحاشی و روش های حذفی و انحصار طلبانه دست بردارند و وجود و حضور گرایش ها و باورهای متفاوت رابنا براصل دموکراتیک پلورالیسم پذیراباشند. برای مثال اینکه همه باید با شعار جاوید شاه موافق باشند والا دشمن به حساب خواهند آمد برای خیلی ها یاد آور تجربه تلخ و فاجعه بار شعار “حزب فقط حزب االله ، رهبر فقط روح الله ” است.
در مورد نکته درست دیگر شما من هم قبول دارم در سیاست هیج تضمینی نداریم که چه شاه، چه رئیس جمهور به دیکتاتور تبدیل نشود. لذا باید در قانون اساسی جدید و تنضیم و تدوین و تاسیس نهاد های مختلف دولت آینده راه های باز گشدت دیکتاتوری را تا حد ممکن مسدود سازیم. امری که در جزوه “اضطرار” آقای پهاوی مغفول مانده است و نگرانی آور است.
با احترام، نیره توحیدی
■ خانم توحیدی گرامی. ممنونم بابت پاسخ متین و هوشمندانه شما. مخصوصا با این نظر شما موافقم و آن را ضرورت روز میدانم که رضا پهلوی باید قاطع و روشن و محکم از طرفداران خود بخواهد از روشهای حذفی و انحصارطلبانه دست بردارند و وجود و حضور گرایشها و باورهای متفاوت را بنا بر اصل دموکراتیک پلورالیسم پذیرا باشند.
با عرض احترام. رضا قنبری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
آتلانتیک / ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶
* در حالی که جمهوری اسلامی معترضان را قتلعام میکند، ایرانیان تبعیدی از فقدان همدلی در میان چپ آمریکا دلزدهاند.
هر بار که ترانهٔ غمانگیز «برای» را میشنوم — آهنگی که به سرود اعتراضات ایران در سال ۲۰۲۲ بدل شد — هنوز بغضم میگیرد و بهسختی میتوانم تصور کنم کسی واکنشی متفاوت داشته باشد. شروین حاجیپور، که آن زمان ۲۵ سال داشت، این ترانه را با کنار هم چیدن فهرستی از دلایل جوانان ایرانی برای آمدن به خیابانها نوشت: آنها میخواهند بدون ترس در ملأ عام همدیگر را ببوسند و مجبور نباشند شعارهای توخالی سر بدهند. آیندهای اقتصادی میخواهند و هوایی پاک. اینها همان چیزهایی است که واتسلاو هاول، مخالف نامدار اهل چک، «اهداف زندگی» مینامید؛ اهدافی که در کشورهای اقتدارگرا — جاهایی مثل ایران — مستقیماً به «اهداف نظام» برخورد میکنند.
ایرانیان بار دیگر برای پیگیری همین اهداف به خیابانها آمدهاند. و این بار بهخاطر آن، به شکلی بیسابقه قتلعام میشوند — برآوردها از شمار کشتهشدگان دقیق نیست (زیرا اینترنت و بیشتر راههای ارتباطی بینالمللی قطع شده است)، اما ارقام از حدود ۲ هزار تا ۱۲ هزار نفر در نوسان است.
این داستانی ساده است: مردمی جان خود را به خطر میاندازند تا در برابر استبداد مقاومت کنند و برای حقوق بنیادین انسانی بجنگند. طنین آن — بهویژه برای نیروهای چپ — باید بدیهی باشد. همهٔ عناصر کلاسیک را دارد: تقابل بیقدرتان با قدرت، آزادی در برابر سرکوب، زنان و مردان بیسلاح در برابر تکتیراندازان. اما در پرجنبوجوشترین گوشههای زیستبوم کنشگری — که همین اواخر با مخالفتشان با مرگ و ویرانی در غزه بهشدت فعال شده بودند — این اعتراضات طنین نیافته است. در عوض، از پشت عدسی ضخیم ایدئولوژی به آن نگریسته شده و واکنشی پدید آورده که در بهترین حالت بیاعتنا و در بدترین حالت، تحقیرآمیز نسبت به خود ایرانیان است. هزاران معترضی که در سراسر کشور برخاستهاند، متهم میشوند که ابزارهای بیفکر یک دستورکار امپریالیستیاند، بخشی از «کارزار تغییر رژیمِ سیا–موساد»، یا حتی «عوامل موساد».
اینها شاید افراطیترین نمونهها باشند — در شبکههای اجتماعی بهراحتی میتوان هر نظری یافت — اما نشانههای روشنی وجود دارد که این دیدگاه، خط فکری فراگیری در چپ است. تا روز چهارشنبه، این صدا آنقدر مداوم شده بود که کورنل وست، از چهرههای شاخص ضدامپریالیسم، ناگزیر شد همقطاران خود را بهخاطر «بازیهای ایدئولوژیک» سرزنش کند. او در ویدئویی که در شبکهٔ ایکس منتشر کرد گفت: «شرم بر آنانی از چپ که ایرانیانِ عزیز را صرفاً مهره میبینند.» (بهدنبال این سخنان، در پاسخها او را «دلقک»، «احمق» و «ابزار مفید صهیونیسم» خواندند.)
اما برای دیدن شواهد این نزدیکبینی — و تأثیری که بر کسانی گذاشته که از آنچه در ایران میگذرد آزردهاند — لازم نبود به فضای آنلاین بروم. این هفته با شماری از ایرانیان تبعیدی صحبت کردم که خود را مترقی و طرفدار فلسطین میدانند — بسیاری از آنها، برای نمونه، از واژهٔ «نسلکشی» برای توصیف درگیری در غزه استفاده میکردند. تقریباً همگی گفتند که احساس رهاشدگی میکنند — طرد شده از سوی همتایانی که میپنداشتند ارزشهای مشترکی با آنان دارند. (من خودم نیز در روزهای بلافاصله پس از ۷ اکتبر، احساسی مشابه داشتم.)
از نگاه چپ، رژیم ایران نیرویی ضدامپریالیستی است!
فاطمه شمس، پژوهشگر فمینیست و شاعر دانشگاه پنسیلوانیا، با اشاره به همکاران دانشگاهیاش گفت: «احساس انزوا و خیانت میکنم. همین حالا هم تعداد زیادی از این احمقها را — که متأسفانه همکاران من هستند — از فهرست دوستانم حذف کردهام. اصلاً نمیدانم در آینده چطور میتوانم خودم را راضی کنم به کنفرانسهایشان بروم و مقاله ارائه بدهم.»
در گفتوگوهایم با این ایرانیان تبعیدی، ناامیدی عمیقی شنیدم. گاهی تشخیص اینکه واکنششان به شبکههای اجتماعی است یا نتیجهگیری از نبودِ سازماندهی، دشوار بود؛ اما همگی برایم تأیید کردند که این مسئله فقط محدود به «آنلاینِ صرف» نیست: معترضان ایرانی که بیباکانه در تیررس تکتیراندازان دولتی قدم میگذارند، از سوی چپ آمریکا بیش از آنکه با همدلی نگریسته شوند، با سوءظن دیده میشوند. شاید با توجه به وضعیت قطبیشدگی آمریکا، نباید چندان شگفتزده میشدم. از بسیاری جهات، این صرفاً تازهترین نمونه از گسست معرفتی میان چپ و راست است — چارچوبی که الگوهای سادهشده و ازپیشتثبیتشده را بر هر آنچه واقعیت پیشِ روی ما میگذارد تحمیل میکند، از جمله تیراندازی اخیر در مینیاپولیس — آنچه را ناخوشایند است کنار میگذارد و آنچه را خوشایندتر است، بیچونوچرا میبلعد.
این چارچوب، اگر نگوییم از نظر واقعی، دستکم از نظر ایدئولوژیک سازگار است. در نسخهای (البته سادهشده) از جهانبینی چپ رادیکال، رژیم ایران نمایندهٔ نیرویی ضدامپریالیستی است که باید در برابر آمریکا و اسرائیل — دو کشوری که آنان را عاملان ستم میدانند — دفاع شود. ناخواسته به یاد میآورم که چگونه برخی روشنفکران در دههٔ ۱۹۵۰ بهسبب آنکه اتحاد جماهیر شوروی طرفی بود که میخواستند در جنگ سرد از آن حمایت کنند، اردوگاههای کار اجباری استالین را نادیده گرفتند. از این منظر مانوی، آنچه اکنون در ایران میگذرد — در حالی که شمار اجساد رو به افزایش است — یا اغراقآمیز تلقی میشود، یا کار موساد یا سیا دانسته میشود، یا دستکم آشوبی است که آشکارا دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو خواهان آناند (و بنابراین شرّ).
آنچه ممکن است این برداشت را در میان چپ تقویت کند، این واقعیت است که راست نیز واقعاً اعتراضات را از دریچهٔ منافع خود میبیند. ترامپ گفت امیدوار است «ایران را دوباره عظیم کند» — هرچند تا زمان نگارش این مطلب، رئیسجمهور به نظر میرسد از تهدید مداخله عقبنشینی کرده و با مکث و تتهپته گفت که «کشتار در ایران دارد متوقف میشود — متوقف شده — دارد متوقف میشود». برای بسیاری در چپ، همداستان شدن با این پیشفرض که «تغییر رژیم» مطلوب است، بهمنزلهٔ تشویق آغاز جنگی دیگر در خاورمیانه احساس میشود. و اگر از یک فعال دانشجویی بپرسید چرا حاضر است در حمایت از فلسطینیان اعتراض کند اما نه ایرانیان، شاید — بهطور منطقی — پاسخ دهد که ایالات متحده بهسبب پولی که به اسرائیل میرسد در کشتار غزه همدست است، حال آنکه از پیش جمهوری اسلامی را تحریم کرده است؛ بنابراین سیاستی وجود ندارد که برای تغییرش بسیج شد. با این حال، این استدلال به گوش من فضلفروشانه میآید — بیشتر شبیه امتیاز گرفتن در یک مناظره است تا توضیحی واقعی دربارهٔ اینکه چرا برخی تراژدیهای انسانی همدلی و کنش برمیانگیزند و برخی دیگر نه.
نظریههای توطئهٔ موساد و سیا نیز بر واقعیاتی تکیه دارند: بخشی از اپوزیسیون ایران به رضا پهلوی، فرزند شاه پیشین، وفادار است؛ کسی که در سال ۱۹۵۳ با پشتیبانی سیا قدرت خود را گسترش داد. پهلوی ظاهراً نمایندهٔ چشماندازی دموکراتیک و کثرتگرا برای آیندهٔ کشور نیست و آشکارا در پی جلب مداخلهٔ آمریکا و اسرائیل است.
همهٔ اینها به بروز نوعی افراط در «اما-و-اگرگویی» انجامیده است؛ جایی که چپ و راست یکدیگر را مسخره میکنند که فقط به قربانیانِ مورد علاقهٔ خود اهمیت میدهند. در این جدال بیثمر، آنچه واقعاً بر سر مردم ایران میآید گم میشود: مردمی که با رژیمی سختجان و فرتوت میجنگند که تا خصوصیترین گوشههای زندگیشان نفوذ کرده و ناتوانیاش را در حفظ حداقلی از سطح زندگی برای شهروندانش نشان داده است.
همدلی چپ با جمهوری اسلامی
علی عباسی، فیلمساز ایرانیتبار ساکن دانمارک، به من گفت: «ما بین سنگ و سندان گیر کردهایم. چپ حرف ما را باور نمیکند، چون فکر میکند حامیان اشتباهی داریم. راست میخواهد ما برویم و، میدانید، جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم و یک رهبرِ طرفدار اسرائیل و راستگرا سر کار بیاوریم.» و افزود: «در میان این دو، میلیونها و میلیونها ایرانی هستند که فقط میدانند این نظام به بنبست مطلق رسیده است.»
از مواضع راست شگفتزده نیستم؛ شاید به همین دلیل است که سکوت چپ بیش از همه آزارم میدهد. اگر کسی نسبت به رنج حساس است، باید بهطور طبیعی احساس همبستگی نیرومندی با معترضان ایران داشته باشد. و من امید داشتم که جایی در پیکرهٔ چپ — زیر لایههای فربهی ایدئولوژیک — ماهیچهٔ بیان مخالفت بنیادین با توتالیتاریسم هنوز سالم مانده باشد. گمان نمیکنم وقتی به یاد میآورم که زمانی «چپ بینالمللی»ای وجود داشت که صرفاً از سر اصل و قاعده، در حمایت از مردمی که هر کجای جهان با فاشیسم میجنگیدند به حرکت درمیآمد، دچار نوستالژیِ خودشیفتهوار شده باشم.
برای تبعیدیانی که با آنان گفتوگو کردم، نگرانکنندهترین — و گویاترین — نکته در واکنش سرد، مقایسهٔ آن با واکنش پرشور به غزه بود. فاطمه شمس، پژوهشگر فمینیست، گفت: «چرا وقتی فلسطینیها — مسلح یا غیرمسلح — برای رهایی میجنگند، حمایت از آنها یک وظیفهٔ اخلاقی تلقی میشود، اما وقتی ایرانیان اعتراض میکنند، به آنها برچسب ‘تروریستهای مسلح’ یا ‘عوامل موساد’ زده میشود؟»
ژانت افاری، استاد مطالعات دینی در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا، به من کمک کرد تا این ناهمخوانی را در بستر تاریخیاش ببینم. او از پیشینهای طولانی سخن گفت که میتواند همدلی واکنشیِ چپ با جمهوری اسلامی را توضیح دهد؛ پیشینهای که از نقش نیروهای چپگرا در رهبری انقلاب ۱۹۷۹ آغاز میشود (در کنار روحانیانی که در نهایت کنترل کامل را به دست گرفتند). برای کسانی که خواهان پایان اسرائیلاند، هویت این رژیم بهعنوان مدافع حقوق فلسطینیان — و نیز تأمینکنندهٔ مالی گروههای افراطی ضداسرائیلی مانند حماس و حزبالله — به آن اعتباری ویژه بخشیده است.
افاری به یاد آورد که چگونه با یکی از همکارانش که اعتراضات ۲۰۲۲ را — که عمدتاً بهدست فمینیستها پیش برده میشد — کماهمیت میشمرد، روبهرو شده بود؛ آن فرد میپرسید چرا زنان ایرانی نمیتوانند مثل دیگر زنان خاورمیانه حجاب بپوشند. افاری از او پرسید: «آیا این را میگویید چون نمیخواهید حکومت جمهوری اسلامی — بهخاطر حمایتش از آرمان فلسطین — سرنگون شود؟» پاسخ همکارش مثبت بود. افاری گفت: «رو در رو به من گفت!»
به گفتهٔ کامران متین، تبعیدی دیگری و استاد روابط بینالملل در دانشگاه ساسکس انگلستان، چپ ایدئولوژیک نمیداند با خشونتی که عامل آن یک مهاجم غربی نیست چه کند. متین به گروههای دیگری اشاره کرد که تنها حمایتهای کمرمق از سوی ضدامپریالیستها دریافت کردند، از جمله ایزدیها که هدف آزار داعش قرار گرفتند و روهینگیاییها که قربانی دولت میانمار شدند — مواردی که در آنها مهاجمان هژمونهای غربی نبودند. اگر در برابر این جنایتها «به سنگرها بپرید»، به گفتهٔ او، «کل بنای ضدامپریالیسم پسااستعماری اساساً فرو میریزد؛ چون برایشان چنین مینماید که با پذیرفتن نمونههای غیرغربی، استدلالشان علیه غرب را رقیق میکنند.»
من همچنین میاندیشم که شاید تفاوت غزه با ایران در این باشد که غیرنظامیان فلسطینی «قربانیان کامل» به نظر میرسند — مردمی که صرفاً بهخاطر زندگی در غزه، بهویژه در جاهایی که حماس فعال بوده، بمباران شدهاند. تصویر ایران پیچیدهتر است؛ معترضان برای تغییر رژیم میجنگند و ترکیبی ناهمگون از گروههای مخالف با انگیزهها و تصورات گوناگون دربارهٔ ایرانِ پس از آیتاللهها را در بر میگیرند. مخالفان ملاها فعلاً در برابر آنان ناتواناند؛ اما در نهایت، آنها نیز برای کسب قدرت صفآرایی میکنند و نیروهای بینالمللی گوناگونی پشت سرشان قرار دارند. (البته این دربارهٔ فلسطینیها هم صادق است، اما نقطهٔ پایان ماجرا بسیار دور به نظر میرسد.) ناظران بیرونی ممکن است تصور کنند حمایت از اعتراضات، بهمعنای حمایت از این یا آن جناح است.
همین نوع «آزمون وفاداری» دقیقاً همان چیزی است که تبعیدیانی که با آنان گفتوگو کردم را تا این حد دلسرد میکند؛ زیرا ایرانیان را بهعنوان انسانهایی دارای عاملیت که سزاوار آزادی خویشاند به رسمیت نمیشناسد. برخی حتی — به تعبیر عباسی — این فرض را نژادپرستانه دانستند که «مردم کشوری مثل ایران هرگز قادر به تصمیمگیری برای خود نیستند و همیشه عروسکِ دستِ یک دولت یا یک قدرتاند.»
او افزود برای درک اینکه این جنبش، جنبشِ مردم عادی است، کافی است ببینید چه کسانی کشته میشوند — و میخواهد تمرکز دوباره به آنها بازگردد. عباسی گفت: «از میان معدود کسانی که نامشان در فهرست کشتهشدگان آمده، یکی دانشجوی طراحی لباس بود. دیگری بدنساز بود. سومی مجسمهساز بود. اینها آدمهایی نیستند که برای کسی کار کنند. اگر سیا واقعاً از یک مجسمهساز برای عملیات مسلحانه در ایران استفاده میکرد، پس مدیریتش بهشدت ناکارآمد بوده است.»
نزدیک به یک هفته از قطع ارتباطات گذشته و در حالی که روایتهایی از خشونت شدید دولتی به بیرون درز میکند، عباسی و دیگر تبعیدیان همراهش بیقرار بودند تا پروندهٔ خود را نزد گستردهترین افکار عمومی ممکن مطرح کنند — افکاری که فراتر از سیاستهای حزبی پل بزند. اما وقتی با سیامک آرام، رئیس «گروه همبستگی ملی برای ایران» گفتوگو کردم، او در این زمینه چندان امیدوار به نظر نمیرسید. او گفت تظاهراتی که قرار بود این آخر هفته برگزار شود و هدفش گرد آوردن جناحهای مختلف اپوزیسیون ایران بود، تقریباً هیچ مشارکتی از سوی گروههای کنشگر غیرایرانی نداشت.
آرام گفت این مایهٔ تأسف است، زیرا استدلال او برای حمایت از مردم باید برای چپ قابلفهم باشد. او گفت «اگر یک افسر پلیس زانویش را روی گردن مردی بگذارد، ما آن را محکوم میکنیم». «اگر یک تکتیرانداز دختری را در تهران هدف قرار دهد، باید آن را محکوم کنیم.» آرام همچنین معتقد است باید راهی بیابیم تا انسانها را در این روایت ببینیم. «ناکامی هر دو سو — چپ و راست — این خواهد بود که بگذارند ماشینحساب سیاسیشان قطبنمای اخلاقیشان را کنار بزند. آنها میپرسند: اگر این را محکوم کنم، چه کسی سود میبرد؟ بهجای اینکه بپرسند: چه چیزی نادرست است؛ چه چیزی درست است؟»
————
گال بکِرمن (Gal Beckerman) نویسندهٔ ثابت نشریهٔ *آتلانتیک* است. تازهترین کتاب او «سکوت پیش از طوفان: دربارهٔ خاستگاههای غیرمنتظرهٔ ایدههای رادیکال» است.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
آتلانتیک / ۱۶ ژانویه ۲۰۲۶
اقدام نظامی پرمخاطره است. اما دلخوشکردنِ دروغینِ آزادیخواهان، شرمآور خواهد بود.
سرنوشت ملتی ۲۵۰۰ ساله با ۹۳ میلیون جمعیت، دستکم در مقطع کنونی، در دستان دونالد ترامپ قرار گرفته است.
ترامپ طی سه هفته گذشته، دستکم در هشت نوبت، معترضان ایرانی را به حضور در خیابانها تشویق کرد و به آنان اطمینان داد که ایالات متحده پشتشان ایستاده و «کمک در راه است». او تهدید کرد اگر حکومت ایران معترضان را به قتل برساند، آمریکا «در حالت آمادهباش کامل» برای اقدام قرار دارد.
ترامپ هشدار داد: «اگر شروع کنند به کشتن مردم، همانطور که در گذشته کردهاند، ما وارد عمل میشویم. ضربهای بسیار سخت به جایی میزنیم که دردش را حس کنند. این به معنای حضور نیروی زمینی نیست، اما به معنای ضربهای بسیار، بسیار سخت است.»
با وجود این تهدیدها، جمهوری اسلامی موجی از سرکوب را آغاز کرد که تقریباً بهطور قطع خونبارترین کشتار از زمان تأسیس آن در سال ۱۹۷۹ تاکنون بوده است. خود حکومت به کشتهشدن ۲ هزار نفر اعتراف کرده، اما سازمانهای حقوق بشری معتقدند شمار جانباختگان ممکن است از ۱۲ هزار نفر هم فراتر رود. این رقم احتمالاً بسیار بیشتر از تعداد معترضانی است که طی ۱۳ ماه منتهی به انقلاب ۱۹۷۹ به دست حکومت شاه کشته شدند.
اکنون ترامپ با انتخابی سرنوشتساز روبهرو است: یا به وعده خود عمل کند و خطر پیامدهای همواره غیرقابلپیشبینیِ اقدام نظامی را بپذیرد، یا با ننگِ دلگرمکردنِ دروغینِ آزادیخواهان و جسورترکردنِ یکی از سرسختترین دشمنان آمریکا روبهرو شود.
اگر ترامپ تصمیم بگیرد اقدامی نکند، تشویق او از مردم ایران برای قیام، وعدههای مکررش درباره حمایت آمریکا، و سپس رهاکردن آنان، بهعنوان یکی از بیرحمانهترین نمونههای خیانت ریاستجمهوری در تاریخ معاصر به یاد خواهد ماند. ابراز حمایت اخلاقی از معترضان، اقدامی درست بود؛ اما تحریک آنان به قیام و وعده مداخله، و سپس تماشای قتلعام هزاران نفر از آنان، عملی بیرحمانه تلقی خواهد شد.
نارضایتیهای ایرانیان ریشههای داخلی دارد، اما انقلابها پدیدههایی روانشناختیاند، و فراخوانهای ترامپ محاسبات ریسک بسیاری از معترضان را تغییر داد. سیاوش شیرزاد یکی از آنان بود. خانوادهاش تلاش کردند او را از رفتن به خیابان بازدارند، اما این مرد ۳۸ ساله اصرار داشت. به گفته یکی از اعضای خانوادهاش، او گفته بود: «این جشن یک انقلاب است. ترامپ گفته از ما حمایت میکند. من میروم.» این باور، بهای جانش را گرفت.
پیامدهای عدم اقدام، هماکنون نیز آشکار شده است. مقامهای امنیتی حکومت، که برخی از آنان شاید در تردید بودند که سلاح بر زمین بگذارند یا به کشتار ادامه دهند، اکنون بیتردید جانب خود را انتخاب خواهند کرد. منطق ماجرا خشن اما ساده است: بدون تهدیدی معتبر از سوی آمریکا، آنان به این جمعبندی میرسند که حکومت ماندگار است؛ در نتیجه، جدایی از آن حکم مرگ را دارد و تنها راه بقا، وفاداری بیرحمانه است. تصمیم باراک اوباما، رئیسجمهور وقت آمریکا، برای اجرا نکردن «خط قرمز» اعلامشدهاش پس از استفاده رژیم سوریه از سلاح شیمیایی در سال ۲۰۱۳، به ارتش دودل آن کشور نیز همین محاسبه را القا کرد و نوید یک دهه دیگر کشتار را داد.
هم اوباما و هم هیلاری کلینتون، وزیر خارجه پیشین آمریکا، بعدها از اینکه دولتشان در جریان جنبش سبز ایران در سال ۲۰۰۹ کار بیشتری برای کمک به معترضان انجام نداد، ابراز پشیمانی کردند (کلینتون بعدها گفت این بزرگترین کاری بود که آرزو میکرد کاخ سفید در آن زمان متفاوت انجام میداد). با این حال، میتوان با اطمینان گفت که دغدغههای وجدانی نقش پررنگی در تصمیمگیری ترامپ نخواهد داشت.
آنچه ممکن است او را هدایت کند، نگرانی از آسیبی است که بیعملی به تصویر «رهبر قدرتمند» او وارد میکند. ترامپ از ضعیف جلوهکردن یا مورد تمسخر قرار گرفتن خوشش نمیآید. و همانگونه که دیکتاتور ونزوئلا، نیکولاس مادورو، در هفتههای پیش از دستگیریاش انجام داد، رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله خامنهای، طی هفته گذشته ترامپ را «ستمگر» خوانده و گفته است «سرنگون خواهد شد». بیاثر و ناتوان جلوهکردن — بهویژه در مقطعی که افکار عمومی ممکن است قاطعیت را پاداش دهد—میتواند ترامپ را به سوی اقدام سوق دهد.
بیتردید، برای تردید و احتیاط ترامپ دلایل راهبردی معتبری وجود دارد. بیشتر مداخلات ایالات متحده برای مجازات مستبدان خارجی، به نتایج نامطلوبی انجامیده است. هیچ «گلوله نقرهای» آمریکایی وجود ندارد که بتواند بهسادگی رهبران اسلامگرای تهران را کنار بزند و کشور را بهطور مسالمتآمیز به سوی یک دموکراسی باثبات و نمایندهمحور منتقل کند. از زمان جنگ جهانی دوم، کمتر از یکچهارم فروپاشیهای اقتدارگرایانه به دموکراسی انجامیدهاند، و آنهایی که بر اثر مداخله خارجی رخ دادهاند، بهویژه شانس کمتری برای چنین نتیجهای داشتهاند. انقلابهای خشونتبار، میدانهای رقابت قهریاند؛ آنها را کسانی میبرند که قادر به سازماندهی زور هستند، نه کسانی که هشتگ بسیج میکنند.
با این حال، اقدام نظامی آمریکا همچنان میتواند — حتی اگر نتواند نتیجه نهایی را کنترل کند — بهطور سازنده مسیر رویدادها را شکل دهد. به بیان دیگر، مداخله خارجی «دانمارکی ایرانی» خلق نخواهد کرد، اما میتواند از تثبیت «کرهشمالیِ ایرانی» جلوگیری کند.
در این چارچوب، ترامپ باید اهداف خود را شفاف کند و بر سه جبهه تمرکز داشته باشد.
نخست، باید بکوشد با ارسال این پیام که هزینه این کشتار از منافع سرکوب فراتر خواهد رفت، خشونت علیه غیرنظامیان را بازدارَد.
دوم، باید بر برچیدن «پرده آهنین دیجیتال» پافشاری کند؛ پردهای که به رژیم اجازه داده مردم را در تاریکی قتلعام کند (در هفته گذشته، میزان اتصال اینترنت در ایران حدود یک درصد بوده است).
سوم، باید هدف خود را ایجاد شکاف در نیروهای امنیتی ایران قرار دهد؛ از طریق تضعیف فرماندهی و کنترل رژیم، بهگونهای که در صفوف آنان تردید ایجاد شود و مردم جسورتر شوند.
در خصوص نکته سوم، با سه دوست خود در جوامع نظامی و اطلاعاتی آمریکا مشورت کردم که در مجموع یک قرن تجربه در مواجهه با ایران دارند. جانی گَنِن، کهنهسرباز فارسیدان سازمان سیا، توصیه کرد هر اقدام آمریکا باید در خدمت «تضعیف روحیه، واردکردن خسارت، و بیاعتبارکردن» طرف مقابل باشد. او توصیه ماکیاولی به «شهریار» درباره خطر نیمهاقدامها را اینگونه بازگو کرد: «یا باید کسی را نوازش کرد یا درهم شکست. اگر به او آسیب میزنید، باید چنان بزنید که از انتقامش نترسید.» اگر رهبر عالی را هدف میگیرید، بهتر است خطا نکنید.
یک مقام ارشد بازنشسته نظامی آمریکا که دههها سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را مطالعه کرده است، توصیه کرد توان موشکی کشور هدف قرار گیرد و همچنین مراکز فرماندهی زده شود، بهگونهای که رژیم نتواند هماهنگی داخلی داشته باشد و معترضان بتوانند بدون ترس دوباره به صحنه بازگردند. به گفته یکی دیگر از مقامهای پیشین اطلاعاتی، اقدام ترامپ باید سپاه پاسداران را به این نتیجه برساند که تنها سه گزینه پیش رو دارد: تغییر داوطلبانه، تغییر به دست معترضان، یا تغییر به دست دونالد ترامپ.
جمهوری اسلامی ممکن است در این نبرد اخیر پیروز شده باشد، اما محکوم است که جنگ را در برابر جامعه خود ببازد. در افق میانمدت، پیشبینی اینکه چه کسی میان یک دیکتاتور ۸۶ ساله و جامعهای جوان پیروز خواهد شد، روشن است. خامنهای بهزودی مغلوب گذر زمان خواهد شد و ۴۷ سال قدرت سخت جمهوری اسلامی، سرانجام در برابر قدرت نرم ملتی ۲۵۰۰ ساله که میخواهد تاریخ پرافتخار خود را بازپس گیرد، شکست خواهد خورد.
در حالی که سرنوشت ایران در ذهن ترامپ دستبهدست میشود، او آرام به نظر میرسد. با این حال، ماشین جنگی از پیش به حرکت افتاده است: بنا بر گزارشها، ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» در مسیر خاورمیانه قرار دارد. با توجه به سابقه خشونتبار روابطشان با ترامپ، رهبران ایران میدانند که نمیتوانند با خیال آسوده بنشینند.
پس از پایان دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، یکی از اعضای کابینه او reportedly گفته بود: در حالی که هنری کیسینجر «نظریه مرد دیوانه» را برای متقاعدکردن دشمنان از غیرقابلپیشبینیبودن نیکسون پرورش داد، نسخه ترامپ از این نظریه ناخواسته بود.
به گفته آن مقام سابق، در مورد نیکسون این یک راهبرد بود؛ اما در مورد ترامپ، رهبران خارجی فقط کافی بود شبکه سیانان را تماشا کنند.
—-
کریم سجادپور، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی است و تمرکز او بر ایران و سیاست خارجی ایالات متحده در قبال خاورمیانه است. او همچنین استاد مدعو دانشگاه جورجتاون است.
■ و اکنون قبل از اطلاع رسانی از کشتار و نشان دادن ابعاد خشونت و جنایت علیه ملت ایران از داخل کشور و قبل از پخش تصاویر و فیلمهای مرتبط به آن، خامنهای با تایید هزاران کشته و مسئول دانستن آمریکا و اسراییل قصد دارد علاوه بر اقناع طرفداران نظام، آن را در منطقه هم به خورد مردم دهد و ایران را هم همانند غزه، مظلوم و مورد تجاوز اسراییل نشان دهد. در این راه احتمالا محور مقاومتیهای اسلامی و چپ هم به یاریاش خواهند آمد. ابعاد کشتار آن چنان وسیع و گسترده است که رژیم انکارش را بیهوده میداند و با انداختن مسئولیت آن را به گردن عوامل بیگانه قصد خلاص کردن گریبان خود را دارد. ادامه بستن اینترنت و وجود حکومت نظامی و کنترل موبایل در خیابان هم در نشان دهنده نگرانی رژیم از درز اطلاعات بیشتر به خارج است. ولی آنچه که او در نظر نمیگیرد نقش ماندگار این جنایت در حافظه ملت ایران است و نقشی که مردم را بیشتر بهم جوش میدهد و به آنها مینمایاند که چقدر تنهایند و باید با قدرت و همیاری بیشتری به جنگ این دژخیمان بروند.
با آرزوی پیروزی ملت ایران در این نبرد نابرابر / سالاری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
میگِریند رویِ ساحل نزدیک
سوگواران در میانِ سوگواران.
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ (نیما)
آنك قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين (شاملو)
یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند (سایه)
ایران طی چند روز شاهد بزرگترین کشتار جمعی خیابانی تاریخ سیاسی معاصر خود بود. ما در زمانه سوگواری هستیم. به جای پرسهزدن در قبرستان کلمات و گذشته، جدلها و تکرار حرفهای همیشگی شاید باید کمی سکوت کرد به احترام جنازههای هنوز روی زمین و انبوه کشتگان در کنار ره بیانتهای آزادی که به ما مینگرند.
باید دقیقهها و ساعتهای طولانی سکوت کرد و شاید پس از آن با فاصلهگیری انتقادی، نه برای تکرار “من گفته بودم”، “ما میدانستیم”، “از پیش معلوم بود”، “تقصیر کسی است که ...” که برای شستن چشمها و دیدن همه سویههای یک فاجعه ملی و سهم و مسئولیت هر یک از ما. به این بیندیشم که ما شاید آنچنان که باید صیقل نخوردهایم.
وقتی این گونه به سوگ مینشینیم باید از خود بپرسیم چرا ما سرنوشتی این چنین ظالمانه داریم؟ چرا ۱۲۰ سال پس از مشروطیت باید هزاران نفر در خیابانها این گونه به دستور سران حکومت دینی وحشیانه قتلعام شوند؟ تا کی باید “گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد”، “از خون جوانان وطن لاله دمیده” و یا “مرغ سحر” خواب در چشم تر ما بشکند؟ گویی صفحه سرنوشت تاریخی محتوم ما خط برداشته و موسیقی متن این سفر نفرینشده از نسلی به نسل دیگر تکرار میشود؟
پس از پیروزی انقلاب مشروطیت (مرداد ۱۲۸۵)، اولین شماره نشریه صوراسرافیل (خرداد ۱۲۸۶) نوشته بود که اینبار استبداد از میهن رخت بربسته و مشروطیت برای ایران آزادی به ارمغان آورده است. اما عمر این اولین بهار آزادی بس کوتاه بود و میرزا جهانگیرخان شیرازی یکی از دو مدیر این نشریه به همراه ملکالمتکلمین در باغشاه تهران با حضور محمدعلیشاه با طناب خفه شدند.
دهخدا یکی دیگر از نویسندگان نشریه در سوگ این آزادیخواه سرود:
ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهكاری
یاد آر ز شمع مرده! یاد آر
ره پرخونی است میان شب تار استبداد صغیر تا شب تار و بس طولانی استبداد کبیر دینی در کشوری با این همه زخم بر پیکر. مسافران انبوه این ره بیپایان بسیار سپیدههای گلگون دیدند و همگی در حسرت همای سعادت و خورشید خجسته بر فراز بام ایران ماندند. ما ۱۲۰ سال است که جامه سوگواری از تن در نیاوردهایم و همه شادیها و لحظات رهایی ما زودگذر و میرنده بودند. چشمان تاریخ هم از دیدن ما و تپهای که بیش از یک قرن است از آن بالا میرویم خسته است.
پرسشهای پرشمار امروز میمانند برای فردای بهت و ماتم جمعی. امروز وقت سوگواری است.
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند (اخوان ثالت)
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ پیوندی گرامی:
اشکدان چشم من خشکیده است
زین همه بیداد تنها مانده است
تشنه هیزم اجاق خشم من
سوگوار هموطنانم سالاری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
گذار از تضادهای هویتی اپوزیسیون؛ استراتژیِ ساخت اکثریت برای پیروزیِ خیابان
اعتراضات میدانی در ایران ابعاد بیمانندی به خود گرفته و تا امروز با سرعت بسیاری افزایش یافته است. معترضان آشکارا خواهان تغییر نظم سیاسی مستقر هستند. هرچند نام پهلوی در بخشی از شعارهای خیابانی شنیده میشود، اما واقعیتِ تکثرِ میدان، نشان میدهد که این جریان هنوز به جایگاهِ انتخابِ اکثریت نرسیده است و معترضان به گروههای گوناگونی تعلق دارند که در نفی جمهوری اسلامی متحد شدهاند.
اتحادی که در خیابان شکل گرفته، با وجود آنکه آلترناتیوی را صدا میزند اما در بیرون از کشور با خلأ در نمایندگی خواستههای متکثر روبهروست. در میان نیروهای سیاسی خارج از ایران، یک دوقطبی هویتی، بهویژه میان پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان، بر فضای کنش سیاسی سایه انداخته است؛ وضعیتی که در آن نیروها به جای سازماندهی این تکثر و همراهی با ضربآهنگ تند مردم، در بند اختلافات کهنه و فرساینده خود ماندهاند.
تجربههای پیشین نشان دادهاند که حضور میدانیِ گسترده، بدون پشتوانه یک آلترناتیو سیاسیِ قابل فهم و مورد اعتماد، لزوماً به تغییر سیاسی منتهی نمیشود. اکنون که روند اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ از تغییری ماهوی حکایت دارد و هدف مردم در خیابان بهصراحت «انقلاب سیاسی» است، ضرورت اقدام همگام اپوزیسیون با این خواست رادیکال بیش از هر زمان دیگری حیاتی شده است به ویژه برای پاسخ به پرسشهای فوری «چه میشود؟» و «چگونه؟»
با بالا رفتن سطح خشونت در خیابان و نزدیک شدن لحظه انقلاب، داشتن «راهکار سیاسی» برای هر گروه، به یک ضرورت فوری بدل شده است. جریان پادشاهیخواه مدعی داشتن چنین مابهازایی است، اما تا اینجا صورتبندی شفافی از مدیریت این روزها تا رسیدن به مرحله گذار ارائه نکرده و همین ابهام، نگرانیهایی را در میان نیروهای گوناگون دامن زده است. همزمان، در سایر نیروهای سیاسی نیز نوعی ناتوانی در خلقِ زبانی همآوا با خیابان دیده میشود که بتواند تکثر مردم را نمایندگی کند. حاصل این وضعیت، تبدیل شدنِ نمایندگی به یک بحرانِ جدی است؛ چرا که تداوم این خلأ، هم افق دموکراسیخواهی را تیره میکند و بخشی از بدنه اجتماعی را از همراهی باز میدارد و هم فراتر از آن، آینده پس از جمهوری اسلامی را با ابهام روبرو میسازد.
پادشاهیخواهان: راهبرد «مشروعیت بر پایه نمادگرایی فردی»
جریان پادشاهیخواه با اتکا به ریشههای تاریخی و نمادین که در مورد خاندان پهلوی وجود دارد، در ماههای اخیر راهبردی را تقویت کرده که بر نوعی تمرکزگرایی سیاسی استوار است. تحلیل گفتهها و نوشتههای کنشگران این جریان، از جمله چهرههایی نظیر سعید قاسمینژاد، امیرحسین اعتمادی و کامران خوانسارینیا، نشان میدهد که تعریف این طیف از مفهوم همگرایی، از مدل «اشتراک قدرت میان نیروها» فاصله گرفته است. فهم آنها، از همگرایی یک ساختار عمودی است که در آن سایر گروههای سیاسی نه به عنوان شریک، بلکه به عنوان نیروهای هضم شده حول یک «رهبری واحد» تعریف میشوند. این نگاه که رهبری را امری غیرقابلتقسیم میپندارد، عملاً ایجاد یک جبهه عرضی و دموکراتیک را با چالشهای ساختاری مواجه کرده است.
این جریان با استناد به بخشی از شعارهایی که در خیابانها در حمایت از پهلوی داده میشود، نوعی «مشروعیت میدانی» برای خود قائل است که آنها را بینیاز از توافق با نخبگان سیاسی دیگر کرده است. از این منظر، همگرایی یا ایجاد یک جبهه واحد با نیروهای جمهوریخواه یا چپ، از نظر آنها به نوعی «سهمخواهی نخبگانی» تفسیر میشود که میتواند صراحت و سرعت حرکت جنبش را در پیچوتابِ مذاکراتِ فرسایشی مخدوش کند. این طیف، وزنِ سیاسیِ جریاناتِ دیگر را در ترازوی خیابان ناچیز میشمارد و همین امر باعث شده تا انگیزه کافی برای نشستن پشت میز گفتگو که مستلزم کوتاهآمدن از مواضع حداکثری باشد، عملاً بیمورد شود.
در لایه رسانهای، فعالان این جریان با نقد تند به رسانههای بینالمللیِ ناهمسو، آنها را به «سانسور روایت خیابان» متهم میکنند؛ اتهامی که بیش از آنکه متوجه واقعیتِ پوشش خبری باشد، نشاندهنده تلاشی برای برجستهسازی روایتی است که پادشاهی را آلترناتیوِ اصلیِ ممکن معرفی میکند. این رویکرد، علاوه بر ایجاد دوقطبی در فضای مجازی، فضای گفتگو میان نیروهای سیاسی را به شدت تنگ کرده و هرگونه نقد یا تفاوت دیدگاه را به عنوان مانعی در مسیر پیروزی بازنمایی میکند؛ امری که خود یکی از عوامل اصلی انجماد سیاسی در خارج از کشور است.
جمهوریخواهان: اصرار بر فرآیندهای دموکراتیک در میانه بحران
در سوی دیگر، طیف متنوع جمهوریخواهان (از تشکلهایی چون بنیاد مردم تا اتحاد جمهوریخواهان و نیروهای لیبرال و چپ) قرار دارند که بر مبنای هویت سیاسی خود، هرگونه حرکت فردمحور را تهدیدی برای دموکراسی آینده میبینند. آنچه در ادبیات سیاسی گاه به «احتیاط بیش از حد در فرآیندهای دموکراتیک» تعبیر میشود، در واقع ریشه در نگرانی عمیق این جریان از بازتولید ساختارهای غیرپاسخگو دارد.
برای این بخش از اپوزیسیون خارج از کشور، همگرایی با پادشاهیخواهان در شرایط فعلی به معنای پذیرش یک جایگاه نابرابر است. آنها اصرار دارند که هرگونه رهبری باید شورایی و مبتنی بر برنامههای حقوقی و تکثرگرا باشد. این پافشاری بر جزئیات ساختاری، در حالی که خیابان وضعیتی رادیکال به خود گرفته است، باعث شد که جمهوریخواهان در بسیج تودهای و ایجاد هیجان عمومی از رقیب خود عقب بمانند و در مواقعی حتی منفعلانه عمل کنند. این تضاد میان «سرعت خیابان» و «احتیاط تئوریک» که در این جریان به وجود آمده است، عملاً امکان هرگونه اقدام مشترک را ناممکن کرده است.
این در حالی که است که جمهوری خواهان نتوانستهاند استراتژی جدیدی را به وجود آورند و همچنان بر مدل تاسیس جامعه مدنی (نیروهای چپ با تاکید بر تشکل کارگران)، اقدام آنها با استراتژی برای انقلاب پافشاری میکنند. مدلی که در سالهای گذشته حتی شرایط اولیه آن محقق نشده است و بعید میرسد که با قطع ماندن اینترنت و از دست رفتن ارتباطات چنین چیزی اساسا ممکن شود.
بحران تحلیل وضعیت میان این نیروها با بحران رهبری در میان این گروه همراه است. آنها نتوانستهاند که در تمام این سالها خواستههای خود را متمرکز کرده و یک جریان واحد به وجود آورند حتی از رهبری شورایی در میان جریان خود نیز فاصله بسیار دارند. در این وضعیت نقش جریان رقیب طبیعتا پررنگتر میشود و اقدام این گروه عملا بیشتر به سوی تخریب رقیب است تا مبارزه با جمهوری اسلامی.
استراتژی بقای حاکمیت: تشدید دوقطبی و حذف میانجیها
جمهوری اسلامی با آگاهی از شکافهای موجود در اپوزیسیون خارج از کشور، استراتژی «تفرقه و بیاعتبارسازی» را به طور جدی دنبال کرده و میکند. حکومت با دمیدن بر آتش این اختلافات، در پی جا انداختن این ادعاست که تنها راه ممکن از مسیر نیروهای سیاسی داخلی میگذرد؛ رویکردی که هدف غایی آن، بیارزش جلوه دادن کلیتِ اپوزیسیون و ناکارآمد نشان دادن هرگونه جایگزین سیاسی است. این استراتژی، با تشدید دوقطبی میان مخالفان، مستقیماً به دنبال ناامید کردن بدنه اجتماعی معترض در خیابانها است تا مانع از شکلگیری یک خواست متکثر و ملی شود.
هدف نهایی این راهبرد، انحلالِ پیشدستانه هرگونه جبهه واحد برای تغییر و جایگزینی آن با «هراس از آینده» است. نظام در عین خشونت وحشیانه در خیابان، تلاش میکند با برجستهسازی «فقدان جایگزین»، بخشی از مردم را نسبت به چشماندازِ پس از خود دچار تردید کرده و آنها را به واسطه ترس از خلأ قدرت یا دخالت خارجی، در خانهها نگه دارد. همچنین بر آتش حضور بیگانه در میان مردم نیز میدمد تا حرکت مردمی را بی اعتبار کند. نیروهای اپوزیسیون در مقابل این استراتژی جمهوری اسلامی به یک استراتژی واحد نیاز دارند. آنها بایستی ضمن مضاعف کردن صدای مردم در مقابل این دستگاه تبلیغاتی، ساخت روایت واقعی از آنچه روی داده است، صدای گوناگونی مردم را نمایندگی کرده و امکانهای مطرح شدن راهکارهای جمعی برای آینده را فراهم کنند.
عبور از آرمان ائتلاف به سوی واقعیتِ تکثر
در شرایطی که جریان پادشاهیخواه با اتکا به تصویر تاریخی و شعارهای میدانی، «دستِ بالا» را در فضای رسانهای و بخشی از خیابان دارد، اما واقعیتِ تکثر سیاسی ایران نشان میدهد که این جریان هنوز نتوانسته است «اکثریتِ» را نمایندگی کند. در حالی که هسته سخت قدرت در ایران به پشتوانه سخنان رهبر جمهوری اسلامی، آشکارا گزینه «ماندگاری به قیمت خون» را برگزیده است، استراتژی اپوزیسیون بیش از هر زمان دیگری باید بر «ساختِ اکثریت» متمرکز شود. این اکثریت نه از طریق حذف دیگران یا هضم آنها در یک قطب، بلکه از طریق به رسمیت شناختن وزنِ واقعی هر جریان و ایجاد یک جبهه همافزا شکل گیرد که بتواند هراس از آینده را به «امیدِ سازمانیافته» بدل کند. چرا که هر نیرویی توانایی ویژهای در بسیج بخشی از جامعه دارد.
برای عبور از این انجماد، ضرورتی به ساخت یک «ائتلاف کلاسیک» و صلب که بر سر تمام جزئیاتِ آینده توافق کند، نیست؛ بلکه نیاز امروز، توافقی مقطعی بر سر «قواعد بازی دموکراتیک» و مدیریت دوران گذار است. جریانهای سیاسی که همگی مدعیِ ارزشهای دموکراتیک هستند، باید بتوانند در یک همکاری «غیرادغامی»، بر سر حداقلهایی برای فلج کردن ماشین سرکوب و نمایندگیِ صدای متکثر مردم به تفاهم برسند. اگر اپوزیسیون نتواند از این دوقطبیهای هویتی عبور کند و بر سر یک «قراردادِ همکاریِ فنی» به توافق برسد، شکاف میانِ «آمادگیِ جامعه برای تغییر» و «ناتوانیِ نخبگان برای راهبری»، میتواند فرصتی برای بقای حاکمیتِ مستقر فراهم کند. گزینه دیگر عبور مردم از تمامیت اپوزیسیون است.
■ واژههای پادشاهی و جمهوری فقط گویای ظرف و شکل هستند و هیچ از محتوا نمیگویند. بنظر من این بحث در حال حاضر انحرافی و بی مورد است. حتا بحث در باره ی محتوای حکومت هم بیمورد است. تنها مسئله مبرم نجات سرزمین ایران و مردمان ساکن این سرزمین است که گرفتار تبهکاران اسلام پناهی شدهاند که به تنها چیزی نمیاندیشند نیکروزی این مردمان و این سرزمین است. قدم اول برای نحات از وضعیت فعلی نابودی فوری و قطعی تمامیت جمهوری اسلامی است به هر طریق ممکن.
کاوه انصاری
■ با سلام، پیشنهاد میکنم به جای تکیه بر نمادها یا شکلهای حکومتی، بر روی برنامههای حکومتی تاکید شود و ائتلافی عمومی بر سر سوسیالدموکراسی صورت پذیرد تا مردم هم چشمانداز روشنی از دموکراسی و عدالت را در مقابل خود ببینند.
با احترام - حسین جرجانی
■ از دریچه ای دیگر...! برای دستیابی به استقرار یک نظم نوین و دموکراتیک، حفظ انسجام میان نیروهای تحولخواه بیش از هر زمان دیگری حیاتی است. ضرورت «آتشبس سیاسی-ایدئولوژیک» گامی حیاتی برای عبور از تنشهای درونی و استقرار دموکراسی در مسیر مبارزه برای دستیابی به اهداف مشترک و بنای ساختاری مبتنی بر دموکراسی، بزرگترین تهدید نه تنها موانع خارجی، بلکه فرسایش درونی ناشی از اختلافات ایدئولوژیک و تهمتزنیهای بیپایه میان مبارزان است. لحظه کنونی تاریخ ما، نه زمان تسویهحسابهای نظری، بلکه زمانِ اعلام یک «آتشبس فوری و همهجانبه» در فضای سیاسی است.
توقف تهمتزنی؛ پیششرط اعتمادسازی یکی از مخربترین ابزارها در فضای ملتهب سیاسی، استفاده از برچسبهای ناروا و اتهامات بی اساس برای حذف رقیبِ همسنگر است. این رویکرد، نه تنها توان اجرایی نیروها را مستهلک میکند، بلکه فضای عمومی را نسبت به کل جریان تحولخواه ناامید میسازد. برای گذار به دموکراسی، نخستین تمرین باید «پذیرش حق اختلاف نظر» بدون متهم کردن دیگری به خیانت یا وابستگی باشد. اختلافات ایدئولوژیک ریشه در نگاههای متفاوت به آینده دارد، اما برای رسیدن به آن آینده، ابتدا باید از بنبست امروز عبور کرد. آتشبس ایدئولوژیک به معنای دست کشیدن از باورها نیست، بلکه به معنای تعلیق نزاعهای تئوریک در جهت تمرکز بر «نقاط اشتراک حداقلی» است. در شرایط فعلی، استقرار یک نظم دموکراتیک که در آن همه صداها شنیده شود، باید هدف غایی و مشترک تمام گروهها باشد.
تنشهای مداوم میان مبارزان، باعث خستگی و کنارهگیری نیروهای کارآمد و جوان میشود. آتشبس فوری، فضایی برای بازسازی روانی و فکری جبهه متحد ایجاد میکند. وقتی انرژی صرف تخریب داخلی نشود، پتانسیل عظیم جامعه به سمت خلاقیت و برنامهریزی برای جایگزینی نظم نوین سوق مییابد.
دموکراسی از دل حذف و تکفیر بیرون نمیآید. اگر امروز نتوانیم با وجود اختلافات، کنار یکدیگر بایستیم، تضمینی وجود نخواهد داشت که در نظم نوین نیز به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم. تمرین مدارا در دوران مبارزه، تضمینکننده سلامت دموکراسی در فردای پیروزی است.
اعلام یک آتشبس فوری میان مبارزان، نشانهی ضعف یا عقبنشینی از اصول نیست؛ بلکه نشاندهندهی «بلوغ سیاسی» و درک حساسیت لحظه است. برای کاهش تنشها و جلوگیری از فروپاشی امید اجتماعی، ضروری است که تمامی جریانها، سلاحِ تهمت و تخریب را زمین بگذارند و بر سر مسیری امن برای استقرار دموکراسی توافق کنند. امروز، اتحاد بر سر اصول دموکراتیک، از هر مرزبندی ایدئولوژیکی مقدستر است.
سپاس - آشنا
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
نیویورک تایمز / ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶
در اوج قدرت، رژیمهای اقتدارگرا هالهای از شکستناپذیری به خود میگیرند. اما هنگامی که ناگهان فرو میریزند، خودِ وجودشان به طرز شگفتآوری پوچ و نامحتمل به نظر میرسد. به ویرانهها خیره میشویم و با ناباوری میپرسیم: چگونه چیزی تا این حد دستوپاگیر و ناکارآمد توانست اینهمه دوام بیاورد؟
اما آنچه در ظاهر فروپاشیای ناگهانی جلوه میکند، در واقع همواره نتیجهٔ فرسایش ساختاری است ــ و مهمتر از همه، فرسایش ترس.
اکنون شاهد رخ دادن این روند در ایران هستیم. از اواخر دسامبر، مردم برای اعتراض به تورم، فروپاشی اقتصاد و تداوم لجاجت دولت به خیابانها آمدهاند. گسترهٔ این اعتراضها بیسابقه است. تظاهرات از شهرهای کوچک ــ که تا پیش از این پایگاه اصلی حمایت از حکومت به شمار میرفتند ــ تا بازارها، که در طول تاریخ منبع حیاتی حمایت مالی و سیاسی از روحانیت بودهاند، گسترش یافته است. اگر در سال ۲۰۰۹ معترضان خواهان شمارش آرای خود بودند، امروز برخی شعار «مرگ بر خامنهای»، رهبر جمهوری اسلامی، سر میدهند و خواستار تغییر رژیم هستند.
بیباکیای که معترضان از خود نشان میدهند، دلیل آن است که این خیزش ممکن است پایدار باشد. قدرتهای غربی باید در حمایت از آنان این واقعیت را در نظر بگیرند؛ نادیده گرفتن این جنبشهای هرچه نیرومندتر به معنای از دست دادن فرصتی است برای کمک به مردم ایران تا خود را از این کابوس برهانند و زمینهٔ خاورمیانهای صلحآمیزتر و دموکراتیکتر را فراهم آورند.
ترس، سیمانِ هر ساختار اقتدارگراست. نه ایدئولوژی، نه الهیات و نه حتی زور عریان بهتنهایی نمیتواند این بنای عظیم را سرپا نگه دارد. این ترس است که چنین میکند. وقتی ترس فرو میریزد، ابزارهای معمول سرکوب ــ از زندان و اوباش گرفته تا قتل و رسانههای رسمی ــ قدرت بازدارندگی خود را در برابر جمعیتی ناراضی که قصد برخاستن دارد از دست میدهند. وقتی ترس از میان برود، دیگر پرسش این نیست که آیا حکومت اقتدارگرا فروخواهد پاشید یا نه، بلکه این است که چه زمانی.
جمهوری اسلامی ایران از همان آغاز این حقیقت را درک کرد. به محض آنکه قدرت را به دست گرفت، در پی ایجاد رعب و وحشت برآمد. خشونت امری حاشیهای نبود، بلکه جنبهای آموزشی داشت. اعدامهای علنی با دقتی آیینی انجام میشد. تصاویر اجساد آویختهشده یا پیکرهای سوراخشده از گلوله، صفحات روزنامهها را پر میکرد و از تلویزیون دولتی پخش میشد. پیام کاملاً روشن بود: انقلاب پیروز شده و بیرحم است.
در آغاز، این خشونت متوجه بسیاری از مقامهای حکومت سرنگونشدهٔ محمدرضا شاه پهلوی بود. اما بهسرعت دامنهٔ آن به چپگرایان، لیبرالها، گروههای قومی معترض و زنانی که برای حقوق خود میجنگیدند گسترش یافت. مخالفت بهعنوان گناه، حتی ارتداد، بازتعریف شد و مجازاتها علنی و هولناک بودند. رژیم روحانی ترکیبی از دستگاه امنیتی مدرن و نمایشپردازی حسابشده و قرونوسطاییِ وحشت را به کار گرفت. ترس به درسی شهروندی بدل شد.
وقتی ترور درونی میشود ــ همانگونه که در جوامع اقتدارگرا همواره چنین است ــ نیاز به نمایشهای علنی خشونت میتواند کاهش یابد. تا اواخر دههٔ ۱۹۸۰ در ایران، هنگامی که ترس در قلبها و ذهنهای مردم جا خوش کرده بود و جهان نیز بیش از پیش کارنامهٔ فاحش حقوق بشری حکومت را زیر ذرهبین میبرد، شدیدترین اعمال خشونت پشت درهای بسته انجام میشد. اعدام هزاران زندانی در سال ۱۹۸۸ ــ که در آن زمان بزرگترین کشتار جمعی ایرانیان به دست رهبری جمهوری اسلامی بود ــ در نهایت پنهانکاری صورت گرفت. اجساد مخفی شدند، گورها بینشان ماند و خانوادهها به سکوت واداشته شدند. ترور همچنان اعمال میشد، اما دیگر به نمایش گذاشته نمیشد.
سپس فرسایش تدریجی مشروعیت رژیم آغاز شد. انتخابات به آیینهایی بیگزینه بدل شدند؛ شعارهای رسمی طنین خود را از دست دادند؛ بوروکراسیهای بهارثرسیده به شبکههایی فاسد و ناتوان فروکاسته شدند که اغلب تنها غنایم را میان حوزههای نفوذ حاکمان جدید توزیع میکردند. تنها منبع واقعی قدرت، همان ترسی بود که حکومت همچنان میکاشت ــ این احساس که مقاومت بیهوده است، زیرا رژیم بیش از حد ریشهدار، بیش از حد بیرحم و بیش از حد همهجا حاضر است که بتوان به چالش کشیدش.
این هالهٔ شکستناپذیری ــ این یأسِ شهروندانی فرسوده ــ با جنبش نافرمانی مدنی پایدار و سنجیدهٔ زنان ایرانی که از سال ۲۰۲۲ آغاز شد و «زن، زندگی، آزادی» نام گرفت، درهم شکست.
این جنبش گسستی قاطع در سلطهٔ عاطفی حاکمان روحانی ایجاد کرد. هنگامی که زنان با جسارت حجابهای خود را در ملأعام برداشتند، هنگامی که با موهای آشکار از کنار مأموران مسلح دولت عبور کردند، اتفاقی برگشتناپذیر رخ داد. ترس جابهجا شد. رژیم هنوز میتوانست بازداشت کند، بزند، کور کند و بکشد ــ اما دیگر نمیتوانست زنان را به پذیرش مطیعانهٔ نظمی زنستیز مرعوب کند. در ماههای نخست اعتراضها، بیش از ۱۹ هزار نفر بازداشت و حدود ۵۰۰ نفر کشته شدند، آن هم در حالی که نیروهای حکومتی میکوشیدند ترس را دوباره به زنان ــ و به تبع آن به جامعه ــ تحمیل کنند. این تلاش شکست خورد و زنان به سرپیچی خود ادامه دادند.
در سطح منطقهای نیز تصویر قدرت مطلقی که رهبری جمهوری اسلامی پرورده بود، شروع به ترک برداشتن کرد. ترور قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به دست دولت نخست دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۰، به تضعیف افسانهٔ همهدانی راهبردی رژیم کمک کرد. تضعیف نیروهای نیابتی ایران ــ حزبالله در لبنان و حماس در غزه ــ به دست اسرائیل، روایت سلطهٔ اجتنابناپذیر منطقهای را سوراخ کرد. در ماههای اخیر، جنگ کوتاه اما پیامددار ۱۲روزهٔ ایران با اسرائیل و ایالات متحده نیز ضربهٔ دیگری وارد آورد ــ نه فقط از نظر نظامی، بلکه از نظر روانی. آنچه نظامهای اقتدارگرا بیش از هر چیز از آن هراس دارند، نه شکست، بلکه عیان شدن ضعف است.
واکنش رژیم به تازهترین دور اعتراضها، مطابق انتظار، بهشدت خشن بوده و در روزهای اخیر از دامنهٔ اعتراضها کاسته شده است. سازمانهای حقوق بشری شمار کشتهشدگان را میان ۲۵۰۰ تا ۳۴۰۰ نفر برآورد کردهاند که بسیاری از آنان معترضانِ هدف گلوله در خیابانها بودهاند. رژیم تهدید به اعدام کرده و اعترافات اجباری را به نمایش گذاشته است. این نشانهٔ قدرت نیست؛ نشانهٔ وحشت است. هرچه ترس فرو میریزد، رژیم برای جبران آن ناچار به تشدید خشونت میشود. این واقعیت که چرخههای پیشین مقاومت و سرکوب تنها به زایش جنبشی دیگر، بزرگتر از قبل، انجامیدهاند، حکومت را از توسل به خشونت بازنداشته است. این تنها زبانی است که میشناسند.
اکنون تهران با تناقضی روبهروست. همان شبکههای اجتماعیای که برای ایجاد رعب، با پخش تصاویر مجازات و بزرگنمایی تهدیدها به کار میگیرد، به دست شهروندان نیز استفاده میشوند ــ یا دستکم تا پیش از قطع اینترنتی که دولت این هفته اعمال کرد، چنین بود. ویدئوهای نافرمانی سریعتر از کلیپهای هشداردهندهٔ حکومتی منتشر میشوند. تمسخر و طنز سریعتر از وحشت و تهدید گسترش مییابد. شجاعت، وقتی مسری شود، بهسختی قرنطینه میشود.
خورخه لوئیس بورخس گفته بود: «سانسور مادر استعاره است.» وقتی سخن گفتن محدود میشود، مردم راههای تازهای برای سخن گفتن مییابند. در ایران امروز، سرکوب مادرِ یافتن پیوستهٔ شکلهای نوین اعتراض است ــ پادزهر ترس. هر تلاش برای خاموش کردن، گونهای تازه از بیان میآفریند؛ هر کوششی برای ترساندن، دستور زبانهای جدیدی از سرپیچی تولید میکند. دولت هنوز ابزارهای خشونت را در اختیار دارد، اما کنترل خیال را از دست داده است.
رژیمهای اقتدارگرا زمانی سقوط نمیکنند که بهعنوان نظامهایی بیرحم افشا میشوند؛ بیرحمی سرمایهٔ آنان است. آنان زمانی فرو میریزند که شکنندگیشان آشکار شود. جمهوری اسلامی شاید هنوز با زور حکومت کند و شاید بتواند این دور از نافرمانی را سرکوب کند، اما سلاح ترس را ــ که قلب تپندهٔ قدرتش است ــ از دست میدهد. این وضعیت تا ابد ادامه نخواهد داشت.
——————
* عباس میلانی استاد مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد و پژوهشگر مؤسسهٔ هوور است.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
مروجان شعار « پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» ، امروز که پاسداران مردم را با سلاح سنگین قتل عام میکنند آیا نباید به تشخیص دیروز خود شک کنند و اگر اشتباه کرده بودند اعتراف نمایند و تفکر خود را اصلاح کنند؟
آنانی که بختیار را نوکر بیاختیار نامیدند و بدون فرصت دادن به این آدم حسابی سوسیالدموکرات که میخواست راهی به آشتی ملی بگشاید و از این همه خرابی و کشتار که بعدتر دیدیم جلوگیری کند پیش پیش او را قضاوت کرده و راه عمل را بر او بستند آیا نباید امروز به اشتباه دیروز خود اعتراف کنند و یک آنالیز عقلی و نه ایدئولوژیک، از انتخاب دیروزشان ارائه دهند؟
آنانی که سینما رکس را آتش زدند و مردم را زنده زنده در آن سوزاندند، آنانی که پشت بام مدرسه علوی آدمها را با عجله و بیمحاکمه کشتند، آنانی که باعث جنگ با عراق شدند و هشت سال مصیبت و ویرانی بر این مملکت آوار کردند، آنانی که دسته دسته زندانیان سیاسی را در محکمههای فرمایشی و سرپایی به مرگ محکوم کردند و حکم ظالمانه خود را سریعا اجرا کردند، آنانی که نداها و مهساها و دختران و پسران ما را کشتند و هنوز هم دارند میکشند و فیلمهایش را هم منتشر میکنند تا از بقیه زهر چشم بگیرند، آنانی که نمازشان قضا نمیشود و بابت هر گلولهای که به جمجمه عزیزان ما شلیک میکنند پاداش مالی بهعلاوه یک «اجر شما با امام حسین» دریافت میکنند، که نیازی به تفکر ندارند. آنان عقل را منبع استدلال میدانند و پای استدلالیان را هم چوبین! آنان موٰمناند و موٰمن هم ایمان دارد نه عقل.
ایمان دارد به الله و جانشینان الله در زمین که از آنها دستور میگیرد و وظیفه خود را انجام میدهد تا روز آخر و تا زمانی که مثل آیشمن «با خنده به گور بپرد» و مثل داعشیان با ۷۲ حوری حرم خود محشور شود.
روی سخنم با آنانی است که هنوز نسبتی با عقل دارند و در گفتارها و نوشتارهای خود مدعی تفکر و تعقل و استدلال هستند. حال که در عصر ارتباطات و وفور منابع هستیم آیا لازم نمیبینید که باید دست از کلیشهها و استرئوتیپهای مارکسیستی و اسلامی بشوییم و بپذیریم که ما هم آدم بودیم و اشتباهاتی داشتیم و هر آدمی اشتباه میکند و باید با تجربه از اشتباهات، خود را تصحیح کنیم چون فقط معصوم اشتباه نمیکند و آن هم یک وهم است.
کسی که هنوز قادر است تفکر کند باید بپذیرد که وقت شستن نامهاست. این که تو زمانی به چپ یا راست تعلق داشتی پس باید تا آخر عمرت قتل عام جوانان این سرزمین را ببینی و در تحلیل آن به هذیان و جزمهای از پیش پرداخته پناه ببری ضعف مفرط تفکر است. تو نه چپ هستی نه راست. تو هیچ نیستی.
دیروز دیدم رسانه ایراناینترنشنال تعداد کشته شدگان را دوازده هزار نفر برآورد کرده بود! امیدوارم آن هم هذیان باشد یا من هذیان دیده باشم. اگر راست باشد که باید شاهنامه را به یاد آورد که «شود خایه در زیر مرغان تباه / هر آنگه که بیدادگر گشت شاه» و اگر راست باشد – که بزودی معلوم میشود – باید دید چه تغییرات رادیکالی در ایران رخ خواهد داد.
در محکوم کردن این جنایات رفقای چپ خوشخیال اروپایی ما تعلل میورزند و این همه جنایات را به سیا و موساد نسبت میدهند! آیا ما که ایرانی هستیم و از ماهیت جنایات حاکمانمان باخبریم و بسیاری از ما هنوز زخم شلاقهای اینان را بر تن و روح خود داریم باید از کلیشههای کپکزده در تحلیلهایمان استفاده کنیم. چون دشمن آمریکا هستند پس خوبند و جوانی که از مرگ بر آمریکا و اسرائیل گفتن خودداری میورزد پس تروریست موسادی و سیایی است؟
آیا نمیترسید به همدستی با دشمنان ایران متهم شوید؟ آری، شما که این جوانان را به همدستی با امپریالیسم متهم میکنید.
گلهام از مردم «عادی و عامی» نیست که آنان خوب درک میکنند و بر خلاف داستان روشنفکری در اروپا، اغلب از روشنفکران مان کارآتر بودند.
سخنم با «روشنفکرانمان» است. آیا وقت آن نرسیده تا مثل آن بزرگی که دیروز میگفت اگر قرار باشد که حکومت سابق برگردد اسلحه دست میگیرد و دوشادوش ملایان میجنگد شما هم امروز بگویید که استدلال عقلی اجازه بازاستفاده از کلیشهها را نمیدهد و در هر لحظه باید با توجه به شرایط لحظه تفکر کرد و تصمیم گرفت؟
تا کی خشک-مغزی و جزمگرایی را اعتقاد به اصول و پرنسیب مینامید؟ و از درک لزوم و اعتبار تحلیل بهمقتضای حال عاجزید؟
این چه عقلی است که شما بهکار میبرید که همه نشریات شما در این ۴۷ سال مجموعا به اندازه یک جلد از دایرهالمعارف دوران روشنگری فرانسه نتوانسته تاثیر بگذارد؟
دنبال مقصر نگردیم. واقفم که خلاقیت و آفرینش راهکار از تضارب آرا حاصل میشود و تاریخها و دینها و فرهنگهای ایرانی تا کنون علیه گفتگوی فلسفی و آزاد بودهاند. نمیتوان به تنهایی در کنجی نشست و همه مشکلات ایران را حل کرد. مشکلاتی که همه در خلق آنها دخیل بودهاند باید هم با همکاری همه حل شود. وقتش رسیده از همه واژههای مقدس که بوی کپکشان مغزهای ما را فلج کرده دست برداریم و همه واژههای مقدسمان را با آب خرد بشوییم. ملاک منافع ایرانیان است و سربلندی ایران. هر واژهای در این راستا مقدس ماند بماند. به یک مجمع ملی شامل همه نیاز داریم. برخوردهای حذفی به نفع دشمنان ایران است.
مارکهای چپ و راست دیگر دمده شدهاند. در این حمام خون نه چپ چپ است نه راست راست. الآن وقت اندیشیدن با هم و عمل کردن با هم است. اندیشیدن سرد و منطقی و ریاضی و ارسطویی. با افلاطون خداحافظی کنیم.
■ جناب مظفری گرامی٬ ممنونم ازت. همه چی در این مقالهی کوتاه، دقیق و شرافتمندانه گفته شده است. آیا چپ پنجاه هفتی معنی «خرد» هم میفهمد ؟ دیوار برلین که سقوط کرد، تفکر آنان هم ساقط شد. چپ جهان سومی زور میزند که نفهمد. افسوس.
سعید
■ درود بر آقای مظفری گرامی، بحثی مختصر بدون شرح کشّاف.
این پرسشهایی اساسی که شما مطرح کرده اید و مستلزم تامّلات و غور و اندیشیدن فردی توام با مسئولیّت هستند، متاسفانه نتیجه گیریتان راه را بر همان چیزی میبندد که به محکومیّتش مطلب نوشته اید!!. احتمالا بپرسید چطور مگه؟. توضیح میدهم. ما برای چیره شدن به مسائل و مُعضلات میهنی دقیقا باید از همان «عقل اسلامی/ و راسیونالیته – یونانی/غربی» بگسلیم که در زبان افلاطون و ارسطو و اصحاب کلیسا و مارکس و متفکّران و اساتید معاصر دانشگاهی در کشورهای باختری از عصر یونان تا همین امروز کاربرد دارد. فعلا نیز از تک و توکی صداهای متفکّران باخترزمینی که افکارشان در تقابل با میراث یونانیان و مسیحیّت هستند، فعلا میگذرم تا بحث، مفصّل نشود.
اینکه چطور و چگونه میشود که انسانها در ایمان آوردن به اعتقاداتی و نظراتی و ایدئلوژیهایی از لحاظ روحی و روانی استحاله پیدا میکنند و برای اقتدار و قدرت و حاکم کردن اعتقادات خودشان به هر وسیله ای متوسّل میشوند تا دیگران را مطیع و تابع و گماشته خود کنند، پروسیه ایست پیچیده که فقط با «عقلانیّت اسلامی/λόγος/νοῦς یونانی و همچنین Reason /Intellect/Mind انگلیسی و Vernunft/Verstand آلمانی و Raison/Esprit فرانسوی و Ratio/Intellectus لاتین» و محاسبات ریاضی وار نمیتوان از پس آن برآمد. چنین تصوّری خبط آشکار است. انسانها حتّا اگر از لحاظ عقلانی /راسسونالیستی بر صحت چیزی متّفق باشند، از لحاظ احساسی و عاطفی و علایق شخصی و امیال و غرائز و سوائق به طور ناخوادگاه یا آنچه را که غربیها «ایرراسیونال» میگویند، در عمل رفتار خواهند کرد و موضع میگیرند. بنابر این، پیوند راسیونالیته و ابعاد تاریک و پیچییده روح و روان بشری فقط با کاربرد و کاربست مفاهیم ناب فلسفی و ارقام ریاضی حل شدنی نیستند. آنچه که ساختار جوامع اروپایی را دگرگون کرد، فقط اندیشیدن فلسفی نبود؛ بلکه هنر و نقّاشی و پیکرتراشی و موسیقی و رقص و آواز و ادبیّات و شعر و سینما و تئاتر و بازیها و البسه و جشنها و غیره و ذالک بودند. فلسفیدن و دانشجویی فقط ایجاد شکافهای ظریف و منفذهای میکروسکپی در ذهنیّتهای منجمد و منبسط و بسته ایجاد کردند تا بذرهای گسستن و آفریدن و به خود آیی انسانها امکانپذیر شوند.
در ایران ما، پروسه گسستن از میراث میترائیسم و دیانت مزدائی و سپس اسلامیّت، هیچگاه سیستماتیک و فلسفی و پیدار نبود؛ بلکه به میخ و به نعل زدنها و در «حدیث دیگران» عبارتبندی کردن حرفهای و دیدگاهها بود که آنهم از طریق «شعر» اتّفاق افتاد. ولی - خلاف اروپائیان – هیچگاه موضوع اندیشیدن و فلسفیدن برای طیف تحصیل کرده و آکادمیکر ایرانی محسوب نشدند و به حساب نیامدند. در حالیکه در اروپا، ادبیّات و شعر از کلیدی ترین سنگپایه های فلسفیدن و اندیشیدن بودند و هنوزم هستند. در نظر بگیرید متفکّری نامدار به نام «وایتهد» با آن مغز شگفت انگیز ریاضی و فلسفی اش در یکی از کتابهایش اعتراف میکند که «کولریج و وردزورث»، اشعاری دارند که واقعیّتها و وضعیّتهایی را به قدری دقیق انعکاس میدهند؛ طوری که ارقام ریاضی و مفاهیم فلسفی در توصیفشان عاجزند و فلج.
میترائیسم و دیانت زرتشتی و اسلامیّت و بابیگری و بهائیّت و مارکسیسم از تحوّلات روانی مردم ایران و طیف تحصیل کرده سرزمین ما هستند. همینطوری نمیتوان آنها را به دور انداخت و ندید گرفت. ما برای به خود آمدن و بیدار شدن به میراث و نتیاج و پیامدها و نقشهای تمام این تحوّلات روانی و اجتماعی و کشوری محتاج و ملزومیم تا بتوانیم دلایل ناکامیابیها و فلاکتها و ذالاتها و گسستها و قهقرائیها و خصومتها و خونریزیها و حتّا دوران درخشان و ستودنی میهنمان را بفهمیم و دریابیم. خصومت و انکار مطلق؛ یعنی تیشه به ریشه خود زدن. ما باید بفهمیم و بدانیم که چرا«نامه تنسر»، مانیفستی بود برای توجیه استبداد و کشتار دم و دستگاه موبدان در سلسله ساسانیان. همانطور که باید دریابیم چرا «قرآن» در دست آخوندها و مراجع تقلید و فقها به ابزار «قدرت و اقتدار و خونریزی» تبدیل شده است. همینطور بفهیم و دریابیم که چرا «تراژدیهای شاهنامه و داستان خانواده سام و زال و رستم» هنوز که هنوز است، ایده آل مردم ایران از هنر کشورداری و مناسبات اجتماعی است. پروسه انتقادی را باید از محکومیّتها و مجبوریّتها و علایق شخصی پاکسازی کرد تا بتوان هر چیزی را بدانسان که بوده است بدون واسطه دید و شناخت و بررسی و سنجشگری کرد.
در جامعه ایرانی متاسفانه، صف آرایی فکری و انتقادی در باره میراث تاریخی و فرهنگی نیاکان ما از عهد میترائیسم تا همین عهد ولایت فقیه با رادمنشی و صمیمیّـت و ژرفاندیشی انتقادی بدون حُبّ و بُغض، اتّفاق نیفتاد. ما یا در موضع انکار مطلق ایستاده ایم و همه چیز را دفن کرده ایم و منکر شدیم و میشویم. یا در موضع دروغبافی و یابس و طوبا گوییها و قصّه پردازیهایی که اصلا با تاریخ و فرهنگ ما، سنخیّتی نداشتند و ندارند. یا اینکه فقط بر بُعدی انگشت گذاشتیم و تاکید مُبرم کردیم که هیچ راهگشایی ارزشمندی برای مسائل و معضلات جامعه نبود و نیست. در نظر بگیرید متفکّری به نام «غزالی» را که بعد از آنهمه به قول خودش، تامّلات و تفحّصات و پیچ و خمهای قلمسوزی، به باتلاق «کیمیای سعادت» و «احیاء علوم الدّین» رسید؛ نه روش اندیشیدن دکارتی. حال بماند که صفحات آغازین کتاب معروف دکارت، تاثیر پذیرفته و حتّا کپیه برداری از اعترافات غزالی [= المنقذ من الضلال/رهایی از گمراهی] است.
بحث چپ ایدئولوژیکی که من آن را «شیعه گری ناب» میدانم، هیچگاه در وضعیّت انتقادی گسستن از چیزی و سپس پیوستن به چیزی دیگر رخ نداد؛ بلکه فقط «ثقلگاه ایمانخواهی و حبل المتینی» از «دامنه اسلامیّت نوع شیعه» به «حیطه ایدئولوژی مارکسیسم» جابجا شد. در این جابجایی تنها چیزی که هرگز اتّفاق نیفتاد همانا «اندیشیدن انتقادی و جویندگی و پرسشگری و شکّاکیّت» بود؛ یعنی مقولاتی که انسان را به سوی خویشاندیشی و قائم به ذات شدن و دیدن با چشمان مغز فردی خو د مددکار میشود؛ یعنی هدف و مقصدی که از اندیشیدن در یونان و اروپا بود و هنوزم هست. من نمیخواهم بحث را گسترش دهم و بازمیگردم به نتیجه گیری شما.
ما برای سنجشگری وضعیّت و میراث تاریخی و فرهنگی میهنمان به تنها چیزی که محتاج نیستیم، دقیقا همین«عقلانیّت اسلامی/λόγος/νοῦς یونانی و همچنین Reason /Intellect/Mind انگلیسی و Vernunft/Verstand آلمانی و Raison/Esprit فرانسوی و Ratio/Intellectus لاتین» هستند. ما مییتوانیم بی هیچ شکّ و تردیدی از متفکّران یونانی و اروپایی و آمریکایی و دیگر اندیشمندان اقصاء نقاط جهان انگیخته به اندیشیدن و فلسفیدن شویم و بیش و مهمتر از همه، «متدهای اندیشیدن» را از آنها بیاموزیم و سپس در رویکرد به جامعه خودمان بکوشیم که از راه «خردورزی» به سنجشگری میراث تاریخی و فرهنگی مردم میهنمان و آفرینندگی ایده ها و افکار بدیع و راهگشاییهای اجرایی همّت کنیم. بین «خردورزی ایرانی» با بدیلهای مشابه اش در یونان و کشورهای اروپایی، تفاوتی کلیدی و ریشه ای و اساسی وجود دارد. عدم شناخت و تفکیک تفاوت و تضاد خردورزی ایرانی با بدیلهای مشابه اش، باعث خبط و خطاهایی هولناکی خواهد شد که ما را در همچنان وضعیّتهای آچمز، میخکوب نگه خواهند داشت. بحث بر سر نادیده گرفتن روشهای دیگران نیست؛ بلکه بحث بر سر شناختن روشهای دیگران برای به کار بستن روش تجربیات خود ما ایرانیان است. امیدوارم متوجّه باشید که من چه میگویم. «خردورزی ایرانی»، پروسه ای مهرآمیز و آمیزشی و تاییدی و زیباآرایی و نگاهبانی و پیونداندن و پرورندگی و پرستاری است. ولی راسیونالیته باختر زمینیان و عقلانیّت اسلامی و لوگوس و نوئوس یونانی، روشهایی هستند برای چیره شدن و سلطه گری و گسستن و پاره پوره کردن و تمایز گذاشتن و منفک کردن قیراطی عین داده های ریاضی و فیزیکی و انفورماتیکی.
ما برای به خود آمدن مجبور نیستیم که تابع و دنباله رو و مطیع «متفکّران و فیلسوفان و اساتید برجسته دانشگاهی باخترزمینان و دیگران» باشیم؛ بلکه ما باید بیاموزیم که چگونه میتوان در مکتب دیگران، شاگردی کوشا و گشوده فکر شد و از روشهای اندیشیدن آنها به زایش افکار و اندیشه های خود کامیاب گردید و «سقراط و افلاطون و ارسطو و کانت و نیچه و شوپنهائور و جان لاک و توماس هابز و ویلیام جیمز و میشل فوکو و غیره و ذالک وطنی»شد. همین.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ درود بر آقای مظفری که این بحث را گشودند و نیز کامنت پرمغز آقای حیدریان که البته در مورد آن اینجا به اختصار نمیتوان چیزی نوشت.
و اما در مورد مقاله آقای مظفری. من هر دو تقصیر و گمراهی را مرتکب شدم: هم بختیار را نوکر بیاختیار نامیدم و هم با شعار «پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» همراهی کردم. من زمان انقلاب یک جوان پرشور ۲۳ ساله بودم و درک بسیار محدودی از مسائل اجتماعی داشتم. امروزه به خاطر اشتباهاتم، مخصوصا در مورد شاپور بختیار بسیار متاسفم.
جمله معروف او (حفظ وجاهت ملی برای من نیز میسر بود) اکنون آذینبخش دفتر کارم است. با تمام این پشیمانی، باید بکوشیم نظرات یکدیگر را بفهمیم و قبول کنیم که “هر سری عقلی دارد”.
به طور خلاصه چند نکته را جسارتا عرض کنم:
۱- نوشتهاید “مجمع ملی شامل همه”. این مجمع چطور تشکیل میشود؟ در جریان جنبش زن زندگی آزادی این مجمع درست شد، اما دوامی نیاورد. دلیل اصلی این است که در هر مجمعی باید هر فکری به تناسب طرفداران خود نمایندگی شود. چون ما عدد دقیق که هیچ، حتی عدد قابل اتکایی در مورد میزان طرفداری از هر عقیدهای نداریم، نمیتوانیم مجمع ملی درست کنیم. پیششرط این مجمع، به دست آوردن تخمین مناسب در مورد هر جناحی است.
۲- باید قبول کنیم که مبارزه مردم در ایران بخشی است از مبارزه دو اردوگاه، یکی به سرکردگی آمریکا و دیگری به سرکردگی چین. بسیاری از روشنفکران ایرانی بر این عقیدهاند که سیستم سرمایه داری، سیستمی است که برایش سرنوشت و سعادت کل بشر چندان اهمیتی ندارد. من گرچه در رقابتی که بین این دو اردوگاه است، طرفدار دنیای آزاد و سرمایه داری و سیستمهای دمکراتیک هستم، اما معتقدم که معایب سیستم سرمایه داری میتواند به پیروزی سیستمهای دیکتاتوری و الیگارشی بینجامد.
مسائل بسیار اساسی هستند و باید بپذیریم که “چو گل بسیار شد پیلان بلغزند”.
با احترام . رضا قنبری. آلمان
■ جنابان سعید، حیدریان و قنبری
بیتعارف و صمیمانه ممنونم که اولین اندریافت/ تاثر/ احساس خود را پس از خواندن نوشته من با دیگران در میان گذاشتید. از نوشته های پیشین جناب حیدرین این را یادداشت کرده بودم که دقیقا حرف دل خودم هم هست و با ایشان کاملا موافقم:
«هر ملّتی در آیینه اسطورههایش، گوهر خودش را میشناسد. تلاش از بهر فهمیدن تجربیات نهفته در تصاویر اسطورهای و وااندیشی آنها در مفاهیم فلسفی امکانیست برای استقلال اندیشیدن در خصوص مُعضلات اجتماع و گرفتاریهای باهمزیستی. تا زمانی که کوشندگان آزادی نتوانند مایههای فکری اساطیر مردم میهن خود را در مفاهیم فلسفی بازاندیشند و در زبانی همگانفهم و شفّاف بدون مغلقگوییهای آکادمیکی عبارتبندی کنند، محال است بتوان ساز و کار مناسبات اجتماعی را در تک، تک عرصههای لازم مثل کشورداری، انتخابات، همسایه داری و دیپلماسی، قانون، منش، آموزش، اقتصاد، مناسبات جهانی و امثالهم سامانبندی کرد.»
پایان نقل قول
من نمیدانم آیا ایشان شعری هم منتشر کرده اند یا نه ولی از ذهن زلال و آینه وار ایشان هر چه میتراود به شعر ناب پهلو میزند و شعر هم نزدیکترین رفیق فلسفه است. من هم همینها را گفتم شاید با جمله بندی دیگر. من هیچ مخالفتی با فرمول شما ندارم ولی اگر جمله ای را با سبکی دیگر نوشتم منظورم این نیست که بقول ضرب المثلی هلندی «بچه را با تشت بیرون بیندازیم» هر چه بر این سرزمین گذشت بخشی از ماست و باید مورد شناسایی و تحلیل قرار گیرد. ولی معتقدم برای برپایی مجمعی ملی (حال به هر اسم دیگری ولی دربرگیرنده افرادی که به اصول دموکراتیک مذاکره باور داشته باشند ولو بعد از مذاکراتی چند به تشخیص و تصمیم خود همین جمع کنار گذاشته شوند) لازم است عقل ارسطویی (منظورم تسامحا عقل رها از جزمیات و دگمهای دینی و اساطیری و ایدئولوژیک – که اینها اساسا تخیلند نه عقل-) راهنمای ما باشد. منظورم به هیچ وجه دور ریختن آن جنبه هایی از زندگی انسانی که از احساسات و عواطف برمیخیزند نیست بلکه سنجش دخیل کردن آنها در تصمیمات بزرگ سیاسی است. اینها مربوط به دو حیطه هستند بنظرم. اصلا اینکه معتقدم تصمیمات بزرگ را باید جمع – هر چه بیشتر بهتر- با هم بگیرد نشان میدهد که معتقدم فرد بیشتر ممکن است خطا کند – منجمله خود من ، منجمله در همین نوشته- و خطای فرد اگر قدرتمند هم باشد میتواند به فاجعه ختم شود.
باز هم از شما تشکر میکنم و منظورم از تضارب آرا هم همین است که بتوانیم آزادانه و بر پایه عقل رها آرا هم را بفهمیم و بسنجیم و البته بعد از پذیرش آزادیم با شعر و ادب و نقاشی و سایر هنرها تاثرات خود را ابراز داریم. فقط مایلم در پایان به یک نکته اشاره کنم که عقل یونانی معمولا به همین عقل ارسطویی و رها از پیشفرضها و دگمها و جزمیات اشاره دارد و عقل اسلامی در تضاد با آن است و به اندریافتهایی اشاره دارد که با اصول دین ناهمساز نباشد. این را من البته عقل نمی نامم بلکه حداکثر همان عقال است یعنی تعریفی که مسلمانان از عقل بدست میدهند و آن را با پای بند شتر هم خانواده میدانند.
پاینده باشید / مظفری
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
عنوان اصلی مقاله:
چرا بسیاری از تحلیلگران سیاسی ایران از فهم جهش محبوبیت رضا پهلوی درماندهاند؟
مقدمه: یک پدیدهی پیشبینینشده
رشد جهشی و ناگهانی محبوبیت رضا پهلوی در ماههای اخیر، به ویژه بازتاب گستردهی نام او در تظاهرات، نهتنها برای حاکمیت، بلکه برای بخش بزرگی از تحلیلگران و کنشگران سیاسی ایرانی نیز غافلگیرکننده بود. این درماندگی تحلیلی خود را در دو سطح نشان داد:
نخست، ناتوانی در پیشبینی فراگیری این پدیده؛ و دوم، ناتوانی مستمر در توضیح علل آن، حتی پس از مواجههی عینی با واقعیت.
این یادداشت استدلال میکند که این ناتوانی صرفا ناشی از کمبود داده یا خطای تحلیلی نیست، بلکه ریشه در پیشفرضهای ایدئولوژیک، روانی و هویتی دارد که امکان مشاهدهی بیواسطهی واقعیت اجتماعی را از بسیاری از تحلیلگران سلب کرده است.
۱. پیشفرضها بهمثابه مانع شناخت
بخش قابلتوجهی از تحلیلگران سیاسی ایرانی، سالها با تصویری نسبتا تثبیتشده از جامعهی ایران، آرایش نیروهای سیاسی، و جایگاه خاندان پهلوی زیستهاند. در این تصویر، رضا پهلوی یا اساسا فاقد وزن سیاسی تلقی میشد، یا حداکثر بهعنوان نمادی نوستالژیک و غیرموثر در نظر گرفته میشد.
همین پیشفرضها باعث شد که نهتنها امکان پیشبینی رشد محبوبیت او از میان برود، بلکه حتی پس از وقوع آن نیز، تحلیلگران در پذیرش خود «واقعه» دچار مقاومت شوند.
واکنشهایی از جنس نسبت دادن تصاویر به صداگذاری، برجستهسازی یکسویهی رسانهها، یا تقلیل پدیده به عملیات تبلیغاتی، بیش از آنکه تحلیل باشند، مکانیسمهای دفاعی در برابر واقعیت هستند.
۲. انکار واقعیت و نگاه از بالا
در میان بخشی از تحلیلگران – عمدتا برآمده از سنتهای چپ، ملی–مذهبی و اصلاحطلب – نوعی نگاه تحقیرآمیز و از بالا به پدیدهی پهلوی همچنان حفظ شده است. این نگاه که ریشه در تاریخ منازعات ایدئولوژیک دهههای گذشته دارد، اغلب با نوعی خشم فروخورده یا کینهی حلنشده همراه است.
در چنین چارچوبی، محبوبیت اجتماعی رضا پهلوی نه بهعنوان یک واقعیت اجتماعیِ قابل توضیح، بلکه بهمثابه «خطا»، «فریب تودهها» یا «بازگشت ارتجاع» فهم میشود.
نتیجه آن است که تحلیل جای خود را به داوری اخلاقی و تحقیر اجتماعی میدهد؛ داوریای که بیش از آنکه دربارهی جامعهی ایران سخن بگوید، از موضع و موقعیت روانیِ خود تحلیلگر پرده برمیدارد.
۳. تقلیل پدیده به نوستالژی: حذف عاملیت
حتی در تحلیلهای بهظاهر بیطرفانه و جامعهشناسانه – برای مثال در برخی برنامههای رسانهای – رشد محبوبیت رضا پهلوی اغلب با دو عامل توضیح داده میشود:
۱. فرسایش سرمایهی اجتماعی سایر نیروهای سیاسی
۲. نوستالژی نسبت به دوران پهلوی
مسئلهی محوری اینجاست که در این چارچوبها، عاملیت خود رضا پهلوی عملا حذف میشود. گویی آنچه امروز رخ داده، نه نتیجهی کنش، موضعگیری، گفتار و سبک حضور سیاسی او، بلکه صرفا میراثی است که از پدر و پدربزرگش به او رسیده است.
این نوع تحلیل، ناتوان از دیدن این واقعیت است که در سیاست معاصر، «فضیلت» لزوما به معنای نظریهپردازی، سابقهی زندان، یا تولید متون ایدئولوژیک نیست.
۴. دشواری پدیدهی پهلوی: سیاست بدون الگوی کلاسیک
رضا پهلوی نه فیلسوف است، نه نظریهی سیاسی مدون دارد، نه کتاب مرجع نوشته، نه سابقهی مبارزهی چریکی یا زندان دارد. همین ویژگیها او را برای ذهنیت سنتی تحلیلگران ایرانی که سیاست را در قالب الگوهای کلاسیک روشنفکری، انقلابی یا ایدئولوژیک میفهمند، به پدیدهای «نامفهوم» بدل میکند.
اما دقیقا همین فقدانهاست که میتواند به منبعی برای جذب اجتماعی بدل شود:
سیاستورزی کمادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشتههای فرقهای.
۵. وقتی آرزو به عقلانیت بدل میشود
یکی از مشکلات بنیادی تحلیلگران ایرانی، عقلانیسازی آمال و آرزوهای خویش است. آنان مجموعهای از پیشانگاشتهای تاریخی، جامعهشناسانه و سیاسی دارند که بهجای آنکه ابزار شناخت باشند، به فیلترهای انسداد شناخت بدل شدهاند.
در جامعهی ایران، سیاست صرفا یک کنش عمومی نیست؛ با زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای حیات افراد گره خورده است. برای بسیاری از کنشگران، وفاداری سیاسی نه یک انتخاب عقلانی، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویتی آنان است.
۶. سیاست، هویت و ترس از فروپاشی
برای نسلی از تحلیلگران، فعالیت سیاسی در نوجوانی یا ابتدای جوانی (مثلا در قالب چپ، ملی–مذهبی یا اصلاحطلب) نقش تعیینکنندهای در گذار آنان از خانواده به محیط اجتماع و جهان بزرگسالان داشته است. این تعلق سیاسی، بخشی از هویت اجتماعی و حتی معنای زندگی آنان را شکل داده است.
در چنین شرایطی، تغییر موضع سیاسی صرفا یک بازنگری فکری نیست؛ بلکه تهدیدی است علیه هویت، گذشته، و انسجام روانی فرد. از همین رو، مواجهه با پدیدهای که این چارچوبها را به چالش میکشد، اغلب با انکار، تحقیر یا خشم پاسخ داده میشود.
نتیجهگیری: مسئله، رضا پهلوی نیست
درماندگی تحلیلگران در فهم رشد محبوبیت رضا پهلوی، بیش از آنکه ناشی از پیچیدگی خود این پدیده باشد، ریشه در ناتوانی آنان در گسست از پیشفرضهای تثبیتشده، وفاداریهای هویتی و سرمایهگذاریهای عاطفیِ انباشتهشده در طول زمان دارد.
مسئلهی اصلی، نه شخص رضا پهلوی، بلکه بحران ابزارهای فهم سیاست در ایران معاصر است؛ بحرانی که بدون بازاندیشی عمیق در نسبت میان سیاست، هویت و روان فردی، همچنان تداوم خواهد یافت.
این ناتوانی تحلیلی در حال تبدیلشدن به گسستی عمیق است؛ گسستی میان آن بخش از نخبگان خارج از کشور که با تکیه بر سرمایهی رسانهای و نمادین، خود را نمایندهی جامعه یا مفسر جنبشهای اجتماعی و واقعیتهای متحول و پرشتاب در دل جامعهی ایران میدانند.
برای نخستینبار، فاصلهای جدی میان جنبش اعتراضی در داخل کشور و بخش مهمی از اپوزیسیون سنتی در خارج شکل گرفته است. آنچه امروز عیان شده، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه بحرانی در شیوههای فهم، تفسیر و بازنمایی امر سیاسی در ایران معاصر است.
* رضا کاظمزاده (روانشناس)
۱۰ ژانویه ۲۰۲۶
■ آقای کاظمزاده با کمال احترام، آقای رضا پهلوی از رانت پدر و پدر بزرگش برخوردار است و آن نتیجه جنایات رژیم فقها و در نتیجه نوستالژی نسبت به رژیم گذشته است. به یاد داشته باشید که جمعهت کشور در سال ۱۳۵۵ کمی بیشتر از ۳۳ هزار نفر بود یعنی حدود دو سوم جمعیت فعلی کشور پس از انقلاب ۵۷ به دنیا آمدهاند و این نوستالژیک بودن پدیده آقای رضا پهلوی را نمایان میسازد. این جمعیت استبداد پادشاهی و سرکوبهای ساواک را تجربه نکرده است و تنها از دلار ۷ تومان و مورد احترام بودن پاسپورت ایرانی سخنها شنیده است.
به باور نگارنده ما ایرانیان دچار فرهنگ عقبماندهای هستیم مصداق آن از جمله پشتیبانی اکثریت ما از خمینی بود. مصداق دیگر آن نتایج نظر سنجی موسسه گمان در سال ۱۴۰۳ میباشد. در این نظر سنجی آقای رضا پهلوی با ۳۲ درصد محبوبترین سپس احمدی نژاد با خامنهای ده درصد! توماج صالحی شش درصد و خانم نرگس محمدی کنشگر حقوق بشر، برنده جایزه صلح نوبل کسی که به مدت ۱۱ سال از دیدن فرزندانش محروم بوده است تنها پنج درصد (نصف خامنهای جنایت کار و آحمدینژاد کودتاچی) طرفدار داشته است! آیا این غیر از عقبماندگی است؟ ایا این غیر از تسلط فرهنگ مردسالار و زنستیز است؟ از نظر روانشناسی اجتماعی این پدیده را چگونه میسنجید؟ کشوری که عقب مانده است و انقلاب ۵۷ را رقم میزند میتواند از روی درماندگی و استیصال به آقای پهلوی پناه برد تا از این نظام قرون وسطایی خلاص شود. هرچند باور دارم که سلطنت بازگشت ناپذیر است.
به امید روزهای بهتر برای ایران استبداد زده
شهرام
■ با احترام. سلطنت طلبها در شش هفت سال گذشته بطور سیستماتیک با امکانات مالی و الکترونیکی قوی و همچنین حمایت سفت و سخت اسرائیل بطور مویرگی در سراسر ایران و خارج آن کار سازمانی انجام دادند. این خود بخود هیچگونه رسالتی را برای آقای پهلوی ایجاد نمیکند. شخصا با چند جوان که شدیدا شیفته ایشان و سلطنت هستند در تماس بودم، کلیپ های عجیب و غریب از عظمت شاهنشاهی قدیم و جدید ایران و آبادی ایران در سه صوت در صورت به قدرت رسیدن مجددا پهلوی، بطور دائم بین اینها در جریان است. به جوانان احترام میگذارند و وعده وعید های مختلف میدهند. در واقع پوپولیسم محض.
اگر وسعت این فعالیت و ایجاد پایگاه مردمی یک رسالت سیاسی ایجاد میکند، پس احزاب راست افراطی اروپا با رونقی که دارند، باید برای آنها هم همان رسالت را قائل شد. منبعد برای خانم لوپن و شرکا پذیرش بیشتری داشته باشیم؟؟؟!!!
در شرایطی که احزاب راست افراطی در اروپای دمکراتیک و پیشرفته با طیف احزاب لیبرال توانستند گسترش یابند، از مردم بیچاره ایران چه توقعی است، که نزدیک به پنجاه سال است که هر روز مزخرفات و حرفهای تکراری ملاها را در شرایط اجتماعی و اقتصادی دردناک میشنوند. در چنین شرایطی اگر کسی سراغ یک جوان با هزار ناراحتی و مشکل برود و به او اهمیت بدهد و برایش ارزش و احترامی قائل باشد، جای چه تعجبی دارد که او را تا حدی شیفته خود کنند که حاظر به فعالیت و تلاش برای آن جریان سیاسی باشد.
سوالی که تا کنون شخصا نتوانستم برای آن پاسخ قانع کنندهای پیدا کنم که گذشته از فرزند شاه بودن آقای پهلوی، چه خصوصیاتی ایشان را از یک فرد عادی تا آن حد متمایز میکند که منویات ایشان قرار است که سرنوشت یک کشور با ۹۰ میلیون جمعیت را رقم بزند.
ممنون از توجه شما بهمن
■ جناب کاظمزادهی گرامی، ممنونم از تحلیل دقیقتان. همان طور که نوشتهاید، مسئله، رضا پهلوی نیست، مسئله گسست از تئوریهای پنجاه و هفتیهاست که تکراری است و بدون راه حل و ناتوانی آنها در شناخت نسل جدید. این که سلطنت برگشتپذیر باشد یا نباشد، مسئله این نیست در رفراندوم مشخص خواهد شد، اما مهم آن است که این نسل جدید، اسلام سیاسی را ساقط خواهد کرد. آن چیزی که باید چپها مشتاق به آن باشند.
به امید پیروزی، سعید
■ با عرض احترام بە نویسندە این مقالە، و ضمن تایید برخی از نکات ذکر شدە مخصوصا انفعال قسمت اعظم روشنفکران و اپوزیسیون خارج از رشدنمایی این جریان فقط در چند روز، این فقط مرتبط با روانشناسی فردی نیست بلکە میتواند وابستە بە فرایندهای روانشناسی اجتماعی نیز باشد:
گزینش عمومی انتخاب از روی اجبار در زمان بحران: حجم عظیمی از این گرایش نە از روی انتخاب آگاهانە و یا نتیجە طبیعی فرایندهای اجتماعی-شناختی بلکە ناشی از خلا رهبریت یک جنبش در زمان مواجهە بحران و گرایش از روی اجبار بە تنها گزینە پیش رو. بە همین منظور اتحاد نیروهای مترقی برای تعیین یک شورای رهبری از تمامی احزاب، خلقها و جریانات برای جلوگیری از گسترش اپیدمیک سطحینگری و فرایندهای نادموکراتیک جلوگیری کنند.
یزدانی
■ نکتهی درخشان این یادداشت، جابهجایی محل مسئله است: از «رضا پهلوی بهعنوان فرد» به «بحران ابزارهای فهم سیاست در ایران معاصر». این متن بهدرستی نشان میدهد که ناتوانی بسیاری از تحلیلگران، نه از فقدان داده، بلکه از درهمتنیدگی سیاست با هویت، خاطره و سرمایهگذاریهای عاطفی میآید.
تحلیل شما یادآور این واقعیت مهم است که در سیاست امروز ایران، آنچه تعیینکننده است الزاماً سابقهی ایدئولوژیک یا روایتهای کلاسیک مبارزه نیست، بلکه توانایی برقراری نسبت تازه با جامعهای زخمخورده، خسته از تحقیر و تشنهی زبان غیرایدئولوژیک است. این یادداشت بیش از آنکه دربارهی یک چهرهی سیاسی باشد، آیینهای است در برابر نخبگانی که هنوز میخواهند واقعیت اجتماعی را با پیشفرضهای فرسوده توضیح دهند. دقیق، شجاعانه و بهموقع.
منوچهر بهمنی
■ تحلیل جالب و قابل تاملی هست، دعوت به اندیشیدن است به جای تکرار مکرارات. مردم ایران از اکثریت این اپوزوسیون عقبمانده اصلاحطلب و چپ محور مقاومتی جلوتر هستند. مثال در شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» از جنبش سبز سال ۱۳۸۸ تا امروز هر سال قویتر از قبل.
آزاد
■ جناب کاظم زاده با سلام،
شما تنها تیتروار گزاره هایی را بر اساس روانشناسی فردی برشمرده اید. پس تحلیل شما برای اثبات گزاره ها کجاست و آن چه شما به عنوان تحلیل درست در نگاه به رضا پهلوی می پذیرید چیست؟
در واقع شما خود پیش داوری هایی پدید آورده اید که هر کسی کوچکترین دیدگاهی در باره رضا پهلوی داشته باشد، لزوما و به اجبار باید شامل یکی از این پیش داوری ها و حکم های صادر شده از سوی شما باشد. به عنوان کسی که خود در این باره نوشته و تحلیل خود را ارائه داده است، خود را در هیچ یک از این مقوله های شما نمی یابم. شما تنها برچسب هایی را ساخته اید و لزوما باید یکی یا چند تا از اینها به من چسبیده و در نتیجه تحلیل من بیاعتبار گردد.
این گونه که نمیشود یک پدیده اجتماعی را تحلیل کرد و به ویژه خطای متدیک شما در این است که پدیده اجتماعی را به یک یا چند گزاره روان شناسی فردی تقلیل دادهاید و در اثبات آن نیز تحلیلی ارائه ندادهاید. در علوم اجتماعی بحثهایی در سال های اخیر در جریان هستند که پرسش های جدی در باره نقش گرایش هایی از روانشناسی به میان می آورند که در تلاش توضیح روندهای اجتماعی از دید روانشناسی هستند. آیا در جریان این بحث ها هستید؟
با احترام محمود تجلی مهر
■ دست مریزاد رضا کاظم زاده گرامی. مطلبی بسیار ارزنده و به موقع. در روزهای اخیر پس از مشاهده ناباوری و آشفته سری برخی کنشگران سیاسی به اقبال گسترده از رضا پهلوی در جامعه و میان جوانان و دیدن انکار گستاخانه واقعیت توسط برخی از آن ها بیش از پیش به این پدیده فکر می کردم و مهمترین عامل در این زمینه یعنی تلاش برای ندیدن یک واقعیت را نفی هویت و نیز جایگاه و انتخاب سیاسی این افراد می دیدم . شما در این مقاله به درستی بر سه عرصه تاکید کرده اید: ناتوانی آنان در گسست از پیشفرضهای تثبیتشده، وفاداریهای هویتی و سرمایهگذاریهای عاطفیِ انباشتهشده در طول زمان.
من از دیرباز در زمینه همان که شما وفاداری های هویتی نام نهاده اید مصداق های زیادی از میان کنشگران سیاسی و نیز دوستان و همفکران سابق خودم به ذهنم خطور می کرد. با خود می اندیشیدم که فلانی انسان هوشمندی است و قاعدتا باید فلان مساله و خطا بودن آن رویکرد را دریابد پس چرا چنین نیست بعد به همین عامل نفی هویت رسیدم که اگر او چریک سابق، زندانی زمان شاه، خویشاوند آن “شهید” ، تئوری پرداز و یا از رهبران فلان جریان سیاسی و ... نباشد و مواضعی را اتخاذ کند که نافی این ویزگی های هویتی باشد، چه مولفه هویتی دیگری برای او باقی می ماند؟ کدام رسانه و با چه عنوانی ترغیب می شود که به سراغ او بیاید؟ به نظر می رسد این پدیده یکی از بیماری های موجود در سپهر سیاسی ایران بویژه در میان کنشگران هم نسل من باشد.
با سپاس مجدد فریدون احمدی
■ با درود
یک نکته که بسیار مهم هست و لازم به یاد آوریست. متاسفانه اکثر کسانی که به ایران مدت مدیدی سفر نکردهاند فاقد «نگرش واقع بینانه» هستند چون از نزدیک در شرایط مردم ایران نبودهاند و نمیتوانند آن را لمس کنند. بله رضا پهلوی هم دور بوده است اما امکانات او را میتوان به عنوان یک نقطه مثبت در این کارزار محسوب نمود و نباید از آن ترسید. با خاطرات و بغض و کینه نمیتوان به جلو قدم گذاشت. بایستی با آنچه که فعلا داریم اقدام به کمک نماییم. زمان کوتاه است. مردم شکنجه میشوند.... هر روز .....
دوستان در تبعید، حقوق دائمی مانند حقوق ماهانه ثابت دارند و واقعیت امر اینست که درد ملت را دیگر در نمییابند.... با شکم سیر و با دورهمی های محفلی دائمی، نمیتوان درک درست از واقعیات اجتماعی داخل ایران داشت. درست همانند چپ فرانسه که شکمشان سیر است، پر مدعا اما فاقد شناخت و درک از محرومیت و سیستم دیکتاتوری ست و برای ایران نسخه میپیچد ... همانطور که فوکو و رفقای فیلسوف او طرفدار خمینی بودند و وی را همانند ماهاتما گاندی میدانستند! بهقول معروف صدایی که از نفس گرم برمیخیزد درد گرسنه را نمیداند.
با سپاس شاد مهر، هنرمند تجسمی و بصری ـ فیلمساز
■ نویسنده مقاله به همان شیوه ای متوسل میشود که در صدد نقد آن است و همه را با یک چوب میراند هم خیرخواهان منتقد را و هم مغرضین ایدئولوژیزده را. قابل انکار نیست که بخشی انتقادها به رضا پهلوی ناشی از دگم فکری و هویتی است (از سینه چاکان مصدقی و چپهای محور مقاومتی بگیر تا طرفداران انقلاب “شکوهمند” اسلامی). ولی بسیاری از نقدها به او هم از سر خیر خواهی و کمک به پیشبرد امر مبارزه حفظ و آبروی وی به عنوان چهرهای اثر گذار میباشد.
چیزی را که باید در نظر داشت میزان وزن سیاسی وی و محتوای مانیفیست (دفترچه اضطرار) و کادر دور و برش هست. در دو شبکه ایران اینترناسیونال و صدای آمریکا شاهد ویدیوهای معترضین داخل ایران هستیم در اولی حدود ۹۰٪ شعارها به نفع پهلوی است در دومی هیچ و احتمالا سانسور شده، هر دو باورناپذیر و در بند وابستگی. آیا تا به حال آماری درست و غیر جانبدارانه از وزن سیاسی ایشان در ایران گرفته شده است؟ آیا فراخوان ایشان مردم را به خیابان آورده و بدون آن معترضین روزهای قبل از فراخوان خیابانها را ترک میکردند؟ چرا به فراخوانش برای اعتصاب پاسخ داده نشد؟ آیا خطرناک نیست که به جای “تقویت پایدار کنش های جمعی و نهادهای مدنی*” با تبلیغ فراوان جنبش را به سوی فرد محوری هدایت کرد؟ چیزی که در انطباق با دفترچه اضطرار میباشد. آیا تدارکات لازم برای تسخیر مراکز شهرها توسط وی و جریان سیاسیاش فراهم شده بود و نیروی لازم و کارآمد برای این امر وجود داشت؟ و اگر با اتکا به دخالت بشردوستانه خارج متکی بود، رایزنیهای لازم انجام شده بود. یا فقط روی اسب سرکش ترامپ حساب باز شده بود که بیشتر خلاف جهت میدان مسابقه حرکت میکند؟
هر نیروی به تنهایی می تواند تنها بخشی از جامعه را نمایندگی کند، برای ایران عزیز راهی نمانده است جز اتحاد نیروهای دمکرا ت و سکولار در جبهه ای فراگیر که صدای ملت ایران باشد و با صداقت و شفافیت از منافع ملی دفاع کند با رعایت دمکراسی در روند مبارزه با حکومت اسلامی و نهاد محور، تا اطمینان مردم را جلب کرده و نماینده دوران گذار باشد.
با احترام سالاری
* لطفا نگاه کنید به مقاله آقای سلمان گرگانی در ایران امروز: نقش رضا پهلوی در معادلهی دموکراتیزاسیون ایران
■ جناب آقای کاظمزاده، تحلیل جالب و قابل تاملی از نگاه مخالفان پهلوی به این جریان ارائه دادید، بسیار ممنون.
ولی شاید بد نباشد یک تحلیل هم از نگاه طرفداران پهلوی به چپها و ملیون و به اصطلاح خودشان پنجاه و هفتیها ارائه دهید. احتمالا نتیجه همان خواهد شد. طرفداران پهلوی هم گرفتار نوستالژی و تعصبات و ایدئولوژی گذشتهشان یا به قول شما “پیشفرضهای ایدئولوژیک، روانی و هویتی” هستند. این مشکل این گروه و آن گروه نیست بلکه خصلت انسانیست. حتی در میان سیاستمداران و ژورنالیست های جوامع غربی هم از این نمونه ها کم نیستند. شما بعنوان روانشناس حتما بهتر از بنده از این پدیده مطلع هستید.
و اما در مورد دلایل محبوبیت “جهشی” شاهزاده پهلوی تحلیلهای زیادی در مطبوعات بیان شد، من شخصا نه اطلاعات لازم در مورد بیان نظر قاطع در این مورد را دارم و نه تخصص اینکار را. ولی بدون شک آنطوری که شما بیان فرمودید فقط “سیاستورزی کمادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشتههای فرقهای” دلیل آن نیست. این پدیدهای پیچیده تر از آن هست. بهتر است هیجان زده و به اصطلاح جوگیر نشویم و قضاوت را به آیندگان واگذاریم. این تجربه بنده بعنوان ناظر تحولات تحولات ۵۰ سال اخیر و اطلاعات ناچیزم از تاریخ معاصر ایران عزیز ماست. ایران را دوست بداریم. فرهنگ و تاریخ این کشور را به حراج نگذاریم.
به امید آزادی و دموکراسی در این مملکت دیکتاتور زده.
با احترام رضا
■ مقاله اقای کاظم زاده بسیار دقیق و تامل برانگیز بود. با ایشان هم عقیده ام که برای درک درست در نقش محوری رضا پهلوی در اینده ی سیاسی ایران به بازخوانی مسئل بنیادینی که شاهزاده به آن پایبند است از جمله حفظ تمامیت ارضی، دموکراسی، حاکمیت قانون، رفراندوم و حقوق بشر پرداخت. این مقاله درست نشان داد که شناخت دقیق ظرفیتهای واقعی ایشان به وفاق ملی به دور از تصویرسازیهای رسانهای، ضرورتی است که جامعهی سیاسی ایران ما به آن نیاز مبرم دارد و به پیشبرد این اهداف کمک شایانی خواهد کرد.
با احترام: کرم نژاد
■ جناب کاظمزاده با تشکر فراوان از زحمتی که کشیدید و تصویر بهتری از چرایی دگماتیسم در نزد سیاسیون کشورمان ارائه دادید. ضمن تائید نظرات کاربران محترم سعید و منوچهر بهمنی و فریدون احمدی باید اضافه کنم که محبوبیت جهش وار مدعیان رهبری, یکی به علت ضرورت عاجل داشتن رهبر در لحظه قیام است و دیگری تصورات از پیش شکل گرفته از آینده کشور بوسیله آن رهبر است. این موضوع در سال ۵۷ همچون امروز به عنوان یک اصل صادق بود. احزاب و سازمانها و اشخاصی که از چرایی محبوبیت خمینی در ۵۷ و حال رضا پهلوی شکایت میکنند در واقع از عدم محبوبیت خودشان خشمگیناند.
نیما
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
مصاحبه/گفتگو با مایکل والزر به مناسبت جنبش ملی و سراسری در ایران و احتمالهای پیش رو
شیریندخت دقیقیان- اسفندیار طبری
۱۴ ژانویه ۲۰۲۶
مصاحبه/گفتگوی زیر با مایکل والزر به مناسبت جنبش ملی کنونی در ایران و سرکوب آن از سوی رژیم و احتمالهای گوناگون دربرابر آن انجام شده است. پروفسور مایکل والزر از مشهورترین فیلسوفان سیاسی نیمهی دوم قرن بیستم است که از جوانی در جنبش حقوق مدنی امریکا مشارکت فعال داشته و سالها مجلهی Dissent را در آمریکا اداره کرده است. نظریههای نافرمانی مدنی، سکولاریسم، عدالت، و نقد اجتماعی والزر مورد توجه فیلسوفان نیمۀ دوم قرن بیستم و قرن کنونی بوده است. والزر یک سوسیالدموکرات یهودی با منش لیبرال است.
در پایان این گفتگو مجموعه نوشتهها و مصاحبهها با مایکل والزر به زبان فارسی قابل دسترس است. از این فیلسوف، استاد فلسفهی سیاسی و مبارز مدنی پیشکسوت برای انجام این گفتگو/مصاحبه در شرایط خطیر کنونی و کمبود وقت، سپاس فراوان داریم.
طبری- دقیقیان
دقیقیان: پروفسور والزر شما در کتاب Just and Unjust Wars یا «جنگهای عادلانه و ناعادلانه» مفهوم مهمی را مطرح کردهاید: “دخالت بشردوستانه” همچون پاسخ به سرپیچیهای گسترده از حقوق بشر. شما استدلال کردهاید که جنگ تنها زمانی میتواند از نظر اخلاقی موجه باشد که ملاکهای سختگیرانهای برای jus ad bellum یا عدالت در آغازکردن جنگ و jus in bello یا عدالت در اجرای جنگ رعایت شده باشند. شما همچنین، اهمیت بسیاری به محافظت از مردم غیرنظامی دربرابر شقاوت حکمرانانشان میدهید و حتی فرماندهان خود جنبشها را متعهد به پرهیز از به بار آوردن تلفات مردمی میدانید. پیشتر چندین نمونهی تاریخی را بررسی کردهاید که دخالت بشردوستانه از سوی یک کشور رسمی مشروع بوده است، مانند دخالت ناتو در صربستان در ۱۹۹۱ در جریان جنگ کوزوو. اما همچنین موارد شکست بینالمللی در دخالت نظامی در رواندا در ۱۹۹۴ یا در منطقهی دارفور در سودان در ۲۰۰۳ را بررسی کرده و گفتهاید که در این موردها تنها کافی نبود که شورای امنیت سازمان ملل متحد مجوز تحریمها علیه حاکمانِ عامل قتلعامهای گسترده را صادر کرد، و در نتیجه، جنایت علیه بشریت اتفاق افتاد.
پیرامون شرایط حاضر در ایران، با توجه به خلاصهی فوق از استدلالهای شما، به پرسش اصلی نزدیک میشوم؛ پرسشی که در ذهن میلیونها ایرانی مطرح است و به واقع، از سوی تظاهر کنندگان در حمامهای خونٍ خیابانهایی بیان شده که رژیم بین ۱۲ تا ۲۰ هزار شهروند غیرمسلح را که اکثریت آنها جوان بودهاند، کشته است. دیگر نیازی به توصیف صحنههای دهشتانگیز والدین در جستجوی عزیزانشان در تالارهای پر از کیسههای سیاه نیست...
پرزیدنت ترامپ در دو هفتهی اخیر، برخلاف دیگر رئیس جمهورهای ایالات متحدهی امریکا شقاوت علیه مردم ایران را محکوم کرده و حمایت خود از جنبش کنونی را با تهدید رژیم اسلامی بیان کرده است. آیا شما فاجعهی انسانی و سیاسی جاری در ایران را همچون نمونهای میبینید که در آن دخالت بشردوستانه مشروعیت یافته باشد؟
مایکل والزر: پاسخ من به دوستان ایرانی: در نیویورک نشستهام و پرسشهایی پیرامون زندگی و مرگ پیش روی من هستند که تنها با تردید بسیار میتوانم به آنها پاسخ گویم. نشستهام و انتظار میکشم و انتظار... برای پرزیدنت ترامپ که دست به عمل بزند. هر چه بتوانم اکنون بنویسم ممکن است ده دقیقهی دیگر نامربوط باشد.
من هیبت مردم ایران را میستایم که برعلیه یک رژیم وحشی و سرکوبگر، تظاهرات و خیزش کردهاند؛ آنها اعتراضات را با وجود پاسخ مرگبار دولت حفظ کرده و ادامه دادهاند.
میدانید که من مداخلههای بشردوستانهی قهرآمیز برای پایان دادن به کشتارهای خمرهای سرخ در کامبوج و قتل عامهای اقلیتهای قومی در سودان و رودزیا را حمایت کردهام. دخالتهای از این دست میتوانند به تغییر رژیم بینجامند، اما تغییر رژیم به تنهایی دلیلی برای اعمال نیروی جنگی ورای مرزهای بین المللی نمیتواند باشد. بر این باورم که باید راههایی باشد برای دولتهای خارجی متعهد به لیبرال دمکراسی جهت حمایت از خیزشهای دمکراتیک مانند امروز در ایران – با دیپلماسی، با تحریمهای اقتصادی، و با عملیات نظامی محدود و به دقت طراحی شده.
مداخلههای نظامی حتی با نیتهای خوب و با تعهدهای لیبرال هم میتوانند پیامدهای بسیار بدی به بار بیاورند، مانند آنچه در لیبی چند سال قبل شاهد بودیم. بنابر این میخواهم در اینجا بسیار محتاط باشم. نخست برای ایالات متحده (و متحدانی که میبایست میداشتیم، ولی نداریم) بسیار ضروری است که به خواستههای معترضان ایرانی گوش بدهد. به گمانم به دلیل گستردگی اعتراضات، سازماندهی داخلی هم در کار است. باید دید ساماندهندگان اعتراضات چه مطالباتی دارند؟ چه نوع کمکی و برای چه مدت میخواهند؟ آیا آنها آمادهی به دست گرفتن کارکردهای دولت هستند؟ در شهرهای مشخص؟ در کل کشور؟ اگر رژیم فروبپاشد و هیچ نیروی خارجی روی زمین نباشد (که قرار نیست باشد) چه اتفاقی پس از آن میافتد؟ جنگ داخلی؟ آشوب سراسری؟ یا گونهای گذار بدون خونریزی؟ تصمیمهای مهم و حیاتی باید در داخل گرفته شوند، نه در خارج. سپس آنگاه ممکن است گونهای مداخلهی نظامی موجه دانسته شود.
دقیقیان: شما در نوشتهی خود در ۱۹۶۷ با عنوان “تعهد به نافرمانی مدنی”، بر روی نافرمانی مدنی همچون یک تعهد اخلاقی در هنگامی که یک دولت علیه مردم خود رفتار میکند، تأکید کرده اید. در هفتههای اخیر، مردم ایران نمونهای شکوهمند از این رفتار را دربرابر دولت اسلامی ناکارآمد اجرا کردهاند. مستبدان و طبقات حاکمه و در رأس آنها آیتالله خامنهای با حرام کردن صدها میلیارد دلار از سرمایهی ملی ایران کوشیدهاند اَبَرجنونهایی مانند زدودن اسرائیل و ملت یهود از پهنهی زمین (!) و ساختن حسینه در محل کاخ سفید را به پیش ببرند!!! اکثریت مردم ایران با سیاستهای ضدغرب و اسرائیل ستیز حاکمان اسلامی که فقر شدید و محرومیت اجتماعی را به آنها تحمیل کرده، به مخالفت برخاستهاند. تمام شهرهای ایران اعتصاب و تعطیل کردند و صفوف طولانی از از تظاهر کنندگان در همه جا به راه افتادند.
پس از کشتار جمعی روزهای اخیر، شما چگونه ابعاد این نافرمانی مدنی مردم ایران را ارزیابی میکنید؟ آیا پس از خشونت وصفناپذیر رژیم که مردم را خشمگین ساخته، این روش همچنان میتواند کارآیی داشته باشد؟ اگر بله، نافرمانی مدنی چه شکلها و محتواهای خلاقی را میتواند برای فراروی به مرحلهی بعد در پیش بگیرد؟
مایکل والزر: همانطور که گفتم، من هیبت مردم ایران را میستایم که برعلیه یک رژیم وحشی و سرکوبگر تظاهرات کرده و خیزش و نافرمانی مدنی کردهاند؛ آنها اعتراضات را با وجود پاسخ مرگبار دولت حفظ کرده و ادامه دادهاند. در صورتی که با شرایطی که گفته شد، اقدام نظامی محدود و دقیق موجه دانسته شود، باید به دنبال آن، حمایت همه جانبه و نیرومند سیاسی و اقتصادی برای یک گذار دمکراتیک صورت بگیرد. اما باید بدانید که همه چیز بستگی به توانمندی، انسجام و استقامت معترضان دارد.
طبری: اگر ممکن است، نظر خود را پیرامون نوع همبستگی جهانی کنونی با معترضان ایرانی تفسیر کنید. این همبستگی تا چه اندازه باید به اقدامات عینی یا مداخلهی سیاسی بینجامد؟
مایکل والزر: پاسخ خود من همبستگی با خیزش کنونی مردم ایران است – یعنی در درجهی نخست، همان همبستگی بینالمللی قدیمی در میان چپها که شوربختانه در زمان کنونی چندان اثری از آن نیست. من به دلیل امتناع بسیاری از چپگرایان آمریکایی و اروپایی در ابراز حمایت از مردم در خیابانهای شهرهای ایران، دچار وحشت شدهام. میپرسیم یک چنین همبستگی مردمی چگونه باید اتفاق بیفتد؟ به نظر من با تظاهراتهای گسترده و پرجمعیت؛ ملاقات با ایرانیان تبعیدی لیبرال و دمکرات، و فشار بر دولتها برای برای اقدام.
طبری: چگونه میتوان در تحلیل پویشمندیهایِ سیاسیِ تأثیرگزار، نقد شما از قدرت سیاسی را بر پاسخ بینالمللی به جنبش کنونی به کار بست؟ آیا منافع ژئوپلیتیک مانعی بر سر راه حمایت صادقانه از جامعهی مدنی ایران شده است؟
مایکل والزر: باید به شما بگویم که دونالد ترامپ متعهد به لیبرال دمکراسی نیست؛ لیبرالهای امریکایی فقط میتوانند نسبت به سیاست خارجی او مشکوک باشند؛ بسیار معاملهگرانه است: چه چیز برای ایالات متحده خوب است؟ اگر ترامپ یک معامله مانند ونزوئلا با سپاه پاسداران بکند، چه؟ یا انجام برخی رفورمها، پایان بلندپروازیهای هستهای و سپس پایان تحریمها، کنترل ایالات متحده بر نفت ایران و خیلی زود بازگشت رژیم به همان سرکوب گذشته؟
طبری: چگونه مشروعیت مقاومت مردم ایران دربرابر حیوان صفتی رژیم ارزیابی میکنید؟ آیا خط قرمزهای اخلاقی برای شکلهای گوناگون مقاومت مشروع قائل هستید؟ در سال ۱۹۷۹ در ایران یک انقلاب صرفأ سیاسی و نه ساختاری اتفاق افتاد. شاه در فکر تغییر ساختاری در سالهای ۱۹۷۷ و ۱۹۷۸ بود، اما انقلاب به او مهلت نداد. رژیم اسلامی تا امروز در همان ساختارها گیر کرده است. در مدت چهل و هفت سال این انسداد به شکاف میان رژیم و نسلهای جوان دامن زده است. فرهنگ روشنفکری چپ به طور عمده نسل انقلاب ۱۹۷۹ را نمایندگی میکند و برخلاف نسل جوان هر گونه خشونت علیه رژیم و نیز دخالت خارجی را رد میکند. جنبش سبز در ایران در سال ۲۰۰۹ نمونهای از شکست به دلیل این گرایش بود. جنبش اخیر که از دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شده این شکاف را حتی عمیقتر و برنگذشتنی ساخته است. آیا به نظر شما پس از کشتار جمعی اخیر توسط رژیم، همچنان امکان گذار مسالمت آمیز و غلبه بر این شکاف وجود خواهد داشت؟
مایکل والزر: میپرسید آیا خط قرمزهای اخلاقی برای اعتراضات وجود دارند، و خود پرسش شما نشان میدهید که پاسخ به آن را میدانید. همواره خط قرمزها وجود دارند و هنگامی که اعتراضات، نیروی انقلابی پیدا میکنند، این خط قرمزها اهمیت خاصی مییابند. بهترین شکل مقاومت از نوع خشونت پرهیز است، اما اگر خشونت رژیم، پاسخی خشونتآمیز را اقتضا کند، این خشونت همواره باید متوجه عوامل فعال رژیم باشد و نه هرگز علیه غیرنظامیان (شامل افراد مدنی که از پیوستن به گروههای خاصی خودداری میکنند). اختلاف نظر دلیلی نمیشود برای استفاده از نیروی قهر. تاریخی طولانی از جنبشهای انقلابی داریم که کارشان به شقاوت و ترور ختم شده، زیرا آنها از مدارا با مخالفان خود درون و بیرون از جنبش خودداری کردهاند.
از شما بسیار سپاسگزاریم.
———————-
مصاحبۀ اختصاصی گاهنامۀ فلسفی خرمگس با فیلسوف آمریکایی، مایکل والزر- سکولاریسم
رامین جهانبگلو- اسفندیار طبری- شیریندخت دقیقیان
https://jomhouri.com/jomhouri/archives/19925
طبقه بندی مایکل والزر از گونههای نقد اجتماعی- نوشته شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/725452/
لیبرالیسم و هنر تفکیک – مایکل والزر – شرح و ترجمه: شیریندخت دقیقیان
https://armanfoundation.com/wp-content/uploads//2020/03/articlemi.pdf
تعهدهای لیبرال- مصاحبهای با مایکل والزر در مورد کتاب جدید او: “مبارزه برای یک سیاست شرافتمندانه- ترجمهی شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/766741/
تعهد به نافرمانی - ترجمه و شرح: شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/698971/
■ آقای والزر ارجمند
مصاحبۀ شما زیر عنوان “جنبش ملی در ایران و احتمالهای پیش رو” را با اشتیاق خواندم. نکات آموزندۀ بسیاری را در این مصاحبۀ کوتاه به میان آوردهاید؛ احتیاط به حقی را در اظهارنظر در بارۀ مبارزات مردم ایران معمول داشتهاید، و با صراحت مسئولانهای در بارۀ سیاست خارجی ترامپ قضاوت کردهاید. در این مجموعه، این اشارۀ شما که “نشستهام و انتظار میکشم و انتظار... برای پرزیدنت ترامپ که دست به عمل بزند” برای من نامنتظر بود. بسیار مایلام بدانم انتظار چگونه عمل “به دقت طراحی شده”ای از جانب ترامپ را، در حمایت از مبارزات مردم ایران، داشتهاید.
با احترام علی پورنقوی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بخش اول
مقدمهی مترجم بیش از چهار دهه پس از انقلاب ۱۳۵۷، هنوز این رویداد نه به گذشتهای بسته و کنار گذاشته شده بدل شده است و نه به تجربهای که بهدرستی فهمیدهشده باشد. انقلاب همچنان در زندگی سیاسی، اجتماعی و حتی عاطفی ایرانیان حضور دارد، نه فقط بهمثابه یک واقعهی تاریخی، بلکه بهعنوان افقی که تصمیمها، ترسها و امیدهای امروز ما را شکل میدهد. از همین رو، بازخوانی آنچه در سال ۵۷ روی داد، نه کاری صرفاً تاریخنگارانه، بلکه ضرورتی فکری برای اکنون است: ضرورتی برای آنکه گذشته را دقیقتر ببینیم تا امروز را روشنتر بفهمیم.
بخش چهارم کتاب «تنهاترین انقلاب» (The Loneliest Revolution) نوشتهی علی میرسپاسی که به تازگی منتشر شده است، از معدود روایتهایی است که انقلاب را نه از موضع پیروزی یا شکست، بلکه از منظر تجربهی زیستهی کنشگران آن بازمیکاود. میرسپاسی در این بخش، انقلاب را از درون دانشگاه، خیابان و مناسبات انسانی روایت میکند؛ جایی که آرمانخواهی، خشونت، اخلاق، و سیاست بهنحوی درهمتنیده میشوند که پیامدهایشان تا امروز ادامه دارد. این روایت، تصویر سادهشده و اسطورهای از انقلاب را کنار میزند و ما را با پیچیدگیها، تردیدها و لحظههای گسست روبهرو میکند.
اهمیت این بخش در آن است که نشان میدهد چگونه انقلاب، حتی پیش از استقرار نظم جدید، بسیاری از امکانهای گفتوگو، همبستگی و مدارا را فرسوده کرد و چگونه حذف و خشونت، زودتر از آنچه معمولاً تصور میشود، به منطق مسلط میدان سیاست بدل شد. اینجا انقلاب نه صرفاً نقطهی آغاز یک نظام سیاسی، بلکه تجربهای است که زخمهای آن در روابط میان ایرانیان باقی مانده است.
ترجمهی این بخش با این باور انجام شده است که فهم دقیق لحظهی انقلاب ــ آنگونه که زیسته و تجربه شده ــ میتواند چراغ راهی برای امروز باشد. نه برای تکرار گذشته و نه برای داوریهای شتابزده، بلکه برای آموختن از خطاها، توهمها و امکانهای ازدسترفته. شاید تنها از خلال چنین بازخوانیای بتوان پرسید که چگونه میتوان سیاست را از نو، این بار با حساسیت بیشتر نسبت به پیامدها، اخلاق و کرامت انسانی، تصور کرد.
(برای آشنایی بیشتر با دکتر علی میرسپاسی و آثار او مقالهای از سایت آسو نوشته آرش عزیزی اضافه شده است.)
نگاهی به کتابی از علی میرسپاسی، با عنوان «تنهاترین انقلاب: خاطراتی از همبستگی و مبارزه در ایران» انتشارات دانشگاه ادینبورو، ۲۰۲۳
آرش عزیزی
علی میرسپاسی دانشآموختهی علوم سیاسی، روابط بینالملل و جامعهشناسی است و بیش از هر چیز خود را جامعهشناس میداند. او در سالهای اخیر اما به یکی از پرکارترین چهرههای عرصهای بدل شده که میتوان آن را «تاریخ اندیشه» یا «تاریخ روشنفکری ایران» نامید. میرسپاسی در سیزده سال گذشته ۸ کتاب به زبان انگلیسی و دو کتاب به فارسی نوشته که هر یک بر پژوهشهای گسترده و تأملاتی قابل اعتنا استوار است. او همواره کوشیده راوی و تحلیلگر تقلاهای اندیشهی ایرانی برای یافتن فضایی از آنِ خود در جهان معاصر باشد. چه آنگاه که از تقی ارانی مینویسد و چه وقتی که از داریوش شایگان و احمد فردید سخن میگوید، این خط فکریِ ممتد پیدا است. در عین حال، این آثار توسط روشنفکری ایرانی نوشته شدهاند که بهرغم دهها سال زندگی و تدریس در آمریکا، دغدغههای ایرانیاش را حفظ کرده است و بدینسان برگ جدیدی از همان تاریخ روشنفکری و جلوهی دیگری از همان تکاپوهایی هستند که موضوع کار میرسپاسی است. انگار میشنویم که نویسنده همزمان با سوژههای کتابهایش میپرسد: ایران کجا است؟ نسبت تفکر ایرانی با مدرنیتهی جهانی چیست؟ ما ایرانیان در میان دلدادگی به غرب و شرق و هراس از غربزدگی و شرقزدگی بالاخره به چه درکی از جایگاه خود در جهان رسیدهایم؟
کتاب جدید میرسپاسی در ظاهر شرح خاطراتیِ از سه دههی اول زندگی او است: کودکی در درود و نهاوند، نوجوانی در گلپایگان، دانشجویی در دانشگاه تهران و مشارکت ناکام در انقلاب ۵۷ که پیشآمد سالهای طولانیِ غربت در آمریکا میشود. تنهاترین انقلاب اما در واقع ادامهی همان سیر فکری است که میرسپاسی در آثار پیشین دنبال کرده و میکوشد از طریق شرح سیر زندگیِ جوانی ایرانی به روند شکلگیریِ تفکر معاصر ایرانی بپردازد و به ایران و جهان از دریچهی نگاه نوجوانی بنگرد که نه در شهرهای بزرگ کشور بلکه در قریهی کوچک گلپایگان با همان جریانهای فکری و سیاسیای سر و کله میزند که وصفشان را معمولاً از مرکز شنیدهایم: اسلامگرایی، مارکسیسم، جنبش چریکی و بهائیستیزی. با این توصیف، این کتاب بیش از آنکه مشابه کتابهای معمول خاطرات باشد، برگ دیگری از پروژهی کاوش فکریِ میرسپاسی دربارهی اندیشهی ایرانی است و این بار اما از گونهی ادبی «بیلدونگسرمان» (رمان تربیتی) برای بیان خود استفاده میکند.
غربت یا سرگردانی سبک مدرن؟
میرسپاسی تنها چهار یا پنج ساله بود که جملهای از مادرش شنید که شاید بتوان آن را اولین گزارهی فکری-سیاسیِ زندگیاش دانست: «درد غربت دارم.» این اما نه غربت آشنای ایرانیانِ لندن، پاریس یا لسآنجلس بلکه درد زنی بود که خانوادهاش را در نهاوند در استان همدان رها کرده بود تا همراه با همسرش که کارمند دارایی بود به درود در استان لرستان برود. فاصلهی این دو شهر تنها حدود ۱۲۰ کیلومتر و کمتر از دو ساعت رانندگی است. برای مادرِ نویسنده اما همین دوری نیز چنان دردناک بود که مدام به فکرش بود.
این است که میرسپاسی سالها پیش از آن که از اصالتجوییِ هایدگریِ روشنفکران ایرانی بنویسد خود با مسئلهی ناهمخوانیِ فرد با محیطِ غالب روبهرو شده بود. «غریبه» بودنِ خود را شاید زمانی فهمید که دید کودکان محل نه تنها در درود بلکه حتی بعدها در نهاوند نیز او را «خودی» حساب نمیکنند و پسری میدانند که از جایی دیگر آمده و به آداب محل آشنا نیست. او مینویسد: «من تعلق واقعیِ چندانی به جای مشخصی نداشتم و مدام باید در شهرهای دیگران ریشه میدواندم و همین بود که متفاوت جلوه دادنِ خودم از دیگران به نظر ره به جایی نمیبرد. در عوض، کوشیدم خودم را بر اساس شیوهی زندگی در جهان تعریف کنم، یعنی با تیمهای ورزشی، مؤسسات آموزشی، باشگاههای کتابخوانی و غیره. تا امروز نیز هرگز از واژگانی مثل “غربت” یا “غریبه” برای توصیف زندگیام استفاده نکردهام. چه زمانی که در ایران زندگی میکردم و هر سه چهار سال از شهری به شهر دیگر میرفتیم و چه زمانی که ایران را به قصد دو سال تحصیل در بریتانیا ترک کردم و چه طی چهل سالی که در آمریکا زیستهام.»نویسنده بدینسان از آغاز خود را همچون سوژهای تعریف میکند که مثل قهرمانان آشنای ادبیاتِ مدرن، جهانشهری و حتی «هر جایی» هستند؛ پرسشگر و سرگردان. میرسپاسی در یکی از مقالات پیشین خود از نشست و برخاست با مارشال برمن، از مهمترین نظریهپردازان آمریکاییِ تجربهی مدرنیته، در نیویورک گفته است و اینجا میبینیم که آن شوریدگیِ مدرن را پیش از رسیدن به بزرگترین شهر آمریکا در قریههای کوچک فلات ایران نیز تجربه کرده بود.
در سال ۱۳۴۲ میرسپاسیِ سیزده ساله که در نهاوند زندگی میکند با فیلمی آشنا میشود که دهها سال بعد در مقالات و کتابهای خود به تفصیل به آن میپردازد: «پرستوها به لانه برمیگردند»، ساختهی مجید محسنی. این فیلم داستان کشاورزی است که وقتی دومین فرزندش را بر اثر کمبود امکانات درمانی از دست میدهد تنها پسرش را برای تحصیل به تهران و سپس فرانسه میفرستد. آرزوی پدرِ کشاورز بازگشت پسر برای خدمت به مام میهن و ادارهی درمانگاهی در روستای محل تولدش بوده. پسر اما از خواستِ خود برای ازدواج و زندگی در فرانسه میگوید. اینجا است که پدر با کمک اهالیِ روستا نامهای خطاب به پسر مینویسد و مشتی از خاک ایران را هم ضمیمهی نامه میکند. پسر با دریافت این نامه دچار غلیان احساسات میشود و بیدرنگ به ایران بازمیگردد.
میرسپاسی قبلاً در نقد نگاه بومیگرایانه و روستاگرایانهی این فیلم نوشته است اما در اینجا از تجربهی تماشای آن در تنها سینمای نهاوند و در شرایطی که پدرش بهشدت شیفتهی فیلم بوده، میگوید. او مینویسد: «میتوانستم احساساتگراییِ این فیلم را هضم کنم اما تحقیر شهرنشینان در آن برایم ناراحتکننده بود… این فیلم بهرغم جهانبینیِ روستاییگرای خود به مزایای مدرنیته مثل مراکز پیشرفتهی پزشکی اذعان داشت اما آنها را تنها به این شرط میپذیرفت که از نو در محل کاشته و محلی شوند. اینگونه بود که “اصالت” روستا حفظ و حتی تقویت میشد.»
نویسنده طنازانه به این واقعیت اشاره میکند که کارگردان و بازیگر اصلی فیلم، محسنی، خود طبعاً مثل بیشتر سینماگران در تهران و در وضعیتی شبیه به ستارههای سینما زندگی میکرد. او در دههی ۱۳۴۰ دو دوره نمایندهی مجلس شد و در ضمن به سراسر جهان سفر میکرد و برای همین فیلم از جشنوارهی مسکو جایزه گرفت. طرفه آنکه تصویر رمانتیکِ محسنیِ شهرنشین از زندگیِ روستایی با تجربهی میرسپاسیِ نوجوان هیچ شباهتی نداشت. اینگونه است که شکل گرفتن تفکر نقادانهی میرسپاسی به رمانتیسیسم شبانی (پاستورال) را در همان سالهای نوجوانیاش میبینیم.
از لنین تا انجمن حجتیه
میرسپاسی چهار سال مهم شانزده تا بیست سالگی (از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹) را در گلپایگان میگذراند و میبینیم که چطور حالوهوای انقلابیِ ایرانِ آن روزگار به این شهر کوچک نیز سرایت کرده بود و همان افکاری که دانشجویان ایرانی را از تهران و شیراز تا فرانکفورت و برکلی مشغول کرده بود در گلپایگان نیز پیدا میشد. او از آشناییاش با آثار امثال صمد بهرنگی، باستانی پاریزی، احمد شاملو و بزرگ علوی میگوید. اما برخی از بهیادماندنیترین بخشهای کتاب به آشنایی با آرای رایج آن روزگار از طریق تجربیات عملی و اجتماعی مربوط میشود.
یکی تجربهی برخورد با دو معلم ادبیات در گلپایگان به نامهای اشراقی و امجدی است که نسخهای از کتاب دولت و انقلابِ ولادیمیر لنین را به دست میرسپاسی میرسانند. این دو معلم پیش از آن میرسپاسی را به باد انتقاد گرفته بودند که چرا از رمان چشمهایشِ علوی تمجید کرده است و به همین علت کتاب لنین را به او دادهاند تا بهاصطلاح به راه راست هدایت شود. البته علوی هم کمونیست بود اما این معلمهای انقلابی داستان رمانتیکی را که او در دورهی پیشین نوشته بود نمیپسندیدند. دوره دورهی فولاد آبدیده بود و نه چشمهایش.
مواجههی میرسپاسیِ ۱۷ ساله با لنین دوگانه است. او از یک سو از لحن مباحثهای و استدلالبنیانِ لنین خوشش میآید و از سوی دیگر از لحن تهاجمی او که بوی خشونت میدهد زده میشود. او مینویسد: «عجیب آنکه سبک مباحثهی لنین به دلم نشست. حملات تحلیلیِ او حسابشده اما پرنیرو بودند و میتوانستم تصور کنم که در نتیجهی آنها مخالفینش به کلی بهتزده میشوند. اما بهنظرم این الگوی تعامل فکری با من سازگار نبود چون من طرفحسابهای اصلیِ فکریِ خود، معلمانی مثل آقایان اشراقی و امجدی، را نه دشمن بلکه مربیِ خود میدانستم.»
در اینجا نقد ظریفی از میرسپاسی نسبت به جو غالب چپِ آن روزگار که پر از ستیز و عناد بود میبینیم و سیمای او بهعنوان چهرهای اهل تفکر و استدلال پیدا میشود. عجیب نیست که میرسپاسی که سمپات چریکهای فدایی خلق ایران بود بعدها قدم در راه دانشگاه و پژوهش علمی در ساحت اندیشه گذاشت.اینکه او جذب استدلالگراییِ لنین میشود اما لحن ویرانگرش وی را میآزارد نشانهی یکی از تناقضات چپ سنت لنینی است که محدود به ایران نیز نیست ــ چپی که ستیز را به اقناع ترجیح میدهد.
نقد دیگری به چپِ آن روزگار را در جای دیگری از کتاب مییابیم: «من اکنون میدانم که گرچه معلمان، همکلاسیها و خودم صمیمانه آیندهای مرفه برای کشورمان را میخواستیم اما تفکرمان در گیر و دارِ گذشته بود. ماهها و سالها را در خواب آیندهای آزاد میگذراندیم اما از چگونگیِ ساختن چنین آیندهای اطلاع نداشتیم. من در سالهای دانشجوییام به این فکر افتادم اما در آن زمان توجه و نیرویمان نه جذب عمل یا تفکر راهبردی بلکه صرف روزمرگیهای عالم سیاست میشد: خواندن، مناظره و دنبال کردن اخبار ایران و جهان. خیلی به پیامدهای اعمالمان نمیپرداختیم. جای “پیامدگرایی” هنوز هم در اندیشهی چپ خالی است.»
من کودکِ غربت بودم و به کنشگریِ سیاسی پناه آوردم و دست به رفاقت با آنهایی زدم که مثل من مایل به ایجاد ایرانی نوین بودند. حالا با غم میبینم که انقلاب، ایرانیان را بیش از همیشه از هم دور کرده است.
میرسپاسی در گلپایگان با اسلام و اسلامگرایی نیز مواجه میشود. این شهر در روایت میرسپاسی از شهرهای همسایهاش مثل خمین و خوانسار مذهبیتر است؛ جایی که در آن مردان با آیات قرآن به یکدیگر سلام میکنند، رادیو گوش کردن هنوز جنجالی است و حیات عمومی بیش از هر چیز محدود به اذان و عاشورا و عید قربان است. او هرچند در نوجوانی از این محدودیتها رنج میبرد اما در عین حال جذب یکی از معلمهای مذهبیاش به نام جعفر توکل میشود که در کلاس نوارهای روحانی معروف ضدبهائی، محمد تقی فلسفی، را پخش میکند. میرسپاسی در همان دوران به نقد افکار واپسگرای فلسفی میرسد و رسالهای ۳۰ صفحهای در این مورد تقدیم معلمش میکند و همین به جداییِ آن دو میانجامد. اما معلم دیگری پای او را به یکی از جلسات «انجمن حجتیه» در گلپایگان باز میکند که توصیف آن از بخشهای خواندنیِ کتاب است. او از این میگوید که دو ماه در این جلسات شرکت کرده و در ابتدا میدیده که در آنها برخی آثار اصلی دین بهائی خوانده و نقد میشود. اما بهزودی معلوم میشود که این گروه قصد آزار و اذیتِ فیزیکی بهائیها را نیز دارد. وقتی یکی از افراد گروه از میرسپاسی میخواهد که «اختلالی» در خانهی یک دبیر بهائی در گلپایگان ایجاد کند تا وی مجبور به ترک کاشانه شود، او با بهتی تمام متوجه خشونت این گروه میشود. میرسپاسی مینویسد: «امروز میدانیم که حجتیه یک گروه مذهبیِ محافظهکار ضدبهائی و ضدمارکسیست است که حضوری پررنگ در نیروهای امنیتیِ جمهوری اسلامی دارد. چه طنز بیرحم و تلخی است که من در جستوجوی آرمانشهر و بشریتی مهربانتر سر از این سازمان دهشتناک درآورده بودم… تجربهی من از حجتیه در گلپایگان خبر از مخاطرات ناگفتهی بسیج سیاسیِ بدون تأمل میدهد.»
از انقلاب تا تنهایی
کتاب با انقلاب ۵۷ آغاز میشود و رد پای انقلاب در جای جای آن مشاهده میشود. مقدمهی کتاب شرح ماجرایی است که میرسپاسی را تا پای مرگ برد: در اواخر مهر سال ۵۷ او در میان جمعی از دانشجویان دانشگاه ملی در حمایت از ادامهی اعتصاب دانشجویان علیه طرفداران خمینی که خواهان قطع اعتصاب به حکم امام بودند صحبت میکند. در پی این سخنرانی دانشجویان رأی به ادامهی اعتصاب دادند. اما گروهی از هواداران خمینی، میرسپاسی را ربودند و به گوشهای بردند و تا سر حد مرگ کتکش زدند. میتوان گفت که زنده ماندن او از سر شانس و اقبال بوده است. به قول خودش: «اینگونه بود که انقلاب برای من دو یا سه ماه زودتر از بقیه تمام شد.»
در سراسر کتاب اما میبینیم که میرسپاسیِ نوجوان و سپس جوان چگونه به انتقاد از بیعدالتیهای ایرانِ شاهنشاهی میرسد و به انقلابیون میپیوندد. در سالهای دانشگاه تهران از آشنایی او با اساتید نامداری همچون حمید عنایت و هما ناطق و گروههای مختلف سیاسی میشنویم. میرسپاسی برگهایی فراموششده از انقلاب را نیز بازگو میکند و به یادمان میآورد که غربستیزی تنها انگیزهی انقلاب نبوده است. او از سخنرانیِ عبدالکریم لاهیجی در دانشگاه آریامهر (شریف) در پاییز ۵۷ میگوید که در آن این کنشگر حقوق بشر از مبارزهی مشروطهخواهان حرف میزند و از بیتوجهیِ حکومت شاه به قانون انتقاد میکند. برخی جوانان همانجا از لاهیجی انتقاد میکنند که چرا بهجای انقلاب از حکومت قانون صحبت میکند اما لاهیجی بر حرفش پافشاری میکند. میرسپاسی مینویسد: «روایات محافظهکارانه از انقلاب ۵۷ این گفتگوهای مهم را لاپوشانی میکنند و تأکیدشان بر مذهبیبودنی است که همهجا را پر کرده بود.لاهیجی اما مدافع منطق قانونی بود و اصرار داشت که هدف انقلابیِ ما اخلاقی و تحت حمایت قانون است… نکتهی غمانگیز اما اینجا است که تا ایران گشایش سیاسی به خود دید، جنبش انقلابی سکندری خورد. ما به دنبال آرمانشهر بودیم و به ویرانه رسیدیم.»
تلخیِ سرانجامِ انقلاب را نه فقط در روایتهای بزرگ بلکه در روایات انسانیِ کوچکتری میبینیم که در کتاب مطرح میشوند. مثلاً روایت ابوذر ورداسبی، دانشجوی حقوق و هوادار سازمان مجاهدین خلق، که میرسپاسی در دوران تحصیل در دانشگاه تهران با او آشنا میشود. ورداسبی در اولین ماههای انقلاب با نخستین استاندار پساانقلابیِ مازندران برای کمک به کشاورزان شمال همکاری میکرد و در انتخابات مجلس اول نامزد مجاهدین خلق برای نمایندگی قائمشهر بود. او اما بعدها به عراق رفت و تقدیرش این بود که در عملیات فروغ جاویدان در سال ۶۷ به ایران حمله کند و در همان حمله به همراه همسرش، فاطمه فرشچیان، کشته شود.
یکی از تلخترین بخشهای کتاب اما به ماجرایی ظاهراً پیشپاافتادهتر اختصاص دارد. در اکتبر ۲۰۰۹، در بحبوحهی جنبش سبز در ایران، میرسپاسی دانشور مهمان در دانشگاه پرینستون بود که متوجه شد یکی از اساتید قدیمیِ محبوبش، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، به همین دانشگاه آمده است. حالا این شهر کوچک در ایالت نیوجرسی آمریکا، میزبان استاد و شاگرد قدیمی بود و میرسپاسی مشتاق دیدار استاد پس از دههها دوری بود. اما کدکنی پیام فرستاد که علاقهای به دیدن میرسپاسی و سایر ایرانیان ندارد. میرسپاسی مینویسد: «دکتر کدکنی مهربانترین استاد من در دوران دانشگاه بود. حالا که به مرخصی آمده بود و در شهر کوچک من زندگی میکرد وقتی برای دیدن من و بقیهی ایرانیها نداشت. انقلاب به شیوههایی غریب با ما صحبت میکند. به خاطر همین انقلاب، من امکان بازگشت به کشورِ محل تولدم و دیدار معلم محبوبم را ندارم… من کودکِ غربت بودم و به کنشگریِ سیاسی پناه آوردم و دست به رفاقت با آنهایی زدم که مثل من مایل به ایجاد ایرانی نوین بودند. حالا با غم میبینم که انقلاب، ایرانیان را بیش از همیشه از هم دور کرده است.»
گویی انقلاب در یک لحظهی تاریخی بخش بزرگی از ایرانیان را گرد هم آورده بود؛ گرچه از همان آغاز بسیاری را حذف کرد. پیآمد انقلاب اما «تنهایی» و جدا کردن ایرانیان از یکدیگر بود، پیآمدی که هنوز با آن دست و پنجه نرم میکنیم.
آغاز فصل چهارم کتاب:
بهشت زهرا، ۱۳۵۶-۱۳۵۷
هما ناطق از ایمانمان دفاع میکند
صبح زود یکی از روزهای ماه اکتبر بود که تلفن خانه ما زنگ خورد. مظفر، دوستی از کردستان سنندج که نه چندان دور از خانه ما در تهران زندگی میکرد، پشت خط بود. با عجله توضیح داد که تظاهرات بزرگی در گورستان اصلی تهران، بهشت زهرا، در جریان است. در آستانه خروج از خانه بود که تصمیم گرفت به من زنگ بزند، بنابراین قرار گذاشتیمدر آنجا همدیگر را ببینیم. روز ملایم و آفتابی بود و وقتی پیاده از محلهمان در تهران، آریاشهر، به بهشت زهرا رسیدم، اواخر صبح بود. با دیدن دریای انسانی که قبلاً محوطه وسیع گورستان را پر کرده بود، متوجه شدم تلاش برای پیدا کردن مظفر بیفایده خواهد بود. پس از مدتی سرگردانی در گورستان، گروهی از افراد مجهز به میکروفون و تجهیزاتضبط توجه مرا جلب کردند. نزدیکتر رفتم تا صحنه را بررسی کنم. سه یا چهار خبرنگار خارجی با دو زن مصاحبه میکردند که یکی از آنها شناختم. او دکتر هما ناطق، استاد تاریخ دانشگاه تهران و منتقد مارکسیست شناخته شده در دوره شاه بود. من به عنوان دانشجو چند بار دکتر ناطق را ملاقات کرده بودم. در چند کلاس او شرکت کرده و سؤالات فکری و سیاسیای که برایم پیش آمده بود را پس از کلاس با او در میان گذاشته بودم. او همیشه مهربان بود و خود را در دسترس دانشجویان قرار میداد.
صبر کردم تا خبرنگاران خارجی وسایلشان را جمع کنند و بروند، سپس من به همراه برخی دیگر از افراد باقیمانده در جمع، به سمت زنان مصاحبهشده رفتیم. یک تماشاگر هوش و ذکاوت آنها را تحسین کرد و از آنها به خاطر نمایندگی باوقار از زنان انقلاب در برابر مطبوعات خارجی تشکر کرد. تعریف و تمجیدهای بیشتری ادامه یافت. سپس ناطق که با اعتماد به نفس و فارسی فصیح صحبت میکرد، خطاب به ما گفت: “ما خبرنگاران خارجی را سر جای خودشان نشاندیم. آنها درباره رفتار اسلام با زنان سؤال میکردند و نگرانیهای مختلفی درباره نیروهای مذهبی انقلابی و وضعیت زنان مطرح میکردند. ما البته از ایمانمان دفاع کردیم و به آنها گفتیم که در انقلاب ما هیچ تفاوتی بین مردان و زنان وجود ندارد”. نتیجه گیری او چنین بود: “ما از آنچه که پس از سقوط شاه بر سر زنان خواهد آمد.اصلاً نگران نیستیم.”
قطعیت ناطق مرا شگفتزده کرد، اما سکوت کردم و برای بیان نظر مخالف، بیش از حد به او احترام گذاشتم. در پسزمینه باقی ماندم و منتظر شدم تا جمعیت کم شود. وقتی این اتفاق افتاد، به او نزدیک شدم و پرسیدم: “دکتر ناطق، شاید ما جوان و بیتجربه باشیم، اما سخت است که از برخی فعالان و رهبران مذهبی عیبگیری نکنیم. همین امروز صبح در گورستان، شنیدم که گروهی از طرفداران خمینی دیگران را به خاطر نگفتن «اللهاکبر» پس از یک سخنرانی سرزنش میکنند. میترسم به زودی بخواهند نحوه زندگی، تفکر و رفتارمان را دیکته کنند. برخی از حزباللهیها در دانشگاه همین حالا هم به همکاران زن ما به خاطر پوششی که خود میپسندند - نه آنطور که حزباللهیها فکر میکنند باید بپوشند - مزاحمت ایجاد می کنند. آیا عادلانه است که به خاطر انقلاب سکوت کنیم؟ به نظر شما ما چه باید بکنیم؟”
وقتی حرفم تمام شد، چهره ناطق در هم رفته بود. با تندی پاسخ داد: “این نگرش دقیقاً چیزی است که از آن میترسم. همه میخواهند ساز خودشان را بزنند. این یک انقلاب است، نه بازی. ما باید به تودههای مردم احترام بگذاریم. نمیتوانیم از کاه کوه بسازیم.” پاسخ دادم:”اما دکتر ناطق،جمعیت طرفدار خمینی قدرتمند است و در برخی موارد بهطور جدی با آزادیهایی که چپگرایان از آن حمایت میکنند مخالفت میکند. آنها زنان را هدف قرار میدهند و سرزنش میکنند، با این حال اینجا ما یک زن محترم از چپ را داریم که نگران دور کردن آنهاست. ما به عنوان سخنگویمان از شما بیشتر انتظار داریم، دکتر ناطق.” در این مرحله، ناطق با بیحوصلگی پاسخ تندی داد که نمیداند من از چه حرف میزنم و قبل از ترک کردن من، مرا عصبانی و تنها در میان بهشت زهرا رها کرد. شاید من بیش از حد به احساسات خودم مطمئن بودم؟ قطعاً نمیتوانست این باشد که همه به جز من اشتباه میکردند. شاید اثرات مستیآور انقلاب، بازپسگیری آیندهمان از شاه، بر همه ما چیره شده بود. درگیر در این دوران سرگیجهآور، نمیتوانستیم واضح فکر کنیم.
سالها بعد، در اوت ۱۹۸۳ (آبان ۱۳۶۲)، فرصتی برای تجدید آشنایی با ناطق پیدا کردم، این بار در پاریس. اگرچه پس از ملاقات اکتبر ۱۹۷۸مان در بهشت زهرا یک بار دیگر هم دیدار کرده بودیم، اما به گفتگوی کوتاهمان بازنگشته بودیم و مشتاق بودم بدانم آیا او خاطرهای از آن دارد یا خیر. در حالی که در یک کافه پاریسی روبرویش نشسته بودم، مؤدبانه پرسیدم که آیا مرا از آن روز، چند ماه قبل از سقوط رژیم به خاطر دارد. او تقریباً اجازه نداد جملهام را تمام کنم و کلام مرا قطع کرد: “من نمیفهمم چرا همه اینقدر به زندگی من در دوران انقلاب علاقهمند هستند! آن زمان و شرایط، گیجکننده بود. همه کارهای احمقانهای کردند و میتوانی مرا هم یکی از آنها بدانی. حالا همه ادعا میکنند که همه چیز را درباره خمینی قبل از انقلاب میدانستند. آنها مرا بابت همه کارهایی که این رژیم کرده مقصر میدانند.” چند لحظه زمان برد تا خودم را جمع و جور کنم، قبل از اینکه پاسخ دهم: “فقط میخواستم به شما یادآوری کنم که آن روز کوتاه با هم صحبت کردیم. قصد نداشتم شما را ناراحت کنم.” او مکث کرد، گویی که جدیت واکنشش حتی خودش را هم شگفتزده کرده بود. آرام افزود: “مطمئنم شما هم موافقید.” شوخی کردم که حتی آن زمان هم به انتقادم واکنش تندی نشان داد. این را گفتم در حالی که معتقدم امکان هرگونه رابطهای بین ما تا این لحظه از بین رفته است. با ممنوعیت صحبت درباره گذشته، گفتگو به موضوعات کماهمیتتری کشیده شد، مثل بازگشت برنامهریزی شدهام به آمریکا و مقالهای که او نوشته بود تا به شخص دیگری تحویل دهد.
هما ناطق در اول ژانویه ۲۰۱۶(۱۱ دی ۱۳۹۴) در آرُو (Arrou)، روستایی فرانسوی در جنوب پاریس درگذشت. او به عنوان مورخی برجسته از دوران قاجار و ایران مشروطه به یاد آورده میشود که در زمان انقلاب از رهبری خمینی حمایت کرد، اما بعدها به مخالفت با او برخاست و کشور را به قصد زندگی در تبعید ترک گفت. هواداران رژیم ساقطشده پهلوی، در ابراز پشیمانی او، چهرهای از یک انقلابی قابل نجات یافتند. ناطق توبهکار در نامهای سرگشاده که در سال ۲۰۰۳(۱۳۸۲) منتشر شد، انقلاب و نقش خود در آن را محکوم کرد. داستان نانوشته تحول سیاسی ناطق، بخشی از زندگیهای پس از مرگِ نسنجیده انقلاب است و پرسشهایی برجای میگذارد که ارزش تأمل دارند: چگونه یک محقق که به خوبی با تاریخ ایران و اسلام آشنا بود، یک فعال که برای مشارکت زنان در سیاست تلاش میکرد،در حمایت از رهبری روحانیت در یک انقلاب احساس راحتی کرد؟
تبیین خود ناطق به این پرسش اساسی پاسخ نمیدهد و در عوض تلاش میکند تا خود را از شرم و گناهی مبرا کند که شاهدان صعود جمهوری اسلامی احساس میکنند. نامه سرگشاده او اشتباهات سیاسیاش را به تب انقلابی نسبت میدهد که او و دیگر ایرانیان غافل را گمراه کرد: “شاید من به خاطر نقشم در انقلاب، مقصرتر از دیگران باشم. من یک معلم و محقق بودم، اما چنان تحت تأثیر شور انقلابی قرار گرفتم که همه آنچه آموخته بودم را کنار گذاشته و به تودههای ناآگاه در خیابانها پیوستم.”
تجدید دیداری از تهران
تابستان سال ۱۳۵۳ بود که از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شدم. تازه از دانشگاه بیرون آمده بودم و آنچه در انتظارم بود، نه شروع زندگی بزرگسالی، که خدمت سربازی اجباری بود. در آن زمان، دولت از همه فارغالتحصیلان مرد میخواست پیش از آغاز کار حرفهاییا ترک کشور، دو سال در ارتش خدمت کنند. من قبلاً در طول دو تابستان به عنوان دانشجو شش ماه خدمت کرده بودم، که مدت خدمتم پس از فارغالتحصیلی را به هجده ماه کاهش میداد، اما باز هم از فکر سپردن بیش از یک سال از زندگیام به «ارتش سلطنتی» به تلاطم میافتادم. تابستانهایی که خدمت کرده بودم بیثمر و حتی تحقیرآمیز بودند. تصور کنیدیک جوان رادیکال که هر فرصتی را برای مقاومت در برابر اقتدار غنیمت میشمرد، در یک پادگان نظامی محبوس شده باشد. فرماندهان نظامی وسواس یکسونگرانهای در اجرای انضباط و وادار کردن به اطاعت از افسران ارشد داشتند. دور از نگاه مراقب فرماندهانمان، من و دیگران نهایت تلاش خود را برای خرابکاری در برنامههایشان و ایجاد هر مشکلی که میتوانستیم به کار میبردیم. ما آشکارا از فرماندهمان درباره نقش نظامی و سیاست خارجی ایران در خاورمیانه و وابستگی نظامیاش به آمریکا سؤال میکردیم. میپرسیدیم چرا ارتش ما اینقدر سریع حاضر است سیاست آمریکا در یمن را پیش ببرد، اما برای منافع فلسطینیها حتی انگاری هم تکان نمیخورد؟ فرمانده ما، که چندان تمایلی به مجادله نداشت، به ندرت پاسخ واقعیای به تحریکات ما میداد. او با این پاسخ که این ارتش شاهنشاهی است، نه ارتش مردم، و ما صرفاً برای اجرای دستورات و فرمانهای او آنجا هستیم، ما را پس میزد.
سه ماه اول از هجده ماه خدمتم را در یک پایگاه پیادهنظام در شیراز به آموزش گذراندم، زرق و برق نظامیای که شاهدش بودم در آنجا به اوج خود رسید. سرلشکر جهانبایی،فرمانده لشکر پیاده شیراز، ما را به حالت خبردار میخواند. ما دانشجویان افسری بیحرکت در جای خود میایستادیم در حالی که او طولانی درباره مصائب زندگی در اتحاد جماهیر شوروییا برخی دیگر از بلایای ناشی از «نظام اشتراکی» سخنرانی میکرد. پس از سه ماه سخنرانیهای او، به سرپل ذهاب فرستاده شدم، شهرکی کوچک نزدیک مرز ایران و عراق، جایی که باقی مانده خدمتم را به عنوان فرمانده یک واحد به پایان بردم. به عنوان یک ستوان دوم، گروهی حدود بیست و چهار سرباز تحت فرمانم داشتم. یک برنامه از پیش تعیینشده برای آموزش واحدم به من داده شده بود که مجال زیادی برای بداههپردازی نمیداد، جز در زمانهای مشخصی که برای بحث در نظر گرفته شده بود. پس از چند ماه تصمیم گرفتم دیگر به سربازان تحت فرمانم در مورد موضوعات نظامی سخنرانی نکنم و در عوض توجهام را به مسائل روز، ادبیات و تاریخ معطوف کنم. این دورهها را به بحث درباره سیاست، عمدتاً درگیریهای خاورمیانه، با واحدم میگذراندم. همچون دو تابستانی که در تهران خدمت کرده بودم، در سرپل ذهاب نیز به ندرت مهارت یا دانش جدیدی آموختم.
اگرچه خدمت من فاقد آموزشهای مفیدبود، اما مرا با چند فعال آشنا کرد و تجربه مشترکمان دوستیهایی را پایهریزینمود که حتی پس از چهلوپنج سال، تا به امروز پایدار ماندهاند. در طول مدتی که با هم خدمت میکردیم، ما سه نفر - جواد (که اکنون در لندن زندگی میکند)، احمد (که پس از انقلاب چندین سال در زندان گذراند و اکنون در منطقه پرینستون، نیوجرسی زندگی میکند) و من - تصمیم گرفتیم برای تحصیلات تکمیلی با هم به خارج سفر کنیم. من خدمتم را در پاییز۱۳۵۴ به پایان رساندم و تا نوامبر همان سال، جواد و من ایران را به مقصد ادامه تحصیل در بریتانیا ترک کردیم. چند روزی در لندن ماندیم و سپس در بورنموت (Bournemouth)، شهرکی در ساحل جنوبی انگلستان ساکن شدیم. جواد در آنجا اقوامی داشت و من نیز در حالی که با یک خانواده محلی هماتاق بودم، در مدرسهای نزدیک زبان انگلیسی میخواندم. احمد دوستان و خویشاوندانی در آمریکا داشت و چند ماه پس از ترک ایرانِ من و جواد، به واشنگتن دی.سی. رفت.
من برنامهریزی کرده بودم که حداکثر چند ماه در بریتانیا بمانم، یعنی به اندازهای که انگلیسیام را تقویت کنم و از آنجا به مقصد نهاییام، یعنی ایالات متحده بروم تا تحصیلات تکمیلی را به پایان برسانم. با این حال، یک سلسله رویدادهای غیرمنتظره اقامتم در بریتانیا را طولانیتر کرد. در یکی از کلاسهای شبانه انگلیسی که شرکت میکردم، مدرس - مرد میانسال اهل مطالعه - متوجه علاقهام به ادبیات شد و مرا تشویق کرد در کالجی که خود در آن تدریس میکرد ثبتنام کنم. من بدون درنگ از توصیه او پیروی کردم و بلافاصله در برنامه ادبیات انگلیسی کالج محلی شروع به تحصیل کردم. در همان زمان، نوع دیگری از عشق به زندگیام وارد شد و این انگیزه اصلیتر ماندنم در بریتانیا بود. با این حال، این رابطه غیرمنتظره که مرا به ماندن ترغیب کرده بود، نسبتاً پیچیده از آب درآمد و تا زمستان ۱۳۵۶ به پایان رسید.
از جهتی، زمانبندی پایان این رابطه نمیتوانست بهتر باشد. تا اوایل پاییز۱۳۵۶، دوستانم در ایران با نظمی فزاینده درباره وضعیت بیسابقه آنجا برایم مینوشتند. آنان گزارش میدادند که فرصتهای جدیدی برای بسیج روزبهروز در حال گشایش است و سیلابی از فعالیتهای سیاسی و فرهنگی را به راه انداخته است. با سقوط شاه که در افق نمایان بود، تصمیم گرفتم سفرم به آمریکا برای تحصیلات تکمیلی را بار دیگر به تعویق بیندازم و فوراً به ایران بازگردم. من از سیزدهیا چهارده سالگی مشتاق یک ایران آزادتر و بازتر بودم. اکنون که نشانههای امیدبخشیک ایران دموکراتیک - هرچند زودهنگام و غیرقابل پیشبینی - در حال ظهور بود، تحمل دور ماندن را نداشتم. بیش از هر چیز آرزو داشتم این رویدادهارا نه به عنوان یک ناظر، بلکه به عنوان یک مشارکتکننده در عرصه، از نزدیک تجربه کنم. با این حال، شاخههای چپ مقاومت نتوانسته بودند مانند مخالفان مذهبی از سرکوب شاه جان سالم به در ببرند، بنابراین مطمئن نبودم که برای ایفای نقش پیشرو در انقلاب - به هر سمتی که میرفت - آماده باشیم. با این حال، من با امید به اینکه جناح چپ سکولار در آخرین لحظات به نحوی منابع لازم را برای سازماندهی مجدد و ظهور به عنوان نیروی سیاسی عمدهای همتراز با همتایان مذهبیمان بسیج خواهد کرد، راهی ایران شدم.
خداحافظی با بریتانیا آسان بود. تنها در اواخر دو سال اقامتم در آنجاست که شروع به دلبستگی به مکانها و مردمانش کردم که بیشترشان دانشجویان، معلمان و دیگر افراد اهل فکری بودند که در کتابفروشیها، کارگاهها و رویدادهای هنری لندن ملاقات کرده بودم. اگرچه به این دوستان بسیار علاقمند بودم، اما هرگز هماهنگی احساسی با آنها پیدا نکردم و حس میکردم که همیشه برایشان یک «غریبه» خواهم بود. در بریتانیا مدام به من یادآوری میشد که یک ایرانی هستم، هویتی که مرا به شکلی نو از تفاوت آگاه میکرد: ایرانی بودن در بریتانیا، مرا در معرض انزوایی بیشتر قرار میداد تا اینکه یک «غریبه» در یک شهر ایرانی همجوار باشم. به ویژه از واژهای که برای یادآوری تفاوتم استفاده میشد، بیزار بودم: «خارجی» (alien). اولین باری که با آن مواجه شدم، حالم به هم خورد. در یک مؤسسه زبان انگلیسی ثبتنام کرده بودم و فرمی برای پرکردن به من دادند. در بالای صفحه، با حروف درشت و پررنگ نوشته بود: “اطلاعات دانشجویانخارجی”. اینجا دیگر اشاره به من به عنوان یک «غریبه» کافی نبود. من یک «خارجی» بودم، یک موجود بیرون از جهان انسانی شناخته شده برایکسانی که آن را مشخص کرده بودند، وجودی که به لحاظ هستیشناختیکم ارزش تر محسوب می شدم. در حالی که حلقه نزدیکی از دوستان ایرانی، جزیرهای از آشنایی برایم فراهم میکرد، عمداً از فعالان ایرانی و انگلیسی فاصله میگرفتم، چرا که در هیچ یک از این گروهها احساس آرامش نداشتم، زیرا به نظر میرسید بیشتر مشغول انتقاد از یکدیگرند تا پرورش همبستگی.
در دوران اقامتم در خارج دریافتم که خانه یک مکان نیست، بلکه همنشینی افرادی است که با آنها هستی. حتی در حالی که به ایران بازمیگشتم، میدانستم که سفرهای خارجیام پروژهای ناتمام است که به زودی دوباره به آن بازخواهم گشت. با یادآوری سخنان دکتر عنایت که هنوز بر ذهنم سنگینی میکرد، قصد داشتم دو یا سه ماه در ایران بمانم و سپس دوباره برای ادامه تحصیلات تکمیلی در ایالات متحده، آنجا را ترک کنم. اگرچه امید داشتم به مبارزه برای ایران آزادتر کمک کنم، اما جاهطلبیهایم برای تحصیل در خارج از کشور به عنوان یک دانشمند علوم اجتماعی، روزبهروز قویتر میشد و مرا به سویی دیگر میکشید. تا زمان ترک بریتانیا، دروس سطح کالج در ادبیات انگلیسی گذرانده بودم. اگرچه شروع به احساس راحتی با زبان کرده بودم، اما دو سال زمان کافی برای کسب توانایی لازم برایمطالعه آثار کلاسیک انگلیسی در علوم اجتماعی و علوم انسانی نبود، الزامی که دکتر عنایت به من یادآوری کرد هر روشنفکری که لیاقتش را داشته باشد باید برآورده کند. خود را در ادامه این تلاش در ایالات متحده مجسم میکردم، این بار در رشته روابط بینالملل، حوزهای که فکر میکردم درک بهتری از جهان به من خواهد داد. چند دوست که در آنجا تحصیل میکردند به من گفتند که این رشته برای دانشجویان جهان سوم پذیراتر است. با وجود پایبندیام به این چشمانداز، نمیتوانستم اجازه دهم تحصیلاتم – که فکر میکردم همیشه میتوانم از سر بگیرم – مانع از بخت من در شرکت در تحول سیاسی شود که فقط یکباردرزندگی ام با آن روبرومی شدم.
ادامه دارد ...
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
الناز شاکردوست بازیگر سرشناس سینمای ایران در واکنش به کشتار خونین دهها هزار معترض ایرانی و غم و عزایی که سراسر کشور را فراگرفته، سینما و بازیگری را کنار گذاشت. او در یادداشتی نوشت: او در یادداشتی نوشت: «من نه در جشنی شرکت خواهم کرد و نه دیگر هرگز در این خاکی که بوی خون میدهد نقشی بازی خواهم کرد.»
متن یادداشت الناز شاکردوست که در اینستاگرام خود منتشر کرده به شرح زیر است:
این بودن سختتر از هزار بار مُردن است...
افسردگیام چنان عمیق گشته که مرز بین واقعیت و کابوس را گم کردهام...
روحم توان تحمل این تراژدی جنایتبار هولناک تاریخی را نداشته...
من بازیگرم، یاد گرفتهام با تمام پوست و استخوان و نفس، دیگری را زندگی کنم، اما این بار بهجای چهل هزار هموطنم، کشته شدهام...
بهجای تکبهتک معشوقههایشان، بهجای اعضای خانوادههایشان روحم پارهپاره گشته...
دیگر حتی انسانم آرزو نیست...
تب دارم، ناگهان زنگ تلفن... صدایی از آن سوی خط: «سیمرغ برای توست، بازیات درخشان بوده!»
فریاد میزنم من عزادار عزیزانم هستم، کدام جشنواره، کدام جشن؟ من نه در جشنی شرکت خواهم کرد و نه دیگر هرگز در این خاکی که بوی خون میدهد نقشی بازی خواهم کرد،
«این نقش اصلی من است!».
الناز شاکردوست
زمستان خونین ۱۴۰۴

|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
پس از سرکوب خونین اعتراضات دیماه در ایران و قتلعام و زخمیکردن دهها هزار معترض و بازداشت و ناپدیدسازی دهها هزار نفر دیگر، جمهوری اسلامی با گستراندن فضای خفقان تلاش کرده صدای آزادیخواهی را در دل جامعه خاموش کند.
همزمان، ۵۳ روز از بازداشت دوباره نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل گذشته و همچنان هیچ اطلاعات مستقل و قابل راستیآزمایی درباره وضعیت سلامت و حال او در دست نیست؛ موضوعی که عمیقا نگرانکننده است.
بنا بر اعلام دادستانی، نرگس محمدی تنها در صورتی اجازه تماس تلفنی خواهد داشت که «قوانین» مورد نظر مقامهای قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی را در سخنانش رعایت کند؛ یعنی تماس، نه حق او، بلکه امتیازی مشروط به سکوت و خودسانسوری تلقی شده است. این شرطگذاری بر حق ارتباط با خانواده و اطلاعرسانی درباره وضعیت خود، مصداق فشار و محدودسازی غیرقانونی یک زندانی است. نرگس محمدی این شرط را نپذیرفته و گفته است تحت چنین محدودیتهایی تماس نخواهد گرفت؛ تصمیمی که معنایش روشن است: ترجیح قطع تماس بر پذیرش تحمیل زبان و روایت بازجو، حتی اگر بهایش تداوم بیخبری و نگرانی خانواده باشد.
در این روزهای سخت برای کشورمان ایران، از سازمانهای حقوق بشری، فعالان و جامعه جهانی میخواهیم به زندانیان سیاسی در بازداشتگاهها بیندیشند و اقدامهایی عملی برای نجات جان آنان در دستور کار قرار دهند؛ به کسانی که در خطر اعداماند و مقامهای جمهوری اسلامی و هواداران یا همراهان دیکتاتور آن خواستار قتل حکومتی آنان هستند، به خانوادههایشان و به همه افرادی که بهطور غیرقانونی بازداشت شدهاند، ناپدید شدهاند یا جان باختهاند. بنا بر اعلام کانون صنفی معلمان ایران، بسیاری از آنان کودک، دانشآموز و افراد زیر سن قانونی بودهاند.
ما خواستار آزادی فوری و بیقید و شرط آنان هستیم. همه زندانیان سیاسی باید بیدرنگ آزاد شوند. باید به خبرنگاران و سازمان ملل اجازه داده شود وارد ایران شوند و مستقیما با این خانوادهها گفتوگو کنند. جهان باید در این روزهای دشوار در کنار مردم ایران بایستد؛ به امید آزادی ایران و رهایی ابدی از شر استبداد.
۱۳ بهمن ۱۴۰۴
بنیاد نرگس
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
بر اساس اعلام دو منبع مطلع و یک مقام آمریکایی، انتظار میرود «استیو ویتکاف» فرستاده کاخ سفید و «عباس عراقچی» وزیر امور خارجه ایران روز جمعه در استانبول، به همراه نمایندگانی از چند کشور عربی و اسلامی دیدار و درباره توافق احتمالی هستهای گفتوگو کنند.
یک منبع چهارم که در جریان برنامهریزی این نشست قرار دارد، گفته است که برگزاری نشست در روز جمعه «بهترین سناریو» است، اما تا زمانی که جلسه واقعاً برگزار نشود، هیچ چیز قطعی نیست.
اهمیت موضوع: این دیدار، نخستین گفتوگو میان مقامهای آمریکایی و ایرانی از زمان فروپاشی مذاکرات و جنگ ۱۲ روزه در ژوئن گذشته خواهد بود. این رویداد در حالی رخ میدهد که ایالات متحده در حال انجام یک بسیج بزرگ نظامی در خلیج فارس است و دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا تأکید دارد تنها راه جلوگیری از مناقشه نظامی، دستیابی سریع به یک توافق است.
به گفته مقام آمریکایی، محور اصلی نشست استانبول، تلاش برای تدوین بسته توافقی است که مانع از بروز جنگ شود. این مقام افزود دولت ترامپ امیدوار است ایران با آمادگی لازم برای انجام مصالحههای ضروری در این نشست حاضر شود.
پشت صحنه: برگزاری نشست پیشِرو حاصل تلاشهای دیپلماتیک ترکیه، مصر و قطر طی چند روز گذشته بوده است.
روز دوشنبه، وزیران امور خارجه ترکیه، عربستان سعودی و مصر بار دیگر با عباس عراقچی گفتوگو کردند تا درباره امکان برگزاری این دیدار تبادلنظر کنند.
رسانههای رسمی ایران نیز گزارش دادند که «مسعود پزشکیان» رئیسجمهور این کشور دستور آغاز دور تازهای از مذاکرات با دولت ترامپ را صادر کرده است.
عراقچی روز دوشنبه در سخنانی اظهار داشت: «ایران آماده دیپلماسی است، اما دیپلماسی با فشار، تهدید و زور سازگار نیست. امیدواریم نتایج آن بهزودی آشکار شود.»
بین خطوط: خواست دیرین دولت ترامپ مبنی بر گنجاندن برنامه هستهای، برنامه موشکی و فعالیتهای منطقهای ایران در هرگونه توافق، با موضع تهران که تنها پرونده هستهای را قابل مذاکره میداند، در تضاد است. هنوز مشخص نیست ویتکاف و عراقچی چگونه خواهند کوشید این فاصله دیدگاه را برطرف کنند.
تحرکات جاری: به گفته یک مقام اسرائیلی، ویتکاف قرار است روز دوشنبه راهی اسرائیل شود و سهشنبه با نخستوزیر بنیامین نتانیاهو دیدار کند. به گفته این مقام، این دیدار به درخواست نتانیاهو انجام میگیرد.
همچنین ویتکاف قرار است با رئیس ستاد ارتش اسرائیل، ژنرال «ایال زامیر» نیز دیدار کند. زامیر بهتازگی از سفری کمسابقه به واشینگتن بازگشته است. او در این سفر با ژنرال «دن کین» رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا دیدار و در مورد طرحهای دفاعی و تهاجمی اسرائیل در سناریوی جنگ با ایران، وی را در جریان گذاشته است.
ویتکاف سپس روزهای چهارشنبه و پنجشنبه به ابوظبی سفر خواهد کرد تا در مذاکرات صلح سهجانبه میان روسیه و اوکراین شرکت کند. «جرد کوشنر» مشاور و داماد رئیسجمهور ترامپ نیز قرار است در این گفتوگوها حضور داشته باشد.
پس از آن، ویتکاف و کوشنر روز پنجشنبه به قطر خواهند رفت تا با نخستوزیر این کشور، «محمد بن عبدالرحمن آلثانی»، درباره موضوع ایران دیدار کنند.
در نهایت، ویتکاف و کوشنر روز جمعه در استانبول با عباس عراقچی دیدار خواهند کرد.
به گفته مقام آمریکایی، وزیران امور خارجه ترکیه، قطر، مصر، عمان، امارات متحده عربی، عربستان سعودی و پاکستان نیز احتمالاً در این نشست حضور خواهند داشت.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
با نزدیک شدن به موعد برگزاری انتخابات دوره هفتم شوراهای شهر و روستا، فضای سیاسی و اجتماعی ایران تحت تأثیر تلاطمهای بیسابقه داخلی و خارجی قرار گرفته است. اگرچه در سالهای گذشته برگزاری انتخابات ولو با کاهش مشارکت پای صندوقهای رای، میتوانست راهی برای تغییر فضای سیاسی باز کند، امروز پس از اتفاقات داخلی اخیر، و تنشهای سیاسی با آمریکا شرایط متفاوتی رقم خورده است. در چنین فضایی، اولویتهای ذهنی جامعه تغییر یافته است.
به گزارش خبرآنلاین؛ در کنار شرایط سیاسی، بحران های اقتصادی نیز گریبانگیر جامعه ایران است که همین باعث میشود رغبت به انتخاباتی مثل شورای شهر به اندازه انتخابات ریاست جمهوری یا حتی مجلس نباشد. آن هم در حالی که در گذشته انتخابات شورای شهر همزمان با انتخابات ریاست جمهوری برگزاری میشود و همین همزمانی، مسبب شرکت در انتخابات شوراها میشد.
در چنین شرایطی، احتمال میرود برگزاری انتخابات شوراها منجر به شکلگیری «شوراهای حداقلی» شود که فاقد حداقلهای پشتوانه مردمی برای مدیریت شهری خواهد بود. از حداقلهای پشتوانه مردمی لازم برای مدیریت منابع شهری و اتخاذ تصمیمات کلان هستند. بر این اساس برخی ناظران و تحلیلگران سیاسی معتقدند تا زمانی که جامعه فرصت بازسازی خود را پیدا نکند برگزاری انتخابات شوراها باید موقتا لغو شود یا به عبارتی به تعویق بیفتد.
هنوز به لحاظ سیاسی تکلیفمان مشخص نیست
تقی آزاد ارمکی، جامعه شناس چنین اعتقادی دارد. او به وقایع و رویدادهای اخیر اشاره میکند و میگوید: ما هنوز تکلیفمان به لحاظ سیاسی معلوم نیست؛ چرا که یک مرحله با اعتراضات اجتماعی و مرحلهای دیگر با شورش اجتماعی روبهرو بودیم، که نهایتاً با جانباختن جمع کثیری از مردم به پایان رسید. اما این ماجرا هنوز پایان نیافته است، زیرا چند مسئله همچنان بلاتکلیف مانده است.
این جامعه شناس ادامه میدهد: ما هنوز درباره این وقایع و اتفاقات تأمل و گفتوگویی انجام ندادهایم و فقط ماجرا را «تمام» کردهایم؛ به این معنا که خیابانها خلوت شد و معترضان یا کسانی که قصد اختلال داشتند دیگر شبها نمیآیند. اما، این تمام شدن، به معنای پایان اصل مسئله نیست؛ چون شروع ماجرا از یک اعتراض اقتصادی بود، سپس به اعتراضی سیاسی تبدیل شد و در نهایت به خشونت انجامید.
آزاد ارمکی همچنین به احتمال تنش نظامی اشاره میکند و میگوید: ما در مرحله ورود به یک جنگ هستیم که میتواند جنگ نیابتی، مستقیم، کوتاه مدت یا تمامعیار باشد. این مسئله سادهای نیست. ترامپ با تمام ظرفیتهای لازم برای اشغال یک کشور آمده است. آمریکا هیچوقت تا این حد که امروز میبینیم به کشور نزدیک نشده بود. اراده او هم بر این است که «یا بپذیرید یا حمله میکنم»؛ ایران هم میگوید «نه میپذیرم و نه اگر حمله کنید، بیجواب میگذارم».
او اضافه میکند: شرایط ما کاملاً جنگی است و این وضعیت با امروز و فردا تمام نمیشود. فکر نکنید امروز تمام میشود و پنج روز دیگر میتوانیم تصمیم بگیریم. اگر به جنگ برسیم، چه امروز باشد چه ۱۰ یا ۱۵ روز دیگر، گرفتار پدیدهای میشویم که شاید چندین ماه یا بیش از یک سال طول بکشد و معلوم نیست چه چیزی از آن سالم خارج شود.
شرایط جنگی همه چیز را به حالت تعلیق درآورده
این جامعه شناس با بیان اینکه شرایط جنگی همهچیز را در ایران به حالت تعلیق درآورده است میگوید: بر همین اساس، معتقدم انتخابات شوراها هم باید تعلیق شود و برگزار نشود؛ چرا که در شرایط جنگی، انتخابات شورا برگزار نمیکنند. این دو دلیل بود.
آزاد ارمکی همچنین اضافه میکند: دلیل دیگر برای لغو انتخابات در این فضا این است که جامعهای که تازه از اعتراضات خارج شده و لطمه بزرگی دیده است؛ نیروی جامعه مدنی یا سکوت کرده یا به سکوت شده واداشته شده و آمادگی ندارد. احزاب و گروههایی که بخواهند بحث انتخابات را فعال کنند، وجود ندارند. از آن طرف هم بیگانه سر مرز نشسته است. به نظر من در چنین وضعیتی، مشارکت فقط محدود به برخی نیروهای خواهد بود و چیزی حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد بیشتر نخواهد شد؛ پس بهتر است که انتخابات را برگزار نکنیم.
مشارکت سیاسی نیازمند آرامش جامعه است
این جامعه شناس در پاسخ به این سوال که «این تعلیق برای بازسازی و آماده شدن جامعه برای انتخابات چقدر زمان میبرد؟» میگوید: تعلیق به این معناست که باید شرایط جامعه را بپذیریم؛ یعنی حاکمیت باید روشها، شیوهها و نگاهش را به زندگی، جامعه، مردم و دنیا تغییر دهد. جامعه باید ابتدا احساس آرامش و آسایش کند تا مسئله مشارکت سیاسی موضوعیت پیدا کند. در غیر این صورت، این شورایی که میخواهد بیاید هیچ نقشی نخواهد داشت؛ یک جمع رانتخوار به شوراهای شهر میروند و شهردارهایی مداخلهگر در نظام اجتماعی روی کار میآیند. شورای شهر تهران با این وضعیت مدنیت ایجاد نمیکند و جز تخریب بیشتر منابع، دستاوردی نخواهد داشت.
انتخابات شوراها در این شرایط آبروریزی است
او در پایان میگوید: اصلا فرض کنید که جنگ هم نخواهد شد و همین وضعیت موجود باقی بماند. باز هم در این شرایط اگر انتخابات برگزار شود، یک انتخابات حداقلی خواهد بود. شواهد نشان میدهد که حتی همه مدافعان هم شرکت نخواهند کرد و فقط بخشی از آنها میآیند. اگر در کل ایران مثلاً ۱۰ میلیون نفر شرکت کنند، با این آرای متفرق، افرادی با دو یا سه هزار رأی عضو شورایی میشوند که قاعدتاً باید حداقل ۵۰۰ هزار یا یک میلیون رأی میآوردند. این چیزی حتی نازلتر از انتخابات دوره پیش مجلس شورای اسلامی خواهد شد که در آن برخی با هفت یا بیست هزار رأی به مجلس رفتند و در شهر بزرگی مثل تهران، سقف آرا حدود ۴۰۰ هزار تا بود. انتخابات شوراها در این شرایط عملاً یک آبروریزی است و باید تعطیل شود؛ من پیشنهاد تعطیلی آن را میدهم.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
پاتریک وینتور، سردبیر دیپلماتیک گاردین
در داخل ایران، درخواستها برای انجام یک تحقیق مستقل درباره تعداد افرادی که در جریان اعتراضات اخیر جان باختهاند رو به افزایش است؛ این در حالی است که دولت اعلام کرده نظارت بر انتشار اسامی جانباختگان را بر عهده خواهد گرفت.
این اقدام دولت که بهطور غیرمعمولی روز پنجشنبه اعلام شد، با هدف جلوگیری از طرح ادعاهایی صورت گرفته است مبنی بر اینکه «جنایت علیه بشریت» رخ داده و شمار کشتهشدگان به ۳۰ هزار نفر میرسد. آمار رسمی تلفات که از سوی «بنیاد شهید» منتشر شده، ۳ هزار و ۱۱۷ نفر اعلام شده است که شامل اعضای نیروهای امنیتی نیز میشود.
اصلاحطلبان ایرانی میگویند روند شناسایی و اعلام اسامی که دولت وعده داده، از شفافیت کافی برخوردار نیست و بعید است به اختلاف نظرها درباره شمار واقعی جانباختگان پایان دهد.
محسن برهانی، استاد حقوق دانشگاه تهران و منتقد دولت ایران که سابقه تحمل حبس در زندان اوین را دارد، گفت پیشنهاد دولت برای اعلام عمومی اسامی کشتهشدگان اقدامی مثبت است، چرا که در اعتراضات بزرگ پیشین، ایرانیان «با فقدان مطلق اطلاعات درباره کشتهها و مجروحان مواجه بودند».
برهانی افزود بهترین راه دستیابی به شفافیت، ایجاد یک وبسایت و اعلام اسامی جانباختگان است «بهگونهای که اطلاعات یکسویه نباشد».
او گفت: «شهروندان باید بتوانند بدون شناسایی هویت خود، اسامی و اطلاعات مربوط به جانباختگان را بهصورت علنی بارگذاری کنند. سپس این سایت باید متعهد شود که هر نام اعلامشده را راستیآزمایی کرده و اطلاعات لازم درباره آن ارائه دهد.»
یکی از مشکلات این است که خانوادههایی که حاضر به معرفی قربانیان هستند، با خطر انتقامجویی مواجه میشوند؛ بهویژه اگر اصرار داشته باشند که عضو خانوادهشان به دست نیروهای امنیتی کشته شده است.
در نشانهای از اینکه بسیاری از ایرانیان شمار کشتهشدگان را بسیار بیشتر از آمار رسمی میدانند، کانون صنفی معلمان تهران بیانیهای صادر کرد و خواستار آزادی تمامی بازداشتشدگان شد. در این بیانیه آمده است: «در کمتر از یک هفته، یکی از خونینترین فصلهای سرکوب در تاریخ معاصر ایران رقم خورده است. دهها هزار کودک، زن و مرد به خون کشیده شدهاند.»
احمد زیدآبادی، تحلیلگر اصلاحطلب، گفت بیاعتمادی میان دولت و جامعه «چنان عمیق و گسترده» شده که بسیاری از مردم دیگر آمارهای رسمی را نمیپذیرند.
او افزود بهترین راهحل این است که به سازمان ملل متحد اجازه داده شود یک هیأت حقیقتیاب بیطرف و غیرقابل خدشه به ایران اعزام کند.
زیدآبادی در کانال تلگرامی خود نوشت: «چرا این مأموریت به یک نهاد بینالمللی مشروع سپرده نشود تا نیروهای مخالف و دولتها نتوانند بهراحتی آن را زیر سؤال ببرند؟»
«جبهه اصلاحات» ـــ ائتلافی از گروههای اصلاحطلب که برای پیروزی مسعود پزشکیان در انتخابات ریاستجمهوری ایران فعالیت کرده بود ـــ نیز خواستار تشکیل یک کمیته مستقل «برای بررسی این فاجعه بیسابقه و ارائه گزارشی شفاف و صریح به ملت ایران» شد.
علی مجتهدزاده، وکیل اصلاحطلب، گفت دولت باید با تقویت جامعه مدنی، به ریشههای بیاعتمادی موجود رسیدگی کند.
حسن روحانی، رئیسجمهور پیشین ایران، در نخستین موضعگیری خود گفت اعتراضاتی که از سوی نسلی متولد و پرورشیافته در جمهوری اسلامی هدایت میشود، نشاندهنده نیاز به تغییرات اساسی است. او خواستار تشکیل احزاب سیاسی و پایان دادن به رد صلاحیتهای گسترده انتخاباتی شد.
بهطور جداگانه، یک کمیته غیررسمی برای شناسایی تمامی افرادی که همچنان در بازداشت به سر میبرند تشکیل شده است؛ این در حالی است که نیروهای امنیتی همچنان در سراسر کشور به عملیات گسترده برای دستگیری آنچه «طراحان اصلی اعتراضات» میخوانند ادامه میدهند. آمار رسمی از شمار بازداشتشدگان وجود ندارد، اما گمان میرود این رقم به دهها هزار نفر برسد.
تعداد کودکان زیر ۱۸ سالِ بازداشتشده اعلام نشده است، اما وبسایتهای تشکلهای صنفی معلمان تصاویر تمامی کودکانی را که کشته شدنشان تأیید شده منتشر میکنند. همچنین تصاویری از مقامات دولتی که از بازداشتشدگان دیدار میکنند منتشر شده است.
وکلای دادگستری به رسانههای ایرانی گفتهاند که اکثریت بازداشتشدگان متولد سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۵ هستند و نانآور اصلی خانواده به شمار میرفتهاند. احکام اولیه دو تا پنج سال حبس صادر شده است. بسیاری از آنان از خانوادههای کارگری هستند و توان پرداخت وثیقههای تعیینشده را ندارند.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
نشنال کنتکست / اول فوریه ۲۰۲۶
با انتشار جزئیات بیشتر از توافق میان «نیروهای دموکراتیک سوریه» (SDF) و دمشق، چارچوبهای این توافق را میتوان در پنج محور خلاصه کرد:
۱. ادغام و لشکر حسکه
در متن توافق آمده است که در استان حسکه، «نیروهای دموکراتیک سوریه» در قالب لشکری که دولت سوریه در این استان ایجاد خواهد کرد، ادغام میشوند و «نیروهای دموکراتیک سوریه» در سه تیپ (بریگاد) سازماندهی خواهند شد. این عبارت بهروشنی نشان میدهد که لشکر حسکه علاوه بر سه تیپ اختصاصیافته به نیروهای «نیروهای دموکراتیک سوریه»، تیپهای دیگری نیز خواهد داشت، بیآنکه تعداد کل آنها مشخص شود. در ساختار جدید ارتش سوریه، به نظر میرسد برخی لشکرها چهار تیپ دارند (مانند درعا) و برخی دیگر بیش از آن (برای مثال، یکی از لشکرهای حلب دارای شش تیپ توصیف شده است).
مهمتر از همه، زبان متن حاکی از آن است که فرماندهی در سطح لشکر در اختیار وزارت دفاع سوریه خواهد بود، در حالی که حضور «نیروهای دموکراتیک سوریه» به سطح تیپ محدود میشود. این موضوع اهمیت زیادی دارد، زیرا ستاد لشکر جایی است که قدرت واقعی در آن متمرکز است: حتی اگر تیپها روی کاغذ انسجام خود را حفظ کنند، فرمانده لشکر که به دمشق پاسخگوست، کنترل مأموریتها، جابهجایی نیروها و اولویتهای عملیاتی را در دست خواهد داشت.
پیشنویس همچنین تصریح نمیکند که سه تیپ «نیروهای دموکراتیک سوریه» به مناطق با اکثریت کُرد محدود خواهند شد. از نظر تئوریک، فرمانده لشکر میتواند یک تیپ «نیروهای دموکراتیک سوریه» را به مناطقی مانند الشدادی — که همچنان در استان حسکه قرار دارد اما اکنون بیشتر تحت کنترل دولت است — منتقل کند. در عمل ممکن است این سازوکار با احتیاط بیشتری اجرا شود، اما این تغییر همچنان معنادار است: پیش از خسارتهای اخیر ارضی «نیروهای دموکراتیک سوریه»، این نیروها خواستار تشکیل سه لشکر کامل بودند؛ اما متن کنونی به سه تیپ (بهعلاوه یک سازوکار تیپی جداگانه در کوبانی) در چارچوب لشکری که دمشق ایجاد میکند، اشاره دارد.
۲. عقبنشینی ارتش سوریه و بازگشت تدریجی دولت
توافق تصریح میکند که ارتش سوریه به منطقه الشدادی، در جنوب شهر حسکه، عقبنشینی کند؛ اما به همان اندازه مهم، خروج نیروهای «نیروهای دموکراتیک سوریه» از حسکه و قامشلی را نیز مشروط میسازد. همچنین آمده است: «ورود نیروهای نظامی به شهرها و شهرکها از سوی همه طرفها ممنوع است، بهویژه در مناطق کُردنشین.»
با این حال، اجازه داده میشود که ۱۵ خودروی امنیتی وارد هر یک از شهرهای حسکه و قامشلی شوند؛ اقدامی که به گفته مقامهای «نیروهای دموکراتیک سوریه» بیشتر جنبه نمادین دارد. تنش در اینجا آشکار است: بندهای دیگر توافق به بازگشت بسیار عمیقتر دولت اشاره میکنند، از جمله واگذاری میدانهای نفتی باقیمانده در رمیلان و السویدیه، فرودگاه قامشلی و دو گذرگاه کلیدی — سِمالکا با اقلیم کردستان عراق و نصیبین با ترکیه — بههمراه تسلط گستردهتر بر نهادهای غیرنظامی در سراسر استان حسکه. اگر این اماکن به وزارتخانههای سوری واگذار شوند، یک پرسش عملیاتی اساسی مطرح میشود: چه کسی حفاظت مسلحانه میدانی را بر عهده خواهد داشت و این نیروها تحت چه زنجیره فرماندهی عمل خواهند کرد؟
۳. محدودسازی خودمختاری مدنی و حقوقی
یکی دیگر از مفاد مهم توافق، الزام به اخذ مجوز برای همه سازمانهای محلی، انجمنهای فرهنگی و نهادهای رسانهای مطابق قوانین وزارتخانههای ذیربط سوریه است. در کنار تسلط دولت بر نهادهای غیرنظامی، این امر بهطور چشمگیری از سطح خودمختاریای که مناطق تحت کنترل «نیروهای دموکراتیک سوریه» در حال حاضر از آن برخوردارند، میکاهد. در صورت اجرای کامل متن به همین شکل، هیچ چارچوب حقوقی متمایزی — بهجز در حوزه آموزش به زبان کُردی — باقی نخواهد ماند.
۴. تمرکزگرایی بیشتر در برابر کارآمدی کوتاهمدت
در مقایسه با چارچوب ۱۸ ژانویه، این متن جزئیات بیشتری دارد و احتمالاً در کوتاهمدت اجراییتر است. اما در عین حال، به سمت نتیجهای متمرکزتر حرکت میکند که در آن مناطق تحت کنترل «نیروهای دموکراتیک سوریه» در ساختار نهادها و قوانین دولتی ادغام میشوند. به ادغام امنیتی اشاره شده است، اما هیچ سهمیه مشخص یا فرمول الزامآوری وجود ندارد که وزن نیروهای وابسته به «نیروهای دموکراتیک سوریه» را در معماری امنیتی جدید تضمین کند.
برای مثال، رئیس امنیت استان حسکه توسط دولت سوریه منصوب میشود و هیچ بندی در متن وجود ندارد که مانع از آن شود دمشق نیروهایی خارج از چارچوب «نیروهای دموکراتیک سوریه» را در حسکه و قامشلی مستقر کند. این سند همچنین درباره اینکه دقیقاً منظور از «مناطق کُردنشین» چیست، ابهام باقی میگذارد؛ بهویژه با توجه به عبارت «بهویژه در مناطق کُردنشین» که بهطور ضمنی میپذیرد همه مناطق تحت کنترل «نیروهای دموکراتیک سوریه» «کُردنشین» نیستند.
۵. مناصب معنادار اما وابسته به اختیارات تفویضشده
با وجود این محدودیتها، استانداری حسکه و سمتهای معاون یا دستیار وزیر دفاع که قرار است به «نیروهای دموکراتیک سوریه» واگذار شود، مناصبی معنادار با اختیارات قانونی مشخص هستند و صرفاً انتصابات نمادین به شمار نمیآیند. با این حال، معاون یا دستیار وزیر با حکمی منصوب میشود که وظایف و صلاحیتهای او را تعیین میکند؛ بنابراین، اهمیت واقعی این سمت در نهایت به این بستگی خواهد داشت که چه مسئولیتهایی به فرد معرفیشده از سوی «نیروهای دموکراتیک سوریه» واگذار شود.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
«تا آخر سال به راحتی تورم بالای ۱۲۰ درصد خوراکیها را خواهیم داشت و سبد معیشت تصنعی شورایعالی کار که اسفند سال قبل ۲۴ میلیون محاسبه شده بود، در ایده آلترین شرایط نزدیک ۶۰ میلیون تومان خواهد بود؛ نرخ سبد واقعی بسیار بالاتر از اینهاست، بسیار بسیار بالاتر....»
به گزارش خبرنگار ایلنا، تقلیل دادن اعتراضات جمعی مردم و طبقات مزدبگیر به مسائل و مشکلات معیشتی صرف، از جنبههای مختلف سادهانگاری ماجراست. مردم و به طور مشخص کارگران و فرودستان بیش از هر چیز دیگر به نداشتن حق تعیین سرنوشت و نادیده گرفته شدن در مناسبات کلان اجتماعی و سیاسی معترضاند.
«مردم» کنار گذاشته شدهاند؛ اگر تشکلها، سندیکاها و نهادهای برآمده از بطن مردم به راستی در تصمیمات فرادستی مشارکت داده میشدند و میتوانستند در تصمیمسازیها دخیل باشند، «معیشت» نیز تا این اندازه بحرانی نمیشد؛ امروز حقوق ۱۵ میلیون تومانی یک کارگر بازنشسته بعد از سالها جان کندنِ بیوقفه در راه این آب و خاک، پول ۷ کیلو گوشت قرمز است؛ این بازنشسته با پسانداز کامل یکسال حقوقش نمیتواند حتی یک عدد سکه طلا بخرد.
و چون صدایش به جایی نمیرسد، چون دستی حتی از دور بر آتش ندارد و حق اعتصاب و اعتراض او هیچ زمان به رسمیت شناخته نشده، باید خموشانه ناظر بیصدای همه بلایایی باشد که بر سرش آوار میشود؛ تورم همه مرزهای سابق را درمینوردد و به بیسابقهترین رقم در ۸۰ و چند سال اخیر (بعد از جنگ جهانی دوم) میرسد و بازنشسته و کارگر شاهد سقوط ناباورانه و سخت زندگی خود به زیر خط زنده ماندن است، از خط فقر مطلق مدتهاست که پایینتر رفته...
و دولت و تصمیمسازان لایههای فرادست، در مقام فعال مایشاء و بیمنازع عمل میکنند؛ ارز ترجیحی را بدون اینکه نمایندگان واقعیِ طبقات تاثیرپذیر فرودست حق اظهار نظر داشته باشند، به ناگهان و در میانه اعتراضات خیابانی مردم حذف میکند و خودسرانه تصمیم میگیرد که گرانی ناشی از این تصمیم عجیب فقط ۵۰۰ هزار تومان است و اعتبار کالابرگ هر شهروند اگر یک میلیون تومان باشد، مشکلات معیشتی حل و سفرههای مردم حفظ میشود.
این در حالیست که قیمت دلار از ۱۶۰ هزار تومان فراتر رفته و دادههای تورمی -حتی دادههای رسمی مرکز آمار ایران- نشان از شتابِ بیتوقف تورم دارد، تورمی که در همه سطوح به پیش تاخته و سر بازایستادن ندارد.
براساس اعلام مرکز آمار ایران، تورم نقطهای کلی در ماه گذشته (دی ماه) حدود ۶۰ درصد و تورم نقطه به نقطه خوراکیها و آشامیدنیها ۹۰ درصد ثبت شده است. این افزایش قیمت ناشی از اثر حذف ارز ترجیحی بوده است اما اثرات این سیاست یکجانبه، هنوز هم ادامه دارد، در بهمن نیز گرانی کالاهای خوراکی و به تبع آن سایر کالاها و خدمات ادامه دارد. دولت کمبود ارز و جیب خالی خود را از سفرههای خالی فرودستترین طبقات مردم جبران میکند.
فرامرز توفیقی، فعال کارگری در این رابطه میگوید: متاسفانه دولت، نقش آتشبیار این معرکه را بازی میکند؛ سخنگوی دولت ادعا کرده «ما پیش از این متصور بودیم که با آزادسازی نرخ ارز، قیمتها بالا میرود» خب چه راهکاری داشتید؟ آیا تابآوری جامعه را هم ارزیابی کرده بودید؟ آیا ضریب تاب آوری مزدبگیران اساساً اندازه گیری شده؟
به گفته وی، دولت اصلاً جلوی تورم را نمیتواند بگیرد چون تسلطی بر شاخصهای بازار ندارد و از سوی دیگر، ارادهای هم برای کنترل بازار نیست. توفیقی اضافه میکند: دولت چیزی برای ارائه حتی برای کارفرما و صنعتگر هم ندارد، فقط حرف و حرف و حرف؛ حرف درمانی هم در اوضاع فعلی دیگر جواب نمیدهد.
توفیقی تاکید میکند که «تشدید و تداوم گرانی اتفاقی غیر قابل اجتناب است که ادامه خواهد داشت. از سوی دیگر حق اعتراض نیز بیش از همیشه از همه گروهها از جمله کارگران و مزدبگیران سلب شده است؛ با زدن برچسبهای امنیتی و این گزاره که «اغتشاش نکنید» حق اعتراض را از مردم گرفتهاند؛ با این اوصاف، نتیجه چه میشود؟ قیمتها بدون توقف بالا میرود و زندگی مردم به خصوص فرودستان روز به روز بدتر میشود».
این فعال کارگری که محاسبات مستقل سبد معیشت خانوارهای کارگری را محاسبه میکند، در تحلیل چند ماه پیش رو در صورت عدم تغییر ساختاری شرایط میگوید:
«تا آخر سال به راحتی تورم بالای ۱۲۰ درصد خوراکیها را خواهیم داشت و سبد معیشت تصنعی شورایعالی کار که اسفند سال قبل ۲۴ میلیون محاسبه شده بود، در ایده آلترین شرایط نزدیک ۶۰ میلیون تومان خواهد بود؛ نرخ سبد واقعی بسیار بالاتر از اینهاست، بسیار بسیار بالاتر....»
نتیجه این اوضاع وانفسا، به چشم دیدنِ کارگران و بازنشستگانیست که ناامید و مستاصل به آیندهای تاریک چشم دوختهاند؛ محمدزاده، یک بازنشسته کارگری با ۱۵ میلیون تومان حقوق ماهانه میگوید: اگر اتفاقی نیفتد و اوضاع عوض نشود، راهی برای زندگی نداریم؛ باید من و خانوادهام دستهجمعی خودکشی کنیم....
او اضافه میکند که «دیگر پای ادامه دادن و دل تاب آوردن ندارد». زندگی این مرد سرپرست خانوار در چند کلمه خلاصه شده است: «ناتوانی و شرمندگی».
در این روزهای سخت، مشاهدات میدانی ما نشان میدهد در قصابیهای تهران، گوشت گوسفند کمتر از کیلویی یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان عرضه نمیشود. در بیشتر مغازهها، قیمت هر کیلو گوشت نزدیک دو میلیون تومان است. خب با حقوقی که فقط پول ۷ کیلو گوشت است، یک کارگر حداقلبگیر یا یک بازنشسته با هزاران بیماری چطور با آرامش زندگی کند؟ چطور خواب راحت داشته باشد و کدام روزنهی امید را مقابل خود ببیند تا بتواند ذرهای – فقط ذرهای- به آیندهی دور نه، به زندگی آرام در همین چند ماه آینده امیدوار باشد؟!
گزارش: نسرین هزاره مقدم
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
نعمت ميرزازاده (م. آزرم) شاعر نامدار ایرانی در سن ۸۷ سالگی در پاریس درگذشت. دختر او «مونا میرزازاده»، این خبر را شامگاه یکشنبه اول فوریه ۲۰۲۶ در حساب کاربری نعمت آزرم در شبکه فیسبوک منتشر کرد. نعمت آزرم فعالیتهای فرهنگی خود را از ۱۳۴۰ با سردبیری خراسان ادبی و سپس ماهنامهٔ هیرمند در مشهد آغاز کرد.
حاصل این فعالیتها تا کنون افزون بر نوشتارهای پژوهشی در گسترهٔ فرهنگ و ادب فارسی ۲۲ مجموعه شعر و ۸ دفتر پژوهش است.
متن یادداشت مونا میرزازاده در فیسبوک:
«با اندوهی عمیق، درگذشت پدرم نعمت آزرم (ميرزازاده) را که اخیراً در پاریس چشم از جهان فروبست، به اطلاع میرسانم.
او نویسنده، شاعر، متفکر مستقل و انسانی روشنضمیر بود؛ مردی که زندگی را با وقار، پایبندی به اصول خود و استقلال اندیشه زیست.
نام ادبی او، همانند تاریخ تولدش، حامل معنایی آگاهانه و ریشهدار بود.
او از آن انسانهایی بود که برای باورهایش بهای سنگینی پرداخت: جایگاه اجتماعی، زندگی خانوادگی و حتی فرزندش — که در جوانی از دست داد — همگی در مسیر وفاداریاش به حقیقت و عشق عمیقش به ایران معنا یافتند.
با این حال، هرگز به تلخی یا کینه آلوده نشد و تا پایان عمر، شأن و کرامت فکری خود را حفظ کرد.
او با افراد و جریانهایی از طیفهای گوناگون فکری در ارتباط بود، اما همواره از برچسبزنی، قالبسازیهای سادهانگارانه و وابستگیهای نمایشی پرهیز میکرد.
اندیشهاش آزاد بود و آثارش بازتاب همین آزادی و صداقت فکریاند.
در سالهای اخیر، من بهعنوان دخترش و تنها عضو خانوادهی حاضر در فرانسه، مسئولیت کامل مراقبت از او را بهتنهایی بر عهده داشتم — در همهی ابعاد: پزشکی، اداری، لجستیکی و عاطفی.
او توانست تا واپسین روزهای زندگی، در خانه، با آرامش زندگی کند و حتی تا یک هفته پیش از درگذشتش به فعالیت بدنی ادامه میداد؛ امری نادر برای مردی در نودسالگی.
این امر تنها با اراده من و پدر ، بیوقفه و بدون هیچ پشتوانهای ممکن شد.
در حافظهی من، هم وفاداریها و همراهیهای راستین باقی ماندهاند و هم سکوتها، غیبتها و داوریهایی که از دور و بدون درک معنای واقعی مراقبت شبانهروزی از انسانی سالخورده، آن هم بدون هیچ تکیهگاهی، بیان شدند.
امروز اما، آگاهانه سکوت، وقار و احترام را برمیگزینم.
مراسم یادبودی خصوصی و محدود در روز دوشنبه ۹ فوریه، ساعت ۱۹:۳۰ برگزار خواهد شد؛ به ابتکار خانواده و با همکاری دوستان نزدیک که در واپسین مراحل زندگی، همراه پدر بودند.»
***
درباره زندگی و فعالیتهای فرهنگی-ادبی نعمت آزرم
(ویکیپدیا)
نعمت میرزازاده در اول اسفند ۱۳۱۷ خورشیدی، در مشهد و در خانوادهای فرهنگی و از تبار مجاهدین انقلاب مشروطیت ایران (پدربزرگ مادریاش: آقا شیخ حسین تهرانی کوشندهٔ جنبش مشروطیت و نمایندهٔ دورهٔ اول مجلس شورای ملی ایران از تهران و پدر بزرگ پدری: میرزا حسن سرابی دبیر کمیتهٔ ایالتی حزب دموکرات خراسان) چشم به جهان گشوده و - در راستای گذرانی آرمانی و توفانی _ تحصیل و تحقیق و تدریس کرده و دانش آموختهٔ دورهٔ دکترای مردمشناسی و جامعهشناسی سیاسی از دانشگاه پاریس است.
فعالیتهای فرهنگی نعمت آزرم از ۱۳۴۰ خورشیدی با سردبیری خراسان ادبی (تا ۱۳۴۵)و ماهنامهٔ هیرمند(۱۳۴۹–۱۳۴۶) در مشهد آغاز شده و برآیند آن تا کنون افزون بر نوشتارهای پژوهشی در گسترهٔ فرهنگ و ادب فارسی ۲۲ مجموعه شعر و ۸ دفتر پژوهش است.
نخستین مجموعه شعر نعمت آزرم: سحوری (پاییز ۱۳۴۹، تهران انتشارات رز) به فاصله یک هفته به چاپ دوم رسید و توقیف شد، اما چاپهای زیر زمینی بیشمار این کتاب از سوی ناشران گمنام تا بهار ۱۳۵۷ ادامه داشت. هنگامی که در بهار ۱۳۵۷ سانسور دولتی رسماً لغو شد مجموعهٔ شعر سحوری از سوی انتشارات (رواق به مدیریت شمس آل احمد- اسلام کاظمیه تهران) در تیراژ پنجاه هزار شماره باز چاپ رسمی شد. نعمت آزرم تا انقلاب بهمن ۱۳۵۷ سه نوبت در پیوند با کنشهای فرهنگیاش زندانهای سیاسی مشهد و تهران را به مدتهای بلند و کوتاه تجربه کرد. واپسین بار در حکومت نظامی دولت ازهاری زندانی شد و برابر اسنادی که اندکی پس از انقلاب در کیهان و اطلاعات منتشر شد در شمار ۴۰ نفر شخصیت فرهنگی و سیاسی بود که میباید در کودتای نافرجام روزهای ۲۱ و ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به ابتکار مشترک ساواک و لشکر گارد کشته میشدند.
نعمت آزرم پس از انقلاب با انتشار دو مجموعه شعر گلخون: تهران اسفند ۱۳۵۸ انتشارات تیرنگ و گلخشم تابستان ۱۳۵۸ انتشارات توس در ستایش آزادی و نکوهش ارتجاع مورد تعقیب قرار گرفت و خانه و کتابخانه بزرگ و یادداشتهای پژوهشی اش مصادره شدند.(امیرآباد شمالی (کارگر) کوچهٔ سوم، شمارهٔ ۱۰) با این همه در برابر از دست دادن همسر نویسندهاش رؤیا کهربایی و چندی بعد نوجوانش (نیما) اینها کمترین صدمهای بود که به او رسید.
نعمت آزرم، تاریخ فرهنگ و هنر و زبان و ادبیات فارسی را (تا تعطیلی دانشگاهها در سال ۱۳۶۰) در دانشگاه هنر و دانشگاه ملی ایران تدریس کردهاست. او همچنین به عنوان عضو هیئت علمی بنیاد شاهنامهٔ فردوسی در جایگاه پژوهشگر ارشد در ویرایش علمی شاهنامه به سرپرستی مجتبی مینوی استاد ممتاز دانشگاه تهران (از پاییز ۱۳۵۱ تا پاییز ۱۳۵۵) همکاری علمی داشتهاست و نیز به عنوان عضو بخش جامعهشناسی شهری مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران از بهار ۱۳۴۹ تا بهار ۱۳۵۰ مأمور تهیه گزارشهای علمی از ساختارها و کارکردهای آستان قدس رضوی برای آن مؤسسه بودهاست.
نعمت آزرم از اعضای مؤسس کانون نویسندگان ایران (تهران ۱۳۴۷) و کانون نویسندگان ایران در تبعید (پاریس ۱۳۶۱ خورشیدی) است. نعمت آزرم، از سال ۱۳۶۱ به عنوان پناهنده سیاسی در پاریس زندگی میکند و بارها با عنوان شاعر برگزیده ایرانی در جشنوارههای بینالمللی شاعران در کشورهای گوناگون شرکت داشته و هم به عنوان استاد مهمان در دانشگاههای آمریکا و اروپا تدریس کردهاست.
نعمت آزرم با تأسیس ایرانکده فرهنگ و زبان فارسی از سال ۲۰۰۰ میلادی در پاریس زبان و ادبیات فارسی را زیر عنوان: چهره فرهنگ و تاریخ ایران در آینه شعر فارسی (از رودکی تا فروغ) و همچنین حافظشناسی را زیر عنوان: حافظ حافظهٔ تاریخی ایران در کلاسهای همگانی و خصوصی تدریس میکند. او چندین بار بهعنوان شاعر برگزیدهٔ ایرانی در جشنوارههای بینالمللی شاعران شرکت داشتهاست. او همچنین به عنوان استاد میهمان در دانشگاههای اروپا و آمریکا تدریس کردهاست.
* ایران امروز، درگذشت شاعر آزاده، نعمت میرزازاده (م. آزرم) را به اعضای خانواده و دوستان ایشان و جامعه ادبی و فرهنگی ایران تسلیت میگوید.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
لارا سلیگمن، شلبی هالیدی، مایکل آر. گوردون
والاستریت ژورنال / اول فوریه ۲۰۲۶
* پنتاگون برای محافظت بهتر از اسرائیل، متحدان عرب و نیروهای آمریکایی در برابر اقدام تلافیجویانه احتمالی ایران آماده میشود
ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» و گروه رزمی همراه آن، که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا از آن بهعنوان «ناوگانی عظیم» یاد کرده بود، وارد خاورمیانه شده و جنگندههای پیشرفته اف-۳۵ نیز به این منطقه نزدیکتر شدهاند.
ترامپ هنوز مشخص نکرده که آیا قصد دارد از نیروی نظامی استفاده کند یا نه و اگر بله، چگونه. با این حال، مقامهای آمریکایی میگویند حملات هوایی به ایران در آیندهٔ نزدیک محتمل نیست، زیرا پنتاگون در حال استقرار سامانههای دفاع هوایی بیشتر برای محافظت از اسرائیل، متحدان عرب و نیروهای آمریکایی است تا در صورت اقدام تلافیجویانهٔ ایران و احتمال بروز درگیری طولانیمدت، توان دفاعی افزایش یابد.
به گفتهٔ مقامهای آمریکایی، ارتش ایالات متحده اکنون اگر رئیسجمهور دستور دهد، قادر به انجام حملات محدود علیه ایران است. اما نوع حملهٔ قاطعانهای که ترامپ از ارتش خواسته، به احتمال زیاد واکنش متقارن ایران را در پی خواهد داشت و بنابراین لازم است آمریکا از سامانههای دفاع هوایی قدرتمندی برای محافظت از اسرائیل و نیروهایش در منطقه برخوردار باشد.
در منطقه سامانههای دفاعی مستقرند، از جمله ناوشکنهایی که توانایی انهدام تهدیدهای هوایی را دارند. اما طبق گزارش مقامهای دفاعی، دادههای ردیابی پرواز و تصاویر ماهوارهای، پنتاگون یک سامانهٔ «تاد» (THAAD) و سامانههای موشکی پدافندی «پاتریوت» بیشتری را به پایگاههایی در سراسر خاورمیانه شامل اردن، کویت، بحرین، عربستان سعودی و قطر منتقل کرده است.
سامانهٔ تاد قادر است موشکهای بالستیک را در خارج از جو زمین رهگیری کند، در حالی که پاتریوتها تهدیدهای کوتاهبرد و ارتفاع پایینتر را هدف قرار میدهند.
سوزان مالونی، مقام پیشین وزارت خارجه آمریکا در امور ایران در دولتهای بوش و اوباما، میگوید: «مسئلهٔ دفاع هوایی کلیدی است—اینکه تا چه حد امکانات لازم برای محافظت از نیروها و داراییهایمان در برابر تلافی ایران در منطقه فراهم است.»
فرماندهی مرکزی آمریکا، که مسئول نیروهای آمریکایی در خاورمیانه است، از اظهار نظر در این باره خودداری کرده است.
اهمیت دفاع هوایی در ماه ژوئن آشکار شد، زمانی که آمریکا در جریان جنگ ۱۲ روزهٔ ایران و اسرائیل به دفاع از اسرائیل در برابر رگبارهای موشکی کمک کرد. در آن مقطع، ایالات متحده در عملیات «چکش نیمهشب» سه سایت هستهای ایران را با بمبافکنهای بی-۲ و موشکهای کروز شلیکشده از زیردریایی هدف قرار داد. ایران روز بعد در پاسخ، ۱۴ موشک به پایگاه هوایی «العدید» قطر شلیک کرد، که مقر فرماندهی هوایی آمریکا در منطقه و محل استقرار جنگندههای آمریکایی است.
پدافندهای پاتریوت آمریکا و قطر بیشتر آن موشکها را رهگیری کردند، اما پنتاگون بعدها اذعان کرد یکی از موشکها به پایگاه اصابت کرده است، هرچند این حمله تلفات و خسارت چشمگیری در پی نداشت.
ترامپ هنوز اهداف خود در قبال ایران را روشن نکرده است. اما اگر تصمیم به یک رشته حملات گستردهتر و پایدار بگیرد—برای مثال، با هدف بازداشتن حکومت ایران از سرکوب خشونتبار معترضان، متوقف کردن غنیسازی اورانیوم یا حتی سرنگونی حکومت—این امر میتواند واکنش شدیدتری از سوی تهران را در پی داشته باشد.
ژنرال جیسن آرماگوست، معاون فرماندهی عملیات هوایی راهبردی آمریکا، در نشست مؤسسهٔ میچل گفت: «عملیات “چکش نیمهشب” مأموریتی بسیار خاص بود، مثل یک صحنه از بازی؛ اما هنوز کل بازی نبود.»
به گفتهٔ مالونی و دیگر تحلیلگران، اگر آمریکا دست به کارزار هوایی گستردهای بزند، تهران به احتمال زیاد از تمام توان خود استفاده کرده و زرادخانهٔ موشکهای کوتاهبرد و میانبردش را علیه مواضع آمریکا و اسرائیل بهکار خواهد گرفت.
ایران همچنین احتمالاً نیروهای نیابتی خود را بسیج کرده و شبهنظامیان شیعه را به حمله در منطقه ترغیب میکند. اسرائیل پیشتر حزبالله در لبنان را هدف قرار داده و حماس را در غزه شکست داده است، اما تهران میتواند حوثیهای یمن را برای حمله به نفتکشها و اجرای حملات پهپادی و موشکی علیه زیرساختهای غیرنظامی و نظامی تحریک کند. شبهنظامیان عراقی و گروههای تندرو در سوریه نیز میتوانند اقداماتی انجام دهند.
احتمال درگیری تازه میان ایران و آمریکا نگرانیهایی را در میان برخی کشورهای خلیج فارس برانگیخته است. هفتهٔ گذشته، عربستان سعودی و امارات متحده عربی اعلام کردند که اجازه نخواهند داد از حریم هوایی و خاکشان برای حملهٔ آمریکا به ایران استفاده شود—تصمیمی که هدف آن دور نگهداشتن این کشورها از تلافی احتمالی ایران در صورت وقوع حملهٔ آمریکاست.
کشورهای خلیج فارس در حال تقویت سامانههای پدافندی خود هستند. یک مقام خلیجی گفت عربستان خرید هفت سامانهٔ تاد را نهایی کرده که چند مورد از آنها تحویل داده شده است.
ایران نیز ظاهراً در حال آمادهسازی است. آرماگوست گفت: «ایرانیها از عملیات “چکش نیمهشب” و “شیر برآمده” درس خواهند گرفت و رفتارشان را تغییر میدهند… باید آماده باشیم با آنها در شکل متفاوتی روبهرو شویم.»
همچنین آمریکا سه اسکادران جنگندهٔ اف-۱۵ئی را در اردن مستقر کرده تا در صورت حملهٔ احتمالی ایران، نقش مقابله با پهپادهای ایرانی را ایفا کنند. همین نوع جنگندهها در آوریل ۲۰۲۴، هنگام حملهٔ ایران به اسرائیل، توانستند شمار زیادی از پهپادهای ایرانی را هدف قرار دهند؛ وزارت نیروی هوایی آمریکا آن نبرد هوایی را «بزرگترین درگیری هوایی در بیش از ۵۰ سال گذشته» توصیف کرد.
چند ناوشکن موشکانداز نیروی دریایی آمریکا نیز به منطقه اعزام شدهاند و اکنون مجموعاً هشت ناوشکن در محدودهای قرار دارند که امکان هدفگیری موشکها و پهپادهای ایرانی را فراهم میکند؛ دو فروند در نزدیکی تنگه هرمز، سه فروند در دریای عرب شمالی، یک فروند در دریای سرخ نزدیک اسرائیل و دو فروند در شرق مدیترانه، طبق گزارش مقامهای نیروی دریایی و تصاویر منابع آزاد.
دیگر آمادگیهای نظامی نیز ادامه دارد. روز پنجشنبه، شش فروند اف-۳۵ از گارد ملی ورمونت در جزایر آزور مشاهده شدند که از منطقهٔ کارائیب به موقعیتی نزدیکتر به خاورمیانه منتقل شدهاند. همین اسکادرانها در عملیات ماه ژانویه برای بازداشت نیکولاس مادورو، رهبر سابق ونزوئلا، شرکت داشتند. همچنین تعدادی از جنگندههای الکترونیکی EA-18G Growler نیروی دریایی اخیراً از پورتوریکو به اسپانیا منتقل شدهاند.
استقرار سامانهٔ تاد نشانهٔ آشکاری است از اینکه آمریکا خود را برای درگیری احتمالی آماده میکند، زیرا ایالات متحده تنها هفت واحد عملیاتی از این سامانه در اختیار دارد که طی سال گذشته تحت فشار زیادی بودهاند.
ست جونز، مقام پیشین وزارت دفاع آمریکا، گفت: «جابجایی پاتریوتها و تادها پرهزینه است. وقتی این حجم انتقال انجام میشود، احتمال استفاده از آنها هم بالا میرود.»
هر سامانهٔ تاد (که مخفف «دفاع در ارتفاع بالای مرحلهٔ نهایی» است) شامل ۴۸ موشک رهگیر در شش پرتابگر است و حدود ۱۰۰ سرباز برای پشتیبانی، تجزیهوتحلیل دادهها، تعمیر و آمادهسازی مداوم آن لازم است.
تادها نقش مهمی در تابستان گذشته در دفاع از شهرهای اسرائیل در برابر موشکهای ایرانی ایفا کردند، بهویژه زمانی که ذخیرهٔ موشکهای رهگیر «ارُو»ی اسرائیل رو به اتمام بود. اما به گزارش والاستریت ژورنال، پنتاگون با سرعت بالایی از مهمات استفاده کرد و بیش از ۱۵۰ موشک شلیک کرد—یعنی حدود یکچهارم کل موجودی تادهای خریداریشده در تاریخ آمریکا.
برای افزایش سریع ظرفیت تولید این موشکها، پنتاگون و شرکت لاکهید مارتین اخیراً توافقنامهای امضا کردند تا ظرفیت سالانه از ۹۶ به ۴۰۰ موشک برسد. این خبر تنها چند هفته پس از توافق مشابهی برای افزایش تولید موشکهای پاتریوت اعلام شد، هرچند هیچیک از این برنامهها در صورت آغاز درگیری در هفتههای پیش رو تأثیر فوری نخواهند داشت.
در حالی که پاتریوتها پیشتر در برخی نقاط خلیج فارس مستقر بودند، تصاویر ماهوارهای نشان میدهد که طی یک هفتهٔ گذشته یک سامانهٔ پاتریوت دیگر در پایگاه العدید قطر نصب شده است.
در ژانویه، ارتش آمریکا در همین پایگاه مرکز هماهنگی جدیدی را برای تقویت همکاریهای دفاع هوایی و موشکی با شرکای خلیج فارس ایجاد کرد.
به گفتهٔ تحلیلگران، انتقال سامانههای دفاعی به پایگاههای بیشتر در منطقه میتواند از نیروهای آمریکایی و جمعیت غیرنظامی بهتر محافظت کند، هرچند ممکن است در صورت درگیری گسترده، به فشار بر منابع انسانی و لجستیکی منجر شود.
مَرا کارلین، مقام پیشین پنتاگون در دولتهای بوش، اوباما و بایدن، گفت: «ارتش آمریکا منابع محدودی دارد، و دفاع هوایی شاید بهترین نمونه از حوزههایی باشد که منابعش بسیار محدود است. این سامانهها فوقالعاده ارزشمندند و هر فرماندهٔ نظامی خواهان تعداد بیشتری از آنهاست.»
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
۱۲ بهمنماه ۱۴۰۴
بحران سیاسی، اجتماعی، انسانی اخیر؛ نگاهی از پنجره فلسفه تاریخ
امروزه در کشور ما هر فرد بهرهمند از احساس انسانی بهناچار عمیقاً در تأثر و تأسف و خشم و ناامیدی و تحیر و ناباروری غوطهور است. رخداد و کشتار اخیر با هر زبان که توجیه شود، حتی ذرهای در لایه رویی این حالت نیز نفوذ و تأثیر اعمال نمیکند و چون لکه سیاه تاریخی باقی خواهد ماند و به شهادت تاریخ گریبانگیر خواهد بود. از این بابت و این اندیشه بسیار متأسفم، چون در مجموع آن را یک ضایعه ملی بیسابقه تاریخی میدانم. اما به روال معمول بهجای بحث احساسی قصد دارم از بعد فکری و تحلیلی به این رویدادها بنگرم، یعنی از بعد فلسفه تاریخ.
چرا از دید فلسفه تاریخ؟
تاریخ ذخیره انباشتهشده و ثبتشده سرگذشت بشریت است و درسهای آموزنده فراوان دارد، اما خواندن هزاران صفحه تاریخ برای درسآموزی کار هر کس نیست. به همین دلیل فیلسوفان تاریخ این هزاران صفحه را در مفاهیمی منسجم و خلاصه تدوین کرده و در اختیار ما قرار میدهند. این درسها از فلسفه تاریخ فوقالعاده گویا و آموزنده هستند. در این نوشته ابتدا نکتهای را از هگل، فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم یادآور میشوم و سپس درسی فراگرفتنی از جامباتیستا ویکو، فیلسوف ایتالیایی قرن هفدهم را مطرح و سپس از این درسها استنتاج و نتیجهای را در مورد شرایط موجود جمعبندی خواهم کرد.
هگل: تاریخ بهمثابه مسیر انسان طی آگاهی از آزادی و کسب آن
در فلسفه تاریخ گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، تاریخ جهان صرفاً توالی رویدادها یا تغییر حکومتها نیست، بلکه فرایند تدریجی آگاهی بشر از آزادی است. از نظر هگل، آنچه به تاریخ معنا و جهت میبخشد، نه پیشرفت فناورانه یا انباشت ثروت، بلکه تحول در فهم انسان از خود بهعنوان موجودی آزاد است.
هگل این سیر تاریخی را در قالب سه «جهان تاریخی» یا سه مرحله کلان تبیین میکند که هر یک بیانگر سطحی متفاوت از آگاهی نسبت به آزادیاند.
نخست، جهان شرقی (چین، هند، بابل، ایران و مصر باستان): نمایانگر مرحلهای است که در آن «تنها یک نفر آزاد است». در این جوامع، آزادی مفهومی عام و انسانی نیست، بلکه صفتی است که به فرمانروا نسبت داده میشود؛ پادشاه یا امپراتور یا فرعون موجودی قدسی یا نیمهالهی تلقی میشود و دیگران در نسبت با او، رعیت یا بردهاند. در این مرحله، انسان هنوز خود را بهمثابه فردی آزاد نمیشناسد و اطاعت، امری طبیعی و بدیهی تلقی میشود. هگل این دوره را «دوران کودکی تاریخ» مینامد.
مرحله دوم، جهان کلاسیک یونانی–رومی: که در آن برای نخستینبار آزادی بهعنوان یک مفهوم سیاسی و اجتماعی ظاهر میشود، اما به صورت محدود. در این جهان، «برخی آزادند و برخی نه». آزادی به شهروندان تعلق دارد، نه به انسان بماهو انسان. بردهداری نه یک انحراف، بلکه بخشی ساختاری از نظم اجتماعی است، زیرا آزادی هنوز به فراغت، مشارکت سیاسی و تعلق به دولتشهر (پولیس) گره خورده است. از نظر هگل، این مرحله «دوران جوانی تاریخ» است: خلاق، پرشور و زیبا، اما از حیث اخلاقی ناتمام.
مرحله سوم، جهان مسیحی–ژرمنی یا اروپای مدرن: که نقطه عطف اصلی در فلسفه تاریخ هگل محسوب میشود. در این مرحله، اصل بنیادین چنین است: «انسان بماهو انسان آزاد است». برخی خوانشهای مسیحیت، با تأکید بر ارزش نامتناهی فرد و آزادی درونی وجدان، این اندیشه را وارد تاریخ میکند که حتی برده نیز در ذات خود موجودی آزاد است. این اصل در دولت مدرن به یک دسته از حقوق تبدیل و نهادینه میشود؛ دولتی که از نظر هگل، نه ابزار استبداد، بلکه تجلی عقلانیت تاریخی و آشتیدهنده آزادی فردی و نظم اجتماعی است. این مرحله، توسط هگل «بلوغ تاریخ» نام میگیرد.
با این حال، هگل مدعی نیست که جوامع مدرن بهطور کامل آزاد یا عاری از ظلماند. مقصود او آن است که اصل آزادی، فراگیر و همگانی شناخته میشود؛ اصلی که پس از ورود به آگاهی تاریخی بشر، دیگر قابل حذف یا نادیده گرفتن نیست.
تفسیر هگل از تاریخ، با وجود عمق فلسفی، خالی از اشکال نیست. نگاه اروپامحور، نادیده گرفتن پویاییهای درونی تمدنهای غیرغربی، و تلقی تاریخ بهعنوا فرایندی غایتمند، از جمله نقدهای مهم وارد بر این دستگاه فکریاند. با این همه، اهمیت پایدار اندیشه هگل در آن است که تاریخ را به پرسشی درباره آزادی، نهادها و شأن انسانی بدل میکند و ما را وامیدارد بپرسیم: نهادهای اجتماعی و سیاسی ما چه نوع آزادیای را بازتاب میدهند و تا چه اندازه با کرامت انسانی سازگارند؟ همچنین بیندیشیم که سازوکارهای سیاسی و ساختار تمرکز و تقسیم قدرت، ما را در کجای تاریخ قرار میدهد. اگر از نظر زمانی در قرن بیست و یکم و درک لزوم همگانی بودن آزادی و نهادهای مربوط (حکومت قانون، محدودیت قوای حکومتی، آزادی بیان، و مسئولیتپذیری و پاسخگویی...) هستیم، آیا از نظر ساختاری در شرایط روال آزادی یک نفر و بردگی همه میتوانیم زیست کنیم؟ یعنی همزمان در دوران بلوغ و انتهای تاریخ، و زمان کودکی و ابتدای آن قرار گیریم؟ و آیا بهعنوان روشنفکر و تحصیلکرده مسئولیتی در مقابل این حرکتهای واپسگرا متوجه ما نبوده است؟
فلسفه تاریخ از نقطهنظر جامباتیستا ویکو
یکی از خوانشهای عمیق و کمتر خطی از تاریخ، در اندیشه جامباتیستا ویکو، اندیشمند قرن هفدهم ایتالیا صورتبندی شده است. ویکو تاریخ را نه مسیری مستقیم از بدویت به پیشرفت، بلکه فرایندی انسانی، نهادی و چرخهمند میداند که در آن جوامع از مراحلی مشخص عبور میکنند و در صورت ناتوانی در تثبیت دستاوردهای هر مرحله، دچار بازگشتها و فروپاشیهای تکرارشونده میشوند. این چارچوب، بهویژه برای فهم جوامعی که تجربه گذارهای ناتمام داشتهاند، تحلیلی پرقدرت فراهم میکند.
ویکو در کتاب «علم نو» از سه «عصر» یا مرحله آرمانی در تاریخ ملتها سخن میگوید: عصر خدایان، عصر قهرمانان (یا اشراف)، و عصر انسانها.
* عصر خدایان: نظم اجتماعی بر ترس قدسی، اسطوره و اقتدار دینی استوار است؛ قانون، منشأ الهی دارد و انسان هنوز خود را کنشگری خودمختار نمیفهمد.
* عصر قهرمانان یا اشراف: جامعه بر پایه تمایزات منزلتی و اشرافی سازمان مییابد؛ حقوق، افتخار و قدرت به طبقات برتر تعلق دارد و اکثریت مردم از مشارکت سیاسی و امتیازات اشراف محروماند.
* عصر انسانها: ادعای برابری انسانی و عقلانی شدن قانون پدیدار میشود؛ انسان بماهو انسان موضوع حق، قانون و مشارکت در سیاست قرار میگیرد.
با این حال، نکته کلیدی در اندیشه ویکو آن است که این گذار، نه تضمینشده است و نه بیهزینه. انتقال از نظم اشرافی به نظم شهروندی، مستلزم بازآفرینی عمیق نهادها است: قانون، اقتدار سیاسی، نظام مالی، سازوکار حل تعارض و زبان مشترک اخلاقی. اگر این بازآفرینی ناموفق باشد، جامعه ممکن است وارد وضعیتی شود که ویکو آن را «بازتاب بربریت» مینامد: وضعیتی که در آن عقلانیت صوری، فردگرایی افراطی، بیاعتمادی عمومی و فرسایش پیوندهای مدنی، جامعه را مستعد خشونت، فروپاشی یا بازگشت به شکلهای اقتدارگرایانه میکند. از این منظر، تاریخ مسیر خطی پیشرفت نیست، بلکه ترکیبی از پیشرویها و عقبگردها (corsi e ricorsi) است.
ویکو به بحرانهای اجتماعی و سیاسی اروپا توجه میکند. انگلستان از قرن سیزدهم با قیام فئودالها بر علیه جان، شاه انگلستان وارد یک بحران سیاسی شد. فئودالها پیروز شدند و در سال ۱۲۱۵ پیمانی بین آنان با شاه منعقد شد که به منشور کبیر یا «مگناکارتا» مشهور است. یک سند تاریخی که بر حوادث بعد از آن در سطح جهان تأثیر گذارد. متن این سند را یک کشیش فرهیخته به نام استفن لنگدون تهیه کرد. در آن برای اولین بار در طول تاریخ، حق الهی حاکم انکار و او را در خدمت مردم تصویر کرد و تصریح کرد که شاه ورای قانون نبوده و اقدامات او را طبق قانون سرزمین و محدود به آن معرفی میکرد. که تا آن زمان چنین قانونی موجود نبود و برای مردم حقوقی را برمیشمرد که تا آن زمان مطرح نبود. اینکه هیچکس بدون محاکمه نمیتواند مجازات شود و محاکمه طبق قانون بیطرف انجام میشود؛ مالیات دریافت نمیشود مگر نماینده مردم تصویب کند... پس از آن در طی قرنها کشمکش و جنگ بین مردم و شاه، پیوسته مفاد این منشور مورد استناد قرار میگرفت. این جنگها و کشمکشها تا قرن هفدهم و نهایتاً پیروز شدن طرفداران پارلمان ادامه داشت. شاه چارلز اول به جرم خیانت به ملت محاکمه و در سال ۱۶۴۹ اعدام شد. با اعدام او که نخستین مورد در تاریخ انگلستان بود، بهتدریج حکومت مردم بر مردم پایدار گردید. مشابه این بحرانها در سایر نقاط اروپا نیز در جریان بود.
ویکو به این نتیجه رسید که این بحرانها به دلیل به سر آمدن عصر اشراف و طلیعه سر رسیدن عصر مردم است، اما چون هم اشراف و هم مردم نحوه صلحآمیز این انتقال را نمیدانند بحرانها مکرر شده و مراحل کورس و ریکورس تکرار میشود.
تکرار تاریخ در تجربه ایران بعد از جنبش مشروطه
در تاریخ معاصر ایران نیز چنین روند انتقالی را مشاهده میکنیم. بیش از یکصد سال از انقلاب مشروطه میگذرد؛ ابتدا عصر اشراف به سر آمده بود و مردم مطالبه شروع عصر جدید و حکومت مردم بر مردم را داشتند. فرمان مشروطه در جریان انقلاب مشروطه امضا شد، اما نه اشراف و نه مردم شیوه این انتقال را نمیدانستند. مطبوعات آزاد صحنه فحاشی و هتاکی شد، منافع مختلف در مجلس با هم درگیر شدند؛ بازاریان، مالکین بزرگ، معمرین و ماجراجویان. صحنه سیاست، صحنه توطئه، انتیریک و ساخت و پاخت پشتپرده و نمایش جلو پرده بود. مردم نقش خود را نمیدانستند و سردرگم بودند؛ چگونگی حکومت قانون شناختهشده نبود. محمدعلیشاه به دلیل هتاکی رکیک روزنامهها به مادرش به مجلس شکایت کرد. نه مجلس و نه شاه تفاوت قوه مقننه و قضاییه را نمیدانستند. مجلس بیاثر بود. برخی روشنفکران سعی کردند با بمبگذاری محمدعلیشاه را ترور کنند. او هم مجلس را به توپ بست و بسیاری از روزنامهنگاران را دستگیر کرد و به قتل رسانید...
تلاش دوم برای بیرون راندن اشراف و حکومت مردم، ختم رسمی خاندان قاجار بود. رضاشاه بر سر قدرت آمد و به تعبیری مانند یک رئیسجمهور مادامالعمر عمل کرد، چون برخی نهادهای سنتی با ایجاد جمهوری که برنامه اولیه او و گروه همراهش بود مخالفت کردند. در عصر رضاشاه طبقه اشراف قاجار تضعیف شدند اما منتفی نشدند و با گروهی از اشراف جدید ادغام و اشرافیت تازهای را ایجاد کردند. با انقلاب ۱۳۵۷ آن اشراف کلاً منتفی شدند. اما برخلاف وعده و انتظار، باز هم عصر مردم آغاز نشد. قانون اساسی که دکتر حبیبی و گروهی از حقوقدانان تدوین کرده بودند به کناری زده شد و قانون اساسی بر مبنای تثبیت نوعی اشرافیت جدید، این بار اشرافیت معممین سیاسی تدوین شد.
لازم به تأکید است که نقش معممین سنتی کماکان متفاوت با این سنخ بود و این گروه خاص اندیشهها و کارکرد کاملاً بیسابقهای را به نمایش گذاردند که شناختهشده است و نیازی به توضیح ندارد. این برداشت که معممین سیاسی یک اشرافیت جدید را تثبیت و نهادینه کردند، تنها درک این نویسنده از وقایع نیست؛ نگاه به ساختار و مفاد قانون اساسی جمهوری اسلامی این امر را به صراحت در مقابل چشم قرار میدهد. تنظیم و تثبیت اشرافیتی که نمونه آن در هیچ سند سیاسی یافت نمیشود. خلاصه اینکه نظریه ویکو در مورد کورس و ریکورس مصداق یافت: حرکت به سوی حکومت مردم و انتقال قدرت اشرافی قبل از انقلاب به مردم، و بازگشت و عقبگرد و تشدید اقتدار قشری که خود را شایسته برخورداری از امتیازات خاص غیرعادی و بیسابقه میدانست، تا حد تلاش برای رجعت به عصری که هگل آن را عصر نوزادی بشریت برمیشمرد.
ادغام نتیجه فلسفه تاریخ ویکویی و هگلی
در این نقطه، پیوند اندیشه ویکو با فلسفه تاریخ گئورگ ویلهلم فریدریش هگل روشنگر میشود. هگل نیز تاریخ را فرایندی معنادار میداند، اما محور آن را «پیشرفت در آگاهی از آزادی» قرار میدهد. از نظر او، تاریخ جهانی از نظمی آغاز میشود که در آن تنها یک نفر آزاد است، سپس به مرحلهای میرسد که برخی آزادند، و نهایتاً — دستکم در سطح اصل — به نظمی میانجامد که آزادی به همه انسانها نسبت داده میشود. تفاوت مهم آن است که هگل بیش از ویکو بر جنبه غایتمند تاریخ تأکید دارد، در حالی که ویکو بر شکنندگی و امکان بازگشت و خطرات این تلاش برای بازگشت انگشت میگذارد.
ترکیب این دو نگاه، چارچوبی نیرومند برای تحلیل تجربه ایران معاصر فراهم میکند. انقلاب مشروطه را میتوان تلاشی تاریخی برای گذار از «عصر اشراف و سلطنت شخصی» به «عصر انسانها و شهروندان» دانست؛ گذاری که در آن قانون، مجلس، مسئولیت مالی دولت و تحدید قدرت خودسرانه، در مرکز مطالبات قرار گرفت. این انقلاب، نه صرفاً یک رویداد سیاسی، بلکه اعلام ورود اصل جدیدی به آگاهی تاریخی جامعه ایران بود: اینکه قدرت باید مقید به قانون باشد و انسانها، نه رعایا، بلکه شهرونداناند.
اما از منظر ویکویی، مشکل دقیقاً در همین نقطه آغاز میشود. اصل آزادی و قانونخواهی مطرح شد، اما ظرفیت نهادی لازم برای تثبیت آن — دولت کارآمد، نظام مالی پایدار، قوه قضاییه مستقل، سازوکار حل تعارضهای اجتماعی، و اجماع حداقلی نخبگان — یا وجود نداشت یا بهشدت محدود و در تنگنا بود. در چنین شرایطی، جامعه نه میتوانست به نظم پیشین بازگردد و نه قادر بود نظم جدید را تثبیت کند. نتیجه، ورود به چرخهای از بیثباتیهای مکرر شد؛ بسیج اجتماعی، گسست سیاسی، تمرکز مجدد قدرت، و سپس بازتولید نارضایتی و ظهور بحران.
اگر به تجربه ایران از دید هگل بنگریم، میتوان گفت آگاهی از آزادی در جامعه ایران پدیدار شد، اما «عینیت نهادی» آن — یعنی نهادهایی که آزادی را به واقعیت پایدار بدل کنند — بهطور کامل شکل نگرفت. و از منظر ویکو، همین شکاف میان آگاهی نو و نهادهای ناکافی، جامعه را در وضعیت (ricorso) یا بازگشتهای مکرر نگه داشت. به این معنا، یک قرن بحران و ناپایداری را میتوان نه زنجیرهای از شکستهای تصادفی، بلکه نشانههای یک گذار ناتمام تاریخی دانست.
در این چارچوب، بحرانهای عمیق معاصر — خواه اقتصادی، خواه اجتماعی و سیاسی — نه امری ناگهانی یا صرفاً ناشی از خطاهای کوتاهمدت، بلکه تداوم همان مسئلهای است که حلنشده مانده: چگونه میتوان گذار به «عصر انسانها» را از سطح شعار و آگاهی، به سطح نهادهای پایدار، مشروع و اصلاحپذیر منتقل کرد؟ پاسخ به این پرسش، نه صرفاً سیاسی و نه صرفاً اقتصادی، بلکه عمیقاً تاریخی و نهادی است.
بدین ترتیب، پیوند ویکو و هگل به ما میآموزد که آزادی بدون نهاد، توهمی ناپایدار است و نهاد بدون مشروعیت تاریخی، پوستهای تهی. فلسفه تاریخ، در این معنا، نه تأملی انتزاعی، بلکه ابزاری تحلیلی برای فهم ریشههای بحران و امکانهای گشایش در اکنون و درسآموزی برای آینده است.
اکنون با بحران جدید که رنگ انقلاب را دارد و سرکوب خونبار آن، اشرافیت موجود ذات خود را به نحوی به نمایش گذارد که حیرتانگیز است. از طرفی حرکت قابل ملاحظه و ارادهای در جامعه هم برای رجعت به نظام سلطنت ظاهر شده است. به گواهی تاریخ هر گونه سرکوب و کشتار، اراده مردم را سرکوب نخواهد کرد و مقاومتر خواهد کرد، وسعت و عمق خواهد بخشید؛ چنانکه تجربه نشان میدهد. منتها این فرایند کورس و رکورس میتواند بهشدت پرهزینه شود. در اینجا نقش مهمی برای طبقه تحصیلکرده و روشنفکر کشور نهفته است. شایسته است درک کنیم که بازگشت به عقب در تاریخ غیرممکن است. اشرافیت موجود معممین سیاسی هم که مبنای کار را از ابتدا عقبگرد در تاریخ قرار داد، در بیشتر زمینهها با ناکامیهای پرهزینه روبرو شد. فرضاً اگر سلطنتخواهان پیروز هم شوند، عقبگرد در تاریخ محکوم به شکست و تکرار مکرر بحران است.
بر خیل بزرگ تحصیلکردگان شیوه جدید و سنت قدیم لازم میشود که تنها راه تاریخی قابل عبور، که هگل و ویکو و بسیاری فلاسفه تاریخ استنتاج کردند، انتخاب شود: حرکت به سوی آزادی انسانها و نیازهای نهادی مربوط از جمله حکومت محدود، مقید و قانونی، و حکومت قانون بهنحوی که همه در زیر چتر آن قرار داشته باشند، حکومت پاسخگو، مسئول و توسعهگرا. در ایران از راه پرخطر خشونت، تنش، درگیر شدن مردم با مردم که خواسته منافع نامشروع داخلی و خارجی است بایستی اجتناب شود و شیوهای همراه با خونسردی و قائل بودن حق حیات و حقوق قانونی برای همه اقشار اتخاذ گردد. اجتناب از تجربه زیادهرویهای بعد از انقلاب ۱۳۵۷ همراه با اتخاذ شیوه و بهکارگیری منش عقلایی، ضامن بهترین نتیجه اجتماعی و سیاسی خواهد بود.
چه درسهایی را میتوان جمعبندی کرد:
مسئولیت نهادی در برابر گذار ناتمام تاریخی
تجربه بیش از یک قرن بحران و بیثباتی در ایران را نمیتوان صرفاً با ارجاع به خطاهای سیاسی، فشارهای خارجی یا ناکامیهای مقطعی توضیح داد. آنچه با آن مواجهیم، نشانههای یک گذار تاریخی ناتمام است؛ گذاری که از لحظه انقلاب مشروطه آغاز شد، اما هرگز به تثبیت نهادی پایدار نانجامید. در این میان، روشنفکران و تحصیلکردگان نه تماشاگران بیرونی، بلکه کنشگران مؤثر این تاریخ ناتمام بوده و هستند.
چنانکه گفته شد در پرتو اندیشه جامباتیستا ویکو و گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، میتوان این مسئولیت را شفافتر صورتبندی کرد:
اصل اول: آزادی بدون نهاد، توهمی ناپایدار است
هگل به ما میآموزد که تاریخ، پیشرفت در آگاهی از آزادی است، اما ویکو هشدار میدهد که این آگاهی اگر به نهاد تبدیل نشود، به بازگشت و بحران و فروپاشی میانجامد. روشنفکری که آزادی را صرفاً در سطح گفتمان اخلاقی یا اعتراض سیاسی پیگیری میکند، اما از طراحی نهادی آن غافل است، ناخواسته به بازتولید بیثباتی کمک میکند. وظیفه تحصیلکرده و روشنفکر، اندیشیدن به سازوکارهای حقوقی، اداری، اقتصادی و تعارضزداست که آزادی را قابل زیست مینماید.
اصل دوم: نقد رادیکال بدون بدیل نهادی، بخشی از مسئله است
یکی از خطاهای مکرر در سنت روشنفکری ایران، بسنده کردن به نفی نظم موجود بدون ارائه تصویر عملی از نظم جایگزین است. ویکو نشان میدهد که خطرناکترین لحظه تاریخ، فروپاشی مشروعیت نظم قدیم در غیاب ظرفیت تثبیت نظم جدید است. نقدی که به پرسش «چگونه اداره خواهد شد؟» پاسخ ندهد، نقدی ناقص و از نظر تاریخی پرهزینه است.
اصل سوم: زبان حداکثرخواه اخلاقی، جانشین سیاست نهادی نمیشود
تجربه تاریخی نشان میدهد که گذارهای موفق با زبان کمالگرایانه و داوریهای مطلقگرای اخلاقی پیش نمیروند. هگل و ویکو، هر دو بهگونهای متفاوت هشدار میدهند که سیاست اخلاقیشده و صفر–یکی، به سازوکار حذف بیپروا، اعمال خشونت یا انسداد نهادی میانجامد. روشنفکری باید زبان «اصلاحپذیری نهادی» را جایگزین زبان «پاکی مطلق» کند.
اصل چهارم: بسیج اجتماعی، شرط لازم است، نه شرط کافی
در چارچوب ویکویی، تداوم بسیج بدون تثبیت قواعد مشترک، نشانه ورود به «بازتاب بربریت» است: جامعهای پر از آگاهی، اما فاقد اعتماد و نهاد. روشنفکر مسئول، میان لحظه اعتراض و فرایند نهادسازی تمایز قائل میشود و از اسطورهسازی از بسیج دائمی پرهیز میکند.
اصل پنجم: تحصیلکرده و روشنفکر بیرون از تاریخ نمیایستد
ویکو تاریخ را ساخته دست انسان میداند. از این منظر، روشنفکر نمیتواند همواره «دیگران» را مقصر بداند. هر گفتمان رادیکال فاقد برنامه نهادی، هر سادهسازی مسئله حکمرانی، و هر بیاعتنایی به محدودیتهای اداره، خود بخشی از چرخه شکست است. پذیرش مسئولیت فکری، یعنی پذیرش سهم خود در شکلدهی به افقهای ناکارآمد یا کارآمد آینده.
اصل ششم: خروج از دور باطل، یک پروژه تدریجی و نسلی است
نه هگل وعده تحقق فوری آزادی میدهد و نه ویکو به اصلاحات معجزهآسا باور دارد. خروج از چرخه بازگشتها، نیازمند انباشت تجربه نهادی، یادگیری از خطا، و صبر تاریخی است. نقش روشنفکر و تحصیلکرده، تولید دانش انباشتی و حافظه نهادی است، نه تولید هیجان کوتاهمدت.
بهطور خلاصه:
اگر تاریخ معاصر ایران را بهمثابه گذار ناتمام به «عصر حکومت انسانها» بفهمیم، روشنفکران و تحصیلکردگان در مرکز این گذار ایستادهاند. درس مشترک ویکو و هگل روشن است: آزادی بدون نهاد، به بازگشت میانجامد و نهاد بدون مشروعیت انسانی، دوام نمیآورد. خروج از دور باطل تاریخی، نه با قهرمانان فکری جدید، بلکه با فروتنی نظری، عقلانیت نهادی و مسئولیت اجتماعی و آگاهی از بازگشتناپذیر بودن تاریخ ممکن است.
منبع: تلگرام نویسنده
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
سوزانا جورج / واشنگتنپست / ۱ فوریهٔ ۲۰۲۶
در حالی که دولت ترامپ با یک تجمع گستردهٔ نظامی در منطقه بر ایران فشار میآورد، کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس به مقامهای آمریکایی هشدار دادهاند که برنامهٔ موشکی تهران همچنان توان وارد آوردن خسارت قابلتوجه به منافع ایالات متحده در منطقه را دارد؛ به گفتهٔ دو مقام غربی که در جریان این موضوع قرار گرفتهاند.
به گفتهٔ این مقامها، هرچند برنامهٔ موشکی ایران در جریان جنگ ۱۲روزهٔ این کشور با اسرائیل در ژوئن گذشته متحمل خسارات جدی شد، اما ارزیابیای که توسط یکی از متحدان آمریکا در خلیج فارس تهیه شده نشان میدهد عناصر کلیدی این برنامه همچنان دستنخورده باقی مانده و برخی قابلیتها نیز بازسازی شدهاند. مقامهای یادشده و دیگر منابع این گزارش به شرط ناشناس ماندن صحبت کردهاند، زیرا اجازهٔ گفتوگو با رسانهها دربارهٔ این موضوع را نداشتهاند.
توانایی ایران برای انجام حملات تلافیجویانهٔ مؤثر، عامل محوری در تصمیمگیریهای دولت ترامپ بوده است؛ دولتی که نیروهای خود را پیرامون جمهوری اسلامی مستقر کرده است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در ابتدا گفته بود در حال بررسی اقدام نظامی برای حمایت از اعتراضات گستردهٔ مردمی در ایران علیه نظام حاکم و رهبر جمهوری اسلامی است، اما سپس موضع خود را تغییر داد و خواستار بازگشت ایران به مذاکرات هستهای شد. ترامپ در دورهٔ نخست ریاستجمهوری خود، ایالات متحده را از توافق سال ۲۰۱۵ برای محدود کردن برنامهٔ هستهای ایران خارج کرده بود.
سرکوب اعتراضات توسط حکومت ایران دستکم ۶ هزار و ۷۱۳ کشته برجای گذاشته است؛ این آمار را خبرگزاری فعالان حقوق بشر (HRANA) مستقر در آمریکا روز شنبه اعلام کرد. این تلفات شامل معترضان، نیروهای دولتی و افراد غیرنظامی رهگذر میشود. به گفتهٔ این نهاد، بیش از ۱۷ هزار مورد دیگر نیز در دست بررسی است؛ نهادی که پیشتر نیز آمارهای دقیقی ارائه کرده است.
یک دیپلمات ایرانی گفت تهران برای تعامل محترمانه آمادگی دارد، اما تحت تهدید نظامی آمریکا وارد مذاکره نخواهد شد.
او به واشنگتنپست گفت: «در شرایط کنونی هیچ مذاکرهای ممکن نیست. شروط ترامپ برای مذاکره غیرواقعبینانه و غیرقابل مذاکره است.» افزون بر درخواست توقف برنامهٔ هستهای ایران، دولت ترامپ خواستار محدودیت در برنامهٔ موشکی ایران و پایان حمایت تهران از گروههای شبهنظامی در منطقه شده است.
به گفتهٔ یکی از مقامهای غربی، از نگاه ایران، ماهیت تقابل با ایالات متحده زمانی بهطور چشمگیری تغییر کرد که ترامپ با صدور بیانیهای از اعتراضات حمایت کرد. حکومت اکنون هرگونه درگیری احتمالی با آمریکا را تهدیدی وجودی تلقی میکند.
پس از حملهٔ آمریکا به برنامهٔ هستهای ایران در ژوئن، تهران با شلیک یک رگبار عمدتاً نمادین موشکی به پایگاه هوایی العدید در قطر واکنش نشان داد؛ حملهای که تلفات انسانی در پی نداشت.
ایران به متحدان آمریکا در منطقه پیام داده است که همچنان قادر به انجام حملات مرگبار در خلیج فارس است و اینکه چنین حملاتی، برخلاف اقدام العدید، اینبار محدود و از پیش اعلامشده نخواهد بود.
بر اساس ارزیابی متحد خلیجفارسِ آمریکا، ایران همچنان مهمات کوتاهبرد، پرتابگرها و بخشی از عناصر سامانهٔ تولید موشک خود را حفظ کرده است. این مهمات میتوانند منافع آمریکا در خلیج فارس را هدف قرار دهند؛ از جمله بیش از یکدوجین پایگاه نظامی و دهها هزار نیروی نظامی.
امیر موسوی، دیپلمات پیشین ایرانی که اکنون در عراق مستقر است، گفت تهران از زمان جنگ ۱۲روزه تولید موشک را دو برابر کرده و پیشرفت چشمگیری در ترمیم پرتابگرهای آسیبدیده داشته است. به گفتهٔ او، حکومت همچنین برخی پرتابگرها را به مناطق کوهستانی کشور منتقل کرده است؛ جایی که هدف قرار دادن آنها دشوارتر است. او گفت: «ایران کوههایی با ارتفاع چند هزار متر دارد. رسیدن به این قابلیتها و آسیب زدن به آنها بهسادگی ممکن نیست.»
این قابلیتها چنان تهدیدآمیز تلقی میشوند که برخی کشورهای خلیج فارس گامهایی برای فاصله گرفتن از تجمع نظامی آمریکا برداشتهاند. امارات متحدهٔ عربی و عربستان سعودی ماه گذشته اعلام کردند نیروهای آمریکایی از قلمرو یا حریم هوایی آنها در هیچ عملیاتی استفاده نخواهند کرد.
به گفتهٔ دیوید دِسروچز، مدیر پیشین امور شبهجزیرهٔ عربستان در دفتر وزیر دفاع آمریکا، ایران بزرگترین برنامهٔ موشکی منطقه را در اختیار دارد.
او که اکنون استاد مؤسسهٔ تایر مارشال است، گفت: «ایرانیها موشکهایی بیش از تعداد موشکهای پدافند هوایی اعضای شورای همکاری خلیج فارس دارند.» افزون بر این، سامانههای پدافند هوایی کشورهای شورای همکاری در گسترهای وسیع پراکندهاند و بهطور کامل میان کشورها یکپارچه نشدهاند. به گفتهٔ او، این سامانهها عمدتاً بر حفاظت از تعداد محدودی از اهداف مشخص متمرکزند و میتوانند در برابر حملات گستردهتر از کار بیفتند.
تحلیلهای متنباز از برنامهٔ موشکی ایران نیز ارزیابی دولتها از تواناییهای تهران را تأیید میکند. به گفتهٔ فابیان هینتس، پژوهشگر مؤسسهٔ بینالمللی مطالعات راهبردی، حملات اسرائیل در جنگ ۱۲روزه عمدتاً «قابلیتهای عملیاتی» زرادخانهٔ موشکهای دوربرد ایران را هدف قرار داده است. این حملات و عملیاتهای خرابکارانه، موشکها و پرتابگرهایی را نشانه رفت که قادر بودند خاک اسرائیل را در فاصلهای بیش از ۸۰۰ مایل (حدود ۱٬۳۰۰ کیلومتر) تهدید کنند.
هینتس گفت: «زرادخانهٔ موشکهای کوتاهبرد و بهویژه زرادخانهٔ ضدکشتی، به احتمال زیاد همچنان دستنخورده باقی مانده است.» او افزود تصاویر ماهوارهای نشان میدهد ایران کار ترمیم بخشی از خسارات واردشده به کارخانهها و پایگاههای تولید موشک را آغاز کرده است. به گفتهٔ هینتس، حملات اسرائیل کارخانههای موشکی ایران را بهطور کامل نابود نکرد، بلکه اجزای کلیدی فرایند تولید ـ مانند تجهیزات اختلاط ـ را از بین برد.
ارزیابی میزان خسارت واردشده به پایگاههای موشکی ایران دشوارتر است، زیرا این تأسیسات در عمق بسیار زیاد زیر زمین قرار دارند. هینتس گفت برخی تصاویر ماهوارهای تلاشهایی برای برداشتن آوار از ورودی پایگاهها را نشان میدهد.
به گفتهٔ یک مقام اروپایی که با مقامهای ایرانی در تماس است، پس از سرکوب خشن اعتراضات، به نظر میرسد رهبری ایران به موضعی کاملاً متحد رسیده باشد. او گفت نشانههایی وجود داشت که برخی در میان رهبران از استفادهٔ حکومت از زور علیه معترضان ناراضی بودند، اما اکنون در برابر تهدیدهای آمریکا، این اختلافها کنار گذاشته شده است.
این مقام گفت: «حکومت کاملاً صفوف خود را بسته است. همهٔ پیامهایی که اکنون از تماسهای من میرسد این است: ‹ما برای جنگ تمامعیار آمادهایم›.»
عباس عراقچی، وزیر امور خارجهٔ ایران، ماه گذشته از ایالات متحده خواست رویکردی «منصفانه و عادلانه» در قبال ایران اتخاذ کند.
با این حال، ایران هرچه بیشتر منزوی میشود. اتحادیهٔ اروپا ماه گذشته در واکنش به سرکوب اعتراضات، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در فهرست سازمانهای تروریستی قرار داد.
به گفتهٔ یکی از مقامهای غربی، متحدان آمریکا در خلیج فارس بر این باورند که سقوط حکومت ایران تنها مسئلهٔ زمان است، اما بیم آن دارند که اگر این سقوط در پی حملهٔ آمریکا رخ دهد، بیثباتی بسیار بیشتری بهدنبال خواهد داشت؛ به همین دلیل است که آنها بر یافتن راهحلی دیپلماتیک پافشاری میکنند.
این مقام گفت: «آنها از فروپاشی حمایت میکنند، اما نه به شکلی ناگهانی و خشن.» به گفتهٔ او، این کشورها «فرسایش تدریجی و کنترلشدهٔ حکومت» را ترجیح میدهند.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
فارن افرز / ۳۱ ژانویه ۲۰۲۶
چگونه تهدید نظامی، فشار و حمایت از اپوزیسیون را بهدرستی به کار بگیریم
با بازگشت دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، به کاخ سفید برای دومین دوره، او وارث فرصتی تاریخی برای بازتعریف رویارویی میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران شد؛ تقابلی که در آن زمان وارد چهلوششمین سال خود شده بود. تهران در آغاز سال ۲۰۲۵ ضعیفتر از هر مقطع دیگری از زمان انقلاب ۱۹۷۹ قرار داشت. اقتصاد ایران همچنان زیر بار تحریمهای آمریکا و سوءمدیریت داخلی در رنج بود. شبکه نیروهای نیابتی منطقهای آن، در پی سقوط بشار اسد، رهبر سوریه، و نیز کارزار قاطع اسرائیل علیه حزبالله و حماس، بهشدت تضعیف شده بود. نارضایتی عمومی از حکومت رو به افزایش بود. در نتیجه، واشنگتن از اهرم فشاری واقعی برخوردار بود: میتوانست برای کاهش تحریمها در ازای محدودیتهایی بر برنامه هستهای ایران وارد مذاکره شود، تغییر رژیم را از طریق فشار و زورِ مستمر دنبال کند، یا صرفاً ایران را مهار کرده و در عین حال اولویت خود را به چالشهای دیگر معطوف سازد.
اما ترامپ در نخستین سالی پرآشوب، هر سه راهبرد را بهطور همزمان دنبال کرد. او از آمادگی خود برای دستیابی به توافق با تهران سخن گفت، اما اندکی بعد به اسرائیل چراغ سبز آغاز جنگی را داد که ایالات متحده نیز به آن پیوست. پس از حملات ماه ژوئن گذشته به تأسیسات هستهای ایران در نطنز و فردو، ترامپ اعلام کرد برنامه هستهای ایران «بهطور کامل نابود شده است» و ظاهراً علاقه خود را از دست داد. اکنون، بنا بر گزارش نیویورک تایمز، ترامپ در حال بررسی مداخله مستقیم آمریکا در واکنش به سرکوب بیسابقه اعتراضهایی است که خود او در شعلهور شدنشان نقش داشته است؛ از جمله یورش نیروهای آمریکایی به داخل خاک ایران.
این رویکرد شتابزده، نتایجی عمیقاً متناقض به بار آورده است. برنامههای هستهای و موشکی ایران متحمل عقبگردهای معناداری شدهاند، اما میزان اشراف و آگاهی نسبت به آنچه از این برنامهها باقی مانده، به پایینترین سطح تاریخی رسیده است. رژیم ایران شکنندهتر از هر زمان دیگری در تاریخ خود شده، اما این شکنندگی با سرکوبی هولناک همراه بوده که جان هزاران نفر را گرفته است. آشوب، خشونت گسترده و بیثباتی، دستکم به همان اندازه هر گذار منظم یا مثبت قدرت محتمل به نظر میرسند. در همین حال، خطر شعلهور شدن جنگهای مقطعی در منطقه به وضعیت عادی جدید بدل شده است.
اینکه آیا ترامپ در نهایت به مهمترین رئیسجمهور آمریکا در قبال ایران از زمان جیمی کارتر تبدیل خواهد شد یا صرفاً به شتابدهندهای برای بیثباتی بدل میشود، به این بستگی دارد که آیا دولت او میتواند از بداههکاری عبور کرده و راهبردی منسجم تدوین کند یا نه. طرحی که با دقت، خویشتنداری نظامی، فشار اقتصادی و حمایت از اپوزیسیون را هماهنگ کند و در عین حال، درِ راهحلهای دیپلماتیک با تهران را باز نگه دارد، میتواند به گذاری مدیریتشده از رژیم کنونی به رهبری جدیدی منجر شود که به سود مردم ایران، ایالات متحده و خاورمیانه باشد. اما اگر دولت آمریکا به رویکرد پراکنده کنونی ادامه دهد، این کشور ممکن است خود را درگیر یک رویارویی نظامی طولانیمدت با ایران بیابد که تنها به بیثباتی بیشتر و رنج مضاعف برای ایرانیان خواهد انجامید.
مردی بدون برنامه
سیاست ایرانِ ترامپ در سال گذشته در سه مرحله متمایز شکل گرفت. مرحله نخست، در اوایل سال ۲۰۲۵، ترکیبی از فشار مجدد و دیپلماسی اکتشافی بود. ترامپ بهطور رسمی کارزار تحریمهای اقتصادی «فشار حداکثری» را از سر گرفت، اما این کار را نیمبند انجام داد و هرگز اجرای تحریمها را فراتر از سالهای پایانی دولت بایدن تشدید نکرد. او در ماه مارس، نامهای شخصی به آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، ارسال کرد و پیشنهاد گفتوگوهای مستقیم هستهای را مطرح ساخت. در پی آن، پنج دور مذاکره برگزار شد. هر دو طرف با جدیت وارد این گفتوگوها شدند، اما مذاکرات هرگز از سطح فضاسازی فراتر نرفت. با وجود موضعگیریهای علنی واشنگتن و تهران، هیچیک به توافق نزدیک نبودند. ترامپ صرفنظر از نتیجه، به تقویت تصویر خود بهعنوان یک معاملهگر رضایت داشت و تهران نیز از این گفتوگوها برای نشان دادن گشودگی استفاده کرد، بیآنکه به امتیازاتی تن دهد که یک توافق واقعی مستلزم آن بود.
این وقفه دیپلماتیک در ماه ژوئن بهطور ناگهانی پایان یافت؛ زمانی که جنگ نیابتی چند دههای ایران با اسرائیل به یک درگیری مستقیم دوازدهروزه تبدیل شد. اسرائیل حملات پیشدستانه خود را برای متوقف کردن پیشرفتهای هستهای ایران ضروری دانست، اما محرک عمیقتر این اقدام، حملات هفتم اکتبر حماس بود. پس از جنگی ویرانگر در غزه، کارزاری موفق برای تضعیف حزبالله در لبنان، و همچنین دو رویارویی محدود با خود ایران در سال ۲۰۲۴، اسرائیل به این جمعبندی رسید که بازدارندگی تهران توخالی است. در ۱۳ ژوئن، اسرائیل اهداف هستهای و نظامی ایران را هدف قرار داد و شماری از فرماندهان ارشد، به همراه بیش از ۹۰۰ غیرنظامی، کشته شدند.
ایران در پاسخ، بزرگترین رگبار موشکی تاریخ خود را علیه اسرائیل شلیک کرد که به کشته شدن حدود ۴۰ غیرنظامی و ویرانی هزاران واحد مسکونی انجامید. برخلاف رؤسایجمهور پیشین آمریکا که رهبران اسرائیل را از حمله به ایران بازمیداشتند، ترامپ از پیش به بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، چراغ سبز انجام این حملات را داده بود. در ۲۱ ژوئن، دولت ترامپ یک گام فراتر رفت و با حمله مستقیم به اهداف کلیدی هستهای ایران، با استفاده از بمبهای سنگرشکن که اسرائیل در اختیار نداشت، رسماً وارد جنگ شد. سه روز بعد، کاخ سفید میانجیگر برقراری آتشبس شد. ترامپ مدعی شد که برنامه هستهای ایران «بهطور کامل نابود شده است». در واقعیت، نتیجه این حملات وارد آمدن ضربهای جدی به ایران بود، اما همچنان ابهام بزرگی درباره سرنوشت ذخایر اورانیوم ایران باقی ماند. ایران در ماه ژوئیه تصمیم گرفت بهطور رسمی به همکاری خود با آژانس بینالمللی انرژی اتمی پایان دهد؛ اقدامی که برنامه هستهای این کشور را برای نظارت خارجی بهمراتب غیرشفافتر کرد.
از منظر ترامپ، جنگ دوازدهروزه شبیه یک پیروزی به نظر میرسید. او اعلام کرد مسئله ایران حل شده و به خود بالید که صلح را به خاورمیانه بازگردانده است. او در شبکه اجتماعی تروث سوشال نوشت: «جهان و خاورمیانه برندگان واقعی هستند! هر دو [اسرائیل و ایران] شاهد عشق، صلح و شکوفایی عظیمی خواهند بود.» در سطحی پنهانتر، دولت آمریکا یک درس کلیدی را درونی کرد: ایالات متحده میتواند دست به اقدام نظامی فوقالعادهای علیه ایران بزند، بیآنکه به جنگی طولانیمدت کشیده شود. اسرائیل اما به نتیجهای متفاوت رسید: اینکه میتواند با هزینهای نسبتاً اندک به ایران حمله کند. رهبری ایران نیز، با وجود تحمل شکستهایی تحقیرآمیز و قابل توجه، پس از این حملات تغییر یا اصلاح معناداری در راهبرد خود ایجاد نکرد.
مرحله نهایی در اوایل سال ۲۰۲۶ فرا رسید؛ زمانی که پس از سالها فروپاشی اقتصادی و سرکوب سیاسی، اعتراضها در سراسر ایران شعلهور شد. ترامپ تقریباً بلافاصله خود را وارد ماجرا کرد و بهصورت علنی به تهران هشدار داد که به معترضان آسیبی نرساند و وعده حمایت داد. یک روز بعد، ایالات متحده با دستگیری نیکولاس مادورو، رهبر قدرتمند ونزوئلا، در یک عملیات مخفیانه، جهان را شگفتزده کرد. پیام به ایرانیان روشن و غیرقابلانکار بود: رژیمها میتوانند سقوط کنند — و واشنگتن آماده است نقش خود را ایفا کند.
اعتراضها اوج گرفت. سپس سرکوب آغاز شد. رسانههای دولتی ایران دستکم ۵ هزار کشته را تأیید کردهاند؛ اما بنا بر گزارش خبرگزاری فعالان حقوق بشر، آمار واقعی بهمراتب بالاتر است. ترامپ، همانگونه که در سال ۲۰۲۵ نیز کرده بود، در واکنش خود بهطور نامنظم میان دیپلماسی و تهدید در نوسان بوده است. او از مذاکرات جدید هستهای سخن گفت، تعرفههای تازهای علیه کشورهایی که با ایران دادوستد میکنند وضع کرد، و سپس در تروث سوشال از ایرانیان خواست: «به اعتراض ادامه دهید — نهادهای خود را به دست بگیرید!!!»؛ آن هم در حالی که نیروهای دریایی آمریکا بهسوی خلیج فارس حرکت میکردند و او وعده میداد «کمک در راه است»، بیآنکه هیچ برنامهای برای حمایت یا حفاظت از معترضان وجود داشته باشد. هنگامی که اعتراضها به اوج رسید و نیروهای امنیتی شروع به کشتار غیرنظامیان کردند، ارتش آمریکا هنوز بهطور مناسب در منطقه مستقر نشده بود تا هم دست به حمله بزند و هم از منافع ایالات متحده و شرکایش در برابر حملات تلافیجویانه ایران محافظت کند.
این یک سال پرآشوب، مجموعهای از تناقضها را به بار آورده است. احتمال تغییر یا فروپاشی رژیم در ایران به بالاترین سطح خود از سال ۱۹۷۹ رسیده است، اما همزمان، احتمال هرجومرج، تداوم خشونت دولتی، رنج عظیم انسانی و بیثباتی نیز به همان اندازه بالاست. ایران از نظر نظامی ضعیفتر از هر زمان دیگری در یک نسل اخیر است، اما احتمال تداوم چرخههای پیدرپی درگیری میان اسرائیل و ایران — با کشیده شدن ایالات متحده به این منازعات — همچنان زیاد است. و با وجود آنکه حملات، برنامه هستهای تهران را بهشدت تضعیف کردهاند، احتمال دستیابی به یک گشایش دیپلماتیک اندک است و ایران میتواند این برنامه را بهصورت مخفیانه بازسازی کند.
بار چهارم، موفقیتآمیز؟
خطاهای ترامپ وضعیتی بهشدت ناپایدار را آشفتهتر و غیرقابلپیشبینیتر کرده است. با این حال، او هنوز میتواند از این لحظه برای پیگیری چند هدف دیرینه آمریکا در قبال ایران بهره بگیرد: تشویق به افول تدریجی (و روزبهروز اجتنابناپذیرتر) جمهوری اسلامی، در عین پرهیز از خشونتبارترین و بیثباتکنندهترین سناریوها؛ جلوگیری از دستیابی تهران به سلاح هستهای؛ و ممانعت از تداوم چرخههای بیپایان درگیری مستقیم میان اسرائیل و ایران.
نخستین گام باید خویشتنداری باشد. واشنگتن نباید تهدیدهای ترامپ برای حمله به ایران در واکنش به سرکوب معترضان را عملی کند. در مقطع کنونی، چنین حملاتی که هفتهها پس از اعمال خشونت صورت میگیرند، بیش از آنکه معطوف به سرنگونی رژیم باشند، به آرام کردن منتقدان تندرو دولت در داخل آمریکا مربوط میشوند. هیچکس — از جمله خود ترامپ — نمیداند این حملات چه اثری بر ذهنیت کسانی خواهد گذاشت که در برابر رژیم مقاومت میکنند و کسانی که از آن حمایت میکنند. حملات آمریکا ممکن است معترضان را برانگیزد و به ریزش در میان نیروهای امنیتی بینجامد؛ ریزشی که برای ایجاد تغییر رژیم ضروری است. اما به همان اندازه ممکن است به چرخهای از خشونت دامن بزند که سقوطی کنترلنشده بهسوی هرجومرج را تسریع کند. نتیجهای نامطمئن در برابر رژیمی زخمی و بهگوشهراندهشده که بهطور فزایندهای آماده استفاده از خشونت علیه جمعیت خود است، میتواند شرایطی را بازتولید کند که به جنگ داخلی سوریه انجامید و کشور و منطقه را بیش از پیش بیثبات سازد.
با این حال، خویشتنداری به معنای کنارهگیری کامل نیست. ایالات متحده باید فشارهای اقتصادی و دیپلماتیک را برای منزوی کردن بینالمللی رژیم و تسریع زوال آن تشدید کند. برای نمونه، اتحادیه اروپا پس از سالها بحث و بررسی، اخیراً تصمیم گرفت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در فهرست سازمانهای تروریستی قرار دهد و آن را در کنار گروههایی چون القاعده بنشاند. اقدام اروپا میتواند الگویی از نوع تصمیمهای قاطعی باشد که واشنگتن اکنون باید متحدان خود را برای اتخاذ آنها بسیج کند.
سرکوب خشن اعتراضها از سوی تهران، چشمانداز اصلاح تدریجی از طریق تعامل با رژیم را بهشدت تضعیف کرده است. شاید یک دهه پیش، زمانی که بسیاری از مردم ایران هنوز خواهان اصلاح رژیم بودند و از برنامه جامع اقدام مشترک — توافق هستهای ۲۰۱۵ — استقبال میکردند، چنین امکانی وجود داشت. اما پس از خروج دولت نخست ترامپ از برجام، سالها تشدید تنش، و تصمیم رژیم به کشتار شهروندان خود، این مسیر بهشدت تنگ شده است. جمهوری اسلامی اکنون یک دولت مطرود است که به احتمال زیاد در یک چرخه مرگ قرار دارد.
با این همه، اگر در شرایط کنونی هنوز جایی برای دیپلماسی وجود داشته باشد، ترامپ باید از این فرصت برای پیگیری یک تفاهم محدود و معاملهمحور با تهران بهره بگیرد. در ازای خودداری از حملات بیشتر، او باید از ایران بخواهد که اجازه بازگشت بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی به کشور را بدهد تا دستکم حداقلی از شفافیت درباره آنچه از برنامه هستهای باقی مانده، احیا شود.
واشنگتن همچنین باید با دقت و شکیبایی از اپوزیسیون ایران حمایت کند. ایالات متحده نباید به دنبال دولتی مطیع باشد که آماده پذیرش مطالبات آمریکا باشد؛ بلکه باید در پی شکلگیری دولتی در ایران باشد که سیاست خارجی کشور را بهطور بنیادین تغییر دهد و به حقوق مردم خود احترام بگذارد. از اینرو، دولت ترامپ باید اپوزیسیون را تشویق کند تا در دوران پس از خامنهای، فضا را برای ریزشها و اصلاحات در درون رژیم باز بگذارد و به جای ترجیح دادن یک گروه یا چهره خاص، وحدت میان جناحهای مختلف در داخل ایران و در میان ایرانیان خارج از کشور را تقویت کند.
ایالات متحده همچنین باید نقشی تثبیتکننده در سطح منطقهای ایفا کند. ترامپ میتواند از محبوبیت چشمگیر خود در اسرائیل برای مهار بنیامین نتانیاهو استفاده کند و بهروشنی اعلام دارد که آمریکا از حملهای جدید حمایت نمیکند؛ در عین حال، باید هرچه سریعتر با اسرائیل برای تکمیل دوباره توانمندیهای پدافند موشکی این کشور همکاری کند — توانمندیهایی که پس از جنگ ژوئن هنوز بهطور کامل جبران نشدهاند. واشنگتن باید همراه با اسرائیل و شرکای عرب خود در خلیج فارس، کانالهای ارتباطی قابلاعتماد با تهران ایجاد کند تا از محاسبههای اشتباه جلوگیری شود؛ از جمله بحران نزدیک و خطرناکی که دسامبر گذشته، در پی رزمایشهای موشکی ایران شکل گرفت و تنها از طریق ارتباطات غیرعلنی با میانجیگری روسیه مهار شد.
راهبرد مهار و فشار، بهمراتب خردمندانهتر — و بسیار کمخطرتر از نظر بروز خشونت گسترده — از بداههکاریهای یک سال گذشته است. اگر این راهبرد بهطور پیوسته دنبال شود، بهترین شانس را برای یک گذار مدیریتشده در رهبری تهران فراهم میکند؛ گذاری که نه از دل جنگ منطقهای، بلکه از مسیر کنترلشدهتری شکل بگیرد. اگر ترامپ بتواند چنین گذاری را رقم بزند، شاید در نهایت شایسته عنوانی شود که خود به خویش داده است: «فرمانده کل صلح».
—-
* ایلان گلدنبرگ، معاون ارشد و مدیر ارشد سیاستگذاری در سازمان جیاستریت است. او از سال ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۴ مشاور ویژه معاون رئیسجمهور، کامالا هریس، در امور خاورمیانه بود و از ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۲ ریاست تیم ایران در دفتر وزیر دفاع در دولت باراک اوباما را بر عهده داشت.
* نیت سوانسون، پژوهشگر ارشد مقیم و مدیر پروژه راهبرد ایران در شورای آتلانتیک است. او در دولت بایدن مدیر امور ایران در شورای امنیت ملی بود و در سال ۲۰۲۵ بهعنوان عضو تیم مذاکرهکننده ایران در دولت ترامپ فعالیت داشت.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
بازی به پایان رسید؛
خونمظلومان دی ماه تاریخ را دگرگون خواهد ساخت
در شيونِ بىپايانِ اين روزگار
به من بگو
بر اين مردمِ خسته چه رفته است
كه هزار پيراهنِ سياه
كهنه كردهاند و هنوز
اندوهگزارِ بىفرصتِ عزا از پىِ عزا...؟!
«رودخانهای از خونِ گرمِ محرومان که در دیماه سرد بر زمین به جریان افتاد، تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد از جوشش باز نخواهد ایستاد». میرحسینموسوی با این کلمات در بیانیه اخیر خود، یک بار دیگر سرشت آشکارا خونریز یک حکومت خودکامه و سرنوشت ناگزیر و شکست و فروریزی اجتنابناپذیر آن را توضیح داد. وی پیش از این نیز در آبان ۹۸گفته بود: «آدمکشان سال ۵۷ نمایندگان یک رژیم غیردینی بودند و ماموران و تیراندازان آبان ۹۸ [و اکنون در دیماه ۱۴۰۴] نمایندگان یک حکومت دینی. آنجا فرمانده کل قوا شاه بود و امروز اینجا ولی فقیه با اختیارات مطلق».
یک ماه قبل در چنین روزهایی مردم جان به لب رسیدهای که تمامی هستی و آیندهشان را طی چند دهه ناکارآمدی و فسادسیستماتیک حکومت از میان رفته است به خیابانها آمدند و نخستین جرقهی اعتراضاتی را رقم زدند که اکنون از مهمترین و گستردهترین موجهای اعتراضی سیاسی و اجتماعی تاریخ ایران محسوب میشود و نشات گرفته از بحرانهای عمیق اقتصادی، سقوط بیسابقه ارزش پول ملی و کاهش توان اقشاری بود که مدتهای مدید است به زیر خط فقر در غلطیدهاند. اما اعتراضات به سرعت از سطح اقتصادی به سطح سیاسی و ساختاری ارتقاء یافت و چون همیشه مشروعیت و پیشواسالاری یک حکومت خودکامه را به زیر سوال کشید.
جنبش اعتراضی بزودی سراسر کشور بویژه مناطقی را که از شرایط بدتر اقتصادی برخوردار بودند، مشتعل ساخت.جامعه اعم از زن و مرد، جوان و نوجوان برای بازپسگیری زندگانی به یغمارفته خویش به خیابانها آمدند و جوابی که دریافت کردند همچون همیشه گلوله و سرکوب بود.
هنوز تعداد واقعی شهدا و قربانیان این اعتراضات که دو هفته ایران را درنوردید - و پیآمدهای آن همچنان ادامه دارد- به دست نیامده است (هرچند ادّعاهای جنگافروزان نیز غیرقابل اعتماد است) اما تمامی شواهد از فجیعتر و خونبارتر بودن این سرکوب نسبت به اعتراضات پیشین حکایت دارد. سرکوبی که جان هزاران انسان را از آنان ستانده و کشتاری که حتی کودکان و زنان نیز از آن مصون نماندهاند.
ما امضا کنندگان این بیانیه ضمن محکوم کردن اقدامات جنایت بار حکومت در سرکوب هزاران تن از صاحبان برحق این سرزمین و حمایت از بیانیه میرحسین موسوی و مهدی کروبی، براین باوریم که «برگزاری رفراندوم قانون اساسی با تشکیل جبههای فراگیر متشکل از همه سلایق ملّی بر اساس سه اصل عدم مداخله خارجی، نفی استبداد داخلی و گذار دموکراتیک مسالمتآمیز»، تنها راه خشونت پرهیز برای عبور از این گذار سخت و سرنوشت ساز است و «استقرار صلح و امنیت پایدار و نجات کشور از شر استبداد حاکم را تنها بر مبنای خواست و اراده ملت و تنها به دست مردم و بدون مداخله خارجی» میدانیم.
اسامی:
سیدهاشم آقاجری، مسعود آقایی، رضا آقاخانی، محمدصادق آخوندی، تقی آزادارمکی، محمدکریم آسایش، حمید آصفی، علیرضا آفرین، لاله ابر، رضا ابراهیمزاده، هادی احتظاضی، بهمن احمدیامویی، زهرا احمدینژاد، فاطمه آذریبیگدلی، سعید اردشیری، محبوبه اعرجشیروانی، شمس افرازیزاده، مرتضی افشار، منصور افشارمحمدیان، فرزانه افشاری، فهیمه افشاری، زهرا آقاقلی، مهدی اقبال، امید اقدمی، پروانه آلبویه، زهره امانی، الهه امیرانتظام، رضا امینی، هوشیار انصاریفر، عبدالحسین ایرانی، حسین ایمانیه، سیدمراد باباحیدری، زهرا بابایی، مصطفی بادکوبهای هزاوهای، هاشم باروتی، نگار باقری، زهره باقری، محمدباقر بختیار، مجتبی بدیعی، امیدرضا بردبار، فرشته بقایی، فرهاد بهبهانی، سیدعلیرضا بهشتی شیرازی، امیر بهمنی، ناهید بیات، فاطمه بیگدلیآذری، مسعود پدرام، مهدی پناهی، حبیبالله پیمان، مهدی تاجیک، محمدرضا تحویلداری، علی تقیپور، زهره تنکابنی، مصطفی تنها، زهرا توحیدی، هدی توحیدی، مجید تولایی، رضا تیموری، درخشنده تیموریان، حسین ثاقب، مانوک ثاقبفر، علی ثباتی، سپیده جدیری، سیّدعلاءالدّین جزایری، حسین جزایری، رضا جعفریان، فاطمه جلالوند، موسیالرضا جلیلیجشنآباد، محمد جمادی، پروانه جوانمردی، امین چالاکی، معصومه چراغی، مسیح حاتمی، امیرحسین حاجبیان، عزیزالله حاجیولیئی، مهرداد حجّتی، محمدعلی حسن نژاد، جواد حسنینویسی، حسین صالحی، علیرضا حسیننیا، محمد حسیننیا، سیدعلی حسینی، سیدجواد حسینینژاد، فاطمهسادات حقی، امیر حقیقت، عبدالکریم حکیمی، اکرم حمزهجبلی، منصوره حمصیان، حسینعلی حملهداری، محمدحسین حیدری، علیرضا حیدری، محمد حیدریرنانی، حمید خادم، آرش خاندل، سیاوش خرسندی، امیر خرم، گیتی خزاعی، شیرین خسروشاهی، مهدی خسروی، حبیب خلج، حسین خوربک، ابراهیم خوشسیرت، واحده خوشسیرت، محمد خیرالدین، ناصر دانشفر، محمد داوری، حمید دباشی، سروش دباغ، جواد دردکشان، منیژه دردکشان، ملیحه دردکشان، فاطمه دردکشان، محمود دردکشان، محمد دردکشان، فرزانه دشتی، امیرخسرو دلیرثانی، طاهره دهقان، معصومه دهقان، هوشنگ دولتشاهی، محمدصادق ربانی املشی، زهرا ربانیاملشی، حسین رجایی، علیرضا رجایی، الهه رجایی، محمدجواد رجاییان، علیرضا رجبیان، تقی رحمانی، محترم رحمانی، داریوش رحمانیان، ایمان رحمتیزاده، فتحالله رحیمزاده، رسول رحیمزاده، زهرا رحیمی، سمیه رحیمی، اکبر رحیمی، رضا رحیمی، رسول رحیمی، فاطمه رحیمی، اکرم رحیمی، محمّدحسن رحیمی، علی رحیمیمقدم، احسان رزاقی، رضا رستمی، یونس رستمی، محمّد رضایی، محمد رفیعا، حسین رفیعی، حسن رفیعی، بهرام رمضانیفر، جلال رنجبران، حامد رهبری، حمید روزبان، منیژه رئیسی، ناهید رئیسی، حمیده زارع، رقیه زارع پورحیدری، کاوه زاهدی، مجید زرگر، امیر زرینکمر، ثریا زرینکمر، مهدی زمانی، نازنین زهرا صفاپور، اکرم زینالی، علی ساداتالحسینی، حسین سازور، نرجس سالاری، اشرف سالاری، لیلا سامانی، فریدون سحابی، عیسی سحرخیز، حسین سربندی، پروانه سلحشوری، رضا سلطانی، مولود سلیمانی، صدرا سمنانیرهبر، احمد سوداگر، معصومه سیدنژاد، جعفر شاپورزاده، محمودرضا شاهحسینی، علی شاهزیدی، حمیدرضا شاهمحمدی، صادق شجاعی، احمد شجاعی، امید شجاعیصائینی، ناصر شجاعیصائینی، شاپور شرافت، هرمز شریفیان، مهدی شعبانی، جواد حسنی،معصومه چراغی،انوک ثاقبفر،کیارش کاظمی، مهدی شعبانی، سعیده شفیعی، ازهرالسادات شفیعی، گوهر شمیرانی، پرویز شهپر، شهین شهیدی، صادقه شیردل، فیروزه صابر، سجاد صاحبانزند، مرتضی صادقی، افسانه صالحی، عباس صالحی، محمدعلی صالحی، اسماعیل صالحی، نرگس صالحی، ملیکا صالحی، زینب صالحی، محمد صالحی، نجمه صالحی، فاطمه صالحی، زهرا صالحی، ابراهیم صالحی، مهزیار صالحی، محدثه صالحی، رویا صدر، صادق صرافان، یاسر صفاپور، حسنعلی صفاپور، ریحانه صفاپور، حنانه صفاپور، محمدمهدی صفاپور، علی صفار، ابوالحسن صفری، امید صفی، کیوان صمیمی، محسن صنیعی، احمد صیامپور، وحید ضیائی، نسرین طاعتیان، هوشنگ طالع، طاهره طالقانیعلایی، عزت طاهریان، طیبه طاهریان، سیدمحمد طباطبایی، احسان عابدی، فریبا عباسی، علیرضا عبدی، حسینعلی عرب، بهزاد عربگل، علیاکبر عربگل، صبا عربگل، افسانه عزیزی، طنین عصفوری، روئین عطوفت، اسماعیل علوی، شهین علوی، حانیه علیزاده، حمید علیعسگریان، مجید علیعسگریان، محمود عمرانی، ابوالفضل غسّالی، نسرین غلامحسینزاده، محمد غلامی، علی غلامی، مهدی غلامی، هادی غلامی، میثم غنیان، ابراهیم غنیپور، حسین فاتحی، خیرالله فاضلیفر، حیدر فتحاللهزاده، منیژه فتحی، مهدی فخرزاده، احمد فخرعالمی، سعید فرمد، محمدامین فریدیان، علی فریدیحیایی، سمانه فکوری، حسین فلاح، حرمتالله فلاح، پروین فهیمی، حامد فولادی، شهیندخت قاسمی، ابوالفضل قدیانی، مسعود قدیمفلاح، کیومرث قرشاد، پویا قلی پور، علی قنبری، نظامالدین قهاری، نادر قوچکانلو، محمد کارخانهچین، رحمان کارگشا، حمید کاری، آزاده کاظمی، رضا کاظمی، محسن کدیور، محمدعلی کدیور، فرید کریمی، رضا کشاورز، مهدی کلانتر، صدیقه کنعانی، محسن کوهستانی، رضا کیانی، حسین کیانی، رضا کیانیان، بیژن گل افرا، سمانه گلاب، ناصر گلآبادی، علی گلمحمدی، فاطمه گوارایی، میثم گودرزی، حسین گودرزی، حسین لباف، حسین لقمانیان، لیلا لیاقت، مسعود مانیان، مصطفی محاوری، محمد محبکیا، مصطفی محبکیا، فخرالسادات محتشمیپور، زهره محققی، علی محمدی، محمدعلی محمدی(ریحان)، محمد محمدیاردهالی، مهرو مدرسی، حسین مدرسی یزدی، سعید مدنی، سپهر مرآت، یاسر مرادی، علی مرادی، عبداله مرادیان، حسین مرادیحقیقت، امیرحسین مرتضایی، علی مزروعی، اکرم مصباح، محسن مصدق، احمد مظفری، احمد معصومی، حسین مفتخری، محمد مقدس، مصطفی ملکیان، اصغر ممبینی، سعیده منتظری، اشرف منتظری، ناصر مهدوی، عبدالحمید مهدیانپور، میرزامحمد مهرابی، مصطفی مهرابی، همدم مهرابی، میثم مهرابی، مهدی مهرابی، رامین مهرداد، ژیلا موحدشریعتپناهی، میرطاهر موسوی، ابوالفضل موسوی، عبدالله مومنی، رضا میانی، طاهره میثمی، عالیه میرابیان، جهان میرپیشبین، لیلا میرغفاری، سیدحسن میرلوحی، بهنام ناصری، عبدالله ناصری، وحید نجفیان، داوود نسانی، نسیم نظری، علی نظری، حسین نوریزاده، مسعود نیکزادی، فاطمه نیلی، محمّدامین هادوی، احمد هادوی، ناصر هاشمی، هادی هاشمی، سیدعبدالمجید الهامی، علیرضا همتی، علی هویدا، مهرگان وثوق، محمد ورزشکار، حسین وفاپور، مرتضی الویری، مریم یحیوی، فرزانه یزدانیمقدم(برازنده)، ابراهیم یکتائی، رضا یکتائی، فاطمهزهرا یکتائی، مریم یکتائی، میثم یوسفزاده، فرشته یوسفی، مریم یوسفی، حسن یوسفیاشکوری.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
فیلیپ پلیکرت / فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ / ۳۱ ژانویه ۲۰۲۶
یک بانکدار ایرانی مالک یک سبد جهانی املاک است که از جمله هتلهایی در ایالت هسن آلمان را نیز شامل میشود. اکنون نشانههایی بهدست آمده که حاکی است مالک واقعی این داراییها پسر رهبر جمهوری اسلامی ایران، آیتالله خامنهای، است.
چه وجه مشترکی میان خانههای فوقلوکس در «خیابان میلیاردرها»ی لندن (Bishops Avenue)، یک ویلای مجلل در دوبی، یک هتل گلف در مایورکا، دو هتل هیلتون در فرانکفورت و یک مرکز خرید در اوبرهاوزن وجود دارد؟ همه این املاک متعلق به بانکدار ایرانی، علی انصاری، است؛ فردی که دولت بریتانیا بهدلیل ارتباط با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی او را تحت تحریم قرار داده است. ارزش داراییهای جهانی ملکی او حدود ۴۰۰ میلیون یورو برآورد میشود.
اکنون اما ظنّی بسیار حساستر مطرح شده است: احتمال دارد مالک نهایی پشت پرده این داراییها یکی از قدرتمندترین چهرههای ایران باشد — مجتبی خامنهای، دومین پسر بزرگتر رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، که از او بهعنوان یکی از گزینههای جانشینی پدر در عالیترین مقام حکومتی یاد میشود. خبرگزاری بلومبرگ این نشانهها را طی ماهها تحقیق گردآوری کرده است. به نوشته بلومبرگ، چندین کارشناس امور ایران و یک سرویس اطلاعاتی غربی قانع شدهاند که چنین ارتباطی وجود دارد. این خبرگزاری علی انصاری ۵۷ ساله را «مرد مالیِ خامنهای» توصیف کرده و حتی جزئیاتی از محلهای ملاقات ذکر میکند. اگر این تحقیقات درست باشد، آنگاه مهمانان هتلهای هیلتون فرانکفورت سیتی سنتر یا هیلتون فرانکفورت گرائونبروخ، بهطور غیرمستقیم در تأمین مالی رژیم ایران سهیم میشوند.
ابعاد امپراتوری املاک علی انصاری بهتازگی در گزارشی از «فایننشال تایمز» افشا شد. این تاجر ایرانی مالکیت داراییها را از طریق شبکهای پیچیده از شرکتها، شامل شرکتهای آفشور (شرکتهای فرامرزی) مانند Smart Global Ltd ثبتشده در یکی از جزایر کارائیب، و مجموعهای از هلدینگها در اختیار دارد. بنا بر گزارش بلومبرگ، جریانهای مالی از طریق حسابهایی در بریتانیا، سوئیس، لیختناشتاین و امارات متحده عربی انجام میشود.
پدری با ظاهر سادهزیست
بهگفته بلومبرگ، نام مجتبی خامنهای در هیچیک از اسناد بررسیشده بهعنوان خریدار دیده نمیشود. با این حال، شواهد روشنی از ارتباط نزدیک او با این روحانی ۵۶ ساله — که از سال ۲۰۱۹ تحت تحریمهای ایالات متحده قرار دارد — وجود دارد. در حالی که پدرش در انظار عمومی سبک زندگی بهظاهر سادهای از خود نشان میدهد، سالهاست نشانههایی وجود دارد که خانواده او در داخل ایران و خارج از آن بر ثروتی چند میلیاردی کنترل دارند.
فرزین ندیمی، پژوهشگر ارشد مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک که امپراتوری مالی خانواده خامنهای را بررسی کرده، به بلومبرگ گفته است: «مجتبی یا سهام قابلتوجهی در شرکتهای مختلف در ایران و خارج از کشور دارد یا عملاً کنترل آنها را در دست گرفته است. وقتی شبکه مالی او را تحلیل میکنید، میبینید علی انصاری حسابدار و صاحب حساب اصلی اوست. از این رو، انصاری امروز یکی از بانفوذترین الیگارشهای کشور بهشمار میآید.»
گفته میشود این دو از مدتها پیش یکدیگر را بهخوبی میشناسند. خانواده علی انصاری پس از انقلاب ۱۹۷۹ به تهران نقل مکان کرد و از شرایطی ساده به موقعیتی بالا رسید. در دهه ۱۹۸۰، زمانی که انصاری دوره خدمت سربازی خود را میگذراند، ظاهراً با مجتبی خامنهای آشنا شده است. بهواسطه ارتباطات سیاسی مناسب، او توانست قراردادهای سودآور دولتی و مجوزهای واردات بهدست آورد. انصاری در صنایع ساختمانی، کشتیرانی و پالایش نفت ثروت هنگفتی اندوخت. در سال ۲۰۰۹، او بانک TAT را بنیان گذاشت که بعدها به بانک آینده تبدیل شد و حدود هفت میلیون مشتری داشت. این بانک مرکز خرید عظیم «ایرانمال» در نزدیکی تهران را احداث کرد.
انصاری اتهام ایفای نقش «مهره پوششی» برای خامنهای را رد میکند. وکیل او، راجر گرِسون، به فرانکفورتر آلگماینه گفته است: «آقای انصاری قاطعانه هرگونه رابطه مالی یا شخصی با مجتبی خامنهای را انکار میکند.» گرِسون در حوزهای خاص فعالیت میکند؛ از جمله موکلان دفتر حقوقی پیشین او، Discreet Law، یوگنی پریگوژین، بنیانگذار گروه شبهنظامی واگنر روسیه، بوده است. او افزود که انصاری قصد دارد بهدلیل تحریمهای اعمالشده از سوی دولت بریتانیا، اقدامات حقوقی انجام دهد و به همین دلیل فعلاً اظهار نظر بیشتری نخواهد کرد.
«بانکدار و تاجر فاسد»
دولت لندن اواخر ماه اکتبر، اندکی پس از سقوط بانک آینده، علی انصاری را تحریم کرد. دولت استارمر او را «یک بانکدار و تاجر فاسد» خوانده و اعلام کرده است که بهدلیل تأمین مالی فعالیتهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) در ایران تحت تحریم قرار گرفته است. پس از آنکه اتحادیه اروپا سپاه پاسداران را در فهرست سازمانهای تروریستی قرار داد، لندن نیز قصد دارد چنین اقدامی انجام دهد. سپاه پاسداران نقش محوری در سرکوب خشن اعتراضات گسترده اخیر در ایران داشته است؛ اعتراضاتی که بنا بر گزارش سازمانهای حقوق بشری و پزشکان، ممکن است بین ۲۰ تا ۳۰ هزار کشته برجای گذاشته باشد.

هتل هیلتون در مرکز شهر فرانکفورت، نزدیک ساختمان اپرای قدیمی شهر
علی انصاری داراییهای ملکی خود را از طریق شرکتهای واسطه متعدد نگه میدارد. به این ترتیب، او مالک غیرمستقیم هتلهای هیلتون در فرانکفورت است که ارزش هر یک حدود ۸۰ میلیون یورو برآورد میشود. هزینه یک شب اقامت در سوئیت ریاستجمهوری هتل هیلتون فرانکفورت سیتی سنتر بیش از هزار یورو است. افزون بر این، املاک هتل گلف اشتایگنبرگر «کامپ ده مار» در مایورکا و مرکز خرید «برو» در اوبرهاوزن نیز متعلق به شرکتهای انصاری هستند.
گروه هیلتون به درخواستهای مکرر فرانکفورتر آلگماینه و بلومبرگ برای اظهار نظر درباره روابط تجاریاش با شرکتهای وابسته به انصاری پاسخی نداد. همچنین این پرسش که آیا این موضوع میتواند یک ریسک اعتباری (اعتبارسنجی) باشد یا نه، از سوی Hilton Worldwide بیپاسخ ماند. شرکت اشتایگنبرگر نیز موضوع را به بهرهبردار هتل در مایورکا ارجاع داد که او هم پاسخی نداد.
در مقابل، برخی هتلها واکنش نشان دادهاند. هتل قلعهای کیتسبویل اعلام کرد که این ایرانی دیگر سهامدار یا شریک مالکیتی آن ملک هتل نیست. شرکت مالک نوشت: «از پایان سال ۲۰۲۲ بهشدت تلاش کردهایم علی انصاری را از شرکت خود خارج کنیم و از آن دور نگه داریم، زیرا او مظنون به فساد و پولشویی است.» با این حال، گروه هیلتون همچنان درباره ارتباط ایران با هتلهای خود سکوت اختیار کرده است.
این موضوع خشم نرگس اسکندری-گرونبرگ، شهردار فرانکفورت (از حزب سبزها)، را برانگیخته است. او به فرانکفورتر آلگماینه گفت: «گزارش بلومبرگ نشان میدهد آنچه را سالهاست میگویم: اینکه مهم است با رژیم جنایتکار ایران هیچگونه معاملهای انجام نشود.» او بهصورت مکتوب از وزیر فدرال مسئول تحریمهای اقتصادی، کاترینا رایخه (حزب دموکرات مسیحی)، و وزیر اقتصاد ایالت هسن، کاوه منصوری (حزب سوسیالدموکرات)، خواسته است «روشن کنند چه کسانی پشت خرید این هتلها قرار دارند.»
منصوری، معاون نخستوزیر ایالت هسن — که والدینش ایرانیتبار هستند — روز جمعه بدون نام بردن مستقیم از انصاری یا خامنهای اظهار داشت تصمیم اتحادیه اروپا برای قرار دادن اعضای سپاه پاسداران در فهرست تروریستی اقدامی دیرهنگام بوده است. او گفت: «کسانی که در ایران شکنجه میکنند، به سوی معترضان شلیک میکنند و دست به قتل میزنند، نباید در اروپا پناهگاه امن داشته باشند: نه برای پولشان، نه برای سفرهایشان و نه برای شبکههایشان.»
به گفته منصوری، نهادهای تحقیقاتی باید جریانهای مالی را بهطور نظاممند دنبال کنند. تروریستی اعلام شدن سپاه پاسداران این امکان را فراهم میکند که داراییهای چند میلیاردی وابستگان رژیم در اروپا شناسایی و مسدود شود.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
بر اساس تازهترین دادههای تجمیعی خبرگزاری هرانا در روز سیوپنجم از آغاز اعتراضات، مجموع جانباختگان تأییدشده به ۶۷۱۳ نفر رسیده است. بر پایه این آمار، ۶۳۰۵ نفر از جانباختگان «معترضان» گزارش شدهاند و ۱۳۷ نفر نیز در بخش «کودکان زیر ۱۸ سال» ثبت شدهاند. همچنین ۲۱۴ نفر از نیروهای وابسته به حکومت و ۵۷ نفر «غیرنظامی-غیرمعترض» گزارش شدهاند. ۱۷۰۹۱ مورد همچنان در دست بررسی قرار دارد. شمار مصدومان غیرنظامی ۱۱۰۲۱ نفر، بازداشت دانشجویان ۸۴ مورد، اعترافات اجباری ۲۹۵ مورد و احضارها ۱۱۰۲۸ مورد گزارش شده است. همچنین مجموع رخدادهای اعتراضی ثبتشده ۶۶۲ مورد در ۲۰۵ شهر و ۳۱ استان بوده است.
به گزارش هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، در روز سیوپنجم، محور تحولات داخلی بیش از هر چیز بر دو روند همزمان متمرکز بود، از یک سو افزایش فشار بر گروههای حرفهای جامعه، بهویژه وکلا و کادر درمان در پی موج پروندهسازی و بازداشتها و از سوی دیگر تداوم بازداشتهای موردی و پراکنده در شهرهای مختلف و استمرار سازوکارهایی مانند پخش «اعترافات اجباری» و احضارهای امنیتی.
برخورد با وکلا و پزشکان
گزارشهای روزهای اخیر نشان میدهد فشار امنیتی، صرفاً به صحنه خیابان محدود نمانده و بهطور برجسته به حوزههای حرفهای رسیده است؛ حوزههایی که در بحران، نقش «پشتیبان اجتماعی» دارند: وکلا برای پیگیری حقوقی و دفاع، و پزشکان و کادر درمان برای رسیدگی به مجروحان.
بازداشت وکلای دادگستری و ابهام در آمار و اتهامات
در حوزه وکلا، سعید باقری، نایبرئیس کانون وکلای دادگستری مرکز، گفته است آمار دقیقی از وکلای بازداشتشده در جریان اعتراضات اخیر در دست نیست و تنها «شنیده شده تعدادی از همکاران» بازداشتاند. او همچنین تأکید کرده علت دقیق بازداشتها و ماهیت اتهامات برای کانون روشن نشده و قرار است موضوع بازداشت شیما قوشه در کارگروهی بررسی شود.
در همین زمینه، روزنامه شرق از بازداشت ۹ وکیل دادگستری از آغاز اعتراضات دیماه خبر داده و نوشته است دو وکیل در تهران، شش وکیل در شیراز و یک وکیل در مشهد بازداشت شدهاند. این گزارش همچنین از احضار شمار دیگری از وکلا خبر داده، بدون آنکه جزئیات کامل ارائه کند.
بر اساس فهرست منتشرشده، هفت وکیل بازداشتشده عبارتاند از: مهدی انصاری، جعفر زارعی، مهران انصاری، جعفر کشاورز، نازنین برادران، عنایتالله کراماتی و امید دارابی. همچنین هرانا پیشتر بازداشت دو وکیل دیگر یعنی شیما قوشه و محمد هادی جعفرپور را گزارش کرده بود.
در مورد پرونده شیما قوشه، گفته شده او روز جمعه ۲۶ دیماه در منزلش در تهران توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده و خانوادهاش از وضعیت او «در بیخبری کامل» قرار دارند. این بخش از گزارشها، در کنار تکرار خبر «مکان نامعلوم» برای بازداشتشدگان، نگرانیها درباره دسترسی به وکیل و روند شفاف رسیدگی را تشدید کرده است.
جزئیات از درون پروندهها: وثیقههای سنگین، محدودیت وکیل، و احکام حبس
همزمان، سه وکیل دادگستری در گفتوگو با روزنامه اعتماد جزئیاتی از پروندههای بازداشتشدگان ارائه کردهاند که تصویری ملموستر از روند قضایی به دست میدهد:
زهرا مینویی گفته است در حال حاضر حدود ۱۷ پرونده مرتبط با بازداشتشدگان اخیر را پیگیری میکند و اغلب این افراد متولد دهه ۸۰ هستند. به گفته او، اتهامات مطرحشده در این پروندهها عمدتاً «اخلال در نظم و آسایش عمومی» و «اجتماع و تبانی علیه امنیت داخلی و خارجی کشور» است. او همچنین از وثیقههای سنگین و تداوم بازداشت حتی پس از صدور قرار وثیقه خبر داده و گفته در بسیاری از پروندهها عملاً قرار وثیقه «فک نمیشود». مینویی افزوده است احکام صادرشده تاکنون عمدتاً حبس بوده و کمترین حکم ۷ ماه و بیشترین آن پنج سال زندان گزارش شده است.
مریم کیانارثی گفته در موارد متعددی بازپرسها از پذیرش وکالت وکلای تعیینی خودداری کردهاند و با اشاره به تبصره ۴۸ آیین دادرسی کیفری، توضیح داده در مرحله تحقیقات مقدماتی فقط وکلای مورد تأیید رئیس قوه قضاییه امکان ورود دارند. او همچنین گفته حقالوکاله برخی از این وکلا بسیار سنگین است و خانوادهها توان پرداخت ندارند و در بسیاری موارد، خانوادهها از تأمین وثیقه تعیینشده ناتواناند.
حسن آقاخانی اعلام کرده تاکنون وکالت سه پرونده را پذیرفته که اتهام آنها «اجتماع و تبانی» عنوان شده است. او گفته بازداشتشدگان از اسلامشهر، مرکز تهران و پردیس هستند و امکان ملاقات وکیل با موکل هنوز فراهم نشده است. همچنین از شلوغی زندانها، نبود اطلاعرسانی شفاف و دشواری تنظیم وکالتنامه بهعنوان مشکلات جاری نام برده است.
پزشکان و کادر درمان: روایت رسمی در برابر گزارشهای میدانی
در بخش درمان، شکاف میان روایت رسمی و گزارشهای منتشرشده همچنان قابل توجه است. در پی انتشار گزارشهایی درباره بازداشت پزشکان و کادر درمان پس از رسیدگی به مجروحان اعتراضات دیماه، محمد رئیسزاده، رئیس کل سازمان نظام پزشکی ایران گفته است ۱۷ پزشک دارای پرونده قضایی و امنیتی «بهدلیل اقدام درمانی بازداشت نشدهاند» و تاکنون «هیچ حکم قطعی» علیه آنها صادر نشده است. او ضمن تأیید وجود پرونده برای این افراد، تأکید کرده هیچ پزشکی صرفاً بهخاطر انجام وظیفه پزشکی بازداشت نشده و سازمان نظام پزشکی موضوع را از طریق نهادهای امنیتی و قضایی پیگیری کرده است.
همزمان، محمدرضا ظفرقندی، وزیر وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی ایران در پیامی گفته ارائه بهترین خدمات درمانی به هر مراجعهکننده در «محیطی امن و بهداشتی» اولویت نظام سلامت است و این اصل، مبنای رفتار حرفهای گروه پزشکی و بخشی از سوگند آنان محسوب میشود. در کنار او، همایون سامهیح نجفآبادی، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی گفته است فهرستی از پزشکان بازداشتی را دیده و تعداد نامها «کم نبود»، اما در پاسخ به علت بازداشتها اظهار بیاطلاعی کرده و مدعی شده بعید میداند این موضوع به درمان مجروحان مرتبط باشد. او همچنین تلاش کرده فضای مراکز درمانی را «امن» توصیف کند، در حالی که گزارشهای میدانی از ترس مجروحان برای مراجعه به بیمارستانها حکایت دارد.
در مقابل روایت رسمی، گزارشهای متعددی از بازداشت پزشکان پس از درمان مجروحان منتشر شده است. در میان نامهای مطرحشده، از آمنه سلیمانی (پزشک و مدیر کلینیک پوستومو در اردبیل)، بابک پورامین (متخصص طب اورژانس در نیشابور) و علیرضا گلچینی (جراح و پزشک اهل قزوین) یاد شده است؛ افرادی که بنا بر روایت نزدیکان و همکاران، پس از ارائه خدمات درمانی با برخورد نیروهای امنیتی مواجه شدهاند.
در واکنش به بازداشتهای کادر درمان، احمد نجاتیان، رئیس سازمان نظام پرستاری ایران گفته است این سازمان بیانیهای منتشر میکند و موضع خود را اعلام خواهد کرد. همچنین گروه «پزشکان و قانون» در بیانیهای هشدار دادهاند «جرمانگاری اقدام درمانی» با اصول بنیادین حقوق کیفری در تضاد است و صدور احکام سنگین علیه پزشکانی که صرفاً وظایف شغلی انجام دادهاند، میتواند به «هراس قضایی» در میان کادر درمان منجر شود؛ هراسی که در شرایط بحرانی، هم کیفیت امدادرسانی را کاهش میدهد و هم حق شهروندان برای دسترسی به خدمات درمانی را با خطر مواجه میکند.
بازداشت و برخوردهای دیگر
در کنار فشار بر وکلا و کادر درمان، گزارشها از تداوم بازداشتهای میدانی و امنیتی در شهرهای مختلف حکایت دارد؛ بازداشتهایی که در برخی موارد با انتقال به مکان نامعلوم و در مواردی با انتشار ویدئوهای «اعترافات اجباری» همراه شده است.
در ایرانشهر گزارش شده است سه شهروند، از جمله یک نوجوان ۱۷ ساله به نام محمد آهورانی و امیرحسین کدخدایی بازداشت شدهاند. در همین گزارش، از بازداشت یک زن به نام فصیح برهانزهی نیز یاد شده است.
در حوزه بازداشتهای مرتبط با معلمان، گزارش شده است بهزاد قوامی، فعال صنفی معلمان ساکن سنندج، ۲۱ روز است بازداشت شده و اطلاعی از محل نگهداری او در دست نیست. همچنین محسن خدایی، معلم اهل جاورسیان از توابع شهرستان خنداب در استان مرکزی، ۲۴ روز پیش بازداشت شده و درباره محل نگهداریاش اطلاع دقیقی منتشر نشده است.
در رشت فرمانده انتظامی این شهرستان از بازداشت یک «بلاگر» در ارتباط با اعتراضات خبر داده است. در لاهیجان نیز گزارش شده دو شهروند معترض بازداشت شدهاند و همزمان ویدئویی از «اعترافات اجباری» آنها منتشر شده است؛ ویدئویی که مشخص نیست تحت چه شرایطی ضبط شده است. علاوه بر این، خبر بازداشت یک شهروند دیگر در لاهیجان نیز منتشر شده است.
در سطحی گستردهتر، گزارشها از بازداشت ۴۳۰ شهروند در شهرهای مختلف در جریان اعتراضات حکایت دارد. در همین چارچوب، از بازداشت امیرحسین حیدری (دانشجوی دانشگاه گرگان) و نیما رازیانی (شهروند ساکن کرمانشاه) نیز نام برده شده است. همچنین دادستان اسلامشهر از بازداشت دستکم ۳۰۰ شهروند در این شهرستان خبر داده و اداره کل اطلاعات استان خراسان جنوبی اعلام کرده است ۱۲۸ نفر را با عنوان «عناصر اصلی وابسته به گروههای سلطنتطلب و بهائیت» دستگیر کرده است.
در بخش دیگری از تحولات، گزارش شده است مهدی محمودیان، عبدالله مومنی و ویدا ربانی بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شدهاند. در گزارشها آمده است نهاد بازداشتکننده این سه نفر بهطور رسمی مشخص نشده و آنان از امضاکنندگان «بیانیه ۱۷ نفر» معرفی شدهاند.
بیانیه کانون صنفی معلمان
در روز سیوپنجم، واکنشهای صنفی نیز پررنگتر شده است. کانون صنفی معلمان ایران (تهران) با انتشار بیانیهای، «کشتار و سرکوب خونین معترضان» را محکوم کرده و با لحنی صریح اعلام کرده است: «با تمام وجود کنار مطالبات عدالتطلبانه و آزادیخواهانه مردم ایستادهایم» و بر مسئولیت اجتماعی معلمان در برابر وضعیت موجود تأکید کرده است.
انتشار این بیانیه در شرایطی صورت گرفته که همزمان گزارشهایی از بازداشت فعالان صنفی معلمان و نیز بیخبری از محل نگهداری برخی از آنان منتشر شده است؛ از جمله گزارش بازداشت بهزاد قوامی در سنندج و بازداشت محسن خدایی در جاورسیان. مجموعه این رخدادها باعث شده است که فضای صنفی آموزشوپرورش نیز، همپای سایر حوزههای مدنی، زیر فشار امنیتی قرار گیرد.
بیانیه کانون صنفی معلمان، علاوه بر محکومیت سرکوب، حامل یک پیام عملی نیز هست: اینکه ادامه برخوردهای قضایی و امنیتی با کنشگران صنفی و مدنی، میتواند به بیاعتمادی عمومی و تعمیق شکافهای اجتماعی منجر شود. تأکید این نهاد صنفی بر ایستادن کنار مطالبات «عدالتطلبانه و آزادیخواهانه»، در کنار گزارشهای بازداشت و پروندهسازی، نشان میدهد بخشهایی از جامعه صنفی تلاش دارند روایت خود را حفظ کنند و نسبت به پیامدهای برخوردهای جاری هشدار دهند.
آمار بهروزشده تجمیعی تا پایان روز سیوپنجم
کشتهشدگان
■ جمع کل معترضان: ۶۳۰۵
■ از جمله کودکان: ۱۳۷
■ نظامیان/حکومتی: ۲۱۴
■ غیرنظامی-غیرمعترض: ۵۷
■ جمع کل کشتهشدهها: ۶۷۱۳
■ موارد در دست بررسی: ۱۷۰۹۱ مورد
سایر آمارها
■ بازداشت دانشجو: ۸۴
■ اعترافات اجباری: ۲۹۵
■ احضارها: ۱۱۰۲۸
■ مصدوم شده غیرنظامی: ۱۱۰۲۱
■ جمع کل نقاط/رخدادها در شهرها: ۶۶۲
■ تعداد استانها بدون تکرار: ۳۱
■ تعداد شهرها بدون تکرار: ۲۰۵
جمعبندی
روز سیوپنجم در حالی سپری شد که نشانههای «گسترش دامنه فشار» به حوزههای کلیدیِ حمایت اجتماعی پررنگتر شد: از بازداشت و محدودسازی وکلا در مسیر دفاع حقوقی، تا طرح پروندههای امنیتی برای پزشکان و گزارشهای متناقض درباره علت بازداشتها. همزمان بازداشتهای پراکنده، احضارها و گزارشهای مرتبط با اعترافات اجباری ادامه یافت و نهادهای صنفی، از جمله کانون صنفی معلمان، با انتشار موضعگیریهایی نسبت به پیامدهای تداوم سرکوب هشدار دادند.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
اندریا شلال، تیمور ازهری و حمیرا پاموک / خبرگزاری رویترز / ۱ فوریه ۲۰۲۶
بر اساس گفتههای منابع آگاه، مارک ساوایا که از سوی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در ماه اکتبر بهعنوان فرستاده ویژه در امور عراق منصوب شده بود، دیگر در این سمت فعالیت ندارد.
این تصمیم در حالی اتخاذ شده است که تنشها میان واشنگتن و بغداد بر سر تلاشهای آمریکا برای مهار نفوذ ایران در سیاست عراق رو به افزایش است.
ساوایا، کارآفرین عراقی-آمریکایی مسیحی، از معدود آمریکاییهای عربتبار بود که ترامپ پس از پیروزی در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۴ به سمتهای بلندپایه برگزید. دونالد ترامپ در جریان آن انتخابات، برای جلب آرای عرب و مسلمانان بهویژه در دیترویت و دیگر نقاط کشور تبلیغات گستردهای انجام داده بود.
هنوز روشن نیست چه دلیلی باعث کنارهگیری ساوایا شده یا اینکه آیا فرد دیگری جایگزین او خواهد شد یا نه.
یکی از منابع به «سوءمدیریت» او در برخی موقعیتهای کلیدی اشاره کرد، از جمله ناکامی در جلوگیری از معرفی نوری المالکی، نخستوزیر پیشین عراق، برای در اختیار گرفتن مجدد این سمت، اقدامی که ترامپ آشکارا بغداد را از انجام آن برحذر داشته بود.
به گفته این منبع و یک مقام ارشد عراقی، تام باراک، سفیر آمریکا در ترکیه و فرستاده ویژه در امور سوریه که اوایل همین هفته برای دیدار با نیروهای دموکراتیک سوریه تحت رهبری کردها به اربیل سفر کرده بود، احتمالاً مسئولیت پرونده عراق در وزارت خارجه آمریکا را بر عهده خواهد گرفت.
سخنگوی باراک از اظهارنظر خودداری کرد.
وزارت خارجه آمریکا نیز پرسشها درباره وضعیت ساوایا یا جایگزین احتمالی او را به کاخ سفید ارجاع داد، اما کاخ سفید از اظهار نظر خودداری ورزید.
ساوایا در گفتوگویی با رویترز در روز پنجشنبه هرگونه تغییر در سمت خود را رد کرد و گفت هنوز در حال انجام «رویههای اداری لازم» برای آغاز رسمی فعالیت خود در این نقش است. با این حال، یک منبع آگاه اظهار داشت که ساوایا هرگز بهصورت رسمی کارمند وزارت خارجه آمریکا نشده بود.
حساب کاربری ساوایا در شبکه اجتماعی ایکس (X) که تا مدت کوتاهی پیش فعال بود، از روز پنجشنبه در دسترس نیست.
او به پیامهای پیگیری روزهای جمعه و شنبه از سوی رویترز برای توضیح درباره وضعیتش یا علت حذف حساب کاربریاش پاسخی نداد.
ساوایا که در دیترویت کسبوکار مربوط به تولید و عرضه مواد کانابیس را اداره میکرد و از چهرههای نزدیک به ترامپ به شمار میرفت، به دلیل نداشتن هرگونه سابقه دیپلماتیک، گزینهای غیرمنتظره برای سمت فرستاده ویژه تلقی میشد. دو منبع اعلام کردند که او از زمان انتصاب رسمی تا کنون هیچ سفر رسمی به عراق نداشته است.
به گفته دو مقام عراقی، قرار بود ساوایا روز جمعه گذشته برای دیدار با مقامهای ارشد به بغداد سفر کند، اما ناگهان این سفر را لغو کرد.
این جابهجایی چند روز پس از آن رخ داد که ترامپ هشدار داد در صورت انتخاب دوباره نوری المالکی به عنوان نخستوزیر عراق، واشنگتن دیگر به این کشور – که یکی از تولیدکنندگان بزرگ نفت و از متحدان نزدیک آمریکا است – کمکی نخواهد کرد.
مالکی که به گفته آمریکا در دوران نخستوزیری خود موجب تشدید شکافهای فرقهای و فراهم شدن زمینه ظهور گروه داعش شد، چند روز پیش از سوی بزرگترین بلوک پارلمانی عراق برای تصدی مجدد این سمت معرفی شده بود.
اظهارات ترامپ روشنترین نشانه تاکنون از تلاش او برای محدود کردن نفوذ گروههای وابسته به ایران در عراق است؛ کشوری که سالهاست میان دو متحد اصلی خود، واشنگتن و تهران، در وضعیت حساس و متعادلی حرکت میکند.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
گذار خونین| حاتم قادری در گفتوگو با محمد ضرغامی| برنامه پاراگراف اول | رادیو فردا
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
لیلی نیکونظر و پراناو باسکار / نیویورک تایمز / ۳۱ ژانویه ۲۰۲۶
یک انفجار مرگبار که روز شنبه ساختمانی مسکونی را در جنوب ایران لرزاند و مقامها اعلام کردند به احتمال زیاد ناشی از نشت گاز بوده است. این انفجار در کشوری که از احتمال حمله خارجی در وضعیت آمادهباش و نگرانی قرار دارد، وحشت گستردهای ایجاد کرد.
انفجار در یک ساختمان مسکونی هشتطبقه در شهر بندری بندرعباس رخ داد و بنا بر گزارش خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، دستکم یک نفر کشته و دستکم ۱۴ نفر دیگر زخمی شدند. رئیس آتشنشانی محلی به خبرگزاری مهر گفت که همه مجروحان از محل حادثه منتقل شدهاند.
همزمان با انتشار خبر خسارتها، گزارشهای تأییدنشدهای در شبکههای اجتماعی منتشر شد که مدعی بودند این انفجار نتیجه یک عملیات ترور به رهبری آمریکا یا اسرائیل علیه فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران، دریادار علیرضا تنگسیری، بوده است. اما سپاه پاسداران در بیانیهای این ادعا را رد کرد و اعلام کرد که دریادار تنگسیری کشته نشده است و این گمانهزنیها را «جنگ روانی» منتشرشده از سوی دستگاههای اطلاعاتی اسرائیل خواند.
نه اسرائیل و نه ایالات متحده بهطور علنی درباره این ادعاها اظهار نظر نکردند.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، خواستار رهبری جدید در ایران شده، از جنبش اعتراضیای که توسط حکومت سرکوب شد حمایت لفظی کرده و در هفتههای اخیر تمرکز خود را بر جاهطلبیهای هستهای ایران گذاشته است. او هفته گذشته گفت که یک «ناوگان عظیم» به سوی ایران در حرکت است و ایالات متحده آماده است با «سرعت و خشونت» حمله کند.
در ماه ژوئن، ایالات متحده در جریان یک درگیری ۱۲روزه با اسرائیل، سه سایت اصلی هستهای ایران را هدف حمله قرار داد؛ حملاتی که برنامه هستهای تهران را به عقب راند.
ایران وعده داده است در برابر هرگونه حمله جدید آمریکا تلافی کند. عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، روز جمعه گفت که کشورش تا زمانی که آقای ترامپ تهدیدها را متوقف نکند، با ایالات متحده مذاکره نخواهد کرد. روز شنبه نیز علی لاریجانی، رئیس عالیترین نهاد امنیتی ایران، در شبکههای اجتماعی نوشت که برخلاف گمانهزنیها در شبکههای اجتماعی، روند تدارک مذاکرات با ایالات متحده در حال پیشرفت است.
هرچند علی لاریجانی جزئیاتی ارائه نکرد، اما دونالد ترامپ در مصاحبهای با شبکه فاکسنیوز که روز شنبه منتشر شد، گفت ایران «در حال گفتوگو با ماست و خواهیم دید آیا میتوانیم کاری انجام دهیم یا نه» و اگر نشد، «خواهیم دید چه اتفاقی میافتد».
گزارشهای مربوط به انفجارها و حوادث آتشسوزی دیگر در نقاط مختلف کشور نیز روز شنبه بر فضای وحشت افزود.
بنا بر گزارش خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی (ایرنا)، پنج نفر دیگر در آنچه مقامهای محلی «انفجار گاز خانگی» در شهر اهواز در جنوب کشور خواندند، جان باختند و دو نفر دیگر زخمی شدند. یک مقام محلی گفت این انفجار «منشأ امنیتی یا خرابکارانه» نداشته است.
همچنین گزارشهای تأییدنشدهای در شبکههای اجتماعی درباره وقوع انفجار در شهر تبریز منتشر شد که مقامها آن را شایعه دانستند. در شهر رباطکریم نیز دود مشاهده شد که مسئولان اعلام کردند ناشی از آتشسوزی نیزار در نزدیکی یک رودخانه بوده است.
ویدئوهایی که در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشد و توسط نیویورک تایمز راستیآزمایی شد، نشان میداد گروهی از مردم پیرامون یک ساختمان آسیبدیده در بندرعباس تجمع کردهاند. چندین طبقه از ساختمان آجری قرمز نمایان شده بود و آوار در داخل و خارج ساختمان پراکنده بود. به نظر میرسید پنجرههای چندین طبقه شکستهاند. دستکم دو طبقه بهشدت آسیب دیده بودند و گودالها، سیمهای آویزان و اثاثیه ویرانشده دیده میشد.
اگرچه هیچ نشانهای وجود نداشت که انفجارها نتیجه حمله بوده باشند، موج شایعات در شبکههای اجتماعی بازتابدهنده اضطراب گسترده در ایران پس از تهدیدهای آقای ترامپ بود.
علی، مهندس ۴۳ساله ساکن تهران، در پیامی نوشت: «همه اطرافیان من منتظر حملات احتمالی نظامی آمریکا و اسرائیل هستند.» او به شرط فاش نشدن نام خانوادگیاش، از ترس پیامدها، صحبت کرد.
او افزود: «مردم مضطرب، نگران و ناتوان هستند. نمیدانیم پشت انفجارهای امروز چه بوده است. شاید تلافی داخلی بوده، شاید هم نه. اما یک چیز انکارناپذیر است: جامعه در انتظار جنگ است.»
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
ویدا ربانی، عبدالله مومنی و مهدی محمودیان، از امضاکنندگان «بیانیه ۱۷ تن» در ایران، امروز بازداشت شدند.
این بیانیه که به تازگی در واکنش به قتلعام مردم در دیماه منتشر شده، رهبر جمهوری اسلامی را بعنوان مسئول اصلی این جنایت علیه بشریت معرفی کرده و خواستار محاکمه آمران و عاملان دستگاه سرکوب و پایان جمهوری اسلامی شده بود.
منابع مطلع اعلام کردند که هیچ اطلاع موثقی درباره مرجع بازداشت کننده و اتهامات ندارند.
متن کامل بیانیه ۱۷ نفره
مسئول اصلی این روزگار هولناک شخص خامنهای است
مردم شریف، شجاع و داغدار ایران،
کشتارِ گسترده و جمعیِ جانبهلبرسیدگانِ حقطلبی که شجاعانه راهی خیابان شدند تا به این نظام نامشروع پایان دهند، یک جنایت سازمانیافته حکومتی علیه بشریت بود. شلیک مستقیم گلولههای جنگی به مردم، ستاندنِ دههاهزار جان، تعقیب و بازداشت چنددههزار تن، تعرض به زخمیها، جلوگیری از درمان و حتی کشتن آنان، نامی جز اقدام علیه امنیت ملت ایران و خیانت به وطن ندارد.
مسئول اصلی این روزگار هولناک شخص رهبر جمهوری اسلامی و ساختار سرکوبگر نظام حاکم است؛ ساختار خودکامهای که برای بقا از کشته پشته ساخت. بیاعتنا به اینکه خواست شهروندان حتی برای تغییر نظام سیاسی، از حقوق اساسی و بدیهی ملت است و حاکمیت حق ندارد با انگهای رسوایی چون «فتنهگر» «اغتشاشگر و تخریبگر» و یا «تروریست و وابسته به دشمن» حق بنیادین تعیین سرنوشت را از مردم سلب کند.
تکرار تلخ تجارب چند دهه اخیر نشان داده است، که مانع اصلی نجات ایران از مهلکهی حاضر شخص علی خامنهای و نظام استبداد دینی است، که هر روز بقای آن، گرد مرگ و نابودی بیشتر میپاشد، فروپاشی جامعه را گستردهتر میکند و سقوط میهن را در ورطهٔ ویرانی عمیقتر. چنانچه دههها ایران را در میان بحرانهای ناشی از سیاستهای ستیزهجویانه نگه داشت و اکنون احتمال جنگ در نتیجهی تداوم این حاکمیت، بیش از همیشه بر کشور سایه انداخته است.
در این بزنگاه تاریخی که آتیه میهن تاریکتر از هر زمان دیگر شده است، وظیفه خود میدانیم بر لزوم دادخواهی کشتهشدگان و آزادی همه زندانیان سیاسی تاکید کنیم. ما با آنکه آگاهیم قدرت کور هرگز به تغییر تن نخواهد داد، اما تنها راه نجات ایران را در محاکمه تمامی آمران و عاملان دستگاه سرکوب و پایانبخشی به نظام ناجمهوری و غیر انسانی حاکم میدانیم تا با تشکیل جبهه فراگیر ملی برای برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان، همه مردم ایران از تمام سلایق سیاسی بتوانند در فرآیندی دموکراتیک و آگاهانه برای آینده سیاسی خود تصمیم بگیرند.
هشدار که جز این، کشور دچار چرخه خشونت خانمان سوز خواهد شد.
باشد که آفتاب آزادی بر مردم و میهن ما طلوع کند.
۸ بهمن ۱۴۰۴
قربان بهزادیاننژاد، جعفر پناهی، امیرسالار داودی، ویدا ربانی، محمد رسولاف، حسین رزاق، نسرین ستوده، ابوالفضل قدیانی، حاتم قادری، عباس صادقی، منظر ضرابی، بنیاد نرگس، مهدی محمودیان، سعید مدنی، عبدالله مومنی، محمد نجفی، صدیقه وسمقی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
محمد ضرغامی / رادیو فردا
۱۱/بهمن/۱۴۰۴
چراغ گفتوگو در ایران یکییکی روشن میشود. هر خانهای که چراغش روشن است، روایتی در دل دارد از روزهایی که معترضان، مرگبارترین چهره خشونت سیاسی را از جمهوری اسلامی تجربه کردند.
در عبور از حصر دیجیتال، بیانیههای کنشگران سیاسی و اجتماعی ایران در پی یافتن راهی برای گذار کمهزینه از جمهوری اسلامیاند؛ آنهم در شرایطی که حکومت دینی تهران، کشور را به سمت یک رویارویی احتمالی نظامی با آمریکا سوق میدهد.
در تازهترین نمونه، ۱۶ کنشگر سیاسی ـ که در میان آنها چهرههای شناختهشدهای حضور دارند ـ با همراهی بنیاد نرگس محمدی، برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل، آیتالله خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی را مسئول اصلی این وضعیت هولناک معرفی کردهاند. موضعی که شاید تازگی نداشته باشد؛ حتی آنجا که از ساختار فاسد نظام حاکم سخن میگویند.
اما جستوجوی راه نجات در دل این بنبست، یادآور همان تلاشی است که حافظ، شاعر بزرگ قرن هشتم هجری، آن را چنین به تصویر کشیده است: «مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش».
پیشنهاد محاکمه آمران و عاملان سرکوب، توصیف جمهوری اسلامی بهعنوان «نظام ناجمهوری»، تشکیل جبهههای فراگیر برای برگزاری همهپرسی، تشکیل مجلس مؤسسان و در نهایت گذار از جمهوری اسلامی، محورهای مشترک این فراخوانهاست.
در همین چارچوب، میرحسین موسوی، از رهبران جنبش سبز، در بیانیهای تازه ـ صدایی برخاسته از ایران و از دل حصر طولانیمدت ـ خطاب به جمهوری اسلامی اعلام کرده است: «بازی به پایان رسیده است». او از حکومت خواسته که تفنگ را زمین بگذارد و از قدرت کنارهگیری کند.
میرحسین موسوی بار دیگر بر برگزاری همهپرسی قانون اساسی با تشکیل جبههای فراگیر، متشکل از همه سلایق ملی، بر پایهٔ سه اصل عدم مداخلهٔ خارجی، نفی استبداد داخلی و گذار دموکراتیک و مسالمتآمیز تأکید کرده است.
مصطفی تاجزاده، فعال سیاسی زندانی، هم در نامهای به آیتالله علی خامنهای از او خواسته است یا به رأی مردم تمکین کند و یا از قدرت کنارهگیری.
همچنین مهدی کروبی از دیگر رهبران جنبش سبز با نام بردن از رهبر جمهوری اسلامی به عنوان مقصر اتفاقهای «اسفبار» اخیر نوشته است: «با این ملت چه کردید که بخش قابل توجهی از مردم حتی حاضر نیستند هشدارهای دلسوزانه و مشفقانه صاحبنظران را نسبت به وخیمتر شدن اوضاع کشور در صورت مداخلهٔ نظامی خارجی بشنوند».
در برنامهٔ رادیویی «پاراگراف اول»، حاتم قادری استاد فلسفه سیاسی و عضو بازنشستهٔ هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس در تهران از وضعیت پیش روی ایران در تقاطع، معترضان، حکومت و تهدید نظامی خارجی گفته است.
* ایران در وضعیت خاصی قرار گرفته است. برخی معتقدند که کشور به یک بنبست و انسداد رسیده و با شرایط پیچیدهای روبهروست. به نظر میرسد امواجی که از داخل ایران میآید و آنچه در بیرون از ایران دیده میشود، بر سر یک نکته اتفاق نظر دارند: وجود یک راه میانبر برای پایان دادن به جمهوری اسلامی. از نظر شما این راه میانبر امکانپذیر است یا میتواند خطراتی بههمراه داشته باشد؟ و اساساً در شرایط ایران پس از خشونتهای مرگبار سیاسی دیماه ۱۴۰۴ چگونه میتوان آن را تفسیر کرد؟
ابتدا باید تسلیت بگویم بابت جانباختن دهها هزار ایرانی در حادثهای که حدود سه هفته پیش رخ داد و به همین ترتیب با هزاران مجروح، هزاران بازداشتشده و هزاران انسانی که متأثر شدهاند همدلی کنم؛ با خانوادهها، خویشان و دوستانشان.
آنچه مشخصاً در جمعهٔ سه هفته پیش [۱۹ دی] اتفاق افتاد، رویدادی بهشدت خشن بود و گذار ایران را بسیار خونین کرد. بدون تردید این جمعه، خونینترین جمعه در تاریخ نهفقط معاصر ما بلکه چهبسا در سدههای اخیر بود و این گذار را بسیار دشوار کرد.
در مورد پرسش شما دربارهٔ راه میانه، من دقیقاً نمیدانم منظور چیست، زیرا هر کس بهگونهای این راه را ترسیم میکند. عدهای دل به جنگ بستهاند، عدهای به بازگشت نظام سلطنت میاندیشند و گروهی دیگر همچنان معتقدند که نیروها باید از درون خود را بازسازی کنند.
اما به نظر من، این اتفاق بهشدت خونین بود و این جمعه به سه دلیل بهوجود آمد. دلیل نخست اینکه این کشتار، سازمانیافته و از پیش طراحیشده بود. تصور میشد با یک کشتار اساسی، مانع از آن شوند که در صورت وقوع جنگ، مردم به خیابانها بیایند و پشت جبهه نیروهای آنسوی مرز قرار بگیرند.
دلیل دوم، فروپاشی اقتصادی است؛ گرسنگی در حال بسیج مردم است و یک ارتش گرسنه میتواند فعال شود. با کشتار میتوان آنها را مرعوب کرد.
دلیل سوم ـ که مهمتر از دو دلیل دیگر است ـ به وضعیت روحی آقای خامنهای بازمیگردد. بهدلیل ناکامیهای بزرگ، طاقت ایشان تمام شده و دیگر نمیتواند مخالفت را تحمل کند و به همین سبب چنین وضعیتی را در جامعه ایجاد کرده است.
اگر این تحلیل درست باشد، هستهٔ سخت نظام تا آخرین لحظه خواهد ایستاد، مگر آنکه هستهٔ نرم بتواند آن را کنار بزند که این امر بسیار بعید به نظر میرسد.
* یعنی بیشتر شما این وضعیت را روی کاغذ میبینید، اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، با توجه به اشارهٔ شما به اینکه احتمال اولتان سازمانیافته و از پیش برنامهریزیشده بودن ماجراست، شاهد آن هستیم که جمهوری اسلامی تلاش میکند روایت خاصی بسازد؛ روایتی که از نظر عملکردی چندان با روح جمهوری اسلامی در مواجهه با معترضان در اعتراضهای پیشین سازگار نیست. این روایت مبتنی بر تفکیک میان اعتراضهایی است که در روزهای ابتدایی، از بازار و با محوریت مسائل اقتصادی و نابهسامانیها آغاز شد و آنچه از هجدهم به بعد رخ داد که حکومت نام «اغتشاش» بر آن گذاشت.
ببینید، این تفکیکی که جمهوری اسلامی انجام میدهد، همیشه وجود داشته و تفکیک تازهای نیست. من میتوانم بپذیرم که عدهای از مردم، بر اساس تحریکاتی که صورت گرفته و حتی بر اساس تحرکاتی که عوامل امنیتی جمهوری اسلامی انجام دادهاند، خودشان هم دست به خشونت زده باشند. حتی میتوانم بپذیرم که چهبسا افرادی هم از بیرون آمده و به این وضعیت دامن زده باشند. اما در اینکه مسئولیت اصلی کشتار بر عهده جمهوری اسلامی است، هیچ تردیدی وجود ندارد.
اگر به گذشته هم نگاه کنیم، یعنی به سرکوبهای قبلی که خونین بودند اما نه به این میزان، میبینیم جمهوری اسلامی اقداماتی انجام داده که به ظاهر خلاف جریان و دعاوی خودش بوده است. فراموش نکنید که ۲۰ یا ۳۰ سال پیش حتی در حرم امام رضا بمبگذاری شد یا در مسجدی در زاهدان بمب گذاشتند. نظامی که ادعای دینی و دیانت دارد، قاعدتاً نباید در حرم امام رضا بمب بگذارد، اما این کار انجام شد.
من بهظن قوی معتقدم خساراتی که به مسجدها وارد شده، بخش عمدهاش یا مستقیماً توسط نیروهای امنیتی انجام شده یا به تحریک آنها صورت گرفته است؛ هرچند ممکن است عده دیگری هم در این وضعیت نقش داشته باشند. این روایتی است که جمهوری اسلامی همواره ارائه داده و دیگر نظامهای مشابه نیز همین روایت را تکرار میکنند: اعتراض یک مقوله است و به تعبیر آنها «اغتشاش» مقولهای دیگر.
اما فراموش نکنید که دهها میلیون ایرانی در آن دو یا سه روز به خیابانها آمدند، بهویژه در روز اول که خشونت کمتر بود. عدهای با این تصور که خشونت در روز بعد هم در همین حد خواهد بود، حتی با فرزندانشان به خیابان آمدند. و همانجا بود که جمهوری اسلامی روی دیگری از خود را نشان داد.
از این رو، این وضعیت عجیب نیست. به عقیده من، آنچه در جمهوری اسلامی حاکم است، در ظاهر دینگرایی است اما در واقعیت، قدرتپرستی. و وقتی ویژگیهای روحی و روانی آقای خامنهای را هم در نظر بگیریم، میبینیم این امر کاملاً به یک خصلت شخصی برای ایشان تبدیل شده است. همانطور که گفتم، ایشان تحمل هیچگونه مخالفتی را ندارد؛ نه در خارج میتواند به مصالحه برسد و نه با مردم. و در عمل، خودش این نظام را وارد بنبستی کرده که از هر سو به آن نگاه کنیم، هزینهای هنگفت نهتنها برای حاکمیت، بلکه برای مردم ایران به همراه داشته است.
* فکر میکنید جمهوری اسلامی، حالا که این اتفاق رخ داده و سرکوب گستردهای را ـ که شما از آن با عنوان «خونبار» یاد میکنید ـ انجام داده، مسئله گذار برایش به یک مسئلهٔ پذیرفتهشده تبدیل شده است یا نه؟ آیا جمهوری اسلامی هنوز خود را مقتدر میداند، با وجود اینکه تصویری که از بیرون ارائه میشود، حتی در میان کشورهای خارجی، حاکی از قرار گرفتن جمهوری اسلامی در ضعیفترین موقعیت خود است؟ بهویژه با توجه به تهدیدهایی که اکنون از سوی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، متوجه ایران شده و احتمال حملهٔ نظامی که همراه با این تهدیدها مطرح است.
اگر بخواهیم حاکمیت جمهوری اسلامی را بدون ورود به جزئیات، در یک تقسیمبندی کلی به دو بخش تقسیم کنیم، میتوان از «هستهٔ نرم» و «هستهٔ سخت» نام برد. هستهٔ نرم قطعاً از گذار ـ یا آنچه من از آن بهعنوان استحاله یاد میکنم ـ دفاع میکند. این هسته آماده دادن امتیازهایی به خارج از کشور است و آمادگی دارد که تا حدی با مردم نیز نوعی رفتار مسالمتآمیز در پیش بگیرد؛ این در جای خود.
اما هستهٔ سخت آنقدر درگیر خون، خشونت و سرکوب شده که وضعیت جمهوری اسلامی برایش به یک امر حیثیتی تبدیل شده است. مسئلهٔ اسرائیل، مقابله با آمریکا و اینکه مردم نباید حق اظهار نظر داشته باشند، از جمله ویژگیهایی است که آقای خامنهای طی سالها در خود پرورانده و اکنون در اوج آن قرار دارد و حاضر نیست از اینها بهنوعی کوتاه بیاید.
از سوی دیگر، بسیاری از افرادی که در ردههای بالای حکومت قرار دارند، دستشان بهشدت درگیر است؛ چه در فساد، چه در مشارکت در یک حکمرانی نامطلوب. این افراد حاضر نیستند گذار را بپذیرند. آنها تصور میکنند که همهچیز باید با خودشان تا انتها پیش برود، هرچند با توجه به رویهٔ ایدئولوژیکی جمهوری اسلامی، گمان میکند شاید در آخرین لحظه مدد یا امداد غیبی برسد و اتفاقی رخ دهد.
این نگاه، ریشه در همان ویژگیهای هیئتی، مداحی و آن هستهٔ روضهمداحی دارد که پیرامون حاکمیت را دربر گرفته و آن را تغذیه میکند. شما دیدید که پیش از این رویدادها، خود آقای خامنهای نیز در یکی از سخنرانیها گفت برای حل مشکلات باید دعا کرد، شاید فرجی برسد. به این نوع امور نیز دل میبندند.
در عین حال، آنها به این نکته هم توجه میکنند ـ هرچند من با این تحلیل موافق نیستم ـ که اسرائیل توان جنگ بلندمدت را ندارد، آمریکا نیز بهدلیل افکار عمومی توان ورود به یک جنگ طولانی را ندارد، و اگر موشکها بهخوبی هدایت و بهطور مداوم استفاده شوند، شاید در میانهٔ راه دوباره اتفاقی شبیه جنگ ۱۲روزه رقم بخورد.
اما به نظر من، واقعیت اینگونه نیست. تصور من این است که آمریکا و متحدانش ـ که احتمال درگیری نظامی نیز وجود دارد ـ در اندیشه آن هستند که از فناوریهای کاملاً محرمانه خود رونمایی کنند و این را به یک نقطهٔ عطف در تاریخ جنگهای دو یا سه دههٔ ابتدایی قرن بیستویکم تبدیل کنند؛ مشابه آنچه در عراق رخ داد.
جمهوری اسلامی از نظر امکانات در سطحی نیست که بتواند این پیچیدگیهای فناورانه و توانمندیها را خنثی کند. به نظر من، اگر جنگی رخ دهد ـ که احتمال آن زیاد است، هرچند نمیتوان با قطعیت سخن گفت ـ این جنگ طولانی نخواهد بود؛ نه آنگونه که جمهوری اسلامی تصور میکند که اسرائیل خسته شود، همسایگان فرسوده شوند و آمریکا درگیر مسائل داخلی خود شود.
* ولی خب، مسئلهٔ گذار میتواند با بحران روبهرو شود، اینطور نیست؟
ببینید، گذار کاملاً خونین شد. من برای همین میگویم «خونین شد». و اتفاقاً میخواهم بر این نکته تأکید کنم که کسانی که کنشگر هستند و دغدغهٔ ایران را دارند، باید تلاش کنند از خونینتر شدن ماجرا جلوگیری کنند.
* آیا این خصلت ـ یعنی رادیکالتر بودن اعتراضها ـ زبان معترضان بود؟ بهنظر میرسید این بار اعتراضها نسبت به جریان «زن، زندگی، آزادی» گرایشهای پوپولیستی بیشتری هم داشت. آیا این تحلیلی که گروهی ارائه میکنند درست است؟
ببینید، جمهوری اسلامی متأسفانه وضعیتی ایجاد کرده و راهی رفته است که امکان هرگونه مداخلهٔ مسالمتآمیز داخلی و امید دادن به مردم را مسدود کرده است. این مهمترین زیانی است که جمهوری اسلامی به خودش و مردم ایران وارد کرده.
مردم آنقدر دچار استیصال شدهاند که حاضرند به نداها و وعدههایی روی بیاورند که احساس کنند کار جمهوری اسلامی تمام است. این دعوتها، چه از سوی کردها، چه از سوی آقای رضا پهلوی و بهویژه دخالتهایی که آقای ترامپ اعلام کرد ـ که در صورت لزوم آمادهٔ ورود هستند ـ همه به مردم این انتظار را داد که پایان جمهوری اسلامی نزدیک است.
اگر به مردم نگاه کنید، میبینید میلیونها انسان خستهاند؛ ثروتمند و فقیر، زن و مرد، قومیتها و اقلیتهای دینی، همه در وضعیتی از آشفتگی و انزجار هستند. از این منظر، عجیب نبود که میلیونها نفر به خیابانها بیایند. حضور آنها در خیابانها، حتی با این وعدهها و تحلیلها، نشان میدهد که مردم همچنان خواهان یک گذار مسالمتآمیز هستند.
من در این تحلیل به شاکلهٔ اصلی مردم نگاه میکنم، نه به وقایع جزئی و خشونتبار که ممکن است در جریان اعتراضها رخ داده باشد.
* با وجود این سرکوب گسترده و آنچه رخ داد، ما شاهد ریزش محسوس و مستقیمی در دستگاه حکومت نیستیم. آیا این نشاندهنده آن است که نیروهایی که باید روی این سامانه کار میکردند، کار دقیقی انجام ندادند؟ یا اینکه جبهه فراگیری که باید شکل میگرفت، شکل نگرفت؟ یا شاید واقعاً حتی نیروهای درون حکومت هم دربارهٔ گام بعدی چندان مطمئن نیستند و چشمانداز روشنی پیش روی خود نمیبینند که بخواهند اقدامی انجام دهند و این گذار را از وضعیتی که شما «گذار خونین» مینامید، به یک گذار عقلانی تبدیل کنند؟
ببینید، گذار عقلانی هیچوقت اتفاق نمیافتد؛ در هیچجای دنیا چنین چیزی رخ نداده است. اما اینکه گذار کمتر خونین باشد، بحث دیگری است. گذارها معمولاً با وضعیتهای احساسی بسیار قوی همراهاند. یعنی گذار به این شکل نیست که مردم بنشینند و حسابوکتاب کنند که چه میخواهند بکنند؛ ابتدا احساسشان جریحهدار میشود، روحیهشان آشفته میشود و بعد ذهنشان درگیر میشود. با یک وضعیت پیچیده طرف هستیم.
پرسش شما ـ جدا از نکتهای که من گفتم ـ دو بخش دارد: یکی توان سرکوب حاکمیت و دیگری وضعیت اپوزیسیون. تصور من این است که توان سرکوب حاکمیت، این بار عمل کرد و کار خود را انجام داد. هرچند روایتهایی هم وجود داشت مبنی بر اینکه شاید نیروهایی از عراق یا جاهای دیگر وارد شده باشند که باید آنها را هم در نظر گرفت.
این بخشی از همان فضایی است که من سالهاست به آن اشاره میکنم و کمتر میبینم که تحلیلگران روی آن تمرکز کنند. وقتی به هیئتهای مداحی نگاه میکنید، به افرادی که این هیئتها را شکل میدهند و بهطور مداوم با نام لشکر، ارتش یا تیپهای مختلف حضور دارند، میبینید این فضا بعضی افراد را به جایی میرساند که فکر میکنند اگر اسلحه به دست بگیرند و به سمت مردم شلیک کنند، در حال انجام یک کار نیک یا یک وظیفه دینی هستند.
این بخشی از همان آفت خونباری است که ما در چارچوب «زیست ولایی» با آن مواجهایم. من پیشتر هم گفتهام که آقای خامنهای اساساً سیاستورزی نمیکند؛ او محکم ایستاده و حاضر به عقبنشینی نیست. برای او و بخشی از هستهٔ سخت قدرت، همهچیز به نقطه پایان رسیده است. این یک سوی ماجراست.
* تمام شدن به معنای اینکه میدانند که پایان کار نظام است، یا تمام شدن به این معنا که آنها مستقرند و میتوانند هر کاری بکنند؟
ببینید، باید از دلشان بفهمیم منظورشان چیست، ولی تصور من این است که آنها به دو چیز دل بستهاند: اول، همان چیزی که پیشتر گفتم: چون نظام حداقل در ظاهر و وضعیت بیرونیاش دینی است و مؤلفههای دینی در وجود نظام حاکم شکل گرفته، آنها تصور میکنند که یک امداد غیبی در نهایت خواهد رسید و اگر مقاومت ادامه پیدا کند، این امداد فرا خواهد رسید. آنها حاضر نیستند واقعیت را به گونهای دیگر ببینند و تا حدی دل به امداد غیبی بستهاند.
دوم، محاسبات خودشان است. کسانی در سپاه یا دیگر نهادها میگویند: «موشکهای ما اینگونهاند، اگر شلیک کنیم، این اتفاق خواهد افتاد». تجربههایی مانند جنگ ۱۲ روزه ـ جایی که ایران وقتی درخواست آتشبس شد- باعث شد این باور در آنها شکل بگیرد که موشکهایشان، هرچند به شکل انبوه و دقیق نیست، ممکن است کارایی داشته باشد که دیگران نداشته باشند.
آنها متوجه نیستند ـ و من باز تأکید میکنم ـ که آمریکا قطعاً یک نمایش باشکوه از فناوری جنگی در پیش دارد و میخواهد وضعیتی ایجاد کند که بتواند آن را در دانشگاههای نظامی تدریس کند. این واقعیت تلخ است، اما اگر به شکل دیگری نگاه کنیم، همانطور که ابتدای بحث اشاره کردم، آقای خامنهای به شدت خسته و مأیوس است و هیچ امیدی به توان داخلی خود ندارد.
این وضعیت نشان میدهد که هیچ برنامهای برای ادارهٔ جامعه، حل بحرانها و بررسی مسائل در ایران وجود ندارد. من بارها گفتهام که در حاکمیت هیچ ثباتی وجود ندارد و در جامعه وفاقی شکل نگرفته است. دولت نمیتواند کارکرد اصلی خود را عملی کند و اقتصاد کاملاً در حال فروپاشی است. همه اینها نشان میدهد که حاکمان تنها به دعا دل بستهاند و امیدوارند از این ستون به آن ستون فرجی حاصل شود.
* خب، شهروندان در میان این «دعا» کجا قرار میگیرند؟ وقتی چشماندازی وجود ندارد و حکومت عملاً به سمتی میرود که نشان میدهد حتی به خودش هم امیدی ندارد، و از سوی دیگر شهروندان هم بهدلیل انسداد سیاسی به ناامیدی رسیدهاند، وضعیت آنها چه میشود؟ آیا باید بپذیریم که بخش بزرگی از جامعه خود را برای سناریوی حمله احتمالی آماده کرده است؟
ببینید، اتفاقی که افتاده این است که جمهوری اسلامی حدود ۴۶ یا ۴۷ سال پیش با این ادعا آمد که میخواهد نظامی دینی باشد و دعاوی و مطالب دینی را محور قرار دهد، اما حقیقت این است که در این عرصه کاملاً شکست خورده است. بسیاری از مردم از دین گریزان شدهاند؛ حتی تعداد زیادی به ادیان دیگر یا به جریانهای معنوی و عرفانیِ غیرسیاسی روی آوردهاند. دینی که حاکمیت از آن دفاع میکرد، یعنی دین مداحانه و روضهای، در ایران شکست خورده است. نمیگویم هیچکس از آن دفاع نمیکند، اما قطعاً به یک اقلیت کوچک محدود شده است.
وقتی به میلیونها ایرانی نگاه میکنیم، اگر امکان یک ارزیابی دقیق وجود داشت، میدیدیم که حسوحال دینی جامعه نسبت به ۴۶ یا ۴۷ سال پیش کاملاً معکوس شده است. من بارها گفتهام: آن زمان مردم نسبت به مدرنیته تردید و انتقاد داشتند و به دین امید بسته بودند؛ امروز دقیقاً برعکس شده است. مردم میخواهند از مواهب و مزایای دنیای مدرن برخوردار شوند و دینی را که با خشونت، خونریزی و بیرحمی همراه است ـ دینی که این آقایان نمایندگی میکنند ـ نمیپسندند.
این واقعیت را باید دید. به همین دلیل است که مردم دل به گذار بستهاند؛ دل به عبور از این وضعیت. و وقتی مسیرهای داخلی بسته است و سیاست خارجی جمهوری اسلامی هم بهگونهای پیش رفته که نه توانسته مذاکرات مؤثر شکل دهد و نه شرایط مناسبی در بیرون از مرزها ایجاد کند، طبیعی است که فشار خارجی و این گذار داخلی بهطور همزمان و برهمافزا اتفاق بیفتند.
* الان با این گذار که شما از آن صحبت کردید، اگر برگردیم به نقش اپوزیسیون ـ که من یک اشاره کوتاهی به آن داشتم ـ به هر حال ما صحبت از جبهه فراگیر میکنیم، اما این جبهه فراگیر بهظاهر روی زمین واقعیت ندارد. از طرف دیگر، به طور ملموس نیرویی نمیبینیم که روی سامانههای حکومت ـ همین سامانههایی که از آن صحبت میشود ریزش کردهاند- کار کرده باشد. قدم بعدی واقعاً چه خواهد بود؟ آیا همین نیروهای مخالف قدم بعدی را متصور هستند یا منتظرند ببینند چه پیش میآید؟ و به قول حسین منزوی پرسششان این است، «هنگامه حیرانی است، خود را به که بسپاریم؟»
ببینید، سدهها در چارچوب زیست ولایی زیست کردهایم و تمرین جمهوریخواهی، دموکراسیطلبی و آزادیخواهی نداشتیم. تاریخ بیاعتمادی در جامعه ما بسیار گسترده است؛ چیزی که در کشورهای دیگر مثل اروپا یا آمریکای شمالی میبینیم، در ایران وجود ندارد. شکافهای اجتماعی در ایران بسیار عمیق است.
من همیشه تأکید کردهام که کنشگران باید حداقل وفاق اجتماعی ایجاد کنند؛ یعنی نیروهای سلطنتطلب، اپوزیسیون جمهوریخواه، نیروهای قومیتی، حتی آن بخشهایی که به آینده ایران امیدوارند و بقایایی از سلامت دینی را حفظ کردهاند، باید بتوانند حول حداقلی از همکاری جمع شوند. اما این اتفاق نیفتاده است. ما وارد فضایی چندصدایی شدیم و بهعلت آسیبهایی که از زیست ولایی دیدهایم، امکان سازماندهی مناسب برای گذار فراهم نشده است.
بارها اشاره کردهام که نیاز به یک پارلمان ائتلافی و یک نیروی اجرایی قدرتمند در چارچوب آن وجود دارد، اما این اتفاق نیفتاده است. اینها مشکلات ساختاری جامعه ما هستند و هنوز بخشهای حاکمیت مؤلفههایی دارند که امید دارند دیگران بتوانند موضوع را برای ایران حل کنند.
وضعیت فعلی، به همراه وعدههای ترامپ و مشکلاتی که نظام در رابطه با اسرائیل ایجاد کرده، باعث شده است مردم و حتی بخشهایی از اپوزیسیون امیدوار شوند که شاید مسائل داخل نظام به نحوی حل شود، اما این امید بیشتر بر اساس شرایط بیرونی و فشارهای نظام شکل گرفته است تا بر پایه وفاق و برنامهریزی داخلی.
* در نهایت، با توجه به شرایط فعلی، محتملترین سناریویی که میتوان برای آینده ایران تصور کرد چیست؟ آیا میشود با مدلهایی که در علوم سیاسی وجود دارد، آنچه در ایران در حال رخ دادن است را مدلسازی کرد، یا همانطور که شما با اشاره به مسئله «زیست ولایی» مطرح کردید، اساساً نمیتوان با مدلهای موجود درباره احتمالات پیشِ روی ایران در وضعیت کنونی صحبت کرد؟
ببینید، من گفتم که گذار در ایران خونین شد. تلاش من ـ و دستکم تفسیری که از بیانیهای که اخیراً منتشر شده دارم ـ این است که از خونینتر شدن این وضعیت جلوگیری شود. مردم عموماً دل به مداخلهٔ خارجی بستهاند و به احتمال زیاد هم جنگ در راه خواهد بود؛ تأکید میکنم به احتمال زیاد، نه با قطعیت.
اگر جنگی در پیش باشد، چند سناریو قابل تصور است. یکی اینکه از طریق هستهٔ نرم در داخل کشور، نوعی تغییر یا استحاله صورت بگیرد؛ یعنی با حذف یا تضعیف هستهٔ سخت. سناریوی دیگر این است که فشارها و ضربات آنقدر افزایش پیدا کند که در درون حاکمیت، هستهٔ نرم علیه هستهٔ سخت شورش کند. سناریوی سوم هم حمایت از بیرون است؛ یعنی اینکه نیروهایی مانند سلطنتطلبان یا پادشاهیخواهان بتوانند با پشتیبانی خارجی وارد صحنه ایران شوند.
سناریوهای مختلفی وجود دارد، اما من هیچکدام از این سناریوها را به نفع آیندهٔ مطلوب ایران نمیبینم. با این حال، صریح بگویم؛ جمهوری اسلامی وضعیت را بهگونهای پیش برده که تقریباً هر یک از این سناریوها، از ادامه وضع موجود جمهوری اسلامی بهتر به نظر میرسد. این نظام خودش را به آخرین گزینهٔ ممکن تبدیل کرده است. شاید اگر بخواهیم مقایسه کنیم، تنها چیزی که پایینتر از جمهوری اسلامی تصور میشود، داعش باشد؛ و بعد از آن دیگر چیزی باقی نمیماند که جمهوری اسلامی بتواند خود را با آن همتراز کند.
جمهوری اسلامی این وضعیت را خودش ایجاد کرده است. سیاستی که سالها در قبال اسرائیل دنبال شد، به دلایل مختلف کاملاً اشتباه بود. من این را بارها گفتهام و حتی در جلساتی که با برخی نهادهای امنیتی داشتم، صراحتاً مطرح کردم که ما هفتاد سال ظرفیت انسانی، اقتصادی و سیاسی منطقه را صرف نابودی اسرائیل کردیم و این یک خطای بزرگ بود. باید میپذیرفتیم که اسرائیل در این منطقه حضور دارد، هرچند همزمان میشد از حقوق فلسطینیان دفاع کرد؛ اما نه به شکلی که در یکی دو سال اخیر و با الگوهایی مانند حماس یا سیاستهایی که ایران دنبال کرد، اتفاق افتاد.
این پذیرش صورت نگرفت. آقای خامنهای باوری پیدا کرده بود که خود را نیروی پیشتاز برای ظهور مهدویت میدانست؛ اطرافش هم فضایی از روضهخوانی و روایتهایی شکل گرفت که میگفتند «کسی از خراسان میآید» و این نقش را به او نسبت میدادند. وقتی چنین روایتی با تمرکز مطلق قدرت در دست یک نفر همراه میشود، نتیجه همین وضعیتی است که امروز شاهد آن هستیم.
در نهایت، جمهوری اسلامی این بصیرت را نداشت که اگر در داخل سرکوب میکند، دستکم در خارج مماشات کند. اما هر دو جبهه، هم داخل و هم خارج، را به شکلی کاملاً خونین در برابر خود قرار داد و کشور را به نقطهای رساند که امروز دربارهٔ آن صحبت میکنیم.
* الان وضعیت «دولت» کجاست؟ آیا اصلاً میشود قائل به وجود دولت بود یا ما عملاً در وضعیت بیدولتی بهسر میبریم؟ و این هستهٔ نرمی که شما از آن صحبت میکنید، آیا همان نیروهایی هستند که مثلاً در میان اصلاحطلبان حکومتی، در دولت آقای پزشکیان، یا افراد مشابه میتوان سراغ گرفت؟ و اگر قرار باشد گذار از طریق این نیروها صورت بگیرد، با توجه به اینکه بخش قابل توجهی از جامعه ـ دستکم آنطور که از نشانهها برمیآید ـ خواهان عبور از همه این چهرههاست و شعارهایی مثل «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» را قبلاً شنیدهایم، این سناریو چقدر محتمل است؟
ببینید، دولت به معنای کلاسیک کلمه ـ آنچیزی که در نظریههای دولت میشناسیم ـ امروز در ایران تقریباً موضوعیت ندارد. دولت به دلایل مختلف نمیتواند کارکردهای اساسی خود را انجام دهد؛ نه میتواند معیشت روزمره مردم را تأمین کند، نه مسئله انرژی را حل کند، نه آموزش را سامان بدهد و نه حتی در سیاست خارجی حرف و برنامه منسجمی داشته باشد.
آنچه امروز به نام دولت وجود دارد، عملاً توسط آقای خامنهای و بیت رهبری به یک نهاد اجرایی دستچندم تبدیل شده است. یعنی دولتی که نه استقلال دارد و نه قدرت تصمیمگیری واقعی. مسئله این نیست که بگوییم هر گروهی سر کار بیاید میتواند آیندهٔ ایران را رقم بزند؛ مسئله این است که ما اساساً باید بتوانیم یک دولت مدرن یا دستکم شبهمدرن بسازیم. تجربه بیش از صد سال اخیر، از مشروطه به اینسو، نشان میدهد که ما نتوانستهایم دولتی داشته باشیم که به وظایف خود آگاه باشد، سیاستورزی بداند و به امکانات و محدودیتهایش واقف باشد.
اما وقتی من از «هستهٔ نرم» صحبت میکنم، منظورم الزاماً اصلاحطلبان حکومتی یا چهرههای شناختهشدهای مثل آقای روحانی نیست. بهصراحت میگویم: من بههیچوجه معتقد نیستم که مثلاً آقای روحانی جزو هستهٔ نرم مؤثر باشد. نه در دورهٔ ریاستجمهوریاش کارنامهٔ کیفی قابل دفاعی داشت و نه جامعهٔ امروز احساس مثبتی نسبت به او دارد. ضمن اینکه مردم دیگر تمایلی ندارند با چهرههایی که لباس دیگری از همان ساختار پوشیدهاند، پیوندی برقرار کنند.
منظور من از هستهٔ نرم، هر نیرویی در درون حاکمیت است که چند ویژگی داشته باشد: اهل معامله باشد، دستش بهطور مستقیم و گسترده به خون آلوده نشده باشد، و منافع اقتصادی قابل توجهی داشته باشد که بخواهد آنها را حفظ کند و از دست ندهد. این افراد، بالقوه میتوانند جزو هستهٔ نرم محسوب شوند.
اینکه چه کسانی میتوانند در گذار نقش داشته باشند، بحث جداگانهای است. ممکن است بخشی از این هستهٔ نرم با بخشی از اپوزیسیون داخلی یا حتی اپوزیسیون خارجی به یک نوع تفاهم برسند. ساقط کردن یک نظام، حتی برای قدرتهایی مثل آمریکا، کار چندان دشواری نیست؛ مسئله اصلی این است که بعد از خلع قدرت، این خلأ چگونه پر میشود. درست در همین نقطه است که همه پیچیدگیها، خطرها و بحرانها خودشان را نشان میدهند.
نکتهٔ دیگر این است که من کاملاً میفهمم چرا بخش بزرگی از مردم دل به مداخلهٔ خارجی بستهاند. این را با همدلی میگویم، نه لزوماً با موافقت. فرق است بین فهمیدن و تأیید کردن. مردم فشار، سرکوب و بنبست را تجربه کردهاند و طبیعی است بگویند وقتی خودمان زورمان نمیرسد، شاید نیرویی با قدرت بیشتر بیاید و این حکومت را کنار بزند.
اما این را هم نباید فراموش کرد که حضور آمریکا یا هر نیروی خارجی، صرفاً به حذف هیئت حاکمه ختم نمیشود. بخش بزرگی از زیرساختها و امکانات ایران ممکن است در این مسیر نابود شود؛ از تأسیسات نظامی و صنعتی گرفته تا زیرساختهای حیاتی. بهعنوان مثال، حضور ناوگان آمریکا در خلیج فارس یا حملات احتمالی، تبعاتی دارد که کل کشور را درگیر میکند. به هر حال، هزینهٔ چنین سناریویی فقط متوجه حاکمیت نیست، بلکه مستقیماً متوجه خود ایران و جامعهٔ ایران خواهد بود.
* حتی، مسئله نهادهاست؛ نهادهایی که جمهوری اسلامی ساخته، نهادهای پیچیدهای هستند و برخی از آنها نقش تأثیرگذاری دارند. حالا با توجه به مسئلهٔ معیشت شهروندان، اگر اینها فرو بپاشند، در آن صورت چه اتفاقی خواهد افتاد؟
دقیقا همین است؛ من همین را میخواستم بگویم. ببینید، جمهوری اسلامی بدترین کارها را انجام داده و قضیه فقط داشتن یک دولت نیست که بتواند امورش را اداره کند. شما میدانید که سپاه در امور ایران فوقالعاده فعال است و تقریباً در هر حوزهای حضور دارد، به ویژه در امور اقتصادی. اما اینکه چگونه میتوان وضعیت معیشتی اولیه مردم را فراهم کرد، مسئلهٔ بسیار پیچیدهای است.
اینها بخشی از مشکلات هستند؛ نه فقط برای کنشگران داخلی، بلکه برای کسانی که بخواهند ایران را تحت فشار قرار دهند هم مسئلهساز است. کنشگران داخلی باید به نوعی همدلی مردم متکی شوند، یعنی از مردم همدلی بخواهند تا بتوانند امور سخت را با همکاری و پیوند پشت سر بگذارند. ما روزهای سختی در پیش داریم.
البته حرف من به معنای این نیست که جمهوری اسلامی خوب است. بعضی وقتها به من اعتراض میکنند که شاید این حرفها باعث شود آینده روشنتر به نظر برسد، اما ببینید، کار من دانشگاهی است و نه کنشگری سیاسی؛ من شعار نمیدهم و دنبال جذب مردم نیستم، بلکه تحلیل وضعیت را ارائه میکنم.
در هر صورت، هرچه باشد، در وهلهٔ اول جمهوری اسلامی عامل اصلی مشکلات است و در این موضوع هیچ تردیدی ندارم.
* الان هنوز بخشی از مطبوعات و اصلاحطلبان دربارهٔ مسئلهٔ اعتمادسازی صحبت میکنند. حکومت هم سعی میکند روایتهای خودش را بازآفرینی کند، حتی تا تصاحب عزاداریها و جانباختگان معترضان. آیا جمهوری اسلامی هنوز فرصتی برای انجام چنین اقداماتی دارد؟ ضمن اینکه اگر یک نگاه کوتاه داشته باشیم، جنگ ۱۲ روزه اسرائیل علیه ایران میتوانست فرصتی باشد، آیا جمهوری اسلامی توانست از آن استفاده کند یا آن را به سمت ایدئولوژی خودش سوق داد و این فرصت را هم از دست داد؟ آیا چنین پنجرهای دوباره برای جمهوری اسلامی باز خواهد شد؟
تقریباً برای جمهوری اسلامی دیگر امکان چنین اقدامی وجود ندارد. اگر بخواهیم دو احتمال کلی را در نظر بگیریم: اگر جنگی اتفاق بیفتد و جمهوری اسلامی از حاکمیت ساقط شود، در آن صورت مردم و به ویژه نیروهای سلطنتطلب، یعنی آن بخش از اپوزیسیون، خود را برنده میدانند. هرچند این پیروزی موقتی است؛ من قبلاً هم اشاره کردهام که دوستان سلطنتطلب نباید فکر کنند صرفاً با تغییر حاکمیت مشکل حل میشود. اگر پادشاهی یا سلطنتی بیاید، ماجرا ادامه خواهد داشت، اما حداقل کسانی که کشته شدهاند، اسیر شدهاند یا زخمی شدهاند، احساس میکنند که ارزشش را داشته است.
اما اگر چنین اتفاقی نیفتد، که احتمال آن ضعیف است، جمهوری اسلامی با بحران جدی مواجه خواهد شد؛ ارتش ضعیف و کمغذا خواهد شد و باید منتظر مرگ طبیعی آقای خامنهای یا حتی یک اتفاق شبهکودتایی برای عبور از بحران باشد. در آن صورت نیروهای سلطنتطلب بازنده خواهند بود و اعتمادی که آمریکا میتوانست رقم بزند هم از بین میرود. من با آمریکا موافق نیستم، اما واقعیت این است که آمریکا بهترین فرصت بعد از سال ۱۳۳۲ برای نشان دادن چهرهٔ بهتری از خود در ایران را از دست خواهد داد. اینها را از باب تحلیل میگویم نه از باب تأیید.
ولی اینکه جمهوری اسلامی بتواند کشتهشدگان را از آن خودش بکند؛ یکی از برتریهایی که آن موقع معترضان نظام پهلوی دوم داشتند این بود که میتوانستند کشتهشدگان و عزاداریها را از آن خود کنند. پهلوی از این عامل به خاطر ویژگیهای فرهنگی و اجتماعی نمیتوانست برخوردار باشد و این خودش یکی از ضربات کشنده و کاری بود. جمهوری اسلامی تا سالیان متمادی توانست این را پیش ببرد-هنوز هر از چندگاهی میگویند بخشی از جنازههای شهدای گمنام جنگ پیدا شدهاند- اما به نظر میآید این چیزی که شما به آن اشاره میکنید دیگر پاسخگو نخواهد بود. جمهوری اسلامی همچنان دارد از مسیری حرکت میکند و به گونهای برای خودش استدلال میکند که عمر مفید خودش را پشت سر گذاشته است و از این بصیرت برخوردار نیست که ببیند چه اتفاقی افتاده است.
قبلاً من در یکی از صحبتهایم [وقتی به وزارت اطلاعات احضار شدم] به آنها گفتم؛ یکی از مواردی که آنها اعتراض میکردند، میگفتند چرا گفتی مجلس باید تعطیل شود، گفتم من اگر یک مقام بلندپایه در وزارت اطلاعات یا در بیت رهبری بودم ، مجلس-آن موقع نه بعد از این جریانات- را تعطیل میکردم، سعی میکردم با مردم پیوند برقرار کنم، جلوی نفوذ بیگانه بتوانم بایستم. یعنی یک مجلس ملی اجازهٔ حمله به داخل کشور را نمیداد. اما فساد حکومتی، منافع شخصی و حامیپروری نهادهای موجود اجازه چنین کاری را نمیدهد. هیچ نهادی در کشور توان تصمیمگیری بزرگ و اصلاحی ندارد.
به عبارت دیگر، جمهوری اسلامی امروز با این ساختار و رهبرانش نمیتواند تصمیم بزرگ بگیرد؛ نه دولت ظرفیت و هوشیاری لازم را دارد، نه رهبر توانایی انعطافپذیری. مجلس کوتاهاندیش و سایر نهادها هم درگیر منافع شخصی و حزبی هستند. در نتیجه، هم حکومت و هم مردم را به سمت وضعیتی خونبار و بحرانی پیش میبرند.
* شما از “تصمیم بزرگ” صحبت کردید؛ از جمله برگزاری انتخابات آزاد. اما اگر به شرایط بینالمللی نگاه کنیم، بهویژه در دورهٔ دوم ریاستجمهوری آقای ترامپ، و از سوی دیگر به وضعیت جمهوری اسلامی که در عرصه بینالمللی تضعیف شده و در داخل سرکوبگرتر عمل میکند، آیا این شرایط را برای شهروندانی که به دنبال گذار هستند، مطلوب میدانید یا نه؟
ببینید، جمهوری اسلامی اساساً نمیتوانست آن تصمیم بزرگ را بگیرد. حرفی که الان میزنم شاید برای بعضیها خندهدار به نظر برسد، اما من این موضوع را با اپوزیسیون خارج از کشور، با فعالان داخل کشور، با مردم و حتی با خودِ حکومت در میان گذاشتهام. به آنها گفتهام اگر واقعاً خیر ایران را میخواهید، اگر آن ادعایی که مطرح میکنید ــ یعنی دلسوزی برای ایران و حفظ حداقلی از دین در جامعه ــ برایتان واقعی است، باید در یک فرصت بسیار محدود سه اقدام مشخص انجام میدادید.
اول، برگزاری انتخابات آزاد مجلس. دوم، آقای خامنهای میپذیرفت که اختیارات خود را به دولت واگذار کند. و سوم، بلافاصله پس از انتخابات مجلس، انتخابات ریاستجمهوری برگزار میشد. در آن صورت، گذار میتوانست یک گذار داخلی باشد.
اما نه آقای خامنهای دنبال چنین مسیری است، نه مجلس، و نه قوه قضائیه. من بارها گفتهام که این راهحل، راهحلی عقلانی بود، اما همانطور که اشاره کردم، ساختار ذهنی و منافع حاکم بهگونهای است که دیگر فرصتی برای چنین تصمیمهایی باقی نمانده است. بر همین اساس، باز هم میگویم که مسیر به سمت جنگ سوق داده میشود و بعد از آن باید دید چه اتفاقی رخ خواهد داد.
در حالی که راهحل بهتر این بود که یک پارلمان ائتلافی شکل بگیرد؛ پارلمانی که مردم بتوانند از طریق آن خودشان را سازماندهی و بسیج کنند.
* ولی شما فکر میکنید که الان دیگر برای تشکیل چنین پارلمان ائتلافی یا سازوکار مشابه دیر شده است؟
ببینید، من گرایش دانشگاهیام فلسفهٔ سیاسی است، و میدانم هیچ چیزی ناممکن نیست، اما واقعیت این است که امکانش بسیار ضعیف است. پارلمانی که من در نظر دارم، در شرایط فعلی تقریباً شدنی نیست؛ اگر بعد از سقوط جمهوری اسلامی شکل بگیرد و خلأیی به وجود بیاید، آن موقع فرصت بیشتری هست.
این چیزی است که جمهوری اسلامی میتوانست انجام دهد، اما آقای خامنهای فاصلهای بسیار زیاد با آن دارد؛ او میگوید «همه با هم برویم و ببینیم چه میشود». وظیفهٔ من و دیگران این است که مرتب به راهحلها فکر کنیم و اجازه ندهیم که گذار ما خیلی خونین باشد، اجازه ندهیم تمامیت ارضی کشور آسیب ببیند و اجازه ندهیم مردم به همدیگر اعتمادشان را از دست بدهند. این کاری است که باید پیش از هر چیز انجام دهیم.
* اتفاقی که در اعتراضهای اخیر رخ داد، برخلاف آنچه در جنبش «زن، زندگی، آزادی» دیدیم، همراه با ترانه، سرود، موسیقی و شور اجتماعی نبود. اعتراضهای اخیر بیشتر به شکل یک سوگواری عظیم بود و این سوگواری چیزی به همراه نداشت که بتواند التیامبخش باشد. در جنبش «زن، زندگی، آزادی» دستاوردهایی مانند پیشرفت در مسئله حجاب، عقبنشینی حکومت و دیگر مسائل مشاهده شد. با توجه به این تفاوتها، آیا میتوانیم اعتراضهای دیماه ۱۴۰۴ را کنار جنبش «زن، زندگی، آزادی» بگذاریم و بگوییم که این اعتراضها دستاوردی داشتند؟
ببینید «زن، زندگی، آزادی» حداقل در آن مراحل اولیه یک جنبش مدنی بود و جنبش مدنی شرایط خودش را داشت. اما آنچه که در دیماه اتفاق افتاد یک جنبش گذار از نظام بود. من در قسمت قبلی گفتارم اشاره کردم اگر به سرنگونی جمهوری اسلامی منجر شود، اینها همه دستاورد میشود. برایش شعر و سرود اینها هم ساخته میشود. بعد مردم هم احساس میکنند ارزشش را داشت که جمهوری اسلامی با سقوط خودش رو به رو شده است.
اما اگر به هر دلیلی این اتفاق نیفتد ما در ایران یک دورهٔ وحشت را خواهیم داشت حداقل تا زمانی که این هستهٔ سخت سر کار هست و در خارج هم مناسبات کاملاً پر تلاطمی را خواهیم داشت.
ولی من این احتمال را خیلی کم میدانم، جمهوری اسلامی بنا به دلایل مختلف حاضر به امتیازدهی اصلی نیست که در اساس مسئلهٔ اسرائیل است. به همان دلایلی که گفتم برایش حیثیتی است و این جنگ را پیش خواهد آورد.
به احتمال زیاد ما جنگ را خواهیم داشت و باید به شرایط بعد از جنگ فکر کنیم و شرایط آن دوران فکر کنیم.
* برای خود شما شرایط بعد از جنگ و شرایط آن دوران روشن هست، تصویری از آن دارید؟
من در یک جمله بخواهم بگویم، یک مقدار شاید برخی از آدمها را آزرده کند. تصویر روشنی که ندارم، شاید عدهای فکر کنند که جمهوری اسلامی برود همه چیز گلوبلبل میشود ولی اینطور نخواهد بود. این به معنای اینکه باید به «بود» جمهوری اسلامی رأی بدهیم نیست. تفاوت من با کنشگر سیاسی این است؛ کنشگر سیاسی میگوید من این را باید از پا دربیاورم، من میگویم ما از پا باید دربیاوریم به اضافه اینکه بدانیم در آینده چه وضعیتی را خواهیم داشت. آیندهٔ ما آیندهٔ روشنی نیست. ولی هرچه باشد از جمهوری اسلامی آیندهاش بهتر است. جمهوری اسلامی عامل اصلی تمامی این کشتارها، نابسامانیها و مجروح کردن همه پارههای اجتماعی ایران است.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
دلسی رودریگز، سرپرست ریاست جمهوری ونزوئلا، طرحی برای عفو زندانیان ارائه داده که بر اساس آن، همه زندانیان سیاسی که در طول کل دوره حاکمیت چاویستها از سال ۱۹۹۹ میلادی بازداشت شدهاند، مشمول این قانون خواهند شد. خانوادههای زندانیان با امیدی محتاطانه در انتظار نتیجه هستند.
سرپرست ریاست جمهوری ونزوئلا روز جمعه و همزمان با آغاز رسمی سال قضایی در این کشور، با حضور در دیوان عالی، طرح این عفو را مطرح کرد. خانم رودریگز در ادامه به کمیسیون موسوم به «انقلاب قضایی» ماموریت داد تا هرچه سریعتر متن حقوقی این طرح را تدوین کرده و برای بررسی و رایگیری به مجلس ملی ارائه دهد.
این قانون شامل افرادی که به قتل، قاچاق مواد مخدر یا نقض حقوق بشر محکوم شدهاند، نخواهد شد. خانم رودریگز در عین حال تاکید کرد افرادی که آزاد میشوند نباید با روحیه «انتقامجویی، کینهتوزی و نفرت» به جامعه بازگردند.
سابقه طولانی وعدههای عملینشده
بر اساس اعلام سازمان غیردولتی «فورو پنال»، در حال حاضر ۷۱۱ زندانی سیاسی در ونزوئلا وجود دارد. دولت همواره این آمار را رد کرده و بازداشتشدگان را «تروریست» توصیف کرده است.
این سازمان از هشتم ژانویه تاکنون (از ۱۸ دی تا ۱۱ بهمن ۱۴۰۴) آزادی ۳۰۲ نفر را ثبت کرده، هرچند آمارهای رسمی متفاوت است؛ بهطوریکه وزیر کشور ونزوئلا از آزادی ۸۰۸ نفر از ماه دسامبر سخن گفته و دادستان کل نیز از اعمال ۶۴۳ اقدام احتیاطی خبر داده است.
ماریا کورینا ماچادو، برنده جایزه نوبل صلح ۲۰۲۵، در پیامی در شبکههای اجتماعی این تصمیم را نتیجه فشار ایالات متحده دانست. او در جشنواره ادبی «هی» در شهر کارتاخنا در کلمبیا گفت: «این اقدامی نبود که رژیم بهصورت داوطلبانه به آن تن دهد.»
وی یادآور شد که برخی زندانیان بالغ بر ۲۳ سال در زندان بودهاند. او خانم رودریگز را در مقام ریاست جمهوری فردی توصیف کرد که توانایی ایجاد اعتماد و ثبات لازم برای تحقق یک گذار سیاسی واقعی را ندارد.
برخی نمایندگان ونزوئلا، از جمله انریکه کاپریلس و استالین گونزالس، طرح عفو عمومی را اقدامی لازم و ضروری توصیف کردند.
همزمان، خانوادههای زندانیان سیاسی با وجود شکلگیری روزنهای از امید، به دلیل سابقه طولانی وعدههای عملینشده، همچنان با احتیاط و تردید به این تحولات مینگرند.
سابقه عفو زندانیان سیاسی در دوران چاوز
آخرین بار ونزوئلا در سال ۲۰۰۷ میلادی شاهد اجرای عفو عمومی بود؛ زمانی که هوگو چاوز عاملان کودتای ۲۰۰۲ را مشمول عفو قرار داد.
تلاش بعدی پارلمان در سال ۲۰۱۶ برای تصویب چنین قانونی با مخالفت دیوان عالی روبهرو شد و غیرقانونی اعلام شد.
چند سال بعد، در آستانه انتخابات قانونگذاری ۲۰۲۰ که اغلب گروههای مخالف آن را تحریم کردند، نیکلاس مادورو با صدور فرمان ریاستجمهوری، ۱۱۰ زندانی را مورد عفو قرار داد.
تبدیل شکنجهگاه به مرکز ورزشی
این ابتکار در شرایطی مطرح میشود که نشانههایی از بهبود روابط میان خانم رودریگز و دولت ترامپ دیده میشود.
سرپرست ریاست جمهوری ونزوئلا تایید کرده است که گفتوگوهای تلفنی با دونالد ترامپ و مارکو روبیو درباره مسائل دوجانبه، از جمله بازگشایی حریم هوایی و گشایش بخش نفت به روی سرمایهگذاری خارجی، انجام شده است.
در همین چارچوب، خانم رودریگز طرحی را نیز برای تغییر کاربری ساختمان هلیکویید (Helicoide )، مقر سازمان اطلاعات ونزوئلا (سبین) که بهعنوان محل شکنجه زندانیان سیاسی شناخته میشود، و تبدیل آن به یک مرکز اجتماعی و ورزشی ارائه کرده است.
یورونیوز فارسی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
معرفی سرتیم حفاظت از خامنه ای | پوشش اعتراضات در ایراناینترنشنال و بیبیسی | برگ آخر | مهدی فلاحتی
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
دیوید اس. کلاود و الکساندر وارد / والاستریت ژورنال / ۳۰ ژانویه ۲۰۲۶
ارتش ایالات متحده نیرویی قدرتمند را در خاورمیانه و در فاصلهای که قادر به ضربهزدن به ایران است، مستقر کرده است. اکنون رئیسجمهور ترامپ باید تصمیم بگیرد چگونه از آن استفاده کند.
به گفته مقامهای دولت، با افزایش شمار ناوهای جنگی و هواپیماهایی که به منطقه میرسند، در داخل دولت بحثهایی جریان دارد درباره اینکه هدف اصلی چه باشد: حمله به برنامه هستهای ایران، هدف قرار دادن زرادخانه موشکهای بالستیک آن، ایجاد فروپاشی در حکومت — یا ترکیبی از هر سه.
مقامها میگویند ترامپ از دستیارانش خواسته گزینههایی برای حملهای سریع و قاطع ارائه دهند که خطر کشیده شدن به جنگی طولانیمدت در خاورمیانه را نداشته باشد. به گفته آنان، گزینه ایدهآل حملهای است که چنان ضربه سختی به رژیم وارد کند که چارهای جز تن دادن به مطالبات هستهای آمریکا و دست کشیدن از سرکوب مخالفان نداشته باشد.
به گفته مقامها، بحثهایی درباره یک کارزار بمباران سخت و تنبیهی که میتواند به سرنگونی حکومت ایران بینجامد، مطرح بوده است. ترامپ و تیم او همچنین بررسی کردهاند که چگونه میتوان از تهدید به استفاده از نیروی نظامی برای گرفتن امتیازهای دیپلماتیک از ایران بهره برد.
تصمیم ترامپ، شکل هرگونه اقدام نظامی را تعیین خواهد کرد. رابرت مورت، دریادار بازنشسته و معاون پیشین اطلاعات نیروی دریایی آمریکا، گفت: «نوع اقداماتی که میخواهید انجام دهید و بستههای نیرویی که به آن نیاز دارید، کاملاً متفاوت است.»
یک مقام ارشد دولت گفت که هرچند ترامپ همواره تأکید کرده ایران نباید به سلاح هستهای دست یابد، اما عمداً ابهام را حفظ کرده تا اهداف راهبردی و تفکر نظامی خود را محرمانه نگه دارد.
ترامپ روز جمعه در دفتر بیضی کاخ سفید، در پاسخ به پرسشی درباره کشتیهایی که به سمت خاورمیانه حرکت میکنند، به خبرنگاران گفت: «اینها باید جایی شناور باشند. چه جایی بهتر از نزدیک ایران.»
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، روز جمعه گفت تهران برای گفتوگوهای هستهای آمادگی دارد، اما ایالات متحده باید صدور تهدیدهای نظامی را متوقف کند.
ترامپ در دوره دوم ریاستجمهوری خود دستور حملاتی را در یمن، ایران، ونزوئلا، سوریه، سومالی و نیجریه صادر کرده است؛ آن هم اغلب بدون ایراد سخنرانی در دفتر بیضی برای توضیح اقداماتش یا کسب مجوز از کنگره.
یورش ماه ژانویه به کاراکاس با هدف بازداشت نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، و انتقال او برای محاکمه انجام شد. حملات هوایی و موشکی ماه ژوئن به ایران نیز سایتهای کلیدی هستهای را هدف قرار داد و در آن از بمبهای قدرتمندی استفاده شد که برای نفوذ به اهداف بهشدت مستحکم طراحی شدهاند.
ژنرال نیروی هوایی، دن کِین، رئیس ستاد مشترک ارتش، و دیگر مشاوران نظامی ترامپ به کاخ سفید کمک کردهاند تا به موفقیتهای تاکتیکی قابل توجهی دست یابد؛ اغلب از طریق عملیاتهای غافلگیرکنندهای که طی ماهها طراحی شده و با هدف پرهیز از گرفتار شدن در باتلاقهای طولانی انجام گرفتهاند.
در ایران، رئیسجمهور آمریکا با حریفی روبهروست که هرچند از نظر نظامی نسبت به چند سال پیش بهمراتب ضعیفتر شده، اما همچنان توان تحمل یک حمله بزرگ آمریکا و تلافی آن با حملات موشکی و پهپادی به پایگاهها، ناوهای جنگی و متحدان آمریکا در منطقه، از جمله اسرائیل، را دارد.
دنی سیتریونوویچ، پژوهشگر مؤسسه مطالعات امنیت ملی در تلآویو، با اشاره به کارزار بمباران آمریکا پیش از تهاجم سال ۲۰۰۳ به عراق گفت: «برای مسئله ایران، هیچ راهحل ‘شوک و بهت’آوری وجود ندارد. هر کسی خلاف این را وعده بدهد، احتمالاً در اشتباه است.»
مسیر ترامپ به سوی رویارویی نظامی جدید با تهران از زمانی آغاز شد که او این ماه وعده داد به معترضان ضدحکومتی که در تهران و دیگر شهرها تظاهرات میکردند، کمک کند.
در آن زمان، نیروهای آمریکا در منطقه به اندازهای نبود که بتوانند یک کارزار بمباران پایدار را آغاز کنند و همزمان از پایگاههای آمریکا و متحدان خاورمیانهای در برابر تلافی حتمی ایران دفاع کنند. ترامپ که با گزینههای بدی روبهرو بود، ناگهان از اقدام نظامی صرفنظر کرد.
اکنون او نیروهای بیشتری در اختیار دارد. ترامپ روز پنجشنبه گفت: «الان تعداد زیادی کشتی بسیار بزرگ و بسیار قدرتمند در حال حرکت به سمت ایران هستند. و خیلی خوب میشود اگر مجبور نشویم از آنها استفاده کنیم.» او افزود که مطالباتش را به تهران منتقل کرده است.
رئیسجمهور گفت: «دو چیز به آنها گفتم: اول، سلاح هستهای نه؛ دوم، کشتن معترضان را متوقف کنید.»
ترامپ گزارشهایی درباره گزینههای احتمالی حمله دریافت کرده که بهطور همزمان توسط کاخ سفید و پنتاگون تدوین شدهاند. به گفته مقامها، از جمله این گزینهها «طرح بزرگ» است که شامل حملات آمریکا به تأسیسات حکومت و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در قالب یک کارزار بمباران گسترده میشود.
گزینههای محدودتر شامل حمله به اهداف نمادین رژیم است، بهگونهای که اگر ایران — که دستیابی به سلاح هستهای را انکار میکند — به توافقی مطابق خواست ترامپ تن ندهد، امکان تشدید حملات وجود داشته باشد.
به گفته مقامها، عملیاتی برای هدف قرار دادن رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای — مشابه عملیاتی که ترامپ این ماه برای بازداشت مادورو با استفاده از نیروهای ویژه دستور داد — در ایران بسیار دشوارتر خواهد بود؛ کشوری که تدابیر حفاظتی شدیدی برای رهبرانش دارد و پایتخت آن نیز در عمق سرزمین قرار گرفته است.
حتی اگر خامنهای کنار گذاشته شود، هیچکس نمیتواند با قطعیت بگوید دولتی که پس از آن روی کار میآید، دوستانهتر خواهد بود. به ارزیابی برخی مقامها، احتمال دارد یکی از اعضای ارشد سپاه پاسداران قدرت را به دست گیرد؛ امری که میتواند رویکرد تندروانه رژیم را حفظ کند یا حتی تشدید کند.
مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، روز چهارشنبه در جلسهای در سنای آمریکا گفت که اینکه در صورت کنار رفتن خامنهای و فروپاشی رژیم چه رخ خواهد داد، پرسشی باز است. روبیو افزود: «فکر نمیکنم کسی بتواند پاسخ سادهای درباره آنچه بعداً در ایران رخ میدهد، به شما بدهد.»
ولی نصر، کارشناس ایران و مقام پیشین آمریکایی که اکنون در دانشگاه جانز هاپکینز فعالیت میکند، گفت: «حتی اگر رژیم را خیلی سریع شکست دهید، روز بعد از آن اهمیت دارد.»
مقامهای دولت آمریکا از تهدید به حمله برای تحت فشار گذاشتن تهران استفاده میکنند تا این کشور با گفتوگو درباره محدود کردن برنامه هستهای خود، همچنین اعمال محدودیتهایی بر موشکهای بالستیک و کمک به نیروهای نیابتی منطقهای، موافقت کند.
کاخ سفید نسبت به گرفتار شدن در مذاکراتی بیحاصل محتاط است. تحلیلگران میگویند اگر ترامپ بهجای آن دستور حمله بدهد، هیچیک از اهدافی که او ترسیم کرده با یک دور سریع حملات هوایی یا موشکی — از نوعی که به نظر میرسد پنتاگون در حال آمادهسازی آن است — دستیافتنی نخواهد بود.
جاستین لوگان، مدیر مطالعات دفاعی و سیاست خارجی در مؤسسه کاتو در واشنگتن، گفت: «او استفاده از زور نظامی را وقتی دوست دارد که سریع، کمهزینه و قاطع باشد. مشکل اینجاست که نمیتوانید کارها را هم سریع و هم ارزان انجام دهید و در عین حال به نتایج قاطع برسید.»
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
الکس مکدونالد از لندن
ولادیمیر فان ویلگنبورگ از اربیل
میدلایستآی
۳۰ ژانویه ۲۰۲۶
دولت سوریه و نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) پس از چند هفته نبرد، درباره برقراری آتشبس و طرحی برای ادغام نهادهای نظامی و اداری خود به توافق رسیدند.
بر اساس این توافق، نیروهای امنیتی وزارت کشور به مرکز شهرهای حسکه و قامشلی در شمالشرق سوریه – که هماکنون در کنترل گروه تحت رهبری کردهاست – اعزام خواهند شد.
درگیری میان دو طرف موجب شد نیروهای دموکراتیک سوریه بخش زیادی از اراضیای را که از آغاز جنگ داخلی سوریه در سال ۲۰۱۱ تحت کنترل گرفته بودند، از دست بدهند و اکنون عمدتاً در مناطق کردنشین مستقر باشند.
طبق توافق جدید، سه تیپ از ارتش سوریه از میان نیروهای SDF تشکیل خواهد شد.
این گروه که در سال ۲۰۱۵ از یگانهای مدافع خلق (YPG) – متشکل از کردهای عمدتاً شمال سوریه – و گروههای عرب همپیمان تشکیل شده بود، نقشی کلیدی در شکست داعش با پشتیبانی ایالات متحده ایفا کرد.
اما هدف بلندمدت آن برای ایجاد منطقهای خودگردان در سوریه با پیشرویهای دولت مرکزی و فشار آمریکا عملاً ناکام مانده است.
دولت کنونی سوریه، که از ائتلاف گروههای شورشی برآمده و بشار اسد را در دسامبر ۲۰۲۴ سرنگون کردهاند، بارها تأکید کرده است که قصد واگذاری اختیار به دولتهای محلی را ندارد و در تلاش برای تمرکز قدرت در دمشق است.
یک منبع دولتی که رسانههای رسمی نقل کردهاند، گفت: دولت «کنترل همه نهادهای غیرنظامی و دولتی و همچنین گذرگاههای مرزی» را بر عهده خواهد گرفت.
او افزود: «هیچ بخشی از کشور خارج از کنترل دولت باقی نخواهد ماند.»
یکی از حامیان اصلی دولت سوریه، ترکیه است؛ کشوری که یگانهای مدافع خلق (YPG) را شاخهای از حزب کارگران کردستان (PKK) میداند؛ گروهی مسلح که از سال ۱۹۸۴ علیه دولت ترکیه برای کسب خودمختاری میجنگد.
الهام احمد، رئیس مشترک اداره روابط خارجی «اداره خودگردان شمال و شرق سوریه» – شاخه سیاسی نیروهای دموکراتیک سوریه – در نشست مطبوعاتی اعلام کرد که توافق از روز دوشنبه اجرایی میشود.
او گفت که نیروهای ترکیهای از مناطقی که از سال ۲۰۱۸ در شمال سوریه تصرف کرده بودند، از جمله منطقه عفرین در شمالغرب سوریه، عقبنشینی کردهاند.
به گفته احمد، «دیروز ما با دولت ترکیه دیدار داشتیم. آنها گفتند که از عفرین خارج شدهاند، اکنون بهطور رسمی در آنجا حضور ندارند و این موضوع از سوی دولت سوریه نیز تأیید شد.»
«تام باراک»، نماینده آمریکا در امور سوریه، در شبکه X (توییتر سابق) توافق را «نقطه عطفی تاریخی» خواند که «نشانگر تعهد مشترک به همبستگی، احترام متقابل و کرامت جمعی همه جوامع سوری» است.
امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه نیز از این توافق استقبال کرد و گفت پاریس از اجرای آن حمایت خواهد کرد.
او در پیامی در X نوشت: «سوریه کشوری دارای حاکمیت، یکپارچه و باثبات است؛ برخوردار از صلح و احترام به همه اقوام و مؤلفههای خود.»
واکنشها و اختلاف دیدگاهها
خبر این توافق، واکنشهای متفاوتی در مناطق تحت کنترل نیروهای دموکراتیک سوریه و یگانهای مدافع خلق برانگیخت.
برخی از ساکنان از پایان درگیریها ابراز خشنودی کردند، اما عدهای دیگر از کنار گذاشته شدن طرح خودگردانی ناامید شده و نگران نحوه حکومت رئیسجمهور احمد الشرع بودند.
«بریوان عیسی»، رئیس مشترک دفتر امور بشردوستانه در شهر کوبانی (عینالعرب)، به وبسایت میدلایستآی گفت: «مردم ناامید شدهاند، چون به دولت اعتماد ندارند و انتظار بیشتری داشتند.»
او افزود: «آنها امیدوار به تشکیل استان روژاوا بودند.»
عیسی گفت در کوبانی هنوز برق سراسری برقرار نیست؛ شهری که در هفتههای اخیر هدف حملات نظامی دولت قرار گرفته بود.
او گفت: «دخترم از من میپرسد چرا در خانه میوه و سبزی نداریم. من معمولاً دروغ میگویم و میگویم هوا سرد است و کسی نمیتواند چیزی از بیرون بیاورد.»
«رامان حسن» از دیگر ساکنان کوبانی نیز اظهار داشت واکنشها در شهر دوگانه است: «مردم دو دسته شدهاند: عدهای از شنیدن خبر توافق که در شبکههای اجتماعی پخش شده خوشحالاند، و عدهای دیگر به دولت الشرع اعتمادی ندارند و بدبیناند.»
او افزود: «مردم امیدوار به نوعی فدرالیسم یا تمرکززدایی سیاسی بودند تا بتوانند نوعی خودگردانی شبیه به اقلیم کردستان عراق داشته باشند.»
به گفته حسن، عدهای در کوبانی بر این باورند که این توافق برای بیاثر کردن طرح موسوم به «قانون نجات کردها» در سنای آمریکا صورت گرفته است؛ طرحی که روز پنجشنبه ارائه شد و از دونالد ترامپ خواست تا روند عادیسازی روابط با دمشق را معکوس کرده و از نیروهای دموکراتیک سوریه حمایت کند.
الهام احمد روز جمعه به خبرنگاران گفت ایالات متحده در مذاکرات با دولت سوریه نقشی «منفی» ایفا کرده است، بهویژه در این زمینه که مدعی شده SDF «ماموریت خود را در سوریه با شکست داعش به پایان رسانده است».
او اعلام کرد شهر کوبانی از نظر اداری به استان حلب ملحق خواهد شد و یک تیپ کوبانی نیز در چارچوب لشکر حلب تشکیل میشود. احمد همچنین گفت نهادهای اداری در کوبانی به کار خود ادامه میدهند و انتصابهای رسمی در چارچوب دولت جدید اعلام خواهد شد.
به گفته او: «سه تیپ SDF در منطقه [حسکه] تأسیس میشوند. اعضای آن از میان نیروهای فعلی انتخاب خواهند شد و فرماندهان نیز از همین منطقه خواهند بود. این تیپها زیر نظر وزارت دفاع عمل خواهند کرد، اما تیپ کوبانی زیر نظر استان حلب خواهد بود. ساختار به همین شکل تنظیم شده است.»
تمرکز قدرت
از زمان روی کار آمدن، دولت سوریه تلاش دارد کنترل کامل کشور را بهدست گیرد و روابط خود با جامعه بینالمللی را که در دوره حکومت اسد تیره شده بود، عادی سازد.
احمد شرع روز چهارشنبه دومین سفر خود به روسیه را از زمان در قدرت بودن طی ۱۴ ماه گذشته انجام داد تا درباره ترمیم روابط و تعیین آینده حضور نظامی روسیه در سوریه گفتوگو کند.
روسیه که از مهمترین متحدان اسد بود، سالها با قدرت نظامی از حکومت او حمایت میکرد تا زمانی که این نظام در پی حمله برقآسای شورشیان فروپاشید. اسد در دسامبر ۲۰۲۴ در حالی که دمشق به دست شورشیان افتاد، به مسکو گریخت و گفته میشود هنوز در آنجاست.
اوایل همین هفته، خبرگزاری رویترز گزارش داد روسیه در حال خروج نیروهای خود از فرودگاه قامشلی در شمالشرق سوریه است، هرچند انتظار میرود پایگاه هوایی حمیمیم و تأسیسات دریایی طرطوس در ساحل مدیترانه سوریه را حفظ کند.
یک منبع سوری به رویترز گفت که این اقدام احتمالاً برای نشان دادن حسن نیت و ارسال پیامی مبنی بر تمایل مسکو به دوری از درگیری میان نیروهای دولت سوریه و SDF است.
رویترز همچنین گزارش داد که احمد شرع در واقع به دنبال گسترش حضور روسیه در ترتیبات امنیتی آینده در جنوب سوریه است، از جمله استقرار پلیس نظامی روسی در قنیطره برای جلوگیری از حملات احتمالی اسرائیل.
در اکتبر گذشته، دولت سوریه انتخابات پارلمانی برگزار کرد که در آن شرع یکسوم کرسیها را شخصاً منصوب کرد و دو سوم دیگر را کمیتههای محلی متشکل از منصوبان دولتی برگزیدند.
این فرایند، استان سویدا با اکثریت دروزی و مناطق کردنشین شمالشرق را دربر نگرفت و ۳۲ کرسی مربوط به آنها خالی ماند.
طبق قانون اساسی موقت اعلامشده در ماه مارس، پارلمان موقت وظایف قانونگذاری را تا زمان تدوین قانون اساسی دائمی و برگزاری انتخابات جدید در پایان یک دوره پنجساله انتقالی بر عهده دارد.
مقامات جدید میگویند برگزاری انتخابات عمومی پس از ۱۳ سال جنگ – که صدها هزار کشته و میلیونها آواره بر جای گذاشت – در شرایط کنونی ممکن نیست.
با این حال، شیوه گزینش نمایندگان موجب ناخرسندی بسیاری از فعالان حامی دموکراسی در سوریه شده که پس از سقوط اسد امید به تغییر داشتند.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
پراناو باسکار و لیلی نیکونظر / نیویورک تایمز / ۳۰ ژانویه ۲۰۲۶
ایران روز جمعه برای نخستین بار اعلام کرد که در جریان سرکوب اعتراضات سراسری هفتههای اخیر، کودکانی نیز در میان بازداشتشدگان بودهاند.
فرشاد ابراهیمپور، نایبرئیس کمیسیون آموزش مجلس شورای اسلامی، به خبرگزاری نیمهرسمی «خبرگزاری کار ایران» گفت که «تعدادی» از دانشآموزان زیر ۱۸ سال در جریان اعتراضات بازداشت شدهاند. او مشخص نکرد چه تعداد بازداشت شدهاند یا این افراد چه مدت در بازداشت خواهند ماند. گروههای حقوق بشری که ناآرامیها در ایران را رصد میکنند میگویند دستکم ۳۰۰ کودک، نوجوان و دانشآموز بازداشت شدهاند.
این اعتراضات که ابتدا در ماه دسامبر گذشته در پی مشکلات اقتصادی آغاز شد و سپس به یک جنبش گستردهتر ضدحکومتی تبدیل گردید، به نظر میرسد تا حد زیادی ــ از جمله با استفاده از نیروی مرگبار ــ سرکوب شده است. اکنون دولت تمرکز خود را به تعقیب و آزار معترضان از طریق بازداشتهای جدید و تقویت حضور نیروهای امنیتی در مدارس معطوف کرده است.
روشن شدن دقیق آنچه در جریان اعتراضات رخ داده دشوار بوده است؛ چرا که دولت اینترنت را قطع و ارتباطات را محدود کرده بود. با این حال، در روزهای اخیر و در دورههای کوتاه و پراکنده اتصال، برخی جزئیات کمکم آشکار شدهاند.
شورای عالی امنیت ملی کشور هفته گذشته آمار رسمی کشتهشدگان را ۳ هزار و ۱۱۷ نفر اعلام کرد. این رقم کمتر از آخرین شمار ارائهشده توسط «خبرگزاری فعالان حقوق بشر» مستقر در ایالات متحده است که تاکنون مرگ ۶ هزار و ۴۷۹ نفر ــ از جمله ۱۱۸ کودک ــ را راستیآزمایی کرده است. روند راستیآزمایی همچنان ادامه دارد و احتمال افزایش شمار کشتهشدگان وجود دارد.
دانشجویان، بهویژه در دانشگاهها، همواره در خط مقدم تلاشها برای تغییرات دموکراتیک در ایران بودهاند؛ از جمله در انقلاب سال ۱۹۷۹ که به سرنگونی نظام پادشاهی و شکلگیری جمهوری اسلامی انجامید. در مقابل، دولت ایران بارها به دانشگاهها یورش برده، دانشجویان را بازداشت کرده و گاه آنان را بهطور کامل از ادامه تحصیل در آموزش عالی محروم کرده است.
یک تشکل صنفی معلمان ایران که وضعیت کودکان آسیبدیده در جریان سرکوب دولتی را رصد میکند، آنچه را «کشتار دانشآموزان و معلمان» و «امنیتیسازی آموزش» خواند، محکوم کرد. این تشکل خواستار آزادی فوری همه بازداشتشدگان شد.
به گفته این تشکل، از برخی کودکان از زمان بازداشت تاکنون هیچ خبری در دست نیست. این گروه در دهها روایت منتشرشده در یک کانال تلگرامی، عکسها و توضیحاتی از کودکانی که گزارش شده بازداشت یا کشته شدهاند، منتشر کرده است. نیویورک تایمز نتوانسته است این گزارشها را بهطور مستقل تأیید کند.
«آسال»، یک زن ۲۰ ساله که در اعتراضات شهر کرج شرکت کرده بود، گفت که شاهد کتک خوردن و تیراندازی به بسیاری از نوجوانان، در حدود ۱۵ و ۱۶ ساله، در خیابانها بوده است. او به دلیل ترس از تلافیجویی، به شرط ناشناس ماندن صحبت کرد.
او در یک پیام صوتی گفت: «ما در یک خیابان گیر افتاده بودیم که ناگهان یک دختر نوجوان ــ شاید ۱۷ یا ۱۸ ساله ــ به شانهام زد و فریاد زد: “هی، یک لیزر سبز روی بدنت افتاده. دارند نشانهگیریات میکنند.”»
او افزود: «چند لحظه بعد همان دختر هدف گلوله قرار گرفت. نمیدانم گلوله به کجایش خورد، اما روی زمین افتاد، غرق در خون.»
دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، ایران را به اقدام نظامی تهدید کرده و معترضان را به ادامه اعتراضات تشویق کرده بود. او خواستار شکلگیری رهبری جدید در ایران شده و اخیراً تمرکز خود را بر برنامه هستهای این کشور گذاشته است. ترامپ هفته گذشته گفت که یک «ناوگان عظیم» به سوی ایران در حرکت است و ایالات متحده آماده است با «سرعت و خشونت» حمله کند.
ایران در واکنش، متعهد شده است که به هرگونه حمله آمریکا پاسخ دهد. روز جمعه، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، اعلام کرد که کشورش تا زمانی که آقای ترامپ به تهدیدهای خود پایان ندهد، با ایالات متحده مذاکره نخواهد کرد.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
فرانک گاردنر / بیبیسی نیوز
به نظر میرسد ایالات متحده طی چند روز آینده آماده انجام حملهای علیه ایران است. در حالی که اهداف احتمالی تا حدود زیادی قابل پیشبینیاند، نتیجه چنین اقدامی اما چندان روشن نیست.
بنابراین، اگر توافقی در واپسین لحظات با تهران حاصل نشود و رئیسجمهور «دونالد ترامپ» تصمیم بگیرد فرمان حمله نیروهای آمریکایی را صادر کند، چه پیامدهایی ممکن است در پی داشته باشد؟
۱. حملات محدود و دقیق، تلفات غیرنظامیان حداقلی، و گذار به دموکراسی
نیروهای هوایی و دریایی آمریکا حملات محدود و دقیقی را به اهدافی چون پایگاههای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یگان بسیج (نیروی شبهنظامی زیرمجموعه سپاه)، مراکز پرتاب و ذخیره موشکهای بالستیک و نیز برنامه هستهای ایران انجام میدهند.
در نتیجه، رژیمی که از پیش تضعیف شده است سرنگون میشود و در نهایت گذار به یک نظام دموکراتیک واقعی صورت میگیرد؛ نظامی که بتواند بار دیگر به جامعه جهانی بپیوندد.
این سناریویی بسیار خوشبینانه است. مداخله نظامی غرب در عراق و لیبی هرگز به گذار آرام به دموکراسی منجر نشد. هرچند در هر دو مورد، دیکتاتوریهای خشونتبار پایان یافتند، اما سالها هرجومرج و خونریزی را به دنبال آوردند.
سوریه که در سال ۲۰۲۴ با انقلاب خود و بدون حمایت نظامی غرب «بشار اسد» را سرنگون کرد، تاکنون وضع بهتری داشته است.
۲. بقای رژیم اما با تعدیل سیاستها
این حالت را میتوان «الگوی ونزوئلا» نامید؛ وضعیتی که در آن اقدام سریع و قدرتمند آمریکا رژیم حاکم را سرنگون نمیکند، بلکه آن را وادار به تعدیل رفتارهایش میسازد.
در مورد ایران، چنین رخدادی به معنای بقای جمهوری اسلامی است ــ امری که برای شمار زیادی از ایرانیان رضایتبخش نخواهد بود ــ اما این رژیم مجبور میشود حمایت از گروههای مسلح در منطقه را متوقف یا محدود کند، برنامههای هستهای و موشکی خود را کاهش دهد و از شدت سرکوب اعتراضات داخلی بکاهد.
با این حال، این سناریو نیز چندان محتمل نیست. رهبران جمهوری اسلامی طی ۴۷ سال گذشته در برابر تغییر مقاوم ماندهاند و نشانهای از تغییر مسیر در آنان دیده نمیشود.
۳. فروپاشی رژیم و روی کار آمدن حکومت نظامی
بسیاری از ناظران این گزینه را محتملترین سناریو میدانند.
هرچند رژیم در میان بخش بزرگی از جامعه محبوبیتی ندارد و موجهای پیاپی اعتراض در سالهای اخیر پایههای آن را تضعیف کرده است، اما ساختاری امنیتی و عمیق در کشور وجود دارد که منافعش با حفظ وضع موجود گره خورده است.
دلیل اصلی ناکامی اعتراضات در سرنگونی رژیم این بوده که هیچ جدایی قابلتوجهی در میان نیروهای حاکم رخ نداده و کسانی که قدرت را در دست دارند، آمادهاند برای بقا از هر میزان خشونت استفاده کنند.
در آشفتگی پس از حملات احتمالی آمریکا، این احتمال وجود دارد که ایران به دست یک دولت نظامی قدرتمند، عمدتاً متشکل از فرماندهان سپاه پاسداران، اداره شود.

۴. واکنش ایران با حمله به نیروها و متحدان آمریکا
ایران وعده داده است که به هرگونه حمله آمریکا پاسخ خواهد داد و اعلام کرده که «انگشتش روی ماشه است».
هرچند توان نظامی آن با قدرت نیروی هوایی و دریایی ایالات متحده قابل قیاس نیست، اما میتواند با زرادخانه موشکهای بالستیک و پهپادهای خود ــ که بسیاری از آنها در غارها، زیر زمین یا ارتفاعات دورافتاده پنهان شدهاند ــ ضرباتی وارد کند.
پایگاهها و تاسیسات آمریکایی در نقاط مختلف ساحل عربی خلیج فارس، بهویژه در بحرین و قطر، قرار دارند. ایران همچنین ممکن است برخی زیرساختهای حیاتی کشورهایی مانند اردن یا اسرائیل را که از نظر تهران در حمله آمریکا نقش داشتهاند، هدف قرار دهد.
حمله ویرانگر موشکی و پهپادی به تاسیسات پتروشیمی آرامکوی عربستان در سال ۲۰۱۹ ــ که به یک گروه شبهنظامی مورد حمایت ایران در عراق نسبت داده شد ــ نشان داد که سعودیها تا چه حد در برابر چنین تواناییهایی آسیبپذیرند.
به همین دلیل، همسایگان عرب ایران که متحدان آمریکا نیز هستند، اکنون بهشدت نگراناند که اقدام نظامی واشنگتن در نهایت متوجه خود آنها شود.
۵. واکنش ایران از طریق مینگذاری در خلیج فارس
از زمان جنگ ایران و عراق در سالهای ۱۳۶۷-۱۳۵۹، تهدید مینگذاری خلیج فارس همواره خطری بالقوه برای کشتیرانی و تامین نفت جهانی بوده است. در آن دوران، ایران واقعاً مسیرهای دریایی را مینگذاری کرد و نیروی دریایی بریتانیا با عملیات مینروبی به پاکسازی آن کمک نمود.
تنگه هرمز بین ایران و عمان یک گذرگاه حیاتی است؛ حدود ۲۰ درصد گاز طبیعی مایع و بین ۲۰ تا ۲۵ درصد نفت و فرآوردههای نفتی جهان سالانه از این مسیر عبور میکند.
ایران رزمایشهایی برای استقرار سریع مینهای دریایی برگزار کرده است و اگر واقعاً به چنین اقدامی دست بزند، بیتردید تجارت جهانی و قیمت نفت به شدت متاثر خواهند شد.
۶. واکنش ایران با غرق کردن یک ناو آمریکایی
یکی از فرماندهان نیروی دریایی آمریکا که در خلیج مأموریت داشته، زمانی گفته بود بیش از هر چیز از «حمله انبوه» ایران نگران است؛ حالتی که در آن ایران با تعداد زیادی پهپاد انفجاری و قایق تندرو حامل اژدر، به یک یا چند هدف حمله میکند، تا جایی که سامانههای دفاعی نزدیکبرد ناوهای آمریکایی قادر به دفع کامل آنها نباشند.
نیروی دریایی سپاه پاسداران مدتهاست جایگزین نیروی دریایی سنتی ایران در خلیج فارس شده است. برخی از فرماندهان نیروی دریایی پیشین حتی در زمان شاه در کالج دارتموث آموزش دیده بودند.
تاکتیکهای کنونی نیروی دریایی سپاه بر جنگ نامتقارن متمرکز است؛ یعنی راههایی برای بیاثر کردن برتری فنی ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا.
غرق شدن یک ناو آمریکایی و احتمال اسارت برخی از اعضای خدمه آن، شکستی حیثیتی و تحقیرآمیز برای ایالات متحده خواهد بود.
هرچند چنین سناریویی بعید تلقی میشود، اما یادآوری میتوان کرد که ناوشکن «یواساس کول» در سال ۲۰۰۰ در بندر عدن بر اثر حمله انتحاری القاعده بهشدت آسیب دید و ۱۷ ملوان آمریکایی کشته شدند. پیش از آن نیز در سال ۱۹۸۷، یک خلبان عراقی بهاشتباه دو موشک اگزوسه به ناو «یواساس استارک» شلیک کرد که به مرگ ۳۷ ملوان انجامید.

۷. فروپاشی رژیم و گسترش هرجومرج
این سناریو خطری کاملاً واقعی است و یکی از نگرانیهای عمده همسایگانی مانند قطر و عربستان سعودی محسوب میشود.
در چنین وضعی، خطر وقوع جنگ داخلی همانند آنچه در سوریه، یمن و لیبی روی داد وجود دارد، و نیز احتمال دارد در فضای آشفته و خلأ قدرت، تنشهای قومی به درگیریهای مسلحانه تبدیل شود، زیرا کردها، بلوچها و دیگر اقلیتها تلاش خواهند کرد امنیت جوامع خود را در میانه بینظمی سراسری حفظ کنند.
بخش بزرگی از خاورمیانه از پایان جمهوری اسلامی استقبال خواهد کرد؛ بهویژه اسرائیل که پیشتر ضربات سنگینی به گروههای نیابتی ایران در منطقه وارد کرده و برنامه هستهای احتمالی ایران را تهدیدی برای موجودیت خود میداند.
اما هیچکس خواهان آن نیست که پرجمعیتترین کشور خاورمیانه ــ با حدود ۹۳ میلیون نفر جمعیت ــ به ورطه آشوب سقوط کند و بحران انسانی و پناهجویی بزرگی را رقم بزند.
بزرگترین خطر کنونی این است که رئیسجمهور ترامپ، پس از آنکه نیرویی عظیم را در نزدیکی مرزهای ایران گرد آورده، احساس کند اگر اقدامی نکند اعتبارش خدشهدار میشود و در نتیجه جنگی آغاز شود که نه هدف نهایی آن روشن است و نه پیامدهای غیرقابل پیشبینی و احتمالاً ویرانگرش.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
جبهه اصلاحات ایران
به نام خدا
ملت بزرگ ایران
ایران، امروز در یکی از خطیرترین، تلخ ترین و نگرانکنندهترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد. اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ و فاجعه جانباختن هزاران تن از شهروندان این سرزمین، جامعه ایران را در سوگی عمیق، فراگیر و آمیخته با خشم فرو برده است.
جبهه اصلاحات ایران، هم صدا و همراه با ملت داغدار ایران، خود را سوگوار جانهای عزیزی میداند که در این فاجعه بزرگ از دست رفتند و بار دیگر مراتب همدردی و تسلیت عمیق خود را به خانوادههای جانباختگان و عموم مردم ایران اعلام میکند.
بر پایه دادهها و ارزیابیهای موجود، امروز میتوان با صراحت گفت که بخش گستردهای از شهروندان ایران، اعتماد خود را به تمامی نهادها و ظرفیتهایی که قرار بود پناه، نماینده و پیگیر مطالبات آنان باشند، از دست دادهاند؛ و جبهه اصلاحات و جریان اصلاحطلب نیز از این بیاعتمادی عمیق مستثنی نیست. جریانی که سالها کوشید بهعنوان نیروی میانه و هشداردهنده، نسبت به تعمیق شکافها، انباشت بحرانها و خطر گسست های چندلایه هشدار دهد و برای اصلاح مسالمتآمیز ساختارها تلاش کند، اما در نهایت نهتنها اصلاحات بهعنوان راهحل حکمرانی پذیرفته نشد، بلکه مقاومت در برابر اصلاحات بنیادین موجب شد که مرجعیت هدایت و مطالبهگری بخش بزرگی از جامعه ناراضی ایران، به بیرون از مرزهای کشور منتقل شود.
حضور شهروندان معترض در خيابان، در خلأ سازوکارهای مدنی و خشونتپرهیز و در پی فراخوانهای برونمرزی، به این اعتراضات گستره و عمقی فراگیرتر بخشید و پیامی روشن و هشداردهنده به مجموعهٔ حاکمیت ارسال کرد؛ پیامی که ظاهراً هنوز شنیده نشده است. دریغ و درد آنکه پیش از جان باختن هزاران ایرانی، این واقعبینی در ساختار حکمرانی شکل نگرفت که ادامه روندهای موجود نه ممکن است و نه پایدار، و کشور نیازمند تغییراتی عمیق، واقعی و فوری است؛ تغییراتی بنیادین در رویکردها، ساختارها، رفتارها و بهویژه در نحوه مواجهه با جامعه مدنی، که باید تسهیلگر اعتراضات و مطالبات شهروندان ناراضی باشد، نه هدف سرکوب.
جبهه اصلاحات ایران با ابراز نگرانی شدید نسبت به تداوم خشونتها، افزایش شمار قربانیان، و همچنین با هشدار جدی درباره خطر کشیدهشدن کشور به سوی درگیریهای نظامی و مداخلات خارجی تأکید میکند:
۱. از حاکمیت میخواهیم هر چه سریعتر فضایی امن برای اعتراضات مدنی، مسالمتآمیز و خشونتپرهیز شهروندان فراهم کند و تمهیدات اجرایی لازم برای تحقق اصل ۲۷ قانون اساسی را بهطور شفاف و عملی فراهم آورد. تجربه حداقل یک دهه گذشته نشان داده است که سرکوب، برخوردهای امنیتی و سیاستهای سلبی نهتنها مسئله اعتراضات را حل نکرده، بلکه دامنه، عمق و خشونت آن را افزایش داده است. بهرهبرداری بازیگران خارجی، واقعیتی مرسوم و انکارناپذیر است، اما هرگز نمیتواند و نباید توجیهی برای نادیدهگرفتن یا مخالفت با مطالبات مشروع مردم باشد.
۲. ضروری است در اسرع وقت، کمیته حقیقتیاب مستقلی مرکب از نمایندگان حقوقی دولت، رئیسجمهور، کانون وکلا، خانوادههای جانباختگان، جامعه مدنی و نهادهای مدافع حقوق بشر، و نیز نمایندگانی از نهادهای انتظامی و قضایی تشکیل شود تا به بررسی این فاجعه بیسابقه پرداخته و گزارش شفاف و بیپرده خود را به اطلاع ملت ایران برساند. قوه قضاییه نیز تا روشنشدن ابعاد این فاجعه، از صدور شتابزده احکام علیه بازداشتشدگان خودداری کرده و زمینه آزادی هرچه سریعتر آنان را فراهم کند.
۳. از شورای عالی امنیت ملی مصرانه میخواهیم بهطور شفاف توضیح دهد چگونه با وجود این حجم از نهادهای امنیتی، اطلاعاتی و انتظامی، بنا بر روایتهای رسمی خودشان چنین تعداد گستردهای از «عناصر ناشناس مسلح» توانستهاند در سراسر کشور فعال باشند و هزاران شهروند ایرانی را به طور سازمانیافته و بیرحمانه به قتل برسانند؟
یادآور میشویم تاکید بر نقش تعیین کننده آمریکا و اسرائیل در فاجعهای با این ابعاد ضمن آن که افکار عمومی را قانع نخواهد کرد، بیانگر ضعف و ناتوانی نظام در حفاظت از امنیت و جان شهروندان خواهد بود.
۴. اخبار نگرانکنندهای در باره اعمال محدویت بر خانوادههای جانباختگان منتشر شده است. عدل و انصاف ایجاب میکند به این خانوادهها اجازه داده شود که در فضایی امن مراسم سوگواری عزیزان خود را برگزار کنند و شایسته است دولت برای همه جانباختگان عزای عمومی اعلام کند. هر گونه تحریف واقعیت اعتراضات و تکرار روایت سازی های کاذب، جز تشدید خشم عمومی، نتیجهای در پی نخواهد داشت.
۵. جبهه اصلاحات ایران در مرداد ماه ۱۴۰۴ و پس از جنگ ۱۲ روزه، در بیانیهای ۱۱ بندی (آشتی ملی) پیشنهادهایی دلسوزانه به مجموعه حکمرانی ارائه داد که متأسفانه نه تنها شنیده نشد، بلکه به تشکیل پرونده قضایی برای پنج نفر از اعضای هیأت رئیسه اين جبهه انجامید.
ما با تأکید دوباره بر مفاد آن بیانیه و نیز بیانیه ١۵ مادهای آقای خاتمی، با اولویت قرار دادن نجات ایران عزیز، همچنان از همه نخبگان و دلسوزان کشور دعوت می کنیم با تشکیل مجمعی ملی و با رویکردی واقعبینانه و اجماعی به یافتن راههای برون رفت از بحران های کنونی بپردازند. تجربه دولت چهاردهم نشان داد که تلاشهای اصلاحطلبانه برای بهرسمیت شناخته شدن اصلاحات بهعنوان بخشی از راهحل، با بنبست مواجه شده و اصلاحات، نه در سیاست داخلی و نه در سیاست خارجی، پذیرفته نشده است.
۶. با وجود این بنبستها، پیشنهاد جبهه اصلاحات ایران همچنان اجرای اصلاحات فوری، ساختاری و بنیادین مطابق دو بیانیه مذکور است؛ اصلاحاتی که هم اعتماد شهروندان را بازسازی کند و هم بهانه مداخلهجویی بدخواهان ایران را از میان ببرد و نیز آنها که در بیرون از مرزهای ایران نسخه سراب می پیچند چشم طمع از این مرز و بوم بردارند.
جبهه اصلاحات ایران هشدار میدهد، اصرار بر سیاستهای پیشین و عدم توجه به صورت مسئله نارضایتیها پس از فروکش کردن اعتراضات، بهترین راه را برای اجرای نقشههای شوم بدخواهان علیه استقلال و تمامیت ارضی کشور بیش از پیش فراهم خواهد کرد. بنابراین تأکید می کنیم نباید به قیمت رضایت خواص و اقلیتی محدود، مقدرات کشور به بازی گرفته شود.
اقتدار ایران در گرو تحقق «ایران برای همه ایرانیان» و انسجام ملی، گفتگوی ملی و پرهیز از خشونت است و هر گونه تلاش دیپلماتیک برای برون رفت از چالش های خارجی پیش روی کشور، بدون برخورداری از پشتوانه گسترده ملی محکوم به شکست خواهد بود.
٧. متأسفانه سوء عملکرد و یکجانبه گرایی صداوسیما و نیز اعمال محدودیت شدید در گردش آزاد اطلاعات و قطع کامل اینترنت، موجب از دست رفتن مرجعیت رسانههای داخلی شده است. بازگرداندن مرجعیت رسانهای به داخل و خارج کردن رسانه ملی از سلطه یک فرقه خاص، ضرورتی انکارناپذیر است. همچنین لازم است محدودیت های ایجاد شده برای شهروندان در دسترسی به اینترنت جهانی، در اسرع وقت برداشته شود.
جبهه اصلاحات ایران، بار دیگر تأکید می کند تنها راه نجات ایران و دور کردن تهدیدها از کشور، تأمین خواست ملت بزرگ ایران است؛ و این امر محقق نخواهد شد مگر با پذیرش خطاهای فاحش گذشته و انجام اصلاحات ساختاری و تغییرات فوری، بنیادین و جدی.
اگر بانگ رسای فاجعهای با ابعاد آنچه رخ داد، موجب تنبّه و تجدیدنظر جدی در شیوههای نادرست حکمرانی نشود، دیگر نمیتوان به گشودهشدن فرصتی در آینده برای اصلاح دل بست. از اینرو، جبهه اصلاحات ایران با نهایت تأسف اعلام میدارد در صورتی که حاکمیت همچنان بر نشنیدن مطالبات ملت و تداوم روشهای تباهیآفرین گذشته اصرار ورزد، ناگزیر تعلیق فعالیتهای خود را در دستور کار قرار خواهد داد.
ما گفتهایم آنچه گفتنیست؛
پس از این،
تاریخ قضاوت خواهد کرد.
یا حق
جبهه اصلاحات ایران
بهمن ماه ۱۴۰۴
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
فارن پالیسی / ۲۷ ژانویه ۲۰۲۶
* رقابت میان ائتلافهای ابراهیمی و اسلامی در حال بازشکلدهی منطقه است.
تسلط اخیر ایران بر تیترهای خبری خاورمیانه — در میانه سرکوب خشونتبار معترضان و گمانهزنیها درباره احتمال حملات نظامی آمریکا — تغییری عمیقتر و تعیینکنندهتر در منطقه را از نظر پنهان کرده است. تهران دیگر بازیگر اصلیِ شکلدهنده به مسیر راهبردی منطقه نیست. در عوض، خاورمیانه وارد مرحلهای تازه شده که با رقابت میان دو بلوک نوظهور تعریف میشود: یک ائتلاف ابراهیمی و یک ائتلاف اسلامی. نحوه تحول این رقابت — و نه اقدام بعدی ایران — نقش بسیار بیشتری در تعیین آینده منطقه و جایگاه ایالات متحده در آن خواهد داشت.
هرچند این دو بلوک هنوز به سطح اتحادهای رسمی نرسیدهاند، اما بهطور فزایندهای انسجام یافتهاند. بلوک نخست حول محور اسرائیل و امارات متحده عربی شکل گرفته و دامنه آن به کشورهایی چون مراکش، یونان و حتی هند گسترش مییابد. این اردوگاه رویکردی تجدیدنظرطلبانه دارد و میکوشد با اتکا به قدرت نظامی، همکاریهای فناورانه و یکپارچگی اقتصادی، نظم منطقه را بازآرایی کند.
اعضای اصلی این بلوک در این باور مشترکاند که نظم کنونی خاورمیانه نتوانسته موج اسلامگرایی شبهنظامی — چه در شکل شیعیِ مورد حمایت ایران و چه در گونه سنیِ پشتیبانیشده توسط ترکیه و قطر — را مهار کند. از نظر آنان، ثبات پایدار تنها از مسیر مداخله در درگیریهای مختلف منطقه و حمایت از نیروهای سکولارتر حاصل میشود. این کشورها با بهرهگیری از تمایل دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، برای گسترش «پیمانهای ابراهیم»، اولویت خود را بر توسعه عادیسازی روابط عربی–اسرائیلی گذاشتهاند؛ صرفنظر از پیشرفت در مسیر خودمختاری فلسطینیان یا پذیرش راهحل دوکشوری از سوی اسرائیل.
این ائتلاف ابراهیمی در موقعیت برتری قرار گرفته است. کارزارهای نظامی اسرائیل پس از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس، بازدارندگی از دسترفته را احیا کرد و توان این کشور برای اعمال قدرت فرامنطقهای را افزایش داد. همزمان، امارات — که به «اسپارت کوچک» شهرت یافته — با بهرهگیری از نفوذ اقتصادی و انعطافپذیری دیپلماتیک خود، حضورش را فراتر از خلیج فارس گسترش داده است. کارشناسان سازمان ملل و سازمانهای غیردولتی بینالمللی این کشور را مظنون به تأمین تسلیحات برای نیروهای پشتیبانی سریع در سودان، شورای انتقالی جنوب در یمن و مرد قدرتمند لیبی، خلیفه حفتر، میدانند.
یونان به شریکی کلیدی در شرق مدیترانه بدل شده و در زمینه رزمایشهای نظامی و ابتکارهای انرژی با اسرائیل همکاری میکند تا در برابر ترکیه — رقیب راهبردی مشترک — موازنه ایجاد کند. در شرق دورتر، گسترش تعاملات هند با اسرائیل و امارات — چه در سطح دوجانبه و چه در چارچوبهای چندجانبهای مانند «I2U2» و «کریدور اقتصادی هند–خاورمیانه–اروپا» — به این بلوک عمق راهبردی بخشیده که بسیار فراتر از خود خاورمیانه امتداد مییابد.
در برابر محور ابراهیمی، ائتلاف اسلامی قرار دارد؛ تلاشی برای ایجاد موازنه که به رهبری عربستان سعودی و با همراهی ترکیه، پاکستان، قطر و — با احتیاط بیشتر — مصر شکل گرفته است. این کشورها محور اسرائیل–امارات را بهشدت بیثباتکننده میدانند. به باور آنان، حمایت ائتلاف ابراهیمی از نیروهای جداییطلب، شکاف و تکهتکهشدن را در مناطق بحرانزده منطقه تشدید میکند. آنان روایت مقابله با نیروهای اسلامگرا را بهانهای خودخدمتمحور برای فرافکنی قدرت تلقی میکنند. ترجیح این کشورها حفظ و کار کردن در چارچوب ساختارهای موجود — هرچند ناکامل — است. چه در یمن، چه در سودان یا دیگر نقاط، آنان از دولتهای ضعیف و ازهمگسیختهای حمایت میکنند که برای اعمال حاکمیت و حفظ تمامیت ارضی خود تقلا میکنند.
در سال گذشته، عربستان سعودی برای تقویت پیوندهای دفاعی با پاکستان گام برداشت و پس از حمله هوایی بیسابقه اسرائیل به کشور همسایه، قطر، یک پیمان امنیتی دوجانبه را رسمی کرد. همکاری نظامی این کشور با ترکیه نیز بهطور چشمگیری گسترش یافته و به نظر میرسد یک توافق دفاعی رسمیتر در افق قرار دارد. مصر که از فعالیتهای امارات و اسرائیل در شاخ آفریقا نگران است، با ریاض درباره هماهنگی نزدیکتر در سودان و سومالی گفتوگو میکند. مجموع این کشورها اکنون یک موازنهگر سست اما رو به رشد را شکل دادهاند که در امتداد محور شرق–غرب منطقه گسترده شده است.
در قلب این بازآرایی، مهمترین شکاف دوجانبه امروز خاورمیانه قرار دارد: رقابت فزاینده میان عربستان سعودی و امارات متحده عربی. این دو قدرت خلیج فارس که زمانی تقریباً غیرقابل تمایز به نظر میرسیدند، اکنون به رقبای راهبردی تبدیل شدهاند. این واگرایی اخیراً در یمن برجسته شد؛ جایی که عربستان برای متوقف کردن انتقال تسلیحات امارات، بندر مُکَلّا را هدف قرار داد. ریاض در این نبرد دست بالا را پیدا کرد و امارات را وادار به عقبنشینی کرد — اما یمن تنها یکی از میدانهای این رقابت گستردهتر است.
اگر این رقابت مهار نشود، میتواند از جنگهای نیابتی به رویارویی مستقیم تشدید شود؛ از محدودیتهای حریم هوایی و بستن مرزها گرفته تا خروج امارات از نهادهای تحت سلطه عربستان مانند اوپک پلاس. در واقع، چنین تهدیدهایی پیشتر نیز از سوی مقامات ارشد مطرح شده است. این گامهای پیشتر غیرقابل تصور میتواند بازارهای انرژی را دچار تلاطم کند، سفرهای منطقهای را مختل سازد و توان انجام کسبوکارهای فرامرزی را بهطور جدی تحت تأثیر قرار دهد.
تا اینجا، دیپلماسی آرام درونخلیجی به مهار این تنش کمک کرده است، اما واگرایی موجود ساختاری است، نه مقطعی، و صرفاً شخصی میان رهبران قدرتمند دو کشور نیست. این شکاف هم بخشی از ساختار جدید منطقهای است و هم پیامد آن.
رقابت میان ائتلافهای ابراهیمی و اسلامی همچنین یکی از اهداف کلیدی سیاست خارجی واشنگتن را پیچیدهتر میکند: عادیسازی روابط عربستان و اسرائیل. ریاض همچنان در توافقی که در ازای ادغام کاملتر اسرائیل در نظم منطقهای، تعهدی معاهدهای به امنیت عربستان از سوی آمریکا فراهم کند، ارزش میبیند. اما بدون تغییرات معنادار در سیاستهای اسرائیل — بهویژه در قبال غزه و کرانه باختری — پادشاهی سعودی به احتمال زیاد به نزدیکتر شدن به ترکیه و پاکستان ادامه خواهد داد و حتی بیش از پیش از اسرائیل فاصله میگیرد.
برای ایالات متحده، چالش راهبردی اصلی دیگر مهار ایران نخواهد بود؛ رژیمی که به نظر میرسد بهشدت تضعیف شده و محور منطقهای آن عمیقاً فرسوده است. چالش اصلی، مدیریت رقابتهای آسیبزا میان شرکای آمریکا برای جلوگیری از تکهتکهشدن بیشتر منطقه است. این مأموریت با شکافها در داخل خود واشنگتن پیچیدهتر شده است؛ جایی که مقامات ارشد دولت با یکدیگر اختلاف نظر دارند و حتی مظنون به داشتن منافع تجاری مستقل در منطقه هستند. نتیجه، رویکردی غیرمداخلهگر بوده است، نه تلاشی جدی از سوی دولت آمریکا برای میانجیگری.
برای دستیابی به یک گشایش تاریخی در خاورمیانه، ترامپ باید دو کار انجام دهد. نخست، رئیسجمهور باید فعالانهتر رقابتها میان شرکای آمریکا و همچنین میان اعضای تیم خود را مدیریت کند. تعیین یک فرستاده ویژه با مسئولیت اجرای یک رویکرد واحد و هماهنگ نسبت به منطقه میتواند هر دو هدف را محقق سازد. دوم، او باید با شکلدهی به نتایج سیاسی در اورشلیم پس از انتخابات پارلمانی اواخر امسال، مسیر قابلدوامی برای عادیسازی عربستان–اسرائیل حفظ کند. ضروری است که دولت آینده اسرائیل گروگان حاشیهای افراطی نباشد که با انگیزههای آخرالزمانی خود، مصمم به جلوگیری از خودمختاری فلسطینیان است.
عربستان سعودی کشور کلیدیِ نوسانی در خاورمیانه است. سیاست سعودی — آنگونه که یکی از مقامات ارشد این کشور برای من توصیف کرد — عملگرایانه است نه ایدئولوژیک؛ هدایتشده با «حداکثر انعطافپذیری در زمان حداکثر عدمقطعیت».
اگر ترامپ بتواند پیش از ترک قدرت عادیسازی روابط عربستان و اسرائیل را محقق کند، هنوز میتواند ریاض و کل منطقه را از مسیر کنونیِ رقابتی منحرف سازد. او میتواند ائتلافهای ابراهیمی و اسلامی را زیر چتر بزرگ خاورمیانهای آمریکا گرد آورد و نظم پساایرانِ منطقه را برای دههها تحت برتری ایالات متحده تثبیت کند.
————————-
فیراس مقصَد (Firas Maksad,)، مدیر ارشد خاورمیانه و شمال آفریقا در گروه اوراسیا است.
|
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 2 February 2026
|
ايران امروز |
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|