چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 16:44

کدام چپ در ایران فحش می‌خورد؟


قربان عباسی

معنای چپ از منظر متفکران کلیدی مکتب انتقادی فرانکفورت

برای درک آنچه «چپِ راستین» در افق اندیشه‌ی تئودور آدرنو معنا می‌دهد، باید ابتدا تمام تصورات قالبی از «چپِ پروژکتوری»، ‌‏«چپِ استالینی» و «چپِ معامله‌گر» را به مسلخ نقد برد. آدرنو، به عنوان دیده‌بانِ تیزبین مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در ‏پیوستن به گله‌های حزبی یا تقدیسِ خشونتِ عریان، بلکه در «دیالکتیک منفی» ‎و ایستادگیِ آشتی‌ناپذیر در برابر هرگونه ‌‏«توتالیته» (تمامیت‌خواهی) می‌دید‎.‎

از منظر آدرنو، بزرگترین جنایت علیه رهایی، تسلیم شدن در برابر این ایده است که «کل، حقیقت است». او در مقابل هگل ایستاد و ‏اعلام کرد«کل، ناعادلانه است»‎. ‎چپِ راستین از نگاه آدرنو، جریانی نیست که بخواهد یک «نظمِ نوینِ آهنین» را جایگزین نظم ‏قبلی کند. چپی که به نامِ توده، حکم به حذفِ فردیت و سرکوبِ دگراندیش می‌دهد، در واقع نسخه‌ی دیگری از فاشیسم است که ‏نقابِ سرخ به صورت زده. آدرنو بر این باور بود که هرگاه «فکر» با «قدرتِ سرکوبگر» هم‌بستر شود، تفکر می‌میرد و جای خود را به ‌‏«تبلیغات‎» (Propaganda) ‎می‌دهد‎.‎

آدرنو در کتاب دیالکتیک روشنگری تبیین می‌کند که چگونه سیستم‌های سلطه، حتی اعتراض را هم به کالا تبدیل می‌کنند. چپِ ‏راستین کسی نیست که در استودیوهای لندن یا پاریس، در قامت یک سلبریتیِ سیاسی، خونِ مردم را به «ارزِ دیجیتالِ شهرت» تبدیل ‏کند‎. ‎این «چپ‌های صادراتی» خود بخشی از «صنعت فرهنگ»‎ ‎هستند؛ آن‌ها سرگرمی‌سازانی در هیبتِ تحلیل‌گر سیاسی‌اند که از ‏رنج مردم، محتوای رسانه‌ای تولید می‌کنند. آدرنو به شدت علیه این «کاذب بودن»‎ (Falsehood) ‎هشدار می‌داد. برای او، تفکرِ ‏رهایی‌بخش باید گزنده، دشوار و آشتی‌ناپذیر باشد، نه کالایی خوش‌هضم برای تریبون‌های قدرت‎.‎

چپِ آدرنویی، «چپِ نفی» است. او معتقد بود وظیفه‌ی روشنفکر، ترسیمِ اتوپیاهای خونین نیست، بلکه«نه» گفتن به وضعیتِ ‏موجود است. آدرنو در کتاب اخلاق صغیر ‌‎(Minima Moralia) ‎می‌نویسد: «زندگیِ درست در میانِ زندگیِ نادرست ممکن ‏نیست.»‎ ‎کسی که ادعای چپ بودن دارد اما کشتار مردم را به بهانه‌ی حفظِ «نظم» یا «امنیتِ ملی» و به بهانه ضد امپریالیست بودن ‏رژیم  تئوریزه می‌کند، دچار یک انحطاطِ منطقی شده است. در منطق آدرنو، هیچ «ایده‌ی کلی» (مانند دولت، ملت یا حزب) ‏ارزش آن را ندارد که رنجِ یک «سوژه‌ی زنده» را توجیه کند. تئوریزه کردنِ خشونتِ ۲۰ برابری، دقیقاً همان نقطه‌ای است که عقل ‏به جنون تبدیل می‌شود؛ این همان «بربریت» ‎است که پس از آشویتس، آدرنو تمام عمر علیه آن نوشت‎.‎

برای آدرنو، رهایی در بازپس‌گیریِ «فردیتِ سرکوب‌شده» است. چپِ راستین مدافعِ حقِ «متفاوت بودن» است، نه ذوب شدن در ‏اراده‌ی پیشوا یا دولت. او می‌گفت: «هدفِ جامعه‌ی آزاد، تبدیلِ انسان‌ها به یک توده متحد نیست، بلکه فراهم کردنِ امکانی است ‏که در آن هر کس بتواند بدونِ ترس، متفاوت باشد‎.‏»‎ ‎بنابراین، تفکری که حکم به همسان‌سازی و سرکوبِ جنبش‌های مردمی ‏می‌دهد، در واقع در خدمتِ «منطقِ هویت‌بخشِ» سرمایه‌داری و فاشیسم است. این طیف که خود را چپ می‌نامند اما عاشقِ قدرتِ ‏متمرکز و پوتین‌های نظامی هستند، در واقع«چپ‌های ارتجاعی»‎ ‎هستند که بویی از رهایی نبرده‌اند‎.‎

آدرنو حکمِ قطعی داد: «تمام فرهنگ پس از آشویتس، از جمله نقدِ فوری آن، زباله است.» منظور او این بود که اگر اندیشه‌ای ‏نتواند مانعِ تکرارِ فاجعه شود، بی‌ارزش است‎. ‎کسی که امروز از کشتار دفاع می‌کند،  کشته شدن مردم را به زیر پای همدیگر ماندن ‏تقلیل می دهد. چپی که هنوز شرمگین نیست که چرا روزگاری خلخالی جلاد را کاندیدای خود معرفی کرد. چپی که پشت خمینی ‏به نماز ایستاد.چپی که به دولت بازرگان فحش می داد چرا ترحم انقلابی ازخود نشان می دهد ولی بعد چهل سال هنوز خود را نقد ‏نکرده و عذرخواهی نکرده است. چپی که چهل سال درکنار حکومت شعار ضد غرب داد و غرب ستیزی و مدرنیته ستیزی را به ‏گفتمان دانشگاهی تبدیل کرد و شعار مرگ بر غرب  را در دامن حکومت گذاشت بی انکه ذره ای به پیامدهای اندیشه اش برای ‏رنجورسازی مردمش فکر کند البته که عقب افتاده است و لایق فحاشی نسل عصیانگر.. چپِ راستین، در مقابل، بر «رنجِ سوژه»‎ ‎تاکید می‌کند. نقدِ آدرنویی، صدایی است که در میانِ هیاهوی تانک‌ها و تریبون‌ها، از «حقِ حیات» و «کرامتِ پایمال‌شده» دفاع ‏می‌کند‎.‎

چپِ راستین از منظر آدرنو، نه یک سازمان سیاسی برای کسب قدرت، بلکه یک «موقعیتِ اخلاقی و اپیستمولوژیک»‎است. ‏این چپ‎:‏ با هیچ جلادی دست نمی‌دهد‎.‏ رنجِ بشری را با هیچ مصلحتی سودا نمی‌کند‎.‏ در برابرِ وسوسه‌ی «توجیهِ جنایت به نامِ تاریخ» ‏می‌ایستد‎.‎

چپ از منظر والتر بنیامین

برای تحلیل معنای «چپ بودن» از منظر والتر بنیامین، باید از تعاریف کلاسیک مارکسیستی (که صرفاً بر اقتصاد و حزب استوارند) فاصله بگیریم و به ساحتِ «الهیات سیاسی»، «هنر» و «حافظه» قدم بگذاریم. بنیامین، آن «ملوانِ مستِ» مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در پیشرفتِ خطی تاریخ، بلکه در گسست و وقفه می‌دید. در ادامه، این مفهوم را از دریچه‌ی تفکر انتقادی بنیامین کالبدشکافی می‌کنیم:

برخلاف مارکسیسم ارتدوکس که تاریخ را قطاری در حال حرکت به سوی مدینه‌ی فاضله می‌دید، بنیامین در تاملاتش (به‌ویژه در قطعات «درباره مفهوم تاریخ») می‌گوید: «شاید انقلاب‌ها نه حرکتِ قطار تاریخ، بلکه کشیدنِ ترمز اضطراری توسط بشریتی باشد که در این قطار نشسته است.»

از منظر بنیامین، چپ بودن یعنی نه گفتن به ایده‌ی پیشرفت (Progress). او معتقد بود که اعتقادِ کورکورانه به اینکه «فردا بهتر از امروز است»، بزرگترین فریبِ سوسیال‌دموکراسی بود که راه را برای فاشیسم هموار کرد. چپ بودن یعنی درکِ این مطلب که وضعیتِ اضطراری که در آن زندگی می‌کنیم، خودِ «قاعده» است، نه یک استثنا.

بنیامین در تمثیل مشهورش، ماتریالیسم تاریخی را به عروسکِ شطرنج‌بازی تشبیه می‌کند که همیشه پیروز است، به شرط آنکه «کوتوله‌ی زشتِ الهیات» درون آن پنهان شده باشد و هدایتش کند.

معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی سیاستِ چپ بدونِ یک «شورِ مسیحایی»(Messianic) برای نجاتِ گذشتگان، کالبدی بی‌روح است. برای بنیامین، چپ بودن یعنی داشتنِ رسالتی برای رستگاریِ مردگان. ما نه برای آیندگان، بلکه برای انتقامِ اجدادِ سرکوب‌شده‌مان مبارزه می‌کنیم. اینجاست که «حافظه» به یک ابزار سیاسیِ چپ تبدیل می‌شود.

بنیامین در جستار درخشان «اثر هنری در عصر بازتولیدپذیری فنی»، مرز میان چپ و راست را به دقت ترسیم می‌کند:

می‌گوید: فاشیسم به دنبال «هنری کردنِ سیاست» است؛ یعنی استفاده از زیبایی‌شناسی، مراسم‌های باشکوه، و نمادها برای فریبِ توده‌ها بدون تغییر در ساختار مالکیت . کمونیسم (چپ) به آن با «سیاست‌زده کردنِ هنر» پاسخ می دهد. چپ بودن یعنی ویران کردنِ «هاله» (Aura) و تقدسی که دورِ قدرت و هنر پیچیده شده است تا ابزارِ آگاهی در دسترسِ همگان قرار گیرد. چپ بودن از نظر بنیامین، یعنی داشتنِ نگاهِ یک «فلانور»؛ کسی که در هزارتوی پاساژهای مدرن پرسه می‌زند اما جذبِ ویترین‌ها نمی‌شود. او به «اشیای خرد و پیش‌پاافتاده» نگاه می‌کند تا ردپای ستم و فتیشیسمِ کالایی را در آن‌ها بیابد. چپ بودن یعنی افشای این واقعیت که هر سندِ تمدنی، همزمان سندی از بربریت است. در مکتب فرانکفورت با گرایش بنیامینی، چپ بودن یک وضعیتِ «هوشیاریِ دیالکتیکی» است. این یعنی:

بدبینیِ سازمان‌یافته: شک کردن به هر جریانی که وعده رستگاری می دهد اما آن را به آینده موکول می کند.
بسیجِ تخیل: استفاده از رویاها و اسطوره‌ها برای درهم‌شکستنِ واقعیتِ موجود.
و در نهایت توقفِ زمان: ایمان به اینکه هر لحظه، «درِ کوچکی است که مسیح (رستگاری/انقلاب) می‌تواند از آن وارد شود.»

معنای چپ از منظر اریک فروم

اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در توقف قطار تاریخ و رستگاری گذارگان می‌دید، اریک فروم — به عنوان روان‌کاوِ مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را به اعماق روان‌شناسی انسانی و اخلاق سکولار می‌برد. برای فروم، چپ بودن نه یک تعلق حزبی، بلکه یک «موضع‌گیری وجودی» (Existential Position) در برابر بت‌پرستی‌های مدرن است. تحلیل مفهوم چپ از منظر فروم را می‌توان در چهار محور اصلی خلاصه کرد:

در کتاب آناتومی ویران‌سازی انسانی، فروم میان دو سنخ روانی تمایز قائل می‌شود: بیوفیل (حیات‌دوست) و نکروفیل (مرگ‌دوست) از نظر فروم، جوهرِ اندیشه‌ی چپ، «بیوفیلی» است؛ یعنی گرایش به رشد، ساختن و شکوفایی. در مقابل، فاشیسم و ساختارهای تمامیت‌خواه نماد «نکروفیلی» هستند. آن‌ها عاشق نظمِ سفت و سخت، اشیاءِ بی‌روح و ستایشِ گذشته‌های مرده‌اند. چپ بودن یعنی انتخابِ «زندگی» در برابر «ماشینیسم» و «بوروکراسیِ روح‌کُش»
فروم در شاهکارش داشتن یا بودن؟، ریشه‌ی بحرانِ انسان مدرن را در غلبه‌ی «مودِ داشتن»می‌بیند. در این نگاه، حتی هویت، مذهب و سیاست هم به «کالا» تبدیل می‌شوند (من دارای این مذهب هستم، من صاحب این سرزمین هستم)

معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعه‌ای که در آن «بودنِ» انسان (تجربه‌ی زیسته، خلاقیت و پیوند با دیگران) بر «داشتنِ» او (ثروت، قدرت و مالکیت) اولویت داشته باشد. چپِ فرومی، به دنبال لغوِ مالکیتِ خصوصی صرفاً برای توزیع پول نیست، بلکه برای رها کردنِ روحِ انسان از چنگالِ «اشیاء» است.

فروم در کتاب شما خدایان خواهید بود، تحلیل می‌کند که انسانِ مدرن به جای خدایان باستان، «بت‌های جدید» ساخته است: دولت، نژاد، حزب، پیشوا، یا حتی «کالا». از منظر او، چپ بودن یعنی «ایمانِ اومانیستی» و عصیان علیه هرگونه بتی که انسان را به بندگی می‌کشد. او معتقد است که سوسیالیسمِ اصیل، ادامه‌ی منطقیِ پیامِ پیامبران و فلاسفه برای «آزادیِ کامل انسان» است. اگر جریانی به نام چپ، خودش تبدیل به بت شود (مثل استالینیسم)، از نظر فروم دیگر چپ نیست، بلکه صورتی از بربریت است.

در کتاب نافرمانی: جستی در روان‌شناسی سیاسی، فروم می‌نویسد که تاریخِ بشر با یک «نافرمانی» (آدم و حوا / پرومته) آغاز شد. چپ بودن یعنی توانایی گفتنِ «نه» به مراجع قدرتِ نامشروع. اما این نافرمانی نباید از روی کینه‌توزی باشد، بلکه باید از سرِ «تعهد به عقل» باشد. فروم معتقد است انسانِ توده‌ای (همان توده‌ی مذهب‌زده یا ناسیونالیست های نفرت پراکن) چون «هویتِ فردی» ندارد، در «هویتِ جمعی» ذوب می‌شود تا ترس از تنهایی را فراموش کند. چپ بودن یعنی فردیتِ شکوفا که می‌تواند مستقل فکر کند و با اراده‌ی خود با دیگران پیوند (عشق) برقرار کند. توده‌ای که از مسئولیتِ فردی و آزادی می‌ترسد، به آغوشِ اقتدارگرایی (چه مذهبی و چه قومی) پناه می‌برد تا امنیتِ روانی کاذب پیدا کند.

معنا و مفهوم چپ از منطر هورکهایمر

اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در الهیاتِ نجات و اریک فروم آن را در سلامتِ روان‌شناختی جستجو می‌کردند، ماکس هورکهایمر — معمار و مدیر باذکاوت مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را در تلاقیِ «خردِ انتقادی» و «رنجِ بشری» تعریف می‌کند. برای هورکهایمر، به ویژه در دوران پختگی و در اثرِ سترگش دیالکتیک روشنگری (همراه آدورنو)، چپ بودن دیگر به معنای هواداری از یک حزب پرولتاریایی نیست؛ بلکه یک «موضعِ معرفت‌شناختی» علیه وحشی‌گریِ سازمان‌یافته است.تحلیل مفهوم چپ از منظر هورکهایمر را می‌توان در محورهای زیر خلاصه کرد:
هورکهایمر در مقاله مرجع خود (۱۹۳۷)، مرزِ میان دانشمندِ عادی و روشنفکرِ چپ را ترسیم می‌کند.

تئوری سنتی (راست/محافظه‌کار): جهان را همان‌گونه که هست می‌پذیرد و به دنبال بازتولیدِ نظم موجود است.

تئوری انتقادی (چپ): جهان را نه یک «امرِ بدیهی»، بلکه محصولِ «روابط قدرت و سلطه» می‌بیند. معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی نپذیرفتنِ وضع موجود به عنوان سرنوشتِ محتوم. چپ بودن یعنی افشای این حقیقت که «نظمِ فعلی» (چه مذهبی، چه ناسیونالیستی و چه سرمایه‌داری) محصولِ انتخاب‌های انسانی است، پس می‌توان آن را تغییر داد.

هورکهایمر در کتاب افول عقل، بزرگترین تهدید را «عقل ابزاری» می‌داند؛ عقلی که فقط به «چگونه» (ابزار) فکر می‌کند و نه به «چرا» (هدف). در این نگاه، سیاستمدارِ فاسد، بوروکراتِ خشک و مبلغِ مذهبیِ توده‌فریب، همگی از عقل ابزاری استفاده می‌کنند تا توده‌ها را مدیریت کنند. چپ بودن از نظر هورکهایمر یعنی بازگشت به «عقلِ عینی»؛ عقلی که در پیِ حقیقت، عدالت و رهایی است، نه صرفاً کارایی و سلطه. او هشدار می‌دهد که وقتی عقل فقط ابزاری برای بقا شود، به «بربریتِ مدرن» ختم می‌شود.

یکی از عمیق‌ترین وجوهِ اندیشه‌ی هورکهایمر، پیوندِ «ماتریالیسم» با «شفقت» است. او معتقد بود که حقیقتِ جهان نه در کتاب‌های فلسفی، بلکه در فریادِ موجوداتِ در حال رنج نهفته است. چپ بودن یعنی حساسیتِ رادیکال نسبت به بی‌عدالتی. هورکهایمر در سال‌های پایانی عمرش به نوعی «بدبینیِ آگاهانه» رسید؛ او می‌گفت چپ بودن یعنی درکِ این مطلب که شاید ما نتوانیم «بهشت» بسازیم، اما وظیفه داریم از تبدیل شدنِ زمین به «جهنم» جلوگیری کنیم. این یعنی ایستادن در کنارِ اقلیت‌ها، سرکوب‌شدگان و کسانی که زیرِ چرخ‌دنده‌های نظام‌های ایدئولوژیک (مثل همان ناسیونالیسم و مذهب‌زدگی) خرد می‌شوند.

هورکهایمر و آدورنو معتقد بودند که در نظام‌های توتالیتر و سرمایه‌داری، فرهنگ به «کارخانه» تبدیل شده است.چپ بودن یعنی پس‌زدنِ این فرهنگِ توده‌ای و تلاش برای احیایِ فردیتِ متفکر. برای هورکهایمر، چپ بودن یعنی«امتناعِ بزرگ.». او معتقد بود که در جهانی که همه چیز در حالِ ادغام شدن در یک سیستمِ واحدِ سرکوبگر است، تنها وظیفه‌ی روشنفکر، «نقد» است.

چپ از منظر هابرماس

تحلیل مفهوم «چپ بودن» از منظر یورگن هابرماس، عبور از مارکسیسمِ سنگر و سنگر (انقلاب قهرآمیز) به سوی مارکسیسمِ «گفتگو و تفاهم» است. هابرماس، به عنوان میراث‌دارِ بزرگ مکتب فرانکفورت، معنای چپ بودن را در عصر مدرن بازتعریف کرد تا آن را از بن‌بستِ بدبینیِ آدورنو و هورکهایمر نجات دهد. از نظر او، چپ بودن یعنی پاسداری از «عقلانیت ارتباطی»در برابر هجومِ بنیان‌کنِ قدرت و ثروت. در ادامه، این مفهوم را در چهار لایه‌ی کلیدی کالبدشکافی می‌کنیم:

هابرماس جامعه را به دو بخش تقسیم می‌کند: سیستم(دولت و اقتصاد) و زیست‌جهان (عرصه فرهنگ، خانواده، و نهادهای مدنی)در نگاه او، فاجعه‌ی مدرنیته زمانی رخ می‌دهد که منطقِ سیستم (یعنی سودِ پولی و کنترلِ قدرت) به حوزه‌ی زیست‌جهان تجاوز کند؛ پدیده‌ای که او آن را «استعمارِ زیست‌جهان» می‌نامد.

در دیدگاه او چپ بودن یعنی مقامت در برابر این استعمار. چپِ هابرماسی کسی است که اجازه نمی‌دهد روابط انسانی، هنر، آموزش و هویت به ابزاری برای تثبیت قدرتِ سیاسی یا چرخ‌دنده‌ای در ماشینِ سرمایه‌داری تبدیل شود.

برخلافِ پست‌مدرن‌ها که مدرنیته را مرده می‌پندارند و برخلافِ محافظه‌کاران که از آن هراسانند، هابرماس معتقد است مدرنیته یک «پروژه ناتمام» است. از منظر او، چپ بودن یعنی تلاش برای محقق کردنِ وعده‌های عمل‌نشده‌ی روشنگری (آزادی، برابری، برادری). او با هرگونه «بنیادگرایی» (چه مذهبی و چه قومی) مخالف است، زیرا این جریانات با نفیِ «عقل»، راه را بر گفتگو می‌بندند. چپ بودن یعنی اصرار بر این که مشکلاتِ جامعه نه با «مشتِ گره‌کرده»، بلکه با «استدلالِ بهتر» حل شود.

یکی از درخشان‌ترین ایده‌های هابرماس برای بازتعریفِ سیاستِ چپ، «حوزه عمومی»است. چپ بودن یعنی مبارزه برای ایجاد و حفظِ فضایی که در آن همه‌ی شهروندان، فارغ از طبقه، نژاد و مذهب، بتوانند در شرایطی برابر با هم گفتگو کنند. او از «وضعیت کلامی ایده‌آل» سخن می‌گوید؛ وضعیتی که در آن هیچ نیرویی جز «نیروی استدلالِ برتر» حاکم نباشد. اگر توده‌ها در حسینیه یا ورزشگاه فقط فریاد می‌زنند و توانِ گفتگو با «دیگری» را ندارند، از نظر هابرماس در یک وضعیتِ «ارتباطِ تحریف‌شده» به سر می‌برند. چپ بودن یعنی تلاش برای تبدیلِ آن «توده‌ی فریادزن» به «شهروندِ استدلال‌گر».

اینجاست که هابرماس پاسخی دقیق به بحرانِ هویت و ناسیونالیسم (مانند پان‌ترکیسم) می‌دهد. او معتقد است در جوامع مدرن و کثیرالمله، وفاداری نباید به «خون، نژاد یا زبان» باشد (که منجر به طردِ دیگری می‌شود)، بلکه باید به«اصول دموکراتیک و قانون اساسی» باشد.

برای هابرماس، چپ بودن یعنی اعتقادِ خدشه‌ناپذیر به این مطلب که «مشروعیت، محصولِ مشارکت است»اگر جریانی (مذهبی، دولتی یا قومی) بخواهد بدونِ عبور از فیلترِ «گفتگوی عمومی» و «اقناع عقلانی»، عقیده‌ای را به جامعه تحمیل کند، آن جریان ضدهنجار و غیرچپ است.

معنای چپ از دیدگاه اکسل هونت

برای درک معنای «چپ بودن» از منظر اکسل هونت (چهره کلیدی نسل سوم مکتب فرانکفورت)، باید از مفاهیمی چون «تضاد طبقاتی» یا «عقلانیت ابزاری» فراتر برویم و به قلب تپنده نظریه او، یعنی «بازشناسی» (Recognition) سفر کنیم. هونت با بازخوانی هگل و تلفیق آن با روان‌شناسی اجتماعی، چپ بودن را به مثابه‌ی یک «پروژه اخلاقی برای کرامت انسانی» تعریف می‌کند.

در ادامه، ابعاد این نگاه را در چهار محور تحلیل می‌کنیم:
از نظر هونت، موتور محرک تاریخ و تحولات اجتماعی، نه صرفاً نیازهای مادی، بلکه«تجربه بی‌عدالتی و تحقیر» است.

معنای چپ بودن یعنی حساسیت نسبت به رنجی که از «دیده نشدن» یا «بد دیده شدن» ناشی می‌شود. هونت آن را یک «زخمِ بازشناسی» می‌بیند. چپ بودن یعنی ایستادن در برابر هر ساختاری (دولت، سنت یا مذهب) که به فرد یا گروهی احساسِ بی‌ارزشی و فرودستی تزریق می‌کند. هونت معتقد است انسان برای شکوفایی به سه نوع بازشناسی نیاز دارد که فقدان هر کدام، زمینه‌ساز مبارزات اجتماعی است:

۱. عشق (در روابط خصوصی): برای اعتمادبه‌نفس.
۲. حق (در روابط قانونی): برای احترام‌به‌خود (برابری حقوقی)
۳. همبستگی (در روابط اجتماعی): برای عزت‌نفس (اینکه توانمندی‌های فرد برای جامعه ارزشمند باشد)

معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعه‌ای که در آن هیچ‌کس به دلیل زبان، مذهب یا خاستگاهش، از «حقوق برابر» یا «ارزش اجتماعی» محروم نشود. چپِ هونتی کسی است که می‌گوید: «زبان و فرهنگ من باید به رسمیت شناخته شود، نه به عنوان یک امتیاز نژادی، بلکه به عنوان پیش‌شرطِ عزت‌نفسِ من.»

هونت در کتاب مهم خود ایده سوسیالیسم، سعی می‌کند این مفهوم را بازسازی کند. او معتقد است اشتباهِ چپِ سنتی این بود که آزادی را فقط در «رفع استثمار اقتصادی» می‌دید. او از «آزادی اجتماعی» سخن می‌گوید؛ وضعیتی که در آن «آزادیِ من» تنها از طریق «آزادیِ دیگری» محقق می‌شود. چپ بودن یعنی درکِ پیوندِ اندام‌وار میان انسان‌ها. اگر همشهریِ من تحقیر شود، آزادی من هم ناقص است. این نگاه، سمی است برای «نفرت‌پراکنی» ؛ چرا که نفرت از دیگری، در نهایت به تخریبِ بسترِ بازشناسیِ خودِ ما منجر می‌شود.

هونت هشدار می‌دهد که جوامع مدرن دچار نوعی «نامرئی‌شدگی» شده‌اند. در دنیای امروز، افراد ممکن است از نظر قانونی حقوقی داشته باشند، اما از نظر اجتماعی «دیده» نشوند. این امر از منظر هونت نوعی «درخودفروماندگیِ ناشی از فقدان بازشناسیِ واقعی» است. وقتی جریانی نتواند هویتِ اصیل و خردورزانه خود را به کرسی بنشاند، به «بدل»های کاذب (مثل مناسک افراطی یا شوونیسم تندرو) پناه می‌برد تا صرفاً «دیده شود». چپ بودن یعنی افشای این بدل‌ها و تلاش برای بازشناسیِ اصیل.

برای اکسل هونت، چپ بودن یعنی تبدیل کردنِ «رنج‌های فردی» به «اعتراضات جمعیِ عقلانی». او معتقد است که ما باید از «اخلاقِ دستوری» به سمت «اخلاقِ بازشناسی» حرکت کنیم. به هرحال چپ بودن یعنی گذار از «نفرت از دیگری» به «مطالبه‌ی احترام برای خود و دیگری». جامعه زمانی به آن «نیروی برجسته و کارآمد» دست می‌یابد که نخبگانش بتوانند رنج‌های مردم را نه به شعارهای تهی، بلکه به «مطالباتِ بازشناسیِ ساختارمند» ترجمه کنند.

معنای چپ از دیدگاه مارکوزه

اگر بخواهیم در تالار مشاهیر مکتب فرانکفورت، به دنبال انقلابی‌ترین و پرشورترین قرائت از «چپ بودن» بگردیم، بی‌شک به نام هربرت مارکوزه می‌رسیم. مارکوزه، برخلاف هورکهایمر و آدورنو که در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم به نوعی بدبینی و انزوا پناه بردند، روحِ سرکشِ چپ را در کالبد جنبش‌های دانشجویی و ضدفرهنگ دمید.

برای مارکوزه، چپ بودن نه یک برنامه‌ی حزبی برای ملی کردن صنایع، بلکه یک «طرح رهایی‌بخشِ زیباشناختی و وجودی» است. تحلیل معنای چپ از منظر او را می‌توان در چهار ستون اصلی تبیین کرد:

مارکوزه در مشهورترین اثرش، انسان تک‌ساحتی، استدلال می‌کند که جوامع پیشرفته صنعتی (چه سرمایه‌داری و چه کمونیسمِ بوروکراتیک) موفق شده‌اند با ارضای نیازهای کاذب، میل به تغییر را در انسان سرکوب کنند. معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مقاومت در برابرِ این ادغام شدن. چپِ مارکوزه‌ای کسی است که متوجه می‌شود «رفاهِ مادی» می‌تواند به قفسی طلایی تبدیل شود که در آن «فردیتِ منتقد» از بین می‌رود.

مارکوزه در کتاب اروس و تمدن، با بازخوانی فروید، ادعا می‌کند که تمدن‌های تاکنون موجود بر پایه «سرکوبِ اضافی» غرایز بنا شده‌اند. او معتقد است چپ بودن یعنی تلاش برای ساختن تمدنی که در آن «اروس» (شور زندگی، لذت و خلاقیت) بر «تاناتوس» (غریزه مرگ، تخریب و تجاوز) پیروز شودجامعه آلوده به خشونت،جنگ و نفرت فضایی است که  مارکوزه آن را در غلبه‌ی غریزه مرگ می‌بیند. چپ بودن یعنی تبدیل کردنِ سیاست به عرصه‌ای برای «شادی و شکوفایی حواس»، نه میدانی برای عزاداریِ ابدی یا کینه‌توزیِ نژادی.

این شاید کلیدی‌ترین مفهوم مارکوزه برای تعریف چپ باشد. وقتی سیستم تمام روزنه‌های نقد رسمی (پارلمان، احزاب، رسانه‌ها) را می‌بندد، تکلیفِ نیروهای رهایی‌بخش چیست؟

پاسخ مارکوزه مشخص است:«امتناع بزرگ». یعنی نه گفتنِ مطلق به قواعد بازیِ سیستم. چپ بودن یعنی نپذیرفتنِ زبانی که قدرت با آن حرف می‌زند. مارکوزه معتقد بود که چون طبقه کارگر در سیستم ادغام شده، اکنون وظیفه رهایی بر عهده «حاشیه‌نشینان» است: دانشجویان، اقلیت‌های تحت ستم، روشنفکرانِ مطرود و کسانی که سهمی در سفره‌ی قدرت ندارند.

مارکوزه در سال‌های پایانی، بر اهمیت «تغییرِ بیولوژیک و حسی» انسان تاکید داشت. او معتقد بود سوسیالیسم تنها یک تغییر اقتصادی نیست، بلکه پیدایشِ انسانی است که از خشونت بیزار است، زیبایی را می‌فهمد و با طبیعت در صلح است.

می گفت چپ بودن یعنی«پرورشِ نوعی از حساسیت که در آن «نفرت» جایی ندارد. او می‌گفت: «سیاستِ رهایی‌بخش باید به یک نیازِ حیاتی تبدیل شود، مثل نیاز به هوا».

شعار معروف جنبش می ۶۸ که تحت تاثیر مارکوزه بود، می‌گفت: «تخیل را به قدرت برسانید!». از منظر مارکوزه، جامعه اگر می‌خواهد از آن «خوابِ کوتوله‌ها» بیدار شود، باید «نیروی تخیلِ سیاسی» خود را احیا کند.

چپ بودن یعنی شکستنِ آن «واقعیتِ صلب» که به ما می‌گوید چاره‌ای جز مذهب‌زدگی یا نفرت‌پراکنی نیست. چپ بودن یعنی خلقِ یک «فرهنگِ رادیکالِ جدید» که در آن موسیقی، هنر، زبان مادری و اندیشه‌ی جهانی با هم ترکیب می‌شوند تا انسانی بسازند که دیگر «تک‌ساحتی» نیست و می‌تواند در برابر هر نوع سلطه‌ای (چه قدیمی و چه جدید) قد علم کند.

واپسین سخن:

اگر بخواهیم از میان انبوه نظریات پیچیده و متفاوت متفکران مکتب فرانکفورت، عصاره‌ای به عنوان «معنای نهایی چپ بودن» استخراج کنیم، به یک بیانیه اخلاقی و معرفت‌شناختی می‌رسیم که بیش از آنکه به دنبال تصاحب قدرت باشد، به دنبال «رهایی انسان از زنجیرهای خودساخته» است. برای مکتب فرانکفورت، چپ بودن یعنی زیستن در وضعیتِ «نقدِ مداوم».

در نگاه فرانکفورتی‌ها، بزرگترین خطر برای انسان، ذوب شدن در «توده» و پذیرفتن وضع موجود به عنوان یک امر طبیعی است. چپ بودن یعنی شکستنِ این جزم‌اندیشی. والتر بنیامین با آن نگاه مسیحایی‌اش هشدار می‌دهد که«هیچ سند تمدنی وجود ندارد که همزمان سندی از بربریت نباشد.» از این منظر، چپ بودن یعنی تلاش برای نجاتِ حقیقت از زیر آوارِ روایت‌های رسمی و مذهبی که قدرت‌ها می‌سازند. فرانکفورتی‌ها معتقد بودند که سیستم‌های سرکوبگر (چه سرمایه‌داری و چه توتالیتر) از عقل فقط برای «سلطه» استفاده می‌کنند. ماکس هورکهایمر می‌گوید:«تئوری انتقادی [چپ] به دنبال آن است که انسان‌ها را از بندهایی که آن‌ها را اسیر کرده، رها سازد.» چپ بودن یعنی بازگرداندنِ «عقل» به ساحتِ عدالت و اخلاق، نه اینکه از آن برای فریبِ توده‌ها در تکایا یا استادیوم‌ها استفاده شود.

در جهانی که «صنعت فرهنگ» می‌کوشد همه را یک‌شکل و مطیع کند، چپ بودن یعنی دفاع از فردیت و تکثر. تئودور آدورنو در جمله‌ای درخشان می‌گوید:«آزادی، انتخاب میانِ جایگزین‌های موجود نیست، بلکه رها شدن از اجبارِ به انتخابِ یکی از آن‌هاست» او همچنین هشدار می‌دهد که: «عشق، قدرتِ دیدنِ شباهت در امرِ ناهمسان است.»چپ بودن یعنی پذیرشِ «دیگری» بدون آنکه بخواهیم او را در هویتِ خودمان (مذهبی یا قومی) هضم کنیم.

نسل‌های بعدی این مکتب، راهِ نجات را در «ارتباط» دیدند. یورگن هابرماس معتقد است:«حقیقت، آن چیزی است که در شرایطِ گفتگوی آزاد و بدونِ اجبار به دست می‌آید» برای او، چپ بودن یعنی لغوِ هرگونه سلطه که مانع از شنیده شدنِ صدای نخبگان و مردمِ آگاه می‌شود. و در نهایت، هربرت مارکوزه با نگاهی رادیکال اعلام می‌کند: «پایانِ سرکوب، آغازِ تاریخِ انسانی است.»او چپ بودن را در «تخیل» می‌دید؛ تواناییِ تصورِ جهانی که در آن انسان نه یک ابزارِ تولید، بلکه موجودی زیباشناس و آزاد است.

و اما یک سوال
آیا چپ ارتودکس ایرانی کوچک‌ترین قرابتی با آنچه این متفکران فرانکفورت می‌گویند قرابتی دارد؟

———-
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، دکتر جامعه‌شناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.


نظر خوانندگان:


■ جناب عباسی، از خواندن مقاله‌تان لذت بردم. می‌توانم بگویم در اکثر مواقع از خواندن مقاله‌هایتان لذت می‌برم. به باور من بیش از هر چیز ما به فرهنگ‌سازی نیاز داریم. و شما به این نیاز با مقاله هایتان پاسخ می‌دهید.
پیروز باشید. منیره




نظر شما درباره این مقاله:








مسیر طولانی تحول اخلاقی و روان‌شناختی ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 11:45

مسیر طولانی تحول اخلاقی و روان‌شناختی ایران


کمال آذری

تروما، گسست و مسیر طولانی تحول اخلاقی و روان‌شناختی ایران

از حملهٔ مغول تا فرهنگ شهادت

حملات مغول به ایران در فاصلهٔ سال‌های ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵ میلادی یکی از عمیق‌ترین گسست‌های جمعیتی، نهادی و روان‌شناختی در تاریخ فلات ایران را پدید آورد. مورّخان برآورد می‌کنند بخشی بسیار بزرگ از جمعیت این منطقه در اثر جنگ، قحطی و بیماری جان باختند، و ساختارهای اداری، فرهنگی و اخلاقی با چندصدسال سابقه از هم پاشیدند. ترومای ناشی از این فاجعه، روان‌شناسی اخلاقیِ ایرانیان را دچار دگرگونی بنیادین کرد، و زمینه را برای ظهور مذهب شیعیِ متمرکز بر شهادت، فرهنگ آیینیِ اجباری صفوی، و ایدئولوژی‌های سیاسی مدرن فراهم نمود، که همگی رنج و مرگ را مقدس می‌شمارند.

این مقاله استدلال می‌کند که گسست فرهنگی از نظام‌های اخلاقی باستانی ایرانیِ «مهر» و «اَشا» نه به‌واسطهٔ اسلام‌پذیری، بلکه دقیقاً در نتیجهٔ حملات مغول رخ داد. مقالهٔ حاضر با تلفیق شواهد تاریخی، نظریهٔ تروما، روان‌شناسی اجتماعی و تحلیل تطبیقی ادبی نشان می‌دهد که چگونه جهان‌بینی مبتنی بر مراقبت، راستی و مسئولیت‌پذیری به‌تدریج جای خود را به چرخه‌های سلطه، جبرگرایی و تقدیس خشونت داد؛ پیامدهایی که تا قرن بیست‌ویکم نیز قابل رؤیت است.

این مقاله جهان اخلاقی «تاریخ بیهقی» را معیار زندگی اخلاقی ایرانیان پیش از گسست می‌خواند، «سفرنامهٔ ناصرخسرو» را شاهدی دیگر برای اخلاق زیستهٔ جهانِ پیش از مغول به کار می‌گیرد. سپس این منابع را در برابر دکترین‌های صفوی و انقلابی شیعی با عنوان رنجِ رهایی‌بخش قرار می‌دهد، و سرخوردگی کنونی جوانان ایرانی از شیعهٔ حکومتی را به‌عنوان دومین نقطهٔ عطف بزرگِ اخلاقی تفسیر می‌کند؛ نقطهٔ عطفی که دستور زبان عمیق‌تر مهر و اَشا را به‌طور ضمنی بازیابی می‌نماید.

مقدمه

حمله‌های مغول به ایران از ویرانگرترین فجایع تاریخ جهان به شمار می‌رود. این روند با یورش چنگیزخان به امپراتوری خوارزمشاهیان (بین سال‌های ۱۲۱۹ تا ۱۲۲۱) آغاز شد، در دورهٔ ایلخانان (۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵) ادامه یافت، و با لشکرکشی‌های تیمور (که در ۱۴۰۵ به پایان رسید)، اوج یافت. ایران نزدیک به دو قرن ویرانیِ گاه‌وبیگاه را تجربه کرد. مورّخانی همچون دیوید مورگان و پیتر جکسون تأکید می‌کنند که فتح مغول صرفاً رشته‌ای از شکست‌های نظامی نبود، بلکه نابودیِ برنامه‌ریزی‌شده شهرها، سامانه‌های آبیاری، نهادهای اداری و مراکز تولید فرهنگ را در پی داشت.

آن لمبتن در پژوهش‌هایش دربارهٔ تداوم و دگرگونی در ایران میانه نشان می‌دهد که حکومت مغول ساختارهایی اداری، مالی و حقوقی را از پایه ویران کرد که از اواخر دوران پیشااسلامی تا دورهٔ اسلامی جامعهٔ ایران را سرپا نگه داشته بودند. این ویرانی‌ها روی حکمرانی و اقتصاد، و همین‌طور تداوم اخلاقی و بازتولید اجتماعیِ هنجارها اثر گذاشتند.

این مقاله می‌گوید پیامدهای بلندمدت حمله‌های مغول به‌اندازهٔ سیاسی و اقتصادی، روان‌شناختی و اخلاقی هم بود. ترومای نزدیک به نابودی کامل، جهان‌بینی اخلاقی پیشین ایرانی را، که بر پایه مهر و اَشا استوار بود، از هم گسیخت. مهر بیانگر مراقبت، تعامل، مسئولیتِ پیمانی و وظیفهٔ اخلاقیِ ارتقای حیات انسانی بود. اَشا بیانگر نظم راستین، شفافیت و هم‌خوانی نهادها با واقعیت بود. مری بویس این مفاهیم را هستهٔ اندیشهٔ زرتشتی دربارهٔ نظم کیهانی و اجتماعی می‌داند.

اسلام‌پذیری این الگوهای اخلاقی را نابود نکرد، بلکه ویرانی‌های مغول و تیموری چنین کرد. پس از آن، روایت‌های شیعی شهادت و فرهنگ آیینی صفوی چهارچوب‌های نمادین تازه‌ای فراهم آوردند تا ترومای جمعی در آن‌ها معنا یابد. در دورهٔ مدرن، جمهوری اسلامی این چهارچوب‌ها را به الاهیاتی سیاسی تبدیل کرد که رنج و مرگ را مقدس می‌شمارد.

جوانان امروز ایران بیش از پیش از این جهان‌بینیِ متمرکز بر شهادت روی برمی‌گردانند. این سرخوردگی صرفاً سکولارشدن نیست؛ چرخش اخلاقیِ عمیق‌تری است که به‌طور غریزی به ارزش‌های راستی، کرامت و مراقبت برمی‌گردد؛ ارزش‌هایی که در جهان بیهقی، ناصرخسرو، سعدی و دستور زبان کهن‌تر مهر و اَشا جریان داشت.

فروپاشی جمعیتی و نهادی، ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵

شوک جمعیتی ناشی از حمله‌های مغول فاجعه‌بار بود. ارائهٔ آماری دقیق در این زمینه ممکن نیست، اما مورّخان بر پایهٔ گزارش‌های محلی و ارزیابی‌های بعدی برآورد می‌کنند که بخشی بسیار بزرگ از جمعیت ایران در اثر جنگ، قتل‌عام، قحطی و بیماری از بین رفت. کشتار و بردگیِ گسترده‌ای در شهرهای نیشابور، طوس، مرو، ری، هرات و مراغه اتفاق افتاد.

نابودی زیرساخت‌های مادی این بحران جمعیتی را تشدید نمود. قنات‌ها ویران گشتند، زمین‌های کشاورزی رها شدند، و شاهراه‌های تجاری از کار افتادند. لمبتن می‌گوید حکومت مغول و ایلخانان رویه‌های بوروکراتیک، دفاتر مالیاتی و روندهای حقوقیِ نسبتاً پایدار از دورهٔ ساسانی تا اوایل دورهٔ اسلامی را از بین بردند.

علاوه‌بر این‌ها، سپاه مغول کتابخانه‌ها، مدرسه‌ها و نهادهای دینی را هدف قرار داد. طبقهٔ دیوانیِ پارسی که قرن‌ها ستون اصلی حکمرانی بود، تلفات سنگینی داد. این فروپاشی نهادی پیامدهایی بلندمدت داشت. سازوکارهای تداوم اخلاقی، حافظهٔ جمعی و انتقال بین‌نسلیِ هنجارهای اخلاقی تضعیف شد. حمله‌های مغول نه‌تنها ویرانی فیزیکی، بلکه خلأ فرهنگی به جا گذاشت.

اما این تروما با زوال ایلخانان در سال ۱۳۳۵ میلادی پایان نیافت. لشکرکشی‌های تیمور در ایران، قفقاز، آناتولی، آسیای میانه و هند، شیوه‌های مغولیِ ترور را دوباره زنده نمود. بئاتریس فوربز منز می‌گوید تیمور قتل‌عام‌ها و نمایش‌های خشونت‌بارش را آگاهانه روی الگوی مغولی بنا کرد تا ترس ایجاد کند، و مردم را وادار به اطاعت نماید.

تیمور از نظر نَسبی با چنگیزخان پیوندی نداشت، اما رفتار سیاسی مغولی را برگزید. این امر نشان می‌دهد میراث خشونت مغولی نه در تبار خونی، بلکه در سطح تقلید نهادی و روان‌شناختی عمل می‌کرد. مجموعه‌ای از شیوه‌های سلطه پدید آمد که حاکمان بعدی، در زمینه‌های تاریخیِ متفاوت، از آن‌ها تقلید نمودند.

تروما، روان‌شناسی اجتماعی و فروپاشی پیش‌فرض‌های اخلاقی

نظریهٔ ترومای جمعی و روان‌شناسی اجتماعی می‌گوید حملات مغول‌ها زندگی اخلاقیِ ایرانیان را دگرگون ساخت. جفری سی الکساندر ترومای فرهنگی را فرایندی می‌داند که در آن جامعه رویدادی فاجعه‌بار را به‌مثابه بخشی مرکزی از هویت و آیندهٔ خود تفسیر می‌کند. این رویداد صرفاً از منظر مادی ویرانگر نیست، بلکه روایت‌ها، نمادها و انتظارات اخلاقی را نیز دگرگون می‌کند.

موریس هالبواکس این‌طور استدلال می‌کرد که حافظه کاملاً فردی نیست، بلکه در چهارچوب‌هایی اجتماعی سامان می‌یابد که به انسان‌ها می‌آموزند چه چیزی را به یاد بیاورند، و چگونه آن را تفسیر کنند. وقتی نهادهای حاملِ این چهارچوب‌ها ویران می‌شوند، خودِ حافظهٔ جمعی نیز آسیب می‌بیند. ویرانی‌های مغول و تیموری تنها جان انسان‌ها را نگرفتند، بلکه محیط‌هایی نهادی را در هم شکستند که دستورِ اخلاقیِ مهر و اَشا در آن‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد.

کای اریکسون در اثر کلاسیک خود دربارهٔ فاجعه و جامعه، ترومای جمعی را ضربه‌ای به بافت‌های بنیادین زندگی اجتماعی می‌داند؛ ضربه‌ای که پیوندهای میان مردم را تخریب می‌کند و احساس مسلطِ جامعه‌مندی را مختل می‌سازد. یورش‌های مغول دقیقاً با این توصیف هم‌خوان هستند. شهرها، اصناف، مراکز دینی و شبکه‌های دیوانی نابود شدند. رابطه‌های انسانی که بر پایهٔ نهادهای پایدار شکل گرفته بود، از هم گسیخت. چنان‌که در مطالعات اریکسون دربارهٔ فجایع مدرن بیان می‌شود، بازماندگان با بی‌روحی، سردرگمی و گسست مواجه شدند، اما این‌بار در مقیاسی تمدنی.

نظریهٔ پیش‌فرض‌های ویران‌شدهٔ رونی جانف-بولمن نشان می‌دهد که تروما سه باور بنیادین را تضعیف می‌کند: اینکه جهان خیرخواه است؛ اینکه جهان معنا دارد؛ و اینکه خودْ ارزشمند است. این پیش‌فرض‌ها معمولاً ناآگاهانه هستند و تا وقوع فاجعه‌ای عظیم، چندان محل پرسش قرار نمی‌گیرند. قتل‌عام‌های مغولی و تیموری دقیقاً همین پیش‌فرض‌ها را برای جامعهٔ ایرانی در هم شکست. جهانی که هرچند ناقص، اما دارای نظمی اخلاقی بود، ناگهان دل‌بخواهی و بی‌رحم جلوه نمود. رفتار نیک دیگر تضمینی برای بقا نبود. نهادهایی که عدالت و نظم را تجسم می‌بخشیدند، ممکن بود در یک یورش از بین بروند.

گیلاد هیرشبرگر می‌گوید ترومای جمعی معنا را در سطح گروهی مختل می‌کند و فشاری فراوان برای بازسازی جهانی اخلاقاً منسجم از طریق اسطوره‌ها، نمادها و روایت‌های تازه پدید می‌آورد. در ایرانِ پس از مغول، روایت‌های شیعیِ کربلا و شهادت چنین الگوی نمادینی ارائه کردند. رنج بی‌گناهان را در قالبی آسمانی به تصویر کشیدند، شکست را به پیروزی اخلاقی تفسیر کردند، و هنگامی که عدالت دنیوی ناممکن می‌نمود، عدالت اُخروی را وعده دادند.

فرایند مهم دیگر آن چیزی است که ماریان هیرش پَساحافظه می‌نامد: رابطهٔ نسل‌های بعدی با تروماهایی که شخصاً تجربه نکرده‌اند، اما از طریق روایت‌ها، آیین‌ها و عمل‌های فرهنگی به ارث می‌برند. برای قرن‌ها پس از یورش‌های مغول، جوامع ایرانی در چشم‌اندازی اخلاقی زیستند که از حافظه‌های منتقل‌شدهٔ ویرانی و بی‌عدالتی شکل گرفته بود، حتی وقتی خودِ رویدادها را به‌طور دقیق به یاد نمی‌آوردند. فرهنگ آیینیِ صفوی و سنت‌های شیعیِ پس از آن، حاملان این پساحافظه بودند. حسِ آسیب و بی‌عدالتی تاریخی را زنده نگه داشتند و آن را با واقعهٔ کربلا پیوند زدند.

نظریه‌های نوسازی، به‌ویژه اثر رونالد اینگلهارت دربارهٔ دگرگونی ارزش‌ها، لایه‌ای دیگر بر این تحلیل می‌افزایند. اینگلهارت نشان می‌دهد که ارزش‌های بنیادین به‌آهستگی تغییر می‌کنند، و عمدتاً از طریق جایگزینیِ نسلی، در پاسخ به شرایط امنیت یا ناامنیِ مادی دگرگون می‌شوند. جوامع در شرایط ناامنی مزمن به‌سوی ارزش‌های بقا، همچون هم‌رنگی، اطاعت و پذیرشِ فداکاری، میل می‌کنند. در شرایط امن‌تر، ارزش‌های ابرازِ خود، همچون خودآیینی، خلاقیت و رواداری، جذابیت می‌یابند. دورهٔ مغول، و بسیاری از بحران‌های پس از آن، جامعهٔ ایرانی را بارها به‌سوی ارزش‌های بقا کشاند؛ درحالی‌که گشایش‌های نسبیِ اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست‌ویکم، نسلی تازه را به‌سوی ارزش‌های ابرازِ خود سوق داد، ارزش‌هایی که با ایدئولوژی‌های شهادت و فداکاری ناسازگار هستند.

این مجموعه نظریه‌ها به ما کمک می‌کنند موردِ ایران را تفسیر کنیم. حملات مغول جهان مفروضِ مهر و اَشا را در هم شکستند، به چهارچوب‌های اجتماعیِ حافظهٔ پشتیبانِ آن جهان آسیب زدند، و فرایندی طولانی را آغاز نمودند که در آن نظم‌های نمادینِ تازه، متمرکز بر شهادت و رنجِ نجات‌بخش، برای معنابخشی به فاجعه ساخته شدند. فرهنگ آیینیِ صفوی و تشیع انقلابیِ بعدی این نظم‌ها را به دستور رسمیِ اخلاق عمومی بدل کردند، درحالی‌که تنش حل‌نشده میان اخلاقِ زندگی‌سازِ دیرینه و تقدیس جدیدِ مرگ را نیز با خود حمل می‌کردند.

معنا بخشی روایی و ظهور فرهنگ شهادت

پُل ریکور این‌طور استدلال می‌کند که جوامع در پی زیان فاجعه‌بار، روایت‌هایی جدید می‌آفرینند؛ روایت‌هایی که حافظه‌شان را دوباره شکل می‌دهند، و به چهارچوب‌های کهن فروپاشیده معنایی دوباره می‌بخشند. در ایرانِ پَسامغول، روایت‌های شیعیِ کربلا چنین دستور زبانی را عرضه نمودند.

مردمانی که قتل‌عام جمعی و بی‌چارگیِ مطلق را تجربه کرده بودند با شهادت امام حسین و حلقهٔ کوچک یارانش در برابر ستمی فراگیر، از عمق وجود هم‌نوا شدند. داستان کربلا واژگانی نمادین فراهم آورد که رنج را مقدس می‌شمارد، و شکست را به پیروزی اخلاقی تفسیر می‌کند؛ راست‌گویانی که سلاخی می‌شوند، شاهدانی که جلوی قدرت ناعادلانه می‌ایستند و مرگشان به گواه بدل می‌گردد.

پژوهش محمود ایوب دربارهٔ تقوای عاشورایی نشان می‌دهد که چگونه ادبیات عزاداری، رنج را رهایی‌بخش و اشک بر حسین را از نظر معنوی کارآمد تصویر کرد. حمید دباشی شیعه را دین اعتراض می‌خواند که به شکایات محرومان صدا می‌بخشد، اما وقتی به ایدئولوژی دولت حاکم بدل می‌شود، نیروی رهایی‌بخش خود را از دست می‌دهد.

مفاهیم شیعیِ بی‌عدالتی، استقامت و مرگ رهایی‌بخش، زمینی حاصلخیز در بستر ایرانِ ترومازده یافتند. بنابراین، جابه‌جایی از جهان اخلاقی حیات‌آفرین به دین‌داریِ متمرکز بر شهادت، بازتاب دگرگونی روان‌شناختیِ عمیقی به شمار می‌رود که بیش از آن‌که صرفاً الهیاتی باشد، به تروما و اجبار سیاسی برمی‌گردد.

اجبار صفوی و نهادی‌سازی شهادت

شرایط روان‌شناختی پدیدآمده از ترومای مغول تنها عامل سرنوشت تحول دینی ایران نبودند. دولت صفوی، که در سال ۱۵۰۱ میلادی به‌دست شاه اسماعیل اول بنیان نهاده شد، با تکیه بر قدرت نظامی و کاریزمای صوفیانه‌اش شیعهٔ دوازده‌امامی را بر مردمان عمدتاً سُنی تحمیل کرد. تاریخ‌نگاری تجدیدنظرطلب اندرو نیومن از ایران صفوی نشان می‌دهد که این سلسله به‌صورت نظام‌مند نهادهای دینی و آیین‌های عمومی را از نو ساخت و شیعه را به دین حکومتی بدل کرد.

صفویان علمای سنی را آزار دادند، فقیهان و واعظان شیعی را ارتقای درجه دادند، و از آیین‌های عزاداری حمایت کردند. کاترین بابایان نشان می‌دهد که چگونه تخیلات مسیحایی صفوی و فرهنگ جنگجویانهٔ قزلباش، سیاست را با نمادهای آخرالزمانی و قربانی‌محور آمیخت و فضایی عمومی پدید آورد که در آن رنج و وفاداری به امام به عناصر محوریِ هویت بدل شدند.

آیین‌های عاشورا و تعزیه، سوگواری جمعی، قمه‌زنی و بازآفرینیِ شهادت امام حسین را به اجراهای عمومیِ ایمان تبدیل کردند. این مجموعهٔ آیینی به‌مرور تروما را به هویت سیاسی تبدیل کرد. کامران اسکات آقایی می‌گوید شیعهٔ ایرانیِ مدرن بخشی بزرگ از گنجینهٔ نمادین خود را بر پایهٔ زبان کربلا، شهادت و بی‌عدالتی بنا کرد، و این گنجینه بارها در بزنگاه‌های سیاسی، از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷، به کار گرفته شد.

به این ترتیب، دولت صفوی و جانشینانش صرفاً خشونت مغولی را به ارث نبردند. آن‌ها خاطرهٔ رنج را به دستگاهی آیینی و ایدئولوژیک تبدیل کردند که در آن شهادت به محور مرکزی فهم دینی و سرانجام فهم ملّیِ خود بدل شد.

گسستِ مهر: فروپاشی اخلاقی و تداوم رفتاری

حملات مغول جهان‌بینی اخلاقیِ مهر و اَشا را، که قرن‌ها هنجارهای ایرانی را شکل داده بود، از هم گسیخت. مهر بر تعامل متقابل، مهرورزی، مسئولیت پیمانی، و پاسداری و ارتقای حیات انسانی تأکید داشت. اَشا بر نظم راستین، شفافیت و خرَد تمرکز می‌کرد. مری بویس و دیگر پژوهشگران نشان داده‌اند که چگونه این آرمان‌ها اخلاق امپراتوری پیشااسلامی ایران را شکل دادند، و در ادبیات پارسیِ بعد از آن طنین‌انداز شدند.

ویرانی‌های مغول و تیموری این بنیادهای حیات‌آفرین را با الگوهای سلطه و خشونت اجباری جایگزین کرد. در چنان بستری، حاکمان حتی وقتی پیوند خونی مستقیم نداشتند، باز هم شیوه‌های مغولی را بازآفرینی می‌کردند. قتل‌عام‌های تیمور در اصفهان، سیواس، بغداد و دهلی آگاهانه صحنه‌آرایی شد تا وحشت بیافریند و بیهودگیِ مقاومت را به نمایش بگذارد.

در سدهٔ هجدهم، لشکرکشی نادرشاه به دهلی و جنایات آقامحمدخان قاجار در کرمان و گرجستان همین الگو را ادامه داد. عادی‌سازیِ توحش و ابزارسازی کشتار جمعی به بخشی از این گنجینهٔ سیاسیِ آموخته‌شده بدل شد که می‌شد آن را تکرار و تطبیق داد.

نکتهٔ کلیدی این است که این گنجینهٔ خشونت‌آمیز صرفاً محصول اسلام به‌مثابه دین نبود. اسلام قرن‌ها با دستور زبان اخلاقی کهن‌تر مهر و اَشا هم‌زیستی کرده بود بی‌آنکه آن را نابود کند. گسست از مقیاس ویرانی مغول و تیموری و از فروپاشی نهادیِ انباشته‌شده بعدی نشأت گرفت. روان‌شناسی سیاسیِ ناشی از آن، اجبار را بر مراقبت و ترس را بر تعامل متقابل ترجیح داد.

ایران شمال‌غربی، قفقاز و قوس فراملّی ترومای مغول

از نظر جغرافیایی، حملات مغول به ایران عمدتاً از شمال‌غرب، شامل آذربایجان، قفقاز و دالان خزر صورت گرفت. شهرهایی همچون مراغه، اردبیل و تبریز هم قربانیان اولیه بودند، و هم بعدها به مراکز اداریِ مغول و ایلخانی بدل شدند. مغول‌ها قدرتشان را از این پایگاه‌ها به‌سوی آناتولی، قفقاز، حوضه ولگا و شرق اروپا کشاندند.

همان منطق نظامی که نیشابور و ری را ویران کرد، کی‌یف و دیگر شهرهای سرزمین روس را نیز نابود ساخت. سپاه مغول از وحشت به‌عنوان استراتژی حکمرانی بهره می‌برد. جمعیت‌های مقاوم را قتل‌عام می‌کردند، مراکز دینی و فرهنگی را به آتش می‌کشیدند، و خاطرهٔ این کشتارها را برای وادارسازی دیگران به اطاعت به کار می‌بردند.

شناخت این قوس فراملّی اهمیت دارد. ترومای فتح مغولی در ایران منحصربه‌فرد نبود، بلکه بخشی از نظامی بزرگ‌تر از سلطه به شمار می‌رفت که از چین تا دریای سیاه امتداد داشت. ویژگی خاص مورد ایران نه در مقیاس خشونت، بلکه در چگونگیِ تعامل این تروما با سنت اخلاقی پیشینِ متمرکز بر مهر و اَشا، و بازتاب بعدی آن از خلال شیعهٔ صفوی و انقلابی نهفته است.

سعدی و هدایت: شاهدان ادبیِ دگرگونی اخلاقی

پیامدهای بلندمدت گسست مغولی در تقابل میان سعدی شیرازی در سدهٔ سیزدهم و صادق هدایت در سدهٔ بیستم آشکار می‌شود. سعدی در خلال و پس از دورهٔ گسترش مغول می‌زیست، با این حال بوستان و گلستانش هنوز جهان‌بینی اخلاقی‌ای را حفظ کرده‌اند که در آن مهرورزی، هم‌بستگی و یگانگیِ بشر محوری است. بیت مشهورش در تشبیه انسان‌ها به اعضای یک پیکر این اعتقاد را بیان می‌کند که ترمیم اخلاقی امکان‌پذیر است، و رنج بخشی از بشریت، مراقبت بخشی دیگر را طلب می‌کند.

هدایت اما در جهانی می‌نویسد که انسجام اخلاقی در آن تا حد زیادی فروپاشیده است. در بوف کور، روابط انسانی با بیگانگی، نفرت و نومیدی تعریف می‌شود. جهان راوی جایی است که اعتماد در آن ناممکن، و معنا فروپاشیده است. واقع‌گراییِ پوچ‌گرای هدایت بازتاب فرسایش روان‌شناختیِ انباشته‌شده‌ای است که قرن‌ها خشونت، سیاست‌های دینیِ اجباری و حکمرانی استبدادی پدید آورده‌اند.

تقابل میان انسان‌گرایی سعدی و سَرخوردگی هدایت همچون آینه‌ای ادبی از دگرگونی اخلاقی ایران عمل می‌کند. از فرهنگی که هنوز، هرچند به‌صورت لرزان، در مهر و اَشا لنگر انداخته بود، به فرهنگی که در آن بسیاری جهان را فاقد ساختار اخلاقی و خصم‌انگیز تجربه می‌کنند.

سوگواری، تعلیق اخلاقی و اخلاقِ بخشودگی در شیعهٔ پَسامغول

دگرگونی روان‌شناسی اخلاقی ایرانی بعد از دورهٔ مغول از خلال تکامل اخلاق آیینیِ شیعهٔ دوازده‌امامی نیز قابل ردیابی است. فقه سنتیِ شیعی گفت‌وگوهایی غنی دربارهٔ عدالت، راستی و تکلیف اجتماعی دارد، اما شکلی که فرهنگ آیینی عامه در ایران صفوی و پس از آن به خود گرفت غالباً اقتصاد اخلاقیِ متفاوتی پدید آورد.

پژوهش محمود ایوب دربارهٔ عزاداری عاشورایی نشان می‌دهد که بسیاری از متون عزاداری، مشارکت در سوگواری و ریختن اشک برای امام حسین را اَعمالی معرفی می‌کنند که گناهان پیشین را می‌آمرزند. موجان مومن در «مقدمه‌ای بر تشیع» می‌گوید باوری گسترده در تقوای عامه وجود دارد مبنی بر اینکه وفاداری به امامان و شرکت در آیین‌ها کلید رستگاری است.

در این چهارچوب، همانندسازی عاطفی با رنجِ امام حسین می‌تواند جای رفتار اخلاقی را به‌عنوان مبنای اصلی ارزش معنوی بگیرد. ساختار روایی کربلا این اندیشه را تقویت می‌کند که راست‌گویان در این جهان رنج می‌برند، و بدکاران کامیاب می‌شوند، و عدالت تنها از خلال مرگ قربانی‌محور و پاداش اخروی تحقق می‌یابد.

نیومن و بابایان هر دو تأکید می‌کنند که دولت صفوی شیعه را از سنت فقهی اقلیت به فرهنگی آیینی توده‌ای دگرگون کرد؛ فرهنگی که در آن اندوه عمومی به نشانگر محوریِ هویت جمعی بدل شد. در چنین فضایی تکالیف اخلاقی همچون راستی، مسئولیت‌پذیری و مهرورزی غالباً تابع نمایش‌های آیینی قرار گرفتند. وقتی اجرای سوگواری به معیار اصلی تعلق تبدیل شود، رفتار اخلاقی به حاشیه رانده می‌شود.

این وضعیت را از منظر جامعه‌شناختی می‌توان نوعی تعلیق اخلاقی دانست. مایکل فیشر انسان‌شناس نشان می‌دهد که آیین و نزاع در زندگی دینی ایرانی پیوندهای جمعی قدرتمندی می‌آفرینند، اما هم‌زمان فضاهایی پدید می‌آورند که در آن مرز میان مسئولیت اخلاقی و هم‌بستگیِ گروهی مخدوش می‌شود.

این امر در واقع یعنی دروغ، فساد یا نقض عهد می‌توانستند با عزاداری شدید هم‌زیستی کنند. جهان اخلاقیِ شکل‌گرفته به‌واسطهٔ مهر و اَشا، که در آن راستی و مراقبت مرکز غیرقابل مذاکره حیات اخلاقی بودند، تا حدی جایش را به اقتصادی آیینی سپرد که در آن وفاداری عاطفی می‌توانست بر کنش اخلاقی سایه افکند.

از بیهقی و ناصرخسرو تا شهادت انقلابی: روان‌شناسی اجتماعی و گسست نسلی
جهان اخلاقیِ ترسیم‌شده در تاریخ بیهقی و سفرنامهٔ ناصرخسرو نقطهٔ مقایسهٔ حیاتی با فرهنگ شهادت متأخر فراهم می‌کند. هر دو اثر، که پیش از حمله‌های مغول نوشته شده‌اند، جوامعی را تصویر می‌کنند که اخلاق در آن‌ها اساساً از چشم‌انداز راستی، عدالت و حکمرانی مسئولانه فهم می‌شود نه رنج قربانی‌محور.

بیهقی: راستی، خویشتن‌داری و پاسخ‌گویی

بیهقی با تعهد به داوری اخلاقی اثرش را شکل می‌دهد. او در روایتش از دربار غزنویان، گفتار راستین را می‌ستاید و حیله‌گریِ درباری و تهمت ناروا را نکوهش می‌کند. مشروعیت سیاسی بر راست‌گویی استوارست، و صداقت در برابر قدرت قرار می‌گیرد. او اعدام‌های ناعادلانه را نقد می‌کند، و مناظره‌هایی را ثبت می‌نماید که در آن‌ها کارگزاران از خویشتن‌داری در به‌کارگیری خشونت می‌گویند. مدیرانی که مالیات را می‌کاهند یا در روزگار قحطی کمک می‌رسانند، نه به‌عنوان صدقه‌دهنده، بلکه به‌عنوان انجام‌دهندهٔ تکلیفی مقدس در پاسداری از حیات به تصویر کشیده می‌شوند.

روش خودانتقادیِ بیهقی نیز به همان اندازه است. او به خطاها و محدودیت‌های خود اعتراف می‌کند، و خواننده را به قضاوت دربارهٔ خویش فرامی‌خواند. این روشِ درون‌نگرانه فرهنگی را آشکار می‌کند که وجدان، شفافیت و پاسخ‌گویی را ارج می‌نهد. در این جهان اخلاقی، انسان‌ها بر اساس رفتارشان، به‌ویژه راستی و مراقبت از دیگران، داوری می‌شوند.

ناصرخسرو: زندگی اجتماعی، دانش و اخلاق عمومی در سفرنامه

سفرنامهٔ ناصرخسرو، گزارش سفر هفت‌سالهٔ وی در جهان اسلام در سدهٔ یازدهم، پنجره‌ای دیگر به زندگی اجتماعی و اخلاق پیشامغول می‌گشاید. او به‌عنوان اندیشمندی اسماعیلی، نه‌تنها مناظر و بناها، بلکه سازمان شهری، بازارها، زندگی نهادی و تعاملات روزمرهٔ اجتماعی را توصیف می‌کند.

توصیف مشهور وی از قاهرهٔ فاطمی خیلی روشنگرست. پژوهش‌های نوین دربارهٔ سفرنامه نشان می‌دهند که او چگونه ساختار شهری قاهره، بازارهای منظم، تأمین خدمات عمومی و نظم آشکار زندگی اجتماعی را به تصویر می‌کشد. او توزیع نان و غذا، کارکرد موقوفات و حفظ امنیت خیابان‌ها را مشاهده می‌کند. این ویژگی‌ها برای ناصر، جزئیاتی بی‌معنا نیستند، بلکه گواهی بر نظم اخلاقی و سیاسی به شمار می‌روند که عدالت، سخاوت و دانش را ارج می‌نهد.

پژوهش‌ها درباره ناصرخسرو تأکید دارند که نوشته‌هایش پیوسته به پرسش‌های دانش، اخلاق و جامعه برمی‌گردند. او ریاکاری و فساد را نکوهش می‌کند، حاکمانی را می‌ستاید که از دانشمندان حمایت می‌کنند و از ناتوانان پاسداری می‌نمایند، و حقیقت معنوی را به پژوهش عقلانی و رفتار اخلاقی پیوند می‌زند. بنابراین، سفرنامهٔ ناصرخسرو اخلاق اجتماعیِ زیسته‌ای را ثبت می‌کند که در آن بازارها انصاف را حفظ می‌کنند، کارهای عمومی و نهادها دغدغهٔ خیر همگانی دارند، دانش به‌عنوان کنشی اخلاقی گرامی داشته می‌شود، و مهمان‌نوازی و سخاوت به هنجارهای اجتماعی بدل می‌شوند.

تقدسِ نظم راستین، مراقبت از قشر آسیب‌پذیر و سازمان عقلانی زندگیِ جمعی در آثار بیهقی و ناصرخسرو آشکار است. آن‌ها رنج را می‌شناسند، اما به‌عنوان بالاترین حالت اخلاقی آرمان‌سازی نمی‌گردد. معیار حاکم چگونگی حفظ حیات و پاسداری از عدالت است.

از رفتار اخلاقی به وفاداری مبتنی بر دکترین

فاصلهٔ میان این جهان اخلاقیِ پیشامغول و شیعهٔ انقلابی مدرن را می‌توان از خلال روان‌شناسی اجتماعی تفسیر کرد.

نخست، ویرانی‌های مغول و تیموری جهانِ فرضیِ مسلّم را درهم شکست؛ همان جهانی که اخلاقِ منعکس‌شده در بیهقی و ناصرخسرو بر آن استوار بود. به تعبیر جانف-بولمن، باور به خیرخواهی و معناداری جهان و اطمینان به اینکه رفتار نیک پاداش خواهد یافت، آسیبی شدید دید.

دوم، بنابر آنچه هالبواکس شرح می‌دهد، نابودی نهادهایی که اخلاق عمومی را پاس می‌داشتند (مانند بوروکراسی‌ها، موقوفات، شبکه‌های علمی و نظم شهری نسبتاً باثبات) چهارچوب‌های اجتماعیِ حافظه‌ای جمعی را تضعیف نمود. نمونه‌های زیستهٔ عدالت، که بیهقی و ناصرخسرو می‌دیدند، کمیاب شد و خاطرهٔ نظم جایش را به خاطرهٔ فاجعه داد.

سوم، چنان‌که اریکسون می‌گوید، وقتی جامعه آسیبی جدی می‌بیند، حس هم‌بستگی و اعتماد خود را از دست می‌دهد. در نتیجه، مردم بیشتر به هویت‌های نمادینی روی می‌آورند که در دوران فروپاشی به آن‌ها معنا می‌دهد. در ایران، سنت‌های آیینیِ شیعی صفوی و پساصفوی دقیقاً چنین چهارچوب‌هایی را فراهم کردند، به‌ویژه آن‌هایی که بر شهادت و رنجِ رهایی‌بخش تأکید داشتند.

به‌مرور زمان، جابه‌جایی از اخلاقی مبتنی بر رفتار قابل مشاهده، عدالت نهادی و حکمرانی عقلانی، یعنی همان که در آثار بیهقی و ناصرخسرو می‌بینیم، به اخلاقی رخ داد که در آن وفاداری مبتنی بر دکترین و سوگواری آیینی می‌توانست تمرین اخلاقی روزمره را تحت‌الشعاع قرار بدهد. همانندسازی عاطفی با امام حسین و شرکت در آیین‌های عزاداری در بسیاری از حلقه‌ها مهم‌تر از راستی در دادوستد، خویشتن‌داری در کیفر و پاسداری از ناتوانان شد.

گسست نسلی و بازگشت ضمنی به مهر و اَشا

تا اواخر سدهٔ بیستم، جمهوری اسلامی پارادایم کربلا را به الاهیاتی سیاسی فراگیر بدل کرده بود. رهبران انقلابی با بهره‌گیری از نمادهایی که کامران اسکات آقایی و دیگران تحلیل کرده‌اند، دولت را نگهبان آرمان حسین تصویر کردند، و تلفات جنگ، اعدام‌ها و سرکوب را از دیدِ شهادت تفسیر نمودند.

با این حال، همان پویایی‌های روان‌شناختی اجتماعی که زمانی تقلید می‌شدند، اکنون با ردّ و انکار همراه بودند. جوانان ایرانیِ بزرگ‌شده در چنین جهان نمادینی، چیزی را تجربه می‌کنند که نظریه‌پردازان تروما «ترومای ثانویه» یا «پساحافظه‌ای» می‌نامند؛ جایی که روایت‌های ارثیِ رنج با تجربه‌های مستقیم اجبار، بحران اقتصادی و ریاکاری آشکار درهم می‌آمیزد.

تحلیل اینگل‌هارت دربارهٔ تغییر ارزش‌ها توضیح می‌دهد که چرا این نسل از ایدئولوژی‌های قربانی‌محور روی برمی‌گردانَد. هرجا که دسترسی هرچند نابرابری به آموزش، شبکه‌های شهری و ارتباطات جهانی وجود داشته باشد، جوانان ارزش‌های خودبیانگری را پرورش می‌دهند که بر خودآیینی، خلاقیت و حیات‌آفرینی تأکید دارند. این ارزش‌ها با حکومتی که مرگ را مقدس می‌شمارد و اطاعت بی‌چون‌وچرا طلب می‌کند، ناسازگار هستند.

شگفت‌انگیز آنکه، اخلاقی که بسیاری از جوانان ایرانی امروز بیان می‌کنند، از نظر ساختاری بیش از جهان شهادت انقلابی به جهانِ بیهقی و ناصرخسرو شبیه است. آن‌ها گفتار صادقانه را بر وفاداری آیینی ترجیح می‌دهند، بر پاسخ‌گویی و خویشتن‌داری حاکمان پافشاری می‌کنند، از نهادهای عمومی انتظار خدمت به خیر همگانی دارند، پژوهش و پرسشگری را تکلیف اخلاقی می‌شمارند، و کرامت و حیات انسانی را مقدس می‌دانند.

در این معنا، ردّ فرهنگ دکترینیِ شیعیِ معاصر صرفاً گریز به سکولاریسم غربی نیست، بلکه بازیابیِ غریزیِ دستور زبان اخلاقیِ کهن‌تر ایرانیِ مهر و اَشاست؛ همان که پیش از فاجعهٔ مغول وجود داشت، و در متونی چون تاریخ بیهقی و سفرنامهٔ ناصرخسرو تجلی یافته بود.

نخستین گسست بزرگ اخلاقی آنگاه رخ داد که حملات مغول بنیادهای نهادی آن دستور زبان را ویران کرد، و فرهنگ شهادت را از نظر روان‌شناختی جذاب نمود. دومین گسست اکنون در جریان است. نسلی که از ترومای ارثی و زیسته اشباع شده است، از روایت‌های قربانی‌محور روی برمی‌گرداند و بار دیگر در جست‌وجوی اخلاقی مبتنی بر راستی، مراقبت و نظم اجتماعیِ مسئولانه است.

جمع‌بندی

حملات مغول از سال ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵ حیات اخلاقی و روان‌شناختی ایران را از بنیاد دگرگون کردند. ویرانیِ نهادها، شهرها و جمعیت‌ها، جهان‌بینی مهر و اَشا را از هم گسیخت، و شرایطی پدید آورد که در آن تروما، و نه تداوم، هویت جمعی را شکل داد. اجبار صفوی و نوآوری‌های آیینی بعدها فرهنگ شهادت را نهادی ساختند؛ فرهنگی که رنج را به زبان محوریِ تعلق جمعی بدل نمود.

حاکمان بعدی، از تیمور تا نخبگان استبدادی مدرن، گنجینهٔ رفتاریِ خشونت مغولی و پسامغولی را دوباره‌سازی کردند. تقابل میان جهان اخلاقی بیهقی و دولت انقلابی، و میان انسان‌گرایی سعدی و نومیدی هدایت، عمق این دگرگونی را آشکار می‌کند.

با همهٔ این‌ها، داستان هنوز به پایان نرسیده است. سرخوردگی جوانان امروزیِ ایران از دکترین‌های حکومتیِ شیعی و از تقدیس رنج، چرخشی اخلاقی را نشان می‌دهد. جست‌وجوی آن‌ها برای راستی، کرامت و مراقبت، فعال‌سازیِ نهفته ارزش‌های مهر و اَشا را نوید می‌دهد، حتی اگر نامِ این مفاهیم را بر زبان نیاورند.

حملات مغول صرفاً امپراتوری را نابود نکردند، بلکه تخیل اخلاقی یک تمدن را دچار دگرگونی کردند. اکنون پرسش اصلی این است که آیا جامعهٔ ایرانی می‌تواند از فرهنگی مبتنی بر شهادت و تروما فراتر برود، و به‌سوی نظمی اخلاقی و تجدیدشده گام بردارد که در آن حیات، راستی و تعامل متقابل بار دیگر جایگاه محوری خود را باز یابند.


* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

* ترجمهٔ مهدی فیروزی
————————-
منابع
- آقایی، کامران اسکات. شهدای کربلا: نمادها و آیین‌های شیعی در ایران مدرن. سیاتل: انتشارات دانشگاه واشنگتن، ۲۰۰۴.
- الکساندر، جفری سی.، ران آیرمن، برنارد گیزن، نیل جی. اسملسر و پیوتر شتومپکا. ترومای فرهنگی و هویت جمعی. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۴.
- الگار، حمید. دین و دولت در ایران: نقش علما در دوره قاجار. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۶۹.
- امانت، عباس. تاریخ ایران مدرن. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷.
- ایوب، محمود. رنج رهائی‌بخش: پژوهشی در جنبه‌های عبادی عاشورا در تشیع دوازده امامی. لاهه: موتون، ۱۹۷۸.
- بابایان، کاترین. عارفان، حاکمان و مسیحیان: چشم‌اندازهای فرهنگی ایران نوین. کمبریج، ماساچوست: مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۲.
- بیهقی، ابوالفضل. تاریخ بیهقی: تاریخ سلطان مسعود غزنوی، ۴۲۱–۴۳۲ ق / ۱۰۳۰–۱۰۴۱ م. ویراسته و ترجمه سی. ای. باسورث، محمد فیاض و دیگران. کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، چندین جلد.
- بویس، مری. زردشتیان: باورها و آداب دینی آن‌ها. لندن: راتلج و کیگان پال، ۱۹۷۹.
- بویل، جی. ای. مرگ آخرین ایلخان ابوسعید. مجله انجمن سلطنتی آسیایی (۱۹۶۸): ۸۷–۹۷.
- دباشی، حمید. شیعه: دین اعتراض. کمبریج، ماساچوست: انتشارات بلکنپ دانشگاه هاروارد، ۲۰۱۱.
- دوشن-گیمن، ژاک. نمادها و ارزش‌ها در زرتشتی‌گری. تهران: مؤسسه مطالعات انسانی، ۱۹۷۴.
- اریکسون، کای. همه‌چیز در مسیر خود: نابودی جامعه در سیل بافالو کریک. نیویورک: سیمون اند شوستر، ۱۹۷۶.
- فیشر، مایکل ام. جی. ایران: از اختلافات دینی تا انقلاب. کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۱۹۸۰.
- هالبواکس، موریس. حافظه جمعی. ویراسته و ترجمه لوئیس ای. کوزر. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۲.
- هدایت، صادق. بوف کور. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۱۵. ترجمه‌های انگلیسی با ویرایش‌های گوناگون.
- هیرش، ماریان. نسل پساحافظه: نوشتن و فرهنگ بصری پس از هولوکاست. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۲۰۱۲.
- هیرشبرگر، گیلاد. ترومای جمعی و ساخت اجتماعی معنا. مرزهای روان‌شناسی ۹ (۲۰۱۸): ۱۴۴۱.
- اینگلهارت، رونالد. مدرنیزاسیون و پسامدرنیزاسیون: تغییرات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در ۴۳ جامعه. پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۹۷.
- اینگلهارت، رونالد و کریستیان ولتزل. مدرنیزاسیون، تغییرات فرهنگی و دموکراسی: سیر تحول انسانی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۵.
- جکسون، پیتر. مغولان و جهان اسلامی: از فتح تا گرویدن. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷.
- جانف-بولمن، رانی. پیش‌فرض‌های درهم‌شکسته: به‌سوی روان‌شناسی نوین تروما. نیویورک: فری پرس، ۱۹۹۲.
- کدی، نیکی آر. و یان ریشار. ایران مدرن: ریشه‌ها و پیامدهای انقلاب. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۰۳.
- لمبتن، آن کی. اس. تداوم و تحول در تاریخ میانهٔ ایران. آلبانی: انتشارات دانشگاه ایالتی نیویورک، ۱۹۸۸.
- لوی، روبن. ساختار اجتماعی اسلام. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۵۷.
۰ منز، بئاتریس فوربز. برآمدن و فرمانروایی تیمور. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۹.
- میلانی، عباس. شاه. نیویورک: پالگریو مک‌میلان، ۲۰۱۱.
- مومن، موجان. مقدمه‌ای بر تشیع، تاریخچه و عقیدهٔ شیعهٔ دوازده‌امامی. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۸۵.
- مورگان، دیوید. مغولان. ویرایش دوم. آکسفورد: بلک‌ول، ۲۰۰۷.
- مطهری، روی. وفاداری و رهبری در جامعه اولیه اسلامی. پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۸۰.
- ناصرخسرو. سفرنامه. ویراسته جلیل متینی. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۶. ترجمه انگلیسی: ویلر ام. تاکستون، کتاب سفرها. آلبانی: انتشارات دانشگاه ایالتی نیویورک، ۲۰۰۱.
- نیومن، اندرو جی. ایران عصر صفوی: نوزایی امپراتوری ایران. لندن: آی. بی. توریس، ۲۰۰۶.
- اوستی، لتیزیا. سفرنامه ناصرخسرو و اخلاق زندگی شهری. مجله مطالعات پارسی‌تبار ۶، ش. ۲ (۲۰۱۳): ۱۴۱–۱۶۰.
- ریکور، پُل. حافظه، تاریخ، فراموشی. ترجمهٔ کاتلین بلی‌می و دیوید پلور. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۰۴.
- سعدی شیرازی. بوستان و گلستان. ویرایش‌ها و ترجمه‌های گوناگون.
- شاکد، شائول. چند یادداشت دربارهٔ انتقال مفاهیم اخلاقی ایرانی. در ایرانو-جودائیکا، ویراسته شائول شاکد. اورشلیم: مؤسسهٔ بن‌زی، ۱۹۸۱.
- شریفی، محمد. اخلاق و حکومت در ادبیات پارسی. تهران: انتشارات مرکز، ۱۳۸۹.
- شتومپکا، پیوتر. ترومای فرهنگی و تغییرات اجتماعی. ورشو: انتشارات کولیگیوم سیویتاس، ۲۰۰۰.
- یارشاطر، احسان. هویت پارسی در دوره‌های پیشااسلامی و اسلامی. مطالعات ایرانی ۲۶، ش. ۱–۲ (۱۹۹۳): ۱۴۱–۱۵۸.



نظر شما درباره این مقاله:








پرچم پیش از قرارداد
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 23:11

وقتی روایت پیش از قاعده می‌آید

پرچم پیش از قرارداد


بابک دُربیکی

بحث درباره بازگشت «شیر و خورشید» به پرچم، در ظاهر نزاعی بر سر یک نشان تاریخی است، اما هنگامی که یک نماد، پیش از شکل‌گیری هر قرارداد عمومی، به نشانه قطعی آینده تبدیل شود، دیگر فقط با انتخاب یک تصویر روبه‌رو نیستیم بلکه با تعیین پیشینی چارچوب آینده مواجهیم.

در ماه‌های اخیر، برای بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، پرچم از یک نماد تاریخی به نقطه آغاز تعریف فردا بدل شده است. انرژی سیاسی، پیش از آن‌که صرف طراحی قواعد و نهادهای آینده شود، صرف تثبیت تصویر آینده می‌شود. مسئله دقیقاً همین‌جاست: اگر آینده از تصویر آغاز شود، فرایند تأسیس آن دیگر کاملاً باز نخواهد بود. لحظه‌ای که باید بی‌پیش‌فرض و آزاد باشد، در سایه روایتی از پیش تثبیت‌شده شکل می‌گیرد.

در سیاست، ترتیب انتخاب‌ها سرنوشت را تعیین می‌کند.

بی‌طرفی لحظه تأسیس
هر نظم سیاسی بر دو پایه شکل می‌گیرد:
۱. نهادهایی که قدرت را تعریف و محدود می‌کنند.
۲. نمادهایی که آن نظم را نمایندگی می‌کنند.
اما این دو هم‌زمان متولد نمی‌شوند؛ یکی مقدم بر دیگری خواهد بود.

اگر نهاد مقدم شود، نماد نتیجه توافق است، اما اگر نماد مقدم شود، نهاد در سایه آن ساخته می‌شود و  این یعنی بی‌طرفی لحظه تأسیس از دست رفته است.

تدوین قانون اساسی لحظه‌ای است که جامعه خود را از نو تعریف می‌کند. این لحظه باید تا حد ممکن باز باشد؛  باز به این معنا که:
- هیچ گزینه‌ای پیشاپیش حذف نشده باشد،
- هیچ روایت تاریخی جایگزین رأی آزاد نشده باشد و
- هیچ نشان خاصی فراتر از فرایند قرار نگرفته باشد.

اگر پیش از شکل‌گیری مجلس مؤسس، یک نماد تثبیت شود، تعریف «ما» پیش از توافق انجام شده است. در این حالت، قرارداد دیگر کاملاً آزاد نیست بلکه در چارچوبی از پیش رسم‌شده نوشته می‌شود.

تجربه‌ای که نباید نادیده گرفت
در سال ۱۳۵۸، فضای عمومی ایران سرشار از مشروعیت انقلابی بود. چارچوب هویتی نظام جدید پیش از طراحی کامل توازن نهادی تثبیت شد. نام نظام تعیین شد، نشان رسمی تغییر کرد و قانون اساسی در آن فضای تثبیت‌شده نوشته شد.

نتیجه چه بود؟
- اختیارات گسترده‌ای برای یک نهاد مرکزی پیش‌بینی شد، در حالی که سازوکارهای مهار آن محدود باقی ماند.
- نقد نهادی در سایه مشروعیت هویتی پرهزینه شد.
مسئله صرفاً تغییر نماد نبود؛ مسئله این بود که روایت پیش از قاعده تثبیت شد. هنگامی که روایت مقدم شود، قاعده دیگر کاملاً آزاد نوشته نمی‌شود. آثار آن طراحی هنوز بر ساختار قدرت ایران سایه انداخته است.

پیشینی یا پسینی؟
تثبیت پیشینی یک نماد، فقط انتخاب یک تصویر نیست؛ پیامی سیاسی است: «چارچوب آینده از پیش تعیین شده است.» در چنین وضعیتی:
- گفت‌وگو از طراحی نهاد به دفاع از هویت منتقل می‌شود؛
- مخالفت نهادی به مخالفت با «ما» تعبیر می‌شود و
- مجلس مؤسس در زمینی غیرخنثی عمل می‌کند.
روشن است که نظم‌هایی که در زمین غیرخنثی متولد شوند، سال‌ها اسیر همان زمین می‌مانند.
پرچم بی‌اهمیت نیست؛ برعکس، آن‌قدر مهم است که نباید پیش‌فرض باشد. نماد باید حاصل قرارداد باشد. اگر پیش از قرارداد تثبیت شود، به سایه‌ای بر قرارداد تبدیل خواهد شد و  سایه‌ای که بر لحظه تأسیس بیفتد، به‌سادگی کنار نمی‌رود.

اصل راهبردی
اگر آینده بر پایه رضایت آزاد شهروندان بنا شود، یک اصل باید غیرقابل‌چانه‌زنی باشد:
بی‌طرفی لحظه تأسیس باید حفظ شود.
هیچ نمادی پیش از تصویب قانون اساسی منتخب تثبیت نمی‌شود. پرچم- هرچه باشد- باید نتیجه فرایند باشد، نه نقطه آغاز آن.
این موضع علیه هیچ نشان تاریخی نیست بلکه دفاع از آزادی قرارداد است.

سخن آخر
نظم‌های پایدار از تصویر آغاز نمی‌شوند؛ از قاعده آغاز می‌شوند.
تاریخ یک قاعده ساده دارد: آنچه در لحظه تأسیس پیش‌فرض شود، سال‌ها بعد به محدودیت تبدیل خواهد شد.
آینده ایران نه با انتخاب یک پرچم، بلکه با بی‌طرفی همان لحظه‌ای تعیین می‌شود که قرار است قواعدش نوشته شود. اگر آغاز را پیش‌فرض بگیریم، آزادی را از همان ابتدا محدود کرده‌ایم.


نظر خوانندگان:


■ بابک گرامی،
اتحاد رمز پیروزی ست و قدرت مردم از اتحاد ناشی می‌شود. پرچم در بهترین حالت نماد اتحاد است و پرداختن به اینکه کدام پرچم باید نماد باشد رتبه به مراتب پایین‌تری نسبت به اتحاد دارد!
نکته مهم دگر ائتلاف ست. اتحاد در بزرگترین اشتراک بین گروهها ایجاد می‌شود و ائتلاف در اختلافات بالا بدنبال مخرج مشترک می‌گردند. تا تشکیل مجلس موسسان و بررسی نکات نسبتا کم اهمیت همچون پرچم باید تحمل بخرج داد. در ضمن تا دوره گذار ما با بی‌نظمی بیشتر از نظم سروکار داریم، چون انقلاب با بی‌نظمی همراه است.
با احترام بیژن


■ این توضیحی که میدهم، بیشتر جنبه انگیزشی دارد از بهر جستجو در لایه های تاریک تاریخ و فرهنگ ایرانیان. پرچم ایران، همچون جامعه ایرانی، سرگذشت خاصّ خودش را دارد. اگر – امیدوارم هر چه زودتر اتّفاق بیفتد- حکومت فقاهتی ساقط شد، آنگاه بایسته و شایسته است که پرچم ایران نیز طبق اصالتهای فرهنگی مردم ایران، طرّاحی و جایگزین پرچمهایی شود که تا کنون وجود داشته اند . پرچم نو را میتوان با تصویر سیمرغ و بالهای گسترده اش که هر کدام به رنگی متفاوت از دیگری باشد، ترسیم نمود و هر رنگی نیز باید با سبک لباس پوشیدن اقوام ایرانی، همخوانی داشته باشد. کلّا نیز سی و سه پَر رنگارنگ داشته باشد [= سیمرغ، خداوند رنگین کمانی هست] و استانهای ایران را نیز باید به «سی و سه عدد = سی و سه زنخدای ایرانیان» تقسیم کرد. نه بیشتر . نه کمتر با حفظ تمام حقّ و حقوقی که دارند. من به تشریح و توضیح جزئیات تاریخ پرچم ایران نمیپردازم، مبادا که مثنوی هفتاد من شود. فقط اشاره های کلیدی میکنم و هر کسی میتواند شخصا به دنبال آگاهیهای ریز و دُرُشت در این خصوص برود. برافراشتن پرچم «سه رنگ با شیر و خورشید و شمشیر» را میتوان فعلا به حیث ابزار مبارزه و تفکیک مخالفان حکومت فقاهتی از زمامداران حکومت الهی در نظر گرفت. امّا بعدا باید «شیر و خورشید و شمشیر» را که با فرهنگ مردم ایران، همخوان نیست؛ به کنار گذاشت و طرحی را که گفتم به حیث پرچم ایران به دست هنرمندان اجرا و ثبت کرد. «شمشیر و شیر و خورشید» به این فرمی که بر پرچم ایران، نقش بسته است، در حقیقت، «پرچم نظامیان و سپهسالاران و ارتشتاران و افسرانی» است که حافظ حکومتها بوده اند و ارثیه موبدان دیانت میترائی محسوب میشود. اصالتا و اساسا، «سپاه» در فرهنگ و زبانهای مردم ایران و زبانهای کهن به معنای «سگ پرستار و نگهبان جان و زندگی» است. علّتش نیز این است که «سگ» با سیمرغ، اینهمانی وجودی دارد؛ یعین اینکه «سپاه» باید نگهبان و حافظ و مراقب جان و زندگی مردم جامعه باشد؛ نه مدافع «حاکمان و حکومتگران. «محمّد» در «غار حرا»، سیمرغ را به صورت «دحیة الکبی = سگسر» متصوّر میشده است؛ آنهم به این دلیل که به «خانواده قریش» تعلّق داشت و خانوده اش با فرهنگ ایران، خیلی عالی آشنایی داشتند. مردم استان فارس، لقب کورش هخامنشی را «سگزاییده» میگفتند. اکثر نامهای خانوادگی مردم لرستان که با «سگوند» و امثالهم همخانواده هستند، همه برمیگردند به تصویر سیمرغ و اینهمانی خواندن مردم با خداوند مهرورزی.
«خورشیدی» که در وسط پرچم است، تیغه هایش همچون شمشیر و دشنه هستند و این یعنی تحولّ «میترای مادر» به «میتراس پسر»؛ زیرا میترای مادر، پرتوهایش هرگز شمشیرگونه نیستند؛ بلکه موجدار هستند و این برمیگردد به اصل و پرنسیپ «آفرینش در یکپارچگی جفتی و یوغی بودن و خایه دیسه ای که اجتماع نرینه و مادینه بودن» هستند و در تصویر سیمرغ بر فراز دریای فراخکرت، مصوّر شده است و حکایت از یگانگی هستی و موجودات به طور کلّی میکند. دریای فراخکرت نیز که در میانش سیمرغ نشسته است، کاملا آرام است؛ امّا پیرامونش خیزابهای جَست و خیز کننده در حرکتند. این به معنای «آمیختگی نرینه و مادینه» در کنار همدیگر است. آرامش پذیرنده سیمرغ، نماد نیروی مادینگی و حامله شونده و آبستنی است و خیزابهای جهنده، نماد نرینگی و باردارکنندگی هستند. این فُرم از «خورشید» ، اصالت خودش را در کثیری از دیوان شاعران ایرانی حفظ کرده است. آفرینش، محصول باهمایی نرینگی و مادینگی در حالت یوغ شدن هست. در حقیقت، خدا و انسان، عاشق و معشوق هستند و این فقط به انسان مربوط نمیشود؛ بلکه تمام موجودات را در بر میگیرد که یوغی و جفتی و به عبارت خیلی ساده اش «مخنّث» هستند. کلمه مخنّث به این دلیل، زشت شده است تا بتوان از این راه، انسانها را سرکوب کرد و از اصالت انداخت و بر ذهنیّت و روح و روان آنها تا ابد، سیطره داشت. کلمه مخنّث در تصاویر اسطوره ای و بُندهشی مردم ایران، هرگز «زشت» نیست؛ بلکه اصل و اصالت آفرینندگی محسوب میشود. این مسئله در دیوان شاعران نامدار ایرانی مثل عطّار و مولوی و حافظ و عراقی و سنائی و خاقانی و کثیری دیگر، واتاب دارد و حفظ شده است.
بنابر این خورشید با تیغه های تند و تیزش که فاقد امواج هستند، نماد «میتراس پسر» میباشند و موبدان میترائیستی برای فریب دادن مردم ایران، مسئله خیزابها را فقط به شنل «میتراس» انتقال دادند؛ یعنی اینکه اصالت را بریدند و یکی را بر فراز آمریّت و حکومت نشانیدند و یکی را به قعر تابعیّت. اگر به تصویر «میتراس» در موقع سر بریدن گاو[= مادرخدا=میترای مادر] دقّت کنید، متوجّه میشود که شنل او، موّاج است. شمشیر و شیر از نمادهای میتراس هستند؛ نه نمادهای فرهنگ مردم ایران. شیر، حیوان درّنده است و هرگز نماد ایده آلی و آرمانی مردم ایران نبوده و نیست. به همین سبب نیز وقتی که «بهرام گور» که در دامن جوانمردترین عرب؛ یعنی »منذر ابن نعمان[ که ناجوانمردانه به آمریّت خسرو پرویز به قتل رسید و با چنیین جنایتی، ایران را به خاک سیاه نشانید؛ آنهم رک و پوست کنده بگویم به دلیل عطش و شهوت افسار گسیخته ای که خسرو پرویز داشت و از دختر بسیار زیبای منذر ابن نعمان، خواستگاری کرده بود و دختر زیبا نیز، درخواست او را رد کرده بود]، پروریده و بالغ و پهلوان جهان آرا شده بود، میخواست به پادشاهی برسد، باید ثابت میکرد که میتواند شیرهای درّنده را بکشد. کشتن شیر درّنده به معنای فقط نشان دادن شجاعت و نترسی و زور بازو نبوده است؛ بلکه برای مردم ایران و از نظر آنها به معنای این بوده است که «پادشاه» باید بتوانند بر جان آزاران و زندگی ستیزان و خونریزها چیره شوند و آنها را در بند کند و از زندگی صیانت کند. اگر به نقش شیرهای «تخت جمشید» دقّت کرده باشید، متوجّه میشوید که شیرها، سرشان مثل سر شیر، ولی بدنشان مثل بدن انسان است و پنجه هایشان، تیز نیست؛ بلکه گل نیلوفر دارند و گل نیلوفر با ارتافرورد که همان سیمرغ باشد، اینهمانی دارد و بالدار بودن آنها نیز با بالهای سیمرغ ربط دارند. این نشانگر آن است که پادشاهان «سلسله هخامنشیان» در اعتقادات میترائیستها تجدید نظر کرده و خودشان را با فرهنگ مردم ایران کوشیده بودند که تطبیق دهند. تطبیق فرمانروایی با بُنمایه های فرهنگ مردم ایران در «سلسله های اشکانیان و پارتیان» تداوم داشت تا آغاز عصر «سلسله ساسانیان» که متاسفانه از طریق موبدان و موبد موبدان به جای آنکه چنین سنّت خجسته ای تداوم پیدا کند، سیصد و شصت درجه تغییر جهت داد و به نفوذ و کاربست اعتقادات «میترائیستها» متمایل شدند و «دین نصّی زرتشتیگری و حکومت» را با همدیگر ادغام کردند و نه تنها فجایع تاریخ ایران و جهان را رقم زدند؛ بلکه نابودی خود دیانت زرتشتی و پاشیدگی ایران را نیز مستوجب شدند. امروزه روز، زرتشتیان ایرانی میکوشند که خودشان را تا میتوانند به گاتای زرتشت نزدیک کنند و از آنهمه بلاهتهای کهن، فاصله بگیرند. دیگر اینکه تاکید کنم که نماد پرچم مردم ایران، «همان درفش کاویانی» است که هلال ماه بر فراز آن است و چهار پر دارد که این چهار پر، همان «چهار خدای درون انسانها» هستند که در پروسه معراج انسان به بالندگی و بزرگی جویی به صورت «فَرَوَهر» در می آیند و حلقه میان آنها نیز«وهومن/بهمن» است که نشانگر استقلال و ذات خداگونه انسانها و شاهنشاه منش بودن آنها از زادروز تا مرگروزشان که سپس میتوانند با این فروزه های چهارگانه خدایی به اوج آسمانها در سلوک جستجو برای پهلوان شدن صعود کنند و به انجمن خدایان ایرانی بپیوندند که به یکدیگر همبسته اند و واحد جفتی و یوغی آفرینش را میسازند؛ یعنی در پروسه زایش و مرگ و خودگستری انسان و گیتی و کیهان و کائنات بدون هیچ بریدگی و انفصال و گسستی از خدایان.
شیر و شمشیر و خورشید از نمادهای میتراس و نظامیان است. به همین دلیل نیز، «پرچم کشور عربستان و مردم عرب به طور کلّی» که تحت پوشش فرهنگی و کشورداری امپراطوری ایران بودند، بعد از سقوط ساسانیان و برآمدن اسلامیّت، اعراب که سبقه ذهنی میتراس را داشتند نماد شمشیر را با آیه «لآ اِلَهَ اِلّا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُوُل اللّهِ» مزیّن و آن را به حیث شمشیر پرچم کشور عربستان و یادگار دوران میترائی حفظ کردند. این صحبتها فقط جنبه روشنگری دارد و انگیزاندن جهت تامّلات کلیدی در باره آینده ایران و کشورهای همجوار.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان




نظر شما درباره این مقاله:








حملات نظامی آمریکا و خطر گرفتار شدن در باتلاق
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 22:14

حملات نظامی آمریکا و خطر گرفتار شدن در باتلاق


نیت سوانسون / فارن افرز

۲۴ فوریه ۲۰۲۶

در حالی که چهره‌های برجسته سیاست خارجی با شتاب نسبت به پیامدهای خطرناک حمله آمریکا به ایران هشدار می‌دهند، در کاخ سفید این باور گسترده وجود دارد که رئیس‌جمهور دونالد ترامپ می‌تواند تبعات چنین حمله‌ای را مدیریت کند. این اعتماد به نفس بازتاب الگویی چندساله است که ذهنیت ترامپ را شکل داده است: نهاد سیاست خارجی واشنگتن او را از اقدامی هنجارشکنانه برحذر می‌دارد؛ او توصیه‌ها را نادیده می‌گیرد و پیش می‌رود؛ و در نهایت نیز ظاهراً هزینه‌ای نمی‌پردازد.

در سال ۲۰۱۸، زمانی که ترامپ با گسست از سیاست پیشین آمریکا، سفارت این کشور در اسرائیل را به اورشلیم منتقل کرد، من در اداره امور خاور نزدیک وزارت خارجه آمریکا خدمت می‌کردم. کارشناسان اداری خود ما پیش‌بینی می‌کردند که این اقدام موجی از اعتراضات گسترده و خشونت علیه نیروهای آمریکایی را در پی خواهد داشت، و ما برای روز مبادا کارگروه‌های اضطراری و طرح‌های تخلیه آماده کردیم؛ روز قیامتی که هرگز فرا نرسید.

این الگو ژوئن گذشته نیز تکرار شد؛ زمانی که ترامپ به حملات اسرائیل علیه برنامه هسته‌ای ایران پیوست. تحلیلگران هشدار دادند که این تصمیم جنگی گسترده‌تر را شعله‌ور خواهد کرد و ایران را به آستانه گریز هسته‌ای نزدیک‌تر می‌کند. بار دیگر، اتفاق قابل توجهی رخ نداد. همچنین هنگامی که دولت آمریکا در ژانویه نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا را برکنار کرد، مفسران اصرار داشتند که کشور او و حتی کل منطقه به هرج‌ومرج فروخواهد رفت، اما تا کنون چنین نشده است.

در چنین شرایطی، به‌راحتی می‌توان فهمید چرا ترامپ تصور می‌کند هشدارها درباره حمله‌ای دیگر به ایران اغراق‌آمیز است و می‌تواند بار دیگر همان فرمول «اقدام قاطع و خروج تمیز» را تکرار کند.

اما این بار اوضاع متفاوت است.

من ۱۸ سال در حوزه ایران در موقعیت‌های مختلف دولتی آمریکا فعالیت کرده‌ام؛ از جمله به‌عنوان مدیر امور ایران در شورای امنیت ملی در دوران ریاست‌جمهوری جو بایدن و نیز عضو تیم مذاکره‌کننده ترامپ در بهار و تابستان ۲۰۲۵. بر اساس این تجربه، می‌توانم بگویم که ترامپ به‌طور بنیادی در درک این نکته ناکام مانده است که ضعف ایران این کشور را به تسلیم در میز مذاکره وادار نخواهد کرد. برعکس، شکنندگی کنونی ایران تنها فضای مصالحه‌های معنادار را محدودتر می‌کند.

ترامپ همچنین درک نمی‌کند که ایران امروز با شرایطی کاملاً متفاوت نسبت به ژوئن ۲۰۲۵ روبه‌رو است؛ زمانی که تصمیم گرفت تنش‌زدایی کند. اکنون جمهوری اسلامی بر این باور است که اسرائیل و ایالات متحده قصد دارند به‌طور مکرر برنامه موشک‌های بالستیک آن — که بنیان دفاعی ایران محسوب می‌شود — را هدف قرار دهند، و برای جلوگیری از حملات مستمری که می‌تواند نهایتاً به سرنگونی‌اش بینجامد، باید تهاجمی‌تر عمل کند.

رفتار شخص ترامپ نیز خطر تشدید تنش را افزایش می‌دهد. تمایل روزافزون او برای دیده شدن به‌عنوان یک صلح‌ساز تاریخی، او را به انتخابی غیرضروری و دوگانه کشانده است: یا تهران را با فشار به یک توافق بزرگ جدید وادار کند، یا از نیروی نظامی گسترده استفاده کند. افزون بر این، ابهام در انگیزه‌های او این نقطه اشتعال را خطرناک‌تر کرده است.

به نظر می‌رسد ترامپ — بدون ترتیب مشخص — به دنبال نمایش توانمندی ارتش آمریکا، تقویت موقعیت چانه‌زنی خود، اثبات جدیتش پس از وعده‌ای که در ژانویه در شبکه «تروث سوشال» برای حمایت از معترضان ایرانی داد، و همچنین متمایز ساختن رویکردش از سیاست‌های باراک اوباما است. این مجموعه ناهمگون از اهداف، با تمرکزی که او در عملیات‌های موفق پیشین خود داشت تفاوت دارد و اگر حمله‌ای به تسلیم سریع و مورد انتظار منجر نشود، آمادگی او را کاهش خواهد داد.

در مجموع، شرایط کنونی بدان معناست که حمله آمریکا به ایران می‌تواند به تلافی‌ای غیرمنتظره و مرگبار بینجامد — و واشنگتن را وارد یک درگیری طولانی‌تر و بالقوه پرهزینه‌تر کند.

تله‌ای که خود ساخته است

از منظر راهبردی، ترامپ دلیل قانع‌کننده‌ای برای حمله به ایران ندارد. تهران تهدیدی برای منافع آمریکا در خاورمیانه است، بله؛ اما تهدیدی فوری برای خاک ایالات متحده محسوب نمی‌شود. پس از اعتراضات گسترده ایرانیان و سرکوب خونین متعاقب آن، فشار اقتصادی و دیپلماتیک پایدار می‌توانست بدون خطر درگیری آشکار، رژیم را بیش از پیش تضعیف کند.

اما این رئیس‌جمهور به‌ندرت به پیروزی‌های کم‌سر و صدا رضایت می‌دهد. در نتیجه، او مطالبه‌ای بزرگ‌تر و پرزرق‌وبرق‌تر مطرح کرده است: یا دولت ایران با یک توافق جامع هسته‌ای موافقت کند که بر اساس آن تمام غنی‌سازی هسته‌ای و برنامه موشکی خود را کنار بگذارد، یا واشنگتن حمله خواهد کرد.

حمله نظامی محدود به ایران برای واداشتن آن به پذیرش شروط آمریکا، کاملاً با الگوی رفتاری ترامپ همخوانی دارد. چنین اقدامی برای او یک نمایش سیاسی فراهم می‌کند. او آشکارا خواهان یا یک «توافق تسلیم» است یا دست‌کم چارچوبی گسترده که ادعایش مبنی بر برقراری صلح در خاورمیانه برای نخستین بار در چند هزار سال گذشته را تأیید کند.

اما رهبران ایران روزبه‌روز کمتر تمایل دارند چنین پیروزی بزرگ و نمادینی را به او هدیه دهند. به‌طور کلی، مذاکره‌کنندگان ایرانی ترجیح می‌دهند بر جزئیات مشخص و امتیازهای محدود و متقابل تمرکز کنند. جو بایدن این موضوع را درک می‌کرد، و من به‌عنوان عضو تیم مذاکره‌کننده ایران در دولت او، ساعت‌های بی‌شماری را صرف بحث درباره نحوه دسته‌بندی تحریم‌های مرتبط با برنامه هسته‌ای کردم.

در دور مذاکراتی با ایالات متحده در ژنو در هفته گذشته، ایران عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، به همراه تمامی مشاوران رسمی‌اش و تیمی از کارشناسان فنی را اعزام کرد تا درباره جزئیات دقیقی چون نحوه صادرات ذخایر اورانیوم ایران و این‌که کدام فرمان‌های اجرایی آمریکا لغو خواهد شد، گفت‌وگو کنند. در مقابل، ترامپ تنها دو نفر را اعزام کرد: نماینده ویژه همه‌کاره‌اش، استیو ویتکاف، و دامادش جرد کوشنر. او به جزئیات فنی اهمیت نمی‌دهد و اهمیت ویژه آن‌ها برای ایران را درک نمی‌کند.

در عوض، واشنگتن خواستار امتیازهای علنی و گسترده است، در حالی که عملاً چیزی مشخص و ملموس در ازای آن پیشنهاد نمی‌کند. جان لیمبرت، دیپلمات پیشین آمریکایی و یکی از گروگان‌های سال ۱۹۷۹ در ایران، در کتاب خود با عنوان «مذاکره با ایران» با طنزی تلخ نوشته است: «ایران در برابر فشار تسلیم نمی‌شود — فقط در برابر فشار بسیار زیاد.» او یادآور می‌شود که چگونه ایران پس از سال‌ها مقاومت آتشین، سرانجام در سال ۱۹۸۸ با پذیرش آتش‌بس تحقیرآمیز تحت نظارت سازمان ملل با عراق موافقت کرد، آن هم زمانی که به این نتیجه رسید ادامه جنگ ویرانگر هشت‌ساله بقای جمهوری اسلامی را تهدید می‌کند.

ایران صرفاً به دلیل یک کارزار بمباران از مطالبات بزرگ عقب‌نشینی نخواهد کرد. به همین ترتیب، حکومت ایران توافق‌هایی را که از نگاهش به‌طور بنیادی موجودیتش را تضعیف می‌کند، امضا نخواهد کرد — به‌ویژه بدون تضمین‌های همزمان. برای مثال، اصرار بر برچیدن برنامه موشکی ایران تقریباً به‌طور قطع غیرقابل پذیرش است؛ زیرا رژیم معتقد است این برنامه ستون حفظ قدرت آن است. ترامپ درک نمی‌کند که فارغ از میزان ضعف ایران یا حجم نیرویی که آمریکا به‌کار گیرد، رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، هرگز داوطلبانه درباره پایان جمهوری اسلامی مذاکره نخواهد کرد. او ترجیح می‌دهد به‌عنوان یک شهید بمیرد.

اگر نگوییم بیشتر، دست‌کم باید گفت که مذاکره‌کنندگان ایران اکنون نسبت به یک سال پیش انعطاف‌پذیری کمتری دارند. در این مقطع، خامنه‌ای می‌توانست به تیم مذاکره‌کننده‌اش اجازه دهد از رویکرد سنتی خود فاصله بگیرند و دست‌کم ظاهر یک پیروزی بزرگ را به ترامپ بدهند. شش هفته پیش، صرف این‌که ترامپ از وعده‌اش برای تلافی به نمایندگی از معترضان ایرانی خودداری کرد و پیشنهاد مذاکره داد، فرصتی بزرگ برای تهران ایجاد کرده بود. اما ایران این فرصت را از دست داد، زمانی که نخستین پیشنهاد دولت ترامپ — برگزاری نشست منطقه‌ای وزیران خارجه در استانبول — را رد کرد؛ پیشنهادی که می‌توانست به اندازه کافی با چارچوب مذاکراتی اوباما تفاوت داشته باشد تا پوشش سیاسی لازم را برای ترامپ فراهم کند. ایران نتوانست خود را قانع کند که اجازه دهد ترامپ آبرویش را حفظ کند و یک پیروزی نمادین به دست آورد.

در واقع، خامنه‌ای به همان اندازه ترامپ به ظواهر اهمیت می‌دهد و بیش از پیش در حال جلب رضایت حامیان تندرو خود است. او عملاً امکان ارائه حتی امتیازهای جزئی را از تیم مذاکره‌کننده‌اش گرفته است، چه برسد به امتیازهای بزرگی که ترامپ مطالبه می‌کند.

نقطه بی‌بازگشت

ایران می‌داند که در یک جنگ تمام‌عیار با ایالات متحده یا اسرائیل نمی‌تواند پیروز شود. در تئوری، اگر ترامپ حمله کند، بهترین گزینه تهران تلاش برای تنش‌زدایی سریع خواهد بود — همان‌گونه که در برابر اسرائیل در آوریل و اکتبر ۲۰۲۴ و در برابر هر دو کشور در ژوئن ۲۰۲۵ چنین کرد.

اما ایران اکنون با وضعیتی کاملاً متفاوت روبه‌رو است. امروز اسرائیل و ایالات متحده هر دو ایران را «ببری کاغذی» می‌دانند. شبه‌نظامیان نیابتی که سال‌ها برای بازدارندگی در برابر اسرائیل و ایجاد رعب در خاورمیانه به کار گرفته می‌شدند، تا حد زیادی خنثی شده‌اند. برنامه هسته‌ای آن در ویرانی است. پدافند هوایی‌اش آسیب جدی دیده است: حملات ژوئن بیشتر سامانه‌های موشکی زمین‌به‌هوا را نابود کرد و شکاف‌های بزرگی در شبکه راداری هشدار زودهنگام آن ایجاد کرد.

و در ماه دسامبر، نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، به مارالاگو رفت و از ترامپ مجوز حمله به برنامه موشک‌های بالستیک ایران — سنگ‌بنای دفاع کشور — را در زمان و مکانی به انتخاب خود گرفت. این تحول موجودیت جمهوری اسلامی را تهدید می‌کند. این برنامه تنها ابزار باقی‌مانده ایران برای تهدید اسرائیل است. (ایران عمدتاً این موشک‌ها را در داخل تولید می‌کند، بنابراین اسرائیل برای حفظ تضعیف زرادخانه ایران ناچار خواهد بود تقریباً هر شش ماه یک‌بار به این کشور حمله کند.)

ابهام در نیت‌های کنونی ترامپ نیز محاسبات ایران را تغییر داده است. رئیس‌جمهور آمریکا ایران را به دلیل تهدیدی فوری یا در واکنش به اقدام تهاجمی مشخصی از سوی تهران تهدید به حمله نمی‌کند. انگیزه‌های او متنوع و نامشخص است: از پیشرفت کند مذاکرات ناامید شده، خود را ناگزیر می‌بیند از خط قرمزی که در پست خود در «تروث سوشال» تعیین کرده دفاع کند، می‌کوشد از مقایسه‌های ناخوشایند با باراک اوباما بگریزد، و باور دارد می‌تواند عملیات‌های بزرگ را با پیامدهای حداقلی پیش ببرد.

از نگاه ایران، هم اسرائیل و هم ایالات متحده به این جمع‌بندی رسیده‌اند که می‌توانند بدون تحریک مستقیم و هر زمان که نیازهای سیاسی داخلی ایجاب کند، دست به حمله بزنند؛ حتی تهران گمان می‌کند که این دو کشور وسوسه خواهند شد چنین حملاتی را به‌طور مکرر انجام دهند. در نتیجه، مقام‌های ایرانی احساس می‌کنند باید «بینی ترامپ را به خون بکشند»، در غیر این صورت همواره در معرض خطر خواهند بود.

علی خامنه‌ای هفته گذشته در یک سخنرانی تهدید کرد که یک ناو هواپیمابر آمریکایی را غرق خواهد کرد و تنگه هرمز را خواهد بست. با توجه به آرایش نظامی فعلی آمریکا در منطقه، بعید است تهران دست به چنین اقداماتی بزند. اما وارد کردن تلفات به نیروهای آمریکایی برای آن آسان‌تر است. کشتن آمریکایی‌ها می‌تواند گزینه‌ای جذاب باشد: رهبران ایران به یاد دارند که در سال ۱۹۸۳، پس از بمب‌گذاری انتحاری مورد حمایت ایران علیه پادگان تفنگداران دریایی آمریکا در لبنان، رونالد ریگان، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، با وجود آن‌که در ابتدا گفته بود در برابر تروریسم تسلیم نخواهد شد، تمامی نیروهای آمریکایی را از لبنان خارج کرد.

ایالات متحده حدود ۴۰ هزار نیروی نظامی در ۱۳ پایگاه منطقه‌ای مستقر کرده است، بدون احتساب توان قابل توجه دریایی و هوایی که اخیراً به خاورمیانه اعزام کرده است. در ۱۹ فوریه، سفیر ایران در سازمان ملل به این نهاد هشدار داد که در صورت حمله به کشورش، تمامی «پایگاه‌ها، تأسیسات و دارایی‌های نیروی متخاصم» در نزدیکی ایران اهداف مشروع خواهند بود.

اگرچه نیروهای نیابتی منطقه‌ای تهران تضعیف شده‌اند، اما شبه‌نظامیان عراقی و حوثی‌ها همچنان توانایی افزودن به پاسخ ایران را دارند. طبق نظرسنجی مؤسسه کوینیپیاک در اواسط ژانویه، ۷۰ درصد آمریکایی‌ها — و اکثریت جمهوری‌خواهان — با مداخله نظامی در ایران مخالف‌اند. ترامپ در صورت بروز تلفات آمریکایی در جنگی که خود آغاز کرده، با دشواری جدی در توجیه آن روبه‌رو خواهد شد.

ایران همچنین می‌تواند حملات موشکی خود علیه اهداف غیرنظامی در اسرائیل را تشدید کند؛ اقدامی که توان دفاعی اسرائیل را تحت فشار قرار می‌دهد و ایالات متحده را وادار می‌کند منابع بیشتری برای تقویت متحدش اختصاص دهد.

در نهایت، تهران می‌تواند جریان جهانی نفت و کشتیرانی بین‌المللی را هدف قرار دهد؛ اقدامی که قیمت انرژی را افزایش می‌دهد و برای ترامپ به یک آسیب‌پذیری سیاسی جدی بدل می‌شود. ایران ممکن است حوثی‌ها را تشویق کند حملات به کشتی‌های عبوری از دریای سرخ را از سر بگیرند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز در حال آماده‌سازی برای توقیف گزینشی کشتی‌های متعلق به دشمنان در تنگه هرمز بوده است.

اگر درگیری با ایالات متحده عمیق‌تر شود، ایران ممکن است به‌طور جدی حمله مستقیم به زیرساخت‌های انرژی کشورهای عرب حوزه خلیج فارس را بررسی کند. در سال ۲۰۱۹، در جریان کارزار پیشین «فشار حداکثری» ترامپ، ایران به‌طور مستقیم تأسیسات فرآوری نفت ابقیق عربستان سعودی — بزرگ‌ترین مرکز از این نوع در جهان — را هدف قرار داد. به نظر می‌رسید آن حمله طوری طراحی شده بود که به اجزایی آسیب بزند که به‌سرعت قابل جایگزینی بودند و در نتیجه، پیامدها برای عرضه جهانی انرژی محدود بماند. اما اگر تهران این بار زیرساخت‌هایی را هدف بگیرد که می‌داند تعمیر آن‌ها زمان‌بر است، نتایج بسیار مخرب‌تر خواهد بود.

روابط ایران با کشورهای عرب حوزه خلیج فارس اکنون نسبت به آن زمان قوی‌تر است، اما تهران می‌داند رهبران این کشورها نفوذ واقعی نزد ترامپ دارند و اگر تحت فشار قرار گیرند، می‌توانند از او بخواهند عقب‌نشینی کند.

ایران ممکن است ضعیف شده باشد. اما همچنان ابزارهایی برای وارد کردن درد واقعی به ایالات متحده در اختیار دارد — و انگیزه‌اش برای استفاده از آن‌ها بیش از گذشته است. اگر ترامپ بخواهد همان الگوی رفتاری‌ای را حفظ کند که تاکنون برایش کارآمد بوده، به پایانی قاطع و کم‌هزینه برای این بحران نیاز دارد. اما نیروهای قدرتمند، چه در درون خود او و چه در محیط سیاسی پیرامونش، او را به نادیده گرفتن مسیرهای خروجی که پیش‌تر در اختیار داشت سوق داده‌اند.

چهره‌های تندرو ضدایرانی مانند سناتور لیندزی گراهام از ترامپ می‌خواهند که «مثل ریگان حرف بزند و مثل اوباما عمل نکند» — مقایسه‌ای که ترامپ از آن بیزار است و از آن هراس دارد. شاید بعید به نظر برسد که ترامپی که به هوادارانش وعده پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان را داده بود، رهبران ایران را هدف قرار دهد یا نیروهای زمینی برای تغییر رژیم و ملت‌سازی اعزام کند. با این حال، او تا اینجا پیش آمده است. و ممکن است فارغ از هزینه‌ها، باز هم به جلو رانده شود.



نظر شما درباره این مقاله:








ایرانی بودن آزمون دارد
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 14:16

ایرانی بودن آزمون دارد


شهرام خضوعی

خطابم مستقیم است؛ به وزیر امور خارجه ایران، به همان که با اطمینان گفت: «ما ایرانی هستیم.» این جمله ساده است. اما بار سنگینی دارد. ایرانی بودن شعار نیست. مُهر گذرنامه نیست. محل تولد هم نیست. ایرانی بودن تعهد است — تعهد به حقیقتِ تاریخ، به کرامت مردم، به تنوع فرهنگی این سرزمین، و به منافع ملی ایران، نه هیچ ایدئولوژی دیگر. اگر ادعای «ایرانی بودن» دارید، این ادعا آزمون دارد. و برای راستی‌آزمایی آن، پرسش‌های بسیاری می‌توان مطرح کرد. من فقط به بخشی از آن‌ها اشاره می‌کنم.

اکنون بیایید این ادعا را در برابر واقعیت قرار دهیم.

اگر ایرانی بودن یعنی پاسداری و احترام به آیین‌ها و فرهنگ ایرانی: چرا نوروز در سال‌های نخست انقلاب با ادبیاتی تحقیرآمیز مواجه شد؟ چرا چهارشنبه‌سوری «خرافه» خوانده شد و محدود گردید؟ چرا جشن‌هایی چون مهرگان تقریباً از تقویم رسمی حذف شدند؟ چرا آثار ادبی و هنری فاخر با سانسور و محدودیت روبه‌رو شدند؟

اگر ایرانی بودن یعنی پاسداری از نمادها و تاریخ: چرا نشان چندصدساله شیر و خورشید از پرچم ایران حذف و با نشان ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران جایگزین شد؟ چرا سرود ملی پیشین کنار گذاشته شد و روایت تاریخی به « قبل و بعد از ۵۷ » محدود گردید؟ چرا ملی‌گرایی بارها در ادبیات رسمی «انحراف» خوانده شد؟ چرا صدها خیابان و میدان تاریخی تغییر نام یافت؟ چرا در اوایل انقلاب، دولت با تهیه لیستی تحت عنوان «اسامی ممنوعه»، درباره انتخاب نام فرزند شخصی‌ترین حق خانواده، تصمیم می‌گرفت و ایدئولوژی را بر هویت فرهنگی ایران ترجیح می‌داد؟ چرا رسانه رسمی کشور، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، تاریخ ایران را عمدتاً از منظر ایدئولوژیک بازخوانی کرد؟ چرا در این ۴۷ سال حتی یک برنامه فاخر و ماندگار درباره تمدن پیش از اسلام و میراث دوهزار و پانصد ساله ایران تولید نشد؟ چرا تخت جمشید، این بنای عظیم و پرشکوه تاریخی، عمداً مورد هجمه و ویرانی قرار گرفت؟ چرا استاد بزرگی چون بهرام بیضایی, سال‌ها از تدریس و انتشار آثارشان محروم شدند و نهایتاً مجبور به مهاجرت گردیدند؟

روح‌الله خمینی، در ۱۵ مرداد ۱۳۵۹، می‌گوید: « ...افراد ملی به درد ما نمی‌خورند، افراد مسلم به درد ما می‌خورند. اسلام با ملیت مخالف است. معنی ملیت این است که ما ملت را می‌خواهیم، ملیت را می‌خواهیم و اسلام را نمی‌خواهیم.” این جمله روشن می‌کند که از همان ابتدا، حاکمیت ایدئولوژیک، میراث تاریخی و ملیت ایران را نادیده گرفت و افراد و حرکت‌های ملی را سرکوب کرد. این سیاست، ریشه تمام محدودیت‌ها و انحراف‌ها در حوزه فرهنگ، زبان، آیین‌ها و نمادهای ایرانی است.

اگر ایرانی بودن یعنی برابری همه حقوق شهروندان: چرا اهل سنت در تهران مسجد رسمی ندارند؟ چرا اقلیت‌های مذهبی سهمی در نهادهای کلیدی ندارند؟ چرا حتی یک وزیر اهل سنت در طول چهار دهه منصوب نشده است؟ چرا از بدو انقلاب، پیروان آیین بهائی از همه حقوق قانونی و انسانی محروم، مورد شکنجه و اعدام واقع شدند؟ چرا نوکیشان مسیحی با پرونده‌های امنیتی و محدودیت نشر آثار روبه‌رو شدند؟ اگر ایرانی بودن یعنی تنوع قومی و زبانی و آداب و رسوم: چرا اصل ۱۵ قانون اساسی درباره آموزش زبان مادری به‌طور کامل اجرا نشده است؟ چرا در سیستان و بلوچستان شاخص‌های توسعه در پایین‌ترین سطح هستند؟ چرا در کردستان مطالبات مدنی غالباً امنیتی تلقی می‌شوند؟ چرا در خوزستان با وجود منابع عظیم نفت و گاز، بحران آب و فقر گسترده است؟ چرا نرخ اعدام در برخی استان‌های مرزی بالاتر از میانگین کشوری است؟

اگر ایرانی بودن یعنی حق انتخاب و آزادی: چرا نظارت استصوابی شورای نگهبان هزاران نامزد را حذف کرده است؟ چرا دامنه انتخاب مردم به چارچوب محدود تقلیل یافته است؟ چرا اعتراضات ۱۳۸۸، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ با برخورد امنیتی شدید پاسخ داده شد؟ چرا در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ که بیش از ۳۵ هزار زن، مرد، کودک و جوان تنها به‌خاطر داشتن « طرز فکری متفاوت» کشته شدند، هنوز هیچ مقام یا فردی بخاطر این جنایت هولناک محاکمه نشده است؟ چرا برخی چهره‌های سیاسی سال‌ها بدون محاکمه علنی در حصر مانده‌اند؟ چرا بانوان این کشور از بسیاری از حقوق انسانی و اجتماعی خود محروم شده‌اند؛ از برابری در ارث گرفته تا حق طلاق و آزادی پوشش؟

اگر ایرانی بودن یعنی اولویت دادن به منافع ملی و توازن خارجی: چرا میلیاردها دلار در درگیری‌های منطقه‌ای برای نجات رژیم اسد در سوریه هزینه شد؟ چرا حمایت مالی از گروه‌هایی در لبنان و عراق بر اقتصاد مردم تحت فشار اولویت یافت؟ چرا سیاست‌هایی اتخاذ شد که به تحریم‌های گسترده منجر شد؟ چرا قراردادهای بلندمدت با روسیه و چین، با سوابقی که از آن‌ها در تاریخ بجا مانده، با حداقل شفافیت عمومی منعقد گردید؟ چرا کشور اسرائیل که ۱۹۰۰ کیلومتر با ایران فاصله دارد، به عنوان کشوری دشمن و معاند معرفی شد که باید از صفحه دنیا محو شود؟

اگر ایرانی بودن یعنی استفاده خردمندانه از سرمایه انسانی و منابع طبیعی و ساختن آینده‌ای روشن برای این سرزمین: چرا حکومت نه‌تنها پاسدار مراتع، آب‌ها، کوهستان‌ها و دریاهای ایران نیست، بلکه با سوءمدیریت و بی‌توجهی آن‌ها را به مرز نابودی کشانده است؟ چرا بحران‌های اقلیمی سال‌ها نادیده گرفته شد تا امروز نفس شهرها به شماره بیفتد و زمین‌های حاصلخیز به کویر بدل شوند؟ چرا و چگونه به نقطه‌ای رسیده‌ایم که حتی آب و برق — ابتدایی‌ترین زیرساخت‌های یک کشور — در پایتخت به جیره‌بندی و تحقیر مردم انجامیده است؟ این ویرانی اتفاقی نیست؛ حاصل سال‌ها بی‌کفایتی، اولویت‌دادن به سیاست موسوم به «هلال شیعی» بر رفاه مردم، و بی‌اعتنایی آشکار به آینده ایران است.

چرا ایران باید یکی از بالاترین نرخ‌های مهاجرت نخبگان را داشته باشد؟ چرا دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و فضای فرهنگی با محدودیت روبه‌رو هستند؟ چرا سبک زندگی مردم موضوع مداخله حکومتی و بودجه نهادهای ایدئولوژیک بر بخش‌های رفاهی اولویت دارد؟ چرا با وجود منابع عظیم زیرزمینی مانند نفت و گاز، خیل عظیمی از مردم در فقر و تنگدستی هستند ؟

نتیجه‌گیری: ایرانی بودن آزمون دارد. آزمون صداقت با تاریخ، احترام به شهروندان، پاسداری از فرهنگ و میراث پرشکوه کشور، و اولویت دادن به منافع ملی. شما در همه این آزمون‌ها شکست خورده‌اید. کارنامه شما در این آزمون، کارنامه قبولی نیست — شما رفوزه‌ی آزمون ایران هستید. و این شکست، نه یک شعار، که واقعیتی تلخ است که تاریخ و مردم با اعتراضات و عصیان خود علیه شما نوشته و در حال پایان دادن به این انحراف از مسیر تاریخ هستند.



نظر شما درباره این مقاله:








دشنام به‌مثابه مقاومتِ زبانی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 9:46

پرتابِ واژگانِ برهنه بر ویترین‌هایِ قدرت

دشنام به‌مثابه مقاومتِ زبانی


محمود صباحی

دشنام به مثابه بازپس‌گیری زبان

این روزها بخشی از جریانِ روشن‌فکری در جامعه‌ی ایرانی، رسالتی تازه برای خود دست‌وپا کرده است: بازی در نقشِ «معلم اخلاق» برای توده‌هایی که کارد به استخوان‌شان رسیده است. این جریان با تمرکزی وسواس‌گونه بر مقوله‌ی «دشنام‌گویی»، تلاش می‌کند هرگونه اعتراض یا خشمِ کلامی مردم در فضای عمومی را در حدِ «بی‌فرهنگی» یا «سقوط اخلاقی» فرو بکاهد؛ اما حقیقت این است که پشتِ این ژست‌های شیکِ آداب‌دانی، نوعی منکوب‌کردنِ سیستماتیک نهفته است.

من در این نوشته می‌خواهم از «حقِ ناسزا گفتن» در فضای عمومی دفاع کنم؛ با این استدلال بنیادین که انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامت‌اش زیر چرخ‌دنده‌های تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیل‌گرانِ عافیت‌طلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی (Moral Grandstanding)، بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است. کسانی که نفس‌شان از جای گرمی درمی‌آید، همواره کوشیده‌اند با آویختن به برخی آموزه‌های دینی یا فلسفه‌های کلاسیک و مدرن، خشمِ صادقانه‌ی توده‌ها را بی‌اعتبار کنند. آن‌ها با ژستی حق‌به‌جانب و با تندی‌ای که خود دست‌کمی از تحکم و ناسزا ندارد، در پیِ مهندسیِ جامعه از «بالا» هستند؛ و این همانا روشن‌ترین نشانه‌ی استبدادِ نهفته در نهادِ آن‌هاست که خود را در لفافِ مبارزه با یک «دیکتاتوریِ فرضی در آینده» پنهان می‌کند.

واقعیت این است که دشنام، آخرین سنگرِ کسی است که تمامِ امکان‌های بیانی و زبانی‌اش از سوی ساختارِ قدرت مصادره شده است. وقتی یک چهره‌ی عمومی یا سیاسی، با کلماتِ آراسته و لبخندی ملیح، فاجعه‌ای را توجیه می‌کند، «فحش» تنها سلاحی است که می‌تواند آن آرایشِ غلیظِ واژگانی را پاک کند و وقاحتِ نهفته در پشتِ جملاتِ مبادی‌آداب را به لجن بکشد. در واقع، ناسزاگوییِ مردم عادی نه نشانی از بی‌فرهنگی، بلکه تجلیِ «صداقتِ بیولوژیک» در برابرِ ریایِ سیاسی و اخلاقی است. کسی که به زبانِ گرسنگی، فقدان و تحقیر سخن می‌گوید، نمی‌تواند و نباید واژگانِ کسانی را وام بگیرد که از بالاترین رفاه و فرصت‌های زندگی برخوردارند؛ همان‌هایی که فاقد این شعورِ حداقلی‌اند که درک کنند دشنام در فضای سیاسی، نه یک لغزش اخلاقی، بلکه یک ضرورتِ کارکردی برای درهم‌شکستنِ هژمونیِ دروغ است.

عصیانِ زبان؛ دشنام به مثابه «خرده‌مقاومت» در برابرِ خشونتِ نمادین

برای درکِ ضرورتِ دشنام در فضای عمومی، باید از عینک پیر بوردیو به ماجرا نگریست. بوردیو از مفهومی به نام «خشونت نمادین» (Symbolic Violence) سخن می‌گوید؛ نوعی از سلطه که نه با باتوم، بلکه با تحمیلِ «زبان» و «آدابِ خاص» اعمال می‌شود. وقتی روشن‌فکران یا قدرت‌مداران، دشنام‌گویی را تحتِ عنوانِ «بی‌فرهنگی» منکوب می‌کنند، در واقع در حالِ تثبیتِ سلطه‌ی خویش‌اند. آن‌ها می‌خواهند قواعدِ بازی را در «میدانِ سیاست» به‌گونه‌ای تعریف کنند که طبقاتِ فرودست، به دلیلِ نداشتنِ «سرمایه‌ی زبانیِ» مورد تأییدِ نخبگان، پیشاپیش بازنده باشند. منطقِ آن‌ها روشن است: «فقط با زبانی حرف بزن که ما رسمیت می‌دهیم.» اما مسئله این‌جاست که زبانِ رسمی، خودْ زبانِ قدرت است؛ زبانی که فریب و استثمار در بسترِ آن بازتولید می‌شود.

در این چارچوب، دشنام گونه‌ای «خرده‌مقاومتِ زبانی» است؛ کنشی نمادین که در غیابِ امکانِ اعتراضِ ساختاری، در قلمروِ آن‌چه جیمز اسکات (James C. Scott) «گفتارِ پنهان» (Hidden Transcript) می‌نامد، قوام می‌یابد. اسکات در کتابِ «سلطه و هنر مقاومت»، با تبیینِ زیستِ دوگانه‌ی فرودستان نشان می‌دهد که گروه‌های تحتِ سلطه، اگرچه در پیشگاهِ قدرت به‌ناچار مطابقِ میلِ او رفتار می‌کنند، اما در فضاهای مصون از نظارت، روایتی ستیزه‌جو و مخالف‌خوان دارند. از نظر او، این اطاعتِ صوری غالباً تاکتیکی استراتژیک برای بقاست؛ در حالی که هم‌زمان، مقاومتِ واقعی در سنگرِ همین گفتارهای پنهان جریان دارد تا ابهتِ قدرت را از درون فرسوده کند.

بر همین اساس، فرودستانی که در برابرِ ساختارهای مسلط بی‌قدرت شده‌اند، در فضای غیر رسمی و هر کجایِ امنی که بیابند، با سلاحِ تمسخر و ناسزا، اقتدارِ نمادینِ مراجعِ قدرت را می‌فرسایند. به بیانِ دیگر، این دشنام نه یک «ابتذالِ کلامی» ــ آن‌گونه که مدعیان می‌پندارند ــ بلکه لرزه‌ای است بر اندامِ سیاست‌مداران، سلبریتی‌های موج‌سوار و خودنمایانِ اخلاقی که از بقای وضعِ موجود سود می‌برند؛ و بسا پتکی برای ویران کردنِ آن اعتبارِ ساختگی که تنها در پناهِ «ادبِ فرمایشی» دوام می‌آورد؛ یا دقیق‌تر بگویم، دشنام همان نقطه‌ای است که در آن، خشم از قلمروِ «گفتارِ پنهان» بیرون می‌زند و به فضای عمومی سرریز می‌کند تا قداستِ دروغینِ قدرت را در هم بشکند.

دشنام؛ منطقِ کارناوالی و فروپاشیِ شوکتِ قدرت

برای درکِ عمیق‌ترِ «حقِ دشنام» و کارکرد اجتماعی آن، باید به سراغ میخائیل باختین و مفهومِ «فرهنگِ کارناوالی» (Carnivalesque) رفت. باختین معتقد است در طول تاریخ، همواره دو دنیای موازی وجود داشته است: دنیای رسمی ــ که مظهرِ خشکی، جدیت و سلسله‌مراتبِ سرکوب‌گر است ــ و دنیای کارناوالی که فضایی رها، خنده‌زن و ساختارشکن دارد. در دنیای کارناوالی، همه‌ی قراردادهای اجتماعی به‌گونه‌ای موقت فسخ می‌شوند و فاصله‌ی میان «رعیت» و «ارباب» یا «عوام» و «خواص» فرو می‌ریزد؛ در این فضا، دشنام و ناسزا نه یک خطایِ رفتاری، بلکه یک «کنشِ برابرساز» است. باختین دشنام را بخشی از زبانِ «میدانِ شهر» می‌داند که دو کارکرد حیاتی دارد:

۱. پایین کشیدنِ «حضرتِ برین»: وقتی مردم به یک چهره‌ی سیاسی یا یک تحلیل‌گرِ پرمدعا دشنام می‌دهند، در واقع او را از عرشِ مقدسِ «دانای کل» به فرشِ «واقعیتِ مادی» پرتاب می‌کنند. دشنام در این‌جا، یک فرآیندِ «زمینی‌سازی» است که نهیب می‌زند: «تو هم انسانی هستی از گوشت و پوست و خون و از قضا، خطاکار و وقیح؛ پس ورای نقد نیستی.» این تنزّلِ رتبه‌ای، نخستین گام برای افسون‌زدایی از قدرتی است که خود را پشتِ هاله‌ای نفوذناپذیر از تقدس، تخصص یا اخلاق پنهان کرده تا از پاسخ‌گویی بگریزد.

۲. برساختنِ فضای رهایی: دشنام در میدانِ شهر ــ که امروزه همان فضای مجازی و به‌ویژه شبکه‌ی اکس (X) است ــ به انسانِ تحتِ فشار اجازه می‌دهد تا برای لحظاتی از زیرِ یوغِ «زبانِ مؤدبانه‌ی تحمیلی» بگریزد. این زبان، برخلافِ زبانِ رسمی که میانِ آدم‌ها مرز و سلسله‌مراتب می‌کشد، زبانی خودرو و بی‌تکلف است که به گونه‌ای مستقیم از بطنِ زیستِ واقعی و تجربه‌ی مشترکِ رنج برمی‌جوشد و پیوندِ عاطفی و سیاسیِ میانِ توده‌ها را بازسازی می‌کند.

روشن‌فکرِ ایرانی که دشنامِ مردم را نشانه‌ی «سقوط» می‌بیند، در واقع «جدی‌بودنِ ملال‌آورِ قدرت» را با «اخلاق» اشتباه گرفته است. او درک نمی‌کند که دشنام، ابزارِ مردم برای «خندیدن به ریشِ قدرت» و بی‌اثر کردنِ ارعابِ زبانیِ فضیلت‌فروشان و منزه‌طلبانی است که سودای مهندسیِ توده‌ها را در سر دارند. به تعبیرِ باختینی، دشنام در فضای عمومی نوعی «تولدِ دوباره‌ی زبان» است؛ لحظه‌ای که در آن واژگان از قیدِ استبدادِ آداب‌دانی رها می‌شوند تا حقیقتِ عریانِ خشم را بازنمایی کنند. این فرآیند، توازنِ قوای اجتماعی را از سه طریقِ عمده بازیابی می‌کند:

الف. برابرسازیِ کلامی: دشنام، فاصله‌ی طبقاتی و کاذبِ میانِ «تحلیل‌گرِ باپرنسیب» و «فردِ مستأصل» را ویران می‌کند؛ در لحظه‌ی دشنام، آن هاله‌ی «دانایِ کل بودنِ» سیاست‌مدار یا سرآمدِ همه‌چیزدان فرو می‌پاشد و او در برابرِ مخاطبش بی‌دفاع و رسوا می‌شود.

ب. پایانِ «تظاهر به وفاداری»: دشنام، اعلامیه‌ی رسمیِ فسخِ قراردادِ اجتماعیِ «ادب» میان صاحبانِ تریبون و مردم است. توده‌ها دیگر ضرورتی نمی‌بینند برای کسانی که زندگی‌شان را تباه کرده‌اند، «نقابِ احترام» بر چهره بگذارند.

ت. افشای وقاحت: وقتی یک تصمیمِ سیاسی هزاران نفر را به کامِ مرگ می‌فرستد و زیستِ میلیون‌ها انسان را به حالتِ زنده‌مانی درمی‌آورد، توصیفِ آن با واژگانِ اتوکشیده ــ و به‌ویژه پناه گرفتن در سایه‌ی «نزاکتِ سیاسی» (Political Correctness) ــ چیزی جز همدستی با فاجعه نیست. در چنین ضیافتِ وقاحتی، رعایتِ ادب، خیانت به حقیقت است. دشنام اما، ابعادِ انسانی و رنج‌بارِ فاجعه را به صریح‌ترین شکلِ ممکن فریاد می‌زند تا راهِ هرگونه توجیه سیاسی، فلسفی و اخلاقی را بر وقاحت ببندد. دشنام در این‌جا، زبانِ برهنه‌یِ رنجی است که اجازه نمی‌دهد فاجعه در هزارتویِ کلماتِ نخبگانی گم شود.

بنابراین، باید پذیرفت که دشنام در فضای عمومی، نه یک انحراف، بلکه واکنشِ دفاعیِ جامعه‌ای است که «زبانِ رسمی»‌اش توسطِ دروغ مصادره شده است. وقتی کلماتِ معیار، کارکردِ خود را در بازنماییِ حقیقت از دست می‌دهند، دشنام به آخرین سنگرِ حقیقت‌گویی بدل می‌شود؛ لذا این پدیده نه نشانه‌ی سقوطِ فرهنگ، بلکه تلاشِ جانانه‌ی فرهنگ برای بازیابیِ «صداقت» در بحرانی‌ترین لحظاتِ تاریخی است. در نهایت، کسی که از «حقِ ناسزا» می‌ترسد، در واقع نه نگرانِ اخلاق، بلکه هراسان از عیان‌شدنِ خشمی است که دیگر با هیچ واژه‌ی شسته‌ورفته‌ای قابلِ مهار نیست.

دشنام به مثابه «سلاحِ ستمدیده» یا «تازیانه‌ی سلطه»؟

برای آن‌که در تله‌ی مغالطه‌هایِ شبه‌روشن‌فکرانه نیفتیم، باید مرزی اخلاقی و ساختاری رسم کنیم: هر دشنامی «حق» نیست. آن‌چه ما از آن دفاع می‌کنیم، «دشنامِ رهایی‌بخش» است؛ فریادی که رو به سوی «بالا» ــ یعنی قدرت و هر شکلی از اتوریته ــ دارد، نه ناسزایی که رو به «پایین» و به سمتِ اقلیت‌ها، فرودستان و قربانیان پرتاب می‌شود.

دشنامی که مردمِ عادی به یک سیاست‌مدارِ فاسد، سلبریتیِ فرصت‌طلب یا تحلیل‌گرِ جاده‌صاف‌کنِ ظلم می‌دهند، کنشی برای «تخریبِ ابهتِ پوشالی» و ابزاری در دستِ بی‌قدرتان برای ایجادِ توازنِ قواست. اما دشنامی که از موضعِ قدرت صادر شود ــ خواه این قدرت ریشه در ثروت و جایگاهِ سیاسی داشته باشد و خواه در تریبون‌های رسانه‌ای و کرسی‌های دانشگاهی ــ دیگر «فریادِ درد» نیست، بلکه خودِ «سرکوب» است. ما از حقِ نالیدنِ فردِ زیرِ شکنجه دفاع می‌کنیم، نه حقِ عربده کشیدنِ شکنجه‌گر. وقتی یک چهره‌ی دانشگاهی یا رسانه‌ای از موضعِ برتر، توده‌ها را منکوب می‌کند، او در حالِ نقد نیست؛ بلکه در حالِ بازتولیدِ همان استبدادی است که در لفافِ کلمات، مدعیِ ستیز با آن است. هیچ‌کس حق ندارد در مقامِ «قیمِ اخلاقی» یا «عقلِ کل» با مردم سخن بگوید؛ چرا که این چیزی نیست جز بازتولیدِ همان الگویِ خودکامگی در هیئتی دیگر.

دفاع از حقِ دشنام، هرگز به‌معنای تأییدِ نژادپرستی، زن‌ستیزی یا تعرض به حریمِ خصوصیِ انسان‌های بی‌دفاع نیست. دشنامِ موردِ نظرِ ما، «دشنامِ سیاسی» است؛ یعنی هدف گرفتنِ آن نقابِ عمومی و جایگاهی که افراد به واسطه‌ی آن در سرنوشتِ جمعیِ ما دخالتِ فعال دارند. وقتی کسی در فضای عمومی بر صندلیِ قدرت یا تحلیل می‌نشیند، «لحنِ تندِ توده‌ها» بخشی از مالیاتِ جایگاهِ عمومیِ اوست. نمی‌توان هم از مواهبِ قدرت و شهرت برخوردار بود و هم انتظار داشت که مردم در برابرِ ادعاهای بی‌اساس، عقلانیتِ خودخوانده و به‌ویژه بی‌شرمی‌ها، با لکنتِ زبان و وسواسِ لغوی سخن بگویند: وقتی زبانِ نخبگانی با استدلال‌هایِ پوشالی سعی در بزک کردنِ فاجعه دارد، دشنام آخرین راه برای فراخواندنِ حقیقت به صحنه است. از همین‌رو، باید میان «فحاشیِ تفننی و میان‌فردی» با «دشنامِ سیاسی» مرزی قاطع کشید؛ دشنام در سپهرِ همگانی، نه یک لغزشِ کلامی، بلکه بیش‌از‌همه «زبانِ اضطرار» است. زمانی که تمامِ مجاریِ قانونیِ تظلم‌خواهی مسدود است، وقتی رسانه‌ی رسمی به بوقِ تبلیغاتی بدل شده و نقدِ محترمانه تنها با پوزخندِ تحقیرآمیزِ قدرت مواجه می‌شود، دشنام تنها راهِ باقی‌مانده برای «برهم زدنِ نمایشِ نظم» و ایجادِ گسست در پیکره‌ی صلبِ وضعِ موجود است.

در چنین بستری، کسانی که با وسواسِ بیمارگونه روی «لحن» تمرکز می‌کنند، آگاهانه یا ناآگاهانه در حالِ ذبح کردنِ «محتوا» هستند. تلاشِ آن‌ها برای «پاکیزه‌سازیِ زبان»، در واقع تلاشی است برای سترون کردنِ یک اعتراضِ برحق، تا آن را به یک گپ‌وگفتِ بی‌خطر و لذت‌گرایانه در باغِ اپیکور تقلیل دهند. غافل از این‌که برای انسانی که در آستانه‌ی خفگی است، رعایتِ آدابِ سخن گفتن نه یک فضیلت، بلکه نوعی انتحار است؛ چرا که دشنام در این‌جا نه برای رنجاندن، بلکه برای کمک به دَم‌زدن و زنده‌ماندن بر زبان جاری می‌شود.

ادب؛ پاداشِ عدالت، نه وظیفه‌ی ستمدیده

نمی‌توان کرامتِ انسانیِ کسی را سلب کرد، زندگی‌اش را نادیده گرفت و سپس انتظار داشت که او در اعتراض به حذفِ خویش، با زبانِ معیار و نزاکتِ فرمایشی سخن بگوید. دفاع از حقِ دشنام، دفاع از «بی‌فرهنگی» نیست؛ بلکه ایستادن پایِ «حقِ بی‌پرده‌گویی» در برابرِ هیمنه‌ی دروغ است. دشنام نشانه‌ی آن است که جامعه هنوز زنده است، هنوز درد می‌کشد و هنوز آن‌قدر تباه و تسلیم نشده که در برابرِ وقاحتِ قدرت، به «سکوتِ مؤدبانه» ــ که چیزی جز پذیرشِ تدریجیِ مرگ نیست ــ تن بدهد.

بنابراین، دشنام نه یک انحرافِ اخلاقی، بلکه آخرین خاکریزِ دفاع از شرافتِ انسانی است؛ آن هم در جهانی که قواعدِ زبانی و لغت‌نامه‌هایش را صاحبانِ قدرت تألیف کرده‌اند تا کوچک‌ترین روزنه‌ای برای فریادِ محرومان باقی نماند. کسی که دشنام می‌دهد، هنوز امیدوار است که طنینِ صدایش ــ حتی به قیمتِ خراشیدنِ گوش‌هایِ ساکنانِ صدرِ جلال ــ شنیده شود. حقیقت این است که باید از «سکوتِ کامل» ترسید، نه از دشنام؛ چرا که دشنام، آخرین تقلا برای «سخن گفتن» است، اما سکوت، ضربه‌ی کشنده و پایان‌بخشِ تبر بر پیکره‌ی لرزانِ گفت‌وگو و آغازِ فصلی است که در آن دیگر هیچ واژه‌ای، توانِ مهارِ فاجعه را نخواهد داشت.


نظر خوانندگان:


■ جناب صباحی گرامی، درود بر شما.
جانا سخن از زبان ما میگویی. من سد در سد با این نوشتار نوآورانۀ شما همسو هستم، و این سخن شما را درست می‌دانم که «انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامت‌اش زیر چرخ‌دنده‌های تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیل‌گرانِ عافیت‌طلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است». فزون بر آن، یادآوری می‌کنم که بزرگترین اندیشمندان تاریخ ما یعنی کسانی مانند مولوی، حافظ و سعدی در سده‌های پیش و میرزاده عشقی و ایرج میرزا در ادبیات مشروطه، و زنده یاد ذبیح بهروز (ابن دیلاق) در یکی دو دهۀ پیش، از همین روش در دریدن پردۀ دروغ و خرافات و زهد ریایی زاهدان و ملایان بهره گرفته‌اند.
شوربختانه این روزها کسانی برای پنهان ساختن دو دوزه بازیهای خود و ناکامی در پیشبرد سیاستهای نادرست خود، پشت پردۀ ادب ریایی و روشهای به ظاهر مؤدبانۀ تیتیش‌مامانی و دروغگویانه بهره می‌گیرند. من با توجه به برخی نکات بازدارنده که شما هم به درستی از آن یاد کرده‌اید، دشنام به زورگویان، فاسدان، ملایان موقوفه خوار و دزدان با چراغ ایرانی، یکی از «حقوق شهروندی ایرانیان» علام می‌کنم و این سخن حافظ را دربارۀ حکومتگران و قاضیان دروغین دسگاه قضایی جمهوری اسلامی یادآوری می‌کنم که: می حرام ولی به زمال اوقاف است.
با سپاس از شما. بهرام خراسانی. چهارم اسفند ۱۴۰۴ / یعنی یک رو روز پس از سوم اسفند.


■ درود جناب صباحی، سپاس از شما برای این نوشته روشنگر.
متاسفانه برخی روشنفکران و فعالین سیاسی به سبب عدم درک احساسات مردم عادی، پیش‌فرض‌ها و نرم‌های فکری و یا جانبداری خود از دیدگاههای مخالف شخص دشنام دهنده هواداران یک جریان را به عنوان لمپن، چماقدار، فحاش، ارازل و اوباش، فالانژ و فاشیست خطاب می‌کنند. برخی از این فعالین قلمزن خود از چماق قلم برای تحقیر و تخریب جریانات مخالف استفاده می کنند. آنها استفاده از واژه های تحقیر آمیز را حق انحصاری خود می دانند.
من همیشه فکر می‌کردم دشنام هم می‌تواند نشانه فشار عصبی و آستانه تحمل پایین باشد و هم می تواند ابزاری باشد که در مقابل کسانی که از نظر گفتاری یا نوشتاری دست بالا را دارند استفاده شود که تعادلی در توازن قوا پیدا شود. امیدوارم از این وسیله تنها در مقابل حاکمان و حامیان رژیم استفاده شود و رقبای سیاسی که دشمن مشترکی دارند در گفتگوهای درون جبهه مردم از انگ زنی، تهمت زنی، فحاشی، تحقیر، تخریب بپرهیزند.
با عرض ادب و احترام، بابک خرمدین


■ صباحی گرامی، نوشته شما مرزهای مابین خشم مردمی و مبارزه زبانی از یک طرف، و انتقام لمپنیسم از جنبش مدرن ایرانیان، از آزادیخواهی زنان ایرانی در قیامشان علیه افکار فرومایه جمهوری اسلامی، از خواست باالقوه ایرانیان ستم دیده برای زندگی صلح آمیز در جامعه‌ای بدون تعصب، از جنبش زن زندگی آزادی، از طرف دیگر را غبار آلود می‌کند. من حس شما را درک می‌کنم و کاملا با آن همراهم، اما این شرایط ویژه ایران است که حساسیت چند جانبه به این موضوع میب‌خشد. اتاق فکر جمهوری اسلامی نیز اهمیت و کارکرد توهین زبانی را بخوبی درک می‌کند و در این زمینه کارکشته است، بازجو های رژیم سالها تجربه دارند که کارکرد روانی ناسزا گویی (بویژه از نوع مستهجن آن) تا چه اندازه و چگونه اثر گذار است. سپاه سایبری رژیم همواره در این زمینه فعال بوده، بویژه بعد از “زن زندگی..” و گاها موفقیت نسبی نیز داشته است. تعریف شما از کنترل زبانی در خدمت حاکمان و طبقات متمایز جامعه آموزنده است و سپاسگذارم، اما می‌دانیم که این کنترل زبانی وجه دیگری نیز دارد که با اشارات “آتش به اختیار” از بالا و اعمال آن از پایین جامعه شروع می‌شود. بخصوص در سالهای اولیه بعد از ۵۷ این روش بشدت از طرف رادیکال‌های رژیم مرسوم بود و بطور زنجیره‌ای تا امروز ادامه دارد. از اینروست که هنگام چراغ سبز دادن به حق زبانی ستم دیدگان در ایران کنونی بد نیست تمایز آن با لمپنیسم بویژه از نوع مرد سالار آن را خیلی شفاف بیان کنیم.
با احترام، پیروز




نظر شما درباره این مقاله:








دست درازِ کرملین
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 23:00

دست درازِ کرملین


ترجمه: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم:
کتاب «مرگ تروتسکی: داستان واقعی توطئه برای کشتن بزرگ‌ترین دشمن استالین» نوشتهٔ جاش آیرلند، صرفاً روایتی تاریخی از یک ترور سیاسی نیست؛ بلکه کالبدشکافی سازوکاری است که در آن قدرت، برای بقای خود، مرزهای جغرافیا، اخلاق و حتی واقعیت را درمی‌نوردد. این کتاب نشان می‌دهد چگونه دولتی که خود را وارث یک انقلاب رهایی‌بخش می‌دانست، به‌تدریج دستگاهی پیچیده برای حذف فیزیکی مخالفانش در داخل و خارج از کشور بنا کرد.

در مرکز این روایت، چهره‌ای ایستاده است که هم انقلابی آرمان‌گرا بود و هم معمار خشونت انقلابی: وآن کسی نبود جز تروتسکی، که خود از پایه‌گذاران نظام سرکوب بلشویکی بود، سرانجام قربانی همان منطق بی‌رحمانه‌ای شد که زمانی توجیه‌گر آن بود. دشمن اصلی او، یعنی استالین نه‌تنها در داخل شوروی پاکسازی‌های خونین به راه انداخت، بلکه حذف مخالفان را به سیاستی فرامرزی تبدیل کرد. عملیات ترور تروتسکی در مکزیک، نمونه‌ای کلاسیک از «دست دراز کرملین» [یا «بازوی بلند کرملین»] بود؛ مفهومی که بعدها نیز در ادبیات سیاسی برای توصیف ترورهای برون‌مرزی به کار رفت.

مطالعه این کتاب، برای خواننده ایرانی، صرفاً بازگشت به گذشته شوروی نیست؛ بلکه تأملی است درباره چند مسئله بنیادی که همچنان در سیاست معاصر ایران موضوعیت دارند:

۱. انقلاب و چرخه خشونت
یکی از تلخ‌ترین درس‌های سرنوشت تروتسکی این است که انقلاب‌هایی که با منطق «خشونت ضروری» آغاز می‌شوند، اغلب فرزندان خود را نیز می‌بلعند. این پرسش برای جامعه ایران نیز مطرح است: آیا می‌توان با توجیه خشونت به نام عدالت، در نهایت از استبدادی تازه جلوگیری کرد؟ تجربه شوروی نشان می‌دهد که اگر خشونت به ابزار مشروع سیاست تبدیل شود، دیر یا زود علیه خود انقلابیون نیز به کار خواهد رفت.

۲. دستگاه‌های امنیتی و منطق بقا
در کتاب آیرلند، نهادهای امنیتی از ابزارهای موقت انقلاب به ساختارهای دائمی قدرت بدل می‌شوند. آنچه در ابتدا «دفاع از انقلاب» نام داشت، به سامانه‌ای خودمختار برای حذف مخالفان تبدیل شد. این مسئله برای ایران امروز نیز اهمیت دارد؛ زیرا هر نظام سیاسی که بقای خود را بر امنیتی‌سازی دائمی جامعه بنا کند، ناگزیر به گسترش دایره «دشمن» خواهد شد.

۳. اپوزیسیون در تبعید
تروتسکی سال‌های پایانی عمرش را در تبعید گذراند و همچنان خود را بازیگری مرکزی در صحنه سیاست می‌دانست. کتاب نشان می‌دهد که حکومت‌های اقتدارگرا حتی در خارج از مرزهایشان نیز مخالفان را تهدیدی حیاتی تلقی می‌کنند. در فضای سیاسی امروز ایران، که بخش مهمی از اپوزیسیون در خارج از کشور فعالیت می‌کند، این پرسش همچنان زنده است:
مرز میان مخالفت سیاسی و تهدید امنیتی چگونه تعریف می‌شود؟ و چه زمانی «امنیت ملی» به پوششی برای حذف صدای منتقد تبدیل می‌گردد؟

۴. اسطوره‌سازی و واقعیت قدرت
آیرلند نشان می‌دهد که چگونه هم استالین و هم تروتسکی در حصار تصویرهای اسطوره‌ای خود زندانی شدند. در سیاست ایران نیز، چه در میان حاکمیت و چه در میان مخالفان، شخصیت‌محوری و اسطوره‌سازی می‌تواند جایگزین نهادسازی و عقلانیت سیاسی شود. تجربه شوروی هشداری است درباره خطر «رهبرمحوری کاریزماتیک» و تمرکز بیش از حد قدرت در یک فرد.

در نهایت کتاب مرگ تروتسکی نه صرفاً داستان یک ترور، بلکه روایت منطقی است که در آن قدرت ایدئولوژیک، وقتی از نظارت و پاسخگویی تهی شود، به حذف بی‌مرز مخالفان می‌انجامد. برای خواننده ایرانی، این کتاب فرصتی است برای اندیشیدن به این پرسش بنیادین: آیا می‌توان آرمان عدالت و آزادی را بدون افتادن در چرخه خشونت انقلابی و دستگاه‌های سرکوب حفظ کرد؟ سرنوشت تروتسکی یادآور این حقیقت تلخ است که انقلاب‌ها اگر نتوانند خود را به قانون، نهاد و تکثر سیاسی مقید کنند، ممکن است همان نیرویی را که وعده رهایی می‌دادند، به ابزاری برای حذف بدل سازند.

دست درازِ کرملین

نگاهی به کتاب «مرگ تروتسکی: داستان واقعی توطئه برای کشتن بزرگ‌ترین دشمن استالین»
نوشتهٔ جاش آیرلند
انتشارات جان موری، ۳۸۴ صفحه، ۲۵ پوند

از زمان انقلاب روسیه، با وقفه‌ای کوتاه در دوران گورباچف، کرملین قتل را به‌مثابه بخشی از سیاست دولتی به کار گرفته است. لنین که خود از چند سوءقصد جان سالم به در برده بود، به‌سرعت «چکا» (Cheka) را بنیان نهاد (که بعدها به گِ پِ او (GPU) ، ان‌کاوه‌ده (NKVD)، کا.گ.ب و امروز اف‌اس‌بی تبدیل شده است)؛ نهادی که اختیار داشت به‌عنوان «پلیس، بازپرس، دادستان، قاضی و جلاد» عمل کند. این سازمان در دوران «ترور سرخ» کشتارهای گسترده‌ای را سامان داد و آزمایشگاهی مخفی برای ساخت سم (با استفاده از زندانیان گولاگ به‌عنوان موش آزمایشگاهی) تأسیس کرد تا «دشمنان مردم» را به‌صورت فردی از میان بردارد. این ترورها را «عملیات حذف فیزیکی» می‌نامیدند و مأموران شوروی برای اجرای آن‌ها از اسلحه، بمب، چاقو و دیگر سلاح‌ها نیز استفاده می‌کردند. از نظر بلشویک‌های متعهد، قتل وسیله‌ای ضروری برای تحقق دیکتاتوری پرولتاریا و آفرینش بهشت کارگری بود. تروتسکی نیز همچون لنین به بی‌رحمی انقلابی مباهات می‌کرد: “باید یک‌بار برای همیشه از یاوه‌های کوئیکری–پاپیستی (Quaker–Papist) درباره تقدس حیات رها شویم.”

در مارس ۱۹۱۸، در نقطه‌ای حساس از جنگ داخلی، لنین تروتسکی را به سمت کمیسر امور نظامی منصوب کرد و او در این مقام، تدابیر سخت‌گیرانه‌ای برای سازمان‌دهی و احیای ارتش سرخ اتخاذ نمود. به دستور تروتسکی، فراریان بی‌درنگ تیرباران می‌شدند و اعدام‌های نمایشی دیگری نیز صورت گرفت. او افسران تزاری را با گروگان گرفتن خانواده‌هایشان وادار به پیوستن به صفوف خود کرد و قصد داشت «آهن گداخته‌ای بر ستون فقرات کولاک‌های اوکراینی بکشد». تروتسکی در سرکوبگری هم‌پای استالین بود؛ همان استالینی که او را «دهاتی بی عرضه» (oafish provincial) می‌خواند و در مقابل، استالین که از عینک پنسی و ریش بزک‌کرده رقیبش بیزار بود، او را به عنوان «فرمانده نمایشی» (operetta commander) تمسخر می‌کرد. بی‌تردید تروتسکی خودشیفته و نمایشی بود؛ با قطار زرهی‌اش، همراه با گروه فیلم‌برداری، ایستگاه رادیویی، چاپخانه و ارکستر، در کشور می‌تاخت. اما در عین حال خطیبی الهام‌بخش، مبلغی درخشان و رهبری کاریزماتیک بود که نقشی بی‌همتا در شکست سفیدها (the Whites) ایفا کرد. بسیاری گمان می‌بردند او «ناپلئون شوروی» خواهد شد؛ نماینده صلیب سرخ آمریکا، ریموند رابینز (Raymond Robins)، او را «بزرگ‌ترین یهودی پس از عیسی مسیح» خواند.

با این حال، تروتسکی در انحصار قدرت، حریف استالین نبود. پس از مرگ لنین، آن گرجی بدخواه نوع تازه‌ای از استبداد را شکل داد و به‌تدریج تروتسکی را منزوی کرد؛ کسی که او را «گورکن انقلاب» نامید. در ۱۹۲۹، تروتسکی از روسیه اخراج شد و تا ۱۹۳۷ در تبعیدی پر از خانه به دوشی زیست، تا آن‌که با دخالت هنرمند کمونیست، دیه‌گو ریورا (Diego Rivera)، در مکزیک پناهندگی یافت. در آن زمان، استالین آخرین دشمنان مظنون را نیز از میان برمی‌داشت و پاکسازی‌ها را با دادگاه‌های نمایشی توجیه می‌کرد که مدعی بودند اتحاد شوروی زیر تهدید «توطئه هیولایی تروتسکیستی» قرار دارد. شاید خود او نیز به این امر باور داشت و شاید تروتسکی هم این گونه طرز تفکری داشت و همچنان (به تعبیر چرچیل) خود را «غول اروپا» می‌دانست، هرچند به‌درستی دادگاه‌های نمایشی استالین را «بزرگ‌ترین پرونده‌سازی تاریخ» می‌خواند. با آغاز جنگ جهانی دوم، ذهن استالین بیش از هیتلر، به تروتسکی مشغول بود و حذف او را به هدفی اصلی در سیاست خارجی شوروی بدل ساخت.

چنان‌که جاش آیرلند (Josh Ireland) در این کتاب خوش‌خوان روایت می‌کند، استالین منابع عظیمی را صرف عملیاتی با نام رمز «UTKA» (به روسی به معنای «اردک» و نیز «حقه») کرد. ان‌کاوه‌ده به‌طور کامل به ارتباطات تروتسکی نفوذ تمام و کمال داشت و حتی مأموری را در کنار پسر فداکار اما مورد سوءاستفاده‌اش، لو (Lev)، در پاریس گماشت. چه‌بسا لو را نیز مسموم کرده باشند؛ او پس از عمل آپاندیس به‌طور غیرمنتظره‌ای درگذشت، که شاید مصداق این گفته منسوب به ان‌کاوه‌ده به نقل از والتر کریویتسکی باشد: “هر ابلهی می‌تواند قتلی را مرتکب شود، اما برای مرگی طبیعی هنرمند لازم است.”

حمله مستقیم به تروتسکی را لئونید ایتینگون (Leonid Eitingon)، جلادی کارآزموده که مهارت‌هایش را در جنگ داخلی اسپانیا صیقل داده بود، سازمان‌دهی کرد. او پس از رابطه با زنی آتشین‌مزاج از کاتالونیا به نام کاریداد مرکادر (Caridad Mercader)، پسرش رامون (Ramón) را به خدمت گرفت تا به مقر مستحکم تروتسکی در حومه مکزیکوسیتی نفوذ کند؛ و این کار با ترفند کلاسیک «دام عشقی» انجام شد.

رامون که استاد فریب بود و تعصب استالینی خود را پشت نقاب یک خوشگذران پنهان می‌کرد، خواهر آمریکایی یکی از منشی‌های تروتسکی را اغوا کرد. او با نام مستعار «فرانک جکسون» (Frank Jacson) خود را تاجر معرفی می‌کرد و اغلب همراه او به ویلای تروتسکی می‌رفت و آن را با دقتی عکاسانه زیر نظر می‌گرفت. ویلا با نگهبانانی محافظت می‌شد که نه از کارشان رضایت داشتند و نه کارآمد. تروتسکی که از سلامت خوبی برخوردار نبود، با رفتار آمرانه‌اش آنان را می‌رنجاند: فاصله‌اش را حفظ می‌کرد، به‌ندرت از خطاب صمیمانه استفاده می‌کرد، دچار حملات زودرنجی می‌شد (از سیگار کشیدن و آرایش زنان خوشش نمی‌آمد)، اصرار داشت همه‌چیز تابع آسایش خودش باشد و گفت‌وگو را به خطابه بدل می‌کرد. این رفتارها ریورا (Rivera) را نیز می‌آزرد؛ کسی که دوست داشت با روایت‌های اغراق‌آمیز از جنگیدن برای سرخ‌ها (the Reds) و توصیف هوس‌آلود روابطش خودنمایی کند — «مثل گوشت لطیف خوک جوان.» تروتسکی همچنین رابطه‌ای کوتاه با همسر ریورا، فریدا کالو (Frida Kahlo)، داشت. او برای اطمینان دادن به همسرش ناتالیا (Natalia)، نامه‌ای عجیب برایش نوشت (که آیرلند در کتابش نقل نمی‌کند) و وعده داد “با زبان و آلت خود به‌شدت با تو هم‌بستر شوم.”

در مه ۱۹۴۰، ایتینگون گروهی ضربتی را اعزام کرد که نگهبانان را غافلگیر و مغلوب کردند و به محوطه نفوذ نمودند. مهاجمان در تاریکی بی‌هدف شلیک کردند و اتاق خواب تروتسکی را با بیش از هفتاد گلوله سوراخ کردند. اما تروتسکی و ناتالیا زیر تخت پنهان شدند و برخلاف انتظار همگان زنده ماندند. پس از آن، رامون با پیش‌بینی اینکه دفعه بعد «گِ پِ او» (GPU) از روش‌های دیگری استفاده خواهد کرد، بر سوءظن‌ها افزود و ایتینگون تصمیم گرفت او را به‌عنوان قاتلی منفرد به کار گیرد.

گرچه تروتسکی از اشغال لهستان توسط روسیه حمایت می‌کرد، چون آن را گسترش سوسیالیسم می‌دانست، اما نسبت به قربانی شدن به دست «ماشین قدرتمند کشتار» استالین سرنوشت‌باور بود. او گفته بود «یک مأمور GPU که خود را دوست من جا زده باشد، می‌تواند در خانه‌ام مرا بکشد.» با این حال، به روال همیشگی خود ادامه داد: نوشتن، باغبانی، پرورش کاکتوس، غذا دادن به خرگوش‌ها و مرغ‌هایش، و نپذیرفتن زندگی چون زندانی. او بازدیدکنندگان را تنها می‌دید و اجازه تفتیششان را نمی‌داد. در ۲۴ اوت، رامون به بهانه خواندنِ مقاله‌ای که نوشته بود، با سلاح‌هایی پنهان زیر بارانی‌اش وارد اتاق کار او شد. هنگامی که تروتسکی پشت میز نشسته بود، رامون با تبر یخ‌شکن کوتاه‌دسته بر سرش کوبید.

تروتسکی فریادی جانکاه کشید، «جکسون» را به‌عنوان ضارب معرفی کرد و روز بعد درگذشت. رامون با وجود ضرب و شتم از سوی نگهبانان و بیست سال زندان، هرگز اعتراف نکرد که برای GPU کار می‌کرد. پس از آزادی، نشان «قهرمان اتحاد شوروی» دریافت کرد. استالین، البته، هرگونه مسئولیت را انکار کرد. اما همچون پوتین، با ترور مخالفان، جداشدگان و دشمنان خارجی عملاً بی‌اعتقادی عمومی را به چالش می‌کشید، چرا که این ترورها دامنه و بی‌رحمی کرملین را به نمایش می‌گذاشت. چنان‌که آیرلند در این کتاب نشان می‌دهد، تروتسکی قربانی — و برجسته‌ترین قربانی — همان آیین سخت‌گیرانه‌ای شد که خود مروجش بود.

با این همه، باید گفت این کتاب نکته تازه چندانی به سرگذشت تروتسکی نمی‌افزاید. درباره سرنوشت او ادبیات گسترده‌ای وجود دارد و روایت آیرلند به‌مراتب کمتر از اثر پژوهشی و جامع برتران پاتنو (Bertrand Patenaude)، «دشمن استالین: تبعید و قتل لئون تروتسکی» (۲۰۰۹)، است. آیرلند با انصاف به دین خود به آثار پیشین اذعان می‌کند، اما توجیهی برای بازگویی دوباره این داستان بارها روایت‌شده ارائه نمی‌دهد.

The Kremlin’s Long Reach
The Death of Trotsky: The True Story of the Plot to Kill Stalin’s Greatest Enemy
By Josh Ireland
John Murray 384pp £25
https://literaryreview.co.uk/the-kremlins-long-reach

 



نظر شما درباره این مقاله:








مشارکت پزشکیان در جنایت دی‌ماه
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 16:14

مشارکت پزشکیان در جنایت دی‌ماه


م. روغنی

با ابراز همدردی با خانواده های جان باخته و انزجار از جانیان ولایی!

پزشکیان «رئیس‌جمهور» دست‌پرورده خامنه‌ای، در دوران دولت دوم خاتمی وزیر بهداشت و به مدت ۱۶ سال به‌عنوان نماینده تبریز، آذرشهر و اسکو در اجرای منویات خامنه‌ای تلاش کرد. وی در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۳، و پس از جنبش مهسا به‌عنوان نماینده «جبهه اصلاحات» کاندید شد و رقابت انتخاباتی در پی چینش شورای نگهبان پیشاپیش به سود وی رقم خورد. خامنه‌ای نیز از ایجاد وحدت در صفوف اصولگرایان خودداری کرد تا بتواند پزشکیان را از صندوق رأی بیرون کشد. این در حالی بود که برخی از رأی‌دهندگان به‌رغم تحریم انتصابات، بر پایه این ارزیابی نادرست که خامنه‌ای از جلیلی (رقیب پزشکیان) پشتیبانی خواهد کرد، در این ترفند شرکت و در پیروزی وی سهیم شدند.

دلیل اصلی پشتیبانی پنهان اما تمام‌قد خامنه‌ای از پزشکیان را باید در این واقعیت جستجو کرد که ولی‌مطلقه با توجه به نافرمانی‌های احمدی‌نژاد و در مواردی روحانی، پزشکیان را فردی ولایت‌مدار و تدارکاتچی ماهری می‌سنجید که بار سنگین نابسامانی و ناکارآمدی‌های نظام ولایت‌فقیه را به‌دوش کشیده و با دنباله‌روی کامل از عمود نظام، خامنه‌ای را به‌عنوان همه‌کاره کشور، عاری از خطا جلوه دهد.

پزشکیان پیش از کاندیدا شدن گفته بود: «برای بالا بردن آمار مشارکت مردم در انتخابات آمدم، نه برای ریاست‌جمهوری»[۱]! گفته‌ای که بی‌تردید پشتیبانی پنهان خامنه‌ای را برمی‌انگیخت. در واقع بر پایه آمار رسمی، در دور اول انتخابات، میزان مشارکت تنها به ۴۰٪ واجدین شرایط رسید که خامنه‌ای نیز از این رویداد اظهار نارضایتی کرد؛ اما در دور دوم، مشارکت تا حدود ۵۰٪ بالا رفت. در این رابطه محمدجعفر قائم‌پناه، معاون اجرایی پزشکیان گفته بود: «واقعیت این است که ورود پزشکیان به رقابت‌های انتخابات... با تدبیر رهبر انقلاب برای افزایش مشارکت در انتخاباتی رقابتی بود... رهبر شناخت خوبی از پزشکیان دارد و حتی در زمان وزارت بهداشت از او حمایت می‌کرد.»[۲]

معرفی کابینه پزشکیان به مجلس، ولایت‌مداری وی را بیش از پیش نمایان ساخت. به‌رغم اعلان پی‌درپی که دولت تازه با مشورت علی خامنه‌ای به دنبال «وحدت دولت ملی» است، اما فهرست ارائه شده به مجلس نشان داد که وحدت ملی مورد نظر وی شامل «قومیت‌ها، جنسیت‌ها، گروه‌های سنی و نسلی، مناطق مختلف کشور و مذاهبی به غیر از مذهب رسمی کشور نبوده و بیشتر در پی سهم‌دهی به گروه‌های سیاسی رقیب و مخالف با هدف جلب رضایت خامنه‌ای»[۳] بوده است.

پزشکیان در جریان دفاع از فهرست وزرای پیشنهادی‌اش برای اولین بار در تاریخ جمهوری جهل و جنایت، با شفافیت کامل از ارائه فهرست تمام وزرا با موافقت صریح خامنه‌ای سخن گفت. وی در مورد عراقچی به‌عنوان وزیر امور خارجه گفت: او اولین کسی بود که مورد موافقت «آقا» قرار گرفت. او همچنین افزود: «خانم صادق را اصلاً خود آقا گفتند؛ آخر چرا دارید مرا وادار می‌کنید چیزهایی را که نباید بگویم، بگویم؟!»[۴]

پزشکیان در برنامه‌های انتخاباتی، ولایت‌مداری‌اش را در جمع دانشجویان با صدای بلند چنین آشکار ساخت: «بنده رهبری را قبول دارم؛ اصلاً ذوب در او هستم»[۵] و ی چنین ادامه داد: «حق ندارید به کسی که من به او اعتقاد دارم توهین کنید؛ حق ندارید به کسی که به او باور دارم بی‌احترامی کنید.»[۶]

بررسی کارنامه ناکارآمد، بحران‌زا و تدارکاتچی پزشکیان در دوره ریاست‌جمهوری‌اش از دایره این نوشته خارج است؛ اما جنگ دوازده‌روزه نشان داد که دولت وی نه‌تنها در جلوگیری از حمله اسرائیل و آمریکا به کشور ناتوانی نشان داد، بلکه در علل بروز این جنگ از جمله راهبرد نابودی اسرائیل، پشتیبانی از گروه‌های نیابتی و ادامه غنی‌سازی ۶۰ درصدی و خودداری از مذاکره با آمریکا، با پیروی کامل از خامنه‌ای مشارکت داشت.

نگرانی اصلی پزشکیان در جریان جنگ ۱۲ روزه را کشته شدن خامنه‌ای تشکیل می‌داد. او در ۲۰ آبان در صحن مجلس گفت: «در جنگ ۱۲ روزه هیچ ترسی از اینکه چه اتفاقی رخ بدهد نداشتم، اما واهمه داشتم خدایی نکرده اتفاقی برای رهبری رخ بدهد. آن‌وقت ما با همدیگر دعوا می‌کنیم و اصلاً لازم نیست اسرائیل بیاید.»[۷]

مواضع سیاسی و اجتماعی پزشکیان در چند دوره نمایندگی در مجلس با دوران ریاست‌جمهوری‌اش کاملاً متفاوت بوده است:

- هرچند این نماینده مجلس در پی کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸، در مراسم تحلیف احمدی‌نژاد شرکت کرد، اما در جریان اعتراضات در جنبش سبز، از نحوه برخورد با معترضان انتقاد کرد که فضای مجلس را به تشنج کشید.
- پزشکیان در جریان خیزش دی‌ماه ۹۸، در نطقی در مجلس از نحوه برخورد با معترضان انتقاد کرد و گفت: «نمی‌شود هر کسی حرفی بزند را از بین ببریم.»[۸]
- در جنبش مهسا و مرگ حکومتی ژینا امینی، در یک مناظره تلویزیونی، کتک زدن مهسا و تحویل جنازه‌اش بدون هیچ‌گونه شفاف‌سازی را محکوم کرد.

ایرانیان در جنبش دی‌ماه ۱۴۰۴، با رویکرد کاملاً متفاوتی از پزشکیان به‌عنوان رئیس‌جمهور مواجه شدند که بر اساس اصل ۱۱۳ قانون اساسی جمهوری جهل و جنایت، پس از رهبر، عالی‌ترین مقام رسمی کشور است و بر اساس اصل ۱۲۱، رئیس‌جمهور سوگند می‌خورد که پاسدار مذهب رسمی، نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی کشور باشد.

این جنبش که با اعتراض بازاریان در هفدهم دی‌ماه از جمله علیه ناپایداری اقتصاد و گرانی بی‌سابقه قیمت دلار آغاز شد، به‌سرعت به انبار باروت نارضایتی‌ها نسبت به کارکرد ضدملی خامنه‌ای و کارگزارانش آتش زد و معترضین را پس از مدتی کوتاه در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی و پس از فراخوان رضا پهلوی و قول دروغین کمک ترامپ، در ۴۰۰ شهر به خیابان‌ها کشاند. این فراخوان انتقاد شهریار آهی، مشروطه‌خواه و مشاور پیشین رضا پهلوی را نیز برانگیخت. به باور وی «فراخوان‌دهندگان حساب این شرایط را نکرده بودند.»[۹] در این جنبش که با قطع کامل اینترنت و سایر ابزارهای ارتباطی همراه شد، ده‌ها هزار نفر جان باختند که در تاریخ ایران بی‌سابقه بود.

ظاهراً خامنه‌ای که در این جنبش ماندگاری نظام فاسدش را در خطر می‌دید، با اطلاع و تأیید سران سه قوه از جمله پزشکیان دستور داد با هر وسیله ممکن معترضین سرکوب شوند.

نخستین موضع‌گیری پزشکیان درباره اعتراض‌های گسترده، پشتیبانی بی‌چون‌وچرایش از نظام ولایی را برملا ساخت. وی معترضان را «آشوبگر» و «تروریست» خواند و خواستار برخورد «قاطع» نیروهای امنیتی با آن‌ها شد.[۱۰] وی افزود که این تروریست‌ها از آمریکا و اسرائیل دستور می‌گیرند و مدعی شد که «دشمن تروریست‌های آموزش‌دیده را به کشور وارد کرده است». وی طی اظهاراتی بی‌سابقه «سربریدن» توسط معترضان، سوزاندن ساختمان‌ها، خودروهای آتش‌نشانی و مساجد را به اعتراض‌کنندگان نسبت داد.

اظهارات پزشکیان که با روایت‌های دیگر مسئولان کشور همخوانی داشت، نشان داد این سخنان و موضع‌گیری‌ها از سوی نهادهای امنیتی و تأیید خامنه‌ای طراحی شده و هدف آن شانه خالی کردن از جنایتی بی‌سابقه‌ای بود که هرگز فراموش نخواهد شد.

دلیل سهیم شدن پزشکیان در جنایت دی‌ماه که با مواضع وی در دوران نمایندگی در مجلس نسبت به اعتراضات ادواری گذشته تفاوت چشمگیر داشت را باید در این واقعیت جستجو کرد که نمایندگان در مجلس از حاشیه نسبی امنیتی برخوردارند و انتقادات احتمالی آنان نسبت به برخوردهای امنیتی می‌تواند ناشی از باورهای دینی، سیاسی و یا تلاش برای ایجاد محبوبیت در حوزه انتخاباتی آنان باشد. رژیم سرکوبگر نیز می‌تواند از این‌گونه رویکردها با القای اینکه کشور از «مردم‌سالاری دینی» برخوردار است بهره گیرد.

اما پزشکیان در سمت رئیس قوه مجریه، علاوه بر هم‌سویی کامل با ولی‌فقیه و به‌رغم باورهای دینی و سیاسی‌اش، بر حفظ نظام سرکوبگر و فاسد ولایی پایبندی نشان داد و در این راه با تکرار روایت‌های دروغین نیروهای امنیتی و شخص خامنه‌ای در جنایات دی‌ماه سهیم شد.

خامنه‌ای با سرکوب وحشیانه و به‌دور از انتظار معترضین علیه استبداد دینی تلاش کرد ماندگاری نظام منفورش را تضمین کند. اما با توجه به تداوم مقاومت شجاعانه خانواده‌ها در برگزاری مراسم چهلم جان‌باختگان، اعتصابات دانش‌آموزان و معلمان پس از سرکوب خونین در بسیاری از مدارس کشور و دانشجویان در برخی دانشگاه‌ها، ادامه بحران اقتصادی مزمن، پشتیبانی میلیونی ایرانیان خارج کشور از مردم معترض و خطر حمله احتمالی آمریکا و شاید اسرائیل که می‌تواند از جمله به مرگ دیکتاتور، سران قوا، فرماندهان نیروهای امنیتی و سرکوبگر منجر شود، آینده ماندگاری این نظام قرون‌وسطایی را در ابهام کامل فرو برده است.

شوربختانه برخی از مخالفان جمهوری جهل و جنایت عمدتاً انتشار بیانیه‌های کلیشه‌ای را کارساز به شمار می‌آورند و برخی دیگر با رویکرد تمامیت‌خواهانه و از جمله با چشم‌پوشی نسبت به تکثر جامعه ایران، در تله توهم رسیدن به قدرت گرفتارند. پشتیبانی آشکار یا پنهان دولت‌های خارجی که می‌تواند به «چلبی‌سازی» منجر شود، آینده‌ای دموکراتیک را برای جامعه استبدادزده ایران نوید نخواهد داد.

اسفند ۱۴۰۴
mrowghani.com
————————-
[۱] - تابناک، پزشکیان: برای بالا بردن آمار مشارکت مردم در انتخابات آمدم، نه برای ریاست جمهوری، ۳۰ آگوست ۲۰۲۵
[۲] - معاون اجرایی پزشکیان: حضور پزشکیان در انتخابات با تدبیر خامنه‌ای و برای افزایش مشارکت بود. ایران اینترنشنال، ۱۸ مهر ۱۴۰۳
[۳] - انتقادها از ترکیب وزرای پیشنهادی به مجلس؛ پزشکیان در گام نخست ناامیدکننده ظاهر شد؟، یورونیوز، ۱۱/۰۸/ ۲۰۲۴
[۴] - مجلس ایران به تمام وزرای کابینه پزشکیان رای اعتماد داد، العربیه فارسی، ۲۱ آگوست ۲۰۲۴
[۵] - پزشکیان و رهبری؛ ارادت و حایت، خبرگزاری جمهوری اسلامی، ۸ مرداد ۱۴۰۴
[۶] - همان
[۷] - پزشکیان: اگر رهبری را می‌زدند به جان هم می‌افتادیم و دیگر نیازی به حمله اسرائیل نبود، ایران اینترنشنال، ۲۰ آبان ۱۴۰۴
[۸] - مستقل اصلاح‌خواه؛ بازخوانی مواضع و عملکرد مسعود پزشکیان در ادوار مختلف دولت و مجلس، اقتصاد ۲۴، ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
[۹] - https://www.youtube.com/watch?v=X80a1bQh2MQ
[۱۰] - پزشکییان معترضان را “تروریست” خواند و خواستار برخورد نیروهای امنیتی با آن‌ها شد.، رادیو فردا، ۲۱، دی ۱۴۰۴


نظر خوانندگان:


■ نوشته‌ای‌ست جذاب اما نویسنده در جستاری که مربوط به پزشکیان است و هیچ ربطی به آقای رضا پهلوی ندارد نمی‌تواند خودش را از وسوسه انتقاد به رقیب رها کند و دستکم دو جا از بحث محوری و اصلی خارج می‌شود تا موضعی نامربوط به مقاله را در نوشته بگنجاند.
در کجای دنیا «امپریالیسم غدار» یا «استکبار جهانی» فردی به نام چلبی را به قدرت رساند؟ در عراق که نبود. این تمثیل بی‌معنی است چون بی‌ماخذ است. آنقدر این خصومت به «استکبار» و خانواده پهلوی ریشه‌دار است و همه جا علم می‌شود که کسی مانند مرا هم که پادشاهی خواه نیست بر علیه این موضعگیری‌ها برمی‌انگیزاند. اگر این انرژی بزرگی که در تمام این سال‌ها صرف حمله به آقای رضا پهلوی شد صرف تمرکز بر نظام جنایتکار اسلامی شده بود این حکومت ضدبشری سال‌ها پیش از بین رفته بود و ما مجبور نبودیم هر سه چهار سال یکبار یک دور جدید از خشونت و کشتار را تجربه کنیم.
ما از این لحاظ که مرتب برای جنایت و سبعیت ملایان شریک تراشیده‌ایم و تلاشی این حکومتِ به معنای واقعی فاشیستی را عقب انداخته‌ایم در این وضعیت مسوولیم. اگر می خواهیم «گناه» و «قصور» و «اشتباه» تقسیم کنیم صداقت‌ورزی کنیم و نیم نگاهی هم به آینه بیاندازیم‌.
اگر حرف من گزافه است از شما بخاطر این اظهار نظر بدون پرده پوشی عذر می‌خواهم؛ اگر نیست کمی در خلوت خود به این قصاص قبل از جنایت کردن بیاندیشیم و از نو افکارمان را وارسی کنیم که شاید ما نیز در جایی به خطا رفته باشیم. از بخش بزرگی از این نوشته بهره‌مند شدم ای کاش سری به صحرای کربلای «رقیب» نزده بودید و نوشته را (بخصوص بخش پایانی که باید نتیجه گیری مقاله و محور اصلی باشد و نه شعار نامربوط به بحث) به بیراهه نکشانده بودید.
اگر کشور ما در چنین وضع هولناکی گرفتار آمده پس جایی راه را خطا رفته‌ایم. جا دارد که برگردیم و کمی خطاهای خودمان را هم رصد کنیم. آنها که می‌نویسند و خط فکری می‌دهند بیشتر از مردم عادی مسوولند. اگر نمی‌توانیم به رهایی مردم کمک کنیم دست از قصاص قبل از جنایت برداریم و دستکم سنگ پیش پای مردمی که دارند قتل عام می‌شوند نیاندازیم.
ارادتمند ~ یوسف جاویدان


■ با پوزش از آقای روغنی، که ممکن است از بحث اصلی دور بیافتم - گر چه در سمت نظری آقای جاویدان قرار دارم ، اما درست میدانم که جای انتقاد همیشه باز باشد. فشار های پنهان و نیمه پنهان در جلو گیری از نقد سلامت فضای سیاسی را به خطر میاندازد. هر دو سوی شرایط کنونی در دفاع از شاهزاده اهمیت خود را دارد:
۱- از یک طرف سالهاست که فعالان جنبش از نبود جبهه واحد نالیده اند ولی شرایط مادی و نظری لازم برای حصول این مهم مهیا نبوده و حرکت نتیجه بخشی صورت نگرفته. اما به یمن جان فشانی و غیرت مردم این شرایط تا حدود زیادی فراهم شده و بدلیل حمایت گسترده از آقای رضا پهلوی، نقش ایشان بعنوان چتر چنین جبهه ای برجسته شده است. امروز درست ترین راه را قرار گرفتن در مدار این جبهه میبینم. دو نقطه قوت در توجیه این گرایش موثراست ، یکی شخصیت دموکرات منش و غیر جاه طلب خود آقای رضا پهلویست و دیگری طیف وسیع افرادیست که زیر مجموعه این چتر را تشکیل میدهند. کسانی که نگرش منفی و انتقادی شدید به مجموعه شکل گرفته کنونی دارند، این گوی و این میدان؟ ضرورتی ندارد که چنین منتقدینی از بیرون شلیک کنند، میتوانند در زمره حامیان آقای پهلوی قرار گیرند و همچنان هشدار دهند، نقد و اصلاح کنند و تاثیر گذار باشند. یک فرض تخیلی: اگر امروز جنبشی همه گیر با نام آقای تاجزاده شکل میگرفت، با آنکه سنخیتی با بافت فکری سیاسی ایشان ندارم اما از ایشان حمایت میکردم، چرا که جریان ایشان را مردمی و نماینده بخشهای قابل توجهی از مردم میدانم. اصل همیشگی، بویژه در شرکت جبهه ای حفظ استقلال فکری است.
۲- سوی دیگر جنبش کنونی، استعداد گرایش های پوپولیستی است، گرایش ذوب در شخص یا سازمان خاصی، گرایش بت آفرینی. استعدادی که در جامعه ایران براحتی یافت میشود و توان رشد دارد و دقیقا به همین دلیل کمک به تکثر حامیان رضا پهلوی رویکرد منطقی است. حمایت توده ای از توان خارق العاده ای بر خوردار است، جنبش توده ای یکدست میتواند بسازد یا تخریب کند، دیکتاتور ها را توده‌ها ساخته‌اند. مورخان و جامعه شناسان تنها بعد از واقعه توانسته اند تحلیل علمی از چنین جنبش هایی بدست دهند، پس نمیتوان در مورد آقای پهلوی قصاص قبل از جنایت کرد، بویژه در تنگنایی که عزیزان و جگر گوشه هایمان در گروگان دیو آدمخوار جمهوری اسلامی گرفتارند.
با احترام، پیروز


■ آقایان جاویدان و پیروز با کمال احترام به باورهای‌تان
از اینکه دو جمله از مقاله نسبتا دراز بنده چنین بویژه آقای جاویدان را براشفته کرد متاسفم. همه ما احتمالا برای سال‌های طولانی در کشورهای دمکراتیک زندگی کرده‌ایم اما شوربختانه برخی از ما بدون تاثیر شایان توجه از محیط اطرافمان، به قول آقای حاتم قادری هنوز در “زیست ولایی” گرفتاریم. در این زیست، نابردباری در برابر دگر اندیشان حرف اول را می‌زند. بویژه آقای جاویدان، حتی اظهار نظر آقای شهریار آهی در باره فراخوان آقای رضا پهلوی که در مشروطه‌خواهی‌اش کوچکترین تردیدی وجود ندارد را نیز برنمی‌تابد و غیر منصفانه به من می‌تازید. آیا باید حتما با رهبر دلخواه و باورهایتان بیعت کنم و زیر چتر ایشان قرار گیرم تا اجازه بررسی جنبه‌های گوناگون جنایت دی‌ماه را داشته باشم؟ اگر اکنون که نه به دار است و نه به بار، چگونه در فردای سقوط جمهوری جهل و جنایت می‌توانیم در یک “زیست دمکراتیک” با احترام به تکثر جامعه ایران شامل اقلیت‌های قومی، دینی، جنسیتی و باورهای سیاسی و اجتماعی گوناگون، در کنارهم زندگی کنیم؟ کسانی که به دیگران نصیحت می کنند بهتر است پیش از هر چیز خود نیز ” نیم‌نگاهی به آینه” بیاندازند. آقای جاویدان از عذر خواهی تان نسبت به “گزافه” گویی‌ها سپاسگزارم.
با امید به فردای دمکراتیک و سکولار در ایران
م- روغنی


■ درود بر شما آقای پیروز گرامی، با بخش اعظم آنچه نوشتید هم‌عقیده‌ام. موفق باشید.
با سلام به شما آقای روغنی گرامی این بار سوم است که در همین ماه اخیر و بر روی همین سایت «ایران امروز» این مضمون را می‌نویسم: «نقد» کردن حق شماست نقد هر کس که باشد و در هر موقعیت و جایگاهی که باشد.
پیش از پرداختن به مسأله نقد اجازه بدهید یک نکته را روشن کنم. بله من اگرچه به هیچکس وکالت ندادم از آقای رضا پهلوی حمایت می‌کنم. اگر به جای شاهزاده رضا پهلوی هر کدام از این دو فرد، خانم نسرین ستوده یا خانم نرگس محمدی، یا چهره‌ی شاخص دیگری نیز در جایگاهی قرار گرفته بود که می‌توانست میلیون‌ها نفر را در درون و بیرون مرزها بسیج کند و نوید فروپاشی کامل نظام ضدبشری جمهوری اسلامی را بدهد از خانم ستوده و خانم محمدی یا فرد ثالث هم به همین ترتیب حمایت می‌کردم.
برخی از پادشاهی خواهان جنبش زن-زندگی-آزادی را جنبشی رقیب می‌پنداشتند، من به نظم و نثر و بارها از جنبش «زن-زندگی-آزادی» حمایت قلمی کردم، بسیار فراتر از حمایتی که تاکنون از جنبش جاری کرده‌ام.
از تمام حرکت‌هایی که تاکنون علیه جمهوری اسلامی انجام شده (و جنبش سبز نیز که با نماد آن مخالف بودم) حمایت کرده‌ام و تمام این حرکت‌ها را نهرهایی می‌دیدم که بالاخره به هم خواهند پیوست و رودخانه‌ی بزرگی را که امروز جاری شده بوجود خواهند آورد. اگر گروه‌های استالینیست و فرقه مجاهدین را کنار بگذاریم برای من تفاوت نمی‌کرد که چه کسی پیشاپیش این رودخانه حرکت کند. هر کسی که بتواند این نیروی بزرگ اجتماعی را علیه دستگاه اهریمنی ملایان به حرکت در آورد، به باور من، شایسته‌ی حمایت است.
وقتی که این نظام سقوط کرد افراد می‌توانند با بوجود آوردن حزب‌ها و تشکل‌ها و ایجاد نشریه و از هر راهی که بخواهند دور هم جمع شوند و هر آرمان و عقیده‌ای که دارند را تبلیغ کنند و پیش ببرند. اما این نظام باید ابتدا از دور خارج شود و حرکت‌های اجتماعی اگر از حمایت بیشتری برخوردار شوند زودتر و با هزینه‌ی کمتری به ثمر می‌رسند.
بی‌دلیل نیست که جمهوری اسلامی توانسته نزدیک به نیم قرن دوام بیاورد، ج. الف. با انداختن گسل و شکاف‌های کوچک و بزرگ بین مخالفان خود و به ویژه با دامن زدن به «بی‌اعتمادی» توانسته سر پا بماند و من منتقد آن دسته از اهل قلم هستم که به این بی‌اعتمادی که نفعش به رژیم سرکوبگر اسلامی می‌رسد دامن می‌زنند.
(برای بار چهارم) نقد کردن حق شماست. اما انگ «چلبی‌سازی» نقد نیست تخریب است. چلبی سازی تمثیلی بی‌معنی است چون بی‌ماخذ است و بی‌ماخذ است چون فردی به نام چلبی به وسیله آمریکا در عراق به قدرت نرسید. معنای «چلبی‌سازی» یک معنای برساخته است و بر اثر تکرار معنی «دست نشانده‌ی آمریکا» به آن سنجاق شده است.
وقتی به گفته‌ی خود دولت اسلامی یک میلیون و نیم ایرانی از هر دسته و گروه و تبار و قوم و جنسیت و رده سنی در ۹۰۰ نقطه و در بیش از ۴۰۰ شهر ایران به فراخوانی پاسخ می‌دهند و معادل همین جمعیت در شهرهای بزرگ دنیا به فراخوان دوم آقای رضا پهلوی پاسخ می‌دهند ما می‌توانیم موضعی متفاوت اتخاذ کنیم و با این جمعیت عظیم همراه نشویم. اما وقتی خواست مردم را کوچک می‌کنیم و این حرکت بزرگ اجتماعی را (که در ۴۷ سال گذشته بی‌نظیر بوده) زیر پا می‌اندازیم و بر آن برچسب «دست‌نشاندگی» می‌زنیم این دیگر نقد نیست تحقیر خواسته بخش بزرگی از مردم است.
فقط شما دگراندیش نیستید، به آن کسانی که به فراخوان‌ها پاسخ دادند نیز مانند دگراندیش نگاه کنید و به نظرشان احترام بگذارید. این درخواست را از آنجا مطرح می‌کنم که خود شما برای دگراندیشی احترام قائلید.
قبلن هم نوشته ام که هر کدام از ما می‌توانیم با حفظ باورها و عقاید همکاری کنیم و این سد بزرگ ولایت را از پیش پا برداریم. نقد جای خود را دارد اما برچسب و تحقیر خواسته کسانی که با تمام وجود آرزوی تلاشی این نظام ضد انسانی را دارند نقد نیست. زنده باشید و شادمان.
با مهر و سپاس ~ یوسف جاویدان


■ با درور و احترام آقای جاویدان
۱- به باور من حمایت شما از هر فردی که میلیون ها نفر را بسیج کند، رویکردی پوپولیستی به شمار می آید. اگر چنین باشد بی تردید شما در سال ۵۷ از خمینی مرتجع پشتیبانی می کردید زیر قادر شد در تاسوعا و عاشورای زمان نخست وزیری ازهاری، میلیون ها نفر را به خیابان ها کشد. افزون برین عوام الناس عکس او را در ماه می دیدند.
۲- اینکه پس از سقوط جمهوری جهل و جنایت ” افراد می توانند با بوجود آوردن حزب ها و تشکل ها و ایجاد نشریه و از هر راهی که بخواهند دور هم جمع شوند و هر آرمان و عقیده ای که دارند را تبلیغ کنند و پیش ببرند” را با احترام به باورهایتان توهمی بیش نمی سنجم. ” دفترچه دوران اضطرار” که از سوی پهلوی خواهان و احتمالا مشاوران آقای رضا پهلوی نوشته شده است گذاری دمکراتیک را نوید نمی دهد که در مقاله ” گذار غیر دمکراتیک” آنرا بیان کرده ام. کارکرد بسیاری از پهلوی گرایان از جمله همسر آقای رضا پهلوی با سروده یاسمین پهلوی ” مرگ به سه مفسد...” حمله و دشنام گویی برخی از هواداران ایشان در مراسم برگزاری جاوید نام خسرو علی کردی به خانم نرگس محمدی، خودداری آقای رضا پهلوی از محکوم کردن شفاف دیکتاتوری پدر و پدر بزرگ و جنایات ساواک، از جمله مواردی است که اگر نحله فکری پهلوی خواه به قدرت رسد، آینده ای دمکراتیک برای ایران با تردید جدی روبرو کرده است.
۳- ظاهرا طرح مسئله ” چلبی سازی” شمار را بسیار آزرده کرده است. پیش از هر چیز به ” ویکیپیدیا فارسی ” و اخبار دیگری که در باره فعالیت های این سیاست مدار زیرک و جاسوس نوشته اند مراجعه کنید و خواهید دید چگونه با رایزنی های فراوان توانست دستگاه ریاست جمهوری بوش پسر را برای حمله به عراق متقاعد کند و پس از سرنگونی صدام به مدت کوتاهی از اول سپتامبر ۲۰۰۳ تا ۳۰ سپتامبر همان سال رییس جمهور عراق شد. آیا او می توانست بدون پشتیبانی آمریکا در آن شرایط رییس جمهور ان کشورجنگ زده شود؟
“چلبی سازی” که نماد “رهبر سازی” است در تاریخ صد و اندی ساله ایران نیز سه بار روی داده است. به قدرت رسیدن رضا خان که با صوابدید دولت انگلیس برای ایجاد قدرتی متمرکز علیه نفوذ بلشویک ها در اوایل سده گذشته روی داد نمونه اول است.
کودتای ۲۸ مرداد و بازگرداندن محمد رضا شاه به قدرت در پی اشتباهات سیاسی فراوان حزب توده و مصدق روی داد دوم از گونه رهبر سازی یا چلبی سازی است.
کنفرانس گوادلوپ که در ژانویه ۱۹۷۹ تشکیل شد به پایان حکومت پادشاهی منجر گردید. پس از آن سفیر آمریکا در فرانسه با نماینده خمینی ” ابراهیم یزدی” در چندین ملاقات قرار و مدار ها را گذاشتند و در پی آن هویزر ژنرال آمریکایی بدون اطلاع شاه و دکتر بختیار به تهران آمد و ارتش را به بی طرفی تشویق کرد. و در نتیجه خمینی گونه سوم ” چلبی سازی ” و یا ” رهبر سازی” حاکم این کشور رنج دیده شد.
۴- ملاقات آقای رضا و یاسمین پهلوی با نتانیاهو ( رادیو فردا ۳۱ فرودین ۱۴۰۲) و دیدار اخیر آقای رضا پهلوی با ویتکاف ( ‎گوی نیوز ) بدون شفاف سازی آقای پهلوبسیار پرسش برانگیز است. بی تردید در این دیدارها در باره “مرغوبیت چای شمال ایران” گفتگو نشده است!
آقای جاویدان امیدوارم گفتگوی دراز ما با یکدیگر اگر مایل باشید بدون کدورت پایان یابد.
با سپاس فراوان م - روغنی


■ من با شما هیچ کدورتی ندارم آقای روغنی گرامی، ما دو نفر هستیم که دنیا را دو جور متفاوت می‌بینیم و اولویت‌های متفاوتی داریم. اولویت من از بین رفتن نظام ضد بشری جمهوری اسلامی هست، اولویت شما بنظر می‌آید که هنوز تسویه حساب با سامانه‌ای باشد که نزدیک به پنجاه سال پیش از بین رفت. تک تک مواردی که نوشتید را می‌توان با پاسخ‌های منطقی و مستدل جواب داد ولی من میل ندارم با کسی که هنوز دارد با سایه دو زمامدار درگذشته شمشیر بازی می‌کند و می‌خواهد آنها را از میدان بیرون کند بحث بی‌هوده کنم. به چند نکته بسنده می‌کنم. اکثر مثال‌هایی که آوردید تنها یک سوی منفی ماجرا را برجسته می‌کنند، برای نمونه دیدار با نتانیاهو و ویتکاف. رضا پهلوی با دو چهره سیاسی دیدار کرده است، خوب که چه؟ یعنی شما آنقدر از دنیای سیاست بی خبرید که دیدارهای شخصیت‌ها با هم را معصیت کبیره می‌شمارید؟ واقعن شما بعد عمری تجربه‌اندوزی دنیای سیاست را از چنین دریچه‌ی تنگی نگاه می‌کنید؟!
اگر آقای رضا پهلوی توان تابو شکنی و شنا بر علیه مسیر را نداشت نمی‌توانست چنین جمعیتی را بسیج کند. اگر امروز چهره‌هایی چون خانم مهرانگیز کار و آقایان اتابکی و بروجردی با همتایان اسراییلی می‌نشینند و در مورد پیوندهای فرهنگی دو کشور ایران و اسراییل تبادل نظر می‌کنند بخاطر این است که بعد از آن همه یهودی ستیزی بیمارگونه‌ی ملایان عقب‌افتاده‌ی شیعی، تابوی شیعه-ساخته‌ی «صهیونیسم» در هم شکسته است و آنتی‌سمیتیزم در جامعه‌ی ما دارد رو به محاق می‌رود. اگر فرهیختگانی چون داریوش آشوری و شهلا شفیق به دیدار آقای پهلوی می‌روند به این خاطر است که، چنانچه از او انتظار می‌رود، برای پیشبرد جنبش حاضرست دست به ریسک بزند و سفر کند و با چهره‌های سیاسی دیدار کند. این نقطه‌ی قوت است و نه ضعف. رضا پهلوی متعلق به جنبش است و نه برعکس و تا زمانی که او در این خط حرکت کند گمان می‌برم که از سوی مردم حمایت شود. اگر هم از خط خدمت به جنبش مردمی خارج شود حمایت را از دست خواهد داد. به همین سادگی.
در مورد «انحصار کردن» حق دگراندیشی! من چندین سال مورد حمله‌ی کسانی بودم که منادیان «دگراندیشی» هستند و در مورد آن رساله‌ها نوشته‌اند اما حاضر نبودند این واقعیت را بپذیرند که دگراندیشی حق همه کس است، حتا من که با آن‌ها نظر متفاوتی داشتم! «دگراندیشی» حق انحصاری یک فرد یا گروه الیت نیست. دگراندیشی مسلمن حق مردم جان به لب آمده‌ی ایران نیز هست و آنها حق دارند راه خود را از فرهیختگان تنزه طلب که در حاشیه تاریخ پارک کرده‌اند جدا کنند. من از بلندای برج به مردم ستمدیده‌ی ایران نگاه کردن را درست نمی‌دانم. به همان ترتیب کوچک کردن مردم رنج‌دیده و خوار شمردن گزینه‌ی آنها که با هزار خطر و تحمل سختی‌های توانسوز به مصاف اژدهای ولایت فقیه رفته‌اند را نه درست می‌دانم و نه منصفانه.
در مورد برچسب پوپولیسم. حرکت‌های مردمی زیاد بودند و حمایت از هر حرکتی را نمی‌توان پوپولیسم نامید. اگر شما اصرار به پوپولیست نامیدن حمایت من دارید برای من هیچ مسأله‌ای نیست. شما با همان مسأله خمینی‌گزیدگی در برج عاج بمانید و در را هم چفت و کلون کنید تا خدای ناکرده گزندی به شما نرسد ولی من منزه طلب نیستم و از حرکت مردم علیه نظام سرکوبگر و بی‌رحم ملایان حمایت می‌کنم. اگر دختر و پسری شانزده هفده ساله در خیابان جانشان را در کف می‌گیرند و معلول و کور می‌شوند، شکنجه می‌شوند و سر از گوری بی‌نام و نشان در می‌آورند من باید آدم پستی باشم اگر منزه طلبی را زیر پا نیاندازم و نام خودم را برای دفاع از فداکاری آنها ریسک نکنم.
گفتنی‌های دیگر در رابطه با بحث‌های جاری را در همین سایت «ایران امروز» که با زحمت و کوشش هم‌میهنانمان برپاست و به ما فرصت تبادل نظر را می‌دهد و یا در خبرنامه گویا نوشته‌ام و خواهم نوشت.
در پایان امیدوارم پس از عمری شمشیر زدن بتوانید بر سایه محمدرضاشاه که ظاهرن هنوز بعد از پنجاه سال دارد شما را تعقیب می‌کند پیروز شوید. زنده باشید و شادکام.
اگر مایلید پیامی بگذارید سخن آخر تقدیم شما.
با مهر، یوسف جاویدان




نظر شما درباره این مقاله:








انقلاب نوین ایران؟
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 13:47

انقلاب نوین ایران؟


شلومو بن-امی

برگردان: شریف‌زاده و آزاد
منبع: Project Syndicate
۲۰ فوریه ۲۰۲۶

در میانه‌ی بحران اقتصادی عمیق، نارضایتی فزاینده‌ی مردمی و فشار روزافزون آمریکا، به نظر می‌رسد شانس چندانی برای بقای جمهوری اسلامی باقی نمانده باشد. مگر آنکه حاکمان ایران رویکردی میانه‌روانه‌تر در پیش گیرند، در غیر این صورت ممکن است رژیم با فروپاشی مواجه شود؛ رخدادی که کل منطقه را با بی‌ثباتی روبه‌رو خواهد ساخت.

همه انقلاب‌ها تاریخ انقضا دارند. رژیم‌هایی که آنها تأسیس می‌کنند یا به فروپاشی ختم می‌شوند، همانطور که اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ سقوط کرد، یا به یک سیستم سیاسی-اقتصادی متفاوت تبدیل می‌شوند، همانطور که جمهوری خلق چین پس از آغاز «اصلاحات و گشایش» دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۷۸ به آن دچار شد. جمهوری اسلامی ایران، چه از بحرانی که اکنون با آن روبروست جان سالم به در ببرد و چه نبرد، از این قانون آهنین انقلاب‌ها فرار نخواهد کرد: تکامل یا مرگ.

دوران انقلاب

اما رژیم‌های زاده انقلاب‌ها، اشتراکات بیشتری نسبت به چگونگی پایان خود دارند. نسل اول [انقلابیون]، مظهر روحیه انقلابی و اغلب حس مسئولیت اخلاقی است که فداکاری را به نام یک آرمان والاتر تشویق می‌کند.

نسل دوم تمام قدرت را به ارث می‌برد، اما نه لزوماً شور انقلابی را. این نسل تمایل دارد کار تبدیل یک جنبش ایدئولوژیک به یک نظم نهادی و بوروکراتیک را انجام دهد. برای مثال، انقلاب مکزیک که یک دهه طول کشید، منجر به ظهور حزب انقلابی نهادی (PRI) شد که از سال ۱۹۲۹ تا ۲۰۰۰ حکومت کرد.

نسل سوم حتی از روحیه فداکاری که انقلابیون پیش از آنها را به حرکت در می‌آورد، فاصله بیشتری گرفته است. رهبران، نسخه‌های توخالی از مناسک انقلابی را تلاوت می‌کنند، در حالی که از امتیازات فوق‌العاده‌ای برخوردارند. اغلب، حکومت قهری و متمرکز، به طور فزاینده‌ای شبیه رژیم سابق می‌شود - و ممکن است باعث بیگانگی عمومی یا حتی مقاومت شود.

گاهی اوقات، این الگو با نوعی اصلاحات قطع می‌شود یا به دنبال آن می‌آید. همانطور که کرین برینتون، مورخ هاروارد، در سال ۱۹۳۸ در کتاب «آناتومی انقلاب» مشاهده کرد، شکاف بین میانه‌روها و رادیکال‌ها تقریباً بلافاصله پس از «دوره ماه عسل» وحدت انقلابی ظاهر می‌شود. نیروهایی که نماینده آرمان‌گرایی، افراط‌گرایی و میانه‌روی هستند، می‌توانند تا زمانی که رژیم در قدرت است، برای برتری رقابت کنند.

انقلاب فرانسه را در نظر بگیرید. در روزهای اولیه خود، نوید رهایی جهانی را می‌داد که در اعلامیه حقوق بشر و شهروند منعکس شده است. اما افراط‌گرایان به زودی قدرت گرفتند و با حمایت توده‌ها، پادشاه را اعدام کردند. همانطور که الکسی دو توکویل در سال ۱۸۵۶ توضیح داد، رژیم انقلابی همان روند سلب آزادی و انحلال نهادهای میانی را تکرار کرد. این امر جای خود را به واکنش ترمیدوری داد که با برکناری ماکسیمیلیان روبسپیر آغاز شد و بازگشت به اعتدال را نشان داد.

انقلاب بلشویکی نیز مسیر مشابهی را دنبال کرد. هرج و مرج جنگ داخلی جای خود را به سیاست اقتصادی نوین ولادیمیر لنین داد که به دنبال بازگرداندن مکانیسم‌های بازار بود. سپس این امر با اشتراکی‌سازی اجباری و حکومت وحشت جوزف استالین و سپس تجدیدنظرطلبی نیکیتا خروشچف دنبال شد.

چنین تغییراتی حتی تحت یک رهبر واحد نیز می‌تواند رخ دهد. پس از آنکه مائو تسه‌تونگ، پدر انقلاب کمونیستی چین در سال ۱۹۴۹، طرح فاجعه‌بار «جهش بزرگ به جلو» را اجرا کرد که منجر به مرگ بیش از ۲۰ میلیون نفر شد، گروهی از مقامات و بوروکرات‌های عمل‌گراتر تلاش کردند سیاست‌های معتدل‌تری را با هدف احیای اقتصاد اجرا کنند. ناامیدی مائو از این سیاست‌ها، که به اعتقاد او مغایر با اصول انقلاب بود، او را بر آن داشت تا حکومت وحشت خود، یعنی انقلاب فرهنگی، را آغاز کند.

در سال ۱۹۷۸، دنگ شیائوپینگ قدرت را به دست گرفت و یک استراتژی رویایی برای «ظهور مسالمت‌آمیز» چین، مبتنی بر مجموعه‌ای از اصلاحات که منجر به ایجاد یک اقتصاد سرمایه‌داری دولتی تحت کنترل دقیق حزب کمونیست چین می‌شد، تدوین کرد. این امر زمینه را برای تحول رژیم انقلابی فراهم کرد، اگرچه به نظر می‌رسد شی جین‌پینگ، رئیس جمهور چین، اکنون نوعی واکنش شدید علیه این رویکرد را رهبری می‌کند، زیرا او سرکوب در داخل و موضع‌گیری قدرتمندتر در خارج از کشور را پذیرفته است.

مرگ یا تجدیدنظر؟

انقلاب اسلامی ایران هنوز از قالب خود نکاسته است. جمهوری اسلامی جدید پس از سرنگونی سلطنت طرفدار غرب در سال ۱۹۷۹، به دنبال ایجاد یک دولت مترقی و عاری از فساد بود که به ارزش‌های دموکراتیک، حقوق بشر و عدالت اجتماعی احترام بگذارد. مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر، نیز می‌خواست از رویارویی با ایالات متحده اجتناب کند. او از ترس اینکه بحران گروگانگیری سفارت آمریکا در سال ۱۹۷۹ این هدف را تضعیف کند، برای یافتن راه‌حلی تلاش کرد.

اما دولت جیمی کارتر، رئیس جمهور آمریکا، نتوانست این سیگنال‌ها را تشخیص دهد و رژیم جدید ایران را کاملاً خصمانه دانست. این به نفع گروه رادیکال‌تر ایران، تحت حمایت آیت‌الله روح‌الله خمینی، رهبر انقلاب، بود که در برابر هرگونه میانه‌روی، به ویژه در قبال غرب، مقاومت می‌کردند. آنها استدلال می‌کردند که اگر ایالات متحده و بریتانیا محمد مصدق، نخست‌وزیر منتخب دموکراتیک ایران، را در سال ۱۹۵۳ برکنار نمی‌کردند و به شاه اجازه بازگشت به قدرت را نمی‌دادند، انقلاب اسلامی ضروری نبود.

رادیکال‌ها پیروز شدند. ظرف یک سال، بازرگان استعفا داد و قانون اساسی جدیدی تصویب شد که رسماً ایران را به عنوان یک حکومت دینی تحت اقتدار مطلق خمینی تثبیت می‌کرد. ایران جدید با ناسیونالیسم ضد امپریالیستی و مطلق‌گرایی اخلاقی تعریف می‌شد. روحیه فداکاری نیز به ویژه پس از جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸) که در طی آن صدها هزار ایرانی کشته شدند، برجسته ماند.

نسل دوم انقلاب، تحت رهبری آیت‌الله علی خامنه‌ای، بوروکراسی‌ای را ایجاد کرد که با اجبار مذهبی پشتیبانی می‌شد. همانطور که گفته می‌شود خمینی گفته است: “اسلام یا سیاسی است یا هیچ.” با این حال، در طول این فرآیند، جمهوری اسلامی بسیار شبیه رژیم‌های بی‌رحم پیش از خود رفتار کرد. همانطور که در دوران سلطنت مطلقه سلسله پهلوی که در سال ۱۹۲۱ قدرت را به دست گرفت، صادق بود، مخالفت‌ها به طرز وحشیانه‌ای سرکوب می‌شد، شکنجه و اعدام امری عادی بود و اقتصاد توسط انقلابیون وفادار به رژیم کنترل می‌شد.

به پیروی از قانون آهنین انقلاب‌ها، جمهوری اسلامی در نهایت ـــ و شاید به زودی ـــ به دوراهی خواهد رسید. سوال این است که آیا مانند اتحاد جماهیر شوروی فروپاشی خواهد کرد یا مانند جمهوری خلق چین به چیزی جدید تبدیل خواهد شد.

یک شکست نظامی، نتیجه اول را محتمل‌تر می‌کند. در حالی که بناپارتیست‌های فرانسوی جنگ‌های توام با فتح را وسیله‌ای برای دفاع از انقلاب در داخل کشور می‌دانستند، شکست ناپلئون در روسیه و واترلو، پایان دوران انقلاب را نشان داد.

به همین ترتیب، استالین از شتاب جنگ جهانی دوم ـــ و نقش کلیدی اتحاد جماهیر شوروی در شکست آلمان نازی ـــ برای ایجاد یک حائل حفاظتی از کشورهای اقماری کمونیستی در اطراف سرزمین انقلاب استفاده کرد. اما شکست ارتش سرخ در سال ۱۹۸۹ در افغانستان ضربه مهلکی به مشروعیت رژیم وارد کرد و جمهوری‌های شوروی و همچنین رسانه‌ها و بسیاری از کهنه سربازان جنگ را برای به چالش کشیدن حکومت کرملین جسورتر کرد. نکته مهم این است که این شکست در پس‌زمینه‌ای از شکست‌های عظیم در داخل و فشار شدید اقتصادی از سوی ایالات متحده رخ داد که رژیم را در یک مسابقه تسلیحاتی بسیار پرهزینه نگه داشته بود.

همه این شرایط اکنون در جمهوری اسلامی برقرار است. قرار بود برنامه هسته‌ای ایران ضعف نظامی متعارف آن را جبران کند، جایگاه کشور را به عنوان یک قدرت منطقه‌ای قابل توجه تثبیت کند و از آن در برابر تغییر رژیم تحمیلی خارجی محافظت کند. در عوض، این برنامه جامعه بین‌المللی را به اعمال تحریم‌های فلج‌کننده سوق داد که به شهروندان آن آسیب رساند، اقتصاد آن را ویران کرد و مانع پیشرفت فناوری شد.

در حالی که ایران در حال ضعف بود، دشمنانش، به ویژه اسرائیل و عربستان سعودی، سرمایه‌گذاری‌های سنگینی روی قابلیت‌های نظامی خود انجام دادند که با پیشرفته‌ترین فناوری‌های غرب تقویت شده بود. این واگرایی از اکتبر ۲۰۲۳ آشکار شده است، زیرا ایران ثابت کرده است که قادر به محافظت از نیروهای نیابتی خود، حماس و حزب‌الله، در برابر حملات اسرائیل یا رژیم وابسته بشار اسد در سوریه نیست. عدم پاسخگویی قاطع ایران به حملات اسرائیل و آمریکا به تأسیسات هسته‌ای‌اش و ترور دانشمندان و رهبران نظامی ارشد ایرانی توسط اسرائیل در تابستان گذشته، این تصور را بیشتر تقویت کرد.

نسل سوم

انقلاب ایران را می‌توان واکنشی شیعی به شکست سرنوشت‌ساز ملی‌گرایی سنی پان‌عرب در دستیابی به رستگاری فلسطین و پیروزی عدالت اجتماعی نیز دانست. اکنون مشخص است که در هر دو جبهه شکست خورده است. مانند پرچمداران پان‌عربیسم قرن بیستم ـــ از جمله جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر، صدام حسین، دیکتاتور عراق و حافظ اسد، رئیس جمهور سوریه (پدر بشار) ـــ رژیم انقلابی شیعه ایران چنان درگیر نابودی اسرائیل شد که نیازهای مردم خود را فراموش کرد.

به طور خاص، ایران قرارداد اجتماعی نانوشته‌ای را که در بیشتر خاورمیانه حاکم است، نادیده گرفت، که بر اساس آن مشروعیت رژیم به طور قابل توجهی به ارائه یارانه‌های سخاوتمندانه برای مایحتاج اولیه بستگی دارد. جمهوری اسلامی به جای تضمین رفاه مردم خود، منابع خود را به سمت برنامه هسته‌ای که تنها تحریم‌های اقتصادی و انزوا به همراه داشت، و به سمت شبه‌نظامیان عرب که دفاع و گاهی اوقات سرکوب داخلی خود را به آنها واگذار می‌کند، هدایت کرد.

همچنان که انقلاب به خاطره‌ای دور - و حتی داستانی از تاریخ - تبدیل می‌شد، ایرانیان به طور فزاینده‌ای از خود می‌پرسیدند که چرا آزادی‌های شخصی و رفاه خود را فدا می‌کنند. اشتیاق آنها برای تغییر افزایش یافت و در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۹، آنها با تعداد بی‌سابقه‌ای به میرحسین موسوی، اصلاح‌طلب میانه‌رو، رأی دادند. اما پیش از آنکه حتی حوزه‌های رأی‌گیری بسته شود، دولت، محمود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور فعلی مورد حمایت نظام، را برنده اعلام کرد.

ایرانیان در اعتراض به خیابان‌های تهران ریختند و این آغاز چیزی بود که به جنبش سبز معروف شد. تظاهرات سراسر کشور را فرا گرفت و به نوعی نزدیک به دو سال ادامه یافت، حتی با وجود اینکه هزاران معترض دستگیر، زندانی و کشته شدند. در حالی که رژیم در نهایت موفق به سرکوب این جنبش شد، پیام آن واضح بود: ایرانیان با پذیرش ارزش‌های مدنی متحد بودند، نه با محافظه‌کاری مذهبی که رژیم انقلابی را تعریف می‌کرد.

در اوایل سال ۲۰۲۲، کاهش شدید یارانه‌ها باعث دور جدیدی از «اعتراضات نان» شد. اما بعداً در همان سال بود که جنبش اعتراضی بزرگ بعدی ایران پدیدار شد که با مرگ ژینا مهسا امینی ۲۲ ساله، که به دلیل ظاهراً حجاب نامناسب در ملاء عام بازداشت شده بود، در حالی که در بازداشت «پلیس اخلاقی» بود، جرقه خورد. قیام چند ماهه «زن، زندگی، آزادی» به سرزنش حکومت دینی ایران منجر شد، هرچند که باز هم در نهایت سرکوب شد.

با این حال، اکنون جمهوری اسلامی با موج دیگری از اعتراضات ـــ بزرگترین از سال ۲۰۰۹ ـــ روبرو است که در آن تعداد بی‌شماری از ایرانیان عادی با وجود سرکوب وحشیانه‌ای که هزاران نفر را کشته است، به خیابان‌ها می‌آیند تا خواستار تغییر شوند. حتی اگر رژیم دوباره بتواند جنبش را سرکوب کند، باید بدیهی باشد که مقاومت مردمی همچنان ادامه خواهد یافت. جوانان ایرانی می‌بینند که حاکمان جمهوری اسلامی تنها در ادعاهای انقلابی خود با نخبگان رژیم سابق متفاوت هستند. طبقه حاکم امروز نه برای حفظ آرمان‌های والا، بلکه برای دفاع از قدرت و امتیاز اعضای خود می‌جنگد. و به معنای واقعی کلمه، معترضان نه تنها در برابر دولت سرکشی می‌کنند؛ بلکه علیه والدین خود نیز شورش می‌کنند که مدت‌هاست تسلیم سرکوب رژیم شده‌اند.

اکثر ایرانیان که پس از انقلاب اسلامی و جنگ ایران و عراق متولد شده‌اند، فاقد شور مذهبی و روحیه فداکاری اجداد خود هستند. آنها که از طریق شبکه‌های دیجیتال در معرض فرهنگ جهانی قرار گرفته‌اند، برای استقلال فردی ارزش قائلند و آینده‌ای را می‌خواهند که با سکولاریسم تعریف شود (چندین مسجد در بحبوحه ناآرامی‌های اخیر به آتش کشیده شده‌اند)، آزادی و فرصت‌های اقتصادی. آنها نه از شعارهای قدیمی انقلاب اسلامی، بلکه از فراخوان‌های نرگس محمدی، فعال حقوق بشر زندانی ایرانی و برنده جایزه صلح نوبل، و دیگر میانه‌روهای برجسته، به ویژه موسوی و حسن روحانی، رئیس جمهور سابق، برای گذار دموکراتیک الهام می‌گیرند.

طیف‌های مختلف میانه‌رو در میان مخالفان وضع موجود، معضل اصلی هر گذار به دموکراسی را برجسته می‌کند: آیا این گذار، همانطور که موسوی و محمدی طرفدار آن هستند، در مورد گسست است، یا صرفاً اصلاح مسیر در درون سیستم، همانطور که حسن روحانی ترجیح می‌دهد؟ شایان ذکر است که گذارها اغلب به نیروهای درون رژیم دیکتاتوری متکی هستند. در اسپانیا، آدولفو سوارز، دبیرکل حزب حاکم فرانسیسکو فرانکو، گذار به دموکراسی را رهبری کرد. اروپای شرقی، پس از سقوط دیوار برلین، کمونیست‌های زیادی داشت که برای جا افتادن در رژیم جدید، لباس‌های خود را عوض کردند. «میزگردهای» لهستان بین جنبش همبستگی مخالفان و رژیم کمونیستی در مورد تقسیم قدرت بود. «رئیس جمهور شما، نخست وزیر ما» این جمله را آدام میچنیک، یکی از رهبران جنبش همبستگی، پس از انتخابات ژوئن ۱۹۸۹ در روزنامه رسمی این جنبش، گازتا ویبورچا، نوشت.

عامل ترامپ

به همه اینها بحران جانشینی را هم اضافه کنید، و به نظر می‌رسد که شانس پیروزی جمهوری اسلامی کم است. اما خامنه‌ای (مانند شی‌جی‌پینگ) هر چقدر هم که ضعیف باشد، در یک مورد کاملاً مطمئن است: اتحاد جماهیر شوروی نه به دلیل اعتراضات مردمی، بلکه به دلیل اختلاف بین نخبگان حاکم فروپاشید. علاوه بر این، پیوستن ارتش به جبهه مقاومت، بوسه مرگ برای رژیم است ـــ درسی که در فرانسه در سال ۱۸۴۸ و در ایران در سال ۱۹۷۹ نیز آموخته شد. تا زمانی که ارتش، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و روحانیون متحد بمانند ـــ همانطور که هنوز هم به نظر می‌رسد ـــ رژیم ایران دست نخورده باقی خواهد ماند، یا منطق این را می‌گوید.

اما اعتراضات امروز تنها منبع فشار بر جمهوری اسلامی نیستند. دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، مجموعه‌ای عظیم از تجهیزات نظامی را برای حمله مستقر کرده است. اگرچه ترامپ در ابتدا گفت که هدف محافظت از معترضان طرفدار دموکراسی در برابر سرکوب است، اما از آن زمان تمرکز خود را به یک توافق هسته‌ای جدید تغییر داده است، و نمایش قدرت آشکارا با هدف جلب توجه ایرانیان در طول مذاکرات جاری در ژنو انجام می‌شود.

همانطور که تجربیات افغانستان، عراق و لیبی نشان داده است، حملات نظامی ایالات متحده به سختی می‌توانند دستورالعملی برای گذار منظم به دموکراسی باشند. با این حال، این حملات می‌توانند باعث فروپاشی رژیم شوند و احتمالاً به یک جنگ داخلی به سبک سوریه منجر شوند که کل منطقه را بی‌ثبات می‌کند، زیرا دستگاه رژیم در تهران با سماجت از دارایی‌های خود دفاع می‌کند. سپس ممکن است یک فرد قدرتمند در سپاه پاسداران یا ارتش به قدرت برسد و احتمالاً هسته اصلی رژیم را حفظ کند، حتی اگر تحت پوشش دیگری باشد.

این چشم‌انداز ترامپ را متوقف نخواهد کرد. او اهمیتی نمی‌دهد که چه کسی مسئول ایران است، تا زمانی که کسی باشد که بتواند با او تجارت کند. اگر ترامپ ارتش ایالات متحده را برای ربودن نیکولاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا، در کاراکاس فرستاده بود، زیرا می‌خواست دموکراسی را احیا کند، معاون رئیس جمهور مادورو، دلسی رودریگز، را مسئول نمی‌گذاشت. آنچه برای او مهم بود دسترسی به ذخایر عظیم نفت ونزوئلا بود.

اما ایران نیازی ندارد خود را در معرض سیاست خارجی طمع‌کارانه ترامپ قرار دهد. می‌تواند به سمت رهبری میانه‌روتری حرکت کند که بیشتر نمایانگر روح اصلی انقلاب باشد. حتی در غیاب حمله آمریکا، تنها چیزی که ایران می‌تواند انتظار داشته باشد، موج‌های جدیدی از اعتراضات خونین و رکود اقتصادی بی‌رحمانه است. تنها با اتخاذ موضعی میانه‌روتر ـــ موضعی که شامل توافق با غرب برای کنار گذاشتن جاه‌طلبی‌های هسته‌ای و پایان دادن به رژیم تحریم‌ها باشد ـــ رژیم می‌تواند زمینه را برای آینده‌ای روشن‌تر برای ایرانیان فراهم کند و بقای خود را تضمین کند.

——————-
* شلومو بن-آمی، وزیر امور خارجه سابق اسرائیل، معاون رئیس مرکز بین‌المللی صلح تولدو و نویسنده کتاب «پیامبران بی‌افتخار: اجلاس کمپ دیوید ۲۰۰۰ و پایان راه‌حل دو دولت» (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۲۲) است.



نظر شما درباره این مقاله:








کتابتِ خون در عصرِ فراموشی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 22:55

کتابتِ خون در عصرِ فراموشی


قربان عباسی

پالتِ جلاد: غلظتِ نیهیلیسم بر بومِ سرخِ شهر

در بوم فاجعه کشتار و قتل عام دی، «رنگ» دیگر یک عنصر تزئینی نیست؛ یک بیانیه‌ی هستی‌شناختی است. وقتی از «پالتِ جلاد» سخن می‌گوییم، از قلم‌مویی حرف می‌زنیم که از سُرب ساخته شده و رنگ‌دانه‌هایش را از سرخیِ گرمِ رگ‌هایِ جوانی وام گرفته است که تنها جرمشان، تمنایِ «نور» بود. این متن، واکاویِ آن لحظه‌یِ شومی است که نیهیلیسمِ حکومتی، از کلام عبور کرده و به صورت لکه‌های غلیظ و چسبناکِ خون، بر بومِ خاکستریِ شهر فرود می‌آید.

نیهیلیسم در دستانِ جلاد، نه یک بن‌بستِ فلسفی، که یک «تکنیکِ اجرایی» است. برای آن تک‌تیراندازی که بر بلندایِ برج ایستاده، جهان تهی از معناست. او در مگسکِ خود، نه یک انسان با تمامِ رویاها و پیوندهایش، بلکه تنها یک «توده‌یِ بیولوژیک» را می‌بیند که باید متلاشی شود. این غلظتِ نیهیلیسم است: جایی که ارزشِ زندگی به صفر میل می‌کند تا بقایِ قدرت به بی‌نهایت برسد.

در این تابلویِ اکسپرسیونیستی، جلاد با هر شلیک، پوچیِ مطلقِ خود را بر پیکرِ جامعه پرتاب می‌کند. او می‌خواهد بگوید: «نگاه کن که چگونه با یک حرکتِ انگشت، تمامِ شکوهِ هستیِ تو را به هیچ بدل می‌کنم.» این نیهیلیسمِ عریان، بومِ شهر را سیاه می‌کند؛ نه با رنگ، بلکه با تاریکیِ مطلقی که از قلبِ یک نظامِ رو به زوال می‌تراود.

خیابان، که باید ساحتِ دیالوگ و حرکت باشد، در «پالتِ جلاد» به یک بومِ ساکن و خونین بدل گشته است. پدیدارشناسیِ پیاده‌رو در روزهایِ سرکوب، پدیدارشناسیِ «لکه‌ها» است. لکه‌هایی که نه پاک می‌شوند و نه با باران شسته؛ چرا که آن‌ها در حافظه‌یِ بصریِ سنگ‌فرش‌ها رسوخ کرده‌اند.

قرمزِ اکسپرسیونیستیِ این بوم، قرمزِ “کادمیوم” یا “آلیزارین” نیست؛ این قرمزی است که بویِ آهن می‌دهد و در مجاورتِ هوا، به سیاهیِ لخته‌وار می‌زند. جلاد، شهر را به یک «گالریِ وحشت» بدل کرده است. هر بن‌بست، هر نبشِ خیابان و هر ورودیِ مترو، بخشی از این بومِ سراسری است که در آن، خطوطِ سرخِ خون، مسیرِ فرارِ ناموفقِ جسدها را ترسیم می‌کنند. این “ترسیمِ خونین”، تلاشی است برای ترسیمِ مرزهایِ جدیدِ قدرت بر رویِ زمین.

در نقاشیِ این فاجعه، یک تضادِ (کنتراست) هولناک وجود دارد: سپیدیِ پوستِ جوانانی که هنوز طعمِ آفتاب را حس نکرده‌اند در برابرِ سیاهیِ کدرِ ساچمه‌هایی که چون دانه‌هایِ شومِ تگرگ، بر چهره‌ها می‌نشینند. این یک «گروتسکِ تصویری» است. چشمی که باید دریچه‌یِ روح باشد، حالا به حفره‌ای بدل شده که از آن نیهیلیسمِ سربیِ جلاد بیرون می‌زند.

پالتِ جلاد، تقارن را برنمی‌تابد. او با شلیک به صورت‌ها، در پیِ «دفرمه کردنِ حقیقت» است. چهره‌هایی که پیش از این نمادِ امید بودند، اکنون در تابلویِ شهر، به ماسک‌هایی از درد و خون بدل شده‌اند. این دفرماسیون، هدفِ نهاییِ نیهیلیسمِ دولتی است: زشت کردنِ هر آنچه زیباست، تا دیگر کسی میل به نگریستن (و در نتیجه میل به زیستن) نداشته باشد.

این تابلو در خیابان تمام نمی‌شود؛ در سردخانه به غلظتِ نهایی می‌رسد. اگر خیابان بومِ اول بود، تخت‌هایِ فلزیِ سردخانه، قاب‌هایِ نهاییِ این پالت هستند. انباشتِ بدن‌ها در کیسه‌هایِ سیاه، نوعی«کلاژِ انسانی» از غیاب را می‌سازد. در اینجا، نیهیلیسم به غایتِ خود می‌رسد: بدنِ انسان به عنوانِ یک قطعه از پازلِ سرکوب. جلاد در سردخانه، نقاشی‌اش را کامل می‌کند؛ جایی که دیگر نه فریادی هست و نه حرکتی. تنها سکوتِ منجمدِ پلاستیک و بویِ تندِ فرمالین. این بخش از پالت، رنگِ “خاکستریِ لزج” به خود می‌گیرد؛ رنگِ بی‌تفاوتیِ حاکم در برابرِ فاجعه‌ای که خود آفریده است.

اما جلاد در محاسباتِ هنریِ خود اشتباه کرده است. او گمان می‌کرد بومِ سرخِ شهر، با لایه‌ای از تبلیغات یا گذشتِ زمان پوشانده می‌شود. اما در منطقِ اکسپرسیونیسمِ انقلابی، خونِ ریخته شده، خود به یک منبعِ نور بدل می‌شود. نیهیلیسمِ غلیظی که او بر بوم پاشیده، اکنون چون اسیدی عمل می‌کند که پایه‌هایِ لرزانِ تختِ سلطنتش را می‌خورد. بومِ سرخِ شهر، دیگر مایه ترس نیست؛ مایه «شناخت» است. آیندگان بر این بوم خواهند نگریست و خواهند دید که چگونه غلظتِ سیاهیِ یک رژیم، در برابرِ درخششِ سرخِ یک حنجره، رنگ باخت. پالتِ جلاد شاید امروز شهر را خونین کرده باشد، اما همین سرخی، نویدبخشِ طلوعی است که در آن، دیگر هیچ قلم‌مویی از سُرب ساخته نخواهد شد.

پدیدارشناسیِ شرم

پس از واکاویِ پالتِ جلاد، اکنون باید به لرزان‌ترین لایه‌ی این تابلویِ اکسپرسیونیستی نگریست: «فیگورهایِ حاشیه‌ای» یا همان تماشاگرانی که از پشتِ پنجره‌هایِ نیمه‌بسته یا از شکافِ لرزانِ گوشی‌هایِ همراه، شاهدِ این سلاخیِ بی‌پایان بوده‌اند. اینجا با «پدیدارشناسیِ شرم» روبرو هستیم؛ جایی که سکوت، نه یک کنشِ خنثی، بلکه به غلظتِ رنگِ خاکستری در پس‌زمینه‌یِ آن بومِ سرخ بدل می‌شود.

در روان‌سیاستِ وحشت، کسی که می‌بیند اما نمی‌تواند مداخله کند، دچارِ نوعی «تلاشیِ هستی‌شناختی» می‌شود. تماشاگرِ ایرانی، در مواجهه با فواره‌یِ خون بر آسفالت، در واقع شاهدِ به مسلخ رفتنِ بخشی از خویشتن است. شرم در اینجا، یک احساسِ اخلاقیِ ساده نیست؛ یک «زخمِ پدیدارشناختی» است. شرم از اینکه “من تنفس می‌کنم، در حالی که ریه‌یِ دیگری از گازِ اشک‌آور پر شده است”؛ شرم از اینکه “چشمانِ من سالم است، در حالی که چشمانِ هم‌نسلِ من در کیسه‌ای در سردخانه منجمد گشته است.”

این شرم، بومِ شهر را برای تماشاگر به مکانی بیگانه بدل می‌کند. خانه دیگر مأمن نیست، بلکه سلولی است که دیوارهایش از جیغ‌هایِ خیابان ساخته شده‌اند.

سکوت در برابرِ «پالتِ جلاد»، خاکستری‌ترین رنگِ این نقاشی است. این سکوت، نه از سرِ رضایت، بلکه از سرِ «بهتِ فلج‌کننده» است. جلاد می‌خواهد تماشاگر را به «شریکِ جُرمِ خاموش» بدل کند. وقتی شاهدِ عینی، تیرِ خلاص را می‌بیند و دهانش از وحشت باز می‌ماند اما فریادی برنمی‌آید، او در حالِ تجربه‌یِ یک «گروتسکِ درونی» است. او به مجسمه‌ای از گوشت و استخوان بدل می‌شود که روحش در میانه‌یِ میدانِ جنگ، جا مانده است.

این سکوت، همان غلظتِ نیهیلیسم است که از جلاد به تماشاگر سرایت می‌کند؛ حسی که می‌گوید: «هیچ‌چیز تغییر نخواهد کرد، پس فقط تماشا کن و زنده بمان.» اما همین زنده ماندن، خود به شکنجه‌ای مداوم بدل می‌شود.

اما پدیدارشناسیِ شرم، در لایه‌ای عمیق‌تر، شروع به تغییرِ ماهیت می‌دهد. شرمی که در ابتدا مایه سرافکندگی بود، به تدریج به «عاملِ همبستگی» بدل می‌شود. تماشاگرانی که در تنهاییِ خویش از تماشایِ بومِ سرخِ شهر گریسته‌اند، در این دردِ مشترک به هم می‌پیوندند. شرم، تبدیل به یک «نیرویِ گریز از مرکز» می‌شود که فرد را از انزوایِ خویش بیرون می‌کشد.

در این مبارزه، ما شاهدِ آن هستیم که چگونه «شرمِ زنده ماندن»، جایِ خود را به «مسئولیتِ شهادت دادن» می‌دهد. تماشاگر، دوربینِ گوشی‌اش را به سمتِ جلاد می‌گیرد تا سکوتش را بشکند. این لحظه‌یِ تبدیلِ «شرم» به «خشمِ مقدس» است؛ لحظه‌ای که تماشاگر از حاشیه‌یِ بوم به درونِ نقاشی می‌جهد و خود به قلم‌مویی برایِ تغییرِ سرنوشتِ این تابلو بدل می‌شود.

آیندگان بدانند که شهرِ ما، تنها بومِ خون نبود؛ میدانِ مبارزه‌یِ وجدان‌ها نیز بود. اگر جلاد با پالتِ خود در پیِ تولیدِ «نیهیلیسمِ تماشاگر» بود، مردم با «اخلاقِ سوگواری» و «دادخواهیِ بصری»، این نقشه را نقشِ بر آب کردند.

بومِ سرخِ شهر اکنون نه فقط با خونِ مقتولان، بلکه با اشکِ شرمِ زندگان نیز آغشته است. و این ترکیب، رنگی را پدید آورده که هیچ‌گاه از حافظه‌یِ تاریخ پاک نخواهد شد: رنگِ «بیداریِ دردناک». ما دیگر تماشاگر نیستیم؛ ما خودِ آن بوم هستیم که تمامِ زخم‌ها را در خود ثبت کرده است تا روزی در دادگاهِ ابدیت، علیه جلاد شهادت دهد.

مسئولیتِ شهادت دادن: از شهادت اشیاء تا شهادت ما؛
کتابتِ خون در عصرِ فراموشی

در واکاوی فاجعه، پس از آنکه حنجره‌ها با سُرب مسدود می‌شوند و پیکرها در انجمادِ سردخانه به سکوتِ مطلق می‌رسند، نوبت به «شهادتِ اشیاء» می‌رسد. اشیاء، شاهدانِ صامت اما سرسختی هستند که برخلافِ انسان‌ها، نه می‌ترسند، نه فراموش می‌کنند و نه زیرِ شکنجه روایتشان را تغییر می‌دهند. لباس‌ها، کفش‌ها، و ساعت‌هایِ مچ‌افتاده، «راویانِ مادیِ» لحظه‌یِ گسست هستند؛ آن‌ها بقایایِ هستی‌شناختیِ دازاینی هستند که به زور از عالم حذف شده است.

در میانه‌یِ میدان، پس از آنکه غبارِ شلیک فرو می‌نشیند، یک لنگه کفشِ ورزشیِ سفید بر روی آسفالتِ سیاه باقی می‌ماند. این کفش، دیگر یک کالا یا ابزارِ پوشش نیست؛ این «تندیسِ غیاب» است.

کفشی که بندهایش هنوز محکم بسته‌ شده، اما پایِ صاحبش را گم کرده است، حکایتِ یک «دویدنِ متوقف شده» را روایت می‌کند. در نگاهی اکسپرسیونیستی، این کفش به سویِ بی‌نهایت اشاره دارد؛ به جهتی که معترض می‌خواست برود اما سُربِ جلاد مسیرش را بُرید. لکه‌یِ خونی که بر لبه‌یِ لاستیکیِ آن نشسته، امضایِ فیزیکیِ فاجعه است. این کفش، پدیدارِ محضِ «تنهاماندگی» است؛ شیئی که از بدن جدا شده تا به جای او شهادت دهد.

لباس‌هایی که از تنِ مجروحان یا مقتولان جدا می‌شوند، در لایه‌هایِ خود، «تاریخِ فشرده‌یِ خشونت» را حمل می‌کنند. پیراهنی که جایِ سوراخِ گلوله بر سینه‌اش نشسته و الیافش بر اثرِ حرارتِ مُذابِ سُرب سوخته است، معتبرترین سندِ بیوپولیتیکِ تاریک است.

در اینجا، ما با «شهادتِ بافت» روبرو هستیم. پارچه‌ای که روزی عرقِ حیات را به خود جذب می‌کرد، اکنون لخته‌هایِ تیره و سفتِ خون را چون گلدوزی‌هایِ شوم بر خود دارد. وقتی خانواده‌ای لباسِ فرزندشان را در دست می‌گیرند، آن‌ها نه پارچه، که «آخرین مرزِ میانِ بدن و جهان» را لمس می‌کنند. این پیراهن، شهادت می‌دهد که گلوله از کدام سو آمد، با چه کینه‌ای شلیک شد و چگونه گرمایِ زندگی را از تَن ربود.

گوشیِ همراهی که صفحه‌اش زیرِ پوتینِ جلاد خرد شده، گروتسک‌ترین شاهدِ مدرن است. در پدیدارشناسیِ اشیاء، گوشیِ شکسته،«حنجره‌یِ منجمد» است. آخرین فریم‌هایِ لرزانِ ضبط شده، آخرین پیامِ ناتمام به مادر، و آخرین تماسِ بی‌پاسخ، همگی در حافظه‌یِ این فلز و شیشه حبس شده‌اند.

حتی اگر صفحه سیاه باشد، ترک‌هایِ رویِ شیشه شهادت می‌دهند که قدرت چگونه از «تصویر» می‌هراسد. این شیء، مرزِ میانِ «شهادتِ انسانی» و «شهادتِ تکنولوژیک» است. گوشیِ خرد شده در کنارِ جویِ آب، راویِ لحظه‌ای است که رژیم کوشید نه تنها بدن، بلکه «روایتِ بدن» را نیز زیرِ پاشنه له کند.

ساعتی که در لحظه‌ی سقوطِ معترض بر زمین، از کار افتاده است، دقیق‌ترین راویِ پدیدارشناختیِ «آنِ فاجعه» است. وقتی عقربه‌ها در ساعتی معین قفل می‌شوند، آن‌ها «زمانِ تقویمی»را به «زمانِ شهادت»بدل می‌کنند.آن لحظه‌یِ ایستاده، زمانی است که جلاد گمان کرد تاریخ را متوقف کرده است. اما این شیءِ کوچک، شهادت می‌دهد که از آن دقیقه به بعد، زمانِ دیگری آغاز شده است: زمانِ دادخواهی. ساعتِ مچیِ از کار افتاده، پدیدارِ زوالِ حاکمیتی است که می‌پندارد با کشتنِ «زمان‌مندان»، می‌تواند بر «زمان» حکم براند.

اشیاء، پس از فاجعه، به «یادمان‌هایِ سیار» بدل می‌شوند. کلیدِ خانه‌ای که در جیبِ مقتول مانده و هرگز به قفلی نخواهد چرخید، یا شالی که بویِ عطرِ زنی را می‌دهد که اکنون در سردخانه منجمد است؛ این‌ها اشیائی هستند که از ساحتِ کاربرد خارج شده و به ساحتِ «تقدس» وارد گشته‌اند.

مسئولیتِ ما، نگاهبانی از این «شهادتِ اشیاء» است. آیندگان باید این پیراهن‌های دریده و کفش‌های تک‌افتاده را در موزه‌هایِ وجدان ببینند تا درک کنند که «امضایِ سُربی» چگونه بر اشیاء نیز فرود آمد. در دنیایِ کوندرا و آخماتوا، انسان‌ها می‌میرند، اما اشیاء باقی می‌مانند تا شهادت دهند که «ما اینجا بودیم، ما لرزیدیم، ما رزمیدیم و ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.».

در روایت شناسی فاجعه، «سکوت» تنها یک غیابِ صوتی نیست؛ بلکه همدستی با جلاد است. وقتی بومِ شهر با پالتِ سربیِ رژیم به سرخی می‌گراید، «شهادت دادن» از یک فعلِ اخلاقی به یک «ضرورتِ اگزیستانسیال» بدل می‌شود. ما در جغرافیایی ایستاده‌ایم که جلاد نه تنها جان را می‌ستاند، بلکه در پیِ آن است تا با پاک‌کنِ استبداد، روایتِ مقتول را نیز از حافظه‌یِ خاک بزداید. در اینجا، شهادت دادن یعنی بازپس‌گیریِ حقیقت از دهانِ خونینِ تاریخ.

تاریخِ سرکوب، همواره با «انتظار» گره خورده است. آخماتوا را به یاد آورید؛ در صف‌هایِ طولانیِ پشتِ دیوارهایِ زندانِ لنین‌گراد در عصرِ وحشتِ استالینی. وقتی آن زنِ غریبه با لب‌هایِ کبود از سرما در گوشش نجوا کرد: «آیا می‌توانی این را توصیف کنی؟» و آخماتوا پاسخ داد: «می‌توانم.» این «می‌توانم»، مانیفستِ تمامِ کسانی است که در برابرِ رژیمِ جلاد ایستاده‌اند.

در ایرانِ امروز، هر موبایلی که لرزان به سمتِ پیکرِ بر خاک افتاده‌ای گرفته می‌شود، تکرارِ همان «می‌توانمِ» آخماتواست. شهادت دادن در زمانِ فاجعه، یعنی تبدیلِ «رنجِ خصوصی» به «آگاهیِ جمعی». جلادِ استالینی می‌خواست مقتولان را به مهره‌هایی در بایگانیِ پلیسِ مخفی بدل کند، اما کلماتِ آخماتوا آن‌ها را به ستاره‌هایی در آسمانِ وجدانِ بشری بدل ساخت. مسئولیتِ ما نیز همین است: اجازه ندهیم نامِ آن جوانِ مصلوب در راهروهایِ تاریکِ بازداشتگاه‌ها دفن شود.

میلان کوندرا در “کتابِ خنده و فراموشی” جمله‌ای دارد که چون تازیانه‌ای بر گرده‌یِ تاریخ می‌نشیند: «مبارزه‌یِ انسان علیه قدرت، مبارزه‌یِ حافظه است علیه فراموشی.» رژیم‌هایِ توتالیتر، معمارانِ فراموشی هستند. آن‌ها دوربین‌ها را می‌شکنند، اینترنت را قطع می‌کنند و سنگِ مزارها را می‌تراشند تا «ردِ پایِ خون» را از حافظه‌یِ فضا پاک کنند.

وقتی میلان کوندرا، آن تبعیدیِ ابدیِ معنا، از «مبارزه‌ی حافظه علیه فراموشی» سخن می‌گوید، در واقع از یک آنتروپولوژیِ مقاومت پرده برمی‌دارد. در نظام‌های توتالیتر، «فراموشی» نه یک عارضه‌ی طبیعیِ گذرِ زمان، بلکه یک «تکنولوژیِ حکومتی» است؛ سلاحی است که کارکردش از بمب و گلوله سهمگین‌تر است، چرا که هدفش نه کشتنِ بدن، بلکه محو کردنِ «معنایِ مرگ» است.

رژیم‌های جلاد، مهندسانِ چیره‌دستِ «خلاء» هستند. آن‌ها می‌دانند که حقیقت در «فضا» رسوب می‌کند؛ در گوشه‌ی یک پیاده‌رو که خونی بر آن چکیده، یا بر دیواری که جایِ گلوله‌ای بر سینه دارد. پس، هجوم می‌آورند تا «حافظه‌یِ فضا» را پاک کنند. قطع کردنِ اینترنت، تنها مسدود کردنِ یک بزرگراهِ مخابراتی نیست؛ بلکه «نابینا کردنِ چشمانِ تاریخ» در لحظه‌ی وقوعِ جنایت است. آن‌ها می‌خواهند لحظه‌ی اصابتِ سُرب به سینه، در «آنِ مطلق» باقی بماند و هرگز به «زمانِ تاریخی» نپیوندد. دوربین‌ها را می‌شکنند چون دوربین، «عنبیه تاریخ» است؛ شاهدی که نگاهِ جلاد را منجمد و ابدی می‌کند.

سنگِ مزار، آخرین سنگرِ هویت است. تراشیدنِ نام مقتول از روی سنگ، یا شکستنِ مزار، تلاشی است برای «قتلِ دوم.» جلاد می‌خواهد مقتول را از ساحتِ «یاد» به ساحتِ «غیابِ مطلق» تبعید کند. وقتی سنگِ مزار تراشیده می‌شود، رژیم در حالِ اجرایِ یک «کودتایِ هستی‌شناختی» است؛ او می‌خواهد پیوندِ میان «نام» و «خاک» را بگسلد تا بازماندگان در برابرِ یک «هیچِ سرد» بایستند.

اما اینجاست که گروتسکِ قدرت فاش می‌شود: هرچه سنگ‌ها بیشتر شکسته می‌شوند، «خلاءِ» به‌جای‌مانده، پُرصداتر فریاد می‌زند. مزارِ بی‌نام، به پدیداری بدل می‌شود که تمامِ فضا را اشغال می‌کند. سنگِ تراشیده شده، خود به معتبرترین سندِ جنایت بدل می‌گردد؛ چرا که «پاک کردن»، خود نوعی امضایِ خونین است.

قدرتِ توتالیتر مانند یک «پاک‌کنِ غول‌آسا» عمل می‌کند که بر پوستِ شهر کشیده می‌شود تا لکه‌های سرخ را بزداید. اما حافظه، در این میان، نه یک دفترچه‌ی خاطرات، بلکه مانند «اسید»عمل می‌کند. هرچه قدرت سعی می‌کند روایتِ خود را بر بومِ شهر نقاشی کند، اسیدِ حافظه، لایه‌های دروغین را می‌خورد و خونِ زیرین را دوباره به سطح می‌آورد.

مبارزه‌یِ انسان در برابرِ قدرت، در واقع مبارزه‌یِ «جوهر علیه غبار» است. کوندرا می‌دانست که اگر حاکم بتواند گذشته را بازنویسی کند، آینده را پیشاپیش تصاحب کرده است. پس، هر نامی که بر دیواری نوشته می‌شود، هر شمعی که در تاریکیِ یک کوچه روشن می‌گردد، و هر روایتِ دیجیتالی که از سدِ فیلترها می‌گذرد، یک «عملِ مقدسِ بازیابی» است. ما با شهادت دادن، در حالِ بافتنِ دوباره‌یِ تار و پودی هستیم که قیچیِ سانسور آن را دریده است.

رژیم‌های معمارِ فراموشی، در نهایت شکست می‌خورند؛ چرا که آن‌ها فقط بر «اجساد» حکم می‌رانند، اما حافظه با «اشباح» سر و کار دارد. شبحِ آن جوانی که با چشمانی ساچمه‌خورده به دوربین نگریست، اکنون در حافظه‌یِ جمعیِ ما «ساکن» شده است. این سکونت، فراتر از توانِ پلیس و بازجوست.

مسئولیتِ ما، تبدیلِ این «اشباحِ سرگردان» به «تاریخِ مکتوب» است. ما باید چنان عمیق و استعاری بنویسیم که کلماتمان مانند سنگ‌تراشی بر گرده‌یِ زمان باقی بماند. مبارزه‌یِ ما، مبارزه‌یِ «نورِ شاهد» علیه «ظلمتِ جلاد» است. تا زمانی که یک نفر روایت را به یاد داشته باشد، مقتول هنوز زنده است و جلاد، علیرغمِ تمامِ ساختمان‌های مرتفع و تک‌تیراندازهایش، بازنده‌یِ نهاییِ این نبردِ هستی‌شناختی است.

شهادت دادن در اینجا، یعنی «مقاومتِ حافظه». وقتی ما از آناتومیِ پلاستیک و سردخانه‌ها می‌نویسیم، در واقع در حالِ بنا کردنِ بنایِ یادبودی هستیم که هیچ بولدوزری را یارایِ تخریبِ آن نیست. مسئولیتِ شهادت دادن، یعنی زنده نگه داشتنِ کنتراستِ میانِ «لبخندِ پیش از مرگِ مقتول» و «قساوتِ سربیِ جلاد». این یک عملِ سیاسیِ ناب است؛ چرا که قدرتِ مطلق، تنها در خلاءِ روایت است که می‌تواند دوام بیاورد.

در مواجهه با قتل‌عام، شاهد بودن یک بارِ سنگینِ هستی‌شناختی دارد. شاهد، کسی است که «امرِ نگریستنی» را به «امرِ گفتنی» بدل می‌کند. وقتی تک‌تیرانداز از بالایِ ساختمان شلیک می‌کند، او در پیِ تولیدِ «نابیناییِ عمومی» است. اما شاهدی که با چشمانِ گریان، واقعه را ثبت می‌کند، در واقع در حالِ مصلوب کردنِ جلاد در پیشگاهِ نگاهِ آیندگان است.

این مسئولیت، غمناک و گروتسک است. شاهد مجبور است تماشاگرِ متلاشی شدنِ زیبایی باشد. اما همین «اجبار به دیدن»، نخستین گام برایِ فروپاشیِ دیوارِ ترس است. ما با شهادت دادن، «پالتِ جلاد» را به سندِ جرمِ او بدل می‌کنیم. اگر رژیم استالین توانست دهه‌ها جنایاتش را در گولاگ‌ها پنهان کند، رژیمِ امروز در عصرِ شفافیتِ دیجیتال، با هر کلیک، در برابرِ دادگاهِ تاریخ عریان می‌شود.

وظیفه‌یِ روشنفکر در عصرِ فاجعه نوشتن ازخون و با خون است. روشنفکر و هنرمند در زمانِ فاجعه، نه یک ناظرِ بی‌طرف، که یک «کاتبِ زخم» است. مسئولیتِ ما این است که اجازه ندهیم غلظتِ نیهیلیسمِ حاکم، معنایِ فداکاری را ببلعد. ما باید از «بیوپولیتیکِ تاریک» بنویسیم تا آیندگان بدانند که بر این توده‌یِ منجمدِ بدن‌ها چه گذشت. نوشتن در این اتمسفر، نوعی «تطهیر» است. ما با کلمات، خون را از آسفالت برمی‌داریم و آن را به مدالی بر سینه‌یِ حقیقت بدل می‌کنیم. شهادت دادن یعنی فریاد زدنِ این واقعیت که: «این پیکر که در جویِ آب افتاده، نه یک عدد، که تمامِ جهان بود.»

مسئولیتِ شهادت دادن، وصیت‌نامه‌یِ تمامِ کسانی است که حنجره‌شان با سُرب مسدود شد. ما، حاملانِ این امانت، متعهدیم که نگذاریم غبارِ زمان بر پیشانیِ آزادی بنشیند. اگر آخماتوا برایِ “رکوئیم” (مرثیه) سرود و کوندرا برایِ “پراگ” نوشت، ما برایِ “تهران”، “تبریز” و “زاهدان” و ... می‌نویسیم.

این شهادت‌نامه، پتکی است که بر فرقِ فراموشی فرود می‌آید. جلاد شاید بتواند بدن را در سردخانه منجمد کند، اما هرگز نخواهد توانست «کلمه‌ای» را که از خونِ مقتول روییده است، به بند بکشد. ما می‌نویسیم، پس آن‌ها شکست خورده‌اند.



نظر شما درباره این مقاله:








پایان یک دوران؟
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:35

سرنوشت دیرپاترین حاکم اقتدارگرای خاورمیانه

پایان یک دوران؟


مهرزاد بروجردی

آیت‌الله سید علی خامنه‌ای بی‌تردید یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین چهره‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران است. او که از خرداد ۱۳۶۸ سکان رهبری جمهوری اسلامی را در دست دارد، طی بیش از سه دهه با شبکه‌ای از انتصابات راهبردی، مهندسی نهادی و کنترل امنیتی، ساختار قدرت را به گونه‌ای بازآرایی کرده که بقای سیاسی‌اش تضمین شود. با این حال، امروز نشانه‌های فرسایش اقتدار او بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است؛ بحران اقتصادی مزمن، شکاف عمیق میان حکومت و جامعه، فشارهای خارجی و موج‌های پیاپی اعتراضات مردمی، آینده نظام سیاسی ایران را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است.

خامنه‌ای در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، پس از درگذشت آیت‌الله خمینی، با تردید و حتی امتناع اولیه به عنوان رهبر معرفی شد. او در آن جلسه تاریخی تصریح کرد که خود را شایسته این مقام نمی‌داند و رهبری احتمالی‌اش را «صوری» خواند. با این همه، همان فرد مردد، به تدریج به محور بی‌چون‌وچرای قدرت در ایران بدل شد.

متولد فروردین ۱۳۱۸ در خانواده‌ای روحانی در مشهد، خامنه‌ای از نوجوانی با جریان‌های سیاسی ـ مذهبی رادیکال آشنا شد. دیدار با نواب صفوی و فضای انقلابی دهه ۱۳۳۰، نخستین جرقه‌های کنشگری سیاسی را در ذهن او روشن کرد. با این حال، او تنها یک فعال سیاسی نبود؛ مطالعات گسترده‌اش در ادبیات کلاسیک غرب و شعر فارسی، و ارتباط با روشنفکرانی چون علی شریعتی، از او چهره‌ای متفاوت در میان روحانیان هم‌نسل‌اش ساخت.

دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ برای او با زندان، تبعید و فعالیت سیاسی گذشت. پس از انقلاب ۱۳۵۷، به سرعت در ساختار جدید قدرت جای گرفت: از شورای انقلاب و امامت جمعه تهران تا ریاست‌جمهوری در سال‌های جنگ ایران و عراق. با این حال، حتی در مقام رئیس‌جمهور نیز در سایه چهره‌هایی قدرتمندتر قرار داشت و تجربه آن سال‌ها در شکل‌گیری سبک رهبری محاسبه‌گر و امنیت‌محور او نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد.

با رسیدن به مقام رهبری، خامنه‌ای پروژه‌ای بلندمدت برای تمرکز قدرت آغاز کرد.  ارتقای جایگاه فقهی، حذف یا به‌حاشیه‌راندن رقبا، تقویت نهادهای امنیتی و سپردن مناصب کلیدی به نیروهای وفادار، به تدریج موازنه قدرت را به سود او تغییر داد.  طی این سال‌ها، نهادهای انتخابی بیش از پیش زیر سایه نهادهای انتصابی قرار گرفتند و سپاه پاسداران به بازیگری تعیین‌کننده در سیاست و اقتصاد بدل شد.

در عرصه داخلی، دوره رهبری او با سرکوب گسترده اعتراضات شناخته می‌شود. از حوادث تیر ۱۳۷۸ و جنبش سبز ۱۳۸۸ تا خیزش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات گسترده سال‌های اخیر. محدودسازی مطبوعات، کنترل فضای مجازی و برخوردهای امنیتی سخت‌گیرانه، به بخشی ثابت از الگوی حکمرانی او تبدیل شد. هم‌زمان، گفتمان رسمی بر «مقابله با دشمنان»، «تهاجم فرهنگی» و «نفوذ» متمرکز ماند.

در سیاست منطقه‌ای، راهبرد «محور مقاومت» با هدف گسترش نفوذ ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن دنبال شد. این سیاست، با هدف ایجاد «عمق راهبردی» برای جمهوری اسلامی، هزینه‌های اقتصادی و امنیتی قابل توجهی بر کشور تحمیل کرد. در عین حال، خامنه‌ای در برخی مقاطع تاریخی، مانند حمله عراق به کویت یا تحولات افغانستان و عراق بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، رویکردی عمل‌گرایانه‌تر در پیش گرفت.

اکنون، در میانه دهه نهم زندگی، رهبر جمهوری اسلامی با دشوارترین مقطع دوران زندگی خود روبه‌روست. تشدید فشارهای خارجی، آسیب‌پذیری زیرساخت‌های راهبردی، بحران اقتصادی و کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی، همگی پرسشی اساسی را پیش می‌کشند؛ آیا نظام سیاسی موجود می‌تواند با همان الگوهای گذشته به بقا ادامه دهد؟

مسئله جانشینی یک رهبر سال‌خورده نیز از دیگر موضوعات بحث محافل سیاسی است. انتقال قدرت در نظامی که طی سال‌ها حول یک فرد متمرکز شده و بیگانگی شدید شهروندان با حاکمیت نیز از شاخصه‌های اصلی آن است، فرآیندی ساده نخواهد بود.

در نهایت، سرنوشت این دوره نه فقط به تصمیم‌های فردی رهبر، بلکه به پویایی جامعه ایران، مطالبات نسل‌های جدید و توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود وابسته است. ایران امروز جامعه‌ای پیچیده، آگاه و مطالبه‌گر است؛ جامعه‌ای که نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا صرفاً با ابزارهای امنیتی مدیریت کرد.

شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که آیا یک دوران به پایان می‌رسد یا نه، بلکه این باشد که ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: با اصلاح تدریجی، گذار کنترل‌شده، جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر. پاسخ این پرسش، آینده سیاسی و اجتماعی کشور را رقم خواهد زد.


نظر خوانندگان:


■ جناب آقای دکتر بروجردی،
مقاله‌ شما نمونه‌ای منضبط و قابل‌اتکا از به‌کارگیری روش‌های علم سیاست است. چارچوب تحلیلی شما — با تمرکز بر نخبگان، مقایسه اقتدارگرایی، مهندسی نهادی و دوام رژیم — از حیث روش‌شناختی استوار و به‌روشنی متکی بر ادبیات معتبر این حوزه است. به‌مثابه تحلیلی از تمرکز قدرت، متن شما دقیق، محتاط و منسجم است.
با این همه، همین احتیاط روش‌شناختی، خلأیی تحلیلیِ تعیین‌کننده پدید می‌آورد.
اتکای مقاله به رویکرد رفتاری–مقایسه‌ای موجب می‌شود خشونت دولتی در قالب مقولات خنثایی چون «سرکوب»، «واکنش‌های امنیتی» و «کنترل» انتزاع شود. نتیجه آن است که آنچه واقعاً ویژگی تعیین‌کننده این دوره بوده — یعنی خشونت سازمان‌یافته و گسترده علیه جامعه — به‌طور ناخواسته تطهیر می‌شود. در اینجا خشونت ابزار حاشیه‌ای حکمرانی نیست؛ بلکه عنصر قوام‌بخش قدرت است.
چنان‌که هانا آرنت هشدار داده است، تحلیل‌هایی که بر کارکرد و ثبات تمرکز می‌کنند، خطر آن را دارند که فجایع را «اداری‌فهم‌پذیر» سازند و از پاسخگویی تاریخی تهی کنند. همین مسئله زمانی رخ می‌دهد که ترور و خشونت به‌منزله یک متغیر تلقی شود، نه جوهره سیاست.
همچنین، ارجاع مکرر به «بحران اقتصادی» بدون تصریح عاملیت و قصد، مسئولیت را مخدوش می‌کند. ادبیات اقتصاد سیاسی — از داگلاس نورث تا آلبرت هیرشمن — نشان می‌دهد که غارت نخبگانی، توزیع رانت و شکل‌گیری الیگارشی‌ها غالباً پیامدهای طراحی‌شده اقتدارگرایی‌اند، نه عوارض ناخواسته. آنچه رخ داده صرفاً سوء‌مدیریت نبوده، بلکه چپاول سیستماتیک بوده است.
در نهایت، جامعه در متن بیشتر به‌صورت مجموعه‌ای از شاخص‌ها — اعتراض‌ها، کاهش سرمایه اجتماعی، فشارهای نسلی — نمایان می‌شود، نه به‌مثابه یک پیکره اجتماعیِ زخم‌خورده. به تعبیر جودیت شِکلار، «قساوت» باید مقوله‌ای درجه‌اول در تحلیل سیاسی باشد؛ هر تحلیلی که آن را به حاشیه براند، در معرض تحریف واقعیت قرار می‌گیرد.
به اختصار، مقاله شما تحلیلی مقایسه‌ای و استوار است که پرسش محوری نادرستی را در کانون قرار می‌دهد. مسئله دیگر این نیست که آیا نظام می‌تواند دوام آورد یا جانشینی چگونه رخ خواهد داد؛ پرسش اصلی این است که چه میزان آسیبِ غیرقابلِ بازگشت به کشور وارد شده است. علم سیاستی که قدرت را توضیح دهد اما ترور را در پرانتز بگذارد، بیش از آنکه روشن کند، دیرهنگام و ناکافی توضیح می‌دهد.
با احترام، کمال آذری


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
فریب خامنه‌ای را نخوریم. روانکاوی شخصیت خامنه‌ای، نشان داده که کلا آدم صادقی نیست، و هر کجا لازم باشد، فیلم بازی می‌کند و دروغ می‌گوید. به همین دلیل نمی‌توان به حرفهایش اعتماد کرد و پنداشت که این حرفها نیت واقعی او بوده. او یک هنرپیشه دروغگوی به تمام معنا است. فراموش نکنید، شبیه دوره‌هایی از هنرپیشگی درام، تمام تحصیلات مکتبی و حوزه‌ای او برای تخصص در روضه‌خوانی موثر و هرچه بیشتر گریاندن پامنبری‌ها و حضار وی بوده است. رجوع کنید به خطبه‌های نماز جمعه‌اش، به گریه‌های مصنوعی‌اش و کلیه شعبده‌بازی‌های شخصیت پیچیده و کینه‌توز و عقده‌ای‌اش. به‌همین دلیل، گفتار تاریخی او، حاکی از شکسته نفسی و عدم توانایی برای ولایتمداری، در مجلس خبرگان را هم باید به پای همین مهارت‌های هنرپیشگی دروغین وی گذاشت. او با اینکار عاطفی- تئاتری‌اش، سد همه نقاط ضعف جلوی پای خود را، یعنی هم عدم کفایت برای اجتهاد و هم مرجعیت و رهبریت را شکست و خودرا بر کرسی مادام‌العمر ولایت امر مسلمین نشاند.
با احترام، آرمان امیدوار


■ کاش من هم ادب ظاهری آقای بروجردی را می‌داشتم تا شاید می‌توانستم همواره بین دو صندلی و در جایگاه ستار العیوب بنشینم، و بتوانم امنیت خودم را در این جهان و آن جهان و این دولت و آن دولت حفظ کنم. اگر هم لازم شد گهگاهی از مرحوم پدر خودم نیز که گویا در زمان شاه از سوی اسلام‌گرایان کشته شده است، مایه‌ای بگذارم. برادر دینی، ادب هم حدی دارد، و برای کسی که در یک روز ده‌ها هزار ایرانی را کشته است، دوختن چنین کفن سفید و تمیزی روا نیست. نه تنها بیشتر ایرانیان که حتی بخشی از مرم جهان نیز اکنون او را یکی از سیاهکارترین انسانهای تاریخ جهان می‌دانند. آقا محمد خان و چنگیز هم به اندازۀ مشارًالیهما!! در یک روز به این اندازه چشم جوانان و ایران را کور نکردند.
«مطالبات نسل‌های جوان ایران» در چند سال گذشته خودش را به عالم و آدم نشان داده است و حتی مردگان نیز از آن خبر دارند، دیگر چه کار باید بکنند تا شما این ادب عهد بوقی را کنار بگذاری؟ این رفتارهای شما و برخی دیگر از دانشگاهیان ایرانی، آبروی دانشگاه و استاد دانشگاه را نیز خواهد برد.
از دوستان سایت هم خواهش می‌کنم تندی مرا ببخشند و گناه این تندی به پای شما نوشته نخواهد شد. هم ادب حدی دارد، و هم بردباری با سپاس از دوستان سایت.
بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴


■ متن بروجردی ظاهراً تحلیلی است، اما در واقع آمیزه‌ای از روایت ژورنالیستی، توصیف خطی تاریخ و گزاره‌های مبهم، کش دار کلی و اثبات‌نشده است که فاقد چارچوب نظری، داده تجربی و انسجام مفهومی است.
نخست، متن دچار ابهام نظری است. شما از «فرسایش اقتدار»، «مهندسی نهادی»، «کنترل امنیتی»، «کاهش سرمایه اجتماعی» و «تمرکز قدرت» سخن می‌گویید، اما هیچ‌یک را تعریف نمی‌کنید. اقتدار بر اساس کدام نظریه؟ وبر؟ آرنت؟ فوكو؟ اگر سخن از «فرسایش اقتدار» است، شاخص آن چیست؟ مشارکت انتخاباتی؟ شکاف نسلی؟ اعتراضات؟ یا واگرایی درون‌نخبگانی؟ متن در سطح استعاره باقی می‌ماند و به تحلیل نظری ارتقا نمی‌یابد.
دوم، متن از فقدان شواهد رنج می‌برد. تقریباً هیچ عدد، سند، نقل‌قول دقیق، داده اقتصادی یا ارجاع پژوهشی ارائه نشده است. وقتی از «بحران اقتصادی مزمن» سخن می‌گویید، باید به شاخص‌های تورم، رشد اقتصادی، شاخص فلاکت یا نرخ مهاجرت اشاره کنید. وقتی از «کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی» صحبت می‌کنید، باید به پیمایش‌های معتبر داخلی یا بین‌المللی ارجاع دهید. بدون داده، متن به سطح ادعاهای کلی تقلیل پیدا می‌کند.
سوم، روایت تمرکز قدرت بیش از حد ساده‌سازی شده است. ساختار جمهوری اسلامی را به «پروژه شخصی تمرکز قدرت» تقلیل می‌دهید، در حالی که این نظام از ابتدا ترکیبی از نهادهای انتخابی، انتصابی، نظامی، روحانی و بوروکراتیک بوده است. اگر قرار است درباره تمرکز قدرت بحث شود، باید با مفاهیمی مانند «اقتدارگرایی رقابتی»، «نظام‌های هیبرید»، «دولت عمیق» یا «الیگارشی نهادی» چارچوب‌مند شود، نه اینکه همه تحولات به اراده فردی فروکاسته شود.
چهارم، متن از نوعی روایت‌سازی دراماتیک رنج می‌برد. جملاتی مانند «ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیشتر شبیه پایان‌بندی یک یادداشت مطبوعاتی است تا نتیجه‌گیری یک تحلیل سیاسی. تحلیل باید سناریوها را بر اساس متغیرهای ساختاری (انسجام نخبگان، توان سرکوب، وضعیت اقتصادی، شکاف‌های اجتماعی، فشار خارجی) وزن‌دهی کند، نه اینکه آن‌ها را به صورت فهرست‌وار و هیجانی مطرح کند.
پنجم، شخصیت‌پردازی آغازین متن متناقض است. از یک‌سو رهبر را «محور بی‌چون‌وچرای قدرت» معرفی می‌کنید، از سوی دیگر از «هاله‌ای از ابهام درباره آینده نظام» سخن می‌گویید، بدون اینکه توضیح دهید این دو چگونه با هم جمع می‌شوند. اگر قدرت تا این حد متمرکز است، باید توضیح دهید مکانیسم‌های نهادی انتقال آن چیست. اگر قدرت فرسوده شده، باید نشان دهید این فرسایش در کدام لایه‌ها رخ داده است: پایگاه اجتماعی؟ بدنه بوروکراسی؟ سپاه؟ روحانیت؟
ششم، متن در تحلیل سیاست منطقه‌ای نیز تک‌بعدی است. راهبرد «محور مقاومت» صرفاً به «تحمیل هزینه» فروکاسته شده، بدون تحلیل مزایای ادراک‌شده آن از منظر حاکمیت، ملاحظات امنیتی پس از جنگ ایران و عراق، یا موازنه قوا در برابر آمریکا و اسرائیل. نقد جدی زمانی قوی است که منطق درونی استراتژی رقیب را بفهمد، نه اینکه آن را صرفاً پرهزینه بنامد.
هفتم، متن فاقد تفکیک میان سطوح تحلیل است. گاه در سطح فردی (تصمیم‌های رهبر)، گاه در سطح نهادی (سپاه، نهادهای انتصابی)، گاه در سطح ساختاری (فشار خارجی، اقتصاد جهانی) حرکت می‌کند، اما این سطوح را از هم جدا نمی‌کند و رابطه علّی میان آن‌ها را توضیح نمی‌دهد. نتیجه، روایتی پراکنده و غیرتحلیلی است.
علی مهدوی


■ با درود، فکر می‌کنم افزون بر ایرادهای منطقی که دوستان مطرح کردند دلیل واکنش نسبتن شدید به نوشته‌های اخیر شما (من هم پای نوشته قبلی شما نقدم را تقدیم کردم) این باشد که شما در بزنگاهی که هزاران قتل اتفاق افتاده و تعداد زیادی هنوز در خطر اعدام هستند و احساسات میلیون‌ها ایرانی جریحه‌دار شده می‌خواهید یک نوشته‌ی شسته رفته‌ی آکادمیک ارائه کنید؛ شما وضعیت عاطفی مخاطبان را در نظر نمی‌گیرید و چیزی ارائه می‌کنید که بیش از حد محافظه‌کارانه و محتاطانه نوشته شده. من متاسفم که تعدادی از کسانی که در رشته‌های علوم انسانی در آمریکا تدریس می‌کنند دچار چنین گسل منطقی و عاطفی از واقعیت‌های ایران و مردمش شده‌اند.
یوسف جاویدان


■ آقای دکتر بروجردی عزیز، مقاله مختصر و مفیدی بود که برایم بسیار آموزنده بود، مخصوصا دو پاراگراف آخر و عبارت “توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود”. اگر اجازه بدهید، تکمیلی به آن عبارت دارم: توان یا ناتوانی سرآمدان جامعه ایران، چه داخل حکومت، چه بیرون حکومت! مقصودم از «سرآمدان» جامعه ایران، روشنفکران، تکنوکرات‌ها، مدیران بخش دولتی و خصوصی، و فرهنگیان است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان




نظر شما درباره این مقاله:








کشتار دی: جریان میانه‌رو؛ ناتوانی حاصل از خطاهای سیاسی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 12:32

کشتار دی: جریان میانه‌رو؛ ناتوانی حاصل از خطاهای سیاسی


سعید برزین

در رخدادهای دی ماه ۱۴۰۴ می‌توان حکومت را مسئول نخست و رضا پهلوی را متهم ردیف دوم معرفی کرد. این وقایع همزمان جایگاه و موقعیت جریان میانه‌رو و اصلاح‌طلب را زیر سوال ‌برده و نشان می‌دهد که این جریان نیز به خاطر خطاهای سیاسی، با نوعی مسئولیت مواجه است.

بررسی وقایع بیانگر آن است که جریان میانه‌رو اثر گذاری خود را از دست داده بود و نیز به لحاظ حقوقی مسئول اصلی خشونت‌ها بشمار نمی‌آید چون نه مشوق و نه مجری آن بود. اما می‌توان استدلال کرد که جریان میانه‌رو به لحاظ اخلاقی مسئولیت داشت چون علائم هشدار دهند را نادیده گرفت و استراتژی‌هایش نتوانستند احتمال خطر خشونت سیاسی را عملا کاهش دهند.

به عبارت دیگر، حتی اگر بپذیریم که این جناح نه محرک خشونت بود و نه در کشتارها دستی داشت اما از منظر سیاسی مسئول است چون در قضاوت مردم عادی و تاریخ، در برابر این سوال قرار دارد که شاید تصمیمات، اشتباهات و کوتاهی‌هایش عنصری در زمینه وقوع کشتار بود. 

یعنی می‌توان گفت که جناح میانه‌رو سیاست‌های ناکارآمدی را انتخاب کرد که عملا افراط‌ هسته سخت قدرت را فعال نگه داشت و خشونت قابل پیش‌بینی آنرا را بی مهار گذاشت. به همین خاطر، نوعی مسئولیت سیاسی متوجه جناح میانه‌رو است.

بررسی وقایع دی ماه،‌ از جمله،  نشان می‌دهد که:

یک – جریان میانه‌رو طی دهه گذشته گرفتار یک افت سیاسی جدی شد و پایگاه اکثریتی اجتماعی خود را از دست داد.
دو – در صحنه بشدت دو قطبی شده سیاسی ماه دی، این جریان نتوانست، از یک سو،‌ در برابر هسته سخت قدرت استراتژی موثری را پیش ببرد،‌ و به همین خاطر و از سوی دیگر، مجبور شد در برابر قطب افراطی مقابل، یعنی اپوزیسیون برانداز، عملا عقب‌نشینی کند.
سه – فعالین جریان میانه‌ نتوانستند اختلافات درونی و فراکسیونی خود را به نحوی مدیریت و حل و فصل کنند که موقعیت جبهه خودشان را به خطر نیندازند، رهبری خود را تضعیف نکنند و تاثیر اجتماعی خود را از دست ندهند.
چهار – یکی از ضعف‌های جدی جریان میانه‌رو، ناتوانی در تعیین حد و مرز رابطه با هسته سخت قدرت بود که موجب شد قدرت تاثیر گذاری آنها گرفته شود.
پنج – جریان میانه‌رو نتوانست ارتباط خود با توده مردم و تحول در افکار عمومی را حفظ کند، خواسته‌های آنها را به رسمیت بشناسد و منعکس کند.
شش – در بستر این ضعف‌ها و اشتباهات بود که بحران دی ماه ۱۴۰۴ شکل گرفت و جناح میانه‌رو قادر نشد در مدیریت آن نقشی موثری داشته باشد.

این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی می‌کنیم. ‏

یک – افت سیاسی و اجتماعی اصلاح‌طلبان
وقایع دی ۱۴۰۴ نشان داد که جریان اصلاح‌طلب دیگر آن وزن و نفوذ سابق را در معادلات سیاسی ندارد. این نیروها، در مقایسه با گذشته، بخش مهمی از توان اثرگذاری‌ خود را از دست داده و در شرایط حساس ۱۴۰۴ نتوانستند نقش تعیین ‌کننده‌‌ای ایفا کنند. برای فهم این افت،‌ مقایسه وضعیت آنها با دهه ۱۳۹۰ روشنگر است. در آن سال‌ها اصلاح‌طلبان حضوری فعال و موثر در صحنه داشتند و می‌توانستند بخش قابل ملاحظه‌ای از مردم را با خود همراه کنند. در انتخابات ۱۳۹۶ (و پیروزی دوم حسن روحانی) بیش از ۴۰ درصد از کل واجدین شرایط به او رای دادند. این رقم نشان ‌دهنده ظرفیت بسیج اجتماعی خط اصلاح طلب و میانه‌رو بود. اما تنها چهار سال بعد اوضاع تغییر کرد.

در انتخابات ۱۴۰۰، نامزد نزدیک به جریان میانه‌رو (عبدالناصر همتی) کمتر از پنج درصد آرای واجدین شرایط را به دست آورد. چنین افتی در متن انتخابات حاکی از کاهش اعتماد عمومی به جریان میانه بود. روند نزولی همچنان ادامه یافت. در انتخابات ۱۴۰۳(که مشارکت به زیر ۴۰ درصد رسید) تنها حدود ۲۰ درصد از واجدین شرایط به مسعود پزشکیان رأی دادند. حتی اگر این رقم نسبت به سال ۱۴۰۰ افزایش نشان می‌دهد اما همچنان فاصله زیادی با موقعیت اصلاح‌طلبان در دهه ۱۳۹۰ دارد.

اینجا دیگر از موج گسترده حمایت اجتماعی خبری نبود. در اعتراضات دی ۱۴۰۴ افت اثرگذاری بیش از هر زمان دیگری عیان بود. در جریان ناآرامی‌های ماه دی، اصلاح‌طلبان دیگر توان هدایت فضای سیاسی را نداشتند و نتوانستند مرجع قابل اعتنا و اعتمادی برای بخش بزرگی از جامعه باشند. جامعه‌ای که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و اعتصابات بازار به ‌شدت دوقطبی شده بود، دیگر به توصیه‌ و مواضع نیروهای اصلاح‌طلب اعتنایی نکرد.

دو - ناتوانی در برابر اصولگرایان و سلطنت‌طلبان
افت موقعیت اصلاح‌طلبان و خط میانه‌رو در برابر دو رقیب اصلی قابل مشاهده است: اصولگرایان هسته سخت قدرت و سلطنت‌طلبان اپوزیسیون. شکست در برابر هسته سخت قدرت، هم در عرصه سیاست خارجی و هم سیاست داخلی رخ داد. جریان میانه نخواست هسته سخت را به تغییر در سیاست خارجی ترغیب کند و بطور مشخص بر ضرورت پایان دادن به جنگ نامتقاران با اسرائیل و حرکت به سمت همزیستی مسالمت آمیز منطقه‌ای اصرار بورزد.

امیدش آن بود که با چشم پوشی از اشتباهات سیاست خارجی، بتواند امتیازی از هسته سخت قدرت در حوزه داخلی بگیرد. این واقع نشد و جناح میانه زمانی موضوع تغییر زیربنایی سیاست خارجی را مطرح کرد که دیگر دیر شده بود.

در عرصه داخلی نیز، جریان میانه در برابر استراتژی خالص سازی عقب نشست. در حالیکه هسته سخت قدرت تمایلی به تغییر روش‌ تهاجمی و سختگیر در قبال جامعه مدنی و روند مشارکت سیاسی در اداره کشور را نداشت، جریان میانه عمدتا مماشات و سکوت کرد و در نتیجه نقش اپوزیسیونی خود و فرصت اثر گذاری را از دست داد.

با تضعیف موقعیت رقابتی در داخل،‌ جریان میانه در برابر اپوزیسیون رادیکال خارج از کشور آسیب پذیر شد. بحران جنگ غزه شرایط را سخت‌تر کرد. افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)، توازن قوا را به ضرر اصلاح‌طلبان تغییر داد.

سه – ناتوانی در انضباط جبهه‌ای
یکی از دلائل افت جریان میانه، وجود دو فراکسیون نیرومند در داخل جبهه اصلاحات بود که نتوانستند سازمان نیرومند و رهبری واحدی بوجود بیاورند: یکی فراکسیون روزنه‌گشا (با اعتقاد به تغییرات تدریجی) و دیگری فراکسیون تحول‌طلب (با اعتقاد به اصلاحات ساختاری). البته وجود دو گرایش درون جبهه‌ای می‌تواند مزیت‌هایی داشته باشد. از جمله اینکه، در شرایط مختلف (مثلا انتخابات و یا مذاکره با هسته سخت قدرت) امکان مانور و انعطاف بیشتری به جبهه بدهد. اما نبود سیاست واحد و استراتژی مشخص در فرماندهی جبهه، پیام ضعف و ناتوانی را برای توده مردم برد و آنها را به نوعی سردرگمی کشاند.

به عبارت دیگر، وجود دو فراکسیون،‌ یکی معتقد به «فشار از پایین» و دیگری معتقد به «چانه‌زنی در بالا»، باعث شد که پایگاه اجتماعی درک روشنی از مقصد و اسباب کار جبهه اصلاحات نداشته باشد و اطمینان خود را به جبهه، و رهبری آن، از دست بدهد. مواضع هر دو فراکسیون نقاط ضعف و قدرتی دارد که می‌تواند مورد بررسی قرار بگیرد اما استمرار نوسان میان دو فراکسیون موقعیت رهبری جبهه را متزلزل کرد و در نهایت قدرت مانور را از آنها گرفت. با تحولات دی ماه، اختلاف فراکسیونی بیش از پیش گسترش یافت و به نوعی انشعاب میدانی رسید.

چهار – ناتوانی در تعیین فاصله با هسته سخت قدرت
یکی از مشکلات اساسی جبهه اصلاحات، چگونگی تنظیم شکل و محتوای رابطه با هسته سخت قدرت (به رهبری آقای خامنه‌ای)‌ بود. ناتوانی در تعیین دقیق این رابطه،‌ به تضعیف جریان میانه - به لحاظ عملیاتی و پایگاه اجتماعی – انجامید. در این مورد دو دیدگاه متفاوت، از دو فراکسیون متفاوت، درون جبهه اصلاح‌طلب مطرح بود و همین اختلاف نشان از آن داشت که جریان میانه نتوانست تشخیص دهد که تا کجا باید با هسته سخت قدرت همکاری کند و کجا باید با آن مرزبندی داشته باشد. تعیین حد و مرز همکاری با هسته سخت قدرت اهمیت داشت چرا که موقعیت جبهه را در شطرنج سیاسی مشخص می‌کرد. ناتوانی جریان میانه در تعیین این حد و مرز به ضرر آن تمام شد.

می‌دانیم که نزدیکی به هسته سخت مزایایی داشت و دارد. از جمله اینکه امکان شرکت در روند سیاست گذاری، یعنی تاثیر بر روند تحولات، را فراهم می‌کرد. به جبهه امکان می‌داد که، در فرصت‌های مناسب، با نهادهای حاکم گفتگو و مذاکره کند و از این طریق تغییرات تدریجی را پیش ببرد، از جمله روند و نهاد انتخابات و مشارکت عمومی در حوزه سیاست را تقویت کند.  یا اینکه با تاکید بر قانون اساسی، و اصلاح در چارچوب آن، در جهت گسترش نسبی توسعه سیاسی تلاش نماید. چنین مسیری می‌توانست مانع تقویت هسته سخت قدرت شود و نیروی متمایل به تغییر در درون‌ حکومت را تقویت کند.

واقعیت‌ نزدیکی به ساختار اجرایی می‌توانست مانع آن شود که جبهه به مطالبات انتزاعی و غیر واقعی روی آورد و سیاست را از مسیر عقلانیت عملی به گفت‌وگوهای آرمانی بکشاند. موقعیتی که انتظار انتزاعی «تسلیم مسالمت‌آمیز رژیم» را بوجود می‌آورد.

در مقابل، نزدیکی به هسته سخت قدرت، هزینه‌هایی به همراه داشت چرا که به مفهوم استمرار طلبی شرایط نامطلوب تلقی شد. به اضافه،‌ تعیین تکلیف سرنوشت مملکت را در دست هسته سخت باقی گذاشت و به آن اجازه داد که صرفا بر اساس صلاح خود، مانع از فعالیت جبهه اصلاحات شود، و از جمله، تحت عنوان «تشخیص مصلحت» از شرکت نامزدهای جبهه در انتخابات جلوگیری کند. تلاش جریان میانه برای جلب نظر رهبری و هسته سخت قدرت، عملا توان جریان را کاهش داد که یا به توجیه اشتباهات حکومت انجامید و یا آنرا را وادار به سکوت در برابر ناکامی‌ و اشتباهات حکومت کرد.

مرزبندی مشخص با هسته سخت قدرت می‌توانست زمینه ساز یک استراتژی واقع‌بینانه‌تر باشد که انتظار چندانی برای گشایش از بالا را نداشت و موقعیت جبهه را فدای آن نمی‌کرد. جریان میانه می‌توانست از هسته سخت قدرت فاصله بگیرد و رسما بپذیرد که نمی‌تواند اجازه فعالیت گسترده را اخذ کند. حفظ فاصله با حکومت، فرصت انتقاد و اتخاذ مواضع مستقل را فراهم می‌کرد.

در بستر این مزایا و هزینه‌ها، خط میانه و جبهه اصلاحات نتوانستند مرز رابطه با هسته سخت قدرت را تعیین کنند و بر مبنای آن برنامه منسجمی را پیش ببرد. این ناتوانی در افت موقعیتشان موثر بود.

پنج - ناتوانی در برقراری ارتباط با توده مردم
یکی از مهمترین کاستی‌های جریان میانه‌رو در برقراری رابطه فعال با افکار عمومی و جامعه مدنی بود. می‌دانیم که برجام (در سال ۱۳۹۶) مورد استقبال توده‎‌ای قرار گرفت. هنگامیکه وزیر خارجه، محمد جواد ظریف به ایران بازگشت مانند یک قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت. اما پس از ناکامی در اجرای برجام، جریان میانه نتوانست ارتباط خود را با توده مردم حفظ کند. اعتراضات خیابانی ۹۶، ۹۸ و ۴۰۱ این شکاف را عمیق‌تر کرد. در مقایسه با دیگر جریان‌های سیاسی، و از جمله اپوزیسیون ‏رادیکال، جریان میانه، مبارزه زنان را دیرتر به رسمیت شناخت و به آن پیوست.

‏در واقع مدت زمان بسیاری طول کشید تا در مورد نقش اجتماعی و سیاسی زنان، یک تحول فکری ‏در جریان میانه‌ قابل روئیت شود. این جبهه سالها نقشی فرعی برای مسئله زنان ‏قائل بود و صرفا به تدریج آنرا یک محور اصلی مبارزه تشخیص داد.

همین گسست در حوزه‌های دیگری اجتماعی نیز قابل روئیت بود. از ارتباط با نسل جوان ذد گرفته تا جنبش کارگری و سندیکایی کارمندان. جریان میانه همچنین از توسعه فرهنگ تجددطلبی سکولار، هم در طبقه متوسط و هم طبقه فرودست اجتماعی، در برابر فرهنگ سنتی خرده‌ بورژوازی حاکم بر نهادهای حکومتی، غافل ماند. در حالیکه تحولات عمیق فکری و فرهنگی در جریان بود جریان میانه نتوانست این تغییرات را تشخیص دهد و ظرفیت سیاسی خود را در هماهنگی با این تحولات اجتماعی متحول کند.

حتی آن هنگام که یاس بخش وسیعی از اقشار اجتماعی را فرا گرفت جریان میانه نتوانست این نگرانی را به وکالت از آنها منعکس کند. گسست جریان میانه با بخش‌های متفاوت اجتماعی به تدریج عمیق‌تر و جدی‌تر شد.

شش - ناتوانی در تحولات دی ماه
در چنین بستری بود که طوفان اعتراضات دی برخاست و ضعف جناح میانه را بیش از پیش آشکار کرد. واکنش این جریان حاکی از یک ناباوری عمیق، عدم آمادگی برای موضع‌گیری، ناتوانی در رهبری و واکنش سریع، و نیز‌ روایت سازی‌ گوناگون و عدم هماهنگی در قضاوت بود. پس از کشتار دی ماه، همه فعالین جریان میانه ابزار تاسف کردند ولی به موضع مشترکی نرسیدند. حتی فعالین موسوم به «روزنه‌گشا» نتوانستند یک موضع رسمی و یکپارچه‌ اتخاذ کنند.

در این میان، حسن روحانی، که از سیاستمداران عملگرا شناخته می‌شود، به جریان اصلاح‌طلب نزدیک شد و اعلام موضع کرد. وی بی انکه ساختار حکومت و رهبری را مستقیما متهم کند نارضایتی مردم را ناشی از تصمیمات و روندهای نادرست مدیریتی دانست و خواهان اصلاح عمیق شد. خاتمی «یک توطئه بزرگ» خارجی و «حرکتی سازمان یافته و حضور گروههای آموزش دیده و مجهز» را علت خشونت دانست و اشکالات ساختاری و سیاست‌های جاری را دلیل اصلی معرفی کرد ولی مستقیما حکومت را مقصر نخواند. در مقایسه، جبهه اصلاحات موضع تندتری گرفت و حکومت را به خاطر «سرکوب» و «مقاومت در برابر اصلاحات بنیادین» سرزنش کرد. تحول‌خواهان جریان میانه (از جمله تاجزاده،‌ کروبی، موسوی) فراتر رفتند و رسما حکومت را مقصر اعلام کردند و سیاست «ورشکسته و ویرانگرش» را عامل فاجعه خواندند.

در این وقایع، مطالبات این جریان ‌نیز متفاوت بود. خاتمی خواهان بازگشت به جمهوریت و طرح ۱۵ ماده‌ای خود شد. جبهه اصلاحات خواسته‌های مشخص‌تری مطرح ساخت و از جمله ضرورت به رسمیت  شناختن حق اعتراض و  کمیته حقیقت یاب برای وقایع دی را مطرح کرد. کروبی بر  کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای تاکید کرد. ‏تاجزاده بار دیگر از گفتگوی ملی سخن گفت و موسوی تز رفراندم را تکرار کرد. بدین شکل پراکندگی مواضع ادامه یافت و صدای واحدی از جریان میانه شنیده نشد.

بدین سان بود که جریان میانه نتوانست در بحران ماه دی پیوندی با عواطف زخم خورده مردم برقرار کند و چراغ راه آنان باشد.


نظر خوانندگان:


■ دروود! آقای برزین می‌توانستند به جای بیراهه گویی‌های بی‌ربط، در درجه نخست به پرونده «متّهم اول» می‌رسیدند، بعدا خود مردم ایران می‌توانستند تصمیم بگیرند که آیا در این مملکت یا فراسوی مرزهای مملکت، متّهم دومی نیز وجود دارد یا ساخته و پرداخته اذهانیست که می‌خواهند «متّهم اول و قتل عامهایش را» تبرئه کنند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان


■ آقای حیدریان - درود
پرونده متهم اول را مطرح کرده‌ام. توجه شما را به این دو مقاله جلب می‌کنم:
کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی
کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏
سلامت باشید / برزین


■ دروود بر آقای برزین گرامی،
لینک مطالبی را که گذاشته‌اید، قبلا خوانده بودم. در پای یکی از آنها نیز نوشته بودم که مطلب شما از لحاظ منطق استدلالی، خالی از معنا و برهان اقناعی است و میتوان سیصد و شصت درجه، خلاف آنها را از لحاظ منطق مستدل اثبات و ابطال کرد. من نمی‌پردازم به بحث شما؛ زیرا مفصّل می‌شود و کار به دامنه‌های مباحث آکادمیکی خواهد کشید و خسته کننده. فقط یک اشاره کلیدی میکنم و شما خودتان میتواند در باره این اشاره، تامّلاتی را در خلوت خودتان داشته باشید. شما در باره شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌اید: «رهبر خود خوانده». فرض کنید شما و برادر و پسر عمو و عمه و مادر و خواهر و شوهر خواهر و دیگر بستگان شما در خانه ای گرده آمده باشید به هر مناسبتی که میخواهد باشد. اگر فرزند یکی از اقوام شما با بانگ بلند فریاد بزند که «عمو سعید بیا! عمو سعید بیا! عمو سعید بیا!». و سپس شما دوان دوان سراغ شخص فریاد زن بروید، آیا دیگران حقّ دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به داد فریادخواه رسیدی؟ آیا اجازه دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به عمویت یا به شوهر خواهرت که ریش سفیدند نگفتی که بروید ببینید این بچه چرا اسم مرا صدا میکند؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ آقای برزین با سلام شما تا به‌حال چندین بار از محکوم کردن رضا پهلوی (که بنده طرفدار مشروطشان هستم) مقاله نوشته‌اید متعجب هستم از این تاکید چند باره. چند هفته پیش یک کامنت خواندم از یکی از همفکرانتان که می‌گفت افتخار می‌کند که بر ضد مسیر آب شنا می‌کند البته فکر کنم منظورش ضد مسیر و خواست اکثریت ایرانیان بود ولی نمی‌خواست به وضوح بیان کنه. من آرزو داشتم که چپی‌ها مخصوصا آن به اصطلاح روشنفکران چپ (کسانی مثل آقایان شاملو، رضا براهنی، سیاوش کسرایی، غلامحسین ساعدی و غیره) در دوران انقلاب اسلامی به جای راه افتادن به دنبال خمینی و گلو پاره کردن برای اسلام بر ضد جریان آب شنا می‌کردند و با اسلام‌گرایان همدست نمی‌شدند.
ایستادن در طرف اشتباه تاریخ موضوعی نیست که به آن ببالید. بیایید برای یکبار هم که شده دست از تفرقه‌افکنی بردارید. به حال این اپوزیسیون خارج نشین و فرافکن باید خون گریست.
با احترام فرزاد


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
اشتباه تاریخی و آماری است اگر فکر کنیم که اگر آقای پهلوی فراخوان نمی‌داد، جمهوری اسلامی این‌چنین قتل و کشتاری را مرتکب نمی‌شد. اولا یکی از کارهای رهبر انقلاب، فراخوان دادن به مردم برای شرکت در تظاهرات خشونت پرهیز، درهر برهه زمانی که مردم معترض کشور آماده باشند. شما هم اگر رهبر انقلاب بودید، احتمالا همین کار را میکردید. ثانیا، تاریخ ۴۷ ساله حکومت ظالمانه و کودک کش جمهوری اسلامی ثابت کرده که همواره در پی از بین بردن و کشتن تمامی مخالفان خودش بوده و می‌باشد، ولو اینکه تمامی جمعیت ایران دست به اعتراض بزنند. بنابراین، علیرغم تغییر سرعت در تعداد کشتارها و اعدام‌هایش در یک برهه کوتاه، در بلند مدت، در وقت مقتضی، به حساب همه معترضین خواهد رسید، و در نهایت همین آمار بالای اعدام و کشتار را در کارنامه منحوسش به ثبت خواهد رساند. سوم، اثر حمایت ترامپ را در حرکت مردم بی‌دفاع در دیماه گذشته را دست کم نگیرید. چهارم، ثابت شده که حکومت خود در اکثر موارد، عمدا، اعتراضات را به سمت خشونت سوق داده و حتی مسجد سوزان و آتش افروزی اماکن را رهبری کرده. پنجم، اعتراضات و تظاهرات حق مسلم مردم است و نباید آنرا به خاطر ددمنشی رژیم از مردم سلب کرد. بهتر است در جایگاه درست تاریخ قرار بگیریم و صدای مردم بیگناه وطنمان و ایران عزیزمان، قبل از نابودی کامل هر دو اینها، توسط این نظام مرتجع خونخوار، باشیم.
با احترام، آرمان امیدوار


■ جناب برزین گرامی، درود بر شما. به نظر من کلیات نوشتار شما درست و منطقی است و با آن همسو هستم. اما درباره نوشتار پیشین شما (بخش سه)، برپایۀ دریافت اطلاعات میدانی دقیق، از ظهر روز نخست، رژیم پیش‌بینی همه چیز را کرده و پیشاپیش با قصد کشتار خشن پوتین پوشیده بود.
با سپاس بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴


■ آنچه در ظاهر تحلیلی سیاسی از «مسئولیت» جریان‌های مختلف است در متن برزین وجود دارد، در لایه‌های زیرین با مشکلات جدی در انسجام نظری، بی‌طرفی تحلیلی و سازگاری منطقی روبه‌روست.
۱. مشکل بنیادی: ادعای بزرگ، استدلال ضعیف
متن با یک گزاره بسیار سنگین آغاز می‌شود: «حکومت مسئول نخست و رضا پهلوی متهم ردیف دوم است.» این جمله نه صرفاً تحلیل، بلکه صدور کیفرخواست است. اما: هیچ چارچوب نظری برای مفهوم «مسئولیت» ارائه نمی‌شود. تمایزی میان مسئولیت حقوقی، سیاسی، اخلاقی و علیّتی به‌طور دقیق برقرار نمی‌شود. درباره «متهم ردیف دوم» بودن رضا پهلوی، نه داده تجربی ارائه می‌شود و نه زنجیره علّی روشن. در نتیجه، متن با یک حکم بزرگ شروع می‌کند اما زیرساخت نظری و تجربی لازم برای آن را فراهم نمی‌سازد. این شکاف میان ادعا و استدلال، اعتبار کل تحلیل را تضعیف می‌کند.
۲. دوگانگی و ناسازگاری در مفهوم مسئولیت
نویسنده می‌گوید جریان میانه‌رو: نه مشوق خشونت بوده، نه مجری آن بوده، نه از نظر حقوقی مسئول اصلی است، اما «به لحاظ اخلاقی» و «سیاسی» مسئول است.
اینجا چند اشکال وجود دارد: خلط مسئولیت پیشینی و پسینی: آیا جریان میانه باید پیش‌بینی می‌کرد که خشونت رخ خواهد داد؟ اگر بله، بر چه مبنایی؟ اگر نه، چگونه می‌توان آن را «مسئول» دانست؟
مغالطه نتیجه‌گرایی پسینی (Hindsight Bias): پس از وقوع بحران، تصمیم‌های گذشته «قابل پیش‌بینی» جلوه می‌کنند. متن از این خطا رنج می‌برد؛ یعنی نتیجه را مفروض گرفته و سپس گذشته را بر اساس آن داوری می‌کند. گسترش بی‌ضابطه مفهوم مسئولیت سیاسی: اگر هر نیرویی که نتوانسته بحران را مهار کند مسئول است، آنگاه تقریباً تمام نیروهای سیاسی مسئول‌اند. این تعریف آن‌قدر کش‌دار می‌شود که معنای تحلیلی خود را از دست می‌دهد.
۳. استفاده گزینشی از داده‌های انتخاباتی
مقایسه انتخابات ۱۳۹۶، ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳ به‌عنوان شاخص «افت اجتماعی» جریان اصلاح‌طلب ارائه می‌شود. اما: کاهش مشارکت می‌تواند ناشی از بی‌اعتمادی کلی به ساختار انتخابات باشد، نه فقط افت جریان میانه. حذف نامزدها و مهندسی انتخاباتی لحاظ نشده است. تفاوت شرایط ساختاری هر انتخابات نادیده گرفته شده است. استفاده از آمار بدون تحلیل زمینه نهادی، نمونه‌ای از ساده‌سازی علّی است. کاهش رأی لزوماً به معنای کاهش پایگاه اجتماعی واقعی نیست.
۴. ادعای مداخله اسرائیل بدون شواهد
عبارت «افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)» یکی از ضعیف‌ترین بخش‌های متن است. هیچ سند، داده، گزارش یا شاهد مستقلی ارائه نشده. یک ادعای سنگین امنیتی بدون استناد مطرح شده. این گزاره بیشتر به زبان گفتمان رسمی نزدیک است تا تحلیل دانشگاهی. در یک متن تحلیلی، چنین ادعایی یا باید مستند شود یا حذف گردد. در غیر این صورت، کل متن را از سطح تحلیل به سطح خطابه سیاسی تنزل می‌دهد.
۵. جانبداری پنهان در نسبت دادن تقصیر به رضا پهلوی
متن رضا پهلوی را «متهم ردیف دوم» معرفی می‌کند اما: هیچ تحلیل مشخصی از گفتار، فراخوان‌ها یا استراتژی او ارائه نمی‌دهد. نشان نمی‌دهد که چگونه رفتار او به‌طور مستقیم به خشونت انجامیده است. رابطه علی روشن میان کنش او و کشتارها ترسیم نشده است. در نتیجه، این حکم بیشتر برچسب‌گذاری سیاسی است تا استدلال تحلیلی.
۶. تحلیل اصلاح‌طلبان: دقیق اما ناقص
بخش مربوط به ضعف‌های درونی اصلاح‌طلبان، از همه بخش‌ها قوی‌تر است، اما همچنان مشکلاتی دارد: ساختار محدودکننده قدرت در جمهوری اسلامی به اندازه کافی در تحلیل وارد نشده است. نقش نهادهای انتصابی و محدودیت‌های ساختاری برای اصلاح‌طلبان کم‌رنگ شده. شکست استراتژیک با ناتوانی اخلاقی خلط شده است. متن عملاً فرض می‌گیرد که اصلاح‌طلبان «می‌توانستند» مانع بحران شوند. اما این فرض نیازمند اثبات است. آیا ابزار نهادی چنین مداخله‌ای در اختیار داشتند؟ این پرسش بی‌پاسخ می‌ماند.
۷. فقدان چارچوب نظری منسجم
متن فاقد یک چارچوب نظری مشخص است. نه از نظریه‌های: مسئولیت سیاسی، گذار دموکراتیک، رقابت در رژیم‌های هیبریدی، یا منطق کنش جمعی استفاده می‌کند. به همین دلیل تحلیل بیشتر توصیفی–هنجاری است تا نظری–تبیینی.
۸. نگاه بیش از حد نخبگانی (Elite-Centric Bias)
کل متن بحران دی ۱۴۰۴ را تقریباً به رقابت سه بازیگر فرو می‌کاهد: هسته سخت قدرت، جریان میانه، سلطنت‌طلبان. اما: نقش طبقات اجتماعی، بحران‌های اقتصادی، شکاف‌های نسلی، شبکه‌های اجتماعی، تحولات فرهنگی تقریباً غایب‌اند. این تقلیل بحران به سطح رقابت نخبگان، تصویر جامعه را ساده‌سازی می‌کند و پیچیدگی واقعی را حذف می‌نماید.
۹. زبان کیفرخواستی به جای زبان تحلیلی
استفاده از تعابیری مانند: «متهم ردیف دوم» «فعال نگه داشتن افراط هسته سخت» «جریان نیابتی اسرائیل» متن را از تحلیل آکادمیک به سمت ادبیات جدلی سوق می‌دهد. اگر هدف تحلیل است، باید از زبان داورانه فاصله گرفت و به زبان مفهومی و تحلیلی نزدیک شد. جمع‌بندی نهایی: متن چه می‌کند و چه نمی‌کند؟ این متن چه می‌کند؟ ضعف‌های درونی اصلاح‌طلبان را نسبتاً منظم فهرست می‌کند. بحران مشروعیت جریان میانه را توضیح می‌دهد. پراکندگی مواضع را به‌درستی نشان می‌دهد. اما چه نمی‌کند؟ چارچوب نظری روشن ارائه نمی‌دهد. رابطه علّی میان کنش بازیگران و خشونت را اثبات نمی‌کند. از داده‌های تجربی کافی استفاده نمی‌کند. میان مسئولیت اخلاقی، سیاسی و حقوقی تفکیک دقیق برقرار نمی‌کند. در نسبت دادن اتهام به رضا پهلوی استدلال ارائه نمی‌دهد.
حکم نهایی
این متن بیشتر یک بیانیه سیاسی تحلیلی‌شده است تا یک تحلیل دانشگاهی منسجم. ادعاهایش بزرگ‌تر از شواهدش است، داوری‌هایش جلوتر از استدلال‌هایش حرکت می‌کنند، و در نسبت دادن تقصیر به بازیگران، از استانداردهای روش‌شناختی فاصله می‌گیرد.
اگر قرار باشد به سطح یک تحلیل جدی ارتقا یابد، باید: چارچوب نظری روشن برای مفهوم مسئولیت ارائه کند. زنجیره علّی دقیق میان کنش بازیگران و خشونت ترسیم کند. داده‌های تجربی مستند وارد کند. از زبان کیفرخواستی فاصله بگیرد. نقش ساختارهای نهادی و اقتصادی را وارد تحلیل کند. در وضعیت فعلی، متن بیشتر یک مداخله سیاسی در منازعه گفتمانی است تا یک ارزیابی تحلیلی بی‌طرفانه.
علی مهدوی


■ من نظرم را در زیر نوشته قبلی شما نوشتم. پیداست نه نظر من تاثیری روی شما دارد نه نظر عزیزان دیگر که اعتراض داشتند. شما راه خود را میروید و مردم بپا خواسته ایران راه خود را خواهند رفت. امروز هم در دانشگاه امیرکبیر شعاری داده شد که روزی من مخالفش بودم ولی حالا به این نتیجه رسیدم که شعار برعلیه سه مفسد پر بیجا هم نیست. به امید رهایی مردم ایران و پیروزی این انقلاب ملی.
بابک خرمدین




نظر شما درباره این مقاله:








ماکیاولی و تقاضای کمک از قدرت بیگانه
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 20:24

ماکیاولی و تقاضای کمک از قدرت بیگانه


جمشید خون‌جوش

    اگر سازوکارهای قانونی برای حل اختلاف میان مردم و نخبگان وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل می‌شوند یا از قدرت‌های خارجی کمک خواهند خواست، و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری است.

پس از قتل‌عام مردم ایران به دست حکومت اسلامی در دی‌ماه ۱۴۰۴، خواسته دخالت بشردوستانه و یا نظامی خارجی از سوی بخش قابل توجهی از ایرانیان مطرح شده است، به‌طوری‌که آقای احمد زیدآبادی از آن به عنوان «تب جنگ» یاد کرده و در کانال تلگرامی خود نوشته است: «تب جنگ چنان بخشی از جامعه را فرا گرفته که هر لحظه آغاز آن را انتظار می‌کشند.»

این موضوع باعث بحث‌های پرمناقشه و داغی در زمینه موافقت یا مخالفت با چنین دخالت یا حمله‌ای گردیده و با افزایش احتمال آن، حتی داغ‌تر نیز شده است. هدف این نوشته رد یا توجیه درخواست کمک از قدرت خارجی نیست، بلکه با تکیه بر اندیشه سیاسی ماکیاولی، شناخت عواملی است که کشور و جامعه ما را به این نقطه پر از تنش و کشمکش رسانده است.

نیکولو ماکیاولی یکی از تأثیرگذارترین متفکرین تاریخ فلسفه سیاسی غرب و مؤلف کتاب معروف «شهریار» (The Prince) است که معمولاً به‌عنوان بنیان‌گذار «واقع‌گرایی سیاسی» (یعنی سیاست بر پایه «آنچه که هست» نه «آنچه که باید باشد») شناخته می‌شود.

او در این کتاب بر اساس «واقع‌گرایی سیاسی» توصیه‌هایی به حاکمان برای حفظ قدرت می‌کند؛ از جمله اولویت بقا و ثبات حکومت، آمادگی برای استفاده از زور، فریب یا خشونت در صورت ضرورت و جدایی اخلاق فردی از اخلاق سیاسی. در این چارچوب، او معتقد است که اگر حاکم نتواند هم محبوب و هم مقتدر باشد، باید مقتدر بماند حتی اگر به قیمت ترسیدن مردم از او باشد، اما بدون اینکه مورد نفرت قرار گیرد.

کلیسای آن زمان «شهریار» را در فهرست کتاب‌های ممنوعه قرار داد و اگرچه بسیاری آن را ترویج بی‌اخلاقی دانستند و امروزه واژه «ماکیاولیستی» در زبان عامیانه مترادف با فریبکاری و قدرت‌طلبی شده است، اما ماکیاولی نه «شیطان سیاست» بود و نه صرفاً مبلغ بی‌اخلاقی؛ او در واقع به‌جای بحث‌های اخلاقی و آرمانی، توصیف‌گر واقعیت قدرت بود و بدین مضمون برخی اندیشمندان معتقدند که ماکیاولی تنها واقعیت سیاست را بی‌پرده بیان کرده است.

کتاب «شهریار» آغازگر تفکیک سیاست از اخلاق دینی در اروپا بود و بر اندیشمندانی مانند هابز و حتی نظریه‌پردازان مدرن روابط بین‌الملل تأثیر گذاشت. اندیشه سیاسی ماکیاولی تا امروز نیز مورد بحث و گفتگو در محافل آکادمیک و دانشگاهی بوده و تزهای دکترای زیادی درباره آن نوشته شده است.

ماکیاولی علاوه بر «شهریار»، کتاب مهم دیگری دارد به‌نام «گفتارهایی در باب لیوی» (Discourses on Livy). همان‌طور که در بالا توضیح داده شد، موضوع کتاب «شهریار» حاکمیت فردی است و در آن توصیه‌هایی برای حفظ قدرت به حاکمان داده می‌شود، اما در کتاب سه جلدی «گفتارهایی در باب لیوی» ماکیاولی بر جمهوری تمرکز دارد. او در این اثر با الهام از نوشته‌های تیتوس لیوی (Titus Livius)، تاریخ‌نگار روم باستان که درباره تاریخ روم کتاب نوشته، به مباحثی چون سیاست، جمهوری‌خواهی، حکومت، آزادی، قدرت و قانون می‌پردازد. ماکیاولی ضمن تحلیل این موضوعات، به دفاع از حکومت جمهوری، مشارکت مردم، آزادی و ثبات جمعی بر اساس قانون و نهادهای پایدار، در برابر حکومت فردی می‌پردازد.

در این اثر، ماکیاولی به موضوع رجوع به قدرت بیگانه و تقاضای کمک نیز پرداخته است؛ به‌طور مشخص در فصول چهارم، هفتم و سی‌وچهارم جلد اول.

فصل چهارم بر ضرورت وجود مجاری قانونی برای تخلیه نارضایتی مردم تأکید کرده و حکم می‌کند: «کسانی که نزاع میان اشراف و مردم را نکوهش می‌کنند، در واقع همان چیزی را سرزنش می‌کنند که علت اصلی آزادی روم بود… زیرا از دل همین کشمکش‌ها، قوانینی پدید آمدند که حافظ آزادی بودند.» به عبارتی دیگر، اختلاف اگر نهادمند شود، مفید است.

در فصل هفتم خطر نبود سازوکار قانونی گوشزد می‌شود: «وقتی در یک جمهوری راه‌های قانونی برای تخلیه نارضایتی‌ها وجود نداشته باشند، مردم به راه‌های غیرقانونی روی می‌آورند، و بی‌تردید این، نتایج بسیار بدتری به بار می‌آورد.»

و سرانجام، فصل سی‌وچهارم به تقاضای مردم برای دخالت قدرت بیگانه اشاره دارد: «همواره چنین بوده است که وقتی شهروندان نتوانند در شهر خود به عدالت دست یابند، آن را از قدرت‌های بیرونی طلب می‌کنند؛ و این نشانه‌ای آشکار از فساد آن جمهوری است.» این گزاره بیان مستقیم این اندیشه است که یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است.

در یک جمع‌بندی از این سه گزاره:

۱- حل اختلاف و خشم میان مردم و نخبگان اگر کانال‌های نهادی و قانونی (مجالس، دادگاه‌ها، نمایندگان، تریبون‌ها) داشته باشد، به اصلاح سیاسی می‌انجامد؛
۲- اما اگر چنین سازوکارهایی وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل می‌شوند یا از قدرت‌های خارجی کمک خواهند خواست؛
۳- و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری/دولت است.

به‌طور مشخص، ماکیاولی می‌گوید وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی می‌کنند»، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است.

در کنتکست کتاب «گفتارهایی در باب لیوی»، «فضیلت مدنی» یعنی ترجیح دادن خیر عمومی بر منافع شخصی، مشارکت فعال در امور سیاسی، آمادگی برای دفاع از جمهوری و مسئولیت‌پذیری در برابر قانون. به مفهومی عام‌تر، شهروندان در یک جمهوری سالم باید شریک قدرت باشند، نه صرفاً تابع آن (*).

البته، ماکیاولی در فصل سی‌ونهم کتاب خود دست به ارزیابی از نتایج توسل به کمک قدرت خارجی نیز زده است. او معتقد است وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شوند، همیشه نتیجه فاجعه‌بار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیب‌پذیر می‌شود و حتی ممکن است آزادی‌اش را از دست بدهد.

در اینجا باید اضافه کرد که روابط بین‌الملل در چند قرن اخیر نسبت به زمان ماکیاولی (نیمه اول قرن ۱۶ میلادی) به‌طور بنیادین تغییر کرده است. در دوران معاصر، موارد چندی بوده‌اند که دخالت بشردوستانه و یا نظامی علیه حکام کشوری که در حق مردم خود دست به جنایت علیه بشریت زده‌اند، نه تنها به فاجعه منجر نشده، بلکه باعث آزادی مردم آن کشور نیز شده است. همچنین، چندین مورد نیز وجود دارند که نتایج فاجعه‌باری به بار آورده‌اند. در نتیجه، صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی به‌طور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.

به نظر نویسنده این سطور، اما مکانیزم‌هایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی می‌رسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند، آن‌طوری که در بالا توضیح داده شد، نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوسی نکرده‌اند.

———-
(*) توضیح: در اندیشه سیاسی ماکیاولی در کنتکست کتاب «شهریار» دو مفهوم کلیدی وجود دارد: فضیلت (virtue) به معنای کارآمدی در حفظ و گسترش قدرت است، نه لزوماً خوبی اخلاقی؛ و شانس یا بخت (fortune) به معنای تصادف و شرایط خارج از کنترل انسان است. این دو مفهوم در «شهریار» محور تحلیل ماکیاولی از قدرت و سیاست هستند و با مفهوم «فضیلت مدنی» در کتاب «گفتارهایی در باب لیوی» تفاوت بنیادین دارند. در «شهریار»، به عقیده ماکیاولی سیاستمدار موفق کسی است که با فضیلت خود، شانس را مهار یا از آن بهره‌برداری کند.


نظر خوانندگان:


■ آقای خوش‌جوش گرامی، مقاله شما به موقع، روشنگر و به نوعی پاسخ به پرسش پرمناقشه امروز جامعه‌ای مستاصل و فاقد چشم اندازی روشن است. جامعه‌ای به مصداق دقیق حکم ماکیاولی: «وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی می‌کنند، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است» و در حکمی دیگر: «وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شوند، همیشه نتیجه فاجعه‌بار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیب‌پذیر می‌شود و حتی ممکن است آزادی‌اش را از دست بدهد.»
اما با شما هم موافقم که: «صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی به‌طور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.» و با قبول این مورد مشخص من به آینده ایران به ویژه با مشاهده سلحشوران بی‌سلاح میهن مان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند، خوش‌بینم. ببینیم.
سعید سلامی


■ جناب خون جوش گرامی، درود بر شما. نوشتاری منطقی و به هنگام است، و من چیزهای ارزشمندی از آن آموختم.
با سپاس. بهرام خراسانی. یکم اسفند ۱۴۰۴


■ آقای خوش‌جوش گرامی. از نکات مثبت شروع کنم: شما تفکر ماکیاولی را بسیار خوب در مقاله‌ای کوتاه بیان کرده‌اید و اینکه به درستی، (بر خلاف تصور رایج و عامیانه)، ماکیاولی “توصیف‌گر واقعیت قدرت” بود. این نیز بسیار بجا و صحیح است که “یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است”.
نکات منفی را من اول در عنوان مقاله می‌بینم. اذعان دارم که این امر به سلیقه مربوط است نه به اصول. با توجه به همان تصور رایج و عامیانه در مورد ماکیاولی، عنوان مقاله با توجه به شرایط امروز ایران، کمی نامتناسب است. امیدوارم اشتباه کرده باشم. نکته منفی دیگر اینکه، شما در آخر مقاله، نظر منفی خود را در راستای نظر ماکیاولی، مبنی بر اینکه دخالت قدرت بیگانه “همیشه نتیجه فاجعه‌بار است” بدون توضیحی حتی مختصر رها کرده‌اید. اتفاقا این مسئله بسیار مهم است که در دوران ما با توجه به سلاح‌های بسیار پیشرفته و تکنولوژی اطلاعات برای مقابله با مردم، آیا شانس مردم بی‌سلاح در برابر یک حکومت استبدادی و ایدئولوژیک و “آخرالزمانی” چقدر است؟ چرا شرایط نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوس نکرده است؟ آیا قدرت عظیم ارتباطات و تبلیغات را دست‌کم نمی‌گیرید؟ در کشتار اخیر، حکومت با یک ضربه، بزرگترین سلاح مردم را که ارتباطات بود فلج کرد!
با احترام فراوان. رضا قنبری. آلمان


■ درود گرم بر شما آقای سلامی گرامی، و با سپاس فراوان بابت محبت و حسن نظر شما در باره نوشته اینجانب!
همچون شما، من هم یک خوشبینی تاریخی درباره آینده ایران عزیزمان دارم، در عین نگرانی درباره وقایع مهیبی که می‌توانند در روند گذار از این حکومت دیو صفت و آدمخوار بر سر مردم کشور ما حادث شوند. با سر تعظیمی فرو آمده در برابر «سلحشوران بی‌سلاح میهن‌مان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند».
با احترام جمشید خون‌جوش


■ درودی گرم بر شما آقای خراسانی عزیز، و با سپاس فراوان بابت محبت و حسن نظر شما در باره نوشته اینجانب!
با احترام جمشید خون‌جوش


■ آقای خون جوش ارجمند
از نوشتهء شما بهره بردم. به ویژه نتیجه‌گیری در مورد دخالت بشردوستانه را روشنگر دانستم. در شرایط امروزِ ما اگر درخواست برای دخالت بشردوستانه با پناه بردن به بیگانگان یکی انگاشته شود، تاریخ را به پیش از جنگ جهانی دوم رجعت نداده‌ایم؟ در طول جنگ جهانی دوم، پس از افشای وجود اتاق‌های گاز و کوره‌های آدم‌سوزی، بسیاری از مبارزان ضدنازی و بسیاری از متفکران و دانشمندان یهودی از متفقین درخواست کردند که کوره‌های آدم‌سوزی را منفجر کنند. این کار نشد تا روزهای آخر جنگ و اگر می‌شد، جان میلیون‌ها نفر از دودکش ها به آسمان نمی‌رفت.
حکومتی هست که جان مردم خود را صدهزار نفری می‌گیرد و با موشک‌ها و بمب‌های اتمش کل یک منطقه را می‌تواند به نابودی بکشاند و آنها نیز بشر هستند. آیا این مورد کاملی برای مشروعیت دخالت بشردوستانه نیست؟
ما باید در برابر روایت جعلی “جنگ میهنی” بایستیم و گفتمان و درخواست دخالت بشردوستانه را به گونه‌ای بپرورانیم که فعالانه آسیب به مردم به پا خواستهء سوگ دیده و زیرساخت‌های زندگی مدنی میهن‌مان را به حداقل ممکن برسانیم. زمانه هم با چنین رویکردی همراه است، زیرا دولت پرزیدنت ترامپ با حکومت ایران طرف است و نه کشور و مردم و حاکمیت ملی بر آن؛ و بارها بر آن تأکید کرده است.
نوشتهء شما را مقدمه‌ای بر چنین گفتمانی برای درخواست حدود دخالت بشردوستانه می‌دانم. امیدوارم دیر نشده باشد و نیروهای ملی تعلل نکنند و بتوانند بر جریان رویدادها تأثیر بگذارند؛ وگرنه بدترین حالت‌ها محتمل می‌شوند: یا ایران به ویرانی می‌افتد یا داستان تلخ نزدن کوره‌های آدم‌سوزی تا روزهای پایانی جنگ دوم جهانی می‌تواند به گونه‌ای دیگر پیش بیاید.
با احترام، دقیقیان


■ با سپاس فراوان از آقای خون‌جوش در مورد این نوشتار روشنگرشان.
پرسشی که برای من باقی مانده است معطوف است به موردهای مثبت از دخالت بشردوستانه که شما اشاره کرده‌اید. ممنون خواهم شد اگر این موردها را در دوران ما و پیرامون آن برشمرید- چه دخالت‌هائی که بر مبنای دخالت بشردوستانه در چارچوب R2P صورت گرفته باشند چه دلبخواه چنین تعریف شده باشند.
بهروز بیات


■ با درود آقای قنبری عزیز،
سپاس فراوان بابت کامنت شما بر نوشته اینجانب و نکات مثبت و منفی که در آن بر شمرده‌اید. بحث درباره آنها قطعا به روشنتر شدن موضوع کمک خواهد کرد.
قبل از هر چیز، لازم میدانم توضيح دهم که چرا این موضوع را انتخاب کردم. من با مشاهده خواسته‌ هم‌ميهنان فراوانی که از درون ایران در حمایت از دخالت نیروهای خارجی جهت برکناری حکومت اسلامی مطرح شده بود، با وجود همه خطراتی که چنین دخالتی می‌تواند برای آنها داشته باشد و داوری‌های منفی و متکبرانه افرادی همه‌چیز دان و نشسته در برج‌عاج درباره این خواسته، تصمیم گرفتم تا نشان دهم که این موضوعی جدید در تاریخ بشریت نیست و دلایل جدی و متقنی برای آن وجود دارد. و این دلیل چیزی نیست جز حکومتی بنام جمهوری اسلامی با یک ایدئولوژی آخرالزمانی.
در رابطه با تیتر مقاله: تلاشم در انتخاب تیتر این بود، تا آنجا که ممکن است “خنثی” باشد، بدون هرگونه جهت‌گیری خاص درباب موضوع مورد بحث. علاوه بر این، تیتر را با فهم متعارف خودم از ماکیاولی و نه “تصور رایج و عامیانه” درباره او انتخاب کردم و درکم این بود که خوانندگان نیز از همین زاویه به آن نگاه خواهند کرد.
در رابطه با موضوع دیگری که مطرح کردید: فکر میکنم که اینجا یک سوءتفاهم وجود دارد، زیرا من ضمن بیان نظر ماکیاولی مبنی بر “فاجعه‌بار بودن دخالت خارجی”، اضافه کردم که این گزاره در دوران معاصر و بر اساس تجارب تاریخی جدید، مشروط می‌باشد و نمیتوان در اینباره یک حکم کلی صادر کرد: هم موارد مثبت و هم موارد منفی وجود داشته‌اند و باید هر موردی را به طور مشخص ارزیابی کرد. آن‌چیزی که نسبت به دوره ماکیاولی تغییر نکرده، عواملی هستند که مردم را به سمت توسل به نیروی خارجی می‌رانند: حکومت ستمگر، سرکوبگر و زبان‌نفهم. ویژه‌گی‌هایی که درباره حکومت اسلامی ایران کاملا صدق میکنند.
من به عمد نظر شخصی خودم را مطرح نکردم، زیراکه در این زمینه واقعا دچار یک پارادوکس هستم. از یکسو، همانطور که شما نیز اشاره کرده‌اید، معتقدم که مردم بی سلاح و بی‌دفاع ایران در برابر هیولای حاکمی که مجهز به پیشرفته‌ترین سلاح سرکوب و تکنولوژی اطلاعاتی برای مقابله با مردم است و حدو مرزی نیز در جنایت و توحش نمی‌شناسد، تقریبا هیچ شانسی جهت مقابله ندارند و از سوی دیگر با توجه به نبود یک اپوزیسیون متشکل که در صورت سرنگونی حکومت توان اداره کشور را داشته باشد، با وجود آرزوی تک‌تک سلولهایم برای خلع ید از این حکومت، از فروپاشی کشور و هرج‌ومرج در آن واهمه عظیمی دارم. هر فردی، چه موافق دخالت خارجی چه مخالف آن، اگر ادعا کند که دچار چنین پارادوکسی نیست، به نظر من یا دروغ میگوید یا دچار تکبر و نخوت توام با حماقت است.
با احترام جمشید خون‌جوش


■ آقای خون‌جوش عزیز، ممنونم بابت پاسخ روشن شما. شما از عبارت “مکانیزم‌هایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی می‌رسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند” استفاده کرده بود. اشتباه از من بود که به کلمه “مکانیزم” توجه کافی نکردم. در مورد دو جمله آخر کامنت شما، کاملأ صحیح می‌فرمایید. من هم این واهمه و تردیدها را دارم. اما در مجموع، تا این تاریخ، روند امور را مثبت می‌بینم و به آینده این فاز از مبارزه ایرانیان (چه داخل، چه خارج) چه با کمک خارجی، چه بدون آن، خوشبین هستم. می‌دانیم که تصمیم نگرفتن نیز، نوعی تصمیم‌گیری است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ با درود آقای بیات عزیز،
دخالت بشر دوستانه در چارچوب R2P مفهوم جدیدی است که کمی بیش از بیست سال پیش (در سال ۲۰۰۵) بعد از ناتوانی جامعه جهانی در جلوگیری از نسل کشی مردم رواندا در سال ۱۹۹۴ و مسلمانان بوسنی در سربرنیتسا بین سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ از سوی سازمان ملل متحد خلق شد تا در آینده چنین وقایعی رخ ندهند. اما بحث مورد نظر در اینجا و تقاضای کمکی که بخشی از ایرانیان مطرح میکنند لزوما در این چارچوب نمی‌گنجید (اگرچه از سوی برخی چهره‌های شناخته شده ایرانی مطرح شده است)، زیراکه بوجود آوردن یک اجماع در ارگانهای مربوطه سازمان ملل متحد، بویژه در شرایط ژئوپولیتیکی کنونی، تقریبا محال است. آنچه که من به عنوان نمونه مثبت از آن نام میبرم مداخله ناتو در بوسنی و هرزگوین در خلال جنگ بوسنی در ماه‌های اوت و سپتامبر ۱۹۹۵ (با مجوز سازمان ملل متحد) است، که به قرارداد ترک مخاصمه دیتون و پایان جنگ بوسنی منجر شد. بمباران یوگوسلاوی در جریان استقلال کوزوو در سال ۱۹۹۹ از سوی ناتو (بدون مجوز سازمان ملل متحد) را نیز تعداد زیادی در این چارچوب ارزیابی می‌کنند. اگرچه این مورد سایه روشن‌‌های بیشتری دارد که من در اینجا وارد آنها نمیشوم، اما معتقدم که سرسختی میلوسویچ عامل اصلی این بمبارانها بود و سرنگونی او یک سال بعد و راحت شدن صربها از شر او نیز محصول شکستش در کوزوو بود. 
یک نمونه دیگر به نظر من، دخالت ویتنام در کامبوج تحت حکومت پل‌پوت در دسامبر ۱۹۷۸ است که طی آن کل کامبوج اشغال شد، حزب کمونیست  آن از قدرت برکنار شد و نسل‌کشی پل‌پوتی خاتمه یافت. اگرچه باید اضافه کرد که چین (بدلیل حمایت آن از رژیم پل‌پوت) و آمریکا (بدلایل ژئوپولیتیکی محض) با رسوایی‌ و بی‌شرمی غیرقابل تصوری مخالف این کار ویتنام بودند. برخی حتی اشغال آلمان نازی و ایتالیای فاشیستی و آزادی فرانسه، بلژیک، هلند و .... توسط ارتش متفقین را نیز از این نوع ارزیابی می‌کنند، اگرچه اینها به نظر در مقایسه با بوسنی (و کوزوو) و کامبوج مواردی کاملا متفاوت هستند.
با احترام، جمشید خون‌جوش


■ با درودهای گرم خانم دقیقیان عزیز،
سپاس فراوان بابت حسن نظر شما درباره نوشته اینجانب و برای کامنت و نظرات مطرح شده از سوی شما.
با ارزیابی‌تان درباره کم کاری متفقین در حین جنگ جهانی دوم در زمینه حفاظت از جان یهودیان فراوان موافقم و آرزو می‌کنم که در باره ایران چنین اشتباهاتی رخ ندهند.
اما آنچه که به شرایط کنونی ایران مربوط می‌شود، برای من هنوز مشخص نیست که رئیس جمهور آمریکا چه هدفی را دنبال می‌کند: سرنگونی حکومت ایران - با کدام آلترناتیو جانشینی- یا یافتن جریانی از درون حکومت مستقر که آماده همکاری با او باشد - مدل به اصطلاح ونزوئلایی که معلوم نیست در شرایط ایران اصولا قابل پیاده کردن باشد. در نتیجه، او در هر دو شق با چالش‌‌های جدی روبروست. امیدوارم که او به ضرر مردم ایران دست به معامله نزند و اوضاع کشورمان ختم به خیر شود.
با احترام جمشید خون‌جوش




نظر شما درباره این مقاله:








حکمرانی در عصر هوش مصنوعی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 18:15

حکمرانی در عصر هوش مصنوعی


کمال آذری

حکمرانی جامعه‌محور، خودحکمرانی محلی، هویت مجازی و شکوفایی انسانی در عصر هوش مصنوعی

چکیده

جوامع انسانی دگرگونی‌ای تاریخی را تجربه می‌کنند که در آن فناوری‌های دیجیتال هوشیاری جمعی را گسترش می‌دهند، و در عین حال بنیان‌های جغرافیایی و رابطه‌ایِ پشتیبانِ حیات جمعی را متلاشی می‌کنند.

جوامع مبتنی بر هویت مجازی به افراد اجازه می‌دهند پیوندهایی عاطفی فراتر از قاره‌ها برقرار کنند، اما این پیوندها نمی‌توانند جایگزین همکاری متجسد (واقعی)[۱] برای بقا، مراقبت، تاب‌آوری اقتصادی و حفاظت جمعی باشند. در همین حال، هوش مصنوعی و اتوماسیون ساختارهای اقتصادیِ مبتنی بر کار مزدی[۲] را، که از دولت‌های رفاهِ قرن‌بیستمی حمایت می‌کردند، در هم می‌شکنند. جمعیت‌های سال‌خورده فشارهای مالی را تشدید می‌کنند، و دولت‌های ملّی روزبه‌روز در قبال تأمین حمایت‌های اجتماعیِ وعده‌داده‌شده ناتوان‌تر می‌شوند. نتیجه اینکه شکافی میان حس تعلق نمادین و امنیت مادی ایجاد می‌شود؛ شکافی که به بی‌ثباتی در مشارکت دموکراتیک، حیات اقتصادی و سلامت روان دامن می‌زند. این رساله استدلال می‌کند که تنها پاسخِ مؤثر به این فشارهای ساختاری، گذار به خودحکمرانی جامعه‌محور است؛ نظامی که بر واحدهای انسانی متشکل از جوامع پایه[۳] ده‌هزارنفری، فدراسیون‌های مراقبتی[۴] پنجاه‌هزارنفری، و کانتون‌های خودمختار[۵] دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری مبتنی است. این مدل با یافته‌های انسان‌شناسی تکاملی، روان‌شناسی شناختی، نظریه نیازهای انسانی، شواهد جامعه‌شناختی، نظریه سیاسی، رفتار اقتصادی، حفاظت جمعی، و اصول اخلاقی مِهر[۶] هم‌راستاست. این طرح در واقع نقشه‌ای منسجم و پایدار برای سازمان‌دهی مجددِ جوامع پیشرفته ارائه می‌دهد؛ در قالب ساختارهایی که می‌توانند در عصر هوش مصنوعی، معنا، مراقبت، حفاظت و پویاییِ دموکراتیک را فراهم آورند.

مقدمه

انسان درحال ورود به دوره‌ای تاریخی است که در آن ساختارهای سنتیِ هویت، تعلق جمعی و حیات سیاسی، دیگر همچون گذشته‌ها عمل نمی‌کنند. فناوری‌های دیجیتال شبکه‌هایی جهانی از پیوندهای نمادین می‌سازند؛ شبکه‌هایی که در آن‌ها افراد خود را متعلق به جوامع دورافتاده مبتنی بر علایق مشترک، ایدئولوژی یا هویت می‌بینند.[۱] این شبکه‌ها تخیل انسان را دگرگون می‌کنند، و مرزهای تجربه فردی را گسترش می‌دهند، اما در عین حال پیوندهای محلیِ تأمین‌کننده مراقبت، اعتماد، ثبات و مسئولیت جمعی را تضعیف می‌کنند و از هم می‌پاشند. افراد روزبه‌روز بیشتر در فضای عمومیِ دیجیتال مشارکت می‌کنند، اما جهان اجتماعیِ پیشین را، که روزگاری حمایت و حفاظت متقابل ارائه می‌دادند، از دست می‌دهند. هوش مصنوعی، اتوماسیون و سرمایه‌داریِ پلتفرمی[۷] هم بنیان‌های حیات اقتصادی را از بیخ‌وبن تغییر می‌دهند.

اشتغال ناپایدار می‌شود، کار مزدی کم‌کم از مرکزیت تولید کنار می‌رود، و نظام‌های مالیاتی ملّی در تأمین دولت‌های رفاه گسترده، که برای عصری دیگر طراحی شده بودند، درمی‌مانند.[۲] بی‌ثباتیِ حاصل موقتی نیست، بلکه ساختاری است، و همه ساحت‌های زندگی اجتماعی، از جمله خانواده، آموزش، مشارکت سیاسی، سلامت روان و فرصت‌های اقتصادی را در بر می‌گیرد.

بنابراین، جوامع مدرن با تناقضی عمیق روبه‌رو هستند. افراد به اطلاعات، شبکه‌های جهانی و حس تعلق نمادین در مقیاسی بی‌سابقه دسترسی دارند، اما روزبه‌روز منزوی‌تر، مضطرب‌تر و از شکل‌های معنادارِ حیات جمعی دورتر می‌شوند. البته نظام‌های سیاسی ملّی عظیم، متمرکز و پُرهزینه هستند، اما توانایی‌شان برای تأمین مراقبت، امنیت و انسجام اجتماعی که برای آن ساخته شده بودند، مدام کاهش می‌یابد. نظام‌های اقتصادی ثروت‌هایی هنگفت می‌آفرینند، اما میلیون‌ها نفر گرفتار ناامنی و آوارگی می‌شوند. پیشرفت فناوری شتاب می‌گیرد، اما نهادهای اجتماعی و سیاسی در تطبیق با آن دچار مشکل هستند.

این رساله استدلال می‌کند که راه‌حل این تناقض، بازسازی جامعه بر پایه جوامع هم‌اندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند مراقبت واقعی و مشارکت معنادار را تأمین کنند. جوامع پایه حدوداً ده‌هزارنفری می‌توانند زندگی روزمره را سامان و ثبات بدهند، کمک متقابل را تقویت کنند و بنیان‌های رابطه‌ایِ شکوفایی انسانی را احیا نمایند. فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری قادرند خدمات تخصصی را هماهنگ کنند، منابع را توزیع نمایند و به چالش‌های پیچیده پاسخ بدهند. کانتون‌های دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری می‌توانند به‌عنوان واحدهای سیاسی خودمختار عمل کنند، و تعادل میان پاسخ‌گویی محلی و ظرفیت منطقه‌ای را برقرار نمایند. این نظام تودرتو با معماری شناختی، عاطفی و اجتماعیِ گونه انسان هم‌خوانی دارد، و به چالش‌های ناشی از هوش مصنوعی، دگرگونی‌های جمعیتی، بی‌ثباتی زیست‌محیطی و تحولات اقتصادی پاسخی مؤثر می‌دهد.

این مدل پیشنهادی بر هشت دسته تحلیلی استوار است که در کنار هم بنیانی میان‌رشته‌ای برای حکمرانی جامعه‌محور فراهم می‌کنند. این دسته‌ها عبارت‌اند از:

• انسان‌شناسی تکاملی،
• روان‌شناسی شناختی و اجتماعی،
• نظریه نیازهای انسانی،
• جامعه‌شناسی هم‌بستگی،
• نظریه سیاسی،
• کارآفرینی و رفتار اقتصادی،
• حفاظت جمعی، و
• اخلاق مهر.

هریک از این دسته‌ها بُعدی متفاوت از بحران کنونی را توضیح می‌دهد، و منطق بازگشت به نظام‌های جامعه‌محور را روشن می‌سازد. این هشت دسته در مجموع چهارچوبی منسجم شکل می‌دهند برای فهم اینکه چرا هویت مجازی نمی‌تواند جایگزین جامعه متجسد و واقعی شود، چرا دولت‌های رفاه ملّی درحال فروپاشی هستند، و چرا شکوفایی انسانی در قرن بیست‌ویکم نقشه تمدنیِ نوینی می‌خواهد که ریشه در جامعه، عمل متقابل و کرامت انسانی داشته باشد.

بررسی ادبیات

دگرگونیِ مفهوم جامعه در عصر دیجیتال به یکی از دغدغه‌های اصلی در انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، نظریه سیاسی و مطالعات فناوری تبدیل شده است. پژوهشگران این رشته‌ها همگی تأکید می‌کنند اگرچه جوامع هویتیِ مجازی دامنه تعلق انسانی را به‌شدت گسترش داده‌اند، اما در عین حال نمی‌توانند جایگزین جوامع واقعی و ریشه‌دار شوند؛ جوامعی که وظیفه بقا، حفاظت و مراقبت متقابل را در طول تاریخ برعهده داشته‌اند. شبکه‌های دیجیتال شیوه خودفهمی افراد را از نو سازمان‌دهی کرده‌اند، اما بنیان‌های تکاملیِ زندگی اجتماعی انسان همچنان به نزدیکی جسمانی، محیط مشترک و تعهدات رابطه‌ای گره خورده است. این بررسی ادبیات با تلفیق مهم‌ترین مناقشات چند رشته، پایه‌ای علمی برای این ادعا شکل می‌دهد که آینده جوامع پیشرفته ناگزیر باید به‌سوی بازگشت به خودحکمرانی جامعه‌محور حرکت کند، به‌ویژه وقتی هوش مصنوعی و اتوماسیون توان مالی و مدیریتی دولت‌های رفاه متمرکز را تضعیف می‌کنند.

مفهوم عمومی‌های شبکه‌ای[۸] از دانا بوید محیط‌های واسطه‌شده دیجیتال را توصیف می‌کند که در آن‌ها شکل‌گیری هویت و تعامل اجتماعی فراتر از مرزهای جغرافیایی رخ می‌دهد.[۳] این محیط‌ها حس تعلق نمادین، سرمایه‌گذاری عاطفی شدید و نزدیکیِ غیرجغرافیایی را تقویت می‌کنند. مانوئل کاستلز نیز استدلال می‌کند که شبکه‌های دیجیتال فضاهای خودمختار ارتباطی می‌سازند که تعلق اجتماعی را حول جریان اطلاعات و معانی مشترک بازسازی می‌کنند، نه حول جامعه فیزیکی.[۴] در این مدل، افراد عمدتاً از طریق روایت‌ها، تصاویر و تعاملات الگوریتمیِ فراسرزمینی به هم می‌پیوندند. پژوهش رابرت پاتنم حاکی از فروپاشیِ شکل‌های سنتی حیات مدنی است.[۵] یافته‌های از کاهش چشمگیر مشارکت در انجمن‌های محلی و در نتیجه کاهش سرمایه‌ای اجتماعی را به تصویر می‌کشند که روزگاری اعتماد و همکاری در سطح محله را ممکن می‌ساخت. شوشانا زوبوف با تحلیل سرمایه‌داری نظارتی[۹] نشان می‌دهد که پلتفرم‌های دیجیتال از طریق مکانیسم‌های تجاری، افراد را از حیات مدنی محلی دور کرده‌اند، و به‌سوی بازارهای جهانی توجه[۱۰] سوق می‌دهند.[۶]

انسان‌شناسی شواهدی محکم ارائه می‌دهد مبنی بر اینکه اجتماعی‌بودنِ انسان در جوامع واقعیِ شکل‌گرفته بر پایه خویشاوندی، همکاری و محیط مشترک تکامل یافته است. سارا هردی می‌گوید نوزادان تنها به کمک پرورش جمعیِ چندخانواری و چندنسلی زنده مانده‌اند.[۷] مایکل گورون و کیم هیل استدلال می‌کنند که شکار جمعی و تقسیم غذا جوامع انسانی را طوری شکل داده‌اند که نیازمند نزدیکی جسمانی و وابستگی متقابل است، نه تعاملات نمادین یا مجازی.[۸] این یافته‌ها حاکی از آن هستند که هرچند جوامع مبتنی بر هویت دیجیتال می‌توانند سرشار از هوشیاری و آگاهی شوند، اما قادر به بازتولید کارکردهای بقاییِ ذاتی گروه‌های اجتماعی واقعی نیستند. پژوهش رابین دانبار بر پایه فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که انسان روابط اجتماعی پایدارش را فقط تا حدود ۱۵۰ نفر می‌تواند حفظ کند، و گروه‌های هویتی منسجم به‌ندرت از پنج‌هزار تا بیست‌هزار نفر فراتر می‌روند.[۹][۱۰] این یافته‌ها پایه تجربیِ محکمی فراهم می‌کنند برای این استدلال که سازمان‌دهی سیاسیِ جامعه‌محور باید بر واحدهای تعاملیِ هم‌اندازه با مقیاس انسانی استوار باشد؛ واحدهایی به‌مراتب کوچک‌تر از اندازه دولت‌–ملت‌های[۱۱] مدرن.

پژوهش‌های روان‌شناختی این نتیجه را تعمیق می‌کنند. سلسله‌مراتب نیازهای مازلو روشن می‌سازد که افراد پیش از دستیابی به تعلق، حرمت نفس یا خودشکوفایی، باید نیازهای فیزیولوژیک و ایمنیِ خود را تأمین کنند.[۱۱] جوامع مجازی شاید نیازهای نمادین هویت و بازشناسی را برآورده کنند، اما نمی‌توانند حفاظت جسمانی، سرپناه، امنیت غذایی یا مراقبت اضطراری ارائه بدهند. شری تِرکل نشان می‌دهد که ارتباطات دیجیتال به شکل‌گیری هویت‌های تکه‌تکه منجر می‌شود، زیرا افراد مدام میان شخصیت‌های آنلاین متعدد جابه‌جا می‌شوند.[۱۲] بدون وجود جوامع واقعیِ پایدار برای زمین‌گیری این هویت‌ها، اضطراب، تنهایی و بی‌ثباتی عاطفی افزایش می‌یابد. پژوهش‌های مربوط به شکل‌گیری اعتماد نیز تأیید می‌کنند که تنظیم عواطف به حالت‌های چهره، تُنِ صدا، حضور جسمانی و آیین‌های مشترک وابسته است؛ هیچ‌کدام از این‌ها در ارتباطات دیجیتال به‌طور کامل بازتولید نمی‌شوند.[۱۳]

ادبیات جامعه‌شناختی نیز تضعیف ساختارهای هم‌بستگی محلی را برجسته می‌کند. تمایز فردیناند تونیس میان گماین‌شافت[۱۲] (جامعه صمیمی و ارگانیک) و گزل‌شافت[۱۳] (جامعه قراردادی و بی‌اسم‌ورسم) ابزار مفهومی مفیدی برای فهم جابه‌جایی ناشی از شبکه‌های دیجیتال است.[۱۴] رسانه‌های اجتماعی با ترویج تعاملات نمادینِ فاقد عمق و تعهد گماین‌شافت، گزل‌شافت را تشدید می‌کنند. رابرت سمپسون در پژوهش‌هایش درباره کارایی جمعی نشان می‌دهد که اعتماد محله‌ای و تمایل متقابل به مداخله برای خیر همگانی با ایمنی، سلامت و رفاه کودکان هم‌بستگی قوی دارد.[۱۵] جوامع مجازی نمی‌توانند این شکل از همکاری محلی را جایگزین کنند. مفهوم فرامکانیتِ[۱۴] آرجون آپادورای به افرادی اشاره دارد که هویتشان تحت تأثیر جریان‌های فرهنگی جهانی شکل می‌گیرد، درحالی‌که زندگی جسمانی‌شان در محیط‌های محلی تضعیف‌شده یا تکه‌تکه باقی می‌ماند.[۱۶]

نظریه سیاسی و ادبیات حکمرانی فشارهایی ساختاری را به تصویر می‌کشد که دولت‌های رفاه متمرکز را روزبه‌روز ناپایدارتر می‌سازند. ساسکیا ساسن و پیتر تیلور این‌طور استدلال می‌کنند که جهانی‌سازی و جابه‌جایی جمعیت، ظرفیت مالی و مدیریتی دولت‌–ملت‌ها را فرسوده، و امکان ارائه مراقبت همگانی را محدود کرده است.[۱۷] پژوهش الینور اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی نشان می‌دهد که جوامع پیچیده زمانی کارآمدتر هستند که واحدهای کوچک و هم‌پوشان منابع و مسئولیت‌های محلی را مدیریت نمایند.[۱۸] اثر او بیانگر آن است که آینده سازمان‌دهی سیاسی باید به‌سوی جوامع خودمختار کوچک‌تر حرکت کند، نه بوروکراسی‌های عظیم متمرکز. اولریش بک و یورگن هابرماس مدل‌های سیاسی پساملی را پیشنهاد می‌کنند که بر لایه‌های متعدد حکمرانی، از ساختارهای تنظیمی جهانی تا جوامع محلی توانمندشده، استوار است. چنین چشم‌اندازی تأیید می‌کند که در عصر هوش مصنوعی و پیوندهای جهانی، خودحکمرانی جامعه‌محور برای تداوم مراقبت، هم‌بستگی و مشارکت دموکراتیک ضروری خواهد بود.

هشت دسته تحلیلی
چهارچوبی یکپارچه برای فهم جامعه، هویت، حکمرانی و شکوفایی انسانی

دگرگونی از جوامع جغرافیایی به جوامع هویتیِ مجازی مستلزم برخورداری از چهارچوبی چندلایه است که انسان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، نظریه سیاسی، اقتصاد و اخلاق فرهنگی را در بر بگیرد. هشت دسته تحلیلیِ ارائه‌شده در این رساله، داربست مفهومیِ اصلی را می‌سازند تا روشن شود چرا جوامع مجازی نمی‌توانند جای جوامع محلیِ واقعی و فیزیکی را در تأمین بقا، حفاظت، مراقبت و حکمرانی معنادار بگیرند. هر دسته بُعدی متمایز از زندگی اجتماعی انسان را نشان می‌دهد، اما همه آن‌ها در نظامی منسجم در هم تنیده می‌شوند. این هشت دسته در مجموع می‌گویند جوامع پسامدرن ناگزیر هستند زندگی سیاسی و اجتماعی خود را در مواجهه با هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولت‌های رفاه متمرکز[۱۵]، حول خودحکمرانی جامعه‌محور[۱۶] بازسازی کنند.

۱. انسان‌شناسی تکاملی
انسان در گروه‌های کوچک و به‌هم وابسته تکامل یافته است؛ گروه‌هایی که بقایشان به همکاری، خویشاوندی و کار مشترک گره خورده بود. شواهد باستان‌شناختی و انسان‌شناختی نشان می‌دهند انسان‌های اولیه در دسته‌ها و روستاهایی زندگی می‌کردند که حفاظت متقابل، تولید غذای جمعی و مراقبت چندنسلی را ممکن می‌ساختند.[۱۹] تشکیل این سازوکارها اختیاری نبود، بلکه برای بقا ضرورت داشتند. آن ویژگی‌هایی که جوامع اولیه انسانی را شکل دادند، یعنی تقسیم ریسک، تأمین جمعی و عمل متقابلِ عاطفی، هنوز در ذات انسان باقی است. جوامع محلیِ قوی نه صرفاً ترجیح فرهنگی، بلکه بخشی از تاریخ تکاملی گونه ما هستند. جوامع مجازی، هرچند از نظر روان‌شناختی قدرتمند به شمار می‌روند، اما نمی‌توانند چنین کارکردهایی داشته باشند، زیرا نه همکاری واقعی ارائه می‌دهند، و نه محیط زیست‌بومیِ مشترک دارند. تاریخ تکاملی نشان می‌دهد که بقا به شبکه‌های محلی و همکاری جسمانی وابسته است؛ چیزی که شبکه‌های دیجیتال از جایگزینیشان عاجز هستند.

۲. روان‌شناسی شناختی و اجتماعی
شناخت انسانی برای مدیریت روابط اجتماعی در محدوده طبیعی تکامل یافته است. فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که هر فردی فقط با تعدادی محدود می‌تواند رابطه پایدار داشته باشد.[۲۰] رسانه‌های اجتماعی این محدودیت طبیعی را درهم می‌شکنند و فرد را در معرض هزاران تعامل نمادین قرار می‌دهند؛ تعاملاتی که حس تعلق می‌آورند، اما اعتماد، تنظیم عواطف و مسئولیت متقابلِ ناشی از مواجهه رودررو را پدید نمی‌آورند. شکل‌گیری اعتماد به نشانه‌های ظریف چهره، تُنِ صدا، آیین‌های مشترک و حضور جسمانی وابسته است.[۲۱] جوامع مجازی این نشانه‌ها را تولید نمی‌کنند و در نتیجه نمی‌توانند ثبات روان‌شناختی و مسئولیت متقابلی را که جوامع فیزیکی تأمین می‌کنند، به وجود بیاورند. این ناهم‌خوانی به هویت تکه‌تکه، بی‌ثباتی عاطفی و کاهش تاب‌آوری روانی می‌انجامد. محدودیت‌های شناختی به‌وضوح نشان می‌دهند که رسانه‌های اجتماعی حس تعلق نمادین را تقویت می‌نمایند، اما شرایط شناختی لازم برای اعتماد عمیق و همکاری پایدار را ایجاد نمی‌کنند.

۳. روان‌شناسی نیازهای انسانی
سلسله‌مراتب نیازهای مازلو توضیح ساختاری می‌دهد که چرا هویت دیجیتال نمی‌تواند نیازهای انسانی را به‌طور کامل ارضا نماید.[۲۲] لایه‌های بنیادین نیازهای انسانی، یعنی بقا، ایمنی، تعلق، حرمت نفس و خودشکوفایی، باید به‌ترتیب برآورده شوند. جوامع مجازی می‌توانند نیازهای نمادین تعلق و بازشناسی را تأمین کنند، اما قادر به رفع نیازهای فیزیولوژیک و ایمنی، از جمله امنیت غذایی، تأمین سرپناه، حفاظت، کمک اضطراری و حمایت مادی نیستند. بنابراین شکوفایی انسانی مستلزم وجود جوامعی واقعی است که این لایه‌های بنیادین را تأمین نمایند تا تعلق و حرمت نفس بر آن استوار شود. با شتاب اتوماسیون، بیکاری و بی‌ثباتی اقتصادی، شکاف میان آنچه جوامع مجازی عرضه می‌کنند و آنچه انسان واقعاً نیاز دارد، روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. بنابراین، وجود خودحکمرانی جامعه‌محور نه صرفاً مطلوب، بلکه برای تأمین نیازهای پایه انسانی ضروری است.

۴. جامعه‌شناسی هم‌بستگی
نظریه‌های جامعه‌شناختی هم‌بستگی بر اهمیت مکان مشترک، تعامل واقعی و تعهد اخلاقی تأکید دارند. چهارچوب گماین‌شافت و گزل‌شافتِ فردیناند تونیس تفاوت جامعه ارگانیک و صمیمی را با جامعه قراردادی و بی‌اسم‌ورسم روشن می‌کند.[۲۳] رسانه‌های اجتماعی گزل‌شافت را به‌شدت تقویت می‌کنند، زیرا روابط در آن‌ها انتزاعی، نمادین و کاملاً فردگرایانه هستند، و این رویکرد مانع شکل‌گیری مسئولیت جمعی در سطح محلی می‌شود. پژوهش رابرت سمپسون درباره کارایی جمعی نشان می‌دهد که اعتماد مبتنی بر محله و آمادگی برای مداخله به‌نفع خیر همگانی، در واقع ایمنی، سلامت و ثبات جامعه را به ارمغان می‌آورند.[۲۴] جوامع دیجیتال نمی‌توانند این مسئولیت‌های محلی را بازتولید کنند. جوامع بدون برخورداری از انسجام مبتنی بر محله و هویت محلی مشترک، توانایی خود برای مدیریت بحران، بسیج عمل جمعی و حفظ نظم عمومی را از دست می‌دهند. بنابراین، جامعه‌شناسی هم‌بستگی این‌گونه استدلال می‌کند که جوامع فیزیکی باید در قالب واحدهای اصلیِ سازمان‌دهی اجتماعی و مراقبت باقی بمانند.

۵. نظریه سیاسی و حکمرانی
نظریه سیاسیِ معاصر روزبه‌روز بیشتر این مسئله را می‌پذیرد که دولت‌–ملت‌های متمرکز دچار کاهش کارایی شده‌اند. جریان‌های جهانی سرمایه، جابه‌جایی‌های فراملّی و تحولات فناوری، ظرفیت مدیریتی و مالی دولت‌های بزرگ را به‌شدت تضعیف کرده‌اند.[۲۵] پژوهش الینور اوستروم نشان می‌دهد که حکمرانی کارآمد زمانی به دست می‌آید که واحدهای کوچک و تودرتو با خودمختاری و پاسخ‌گویی، مسئولیت‌های محلی را مدیریت نمایند.[۲۶] ساختارهای حکمرانی چندمرکزی و غیرمتمرکز در محیط‌های پیچیده از بوروکراسی‌های متمرکز عملکرد بهتری دارند، زیرا دانش محلی، تنوع فرهنگی و اعتماد مبتنی بر جامعه را به تصمیم‌گیری راه می‌دهند. این بینش از مدل سیاسیِ جامعه‌محور پشتیبانی می‌کند که در آن جوامع ده‌هزار تا پانزده‌هزارنفری مراقبت‌های ضروری، حمایت و حل تعارض را برعهده می‌گیرند و واحدهای فدرال دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری هماهنگی گسترده‌تر را تأمین می‌نمایند. این مدل تودرتو با انسان‌شناسی تکاملی و همین‌طور با نظریه سیاسی هم‌خوانی دارد، و آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن جامعه هسته اصلی واحد سیاسی است.

۶. کارآفرینی و رفتارهای اقتصادی
با سلطه هوش مصنوعی و اتوماسیون بر اقتصاد جهانی، اشتغال ناپایدار و بازارهای کارِ بزرگ‌مقیاس کوچک‌تر می‌شوند. مطالعات اقتصادی حاکی از آن هستند که نوآوری از شبکه‌های متراکم اعتماد، تعامل مکرر و نظام‌های حمایتیِ محلی زاده می‌شود.[۲۷] تحلیل جین جیکوبز درباره نوآوری شهری ثابت می‌کند که شبکه‌های کوچک و به‌هم‌پیوسته خلاقیت، آزمایش و فعالیت کارآفرینانه را پرورش می‌دهند.[۲۸] نظام‌های اقتصادی جامعه‌محور مربی‌گری، سرمایه اجتماعی و تقسیم ریسک جمعی را فراهم می‌کنند و همه این‌ها نوآوری و تاب‌آوری اقتصادی محلی را تقویت می‌نمایند. جوامع مجازی می‌توانند تخیل کارآفرینانه را برانگیزند، اما اعتماد محلی، حمایت مادی و مربی‌گری عملیِ لازم برای فعالیت اقتصادی پایدار را عرضه نمی‌کنند. اقتصاد آینده به شبکه‌های محلی وابسته خواهد بود، نه به بازارهای کار متمرکز.

۷. حفاظت جمعی
امنیت جمعی و حفاظت متقابل مستلزم هماهنگیِ واقعی است. انسان‌شناسی نشان می‌دهد که جوامع کوچک با ترغیب اخلاقی، شهرت و هنجارهای مشترک رفتار را تنظیم می‌کنند.[۲۹] در جوامع بزرگ‌تر، به نهادهای اجباری مانند پلیس نیاز است، چون افراد یکدیگر را نمی‌شناسند و به هم اعتماد ندارند. حکمرانی در مقیاس جامعه امکان حفاظتِ مبتنی بر همکاری، پاسخ سریع به بحران و حل مسئله جمعی را می‌دهد. جوامع مجازی در بلایای طبیعی، کمبود غذا، بحران‌های زیست‌محیطی یا درگیری‌های خشونت‌آمیز هیچ‌گونه حفاظت جسمانی ارائه نمی‌دهند. پیچیدگی ریسک‌های مدرن، نیاز به جوامع جغرافیاییِ مشخص را که قادر به بسیج سریع و هماهنگ باشند، دوچندان می‌کند.

۸. معنای فرهنگی و اخلاق مهر
جوامع انسانی برای تداوم معنا و هم‌بستگی به ارزش‌های مشترک، آیین‌ها و چهارچوب‌های فرهنگی نیاز دارند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت متقابل، کرامت و هماهنگی تأکید دارد، بستری برای حیات سالمِ مبتنی بر جامعه فراهم می‌کند. جوامع مجازی غالباً تعلق نمادین بدون تعهد واقعی می‌آفرینند، و این رویکرد به تکه‌تکه‌شدنِ هویت و بی‌ثباتی عاطفی می‌انجامد. در مقابل، جوامع واقعی روایت‌های مشترک و حافظه جمعی می‌سازند که معنا و ساختار می‌بخشند. از این رو اخلاق مهر به‌عنوان بنیاد اخلاقیِ خودحکمرانی جامعه‌محور عمل می‌کند؛ جایی که ارزش‌ها و هویت در روابط واقعی و مسئولیت‌های مشترک ریشه دارند، نه در نمایشی دیجیتال.

هشت دسته تحلیلیِ ارائه‌شده چهارچوبی یکپارچه و متقابلاً تقویت‌کننده می‌سازند. آن‌ها توضیح می‌دهند چرا جوامع هویتیِ مجازی برای گسترش آگاهی انسان اهمیت دارند، اما برای بقا و شکوفایی او ناکافی هستند؛ که اگر جوامع پیشرفته می‌خواهند در قبال فشارهای روان‌شناختی، اقتصادی و اجتماعیِ دوران پسامدرن واکنش نشان بدهند، باید ساختارهای سیاسی غیرمتمرکز و جامعه‌محور را برگزینند. همچنین تأکید می‌کنند که اخلاق مهر شالوده ضروریِ نظم سیاسیِ آینده‌ای انسانی و از نظر ساختاری پایدار است.

بحران مدرن جامعه

جهان مدرن بحرانی عمیق در جامعه را تجربه می‌کند، بحرانی که همه ساحت‌های زندگی اجتماعی، روان‌شناختی و سیاسی را در بر گرفته است. این بحران صرفاً فرهنگی نیست، بلکه کاملاً ساختاری است. هم‌زمانیِ چهار نیروی بزرگ، یعنی تحول فناوری، دگرگونی اقتصادی، جابه‌جایی‌های جمعیتی و تکه‌تکه‌شدن هویت در شبکه‌های دیجیتال، باعث چنین بحرانی شده‌اند. شکل‌های سنتی تعلق اجتماعی که برای هزاران سال اساس زندگی انسان را تشکیل می‌دادند، تضعیف شده‌اند یا کاملاً از هم گسسته‌اند، و افراد را بیش از پیش منزوی، مضطرب و وابسته به نهادهایی کرده‌اند که دیگر نمی‌توانند پاسخ‌گوی مطالبات رو به افزایش باشند. این بحران پایه‌های مراقبت جمعی را متزلزل می‌کند، مشارکت دموکراتیک را به خطر می‌اندازد، تداوم دولت رفاه را زیر سؤال می‌برد، و در عین حال شرایطی فراهم می‌سازد که تعلق مجازی جذاب به نظر می‌رسد، اما حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را فراهم نمی‌کند.

یکی از بُعدهای این بحران از جابه‌جایی جغرافیایی و شهرنشینی سرچشمه می‌گیرد که ساختارهای دیرپای خویشاوندی و پیوندهای بین‌نسلی را مختل می‌کند. انسان‌ها اکنون برای کار، تحصیل یا فشارهای مالی مدام جابه‌جا می‌شوند و این امر ثبات روابط محله‌محور را از بین می‌برد.[۳۰] در بسیاری از جوامع پیشرفته، شمار افرادی که تنها زندگی می‌کنند بیش از هر زمان دیگری در تاریخِ ثبت‌شده بشر است.[۳۱] اندازه خانواده کوچک‌تر شده است، نرخ باروری در اکثر کشورهای ثروتمند به زیر سطح جایگزینی سقوط کرده است، و خانواده گسترده تقریباً محو شده است. فروپاشی زندگی چندنسلی کمیت و کیفیت حمایت دسترس‌پذیر اجتماعی هنگام بحران، بیماری، دشواری اقتصادی یا پریشانی عاطفی را به‌شدت کاهش می‌دهد.

محرک دوم بحران فروپاشی نهادهای جمعی مانند اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های مدنی، انجمن‌های فرهنگی و جوامع دینی است. پژوهش رابرت پاتنم نشان می‌دهد که از دهه ۱۹۶۰ به این سو، مشارکت در تقریباً همه شکل‌های حیات مدنی پیوسته کاهش یافته است.[۳۲] این کاهش با بی‌اعتمادی به نهادها و افت سرمایه اجتماعی همراه بوده است. یعنی افراد فرصت‌های کمتری برای همکاری رودررو، مسئولیت مشترک و حل مسئله جامعه‌محور در اختیار دارند. رسانه‌های اجتماعی حس تعلق نمادین را گسترش می‌دهند، اما این کار را به بهای همکاری واقعی انجام می‌دهند. آن‌ها تناقضی پدید می‌آورند که در آن افراد احساس اتصال می‌کنند، اما در واقعیت تنها می‌مانند.

سومین عامل دگرگونی بازارهای کار تحت تأثیر جهانی‌سازی، اتوماسیون و هوش مصنوعی است. اشتغال امن و بلندمدت روزبه‌روز کمیاب‌تر می‌شود.[۳۳] اکثر افراد شکل‌های ناپایدار کار را تجربه می‌کنند که نه دستمزد کافی، نه مزایا و نه امنیت بلندمدت ارائه می‌دهند. ناپدیدشدنِ اشتغال صنعتیِ باثبات، پایه‌های اقتصادی طبقه متوسط را سست کرده است، منابع در دسترسِ جوامع محلی را کاهش داده است، و توانایی خانواده‌ها برای تأمین معاش افراد تحت تکفل را دشوارتر ساخته است. اکنون سیستم‌های هوش مصنوعی وظایف شناختی را برعهده می‌گیرند که پیش‌تر به نیروی انسانی نیاز داشت، و رباتیک جای کار یدی را می‌گیرد. اثر ترکیبی این دو، فرسایش قرارداد اجتماعیِ مبتنی بر اشتغال است؛ همان قراردادی که در قرن بیستم نظام‌های رفاهی را حفظ می‌کرد و توسعه می‌داد.[۳۴]

بُعد چهارم ناکافی‌شدنِ روزافزون دولت‌های رفاه است که برای عصر اقتصادی کاملاً متفاوتی طراحی شده بودند. ساختارهای رفاهی بر پایه جمعیت بزرگ شاغل، اشتغال باثبات، نرخ باروری نسبتاً بالا پایه‌گذاری شده بودند، و فرض می‌کردند پایه مالیاتی ملّی همیشه قوی باقی خواهد ماند. امروز هیچ‌کدام از این پیش‌فرض‌ها برقرار نیستند. جمعیت‌های سال‌خورده فشار عظیمی روی صندوق‌های بازنشستگی، زیرساخت‌های درمانی و مراکز مراقبت بلندمدت وارد می‌کنند. با کاهش نسبت بزرگ‌سالان شاغل به افراد تحت تکفل، بار مالی دولت‌ها سنگین‌تر می‌شود.[۳۵] در همان حال، اتوماسیون درآمد مشمول مالیات نیروی کار را کاهش، و ثروت را به‌سوی اقتصادهای دیجیتالِ متمرکز و دشوارِ تنظیم و مالیات‌ستانی سوق می‌دهد. نتیجه چنین وضعیتی کسری ساختاری در توانایی دولت‌های متمرکز برای ارائه مراقبت همگانی است.

بُعد پنجم تکه‌تکه‌شدنِ روان‌شناختی ناشی از فناوری‌های دیجیتال است. رسانه‌های اجتماعی هویت را به سلسله‌ای از اجراهای نمادینِ جدا از هم تبدیل می‌کنند، و این امر خودآگاهی افراطی، اضطراب و دوقطبی‌سازی را تشدید می‌نماید.[۳۶] جوامع آنلاین می‌توانند تأیید عاطفی بدهند، اما ثبات، اعتماد و پاسخ‌گویی را، که فقط با نزدیکی جسمانی و محیط مشترک به دست می‌آید، تأمین نمی‌کنند. این تکه‌تکه‌شدن نه فقط افراد، بلکه کل جامعه را در بر می‌گیرد؛ جامعه‌ای که روزبه‌روز بیشتر در دنیای دیجیتال فرو می‌رود، و انسجام اجتماعی و مشروعیت دموکراتیک خود را از دست می‌دهد.

بُعد ششم تضعیف دموکراسیِ سرزمینی است. دولت‌های مدرن برای حفظ مشروعیت به مشارکت فعال شهروندان نیاز دارند. اما کاهش مشارکت مدنی، افزایش دوقطبی‌سازی و جلب توجه به جوامع دیجیتال جهانی، توانایی افراد برای مشارکت معنادار در حیات عمومی محلی را کاهش می‌دهند.[۳۷] پراکندگی هویت در شبکه‌های مجازی جهانی، پیوند میان شهروند و نهادهای محلی را سست می‌کند. بسیاری از حکومت‌های محلی دیگر نمی‌توانند روی مشارکت مدنی پایدار حساب کنند. همین رویکرد پاسخ‌گویی را کاهش می‌دهد و فرهنگ دموکراتیک را زیر سؤال می‌برد.

بُعد هفتم از فروپاشی معنای فرهنگی مشترک سرچشمه می‌گیرد. جوامع در طول تاریخ از طریق آیین‌ها، روایت‌ها و هنجارهای مشترک، انسجام می‌آفریدند. این شکل‌های فرهنگی تعهد اخلاقی و حافظه جمعی پدید می‌آوردند. در جوامع مدرن، معنای فرهنگی در هزاران گوشه دیجیتال تکه‌تکه شده است.[۳۸] انسان بدون داشتنِ روایت مشترک، از حس هدف‌مندیِ مشترک محروم می‌مانند. فقدان معنای مشترک، آسیب‌پذیری در برابر دستکاری پلتفرم‌های دیجیتال و گروه‌های افراطی را که هویت بدون مسئولیت عرضه می‌کنند، افزایش می‌دهد.

همه این نیروها در کنار هم، بحران فراگیر جامعه را شکل می‌دهند. افراد به‌صورت دیجیتال متصل، اما در واقعیت جسمانی منزوی هستند. دولت‌ها عظیم و پُرهزینه، اما روزبه‌روز ناتوان‌تر از ارائه مراقبت هستند. شبکه‌های جهانی هویت را گسترش می‌دهند، اما هم‌بستگی محلی را از بین می‌برند. بازارهای کار کوچک می‌شوند، درحالی‌که نیازهای اجتماعی افزایش می‌یابند. معنای فرهنگی به میکروهویت‌های پراکنده تبدیل شده است. با تشدید این فشارها، جامعه با افزایش تنهایی، کاهش نرخ زادوولد، افزایش بیماری‌های روانی و تضعیف تاب‌آوری دموکراتیک روبه‌رو می‌شود.[۳۹]

این بحران را نمی‌توان با اصلاحات جزئی در نظام‌های موجود حل کرد، زیرا الگوهای زیربناییِ تحول فناوری و دگرگونی اقتصادی از ظرفیت تطبیقیِ مدل‌های حکمرانی قرن‌بیستمی فراتر رفته‌اند. حل چنین بحرانی نیازمند پاسخ ساختاری، و نه تنظیمات تدریجی سیاستی است.

ادعای محوری این رساله این است که جوامع پیشرفته باید به‌سوی ساختارهای جامعه‌محور گذار کنند؛ ساختارهایی که بتوانند همکاری واقعی را احیا نمایند، مراقبت ارائه بدهند، حفاظت جمعی را سازمان‌دهی کنند و معنای مشترک بیافرینند. بحران جامعه وضعیتی گذرا نیست، بلکه تحولی ساختاری است که معماری سیاسی نوین می‌طلبد. آینده ثبات اجتماعی، تاب‌آوری اقتصادی و سلامت روان به ایجاد جوامع خودحکمران وابسته است؛ جوامعی که کارکردهایی را به دوش بکشند که شبکه‌های دیجیتال و دولت‌های رفاه متمرکز دیگر نمی‌توانند تأمین نمایند.

هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولت‌های رفاه ملّی

هوش مصنوعی و اتوماسیون پایه‌های اقتصادهای مدرن را دوباره‌سازی می‌کنند. این دگرگونی‌ها تواناییِ زیست دولت‌های رفاه ملّی را، که بر فرضیات عصر صنعتی بنا شده بودند، از بین می‌برند. نظام‌های رفاهی قرن بیستم به اشتغال باثبات، جمعیت بزرگ شاغل، درآمدهای مالیاتیِ قابل پیش‌بینی و مرزی روشن میان کار و سرمایه وابسته بودند. همه این شرایط اکنون درحال تضعیف یا ناپدیدشدنِ کامل هستند. گسترش جهانی فناوری‌های مبتنی بر هوش مصنوعی، سیستم‌های تولید خودکار و اقتصادهای پلتفرمی، جابه‌جایی ساختاری عظیمی پدید آورده است که نقش کار انسانی را کاهش می‌دهد، نابرابری اقتصادی را تشدید می‌کند، و ثروت را با سرعتی بی‌سابقه متمرکز می‌سازد. این تغییرات بر چگونگی سازمان‌دهی مراقبت، توزیع منابع و خودحکمرانی جوامع تأثیری عمیق می‌گذارند. نتیجه شکافی میان انتظاراتی که از دولت‌های ملّی می‌رود، و ظرفیت واقعی‌شان برای ارائه حفاظت اجتماعی است؛ شکافی که به بی‌ثباتی سیاسی، بی‌اعتمادی عمومی و تنش‌های اجتماعی رو به افزایش می‌انجامد.

نخستین و مهم‌ترین چالش شتاب‌گیریِ بی‌ثباتی شغلیِ نیروی کار زیر سایه هوش مصنوعی و رباتیک است. مطالعه فری و آزبورن این‌گونه برآورد می‌کند که نزدیک به نیمی از مشاغل کنونی در معرض اتوماسیون قرار دارند.[۴۰] سیستم‌های یادگیری ماشین روزبه‌روز وظایف شناختیِ پیچیده‌ای را انجام می‌دهند که پیش‌تر به نیروی انسانی ماهر نیاز داشت. ربات‌ها کارهای یدی را با کارایی و دقتی انجام می‌دهند که هیچ نیروی کار انسانی قادر به رقابت با آن نیست. سرعت اتوماسیون در تولید، لجستیک، امور مالی، تحلیل مراقبت‌های بهداشتی، پژوهش حقوقی و حتی صنایع خلاق رو به افزایش است. در نتیجه، پایه اقتصادیِ اشتغال انبوه که زمانی از طریق مالیات بر حقوق و درآمدهای باثبات، برنامه‌های رفاهی را تأمین می‌کرد، درحال فرسایش است.[۴۱] وقتی اشتغال کاهش یابد یا ناپایدار شود، پایه مالیاتی کوچک می‌شود، درآمدهای عمومی افت می‌کنند، و دولت‌های مرکزی دیگر نمی‌توانند شبکه ایمنی اجتماعیِ مربوط به جمعیت‌های بزرگ و پیوسته شاغل را حفظ نمایند.

چالش دوم ظهور سرمایه‌داری پلتفرمی است که ثروت را در انحصار دیجیتال نگه می‌دارد. شرکت‌هایی که داده، زیرساخت ابری و شبکه‌های الگوریتمی را کنترل می‌کنند، با کمترین نیروی کار، سودهای نجومی می‌سازند.[۴۲] ثروت در مراکز فناوری انباشته می‌شود و درآمد مشمول مالیات بسیار کمی برای دولت‌–دولت ملّی باقی می‌ماند. پلتفرم‌های جهانی سود را میان حوزه‌ها جابه‌جا می‌کنند تا مالیات را به حداقل برسانند، درحالی‌که صنایع سنتی یا افول می‌کنند یا فعالیت‌هایشان را به خارج منتقل می‌نمایند. این تغییرات ساختاری تولید درآمد از طریق مالیات شرکتی یا مالیات بر درآمد را برای دولت‌ها دشوارتر می‌کند. بدون درآمد مالیاتی باثبات، دولت‌های رفاه از نظر مالی ناپایدار می‌شوند.

عامل سوم دگرگونی جمعیتی است. تقریباً همه جوامع پیشرفته با پیری سریع و کاهش نرخ زادوولد روبه‌رو هستند.[۴۳] با افزایش نسبت بازنشستگان به جمعیت شاغل، فشار مالی روی نظام‌های رفاهی به‌صورت تصاعدی بالا می‌رود. تعهدات بازنشستگی گسترش می‌یابند، و هزینه‌های درمانی به‌دلیل افزایش امید به زندگی و بیماری‌های مزمن بیشتر می‌شوند. در همین حال، نیروی کار کوچک می‌شود و اتوماسیون نیاز به کارگر انسانی را کاهش می‌دهد. دولت‌ها نیز ناگزیرند با افزایش مخارج و کاهش درآمدها دست‌وپنجه نرم کنند. این ترکیب، کسری‌هایی ساختاری پدید می‌آورد که با اصلاحات تدریجی قابل حل نیستند.

چالش چهارم افزایش هزینه‌های مراقبت‌های بهداشتی و خدمات اجتماعی در جوامع سال‌خورده است. هزینه بهداشت در اکثر کشورهای پیشرفته سریع‌تر از تولید ناخالص داخلی رشد می‌کند. بخشی از آن به‌خاطر گران‌شدن فناوری‌های پزشکی، و بخشی دیگر به‌دلیل انتقال هزینه از نیروی کار انسانی به سیستم‌های سرمایه‌برِ مبتنی بر رباتیک و هوش مصنوعی است.[۴۴] دولت‌های رفاهی که می‌خواهند مراقبت بهداشتی و سالمندی همگانی ارائه بدهند، با باری مالی روبه‌رو می‌شوند که سریع‌تر از ظرفیت اقتصادیشان رشد می‌کند. نظام‌های متمرکز از انعطاف لازم برای تطبیق با شرایط محلی یا بسیج ساختارهای مراقبت جامعه‌محورِ کم‌هزینه‌تر بر پایه شبکه‌های غیررسمی برخوردار نیستند.

عامل پنجم فروپاشی قرارداد اجتماعیِ نیمه دوم قرن بیستم است. آن قرارداد بر تقسیم‌بندیِ باثباتی میان کار و سرمایه استوار بود. کارگران زمان و مهارت خود را در برابر دستمزد، مزایا و سهم بیمه تأمین اجتماعی مبادله می‌کردند و در مقابل، دولت مستمری بازنشستگی، بیمه بیکاری، مراقبت بهداشتی و دیگر شکل‌های حفاظت را تأمین می‌نمود. این قرارداد اجتماعی فرض می‌گرفت که اکثر بزرگ‌سالان از اشتغال بلندمدت، درآمد قابل پیش‌بینی و مشارکت منظم در برنامه‌های عمومی برخوردار خواهند بود.[۴۵] در جهانی که کار موقت، کار پلتفرمی، بهره‌وریِ تقویت‌شده با هوش مصنوعی و بی‌ثباتی شغلی آن را شکل می‌دهد، این فرض‌ها دیگر معتبر نیستند. اکنون کارگران میان نقش‌های موقتی، پروژه‌های آزاد یا موقعیت‌هایی ناپایدار جابه‌جا می‌شوند که هیچ‌کدام مشارکت کافی برای نظام‌های رفاهی ایجاد نمی‌کنند.

چالش ششم ظهور آن چیزی است که زوبوف سرمایه‌داری نظارتی[۱۷] می‌نامد.[۴۶] شرکت‌ها داده‌های رفتاری را در مقیاس عظیم استخراج و به پول تبدیل می‌کنند. آن‌ها ارزش اقتصادیِ هنگفتی می‌آفرینند بدون آنکه جمعیت بزرگی را به کار بگیرند. این وضعیت عدم تعادلی ساختاری به وجود می‌آورد بین حجم ارزشی که پلتفرم‌ها تصاحب، و تعداد مشاغلی که ایجاد می‌کنند. نظام‌های رفاهی سنتی نمی‌توانند از این شکل جدید ثروت سهمی بردارند، و دولت‌ها خود را ناتوان از تنظیم یا مالیات‌گیریِ مؤثر از اقتصاد دیجیتال می‌یابند.

چالش هفتم افزایش هزینه بلایای مرتبط با اقلیم و فشارهای تغییر زیست‌محیطی است. سیل، آتش‌سوزی، خشک‌سالی، همه‌گیری‌ها و رویدادهای جوی شدید، بارهایی اضافی روی دوش دولت‌های رفاه می‌گذارند، و آن‌ها باید امداد اضطراری، مراقبت بهداشتی، بازسازی و تعمیر زیرساخت را تأمین کنند.[۴۷] حل چنین بحران‌هایی مستلزم پاسخ‌های سریع و غیرمتمرکزی هستند که نظام‌های بوروکراتیک بزرگ اصولاً نمی‌توانند در مقیاس لازم ارائه بدهند. هزینه حکمرانی را در دورانی که درآمدها روبه‌کاهش است هم بالا می‌برند.

این نیروها در کنار هم، بحرانی ساختاری پدید می‌آورند که دولت‌های رفاه ملّی را در قبال پاسخ‌گویی به انتظارات موجود روزبه‌روز ناتوان‌تر می‌کند. دولت‌ها بیش از حد گسترده، کم‌درآمد و فارغ از تحرکات سیاسی می‌شوند. شهروندان از نیازهای برآورده‌نشده و نابرابری سرخورده می‌گردند. دوقطبی‌سازی سیاسی شدت می‌گیرد، زیرا گروه‌ها یکدیگر را مسئول ناکامیِ نظام می‌دانند. اعتماد به نهادهای دموکراتیک کاهش می‌یابد و انسجام اجتماعی ترک می‌خورد.

این بحران را نمی‌توان با بوروکراسی‌های بزرگ‌تر یا افزایش مالیات حل کرد. نیروهای باعث فروپاشی دولت رفاه، فناورانه، جمعیتی و ساختاری هستند و با پیشرفت هوش مصنوعی و گسترش اتوماسیون به بخش‌های بیشتر اقتصاد شدت خواهند گرفت. تنها راه‌حل پایدار، بازسازیِ مراقبت، حمایت و حفاظت اجتماعی حول جوامع هم‌اندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند منابع محلی را بسیج کنند، شبکه‌های مبتنی بر اعتماد بسازند و کمک مستقیم ارائه بدهند، بدون آنکه در محدودیت‌های بوروکراسی‌های متمرکز گرفتار شوند.

در نتیجه، خودحکمرانی جامعه‌محور دیگر صرفاً مطلوب نیست، بلکه برای ثبات اجتماعی ضروری شده است. آینده حفاظت اجتماعی به جوامعی وابسته است که مراقبت ارائه بدهند، بحران‌ها را مدیریت کنند و منابع را از طریق ساختارهای محلی، رابطه‌محور و همکاری‌محور توزیع نمایند. هوش مصنوعی و اتوماسیون، جوامع را به‌سوی معماری سیاسیِ نوینی سوق می‌دهند که در آن جامعه واحد اصلی حکمرانی خواهد بود.

چرا آینده ناگزیر جامعه‌محور خواهد بود

هم‌گرایی تحول دیجیتال، بازسازی اقتصادی، فشار جمعیتی و اتوماسیون فناورانه به‌وضوح نشان می‌دهند که ساختارهای سیاسی و اجتماعی قرن بیستم دیگر نمی‌توانند نیازهای انسانی را برآورده سازند. دولت رفاه در وضعیتی که هوش مصنوعی، سرمایه‌داری پلتفرمی و کاهش مشارکت نیروی کار پدید آورده‌اند، نمی‌تواند خود را حفظ کند.

افراد در بوروکراسی‌هایی که در مقیاسی بسیار فراتر از ظرفیت شناختی و عاطفی انسان عمل می‌کنند، نه ثبات می‌یابند، نه تعلق و نه هویت. جوامع دیجیتال پیوندی نمادین می‌دهند، اما حمایت واقعی ارائه نمی‌کنند. بازارها ثروت می‌آفرینند، ولی آن را طوری متمرکز می‌کنند که بخش‌هایی بزرگ از جمعیت را دچار شکنندگی اقتصادی می‌کند. در نتیجه جهانی به وجود می‌آید که انسان‌ها هم‌زمان فوق‌العاده متصل و عمیقاً منزوی هستند. در چنین بستری، بازگشت به سازمان‌دهی اجتماعیِ جامعه‌محور اجتناب‌ناپذیر می‌شود، زیرا تنها ساختاری است که می‌تواند همه طیف نیازهای انسانی را در دوران پسامدرن پاسخ گوید.

نخستین دلیل آن است که انسان از نظر تکاملی برای زیستن در گروه‌های منسجم و به‌هم‌پیوسته سازگار شده است. انسان‌شناسی و پژوهش‌های تکاملی نشان می‌دهند که حیات انسان اولیه به همکاری، تقسیم ریسک و کمک متقابل در جوامع کوچکی وابسته بوده است که به‌ندرت از چند هزار نفر فراتر می‌رفتند.[۴۸] مکانیسم‌های زیستی، عاطفی و اجتماعی که بقا را در آن جوامع ممکن ساخت، هنوز در انسان مدرن فعال است. افراد زمانی احساس امنیت، هدفمندی و تعلق اجتماعی می‌کنند که در شبکه روابط رودررو قرار بگیرند؛ شبکه‌ای که اعتماد، بازشناسی و تعهد متقابل پدید می‌آورد. جوامع مجازی می‌توانند رزونانس عاطفی ایجاد کنند، اما عمل متقابل واقعیِ لازم برای بقا را به وجود نمی‌آورند. انسان هم به هویت نمادین نیاز دارد و هم به حمایت مادی؛ تنها جوامع جغرافیایی می‌توانند هر دو را تأمین نمایند.

دلیل دوم به محدودیت‌های شناختی مربوط می‌شود. فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که انسان تنها در محدوده معینی می‌تواند روابط اجتماعی پایدار و معنادار داشته باشد.[۴۹] رسانه‌های اجتماعی فرد را در معرض هزاران تماس قرار می‌دهند، اما این تماس‌ها اعتماد یا پاسخ‌گویی نمی‌آفرینند؛ بلکه سامانه شناختی را بیش‌بار می‌کنند، ظرفیت عاطفی را کاهش می‌دهند و به‌جای همکاری، رقابت توجه‌محور پدید می‌آورند. حکمرانی جامعه‌محور با این محدودیت‌ها هم‌خوان است، زیرا تصمیم‌گیری در گروه‌های هم‌اندازه با مقیاس انسانی رخ می‌دهد که در آن‌ها بازشناسی شخصی، پاسخ‌گویی رابطه‌ای و شکل‌گیری اعتماد پایدار ممکن می‌شود. حکمرانی زمانی مشروع‌تر و کارآمدترست که در محیطی منطبق با معماری روان‌شناختی انسان ریشه داشته باشد.

دلیل سوم از ساختار نیازهای انسانی سرچشمه می‌گیرد. سلسله‌مراتب مازلو نشان می‌دهد که افراد برای دستیابی به رشد شخصی و معنا، به تأمین پایدار ایمنی جسمانی، امنیت غذایی، حمایت اقتصادی و تعلق اجتماعی نیاز دارند.[۵۰] هویت مجازی شاید حس تعلق نمادین را ارضا کند، اما نمی‌تواند لایه‌های بنیادین ایمنی و مراقبت مادی را تأمین نماید. نظام‌های متمرکز در شرایط گسست اقتصادی و اتوماسیون نمی‌توانند این لایه‌های بنیادین را به‌شکلی قابل اعتماد ارائه بدهند. در مقابل، ساختارهای جامعه‌محور می‌توانند کمک متقابل، تولید اقتصادی محلی، شبکه‌های مراقبتی و تصمیم‌گیری مشارکتی را یکپارچه کنند و به‌طور مستقیم نیازهای انسانی را پاسخ گویند.

دلیل چهارم به جامعه‌شناسی هم‌بستگی[۱۸] مربوط می‌شود. جوامع قوی از دل محیطی مشترک، تعهداتی متقابل و حس سرنوشتی مشترک زاده می‌شوند. مفهوم کارایی جمعی رابرت سمپسون نشان می‌دهد که ایمنی، تاب‌آوری و نظم اجتماعی به همسایگانی وابسته است که به یکدیگر اعتماد دارند و برای خیر همگانی اقدام می‌کنند.[۵۱] چنین سازوکارهایی در جوامع دیجیتال که فقط بر پیوند نمادین بدون مسئولیت واقعی تکیه دارند، شکل نمی‌گیرند. اما جوامع محلی می‌توانند شبکه‌های اخلاقی متراکمی پدید بیاورند که رفتار را تنظیم کنند، تعارض را مدیریت نمایند و نظم اجتماعی را حفظ کنند. در جهانی که ویژگی‌هایش بحران، بی‌ثباتی زیست‌محیطی و نوسان اقتصادی هستند، جوامع دقیقاً به همین شبکه‌های هم‌بستگی نیاز دارند تا پایدار بمانند.

دلیل پنجم، پایداری سیاسی است. دولت‌–ملت‌های متمرکز با کاهش ظرفیت مدیریتی روبه‌رو هستند، زیرا در مقیاسی عمل می‌کنند که مشارکت معنادار را ناممکن می‌سازد. افراد روزبه‌روز با نهادهایی که تصمیم‌هایشان دور از زندگی روزمره آن‌هاست، بیگانه‌تر می‌شوند.[۵۲] نظام‌های جامعه‌محور حس مالکیت، پاسخ‌گویی و مشارکت را به وجود می‌آورند. ساختارهای حکمرانی محلی، کنش مدنی را تشویق می‌کنند، دوقطبی‌سازی سیاسی را کاهش می‌دهند و اعتماد به تصمیم‌های جمعی را افزایش می‌دهند. نظریه سیاسی چندمرکزی می‌گوید وقتی افراد در واحدهای کوچک و خودمختار احساس عاملیت کنند، فرهنگ دموکراتیک تقویت می‌شود.[۵۳]

دلیل ششم زیست‌پذیری اقتصادی است. با کاهش نقش کار انسانی بر اثر اتوماسیون و افزایش نابرابری، نظام‌های ملّی در تأمین درآمد باثبات، اشتغال و تأمین اجتماعی درمی‌مانند. جوامع محلی می‌توانند مدل‌های اقتصادی جایگزین بر پایه مالکیت مشترک، تولید تعاونی، کارآفرینی، بازارهای غیرمتمرکز و شبکه‌های نوآوری محلی ارائه بدهند.[۵۴] این نظام‌ها وابستگی به ساختارهای شرکتی جهانی را کم می‌کنند و با نگهداری ارزش‌ها داخل جامعه، تاب‌آوری اقتصادی می‌آفرینند. جوامع مجازی نمی‌توانند ستونی برای این شکل‌های همکاری اقتصادی پایدار باشند، زیرا فاقد زیرساخت و اعتماد لازم برای همکاری مادیِ بلندمدت هستند.

دلیل هفتم حفاظت جمعی است. انسان برای ایمنی در بلایا، درگیری و تغییر زیست‌محیطی به همکاری واقعی وابسته است. نظام‌های بزرگ متمرکز نمی‌توانند به‌سرعت و به‌صورت شخصی به بحران‌هایی پاسخ بدهند که اقدام فوری و محلی می‌طلبند. جوامع دارای شبکه‌های داخلی قوی می‌توانند به‌سرعت بسیج شوند، منابع را کارآمد توزیع کنند، و مطمئن شوند اعضای آسیب‌پذیر کمک دریافت کرده‌اند.[۵۵] جوامع مجازی می‌توانند اطلاعات را به اشتراک بگذارند، اما نمی‌توانند اقدامی هماهنگ در جهان واقعی به انجام برسانند. ساختارهای سیاسی جامعه‌محور، حفاظت افراد را از طریق شبکه‌های مسئولیت متقابل ممکن می‌سازند؛ شبکه‌هایی که با افزایش بی‌ثباتی اقلیمی و ریسک‌های فناورانه، اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

دلیل هشتم فرهنگی و اخلاقی است. انسان برای شکوفایی به معنا، هدف و ارزش‌های مشترک نیاز دارد. جوامع مدرن از تکه‌تکه‌شدن معنا و ازدست‌رفتن روایت‌های مشترک رنج می‌برند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت و کرامت تأکید دارد، شالوده‌ای اخلاقی برای جوامعی فراهم می‌کند که هم فردیت و هم مسئولیت جمعی را حفظ کنند.[۵۶] جوامع هویتیِ مجازی معنایی نمادین می‌دهند، اما آن عمق روایت مشترکی را ندارند که افراد را در روابط پایدار به هم پیوند می‌زند. ساختارهای جامعه‌محور می‌توانند معنا را از طریق آیین‌های مشترک، حافظه جمعی و تمرین فضیلت‌هایی پرورش بدهند که بافت اجتماعی را استوار می‌کنند.

دلیل نهم تاب‌آوری روان‌شناختی است. مطالعات نشان می‌دهند افرادی که در جوامع قوی حضور دارند، افسردگی، اضطراب و تنهایی کمتری را تجربه می‌کنند.[۵۷] نظام‌های جامعه‌محور زمین‌مندی، هدفمندی و هویتی می‌بخشند که جوامع مجازی از ارائه آن ناتوان هستند. در واقع افراد در روابطی که مراقبت متقابل، کار مشترک و مسئولیت جمعی را در بر می‌گیرد، معنا می‌یابند. فواید روان‌شناختی زندگی جامعه‌محور در همه رشته‌ها و فرهنگ‌ها به‌خوبی مستند شده است.

دلیل دهم به آینده حکمرانی مربوط می‌شود. هرچه هوش مصنوعی قدرتمندتر شود و در مدیریت عمومی نفوذ کند، خطر کنترل تکنوکراتیک و تمرکز سیاسی بیشتر می‌شود. نظام‌های جامعه‌محور غیرمتمرکز، وزنه تعادلی در برابر تمرکز قدرت دیجیتال هستند. آن‌ها ضامن حفظ عاملیت، خودمختاری و مشارکت در حکمرانی محلی هستند.[۵۸]

این ده دلیل در کنار هم نشان می‌دهند که آینده سازمان‌دهی اجتماعی ناگزیر باید بر ساختارهای سیاسی جامعه‌محور استوار باشد. هویت مجازی آگاهی را گسترش می‌دهد، اما نمی‌تواند بقا را تضمین کند. دولت‌های رفاه متمرکز دامنه اداری را وسیع می‌کنند، اما نمی‌توانند مراقبت را به‌صورت اقتصادی پایدار ارائه بدهند. بازارها نوآوری را گسترش می‌دهند، اما نمی‌توانند ارزش را عادلانه توزیع کنند. تنها نظام‌های جامعه‌محور می‌توانند مراقبت واقعی، تعلق روان‌شناختی، تاب‌آوری اقتصادی و مشارکت سیاسی را یکپارچه نمایند. آن‌ها رویکردی متعادل و انسان‌محور به حکمرانی عرضه می‌کنند که با تاریخ تکاملی، معماری روان‌شناختی، پویایی‌های جامعه‌شناختی و بنیان‌های اخلاقی ریشه‌دار در اصول مهر هم‌خوان است. در عصری که هوش مصنوعی، اتوماسیون و پیوند جهانی آن را شکل می‌دهد، خودحکمرانی جامعه‌محور دیگر صرفاً یک گزینه نیست، بلکه الزامی تاریخی به شمار می‌رود.

مدل حکمرانی جامعه‌محور
واحدهای ده‌هزار، پنجاه‌هزار و دویست‌وپنجاه‌هزارتفری

بحران ساختاری جوامع مدرن را هوش مصنوعی، اتوماسیون، کاهش جمعیت و تکه‌تکه‌شدن هویت به پیش می‌رانند. حل این بحران مستلزم مدل حکمرانیِ نوینی است که با تاریخ تکاملی انسان، نیازهای روان‌شناختی، محدودیت‌های شناختی و ساختارهای جامعه‌شناختیِ هم‌بستگی هم‌خوان باشد. این مدل پیشنهادی جامعه را در سه سطح تودرتوی جامعه پایه ده‌هزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری، و کانتون خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری سازمان‌دهی می‌کند. هرکدام از این سطوح بر پایه پژوهش‌های تجربی انسان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، اقتصاد و نظریه سیاسی بنا شده است. این سه سطح با هم معماری منسجمی می‌سازند که قادر است مراقبت پایدار ارائه بدهد، امنیت تأمین کند، کارآفرینی را تشویق نماید و مشارکت دموکراتیک را ممکن سازد. این مدل بر اصول اخلاقی مهر هم استوار است که روی عمل متقابل، کرامت، مراقبت متقابل و حکمرانی راستین تأکید دارند. چنین چهارچوبی شواهد علمی و اخلاق فرهنگی را در نظامی یکپارچه از خودحکمرانی جامعه‌محور درهم می‌آمیزد.

سطح نخست جامعه پایه ۱۰هزارنفری است. این واحد شالوده حیات اجتماعی است، زیرا دقیقاً با حد بالای هم‌بستگی، طبق تحقیقات انسان‌شناختی، در مقیاس انسانی منطبق است. انسان برای همکاری در گروه‌هایی تکامل یافته است که به‌اندازه کافی کوچک بودند تا بازشناسی شخصی، پاسخ‌گویی مستقیم و تعامل مکرر را ممکن سازند.[۵۹] جامعه ده‌هزارنفری به افراد اجازه می‌دهد در لایه‌های متعدد اجتماعی، یعنی خانواده، محله، صنف، تعاونی، و گروه مدنی، مشارکت داشته باشند. این اندازه به‌قدر کافی بزرگ هست که مدرسه، بازار محلی، فعالیت کشاورزی، صنایع کوچک، درمانگاه و حیات فرهنگی را حفظ کند؛ و در عین حال آن‌قدر کوچک است که تراکم شبکه‌های اجتماعیِ پدیدآورنده اعتماد و مسئولیت متقابل را حفظ نماید. شناخت انسانی در جامعه‌ای به این اندازه هنوز می‌تواند اطلاعات اجتماعی را به‌خوبی پردازش کند، زیرا افراد در زیرگروه‌هایی رابطه معنادار برقرار می‌کنند که از آستانه‌های شناخته‌شده شناختی فراتر نمی‌روند.[۶۰] به همین دلیل، جامعه پایه ده‌هزارنفری مقیاسی بهینه برای زندگی روزمره، مراقبت فوری و تصمیم‌گیری محلی است؛ واحدی که در آن تعلق، بازشناسی، امنیت و پاسخ‌گویی اخلاقی را تجربه می‌کنند.

جامعه ده‌هزارنفری ساختار اصلی کمک متقابل را نیز فراهم می‌آورد. خانواده‌ها، همسایگان و سازمان‌های محلی می‌توانند مراقبت از کودکان، سالمندان، معلولان و خانوارهای آسیب‌پذیر را هماهنگ کنند.[۶۱] این جوامع هسته نظام‌های اقتصادی محلی را نیز تشکیل می‌دهند؛ جایی که کسب‌وکارهای کوچک، کارگاه‌ها، تعاونی‌ها و مزارع با حمایت مشترک فعالیت می‌کنند. در عصری که اتوماسیون و بی‌ثباتی شغلیِ ناشی از هوش مصنوعی غالب است، اقتصادهای محلی روزبه‌روز بیشتر به توانمندسازی افراد برای خلق ارزش در شبکه‌های جامعه‌محور، به‌جای ساختارهای شرکتی متمرکز، وابسته خواهند شد. جامعه پایه می‌تواند نظام‌های کارآموزی، شبکه‌های اشتراک مهارت و مراکز رشد کارآفرینی محلی را حفظ، و نوآوری و تاب‌آوری را تقویت نماید.

سطح دوم فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری است. این سطح پنج جامعه پایه را در شبکه‌ای بزرگ‌تر یکپارچه می‌سازد تا کارکردهایی را مدیریت کند که از ظرفیت گروهی ده‌هزارنفری فراتر هستند. این کارکردها شامل مراقبت‌های تخصصی بهداشتی، مدیریت زیست‌محیطی، آموزش پیشرفته، حمل‌ونقل، میانجی‌گری حقوقی، حل تعارض و پاسخ اضطراری است.[۶۲] فدراسیون مراقبتی منابع را میان جوامع توزیع می‌کند، نابرابری‌ها را تعدیل می‌نماید و تضمین می‌کند که هیچ جامعه‌ای از حمایت‌های ضروری محروم نماند. این چهارچوب به جوامع اجازه می‌دهد خودمختاریشان را حفظ کنند، و در عین حال از نظام‌هایی مشترک بهره ببرند که کارایی را افزایش و دوباره‌کاری را کاهش می‌دهد. مقیاس پنجاه‌هزارنفری به‌اندازه کافی بزرگ هست که بیمارستان، دانشکده فنی، آموزشگاه‌های حرفه‌ای، نهادهای فرهنگی و زیرساخت‌های عمومی بزرگ را پشتیبانی کند؛ و به‌اندازه‌ای کوچک است که مشارکت دموکراتیک و پاسخ‌گویی محلی را حفظ نماید. در چنین سطحی فاصله میان شهروندان و نهادها هنوز به‌قدری کم است که افراد می‌توانند فرایندهای حکمرانی را به‌صورت معنادار درک نمایند، و روی آن‌ها اثر بگذارند.

فدراسیون مراقبتی ستون فقراتِ نظام رفاه جامعه‌محور در دوران پسامدرن است. در جهانی که دولت‌های متمرکز به‌دلیل فشارهای جمعیتی و مالی در ارائه مراقبت همگانی درمانده‌اند، جوامع فدرال‌شده می‌توانند منابعشان را در کنار هم بگذارند، و نظام‌های حمایت متقابلِ مبتنی بر دانش محلی و پاسخ‌گویی رابطه‌ای بسازند. این ساختار دقیقاً با پژوهش اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی هم‌خوان است؛ پژوهشی که نشان می‌دهد واحدهای کوچکِ به‌هم‌پیوسته در مدیریت چالش‌های پیچیده اجتماعی و زیست‌محیطی از بوروکراسی‌های بزرگ متمرکز بهتر عمل می‌کنند.[۶۳] فدراسیون پنجاه‌هزارنفری ریسک‌های موجود را هم پخش می‌کند، و پاسخی هماهنگ به بحران‌هایی مانند سیل، آتش‌سوزی، همه‌گیری و گسست زنجیره تأمین را ممکن می‌سازد. ساختار آن با ایجاد شبکه تعهدات متقابل، تاب‌آوری را تقویت می‌نماید.

سطح سوم کانتون خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری است. این بزرگ‌ترین واحد خودحکمرانی در مدل پیشنهادی به شمار می‌رود. کانتون پنج فدراسیون مراقبتی، و در نتیجه بیست‌وپنج جامعه پایه را در یک موجودیت سیاسی منسجم یکپارچه می‌کند. هر کانتون مسئول کارکردهایی است که به مقیاس سرزمینی یا اداری بزرگ‌تری نیاز دارند، از جمله نظام قضایی، برنامه‌ریزی منطقه‌ای، حفاظت زیست‌محیطی، هماهنگی امنیتی، شبکه‌های حمل‌ونقل، آموزش عالی، و ابتکارات اقتصادی بزرگ.[۶۴] کانتون در سطح حاکمیت محلی جای دولت‌–ملت را می‌گیرد، اما همچنان در چهارچوب ملی یا تمدنی گسترده‌تر عمل می‌کند. این ساختار هماهنگی در مقیاس بزرگ را بدون از دست دادنِ مزایای حکمرانی در مقیاس انسانی در سطوح پایین‌تر ممکن می‌سازد.

تعیین مقیاس دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری تصادفی نیست. شواهد تاریخی از شهر–دولت‌های موفق، سیاست‌های کلاسیک و مناطق اداری مدرن نشان می‌دهد واحدهایی در این اندازه می‌توانند میان خودمختاری و وابستگی متقابل تعادل برقرار نمایند.[۶۵] این واحدها می‌توانند نهادهای فرهنگی، دانشگاه‌ها، مراکز پژوهشی و صنایع پیشرفته را حفظ نمایند، و در عین حال به‌اندازه‌ای کوچک بمانند که برای شهروندانشان قابل فهم و ملموس باشد.

کانتون منابع را میان جوامع هماهنگ می‌کند، عدالت میان فدراسیون‌ها ایجاد می‌نماید، و زیرساخت‌های بزرگ را مدیریت می‌کند. درضمن به‌مثابه لنگری سیاسی عمل می‌کند که قدرت بوروکراسی‌های متمرکز را مهار، و از تمرکز بیش از حد اقتدار جلوگیری می‌نماید.

این سه سطح با هم یک نظام حکمرانی تودرتو می‌سازند که با نیازهای انسانی و چالش‌های معاصر هم‌خوان است. جامعه پایه زندگی روزمره و مراقبت را پیش می‌برد. فدراسیون مراقبتی هماهنگی و خدمات تخصصی را تأمین می‌کند. کانتون خودمختار ساختار سیاسی و ظرفیت منطقه‌ای ارائه می‌دهد. هر سطحی دیگری را پشتیبانی می‌کند، و از تمرکز قدرت روی یک نقطه جلوگیری می‌نماید. تصمیم‌گیری نزدیک به مردم می‌ماند، و در عین حال چالش‌های بزرگ از طریق همکاری میان واحدهای فدرال‌شده پاسخ داده می‌شود. این ساختار تاب‌آوری، انعطاف‌پذیری و ثبات دموکراتیک پدید می‌آورد.

این مدل با اخلاق مهر نیز هم‌نواست. جامعه پایه عمل متقابل، کرامت و مراقبت متقابل، فدراسیون مراقبتی عدالت، همکاری و هم‌بستگی، و کانتون خودمختار دادگری، مسئولیت و راست‌گویی را متجسد می‌کنند.[۶۶] میان بنیان‌های اخلاقی مهر و معماری عملی حکمرانی تودرتو تقارن زیبایی وجود دارد؛ هر دو بر تعادل، وابستگی متقابل و یکپارچگی فردیت با مسئولیت جمعی تأکید می‌کنند.

این مدل با ارائه معماری سیاسی‌ای که می‌تواند فشارهای اتوماسیون، وابستگی جهانی و تغییر جمعیتی را تاب بیاورد، به بحران ساختاری عصر مدرن پاسخ می‌دهد. مقیاس انسانی حیات اجتماعی را بازمی‌گرداند، پیوندهای جامعه‌ای را استوار می‌کند، مراقبت را پایدار می‌سازد و مشارکت دموکراتیک را تقویت می‌نماید. نظامی انعطاف‌پذیر و تطبیق‌پذیر هم می‌آفریند که قادر است به بحران‌ها پاسخ دهد، نوآوری را پشتیبانی کند و مسئولیت‌ها را در سطوح متعدد حکمرانی توزیع نماید. خودحکمرانی جامعه‌محور راهی است برای حفظ کرامت و هم‌بستگی انسانی در جهانی که اختلال فناورانه و افول نظام‌های متمرکز آن را شکل می‌دهد. این مدل نقشه راه جامعه آینده‌ای است که تاب‌آور، انسانی و سازگار با بنیان‌های تکاملی، روان‌شناختی و اخلاقی شکوفایی انسان باشد.
راهبردهای اجرایی برای حکمرانی جامعه‌محور

گذار از دولت‌های رفاه متمرکز و هویت‌های دیجیتال پراکنده به‌سوی خودحکمرانی جامعه‌محور مستلزم راهبردهایی آگاهانه، مرحله‌ای و چندبُعدی است. این تحول نمی‌تواند خودبه‌خود رخ بدهد، زیرا دولت‌های مدرن حول بوروکراسی‌های عظیم، بازارهای ملّی و نظام‌هایی اداری سازمان یافته‌اند که از نظر ساختاری نمی‌توانند به چالش‌های دوران پساصنعتی پاسخی مناسب بدهند. اجرای درست نیازمند ترکیبی از بازطراحی نهادی، احیای فرهنگی، بازسازی حقوقی، غیرمتمرکزسازی اقتصادی، تطبیق فناورانه و پرورش رهبری جامعه‌ای است. در ضمن به چهارچوبی نیاز دارد که مسئولیت‌ها را به‌تدریج از نهادهای متمرکز به‌سوی ساختارهای تودرتوی جامعه‌محور منتقل کند، و در تمام طول گذار، مراقبت، هماهنگی و امنیت را حفظ نماید. راهبردهای زیر نشان می‌دهند که چگونه جوامع پایه، فدراسیون‌ها و کانتون‌ها می‌توانند درون نظام‌های سیاسی موجود پدید آیند، و سرانجام جایگزین مدل‌های ناپایدار حکمرانی بزرگ‌مقیاس شوند.

راهبرد نخست، ایجاد شوراهای جامعه محلی در گروه‌های تقریباً ده‌هزارنفری است. این شوراها به‌عنوان ارگان‌های بنیادین خودحکمرانی عمل می‌کنند، شبکه‌های کمک متقابل را سازمان می‌دهند، فعالیت اقتصادی محلی را هماهنگ می‌کنند، حل تعارض در سطح محله را مدیریت می‌نمایند و افراد آسیب‌پذیر نیازمند مراقبت را شناسایی می‌کنند.[۶۷] شوراها در آغاز به‌صورت بدنه‌های مشورتی یا رایزنی فعالیت می‌کنند، اما به‌تدریج از راه تمرین و کسب مشروعیت، اقتدار به دست می‌آورند. شکل‌گیری آن‌ها نیازی به قانون‌گذاری ملّی ندارد، و می‌تواند از طریق انجمن‌های داوطلبانه، ابتکارات محلی و به‌رسمیت‌شناختن شهرداری‌ها پدید آید.

با گذشت زمان، شوراهای جامعه مسئولیت هماهنگی خدمات پایه را برعهده می‌گیرند؛ خدماتی مانند شبکه‌های پشتیبانی از کودکان، تیم‌های مراقبت از سالمندان، داوطلبان سلامت جامعه‌ای و گروه‌های ایمنی محلی که از طریق شکل‌های غیراجباری تنظیم اجتماعی عمل می‌کنند.

راهبرد دوم توسعه نظام‌های اقتصادی تعاونی در جامعه ده‌هزانفری است. این نظام‌ها شامل تعاونی‌های محلی، شبکه‌های اعتبار متقابل، صندوق‌های زمین محلی[۱۹]، فضاهای کاری اشتراکی و بنگاه‌های همکاری‌محور می‌شوند که به افراد امکان می‌دهند ارزش را مستقل از ساختارهای شرکتی متمرکز خلق نمایند.[۶۸] اقتصاد تعاونی تاب‌آوری محلی را تقویت می‌کند، ثروت را درون جامعه نگه می‌دارد، و وابستگی به نظام‌های رفاه ملّی را کاهش می‌دهد. با کاهش اشتغال سنتی بر اثر اتوماسیون، اقتصادهای جامعه‌محور برای تأمین درآمد، ثبات و فرصت ضروری می‌شوند. مراکز رشد کارآفرینی جامعه‌ای می‌توانند نوآوری را از طریق برنامه‌های مربی‌گری، ابزارهای اشتراکی و مبادله مهارت پشتیبانی کنند که بر پایه اعتماد رابطه‌ای و نه رویه‌های بوروکراتیک عمل می‌کنند.

راهبرد سوم شکل‌گیری فدراسیون‌های مراقبتی پنجاه‌هزارنفری از طریق پیوند پنج جامعه پایه همسایه در شبکه‌ای منسجم است. این گام مستلزم سازوکارهایی برای گردآوری منابع، برنامه‌ریزی مشترک و ارائه خدمات اشتراکی است. فدراسیون‌های مراقبتی مراقبت‌های بهداشتی تخصصی، آموزش حرفه‌ای، حمل‌ونقل عمومی، و مدیریت زیست‌محیطی را میان جوامع هماهنگ می‌کنند.[۶۹] آن‌ها نهادهای مالی مانند اتحادیه‌های اعتباری منطقه‌ای و نظام‌های بیمه تعاونی نیز ایجاد می‌کنند. چنین رویکردی ریسک را پخش می‌کند، و دسترسی همه اعضا به خدمات ضروری را تضمین می‌نماید. شوراهای سطح فدراسیون از نمایندگان پنج جامعه پایه تشکیل می‌شوند، و تصمیم‌گیری مشترک و پاسخ‌گویی دموکراتیک مستقیم را حفظ می‌شود. این طراحی فدرالی باعث می‌شود هیچ جامعه‌ای منزوی یا محروم از حمایت‌های لازم نماند.

راهبرد چهارم انتقال تدریجی حقوقی و اداری بعضی مسئولیت‌ها از دولت‌های متمرکز به فدراسیون‌های مراقبتی و کانتون‌های خودمختار است. این فرایند با شناسایی کارکردهایی محلی آغاز می‌شود که نهادهای متمرکز معمولاً ناکارآمد یا ضعیف انجام می‌دهند؛ کارکردهایی مانند نگهداری زیرساخت‌های محلی، جایگزین‌های پلیسی جامعه‌محور، هماهنگی خدمات اجتماعی، حفاظت زیست‌محیطی و توسعه اقتصادی کوچک‌مقیاس.[۷۰] دولت‌ها بعد از شناسایی چنین کارکردهایی می‌توانند از طریق اصلاحات قانون‌گذاری، منشورهای شهرداری یا ابتکارات خودمختاری منطقه‌ای، اقتدار را واگذار کنند. فرایند واگذاری باید با ظرفیت‌سازی در سطح جامعه و فدراسیون همراه باشد تا نهادهای محلی برای برعهده‌گرفتنِ مسئولیت‌های جدید آماده شوند.

راهبرد پنجم ایجاد کانتون‌های خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری به‌عنوان واحدهای اصلی حکمرانی منطقه‌ای است. کانتون‌ها نظام‌های قضایی، مؤسسه‌های آموزش عالی، شبکه‌های حمل‌ونقل، پروژه‌های زیرساختی بزرگ، و ابتکارات حفاظت زیست‌محیطی را هماهنگ می‌کنند.[۷۱] آن‌ها رابط میان ساختارهای غیرمتمرکز جامعه‌محور و نظام‌های ملّی یا بین‌المللی را هم تشکیل می‌دهند. اجرا با مناطق آزمایشی آغاز می‌شود که با اعطای خودمختاری اداری به مناطقی با جمعیت مناسب، زیست‌پذیری حکمرانی در سطح کانتون را می‌آزمایند. مناطق آزمایشی موفق می‌توانند به‌تدریج گسترش یابند و سایر مناطق نیز این مدل را بپذیرند.

راهبرد ششم یکپارچه‌سازی زیرساخت فناورانه‌ای است که خودمختاری جامعه را پشتیبانی کند. پلتفرم‌های دیجیتال طراحی‌شده برای هماهنگی محلی می‌توانند بودجه‌ریزی مشارکتی، تصمیم‌گیری محله‌ای، اشتراک منابع و رأی‌گیری مجمع محلی را تسهیل کنند.[۷۲] این پلتفرم‌ها باید طوری طراحی شوند که حیات واقعی جامعه را تقویت کنند، نه اینکه جایگزین آن شوند؛ یعنی همکاری در جهان واقعی را پشتیبانی کنند، نه شبکه‌های هویتی مجازی. پایگاه‌های داده جامعه‌ای می‌توانند مهارت‌ها، نیازها و منابع را رصد کنند طوری که هماهنگی کارآمد را ممکن سازد، بدون آنکه حریم خصوصی را نقض کند یا نظارت متمرکز را ممکن سازد. نکته کلیدی توسعه فناوری‌ای است که حکمرانی کوچک‌مقیاس را توانمند کند و همزمان از تمرکز قدرت داده‌محور جلوگیری نماید.

راهبرد هفتم احیای فرهنگی است. حکمرانی جامعه‌محور به ارزش‌های مشترک، آیین‌های محلی و روایت‌های جمعی نیاز دارد که به مشارکت و تعلق معنا ببخشد. اخلاق مهر چهارچوب فرهنگی‌ای مبتنی بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت، کرامت و مسئولیت ارائه می‌دهد.[۷۳] راهبردهای فرهنگی شامل احیای مراسم محلی، برنامه‌های مربی‌گری بین‌نسلی، روایت‌گری جامعه‌ای و نظام‌های آموزشی‌ای است که بر مسئولیت مدنی و اخلاق همکاری تأکید می‌کنند. احیای فرهنگی، پایه‌های عاطفی و اخلاقی حکمرانی جامعه‌محور را شکل می‌دهد تا نهادها بر اساس اصول مشترک، نه قواعد بوروکراتیک، عمل کنند.

راهبرد هشتم شکل‌گیری ساختارهای رهبری جدیدی است که بر خدمت‌گزاری، نه جاه‌طلبی سیاسی، استوار باشد. نظام‌های سیاسی مدرن با تقابل، نمایش و برندسازی شخصی پاداش می‌دهند، درحالی‌که حکمرانی جامعه‌محور به رهبرانی نیاز دارد که در حیات محلی ریشه داشته باشند و انگیزه‌شان مسئولیت در برابر دیگران باشد.[۷۴] برنامه‌های پرورش رهبری می‌توانند درون جوامع ایجاد شوند تا افرادی با اعتبار اخلاقی، حکمت عملی و مهارت‌های لازم برای هدایت نظام‌های محلی را پرورش بدهند. چرخش رهبری، پاسخگویی جمعی و گزینش مبتنی بر خدمت، فساد را کاهش می‌دهد و از ظهور نخبگان تثبیت‌شده جلوگیری می‌کند.

راهبرد نهم به حل تعارض مربوط می‌شود. نظام‌های جامعه‌محور مستلزم سازوکارهایی برای میانجی‌گری در اختلافات درون و میان جوامع هستند. نظام‌های حقوقی سنتی کند، پُرهزینه و خصمانه هستند. ساختارهای جایگزین حل تعارض می‌توانند بر پایه عدالت ترمیمی، میانجی‌گری جامعه‌ای و داوری غیرقضایی توسعه یابند.[۷۵] فدراسیون‌های مراقبتی می‌توانند شوراهایی میانجی‌گر را میزبانی کنند که عدالت را اجرا، و از تشدید تعارض‌ها جلوگیری نمایند. این نظام‌ها به‌جای زور اجباری، بر اعتماد اجتماعی تکیه دارند، نیاز به ساختارهای پلیس متمرکز انتظامی را کاهش می‌دهند و انسجام جامعه‌ای را تقویت می‌کنند.

راهبرد دهم ایجاد نظام‌های حفاظت اجتماعی جامعه‌محور است که بعضی کارکردهای دولت‌های رفاه متمرکز را جایگزین کنند. این نظام‌ها شامل تعاونی‌های سلامت جامعه‌ای، صندوق‌های کمک متقابل، شبکه‌های مراقبت از سالمندان، تعاونی‌های کشاورزی، کشاورزی پشتیبانی‌شده توسط جامعه و ابتکارات مسکنِ مدیریت‌شده محلی می‌شوند.[۷۶] این نظام‌ها وابستگی به بوروکراسی‌های ملّی را کاهش می‌دهند و شبکه‌های تاب‌آوری می‌سازند که در بحران‌های اقتصادی یا زیست‌محیطی تطبیق‌پذیر هستند. نظام‌های حفاظت محلی هم‌بستگی اجتماعی را نیز تقویت می‌کنند، و به افراد حس امنیتی می‌دهند که نهادهای دورافتاده نمی‌توانند.

راهبرد یازدهم، حفاظت زیست‌محیطی و بوم‌شناختی است. جوامع ده‌هزارنفری و فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری می‌توانند بوم‌سازگان محلی، منابع آب، جنگل‌ها، زمین‌های کشاورزی و فضاهای سبز شهری را کارآمدتر از نهادهای مرکزی مدیریت کنند.[۷۷] حکمرانی زیست‌محیطی جامعه‌محور تضمین می‌کند که مردم تأثیر مستقیم تصمیم‌های بوم‌شناختی را درک کنند و حس مسئولیت بلندمدت مبتنی بر ارزش‌های فرهنگی احترام و تعهد را پرورش می‌دهد.

راهبرد دوازدهم توسعه نظام‌هایی آموزشی است که افراد را برای زندگی در جوامع خودمختار آماده کند. آموزش باید از برنامه‌های درسی استاندارد و متمرکز به‌سوی یادگیری جامعه‌محور حرکت کند که بر مهارت‌های عملی، رفتار همکاری‌محور، تفکر انتقادی و مشارکت مدنی تأکید دارد.[۷۸] مدرسه‌ها می‌توانند به مراکز حیات جامعه تبدیل شوند و مجمع‌های عمومی، رویدادهای فرهنگی و شبکه‌های اشتراک مهارت را میزبانی کنند. آموزش به ابزاری برای پرورش کسانی تبدیل می‌شود که قادر باشند ساختارهای حکمرانی جامعه‌محور را حفظ و غنی سازند.

راهبرد سیزدهم و نهایی، تحول تدریجی سیاست ملّی است. هرچه حکمرانی جامعه‌محور کارآمدتر و مشروع‌تر شود، نهادهای متمرکز می‌توانند به‌سوی نقش‌هایی حرکت کنند که بر هماهنگی ملی، دیپلماسی بین‌المللی، تثبیت اقتصاد کلان و زیرساخت‌های بزرگ‌مقیاس متمرکز است.[۷۹] دولت‌های ملّی نیازی به ناپدیدشدن ندارند، بلکه باید به چهارچوب‌هایی تبدیل شوند که از حکمرانی محلی پشتیبانی کنند، نه آنکه بر آن مسلط شوند. نتیجه نهایی، نظام سیاسی چندمرکزی‌ای خواهد بود که در آن جوامع، فدراسیون‌ها، کانتون‌ها و ساختارهای ملّی در قالب ساختاری متعادل و همکاری‌محور با هم کار می‌کنند.

گذار به‌سوی حکمرانی جامعه‌محور عملی و ضروری است. این گذار ناکامی‌های ساختاری نظام‌های متمرکز را پاسخ می‌دهد، با طبیعت انسانی هم‌خوان است و تنها مسیر زیست‌پذیر برای تداوم مراقبت، کرامت و تعلق در عصری است که هوش مصنوعی آن را شکل می‌دهد. راهبردهای برشمرده‌شده، نقشه راه جهانی را ترسیم می‌کنند که در آن جامعه، شالوده حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌شود.

جمع‌بندی: نقشه تمدنی نوین

بحران جامعه در جهان مدرن، اختلال موقتی نیست، بلکه نقطه عطف تمدنیِ عمیقی است که نقشه نوینی برای سازمان‌دهی انسانی می‌طلبد. نیروهایی که این بحران را پدید آورده‌اند، ساختاری، برگشت‌ناپذیر و جهانی هستند. هوش مصنوعی نقش کار مزدی را کاهش می‌دهد، و پایه اقتصادی دولت‌های رفاه را متزلزل می‌کند. شبکه‌های دیجیتال هویت را به پیوندهای نمادین تکه‌تکه می‌کنند که نمی‌توانند حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را تأمین کنند. تغییر جمعیتی به نظام‌های متمرکزی فشار می‌آورد که برای ساختارهای جمعیتی کاملاً متفاوت طراحی شده بودند. بازارها ثروت را در مراکز فناورانه متمرکز می‌کنند، و جمعیت‌های بزرگ را در ناامنی اقتصادی نگه می‌دارند. اثر ترکیبی این نیروها، فروپاشی قرارداد اجتماعی قرن بیستم و پدید آمدن منظره‌ای اجتماعی است که در آن افراد هم‌زمان بیشترین اتصال و عمیق‌ترین انزوا را تجربه می‌کنند. در چنین جهانی، مدل‌های سنتی حکمرانی، مراقبت و هم‌بستگی روزبه‌روز ناپایدارتر می‌شوند. نقشه تمدنی نوین ضروری است؛ نقشه‌ای که با طراحی تکاملی انسان، معماری روان‌شناختی، واقعیت‌های جامعه‌شناختی، تحول فناورانه و بنیان‌های اخلاقی هم‌خوان باشد.

مدل تودرتوی حکمرانی جامعه‌محور (مبتنی بر جامعه پایه ده‌هزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری و کانتون خودمختار دویست‌هزار تا سیصدهزارنفری، شالوده ساختاری آینده جوامع انسانی را فراهم می‌کند. این مدل مقیاس حیات اجتماعی را به ابعادی بازمی‌گرداند که انسان بتواند آن را درک کند، بر آن اثر بگذارد و به آن اعتماد کند. چهارچوبی برای مراقبتی رابطه‌محور، محلی و پایدار عرضه می‌کند، نه بوروکراتیک و متمرکز. با نزدیکی تصمیم‌گیری به مردم و پایه‌گذاری مشروعیت سیاسی بر تجربه زیسته به‌جای رویه‌های نهادی انتزاعی، مشارکت دموکراتیک را تقویت می‌کند. با کارآفرینی محلی، تولید تعاونی و مالکیت مشترک (که به اختلال‌های ناشی از هوش مصنوعی و اتوماسیون پاسخ می‌دهند) تاب‌آوری اقتصادی را ارتقا می‌دهد. با شبکه‌های مسئولیت متقابل که به‌سرعت به بحران‌ها واکنش نشان می‌دهند، حفاظت جمعی را بهبود می‌بخشد. و از همه مهم‌تر، با بازسازی ساختارهای رابطه‌ای که روزگاری حیات انسانی را سرپا نگه می‌داشتند، نیاز بنیادین انسان به تعلق، کرامت و معنا را پاسخ می‌گوید.

آینده شکلی از حکمرانی می‌خواهد که بسیار تطبیق‌پذیر و عمیقاً انسان‌محور باشد. بوروکراسی‌های متمرکز بسیار کُند، دور و غرق در پیچیدگی هستند تا بتوانند پیچیدگی قرن بیست‌ویکم را مدیریت نمایند. نیروهای بازار به‌تنهایی نمی‌توانند قدرت فناورانه را تنظیم کنند یا منابع را عادلانه توزیع نمایند. جوامع مجازی آگاهی انسانی را گسترش می‌دهند، اما نمی‌توانند وجود انسانی را استوار سازند. فقط نظام‌های جامعه‌محور می‌توانند انعطاف‌پذیری، تاب‌آوری و عمق رابطه‌ایِ لازم برای زندگی باثبات و معنادار در عصر هوش مصنوعی را تأمین کنند. این به‌معنای رد دستاوردهای مدرن یا بازگشت به شکل‌های پیشاصنعتی زندگی نیست؛ بلکه به‌معنای بازسازی نهادهای اجتماعی و سیاسی حول ساختارهای هم‌اندازه با مقیاس انسانی است، درحالی‌که از ظرفیت فناورانه به‌صورت خردمندانه و اخلاقی استفاده می‌شود.

اخلاق مهر شالوده فرهنگی و اخلاقی ضروری این گذار را فراهم می‌کند. مهر بر عمل متقابل، راست‌گویی، کرامت، مراقبت متقابل و پاسداشت تعهدات تأکید دارد. حکمرانی را به‌جای سلطه، رابطه مسئولیت می‌بیند. انسان را نه فرد منزوی، بلکه شرکت‌کننده در شبکه زندگی‌های به‌هم‌پیوسته می‌داند. این اصول اخلاقی به‌طور طبیعی با ساختار حکمرانی جامعه‌محور هم‌نوا هستند. جوامع را به پرورش اعتماد، عدالت، همکاری و هدف مشترک تشویق می‌کنند و وزنه تعادلی در برابر نیروهای تفرقه‌افکن می‌شوند؛ وزنه‌ای که دیدگاهی اخلاقی یکپارچه و ریشه‌دار در حکمت باستان ارائه می‌دهد، اما کاملاً با نیازهای جامعه پیشرفته فناورانه سازگار است.

نقشه‌ای که در این رساله ترسیم شد، آرمان‌شهری خیال‌پردازانه نیست، بلکه پاسخی عملی و ضروری به تحولاتی است که قرن بیست‌ویکم را شکل می‌دهند. گذار به حکمرانی جامعه‌محور مستلزم احیای فرهنگی، بازطراحی نهادی، بازسازی حقوقی و پرورش رهبری‌ای است که به خدمت‌گزاری، نه جاه‌طلبی شخصی، متعهد باشد. نیازمند بازاندیشی در معنای رفاه، هدف حیات سیاسی و پایه‌های تحقق انسانی است. نیازمند این نیز هست که افراد ارزش تعلق به جوامعی را دوباره کشف کنند که بر مسئولیت و احترام متقابل استوار هستند.

اگر جوامع این گذار را بپذیرند، آینده‌ای می‌سازند که در آن پیشرفت فناورانه کرامت انسانی را ارتقا بدهد. نظام‌های مراقبتی تاب‌آوری بسازند که در برابر تغییر اقتصادی و زیست‌محیطی استوار بمانند. فرهنگ دموکراتیک را با ریشه‌دارکردنِ مشارکت سیاسی در روابط زیسته تقویت کنند. اقتصادهایی بیافرینند که افراد را توانمند کنند، نه منسوخ. و از همه مهم‌تر، بنیان‌های رابطه‌ای حیات انسانی را که نیروهای مدرنیته تضعیف کرده‌اند، بازسازی نمایند.

بحران لحظه کنونی می‌تواند شالوده نظم تمدنی نوینی شود. با پایه‌گذاری حیات سیاسی و اجتماعی بر جوامع ده‌هزارنفری، فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری، و کانتون‌های دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری، جوامع می‌توانند نظامی پدید آورند که کارآمد و انسانی، مبتنی بر پیشرفت‌های فناورانه، و ریشه‌دار در طبیعت انسانی باشد. این نقشه، راهی به‌سوی آینده‌ای می‌گشاید که در آن انسان‌ها نه‌فقط در امنیت، بلکه با معنا، نه‌تنها متصل، بلکه مراقبت‌شده، و نه‌فقط آگاه، بلکه تحقق‌یافته زندگی کنند. آینده‌ای که با اخلاق مهر هدایت شود و بر پایه حکمرانی در مقیاس انسانی استوار گردد.

———————————-
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

کتاب‌شناسی

Alperovitz, Gar. What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution. White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013.
Appadurai, Arjun. Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization. Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996.
Arendt, Hannah. The Human Condition. 2nd ed. Chicago: University of Chicago Press, 1998.
Bairoch, Paul. Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present. Translated by Christopher Braider. Chicago: University of Chicago Press, 1988.
Beck, Ulrich. Risk Society: Towards a New Modernity. Translated by Mark Ritter. London: Sage Publications, 1992.
Bell, Daniel. The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting. New York: Basic Books, 1973.
Berkes, Fikret. Sacred Ecology. 3rd ed. New York: Routledge, 2012.
Boehm, Christopher. Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999.
Block, Peter. Community: The Structure of Belonging. San Francisco: Berrett-Koehler Publishers, 2008.
Bowles, Samuel, and Herbert Gintis. A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011.
boyd, danah. It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens. New Haven, CT: Yale University Press, 2014.
Cahn, Edgar S. No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative. Washington, DC: Essential Books, 2000.
Castells, Manuel. The Rise of the Network Society. 2nd ed. Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010.
Crouch, Colin. Post-Democracy. Cambridge: Polity, 2004.
Drucker, Peter F. Post-Capitalist Society. New York: HarperBusiness, 1993.
Dunbar, Robin. How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010.
Frey, Carl Benedikt, and Michael A. Osborne. “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” Working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013. https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
Giddens, Anthony. Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age. Stanford, CA: Stanford University Press, 1991.
Greenleaf, Robert K. Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness. New York: Paulist Press, 1977.
Gurven, Michael, and Kim Hill. “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor.” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
Haidt, Jonathan, and Greg Lukianoff. The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure. New York: Penguin Press, 2018.
Hirschman, Albert O. Exit, Voice, and Loyalty: Responses to Decline in Firms, Organizations, and States. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1970.
Hrdy, Sarah Blaffer. Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009.
Illich, Ivan. Deschooling Society. New York: Harper & Row, 1971.
Jacobs, Jane. The Economy of Cities. New York: Vintage Books, 1970.
Klein, Naomi. This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate. New York: Simon & Schuster, 2014.
Klinenberg, Eric. Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone. New York: Penguin Press, 2012.
Lindert, Peter H. Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century. Vol. 1. Cambridge: Cambridge University Press, 2004.
Lutz, Wolfgang, William P. Butz, and Samir KC, eds. World Population and Human Capital in the Twenty-First Century. Oxford: Oxford University Press, 2014.
Maslow, Abraham H. Motivation and Personality. New York: Harper & Row, 1954.
Morin, Edgar, and Anne Brigitte Kern. Homeland Earth: A Manifesto for the New Millennium. Translated by Sean M. Kelly and Roger Lapointe. Cresskill, NJ: Hampton Press, 1999.
Mounk, Yascha. The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018.
Newhouse, Joseph P. Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum. Cambridge, MA: MIT Press, 2002.
Noveck, Beth Simone. Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015.
Ostrom, Elinor. Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action. Cambridge: Cambridge University Press, 1990.
Ostrom, Elinor. Understanding Institutional Diversity. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005.
Polanyi, Karl. The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time. Boston: Beacon Press, 2001.
Putnam, Robert D. Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community. New York: Simon & Schuster, 2000.
Sahlins, Marshall. Stone Age Economics. Chicago: Aldine-Atherton, 1972.
Sampson, Robert J. Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect. Chicago: University of Chicago Press, 2012.
Sassen, Saskia. Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization. New York: Columbia University Press, 1996.
Sen, Amartya. Development as Freedom. New York: Alfred A. Knopf, 1999.
Sen, Amartya. The Idea of Justice. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2009.
Shayegan, Daryush. Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West. Translated by John Howe. Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997.
Shayegan, Daryush. Cheh Shodeh Ast Enqelāb? [What is revolution?]. Tehran: Nashr-e Markaz, 1377 [1998].
Srnicek, Nick. Platform Capitalism. Cambridge: Polity, 2017.
Standing, Guy. The Precariat: The New Dangerous Class. London: Bloomsbury Academic, 2011.
Taylor, Charles. A Secular Age. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007.
Taylor, Charles. Sources of the Self: The Making of the Modern Identity. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1989.
Tilly, Charles. Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992. Cambridge, MA: Blackwell, 1992.
Tönnies, Ferdinand. Community and Society. Translated by Charles P. Loomis. East Lansing: Michigan State University Press, 1957.
Turkle, Sherry. Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other. New York: Basic Books, 2011.
Zehr, Howard. The Little Book of Restorative Justice. Intercourse, PA: Good Books, 2002.
Zuboff, Shoshana. The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power. New York: PublicAffairs, 2019.

پانویس‌ها

[1] embodied cooperation
[2] labor–based economic structures
[3] basic communities
[4] care federations
[5] autonomous cantons
[6] Mehr
[7] platform capitalism
[8] networked publics
[9] surveillance capitalism
[10] globalized attention markets
[11] nation states
[12] Gemeinschaft
[13] Gesellschaft
[14] translocality
[15] centralized welfare states
[16] community based self governance
[17] surveillance capitalism
[18] sociology of solidarity
[19] community land trusts


[1] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[2] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[3] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[4] Manuel Castells, The Rise of the Network Society, 2nd ed. (Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010), 21–44.
[5] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[6] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[7] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[8] Michael Gurven and Kim Hill, “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor,” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
[9] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbars Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[10] Ibid., 128–39.
[11] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[12] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[13] Ibid., 42–63.
[14] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[15] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[16] Arjun Appadurai, Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996), 178–99.
[17] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[18] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[19] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[20] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[21] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 42–63.
[22] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[23] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[24] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[25] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[26] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[27] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[28] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[29] Christopher Boehm, Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999), 89–130.
[30] Ulrich Beck, Risk Society: Towards a New Modernity, trans. Mark Ritter (London: Sage Publications, 1992), 93–138.
[31] Eric Klinenberg, Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone (New York: Penguin Press, 2012), 15–42.
[32] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[33] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[34] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[35] Peter H. Lindert, Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century, vol. 1 (Cambridge: Cambridge University Press, 2004), 89–131.
[36] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[37] Yascha Mounk, The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018), 45–84.
[38] Charles Taylor, A Secular Age (Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007), 423–612.
[39] Jonathan Haidt and Greg Lukianoff, The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure (New York: Penguin Press, 2018), 63–118.
[40] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[41] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[42] Nick Srnicek, Platform Capitalism (Cambridge: Polity, 2017), 9–33.
[43] Wolfgang Lutz, William P. Butz, and Samir KC, eds., World Population and Human Capital in the Twenty-First Century (Oxford: Oxford University Press, 2014), 72–118.
[44] Joseph P. Newhouse, Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum (Cambridge, MA: MIT Press, 2002), 35–74.
[45] Daniel Bell, The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting (New York: Basic Books, 1973), 116–52.
[46] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[47] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[48] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[49] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[50] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[51] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[52] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 1–19.
[53] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[54] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[55] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[56] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[57] Julianne Holt-Lunstad, Timothy B. Smith, Mark Baker, Tyler Harris, and David Stephenson, “Loneliness and Social Isolation as Risk Factors for Mortality: A Meta-Analytic Review,” Perspectives on Psychological Science 10, no. 2 (2015): 227–37.
[58] Evgeny Morozov, The Net Delusion: The Dark Side of Internet Freedom (New York: PublicAffairs, 2011), 102–49.
[59] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[60] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[61] Samuel Bowles and Herbert Gintis, A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011), 72–118.
[62] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[63] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[64] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[65] Paul Bairoch, Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present, trans. Christopher Braider (Chicago: University of Chicago Press, 1988), 221–63.
[66] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[67] Peter Block, Community: The Structure of Belonging (San Francisco: Berrett-Koehler, 2008), 33–61.
[68] Gar Alperovitz, What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution (White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013), 72–118.
[69] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[70] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 65–92.
[71] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[72] Beth Simone Noveck, Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015), 121–62.
[73] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[74] Robert K. Greenleaf, Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness (New York: Paulist Press, 1977), 19–45.
[75] Howard Zehr, The Little Book of Restorative Justice (Intercourse, PA: Good Books, 2002), 47–72.
[76] Edgar S. Cahn, No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative (Washington, DC: Essential Books, 2000), 83–121.
[77] Fikret Berkes, Sacred Ecology, 3rd ed. (New York: Routledge, 2012), 92–134.
[78] Ivan Illich, Deschooling Society (New York: Harper & Row, 1971), 25–68.
[79] Elinor Ostrom, Understanding Institutional Diversity (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005), 174–221.


نظر خوانندگان:


■ آقای دکتر آذری گرامی.
موضوع بسیار مهمی را مطرح کرده‌اید و همانطور که پانوشت‌های مقاله نشان می‌دهد، مورد بحث زیادی است. مقاله شما وارد جزئیاتی شده بود که برایم تازگی داشت. همانطور که نوشته‌اید، دولت‌های رفاه متمرکز با بحران جدی دخل و خرج مواجه هستند و چشم‌اندازی هم برای حل ندارند. این دولت‌ها، سیستم خود را با قرضه‌های دولتی و فروش اموال دولتی سر پا نگه می‌دارند. شما، هم جزئیات بحران را به خوبی مطرح کرده‌اید و هم راه‌ برون‌رفت را در خارج از آن سیستم به نحو مبتکرانه از حیث نظری خلاصه کرده‌اید. اما سوال اصلی این است که چه “نقشه‌راهی” برای رسیدن به سیستم “جامعه محور” داریم؟
این سیستم پیشنهادی شما مبتنی بر سه سطح از سازمان‌یابی خودگردان محلی است: سطح اول، جامعه پایه با ده هزار نفر جمعیت. سطح دوم فدراسیون مراقبتی با ۵۰ هزار نفر جمعیت. و سطح سوم کانتون‌های خودمختار با ۲۵۰ هزار نفر جمعیت. بخشی از وظایفی که برای این سطوح مطرح کرده‌اید با دوائر دولتی مثل شهرداری، آموزش و پرورش، پلیس و سیستم قضایی تداخل پیدا می‌کند. آیا فکر می‌کنید دوائر دولتی حاضرند از بخشی از اختیارات خود داوطلبانه صرفنظر کنند؟! ایجاد این سطوح خودگردان به قواعد و قانون‌های تازه و جدیدی نیاز دارد، در حالی که هم‌اکنون بنا به اظهارات متخصصین، “بوروکراسی و زیادی قانون” از موانع رشد اقتصادی کشورها به شمار می‌آید. همانطور که حتمآ می‌دانید، الان دولت‌های اروپایی بالاجبار به سمت تمرکز بیشتر در سطح بالاتر (مثلأ برای امور دفاعی) روی آورده‌اند، نه به سمت سطوح پایین‌تر تمرکز.
مدل پیشنهادی شما بر پایه مالکیت مشترک، شبیه کیبوتص می‌شود، که مدل اقتصادی کارآمدی برای اقتصاد مرفه و صنایع پیشرفته نبوده است. همانطور که ملاحظه می‌کنید، برای به اجرا درآوردن مدل پیشنهادی شما، سوالات فراوانی مطرح است. آیا تجربه موفق و پایداری از چنین مدلی سراغ دارید؟ ممنون می‌شوم اگر بشود بخشی از موانع عملی را روشن‌تر کرد.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ آقای قنبری عزیز
سئوال بسیار خوبی مطرح کردید البته یاری گرفتن از همه که به این مسئله فکر می‌کنند در اول کار باید باشد.
دو روش نگاه کردن به مسله قبل از فکر کردن برای راه حل را من پیشنهاد می‌کنم.
۱. تصور نکنیم راه حل حکومت هایی که مبنای آن را منوپولی خشونت است، می‌توان اصل نگاه کرد. در این نوع حکومت‌ها عمودی استوار هستند بر اساس ثابت کردن حق هستند از طریق برخورد تضادی. این روش به رقابت و تضاد منافع متکی است و این خود مشکل ایجاد میکند.
۲. باید به عقل جمعی اعتماد بکنیم. مطالعه خانم الینور اوست که جایزه نوبل ۲۰۰۹ را برد بر همین مطلب بود تا سال ها تمام متخصصین بر این اعتقاد داشتند که کار جمعی مردم امکان‌پذیر نیست و این خام ثابت کرد این چنین نیست.
۳. حکومت در آغاز ایران بر مبنای پیمان مهر بود. این پیمان در خاطره جمعی ما هنوز حضور دارد و اصل مهمی است که باید توجه کرد.
۴. تجربه‌های ازاین نوع حکومت ها در ایتالیا و برزیل تجربه شده است که بسیار مثبت بوده‌اند.
۵. ولی مهم‌تر از همه باید به مردم اعتماد کرد و وقتی تقسیم قوای حکومتی در آمریکا تصویب شد تمام کشور ها اروپایی پیشبینی نابودی آن را داشتند و توکویل را هم به این لحاظ به امریکا فرستادند. چون معتقد بود آدم معمولی که نجیب زاده نیست امکان مدیریت ندارد و بقیه تاریخ شد که در آخر همان قرن آمریکا از نظر اقتصادی قوی‌ترین و آزادترین بود.
خیلی ممنون از سوال خوبتان کمال آذری


■ آقای دکتر آذری گرامی. ممنونم بابت پاسخ شما. همانطور که می‌دانید موضوع بحث بسیار گسترده است، بنابراین اگر بتوانیم حتی به گوشه کوچکی از آن روشنایی بیفکنیم خشنود خواهیم بود. در عمق و وسعت مطالعات و تخصص علمی خانم الینور اوست شکی نیست، اما مقصود او از «کار جمعی مردم امکان‌پذیر است»، چیست؟ چرا در کشورهای دمکراتیک که آزادی عقیده و آزادی احزاب وجود دارد، مردم احزاب و دولت‌های رفاه متمرکز را انتخاب می‌کنند؟ خانم اوست چه تعریفی از کلمه “مردم” دارد؟ خیلی خوبست اگر بتوانید منظور وی را برای افراد غیرمتخصص (که اطلاعات پایه‌ای دارند) توضیح بدهید.
با احترام. رضا قنبری


■ آقای قنبری عزیز من خیلی عذر می‌خواهم از ناتوانی خودم. متاسفانه بینای کمی دارم در نوشتن فارسی اشتباه زیاد می‌کنم. اسم این خانم هست: Elinor Ostrom
سوال شما بسیار درست است و جواب به آن باید از چندین تخصص مختلف استفاده کرد اول به مردم موفق سخت‌تر می‌توان به آنچه باعث موفقیتشان بوده نم‌اری دیگر یاد داد.
دوم اگر نگاه به تمدن بشر کنیم متوجه می‌شویم این یک خط مستقیم نیست. هر کدام تا حدی جلو می‌برند و منطقی این است که خودشان قسمت بعدی انجام دهند و در واقعیت چنان نیست. گذار به عصر دیجیتال برای کشور های صنعتی بسیار پر هزینه است. چون باید یک ساختار موفق را خراب کنند تا دیگری را بنا کنند ولی این برای کشوری که این خرابی ندارد آسان‌تر است در غرب اول باید یک پارادایم‌شیفت اجتماعی اتفاق بیافتد که نظامی که هنوز کارایی دارد نرم کند و این طول خواهد کشید. همانند که امریکا نظام خود با خود مخالف بود و بار اروپا را نداشت. امیدوارم فرصتی بشود که صحبت کنیم.
با احترام کمال آذری




نظر شما درباره این مقاله:








دکترین «واپسگرایی نو»
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 18:25

دکترین «واپسگرایی نو»


شاهرخ بهزادی

دکترین «واپسگرایی نو»، چگونه می‌توان یک کشور خارجی را اشغال و اداره کرد؟

از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ، نام یک جنبش فکری به عنوان الهام‌بخشِ پنهانِ اقداماتِ دولتِ جدید او آشکار شده است. این جنبش فکری «واپسگرایی نو» (New reactionary) [۱] نام دارد که با نام «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) نیز شناخته می‌شود. در رأس این جنبش، «کورتیس یاروین» (Curtis Yarvin)، یک مهندس آمریکایی قرار دارد. یاروین از انتقاد کنندگان سرسخت دموکراسی است. او دموکراسی را نظامی ناکارآمد و حتا تباه کننده آزادی‌های راستین می‌داند. او سخت بر این باور است که حکومت باید به سبک شرکت‌های خصوصی و با پادشاهی مقتدر و تمامیت خواه در رأس آن اداره شود. «کورتیس یاروین» در این راستا، کتابِ راهنمایی را نیز تدوین کرده است که در آن روش اشغال و اداره یک کشور خارجی(استعمار نوین) را توضیح داده است. او پیش تر، در چهارچوب یک مطالعه موردی و فرضی نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.

«کورتیس یاروین» روابط بسیار نزدیکی با پیترتیل(Peter Thiel)، میلیاردر و کارآفرین آمریکایی در عرصه دیجیتال، مارک اندریسن (Marc Andreessen)، میلیاردر و مشاور غیررسمی دونالد ترامپ و چهره‌های سیاسی مانند جی. دی. ونس(J. D. Vance)، معاون رئیس جمهوری آمریکا و مایکل آنتون (Michael Anton)، مدیر برنامه‌ریزی سیاست گذاری وزارت امور خارجه آمریکا، دارد. گفته می‌شود یاروین ظهور سیاسی ایلان ماسک(Elon Musk) را تسهیل کرده و به ویژه به خاطر ارائه طرح بازسازی غزه مورد تقدیر قرار گرفته است.

پس از ربودن «نیکلاس مادورو» در ونزوئلا و بی سرکردن رژِیم او، و پس از جنجال برای تصاحب گرینلند و ایجاد شورای صلح نوار غزه برای مدیریت این سرزمین به سبک شرکت‌های خصوصی، دونالد ترامپ خود را برای حمله احتمالی به ایران و تغییر رژیم حاکم بر این کشور و یا تسلیم رژیم اسلامی در برابر خواست‌های اعلام شده خود آماده می‌کند. نظریه‌پردازان نزدیک به امپراتوری آمریکا، فصل بعدی داستانی را که ازپیش نوشته اند، به زودی آشکار خواهند کرد. پس از ایران، احتمالاً کشورهای بسیاری در جهان از جمله کوبا، کلمبیا، مکزیک، کانادا و.. در جهت اجرای طرح استعمار نوین آمریکا در فهرست نوبت قرار گرفته اند.

جنبش «واپسگرایی نو» چگونه آغاز شد

جنبش «واپسگرایی نو» یا «روشنگری تاریک» در آغاز دهۀ ۲۰۰۰ میلادی از برخورد مجازی بین دو ذهن منفرد آمریکایی پدید آمد: «نیک لند»(Nick Land)، فیلسوف سابق دانشگاه «وارویک» (Warwick)، فردی که مجذوب «سایبرپانک» (cyberpunk)[٢] و «دیستوپیاهای تکنولوژیکی» (dystopies)[٣] شده است و «کرتیس یاروین»، مهندس آمریکایی، وبلاگ نویس تأثیرگذار که آزادی خواهی سرخورده بود، به وجود آمد. وقتی این دو با هم ملاقات کردند، نتیجه، انفجاری بود.

نظریه «شتاب‌گرایی»

در دهه ۱۹۹۰،«نیک لند» با ارائه نظریه کاملاً دوپهلوی خود در مورد «شتاب‌گرایی» (accelerationism)[٤] نامی برای خود دست و پا کرده بود. این نظریه را به نحو ساده می‌توان با عبارات زیر توضیح داد: تصور کنید که درون خودرویی نشسته اید که با سرعت در یک جاده پر پیچ و خم در حال حرکت است. ناگهان، ترمزهای این خودرو از کار می‌افتند، فرمان می‌لرزد و سرنشینان فریاد می‌زنند و از راننده می‌خواهند تا سرعت را کم کند. اما راننده به جای تلاش برای ترمز گرفتن، پدال گاز را محکم‌تر فشار می‌دهد. چرا؟ زیرا او متقاعد شده است که تنها راه خروج از این وضعیت جهنمی، فشارآوردن به سیستم خودرو تا نقطه کامل شکستن آن است.

شتاب‌گرایان پدیده‌های جهان را اینگونه می‌بینند. به نظر آنان، سرمایه‌داری، فناوری و ساختارهای اجتماعی مدرن افسار گسیخته و غیرقابل کنترل شده‌اند. اما شتاب‌گرایان به جای تلاش برای کند کردن یا اصلاح آنها، معتقدند که باید آنها را تا مرزهای نهایی‌شان پیش برد. آنان بر این باورند که این سیستم‌ها تنها با رسیدن به مرزهای نهایی‌شان فرو می‌ریزند و راه را برای سیستم‌های جدید هموار می‌کنند. «نیک لند» در این راستا می‌نویسد: «سرمایه‌داری یک ماشین جهنمی است، اما دقیقاً با رها کردن آن به حال خود، تناقضات خود را آشکار کرده و خود را نابود می‌کند.»

تناقض این نظریه در این است که هم توسط بخشی از نظریه پردازان و گروه‌های چپ افراطی جامعه که آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم سرمایه‌داری می‌دانند، مورد استناد قرار گرفته و هم توسط برخی از متفکران راست افراطی که آن را فرصتی برای ایجادِ هرج و مرج در جهت بازسازی یک جامعه اقتدارگرا و به زعم آنان «بی‌نقص» بر روی خاکستر جامعه قبلی، مورد توجه قرار گرفته است.

کورتیس یاروین، آزادی ‍خواهی که مخالفِ دموکراسی است

در سال ۲۰۰۷، «کرتیس یاروین»، که درشبکه‌های اجتماعی معروف به «منتسیوس مولدباگ»(Mencius Moldbug) است، «مانیفست» سیاسی خود را منتشر کرد که مبدل به سنگ محکی برای مکتب «واپسگرایی نو» شد. در این «مانیفست»، او خود را یک «لیبرتارین»(libertarian) [۵] به گفته او، لیبرالیسم ناب(لیبرالیسم رها شده از قواعد) «ایده‌‌ای روشن و بدیهی» است که «هرگز نتوانسته به مرحله اجرا درآید». زیرا، به گفته یاروین، «لیبرتارین‌ها» بیش از حد به دموکراسی وابسته هستند، نظامی که او اساساً آن را ناکارآمد و فاسد می‌داند.

یاروین می‌گوید که دموکراسی به جای تأمین آزادی‌های فردی، مبدل به ابزاری شده که دامنۀ اندیشه ورزان مستقل را محدود می‌کند...

او بر این باور است که در نظام‌های دموکراتیک، قدرت واقعی در دست نهادهایی چون رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و بوروکراسی دولتی است. او این مجموعه را زیرِ عنوان «کاتدرال» (The Cathedral) [۶] معرفی می‌کند.

از این دیدگاه، دموکراسی برای او یک سیستم منسوخ است که با چیزی که یاروین آن را «کاتدرال» می‌نامد، در هم آمیخته است.این مفهوم که شباهتِ زیادی به ایده دولتِ پنهان دارد، در اندیشه «واپسگرایان نو» نقشی محوری دارد. در نگرشِ یاروین، «کاتدرال» همچون دولتی پنهان عمل می‌کند که بر سیاست، رسانه و آموزش در جامعه تسلط دارد و راه را بر پیدایش بدیل‌های راستین برای نظام موجود مسدود می‌کند. بر این بنیان، یاروین دموکراسی را نه حکومتی مردمی، بلکه دست افزاری برای پاسداری از فرمانروایی نخبگان لیبرال و بوروکرات‌های حاکم بر جامعه می‌داند.او استدلال می‌کند که در نظام‌های دموکراتیک، حاکمیتِ واقعی نه در دستِ سیاستمداران برگزیده، بلکه در چنگِ این ساختار غیررسمی و ایدئولوژیک قرار دارد که به دیدگاه‌های خاصی پر و بال می‌دهند و مخالفان خود را از میدان به در می‌کنند.

یاروین می‌نویسد: «کاتدرال» یک نهاد رسمی نیست، بلکه شبکه‌ای پراکنده از نخبگان فکری و رسانه‌ای است که هنجارهای فرهنگی و سیاسی را شکل می‌دهند. این یک قدرت واقعی است که پشت نهاد قدرت رسمی جامعه پنهان شده است.»

از این رو، یاروین مخالف سرسخت دموکراسی است و آن را نظامی ناکارآمد، فاسد و تباه کننده آزادی می‌داند. برای حل این مشکل یاروین پیشنهاد می‌کند که آرمان دموکراتیک به طور کلی کنار گذاشته شود. او یک جایگزین رادیکال برای دموکراسی پیشنهاد می‌دهد: قیصرگرایی، نوعی حکومت اقتدارگرا که در آن یک رهبر قوی، یک «مدیرعامل سیاسی»، زمام امور کشور را مانند اداره یک شرکت بزرگ مستقل (یک شرکت‌ سهامی عام SovCorp) به دست می‌گیرد. این مدیرعامل مؤثرترین تصمیمات دولتی را برای تضمین رفاه ملت اتخاذ خواهد کرد. و اگر از خدماتی که این دولت ارائه می‌دهد راضی نیستید، می‌توانید به سادگی دولت دیگری پیدا کنید. برای او، اولویت اصلی ایجاد نظم و کارایی سیستم‌ سیاسی است. یک مدلِ سیاسی در صورتی خوب است که بتواند از خشونت اجتناب کند. هر چیز دیگری - عدالت اجتماعی، محیط زیست و برابری اجتماعی - جنبه فرعی و حتی زائد دارند.

او بر این باور است که مدیریت متمرکز و کارشناسی می‌تواند به آزادی راستین و کارآمدی بیشتر در جامعه بیانجامد.

برای یاروین، این پاسخ «فرمالیستی» صرفاً به معنای احیای سلطنت مطلقه است. به این معنا، او خود را «سلطنت‌طلب» یا «احیاگر سلطنت » اعلام می‌کند و «مدیرعامل سیاسی» دولت را چیزی بیش از یک پادشاه نمی‌داند.

به گفته او، سلطنت، برخلاف دموکراسی، یک شکل سیاسی بسیار پایدار است. یاروین مدل خود را «نئوکامرالیسم» (neocameralism) می‌نامد، که اشاره به «کامارالیسم»(cameralism) [۷] فردریکِ دوم پادشاهِ پروس دارد.

با این حال، «کامارالیسم» تنها مدلی نیست که «یاروین» به آن اشاره می‌کند. از نظر او، دولت-شهرهایی مانند دُبی یا سنگاپور، نمونه‌های اولیه دولت‌های «نئوکمرال» آینده هستند.

«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس در تازه ترین کتابش تحت عنوان «در روشنایی‌های تاریک، درکِ اندیشه واپسگرایان نو»[٨] از انتشارات گالیمار در ژانویه ٢۰٢۶ مجموعه مکتب «واپسگرایی نو» را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده است.

بخش‌هایی از تحلیل «آرنو میراندا» در زیر می‌آید:

مکتب «واپسگرایی نو» در نگاه آرنو میراندا

از سال ۲۰۱۶، ناظران سیاسی برای تعریف سیاست خارجی دونالد ترامپ همواره دچار مشکل بوده‌اند.

پس از مبارزات انتخاباتی که او راه خود را از جریان نومحافظه‌کاری جدا کرد، در ابتدا سیاست خارجی او را به عنوان سیاستی انزواطلبانه معرفی کردند. و سپس سیاست او را «معامله ‌گرایانه» توصیف کردند. اما سیاست او مدت‌ها مبهم به نظر می‌رسید. با این حال، از زمان انتشار استراتژی امنیت ملی آمریکا (National Security Strategy)، در سال ۲۰۲۶ و به ویژه پس از عملیات نظامی در ونزوئلا که منجر به ربودن نیکلاس مادورو شد، اوضاع روشن‌تر شده است: دونالد ترامپ اکنون صریحاً ماهیت امپریالیستی سیاست‌های خود را تصدیق می‌کند.

اما سیاست خارجی مداخله‌گرایانه او در تضاد کامل با مداخله‌گرایی نومحافظه‌کاران دهه ۲۰۰۰ است.

برای او، دیگر توجیه سیاست‌های خارجی مداخله‌گرایانه به نام آرمان گسترش ارزش‌های دموکراتیک غربی مطرح نیست. قواعد سیاسی امپریالیسم آمریکا تغییر کرده است.

اگر بخواهیم ریشه‌های این قواعد جدید را ردیابی کنیم، ضرورت دارد که به اندیشه «واپسگرایی نو» روی آوریم، که می‌دانیم امروزه نقش قاطع و تعیین‌کننده‌ای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا می‌کند.

در سپتامبر سال ۲۰۰۸، زمانی که سیاست مداخله‌گرایانه نومحافظه‌کاران آمریکایی در شکستِ جنگ‌های خاورمیانه گیر افتاده بود، «کرتیس یاروین» نقد منحصر به فردی از آن ارائه داد.

او در مقاله‌ای با عنوان تحریک کننده «چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم.»[۹] به این موضوع پرداخت. او در این مقاله به قلمرو انزواگرایی، که از ویژگی‌های محافظه‌کاران دیرینه آمریکا بود، یا بعدها راست افراطی ملی-پوپولیستی بر آن تأکید می‌کرد، روی نیاورد.

یاروین، برعکس استدلال کرد که شکست آمریکا در عراق نشانه‌ای از این موضوع است که ارتش آمریکا به اندازه کافی در جهت اهداف خود پیش نرفته است. وی دفترچهِ«راهنمایی» را ارائه داد که هدف آن تضمین موفقیت مداخله نظامی آمریکا در خارج از کشور بود.

دستورالعمل‌های او در این دفترچه راهنما برای آنانی که با نظریه‌های او آشنا هستند، تعجب‌آور نخواهد بود و عمدتاً در سه اقدام خلاصه می‌شود: کودتا کنید؛ حاکمیت مطلق را در کشور اشغال شده، برقرار کنید و سپس رژیمِ آن کشور را به یک «دولت- شرکت» تبدیل کنید.

این دیدگاه بعداً در مجموعه‌ای از متون با عنوان «پاچ ورک Patchwork» ( به معنی وصله‌پیچی ایده‌ها، و شکل دادن به نظریه ای متشکل از ایده‌های ناهمگون) بسط داده شد که در آن یاروین از چیزی که او آن را «نظریه واپسگرایی صلح»[۱۰] ، دفاع می‌کند. این نظریه به شرح زیر تعریف می‌شود:

«جهان آرام و واپسگرای «پاچ ورک» (Patchwork) منحصراً از حاکمان مطلق گرا، ولی کاملاً منطقی تشکیل شده است: دولت‌هایی که با شایستگی و به نحو منسجم در جهت رسیدن به اهداف صرفاً مالی مدیریت و هدایت می‌شوند. این نوع از کشورها، می‌تواند در بخشی از کره زمین وجود داشته باشند، اما باید برای دفاع از خود در برابر بقیه کشورهای جهان برنامه‌ریزی کند. در سیستم «پاچ ورک» (Patchwork)، صلح، امنیت و نظم مفاهیمی کاملاً یکسان دارند. در واقع، سرزمینی است که برای سطح بسیار بالای امنیت و نظم طراحی شده است. جامعه در چنین سرزمینی دیگر از مشکلات دوران دموکراتیک رنج نمی‌برد: نه محله‌های فقیرنشین وجود دارد، نه خیابان‌های کثیف، نه باندهای خطرناک، نه سیاست. […] یک پادشاه مطلق گرای منطقی، به نحو متمرکز و با شایستگی کامل و به هدف سودآوری این سرزمین را اداره و هدایت می‌کند. اگر همکاری سودآور باشد، همکاری می‌کند - اگر زورگویی و خشونت سودآورتر باشد، زورگو و خشن می‌شود (البته هدف این است که همکاری هرچه بیشتر سودآور شود).»

این گزیده، مانند متنی که در ادامه می‌آید، به طرز چشمگیری با توجیه غارتگرانه مداخله دونالد ترامپ در ونزوئلا هم خوانی دارد.

این مداخله حتا توسط «واروین» مورد ستایش قرار گرفته است. او در شبکه ایکس (توییتر سابق) نوشت: «ونزوئلا، به عنوان یک روسپی خانه با پتانسیل بسیار عظیم، آزمایشگاهی عالی برای حکومت داری قرن بیست و یکم است.»

چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم(مورد ایران)

در تابستان ۲۰۰۸، «کرتیس یاروین» در یک «اِسی» (Essay) که همزمان با از سرگیری مذاکرات هسته‌ای آمریکا و تروئیکای اروپای(بریتانیا، فرانسه، آلمان) با ایران بود، نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.

«کرتیس یاروین» بررسی خود را در این «اِسی»با این جمله آغاز می‌کند: «مشکلی که امروز به آن خواهیم پرداخت، اشغال و نحوه حکومت کردن بر یک کشور خارجی است.

برای مطالعه موردی‌مان، فکر می‌کنم که استفاده از کشورهای واقعی جالب تر باشد. بیایید در این بررسی دو کشور اشغال گر و اشغال شده را “بریتانیای کبیر” و “ایران” بنامیم.

اگر بریتانیای کبیر می‌خواست مثلاً از اوایل سال ۲۰۱۰ ایران را اشغال و بر آن حکومت کند - همیشه خوب است که زمانی برای آماده شدن داشته باشیم - چگونه این کار را انجام می‌داد؟ برای اهداف این تمرین، فرض می‌کنیم که ایران تا آن زمان هنوز به سلاح هسته‌ای دست نیافته است.

البته، عموماً پذیرفته شده است که اشغال و حکومت بر کشوری مانند ایران، توسط بریتانیای کبیر کاملاً غیرممکن خواهد بود.

به همان اندازه، اشغال و حکومت بر کشور ایران توسط ارتش آمریکا نیز غیرقابل تصور است - ایالات متحده حتا نمی‌تواند افغانستان را که بسیار کوچک تر از ایران است، مدیریت کند.

با این حال، وقتی به تلاش بریتانیای کبیر برای اشغال و حکومت فقط بر یک شهرِ عراق، یعنی بصره، و آنچه آنجا اتفاق افتاده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که نظر غالب، همانطور که اغلب اتفاق می‌افتد، کاملاً دقیق است.

پس بیایید فرض کنیم که اشغالگر ما دولت کنونی جزایر بریتانیا - یعنی وایت‌هال (محله «وست مینستر» لندن که ساختمان‌های حکومتی بریتانیا در آن قرار گرفته اند) - نیست، بلکه یک رژیم جانشین است. بیایید این رژیم را «بریتانیای جوان» بنامیم.

«واروین» در ادامه فرضیه خود می‌گوید: «بریتانیای جوان» پیش تر استقلال خود را از ایالات متحده اعلام کرده است، از «جامعه بین‌المللی» کناره‌گیری کرده، از «وایت‌هال» و پادشاهان خودخوانده «هانوفری»[۱۱] در منطقه خود نیز دست کشید و سلسله پادشاهی «استوارت»[۱٢] را تحت رهبری «جوزف ونزل»[۱۳] احیا کرد و پدرش «آلوئیس» را به عنوان شاهزاده نایب‌السلطنه منصوب کرد.

در غیر این صورت، منابع نظامی و مالی آن بدون تغییر باقی ماند.

« آرنو میراندا» «اسی» یاروین را چنین تحلیل می‌کند: این بخش از این سناریو از ویژگی‌های سبک جدلی «یاروین» است. این سبک شامل ارائه روایتی جایگزین و رسواکننده در برابر عقیده غالب از طریق آزمایش‌های فکری و پیچش‌های طنزآمیز است. در اینجا، «یاروین» پیشنهاد می‌دهد که سلطنت مشروطه بریتانیا - پارلمان، “وایت‌هال” و خانواده سلطنتی معاصر که از‌هانوفرها، - به نوشته او از “شاهان دروغین‌هانوفر” - سرچشمه می‌گیرد، با یک سلطنت احیا شده تحت اقتدار شاهزاده لیختن اشتاین - از نوادگان استوارت‌ها - جایگزین شود.

یاروین صراحتاً ادعا می‌کند که یک روشنفکر «ژاکوبیتیسم» (Jacobitism) است - یعنی مدافع مشروعیت دودمان سلطنتی «استوارت‌»ها، که در وهله نخست به عنوان وسیله‌ای برای ترویج برداشت مطلق‌گرایانه او از حاکمیت عمل می‌کند.

ارجاع مکرر او به «لیختن اشتاین» نمونه‌ای از تخیل سیاسی او و همچنین برخی جریان‌های آزادی‌خواه معاصر است، همانطور که «کوین اسلوبودیان Quinn Slobodian » به درستی در کتاب «سرمایه‌داری آخرِ زمان»(Le Capitalisme de l’apocalyps) نشان داده است. میکرو- دولتِ «لیختن اشتاین» به عنوان الگویی از یک قدرتِ حاکمِ کاهش‌یافته، ولی کارآمد، موروثی و از نظر اقتصادی منطقی مطرح می‌شود. در اوایل سال ۲۰۰۸، این متن ترکیبی منحصر به فرد از واکنش و آزادی‌خواهی را که در قلب اندیشه «یاروین» نهفته است، آشکار می‌کند.

طرح شاهزاده آلوئیس برای اشغال و اداره ایران

یاروین سناریو پیشنهادی را این چنین ادامه می‌دهد: شاهزاده آلوئیس، به دلایلی که فقط خودش می‌داند، تصمیم گرفت از بهار ۲۰۱۰ ایران را اشغال و اداره کند.

شاهزاده، مانند یک تاجر واقعی سوئیسی، نه تنها خواستار موفقیت نظامی، بلکه سودآوری کسب و کار خود را نیز در نظر گرفته بود.

او از روی سخاوت محض، سود حاصل از فعالیت‌های اقتصادی را به طور مساوی با شهروندان کنونی ایران تقسیم می‌کند و هر یک از ایرانی‌ها سهامی بدون حق رأی دریافت می‌کنند، شهروندان ایران حق دخالت در امور را ندارند. اما سهام آنها، صرفاً آنها را واجد شرایط دریافت سود سهام از سودِ [فعالیت‌های اقتصادی] دولت می‌کند.

نیروهای مسلح سلطنتی او ۲۵ درصد سهام، شهروندان کشورِ «بریتانیای جوان» ۱۵درصد سهام و خودِ شاهزاده به یک دهم ناچیز از کلِ منافع اقتصادی ایران رضایت می‌دهد.

« آرنو میراندا» در تحلیل این بخش از سناریوی یاروین می‌نویسد: این راه حل، نمونه دیگری از «فرمالیسم» یاروین است که هدف آن پایان دادن به همه اشَکال خشونت است. یاروین معتقد است که هیچ مناقشه‌ای را نمی‌توان از طریق استدلالِ مشروعیت حل کرد. در این صورت، ایرانیان هیچ حق پیشینی برای اداره قلمرو خود نخواهند داشت.

«یاروین» پیشنهاد می‌کند که با در نظر گرفتن دولت به عنوان یک شرکت و «رسمی کردن» روابط قدرت از طریق توزیعِ سهام، به عنوان اوراقِ مالکیت، ایرانی‌ها موضوعِ مشروعیت را به نفع ثبات و رفاه خود فراموش بکنند. او این راه حل را در سال ۲۰۰۷ برای عراق پیشنهاد کرده بود. او همچنین این راه حل را اخیراً برای نوار غزه در چهارچوب مناقشه اسرائیل و فلسطین با ارائه پروژه خود به عنوان « Gaza Inc. شرکتِ غزه» مستقیماً در طرح «تونی بلر» ( نخسم وزیر پیشین بریتانیا) که توسط دونالد ترامپ ترویج شده بود، گنجانده بود.

ادامه سناریو:

پرسش اصلی این است: آیا او(شاهزاده آلوئیس) می‌تواند این کار را انجام دهد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟

توجه داشته باشید که این یک پرسشِ کاملاً نظامی است. هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد که آیا این پروژه از نظر اخلاقی بازتاب خوب یا بدی برای شاهزاده «آلوئیس» و کشور «بریتانیای جوان» دارد.

در سناریوی ما، شاهزاده «آلوئیس» یک حاکم واقعی یا “مطلق” است و وزن اخلاقی چنین تصمیمی کاملاً بر عهده اوست. ناگفته پیداست که اطاعت ارتش از او نیز مطلق است.

البته، نظرعمومی در داخل ارتش و خارج از آن یکسان است: چنین ماجراجویی کاملاً غیرممکن و محکوم به شکست است.

در واقع، یک دولت تنها با رضایت مردم می‌تواند وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، موفقیت تنها در صورتی امکان‌پذیر خواهد بود که نیروهای مسلح بریتانیا بتوانند قلب‌ و روح مردم ایران را به دست آورند. اما از آنجایی که مردم ایران عمیقاً ملی‌گرا و متعهد به یک ایران آزاد و مستقل هستند، هرگز نخواهند پذیرفت که توسط بریتانیایی‌ها، که از آنها متنفرند، یعنی اربابان امپراتوری سابق خود، دوباره مستعمره شوند. این استدلال نیست. این «کَنت»(cant) است.

اصطلاح «کنت» (cant) که ترجمه آن دشوار است، به معنای یک تکرارِ ریاکارانه و مکانیکی است و یادآور«آهنگ» یا «سرود» است. این اصطلاح همچنین دارای بار مذهبی است که در اینجا می‌توان آن را به عنوان «لیتانی» (litany) یا «مَزامیر» (psalmody) ترجمه کرد.(«لیتانی» اثری برای گروه کُر و ارکستر سمفونیک، اثر آهنگساز استونیایی، «آروو پارت» است که در سال ۱۹۹۴ ساخته شده است.)

هر کسی می‌تواند گفتنِ این عبارات را تمرین کند، و بسیاری این کار را کرده‌اند.

حرفه نظامی مدرن به ویژه در القای این طرز فکر کوشا است، زیرا پرسنل آن به طور منحصر به فردی در مقامِ درک آن قرار دارند.

اما دروغ همواره یک دروغ است. طول عمر آن نمی‌تواند بی‌نهایت باشد و حقیقت بالاخره از هر شکافی که پدید آید به بیرون نفوذ می‌کند و آشکار می‌شود.

ساده‌ترین راه برای اثبات این حقیقت، توضیح این مسئله است که «بریتانیای جوان» چگونه می‌تواند ایران را اشغال کرده و آن را به نحو سودآوری اداره کند. برای راحتی بیشتر، بیایید این نهاد سیاسی جدید را «ایران نو» بنامیم.

همه ما کاملاً موافقیم که کشورِ«بریتانیای پیر» قادر به تبدیل ایران امروزی به یک «ایران نو» نیست.

اما خواهیم دید که «بریتانیای جوان» چگونه می‌تواند به این هدف دست یابد.

قبل از اینکه شاهزاده «آلوئیس» بتواند ایران را اشغال کند، البته باید به آن حمله کند.به عبارت دیگر، او باید دولت کنونی ایران را مجبور به تسلیم شدنِ بدون قید و شرط و پذیرش اشغال کند.

از دیدگاه نظامی، من نمی‌توانم تصور کنم که این روند به هیچ وجه دشوار باشد.

ارتش بریتانیای[جوان] ممکن است به اندازه ارتش ایران نیروی انسانی نداشته باشد، اما تجهیزات آن بسیار برتر است. نیروی هوایی سلطنتی می‌تواند بر فضای هوایی ایران تسلط داشته باشد، پدافند هوایی ایران را نابود کند و هرگونه تمرکز نیرو را با حملات بمب افکن‌های سنگین ب-۵٢ که از«دیگو گارسیا» در اقیانوس هند به سوی ایران پرواز می‌کنند، از بین ببرد. حتی اگر یک عملیات آبی-خاکی ضروری باشد، یک لشکر زرهی بریتانیای جوان در خاک ایران برای تضمین پیروزی کافی خواهد بود.

باید اعتراف کرد که حمله به ایران برای بریتانیا ممکن است تا حدودی دشوارتر از حمله به عراق برای ایالات متحده باشد.درک تاکتیک‌هایی که استفاده خواهد کرد، تفاوت بین بریتانیای جوان و پیر را به میزان قابل توجهی روشن خواهد کرد - که ما را به ماهیت و منشأ «کَنت» بازمی‌گرداند.

اما حمله به عراق - برخلاف اشغالِ متعاقب آن - با هر معیار تاریخی منصفانه‌ای، بازی کودکانه‌ای بود. فکر نمی‌کنم این نکته به طور خاص مورد بحث باشد.

بنابراین دو پرسش دیگر باقی می‌ماند: اشغال و حکومت - مشکلات به اصطلاح حل‌نشدنی مشهور ما.

اگرچه من در این زمینه تخصص ندارم، اما راهِ ‌حلِ من با کمک چهار نفر- دو مورخ و دو متخصص- تدوین شده است.

مورخان ما جیمز آنتونی فرود (James Anthony Froude) و اِلی کدوری (Kedourie Elie) هستند. متخصصان ما لرد کرومر (Lord Cromer) و راجر ترینکیه (Roger Trinquier) هستند. آنچه جمعِ این گروه در مورد استعمار نمی‌داند، فقط خدا می‌داند.

«آرنو میراندا» می‌گوید که مورخان و متخصصانی که «کرتیس یاروین» به آنان استناد می‌کند، آشکارا جهت دار بوده و بی‌طرف نیستند.«جیمز آنتونی فرود»، از شاگردانِ «توماس کارلایل» (Thomas Carlyle) است و به مکتب تاریخ‌نگاری امپریالیستی تعلق دارد. مکتبی که برای اقتدار و نظم ارزش بسیار زیادی قائل است. «الی کدوری» از منتقدین جریان‌های فکری «ضداستعمارگرایی» و ملی‌گرایی است، او به‌ویژه استدلال می‌کند که استعمارزدایی در الجزایر، رژیم سیاسی بدتری از نظم استعماری فرانسه درانجا ایجاد کرده است. او همچنین از آنچه که او آن را نسخه «چَتم‌هاوس» (Chatham House)[۱٤] می‌نامد، انتقاد می‌کند، نسخه‌ای که خاورمیانه را قربانی ابدی غرب معرفی می‌کند.

در مورد «متخصصان» مورد استنادِ «یاروین»، هر دو آنها از چهره‌های مدیریت استعماری سرکوبگر هستند.«اِولین بارینگ» ( کنت کرومر) یک مدیر استعماری بریتانیایی است که در نگاهِ «یاروین»، نماد یک شخصیتِ ضدِ دموکراتیک، پایدار و از نظر اقتصادی مرفه است. «راجر ترینکیه»، افسر ارتش فرانسه است که در هندوچین و الجزایر جنگیده و از نظریه پردازان مدیریتِ سرکوب شورش‌های ضد استعماری بوده است – وی به‌ویژه از توجیه کنندگان استفاده از شکنجه بوده است.

آیا این عمل «استعمار» است؟

اما کمی صبر کنید! این استعمار است! خب، بله - بدیهی است. اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی کاملاً با تعریف استعمار مطابقت دارد.

به خصوص اگر هدف «احیای دموکراسی» در آن کشور نباشد، بلکه ایجاد دائمی یک دولت پایدار، پاسخگو، کارآمد و سودآور باشد.

«آرنو میراندا» می‌گوید: این نکته بسیار چشم گیر است و یاد آور سخنان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در کنفرانس مطبوعاتی اش در روزِ سوم ژانویه گذشته در «مارالاگو» است. دونالد ترامپ دران روز با اشاره به روند «گذار» سیاسی در ونزوئلا که پس از ربودن نیکلاس مادرو بر ونزوئلا تحمیل کرده بود، از سخنان تقریباً مشابهی استفاده کرد.


«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس

ایرانِ آینده شبیه دُبی، ولی بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و خوش آب وهواتر

«یاروین» در ادامه سناریو استعمار دوباره ایران می‌گوید: من گمان می‌کنم که ایرانِ نو [ پس از استعمار جدید] تا حدودی شبیه دبی خواهد بود، اما ایران بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و با آب و هوای متنوع ‌تر است. دبی به نوعی بازمانده امپراتوری قدیمی بریتانیا است.از ایران دور نیست و بسیاری از ایرانیان در آنجا زندگی می‌کنند.

من تصور می‌کنم که اکثر آنها از این بابت کاملاً خوشحال هستند.

بیایید با بخشی از کتابِ «اِلی کدوری» (Kedourie Elie) با نام «پادشاهی عراق» (The Kingdom of Iraq) آغاز کنیم که وضعیت را به خوبی خلاصه می‌کند. این بخش از کتاب او نگاهی به دوران گذشته دارد که سلطنت دودمان شریفیان عراق را که توسط بریتانیایی‌ها در سال ۱۹۲۱ تأسیس و در سال ۱۹۵۸ [توسط یک کودتای نظامی] سرنگون شد، توصیف می‌کند.[۱۵]

ناگفته پیداست که در مقایسه با رژیم کنونی عراق که دست ‌نشانده آمریکاست، پادشاهی عراق در آن هنگام بیشتر شبیه کشور «پروس» تحت حاکمیتِ«فردریک کبیر» بوده است.

«فلوریان لویی» (Florian Louis) تاریخ شناس فرانسوی در باره این بخش از سناریو «یاروین» چنین تحلیل می‌کند:

«کرتیس یاروین» در اینجا تصویری آرمانی ارائه می‌دهد که با واقعیت پادشاهی‌هاشمی عراق که توسط بریتانیا در اوت ۱۹۲۱ تأسیس شد، بسیار فاصله دارد.

عراق آن دوران به جای اینکه یک “پروس” خاورمیانه‌ای آرام و کارآمد باشد، دائماً در آشفتگی به سر می‌برد. تحمیل قیمومیت بریتانیا و نصب پادشاهی از عربستان بر آن کشور، شورش‌های گسترده‌ای را در اوایل سال ۱۹۲۰ برانگیخت که مستلزم استفاده از توپخانه سنگین و بمباران‌های هوایی گسترده توسط نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شد. پس از این شورش‌ها، اوضاع عراق همچنان ناپایدار ماند و همین امر بریتانیا را متقاعد کرد که زودتر از موعد مقرر به قیمومیت خود بر این کشور در در سال ۱۹۳۲ پایان دهد.

پس از آن، پادشاهی عراق همچنان با بی‌ثباتی قابل توجهی روبرو شد، که عمدتاً عراقی‌ها سلسله عرب سنی منصوب شده توسط بریتانیا را رد می‌کردند. اکثریت جمعیت عراق مسلمانان شیعه بودند. افزون بر این، جنبش‌های استقلال‌طلبانه کردها نیز به تنش‌ها در کشوری که به نظر می‌رسید کشوری بدون ملت است و دائماً در آستانه فروپاشی قرار دارد، دامن می‌زد.

خودِ ملک فیصل؛ در یادداشتی که در سال ۱۹۳۳ نوشت، از عدم امکان اداره کشوری که مردمانش، به جای تشکیلِ یک ملتِ منسجم، به صورتِ توده ای از انسان‌ها، فاقد هرگونه ایده میهن‌پرستانه، آغشته به سنت‌ها و گرایش‌های مذهبی، بدون هیچ پیوندی برای اتحاد، متمایل به هرج و مرج و همواره آماده قیام علیه هر دولتی، ابراز تاسف کرده بود.

«یاروین» پس از پرداختن به مشکلاتی که بریتانیا در اداره مستعمرات خود در خاورمیانه و هند داشته که در مواردی از جمله در مصر موفق بوده و در عراق ناموفق، به سناریو ایران برمی گردد.

او می‌گوید: اشغال «ایران نو» توسط «بریتانیای جوان» به استعاره‌ای بسیار متفاوت متکی است:« grasping the nettleچنگ زدن به گزنه». این یک استعاره قدیمی انگلیسی است که برای همه استعمارگران شناخته شده است.

«آرنو میراندا» در باره این استعاره این چنین توضیح می‌دهد:عبارت «چنگ زدن به گزنه» (به معنای واقعی کلمه «گرفتن گزنه» یا به اصطلاح فرانسوی «گاو نر را از دو شاخ آن گرفتن») که در انگلیسی روزمره استفاده می‌شود، در بافت امپراتوری بریتانیا معنای خاصی پیدا کرده بود. این اصطلاح به یک دکترین استعماری اشاره دارد که طبق آن اقتدار باید فوراً، بدون مصالحه و بدون تأخیر بر کشورِ مستعمره اعمال شود. این رویکرد به منزله یک ضرورت فنی برای ایجادِ نظم و ثبات ارائه می‌شود.

همانطور که یک شعر اسکاتلندی می‌گوید:
Tender-handed, grasp the nettle, and it stings you for your pains.
Grasp it like a man of mettle, and it soft as silk remains

این شعر اثر «رابرت برنز»، شاعر ملی اسکاتلندی است. این شعر که «خطاب به اهریمن» سرائیده شده است را می‌توان به شکل زیر ترجمه کرد: «اگر گزنه را لرزان بچینی،[دستهایت] می‌سوزد؛/ اگر آن را با دست محکم بگیری،[مانندِ] ابریشمی می‌شود و دیگر هیچ.»

(فرض بر این است که بخش‌هایی از گیاهِ گزنه که سموم گیاه را تزریق می‌کنند، تنها با لمس کردن آن فعال می‌شوند، اما اگر با فشار محکم آن را بگیرید، سموم گیاه فعال نمی‌شوند. من هرگز این آزمایش را شحصاً انجام نداده‌ام.)

مضمون این استعاره شعری در باره گزنه، از نظریه جنگ داخلی می‌آید که نقطه مقابل نظریه «قلب و روح» است.

طبق نظریه گزنه، شورش‌ها به این دلیل - و فقط به این دلیل - رخ می‌دهند که شورشیان تصور می‌کنند شانسی برای پیروزی دارند.

مانند همه انسان‌ها، آنها نیز برای افتخار، قدرت و غارت می‌جنگند.

هر دولتی می‌تواند با روشن کردن این نکته برای مخالفانش که پیروزی غیرممکن است و نتیجه هر مبارزه‌ای، در بهترین حالت، رسوایی و زندان و در بدترین حالت، نقص عضو و مرگ خواهد بود، از هرگونه خشونت داخلی جلوگیری کند و/یا به آن پایان دهد.

انتقال این پیام، به معنای واقعی کلمه این است: گزنه را محکم بگیر - مثل یک مرد شجاع. grasp the nettle — like a man of mettle.

بنابراین، راه حل مشکل حکومتِ استعماری، حکومت کردن به معنای واقعی کلمه است: اجرای فوری دستورات به صورتِ کامل و بدون مصالحه، و نباید هیچ گونه چالشی در برابر مرجعِ اشغالگر، چه نظامی یا سیاسی، چه مذهبی یا جنایی را تحمل کرد.

ادامه سناریو اشغال ایران نوشته «یاروین» را دنبال کنیم.

«بریتانیای جوان» به ایران حمله می‌کند. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟

ایران نو (تحت حاکمیت «بریتانیای جوان») با اعمال مقررات حکومت نظامی آغاز می‌شود- که این مقررات تا زمان برقراری کاملِ ثبات و رفع هرگونه تهدیدِ خشونت، پابرجا خواهد ماند.

هیچ غارتی تحمل نخواهد شد.

حکومت نظامی به نحو سختگیرانه ای اعمال می‌شود: هیچ کس پس از تاریکی هوا اجازه حضور در خیابان‌ها را نخواهد داشت.

نیروهای بریتانیایی مجاز خواهند بود برای اجرای این دستورالعمل‌ها، به محض مشاهده اشخاصی که مقررات را رعایت نکردند، به سوی آنان تیراندازی کنند.

اینها رویه‌های استاندارد برای هرگونه اشغال اولیه هستند.

کشور «ایران نو» تحت فرماندهی واحد یک ژنرال بریتانیایی است.

تمام نیروهای نظامی و غیرنظامی باقی‌مانده از رژیم سابق ایران، همانند سایر ساکنان کشور، چه اتباع داخلی و چه خارجی، تابع دستورات حاکم جدید هستند.

تمام خارجی‌ها برای ماندن در کشور به مجوز نظامی نیاز دارند که در هر زمانی قابل لغو است.

پایان دادن به اشغال نظامی مستقیم - که در آن از سربازان بریتانیایی به عنوان افسر پلیس استفاده می‌شود - اولویت اول است.

این سربازان، پلیس‌های بسیار خوبی هستند، اما شمار آنها کافی نیست.

برای جبرانِ کمبودِ پرسنل، آنها باید آزاد باشند تا با سطحی از پرخاشگری که در اکثر زمینه‌های غیرنظامی نامناسب است، واکنش نشان دهند. این امر در آغازِ اشغالِ ایران اجتناب‌ناپذیر است و در واقع برای اعمالِ تسلط ضروری است.

اما اگر این امر منجر به انتقام‌جویی نشود - مطابق با نظریه «قلب و روح» - به سختی می‌توان احساسِ امنیت مطلق را ایجاد کرد.

بنابراین، اولین وظیفه، ایجاد یک نیروی پلیس جدید، متشکل از ایرانیان به رهبری افسران بریتانیایی - با یک لایه میانی از مردم بومی دو زبانه - است. همانند هند، مدیران بریتانیایی می‌توانند و باید به عنوان قاضی نیزعمل کنند. مراحل قانونی اولیه باید سریع و بدون وکیل انجام شود.

هیچ مرز مشخصی بین شورش و جرایم سازمان‌یافته وجود ندارد: یکی را نمی‌توان بدون دیگری ریشه‌کن کرد.

سایر نهادهای دولتی می‌توانند حول این هسته امنیت اساسی تشکیل شوند.

«ایران جدید» دیگر نیازی به دولت غیرنظامی قدیمی و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ندارد.

انحلال آنها انبوهی از کارگران بیکار را ایجاد خواهد کرد، اما برای هر دولت پویایی، دست‌های بیکار یک منبع مفید هستند.البته در آن صورت باید کارهای زیادی انجام شود. با نیروی کار ایرانی‌ها و نظارت بریتانیا، این کار انجام خواهد شد.

مرزهای ایران باید حصارکشی و مهر و موم شوند.جمعیت آن باید ثبت و شناسایی مجدد شود - با نمونه‌های دی ان اِ (DNA) و اسکن عَنَبیه چشم برای هر مرد، زن و کودک ( َعَنَبیه یا تیتَک به معنی بخش رنگدانه‌دار چشم است. عنبیه در پشت قرنیه قرار گرفته‌ است).

محل سکونت، شغل و جزئیات زندگینامه‌ همه باید ثبت شود.

تمام سلاح‌ها باید مصادره شوند.بین مشت‌های بریتانیایی و گزنه‌های ایرانی، هیچ خلأ خطرناکی نمی‌تواند وجود داشته باشد.( اشاره به ضرب المثل اسکاتلندی چیدن گیاه گزنه با مشت محکم و بسته است.)

«ایران نو» در موقعیتی بسیار دور از هرج و مرجی که در عراق شاهد آن بودیم، خواهد بود.

«آرنو میراندو» در تحلیل این بخش از سناریو«یاروین» می‌گوید: این متن به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که چرا موضع «یاروین» در واقع «پسا-لیبرتارین» و نه صرفاً «لیبرتارین»است. برای «یاروین»، امنیت، به عنوان شرط اساسی آزادی، اولویت مطلق و نامحدود هر دولتی است. همچنین می‌توانیم به بُعد تکنولوژیکی این کنترل، به ویژه از طریق «اِسکَن» شبکیه چشمِ هر فرد، اشاره کنیم که ماهیتِ فاشیستی پروژه «یاروین» را - که به وضوح در آخرین متن او مورد اذعان قرار گرفته است - پیشگویی می‌کند.

«یاروین» درباره سناریو خود برای ایران جدید ادامه می‌دهد: هرگونه سازمان سیاسی تا اطلاع ثانوی ممنوع است.

تجمعات عمومی، «تظاهرات» و سایر پدیده‌های جمعیتی ممنوع است - مشابه قانون ضد شورش.

به جمعیت دستور داده می‌شود که متفرق شوند؛ اگر متفرق نشوند، هدف قرار می‌گیرند - ترجیحاً با سلاح‌های غیرکشنده، در صورت وجود.

به لطف کنترلِ مؤثر جمعیت، «قدرتِ مردم» نیروی قابل توجهی محسوب نمی‌‌شود - در این زمینه، تجربه چین راهنمای خوبی برای ما است.

ایرانیان یک نمونه محلی عالی از یک کشور مدرن بدون سیاست دارند و آن امارتِ دُبی است. اگر برای مردمِ دبی؛ این کشور زندان است، اگر سنگاپور زندان است، و اگر چین برای مردمش زندان است، پس ایران جدید نیز زندان خواهد بود.

من گمان می‌کنم که اکثرِ شهروندان صلح‌دوست ایران امروزی هیچ مخالفتی با زندگی در چنین زندانی نخواهند داشت. و من مطمئنم که همه آنها این زندگی را به سرنوشتی که در انتظار عراق است ترجیح می‌دهند.

«آرنو میراندو» می‌گوید: این متن بار دیگر مدل‌های سیاسی اندیشه واپسگرایان نو را نشان می‌دهد.از نظر «یاروین»، دُبی و سنگاپور نمونه‌های اولیه مدل ایده‌آل او از مدل «دولت-شرکت» هستند، در حالی که چین به عنوان یک مدل متقابل امپراتوری با عملکرد بالا و کارآمد تلقی می‌شود. این مدل‌ها همچنین مدل‌هایی هستند که «نیک لند» مدل مکتب «شتاب‌گرایی» را بر اساس آنها بنا کرده است.

«یاروین» ادامه می‌دهد: تروریسم - بمب‌گذاری و ترور تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و با شدت با آنها برخورد خواهد شد.

به لطفِ درکِ عمیق از جمعیت، سیستم‌های شناسایی مدرن، عملیاتِ اطلاعاتی به سبکِ «ترینکیه» و فقدانِ کاملِ قانون‌گرایی به سبک اصل چهارم قانون اساسی آمریکا[۱۶]، سرکوب شبکه‌های تروریستی دشوار نیست.

قدرتِ کلیدی در سرکوب تروریسم در توانایی جابجایی و انتقال خودسرانه جمعیت‌های بزرگ - بدون قصد تنبیهی یا تحقیقات جنایی - نهفته است.
امکانات جابجایی امن و مقیاس‌پذیر همچنین امکان مقابله با کمپین‌های «نافرمانی مدنی» را فراهم می‌کند که در آن مخالفان سعی می‌کنند با بمباران مقامات با تخلفات فنی جزئی از قانون، آنها را تحت فشار قرار دهند.

نشان دادن توانایی برخورد، تنبیه و اصلاحِ هر عضوِ یک حزبِ یا باندِ غیرقانونی، هر شرکت‌کننده در یک شورشِ غیرقانونی و غیره، عنصر مهمی در پذیرفتن اصل ماجرا و نشان دادن کنترلِ سیاسی پایدار و بی‌چون ‌وچرا است.

راه دیگر برای کنترل جمعیت بومی متخاصم یا بالقوه متخاصم، تجهیز همه افراد و وسایل نقلیه مورد نظر - احتمالاً همه کسانی که در یک منطقه کنترل نشده هستند - به ردیاب‌های جی پی اس (GPS) است.

این دستگاه‌ها اکنون بسیار ارزان هستند و قیمت آنها دائماً در حال کاهش است. ردیابی یک شخص یا وسیله نقلیه بدین طریق، به هیچ وجه مجازات نیست.

وقتی کسی دائماً دستبند و یا پایند «جی پی اس GPS » به مچ دست و یا پا دارد، کار گذاشتن یک بمب دست‌ساز و فرار از مجازات برایش بسیار دشوار است.

با این حال، شاید مهمترین اقدام برای سرکوب مخالفان سیاسی و نظامی، ایجاد دولتی باشد که برای دائمی بودن طراحی شده باشد، نه یک دولتِ موقت که قصد دارد کشور خارجی را “بازسازی” و سپس “آزاد” کند.

بر اساس این طرح، شورش‌ها و احزاب سیاسی به طور نامحدود ظهور خواهند کرد، نه به این دلیل که آنها معتقدند می‌توانند با بیرون راندن نیروهای کشور اشغالگر، قدرت را به دست گیرند - بلکه صرفاً به این دلیل که مبارزه علیه اشغال، یک پایگاهِ قدرتِ نظامی یا سیاسی ایجاد می‌کند که می‌تواند در خلأ ناشی از خروج، ادعای برتری کنند.

به همین دلیل است که اشغالِ «ایران جدید» توسط «بریتانیای جوان» با هدفِ ایجاد یک دولتِ جدید و دائمی انجام خواهد شد.

این بدان معنا نیست که به نیروهای بریتانیایی به طور دائم نیاز خواهد بود؛ ایرانیان از نظرِ توانایی‌های نظامی کمبودی ندارند. در بالاترین سطوح غیرنظامی و نظامی کشور[ایران جدید]، پرسنل بین‌المللی به دلیل استقلال آنها از سیاست‌های محلی، احتمالاً همیشه مطلوب خواهد بود.

ایران پس از اشغال یک دولت «نئوکامرالیست» دارد

اما دولتِ «ایران نو» یک دولت «نئوکامرالیست» (neocameralist) است که سرزمین، مردم ، نفت و معادن را به عنوان سرمایه خود دانسته و می‌کوشد ارزش و بهره ‌وری این سرمایه را به حداکثر برساند.

«یاروین» با اشاره به «کامرالیسم» فردریکِ کبیر، نام مدل خود را «نئوکامرالیسم» می‌گذارد که آن را به سلطنت‌طلبی «مرکانتیلیستی» با هدف افزایش رونقِ اقتصادی دولت تشبیه می‌کند.

آزادی فردی حق همه شهروندان است، نه کشورها، و دلیلی ندارد که تا حد امکان «ایران نو» به ساکنان خود آزادی فردی اعطا نکند، البته تا جایی که این امر با امنیت، خدمات مشتری و سود آوری سازگار باشد.

در آرام‌سازی یک کشورِ متخاصم، فرآیندی که مشاهده می‌شود، گذار تدریجی از وضعیت جنگی به وضعیت قانونی است.

«آرنو میراندا» می‌گوید که نظریه «یاروین» اغلب شبیه نسخه ساده ‌شده‌ای از نظریه حاکمیتِ «هابز» است. او در سال ۲۰۰۷ در جای دیگری گفته بود: «من در یک مورد با «هابز» موافقم: یک حکومت اگر تمام اقداماتِ لازم را برای حفظ خود انجام ندهد، حکومت نیست.»

«یاروین» در ادامه سناریو خود در باره استعمار ایران می‌گوید: در یک جنگِ واقعی، هدف پیروزی است - و شعار این است:« وقتی سلاح‌ها به صدا در می‌آیند، قوانین ساکت می‌شوند».

به غیرنظامیان توصیه می‌شود که ازمنطقه درگیری دوری کنند - همانطور که به آنها توصیه می‌شود از ایستادن در مقابل اتوبوس خودداری کنند: اگر خودتان را جلوی اتوبوس بیندازید و اتوبوس شما را زیر بگیرد، راننده اتوبوس مرتکب «جنایت جنگی» نمی‌شود.

با روشن شدن تدریجی نتیجه مورد نظر و کاهشِ تعدادِ مخالفان، می‌توان از روش‌های قابل اعتمادتر و کمتر خودسرانه علیه نیروهای مقاومت استفاده کرد.

با درخواستِ محاکمه کامل می‌توان به راحتی یک نیروی نظامی را قبل از شلیکِ اولین گلوله بی‌اثر کرد.

اما هنگامی که مخالفت‌ها به جرم و جنایت‌های پراکنده، نامنظم و غیرقابل پیش‌بینی تقلیل یافتند، محاکمه، تجدیدنظرخواهی، وکلای مدافع و تمام این نمایش‌های مضحک نه تنها ضروری، بلکه مطلوب خواهند بود. و هیچ کس بدون آن کشته نمی‌شود - نه به این دلیل که هیچ کس نمی‌تواند بدون آن کشته شود، بلکه به این دلیل که هیچ کس نیازی به کشته شدن ندارد.

«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» می‌تواند پایه‌گذاری شود

قدرتِ خشن مبدل به عدالت می‌شود که عظمتش حتی سرسخت‌تر است، و آزادی حقیقی و نه آزادی کاذبِ (هرج و مرج) در چارچوب نظم زاده می‌شود.
همانطور که شاهزاده مترنیخ[۱۷] که مظهر روشنگری است، در باره آزادی توضیح می‌دهد: برای من، واژه «آزادی» یک نقطه شروع نبست، بلکه یک هدف واقعی برای دستیابی است. واژهِ «نظم» نقطه شروع را مشخص می‌کند.«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» می‌تواند پایه‌گذاری شود. بدون «نظم» به عنوان پایه و اساس، فریادِ آزادی چیزی بیش از تلاش یک حزب یا حزب دیگر برای دستیابی به هدفی که برای خود تعیین کرده است، نیست.

«فلوریان لویی» می‌گوید که «کورتیس یاروین» در اینجا تفسیری جانبدارانه از اقدامات مترنیخ ارائه می‌دهد.

در حالی که این دیپلماتِ بزرگ اتریشی واقعاً در روشنگری نفوذ داشت، با این وجود، او کمتر به عنوان هماهنگ‌کننده‌ی تلاش‌هایی بود که برای بازگرداندنِ نظم اروپایی پیش از انقلاب انجام شد.

او برخلاف آنچه یاروین می‌گوید، نه تنها از آزادی دفاع نکرد، بلکه برای بازگرداندنِ رژیم‌های سلطنتی و نظم اجتماعی-سیاسی رژیم گذشته تلاش کرد و حتا بخشی از میراثِ لیبرال انقلابِ فرانسه در ۱۷۸۹ را معکوس نمود.

امواج انقلابی بزرگی که در دهه ۱۸۲۰، سپس در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ سراسر اروپا را فرا گرفت، بر سرخوردگی‌های ناشی از نظمِ بین‌المللی ایجاد شده توسط مترنیخ گواهی می‌دهند، نظمی که بسیاری از مردم آن را محدودکننده و قطعاً برای آزادی نامطلوب می‌دانستند.

«یاروین» ادامه می‌دهد: خلاصه اینکه، این نظریه که اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی در قرن بیستم برای یک ارتش مدرن و کارآمد غیرممکن است، به سادگی غیرقابل دفاع است.

این توهم توسطِ مدلی از اشغال‌های «نرم» در ترکیب با نظریه شورش با هدف «به دست آوردن قلب‌ها و روح‌ها» تقویت شده است، که به محض در هم پیچیده شدن اوضاع، نرمش بیشتری را تجویز می‌کند.

جای هیج تعجبی نیست که این نسخه کارساز نیست.

با تداوم این توهم که درمان قلابی «به دست آوردن قلب‌ها وروح‌هاست» مؤثر واقع می‌شود، کارشناسان نظامی این توهم را ایجاد می‌کنند که هیچ درمان دیگری وجود ندارد و هیچ طرح اشغالی نمی‌تواند موفق شود.

با این حال، این یک مشاهده جدید نیست.

نظر من با پروفسور «لوتواک»(Luttwak)[۱٨] یکسان است.او می‌گوید که تلاش برای اشغال یک کشورِ دیگر بدون “گرفتن شاخِ گاوِ نر”( اصطلاحی که پیش تر به آن اشاره شد) به منزله سهل‌انگاری نظامی است.

با این حال، من با نظر پروفسور«لوتواک» موافق نیستم وقتی که او مثل سرهنگ «ترینکیه» در قیاس با نازی‌ها بر اثربخشی «شرکلیشکایت Schrecklichkeit » یعنی وحشت و تروریسم رسمی، تأکید می‌کند.

تروریسم - البته - مؤثر است

تروریسم به همان اندازه که برای دولت مفید است، برای شورشیان نیز مفید است.اما تروریسم مؤثرترین راه برای تحکیم قدرت نیست. توسل به خشونت کورکورانه نشانه ضعف است، نه قدرت.

اگر قرار است با تروریسم به مبارزه با تروریسم برویم، خوب باشد. اما در قرن بیست و یکم، من فکر نمی‌کنم این کار ضروری باشد. اگر ضرب المثل گزنه را به یاد بیاوردید ، مانند این است که به جای چنگ زدن به گزنه، به آن ضربه بزنیم.

« آرنو میراندو» می‌گوید که «یاروین» در این متن تلاش می‌کند که تأثیر«کارل اشمیت»، به ‌ویژه برداشت او از حاکمیت و نظریه‌ی او درباره‌ی «پارتیزان»، را ببیند. یاروین مدافع نظم «وستفالیایی» جدید است ( وستفالیایی westphalien به معنی این ایده است که نظم جدیدی در روابط بین دولت‌ها که تنها بازیگران صحنه بین‌المللی محسوب می‌شوند، ایجاد کند) که بُعدی پسا-لیبرتاریایی post-libertarienne و تکنو-فوتوریستی techno-futuriste به آن می‌افزاید.

«یاروین» در ادامه می‌گوید:
برعکس، مؤثرترین ابزارها برای سرکوب مخالفت‌های داخلی، چه سیاسی و چه نظامی، متعلق به چیزی است که می‌توان آن را طبقه بندی «اوروِلی»[۱۹] نامید.( اورولی Orwellian یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاست‌های کنترلی اطلاق می‌شود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمان‌های‌ معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است).

شناسایی، نظارت، اطلاعات

امروزه، چینی‌ها آشکارا رهبرِ جهان در این زمینه هستند.اما این هژمونی چینی‌ها در درجه‌ی اول نشان ‌دهنده‌ی فقدان رقابت در سطح جهانی است. من متقاعد شده‌ام که نبوغ آمریکایی می‌تواند این عقب ماندگی را جبران کند.

کنترل جمعیت به سبک «اوروِلی» در یک جامعه‌ی صلح‌آمیز و متمدن با یک نظامِ سیاسی پایدار، غیرضروری است. این کار اتلافِ پول و توهین به شهروندانِ صادق و سخت‌کوش است.

اما در چهارچوب تلاش برای برقراری صلح در جایی که صلحی وجود ندارد، کنترل «اوروِلی» ضرورت می‌یابد. تضعیف دولت با جلوگیری از استفاده از ابزارهای اوروِلی، راه موثری برای تضمین مسئولیت‌پذیری دولت نیست.

اگر حکومتی مسئول باشد، به صورت نادرست از ابزارهای اوروِلی سوءاستفاده نخواهد کرد - و به همین ترتیب، از هیچ چیز دیگری نیز سوءاستفاده نخواهد کرد.

اگر حکومتی مسئول نباشد، بلکه سادیست و مستبد باشد، اصلاح این وضعیت با محدود کردن گزینه‌های نظامی‌اش به سختی می‌تواند راهی برای مسئول‌تر کردن آن باشد - حتی با فرض اینکه این امر امکان‌پذیر باشد، زیرا یک دولت مستبد زمان کمی برای اعمال محدودیت‌ها دارد.

«آرنو میراندا» می‌گوید: عبارت مبهم «ابزارهای اوروِلی» به روشنی ایده نظارت گسترده بر جمعیت از طریق فناوری‌های جدید را القا می‌کند. همچنین می‌توان آن را به عنوان دفاعی از قانون میهن‌پرستی آمریکا مصوب سال ۲۰۰۱ PATRIOT Act دانست - قانون ضد تروریسم که جمع‌آوری داده‌های رایانه‌ای از افراد و مشاغل را بدون مجوز امکان پذیر می‌کند - تفسیر کرد. به نظر می‌رسد «یاروین» در اینجا خود را طرفدار این قانون بسیار بحث‌برانگیز قرار می‌دهد.

«یاروین» در ادامه می‌گوید: واقعیت این است که شورش و تروریسم پدیده‌هایی مرتبط با هرج و مرج هستند - یعنی، با یک حکومت ضعیف ارتباط دارند.درمان این ضعف، یک حکومت قوی و مقتدر است. مطلقاً هیچ چیزِ جادویی در این رابطه وجود ندارد.

این تکرارِ مکررات در زمینه نظامی است که بگوییم در درگیری بین دو نیرو، نیروی قوی‌تر به احتمال زیاد پیروز می‌شود.

در جنگ‌های داخلی کلاسیک، معمولاً دو نیرو در مقابل یکدیگر قرار می‌گرفتند که هر دو ادعای «حکومت» کردن داشتند.اما در مبارزه بین یک حکومت و یک جنبش شورشی، قاعدتاً حکومت باید به سادگی پیروز شود، زیرا حکومت باید قوی‌تر باشد.

اگر اینطور نباشد، پس یک مشکل جدی وجود دارد.

(در مواردی بسیار نادر، وقتی یک شورش، حکومتی را سرنگون می‌کند، حکومت به کوه‌ها عقب‌نشینی نمی‌کند تا به یک نهاد شورشی جدید تبدیل شود. این رویکرد به ما اجازه می‌دهد تا استدلال کنیم که پیروزی شورش نشانگر این موضوع نیست که شورش مؤثر بوده است، بلکه این موضوع را نشان می‌دهد که مشکلی در حکومت وجود داشته است - یعنی حکومت ضعیف بوده است.)

یک اشغال ناکام و شکست‌خورده، مانند آنچه که افغانستان دیدیم، یا یک پیروزیِ به قیمت باخت‌های زیاد که طعم تلخی از خود به جا می‌گذارد، مانند آنچه در عراق یا ویتنام گذشت، برای کسانی که پیش‌بینی می‌کنند اشغال نظامی یک کشور متخاصم هرگز نمی‌تواند موفق شود، جذابیت سیاسی قابل توجهی دارد.

این می‌تواند جنبه‌ی «دموکراتیک»، «مترقی» یا به سادگی «چپ‌گرایانه»‌ی ایستگاه رادیویی شما باشد.

تصادفی نیست که این جنبه، نظریه‌ی «قلب و روح» را نیز ترویج می‌دهد و تمام تلاش خود را انجام می‌دهد تا نظریه‌ی «با شاخ گاو نر برخورد کردن» را از حافظه‌ی شما پاک کند.

«آرنو میراندا» می‌گوید: این نوع تحلیل در آثار یاروین مکرراً دیده می‌شود. اگر کسی در دوران گذار-چه هنگام یک کودتای داخلی که او برای سرنگونی دموکراسی آمریکایی از آن حمایت می‌کند و چه کودتای خارجی [که در این متن او ایران را مدل قرار داده است] - به اندازه کافی تلاش نکند، با واکنش شدید آنچه او نیروهای وابسته به «کاتدرال» میداند، مواجه می‌شود.بنابراین، باید همیشه شجاعت عبور از این مرزها را داشت. به همین دلیل است که «یاروین» محافظه‌کاران را به عنوان احمق‌های مفید در دموکراسی مورد انتقاد قرار می‌دهد.

حقیقت از هر شکافی نفوذ می‌کند

موفقیت نسبی در عراق حاوی ذره‌ای حقیقت است، اما این موفقیت بسیار کوچک و همراه با شکست‌های فراوان است و نمی‌تواند تأثیر مثبتی داشته باشد.
همانطور که یک کلاغ سفید برای ردِ فرضیه سیاه بودن همه کلاغ‌ها کافی است، یک اشغال موفق نیز برای رد فرضیه «به دست آوردن قلب‌ها و روح‌ها» به خودی خود ، کافی است.

«آرنو میراندا» می‌گوید: استعاره کلاغ‌‌ها اشاره‌ای به پارادوکس «کارل همپل»(Carl Hempel)[٢۰]، فیلسوف علم، است که تمایل دارد محدودیت‌های استدلال استقرایی - استنتاج یک قاعده کلی از مشاهده موارد خاص - را نشان دهد.

عراق یک کلاغ سیاه با چند پر خاکستری است.
همه کلاغ‌ها سیاه نیستند. در واقع، بیشتر کلاغ‌های دنیا سفید هستند.
آمریکایی‌های سفید(منظور یاروین آمریکایی‌های سفید پوست جمهوری‌خواه است) در اعماق وجودشان این را می‌دانند.
بنابراین پنجره را باز می‌گذارند، به این امید که یک کلاغ سفید آنجا بنشیند.
گاهی اوقات حتا از پنجره به بیرون نگاه می‌کنند - به این امید که برای لحظه ای، یکی از آنها را ببینند.
متاسفانه، سلول آنها در لانه ای از پرندگان است که منحصراً پر از کلاغ‌های سیاه است.
کلاغ سفید یک ضرورت است.

اما تنها راه برای گرفتن یک کلاغ سفید این است که یک کلاغ سیاه بگیرید، در حالی که قارقار می‌کند آن را محکم در دست‌هایتان نگاه دارید - و روی آن آبِ ژاول اسپری کنید.

آنچه بیش از هر چیز در این « اِسی» طنزگونه مشاهده می‌شود، نزدیکی بسیار چشم گیر برنامه‌های دونالد ترامپ با تز «کورتیس یاروین» است. در حالی که یاروین دموکراسی را یک نظام منسوخ می‌داند که تحت کنترلِ نهادهایی چون رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و بوروکراسی دولتی و ... آنچه او «کاتدرال» می‌نامد، قرار دارد، به رفتار و کردار ترامپ با اکثریت رسانه‌ها، قطع بودجه فدرال برای دانشگاه‌های مستقل و اخراج گسترده کارکنان و کارشناسان دولتی نگاه کنید.

یاروین برداشت مطلق‌گرایانه از حاکمیت دارد، ترامپ نیز با وجود ظزفیت‌های ضد مطلق گرایی در قانون اساسی آمریکا دراین مسیر تلاش می‌کند.
«یاروین» سبک مدیریت شرکت‌های خصوصی را بهترین نحوه اداره دولت می‌داند و نظام سلطنتی اقتدارگرا را تجویز می‌کند. دُبی و سنگاپور نمونه‌های اولیه مدلِ ایده‌آل او از مدلِ «دولت-شرکت» هستند. این مدل با نگرش دونالد ترامپ که دولت‌ها را درچهارچوب یک واحد تجاری-اقتصادی می‌بیند، نزدیکی دارد. تزِ«یاروین» چارچوبی ترسناک اما دقیق برای درک این دستور زبان جدید امپراتوری آمریکا ارائه می‌دهد: مدیریت یک کشور فتح شده مانند یک تجارت سودآور.

او در سناریویی که برای اشغال و استعمار یک کشور خارجی ارائه داده است، استعمار مجدد ایران را پیشنهاد کرده است. او کشور استعمار کننده را «بریتانیای جوان» فرض کرده است. با توجه به سال تدوین این سناریو و دشمنی آشکار او با دموکرات‌ها و محافظه کاران آمریکا، این انتخاب را کرده است. اگر او اکنون دوباره این سناریو را بنویسد، قطعاً دولت دونالد ترامپ را انتخاب خواهد کرد. امروز، همانکونه که پیش تر اشاره شد، دکترین او نقش قاطع و تعیین‌کننده‌ای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا می‌کند.

———————————-
[۱] هرچند پبدایش این مکتب فکری در آمریکا گزارش شده است، اما در فرانسه نیز گزارش شده است.«بازپسگرایان نو» یا «مرتجعین جدید»، به گفته‌ی دانیل لیندنبرگ (Daniel Lindenberg)، تاریخ شناس و جامعه شناس فرانسوی به گروهی ناهمگن از روشنفکران فرانسوی از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم اشاره دارد. لیندنبرگ در مقاله‌ای تحت عنوانِ «فراخوان نظم: پژوهشی در باب مرتجعین جدید»(Le Rappel à l’ordre Enquête sur les nouveaux réactionnaires) می‌گوید که آن‌ها جریانی از اندیشه‌ی سیاسی را تشکیل می‌دهند که می‌توان آن را نسخه‌ی اصلاح‌شده و رادیکال‌شده‌ی محافظه‌کاری لیبرال تعریف کرد.
[٢] «سایبرپانک» ترکیبی از کلمات سایبرنتیک و پانک، ژانری از داستان‌های علمی- تخیلی است که ارتباط نزدیکی با دیستوپیا و داستان‌های علمی تخیلی سخت دارد. این ژانر اغلب آینده‌ای نزدیک را با جامعه‌ای پیشرفته از نظر فناوری، به ویژه در فناوری رایانه ای، ارتباطات و سایبرنتیک، توأم با ازهم‌گسیختگی نظم اجتماعی به تصویر می‌کشد.
[٣] «دیستوپیا» روایتی تخیلی است که جامعه‌ای خیالی را به تصویر می‌کشد که به گونه‌ای سازماندهی شده است که فرار از آن غیرممکن است و رهبران آن جامعه می‌توانند بدون محدودیتِ تفکیک قوا، بر شهروندانی که دیگر نمی‌توانند اراده آزاد خود را اعمال کنند، اقتدارِ کامل اعمال کنند.
[٤] اصطلاح «شتاب‌گرایی» اغلب با بار معنایی منفی برای آنچه گرایش‌های خود ویرانگرانه‌ی سرمایه‌داری را به منظور تسریع در سقوط آن، تشدید می‌کند، به کار می‌رود.
[۵] «لیبرتارین»(libertarian) به طرفداران فلسفه سیاسی و اقتصادی عمدتاً رایج در کشورهای آنگلوساکسون که آزادی فردی را هم به عنوان هدف و هم به عنوان وسیله در نظر می‌گیرند، گفته می‌شود. «لیبرتارین‌ها» به دلیل تعهدشان به بازار آزاد از «آنارشیست‌ها» و به دلیل برداشت بسیار حداقلی‌شان از دولت از«لیبرال‌ها» متمایز می‌شوند.
[۶] چه چیزی یک «کاتدرال» (کلیسای جامع) را از یک کلیسا متمایز می‌کند؟ فرهنگ لغات آکادمی فرانسه، «کاتدرال» را به عنوان”کلیسای اسقف‌نشین” تعریف می‌کند. همه چیز به ریشه‌شناسی برمی‌گردد... «کاتدرال» کلیسایی است که جایگاه اسقف است، “صندلی” او در آن قرار دارد.
[۷] مکتب «کامرالیسم» یک نظریه «مرکانتیلیستی»، مبتنی بر سلطنت، با هدف افزایش رونق اقتصادی دولت است. پس یکی از نسخه‌های «مرکانتیلیسم»(Mercantilism) است. مرکانتیلیسم مکتبی از اندیشه اقتصادی است که همزمان با استعمار دنیای جدید و پیروزی سلطنت مطلقه، از قرن شانزدهم تا اواسط قرن هجدهم در اروپا، رواج داشت. این مکتب در قرن شانزدهم در ایالت‌های آلمان توسعه یافت. این مکتب تا قرن نوزدهم تفکر غالب براعمال اقتصادی در ایالت‌های با فرهنگ ژرمنی بود.)

[٨] Les Lumières sombres. Comprendre la pensée néoréactionnaire
Gallimard/Le Grand Continent
Collection Bibliothèque de géopolitique
Gallimard
Parution
22-01-2026
[۹] « How to occupy and govern a foreign country»
MENCIUS MOLDBUG ، SEPTEMBER 4, 2008
[۱۰] Reactionary Theory of Peace

[۱۱] بسیاری از پادشاهان معاصر بریتانیا ریشه در خاندان سلطنتی حاکم بر‌هانوفر دارند. پادشاهی‌هانوفر در سال ۱۸۱۴ میلادی توسط کنگرهٔ وین و با بازگرداندن قلمرو‌هانوفر به جرج سوم بعد از اتمام جنگ‌های ناپلئونی پایه‌گذاری شد. سلطنت این پادشاهی در اختیار دودمان‌هانوور بود و تا سال ۱۸۳۷ در اتحاد شخصی با پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند قرار داشت. جرج اول: ۱۶۶۰-۱۷۲۷ پیش از آنکه پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند شود، ولیعهد‌هانوفر، سرزمین مادری خود بود. او به عنوان نزدیکترین پسرعموی پروتستان «آن» ملکه بریتانیا که بدون وارث سلطنت درگذشت، در سال ۱۷۱۴ بر تخت سلطنت بریتانیا نشست. او که انگلیسی صحبت نمی‌کرد و علاقه کمی به سیاست بریتانیا داشت، به تدریج بخشی از امتیازات سلطنتی خود را به نخست وزیر بریتانیا داد. در زمان حکومت او، سلطنت مدرن تأسیس شد، در حالی که ژاکوبن‌های مشروعیت خواه، که از ادعاهای جیمز فرانسیس استوارت حمایت می‌کردند، تلاش کردند او را سرنگون کنند. پس از او پسرش جرج دوم پادشاه بریتانیا شد. جرج در‌هانوفر بزرگ شده بود. وقتی در سال ۱۷۲۷ به تخت سلطنت بریتانیا نشست، علاقه‌ی چندانی به سیاست‌های داخلی انگلستان نداشت و حکومت را به پارلمان این کشور واگذار کرد. او که در‌هانوفر از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود، بیشتر وقت خود را در سرزمین مادری‌اش می‌گذراند.
جرج سوم که در سال ۱۷۶۰ میلادی بر تخت سلطنت بریتانیا نشست و مدت ۶۰ سال تا ۱۸۲۰ بر این کشور حکومت کرد، برخلاف پدر و پدربزرگش، در انگلستان متولد شده بود و زبان انگلیسی را روان صحبت می‌کرد. پس از رسیدن به سلطنت، او در پی بازپس‌گیری اختیاراتی بود که اسلافش به پارلمان واگذار کرده بودند.
در سال ۱۸۳۷ و با درگذشت ویلیام چهارم و به سلطنت رسیدن ملکه ویکتوریا در پادشاهی متحد بریتانیا- ایرلند-هانوفر، به دلیل آن‌که قوانین‌هانوور به زنان اجازه سلطنت نمی‌داد؛ ارنست آگوستوس در‌هانوور به سلطنت رسید و اتحاد شخصی‌هانوفر با بریتانیا لغو گردید.‌هانوور در سال ۱۸۶۶ توسط پادشاهی پروس فتح شد و به یکی از استان‌های پروس تبدیل شد و نهایتاً در ۱۸۷۱ در طرح یگانگی آلمان به همراه بقیه سرزمین‌های پروس؛ بخشی از امپراتوری آلمان شد.
[۱٢] استوارت نام یکی از خاندان‌های سلطنتی اسکاتلند است که اعضای آن در ابتدا تنها فرمانروایی اسکاتلند را از ۱۳۷۱ تا ۱۶۰۳ برعهده داشتند. پس از درگذشت الیزابت یکم، ملکه انگلستان که فرزندی نداشت ، جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند که از اقوام او به‌شمار می‌رفت با عنوان جیمز یکم به پادشاهی انگلستان نیز دست یافت. بدین ترتیب استوارت‌ها از آن سال تا ۱۷۱۴ که خاندان‌هانوور قدرت را در دست گرفت پادشاهی اسکاتلند و انگلستان را توامان در اختیار داشتند.
[۱٣] شاهزاده جوزف ونزلِ لیختن‌اشتاین « کنتِ ریتبرگ»، متولد ۲۴ مه ۱۹۹۵ در لندن است، او پسر ارشد شاهزاده «آلوئیس» لیختن‌اشتاین، نایب‌السلطنه لیختن‌اشتاین است، وی پس از پدرش، وارث شاهزاده ‌نشین لیختن‌اشتاین می‌شود. جوزف ونزل همچنین می‌تواند عناوین و ادعاهای بسیار بیشتری را به ارث ببرد. به گفته هواداران مشروعیت خواه ژاکوبی، او می‌تواند ادعای تاج و تخت انگلستان، ایرلند و اسکاتلند را داشته باشد. حتی به طور غیرداستانی‌تر، و در درجه اول از نظر تبارشناسی و نه سلسله‌ای، او می‌تواند از نوادگان مستقیم و ارشد دوک‌های «بریتانی» باشد.
[۱٤] موسسه سلطنتی امور بین‌الملل (Royal Institute of International Affairs)، که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شده، یک اندیشکده مستقر در لندن است که با نام «چَتم‌هاوس» شناخته می‌شود. این اندیشکده معادل بریتانیایی شورای روابط خارجی آمریکا است.
[۱۵] شریف حسین ۱۸۵۴ –۱۹۳۱، بزرگِ خاندان‌هاشمی، از سال ۱۹۰۸ میلادی شریف مکه و پادشاه حجاز بود و بر تمام منطقه عربستان استیلا داشت. در مارس ۱۹۲۴، زمانی که خلافت عثمانی منسوخ شد، حسین خود را «خلیفه همه مسلمانان» معرفی کرد. پسرانش ملک فیصل و ملک عبدالله در سال ۱۹۲۱ به ترتیب پادشاه عراق و اردن شدند. پس از جنگ داخلی در عربستان و اشغال حجاز توسط ارتش خاندانِ آل سعود، در ۲۳ دسامبر ۱۹۲۵، شریف حسین به سعودی‌ها تسلیم شد و پادشاهی حجاز، شریف مکه و خلافت شریفیان به پایان رسید.
[۱۶] آزادی‌های اساسی مندرج در اصل چهارم قانون اساسی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر با وضع قوانینی برای مبارزه با تروریسم به نام امنیت ملی قربانی شد. بر اساس اصل چهارم قانون اساسی آمریکا «حق همه شهروندان برای امنیت شخصی تضمین می‌شود، منزل، اسناد و مدارک و اموالشان در برابر تفتیش و توقیف غیرموجه نباید نقض شود و هیچ حکمی صادر نمی‌شود مگر بر اساس فرض جدی، تأیید شده با سوگند یا اعلامیه رسمی، و با شرح دقیق محل تفتیش و اشخاص یا اموالی که باید توقیف شوند.
[۱۷] دیپلمات و دولتمرد اتریشی در ۱۵ مه ۱۷۷۳ در کوبلنز متولد شد و در ۱۱ ژوئن ۱۸۵۹ در وین درگذشت. در سال ۱۸۲۱، او صدراعظم امپراتوری اتریش شد. مترنیخ ضامن نظمی بود که توسط کنگره وین برقرار شد و ثبات پایدار اروپا (تا جنگ کریمه) پس از جنگ‌های طولانی ناپلئونی را تضمین کرد. او تأثیرگذارترین چهره در اتحاد مقدس، به ویژه در رابطه با تزار الکساندر اول و بعدها جانشین او نیکلای اول بود.
[۱٨] ادوارد نیکولا لوتواک ، متولد ۱۹۴۲ در آراد، رومانی، اقتصاددان و مورخ آمریکایی است. او یکی از متخصصان برجسته جهان در زمینه استراتژی و ژئوپلیتیک است. او در مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی (CSIS) در واشنگتن کار می‌کند و کتاب‌های: کودتا، راهنمای کاربر (Coup d’État: A User’s Guide)؛ رویای آمریکایی در خطر (The American Dream in Danger) و سرمایه‌داری توربو (Turbo-Capitalism) را منتشر کرده است.
[۱۹] اوروِلیان (Orwellian) یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاست‌های کنترلی اطلاق می‌شود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمان‌های‌ معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است.
[٢۰] کارل گوستاو همپل (Carl Gustav Hempel) از چهره‌های برجستهٔ فلسفه علم و اثبات گرایی منطقی در قرن بیستم است. از کارهای شاخص او بحث و بسط مدل استنتاجی- قانونی برای تفسیر علمی پدیده‌ها است. این روش در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی تبدیل به روش استاندارد و فراگیر علم شده بود. از دیگر کارهای معروف او پارادوکس کلاغ‌ها است که به مسئلهٔ استقرا می‌پردازد.



نظر شما درباره این مقاله:








قیام ۲۹ بهمن تبریز و شرایط امروز ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 14:54

قیام ۲۹ بهمن تبریز و شرایط امروز ایران


ماشااله رزمی

عنوان اصلی مقاله:
۴۸مین سالگرد قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز و مقایسه شرایط آن‌روز با وضعیت فعلی ایران

قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز، آغاز پایان رژیم سلطنتی در ایران بود و اکنون رهبران جمهوری اسلامی با قتل‌عامی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ از مردم معترض ایران انجام دادند، عملاً آغاز پایان رژیم خود را رقم زدند. اگر تا امروز صحبت از شکاف بین حکومت و ملت وجود داشت، بعد از قتل‌عام، اکنون یک دریای واقعی خون بین رژیم و ملت به‌وجود آمده است. معلوم نیست چند صباحی دیگر استبداد دینی دوام بیاورد اما این حکومت به هر شکلی که سرنگون شود، با جنایت علیه بشریت که مرتکب شد، برای همیشه به حکومت آخوندها در ایران پایان داد؛ زیرا رژیم با ظلم و جنایتی که به‌نام دین انجام داده، اکثریت جامعه ایران را طرفدار حکومت سکولار کرده است.

شرایط اجتماعی ایران امروز کاملاً تغییر کرده است. قبل از انقلاب اسلامی ۷۰٪ جمعیت کشور در روستاها و تنها ۳۰٪ در شهرها زندگی می‌کردند و جمعیت کل کشور نیز ۳۵ میلیون نفر بود. اکنون جمعیت ۹۲ میلیون نفر شده و تنها ۲۵٪ این جمعیت در روستاها زندگی می‌کنند. روستائیان حاشیه‌نشین شهرهای آن روز که بعداً سرداران سپاه پاسداران شدند، اکنون سرمایه‌دار و جدا از مردم شده‌اند و دیگر کسی نیست که دروغ‌های آخوندها را درباره حکومت عدل اسلامی قبول کند. حاشیه‌نشین‌های ابرشهرهای ایران امروز دنباله‌روی آخوندها نیستند؛ زیرا حکومت آخوندی نتوانسته است حداقل زندگی انسانی را برای آنان فراهم بکند.

در صحنه بین‌المللی نیز تغییرات جدی به‌وجود آمده است. بعد از انحلال اتحاد شوروی، دیگر کمونیسم خطر اصلی برای جوامع سرمایه‌داری محسوب نمی‌شود و حکومت اسلامی بی‌مصرف شده است. امروزه آنچه که رهبران کشورهای غربی را آزار می‌دهد، نه کمونیسم بلکه فاناتیسم اسلامی است که صلح و آرامش جوامع غربی را برهم می‌زند. بدین‌جهت دیگر از جمهوری اسلامی حمایت نمی‌کنند و تاریخ مصرف آن تمام شده است. حالا غربی‌ها می‌خواهند این غول مزاحم را که خود در دوران جنگ سرد از شیشه بیرون آوردند دوباره در شیشه بکنند. درعوض کشورهای غربی اکنون به‌دنبال حکومت جایگزین سکولار برای جمهوری اسلامی در ایران می‌گردند. هنوز آمریکا و همچنین انگلستان که نفوذ سنتی در ایران دارد، آلترناتیو موردنظر خودشان را معرفی نکرده‌اند ولی با توجه به رشد نیروهای راست افراطی در جهان، احتمال دارد آلترناتیو موردنظر آنان از جنس جریان‌های راست افراطی باشد. اگر در نظر بگیریم که جامعه ایران به‌حد کافی سیاسی شده است آنگاه باید قبول کرد که هیچ قدرت خارجی دیگر نمی‌تواند به‌راحتی و بدون در نظر گرفتن نقش مردم آگاه، برای ایرانیان دولت تعیین کند. لذا جامعه سیاسی ایران اگر دموکراسی می‌خواهد، مجبور خواهد بود با ایجاد ائتلاف فراگیر دموکراتیک به استبداد دینی پایان دهد. جمهوری اسلامی به پایان خط رسیده است و قادر به حکومت کردن نیست و فساد و دزدی آن را از درون تهی کرده است؛ بنابراین بد نیست به پروسه شکل‌گیری و به‌قدرت رسیدن آن با حمایت قدرت‌های بزرگ، نظری دوباره انداخته شود تا راه آینده روشن‌تر گردد که گذشته چراغ راه آینده است.

برخی استدلال می‌کنند که آمریکا و کشورهای بزرگ غربی بعد از کنفرانس سران چهار کشور آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی در گوادلوپ یعنی چهل روز قبل از سقوط شاه، تصمیم به حمایت از خمینی گرفته‌اند؛ اما خاطرات رهبران نهضت آزادی ایران و مخصوصاً گزارشات کنسولگری آمریکا در تبریز و سفارت آمریکا در تهران و خاطرات منتشر شده سیاستمداران آمریکایی گواه هستند که تصمیم به حمایت از حکومت اسلامی، به‌عنوان آلترناتیو رژیم شاه، مدت‌ها قبل از کنفرانس گوادلوپ گرفته شده بود و هدف از آن تصمیم هم، ایجاد سد ایدئولوژیک اسلامی در مقابل نفوذ و گسترش کمونیسم شوروی در ایران بوده است. شایان ذکر است که مرز ایران با شوروی تنها مرز دو کشور همسایه با یکدیگر نبود، بلکه مرز دو اردوگاه شرق و غرب در جنگ سرد محسوب می‌شد و همین امر در سرنوشت سیاسی ما تأثیر تعیین‌کننده داشته است.

در سال ۱۳۵۶ بعضی از استراتژها در حزب دموکرات آمریکا برای مبارزه با نفوذ شوروی در ایران در فکر تدارک حکومت اسلامی برای ایران بودند و قیام ۲۹ بهمن تبریز فکر آن‌ها را به سیاست رسمی تبدیل کرد. بی‌شک حادثه‌ای نظیر قیام ۲۹ بهمن تبریز مثلاً اگر در اصفهان یا در شیراز رخ می‌داد، بعید بود که آمریکایی‌ها نسبت به آن حادثه چنان حساسیتی نشان بدهند؛ ولی نزدیکی تبریز به اتحاد شوروی و سابقه تاریخی فرقه دموکرات آذربایجان و کثرت سنتی نیروهای چپ در تبریز باعث می‌گردید که آمریکایی‌ها تحولات تبریز را به‌دقت زیر نظر داشته و در پی یافتن علل قیام تبریز باشند. البته دامنه قیام تبریز نیز گسترده بود؛ ۷۳ بانک و ده‌ها اداره دولتی و مراکز حزب رستاخیز تخریب شده، تعداد قیام‌کنندگان تا ۲۰۰ هزار و تعداد تلفات تا سیصد نفر هم گفته شده است، هرچند که ما امروز تنها اسامی و تصاویر ۱۵ نفر از کشته‌شدگان را در دست داریم. در این تظاهرات برای اولین بار شعار «مرگ بر شاه» داده شد. خمینی ده روز بعد از قیام تبریز اعلامیه داد ولی حرف تازه‌ای نزد و مخصوصاً نگفت که «شاه باید برود». او نهایتاً در تابستان ۱۳۵۷ گفت که «شاه باید برود»؛ یعنی زمانی که از طرف آمریکایی‌ها مطمئن شده بود که اگر شاه برود، خود او جایگزین شاه می‌شود.

تبریزی‌هایی که قیام ۲۹ بهمن را به‌وجود آوردند، با اعلان حکومت نظامی توسط شاه، به خانه‌های خود نرفتند و یک سال تمام در خیابان‌ها مبارزه کردند و در مقطع انقلاب به حزب خلق مسلمان پیوستند و متشکل شدند و همراه با اکثریت آذربایجانی‌ها توانستند حرکت تاریخی دیگری خلق بکنند. در تاریخ ثبت شده است که میلیون‌ها آذربایجانی با «اختیارات ولی‌فقیه در اصل ۱۱۰ قانون اساسی» مخالفت کردند و با ترتیب دادن تظاهرات میلیونی در تبریز به قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی ندادند که متأسفانه جریانات سیاسی آن روزی ایران از آنان حمایت نکردند و خمینی با اعزام نیروی پاسدار از تهران و اصفهان، در ماه‌های آخر سال ۱۳۵۸ تبریز را بی‌رحمانه سرکوب کرد. مدافعات کمیته‌های طرفدار آیت‌الله شریعتمداری را در درگیری هنگام خلع سلاح کشت و سیزده نفر از سردسته‌های حزب خلق مسلمان را اعدام کرد و بازار تبریز و بورژوازی ملی آذربایجان را که مخالف ولایت‌فقیه بودند، سرکوب کرد.

قبل از انقلاب، شاه و دربار از کمونیست‌ها و مصدقی‌ها وحشت داشتند و بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کوشیده بودند آنان را با استفاده از قدرت دولتی از بین ببرند؛ لذا اسلامیون را بر آنان ترجیح می‌دادند. محمدرضا شاه یک آدم کاملاً خرافاتی و متوهم بود. شاه برای مبارزه با کمونیسم، اسلامیون را متحد طبیعی خود می‌دانست و هرچه حکومت ضعیف‌تر می‌شد، او امتیازات بیشتری به اسلامیون می‌داد و از طریق اداره اوقاف آنان را تطمیع می‌کرد. از سال ۱۳۵۵ به بعد، حکومت شاه عملاً طرفداران خمینی را آزاد گذاشته بود تا مردم را حول شعار حکومت اسلامی سازماندهی بکنند.

در سال ۱۳۵۵ طرفداران خمینی در زندان قصر که عمدتاً از فدائیان اسلام و قتله منصور (گروهی که نخست‌وزیر حسنعلی منصور را ترور کرده بودند) تشکیل می‌شدند، به‌صورت جمعی ندامت‌نامه نوشتند و از پدر تاجدارشان تقاضا کردند که آن‌ها را عفو بکند تا آنان بتوانند آزادانه به وظیفه دینی خودشان که مبارزه با کمونیسم است عمل نمایند. شاه ندامت آن‌ها را پذیرفت و همه آن‌ها را در ۲۸ مرداد ۱۳۵۵ از زندان آزاد کرد و مسجد ارک در جنب بازار تهران را نیز در اختیار آن‌ها گذاشت که بتوانند آنجا را مرکز فعالیت هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بازار تهران (حامیان خمینی) بکنند. به‌همین جهت گفته شده است که حکومت اسلامی هدیه زهرآگین شاه به ایرانیان بوده است. تصور عموم در آن تاریخ این بود که با توجه به هماهنگی همه‌جانبه ساواک و شخص شاه با آمریکایی‌ها، بعید است که تصمیماتی در این حد مهم، بدون مشورت با آمریکا (دولت پنهان آمریکا) صورت گرفته باشد.

اسلامیون آزاد شده از زندان همگی از رهبران و مجریان انقلاب خمینی شدند. آنان کسانی چون مهدی عراقی (رئیس زندان قصر بعد از انقلاب)، آیت‌الله حسین نوری همدانی (فتوادهنده آتش زدن سینما رکس آبادان)، اسدالله لاجوردی (جلاد زندان اوین)، محمد کچویی معاون لاجوردی، حبیب‌الله عسگراولادی رئیس اتاق بازرگانی بعد از انقلاب و تعدادی دیگر از اعضای فدائیان اسلام و هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بودند.

طبیعی است که در کشوری با موقعیت حساس ژئوپلیتیکی همچون ایران، هر تغییر سیاسی به شرایطی نیاز دارد که عبارتند از: آمادگی مردم و ناتوانی حکومت در داخل کشور، اوضاع منطقه و مهم‌تر از آن خواست قدرت‌های بزرگ جهانی که منافعی برای خود در ایران قائل هستند. لذا موقعیت جغرافیایی ایران ایجاب می‌کند که برای هر تغییر اساسی در ایران، فاکتور قدرت‌های خارجی همواره مدنظر باشد.

ایران در قرن بیستم به دفعات با دخالت خارجی دچار تغییر شده است؛ از جمله در انقلاب مشروطه، در کودتای سیاه ۱۲۹۹ در تغییر حکومت از قاجارها به پهلوی، در جنگ جهانی اول، اشغال کشور و تبدیل آذربایجان غربی به میدان جنگ قدرت امپراتوری‌ها، در جنگ جهانی دوم، اشغال کشور، تبعید رضاشاه و شاه کردن محمدرضا، تشکیل کنفرانس سران متفقین در تهران بدون حضور نماینده ایران و در ساقط کردن دولت محمد مصدق با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. در همه این موارد کشور ایران با دخالت مستقیم خارجی روبرو بوده است؛ حتی اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲ با فشار شخص جان اف. کندی رئیس‌جمهور دموکرات آمریکا انجام گرفته است. با چنین تجربیات غمبار تکرارشونده‌ای، سقوط محمدرضا پهلوی نیز طبیعتاً نمی‌توانست بدون دخالت قدرت‌های خارجی مخصوصاً آمریکا امکان‌پذیر باشد.

ایران به علت قرار گرفتن در محاصره سه امپراتوری (روسیه در شمال، انگلستان در جنوب و عثمانی در غرب)، نقش منطقه حائل بین آن‌ها را داشته و بدین‌جهت هرگز به‌طور کامل مستعمره نشده، ولی امپراتوری‌ها برای حفظ منافع خودشان، در مقاطع مختلف، در تحولات داخلی ایران دخالت کرده‌اند. اکنون نیز روسیه، چین، اتحادیه اروپا و آمریکا، منافعی در ایران برای خودشان در نظر می‌گیرند و به اشکال مختلف در تحولات نقش بازی می‌کنند. ایرانی‌ها در حرف مخالف دخالت خارجی در ایران بوده‌اند، اما در شهریور ۱۳۲۰ وقتی متفقین از شمال و جنوب ایران را اشغال کردند، هیچ‌کس سنگی به‌طرف آنان پرتاب نکرد؛ برعکس خوشحال بودند که حمله خارجی آنان را از دیکتاتوری رضاشاهی نجات داده است.

در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی با انتخاب شدن جیمی کارتر به ریاست‌جمهوری آمریکا با شعار دفاع از حقوق بشر، زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا می‌شود و پیشنهاد می‌کند که برای مبارزه با کمونیسم، در اطراف اتحاد شوروی حکومت‌های اسلامی ایجاد شود و در داخل اتحاد شوروی نیز از اعتراضات مسلمانان سنی در آسیای مرکزی علیه حکومت شوروی حمایت گردد تا اتحاد شوروی از داخل و از طریق کشورهای همسایه تحت فشار قرار بگیرد. منظور برژینسکی آشکارا استقرار حکومت‌های اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان بود که این طرح بعداً به «کمربند سبز اسلامی» (گرین بلت) دور اتحاد شوروی معروف شد. شوروی‌ها بعد از گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکا در تهران به استهزا می‌گفتند که ما کمربند سبز را از دست آمریکا گرفتیم و آن را طناب دار کرده به دور گردن خود آمریکا انداختیم.

در دوره ریاست‌جمهوری جیمی کارتر و قبل از انقلاب ایران، در هیئت حاکمه آمریکا سه دیدگاه راجع به ایران وجود داشت که یکی طرفدار کودتای نظامی و جلوگیری از انقلاب بود، دیگری معتقد به مدیریت انقلاب به سمت حکومت اسلامی و سومی طرفدار حفظ وضع موجود با اصلاحات سیاسی بود. پلان‌های آ، ب، س هم داشتند. خود جیمی کارتر به‌ظاهر ایران را جزیره ثبات می‌نامید اما او با شعار دموکراسی به ریاست‌جمهوری انتخاب شده بود که در ایران به طنز «جیمی‌کراسی» لقب گرفته بود. جنایات غیرانسانی ساواک در رابطه با مخالفان هم غیرقابل تحمل شده بود و جیمی کارتر نمی‌توانست نقض حقوق بشر در ایران را نادیده بگیرد. در این میان نظریه کمربند سبز اسلامی و بر اساس آن، استقرار حکومت اسلامی به‌جای حکومت شاه در ایران، مدافعان قدرتمندی در انگلستان و آمریکا داشت؛ اوضاع جهان و حوادث مشخص نیز دیدگاه آنان را تقویت می‌کرد از جمله:

۱. دخالت شوروی در افغانستان در سال ۱۹۷۳ و روی کار آوردن حکومت طرفدار شوروی، آمریکایی‌ها را نسبت به آینده ایران نگران کرده بود.
۲. قدرت گرفتن و گسترش نفوذ کنفدراسیون دانشجویان ایران در خارج کشور که نیروهای چپ آن را رهبری می‌کردند.
۳. بعد از بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی از زندان‌های سیاسی ایران در سال ۱۹۷۸ دنیا متوجه شد که زندان‌های ایران پر از زندانیان کمونیست است، یعنی کمونیسم در ایران رشد کرده است.
۴. شخص شاه هم سرطان پیشرفته خون داشت و به پایان عمرش نزدیک می‌شد. ویلیام سولیوان سفیر آمریکا و آنتونی پارسونز سفیر بریتانیا وضع جسمی شاه را در سال ۱۳۵۷ رقت‌آور ترسیم می‌کنند و مایکل بلومنتال وزیر خزانه‌داری آمریکا، شاه را به یک زامبی تشبیه می‌کند که قادر به حکومت کردن نیست.

شاه مریض در این انزوا، به تئوری‌های توطئه پناه برده بود. او باور نمی‌کرد مردمی که روزگاری برایش هورا می‌کشیدند، اکنون مرگش را بخواهند. پس حتماً پای یک توطئه خارجی در میان بود. گاهی انگلیس را مقصر می‌دانست، گاهی شرکت‌های نفتی، گاهی اسرائیل را و گاهی حتی خود آمریکا را. این ذهنیت، او را به انفعال کامل کشانده بود. او منتظر بود تا رهبران جهان، سناریوی خود را تغییر دهند؛ یعنی منتظر یک معجزه برای نجات حکومت سلطنتی بود. سران حکومت‌ها همواره چشمشان بر نیرویی است که آنان را به قدرت رسانده است و شاه را انگلیس و آمریکا بر تخت نشانده بودند.

همه این‌ها سیاستمداران غربی را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که شاه نتوانسته و دیگر نمی‌تواند به‌صورت مؤثر با کمونیسم مبارزه کند و احتمال سقوط ایران به دامن شوروی وجود دارد و باید به فکر یک جایگزین برای حکومت شاه باشند تا غافلگیر نشوند.

در تاریخ ایران، جنبش تنباکو در سال ۱۲۷۰ با فتوای میرزای شیرازی، فتوای سیدین عبدالله بهبهانی و محمد طباطبایی در ۱۲۸۵ در حمایت از نهضت مشروطیت و نیز شورش طرفداران خمینی علیه اصلاحات شاه و علیه حق رأی دادن به زنان در سال ۱۳۴۲، نمونه‌های مشخص از نقش دین و روحانیون شیعه در مخالفت با حکومت بودند. با چنین زمینه‌ای بعد از انقلاب سفید شاه و شورش طرفداران خمینی، آن کاترین لمپتون نویسنده کتاب «مالک و زارع در ایران» که در زمان ملی شدن صنعت نفت وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران بود و در کودتای ۲۸ مرداد نقش بازی کرده بود، به‌عنوان یک اسلام‌شناس و ایران‌شناس برجسته و در عین حال مأمور اطلاعاتی شناخته شده انگلستان، یک سال بعد از شورش طرفداران خمینی یعنی در سال ۱۹۶۴ در زمانی که استاد کرسی اسلام‌شناسی دانشگاه لندن بود، مقاله تحلیلی مفصلی نوشته و به ارزیابی تاریخی قدرت دین و نفوذ روحانیون شیعه در ایران پرداخته است.

تحلیل لمپتون از تاریخ و شرایط اجتماعی ایران، نظریه کلاسیک رسیدن روحانیون شیعه به قدرت سیاسی در ایران را ارائه می‌داد. میس لمپتون مکاتبات زیادی نیز با روحانیون سیاسی نظیر محمد بهشتی، مرتضی مطهری و محمد مفتح، نظریه‌پردازان حکومت اسلامی در ایران داشته است. لمپتون مروج و طرفدار حکومت اسلامی در ایران بود ولی بعد از وقوع انقلاب اسلامی، علیرغم دعوت رسمی برای آمدن به ایران، به بهانه اینکه حاضر نیست حجاب اسلامی بپوشد و یا روسری بر سر کند، به ایران نیامد.

با این آگاهی‌های تاریخی از نقش دین در ایران، دیپلمات جوانی به نام «مایکل مترینکو» در سال ۱۳۵۶ سرکنسول آمریکا در تبریز بود. او تنها مأمور آمریکایی در ایران بود که فارسی حرف می‌زد. مترینکو در تبریز، ناظر اولین طغیان‌های خشونت‌آمیز روستاییان فقیر بود؛ یعنی کسانی که بعد از اصلاحات ارضی از روستاها کنده شده و برای کارهای بی‌آینده به شهرها آمده و در مساجد محلی توسط روحانیون به مخالفت با شاه تحریک و رهبری می‌شدند. مترینکو که از نزدیک شاهد قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ بود به‌طور مرتب از احتمال قیام سراسری علیه شاه به سفارت آمریکا در تهران هشدار می‌داد، اما در ابتدا این هشدارها نادیده گرفته می‌شد. به او گفته شده بود که «قایق را تکان ندهد».

مایکل مترینکو از کنسولگری آمریکا در تبریز، در ۲۳ فوریه ۱۹۷۸ (۴ اسفند ۱۳۵۶) یک گزارش اولیه چهار صفحه‌ای با عنوان «شورش و قیام داخلی در تبریز» بدون ذکر تعداد کشته‌شدگان و دستگیری‌ها به وزارت خارجه آمریکا ارسال کرده و کپی آن را نیز به سفارت آمریکا در تهران و کنسولگری‌های آمریکا در اصفهان و شیراز فرستاده است. کنسول آمریکا در روزهای بعد گزارش‌های تکمیلی به سفارت آمریکا فرستاده و سفارت نیز بر اساس آن گزارش‌ها با مقامات حکومت شاه مذاکراتی انجام داده و قیام را تجزیه و تحلیل کرده است.

نکته اصلی در گزارش اولیه مترینکو این است که شورش سازمان‌یافته بوده و نیروهای دولتی آمادگی مقابله نداشته‌اند؛ او عناصر مذهبی و مارکسیست را سازمان‌دهندگان شورش دانسته و جوانان بیکار را نیروی اصلی تخریب معرفی کرده است. کنسول در گزارش‌های بعدی وقوع شورش در شش نقطه شهر تبریز را تأیید کرده است.

مترینکو، بعد از ۲۹ بهمن برای کسب اطلاعات دقیق از اوضاع شهر، جلسه‌ای با اسقف‌های ارمنی مقیم تبریز داشته است و در گزارش خود به سفارت بدان اشاره کرده و اظهارات یکی از اسقف‌ها را به‌صورت زیر منعکس نموده:

«اگرچه وقایع اخیر جنبه‌های سخت مذهبی و اسلامی داشته‌اند، اما به عقیده وی هیچ‌گونه احساسات ضد مسیحی یا ضد ارمنی توسط مردم تظاهرکننده ابراز نشده است. او می‌گوید در طول درگیری روزانه به‌طور دائم با خانواده‌های ارمنی که در سطح شهر پخش هستند در تماس بوده، و حتی از بصیرت و احتیاط شورشیان در تعجب فرو رفته است. وی به‌عنوان مثال از بردباری اغتشاشگران، توضیح داد که چگونه یکی از تحت‌الحمایه‌هایش یعنی یک هنرمند ارمنی که گالری کوچکش در نزدیکی مرکز درگیری بود، قبل از اینکه گالری‌اش را ببندد خود را مواجه با گروهی از شورشیان دیده بود. یکی از رهبران مردم تظاهرکننده، نگاهی به مغازه وی انداخته و به گروهش گفت: «او یک هنرمند است... ولش کنید.» و بعد به آن مرد تذکر داد که مغازه‌اش را بسته و به خانه‌اش برود. سپس جمعیت در حالی‌ که گالری را دست‌نخورده ترک می‌کردند اقدام به شکستن شیشه‌های بانکی که در نزدیکی آن بود، کردند...»

به‌نظر کنسولگری آمریکا در تبریز، «دولت ایران برای رودررویی با قیام تبریز آمادگی نداشته و این قیام، دروازه‌ها را برای نبردهای مذهبی و اجتماعی دیگر که به سادگی آرام نمی‌شود باز کرده بود».

ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران فوراً گزارشی از قیام تبریز با جزئیات به وزارت امور خارجه آمریکا و برخی از سفارتخانه‌های مهم‌شان در دنیا مخابره نموده است. به نظر او «سفارت مایل بود با دلایل کافی و مستند، نظر دولت ایران را درباره دخالت خارجیان در وقایع تبریز بپذیرد. اما دولت، فرضیه دخالت خارجی را تأیید کرد ولی مدرکی برای آن ارائه نداد».

تلگراف معروف سولیوان تحت عنوان: “Thinking the Unthinkable”

تلگراف «اندیشیدن به امر نیندیشیدنی» در نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، چند ماه پیش از انقلاب ایران، از سفارت آمریکا در تهران به وزارت خارجه ایالات متحده مخابره شد. سولیوان در این تلگراف به واشنگتن هشدار می‌دهد که رژیم شاه به‌سرعت در حال از دست دادن کنترل اوضاع است و ارتش هم احتمالاً نخواهد توانست او را برای مدت زیادی حفظ کند. او می‌نویسد که دیگر نباید تنها بر ادامهٔ حکومت شاه حساب کرد، بلکه باید به گزینه‌های دیگر اندیشید، حتی اگر «غیرقابل تصور» به نظر برسند.

یکی از محورهای اصلی تلگراف، احتمال سقوط شاه و روی کار آمدن یک دولت جایگزین (مثلاً دولتی با حضور روحانیون و نیروهای مخالف شاه) بود. سولیوان تأکید می‌کرد که آمریکا باید برای «دوران پساشاه» آماده شود و راه‌های برقراری ارتباط با مخالفان را بررسی کند.

ارتباط‌گیری آمریکا با روحانیان مخالف شاه

سفارت آمریکا، مخصوصاً کنسولگری آمریکا در تبریز، قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز را بهتر از حکومت شاه تجزیه و تحلیل کرده است و دلیل آن نیز به‌نظر می‌رسد به داشتن شبکه اطلاعاتی مستقل از دولت ایران و روابط سفارت آمریکا با مخالفان در داخل دستگاه‌های دولتی و همچنین بعضی رهبران مذهبی و رهبران نهضت آزادی ایران از جمله مهدی بازرگان، محمد توسلی و ناصر میناچی و بیش از همه این‌ها رابطه با محمد بهشتی مربوط باشد که تحت عنوان «دیپلماسی انقلاب» با سفارتخانه‌های خارجی تماس می‌گرفتند.

سی سال بعد از انقلاب ۱۹۷۹، دولت آمریکا بخشی از اسناد طبقه‌بندی شده انقلاب ایران را منتشر ساخت. در میان آن اسناد، چهل صفحه مذاکرات سفارت آمریکا در تهران با مخالفان شاه من‌جمله محمد بهشتی در سال ۱۳۵۶ با مأمورین سفارت وجود دارد و بهشتی به آمریکایی‌ها می‌گوید که اگر شما انقلاب اسلامی را در ایران قبول بکنید، ما تضمین می‌کنیم که حکومت اسلامی ایران دوست آمریکا باشد.

محمد بهشتی از سال ۱۳۵۰ بعد از بازگشت از آلمان با آمریکایی‌ها رابطه داشته، چندین دیپلمات و مأمور سیا با بهشتی تبادل اطلاعات داشته‌اند و خاطرات خود را نوشته‌اند. محمد بهشتی در هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در ۵۳ سالگی در انفجار مرکز حزب جمهوری اسلامی که خودش مؤسس آن حزب بود کشته شد.

ظاهراً از طریق بهشتی بوده که عبدالکریم موسوی اردبیلی به‌عنوان نماینده خمینی برای گفتگو با سفارت آمریکا در تهران تعیین می‌شود. ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در تهران در کتاب خاطرات خود می‌نویسد که قرار بود در منزل مهدی بازرگان با نماینده آیت‌الله خمینی ملاقات بکنیم؛ من زودتر رسیده بودم و با بازرگان صحبت می‌کردم و وقتی آیت‌الله موسوی اردبیلی از در وارد می‌شود، محافظ من که پشت در حاضر بوده شوکه می‌شود و خیال می‌کند که خمینی خودش برای مذاکره با سفیر آمریکا آمده است.

موسوی اردبیلی درباره نحوه تحویل گرفتن حکومت ایران از گردانندگان حکومت شاه با پادرمیانی آمریکایی‌ها مذاکره می‌کرد. در آن‌موقع موضوع مهم برای طرفداران خمینی این بود که آمریکایی‌ها از کودتای ارتش جلوگیری بکنند و ژنرال هایزر معاون فرماندهی ناتو نیز برای همین کار به تهران آمده بود. آمریکایی‌ها در عوض از طرفداران خمینی می‌خواستند که بعد از تعویض قدرت، ارتش و بخش ضد جاسوسی ساواک را منحل نکنند؛ زیرا برای جلوگیری از نفوذ شوروی در ایران به نیروی مسلح سازمان‌یافته و کادرهای آموزش‌دیده ضد جاسوسی نیاز هست. حفظ اداره ضد جاسوسی ساواک در عمل به‌معنی نگهداری شعبه ایرانی سازمان سیا در دل حکومت اسلامی بود که البته نهایتاً طرفین با مذاکره در هر دو مورد به توافق می‌رسند.

غیر از تماس‌های محمد بهشتی با آمریکایی‌ها و سه عضو خارج کشور نهضت آزادی ایران یعنی ابوالحسن بنی‌صدر، ابراهیم یزدی و صادق قطب‌زاده که خمینی را به‌عنوان گاندی ایران به غربی‌ها معرفی می‌کردند، دکتر ناصر میناچی از اعضای رهبری نهضت آزادی ایران نیز قبل از انقلاب به آمریکا مسافرت کرده و در تماس با مقامات آمریکایی می‌گوید که از شاه حمایت نکنید، شاه ایران را به دامن شوروی خواهد انداخت. میناچی از آمریکایی‌ها می‌خواهد که از طرفداران خمینی محرمانه حمایت بکنند؛ زیرا بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ایرانیان مخالف آمریکا شده‌اند، لذا آمریکا از هر جریان سیاسی ایرانی حمایت علنی بکند، آن جریان سیاسی شکست می‌خورد. آمریکایی‌ها پیشنهاد میناچی را برای رابطه محرمانه قبول می‌کنند. ناصر میناچی جزئیات صحبت با آمریکایی‌ها را در مصاحبه با ابراهیم نبوی توضیح داده است.

دکتر ناصر میناچی حقوقدان، در دهه ۵۰ شمسی «حسینیه ارشاد» در تهران را با موافقت پرویز ثابتی رئیس اداره سوم ساواک تأسیس کرده است. افرادی همچون علی شریعتی و مرتضی مطهری در حسینیه ارشاد جلسات منظم سخنرانی داشتند و هدف از تأسیس حسینیه ارشاد، جذب جوانان به‌طرف اسلام سیاسی و مانع شدن از رفتن آنان به‌طرف گروه‌های چپ بوده است. میناچی بعد از انقلاب در کابینه مهدی بازرگان وزیر اطلاعات و جهانگردی شد و به‌خاطر ارادتی که به «حسینیه ارشاد» داشت، نام وزارت اطلاعات و جهانگردی را به «وزارت ارشاد اسلامی» تغییر داد.

تلاش آمریکایی‌ها برای تبدیل کردن اسلامیون به آلترناتیو رژیم محمدرضا شاه به این معنی نیست که انقلاب ایران را آمریکایی‌ها انجام داده‌اند؛ در سال ۱۳۵۷ روح انقلاب بر جهان حاکم بود و تغییرات عمده در کشورها از طریق انقلابات صورت می‌گرفت. همه ایرانیان هم از چپ و راست و میانه‌رو، مذهبی و غیرمذهبی یک‌صدا انقلاب می‌خواستند. خود شاه هم اصلاحات خود را «انقلاب سفید» می‌نامید. در نتیجه آمریکایی‌ها این خواست ایرانیان را به نفع خودشان مدیریت کردند. هدف اصلی زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا در آن تاریخ، مبارزه با کمونیسم شوروی بود و در این راه از اسلام سیاسی و انقلاب اسلامی حداکثر استفاده را کرد.

زبیگنیو برژینسکی به‌ظاهر مدافع شاه و طرفدار کودتا برای سرکوب مخالفان بود، ولی در عمل از نظریه ایجاد «کمربند سبز اسلامی» در اطراف شوروی یعنی کمک آمریکا به تأسیس حکومت‌های اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان حمایت می‌کرد و خواهان استفاده از اسلام سیاسی علیه کمونیسم بود. با اشغال سفارت آمریکا در تهران و گروگان‌گیری ۵۲ دیپلمات آمریکایی که ۴۴۴ روز ادامه یافت، اعتبار نظریه کمربند سبز زیر سؤال رفت و به‌ویژه کمک‌های برژینسکی به مجاهدین افغان و مسلح کردن آنان برای جنگیدن با ارتش سرخ شوروی که منجر به پیدایش طالبان شد، بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله تروریستی به برج‌های تجارت جهانی در نیویورک، موجب انتقادات شدید به وی گردیده است؛ اما برژینسکی همواره استفاده از اسلامیون علیه کمونیسم را ایده‌ای عالی می‌دانست و در مصاحبه با مجله نوول اوبزرواتور فرانسه در سال ۱۹۹۸ از ایده خود به‌شدت دفاع کرده است.

ماشااله رزمی
۱۷ فوریه ۲۰۲۶



نظر شما درباره این مقاله:








ما و دوگانه طلایی رقیب!
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 14:56

ما و دوگانه طلایی رقیب!


احمد پورمندی

اصلا سخن بیهوده‌ای نیست که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ تقسیم می‌شود. در ۱۹ دیماه به روایت رسای موسوی : «برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده است که ایران شبیه آن را به یاد ندارد. رودخانه‌ای از خونِ گرمِ محرومان بر زمین به جریان افتاد که تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.»

در حالی که جامعه سرکوب شده ایران، برای گذار از دوره شوک، ماتم و سوگواری و قد راست کردن مجدد، به فرصت بیشتری نیاز داشت، دیاسپورای ایرانی، شاید به غریزه و شاید با تعقل، خود را موظف احساس کرد که نگذارد تا پرچم مقاومت بر زمین بیفتد. آن «رودخانه‌ای از خون گرم» خیلی زود از مرز‌های کشور گذشت تا در رگ‌های دیاسپورا بدود و جان‌های مهاجران را گرم کند. تصاویر کیسه‌های سیاه، کارشان را کردند و روح حاکم بر دیاسپورا دگرگون شد و خشم به جوش آمده، خرج آن شد که راهی، به مثابه «تنها راه» خود را به بوته آزمون بسپارد.

عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند.

در تدوین راهکار برای تغییر، عموما یک «دوگانه طلایی» نقشی مرکزی و اغلب تعیین‌کننده بازی می‌کند. تیم پهلوی نسبت به گذارطلبان خشونت پرهیز، این برتری را داشت که خود را صاحب اصلی و اولیه فکر سرنگونی ج.ا. بداند و در لحظه مناسب بعد از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ و جاری شدن رودخانه‌های خون، موفق به عرضه «دوگانه طلایی» خود شود. این دو گانه ساده است: «ما و اونها!» که در آن، کیستی این «ما» موضوعیت چندانی ندارد. «ما» یعنی «نه اونها!» و فرمول کاملا ساده و همه فهم است: اگر با اونها نیستی، پس ناچاری با ما باشی! و از اینجا جمله طلایی دوم خلق شد: «گزینه دیگری نیست!» اگر با ما نباشی، تجزیه‌طلب، ماله‌کش، وسط‌باز و خائن به خون شهیدانی!

رودخانه خون‌های گرم، برای سوخت رسانی به ماشین دوگانه ساز و دوگانه سوز «ما و اونها» به کار گرفته شدند تا این ماشین، مثل یک بولدوز، بسیاری از باور‌ها را زیر وزن خود له کند و همه سد‌هایی را که طی سالها در مقابل خشونت و اقتدارگرایی ساخته بودیم، ویران کند.

در فضای حکمرانی دوگانه طلایی، «میانه» مساوی خیانت و «اندیشه»، دشمن «اقدام» تلقی می‌شود. «حزب فقط حزب الله» و «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» سکه‌های رایج می‌شوند. پروپاگاندا حکم می‌راند، موتور تواب‌سازی روشن می‌شود و چماق «وحدت‌طلبی»، سر‌ها را می‌شکافد. گوش‌ها و چشم‌ها بسته می‌شوند و وجودها تنها دهان می‌شوند تا «قدرت» به مقدس‌ترین کلمه بدل شود.

با تقدس قدرت، دیگر گفتگوی انتقادی، به سوژه خنده و عربده چماق‌کشان بدل و جای زشتی و زیبایی عوض می‌شود. تو همه تلاشت را بکن تا ثابت کنی که این راه به خلق یک هیولای نوین و یک رهبر-شاه ختم می‌شود، که آن صندوق رای دفترچه اضطرار، نه صندوق، که جعبه جادوست، که برای رسیدن به همان جعبه جادو هم، نمی‌‌توان از ترامپ و بی‌بی موشک و هواپیما اجاره کرد و…. به تو نگاه عاقل اندر سفیه خواهند کرد، اگر هنوز داعیه روشنفکری داشته باشند! و اگر چماقدار شده باشند که با دشنام از تو پذیرایی خواهند کرد.

این‌ها منطق دوگانه طلایی یک جریان اقتدارگرا و تمامیت‌خواه است که با ماشین پروپاگاندا، یک امپراتوری دروغ خلق می‌کند که در آن عبور از قعر جهنم به زیباترین بهشت جهان، فقط در گروی اقتدا به پیشواست. دست با کفایت پیشوا، خالق اتوبان پیروزی است و او جز ساختن این اتوبان و رسیدن به روز پرشکوه آزادی هیچ وظیفه‌ای برای خود قائل نیست.

همه چیز از درس‌نامه‌های کلاسیک، از استالین تا موسولینی و هیتلر، اقتباس و با طعم و رنگ زعفران ایرانی تزیین می‌شود. مثل همه موارد دیگر، «روشنفکر» با شمشییر ۵۷ تی، پهلوی‌ستیز، ضد وحدت، حرف مفت‌زن و… مجبور به انتخاب می‌شود: توبه یا سکوت!

شاید این از خوش شانسی ما باشد که این جریان تمامیت‌خواه، پیش از انکه خیلی دیر شود، از چهره خود رونمایی کرد. این یک فرصت و شاید آخرین فرصت، برای جامعه سیاسی آزادیخواه ایران باشد تا به خود بیاید. بپذیرد که بسیار بد بازی کرد، که از زمان عقب ماند، که در خلق گفتمان «اقتدار دموکراتیک»، که در تشخیص جایگاه «ملی گرایی ایرانی» که در فهم انقلاب‌های عصر اطلاعات و باز نگری در بسیاری از باور‌های سنتی خود، از مردم و بویژه نسل جوان کشور، عقب افتاده است.

ما نمی‌‌توانیم به حربه زشت و زنگ‌زده شهیدنمایی متوسل شویم. رقیب تمامیت‌خواه ما، بسیار به‌روزتر و بهتر بازی کرد. اگر نمی‌‌خواهیم جنگ نهایی را ببازیم، باید پیروزی در این نبرد اولیه را به رقیب تبریک بگوییم. بر سر اصول‌مان بایستیم و از نوسازی نهراسیم. ایرانیانی که در این روز‌ها در خیابان‌ها و میادین بزرگ جهان صحنه‌های بی‌بدیلی از عشق به ایران و آزادی آن را به نمایش گذاشتند، شایسته ستایش‌اند نه تحقیر! ما، به‌درستی به تصمیم‌شان احترام می‌گذاریم، اما راهشان را نقد می‌کنیم. هرگز با اقتدارگرایی هم‌صدا نمی‌‌شویم و هرگز از تکرار این هشدار خسته نمی‌‌شویم که در پیکار با هیولا، خود به هیولایی دیگر بدل نشویم.


نظر خوانندگان:


■ با عرض ارادت زیاد خدمت جناب پورمندی، خیلی ممنون از این بیانات که خیلی با ارزش می‌دانم.
شاید که دلیل عدم موفقیت نیروهای دمکراتیک ناهمگون بودن آنها در گذشته باشد، از این جهت که هر کسی ادعایی داشت، الزاما پایبند به یک راه دمکراتیک نبود. شاید یک وجه مثبت این تغییر صف آرایی در اپوزيسيون خالص تر شدن صف دمکراسی خواهان باشد.
عمیقا معتقدم که یک جبهه جمهوری خواهی با برنامه مشخص و رهبری منسجم و کارآمد همه میدان سیاسی ایران را در اختیار خواهد داشت. جامعه ایران با موضوعات گسترده آن، تکثر طیف های اجتماعی و همچنین بلوغ فکری در بخش قابل توجه کشور به این راحتی در اشغال یک گرایش پوپولیستی در نخواهد آمد. در صدی از مردم با فرصت طلبی آگاهانه دنبال خروج از مهلکه سهمناک موجود هستند. همه زیر و زبر های دهه های گذشته به این راحتی از اذهان پاک نمی‌شوند.
به عنوان یک شهروند امیدوارم که پیشکسوتان در طیف جمهوری خواهی اجماع لازمه را برای حضور موثر در صحنه سیاسی پیدا کنند.
ممنون از توجه شما، ارادتمند بهمن


■ از نگاه من تمامیت‌خواهی جناح پهلوی نه نقطه ضعف بلکه قوت آن است چرا که مردم به دنبال یک اقتداری مدرن برای رسیدن به توسعه‌ای هستند که در نیم قرن اخیر مغفول مانده و همسایگان ایران با شتاب پیشی گرفته‌اند واین امر از طریق مشارکت سیاسی و روش‌های دموکراتیک در جامعه پرتکثر امروز ایران تعلیق بهمحال است و مضمون اصلی مبارزه مردم نه نیل بی‌واسطه به دموکراسی که می‌تواند خود عاملی برای مخدوش کردن توسعه و شرایط هرچ و مرج که به دفعات در فواصل انقلاب تکرار شده بلکه توسعه و رهایی از وضعیت فلاکت بار امروز است. آن مردمی که به ندای پهلوی گوش فرا می‌دهند نه اینکه از سابقه استبدادی شاهان قبلی بی‌اطلاع باشند بلکه حتی باوچود نیم قرن تبلیغ مستمر جکومت و روشنفکران بر علیه این خانواده آن را به عنوان میان‌بری برای رهایی می‌پذیرند. هرچند که اعمال روش‌های خشن با توجه به رشد و آگاهی دیگر امکان‌پذیر نخواهد بود و به دنبال الگوی رشدی هستند که توسط این خانواده کما بیش موفق عمل کرده است و از این نظر هواداران پهلوی دموکراسی را نه در انتخاب و یا الویت نخست بلکه ان را نتیجه طبیعی توسعه و در ذیل آن می‌بینند و از این رو در این رقابت چمهوری‌خواهان موجود شانسی برای جلب توجه ندارند. تنها یک رقیب می‌توان برای رضا پهلوی متصور شد و آن فرد قدرتمند اقتدارگرای احتمالی در اردوی جمهوری‌خواهی است که بتواند الگوی آمرانه توسعه سلسله پهلوی و یا همچون همسایگان در حال توسعه ایران را دنبال کند.
bahrang


■ درود بر جناب پورمندی گرامی،
جهان کنونی، دنیایی است که جهت راست روی وجه غالب سیاست کنونی است، که در اینجا نمی خواهم به علل و عوامل ان بپردازم. این گرایش جهانی به راست روی سلطنت طلبان سکوی پرواز می دهد. واما این تمام ماجرا نیست.
جانب دیگر مسئله در نرم اندیشی جبهه جمهوری خواهان قابل فهن است. در زیر بخشی از نوشتار علی صدق را در تحلیل بجا ماندگی جمهوری خواهان دمکراتیک می آورم:
کارزار «از دموکراسی بگو» در نگاه نخست، طنینی دلنشین، متمدنانه و سراسر ایجابی دارد. دعوتی همگانی به گفتگو، مفاهمه، مدارا و پرهیز از خشونت؛ گویی می‌توان هیولای لِویاتان را با کلمات رام کرد و با انباشتِ هشتگ‌ها و بیانیه‌ها، به یک گذارِ مسالمت‌آمیز دست یافت. اما آیا تقلیل دادنِ امر سیاسی به «گفتن» و «گفتگو»، نشانه‌ای از بلوغ سیاسی است یا فرار از مغاکِ هولناکِ سیاست؟ کارل اشمیت، حقوق‌دان و متفکر شهیر آلمانی، در رساله‌ی درخشان «بحران دموکراسی پارلمانی»، انگشت روی همین نقطه می‌گذارد. او با نقدِ سنتِ لیبرالیسم، نشان می‌دهد که چگونه لیبرال‌ها حقیقتِ ستیزه‌جوی سیاست را به یک «گفتگوی بی‌پایان» (Everlasting conversation) تقلیل می‌دهند. از منظر اشمیت، تراژدیِ جمهوری‌خواهانِ ایرانی در این است که آن‌ها «تصمیم‌گیریِ» حاکمانه را با بحث و تبادل‌نظر جایگزین می‌کنند. آن‌ها گمان می‌برند که با استدلال، اقناع و آگاهی‌بخشی می‌توان بر تضادهای وجودی غلبه کرد، درحالی‌که امرِ سیاسیِ انضمامی، پیش و بیش از هر چیز، در لحظه‌ی «استثناء» و با یک «تصمیمِ» قاطع متولد می‌شود.
گره اصلی و ضعف بنیادین کارزار «از دموکراسی بگو» و جریان‌های مشابه در اپوزیسیونِ امروزِ ایران، دقیقاً در همین کژفهمیِ رادیکال از ذاتِ سیاست نهفته است: فقدانِ اراده برای «تصمیم» و ناتوانی در ترسیمِ قاطعِ مرز میان «دوست و دشمن». اشمیت به ما می‌آموزد که هسته‌ی سختِ امر سیاسی، نه رقابتِ انتخاباتی و نه مباحثاتِ روشنفکری، بلکه تمایزِ وجودی میان دوست و دشمن است. اپوزیسیونِ مدافعِ این کارزار، عرصه‌ی سخت و خونینِ تنازعِ نیروها را با یک سمینارِ آکادمیک اشتباه گرفته است. حریفِ آن‌ها در داخل، یک رژیمِ سیاسی با خصلتِ تمام‌عیارِ الاهیاتی-سیاسی است که از اِعمالِ خشونتِ حاکمانه و تعیینِ بی‌لکنتِ دشمنِ خود ابایی ندارد و دقیقاً به همین دلیلِ اشمیتی، «حاکم» است. اما کارزارِ جمهوری‌خواهان ایرانی در مقابل، به جای تولید «قدرت» و صورت‌بندیِ یک اراده‌ی معطوف به تأسیس، به رمانتیسیسمِ سیاسی پناه برده و دشمنِ خونی را به یک «رقیبِ مباحثاتی» تقلیل می‌دهد که لابد قرار است با شنیدنِ فضایلِ دموکراسی، مجاب شده و از اریکه‌ی قدرت پایین بیاید.
اما چرا این کارزار قادر به ساختِ یک بدیلِ (آلترناتیو) سیاسیِ جدی و هژمونیک در ایران نیست؟ پاسخ را باید در تقدمِ «تصمیم» بر «قانون» جستجو کرد. طرفدارانِ این کارزار، شیفته‌ی فرمالیسمِ حقوقی‌اند؛ آن‌ها گمان می‌کنند که با نگارشِ پیش‌نویسِ قانون اساسیِ دموکراتیک و تکرارِ مفاهیمِ حقوق بشری، یک دولت یا رژیمِ جدید خلق می‌شود. اما هر نظمِ حقوقی و هر ساختارِ قانونی، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، نیازمندِ یک اراده‌ی حاکمانه‌ی پیشینی است که آن نظم را از درونِ آشوب مستقر سازد. به بیانِ دیگر، نمی‌توان بدونِ غلبه‌ی فیزیکی و سیاسی بر دشمن در یک وضعیتِ استثنایی، صرفاً با آرزوهای دموکراتیک یک «نظم حقوقی» نوین بنا کرد. دموکراسی، فرمِ اداره‌ی یک دولتِ از پیش‌تأسیس‌شده است، نه ابزارِ برانداختن و تأسیسِ آن.
افزون بر این، چنان‌که متفکرانی چون اریک فوگلین نیز در نقدِ رژیم‌های مدرن نشان داده‌اند، نمایندگیِ راستینِ یک جامعه صرفاً از طریقِ صندوقِ رأی، رویه‌های دموکراتیک یا شعارهای انتزاعی محقق نمی‌شود؛ بلکه نیازمندِ قسمی «نمایندگیِ وجودی» است. در این ساحت، یک نیروی سیاسی تنها زمانی به بدیلی واقعی بدل می‌شود که قادر باشد روح، حقیقتِ تاریخی و نظمِ غاییِ یک ملت را در برابرِ بی‌نظمیِ حاکم نمایندگی کرده و با یک کنشِ مقتدرانه، نظمی نوین را برپا سازد. کارزارِ «از دموکراسی بگو»، تهی از چنین جوهره‌ی وجودی است؛ تلاشی است نمادین برای پنهان شدن از شراره‌های سوزانِ آتشِ سیاست.
تا زمانی که این بخش از اپوزیسیون از غارِ گرم‌ونرمِ «گفتگوی بی‌پایان» خارج نشود و با چشمانی باز و بدونِ توهم به مغاکِ سیاست و ضرورتِ تن‌دادن به منطقِ دوست/دشمن خیره نگردد، هیچ بدیلِ انضمامی و قدرتمندی خلق نخواهد شد. تاریخِ تأسیسِ رژیم‌ها را نه با «گفتن»، بلکه با «اراده کردن» می‌نویسند.
با احترام حسین احمدی


■ با سلام. گفتنی زیاد است بخشی از آن‌ها را در نوشته‌های اخیر در گویانیوز نوشتم. در اینجا به این نکته بسنده می‌کنم که یکی از خطاهای راهبردی جمهوری خواهان این بود که آینده‌ی جمهوری خواهی را به استحاله‌ی نظام اسلامی و بعد اصلاح‌طلبی و تحول‌خواهی پیوند زدند. یعنی جمهوریت مورد نظر خود را در دنباله‌ی نظام ولایت فقیه دیدند و معرفی کردند. این گروه از جمهوری خواهان به این نیاندیشیدند که این نظام اصلاح پذیر نیست و مجبور است روز به روز بخاطر بی‌کفایتی و رانتخواری و فساد ماهوی به خشونت بیشتری متوسل شود و ناچار روزی مردم ایران چنان عاصی و جان به لب خواهند شد که از این نظام گذر خواهند کرد و این دستگاه و کسانی که در پی تحول آن هستند را پشت سر خواهند گذاشت.
در عرصه‌ی سیاست آنچه در نهایت باعث شکست یا پیروزی می‌شود «نگاه» و «داوری» و قدرت ارزیابی و نگاه کردن به آینده و دیدن آن است (دیدن محتمل‌ترین سناریوها). بخشی از جمهوری‌خواهان که سرنوشت خودشان را به تحول خواهی و به نخست وزیر «دوران طلایی امام» گره زدند شکست خودشان را تضمین کردند. میرحسین قطب شما همان کسی بود که می گفت اسلام می‌گوید کافر را بکشید و نیمه‌جان آن را تمام‌کش کنید. شما به امامزاده‌ای دخیل بستید که جزو دستگاه سرکوب خمینی در دهه‌ی شصت بود.
به غیر از دو کشته که در جنگ خمینی و صدام دادیم دو تن از نزدیکان من در زمان میرحسین موسوی به زندان افتادند و تا سرحد مرگ شکنجه شدند و تا پای اعدام رفتند. یکی از آنها برادرم که عضو هیچ سازمانی نبود و چون اطلاعاتی نداشت تا به شکنجه گران بدهد فکر می‌کردند دارد مقاومت می‌کند و او را بیشتر و بیشتر آزار و ایذا کردند. ما نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم. من آدم انتقامجویی نیستم اما دور از عدالت است که این جنایت‌ها بی‌پاسخ بمانند و امیدوارم روزی تمام کسانی در جنایت‌های موحش جمهوری اسلامی دست داشتند در دادگاهی منصفانه و تحت نظارت بین‌المللی با قربانیان خود روبرو شوند.
شما هم بنشینید و برای میرحسین مرثیه بخوانید اما بدانید که همیشه تقصیر رقیب نیست گاهی تصمیم های نادرست راهبردی ما را به شکست می‌کشاند. دفاع کردن از یکی از عوامل کشتار دهه‌ی شصت در نظر من مصداق عینی خشونت ورزی است. ما با عمل افراد کار داریم نه با ادعای خشونت پرهیزی آنها.
می‌خواستم این را در قالب مقاله‌ای بنویسم و برای «ایران امروز» بفرستم اما فعلن به همین یادداشت در پاسخ به مقاله شما بسنده می‌کنم.
یوسف جاویدان


■ با تشکر از پورمندی عزیز و کامنت دوستان دیگر.
۱- دوگانه‌ای که آقای پورمندی تحلیل کردند دقیقا آن چیزیست که باید با آن به مبارزه نرم پرداخت. با کامنت بهرنگ نمی‌توانم همراه شوم و تسلیم به اقتدارگرایی از هر نوع آن زیانبار است. اگر چه جامعه ایرانی پتانسیل دمکراسی در پسا جمهوری اسلامی را ندارد اما باید در آن مسیر قرار گیرد، دادن فرمان به سمت تک صدایی جواب درستی نیست.
۲- به دلایل بالا فاصله گرفتن از چتری که به نام شاهزاده پهلوی گسترده شده را نادرست و مضر به حال جنبش آزادیخواهی می‌دانم. خالی کردن عرصه به نفع خشونت‌طلبی و جولان پوپولیسم دقیقا کاریست که امروز نباید کرد، و اگر فردا دیر باشد بخشی از شماتت آن متوجه دیگران است.
۳- لزوم یکپارچگی دموکراسی‌خواهان و ایجاد تشکیلات واحد با رهبری منسجم که بهمن گرامی اشاره کرد امریست ضروری، ولی هیچ تناقضی با همراهی و حمایت امروزین از رضا پهلوی و توقع جوابگو بودن از رهبری وی ندارد.
۴- تقسیم اپوزیسیون به سلطنت‌طلب و جمهوری‌خواه کاریست بس اشتباه. اگر چنین نگرشی جا افتاده است، ناصواب و مضر به حال جنبش است. شاید الیت‌های جامعه تعبیر دقیق خود را دارند و تمرکزی روی الفاظ نمی‌کنند، اما این گویش پیام نادرستی به کل مردم می‌رساند. طرح گذار (اضطرار) تیم آقای پهلوی نیز در قالب همین اشتباه انجام رفراندم “دو گانه” در ۳ ماه اول را مطرح می‌کند. رفراندمی با تم “نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”. اگر رجوع دهیم به اکثریت مصاحبه‌های رسمی شاهزاده پهلوی خود ایشان در جبهه دموکراسی‌خواه ایران قرار می‌گیرد. این ظرفیتی است که باید در مقابل سمت تیره و خطرناک تحولات کنونی برجسته و تقویت شود.
۵- وجه مثبت تحلیل آقای پورمندی شناسایی و تقدیر از حرکت دیاسپورای ایرانی است. آنها که همراه تمام و کمال با این حرکت هستند و محکم در کنار آن ایستاده‌اند، بیشترین امکان را نیز برای تاثیرگذاری برآن دارند.
با احترام، پیروز.


■ با درود جناب جاويدان،
من بر این تصورم که شما جمهوری خواهان را با اصلاح‌طلبان اشتباه گرفته اید. جایی که من از قصور جمهوری خواهان گفتمان به میان می آورم، انتقادی است بر نحوه سازماندهی و دیدگاهی است که تلاش دارد آخرین فرد را هم به شناخت و آگاهی تهییج وادارد و آنگاه مناسبات نظام جمهوری اسلامی را درهم ریزد. قطعأ جمهوری خواهانی هستند که اندیشه گذار مسالمت‌آميز دارند، اما جمعیت اکثریت آنها اینگونه تفکری ندارند. اشکال آنها بیشتر نرم اندیشی در سازماندهی و تشکیلات خود و تشکیل یک مشت سنگین برای عبور از جمهوری اسلامی است. در چند روز اخیر گویا بخش وسیعی از آنها این نقصان را متوجه شده اند و در شکل گیری سازماندهی در تعجیل هستند، ولی فرصت از دست رفته، حداقل تأثیر گذاری آنها در جنبش را به پس تر واگذاشت.
با احترام حسین احمدی


■ درود به هم‌وطنان گرامی: آقای پورمندی محترم،
اجازه بدهید فقط یک جمله شما را نقد کنم: نوشته‌اید: «عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند».
که اگر واقعی‌تر بیاندشیم درست تر نبود میگفتید: ریشه بالقوه عروج رضا پهلوی از روز بعد از انقلاب ۵۷ پس از اعدام‌ها و کشتار محاربی مردم بی گناه ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی با حمایت گفتمان چپ ایران شروع شد، اما او با سابقه مبارزه درخشان خود در جلب اعتماد گام به گام مردم بی‌دفاع ایران و علنی و عملی کردن برنامه‌های سیاسی خود برای واژگونی و گذار ازاین نظام خونخوار، در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم انباشته به‌حق مردم را، با احساس مسولیتی بسیار بالا و پیگیر، بنحو احسن مدیریت و رهبری کند؟ ایشان هیچ چیزی را تصاحب نکرد. مردم اعتماد خود را فقط به او تقدیم کردند.
با احترام آرمان اميدوار


■ جناب پورمندی گرامی با سلام
شما ضمن نقدتان و ترستان از اقتدار گرایی و تمامیت‌خواهی در عین حال به نوعی از موقعیت‌سنجی شاهزاده رضا پهلوی در جنبش دیماه و رهبری ایشان اگر نگویم تقدیر لااقل اذعان کرده‌اید ‌همچنین از دیاسپورای ایرانی که با تجمع میلیونی خود در سراسرجهان همه دنیا را به تحسین و شگفتی واداشت ستایش کرده‌اید، سپاسگزارم
اما با احترام به آقای موسوی که جنبش سبز را رقم زدند و بیش از پانزده سال با همسرشان در حصر ولی فقیه هستند من نه ایشان و نه آقای تاجزاده را هم که کم زندان نکشیدند و شجاعانه ولی فقیه را نقد کردند به خاطر پس زمینه اسلام سیاسی که دارند و هنوز هم دارند به عنوان رهبران جنبش نمی‌پذیرم. اسلام سیاسی به خصوص شیعه ایدئولوژیک آن خطرش از اقتدار گرایی سکولار بسیار بیشتر است. متاسفانه این موضوع آن طور که شایسته است مورد نقد دوستان چپ قرار نگرفته است ناگفته نماند من هم موافق تمامیت‌خواهی نیستم و با خشونت و انتقام‌گیری هم مخالفم.
ما باید از این دور باطل خشونت خارج شویم و یک بار برای همیشه دست از خشونت و انتقام بکشیم و حتی قاتلان همین فاجعه دیماه ۱۴۰۴ را به دادگاه عادلانه با داشتن وکیل مدافع و رعایت حقوق انسانی آنها بسپاریم در پایان میخواستم تجربه خودم را از تجمع ۱۴ فوریه لس‌انجلس که ۵۰۰ مایل از محل زندگیم فاصله داشت بیان کنم.
در گردهمایی لس‌آنجلس حتی یک شعار تفرقه‌افکنانه سر داده نشد حتی تابلویی به زبان کردی در تایید رضا پهلوی دیدم به قدری فضا همدلانه بود که وصف ناپذیر است. پرچم شیر و خورشید، پرچم امریکا و تعداد خیلی کمی هم پرچم اسراییل در اهتزار بودند. عکس‌های جاوید نامان هم به وفور در درست شرکت کنندگان بود که با دیدن آنها بی‌اختیار اشک‌مان جاری می‌شد.  گمان نمی کنم که همه شرکت کنندگان پادشاهی‌خواه بودند. ایران، مردم ایران و شهدای جنبش در الویت بودند البته شعار به نفع شاهزاده رضا پهلوی هم زیاد سر داده می‌شد.  یک شعار نوشتاری هم به زبان کردی در دست کسانی که نزدیک ما بودند در تایید رهبری شاهزاده دیده می‌شد.
با تشکر دهقان


■ با درود به شما آقای حسین احمدی
از یادآوری شما ممنونم. در دو جا عبارت‌های «این گروه از جمهوری‌خواهان ...» و «بخشی از جمهوری‌خواهان ...» را بکار بردم چون صحبت من در مورد تمام جمهوری‌خواهان نبود. حرف شما درست است که باید بین اصلاح طلبان و جمهوری‌خواهان تفاوت قائل شد اما در عمل بخش نه چندان کوچکی از کسانی که خود را جمهوری‌خواه می‌نامند دنباله رو یا دستکم حامی پر و پا قرص اصلاح‌طلبان بودند و هستند.
همین مقاله یک نمونه‌اش که سخن را با میرحسین موسوی آغاز می‌کند. نگاه کنید به انبوه نوشته‌ها در طول سالیان که از «سازندگی» رفسنجانی و معجزات خاتمی و روحانی گفتند و با وجود ناامیدی از یکی از آنها وقتی یکی دیگر از راه رسید دوباره دل به او بستند. نگاه کنید به انبوه تومارها و امضاها به نفع تاج‌زاده و میرحسین و دیگر اصلاح‌طلبان. چه کسانی زیر این تومارها چپ و راست امضا می‌گذاشتند و امید به گشایش روزنه‌ای از سوی آنها داشتند؟ اکثرا کسانی که خود را جمهوری‌خواه می‌نامند. با این وجود من عبارت «این گروه از جمهوری‌خواهان ...» و «بخشی از جمهوری‌خواهان ...» را بکار بردم چون درست نمی‌دانم که همه را در این طیف بگذارم.
با سپاس ~ یوسف ج


■ آقای پورمندی با توجه به ارادتی که شما به میرحسین موسوی و مشی سیاسی او دارید، که در این نوشته هم پیداست، دوست دارم نظر شما را در مورد فراخوانی که آقای امیرارجمند دیروز تحت عنوان “کمیته موقت اجرایی برای تاسیس جبهه نجات ایران” منتشر کرد بدانم، چه به نظر من مندرجات این فراخوان بیش ازآنکه دعوتی از عموم جمهوری خواهان دمکرات برای تشکیل “جبهه نجات ایران” باشد، دعوتی است برای تشکیل “جبهه نجات ایران اسلامی” توسط اصلاح‌طلبان، به عبارت دیگر نوعی عقب گرد از موازین پیشین میر حسین.
با احترام آرش


■ متاسفانه تلاش‌هایی که جمهوری‌خواهان پس از موفقیت‌های بیشتر جوانان دانش آموخته بیرون از کشور با پیوستن به شاهزاده پهلوی شروع کرده‌اند نشان از کوتاهی‌های آنان طی ۴۷ سال گذشته دارد. و یکی از دلائل مهم و اصلی این عقب‌ماندگی جمهوری‌خواهان، به جای داشتن اهل مبارزه سازمانی بیشترشان نویسنده و تحلیل‌گر  و تندروهای کلاب‌هاسی هستند و کسی هم جز از خودشان خواننده ندارند، مانند من مشروطه‌خواه کم دارند.
من مشکل امروز جمهوری‌خواهان را از زمانی که تیمسار مدنی زنده بود احساس کردم و می‌دانستم ایران فردا را دیگر نمی‌شود با یک جبهه و باور سیاسی برپا کرد و باید این بار همچون کشور‌های دموکراتیک به جای دشمنی و فحاشی به یکدیگر با ارائه برنامه همفکران خود را تقویت کرد نه تنها با نویسندگی و نیش زدن و توهین به رقیب. به همین دلیل من که مشروطه‌خواه هستم سالها پیش دست بدامن تیمسار مدنی شدم و گفتم آقا خودتان را از مشروطه‌خواهان جدا نکنید همکاری این دو جبهه اصلی می‌تواند خیلی سریع جمهوری اسلامی را تضعیف کند ولی زمانی بود که خاتمی آمده بود سر کار و تیمسار به من گفت شما درست می‌گویی موافقم ولی چند ماهی به من فرصت بده تا ببینیم خاتمی چکار خواهد کرد بعدا دوباره با هم گفتگو می کنیم. از ایشان یک سال خبری نشد رفتم سراغ دکتر محمد امینی، فرد شاخص دیگری از جمهوری‌خواهان ایشان هم در ابتدا استقبال کرد که من جلسه‌ای با چند تن از مشروطه‌خواهان در حد و اندازه خودش ترتیب بدهم. ولی گویا همفکران ایشان او را از ادامه کار برحذر داشتند و ایشان گفت به من بیشتر وقت بدهید. خبری نشد رفتم سراغ شادروان ناصر انقطاع استقبال ایشان فوق العاده بود. همه این‌ها را که کوتاه می‌نویسم آقای خلیلی مدیر شرکت کتاب که خودش از طرفداران زنده یاد دکتر مصدق بودند در جریان تلاش‌های من بود. قرار بود جلساتی از دو طرف آغاز شود طبیعت فرزند آقای انقطاع را از دست او گرفت و کار ما منقطع گردید.
خلاصه اینکه من تا همین چند ماه پیش در صدد تلاش گفتگو با معمرین جبهه ملی در ایران بودم که آن‌ها هم دیگر جوش وخروش گذشته را ندارند و کنار نشسته‌اند. یکی دو ماه پیش به آقای دکتر مسعود نقره‌کار نامه‌ای نوشتم از ایشان هم همین را خواستم تا دیر نشده سوار قطاری شوید که در حال آماده شدن برای حرکت است و با اعلام همبستگی با رضا پهلوی که او حتما استقبال خواهد کرد جریان مبارزه را از جریان یک طیفی خارج کنید و از فرصتی به نام رضا پهلوی برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بهره بگیرید. ایشان پاسخ داد من تلاشم را خواهم کرد ولی چیزی شنیده نشد.
قبلا هم در همین ایران امروز این ماجراها را نوشته‌ام. اکنون برای بار چندم تکرار می‌کنم هنوز دیر نشده رضا پهلوی به شما مرشدین جمهوری‌خواه برای ساختن ایران نیاز حتمی دارد. کمی حسن نیت نشان بدهید به استقبال این دیاسپورای شگفت‌انگیز چند میلیونی که به فراخوان اخیر آری گفتند بروید و بدور از هر پیچ و خمی صاف و ساده به مشروطه‌خواهان اعلام همبستگی کرده و تا خبری نشده پیمان‌نامه و قول و قرار‌های خود را با آنها بنویسید و امضا کنید تا کسی نتواند زیر میز بزند. از جاه و جلال و ابهت و بزرگی شما چیزی کم نمی‌شود چون شما این کار را برای نجات دائمی مردم ایران از دست دیکتاتوری و در گیری‌های بعدی انجام می‌دهید.
صادقانه بگویم هدف و اصرار من برای همبستگی جمهوری‌خواهان با پادشاهی خواهان این است که هر چه در فردای آزادی بین این دو گروه اصلی سیاسی در ایران دوستی و همکاری بیشتری باشد سازندگی کشور که به ویرانه تبدیل شده سریعتر و بهتر انجام می‌شود تا اینکه این دو جبهه رقیب خود را دشمن خود بپندارند و نیروی خود را بیشتر در حذف همدیگر بکار گیرند.
پاینده ایران و مردم ایران. سیاوش


■ دوستان عزیزی که بر من منت گذاشتید و نظر دادید، از همه شما سپاسگزارم. برای من آموزنده تر می‌بود، اگر وارد گفتگو با تک تک شما می‌شدم، اما توان و وقت به من این اجازه را نمی‌دهند. تنوع نگاه‌ها در مجموعه کامنت‌ها نسبتا زیاد است و به گمانم این یاداشت و کامنت‌ها، بعدها می‌تواند یک نمونه جالب برای کسانی باشد که تاریخ این روزهای ما را خواهند نوشت. آنچه برای من ارزشمند است، همین روحیه جستجوگر، فارغ از تعارفات و عصبیت است که به‌رغم اوضاع به شدت عصبی حاکم بر جامعه، بر فضای گفتگو حاکم بوده است. ظاهرا هیچ راه میانبری وجود ندارد و شاید از دل تبادل‌نظرهایی از این نوع، به سوی تفاهم متقابل پیش برویم.
برقرار باشید پورمندی




نظر شما درباره این مقاله:








پاره‌ای ملاحظات در خصوص لحظات حساس کنونی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 14:23

پاره‌ای ملاحظات در خصوص لحظات حساس کنونی


پرویز هدایی

رسانه‌های آلمان چگونه انقلاب ملی شیر و خورشید را منعکس کرده‌اند؟

حرکت اعتراضی کنونی در ایران هیچ رهبر یا سخنگویی ندارد؛ اما در رابطه با رضا پهلوی باید بگویم که او هیچ پایگاهی در میان ایرانیان ندارد. از «اسماعیلیون» می‌توان به‌عنوان فردی که جایگاهی در میان ایرانیان داشت یاد کرد و همچنین از مجاهدین خلق به‌عنوان جریانی صاحب‌نفوذ.(دانیل گرلاخ، مفسر سیاسی در گفتگو با کانال دو آلمان، ۱۱ ژانویه)

این تحلیل عجیب پس از حماسه ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه و در کانال دو از سوی مفسری صورت می‌گیرد که خود صاحب‌امتیاز یک مجله سیاسی است؛ آن هم در شرایطی که تنها چند روز قبل از آن، میلیون‌ها ایرانی به دنبال فراخوان شاهزاده رضا پهلوی به خیابان آمده بودند.

متأسفانه این یک مورد استثنائی نیست و در رسانه‌های آلمان مشابه آن را به کرات شاهدیم. در اینجا سعی می‌شود برجسته‌ترین و پربیننده‌ترین رسانه‌های آلمانی در رابطه با «انقلاب شیر و خورشید» بررسی شوند:

۱. کانال دو (ZDF)
این کانال در هفته‌ها و ماه‌های گذشته برنامه‌های متنوعی را در رابطه با ایران عرضه کرده که متأسفانه در اکثر آن‌ها نگرش خاصی غالب است. در ابتدای نوشته، اظهارات مفسری به نام دانیل گرلاخ در رابطه با اپوزیسیون ایران نقل شد. چند روز بعد، کانال دو پای صحبت مفسر دیگری می‌نشیند که او هم اظهاراتی در راستای سخنان مفسر قبلی بیان می‌کند: «اپوزیسیون ایران انسجام ندارد، در نتیجه پس از براندازی ج.ا می‌توان انتظار هرج‌ومرج را داشت.» او اضافه می‌کند که ج.ا اکنون مواضع محکمی در داخل کشور دارد و جنگ دوازده‌روزه نشان داد قدرت نظامی رژیم بیش از آنی بود که قبلاً تخمین زده می‌شد.

کانال دو در یکی از آخرین برنامه‌هایش در رابطه با ایران (پنجم فوریه)، پس از اولین دور مذاکرات مسقط، از قول خبرنگارش در آمریکا می‌گوید: «براندازی ج.ا در حالی که برای فردای پس از آن هیچ برنامه‌ای در دست نیست، می‌تواند تمام منطقه را متلاطم کند؛ همسایگان ایران از جمله اسرائیل و عربستان هم همین نظر را دارند.»

این در حالی است که می‌دانیم نتانیاهو و وزیر دفاع عربستان در روزهای گذشته درست خلاف این سخنان را گفته‌اند. وزیر دفاع عربستان حتی به آمریکا اخطار داد که پس از این تجمع قوا در مرزهای ایران، انجام ندادن هیچ اقدام نظامی می‌تواند ج.ا را به اقدامات وحشیانه در منطقه ترغیب کند.

۲. کانال یک (ARD)
این کانال نیز مانند کانال دو، عمومی (غیرخصوصی) است و توسط هیئتی از احزاب و سندیکاهای آلمان اداره می‌شود. در رابطه با انقلاب شیر و خورشید، این کانال مواضع قابل‌قبول‌تری در مقایسه با کانال دو گرفته است؛ مثلاً پس از مذاکرات مسقط، از اینکه در این مذاکرات شرایط اسفبار مردم ایران مورد بحث قرار نمی‌گیرد، ابراز تأسف کرد.

اما همین کانال در گزارش خود درباره ایران در ۲۴ ژانویه، ضمن تأکید بر قتل‌عام ۸ و ۹ ژانویه، تعداد کشته‌های به‌ثبت‌رسیده را ۵ هزار نفر و تعداد دستگیرشدگان را ۲۷ هزار نفر ذکر می‌کند، اما در این گزارش نکات زیر توجه را جلب می‌کند:

• در رابطه با شاهزاده رضا پهلوی: اگرچه در تظاهرات نام او آورده می‌شود، اما او یک «فارس» است، در حالی که در ایران اقوام متفاوتی زندگی می‌کنند و او نمی‌تواند نماینده تمام ایرانیان باشد!
• محمدرضا شاه: او ایران را مدرنیزه کرد، اما حتی امروز هم در ایران مورد تنفر است!
• در ادامه گزارش گفته می‌شود: همه همسایگان و اسرائیل به آمریکا اخطار داده‌اند که از ضربه نظامی به ج.ا پرهیز کند، چرا که ایران در پاسخ به آن‌ها ضربه خواهد زد.

روشن است که این اخطار در ۲۴ ژانویه وجود نداشت، بلکه در اوایل ژانویه بود که اسرائیل و حتی عربستان از آمریکا خواستند پیش از وارد کردن ضربه نظامی، اقدامات دفاعی لازم را برای حفاظت از آنان انجام دهد. مواضع کنونی اسرائیل کاملاً روشن است و احتمالاً در وارد کردن ضربه نظامی به ج.ا شرکت خواهد کرد.

۳. دی‌ولت (Die Welt) و ان‌تی‌وی (n-tv)
این دو شبکه تلویزیونی خصوصی و موفق در آلمان، در رابطه با پرداختن به انقلاب ملی شیر و خورشید موفق عمل کرده‌اند. خواننده می‌تواند مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی با «دی‌ولت» در فوریه ۲۰۲۵ را با مصاحبه ایشان با کانال یک در ۲۳ ژانویه امسال (در میانه انقلاب) مقایسه کند.

۴. نشریات بیلد (Bild) و دی‌تسایت (Die Zeit)
در حالی که «بیلد» تصویری روشن از انقلاب ایران به نمایش می‌گذارد و پیشاپیش به استقبال دمونستراسیون پرشکوه ۱۴ فوریه (به‌عنوان بزرگترین تظاهرات تاریخ شهر مونیخ) می‌رود و بر نقش وحدت‌بخش شاهزاده تأکید می‌کند، نشریه «دی‌تسایت» ضمن اعتراف به اقبال عمومی از شاهزاده، این اقبال را فقط مربوط به این انقلاب دانسته و آن را «نمادین» توصیف می‌کند. از همه مهم‌تر، در مقاله‌ای با عنوان «چرا اپوزیسیون ایران نتوانسته در نقش آلترناتیو ظاهر شود»، مدعی است که برای ج.ا هیچ جایگزینی در دست نیست.

رسانه‌های آلمانی در رابطه با انقلاب ما کجا ایستاده‌اند؟

«رژیم ایران به آخر رسیده، ایرانیان علیه رژیم به‌پا خاسته‌اند و رژیم باید این واقعیت را بپذیرد.»(فریدریش مرتز، صدراعظم آلمان)

هنگامی که بالاترین مقام اجرایی کشور، سیاست‌های نابخردانه و ضدمردمی دولتی را چنین مستقیم مورد حمله قرار می‌دهد، افکار عمومی انتظار دارد رسانه‌ها نیز با صراحت و پیگیری، واقعیات پشت‌صحنه را به نمایش بگذارند و نشان دهند چگونه می‌توان با مردم همراهی کرد.

اما بخشی از رسانه‌های آلمانی این نقش را به‌درستی ایفا نمی‌کنند. به‌عنوان نمونه، وقتی یکی از کانال‌های مهم کسی چون «گرلاخ» را به‌عنوان تحلیلگر به صحنه راه می‌دهد که مدعی است رضا پهلوی پایگاهی در میان مردم ندارد و با برافتادن حاکمیت کنونی هرج‌ومرج مستولی می‌شود، در واقع نشان می‌دهد که بخشی از رسانه‌های آلمان با وجود سال‌ها داشتن خبرنگار در ایران، از واقعیات جامعه ما به‌دورند؛ و این البته خوش‌بینانه‌ترین تفسیر است.

اصل داستان چیست؟

طیف وسیعی از «گرلاخ» در کانال دو و «بوس» در کانال یک، تا تحریریه «آر.بی.بی» (RBB) و امید رضایی در «دی‌تسایت»، یک خط مشترک را دنبال می‌کنند. این طیف، نقش سازنده شاهزاده در تحولات سال‌های اخیر را نفی کرده یا علیرغم پاسخ میلیونی مردم به فراخوان‌های او، مدعی‌اند که وی فقط نقشی نمادین دارد. آن‌ها همچنین ظاهراً متوجه محبوبیت بسیار پادشاه فقید و شهبانوی ایران نیستند و مدعی‌اند پادشاه در ایرانِ امروز منفور است. راستی چرا؟

شاید کنفرانس مطبوعاتی «اینس شورتنر»(Ines Schwerdtner)، سخنگوی حزب چپ آلمان (Die Linke) در ۱۲ ژانویه، کمک کند تا ریشه‌های سیاسی این اندیشه را بازشناسیم. او در این کنفرانس گفت:

• بمباران ایران و محو ج.ا از این راه، کمکی به دموکراسی نمی‌کند.
• نمایندگان واقعی مردم را باید در میان زندانیان سیاسی جست، نه تبعیدیان و مهاجران.
• دموکراسیِ «از بالا» راه‌حل نیست.

در پاسخی کوتاه به ایشان باید گفت: آلمانی‌ها بیش از هر ملتی در اروپا شاهد بودند که بمب‌های آمریکایی نازی‌ها را محو کرد و «کنراد آدناور» را به سمت شهرداری کلن بازگرداند؛ کسی که مدتی بعد اولین دولت پس از جنگ را تشکیل داد. آیا خانم سخنگو فراموش کرده که «ویلی برانت»، صدراعظم نامدار آلمان نیز پس از محو نازی‌ها به کمک همان قدرت‌ها بود که توانست به کشور بازگردد؟

ریشه چنین نگرشی در «تفکر چپ جهانی» است؛ تفکری که دهه‌هاست درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. در این دیدگاه، جهان به دو اردوگاه «امپریالیسم» و «چپ جهانی» تقسیم شده است. اگر در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی شوروی و ویتنام در این اردوگاه بودند، امروزه روسیه پوتین، چین، حماس و ج.اسلامی در ردیف اول آن جای دارند.

در این نگاه، آمریکا و اسرائیل منشأ شر ابدی هستند. آن‌ها حتی ایرانِ قبل از ۵۷ را با وجود پیشرفت‌های بزرگ و الغای نظام فئودالی، بخشی از جبهه شر (امپریالیسم) می‌دیدند. فاجعه برای آن‌ها اینجاست که اکنون مردم به‌پا خاسته‌اند و در پیشاپیش آنان یک «شاهزاده» ایستاده است، نه یک سوسیالیست.

این تفکر بیمار هنوز هم در بخشی از روشنفکران اروپا و آمریکا مقبولیت دارد و مقابله با آن نیازمند یک نبرد عظیم فرهنگی است. از یاد نبریم که در شرایط کنونی، نفی رهبری انقلاب، بزرگترین ضربه به اردوگاه «شیر و خورشید» است.


نظر خوانندگان:


■ جناب هدایی، متاسفانه دلیل بعضی واکنش‌های منفی به رضا پهلوی و حتی خود جنبش ایران به علت این برداشت اشتباه است که این حرکت را شورشی ساخته و پرداخته اسراییل و ترامپ می‌دانند.
با احترام، نیما


■ آقای هدایی گرامی. خلاصه مفیدی بود از مواضع رسانه‌های آلمانی. باید توجه داشت که در کشورهای دمکراتیک، رسانه ‌ها آزادند و لذا نظرات نادرست هم منتشر می‌شوند. خواننده یا بیننده باید با دید مستقل و انتقادی به خبرها توجه کند. البته از رسانه‌هایی که از طریق بودجه عمومی تامین می‌شوند (کانالهای ۱ و ۲ آلمان) انتظار می‌رود دقت بیشتری در تفسیر خبرها داشته باشند. موضع‌گیری صدراعظم آلمان بسیار خوب بود و امید است که فشار هر چه بیشتری به سپاه پاسداران اعمال شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ با درود جناب نیما گرامی، من فکر میکنم یکی از ویژگی‌های شاهزاده رضا پهلوی اینست که خیلی علنی فکر و عمل می‌کند، بنابراین اگر کسی به قول شما‌ برداشت اشتباه کند، شاید ناشی از تفکر ناپلئونی خودش است چون همه ملاقات‌ها با اسرائیل و امریکا علنی صورت گرفته و اینکه روابط ما با این دو کشور چگونه خواهد بود.
پرویز هدایی


■ سپاس از اطلاعات خوبی که در اختیار ما گذاشتید. در مورد نتیجه‌گیری‌ها یک سوال از شما دارم. دو رسانه فارسی زبان دولتی دیگر در برخورد به تظاهرات میلیونی ایرانیان خارج و حمایت از آقای پهلوی حتی از پوشش دادن به آن پرهیز کردند یا به صورت خبری گذرا و کم اهمیت آنرا درج کردند. یکی اسپوتنیک مسکو و دیگری صدای امریکا، شما آنرا چگونه می‌بینید؟
وقتی از امریکا صحبت می‌کنیم جانب احتیاط ضروریست، چون تنها دموکراسی امریکا نیست که تصمیمات را می‌گیرد، بلکه ترامپ بر مبنای منافع شخصی و گروهی تاثیر گذار اصلی بر این تصمیمات است. موضوع اسرائیل متفاوت است و اسرائیل علیرغم هر گونه دولتی که داشته باشد اهداف مشروعی را در مورد ایران دنبال می‌کند و از موجودیت خود دفاع می‌کند. جالب است، به‌ویژه وقتی که پای مسائل خارج از حیطه اروپا-امریکا پیش میآید، چقدر مواضع سمپات‌های اروپایی پوتین و افراطی‌های امریکا به هم نزدیک می‌شوند. در ضمن، اطمینان دارم ترامپ از حمایت میلیونی ایرانیان از آقای پهلوی هیچ خوشش نیامده و تکرار پروژه ونزوئلا و بی‌اهمیتی به خانم ماچادو را ممکن نمی‌بیند، باید دید که ترامپ چگونه با این شرایط روبرو خواهد شد؟
با احترام، پیروز


■ آقای قنبری عزیز، در بحش عمومی یک شورای نظارتی وجود دارد، برای یک رشته نظارت‌ها، اما چنانکه می‌بینیم مدیر هربخش در محدوده مشخصی آزاد است آنطور که خودش و تیمش فکر میکنند مسائل را تحلیل و منتشر کند، حالا اگر در راستای نظر صدر اعظم هم نباشد، کسی آنها را عتاب و خطاب نمی‌کند.
با مهر هدائی


■ با درود آقا پیروز گرامی، به نکته مهمی اشاره کرده‌اید. در مورد اسپوتنیک همانند یک بخش از پلیس در تمام سالهای اخیر از هرنوع توطئه‌ای را بر علیه مردم ایران و جنبش ابائی ندارد. اما در مورد صدای امریکا، ظاهرا همه چیز برمیگردد به انتصاب علی جوانمردی در بخش کردی، فارسی و افغان.
با مهر پرویز هدائی


■ جناب هدایی گرامی، درود بر شما.
به سهم خوداز کوشش و پیگیری شما بسیار در گردآوری این اطلاعات ارزشمند سپاسگزارم. همانگونه که به درستی نوشته‌اید، متأسفانه «تفکر چپ جهانی درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. ...». رفتار و موضعگیری‌های زشت و ناپسند چپ بی‌خاصیت یا به اصطلاح محور مقاومت در ایران نیز گواه بر همین روند است. اما خوشبختانه هر روز که می‌گذرد واقعیت‌ها آشکارتر، و سرشت مترقی انقلاب ملی ایران برای جهان بیشتر می‌شود. چنین می‌نماید که کنفرانس مونیخ و راهپیمایی‌های باشکوه هم‌میهنان در کشورهای مهم جهان بتواند بر کژاندیشی برخی ژورنالیستها و نهادهای مشکوک پشت سر آنها چیره شود.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ با درود آقای خراسانی عزیز، پیشاپیش از لطف همبشگی شما سپاسگذارم. در رابطه با نوشته، همانگونه شما هم ذکر کرده‌اید‌ اگر انسان چنان شیفته‌ ساخته‌های ذهنی‌اش گردد که‌ نتواند واقعیات را ببیند، بله از آن لحظه خطر شروع می‌شود. و این نه تنها برای برای ما اهالی خاورمیانه بلکه در آلمان صنعتی هم اتفاق می‌افتد.
با مهر، پرویز هدائی




نظر شما درباره این مقاله:








هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 21:20

هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی


عطا محامد

هولناک‌ترین کشتار تاریخ معاصر ایران، نه تنها خیابان، که وجدان جمعی یک ملت را برای همیشه دگرگون کرد. در  فضا و شرایطی که پس از دی ۱۴۰۴ شکل گرفته، دیگر نمی‌توان با ایده‌ها و تئوری‌های سیاسی قدیمی و احتیاط‌های بی‌‌ثمر، مدعی سیاست‌ورزی یا نمایندگی مردمی شد که هنوز درگیر آوارهای آن فاجعه هستند.

جریان جمهوری‌خواهی در خارج از کشور، مانند دیگر جریان‌ها، اکنون در برابر آزمونی بی‌رحم و بی‌سابقه قرار دارد. صحنه سیاسی و اجتماعی ایران با خشونت عریان جمهوری اسلامی تغییر کرده و راهبرد گروه‌ها نیز باید به تناسب آن تغییر یابد. اصرار بر فرمول‌های پیشینی که تاکنون گرهی نگشوده‌اند، در آینده نیز پاسخی نخواهند داشت و تنها از عدم درک عمق فاجعه حکایت می‌کنند.

خشونت سبعانه حکومت و نیاز مبرم به تغییر حاکمیت، جریان‌های مختلف را با پرسش‌هایی بنیادین در استراتژی عملی‌شان مواجه کرده است؛ به‌ویژه جریانی که میان هراس از رقیب و انفعال در برابر فاجعه، عملاً فاعلیت سیاسی خود را از دست داده است. طرح این پرسش‌ها و پاسخ به آن‌ها، برای یک دگردیسی ضروری است؛ پیش از آنکه تاریخ، این بی‌عملی را به بخشی از یک تراژدی دیگر تبدیل کند.

۱. جمهوری‌خواهی در ایران امروز با یک تضاد ساختاری در تعریف «سوژه دموکراتیک» روبروست. آن‌ها از سویی مشروعیت را برخاسته از اراده مردم می‌دانند، اما از سوی دیگر، این اراده را تنها زمانی معتبر می‌شمارند که خروجی آن با قالب مدنظرشان (جمهوری) هم‌خوان باشد. وضعیت به گونه‌ای شده است که اگر بخشی از مردم پادشاهی را طلب کنند، جمهوری‌خواهان آن‌ها را «توده فریب‌خورده رسانه» قلمداد می‌کنند؛ این یعنی بخش اعظم جمهوری‌خواهان به «حق انتخاب مردم» باور ندارند، بلکه به «حق انتخاب آنچه ما درست می‌دانیم» توسط مردم باور دارند. با این حساب، تفاوت بنیادین آن‌ها با نگاهی که مردم را «صغیر» و نیازمند هدایت به صراط مستقیم می‌داند چیست؟ چرا در نقشه راه دموکراتیک جمهوری‌خواهان، صندوق رای پیشاپیش گزینه‌ای به نام پادشاهی ندارد؟ چگونه است که جریان پادشاهی‌خواه با وجود تمام برچسب‌هایی مانند «فاشیست بودن»، در ویترین سیاسی خود حق مردم برای انتخاب «جمهوری» را در یک رفراندوم آزاد گنجانده است، اما جریان جمهوری‌خواهی به عنوان مدعیان پیشروی دموکراسی، حق مردم برای انتخاب «پادشاهی» را حتی به عنوان یک گزینه فرضی به رسمیت نمی‌شناسد؟ آیا این به معنای آن نیست که پادشاهی‌خواهان در عمل به «صندوق رای» متعهدترند و شما صرفاً به «نتیجه صندوق»؟ این پارادوکس، مشروعیت دموکراتیک شما را تضعیف نمی‌کند؟

۲. اکثریت قابل توجهی از جمهوری‌خواهان از آغاز اعتراضات دی‌ماه، آنقدر درگیر  تقابل با جریان پادشاهی‌خواهی بوده‌اند که نتوانسته‌اند با جمهوری اسلامی فاصله‌گذاری معناداری انجام دهند. در لحظه‌ای که مردم در خیابان‌های ایران صف خود را از جمهوری اسلامی جدا کرده‌اند، چرا این جریان با تاکیدش بر مخالفت با پهلوی، فاصله‌گذاری مبهم با جنایت و حمایت مشروط از خواست مردم، بی‌عملی خود را به عنوان یک «سیاست اخلاقی» جلوه می‌دهد؟

۳. با وجود آنکه می‌دانیم بسیاری از باورمندان به جمهوری‌خواهی و گرایش‌های سوسیالیستی در اعتراضات دی‌ماه حضور داشتند و فراخوان رضا پهلوی را تنها فرصتی برای ابراز نارضایتی دیدند، و با وجود آنکه حاملان همین باورها در خارج از کشور نیز به خیابان‌های مونیخ، ملبورن و لس‌آنجلس آمدند، چرا برای نمایندگی صدای آن‌ها یک جبهه واحد جمهوری‌خواهی ایجاد نکرده‌اید؟ چرا با سیاست‌های منفعلانه، مردمِ گریزان از پهلوی را نمایندگی نمی‌کنید و آن‌ها را خواسته یا ناخواسته، در دل آن جریان رها می‌کنید؟

۴. با وجود آنکه می‌دانید درگیری نظامی با آمریکا محتمل‌ترین سناریوی پیش روست، چرا برای فردای سیاسی پس از جنگ مهیا نمی‌شوید؟ چرا مانند بازندگانی رفتار می‌کنید که از هم‌اکنون منتظرند تا در صورت وقوع فاجعه بگویند «ما که گفته بودیم»؟ این نگاه منزه‌طلبانه که آینده جمعی را قربانی حفظ پرستیژ سیاسی می‌کند، چه تفاوتی با بی‌عملی محض دارد؟ چرا در این لحظه حیاتی، جای یک «سیاست ایجابی» در مواضع شما خالی است؟

۵. جمهوری‌خواهان سال‌ها از لزوم شکل‌گیری یک شورای ائتلافی سخن گفته‌اند، اما این شورا هرگز زاده نشد. چرا مردمی که از وضعیت موجود به جان آمده‌اند، باید پای ناتوانی سیاسی جریانی صبوری کنند که حتی توان تحقق خواسته‌های تشکیلاتی خود را ندارد؟

۶. شما با وجود باور به کار شورایی، در بزنگاه‌های تصمیم‌گیری، جمهوری‌خواهان بارها از میرحسین موسوی و مصطفی تاج‌زاده به شیوه‌های مختلف حمایت کرده‌اند و برخی حتی آن‌ها را به عنوان آلترناتیو سیاسی آینده معرفی کرده‌اند.  اگرچه در این رویکرد و حمایت سیاسی ایرادی نیست؛ اما نکته آن است که سیاست نیازمند تدبیر مدام است چون مدام در حال تغییر است. چرا برای گذر از وضع موجود که با تغییرات شگرف همراه است، رهبری جریانی را برمی‌گزینید که  توان خلق سیاست جدید در برابر تغییرات شگرف را ندارد؟ چرا اکثریت شما به انتظار نشسته‌اید تا روزی این افراد بیانیه‌ای صادر کنند و جبهه‌تان حول ایده‌های انتزاعی نظیر «رفراندوم قانون اساسی» — که هیچ راهکار عملی برای آن وجود ندارد — منسجم شود؟

۷. در سال ۱۴۰۱، مرزبندی «داخل/خارج» را مردود می‌دانستید، اما امروز با چرخشی آشکار، بر ضرورت رهبری داخل کشور تأکید می‌کنید. این تناقض، مشروعیت جایگاه شما را با دو پرسش کلیدی روبرو می‌کند:  اول اینکه جایگاه واقعی شما در نقشه سیاست کجاست؟ آیا نیرویی تأثیرگذار برای تسهیل جنبش داخل هستید، یا صرفاً به پژواک بی‌اراده صدای چند نفر در درون تبدیل شده‌اید؟ دوم اینکه چرا بر رهبری از داخل اصرار دارید، در حالی که می‌دانید در اختناق فعلی، امکان کنشگری مؤثر در داخل وجود ندارد؟ سیاست‌ورزی شما در تبعید چه کارکرد ایجابی و مستقلی دارد جز صدور «جواز عبور» برای دیگران و راندن خود به حاشیه تحولات؟ آیا آنچه انجام می‌دهید، واقعاً نامش «سیاست‌ورزی» است؟

۸. سیاست‌ورزی جریان جمهوری‌خواهی در خارج، به‌ویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، عملاً به امضای تأییدیه برای دیگران و تولید انبوه بیانیه‌ها تقلیل یافته است. این «سیاست بیانیه‌محور» تا امروز چه دستاورد ملموسی جز فرسایش توان سیاسی‌تان داشته است که همچنان بر آن اصرار می‌ورزید؟ اگر سنگرهای خود را از دست رفته و میدان را در اشغال رقبا می‌بینید، چرا به جای پناه گرفتن پشت واژگان فرسوده، به بازنگری ریشه‌ای و بنا کردن یک «سیاست رادیکال و ایجابی» روی نمی‌آورید؟


نظر خوانندگان:


■ درووود بر آقای محامد گرامی! مختصر و موجز.
تمام پرسش‌های شما در آخرین پرسش شما تمرکز پیدا کرده اند و من به سهم خودم، پاسخی برای آن دارم. برای اینکه بتوان از شعارهای فرسوده واپس نشست و به آفریدن کانسپتی مغزه دار و بهره‌آور و کارگشا دست یافت، راهی نیست سوای اینکه به سنجشگری ذهنیّت خود پرداخت و واقعیّت‌ها و عینیّت‌ها را نه از چارچوب‌های کلیشه‌ای و شابلونی و مبانی اعتقادات و خطوط گرایشهای شخصی و فرقه‌ای و سازمانی و حزبی؛ بلکه از چشم انداز جامعیّت وجودی انسانها و اخذ میانگین مشترک بین همه برآورد و طرح ریزی کرد. چنین کاری، زمانی امکانپذیر است که من، دیگران را نه خاصم خود؛ بلکه امتداد خودم بدانم و برعکس. تا زمانی که چنین اصلی، موضوع اندیشیدن قرار نگیرد، طیف «جمهوریخواهان» به همین معضلاتی مبتلا خواهند بود که شما به آنها اشاره کردده‌اید. کدام گرایش جمهوری‌خواه را می‌شناسید که شهامت داشته باشد، دیگران را تداوم خودش بداند و مقر بیاید برای باهمگرایی بدون حذف و خصومت؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ مقاله‌ی «هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی» منتشرشده در وب‌سایت ایران امروز تلاشی است برای نقد درونی جمهوری‌خواهان در بزنگاه پس از سرکوب‌های خونین، اما این نقد، در بنیان تحلیلی خود، با یک کاستی جدی و تعیین‌کننده روبه‌روست: تقلیل یک منازعه‌ی دوطرفه به ضعف‌های یک‌طرف و نادیده‌گرفتن نقش فعال و گاه تخریبیِ طرف دیگر. متن با طرح پرسش‌هایی درباره‌ی ناتوانی جمهوری‌خواهان در سازماندهی، فقدان رهبری، ابهام در تعریف «سوژه‌ی دموکراتیک» و ناتوانی در ایجاد بدیل سیاسی آغاز می‌کند و به‌تدریج این گزاره را القا می‌کند که اگر اپوزیسیون جمهوری‌خواه در حاشیه مانده یا نتوانسته است هژمونی سیاسی بیابد، علت اصلی آن کاستی‌های درونی خودش است. اما این چارچوب تحلیلی، اگرچه بخشی از واقعیت را لمس می‌کند، با حذف زمینه‌ی تعاملیِ این ناکامی‌ها، تصویری ناقص و در نتیجه گمراه‌کننده ارائه می‌دهد.
نخستین مغالطه‌ی مقاله، مغالطه‌ی «تک‌علتی‌سازی» است. نویسنده می‌پرسد چرا جمهوری‌خواهان نتوانسته‌اند در مقام یک آلترناتیو قدرتمند ظاهر شوند، اما این پرسش را در خلأ مطرح می‌کند؛ گویی فضای اپوزیسیون عرصه‌ای خنثی بوده که در آن هر جریان می‌توانسته آزادانه رشد کند و تنها ضعف سازمانی مانع جمهوری‌خواهان شده است. حال آنکه در سال‌های گذشته، تلاش‌های متعددی از سوی طیف‌های جمهوری‌خواه برای همکاری و ائتلاف با نیروهای سلطنت‌طلب صورت گرفت: از شورای مدیریت گذار تا شورای تصمیم و نشست‌هایی مانند اجلاس جرج‌تاون. این تلاش‌ها دقیقاً با این پیش‌فرض شکل گرفت که بدون یک ائتلاف فراگیر، گذار از جمهوری اسلامی ممکن نیست. بنابراین روایت مقاله که جمهوری‌خواهان را عمدتاً درگیر مرزبندی هویتی با سلطنت‌طلبان نشان می‌دهد، بخشی از تاریخ سیاسی همین چند سال اخیر را حذف می‌کند.
نقطه‌ی گسست اما از جایی آغاز شد که بخش مسلط جریان سلطنت‌طلب، همکاری را نه بر مبنای تکثر و برابری، بلکه بر محور زعامت فردی تعریف کرد. تأکید مستمر بر رهبری متمرکز حول شخص رضا پهلوی و طرح ضرورت «بیعت» یا تبعیت سیاسی از او، عملاً ائتلاف را از سطح همکاری افقی به سطح تبعیت عمودی منتقل کرد. در چنین شرایطی، جمهوری‌خواهی که هویت خود را بر نفی اصل موروثی‌بودن قدرت بنا کرده است، چگونه می‌توانست بدون عدول از مبنای نظری خویش، در چارچوبی قرار گیرد که مشروعیت سیاسی را حول یک نام خانوادگی سازمان می‌دهد؟ نویسنده‌ی مقاله‌ی ایران امروز این پرسش را معکوس می‌کند و چنین وانمود می‌سازد که مشکل اصلی، عدم تحمل جمهوری‌خواهان نسبت به «حق انتخاب مردم» بوده است، در حالی که مسئله در عمل، نه حق انتخاب آزاد مردم در آینده، بلکه ساختار قدرت در حال شکل‌گیری در درون اپوزیسیون بود.
مغالطه‌ی دوم مقاله، جابه‌جایی سطح تحلیل از «رقابت سیاسی» به «نقص اخلاقی» است. نویسنده با لحنی سرزنش‌آمیز می‌پرسد چرا جمهوری‌خواهان بیشتر با سلطنت‌طلبان درگیر بوده‌اند تا با جمهوری اسلامی. این صورت‌بندی، رقابت بر سر رهبری و هژمونی در اپوزیسیون را به نزاعی حاشیه‌ای تقلیل می‌دهد، در حالی که در هر فرآیند گذار، تعیین شکل بدیل آینده امری اساسی است. اگر یک جریان سیاسی احساس کند که بدیل در حال شکل‌گیری، تنوع دیدگاه‌ها را برنمی‌تابد و بر محور شخص یا نماد خاصی انحصار می‌یابد، مخالفت او نه انحراف از مبارزه با استبداد، بلکه بخشی از همان مبارزه است. سکوت در برابر بازتولید منطق تمرکز قدرت، حتی اگر در لباس اپوزیسیون باشد، با روح جمهوری‌خواهی ناسازگار است.
مغالطه‌ی سوم، حذف عاملیت سلطنت‌طلبان در تولید فضای تک‌صدایی است. در سال‌های اخیر، هر صدای منتقد درون اپوزیسیون که نسبت به تمرکزگرایی یا شخص‌محوری هشدار داده، در بخش‌هایی از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی وابسته به سلطنت‌طلبان با برچسب‌زنی، تخریب و اتهام «تفرقه‌افکنی» مواجه شده است. مقاله اما این واقعیت را به‌کلی نادیده می‌گیرد و چنین القا می‌کند که گویی جمهوری‌خواهان داوطلبانه خود را منزوی کرده‌اند. این نادیده‌گرفتن، نوعی مغالطه‌ی حذف زمینه است: تحلیل نتیجه بدون تحلیل فرایند. وقتی شرط همکاری، پذیرش یک رهبری پیشینی و غیرانتخابی باشد، خروج کسانی که آن شرط را نمی‌پذیرند، نه نشانه‌ی بی‌برنامگی، بلکه نتیجه‌ی منطقی آن شرط است.
در نهایت، مقاله با طرح این ادعا که جمهوری‌خواهان باید نشان دهند به انتخاب آزاد مردم- حتی اگر به سلطنت رأی دهند-متعهدند، پرسشی ظاهراً دموکراتیک مطرح می‌کند، اما از پاسخ متقابل می‌گریزد: آیا سلطنت‌طلبان نیز آماده‌اند نتیجه‌ی یک رقابت آزاد را- حتی اگر به جمهوری بینجامد- بی‌قیدوشرط بپذیرند و تا پیش از آن، از مطالبه‌ی رهبری انحصاری دست بردارند؟ دموکراسی نه فقط در صندوق رأی آینده، بلکه در شیوه‌ی کنش امروز سنجیده می‌شود. اگر ساختارهای اپوزیسیون از اکنون بر محور تک‌صدایی سامان یابند، وعده‌ی تکثر در آینده چندان باورپذیر نخواهد بود.
بنابراین، نقد جمهوری‌خواهان ضرورتی انکارناپذیر است؛ آنان با پراکندگی، ضعف تشکیلاتی و ناتوانی در تولید گفتمان فراگیر روبه‌رو بوده‌اند. اما تحلیلی که این ضعف‌ها را از بستر تعاملی‌شان جدا کند و نقش کنش‌های انحصارطلبانه در سوی دیگر را مسکوت بگذارد، تصویری نیمه‌کاره می‌سازد. منازعه‌ی امروز اپوزیسیون ایران صرفاً نزاعی بر سر نام یک نظام آینده نیست، بلکه کشاکشی است بر سر شیوه‌ی توزیع قدرت، مفهوم رهبری، و امکان تکثر. نادیده‌گرفتن سهم هر یک از طرفین در این کشاکش، به‌ویژه سهم جریانی که بر محور رهبری شخصی سازمان یافته، نوعی ساده‌سازی تحلیلی است که در نهایت به روشن‌تر شدن افق گذار کمکی نمی‌کند.
مهرک کمالی


■ یادتان باشد تمام اتفاقاتی که امروز رخ می‌دهد حاصل سالیان طولانی مبارزه مستمر و خستگی ناپذیر مردم و روشنفکران با سلطنت و ولایت است نه اینکه ناگهان بیدار شده و خود را به اغوش آزموده شده‌ای مانند سلطنت پهلوی انداختن... اشتباه نکنید مبارزه اتفاقی تدریجی و مستمر رو به جلوست نه بازگشت.
مختار


■ جناب عطا محامد گرامی،
در مناظره اخیر میان جناب شهرام اتفاق و جناب محمد مالجو، به نکته‌ای اشاره شد که ارزش تأمل دارد: جریان نزدیک به رضا پهلوی، برخلاف بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، یک راهکار مشخص برای سرنگونی رژیم ارائه می‌کند؛ راهکاری که مبتنی بر دعوت یا اتکاء به مداخله نظامی ایالات متحده آمریکا، یا دست‌کم تهدید معتبر به استفاده از چنین نیرویی است.
در میدان رقابت سیاسی، «داشتن راهکار مشخص» معمولاً امتیاز محسوب می‌شود؛ زیرا سیاست عرصه امکان‌هاست، نه صرف آرزوها. جریانی که بتواند مسیر عملیاتیِ رسیدن به هدف خود را تعریف کند، در نگاه بخشی از جامعه جدی‌تر به نظر می‌رسد. از این منظر، سلطنت‌طلبان دارای یک مزیت رقابتی هستند: آنان درباره «چگونه عبور کردن» سخن می‌گویند، نه صرفاً درباره «پس از عبور چه باید کرد».
اما امتیاز بودنِ یک راهکار، وابسته به سه معیار است: مشروعیت اخلاقی، امکان‌پذیری سیاسی، و برآورد هزینه‌ها. اگر راهکاری از نظر بخشی از جامعه فاقد مشروعیت اخلاقی باشد، یا احتمال موفقیت آن پایین ارزیابی شود، یا هزینه‌های انسانی و ملی آن بسیار سنگین تلقی گردد، مخالفت با آن نه از سر انفعال، بلکه از موضع محاسبه سیاسی است.
جمهوری‌خواهان دقیقاً در این نقطه ایستاده‌اند. مخالفت آنان با سناریوی مداخله نظامی خارجی، می‌تواند ناشی از ملاحظات اخلاقی (حساسیت نسبت به حاکمیت ملی و پیامدهای جنگ) یا محاسبات پراگماتیک (تردید در امکان تحقق یا پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر آن) باشد. در هر دو حالت، این مخالفت به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه به معنای نپذیرفتن یک مسیر خاص برای گذار است.
در رقابت میان دو آلترناتیو بزرگ ـ جمهوری‌خواهی و سلطنت‌طلبی ـ طبیعی است که هر جریان راهبرد خود را پیگیری کند. اگر سناریوی اتکاء به قدرت خارجی موفق شود، حامیان آن در موقعیت برتر قرار خواهند گرفت؛ و اگر ناکام بماند، هزینه سیاسی آن نیز متوجه همان راهبرد خواهد بود. الزام یک جریان سیاسی به دفاع از طرحی که آن را پرهزینه، غیرمشروع یا کم‌احتمال می‌داند، نه منطقی است و نه اصولی.
پرسش اصلی این است: آیا در یک رقابت سیاسی سالم، هر جریان حق ندارد بر مبنای تحلیل و محاسبه خود، راهبردی را رد کند بی‌آنکه متهم به همسویی با حاکمیت شود؟ اگر پاسخ مثبت است، پس مخالفت جمهوری‌خواهان با مداخله نظامی خارجی، خود بخشی از رقابت آلترناتیوهاست، نه نشانه‌ای از هم‌اردویی با رژیم.
با احترام علی رضا اردبیلی


■ آقای عطا محامد با کمال احترام به باورهای ایدئولوژیک‌تان، شوربختانه در تله ارزیابی هایی سیاه و سفید و یا شر و خیر بودن رویدادها افتاده‌اید. هر معادله‌ای دو سو دارد. دیدن یک سوی معادله و چشم‌پوشی به دیگر سوی آن گناهی نا بخشودنی و پاشیدن نادانی و بی‌خبری به چشم خوانندگان و یا بینندگان رسانه‌های پر طرفدار مانند ایران اینترنشنال، منوتو و ... است! در حالی که با بی‌عملی و تنها غر زدن‌های جمهوری‌خواهان و پراکندگی مزمن آنها که اشاره کرده‌اید کاملا موافقم اما چشم پوشی شما به تمامیت‌خواهی جریان پهلوی‌خواه که حتی مشروطه خواه و مشاور پیشین آقای پهلوی “شهریا آهی” به آن اشاره کرده است را قابل بخشش نمی‌دانم. دوم فحاشی‌ها و قلدری بسیاری از پهلوی خواهان و حتی همسر محترم ایشان که فرمودند “مرگ به سه مفسد ...” و یا بطور مثال علیه خانم نرگس محمدی که هیچگاه با برخورد جدی آقای رضا پهلوی روبرو نگردیده است را نادیده می‌گیرید. سوم بر محتوی دفترچه دوران اضطراب را که در عمل و در بین خطوط، گذاری غیر دمکراتیک بدون در نظر گرفتن چند صدایی بودگی جامعه ایران است، نادیده می گیرید. امیدوارم با این نحله قالب فکری با ۵۷ دیگری با رنگ و آب “دمکراتیک” روبرو نشویم.
با سپاس شهرام


■ جناب محامد
هرچند با کلیت مقدمهٔ شما موافقم، اما با نحوهٔ طرح پرسش‌ها همداستان نیستم. به نظر می‌رسد شیوهٔ پرسشگری در متن، بیش از آنکه در پی کشف و تبیین مسئله باشد، پرسشگر را در جایگاه داوری قرار می‌دهد. در نتیجه، مرز میان نقدِ نیت‌ها، گفتمان‌ها و عملکردها مخدوش شده و این سطوح در هم آمیخته‌اند؛ به‌گونه‌ای که تمایز و ارزیابی مستقل هر یک در مقاله به‌روشنی امکان‌پذیر نیست.
اگر بخواهم هشت پرسش و داوری مطرح‌شده را به‌صورت فشرده جمع‌بندی کنم، می‌توان آن‌ها را در چند محور اصلی خلاصه کرد: تردید نسبت به باور عینی و عملی به دموکراسی در میان جمهوری‌خواهان، فاصله‌گیری از مردم معترض، بی‌عملی و ضعف در ارتباط و سازمان‌دهی درون‌جریانی، فقدان سیاست‌ورزی ایجابی، و پافشاری بر ایدهٔ رهبری جنبش از داخل کشور.
در خصوص نسبت دموکراسی و مقام وراثتی نیز باید به تفکیک مفهومی توجه داشت. اگر دموکراسی را نظامی مبتنی بر انتخابات آزاد، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و امکان تغییر مسالمت‌آمیز قدرت تعریف کنیم، وجود یک مقام وراثتیِ صرفاً تشریفاتی لزوماً ناقض آن نخواهد بود. اما اگر دموکراسی را بر پایهٔ برابری کامل سیاسی و نفی هرگونه امتیاز مبتنی بر تولد بدانیم، هر مقام موروثی و نمادین در تنش با این تعریف قرار می‌گیرد. از این‌رو، داوری دربارهٔ «باور به دموکراسی» مستلزم روشن‌سازی چارچوب مفهومی مورد استفاده است، نه صرفاً ارجاع به عنوان نظام سیاسی. بر همین اساس، دموکراتیک بودن بیش از آنکه در سطح گفتار و ادعا متجلی شود، در سطح کردار و رویه‌های عملی معنا پیدا می‌کند. التزام واقعی به اصولی چون پذیرش نتیجهٔ صندوق رأی، هنگامی که با ترجیحات فردی یا جریانی هم‌خوان نیست، تحمل تکثر سیاسی، تضمین حقوق اقلیت و پایبندی به قواعد رقابت منصفانه، شاخص‌های عینی‌تری برای سنجش دموکراتیک بودن یک جریان به شمار می‌روند. به بیان دیگر، دموکراسی نه صرفاً یک عنوان، بلکه مجموعه‌ای از کنش‌ها و تعهدات نهادی است که در عمل آزموده می‌شود.
در زمینهٔ اتهام فاصله‌گیری از مردم معترض، بی‌عملی یا ضعف در سازمان‌دهی درون‌جریانی، طرح چنین احکامی نیازمند شواهد عینی و قابل ارجاع است؛ امری که در متن حاضر به‌طور مشخص مستند نشده است. ارزیابی عملکرد یک جریان سیاسی، به‌ویژه در شرایط سرکوب ساختاری، مستلزم توجه به محدودیت‌های عینی آن نیز هست. ضعف در سازمان‌دهی میدانی و فقدان توان تشکیلاتی، به‌ویژه هنگامی که با فاصلهٔ جغرافیایی و زمانی کنشگران از جامعهٔ داخل کشور همراه می‌شود، می‌تواند به کاهش ظرفیت اجرایی بینجامد. افزون بر این، منابع اقتصادی و دسترسی به امکانات رسانه‌ای نیز در شکل‌گیری توان سازمانی بی‌تأثیر نیست؛ عاملی که ممکن است در میان جریان‌های مختلف به‌طور نامتوازن توزیع شده باشد. همچنین توجه آقای محا مد را به این نکته جلب می‌کنم که در برخی موارد، نحوهٔ بازنمایی نمادین اعتراضات ایرانیان در خارج از کشور بر میزان همبستگی و مشارکت نیروهای بومی آن کشورها تأثیرگذار بوده است. برای نمونه، مشاهده شده که حضور برخی نمادهای سیاسی، از جمله پرچم اسرائیل در تجمعات اعتراضی، در مواردی موجب فاصله‌گیری بخشی از افکار عمومی و کنشگران محلی از این حرکت‌ها شده است. این وضعیت را می‌توان در مقایسه با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تحلیل کرد؛ جنبشی که به‌واسطهٔ تمرکز بر مطالبات حقوق بشری و اجتماعی، توانست همدلی گسترده‌تری در سطح بین‌المللی جلب کند. از این منظر، نحوهٔ صورت‌بندی نمادین و گفتمانی اعتراضات در خارج از کشور، نقشی تعیین‌کننده در سطح مشروعیت و ظرفیت همبستگی فراملی آن‌ها ایفا می‌کند. بدیهی است طرح این نکته، به معنای اتخاذ موضعی ضداسرائیلی یا ضد امپریالیستی نیست، بلکه صرفاً ناظر به تحلیل پیامدهای نمادین و ادراکیِ برخی انتخاب‌های سیاسی در فضای عمومی جوامع میزبان است.
در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، می‌توان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیست‌جهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینی‌تر و تجربه‌مندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بی‌واسطه با واقعیت‌های اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیت‌های جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند؛ عواملی که می‌تواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازمان‌دهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را به‌طور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیت‌ها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمی‌شوند و می‌توانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.
سلمان گرگانی


■ جناب محامد گرامی، درود بر شما و نوشتار خوبتان. بی‌آنکه تا پیش از برگزاری مجلس مؤسسان بخواهم به برتری نظام جمهوری یا پادشاهی در شرایط کنونی ایران و جهان بپردازم، با شما همسو هستم که نه تنها «جریان جمهوری‌خواهی در خارج از کشور در برابر آزمونی بی‌رحم و بی‌سابقه قرار دارد»، که تا جایی که من می‌دانم، این جریان با همۀ تبلیغات خود و پپسی باز کردن برای دموکراسی، در داخل ایران هم جایگاهی ندارد.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ با درود به هموطنان، نویسنده محترم و آقای گرگانی عزیز
که نوشتید: «در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، می‌توان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیست‌جهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینی‌تر و تجربه‌مندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بی‌واسطه با واقعیت‌های اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیت‌های جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند؛ عواملی که می‌تواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازمان‌دهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را به‌طور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیت‌ها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمی‌شوند و می‌توانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.»
این استدلال برای شرایط محیط خاص ایران و بسیاری از کنشگران سیاسی داخل ایران صادق نیست. جدا از سانسور و عدم دسترسی کافی به دانش و اخبار روز و رسانه‌ها و سیاست‌های برون مرزی و جهانی، درست به علت همان شرایط سخت سرکوب و وجود ترس مداوم بگیر و ببند و فشارهای روحی و روانی ناشی ازآن از طرف رژیم وحشی و خونخوار بر مردم و کنشگران بی‌دفاع و بی‌پشتوانه مردم داخل ایران، کنشگران داخلی ما در شرایط عادی و نرمال برای فکر کردن و تحلیل و طرح ریختن بسر نمی‌برند که بتوانند بهترین تصمیم و یا واکنش درست را در زمان و مکان درست اتخاذ کنند. نمونه‌اش واکنش مردم در گردهمایی مشهد بود که برای زندانی با تجربه‌ای همچون خانم نرگس محمدی بکلی غیر قابل پیش‌بینی ظهور کرد. برای حل مسایل بزرگ، ابتدا به یک محیط سالم و آرام، همراه با بدن و روان و مغزی بدور از هرگونه ترس و خشم و اظطراب و استرس نیاز است. به‌همین دلیل برای واژگونی رژیم فاشیستی اسلامی، همکاری و همفکری و برنامه‌ریزی نیروهای داخل و خارج باید با هم و توأمان صورت پذیرد.
با احترام آرمان امیدوار


■ دوست گرامی آرمان
اشارهٔ شما به ضرورت همکاری میان نیروهای داخل و خارج از کشور نکته‌ای بود که در نگارش پیشین از قلم افتاده بود و یادآوری آن قابل قدردانی است. با این حال، باید توجه داشت که کنشگرانی که در داخل ایران، با وجود فشارها و مخاطرات امنیتی، به مبارزه ادامه می‌دهند و مواضع خود را چه در حوزهٔ مسائل داخلی و چه در عرصهٔ بین‌المللی به زبانی قابل فهم برای مخاطبان گسترده‌تر بیان می‌کنند، نشان می‌دهند که محدودیت‌های امنیتی لزوماً به تضعیف قدرت تحلیل و عینیت‌گرایی آنان نینجامیده است.
در عین حال، نباید از این واقعیت غافل شد که در خارج از کشور نیز ظرفیت قابل توجهی از دانش تخصصی، تجربهٔ حرفه‌ای و امکان دسترسی به شبکه‌های رسانه‌ای و نهادی وجود دارد. از این‌رو، هم‌افزایی میان تجربهٔ زیسته و شناخت میدانیِ نیروهای داخل با سرمایهٔ تخصصی و ارتباطی نیروهای خارج می‌تواند به تقویت ظرفیت تحلیلی و اجرایی جنبش‌های سیاسی بینجامد.
سلمان گرگانی




نظر شما درباره این مقاله:








ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 18:58

ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه


ایمان کمالیان

بحرانی که امروز ایران را در بر گرفته، نه یک تلاطمِ گذرا در عرصۀ سیاست، بلکه نشانه‌ای از به پایان رسیدن یک دوران است. ما در نقطه و لحظه‌ای از تاریخ ایستاده‌ایم که پیوندهای درون و میان ساحت‌های گوناگون حیات جمعی در ایران‌زمین از اقتصاد و سیاست گرفته تا اخلاق، حیات مدنی و محیط‌زیست، همگی گسسته شده است. این وضعیت را نمی‌توان صرفاً با واژگانی چون سوء مدیریت، بدشانسی یا فشار خارجی توصیف کرد؛ چرا که این واژگان، عمقِ فاجعه را به اموری تصادفی و قابل‌اصلاح و چه بسا گذرا تقلیل می‌دهند. واقعیت این است که ما با یک انسداد ساختاریِ خودکرده مواجهیم؛ وضعیتی که در آن ابزارهای حل مسئله، خود به بخشی از مسئله بدل شده‌اند.

پرسش بنیادین اینجاست: چرا برای دهه‌ها، جامعه و نخبگان ایران گمان می‌کردند که می‌توان این انباشت روزافزونِ بحران‌ها را در همان چارچوب‌های پیشین مهار و مدیریت و نهایتاً برطرف کرد؟ پاسخ در یک «امیدِ واهی» نهفته است؛ امیدی که بیش از آنکه محرکِ حرکت باشد، برهم‌زنندۀ ادراک بود. این امید، ما را در چرخه‌ای از انتظارِ بی‌پایان برای گشایش یا معجزه‌ای از درون نگاه داشت، در حالی که زیرساخت‌های مادی و معنوی کشور در حال فرسایش بودند.

در حوزۀ بین‌الملل، سیاست خارجی ایران سال‌هاست که میان آرمان‌گراییِ ایدئولوژیک و عمل‌گراییِ اضطراری گیج و سردرگم مانده است. ایران در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ خود، در مدار پرخطری قرار گرفته که هزینۀ حفظ وضعیت موجود در آن، از توان اقتصادی ملی فراتر رفته و آن را در آستانۀ تبدیل شدن به یک زمینِ سوخته قرار داده است. سال‌ها امید بسته شد که با صبرِ راهبردی یا نگاه به شرق، می‌توان بدون حل‌وفصلِ بنیادین تضادها با نظم جهانی، به ثبات رسید. اما واقعیتِ سخت ژئوپولتیک نشان داد که اقتصاد بین‌الملل، منطقی مشخص و غیرقابل‌انکار دارد؛ منطقی که در آن امنیت و توسعه دو روی یک سکه‌اند.

این راه که می‌توان با مدیریت تاکتیکی از دل تحریم‌های فرساینده، اقتصاد مقاومتیِ شکوفا استخراج کرد، اکنون به شکلی تراژیک به بن‌بست رسیده است. ناامیدی در اینجا به معنای پذیرش این حقیقت است که منطقِ کنونیِ کنش بین‌المللی ما، با الزامات توسعۀ قرن بیست‌ و یکم ناسازگار است. تا زمانی که از امکانِ جهش اقتصادی در سایه انزوا ناامید نشویم، نخواهیم توانست به بدیل‌هایی بیندیشیم که در آن ایران نه یک جزیره محصور، بلکه چهارراهی برای تبادلات جهانی باشد.

در ساحت سیاست داخلی، ما با ساختاری مواجهیم که به‌تدریج تمام نهادهای میانجی از احزاب تا تشکل‌های صنفی را بلاموضوع کرده است. تمرکز قدرت و صلب شدن مجاریِ تغییر، راه را بر هرگونه اصلاح درون‌سیستمی بسته است. با این حال، بخش بزرگی از بدنۀ نخبگانی ایران برای سال‌ها بر این باور و امید بود که با چانه‌زنی در بالا می‌توان مسیر را تغییر داد. این «ناامید نشدن»، اگرچه در ابتدا ریشه در اخلاقِ پرهیز از خشونت داشت، اما در میان‌مدت به ابزاری برای خرید زمان توسط ساختار قدرت بدل شد. هنگامی که یک نظم سیاسی، اصلاحات را نه به‌عنوان سوپاپ اطمینان بلکه به‌عنوان گام اول فروپاشی تعریف می‌کند، امید به اصلاح تدریجی به یک شوخی تلخ بدل می‌شود. ناامیدیِ ضروری در این ساحت، یعنی درک این مطلب که انرژیِ اصلاح‌طلبانه جامعه در چارچوب‌های فعلی، تنها به بازتولیدِ همان انسداد منجر می‌شود. این ناامیدی، آغازِ خروج از تعلیق است؛ لحظه‌ای که جامعه می‌پذیرد برای تغییر، نیازمند صورت‌بندی‌های جدیدی از قدرت و سازمان‌دهی اجتماعی است که فراتر از بازی‌های مرسومِ جناحی باشد.

بحران اقتصادی ایران، صرفاً ناشی از کاهش درآمدهای نفتی یا نوسانات ارزی نیست. ما با یک اقتصاد سیاسیِ رانتی مواجهیم که در آن تخریبِ سرمایه، سودآورتر از تولید آن است. تورم مزمن، فرار گستردۀ سرمایه (هم مادی و هم انسانی) و نابودی طبقه متوسط، نشانه‌های فروپاشیِ اجتماعی است. با این حال، همواره امیدی واهی وجود داشت که با تغییر تیم مدیریتی یا آزادشدن بخشی از منابع بلوکه‌شده، می‌توان چرخ اقتصاد را چرخاند. این امید واهی، مانع از آن شد که ما با حقیقتِ تلخِ ورشکستگی ساختاری روبرو شویم. اقتصاد ایران به بیماری می‌ماند که به مسکن‌های موقتی اعتیاد پیدا کرده است و از درمان اصلی غافل است. ناامیدی در اینجا به معنای قطع امید از این است که بتوان با ساختارِ بانکی فاسد، انحصارات نظامی-سیاسی و نبودِ حاکمیت قانون، به رشد پایدار رسید. تنها با ناامید شدن از این مدلِ رانتی است که می‌توان به ضرورتِ یک جراحی بنیادین پی برد؛ جراحی‌ای که در آن منافعِ گروه‌های وفادار در برابر بقایِ کلِ جامعه رنگ ببازد.

از دید برخی، شاید دردناک‌ترین ساحتِ این بحث حوزۀ محیط‌زیست باشد. جایی که ما نه با رقبای سیاسی، بلکه با قوانین تخلف‌ناپذیر فیزیک و شیمی روبرو هستیم. فرونشست زمین در دشت‌های ایران، خشک شدن  دریاچۀ ارومیه و تالاب‌های مختلف، و بحران آب ابتدا در شرق و مرکز و سپس در همه کشور، نشانه‌هایی از یک ناپایداری تمدنی هستند. سال‌ها با نگاهی سدمحور و کوتاه‌مدت، به طبیعت دستبرد زده شد و همواره امید می‌رفت که با بارندگی‌های فصلی یا انتقال آب، بحران مهار شود. این امیدِ ابلهانه، ما را از مواجهه با واقعیتِ ورشکستگی آبی بازداشت. اکنون ما در لحظه‌ای هستیم که دیگر اصلاحات جزیی در مدیریت منابع آب، کارساز نیست. ناامیدی در محیط‌زیست یعنی پذیرش این حقیقت که الگوی توسعه ما در نیم قرن اخیر، ضدِ طبیعت بوده است. تا زمانی که از امکانِ حفظِ الگوهای کشاورزی نادرست و صنایع آب‌بر بخصوص در مناطق کویری ناامید نشویم، توانِ بازتعریفِ زیست‌بوم ایران بر اساس واقعیت‌های اقلیمی جدید را نخواهیم داشت.

اکنون بسیاری ممکن است بپرسند: آیا دعوت به ناامیدی، به معنای ترویج انفعال و تسلیم نیست؟ پاسخ قاطعانه «خیر» است. بین ناامیدی از زندگی و ناامیدی از یک مسیرِ اشتباه تفاوت بنیادین وجود دارد. این ناامیدی‌ که در اینجا از آن سخن می‌گوییم، یک فضیلت شناختی است. این ناامیدی، سدّی است در برابر هدررفتنِ انرژی‌های جمعی.

در فلسفۀ سیاسی، امید همیشه یک امر مثبت نیست؛ گاهی امید همان چیزی است که برده را در زنجیر نگاه می‌دارد، به این گمان که شاید فردا ارباب مهربان‌تر شود. اما ناامیدی از مهربانیِ ارباب، اولین مرحله برای اندیشیدن به آزادی و سپس گام نهادن در راه آن است. در فضای امروز ایران، امیدهای واهی به اصلاحات نیم‌بند یا معجزات سیاسی، عملاً به تثبیتِ انسداد و صلب شدن آن کمک کرده‌اند. ما نیاز داریم که از کارآمدیِ ناکارآمدها به کلی ناامید شویم.

هر تغییری در تاریخ، ابتدا از یک گسست آغاز شده است. گسست از این باور که وضعیت موجود، تنها وضعیتِ ممکن است. تا زمانی که ما کورسویی از امید به سازوکارهایِ آزموده و شکست‌خورده داشته باشیم، ذهن ما به سمت خلقِ بدیل‌های تازه نخواهد رفت. ناامیدی، ذهن را از قید و بندهای الگوهای قدیمی آزاد می‌کند. وقتی جامعه‌ای به‌طور کامل از یک ساختار یا یک روش ناامید می‌شود، وارد مرحله‌ای می‌شود که هانا آرِنت آن را «لحظه کنش» می‌نامد. در این لحظه، دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد و دقیقاً در همین بی‌چیزی است که شجاعتِ اندیشیدن به «امرِ نو» متولد می‌شود. ناامیدی از ایرانِ کنونی با تمامِ بن‌بست‌هایش، شرط لازم برای عشق ورزیدن به «ایرانِ ممکنی» است که باید از نو تعریف شود.

امیدی که پس از این ناامیدیِ بزرگ زاده می‌شود، دیگر یک خوش‌بینی ساده‌لوحانه نیست؛ بلکه امیدی است سخت و استوار. این امید، بر بنیانی متفاوت تعریف می‌شود: امید به توانِ آگاهیِ جمعی و نه امید به قهرمانانِ سیاسی؛ امید به بازسازیِ عقلانیت و نه امید به تصادف و شانس؛ امید به بازتعریفِ نسبتِ انسان با طبیعت و قدرت بر اساسِ پایداری و عدالت، نه غارت و تبعیض.

ما امروز بیش از هر زمان دیگری به این گسست در سطح آگاهی نیاز داریم. باید شجاعتِ آن را داشته باشیم که بگوییم: این مسیر به انتها رسیده است. این جمله، نه پایانِ ایران، بلکه پایانِ یک روایتِ غلط از ایران است.

ناامیدی از کارآمدیِ سیستمی که بارها در آزمون‌های سختِ تاریخ مردود شده، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ تمدنی برای بقاست. ما در وضعیتی هستیم که تداومِ امیدِ قبلی مساوی با تداومِ تخریب است. تنها پس از عبور از این دالانِ تاریکِ ناامیدی است که می‌توانیم به نوری برسیم که از افق‌هایِ کاملاً جدید می‌تابد.

ناامیدی، در اینجا، همان «نه» بزرگی است که به ما اجازه می‌دهد «آریِ» محکمی به آینده‌ای متفاوت بگوییم. آینده‌ای که در آن، نسبتِ ما با جهان، با خودمان و با این سرزمینِ رنج‌دیده، نه بر اساسِ توهماتِ ایدئولوژیک، بلکه بر پایه واقعیت‌های زمینی و کرامت انسانی بنا خواهد شد.



نظر شما درباره این مقاله:








میان جنگ و توافق
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 15:07

میان جنگ و توافق


سلمان گرگانی

روابط کنونی میان ایران و ایالات متحده آمریکا را می‌توان در چارچوب یکی از پرتنش‌ترین مقاطع چند دههٔ اخیر تحلیل کرد. از منظر واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، دولت‌ها بازیگرانی عقلانی تلقی می‌شوند که در پی حفظ بقا، امنیت و حداکثرسازی منافع ملی خود هستند. بر این اساس، تشدید آرایش‌های نظامی، افزایش سطح تهدیدهای متقابل و استمرار سیاست‌های بازدارندگی را می‌توان در قالب منطق موازنهٔ قوا و محاسبات هزینه وفایده تبیین کرد. در چنین چارچوبی، گزینهٔ نظامی نه لزوماً به‌عنوان انتخابی مطلوب، بلکه به‌مثابه ابزاری در سبد راهبردی دولت‌ها برای تقویت موقعیت چانه‌زنی یا بازدارندگی فهم می‌شود.

در عین حال، باقی‌ماندن روزنه‌هایی برای مذاکره و تعامل محدود دیپلماتیک نشان می‌دهد که منطق مدیریت بحران نیز هم‌زمان فعال است. از دیدگاه واقع‌گرایی، حتی بازیگران متخاصم نیز در شرایط خاص می‌توانند به توافق‌های موقت یا محدود دست یابند، مادامی که چنین توافق‌هایی در راستای منافع راهبردی آن‌ها باشد. نکتهٔ مهم آن است که این منافع، لزوماً با منافع ملی جامعهٔ ایران یا مطالبات شهروندان آن هم‌پوشانی کامل ندارد.

در این میان، شکاف میان «سطح تصمیم‌گیری دولتی» و «سطح تأثیرپذیری اجتماعی» برجسته می‌شود. افکار عمومی، به‌ویژه در ایران که احتمالاً بیشترین هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی هر دو سناریو را متحمل خواهد شد، در فرآیندهای کلان سیاست خارجی نقش مستقیم و تعیین‌کننده‌ای ندارد. این وضعیت را می‌توان با بهره‌گیری از نظریهٔ کنش جمعی نیز تحلیل کرد. بر اساس این نظریه، پراکندگی منافع، فقدان سازمان‌یافتگی پایدار و هزینه‌های بالای هماهنگی، مانع از آن می‌شود که کنشگران اجتماعی بتوانند به‌صورت مؤثر بر ساختارهای تصمیم‌گیری کلان اثر بگذارند.

از این منظر، عملکرد واکنشی اپوزیسیون را نیز می‌توان در چارچوب محدودیت‌های کنش جمعی فهم کرد. گرفتارشدن در دوگانهٔ «حمایت یا مخالفت با جنگ» نوعی تقلیل مسئله به سطحی نمادین است که گرچه ممکن است هویت‌ساز باشد، اما الزاماً به افزایش ظرفیت سازمانی و نهادی نمی‌انجامد. در حالی که نظریهٔ کنش جمعی نشان می‌دهد بدون نهادسازی، شبکه‌سازی پایدار و تعریف اهداف عملیاتی مشخص، امکان اثرگذاری معنادار بر تحولات کلان محدود خواهد بود.

در صورت تحقق سناریوی توافق، بر اساس منطق اقتصاد سیاسی، می‌توان انتظار داشت که بهبود نسبی در برخی شاخص‌های اقتصادی پدید آید. با این حال، در چارچوب نظریهٔ دولت رانتی، این احتمال نیز وجود دارد که منابع آزادشده بیش از آنکه به توزیع متوازن اجتماعی منجر شود، در خدمت تثبیت ساختار قدرت قرار گیرد. از سوی دیگر، در سناریوی درگیری نظامی، منطق نظامی‌گری اقتضا می‌کند که اهداف حملات احتمالی صرفاً به تأسیسات نمادین محدود نماند، بلکه زیرساخت‌های راهبردی و ظرفیت‌های پشتیبانی نیز در محاسبات قرار گیرد. دامنهٔ واکنش داخلی نیز می‌تواند، بنا بر منطق امنیتی دولت‌ها در شرایط بحران به افزایش تمرکز قدرت و تشدید کنترل‌های داخلی بینجامد.

در هر دو حالت، جامعه با پیامدهایی روبه‌رو خواهد شد که خارج از ارادهٔ مستقیم آن شکل گرفته‌اند. از این‌رو، پرسش اصلی نه ترجیح جنگ است و نه آرزوی توافق، بلکه چگونگی مدیریت پیامدهاست. در اینجا نظریهٔ کنش جمعی بار دیگر اهمیت می‌یابد: کاهش هزینه‌های اجتماعی مستلزم شکل‌گیری نوعی هماهنگی، برنامه‌ریزی پیشینی و نهادسازی مدنی است. بدون چنین زیرساختی، جامعه در موقعیتی واکنشی باقی خواهد ماند.

همچنین، بر اساس چارچوب واقع‌گرایانه، انتظار اینکه مجادلات اقناعی درون اپوزیسیون بتواند محاسبات راهبردی دولت‌های درگیر را به‌طور مستقیم تغییر دهد، با محدودیت‌های جدی مواجه است. سیاست خارجی دولت‌ها تابع ملاحظات ساختاری و توازن قدرت است، نه ترجیحات گفتمانی بازیگران غیرحاکمیتی. چنانچه این واقعیت در نگرش سیاسی ایرانیان درونی نشود، انرژی اجتماعی ممکن است در منازعاتی کم‌اثر مستهلک شود.

در نهایت، می‌توان گفت مسئلهٔ محوری در وضعیت کنونی، گذار از گفتمان «انتخاب میان دو سناریو» به گفتمان «آمادگی برای مواجهه با هر دو سناریو» است. این تغییر پارادایم، مستلزم تقویت عاملیت جمعی، نهادسازی پایدار و بازتعریف نقش اپوزیسیون از بازیگری واکنشی به کنشگری راهبردی است و رویکردی که می‌تواند در هر وضعیت محتمل، از شدت هزینه‌های اجتماعی بکاهد.

سلمان گرگانی
۲۶ بهمن ۱۴۰۴



نظر شما درباره این مقاله:








مروری بر کتاب «ایدهٔ ایران»، اثر رامین جهانبگلو
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.02.2026, 20:17

مروری بر کتاب «ایدهٔ ایران»، اثر رامین جهانبگلو


کمال آذری

«ایدهٔ ایران (پرشیا)» نوشتهٔ رامین جهانبگلو، اثری سنجیده و به‌موقع است. در روزهایی که وضعیت ایران یا به تیترهای مربوط به سرکوب محدود می‌شود، یا با تکیه بر دوره‌هایی از گذشتهٔ خود در قالبی نوستالژیک تصویر می‌شود، جهانبگلو پرسشی عمیق‌تر مطرح می‌کند؛ نه اینکه ایران در گذشته چه بوده است، بلکه ایرانیان امروز، بعد از گذراندنِ تجربه‌ای طولانی از استبداد، گسست و تقلید، چگونه می‌توانند اخلاقی بیندیشند و عمل کنند. پاسخ او به این مسئله متوازن و انسانی است. او وجدان، عدم خشونت، تکثرگرایی و مسئولیت مدنی را بنیان‌های نوسازی می‌داند.

این نقطهٔ آغاز مهمی است. جهانبگلو از نوستالژی، و همین‌طور ملّی‌گراییِ افراطی فاصله می‌گیرد. او در برابر اسطوره‌سازی و منجی‌گرایی مقاومت می‌کند، و تأکید دارد نوسازی اخلاقی نه از طریق اجبار تحمیل می‌شود، و نه صرفاً از راه حافظه نجات می‌یابد. بلکه باید آموخته، تمرین، و زیسته شود. از این منظر، کتاب مذکور از بخشی قابل توجه از نوشته‌های معاصر دربارهٔ ایران متمایز می‌شود؛ نوشته‌هایی که اغلب میل سیاسی را جایگزین قطعیت اخلاقی می‌کنند، و فوریت ایدئولوژیک را به‌جای تأمل اخلاقی می‌نشانند.

با همهٔ این‌ها، جدیت این پروژه تنشی عمیق‌تر را نشان می‌دهد که کتابِ حاضر آن را به‌طور کامل حل نمی‌کند.

ارزش‌های اخلاقیِ مورد نظر جهانبگلو عمدتاً در قالب اصولی عرضه می‌شوند که باید در سطح اندیشه روشن، بازیابی و تأیید شوند. وجدان، عدم خشونت و فضیلت مدنی را می‌توان از طریق فلسفه پالایش کرد، و با آموزش پذیرفت. این چهارچوب‌بندی، دست‌کم تا حدی، متأثر از میراث فکریِ مدرن غرب است، جایی که اخلاق را مجموعه‌ای از ارزش‌های قابل استدلال، آموزش‌دادنی و با قابلیت درونی‌سازی تلقی می‌کنند.

در این میان، آنچنان که باید به مسئله‌ای بنیادی‌تر پرداخته نمی‌شود؛ و آن اینکه اخلاق عمدتاً از طریق تأمل صرف شکل نمی‌گیرد، بلکه از دل ساختار اجتماعی رشد می‌کند.

ارزش‌ها را نمی‌توان وارد، حفظ، یا تقلید کرد. ارزش با خواندن جذب نمی‌شود، از طریق وام‌گیریِ واژگان اخلاقی از بیرون به دست نمی‌آیند. ارزش‌ها باید در قالب زندگی اجتماعی پرورش یابند تا امکان ریشه‌دواندن پیدا کنند. نمی‌توان عدم خشونت را از غرب اقتباس کرد، و انتظار داشت در جامعه‌ای شکوفا شود که نهادهایش برای اجبار ارزش قائل هستند. فضیلت مدنی را نمی‌توان مطالعه کرد و انتظار داشت در نظام‌هایی که حول ترس، رقابت و سلطه سازمان یافته‌اند پایدار بماند. حیات اخلاقی به‌صورت آموزه قابل انتقال نیست، بلکه باید از دلِ تاریخ و فرهنگ جامعه برآید.

در اینجا باید نکته‌ای را، به‌ویژه در ارتباط با تبار فکری این استدلال و نسبت آن با ادوارد سعید، روشن کرد. سعید هرگز مدعی نبود که می‌توان ارزش‌های اخلاقی یا سیاسی را به‌صورت کامل از غرب وارد کرد. برعکس، یکی از بینش‌های اصلیِ وی این بود که تقلید به‌جای رهایی، وابستگی ایجاد می‌کند. او در کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» و در همهٔ مقالات متأخرش این‌گونه استدلال کرد که آزادی، کرامت و مسئولیت مدنی از طریق نسخه‌برداری از الگوهای خارجی یا پذیرش واژگان سیاسی آماده به دست نمی‌آیند. این مفاهیم باید در تجربهٔ زیسته، و از طریق کار مشترک، خطر مشترک و مسئولیت مشترک رشد کنند. اخلاق، از منظر سعید، آموزه‌ای قابل انتقال نیست، بلکه از دل عمل جمعی برمی‌آید.

بینش مذکور مسئله‌ای عمیق‌تر را آشکار می‌کند که حیات فکری ایران را بیش از یک قرن تحت تأثیر قرار داده است. ایران و ایرانی، اغلب از خلال بلندپروازی‌های سیاسیِ غربی خود را فهمیده است، خواه از طریق تقلید، مقاومت، یا واکنش. لیبرالیسم، سوسیالیسم، ملّی‌گرایی و حتی ایدئولوژی‌های ضدغربی غالباً به‌عنوان چهارچوب‌هایی بیرونی پذیرفته شده‌اند، نه شکل‌های زیستِ درونیِ پرورش‌یافته. در چنین فرایندی، ایرانیان منابع اخلاقیِ وجود تاریخیِ خود را کم‌رنگ دیده‌اند، و بارها به بازیگران درام‌های سیاسیِ دیگران تبدیل شده‌اند! سعید نسبت به چنین وضعیتی هشدار داده بود. او تأکید داشت جوامع پَسااستعماری باید توانایی روایتشان از درون را بازیابی کنند، نه اینکه خود را از خلال دسته‌بندی‌های وام‌گرفته ببینند. اما دست‌یابی به این خودروایتگری، چیزی بیش از نقد می‌طلبد، و مستلزم دانستنِ کیستیِ انسان است.

اینجاست که مورد ایران متمایز می‌شود.

ایران منابع اخلاقیِ فراوانی دارد. آنچه در این میان کم است، اعتماد به نام‌گذاریِ آن‌هاست. هویت اخلاقی ایرانی نه فلسفه‌ای انتزاعی بود، و نه در قالب ایدئولوژی سیاسی شکل گرفت، بلکه به‌صورت ساختاری عهدی در زندگی پدیدار شد. آموزه‌های زرتشت، که مستقیم‌ترین صورت آن در گات‌ها حفظ شده است، دینی به معنای متعارف عرضه نمی‌کرد، بلکه مطالبه‌ای اخلاقی بنابر ظرفیت انسانی بود. در این آموزه‌ها، هر فرد مسئول یادگیری حقیقت است؛ هیچ کاهن، حاکم یا نهادی نمی‌تواند این وظیفه را به‌جای او انجام دهد. حقیقت تحمیل نمی‌شود، بلکه تشخیص داده می‌شود. مسئولیت قابل واگذاری نیست.

اَشا و مهر این ساختار را نام‌گذاری می‌کنند. اَشا بیانگر حقیقت و نظم درست است. مهر بیانگر مراقبت، رابطهٔ متقابل و تعهدی پیونددهنده میان موجودات است. این دو در کنار هم، ساختاری اخلاقی و اجتماعی را توصیف می‌کنند که در آن مشروعیت نه از مسیر اِعمال اجبار، بلکه از توانایی حفظ اعتماد و حیات ناشی می‌شود؛ خشونت تقدیس نمی‌شود؛ قدرت به‌خودی‌خود توجیه‌گر نیست؛ اقتدار در برابر هم‌سویی اخلاقی پاسخ‌گوست.

این تمایز اهمیت دارد، زیرا منطق تمدنی ایران را از منطق غربِ مدرن جدا می‌کند. نظم سیاسی غربی، به‌ویژه از آغاز دوران مدرن، بر انحصار خشونت به‌عنوان بنیاد مشروعیت استوار بوده است. دولت، از هابز تا وبر، با کنترل انحصاریِ نیرو تعریف می‌شود. قانون خشونت را سازمان‌دهی می‌کند، و امنیت سلطه را توجیه می‌سازد. قدرت حتی وقتی در پوشش حقوق، رویه‌ها و نهادها عرضه می‌شود، همچنان ماهیتی آنتروپیک دارد. خشونت از میان نمی‌رود، بلکه نظام‌مند، انتزاعی و عادی‌سازی می‌شود.

تمدن ایرانی مسیری متفاوت را دنبال کرده است. مسلماً خشونت وجود داشته، اما هرگز تقدیس نشده است. انتظار می‌رفت اقتدار توجیه اخلاقی ارائه کند، و وقتی در این امر ناکام می‌ماند، مشروعیت خود را از دست می‌داد، حتی اگر قدرت را حفظ می‌کرد. این انتظار صرفاً به نهادها وابسته نبود، بلکه از خلال هنجارهای روزمره، تعهدات اجتماعی و حافظهٔ فرهنگی تداوم یافت، و از فتح، تغییر دین و فروپاشی عبور کرد.

قابل مشاهده‌ترین حامل این تداوم، شعر ایرانی بوده است. فردوسی، سعدی، حافظ، عطار و نظامی به‌ندرت نام زرتشت را به‌صراحت می‌آورند، اما بارها به جهان اخلاقی او اشاره می‌کنند، و از حقیقت در برابر قدرت، مسئولیت در برابر اطاعت، و مراقبت در برابر سلطه سخن می‌گویند. بیت مشهور شاهنامه «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم» شعاری ملّی‌گرایانه نیست، بلکه همان اَشا در مقام فرمان اخلاقی است.

این امری صرفاً نمادین نیست، بلکه واقعیتی زیسته است. داریوش شایگان در «پنج اقلیم حضور» بر هم‌ترازی و حتی برتریِ کیفیِ ارتباط معنوی ایرانیان با آرامگاه شاعرانشان در مقایسه با دیگر ملل صحّه (و به زعم نویسندهٔ این مرور در مقایسه با زیارتگاه‌های دینی) می‌گذارد. او این آرامگاه‌ها را نه‌فقط محلی برای بازدید، بلکه زیارتگاهی برای تأمل، مراقبه و یافتن پاسخ پرسش‌های وجودی می‌داند.  این عمل نشان می‌دهد که اقتدار اخلاقی، نه در باورهای جزمی یا زور، بلکه در پرورش وجدان از طریق زبان، حافظه و مسئولیت مشترک جای داشته است.

«ایدهٔ ایران (پرشیا)» به این میراث اشاره می‌کند، اما آن را مبنای اصلی قرار نمی‌دهد. با آنکه این کتاب نوسازی اخلاقی را عمدتاً به‌عنوان وظیفه‌ای فلسفی در بستر مدرنیته چهارچوب‌بندی می‌کند، این ریسک وجود دارد که توانمندیِ اخلاق ایرانی در دستور زبان درونی خود را کم‌اهمیت جلوه بدهد. ایران نیازی به وارداتِ عدم خشونت، تکثرگرایی یا مسئولیت مدنی از غرب ندارد، بلکه مستلزم بازسازی ساختارهایی اجتماعی است که زمانی امکان می‌دادند این ارزش‌ها به‌صورت ارگانیک از درون رشد نمایند.

این چالش با ورود بشریت به عصر دیجیتال فوریت بیشتری می‌یابد. نظام‌های دیجیتال آنتروپی را تشدید می‌کنند؛ اجبار، نظارت و دست‌کاری را تقویت می‌کنند. درعین‌حال، امکان شکل‌گیری شیوه‌های هماهنگی مبتنی بر عهد را بیش از هر زمان دیگری فراهم می‌کنند. شبکه‌ها می‌توانند به‌جای زور، بر پایهٔ اعتماد سازمان پیدا کنند. اقتدار می‌تواند به‌جای تحمیل، توزیع شود. اما این ظرفیت تنها در جوامعی تحقق می‌یابد که از چیستیِ خود آگاه باشند.

جهانبگلو با مطرح‌کردنِ پرسش اخلاقیِ ایران گامی مهم برداشته است. کتاب او فرصتی برای تأمل بیشتر ایجاد می‌کند. اما گام بعدی دشوارتر است؛ و آن هم به رسمیت شناختنِ این مسئله است که اخلاق صرفاً از طریق ایده‌ها ایجاد نمی‌شود. اخلاق باید رشد کند. عمیق‌ترین منبع ایران برای این رویه، نه نظریه‌های وام‌گرفته از بیرون، بلکه عهد باستانیِ مراقبت است؛ عهدی که زرتشت در گات‌ها بیان نمود، شاعران حفظش کردند، و جامعه در طول قرن‌ها آن را زیسته است.
البته یادآوردیِ این امر به‌معنای بازگشتِ به گذشته نیست، بلکه بازیابی شرایطی است که در آن حیات اخلاقی بار دیگر ممکن می‌شود.

———————
* ترجمهٔ: مهدی فیروزی
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.



نظر شما درباره این مقاله:








مدیریت دو عامل ویرانگر در قفقاز جنوبی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.02.2026, 12:11

مدیریت دو عامل ویرانگر در قفقاز جنوبی


علی‌رضا اردبیلی

عنوان اصلی مقاله:
مدیریت دو عامل ویرانگر روسیه و ایران از سوی جمهوری آذربایجان

یافتن مشابهت میان سیاست‌های ایران اسلامی و روسیه پوتین دشوار نیست؛ دو کشور بزرگ با امکانات بسیار گسترده طبیعی که در ساختن حداقل رفاه و امنیت برای شهروندان خود ناتوان مانده‌اند و به جای این امور مهم، به جهاد با امپریالیسم غربی مشغولند. جالب است که هر دوی این رژیم‌ها در سوریه و جنوب قفقاز قافیه و میدان را همزمان باختند و تهدید اصلی در نظر این دو، یعنی ایالات متحده آمریکا، در میان این دو کشور و در جایی که هر دو مدعی نفوذ بودند، در قفقاز جنوبی در امتداد مرزهای ایران و ارمنستان در حال کلنگ‌زنی یک پروژه بزرگ با اهمیت منطقه‌ای و جهانی است.

سفر اخیر جی‌دی ونس (معاون رئیس‌جمهور آمریکا) به ارمنستان و آذربایجان در تاریخ ۹ تا ۱۱ فوریه ۲۰۲۶ انجام شد:
در ارمنستان: فروش پهپادهای شناسایی آمریکایی (مانند V-BAT به ارزش ۱۱ میلیون دلار)، وعده همکاری هسته‌ای صلح‌آمیز، حمایت از پروژه‌های هوش مصنوعی و نیمه‌رساناها، و حمایت از نیکول پاشینیان در انتخابات پیش‌رو.
در آذربایجان: امضای منشور شراکت راهبردی (Strategic Partnership Charter) در حوزه‌های اقتصاد، تجارت، انرژی، اتصال‌پذیری، هوش مصنوعی، توسعه دیجیتال و امنیت؛ همچنین تحویل قایق‌های گشت‌زنی جدید برای حفاظت از آب‌های سرزمینی. بسیاری از مفسران تأکید دارند که این منشور فراتر از یک سند بر روی کاغذ است و برای آذربایجان برخوردار از سرمایه و نیروی کار، اهمیت فزاینده‌ای دارد.

کاهش نفوذ سنتی روسیه در قفقاز جنوبی، ایجاد ثبات منطقه‌ای، و افزایش نقش آمریکا در تجارت و زیرساخت‌ها پس از توافق صلح از اهداف این سفر بود. جنبه‌های مثبت پروژه مشترک آذربایجان و ارمنستان با میانجی‌گری و نقش‌آفرینی ایالات متحده آمریکا، یک نمونه مثال‌زدنی از بُرد-بُرد در سیاست بین‌المللی است. مقایسه این پروژه صلح و همکاری با سلسله بی‌پایان فرصت‌سوزی‌های ایران و روسیه هم نشان می‌دهد که درایت در مناسبات بین‌المللی ربطی به مساحت کشورها یا میزان جمعیت و ثروت‌های طبیعی کشورها ندارد.

سفر جی‌دی ونس با تحلیل‌هایی همراه بود که آن را تلاشی برای «پرچم‌گذاری» آمریکا در منطقه‌ای استراتژیک (میان ایران و روسیه) و بهره‌برداری اقتصادی از صلح توصیف می‌کردند. ایالات متحده آمریکا اینک با کمترین هزینه ممکن کنترل کریدور زنگزور و از آن طریق کنترل کریدور میانی بین چین و اروپا را در دست می‌گیرد. اهمیت این پروژه سه‌جانبه میان ایالات متحده با آذربایجان و ارمنستان، در سیاست مهار چین از سوی آمریکا، قابل تردید نیست. این ابتکار آذربایجان در تعریف پروژه صلح در جنوب قفقاز به عنوان زیرمجموعه پروژه بزرگ آمریکا برای مهار چین، یک مثال کتاب درسی است.

این مقاله در زمانی که من شروع به نوشتن آن کردم، قصد شرح پس‌زمینه تاریخی عذرخواهی ولادیمیر پوتین از الهام علی‌اوف در ۹ اکتبر ۲۰۲۵ را داشت. عذرخواهی پوتین بعداز مقاومت ستودنی آذربایجان در برابر اصرار روسیه برای کتمان مسئولیت این کشور در حمله به هواپیمای مسافربری آذربایجان در تاریخ ۲۵ دسامبر ۲۰۲۴ در نزدیکی شهر گروزنی در جنوب روسیه بود.

سرعت حوادث موجب پرداختن من به موضوعات دیگر شد و اتمام این مقاله به درازا کشید. من از فرصت پیش‌آمده برای عمیق‌تر کردن نگاه خود به این موضوع استفاده کردم و آنچه در ادامه می‌‌‌خوانید، حاصل تلاش من برای آشنا کردن خواننده ایرانی دور از فضای قفقاز، با چالش‌هایی است که  رویکرد روسیه پوتین و ایران اسلامی به همسایگان این دو کشور در جنوب قفقاز، جهان را با آنها روبروست. در بخش مقدماتی این مقاله من بیشتر متوجه موقعیت تاریخی و سیاستهای امروزی روسیه بوده‌ام. اما خواننده ایرانی براحتی می‌‌‌تواند متوجه مشابهت سیاستهای رژیم اسلامی ایران با روسیه پوتین بشود.

در روز ۹ اکتبر ۲۰۲۵ آلکساندر کوشنار روزنامه‌نگار اوکراینی در برنامه تحلیل خبر خود گفت:

    ”امروز، ۹ اکتبر، آذربایجان می‌تواند پیروزی سیاسی نهایی و قاطعانه‌ای را بر ولادیمیر پوتین و رژیم او جشن بگیرد. امروز، این ستمگر روسی برای اولین بار رسماً اعتراف کرد که این، نیروهای ارتش روسیه بودند که در دسامبر سال گذشته یک هواپیمای غیرنظامی خطوط هوایی آذربایجان را سرنگون کردند، و شخصاً در مقابل الهام علی‌اف، رئیس‌جمهور آذربایجان، که در نشست رسمی سران کشورهای مشترک‌المنافع (CIS) در دوشنبه [پایتخت تاجیکستان] نشسته بود، عذرخواهی کرد.”

در آن روز و حتی روزها و هفته‌های بعد، این قبیل حرفها در تعریف و تمجید از مدیریت دیپلماتیک رئیس جمهوری آذربایجان در جماهیر سابق شوروی و از زبان روس‌های مخالف پوتین، فراوان به چشم می‌‌‌خوردند. می‌‌‌دانیم که جمهوری آذربایجان مدیریت فوق‌العاده موفقی را هم، در قبال همسایه جنوبی خود اعمال کرده است. جمهوری اسلامی ایران در حالی که در پنج حوزه عراق، یمن، سوریه، لبنان و فلسطین موفق به ایجاد نیروهای ویرانگر تحت فرمان خود شده است، همه آرزوهایش برای تخریب جمهوری آذربایجان، نقش برآب شده است. این مقاله قصد توضیح این مدیریت فوق‌‍العاده از سوی جمهوری آذربایجان (و نیز ارمنستان) را دارد. جالب است که ارمنستان بعداز شکست در جنگ دوم قره‌باغ به جای نقش سنتی پاسگاه مرزی روسیه، در یک تغییر سیاست باورناکردنی به ایفای نقش مدافع منافع روسیه پایان داد و به جای سه دهه سیاست اتحاد استراتژیک با روسیه و ایران به صلح با آذربایجان و تا جای ممکن نزدیکی به غرب و آمریکا روی آورد.

ماهیت خشن سیاست روسی و علت احتمالی آن

اگر ایالات متحده آمریکا از سوی اقیانوس‌ها محافظت می‌‌‌شود، عامل شکست ناپذیری روسیه بیش‌از هر چیزی دیگری، وسعت اراضی این کشور است. روسیه علاوه بر پهناوری سرزمینی خود، ذخائر بی‌پایانی از عناصر موجود در جدول مندلیف را هم در دل خود دارد. گفته‌اند که اگر ایالات متحده آمریکا، در پناه اقیانوس‌ها از حمله خارجی محافظت شده است، روسیه، در پشت جغرافیای خشن، بی‌حصار و پایان‌ناپذیر خود، پناه گرفته است. یعنی اگر اقیانوس‌ها سنگرهای طبیعی محافظ ایالات متحده آمریکا هستند، پهناوری و خشونت جغرافیایی روسیه هم، نقش سنگرهای طبیعی برای این کشور را ایفا کرده‌اند. جان لوئیس گادیس، یکی از برجسته‌ترین مورخان جنگ سرد، در یکی از آثار کلاسیک شده‌اش، تأثیر طبیعت خشن و جغرافیای بی‌رحم روسیه بر نظام حکمرانی این کشور را به خوبی توضیح داده است. از جمله او معتقد بود که سستی کنترل حکومت مرکزی روسیه، این کشور را به گرسنگی، سرما و هرج و مرج تسلیم می‌‌‌کند. خواه این ادعا درست باشد یا غلط، بیرحمی طبیعت و نظام حکمرانی در روسیه قابل انکار نیست.

ادبیات روسیه یک گالری عظیم با تصاویری زنده از این دو نوع بی‌رحمی و ترکیب آنهاست. وارلام شالاموف (Varlam Shalamov) که احتمالا برای خوانندگان این سطور ناشناخته‌ترین نویسنده روس است، جاندارترین نمونه‌های این تصاویر را برای نسل امروز و آیندگان به قلم کشیده است. مجموعه‌ داستان‌های “قصه‌های کُلیما” از وحشتناک‌ترین روایت‌ها دربارهٔ اردوگاه‌های کار در سیبری است که بی‌رحمی مطلق نظام شوروی را در متن بی‌رحمی سرمای سوزان طبیعت روسیه به تصویر می‌کشد. آنچه مسلم است، نظام حکمرانی در روسیه پنج قرن اخیر با همه فراز و نشیب‌هایش، نه نسبت به رعایای خود مهربان بوده است و نه نسبت به همسایگان مداراگر.

رفتار رژیم ولایی ایران نسبت به همسایگان خود نیز، هم در ساحت ایدئولوژی و هم در عمل، شباهت‌های زیادی به نمونه روسی آن دارد. قدرت آتش ویرانگری این دو رژیم، در عمل، به‌خاطر اهمیت ندادن به رفاه شهروندان خود، بسیار بیشتر از آن چیزی است که می‌‌‌توان از ارقام مربوط به امکانات اقتصادی و انسانی آنها استنباط کرد. کافی است به حجم ویرانی و کشتار روسیه در اوکراین و کشتار و ویرانی مشابه ناشی از ماجراجویی ایران در سوریه، لبنان، غزه، عراق و یمن توجه کنیم.

میراث دو عامل زمان و مکان در شکل‌گیری تاریخی امپراتوری روسیه

از یک منظر تاریخی، توسعه روسیه به عنوان یک قدرت دولتی، همزاد و همراه متصرفات ارضی در نزدیکی بلاوسطه خود بوده است. یعنی اولا از منظر جغرافیایی، برخلاف رقبای غربی، متصرفات آن در ماورای بحار نبود و دارای پیوستگی سرزمینی با متصرفات خود، شامل لهستان و فنلاند بود. و ثانیا از نظر زمانی هم اگر مثلا بریتانیا از زمان شکل‌گیری خود به عنوان یک دولت در قرن یازدهم میلادی تا اولین فعالیت‌های اشغالگرانه خود در ماورای بحار در قرن ۱۶ یک فاصله ۵ قرنی از داشتن دولت خودی (اما بدون مستعمرات و متصرفات) را تجربه کرده بود، فاصله زمانی قابل ذکری مابین تأسیس اولین دولت‌های روس و اولین امواج اشغال اراضی همسایه، نمی‌بینیم. تاریخ جنگ‌های دائمی روس‌ها بر علیه همسایگان خود،  از پایان دادن به سلطه اردوی زرین مغول‌ها در پاییز ۱۴۸۰ با هجوم به لیتوانی و سوئد شروع می‌‌‌شود. شروعی که تا دو جنگ جهانی اول و دوم دیگر پایانی بر آن نمی‌بینیم.

برای مقایسه، نمونه امپراتوری بریتانیا می‌‌‌تواند کمک کننده باشد. اشاره شد که، بریتانیایی‌ها پیش از شروع اشغالگری در ماواری بحار، صاحب یک تجربه ۵ قرنی از دولتداری در متروپول یعنی کل جزیره بریتانیای کبیر (انگلستان، اسکاتلند، ولز) و ایرلند شمالی (پس از ۱۹۲۲) بودند. یعنی یک فاصله زمانی بزرگ میان تأسیس دولت-ملت خودی با شروع دوران اشغال اراضی دیگران و تبدیل آنها به مستعمره. از نظر مکانی نیز، مابین متروپل و مستعرات، فاصله دریایی قابل توجهی بود. مثلا فاصله تا جبل‌الطارق به عنوان “نزدیکترین” مستعمره ۱۷۰۰ کیلومتر بود. یا مثلا فاصله هوایی لندن با دهلی‌نو و بمبی با پرواز تجاری بین ۸ تا ۱۰ ساعت است. هیچ کدام از این دو عامل زمان و مکان برای امپراتوری روسیه و دولت‌های میراثدار آن مطرح نبوده است. گسترش متصرفات روسیه در جدول شماره ۱ قابل مشاهد است.


جدول شماره ۱

جابه‌جایی قدرت

الوین تافلر در ایران با کتاب موج سوم به لطف ترجمه عالی خانم شهیندخت خوارزمی شناخته می‌شود. کتاب “جابه‌جایی قدرت” از همین مؤلف، نکته مهمی راجع به موضوع این مقاله را توضیح می‌دهد.

در این اثر، سه منبع مهم قدرت، تسلط و نفوذ طی تاریخ بشر معرفی می‌شود: خشونت (منبع قدرت در عصر کشاورزی و اولیه)، ثروت/سرمایه (منبع قدرت در عصر صنعتی) و دانش/اطلاعات (منشأ قدرت در عصر فراصنعتی)

تافلر تأکید می‌کند که امروزه هر سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) در کنار هم وجود دارند، اما سلسله مراتب آن‌ها تغییر کرده است و در جهان کنونی، دانش در صدر قرار دارد یعنی دانش هدایت‌گر سرمایه است: بهترین راه برای کسب و افزایش ثروت، در اختیار داشتن اطلاعات و تخصص برتر است. در عین حال دانش کنترل‌کننده خشونت است: اطلاعات و تکنولوژی پیشرفته (مانند ابزارهای نظارتی یا سلاح‌های هوشمند) مؤثرترین راه برای کنترل یا کاهش تهدید خشونت هستند.

دقت در سخنان فوق ما را با اهمیت ضعف مزمن و تاریخی دولتهای حاکم بر روسیه (و ایران) در زمینه نوآوری در علم و تکنولوژی آشنا می‌‌‌کند. بخصوص این توالی تکاملی میان سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) نبود جذابیت روسیه برای همسایگان به مراتب ضعیف‌تر خودش را به عنوان معضلی برای روسیه مطرح می‌کند. روسیه مجبور است کسری خود در رقابت با دانش و تکنولوژی غربی را قسما از طریق فروش مواد خام جبران کند. در جدول شماره ۲ کل اقتصاد روسیه با اقتصال ۴ ایالت آمریکا مقایسه شده است کی می‌بینم کوچکتر از اقتصاد سه ایالت است و از میان آنها اقتصاد کالیفرنیا دوبرابر اقتصاد روسیه است.


جدول شماره ۲

در جدول شماره ۳، درآمد بودجه‌ای دولت روسیه با درآمد ۵ شرکت بزرگ آمریکایی مقایسه شده است. به این فکت میتوان افزود که  ۴ کشور اروپایی شامل آلمان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا هم، هرکدام اقتصادهایی بزرگتر از اقتصاد روسیه دارند.


جدول شماره ۳

آنچه حیرت‌آور است، ادعای رقابت و “هل من مبارز” طلبیدن روسیه (و رژیم اسلامی) در قبال همه این بازیگران است! یعنی نه تنها رقابت با کالیفرنیا یا نیویورک بلکه همه ۵۰ ایالات آمریکایی به اضافه همه اروپا و متحدان این دو قطب مهم مانند کانادا، ژاپن، کره جنوبی و بقیه!

با هر عینکی که نگاه کنیم، روسیه یک معادله غیرقابل حل در برابر خود نهاده است و توان تأمین هزینه رویارویی نابرابر با غرب را، در هیچ جبهه‌ای ندارد. امروز روسیه حتی برای نزدیکترین متحد سنتی خود ارمنستان، جذابیتی ندارد. ارمنستان که در جنگ داخلی سوریه، برای حفظ بشار اسد در قدرت به یاری روسیه شتافته بود و منافع اقتصادی زیادی از قبل رابطه با روسیه دارد، امروز به سرعت در حال دوری از روسیه است. از میان ۱۴ جمهوری استقلال یافته در پی فروپاشی شوروی، سه جمهوری کوچک کرانه بالتیک، هر سه همزمان در یک روز (۲۹ مارس ۲۰۰۴) به ناتو پیوستند و در اول ماه مه همان سال به عضویت اتحادیه اروپا درآمدند. اراضی چهار جمهوری شامل آذربایجان، مولداوی، گرجستان و اوکراین در تاریخ‌های متفاوت به اشغال نیروهای برخوردار از حمایت روسیه درآمد و این چهار جمهوری، برای دوری از غضب بیشتر روسیه، به روابط کجدار و مریض با روسیه ادامه دادند. پنج جمهوری آسیای مرکزی هم، به دلیل جبر جغرافیای سیاسی، بیش‌از بقیه جماهیر استقلال یافته در سال ۱۹۹۱ خود را نیازمند مرحمت روسیه إحساس می‌کنند. آخرین مورد از این ۱۴ جمهوری، بلاروس است که رهبر آن الکساندر لوکاشنکو در یک رابطه شل‌کن سفت‌کن با پوتین در بازی است.

مشکل اصلی، رابطه استعماری تاریخی روسیه با این کشورها نیست. اکثریت نزدیک به ۹۰ درصد کشورهای دنیا، یکی دو قرن مستعره امپراتوری‌های قدیمی مانند عثمانی، بریتانیا، فرانسه، اسپانیا و الباقی بودند. معضل آنجا شروع می‌شود که روسیه، از سویی به دلیل نداشتن جذابیت کافی برای مستعمرات سابق خود و از سوی دیگر به دلیل ناکافی بودن سطح دانش از میان سه منبع مهم قدرت (طبق تعریف زوج تافر شامل خشونت، سرمایه و دانش)، خود را ناچار از توسل بیش‌از حد به عظله نظامی خودش برای جبران این کمبود جدی می‌بیند. خبر داریم که پوتین در تاریخ ۲۵ آویل ۲۰۰۵ در جریان یک سخنرانی سالانه در باره وضعیت کشور در برابر مجلس فدرال روسیه، از فروپاشی شوروی به عنوان “بزرگترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن بیستم” یاد کرده است. این نگاه به فروپاشی شوروی و نظام‌های کمونیستی تحت کنترل آن در دوره شوروی، یعنی تأیید تز زوج تافلر در باره اهمیت دانش در دوران ما. روسیه ناتوان از رسیدن به درجه رشد لازم در زمینه دانش و تکنولوژی، قصد جبران این نقص مهم با استفاده از خشونت عریان و تهدید به اعمال خشونت را دارد.

هر یک از این ۱۴ جمهوری و حتی کشورهای سابق کمونیستی اروپای شرقی و اروپای مرکزی در غرب روسیه، به درجات متفاوتی در معرض تهدید روسیه هستند. آنچه مسلم است، همه این کشورها مدیون مقاومت قهرمانانه مردم و دولت اوکراین در برابر ماشین تجاوز نظامی روسیه هستند.

جمهوری اسلامی ایران نیز به‌جای اینکه از مشترکات دینی، مذهبی و تاریخی خود با کشورهای منطقه برای گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی استفاده کند، از این مشترکات، برای توجیه مداخله‌گری و صدور اسلامی سیاسی و تشکیل دستجات تروریستی رنگارنگ از شهروندان این کشورها استفاده می‌‌‌کند. درست مثل پوتین که آن‌همه اشترکات تاریخی و فرهنگی را به صراحت برای توجیه تجاوز نظامی به اوکراین مورد استفاده قرار می‌‌‌دهد.


جدول شماره ۴

تمدن ستیزی با ابزار خودساخته‌ای به نام “تمدن دولت”

از اوایل دهه ۱۹۹۰ در اولین سالهای دوران پُست کمونیستی، چین با مشاهده جهش اقتصادی خود، سازی به نام “تمدن دولت”[۱] را کوک کرد. روسیه و هند نیز برای توجیه فزون طلبی خود، به مرور به این ریسمان متوسل شدند. طبق این ادعا، این سه دولت، یک “دولت معمولی” یا “دولت مدرن معمولی” نیستند. آنان در ادامه احتجاج می‌‌‌کنند که “تمدن دولت” بودن به آنها مجوزی می‌‌‌دهد تا تابع قوانین بین‌المللی (تمدن واقعی بشر مدرن) نباشند و بر علیه همه دست‌آوردهای پرهزینه تاریخ تمدن بشری، مثل نتایج جنگ‌های سی ساله اروپا (صلح وستفالی) و جنگ جهانی دوم (سازمان ملل) خرابکاری بکنند.

هزینه فجایع بزرگ جنگهای اروپایی شامل دو جنگ بزرگ نیمه او قرن بیستم، ریختن دریایی از خون انسانها و ویرانی و عقب ماندگی بشر در مسیر رشد خود بود. درسی که بشریت در ازای پرداخت این بهای گزاف کسب کرد، به صورت بندهایی در منشور سازمان ملل و بیانه جهانی حقوق بشر در دست ماست. این اسناد، (به استثای حق وتوی پنج عضو دائمی شواری امنیت) همه کشورها را برابر می‌‌‌داند و تاریخ سرتاسر خون و جنایت را به عنوان مرجع استفتاء و محل استخراج فتوا در هیچ امری به رسمیت نمی‌شناسد. این اسناد حاصل رنج و آلام نسل‌های زیادی از بشریت، از حق حاکمیت ملی کشورهای کوچک در برابر هرگونه تعدی قدرت‌های بزرگتر دفاع می‌‌‌کند.

در مورد روسیه تئوری‌سازی زیادی از سوی پروپاگاندیست‌های روسی حول “دنیای روسی” انجام شده است. در ایران، در مقیاسی محدودتر، این مسئله از سوی بازیگران یوتیوبی پیگیری می‌‌‌شود. یکی از نمونه‌های افراطی این بازیگران آقای پیمان عارف است. وی یکسال پیش در یک برنامه در سوگ رژیم بشار اسد، بلافاصله بعداز سقوط خاندان اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ سخنان قابل توجهی بیان کرد. آنچه برای جهانیان پایان ۱۲ سال سال ترور دولتی رژیم اسد با کمک روسیه و ایران علیه مردم خود بود، برای پیمان عارف موجبی برای برگزاری یک مراسم عزاداری واقعی بود. آنچه به موضوع این مقاله مربوط می‌‌‌شود، برقراری رابطه بین تاریخ ادعایی (طبق مقدسات مکتب تاریخ‌نگاری رسمی آریایی ایرانی) با حوادث زمان ما و استفاده از ادعاهای تاریخی (اکثر بی‌اساس و بی‌مدرک) برای توجیه جنایات بی‌شمار رژیم ایران و رژیم اسد در کشتار مردم سوریه و ویرانی یک کشور بود. این، همان مکتب آلکساندر دوگین، ولادیمیر سالاوی‌یئو (پروپاگاندیست دربار پوتین در کانال اصلی تلویزیون روسیه) است که می‌‌‌‎تواند بمباران مناطق مسکونی شهری اوکراین و ویرانسازی زیرساخت‌های آن کشور را با توسل به جمله‌بندی‌های بی‌معنی معلق در مرز اسطوره، تاریخ، شعر و جفنگیات، توجیه کند. پیمان عارف، یکی دور روز بعداز آزادی مردم سوریه از مشقت ۱۲ سال ترور دولتی، به جای اظهار شرم و نفرت از خاندان اسد و دستیاری روسیه و ایران در برپاداشتن جهنم وحشتناک سوریه اسد، وارد شرح اوصاف قصه‌گونه از داستان هپتالیان، ساردی‌ها و فنیقی‌ها و رابطه پرسوز و گداز تاریخی ایران و مدیترانه(!) شد.

وی مداخله جنایتکارانه رژیم فقاهتی ایران در قصابی مردم سوریه را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” می‌‌‌نامد! این ادعا شبیه آن است که یک آلمانی کشتار بی‌حد و مرز مردم شوروی در جنگ دوم جهانی را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی آلمان در رسیدن به کوه‌های اورال” بنامد! وی در جمله بعدی می‌‌‌گوید:

“رسیدن به مدیترانه برای توسعه ایران بسیار مهم است” (پیمان عارف، دقیقه ۷ و ثانیه ۳۰)

در ادامه مثال قبلی می‌توان ادعای یک آلمانی بیمار در مورد تجاوز به شوروی (و بقیه اروپا) را با جمله زیر توجیه کرد:

“رسیدن به کوه‌های اورال برای توسعه آلمان بسیار مهم است.”!

انتخاب کلمه “توسعه” در اینجا بسیار مهم و آگاهانه است و ربطی به شلختگی زبانی در انتخاب کلمات ندارد. ذهن بیمار یک ناسیونالیست دچار مالیخولیا، فرقی بین کشتار انسان و نابودی شهرها و تمدن مادی بشری در سوریه با “توسعه” به معنی ارتقای هم‌زمان و همه‌جانبه‌ی کیفیت زندگی در جامعه ایران نمی‌بیند. وی نابودی مردم و کشور سوریه از جمله ریختن بمب‌های بشکه‌ای و بمباران شیمایی مردم حلب را با سخنان زیر یاد می‌کند:

“کوشش ما برای رسیدن به مدیترانه جزو فی‌الواقع قانونمندی‌های کم و بیش ثابتی است که در سیاست خارجی ایران در طول تاریخ دولت ایرانی باهاش مواجه هستیم” (دقیقه ۱۰ و ثانیه ۴۵) وی در دقیقه ۱۶ اعلام می‌کند: “ایران فاتح حلب شد... ژنرال سلیمانی در حلب فاتحانه گام برداشت”[۲]

شباهت این نوع نگاه و استدلال با سخنان تکراری پروپاگاندیستهای روسی از جنس ولادیمیر سالاوی‌یئو، مارگاریتا سیمونیان، دمیتری کیسیلیف، اولگا اسکابیوا و شرکاء هم‌جرم آنها، حیرت‌آور است. آنان نیز هجوم جنایتکارانه ارتش روسیه به اوکراین و تهدید دیگر همسایگان روسیه را با جفنگیات مشابهی توجیه می‌کنند. بگذریم که توجیهات نازیهای آلمانی برای حمله به شوروی هم با توسل به روایتهایی تاریخی و با توجه به “نیاز”های آلمان، مثلا نیاز به “فضای حیاتی” برای آلمان توجیه می‌شد.

آقای پیمان عارف نمی‌تواند از تاریخ متکی بر اسناد دوران پهلوی، قاجار، افشار، صفوی و قبل‌از آن فاکتی برای تأیید مدعای خود بیاورد که حتی یک سند دولتی یا یک جمله در مخیله رهبران دولتهای تأسیس شده در اراضی امروزی ایران، رویای دستیابی به مدیترانه تعریف شده باشد. این ذهنیت ناسالم برای توجیه پروژه تروریستی جمهوری اسلامی برای صدور فاناتیسم اسلامی و تخریب عراق، یمن، لبنان، سوریه و فلسطین، متوسل به یک ادعای خودساخته بنام “قانونمندی‌های کم و بیش ثابت... در سیاست خارجی ایران” (عبارت پیمان عارف) می‌شود. این کار یعنی تلاش مذبوحانه برای توجیه سیاست‌های ۴۷ ساله صدور ترور اسلام سیاسی با آویختن از موهومات خودساخته. مشابهت سخنان از زبان هیتلر با دستگاه پروپاگاندای روسی و ایرانی، واقعا حیرت‌آور است:

“حدود قلمرو رایش، آن‌گونه که در سال ۱۹۱۴ وجود داشت، به‌کلی غیرمنطقی بود؛ زیرا از یک‌سو، به‌معنای واقعی کلمه کامل نبود و همهٔ اعضای ملت آلمان را دربر نمی‌گرفت، ... این‌ها مرزهایی موقتی بودند که در نتیجهٔ یک کشمکش سیاسیِ ناتمام پدید آمده بودند؛ و در واقع، تا حدی محصول تصادفِ شرایط نیز به‌شمار می‌رفتند. به همان اندازه ــ و در بسیاری موارد با حقی حتی بیشتر ــ می‌شد سال برجستهٔ دیگری را در روند تاریخ خود برگزید و خواستار آن شد که هدف سیاست خارجی ما بازگرداندن اوضاع و شرایطِ موجود در آن زمان باشد..” (هیتلر، نبرد من، ترجمه انگلیسی، ص ۸۲۱ از نسخه کامل ۸۶۹ صفحه‌ای، نشر اول دیجیتال سال ۲۰۰۲، از سوی Project Gutenberg of Australia eBook)

بی‌اهمیت شمردن پیمان وستفالی در این جملات آدولف هیتلر بسیار صریح است. خواست هیتلر مبنی اینکه مرزهای آلمان باید همه اعضای ملت آلمان را در بر گیرد، شلیک مستقیم در شقیقه پیمان وستفالی بود. درست همان استدلال تکراری ولادیمیر پوتین که در سخنرانی ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ درست سه روز پیش‌از حمله به اوکراین هم همان حرفها را تکرار کرد. (نقل سخنان مزبور پوتین در پایین)

سیاست خارجی معاصر روسیه در قبال اوکراین و راهبرد “عمق استراتژیک” ایران در شامات و قفقاز، چالشی بنیادین علیه نظم بین‌المللی مستقر بر پایه صلح وستفالی و منشور سازمان ملل متحد محسوب می‌شود. در حالی که اصل حاکمیت ملی “دولت-ملت”ها صرف‌نظر از سابقه تاریخی و هویت دینی و فرهنگی اتباع آنها، سنگ‌بنای حاکمیت ملی و عدم مداخله در امور داخلی دولت-ملت‌ها را بنا نهاد، قدرت‌های تجدیدنظرطلب امروزی (نظیر آنچه از زبان پیمان عارف نقل شد و انچه از زبان پوتین خواهیم خواند) با توسل به مفاهیمی همچون “تاریخ مشترک”، “حوزه تمدنی” و “پیوندهای مذهبی”، مرزهای جغرافیایی را اموری ثانویه قلمداد می‌کنند. این رویکرد که شباهتی آشکار به منطق “فضای حیاتی” (Lebensraum) هیتلر دارد، عملاً حق حاکمیت همسایگان را قربانی روایت‌های تاریخی گزینشی می‌کند. در این پارادایم متکی به مفهوم من‌درآوردی “تمدن-دولت”، “مرز” نه خطی اعتباری و مورد توافق بین‌المللی، بلکه محیطی سیال است که وسعت آن را نه معاهدات حقوقی، بلکه میزان غلظت ادعاهای تاریخی، مشابهت (ادعایی یا واقعی) فرهنگی و قدرت نظامی تعیین می‌کند؛ امری که جهان را از نظم وستفالی به سمت نوعی “هرج‌ومرج دوران امپراتوری‌ها” بازمی‌گرداند.

از تمدن به توحش!

اشاره شده که نظم کنونی جهانی با همه نواقصات جدی آن، عالی‌ترین دستآورد شعور جمعی بشریت است که به بهای گزاف بدان رسیده‌ایم. عدول از این دستاورد تمدن بشری، یعنی بازگشت به تاریکی و توحش. آنچه زمانی آدولف هیتلر در کتاب خود نوشت و آنچه امروز پوتین، رهبران اسلامی ایران (و عملگان یوتیوبی آن در داخل و خارج) می‌گویند، یعنی استخراج حق آزادی عمل در تجاوز به حاکمیت دیگر کشورها براساس روایتهای خود از چیزی ژلاتینی و تعریف نشده به نام “تاریخ”. شباهت نحوه توجیه سیاست کلنگی کردن خاورمیانه از سوی سران رژیم اسلامی ایران با سخنان پوتین در توجیه ویرانی اوکراین، بسیار معنی‌دار است. پوتین تنها سه روز پیش‌از شروع جنگ جنایتکارانه خود، سخنان زیر را گفت:

“از این شروع می‌کنم که اوکراین مدرن کاملاً و تماماً توسط روسیه ایجاد شده است، دقیق‌تر بگویم، توسط روسیه بلشویکی، کمونیستی. این فرآیند تقریباً بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شد، و لنین و همکارانش این کار را به شیوه‌ای بسیار خشن نسبت به خود روسیه انجام دادند – با جداسازی و انتزاع بخشی از سرزمین‌های تاریخی خود روسیه[۳].”

جالب است که اگر دعای پیمان عارف و همفکران ایرانشهری وی در درون و بیرون از بیت رهبری رژیم اسلامی ایران مستجاب شود، پیش‌از اینکه کسی عریضه اینان برای تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” را بخواند، قدرتهای بزرگتری در بغل گوش ایران هستند که می‌‌‌توانند به هوس تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی در رسیدن به” خلیج فارس یا آسیای میانه از طریق درنوردیدن اراضی ایران بیفتند که اتفاقا هم پایه اقتصادی و هم عضله نظامی لازم برای عملی کردن اینچنین پروژه‌ها را هم دارند. امروز از میان ۱۹۳ عضو سازمان ملل متحد حدود ۳۵ کشور یا بطور رسمی و یاد عملا، فاقد ارتش و نیروی دفاعی هستند که هرکدام بنوعی می‌‌‌توانند هوس‌های ژئوپلیتیکی یک قدرت نظامی را تحریک بکنند. از میان بقیه کشورها حتی بسیاری دیگر، حتی از میان کشورهای عضو پیمان ناتو در صورت برهم خوردن نظم تمدنی مبتنی بر اساسنامه سازمان ملل و بیانیه جهانی حقوق بشر، فاقد توان دفاع از امنیت خود در برابر کشورهای همسایه هستند.

از سویی دیگر، اکثریت بزرگی از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل تا اوایل قرن بیستم بخشی از اراضی امپراتوری‌های بزرگ بودند. برخی از این کشورها سابقه تعلق به دو یا چند امپراطوری داشتند. مثلا اوکراین امروزی، تنها جزئی از روسیه نبود و بخشهای جنوبی آن جز اراضی امپراتوری عثمانی و بخش‌های غربی آن (مانند گالیسیا و شهر لویو) متعلق به امپراتوری اتریش-مجار بود. بگذریم که سرزمین‌های اوکراین پیش‌ از مهاجرت اسلاوها به آن سرزمین‌ها، محل سکونت گروه‌های اتنیکی غیراسلاو (مانند سکاها، خزرها، پچنک‌ها، کومان‌ها و...) بود و قس علیهذا.

با ظهور ترامپ و به‌خصوص اقدامات وی در دور دوم از ریاست جمهوری خود و نگاه خطاپوشانه وی بر تجاوزگری روسیه پوتین بر علیه اوکراین، خطر پرتاب شدن دنیا به دوران توحش ماقبل صلح وستفالی و ماقبل تأسیس سازمان ملل متحد، جدی‌تر شده است. نکته وحشتناک‌تر آن است که “الزامات ژئوپلیتیکی” عجیب و غریب از نوع آنچه در افاضات منقول در فوق از زبان آدولف هیتلر، ولادیمیر پوتین و آقای پیمان عارف به صراحت دیده می‌شود، در چهارگوشه جهان وجود دارد و اگر جهان یا منطقه ما وارد چنین توحشی بشود، دست بالای دست چنان فراوان خواهد بود که فرصتی برای براورده شدن آرزوهای هر ننه قمری فراهم نیاید. علاوه بر روسیه که ناتوان از ساختن دموکراسی، رفاه و امنیت برای شهروندان خود به دنبال کشورگشایی است، چین هم گوشه چشمی به تایوان دارد و ترامپ خواهان بلعیدن جزیره گرینلند و حتی کاناداست و اسرائیل کلام کتاب مقدس یهودیان (عهد عتیق) را، منبع معتبری برای تعیین مرزهای خود می‌داند!

بنابر این سخنان پوتین و هم مسلکان ایرانی وی، صرفا تهدیدی برای امنیت اوکراین یا کشورهای خاورمیانه نیست. همه دستاورد تمدن بشری شامل دموکراسی و حقوق بشر و حقوق بین‌المللی مندرج در اساسنامه سازمان ملل متحد، در بنیان خود در معرض تهدید این ادعاهای نابخردانه است. اگر در ایالات متحده آمریکا، نهادهای دمکراتیک کنترل کننده مقام ریاست جمهوری وجود دارد در روسیه پوتین، فتنه‌گرانی از نوع ولادیمیر سالاوی‌یئو و در جمهوری مداحان، پروپاگاندیست‌هایی از نوع علی‌اکبر رائفی‌پور، احمد کاظمی، احسان هوشمند، ابولفظل ظهره‌وند و عطا بهرامی، ظاهرا خودسر عمل می‌کنند و گویا تابع حکم هیچ قانون و دادگاهی نیستند.

برای فهم بهتر میزان خطرناک بودن نگاه روسی و ایرانشهری به جهان و مافیها، باید در نظر گرفت که آنچه در این دو مکتب قرن هیجدهمی “دنیای روسی” و “مراکز تمدنی ایران‌زمین” نامیده می‌شود، تابع هیچ عقل و منطقی نیست و به راحتی می‌تواند شامل هر نقطه‌ای در نقشه جغرافیای جهان باشد. یکی از این بزرگواران به نام “شروین وکیلی” که کار ایرانشهریستی وی ظاهرا به جاهای باریکی کشیده است، در یک مناظره یوتیوبی گاهواره مسلم تمدن بشری یعنی “سومر” را، بی‌هیچ حجب و حیای قابل مشاهده‌ای، “ایران غربی” نامید!

جهان در تقابل با دو نیروی ویرانگر روسیه و ایران

اروپا شامل کشورهای اروپایی خارج از اتجادیه اروپا، جمعیتی حول ۵۳۰ میلیون نفر است که صاحب یک تولید ناخالص ملی به ارزش ۲۵ تریلیون دلار و یکی از این کشورها یعنی فرانسه دارای سلاح اتمی نیز هست. با این وجود، این جبهه اروپایی در مقابل روسیه، دارای ۱۴۵ میلیون جمعیت و اقتصادی یازده بار کوچکتر از اروپا و ۲۵ بار کوچکتر از مجموع اقتصاد کشورهای پیمان ناتو است، نه توان بازدارندگی داشته است و نه الان در چهارمین سال از جنگ تجاوزکارانه روسیه به اوکراین، توان دفع تجاوز روسیه از اراضی اوکراین را دارد. جالب است که دونالد ترامپ با همه عیوب خود، در دور اول ریاست جمهوری‌اش همه تلاش خود را بکار بست تا طرف اروپایی پیمان ناتو را به افزایش بودجه نظامی به ۵ درصد از تولید ناخالص ملی مجبور کند. این رقم تا آن زمان به‌طور اسمی ۲ درصد بود که آنهم در عمل (طبق داده‌های نمایش داده شده در گرافیک شماره ۵) تنها از سوی سه عضو ناتو عملی شده بود. گرافیک شماره ۵ میزان بودجه دفاعی کشورهای عضو ناتو را نشان  می‌‌‌دهد.

هنر مدیریت روسیه پوتین و ایران اسلامی از سوی جمهوری آذربایجان

تجربه و توانایی‌های حیدرعلی‌اوف در زمان رسیدن به رأس قدرت دولتی آذربایجان بر کسی پوشیده نبود. وی به عنوان فرزند یک خانواده فقیر صرفا براساس توانایی‌های خود به عالی‌ترین مقامی رسید که یک غیرروس از جوامع غیرمسیحی مستعمرات روسیه بدان دست یافته است. حیدر علی‌اوف با اثبات لیاقت رهبری خود در دشوارترین موقعیت‌ها و سخت‌ترین پروژه‌های نظام شوروی، علاوه بر عضویت در “پولیت بیرو” (جمع رهبری کننده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) به مقام نایب‌رئیس اول نخست‌وزیر شوروی[۴] رسید. در ساختار شوروی، این یعنی او نفر دوم اجرایی در کشوری بود که از دریای بالتیک تا اقیانوس آرام وسعت داشت.

در صفحه رسمی ولادیمیر پوتین در متن سخنرانی وی در مراسم بزرگداشت پنجاهمین سالگرد شروع این پروژه، در باره نقش حیدر علی‌اوف، می‌‌‌خوانیم:

“با کمال میل شخصاً رئیس‌جمهور آذربایجان، الهام حیدراویچ علی‌اف را به مناسبت پنجاهمین سالگرد آغاز ساخت راه‌آهن بایکال-آمور تبریک می‌گویم. همه آفرینندگان BAM این را خوب می‌دانند که پدر ایشان یعنی حیدر علی‌اوف، نقش ویژه و عظیمی در تاریخ BAM ایفا کرد. حیدر علیویچ به عنوان معاون اول رئیس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، نظارت بر ساخت خط آهن بایکال-آمور را بر عهده داشت و هر آنچه ممکن بود انجام داد تا این پروژه بسیار پیچیده محقق شود.
در این کار، حجم عظیم دانش و تجربه، استعداد مدیریتی، توانایی حل پیچیده‌ترین مسائل و البته ویژگی‌های شخصی خاص او کمک کرد؛ اول از همه... می‌دانم که در این دیدار کسانی شرکت دارند که با حیدرعلی‌اوف کار کرده‌اند. از شما خواهش می‌کنم حتماً خاطرات خود را به اشتراک بگذارید و بگویید که حیدر علی‌اوف چه نقشی در زندگی شما ایفا کرد.”[۵]

آنچه نمی‌توان انتظار داشت که در همچو مواردی بر زبان رهبران روسیه جاری شود، این واقعیت است که حیدرعلی‌اوف، این هنر رهبری را در رهبری جمهوری سوم آذربایجان برای مدیریت دو همسایه ناراحت شمالی و جنوبی خود هم بکار بست.[۶]

در مورد الهام علی‌یف، می‌‌‌توان به قیاس وی با شخص پوتین دست زد. وی در سال ۱۹۷۷ هنوز زودتر از آنکه شانزده‌ساله بشود، وارد دانشگاه تربیت رهبران طراز اول شوروی به نام “موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو”[۷] شد و در سال ۱۹۸۵ در به موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو (ام. گی. ‌مو) وارد شد. پس از فارغ‌التحصیلی از این موسسه، به دوره دکتری آن پذیرفته شد و در سال ۱۹۸۵ درجه کاندیدای علوم تاریخی (معادل دکترا) را دریافت کرد. در سال‌های ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ در موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو به تدریس پرداخت.

الهام علی‌یف یکبار در پاسخ به سوال میخائیل گوسمان رئیس خبرگزاری تاس، درباره ورود به “ام. گی. ‌مو” گفت:

“مرا بر اساس گواهی‌ای پذیرفتند که در آن به‌طور رسمی تأیید شده بود که دقیقاً پنج ماه دیگر ۱۶ ساله خواهم شد. سال اول تحصیل حساس‌ترین سال بود. تحصیل در باکو به‌عنوان پسر دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان یک چیز است، تحصیل در مهمترین دانشگاه دولتی اتحاد شوروی در مسکو، در محیطی کاملاً متفاوت و در سنی آن‌قدر پایین، چیزی کاملا متفاوت. اما من پدرم را ناامید نکردم، در موسسه خوب درس خواندم و بعد هم در دوره دکتری به‌خوبی از عهده تحصیل برآمدم.”

الهام علی‌یف در سال ۱۹۸۵، پس از کسب درجه دکتری، در موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو به کار تدریس در همان دانشگاه شروع کرد.

تفاوت میان ولادیمیر پوتین و الهام علی‌یف در تسلط به زبان ادبی روسی بارزتر از هر زمینه دیگری برای مردم روسیه و اهالی جماهیر سابق شوروی است. به قول روزنامه‌نگار معروف روس به نام ماکسیم شوچنکو[۸] زبان روسی الهام علی‌اوف در حد یک پروفسور ادبیات روسی است. در کنار این مسئله ارتباطات وسیع وی در محافل فرهنگی روس، یهودی و آذربایجانی مسکو از دوران تحصیل و تدریس در این شهر، در ساختن یک وجهه متعادل و روشنفکر، از الهام علی‌یف در نزد نخبگان فرهنگی و سیاسی روسیه مؤثر بوده است. مجموع این نکات مثبت در مقایسه با دیگر رهبران جماهیر سابق شوروی، امکان مانور زیادی برای رهبری آذربایجان در مدیریت همسایه شمالی فراهم آورده است.

عذرخواهی بی‌سابقهٔ پوتین: یک رویداد تاریخی

رویداد نهم اکتبر ۲۰۲۷ در شهر دوشنبه، یک لحظه تاریخی بود. ولادیمیر پوتین پس از یک دوره طولانی از انکار و مقاومت، مجبور شد در مقابل دوربین‌های تلویزیونی صراحتاً از الهام علی‌اوف، رئیس‌جمهور آذربایجان، عذرخواهی کند.

این عمل‌ ـ‌که در عرف دیپلماتیک جهانی یک رفتار متمدنانه است‌ـ برای افکار عمومی کشورهایی که استقلال‌شان را از قبل فروپاشی شوروی به دست آوردند، شوک‌آور و باورنکردنی بود. آن‌ها هرگز شاهد چنین عذرخواهی‌ای از سوی رهبران روسیه نبوده‌اند، به‌ویژه با توجه به سابقهٔ رفتاری روسیه در قبال مسائل حیاتی بین‌المللی؛ به‌طور مثال، نپذیرفتن مسئولیت سرنگونی هواپیمای مالزیایی در سال ۲۰۱۴ بر فراز حریم هوایی اوکراین، با وجود حکم قطعی دادگاه لاهه در نوامبر ۲۰۲۲. نادر بودن این اتفاق به حدی بود که در یک هفته پس از آن، فضای رسانه‌ای روسی‌زبان کاملاً تحت‌الشعاع قرار گرفت و حتی اخبار مهمی چون اعلام برنده جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۵ نیز چندان پوشش داده نشد.

الکساندر کوشنر در همان برنامه نامبرده در فوق در این باره گفت:

“...باکو دیگر آن کسی نیست که ساکت گوش کند. باکو یک بازیگر منطقه‌ای جان گرفته با یک متحد قدرتمند در قالب ترکیه، عضو ناتو، است که همین حالا عذرخواهی رئیس کرملین را علناً پذیرفته است. البته توجه داشته باشید که این عذرخواهی هنوز فاقد هرگونه اقدام ملموس و مشخص است... عذرخواهی پوتین نه یک ژست از روی سخاوت بود و نه صرفاً به این دلیل رخ داد که او ناگهان پشیمان شده باشد. در حقیقت، عذرخواهی او آخرین پرده تسلیم شدن پس از یک جنگ سیاسی طولانی، کثیف و تحقیرآمیز برای کرملین در برابر آذربایجان بود... به همین دلیل است که امروز در باکو، و البته در کیِف و تمام جهان متمدن، به درستی می‌توانند نه فقط خود عذرخواهی پوتین، بلکه شکست کامل اخلاقی و سیاسی او را جشن بگیرند.”[۹] (تأکید از من. ع. ا.)

رمز موفقیت آذربایجان: واقع‌گرایی اقتصادی در مقابل ایدئولوژی

راز موفقیت آذربایجان در مهار قدرت ویرانگر روسیه و دستیابی به این پیروزی دیپلماتیک چیست؟

پاسخ کوتاه در اولویت دادن آذربایجان به منافع مادی و واقع‌بینانه ملی است:

منافع مادی و دوری از پوپولیسم: در حالی که روسیه به دلیل آرمان‌های متافیزیکی و پوپولیستی مانند احیای «دنیای روس» (Russian World) به جنگ با اوکراین، ناتو و غرب روی آورده و هزینه‌های هنگفتی می‌پردازد، آذربایجان کاملاً در جهت عکس حرکت می‌کند.

جذب سود از جهان گلوبال: آذربایجان، ضمن احیای حاکمیت خود بر اراضی قانونی‌اش، به دنبال ادغام در اقتصاد جهانی و بهره‌برداری از مزیت نسبی خود در بازارهای بین‌المللی است. آذربایجان موفق شده است با تکیه بر عقلانیت اقتصادی و دوری از شعارهای تهی ناسیونالیستی، روسیه را وادار به رفتاری دیپلماتیک کند که هرگز در قبال سایر کشورهای جداشده از بلوک شوروی مشاهده نشده بود.

کلمه “واقع‌گرایی” یا پراگماتیسم سیاسی در فهم این ماجرا نقشی کلیدی دارد. به عنوان مثال آذربایجان علیرغم همکاری‌های مستقیم خود با پیمان ناتو و تربیت کادرهای نظامی خود در یک کشور عضو پیمان ناتو و بازسازی دو دهه‌ای ارتش خود بر أساس استانداردهای ناتو، هیچ سیگنالی در باب تمایل در جهت پیوستن رسمی به پیمان ناتو صادر نکرده است. یا تا جنگ ۴۴ روزه در پاییز سال ۲۰۲۲ با موفقیت توانست عمق روابط همه جانبه خود با اسرائیل را پرده‌پوشی کند. در حالی هم اوکراین و هم گرجستان در دوره ریاست جمهوری میکائیل ساکاآشویلی بارها در مورد خواست پیوستن به ساختارهای “اروپایی آتلانتیکی” که نام دیگر پیمان ناتو است، صحبت می‌شد. حتی در تاریخ ۵ ژانویه ۲۰۰۸ در گرجستان، بيش از هفتاد درصد ِ شرکت کنندگان در رفراندوم ِ پيوستن به پيمان ناتو، با اين کار موافقت کردند. طبق اخبار موجود در رسانه‌ها یکی دو ماه بعداز این اقدام گرجستان، رئیس جمهور و نخست‌وزیر وقت اوکراین یعنی “ویکتور یوشچنکو” و “یولیا تیموشنکو” در نامه‌ای مشترک به “یاپ دهوپ شفر” دبیر کل ناتو ابراز امیدواری کردند که اعضای ناتو در مورد دعوت اوکراین به طرح اقدامات ناتو رای مثبت دهند.

سیگنال‌های ارسال شده از سوی دو کشور گرجستان و اوکراین برای اعلام قصد پیوستن به اتحادیه اروپا با صدایی بلند، از مورد ناتو هم قویتر بودند. میخائیل ساآکاشویلی دستور داد که پرچم اتحادیه اروپا در ساختمانهای دولتی و میادین شهری و موقعیت‌های رسمی نصب شود!

پاسخ مثبت اتحادیه اروپا زیاد طول نکشید. در سال ۲۰۰۹ به پیشنهاد لهستان و سوئد “مشارکت شرقی”[۱۰] (ENP) به عنوان یک ابتکار دیپلماتیک و بخشی از برنامه وسیع‌تر “سیاست همسایگی اروپا” آغاز شد. هدف اصلی این طرح، نزدیک کردن ۶ جمهوری سابق شوروی به استانداردهای اتحادیه اروپا بدون وعده مستقیم «عضویت دائم» بود. این ۶ کشور عبارتند از: اوکراین، گرجستان، آذربایجان، ارمنستان، مولداوی و بلاروس.

آذربایجان علیرغم روابط گسترده خود با اتحادیه اروپا و پیمان نظامی ناتو، دچار هیچکدام از این دو خبط نشد. به عنوان مثال در سال ۲۰۲۳ از کل صادرات آذربایجان به اتحادیه اروپا ۶۵ درصد به اتحادیه اروپا بود در حالی که این رقم برای اوکراین ۶۳ درصد و برای گرجستان ۱۵ درصد بود. آذربایجان نه پیش و نه بعداز این ژست دیپلماتیک اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۹ به ارسال سیگنال‌هایی از نوع آنچه از گرجستان و اوکراین به اروپا و ناتو صادر می‌شد، دست نزد. برعکس تا توانست به لطایف‌الحیل به روسیه نزدیک شد تا ارمنستان اشغالگر اراضی آذربایجان را از مهمترین و نزدیکترین متحد نظامی خود محروم کند.

حداقل امروز در مطالعه با سرنوشت اسف‌بار اوکراین و رفتار ضدانسانی پریزیدنت ترامپ با این کشور، می‌بینیم که ورود به بازی رولت روسی با روسیه پوتین، به امید حمایت غرب در شرایط بحرانی، شرط عقل نبوده است. ارزیابی نادرست از درجه شرارت رژیم پوتین از سوی رهبران لیبرال اوکراین و گرجستان، در تقابل آشکار با سه دهه تنظیم مناسبات حساس آذربایجان و روسیه پوتین بود. آذربایجان از چندین سو، سعی داشت تا با لطایف الحیل این متحد بزرگ ارمنستان را که نیروی پشتیبان تعیین کننده در اشغال اراضی بود، بی‌طرف‌سازی کند.

میزان پارانویای سران رژیم پوتین پیروزی عادلانه آذربایجان بر روسیه پوتین به لطف دو عامل اصلی ممکن شد:

اول، به دلیل پافشاری، پیوستگی، و پایداری سیاسی علی‌یف و مقامات آذربایجان در کل، که اجازه ندادند این تراژدی، که در واقع یک جنایت نظامی روسیه بود، مسکوت بماند. آن‌ها به‌جای تسلیم شدن، به‌طور مداوم، مداوم و مداوم از روسیه به رسمیت شناختن تقصیر آشکار خود را مطالبه کردند.

دوم، و در واقع این مهم‌ترین عامل است، همه این‌ها به لطف نیروهای اوکراینی میسر شد. آن‌ها پس از گذشت بیش از ۴۰ ماه جنگ، پتانسیل سیاسی رژیم روسیه و شخص پوتین را چنان تضعیف کرده‌اند که برای پوتین چاره‌ای جز زمزمه کردن و توجیه کردن باقی نمانده است.

اوکراین، به معنای واقعی کلمه، غرور امپریالیستی را از پوتین بیرون کشیده است. پوتین سابق، همان کسی که تهدید می‌کرد، دستکاری می‌کرد و باج می‌گرفت، هرگز اجازه نمی‌داد خود را تا حد توبه عمومی در نظر خودش حقیر سازد، چه رسد به اینکه این کار را در مقابل رهبر یک کشور دیگر پساشوروی و از آن مهم‌تر، به‌خاطر اقدام ارتش خودش انجام دهد. برای درک اینکه این یک رویداد نمادین تا چه اندازه است، باید دست‌کم داستان بویینگ MH17 را به یاد آوریم.

سرانجام کار

تلاش غرب برای مهار کردن دو ماشین ویرانگر روسیه و ایران، چندان موفق نبوده است و از جمله تا یک سال پیش عملا کنترل سوریه و بخش مهمی از قدرت واقعی در چند کشور دیگر اسلامی را در دست داشت. آذربایجان از روز اول تأسیس سومین جمهوری خود در قرن بیستم ناچار از مدیریت دو نیروی ویرانگر همسایه یکی در شمال و دیگری در جنوب بود. روسیه به عنوان مدعی نقش دکتر معالج منطقه در صدد کاشتن یک استخوان لای زخم در آذربایجان بود. این سیاست درست مثل مولداوی و اوکراین و گرجستان عبارت بود از دادن اختیار کنترل بخشی از سرزمین‌های آدربایجان به نیروی تحت کنترل خود برای ابدی کردن امکان قطعی تأثیرگذاری در آذربایجان بود.

جمهوری اسلامی ایران هم قصد تبدیل کردن آذربایجان به یک دولت فاناتیک شیعی از جنس خود و تحت کنترل خود بود. هر دوی این نقشه‌ها نقش برآب شدند. همانطور که همیشه ادعا شده بود، حضور روسیه در جنوب قفقاز وابسته به تداوم جنگ دو کشور این منطقه بود. جنگی که هم روسیه و هم ایران آرزوی ابدی کردن آن را داشتند. با پایان این جنگ، حضور روسیه و ایران در جنوب قفقاز کمرنگ شد و با واگذاری نقش اقتصادی و حامی‌گری سیاسی پروژه صلح میان آذربایجان و ارمنستان به نیرومندترین کشور جهان، امکان تأثیرگذاری ویرانگر دو عامل ایران و روسیه در منطقه به حداقل ممکن کاهش یافت. شاید جمله کوتاه عباس عراقچی به جنگ‌طلبان درون رژیم در مورد کریدور زنگزور، توصیف موجز این دوران جدید بود. وی در مصاحبه‌ای در مرداد ۱۴۰۴ گفت: “جاهایی است که ما دیگر نمی‌توانیم کشوری را از کشیدن جاده در خاکش منع کنیم”.

این جمله ظاهرا بدیهی است که تنها با عنایت به شعارهای پروپاگاندیست‌های رژیم اسلامی قابل فهم می‌شود. این پروپاگاندیست‌های طوری از مخالفت جمهوری اسلامی ایران با این پروژه صحبت می‌کردند که گویی موضوع در باره جاده تهران شمال است!

۱۴ فوریه ۲۰۲۶ / استکهلم
—————————-

[1] Civilization state
[2] https://www.youtube.com/watch?v=qcgmCh6NgwM&t=10s
[3] http://kremlin.ru/events/president/news/67828
صفحه اینترنتی رسمی کرملین
[4] First Deputy Chairman
[5] http://special.kremlin.ru/catalog/persons/192/events/73922

[6] من طی ملاقات طولانی که در 16 ژانویه 1991 در نخجوان با مرحوم حیدر علی‌اوف داشتم، بسته به موضوع صحبت او از رهبران شوروی و رهبران غربی هم با نام کامل و پست مسئولیت آنها نام می‌‌‌برد. علیرغم تواضع وی در این موارد، میزان اعتماد بنفس وی و نحوه دخالت ندادن روابط مثبت یا منفی شخصی خودش، حیرت‌انگیز بود. لینک مصاحبه: https://youtu.be/iyRVBZLc4hQ

[7] Moscow State Institute of International Relations
[8] Максим Шевченко
[9] https://www.youtube.com/watch?v=MkrFBf5-QHY&t=9s
[10] Eastern Partnership - EaP



نظر شما درباره این مقاله:








اپوزیسیونِ چندپاره ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.02.2026, 19:59

تنها یک جنبش متحد می‌تواند رژیم را به چالش بکشد

اپوزیسیونِ چندپاره ایران


صنم وکیل و الکس وطنخواه

فارن افرز / ۱۳ فوریه ۲۰۲۶

هر زمان که ایران با اعتراض‌های سراسری به لرزه درمی‌آید ــ همان‌گونه که ماه گذشته رخ داد ــ تحلیلگران و فعالان سیاسی با دو پرسش تکراری روبه‌رو می‌شوند: آیا سرانجام رژیم کشور سقوط خواهد کرد، و اگر چنین شود چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ پاسخ‌ها فراوان‌اند. برخی تحلیلگران بر این باورند که رهبری کشور به‌طور شگفت‌آوری باثبات است و رژیم می‌تواند اعتراض‌های بیشتری را نیز تاب بیاورد. برخی دیگر معتقدند که حکومت فروخواهد پاشید، اما جای آن را دیکتاتوری دیگری به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ــ قدرتمندترین شاخه سیاسی نیروهای مسلح کشور ــ خواهد گرفت. گروهی خوش‌بین‌تر استدلال می‌کنند که کل نظام سقوط خواهد کرد و یک چهره اپوزیسیون در خارج از کشور، شاید ولیعهد پیشین ایران، رضا پهلوی، به گذار کشور به یک دولت دموکراتیک کمک خواهد کرد یا حتی نوعی پادشاهی مشروطه برقرار خواهد ساخت. خوش‌بین‌ترین‌ها نیز بر این باورند که ممکن است ایران شاهد گذاری مذاکره‌شده به سوی دموکراسی باشد؛ گذاری که در آن چهره‌های رژیم، قدرت را به نیروهای اپوزیسیون واگذار کنند.

ایران واقعاً در آستانه تحولی بزرگ به نظر می‌رسد. رژیم فرسوده شده و ایرانیان از دهه‌ها سوءمدیریت اقتصادی به خشم آمده‌اند. رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، یک بازمانده ۸۶ ساله از سرطان است. اگر گفت‌وگوهای پیشِ‌رو در عمان میان تهران و واشینگتن نتواند بن‌بست هسته‌ای را بشکند و به سایر فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده ایران رسیدگی کند، دولت ترامپ نیز ممکن است به حمله به کشور متوسل شود. اما گمانه‌زنی‌های کنونی درباره «فردای ایران» ــ از جمله در میان مقام‌های آمریکایی که درباره مسیر اقدام بحث می‌کنند ــ عاملی تعیین‌کننده را نادیده می‌گیرد: وضعیت جنبش اپوزیسیون کشور.

متأسفانه این جنبش به‌شدت دچار شکاف است. اعضای آن به طیف‌های گوناگونی تقسیم شده‌اند ــ از دانشجویان گرفته تا اقلیت‌های قومی و سلطنت‌طلبان خارج از کشور ــ که اغلب با یکدیگر در تعارض‌اند. برای مثال، فعالان اپوزیسیون به‌طور معمول یکدیگر را به همکاری پنهانی با رژیم ایران یا دولت‌های خارجی متهم می‌کنند. در نتیجه این تفرقه، آنان نتوانسته‌اند از ضعف جمهوری اسلامی بهره ببرند.

اگر گروه‌های اپوزیسیون ایران می‌خواهند رژیم را سرنگون کنند، باید بیاموزند که با یکدیگر همکاری کنند. آنان نیازمند پذیرش یک برنامه حداقلی مشترک‌اند که بر اصول مورد توافق همگان استوار باشد و سایر اختلاف‌ها را به آینده موکول کند. باید طرحی برای اداره کشور در دوره بلافاصله پس از فروپاشی رژیم ارائه دهند. در نهایت، باید رویکردی فراگیرتر در پیش گیرند و به‌جای حذف مداوم یکدیگر، زمینه مشارکت همگانی را فراهم کنند. در غیر این صورت، جمهوری اسلامی نه به دلیل برخورداری از حمایت مردمی، بلکه به سبب نبودِ جایگزین، پابرجا خواهد ماند.

بی‌مهری متقابل

برخلاف برخی دولت‌های اقتدارگرا، مانند بلاروس یا ونزوئلا، اپوزیسیون ایران فاقد زیرساختی یکپارچه یا رهبری مشخص است. در عوض، می‌توان آن را مجمع‌الجزایری از جزایر سیاسی دانست که بر اثر جغرافیا، نسل، ایدئولوژی و میزان مواجهه با سرکوب از یکدیگر جدا شده‌اند. این گروه‌ها شامل انجمن‌های محلی، هسته‌های دانشجویی، حلقه‌های حقوق زنان، جنبش‌های قومی و سازمان‌های کارگری‌اند. همگی در موج‌های اعتراضی که از سال ۲۰۰۹ ایران را تکان داده مشارکت داشته‌اند. اما در میانه سرکوب شدید دولتی و بی‌اعتمادی متقابل، در هماهنگ‌سازی اقدامات خود ناکام مانده‌اند.

برای نمونه، گروه‌های کارگری کشور را در نظر بگیرید. این سازمان‌ها که متشکل از معلمان، بازنشستگان، کارکنان حمل‌ونقل و دیگر اقشار کارگری‌اند، شاید منسجم‌ترین نیروی اپوزیسیون در داخل کشور باشند. آنان به‌طور منظم نارضایتی‌های ایرانیان درباره تورم، نابرابری، فساد، خصوصی‌سازی و سایر مسائل اقتصادی را بیان می‌کنند. این گروه‌ها همچنین خشم اکثریت ایرانیان نسبت به سیاست خارجی ایدئولوژیک، تهاجمی و نظامی‌گرایانه‌ای را که رژیم طی دهه‌ها دنبال کرده ــ و به انزوای ایران و فقر گسترده انجامیده ــ بازتاب می‌دهند. آنان در میان طبقات کارگر و پایینِ طبقه متوسط ایران ریشه‌های عمیقی دارند. با این حال، دولت فعالیت‌هایشان را محدود کرده و مانع از هماهنگی آنان با گروه‌های دانشجویی، تشکل‌های زنان و شوراهای حقوق بشری شده است.

ایران همچنین دارای شبکه‌های اپوزیسیون متشکل از اقلیت‌های قومی ــ از جمله گروه‌های کرد، بلوچ، عرب‌های اهوازی و آذربایجانی ــ است که از ظرفیت سازمانی قابل توجهی برخوردارند. رهبران این گروه‌ها نه‌تنها خواستار پایان حکومت روحانیان‌اند، بلکه به رسمیت شناختن حقوق زبانی و فرهنگی اقلیت‌ها، تمرکززدایی از قدرت و اعطای خودمختاری معنادار را نیز مطالبه می‌کنند. اما این سازمان‌ها معمولاً نسبت به همکاری با یکدیگر محتاط‌اند. برخی بیم آن دارند که دیگر گروه‌ها، جمهوری اسلامی را با دولتی جایگزین کنند که همچنان فارس‌محور، انحصارطلب و متمرکز باشد؛ و برخی دیگر نگران‌اند که همکاری با این گروه‌ها به تقویت جنبش‌های جدایی‌طلب یا مداخله خارجی در امتداد مرزهای نفوذپذیر و تنش‌خیز ایران بینجامد.

شبح (و واقعیت) مداخله خارجی در ایران همچنان منبعی جدی از اختلاف است. تقریباً هر جریان عمده اپوزیسیون ایران، رقیبی را به تأثیرپذیری از دولت‌های خارجی متهم کرده است؛ خواه پادشاهی‌های خلیج فارس، اسرائیل، روسیه، ترکیه یا ایالات متحده. این سوءظن‌ها کاملاً بی‌پایه نیستند. قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی در سیاست ایران دخالت می‌کنند و گروه‌های اپوزیسیون نیز در پی جلب حمایت خارجی بوده‌اند. اما این ادعاها به‌آسانی اغراق‌آمیز می‌شوند و روند ائتلاف‌سازی را به‌شدت دشوار می‌کنند.

در میان نیروهای اپوزیسیون، بازیگرانی نیز بوده‌اند که کوشیده‌اند این شکاف‌ها را پُر کنند و نوعی جهت‌گیری مشترک ارائه دهند. برای نمونه، گروه‌های جامعه مدنی و مدافع حقوق ــ متشکل از وکلا، روزنامه‌نگاران، فمینیست‌ها، فعالان محیط زیست و نمایندگان اقلیت‌های مذهبی ــ تلاش کرده‌اند میان فعالان خیابانی و چهره‌های اپوزیسیون در سطوح نخبگانی‌تر پیوند برقرار کنند. آنان بیانیه‌های مشترکی تدوین کرده‌اند که در آن‌ها بر تکثرگرایی سیاسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی، حاکمیت قانون و گذار مسالمت‌آمیز و دموکراتیک تأکید شده است. این گروه‌ها همچنین به سازمان‌های مختلف اپوزیسیون پشتیبانی حقوقی و لجستیکی ارائه داده‌اند. با این حال، این چهره‌ها اغلب نخستین کسانی هستند که بازداشت می‌شوند و معمولاً آخرین گروهی‌اند که در فرایند سازمان‌دهی اپوزیسیون به رسمیت شناخته می‌شوند. این حذف، برای همه طرف‌ها زیان‌بار است. نتیجه آن است که گروه‌های جامعه مدنی نمی‌توانند مستقیماً اعتراض‌های گسترده را بسیج کنند و در عین حال، سازمان‌دهندگان اعتراض‌ها نیز از پشتیبانی نهادی، تخصص حقوقی و کانال‌های مذاکره محروم می‌مانند.

دسته‌ای دیگر، کسانی هستند که اکنون به اپوزیسیون درون‌ساختاریِ حکومت ــ که عمدتاً تحمل می‌شود ــ تعلق دارند یا در گذشته بخشی از آن بوده‌اند. این طیف از «خودی‌های منتقد» شامل رئیس‌جمهور پیشین، حسن روحانی، است که خواستار اصلاحات قانون اساسی و قرائتی کمتر سرکوبگرانه از آموزه‌های دینی شده؛ و نیز رئیس‌جمهور پیشین، محمد خاتمی، که بر اصلاحات بنیادین در نظام کنونی تأکید کرده است. همچنین در این مجموعه، نخست‌وزیر پیشین، میرحسین موسوی، قرار دارد که در هدایت اعتراض‌های جنبش سبز سال ۲۰۰۹ نقش داشت، و نیز مصطفی تاج‌زاده، مشاور پیشین خاتمی، که با وجود مطالبه صریح گذار به دموکراسی، هنوز در میان برخی وفاداران سرخورده و مدیران میانی نظام از مشروعیتی محدود برخوردار است.

در واقع، بسیاری از تکنوکرات‌های دوران ریاست‌جمهوری خاتمی (۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵) همچنان بخشی از ساختار حکومتی‌اند، از جمله در دولت رئیس‌جمهور مسعود پزشکیان. با این حال، روحانی، خاتمی، موسوی، تاج‌زاده و همفکرانشان با محدودیتی دوگانه روبه‌رو هستند. از یک سو، حکومت به‌شدت توانایی سازمان‌دهی آنان را محدود کرده تا نتوانند قدرت رژیم را به چالش بکشند (برای مثال، تاج‌زاده هم‌اکنون در زندان است و موسوی از سال ۲۰۰۹ در حصر خانگی به سر می‌برد). از سوی دیگر، معترضان جوان‌تر آنان را به دلیل مشارکت پیشین‌شان در ساختار جمهوری اسلامی، سازش‌کار یا آلوده به نظام می‌دانند. در نتیجه، این چهره‌ها قادر نیستند پایگاه گسترده‌ای از ایرانیان را علیه حکومت بسیج کنند.

کشمکش بر سر قدرت

رژیم ایران منتقدانی نیز دارد که به‌آسانی نمی‌تواند آنان را سرکوب کند: ایرانیان خارج از کشور. شمار آنان زیاد است و از قدرت واقعی برخوردارند. رهبران دیاسپورا، برای نمونه، به منابع مالی قابل توجه، دسترسی به سیاست‌گذاران غربی و پشتوانه مردمی معنادار در داخل ایران ــ به‌واسطه نفوذ رسانه‌ای‌شان ــ دسترسی دارند. شبکه‌های ماهواره‌ای، برنامه‌های یوتیوب و حساب‌های شبکه‌های اجتماعی که توسط این چهره‌ها اداره می‌شود، به شکل‌دهی افکار عمومی در داخل ایران، هماهنگ‌سازی اعتراض‌ها و فراهم کردن تریبون برای فعالانی که رژیم در غیر این صورت خاموششان می‌کند، کمک می‌کند.

با این حال، دیاسپورای ایرانی، همانند اپوزیسیون داخل کشور، مستعد درگیری‌های درونی است. اعضای آن به‌طور علنی و با لحنی شخصی و آمیخته به نظریه‌های توطئه با یکدیگر نزاع می‌کنند؛ برای مثال، تندروها اغلب مخالفان حمله نظامی به ایران را «عوامل رژیم» می‌خوانند و در مقابل، میانه‌روها یا مخالفان جنگ، تندروها را جنگ‌طلب معرفی می‌کنند. چنین منازعاتی اعتماد میان فعالان و شهروندان عادی در داخل ایران را فرسایش می‌دهد و این تصور را تقویت می‌کند که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور بیش از آنکه دغدغه سرنگونی حکومت را داشته باشند، در پی کسب شهرت‌اند.

سلطنت‌طلبان نمونه‌ای گویاست. آنان به دلیل شناخته‌شده بودن نام پهلوی، برجسته‌ترین برند اپوزیسیون در خارج از کشور به شمار می‌آیند و مجموعه‌ای از احزاب و چهره‌های تأثیرگذار را در بر می‌گیرند که استدلال می‌کنند احیای سلطنت تحت رهبری رضا پهلوی بهترین راه عبور از نظام کنونی ایران است. پایگاه اصلی حمایت از پهلوی به‌طور تاریخی در میان بخشی از طبقه متوسط شهری و نسل‌های مسن‌تر ایران بوده، هرچند در سال‌های اخیر و همزمان با انباشت ناکامی‌های جمهوری اسلامی، گسترش یافته است. با این حال، جنبش او به‌شدت به حامیان آنلاین و شبکه‌های ماهواره‌ای متکی است و حضور سازمان‌یافته‌ای محدود در داخل ایران دارد.

افزون بر این، هواداران ولیعهد پیشین با حملات مکرر به دیگر چهره‌های اپوزیسیون، آنان را از خود دور کرده‌اند. حمایت اسرائیل از پهلوی نیز این خطر را دارد که روایت‌های رژیم درباره «وابستگی اپوزیسیون به خارج» را تقویت کند. برخی تحلیلگران ابراز نگرانی کرده‌اند که پهلوی ممکن است سرنوشتی مشابه احمد چلبی پیدا کند؛ چهره تبعیدی عراقی که برای حمله ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ کارزار گسترده‌ای به راه انداخت و وعده داد می‌تواند کشور را رهبری کند، اما در هدایت عراق به دوران پس از صدام حسین ناکام ماند. افزون بر این، برای اقلیت‌های قومی و بسیاری از جمهوری‌خواهان ایرانی، نام پهلوی یادآور تمرکزگرایی مجدد و قدرت غیرپاسخگو است. آنان نمی‌خواهند دیکتاتوری کنونی ایران را با دیکتاتوری دیگری جایگزین کنند.

سایر گروه‌های اپوزیسیون در خارج از کشور حتی اختلاف‌برانگیزترند. سازمان مجاهدین خلق، که گروهی شبه‌نظامی پیشین است و عمدتاً در تبعید فعالیت می‌کند و رهبری آن بر عهده مریم رجوی است، شاید منسجم‌ترین نیروی اپوزیسیون ایران باشد. اما به دلیل اتحادش با عراق در خلال جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ و نیز اتهام‌های معتبرِ اعضای پیشین و ناظران حقوق بشر درباره انضباط درونی فرقه‌گونه، بسیار بحث‌برانگیز است. این سازمان از حمایت شماری از سیاستمداران برجسته غربی، از جمله وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، مایک پمپئو، برخوردار است. با این حال، بسیاری از ایرانیان با بدگمانی عمیق، اگر نگوییم خصومت آشکار، به آن می‌نگرند.

برخی از فعالان دیاسپورا، همانند همتایانشان در داخل ایران، کوشیده‌اند این شکاف‌ها را پُر کنند. برای نمونه، در فوریه ۲۰۲۳، هشت تن از ایرانیان تبعیدی «منشور مهسا» را تشکیل دادند تا صداهای جمهوری‌خواه، سلطنت‌طلب و دیگر جریان‌ها را حول اصول مشترکی چون دموکراسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی و فرایند گذار فراگیر متحد سازند. بنیان‌گذاران این ابتکار تلاش کردند از موضوع رهبری ائتلاف عبور کنند و آن را به محل مناقشه بدل نسازند. اما در آوریل ۲۰۲۳، این تلاش‌ها در پی اختلاف‌های عمیق ایدئولوژیک و راهبردی فروپاشید.

حتی اگر گروه‌های دیاسپورای ایرانی بتوانند اختلاف‌های خود را کنار بگذارند، برای ایجاد تغییری واقعی در کشور ناگزیرند با اپوزیسیون داخلی نیز متحد شوند ــ و این، اگر نگوییم دشوارتر، دست‌کم به همان اندازه چالش‌برانگیز خواهد بود. دیاسپورا بنا به تعریف، از ایران فاصله دارد؛ فاصله‌ای که به‌ویژه در قیاس با دشواری‌های اقتصادی روزمره ایرانیان و نیز آشوب و محرومیتی که در صورت حملات گسترده ایالات متحده و اسرائیل بر کشور تحمیل می‌شود، چشمگیر است. از این رو، بسیاری از فعالان داخل ایران، فشار دیاسپورا برای تشدید تنش‌ها را بی‌ملاحظه می‌دانند. درخواست برای اقدامات حداکثری، هنگامی که از برلین یا لس‌آنجلس مطرح می‌شود، معنایی متفاوت دارد تا زمانی که از کرج یا کرمانشاه بیان می‌شود.

با هم آمدن

منصفانه آن است که بپذیریم هیچ گروهی ــ چه در داخل و چه در خارج از ایران ــ به‌تنهایی قادر به تحقق گذار نیست. برای موفقیت، این اکوسیستم متنوع اپوزیسیون باید یک ائتلاف شکل دهد؛ فرایندی که با پذیرش یک پلتفرم مشترک و محدود آغاز می‌شود. تحقق چنین هدفی شدنی است. با وجود همه اختلاف‌ها، مخالفان جمهوری اسلامی بر چند اصل توافق دارند: برتری روحانیت بر حیات سیاسی و عمومی باید پایان یابد؛ دولت باید آزادی‌های اساسی مدنی و سیاسی را تضمین کند؛ تمامیت ارضی ایران باید حفظ شود؛ و کشور باید به سوی گذاری زمان‌بندی‌شده و تحت نظارت بین‌المللی از رژیم کنونی حرکت کند. رهبران اپوزیسیون و هوادارانشان می‌توانند حول این چهار اصل متحد شوند، به‌جای آنکه بر سر این بحث کنند که ایران باید پادشاهی باشد یا جمهوری، آیا باید تمرکززدایی کند یا نه، و سیاست خارجی‌اش چه مسیری در پیش گیرد. چنین پرسش‌هایی بهتر است به مجمع مؤسسانی منتخب در آینده واگذار شود که می‌تواند بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های همه ایرانیان باشد.

البته پلتفرم مشترک تنها نخستین گام در مسیر همگرایی است. گروه‌های گوناگون اپوزیسیون ایران باید میان خود پیوندهای نهادی ایجاد کنند. برای بقا در برابر سرکوب سنگین و نظارت امنیتی دولت، گروه‌های داخلی باید از طریق شبکه‌هایی غیرمتمرکز ــ که سرکوبشان دشوارتر است ــ هماهنگ شوند. آنان باید سازمان‌های مشترک محلی ایجاد کنند که خدمات اجتماعی ارائه دهند و درباره مسائل اقتصادی و اجتماعی محلی فعالیت کنند؛ اقدامی که می‌تواند محبوبیتشان را در میان شهروندان عادی افزایش دهد.

دیاسپورا نیز باید سازوکار هماهنگی کارآمدی برای اعضای خود ایجاد کند؛ نه دولتی در تبعید، بلکه محفلی برای گفت‌وگو با قواعد شفاف، سازوکارهای حل اختلاف و حتی شاید رهبری چرخشی. گروه‌های خارج از کشور همچنین باید در ایجاد ارتباطات امن سرمایه‌گذاری کنند تا بتوانند با نیروهای داخلی هماهنگ شوند. اما برای این کار باید اعتماد مخالفان داخل ایران را جلب کنند و انتظاراتی واقع‌بینانه داشته باشند. آنان باید بپذیرند کسانی که هزینه مبارزه را در داخل کشور می‌پردازند، باید نفوذی نامتناسب در تصمیم‌های راهبردی داشته باشند.

اپوزیسیون ایران نمی‌تواند صرفاً در سطح نظری فعالیت کند. اعضای آن باید درباره برنامه‌ای ملموس برای دوران بلافاصله پس از سقوط رژیم به توافق برسند تا از فروپاشی دولت جلوگیری شود. این برنامه باید غیرایدئولوژیک و تکنوکراتیک باشد و بر تثبیت ارزش پول ملی، تداوم خدمات اساسی و جلوگیری از غارت و خشونت تمرکز کند. اپوزیسیون باید جدول زمانی روشنی برای برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس مؤسسان داشته باشد. بدون چنین برنامه‌ریزی‌ای، ترس از هرج‌ومرج همچنان نیرومندترین سلاح رژیم باقی خواهد ماند. بسیاری از کارگزاران درون حاکمیت که ممکن است در غیر این صورت جدا شوند، برای پرهیز از جنگ داخلی، چرخه‌های انتقام و تجزیه سرزمینی، در ساختار قدرت باقی خواهند ماند.

در نهایت، هر چارچوب گذار باید به‌صراحت فراگیر باشد. در انقلاب ۱۹۷۹، ائتلافی متنوع از سکولارها، چپ‌گرایان، ملی‌گرایان و اسلام‌گرایان برای سرنگونی سلطنت متحد شدند؛ اما این جنبش سپس توسط روحانیتی جاه‌طلب و سازمان‌یافته مصادره شد که رقبای خود را حذف کرد و قدرت را تثبیت نمود. گذاری در آینده که توسط گروهی هدایت شود که اقلیت‌ها، فعالان سکولار و سنت‌های مذهبی یا سیاسی رقیب را به حاشیه براند، خطر تکرار همان چرخه را ــ هرچند با پرچمی متفاوت ــ در پی خواهد داشت.

ساختن جنبشی موفق و فراگیر، بی‌تردید بسیار دشوار خواهد بود. افزون بر سرکوب دولتی و بی‌اعتمادی متقابل، اپوزیسیون ایران زیر سایه گذشته‌ای طولانی و دردناک قرار دارد. انقلاب ایران، پاکسازی‌های دهه ۱۹۸۰ و اعتراض‌های سرکوب‌شده سال‌های پس از آن، همگی زخم‌هایی عمیق بر جای گذاشته‌اند.

با این حال، دلایلی برای امید وجود دارد. هر یک از این گروه‌ها توانمندی‌های قابل توجهی به همراه دارند. فعالان جامعه مدنی کشور، از جمله تاج‌زاده زندانی و نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل صلح)، شاید از نظر نهادی دامنه گسترده‌ای نداشته باشند، اما نوشته‌ها و بیانیه‌هایشان راهنمایی‌های عملی و اخلاقی ضروری فراهم می‌کند. رهبران کارگری و سازمان‌دهندگان دانشجویی بارها نشان داده‌اند که می‌توانند هزاران نفر را به میدان بیاورند. جنبش‌های قومی، به‌ویژه در میان کردها و بلوچ‌های ایران، از دهه‌ها تجربه بسیج برخوردارند. شبکه‌های محلی در شهرهایی چون اهواز، مشهد، سنندج و زاهدان می‌توانند اعتماد اجتماعی‌ای فراهم کنند که اغلب در جامعه ایران کمیاب است. و اصلاح‌طلبان در حاشیه‌های نظام ــ از جمله برخی روحانیان منتقد و تکنوکرات‌ها ــ می‌توانند از درون، جمهوری اسلامی را به چالش بکشند و به هدایت انتقال قدرت در میان تلاطم‌ها کمک کنند.

در این میان، ایالات متحده نیز شاید بتواند با ارزیابی نقاط قوت و ضعف اپوزیسیون، شکاف‌های درونی و نیازهای سازمانی آن، و سپس فراهم کردن ابزارها و حمایت‌های لازم، به شکل‌گیری آن به‌عنوان بازیگری منسجم یاری رساند.

اما فارغ از آنکه واشینگتن چه می‌کند، این گروه‌ها باید هرچه سریع‌تر همکاری با یکدیگر را آغاز کنند. جمهوری اسلامی به بن‌بست رسیده است. این نظام از پاسخ‌گویی به مطالبات اجتماعی مردم سر باز می‌زند و از حل مشکلات اقتصادی فراوان کشور ناتوان است. بنابراین، ناگزیر خواهد بود بیش از پیش بر ابزار ترس برای حفظ قدرت تکیه کند ــ و همین امر اعتراض‌های تازه را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. پرسش اصلی، وقوع بحران‌های جدید در ایران نیست؛ بلکه این است که آیا اپوزیسیون هنگام فرا رسیدن آن بحران‌ها آماده خواهد بود یا نه.



نظر شما درباره این مقاله:








آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 20:28

آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟


گفت‌وگو با کریم سجادپور

راوی آگراوال / فارن پالیسی / ۱۰ فوریه ۲۰۲۶
(راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارن پالیسی» است)

ماه گذشته، پس از آنکه ایالات متحده رهبر ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را سرنگون و بازداشت کرد، این انتظار فوراً شکل گرفت که کاخ سفید تلاش کند اقدامی مشابه را در قبال ایران انجام دهد. اما بنا بر گزارش‌ها، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، تا حدی به این دلیل دست نگه داشت که از نظر نظامی دارایی‌های کافی در خاورمیانه در اختیار نداشت. اکنون این وضعیت در حال تغییر است. طی هفته‌های اخیر، پنتاگون یک گروه رزمی ناو هواپیمابر و سامانه‌های دفاع موشکی را در منطقه مستقر کرده است؛ آن هم در حالی که هم‌زمان، تلاش‌های دیپلماتیک میان واشنگتن و تهران شدت گرفته است.

آیا ترامپ واقعاً ماشه را خواهد کشید؟ برای درک انگیزه‌ها و محدودیت‌های او، با یکی از برجسته‌ترین کارشناسان ایران، «کریم سجادپور»، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی، در برنامه «فارن پالیسی لایو» (FP Live) گفت‌وگو کردم. مشترکان می‌توانند نسخه کامل این گفت‌وگو را در بخش ویدیویی وبسایت  فارن پالیسی مشاهده کنند یا پادکست رایگان FP Live را دانلود کنند. آنچه در ادامه می‌آید، متن خلاصه‌شده و اندکی ویرایش‌شده این گفت‌وگوست.

راوی آگراوال: رویکرد کاخ سفید در قبال ایران، مشابه رویکرد آن نسبت به ونزوئلا در ابتدای امسال است: حضور گسترده نظامی و تهدید به حذف رهبر در رأس قدرت. اما ایران، ونزوئلا نیست. به نظر شما احتمال استفاده ایالات متحده از زور تا چه اندازه است؟

کریم سجادپور: گزینه نظامی همچنان محتمل است، اما احتمالاً فوری و قریب‌الوقوع نیست. با وجود گفت‌وگوهایی که انجام شده و قرار است در هفته‌های آینده نیز ادامه یابد، من فکر می‌کنم احتمال اقدام نظامی ترامپ به‌مراتب بیشتر از احتمال دستیابی به یک توافق است.

برای درک این موضوع، نگاه به بیش از هشت سال سابقه دونالد ترامپ در قبال ایران مفید است. در سال ۲۰۱۸، رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور آشکار از توافق هسته‌ای دولت باراک اوباما، یعنی برجام (برنامه جامع اقدام مشترک)، خارج شد؛ آن هم در حالی که بسیاری از مشاورانش هشدار داده بودند این اقدام می‌تواند به درگیری منطقه‌ای منجر شود. در ژانویه ۲۰۲۰، او دستور ترور قاسم سلیمانی، فرمانده ارشد نظامی ایران، را صادر کرد؛ اقدامی که برخلاف توصیه بسیاری از مشاورانش بود و آنان نگران بودند که این کار نیز به جنگی منطقه‌ای بینجامد. سپس تابستان گذشته، او ۱۴ بمب سنگرشکن بر تأسیسات هسته‌ای ایران فرو ریخت؛ اقدامی که بسیاری معتقد بودند می‌تواند حتی به جنگی بالقوه در سطح جهانی منجر شود.

در ذهن ترامپ، هر یک از این قمارها در نهایت توجیه شد. و اکنون، ایران ضعیف‌تر از هر زمان دیگری است، چرا که کنترل آسمان و حریم هوایی خود را در اختیار ندارد. بنابراین، اگر ترامپ به این نتیجه برسد که این مذاکرات به جایی نمی‌رسد، احتمال اقدام نظامی او بیش از احتمال دستیابی به توافق خواهد بود. با این حال، این اقدام لزوماً در یکی دو هفته آینده رخ نخواهد داد.

راوی آگراوال: شما از واژه «قمار» استفاده کردید. قمارها یا مطابق برنامه پیش می‌روند یا کاملاً از کنترل خارج می‌شوند. بخشی از ارزیابی در اینجا به وضعیت دفاعی ایران، میزان استیصال آن و واکنش احتمالی‌اش مربوط می‌شود. لطفاً درباره این وضعیت توضیح دهید. در جریان جنگ ۱۲روزه سال گذشته، روشن شد که ایران کنترل هوایی خود را از دست داده است. اما در عین حال، همچنان موشک‌های بالستیک در اختیار دارد و در طول آن ۱۲ روز، در هدف‌گیری این موشک‌ها پیشرفت کرد؛ بنابراین، همچنان می‌تواند خسارات جدی در سطح منطقه وارد کند، درست است؟

کریم سجادپور: یکی از پیام‌هایی که ایران این بار به‌روشنی ارسال کرده این است که اگر مورد حمله قرار گیرد، جنگ را منطقه‌ای خواهد کرد. ایران هنوز هزاران موشک بالستیک کوتاه‌برد در اختیار دارد و تهدید کرده است که از آن‌ها علیه پایگاه‌های آمریکا و احتمالاً تأسیسات نفتی در سراسر خلیج فارس استفاده خواهد کرد.

پس از جنگ ژوئن گذشته، برخی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شاید حتی رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، بر این باور بودند که نبودِ یک پاسخ قاطع، نشانه ضعف تلقی شده است. به همین دلیل، اکنون احساس می‌کنند باید هزینه‌ای سنگین را تهدید کنند تا بازدارندگی ایجاد شود.

یکی از مخاطبان این تهدیدها، کشورهای حوزه خلیج فارس هستند که رهبرانشان روابط نزدیکی با رئیس‌جمهور ترامپ دارند. هدف این است که این کشورها بر ترامپ فشار بیاورند تا او را از اقدام نظامی بازدارند.

راوی آگراوال: معروف است که ترامپ از درگیری‌های طولانی و فرسایشی خوشش نمی‌آید، اما در عین حال، مزایای یک ضربه کوتاه، سریع و با هدفی کاملاً مشخص را می‌بیند. بسیاری، ونزوئلا را نمونه کلاسیک «حذف رأس قدرت» می‌دانند، بدون آنکه کل نظام فروبپاشد. آیا این الگو در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ هم تکرار خواهد شد؟ و آیا چنین الگویی اساساً در مورد رهبری مانند آیت‌الله خامنه‌ای امکان‌پذیر است؟

کریم سجادپور: خود رئیس‌جمهور ترامپ نیز به‌طور ضمنی نشان داده است که الگوی او در قبال ایران احتمالاً از راهبردش در ونزوئلا الهام گرفته خواهد شد. اما ونزوئلا در نیم‌کره غربی قرار دارد؛ کشوری است که ما شناخت بسیار بیشتری از آن داریم. ایالات متحده از سال ۱۹۷۹ تاکنون هیچ رابطه دیپلماتیک یا سفارتی در ایران نداشته است، بنابراین ظرفیت‌های اطلاعاتی ما درباره ایران در مقایسه با ونزوئلا به‌مراتب محدودتر است.

رهبر جمهوری اسلامی از سال ۱۹۸۹ تاکنون ایران را ترک نکرده و هیچ‌گونه تماس مستقیمی با او یا فرماندهان ارشد سپاه پاسداران وجود نداشته است. ما هیچ شکاف معناداری در رأس حاکمیت ایران مشاهده نکرده‌ایم. در ونزوئلا، حذف سیاسی در رأس قدرت، پس از هفته‌ها و بلکه ماه‌ها فشار و خفه‌سازی اقتصادی رخ داد. آن بخش از راهبرد، شاید تازه اکنون در قبال ایران در حال آغاز شدن باشد.

راوی آگراوال: اجازه دهید به جنبه‌های دیپلماتیک در جریان و همچنین ابزارهای فشارآمیزی که به آن اشاره کردید بپردازیم. نکته‌ای که برای من برجسته است این است که آخرین توافق هسته‌ای ــ که دولت ترامپ از آن خارج شد ــ سال‌ها زمان برد و کارشناسان واقعی و متخصصان حوزه مربوطه در طرف آمریکایی درگیر آن بودند. اما شرایط فعلی کاملاً متفاوت به نظر می‌رسد: شتاب‌زده‌تر، با حضور کارشناسان کمتر، و در حالی که عملاً اسلحه‌ای بر شقیقه تهران گذاشته شده است. آیا این به آن معناست که دیپلماسی در این مقطع محکوم به شکست است، یا برعکس، دقیقاً همین رویکرد چیزی بوده که لازم بوده است؟

کریم سجادپور: من نسبت به مسیر دیپلماتیک خوش‌بین نیستم؛ بخشی از دلیل آن این است که در طرف آمریکایی، عملاً تخصص واقعی درباره موضوعاتی که در حال مذاکره بر سر آن‌ها هستند وجود ندارد. وزیر خارجه ایران، عباس عراقچی، بیش از دو دهه تجربه مذاکره دارد. او پرونده‌های هسته‌ای، موشکی و شبکه نیروهای نیابتی را کاملاً می‌شناسد. در مقابل، تیم آمریکایی ــ به‌ویژه فرستاده ویژه رئیس‌جمهور ترامپ، استیو ویتکاف، که خود نیز صراحتاً می‌گوید پیشینه‌اش در حوزه املاک و مستغلات است ــ شناخت عمیق و درونی از این پرونده‌ها ندارد.

نکته دوم این است که با وجود آنکه ایران هم از نظر داخلی و هم از نظر خارجی تحت تهدیدهایی بی‌سابقه قرار دارد، رفتارش ــ و نحوه مذاکره‌اش ــ چنین احساسی را منتقل نمی‌کند. آن‌ها طوری مذاکره نمی‌کنند که گویی با یک بحران وجودی روبه‌رو هستند. اگر کسی از زمینه ماجرا خبر نداشت، ممکن بود تصور کند وزیر خارجه ایران نماینده یک ابرقدرت است.

راوی آگراوال: چرا چنین وضعیتی وجود دارد؟

کریم سجادپور: جهان‌بینی آیت‌الله خامنه‌ای از مدت‌ها پیش بر این اصل استوار بوده که وقتی تحت فشار قرار می‌گیری ــ چه فشار داخلی و چه خارجی ــ باید قدرت را به نمایش بگذاری. هرگز نباید ضعف نشان دهی، چون این کار دشمنانت را جسورتر می‌کند. یکی از تجربه‌های شکل‌دهنده ذهنیت خامنه‌ای، مشارکت او در انقلاب ۱۹۷۹ است. در اواخر سال ۱۹۷۸، زمانی که اعتراض‌ها علیه شاه به‌سرعت گسترش می‌یافت، شاه در تلویزیون ظاهر شد و گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم.» من بعدها سخنرانی‌ای از خامنه‌ای پیدا کردم که در آن گفته بود شاه تصور می‌کرد با عذرخواهی از ما می‌تواند اعتراض‌ها را آرام کند، اما دقیقاً برعکس شد؛ همان‌جا بود که ما ضعف او را دیدیم. ما بوی خون را حس کردیم و حمله کردیم. این فقط یک نمونه از جهان‌بینی خامنه‌ای است.

جهان‌بینی خامنه‌ای همواره مبتنی بر سرسختی و مقاومت بوده است. البته میان دو غریزه اصلی او تنشی دائمی وجود دارد. از یک سو، او احتمالاً طولانی‌ترین دیکتاتورِ در قدرت در جهان امروز است؛ از سال ۱۹۸۹ حکومت می‌کند و کسی که چنین مدت طولانی در قدرت می‌ماند، قمارباز بی‌محابا نیست. او غریزه بقای بسیار قوی‌ای دارد. اما از سوی دیگر، همان غرایز سرسختانه و چالش‌گرایانه نیز در او وجود دارد. این دو غریزه همواره در تقابل با یکدیگر بوده‌اند.

راوی آگراوال: اعمال زور در داخل، زمانی که همه کارت‌ها در دست شماست، یک بحث است. اما به نظر نمی‌رسد ایران در عرصه خارجی در حال حاضر همه کارت‌ها را در اختیار داشته باشد. ایالات متحده مجموعه‌ای گسترده از توانمندی‌های نظامی تهاجمی و دفاعی را در منطقه مستقر کرده و مشخص نیست ایران چگونه می‌تواند پاسخی بدهد که واقعاً بازدارنده باشد.

کریم سجادپور: بله، فکر می‌کنم این ارزیابی درست است. ایران کنترل آسمان خود را در اختیار ندارد و یکی از منزوی‌ترین حکومت‌های جهان است. پس از فروپاشی رژیم اسد در سوریه در سال ۲۰۲۴، ایران عملاً هیچ متحد قابل اتکای واقعی ندارد. بنابراین، انتظار می‌رود که حکومت این روزها به‌شدت مضطرب باشد.

مذاکراتی که اکنون درباره آن صحبت می‌شود قرار است چهار بخش داشته باشد. موضوع فقط برنامه هسته‌ای ایران نیست ــ در این زمینه، موضع آمریکا این است که ایران باید به‌طور کامل غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کند. اما ایالات متحده همچنین خواستار گفت‌وگو درباره نیروهای نیابتی منطقه‌ای ایران، برنامه موشکی آن و نقض حقوق بشر در داخل کشور است. ایران گفته است که فقط درباره پرونده هسته‌ای با آمریکا گفت‌وگو خواهد کرد.

راوی آگراوال: بله، چون دست‌کم در یکی از مواردی که اشاره کردید ــ یعنی موشک‌های بالستیک ــ ایران مطلقاً هیچ انگیزه‌ای برای کنار گذاشتن آن ندارد.

کریم سجادپور: استدلال ایران این است که به موشک‌ها برای دفاع از خود نیاز دارد. اما بسیاری از بحث‌هایی که درباره ایران مطرح می‌کنیم، در نهایت به ماهیت این رژیم بازمی‌گردد. ماهیت جمهوری اسلامی، از سال ۱۹۷۹ تا امروز، بر این شعارها استوار بوده: «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل». آن‌ها امنیت خود را در ناامنی همسایگانشان جست‌وجو کرده‌اند؛ همواره همسایگان را تهدید کرده و در سراسر خاورمیانه شبکه‌ای از نیروهای نیابتی ایجاد کرده‌اند.

در شرایط عادی، اگر ایران مانند یک «کشور» رفتار می‌کرد نه مانند یک «آرمان»، استدلال اینکه به برنامه موشکی برای دفاع از خود نیاز دارد، قابل‌قبول‌تر بود. اما در شرایط کنونی، با توجه به ماهیت این رژیم، هم اسرائیل و هم کشورهای همسایه‌ای که هدف موشک‌های ایران بوده‌اند، به‌شدت نگران هر برنامه موشکی‌ای هستند که فراتر از مرزهای فوری ایران عمل کند.

راوی آگراوال: می‌خواهم به چالش‌های داخلی ایران بپردازم. شما و یکی از هم‌نویسندگان‌تان، جک گلدستون، مقاله‌ای در نشریه آتلانتیک منتشر کردید که در آن به پنج شرط مشخص برای موفقیت یک انقلاب اشاره کرده بودید: بحران مالی دولت، شکاف در میان نخبگان، ائتلاف متنوع مخالفان، روایت قانع‌کننده مقاومت، و محیط بین‌المللی مساعد. شما گفتید که برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این پنج شرط را داراست. اما از زمان انتشار آن مقاله، که حدود یک ماه پیش بود، حکومت ایران عملاً تمام اپوزیسیون و مقاومت را سرکوب کرده است. آیا نتیجه‌گیری این است که سرکوب مطلق برای این رژیم کارآمد است؟ چه چیزی می‌تواند این معادله را تغییر دهد؟

کریم سجادپور: من و هم‌نویسنده‌ام توافق داشتیم که اگر پنج شرط را در نظر بگیریم، ۴.۵ مورد از آن‌ها تحقق یافته است. تنها شرطی که هنوز به‌طور کامل محقق نشده، شکاف در نیروهای امنیتی است. در میان نخبگان سیاسی شکاف وجود دارد، اما تاکنون شاهد هیچ‌گونه شکاف علنی و معناداری در سپاه پاسداران نبوده‌ایم. تا زمانی که سپاه پاسداران ــ نیرویی حدود ۱۵۰ هزار نفره که کنترل سایر نیروهای امنیتی مانند بسیج را نیز در اختیار دارد ــ به‌شدت مسلح، منسجم و آماده اعمال خشونت گسترده باشد، جمهوری اسلامی می‌تواند به بقای خود، هرچند با دشواری، ادامه دهد.

با این حال، من هرگز با اطمینان روی بقای این رژیم شرط نمی‌بندم. من امروز جمهوری اسلامی را یک «رژیم زامبی» توصیف می‌کنم: رژیمی با ایدئولوژی رو به زوال، مشروعیت رو به زوال، اقتصاد رو به زوال و رهبری رو به زوال، اما مجهز به نیرویی مرگبار. همان‌طور که تاریخ به ما نشان داده، نیروی مرگبار می‌تواند برای مدتی شما را در قدرت نگه دارد، اما نه برای همیشه.

راوی آگراوال: می‌توانید این ایده را بیشتر توضیح دهید که گفتید ایران یک «آرمان» است نه یک «کشور»؟ این آرمان چیست؟ ارزش پیشنهادی رژیم کنونی چیست؟ این سؤال را در شرایطی می‌پرسم که تهران با بحران شدید آب روبه‌روست، اقتصاد در وضعیت نابسامانی قرار دارد، امنیت به‌وضوح مسئله‌ساز است و فرار مغزها ادامه دارد. این حکومت دینی دقیقاً چه چیزی برای عرضه دارد؟ و چه کسانی خریدار آن هستند؟

کریم سجادپور: به نظر من، آیت‌الله خامنه‌ای همچنان یک «مؤمن واقعی» است. او به اصول انقلاب باور دارد. ما اغلب افرادی مانند خامنه‌ای را «تندرو» می‌نامیم، اما خودشان از واژه «اصول‌گرا» استفاده می‌کنند. آن‌ها معتقدند اگر بر سر ارزش‌هایتان سازش کنید، این کار عمر حکومت را طولانی نمی‌کند، بلکه فروپاشی آن را تسریع می‌کند.

فکر می‌کنم در این مورد حق با اوست، راوی. این نکته‌ای است که برخی از بزرگ‌ترین فلاسفه سیاسی، مانند توکویل و ماکیاولی، نیز به آن اشاره کرده‌اند: خطرناک‌ترین لحظه برای هر حکومت بد، زمانی است که تلاش می‌کند خود را اصلاح کند. بنابراین، سرسختی و انعطاف‌ناپذیری آن‌ها یک منطق بقا دارد، اما در مورد خامنه‌ای، من واقعاً معتقدم که این رفتار بازتاب صادقانه جهان‌بینی او نیز هست.

چند هفته پیش با فردی در تهران صحبت می‌کردم که می‌گفت در مقطع کنونی، خامنه‌ای حتی چندان علاقه‌ای به «حکمرانی» ندارد. هدف او، دلیل وجودی‌اش، اساساً مبارزه با آمریکاست، مبارزه با اسرائیل. من بارها گفته‌ام که از انقلاب ۱۹۷۹، تنها سه ستون باقی مانده است: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و حجاب، یعنی الزام به پوشش اجباری زنان. قابل توجه است که با وجود آنکه اکثر زنان ــ دست‌کم در تهران ــ دیگر به حجاب پایبند نیستند، رژیم حاضر نیست این اجبار را حذف کند؛ زیرا می‌ترسد اگر حجاب، که [رهبر پیشین جمهوری اسلامی، روح‌الله] خمینی آن را «پرچم انقلاب اسلامی» نامیده بود، کنار گذاشته شود، مردم خواستار امتیازات بیشتری شوند.

یکی از دوستان من در تهران که استاد علوم سیاسی است، چند سال پیش به من گفت که در ابتدای انقلاب، ترکیب رژیم حدوداً ۸۰ درصد ایدئولوگ و ۲۰ درصد فرصت‌طلب بود. امروز این نسبت کاملاً معکوس شده است. حتی در درون حکومت نیز احتمالاً تنها حدود ۲۰ درصد ایدئولوگ باقی مانده‌اند و بقیه صرفاً به دلایل مصلحت مالی و سیاسی با جریان همراهی می‌کنند.

راوی آگراوال: شما تصویری از انقلابی ترسیم می‌کنید که ستون‌هایش یکی‌یکی در حال فروریختن است و مردم شاهد این فروپاشی هستند. نقش ایالات متحده در این میان برای من بسیار جالب است، چرا که آمریکا، البته، مسئول بسیاری از مشکلات در خاورمیانه و منطقه گسترده‌تر آن بوده است. دونالد ترامپ در ایران چگونه دیده می‌شود؟ و آمریکا امروز در نگاه ایرانیان چگونه تلقی می‌شود، در حالی که برخی معترضان خواستار مداخله آمریکا هستند؟

کریم سجادپور: اجازه بدهید میان رئیس‌جمهور ترامپ و ایالات متحده تفکیک قائل شوم. در دست‌کم ۹ نوبت، رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور کاملاً مشخص به جمهوری اسلامی هشدار داد که اگر معترضان را بکشند، ایالات متحده مداخله خواهد کرد. آمریکا «آماده و مسلح» است. او معترضان را تشویق کرد که نهادهای خود را تصرف کنند و گفت «کمک در راه است». این‌ها نقل‌قول‌های مستقیم از رئیس‌جمهور ترامپ هستند.

من نمی‌گویم که ایرانیان به‌دلیل ترامپ اعتراض کردند؛ آن‌ها دلایل بی‌شماری برای اعتراض به جمهوری اسلامی دارند. اما معتقدم تحریک‌ها و حمایت‌های ترامپ بر محاسبات ریسک مردم تأثیر گذاشت. وقتی قدرتمندترین مرد جهان می‌گوید «نهادهای خود را تصرف کنید»، «ما پشت شما هستیم»، «ما آماده و مسلحیم»، این قطعاً بر نحوه فکر کردن شما اثر می‌گذارد. به نظر من، در میان ایرانیان این انتظار شکل گرفت که ترامپ مداخله خواهد کرد.

اکنون بیش از یک ماه گذشته است. فکر می‌کنم اکثریت قاطع کسانی که علیه رژیم اعتراض کردند، همچنان منتظر و امیدوارند که رئیس‌جمهور ترامپ به شکلی مداخله کند. البته این افراد متخصص نظامی نیستند. قابل درک است که اگر زیر یک دیکتاتوری سرکوبگر زندگی می‌کنید، به دنبال یک «گلوله جادویی» باشید؛ راه‌حلی که فقط دیکتاتورها را هدف قرار دهد و هیچ رنج یا آشوب اجتماعی ایجاد نکند. اما تجربه دو دهه گذشته حضور آمریکا در خاورمیانه نشان داده که چنین مسیر پاک و بی‌هزینه‌ای وجود ندارد.

با این حال، من معتقدم هیچ کشوری در جهان به اندازه ایران، شکاف میان رفتار حکومت و آرزوهای جامعه‌اش را ندارد. این رژیمی است که آرزو دارد شبیه کره شمالی باشد و جامعه‌ای که آرزو دارد شبیه کره جنوبی باشد. از نگاه من، اصول سازمان‌دهنده جمهوری اسلامی ــ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» ــ باید جای خود را به ملی‌گرایی، میهن‌دوستی و شعار «زنده باد ایران» بدهند. ایران تا زمانی که رابطه‌ای خصمانه با بزرگ‌ترین اقتصاد جهان و قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، یعنی ایالات متحده، داشته باشد، هرگز به ظرفیت عظیم ملی خود دست نخواهد یافت.

این به آن معنا نیست که ایرانیان می‌خواهند به یک دولت دست‌نشانده آمریکا تبدیل شوند یا وابسته به آمریکا باشند. این جامعه، جامعه‌ای بسیار سربلند و با غرور ملی بالاست. اما فکر می‌کنم اکثریت مردم کشور به‌خوبی درک می‌کنند که داشتن رابطه‌ای بهتر با ایالات متحده در راستای منافع ملی ایران است و به‌شدت امیدوارند که رئیس‌جمهور ترامپ به وعده‌هایش عمل کند. اگر او چنین نکند، به نظر من افکار عمومی ایران نسبت به ایالات متحده به‌طور جدی تیره‌تر خواهد شد.

راوی آگراوال: برای افزودن یک بُعد دیگر، ایرانیان درباره اسرائیل چگونه فکر می‌کنند، به‌ویژه در شرایطی که نخست‌وزیر [بنیامین] نتانیاهو این هفته به کاخ سفید می‌آید؟ نگاه ایرانیان به اسرائیل چگونه تغییر کرده است؟

کریم سجادپور: ما درباره کشوری با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت صحبت می‌کنیم، بنابراین دیدگاه‌ها بسیار متنوع است. مطمئناً بسیاری از ایرانیان در سال‌های اخیر تصاویر رنج فلسطینیان را در تلویزیون و تلفن‌های هوشمند خود دیده‌اند و از آن خشمگین شده‌اند. اما در عین حال، بسیاری از ایرانیان به این نتیجه رسیده‌اند که نبرد با اسرائیل، در درجه اول نبرد آن‌ها نیست. یکی از شعارهایی که در اعتراضات شنیده می‌شود این است: «نه لبنان، نه غزه، به فکر ما باش.»

اگر و زمانی که ایران به حکومتی گذار کند که منافع اقتصادی و ملی خود را مقدم بر ایدئولوژی انقلابی بداند، شاهد تغییری عمیق در روابط ایران و اسرائیل خواهیم بود. ایران یک ابرقدرت انرژی است و اسرائیل می‌تواند انرژی ایران را وارد کند. اسرائیل یک ابرقدرت فناوری است و ایران می‌تواند از دانش فنی اسرائیلی‌ها بهره‌مند شود. من نمی‌گویم که این دو کشور بهترین دوستان یکدیگر خواهند شد، اما به احتمال زیاد شاهد عادی‌سازی روابط و شکل‌گیری رابطه‌ای مکمل خواهیم بود.



نظر شما درباره این مقاله:








امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 12:26

پدیدارشناسیِ یک قتلِ عام

امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی


قربان عباسی

در این ساحتِ منجمد، زبان دیگر ابزارِ بیان نیست؛ کلمات خود زخم‌هایی هستند که دهان گشوده‌اند. وقتی از «امضای سربی» سخن می‌گوییم، از یک استعاره‌ی شاعرانه حرف نمی‌زنیم، بلکه از یک واقعه‌ی فیزیکیِ کریه پرده برمی‌داریم: لحظه‌ای که اراده‌ی یک نظامِ جلاد، در قالبِ گلوله‌ای داغ، بر پیشانیِ بلندِ یک جوان حک می‌شود تا منطقِ «بودن» را به نفعِ «نابودن» مصادره کند. این، پدیدارشناسیِ مرگ در عریان‌ترین و اکسپرسیونیستی‌ترین شکلِ آن است.

پیشانی، در پدیدارشناسیِ بدن، کانونِ تجلیِ اراده و جایگاهِ رویاست. وقتی تک‌تیرانداز از آن بلندیِ ننگین، پیشانیِ جوانی را هدف می‌گیرد، او تنها یک کالبد را نمی‌کشد؛ او در حالِ «نقطه گذاشتن» بر پایانِ یک سطر از تاریخِ آزادی است.

در این تصویرِ اکسپرسیونیستی، جهان از پرسپکتیوِ مگسک، به یک نقطه‌ی سیاه تقلیل می‌یابد. تک‌تیرانداز، آن “چشمِ مطلقِ شر”، ماشه را می‌چکاند و سُربِ مذاب، فضایِ میانِ دو هستی را می‌درد. این سُرب، تنها یک فلز نیست؛ این اراده‌یِ معطوف به ویرانی است که می‌خواهد با سوراخ کردنِ جمجمه، خرد و عصیان را همزمان تخلیه کند. خون، با فواره‌ای تند و سرخ، بر آسفالت می‌پاشد و نقشی می‌زند که هیچ بارانی توانِ شستنِ آن را ندارد. این نخستین پرده از گروتسکِ خیابان است: انسانی که می‌خواست جهان را تغییر دهد، حالا خود به بخشی از سختیِ زمین بدل شده است.

اما فاجعه در لحظه‌ی سقوط به پایان نمی‌رسد. در سایه‌روشنِ کوچه‌های بن‌بست، پدیده‌ی «تیرِ خلاص» رخ می‌دهد؛ عملی که اوجِ جنونِ ساختاری است. جلاد، بر بالایِ پیکری که هنوز نبضش با ضرب‌آهنگی ضعیف برای زندگی می‌جنگد، می‌ایستد. این یک رویاروییِ هستی‌شناختی میان «فرشته‌ی سقوط‌کرده» و «دیوِ چکمه‌پوش» است.

تیرِ خلاص، امضای نهایی است. آن صدایِ خفه و کوتاه، نقطه‌ی پایانی است بر جمله‌ای که با فریاد آغاز شده بود. در این لحظه، بدنِ جوان به یک ابژه‌یِ مطلق بدل می‌شود؛ توده‌ای از گوشت و استخوان که قدرت می‌خواهد ثابت کند مالکِ تمامِ حفره‌های آن است. نگاهِ مقتول در آخرین لحظه، تصویری از وحشت و پرسش است؛ چشمانی که باز مانده‌اند تا بی‌عدالتیِ محض را در ابدیت ثبت کنند.

سپس، نوبت به فضایِ لزج و خاکستریِ سردخانه‌ها می‌رسد. اینجا، مکانِ «انبوهگیِ مرگ» است. کیسه‌های سیاه، ردیف به ردیف، بر تخت‌های فلزی چیده شده‌اند. بوی تندِ خونِ لخته و الکل، اتمسفری می‌سازد که ریه‌ها را می‌سوزاند. در هر کیسه، یک “امکان” دفن شده است؛ جوانی که قرار بود عاشق شود، بنویسد، یا بخندد، حالا تنها یک نمره بر یک برچسبِ کاغذی است.

این تصویر، به غایت غمناک و گروتسک است: پاهایِ برهنه‌ای که از زیرِ کیسه‌ها بیرون زده‌اند، با انگشتانی که هنوز ردِ خاکِ خیابان را بر خود دارند. در این سکوتِ منجمد، “زمان” باز ایستاده است. هر کیسه، یک جهانِ منهدم شده است که زیر فشارِ سربیِ رژیم، به سکوت واداشته شده. والدینِ سوگوار که در میان این ردیف‌های بی‌انتها به دنبالِ پاره‌ی تن خود می‌گردند، تجسمِ زنده‌ی تابلویِ «مصیبت» هستند؛ چهره‌هایی دفرمه شده از درد، با دهان‌هایی که فریادشان در گلو یخ بسته است.

نمی‌توان از این قتل‌عام سخن گفت و از “چشم‌ها” گذشت. ساچمه‌هایی که به قصدِ کور کردن شلیک شدند، نمادِ تلاشِ جلاد برای “خاموش کردنِ جهان” هستند. چشمی که با ساچمه متلاشی می‌شود، تصویری است از غارتِ زیبایی. این همان جایی است که اکسپرسیونیسمِ درد به اوج می‌رسد: چهره‌ای زیبا که حالا با دانه‌های سربی آراسته شده؛ تضادی کریه میانِ نرمیِ صورت و سختیِ فلز. این جوانان، با چشمانی که دیگر نمی‌بینند، به شاهدانِ ابدیِ جنایتی بدل شده‌اند که در تاریکیِ شب رخ داد.

«امضای سربی بر پیشانیِ آزادی»، سندی است بر زوالِ اخلاقیِ یک قدرتِ پوشالی. این متن، نه یک سوگ‌نامه، که یک گواهیِ پدیدارشناسانه است بر آنچه بر بدن‌هایِ نحیفِ آرزو گذشت. خیابان‌های ما امروز، گالریِ بزرگی از زخم‌های اکسپرسیونیستی هستند؛ جایی که هر لکه‌ی خون، هر دیوارِ تیرخورده و هر مزارِ غریب، بخشی از یک کلِ واحد را می‌سازند: روایتِ نسلی که با پیشانیِ گشوده به استقبالِ سُرب رفت تا “آزادی” را از معنا تهی نکند.

در این ضیافتِ خونین، جلاد شاید گمان کند که با شلیک به پیشانی، اندیشه را کشته است؛ اما او غافل است که خونِ ریخته شده بر خاک، ریشه‌های حقیقتی را آبیاری می‌کند که هیچ سردخانه‌ای نمی‌تواند آن را منجمد کند.

گیسوان در باد: پرچمی از جنسِ عصیان

در این ساحت، پدیدارشناسیِ خون به تلاقی‌گاهِ غریبی می‌رسد: جایی که «بدنِ زنانه» از حصارِ پستو و سنت می‌گریزد و در میانه‌ی میدان، به قطب‌نمایِ هستی‌شناختیِ یک ملت بدل می‌شود. اگر پیشانی، ساحتِ اراده بود، بدنِ زن در این کارزار، ساحتِ «تجلی» است؛ بدنی که رژیم سال‌ها کوشید آن را به یاریِ پارچه‌های سیاه و قوانینِ صلب، از “بودن” تهی کند، ناگهان در خیابان به «مرکزِ عالم» بدل می‌شود.

در تابلوی اکسپرسیونیستیِ این انقلاب، «مو» دیگر یک پدیده‌ی بیولوژیک نیست؛ تارهایِ رهایِ گیسوان، خطوطِ پرآشوبِ نقاشی‌ای هستند که سکونِ مرگبارِ شهر را در هم می‌شکنند. وقتی زنی بر فرازِ سکویی می‌ایستد و گیسوانش را به دستِ باد می‌سپارد، در واقع در حالِ پس‌گرفتنِ فضاست.

اما جلاد، این زیباییِ لغزان را برنمی‌تابد. در پدیدارشناسیِ سرکوب، گیسوی رها، «نظمِ تیره» را مخدوش می‌کند. پس، گلوله را نه فقط به قلب، که به همان گیسوان نشانه می‌رود. صحنه‌ی شلیک به زنی که تنها سلاحش وزشِ موهایش در باد است، اوجِ گروتسکِ تراژیک است: تقابلِ فلزِ سرد و سیاه با ابریشمِ گرم و زنده. اینجا، بدنِ زنانه به یک «مانیفستِ گوشتی» بدل می‌شود که با هر قطره خون، بطلانِ یک ایدئولوژیِ هزارساله را امضا می‌کند.

در سردخانه‌ها، وقتی پارچه‌ی سفید را از روی پیکرِ ظریفِ زنی کنار می‌زنند، حفره‌ی گلوله بر روی سینه، دهانی است که فریاد می‌زند. رژیم با شلیک به سینه‌ی زنان، در پیِ کشتنِ «امکانِ تداوم» است. آن‌ها می‌خواهند قلبی را از کار بیندازند که ضرب‌آهنگش، نبضِ یک خیابان را تنظیم می‌کند.

این تصویرِ اکسپرسیونیستی، سرشار از تضادهایِ گزنده است: پوستی که باید مأمنِ نوازش باشد، حالا زیرِ فشارِ چکمه‌ی زمختِ بازجو دفرمه شده است. کبودی‌هایِ روی پهلوها، مدال‌هایِ افتخاری هستند که “تَن” در مواجهه با “تیربار” کسب کرده است. زن در این میدان، نه یک قربانیِ منفعل، که یک سوژه‌یِ آفریننده است؛ او با مرگِ خود، معنایِ جدیدی از شجاعت را بازآفرینی می‌کند که در آن، ترس، قافیه را به “حضور” می‌بازد.

در دخمه‌هایِ نمور، جایی که دیوارهایِ سیمانی شاهدِ حقیرترین کینه‌توزی‌ها علیه زنانگی هستند، بدنِ زن به سنگرِ نهایی بدل می‌شود. جلاد با شکنجه، در پیِ درهم‌شکستنِ آن ظرافتی است که خودش از آن هراسان است.

تصویرِ گروتسکِ زنانی که با دست‌بند به تخت‌های فلزی بسته‌ شده‌اند، یادآورِ تابلوهایِ شکنجه‌یِ دورانِ تاریکِ تفتیشِ عقاید است؛ اما با ریتمی مدرن. موهایِ کشیده شده، ناخن‌هایِ شکسته و صدایِ لرزانِ آوازی که در انفرادی خوانده می‌شود، همگی اجزایِ یک سمفونیِ ناتمامِ اکسپرسیونیستی هستند. اینجا، زن دیگر فقط یک نفر نیست؛ او تکثیر می‌شود در تمامِ زنانی که در طولِ تاریخ، بدنشان میدانِ جنگِ قدرت‌ها بوده است. او با هر زخم، مرزهایِ «درد» را جابجا می‌کند.

زنانِ این سرزمین، با چشمانی رو در رویِ مرگ ایستادند که انگار از پیش، ابدیت را دیده بودند. حتی وقتی ساچمه‌ها، بینایی را از آن‌ها گرفتند، “نگاهِ” آن‌ها باقی ماند. زنی که با چشمی تخلیه‌شده و لبخندی بر لب به دوربین می‌نگرد، تجسمِ پیروزیِ روح بر ماده است. این تصویر، به غایت غمناک اما باشکوه است؛ این همان «زیبایی‌شناسیِ جراحت» است. جلاد می‌خواست او را نابینا کند تا دیگر نبیند، اما او اکنون با حفره‌یِ خالیِ چشمش، تمامِ جهانیان را وادار به دیدنِ حقیقت کرده است.

در نهایت، پدیدارشناسیِ این قتل‌عام در قامتِ «مادرانِ دادخواه» به کمال می‌رسد. زنانی که عکسِ فرزندانِ مقتولشان را بر سینه می‌فشارند و در خیابان‌ها مویه می‌کنند، “غم” را به “خشمِ سازمان‌یافته” بدل کرده‌اند. این دیگر یک سوگواریِ شخصی نیست؛ این یک کنشِ پدیدارشناختیِ جمعی است.

امضای سربی بر پیشانیِ آزادی، با خونِ زنان، رنگی ارغوانی به خود گرفت. آن‌ها ثابت کردند که بدنِ زنانه، نه یک ابژه‌یِ جنسی یا ابزارِ تولید، بلکه سنگرِ بنیادینِ مقاومت است. در این تئاترِ قصابی، زنان با بدن‌هایِ مُثله‌شده اما ایستاده‌شان، پرده‌یِ آخر را به گونه‌ای نوشتند که در آن، جلاد در خونِ خویش غرق می‌شود و آزادی، با گیسوانی رها، از میانِ کیسه‌هایِ سردخانه به خیابان بازمی‌گردد.

پدیدارشناسیِ طنین: فریادِ شبانه و حنجره‌هایِ مصلوب

وقتی خیابان در تسخیرِ چکمه‌هاست و شب با چادرِ سیاه و سنگینِ امنیتی بر شهر چنبره می‌زند، «صدا» تنها پدیده‌ای است که از دیوارها عبور می‌کند. در این ساحت، ما با یک اکسپرسیونیسمِ صوتی روبرو هستیم؛ جایی که حنجره، آخرین سنگرِ سوژه برای اعلامِ «حضور» در برابرِ هجومِ «نیستی» است.

شب در پدیدارشناسیِ استبداد، زمانِ پنهان‌کاریِ جلاد است؛ زمانِ جابجاییِ اجساد و شستنِ خون‌ها. اما ناگهان، سکوتِ کرکننده‌یِ شهر با فریادی از اعماقِ یک آپارتمان می‌شکند. این فریاد، یک صوتِ ساده نیست؛ این انفجارِ هستی است.

تصویر کنید: پنجره‌ای گشوده می‌شود به سویِ تاریکیِ مطلق. زنی یا مردی، بی‌آنکه دیده شوند، تمامِ حجمِ ریه‌های خود را به بیرون پرتاب می‌کنند. این «فریادِ شبانه»، تجسمِ صوتیِ تابلوی «جیغ» مونک است؛ خطوطِ لرزانی از صدا که در آسمانِ سیاهِ شهر می‌پیچند و دیوارهایِ بتنیِ وحشت را خراش می‌دهند. این فریاد، «من هستم»ی است که در پاسخ به «تو باید بمیریِ» رژیم طنین‌انداز می‌شود.

در اینجا با گروتسکِ صد مواجهیم با پارسِ گلوله در برابرِ ترانه‌یِ اعتراض. در این پدیدارشناسی، ما با یک تقابلِ صوتیِ هولناک روبرو هستیم:

صدایِ قدرت: صدایِ خشکِ شلیکِ گاز اشک‌آور، غرشِ موتورهایِ سرکوب و طنینِ فلزیِ باتوم بر سپرها. این‌ها صداهایِ «مکانیکی» و بی‌روح هستند؛ صداهایِ “مرگ”.

صدایِ مقاومت: طنینِ شعارها، کوبیدنِ قاشق بر ظرف‌ها و آوازهایِ دسته‌جمعی در بازداشتگاه‌ها. این‌ها صداهایِ «ارگانیک» و لرزان‌اند؛ صداهایی که از گوشت و پوست و رنج برمی‌آیند.

این تضاد، به غایت غمناک است. وقتی صدایِ لطیفِ جوانی که ترانه‌ای را زمزمه می‌کند با صدایِ زمختِ یک «تیرِ خلاص» قطع می‌شود، ما شاهدِ سلاخیِ موسیقی توسطِ سرب هستیم. حنجره‌ای که برای آزادی می‌لرزید، حالا با لخته‌های خون مسدود شده است. این تصویرِ اکسپرسیونیستی از سکوتِ پس از شلیک، سنگین‌تر از هر فریادی است.

جلاد گمان می‌کند با گلوله‌ای در گلو، صدا را خاموش کرده است. اما در منطقِ پدیدارشناسیِ این انقلاب، صدا «دگردیسی» می‌یابد. صدایِ جوانِ مقتول در حنجره‌یِ مادرش بازتولید می‌شود؛ در فریادهایِ شبانه‌ی همسایه‌ها تکثیر می‌شود و در نهایت، به یک پژواکِ ابدی بدل می‌گردد که خواب را از چشمانِ ساختمان‌هایِ بلندِ حکومتی می‌رباید.

صداها در دیوارها ذخیره می‌شوند. شهرِ ما اکنون یک «جعبه‌یِ پژواکِ بزرگ» است. هر پنجره، دهانی است که به سوی عدالت گشوده شده. حتی وقتی سردخانه‌ها پر می‌شوند و خیابان‌ها در سکوت فرو می‌روند، این فریادهایِ منجمد شده در فضایِ شهر، به صورتِ یک «اضطرابِ مداوم» برای جلاد باقی می‌مانند.

«امضای سربی» می‌خواست زبان را ببرد، اما تنها باعث شد که تمامِ بدن به زبان بدل شود. اکنون، حتی سکوتِ سنگینِ مزارها نیز نوعی فریادِ اکسپرسیونیستی است؛ فریادی که از زیرِ خاک، ارکانِ قدرت را به لرزه درمی‌آورد. این پدیدارشناسیِ رنج، نشان می‌دهد که در نهایت، طنینِ حقیقت، ماندگارتر از ارتعاشِ گلوله است.

باری این شهادت نامه ی ماست
شهادت‌نامه‌یِ حنجره‌هایِ مصلوب: تابلویِ ناتمامِ یک قتل‌عام

این «شهادت‌نامه»، نه با مرکب، که با غلظتِ سرخِ اکسپرسیونیستی و بر صفحه‌یِ منجمدِ تاریخِ این جغرافیا نگاشته می‌شود. این مرثیه‌ای است برای آینده؛ برای آنان که از ما خواهند پرسید: «در آن سال‌هایِ سربی، هستی چگونه زیرِ پاشنه‌یِ دژخیم مچاله شد؟»

آیندگان بدانند! ما در دورانی زیستیم که «هندسه‌یِ شلیک»، معماریِ شهرهایمان را بازنویسی کرد. آنجا که پنجره‌ها باید دریچه‌یِ نور می‌بودند، به چشمخانه‌هایِ تک‌تیراندازان بدل گشتند. از فرازِ آن ساختمان‌هایِ بلند، که بر ریه‌هایِ بی‌دفاعِ ما مسلط بودند، انسان —آن موجودِ گشوده به سویِ امکان‌هایِ رها— در کسری از ثانیه دچارِ سقوطِ عمودی شد. مگسک، نه یک ابزار، که یک قاضیِ پوچ‌گرا بود که حکمِ نیستی را بر حنجره‌هایِ تپنده صادر می‌کرد.

ما شهادت می‌دهیم که خیابان، ساحتِ گشت‌وگذار نبود؛ «جغرافیایِ تله» بود. آسفالتِ سرد، بومِ نقاشیِ جلادی شد که با چکمه‌هایِ سنگین، «جیغِ بنفشِ زمین» را درمی‌آورد. هر کوچه، بن‌بستی برایِ آگاهی گشت. وقتی جوانانِ ما با سینه‌هایی لخت به استقبالِ گلوله رفتند، تئاترِ قصابی آغاز شد. ما واژگونیِ انسان را دیدیم؛ دیدیم که چگونه قدرت، شکوهِ یک بدنِ زنده را به توده‌ای از گوشت و اعتراض تقلیل داد.

به یاد آورید چشم‌هایی را که به غارت رفتند. ما در «ضیافتِ ساچمه و قرنیه» حضور داشتیم. آنجا که ساچمه‌هایِ حقیر، کانونِ بیناییِ یک ملت را هدف گرفتند تا جهان را از درونِ یک حُفره‌یِ سرخ تماشا کنیم. این تنها یک جراحت نبود، یک بیانیه‌یِ سیاسی بود: جلاد می‌خواست ثابت کند که تماشا کردنِ آزادی، هزینه دارد. اما هر چشمِ از حدقه درآمده، به چراغی بدل شد که تاروپودِ دروغینِ قدرت را افشا کرد.

ای آیندگان! وقتی به سردخانه‌هایِ ما آمدید، با «آناتومیِ پلاستیک و انجماد» روبرو خواهید شد. ما بدن‌هایی را دیدیم که در کیسه‌هایِ تیره، ردیف به ردیف، بویِ غیاب می‌دادند. اینجا «بیوپولیتیکِ تاریک» در عریان‌ترین شکلش حکمفرما بود؛ جایی که حاکم، حتی بر جسدِ منجمد نیز اعمالِ قدرت می‌کرد. اما هر کالبدِ بی‌جان در آن سردخانه‌هایِ نمور، به یک «پرسشِ ابدی» بدل گشت. آن‌ها گمان کردند با انباشتنِ اجساد، مسئله را پاک کرده‌اند، اما هر جسد، سنگی شد در بنایِ یادبودِ وجدانِ جمعیِ ما.

ما شهادت می‌دهیم بر آن لحظه‌یِ هولناکِ «تیرِ خلاص». وقتی که جلاد، امضایِ سربی خود را بر پیشانیِ بلندِ آزادی حک کرد. ما رقصِ مُرده‌یِ بدن‌ها را در جوی‌هایِ خون دیدیم؛ رقصِ زنانی که گیسوانشان پرچمِ عصیان بود و مردانی که صدایشان در میانه‌یِ فریاد، توسطِ فلز بلعیده شد. این «پالتِ جلاد» بود: غلظتِ نیهیلیسمی که می‌خواست شهر را به رنگِ تسلیم درآورد، اما تنها توانست آن را به رنگِ ابدیت آغشته کند.

این است شهادت‌نامه‌یِ ما

ما با چشمانی مُثله‌شده، شاهدِ غروبِ انسانیت در دستانِ دژخیم بودیم. ما دیدیم که چگونه آزادی در سردخانه منجمد شد، اما در فریادهایِ شبانه دوباره متولد گشت. این متن را به یادگار بگذارید تا بدانید «بودن» در این خاک، به قیمتِ خونِ لخته بر پیشانیِ آرزوها به دست آمد. ما نرفتیم؛ ما در تک‌تکِ حفره‌هایِ گلوله بر دیوارهایِ این شهر، حاضر مانده‌ایم.

—————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعه‌شناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.


نظر خوانندگان:


■ درود قلبی نثار قربان عباسی!
نمیدانم از نثر جنابعالی زیباتر هم می‌توان درد این ملت و در عین حال شکوه فریاد آزادی را رقم زد؟! ممنون بابت نوشته نغزت برای ایرانی، برای ایران ویران!
با احترام بیژن


 



نظر شما درباره این مقاله:








فاشیعیسم و بازتولیدِ شرِ مطلق
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 10:05

فاشیعیسم و بازتولیدِ شرِ مطلق


محمود صباحی

طرح مسئله

اصطلاح «فاشیعیسم» را از عرفان ثابتی وام می‌گیرم و آن را به‌مثابه مقوله‌ای تحلیلی و انتقادی به کار می‌برم. مقصود من از فاشیعیسم، شکلی خاص از سامان‌یابی قدرت در جمهوری اسلامی است که در آن، روش‌های فاشیستیِ حذف، اطاعت و یک‌دست‌سازی با سازوکارهای شیعیِ تقیه و خدعه، تظلّمِ نمایشی، تقدسِ غلوآمیز و تعلیقِ ساختاریِ مسئولیت فردی درهم می‌آمیزند. در این سامانه، عاملِ خشونت نه به‌مثابه فاعلی مسئول، بلکه به‌عنوان مجریِ اراده‌ای مقدس بازنمایی می‌شود؛ اراده‌ای که «قتل» را نه جنایت، بلکه انجامِ وظیفه‌ای اخلاقی یا دینی ـــ و در گفتمان شیعی، حتی «رحمتی» در حق مقتول ـــ تفسیر می‌کند و در لحظه‌‌‌ای گنگ و مبهم، قاتل را هم‌زمان در جایگاه «حق» و «قربانی» می‌نشاند. حاصلِ این وارونگی آن است که کشتار نه‌تنها از مدار مسئولیت اخلاقی بیرون رانده می‌شود، بلکه با زدودن فاعلیتِ حقوقیِ فردِ جنایت‌کار، امکانِ بازخواست و دادخواهی از او و شبکه‌ی همدستانش به‌طور ساختاری معلق می‌ماند.

فاشیعیسم ماشین تولید شر مطلق است؛ اما نه به‌سبب شدت خشونت یا ماهیت متافیزیکی‌اش، بلکه از آن رو که امکان داوری و آزادی انتخاب را به‌طور ساختاری مسدود می‌کند و از این طریق مسئولیت فردی و امکان بازخواست را از بنیاد برمی‌اندازد. در این ولایتِ مطلقه، آمرِ قتل و عاملِ آنْ فاعلِ مسئول به‌شمار نمی‌آیند؛ هر دو در مراتبی ازپیش‌مقدر، تنها مجری اراده‌ای قهار و مطلق‌اند. به بیان دقیق‌تر، فاشیعیسم شرِ مطلق است، زیرا خود را خیرِ مطلق می‌پندارد؛ و هم‌زمان مولد و بازتولیدکننده‌ی شرِ مطلق، زیرا با حواله‌دادن جنایت به اراده‌ای فراشخصی و غیرپاسخ‌گو، امکان داوری، مسئولیت و بازخواست را به کلی منتفی می‌کند. از همین‌رو، مقابله با آن نه از جنس موعظه‌ی اخلاقی یا اصلاحِ درون‌گفتمانی، بلکه تنها از مسیرِ بازسازیِ اخلاق به‌مثابه مسئولیتِ شخصی و پذیرش و استقرار تکثر ارزش‌ها در سپهر حقوقی و سیاسیِ جامعه ممکن است.

قتل‌عام دی‌ماه: زخمی برای بازسازیِ اخلاقیِ سیاست

کشتار هجدهم و نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ خورشیدی باید به مسئله‌ای حل‌ناشدنی در تاریخ ما بدل شود؛ بدین معنا که هیچ‌کس حق ندارد با توسل به روایت‌سازی، مصالحه، فراموشی یا حتی با نام «عبور به آینده»، از روی آن بپرد یا آن را به گذشته بسپارد. برخی رخدادها باید گشوده بمانند تا حافظه‌ی اخلاقیِ یک جامعه زنده بماند؛ به بیان دقیق‌تر، برخی تروماها یا روان‌زخم‌های جمعی نه قابل «پشت سر گذاشتن»‌اند و نه سزاوار آن. این زخم‌ها باید همچون معیار و سنگِ محک، پیوسته پیشِ روی جامعه باقی بمانند تا هر نسل، نسبتِ خود را با آن‌ها بسنجد و جایگاه اخلاقیِ خویش را از نو تعریف کند. در تاریخ معاصر، هولوکاست نمونه‌ی روشن چنین رخدادی است: نه فقط به‌مثابه یک فاجعه‌ی انسانی، بلکه به‌عنوان معیاری اخلاقی برای سنجش فروپاشی تمدنی که به عقلانیت، پیشرفت و قانون می‌بالید. اهمیت هولوکاست فقط در شمار قربانیان یا شیوه‌ی قتل نبود، بلکه در این بود که نشان داد چگونه یک نظم حقوقی، بوروکراتیک و به‌ظاهر عقلانی، نه با تعلیق قانون، بلکه با اجرای آن می‌تواند در خدمت نابودی انسان قرار گیرد. از همین رو، کشتار دی‌ماه باید به معیاری بدل شود؛ معیاری برای سنجش شکست اخلاق آرمان‌شهری، نجات‌بخش و کل‌گرا در برابر اخلاقی زمینی، کاربردی و کثرت‌گرا که بر مسئولیت فردی استوار است و از تعلیق داوری اخلاقی به نام اهداف متعالی سر باز می‌زند؛ زخمی که باید به بازسازی اخلاقیِ سیاست در جامعه‌ی ایرانی بینجامد.

مسئولیت اخلاقی فراتر از مسئولیت حقوقی

پیش از هر چیز، این کشتار ما را ناگزیر می‌کند از تقدم مسئولیت اخلاقی بر مسئولیت حقوقی سخن بگوییم؛ زیرا درست در چنین لحظه‌هایی است که شکاف میان این دو عیان می‌شود و توسل به قانون، نه راهِ حل، بلکه خود بخشی از مسئله است. قانون می‌تواند غیر اخلاقی باشد، اما مسئولیت اخلاقی هرگز قابل واگذاری نیست؛ آدمی حق ندارد قوه‌ی داوری و مسئولیت شخصی خود را به اطاعت از قانون بسپارد. از همین‌رو، نخستین وظیفه، پاسخ‌گو کردن همه‌ی کسانی است که به هر نحو در قتل‌عام عامدانه و فجیع دی‌ماه دست داشته‌اند؛ چرا که مسئولیت اخلاقی آنان هرگز در انجام «وظیفه‌ی قانونی» حل نمی‌شود. ارجاع به قانون، فرمان یا سلسله‌مراتب اداری نه تنها از بار اخلاقی جنایت نمی‌کاهد، بلکه آن را سنگین‌تر می‌کند؛ جنایت درست از جایی آغاز می‌شود که داوری اخلاقی به اطاعت قانونی واگذار می‌شود.

مسئولیت اخلاقی، همگانی است؛ اما این همگانیت به معنای یک کل انتزاعی، مبهم و بی‌چهره نیست. این مسئولیت، برآیند مسئولیت شخصیِ یکایک افراد است. هر کنش‌گر، در هر سطحی از زنجیره‌ی فرمان، حامل سهمی از این مسئولیت است و از همین‌رو هیچ‌کس نمی‌تواند دست خود را از خون مقتولان با این استدلال که «مأمور معذور» بوده، بشوید. مفاهیمی چون «سیستم»، «ساختار»، «شرایط» یا «اطاعت از دستور» نه سپر دفاعی، بلکه ابزار فرار از داوری اخلاقی‌ و در عمل برای وانهادن مسئولیت شخصی‌ است. به تعبیر هانا آرنت، مسئولیت شخصی یعنی فرد حتی در فاسدترین و خشن‌ترین نظام‌ها نیز قوه‌ی داوری خود را از کار نیندازد. او موظف است این قوه را زنده نگه دارد و از خود بپرسد: آیا پس از انجام این کار می‌توانم شب را با خودم در یک اتاق بگذرانم؟ آیا می‌توانم با خودِ خویش زندگی کنم؟ این پرسشِ به ظاهر ساده، مرزی روشن میان کنش اخلاقی و مشارکت در جنایت ترسیم می‌کند. هیچ‌کس نباید پشت مفاهیم کلی و بی‌چهره پنهان شود و بدین‌وسیله از مسئولیت شخصی خود در دلِ نظمِ سازمان‌یافته‌ی خشونت شانه خالی کند. در فردای آزادی ایران، بسیاری از کسانی که جنایت کرده‌اند یا در سطوح اداری همدست حاکمیت فاشیعیستی بوده‌اند، خواهند کوشید خود را پشت مفهوم «گناه جمعی» پنهان کنند؛ زیرا آن‌جا که همه گناه‌کارند، در نهایت هیچ‌کس گناه‌کار نیست. مسئولیت شخصی در دوران فاشیعیسم باید معیارِ گریزناپذیرِ بازخواست جنایت‌کاران و همدستان‌شان در پیش‌گاه قانون باشد.

اخلاق کاربردی و کثرت‌گرا در مقابل اخلاق آرمان‌شهری

این روزها کسانی با تکیه بر واژه‌ی «اخلاق» در عرصه‌ی عمومی ظاهر شده‌اند و در برزن‌های مجازی به موعظه‌گری مشغول‌اند. آن‌ها با لحنی قاطع و مطلق‌گو سخن می‌گویند؛ گویی اخلاق حقیقتی یگانه است و کلید آن نیز تنها در خریطه‌ی ایشان قرار دارد. اینان در مقام داورانِ خودخوانده‌ی اخلاق، هم جنایت‌کاران را محکوم می‌کنند و هم معترضان را؛ با این استدلال که هم این‌ها «خشمگین بوده‌اند» و «خشونت ورزیده‌اند» و هم آن‌ها ــ گویی همین خشم و خشونت‌های پراکنده در برابر نیروهای تا بن دندان مسلح، برای سلب مشروعیت از اعتراض و توجیه قتل‌عام کفایت می‌کند.

مضحک‌تر آن‌که این داوران اخلاقی، که به جای داوریِ خودْ مشغول داوری دیگران‌اند، به‌طرزی معجزه‌آسا از هر دو سوی این منازعه بیرون می‌ایستند تا مبادا دامن‌شان تر شود. اینان را نمی‌توان تنها «موعظه‌گر» نامید؛ آن‌ها پیش و بیش از هر چیز، خودنمایان اخلاقی‌اند و خاصه از مفاهیم فلسفی نه برای فهم واقعیت، بلکه برای نشاندنِ خویش بر بارگاه فضیلت بهره می‌برند. اخلاق در نزد آنان نه ابزاری برای داوری و پذیرش مسئولیت، بلکه فرصتی است برای قرار گرفتن در موضع برتر نسبت به جامعه و حاکمیت، بی‌آن‌که هیچ بار اخلاقی را بر دوش کشند. حال آن‌که چنین اخلاقِ یکه، یک‌سویه و بی‌هزینه‌ای در بنیاد وجود خارجی ندارد؛ و درست همین یکه‌تازی اخلاقی و خاصه تصورِ وجود یک موضع اخلاقی ناب و بی‌تعارض است که امروز به قلب اخلاق در جامعه‌ی ایران شلیک کرده و به نام تقوا و تعالی، جوی خون به راه انداخته است. این موعظه‌گران بر واقعیتِ پیشِ روی‌ِ خود چشم می‌بندند، زیرا هدف آگاهانه یا ناآگاه‌شان هدایت و تربیت دیگران است، نه فهم واقعیتی که اکنون در حال وقوع است. به بیان دیگر، آن‌ها از یاد برده‌اند که آن‌چه امروز باید محکوم شود، پیش از هر چیز اخلاقِ انحصارطلبِ آرمان‌شهری است؛ اخلاقی که حق را به تمامی به نام خود مصادره می‌کند و با لحنی مطلق و داورانه به وعظ می‌نشیند، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای جرئت مواجهه‌ی جدی با عمق فاجعه‌ی رخ‌داده را داشته باشد. این اخلاق می‌کوشد لحظه‌ای «ناب» از داوری اخلاقی به ما نشان دهد؛ لحظه‌ای ناممکن که در آن هیچ خطای واقعی قابل مشاهده نیست و هیچ مسئولیتی بر دوش گرفته نمی‌شود، و در عمل، حقیقت و اخلاق در آن گم می‌شوند.

تناقض بنیادینی که این اخلاق‌گرایان با آن دست‌ به‌ گریبان‌اند این است که از یک‌سو با گزاره‌ی «نباید از هیچ‌یک از طرفین هیولا ساخت»، هرگونه داوری اخلاقی را بلاموضوع می‌کنند، اما از سوی دیگر، همین اختگیِ اخلاقیِ خود را «مبارزه در میان هیولاها» می‌نامند؛ و این‌گونه به سیرک‌شان رونق می‌بخشند: سیرکی که در آن همه‌ی فیلسوفان غرب و عارفان شرق دور و نزدیک به تردستی و بند‌بازی واداشته شده‌اند تا به باکره ماندن ایشان در آن روز‌‌های برخاستن مردم گواهی دهند ـــــ و این تناقض، سرنوشتِ همه‌ی کسانی است که در دامِ اخلاقِ آرمان‌شهری افتاده‌اند؛ کسانی که با حمله به یوتوپیا‌های دیگر، در واقع راه را برای گسترش یوتوپیایِ پندارینِ خود هموار می‌‌سازند و بدین‌سان از مواجهه با واقعیتِ انضمامی و، مهم‌تر از آن، از پذیرش مسئولیت شخصیِ خویش در این لحظه‌ی تاریخی شانه خالی می‌کنند. در این میان، آن‌چه به‌راستی از نگاه این اخلاق‌گرایان مغفول مانده و برای اخلاقی ساختن سیاست ما ضروری است، همان اخلاقی است که آیزایا برلین آن را «اخلاق کثرت‌گرا» می‌نامد؛ اخلاقی که به تکثر خیرها و شرها اذعان دارد، تضادهای واقعی را به رسمیت می‌شناسد و داوری اخلاقی را از توهم نسخه‌ای یگانه، مطلق و بی‌تعارض رها می‌کند.

مسئله این‌جاست: نگریستن به جهان، چه از منظرِ قطبیِ خیر و شر و چه از فراسوی خیر و شر، می‌تواند کنش اخلاقی را به‌کلی معلق کند. در حالت نخست، فروکاستن رویدادها به قطب‌های اخلاقیِ از پیش‌ساخته، داوری اخلاقی را در عمل تهی و بی‌اثر می‌سازد، زیرا تصمیم پیشاپیش گرفته شده است؛ و در حالت دوم، انکار وجود خیر و شر، امکان هرگونه داوری اخلاقی را از بنیاد ناممکن می‌کند. حال آن‌که مرز میان خیر و شر نه از پیش آماده است و نه ثابت، بلکه باید در نسبت با موقعیت‌های زیسته و لحظه‌های مشخص سیاسی تشخیص داده شود ــــ و از همین‌روست که اخلاق کثرت‌گرا اهمیتی حیاتی می‌یابد: اخلاقی که با پیچیدگی‌های واقعی زندگی سر و کار دارد و انسان‌های گوشت‌وپوست‌ودار را در پایِ آرمان‌های انتزاعی قربانی نمی‌کند.

تفاوت میان این دو اخلاق یعنی اخلاق آرمانی و اخلاق کثرت‌گرا تفاوتی صوری یا لفظی نیست؛ اختلافی بنیادین در نسبت با «حقیقت» و «تضاد» است. اخلاق آرمان‌شهری بر این پیش‌فرض بنا شده که برای همه‌ی پرسش‌های اصیل انسانی تنها یک پاسخ نهایی و هماهنگ وجود دارد و همه‌ی ارزش‌های خیر ــــ آزادی، عدالت، نظم ــــ در نقطه‌ای واحد به کمال و آشتی می‌رسند. این تصور در عرصه‌ی سیاست، اغلب به توجیه خشونت و اجبار برای تحقق آن هدف واحد می‌انجامد. در مقابل، اخلاق کثرت‌گرا یا پلورالیستی این حقیقت را بازتاب می‌دهد که ارزش‌های انسانی ذاتی، متکثر و در عمل با یکدیگر در تعارض‌اند و هیچ فرمول نهایی یا ترازوی پیشینی‌ای برای حل این تعارض‌ها وجود ندارد. از این منظر، سیاست نه میدان تحقق یک کمال انتزاعی، بلکه هنر دشوار اولویت‌بندی و سازش میان ارزش‌های ناسازگار است ـــــ هنری که هدفش جلوگیری از قربانی شدن انسان‌ها در پای آرمان‌های مطلق است.

سیاست از منظر آیزایا برلین، به‌کاربستن اخلاق در عرصه‌ی جمعی است؛ اما این اخلاق، از آن‌جا که در بنیاد خود تکثرگراست، ناگزیر خصلتی تراژیک دارد. به این معنا که هیچ دستورالعملِ کلی ــــ خواه منفعت‌گرایانه، خواه وظیفه‌گرایانه ــــ وجود ندارد که بتواند در همه‌ی تعارض‌ها به ما بگوید چه کاری «درست» است. هر موقعیت سیاسی، صحنه‌ی انتخابی یگانه و پرمخاطره است. درست در همین‌جا مسئولیت شخصی به اوج می‌رسد؛ زیرا هیچ فرمولی نمی‌تواند بارِ این انتخابِ تراژیک را از دوشِ فرد بردارد. از همین‌رو، سیاست ــــ برخلاف تصور آرمان‌شهریان ــــ نه صحنه‌ی تقابل ساده‌ی «خیر» و «شر»، بلکه عرصه‌ای است که در آن با دو «خیرِ اصیل» روبه‌رو می‌شویم؛ خیرهایی که هر دو موجه و ارزشمندند، اما تحقق هم‌زمان‌شان ناممکن است. همین وضعیت نشان می‌دهد که کنش اخلاقی نه در لحظه‌ای ناب و بی‌هزینه، بلکه همواره در میدانِ انتخاب‌هایی دشوار، پرهزینه و گاه ناسازگار با یکدیگر شکل می‌گیرد. از همین‌رو، در جهان انسانی هیچ چیز مجانی نیست؛ حتی «آب و برق» ــــ آن‌گونه که تجربه کرده‌ایم. هر انتخاب سیاسی ناگزیر مستلزم پرداخت هزینه است. جامعه‌ای که عدالت را در اولویت می‌گذارد، باید بداند که ممکن است بخشی از آزادی‌های فردی را محدود کند؛ و جامعه‌ای که آزادی را مقدم می‌داند، باید پیامدهایی چون نابرابری را بپذیرد. فریب بزرگ اخلاق‌گرایان آرمان‌شهری این است که وانمود می‌کنند می‌توان «همه‌ی خوبی‌ها» را هم‌زمان داشت. در صورتی که به زبان برلین هیچ فرمول ریاضی و هیچ جامعه‌ی ایده‌آلی وجود ندارد که در آن همه‌ی ارزش‌ها با یکدیگر آشتی کنند.

کسانی که مدعی‌اند می‌توان هزینه‌ها را به صفر رساند، در واقع دست به فریب می‌زنند. سیاست اخلاقی نه پنهان‌کردن هزینه‌ها، بلکه آشکار ساختن و سنجش آگاهانه‌ی آن‌هاست: این‌که جامعه بداند چه مقدار از کدام ارزش را، برای حفظ کدام ارزش دیگر، قربانی می‌کند بی‌آن‌که هیچ‌یک را به‌کلی نابود سازد. جهانِ بی‌تعارض، جهانِ انسان‌ها نیست؛ تصویر یک بهشت موعود است که در آن انتخاب از میان رفته است. در جهان واقعی، سیاست یعنی پذیرش این حقیقتِ تراژیک که تحقق هر ارزشِ مهم، مستلزم چشم‌پوشی از ارزشی دیگر است. تلاش آرمان‌گرایان برای برجهیدن از فراز این وضعیتِ تراژیک، از طریقِ مهندسیِ ارشادی و اجتماعی و با انکارِ تکثر ارزش‌ها، نه به رهایی می‌انجامد و نه به تعالی؛ بلکه به نفیِ امکانِ انتخاب منتهی می‌شود. و همین نفیِ انتخاب است که راه را به سوی شرِ مطلق ـــ از شکنجه تا کشتار ـــ می‌گشاید؛ چنان‌که تاریخ بارها نشان داده است، سهمگین‌ترین فجایع به دست کسانی رقم خورده که، همچون فاشیعیسمِ حاکم بر ایران، با یقین کامل می‌پنداشتند خیرِ مطلق را می‌شناسند.

تقدم اخلاق بر دین و آزادی به‌مثابه شرطِ امکانِ اخلاق

اخلاق باید از دین مستقل باشد، و دین تنها تا آن‌جا موجه است که با اخلاق تعارض نداشته و در خدمت آن قرار گیرد. بدون این شرط، دین فاقد هرگونه مشروعیت در عرصه‌ی عمومی است. هر جا میان این دو تعارضی پدید آید ــــ چنان‌که در قتل‌عام دی‌ماه رخ داد ــــ باید بی‌درنگ دین را کنار گذاشت و اخلاق را به‌عنوان معیار نهایی داوری برگزید. اما این تقدمِ اخلاق تنها زمانی معنا دارد که اخلاق را نه مجموعه‌ای از احکام کلی و از پیش‌تعیین‌شده، بلکه به‌مثابه‌ توان و تعهدِ فرد برای داوری و پاسخ‌گویی در موقعیت‌های مشخص درک کنیم؛ اخلاقی که از دلِ پذیرشِ تکثر ارزش‌ها برمی‌خیزد، نه از انکار آن‌ها. در چنین افقی، اخلاق نه اطاعت از یک اصل یگانه، بلکه پذیرفتنِ مسئولیتِ انتخاب میان ارزش‌های متعارض است ـــ و شر نیز، نه محصولِ فقدان اخلاق، بلکه حاصلِ انکارِ همین تکثر، تنوع و تعارض‌های واقعی میان ارزش‌های انسانی است؛ و درست از همین‌جا مسئله‌ی انتخاب ــ و در پیِ آن، آزادی ــ سر برمی‌آورد.

چنان‌که آیزایا برلین نشان می‌دهد، تکثرگرایی اخلاقی محکم‌ترین برهان برای ضرورت آزادی ــــ به‌ویژه آزادی منفی[۱] ــــ است. اگر بپذیریم که ارزش‌های انسانی همچون آزادی، عدالت و وفاداری هم‌زمان اصیل‌اند اما لزوماً با یکدیگر سازگار نیستند و هیچ فرمول واحدی برای حل نهایی تعارض میان آن‌ها وجود ندارد، آن‌گاه «انتخاب» به بنیادی‌ترین ویژگیِ زیست انسانی بدل می‌شود. در چنین جهانی، هیچ مرجع مقتدری نمی‌تواند مدعی داوری نهایی باشد؛ از همین‌رو، وجود قلمروی آزاد و امن که فرد بتواند در آن، بی‌اجبار دولت یا اخلاق رسمی حاکمیت، میان این خیرهای متعارض دست به انتخاب بزند، حیاتی است. آزادی در این معنا نه امتیاز یا تجمل، بلکه شرط امکان زندگی اخلاقی است. از نظر برلین، سیاست اخلاقی نه سیاستی است که وعده‌ی رستگاری می‌دهد یا مدعی حل همه‌ی تعارض‌هاست، بلکه سیاستی فروتن است که تکثر ارزش‌ها را به رسمیت می‌شناسد، به آزادی افراد احترام می‌گذارد و به‌جای مهندسی آینده‌ای موهوم، می‌کوشد در همین جهانِ ناسازگار و پرتنش، امکان همزیستی انسانی را حفظ کند.

—————————
[۱] آزادی منفی (Negative Liberty): امکان عمل بدون دخالت دیگران؛ پیش‌شرط تصمیم‌گیری مستقل در دنیای تکثرگرای اخلاقی. برلین هشدار می‌دهد که آزادی مثبت (Positive Liberty) می‌تواند با ادعای «خیر واقعی» به سرکوب آزادی منفی و استبداد بینجامد. (برای مطالعه‌، بنگرید: آیزایا برلین، چهار مقاله درباره‌ی آزادی، ترجمه‌ی محمدعلی موحد، نشر خوارزمی)


نظر خوانندگان:


■ با سپاس از آقای محمود صباحی برای انتشار این متن ارزشمند؛ تحلیلی جسورانه و دقیق از «فاشیعیسم».
این مقاله ریشه‌های خشونت ساختاری و اخلاقی را به روشن‌ترین شکل ممکن آشکار می‌کند. متنی که نمی‌گذارد خواننده بی‌تفاوت بماند، متنی که وادارت می‌کند مکث کنی، نگاه کنی و جایگاه خود را در نسبت با اخلاق و سیاست بازسنجی کنی.
من خودم از کودکی شاهد نمونه‌های زنده و ملموس این خشونت‌های ساختاری و آیینی بوده‌ام. خانواده‌ای سنی‌مذهب در نزدیکی خانه ما زندگی می‌کردند و دو فرزند پنج تا هفت ساله داشتند. کودکان محل، در مراسمی به نام “عمرسوزان”، پارچه‌ای سیاه بر سر چوب می‌کردند و هنگام غروب آن را به آتش می‌کشیدند. شعله‌ها و کلمات زشت علیه عمر، اطراف خانه آنان را فرا می‌گرفت؛ صحنه‌ای که ذهن و روح کودکان را با سایه سنگین نفرت و خشونت آشنا می‌کرد و نشانه‌ای از ناتوانی، ترس و وحشت در آن‌ها می‌نشاند.
و روزهای “عاشورا و تاسوعا”… دسته‌های عزادار، سوار بر اسب، با لباس‌های قرمز، سبز و سفید و همراه با حمل کبوتر، در نقش‌های یزید، شمر، معاویه و خاندان حضرت حسین، با طبل و سنج از کوچه ما عبور می‌کردند. همراه با شعارها و سنگ‌ پراکنی علیه کسانی که متفاوت بودند، که فضا را با ترس و وحشت پر می‌کرد. در آن نزدیکی، زمین بایری بود که صحنه‌های جنگ و شمشیرزنی و نمایش کشتن و اسارت خاندان عصمت با خشونت تمام در برابر چشم هزاران کودک و بزرگسال به نمایش گذاشته می‌شد. تصاویری بغایت نامتناسب و خشن که برای همیشه در روح و ذهنم حک شده‌اند.
این خاطرات زنده، نشان می‌دهد چگونه خشونت، نفرت و قدرت در قالب مناسک و آیین‌ها در ذهن و روح کودکان و جامعه ثبت می‌شود و مسئولیت اخلاقی را پیچیده و حساس می‌کند؛ همان چیزی که مقاله استادانه تحلیل کرده است.
خواندن این متن بار دیگر یادآوری می‌کند که مسئولیت اخلاقی هر فرد، قدرت انتخاب و داوری شخصی در برابر خشونت ساختاری و فرهنگی، زیربنای جامعه‌ای است که می‌خواهد فارغ از تعصبات و آموزه‌های گمراه‌کننده، انسانی عادل و مسئول باقی بماند.
این مسئولیت هیچ‌گاه نمی‌تواند به قانون، سنت یا قدرت واگذار شود. آنچه ما را انسان نگه می‌دارد، همان انتخاب دشوار میان خیرهای متضاد است، در جهانی که هیچ چیز بی‌هزینه نیست.
شهرام




نظر شما درباره این مقاله:








چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 09.02.2026, 12:05

دربارهٔ حذف دیکتاتوری، بدیل سیاسی و خطای تکرارشوندهٔ تاریخ ایران

چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟


کاظم علمداری

ایرانیان یک‌بار بهای سنگینی برای فریب وعده‌های زیبا پرداخته‌اند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد. تجربهٔ تاریخی ما به‌روشنی نشان می‌دهد که مسئله فقط رفتن یک رژیم نیست؛ پرسش بنیادین همواره این بوده است که چه چیزی، با چه سازوکاری و با چه منطقی جایگزین آن می‌شود.

امروز نیز بار دیگر خطر تکرار همان خطای پیشین وجود دارد: نادیده‌گرفتن ضرورت‌های یک جنبش اجتماعی و تمرکز صرف بر یک فرد. آنچه نیاز است، رهبری نهادی، جمعی، پاسخ‌گو و دموکراتیک است — در کنار دیگر الزامات عینی که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌شود — نه مطالبهٔ تبعیت، بیعت یا خاموش‌کردن منتقدان.

شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ دقیق‌ترین هشدارها را داد، اما جامعه‌ای هیجان‌زده — از چپ و راست — نه‌تنها به سخنان او گوش نداد، بلکه علیه او شعار داد و به دنبال خمینی راه افتاد. شعار «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» عملاً هر امکان سومی را حذف کرد؛ در حالی‌که بختیار می‌توانست گزینه‌ای میان دیکتاتوری سلطنتی و استبداد مذهبی باشد.

امروز نیز نشانه‌های نگران‌کننده‌ای از بازتولید همان منطق دیده می‌شود: «فعلاً همه دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی درست می‌کنیم». تاریخ ایران نشان داده است که این «بعداً» هرگز فرا نمی‌رسد.

حذف دیکتاتوری؛ تجربهٔ جهان چه می‌گوید؟

برخلاف تصور رایج، راه‌های کنار رفتن حکومت‌های دیکتاتوری محدود و مشخص‌اند. تجربهٔ جهانی نشان می‌دهد که سقوط پایدار دیکتاتوری تنها در صورت فراهم‌بودن پیش‌شرط‌های عینی ممکن است؛ نه با شعار، هیجان یا امید بستن به عامل خارجی.

پنج شرط اساسی برای حذف پایدار دیکتاتوری

۱) سازماندهی محلی و تشکیلات سراسری
اعتراض خیابانی به‌تنهایی بدیل حکومتی نمی‌سازد. بدون شبکه‌های پایدار، تشکل‌های محلی و پیوندهای سازمانی، انرژی اجتماعی به‌سرعت فرسوده می‌شود.

۲) رهبری ارگانیک، جمعی و مورد پذیرش طیف‌های متنوع
منجی‌سازی فردی نه دموکراتیک است و نه پایدار؛ بلکه جامعه را دوپاره می‌کند. دموکراسی نه حول یک رهبر فردی، بلکه بر پایهٔ احزاب و نهادهایی شکل می‌گیرد که نمایندهٔ گروه‌های اجتماعی و منافع متکثر آن‌ها باشند.

۳) شکاف در درون ساختار قدرت
بدون شکاف و ریزش در نهادهای حاکم، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. پیوستن بخشی از نیروهای قدرت به مخالفان، شرط لازم هر گذار موفق است.

۴) ساخت بدیل حکومتی (قدرت دوگانه)
بدیل یعنی نیرویی سازمان‌یافته که حکومت نتواند آن را نادیده بگیرد؛ نهادی که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشد و هم ظرفیت ادارهٔ دورهٔ گذار را نشان دهد.

۵) حمایت بین‌المللی، مشروط به وجود بدیل معتبر
جامعهٔ جهانی از خلا قدرت حمایت نمی‌کند. خلا قدرت برابر است با هرج‌ومرج، ناامنی و بی‌ثباتی؛ و هیچ بازیگر بین‌المللی خواهان چنین وضعیتی نیست.

مسیرهای واقعی تغییر

برخلاف تصور برخی، دورهٔ گذار وابسته به رهبری یک فرد یا خیزش‌های مقطعی و هیجانی نیست. بر پایهٔ تجربهٔ تاریخی، سه مسیر اصلی برای کنار رفتن دیکتاتوری‌ها وجود داشته است — و هر سه تنها زمانی ممکن شده‌اند که پیش‌زمینه‌های بالا فراهم بوده باشد:

۱) گذار توافقی
نمونه‌های آفریقای جنوبی، لهستان و شیلی نشان می‌دهد زمانی که حکومتی فرسوده با اپوزیسیونی قدرتمند و سازمان‌یافته روبه‌رو می‌شود، ناچار به مذاکره می‌گردد. این مسیر کم‌هزینه‌ترین و پایدارترین راه گذار است.

۲) انقلاب سازمان‌یافته
این مسیر تنها زمانی موفق بوده که با رهبری جمعی یا کاریزماتیکِ متکی بر تشکیلات گسترده، استراتژی روشن و ریزش نیروهای سرکوب همراه شده باشد.

۳) مبارزهٔ مسلحانه و جنگ داخلی
پرهزینه‌ترین، طولانی‌ترین و ویرانگرترین مسیر؛ همراه با خطر جنگ داخلی فرسایشی که در اغلب موارد به فروپاشی اجتماعی، ناامنی گسترده و بازتولید استبداد انجامیده است.

آنچه در هیچ نقطه‌ای از جهان به دموکراسی پایدار نینجامیده، مداخلهٔ نظامی خارجی بوده است. عراق، لیبی و افغانستان شاهدان زنده‌اند. هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است؛ بدون نیروی زمینیِ مشروع، سازمان‌یافته و داخلی، نتیجه چیزی جز هرج‌ومرج نخواهد بود.

ایران امروز کجای این معادله ایستاده است؟

واقعیت تلخ این است که امروز هیچ‌یک از پیش‌شرط‌های حذف پایدار جمهوری اسلامی فراهم نیست: نه بدیل حکومتی وجود دارد، نه رهبری جمعی مورد اجماع، و نه شکاف تعیین‌کننده در راس قدرت.

در چنین شرایطی، اتکا به وعده‌های آمریکا یا اسرائیل، یا بزرگ‌نمایی نقش یک فرد، نه استراتژی است و نه سیاست؛ توهم است.

سلطنت‌طلبان مدعی‌اند که چون مردم در ایران نام رضا پهلوی را فریاد زده‌اند، او را به‌عنوان رهبر پذیرفته‌اند. این ادعا با واقعیت اجتماعی همخوان نیست. مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است از هر نیرویی که گمان کنند قادر به حذف این رژیم است استقبال کنند — بی‌آن‌که لزوماً آن نیرو را به‌عنوان بدیل سیاسی پذیرفته باشند.

در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، وعدهٔ ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی رضا پهلوی جدی تلقی شد و همین توهم حمایت خارجی موجب حضور گستردهٔ مردم در خیابان‌ها گردید. افزون برآن، رضا  پهلوی ادعا کرده بود ۵۰ هزار نفر افراد نظامی و غیر نظامی با او در تماس‌اند. اما نه کسی ازتدارک کشتار چندین هزار نفره مردم به او خبر داد و نه کسی از این نیرو به ظاهر ۵۰ هزار نفری به حمایت مردم برخاست.(در مصاحبه با سی‌ان‌ان وقتی از رضا پهلوی پرسیده شد که شما ادعا می‌کنید ۵۰ هزار نفر از ایران با شما تماس دارند، پاسخ داد ۵۰ هزار در گذشته بود امروز ۱۵۰ هزار نفر شده‌اند.)

در حالی‌که اعتراضات از ۷ دی، یعنی ده روز پیش از دعوت رضا پهلوی، آغاز شده بود؛ در آن مقطع نه بیانیه‌ای از سوی رضا پهلوی منتشر شده بود و نه شعارهای حمایتی از او غالب بود. مردم به جان آمده خود به خیابان آمده بودند. همچنین در مواردی دیگر — از جمله فراخوان‌های دوران جنگ دوازده‌روزه یا شب یلدا — دعوت سلطنت‌طلبان به خیابان هیچ واکنش معناداری از سوی جامعه برنینگیخت.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهد که حضور گستردهٔ مردم در آن دو شب، نه نتیجهٔ رهبری سیاسی، بلکه حاصل انتظار مداخلهٔ خارجی بود.

این وعده‌ها عملی نشد؛ اما رژیم که آن‌ها را جدی پنداشته بود، دست به سرکوبی خونین و بی‌سابقه زد و مردم ایران هزینه‌ای تاریخی و جبران‌ناپذیر پرداختند.


نظر خوانندگان:


■ با درود به آقای علمداری، بسیار سپاسگزار از تحلیل درست و منطقی از وقایع خونبار دیماه. واقعیت این است که رضا پهلوی مسئولیت اساسی در این فاجعه دارد بدون اینکه قصد باشد ذره‌ای از مسئولیت قاتلان کم کرد. طرفدارانش رضا پهلوی که چیزی به جز فحش در چنته ندارند، بر این باورند که با سرکوب واژه‌ای قادرند، این مسئولیت را به فراموشی بسپارند. به نظر می‌رسد آقای پهلوی فکر می‌کند می‌تواند با روش خمینی در سال ۵۷ مردم را بسیج کند. این نشان می دهد که او تاریخ را درست نمی‌داند. ۴۷ سال گذشته است و این مردم دیگر مردم ۵۷ نیستند.
روز شما خوش، ایرانی


■ دروود بر آقای علمداری گرامی، تحشیه‌ای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا می‌خواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشایی‌ها برآیید یا اینکه شما گاه گداری مطلبی می‌نویسید و منتشر می‌کنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این می‌گذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما می‌پردازم.
۱- مقایسه سال ۱۳۵۷ با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه ۱۳۵۷ دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو می‌بلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپ‌های باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره کردند. من از شما می‌پرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟
۲- در جامعه‌ای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب می‌گذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
۳- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیل‌ها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل می‌گیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
۴- هیچکس دنبال منجی نمی‌گردد. حتّا مومنان به «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن آن هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّت‌های فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبت‌ها و رجزخوانی‌ها می‌کنند. فقط خود انسان‌ها هستند که میتوانند با همکاری‌های مشترک به نجات خودشان از باتلاق‌های خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه می‌تواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
۵- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آرایی‌های فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهان‌شناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینه‌های شکل‌گیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قوی‌مایه در پس‌زمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهره‌ای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی بودند.
۶- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارت‌بندی کرده‌ام که زمانی می‌توان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور بر خودتان گرایش‌هایی را می‌شناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟ مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟
۷- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی می‌توانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان می‌رزمند.
۸- بدیل از آسمان هفتم نازل نمی‌شود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهن‌دوستی و مردم‌دوستی می‌کنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسی‌های مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه می‌توان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟ هر کسی را که می‌بینی، ساز خودش را می‌زند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایش‌هایی نمی‌توان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونی‌اش را.
۹- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نماینده‌اش. مثلا – من نمی‌دانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطه‌ای. رهبران دیگر گرایش‌ها نیز همینطور.
۱۰- زمانی می‌توان از جنگ‌ها و طغیان‌ها و خیزش‌ها و کشمکش‌های فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌ها و مرام و مسلک‌ها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را می‌شناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمان‌خواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌های خودشان بدانند؟
۱۱- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفته‌ام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسان‌هایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقه‌ای و تشکیلاتی خودش می‌خواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری می‌تواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی می‌فهمد که دیگران نمی‌فهمند؟
۱۲- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمت‌آمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت نظامی مستقیم کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
۱۳- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافته‌ای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظّت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
۱۴- در باره مسئله‌ای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌اید، من صحبتی نمی‌کنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّت‌های رخ داده، هیچ ربطی ندارند.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ جناب علمداری، حق کلام را ادا کردید. در دوران ملتهب و جو تب زده، کسانی که افکار سالم و معتدل ارائه می‌دهند، در جهت مخالف آب شنا می‌کنند. به جرگه شناکنندگان در جهت مخالف آب خوش آمدید!
با احترام، داریوش مجلسی


■ آقای علمداری گرامی
حتا با فرض قبول پنج شرط شما برای حذف پایدار دیکتاتوری، می‌دانید و می‌دانیم که تحقق این پنج شرط و یا دقیق تر پنج ایدآل تیپ برای گذار، در هیچ جنبشی بطور کامل محقق نشده چه رسد به ترتیب. حتا در نمونه‌هایی هم که شما ذکر کردید این پنج شرط همگی و به ترتیب محقق نشده، بلکه همزمان و یا پس و پیش فرا رویده. از اینکه نمونه‌های شما دست چین شده‌اند می‌گذرم.
به ایران برگردم. اگر منظور شما از این نوشته طرح یک مبحث نظری است که در آنصورت ایرادی نیست، امیدوارم فعالین سیاسی پند شما را آویزه گوش کنند، اما اگر رهنمود سیاسی است که در آنصورت آب در‌هاون می‌کوبید، چه ۴۷ است که شما و سایر جمهوری خواهان حتی قادر نبودید حول یک برنامه عمل نیم صفحه‌ای جمع شوید تا چه رسد به این پنج شرط. مگر تشکیلات گوناگون که خود جنابعالی عضو آنها بودید راه به جایی بردند که حال پی در پی مردم را به صبر و تامل دعوت می‌کنید؟
البته من وشما به برکت زیستن زیر سایه امپریالسم می‌توانیم ۴۷ سال دیگر هم صبر کنیم اگر کبر سن اجازه دهد، اما مردم ایران برای خلاصی از نکبت جمهوری اسلامی کاسه صبرشان چنان لبریز شده که حاضرند بمیرند اما حاضر نسیتند برای آن دمکراسی مورد نظر شما که نه بار است و نه بدار ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند. اتفاقا بارزترین دلیل اقبال آنها به رضا پهلوی همین وعده او به گذار فوری است. دوستانه عرض می‌کنم، وعده دمکراسی پایدار به ایرانی له شده زیر لگد خامنه‌ای شوخیی بیش نیست. با وضعیت فعلی جهان (امریکا و اروپا) و منطقه (شیوخ عرب و اردوغان) همان محمد رضا شاه را باید حلوا حلوا کرد. مگر ویدیو‌هایی را که جوانها عاصی از ترامپ تقاضای حمله می‌کنند ندیده‌اید؟
خلاصه کنم، جمهوری خواهان اگر می‌خواهند در گذار از جمهوری نکبت نقش مثبت بازی کنند راهی جز پذیرفتن رهبری رضا پهلوی ندارند. اگر نپذیرند در بهترین شرایط به سرنوشت اصلاح طلبان و میر حسین موسوی دچار می‌گردند، اما اگر بپذیرند هم شانس شرکت پیدا می‌کنند و هم ممکن است با حضور در اردوگاه رضا پهلوی بتوانند با طرح و بحث در موضوع دمکراسی هم به گشترس دمکراسی کمک کنند و هم جبران خطای گشته کرده دین خود را به مردم ادا کنند. البته برای ایفای چنین نقشی باید بر احساسات پهلوی ستیزی خود غلبه کنند.
با احترام آرش


■ با درود آقای علمداری
شوربختانه جریان پهلوی خواه گوش خود را بسته است و اگر لطف کنند و به منتقدینشان بی احترامی نکنند همان وعده های سر خرمن را می دهند از جمله ” زیر چتر شاهزاده ... جمع شوید و با ایشان بیعت کنید، پس از گذار می توانند در یک انتخابات و یا رفراندوم وزنه سیاسی تان را بسنجید. ” این دوستان باید بدانند زمانی که اگر یک گذار غیر دمکراتیک به وسیله نیرویی تمامیت خواه صورت گیرد، رفراندوم و یا انتخابات تحت فرمان ان نیرو نیز غیر دمکراتیک بر گذار خواهد شد.
به امید به روزهای بهتر برای این کشور رنجدیده / شهرام


■ پاسخ کوتاهی را در سرم می گرداندم تا به آقای دکتر علمداری بدهم ولی پاسخ دو تن از هم میهنان را که در بالا دیدم متوجه شدم آنچه را من درنظر داشتم آن ها به شکل جامع تر و بهتری نوشته اند . من فقط اضافه می کنم. آقای مجلسی شاهد است من در تمام سالهای عمرم سعی کرده ام بین افراد سیاسی جامعه به ویژه بین جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان راهی برای نزدیکی پیدا کنم. آقای خلیلی در شرکت کتاب شاهد است منِ مشروطه خواه چند بار با شادروانان دکتر احمد مدنی، دکتر محمد امینی و دکتر ناصر انقطاع و خود آقای مجلسی که خوشبختانه هنوز فعال هستندو ارتباط مرا با جبهه ملی برقرار کردند تماس های مکرر داشته ام و دیدارم با دکتر امینی و دکتر مدنی بسیار موفقیت آمیز بود که متاسفانه جریان هایی پیش آمد که کار ما نیمه تمام ماند . اکنون هم مدتی است در تلاش این هستم که افراد سرشناس و فهیم جمهوری خواه به شاهزاده پهلوی به عنوان یک فرصت تاریخی بنگرند و از این راه از هم امروز برای شرکت داشتن خودشان یا نمایندگانشان در حکومت آینده ایران بهره بگیرند بجای این که بر علیه او بگویند و بنویسند. آقای دکتر علمداری امروز که هنوز خبری نیست اگر به فراخوان های متعدد شاهزاده پاسخ مثبت بدهید همین جا پیش از رسیدن به ایران بهتر و بیشتر می توانید خواست های خود را بقبولانید و طی اساسنامه و پیمان نامه ای سنگ زیر بنای حکومت آینده ایران را بریزید. و به ملت ایران هم اعلام کنید. در حالیکه اگر امروز همچنان خود را کنار بکشید و اتفاقی افتاد و ایشان پایش به ایران رسید و مورد استقبال ملیونی قرار گرفت آن وقت خیلی دیر است که بخواهید سخنان و اهداف ملی خودتان را به کرسی قانون اساسی بنشانید و بگنجانید و می شود همانی که نباید بشود حکومت یک دست به یک حزب تعلق می گیرد و احتمال دیکتاتوری دولتی و نا خواسته از همه زمانی بیشترخواهد بود . در حالی که برای جلوگیری از آن اتفاق امروز بهترین فرصت است که ابتدا بطور خصوصی با آقای پهلوی به گفتگو بپردازید و شرایط خودتان را اعلام کنید و به احتمال زیاد ایشان استقبال خواهد کرد چون بسودش میباشد که پشتیبانی افرادی متشخص و منطقی از جبهه های گوناگون سیاسی را به همراه داشته باشد. و چه بسا در چنین موقعیتی مردم درون ایران دیگر نیازی به یاری هیچ حکومت خارجی هم نداشته باشند. با خاطر جمعی بیشتر ی که پیدا می کنند و برای نجات خود به فرامین گروه رهبری که جمعی از مشروطه خواهان و جمهوری خواهان میباشند گوش فرا می دهند. تلاش شما برای اعلام همبستگی با شاهزاده منجر به تشکیل دولت موقت می کشد و ایران را بسوی یک حکومت شورایی میبرد که برای ایران ویران شده ما بسیار مفید می باشد ، بار سنگین مسئولیت از روی دوش ایشان هم بر داشته می شود. اعلام همبستگی افرادی مانند شما، شما را ارجمند تر کرده و از ارزشتان کم نمی کند.
ارادتمند سیاوش


■ جنابان گرامی، آقایان حیدریان و آرش،
من در نوشتهٔ پیشین، پیش‌شرط‌های گذار از دیکتاتوری را بر اساس تجربهٔ تاریخی توضیح داده‌ام. شما این پیش‌شرط‌ها را نمی‌پذیرید؛ بسیار خوب. لطفاً راه و روش درست، ممکن و عملی خود را با جزئیات توضیح دهید. نقد یا ایراد گیری از نوشته من راه حلی برای پیشبرد کار شما ایجاد نمی کند.
نباید تصور کرد به دلیل تفاوت‌های فرهنگی، مردم ایران در مواجهه با حق و باطل ماهیتی متفاوت از دیگر جوامع دارند. همین مردم ایران—که به زعم شما با مردم عراق و افغانستان متفاوت‌اند—خمینی را به عرش اعلا رساندند؛ و او با پشتوانهٔ همان مردم، جنایاتی را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد.
نکتهٔ دوم: اگر شما معتقدید فراهم شدن پیش‌زمینه‌هایی که من ذکر کرده‌ام—مانند ضرورت سازماندهی، تشکیلات سراسری، رهبری پاسخ‌گو، ساخت بدیل حکومتی و…—لازم نیست، پس روشن بنویسید چگونه می‌توان جمهوری اسلامی، این شرّ مطلق، را ساقط کرد؟
آیا صرفِ اعتراضات خیابانی کافی است؟
آیا فکر می‌کنید سلطنت‌طلبان به رهبری آقای رضا پهلوی می‌توانند بدون تشکیلات سراسری رژیم را ساقط کنند؟ کسی مانع آنان نیست؛ اقدام کنند.
یا تصور می‌کنید به جای سازماندهی و ساخت بدیل، می‌توان به حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا متوسل شد؟ بسیار خوب؛ انجام بدهند. آنان برای اقدام خود منتظر اجازهٔ جمهوری‌خواهان نیستند. در جنگ ۱۲ روزه هم از کسی اجازه نگرفتند؛ اگر این بار هم بخواهند و بتوانند، کسی مانع‌شان نیست.
اما اگر وعده‌هایی مانند «کمک در راه است» بی‌پایه بوده، گناه کسانی که می‌گویند با حملهٔ هوایی هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند چیست؟ در جنگ 12 روزه آنها یا نخواستند و یا نتوانستند رژیم را ساقط کنند. من و امثال من می‌گوییم اسرائیل نیروی زمینیِ قابل اعزام به ایران ندارد؛ و ترامپ بارها گفته اعزام نیروی زمینی به عراق و افغانستان خطا بوده و نمی‌خواهد آن را تکرار کند. تازه اگر هم تصمیم به اعزام نیروی زمینی بگیرد، مگر توضیح پیامدها توسط افرادی مانند من در تصمیم «قدرتمندترین فرد جهان» اثر تعیین‌کننده دارد؟ آنها به منافع خود فکر می کنند.
مسئولیت ما این است که یادآوری کنیم:
۱) سابقهٔ تاریخی ندارد رژیمی صرفاً با حملهٔ هوایی سقوط کند؛
۲) ورود نیروی زمینی به خاک ایران، به احتمال زیاد سرنوشتی مشابه عراق و افغانستان — یا حتی بدتر — خواهد داشت.
راه دیگر این است که این دو کشور از هوا مواضع جمهوری اسلامی را بمباران کنند و ایرانیانِ معتقد به این روش، در داخل مسلح شوند و با نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بجنگند. اما این سناریو نیز چیزی جز جنگ داخلیِ طولانی، تخریب زیرساخت‌ها، و پیامدهای انسانی فاجعه‌بار نخواهد بود.
با این وصف، به جای جست‌وجوی «بزِ بلاگردان»، اگر واقعاً باور دارید حملهٔ نظامی خارجی راه‌حل است یا اگر می‌پندارید آقای رضا پهلوی می‌تواند بدون پیش‌نیازهای سازمانی و بدیل سیاسی به قدرت برسد، لطفاً پاسخ را از همان‌جا پیگیری کنید:
از نتانیاهو و ترامپ بپرسید چرا به خواست کسانی که خواهان حملهٔ نظامی‌اند عمل نمی‌کنند. اگر چنین اقدامی رخ نمی‌دهد، احتمالاً به این دلیل است که کارشناسانی بسیار مجرب‌تر از من، یا آن را با منافع کشورشان منطبق نمی‌دانند، یا عملی و کم‌هزینه ارزیابی نمی‌کنند.
در نهایت، مطابق ارزیابی خود شما نیز جمهوری‌خواهان نیرویی نیستند که بتوانند مانع حملهٔ نظامی خارجی یا مانع به قدرت رسیدن آقای رضا پهلوی شوند. بنابراین لطفاً اختلاف نظر را با برچسب‌زنی و فرافکنی جایگزین نکنید و به‌جای آن، راه عملی و قابل اتکای خود را روشن و مسئولانه بیان کنید.
با احترام کاظم علمداری


■ با درود به تمامی آزادگان و جاویدنامان ایران زمین وهمچنین مقاله در خور فهم شما گرامی. اینجانب به عنوان یک ایرانی ملی‌گرا اعتقاد دارم که اگر آقای رضا پهلوی در برهه کنونی دست خود را در دست دیگر افراد اپوزیسیون می‌گذاشت و یک گروه کامل رهبری میهنی ایجاد می‌شد بمراتب بهتر از شرایط کنونی بود و دیگر اقوام ایرانی مانند کردها بلوچ‌ها و آذری‌ها و... همگی یک جامعه مشترک می‌شدیم اکنون با کادر سیاسی دور و بر آقای پهلوی که چندان قوی و عملگرا نیستند مردم جامعه ایران در داخل دچار تشتت و در خارج دچار مشکلات چند دستگی شده‌ایم. متاسفانه جوامع شرقی همیشه دچار منجی و چاره ساز هستیم. به امید آزادی و عدالت اجتماعی و امنیت همگانی برای همه ایرانیان.
طلایی از هلند


■ جناب طلایی گرامی هیچ ایرانی زودتر از رضا پهلوی بدنبال همبستگی نبود. شعاری که او از ۲۲ سالگی سر داد اگر یادتان باشد(فقط اتحاد) بود بعدها هم در بیست سال گذشته او با تشکیل چند سازمان بارها و بارها دستش را جلوی احزاب و اقشار گوناگون دراز کرد که بیائید به هم بپیوندیم ولی چون دعوت کننده او بود احزاب گوناگون درخواست‌های او را بی‌پاسخ گذاشتند و او هم به تنهایی نتوانست کار عمده‌ای صورت بدهد ولی هرگز نا امید نشد و از پای ننشست که این یکی از بزرگترین نقاط مثبت مبارزاتی او میباشد و بی‌اعتنایی دیگران او را از پای در نیاورد.
بله جناب طلایی او به  دیدار تک تک افراد سیاسی در احزاب و سازمانهای حتا چپ هم رفت ولی آنها یا او را باور نداشتند و یا می‌ترسیدند او برای خودش قبای سلطنت دوخته باشد و یا به هر دلیل دیگری به فراخوان های او اعتنایی نکردند. هم اکنون هم او از اشتیاق مصلحان و رهبران سیاسی به مشارکت در امر آزادسازی ایران استقبال می کند. لذا باید نشست و منتظر بود آیا رسانه ها و افراد وظیفه شناس به این جریانِ آماده وحی وحاظر می پیوندند یا نه در به همان پاشنه خواهد گشت. من شخصا با تجارب پنجاه سال مبارزه در بیرون از ایران فکر می‌کنم در امر سیاست و اهمیتی که آزادی ایران برای ۹۰ میلیون ایرانی پیدا کرده همراهی یا ائتلاف همه نیروها از چپ و راست آزادی ایران را حتما محقق می کند در غیر این صورت هم اتفاق خواهد افتاد ولی با خسران های بسیار و زمانی طولانی‌تر.
سیاوش


■ جناب علمداری، با درود! نوشته شما بطور کلی سنجیده و دارای استحکام نظری است و به عمیقتر شدن مباحث مربوط به نحوه مواجهه و گذار از رژیم ارتجاعی و خون ریز جمهوری اسلامی کمک میکنند، با اینحال نکاتی هم وجود دارد که بنظرم نیاز به تامل بیشتر دارد. در اینجا به چند مورد اشاره میکنم و امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.
نکته اصلی نوشته شما آنست که سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوماً به دموکراسی منجر نمی‌شود و تمرکز بر یک فرد یا «منجی» بدون فراهم ‌بودن پیش‌شرط ‌های نهادی و اجتماعی، می‌تواند به بازتولید استبداد بیانجامد. هشدار می‌دهید که همان منطق “فعلاً دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی” که در سال ۱۳۵۷ به فاجعه انجامید، امروز نیز در حال تکرار است. سپس پنج شرط لازم برای گذار از حکومت دیکتاتوری را برمی‌شمارید که شامل سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بین‌المللی مشروط به وجود بدیل معتبر است. پس از آن سه مسیر تغییر (گذار توافقی، انقلاب سازمان‌یافته، و جنگ داخلی) را مرور کرده و مداخله نظامی خارجی را ناموفق و فاجعه ‌بار می‌دانید. در نهایت نتیجه می‌گیرید که ایران امروز فاقد تمام پیش‌شرط ‌های گذار است و اتکا به یک فرد یا وعده‌ مداخله خارجی، توهمی خطرناک است که هزینه‌ آن را مردم می پردازند. در پایان ادعا میکنید که نقش (شاهزاده) رضا پهلوی در اعتراضات دیماه بزرگ‌ نمایی‌شده و استدلال می‌کنید که حضور مردم بیشتر ناشی از انتظار دخالت خارجی بوده، نه رهبری سیاسی منسجم.
تردیدی نیست که “سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوما به دموکراسی منتهی نمیشود”. اما خودتان هم میدانید که همه رژیم های غیر دموکراتیک همانند نیستند. فعلا به تقسیم بندی چهارگانه پروفسور رونالد وینتروب (استاد دانشگاه های کانادا R. Wintrobe) از دیکتاتورها کاری نداشته باشیم، مقاله مهم دارون عجم اوغلو (برنده جایز نوبل اقتصادی دو سال پیشD. AcemOglu, ) با همکاران را هم که با روش های پیشرفته اقتصاد سنجی نشان میدهد رهبری در کشورهای غیر دموکراتیک تاثیر تعیین کننده ای در توسعه اقتصادی کشورها دارد (اتفاقا رشد اقتصادی ایران را هم بررسی کرده) را هم نادیده بگیریم، اما حداقل میتوانیم به واقعیتهای تاریخ معاصر بنگریم. رژیم محمد رضا شاه پهلوی، رژیم کره جنوبی بعد از جنگ کره تا گذار به دموکراسی در دهه ۱۹۹۰ و رژیم سنگاپور هر سه رژیم های غیردموکراتیک بوده اند. اما اهداف اصلی این رژیم های سیاسی توسعه اقتصادی-اجتماعی کشورهای متبوع خود بوده و تا اندازه زیادی در این هدفها موفق بوده اند؛ که نیازی به توضیح ندارد. اما جمهوری اسلامی چه نوع حکومتی است؟ یک حکومت دینی (نیمه) تمامیت خواه (Semi-Totalitarian Theocracy ) که بعضی آنرا به درستی داعش شیعی و برخی نیز فاشیست شیعی خوانده اند. مروری بر عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمرش نشان میدهد که هدف این حکومت نه توسعه اقتصادی-اجتماعی ایران بلکه استفاده از منابع کشور برای ایجاد هلال شیعی در منطقه، (بر علیه کشورهای سنی)، نابودی اسرائیل و صدور گفتمان ضد تمدن غربی بوده است.
سیاستهای خارجی ماجراجویانه همراه با برنامه ای هسته ای (تحت کنترل نیروی نظامی ایدئولوژیک) خامنه ای کودک کش باعث تحریم های کمر شکن بین المللی علیه کشور شده که از یک سو اقتصاد ایران را بکلی از مسیر رشد و توسعه خارج کرده و از سوی دیگر موجب پیدایش مافیا های متشکل از آخوند های حکومتی، فرماندهان عالی رتبه سپاه برخی از مقامات اداری حول درآمدهای نفتی شده فساد مالی-اداری را در کشور نهادینه کرده است و کشور را با نرخهای تورم بالای 50% و بیکاری و رکود اقتصادی مزمن به فلاکت کشانده است. جنابعالی و بسیاری از همفکران شما در خارج از کشور تصور دقیقی از کیفیت زندگی در ایران آخوند زده، که از بالا تا پایین بر مبنای انواع تبعیض های غیر انسانی، ناکارآمدی و سوء مدیریت در همه سطوح شکل گرفته ندارید. احتمالا رشته تحصیلی شما هم اقتصاد سیاسی و یا فلسفه سیاسی نبوده و فکر میکنید مثلا رژیم اقتدار گرای جمهوری اسلامی نباید فرق زیادی با رژیم اقتدار گرای سنگاپور داشت باشد. اما کاش می شد چند ماه در تهران یا دیگر نقاط کشور بگذرانید تا متوجه شوید چرا مردم در خیابانها آرزوی بازگشت به دوران پهلوی را دارند. بهمین دلیل آنچه در این شرایط از امثال ما انتظار میرود نه ترساندن مردم از شعار “پهلوی بر میگردد” است بلکه توضیح این نکته به هموطنان است که آزادی و رفاه، به معنی ارتقاء مستمر کیفیت زندگی، تنها با رشد و توسعه اقتصادی پایدار و استقرار دموکراسی در کشور ممکن است (توصیه میکنم اگر کتاب “توسعه به مثابه آزادی” اقتصاددان بزرگ آمارتیا سن، برنده جایزه نوبل اقتصاد را نخوانده اید، حتما مطالعه کنید). و نیز تلاش برای متعهد کردن شاهزاده رضا پهلوی، که به هر حال در راس اپوزسیون قرار گرفته است، به استقرار دموکراسی در ایران در صورت پیروزی بر رژیم ارتجاعی حاکم بر کشور است. واضح است که این مهم با اتخاذ روش های مناسب و برقراری روابط سنجیده و بر مبنای احترام متقابل، مثلا در قالب اتحادیه بزرگ جمهوری خواهان یا تشکل مشابه، با ایشان امکان پذیر است.
نکته دیگر شرایط لازم برای گذار از حکومتهای اقتدار گرا است. شما پنج شرط “سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بین‌المللی مشروط به وجود بدیل معتبر” را شرایط لازم برای این گذار دانسته اید. نمیدانم خودتان به این مجموعه شرایط رسیده اید یا این شرایط را از ادبیات وسیعی که در مباحث “گذار به دموکراسی” وجود دارد اقتباس کرده اید. در هر حال، جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی- سیاسی که اخیرا هم مصاحبه هایی در مورد جنبش انقلابی در جریان ایران انجام داده در کتابها و مقالات خود شرایط لازم و کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی را بحث کرده است. در آثار او از بین رفتن مشروعیت یا حقانیت حکومت رژیم سیاسی، بحران مالی دولت، بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط زندگی، شکاف بین نخبگان (الیت) سیاسی حاکم، افول گفتمان رسمی رژیم سیاسی (در اینجا اسلام سیاسی و نظریه قلابی ولایت فقیه) و برآمدن گفتمان رقیب (در اینجا دموکراسی و ایرانگرایی)، شرایط بین المللی و انزوای رژیم حاکم را شرایط لازم برای انقلاب اجتماعی-سیاسی معرفی شده اند؛ که در شرایط ایران کنونی ما صدق میکند. او شرایط کافی را هم تشکیل یک بدیل یا جایگزین توانمند و دارای پایگاه مردمی و خنثی کردن نیروهای سرکوب بر می شمارد. شراط پنجگانه شما تا حدودی با شرایط لازم گلداستون هم پوشانی دارد اما بنظرم سقوط مشروعیت رژیم، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب و بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط مهم در وقوع انقلابها هستند.
در مورد ظهور بدیل یا جایگزین رژیم سیاسی که مورد بحث شما هم بوده بسیاری باور دارند که شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر بهترین شانس اپوزسیون برای ایجاد یک بدیل معتبر در مقابل رژیم ارتجاعی و منفور جمهوری اسلامی است. عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند. این ائتلاف میتواند شخصیتهای سیاسی داخل کشور را هم در بر گیرد و تبدیل به همان نهاد رهبری جمعی مورد نظر شما شود. مقالات زیادی در تشکیل نهاد رهبری سیاسی اپوزسیون حول یک شخصیت و ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد و در یادداشتهای دیگر به نظریه های منکور اولسون و النور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد) برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی اشاره کرده ام که در اینجا با پوزش از طولانی شدن یادداشت به آنها نمیپردازم.
ارادتمند- خسرو


■ من با اینکه با اصل سلطنت مخالفم اما تصور میکنیم بهتر است بخاطر منافع ملی ایران و بالا بردن امکان سرنگونی رژیم, اتحاد با سلطنت طلبان برای سرنگونی را مساوی موافقت با نوع رژیم آینده نپنداریم و قادر باشیم هر آنکه را که با رفراندم برای تعیین نوع حکومت آینده موافق است را به جبهه نجات ملی خوشامد گوییم. بنظر من آنچه مانع این همبستگی شده نگرانی احزاب و سازمان های سیاسی ما از پیروزی نظام سلطنتی در رفراندم آینده است ولی شرمنده از بیان آنند. به نکته ای که جناب سیاوش نیز متذکر شده باید اضافه کنم که پس از سرنگونی, این رفراندوم بالاخره رخ خواهد داد. وجود دیگر جریان های سیاسی در اتحاد ( نه دنباله روی) با رضا پهلوی امکان تاثیر گذاری مثبت در سیر حوادث آتی را به نفع مردم در بر داشته و اعتبار جریان های سیاسی را در اتحادی که سبب پیروزی گردد افزایش میدهد.
با احترام, نیما.


■ آقای سیاوش گرامی،
دو خوش‌بینی شما مایهٔ تحسین است. در یادداشت نخست‌تان از روندی سریع برای دگرگونی و به قدرت رسیدن سلطنت‌طلبان سخن گفته‌اید، و در یادداشت دوم پیشنهاد کرده‌اید که بهتر است با شاهزاده تماس بگیریم و مطالبات خود را مطرح کنیم؛ با این فرض که ایشان آمادگی شنیدن و به حساب آوردن دیدگاه‌های متفاوت را دارند.
من نسبت به هر دو فرض، به اندازهٔ شما خوش‌بین نیستم.
حتماً می‌دانید مشروطه‌طلبان مجربی مانند آقایان مهرداد خونساری، شهریار آهی، امیر طاهری، رضا تقی‌زاده و دیگران که سال‌ها در حلقهٔ مشاوران ایشان بودند، امروز نه‌تنها کنار گذاشته شده‌اند، یا کنار رفته اند، بلکه در مواردی مورد حمله و تهدید نیز قرار گرفته‌اند. من با برخی از این افراد رابطهٔ مستقیم و نزدیک دارم. ترکیب مشاوران کنونی آقای پهلوی تفاوت آشکاری با مشاوران پیشین دارد و بخشی از رفتارهای تند، تخریبی و حتی حملات فیزیکی علیه منتقدان، متأثر از سیاست‌های همین حلقهٔ جدید است.
به نظر می‌رسد شما هم سقوط جمهوری اسلامی و هم به قدرت رسیدن سلطنت‌طلبان را بسیار آسان فرض کرده‌اید. اما واقعیت پیچیده‌تر از این است. اگر سلطنت‌طلبان شانسی برای نزدیک شدن به قدرت داشته باشند، آن شانس—در تحلیل شما — وابسته به حملهٔ نظامی گسترده‌تر از جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است. اما این دو کشور منافع ملی خود را فدای سناریوهای نامطمئن نمی‌کنند. پیامدهای یک حملهٔ گسترده هنوز برای ترامپ و نتانیاهو روشن نیست؛ از همین رو نیز همچنان در انتخاب چنین گزینه‌ای تردید دارند.
یکی از دلایل این تردید، نبود بدیل حکومتیِ روشن و سازمان‌یافته در داخل ایران است. سلطنت‌طلبان فاقد سازمان و تشکیلات مؤثر در داخل کشورند که قدرت‌های خارجی بتوانند بر آن تکیه کنند. پایه و اساس بدیل حکومتی تشکیلات گسترده محلی و سراسری است. تظاهرات چند روزه خیابانی بدیل حکومتی نمی سازد. در مقطعی ادعا شد که «۴۲ سازمان یا گروه سلطنت‌طلب» مردم را برای شب یلدا به خیابان فراخوانده‌اند؛ اما نه حضوری شکل گرفت و نه توضیحی دربارهٔ آن ادعا ارائه شد.
همچنین سخن از «گارد جاویدان» و ۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی به میان آمد؛ اما تاکنون نشانه‌ای عینی از چنین سازماندهی‌ای دیده نشده است. بدیهی است که نهادهای تصمیم‌گیر در آمریکا این ادعاها را در ارزیابی‌های خود لحاظ می‌کنند — همان‌گونه که نبود هرگونه بیانیه یا حمایت رسمی از این جریان در داخل ایران نیز نشانه‌ای معنادار است.
کوتاه سخن اینکه در ایران هنوز بدیل حکومتی ساخته نشده است؛ و بدون بدیل حکومتی، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. اگر حامیان پرشور سلطنت‌طلبان در خارج از کشور این واقعیت را نادیده بگیرند، کارشناسان سیاست خارجی در آمریکا و دیگر کشورها چنین خطایی نخواهند کرد.
با احترام کاظم علمداری


■ خسرو گرامی،
نوشته‌ای که “عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند.”
نه از سر تجاهل، اما از سر بی‌اطلاعی، می‌پرسم “جمهوری‌خواهان” چه کسانی هستند؟ اسمشان چیست؟ رسمشان کدام است؟ آیا تشکلیات رسمی، و یا یک سایت رسمی دارند؟ آیا کسانی از آن‌ها در یک روند دموکراتیک (و باز و عمومی) به مقام نمایندگی از طرف دیگر جمهوری‌خواهان رسیده‌اند؟ ...
طیف “پادشاهی خواهان، مشروطه‌طلبان، سلطنت طلبان، پهلوی خواهان، ...” وضعشان بهتر از جمهوری‌خواهان نیست. فرض کنید که “من به عنوان سخنگوی کارگروه کشاورزی و دامداری جمهوری‌خواهان” برای بحث در مورد اصل اول و دوم انقلاب سفید، و ترمیم خسارت‌های آن، بخواهم با فرد مسئول در این زمینه در طیف طرفداران رضا پهلوی تماس بگیرم، با چه کسی باید تماس بگیرم؟
مشکل این است که نه آن طیفی که رضا پهلوی را حمایت می‌کنند و نه دیگران، سازماندهی لازم و انسجام کافی را ندارند. انواع و اقسام جمهوری‌خواهان ده‌ها و صد‌ها “دفترچه اضطرار” نوشته‌اند که از آن هم بهتر است، اما وقتی نیروی سازمان‌یافته و منسجم پشت آن نباشد، به جایی نمی‌رسد. بی مایه، فطیر است.
با احترام - حسین جرجانی


■ با درود بشما جناب دکتر علمداری ارجمند من در مجموع نظرات شما را می فهمم و نادرست نمی دانم فقط کوتاه سخن دو نکته را تلگرافی می نویسم . شما حتما می دانید اختلاف آقایانی را که نام بردید با شاهزاده بر سر اجرای (کدامین) قانون اساسی در دوران گذار است و مشکل عمده ای ندارند. نکته دوم، عمده دل مشغولی ها و نگرانی های شما و گرفتن پاسخ دقیق برای آن ها با مقاله نوشتن تحصیل نمی شود تا زمانی که هیئتی از منتخبین و مرشدین شما جمهوری خواهان با ایشان ننشینند و پاسخ تمام پرسش ها را نگیرند، حتا اگر این جلسات شش ماه طول بکشد. چون افرادی زیاد از طیف گسترده جمهوری خواهان روزی ده ها مقاله با نظرات گوناگون اشاره به ایشان می نویسند که پاسخ کتبی به تک تک آنها امکان پذیر نیست . جمهوری خواهان بدون داشتن نماینده یا نمایندگانی که مورد قبول اکثریتی از خودشان باشد تنها با نوشتن مقالات و سخنرانی های گوناگون کسی را پاسخگو نمی‌کنند..
به امید یک اتحاد یا ائتلاف یا هماهنگی و یا هر پیمان نامه‌ای بین جریان های سیاسی که ملت ایران را مطمئن سازد، این اختلاف های ۴۷ ساله را پس از آزادی به درون ایران منتقل نکرده و بر گرفتاری های امروز مردم نخواهیم افزود.
ارادتمند سیاوش


■ جناب خسرو گرامی، با سپاس از تأمل و توضیحات دقیق شما.
اجازه دهید نکته مرکزی بحث خود را روشن‌تر بیان کنم. اختلاف ما بر سر ضرورت توسعه، رفاه و دموکراسی نیست؛ بلکه بر سر منطق و سازوکار گذار است. آنچه من نوشته‌ام ناظر به پیش‌شرط‌های گذار از دیکتاتوری است، و تصریح کرده‌ام که ایران امروز فاقد این پیش‌شرط‌هاست.
آقای رضا پهلوی و نیروهای سلطنت‌طلب نیز به‌درستی می‌دانند که بدون شکل‌گیری یک بدیل حکومتی سازمان‌یافته، گذار ممکن نیست. بدیل حکومتی صرفاً یک نام یا سرمایه نمادین نیست؛ نیازمند سازمان، تشکیلات، شبکه اجتماعی، رهبری ارگانیک و سازوکار تصمیم‌گیری روشن است. مسئله‌ای که من بر آن انگشت گذاشته‌ام این است که در فقدان چنین ساختاری، برخی نیروها عملاً بر سناریوی مداخله نظامی خارجی حساب باز کرده‌اند.
تجربه تاریخی نشان می‌دهد که حمله نظامی خارجی — اگر هم رخ دهد — عمدتاً هوایی خواهد بود. اما هیچ رژیمی صرفاً با حمله هوایی سقوط نکرده است؛ سقوط نیازمند نیروی سازمان‌یافته در زمین است. اگر سازمان سیاسیِ دارای استراتژی و تاکتیک مؤثر وجود نداشته باشد، فراخوان‌های خیابانی می‌تواند به کشتار بی‌حاصل بینجامد. پرسش من این است: در فقدان سازماندهی، چه کسی مسئول زمان‌بندی، کنترل هزینه‌ها و تصمیم‌گیری درباره «حضور» یا «عدم حضور» مردم است؟
در مورد شرایط گذار نیز با شما موافقم که سقوط مشروعیت، بحران اقتصادی، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب در ایران امروز وجود دارد. اما همان‌گونه که گلداستون تأکید می‌کند، این‌ها شرایط لازم‌اند، نه کافی. بدون بدیل نهادی منسجم و ائتلاف فراگیر با قواعد شفاف، خلأ قدرت می‌تواند به رقابت‌های مخرب یا حتی بی‌ثباتی گسترده منجر شود. دغدغه من دقیقاً همین «چگونگی» است.
در خصوص نقش آقای رضا پهلوی نیز موضع من روشن است: اگر از امروز در چارچوبی نهادمند، با تعهدات مکتوب به تفکیک قوا، انتخابات آزاد، نظارت عمومی و محدودیت قدرت اجرایی حرکت شود، گفت‌وگو و ائتلاف کاملاً ضروری است. اما تصور بخشی از سلطنت‌طلبان این است که نیازی به همکاری با جمهوری‌خواهان ندارند و می‌توانند آنان را حذف کنند. تأکید بر تمرکز قدرت در یک فرد — حتی در اسناد مربوط به «دوره اضطرار» — نگرانی‌های جدی درباره بازتولید استبداد ایجاد می‌کند.
گذار امری «پس از سقوط» نیست؛ گذار از همین امروز آغاز می‌شود. اگر جمهوری اسلامی فروبپاشد، بدون طراحی قبلی نهادهای انتقالی، مکانیسم‌های تقسیم قدرت و تضمین حقوق شهروندی، آنچه رخ می‌دهد خلأ قدرت است، نه دموکراسی.
در نهایت، همان‌گونه که آمارتیا سن یادآور می‌شود، توسعه بدون آزادی پایدار نیست و آزادی بدون نهادهای پاسخگو دوام نمی‌آورد. به گمانم اختلاف ما نه بر سر هدف، بلکه بر سر تضمین‌های نهادی رسیدن به آن است.
با احترام کاظم علمداری


■ جناب جرجانی عزیز و جناب دکتر علمداری گرامی!
با تشکر از توجه شما. فکر میکنم قاعدتا این سئوال را که جمهوری خواهان چه کسانی هستند و اسم و رسمشان چیست؟ جناب علمداری باید پاسخ دهند چون ایشان و همفکرانشان در صحبتها و مقالاتشان خود را جمهوریخواه می نامند. من فعال سیاسی نبوده و تنها دانشجوی علوم اقتصادی و سیاسی هستم بنابراین از گروه بندیهای اپوزسیون و رهبران تشکل های جمهوریخواه (و نیز پادشاهی خواهان) اطلاع دقیقی ندارم. در هر حال بنظرم واضح است آندسته از فعالان سیاسی که مخالف نظام پادشاهی هستند جمهوریخواه تلقی میشوند که طیف وسیعی از نیروهای چپ (کمونیست و سوسیالیست)، میانه (سوسیال دموکرات و لیبرال دموکرات) و راست (لیبرال ها و محافظه کاران) را در بر میگیرد. طبعا اصلاح طلبان گذار طلب و یا تحول خواه نیز که در سالهای اخیر خواهان انحلال جمهوری اسلامی و یا حذف نهاد ولایت فقیه از قانون اساسی و رژیم سیاسی کشور هستند را نیز باید جمهوری خواه در نظر گرفت. از آنطرف پادشاهی خواهان هم طیف وسیعی (از سلطنت طلبان، مشروطه خواهان، پادشاهی خواهان دموکرات) را تشکیل میدهند و شاید تنها امتیازشان نسبت به جمهوریخواهان توافق آنها بر سر رهبری شاهزاده رضا پهلوی باشد. بنابراین سئوال جنابعالی سئوال مهمی است که باید رهبران این جریانهای سیاسی پاسخ دهند.
از نظر من در حال حاضر بحث پیرامون شکل حکومت بعدی اتلاف وقت است. نکته اصلی همان طور که در اظهار نظر خود به نوشته جناب علمداری توضیح داده ام تلاش برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی (Collective Action) است که منطقی است ابتدا در بین فعالان سیاسی، شخصیتهای سیاسی-اجتماعی مخالف رژیم و سران تشکلهای سیاسی اپوزسیون و سپس برای کل ایرانیان مخالف رژیم انجام گیرد. در همانجا نیز توضیح داده ام که چگونه نظریه های اندیشمندان بزرگ مانند منکور اولسون، النور استروم و دارون عجم اوغلو میتواند برای حل معضل اقدام جمعی در سطوح مختلف بکار گرفته شود. جناب علمداری نوشته اند هنوز شرایط لازم سرنگونی جمهوری اسلامی فراهم نیست. در حالیکه من توضیح داده ام که، بر اساس نظریه های صاحبنظران انقلابهای اجتماعی سیاسی مانند جک گلداستون، تمام شرایط لازم برای انحلال رژیم ضد ایرانی و آدم کش ولایت فقیه فراهم شده است و چنانچه دو شرط کافی، یعنی
۱) ظهور یک جایگزین معتبر، توانمند با پایگاه مردمی و
۲) خنثی کردن نیروهای سرکوب
نیز تحقق یابد انحلال جمهوری اسلامی ممکن و حتی ناگزیر خواهد بود. نکته آنست که تا قبل از تحولات اخیر ظهور چنان جایگزینی محل تردید بود اما با تظاهراتی که از دیماه گذشت به این سو در داخل و خارج کشور انجام شده واضح است که ایرانیان به این نتیجه رسیده اند که شاهزاده رضا پهلوی میتواند نقش رهبری اپوزسیون برای سرنگونی رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی را ایفا کند. از اینجا است که گفته ام نباید منتظر فراهم شدن خود بخودی “شرایط کافی” باشیم بلکه باید برای تحقق این شرایط تلاش کنیم و “عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان با ایجاد یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با شاهزاده برای ایجاد ائتلاف بزرگ ضد رژیم ضد ایرانی ولایت فقیه مذاکره کنند”. بنظر من این حداقل انتظاری است که مردم شجاع ایران که برای آزادی و دموکراسی در کشور فداکاری میکنند میتوانند از رهبران و شخصیتهای سیاسی اپوزسیون، خصوصا در خارج از کشور، داشته باشند.
امیدوارم اشخاص برجسته و صاحب نظری مانند دکتر علمداری در این زمانه خطیر پیش قدم شده و اجازه ندهند این فرصت از دست برود و هر چه زودتر شاهد چنان همگرایی باشیم.
ارادتمند- خسرو


■ جناب آقای علمداری گرامی درود بر شما.
نوشتار ارزشمند شما می‌تواند راه را برای گفتگوهای سودمند بسیاری بگشاید و از این بابت جای سپاس دارد. اما من در حد توان خودم فعلاً تنها به دو نکته را در پیوند با این نوشتار ارزشمند اشاره می‌کنم، تا شاید بار دیگر به آن بپردازیم.
نخست آنکه این انقلاب به دلیل سرشت و ایدئلوژی نیروی رهبری کننده‌اش، حتی از آغاز هم هیچ «وعدۀ زیبا»یی هم برای کسی در ایران نیاورده بود، مگر آنکه آن کس دچار بیماری خودفریبی باشد. در وعده‌های انقلاب اسلامی، از سه واژۀ پوچ: آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی نام برده شده بود که سومین واژه آن یعنی واژه یا گزارۀ جمهوری «اسلامی»، این «اسلامی» بودن آن پیشاپیش حکم قتل آن دو واژۀ دیگر را صادر کرده بود بی‌آنکه کسی اعتراضی به آن کرده باشد. البته شما بهتر از من می‌دانید که از این گزاۀ سوم به هر دلیل، دیرتر از آن دو دیگر رونمایی شده بود.
واژۀ «استقلال» هم که باید تالی «استعمار» می‌بود، یک واژۀ انحرافی نادرست و دایی جان ناپلئونی بود که تنها از ذهن کسانی مانند خمینی، کاشانی، نواب صفوی و دوستدارانش و نیز هوداران به اصطلاح جنبش فلسطین، و ضدبهائی‌ها و ضد یهودیان بیرون آمده بود، و هیچ نسبتی با جامعۀ ایرانی نداشت تحفۀ شایستۀ «مستعمره‌»های پیشین مانند کنگو، صحرا و برخی کشورهای آفریقایی بود. در میان آنها هند یا الجزایر پیشرفته ترین کشورهایی بودند که از نگر جایگاه پیشرفت و توسعه همه جانبۀ اجتماع، دهه‌ها واپستر و پایینتر از ایران سال ۵۶ و ۵۷ بودند. برخلاف این «مستعمره»ها، «کشور»، ایران هیچگاه مستعمرۀ جایی نبوده و واژۀ استعمار تا پیش از دهۀ ۱۳۴۰ و برخی اداهای روشنفکری و الگو برداری‌های کور از فرانتس فانون و امه سزر توسط آل احمد و هزارخانی و مانند آنها، این واژه در ایران هیچ کاربردی نداشته است. تا جایی که من می‌دانم، حتی بزرگانی مانند امیرکبیر و مصدق هم هیچگاه این واژه را به کار نبرده‌اند. اگر جز این است راهنمایی فرمایید. شاید به همین دلیل، برخی پژوهشگران ایرانی، این برداشت را «استعمارستیزی عامیانه» نامیده‌اند، که حتی قدرت و کاربرد واژۀ امپریالیسم را در راه رهایی مردم از فقر و واپسماندگی نداشته است، و تازه در این یکی یعنی امپریالیسم هم، اسلامگرایان ایرانی «استکبار» را جایگزین «امپریالیسم» ساختند تا هرچه بیشتر دکان تاریک و سرپوشیدۀ بازاری‌های سنتی پررونق باشد.
البته خوشبختانه امروز و پس از پیروزی «اسلام» این «جنس»، دیگر در بازار سنتی پیشین هم خریداری ندارد، و به بازار انقلاب ملی ایرانیان منتقل شده است.
تکلیف واژۀ آزادی هم که کمتر کسی از میان ما ایرانیان در آن سالها تعریفی مشخص از آن به دست داده است، آشکار و هویدا است. در آن سال‌های گیجی دهۀ و پس از آن ۱۳۴۰، بیشتر جوان ایرانی با الهام از آل احمد و شریعتی، آزادی را در ستیز با فرهنگ سرمایه‌داری غرب، و همراهی با فرهنگ ظاهری و زیر جلی سنت و عادت و حجب و حیایی ساختگی بود که گویی فرهنگ مدرنیته غرب به آن آسیب‌زده و مرتجع گمنام و مرموزی به نام شیخ بهلول در بلوای مسجد گوهرشاد مشهد ارابه‌ران و خر دجال آن بود، و روحانیت شیعه سودبر آن، و رضاشاه شمر و خولی ماجرا.
نکتۀ دوم، ۵ اصل راهنمای شما است که در کمابیش ۴۰ سال گذشته، سوسو زنان شمع محفل و نقل مجلس اوپوزیسیون بوده است، بی‌آنکه از آن چیزی به دست آمده باشد. به تازگی هم به لطف دوستان، کیسه بوکسی به نام رضا پهلوی ساخته شده که هرکسی به هر دلیل بجا و بیجا، با زدن مشت ناتوان خود به تن خستۀ او، خود را قهرمان دوران می‌پ‌ندارد و شاید شایستۀ لطف و شفاعت ائمۀ اطهارکشور، و اگر بتواند، می‌خواهد تقاص ۱۴۰۰ سال ارتجاع سیاه امویان و عباسیان و روس و انگلیس و آمریکا را از او بگیرد.
امیدوارم بتوانیم در آینده بازهم گفتگوهای خوبی در راه پیشرفت و شکوفایی ایران داشته باشیم. گمان می‌کنم اگر به این شکوفایی اقتصادی و اجتماعی برسیم، آزادی و دموکراسی را نیز خوایهم داشت. پیشنهاد «رهبر» یا «راهبر» دموکراتیک و شکل عمودی یا افقی یا دایره‌ای یا زیگزاگی یا شبدری آن هم به پیشنهاد شما.
با سپاس و به امید پیروزی / بهرام خراسانی ۲۳ بهمن ۱۴۰۴


■ جناب آقای خراسانی عزیز،
با بندبند بخش نخست نوشتهٔ شما همدل و هم‌نظر هستم. حدود پانزده سال پیش نیز سلسله‌مقالاتی درباره مفاهیمی که شما به آن‌ها پرداخته‌اید — به‌ویژه معنای استقلال، استعمار و نقد کج‌خوانی این مفاهیم توسط جریان‌های سیاسی — منتشر کردم. متأسفانه به‌دلیل بسته‌شدن سایتی که مقالات در آن منتشر می‌شد، پس از انتشار بخش چهارم، ادامهٔ آن متوقف شد.
در باب استعمار، پیش‌تر بنا به ضرورت در کتابم نیز نوشته‌ام و همچنان بر این باورم که ایران در هیچ دوره‌ای مستعمره نبوده است. یکی از نشانه‌های روشن حضور استعمار در یک جامعه، تحمیل زبان کشور استعمارگر در ساختارهای اداری، آموزشی و حقوقی آن جامعه است. چنین نشانه‌ای در ایران وجود نداشته است؛ نه زبان انگلیسی و نه روسی هرگز جایگزین زبان رسمی و نهادی کشور نشد.
البته تردیدی نیست که قدرت‌های غربی در دوره‌هایی ایران را به عرصهٔ رقابت‌های ژئوپولیتیک خود بدل کردند و در این مسیر از نیروها و عوامل داخلی نیز بهره بردند. این مداخلات و رقابت‌ها بی‌تأثیر نبوده‌اند، اما باید میان «میدان رقابت قدرت‌ها بودن» و «مستعمره بودن» تمایز قائل شد.
اما در مورد نکتهٔ دوم شما، مایلم اندکی درنگ کنم. به نظر می‌رسد آقای رضا پهلوی پس از جنبش مهسا و سفر به اسرائیل، سیاست متفاوتی در پیش گرفتند. با تغییر تیم مشاوران و نزدیکی بیشتر به اسرائیل، چنین برداشت می‌شود که کوشیده‌اند اهداف سیاسی خود را با منافع دولت اسرائیل همسو کنند. اتکا به حملهٔ نظامی خارجی برای رسیدن به قدرت، به‌نظر من سیاستی درست و پایدار نیست. پیش‌تر نیز توضیح داده‌ام که هیچ مداخلهٔ نظامی خارجی نمی‌تواند جایگزین ضرورت‌های سازمان‌دهی، تشکیلات و بدیل‌سازی درونی شود. تشکیلات سیاسی تنها در بستر یک خواست استراتژیک و سازمان‌یافتهٔ اجتماعی شکل می‌گیرد، نه در سایهٔ امید به مداخلهٔ بیرونی.
ارزیابی جنایات بی‌سابقه‌ای که در دی‌ماه بر مردم ایران تحمیل شد، بی‌تردید نیازمند بررسی عمیق و مستند تاریخی است؛ کاری که باید انجام شود و نمی‌توان از کنار آن گذشت. اما در مقطع کنونی، آنچه فوریت دارد، ایجاد هماهنگی میان نیروهای داخل و خارج کشور و نیز میان دو طیف عمدهٔ سیاسی — سلطنت‌طلبان (یا پادشاهی‌خواهان) و جمهوری‌خواهان — است.
شکل این هماهنگی می‌تواند «جبههٔ نجات ملی»، «ائتلاف بزرگ» یا هر قالب دیگری باشد که همهٔ صداها و مطالبات متکثر مردم ایران را دربرگیرد. مهم آن است که این هم‌صدایی بر محور آزادی، دموکراسی سکولار و حقوق برابر شهروندی شکل گیرد. وظیفهٔ نخست چنین همگرایی‌ای، گذار از جمهوری اسلامی است و در گام بعد، تعمیق و نهادینه‌کردن دموکراسی — ترجیحاً در قالب یک نظام پارلمانی پاسخگو.
در حال حاضر، تحقق چنین همگرایی‌ای در داخل کشور با موانع جدی روبه‌روست، اما در خارج از ایران می‌توان و باید برای یکپارچه‌کردن صدای مردم ایران تلاش کرد. برگزاری همایشی به‌عنوان گام نخست — که دو طیف عمدهٔ سیاسی، یعنی سلطنت‌طلبان و جمهوری‌خواهان را دربرگیرد — می‌تواند نشانه‌ای از همبستگی ملی باشد. چنین اقدامی هم امید را در جامعهٔ ایران زنده نگه می‌دارد و هم به جامعهٔ جهانی نشان می‌دهد که مخالفان جمهوری اسلامی در صدد جبران یکی از کاستی‌های اساسی خود، یعنی فقدان بدیل حکومتی منسجم، هستند. در این صورت، حمایت جهانی از جنبش مردم و انزوای جمهوری اسلامی نیز جدی‌تر و مؤثرتر خواهد شد.
در نهایت، آنچه اهمیت دارد نه ترجیح یک گرایش بر دیگری، بلکه شکل‌گیری سازوکاری نهادمند، فراگیر و دموکراتیک برای گذار به نظمی پاسخگو و مبتنی بر حاکمیت قانون است.
با احترام و قدردانی، کاظم علمداری


■ با درود به کلیه هموطنان و تشکر از نویسنده محترم.
من هم مثل خسرو عزیز خودم را متخصص این رشته نمی‌دانم، و بیزارم از القاب و تملق و توصیه موعظه و پند و اندرز و نسخه پیچی برای دیگر هموطنان، که متأسفانه این روزها این بازار مکاره بسیار رواج دارد.
اگر فرض کنیم که اکنون در درون یک انقلاب قرار داریم، و این انقلاب فقط با محو و سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی به پیروزی می‌رسد، مسائل مهم بعدی برای نویسنده محترم و حامیان ایشان، قانون، دموکراسی، تمامیت ارضی، ثبات سیاسی واقتصادی و قضایی، مسئله دولت موقت و حکومت در دوران گذار می‌باشند. تمام این هموطنان حق دارند نگران ایران بعد از پیروزی این انقلاب باشند. منهم نگرانم و مطمئنم بسیاری از هموطنانمان در داخل و خارج ایران نگران آینده بعد از جمهوری اسلامی هستند. علت اصلی این نگرانی بحق اینست که انقلاب بسته‌ای است نامعین و و ناشناخته. همچون زلزله و سیلاب، انقلاب مجموعه‌ای از مولفه های اعتراضی و امواج شورشی است که نه زمان رخداد و نه حجم و بزرگی خودش و نه هر یک از مولفه هایش قابل تعیین و پیشبینی است.
همچون علم مهندسی زلزله، علم انقلابات اجتماعی وسیاسی، هنوز بسیار جوان و نابالغ و غیرقابل پیش‌بینی است. عامل اصلی ترس و هراس ما از انقلاب، همین عدم دانش کافی ماست. می‌ترسیم، چون نمی‌دانیم نتیجه و پیامدش چیست؟
متاسفانه، فیلسوفان و جامعه‌شناسان ایرانی ما دراین زمینه تحلیل فراگیر و کار کارسازی که کمک و نقشه راه انقلاب و بعد از آن باشد، هنوز ارائه نکرده‌اند. بیشتر هم ایشان مصروف جلوگیری و پیشگیری از یک انقلاب بوده، در حالیکه مانند زلزله و سیلاب، انقلاب اجتماعی و سیاسی و مردمی، یک پدیده طبیعی است و باید اول پذیرفتش تا بتوان برایش مجهز و آماده شد. متاسفانه ما هیچ کتاب و راهنمای مدونی برای انقلاب در ایران نداریم. عموم روشنفکران ما از انقلاب و تحلیل درست آن بیزار و عاجزند. شاید دفترچه اضطرار طرفداران آقای پهلوی تنها کوششی باشد که در این مسیر صورت گرفته، که بیشتر کلیات را پوشش می‌دهد. نمی‌دونم این وظیفه کدام رشته از متخصصان علوم اجتماعی و سیاسی است؟ کل تاریخ کهن و مدرن ایران از این کمبود در رنج است.
پس با فرض اینکه انقلاب یک پدیده طبیعی ناشی از فشارهای افزایشی یک حکومت منفور و غیرقابل اصلاح و غیرقابل تحمل در یک جامعه و کشور است، سوال اساسی از آقای علمداری و حامیانشون اینست که آیا آنها بیشتر از انقلاب می‌ترسند یا از پیامد انقلاب؟ ممنون از پاسختان.
با احترام آرمان امیدوار


■ جناب دکتر علمداری گرامی درود بر شما. از توجه‌تان سپسگزارم و من هم اگر بشود، جبهۀ هرچه بزرگتر اما سامانمندی از حزب‌ها و چهره‌های فرهیخته و با تجربه‌ای مانند شما و دیگر دوستان را بر هر شکل دیگری از کنشگری ترجیح می‌دهم، که امیدوارم بشود. درضمن به گواهی نوشته‌های من در همین سایت و با نام بهرام خراسانی، بیش از ۲۰ سال و در ۱۲۰ گفتارنامه بر این آرزو پای فشرده‌ام. درضمن گویا منظور از کتابتان چرا ایران عقب ماند است که اگر چنین باشد، من پیشتر بخش‌هایی ازآن را خوانده‌ام و اکنون لازم میدانم که با دقت بیشتری آن را بخوانم. با سپاس و آرزوی رسیدن به هدفی ملی و ورجاوند.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ جناب آرمان امیدوار،
با سپاس از طرح صریح و جدی پرسش‌هایتان.
اگر راه‌حل را در انقلاب قهری ببینیم، پیش از هر چیز باید روشن کنیم که مسئله اصلی «ترسیدن یا نترسیدن از انقلاب» نیست؛ بلکه فهم دقیق انقلاب، مدیریت آن و جلوگیری از بازتولید استبداد پس از آن است.
انقلاب‌ها بی‌تردید محصول انباشت بحران‌ها، فشارهای ساختاری، فرسایش مشروعیت و انسداد اصلاح‌پذیری‌اند. اما انقلاب مانند زلزله یا سیلاب نیست؛ زلزله فاقد اراده انسانی است، در حالی‌که انقلاب سراسر عرصه کنش انسانی، سازمان‌دهی، تصمیم‌گیری و البته خطاست. تجربه ۱۳۵۷ نشان داد که انقلاب بدون بدیل نهادی منسجم می‌تواند به استبدادی تازه بینجامد.
بسیاری از روشنفکران ایرانی نه از اصل انقلاب، بلکه از تکرار فاجعه پس از انقلاب بیم دارند. انقلاب به‌خودی‌خود تضمین‌کننده دموکراسی نیست. بنابراین پرسش جدی علوم اجتماعی این است: چگونه می‌توان گذار را به دموکراسی هدایت کرد، نه صرفاً سقوط یک رژیم را رقم زد؟
در اینجا لازم است بر تمایزی مفهومی تأکید شود. آقای رضا پهلوی ظاهراً «گذار» را نه پیش از انقلاب، بلکه از دل انقلاب می‌بینند. حال آن‌که در ادبیات علوم سیاسی، گذار (transition) به سازوکار جابه‌جایی سیستمی قدرت اطلاق می‌شود؛ یعنی فرآیندی که پیش از سقوط کامل دیکتاتوری باید درباره آن اندیشید و طراحی شود. ساموئل هانتینگتون به‌درستی میان «گذار» (transition) جا به جایی سیستم و «تحول» (transformation) دگرگونی های درون سیستم تمایز می‌گذارد. گذار به چگونگی عبور از نظم اقتدارگرا و انتقال قدرت مربوط است؛ تحول به اصلاحات و تغییرات درون‌سیستمی پس از استقرار نظم جدید.
ادبیات «گذار به دموکراسی» گسترده است: از گیلرمو اودانل و فیلیپ اشمیتِر درباره گذارهای مذاکره‌شده، تا جک گلداستون درباره شرایط انقلاب‌های اجتماعی، و نیز چارلز تیلی و تدا اسکاچپل درباره دولت و بسیج اجتماعی. درباره انقلاب ۵۷ ایران نیز آثار تحلیلی کم نیست. بنابراین مسئله کمبود نظریه نیست؛ مسئله نبودِ بدیل نهادی منسجم و توافق حداقلی میان نیروهای سیاسی برای «روز بعد» است.
دفترچه‌های اضطرار یا طرح‌های کلی که برای دوره پس از سقوط دیکتاتوری تدوین می‌شوند، اگر فاقد پشتوانه نهادی، سازوکار تصمیم‌گیری شفاف، تفکیک قوا و تضمین‌های حقوقی باشند، نمی‌توانند جایگزین یک بدیل حکومتی واقعی شوند. افزون بر این، پرسش امروز تنها «بعد از سقوط» نیست، بلکه چگونگی گذار از جمهوری اسلامی است. انقلاب با شعار پیش نمی‌رود؛ به ساختار، اعتماد متقابل و ائتلاف پایدار نیاز دارد.
فقدان بدیل سازمان‌یافته — حتی اگر رژیم فروبپاشد — می‌تواند به خلأ قدرت و هرج‌ومرج بیانجامد. در چنین شرایطی، اگر میان نیروهای سیاسی سازوکار مشترکی برای اداره کشور وجود نداشته باشد، خطر رقابت‌های مخرب قدرت، مداخله خارجی و بازتولید اقتدارگرایی در قالبی جدید کاملاً جدی است.
وظیفه جامعه‌شناس و متفکر سیاسی نه تحریک احساسات است و نه مهار اراده مردم، بلکه: تحلیل شرایط ساختاری، هشدار درباره خطرات، پیشنهاد سازوکارهای نهادی، و کمک به شکل‌گیری ائتلاف‌های پایدار.
انقلاب ممکن است اجتناب‌ناپذیر شود، اما دموکراسی هرگز خودبه‌خود از دل انقلاب زاده نمی‌شود.
پرسش بنیادین این است: آیا ما برای «روز بعد» آماده‌ایم؟ اگر پاسخ منفی است، وظیفه اندیشمندان هشدار دادن و طرح راه‌حل است، نه سکوت.
با احترام، کاظم علمداری


■ با تشکر مجدد از پاسخ روشن و سودمند شما، آقای علمداری عزیز.
درست فرمودید که انقلاب چون متکی به اراده بشر است مانند زلزله و سیلاب نیست. ولی همچون علم کوانتم مکانیک داده‌ها و مفروضات هر سه واقعه را فقط با علم آمار و احتمالات می‌توان تجزیه و تحلیل کرد. در این علم داده‌ها و پارامترهای راندم و یا تصادفی نقش بسیار موثری دارند. معمولا دلایل هر تصادفی احتمالات دو طرفه نیستند، واقعه برای یکطرف مشخص و معین و باعث و ایجاد کننده است، در حالیکه برای طرف مقابل همان واقعه راندم و نامعین و نامشخص است. بگذارید مثالی ساده بزنم.
فرض کنید من یک روز که از خانه بیرون میایم به جای طرف راست همیشگی به طرف چپ بروم و به علت غفلت و خطای کسی دیگر (مثلا راننده‌ای) دچار تصادفی وحشتناک بشوم، و یا به تظاهراتی بپیوندم که به علت سرکوب و یا اصابت گلوله یک مامور یا مزدوری، سلامتی و زندگی‌ام تباه گردد. علیرغم اراده معین من، هر دو این حوادث برای من راندوم و نامعین می‌باشند که خارج از اختیار و کنترل من اتفاق افتاده‌اند، در حالیکه برای طرف مقابل من که در اصل مسبب و باعث تصادف بوده‌اند، این واقعه کاملا تحت اراده و معین و مشخص و قابل کنترل بوده است. اگرچه هم سیلاب و هم زلزله بالقوه و بالذات علومی دقیق و معین و قابل مدل کردن ریاضی دقیق هستند، ولی برای مردمی که دچار آنها می‌شوند، حالت تصادف و حادثه‌ای راندوم و نامعین و خارج از قدرت و اراده آنها رخ داده است. البته که ویژگی‌ها و متغیر ها و پارامترهای هر انقلابی، تابعی از ویژگی ها و رفتارها و واکنش های هر دو طرف تقابل می‌باشند. پس یک طرف حادثه می‌برد و برنده می‌شود و طرف دیگر که جان و مال باخته، آسیب دیده و بازنده و اندوهگین و پریشان و خشمگین این حادثه می‌شود. سوالاتی اساسی:
اگر بتوان اسم این نوع تصادفات را تصادفات ناعادلانه و نابرابر گذاشت، خروجی آن معمولا همراه با خشونت و خشمی افزایشی از طرف مردم در گیر حادثه است. پس علیرغم اراده بشری، برای مردم ایران این حوادث سرکوبگرانه انقلاب، از نوع راندوم و نامعین و غیر قابل کنترل هستند یا خیر؟ آیا همین مثال ساده، اهمیت و نقش برجسته فاکتور و پارامتر خشم و خشونت و طغیان را در انقلاب‌های خونین برجسته نمی‌کند؟ آیا دموکراسی با خشونت و طغیان و انقلاب قابل جمع هست و یا نیست و آیا این انقلاب ایران می‌تواند در بستری دموکراتیک به سرانجام برسد؟
اجازه بدهید قدری هم به مورد هرج و مرج و استبداد بالقوه بعد از انقلاب بپردازیم: شما بسیار درست و بجا و بحق فرمودید که: “ایرانیان یک‌بار بهای سنگینی برای فریب وعده‌های زیبا پرداخته‌اند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد.”
فرض کنیم انقلاب پیروز شد و شخصی چون آقای پهلوی رهبر دوران گذار شد و در نهایت با یک رفراندم قلابی و مهندسی شده پادشاه مستبد ایران شد. بگذارید برگردیم به همان علم آمار و احتمالات. چقدر احتمال پیروزی مخالفان خمینی ضد آزادی بشر بود؟ چرا بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ کسی جلو استبداد خمینی نایستاد و یا نتوانست بایستد و یا ایستاد و سرانجام سر از زندان و اعدام درآورد ؟ آیا مهمترین دلیل عدم ایستادگی، مقام وحشتناک او به عنوان نماینده خدا و پیغمبر نبود؟ آیا مخالفت با خمینی مترادف با ارتداد و مخالفت با خدا و پیغمبر نبود؟ آیا بخاطر مفام دینی و خدایی خمینی، هزینه هر گونه اعتراض و مخالفت با او بسیار بالا نبود؟ و چقدر احتمال پیروزی اعتراض در این شرایت قرون وسطایی بود؟
سوالات اساسی در این زمینه:
احتمال قدرت گرفتن استعدای بالقوه از حکومت آقای پهلوی در حد استبداد کامل، و یا درصد قابل توجهی از قدرت خمینی، و یا حتی پدرش محمدرضا پهلوی، چقدر است؟ آیا نمی‌شود جلو استبداد بالقوه اورا در هر برهه زمانی رشد استبداد گرفت؟ چقدر احتمال عدم موفقیت برای اینکار می‌بینید؟ چقدر احتمال به پیروزی این انقلاب و بویژه چه قدر احتمال تحقق دموکراسی بعد از انقللاب را می‌اندیشید و می‌بینید؟ ممنون از وقت و پاسخ شما.
با احترام آرمان امیدوار




نظر شما درباره این مقاله:








کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 08.02.2026, 10:54

کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏


سعید برزین و مصدق کاتوزیان

جمهوری اسلامی و رهبران آن متهمان اصلی وقایع هولناک دی ۱۴۰۴ هستند، اما این امر مسئولیت ‏سیاستمداران اپوزیسیون را منتفی نمی‌کند. بررسی رخدادهای دی‌ماه نشان می‌دهد که آقای رضا پهلوی ‏در فراخوان مردم به قیام، دچار خطاهای بسیار جدی شد و در کشتار گسترده‌ای که رخ داد سهمی از ‏مسئولیت داشت. از این‌ رو، وی در جایگاه متهمان رده دوم قرار می‌گیرد.‎‎‏ (۱)‏

ارزیابی رفتار سیاسی رضا پهلوی در این دوره نشان می‌دهد که‎:‎

یک – حتی اگر قیام مردم علیه حکومت را به رسمیت بشناسیم و آن را «حق» آنان بدانیم، فراخوان ‏پهلوی با «مصلحت» مردم و جنبش دموکراتیک ایران هم‌خوانی نداشت‎.‎

دو – پهلوی به دنبال کنش مدنی، خشونت‌پرهیز و دموکراسی‌پرور نبود، بلکه یک استراتژی‌ جنگی را با ‏هدف مبارزه‌ موجودیتی، قهرآمیز و حذفی پی گرفت‎.‎

سه – در این نبرد، رضا پهلوی موقعیت سیاسی خود را تثبیت کرد و پایگاه اجتماعی‌اش را گسترش داد، ‏اما این امر به بهای آسیب جدی به جنبش دموکراتیک ایران تمام شد‎.‎

چهار – در فراخوان پهلوی این توهم آشکار بود که او احتمال دخالت مستقیم کشورهای خارجی و امکان ‏سرنگونی حکومت را مفروض ‌گرفته بود‎.‎

پنج – خطای محاسباتی پهلوی مشابه اشتباهاتی است که مسعود رجوی (در سال ۱۳۶۰) و یحیی سنوار ‏رهبر حماس (در سال ۲۰۲۳) مرتکب شدند‎.‎

این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی می‌کنیم. ‏

”یک - فراخوان پهلوی به مصلحت مردم نبود”
برخی از متفکران آزادی‌خواه (لیبرال) معتقدند شورش خشونت‌آمیز مردم علیه حکومت خودکامه می‌تواند ‏صحیح و عادلانه باشد. اگر حکومتی (مثلاً جمهوری اسلامی) دیکتاتور، تمامیت‌خواه، خودکامه و شر بود، ‏می‌توان پذیرفت که مردم حق دارند علیه آن قیام و انقلاب کنند. مقاومت و تلاش برای تغییر شرایط، حق ‏مردم است و هنگامی که همهٔ راه‌های قانونی و مسالمت‌آمیز بسته شود، مقاومت خشونت‌آمیز می‌تواند ‏موجه باشد. برخی متفکران آزادی‌خواه و لیبرال — اما نه همه آنان — این «حق» قیام خشونت‌آمیز را ‏می‌پذیرند‎.‎

اما در عین حال، چنین اقدامی باید بر مبنای «مصلحت» مردم نیز باشد. یعنی شورش خشونت‌آمیز را نباید ‏سناریویی بی‌تردید و بدون شرط‌ و شروط تصور کرد. باید هزینه‌ها و خطرات آن را تشخیص داد و بر مبنای ‏آن قضاوت کرد. باید سنجید که شورش خشونت‌آمیز به چه قیمتی و با چه پیامدهایی همراه خواهد بود. بر ‏این مبنا منافع و مصالح مردم را مدنظر قرار داد و خیر و صلاح آنان را معیار عمل دانست‎.‎

فراخواندن مردم به قیامی که مرگ و نابودی نتیجه آن است، مجاز و به‌مصلحت نیست. فراخواندن مردم ‏به جنگ خیابانی که حاصل آن صرفاً کشته شدن مردم بی‌پناه و بی‌گناه باشد، خیر و مصلحت نیست. ‏فراخواندن مردم به قیامی که محکوم به شکست است، عاقلانه و مجاز نیست. رهبر سیاسی موظف است ‏بپرسد آیا شورش، وضعیت مردم را بهتر می‌کند یا بدتر؟ موظف است بسنجد که اقدام شورش در شرایط ‏موجود زیان بیشتری به‌بار می‌آورد یا خیری بیشتری به همراه خواهد داشت‎.‎

شورشی که شانس موفقیت ندارد، غیرعقلانی و غیراخلاقی است، چرا که برای جامعه خطرناک است و ‏می‌تواند به فروپاشی، هرج ‌و مرج، و جنگ داخلی یا خارجی بینجامد. حتی اگر قیامی را که محکوم به ‏شکست است «حق» فرض کنیم، انجام آن خلاف تدبیر است‎.‎

این دقیقا خلافی است که رضا پهلوی – به عنوان رهبر خود خوانده ملت در دوران گذار – مرتکب شد. رضا ‏پهلوی «مصلحت» مردم را لحاظ نکرد. او پیامد فراخوان انقلابی خود، و نیز احتمال و امکان برقراری ‏حکومت عادل و آزاد را میزان قرار نداد و بر اساس این «مصلحت» تصمیم نگرفت‎.‎‏ در یک تحلیل ‏خوشبینانه، آقای پهلوی محاسبه‌گر ضعیفی بود و عملیاتی را رهبری کرد که در آن ‏هزاران نفر کشته ‏شدند. او بر حسب محاسبه غلط (و ناتوانی در تشخیص شرایط)،‌ فضای سیاسی جامعه را بیش از پیش ‏مسموم و بشدت دو قطبی کرد و امکان پیدا کردن راه حل‌های کم هزینه‌تر و ‏موثرتر را از میان برداشت‎.‎‏ در ‏یک تحلیل سخت‌گیرانه، رضا پهلوی با آگاهی از هزینه خونین فراخوان خود،‌ جان هزاران نفر را به باد داد تا ‏موقعیت سیاسی خویش را تحکیم کند. در هر دو صورت، فراخوان پهلوی به «مصلحت» مردم‌ نبود. ‏

”دو – پهلوی بدنبال جنگ رفت و نه مبارزه مدنی‏”
برخی سلطنت‌طلبان می‌گویند رضا پهلوی یک فعال مدنی است که هدفش تلاشی جمعی و ‏خشونت‌پرهیز است. کسی که می‌خواهد حکومت را وادار به تغییر کند و برای سلب مشروعیت از آن، راه ‏نافرمانی، کنش اعتراضی و فشار اجتماعی را ترویج می‌کند‎.‎

اما بررسی گفته‌ها و عملکرد رضا پهلوی نشان می‌دهد که او عرصه سیاست را صحنه یک جنگ قهرآمیز و ‏حذفی می‌داند و بر این اساس برنامه‌ریزی می‌کند. در چارچوب این طرز تفکر، خشونت علیه «دشمن» ‏ترویج می‌شود و از کشتن و کشته‌شدن سخن به میان می‌آید. او اعتقادی به جنبش مدنی، کنش قابل ‏مدیریت یا گذار مسالمت‌آمیز ندارد. در اوج فراخوان دی‌ ماه، پهلوی به مردم پیام داد که: «هدف ما دیگر ‏صرفاً آمدن به خیابان نیست. هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن‌هاست... برای ماندن در ‏خیابان آماده شوید و تدارکات لازم را تهیه کنید» (۲۰ دی). این سخنان در واقع اعلان جنگ خیابانی و ‏مبارزه‌ای موجودیتی با رژیم حاکم بود. مبارزه‌ای قهرآمیز که برای تصرف مراکز شهری و سرنگونی حکومت ‏تبلیغ شد. او صحنه را میدان جنگ دانست و از دامن زدن به قهر ابا نکرد. در پیام دیگری گفت: «تسخیر و ‏حفظ خیابان‌های مرکزی شهرها، تمام نهادها و دستگاه‌هایی که مسئول تبلیغات دروغین رژیم و قطع ‏ارتباطات هستند، اهداف مشروع به حساب می‌آیند» (۲۱ دی)‏‎.‎

این گفته‌ها نشان می‌دهد که او اساساً به مبارزهٔ مدنی، کنش اعتراضی و مقاومت خشونت‌پرهیز اعتقادی ‏نداشت، بلکه فراخوان خود را در قالب یک جنگ تمام‌عیار با رژیم اسلامی تعریف می‌کرد. او خود را ‏فرمانده این جنگ می‌دانست و در اوج درگیری و کشتار، صراحتاً گفت: «این جنگ است و جنگ تلفات ‏دارد» (۲۲ دی – مصاحبه با سی‌بی‌اس). در همین راستا و در پشتیبانی از فراخوان رضا پهلوی، نیروهای ‏تبلیغاتی حامی او — یعنی شبکه من‌وتو (همسو با وزارت دفاع آمریکا) و ایران‌ اینترنشنال (همسو با ‏اسرائیل) — جنگ تمام‌عیار با حکومت را تبلیغ کردند و بر طبل مبارزهٔ قهرآمیز کوبیدند و مردم را به خیابان ‏فراخواندند، که «این آخرین نبرده». در فراخوان دی ماه، رضا پهلوی سیاست خود را بر مبنای نبردی ‏موجودیتی بنا نهاد و کنش اعتراضی و نافرمانی مدنی خشونت پرهیز را مد نظر نداشت.‏

”سه – رضا پهلوی موقعیت خود را تقویت کرد، اما به قیمت لطمه به جنبش دمکراتیک”
بررسی صحنه سیاسی نشان می‌دهد که فراخوان و قیام دی‌ماه، موقعیت رضا پهلوی را در صحنهٔ ‏سیاسی تحکیم کرد. پهلوی که خود را رهبر دوران گذار معرفی کرده بود، توانست جایگاه بهتر و ‏گسترده‌تری در جامعه به دست آورد. پایگاه اجتماعی او تقویت شد و به اقشار جدیدی گسترش یافت. ‏بخشی از شعارهای خیابانی نیز در حمایت از او سر داده می‌شد. این گسترش پایگاه اجتماعی، به‌ویژه در ‏میان ایرانیان خارج از کشور، قابل توجه بود. همچنین در میان دولت‌های خارجی و اتاق‌های فکر وابسته ‏به آن‌ها، توجه به او بیش از گذشته افزایش یافت. تقویت موقعیت رضا پهلوی در صحنهٔ سیاسی، از سوی ‏بسیاری از تحلیلگران مورد تأیید قرار گرفته است‎.‎

این گسترش پایگاه اجتماعی، هرچند به نفع رضا پهلوی بود، دو ویژگی دیگر نیز به همراه داشت. نخست ‏آنکه نشان داد او با وجود توسعهٔ پایگاه اجتماعی خود، از تسلط بر صحنهٔ سیاسی و ایفای نقش رهبری در ‏یک دوره گذار ناتوان بود. مخالفت چشمگیری که با او شکل گرفت — چه در میان مردم و چه در میان ‏فعالان سیاسی — به‌وضوح محسوس بود. این مخالفت‌ها نشان داد که او در میان دیگر نیروهای ‏سیاسی و اجتماعی با مخالفان جدی روبه‌رو است‎.‎

ویژگی دوم آن بود که فراخوان دی‌ماه، فضای سیاسی جامعه را به‌شدت دوقطبی کرد و بخش بزرگی از ‏جامعه را بیرون از این نزاع دوقطبی قرار داد. چنین دوقطبی شدید، به احتمال زیاد، بیش از آنکه اکثریت ‏مردم را به شرکت در روند سیاسی تشویق کند و به تقویت دموکراسی و حکومت قانون بینجامد، شرکت ‏آنها را در امر سیاست دمکراتیک به تعویق انداخت. در شرایط دوقطبی، سیاست از «رقابت» به «دشمنی ‏موجودیتی» تبدیل می‌شود و همزیستی قربانی منطق «برد–باخت» می‌گردد. اعتراضات دی ماه ‏موقعیت رضا پهلوی را تقویت کرد اما کمکی به تقویت جریان دموکراسی‌خواه در ایران نداشت. ‏

”چهار – رضا پهلوی در توهم کمک خارجی و امکان پیروزی‏”
ارزیابی مواضع رضا پهلوی در فراخوان دی نشان از دو اشتباه جدی دارد که آنها را مرتب تبلیغ کرد. اول ‏اینکه کشورهای خارجی به نفع او و معترضین در سطح خیابان اقدام خواهند کرد و این اقدام تعیین کننده ‏خواهد بود. دوم اینکه فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی پیروز، و حکومت اسلامی سرنگون، خواهد شد. ‏

رضا پهلوی در یکی از اولین‌ پیام‌های فراخوان می‌گوید «به جمهوری اسلامی، رهبرش و سپاه پاسداران ‏هشدار می‌دهم که جهان و رییس جمهور آمریکا با دقت شما را زیر نظر دارند». (۱۸ دی) بدینسان القا ‏می‌کند که حمایت خارجی در راه است و مردم می‌توانند جسارت و ریسک پذیری بیشتری داشته باشند. ‏چند روز بعد تکرار می‌کند که «کمک‌های جهانی نیز بزودی می‌رسد» و ادامه می‌دهد که «پرزیدنت ترامپ، ‏به عنوان رهبر جهان آزاد، شجاعت وصف‌ ناشدنی‌ شما را با دقت دیده و اعلام کرده که آماده کمک به ‏شماست». (۲۱ دی). و دو روز بعد اضافه می‌کند: «قاعدتاً تا الان پیام رییس‌جمهوری آمریکا را شنیده‌اید. ‏کمک در راه است.». بدین ترتیب مبارزهٔ داخلی را به امکان دخالت خارجی مرتبط می‌سازد و عملا ‏بحران‌سازی داخلی را برای جلب مداخله دامن زد. ‏

همین توهم در مورد امکان پیروزی هم دیده می‌شود. مجموعهٔ اظهارات رضا پهلوی در دوره فراخوان ‏تصویری از یک خطای محاسباتی جدی است. او با جملاتی مانند «خیابان‌ها را تسخیر کردید» (۱۹ دی)، ‏‏«رژیم را کاملاً به زانو درخواهیم آورد» (۲۰ دی) و «به‌زودی ایران را پس خواهیم گرفت» (۲۱ دی)، ‏تصویری ترسیم می‌کند که فارغ از واقعیت موجود است. ادعای اینکه ۵۰ هزار نفر از نیروهای نظامی به ‏وی پیوسته‌اند و اقدام خواهند کرد نمونه‌ای از این توهم نفوذ در ساختار سیاسی کشور است. این ادبیات، ‏حتی پس از سرکوب خونین دی، با شعار «ایستادیم، جنگیدیم و پیروز شدیم» (۳۰ دی) ادامه یافت، و ‏گویی شکست میدانی و هزینه‌های انسانی هیچ تأثیری در ارزیابی او نداشت‎.‎‏ سخنان پهلوی بر این فرض ‏بنا شده‌ که امکان سرنگونی حکومت از طریق فراخوان خیابانی وجود داشت و او می‌توانست مدیریت ‏‏«دوران گذار» و تأسیس حکومت جدیدی را به ‌تنهایی به دست بگیرد. این تصور بیش از آن‌که یک تحلیل ‏واقعی از توازن قدرت سیاسی باشد، رویایی مبتنی بر حذف دیگر نیروهای سیاسی بود، که عملی هم ‏نشد‎.‎

”پنج – اشتباه مشابه مسعود رجوی، یحیی سنوار و رضا پهلوی‏”
در تاریخ معاصر می‌توان میان برخی تصمیم‌های سیاسی شباهت‌های معناداری پیدا کرد. از جمله، اشتباه ‏سیاسی رضا پهلوی را می‌توان در کنار دو نمونه دیگر قرار داد. اشتباهاتی که پیامدهایی مشابه و پرهزینه ‏برای مردم داشتند‎.‎

قیام مسعود رجوی (در خرداد ۱۳۶۰)، عملیات «طوفان‌الاقصی» به رهبری یحیی سنوار (در اکتبر ۲۰۲۳) و ‏فراخوان رضا پهلوی (در دی ۱۴۰۴)، اقداماتی مشابه بودند که به گسترش خشونت انجامیدند. عمل این ‏رهبران سیاسی نه ‌تنها یک خطای محاسباتی بلکه انتخابی پرخطر و غیرمسئولانه بود که هزینه اصلی آن‌ ‏را مردم عادی پرداختند. در هر سه مورد، شهروندان بسیاری به خاطر یک استراتژی غلط جان خود را از ‏دست دادند.‏

این سه فعال سیاسی، با وجود تفاوت‌ جدی در جهان‌بینی و پایگاه اجتماعی، در یک نقطه به هم ‏می‌رسند: فدا کردن «مصلحت» مردم به پای «آرمان» گروهی خودشان. رجوی یک مارکسیست اسلامی ‏بود، سنوار از اخوان المسلین می‌آمد و رضا پهلوی نماینده تفکر راست افراطی محسوب می‌شود. ‏هوادارانشان نیز از زمینه‌های متفاوت اجتماعی و فکری می‌آیند. ‏

سازمان مجاهدین خلق با فراخوان تظاهرات، در اعتراض به طرح عدم کفایت بنی‌صدر، روندی را آغاز کرد ‏که به‌سرعت به عملیات مسلحانه کشید. حماس با اعلام عملیات نظامی از سوی شاخه نظامی خود، وارد ‏مسیری شد که پیامد آن ویرانی و رنج گسترده مردم غزه بود. رضا پهلوی با فراخوان خود جامعه را به ‏سمت تقابلی خشونت‌آمیز با حکومت سوق داد که طی آن هزاران نفر کشته شدند. ‏

در هر سه مورد، حاصل فراخوان،‌ تشدید خشونت، توسعه سرکوب و افزایش رنج مردم بود‎.‎‏ با این حال این ‏سه نفر، حتی پس از آشکار شدن هزینه کارشان خواهان استمرار «جنگ» علیه نظام حاکم شدند.‏

شواهد و استدلال‌های فوق نشان می‌دهد که رضا پهلوی در کشتار گسترده‌ای که رخ داد مسئولیت ‏داشت، و پس از حکومت، در جایگاه متهمان رده دوم قرار می‌گیرد‎.‎

———————
۱- مقاله «کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی» ‏‎


نظر خوانندگان:


■ متاسفم برای مقاله‌ای که از درک درست اعتراضات غافل است و حتی بخود اجازه می‌دهد به مقایسه مع‌الفارق دست بزند حماس و اعضای جنگجویش همانند مجاهدین خلق با نظام میلیتاری برضد برادرانش در حکومت ننگین اسلامی به هیچ وجه نمیتوانند با اعتراضات مردم عادی در ایران ویران مقایسه شوند. خطای بارز جنابعالی همانا مسئولیت کشتار مردم معترض را (هرچند با نام قسمتی از آن) بر دوش فراخوان تظاهرات و اعتصابات گذاشتن است! مقاله جنابعالی از پایه مغالطه‌آمیز ست. در این مقاله عاملیت مردم را نادیده می‌گیرد و سعی در پخش مسئولیت بر دوش فراخوانان دارد.
بیژن


■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بی‌سابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنه‌ای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، همچنین به حساب آقای رضا پهلوی به عنوان شریک جرم نوشته می‌شود.
٣- اولین شخصی که سعی کرد صورتحساب این قتل عام را بین حکومت و آقای رضا پهلوی تقسیم کند احمد زیدآبادی بود. او به هیچ نوع مبارزه خیابانی معتقد نیست. او به براندازی رژیم معتقد نیست. او حتی به گذار مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی به شیوه آقای موسوی موافق نیست. او حامی حفظ رژیم و عدم انتقاد از خامنه ای و تضعیف موقعیتش است. او از روزنه گشایان بود و حتی گاها با اصلاح طلبان حکومتی مخالف است.
۴- با این استدلال شما اون جاوید نامانی که در این فراخوان شرکت فریب خوردگانی هستند که نباید به این فراخوان پاسخ میدادند. اونها هم درست مثل ادعای خامنه‌ای خونشان به گردن خودشان و آقای پهلوی است. شما بفرمایید از این به بعد هر فراخوان که ممکن است هزینه‌ای برای افراد داشته باشد ممنوع است و به مصلحت نیست.
۵- خانواده‌های جان باختگان که این نوشته را می‌خوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده و یقه او را هم بگیرید.
۶- مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه، نه هوشمندانه و نه به مصلحت است.
٧- آقای شکوری راد از اصطلاح‌طلبان اخیرا اعلام کردند که همه در مقابل وسعت پاسخ به فراخوان غافلگیر شدند. ایشان مدعی شدند که خشونت اعمال شده بر علیه معترضین از پیش برنامه‌ریزی شده بود. ایشان حاکمیت را مسئول صد در صدی خونهای ریخته شده دارد.
٨- تلاش شما و هر مخالف آقای پهلوی و یا حامیان شرمگین رژیم در لوث کردن این قتل عام بی‌فایده است. این خون ها به بار می نشیند. این رژیم بعد از این کشتار هرگز به شرایط قبل از کشتار برنمی‌گردد و در سراشیبی تند سقوط قرار دارد.
اگر شما واقعا خواهان رفتن رژیم هستید یک راهی نشان دهید که عملی باشد. نقد، ایراد گیری، تخریب، ایجاد عدم اعتماد و نا امیدی به درد این مردم نمی خورد. گر تو بهتر میزنی بستان بزن. شما که کاردان هستید کارنامه خود را در کمک به رهایی مردم نشان دهید بعد از دیگران ایراد بگیرید.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین


■ بادرود و احترام
با این تحلیل شما، باید به حال منطق و استدلال خون گریست! دوستان عزیز و دلسوز وطن، آخه این چه استدلالی ست که مطرح می‌کنید؟؟؟ من یک جمهوریخواهم اما مگر رضاپهلوی علم غیب داشت که استبداد دینی، حمام خون به راه می‌اندازد؟ با کمال تاسف، شما نقش پروپاگاندا بازی کردید و پاس گل به دیکتاتور خامنه‌ای دادید...
ایام به کام فردین


■ با سپاس از آقایان سعید برزین و مصدق کاتوزیان گرامی
بررسی و نقد استراتژی‌ها و رویکردهای جریان طرفدار پادشاهی در مواجهه با جمهوری اسلامی، با تمرکز بر دو محور اصلی «اشتباه در محاسبات توازن قوا» و «چالش‌های ساختاری در ائتلاف‌سازی»، نقد استراتژیک جریان پادشاهی‌خواه: از توهم توده‌ای تا بن‌بست توازن قوا در سال‌های اخیر، جریان طرفدار پادشاهی به رهبری رضا پهلوی، به یکی از قطب‌های اصلی اپوزیسیون تبدیل شده است. با این حال، علی‌رغم حضور پررنگ در فضای مجازی و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، این جریان با چالش‌های بنیادینی در فهم «واقعیت میدانی» و «توازن قوای سرکوب» روبروست.
۱. ارزیابی نادرست از توازن نیروهای سرکوبگر
یکی از بزرگترین خطاهای محاسباتی این جریان، تکیه بر ایده «ریزش بدنه نیروهای مسلح» بدون ارائه یک نقشه راه عملی است. خوش‌بینی مفرط: این تصور که ارتش یا بدنه بسیج به محض مشاهده اعتراضات گسترده، سلاح خود را بر زمین گذاشته و به مردم می‌پیوندند، بیشتر بر پایه نوستالژی انقلاب ۵۷ است تا واقعیت ساختاری سپاه پاسداران.
نادیده گرفتن مهندسی بقا: نظام حاکم در چهار دهه گذشته، ساختارهای موازی و لایه‌های امنیتی پیچیده‌ای ایجاد کرده است که مانع از فروپاشی دومینویی می‌شود. جریان پادشاهی‌خواه نتوانسته است طرحی برای «شکاف در بلوک قدرت» ارائه دهد که فراتر از فراخوان‌های عمومی باشد.
۲. بیش‌برآوردی از سرمایه اجتماعی و سازماندهی داخلی:
جریان پادشاهی‌خواه وزن سیاسی خود را عمدتاً بر اساس «تعداد دنبال‌کنندگان در شبکه‌های اجتماعی» و «شعارهای نوستالژیک» در اعتراضات می‌سنجد.
فقدان تشکیلات ارگانیک: بر خلاف جریانات چپ یا سازمان‌یافته، پادشاهی‌خواهان فاقد هسته‌های عملیاتی و تشکیلاتی در داخل کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و محلات هستند. قدرت آن‌ها «سیال» است و به سختی به «قدرت سیاسی سازمان‌یافته» تبدیل می‌شود. شکاف میان محبوبیت و کنشگری: محبوبیت شخصی رضا پهلوی لزوماً به معنای توانایی او برای فرماندهی یک تغییر ساختاری نیست. تکیه بر “کاریزما” به جای “برنامه”، باعث شده تا در لحظات حساس، این جریان نتواند توازن قوا را در خیابان به نفع خود تغییر دهد.
۳. برخورد حذفی و چالش ائتلاف‌سازی تجربه «منشور مهسا» نشان داد که جریان پادشاهی‌خواه در تعامل با سایر نیروهای اپوزیسیون (از جمله چپ‌ها، ملی‌گرایان قومی و لیبرال‌ها) دچار تضاد منافع جدی است. انحصارطلبی در رهبری: تمایل بدنه تندروی این جریان به حذف سایر صداها و اصرار بر محوریت مطلق پادشاهی، باعث هراس سایر نیروهای مدنی و سیاسی شده است.
تخریب پل‌های ارتباطی: حملات سازمان‌یافته در فضای مجازی علیه چهره‌های میانه‌رو یا منتقدان، لایه‌های خاکستری جامعه را که از بازگشت به “استبداد فردی” هراس دارند، از این جریان دور کرده است.
۴. تکیه بیش از حد بر فاکتور خارجی بخش بزرگی از استراتژی این جریان بر لابی‌گری با دولت‌های غربی و فشار حداکثری استوار است.
کالای سیاسی در بازار دیپلماسی: تاریخ نشان داده که دولت‌های غربی بر اساس منافع ملی خود با قدرت‌های مستقر معامله می‌کنند. جریان پادشاهی با گره زدن سرنوشت خود به انتخابات آمریکا یا تغییر سیاست‌های اتحادیه اروپا، «ابتکار عمل داخلی» را از دست داده است. نتیجه، بن‌بست کنونی!
جریان پادشاهی‌خواه در حال حاضر در یک پارادوکس گرفتار شده است: آن‌ها از نظر رسانه‌ای در اوج هستند، اما از نظر توانایی برای «تغییر موازنه قوا علیه ماشین سرکوب»، با بن‌بست مواجه‌اند. تا زمانی که این جریان نتواند:
برنامه‌ای مشخص برای مدیریت دوران گذار (بدون انتقام‌جویی) ارائه دهد. تنوع کثرت‌گرایانه جامعه ایران را بپذیرد. و راهکاری واقعی برای بی‌اثر کردن ماشین سرکوب (فراتر از خواهش از نیروهای نظامی) بیابد؛ همچنان به عنوان یک «نیروی نمادین» باقی خواهد ماند و نه یک «جایگزین اجرایی».
با احترام - رودی


■ این مطلب آقایان برزین و کاتوزیان، سندی آشکار است از اوج ناآگاهی و بی‌خبر بودن از همه چیز. لزومی به بحث و نقد آن نیست؛ زیرا در متن نوشته، کوچکترین نشانه‌ای از منطق اندیشیدن و سنجشگری به چشم نمی‌خورد. آقایان تصوّر می‌کنند که خشونت، همچون ابزارهای آشپزخانه است که انسانها هر وقت اراده کنند، می‌توانند به دست بگیرند و برای اهدافشان به کار بندند. 
منشاء خشونت در درجه اول به سراسر آیات «قرآن و اعتقادات اسلامی» آغشته و در سیستم فقاهتی ساختاربندی شده و از طرف مومنان به الله، واقعیّت اجرایی پیدا کرده است. هر وقت نویسندگان محترم توانستند این مسئله را بفهمند و از پس سنجشگری آن برآیند، آنگاه خود به خود، تمام پیامدهای ناشی از خشونت را در جامعه ایرانیان در هر بعدی که تصوّر پذیر باشد، پاسخ خردمندانه داده اند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان


■ آقایان برزین و کاتوزیان،
از صمیم قلب متاسفم که شما خون مردم بیگناه ایران و دختران و پسران این سرزمین را که به دست خلیفه‌ای کینه‌توز و مکتبی که خود را بازوی الله بر روی زمین می‌پندارد بر زمین ریخت به حساب آقای رضا پهلوی گذاشتید. از صمیم قلب متاسفم که اعتراض مسالمت‌آمیز مردم ایران را که به گفته خود ایادی رژیم دستکم با شرکت یک و نیم میلیون نفر در ۴۰۰ شهر گسترش یافت این چنین لوث می‌کنید.
آقایان! مقایسه‌ی پیاده‌روی مسالمت آمیز مردم بی‌پناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانه‌ی فرقه‌ی رجوی و حمله‌ی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکده‌های نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، تسویه حسابی که رنج و خون مردم بیدفاع ایران را برای ضربه زدن به یک رقیب سیاسی خرج می‌کند.
در نوشته‌ی پیشین مردم عادی که دولت اسلامی ایران مانند دشمن با آنها رفتار می‌کند را در ردیف متهم شماره‌ی دو در کنار نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی نشاندید و در این نوشته به یک قیاس ناممکن بین حمله‌ی مسلحانه‌ی حماس و قیام مجاهدین خلق از یکسو و اعتراض مسالمت آمیز مردم بی‌پناه ایران از سوی دیگر دست زدید.
واقعن متوجه کاری که دارید می‌کنید هستید؟ آیا نگران نیستید که بخشی از نوشته شما خوراک پروپاگاند دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی بشود، آیا نگران این نیستید که پدر و مادری که دختر یا پسر شانزده ساله‌شان را از دست داده‌اند ببینند که فرزندشان با چریک‌های سنوار مقایسه شده است؟
یوسف جاویدان


■ نوشته‌اند: مقایسه‌ی پیاده‌روی مسالمت آمیز مردم بی‌پناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانه‌ی فرقه‌ی رجوی و حمله‌ی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکده‌های نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، این گفته آشکارا از مقوله تجاهل العارف است. راهپیمایی آرام فقط دو روز اول بود که بازاریان و تنگدستان به خیابان آمدند. آیا پهلوی مردم را به قیام قهرآمیز دعوت نکرد؟ آیا مردم قرار بود مراکز قدرت را با اخ و تف تصرف و حفظ کنند؟ این شما هستید که به جای تعقل و استدلال به دنبال تسویه حساب با مخالفان خود هستید. سپاس از این مقاله تحلیلی و مستدل.
امینی


■ جناب رودی گرامی - من از گفتگو استقبال می‌کنم چه حاصل عقل طبیعی باشد و چه عقل مصنوعی. ولی متوجه نشدم که از کدام بحث و استدلال من انتقاد شده، و یا شاید هم نشده.
سلامت باشید / برزین


■ با تایید اکثریت کامنت‌ها در محکومیت کشتار مردم ایران بدستور خامنه‌ای، بد نیست اشاره کنیم به صحبت‌های آقای شکوری راد از اصلاح‌طلبان حکومتی. ایشان با وجود گرایشات ضد یهودی و ضد اسراییلی و حمایت از کلیت “نظام” به روشنی برنامه کشتار مردم معترض بدست امنیتی‌ها را بیان کردند. اگر با نظرات سیاسی آقای شکوری راد قرابتی نداریم اما میدانیم که فرد مطلع‌تری نسبت به روابط درونی رژیم هستند. برخی تعریف‌های مستند شکوری راد بخوبی گواه از کودتای رژیم بر علیه رشد روزافزون جنبش مردم دارد و قصد قبلی آنها برای کشتار و مرعوب سازی مردم.
با احترام، پیروز


■ آقای امینی، اگر شما خواهان ماندگاری جمهوری اسلامی (چه تاکتیک چه استراتژیک) هستید، هنوز هم یک ایرانی و نظرتان محترم است. اما اگر با مجموعه کاربران این پلاتفرم در لزوم پایان بزرگترین فاجعه تاریخ ایران یعنی جمهوری اسلامی همراهید، بس باور دارم شرح وقایع اخیر را مرور نکرده‌اید، سعادت‌اباد و بازار رشت را نخوانده‌اید. و اگر چنین می‌کردید بازگوینده روایات رژیم و اطلاعات سپاه نمی‌شدید؟ پوزش میخواهم اگر کلامم تند به نظر میآید، اما کامنت شما هم بدون اغراق و تعبیر شخصی مترادف تبلیغات سپاه است. اگر گفته‌هایم نادرست و به کجراه است، توضیح شما را فرا گوش می‌دهم.
با احترام، پیروز.


■ نویسندگان قبلا در مقاله دیگری به نقش اصلی جمهوری اسلامی در کشتار جمعی دی ماه پرداخته‌اند. پس این حملات شخصی به نویسندگان این مقاله از برای چیست؟ سخن ساده است: ایا می توان تقصیری متوجه رضا پهلوی نمود؟ آیا در جنگ‌ها فزماندهان خودی در صورت خطا از هر تعقیب قضایی مصون هستند؟ صرف تجاوز دشمن فرماندهان را در صورت ارتکاب خطا از تعقیب قضایی مصون نمی‌دارد؟ آیا به صرف سو استفاده دشمن بایستی از بررسی واقعه خودداری کرد؟ خیر!
سوال ساده است: آیا اگر رضا پهلوی فراخوان به آمدن به خیابان در شب نداده بود مردم به خیابان می‌آمدند؟ چواب روشن است: مردم از ده روز قبل درگیر تظاهرات اساسا مسالمت‌آمیزی بودنند و هیچ نشانی از تظاهرات شبانه، قبل از فراخوان رضا پهلوی در دست نیست. هیچ گزارشی از بزخورد خشونت‌آمیز رژیم در طی ده روز اول موجود نیست. هیچ گزارشی نیز بر خوردهای خشونت امیز از جانب مردم نیست. خلاصه انکه فرمان رضا پهلوی برای تظاهرات در شب و آشوب بود که مردم را در شب به خیابان کشاند. و این فراخوان بدون در نظر گرفتن پاسخ رژیم ملایان بود؟ آیا پاسخ ملایان تعجب برانگیز بود؟ آیا فراخوان دهندگان و مدافعان آنها انتظار پاسخ لطیفی مبتنی بر اسلام رحمانی را داشتند؟ در اینصورت ول معطل‌اند. آیا فراموش شده که این رژبم ۵,۰۰۰ زندانی را قتل عام کرده! رژیم همان کرد که مدتها بود برای انجام ان انتظار می‌کشید. واقعیت اینهاست که چنین پاسخی محتمل بود و در واقع افرادی هم در جبهه سلطنت به رضا پهلوی هشدار داده بودند. اما او از منبع دیگری مشاوره میگیرد. همان منبعی که در جنگ ۱۲ روزه انتظار به خیابان آمدن مردم را داشت ولی انتظارش برآورده نشد.
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد می‌بایستی از اقدام نویسندکان این مقاله در کالبد شکافی این کشتار استقبال به عمل آید. اگر کسانی مخالف تحلیل نویسندگان هستند، لطفا از نیت‌خوانی و الصاق برچسب‌های رایج خودداری کرده و ارزیابی خود را از فراخوان رضا پهلوی و پی‌آمدهای آن ارائه دهند.
با احترام، سعادتی


■ با سلام، جهت اطلاع نویسندگان محترم مقاله:
علی شکوری راد گفت: «این کشته‌سازی از نیروهای خودی، پروژه این‌هاست برای سرکوب. یعنی باید نیروی بسیجی کشته بشود، باید نیروی انتظامی کشته بشود، مسجد آتش زده بشود، امام‌زاده آتش زده بشود، قرآن سوزانده بشود، همه این کارها بشود تا بتوان از نظر آن‌ها اغتشاش را سرکوب کرد.»
شکوری‌راد ادامه داد: «بنابراین من اصلا باورم نیست و باور نکردم که آن‌ها می‌گویند، موساد و تیم‌های عملیاتی مثلا  طرف مقابل، این کارها را کرده. من می‌توانم باور کنم، کسانی این کارها را کرده‌اند که می‌خواستند اغتشاشات را سرکوب کنند به قول خودشان.»
علی شکوری‌راد این سخنان را در جمع رئيس و معاونان ستاد انتخاباتی مسعود پزشکیان گفته است.
آرش


■ دروود بر آقای/خانم/سعادتی، تحشیه ای بدون شرح کشّاف.
نه مردم حوصله خواندن مثنویها حرف را در این اوضاع فاجعه بار دارند. نه مدیر محترم سایت اجازه میدهند که در اینجا مثنویها نوشته شوند. خیلی موجز تاکید کنم که هیچکس در هیچ نقطه‌ای از کره زمین یا سیّارات دیگر نمی‌تواند ثابت کند که حکومت جمهوری اسلامی ایران، لگیتیم است و حقّانیّت دارد. به هیچ وجه من الوجوه. نیم قرن تمام، مردم ایران به انحاء مختلف کشیده‌اند که از راههای مسالمت‌آمیز به ناحق بودن حکومتگران به دلیل بی‌لیاقتی ذاتی که تمام دست اندرکاران آن دارند، به خلع ید از آنها اقدام و لیاقتداران را بر مسند ارگانهای کشوری بنشانند. ولی هر مرتبه، حکومتگران با خشونت آمیزترین و خونریزترین واکنشها پاسخ مردم را داده‌اند. در وقایع اخیر، جوانان و مردم ایران برای رها شدن از اینهمه استبداد دهشتناک و رحمت لایزال الهی که مجریانش مدام شعار «رحمان و رحیم» را در پیشانی خودشان حکّاکی کرده‌اند و رحمت الهی را فقط با تمام زور و اجبار تقلّا کرده‌اند که با کاربست مرگبارترین سلاح‌های ممنوعه حتّا در کشورهای تولید کننده‌اش تا امروز در جامعه ایران عملی کنند، خاتمه نهایی بدهند. وقتی که حکومت فقاهتی و دیگرانی که از آنها حمایت می‌کنند نیم قرن تمام فقط در نکوهش «خرس درّنده»، خروارها کاغذ سیاه کردند و میلیونها ساعت، روضه ها خواندند، مردم در حالت ناگزیری هر چقدر نیز «خرس»، درّنده‌خو باشد، باز ترجیح می‌دهند که با متوسّل شدن به «خرس درّنده» از شرّ «دایناسوری تیزدندان» راحت شوند که زندگی را برای آنها به جهنمی بر روی زمین تبدیل کرده است.
تظاهر کنندگان با شعارهایی کاملا شفّاف به مصاف اعتراضی با حکومتگران آمده بودند. شعارها نیز، هیچ ربطی به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی نداشتند. مردم و جوانان بودند که نام شاهزاده را فریاد میزدند؛ نه اینکه شاهزاده به مردم ایران و جوانان تکلیف کرد که بروید در خیابانها و اسم مرا فریاد بزنید. واکنش شاهزاده، پاسخی بود به فریادخواهی مردم و جوانان ایران که از طرف حکومتگران، سلّاخی شدند. انسان باید خیلی مغرض و بی‌انصاف و بی‌وجدان باشد که نتواند پروسه اعتراض را در همان روزهای آغازینش و شعارهای ورد زبانهای مردم و جوانان و تحریر شده بر دیوارها نبیند و به تطهیر کردن جنایتی بکوشد که هنوز ابعاد دهشتناک آن در تاریکی مطلق هستند. من حوصله بحث ندارم و مطئن باشید که پاش بیفته برای هر جمله‌ای که آقایان برزین و کاتوزیان نوشته‌اند، صدها دلیل متّقن و برهان قاطعی و هرگز خدشه ناپذیر دارم. بنابر این مطلب این آقایان اصلا و ابدا جای دفاع ندارد و هیچ همخوانی نیز با واقعیّتهای رویداده شده ندارند. همین.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ می‌بینیم نه نقد منصفانه، بلکه تلاشی شتاب‌زده و ساده‌انگارانه برای انتقال فشار از عاملان و آمران جنایت‌های هولناک به یک «میانجی تاریخی» است؛ کوششی برای کاستن از مسئولیت با قرار دادن رضاشاه دوم در میانه‌ی معادله. این شیوه، بیش از آن‌که روشنگر باشد، انحرافی است و از مواجهه‌ی صریح با حقیقت می‌گریزد.
من صریح و قاطع توصیه می‌کنم هم‌میهنانی که زمان و توان اثرگذاری‌شان گذشته و سرمایه‌ی گفتاری‌شان دیگر اقناع‌کننده نیست، به‌جای تداوم این جدل‌های فرساینده، خودخواسته از این عرصه کناره بگیرند. امروز میدان، میدان شفافیت، مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی است؛ نه آزمون‌وخطا با سرنوشت یک ملت.
با احترام بهروز فتحعلی


■ طبق تجربه و شناختی که از رژیم اسلامی موجود است رویه سرکوب و خشونت علیه شهروندان معترض در صدر اقداماتش قرار دارد و بعد از آن نیز با دروغ و تبلیغات حرکت و جنبش مردم را به خارج و عوامل بیگانه نسبت دادن. بی‌شک رژیم بعد از چند جنبش اجتماعی اخیر و خصوصا بعد از جنگ ۱۲ روزه و سقوط شرایط اقتصادی و معیشتی مردم در آماده باش کامل برای مقابله با اعتراضات بود. می‌توان از جریان پادشاهی‌خواهی در رابطه با نوع فراخون انتقاد کرده و انتظار مسئولیت پذیری و شفافیت در رابطه با وعده‌ها و حرف‌های قبل و بعد از سرکوب خونین مردم بوسیله رژیم دد منش اسلامی داشت. ولی به هیچ عنوان نمی‌توان این جریان سیاسی را به خاطر تاکتیک و روش اشتباه مبارزاتی علیه حکومت را شریک در کشتار شهروندان میهن‌مان دانست. مخدوش کردن این دو مورد به تقویت گفتمان رژیم در رابطه با موجه بودن سرکوب و اعمال خشونت می انجامد. میتوان از مقاله آقای داود غلام آزاد “کیفرخواستِ مسئولیت سیاسی” در رابطه با مسؤلیت پذیری کمی آموخت.
با احترام سالاری


■ جناب سعادتی،
اینکه نویسندگان در مقاله‌ای قدیمی از فاجعه کشتار معترضان نوشته‌اند، از مقاله فعلی آنها در مغرضانه بودن نه‌تنها بخاطر مقایسه بشدت ناهمگون حماس تروریست‌ و مجاهدین خلق با اعتراضات ضد حکومت انسان‌ستیز اسلامی کم نمیکند، بلکه بخاطر نادیده گرفتن تمایل مردم به فروپاشی نظام ضدبشری ج.ا. مقاله با کپی کردن از جابجایی قربانی و جنایتکار سعی بر به دوش کشاندن معضل از روی دوش ج.ا بر روی مردم ناراضی و فراخوانان آن‌ها است.
مثالی برای روشن شدن گرفتاری ما با روشنفکر احساساتی خاورميانه همچنین چپ افراطی تا ناآگاه غربی را برایت بازگو می‌کنم: چند سال پیش بعد از هجوم مسلمانان‌ عاصی از جنگ و حکومت اسلامی از سوریه، عراق، افغانستان و ... به آلمان، در روز کریسمس در شهر کلن به چندین زن و دختر تجاوز جنسی میکنند. شهردار آن شهر مدعی می‌شود که زنان و دختران با پوشش نابجا و تحریک‌آمیز مسبب این جنایت شده‌اند. مردم آلمان از بی‌شعوری شهردار دست به اعتراضات عدیده می‌زنند تا بالاخره شهردار از ادعای خود سر باز می‌زند و از ملت طلب بخشش می‌کند. جالب اینجاست که شهردار خود یک زن بوده و با قرار دادن مسئولیت از روی متجاوزان بر روی زنان و دختران مرتکب اشتباه نابخشودنی می‌شود.
امیدوارم جنابعالی متوجه شده باشی که مشکل مقاله یکی دو تا نیست، با توجه به اینکه وقتی اعتراضات به انقلاب منتهی می‌شوند دیگر با کلمات سخیف کاربران (مانند اخ و تف) نمی‌شود گرفتاری ملت برضد امت (مذهبی و چپ سنتی طرفدار کشتار مردم) را توجیه کرد!
با احترام بیژن


■ ایدئولوژیک دینی شیعی بودن این رژیم در اداره جامعه ‌همچنین سرکوب‌اعتراصات کمتر مورد نقد قرار می‌گیرد.
کلمه مقدس یکی از توصیفات رایج جمهوری اسلامی است به نظر آنها جبهه حق که آنها باشند با جبهه باطل که مردم معترض باشند در حال جنگ است . آقای خامنه‌ ای تقریبا تمامی اعتراضات مردم از جنبش سبز تا کنون را «فتنه» نامیده است این کلمه در سوره انفال هست که آیه اش این است : قاتلوهم حتی لا تکون فتنه یعنی آنها را بکشید تا فتنه از میان برود . سرکوبگران خود را این گونه توجیه میکنند که با کشتن فتنه گران به بهشت میروید. حال چه رضا پهلوی فراخوان میداد یا نمیداد رژیم دست از کشتار بر نمی داشت البته به خاطر‌ نام بردن از ایشان در تظاهرات دی ماه و احساس خطر رژیم از یک الترناتیو مشخص به سیم اخر زد و به کشتار هولناکی دست زد که نمونه‌اش را ما در کشتار های جمهوری اسلامی تا کنون ندیده بودیم.
دهقان




نظر شما درباره این مقاله:








ایران در حساس‌ترین روزهای زندگی خود
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 07.02.2026, 21:31

ایران در حساس‌ترین روزهای زندگی خود


احمد پورمندی

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
که این شکاریِ سرگشته را چه آید پیش!

در حالی که مادران و پدران هنوز در عزای فرزندان می‌گریند و زیر بار خشم و غم کمر خم کرده‌اند، حرامیان شش‌لول‌بند، تک‌چراغ‌هایی را روشن می‌کنند و ایران پیر ما، در یکی از دشوارترین روزهای زندگی خود، با این امید نفس می‌کشد که با همت و درایت فرزندان خویش، از این طوفان بلا نیز با سر سلامت به در آید.

بسیاری از صاحب‌نظران، ایران را در آستانه‌ی فروپاشی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ساختاری می‌بینند و برخی نیز بر این باورند که پس از آن رودخانه‌ی خون که میان مردم و حکومت در دی‌ماه ۱۳۹۶، در آن‌چه بسیاری «سیاه‌ترین روزها و هفته‌های تاریخ معاصر ایران» می‌دانند، جاری شد، این فروپاشی عملاً رخ داده است. اشاره به آن روزها، بیش از آن‌که یک تاریخ‌گذاری دقیق باشد، نام دیگرِ لحظه‌ای است که جدایی مردم و حاکمیت به اوج خود رسید.

به گناه نیم قرن نادانی، تعصب، جاه‌طلبی و جنایت، کاربدستان حاکم به ریاست علی خامنه‌ای، ایستاده بر زمینی سست، در دام صیادی حرامی‌تر از خود گرفتار آمده‌اند و در تلاش برای بقا، در مسقط دور میزی نشستند که صیاد برایشان چیده بود. آنان پس از جنگ ۱۲ روزه‌ی اسرائیل و حزب‌الله، بارها سوگند خورده بودند که با ترامپِ قمارباز و خائن مذاکره نخواهند کرد، اما اکنون زیر شلاقِ زندگی راهی مسقط شده‌اند.

این‌که این مذاکرات جز دهن‌کجی ترامپ به سلطنت‌طلبان و تف‌کردن خامنه‌ای بر گور «سرداران شهید» چه دستاوردی داشته، چندان مهم نیست؛ پرسش اصلی این است که کشاکش میان جمهوری اسلامی و غرب، در خطرناک‌ترین نقطه‌ی خود، به کجا خواهد انجامید. آنچه در پی می‌آید، کوششیبرای نزدیک‌شدن به پاسخ‌های احتمالی این پرسش است؛ پاسخ‌هایی در قالب سناریوهای ممکن، نه پیشگویی‌های قطعی.

یک
راهبرد کلان ایالات متحده برای سمت‌دادن به تحولات جهانی در راستای منافع و اولویت‌های خود، در حال گذار از تکیه بر قدرت نظامی به سمت «قدرت هوشمند» است؛ قدرتی که در آن، برتری‌های علمی ـ فنی، اهرم‌های اقتصادی و ایجاد شبکه‌ای از همراهان مطیع، در مرکز قرار دارد. در این مدل راهبردی جدید، اصل «هزینه ـ فایده» در جهت کاهش شدید هزینه‌ها و گزینش راه‌های کم‌هزینه بازتعریف شده است و در راستای کاهش هزینه‌ها، از جمله، تکیه بر دموکراسی و حقوق بشر، اموری دست‌وپاگیر و بی‌مصرف تلقی می‌شوند که به منافع آمریکا خدمت نمی‌کنند. در نتیجه تنها اموری قابل دفاع خواهند بود که رابطه‌ای روشن و قابل رؤیت با منافع ایالات متحده داشته باشند.

در این چرخش راهبردی، آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد نه یک استثنا، بلکه یکی از قواعد اصلی در تعامل آمریکا با «حکومت‌های یاغی» در هر نقطه‌ای از جهان خواهد بود که در آن، آمریکا برای خود «منافع مشروع» تعریف کرده باشد.

آمریکا در سال‌های اخیر مشغول بازتعریف روابط خود با متحدان سابق و سازمان‌های بین‌المللی بر پایه‌ی این راهبرد جدید بوده است و این روند، مستقل از آنکه چه حزبی بر سر کار باشد، دست‌کم تا زمانی که آمریکا به تعادل قابل قبولی در نسبت هزینه و فایده، بر پایه‌ی درک غول‌های ـ اغلب عجولِ ـ فناوری خود دست نیابد، ادامه خواهد یافت. این، تصویری کلی از یک روند است، نه گزارشی از تصمیمی واحد در پشت درهای بسته.

دو
اسرائیل به‌عنوان کشوری کوچک، دارای تاریخی خونبار و خاطره‌ی هولناکِ هولوکاست، فاقد عمق استراتژیک و در محاصره‌ی همسایگان عرب و مسلمان و بعضاً با مردمانی متعصب و یهودستیز، ملتی است که «امنیت ملی» مهم‌ترین دغدغه‌اش به‌شمار می‌آید. این کشور در برابر هر خطری که موجودیت آن را تهدید کند، با بی‌رحمی و سرسختی و با تمام وجود می‌جنگد.

بنیادگرایی شیعه، پس از تسلط بر ایران، نابودی اسرائیل را رسماً در دستور کار خود قرار داد و طی ۴۷ سال حیاتش صدها میلیارد دلار برای ناامن‌سازی پیرامون اسرائیل و تهدید موجودیت آن هزینه کرد.

درگیری جمهوری اسلامی با اسرائیل پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و تهاجم حماس به خاک اسرائیل، وارد فاز جدیدی از شکست‌های پیاپی ج.ا. و فروپاشی دژهای آن شد؛ فرایندی که با ویران‌شدن غزه، واردآمدن ضربات سنگین به حزب‌الله لبنان و در سناریوی مورد بحث نویسنده، سقوط حکومت بشار اسد تداوم یافت و با ضربات مرگبار در جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. این توالی، روایت یک خط سیر تحلیلی است؛ طبعاً امکان اختلاف‌نظر در جزئیات و وزن‌دادن به هر رویداد وجود دارد.

برتری نظامی نسبت به ج.ا.، نتانیاهو را مطمئن و مصمم کرده است که می‌تواند دشمن دیرینه  اسرائیل را، در اوج ضعف و انزوا، از پیشِ پا بردارد.

سه
ترامپ، در چارچوب راهبرد «حداکثر سود با حداقل هزینه»، به‌دنبال راه‌حلی کم‌هزینه در ایران است، در حالی که نتانیاهو در فکر ضربات نهایی برای سرنگونی رژیم خامنه‌ای است. این اختلاف نظر مهم، می‌توانست در یک مذاکرات دوجانبه بی‌اهمیت باشد اگر لابی نیرومند یهود در آمریکا و نقش اسرائیل در برنامه‌ی ایالات متحده برای امروز و فردای خاورمیانه اجازه می‌دادند که کاخ سفید امنیت اسرائیل را جدا از امنیت آمریکا تعریف کند، خود را از منازعه‌ی ج.ا. و اسرائیل کنار بکشد و از کمک به نتانیاهو برای اجرای نقشه‌ی خود سر باز زند. اما چون چنین فاصله‌گرفتن و تفکیکی به ذهن هیچ مقام تصمیم‌گیر در کاخ سفید خطور نمی‌کند، باید پذیرفت که در هر مذاکره‌ای میان نمایندگان ج.ا. و آمریکا، اسرائیل حضور تعیین‌کننده‌ای دارد و تأمین امنیت پایدار اسرائیل جزء ثابت دستور کار هر مذاکره‌ای خواهد بود. این یک توصیف از منطق ساختاری روابط آمریکاست، نه ادعای آگاهی از متن مذاکرات محرمانه.

تحقق چهار مطالبه‌ی پایان غنی‌سازی، خنثی‌سازی حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده، پایان قطعی حمایت ج.ا. از گروه‌های نیابتی و محدودکردن بُرد موشک‌ها به زیر ۵۰۰ کیلومتر، از جمله شروط قطعی هر توافقی خواهد بود.

چهار
از آن‌جا که خامنه‌ای قادر به پذیرفتن شروط چهارگانه‌ی نتانیاهو ـ ترامپ نیست، می‌توان تصور کرد که دور جدید مذاکرات تنها در خدمت خرید زمان قرار دارد؛ امری که اسرائیل برای تکمیل برنامه‌ی آفند و پدافند آسیب‌دیده‌ی خود به آن نیاز دارد و ترامپ نیز می‌تواند آن را برای تکمیل محاصره‌ی اقتصادی و تحقق تحریم حداکثری، تقویت شانس برآمدن دیگر جان‌به‌لب‌رسیدگان و مهم‌تر از آن، گشودن شکاف در ائتلاف حاکم ـــ تحت فشار کاهش شدید رانت‌های نفتی و تعمیق بحران اقتصادی ـــ هزینه کند تا دست‌هایی از درون همین ساخت قدرت، با نشان‌دادن اراده برای حذف خامنه‌ای، برای آغاز دوران جدیدی در روابط ایران و آمریکا دراز شوند. این، یک سناریوی محتمل است؛ نه اجتناب‌ناپذیر و نه از پیش تضمین‌شده.

در اردوی ج.ا. اما، گذشت زمان هیچ ثمری مثبت ندارد. بحران اقتصادی و خشم فروخورده‌ی مردم روزبه‌روز شدیدتر می‌شود. تاب‌آوری حکومت در برابر فشار سهمگین تحریم‌ها و نفرت افکار عمومی به‌سرعت کاهش می‌یابد و هیچ کارت جدیدی برای تغییر معادلات قدرت در اختیار خامنه‌ای قرار نخواهد گرفت. گذشت زمان، در چند دهه‌ی گذشته به سود ج.ا. نبود؛ اکنون نیز نخواهد بود.

پنج
بن‌بست اجتناب‌ناپذیر مذاکرات «سه‌جانبه»، راهبرد مبتنی بر «حداقل هزینه»ی ترامپ را از ناحیه‌ی نتانیاهو و بازهای حامی او در کاخ سفید به خطر می‌اندازد و ترامپ را وادار می‌کند که ضمن بهره‌جویی از همه‌ی ظرفیت‌های حداکثرسازی تحریم‌ها و با استفاده از اشکال مدرن قدرت نرم، ماشین جست‌وجوی «جانشین مطلوب و ممکن» در درون نظام را بیش از پیش فعال کند.

جانشین ممکن و مطلوب باید: توانایی ایجاد اجماع نسبی و حذف خامنه‌ای را داشته باشد و قادر باشد محور اصلی سیاست را تغییر دهد: تضمین منافع آمریکا در منطقه، فاصله‌گیری از چین، پایان‌دادن قطعی و عملی به اسرائیل‌ستیزی، و جلب حمایت داخلی از طریق تأمین آزادی‌های اجتماعی و انجام اصلاحات گسترده و عمیق اقتصادی.

چنین جایگزینی نمی‌تواند جزئی از ساختار ولایت فقیه و متکی به آن باشد؛ چرا که در این چارچوب، نه اصلاحی قابل تصور است و نه می‌توان افکار عمومی را راضی کرد. «پایان ولایت فقیه» کمترین هزینه‌ای است که ائتلاف گروه‌های برخوردارِ حاکم برای ماندن در قدرت باید تقبل کند. در نتیجه، می‌توان حدس زد که گزینه‌هایی نظیر حسن روحانی فاقد امکانات لازم تلقی شده و حذف می‌شوند و میدان فقط برای سپاه خالی می‌ماند. سپاه، نهادی است با تنوع نسلی و ساختاری که چندین دهه، عرصه‌ی فعالیت سازمان‌های اطلاعاتی، به‌ویژه موساد بوده و این استعداد را دارد که از درون خود آلترناتیوی رو به غرب، ناسیونالیست و با مشت آهنین خلق کند و به حاکمیت روحانیت پایان دهد. این نگاه، یک فرضیه‌ی تحلیلی درباره‌ی «آلترناتیو از درون» است و بدیهی است که می‌تواند با شواهد آینده تأیید یا تکذیب شود.

فشرده‌شدن همه‌ی فنرها در اجتماع، اقتصاد و سیاست، ایران را آماده‌ی جهش‌های بزرگ کرده است و این، شانس مهمی است برای هر گروهی که در غیاب خامنه‌ای قدرت را به‌دست گیرد.

شش
هر اتفاقی که در بالا رخ دهد و هر نقشه‌ای که ترامپ برای آینده‌ی ایران کشیده باشد، دو نکته مسلم است:

نخست آن‌که مردم ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. این مردم که یک انقلاب، هشت سال جنگ و جنبش‌های متعددِ دو دهه‌ی اخیر را پشت سر گذاشته‌اند، در خیزش بزرگ دی‌ماه عزم و اراده‌ی خود برای تغییر را نشان دادند. آنان مُهر و نشان خود را بر هر تحولی خواهند کوبید.

دوم آن‌که دوران حکومت دینی در ایران به سر آمده و ناسیونالیسم ایرانی طول و عرض زمینِ بازی‌های سیاسی و قواعد آن را تعیین خواهد کرد. این ناسیونالیسم، در خود امکانات هر دو نوع پروژه‌ی سیاسی ـــ هم دموکراتیک و هم اقتدارگرا ـــ را حمل می‌کند و دقیقاً به همین دلیل، منازعه بر سر محتوا و جهت‌گیری آن، به مسأله‌ای مرکزی بدل خواهد شد. ترامپ، سپاه و هر بازیگر دیگری که بخواهد به کسب و حفظ قدرت بیندیشد، ناچار است این دو نکته‌ی مهم و تعیین‌کننده را در صدر معادلات خود بنشاند. این امر، پروسه‌ی «گذار کم‌هزینه از بالا» را با دشواری‌های نه‌چندان کوچک مواجه کرده و سرآمدان سیاسی دموکراسی‌خواه کشور را با تصمیمات سخت ـــ و بسیار سختی ـــ روبه‌رو خواهد کرد.

هفت
نیروهای جمهوری‌خواهی که خواهان گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری عرفی، برآمده از مجلس مؤسسان هستند، در ماه‌های آینده با آزمون‌های بزرگی در عرصه‌ی سیاست عملی مواجه خواهند شد. اگر حکومت برآمده از معادلات کلان قدرت، یک دیکتاتوری نظامی، سکولار و توسعه‌گرا باشد، مقدمتاً با روندهایی که به این گزینه منتهی شده و سپس با خودِ این هیولای نوظهور، چه نسبتی باید تعریف کرد؟ این متن در پی تجویز یا نفی این گزینه نیست، بلکه می‌کوشد خودِ مسأله را در برابر نیروهای جمهوری‌خواه عریان کند.

روان‌شناسی «امید به ترامپ» که در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه تبارز یافت را تا چه میزان باید جدی گرفت؟ آیا توان واقعی و میدانی نیروهای جمهوری‌خواه برای عبور از «پروژه‌ی بالایی‌ها» و برکنارکردن ج.ا. به اتکای قدرت مردم کفایت می‌کند؟ پهلویست‌ها در روند از کف‌دادن شعارها و حامیان جهانی خویش، چه سرنوشتی خواهند داشت؟

این‌ها پرسش‌های مهمی‌اند که فراتر از شعارها و مطالبات آرمانی، پاسخ‌های روشن و عملگرایانه می‌طلبند. بدون چنین پاسخ‌هایی، هیچ پروژه‌ی گذار ـ چه از بالا و چه از پایین ـ شانس واقعی موفقیت نخواهد داشت.

هرگز ندیده بودم چشمِ تو را چنین
در خون و اشک غوطه‌ور،
ای مامِ رنج‌ها!
ای میهنی که در تو به خواری
مثلِ اسیرِ جنگی
یک عمر زیستیم
زین‌گونه زیستیم و به هِق‌هِق گریستیم
(شفیعی کدکنی)


نظر خوانندگان:


■ با سلام. احمد پورمندی گرامی،
من خیلی بیش از این‌ها بدبین (واقع‌بین!) هستم. جمع‌بندی من این است که جنگ با آمریکا (و دیگر کشورهایی که ممکن است با آمریکا همکاری کنند) نقش مهمی در روند “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی و کشور ایران ندارد. جنگ می‌تواند سیر حوادث را تند یا کند بکند، اما جهت را تغییر نمی‌دهد (با یک استثناء که خواهم گفت). روندِ “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی، به دلیل فرقه‌گرایی و آخرالزمانی بودنش، “مقاومت تا مرگ” است. در هر صورت کسانی پیدا خواهند شد که ادعا کنند اگر کنترل دست آن‌ها بود، بهتر از خامنه‌ای می‌توانستند “امام حسین” بشوند. چه جمهوری اسلامی در جنگ شکست فاحش بخورد، و چه بعد از جنگ باقی بماند، چه با آمریکا به توافق برسد و کم یا بیش کوتاه بیاید، و چه خامنه‌ای به مرگ طبیعی بمیرد یا کشته شود، تعداد زیادی آخوندهای منطقه‌ای، مانند علم‌الهدی و تعداد زیادی گروه‌های تروریستی مانند موتلفه، و تعداد زیادی فرماند‌هان سپاه با قرارگاه تحت امر خود، وجود دارند که بخواهند راه امام حسین را ادامه بدهند. نتیجه این خواهد بود که فرقه‌گرای و آخرالزمانی بودن آن‌ها کشور را به تجزیه بکشد.
در این میان “طرفداران رضا پهلوی، سلطنت‌طلبان، پادشاهی‌خواهان مشروطه‌طلب، ...” و یا نیروهایی مثل مجاهدین، در راه رسیدن به اهداف خود موفق نخواهند شد. زیرا در حدود ۴۵ سال پس از مرگ محمدرضا شاه، و کشتارهای خرداد ۱۳۶۰، هیچ کدام نتوانسته‌اند خودشان جریانی مستقل را در ایران به وجود آورند. البته امکان “موج سواری” وجود دارد، اما احتمال آن بسیار پایین است.
تنها استثنایی که به آن اشاره کردم، همان است که خودت بر آن تاکید کردی و آن اینکه “جمهوری خواهان” چگونه عمل کنند. اگر همان‌طور که تابحال عمل کرده‌اند، عمل کنند، هیچ تاثیری نخواهند داشت.
نظر من این است که اپوزیسیون، باید مانند اپوزیسیون عمل کند! یعنی بخش‌های مختلف اپوزیسیون انسجام درونی داشته باشند، برای مسائل مختلف کار گروه داشته باشد، برنامه‌های اجرایی بنویسد، سخنگویانی داشته باشد، شورای رهبری داشته باشد، کاندیدای نخست‌وزیری/رئیس‌جمهوری داشته باشد. به عبارت دیگر، ساختارت داشته باشد که مردم ببینند اگر جمهوری اسلامی را انداختند، فردا کشور بی در و پیکر نخواهد بود. نمی‌گویم که ما خارج کشوری‌ها یک دولت در سایه بسازیم، اما می‌گویم که ما خارج کشوری‌ها بهتر است کارگروه‌هایی بسازیم که نظرات داخل‌کشوری‌ها را جمع‌بندی کند، آن‌ها را نقد کند، و مانند آینه، آن‌ها را به تمام شهروندان ایرانی بازگرداند.
خوب است که تشکل”‌ها”ی موجود جمهوری‌خواه، از هر نوعی که هستند، در شهرهای بزرگ، فراخوان عمومی بدهند و کار انسجام و گفت‌وگو با یکدیگر را به پیش ببرند. توضیحات بیشتر بماند برای بعد.
با احترام – حسین جرجانی


■ جناب آقای جرجانی بادرود
من هم مثل جنابعالی جمهوریخواهم اما با ضعف‌ها و ایرادهایی که در جمهوریخواهان می‌بینم، نگرانم که ما نیز به سرنوشت اصلاح‌طلبان، دچار شویم که ملت از آنها عبور کرده است! حامیان پهلوی، حداقل در خیابان طرفداران زیادی دارند که آنها را صدا می زنند اما تا این لحظه چه کسی در خیابان، حتی نامی از یک چهره جمهوری‌خواه، برده است؟؟؟
ایام به کام فردین


■ ضمن همگامی و همدردی با آقایان پورمندی و جرجانی، باید بگویم که امروز بالاترین اولویت در نگاه من خطر فاجعه انسانی در ایران است که اولویت دارد به هر سناریو بد دیگر از جمله تجزیه، جنگ، استبدادی دیگر و.... این خطر تنها مربوط به امروز نیست بلکه امروز انباشتی از سیاست های ایران بر باد ده جمهوری اسلامی به ظرفیت های نهایی خود رسیده اند و شرایط یک فاجعه تمام عیار را رقم زده اند . این ظرفیت های مستهلک شده در همه زمینه ها هستند، از امکان صلح اجتماعی تا فجایع محیط زیستی و آلودگی، گرسنگی و فقر، بن بست های مدنی و شهری، بد نامی جهانی و منطقه ای، تخریب سلامت روانی مردم و تقریبا هر حیطه و مورد دیگری ایران به نقطه قلیان رسیده. قتل عام دی ماه اگر چه در نوع خودش رکوردی تاریخی بود اما در ضمن میتواند به نوک کوه یخ تشبیه شود. امیدمان این است که در آینده دور یا نزدیک مجبور نباشیم در بیابان های مرزی ترکیه و پاکستان بدنبال عزیزانمان در آوردگاه ها بگردیم ، انکار نمیشود کرد که هرگز فاجعه به این نزدیکی نبوده است.
آنالیز ما از احتمالات هر چه باشد (که آقای پورمندی بخوبی برایمان بیان کردند) اما همچنان نظاره گریم. آقای جرجانی به لزوم متشکل شدن نیروهای سکولار اصرار دارند که شاید این بتواند کلید واژه امروز باشد. سکولار-دموکرات های ایران صدا ندارند. اگر داشتند من اکنون در حال خواندن دهها اعلامیه و نامه های سر گشاده به سران و پارلمان ها در مورد حبس و محکومیت هفت ساله نرگس بودم. آقای جرجانی از “انسجام درونی، کارگروهی، و برنامه های عملی” سخن گفتند. این به معنای کار سیاسی حرفه ای در مقابل کار نیمه وقت روشنفکری است. شاید همه یا بیشتر افراد نتوانند چنین کنند حتی در شرایط امروز، اما اگر بخشی از فعالان کنونی بتوانند چنین انسجام تشکیلاتی بوجود آورند، متعاقبش تمام ظرفیت های دیگر بکار گرفته میشوند.
ضرب المثل “مالت را سفت بگیر همسایه را دزد نکن” به حال امروز میخورد. هر چه از رشد پرخاشگری و دیکتاتوری در میان سلطنت طلبان بگوییم بدون اینکه یک بدیل معتبر و مورد حمایت وسیع ایجاد کنیم ، آب در هاون است، آیندگان خواهند گفت چرا رهبر پادشاهی خواهان که ظرفیت دموکراتیک خوبی هم داشت را رها کردید؟
با احترام، پیروز




نظر شما درباره این مقاله:








روزمرگی جهالت و فخر نادانی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 07.02.2026, 10:40

روزمرگی جهالت و فخر نادانی


محمود تجلی‌مهر

درست ۹ سال از آن روزی می‌گذرد که خانم «کلی‌آن کانوی»، مشاور دونالد ترامپ در کاخ سفید، در برابر خبرنگاران ایستاده بود و وقتی کسی به او گفت این‌ها که می‌گویی با نمونه‌ها (facts) نمی‌خواند، او با چهره‌ای حق‌به‌جانب گفت: ما نمونه‌های آلترناتیو (alternative facts) داریم.

هنوز ابتدای موج تازه ترک‌تازی گرایش‌های عوام‌فریبانه (پوپولیستی) بود و آن حرف در آن روزها هر انسان خردمند و متمدنی را مبهوت کرد. البته ما ایرانی‌ها ده سال پیش از آن احمدی‌نژاد را دیده بودیم که پیشتاز حقه‌بازی و دروغ‌گویی آشکار و فخر به آن‌ها بود. اما به هر حال، خانم کانوی نقطه عطفی بود در عادی‌سازی و ابتذال آن پدیده‌ای که این روزها همه‌گیر شده و من با تکیه بر هانا آرنت آن را «روزمرگی جهالت و فخر نادانی» می‌نامم.

آن‌چه توجه مرا جلب می‌کند، جهالت و نادانی است که به گونه‌ای گسترده عادی شده که دیگر نمی‌توان آن را به سخره گرفت. آدم‌ها راست‌راست راه می‌روند و با چشمان و گوش‌های بسته و با صدای بلند دروغ می‌گویند و از آن بدتر، منکر دانش و آگاهی و هر آن‌چه می‌شوند که تمدن انسانی از دوران روشنگری تاکنون به دست آورده است. اگر تاکنون ندانستن چیزی مایه گونه‌ای شرمساری درونی بود و انسان از این که چیزی را نمی‌دانست، پنهان یا آشکار خجالت می‌کشید، اکنون آن را با صدای بلند اعلام می‌کند و کف بر لبان و چماق در دستان بر سر آگاهی و دانش می‌کوبد.

من کاری به آن‌هایی که آگاهانه دروغ می‌پراکنند و همه چیز را وارونه جلوه می‌دهند ندارم. آن‌ها کارشان بر اساس برنامه است و هدفمند. اشاره من به توده انبوه هزارهزار است؛ همین آدم‌های معمولی پیرامون ما، همین آدم‌های «عادی این روزها». همین‌هایی که این روزها عرصه را بر دانش، بر روشنگری و خرد تنگ ساخته‌اند. اگر به هانا آرنت تکیه کنیم، می‌توانیم بگوییم که وقتی آدم‌ها تنها می‌شوند و دیگر به چیزی تردید نمی‌کنند، آن وقت است که فرمان می‌برند، دست به عمل می‌زنند و آن وقت است که از میان آن‌ها آدولف آیشمن‌ها به وجود می‌آیند؛ همان‌هایی که وقتی می‌بینی‌شان، گمان می‌بری با یک کارمند ساده ثبت احوال، یک مسئول بی‌آزار آرشیو روبرو هستی که البته می‌تواند هم این گونه باشد؛ اما او هم‌زمان یک جنایتکار هم می‌تواند باشد، همان‌گونه که آیشمن بود.

اگر به نمونه‌های «عادی» یا روزمره زبانی خودمان در فرهنگ فارسی بنگریم، چیزهای جالبی می‌یابیم. وقتی در برابر حرفی سخیف می‌خواهی استدلال بیاوری، آدم «عادی این روزها» می‌گوید: تو می‌خواهی «سخنرانی» کنی، می‌خواهی «درس» بدهی، من حوصله‌اش را ندارم. او با درس و سخنرانی مشکل دارد و واژه «روشنفکر» را به عنوان ناسزا به‌کار می‌برد. هرچند خیلی هم دوست دارد در میان هم‌سانان خود یکدیگر را با لقب استاد، دکتر و مهندس بنامند، در حالی که خودش دیوار دانشگاه را از درون ندیده است. به گمان نادرستش خیال می‌کند هر کسی دکتر یا مهندس بود، لزوماً روشنفکر هم هست؛ که او هم در نهان دلش می‌خواهد باشد ولی نمی‌تواند. او واژه‌ای هم ساخته است به نام «فلسفه‌بافی» و منظورش هر حرفی است که چون آن را درک نمی‌کند پس باید پرت‌وپلا باشد. برای این‌ها فیلسوف کسی است که در برج عاج نشسته، حرف‌های قلمبه و سلمبه می‌زند و از واقعیت‌ها به دور است. برای آدم «عادی این روزها» یک دانشگاهی پایش روی زمین نیست و در تئوری‌های انتزاعی غرق شده: «آقا این حرف‌ها تئوریه و از عمل به‌دوره». آدم «عادی این روزها» هیجان را «احساس» می‌نامد. به گمان او احساس از عقل به دور است. وقتی به او می‌گویی این رفتار از خرد به دور است، با رفتاری حق‌به‌جانب و تهاجمی می‌گوید: من انسانم و ربات نیستم. انگار آدم روبرویش ربات و ماشین است. آدم «عادی این روزها» معتقد است که هر کسی دانش بیشتر دارد، از واقعیت‌ها دورتر است. او حوصله خواندن ندارد و اهل عمل است. از زمانی که همان دانشمندانِ نشسته در برج عاج و به‌دور از واقعیت، اینترنت را ساخته و در اختیارش قرار داده‌اند، دیگر هیچ خدایی را بنده نیست. از یک سو حوصله خواندن ندارد، به‌ویژه اگر نوشته‌ای دور و دراز یعنی بیشتر از سه خط باشد و از سوی دیگر در شبکه‌های اجتماعی بیش از ۹۰ درصد نوشته‌های مبتذل را هم تولید و یا بازپخش می‌کند.

آدم «عادی این روزها» ده‌ها سال است در اروپا و آمریکا و در امنیت اجتماعی زندگی می‌کند؛ در دموکراسی، در جامعه آزاد و فدرال، در جمهوری‌ها و از جمله در پادشاهی‌هایی که در واقع کاملاً جمهوری هستند و بر اساس تاریخ ویژه خودشان یک نماد تشریفاتی دارند. اما همین آدم خواستار سلطنت موروثی استبدادی و مطلقه برای مردم کشورش است. برای همان مردمی که این روزها برایشان اشک می‌ریزد و اینجا و آنجا تظاهرات ده و بیست‌هزار نفری برگزار می‌کند، آرزوی استبداد بعدی را دارد. اگر هم چنین چیزی در ایران به قدرت برسد، آدم «عادی این روزها» به احتمال زیاد زندگی در اروپا و آمریکا را ترجیح می‌دهد. من هنوز نتوانسته‌ام در جو هیجانی این روزها حتی توجه یک نفر از این آدم‌های «عادی این روزها» را به این انبوه تناقض آشکار و فاحش و به این رفتار دور از اخلاق جلب کنم.

آدم «عادی این روزها» کف بر لبان به مخالف خود می‌گوید: مردم ایران رهبر خود را انتخاب کرده‌اند. وقتی می‌گویی در کدام انتخابات؟ می‌گوید مگر کوری و هزارهزار مردم کف خیابان را نمی‌بینی؟ همین یعنی انتخاب! وقتی رضا پهلوی می‌آید و می‌گوید به من تنها بگویید رضا پهلوی و لقب کینگ را نگویید، وقتی به آدم «عادی این روزها» در بروکسل می‌گویی رضا پهلوی بارها گفته که برایش جمهوری بهترین شکل حکومت در ایران است، با خشم می‌گوید: غلط کرده گفته، مگه با اونه؟

در این روزها چند بار در اینجا و آنجا به گونه‌ای نیمه‌شوخی می‌گفتم: این نسل موهوم ۵۷ای که آدم‌های «عادی این روزها» ساخته‌اند و به خاطر سرنگونی شاه مورد ناسزا قرار داده‌اند، هزار بار از این‌هایی که این روزها در کف خیابان‌های خارج از ایران جولان می‌دهند، ملایم‌تر، منعطف‌تر و باادب‌تر بود. من یادم می‌آید که بی‌اخلاقی‌ترین کاری که در سال ۵۷ دیدم، چاپ عکس فرح پهلوی با بیکینی در کنار دریا در صفحه وسط یکی از روزنامه‌های سراسری بود و بر اساس درک آدم «عادی آن روزها» مثلاً نماد فساد بود. همان روزها این کار مورد انتقاد بسیاری بود که طرفدار انقلاب هم بودند. می‌گفتم این باید شوخی سرنوشت باشد که آن نسل ۵۷ای تربیت‌شده نظام شاهی بود و این آدم‌های «عادی این روزها» تربیت‌شده حکومت آخوندی. این تفاوت فرهنگی است و البته این‌ها ادعا هم دارند که می‌خواهند به دوران باشکوه سال‌های پیش از ۵۷ بازگردند!

سخنی که به گونه‌ای نیمه‌جدی و به عنوان شوخی سرنوشت بیان می‌کردم ناگهان با هانا آرنت و ابتذال شر ارتباط یافت.

انسانی که اندیشه و نقد را کنار می‌گذارد و یا هیچ‌گاه آن را نیاموخته است، به دنبال نجات‌دهنده می‌گردد که فرای تصورش و خدایگان است. او به دنبال رهبر و شاه، به دنبال امام زمان، به دنبال مرجع تقلید، به دنبال خدایگان اعلیحضرت همایونی می‌رود که هم ابتذال و روزمرگی او را تایید کند و هم به او راه نجات را نشان دهد. آن زمان است که آن یکی «شر»، کسی که می‌گفت وای به روز آن ملتی که من رهبرش باشم، امروز رهبر مسلمین جهان است، اما حقارتش نیز برجاست و هیچ‌گاه برطرف نشده است؛ در اعماق زمین مخفی شده و به یک دستورش آدم‌های «عادی این روزها» هزارهزار انسان را می‌کشند. به یک دستورش سال‌هاست آدم‌های «عادی این روزها» برای حکومت جنایت، پهپاد و موشک و سیستم فیلترینگ می‌سازند. سال‌هاست از هر تریبونی که شده می‌گوییم تخصص مسئولیت اجتماعی می‌آورد، شما تنها دستور اجرا نمی‌کنید بلکه مشاور و همکار جنایت هستید، گوش آدم‌های «عادی این روزها» بدهکار نیست.

در اینجاست که باز روح هانا آرنت به سراغمان آمده، یادمان می‌آورد که حکومت توتالیتر مردمان خودش را بار می‌آورد. آن‌ها چهره‌ای خون‌خوار و هیولاوار ندارند؛ چیزی که هانا آرنت وقتی پا به دادگاه آدولف آیشمن گذاشت، خیال می‌کرد. آن‌ها آدم‌های «عادی این روزها» هستند. تردید گام نخستین در دانش است و دانش نماد آزادی. وقتی انسان اندیشه و قدرت تردید را به کنار می‌نهد و یا هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌آموزد، می‌شود فرمان‌بردار و مطیع. تردید، اندیشه و خرد تعطیل، گوش و چشم بسته، دهان فراخ! می‌شود همان هیولاهایی که دستور اجرا می‌کنند و می‌توانند در دو روز ده‌ها هزار انسان بی‌دفاع را بکشند، می‌توانند کارهایی خارج از تصور انسان متمدن انجام دهند که این روزها از ایران می‌شنویم. همین آدم‌های «عادی این روزها»، بسیجی‌ها و جنایتکارانی هستند که روزْ آن کارها می‌کنند و سپس نزد خانواده خود می‌روند و با بچه‌هایشان روزگار می‌گذرانند.

جهالت و نادانی وقتی روزمره شود، وقتی آدم با آن‌ها حتی فخر هم بفروشد و با دانش و تردید، با آگاهی، اندیشه و تعقل دشمنی ورزد، آنگاه راه برای شر روزمره باز می‌شود. شر به بیان هانا آرنت وقتی خطرناک می‌شود که پیش‌پاافتاده شود، بشود امری عادی. این یکی چیزی را امضا می‌کند، آن یکی کاری را اجرا. فردا هم اگر دادگاهی تشکیل شود، آدم «عادی این روزها» تنها دستور مافوق خود را اجرا کرده است؛ او مامور است و معذور. اگر هم قصر در رفت و چیزی را یادش بیاوری، پاسخش از حالا روشن است: تو هم اگر در آن شرایط می‌بودی، همان کار را می‌کردی. آدم‌های «عادی این روزها» چون آدم‌های «عادی آن روزها» همیشه حق‌به‌جانب و بدون تردید هستند.

«انسانم آرزوست!»


نظر خوانندگان:


■ توجه شما به این موضوع مهم شایسته و بایسته است، ما دقیقا در چنین دورانی زندگی می‌کنیم که شر و نادانی رشدی خزنده و نامحسوس دارد و عادی سازی دروغ مکانیزم اصلی این کودتای ضد تمدنی است. شما حق مطلب را گفتید، من تنها به چند نمونه و تجربه دیگر اشاره می‌کنم: در همان بازه زمانی که سخنگوی ترامپ از “واقعیت آلترناتیو” سخن گفت، قتل روزنامه‌نگار سعودی آقای خاشقچی رخ داد، که دولت اردوغان بنا به تاکتیک‌های سیاسی آن روز کمک کرد به آشکار شدن این قتل فجیع، و جهان خبری و سیاسی آنچنان ملتهب شد که ترامپ هم مجبور شد تا حدودی از آن فاصله بگیرد. اما با عادی سازی کردن دروغ و تبه کاری در یک دهه گذشته جنایت سعودی‌ها نه تنها فراموش شده بلکه اگر امروز دوباره اتفاق بیافتد در صفحه اول هیچ روزنامه‌ای درج نخواهد شد.
نمونه دیگری که مظلومانه دفن شده و کسی از آن یادی هم نمی‌کند، جنبش آزادیخواهانه روسیه است. جنبشی که مافیای تبه کار روس بین ۱۰ تا ۲۰ سال پیش جرات خشونت‌ورزی حذفی در مقابل آن نداشت، پوتین با عادی‌سازی خشونت سیاسی تا حذف فیزیکی تمام رهبران و فعالان مدنی در روسیه پیش رفت و زمینه داخلی را برای تجاوز و نسل کشی در اوکراین آماده ساخت.
دهها بلکه صد ها نمونه و روند دیگر در سطح جهان و منطقه به منزله زنگ خطر فجایع بزرگتر و تاریخ ساز در آینده است. عادی سازی خشونت و قلدری تا آنجا پیش رفته که در فروم‌های راست افراطی اروپایی پیش پا افتاده‌ترین شوخی‌ها این سوال است که فکر می‌کنید بهترین نقطه برای اصابت اولین موشک هسته‌ای کدام است؟ پیکادلی، ورسای، یا وست مینستر؟
با احترام، پیروز


■ آقای تجلی‌مهر عزیز، متاسفانه حق با شماست. من منظور شما را از «آدم‌های عادی این روزها» می‌فهمم، اما وقتی «پروفسور دکتر ش. خ. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بین‌الملل» در مصاحبه‌اش دست برسینه می‌گذارد و می‌گوید: «من افتخار می‌کنم که طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستم»، و ناراحت است که بنا به میل خود نمی تواند بگوید «رضا شاه دوم» یا «پروفسور دکتر ش. س. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بین‌الملل» در ردیف اول سخنرانی «شاهزاده...» می نشیند و ازش نمی‌پرسد که آیا او حمله هوادارانش را با اسپری فلفل‌ به هر که نگوید «ملا چپی مجاهد...» یا مشت‌های گره کرده شاهین نجفی را که با عینک و کت چرمی سیاه پشت تریبون می‌گوید: «اگر کسی صحبت از دموکراسی و اتحاد و همبستگی کرد، فقط جاوید شاه» را تایید می‌کند.
من نامه پزشکان و پروفسورهای و... بنام آلمانی را در دیوارهای اردوگاه کار اجباری داخائو که درست چسبیده به اتاق گاز و کوره آدم‌سوزی را به چشم دیده‌ام که از «پیشوا» که به درخواست آن‌ها برای شرکت در آزمایش احساس جنسی آوارگان یهودی در آب بیست سی درجه زیر صفر یا کندن پوست یهودی‌های دارای پوست سفیدتر برای آباژورهای سران نازی، پاسخ مثبت داده است، تشکر کرده‌اند، اما هنوزهم از «روز مرگی و پیش پا افتادگی شر» پیش این «پروفسورها و آکادمیک» های وطنی در شگفتم.
چندی پیش یه همسرم گفتم: «کلاه ما پس معرکه ست» همسرم گفت: «ما اصلا کلاه نداریم!»
با تاسف و شگفتی فراوان سعید سلامی




نظر شما درباره این مقاله:








دفاع از کرامت انسانی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 22:24

دفاع از کرامت انسانی


کورش استکی

آنچه پس از اظهارات اخیر گلشیفته فراهانی رخ داد و به موجی از حملات سازمان‌یافته، توهین‌های جنسی و خشونت کلامی از سوی بخشی از جریان سلطنت‌طلب انجامید، صرفاً یک واکنش احساسی یا اختلاف نظر سیاسی نیست. این رخداد را باید نشانه‌ای جدی از یک بحران عمیق‌تر در فرهنگ سیاسی برخی نیروهایی دانست که خود را آلترناتیو آینده ایران معرفی می‌کنند. بحرانی که در آن، حذف و تحقیر جای گفت‌وگو و خشونت زبانی جای نقد عقلانی را گرفته است.

توهین جنسی در این حملات نه امری اتفاقی است و نه حاشیه‌ای. این نوع زبان، ابزار شناخته‌شده اعمال قدرت و سرکوب است. ابزاری برای بی‌اعتبار کردن فرد، و شکستن شخصیت او و ارسال پیامی هشدارآمیز به دیگران. زمانی که به‌جای پاسخ‌دادن به محتوا و استدلال، بدن، جنسیت و حیثیت انسانی هدف قرار می‌گیرد، در واقع با نوعی مجازات نمادین مواجه‌ایم. پیام چنین رفتاری روشن است آزادی بیان تنها تا جایی پذیرفته می‌شود که با روایت مسلط این جریان تعارض نداشته باشد.

در همین نقطه است که می‌توان صدای پای فاشیسم را شنید. فاشیسم همیشه با سرکوب عریان و قدرت رسمی آغاز نمی‌شود. اغلب با کلام و جملات نامتعارف شروع می‌شود. از برچسب‌زدن و دشمن‌سازی و مشروع جلوه‌دادن تحقیر و نفرت. وقتی یک جریان سیاسی، مخالف را نه رقیب فکری بلکه دشمنی می‌بیند که باید انرا خرد و بی‌اعتبار کرد تا به حاشیه و سکوت هدایت شود ، عملاً وارد منطق فاشیستی شده است، حتی اگر در ظاهر از آزادی، دموکراسی و نجات کشور سخن بگوید.

خطرناک‌تر از خودِ این حملات، عادی‌سازی آن‌هاست. هنگامی که توهین جنسی، تهدید و هتاکی با عناوینی مانند واکنش طبیعی،غیرت سیاسی یا دفاع از ارزش‌ها توجیه می‌شود، مرزهای اخلاقی جامعه به‌تدریج فرسوده می‌شوند. خشونت زبانی در چنین فضایی نه‌تنها محکوم نمی‌شود، بلکه به نشانه وفاداری سیاسی تبدیل می‌گردد. این همان نقطه‌ای است که سیاست از عرصه گفت‌وگو خارج و به میدان حذف بدل می‌شود.

تناقض آشکار در این ماجرا آنجاست که بسیاری از عاملان و مروجان این نوع توهین‌ها، خود سال‌هاست در کشورهای دموکراتیک زندگی می‌کنند، در همان فضاها رشد یافته‌اند و از آزادی بیان، امنیت حقوقی و امکان نقد قدرت بهره‌مند بوده‌اند. با این حال، در عمل کمترین تحملی نسبت به صدای مخالف نشان نمی‌دهند. این واقعیت نشان می‌دهد که دموکراسی صرفاً یک جغرافیا یا مجموعه‌ای از نهادها نیست، بلکه یک فرهنگ و منش است و بدون درونی‌شدن این فرهنگ، زندگی در جوامع آزاد نیز مانع بازتولید رفتارهای اقتدارگرایانه نمی‌شود.

این تناقض پرسشی جدی پیش روی جامعه می‌گذارد: جریانی که حتی در شرایط آزادی، صدای منتقد را با توهین و خشونت پاسخ می‌دهد، اگر روزی به قدرت برسد، چه نسبتی با آزادی، حقوق شهروندی و کرامت انسانی خواهد داشت؟ زبان امروز، پیش‌نویس رفتار فرداست. فاشیسم می‌تواند دقیقاً در دل دموکراسی‌ها نیز رشد کند، اگر آزادی فقط برای خودی‌ها معنا داشته باشد و نه به‌عنوان حقی همگانی.

از منظر اجتماعی، این نوع حملات پیامدهایی فراتر از یک فرد دارد. وقتی زنی به‌دلیل اظهارنظر سیاسی آماج توهین جنسی قرار می‌گیرد، پیام روشنی به همه زنان و به همه صداهای مستقل مخابره می‌کند. هزینه سخن گفتن می‌تواند تخریب شخصیت و ناامنی روانی باشد. این مکانیسم، جامعه را به سمت سکوت، خودسانسوری و انفعال سوق می‌دهد؛ همان هدفی که هر ساختار اقتدارگرا در پی آن است.

جامعه‌ای که در پی رهایی از استبداد است، نمی‌تواند هم‌زمان ابزارهای استبدادی را بازتولید کند و انتظار آینده‌ای آزاد داشته باشد. نقد تند و مخالفت جدی بخشی از سیاست است، اما عبور از مرز کرامت انسانی، هرگز قابل توجیه نیست. اگر قرار است آینده‌ای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید از همین امروز، در زبان، در رفتار و در نحوه مواجهه با مخالف شکل بگیرد.

سکوت در برابر چنین خشونتی بی‌طرفی نیست؛ مشارکت در عادی‌سازی آن است. دفاع از کرامت انسانی دفاع از یک فرد خاص یا یک موضع سیاسی مشخص نیست، بلکه دفاع از حداقلی‌ترین ارزش‌هایی است که بدون آن‌ها، هیچ پروژه سیاسی‌ با هر نام و شعاری نمی‌تواند مدعی آزادی و رهایی باشد. اگر نتوانیم صدای مخالف را تحمل کنیم، تفاوت ما با آنچه نقدش می‌کنیم، صرفاً در جایگاه قدرت خواهد بود، نه در ماهیت رفتار.

۵ فوریه ۲۰۲۶


نظر خوانندگان:


■ درود بر شما کورش استکی گرامی هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
پیش‌زمینه‌های شکل‌گیری نگرش‌های فاشیستی و حذفی در میان اپوزیسیونی که خود تحت سلطه استبداد بوده است، پدیده‌ای پیچیده است که روان‌شناسان سیاسی و جامعه‌شناسان آن را «بازتولید استبداد» می‌نامند. ریشه‌های این رفتار را می‌توان در موارد زیر جستجو کرد:
۱. درونی‌سازی فرهنگ استبدادی (میراث روانی سرکوب!) وقتی یک اپوزیسیون دهه‌ها در فضای انسداد سیاسی رشد می‌کند، به ناچار ابزارهای مبارزه و زبان سیاسی خود را از «نظام حاکم» الگوبرداری می‌کند. در این حالت، مخالفِ استبداد، خود به نسخه‌ی معکوسِ حاکم تبدیل می‌شود؛ یعنی همان روش‌های حذفی، برچسب‌زنی و مطلق‌گرایی را علیه رقبای خود به کار می‌برد.
۲. فقدان تجربه زیسته در دموکراسی! اپوزیسیونی که طعم تکثرگرایی و سازش را نچشیده باشد، سیاست را یک «بازی با حاصل‌جمع صفر» می‌بیند. در این نگرش، پیروزی یک گروه لزوماً به معنای نابودی گروه دیگر است. به همین دلیل، «دیگری» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «دشمن وجودی» تلقی می‌شود که باید حذف شود.
۳. تقدس‌گرایی و کیش شخصیت! در فضاهای غیردموکراتیک، تمایل به جایگزینی «بُت» قبلی با یک «پیشوای» جدید بسیار بالاست. نگرش فاشیستی زمانی شکل می‌گیرد که یک جریان سیاسی، رهبر یا ایدئولوژی خود را تنها راه نجات و «حقیقت مطلق» می‌پندارد. هرگونه نقد یا مخالفت با این نمادها، به عنوان خیانت یا دشمنی با خلق تعبیر شده و راه را برای سیاست حذفی باز می‌کند.
۴. ناسیونالیسم افراطی یا بنیادگرایی هویت‌محور ! بسیاری از جریان‌های فاشیستی در میان اپوزیسیون، بر پایه «هویت‌های سخت» (نژاد، زبان یا مذهب خاص) شکل می‌گیرند. آن‌ها با تعریف یک «ما»ی برتر و اصیل، تمام کسانی را که در این قالب نمی‌گنجند، «غیر» نامیده و حقوق شهروندی آن‌ها را در آینده نادیده می‌گیرند.
۵. تروما و خشم انباشته! تجربه زندان، شکنجه و تبعیض، خشمی عمیق در میان مبارزان ایجاد می‌کند. اگر این خشم با آموزش‌های دموکراتیک مهار نشود، در زمان قدرت گرفتن به «انتقام‌جویی» تغییر شکل می‌دهد. در این وضعیت، عدالت با انتقام اشتباه گرفته می‌شود و شعار «هر که با ما نیست، بر ماست» حاکم می‌گردد.
۶. ساختار تشکیلاتیِ سلسله‌مراتبی و بسته ! بسیاری از گروه‌های اپوزیسیون غیردموکراتیک، ساختاری شبیه به فرقه‌ها دارند. در این ساختارها، پرسشگری سرکوب می‌شود و وفاداری مطلق جایگزین تخصص و تفکر انتقادی می‌گردد. این محیط، بهترین بستر برای رشد تفکرات فاشیستی و حذف فیزیکی یا معنوی منتقدان داخلی و خارجی است.
نتیجه‌گیری: شکل‌گیری نگرش حذفی در اپوزیسیون، نشان‌دهنده آن است که استبداد تنها یک سیستم سیاسی نیست، بلکه یک «فرهنگ» است که حتی در ذهن مخالفانش نیز رسوخ می‌کند. برای عبور از این وضعیت، پذیرش حق ناحق بودن برای مخالف و اولویت دادن به حقوق بشر بر منافع جناحی تنها راه گریز است.
سپاس - آشنا


■ گلشیفته هنرمندیست که همه ایرانیان و ایران دوستان خود را در درخشش بین‌المللی وی سهیم می‌دانند. توهین بزدلانه زبانی به او در حقیقت توهین به تمامی ایرانیان فرهیخته و بویژه به تمام زنان آزادیخواه کشورمان است. شیوه حمله به گلشیفته تازگی ندارد و از همان آغاز جمهور اسلامی این فرهنگ دون مایه از طرف مبلغین و هوراکشان رژیم دنبال شده است. چیزی که تازگی دارد بکار گیری همین شیوه‌ها به اسم آقای رضا پهلوی است. در ۸-۷ سالی که من سخنان و پیام‌های آقای پهلوی را دنبال کرده‌ام ایشان را انسانی آزادمنش یافتم که تمایز ماهیتی با رهبران پوپولیست دارد، رهبرانی که نه تنها از توهین و حمله شخصی ابایی ندارند بلکه بصورت ابزاری از چنین برخوردهایی استفاده می‌کنند. هم اکنون آقای پهلوی فرصت خوبی دارند که خود را از این رویکرد فاشیستی و خشن مبرا کنند، ایشان در نظر داشته باشند که حمایت افراد و گروههای آزادیخواه و سکولار از وی با تضمین مادام‌العمر همراه نیست.
با احترام ، پیروز


■ این لات و لوتها دارند تمرین پاسدار شدن می‌کنند و اولین کسانی خواهند بود که در کمیته و دستگاه امنیتی جدید جا خوش خواهند کرد اگر به قدرت برسند. برخورد هم‌سرشت سروش دباغ مسلمان و این جماعت مخالف رژیم اسلامی به خانم فراهانی نشاندهنده آبشخور مشترکی ست. عدم مرز بندی با این جماعت و مماشات و تحمل آنان تحت عنوان هوادار از طرف آقای پهلوی، سخنانش را در رابطه با دموکراسی و کرامت انسانی بی‌معنی و باور ناپذیر می‌کند. یک عذر خواهی از خانم فراهانی از طرف جناب رضا پهلوی نشانه و علامت درستی به همه خواهد بود.
با احترام سالاری


■ برای بررسی دقیق‌تر این موضوع، پیش از ورود به مصداق مورد بحث، ناگزیر باید به چند نکته‌ی بنیادین اشاره کرد، بی‌آنکه در این مجال به ریشه‌ها و علل شکل‌گیری آن‌ها پرداخته شود.
نخست، جامعه‌ی ما جامعه‌ای متکثر و چندپاره است؛ جامعه‌ای که حتی در مواجهه با مسائل ساده و روزمره نیز در دستیابی به تفاهم و اجماع با دشواری روبه‌ روست. یکی از مصادیق روشن این وضعیت، فقدان یک اپوزیسیون منسجم پس از چهل‌وهفت سال است. دوم، در حوزه‌ی اخلاق و رفتار اجتماعی, به‌ویژه در نتیجه‌ی ساختارهای حاکم بر نظام آموزشی و گفتمان رسمی، با کاستی‌های جدی مواجه‌ایم. حکومتی خشن و پرخاشگر، ناگزیر مردمی و فرهنگی متناسب با خود بازتولید می‌کند:
«حال متکلم از کلامش پیداست؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست.» این وضعیت در کاهش تحمل اجتماعی، افزایش تنش‌های فردی و جمعی، و شکاف میان ادعا و عمل به‌روشنی قابل مشاهده است.
سوم، ویژگی‌هایی چون خودمحوری، خودرأیی، غلبه‌ی الگوهای مردسالارانه، گرایش‌های اقتدارگرایانه و ضعف فرهنگ گفت‌وگو، در بخش قابل‌توجهی از ساختار اجتماعی ما ریشه دوانده است.
پرداختن به هر یک از این مسائل، نیازمند زمان، برنامه‌ریزی بلندمدت، پژوهش مستمر و فعالیت‌های عمیق تربیتی و فرهنگی است. با این مقدمه، می‌توان به بحث اصلی بازگشت. اصل بنیادین آن است که هر فردی باید بتواند نظر و عقیده‌ی خود را بدون ترس و نگرانی بیان کند. آزادی بیان زمانی معنا دارد که امکان طرح دیدگاه‌های متفاوت، حتی دیدگاه‌های نامقبول یا مخالف، بدون هراس از حذف، تحقیر یا خشونت کلامی فراهم باشد. مقبول یا نامقبول بودن یک نظر، هرگز مجوز تخریب گوینده‌ی آن نیست.
از این‌رو، مسئله‌ی اصلی نه شخصِ گوینده، بلکه شیوه‌ی مواجهه با «اختلاف نظر» است. ممکن است من با بخش قابل‌توجهی از دیدگاه‌های خانم گلشیفته فراهانی موافق نباشم، اما مسئله‌ی اصلی نه خودِ مخالفت، بلکه چارچوب و آداب بیان آن است. فحاشی و بی‌ ادبی نه پدیده‌ای تازه‌اند و نه محدود به یک جریان فکری خاص؛ فروکاستن آن به یک اردوگاه سیاسی، بیش از آن‌که تحلیلی دقیق باشد، ساده‌سازی مسئله‌ای پیچیده و نادیده‌انگاری همان نکات بنیادینی است که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد.
با این حال، نمی‌توان از مسئولیت اجتماعی ناشی از شهرت چشم پوشید. چهره‌های شناخته‌شده، همچون هر فرد دیگری، در بیان دیدگاه‌های خود آزادند، اما آزادی بیان بی‌مسئولیتی نمی‌آورد. شهرت صرفاً امتیاز نیست؛ بار پیامدهای اجتماعی گفتار را نیز بر دوش می‌کشد. از این منظر، بخشی از فضای پرتنش پس از هر اظهارنظر، ناگزیر به خودِ گفتار بازمی‌گردد.
خانم گلشیفته فراهانی، حال که آگاهانه پا به چنین آبِ گل‌آلودی گذاشته‌اند، ناگزیرند چند پرسش اساسی را با خود مرور کنند:
آیا با تمامی ابعاد این مسئله آشنایی دارند؟
آیا از حساسیت عمیق آن نزد بخش بزرگی از جامعه‌ی ایران آگاه‌اند؟
و آیا در چنین فضای ملتهبی، آمادگی پذیرش پیامدهای قابل‌پیش‌بینی سخنان خود را دارند؟
ایشان پیش‌تر نیز با کنش‌هایی آگاهانه, از جمله نمایش بدن برهنه, خود را در معرض شدیدترین فحاشی‌ها و بی‌حرمتی‌ها قرار داده‌اند. ساده‌ لوحانه است اگر تصور شود این‌ بار ناآگاهانه مقابل دوربین نشسته‌اند. چه‌بسا این نیز شکلی دیگر از بازتولید و تثبیت شهرت بوده باشد. اگر کسی تصمیم بگیرد کتاب مقدسی را در کراچی یا اسلام‌آباد به آتش بکشد، آیا پیش از آن‌که خود در خشم جمعی بسوزد، نباید «بدحادثه» را پیش از هر چیز به فقدان حکمت و درایت خود نسبت دهد؟
البته تأکید می‌کنم، این سخن به هیچ وجه مشروعیت بخشیدن به توهین یا خشونت علیه فرد نیست؛ بلکه هدف، برجسته کردن اهمیت مسئولیت فرد در برابر پیامدهای اقدامات خود است. در عین حال، طرح آگاهانه چنین موضوعاتی در این شرایط خطیر، با نتایجی که از پیش قابل‌پیش‌بینی است و ناخواسته به اعتبار جمهوری جور و جهل اسلامی می‌افزاید، نه یک ضرورت، بلکه انحراف از اولویت است؛ و اگر عمدی نباشد، دست‌کم نشانه‌ای از ساده‌لوحی سیاسی است.
در ادامه، این پرسش مطرح می‌شود که چرا آقای رضا پهلوی باید پاسخ‌ گوی هر رفتار نابخردانه‌ای باشد که اساساً مشخص نیست از سوی چه فرد یا گروهی صورت گرفته است. کار به جایی رسیده که برخی به‌صورت آمرانه انتظار دارند هر جا خلافی رخ می‌دهد، آقای پهلوی در پی رفع‌ و رجوع آن برآیند؛ بی‌آنکه به اهمیت نقش ایشان به‌عنوان سرمایه‌ای ملی برای گذار از این شرایط خطیر توجه کنند.
اگر سرپرست یک تیم فوتبال در قبال رفتار ناپسند بازیکنان یا هواداران رسمی تیم خود پاسخ‌گوست، این مسئولیت را نمی‌توان به حملات گروهی آشوبگر و فاقد هویت مشخص در بیرون از میدان تعمیم داد. ایشان بارها و به‌صراحت چنین رفتارهای زشت و ضد اخلاقی را محکوم کرده‌اند. اندکی انصاف نیز بخشی از گفت‌وگوی سالم است.
من صریح و بی‌تعارف به این باور رسیده‌ام که در چنین وضعیت خطیر و بی‌سابقه‌ای، هر نوشته، مقاله و مداخله‌ی فکری که امروز منتشر می‌شود، اگر در خدمت افشا، زیر کشیدن و واداشتن جمهوری اسلامی به پاسخ‌گویی در برابر کشتارها و فجایع نزدیک به نیم قرن نباشد، عملاً به انحراف از مسئله‌ی اصلی دامن می‌زند.
در زمانی که ماشین سرکوب بی‌وقفه می‌کشد، زندانی می‌کند و دروغ می‌گوید، پراکندن تمرکز جامعه بر حاشیه‌ها، حتی اگر در پوشش دغدغه‌های اخلاقی یا آینده‌نگرانه عرضه شود، نه کمک به آزادی، که اتلاف انرژی و تعویق مواجهه با منبع اصلی جنایت است. واقعیت آن است که ما سال‌ها با جامعه‌ای مبتنی بر تساهل و گفت‌وگو فاصله داریم؛ و نکته‌ی محوری این نوشته، صرفاً طرح پرسش «اولویت‌ها» ست.
در نهایت، شما از «شنیدن صدای پای فاشیسم» سخن گفته‌اید.
این، در بهترین حالت، بازی با کلمات است: غفلت از فاشیسم عریان، جاری و بالفعلِ امروز، و پناه بردن به فاشیسمی خیالی که هنوز نه قدرتی دارد و نه قربانی گرفته است. اما پرسش اساسی آن است که در شرایطی که جمهوری ولاییِ مستقر همچنان به سرکوب سیستماتیک، کشتار، شکنجه و زندان ادامه می‌دهد و پاسخ‌گوی هیچ نهاد معتبر حقوق بشری نیست، چنین مباحثی تا چه اندازه در اولویت قرار دارند؟
آیا تمرکز افراطی بر خطرهایی که هنوز تحقق نیافته‌اند، ما را از مسئله‌ی بنیادین منحرف نمی‌کند؟
آیا شایسته‌تر نیست که انرژی، ظرفیت و سرمایه‌ی فکری و اجتماعی خود را پیش از هر چیز صرف چگونگی و جهت براندازی این ساختار سرکوبگر کنیم، به‌جای آن‌که توان خود را صرف واکنش به فحاشی‌ها و رفتارهای گروه‌هایی با هویت نامشخص کنیم؛ گروه‌هایی که در فردای یک ایران آزاد، به‌سادگی می‌توان با سازوکارهای قانونی و مدنی مهارشان کرد؟
«خانه از پای‌بست ویران است، خواجه در فکر نقش ایوان است.»
به‌قولی، ترس از آینده، وامی است که هرگز نگرفته‌ایم، اما سال‌هاست بهره‌اش را می‌پردازیم. بخشی از گفتمان‌های مبتنی بر ترس‌افکنی، ناخواسته ذهن و انرژی جامعه را از بحران اصلی منحرف می‌کنند. در این میان، وقتی رسانه‌های وابسته به ساختار قدرت، برای نمونه سایت‌هایی چون تابناک، وابسته به یکی از مهره‌های فاسد نظام، از اظهارات خانم فراهانی ابراز خرسندی می‌کنند، آیا نباید لحظه‌ای درنگ کرد؟ آیا حساسیت نسبت به هم‌راستایی ناخواسته با روایت‌های مشکوک، خود بخشی از مسئولیت روشنفکری نیست؟
شهرام


■ شهرام گرامی، اکثر مطالبی که بیان کردید منطقی ست, و به همین دلیل فکر میکنم که آقای پهلوی با فاصله گذاری خود با این رفتارها و برخورد مشخص و قاطع با این جماعت که خود را به او نسبت می‌دهند، وظیفه دارد مکررا تفاوت افکار و عقاید و منش خود با آنان را گوشزد کند و بدین وسیله خواهان طرد آنان از تشکل‌ها و گردهمایی‌های منصوب به خود باشد. در واقع هر سرمایه اجتماعی موظف است در مقابل آدمکشان حکومت اسلامی از حیثیت خویش دفاع کند. برخوردهای آگاهانه با گروه‌های فشار و افشای آنان در مبارزه پیش رو هر چند امری فرعی ولی ضروریست. این رفتارهای ناپسند در بسیاری از گردهمایی‌ها و شعارهای پادشاهی خواهان هم هست که همه شاهدش هستیم. بی‌توجهی هسته مرکزی این جریان سیاسی به این نوع رفتارها و گفتارها نشانه خوبی برای جلب اعتماد سایر شخصیت‌ها و گروه‌های دیگر نخواهد بود. بی‌شک اظهارات شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری هم باید به نحوی باشد که امکان بهره برداری حاکمیت از آن را تا حد امکان ناممکن کند. تمرین دموکراسی هیچ وقت زود نیست، پروسه‌ای ست که باید مدام به آن پرداخت و ارجاع آن به آینده و فرعی کردنش امریست مخاطره آمیز.
با احترام سالاری


■ آقای شهرام
من با کلیت مقدمهٔ نوشتهٔ شما موافقم، اما در بخش نتیجه‌گیری و در نحوهٔ کاربرد مصادیق، با آن هم‌داستان نیستم. به‌ویژه آنکه به نظر می‌رسد گفته‌های خانم گلشیفته فراهانی به‌صورت مستقیم نقل و سپس به‌طور مستقل نقد نشده، بلکه تمرکز اصلی متن بر ارائهٔ دلایل ضمنی برای واکنش‌ها و حملات علیه او قرار گرفته است. از این منظر، نوشته بیش از آنکه تحلیلی از مواضع او باشد، به نوعی ساده‌سازی چارچوب گفتار و کردار اطرافیانِ آقای رضا پهلوی شباهت پیدا می‌کند.
در چنین شرایطی این پرسش مطرح می‌شود که آیا شایسته نیست همان معیارهای پرسشگری و سنجش انتقادی که دربارهٔ خانم فراهانی به کار رفته، دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود؟ آیا او از پاسخ‌گویی نسبت به پیامدهای فراخوان‌هایش مستثنا تلقی می‌شود؟ مسئله در اینجا نه پرداختن به سایر رفتارهای پیرامونی، بلکه تمرکز مشخص بر فراخوان‌هایی است که می‌تواند مخاطبان را به مواجهه‌ای پرهزینه و نابرابر با دستگاه سرکوب سوق دهد.
اگر قرار است تنها یکی از آن پرسش‌ها مطرح شود، می‌توان آن را چنین صورت‌بندی کرد: آیا فراخوان به کنش‌هایی که مستلزم هزینه‌های انسانی سنگین است، بدون تضمین‌های عملی برای کاهش این هزینه‌ها یا بدون شفاف‌سازی درباره حدود و امکانات حمایت بیرونی، با مسئولیت اخلاقی کنش سیاسی سازگار است یا نه؟
در نهایت، اگر جنبش مردم ایران صرفاً به جابه‌جایی چهره‌های سیاسی فروکاسته شود و حساسیت اخلاقی خود را از دست بدهد، بعید است به دستاوردی پایدار بینجامد؛ مگر آنکه هم‌زمان با دگرگونی‌های نهادی، فرهنگ سیاسیِ مبتنی بر اطاعت بی‌چون‌وچرا و ولایت‌پذیری نیز به چالش کشیده شود و جای خود را به مسئولیت‌پذیری، پرسشگری عمومی و اخلاق سیاسی بدهد.
سلمان گرگانی


■ جناب آقای کورش استکی، اول از همه باید بگویم که از خواندن مقاله شما بیش از اندازه لذت بردم، و به عنوان یک ایرانی از شما ممنونم که در این وضیعت سیاسی که جو بیش از اندازه مسموم و آلوده می‌باشد، این مقاله را نوشتید. کاشکی مسئولان عزیز و محترم ایران امروز بتوانند این مقاله را برای چند هفته در صفحه اول ایران امروز بگذارند. اگر پیشنهاد من باعث هزینه برای ایران امروز بشود، من حاضرم شخصا این هزینه را متقبل بشوم.
دوباره ممنونم رضا


■ با تشکر از آقایان سالاری و گرگانی که نظرات خود را ابراز داشتند.
به‌ باور من، تمرکز اصلی نوشته‌ی آقای استکی نه نقد یا داوری درباره‌ی گفته‌های خانم فراهانی است و نه سنجش درستی یا نادرستی آن‌ها؛ بلکه محکومیت توهین‌های جنسیت‌زده و خشونت کلامی است، که به زعم ایشان، از سوی جریان سلطنت‌طلب متوجه او شده است. حتی اگر بخشی از گفته‌های ایشان محل اختلاف باشد، هیچ اختلاف نظری مجوز هتاکی، تهدید یا حذف نمادین نیست. موضوع اصلی، واکنش‌های خشونت‌بار، تحقیرآمیز و تهدیدآلود به سخنان یک هنرمند است؛ پیش از هر تحلیل سیاسی، این یک مسئلهٔ اخلاقی و مدنی است. اصل بحث، دفاع از حق بیان در امنیت و آسایش است، بی‌آنکه فرد آماج نفرت و تخریب شود. نباید این موج هتاکی را به‌سادگی به یک جریان سیاسی نسبت داد.
تجربه‌های مستند نشان می‌دهد شبکه‌های گسترده‌ای از حساب‌های کاربری جعلی، به‌ویژه با منشأ جمهوری اسلامی، به‌طور سازمان‌یافته فعال‌اند و مأموریتشان باز تولید نفرت، خشونت کلامی و استفاده از الفاظ مستهجن است.
در جریان همه‌پرسی استقلال اسکاتلند، هزاران حساب جعلی خود را اسکاتلندی معرفی می‌کردند و پس از قطع اینترنت در ایران از کار افتادند؛ این الگو از سال ۲۰۱۸ توسط دانشگاه کلمسون مستند شده است.
طرح این پرسش که آیا همان معیارهای انتقادی نباید دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود، پرسشی کاملاً مشروع است؛ به‌ویژه که ایشان هم فراخوان داده و هم در موقعیت بسیج سیاسی قرار دارد. نقد فراخوان‌ها، هزینه‌های انسانی آن‌ها و مسئولیت اخلاقی کنشگران، بحثی مهم و ضروری است؛ اما موضوع این مقاله این نیست.
مسئله اصلی این است که آیا نقد، جای خود را به تخریب داده است یا نه. وقتی واکنش به یک عقیده و نظر به تهدید، توهین و حذف نمادین منجر می‌شود، دیگر با پرسشگری انتقادی روبه‌رو نیستیم، بلکه با همان فرهنگ اطاعت و طرد مواجه‌ایم که سال‌ها جامعهٔ ایران را فرسوده کرده است. اگر یکی از مشاوران نزدیک آقای رضا پهلوی بودم، ایشان را به حفظ و رعایت موضع رسمی‌اش دربارهٔ هتاکی و بی‌حرمتی و ادامهٔ کمپینی پاک، مثبت و اخلاق‌ محور تشویق می‌کردم؛ مسیری که خود به اهمیت آن آگاه است.
حتی اگر افراد به دلیل دشمنی شخصی به فحاشی و خشونت کلامی و جنسی روی آورند، پاسخ آن نه تسویه‌ حساب سیاسی، بلکه یک کار گستردهٔ آموزشی و تربیتی در ایران آینده است؛ تا زخم‌های رژیم جور، جهل و دروغ از پیکرهٔ جامعه زدوده شود. نگاه به فیلم‌ها و سریال‌های صدا و سیما کافی است تا منبع بسیاری از بدآموزی‌ها و خشونت‌ها را دید. سعدی می‌گوید:
«دست تعدّی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سِنتِ جاهلان است؛ که چون به دلیل از خصم فرو مانند، سلسله‌ی خصومت بجنبانند.» تهذیب اخلاق «سِنتِ جاهلان» و تعدیل احوال آنان، یکی از پروژه‌های لازم الاجرا برای هر دولتی در ایران آینده خواهد بود. نکتهٔ پایانی، اولویت‌هاست: همفکری، همیاری و تمرکز بر دردهای واقعی مردم؛ از امید دادن به جامعه تا رسیدگی به خانواده‌های مجروح و مصدوم و ایجاد راه‌های مطمئن برای رساندن صدای مردم در بند ایران به ارگان‌های جهانی حقوق بشری. وقتی می‌شنوم خانواده‌هایی در ایران، عزیزان زخمی خود را به جای بردن به بیمارستان، در منزل پنهان کرده‌اند تا از زجر و آزار بیشتر دژخیمان در امان بمانند، مصمم‌تر می‌شوم بر اولویت‌ها پافشاری کنم.
به گفتهٔ عیسی مسیح: «برای هر کاری وقتی هست و برای هر فعالیتی فصلی زیر آسمان‌ها مقرر است.» امروز، فصل اتحاد و تشریک مساعی برای نجات ایران است.
جانتان خوش شهرام


■ روی سخنم با جنابان استکی و سالاری و پیروز و نویسنگانی در این ردیف است.
دو نکته را نه تنها شما دوستان که بسیاری از نویسندگان بیرون از کشور در باره اوضاع امروز ایران مد نظر قرار نمی دهند. شما گرامیان خشم مردم را در بیرون از کشور نسبت به امثال خانم گلشیفته و دیگرانی همچون ایشان ملاحظه می‌کنید، ولی دقت نمی‌کنید این خشم و خروش واکنش عصبانیت میلیون ها ایرانی درون کشور است که به بیرون کمانه می‌کند. بدون تردید هم میهنان ما که درون ایران هستند و برای نجات خود لحظه شماری می کنند تا رهبران پرقدرت خارجی به هر شکلی شده آن ها را از دست رژیم اسلامی نجات دهند، بیشتر از ما خارج گودنشین ها ناراحت می شوند اگر کسانی در بیرون از کشور نظر شخصی خود را بگونه‌ای پشت میکرفون‌های معتبر خارجی ابراز کند یا در رسانه‌هایشان بنویسد که برخلاف میل اکثریت ملت درون ایران باشد و طبیعی است خشمگین شده و عصبانیت آن‌ها به بیرون از کشور انعکاس سریع پیدا می کند و کل ماجرا را تنها به بخشی از جامعه بیرون از کشور (که تندروی آن‌ها مطلقا پذیرفتنی نیست) مربوط نکنید. این‌ها راوی سخنان مردم عصبانی درون ایران هستند.
دومین نکته که بسیار مهم است و یک کتاب در باره‌اش می‌توان نوشت و هیچ کس ننوشته، ستمی است که پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بدست بخشی از انقلابیون و مردمانی که امروز پنجاه و هفتی‌ها نام گرفته‌اند بر سر بسیاری از پادشاهی خواهان آمد، و ۴۷ سال این ماجرا به اشکال گوناگون ادامه یافت از اعدام دیوانه‌وار روزهای نخست گرفته تا به هم اکنون و سال‌ها زندانی شدن بدون کوچکترین گناه (یک نمونه بارزش خانم خانه‌داری مانند خانم سپهری است که همه گروهها را به مرخصی می‌فرستند جز خانم سپهری پادشاهی خواه را!) تا بیکار شدن و پاکسازی آن‌ها از ارتش گرفته تا معلمان و اساتید دانشگاهها و بسیاری از کارگران و سرپرستان شرکت نفت که به زور همراه ملت شده بودند و مصادره اموال و قطع حقوق و... حالا پس از ۴۷ سال فرزندان آن‌ها همراه فرزندان همان نسل انقلابی همه متفق‌القول افکار رضا پهلوی را به افکار خود نزدیکتر دانسته به او پیوسته و تعداد اندکی از آنها با تهاجم زبانی مشکل آفرینی می کنند. شخص رضا پهلوی هم بیشتر از این که بارها و بارها گفته این‌ها از ما نیستند و کسی که طرفدار من است باید مانند من بیندیشد و رفتار کند راه چاره دیگری برای مقابله با آن ها ندارد. و شما هم میهنان جمهوری خواه نباید ۴۷ سال فشار بر پادشاهی‌خواهان را از یاد ببرید. زبان تند آن ها را هم کمی شما باید تحمل کنید تا کل جامعه ما به یک آرامش فکری جامع برسد و دوباره همه درکنار هم مانند گذشته و کشور های پیشرفته زندگی کنیم.
نویسندگان ایرانی در نقش به وجود آوردن این تساهل نقش مهمی دارند. پادشاهی خواهان ضمنا بیشترشان ناراحت هستند که چرا هیچ گروه سیاسی غیر پادشاهی خواه به فراخوان های متعدد رضا پهلوی نپیوستند تا از هم اکنون در مراحل بعدی آزاد سازی و برای بعد از آن شریک امور و قدرت سیاسی باشند. من شخصا فکر نمی کنم پس از اتمام دوره گذار رضا پهلوی خواهان هیچ پست حکومتی باشد فوقش او وظیفه اش صیانت از قانون اساسی مانند پادشاهان دوچرخه سوار کشور های دانمارک و سوئد خواهد بود. پیوستن گروههای سیاسی به جنبش یا انقلاب ملی که این روزها بسیار فعال شده اهمیت وجودی آن ها را بالا می‌برد و کم نمی‌کند. ایران آینده به وجود احزاب چپ غیر وابسته به خارجی هم نیاز مند است و چه بهتر که از هم اکنون همه سوار قطاری شوند که موتورهایش روشن شده است. آرزو کنیم در ایران آینده پادشاهی خواهان ، جمهوری خواهان از هر نوعش در کنار هم و دست در دست هم ویرانی های ایران را به آبادانی تبدیل کنند که جز این خشت بر روی خشت نمی‌توان گذارد.
پاینده باشید. سیاوش




نظر شما درباره این مقاله:








امنیت ملی و رفاه مردم، گروگان سیاست خارجی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 10:10

امنیت ملی و رفاه مردم، گروگان سیاست خارجی


بهروز هادی زنوز

۵ فوریه ۲۰۲۶

در پایان یک دوره طولانی از تحولات سیاسی و اقتصادی، امروزه اقتصاد ایران همچنان با مجموعه‌ای از چالش‌های ساختاری مواجه است؛ چالش‌هایی که ریشه آنها نه ‌تنها در عوامل اقتصادی، بلکه در الگوی حکمرانی، ساخت قدرت و جهت‌گیری سیاست خارجی قرار دارد. بیکاری گسترده جوانان و زنان تحصیل‌کرده، تخریب محیط‌زیست، بحران صندوق‌های بازنشستگی و نظام بانکی، تورم مزمن، فقر گسترده و بی‌ثباتی اقتصاد کلان، تنها نمودهای بیرونی این بحران عمیق‌هستند. «اختلال در رابطه دولت–ملت» و «انزوای ژئوپلیتیک» کشور وجه دیگر این بحران را بازنمائی می کند.

دهه نخست پس از انقلاب، با تصرف سفارت آمریکا و جنگ ایران و عراق، مسیر سیاست خارجی و امنیتی ایران را به سمت «تقابل» کشاند. این انتخاب استراتژیک، ایران را از مزایای تعامل اقتصادی، جذب سرمایه خارجی، انتقال فناوری و حضور فعال در اقتصاد جهانی دور کرد؛ مزایایی که کشورهای توسعه ‌یابنده در همان دوره با استفاده از آن‌ها مسیر رشد خود را شکل دادند.

پس از جنگ، ساختار قدرت به دو جناح اصلی عملگرا و اصولگرا تقسیم شد. جناح اول منادی دیپلماسی و تعامل با جهان بود و جناح دوم، استمرار گفتمان تقابل را دنبال می‌کرد. این دوگانگی بیش از چهار دهه ادامه یافته و نوعی «پارادوکس راهبردی» ایجاد کرده است: ایران هم‌زمان می‌خواهد از مزایای نظم بین‌الملل بهره ببرد و در برابر آن نیز بایستد. نتیجه چنین تضادی، سیاست خارجی غیرمنسجم و ناتوانی در ایجاد یک راهبرد بلندمدت بوده است.

بعد از دولت اصلاحات از سال ۱۳۸۴ تا کنون بتدریج نهادهای نظامی و امنیتی نظام دست بالا را در حاکمیت بدست آوردند و با سرکوب نهادهای مدنی و ایجاد انسداد سیاسی در داخل و تشدید سیاست خارجی مخاصه جویانه و پر هزینه خود، بحران کنونی کشور را موجب شدند.

در حوزه اقتصاد، غرب‌ستیزی به‌معنای از دست‌رفتن فرصت‌های گسترده‌ای برای توسعه بوده است. در حالی که کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، هند، مالزی و ترکیه رشد خود را بر پایه ادغام هوشمندانه در اقتصاد جهانی بنا کردند، ایران مسیر «خودبسندگی» را انتخاب کرد؛ مدلی که برای کشوری با جمعیت زیاد و نیاز شدید به سرمایه، تکنولوژی و تجارت جهانی، عملاً ناکارآمد است.

ناتوانی در ایجاد «دولت توسعه‌گرا» و حرفه‌ای، عامل مهم دیگری در تعمیق بحران است. توسعه نیازمند حکمرانی شفاف، نظام مالی سالم، استقلال نهادهای نظارتی، شایسته‌سالاری و رابطه سازنده دولت با بخش خصوصی است. اما در ایران، به دلیل آمیختگی سیاست، اقتصاد و نهادهای امنیتی، ساختاری شکل گرفته که در آن «رانت» بر «تولید» غلبه دارد. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی سرمایه‌داری غیرمولد است که بر انحصار و امتیازات ویژه استوار است و فضای رقابتی و تولیدمحور اقتصاد را از بین می‌برد.

تحریم‌های بین‌المللی این ضعف‌های ساختاری داخلی را تشدید کرده‌اند. تحریم‌ها علت اصلی بحران نیستند، بلکه «شتاب‌دهنده فروپاشی کارکردی»‌اند. اقتصادی که بر شفافیت، ادغام جهانی و دسترسی به فناوری بنا نشده باشد، در برابر فشارهای خارجی بسیار شکننده است. سقوط ارزش پول، رکود تورمی، فرار سرمایه، بیکاری و گسترش فقر، نشان‌دهنده همین آسیب‌پذیری است.

در سیاست خارجی، مشکل اصلی نبود یک «پارادایم واحد» است. سیاست خارجی ایران میان دو منطق مجزا گرفتار شده است: منطق انقلابی که خواهان تغییر نظم منطقه‌ای و جهانی است، و منطق دولت‌داری که حفظ ثبات و رفاه داخلی را دنبال می‌کند. این دو منطق تاکنون همسو نشده‌اند و اغلب یکدیگر را خنثی کرده‌اند. نتیجه، از دست‌رفتن فرصت‌ها، افزایش هزینه‌ها و کاهش اثرگذاری ایران در تعاملات جهانی بوده است.

قبل از بحران اخیر خاورمیانه، بسیاری از تجلیل گران سیاسی نظام، تصور می کردند سیاست خارجی ایران از نظر بازدارندگی امنیتی، تا حدی موفق بوده و توانسته است هزینه درگیری مستقیم علیه ایران را برای رقبا بالا ببرد. اما در پی تحولات اخیر در خاورمیانه یعنی زوال رژیم اسد در سوریه، شکست حزب اله در لبنان و آسیب پذیری ایران در جنگ ۱۲ روزه ، معلوم شد که این برداشت بسیار خوش بینانه بوده است. علاوه بر ناتوانی در پیشبرد سیاست بازدارندگی، جمهوری اسلامی، از نظر توسعه اقتصادی، قدرت نرم، ادغام جهانی و دیپلماسی اقتصادی، کارایی بسیار پایینی داشته است. عدم تعادل بین «اقتدار امنیتی» و «عقب‌ماندگی اقتصادی» یکی از محوری‌ترین ویژگی‌های سیاست خارجی ایران در چند دهه گذشته است.

برغم شواهد آشکار در مورد شکست سیاست خارجی جمهوری اسلامی، مسئولان نظام از پذیرش این موضوع، امتناع میورزند. به گمان ما واکاوی و شناسائی دلایل این استنکاف، حایز اهمیت است. در تبیین این معضل باید گفت:

۱- سیاست خارجی جمهوری اسلامی نه فقط یک ابزار دولت، بلکه بخشی از هویت ایدئولوژیک نظام است. هویت «مقاومت»، «مصونیت راهبردی» و «تقابل با غرب» برای حکومت اهمیت مرکزی دارد. اعتراف به شکست در این حوزه، عملاً شکست یک ستون هویتی را بیان می‌کند و نظام از این بابت احتیاط شدید دارد.

۲- تصمیم‌گیری راهبردی در سیاست خارجی ایران بسیار متمرکز و شخصی‌سازی شده است؛ و حلقه تصمیم‌گیری آن کوچک و امنیتی است. ضربه خوردن در این حوزه مستقیماً آسیب به مشروعیت همین حلقه تلقی می‌شود و لذا تمایل به پذیرش شکست وجود ندارد.

۳- در یک نظام توتالیتر یا نیمه‌توتالیتر، اعتراف به شکست، پیامدهای داخلی جدی دارد؛ از جمله: کاهش مشروعیت در میان حامیان، افزایش امید و انگیزه مخالفان و تضعیف روایت رسمی درباره موفقیت راهبرد «مقاومت». نمونه‌ای از این وضعیت وقتی دیده می‌شود که رسانه‌های نزدیک به نظام شکست‌ها را به «توطئه خارجی» یا «جنگ ترکیبی» منتسب می‌کنند تا مسئولیت داخلی را نپذیرند.

۴- بر اساس تحلیل‌های منتشرشده، روایت غالب رسمی این است که مشکلات و شکست‌ها نتیجهٔ دخالت آمریکا، اسرائیل، عربستان یا «جریان‌های معارض» است. این سازوکار باعث می‌شود که پذیرش خطا یا شکست سیاست خارجی به‌ مثابه تأیید ضعف ساختار داخلی تلقی شود و از آن اجتناب می‌گردد.

۵- سیاست خارجی جمهوری اسلامی به ‌شدت با نقش نهادهای امنیتی و نظامی (به‌ویژه سپاه) گره خورده است. موفقیت این نهادها معمولاً بر تداوم وضعیت «تهدید خارجی» استوار است. اگر نظام شکست در سیاست خارجی را بپذیرد، توجیه‌ قدرت و بودجهٔ این نهادها نیز تضعیف می‌شود. تحلیل‌های مربوط به «شکستن تصور مصونیت راهبردی» نشان می‌دهد که چطور واکنش‌های محدود حکومت به حملات مستقیم، به ‌جای اعتراف به آسیب‌پذیری، با سکوت و روایت‌سازی پوشش داده می‌شود.

۶- وضعیت سیاست خارجی با اعتراضات داخلی پیوند خورده است. پذیرش شکست می‌تواند مردم را نسبت به ضعف ساختاری حکومت هوشیارتر کند و دامنه اعتراضات را گسترش دهد. بنابراین نظام ترجیح می‌دهد شکست را پنهان، تحریف یا وارونه جلوه دهد.

۷- در روایت رسمی، حتی رخدادهایی که از دید ناظران بیرونی شکست تلقی می‌شوند، به عنوان «پیروزی مقاومت»، «نقشه دشمن که شکست خورد» یا «مدیریت هوشمندانه بحران» توصیف می‌شوند. رسانه‌های وابسته به محور مقاومت نمونه‌های مکرری از این گفتمان را ارائه کرده‌اند.

علاوه بر ساختار تصمیم گیری و منافع مستقر، یکی از ریشه‌های ضعف تحلیلی در سیاست‌گذاری، فقدان دانش تخصصی مدرن در میان بخشی از تصمیم ‌سازان است. سیاست خارجی و اقتصادی امروز نیازمند تحلیل داده‌ محور، شناخت ساختار قدرت جهانی، اقتصاد بین‌الملل، تکنولوژی و نهادهای چندجانبه است. با این حال، بخش مهمی از تصمیم‌گیری راهبردی بر تجربه جنگ، برداشت‌های ایدئولوژیک و اطلاعات فیلترشده امنیتی استوار است. بنابراین سیاست‌ها نه بر پایه دانش علمی، بلکه بر پایه قطعیت‌های ایدئولوژیک شکل می‌گیرند. مشکل اصلی این نیست که برخی تصمیم‌سازان تحصیلات دانشگاهی ندارند؛ مشکل این است که سیستم سیاسی، دانش تخصصی را در فرآیند سیاست‌گذاری در اولویت قرار نمی‌دهد. در چنین ساختاری، تصمیم‌سازی حرفه‌ای و تحلیل علمی همیشه در حاشیه قرار می‌گیرند و سیاست‌ها اغلب واکنشی، پرهزینه و فاقد انسجام راهبردی هستند.

در جمع‌بندی، بدون تغییر رویکرد سیاست خارجی از تقابل به تعامل مبتنی بر منافع ملی، و بدون بازسازی ساختار حکمرانی بر پایه شفافیت، رقابت‌پذیری و شایسته‌سالاری، نه تحریم‌ها به‌طور پایدار رفع می‌شوند و نه توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی محقق خواهد شد. بحران‌های کنونی ایران، محصول ترکیب سیاست‌گذاری‌های متناقض، ساخت قدرت بسته، اقتصاد غیرمولد و اولویت‌دادن به امنیت سخت بر توسعه انسانی و اقتصادی است. تحقق تغییر، نیازمند بازاندیشی بنیادین در جهان‌بینی سیاسی کشور و اصلاح ساختار تصمیم‌گیری است.



نظر شما درباره این مقاله:








ایران؛ بازگشت به خانه
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 05.02.2026, 14:39

از آسمانِ آرمان به زمینِ زندگی

ایران؛ بازگشت به خانه


محمود صباحی

من آرمان‌ها را رد نمی‌کنم؛
فقط در مواجهه با آن‌ها دستکش به دست می‌کنم.

(فردریش نیچه، اینک انسان، پیش‌گفتار، بند سوم)

وقتی به حوادث این روزهای ایران می‌نگرم، دو واقعیت بیش از هر چیز برجسته می‌شوند: نخست، نادرست از کار درآمدنِ بخش بزرگی از تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های رایج درباره‌ی تحولات ایران؛ و دوم، رخدادی که همچون یک «قوی سیاه» ناگهان سربرآورد و، درست در تقابل با هر شکل از آرمان‌گراییِ سیاسی، حامل گرایشی واقع‌گرایانه به ایران و مبتنی بر عقل سلیم است. مراد من از عقل سلیم، توانایی دیدنِ واقعیت آن‌گونه که هست و تصمیم‌گرفتن بر پایه‌ی آن است؛ نه بر اساس آرزوها، ایدئولوژی‌ها یا توجیه‌های نظری. از همین منظر، انقلاب سال پنجاه‌وهفت را می‌توان انقلابی علیه عقل سلیم ــ و به‌ویژه علیه سیاستِ ممکنات ــ دانست، و خیزش و خواستِ کنونی را حرکتی در جهت بازپس‌گیری همان عقلی تلقی کرد که روزگاری به سود آرمان‌ها کنار زده شد.

این مقاله‌ی دو‌بخشی تلاشی است برای فهم‌پذیر کردن این دو واقعیت و روشن‌ساختن نسبت درونی آن‌ها با یکدیگر.

۱. خطرناک‌ترین رویدادها نه نادیدنی‌ها، که دیدنی‌هایی‌اند که از فهم‌شان می‌گریزیم.

چرا بسیاری از تحلیل‌های روشن‌فکری از فهم جریان رویدادهایی که لحظه‌به‌لحظه جامعه‌ی ایرانی را درمی‌نوردند بازمی‌مانند؟ پاسخ را باید در یک کاستی بنیادی جست: گسست از واقعیت عینیِ رویداد. این ناکامی نه از فقر دانش ناشی می‌شود و نه از فقدان چارچوب نظری؛ مسئله در شیوه‌ی داوری است. داوریِ ذهنی و نظرگاهِ شخصیِ تحلیل‌گر ــ یعنی مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها، موضع‌گیری‌ها و گاه علایق سیاسیِ ازپیش‌موجود ــ پیش از آن‌که واقعیت مجالِ سخن گفتن بیابد، بر مشاهده‌ی عینی سایه می‌اندازد و امکانِ مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با خودِ رویداد را از میان می‌برد. در چنین وضعی، نظریه به‌جای رویداد می‌نشیند و پندارِ «آن‌چه باید باشد»، دیدنِ آن‌چه «هست» و حتی آن‌چه می‌تواند باشد را به حاشیه می‌راند.

به بیان دیگر، مسئله نه فقدان دانش ادبی، فلسفی یا علمی است و نه کمبود ابزار نظری؛ گره کار در ناتوانی از مشاهده‌ی پدیدار اجتماعی نهفته است. بسیاری از تحلیل‌گران از خرد جامعه‌شناختیِ لازم برای فهم واقعیت زنده بی‌بهره‌اند؛ خردی که پیش از هر داوری، خود را در معرض واقعیت عینی قرار می‌دهد و حکم را نه از سر تعهد به ایدئولوژی یا گرایش‌های سیاسی و عقیدتی، بلکه از دلِ مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با رویداد استخراج می‌کند.

دیدنِ عینیت اجتماعی خود مهارتی مستقل است؛ مهارتی که نه از انباشت دانش، بلکه از تعلیق آگاهانه‌ی آن به دست می‌آید. سقراط نیز درست بر همین توانایی تکیه داشت و آن را آموزش می‌داد: تعلیقِ باورها و پیش‌داوری‌ها برای نگریستن به حقیقت آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که مطلوب است یا پیشاپیش به آن ایمان آورده‌اند. فقدان همین توانایی است که توضیح می‌دهد چرا بخش بزرگی از آن‌چه امروز به‌نام تحلیل عرضه می‌شود، در واقع نه تحلیل و نقد، بلکه صورت‌بندیِ آمال و آرمان‌هایی است که در پناه ذهنِ تحلیل‌گر پرورده شده‌اند. چنین نوشتارها و گفتارهایی پیش از آن‌که با واقعیت اجتماعی درگیر شوند، در فضایی امن، انتزاعی و جداافتاده از میدان تجربه شکل می‌گیرند و از همین رو هرگز در معرض آزمونِ عینیت اجتماعی قرار نمی‌گیرند. در این وضعیت، اندیشه به‌جای مواجهه‌ی مستقیم با پدیدارها، آن‌ها را با پاره‌مفهوم‌هایی از متفکران سیاسی و فلسفی می‌سنجد؛ مفاهیمی که در پاسخ به زمینه‌ها و زمانه‌هایی متفاوت زاده شده‌اند. نتیجه آن است که نسبت اندیشه و رویداد وارونه می‌شود: نظریه دیگر از مواجهه‌ای صادقانه و صبورانه با پدیده‌ی اجتماعی برنمی‌خیزد، بلکه این خودِ پدیدار است که بر تخت پروکروستسِ نظریه‌های از پیش‌آماده خوابانده می‌شود و از ریخت می‌افتد.

در این وارونگی، رویداد نه دیده می‌شود و نه به فهم درمی‌آید؛ زیرا امکان ورود آن به جهان آگاهی از همان ابتدا از طریق باورهای علمی، فلسفی یا اخلاقی مسدود شده است. پیامد این وضعیت فقط خطای تحلیلی نیست، بلکه به فهم درنیامدنِ خود رویداد است. رویداد، و به‌ویژه رویداد سیاسی، پیش از آن‌که مثالی برای تأیید یا ابطال نظریه‌ای باشد، پرسش‌زا و مسئله‌ساز است. رویداد آن چیزی است که چارچوب‌های فکری موجود را به چالش می‌کشد و اندیشه را ناگزیر به تغییر، بازاندیشی و بازسازی می‌کند. هنگامی که رویداد به ابژه‌ای برای سنجش با مفاهیم آماده‌به‌مصرف فروکاسته می‌شود، این ظرفیت پرسش‌زایی از میان می‌رود و اندیشه، به‌جای خطر کردن و آموختن از واقعیت، به پناه مفاهیم آشنا عقب‌نشینی می‌کند و آن‌ها را تکرار می‌کند.

در برابر این رویّه، تفکری که هنوز آرمان‌زده نشده یا در تله‌ی نظریات نیافتاده مسیری معکوس می‌پیماید و از همین‌رو می‌تواند وضعیت را به گونه‌ای درون‌زاد و درون‌ماندگار تحلیل یا نقد کند؛ نه از آن رو که به نظریه‌ها یا فلسفه‌های سیاسی پشت می‌کند، بلکه بدان سبب که نقطه‌ی آغاز خود را در «اکنون» و «این‌جا»ی رویداد می‌یابد. اندیشه تنها زمانی زنده می‌ماند که به رویداد، به‌مثابه‌ی رویداد، بیندیشد؛ یعنی به واقعیت اجازه دهد پرسش‌ها و مسائلش را همان‌گونه که هست آشکار کند، نه آن‌که با پاسخ‌های از پیش آماده، امکان فهم آن را از میان ببرد.

نحوه‌ی مواجهه‌ی بخش قابل‌توجهی از اهل اندیشه با گرایش فزاینده‌ی جامعه‌ی ایرانی به نمادها و روایت‌های پیشااسلامی، نمونه‌ای روشن از همین ناتوانی در مواجهه با پدیدارهاست. این گرایش، فارغ از هر داوری ارزشی درباره‌ی محتوای آن، به‌مثابه‌ی یک واقعیت اجتماعی رخ داده و قابل انکار نیست؛ بااین‌حال بسیاری از تحلیل‌ها نه برای فهم آن، بلکه برای دفاع از چارچوب‌های نظریِ از پیش موجود نوشته می‌شوند.

برای نمونه، گزاره‌ی «ملی‌گرایی نشانه‌ای از فاشیسم است» تنها زمانی واجد معنا و دقت تحلیلی است که از دلِ تحلیل رویدادی مشخص ــــ مانند فاشیسم ایتالیایی یا نازیسم آلمانی ــــ استخراج شده باشد.[۱] تعمیمِ مکانیکیِ چنین گزاره‌ای به هر زمانه و هر زمینه‌ای، خود نشانه‌ی ناتوانی در فهم رویداد و جایگزین‌کردن نظریه به‌جای مشاهده است؛ چرا که همان ملی‌گرایی می‌تواند، در شرایط تاریخی دیگر و در جامعه‌ای متفاوت، به یکی از راه‌های خروج از بن‌بستِ فاشیسم بدل شود؛ چنان‌که در ایرانِ امروز، همین ملی‌گرایی همچون رانه و نیرویی برای غلبه بر فاشیسمِ شیعی ــ یا به تعبیر یکی از دوستانم، «فاشیعیسم» ــ عمل می‌کند؛ فاشیسمی که نه‌تنها با ملی‌گرایی سرِ ستیز دارد، بلکه خود را ایدئولوژی‌ای جهان‌روا و جهان‌اندیش می‌پندارد.

تاریخ بارها نشان داده است که در هر دوره‌ای، یک ایده‌ی خاص می‌تواند به کانون جذابیت ایدئولوژیک بدل شود؛ ایده‌ای که به‌جای پاسخ‌گویی به پرسش‌های برآمده از واقعیت، خود را در موضع حقیقتِ اخلاقی می‌نشاند و از دایره‌ی نقد بیرون می‌کشد. نشانه‌ی این دگردیسی، نه فقط خطاهای نظری، بلکه نقدناپذیر شدن ایده و اخلاقی‌سازیِ اختلاف نظر است؛ جایی که نقد به‌مثابه انحراف یا همدستی با شر تعبیر می‌شود. در معاصرت ما، فمینیسمِ هویتی بیش از ملی‌گرایی مستعد چنین وضعیتی است: گفتمانی که با تکیه بر برخی محدودیت‌ها، تضادها و امکان‌های واقعی روزمره و تاریخی جامعه به‌جای استدلال، با پیوندی گسترده به نهادهای قدرت و با دشمنی ساختاری نسبت به امر عام و مفاهیمی چون ملت و شهروندی، آمادگی آن را دارد که به‌جای نیرویی رهایی‌بخش، به ایدئولوژی‌ای جهان‌روا بدل شود؛ ایدئولوژی‌ای که درست از همین مسیر، امکان سوار شدن بر گرده‌ی اسب فاشیسم را می‌یابد، بی‌آن‌که خود را فاشیستی بنامد.

جنبش‌های رهایی‌بخش و برابری‌خواه نیز، درست از همین نقطه، توانستند در کنار نازیسم و فاشیسم بر بار فاجعه‌های قرن بیستم بیفزایند و رسوایی‌های تاریخی بیافرینند: چرا فاشیسم یا نازیسم را مرگ‌بارتر از استالینیسم و لنینیزم بدانیم؟ فاجعه، فاجعه است؛ چه به نام ملت آلمان رخ دهد و چه زیر پرچم سرخ جامعه‌ای آرمانی و بی‌طبقه یا به نام «خلق‌های جهان».

از همین‌رو، مسائل خطرناک هر زمانه آن‌هایی نیستند که میدان نقد گشاده‌دستانه در اختیارشان گذاشته شده و آماج داوری‌های علنی قرار می‌گیرند؛ بلکه درست برعکس، آن‌هایی‌اند که هر اشاره‌ی انتقادی به آن‌ها با طرد، تکفیر و حذف از حیات اجتماعی پاسخ داده می‌شود ــ مسائلی که حتی پرسش محتاطانه درباره‌شان نیز به‌سرعت از میدان گفت‌وگو بیرون رانده می‌شود.

۲. بدترین خطای سیاست، آن‌جاست که به‌جای فهم زندگی، می‌خواهد آن را نجات دهد.

جامعه‌ی ایرانی دست‌کم چهار دهه است که زیر فشار دو شکل از آرمان‌خواهی زیسته است: آرمان‌خواهی دینی و آرمان‌خواهی روشن‌فکرانه. آرمان‌خواهی دینی، با مصادره‌ی واقعیت اجتماعی به نام حقیقتی متعالی، جامعه را به ابزاری برای تحقق طرح‌های ایدئولوژیک خود بدل کرد؛ طرح‌هایی که نه‌تنها بیرون از جامعه، بلکه اغلب علیه نیازها، رنج‌ها و محدودیت‌های زیسته‌ی آن عمل کردند. حاصلِ کار، فرسایش درونی جامعه و تهی‌شدن سیاست از معنا بود. اما در سوی دیگر، آرمان‌خواهی روشن‌فکرانه نیز ــ هرچند با زبانی متفاوت ــ گرفتار همان منطق شد: اول آرمان، بعد واقعیت. در این منطق، جامعه نه به‌مثابه میدان رخدادهای پیچیده، بلکه به‌عنوان «ماده‌ی خامِ تئوری» فهمیده شد. از همین رو، بسیاری از واکنش‌های روشن‌فکرانه به تحولات سیاسی، به‌جای آن‌که شکاف‌ها را روشن کند، آن‌ها را انکار یا اخلاقی‌سازی کرد. همدستی این دو آرمان‌خواهی، نه لزوماً آگاهانه، بلکه ساختاری است: هر دو، پیش از شنیدن جامعه، می‌دانند که جامعه «باید» چه باشد ــــ و درست در همین نقطه است که جامعه، در غیاب تخیل جامعه‌شناختی، از سوژه‌ای فعال، خردمند و تولیدکننده در سیاست به ابژه‌ای برای تفسیر و داوری فروکاسته می‌شود.

جامعه، همچون پیکره‌ای حساس، امکان‌های موجود خود را برای تغییر می‌آزماید؛ و هرگاه این امکان‌ها را چندان کارآمد و نیرومند نیابد که بتوانند افق آینده‌اش را بگشایند، راه‌های بدیل را در نمادها و ارجاعات تاریخی جست‌وجو می‌کند ـــ نه از سر نوستالژی، بلکه برای گریز از انسداد سیاسی‌ای که در آن گرفتار آمده است. از همین‌رو، جامعه زمانی به یک نام، نماد یا دوره بازمی‌گردد که مایه‌ای دندان‌گیر در اکنونِ خود نیافته باشد. این بازگشت، بازگشت به «همان» نیست ـــ چنین بازگشتی محال است؛ زیرا هر پدیده‌ای، چنان‌که در طبیعت نیز تجربه می‌شود، هنگام بازگشت دیگر همانی نیست که پیش‌تر بود ـــ بلکه نیرویی است سرشار از تازگی و تفاوت؛ نیرویی که می‌تواند شرایط موجود را دگرگون کند و سیاستی را درهم بشکند که از هنرِ ممکنات تهی شده و جای آن با رؤیاهای متافیزیکی یا جدال‌های خیالین و انتزاعیِ روشن‌فکری پر شده است. به تعبیر محمدعلی فروغی، سیاست پیش از هر چیز هنرِ ممکنات است، نه میدان تحقق آرزوهای دور و دراز. سیاست عاقلانه نه با طوفان درمی‌افتد و نه آن را انکار می‌کند؛ بلکه مسیر باد را می‌شناسد تا کشتی جامعه را به سلامت از آن عبور دهد.

آن‌چه امروز در جامعه‌ی ایرانی، همچون یک خیزش ــ و بسا انقلاب ــ در حال وقوع است، بیش از هر چیز بیانِ طلبِ عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیتی که جهان را آن‌گونه که هست بنگرد، نه آن‌گونه که «باید» باشد. جامعه، پس از سال‌ها زیستن زیر فشار نیروهایی که یا با زبان نجات و رستگاری سخن گفته‌اند یا با ژست‌های رادیکالِ ضد‌امپریالیستی و ضد‌نولیبرالیستی پیش رفته‌اند، به نقطه‌ای رسیده است که دیگر میلی به بدل‌شدن به بازیچه‌ی ایدئولوژی‌ها ندارد. از همین رو، عقل سلیم را فرا می‌خواند: عقلی که با جهان در ستیز نیست، بلکه بر تعامل، ارزیابی و همکاری استوار است.

بااین‌همه، این چرخش به معنای گریز جامعه از آرمان نیست؛ بلکه نشانه‌ی آگاه‌شدن از بی‌مسئولیتیِ آرمان‌خواهانی است که بی‌اعتنا به واقعیت‌های زیسته و منطق فرایند، همچون گراز، یک‌راست به سوی آرمان یا همان مقصد ذهنی خود می‌تازند و در این مسیر، زندگی‌ها را ویران و زیربناهای اجتماعی را نابود می‌کنند. جامعه امروز نه نفی آرمان، بلکه مهار آن را طلب می‌کند: آرمانی که زیر فرمان عقلانیت قرار گیرد، نه عقلانیتی که قربانی آرمان شود. از این منظر، گرایش به عقل سلیم بیش از آن‌که نشانه‌ی شیفتگی به آرمانی خاص یا دوره‌ای تاریخی باشد، بازگشتی است به همان ایده‌ی «دولتِ واقع‌گرا» که در انقلاب پنجاه‌وهفت، به وسوسه‌ی زیستن در یک مدینه‌ی الهی و آرمانی، از آن چشم پوشیده شد؛ دولتی که خود را موظف به ستیز دائمی با جهان نمی‌دانست، سیاست خارجی‌اش بر منطق بقا و توسعه استوار بود و جامعه را قربانی رسالت‌های متافیزیکی یا مأموریت‌های نجات‌بخش جهانی نمی‌کرد؛ رسالت‌هایی که وعده‌ی بهشت می‌دهند و در عمل جهنم می‌سازند.

جامعه این بار نه در آسمان آرمان، بلکه در خودِ واقعیتِ زمینی آینده‌ی خویش را می‌جوید ــ و این چرخش، اتفاق کوچکی نیست. جامعه‌ی ایرانی زمانی، با وعده‌ی رستگاری و زندگی در جامعه‌ای آرمانی، وضعیتی در حال رشد و دگرشد را کنار گذاشت و گرفتار اغوایی شد که در خیال‌پردازی‌هایِ برخی از روحانیون و روشن‌فکرانِ انقلابی پرورده شده بود؛ کسانی که به‌رغم تفاوت عمیق باورها، در یک بزنگاه تاریخی به هم رسیده بودند: آن‌ها شتاب‌زده توجیهات نظری خود را از ادبیات مارکسیستی استخراج کرده و در عجله‌ای بی‌وقفه می‌کوشیدند همه را به رستگاری برسانند؛ می‌خواستند هرچه زودتر از فراز تاریخ آکنده از ستم برجهیده و ناگهان خود را در جهان آرمانی بیابند. اما امروز، بازگشت به همان سیاستی که روزگاری جامعه در جست‌وجوی «معنویت»، «عظمت» و «مقامِ انسانیت» از آن رویگردان شده بود، نشانه‌ی بازپس‌گیری عقل سلیم است؛ عقل سلیمی که می‌داند سیاست عرصه‌ی تحقق مطلق‌ها و آرمان‌ها نیست، بلکه میدانِ تنظیم تضادها، محدودیت‌ها و امکان‌هاست.

این گردش و گرایش به عقلِ سلیمِ سیاسی، به‌هیچ‌وجه به معنای نفی آرمان‌خواهی نیست. برعکس، آرمان‌خواهی شرط امکان فرارفتن از وضع موجود است و بدون آن هیچ جامعه‌ای زنده نمی‌ماند. مسئله اما درست از جایی آغاز می‌شود که آرمان‌خواهی شأن و جایگاه خود را فراموش می‌کند. آرمان تنها زمانی زاینده می‌ماند که حدّ و مرز خود را بشناسد و، به‌ویژه، از قلمرو دین، فلسفه، ادبیات، هنر، نقد و تخیل جلوتر نیاید؛ زیرا از لحظه‌ای که می‌کوشد به‌جای جامعه تصمیم بگیرد و شکل زندگی اجتماعی را از بالا مهندسی کند، به ضدِ خود بدل می‌شود.

به بیان دیگر، آرمان مانند خورشید است: روشن و زندگی‌بخش، اما فقط تا زمانی که در فاصله بماند و ما، به تعبیر نیچه، در محضرش دستکش به دست داشته باشیم؛ زیرا هر گامی به‌سوی زمین، آن را به نیرویی ویرانگر و جهنمی بدل می‌کند. درست در لحظه‌ای که فاصله برداشته می‌شود و بدون حفاظ به آرمان روی می‌آوریم، خطر آغاز می‌شود: آن‌جا که آرمان‌خواه خود را مجاز به مهندسی اجتماعی می‌داند ــ یا بدتر از آن، به ساختار قدرت نزدیک می‌شود ــ آرمان از یک تصورِ برکِشنده و توان‌بخش، به ابزار سلطه فرو می‌کاهد. در این‌جا دیگر با گستردن افق و نقد وضع موجود طرف نیستیم، بلکه با اراده‌ای مواجه‌ایم که می‌خواهد جامعه را مطابق تصویر ازپیش‌ساخته‌ی خود بازآرایی کند. به همین معناست که دین نیز، به محض ورود به سیاست، نه‌تنها از معنویت تهی می‌شود، بلکه سیاست را نیز از عقلانیت تهی می‌کند.

تجربه‌ی تاریخی بارها این منطق را تأیید کرده است: در ایرانِ پس از انقلاب، آرمان‌خواهی شیعی با وعده‌ی رستگاری و عدالت مطلق وارد سیاست شد و خود را مجاز به مهندسی همه‌جانبه‌ی جامعه دانست. نتیجه نه تحقق آرمان، بلکه فرسایش سیاست، تخریب نهادها و تهی‌شدن اخلاق از معنا بود؛ جایی که آرمان دیگر نیروی نقد قدرت نبود، بلکه خودِ قدرت شد. در مقیاسی دیگر، آرمان رهایی‌بخش برابری، آن‌گاه که در تجربه‌های دولت‌سازی سوسیالیستی قرن بیستم به پروژه‌ای تمام‌عیار بدل شد، نه‌تنها رهایی نیاورد، بلکه به یکی از گسترده‌ترین اشکال سرکوب انجامید. رؤیای پایان ستم، آن‌گاه که با مهندسی اجتماعی و حذف «انسانِ ناکامل» پیوند خورد ــ حذفی که در نازیسم به‌صراحت در چهره‌ی یهودی متجسد شد ــ به کابوسی گرایید که خشونت خود را به نام رهایی توجیه می‌کرد. در چنین بستری، ناکامیِ سیاستِ واقع‌گرا در جمهوری وایمار نیز راه را برای ظهور نوعی آرمان‌خواهیِ تمامیت‌خواه گشود؛ آرمانی که وعده‌ی عظمت می‌داد و جهان را به میدان دشمنان تقسیم می‌کرد. حاصل این چرخش، سیاستی بود که نه هنرِ تنظیم تضادها را داشت و نه توانِ پذیرش محدودیت‌ها را، بلکه می‌کوشید همه‌چیز را از مسیر حذف و خشونت یک‌دست کند.

آن‌چه امروز در جامعه‌ی ایرانی جریان دارد نه نوستالژی است، نه صرفِ اعتراض و نه جست‌وجوی یک ناجی تازه؛ بلکه کنش و اراده‌ای سیاسی و تاریخی برای عبور از نظم و نظامی است که سیاستِ آرمان‌زده را تا مرز نابودی زندگی پیش برده است. جامعه، پیش از آن‌که نظریه‌پردازان به جمع‌بندی برسند، به تجربه آموخته است که رستگاریِ وعده‌داده‌شده همواره به تعلیق زندگی انجامیده و معناهایِ متعالی، در مواجهه با واقعیت، یکی پس از دیگری فروپاشیده‌اند. از همین‌رو، این خیزش پس‌زدنِ آگاهانه‌ی هر آن سیاستی است که می‌خواهد از بالا، به نام حقیقت، آزادی یا عدالت، بر زندگی فرمان براند. این‌بار، جامعه و زندگی جلوتر از اندیشه ایستاده‌اند؛ و سیاست‌مدار و روشن‌فکری که نتواند با این رویداد از درِ گفت‌وگو درآید، از قافله‌ی خرد و دانش زمانه‌اش عقب می‌ماند؛ جامعه دیگر نمی‌خواهد میدان آزمایش ایده‌های کینه‌توزانه و پروژه‌های آخرالزمانی باشد: ترهات و توهماتی که تحقق‌شان ــ و در عمل، شکستِ گریزناپذیرشان ــ همیشه به قیمت خوان و خونِ مردم تمام شده است.

تلاقی جامعه با وضع موجود نه بر مدار هیجان انقلابی ــ آن فوران عاطفیِ رهایی‌طلبانه‌ای که با ساده‌سازی واقعیت، وعده‌ی گسست ناگهانی و نجات فوری می‌دهد ــ بلکه بر محور بازگشایی امکانِ زیستِ روزمره شکل می‌گیرد. همان چیزی که در سیطره‌ی آرمان‌خواهی انقلابیِ سال پنجاه‌وهفت از دست رفت؛ زمانی که زندگی واقعی مردم ــ با تمام نیازهای زمینی، محدودیت‌ها و خواست‌های ساده‌اش ــ به نام تحقق آرمان‌هایی مصادره شد که نه از دل تاریخ و فرهنگ ایران برآمده بودند و نه نسبتی با زیست روزمره‌ی جامعه داشتند. آن انقلاب، جامعه را نه سوژه‌ی سیاست، بلکه ابزار تحقق آرمان‌ها کرد. نتیجه آن بود که واقعیت تاریخی و فرهنگی ایران به حاشیه رفت و سیاست به میدان آزمون ایده‌هایی کشانده شد که تاوانِ شکستِ قطعیِ پیش‌بینی‌پذیرشان، تضعیفِ اقتصادی و مدنی جامعه بود. خرد جمعیِ امروز، با توجه به این تجربه، دیگر نمی‌خواهد در خدمت آرمان‌ها باشد؛ بلکه می‌خواهد خود، سوژه‌ی سیاست باشد. از تجربه‌ی هم‌زیستی با یک نظام انقلابی آرمان‌خواه، جامعه دریافته است که کسی که نسبت به خانه‌اش تعهد و مسئولیتی ندارد ـــ و درگیر تحقق آرمان خویش با بمب و ترور در این‌سو و آن‌سوی جهان است ـــ نمی‌تواند به حقیقت و دیگری نیز متعهد باشد؛ او تنها وفادار، و چه‌بسا دلبسته‌ی آرمان خود، باقی می‌ماند. به همین دلیل، اقبال جامعه به ایران، به‌مثابه تعهد به خانه، نه مسئله‌ای فاشیستی ـــ چنان که برخی مدعی شده‌اند ـــ بلکه بیش از هر چیز بازتاب خواست زیستی مسالمت‌آمیز، قابل پیش‌بینی و عاری از رسالت‌های نجات‌بخش است؛ زیستی که در آن سیاست وظیفه دارد امکان زندگی را فراهم کند، نه آن‌که زندگی را قربانی معناهای متعالی و خیالی سازد.

در زندگی روزمره‌ی ایرانیان به‌روشنی دیده می‌شود که جامعه خواهان گفت‌وگو و همکاری با جهان و هم‌زیستی در صلحی پایدار است؛ این خواست، درست در تقابل با آن سیاستی قرار دارد که اینک بر آن مسلحانه چیرگی دارد و هویت و بقای خود را تنها از راه دشمن‌سازی و ادامه‌ی ستیز تحت لوای ایده‌ی مقاومت تعریف می‌کند. همان‌گونه که پیش‌تر آمد، این خواستْ نفی آرمان نیست؛ بلکه بازگرداندن آرمان به جای درست آن است: آرمان تنها زمانی به‌راستی آرمان است که از افقی دوردست اثر بگذارد و الهام‌بخش بماند؛ اما آن‌گاه که آرمان به برنامه‌ی اجرایی و دستور کار قدرت فروکاسته می‌شود، یا خود را مجاز می‌داند به‌جای عقل سلیم ــ یعنی خرد جمعی ــ تصمیم بگیرد، به خودکامه‌ای بس خطرناک بدل می‌شود. به بیان روشن‌تر، آرمان چون فاقدِ گوشت و پوست و استخوان است و توانِ زیستنِ رنج، خطا و مرگ را ندارد، هرگاه به قدرت نزدیک می‌شود ناگزیر به نیرویی انگلی بدل می‌گردد که همچون زامبی از حیات دیگران تغذیه می‌کند؛ زیرا فقط از راه تصاحب بدن‌ها، زمان‌ها و امکان‌های زیستنِ انسان‌هاست که می‌تواند عمل کند و دوام بیاورد. اما این‌بار چشم‌انداز روشن است؛ زیرا آینده نه در ماه ــ این سیمای فریبنده‌ی آرمان ــ بلکه بر زمینِ واقعیت و در افقِ عقلِ سلیم سر برآورده است: آینده‌ی مردمی که می‌خواهند خود را از میراثِ آرمان‌هایی برهانند که سال‌ها از تنِ زندگی‌شان ارتزاق کرده‌اند؛ مردمی که به‌جای دل بستن به وعده‌ی پوچِ «زندگیِ مجانی»، به رنجِ طبیعی و ناگزیرِ زیستن تن می‌دهند، چرا که دریافته‌اند معنا نه در آسمان، بلکه از دلِ رنجِ زیسته و بر همین زمینِ ناهموار می‌روید.

کوتاه آن‌که، وضعیت اجتماعی امروز ما شباهت چشمگیری به شرایط دُن کیشوت در آخرین فصل‌های رمان مشهور «دُن کیشوت» اثر میگل د سروانتس دارد: دُن کیشوت آرام‌آرام عقلانیت و بازگشت به واقعیت را پذیرفت و پیش از مرگ، آموزه‌های فکری و اخلاقی خود را بر جای گذاشت؛ آموزه‌هایی که جوهره‌شان چنین است: زندگی را با واقع‌بینی و مسؤولیت بسازید، نه با خیالات و رؤیاهای غیرواقعی. این پیام، به نوعی وصیت او به نسل بعد ـــ و شاید به نسل امروز ایران ـــ است تا گرفتار همان خطاهای او نشوند. او توصیه می‌کند از افراط در آرمان‌ها و خیال‌پردازی‌های خطرناک پرهیز کنید، به خانواده و نزدیکان وفادار باشید، به زندگی و واقعیت احترام بگذارید و خود را درگیر رؤیاهایی نکنید که به زیان خود یا دیگران تمام می‌شوند.[۲]

—————————-
[۱] آیزایا برلین هم، از سلطه‌ی هنر بر زندگی ــ به‌ویژه در قالب جنبش رمانتیسیسم ــ به‌عنوان تضعیف سنت عقل‌گرایی و یکی از زمینه‌های تاریخی شکل‌گیری ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم یاد می‌کند. با این حال، این تحلیل برآمده از تأمل او بر شرایط تاریخی و فرهنگی خاصی است که فاشیسم در آن پدید آمد، نه حکمی عام که هر جلوه‌ای از هنر یا رمانتیسیسم را در هر زمینه‌ای مستعد زایش فاشیسم بداند. همچنان ـــ اگر بنا را بر یافتن گناه‌کار بگذاریم ـــ می‌توان به همان سادگی استدلال کرد که نه رمانتیسیسم، بلکه افراط در عقل‌گراییِ دوران روشنگری بود که نیروهای رمانتیک را در جامعه برانگیخت و کشاکشی میان عقل و ضدِ عقل پدید آورد؛ کشاکشی که به بحران‌هایی انجامید که فاشیسم یکی از صورت‌های تاریخی آن بود. اما همین امکانِ جابه‌جا کردن مقصر نشان می‌دهد که مسئله نه در ذاتِ رمانتیسیسم است و نه در ذاتِ عقل‌گرایی، بلکه در شرایط تاریخی و شیوه‌های سیاست‌ورزی‌ای است که این نیروها را به سوی افراط سوق می‌دهد. به زبان دیگر، بدیهی است که این سرمایه‌های انسانی ــ یعنی رمانتیسیسم، عقل‌گرایی و پروژه‌ی روشنگری ــ را نمی‌توان به‌خودی‌خود منشأ انحطاط یا فاشیسم دانست؛ زیرا آن‌چه جامعه را به سوی افراط می‌راند، بیش از هر چیز سیاست‌ورزی به روشِ کالیگولا و خواستِ آن ماهِ ناممکن به‌مثابه آرزو و آرمانی است که هرگز فراچنگ نخواهد آمد. چنین وضعیتی جامعه را وامی‌دارد تا برای دفاع از خود، سرمایه‌های نمادینِ واهشته‌اش را به پهنه‌ی عمومی درآورد؛ چنان‌که تحمیل‌ها و تحقیرهای حاکمیت شیعی، سبب شده است که جامعه‌ی ایرانی نیرویِ نهفته‌یِ پیشااسلامی‌اش را از مغاکِ روانِ جمعیِ خود فراخواند و، در برابر سیاست‌هایِ امت‌گرایانه‌ی این نظامِ ایران‌خوار ــــ که ایران را تا کنون فقط مصرف کرده است ــــ ایران را به کانون توجه و بازتعریف هویتی خود بدل سازد.
[۲] در پایان بخش دوم رمان «دن کیشوت»، دن کیشوت همچنین وصیت می‌کند که خواهرزاده‌اش، آنتونیا، اگر بخواهد ازدواج کند، ابتدا روشن شود که همسر آینده‌اش هیچ شناختی از کتاب‌های شوالیه‌گری ندارد. اگر معلوم شود که او این کتاب‌ها را می‌شناسد و با این حال آنتونیا پافشاری کند، کل میراث دن کیشوت از دست می‌رود و به امور خیریه اختصاص می‌یابد. این وصیت، نماد دیگری از بازگشت دُن کیشوت به عقل سلیم و واقع‌بینی است و تأکیدی است بر اهمیت زندگی با خرد و احترام به واقعیت، نه با رؤیاها و آرمان‌های خیال‌پردازانه؛ آرمان‌هایی که خود او روزگاری زندگی‌اش را قربانی‌شان کرده بود.


نظر خوانندگان:


■ جناب محمود صباحی
مقاله‌ای دقیق و تحلیلی که بر تقدم شناخت واقع‌بینانهٔ حقیقت بر ملاحظات مصلحت‌اندیشانه تأکید دارد و می‌کوشد راه‌حل‌هایی اخلاقی بر مبنای این شناخت پیشنهاد کند. امید است این نوشته مورد توجه طیف گسترده‌تری از مخاطبان قرار گیرد.
سلمان گرگانی


■ آقای صباحی، نوشته شما بخوبی نگاه ایدولوژیکی و خطرات ناشی از آنرا از یک دید کاملا جامع و کلی تشریح می‌کند. اما شما در این نوشته همواره به جامعه کنونی ایران اشاره می‌کنید بدون اینکه آدرس دهی دقیقی بدست خواننده خود دهید. تنها اشاره دقیق و مشخص شما به آرمان خواهی ولایی شیعه و نتایج مخرب آن است. اما خواننده حس می‌کند که شما این سطور را بنا به ضروریات بیشتر و دیگری در ارتباط با فضای سیاسی اجتماعی ایران به قلم آورده‌اید، ولی دست آخر می‌ماند که اشاره‌های شما کدام انحرافات از واقع‌گرایی و کدام آرمان‌گرایی سیاست زده‌ای را نشان می‌دهد؟
برای مثال: تفکری که از سوسیال‌دموکراسی شمال اروپایی پایین‌تر نمی‌آید ولی می‌تواند به یک جمهوری بعثی دیکتاتوری ختم شود و یا تفکری که احیای هخامنشی را در نظر دارد و کسی را که ذوب در سلطنت نیست لایق دم تیغ می‌داند؟ و یا نظرتان همگی اینگونه خطرات است و واقع‌گرایی “عقل سلیم” را غیر از آنها می‌دانید؟ که در آن صورت بد نیست نظرتان را در مورد این واقع گرایی کنونی (و یا قدم بعدی) در میان بگذارید؟
با احترام، پیروز




نظر شما درباره این مقاله:








از وقوع کشتارهای بیشتر در ایران جلوگیری کنید
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 22:01

نامه سرگشاده جمعی از ایرانیان ساکن آلمان به دادستان کل آلمان:

از وقوع کشتارهای بیشتر در ایران جلوگیری کنید


روزنامه دی‌تسایت آلمان / ۲۵ فوریه ۲۰۲۶

پس از کشتار معترضان در ایران در ماه ژانویه، جمعی از ایرانیان شناخته‌شده مقیم آلمان در نامه‌ای سرگشاده خطاب به جمهوری فدرال آلمان خواستار اقدام شده‌اند. آنان تأکید کرده‌اند: دولت باید تحقیقات کیفری را آغاز کند، شواهد را به‌صورت نظام‌مند مستندسازی کند و ـ در صورت امکان ـ مسئولان را بر اساس قانون جرایم علیه حقوق بین‌الملل تحت پیگرد قرار دهد.

چهار مبتکر این اقدام ـ پروفسور نایکا فروتن، نویسنده نوید کرمانی، کارگردان محمد رسول‌اف و بازیگر یاسمین طباطبایی ـ این درخواست را روز چهارشنبه در نشستی در وزارت امور خارجه آلمان و نیز از ساعت ۱۸ در دانشگاه هومبولت برلین ارائه خواهند کرد. فلور بادنبرگ، سناتور دادگستری و حمایت از مصرف‌کنندگان برلین، نیز از جمله نخستین امضاکنندگان این نامه است.


جناب آقای دادستان کل فدرال رومل،
نمایندگان محترم مجلس فدرال آلمان،

ما، به‌عنوان شهروندان ایرانی‌تبار ساکن آلمان، با شما سخن می‌گوییم، زیرا نمی‌خواهیم بپذیریم که کشتار معترضان دموکراسی‌خواه در ژانویه ۲۰۲۶ به فراموشی سپرده شود و بی‌پاسخ بماند. بر اساس تازه‌ترین تحقیقات مجله تایم، تنها در روزهای ۸ و ۹ ژانویه بیش از ۳۰ هزار نفر کشته شده‌اند. این ارقام نه‌تنها از سوی سازمان‌های حقوق بشری، بلکه از سوی دولت فدرال آلمان و دیگر دولت‌های غربی نیز واقع‌بینانه ارزیابی شده‌اند. همچنین بیم آن می‌رود که شمار واقعی قربانیان بسیار بیشتر باشد، زیرا از مناطق دورافتاده تقریباً هیچ خبری در دست نیست. بدین ترتیب، سرکوب این خیزش احتمالاً خونین‌ترین کشتار معترضان در جهان در چنین بازه زمانی کوتاهی بوده است. اگر این واقعیت را به زندگی روزمره خود در آلمان ترجمه کنیم، معنایش این است: هر یک از ما که در زندگی خصوصی، در محیط حرفه‌ای و به‌عنوان بخشی از جامعه عمومی آلمان برای نظام دموکراتیک این کشور فعالیت می‌کنیم، کسی را می‌شناسیم که در اعتراضات ایران جان باخته یا شاهد کشتار بوده است.

از طریق بی‌شمار ویدئو، گزارش‌های شاهدان عینی و همچنین افشاگری‌هایی از درون دستگاه حکومتی، این جنایات به‌طور گسترده مستند شده‌اند. تصاویر و گزارش‌ها این ظن را تقویت می‌کنند که این کشتار نه نتیجه اقدامات خودسرانه سربازان و نیروهای شبه‌نظامی، بلکه عملیاتی برنامه‌ریزی‌شده، سازمان‌یافته و سراسری از سوی رهبری حکومت برای درهم‌شکستن اراده آزادی‌خواهانه مردم ایران بوده است. مسئولان این جنایات هولناک باید پاسخگو شوند. این امر، از جمله، انتظار و امید انسان‌های شجاع در ایران از ماست؛ ما که شهروندان کشوری هستیم که خوشبختانه به حقوق بین‌الملل و حقوق بنیادین بشر متعهد است.

از آنجا که به‌سبب ترکیب شورای امنیت سازمان ملل متحد و رفتار قدرت‌های دارای حق وتو، ارجاع موضوع به عدالت کیفری بین‌المللی عملاً ممکن نیست و جمهوری اسلامی ایران نیز عضو دیوان کیفری بین‌المللی نیست، تحقیقات کیفری در کشورهای ثالث مانند آلمان اهمیت ویژه‌ای دارد و در حال حاضر تنها امکان برای رسیدگی حقوقی به نقض‌های حقوق بشر به شمار می‌رود. آلمان در سال ۲۰۰۲ با تصویب قانون جرایم علیه حقوق بین‌الملل، چارچوبی به‌ویژه سازگار با حقوق بین‌الملل برای خود ایجاد کرده است. این قانون پیش‌تر در رسیدگی به جنایات علیه بشریت رژیم اسد در سوریه کارآمدی خود را نشان داده و آلمان به‌درستی در سطح بین‌المللی برای آن مورد تقدیر قرار گرفته است.

از این رو، ما به‌طور علنی از درخواست مرکز اروپایی حقوق اساسی و حقوق بشر (ECCHR) مورخ ۱۰ فوریه ۲۰۲۶ حمایت می‌کنیم که خواستار آن شده است دادستانی فدرال در کارلسروهه تحقیقات ساختاری و در صورت لزوم تحقیقات مشخص درباره افراد را در خصوص ایران آغاز کند. چنین اقدامی در بلندمدت از نظر حقوقی و سیاسی اهمیتی عظیم خواهد داشت، زیرا دامنه عمل یک رژیم جنایتکار را محدود می‌کند. ایجاد سازوکاری برای مستندسازی و گردآوری ادله که در آینده نزدیک بتواند مبنای تعقیب کیفری عاملان قرار گیرد، نه‌تنها در چارچوب تقسیم کار در عدالت کیفری جهانی معنا دارد، بلکه شالوده رسیدگی به این جنایات پس از گذار به یک دولت دموکراتیک و مبتنی بر حاکمیت قانون در خود ایران را نیز فراهم می‌آورد.

بر این اساس، ما از شما درخواست می‌کنیم سهم خود را در پایان دادن به وضعیت غیرقابل‌قبول مصونیت مستمر از مجازات برای سنگین‌ترین جرایم بین‌المللی در جمهوری اسلامی ایران ایفا کنید و بدین‌وسیله از وقوع کشتارهای بیشتر جلوگیری نمایید. آلمان، با توجه به تاریخ خود، مسئولیتی ویژه در قبال حقوق بین‌الملل، کرامت انسانی و پیگرد قضایی کشتارهای دولتی گسترده بر عهده دارد. خطاب به دولت فدرال نیز خواستار تأمین منابع مالی و نیروی انسانی کافی برای دادستانی فدرال و اداره جنایی فدرال هستیم تا بتوانند وظایف مهم خود را در زمینه حفظ و تأمین ادله به انجام رسانند.

با تقدیم احترام

۱. میشل عبدالهی، روزنامه‌نگار و مجری تلویزیون، هامبورگ
۲. نیو ابوطالبی، فیلمبردار، مونیخ
۳. آیدین علی‌نژاد سمیعی، پژوهشگر دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان (LMU) و فیلم‌نامه‌نویس، مونیخ
۴. نگاه امیری، کمدین و مجری، کلن
۵. پروفسور دکتر دنیا امیرپور، دانشگاه علوم کاربردی نیدرراین، مونشن‌گلادباخ
۶. پروفسور دکتر کتایون امیرپور، استاد کرسی ایران‌شناسی، دانشگاه کلن
۷. مریم ارس، نویسنده و منتقد ادبی، کلن
۸. ساناز عظیمی‌پور، کنشگر و نویسنده، برلین
۹. دکتر فلور بادنبرگ، سناتور دادگستری و حمایت از مصرف‌کنندگان در برلین، عضو هیئت‌رئیسه فدرال حزب دموکرات‌مسیحی (CDU)، برلین
۱۰. منیره برادران، نویسنده و فعال حقوق بشر، کرونبرگ
۱۱. مینو براتی، تهیه‌کننده فیلم، برلین
۱۲. شیدا بازیار، نویسنده
۱۳. مریم بلومنتال، سیاستمدار، هامبورگ
۱۴. مریم کلارن، فعال امور ایران و دختر ناهید تقوی، زندانی سیاسی پیشین، کلن
۱۵. عسل دردان، نویسنده، برلین
۱۶. احسان جعفری، کارآفرین حوزه فناوری اطلاعات و سخنگوی هیئت‌مدیره انجمن ایرانیان در آلمان (IGD)، برلین
۱۷. نوا ابراهیمی، نویسنده، گراتس/کلن
۱۸. دکتر پدرام امامی، جراح مغز و اعصاب، رئیس سازمان نظام پزشکی هامبورگ
۱۹. محمد فرخ‌منش، تهیه‌کننده فیلم، هامبورگ
۲۰. فهیمه فرسایی، نویسنده و روزنامه‌نگار، کلن
۲۱. دکتر علی فتح‌الله‌نژاد، دانشمند علوم سیاسی، برلین
۲۲. رضا فاضلی، کارآفرین و مشاور، شرکت ISM Holding GmbH & Co. KG، دوسلدورف
۲۳. سارا فضیلت، بازیگر، برلین
۲۴. پگاه فریدونی، بازیگر، برلین
۲۵. پرستو فروهر، هنرمند، فرانکفورت آم‌ماین
۲۶. ملیکا فروتن، بازیگر، برلین
۲۷. پروفسور دکتر نایکا فروتن، جامعه‌شناس، دانشگاه هومبولت برلین
۲۸. فردوس فرودستان، روزنامه‌نگار، کلن
۲۹. بنفشه هورمزدی، بازیگر، برلین
۳۰. رعنا عیسی‌زاده، وکیل دادگستری، زاربروکن
۳۱. آیدین جلالی، بازیگر، برلین
۳۲. بهروز کریم‌زاده، کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس، برلین
۳۳. بهزاد کریم‌خانی، نویسنده و ناشر، برلین
۳۴. نسرین کریمی، وکیل دادگستری، دفتر حقوقی impact Rechtsanwälte Avocats، برلین
۳۵. دکتر نوید کرمانی، نویسنده، کلن
۳۶. هادی خانجان‌پور، بازیگر و کارگردان، برلین
۳۷. ژینا خیّر، نویسنده، شاعر و نقاش، پاریس
۳۸. روشنک خدابخش، تهیه‌کننده فیلم، برلین
۳۹. سولماز خرسند، نویسنده و روزنامه‌نگار، وین
۴۰. مارال کوهستانیان، عضو شورای شهر و مسئول امور اجرایی، شهرداری ویسبادن
۴۱. الهه کوهستانی، مددکار اجتماعی، برلین
۴۲. مریم لاو، روزنامه‌نگار، هفته‌نامه «دی تسایت» (ZEIT)، برلین
۴۳. دکتر آزیتا مشتاقی، متخصص ارتودنسی، هامبورگ
۴۴. دکتر شوله مصطفوی، تاریخ‌نگار هنر، کارلسروهه
۴۵. ارمغان نقی‌پور، وکیل دادگستری، معاون پیشین وزیر (دولت ایالتی)، برلین
۴۶. حمید نوذری، مدیر اجرایی انجمن پناهندگان ایرانی در برلین، برلین
۴۷. دکتر حمید عنقا، مترجم و نویسنده، فرانکفورت
۴۸. دکتر مریم پالیزبان، پژوهشگر تئاتر، بازیگر و نویسنده، برلین
۴۹. شعله پاکروان، مادر ریحانه جباری و فعال حقوق بشر علیه مجازات اعدام، برلین
۵۰. محمد رسول‌اف، کارگردان سینما، برلین
۵۱. گیلدا سحابی، نویسنده، برلین
۵۲. مینا صالح‌پور، کارگردان، برلین
۵۳. علی صمدی احدی، کارگردان، کلن
۵۴. روکسانا صمدی، بازیگر، برلین
۵۵. سارا سنده، تئاتر کلن (Schauspiel Köln)، کلن
۵۶. دکتر آرش سرکوهی، کارشناس حقوق بشر، برلین
۵۷. مریم شقاقی، روزنامه‌نگار، هامبورگ
۵۸. دانیلا سفری، فعال مدنی و نویسنده، برلین
۵۹. یاسمین شاکری، موسیقی‌دان و بازیگر، برلین
۶۰. نادر سلطانی، جامعه‌شناس، اسن
۶۱. یاسمین طباطبایی، بازیگر و موسیقی‌دان، برلین
۶۲. نیلوفر تقی‌زاده، فیلم‌ساز، نویسنده و تهیه‌کننده، هایدلبرگ
۶۳. شوان ویسی، عضو پیشین شورای شهر و مددکار اجتماعی، اسن
۶۴. دکتر وحید وحدت‌حق، جامعه‌شناس، برلین
۶۵. هنگامه یعقوبی‌فرح، نویسنده و دبیر تحریریه، برلین
۶۶. ترانه یوسون، مدیرعامل شرکت YeS Ideas GmbH، هامبورگ
۶۷. مریم زارع، بازیگر و فیلم‌ساز، برلین



نظر شما درباره این مقاله:








ویتکاف: هرگونه توافق با ایران باید دائمی باشد
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 20:24

ویتکاف: هرگونه توافق با ایران باید دائمی باشد


باراک راوید / آکسیوس

به گفته یک مقام آمریکایی و دو منبع مطلع دیگر، استیو ویتکاف، فرستاده کاخ سفید، روز سه‌شنبه در یک نشست خصوصی اعلام کرد که دولت ترامپ از ایران می‌خواهد بپذیرد هرگونه توافق هسته‌ای در آینده، برای همیشه و بدون تاریخ انقضا باقی بماند.

چرا این موضوع مهم است: پرزیدنت ترامپ و دیگر منتقدان توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ (برجام) که در دولت اوباما منعقد شد، همواره از «بندهای غروب» (محدودیت‌های دارای زمان انقضا) به عنوان یکی از نقص‌های اصلی آن یاد کرده‌اند.

ویتکاف این سخنان را دو روز پیش از دور جدید مذاکرات هسته‌ای که قرار است در ژنو برگزار شود، مطرح کرده است.

جزئیات ماجرا: طبق توافق سال ۲۰۱۵ که ترامپ از آن خارج شد، بیشتر محدودیت‌های برنامه هسته‌ای ایران به تدریج بین ۸ تا ۲۵ سال پس از امضا منقضی می‌شد. ایران همچنین متعهد شده بود که هرگز به دنبال سلاح هسته‌ای نرود.

حذف چنین «بندهای غروبی» توافق را تقویت کرده و فروش داخلی آن توسط ترامپ به عنوان نسخه‌ای ارتقایافته نسبت به توافق اوباما را آسان‌تر می‌کند.

عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، آخر هفته گذشته در مصاحبه با سی‌بی‌اس (CBS) گفت که ایران می‌تواند توافق «بهتری» را امضا کند که تضمین کند برنامه هسته‌ای‌اش «برای همیشه صلح‌آمیز باقی می‌ماند».

پشت صحنه: به گفته منابع مطلع، ویتکاف در گردهمایی حامیان مالی «ایپک» (AIPAC) در واشینگتن گفت: «ما مذاکره با ایرانی‌ها را با این فرض آغاز می‌کنیم که هیچ “بند غروبی” وجود ندارد. چه به توافق برسیم و چه نرسیم، فرض ما این است: شما باید تا آخر عمر [به تعهدات خود] پایبند بمانید.»

ویتکاف همچنین اشاره کرد که مذاکرات کنونی آمریکا و ایران بر مسائل هسته‌ای متمرکز است، اما در صورت دستیابی به توافق، دولت ترامپ مایل است مذاکرات بعدی را درباره برنامه موشکی ایران و حمایت از گروه‌های نیابتی برگزار کند. وی افزود در آن مرحله، ایالات متحده تمایل دارد سایر کشورهای منطقه نیز در گفتگوها مشارکت داشته باشند.

ویتکاف گفت که در مذاکرات هسته‌ای فعلی، دو مسئله کلیدی عبارتند از: توانایی ایران برای غنی‌سازی اورانیوم و سرنوشت ذخایر فعلی اورانیوم غنی‌شده این کشور.

تمرکز بر جزئیات: پافشاری ایران بر ادامه غنی‌سازی اورانیوم در خاک خود، یکی از موانع اصلی در مذاکرات است.

مقامات آمریکایی گفته‌اند که اگر ایرانی‌ها ثابت کنند غنی‌سازی به آن‌ها اجازه توسعه سلاح هسته‌ای را نمی‌دهد، ترامپ ممکن است با غنی‌سازی «نمادین» در ایران موافقت کند.

به گفته مقامات آمریکایی، ایرانی‌ها از سوی میانجی‌ها (عمان، قطر، مصر و ترکیه) تحت فشار شدیدی هستند تا به سمت توافقی با آمریکا حرکت کنند که مانع از وقوع جنگ شود. با این حال، بسیاری از مقامات در واشینگتن و منطقه همچنان تردید دارند که ایرانی‌ها حاضر به پذیرش استانداردهای بالایی باشند که ترامپ تعیین کرده است.

کاخ سفید به درخواست برای اظهارنظر در این باره پاسخ نداد.

تحولات پیش‌ رو: انتظار می‌رود ویتکاف و جرد کوشنر، مشاور و داماد ترامپ، روز پنجشنبه در ژنو با عراقچی دیدار کنند تا درباره پیشنهاد مفصلی برای یک توافق هسته‌ای که توسط ایران تدوین شده است، گفتگو کنند.

یک منبع مطلع گفت که رهبری سیاسی در ایران این پیشنهاد را «تأیید» کرده است، اما مشخص نیست که آیا ایرانی‌ها پیش از این، متن را در اختیار آمریکا قرار داده‌اند یا خیر.

سطح هشدار: نشست ژنو احتمالاً آخرین فرصت برای یک گشایش دیپلماتیک خواهد بود.

پیامی که کوشنر و ویتکاف پس از این دیدار به ترامپ می‌دهند، تأثیر بسزایی بر تصمیم رئیس‌جمهور برای ادامه گفتگوها یا صدور فرمان یک کارزار نظامی علیه ایران خواهد داشت.

ترامپ روز سه‌شنبه در نطق سالانه خود (State of the Union) گفت که راهکار دیپلماتیک را ترجیح می‌دهد، اما در عین حال دلایلی را نیز برای جنگ مطرح کرد.

آنچه گفته می‌شود: معاون رئیس‌جمهور، جی.دی. ونس، روز چهارشنبه به فاکس نیوز گفت: «ما نمی‌توانیم اجازه دهیم دیوانه‌ترین و بدترین رژیم جهان سلاح هسته‌ای داشته باشد. این هدفی است که رئیس‌جمهور تعیین کرده است. او تلاش خواهد کرد از طریق دیپلماتیک به این هدف برسد، اما ابزارهای متعدد دیگری نیز در اختیار دارد تا تضمین کند این اتفاق نمی‌افتد. او تمایل خود را برای استفاده از آن‌ها نشان داده است و امیدوارم ایرانی‌ها در مذاکرات فردا این موضوع را جدی بگیرند.»

طرف مقابل: عراقچی در مصاحبه با «ایندیا تودی» گفت که هدف او از مذاکرات ژنو جلوگیری از جنگ است. وی افزود: «در دور قبلی پیشرفت‌هایی داشتیم. توانستیم به نوعی درک مشترک برسیم و فکر می‌کنم بر اساس آن تفاهم‌ها، می‌توانیم چیزی در قالب یک توافق یا معامله ایجاد کنیم.»



نظر شما درباره این مقاله:








روایت شاهدان عینی از زمستان خونین ">
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 19:36

روایت شاهدان عینی از زمستان خونین




نظر شما درباره این مقاله:








مقام‌های حکومت با چشم‌بند به مخفیگاه
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 18:00

مقام‌های حکومت با چشم‌بند به مخفیگاه




نظر شما درباره این مقاله:








جان هر انسان مهم است / احمد پورمندی ">
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 17:12

جان هر انسان مهم است / احمد پورمندی




نظر شما درباره این مقاله:








تحریم‌های تازه آمریکا علیه ناوگان سایه ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 17:06

تحریم‌های تازه آمریکا علیه ناوگان سایه ایران


وزارت خزانه‌داری ایالات متحده روز چهارشنبه تحریم‌های جدیدی مرتبط با ایران را علیه چند فرد، نهاد و نفتکش اعلام کرد؛ اقدامی که تنها چند ساعت پس از سخنرانی سالیانه رئیس‌جمهوری آمریکا «دونالد ترامپ» در کنگره و طرح دلایل احتمالی برای حمله انجام شد. 

دفتر کنترل دارایی‌های خارجی وزارت خزانه‌داری آمریکا (OFAC) اعلام کرد بیش از ۳۰ فرد، نهاد و کشتی را که در فروش غیرقانونی نفت ایران و همچنین در تولید موشک‌های بالستیک و تسلیحات متعارف پیشرفته ایران نقش داشته‌اند، تحریم کرده است. 

به گفته وزارت خزانه‌داری، دفتر کنترل دارایی‌های خارجی همچنین چند شبکه را هدف قرار داده است که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران و وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح در دستیابی به مواد اولیه و ماشین‌آلات مورد نیاز برای تولید موشک‌های بالستیک و سایر تسلیحات کمک می‌کنند. 

بیانیه مطبوعاتی سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا

ایالات متحده امروز تعدادی از افراد و نهادهای فعال در چند شبکه تأمین تسلیحات را که در ایران، ترکیه و امارات متحده عربی مستقر هستند و از برنامه توسعه موشک‌های بالستیک و تسلیحات متعارف پیشرفته رژیم ایران حمایت می‌کنند، تحریم می‌کند. همچنین تعداد زیادی از کشتی‌های متعلق به «ناوگان سایه» و مالکان یا بهره‌برداران آن‌ها که به‌طور جمعی صدها میلیون دلار نفت، فرآورده‌های نفتی و پتروشیمی ایران را حمل کرده‌اند، در فهرست تحریم‌ها قرار گرفته‌اند. 

رژیم ایران همچنان در مدیریت اقتصاد خود ناتوان است و این سوء‌مدیریت پیامدهای فاجعه‌باری برای مردم این کشور به همراه داشته است. این رژیم همچنان تأمین مالی گروه‌های نیابتی خارجی و برنامه‌های موشکی خود را بر نیازهای اولیه مردم ایران ترجیح می‌دهد. تحریم‌های امروز منابع مالی غیرقانونی‌ای را هدف قرار می‌دهند که رژیم از آن‌ها برای پیشبرد اهداف مخرب و بی‌ثبات‌کننده خود استفاده می‌کند. 

اقدام امروز در چارچوب یادداشت امنیت ملی ریاست‌جمهوری شماره ۲ دونالد ترامپ اجرا می‌شود و با هدف مقابله با توسعه تهاجمی توان موشکی و تسلیحات نامتقارن و متعارف ایران صورت گرفته است. این تحریم‌ها همچنین دسترسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به دارایی‌ها و منابعی را که فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده آن را پشتیبانی می‌کند، مسدود می‌سازد. 

تحریم‌های مرتبط با مقابله با اشاعه امروز در حمایت از بازاعمال محدودیت‌ها و تحریم‌های سازمان ملل علیه ایران صادر شده است؛ محدودیت‌هایی که در پی «نقض جدی تعهدات هسته‌ای» از سوی رژیم ایران اعمال شدند. 

ایالات متحده همچنان با استفاده از تمام ابزارهای موجود برای شناسایی، اختلال و مقابله با توان رژیم ایران در کسب درآمد به منظور توسعه برنامه‌های تسلیحاتی و تأمین رفتارهای بی‌ثبات‌کننده‌اش تلاش خواهد کرد. 

افراد، شرکت‌ها و نهادهای تحریم‌شده:

• محمد عابدینی
• مهرداد جعفری
• ابراهیم شریعت‌زاده
• مهدی زند
• شرکت آداک پرگاس پارس تریدینگ
• شرکت بهنگام تدبیر قشم (خدمات دریایی و کشتیرانی)
• شرکت گلدویو ماریتایم
• شرکت ایتاکی ماریتایم
• شرکت کایتو نویگیشن
• شرکت میسترال فلیت
• شرکت وانسا گاز شیپینگ
• شرکت وست مارین

جزئیات بیشتر در لینک زیر:
https://ofac.treasury.gov/recent-actions/20260225



نظر شما درباره این مقاله:








اگر اوضاع خراب شد، چطور می‌خواهیم فرار کنیم؟
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 16:12

اگر اوضاع خراب شد، چطور می‌خواهیم فرار کنیم؟


برگردان: علی‌محمد طباطبایی

نگاهی به چند فصل از کتاب «شمارش معکوس برای بحران، رویارویی هسته‌ای قریب‌الوقوع با ایران» اثر کنت آر. تیمرمن

مقدمه مترجم:
کتاب «شمارش معکوس برای بحران: رویارویی هسته‌ای قریب‌الوقوع با ایران» نوشته کنت آر. تیمرمن، روزنامه‌نگار تحقیقی و نویسنده پرفروش نیویورک تایمز، در سال ۲۰۰۵ منتشر شده است. تیمرمن که بیش از دو دهه سابقه پوشش خاورمیانه، تروریسم و تکثیر تسلیحات را دارد، در این کتاب به بررسی یکی از مهم‌ترین چالش‌های امنیت ملی آمریکا در قرن بیست و یکم می‌پردازد: دستیابی ایران به تسلیحات هسته‌ای. نویسنده با ادعای دسترسی به اسناد طبقه‌بندی‌شده قبلی، افشاگران و مقامات ایرانی، و منابع سطح بالا در دولت و جامعه اطلاعاتی ایالات متحده، تصویری هشداردهنده از پیشرفت‌های برنامه هسته‌ای ایران ترسیم می‌کند.

تیمرمن استدلال می‌کند که این برنامه بسیار پیشرفته‌تر از آن چیزی است که مقامات غربی اذعان می‌کنند و ارتباطات گسترده رژیم ایران با شبکه‌های تروریستی بین‌المللی، از جمله القاعده، را افشا می‌نماید. کتاب با سفری به نقاط مختلف جهان، خواننده را به جلسات سریع تروریستی در تهران، نشست‌های تنش‌آلود در کاخ سفید، جلسات محرمانه در پایگاه‌های دورافتاده سیا در آذربایجان و رویارویی‌های دیپلماتیک در کرملین می‌برد. تیمرمن با این گزارش‌های تحقیقی گسترده، تلاش می‌کند ماهیت واقعی تهدید ایران را برملا سازد و ناتوانی جامعه اطلاعاتی آمریکا در مواجهه با این خطرات را به تصویر بکشد.

اما در باره نقش رضا پهلوی در این کتاب. رضا پهلوی، بزرگ‌ترین پسر محمدرضا پهلوی (شاه سابق ایران)، به عنوان یکی از چهره‌های اصلی مخالفان سلطنت‌طلب در تبعید در این کتاب حضور پررنگی دارد. بر اساس فهرست مطالب و محتوای فصل‌های کتاب، نقش او عمدتاً در دو فصل برجسته می‌شود:

فصل ۵: تبعیدی‌ها(The Exiles): این فصل به فعالیت‌های مخالفان ایرانی در تبعید، از جمله رضا پهلوی، و تلاش‌های آنان برای جلب حمایت بین‌المللی علیه جمهوری اسلامی اختصاص دارد. جزئیات مهم این فصل شامل موارد زیر است:
ملاقات با مقامات آمریکایی: شرح دیدار رضا پهلوی با ویلیام کیسی، رئیس وقت سیا، در ژانویه ۱۹۸۳ در یک ناهار خصوصی.
طرح‌های همکاری: برنامه‌ریزی برای سازماندهی شبکه‌ای از افسران سابق ساواک جهت جمع‌آوری اطلاعات از داخل ایران.
حمایت مالی: تلاش برای دریافت کمک‌های مالی از دولت آمریکا و کشورهای عرب منطقه برای پیشبرد اهداف مخالفان و در نهایت پیاده کردن نیرو در یکی از جزایر جنوب ایران برای انجام یک کودتا.
فصل ۹: خیانت (Betrayal): این فصل به روایت احمد انصاری، از نزدیکان و مسئول امور مالی رضا پهلوی می‌پردازد. محورهای اصلی این فصل عبارتند از:
اختلافات مالی: تشریح جزییات دارایی‌های رضا پهلوی، بدهی‌های او و اختلافاتش با انصاری بر سر مدیریت سرمایه‌ها.
خیانت انصاری: بازگشت انصاری به ایران و ارائه اطلاعات محرمانه به مقامات جمهوری اسلامی در ازای دریافت امان و آزادی.
فاش‌سازی اسرار: افشای جزئیات مربوط به دارایی‌های خاندان پهلوی در خارج از کشور، از جمله حساب‌های بانکی در سوئیس و شرکت‌های ثبت‌شده در لیختن‌اشتاین.
فصل ۱۵: نفوذ (The Penetration): در این فصل نیز به ارتباطات رضا پهلوی با دولت آمریکا اشاره شده است. از جمله:
ملاقات با بیل کلینتون: شرح دیدار اتفاقی یا برنامه‌ریزی‌شده رضا پهلوی با بیل کلینتون، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در رستورانی در واشنگتن و گفتگوی آنها درباره تحریم‌های ایران.
نفوذ اطلاعاتی ایران: هشدار اف‌بی‌آی به رضا پهلوی درباره نفوذ مأموران اطلاعاتی ایران در حلقه نزدیکانش و بی‌توجهی او به این هشدارها.

کتاب تیمرمن، با وجود استقبال برخی محافل سیاسی و اطلاعاتی در آمریکا، با نقدهای جدی نیز مواجه شده است. برخی منتقدان، اتکای بیش از حد نویسنده به منابع بحث‌برانگیز مانند پناهندگان ایرانی را زیر سوال برده و او را به نتیجه‌گیری‌های جهت‌دار و حمایت از سیاست‌های جنگ‌طلبانه متهم کرده‌اند. با این حال، «Countdown to Crisis» همچنان به عنوان یکی از منابع تأثیرگذار در گفتمان مربوط به تهدید هسته‌ای ایران در سال‌های میانی دهه ۲۰۰۰ میلادی شناخته می‌شود.

فصل پنجم: تبعیدی‌ها

«این کار شدنی است»
ریچارد ام. نیکسون، رئیس‌جمهور پیشین، هنگام بررسی طرحی آمریکایی برای سرنگونی ملاها، اوایل ۱۹۸۷

ماریون اسموک (Marion Smoak) از آن دست افرادی نبود که معمولاً تصور می شود در مرکز یک عملیات اطلاعاتی مخفی علیه یکی از مصمم‌ترین و خطرناک‌ترین دشمنان آمریکا قرار دارد.

اسموک، اصالتاً از ایکن (Aiken)، در کارولینای جنوبی، زادگاه اسب‌های چوگان مشهور جهان، یک سوارکار و یک جنتلمن بود. او همچنین جمهوری‌خواه بود، در زمانی که سیاست کارولینای جنوبی تحت سلطه حزب دموکرات قرار داشت. وقتی اسموک اولین نامزدی خود را برای سنای ایالتی در سال ۱۹۶۶ به عنوان یک جمهوری‌خواه برنامه‌ریزی کرد، با این وجود نزد سناتور ایالات متحده، استروم تورموند (Strom Thurmond) - که آن زمان دموکرات بود - رفت تا از دعای خیر او برخوردار شود. تورموند فوق‌العاده محبوب بود و این دو مرد با هم کنار آمدند. اسموک با خنده یادآوری می‌کند: “او به من گفت که هرگز به جایی نخواهم رسید، اما من آن نصیحت خاص را نادیده گرفتم.” اسموک در انتخابات پیروز شد و مدت کوتاهی بعد این تورموند بود که حزبش را عوض کرد.

استعداد واقعی اسموک نه به عنوان یک قانونگذار، بلکه در گرد هم آوردن مردم بود. او که خوش‌برخورد، بافرهنگ و بی‌نهایت مؤدب بود، به کارزار نیکسون در سال ۱۹۶۸ برای پیروزی در کارولینای جنوبی کمک کرد و در سال ۱۹۷۰ توسط نیکسون به عنوان معاون و بعدها رئیس تشریفات ایالات متحده (Chief of U.S. Protocol) منصوب شد. او در حین خدمت در این سمت، رونالد ریگان (Ronald Reagan)، فرماندار وقت کالیفرنیا را در دو سفر به خاور دور همراهی کرد. اسموک به من گفت: “یادم نمی‌آید اولین بار کجا بیل کیسی (Bill Casey) را ملاقات کردم، اما هر دو در سال‌های نیکسون در سیاست جمهوری‌خواهی فعال بودیم.” تا زمانی که کیسی به عنوان مدیر آژانس اطلاعات مرکزی (سیا) رونالد ریگان منصوب شد، این رابطه عمیق‌تر شده بود. “آنقدر او را خوب می‌شناختم که می‌توانستم گوشی را بردارم و به او زنگ بزنم و بگویم باید ببینمت، و او بلافاصله وقتی برای دیدار به من می داد.”

این دقیقاً همان چیزی بود که در اوایل ژانویه ۱۹۸۳ اتفاق افتاد. اسموک کسی را داشت که می‌خواست کیسی با او ملاقات کند. او یک موکل معمولی نبود، بلکه کسی بود که اسموک به صورت غیر رسمی و بی چشمداشت مالی به او کمک می کرد. هنکامی که او مرد جوان را برای او توصیف کرد، کیسی بلافاصله موافقت کرد. و همانطور که اغلب برای ملاقات‌های خارج از محوطه سیا در مکلین، ویرجینیا (McLean, Virginia) انجام می‌داد، کیسی تنها و فقط به همراه همسرش آمد.

ناهار در باشگاه اختصاصی چوی چیس (Chevy Chase) در ۱۳ ژانویه ۱۹۸۳ چیزی کمتر از رویداد تاریخی نبود. و تا به امروز، به عنوان یک راز کاملاً محفوظ باقی مانده است. مهمان اسموک در این باشگاه خصوصی حومه شهر، که در نزدیکی کمربندی پایتخت قرار داشت، یک ایرانی ۲۳ ساله به نام کوروش رضا پهلوی (Cyrus Reza Pahlavi)، بزرگ‌ترین پسر شاه سابق ایران بود. کیسی در آستانه راه‌اندازی یک عملیات مخفی بود. برای پیروانش در میان صدها هزار سلطنت‌طلبی که پس از انقلاب اسلامی به ایالات متحده گریختند، او خود را ولیعهد می‌نامید. اما در آن اولین ملاقات با بیل کیسی، مدیر سیا، از او با عنوان اعلی‌حضرت همایونی استقبال شد. مادر رضا یک مراسم تاج‌گذاری مخفیانه در بیست و یکمین سالگرد تولدش در کاخ قبه در قاهره (Koubeh palace in Cairo) برگزار کرده بود و او این عنوان را بسیار مناسب خود می‌یافت.

اسموک مهمانانش را برای این ناهار نهایی قدرت با دقت انتخاب کرده بود. در کنار کیسی و همسرش، مایکل دیور (Michael Deaver)، رئیس‌دفتر وقت رئیس‌جمهور ریگان، که او هم همسرش را آورده بود، حضور داشتند؛ ریچارد هلمز (Richard Helms)، مدیر پیشین سیا و همسرش؛ اد جرجیان (Ed Djerejian)، مقام ارشد وزارت امور خارجه که به خانواده جورج بوش معاون رئیس‌جمهور نزدیک بود؛ نانسی مور تورموند (Nancy Moore Thurmond)، همسر ۲۷ ساله سناتور استروم تورموند و ملکه زیبایی سابق در کارولینای جنوبی؛ ژنرال ویلیام کوئین (William Quinn) و همسرش، سه تن از دستیاران پهلوی، و تعدادی دیگر.

کیسی به محض اینکه همه نشستند، رو به رضا کرد و با غرغر خشنی، مستقیم به سراغ اصل مطلب رفت. او از شاهزاده جوان پرسید: “پس به من بگو چطور می‌خواهیم از شر این حرامزاده‌ها (sons of bitches) خلاص شویم؟”

رضا هیجان‌زده شد و به یک سخنرانی مفصل درباره چگونگی درک خود از نقاط ضعف دولت جدید اسلامی در تهران پرداخت. او گفت “آنها نالایق هستند، اقتصاد ایران به هم ریخته است و جنگ با عراق دارد تلفات مرگباری بر خانواده‌های ایرانی وارد می‌کند. ما فقط باید حضور داشته باشیم و مردم را تشویق کنیم.” رضا هنگام اشاره به خودش همیشه از «ما»ی سلطنتی استفاده می‌کرد.
یکی از دستیاران به نام سرهنگ احمد اویسی اضافه کرد: “مردم ایران اعلی‌حضرت را بر دوش خود به تهران خواهند برد.” کیسی پرسید: “پس ما چطور می‌توانیم کمک کنیم؟”

رضا نقشه خود را توضیح داد. او می‌خواست شبکه‌ای از افسران پیشین ساواک سازماندهی کند تا از داخل ایران اطلاعات جمع‌آوری کنند، اطلاعاتی که او برای ارائه استدلال خود به دولت‌های عرب دوست برای تغییر رژیم از آنها استفاده کند. در نهایت، او انتظار داشت که پادشاهی‌های محافظه‌کار عرب، بازگشت او به قدرت را تأمین مالی کنند. اما در حال حاضر، او نیاز به حمایت پولی داشت.

کیسی لیوانش را بالا برد و تمام میز آماده شدند تا به او در یک «به سلامتی» برای آزادی و آینده روابط ایران و آمریکا ملحق شوند. کیسی گفت: “زنده باد شاه!.” هنگامی که همه آماده ترک محل می‌شدند، کیسی قول داد که به زودی یکی از افرادش با شاهزاده جوان تماس خواهد گرفت.

گرم نگه داشتن بستر

پیشنهاد، وقتی که رسید، بسیار کمتر از مبلغی بود که رضا از پادشاه عربستان سعودی دریافت کرده بود؛ هدیه‌ای به ارزش پنج میلیون دلار که تا آن زمان خرج شده بود. طبق اسناد دادگاهی که توسط یکی از دستیاران سابق، احمد انصاری، ارائه شد، ۷۰۰ هزار دلار از پول سعودی صرف ساخت و تجهیز یک دیسکوتک خصوصی در زیرزمین اقامتگاه جدید پهلوی، در نزدیکی مقر سیا در مکلین، ویرجینیا شده بود. رضا به شدت به مستمری ماهانه ۱۵۰ هزار دلاری که کیسی پیشنهاد می‌کرد نیاز داشت. او به دستیارش، شهریار آهی، دستور داد تا یک سوم این پول را به پرویز ثابتی، مدیرکل سابق ساواک که مسئول شبکه اطلاعاتی او بود، تحویل دهد. باقی پول نیز صرف هزینه‌های شخصی و پرداخت به اطرافیانش می‌شد.

کیسی آن‌قدر از چشم‌انداز احیای مخالفان ایرانی هیجان‌زده بود که قبلاً تیمی از افسران عملیاتی را به اروپا اعزام کرده بود تا ستاد جدیدی برای شاه جوان آماده کنند. آنها قرار بود سازمانش را بسازند و بودجه کلانی به آن تزریق کنند. مبلغ ۱۵۰ هزار دلار در ماه فقط پول اولیه برای ورود به بازی بود.

مدیر سیا فقط یک نگرانی داشت، او وقتی دو باره با رضا ملاقات کرد به او گفت: “تو باید آن شخص یعنی آهی را اخراج کنی.”

شهریار آهی، دستیار ارشد و مشاور سیاسی رضا بود که در تبعید در مراکش به او پیوسته و وقتی شاه جوان در اوایل ۱۹۸۴ به فیرفیلد (Fairfield)، کنتیکت نقل مکان کرد، دنبالش رفته بود. آهی که بانکدار بود، خواهرزاده هوشنگ رام (Houshang Ram)، بانکدار شخصی شاه سابق و رئیس بانک عمران بود که دارایی‌های سلطنتی در ایران و خارج از کشور را مدیریت می‌کرد.

رام به تازگی توسط رژیم تهران پس از سه سال و نیم زندان آزاد شده بود. برخی می‌گفتند همسرش به آیت‌الله خلخالی، زندانبان اوین، نزدیک بوده و به آن روحانی بدنام خونریز پول داده تا برای او عفو بگیرد. منابع دیگر ادعا می‌کردند او با ارائه کدهای حساب‌های مخفی که از طرف شاه سابق در بانک داریوس (Darius Bank) اسپانیا کنترل می‌کرد، آزادی خود را معامله کرده است. هر کدام هم که حقیقت داشت، رام از زندان و از ایران خارج شده بود و باعث نگرانی کیسی می‌شد. او نمی‌خواست خواهرزاده آن مرد نقشی در عملیاتش داشته باشد.

رضا از توجه به توصیه مدیر سیا خودداری کرد. اولاً، آهی تخصص مالی بیشتری داشت و مطمئناً روابط بهتری با رهبران جهان نسبت به احمد انصاری، مشاور مالی رضا داشت. علاوه بر این، اگر کیسی واقعاً نگران بود که ارتباط فامیلی آهی با هوشنگ رام او را در برابر فشار رژیم آسیب‌پذیر کند، آیا این موضوع احمد اویسی، رئیس‌دفتر رضا که با دختر رام ازدواج کرده بود را نیز تحت تأثیر قرار نمی‌داد؟

به هیچ وجه امکان نداشت رضا از شر اویسی خلاص شود. سرهنگ سابق گارد جاویدان برای او مثل یک پدر بود. طی چند هفته، کیسی گروه تدارکات مقدماتی خود را از اروپا فراخواند و بدون توضیح، ملاقات‌هایش با شاه جوان را قطع کرد. با این حال، مستمری ماهانه ۱۵۰ هزار دلار برای چندین سال ادامه یافت، همان طور که تماس‌ها در سطوح پایین‌تر ادامه داشت. مقامات پیشین آژانس آن را روش کیسی برای «گرم نگه داشتن بستر» می‌نامیدند، بدون اینکه وارد عمل شوند. آنها با لحنی تحقیرآمیز رضا را به عنوان «شاه کوچولو» و «بچه شاه» می نامیدند.

در مورد آهی، سوءظن کیسی بی‌اساس بود. امروز، او نیروی محرکه پشت جنبشی برای برگزاری همه‌پرسی با نظارت بین‌المللی درباره حاکمیت روحانیت است.

رادیوی سیا

احمد اویسی در هتل ماریوت در آرلینگتون (Arlington)، ویرجینیا، اتاق را با استفاده از یک قفل رمزی مخصوص باز کرد، نه با کلید کارتی. اویسی که ذاتاً مردی لاغر بود، به تازگی تحت عمل جراحی سرطان قرار گرفته بود و بخش بزرگی از آرواره‌اش را از دست داده بود. همراه او شهریار آهی و مرد دیگری بودند که سیا امیدوار بود او را جذب کند تا کنترل بازوی عملیاتی مقاومت طرفدار سلطنت را به دست گیرد، مقاومتی که مقر آن در آن زمان در پاریس بود.

بعدازظهر سرد و تاریکی از نوامبر بود، با اندکی برف که روی پل کی (Key Bridge) در بیرون به شکل گردبادی کوچک پیچ و تاب می خورد. شخص تازه‌وارد درست در همان ایام از دالاس، تگزاس آمده بود و از سرما کمی می‌لرزید. او کوتاه‌قامت و بی‌نقص در یک پالتوی پشمی و کت و شلوار خاکستری تیره لباس پوشیده بود و بیشتر شبیه یک گوینده اخبار تلویزیون بود تا یک چریک.

دکتر منوچهر گنجی از سال ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۹ (۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷) وزیر آموزش و پرورش شاه سابق بود. او همچنین در روزهای تاریک منتهی به انقلاب، به مشاوری تأثیرگذار برای شهبانو، همسر شاه، تبدیل شد. وقتی پس از شش ماه مخفی شدن سرانجام موفق به فرار از ایران گردید، به دالاس نقل مکان کرد و زنجیره‌ای از نانوایی‌ها را راه انداخت. اما او همچنان به طور مداوم با ایران در تماس بود و با همکاران سابقش در وزارت آموزش و پرورش که مخفیانه به ایران رفت و آمد می‌کردند، کار می‌کرد.

در سال ۱۹۸۱ (۱۳۶۰)، گنجی یک یادداشت ۲۵ صفحه‌ای درباره نقض حقوق بشر در ایران نوشت که نظر ویلیام وندر هوول (William vander Heuvel)، نماینده معاون ایالات متحده در سازمان ملل را جلب کرد. گنجی با حمایت وندر هوول موفق شد موضوع سابقه حقوق بشری جمهوری اسلامی را در سال ۱۹۸۱ در دستور کار کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل قرار دهد. از آن زمان هر سال، نمایندگان سازمان ملل مجبور شده‌اند به موضوع شکنجه زندانیان سیاسی، سنگسار زنان زناکار، اعدام مخالفان و سایر سوءاستفاده‌ها در ایران بپردازند.

تا زمانی که گنجی به واشنگتن دی سی سفر کرد، اوضاع داخل ایران به شدت وخیم شده بود. ده‌ها هزار پسر نوجوان با کلیدهای پلاستیکی به جبهه جنگ با عراق فرستاده می‌شدند و به آنها گفته می‌شد اگر در میدان نبرد شهید شوند، این کلیدها درهای بهشت را به رویشان می‌گشاید. مخالفان سیاسی رژیم دستگیر و به طرز وحشیانه‌ای شکنجه می‌شدند. هزاران نفر در ملاء عام به دار آویخته شده بودند؛ برخی در زندان‌های مخفی سر بریده می‌شدند و اجسادشان شب‌ها در کنار جاده‌های خلوت رها می‌شد.

در جریان کنوانسیون ملی جمهوری‌خواهان در دالاس در سال ۱۹۸۴، گنجی یک اعتراض سه‌روزه را علیه روحانیون رهبری کرد که پوشش خبری ملی دریافت کرد. تسلط عالی او به انگلیسی، یک شبه او را به سخنگوی بالفعل مخالفان در تبعید تبدیل کرد.

شاه جوان با حضور اویسی که مانند مترسکی بالای سرش این پا و آن پا می‌کرد و چای سرو می‌نمود، به شرح طولانی وضعیت اسفناک عملیات تحت حمایت سیا در پاریس پرداخت. جبهه آزادیبخش ایران FLI (The Front for the Liberation of Iran) به رهبری علی امینی بود، نخست‌وزیر سابق و تکنوکرات غرب‌گرایی که اکنون در دهه هشتاد زندگی خود قرار داشت. عملیات پخش رادیویی تحت حمایت سیا تحت رهبری او به هم ریخته بود. آنها به شدت به مردی جوان‌تر نیاز داشتند و رضا پهلوی می‌خواست گنجی ۵۴ ساله اوضاع را سامان دهد.

او چیزی بیش از یک رادیوی تبعیدی می‌خواست: او می‌خواست گنجی جبهه آزادیبخش ایران را به ستون فقرات یک جنبش مقاومت تمام‌عیار تبدیل کند که بتواند پیشتاز یک ضد انقلاب شود. او گفت: «دکتر، ما به شما نیاز داریم. من حمایت کامل خود را به شما قول می‌دهم.»

گنجی اصرار داشت که اولویت آنها باید آزادی ایران باشد، نه بازگرداندن سلطنت. شاه جوان موافقت کرد. آنها همچنین توافق کردند که در مورد حمایت مالی که رادیو از دولت ایالات متحده دریافت می‌کند، رازداری کامل را حفظ کنند.

نانوا

گنجی جزییات آن حمایت را در یک جلسه بعدی چند هفته آینده، پس از آنکه خبر را به همسر و دو فرزند بالغش داد، فهمید. با بازگشت به واشنگتن، برای ناهار با گروهی از مقامات آمریکایی با تاکسی به هتل بریستول (Bristol Hotel) در خیابان ۲۴ و خیابان پنسیلوانیا رفت. رهبر گروه مردی مسن‌تر بود که گنجی فقط از او به عنوان «پروفسور» یاد می‌کرد.

جان کنت ناوس (John Kenneth Knaus) یک افسانه در آژانس بود. اگرچه او تحصیل‌کرده دانشگاهی بود و به اپراتورهای خارجی در کمپ‌های آموزشی مخفی سیا در سراسر جهان «درس» داده بود. او زمانی که گروهی از تبتی‌ها در سال ۱۹۵۸ برای شنیدن سخنرانی او ظاهر شدند، به دنیای عملیات قدم گذاشت و دیگر هرگز به عقب نگاه نکرد. از آن زمان به بعد، کمک به جنبش‌های طرفدار آزادی برای انتقال کشورهایشان از دیکتاتوری به دموکراسی، تخصص او بوده است. تنها تعداد انگشت‌شماری از متخصصان در دولت ایالات متحده یا در دانشگاه بر این هنر سیاه تسلط دارند.

گنجی و آن مرد دانشگاهی طاس با عینک‌های جغدی شکل فوراً با هم جور شدند. گنجی به یاد می‌آورد: “او هر کتابی را که تا به حال درباره ایران نوشته شده بود خوانده بود، و همین طور هر چیزی را که بتوانید در مورد نافرمانی مدنی و مبارزه مسلحانه خشونت‌پرهیز تصور کنید. او یک استاد بود، بدون تردید.”

پس از ناهار صمیمانه، گروه کوچک به طبقه بالا، به یک سوئیت کوچک در هتل رفتند، جایی که گنجی را با جزییات در مورد وضعیت آشفته‌ای که در پاریس پیدا می‌کرد، توجیه کردند. علی امینی ۸۱ ساله، فراموشکار اما مستبد بود و اصرار داشت همه چیز را در قلمرو کوچکش مدیریت کند. او تا حدی به لطف یارانه‌های مالیات‌دهندگان آمریکایی، مانند یک اشراف‌زاده زندگی می‌کرد، با یک آپارتمان بزرگ در پاریس، آشپز و خدمتکار. در روزهای خوب، چهار ساعت کار می‌کرد.

برای گنجی، سرخوردگی شرکای جدیدش - که هرگز به او نگفتند واقعاً برای کدام سازمان دولتی کار می‌کنند – به سختی قابل تشخیص بود. وزیر سابق که نانوا شده بود، سرشار از شور و شوق بود.

او گفت: “ما باید خیلی بیشتر از فقط پخش برنامه انجام دهیم. این رژیم آسیب‌پذیر است؛ شما این را بهتر از من می‌دانید. ما می‌توانیم کارهای زیادی انجام دهیم.”

همانطور که گنجی دیدگاه خود را در مورد چگونگی ایجاد یک شبکه مخفی از هسته‌های مقاومت غیرخشونت‌آمیز توضیح می‌داد، «پروفسور» او را با سؤالاتی درباره ایران و تشویق‌هایی از عملیات‌های دیگری که رهبری کرده بود، بمباران کرد. اما او همچنین مراقب بود انتظارات نادرستی ایجاد نکند. بارها در گذشته پشیمان شده بود، زمانی که شاگردانش فکر می‌کردند او می‌تواند چیزهایی را فراهم کند که فراتر از توانش بود.

او گفت که محدودیت‌های روشنی برای آنچه دولت ایالات متحده سعی در انجام آن دارد وجود دارد. او نمی‌خواست گنجی کارهایی کند که باعث کشته شدن افرادش شود.

گنجی پاسخ داد: “ممکن است من در این مورد چاره‌ای نداشته باشم. به محض اینکه پرچم را بلند کنیم، آنها به دنبال ما خواهند آمد. اینها آدم‌کش هستند.”

گنجی و ناوس آن بعد از ظهر با هم ارتباط برقرار کردند. طی هشت سال بعد، آنها به یک تیم تبدیل شدند.

سفر گنجی به پاریس

گنجی در صبحی سرد در ژانویه ۱۹۸۶ (دی ۱۳۶۴) وارد فرودگاه اورلی پاریس شد و سه چمدان و شش جعبه کتاب همراه داشت. در میان وسایلی که با خود آورده بود، جعبه کوچکی از خاک ایران بود که هفت سال پیش از محل اختفایش بیرون آورده بود. این خاک یادآور دائمی دلیل مبارزه‌اش بود. او می‌خواست بذرهای آزادی را در آن خاک بکارد و آنقدر زنده بماند تا رشد آنها را ببیند.

گنجی پس از اقامت در هتلی کوچک در کرانه چپ سن، به حومه غربی پاریس رفت تا برای اولین بار رودررو با امینی و عملیاتش دیدار کند. اما آن مکان جایی نبود که انتظار داشت یک ایستگاه رادیویی مخفی در آن مستقر باشد.

لو وزینه (Le Vesinet) یکی از ثروتمندترین حومه‌های پاریس بود، جایی که دیپلمات‌ها و بازرگانان خارجی برای فرار از آلودگی و استرس شهر به آنجا می‌آمدند. پر از ویلاهای بزرگ با دیوارهای بلند و پارک‌هایی بود که دور یک جویبار پرپیچ‌وخم ساخته شده بودند. به او گفته بودند مقر امینی به‌سختی پیدا می‌شود، اما به‌محض اینکه در لو وزینه تاکسی گرفت و آدرس را داد، راننده خندید: “منظورت اون جا با اون آنتن بزرگِ؟” این هم از رازداری و محرمانگی.

دفتر جبهه آنتنی به ارتفاع پانزده متر روی پشت بام داشت. هدف آن پخش اخبار و موسیقی فارسی برای ایرانیان خارج از کشور در منطقه بزرگ پاریس بود، نه فرستادن پیام‌های آزادی به ایران. وقتی گنجی شروع به بررسی عملیات رادیو صدای نجات ایران کرد، دریافت که با وجود ۱۵۰ هزار دلار حقوق و هزینه‌های جاری که سیا ماهانه پرداخت می‌کرد، تقریباً همه کار آنها همین بود که انجام می‌دادند. استودیوی بزرگ جدید با میکسرها و تجهیزات ضبط پیشرفته برای ساخت موسیقی برای تبعیدی‌ها تجهیز شده بود.

گنجی که از سوی ناوس و تیم ایران در لنگلی (Langley) قدرت گرفته بود، به سرعت اقتدار خود را اعمال کرد. اولین اقدامش این بود که از پشت بام بالا رفت و تیمی را برای پایین آوردن آنتن سازماندهی کرد. بعد، بیش از نیمی از پنجاه نفر کارکنان امینی را اخراج نمود. گنجی تحت تأثیر قرار گرفته بود از اینکه آنها در طول یک روز چهار تا پنج ساعته چقدر چای مصرف می‌کردند و چقدر کار واقعی کمی انجام می‌دادند. یک برنامه سیاسی دو ساعته روزانه در استودیوی جداگانه‌ای در مرکز پاریس تولید و به قاهره فرستاده می‌شد، جایی که یک فرستنده موج کوتاه قدیمی مربوط به جنگ جهانی دوم پیام را به ایران می‌فرستاد. ظرف چند ماه، گنجی این برنامه را به شش ساعت و نیم در روز افزایش داد، در حالی که بودجه کلی را بیش از ۴۰ هزار دلار در ماه کاهش داد.

امینی و همکاران اخراجی‌اش خشمگین بودند. در آوریل، امینی علیه گنجی به اتهام سرقت اموال شکایت کرد، اما وقتی فهمید حامیانش در واشنگتن در میانه کار خط مشی را عوض کرده اند، شکایت را پس گرفت. یکی از گویندگان امینی به مطبوعات گفت که مأموران سیا در متروی پاریس به کارکنان رادیو با «کیسه‌های پول نقد» حقوق می‌دهند. دیگران ادعا می‌کردند گنجی پول را به حساب‌های بانکی سوئیس یا به دالاس می‌فرستد تا بدهی‌هایش را بپردازد. (در واقع، گنجی ماهانه ۵۵۰۰ دلار درآمد داشت، کمتر از چیزی که از نانوایی‌هایش به دست می‌آورد، و همزمان خانواده‌اش در آمریکا و آپارتمان دو اتاقه خودش در پاریس را تأمین مالی می‌کرد). اگرچه عملیات مخفیانه مانند آنچه گنجی اکنون اداره مینمود همیشه به کارکنان خود پول نقد پرداخت می‌کردند، اما حسابرسان سیا گزارش‌های کتبی می‌خواستند و مرتباً به پاریس سفر می‌کردند تا با گنجی و دستیاران ارشدش، معاونان پیشین وزیر، پرویز آموزگار و منوچهر تهرانی، دیدار کنند و نحوه خرج شدن پول مالیات‌دهندگان را بررسی کنند.

امینی همچنین به رضا پهلوی در کنتیکت شکایت کرد و گفت گنجی پاریس را زیر و رو کرده است. امینی گفت پس از همه کارهایی که برای شاه کرده بود، اینطور با او رفتار کردن تحقیرآمیز است. او از شاه جوان خواست کاری بکند. دستیار دیگری به نام هرمز حکمت نیز همین درخواست را کرد. او دو بچه کوچک داشت که باید از آنها مراقبت می‌کرد و حالا به خاطر گنجی بیکار شده بود.

رضا پهلوی به پاریس آمد و در هتل شیک رافائل نزدیک شانزلیزه با گنجی روبرو شد. او گفت: “تو نمی‌تونی بذاری امینی به طور اسمی مسئول باقی بمونه؟ لازم نیست واقعاً بهش اجازه بدی چیزی رو اداره کنه—فقط یه دفتر و یه منشی بهش بده تا بتونه به مردم بگه هنوز مهمه. تو نمی‌تونی این همه آدم رو اخراج کنی. دکتر، تو آرامش رو بر هم زدی. این نمی‌تونه اینطور ادامه پیدا کنه.”

گنجی سرد پاسخ داد: “من آژانس کاریابی اداره نمی‌کنم. من دارم تلاش می‌کنم کشورم را آزاد کنم.” شهریار اهی وارد اتاق شد و سیگارهایی را که رضا فرستاده بود بخرد آورد. رضا بلند شد و دستش را دراز کرد. دکتر، متأسفم که جواب نداد. گنجی فقط با ناباوری به او نگاه کرد. “لزومی نداره متأسف باشی. خداحافظ.”

تا این مرحله، گنجی خسته و دلزده شده بود. چمدان‌هایش را بسته بود و آماده بازگشت به دالاس بود. او برای اداره کردن فقط یک رادیو به پاریس نیامده بود. او به افراد متعهدی نیاز داشت که حاضر باشند جان خود را برای آوردن آزادی به ایران به خطر بیندازند، نه پشت‌میزنشین‌ها و چاکران. تا اینجا، سیا به او آزادی کامل داده بود. حتی یک کارمند را به او تحمیل نکرده بود، یا به او نگفته بود چه پخش کند. آنها به شهرت او برای استقلال رأی احترام گذاشته بودند— درست بر خلاف رفتار رضا پهلوی.

او تصمیم خود را گرفته بود که به خانه در دالاس برگردد که از یکی از دوستانش در واشنگتن دی‌سی که درباره دیدار با رضا به او گفته بود تماسی دریافت کرد.

دوستش گفت: “چند تا تماس گرفتم. با افرادی خیلی بالا در دولت صحبت کردم و آنها می‌خواهند بدانی که حمایت کاملشان را داری. رضا ممکن است فکر کند او این عملیات را کنترل می‌کند، اما این بچه توست، نه او. این مردم تو هستند که زندگیشان در خطر است، نه مردم او. پس چمدان‌هایت را باز کن و برگردیم سر کار.” سپس اضافه کرد: “ما رژیمی برای سرنگون کردن داریم.”

روز بعد، یک افسر کنترل سیا با دو ماه حقوق معوقه برای همه کارکنان گنجی حاضر شد.

تولد ایران- کنترا

وقتی معلوم شد گنجی در کشمکش قدرت در پاریس پیروز شده، نام جبهه را به «سازمان پرچم آزادی» تغییر داد (Flag of Freedom Organization (FFO))؛ اشاره‌ای به افسانه معروف ایرانی درباره آهنگری به نام کاوه که پیشبند چرمی‌اش را بر سر نیزه کرد تا به دیکتاتوری خونریز اعلام مخالفت کند. او همچنین شروع به جذب نیروهای عملیاتی از میان دانشجویان سابق و آشنایانی کرد که حاضر بودند فرستنده‌های قابل حمل را شخصاً به ایران ببرند تا بتوانند بر عملیات پیچیده پارازیت اندازی رژیم غلبه کنند. طی آزمایش‌های اولیه در اواخر همان سال، او به نتایجی دست یافت که کن ناوس و رئیس ایستگاه سیا در پاریس، چارلز گالیگان کوگان، را بهت‌زده کرد.

افراد گنجی از طریق ارتباطات محلی در اروپا، فرستنده‌های کوله‌پشتی که سیا تأمین کرده بود را دستکاری کردند تا برد آنها را از حدود ۱ کیلومتر به بیش از ۷ کیلومتر افزایش دهند. نیروهای عملیاتی سازمان پرچم آزادی فرستنده‌ها را به طور غیرقانونی و با عبور از مرز ترکیه و پاکستان وارد ایران می‌کردند. برای افزایش شانس بقای آنها، تمام ارتباطات با سازمان در پاریس از طریق پیک انجام می‌شد.

سازمان گنجی در سپتامبر ۱۹۸۶ (شهریور ۱۳۶۵) به شهرت رسید، زمانی که موفق شد به مدت یازده دقیقه برنامه تلویزیون دولتی ایران را قطع کند و پیام ویدئویی ضبط شده رضا پهلوی را برای مردم ایران پخش کند. مردم در سراسر ایران با شگفتی شاهزاده را که در آن زمان چهره‌اش برای آنها ناشناخته بود، روی صفحه‌های خود دیدند که سخنرانی میهن‌پرستانه‌ای می‌خواند و آنها را در مبارزه علیه روحانیون تشویق می‌کرد. این اقدام پهلوی در مجله تایم و اخبار ای‌بی‌سی ذکر شد، اگرچه هیچ خبرنگاری سؤال کلیدی را نپرسید که شاه جوان چه میزان کمک از ایالات متحده دریافت می‌کند.

در داخل ایران، رهبران ارشد رژیم با ترس این سخنرانی را تماشا کردند. آنها متقاعد شده بودند که ایالات متحده قصد دارد قیام مسلحانه‌ای را علیه آنها به راه بیندازد. این پخش یکی از وقایعی بود که باعث شد یکی از دستیاران ارشد خمینی خبر سفر محرمانه رابرت مک‌فارلند (Robert McFarland)، مشاور امنیت ملی (National Security Adviser)، به تهران در اکتبر ۱۹۸۶ (مهر ۱۳۶۵) را درز دهد و بدین ترتیب زنجیره افشاگری‌هایی را که به رسوایی ایران- کنترا تبدیل شد، آغاز کند. روحانیون می‌خواستند به آمریکایی‌ها نشان دهند که کنترل اوضاع در دست آنهاست.

این پخش همچنین به اشرف، عمه رضا و خواهر دوقلوی شاه سابق، دلگرمی داد. اشرف که در میان تبعیدی‌های ایرانی به خاطر تعهدش به بازگرداندن سلطنت معروف بود، طرحی برای بازگرداندن رضا به سلطنت تنظیم کرد. او از کمک یک افسر عملیاتی سابق سیا بهره گرفت و گفت آماده است دو میلیون دلار نقد بپردازد.

طرح نیکسون

طرحی بسیار بلندپروازانه‌تر، که من برای اولین بار می‌توانم اینجا فاش کنم، توسط جان کانلی (John Connolly)، وزیر پیشین خزانه‌داری، با تأیید ریچارد نیکسون، رئیس‌جمهور پیشین، طراحی شد.

کانلی و یک بانکدار سرمایه‌گذاری ایرانی به نام بیژن کسرایی (Bijan Kasraie) ایده خود را در اوایل سال ۱۹۸۷ (زمستان ۱۳۶۵)، در اوج ماجرای ایران- کنترا، به نیکسون ارائه دادند. ایده این بود که یک دولت موقت با ریاست اسمی رضا در قسمتی از خاک آزاد شده ایران تشکیل شود.

نیکسون مشاهده کرد که حتی دوگل هم نیاز داشت در جایی برای خود پایگاهی داشته باشد. وقتی او ایده‌هایی را که کانلی و بانکدار ایرانی ارائه کرده بودند مورد بررسی قرار می داد، به‌تدریج مشتاق‌تر شد.

او گفت: “این شدنی است، اما نیاز به اصلاح دارد. بگذارید روی این کار کنم.” او واقعاً هیجان‌زده شد. گفت که حالا که بیل کیسی (Bill Casey)، مدیر سیا، و کاسپار واینبرگر (Caspar Weinberger)، وزیر دفاع، و جان لِمن (John Lehman)، وزیر نیروی دریایی، همگی استعفا داده‌اند، همه آدم‌های با جرات رفته‌اند.

نیکسون چند تماس گرفت و چند روز بعد با ایده‌های جدید و افرادی که می‌توانستند روی بخش‌های فنی‌تر کار کنند، به آنها بازگشت. طی چند هفته، آنها یک سند برنامه‌ریزی دقیق تهیه کردند. وقتی همه چیز آماده شد، کسرایی و کانلی آن را به احمد انصاری، همراه و مشاور مالی شاه جوان، تحویل دادند و از او خواستند شخصاً آن را پیش رئیس‌اش ببرد.

این شامل دسته عظیمی از اسناد بود. نقشه‌های بزرگ، طرح‌ها، طرح‌های کلی، استقرار کشتی‌ها، فرکانس‌های رادیویی. بعضی از نقشه‌ها آنقدر بزرگ بودند که باز می‌شدند. کل مجموعه از یک کتاب هنری بزرگ‌تر بود و چند کیلو وزن داشت. انصاری مجبور بود آن را در کیف مخصوصی حمل کند.

وقتی اسناد را روی میز رضا در خانه‌اش در کنتیکت پهن کرد، شاه جوان مجذوب شد. حالا بالاخره قرار بود که او پادشاه شود! و آمریکا هم می‌خواست به او کمک کند! وقتی طرح‌ها و برنامه‌های استقرار را ورق می‌زد، قلبش می‌تپید، نیمی از ترس و نیمی در انتظار.

این طرح خواستار پیاده شدن رضا و گروه کوچکی از هواداران مسلح توسط نیروی دریایی آمریکا در جزیره کیش بود، یک تفرجگاه بهشتی در خلیج فارس، در مقابل بخشی خشک و بی‌آب و علف از خط ساحلی جنوب ایران. این منطقه‌ای بود که لشکریان اسکندر مقدونی هنگام بازگشت به بابل پس از عبور از کوه‌های هندوکش، در آنجا امید خود را از دست دادند — آب، درخت و آبادی حتی امروز هم در آنجا کم است.

اما خود کیش یک جزیره بهشتی بود. شاه سابق خانواده و دوستانش را برای تعطیلات به سواحل شنی آن می‌آورد و یک فرودگاه خصوصی در جزیره ساخته بود. برای رضا، اینجا جای خاطرات خوش بود. باند هنوز وجود داشت و می‌توانست راه ارتباطی رضا پهلوی با جهان خارج باشد. جنگنده‌های اف-۱۴ مستقر در ناوهای هواپیمابر از حریم هوایی محافظت می‌کردند تا نیروی هوایی ایران را دور نگه دارند. کشتی‌های جنگی آمریکایی در سواحل گشت می‌زدند.

در مرحله اول عملیات، او فرستنده‌های رادیویی و تلویزیونی راه‌اندازی می‌کرد و اعلام می‌داشت که در خاک آزاد شده ایران، دولت آزاد ایران را تشکیل می‌دهد. این یک توجیه صوری برای پادشاهی‌های عرب آن سوی خلیج فارس فراهم می‌کرد تا دولت موقت او را به رسمیت بشناسند.

سپس رضا از «همه عناصر» نیروهای مسلح میهن‌پرست ایران دعوت می‌کرد تا در بازگرداندن آزادی به میهنشان به او بپیوندند، از جمله افسران ناراضی سپاه پاسداران که با عراق می‌جنگیدند. با کمک آنها، او راهپیمایی طولانی به سوی تهران را آغاز می‌کرد و در طول راه هواداران جمع می‌کرد، تقریباً همانطور که ناپلئون هنگامی که در سال ۱۸۱۵ از تبعید در جزیره البا (Elba) بازگشت تا مدت کوتاهی بر فرانسه فرمانروایی کند، چنین کرد.

تا زمانی که صفوف رو به گسترش آنها به تهران برسد، حکومت آخوندها فروپاشیده بود و مردم در انتظار بازگشت رضا آن را از میان برده بودند.

وقتی انصاری توضیح طرح را تمام کرد، شاه جوان به او رو کرد. پرسید: “اگر اوضاع خراب شد، چطور می‌خواهیم فرار کنیم؟” این تنها پرسشی بود که او به فکرش رسیده بود.

روز بعد، او با نزدیک‌ترین مشاورانش، شهریار اهی و احمد اویسی، درباره آن صحبت کرد و آنها با ارزیابی اولیه او [چطور میخواهیم فرار کنیم] موافق بودند. بخش مربوط به تهران در کجای طرح بود؟ بخش سیاسی کجا بود؟

حتی با وجود حمایت یک رئیس‌جمهور پیشین ایالات متحده و یک وزیر پیشین خزانه‌داری، این احمقانه‌ترین چیزی بود که تا به حال شنیده بودند.


* فصل پنجم کتاب در این جا به پایان می‌رسد. در قسمت بعد نگاهی به فصل ۹ کتاب خواهیم داشت.

ادامه دارد...

Countdown to Crisis
The Coming Nuclear Showdown with Iran
Kenneth R. Timmerman



نظر شما درباره این مقاله:








ماموران وسایل الکترونیکی الهه محمدی را ضبط کردند
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 15:49

ماموران وسایل الکترونیکی الهه محمدی را ضبط کردند




نظر شما درباره این مقاله:








بیش از ۳۰۰ هواپیمای نظامی آمریکایی در منطقه مستقر شدند
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 13:56

بیش از ۳۰۰ هواپیمای نظامی آمریکایی در منطقه مستقر شدند




نظر شما درباره این مقاله:








بیانیه وکلای دادگستری در محکومیت شلیک به معترضان
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 13:12

بیانیه وکلای دادگستری در محکومیت شلیک به معترضان


ما، جمعی از وکلای دادگستری، با ابراز همبستگی با مردم معترض ایران و با احترام به کنش‌های مدنی مسئولانه‌ی همکاران‌مان -از جمله استعفای اعتراضی و دسته‌جمعی از کانون وکلای فارس و کهگیلویه و بویراحمد- بر خود فرض می‌دانیم که نسبت به سرکوب عریان شهروندان و نقض گسترده حقوق بنیادین آنان، موضعی روشن و مسئولانه اتخاذ کنیم.

بر اساس گزارش‌های متعدد، مستند و مستقل، نیروهای نظامی و امنیتی با شلیک به سوی مردم معترض، موجب کشته و مجروح شدن شهروندان غیرمسلح شده‌اند. این اقدامات، نقض آشکار و فاحش حق حیات، حق تجمع مسالمت‌آمیز و اصول حاکم بر منع استفاده مرگبار از زور طبق موازین حقوق داخلی و تعهدات بین‌المللی حکومت است و مصداق جرایم جدی و غیرقابل اغماض تلقی می‌شود.

ما تاکید می‌کنیم که در شرایط سرکوب عریان، ایفای مسئولیت اخلاقی، مدنی و حرفه‌ای وکلا می‌تواند اَشکال متفاوت و متناسب با شرایط هر فرد داشته باشد؛ از جمله خودداری از مشروعیت‌بخشی به خشونت، پایبندی به وجدان حرفه‌ای، ثبت و مستندسازی وقایع، و استفاده از ظرفیت‌های حقوقی در سطوح مختلف داخلی و بین‌المللی.

بر این اساس، ما اعلام می‌کنیم:

۱- شلیک به معترضان و کشتار و مجروح‌سازی شهروندان را به شدیدترین وجه محکوم کرده و آن را قابل تعقیب و مجازات می‌دانیم.
۲- هرگونه رسیدگی در مراجع فاقد صلاحیت و غیرقانونی مانند محاکم انقلاب اسلامی و ویژه روحانیت را فاقد اعتبار حقوقی می‌دانیم.
۳- مسئولیت حقوقی و کیفری آمران، عاملان و تصمیم‌گیران این سرکوب -اعم از مسئولیت فردی متناسب با جایگاه سازمانی- قابل اسقاط نیست و مشمول مرور زمان‌ نمی‌دانیم.
۴- پیگیری حقوقی این وقایع از طریق سازوکارهای ملی و بین‌المللی، از جمله مستندسازی، اطلاع‌رسانی حقوقی و بهره‌گیری از نهادهای ذی‌صلاح را ضرورتی اجتناب‌ناپذیر قلمداد می‌کنیم.
۵- از کانون‌های وکلا و نهادهای حقوقی و صنفی می‌خواهیم که در چارچوب مسئولیت حرفه‌ای خود، نسبت به نقض گسترده حقوق مردم ایران بی‌تفاوت نباشند.

این بیانیه، یک هشدار حقوقی و اخلاقی روشن است: فرار از مسئولیت، پایدار نیست و نقض حق حیات و سرکوب عریان شهروندان، در حافظه جمعی ثبت شده و در مراجع حقوقی بین‌المللی مستند خواهد شد.

امضا کنندگان:

۱_ فرزانه زیلابی
۲_ محمد سیف‌زاده
۳_ رمضان حاجی‌مشهدی
۴_ علی شریف‌زاده
۵_ آزیتا پولادوند
۶_ محمود طراوت‌روی
۷_ سعید دهقان
۸_ مهرانگیز کار
۹_ محمد اولیایی‌فرد
۱۰_ بهنام دارایی‌زاده
۱۱_ نازلی صادقی
۱۲_ مرضیه محبی
۱۳_ ایمان سلیمانی
۱۴_ سارا قریشی
۱۵_ ماجده بزرگی
۱۶_ امیر مهدی‌پور
۱۷_ فرشید جهانی
۱۸_ علی هریسچی
۱۹_ پویا شوقی
۲۰_ هوشنگ لطفی
۲۱_ نریمان احمدی نژاد
۲۲_ فاطمه روهنده
۲۳_ حسین خبیر
۲۴_ الهه فردوسی
۲۵_ لیلا صادق‌پور کریمی
۲۶_ زیبا رباطی
۲۷_ دکتر سید کاظم حسینی
۲۸_ مهرزاد محمودی
۲۹_ شمس اسلام پناه
۳۰_ مژگان امیری
۳۱_ دکتر ناصر واعظی
۳۲_ آمنه بینش
۳۳_ دکتر محمد هادی جعفرپور
۳۴_ مائده زنبق
۳۵_ سید فاطمه عسگرپور
۳۶_ ندا منصوری
۳۷_ سمیرا جمشیدی
۳۸_ حشمت اله ماسپی
۳۹_ ایرج کاظمی
۴۰_ فرزانه جوادی
۴۱_ عصمت خلیلی
۴۲_ امید رضایی
۴۳_ علی ادریسی
۴۴_ احسن ابوالقاسمی
۴۵_ فهیمه طهماسبی
۴۶_ ابوالفضل جهرمی
۴۷_ حسین عبایی
۴۸_ کریم فاضلی
۴۹_ محمد علی فتحی
۵۰_ علی قاسمی
۵۱_ مجتبی پور حسینی
۵۲_ علی احمدی
۵۳_ مهرداد کلویوند
۵۴_ نرگس کاشانی
۵۵_ زیبا رستمی
۵۶_ محمد حسینی
۵۷_ علی کاظمی
۵۸_ فرشته یاری
۵۹_ محمدرضا حیاتی
۶۰_ احمد مومنی
۶۱_ حسین درگاهی
۶۲_ احمد قاسمی کلهر
۶۳_ حسین رازینی
۶۴_ مریم حسینی
۶۵_ کاظم احمدیان
۶۶_ بهمن محمدون
۶۷_ زهرا درفشان
۶۸_ اصغر پارسیان
۶۹_ احمد پورحسینی
۷۰_ مهسا کاشانی پور
۷۱_ عماد پور حسن
۷۲_ اصلان طیبی
۷۳_ روژین محمدی
۷۴_ سیمین دخت عابدینی
۷۵_ زیبا ریاحی
۷۶_ رحیم گوزلی
۷۷_ نگار دادور
۷۸_ ماریا کرمی
۷۹_ صمد اولیایی قشقاق
۸۰_ احمد منظمی
۸۱_ محمد ولی زاره
۸۲_ رستم قاسمی
۸۳-نفیسه قلی‌پورثانی
۸۴_ ابوللفضل محمدپور
۸۵_ مهدی مهدوی
۸۶_ علی آزاد
۸۷_ مریم جمالی
۸۸_ سکینه محمدیان
۸۹_ پوریا گلجاری
۹۰_ محمد مومنی‌فر
۹۱_ بیژن صلاحی
۹۲_ رضا ساده
۹۳_ محمد حویزاوی
۹۴_ مهشید گلستانی
۹۵_ ابراهیم حسینی
۹۶_ نسیمه عالمی
۹۷_ معصومه ارقبائی
۹۸_ مریم کارگر کرمی
۹۹_ یدالله اکبری
۱۰۰_ فرشته اسدپور
۱۰۱_ مسعود ابوالقاسمی
۱۰۲_ محمد رحیمی
۱۰۳_ میلاد صادق پور
۱۰۴_ محمدرضا شمیزی
۱۰۵_ یوسف بخشی
۱۰۶_ حمید خدا مرادی
۱۰۷_ مهسا اتحاد
۱۰۸_ سحر حقانی
۱۰۹_ رحیم الهی‌زاده
۱۱۰_ حامد الوندی
۱۱۱_ نسیم پناهی
۱۱۲_ بهاره پهلوانی
۱۱۳_ علیرضا ثقفی
۱۱۴_ رضا جابری
۱۱۵_ مجید قابتی
۱۱۶_ رقیه حسن‌زاده
۱۱۷_ علیرضا حسن‌زاده
۱۱۸_ شعبانعلی خورشیدی
۱۱۹_ خسرو خیری
۱۲۰_ ربابه زهرانی
۱۲۱_ هادی ظفری
۱۲۲_ فرهاد علوی
۱۲۳_ عطیه علوی
۱۲۴_ ترانه علم‌پور
۱۲۵_ فتانه فرح‌زاد
۱۲۶_ مجتبی فرح‌بخش
۱۲۷_ مجید فرجی
۱۲۸_ مسلم قاسمی‌پناه
۱۲۹_ زهرا عبدالمحمدی
۱۳۰_ محمود صفوی
۱۳۱_ اسداله رفعتی
۱۳۲_ سیما رزمجو
۱۳۳_ اباذر خاکپور
۱۳۴_ هنگامه حاتمی‌زاده
۱۳۵_ فاطمه ترابی
۱۳۶_ هیما بهرامی
۱۳۷_ افلاطون انبیر
۱۳۸_ محمد اشرفی
۱۳۹_ پروانه ابوللفتحی
۱۴۰_ ابوللفضل صیاد
۱۴۱_ محمد صادق صادقی
۱۴۲_ مقصود سيف اللهی
۱۴۳_ معصومه سادات موسوی
۱۴۴_ منصور رضانیا
۱۴۵_ میترا دهقانی
۱۴۶_ فرناز خوشرو
۱۴۷_ سعید حاجیان
۱۴۸_ سهیلا چایچیان
۱۴۹_ حسین سلیمی
۱۵۰_ فرزانه ظهره وند
۱۵۱_ فهیمه علاییان
۱۵۲_ همایون غفاری
۱۵۳_ جهانبخش قاسم پوری
۱۵۴_ فاطمه قنبری
۱۵۵_ حجت اله لاری
۱۵۶_ علی محمد پناهی
۱۵۷_ لیلا محقق
۱۵۸_ حمیدرضا مساحی
۱۵۹_ مجید سیدی
۱۶۰_ فاطمه امیری
۱۶۱_ فرشید صوفی
۱۶۲_ مینا مقصودی
۱۶۳_ مهدی قربانی
۱۶۴_ فرزانه حجارزاده
۱۶۵_ رضا آزادمنش
۱۶۶_ نرگس صیدال
۱۶۷_ سیما زندی فر
۱۶۸_ مهسا شاکری
۱۶۹_ پروین بهوندی
۱۷۰_ زینب مظفری
۱۷۱_ الهام طهمورثی
۱۷۲_ جواد سخاوت
۱۷۳_ حسین عسگری
۱۷۴_ حسن برزگر
۱۷۵_ محمد فتحی
۱۷۶_ حسن پاشایی
۱۷۷_ علیرضا رستم‌پور
۱۷۸_ محمد علی جدی
۱۷۹_ افشین حسینی‌فر
۱۸۰_ محمود غیاثی
۱۸۱_ افسانه هنرمند
۱۸۲_ پریسا بهمن یار
۱۸۳_ اسماعیل نامور
۱۸۴_ احسان اسدی
۱۸۵_ حسین سردار
۱۸۶_ ایمان شکری
۱۸۷_ منا حسین‌زاده
۱۸۸_ سپیده خسروی
۱۸۹_ فروغ طالبی
۱۹۰_ فرسام میثاق
۱۹۱_ فرهاد فرزاد
۱۹۲_ سمیه قاسمی‌زاده
۱۹۳_ مهدی زیرک
۱۹۴_ سعید مرادپور
۱۹۵_ امید فتحی
۱۹۶_ مریم محمدنیا
۱۹۷_ کبری عظیمی
۱۹۸_ پریسا محمدی
۱۹۹_ محسن بیات
۲۰۰_ علی بابایی
۲۰۱_ علی ستاری
۲۰۲_ منوچهر محمدیان
۲۰۳_ فریدون کلانتری
۲۰۴_ روزبه شفیع زاده
۲۰۵_ محبوبه طلایی پور
۲۰۶- صدیقه هجینی نژاد
۲۰۷_ آناهیتا فراهانی
۲۰۸_ داود جهانگیری
۲۰۹_ جواد پورسخاوت
۲۱۰_ مونا یعقوبی



نظر شما درباره این مقاله:








جمهوری اسلامی فرصت اصلاح را از دست داده است
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 13:10

جمهوری اسلامی فرصت اصلاح را از دست داده است


یورونیوز فارسی

دنیا در انتظار تصمیم دونالد ترامپ درباره نحوه حل اختلافات آمریکا و ایران است. اینکه ترامپ دیپلماسی را ادامه می‌دهد یا جنگ را انتخاب می‌کند و اگر به راه جنگ برود هدفش تغییر رژیم است یا خیر یا اگر هدفش سرنگونی نظام ایران باشد، آیا از عهدۀ این کار برمی‌آید یا نه، پرسش‌هایی هستند که مطرح می‌شوند.

سخنان دونالد ترامپ در سخنرانی سالانه‌اش در کنگرۀ آمریکا، چنان بود که گویی رئیس‌ جمهوری آمریکا هنوز باب دیپلماسی را باز نگه داشته و برای گشودن دروازۀ جنگ به یقین نرسیده است. یورونیوز در گفت‌وگو با مهدی ذاکریان، استاد دانشگاه در رشتۀ روابط بین‌الملل و کارشناس مسائل آمریکا، جنگ محتمل ایران و آمریکا و امکانات تهران برای فرار از جنگ یا سرنگونی را به پرسش گذاشته است. آقای ذاکریان در اواخر اردیبهشت امسال، در جریان مذاکرات ایران و آمریکا و پیش از حملۀ اسرائیل به ایران، گفت: «ترامپ با مذاکره، دامی بزرگ در برابر ایران گشوده است»؛ حدسی که درست و دقیق بود. مهدی ذاکریان که در اواخر مرداد ماه امسال به یورونیوز گفته بود: «جمهوری اسلامی به جراحی اساسی نیاز دارد»، در این مصاحبه می‌گوید جمهوری اسلامی فرصت اصلاح را از دست داده و در مجموع شانس چندانی برای بقای حکومت مذهبی ایران قائل نیست. آقای ذاکریان رضا پهلوی را میدان‌دار اصلی تحولات آتی ایران می‌داند و در انتهای این گفت‌وگو، نظراتش را دربارۀ خاندان پهلوی و شخص رضا پهلوی، به تفصیل بیان کرده است.

* جناب ذاکریان، به نظرتان جنگ تازه‌ای در راه است یا اینکه ترامپ از جنگ منصرف می‌شود؟ دوم اینکه، اگر جنگ شود، محدود خواهد بود یا براندازانه؟

هیچ جنگی در جامعۀ بین‌المللی جبری و محتوم نیست. کشورها جنگ و صلح را انتخاب می‌کنند. معمولا کشورهایی که به منافع ملی خودشان اهمیت می‌دهند، از جنگ اجتناب می‌کنند؛ مگر اینکه جنگ در راستای افزایش منافع ملی‌شان باشد. اگر ایران تسلیم شود، منافع ملی آمریکا تامین می‌شود. اگر ایران تسلیم نشود، ترامپ جنگ را آغاز می‌کند. ایران دو راه بیشتر ندارد. راه تسلیم که خط بطلانی بر همۀ سیاست‌های ایدئولوژیک در ۴۷ سال گذشته است. راه جنگ هم، با توجه به اینکه توان نظامی آمریکا از سال ۲۰۰۷ بیشتر از توان نظامی همۀ کشورهای عضو سازمان ملل شده، معنایی جز باخت ایران ندارد. اما دربارۀ کیفیت جنگ، باید بگویم رویۀ ترامپ چنین است اگر جنگی را شروع کند، ابتدا سیلی محکمی می‌زند تا طرف مقابل همۀ شرایطش را بپذیرد، اگر شرایط ترامپ پذیرفته نشود، نیروی نظامی آمریکا در حملۀ دوم چنان ضربه‌ای می‌زند که جابجایی صورت گیرد. مثل آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد و یا، به شکلی دیگر، آنچه بوش پسر در عراق انجام داد؛ با این تفاوت که این کار را، برخلاف حملات و حضور آمریکا در افغانستان و عراق، به گونه‌ای انجام نمی‌دهند که زمان و منعفت را از دست بدهند. به همین دلیل آمریکا الان عده و عُدۀ چشمگیری را آماده کرده است تا اگر گزینۀ اول جواب نداد، گزینۀ دوم جواب دهد. اما یک طرف ماجرا هم ایران است. اگر ایران در آغاز جنگ پیش‌دستی کند، جامعۀ بین‌الملل با همدلی بیشتری به حضور آمریکا در این جنگ نگاه می‌کند. ضمن اینکه توسل ایران به عملیات پیش‌دستانه فاقد ادلۀ حقوقی قابل اتکاست.

* اگر در حملۀ محدود و مؤثر آغازین، رهبر جمهوری اسلامی حذف شود، شانسی برای جمهوری اسلامی باقی می‌ماند تا بقیۀ ارکان نظام بتوانند دست‌فرمان نظام را عوض کنند و با آمریکا به توافق برسند؟ ظاهرا باقی نهادهای نظام جمهوری اسلامی نمی‌توانند رهبر این نظام را عوض کنند. اگر ترامپ این کار را برای آن‌ها انجام دهد، ممکن است آن‌ها در برابر ترامپ تسلیم شوند تا از بین نروند؟

باید دید که از نظر ترامپ، آیا یک فرد یا جریان خاص علت شکل‌گیری سیاست‌های نظام جمهوری اسلامی است یا کلیت این نظام علت این سیاست‌ها است؟ تا سال ۲۰۲۰ باور ترامپ و جامعۀ جهانی این بود که در نظام سیاسی ایران یک گروه اصلاح‌طلب وجود دارد که می‌خواهد با دنیا کار کند و یک گروه رادیکال هم وجود دارد و آمریکا و سایر کشورهای جهان باید کمک کنند که ایران از رادیکالیسم فاصله بگیرد. به همین دلیل استراتژی «هویج و چماق» را در قبال ایران در پیش گرفته بودند. ولی چنین نگاهی تا سال ۲۰۲۶ از بین رفت و الان راهبرد «تغییر رژیم» در دستور کار قرار گرفته؛ راهبردی که با فقدان مشروعیت سیاسی در داخل و اعتراضات سراسری ملت ایران در دی ماه تقویت می‌شود. رهبریِ پیشبرد این سناریو هم در دست اسرائیل و مجری آن ایالات متحدۀ آمریکا است. یعنی لابی اسرائیل در آمریکا، اروپا، ژاپن، استرالیا و در سراسر جهان این نکته را جا انداخته است که حکومت ایران یک بازیگر غیر قابل اصلاح و غیر قابل معامله است و در داخل نیز برای مردمش مشروعیت ندارد. لذا راه حل ونزوئلا، که بالاترین مقام را برداشتند و کار را به دست کس دیگری سپردند، قابلیت تطبیق با وضعیت فعلی جمهوری اسلامی را ندارد.

* اگر قبل از حملۀ آمریکا، خود نظام جمهوری اسلامی بتواند رهبرش را عوض کند و آشکارا نشان دهد که می‌خواهد سیاست خارجی‌اش را عوض کند تا نابود نشود، به نظرتان کار به کجا می‌کشد؟

در این صورت توانسته است رویکرد تازه‌ای را به جامعۀ بین‌المللی نشان دهد تا سرعت فرایند سقوط رژیم کاهش یابد. اما این رویکرد به سرعت آسیب می‌بیند؛ برای اینکه نظام نتوانسته به مطالبات مردم خودش پاسخ دهد. مشکل جمهوری اسلامی تغییر رهبر یا رئیس‌جمهور و سایر آدم‌ها نیست. مشکل این نظام، تغییر نگرش و سیاستگذاری‌ها نسبت به مردم کشورش، به اقتصاد جهانی و نظام بین‌المللی است. امروز نه اروپا، نه آمریکا، نه استرالیا و نه حتی کشورهای منطقه و نزدیک به ایران، سیاست‌های حکومت ایران را در منطقه و جامعۀ بین‌المللی و حتی در داخل ایران تایید نمی‌کنند. تا این سیاست‌ها به صورت بنیادین دستخوش تغییر نشود، شانس موفقیت این حکومت به عنوان بازیگری که منافع ملی خودش را تامین کند و به پیشرفت برسد، منتفی است. ممکن است الان بتواند خودش را برای چند صباحی نجات دهد و سقوط نکند اما یک دولت ورشکسته با مردمی ناراضی و منزوی در جامعۀ جهانی نمی‌تواند تداوم داشته باشد و پیشرفت کند. یعنی اگر شانس خارق‌العاده بیاورد می‌شود مثل کرۀ شمالی. یعنی یک کشور ضعیف اما دارای بمب اتم.

* اگر سایر ارکان و چهره‌های نظام، آقای خامنه‌ای را کنار بگذارند، قاعدتا تغییرات بنیادینی هم در سیاست داخلی این نظام پدید می‌آید.

از آنجا که همۀ افراد داخل نظام یا مرتبط با نظام، از اصلاح‌طلب گرفته تا اصولگرا، از وسط‌بازان تا بوروکرات‌ها، منافع فردی‌شان تامین شده، لذا دل کندن از منافع شخصی و روی آوردن به سیاست‌های معطوف به منافع ملی، برایشان بسیار سخت است. جمهوری اسلامی دانمارک نیست که مدیران مطیع آن دارای تقوای ملی باشند یا مکانیسم نظارتی محکمی داشته باشد تا این آدم‌ها کاملا کنترل شوند. ما با مافیای تحریم مواجه شدیم که هنوز هم از تحریم‌ها دارند بهره می‌برند. به همین صورت با مافیای قدرت مواجه شدیم که از پست و مقامشان لذت می‌برند بی‌آنکه در پی رفع بدبختی ملت باشند. نیز با مافیای اقتصاد مواجه شدیم که از ثروتشان دارند لذت می‌برند. ما حتی در آموزش عالی با مافیا روبرو هستیم. یعنی افراد بی‌سوادی که حتی استادتمام هم شده‌اند اما شجاعت علمی بیان یافته‌های علمی برای باز شدن گره‌های کشور را ندارند و دربارۀ مسائل موجود کشور سکوت کرده‌اند یا بدتر اینکه مجیزگویی می‌کنند. یعنی ممکن است یک نفر جراح قلب هم باشد، آدم‌ها را بکشند و وظیفۀ او این باشد که از جان انسان‌ها دفاع کند، ولی بگوید معترضان بی‌وطن‌ و تروریست‌ بودند؛ در حالی که رئیس‌جمهور و استاد دانشگاه هم هست. وقتی ما با چنین مافیایی روبرو هستیم، کار بسیار دشوار می‌شود. در هر سیستمی آدم بد و خوب وجود دارد. در سیستم جمهوری اسلامی هم آدم‌های خوب ممکن است پیدا شوند ولی تعدادشان روز به روز کمتر شده و هر وقت هم خواستند اقدامی به نفع منافع ملی انجام دهند، کنار گذاشته شدند. نمونه‌اش، کنار گذاشتن دکتر ظریف و آقای طیب‌نیا از دولت پزشکیان بود. در حالی که ظریف می‌توانست در سیاست خارجی و طیب‌نیا هم در اقتصاد می‌توانست روزنه‌گشایی کند. بنابراین چگونه چهره‌هایی از داخل نظام می‌توانند تغییر ایجاد کنند آن هم در سطح تغییر رهبر یا تغییر سیاستگذاری‌های بنیادی؟

* در پاسختان این نکته مستتر بود که اصلاح‌طلبان هم در عمل تبدیل شده‌اند به مانعی برای اصلاح این نظام. بله؟

قطعا چنین است. برداشت‌تان کاملا درست است. اگر اصلاح‌طلبان خواهان این بودند که منافع ملی و مطالبات مردم تامین شود، در چرخۀ قدرت چنین می‌کردند. یا در اعتراضات اخیر کشتار مردم را محکوم می‌کردند. اصلاح‌طلبان، حتی رهبر اصلاح‌طلبان، در قبال کشتار اخیر سکوت کردند. آقای خاتمی حتی از پزشکیان تشکر کرد. آن‌ها سکوت و تشکر کردند تا زمانی که مهندس موسوی کشتار را محکوم کرد و یک بار دیگر از تغییر قانون اساسی حرف زد. سپس اصلاح‌طلبان، با تاخیر بسیار زیاد، چیزکی گفتند و در واقع خودشان را زیر چتر آقای موسوی پنهان کردند و از این طریق مدعی شدند که با مردم همدردی می‌کنند. ولی حتی حاضر نشدند کشتار مردم را محکوم کنند. کسانی که در سخت‌ترین شرایط زندگی مردم، کنار مردم نایستند، قطعا در جاهایی سود می‌برند. آن‌جاها یا عرصۀ قدرت است، یا عرصۀ ثروت یا جاهایی مثل آموزش عالی و نهادهای فرهنگی دیگر برای وجهه‌سازی مصنوعی. خلاصه در جایی، منفعتی نصیبشان می‌شود. ضمن اینکه فساد و رانت و اختلاس فقط در جبهۀ اصولگرایان دیده نمی‌شود؛ در بین اصلاح‌طلبان هم چنین اموری کم نبوده. حداقلش این است که برخی از اصلاح‌طلبان از ابتدای انقلاب دارای قدرت بودند اما حاضر نشدند گردش نخبگان را عملی کنند و اجازه دهند جوانان و نیروهای شایسته در سطوح گوناگون قدرت حضور پیدا کنند. الان بسیاری از متخصصین و نیز جوانان توانمند ایران، کشور را ترک کرده‌اند اما برای نور چشمی های اصلاح‌طلبان در سطوح مختلف سیاسی و مدیریتی و اقتصادی و دانشگاهی و فرهنگی جایابی شده. وانگهی این دعوا، دعوای حیدری-نعمتی است. اگر داخل این‌ها بروید، پیوندهای میان اصلاح‌طلبان و اصولگرایان در حفظ قدرت، بسیار عمیق و فراوان است. همۀ این امور دست به دست هم داده و یک نارضایتی وسیع و یک بدبینی عمیق، که به احتمال زیاد مبتنی است بر ادلۀ قوی، در میان مردم بوجود آمده و کلیت اصولگرایان و اصلاح‌طلبان را مورد پذیرش قرار نمی‌دهد. وسط‌بازان و بوروکرات‌ها که در چشم مردم منفورترند چون از هر دو آخور چرا می‌کنند و برای همه تب می‌کنند الّا برای مردم. لذا هر دو گروه و سایرین که به دروغ خود را غیرجناحی می‌نامند از قانون اساسی فاصله گرفته‌اند. مهم‌ترین فصل قانون اساسی «رعایت حقوق ملت» است. هم اصولگرایان و هم اصلاح‌طلبان در رعایت حقوق ملت ناتوان بوده‌اند. به جای اینکه از بالاترین مقام کشور رعایت حقوق ملت را مطالبه کنند، از یکدیگر سبقت می‌گیرند برای کرنش در برابر رهبری. از این طریق، هر کدام به نوعی به قدرت و ثروت رسیده‌اند و در بحران‌های ملی، به جای اینکه کنار مردم بایستند، سکوت می‌کنند و به پستوهای خانه‌شان می‌خزند.

* شاه عباس در سال دوم سلطنتش، پیمان صلحی با دولت عثمانی امضا کرد و بخش‌های زیادی از ایران را به عثمانی‌ها واگذار کرد. مشخصا آذربایجان و کردستان و لرستان و چند منطقۀ دیگر. این کار را انجام داد تا قزلباش‌ها را در داخل ایران مهار کند و منطقۀ وسیع خراسان را از اشغال ازبکان خارج سازد. نهایتا دوازده سال پس از امضای آن پیمان صلح، به سراغ عثمانی‌ها رفت و آن‌ها را از غرب ایران بیرون کرد و شهر تبریز را هم پس گرفت. البته آقای خامنه‌ای در کهنسالی به سر می‌برد ولی ممکن است این رویکرد را انتخاب کند؟ یعنی تسلیم ترامپ شود تا جمهوری اسلامی باقی بماند، به امید اینکه بعدها کس دیگری در این نظام، بتواند آنچه را که او از دست داده، بدست آورد؟

به باور من نظام‌های ایدئولوژیک، بر پایۀ این اصل که هدف وسیله را توجیه می‌کند، و نظام‌های فقاهتی بر پایۀ اصل «الضرورات تبیح المحظورات» گاه این گونه عمل می‌کنند. سابقۀ جمهوری اسلامی چنین چیزی را نشان می‌دهد. مثل رابطه با عربستان، که می‌گفتند ما اگر از صدام بگذریم، از فهد نمی‌گذریم. بر پایۀ این دو اصل ایدئولوژیک و فقهی، چیزی که شما می‌گویید بعید نیست. وانگهی، آن چیزی که امروز برای مدیران جمهوری اسلامی بسیار اهمیت دارد، بقای نظام است. ممکن است امتیازات بزرگ بدهند برای اینکه باقی بمانند. این تصمیم ممکن بود بیست یا حتی ده سال قبل موثر واقع می‌شد. چون آن موقع مشروعیت نظام به صورت کلان، مورد پرسش شهروندان ایرانی نبود ولی امروز کلیت نظام زیر سوال رفته است. جامعۀ ایران امروز برای اینکه بتواند مدیران جمهوری اسلامی را بیشتر تحقیر کند، بازگشت به دوران قبل از انقلاب ۵۷ را با احیاء نام بازماندۀ آخرین پادشاه ایران مطالبه می‌کند. در واقع جامعه با مطرح کردن نام پهلوی سعی می‌کند احتمال استفادۀ حکومت از آموزه‌هایی مثل «هدف وسیله را توجیه می‌کند» یا «الضرورات تبیح المحضورات» را کمرنگ سازد. و این هم برمی‌گردد به هوشمندی و خرد جمعی ایرانیان. یعنی مردم ایران می‌گویند اگر قرار است برای ما نسخه‌هایی مثل تجزیه یا رفتن به سمت یک نظام بدتر بپیچید، ما حاضریم پنجاه سال به عقب برویم ولی ۱۴۰۰ سال عقب نرویم؛ برای اینکه تجربه‌ای که نظام سیاسی کنونی ایران می‌خواست ارائه کند، تجربۀ ناموفق مربوط به ۱۴۰۰ سال قبل است؛ چرا که رسول اکرم موفقیت‌های چشمگیری در تامین حقوق مسلمانان زمان خود داشت اما اینها حتی درصدی از موفقیت‌های پیامبر اسلام و جانشینانش را در مقام حکمرانی نداشتند. مثلا در زمان امام علی، عدالت به شدت مورد توجه قرار می‌گرفت اما عدالت‌طلبی در ایران امروز به شدت زیر سؤال است. در واقع مردم ایران ترجیح می‌دهند آن چیزی را که واقعی بود و طی ۵۷ سال حکومت پهلوی متجلی شد، ببینند تا آن چیزی که رویایی بود و متعلق به ۱۴۰۰ سال قبل هم بود و در این ۴۷ سال نیز محقق نشد، ادامه پیدا نکند.

* به نظرتان اگر نظام سقوط کند، میدان‌دار اصلی تحولات ایران رضا پهلوی خواهد بود؟

ما در قرن بیست‌ویکم زندگی می‌کنیم. جامعۀ ایران از سال ۵۷ تا الان کاملا متحول شده. ما با یک نیروی انسانی فرهیخته و آگاه و عظیم مواجه هستیم. نزدیک به ۱۰ میلیون ایرانی در خارج کشور حضور دارند. بنابراین ایرانیان جامعۀ بین‌المللی را تجربه کرده‌اند. اگر تغییر رژیم صورت بگیرد، مردم ایران دقت می‌کنند که چه سیستمی و چه کسانی قابلیت و شایستگی تعامل با جامعۀ بین‌المللی را دارند. میانگین موفقیت در سه موضوع «طول و بهداشت زندگی»، «دانش» و «استانداردهای زندگی مناسب» دیده می‌شود. در مواجهه و سخن‌گفتن با مردم چه سیستم و افرادی، این میانگین را در نظر دارند؟ چه سیستم و افرادی آرامش و متانت سیاسی و حقوقی دارند، حکمرانی خوب و عدالت انتقالی را دنبال می‌کنند و از توان پذیرش دیدگاه‌های مختلف برخوردارند و از خودرأیی اجتناب می‌کنند. ضمنا مردم نگاه می‌کنند به اپوزیسیون متکثری که در داخل و خارج کشور وجود دارد. آن چیزی که ما تا امروز دیده‌ایم، عمدتا تبلور جریان اپوزیسیون سنتی پیش از ۵۷ در سه گروه سازمان مجاهدین، مارکسیست‌ها و نواندیشان دینی بوده. این سه گروه همۀ تلاششان را کرده‌اند و خواسته یا ناخواسته در به قدرت رسیدن مذهبی‌ها نقش داشتند و مجموع فعالیت‌ها و عملکردشان منتهی به یک زندگی بهتر برای ایرانیان نشده. خرد جمعی ایرانیان به این سه گروه می‌گوید ماحصل تلاش شما وضع موجود بوده. یعنی هر سه در وقوع انقلاب ۵۷موثر بودید و نواندیشان دینی هم پس از انقلاب نتوانستند جمهوری اسلامی را اصلاح کنند. وانگهی از زمان پیروزی انقلاب، خاندان پهلوی کنش سیاسی رادیکال را دنبال نکردند. مثلا زمانی که ایران در معرض جنگ با عراق بود، خاندان پهلوی با بیگانگان همدستی نکرد. حتی برعکس، رضا پهلوی اعلام کرده بود که حاضر است به عنوان خلبان برای دفاع از ایران بجنگد. تا کنون سندی هم منتشر نشده که رضا پهلوی یا مادرش با دستگاه‌های جاسوسی بیگانه در راستای تضعیف یا تجزیه یا ضربه به ایران همدستی کرده باشد. نوع مبارزۀ خاندان پهلوی در دوران پس از انقلاب نیز همواره مبارزۀ مدنی بوده. از سویی، شاخص‌های ملموس زندگی مادی ایرانیان در آن زمان یادآور ثبات و آرامش و رفاه اجتماعی و اقتصادی نسبی است. این‌ها دارایی های مادی و معنوی خاندان پهلوی است. وانگهی، برجسته‌شدن خطاهای این ۴۷ سال اخیر و یادآوری وضعیتی که حکومت پهلوی از پایان دوران قاجار تا سال ۱۳۵۷ برای ایران ایجاد کرد، و مقایسۀ وضع ایران در آن زمان با کشورهای منطقه، که بسیاری از آن‌ها نفت هم داشتند، همگی دست به دست هم می‌دهند که گزینۀ پهلوی به شدت برای آیندۀ ایران تقویت شود. خطایی هم که در ایران طی چند دهۀ اخیر وجود داشت این بود که سیاستگذاران ایرانی یا شاید هم دستگاه‌های امنیتی ایران فکر می‌کردند که «پهلوی عددی نیست» و برای تضعیف سازمان مجاهدین و گروه‌های دیگری که قدرتمند بودند، حساسیت زیادی به پهلوی نشان نمی‌دادند و صرفا با الفاظ تحقیرآمیز علیه رضا پهلوی حرف می‌زدند. اما بستر جامعۀ ایرانی، از ایران باستان تا امروز، یک بستر رویال‌محور بوده. از سویی متانت در رفتار و گفتار، عدم تعارض گفتار با عملکرد و واکنش کهکشانی نشان‌ندادن، همۀ این‌ها برای روحیه مردم ایران خیلی مهم است و شانس تاثیرگذاری رضا پهلوی را بسیار افزایش داده است. فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی این فرضیۀ را دست کم تا الان تقویت کرده که رضا پهلوی میدان‌دار اصلی تحولات آتی ایران خواهد بود. پس از موثر واقع‌شدن فراخوان او، و نیز تداوم تأیید این خاندان در بسیاری از اعتراضات دانشجویی، واکنش مخالفانش هم به گونه‌ای بود که مردم را بیش از پیش تحریک می‌کند و به سمت رضا پهلوی سوق می‌دهد. محبوبیت رضا پهلوی در ۱۸ دی هر عدد و نمره‌ای که داشت، الان به مراتب بیشتر شده. همۀ دانشمندان روابط بین‌الملل و حقوق بشر بر این نکته تاکید دارند که مردم را ببینید و انکار نکنید. کسانی که از نزدیک اعتراضات اخیر را دیدند و ممکن بود حتی بی‌طرف هم بوده باشند، انکار حمایت مردمی از رضا پهلوی را در سخنان مخالفان وی می‌بینند و چون به این نتیجه می‌رسند که این مخالفان به مردم راست نمی‌گویند، طبیعی است که به سمت جریان پادشاهی‌خواه متمایل می‌شوند. این نکته را هم باید اضافه کنم که ویژگی‌های فردی برای ایرانیان خیلی مهم شده. یعنی ایرانی‌ها برخلاف گذشته، که بیشتر تحت تاثیر ویژگی‌های کاریزماتیک یک فرد بودند، الان به ویژگی‌های دیگری توجه دارند. برای جامعۀ سنتی ایران، کاریزما خیلی مهم بود. مثلا اگر شما جزو سادات بودی یا چهرۀ زیبایی داشتی یا خیلی قشنگ حرف می‌زدی و نفوذ کلام داشتی، سریعا مقبول مردم ایران واقع می‌شدی. اما امروز مردم به دانش و محتوای سخنان یک فرد (نه طرز سخن‌گفتنش) و نیز برنامۀ سیاسی و اقتصادی آن فرد و عملکرد و نتایج آن توجه می‌کنند. جامعه رشد کرده و به این امور توجه می‌کند که این فرد آیا دانش و برنامه دارد و می‌تواند با دنیا ارتباط برقرار کند؟ عملکرد او چیست؟ فردی که در بستری سیاسی شکل گرفته و مسائل امنیتی و دفاعی را خودش تجربه کرده باشد و زبان‌های بین‌المللی را بلد است، قاعدتا نمرۀ بالاتری در افکار عمومی جامعۀ کنونی ایران بدست می‌آورد.

* سبک زندگی رضا پهلوی هم برای نسل جدید احتمالا جذاب است. مثلا در طول ۴۷ سال گذشته هیچ کس هیچ وقت همسر خمینی یا خامنه‌ای یا حتی خاتمی را ندیده. این رجال سیاسی هیچ وقت در کنار همسرشان در انظار عمومی ظاهر نمی‌شدند. اما همۀ مردم ایران همسر و دختران رضا پهلوی را دیده‌اند. آن‌ها در عرصۀ عمومی در کنار رضا پهلوی حضور دارند و سبک زندگی‌شان مدرن و لیبرالیستی و کاملا امروزی است. به نظرم این ویژگی‌ها برای اکثر متولدین دهه‌های ۷۰ و ۸۰ و ۹۰ خورشیدی، باارزش محسوب می‌شوند.

بله، این نکته درست است. ضمنا خانوادۀ پهلوی امروزه شبیه خاندان سلطنتی‌ باکینگهام، رفتار نمی‌کند. حتی به سبک خاندان سلطنتی سعدآباد و نیاوران پیشاانقلاب هم رفتار نمی‌کند. این تحولی است که رضا پهلوی و پدر و مادرش از پیش از انقلاب آغاز کردند و در دوران پس از انقلاب آن را گسترش دادند. یعنی دیگر به سبک زندگی پادشاه و ملکۀ بریتانیا و قاجار برنگشته‌اند بلکه مثل پادشاهان دانمارک و سوئد و هلند زندگی می‌کنند و با متن و بطن جامعه ارتباط دارند. سبک زندگی و ادبیات رضا پهلوی نقش مهمی در ارتباط نسلی او ایفا کرده. یعنی جوانان امروز می‌توانند با او ارتباط برقرار کنند. دربارۀ احتمال تاثیرگذاری رضا پهلوی در تحولات آتی ایران، اشاره به سفر او به اسرائیل هم اهمیت دارد. شما وقتی به اسرائیل می‌روید، در واقع کارتی را جلوی اروپا و آمریکا می‌گذارید که به راحتی نمی‌توان آن را نادیده گرفت. اینکه دنبال صلح و دوستی با اسرائیل هستید، ترجمان راهبرد همکاری سودمندانه و کاهش جنگ است. با این پارادایم، از حیث سیاست خارجی در نظام بین‌الملل، اگر نگاه غربی‌ها را لحاظ کنیم، سفر به اسرائیل به نفع رضا پهلوی شد. اینکه طرفدارانش در کشورهای غربی پرچم اسرائیل را بالا می‌برند، به ضرر او نیست. نقش رسانه و لابی صهیونیسم را نباید نادیده گرفت. بالا رفتن آن پرچم اتفاقا در عرصۀ بین‌الملی و بویژه در جهان غرب به نفع رضا پهلوی است و مایه تسریع به قدرت رسیدن احتمالی او است.

* در پاسخ‌هایتان به این نکته هم اشاره کردید که سیاست‌های جمهوری اسلامی باید عوض شود نه رهبر این نظام. اگر حسن روحانی رهبر بعدی این نظام باشد، ممکن است سیاست‌های جمهوری اسلامی تغییر اساسی بکند؟

اگر آقای روحانی بگوید روسیه به اوکراین تجاوز کرده و تجاوز به خاک یک کشور دیگر را نمی‌پذیریم، یعنی تغییری اساسی در سیاست جمهوری اسلامی ایجاد شده.

* سؤالم ناظر به موارد مهم‌تر بود. مثلا برخی می‌گویند روحانی اگر رهبر شود، باید سپاه را منحل و در ارتش ادغام کند.

بله. حتی اگر از این موضوع هم بگذریم، روحانی باید بگوید الان در غزه هیأت صلحی بوجود آمده و ما هم می‌خواهیم عضو این هیأت صلح باشیم. آیا روحانی این کار را می‌کند؟ با توجه به ساختار قدرت جمهوری اسلامی، من بعید می‌دانم روحانی بتواند چنین مواضعی دربارۀ جنگ اوکراین و صلح غزه اتخاذ کند. بویژه اینکه روحانی الان فاقد حمایت عموم مردم است. از حمایت ارتش و سپاه هم برخوردار نیست. وقتی هیچ مبنای قدرتی ندارد، چطور می‌خواهد کار را جلو ببرد؟ اگر سپاه به او بگوید ما تو را می‌فرستیم جلو، تا بروی کشور را حفظ کنی، باید دید آیا سپاهیان می‌پذیرند که نیروهای نیابتی جمع‌آوری شوند و ایران در هیات صلح غزه حضور یابد و غیره؟ اگر بپذیرند، شانس جمهوری اسلامی برای بقا، از طریق میدان‌داری روحانی، بالا خواهد بود.

* فرض کنیم مشکلات سیاست خارجی جمهوری اسلامی با حسن روحانی حل شد. آیا روحانی این قابلیت را دارد که مردم ناراضی را راضی کند و مشکلات سیاست داخلی را هم رفع کند؟

در داخل که بعید است بتواند مردم را راضی کند؛ چون زخمی که به مردم در اعتراضات دی زده شد، خیلی عمیق است و به این راحتی نمی‌توان از آن عبور کرد. اما در سیاست خارجی هم باید دید واقعا تا چه حد می‌توانند امتیاز دهند. ضمن اینکه بعضی چیزها از کف نظام رفته. مثلا قبلا می‌توانستند بگویند ما نیروی نیابتی عظیمی داریم و حاضریم بر سر آن معامله کنیم؛ ولی الان دیگر این داشته را هم ندارند.

* در مجموع روح سخنان شما این است که برای هر گونه اصلاح رادیکال در ماهیت جمهوری اسلامی، خیلی دیر شده است. بله؟

بله، فرصت به پایان رسیده است. حتی وقتی که پزشکیان تازه بر سر کار آمده بود، اندکی شانس اصلاح وجود داشت ولی پزشکیان کاره‌ای نبود و اراده‌ای هم نداشت و کا بلد هم نبود و لذا نتوانست کاری بکند. قالیباف و لاریجانی هم که ظاهرا الان متصدی امور داخلی و خارجی کشور شده‌اند، صرفا مجری‌اند و قدرت چانه‌زنی با رهبری را ندارند و نمی‌توانند وضع کنونی را تغییر که هیچ حتی اصلاح کنند.



نظر شما درباره این مقاله:








بیانیه جمعی دانشجویان در محکومیت مداخله بیرونی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 12:55

بیانیه جمعی دانشجویان در محکومیت مداخله بیرونی




نظر شما درباره این مقاله:








۲۰۰ میلیون بشکه نفت ایران روی آب
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 12:38

۲۰۰ میلیون بشکه نفت ایران روی آب




نظر شما درباره این مقاله:








خطر اعدام‌های مخفیانه و خودسرانه در ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 12:30

خطر اعدام‌های مخفیانه و خودسرانه در ایران


گزارش سازمان دیده‌بان حقوق بشر:

ایران: موج بازداشت‌های خودسرانه و ناپدیدسازی‌های قهری
شکنجه زندانیان؛ خطر اعدام‌های مخفیانه و خودسرانه؛ خانواده‌ها در جست‌وجوی ناپدیدشدگان

● از ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵، نهادهای اطلاعاتی و نیروهای امنیتی ایران اقدام به بازداشت‌ها و دستگیری‌های گسترده، خودسرانه و خشونت‌آمیز علیه معترضان، از جمله کودکان، کرده‌اند. بنا بر گزارش‌ها، ده‌ها هزار نفر در سراسر کشور بازداشت شده‌اند. پس از کشتارهای سراسری در روزهای ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶، موج بازداشت‌ها همچنان ادامه یافته است.

● مقام‌های حکومتی زندانیان را تحت شکنجه و سایر اشکال بدرفتاری قرار داده‌اند. بازداشت‌شدگان با خطر جدی مرگ در بازداشت، محکومیت در دادرسی‌های ناعادلانه و اعدام‌های مخفیانه، فوری و خودسرانه روبه‌رو هستند. مقام‌ها به‌طور نظام‌مند از ارائه هرگونه اطلاعات درباره سرنوشت و محل نگهداری بازداشت‌شدگان خودداری کرده‌اند؛ به‌گونه‌ای که این افراد در زمره ناپدیدشدگان قهری قرار می‌گیرند.

● کشورهای عضو سازمان ملل باید از حکومت ایران بخواهند تمامی افرادی را که به‌طور خودسرانه بازداشت شده‌اند فوراً آزاد کند، سرنوشت و محل نگهداری ناپدیدشدگان قهری را روشن سازد، تمامی اعدام‌های برنامه‌ریزی‌شده را متوقف کند و به نهادها و ناظران مستقل بین‌المللی، به‌ویژه کمیسیون حقیقت‌یاب سازمان ملل درباره ایران، دسترسی کامل و بدون مانع به کشور ــ از جمله همه زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها ــ بدهد. مقام‌های قضایی سایر کشورها نیز باید تحقیقات کیفری را، از جمله بر اساس اصل صلاحیت جهانی، آغاز کنند. دولت‌هایی که در ایران نمایندگی دیپلماتیک دارند، باید ناظران عالی‌رتبه را به تمامی پرونده‌های مربوط به مجازات اعدام اعزام کرده و بی‌درنگ درخواست دسترسی به همه بخش‌های بازداشتگاه‌ها را مطرح کنند.

****

(بیروت، ۲۴ فوریه ۲۰۲۶) – سازمان دیده‌بان حقوق بشر امروز اعلام کرد که پس از کشتارهای سراسری معترضان و رهگذران به دست نیروهای امنیتی در روزهای ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶، مقام‌های ایرانی کارزار بی‌رحمانه‌ای را برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه از طریق بازداشت‌های گسترده و خودسرانه، شکنجه و ناپدیدسازی قهری آغاز کرده‌اند.

شواهدی که توسط دیده‌بان حقوق بشر بررسی شده نشان می‌دهد مقام‌های ارشد، نیروهای امنیتی و اطلاعاتی ایران ــ از جمله پلیس موسوم به فراجا، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و سازمان اطلاعات آن، وزارت اطلاعات و همچنین مقام‌های دادستانی و قضایی ــ یک سرکوب گسترده و هماهنگ را سازماندهی کرده‌اند تا از شکل‌گیری مقاومت بیشتر جلوگیری کرده و جنایت‌های خود را پنهان کنند. افزون بر بازداشت‌های جمعی، آنان زندانیان را در سلول‌های انفرادی، از جمله در مراکز غیررسمی، نگهداری کرده‌اند؛ صدها «اعتراف» اجباری ــ از جمله از کودکان ــ را پخش کرده‌اند؛ عملیات گسترده بازداشت و انتقال اجباری انجام داده‌اند؛ و در بسیاری از شهرها مقررات سختگیرانه منع رفت‌وآمدی را اعمال کرده‌اند که شباهت زیادی به حکومت نظامی دارد.

بهار صبا، پژوهشگر ایران در دیده‌بان حقوق بشر، گفت: «در حالی که یک کشور کامل در شوک، وحشت و سوگ فرو رفته و خانواده‌ها پس از کشتارهای ۸ و ۹ ژانویه همچنان در جست‌وجوی عزیزان خود هستند، حکومت به ایجاد رعب و وحشت ادامه می‌دهد. بازداشت‌ها ادامه دارد و زندانیان شکنجه می‌شوند، به “اعتراف” وادار می‌شوند و به‌صورت مخفیانه، فوری و خودسرانه اعدام می‌شوند.» وی افزود: «با توجه به خطرات عظیمی که متوجه زندانیان و ناپدیدشدگان قهری است، باید فوراً دسترسی کامل و بدون مانع برای ناظران بین‌المللی به همه بازداشتگاه‌ها و زندان‌ها فراهم شود.»

یکی از زندانیان که فایل صوتی او به دست دیده‌بان حقوق بشر رسیده، بر اهمیت نظارت بین‌المللی تأکید کرده و گفته است: «زندانیان را فراموش نکنید... صدای ما باشید؛ اگر صدایتان را بلند نکنید، همه ما را خواهند کشت.»

در میان ناپدیدشدگان قهری افرادی هستند که بازداشت شده‌اند، از جمله احتمالاً کسانی که در اعتراض‌ها شرکت داشته و هرگز به خانه بازنگشته‌اند. برخی خانواده‌ها تماس‌هایی دریافت کرده‌اند که در آن به آنان گفته شده عزیزان‌شان کشته شده‌اند، اما با وجود پیگیری‌های مکرر، نه پیکرها تحویل داده شده و نه اطلاعاتی درباره سرنوشت بستگان‌شان ارائه شده است.

بیانیه‌ای از سوی سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تاریخ ۲۶ ژانویه نشان می‌دهد که تا آن زمان دست‌کم ۱۱ هزار نفر توسط نهادهای اطلاعاتی و امنیتی احضار شده بودند. به گفته سخنگوی قوه قضاییه، تا ۱۷ فوریه برای ۱۰ هزار و ۵۳۸ نفر پرونده قضایی تشکیل شده و ۸ هزار و ۸۴۳ کیفرخواست صادر شده است.

دیده‌بان حقوق بشر با ۲۳ نفر در داخل و خارج از ایران گفت‌وگو کرده است؛ از جمله معترضان بازداشت‌شده، بستگان کشته‌شدگان، بازداشت‌شدگان و/یا ناپدیدشدگان قهری، شرکت‌کنندگان در اعتراضات، وکلا، مدافعان حقوق بشر، کادر درمانی و روزنامه‌نگاران. این منابع اطلاعاتی درباره وضعیت در مناطق مختلف کشور، از جمله استان‌های البرز، آذربایجان شرقی، فارس، گلستان, هرمزگان، ایلام، کرمانشاه، خوزستان، کردستان، لرستان، مازندران، خراسان رضوی و تهران ارائه کرده‌اند.

دیده‌بان حقوق بشر همچنین ویدئوهایی را تحلیل کرده که نشان می‌دهد نیروهای امنیتی چگونه معترضان را با خشونت بازداشت می‌کنند و پس از کشتارها حضور گسترده‌ای در خیابان‌ها داشته‌اند. این مجموعه شامل ۱۳۹ ویدئوی «اعترافات» اجباری است که تا ۶ فوریه از تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی ایران (IRIB) و رسانه‌های حکومتی پخش شده است. این سازمان همچنین بیانیه‌های رسمی، گزارش‌ها و مطالب منتشرشده توسط رسانه‌های مستقل و سازمان‌های حقوق بشری را بررسی کرده است.

مقام‌های حکومتی بارها وعده «رسیدگی‌های سریع قضایی» و «برخورد قاطع» بدون «هیچ‌گونه اغماض» داده‌اند و معترضان را «مجرم»، «محارب» و «تروریست» خوانده‌اند. در ۳ فوریه، یک دادگاه کیفری در قم، صالح محمدی، قهرمان ۱۹ ساله کشتی، را به اتهام مشارکت در مرگ یکی از نیروهای امنیتی به اعدام محکوم کرد. محمدی پس از یک روند دادرسی شتاب‌زده که کمتر از یک ماه طول کشید و بر «اعترافات» اجباری ــ که به گفته خودش تحت شکنجه از او گرفته شده بود ــ استوار بود، محکوم شد. دادگاه حکم داده است که اعدام او در ملأعام اجرا شود.

در ۱۹ فوریه، سازمان عفو بین‌الملل گزارش داد که در میان ۳۰ پرونده‌ای که این سازمان مستند کرده و متهمان آن با خطر مجازات اعدام روبه‌رو هستند، کودک نیز وجود دارد. در اقدامی که یادآور محاکمه‌های نمایشی پخش‌شده در سال ۲۰۲۲ است ــ که به اعدام خودسرانه چندین مرد انجامید ــ صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش بخش‌هایی از جلسات دادگاه، از جمله علیه دو کودک، به اتهام جرایم مرتبط با اعتراضات را آغاز کرده است.

تعداد دقیق افرادی که از آغاز اعتراضات بازداشت شده‌اند همچنان نامشخص است، اما سازمان‌های حقوق بشری بر این باورند که شمار آنان به چند ده هزار نفر می‌رسد. تا ۱۳ فوریه، «کمیته داوطلبانه پیگیری وضعیت بازداشت‌شدگان» ــ شبکه‌ای از فعالان خارج از ایران ــ نام و جزئیات بیش از ۲۸۰۰ نفر از بازداشت‌شدگان را منتشر کرده بود.

افراد مصاحبه‌شونده اعلام کردند که دادستان‌ها و مسئولان زندان‌ها به‌طور نظام‌مند از تماس بازداشت‌شدگان با خانواده‌ها و وکلای‌شان جلوگیری می‌کنند. آنان همچنین از ارائه اطلاعات درباره سرنوشت و محل نگهداری زندانیان خودداری می‌کنند، امری که این افراد را در معرض ناپدیدسازی قهری قرار می‌دهد. بر اساس حقوق بین‌الملل، ناپدیدسازی قهری جرمی سنگین محسوب می‌شود و تا زمانی که مقام‌ها از ارائه اطلاعات درباره سرنوشت یا محل نگهداری ناپدیدشدگان خودداری کنند، ماهیتی مستمر دارد.

یک فعال حقوق بشر که با چندین خانواده بازداشت‌شدگان در استان‌های ایلام و کرمانشاه گفت‌وگو کرده بود، گزارش داد که مقام‌ها در پاسخ به درخواست‌های خانواده‌ها با توهین و الفاظ رکیک برخورد کرده‌اند. ویدئوهایی که توسط دیده‌بان حقوق بشر راستی‌آزمایی و به‌صورت آنلاین منتشر شده، نشان می‌دهد ده‌ها خانواده نگران در برابر زندان‌ها، دادسراها و کلانتری‌ها گرد آمده‌اند تا درباره عزیزان خود پرس‌وجو کنند.

دیده‌بان حقوق بشر همچنین مواردی از شکنجه و دیگر بدرفتاری‌ها را مستند کرده است؛ از جمله ضرب‌وشتم شدید با باتوم، لگد و مشت، خشونت‌های جنسی و جنسیتی، محرومیت از غذا و شکنجه‌های روانی نظیر تهدید به اعدام و محروم‌سازی مجروحان از خدمات درمانی. این موارد ــ که احتمالاً مصداق جرایم سنگین بین‌المللی نیز هستند ــ به‌گمان زیاد تنها بخش کوچکی از شمار واقعی نقض‌های جدی شرایط بازداشت را نشان می‌دهد، زیرا بسیاری از افراد همچنان بدون تماس با جهان خارج در حبس به سر می‌برند.

از زمان کشتارها، مقام‌های ایرانی در شهرهای متعدد حضور گسترده نظامی برقرار کرده و آن را حفظ کرده‌اند و محدودیت‌های شدید رفت‌وآمد برای جمعیت اعمال کرده‌اند. چندین شاهد از اقداماتی خبر داده‌اند که به منع رفت‌وآمد شبانه و حکومت نظامی شباهت دارد؛ از جمله ایجاد ایست‌های بازرسی در شهرها و خیابان‌های داخلی و استقرار نیروهای مسلحی که به‌طور منظم خودروها را متوقف کرده و خودروها و تلفن‌های همراه سرنشینان را بازرسی می‌کردند. این روایت‌ها با ویدئوهایی که توسط دیده‌بان حقوق بشر راستی‌آزمایی شده، تأیید شده است.

نهادهای امنیتی و اطلاعاتی همچنان به بازداشت منتقدان واقعی یا ادعایی حکومت ادامه می‌دهند. اهداف این بازداشت‌ها شامل معترضان، وکلا، کادر درمانی، مدافعان حقوق بشر، دانشجویان، دانش‌آموزان، ورزشکاران، روزنامه‌نگاران، فعالان سیاسی، کنشگران محیط‌زیست و اعضای اقلیت‌های قومی و مذهبی ــ از جمله بهائیان ــ بوده‌اند.

از آغاز اعتراضات، صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران و رسانه‌های وابسته به سپاه پاسداران صدها «اعتراف» اجباری از معترضان را پخش کرده‌اند. این اقدام نگرانی‌ها را درباره آن افزایش داده است که افرادی که «اعترافات» اجباری آنان به‌صورت علنی منتشر شده، با خطر صدور حکم اعدام یا اعدام‌های خودسرانه روبه‌رو شوند.

پخش «اعترافات» اجباری از تلویزیون نقض صریح ممنوعیت مطلق شکنجه و سایر اشکال بدرفتاری و نیز نقض حق برائت و حق برخورداری از دادرسی عادلانه است. جمهوری اسلامی سابقه‌ای طولانی در استفاده از چنین «اعترافات» اجباری برای سرکوب مخالفان دارد. در برخی موارد، این اعترافات پس از دادرسی‌های به‌شدت ناعادلانه به صدور حکم اعدام و اجرای اعدام‌های خودسرانه انجامیده است.

با توجه به موضع‌گیری‌های رسمی و موج اعدام‌های سال‌های گذشته، نگرانی‌ها درباره احتمال صدور گسترده احکام اعدام جدید و نیز اعدام‌های خودسرانه، فوری و مخفیانه افزایش یافته است. از آغاز اعتراضات، مقام‌های دولتی معترضان را بدنام کرده و بارها آنان را «مجرم» و «محارب» خوانده‌اند ــ اصطلاحی که به معنای «جنگ با خدا» تلقی شده و در قوانین ایران جرم مستوجب اعدام به شمار می‌رود.

کشورهای عضو سازمان ملل باید از مقام‌های ایرانی بخواهند تمامی افراد بازداشت‌شده به‌طور خودسرانه را فوراً آزاد کنند، سرنوشت و محل نگهداری ناپدیدشدگان قهری را روشن سازند، تمامی اعدام‌های برنامه‌ریزی‌شده را متوقف کنند و به نهادهای مستقل بین‌المللی از جمله هیأت حقیقت‌یاب سازمان ملل درباره ایران، دسترسی کامل و بدون محدودیت به کشور ــ از جمله زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها، بیمارستان‌ها، سردخانه‌ها و گورستان‌ها ــ اعطا کنند.

دولت‌هایی که در ایران سفارت دارند، باید ناظران عالی‌رتبه را به تمامی پرونده‌هایی که احتمال صدور حکم اعدام در آنها وجود دارد اعزام کنند و فوراً دسترسی به همه بخش‌های بازداشتگاه‌ها را مطالبه نمایند.

بهار صبا گفت: «مصونیت نظام‌مند از مجازات، به حکومت ایران امکان داده است بارها مرتکب جرایم ناقض حقوق بین‌الملل شود.» او افزود: «مقام‌های قضایی سایر کشورها باید بر اساس اصل صلاحیت جهانی و مطابق با قوانین ملی خود، تحقیقات کیفری را آغاز کنند تا مسئولان این جنایات پاسخگو شوند.»



نظر شما درباره این مقاله:








«خشم» در جامعه به «کینه‌های جدی» تبدیل
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 10:27

«خشم» در جامعه به «کینه‌های جدی» تبدیل




نظر شما درباره این مقاله:








ترامپ در کنگره آمریکا درباره ایران چه گفت؟
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 8:01

ترامپ در کنگره آمریکا درباره ایران چه گفت؟


باراک راوید / اکسیوس

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، در سخنرانی سالانه خود در کنگره در روز سه‌شنبه اعلام کرد که ترجیح می‌دهد بحران با ایران از راه‌های دیپلماتیک حل‌وفصل شود، اما در عین حال، دلایل خود را برای احتمال آغاز جنگی علیه جمهوری اسلامی ایران تشریح کرد.

چرا مهم است: گرچه اظهارات ترامپ درباره ایران بخش کوتاهی از سخنرانی او بود و در مرکز آن قرار نداشت، اما این نخستین بار بود که او به‌صورت جزئی به دلایلی پرداخت که باعث شده درباره آغاز یک کارزار نظامی علیه ایران بیندیشد.

سخنرانی ترامپ ممکن است آغاز تلاشی برای آماده‌سازی افکار عمومی آمریکا به‌منظور ورود به جنگ با ایران باشد و نیز تلاشی برای توجیه چنین اقدامی، در صورتی که او نتیجه بگیرد مذاکرات با ایران به بن‌بست رسیده است.

به دستور ترامپ، ارتش آمریکا طی چند هفته اخیر بزرگ‌ترین تجمع نیرو و تجهیزات نظامی در خاورمیانه را از زمان تهاجم ایالات متحده به عراق سازماندهی کرده است.

سخنان ترامپ همچنین احتمال می‌دهد که دیدار هیأت آمریکایی شامل «جرد کوشنر» و «استیو ویتکاف» با «عباس عراقچی» وزیر امور خارجه ایران که قرار است روز پنج‌شنبه در ژنو انجام شود، آخرین فرصت برای دستیابی به موفقیت دیپلماتیک و جلوگیری از جنگ باشد.

جزئیات: ترامپ در سخنرانی خود فهرستی از دلایل بحران کنونی با ایران ارائه کرد:

● او گفت که به مدت ۴۷ سال، رژیم ایران و نیروهای نیابتی آن «تروریسم و نفرت» را گسترش داده‌اند و هزاران نفر در منطقه، از جمله سربازان آمریکایی و دست‌کم ۳۲ هزار غیرنظامی را در جریان اعتراضاتی که دسامبر گذشته رخ داد، کشته‌اند.
● ترامپ گفت رژیم ایران موشک‌های بالستیکی توسعه داده که امنیت اروپا و پایگاه‌های آمریکا در منطقه را تهدید می‌کند و ادعا کرد ایرانی‌ها در حال ساخت موشک‌های بالستیک قاره‌پیما هستند «که به‌زودی به خاک آمریکا خواهند رسید».
● ارزیابی نهادهای اطلاعاتی ایالات متحده این است که ایران در حال توسعه چنین موشک‌هایی است، اما برای دستیابی به آن دست‌کم به یک دهه زمان نیاز دارد.
● مهم‌ترین ادعای ترامپ این بود که ایران تلاش دارد برنامه سلاح هسته‌ای خود را بازسازی کند، همان برنامه‌ای که به گفته او «در جریان جنگ ۱۲ روزه تحت رهبری اسرائیل در ماه ژوئن نابود شده بود».
● ترامپ گفت ایران پس از آن جنگ هشدار دریافت کرد که نباید درصدد بازسازی برنامه هسته‌ای خود برآید.

آنچه ترامپ گفت: «ما در حال مذاکره با آن‌ها هستیم و آن‌ها تمایل به توافق دارند، اما هنوز آن جمله اساسی را از آن‌ها نشنیده‌ایم — اینکه ما هرگز سلاح هسته‌ای نخواهیم داشت.»

وی افزود: «ترجیح من حل این مسئله از طریق دیپلماسی است، اما یک چیز قطعی است: هرگز اجازه نخواهم داد کشوری که بزرگ‌ترین حامی تروریسم در جهان است، به سلاح هسته‌ای دست یابد. هیچ کشوری نباید در عزم ایالات متحده تردید کند.»

موضع طرف مقابل: چند ساعت پیش از سخنرانی ترامپ، وزیر امور خارجه ایران در شبکه اجتماعی ایکس نوشت که ایران روز پنج‌شنبه مذاکرات با ایالات متحده را در ژنو از سر خواهد گرفت تا «به توافقی منصفانه و عادلانه هرچه زودتر» برسد.

عراقچی نوشت: «دستیابی به توافق در دسترس است، اما تنها در صورتی که به دیپلماسی اولویت داده شود.» 

او تأکید کرد که موضع ایران این است که «در هیچ شرایطی» به دنبال ساخت سلاح هسته‌ای نخواهد بود.

در پشت صحنه: مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، و جان رتلکلیف، رئیس سازمان سیا، روز سه‌شنبه در جلسه‌ای محرمانه درباره بحران ایران، اعضای موسوم به «گروه هشت‌نفره» کنگره را در جریان آخرین تحولات قرار دادند.

«جیم هایمز» نماینده دموکرات از ایالت کنتیکت و عضو ارشد کمیته اطلاعات مجلس نمایندگان، پس از جلسه گفت به‌شدت نگران است که ترامپ در آستانه آغاز جنگ با ایران باشد.

او افزود: «تا این لحظه هیچ دلیل منطقی و قانع‌کننده‌ای نشنیده‌ایم که توضیح دهد چرا اکنون باید جنگ دیگری در خاورمیانه آغاز شود.» 

از سوی دیگر، «هاکیم جفریس» رهبر اقلیت دموکرات در مجلس نمایندگان گفت پس از جلسه همچنان «پرسش‌های بسیاری بی‌پاسخ مانده است، از جمله درباره علت این افزایش نیروهای نظامی در منطقه.»

***

بخش‌های مربوط به ایران درسخنرانی سالانه  رئیس‌جمهور آمریکا

در مقام رئیس جمهوری، هر جا که بشود صلح برقرار می‌کنم، اما اگر در هرجایی آمریکا تهدید شود، الزاما در برخورد با آن تردید به خود راه نمی‌دهم.
برای همین بود که در ژوئن سال پیش، در عملیات نفس‌گیرِ «چکش نیمه‌شب» ارتش ایالات متحده در با حمله به خاک ایران برنامه سلاح‌های هسته‌ای ایران را نابود کرد.
دهه‌ها سیاست ایالات متحده این بود که اجازه ندهد ایران به سلاح‌های هسته‌ای دست پیدا کند.

از ۴۷ سال پیش که اینها کنترل آن کشور پرافتخار را دست گرفتند، این رژیم و نیروهای وابسته‌ی قاتل آنها به جز تروریسم و مرگ و نفرت چیزی صادر نکردند.
آنها با بمب‌های کنار جاده‌ای هزاران سرباز آمریکایی، صدها هزار یا میلیون‌ها آدم را کشته و مجروح کردند. آنها پادشاه بمب‌های کنار جاده‌ای هستند.
ما در دوره اول ریاست جمهوری من، سلیمانی را کشتیم. او پدر بمب‌های کنار جاده‌ای بود.
و همین اواخر آنها دست کم ۳۲ هزار معترض را در کشور خودشان کشتند. به آنها شلیک کردند و به دارآویختند.
ما با تهدید جلوی اعدام‌های زیادی را گرفتیم. آدم‌های بدی هستند.
آنها هم‌اکنون موفق به ساخت موشک‌هایی شده‌اند که اروپا و پایگاه‌های ما در خارج از کشور را تهدید می‌کند. آنها مشغول ساخت موشک‌هایی هستند که به ایالات متحده برسد.

پس از عملیات «چکش نیمه‌شب» (Midnight Hammer)، آن‌ها هشدار گرفتند که هیچ تلاش دیگری برای بازسازی برنامه تسلیحاتی خود، به ویژه برنامه هسته‌ای، انجام ندهند. اما تلاش‌های خود را از نو آغاز کرده‌اند.
ما این برنامه‌ها را از بین بردیم، اما آن‌ها می‌خواهند دوباره از نو شروع کنند و در همین لحظه نیز اهداف شوم خود را دنبال می‌کنند.
ما در حال مذاکره با آن‌ها هستیم. آن‌ها می‌خواهند توافق کنند، اما هنوز آن جمله دلخواه را نشنیده‌ایم: «ما هرگز سلاح هسته‌ای نخواهیم داشت.»

ترجیح من این است که مشکل با ایران از طریق دیپلماسی حل شود.
اما یک چیز قطعی است: هرگز اجازه نخواهم داد که بزرگ‌ترین حامی تروریسم در جهان سلاح هسته‌ای داشته باشد. نمی‌توانم اجازه دهم این اتفاق بیفتد.
هیچ کشوری نباید هرگز در عزم آمریکا شک کند. ما قدرتمندترین نیروی نظامی روی زمین را داریم.
من در دوره اول ریاست‌جمهوری‌ام نیروی نظامی را بازسازی کردم. ما به این کار ادامه خواهیم داد.
ما به‌تازگی بودجه‌ای به ارزش یک تریلیون دلار را تصویب کردیم. چاره‌ای نداریم. باید قوی باشیم. چون امیدواریم به ندرت مجبور شویم از این قدرت عظیمی که با هم ساختیم استفاده کنیم.
این واقعاً به نام «صلح از طریق قدرت» شناخته می‌شود و بسیار، بسیار مؤثر بوده است.



نظر شما درباره این مقاله:








آمار دانش‌آموزان جان‌باخته و بازداشتی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 8:00

آمار دانش‌آموزان جان‌باخته و بازداشتی


نیره خادمی / اعتماد

موضوع دانش‌آموزانی که در جریانات دی ماه اخیر جان خود را از دست داده‌اند در کنار دانش‌آموزان بازداشتی‌‌ به یکی از مسائل مهم حوزه آموزش و پرورش تبدیل شده است، به‌طوری‌که حتی سخنگوی کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس هم چندی پیش اعلام کرد که به دنبال درخواست از وزیر آموزش و پرورش، او به زودی درباره آمار دستگیرشدگان، شهدای دانش‌آموز و جان‌باختگان به کمیسیون توضیح خواهد داد. در حالی که سخنگوی شورای تشکل‌های صنفی فرهنگیان آمار شهدای دانش‌آموز را ۲۲۰ نفر اعلام کرده و گفته که براساس برآوردها همچنان تعدادی از دانش‌آموزان در بازداشت هستند، آموزش پرورش همچنان این آمارها را قبول ندارد.

وزیر آموزش و پرورش پیش از این از آزادی تمام دانش‌آموزان بازداشتی خبر داده بود و رییس مرکز اطلاع‌رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش هم اعلام کرد که ۲۲ نفر از دانش‌آموزان در حوادث دی ماه به شهادت رسیده‌اند و آمارکانون صنفی در این باره را مورد تردید قرار داده. ازسوی دیگر تاکنون چندین نفر ازجمله وزیر دادگستری و سخنگوی قوه قضاییه تداوم برخی بازداشت‌شدگان زیر ۱۸ سال را تایید کرده‌اند و این تاییدها با آنچه درباره آزادی دانش‌آموزان گفته می‌شود در تناقض است، مگر اینکه این افراد، نوجوانان بازمانده از تحصیل باشند که از لیست آموزش و پرورش جا مانده‌اند.

با گذشت بیش از ۴۰ روز از حوادث دی ماه هنوز هم مقام‌های مسوول آماری از دانش‌آموزان بازداشتی ندارند و این البته یکی از موضوعات مجلس هم هست به‌طوری که سخنگوی کمیسیون آموزش و تحقیقات این نهاد هم با اعلام آمار ۱۷درصدی حضور دانش‌آموزان در اعتراضات گفته است که آمار دستگیرشدگان، شهدای دانش‌آموز و جان‌باختگان را از وزارتخانه پیگیری کرده‌اند اما هنوز آمار رسمی به کمیسیون ارایه نشده است.

محمد حبیبی، سخنگوی شورای تشکل‌های صنفی فرهنگیان هم با انتقاد از این وضعیت به «اعتماد» می‌گوید که دست‌کم در وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی یا وزارت علوم، تحقیقات و فناوری آمارها با سرعت بیشتری اعلام شد؛ چنان‌‌که اعلام شد ۱۰۰ دانشجو در این اعتراضات کشته شده‌اند اما چنین آماری ازسوی آموزش و پرورش ارایه نشده است.

برآورد می‌شود تعدادی دانش‌آموز همچنان بازداشت باشند

امین حسین رحیمی، وزیر دادگستری پیش از این گفته بود: «فکر می‌کنم الان دیگر دانش‌آموز بازداشتی نداشته باشیم ولی یک تعداد بازداشتی زیر ۱۸ سال هنوز هستند که پیگیریم تا آنها هم با وثیقه آزاد شوند.»

اصغر جهانگیر، سخنگوی قوه قضاییه هم درخصوص افراد بازداشتی کمتر از ۱۸ سال اعلام کرد: «خیلی از این افراد بلافاصله توسط ضابطانی که دستگیر شده بودند، آزاد شدند و بعضی از این افراد هم بعد از اینکه تحویل شدند و اقدامات مقدماتی برای آنها صورت گرفت، آزاد شدند. تعداد اندکی هم هستند که مرتکب اقدامات جنایتکارانه شده بودند و آنها همچنان بازداشت هستند و پرونده آنها در حال رسیدگی است.»

سخنگوی شورای تشکل‌های صنفی فرهنگیان اما درباره دانش‌آموزان بازداشتی به جزییاتی از اخبارها از روزهای آغازین اعتراضات، اشاره می‌کند که به گفته‌اش نسبتا موثق بوده؛ «می‌دانستیم که در هر مقطع سنی بیش از ۱۰۰ دانش‌آموز بازداشت شده بودند. در روزهای نخست، در کرمانشاه آمار بسیار بالایی از دانش‌آموزان بازداشت ‌شده گزارش شد و در کهگیلویه و بویراحمد نیز بیش از ۵۰ نفر بازداشت شده بودند. پس از قطع اینترنت، عملا این دسترسی‌ها از میان رفت و امکان پیگیری و دریافت اطلاعات دقیق محدود شد. با برقراری مجدد اینترنت، بخش عمده‌ای از این بازداشتی‌ها، به‌ویژه در فاصله یاد شده، آزاد شده بودند. با این حال، براساس آمارها و اطلاعاتی که دراختیار داریم، برخلاف آنچه سخنگوی آموزش و پرورش اعلام کرده است، همچنان دانش‌آموزانی در بازداشت به سر می‌برند و برآورد می‌شود که نزدیک به ۵۰ دانش‌آموز در سراسر کشور همچنان بازداشت باشند. درخصوص کشته‌شدگان، به دلیل آنکه محدودیت‌ها کمتر است، وضعیت متفاوتی وجود دارد. در زمینه رسانه‌ای شدن دانش‌آموزان بازداشتی، خانواده‌ها نگرانی‌هایی دارند و همین نگرانی‌ها سبب می‌شود امکان اطلاع‌رسانی گسترده درباره آنان فراهم نباشد اما درباره دانش‌آموزان کشته ‌شده، چنین محدودیتی به آن شدت وجود ندارد.»

تهران، اصفهان و خراسان‌رضوی در صدر

آماری که این تشکل صنفی از جان باختن دانش‌آموزان و کودکان ارایه کرده، ۲۲۰ نفر است در همین حال «حسین صادقی» رییس مرکز اطلاع‌رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش دیروز به ایلنا گفته است: «آمار اعلامی دانش‌آموزان جان‌باخته ازسوی کانون صنفی و سازمان معلمان برای ما مسجل نیست. آمار ما مبتنی بر همان آماری است که با کد ملی دقیقا در لیست دولت منتشر شد و بنیاد شهید و اداره کل ایثار و شهادت آموزش و پرورش نیز این موارد را تایید کرده است.»

با وجود این گزارشی که اخیرا ازسوی شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران برمبنای اطلاعات مربوط به ۲۲۰ نفر از کودکان و دانش‌آموزان جان‌باخته تهیه و تنظیم شده است، نشان می‌دهد که بیشترین تمرکز جان‌باختگان در استان‌های تهران، اصفهان و خراسان‌رضوی بوده و از نظر سنی، این لیست عمدتا شامل نوجوانان (۱۶ تا ۱۸ سال) می‌شود، هرچند حضور کودکان خردسال نیز در آن مشهود است.

در بخش تفکیک جغرافیایی و براساس شهرهای درج‌شده در ستون «مکان کشته شدن» استان تهران با حدود ۶۹ نفر بیشترین تعداد جان‌باختگان را به خود اختصاص داده است که شامل تهران، اسلامشهر، شهرری، شهریار، شهر قدس، ورامین، پرند و سایر شهرهای این استان می‌شود. پس از آن، استان اصفهان با ۲۷ نفر در رتبه دوم قرار دارد که شهرهایی چون اصفهان، نجف‌آباد، شاهین‌شهر، شهرضا و فولادشهر را دربرمی‌گیرد. استان خراسان‌رضوی با ۲۴ نفر، استان البرز با ۲۰ نفر و استان کرمانشاه با ۱۶ نفر در رتبه‌های بعدی قرار دارند.

استان مرکزی و استان لرستان هر کدام با ۹ نفر از دیگر استان‌های دارای آمار قابل توجه هستند. آمار دانش‌آموزان جان‌باخته در استان گیلان ۷ نفر، فارس ۵ نفر، هرمزگان ۵ نفر، گلستان ۵ نفر، خوزستان ۴ نفر، قزوین ۳ نفر، زنجان ۳ نفر، کرمان ۳ نفر، مازندران ۲ نفر و بوشهر ۲ نفر و در ۶ استان سمنان، یزد، کردستان، چهارمحال و بختیاری، خراسان‌شمالی و اردبیل هم هر کدام یک نفر ثبت شده است.

در بخش تحلیل بازه سنی گزارش که مبتنی بر همان فهرست ۲۲۰ نفره است، سنین ثبت‌ شده از ۲ سال تا ۱۸ سال متغیر بوده است. تمرکز سنی عمدتا بر نوجوانان قرار دارد و اکثریت قریب به اتفاق افرادی که سن آنان ثبت شده، در بازه ۱۶ تا ۱۸ سال بوده‌اند، به‌ویژه تعداد قابل‌توجهی از ۱۷ و ۱۸ ساله‌ها در این فهرست دیده می‌شود و تعداد ثبت‌شدگان، همچنان در حال افزایش است. با این حال، در میان جان‌باختگان، مواردی از کودکان و خردسالان نیز وجود دارند.

فضایی که دانش‌آموزان را به سمت اعتراض سوق می‌دهد

صرف‌نظر از تعداد بازداشتی‌ها و جان‌باختگان، وضعیت دانش‌آموزان در سال تحصیلی اخیر بسیار حساس است و نادیده گرفتن آن می‌تواند زمینه‌ساز آسیب‌های روانی و روحی بلندمدت برای آنان شود. محمد حبیبی در این شرایط می‌گوید: «رویدادهای دی‌ماه، به‌ویژه با توجه به حضور مشخص نسل جوان و نوجوان در این اعتراضات، نشان می‌دهد که بیشترین جمعیت شرکت‌کننده در این اعتراضات را افراد زیر ۳۰ سال تشکیل می‌دادند. این موضوع به‌طور طبیعی بحران عمیقی را در حوزه آموزش عمومی و مدارس ایران ایجاد کرده است.»

او به آمار دانش‌آموزان جان باخته اشاره می‌کند که براساس اطلاعات موجود، تاکنون بیش از ۲۲۰ کودک، نوجوان و دانش‌آموز را شامل می‌شود: «بخش قابل‌توجهی از دانش‌آموزان هم در طول این اعتراضات بازداشت شده بودند. اگرچه بسیاری از آنان پس از مدتی آزاد شده‌اند، اما تعداد محدودی از آنان همچنان در بازداشت به‌سر می‌برند. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم که بیش از هزار دانش‌آموز، نوجوان و کودک در جریان این اعتراضات بازداشت شده بودند. تجربه‌های سخت، ازجمله از دست دادن همکلاسی یا تجربه بازداشت و زندان، به‌ویژه در شرایط کنونی جامعه ایران، طبیعی است که بحران عمیقی در وضعیت مدارس ایجاد کند. حضور سیاسی دانش‌آموزان به معنای اعتراضی و مشارکت در اعتراضات خود نشانه‌ای از بحران در ساختار اجتماعی و سیاسی ایران است. براساس تعاریف بین‌المللی و میثاق‌نامه‌هایی که جمهوری اسلامی ایران نیز عضوی از آن است، استفاده سیاسی از کودکان ممنوع است، چه این استفاده از‌سوی حاکمیت باشد و چه از‌سوی جریان‌های معارض. کودکان باید از چنین فضاهایی دور نگه داشته شوند و وقتی به صورت اجتناب‌ناپذیر درگیر این مسائل می‌شوند، اثرات منفی قابل‌توجهی بر روحیه و آینده آنان باقی می‌ماند.»

این فعال صنفی موافق حضور در چنین عرصه‌هایی نیست اما با آن همدل است و معتقد است که فضای حاکم بر مدارس آنها را به این سمت و سو سوق می‌دهد: «می‌فهمم که چرا چنین اتفاقی می‌افتد. کودکی یا نوجوانی که سیاست‌ها و سیاست‌گذاری‌های‌ دولتی حتی در دوران نوجوانی‌اش در زندگی‌اش قابل لمس است و می‌تواند به عینه آن را تجربه کند و چشم‌اندازی از آینده خود نمی‌بیند. طبیعی است که نتیجه چنین سیاست‌هایی می‌تواند منجر به سیاسی‌تر شدن دانش‌آموزان در معنای اعتراضی شود و به نظر می‌رسد در آینده نیز شاهد حضور هرچه بیشتر دانش‌آموزان در عرصه اعتراضات عمومی باشیم.»

او همچنین به شکاف میان ارزش‌ها و هنجارهایی که از طریق گفتمان رسمی  به عنوان ارزش‌ها و هنجارهای رسمی در مدارس تبلیغ می‌شود و آنچه دانش‌آموزان به عنوان ارزش و هنجار پذیرفته‌اند، می‌پردازد که فاصله کمی هم نیست و می‌تواند منجر به بروز اعتراضات گسترده‌تر در میان نسل جوان و نوجوان ایران شود.

غیبت در حمایت قضایی از ذی‌نفعان

در مواردی که دانش‌آموزان با مسائل قضایی روبه‌رو می‌شوند، جایگاه مدرسه و نهادهای آموزشی در حمایت از آنها چگونه تعریف می‌شود؟ این سوالی است که حبیبی در پاسخ به آن توضیح می‌دهد: «در حوزه آموزش و پرورش ایران، هیچ بخشنامه، نامه یا آیین‌نامه‌ای وجود ندارد که حمایت قضایی از معلمان یا دانش‌آموزانی که با مشکلات قضایی مواجه می‌شوند را پیش‌بینی کند، چه این مشکلات بحق باشد و چه به ناحق و چه جرم مرتکب شده باشند یا نشده باشند. به عبارت دیگر، در آموزش و پرورش نهادی تعریف نشده است که از اعضای مدرسه و فعالان حوزه آموزش در مواجهه با مسائل قضایی حمایت کند؛ برای مثال تامین وکیل یا پیگیری قضایی از جانب این نهاد انجام نمی‌شود. این یکی از موارد بسیار مهمی است که نشان‌دهنده غیبت جدی آموزش و پرورش ایران در حمایت قضایی از ذی‌نفعان خود است.»

او همچنین درباره نقش کانون صنفی معلمان در دفاع از حقوق آموزشی هم به سیاست‌های ۴۷ سال گذشته اشاره کرد که براساس ‌آن امکان فعالیت‌های مدنی بسیار محدود بوده است: «اساسا با هرگونه تشکل‌یابی مشکل اساسی وجود دارد در نتیجه، تشکل‌های صنفی معلمان و شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی در طول این سال‌ها با مشکلات بسیار عدیده‌ای برای انجام فعالیت‌های خود مواجه شده‌اند. برخورد با فعالان صنفی، بازداشت، زندان و اخراج از کار، همه جزیی از هزینه‌هایی است که این نهادها در طول سال‌ها پرداخت کرده‌اند. وقتی در چنین جامعه‌ای این نهادها که نقش واسط و میانجی بین حاکمیت و جامعه را ایفا می‌کنند، از طرف حاکمیت حذف می‌شوند، عملا با یک جامعه توده‌ای مواجه هستیم که امکان رساندن صدای خود به حاکمیت را از دست داده است، بنابراین اگرچه همواره علاقه‌مند بودیم در حوزه آموزش و مدارس نقش ایفا کنیم و از طریق ارایه برخی وظایف مدنی حداقل تا سطحی مشکلات موجود در ساختار آموزش عمومی را تسهیل کنیم، اما هرگز حاکمیت چنین اجازه‌ای به ما نداده و ما را به صورت جدی محدود کرده است. با این حال، تلاش کرده‌ایم از امکانات موجود استفاده کنیم و از طریق آموزش‌های مجازی، دعوت از متخصصان حوزه آموزش عمومی و روانشناسی، در راستای سیاست‌های درست علمی، آموزش‌هایی ارایه کنیم که معمولا آموزش و پرورش ایران از آنها طفره می‌رود و مانع آنها می‌شود. برای مثال، آموزش‌های جنسی به نوجوانان، جوانان و اولیا یکی از موارد بسیار مهم است که فقدان آن بحران‌های متعددی در ایران ایجاد کرده است. ما سعی کرده‌ایم از امکانات دراختیار برای این کار استفاده کنیم.»

اجازه ورود نهادهای صنفی را نمی‌دهند

با وجود تلاش‌ها اما حتی این تشکل صنفی هم تاکنون نتوانسته در زمینه حمایت از این کودکان فعال شود، چراکه همواره عده‌ای در تلاشند تا همین امکانات محدود را هم محدود‌تر کنند؛ «اساسا هیچ ساز و کار مشخصی برای دفاع حقوقی از دانش‌آموزان و معلمانی که به هر دلیلی درگیر مسائل قضایی می‌شوند وجود ندارد، چه برسد به ساز و کارهایی برای گفت‌وگو، حمایت یا به ویژه ارایه حمایت‌های روانی از دانش‌آموزان بازداشتی و خانواده‌هایی که کودکان‌شان جان‌باخته‌اند. من خیلی امیدوار نیستم که آموزش و پرورش بتواند چنین امکاناتی را فراهم کند، اما می‌دانم که نهادهای غیردولتی فعال در حوزه‌های آموزشی و خدمات مددکاری هم علاقه‌مند هستند و هم توانمندی تخصصی لازم برای ارایه چنین حمایت‌هایی را دارند. مشکل این است که آموزش و پرورش اجازه ورود این نهادها به حوزه آموزش عمومی و مدارس را نمی‌دهد، اجازه برقراری ارتباط با آنها را نمی‌دهد و نه‌تنها خود کمکی نمی‌کند، بلکه در مواردی مانع فعالیت گروه‌ها و نهادهای علاقه‌مند و توانمند در این حوزه نیز می‌شود.»

او معتقد است که برای سامان یافتن این شرایط ساختار سیاست‌گذاری‌های کلی آموزش و پرورش در حوزه آموزش عمومی کاملا نیاز به تغییر دارد؛«آنچه به عنوان ارزش‌ها و هنجارهای رسمی در مدارس ایران از طریق کتاب‌ها تدریس می‌شود، با ارزش‌ها و هنجارهای نسل جدید کاملا متفاوت است و شکاف بسیار بزرگی میان ارزش‌ها و هنجارهای نسل نوجوانان و کودکان ما با ارزش‌ها و هنجارهای رسمی وجود دارد.»

ایجاد فضایی برای بیان اعتراضات دانش‌آموزی

پیشنهاد محمد حبیبی برای امن شدن محیط مدرسه این است که این سیاست‌گذاری‌ها، دستورکارها و آموزش‌های جهت‌دار تغییر کند و در کنار آن، نوعی آموزش مشارکتی و دموکراتیک در مدارس ارایه شود و فضایی ایجاد شود که دانش‌آموزان بتوانند به راحتی دیدگاه‌ها، نقدها و اعتراضات خود را در حوزه‌های مختلف بیان کنند؛ «اگر چنین تغییری رخ بدهد، می‌تواند در بلندمدت به کاهش تنش‌های اجتماعی در ایران کمک کند، هرچند این تنش‌ها به صفر نخواهد رسید، زیرا ریشه‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی گسترده‌ای دارند و محدود به مسائل مدرسه نیستند. با این حال، حداقل می‌تواند از حضور آسیب‌زا و زودهنگام دانش‌آموزان در بحران‌های اجتماعی جلوگیری کند، چرا‌که چنین آسیب‌هایی می‌توانند عملا دوران کودکی این نسل را تخریب کنند.»

به گفته او حقوق شهروندی و آموزش‌های مدرن که در سطح جهانی ارایه می‌شود، ازجمله آموزش‌های مبتنی بر روان‌شناسی مدرن و آموزش‌های مشارکتی و دموکراتیک، قطعا می‌تواند برای نسل‌های جدید جذابیت داشته باشد، چراکه با ارزش‌ها و هنجارهایی که این نسل از طریق شبکه‌های اجتماعی دریافت کرده‌اند، همخوانی بیشتری دارد؛ «آموزش و پرورش در دولت‌های مختلف ، هیچ روی گشاده‌ای نسبت به چنین آموزش‌هایی نداشته است. نهادهای مدنی و گروه‌های مختلف توان و تخصص لازم برای ارایه این آموزش‌ها را دارند، اما برخلاف آن، آموزش و پرورش در سال‌های اخیر تلاش کرده از  تجربیات برخی نهادها برای آموزش استفاده کند. با توجه به شکاف میان ارزش‌ها و هنجارهای نسل جدید و آنچه از طریق این نهادها  آموزش داده می‌شود، این رویکرد نه تنها اثربخش نیست، بلکه می‌تواند میزان واکنش منفی و برخی چارچوب‌های آن را افزایش بدهد.»

عملی‌ترین و موثرترین مطالبه قابل تحقق

اما از منظر صنفی، مهم‌ترین مطالبه‌ای که یک نهاد صنفی در این باره می‌تواند برای پیشگیری از تکرار چنین حوادثی در میان دانش‌آموزان داشته باشد، چیست؟ مهم‌ترین مطالبه از نظر محمد حبیبی اجازه ورود نهادی صنفی به مدرسه است. به گفته او از منظر صنفی، اگر بخواهیم این مطالبه را محدود به حوزه مدرسه کنیم، مهم‌ترین مطالبه‌ای که واقع‌بینانه و قابل دسترس است، اجازه ورود نهادهای مدنی به مدارس است.

او می‌گوید: این نهادها شامل سازمان‌هایی می‌شوند که در حوزه کودکان، روان‌شناسی، مددکاری اجتماعی یا نهادهای صنفی معلمان فعالیت می‌کنند و به صورت داوطلبانه علاقه‌مند به ارایه خدمات تخصصی به دانش‌آموزان هستند. وزارت آموزش و پرورش می‌تواند اجازه بدهد این نهادها آموزش‌های تخصصی ارایه کنند و امکان برقراری ارتباط میان این نهادها و خانواده‌ها فراهم شود. این اقدام، ضمن کاهش آسیب‌های روانی ناشی از بحران، می‌تواند به کنترل و کاهش سطح تنش‌ها در جامعه کمک کند. اگرچه مطالبات وسیع‌تر و بلندپروازانه‌تر است، اما با درنظر گرفتن واقعیت‌های این دولت، حکومت و ساختار موجود، این مطالبه عملی‌ترین و موثرترین راهکار قابل تحقق است.



نظر شما درباره این مقاله:








موج جدید پرونده‌سازی برای دانشجویان
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 7:43

موج جدید پرونده‌سازی برای دانشجویان


محمدحسین موسوی / روزنامه شرق

گزارش «شرق» از موج جدید تشکیل پرونده برای دانشجویان و ممنوعیت از ورودشان به دانشگاه

«حضور جناب‌ عالی در تجمع غیرقانونی اخیر خلاف مقررات آموزشی و انضباطی محسوب می‌شود. بدین وسیله به اطلاع می‌رساند از تاریخ صدور این ابلاغیه، هرگونه حضور و تردد شما در محوطه دانشگاه و اماکن آموزشی تا زمان تشکیل جلسه کمیته انضباطی و اعلام نتیجه نهایی پرونده، ممنوع می‌باشد».

از دوشنبه سوم اسفندماه، حداقل ۱۸۰ نفر از دانشجویان دانشگاه‌های تهران با پیامکی به مضمون بالا مواجه شده‌اند. طبق شنیده‌ها و اطلاعات موجود، بیش از ۶۰ دانشجو نیز بدون دریافت این پیامک و فقط با ابلاغ شفاهی مسئولان حراست از حضور در دانشگاه‌ها منع شده‌اند. سیل برخوردهای انضباطی در حالی به راه افتاده که بسیاری از بندهای قانونی موجود در «شیوه‌نامه انضباطی مصوب سال ۱۴۰۳» نقض شده است.

«حسین سیمایی‌صراف»، وزیر علوم، ۲۹ بهمن‌ درباره کمیته‌های انضباطی گفته بود: «بنای ما این است که دانشگاه محیطی برای مفاهمه، گفت‌وگو و شنیدن دیدگاه‌های دانشجویان باشد. دانشجویان مطالباتی دارند که در مواردی امکان طرح دیدگاه‌های خود را نداشته‌اند، ازاین‌رو شوراهای انضباطی می‌توانند زمینه‌ای برای گفت‌وگو و شنیدن این نظرات باشند. البته اگر تخلفی براساس آیین‌نامه‌ها و شیوه‌نامه‌ها اثبات شود، متناسب با آن تصمیم‌گیری خواهد شد».

اما در واقعیت آنچه در حال اجراست، برگزاری جلسات ۱۵ دقیقه‌ای و حتی کمتر در کمیته‌های انضباطی دانشگاه‌هاست. دانشگاه امیرکبیر نیز روز سه‌شنبه در اطلاعیه‌ای اعلام کرد: «دانشگاه صنعتی امیرکبیر اعلام می‌دارد در اسرع وقت رسیدگی به پرونده دانشجویان خاطی از هر طیفی آغاز و هیچ‌گونه اغماضی در این خصوص صورت نخواهد گرفت»؛ اطلاعیه‌ای که خبر از شروع رسمی برخوردهای انضباطی و سخت با دانشجویان می‌دهد.

جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران در کمیته انضباطی

دانشگاه تهران یکی از آن دانشگاه‌هایی بود که در این هفته شاهد تجمعات مختلفی بود؛ تجمعاتی که گاهی به درگیری‌های خشونت‌آمیزی نیز منجر شد. اما این تجمعات تبعاتی هم داشت. در این دانشگاه، تعداد زیادی از دانشجویان از صبح سه‌شنبه پنجم اسفندماه به کمیته انضباطی احضار شده‌اند، «علی» از دانشجویان این دانشگاه می‌گوید: «درحال‌حاضر آمار دقیقی وجود ندارد اما از صبح سه‌شنبه با فاصله زمانی ۱۵ دقیقه به ۱۵ دقیقه، در حال برگزاری جلسات تفهیم اتهام در کمیته انضباطی برای دانشجویان هستند. با توجه به این زمان‌بندی و اطلاع‌رسانی‌های انجام‌شده در محافل دانشجویی، حداقل ۴۰ تا ۵۰ دانشجو فقط در روز سه‌شنبه به کمیته انضباطی دعوت شده‌اند. نکته جالب این است که تا به‌ حال حداقل سه دانشجو گفته‌اند که در هفته اخیر تهران نبوده‌اند اما آنها را برای فعالیت در دانشگاه به کمیته انضباطی احضار کرده‌اند».

بسیاری از دانشجویان نیز از حضور در دانشگاه منع شده‌اند. «علی» توضیح می‌دهد: «از روز دوشنبه چهارم اسفند تعدادی دانشجو ممنوع‌الورود شده‌اند. روند ممنوع‌الورود شدن از سه‌شنبه شدت گرفته و حالا در تمام درهای دانشگاه مأموران حراست در حال چک‌کردن نام و اطلاعات دانشجویان از کارت دانشجویی آنها هستند».

پرونده‌های تلنبار شده در دانشگاه علم و صنعت

در دانشگاه علم و صنعت آمار دقیقی از تعداد پرونده‌های انضباطی تشکیل‌شده وجود ندارد، اما تخمین دانشجویان این دانشگاه، عددی بین ۸۰ تا صد مورد احضار به کمیته انضباطی است. «یوسف» یکی از این دانشجویان، درباره این موج احضار‌ها می‌گوید: «دانشگاه علم و صنعت یک هفته زودتر از دیگر دانشگاه‌ها بازگشایی شد، در هفته آخر بهمن‌ماه کلاس‌ها به صورت مجازی برگزار شد و در هفته اول اسفند به شکل حضوری دانشگاه شروع به کار کرد. از همان هفته شروع مجازی کلاس‌ها، پیامک دعوت به کمیته انضباطی ارسال شد، عمده اتهامات و دلایلی که به دانشجویان احضارشده اعلام می‌شد، مربوط به اتفاقات دانشگاه در دی‌ماه و به‌ویژه شب‌های تجمع در خوابگاه‌ها بود».

او می‌گوید در این زمان دانشجویان احضارشده که بیشترشان خوابگاهی بودند، به علت تعطیلی خوابگاه امکان حضور نداشتند. اما از یکشنبه سوم اسفندماه، موج جدیدی از تشکیل پرونده انضباطی در دانشگاه علم و صنعت شروع شده است؛ موجی که این‌ بار مشخصا به دلیل فعالیت دانشجویان در خود دانشگاه از دوم اسفندماه است.

«یوسف» ادامه می‌دهد: «از روز دوشنبه تماس‌ها و ارسال پیامک‌ها دوباره شروع شد. این‌ بار یک اتفاق عجیبی که افتاده، این بود که با دانشجویان تماس گرفتند و با وجود اینکه اتهامات باید در جلسه حضوری تفهیم اتهام گفته شود، به شکل تلفنی شروع به ذکر‌ کردن اتهامات انضباطی پشت تلفن کردند».

در این دانشگاه، جز تشکیل پرونده‌های متعدد انضباطی، از روز یکشنبه سوم اسفندماه، پیامک‌هایی مبنی بر ممنوع‌الورودی دانشجویان نیز ارسال شده است: «د‌رحال‌حاضر آمار دقیقی از ممنوع‌الورودها نداریم، اما تعدادی از دانشجویان پیامک دریافت کرده‌اند».

«یوسف» می‌گوید دوشنبه‌شب ۴ اسفند، نیروهای حراست دانشگاه به خوابگاه‌های دانشگاه علم و صنعت نیز ورود کرده‌اند و بدون طی‌شدن فرایند قانونی به عده‌ای دستور تخلیه خوابگاه را داده‌اند: «دوشنبه‌شب آمده‌اند و به تعدادی از دانشجویان خوابگاهی گفته‌اند باید جمع کنید و از خوابگاه بروید. صبح سه‌شنبه نیز مسئولان حراست با در دست داشتن فهرستی بلند‌بالا، در حال بررسی کارت‌های دانشجویی و جلوگیری از ورود عده زیادی از دانشجویان به دانشگاه هستند».

۱۰ دانشجوی دانشگاه امیرکبیر احضار شدند

دانشگاه امیرکبیر نیز در هفته گذشته شاهد تجمعات دانشجویی متعددی بوده است. در این دانشگاه از دوشنبه چهار اسفندماه کمیته انضباطی شروع به کار کرده و تعدادی از دانشجویان به کمیته احضار شده‌اند. یکی از دانشجویان احضار‌شده می‌گوید: «در جلسه تفهیم اتهام فقط به گزارش‌هایی که خودشان داشتند، استناد کردند. در این دو روز نیز فقط به پرونده‌های مربوط به اتفاقات روز شنبه رسیدگی شده و دانشجویانی که پرونده‌هایی مربوط به روزهای دیگر دارند، به کمیته احضار نشدند». از صبح روز سه‌شنبه پنجم اسفندماه نیز فهرستی از ممنوع‌الورودی‌ها از سوی حراست تعیین شده است.

دانشجویان  دانشگاه  شهید بهشتی در  کمیته انضباطی

«شنبه دوم اسفند، در دانشکده روان‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی تجمعی برگزار شد. این تجمع کاملا مسالمت‌آمیز بود و دانشجویان با در دست داشتن عکس دانشجویان کشته‌شده در دی‌ماه و هم‌خوانی چند ترانه در حال سوگواری بودند. در همان هنگام نمایندگانی از دفتر حراست و دفتر ریاست دانشگاه آمدند و به دانشجویان گفتند ما دیگر دانشجوی بازداشت‌شده نداریم، پس شما نباید تجمعی برگزار کنید. این در حالی‌ است که تا آن روز چند دانشجو همچنان بازداشت بودند». همین ماجرا، شروع تجمعات در دانشگاه شهید بهشتی بود.

«علیرضا» که از دانشجویان این دانشگاه است می‌گوید در روز یکشنبه نیز دانشجویان قراری برای تجمعی مسالمت‌آمیز در ساعت ۱۲ گذاشتند، اما در آن روز نیروهای بسیج دانشجویی از ساعت هشت صبح در محل تجمع جمع شدند: «روز یکشنبه تعداد زیادی از دانشجویان بسیجی با همراهی برخی مسئولان دانشگاه در محل تجمع قرار گرفتند. وقتی دانشجویان جمع شدند و شروع به حرکت به سمت محل اصلی تجمع کردند، این افراد نیز آنها را دنبال کردند که در مسیر درگیری‌هایی ایجاد شد. در نهایت ساعت ۱۴:۳۰ دانشجویان متفرق شدند».

«علیرضا» از شروع تشکیل پرونده‌های انضباطی و ممنوع‌الورود کردن دانشجویان می‌گوید :«الان حداقل برای ۱۵ دانشجو پرونده انضباطی تشکیل شده است. از این موارد دست‌کم دو مورد هستند که طی این هفته تهران نبودند اما برای آنها پرونده انضباطی تشکیل شده است». دانشگاه شریف نیز در هفته‌های اخیر صحنه اعتراضات مختلفی بوده است. طبق آمار موجود حداقل ۱۳ دانشجو ممنوع‌الورود شده‌اند و تعدادی دانشجو نیز به کمیته انضباطی احضار شده‌اند.

«حسین» دانشجوی دانشگاه شریف است، او درباره این احضارها می‌گوید: «از روز دوشنبه چهارم اسفندماه دعوت به کمیته‌های انضباطی شروع شده و تا الان تعداد زیادی دانشجو تفهیم اتهام شده‌اند. در جلسات برگزار‌شده اتهامات سنگینی بدون ارائه اسناد متقن به دانشجویان نسبت داده‌اند».

روند تشکیل کمیته‌های  انضباطی چگونه است؟

به نظر می‌رسد در روند کمیته‌های انضباطی اخیر اشکالات پیاپی در شیوه‌نامه انضباطی مصوب شهریور ۱۴۰۳ وجود دارد. در ابتدا با استناد به گفته‌های کسانی که احضار شده‌اند، در جریان روند تفهیم اتهام، اصل ۱۲ اصول حاکم بر رسیدگی، «اصل ارائه مبانی تصمیم» نقض شده است، در این اصل آمده: «شوراها باید پس از بررسی و صحت‌سنجی گزارشات یا شکایات، دلایل تصمیم خود را بر‌اساس مستندات، شواهد و قرائن متقن در حکم صادره ذکر کنند. ... صرف گزارش اعلامی از سوی هر‌یک از منابع حقیقی و حقوقی که مستند به ادله یقینی نباشد، نمی‌تواند مبنای احراز تخلف قرار بگیرد».

اما در‌حال‌حاضر به گفته دانشجویان این شیوه‌نامه اجرائی نمی‌شود. در تبصره یک ماده ۶۷ شیوه‌نامه انضباطی ذکر شده است: «دعوت از دانشجو جهت حضور در دبیرخانه شورای انضباطی در تمام مراحل رسیدگی از طریق اطلاع‌رسانی تلفنی و با رعایت حداقل بازه زمانی پنج روز است».

درحال‌حاضر دانشگاه‌ها تنها چهار روز است که باز شده‌اند و تعدادی از دانشجویان بدون رعایت بازه زمانی قانونی، در کمتر از ۲۴ ساعت پس از تماس، موظف به حضور در کمیته انضباطی شده‌اند. درباره ممنوع‌الورودی‌ها نیز اقدامی خلاف ماده ۱۱۷ شیوه‌نامه اتفاق افتاده. در این ماده عنوان شده: «چنانچه در اجرای تبصره ۲ ماده ۶ آیین‌نامه انضباطی رئیس دانشگاه دستور جلوگیری از ورود دانشجو را صادر کند، اجرای این دستور مستلزم ابلاغ مکتوب آن به دانشجو با قید زمان شروع و پایان ممنوعیت است»، اما درحال‌حاضر با توجه به پیامک‌های داده‌شده و برخورد مسئولان حراست، نه ابلاغ مکتوبی داده شده و نه زمان پایان این ممنوعیت به شکل مشخص ذکر شده است.



نظر شما درباره این مقاله:








کمک صرافی ارز دیجیتال «بایننس»
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 7:31

کمک صرافی ارز دیجیتال «بایننس»




نظر شما درباره این مقاله:








نگرانی ایرانی‌ها از افزایش حضور نظامی آمریکا
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 23:00

نگرانی ایرانی‌ها از افزایش حضور نظامی آمریکا


جان گامبریل / خبرگزاری آسوشیتدپرس / ۲۴ فوریه ۲۰۲۶

در حالی که ایالات متحده در حال گردآوری بزرگ‌ترین نیروی نظامی خود در خاورمیانه طی دهه‌های اخیر است، ایرانی‌ها با نگرانی و احتیاط در انتظار دور بعدی گفت‌وگوها با آمریکا در ژنو در همین هفته هستند؛ مذاکراتی که بسیاری آن را آخرین فرصت حکومت دینی حاکم بر کشور برای دستیابی به توافق با دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، می‌دانند.

برخی می‌گویند شرایط کاملاً ناامیدکننده به نظر می‌رسد. ایرانیانی که دهه‌ها فشار تحریم‌ها را تحمل کرده‌اند ــ فشارهایی که با تصمیم ترامپ در سال ۲۰۱۸ برای خروج از توافق هسته‌ای تهران با قدرت‌های جهانی تشدید شد ــ به‌تازگی شاهد خونین‌ترین سرکوب اعتراض‌ها در تاریخ معاصر کشور نیز بوده‌اند. در ماه ژانویه، نیروهای امنیتی هزاران نفر را کشتند و ده‌ها هزار نفر دیگر را بازداشت کردند.

با این حال، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، روز سه‌شنبه در شبکه اجتماعی ایکس نوشت که ایران «با عزمی راسخ برای دستیابی به یک توافق منصفانه و متوازن ــ در کوتاه‌ترین زمان ممکن ــ» وارد گفت‌وگوهای روز پنجشنبه می‌شود.

در حالی که ایرانیان منتظر نتیجه مذاکرات ژنو هستند، بسیاری از بیم بروز جنگی سخن می‌گویند که ممکن است از جنگ خونین ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ نیز فراتر برود.

آن جنگ واکنشی میهن‌پرستانه در میان داوطلبان ایرانی برانگیخت. اما اکنون چشم‌انداز جنگ با ایالات متحده، جامعه‌ای را که هم شامل حامیان سرسخت و تندرو حکومت دینی و هم کسانی است که احساس می‌کنند ایران از درون در حال ازهم‌گسیختگی است، دچار شکاف و دو دستگی کرده است.

سپیده بافرانی، زن ۲۹ ساله‌ای که در یک فروشگاه لباس زنانه کار می‌کند، گفت: «هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، مغزم پر از هرج‌ومرج است؛ یک جنگ احتمالی... و یک وضعیت بد اقتصادی که مدام ادامه دارد.»

رسول رزاقی، ساکن ۵۴ ساله پایتخت، تهران، نیز نگرانی‌های مشابهی را در آستانه مذاکرات مطرح کرد.

او گفت: «پیش‌بینی من این است که اگر هر دو طرف واقعاً منظورشان همان چیزی باشد که می‌گویند، جنگ شروع خواهد شد.»

«ناوگان» ترامپ نزدیک‌تر می‌شود

ترامپ هفته‌هاست از یک «ناوگان» سخن می‌گوید که اکنون تا حد زیادی در سواحل ایران مستقر شده است؛ از جمله ناو هواپیمابر «یواس‌اس آبراهام لینکلن». او همچنین ناو هواپیمابر «یواس‌اس جرالد آر. فورد»، بزرگ‌ترین ناو هواپیمابر جهان، را از کارائیب به سمت خاورمیانه اعزام کرده است.

بر اساس تحلیلی از مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی مستقر در واشنگتن، در مجموع دست‌کم ۱۶ فروند کشتی نیروی دریایی آمریکا در منطقه گرد آمده‌اند.

این آرایش نیرو قابل مقایسه با «عملیات روباه صحرا» در سال ۱۹۹۸ است؛ زمانی که نیروهای آمریکایی و بریتانیایی به دلیل خودداری صدام حسین از اجرای قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل درباره بازرسی‌های تسلیحاتی، به مدت چهار روز عراق را بمباران کردند. علاوه بر ناوهای هواپیمابر و هواپیماهای مستقر روی زمین در اردن، جنگنده‌های رادارگریز اف-۳۵ و دیگر هواپیماهای جنگی نیز در منطقه حضور دارند که قادر به انجام حمله‌ای گسترده علیه ایران هستند.

در همین حال، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) دستورالعمل‌هایی را به زبان فارسی، به‌صورت آنلاین منتشر کرده است که توضیح می‌دهد ایرانیان چگونه می‌توانند به‌طور امن با این سازمان جاسوسی تماس بگیرند.

ایرانی‌ها با نگرانی فزاینده‌ای این تجمیع نیرو را دنبال می‌کنند؛ برخی با دور زدن پنهانی محدودیت‌های اینترنتی و برخی دیگر از طریق تماشای شبکه‌های خبری ماهواره‌ای. تلویزیون دولتی ایران همچنان تصاویر رزمایش‌های نظامی کشور و تهدید رهبران جمهوری اسلامی به تلافی گسترده در برابر هرگونه حمله آمریکا را پخش می‌کند.

تلویزیون دولتی ایران روز سه‌شنبه گزارش داد که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رزمایشی برگزار کرده است که در آن، موشک‌هایی شلیک شد، پهپادهایی به پرواز درآمد و به سمت اهدافی در امتداد سواحل کشور آتش گشوده شد؛ بدون آن‌که جزئیاتی درباره زمان یا محل دقیق این رزمایش ارائه شود.

یک رهگذر در تهران روز سه‌شنبه، در گفت‌وگو با آسوشیتدپرس ــ در حالی که به دلیل ترس از پیامدها نخواست نامش فاش شود ــ گفت: «این یک وضعیت برابر نیست. یک طرف با قدرت زیادی وارد مذاکرات شده و تجهیزات فراوانی در اختیار دارد. در مقابل، ایران در موقعیت ضعیفی قرار گرفته است. آنها تسلیم کامل می‌خواهند، اما من فکر می‌کنم این عملی نیست.»

استیو ویتکاف، دوست میلیاردر ترامپ که به‌عنوان فرستاده ویژه او در خاورمیانه خدمت می‌کند، گفته است رئیس‌جمهور متوجه نمی‌شود چرا ایران با توجه به نیروهایی که در منطقه و حتی فراتر از آن در اروپا علیه‌اش صف‌آرایی کرده‌اند، «تسلیم نشده است». اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، روز دوشنبه اظهارات ویتکاف را رد کرد و گفت: «واژه “تسلیم” در فرهنگ لغت ایرانیان وجود ندارد.» 

عراقچی در پست‌های روز سه‌شنبه خود در ایکس بار دیگر تأکید کرد که ایران هرگز قصد توسعه سلاح هسته‌ای را ندارد، اما در عین حال تصریح کرد از «حق بهره‌مندی از منافع فناوری هسته‌ای صلح‌آمیز برای مردم خود» نیز چشم‌پوشی نخواهد کرد.

او درباره مذاکرات ژنو گفت این گفت‌وگوها «فرصتی تاریخی برای دستیابی به توافقی بی‌سابقه است که به نگرانی‌های متقابل می‌پردازد و منافع مشترک را محقق می‌کند. توافق در دسترس است، اما تنها در صورتی که دیپلماسی در اولویت قرار گیرد.»

او افزود، ایران «برای حفاظت شجاعانه از حاکمیت خود از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد.»

با این حال، هنوز روشن نیست ایران دقیقاً چه امتیازاتی می‌تواند به ترامپ بدهد. تهران بر ادامه غنی‌سازی اورانیوم تأکید کرده است؛ موضوعی که ترامپ بارها گفته است باید متوقف شود. ایران همچنین از ورود به گفت‌وگو درباره زرادخانه موشک‌های بالستیک خود یا حمایت از نیروهای نیابتی منطقه‌ای ــ که از دیگر خواسته‌های ترامپ است ــ خودداری کرده است.

«همه نگرانند»

گفت‌وگو با مردم در ایران همچنان دشوار است؛ خطوط اینترنت و تلفن پس از اعتراضات سراسری ماه گذشته هنوز با اختلال روبه‌رو است. در خیابان‌های تهران، بسیاری از مردم نسبت به صحبت با روزنامه‌نگاران بدگمان هستند و تصور می‌کنند خبرنگاران برای دولت کار می‌کنند. حکومت دینی ایران همه ایستگاه‌های رادیویی و تلویزیونی کشور را در کنترل خود دارد.

افرادی که حاضر شدند با آسوشیتدپرس صحبت کنند، بارها از جنگ دهه ۱۹۸۰ با عراق یاد کردند؛ رویدادی فاجعه‌بار در ذهن کسانی که به اندازه کافی مسن هستند و آن را به یاد می‌آورند.

حسن میرزایی، راننده تاکسی ۶۸ ساله، گفت: «من شرایط بد زیادی را به یاد دارم، اما حتی در طول جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ هم اوضاع این‌طور نبود. من در شوک هستم و هیچ امیدی ندارم ــ به‌ویژه وقتی صحبت از جنگ می‌شود.»

او افزود: «دو نوه یتیم دارم و باید کار کنم تا شکمشان را سیر کنم.»

همان مرد ساکن تهران که از ماهیت نابرابر مذاکرات سخن می‌گفت، ادامه داد: «ما یک بار هشت سال با عراق جنگیدیم، اما عراق کشوری در همان سطح ما بود. رفتن به جنگ با آمریکا، اسرائیل و ناتو عواقب بسیار وحشتناک و غیرقابل پیش‌بینی‌ای خواهد داشت.»

او افزود: «چه کار می‌توانیم بکنیم؟ نمی‌توانیم کشورمان را ترک کنیم.» 

آمی میانجی، مرد ۳۳ ساله‌ای که یک تعمیرگاه خودرو را اداره می‌کند، ایرانیان را مردمی شجاع توصیف کرد که از جنگ نمی‌ترسند.

میانجی گفت: «من به تهدیدهای ترامپ و دیگران اهمیتی نمی‌دهم؛ در نهایت ایرانیان هر جنگ‌طلبی را عقب خواهند راند.»

دانشجویی که به دلیل ترس از پیگرد نخواست نامش فاش شود، گفت: «ایران قطعاً از مواضع خود عقب‌نشینی نخواهد کرد، چون اگر چنین کند، عملاً از ایدئولوژی ۴۰ ساله خود دست شسته است.»

او افزود: «هیچ امیدی ندارم. رهبران دو کشور مرتباً حرف می‌زنند، اما هیچ‌کدام حاضر به دادن امتیاز برای رسیدن به توافق نیستند. بنابراین احتمال جنگ زیاد است.»



نظر شما درباره این مقاله:








پیام «سیا» به فارسی درباره نحوه تماس ایمن با این سازمان
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 21:12

پیام «سیا» به فارسی درباره نحوه تماس ایمن با این سازمان




نظر شما درباره این مقاله:








اعتراضات دانشجویان؛ ۱۷ تجمع در دانشگاه‌ها برگزار شد
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 20:44

اعتراضات دانشجویان؛ ۱۷ تجمع در دانشگاه‌ها برگزار شد




نظر شما درباره این مقاله:








بیانیه‌ی کانون نویسندگان در مورد درگذشت علی باباچاهی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 20:42

بیانیه‌ی کانون نویسندگان در مورد درگذشت علی باباچاهی




نظر شما درباره این مقاله:








روحانی: سناریوهای فیگارو و نیویورک‌تایمز خیالی بود
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 20:39

روحانی: سناریوهای فیگارو و نیویورک‌تایمز خیالی بود




نظر شما درباره این مقاله:








اعتراضات دانشجویان؛ ۱۷ تجمع در دانشگاه‌ها برگزار شد
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 20:22

اعتراضات دانشجویان؛ ۱۷ تجمع در دانشگاه‌ها برگزار شد


روز سه شنبه ۵ اسفند، شماری از دانشجویان در دانشگاه‌های بهشتی، هنر ایران، سوره، علم و صنعت، صنعتی شریف، تربیت مدرس، معماری و هنر پارس، الزهرا، امیرکبیر، خواجه نصیرالدین طوسی، دانشگاه صنعتی اصفهان و نیز در پردیس مرکزی، دانشکده علوم اجتماعی و دانشکده فنی دانشگاه تهران، دست به تجمعات اعتراضی زدند. همچنین دانشگاه‌های آزاد، شاندیز و سجاد در مشهد امروز شاهد تجمعات دانشجویان بودند.

بر اساس تصاویر منتشر شده در کانال‌های دانشجویی، دانشجویان با در دست داشتن پلاکاردهای اعتراضی، شعارهایی همچون «دانشجو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد»، «مرگ بر دیکتاتور»، «دانشجوی زندانی آزاد باید گردد»، «دانشجو داد بزن، حقت رو فریاد بزن»، «مرگ بر کل نظام» و «فقر، فساد، گرونی، میریم تا سرنگونی» سر دادند.

همچنین کانال دانشجویان متحد از تجمعات دانشجویان در دانشگاه های الزهرا، امیرکبیر، خواجه نصیرالدین طوسی، پردیس مرکزی و دانشکده های علوم اجتماعی و فنی دانشگاه تهران، دانشگاه‌های آزاد، شاندیز و سجاد در مشهد و دانشگاه صنعتی اصفهان خبر داد.

در دانشگاه‌های خواجه نصیر، علم و صنعت، شریف و بهشتی، تجمع دانشجویان با مداخله نیروهای وابسته به حکومت به ایجاد تنش و خشونت در انجامید.

در ویدیویی که از تجمع دانشجویان دانشگاه علم و صنعت تهران منتشر شده است، ضرب‌وشتم دو دانشجوی معترض توسط افراد منتسب به جریان‌های حامی حکومت دیده می‌شود.

شعارهای امروز در تظاهرات دانشجویان

«بهشتی بسشه/ ملی دیگه اسمشه»
«شاه می‌آد به کشورش/ دانشجوها پشت سرش»
«دانشجو می‌میرد/ ذلت نمی‌پذیرد»
«دانشجوی زندانی/ آزاد باید گردد»
«جاوید شاه»
«زن، زندگی، آزادی»
«این آخرین نبرده/ پهلوی برمی‌گرده»
«آزادی، آزادی، آزادی»
«مرگ بر سه فاسد/ ملا چپی مجاهد»
«مرگ بر دیکتاتور»
«خامنه‌ای قاتله/ حکومتش باطله»
«رضا شاه/ روحت شاد»
«تا آخوند کفن نشود/ این وطن وطن نشود.»
«خامنه‌ای ضحاک/ می‌کشیمت زیر خاک»
«امسال سال خونه/ سیدعلی سرنگونه»
«حیدر حیدر شعارشون/ جنایت افتخارشون»
«قسم به خون یاران/ ایستاده‌ایم تا پایان»
«بسیجی سپاهی/ داعش ما شمایی»
«خامنه‌ای قاتل/ زهی خیال باطل»

دست‌کم ۲۰ نفر از دانشجویان دانشگاه ملی تهران ممنوع‌الورود شدند

صنف مستقل دانشجویان بهشتی اعلام می‌دارد مستند به مدارک، مشاهدات و گزارشات دقیق دریافتی، دست‌کم ۲۰ دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی به اتهام شرکت در تجمع اعتراضی سوم اسفند، از تحصیل محروم و از امروز چهارم اسفند ممنوع‌الورود شدند و سامانه بهستان ایشان غیرفعال شد.

بنابه گزارشات، در سایر دانشگاه‌ها از جمله دانشگاه تهران و دانشگاه شریف نیز از امروز تعدادی از دانشجویان ممنوع‌الورود شدند.

چنین سرکوب گسترده و ظالمانه‌ای حتی در ایام اعتراضات ۱۴۰۱ دانشگاه‌ها، در دوره خفقان ابراهیم رییسی نیز سابقه نداشته است.

دانشجویان در ادامه اعتراضات دانشگاه‌ها و حمایت از دانشجویان تعلیق شده، سه‌شنبه ۵ اسفند مقابل سلف مرکزی دانشگاه تجمع خواهند کرد.

از تمام رسانه‌های آزاد درخواست داریم صدای دانشجویان محروم از تحصیل باشند.


منابع: هرانا، وحید آنلاین، کانال‌های دانشجویی



نظر شما درباره این مقاله:








مزار آرش طلوع، کشته‌شده زیر شکنجه در دی ۱۴۰۴
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 18:02

مزار آرش طلوع، کشته‌شده زیر شکنجه در دی ۱۴۰۴




نظر شما درباره این مقاله:








سه فرمانده ارشد سپاه حدود ۵۰۰ میلیون دلار
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 17:30

سه فرمانده ارشد سپاه حدود ۵۰۰ میلیون دلار




نظر شما درباره این مقاله:








پنجشنبهِ توافق یا جنگ؟ / صابر گل‌عنبری
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 16:18

پنجشنبهِ توافق یا جنگ؟ / صابر گل‌عنبری




نظر شما درباره این مقاله:








زندگی ۹۰ میلیون ایرانی؛ معلق میان جنگ و صلح
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 15:51

زندگی ۹۰ میلیون ایرانی؛ معلق میان جنگ و صلح


اریکا سولومون / نیویورک تایمز / ۲۴ فوریه ۲۰۲۶

در روزهای اخیر، سرنوشت حدود ۹۰ میلیون ایرانی میان جنگ و صلح در نوسان بوده است؛ در حالی که مقام‌های آمریکایی و ایرانی هم‌زمان تهدید به حمله و دعوت به دیپلماسی را رد و بدل کرده‌اند.

در شرایطی که مذاکره‌کنندگان دو طرف قرار است روز پنج‌شنبه در ژنو به‌طور غیرمستقیم گفت‌وگو کنند — دیداری که به‌عنوان آخرین فرصت برای دستیابی به توافقی جهت جلوگیری از جنگ تلقی می‌شود — برخی از ایرانیان در حال آماده‌کردن کیف‌های اضطراری، خرید ژنراتورهای پشتیبان و برنامه‌ریزی برای خروج به مناطق روستایی یا حتی ترک کامل کشور هستند.

گروهی دیگر تصمیم گرفته‌اند تنها نظاره‌گر باشند و منتظر بمانند؛ با این باور که نه درکی روشن از آنچه در راه است دارند و نه ابزار چندانی برای آمادگی بیشتر.

و برخی نیز، مانند پیمان، بازرگان ۴۵ ساله تهرانی، آن‌چنان از اضطراب فلج شده‌اند که توان اقدام ندارند.

پیمان که مانند دیگر ایرانیانی که با نیویورک تایمز گفت‌وگو کرده‌اند به دلیل ترس از برخورد احتمالی مقامات خواستار ذکر تنها نام کوچک خود شده است، گفت: «همه‌چیز خیلی غیرواقعی به نظر می‌رسد، انگار در برزخ هستیم. حتی فعالانه برای بقا در شرایط اضطراری هم آماده نمی‌شوم. فقط می‌خواهم تمام شود.»

او افزود حتی فرار هم می‌تواند دشوار باشد، زیرا احتمالاً جاده‌های خروجی تهران با ترافیک سنگین قفل خواهند شد.

بسیاری از ایرانیان همین تجربه را ژوئن گذشته در جریان جنگ ۱۲ روزه کشور با اسرائیل از سر گذراندند؛ زمانی که میلیون‌ها نفر از پایتخت به سوی سواحل دریای خزر و مناطق کوهستانی اطراف شهر گریختند. سفری که در شرایط عادی چهار ساعت طول می‌کشید، برای بسیاری نزدیک به یک روز زمان برد.

با وجود این، دولت ایران تاکنون نشانه چندانی از برنامه‌ریزی اضطراری گسترده نشان نداده است. هفته گذشته، علیرضا زاکانی، شهردار تهران، به رسانه‌های داخلی گفت ایستگاه‌های مترو و پارکینگ‌های زیرزمینی می‌توانند به پناهگاه تبدیل شوند. او افزود شهرداری «حداقل» اقدام‌های لازم برای آماده‌سازی آن‌ها را انجام داده است.

با این حال، کارشناسان برنامه‌ریزی شهری هشدار داده‌اند که ایستگاه‌های مترو و پارکینگ‌ها به سیستم‌های گرمایش، تهویه و امکانات بهداشتی نیاز دارند و هیچ اطلاعات عمومی در دست نیست که نشان دهد این تدابیر اتخاذ شده‌اند.

آقای زاکانی که سال گذشته نیز به دلیل کمبود برنامه‌ریزی اضطراری مورد انتقاد قرار گرفته بود، نگرانی‌ها درباره آمادگی را زودهنگام دانست. او در مصاحبه‌ای تلویزیونی با رسانه‌های ایرانی شانه بالا انداخت و با لبخند گفت که مقام‌ها نمی‌خواهند موجب وحشت عمومی شوند.

او گفت: «ما باور نداریم جنگی آن‌قدر شدید رخ دهد که بخواهیم وضعیت اضطراری به مردم تحمیل کنیم.» وی واشنگتن را متهم کرد که در تلاش است در میان مردمی که در وضعیت دائمی «نه جنگ، نه صلح» زندگی می‌کنند، هراس ایجاد کند.

او پرسید: «چرا باید اجازه دهیم آن‌ها شهر ما را تعطیل کنند و ما را مضطرب سازند؟»

در ظاهر، تغییر چندانی در تهران دیده نمی‌شود. به گفته ساکنان، فروشگاه‌های مواد غذایی مملو از کالا هستند و نشانه‌ای از کمبود غذا، بنزین یا آب مشاهده نمی‌شود. مدارس و کسب‌وکارها باز هستند و مردم به کار و زندگی روزمره خود ادامه می‌دهند.

اما در فضای آنلاین، ایرانیان نکاتی درباره آمادگی برای بدترین سناریوها به اشتراک می‌گذارند.

برخی پست‌ها مردم را تشویق می‌کنند شماره‌های اضطراری عزیزان خود را یادداشت کرده و محل‌هایی برای ملاقات تعیین کنند؛ در صورتی که مقامات اینترنت و ارتباطات را قطع کنند — همان‌گونه که در جریان جنگ ژوئن و نیز پس از اعتراض‌های ضدحکومتی ماه گذشته چنین کردند.

ایلیا هاشمی، فعال سرشناس ایرانی مقیم فرانسه، فهرستی منتشر کرد که به‌طور گسترده دست‌به‌دست شد و در آن پیشنهاد شده بود برای دو هفته ذخیره تهیه شود: روزانه سه لیتر (نزدیک به یک گالن) آب برای هر نفر، کنسرو و مواد خشک، شمع، چراغ‌قوه، کمک‌های اولیه، لباس گرم و پاوربانک.

اما یک روز بعد، هاشمی نوشت که با انبوهی از پیام‌های خشمگینانه از داخل ایران روبه‌رو شده است؛ افرادی که می‌گفتند حتی برای تأمین نیازهای یک روز خود پول کافی ندارند، چه برسد به دو هفته.

ایران نه‌تنها با خطر قریب‌الوقوع جنگ و تنش‌های داخلی پس از سرکوب مرگبار اعتراض‌های سراسری ماه گذشته روبه‌روست، بلکه درگیر بحرانی عمیق اقتصادی نیز هست.

این اعتراض‌ها در دسامبر گذشته و پس از سقوط شدید ارزش پول ملی، ریال، آغاز شد. از آن زمان تاکنون، ریال دو بار دیگر نیز به پایین‌ترین سطح تاریخی خود سقوط کرده و بنا بر گزارش یک روزنامه معتبر اقتصادی ایران، نرخ تورم نسبت به سال گذشته ۶۰ درصد افزایش یافته است.

اقلام اساسی مانند گوشت، مرغ و تخم‌مرغ اکنون برای بسیاری از خانواده‌ها دست‌نیافتنی شده است و برخی ساکنان می‌گویند نزدیکانشان ناچارند میان پرداخت اجاره یا خرید غذا یکی را انتخاب کنند.

سَهَند، یکی از ساکنان تهران، گفت: «حتی امکان برنامه‌ریزی و آمادگی وجود ندارد. خانواده‌ها پولی برای ذخیره غذا و دارو ندارند. تنها چیزی که به آن فکر می‌کنند این است که کجا بروند و پنهان شوند.»

او افزود: «بیشتر مردم فقط تسلیم شده‌اند. فکر می‌کنند هیچ کاری از دستشان برنمی‌آید.»

برخی ایرانیان نه‌تنها نگران تأمین نیازهای اولیه، بلکه نگران چگونگی برقراری ارتباط در صورت قطع احتمالی اینترنت نیز هستند.

مریم، هنرمندی در تهران، علاوه بر کوله‌پشتی اضطراری حاوی آب، دارو و میوه خشک، خدمات پیشرفته شبکه خصوصی مجازی (وی‌پی‌ان) نیز خریداری کرده است؛ به امید آنکه بتواند در صورت قطع اینترنت از آن استفاده کند.

او مانند بسیاری از ایرانیان مورد گفت‌وگو، هر روز اخبار مذاکرات دیپلماتیک و تهدید قریب‌الوقوع جنگ را دنبال می‌کند و مدام با دوستان و خانواده درباره پیامدهای احتمالی آن برای ایران بحث می‌کند.

مریم گفت: «این روزها هرکسی با او صحبت می‌کنم بسیار سردرگم است.» بسیاری از ایرانیان می‌گویند نمی‌توانند موضع متزلزل رئیس‌جمهور ترامپ درباره دامنه یا زمان‌بندی حمله — یا حتی احتمال وقوع آن — را درک کنند.

در حالی که احتمال حملات افزایش یافته است، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی روز سه‌شنبه بنا بر گزارش رسانه‌های دولتی، رزمایش‌هایی نظامی در سواحل جنوبی کشور برگزار کرد.

سحر، ۳۸ ساله، که در یک استارت‌آپ در تهران کار می‌کند، گفت از این‌که کشورش میان دو نیرویی گرفتار شده که توجه اندکی به سرنوشت مردم عادی دارند، وحشت‌زده است.

او گفت: «مثل این است که دو مرد بر سر یک خانه دعوا می‌کنند و در نهایت آن را آتش می‌زنند، در حالی که ما هنوز داخل آن هستیم.»



نظر شما درباره این مقاله:








باغچه لی: شهرداران معلق شده کرد
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 15:39

باغچه لی: شهرداران معلق شده کرد




نظر شما درباره این مقاله:








سه گزینه اصلی ترامپ درباره ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 15:14

سه گزینه اصلی ترامپ درباره ایران


کوین لیپتاک، کایلی اتوود، زکری کوهن، جنیفر هنسلر / سی‌ان‌ان / ۲۴ فوریه ۲۰۲۶

پس از صدور دستور بزرگ‌ترین تقویت نظامی ایالات متحده در خاورمیانه از زمان آغاز جنگ عراق، رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، اکنون باید درباره ایران تصمیم‌گیری کند.

گزینه‌های پیشِ روی او اکنون تا حد زیادی مشخص به نظر می‌رسند؛ گزینه‌هایی که خود رئیس‌جمهور طی هفته‌های اخیر در نشست‌های غیررسمی پرسش و پاسخ به‌طور کلی به آن‌ها اشاره کرده و افراد آگاه از موضوع نیز جزئیات بیشتری درباره‌شان ارائه داده‌اند. این گزینه‌ها دامنه‌ای گسترده دارند و برخی از آن‌ها با ریسک‌های قابل‌توجهی همراه هستند. در عین حال، ترامپ از سوی متحدان، مشاوران و همتایان خارجی خود توصیه‌هایی گاه متناقض دریافت می‌کند.

■ ترامپ می‌تواند فعلاً از صدور هرگونه دستور اقدام نظامی خودداری کند و امیدوار باشد حضور دو ناو هواپیمابر، ده‌ها کشتی جنگی و صدها جنگنده در سواحل ایران، رهبران این کشور را به پذیرش یک توافق ترغیب کند.
■ او می‌تواند دستور حمله‌ای محدود به اهداف نظامی را صادر کند تا بر خواسته خود مبنی بر کنار گذاشتن هرگونه توانایی ایران برای ساخت سلاح هسته‌ای تأکید کند.
■ همچنین می‌تواند حمله‌ای را تصویب کند که با هدف سرنگونی رهبران ایران طراحی شده است، حتی اگر مشخص نباشد چه چیزی جایگزین آن‌ها خواهد شد — رویکردی حداکثری‌تر.

ترامپ روز دوشنبه در شبکه اجتماعی تروت‌سوشال (Truth Social) اعلام کرد: «هر آنچه درباره یک جنگ احتمالی با ایران نوشته شده، نادرست و عامدانه چنین نوشته شده است. این من هستم که تصمیم می‌گیرم. ترجیح می‌دهم توافقی حاصل شود، اما اگر به توافق نرسیم، آن روز برای آن کشور و متأسفانه برای مردمش، روز بسیار بدی خواهد بود.»

آنچه کمتر روشن است، این است که دقیقاً ترامپ به دنبال تحقق چه هدفی است. همچنین این‌که چرا او اکنون در حال بررسی اقدام است یا بر چه اختیارات قانونی‌ای ممکن است برای آغاز دومین حمله به ایران در بازه‌ای هشت‌ماهه تکیه کند، تا حدی در هاله‌ای از ابهام قرار دارد.

او تلاش چندانی برای اقناع افکار عمومی، چه در موافقت و چه در مخالفت با جنگ احتمالی، انجام نداده است. در پشت صحنه، ترامپ با دیدگاه‌های متفاوتی روبه‌روست: برخی معتقدند باید حملات جدیدی را دستور دهد و برخی دیگر با توجه به خطر جدی گرفتار شدن در یک درگیری طولانی‌مدت، خواهان ادامه تلاش‌های دیپلماتیک هستند.

در ادامه، مسیرهایی که ترامپ در حال بررسی آن‌هاست و نحوه نگاه دولت به هر یک از آن‌ها آمده است.

گزینه اول: اجازه دادن به پیشبرد دیپلماسی

مقام‌های ارشد کاخ سفید همچنان تأکید می‌کنند که ترجیح ترامپ دستیابی به توافقی با ایران است که از هرگونه تقابل نظامی جلوگیری کند.

نماینده او، استیو ویتکاف، و دامادش، جرد کوشنر، طی هفته‌های گذشته مذاکرات غیرمستقیمی با مقام‌های ایرانی انجام داده‌اند و قرار است روز پنج‌شنبه برای دور دیگری از گفت‌وگوها به ژنو سوئیس بازگردند. هر دو نفر رئیس‌جمهور را تشویق کرده‌اند تا فرصت بیشتری بدهد و مشخص شود آیا امکان دستیابی به توافق وجود دارد یا نه. با این حال، ویتکاف روز شنبه گفت ترامپ «متعجب» است که چرا ایران در مذاکرات «تسلیم» نشده است.

هر یک از طرفین خطوط قرمزی تعیین کرده‌اند — و برخی از آن‌ها مستقیماً با یکدیگر در تضادند. ترامپ می‌گوید نباید به ایران اجازه داده شود هیچ سطحی از غنی‌سازی اورانیوم داشته باشد. ایران می‌گوید این حق آن کشور است و تأکید می‌کند برنامه هسته‌ای‌اش صرفاً اهداف صلح‌آمیز دارد.

به گفته یک منبع آگاه، ایران همچنان در حال کار بر روی پیشنهادی است که شاید بتواند این فاصله را پر کند و انتظار می‌رود پیش از گفت‌وگوهای حساس روز پنج‌شنبه، آن را با میانجی‌گران عمانی در میان بگذارد.

یک منبع منطقه‌ای آگاه از مذاکرات گفت: «این پنج‌شنبه همه‌چیز را تعیین خواهد کرد؛ جنگ یا توافق.»

ترامپ سال گذشته پیش از دور دیگری از مذاکرات برنامه‌ریزی‌شده میان آمریکا و ایران، حملات غافلگیرانه‌ای را علیه برنامه هسته‌ای ایران آغاز کرد؛ اما این بار، منابع منطقه‌ای با استناد به گفت‌وگوها با مقام‌های آمریکایی انتظار دارند تیم رئیس‌جمهور پیش از هرگونه اقدام نظامی، پای میز مذاکره در ژنو بنشیند.

با این حال، منابع می‌گویند چند روز مانده به مذاکرات، به نظر نمی‌رسد پیشنهاد ایران شامل تعهد به «صفرسازی» غنی‌سازی اورانیوم باشد. این مطالبه مدت‌هاست برای علی خامنه‌ای، رهبر  ۸۶ ساله جمهوری اسلامی که هر توافقی را تأیید یا رد خواهد کرد، غیرقابل پذیرش بوده است.

وزیر امور خارجه ایران، عباس عراقچی، نیز روز یکشنبه تصریح کرد که «غنی‌سازی صفر» اساساً مطرح نیست.

او در گفت‌وگو با شبکه سی‌بی‌اس گفت: «ما این فناوری را خودمان و به دست دانشمندان‌مان توسعه داده‌ایم و برای ما بسیار ارزشمند است، زیرا هزینه زیادی برای آن پرداخته‌ایم — هزینه‌ای بسیار سنگین. این موضوع اکنون به مسئله‌ای حیثیتی و مایه افتخار ایرانیان تبدیل شده و ما از آن صرف‌نظر نخواهیم کرد.»

علاوه بر این، بر اساس گفت‌وگوهای روزهای اخیر با ایران، به نظر نمی‌رسد حکومت ایران آماده ارائه پیشنهادهایی به آمریکا باشد که به‌طور اساسی با آنچه سال گذشته و پیش از حملات آمریکا میان دو طرف مطرح شده بود تفاوت داشته باشد؛ موضوعی که یک منبع به آن اشاره کرده است.

با این حال، یک منبع منطقه‌ای دوم آگاه از موضوع گفت که هر دو طرف، آمریکا و ایران، به نظر می‌رسد تلاش می‌کنند در مذاکرات «خلاقانه‌تر» عمل کنند؛ اما همچنان پرسش‌هایی درباره امکان دستیابی به توافق باقی است. یکی از ایده‌های مطرح‌شده این است که به ایران اجازه داده شود مقادیر بسیار محدودی سوخت هسته‌ای غنی‌سازی کند، با تضمین‌هایی مبنی بر این‌که این مواد صرفاً برای اهداف پزشکی استفاده خواهند شد. این ایده سال گذشته نیز در جریان مذاکرات دیپلماتیک ناموفق مطرح شده بود.

این منبع منطقه‌ای دوم گفت: «فکر می‌کنم آمریکایی‌ها منتظر پاسخ‌های درست از سوی ایرانی‌ها هستند. نمی‌دانم آیا ایرانی‌ها می‌توانند پاسخ‌هایی را که آمریکایی‌ها انتظار دارند ارائه دهند یا نه.»

گزینه دوم: حمله‌ای محدود برای وادار کردن به توافق

ترامپ ممکن است دستور حمله‌ای هدفمند به برخی سایت‌های نظامی منتخب در داخل ایران را صادر کند تا رهبران این کشور را برای پذیرش توافقی قابل قبول تحت فشار قرار دهد — و نشان دهد تهدیدهای آمریکا برای اقدام، واقعی است.

اهداف احتمالی می‌تواند شامل سایت‌های موشک‌های بالستیک، تأسیسات مرتبط با برنامه هسته‌ای ایران یا ساختمان‌های مورد استفاده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باشد.

ترامپ روز جمعه تأیید کرد که حمله محدود یکی از گزینه‌هایی است که در حال بررسی آن است. او در کاخ سفید گفت: «فکر می‌کنم می‌توانم بگویم که در حال بررسی آن هستم.»

این‌که چنین اقدامی تهران را به توافق وادار کند یا برعکس، عزم آن را برای مقاومت در برابر دیپلماسی آمریکا تقویت کند، محل اختلاف نظر است. بسیاری از مقام‌های منطقه‌ای گفته‌اند باور ندارند که ایران در صورت انجام حمله از سوی آمریکا — فارغ از مقیاس آن — به‌سرعت به میز مذاکره بازگردد.

هرگونه حمله در داخل ایران همچنین خطر اقدام تلافی‌جویانه علیه دارایی‌ها و منافع آمریکا در خاورمیانه را در پی دارد؛ موضوعی که مقام‌ها طی هفته‌های اخیر بارها در جلسات توجیهی به ترامپ درباره آن هشدار داده‌اند. ایران هشدار داده است که در صورت هدف قرار گرفتن، پایگاه‌های نظامی آمریکا می‌تواند به اهداف مشروع تبدیل شود. این کشور پس از حملات ماه ژوئن به تأسیسات هسته‌ای خود نیز دست به اقدام تلافی‌جویانه زد، هرچند هیچ نیروی آمریکایی کشته نشد.

به گفته منبعی آگاه از برنامه‌ریزی‌ها، نیروهای نظامی آمریکا در منطقه آماده اجرای طیفی از عملیات‌ها هستند، در صورتی که ترامپ دستور دهد. ارتش آمریکا تجهیزات و توانمندی‌های لازم را برای اجرای هر یک از گزینه‌های احتمالی حمله در اختیار دارد و در صورت صدور دستور نهایی از سوی ترامپ، تدارکات لجستیکی لازم را نیز انجام داده است.

این منبع افزود که این آمادگی‌ها شامل تعیین دقیق نوع تسلیحاتی است که برای هر مجموعه هدف مورد استفاده قرار خواهد گرفت و همچنین برنامه‌ریزی زمان‌بندی پروازهای احتمالی هواپیماهای نظامی بر اساس طرح‌های از پیش تهیه‌شده می‌شود.

گزینه سوم: حمله‌ای گسترده‌تر با هدف قرار دادن رژیم

اگر دیپلماسی شکست بخورد، ترامپ می‌تواند عملیاتی بسیار گسترده‌تر را با هدف سرنگونی حکومت ایران آغاز کند. به گفته یک منبع آگاه، در حال حاضر توان آتش قابل توجهی در اطراف ایران مستقر شده است که امکان اجرای حتی حداکثری‌ترین گزینه‌های در دسترس رئیس‌جمهور را فراهم می‌کند.

به گفته این منبع، چنین عملیاتی می‌تواند شامل مجموعه‌ای از حملات هم‌زمان به اهداف مختلف یا چندین موج حمله باشد. این اهداف ممکن است ترکیبی از رهبران ایرانی یا اجزای مرتبط با حاکمیت، یا نیروها و تأسیسات نظامی از جمله سامانه‌های پدافند هوایی، سایت‌های تولید موشک و تأسیسات هسته‌ای را در بر گیرد.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی  که مأموریت آن حفظ نظام جمهوری اسلامی در ایران است، تقریباً به‌طور قطع در هر عملیات نظامی هدف قرار خواهد گرفت. با این حال، هدف قرار دادن مقام‌های دولتی یا رهبران مذهبی خودخوانده، موضوعی پیچیده‌تر خواهد بود.

به گفته چندین منبع آگاه، ژنرال دن کِین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، و دیگر فرماندهان نظامی درباره ابعاد، پیچیدگی و احتمال تلفات آمریکایی ناشی از یک عملیات نظامی گسترده و طولانی‌مدت علیه ایران ابراز نگرانی کرده‌اند.

آن‌ها همچنین درباره فشار احتمالی چنین عملیاتی بر نیروها و تجهیزات مستقر در منطقه هشدار داده‌اند و این‌که یک کارزار نظامی طولانی‌مدت چگونه می‌تواند بر ذخایر تسلیحاتی آمریکا تأثیر بگذارد — به‌ویژه در ارتباط با سلاح‌هایی که برای حمایت از اسرائیل و اوکراین استفاده می‌شود.

مشخص نیست ژنرال کِین تا چه اندازه این نگرانی‌ها را مستقیماً با ترامپ در میان گذاشته است، اما رئیس‌جمهور روز دوشنبه در پیامی در تروت‌سوشال  نوشت: «کِین، مانند همه ما، ترجیح می‌دهد شاهد جنگ نباشد، اما اگر تصمیم به اقدام نظامی علیه ایران گرفته شود، نظر او این است که این کار به‌راحتی پیروز خواهد شد.»

با این حال، هرگونه حمله‌ای که با هدف تهدید جدی آینده حکومت طراحی شود، تا حد زیادی به درک این موضوع وابسته است که پس از آن چه رخ خواهد داد. به نظر نمی‌رسد دولت ترامپ تصویر روشنی از این‌که در صورت موفقیت آمریکا در تغییر رژیم، چه کسی جایگزین رهبری فعلی خواهد شد داشته باشد و میزان اشراف آن بر گروه‌های مخالف داخل کشور نیز محدود به نظر می‌رسد.

همچنین ترامپ هیچ تضمین قطعی‌ای دریافت نکرده است مبنی بر این‌که حتی یک عملیات نظامی گسترده آمریکا در داخل ایران نیز الزاماً به برکناری حکومت منجر خواهد شد. همین نبود قطعیت، در روزهای اخیر مبنای برگزاری جلسات فشرده در اتاق وضعیت کاخ سفید بوده است؛ جایی که ترامپ در حال بررسی گزینه‌های خود است.

بسیاری در تیم ترامپ امیدوارند — هرچند نه کاملاً خوش‌بین — که در نهایت دیپلماسی پیروز شود، حتی اگر چارچوب یک توافق قابل قبول هنوز روشن نباشد. در مقابل، برخی دیگر از نزدیکان او اصرار دارند که ایران به‌شدت تضعیف شده و اکنون زمان اقدام فرا رسیده است.



نظر شما درباره این مقاله:








علی باباچاهی شاعر و منتقد ادبی درگذشت
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 14:33

علی باباچاهی شاعر و منتقد ادبی درگذشت




نظر شما درباره این مقاله:








ضرورت فراخوان به کفالت سیاسی زندانیان در معرض اعدام
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 14:02

ضرورت فراخوان به کفالت سیاسی زندانیان در معرض اعدام




نظر شما درباره این مقاله:








چهارمین روز اعتراضات دانشجوان در دانشگاه‌ها
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 13:44

چهارمین روز اعتراضات دانشجوان در دانشگاه‌ها




نظر شما درباره این مقاله:








حکومت آیت‌الله‌ها باید سرنگون شود
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 13:41

حکومت آیت‌الله‌ها باید سرنگون شود




نظر شما درباره این مقاله:








رنج‌های بازماندگان
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 12:25

رنج‌های بازماندگان


شیوا فرهمند راد

دربارهٔ کتاب «گابریلای من»
نویسنده: صدیقه (سی‌سی) اسدی
ناشر: نویسنده، با همکاری نشر باران، سوئد، ۱۴۰۴ (۲۰۲۶)،

پیوسته می‌خوانیم و می‌شنویم: «مادران خاوران»، «مادران پارک لاله»، «مادران دادخواه»، «مادران [میدان مایو، روسری‌سفید] آرژانتین» و... و کم‌وبیش می‌دانیم که اینان داغدارانی هستند که دژخیمانی عزیزانشان را سربه‌نیست و ناپدید کرده‌اند و اغلب هیچ از سرنوشت عزیزشان یا هیچ نشانی از گورگاه او ندارند.

اما آیا هیچ تصوری داریم از این که چه بر این «مادران» و خواهران و برادران و پدران آن سربه‌نیست‌شدگان گذشته و می‌گذرد؟ می‌دانیم در درونشان چه می‌گذرد؟ می‌دانیم چگونه زندگانی بسیاری از خود اینان هم کم‌وبیش بر باد رفته است؟ راستی اینان چگونه روزگار می‌گذرانند؟ داغ آن عزیز یا عزیزان از دست‌رفته بر سر خود اینان چه می‌آورد؟ در تلاش برای پیگیری سرنوشت عزیزشان، دژخیمان با خود اینان چه می‌کنند، چگونه شکنجه‌شان می‌کنند و چه آسیب‌هایی به آنان می‌زنند؟

سی‌سی اسدی خواهر و بازماندهٔ یکی از سربه‌نیست‌شدگان دژخیمان جمهوری اسلامی است. فهیمه، خواهر کوچک و دلبند او را، که سی‌سی هم در کنار مادرشان سهمی در بار آوردن و بزرگ کردنش داشته، پاسداران معلوم نیست چگونه سربه‌نیست کرده‌اند. می‌گویند که در درگیری یک خانهٔ تیمی کشته شده، اما هیچ اثری باقی‌مانده از او، یا نشانی از گورگاه او به خانواده و به مادر داغدار نمی‌دهند. خانواده در بی‌اطلاعی و بلاتکلیفی می‌مانند. هرگز نمی‌توانند یادبودی برای فهیمه برگزار کنند.

این داغ، و این بلاتکلیفی به یک سو، همان نسبت داشتن با کسی که مبارزی ساکن خانهٔ تیمی بوده، چه به روز خانواده و نویسندهٔ کتاب می‌آورد؟ دژخیمان اعضای خانواده را هم که هیچ فعالیت سیاسی ندارند، حتی یک سال پس از ناپدید شدن فهیمه به حال خود نمی‌گذارند. آنان نیمه‌شبی از دیوار به خانه هجوم می‌آورند، خانه را به هم می‌ریزند، و با پیدا شدن چند اسکناس لای کتابی و به این بهانه که لابد کمک مالی برای سازمان سیاسی دختر مفقودشان جمع کرده‌اند، مادر و پدر سالمند را می‌ربایند و به زندان می‌برند. مراجعات مکرر و پرس‌وجوی بی‌پایان فرزندان از مراجع رسمی، و حتی بست نشستن در مقر سپاه پاسداران برای گرفتن اطلاعی از این که مادر و پدر سالخورده و بیمار کجا و در چه وضعی هستند، به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسد.

بندر انزلی شهر کوچکی است و مردم آن همدیگر را می‌شناسند. اما پاسداران جهل و خشونت، هرچند هم‌شهری، اما قومی بیگانه‌اند و از آزار دادن مادر و پدر سالمند در زندان ابایی ندارند. خود اسدی را هم بیرون زندان همواره زیر نظر دارند و همه جا تعقیب می‌کنند. برای آزار دادن او و کودک خردسال و شوهرش هم در بیرون زندان همواره بهانه‌هایی می‌یابند. اینان لحظه‌ای در امان نیستند. فشار و آزار آن‌چنان زیاد است که خانواده برای رهایی از آن باید میهن را ترک کند.

رنج‌های پس از خروج اجباری از میهن و راه طولانی، چه زمانی و چه مکانی، و رسیدن به مأمنی در کنار باقی خانواده را که پیشتر در سوئد پناه یافته‌اند، نویسنده با قلمی رسا توصیف کرده است.

اما سوگ خواهری که دیگر وجود ندارد و حتی جای خاکسپاری او نامعلوم است، و فشارهایی که اسدی هم در ایران و هم در طول راه تحمل کرده، به جسم و جان او آسیب زده است. او ناراحتی‌های شدید و مبهم جسمی دارد، آن‌چنان که دفعاتی بی‌مقدمه بی‌هوش بر زمین می‌افتد: «[...] کف راهرو، مقابل در ورودی افتاده‌ام. [صدای] گنگ و مبهم [مأمور آمبولانس] در گوشم می‌پیچد. با لحنی محکم و جدی که بیشتر به اخطار شباهت دارد، خطاب به همسرم می‌گوید: باید هر چه سریع‌تر به اورژانس منتقل بشه.

با وجود داشتن ماسک اکسیژن بر چهره، به‌سختی نفس می‌کشم و احساس خفگی می‌کنم. درد شدیدی در ناحیهٔ قفسهٔ سینه دارم.» (ص ۹)

پس از معاینه‌های لازم او را به خانه می‌فرستند، اما «[...] تپش قلب، تنگی نفس، به رعشه افتادن اعضای بدن، سرگیجه، حالت تهوع... همه چیز کم‌وبیش مثل قبل است. پس از سه روز پر مشقت، دوباره آمبولانس مرا به بخش اضطراری بیمارستان منتقل می‌کند.» (ص ۱۰)

سرانجام پزشک تشخیص می‌دهد که اسدی به کمک روان‌پزشک هم نیاز دارد. یافتن روان‌پزشک مناسب برای حال اسدی البته آسان نیست. اما او مناسب‌ترین راه حل را برای خود پیدا می‌کند.

از این‌جا به‌بعد نویسنده داستان زندگی خودش را از کودکی تا امروز، داستان سربه‌نیست شدن خواهرش، و داستان خانواده و رنج‌های پدر و مادر، و راه پر مشقت و طولانی مهاجرتش را، با داستان چگونگی چیره شدن بر آسیب‌هایی که آزارش می‌دهند، و از میان برداشتن آن‌ها، با مهارتی در خور تحسین در هم می‌بافد.

برای بازیافتن سلامت و رسیدن به نتیجهٔ مطلوب، عمل کردن «به دو اصل کلیدی درمان» لازم است: «نخست، پذیرش مشکل؛ و دوم ارادهٔ راسخ [...] برای بهبود و اقدام» در آن جهت. (ص ۳۳)

داستان اسدی با وجود دردآور بودن، ضمن روایت آن «پذیرش مشکل» و آن «ارادهٔ راسخ» برای بازیافتن سلامت، پر کشش است و با قلم و زبانی روان و گویا، بدون سنگلاخ و دست‌انداز نوشته شده است؛ خواننده میل ندارد کتاب را بر زمین بگذارد. اسدی دوستی یافته است که می‌خواهد زمینهٔ رشد جوانه‌های امید به زندگی و آینده را در وجود او زنده کند، و «انتخاب کلماتش و نحوهٔ بیانش» به او احساس امنیت می‌دهد (ص ۳۷)؛ یادش می‌دهد که خوب بودن کافیست و نیازی نیست که بهترین باشد، (ص ۳۸) و او این جمله را «نجات‌بخش» می‌یابد (همان). این «دوست» سوئدی حتی از مولوی برایش مثال‌هایی به فارسی می‌خواند: «جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار توست / طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت!» (ص ۳۹).

با ادامهٔ روایت اسدی از تحول این «دوستی» است که هم با گذشته و زندگی اسدی، و هم با چگونگی چیره شدن او بر آسیب‌هایش آشنا می‌شویم: «دیدارهای کوتاه و انگشت‌شمار من با گابریلا، مرا به دنیایی دیگر می‌کشاند؛ دنیایی نو که در آن، صداقت، صمیمیت و خودآگاهی، مبنای نزدیکی هرچه بیشتر ماست. او آموزگاری است که با رفتار و منش مدبرانه‌اش، در لحظه به لحظهٔ سفر دشوار گذشته همراه من بوده است؛ آموزگاری هوشمند برای حضوری آگاهانه در اینجا و اکنون و راهنمایی دانا برای چگونه زیستن در فردا. او نه فقط مرا با خودم، بلکه با گذشته‌ام آشتی می‌دهد. دستانم را با مهربانی می‌گیرد، به خلوت درونم راهنمایی‌ام می‌کند و درِ آن را هوشیارانه به رویم می‌گشاید. در کنارش آگاهانه، به درون خودم قدم می‌گذارم، خاطراتم را چه تلخ و چه شیرین، آزادانه مرور می‌کنم و سفرهٔ دلم را برایش باز می‌کنم. برای او از هر جا و هرکسی می‌گویم، یی هیچ سانسور یا واهمه‌ای.» (ص ۱۹۷)

این کتاب، این روایت، و این داستان به نظر من بی‌گمان به افرادی با تراوماهای مشابه نیز می‌تواند کمک کند، و از این لحاظ کار نویسنده ارزش اجتماعی زیادی دارد.

شیوا فرهمند راد
ژانویه ۲۰۲۶
برای تهیهٔ کتاب با نشر باران در استکهلم تماس بگیرید: https://baran.se/



نظر شما درباره این مقاله:








ایران موشک‌های ضدکشتی مافوق‌صوت از چین می‌خرد
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 12:05

ایران موشک‌های ضدکشتی مافوق‌صوت از چین می‌خرد


گاوین فینچ، پریسا حافظی و جان آیریش / خبرگزاری رویترز / ۲۴ فوریه ۲۰۲۶

به گفته شش منبع آگاه از روند مذاکرات، ایران به توافقی با چین برای خرید موشک‌های کروز ضدکشتی نزدیک شده است؛ این در حالی است که ایالات متحده در آستانه احتمال انجام حملات علیه جمهوری اسلامی، نیروی دریایی گسترده‌ای را در نزدیکی سواحل ایران مستقر کرده است.

به گفته این منابع، توافق برای خرید موشک‌های ساخت چین از نوع CM-302 در آستانه نهایی شدن قرار دارد، هرچند هنوز تاریخی برای تحویل آن تعیین نشده است. این موشک‌های مافوق‌صوت بردی در حدود ۲۹۰ کیلومتر دارند و به گونه‌ای طراحی شده‌اند که با پرواز در ارتفاع پایین و سرعت بالا، از سامانه‌های دفاعی مستقر بر کشتی‌ها عبور کنند. دو کارشناس تسلیحاتی گفتند استقرار این موشک‌ها به طور قابل توجهی توان ضربتی ایران را افزایش داده و تهدیدی برای نیروهای دریایی آمریکا در منطقه ایجاد خواهد کرد.

به گفته این شش منبع – از جمله سه مقام که از سوی دولت ایران در جریان مذاکرات قرار گرفته‌اند و سه مقام امنیتی – مذاکرات برای خرید این سامانه‌های موشکی که دست‌کم دو سال پیش آغاز شده بود، پس از جنگ ۱۲ روزه میان اسرائیل و ایران در ماه ژوئن به‌طور چشمگیری شتاب گرفت. به گفته دو تن از مقامات امنیتی، در حالی که مذاکرات تابستان گذشته وارد مراحل نهایی شد، مقامات ارشد نظامی و دولتی ایران، از جمله مسعود اورعی، معاون وزیر دفاع ایران، به چین سفر کردند. سفر اورعی پیش از این گزارش نشده بود.

دنی سیترینوویچ، افسر پیشین اطلاعاتی اسرائیل و پژوهشگر ارشد مسائل ایران در اندیشکده «مؤسسه مطالعات امنیت ملی» اسرائیل، گفت: «اگر ایران به توانایی مافوق‌صوت برای حمله به کشتی‌ها در منطقه دست پیدا کند، این یک تغییر کامل قواعد بازی خواهد بود. رهگیری این موشک‌ها بسیار دشوار است.»

رویترز نتوانست مشخص کند چه تعداد موشک در این توافق احتمالی گنجانده شده، ایران چه مبلغی را پذیرفته بپردازد، یا اینکه با توجه به افزایش تنش‌ها در منطقه، چین در نهایت این توافق را اجرا خواهد کرد یا خیر.

یک مقام وزارت خارجه ایران به رویترز گفت: «ایران با متحدان خود توافق‌های نظامی و امنیتی دارد و اکنون زمان مناسبی برای بهره‌برداری از این توافق‌هاست.»

هیأت نمایندگی چین در سازمان ملل، رویترز را برای اظهارنظر به وزارت خارجه این کشور در پکن ارجاع داد. وزارتخانه‌های خارجه و دفاع چین به درخواست‌ها برای اظهارنظر پاسخ ندادند.

کاخ سفید هنگام پرسش رویترز درباره مذاکرات ایران و چین بر سر سامانه موشکی، مستقیماً به این موضوع نپرداخت. یک مقام کاخ سفید گفت دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، روشن کرده است که «یا به توافق خواهیم رسید یا ناچار خواهیم شد کاری بسیار سخت مانند دفعه قبل انجام دهیم»، اشاره‌ای به بن‌بست کنونی با ایران.

این موشک‌ها در صورت انتقال، از پیشرفته‌ترین تجهیزات نظامی خواهند بود که چین به ایران واگذار کرده و ناقض تحریم تسلیحاتی سازمان ملل خواهند بود که نخستین‌بار در سال ۲۰۰۶ اعمال شد. این تحریم‌ها در سال ۲۰۱۵ در چارچوب توافق هسته‌ای با آمریکا و متحدانش تعلیق شد و سپس در سپتامبر گذشته دوباره برقرار شد.

تجمع نیروهای آمریکا در نزدیکی ایران

این فروش احتمالی نشان‌دهنده تعمیق روابط نظامی چین و ایران در مقطع افزایش تنش‌های منطقه‌ای است و می‌تواند تلاش‌های آمریکا برای مهار برنامه موشکی ایران و محدود کردن فعالیت‌های هسته‌ای آن را پیچیده‌تر کند. همچنین نشانه‌ای از تمایل فزاینده چین برای ایفای نقش پررنگ‌تر در منطقه‌ای است که سال‌ها تحت سیطره قدرت نظامی آمریکا بوده است.

چین، ایران و روسیه هر سال رزمایش‌های مشترک دریایی برگزار می‌کنند. سال گذشته نیز وزارت خزانه‌داری آمریکا چند نهاد چینی را به دلیل تأمین مواد پیش‌ساز شیمیایی برای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران – جهت استفاده در برنامه موشک‌های بالستیک – تحریم کرد. چین این اتهامات را رد کرده و اعلام کرد از موارد ذکرشده در تحریم‌ها بی‌اطلاع بوده و به‌طور سختگیرانه کنترل صادرات کالاهای دومنظوره را اجرا می‌کند.

شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، هنگام میزبانی از مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور ایران، در جریان یک رژه نظامی در پکن در ماه سپتامبر، به او گفت: «چین از ایران در حفظ حاکمیت، تمامیت ارضی و کرامت ملی حمایت می‌کند.»

چین در ۱۸ اکتبر همراه با روسیه و ایران در نامه‌ای مشترک اعلام کرد تصمیم برای بازاعمال تحریم‌ها را نادرست می‌داند.

یکی از مقاماتی که از سوی دولت ایران درباره مذاکرات موشکی توجیه شده بود، گفت: «ایران به میدان نبردی میان آمریکا در یک سو و روسیه و چین در سوی دیگر تبدیل شده است.»

این توافق در حالی مطرح می‌شود که آمریکا ناوگانی گسترده را در فاصله‌ای قرار داده که توان حمله به ایران را دارد؛ از جمله ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن (USS Abraham Lincoln) و گروه رزمی آن. همچنین ناو جرالد آر. فورد (USS Gerald R. Ford) و ناوهای همراه آن نیز در حال حرکت به سوی منطقه هستند. این دو ناو در مجموع می‌توانند بیش از ۵ هزار نیرو و ۱۵۰ هواپیما را حمل کنند.

سیترینوویچ گفت: «چین نمی‌خواهد در ایران یک رژیم طرفدار غرب روی کار بیاید. چنین وضعیتی تهدیدی برای منافع آن‌ها خواهد بود. آن‌ها امیدوارند این رژیم باقی بماند.»

ترامپ در ۱۹ فوریه گفت به ایران ۱۰ روز فرصت می‌دهد تا درباره برنامه هسته‌ای خود به توافق برسد، در غیر این صورت با اقدام نظامی مواجه خواهد شد. رویترز در ۱۳ فوریه گزارش داده بود که آمریکا در حال آماده‌سازی برای احتمال عملیات نظامی مستمر و چند هفته‌ای علیه ایران در صورت صدور دستور حمله از سوی ترامپ است.

زرادخانه تضعیف‌شده

پیتر ویزمن، پژوهشگر ارشد مؤسسه بین‌المللی تحقیقات صلح استکهلم، گفت خرید CM-302 ارتقایی قابل توجه برای زرادخانه ایران خواهد بود که در پی جنگ سال گذشته تضعیف شده است.

شرکت دولتی «شرکت علوم و صنایع هوافضای چین» (CASIC) موشک CM-302 را به‌عنوان بهترین موشک ضدکشتی جهان معرفی می‌کند که قادر است یک ناو هواپیمابر یا ناوشکن را غرق کند. این سامانه تسلیحاتی می‌تواند بر روی کشتی‌ها، هواپیماها یا خودروهای متحرک زمینی نصب شود و همچنین قابلیت هدف قرار دادن اهداف زمینی را دارد.

شرکت CASIC به درخواست اظهارنظر پاسخ نداد.

به گفته این شش منبع، ایران همچنین در حال مذاکره برای خرید سامانه‌های پدافند هوایی زمین‌به‌هوا از چین، موشک‌های دوش‌پرتاب (MANPADS)، تسلیحات ضدبالستیک و سلاح‌های ضدماهواره است.

چین در دهه ۱۹۸۰ یکی از تأمین‌کنندگان اصلی تسلیحات برای ایران بود، اما انتقال گسترده سلاح از اواخر دهه ۱۹۹۰ تحت فشارهای بین‌المللی کاهش یافت. در سال‌های اخیر، مقامات آمریکایی شرکت‌های چینی را به تأمین مواد مرتبط با موشک برای ایران متهم کرده‌اند، اما به‌طور علنی چین را به فروش کامل سامانه‌های موشکی متهم نکرده‌اند.



نظر شما درباره این مقاله:








ترامپ از پیروزی آسان بر ایران می‌گوید
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 11:49

ترامپ از پیروزی آسان بر ایران می‌گوید




نظر شما درباره این مقاله:








پس از فروپاشی اعتماد نهادی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 11:38

پس از فروپاشی اعتماد نهادی


کاظم علمداری

منتشر شده در نشریه «خط صلح»

مقدمه: از بحران سیاسی به بحران هنجاری
تحولات سیاسی سال‌های اخیر در ایران را نمی‌توان صرفاً در چارچوب چرخه‌ای تکرارشونده از «اعتراض-سرکوب» تحلیل کرد. آن‌چه در خیزش اخیر رخ داد — و به‌ویژه نحوه‌ی پاسخ حکومت به آن — نشان‌دهنده‌ی ورود نظم سیاسی جمهوری اسلامی به مرحله‌ای کیفی و متفاوت است. در این مرحله، بحران مشروعیت از سطح کارکردی و مدیریتی به سطحی ساختاری، هنجاری و اخلاقی ارتقا یافته است.

در بحران‌های کارکردی، دولت ممکن است به دلیل ناکارآمدی اقتصادی یا سوئمدیریت با نارضایتی روبه‌رو شود، اما هم‌چنان امکان اصلاح درون‌ساختاری وجود دارد. در بحران هنجاری، مسئله دیگر صرفاً «چگونه حکومت کردن» نیست، بلکه «حق حکومت کردن» زیر سوال می‌رود. آن‌چه در ایران امروز رخ داده، به نظر می‌رسد از این سنخ دوم است.

مفهوم کلیدی برای فهم بحران مشروعیت، «فروپاشی اعتماد نهادی» است؛ وضعیتی که در آن نهادهای رسمی نه‌تنها ناکارآمد تلقی می‌شوند، بلکه از منظر اخلاقی و نمادین نیز فاقد اعتبارند. در چنین شرایطی، قانون دیگر منبع امنیت نیست، بلکه به ابزار تهدید بدل می‌شود؛ قوه‌ی قضاییه داور بی‌طرف نیست، بلکه طرف منازعه تلقی می‌شود؛ و رسانه‌ی رسمی نه مرجع اطلاع‌رسانی، بلکه بازوی تبلیغاتی قدرت محسوب می‌شود.

بدون مشروعیت، قدرت معمولاً برای بقا به خشونت متوسل می‌شود. نشانه‌های بحران مشروعیت شامل کاهش مشارکت سیاسی، افزایش اعتراضات، اتکای بیش‌تر حکومت به زور و بی‌اعتمادی نهادی است. کاربرد زور برای حفظ نظم و امنیت جامعه زمانی پذیرفته است که با آزادی و عدالت همراه باشد.

این مقاله با اتکا به چارچوب‌های نظری ماکس وبر (مشروعیت)، هانا آرنت (قدرت و خشونت)، یورگن هابرماس (کنش ارتباطی و بحران مشروعیت)، پیر بوردیو (سرمایه‌ی نمادین) و جفری الکساندر (ترومای فرهنگی)، تلاش می‌کند نشان دهد که جمهوری اسلامی وارد مرحله‌ای از «پسافروپاشی اعتماد نهادی» شده است؛ مرحله‌ای که در آن بازسازی مشروعیت در چارچوب نظم موجود با موانع ساختاری روبه‌روست.

۱. مشروعیت در چارچوب وبر: از کاریزما تا فرسایش نهادی
ماکس وبر مشروعیت را بنیان پایدار اقتدار سیاسی می‌داند و آن را به سه نوع سنتی، کاریزماتیک و عقلانی-قانونی تقسیم می‌کند. جمهوری اسلامی در لحظه‌ی تاسیس خود بر ترکیبی از مشروعیت کاریزماتیک و سنتی-دینی استوار بود. رهبری روح‌الله خمینی واجد اقتدار کاریزماتیک بود؛ اقتداری که نه از قانون، بلکه از ایمان و باور پیروان سرچشمه می‌گرفت.

اما کاریزما، به تعبیر وبر، پدیده‌ای ناپایدار است و باید در قالب ساختارهای باثبات «روتینیزه» شود. این فرآیند در جمهوری اسلامی از طریق تثبیت نهاد ولایت فقیه، بازتعریف قانون اساسی و تمرکز اقتدار در ساختارهای دینی-سیاسی صورت گرفت.

با انتقال رهبری به سیدعلی خامنه‌ای، عنصر کاریزماتیک جای خود را به اقتدار نهادی داد. اما این گذار به مشروعیت عقلانی–قانونی منتهی نشد؛ بلکه به تمرکز بیش‌تر قدرت در ساختارهای امنیتی و ایدئولوژیک انجامید. به این ترتیب، جمهوری اسلامی نه در چارچوب دموکراسی قانونی، بلکه در چارچوب اقتدار ایدئولوژیک تثبیت شد.

از دهه‌ی ۱۳۷۰ به بعد، شکاف میان وعده‌های انقلاب-عدالت، استقلال، معنویت—و واقعیت حکمرانی—فساد، تبعیض، ناکارآمدی اقتصادی-سرمایه مشروعیت نظام را فرسوده کرد. اعتراضات ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ هر یک مرحله‌ای از این فرسایش بودند.

اما کشتار گسترده و واکنش رسمی به آن را می‌توان لحظه‌ای دانست که مشروعیت از سطح کارکردی به سطح اخلاقی سقوط کرد. در این مرحله، مسئله دیگر ناکارآمدی نیست؛ بلکه بی‌اعتباری اخلاقی است.

۲. خشونت به‌مثابه نشانه‌ی افول قدرت: تحلیل آرنتی
هانا آرنت در تمایز میان «قدرت» و «خشونت» استدلال می‌کند که قدرت بر رضایت جمعی استوار است، در حالی که خشونت ابزار جایگزین قدرت در شرایط افول آن است. از نظر او، هرچه نیاز به خشونت بیش‌تر شود، نشان‌دهنده‌ی ضعف قدرت است.

کاربرد گسترده‌ی خشونت مرگ‌بار علیه شهروندان—به‌ویژه در شرایط قطع ارتباطات و انکار رسمی—نشان می‌دهد که دولت دیگر قادر به تولید رضایت نیست. خشونت می‌تواند اطاعت ایجاد کند، اما نمی‌تواند مشروعیت بسازد. اطاعت مبتنی بر ترس با پذیرش داوطلبانه تفاوت دارد.

در چنین وضعیتی، دولت ممکن است ابزارهای کنترل را حفظ کند، اما قدرت به معنای آرنتی—توان بسیج رضایت—را از دست می‌دهد. این تمایز کلیدی است: حکومتی که صرفاً با اتکا به اجبار اداره می‌شود، ممکن است دوام یابد، اما در معنای دقیق کلمه «قدرتمند» نیست.

۳. انسداد کنش ارتباطی: بحران هابرماسی مشروعیت
یورگن هابرماس مشروعیت را وابسته به امکان گفتگوی عقلانی میان دولت و جامعه می‌داند. در نظام‌هایی که حوزه‌ی عمومی فعال و امکان نقد آزاد وجود دارد، بحران‌ها می‌توانند از طریق بازنگری قانونی و اصلاح نهادی حل شوند.

اما هنگامی که مفاهیمی چون «امنیت»، «قانون» و «مصلحت» به ابزار حذف بدل شوند، زبان مشترک میان دولت و جامعه از میان می‌رود. در چنین شرایطی، حتی اصلاحات نیز به‌عنوان تاکتیک بقا تفسیر می‌شوند.

در ایران، انسداد حوزه‌ی عمومی، محدودیت رسانه‌ها و سرکوب نهادهای مدنی موجب شده است که امکان کنش ارتباطی عقلانی به‌شدت کاهش یابد. این وضعیت همان چیزی است که هابرماس آن را «بحران مشروعیت ساختاری» می‌نامد.

بحران امروز ایران از سطح ناکارآمدی اقتصادی فراتر رفته و به سطحی هنجاری رسیده است: پرسش این نیست که آیا حکومت کارآمد است، بلکه این است که آیا از حق اخلاقی حکومت برخوردار است.

۴. سرمایه‌ی نمادین و سقوط اقتدار: خوانش بوردیویی دولت
پیر بوردیو دولت را نهادی می‌داند که انحصار مشروع تعریف واقعیت اجتماعی را در اختیار دارد. این انحصار مبتنی بر سرمایه‌ی نمادین است؛ یعنی باور عمومی به اعتبار روایت رسمی.

وقتی روایت رسمی درباره‌ی خشونت‌های جمعی با تجربه‌ی زیسته‌ی شهروندان ناسازگار باشد، سرمایه‌ی نمادین فرسوده می‌شود. انکار، روایت‌سازی‌های متناقض و فشار بر خانواده‌های قربانیان این فرسایش را تشدید کرده است.

در چنین وضعیتی، دولت ممکن است هم‌چنان ساختار اداری و امنیتی خود را حفظ کند، اما اقتدار نمادین را از دست داده است. این همان وضعیتی است که می‌توان آن را «فرمان بدون باور» نامید: اطاعت وجود دارد، اما ایمان به مشروعیت از میان رفته است.

۵. ترومای فرهنگی و بازتعریف حافظه‌ی جمعی: چارچوب الکساندر
جفری الکساندر مفهوم «ترومای فرهنگی» را برای توصیف رویدادهایی به کار می‌برد که در حافظه‌ی جمعی تثبیت می‌شوند و هویت آینده‌ی جامعه را شکل می‌دهند.

خشونت‌های اخیر در ایران، در بستر انکار و پنهان‌کاری، در حال تبدیل شدن به چنین تروماهایی هستند. این تروماها فقط یادآور رنج گذشته نیستند، بلکه افق آینده را نیز بازتعریف می‌کنند.

جامعه‌ای که دولت خود را مسئول کشتار شهروندان می‌داند، آن دولت را اصلاح‌پذیر تلقی نمی‌کند. در این معنا، لحظه‌های خشونت جمعی می‌توانند به نقطه‌های بی‌بازگشت تاریخی بدل شوند.

۶. انتقال اعتماد و امکان شکل‌گیری قدرت دوگانه
در شرایط فروپاشی اعتماد نهادی، سرمایه‌ی اجتماعی به‌سوی شبکه‌های غیررسمی و ساختارهای موازی منتقل می‌شود: همبستگی‌های افقی، رسانه‌های مستقل، هنر اعتراضی و حافظه‌ی جمعی.

اگر این روند تداوم یابد، می‌تواند به شکل‌گیری وضعیتی از «قدرت دوگانه» منجر شود؛ وضعیتی که در آن اقتدار اجتماعی دیگر منحصراً در اختیار دولت نیست.

اما بدون بدیل نهادی منسجم، چنین وضعیتی می‌تواند به بی‌ثباتی منجر شود. بنابراین فروپاشی اعتماد شرط لازم گذار است، اما شرط کافی نیست.

نتیجه‌گیری: پسا فروپاشی اعتماد و پرسش از نظم نوین
ایران وارد مرحله‌ای شده است که می‌توان آن را «پسافروپاشی اعتماد نهادی» نامید. در این مرحله، مسئله صرفاً اصلاح در چارچوب نظم موجود نیست، بلکه ضرورت اندیشیدن به نظمی نوین مطرح است.

بحران کنونی صرفاً سیاسی نیست؛ اخلاقی، هنجاری و تاریخی است. دولت ممکن است با اتکا به ابزارهای قهر دوام یابد، اما مشروعیت ازدست‌رفته را نمی‌تواند بازسازی کند.

پرسش بنیادین پیش‌ِ روی جامعه ایران این است: چگونه می‌توان نظمی سیاسی بنا نهاد که بر رضایت، معنا، کرامت انسانی و حاکمیت قانون استوار باشد، نه بر ترس و اجبار؟

فوریه 20, 2026
——————————-
پانوشت‌ها:

1- Alexander, J. C., Eyerman, R., Giesen, B., Smelser, N. J., & Sztompka, P. (2004). Cultural trauma and collective identity. University of California Press.
2- Arendt, H. (1970). On violence. Harcourt.
3- Bourdieu, P. (1991). Language and symbolic power (J. B. Thompson, Ed.). Harvard University Press.
4- Bourdieu, P. (1998). Practical reason: On the theory of action. Stanford University Press.
5- Habermas, J. (1975). Legitimation crisis. Beacon Press.
6- Habermas, J. (1984). The theory of communicative action (Vol. 1). Beacon Press.
7- Weber, M. (1978). Economy and society: An outline of interpretive sociology (G. Roth & C. Wittich, Eds.). University of California Press.

 



نظر شما درباره این مقاله:








سران رژیم تصور می‌کنند از حمله آمریکا جان
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 11:35

سران رژیم تصور می‌کنند از حمله آمریکا جان




نظر شما درباره این مقاله:








ترامپ: اگر توافق نکنیم برای ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 11:11

ترامپ: اگر توافق نکنیم برای ایران




نظر شما درباره این مقاله:








سقوط بالگرد ارتش در «درچه» اصفهان
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 10:47

سقوط بالگرد ارتش در «درچه» اصفهان




نظر شما درباره این مقاله:








بازداشت فاطمه روهنده، وکیل دادگستری در کرمان
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 10:38

بازداشت فاطمه روهنده، وکیل دادگستری در کرمان




نظر شما درباره این مقاله:








آیا مجاهدین خلق به بیت خامنه‌ای حمله کردند؟
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 10:32

آیا مجاهدین خلق به بیت خامنه‌ای حمله کردند؟


سازمان مجاهدین خلق در بیانیه‌ای ادعا کرده که بامداد روز دوشنبه به بیت خامنه‌ای حمله کرده و عملیات گسترده‌ای هم انجام داده‌اند!

تاکنون هیچ خبر رسمی در این باره منتشر نشده، اما برخی رسانه‌ها و اکانت‌های نزدیک به نهاد‌های امنیتی تلویحا وقوع درگیری را تایید کرده‌اند؛ ماجرا چیست؟

وبسایت رویداد۲۴ در این باره در گزارشی نوشته، تاکنون هیچ خبر رسمی در این باره منتشر نشده، اما برخی رسانه‌ها و اکانت‌های نزدیک به نهاد‌های امنیتی تلویحا وقوع درگیری را تایید کرده‌اند؛ ماجرا چیست؟

برخی حساب‌های کاربری در فضای مجازی _ که تعدادشان هم زیاد نیست _ از شنیده شدن صدای انفجار و درگیری در بامداد دوشنبه خبر داده‌اند.یکی از این خبرها که در کانال «ایلیا هاشمی» منتشر شد چنین بود: «دوشنبه، ۴ اسفند؛ از صبح امروز برخی مدارس و مکان‌های پر رفت و آمد، مانند مغازه‌ها را تا شعاعی مشخص از بیت‌رهبری تعطیل کردند. علت این اقدام مشخص نیست و وضعیت همچنان امنیتی می‌باشد. خودروهای امنیتی و آمبولانس حضور دارند.»

اما این خبرها خیلی جدی گرفته نشد و حتی تکذیب هم نشده بود، تا وقتی که سازمان مجاهدین خلق ایران طی بیانیه‌ای در سایت رسمی خود، مدعی حمله به مجموعه بیت خامنه‌ای شد.

در این بیانیه که در برخی کانال‌های تلگرامی نیز بازنشر شده، ادعا شده که «طی درگیری‌هایی از بامداد تا اذان صبح دوشنبه ۴ اسفند، بیش از ۱۰۰ نفر از نیروهایشان کشته یا دستگیر شده‌اند».

  متن اطلاعیه مجاهین خلق:
«شهادت و دستگیری ۱۰۰ مجاهد
ستاد فرماندهی مجاهدین در داخل کشور اعلام کرد از بامداد روز دوشنبه ۴ اسفند تا بعدازظهر دوشنبه در سلسله‌ای از درگیریها با نیروهای رژیم که از بیت‌العنکبوت خامنه‌ای در هنگام اذان صبح آغاز شد، بیش از ۱۰۰ مجاهد شهید یا دستگیر شده‌اند.
تلفات دشمن در داخل بیت‌العنکبوت که مجموعهٔ مطهری نامیده می‌شود سنگین است اما آمار دقیقی از آن در دست نیست اما تردد آمبولانس‌ها تا ظهر دوشنبه به داخل بیت‌العنکبوت با اسکورت یکانهای ویژه ادامه داشت
بیش از ۱۵۰ مجاهدی که در مدار دوم بیت‌العنکبوت موضع گرفته بودند، همگی تا ساعت ۲۴ دوشنبه شب به سلامت به پایگاههای خود بازگشتند.
محل کار و سکونت مجتبی خامنه‌ای، شورای نگهبان و خبرگان ارتجاع، دفتر مرکزی سردژخیم قضاییه جلادان، دفتر مرکزی وزیر اطلاعات، شورای عالی امنیت و تشخیص مصلحت نظام جنب بیت‌العنکبوت در همین مجموعه مطهری قرار دارد که مساحت آن کمتر از نیم کیلومتر مربع است.»

ماجرای تعطیلی مدارس حوالی پاستور در روز دوشنبه چه بود؟

در بیانیه مجاهدین خلق به تعطیلی مدارس خیابان پاستور هم اشاره شده است. این بیانیه مدعی شده تعطیلی مدارس این ناحیه در ظهر دوشنبه به دلیل استقرار نیرو‌های یگان ویژه داخل مدارس بوده است. همچنین مدعی شده‌اند که رفت و آمد خودرو‌های ضد شوروش «نوپو» - نیروی ویژه پاسداران ولایت – برای مردم منطقه ولیعصر و جمهوری مشهود بوده است!

روز گذشته روابط عمومی آموزش و پرورش شهر تهران شایعات درباره تعطیلی مدارس را تکذیب کرد. حسین صادقی، رئیس مرکز اطلاع‌رسانی این وزارتخانه به رویداد۲۴  گفت که این ادعا «از اساس غلط بوده» و مدارس در همان ساعات در حال برگزاری فعالیت‌های معمول آموزشی و حتی مسابقات ورزشی بوده‌اند.

اما آنچه ماجرا پیچیده‌تر می‌کند، مطلبی است که بولتن نیوز، رسانه نزدیک به سپاه صبح امروز (سه‌شنبه ۵ اسفند) منتشر کرده است. این رسانه در گزارشی «انفجار‌های شبانه در خیابان پاستور» را تایید کرده و نوشت: «این پرسش، نه پرسش یک منتقد بیرونی، که فریاد دردمندانه‌ای از درون است». نویسنده خطاب به مسئولان و خواص نوشته است: «شما آقایان از خود پرسیده‌اید ریشه این جسارت دشمن کجاست؟»

بولتن نیوز با تاکید بر اینکه «کوچک شمردن دشمن بزرگ‌ترین خطاست. حتی اگر امروز ضعیف و زمین‌گیر به نظر برسد، غفلت از او می‌تواند فردا فاجعه بیافریند» نوشته است: «در چنین شرایطی هیچ‌یک از ما حق نداریم حتی یک شب را با خیال آسوده به صبح برسانیم؛ چه رسد به اینکه دشمن جرأت کند در حساس‌ترین نقطه پایتخت دست به انفجار و تیراندازی بزند و نیرو‌های جان‌برکف را به چالش بکشد.»

برخی اکانت‌های توییتری، اما به ابهام ماجرا افزودند. اکانتی به نام «Iran Military Media» که تیک آبی هم دارد، نوشته: «در نیمه‌های بامداد دوشنبه، تلاشی اتفاق افتاد، زخم‌هایی زدند هرچند جزئی، اما به معنای حقیقی کلمه، له شدند. جایی برای پنهان شدن نیست».

در این بین برخی کاربران هم با تئوری توطئه وارد شده و کل قضیه را یک پروژه اطلاعاتی برای افزایش شدت برخورد‌ها با معترضان عنوان کردند!

 



نظر شما درباره این مقاله:








باید منتظر تکرار امواج اعتراضی بود
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 10:30

باید منتظر تکرار امواج اعتراضی بود


گفت‌وگوی سایت تابناک با سعید حجاریان درباره علل و پیامدهای اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴
۵ اسفند ۱۴۰۴


چکیده:

● عده‌ای در حاکمیت می‌گویند می‌خواهیم فضاهایی را برای تجمع و اعتراض و ابراز وجود در اختیار معترضان قرار دهیم. تصور کنید جمعیت معترضی را که شماره ملی‌ و تلفن‌شان را در سامانه‌ای که من آن را «سامانه ملی اعتراضات» می‌نامم، ثبت کنند و بعد در یک نقطه مشخص جمع شوند! نتیجه حیرت‌انگیز خواهد بود و این نشان می‌دهد تجویزکننده‌های چنین ایده‌هایی پای‌شان روی زمین سیاست نیست.

● من مخالف فحاشی هستم اما به‌ شما بگویم در شرایط فعلی ایراد را متوجه جوانی که کلمات رکیک به‌کار می‌برد، نمی‌دانم. به اعتقاد من پروژه‌هایی که طی سال‌ها با هسته اخلاق فردی، حقوق شهروندی و دموکراسی‌خواهی در ایران شکل گرفتند، همگی به تیر غیب دچار شده‌اند.

● یک نیروی سیاسی ـــ فارغ از عنوانی که دارد ـــ حتماً باید روشن و صریح مرزبندی داشته باشد و پیوسته مرزهای‌اش را به‌روز کند. این مرزها فراوان هستند و لزوماً به اعتراضات اخیر مربوط نمی‌شوند. اجمالاً من معتقدم یک نیروی سیاسی در موازنه میان جامعه و حاکمیت باید نگاه‌اش به سوی جامعه باشد.

● ما نباید همه‌چیز را به چند اطلاعیه رسمی و چند موضع هماهنگ‌شده‌ی افراد تقلیل بدهیم و بگوییم تروریست‌هایی آمدند و کشتند و رفتند. باید مشخص شود مرزبانی و ضدجاسوسی کشور چگونه عمل کرده‌اند، که تروریست‌ها آمده‌اند و کشته‌اند و رفته‌اند. این‌جا نقطه فاصله‌گذاری من است حتی با برخی اصلا‌ح‌طلبان سابق! به قول آن ظریفِ نکته‌سنج باید مراقب صحنه‌آرایی‌های خطرناک باشیم!

● باید توجه کنیم جنگ روانی ـــ که لقلقه زبان‌هاست ـــ با توجه به برخی اقدامات غیرعقلانی اثرگذاری‌اش بیشتر خواهد شد. مثلاً هنوز تکلیف آن جنگنده اف-۳۵ و خلبان زن مشخص نشده است و این قبیل محتواها باعث می‌شود هیمنه دستگاه رسانه فروبریزد. لذا باید توجه کرد صحبت مکرر از جنگ روانی تبعاتی دارد که از جمله آن برجسته شدن ناکارآمدی‌هاست.

● مهندس بازرگان زمانی گفت، «آن نخست‌وزیری که باید برای ملاقات با وزرا اجازه بگیرد برای لای جرز خوب است. مگر من هویدا هستم و یا امام، محمدرضا شاه که آب خوردن را اجازه بگیریم؟! اگر بنا باشد نخست‌وزیر، وزیر امور خارجه و وزیر دفاع مورد اعتماد نباشند و تشخیص ندهند که وقتی با یک وزیر ملاقات می‌کنند چه باید بگویند آن‌ها را نباید نگه داشت!» می‌خواهم بگویم مسئله ابتکار عمل هنوز حل‌ناشده باقی مانده است.

● زمانی‌که صداوسیمای یک شهر مورد حمله واقع می‌شود و خسارت جدی می‌بیند، حتماً مسأله تولیدات استانی نیست بلکه بحث بر سر نمادهاست؛ یعنی جماعتی در شهرستان‌ها صداوسیما را نماد وضع موجود می‌دانند.

● در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۲ بخشی از مخالفت خود با سیاست‌های دولت سازندگی را با رأی به آقای احمد توکلی نشان داده است اما این امکان به‌تدریج سلب و از انتخابات مردم‌زدایی شد. یعنی بخشی از مردم فاعلیت خود را از دست دادند و تخیّل تغییر فضا نزد آن‌ها از بین رفت. نتیجه این‌که به‌گمانم اگر امروز نظرسنجی مطمئنی صورت بگیرد، حتماً درصد قابل‌ تأملی از حمله خارجی دفاع خواهند کرد.

● کمیته حقیقت‌یاب داخلی شاید در دعواهای عشیره‌ای کارساز باشد، اما فراتر از آن خیر؛ حتی تجربیات پرونده قتل‌های زنجیره‌ای و کوی دانشگاه تهران هم نشان داد، ساختار حقیقت‌یابی ایران فشل است و در نقطه‌‌ای به صخره‌های ستبر برخورد می‌کند!


* آقای حجاریان! به فاصله طرح اولیه گفت‌و‌گو با شما تا تکمیل گفت‌و‌گو کشور شاهد تحولات سریع و عمیقی بود. به‌نحوی که بعضی گفتارها و تجویزها عملاً فاقد کارکرد شدند، و بعضی دیگر مناسب شرایط فعلی ایران ارزیابی نمی‌شوند. شما در حال حاضر صحنه سیاست ایران را پس از وقایع دی‌ماه چگونه می‌بینید؟

در ابتدا باید مراتب تسلیت خود را به خانواده‌های سوگوار اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ اعلام ‌کنم. آرزو می‌کنم زخمی‌های این وقایع و نیز کسانی‌که به‌لحاظ روحی دچار آسیب شده‌اند، به‌سرعت رو به بهبود بروند، هر چند بعید می‌دانم رخدادهای این دی‌ماه خونین به‌سادگی از حافظه جمعی ما پاک شود. به سؤال شما برگردم. وضعیت کشور ما به‌لحاظ ژئوپالتیک، روندهای جهانی و همچنین تحولات درونی از چندین متغیر متأثر است. بخشی از تحولات جبری هستند و هر حکومتی را تحت تأثیر قرار می‌دهند که از جمله آن‌ها می‌توان به «گذارهای منطقه‌ای» و «تغییرات نسلی» و «تحولات ارزشی» اشاره کرد. نظام سیاسی ایران می‌بایست با تبعیت از نوعی «عقل سرد» درک روشنی از این سه مؤلفه می‌داشت و سپس وارد تصمیم‌های سیاستی می‌شد اما متأسفانه این‌گونه عمل نکرد. یعنی حاکمیت نه گذارهای منطقه‌ای را به‌درستی درک کرد و نه تغییرات نسلی و گسست در تحولات ارزشی را.

بخش دیگری از تحولات اما جبری نیستند و محصول عملکرد حاکمیت هستند. من از زاویه سیاست به موضوع نگاه می‌کنم و معتقدم نظام سیاسی ایران طی روندی زمین سیاست را به‌حدی ناهموار کرد که عملاً فضای سیاست‌ورزی در آن از میان رفت و چیزی نماند جز کاریکاتوری از سیاست. توجه شما را به چند مسئله جلب می‌کنم. شما اگر به دوره پهلوی یا حتی همین دوره جمهوری اسلامی نگاه کنید، درمی‌یابید که سیاست‌ورزی تا مقطعی مبتنی بر نوعی هویّت بوده است و این مسئله را در امضای بیانیه‌ها، درخواست‌های تجمع و اعلام مواضع می‌بینیم. اما اکنون چیزی به‌نام هویّت باقی نمانده است و مشخص نیست حاکمیت با چه کسانی طرف شده است. یعنی صنف و حزب و چارچوبی باقی نمانده است. این صحنه تراژیک از جایی به وضعیت کمیک تغییر می‌کند؛ آنجا که عده‌ای در حاکمیت می‌گویند می‌خواهیم فضاهایی را برای تجمع و اعتراض و ابراز وجود در اختیار معترضان قرار دهیم. تصور کنید جمعیت معترضی را که شماره ملی‌ و تلفن‌شان را در سامانه‌ای که من آن را «سامانه ملی اعتراضات» می‌نامم، ثبت کنند و بعد در یک نقطه مشخص جمع شوند! نتیجه حیرت‌انگیز خواهد بود و این نشان می‌دهد تجویزکننده‌های چنین ایده‌هایی پای‌شان روی زمین سیاست نیست و اساساً درکی از روندها ندارند. زیرا کسی که تن به فعالیت صنفی و حزبی و در چارچوب نمی‌دهد، به طریق اولی خود را در معرض رصد «سامانه ملی اعتراضات» قرار نخواهد داد.

علاوه بر این مسئله باید به نظام معرفتی فعلی اشاره کنم. من مخالف فحاشی هستم اما به‌ شما بگویم در شرایط فعلی ایراد را متوجه جوانی که کلمات رکیک به‌کار می‌برد، نمی‌دانم. به اعتقاد من پروژه‌هایی که طی سال‌ها با هسته اخلاق فردی، حقوق شهروندی و دموکراسی‌خواهی در ایران شکل گرفتند، همگی به تیر غیب دچار شده‌اند. زمانی‌که به افرادی مانند دکتر سروش هتاکی می‌شد، یا زمانی‌که آتش‌به‌اختیارها دفاتر نشریات را محاصره می‌کردند و حتی کتابفروشی آتش می‌زدند و تشکل‌ها را با هجو و هتک و جریان‌سازی زیر ضرب می‌بردند، تصور این بود که همه‌چیز تحت کنترل ساخت قدرت است تا این‌که از مقطعی تیرها کمانه کرد! یعنی در وقت مقتضی با هتاکی و بهتان‌ در بالاترین سطوح برخورد نشد، و حالا آن روند به کف جامعه منتقل شده است. به‌نظرم آخرین سنجه‌ای که می‌توانست به بخش‌هایی از حاکمیت انذار بدهد، در سال ۱۴۰۱ مشاهده شد. دانشجویانی که عمده دوره تحصیل‌شان را در فضای مجازی گذرانده بودند، یکباره سیاسی و همبسته شدند و رادیکال‌ترین شعارها را سر دادند. آن نقطه باید تغییراتی انجام می‌شد که نشد.

به این‌ها باید مسئله رسانه را هم اضافه کنیم. در میدان رسانه کشور ما دو نگاه وجود دارد؛ نگاه اول، ملی است و نگاه دوم محفلی. نگاه اول را با مجموعه نقدهایی که ممکن است به آن وارد بدانیم، در دوره وزارت ارشاد آقای خاتمی و دوره ریاست جمهوری ایشان دیدیم. این نگاه معتقد بود همه باید باشند، سخن بگویند و کیفیت و تیراژ است که دست برتر را مشخص می‌کند؛ اما این نگاه زیر ضرب رفت. نگاه دوم اما به‌کلی مخالف این روند بوده و هست. خاستگاه این نگاه «بولتن‌بازی» و «بولتن‌خوانی» است و اعتقاد دارد فقط چند رسانه محدود باید فعالیت کنند و باقی، حرف‌های این رسانه‌هایِ مهندسی‌شده را اکو کنند. به بیان امروزی‌تر، نگاه محفلی می‌خواهد یک محتوای مهندسی‌شده تولید کند و با ابزارهای جدید، جذب بازدیدکننده (viewer) و دنبال‌کننده (follower) نماید. اکنون، نگاه دوم غلبه‌ پیدا کرده و طبیعی است رقیب خارجی با بودجه بیشتر و محتوای جذاب‌تر میدان‌داری کند.

* در گفتار شما، خواسته یا ناخواسته موقعیت‌هایی مرزی‌ تعریف می‌شود. چه در ساحت سیاست‌ورزی، چه نظام معرفتی و چه در حوزه رسانه. شما به‌عنوان یک نیروی اصلاح‌طلب قائل به این مرزبندی‌ها هستید؟

حتماً. به گمان من یکی از نقیصه‌های بزرگ اصلاح‌طلبان پیشرو و تحول‌خواهان نداشتن مرزبندی است. یک نیروی سیاسی ـــ فارغ از عنوانی که دارد ـــ حتماً باید روشن و صریح مرزبندی داشته باشد و پیوسته مرزهای‌اش را به‌روز کند. این مرزها فراوان هستند و لزوماً به اعتراضات اخیر مربوط نمی‌شوند. اجمالاً من معتقدم یک نیروی سیاسی در موازنه میان جامعه و حاکمیت باید نگاه‌اش به سوی جامعه باشد. زیرا نخست باید مردم وجود داشته باشند تا دستگاه حاکمیت بر آن‌ها حکومت کند. بنابراین چنانچه نیرو یا نیروهای سیاسی‌ای در دوگانه‌ای انگشت اتهام را به‌سوی جامعه گرفتند، و آن‌ها را تحمیق و تخفیف و تحقیر کردند، باید به‌صراحت با آن‌ها مرزبندی کرد. حالا ممکن است عده‌ای علاوه بر مرزبندی قائل به «فاش‌گویی» هم باشند و وارد جزئیات شوند و بگویند چرا چنین نیروهایی علیه مردم سخن می‌گویند، که این بسته به رویکرد افراد دارد. می‌توان به مناظره دعوت‌شان کرد و یا ماهیت آن‌ها و محافل هدایت‌کننده‌شان را افشا کرد.

* این نگاه شما ممکن است تا حدی تنه به پوپولیسم بزند. به این معنا که شما از فضاسازی و مسائل گفتمانی عدول کرده‌ و دنباله‌روی مردم شده‌اید. مردمی که اتفاقاً شاید شناخت دقیقی از آن‌ها نداشته باشید...

دست‌کم این برچسب را درباره خودم قبول ندارم. به اعتقاد من فعال سیاسی باید آگاهی محیطی داشته باشد. یعنی بداند در چه شرایطی، چگونه موضع بگیرد. این موضع طبیعتاً محصول چندین مؤلفه است از جمله شناخت تاریخیِ باورها و اعتقادات، تئوری‌ها و روندهای موجود. من در آستانه انتخابات ۱۴۰۳ از سوی برخی دوستان تحت فشار قرار گرفتم تا موضع ایجابی بگیرم و از آقای پزشکیان حمایت کنم. اجمالاً از ایشان شناخت داشتم اما تشخیص‌ام این بود نباید چنین موضعی بگیرم ولی همزمان گفتم موضع انتخاباتی‌ام را براساس ترندها و هشتگ‌ها اتخاذ نکرده و نمی‌کنم؛ اگر در برهه‌ای صندوق رأی آزاد شود، حتماً آن را روش مناسبی برای اظهارنظر می‌دانم. بنابراین، دنباله‌روی پیشه نکردم. چه آن‌که درباره جنگ دوازده روزه موضع خودم را گرفتم. اکنون، معتقدم جامعه مسیر متفاوتی پیش گرفته است و اولین وظیفه ما فهم دقیق این مسئله است. ما نباید همه‌چیز را به چند اطلاعیه رسمی و چند موضع هماهنگ‌شده‌ی افراد تقلیل بدهیم و بگوییم تروریست‌هایی آمدند و کشتند و رفتند. باید مشخص شود مرزبانی و ضدجاسوسی کشور چگونه عمل کرده‌اند، که تروریست‌ها آمده‌اند و کشته‌اند و رفته‌اند. این‌جا نقطه فاصله‌گذاری من است حتی با برخی اصلا‌ح‌طلبان سابق! به قول آن ظریفِ نکته‌سنج باید مراقب صحنه‌آرایی‌های خطرناک باشیم!

* به عبارتی شما معتقدید نباید برای حوادث دی‌ماه پاسخ‌هایی از پیش تعیین‌شده داشت. مسئله‌ای که به‌نظر می‌رسد دامن برخی نیروهای سیاسی را گرفته است...

دقیقاً. ببینید، زمانی‌ هست که شما کارمند یک شرکت تبلیغاتی هستید. آنجا فارغ از این‌که مواد اولیه چه کیفیتی داشته‌، در خط تولید چه گذشته‌ است و محصول نهایی چیست، شما به‌صفت کارمندی‌تان و براساس مناسبات حقوق و دستمزد ناگزیر هستید همه ابزارهای تبلیغی را به‌کار بگیرید، تا آن محصول خوب جلوه کند و پروژه تبلیغی ثمر بدهد و محصول به فروش برسد. آیا این پروسه و منطق در سیاست هم قابل اجراست؟ مطلقاً خیر. زیرا بنیاد سیاست باید بر عقلانیت نقاد باشد نه تجویزهای یک‌خطی و موهوم.

فهم اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ در گرو پاسخ به چند پرسش است: اول) جرقه اعتراضات چگونه زده شد و ماهیت اعتراضات چه بود؟، دوم) چرا اعتراضات دامن‌گیر قوه مجریه نشد و فراتر از آن رفت؟، سوم) چه عواملی باعث پراکندگی اعتراضات در شهرهای متعدد کشور شد؟، چهارم) چرا اعتراضات با سرکوب و خون‌ریزی همراه شد؟.

* بسیار خوب! برخی پاسخی واحد برای این چهار پرسش دارند و آن را به جنگ روانی دشمن، سازوکارهای تبلیغاتی و عوامل‌ آشوب‌گر ارجاع می‌دهند...

زمانی‌ من یادداشتی نوشتم و در آن توضیح دادم برخی مفاهیم و عناوین رهزن و گمراه‌کننده‌ شده‌اند. به اعتقاد من «جنگ روانی» از جمله مفاهیمی بوده که به‌رغم اهمیت آن، باعث گمراهی شده است. برخی گمان می‌کنند جنگ روانی حاصل دورهمی چند فرد است که بدون توجه به واقعیت میدان اثرگذار خواهد بود. حال این‌که این‌طور نیست. بذر جنگ روانی زمانی به بار می‌نشیند، که مقدماتی فراهم باشد. مثلاً تصور کنید فردی بگوید از فردا به‌مدت ۷۲ ساعت خورشید طلوع نخواهد کرد و این به علت بی‌کفایتی حاکمیت است. خوب، جمع این گزاره‌ها حتماً موجد جنگِ روانیِ تخریبی نخواهد شد زیرا حتی اگر حاکمیت بی‌کفایت باشد، منشاء طلوع و غروب به بی‌کفایتی او ارتباطی پیدا نمی‌کند. اما ممکن است برخی بگویند معلق نگه داشتن وضعیت تعامل با جهان، سیاست ارزی، نظام دسترسی به منابع و... باعث می‌شود کاسب‌های چند صنف وابسته به ارز خارجی نتوانند کالای جدید خریداری کنند و در نتیجه به‌زودی ورشکسته خواهند شد. این‌ها همه کمّی هستند و قابلیت ارزیابی دارد و اگر رسانه‌ای روی آن مانور بدهد، حتماً توفیق پیدا می‌کند. پس، برای اثرگذاری جنگ روانی باید بستری فراهم باشد. متعاقباً درباره سازوکارهای تبلیغی هم چنین است. ببینید! باید توجه کنیم جنگ روانی- که لقلقه زبان‌هاست- با توجه به برخی اقدامات غیرعقلانی اثرگذاری‌اش بیشتر خواهد شد. مثلاً هنوز تکلیف آن جنگنده اف-۳۵ و خلبان زن مشخص نشده است و این قبیل محتواها باعث می‌شود هیمنه دستگاه رسانه فروبریزد. لذا باید توجه کرد صحبت مکرر از جنگ روانی تبعاتی دارد که از جمله آن برجسته شدن ناکارآمدی‌هاست. علاوه بر «جنگ روانی» باید در به کار بردن مفاهیمی مانند «انقلاب»، «کودتا» و... هم دقت به خرج دهیم.

* به سؤالات چهارگانه خودتان در تحلیل و تبیین اعتراضات دی‌ماه بپردازیم. نظر خودتان درباره آن‌ها چیست؟

پاسخ به سؤال اول، یعنی بحث درباره ماهیت اعتراضات نیازمند اطلاعات میدانی و تحلیل ثانویه آمار نهادهای بی‌طرف است. اما آنچه مسلم است برخی نظرسنجی‌ها و بعضی کارشناسان مبرّز اقتصادی پیش‌تر هشدار داده بودند که تاب‌آوری جامعه، دست‌کم از بُعد اقتصادی، پایین آمده و اتفاقاتی در پیش است. ضمن آن‌که جامعه حقیقتاً افق‌اش را از دست داده بود: چه به‌لحاظ مناسبات خُرد اقتصادی، چه از نظر تغییرات رفتاری حاکمیت. این مربوط است به اعتراضات بازار و مواردی که جنبه صنفی داشته است. اما بعد دیگر کاملاً به سیاست راجع است و تصویر انسداد سیاسی را بر پرده نمایش افکنده است.

* به نظر شما چرا اعتراضات دامن‌گیر قوه مجریه نشد و فراتر از آن رفت؟

ریشه این مسئله به ساخت قدرت کشور ما مربوط است. برخی رؤسای جمهور، فارغ از مناسبات حقوقی و آنچه در نهادها می‌گذرد، تمایل داشتند خود را در عرض رهبری تعریف کنند. به عبارتی برای قوه مجریه اصالت قائل بودند و همین‌ امر باعث می‌شد در جامعه نیز به‌عنوان هویتی مستقل خطاب قرار بگیرند. اگر کارنامه آقایان هاشمی رفسنجانی، خاتمی و روحانی را ببینید، همگی در این سنت تعریف می‌شوند. حتی، آقای احمدی‌نژاد نیز به‌زعم خود تلاش داشت برای قوه مجریه اعتباری دست‌و‌پا کند مثلاً او بر سر وزیر اطلاعات وقت مدتی خانه نشست. اما سنتی از سال ۱۴۰۰ بنا گذاشته شد که رئیس‌جمهور را در طول رهبری تعریف می‌کرد. مثلاً آقای رئیسی گفته بود، من سرباز امام خامنه‌ای هستم و مطالبی از این دست. نتیجه این شد که در اعتراضات ۱۴۰۱ اصلاً کسی ایشان را خطاب قرار نداد. این مسئله تا حدودی درباره آقای پزشکیان هم صادق است. ایشان هم بارها گفته است من آمده‌ام ذیل همان سیاست‌ها فعالیت کنم. یعنی زمانی‌که مدام به سیاست‌های کلی و همچنین «دعوا نکردن» ارجاع می‌دهد، این پیام را مخابره می‌کند که رئیس‌جمهور در طول رهبری است و انتظار خلاقیت نداشته باشید. تداوم حضور برخی وزرای کابینه آقای رئیسی هم مؤید این موضوع است.

* یعنی شما آقایان رئیسی و پزشکیان را در یک قاب قرار می‌دهید؟

این دو، حتماً با هم تفاوت‌های جدی دارند و در مواردی غیرقابل مقایسه هستند. زیرا حوزه کارشان تفاوت داشته است؛ یکی حاکم شرع و دیگری پزشک قلب بوده است. مسئله اما این‌ها نیست. مردم به‌شکل عینی شباهت‌ها و تفاوت‌ها را تشخیص می‌دهند. مهم‌ترین شباهت تعریف کردن خود در طول رهبری است. مهندس بازرگان زمانی گفت، «آن نخست‌وزیری که باید برای ملاقات با وزرا اجازه بگیرد برای لای جرز خوب است. مگر من هویدا هستم و یا امام، محمدرضا شاه که آب خوردن را اجازه بگیریم؟! اگر بنا باشد نخست‌وزیر، وزیر امور خارجه و وزیر دفاع مورد اعتماد نباشند و تشخیص ندهند که وقتی با یک وزیر ملاقات می‌کنند چه باید بگویند آن‌ها را نباید نگه داشت!» می‌خواهم بگویم مسئله ابتکار عمل هنوز حل‌ناشده باقی مانده است و حتی صورت جدیدی به خود گرفته است.

* به سؤال دیگر خودتان بپردازیم. چه عواملی باعث پراکندگی اعتراضات در شهرهای متعدد کشور شد؟

سابقاً، برحسب نگاهی غلط تصور بر این بود که ایران یعنی تهران. بعدتر کمی این نگاه غیراجتماعی تغییر کرد و برخی دیگر از مراکز استان‌ها به‌رسمیت شناخته شدند، در حالی‌که واقعیت به‌گونه‌ای دیگر بود. زیست روزمره و شبکه‌ ارتباطات باعث می‌شود مسائل به‌سرعت در کشور پراکنده و مرزها برداشته شود. مثلاً کسانی‌که با پیچیدگی‌های نظام اداری سروکار دارند، حتماً در نقطه‌ای اشتراک نظر پیدا می‌کنند و آن این‌که بوروکراسی کشور پاسخگوی شماری از درخواست‌ها‌ی‌شان نیست. به همین سیاق، در پرونده‌های قضایی نیز چنین مسئله‌ای مطرح است؛ کسانی هستند ‌که به هر نحو در دستگاه قضایی وقت‌شان گرفته می‌شود یا گرفتار احکام ناعادلانه‌ می‌شوند. این موارد که ماهیت‌شان تبعیض و نابرابری است، فاصله مرکز و پیرامون را از بین برده و باعث شده است یک‌باره خبر جان‌باختن دادستان یک شهرستان را بشنویم. همین‌ مسئله درباره صداوسیما هم صادق است. زمانی‌که صداوسیمای یک شهر مورد حمله واقع می‌شود و خسارت جدی می‌بیند، حتماً مسأله تولیدات استانی نیست بلکه بحث بر سر نمادهاست؛ یعنی جماعتی در شهرستان‌ها صداوسیما را نماد وضع موجود می‌دانند.

* به‌زعم شما چرا اعتراضات با سرکوب و خون‌ریزی همراه شد؟

من از واقعیت میدان خبر دقیق ندارم. یعنی نمی‌توانم بگویم چه حجمی از سلاح وجود داشته است، چه تعداد معترض با چه ترکیبی از جمعیت به خیابان آمده است، و نهایتاً درگیری و خون‌ریزی چگونه رخ داده است. اما بر دو نکته تأکید دارم؛ اول و مهم‌تر از همه این‌که نظام سیاسی ما، قدرت پیش‌بینی و پیش‌گیری‌اش تحلیل رفته است. دیگر آن‌که معضل «کنترل خیابان» و پلیس ضدشورش همچنان در کشور ما لاینحل باقی مانده است زیرا اعتراض خیابانی پدیده جدیدی نیست و دنیا آن را هضم کرده و راه کنترل آن را آموخته است. می‌خواهم بر پیش‌بینی و پیش‌گیری تأکید ویژه بگذارم و مشخصاً بگویم، مادام‌که نظام سیاسی کشور می‌خواهد معضلات و بحران‌ها را به‌شکل تبلیغاتی حل کند، دائماً باید منتظر امواج اعتراضی باشد. مشخصاً، زمانی‌که تنها فهم حاکمیت از جوانان، «زیست کافه‌ای» و «فعالیت فضای مجازی» آن‌هاست، و حیات اجتماعی و سیاسی را از آن‌ها سلب کرده است، باید منتظر باشد در نقاط آستانه‌ای، چه با تبلیغات و فراخوان، و چه با تصمیم شخصی، آن‌ها را در خیابان ملاقات کند. چه آن‌که این ملاقات یک‌بار دیگر در سال ۱۴۰۱ به‌شکل غیرمنتظره‌ای رخ داده بود! اساس این مسئله به مهندسی اجتماعی و تولیدات دست‌ساز حاکمیت بازمی‌گردد؛ زمانی‌ من بر اصلاح‌طلبان دست‌ساز تأکید داشتم و گفتم این چنین نیروهایی هم اصلاح‌طلبی را به‌لحاظ کارکردی از خاصیت می‌اندازند و هم اعتبار خود را از بین می‌برند. اما الان باید آن گزاره‌ها را به‌روز کنم و بگویم: هر موجودیت دست‌سازی اعم از جوان و پیر، شهری و غیرشهری، مؤمن و غیرمؤمن، در نقطه‌ای به‌ ضد خود تبدیل می‌شود.

* درباره افق جامعه ایران از شما بپرسم. گمان شما این است که جامعه به‌ کدام سو حرکت خواهد کرد؟

متأسفانه ما در مثلث پیچیده‌ای محصور شده‌ایم. ضلع اول، موجودیتی به‌نام اسرائیل است که با تمام توان‌اش به فکر افق‌زدایی از جامعه ماست و حتی، نگاهی به تمامیت ارضی ایران دارد. ضلع دوم، دولت دونالد ترامپ است که فشارهای خویش را حداکثری کرده و در حالی‌که دستی روی ماشه دارد، گوشه‌چشمی به توافق نشان می‌دهد. ضلع سوم مثلث اما در داخل است. ما با حاکمیتی مواجه هستیم، که افق اصلاحات درون‌زا را مسدود کرده است و هیچ نشانه‌ای از تغییرات ملموس و مفید نشان نمی‌دهد. یعنی هیچ پیامی، به هیچ قشری از جامعه به‌جهت ترمیم و اصلاح مخابره نمی‌شود حال آن‌که شرایط ما تغییرات عمیق و بنیادین می‌طلبد. زندگی در چنین شرایطی دو پیامد دارد: اولین پیامد تسلیم‌طلبی و پررنگ شدن گزاره‌هایی در حمایت از مداخله خارجی است. شاید یک مثال گویای وضعیت امروز ما باشد. اگر توجه کرده باشید جامعه در انتخابات ریاست جمهوری سال 1372 بخشی از مخالفت خود با سیاست‌های دولت سازندگی را با رأی به آقای احمد توکلی نشان داده است اما این امکان به‌تدریج سلب و از انتخابات مردم‌زدایی شد. یعنی بخشی از مردم فاعلیت خود را از دست دادند و تخیّل تغییر فضا نزد آن‌ها از بین رفت. نتیجه این‌که به‌گمانم اگر امروز نظرسنجی مطمئنی صورت بگیرد، حتماً درصد قابل‌ تأملی از حمله خارجی دفاع خواهند کرد.

دومین پیامد فرسودگی و افسردگی و درخودرفتگی است که هر نوع تحرک اجتماعی را ممتنع می‌کند. یعنی ما وارد شرایطی می‌شویم که عوامل انگیزاننده و همبسته‌ساز یک به یک از حیات فردی و اجتماعی حذف می‌شوند و این مسئله تبعات بلندمدتی برای ایرانیان دارد.

* به عنوان سؤال پایانی، می‌خواهم درباره کمیته حقیقت‌یاب یا اساساً فرآیند حقیقیت‌یابی بپرسم. آیا تشکیل چنین کمیته‌ای را اثرگذار می‌دانید؟

من اولاً معتقدم کمیته حقیقت‌یاب بین‌المللی ره به جایی نخواهد برد. زمانی‌که سازمان ملل برای کشتار غزه اظهارنظر می‌کند یا دیوان لاهه نتانیاهو را جنایتکار جنگی اعلام می‌کند، هیچ کشوری این آراء را به‌رسمیت نمی‌شناسند. یعنی در دنیا جایی وجود ندارد که به بی‌طرفی شهره باشد و رأی‌اش لازم‌الاتباع باشد. کمیته حقیقت‌یاب داخلی هم شاید در دعواهای عشیره‌ای کارساز باشد، اما فراتر از آن خیر؛ حتی تجربیات پرونده قتل‌های زنجیره‌ای و کوی دانشگاه تهران هم نشان داد، ساختار حقیقت‌یابی ایران فشل است و در نقطه‌‌ای به صخره‌های ستبر برخورد می‌کند!

اما علاوه بر بحث کمیته حقیقت‌یاب و امثال ذلک یک مسئله را ما باید به‌درستی کالبدشکافی کنیم. در اعتراضات دی‌ماه، خوانش چند گزاره مهم است: اولین آن‌ها مربوط به ترامپ است که گفت اگر جمهوری اسلامی همچون گذشته مردم‌اش را بکشد، امریکا در موضوع مداخله خواهد کرد. دیگری، فراخوان رضا پهلوی است که به پشتوانه پیام ترامپ، مردم را برای دو روز ۱۸ و ۱۹ دی به سردادن شعار دعوت کرد؛ چه خیابانی چه از منازل. سوم، حضور مردم در خیابان در دو روز مورد اشاره است که سپس کشتار اتفاق افتاد و با تقریب بالایی مشخص است چه کسانی قاتل بوده‌اند. ترامپ بعد از آن دو روز، چندین نوبت اعلام موضع کرده اما اقدامی نکرده است. حال باید پرسید، چه کسی مقصر است و باید پاسخگوی خون‌ها ریخته شده باشد؟ ترامپ، نتانیاهو، رضا پهلوی، نیروی امنیتی یا روشنفکرانی که می‌توانستند مردم را از خیابانی شدن مضاعف سیاست بازبدارند، و یا رسانه‌هایی که مردم را تشویق کردند به خیابان بروند؟ اگر در این اعتراضات یک فرد کشته شده بود، باید سراغ مباشر می‌رفتیم یعنی کسی که واقعه قتل به او انتساب پیدا می‌کند، اما اگر تعداد زیادی کشته ‌شوند باید سراغ چه کسی برویم؟



نظر شما درباره این مقاله:








زنان «جنت» خسته، بی‌سرمایه و بدهکار
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 7:35

زنان «جنت» خسته، بی‌سرمایه و بدهکار


مریم لطفی / روزنامه شرق

بازارچه جنت دیگر شبیه بازار نیست، بیشتر به یک زمین سوخته می‌ماند که خاطره صدها روز کار، امید و سرمایه در آن دفن شده است. جایی که تا چهاردهم بهمن‌‌، محل رفت‌وآمد مشتریان شب عید بود، امروز به نشانه‌ای از یک فروپاشی ناگهانی تبدیل شده است؛ فروپاشی کسب‌وکار ده‌ها خانواده‌ای که تمام دارایی‌شان را در چند متر غرفه خلاصه کرده بودند. آتش‌ فقط سقف‌ها و ویترین‌ها را نسوزاند؛ حساب‌های بانکی را خالی کرد، برنامه‌های سال آینده را به هم ریخت و بسیاری از کسبه را یک‌شبه از «فعال اقتصادی» به «آسیب‌دیده» تبدیل کرد. وعده‌های حمایتی آمد، جلسات برگزار و عددها اعلام شد، اما برای بسیاری از غرفه‌داران، زندگی هنوز به روال قبل برنگشته است. در میان این جمع، زنانی هستند که بار این بحران را سنگین‌تر از بقیه به دوش می‌کشند.

اکنون دود و بوی سوختگی از بازارچه جنت رفته است، اما سوزش در زندگی زنانی مانده که همه دارایی‌شان را همان‌جا گذاشتند؛ پشت ویترین‌های سوخته، زیر سقف‌های فروریخته، میان جعبه‌های خاکسترشده. زنانی که درست در آستانه شب عید، وقتی حساب‌وکتاب دخل‌وخرج‌شان را با فروش اسفند می‌بستند، یک‌شبه به صف «آسیب‌دیدگان» پیوستند؛ بی‌سرمایه، بی‌پشتوانه و اغلب بی‌پاسخ. زنانی که برای بسیاری‌ از آنها، این غرفه تنها منبع درآمد خانواده بود. زنانی که با سرمایه‌های کوچک، سال‌ها کار کرده بودند تا به حداقلی از ثبات برسند و حالا، درست در آستانه سال نو، دوباره به نقطه صفر برگشته‌اند. آنچه برایشان مانده، پرونده‌های نیمه‌کاره، پاس‌کاری اداری و روزهایی است که بدون درآمد، بدون امنیت شغلی و بدون افق روشن می‌گذرد.

بازار وعده‌ها

با گذشت حدود ۱۸ روز از آتش‌سوزی بازارچه جنت، واکنش‌های رسمی در روزهای پایانی بهمن‌‌ و هم‌زمان با نزدیک‌شدن به پایان سال، تازه پررنگ شد؛ زمانی که بسیاری از کسبه درگیر بحران معیشتی بودند و بسیاری از کسبه، به‌ویژه زنان سرپرست خانوار، بیشترین امید خود را به فروش شب عید بسته بودند. در ۲۸ بهمن‌‌‌ موضوع آتش‌سوزی بازارچه جنت در سیصد و نود و هفتمین جلسه شورای اسلامی شهر تهران مطرح شد. در این جلسه، حبیب کاشانی، عضو شورای شهر تهران، با اشاره به تخریب کامل ۲۵۲ غرفه، از نابودی سرمایه ده‌ها خانواده خبر داد و گفت: «در میان آسیب‌دیدگان، ۵۲ زن سرپرست خانوار قرار دارند که تمام دارایی و تجهیزات کاری خود را از دست داده‌اند».

او با تأکید بر لزوم حمایت فوری، خواستار ایجاد غرفه‌های موقت، اطلاع‌رسانی برای بازگشت کسبه به چرخه فعالیت و اختصاص تسهیلات کم‌بهره با بازپرداخت بلندمدت شد و از بانک شهر خواست در این زمینه وارد عمل شود. در همان جلسه، نرگس معدنی‌پور، رئیس کمیسیون فرهنگی و اجتماعی شورای شهر تهران، از اقدامات اولیه مدیریت شهری برای حمایت از زنان آسیب‌دیده خبر داد.

به گفته او، برای این افراد کمک‌های بلاعوض و یک میلیارد تومان تسهیلات کم‌بهره پیش‌بینی ‌و مقرر شده چهار قسط نخست وام توسط مرکز زنان و خانواده پرداخت شود. معدنی‌پور همچنین از اختصاص فضای جدید برای فعالیت زنان در روزهای منتهی به نوروز خبر داد. یک روز بعد، در ۲۹ بهمن‌‌، مدیرکل امور بانوان شهرداری تهران نیز از برنامه انتقال زنان آسیب‌دیده به بوستان گفت‌وگو خبر داد. مریم اردبیلی در گفت‌وگو با ایرنا اعلام کرد: «نمایشگاه زنان و تولید ملی به‌زودی در بوستان گفت‌وگو آغاز می‌شود و تمام زنان سرپرست خانواری که در بازار جنت فعالیت داشتند، در این فضا مستقر خواهند شد».

او همچنین از اختصاص مبلغ ۵۰۰ میلیون ریال برای هریک از زنان آسیب‌دیده خبر ‌و وعده داد تسهیلات حمایتی دیگری نیز در دستور کار قرار دارد. هم‌زمان، نرگس معدنی‌پور در گفت‌وگو با خبرگزاری دیگری، بار دیگر از پرداخت وام بلاعوض به ۵۲ زن سرپرست خانوار خبر داد. او همچنین به پیش‌بینی تسهیلات کم‌بهره، تعویق اقساط اولیه و ارائه مشاوره‌های کسب‌وکار برای بازگشت به چرخه فعالیت اشاره کرد. در سطح ملی نیز‌ پس از وقوع حادثه، معاون اول رئیس‌جمهور در تماس تلفنی با استاندار تهران بر پیگیری فوری ابعاد این حادثه تأکید کرد.

سازمان آتش‌نشانی نیز علت اولیه آتش‌سوزی را اتصال در سیم‌کشی یکی از غرفه‌ها اعلام کرد. با وجود این وعده‌ها و اعلام بسته‌های حمایتی، آنچه در هفته‌های پس از حادثه در زندگی بسیاری از کسبه، به‌ویژه زنان سرپرست خانوار، جریان داشت، همچنان با بلاتکلیفی، انتظار و نگرانی همراه بود. بسیاری از آنها می‌گویند میان مصوبات، ارقام اعلام‌شده و آنچه عملا به دستشان رسیده، فاصله‌ای درخور توجه وجود دارد؛ فاصله‌ای که در روزهای منتهی به نوروز، فشار معیشتی را  دوچندان کرده است.

روایت زنانی که زندگی‌شان سوخت

در میان فهرست خسارت‌ها، آمارها و وعده‌ها، بعضی اسم‌ها آرام‌آرام از یاد می‌روند؛ اسم‌هایی که پشت هر کدام، یک زندگی فروپاشیده پنهان شده است؛ زنانی که سال‌ها در بازار جنت کار کرده، سرمایه جمع کردند و اعتبار ساختند و حالا، بعد از آتش‌سوزی، نه‌تنها سرمایه‌شان که سلامتی و آرامش‌شان را هم از دست داده‌اند.

«فاطمه حجتی» یکی از همان زن‌هاست؛ زنی که سال‌ها در چهار متر مغازه زندگی‌اش را ساخته بود و حالا‌ بعد از حادثه سکته کرده و در خانه تنها افتاده است. تماس تلفنی از بیمارستان شروع می‌شود. صدایش ضعیف است. نفس‌هایش کوتاه. حرف‌زدن برایش سخت است، دستگاه اکسیژن به او وصل است، اما می‌خواهد بگوید؛ انگار گفتن، تنها چیزی است که هنوز برایش مانده. فاطمه حجتی ۶۰‌ساله است و به «شرق» می‌گوید‌ ۲۷ سال در بازار جنت کار کرده است؛ از روزهایی که بازار سوله و چادر بوده تا زمانی که غرفه‌ها ساخته شده‌اند. ۱۵ سال در همان جای ثابت مانده، بدون جابه‌جایی، بدون وقفه: «من از خانواده‌ای هستم که فقط روی خودم حساب کرده‌ام. نه پدر دارم، نه مادر، نه برادر و خواهر، نه همسر. تمام زندگی‌ام با همین مغازه می‌چرخید. کرایه خانه می‌دادم، هزینه‌هایم را تأمین می‌کردم و زندگی خودم را داشتم». مغازه‌اش اجاره‌ای بوده؛ زیر نظر شهرداری و در قالب طرح ساماندهی. سال‌ها خوش‌حسابی‌اش باعث شده بود همکاران و عمده‌فروش‌ها  به او اعتماد کنند.

درست چند روز قبل از آتش‌سوزی، حجم بزرگی از جنس امانی گرفته بود: «حدود یک میلیارد تومان جنس امانی داشتم. به من اعتماد داشتند، چون ۲۷ سال خوش‌حساب بودم. تمام این سرمایه در آتش سوخت و از بین رفت. زندگی‌ام به‌طور کامل نابود شد». فاطمه فقط از اجناس نمی‌گوید، از وسایل کوچک شخصی هم حرف می‌زند، از چیزهایی که برایش خاطره بود و حالا دیگر نیست: «حتی وسایل شخصی‌ام، مثل یک رادیوی قدیمی که برای شنیدن اذان آورده بودم، از بین رفت. هیچ‌ چیز باقی نماند». بعد از حادثه، او هم مثل بقیه به‌ دنبال پیگیری رفته است؛ به شهرداری، به بخش ساماندهی، به جلسات مختلف. اما همین رفت‌وآمدها به نقطه فروپاشی جسمی‌اش منجر شده است: «برای پیگیری به شهرداری و بخش ساماندهی مراجعه کردم. در یکی از این مراجعات ناگهان حالم بد شد، بیهوش شده و با اورژانس به بیمارستان منتقل شدم».

روایت او از وضعیت بیمارستان، پر از تلخی و ناامیدی است: «در اورژانس بدون رسیدگی جدی روی تخت خوابانده شدم. مدت زیادی گذشت و کسی سراغی از من نگرفت. نه معاینه‌ای انجام شد و نه توضیحی دادند». او می‌گوید به‌ دلیل ناتوانی مالی، امکان بستری‌شدن نداشته و ناچار شده بیمارستان را ترک کند: «به من گفتند برای بستری باید مبلغ بالایی پرداخت شود. چنین پولی نداشتم و مجبور شدم بیمارستان را ترک کنم». حالا فاطمه در خانه تنهاست، با پاهایی که توان حرکت ندارند: «هر دو پایم لمس شده است. فقط به‌ صورت چهار دست‌وپا می‌توانم حرکت کنم. حتی برای رفتن به دستشویی یا وضو‌گرفتن با زحمت زیاد حرکت می‌کنم».

او از بیماری‌های متعددش می‌گوید؛ از مشکلات قلبی، چند بار آنژیوگرافی، خون‌ریزی شدید و ضعف جسمی: «سال‌هاست بیماری قلبی دارم و چند بار آنژیو شده‌ام. مشکلات جسمی دیگری هم دارم که باعث ضعف شدید شده است». اما درد اصلی فاطمه، فقط جسمی نیست: «هیچ‌کس نیست که حتی برایم نان تهیه کند یا سری به من بزند. کاملا تنها مانده‌ام». خانه‌اش روبه‌روی همان بازاری است که زندگی‌اش را از او گرفته است. خسارتی که او دیده، بیش از دو میلیارد تومان است. بدهی‌هایش هم به حدود یک میلیارد تومان می‌رسد؛ حاصل اجناس امانی و تعهدهایی که سال‌ها با اعتبار شخصی مدیریت می‌کرده است: «همیشه حساب‌هایم دفتری و منظم بود. هفته‌ به‌ هفته تسویه می‌کردم و هیچ‌وقت بدحساب نبودم».

نوبت به پیگیری‌ها و وعده‌ها که می‌رسد، پاسخ روشنی می‌دهد: «جلسات متعددی برگزار شد. وعده زمین، وعده پول و وعده حمایت دادند، اما هیچ‌کدام به نتیجه نرسید. فقط حرف شنیدیم». صدایش خسته‌تر شده و معلوم است که دیگر نه جان حرف‌زدن دارد و نه تابش را. اما فقط حرف آخر او خطاب به شهردار تهران است: «از آقای زاکانی می‌خواهم خود را جای من بگذارد. من یک زن حدودا ۶۰‌ساله تنها هستم. چگونه باید کرایه خانه بدهم یا هزینه زندگی‌ام را تأمین کنم؟ من گدا نبودم، بدبخت نبودم. سال‌ها کار کردم و با عزت زندگی کردم. امروز به این وضعیت افتاده‌ام. به داد ما برسید».

شهرداری: پیگیریم

۲۸ بهمن جمعی از کسبه بازار جنت مقابل شورای شهر جمع شدند و خواستار حمایت و پرداخت خسارت‌های خود شدند. آنها بر این نکته تأکید داشتند: محلی که به ‌عنوان محل جایگزین برای‌شان در نظر گرفته شده است، نه آب دارد، نه برق. آنهایی که تمام زندگی‌شان را در آتش‌سوزی بازار جنت از دست داده بودند، شعار می‌دادند: «گرفتن خسارت حق مسلم ماست». یکی از حاضران در تجمع به دیده‌بان ایران گفته بود: «طبق اظهارات مطرح‌شده، قرار بود مبلغ یک میلیارد تومان از سوی مؤسسه مالی اعتباری علوی وابسته به بنیاد برکت و مبلغ یک میلیارد تومان نیز از سوی بانک شهر که زیرمجموعه شهرداری تهران است، در قالب تسهیلات به هرکدام از کسبه بازار جنت اختصاص یابد. با‌ وجود این، تاکنون هیچ‌یک از این موارد به مرحله امضا و اجرا نرسیده و صرفا در حد وعده باقی مانده است».

پس از این تجمع، شهردار تهران مطلع شد و درباره پیگیری‌های انجام‌شده توضیحاتی داد؛ توضیحاتی که به نظر می‌رسد چاره‌ساز این کسبه گرفتار نیست. زاکانی با اشاره به پیشینه این پرونده در دهه ۹۰ اعلام کرده است براساس قراردادهای پیمانکاری، مسئولیت مستقیم با پیمانکار است و شهرداری فقط بستر و تحویل فضا را برعهده داشته است. او گفته حدود ۴۲ غرفه پیش‌تر به زنان سرپرست خانوار در مراکز کوثر شهرداری اختصاص یافته و رایگان در اختیارشان قرار گرفته بود و سایر غرفه‌ها از طریق پیمانکار اجاره شده‌اند. به گفته او، شهرداری در حال پیگیری مشکلات مال‌باختگان است، شامل اختصاص وام، فراهم‌کردن فضایی جدید تا قبل از عید برای ادامه فعالیت و احداث جایگاهی پایدار که تا یک سال اجاره از این افراد دریافت نخواهد شد. به نظر می‌رسد تمرکز شهرداری عمدتا بر این غرفه‌های زنان سرپرست خانوار در مراکز کوثر بوده و زنانی که در آن بخش مستقر نبوده‌اند، در این پیگیری‌ها کمتر جایگاه دارند.

با دست خالی تنها ماندیم

روایت «معصومه» بی‌شباهت به زنان دیگر نیست؛ زنی که سال‌ها در همان راهروها و کنار همان ویترین‌ها، هم‌مسیر فاطمه بوده است، زنی که مثل بسیاری دیگر، تمام زندگی‌اش در همان چند متر غرفه خلاصه می‌شد. او می‌گوید تمام دارایی‌اش در همان غرفه جا مانده بود؛ همان ویترین کوچک، همان قفسه‌ها، همان سرمایه‌ای که سال‌ها برای جمع‌کردنش زحمت کشیده بود: «تمام زندگی‌ام همان‌جا بود؛ پول، کالا، زحمت چندین‌ساله. همه‌ چیز در یک شب از بین رفت».

معصومه از روزهایی می‌گوید که بعد از حادثه، نمایندگان شهرداری و مجموعه امور زنان جلساتی برگزار کردند. در این جلسات، وعده‌هایی داده شد؛ از پرداخت کمک‌های بلاعوض گرفته تا اختصاص تسهیلات کم‌بهره و فراهم‌کردن فضای موقت برای ادامه کار در شب عید: «به ما گفته شد کمک بلاعوض دریافت خواهیم کرد، وام کم‌بهره اختصاص می‌یابد و چهار قسط اول بازپرداخت آن از طرف مرکز زنان پرداخت می‌شود. همچنین وعده داده شد که برای ایام نوروز، فضایی موقت برای ادامه فعالیت ما فراهم شود و در نهایت، غرفه‌ها یا مکان‌های جایگزین در اختیارمان قرار خواهد گرفت».

با این حال، فاصله میان وعده‌ها و واقعیت، روزبه‌روز بیشتر شده است. معصومه توضیح می‌دهد خودشان پنج نماینده انتخاب کرده بودند تا جلسات را دنبال کنند، اما حتی این پیگیری‌ها نتیجه‌ای نداشت: «ما پنج نماینده انتخاب کردیم و مرتب در جلسات شرکت کردیم. قرار بود زمینی به ما اختصاص داده شود، اما در نهایت گفتند دیگر این زمین را نمی‌دهند. همچنین پیشنهاد شد بازارچه‌ای با نام «بازارگل» در اختیار زنان قرار گیرد، اما این هم عملی نشد. حتی وقتی پیشنهاد شد مبلغی به ‌عنوان کمک اولیه اختصاص یابد، گفتند فعلا موجود نیست. حرف‌های زیاد گفته شد، اما هیچ‌یک از مشکلات ما حل نشد».

معصومه تأکید می‌کند این بی‌نتیجه‌ماندن وعده‌ها، فشار روانی و بلاتکلیفی زنان بازار را دوچندان کرده است. برای او، هم‌زمانی حادثه با شب عید، سخت‌ترین بخش ماجراست؛ زمانی که باید فصل اوج کار و فروش‌شان می‌بود، اما حالا با هیچ‌چیز مواجه‌اند. آن‌هم در شرایطی که بی‌ثباتی اجتماعی و تهدید مداوم جنگ بر سر همه سایه گسترده است: «نه مغازه‌ای داریم، نه سرمایه‌ای و نه معلوم است فردا چه می‌شود. همه‌ چیز نامعلوم و بی‌ثبات است». صدای معصومه، صدای زنی است که میان وعده‌های رسمی و واقعیت زندگی روزمره گرفتار شده؛ زنی که هنوز منتظر است حمایت‌هایی که بارها شنیده، روزی به شکل واقعی به زندگی‌اش برسد.

سرمایه‌مان فقط کارمان بود

«ستاره»‌ جوان‌تر است و سال‌های کمتری در بازارچه جنت فعالیت داشته. با این حال، تمام سرمایه و اعتبار خود را در همان چند متر غرفه قرار داده بود: «ما پولدار نبودیم. سرمایه ما همان کسب‌وکارمان بود و اعتبار ما در بازار شکل گرفته بود». او نیز مانند دیگران، اجناس امانی داشت و حالا با بدهی مواجه است و نحوه بازسازی و شروع دوباره فعالیت، برایش نامعلوم و مبهم است: «پس از آتش‌سوزی، همه می‌پرسند می‌خواهم چه کنم؟ اما خودم هم نمی‌دانم چگونه باید دوباره شروع کنم». ستاره تأکید می‌کند بیش از خسارت مالی، احساس ناامنی و نبود پشتوانه است که او را آزرده می‌کند: «احساس می‌کنم هیچ پشتوانه‌ای نداریم و هر لحظه ممکن است همه چیز دوباره  از بین برود».



نظر شما درباره این مقاله:








حکومت را بی‌درنگ به معتمدان مردم واگذار کنید!
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 22:52

هشدار به حاکمیت سیاسی و فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی:

حکومت را بی‌درنگ به معتمدان مردم واگذار کنید!


هشدار به حاکمیت سیاسی و فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی:
صدای ناله‌ها و نفرین خانواده‌های داغدار را بشنوید و حکومت را بی‌درنگ به معتمدان مردم واگذار کنید!

ما، سوگواران ملت ایران و امضاکنندگان این هشدارنامه، به ‌عنوان گروهی از جامعه مدنی ایران در خارج از میهن، به ‌صراحت اعلام می‌داریم که با استمرار حاکمیت جمهوری اسلامی مخالفیم و خواستار پایان فوری آن و جایگزینی‌اش با نظامی دموکراتیک، داد محور و ملی هستیم؛ نظامی برآمده از اراده آزاد ملت ایران، بر پایه جدایی دین از دولت، برابری کامل حقوق شهروندان، نفی هرگونه وابستگی خارجی و پایبند به اصول و مفاد منشور جهانی حقوق بشر.

کشور در آستانه جنگ، فروپاشی امنیتی و چرخه‌ای مهارنشدنی از خشونت قرار گرفته است. مسئولیت مستقیم این وضعیت، از منظر حقوقی، اخلاقی و تاریخی، بر عهده ساختار قدرت حاکم و فرماندهان تصمیم‌ گیر آن است. چهل‌ وهفت سال حکومت با اتکا به سرکوب، حذف مخالفان و نقض گسترده حقوق بنیادین شهروندان، نه ‌تنها مشروعیت سیاسی بلکه اعتبار اخلاقی حاکمیت را نیز به ‌طور کامل از میان برده است.

اگرچه ممکن است اقلیتی محدود همچنان حامی شما باشند، اما اکثریت قاطع ملت ایران مخالف استمرار این وضعیت‌ اند. ادعای «استقلال» نیز در عمل به انزوای بین‌المللی، فروپاشی اقتصادی و قرار گرفتن کشور در معرض تهدیدهای نظامی انجامیده است. امروز ایران با خطر ضربه‌ای نظامی و آسیب به غرور ملی رو به ‌روست؛ وضعیتی که نتیجه مستقیم سیاست‌های حاکمیت اسلامی است.

در پی سرکوب‌های خونین اخیر که هزاران فرزند این سرزمین را به خاک و خون کشید، شرایطی پدید آمده است که چه‌ بسا بخش بزرگی از جامعه سقوط حاکمیت را حتی به‌ دست قدرت‌های خارجی بر تداوم وضعیت موجود ترجیح دهد. اکنون، با شبح جنگی خانمان‌سوز و آتش خشم عمومی برخاسته از جنایتی فجیع، لحظه انفجار آتشفشانی مهیب نزدیک است؛ آتشفشانی که بی‌تمایز شما، خانواده‌هایتان و سراسر کشور را در بر خواهد گرفت.

با این‌همه، اگرچه دیر، هنوز یک راه باقی است: بازگشت بی درنگ به عقلانیت، پذیرش واقعیت و کناره‌ گیری از قدرت.

برای گذار به حکومتی دموکراتیک و پاسخگو، واگذاری قدرت به معتمدان و دادخواهان ملت ایران که برخی از نمایندگان جنبش «زن، زندگی، آزادی» شمرده می ‌شوند، تنها راه جلوگیری از ورود کشور به چرخه‌ای خونین و ویرانگر است. در صورت اتخاذ این مسیر، امکان تضمین حداقلی از حقوق انسانی و بین‌المللی برای شما نیز وجود خواهد داشت.

در غیر این صورت، مسئولیت هر فاجعه آتی - از جنگ خارجی تا فروپاشی ملی - مستقیماً متوجه شما خواهد بود؛ مسئولیتی که نه تاریخ و نه افکار عمومی ایران و جهان از آن چشم ‌پوشی نخواهند کرد. تداوم این روند، نام تشیع و روحانیت شیعه را، در مقام بانیان این حکومت، در افکار عمومی و حافظه تاریخ به ننگین ‌ترین عامل وارد آمدن ضربه به کشور بدل خواهد کرد.

صدای ناله و نفرین خانواده‌های داغدار را بشنوید،
صدای دادخواهی زندانیان سیاسی را بشنوید،
صدای خروش مردم را بشنوید،
صدای توپ‌های جنگ و ویرانی مملکت را بشنوید،
به اراده ملت ایران تمکین کنید. قدرت را بی درنگ واگذار کنید.

امضاء کنندگان:

ژانت آفاری، استاد دانشگاه و نویسنده
مونا آفاری، روانشناس
حمید اکبری، استاد دانشگاه و کنشگر سیاسی
الهه امانی، فعال حقوق زنان و صلح
میثاق پارسا، استاد دانشگاه و نویسنده
نیره توحیدی، استاد دانشگاه و نویسنده
فیروزه خطیبی، روزنامه نگار و نمایشنامه نویس
آذر خونانی – اکبری، کارشناس ارشد آموزش کودکان و کنشگر سیاسی
رضا دقتی، خبرنگارعکاس بین‌المللی
هلیا سپیدار، آموزگار و کنشگر اجتماعی
کورش صحتی، خبرنگار و کنشگر سیاسی
محمدرضا عالی پیام، شاعر طنزپرداز و فیلم ساز
آرون عسکری، فعال حقوق بشر
کاظم علمداری، استاد دانشگاه و نویسنده
جواد فخارزاده، مهندس ارشد برق و الکترونیک و کنشگر سیاسی
پیام فرهی، شاعر و هنرمند
منوچهر قنبری، مهندس انرژی اتمی و کنشگر سیاسی
ناصر کاخساز، نویسنده و اندیشه‌پرداز
اکبر کریمیان، کنشگر سیاسی
رضا گوهرزاد، خبرنگار و تحلیلگر سیاسی
اردشیر لطفعلیان، دیپلمات پیشین و نویسنده
منِیژه مرعشی، کنشگر حقوق زنان
بیژن مهر، کنشگر سیاسی
ابراهیم نوروزی، پزشک



نظر شما درباره این مقاله:








هشدار درباره سناریوی جنگ داخلی ">
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 22:12

هشدار درباره سناریوی جنگ داخلی




نظر شما درباره این مقاله:








درخواست تشکیل یک کمیسیون مستقل
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 21:24

درخواست تشکیل یک کمیسیون مستقل




نظر شما درباره این مقاله:








دانشگاه و پادشاهی‌خواهی؟
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 20:28

دانشگاه و پادشاهی‌خواهی؟


یدالله کریمی‌پور

رویکرد پادشاهی‌خواهی در دانشگاهی که روزگاری دژ نفوذناپذیر «چپ» و «رادیکالیسم ضدسلطنت» بود، نشان‌دهنده چرخشی بزرگ در حافظه جمعی است. راز این دگردیسی چیست؟

​۱. ناکامی پروژه‌های چپ مارکسیستی، اسلامگرایی انقلابی و اصلاح‌طلبی، نسل جدید را به «واقع‌گرایی نوستالژیک» رانده است.

​۲. برخلاف دهه‌های ۴۰ و ۵۰ که عدالت‌خواهی سوسیالیستی اولویت بود، نسل کنونی تشنه‌ی «توسعه نئولیبرال»، «آزادی‌های فردی» و «ادغام در نظم جهانی» است. گویا تصویر پهلوی در ذهن او، نماد دولتی مقتدر و توسعه‌گر است.

​۳. در غیاب احزاب آزاد، «هویت ملی» رقیب اصلی ایدئولوژی رسمی شده است. به نظر می رسد پادشاهی‌خواهی اینجا نه صرفاً بازگشت یک فرد، که بازگشت به «عظمت ملی» و «ایرانگرایی» تعبیر می‌شود.

۴. شعار پادشاهی‌خواهی به دلیل حساسیت‌زا بودن، به رادیکال‌ترین ابزار برای مرزبندی با وضع موجود بدل شده است. دانشجو تمایز و اعتراض خود را در شعاری می‌یابد که بیشترین فاصله را با گفتمان حاکم دارد.

آنچه امروز در دانشگاه مشاهده می‌شود، لزوماً یک گرایش سیاسی کلاسیک نیست؛ بلکه آمیزه‌ای از خستگی از ایدئولوژی، حسرت توسعه و جستجوی هویت گم‌شده است. دانشگاه از «آرمان‌گرایی رو به جلو» به «واقع‌گرایی رو به عقب» تغییر جهت داده تا شاید گمشده‌ی خود یعنی «زندگی معمولی و مدرن» را در گذشته بیابد. حال پرسش این است که:

۱- آیا چنین رویکردی، بازتابی از «کف خیابان» و خواست عمومی جامعه است یا دانشگاه صرفاً در حال تئوریزه کردن یک حسرت همگانی است؟

​۲- پادشاهی‌خواهی در دانشگاه، یک ایستگاه موقت برای عبور از بن‌بست کنونی است یا به یک گفتمان ایجابی و پایدار برای آینده ایران بدل خواهد شد؟

۳- در تقابل میان این «واقع‌گرایی نوستالژیک» و «لایه‌های سخت امنیتی شرق‌محور»، فرجام توسعه و ثبات در ایران به کدام سو خواهد چرخید؟

تلگرام نویسنده
@karimipour_k



نظر شما درباره این مقاله:








هشدار پنتاگون درباره خطرات عملیات گسترده علیه ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 18:47

هشدار پنتاگون درباره خطرات عملیات گسترده علیه ایران


الکساندر وارد، لارا سلیگمن و شلبی هالیدی / وال‌استریت ژورنال / ۲۳ فوریه ۲۰۲۶

پنتاگون نگرانی‌های خود را درباره یک کارزار نظامی طولانی‌مدت علیه ایران با رئیس‌جمهور ترامپ در میان گذاشته و هشدار داده است که طرح‌های جنگی در دست بررسی، با خطراتی از جمله تلفات نیروهای آمریکایی و متحدان، کاهش ذخایر پدافند هوایی و فشار بیش از حد بر نیروهای نظامی همراه است.

به گفته مقام‌های کنونی و پیشین، این هشدارها عمدتاً از سوی ژنرال دن کِین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، در داخل وزارت دفاع و همچنین در جلسات شورای امنیت ملی مطرح شده است؛ هرچند دیگر رهبران پنتاگون نیز نگرانی‌های مشابهی را بیان کرده‌اند.

برخی مقام‌ها تأکید کردند که چنین بحث‌هایی همواره بخشی از فرآیند برنامه‌ریزی احتمالی پیش از عملیات نظامی است و یادآور شدند که فرماندهان نظامی — به‌ویژه رئیس ستاد مشترک — برآوردهای محتاطانه‌ای از تلفات احتمالی و سایر هزینه‌های بالقوه عملیات نظامی ارائه می‌کنند.

گزینه‌های در حال بررسی برای حمله به ایران از حملات محدود اولیه تا یک کارزار هوایی چندروزه با هدف سرنگونی حکومت را شامل می‌شود. مقام‌ها می‌گویند همه گزینه‌ها با ریسک همراه‌اند، اما یک کارزار طولانی‌مدت می‌تواند هزینه‌های قابل توجهی برای نیروها و ذخایر مهمات آمریکا به همراه داشته باشد و در صورت توانایی ایران برای تلافی، حفاظت از شرکای منطقه‌ای را پیچیده‌تر کند. همچنین اگر آمریکا مقادیر زیادی از مهمات پدافند هوایی و سایر تجهیزات محدود خود را مصرف کند، این امر می‌تواند آمادگی برای یک درگیری احتمالی آینده با چین را تحت تأثیر قرار دهد.

مقام‌ها می‌گویند مسائل مطرح‌شده از سوی کِین — که به‌طور گسترده به‌عنوان فردی مورد اعتماد ترامپ شناخته می‌شود — و دیگران، در تصمیم رئیس‌جمهور درباره اینکه آیا به ایران حمله کند یا خیر و چگونه این کار را انجام دهد، مؤثر خواهد بود. به گفته آنان، ترامپ هنوز تصمیم نهایی خود را نگرفته است. ایالات متحده بزرگ‌ترین حجم توان هوایی خود در خاورمیانه از زمان جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ را گردآوری کرده است، از جمله یک ناوگروه تهاجمی هواپیمابر. یک ناو هواپیمابر دوم نیز اکنون در دریای مدیترانه مستقر است.

آنا کلی، سخنگوی کاخ سفید، گفت: «ژنرال کِین عضوی بااستعداد و بسیار ارزشمند از تیم امنیت ملی رئیس‌جمهور ترامپ است. رئیس‌جمهور در هر موضوعی به دیدگاه‌های گوناگون گوش می‌دهد و بر اساس آنچه به نفع امنیت ملی ایالات متحده است تصمیم می‌گیرد.»

دولت ترامپ همچنان در حال مذاکره با ایران درباره توافقی احتمالی است که آمریکا امیدوار است مسیرهای تهران به‌سوی دستیابی به سلاح هسته‌ای را مسدود کند  —  موضوعی که رهبران ایران پیگیری آن را رد کرده‌اند  —  و در عین حال برنامه موشک‌های بالستیک و حمایت از نیروهای نیابتی منطقه‌ای مانند حزب‌الله و حماس را محدود سازد. به گفته مقام‌ها، نشست بعدی برای روز پنج‌شنبه در ژنو برنامه‌ریزی شده است؛ جایی که انتظار می‌رود ایران مواضع خود را به نماینده صلح ترامپ، استیو ویتکاف، و داماد او جرد کوشنر ارائه کند.

ایران تهدید کرده است که به هرگونه حمله آمریکا با حداکثر شدت پاسخ خواهد داد و علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، هفته گذشته گفت نیروهایش می‌توانند یک ناو جنگی آمریکا را غرق کنند.

در نشانه‌ای از افزایش نگرانی‌ها درباره چگونگی واکنش ایران و نیروهای نیابتی منطقه‌ای آن به حملات آمریکا، وزارت خارجه ایالات متحده روز دوشنبه اعلام کرد کارکنان غیرضروری و اعضای خانواده کارکنان سفارت آمریکا در لبنان تخلیه می‌شوند. واشنگتن مدت‌هاست نگران آن است که گروه‌های شبه‌نظامی مورد حمایت ایران در واکنش به حملات آمریکا، اهداف آمریکایی و شهروندان این کشور در خارج را هدف قرار دهند.

هر عملیات نظامی با خطر همراه است، اما یک کارزار طولانی علیه ایران احتمالاً در زمره پیچیده‌ترین و خطرناک‌ترین عملیات‌های نظامی خواهد بود که ترامپ آغاز کرده است؛ عملیاتی که می‌تواند آمریکا را به یک جنگ گسترده‌تر در خاورمیانه بکشاند.

به گفته مقام‌های کنونی و پیشین، کِین که در برنامه‌های فوق‌محرمانه پنتاگون و همچنین در سیا مسئولیت داشته است، در ارزیابی خطرات احتمالی عملیات علیه ایران رویکردی محتاطانه در پیش گرفته است.

سخنگوی کِین گفت رئیس ستاد مشترک در نقش مشاور نظامی رئیس‌جمهور، وزیر دفاع و شورای امنیت ملی، گزینه‌های نظامی همراه با ریسک‌های آن‌ها را در اختیار رهبران غیرنظامی قرار می‌دهد.

پایگاه خبری آکسیوس نخستین رسانه‌ای بود که درباره بحث‌های داخلی کِین پیرامون این خطرات گزارش داد.

به گفته مقام‌ها، در جریان هرگونه حمله به ایران، خلبانان آمریکایی ممکن است در جریان چندین نوبت بمباران در برابر سامانه‌های پدافند هوایی ایران آسیب‌پذیر باشند. همچنین موشک‌های ایرانی می‌توانند نیروهای آمریکایی مستقر در پایگاه‌های سراسر خاورمیانه را هدف قرار دهند. ایران همچنین می‌تواند با موشک‌ها و پهپادهای خود مراکز جمعیتی در اسرائیل را هدف بگیرد؛ همان‌گونه که در جریان جنگ ۱۲ روزه میان ایران، اسرائیل و آمریکا در ژوئن سال گذشته انجام داد.

برخی مقام‌ها گفتند آمریکا انتظار دارد ایران برای حفاظت از حکومت خود از تمامی توان نظامی‌اش استفاده کند — و اینکه ایالات متحده تنها به اندازه‌ای رهگیر موشکی در اختیار دارد که بتواند حدود دو هفته حملات موشکی گسترده ایران را دفع کند؛ موضوعی که فشار بیشتری بر ذخایر محدود مهمات سامانه‌های پاتریوت، تاد و اس‌ام-۳ وارد می‌کند.

در هفته‌های اخیر، آمریکا برای تقویت پدافند هوایی خود در خاورمیانه، سامانه‌های ضدموشکی تاد و پاتریوت بیشتری به اردن، کویت، قطر، عربستان سعودی، بحرین و اسرائیل اعزام کرده است؛ موضوعی که روزنامه وال‌استریت ژورنال گزارش داده است. همچنین به گفته یک مقام نیروی دریایی، آمریکا ۱۳ ناوشکن مجهز به موشک‌های هدایت‌شونده را به آب‌های خاورمیانه و مدیترانه اعزام کرده تا تهدیدهای احتمالی ایران را رهگیری کنند.

پنتاگون پیش‌تر در ژوئن گذشته نیز، زمانی که آمریکا به دفاع از اسرائیل در برابر حملات موشکی ایران کمک کرد، درباره ظرفیت مهمات هشدار داده بود. آن درگیری شکاف‌های نگران‌کننده‌ای در ذخایر رهگیرهای موشکی آمریکا آشکار کرد.

ذخایر مهمات همچنین زمانی تحت فشار قرار گرفت که آمریکا در بهار سال گذشته وارد یک کارزار بمباران نزدیک به دوماهه علیه شورشیان حوثی مورد حمایت ایران در یمن شد. در آن زمان، مقام‌های دفاعی می‌کوشیدند مهمات را برای یک جنگ احتمالی آینده با چین حفظ کنند و تمایلی نداشتند سلاح‌های کمیاب را بیش از حد علیه گروهی که از سوی آمریکا به‌عنوان سازمان تروریستی شناخته شده و یک مسیر حیاتی کشتیرانی جهانی در دریای سرخ را تهدید می‌کرد، مصرف کنند.

مقام‌های نیروی دریایی همچنین بر فشارها و هزینه‌های بالقوه ناشی از استقرار طولانی‌مدت ناو هواپیمابر «یواس‌اس جرالد فورد» برای عملیات احتمالی علیه ایران تأکید کرده‌اند. این ناو — بزرگ‌ترین کشتی جنگی آمریکا — از ژوئن گذشته در دریا بوده و اکنون در آستانه یک مأموریت ۱۱ ماهه قرار دارد که رکورد طولانی‌ترین مأموریت پیوسته یک کشتی جنگی آمریکایی را خواهد شکست. این شناور با مشکلات مربوط به سیستم فاضلاب مواجه بوده و خدمه آن تحت فشار شدید قرار دارند؛ به‌گونه‌ای که برخی ملوانان حتی پس از بازگشت به خانه در فکر ترک نیروی دریایی هستند.

خدمه تحت فشار پیش‌تر نیز در بروز اشتباهات و حوادث نقش داشته‌اند. در آوریل و مه ۲۰۲۵، در نزدیکی پایان یک مأموریت هشت‌ماهه، ناو هواپیمابر  «یواس‌اس هاری ترومن» (USS Harry S. Truman) هنگام مقابله با حملات شورشیان حوثی در دریای سرخ چندین جنگنده خود را از دست داد. تحقیقات نیروی دریایی، شدت بالای ریتم عملیاتی مأموریت را عامل این حوادث دانست.



نظر شما درباره این مقاله:








دوباره ابن ملجم / سعید مظفری
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 16:11

دوباره ابن ملجم / سعید مظفری




نظر شما درباره این مقاله:








بازگشت دانشگاه به خط مقدم اعتراض‌ها در ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 15:29

بازگشت دانشگاه به خط مقدم اعتراض‌ها در ایران


یورونیوز فارسی

در حالی که به نظر می‌رسید با سرکوب خونین اعتراضات مردمی ایران (که بنا بر اعلام سازمان‌های حقوق بشری دست‌کم ۴۰ هزار کشته برجای گذاشته)، جامعه توان آغاز موج تازه‌ای از اعتراضات را ندارد و حکومت دست‌کم برای مدتی از روبرو شدن با ناآرامی‌ها آسوده باشد، دانشگاه‌های ایران به کانون اعتراض‌ها بدل شدند.

دانشجویان که همواره جایگاهی ویژه در تاریخ سیاسی ایران داشتند، این‌بار جسورتر از هر زمانی در صحنه حاضر شده‌اند. آنها نه‌تنها آشکارا علیه شخص اول حکومت فریاد می‌زنند و خواستار سرنگونی رژیم هستند بلکه به طور علنی پرچم «شیر و خورشید» را به اهتزار درمی‌آورند.

اگرچه در میان هزاران کشته سرکوب خونین اعتراضات اخیر، نام دانشجویان بسیاری دیده می‌شد که به همراه خیل عظیم معترضان به خیابان‌ها آمده بودند و نام دانشجویان بسیاری نیز همچنان در فهرست معترضان بازداشت شده دیده می‌شود، اما موج جدید اعتراضات دانشجویی در صحن دانشگاه‌ها از شنبه ۲۱ فوریه (۲ اسفند) فصل جدیدی بر تاریخ مبارزات این گروه افزود.

خیزش پس از ۵۶ روز تعطیلی

دولت دانشگاه‌ها را در ۱۴ دی به بهانه «برودت هوا» تعطیل کرد که این تعطیلی تا دوم اسفند ادامه داشت. به این ترتیب در دوره حد فاصل اعتراضات دی‌ماه تا پایان بهمن، دانشگاه‌ها به مدت ۵۶ روز تعطیل بودند و در این مدت، صحن دانشگاه‌ها عمدتا شاهد تجمعات پراکنده دانشجویان بود.

با تداوم فضای امنیتی و جو خفقان پس از سرکوب‌ها، نخستین تجمع‌های محدود دانشجویی (حتی در ایام تعطیلی دانشگاهها) در قالب مراسم‌ یادبود کشته‌شدگان این اعتراضات و اعلام همبستگی با مردم معترض برگزار شد. در این مرحله، اعتراضات دانشجویان عمدتا به شکل سکوت نمادین، تحصن‌های کوتاه و خواندن بیانیه‌های جمعی دیده می‌شد.

اما از نیمه دوم بهمن‌ و با آغاز مراسم چهلمین روز درگذشت قربانیان سرکوب‌ها، فضای حاکم بر دانشگاه‌ها نیز بتدریج تغییر کرد که آن را می‌توان «مرحله بازگشت محتاطانه دانشگاه‌ها به صحنه» خواند.

شعارها از مطالبات محدود صنفی فراتر رفت و به انتقاد مستقیم از ساختار سیاسی کشیده شد. در این مرحله حکومت سعی کرد با تقویت حضور نیروهای بسیج و حراست در داخل و تشدید کنترل‌ها در ورودی‌های دانشگاه به این اعتراضات پاسخ دهد.

احضار دانشجویان به کمیته‌های انضباطی، بازداشت‌های موردی، تهدید به محرومیت تحصیلی و افزایش حضور نیروهای امنیتی از دیگر اقدامات حکومت در قبال دانشجویان معترض بود.

در دانشگاه علم و صنعت، مقام‌ها حتی از یک‌هفته پیش از بازگشایی این دانشگاه، کار احضار دانشجویان به کمیته انضباطی را آغاز کرده بودند.

در این مرحله، رسانه‌های حکومتی نیز تلاش کردند تجمع‌ها را محدود، پراکنده یا ناشی از «تحریک خارجی» معرفی کنند.

جرقه اعتراض‌های دانشجویی در ۲ اسفند

با آغاز رسمی ترم جدید تحصیلی در روز شنبه، گستره جغرافیایی اعتراضات دانشجویی بطور قابل توجهی تغییر کرد.

اگر تاکنون اعتراضاتی پراکنده در دانشگاه‌هایی همچون تهران، صنعتی شریف، علم و صنعت، بهشتی و امیرکبیر دیده می‌شد، اکنون در کنار تجمعات بزرگ دانشجویی در این مراکز، دانشجویان در دیگر نقاط کشور از جمله دانشگاه فردوسی مشهد قویا به صحنه آمدند و دانشگاه‌ها به «مراکز بازتولید گفتمان اعتراضی» تبدیل شدند.

ویدئوهای منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی نیز از سر دادن شعارهای ساختارشکنانه‌تر حکایت دارد؛ شعارهایی مستقیم علیه رهبر و ساختار قدرت که از «تثبیت گفتمان براندازانه» در بخشی از تجمع‌های دانشجویی حکایت دارد.

تحلیلگران معتقدند که این تحول، نشان‌دهنده عبور نسل دانشجو از اصلاح‌طلبی درون‌سیستمی، به مطالبه «تغییر ساختار» است.

جرقه دور جدید اعتراضات، روز شنبه در دانشگاه شریف زده شد. جایی که تجمع سکوت و سوگواری دانشجویان برای جان باختگان اعتراضات، با ایجاد اختلالاتی از سوی مقامات دانشگاه و نیروهای بسیج (پخش قرآن و موسیقی از بلندگوها، زدن سنج و دمام توسط اعضای بسیج دانشجویی) به هم خورد و به این ترتیب درگیری میان دانشجویان و نیروهای بسیج آغاز شد.

رویارویی دانشجویان با نیروهای سرکوب تا به آنجا پیش رفت که دانشجویان علنا خواستار بازگشت نام قبلی این دانشگاه به جای شریف شدند؛ یعنی «دانشگاه آریامهر».

تجمع مسالمت‌آمیز دانشجویان عزادار در دانشگاه امیرکبیر نیز با حضور اعضای بسیج به درگیری انجامید.

دانشگاه فردوسی مشهد نیز در دو روز اول هفته صحنه اعتراضات دانشجویی بود و شعارهایی همچون «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» و «امسال سال خونه، سیدعلی سرنگونه» سر داده شد.

دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی مشهد نیز با شعار «آزادی، آزادی، آزادی» به معترضان پیوستند. اعتراضات دانشجویی این شهر برای سه روز متوالی ادامه دارد.

تداوم اعتراضات در روز دوشنبه

اخبار منتشر شده در شبکه‌های اجتماعی از تداوم اعتراضات دانشجویی در روز دوشنبه حکایت دارد.

● در دانشگاه تهران، دانشجویان شعارهایی همچون «مرگ بر خامنه‌ای» و «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» و «رضا رضا پهلوی، این است شعار ملی»، «شاه میاد به خونه، ضحاک سرنگونه» سردادند. دانشجویان همچنین پرچم جمهوری اسلامی را آتش زدند.

اخبار رسیده حاکی از آن است که نیروهای بسیج بار دیگر در روز دوشنبه به تجمع اعتراضی دانشجویان این دانشگاه حمله کرده‌اند. خیابان‌های بیرون دانشگاه‌ نیز شاهد حضور سنگین نیروهای امنیتی است، از جمله برخی از عقب راندن خشونت‌آمیز دانشجویان در ورودی اصلی دانشگاه تهران خبر دادند.

● روز دوشنبه اخباری از گسترش اعتراضات به دانشگاه الزهرا منتشر شد. دانشجویان شعارهایی همچون «مرگ بر سه فاسد، ملا چپی مجاهد»، «مرگ بر جمهوری اسلامی»، «کشته ندادیم که سازش کنیم رهبر قاتل رو ستایش کنیم»، «مرگ بر حکومت بچه‌کش» سردادند. در این روز پرچم جمهوری اسلامی نیز در این دانشگاه توسط دانشجویان چندپاره گشته و آتش زده شد.

دانشجویان همچنین خواستار بازگرداندن نام پیشین این دانشگاه به جای الزهرا شدند؛ یعنی «دانشگاه فرح پهلوی».

تصاویر منتشر شده از اعترضات امروز این دانشگاه، از وقوع درگیری میان دانشجویان و نیروهای وابسته به دانشگاه حکایت دارد.

● در دانشگاه امیرکبیر، دانشجویان همزمان با آتش زدن پرچم جمهوری اسلامی شعارهایی همچون «خامنه‌ای قاتله، حکومتش باطله»، «شاه میاد به کشورش، دانشجوها پشت‌سرش» سر دادند.

گزارش‌ها حاکی از حمله نیروهای لباس شخصی به دانشجویان معترض در این روز حکایت دارد. به نوشته خبرنامه امیرکبیر «نیروهای لباس شخصی با هماهنگی ریاست و حراست دانشگاه، از درب جنوبی وارد دانشگاه شدند و به دانشجویان حمله کردند. در حال حاضر درگیری شدیدی بین دانشجویان و نیروهای سپاه شکل گرفته است.»

● در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی، دانشجویان شعار «نظام فراری شده، بسیج فشاری شده» و «خامنه‌ای قاتله ولایتش باطله» سردادند. آخرین گزارش‌ها و تصاویر منتشر شده، از ضرب و شتم شدید دانشجویان توسط نیروهای حکومتی حکایت دارند.

● دانشجویان تربیت مدرس نیز روز دوشنبه تجمعی ضدحکومتی برگزار کرده و شعار «تا آخوند کفن نشود، این وطن وطن نشود»، «این آخرین پیامه، هدف عزل نظامه»، «می‌جنگیم می‌میریم، ایران و پس می‌گیریم» سردادند.

گزارش‌ها از تشدید فضای امنیتی روز دوشنبه در دانشگاه بهشتی خبر می‌دهند. نیروهای حراست بطور گسترده در سراسر دانشگاه مستقر هستند و برخی نیز درباره ورود نیروهای لباس شخصی به محوطه دانشگاه گزارش می‌دهند.

اعتراضات دانشجویی در دیگر شهرهای ایران در روز دوشنبه

● در مشهد، دانشجویان دانشگاه سجاد مقابل اقلیت بسیجی حاضر در صحن دانشگاه حاضر شدند و شعار «بی‌شرف» سردادند.

در دانشگاه فردوسی مشهد نیز شعار «جاوید شاه» و «جنگ، جنگ شرفه، بی‌طرف، بی‌شرفه» سر داده شد. بنا بر گزارش‌ها، این اعتراضات در حالی برگزار شده که جو دانشگاه بشدت امنیتی است.

● در دانشگاه صنعتی اصفهان، دانشجویان پرچم شیر و خورشید را برافراشتند و شعار «جاوید شاه» سردادند. دانشجویان همچنین خواستار بازگشت نام «دانشگاه صنعتی آریامهر» برای این مرکز شدند.

گزارش‌ها حاکی از آن است که نیروهای لباس شخصی به تجمع دانشجویان حمله کرده و شماری از دانشجویان معترض را بازداشت کرده‌اند.

این گزارش‌ها در حالی منتشر می‌شود که نه‌تنها جمهوری اسلامی خود را در مقابل مطالبات ملت و دانشجویان پاسخگو نمی‌داند بلکه در موضوع کشتار اخیر، همچنان از ورود کمیته حقیقت‌یاب به رهبری سازمان ملل به کشور خودداری می‌کند و اصرار دارد که تحقیقات داخلی خودش کافی است.



نظر شما درباره این مقاله:








روایتی از خشونت بی‌حدو‌حصر حکومت در شب‌های سرکوب
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 15:10

روایتی از خشونت بی‌حدو‌حصر حکومت در شب‌های سرکوب


الینا فرهادی / دویچه وله فارسی

او چند روزی است از ایران خارج شده؛ نه برای مهاجرت یا درخواست پناهندگی، فقط برای این‌که بتواند چند ساعت بخوابد. جراح ایرانی که هنوز هم وقتی حرف می‌زند، انگار جسم و روحش در همان راهروهای مرکز درمانی که در روزهای سرکوب خونین معترضان، مشغول مداوای مجروحان بوده، مانده. می‌گوید حتی این‌جا هم با این که امن است، حملات پنیک رهایش نمی‌کند. ترس و وحشت ول‌کن نیست. می‌گوید آنچه دیده، چیزی نیست که بتوان بعد از آن، هرگز به زندگی عادی برگشت.

در حالی که گزارش‌های نهادهای حقوق بشری در طی هفته‌ها و روزهای پس از سرکوب خونین معترضان در دی‌ماه از تبدیل شدن مراکز درمانی به بازداشتگاه‌های موقت خبر می‌دادند، جزئیات تکان‌دهنده‌ای که این پزشک جراح که به طور موقت برای بازیابی توان روانی خود از ایران خارج شده، در گفت‌وگو با بخش فارسی دویچه‌ وله ارائه می‌دهد، ابعاد جدیدی از این فاجعه را فاش می‌کند.

نفوذ نیروهای امنیتی و اشغال فضای درمان

«از همان شب‌های نخست کشتار، بیمارستان‌ها از یک محیط امن درمانی به منطقه تحت اشغال تبدیل شدند.»

این جراح می‌گوید: «شب اول کشتار، نیروهای امنیتی وارد بیمارستان ما شدند و تلفن همراه همه پرسنل را گرفتند و چک کردند. خیلی از نیروهای امنیتی لباس کادر درمان را می‌پوشیدند و بین بیماران و سایر اعضای کادر درمان گشت می‌زدند.»

این تاکتیک نفوذ، به گفته او، باعث شد بسیاری از مجروحان بدون آنکه بدانند، در بدو ورود به دام بیفتند. او ادامه می‌دهد: «بسیاری از مجروحان نمی‌دانستند که داخل بیمارستان نیروهای امنیتی حضور دارند و به همین خاطر به محض ورود شناسایی شده و به ون انتقال می‌یافتند، به طوری که دیگر از کادر درمان هیچ کاری ساخته نبود.»

این پزشک با قطعیت می‌گوید که آمارهای ارائه شده از کشته‌ها، مجروحان و بازداشتی‌ها فرسنگ‌ها با آمارهای منتشر شده فاصله دارد: «ما شاید سال‌ها بعد بفهمیم که چه جنایتی رخ داده است. بسیاری از آمارها را اعضایی از کادر درمان از مراکز درمانی خود ارائه دادند که کاملاً متصل به حکومت بودند؛ به همین دلیل مرگ بسیاری از کشته‌شده‌ها به دلایل دیگر ثبت شد، در حالی که کشته شدن آن‌ها برای ما با توجه به جراحاتشان محرز بود و آثاری از گلوله و ساچمه در بدن آن‌ها دیده می‌شد.»

او که خود به صورت مخفیانه بیش از ۳۰ مجروح را در خانه‌های امن مداوا کرده، تاکید می‌کند که سیستم نظارتی حتی بر تجویز دارو نیز حساس شده بود: «اگر ما حتی یک داروی آنتی‌بیوتیک برای مجروحان تجویز می‌کردیم و در سیستم ثبت می‌شد، به سرعت اطلاعات آن بیمار استخراج می‌شد. تمام کسانی که در کلینیک‌ها و بیمارستان‌های دولتی مداوا شدند یا بدون مداوا مراجعه کردند، بازداشت شدند. در واقع هیچ مجروحی در این مراکز امنیت نداشته و فقط چون تعداد نیروهای امنیتی محدود بوده، به تدریج مجروحان را شناسایی و بازداشت کرده‌اند.»

این جراح در توصیف حس بی‌اعتمادی نسبت به برخی پزشکان حکومتی توضیح می‌دهد: «یکی از پزشکان فوق‌تخصص که اتفاقا من او را از قبل می‌شناختم پرونده تک‌تک بیماران را بررسی می‌کرد و ما چون از قبل می‌دانستیم که چنین اتفاقی خواهد افتاد برای بسیاری از مجروحان شرح حالی مانند دل درد، تهوع، سرگیجه و ... وارد پرونده کرده بودیم. پزشکان حکومتی به طور کامل بر روند درمان و پرونده بیماران نظارت داشتند تا بتوانند معترضان مجروح را فورا شناسایی کنند و به دستگاه‌های امنیتی لو بدهند.»

اعترافات تلخ از درون دستگاه قضا

یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های این روایت، مواجهه این پزشک با یک مقام قضایی در محیط بیمارستان است: «دادستانی جوان یک شب به بیمارستان ما آمد و به من گفت: ما به هیچ وجه از این که در شرایطی قرار گرفتیم که باید اقدام به بازرسی مجروحان و کنترل تلفن همراه آن‌ها کنیم خوشحال نیستیم. هر کسی حتی پیام منفی رد و بدل کرده باشد شکنجه می‌کنند و اگر فیلمی را خودش گرفته باشد حکم اعدام می‌دهند. خیلی پشیمانم که حقوق خواندم و وارد سیستم قضایی شدم. اگر تائيدیه من زیر احکام اعدام نباشد سر خودم و خانواده‌ام هزار بلا می‌آورند.»

خشونت عریان و جراحات جنسیتی

مشاهدات این جراح از نوع جراحات، نشان‌دهنده استفاده از سلاح‌های سنگین و رفتارهای وحشیانه با معترضان، به ویژه زنان است: «وضعیت جراحت مجروحان زن بسیار دردناک بود. یکی از این مجروحان از ناحیه صورت و سینه و حتی ناحیه تناسلی گلوله ساچمه‌ای خورده بود. تقریبا جنازه‌اش را به بیمارستان آوردند، به طوری که کادر درمان با دیدن او فروپاشی روانی عجیبی را تجربه کردند. بسیاری از مجروحان وخیم، دچار قطع اندام شده بودند. گلوله‌هایی که شلیک شده بود کالیبرهای بسیار سنگین بوده است.»

او ادامه‌می‌دهد: «در بررسی جمجمه‌های متلاشی شده متوجه ضربه با قمه شدیم؛ قمه‌هایی که وزنشان حتی به سه کیلوگرم می‌رسیده.»

او همچنین به گزارش‌های وحشتناک تجاوز اشاره می‌کند: «بسیاری از دختران و زنان و حتی مردان مورد تجاوز قرار گرفته بودند. در مردان حتی آنال فرکچر (پارگی مقعد) هم گزارش شد.»

تیر خلاص و وضعیت غیرطبیعی ضاربان

این جراح می‌گوید خودش به طور مستقیم شاهد نبوده که ماموران به بیمارستان بیایند و به مجروحان تیر خلاصی بزنند: «با این حال از برخی همکارانم شنیدم که به مجروحان، به خصوص لیدرهای تظاهرات، در بیمارستان‌ها تیر خلاصی زده‌اند. هیچ‌کدام از نیروهای امنیتی که وارد بیمارستان‌ها می‌شدند و حرکات وحشیانه‌ای از خود نشان می‌دادند حالت طبیعی نداشتند. اصلاً انگار در یک فضای دیگر بودند و به جرات می‌توانم بگویم انگار خود را برای این حجم وحشیانه کشتار از قبل آماده و محیا کرده بودند. در حقیقت منویی از کشتار معترضان صورت گرفت و هر جنایتی که فکرش را بکنید رخ داد.»

این جراح به یکی از مراجعان خود اشاره می‌کند، زنی که هم دختر و هم پسرش در جریان اعتراضات کشته شده بودند: «او چند روز در بیمارستان بستری بود و در طی ده روز ۳۵ کیلوگرم وزن از دست داده بود. هیچ چیزی نمی‌خورد و فقط از طریق سرم و مایعات زنده مانده بود. می‌گفت دختر و پسرم را خودمان در یک جایی دفن کرده‌ایم و به هیچ کس نمی‌گویم کجا.»

تجارت با خون و پنهان‌کاری در سردخانه‌ها

این جراح تایید می‌کند که نیروهای امنیتی از خانواده افرادی که تیر خورده بودند مبالغ هنگفتی (از ۵۰۰ میلیون تومان به بالا) طلب می‌کردند: «وضعیت سردخانه‌های بیمارستان‌ها بسیار وخیم بود. در بیمارستان ما به کادر درمان اصلاً اجازه ورود به سردخانه را نمی‌دادند و سردخانه‌ پر از جسد به طور کامل در دست حراست و نیروهای امنیتی بود. از خانواده یکی از بیماران من که سر تا پایش گلوله ساچمه‌ای خورده بود، و کشته شده بود، دو میلیارد تومان دریافت کردند تا جنازه را خودشان دفن کنند.»

او با خشم و اندوه می‌پرسد: «آخر چرا باید به صورت دختری که در نهایت سنگی به وزن مچ دستش به سمت ماموران حکومتی پرت کرده، دوشکا شلیک کنند؟ چرا باید چشمانش را نشانه بگیرند؟»

فروپاشی روانی کادر درمان

فشار ناشی از بازداشت پزشکان و پرستاران و مشاهده این حجم از خشونت، به گفته این جراح، کادر درمان را به مرز فروپاشی رسانده است: «برای بازداشت کادر درمان ابتدا به آنها فراخوان می‌دادند و در ملاء عام آنها را بازداشت نمی‌کردند. خیلی از پزشکان و پرستاران از این طریق بازداشت شدند. برخی از آنها به قید وثیقه آزاد شدند. ما را تهدید کرده بودند که اسامی بازداشت‌شدگان از میان کادر درمان را هیچ جا فاش نکنیم وگرنه جان سالم به در نمی‌برند.»

او ادامه می‌دهد: «فرسودگی عجیب در کادر پزشکی باعث شده بسیاری از آنها درخواست مرخصی‌های طولانی مدت بدون حقوق بدهند. دوست جراحی به من می‌گفت حس می‌کنم دست و پایم دیگر تکان نمی‌خورند. بسیاری از دوستان من حتی به فکر خودکشی بودند. من برای این که بتوانم چند ساعتی بخوابم به کشور همسایه آمدم، اما اینجا هم حملات پنیک و ترس و وحشت رهایم نمی‌کند.»

آنچه در این روایت آمده، فقط شرح یک بیمارستان یا تجربه یک پزشک نیست؛ تصویری است از فروپاشی مرز میان درمان و سرکوب. جایی که تخت بیمارستان به ایستگاه بازداشت تبدیل شد، پرونده پزشکی ابزار شناسایی شد و کادر درمان میان سوگ، ترس و مسئولیت حرفه‌ای گرفتار ماند. بسیاری از پزشکان و پرستارانی که شاهد این صحنه‌ها بودند، امروز یا در سکوت مطلق به کار ادامه می‌دهند، یا بازداشت شده‌اند، یا و یا با زخم‌هایی روانی زندگی می‌کنند که در هیچ پرونده‌ای ثبت نشده است.



نظر شما درباره این مقاله:








سومین روز تظاهرات دانشجویان در دانشگاه‌های تهران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 12:22

سومین روز تظاهرات دانشجویان در دانشگاه‌های تهران




نظر شما درباره این مقاله:








صدور حکم اعدام برای محمد عباسی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 12:16

صدور حکم اعدام برای محمد عباسی




نظر شما درباره این مقاله:








گراهام: حمله به ایران پرریسک است
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 12:07

گراهام: حمله به ایران پرریسک است




نظر شما درباره این مقاله:








ترامپ ویدیوی خبرنگار فاکس‌نیوز در توصیه
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 12:04

ترامپ ویدیوی خبرنگار فاکس‌نیوز در توصیه




نظر شما درباره این مقاله:








نامه سرگشاده به مقام‌های اتحادیه اروپا
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 11:58

نامه سرگشاده به مقام‌های اتحادیه اروپا




نظر شما درباره این مقاله:








ترامپ در حال بررسی حمله هدفمند به ایران
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 8:16

ترامپ در حال بررسی حمله هدفمند به ایران


جولیان ای. بارنز، دیوید ای. سنگر، تایلر پیجر و اریک اشمیت / نیویورک تایمز / ۲۲ فوریه ۲۰۲۶

به گفته افرادی که در جریان گفت‌وگوهای داخلی دولت آمریکا قرار دارند، رئیس‌جمهور ترامپ به مشاوران خود گفته است که اگر دیپلماسی یا هرگونه حمله اولیه و هدفمند آمریکا نتواند ایران را وادار کند به خواسته‌های او مبنی بر کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای‌اش تن دهد، در ماه‌های آینده حمله‌ای بسیار گسترده‌تر را بررسی خواهد کرد که هدف آن کنار زدن رهبران آن کشور از قدرت خواهد بود.

مذاکره‌کنندگان ایالات متحده و ایران قرار است روز پنج‌شنبه در ژنو دیدار کنند؛ نشستی که به نظر می‌رسد آخرین تلاش برای جلوگیری از یک درگیری نظامی باشد. با این حال، ترامپ در صورت شکست مذاکرات، گزینه‌های اقدام نظامی آمریکا را بررسی کرده است.

مشاوران می‌گویند هرچند هنوز تصمیم نهایی اتخاذ نشده، ترامپ به انجام یک حمله اولیه در روزهای آینده تمایل نشان داده است؛ حمله‌ای که هدف آن نشان دادن این پیام به رهبران ایران است که باید آمادگی داشته باشند از توانایی ساخت سلاح هسته‌ای صرف‌نظر کنند.

اهداف مورد بررسی شامل مقر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران، تأسیسات هسته‌ای کشور و برنامه موشک‌های بالستیک است.

ترامپ به مشاوران خود گفته است که اگر این اقدامات نتواند تهران را به پذیرش خواسته‌هایش متقاعد کند، احتمال یک یورش نظامی در ادامه سال جاری را باز خواهد گذاشت؛ یورشی که هدف آن کمک به سرنگونی آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، خواهد بود.

حتی در داخل دولت آمریکا نیز تردیدهایی وجود دارد که آیا چنین هدفی تنها از طریق حملات هوایی قابل تحقق است یا نه. هم‌زمان، پشت صحنه پیشنهادی تازه از سوی هر دو طرف در حال بررسی است که می‌تواند راهی برای پرهیز از درگیری نظامی فراهم کند: برنامه‌ای بسیار محدود برای غنی‌سازی هسته‌ای که ایران بتواند صرفاً برای اهداف پژوهش‌های پزشکی و درمانی اجرا کند.

مشخص نیست که هیچ‌یک از طرفین با این پیشنهاد موافقت کنند یا نه. اما این پیشنهاد دقیقه نودی در شرایطی مطرح شده که دو گروه ناو هواپیمابر و ده‌ها جنگنده، بمب‌افکن و هواپیمای سوخت‌رسان اکنون در فاصله حمله به ایران مستقر شده‌اند.

ترامپ روز چهارشنبه در اتاق وضعیت کاخ سفید درباره طرح‌های حمله به ایران گفت‌وگو کرد. در این نشست، جی‌دی ونس معاون رئیس‌جمهور؛ مارکو روبیو وزیر خارجه؛ ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش؛ جان رتکلیف، رئیس سازمان سیا؛ و سوزی وایلز، رئیس دفتر کاخ سفید حضور داشتند.

این گزارش بر پایه گفت‌وگو با چندین مقام آمریکایی آگاه از این نشست تهیه شده است — از جمله مقاماتی با دیدگاه‌های متفاوت درباره بهترین مسیر اقدام. هیچ‌یک از آنان به دلیل حساسیت مباحث مربوط به عملیات نظامی و ارزیابی‌های اطلاعاتی اجازه استفاده از نام خود را نداده‌اند.

در جریان این نشست، ترامپ از ژنرال کین و رتکلیف خواست دیدگاه خود را درباره راهبرد کلی در قبال ایران بیان کنند، اما هیچ‌یک از این دو مقام معمولاً مدافع یک موضع سیاسی مشخص نیستند. ژنرال کین درباره توانایی‌های عملیاتی ارتش توضیح داد و رتکلیف ترجیح داد درباره وضعیت میدانی و پیامدهای احتمالی عملیات‌های پیشنهادی صحبت کند.

ماه گذشته، در جریان بحث درباره عملیات برای بازداشت نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، ژنرال کین به ترامپ گفته بود که احتمال موفقیت بالا است. اما در مباحث مربوط به ایران، ژنرال کین نتوانسته همان سطح از اطمینان را ارائه دهد؛ عمدتاً به این دلیل که ایران هدفی بسیار پیچیده‌تر است.

جی‌دی ونس که مدت‌ها خواهان احتیاط بیشتر در اقدام‌های نظامی برون‌مرزی بوده، با حمله مخالفت نکرد، اما در جلسه پرسش‌های جدی و فشرده‌ای از ژنرال کین و رتکلیف مطرح کرد. او از آنان خواست نظر خود را درباره گزینه‌های موجود بیان کنند و خواهان بحث بیشتری درباره خطرات و پیچیدگی‌های اجرای حمله علیه ایران شد.

پیش‌تر، ایالات متحده گزینه‌هایی را بررسی کرده بود که شامل اعزام تیم‌های نیروهای ویژه به داخل خاک ایران برای انجام عملیات تخریبی علیه تأسیسات هسته‌ای یا موشکی بود. این گزینه‌ها شامل هدف قرار دادن مراکز تولید و غنی‌سازی مدفون در اعماق زمین نیز می‌شد که خارج از برد مهمات متعارف آمریکا قرار دارند.

اما چنین عملیاتی بسیار پرخطر تلقی می‌شود، زیرا نیروهای ویژه باید مدت‌زمانی بسیار طولانی‌تر از عملیات بازداشت مادورو در خاک دشمن باقی می‌ماندند. چندین مقام آمریکایی گفته‌اند که در حال حاضر، طرح یورش کماندویی کنار گذاشته شده است.

مقام‌های ارتش، نیروی دریایی و نیروی هوایی نیز نسبت به تأثیر یک جنگ طولانی‌مدت با ایران — یا حتی آماده‌باش مستمر برای چنین درگیری‌ای — بر آمادگی ناوهای نیروی دریایی، سامانه‌های پدافندی پاتریوت که منابع محدودی دارند، و همچنین هواپیماهای حمل‌ونقل و شناسایی که تحت فشار هستند، ابراز نگرانی کرده‌اند.

کاخ سفید از اظهار نظر درباره روند تصمیم‌گیری ترامپ خودداری کرد.

آنا کلی، سخنگوی کاخ سفید، در بیانیه‌ای گفت: «رسانه‌ها می‌توانند هر چقدر که می‌خواهند درباره طرز فکر رئیس‌جمهور گمانه‌زنی کنند، اما تنها رئیس‌جمهور ترامپ است که می‌داند چه اقدامی انجام خواهد داد یا نخواهد داد.»

حتی پیش از آنکه ایران آنچه به نظر می‌رسد آخرین پیشنهاد خود باشد ارائه کند — پیشنهادی که به گفته مقام‌ها انتظار می‌رود دوشنبه یا سه‌شنبه به دولت ترامپ منتقل شود — دو طرف ظاهراً مواضع خود را سخت‌تر کرده‌اند. استیو ویتکاف، فرستاده ویژه رئیس‌جمهور، در گفت‌وگو با شبکه فاکس‌نیوز اعلام کرد که «دستور صریح» ترامپ به او و جرد کوشنر، هم‌مذاکره‌کننده‌اش و داماد رئیس‌جمهور، این بوده است که تنها نتیجه قابل قبول هر توافقی آن است که ایران به «غنی‌سازی صفر» مواد هسته‌ای تن دهد.

اما عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، روز یکشنبه در گفت‌وگو با برنامه «فیس دِ نِیشن» شبکه سی‌بی‌اس بار دیگر تأکید کرد که کشورش آماده نیست آنچه را «حق» خود برای تولید سوخت هسته‌ای طبق معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای می‌داند کنار بگذارد. با این اظهارات، به نظر می‌رسد تصمیم درباره اینکه آیا ایالات متحده در آستانه حمله به اهدافی در ایران — با هدف ظاهری تضعیف بیشتر دولت آیت‌الله خامنه‌ای — قرار دارد یا نه، به این بستگی پیدا کرده که آیا دو طرف می‌توانند بر سر نوعی مصالحه حفظ‌آبرو درباره تولید هسته‌ای توافق کنند؛ مصالحه‌ای که هم واشنگتن و هم تهران بتوانند آن را یک پیروزی کامل توصیف کنند.

یکی از این پیشنهادها اکنون هم در دولت ترامپ و هم در میان رهبران ایران در حال بررسی است. به گفته چند مقام، این طرح از سوی رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی — نهاد وابسته به سازمان ملل که تأسیسات هسته‌ای ایران را بازرسی می‌کند — مطرح شده است.

بر اساس این پیشنهاد، به ایران اجازه داده می‌شود مقادیر بسیار اندکی سوخت هسته‌ای برای مقاصد پزشکی تولید کند. ایران سال‌هاست در راکتور تحقیقاتی تهران — تأسیساتی نزدیک به ۶۰ ساله در خارج از پایتخت — ایزوتوپ‌های پزشکی تولید می‌کند؛ تأسیساتی که در یکی از پیچش‌های عجیب تاریخ هسته‌ای معاصر، ابتدا توسط ایالات متحده و در چارچوب برنامه «اتم برای صلح» در اختیار شاه طرفدار آمریکا در ایران قرار گرفت.

در صورت تطبیق این طرح، ایران می‌تواند ادعا کند که همچنان در حال غنی‌سازی اورانیوم است. ترامپ نیز می‌تواند استدلال کند که ایران تمامی تأسیساتی را که امکان ساخت سلاح را فراهم می‌کنند تعطیل کرده است — تأسیساتی که بیشتر آنها طبق توافق سال ۲۰۱۵ میان ایران و دولت اوباما باز ماندند و در سطوح پایین فعالیت می‌کردند. ترامپ در سال ۲۰۱۸ از آن توافق خارج شد؛ اقدامی که در نهایت باعث شد ایران بازرسان را محدود کند و به تولید اورانیوم نزدیک به سطح تسلیحاتی بپردازد و زمینه بحران کنونی فراهم شود.

با این حال، به هیچ‌وجه روشن نیست که ایران حاضر باشد برنامه هسته‌ای گسترده و صنعتی کنونی خود — که میلیاردها دلار برای آن هزینه کرده — را به فعالیتی کوچک و با دامنه‌ای بسیار محدود تقلیل دهد.

همچنین مشخص نیست که ترامپ با توجه به اعلام عمومی «غنی‌سازی صفر»، اجازه تولید محدود هسته‌ای برای مطالعات درمان سرطان و سایر اهداف پزشکی را بدهد یا نه.

عراقچی هنگام سخن گفتن از تهران اشاره مستقیمی به این پیشنهاد نکرد. اما گفت: «من معتقدم هنوز شانس خوبی برای رسیدن به یک راه‌حل دیپلماتیک وجود دارد.» او افزود: «بنابراین نیازی به هرگونه تجمع نظامی نیست و تجمع نظامی نمی‌تواند کمکی بکند و نمی‌تواند ما را تحت فشار قرار دهد.»

در واقع، فشار عنصر کلیدی این مذاکرات است. آنچه ترامپ «ناوگان عظیم» آمریکا در آب‌های اطراف ایران می‌نامد، بزرگ‌ترین تمرکز نیروی نظامی ایالات متحده در منطقه از زمان آماده‌سازی برای حمله به عراق، نزدیک به ۲۳ سال پیش، محسوب می‌شود.

دو گروه ناو هواپیمابر، ده‌ها جنگنده، بمب‌افکن و هواپیمای سوخت‌رسان و همچنین سامانه‌های پدافند ضد موشکی به منطقه اعزام شده‌اند؛ نمایشی از «دیپلماسی ناوهای جنگی» که حتی از استقرار نیروها پیش از عملیات خارج‌سازی اجباری نیکلاس مادورو از ونزوئلا در اوایل ژانویه نیز گسترده‌تر است.

به گفته مقام‌های نظامی، دومین ناو هواپیمابر، «جرالد آر. فورد»، روز یکشنبه در جنوب ایتالیا در دریای مدیترانه در حرکت بود و به‌زودی در سواحل اسرائیل مستقر خواهد شد.

تصمیم‌گیری نهایی درباره حملات نظامی را موضوع دیگری نیز پیچیده‌تر کرده است: رهبران عرب با تماس با همتایان خود در واشنگتن نسبت به اظهارات مایک هاکبی، سفیر آمریکا در اسرائیل، اعتراض کرده‌اند. هاکبی در مصاحبه‌ای با تاکر کارلسون، مفسر محافظه‌کار، که روز جمعه پخش شد، گفت اسرائیل حق دارد بر بخش‌های گسترده‌ای از خاورمیانه تسلط داشته باشد؛ اظهاراتی که دیپلمات‌های عرب در کشورهایی را خشمگین کرده که آمریکا امیدوار است در صورت حمله به ایران، از آن حمایت کنند یا دست‌کم آشکارا با آن مخالفت نکنند.

مقام‌های دولت آمریکا در توضیح اهداف خود در برابر ایران — کشوری با بیش از ۹۰ میلیون نفر جمعیت — مواضع روشنی ارائه نکرده‌اند. در حالی که ترامپ اغلب از جلوگیری از دستیابی ایران به توانایی تولید سلاح هسته‌ای سخن می‌گوید، مارکو روبیو و دیگر مشاوران طیفی از دلایل دیگر برای اقدام نظامی مطرح کرده‌اند: حمایت از معترضان که ماه گذشته هزاران نفر از آنان توسط نیروهای ایرانی کشته شدند، نابودی زرادخانه موشکی ایران که می‌تواند علیه اسرائیل به کار رود، و پایان دادن به حمایت تهران از حماس و حزب‌الله.

با این حال، اقدام نظامی آمریکا می‌تواند واکنشی ملی‌گرایانه در پی داشته باشد؛ حتی در میان ایرانیانی که مشتاق پایان یافتن حاکمیت سخت‌گیرانه آیت‌الله خامنه‌ای هستند.

مقام‌های اروپایی حاضر در کنفرانس امنیتی مونیخ در پایان هفته گذشته گفته‌اند تردید دارند فشار نظامی بتواند رهبران ایران را وادار کند برنامه‌ای را کنار بگذارند که به نمادی از مقاومت در برابر ایالات متحده تبدیل شده است.



نظر شما درباره این مقاله:








ادعای فیگارو درباره تلاش روحانی برای برکناری خامنه‌ای
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 7:16

ادعای فیگارو درباره تلاش روحانی برای برکناری خامنه‌ای




نظر شما درباره این مقاله:








«ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران»
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 23:38

«ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران»


پنج حزب سیاسی کردستان ایران روز یکشنبه - سوم اسفند - در نشستی مشترک، از تشکیل «ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران» خبر دادند. این پنج حزب اعلام کردند ائتلافی را تشکیل داده‌اند تا «حضور خود را در وضعیت سیاسی کنونی ایران تثبیت کنند» چرا که از نظر آنها «رژیم جمهوری اسلامی مشروعیت سیاسی خود را به طور کامل از دست داده اما همچنان در قدرت است.»

این ائتلاف متشکل از حزب آزادی کردستان (پاک)‌،‌ حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا)، حزب حیات آزاد کردستان(پژاک)، سازمان خبات کردستان ایران و کوموله زحمتکشان کردستان است.

این گروه‌ها اعلام کردند از اعتراضات ضدحکومتی در ایران حمایت می‌کنند و بر ضرورت «تلاش‌های هماهنگ و مشترک سیاسی و میدانی» میان احزاب کرد، جامعه مدنی و گروه‌های مخالف در سراسر ایران تأکید کردند.

ائتلاف این پنج حزب با توجه به تحولات دو ماه گذشته و اعتراضات دی ماه، می‌تواند تحولی جدید در گسترده شدن تلاش‌های مخالفان حکومت در داخل ایران تلقی شود.

با این حال، عبدالله مهتدی، دبیرکل حزب کومه‌له کردستان ایران، ضمن استقبال از تلاش احزاب کرد برای ائتلاف، روز یکشنبه از علل نپیوستن این حزب در شبکه ایکس نوشته و در «کارآمدی و دوام» این ائتلاف ابراز تردید کرده است.

آقای مهتدی در شبکه ایکس علل ملحق نشده حزب کوموله کردستان ایران به ائتلاف پنج‌گانه را چنین اعلام کرده است:

- فقدان هرگونه مکانیسم اجرایی، وظایف فوری، سازوکار و نقشهٔ راه مشخص برای اقدام عملی
- مفاد بسیار کلی و تفسیربردار
- نبود شفافیت کامل در مواردی چون «یکپارچه‌سازی نیروی پیشمرگ» و «اداره مشترک کردستان در دوران گذار»

دبیرکل حزب کومه‌له در پایان بیانیه خود تصریح کرده است که اگر چه حزب او به این ائتلاف ملحق نشده اما «نه‌تنها در برابر این هم‌پیمانی نخواهیم ایستاد، بلکه برای هرگونه هماهنگی و همکاری نیز آماده هستیم».

بی‌بی‌سی فارسی



نظر شما درباره این مقاله:








جامعه ایران در چه وضعیتی است؟ / تقی آزاد ارمکی ">
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 22:17

جامعه ایران در چه وضعیتی است؟ / تقی آزاد ارمکی




نظر شما درباره این مقاله:








خطر اعدام محراب عبداله‌زاده
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 22:08

خطر اعدام محراب عبداله‌زاده




نظر شما درباره این مقاله:








ایران و آمریکا روز پنجشنبه در ژنو مذاکره می‌کنند
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 22:00

ایران و آمریکا روز پنجشنبه در ژنو مذاکره می‌کنند




نظر شما درباره این مقاله:








سقوط اخلاقی یک وزیر
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - Wednesday 25 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 21:44

سقوط اخلاقی یک وزیر




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net