بخش دوم
تراژدی ایرانی: هیجان در میان ایرانیان خارج از کشور، تبدیل “من” به “ما”
آنگاه که “من” در روند شهروندی جا میماند، به “ما” تبدیل میشود.
نزدیک به بیست سال پیش روزنامه همشهری ارگان شهرداری تهران، در انتقاد به رفتار بخشی از مردم تهران در زندگی شهری نوشت: “در تهران برخی شهرنشین هستند اما شهروند نیستند.” نوشته عمیقی بود در باره سیر رفتار درست شهرنشینی، فرهنگ شهروندی، مشارکت اجتماعی و نگهداری از ساختارهای شهری، آشنایی به حقوق و وظایف شهروندی و مشکلاتی که شهرداری تهران هر روز با مردم تهران دارد.
در همان روزها در تهران در آپارتمان بالای آپارتمان ما، زنی میان سال زندگی میکرد که بجای آن که کیسه زباله خود را به خیابان آورده و در محفظههای بزرگی که شهرداری در آنجا گذاشته بود، بیاندازد، آن را هر شب از پنجره به خیابان پرتاب میکرد. هیچ کس در آن مجموعه آپارتمان حریف این زن نشد که دست از این کار ناپسند بردارد. بعضی وقتها کیسه زباله هم در شاخههای درختی در کنار خیابان گیر میکرد یا پاره میشد و صحنهای از فرهنگ شهرنشینی معاصر به نمایش میگذاشت تا از شهرداری و یا یکی از همسایگان کسی بیاید و آن را پایین آورد یا آنجا را تمیز کند.
دست کم چهل و هفت سال است که پس از انقلاب ۵۷ بخشی از ایرانیان به خارج از کشور و عمدتا به اروپا و آمریکا مهاجرت کردهاند. با استناد به خود ایرانیان در تعریف از خود و یا به نگاه مردم برخی از کشورها و برداشت خود من از ایرانیان مهاجر در کشورهای مختلف، آنها عمدتا خود را با فرهنگ محلی تطبیق داده و چندان توجه افکار عمومی را به گونه ناخوشایند به خود جلب نمیکنند. میگویند ایرانیان در آمریکا بالاترین سطح تحصیلات دانشگاهی را در جامعه آمریکا دارند و یا دارای بیشترین سرمایه مالی در میان مهاجران هستند. مشابه همین را در باره ایرانیان آلمان، فرانسه یا بریتانیا و جاهای دیگر هم میشود شنید. این مقایسه با دیگر مهاجران انجام میشود و به این نتیجه میرسد.
بر خلاف دیدگاه غالب، روش من برای ارزیابی پدیدههای اجتماعی بر اساس شاخصهای اقتصادی نیست. من مردمان جامعه را به قشر مرفه، متوسط، تهی دست و غیره تقسیم نمیکنم و این کار را خطایی متدیک میدانم که در مکتبهای جزمی چون نئولیبرالیسم و مارکسیسم غالب است. این نگاه تصویر ناقصی به ما میدهد که گویا انسانها تنها موجوداتی اقتصادی (homo economicus) هستند. نگاه من در گام نخست بر اساس ارزیابی فرهنگی است. فرهنگ است که شالوده جامعه را میسازد، بر آن تاثیر گذاشته و از آن تاثیر میپذیرد و نه اقتصاد. این اقتصاد و دیگر جلوههای زندگی اجتماعی هستند که خود بیشتر از فرهنگ تاثیر میگیرند تا بر آن تاثیر گذارند. اگر این گونه بنگریم، در بررسی به نتیجههای دیگری میرسیم. از این رو برای من این که کسی سرمایه دار است یا فقیر، قشر متوسط است یا کارگر، نسبت به مورد پژوهش، جایگاه درجه چندم و حاشیهای دارد.
بگذریم از این حاشیه روی که لازم بود!
اکنون در چند ماه اخیر با آمدن رضا پهلوی به میدان مبارزه با حکومت اسلامی، راه پیماییهای بزرگ و گسترده چند ده و چند صد هزار نفری در شهرهای اروپا، آمریکا، کانادا و جاهای دیگر در حمایت از او برگزار شدند. ایرانیان مهاجری که هیچ گاه در دهههای گذشته آنها را در هیچ برنامه و تظاهرات اعتراضی نمیدیدی، ناگهان وارد میدان شدهاند. آنهایی که به گفته یک آدم مغرض از ایران تنها تعطیلات ارزان، فخر فروشی به خویشاوندان داخل کشور و جراحی زیبایی و بوتاکس ارزان و مفت میشناختد، همیشه میگقتند ما سیاسی نیستیم، اگر سخنی به فارسی در خیابان میشنیدند، به آن سوی خیابان میرفتند، اکنون آنها نیز به میدان آمدهاند و شدهاند مفسران سیاسی و به کسانی که دهها سال است برای حقوق بشر، دمکراسی و بر علیه حکومت جنایتکار اسلامی مبارزه میکنند، درس سیاست میدهند. فضایی هیستریک و هیجانی به وجود آمده و با سخنان نابخردانه رضا پهلوی و تحریکات پیروانش، با یاری سایبریها و دهها هزار حسابهای کاربری از داخل ایران و با سیم کارت سفید (گزارش روزنامه فرانسوی فیگارو و یا این گزارش دویست صفحهای tradestone71 را هم ببینید که ترافیک اینترنت را رصد میکند و چند روز پیش منتشر شده است)، تلویزیونهای بوق تبلیغاتی ایران اینترنشنال و من و تو، همه دست به دست هم داده، همه چیز به شدت قطبی شده و تفرقه به جان تمام اپوزیسیون افتاده است. ملغمهای عجیب و یک کارناوال پر سروصدا!
دستکم برای من این چهره از ایرانیان مهاجر تاکنون به این گستردگی ناشناخته مانده بود. ایرانیان خارج از کشور را چه میشود؟
اینجا و آنجا در درگیری فکری با پیروان ناگهانی سلطنت، زیاد مطلب نوشته ام و در پاسخ بیشتر واکنشهای عصبی، ناسزا شنیده و ذهن بسته دیده ام. اما به مرور متوجه شدم که مساله اصلی تفاوت دیدگاهها نیست که انسان بیاید دیدگاه خود را بیان کند و مثلا به کسی بگوید که تو چرا وقتی دهها سال است در یک جمهوری دمکراتیک آزاد فدرال زندگی میکنی، طرفدار یک نظام عقب افتاده برای مردم ایران هستی در حالی که خودت هیچ گاه در آنجا زندگی نخواهی کرد. من این پرسش را بارها در برابر پیروان سلطنت گذاشته ام و پاسخی ندیده ام. یک بار در شهر کلن به راهپیمایی ۱۵۰۰۰ هزار نفری آنها رفتم و بیش از یک ساعت همراه آنها بودم. دوست داشتم ببینم چه روحیهای در آنجاست و تک تک آدمها چه میگویند و چرا میگویند. آنچه دیدم، تنها هیجان بود و ذوق زدگی!
در واقع، گمان میکنم شاید کسانی مثل من که گمان میبرند باید با استدلال با این پدیده روبرو شد، کاملا پرت هستند!
اجازه دهید یک داستان دیگر تعریف کنم:
۱۰ سال پیش در سویس پروژهای در یک بانک بزرگ سویسی داشتم. در آن بانک با ۱۵ هزار کارمند، ایرانیها هم زیاد بودند. روزی به ابتکار چند نفر از آنها در کافه تریا گرد آمدیم که بیشتر با هم آشنا شویم و گپی بزنیم. در این جمع شاید سی نفری، گفتگو رفت به سوی مسائل سیاسی و وضعیت در اروپا و خیلی سریع هم از سوی چند نفر کلیشههای جاری به میان آمدند: این اروپاییها خیال میکنند ما همه عقب افتاده هستیم، رسانهها از ایران گزارش نمیدهند و سخنانی از این دست. خانم جوانی هم در جمع بود که میگفت: ما نباید خودمان هم به این فضا دامن بزنیم و از حکومت ایران بد بگوییم. اگر هم با جمهوری اسلامی مشکل داریم، مساله درونی و ملی ماست و باید از هویت ملی خود دفاع کنیم. تصویر حکومت ایران بد باشد، به ما هم میرسد.
بیشتر در مخالفت و کمتر در تایید کسانی چیزهایی گفتند. من تا آنجا که یادم میآید، این را گفتم: جامعه ایرانی در خارج یک درگیری هویتی دارد. از یک سو خود را با جامعه اروپا تطبیق داده، جایگاه اجتماعی خوبی هم دارد و از سوی دیگر در نگاه مردم از کشوری میآید با یک حکومت اسلامی عقب افتاده. مردم اروپا تصویری از ایران و ایرانیها دارند که برای ما ناخوشایند است. برخی در تقابل با این تصویر تلاش دارند تصویر امپراطوری ایران باستان، دستاوردهای فرهنگ ایرانی را برجسته کنند، یکی خود را بجای ایرانی، پرشین معرفی میکند، آن یکی زبان فارسی را کنار میگذارد و غیره. اینها همه نشان گر یک بحران هویت ملی در جامعه ایرانی و اعتماد به نفس پایین تاریخی است. ما با زمان حال خود مشکل داریم و با توسل به گذشته درخشان تلاش در هویتسازی داریم.
همان خانم که بعدا دیدم دکترای کامپیوتر هم دارد، بلافاصله واکنش نشان داد: اصلا این طور نیست. من وقتی به خودم در آیینه نگاه میکنم این حس را ندارم که اعتماد به نفسم پایین باشد.
بدون توجه به این که حرف من چقدر درست بود یا نه، توجه من به این واکنش رفت که او چرا این سخن عمومی مرا به خودش گرفت. البته نباید روان شناس بود تا متوجه شد که اتفاقا کسی که یک دیدگاه عمومی، یک گرایش عمومی را به تصویر میکشد که همیشه طبیعتا غبارآلود است و دلیل این نیست که همه این گونه هستند، به خودش بگیرد، این شبهه را ایجاد میکند که اتفاقا اعتماد به نفس شخصی خودش باید پایین باشد. چنین واکنشی اتفاقا همین شبهه اعتماد به نفس پایین را در دید شنونده ایجاد میکند.
میگویند کسی حرفی را بر زمین میاندازد و صاحبش آن را برمیدارد.
اما برای من این ابهام پیش آمد که کسی که دست کم باید ده سال را در محیط دانشگاهی در یک رشته علوم طبیعی گذرانده باشد تا دکترا در کامپیوتر بگیرد، جایی که در آن استدلال، منطق مهندسی و دقت حاکم است، چرا نباید در جای دیگر این منطق به کمکش بیاید تا آسمان و ریسمان را به هم وصل نکند؟ البته از این نمونهها بسیار است. پروفسور سمیعی جراح معروف ایرانی در آلمان نیز از همین دست است. این ابهام سالها با من ماند.
در واقع، این مشکل من بود که این رفتار را در تناقض با عقل و استدلال میدانستم. واقعیت همین بود که بود. رفتار برخی آدمها با منطق و عقل سلیم قابل توضیح نیست. بنابراین پای استدلال منطقی، آوردن نمونهها و فاکتها چوبین میشود. مشکل من هم در درک این پدیده، این بود که به دنبال دلیلی منطقی برای توضیح این تناقض میگشتم. در حالی که آن مرغ همیشه یک پا دارد. حتی اگر مرغ را کیش کنی، باز هم آن پادشاه خواهد گفت که مرغ یک پا دارد.
یکی از دستاوردهای بزرگ بشریت پس از دوره روشنگری و انقلاب صنعتی در اروپا رشد فردیت، گذار از ما به من، مالکیت شخصی، آزادی شخصی، امنیت حقوقی فرد و حقوق بشر است. بر پایه اینهاست که دمکراسی، جمهوریت، حاکمیت مردم بر مردم و حکومت قانون ساخته شدهاند.
بخش بزرگی از مهاجران ایرانی در اروپا پس از دهها سال زندگی در اینجا هنوز متوجه این دستاوردها نشدهاند. گویی پیشرفت تنها در زندگی مدرن، استاندارد بالا، پول و موفقیت شغلی است. در واقع تنها همان شاخصهای اقتصادی و مادی را اساس پیشرفت میدانند. در حالی که امروز ما شاهد ضعف رفتار شهروندی، ضعف فرهنگ شهروندی هستیم؛ فرهنگ شهروندی که بر پایه “من” پیشرفته، فردیت رشد یافته اجتماعی و آزادی خواه به وجود میآید؛ “من” و فردیتی که اساس مشارکت را بر اساس آزادی فردی و مسئولیت اجتماعی میگذارد و پایه یک “ما” را بنا میگذارد که اساسش آزادی خواهی و کرامت انسانی است.
اما سلطنت طلبان ساکن در اروپا و آمریکای آزاد این روزها در بستر این کشورهای ازاد و پیش رفته، تصویر دیگری از “ما” به نمایش گذاشتهاند. “ما”ی آنها از نوعی دگر است. مدتهاست هر وقت با کسی وارد بحث میشوم که پیرو سلطنت و رضا پهلوی است و خطاب به شخص او میگویم تو باید به این یا آن فکر کنی و این یا آن نادرست است، پاسخش با “ما” و “شماها” شروع میشود. به یکی گفتم تو اگر دفترچه اضطرار را با دقت بخوانی، باید متوجه گرایشهای فاشیستی در آن بشوی. در پاسخ گفت شماها فقط بلدید ناسزا بدهید و ما را فاشیست بخوانید. یکی دیگر وقتی به او گفتم تو چطور در آلمان زندگی میکنی و هنوز نمیدانی که شعار یک کشور، یک پرچم، یک رهبر یک شعار از دوران فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم است؟ در پاسخ گفت: من خیلی هم خوشم آمد و برایش در مونیخ کف زدم.
اینجاست که مغز آدم به قول جوانترها هنگ میکند. در واقع این ما هستیم که پرتیم و خیال میکنیم مشکل نادانی و جهل طرف است که نمیداند فاشیسم ناسزا نیست و تعریف سیاسی روشنی دارد.
من بیش از نادانی، توجهم به این جلب شد که او خود را عضو یک جمع میداند و از “ما” سخن میگوید و به من که اگر هم با جمع و دستهای همکاری داشته باشم، هیچ گاه از اندیشه و سخن مستقل خودم دور نشدهام، میگوید “شماها”. این از دید من یک بحران هویتی شخصی میتواند باشد؛ یک نارضایتی عمیق از زندگی در مهاجرت و شاید از خود، یک حس ناکامی و سرخوردگی بدون توجه به این که درست است یا نه. اکنون نقطه امیدی ایجاد شده و یکی آمده که به گفته فروغ فرخزاد:
من خواب دیدهام که کسی میآید…
کسی میآید
و سفره را میاندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
و سهم ما را میدهد ...
از این روست که در میان این بخش از ایرانیان مهاجر هیجانی عمیق ایجاد شده است. برخوردها هیجانی هستند. یک چیز میگویی و طرف مقابل چیز دیگری میشنود و تو نمیتوانی درک او را درست کنی. موضوع غالب بحثها این است: من این را نگفتم و منظور من این نبود. اشتباه فهمیدهای و ... در حالی که در واقع سخن بر سر کج فهمی و یا اختلاف نظر طبیعی یا دگراندیشی نیست.
به رضا پهلوی در برابر چنین آدمی انتقاد کنی، گویی موجودیت و هویت شخص او، نه پهلوی، را زیر سوال برده ای. او با رضا پهلوی یک هویت نوین برای خود ساخته است، او جهانی ساخته است که زیباست و در آن از آخوند متعفن خبری نیست؛ هر چه هست شکوه پهلوی، دوران رشد و پیشرفت محمدرضا شاه، آزادی و بهشت برین پیش از ۵۷ است. این را آدم ۵۵ و ۶۰ ساله هم میگوید که آن دوران باید یادش باشد و تو حیران میمانی که این بشر این همه سال کجا بوده و چه میکرده است. اما مساله این نیست. او خودش میداند چیست.
از این روست که پای استدلال و فاکت و عدد و آمار چوبین میشود. نمیتوانی به چنین کسی مثلا نشان دهی که نمیشود شعار سه مفسد را داد و سپس روز جهانی زن را تبریک گفت که دستاورد جنبش چپ جهانی است. از دید او میشود، خیلی هم خوب میشود! مگر رضا پهلوی این کار را نکرد؟ کرد و هیچ یک از پیروان هیجانیش هم تا ابد به این حرف تو گوش نخواهند داد. بارها اینجا و آنجا این پرسش بجا را نوشتم که چگونه شما میتوانید در آسایش و آزادی، در دمکراسی، جمهوریت اروپایی زندگی کنید اما برای مردم داخل ایران طرفدار یک سلطنت موروثی یک نفره استبدادی باشید که همچون خمینی در کتاب ولایت فقیه تمام ویژگیهای فاشیسم را در دفترچه اضطرار دارد؟ این را چگونه از نظر اخلاقی میتوانید توجیه کنید که خود در اروپا بمانید اما چنین آیندهای را برای مردم رنجدیده و زیر جنگ و ترور آخوندی ایران بخواهید؟ حتی یک پاسخ تاکنون دریافت نکردهام. اصلا مساله این نیست. آنها خیلی هم خوب میتوانند این کار را بکنند. امثال من پرت هستیم.
یکی میگوید جمهوریخواه است اما از پهلوی حمایت میکند. اصلا نمیفهمم چگونه چنین چیزی میشود و یعنی چه! میگویم اگر جمهوری خواه هستی باید طرفدار دمکراسی و حکومت مردم بر مردم باشی. اینها لازم و ملزوم هستند. میگوید: اینها حرفهای اروپایی است. مساله مردم ما در ایران دمکراسی نیست، بلکه رشد اقتصادی و امنیت است. میگویم این سخن از ژنرال پینوشه است و سخنی است فاشیستی. اما پای استدلال من چوبین است و به جایی نمیرود و نرفت. به آن یکی میگویم تمام سلطنتهای اروپایی که به رخ ما میکشید، بر همه شان جمهوریت، حکومت قانون و نه امر یک نفر و در بیشتر آنها فدرالیسم حاکم است. این را چگونه میخواهید برای ما توضیح دهید؟ در همین پادشاهی اسپانیا که به رخ ما میکشید، خوان کارلوس در سال ۲۰۱۴ به جرم بدهی مالیاتی و داشتن حسابهای اعلام نشده در خارج از کشور تحت تعقیب قانون قرار گرفت، دادگاهی شد و به ابوظبی فرار کرد و در آنجا زندگی میکند. در همین پادشاهی بریتانیا، پلیس برادر پادشاه را به جرم افشای اسناد محرمانه دولتی دستگیر کرد.هم اکنون که چیزی به بار نیست، به شاهزاده شما همین امروز هم نمیشود گفت آقای رضا پهلوی.
این حرفها پاسخ ندارند. در واقع، اصلا شنیده نمیشنوند! ما پرت هستیم که از این حرفها میزنیم و گمان میبریم که استدلال باید شنیده شود. در آنجا، در آن حباب وهم آلود، “ما”یی وجود دارد که در آن همه یکسان هستند. اگر به یکی بگویی بالای چشمت ابروست، به همه برمی خورد. یکی هویت شخصیاش را به آن بسته، آن یکی بوی کباب شنیده و سومی مشفول دوختن کیسه است. اتفاقا در این دو دسته آخری و هر کسی که پروژهای در این معرکه برای خودش تعریف کرده است، مشکلی نیست. کار آنها منطقی و قابل توضیح است. اما دسته اول ...
آنها دنیایشان دیگر است. آنها خواب همان کس را دیدهاند که میآید، سفرهای میاندازد و شکوه و عظمت باستان را میان “ما” تقسیم میکند. اکنون این “من” ناراضی و سرخورده، “من” با بحران هویت عمیق، یک “ما” یافته است و به آن امید بسته است. این “ما” با “ما”ی شهروندی تفاوت دارد، از نوع قبیله و طایفه است همان گونه که آن “من” از نوع رعیت است به امید نجات دهنده، “من” شهروند نیست و به گفته روزنامه همشهری از شهر تنها “شهرنشینی” را فهمیده است. در آن دنیای باشکوه و در خواب شعر “کسی که مثل هیچکس نیست” فروغ فرخزاد، نمیتوانی کسی را از خواب بیدار کنی که شیرین است. امیدی پدیدار شده؛ خواب دیدهاند که کسی میآید ...
و این چنین است که تراژدی ایرانی ادامه دارد.
■ دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی، تحشیه ای مختصر.
من به موضع سیاسی شما أصلا کاری ندارم. هر انسانی محقّ و مجاز است که مواضع خودش را نسبت به سیاستهای جاری یا احتمالی آینده، بر زبان و قلم براند. صحت و ناصحت داشتن آنها را واقعیّتها رقم خواهند زد. من امّا به «خاستگاه» مواضع شما کار دارم و پرسشی از شما. «خاستگاه مواضع شما» به «فرهنگ» تکیه میکند. من به هیچ وجه مایل نیستم که شما را به یک بحث گسترده آکادمیکی و پلمیکی وادار کنم؛ بلکه مایلم بدانم شما از «کلمه فرهنگ» در تجربیات ایرانیان، چه چیزی میفهمید و برداشت شخصی شما چیست بدون آنکه بخواهید برای تعریف فردی خودتان به منابعی در باختر زمین یا آثار متفکّران و پژوهشگرانی دانشگاهی اقتدا کنید و رفرنس بدهید؟ «تعریف فرهنگ در گستره تجربیات ایرانیان و سپس برداشتی که شما از آن دارید» چیست. پاسخ شما احتمالا بتواند، انگیزه ای باشد برای من در تامّلات آیندهام.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان
■ امیوار بودم که نویسنده محترم در بخش دوم مطلب خود «تراژدی ایرانی» دست از شبهات، پیرایهها، و روایتهای صد من یک غاز برداشته و در زمانی که کشور در آستانه فروپاشی به دلیل ندانمکاریها و سیاستهای مخرب جمهوری اسلامی و زیر ضربات شبههبرانگیز، ماجراجویانه و نابخردانه ترامپ در حال نابودی است، حرفی نو، مسیر تازه و بحثی سازنده و اصلاحگر ارائه دهد؛ ولی زهی خیال باطل، همچنان در همان گرداب نآمیدی و بدبینی گرفتاریم.
گاهی یک مقاله بیش از آنکه چیزی درباره جامعه مورد بحث بگوید، ذهنیت نویسندهاش را آشکار میکند. متنی که قرار است تصویری از جامعه ایرانی مهاجر ارائه دهد، اگر بر چند خاطره شخصی، چند گفتگوی پراکنده در کافهای در اروپا، و چند برداشت ذهنی استوار باشد، بیشتر شبیه تأملات فردی است تا تحلیل اجتماعی. جامعهای به گستردگی و پیچیدگی ایرانیان مهاجر را نمیتوان با چنین نمونههای محدود و پراکنده فهم کرد؛ چه رسد به آنکه بر اساس آنها درباره «بحران هویت» یا «هیستری جمعی» حکم صادر کرد.
مشکل اصلی این مقاله نه در نیت آن، بلکه در روش استدلال و کیفیت شواهد آن است. نویسنده برای توصیف وضعیت پیچیده و چندمیلیونی جامعه ایرانی مهاجر، به چند روایت پراکنده و شخصی تکیه میکند: گفتگویی در یک کافه در سوئیس، خاطرهای از یک راهپیمایی، یا مثال زن تهرانی که کیسه زباله از پنجره پرتاب میکند. چنین نمونههایی شاید برای روایت ادبی جذاب باشند، اما هیچگاه مبنای یک تحلیل اجتماعی جدی قرار نمیگیرند.
مشکل دوم تعمیم شتابزده است. شور و شوق بخشی از ایرانیان نسبت به یک چهره سیاسی به «هیستری جمعی» یا «بحران هویت» تعبیر شده، بیآنکه نشان داده شود این داوری بر چه داده یا پژوهشی استوار است. در همه جوامع، بهویژه در لحظات بحران یا گذار سیاسی، طبیعی است که بخشی از جامعه حول نمادها و چهرههای سیاسی بسیج شود. این پدیده نه عجیب است و نه الزاماً غیرعقلانی؛ بلکه بخشی از پویایی طبیعی سیاست در جوامع در حال تحول است.
در این میان، داوری پیشینی نیز به چشم میآید: هرکس دیدگاهی متفاوت داشته باشد، یا علاقهای به رضا پهلوی نشان دهد، به سرعت در قالب «احساساتی»، «هیستریک» یا «فاقد تحلیل» قرار میگیرد. این شیوه بیشتر به برچسبزنی سیاسی شبیه است تا تحلیل. جالبتر آنکه در جایی نوشته شده: «کسی میگوید جمهوریخواه است اما از پهلوی حمایت میکند. اصلاً نمیفهمم چگونه چنین چیزی ممکن است و چه معنایی دارد!» در حالی که اگر کسی واقعاً جمهوریخواه باشد، طبعاً باید به دموکراسی و حکومت مردم بر مردم باور داشته باشد؛ و این دو جداییناپذیرند. با این حال، دستکم دو نکته قابل تأمل است:
نخست، دلیل نفهمیدن شاید در یک پیشفرض نادرست نهفته باشد: نویسنده فرض کرده رضا پهلوی نماینده و وارث تاج و تخت ایران است، در حالی که او بارها تأکید کرده که هیچ شکل خاصی از حکومت را از پیش تحمیل نمیکند و نظام آینده ایران را به رأی آزاد مردم واگذار میکند.
دوم، حتی اگر برخی با چنین برداشتی حمایت کرده باشند، چه اشکالی دارد؟ دموکراسی در پذیرش حق دیگران برای داشتن دیدگاهی متفاوت معنا پیدا میکند، حتی زمانی که با آن موافق نیستیم.
این مقاله با تمرکز بر چند مثال محدود، تصویری ناقص و تحریفشده از جامعه ایرانی مهاجر ارائه میدهد؛ جامعهای که در علم، اقتصاد، هنر و کنش مدنی حضوری چشمگیر دارد و نقش مهمی در ترویج حقوق بشر و آزادی برای ایران ایفا کرده است. نقد اجتماعی زمانی ارزشمند است که بر شواهد، انصاف و درک پیچیدگی واقعیت استوار باشد. در غیر این صورت، آنچه تولید میشود، بدبینی و یأس است، نه تحلیل و راهکار.
نقد جامعه البته ضروری است؛ هیچ جامعهای بدون نقد و بازاندیشی پیش نمیرود. اما نقد زمانی ارزشمند است که بر شواهد، انصاف و درک پیچیدگی واقعیت اجتماعی استوار باشد. جامعه ایرانی—چه در داخل و چه در خارج از کشور—بسیار پیچیدهتر، متنوعتر و زندهتر از آن است که بتوان آن را در قالب چند تصویر تاریک و چند مثال پراکنده خلاصه کرد. اگر هدف فهم واقعیت باشد، راه آن دقت، انصاف و پرهیز از پیشداوری است؛ و اگر هدف صرفاً بیان نآمیدی باشد، آن دیگر تحلیل نیست، فقط پژواک تاریکی و بدبینی است که جامعهای پویا و زنده را کوچک میشمارد.
با احترام شهرام
■ با درود و ارادت خدمت جناب تجلی مهر،
درصدی از هموطنان پایبند به هیچ اخلاقی نیستند و حتی “سیاسی” بودن را توهین میدانند. بعید است که در زندگی شخصی خودمان جفاکاری و بدطینتی بعضی افراد را تجربه نکرده باشیم. بعد انقلاب ۵۷ افراد مختلفی را میشناختم که از همین قماش بودند و زود در کمیتهها جا خوش کردند. اکنون افرادی مشابهی با تصور اینکه قدرت بعدی به سلطنت طلبان اختصاص خواهد داشت، خود را در جلوی صف این جریان قرار دادند. صد سال دیکتاتوری فقط فقر مادی نمیآرد.
ممنون از توجه شما، بهمن یزدانی
■ با سلام آقای حیدریان،
پرسش شما برای من قابل درک نیست. چگونه می شود از من بپرسید که از فرهنگ در تجربیات ایرانیان چه می فهمم و هم زمان از من بخواهید اشاره ای به پایه های تئوریک و آکادمیک نداشته باشم. این نمی شود. اینها به هم پیوسته اند. آنچه در بالا در باره فرهنگ اشاره کردم که در روش خود برای بررسی پدیده اجتماعی به کار می برم، ریشه فلسفی دارد. فرهنگ مجموعهای است از باورها، ارزشها، رفتارها، شناخت، هنر، آداب و رسوم، و روش زندگی که جامعه یا گروه انسانی در طی زمان ایجاد کرده و از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند. فرهنگ پدیده ای است تاریخی و محلی. هر سازمان اجتماعی چون خانواده، حزب، انجمن، شرکت اقتصادی و هر جایی که انسان ها برای کاری مشترک گرد هم آیند، فرهنگ و ایدئولوؤی واژه خود را می سازند. بستگی به این که شما جامعه و یا سازمان اجتماعی مورد بررسی را چگونه تعریف کنید، فرهنگ ها و ایدئولوژی های گوناگون در آن می یابید. این گونه به هر جامعه ای می شود پرداخت و ایرانی یا غیرایرانی، باختر زمین و خاور زمین، تفاوتی نمی کند.
تفاوت رو بررسی در نوشته من در بالا کاملا آشکار است و می شود آن را در دو دیدگاه به ایرانیان مهاجر دید که به دو نتیجه متفاوت و دو چهره متفاوت اشاره کرده ام و هر دو را هم زمان در جامعه مهاجر ایرانی می بینیم.
شاد باشید، تجلی مهر
■ با سلام شهرام گرامی،
شما برداشت خود را به من نسبت میدهید که گویا من همه صد در صد ایرانیان مهاجر را چنین و چنان میدانم. خب این گونه نیست و این یک روش کهنه در سفسطه است. من چهرههایی را ترسیم کردهام که ویژگیهای خاصی دارند. من به آنها پرداختهام. در میان نوشته نیز این جمله هست: کسی حرفی را بر زمین میاندازد و صاحبش آن را برمیدارد. اگر شما خود را مخاطب نمیدانید، چه مشکلی با بیان دیدگاه دیگران دارید که به گونه ای دیگر میاندیشند؟ شما هم میتوانید دیدگاه خود را در مقالهای مستقل بنویسید و همین جا نشر دهید. وقتی می گویید نویسنده محترم و سپس می گویید روایت او صد من یک غاز است، خب چهرهای دو گانه از خود نشان میدهید که احیانا خود را مخاطب می بیند. اگر این باشد که اتفاقا نوشته من دست روی نکته درستی گذاشته است.
شاد باشید، تجلی مهر
■ مجدّدا درود بر آقای تجلّی مهر گرامی، باز هم مختصر بدون توضیحات اضافی.
منظور من از پرهیز آکادمیکی، روش نبود؛ بلکه استناد نکردن به تعاریفی بود که دیگران؛ بویژه متفکّران و اساتید و پژوهشگران باختری - از فرهنگ بر شالوده تجربیات و برداشتهای مردم خود دارند. - این حرف من به معنای بی اعتبار بودن نظرات آنها نیست. تعریف شما از فرهنگ به طور کلّی تا اندازه ای دُرُست است، امّا دقیق نیست. حقیقت این است که ارزشها و باورها و رفتارها و شناخت و هنر و امثالهم از بستری که زاییده شده اند، خودشان را میگسترانند و به همه تعلّق دارند، عین بوی گلها که فرض کنیم در خانه همسایه کاشته شده اند، ولی عطر آنها نصیب همه مردم میشود. دیگر اینکه، فرهنگ، گوهر پذیرندگی و سرندکاری و انگیزشی دارد و هم میگیرد، هم تصفیه میکند و هم تاثیر میگذارد. فرهنگ میتواند تمدّنها بزاید، امّا تمدّن نمیتواند فرهنگ بزاید. عارضه هایی که بر فرهنگی از راه اجبار بخواهند خود را تحمیل و حاکم کنند، خود به خود باعث واکنش مردم در تقابل با آنها میشوند. مثلا تنش مردم ایران با «اسلامیّت» بر سر وجود خود اسلام نیست که قدمت کهن چهارده قرنه در ایران دارد؛ بلکه بر سر این است که اسلامیّت میخواهد فرهنگی را متعیّن کند که فراسوی مبانی اعتقاداتی مذاهب و ادیان و ایدئولوژیهاست؛ آنهم در جایی که فرهنگ میتواند تمام اینها را در بر بگیرد. یعنی اینکه فرهنگ، عین مادری میماند که کودکان متنوّع میزاید و با آنها پیوند دارد؛ نه گسست. پیوند فرهنگ با آنچه که زیر مجموعه هایش محسوب میشود، پیوند درهمسرشتی و تصفیه ایست. آنچه را که میپسندد، قبول میکند، آنچه را که نمیپسندد، به کنار میزند یا در صدد تلطیف و سپس پذیرش آن برمی آید. اگر در منش کثیری از ایرانیها، رفتارهای ضدّ و نقیض بروز پیدا میکند، علّتش تنشی روانی است که در پروسه زمان مابین ارزشهای مقبول فرهنگی با ارزشهای تحمیلی و اجباری و تحکِمی ایجاد شده است و انسانها را به لایه های چند نبشه اخلاقی، مجبور کرده است. برای گسستن از این موضوع و ترمیم اخلاق فردی و اجتماعی، سنجشگری تاریخ اجتماعی و فرهنگی به معنای گلاویز شدن انتقادی با ابعادیست که میخواهند فرهنگ را متعیّن و در چارچوبهایی انجمادی بسته بندی کنند. بنابر این، فرهنگ ما در مقام ایرانی با فرهنگ دیگران تفاوتهای ریشه ای و ماهوی دارد. این به معنای تبعیض و برتری جویی نیست؛ بلکه به معنای دیدن ظرافتها و تفاوتهاست برای انگیخته شدن و انگیزاندن در مناسبات فرهنگی با دیگر مردم جهان. ما از دیگران میتوانیم بیاموزیم و برعکس. ولی آموختن از دیگران نباید به این معنا تفسیر شود که ما باید تجربیات خودمان را به دور بریزیم و مثل دیگران شویم.
در خاتمه بگویم که نقد اخلاق اجتماعی و فردی به تنهایی راهگشای چیزی نیست؛ بلکه اندیشیدن در باره «فلسفه اخلاق» نیز باید همراه انتقاد باشد تا انسانها به همّت خودشان در صدد بهبود منش فردی و سپس اخلاق پسندیده اجتماعی کامیاب شوند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ تجلی مهر گرامی، سر صحبتی را باز کردید که هزار شاخه دارد، و اگر چه ابعاد و اشکال جدیدی بخود گرفته اما قدمتی طولانی دارد. نه اینکه مانعی یا انتقادی کنم که چرا گفتید، بالعکس هر چه بگویید کم است و نیاز به شرکت بیشتر و زمان بیشتر دارد، وهیچ ختم الکلامی نیز در این بحث وجود ندارد و باید تداوم عقل جمعی برای معضل فرهنگی را تا آنجا که لازم باشد امتداد دهیم.
اشاره ای میکنم به یک زاویه جدید از هیستری جاری به نام “جنگ نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد”. بقول انگلیسی زبان ها (irony) این مسئله در آن است که افراطی های سپاه هم به این شعار روی آورده اند. بسیار غم انگیز است که در کشوری آزاد و دموکرات زندگی کنی ، شاهد تخریب روزانه سرزمینت باشی، و بدلیل سانسور وطنی صدایت در نیاید.
گریزی هم میزنم به مثالی که آوردید و در بین آن گفتید “.. اینها همه نشان گر یک بحران هویت ملی در جامعه ایرانی و اعتماد به نفس پایین تاریخی است.” و نمیدانم که چرا خودتان متعجب شدید یا هستید از این کمبود و اختلال فرهنگی (dysfunction) وقتی که خود بدرستی روی آن انگشت گذاشتید. آیا نباید که یک کار پژوهشی اجتماعی طولانی برای کالبد شکافی این ” بحران هویت ملی” انجام گیرد؟ به تجربه شخصی من، ایرانی ها (به نسبت آسیایی های دیگر) از قابلیت جا افتادن و پذیرش فرهنگی (adoptation) بالایی بر خوردارند ولی در عوض یک تقسیم هوویتی نامشهود در افراد رخ میدهد. پس از مدتی آنها یک شهروند آلمانی-آمریکایی-انگلیسی خیلی خوب هستند اما همچنان مشکل دارند که شهروند ایرانی خوبی باشند. و نتیجه میگیرم که مشکل بعضا ریشه مادی دارد و بناچار است. ایرانیهایی که در آینده دور در “دموکراسی ایرانی” رشد یابند قطعا تجربه های متفاوتی خواهند داشت.
روز شما خوش، پیروز.
■ با سلام، من از لحاظ فکری از آقای حسن شریعتمداری که گاهی بنظر میآید خطی نزدیک به آرمانهای قومی را دنبال میکند فرسنگها فاصله دارم اما یک بار به کسی که کنیه «آقازاده» را بهانه کرده بود و داشت به ایشان میتاخت گفتم شما بروید آلترناتیو خودتان را تبلیغ کنید چرا به پر و پای کسی مثل آقای شریعتمداری میپیچید که دارد از راه خودش با ملایان مبارزه میکند؟ این را به مخالفان خانم مسیح علینژاد و دیگران هم گفتهام.
در حال حاضر بخش مهمی از تراژدی ایرانی همین «تراژدی اپوزیسیون» است، اپوزیسیونی که دچار چند درد بزرگ شده است:
* بخش نه چندان کوچکی از اپوزیسیون قادر به ارائه آلترناتیو نیست و به جای یک روش مثبت ایجابی دست به روشهای سلبی میزند، این مقاله یک نمونه بارز از این ناتوانی است که نویسنده نمیتواند راهحل ارائه دهد و فقط میتواند به دیگری که دارد مبارزهای را پیش میبرد نکته بگیرد.
* بخش معتنابهی از اپوزیسیون که خود را چپ میخواند بخاطر «استکبارستیزی» عملن در کمپ جمهوری اسلامی قرار دارد. این همسنگری شوربختانه مانع از آن شده که چپ بتواند مبارزه قاطعی علیه جمهوری اسلامی پیش ببرد و هم انرژی خودش را هدر داده و هم به کارشکنی در راه دیگرانی که مصمم به براندازی جمهوری اسلامی هستند دست زده است.
* بخش نه چندان کوچکی از جمهوریخواهان این اپوزیسیون در این سالها جمهوری خواهی را از منظر اصلاح طلبی و نظامی در دنباله و در نتیجهی استحالهی نظام جمهوری اسلامی معرفی کردند و به این فکر نکردند که روزی که مردم جان به لب رسیده ایران ج الف را پشت سر بگذارند آنها را هم پشت سر خواهند گذاشت.
* بخش بزرگی از این اپوزیسیون که گاهی جنبهی کمیک-تراژیک به خودش میگیرد ۴۷ سال نتوانسته متحد شود و یک آلترناتیو شایسته برای جایگزینی ج الف ارائه دهد و تنها چیزی که توانسته آنها را به هم نزدیک کند ضدیت با رقیبی است که توانسته برای نخستین بار بخش بزرگی از مردم را در درون و بیرون ایران بسیج کند.
* از وقتی که شورش بزرگ اخیر در دیماه آغاز شده بخشی از (تاکید میکنم «بخشی» و نه تمام) این اپوزیسیون کمیک-تراژیک تمام مسایل کوچک و بزرگ را گذاشته و جز سنگ پراندن جلوی پای همدیگر هنری از خود بروز نداده است.
ارادتمند یوسف جاویدان
■ با سلام واحترام به آقای تجلی مهر. من مقاله شما را قابل تامل میدانم و بیشتر نکاتی را که اشاره کردهاید در زندگی ایرانیان خارج از کشور دیدهام و این فضای هیستریک و هیجانی را که عنوان کردید از دور و نزدیک هرروز در مورد بیشتر گروههای جامعه ایرانی خارج از کشور مشاهده میکنم متاسفانه ما ایرانیان هنوز در دوران پیشا مدرن به سر میبریم و هنوز صاحب ایده و تفکر مدرن نشدهایم و فقط ظواهر مادی و شهر نشینی متجدد آن را داریم و دنبال میکنیم و شما بدرستی به آن اشاره کردهاید. برای مثال هنور در سیاست دنبال بیعت کردن و پیروی هستیم و اصلن زحمت اندیشیدن و تفکر نقادانه را به خود نمیدهیم ما در تاریخمان هیچگاه ایده مداوم و مدرنی نداشتهایم هم مدرنیسم را بد فهمیدهایم و هم با ادعای بیاساس تمدن چند هزار ساله که آن را هم غربیها شناسایی کردهاند برای خود هویت دروغینی ساختهایم. اگر ایده ایرانی مدرن داشتیم شاید مثل ملت آلمان با آن همه فجایع و ویرانی بعد از جنگ دوم جهانی خود را باز سازی میکردیم. فقط با پیروی از احساسات و شهود و عرفان دنبال فردی یا کشوری هستیم که ما را از فاجعه دوران اخیر نجات دهد. و باید هر روز از خود بپرسیم اگر تمدن چند هزار سال داریم و مانیفستی مثل شاهنامه داریم چرا هنوز همدیگر را می شیم و حذف میکنیم؟!!! چرا بیشتر از هشت میلیون از جمعیتشان به بیرون از زیستگاه بومی خود مهاجرت کردهاند و چرا کشور خود را آماده و تشویق به حمله خارجی میکنیم تا مسائل ما را حل کنند؟! آیا وقتش نرسیده که با گفتگو و پذیرش همه گروههای جامعه ایران از هر نظر به یک ایده مشترک و توافقی فرا گیر برسیم و کشور مدرن خود را بسازیم؟ البته شدنی است ولی اول باید آسیبشناسی کرد و بوسیله طوفانی از افکار و گفتگو بالخره با پذیرش تفاوتها و تکثر جامعه ایرانی به یک توافق جمعی برسیم.
مرسی. رودین
■ براستی که یادداشتهای گوناگون دوستان هر کدام شامل درسی آموختنی هستند، جدا از اینکه در جهت گیری نهایی تا چه حد موافق یا مخالف باشیم. من از آقای رضا پهلوی حمایت میکنم (نه ضرورتا پیروی) و تکیه من بر قابلیت نام ایشان در مبارزه فراگیر در مقابل جمهوری اسلامی است. حالا اگر کسی بگوید که این فراگیری اینجا و آنجا نقض میشود، آن دیگر مشکل من و شماست و باید روی آن کار کرد.
من شخصا جمهوریخواه یا پادشاهیخواه نیستم و چسبیدن به قالب حکومت بعدی برایم قابل هضم نیست، نه از سر غرور بلکه از سر ندانستن، چنین دور اندیشی عمیقی ندارم، اما میدانم تمام قالب های موجود میتوانند بدترین و بهترین ها را تولید کنند. پس به میزان سواد خودم بسنده میکنم که رشد اقتصادی به موازات نهادینه شدن سازمانهای جوابگو در هر قالبی جوابگوی آینده است. اما تمرکز امروز برای رسیدن به نقطه صفر است، برای طی کردن صفر تا صد باید ابتدا به صفر رسید، پیمودن این مسیر اما از قوانین و موانع خاص خودش پیروی میکند. کسانی که دوست دارند هر نسبت سیاسی منفی را به رضا پهلوی بدهند، میتوانند در ایران آزاد شده این کار را انجام دهند. صدای شما را که در دلتان گفتید “شاید آنموقع در زندان باشم” شنیدم، در جواب میگویم برای احتراز از آن مبارزه کنید نه پیش فرض.
روز خوش، پیروز.
■ جناب تجلی مهر گرامی،
گمان میکنم همچنان سوءتفاهمی باقی مانده است. نقد من ناظر به این نبود که شما همه ایرانیان مهاجر را چنین میدانید؛ پرسش اصلی این است که آیا میتوان از چند روایت و تجربه شخصی به نتیجههای کلی درباره یک جامعه چند میلیونی رسید یا نه. تعبیر «صد من یک غاز» نیز اشاره به اغراق و محدودیت شواهد بود، نه توهین به شما.
مشکل اصلی مقاله شما بیش از همه زمان و بستر انتشار آن است. همانگونه که پیشتر اشاره کردم، در زمانی که کشور در آستانه فروپاشی به دلیل سیاستهای مخرب جمهوری اسلامی و ضربات ماجراجویانه ترامپ قرار دارد، پرداختن به نقد رفتار و ذهنیت برخی ایرانیان مهاجر چه کمکی به فهم واقعیت یا بهبود شرایط میکند؟
نوشته شما مرا به یاد فیلم «تایتانیک» میاندازد: در حالی که کشتی در حال غرق شدن است، عدهای نوازنده در عرشه مشغول نواختن موسیقیاند. پرداختن به این «خودزنیها» و اغراقها، و انتقادها و نسخهپیچیدنهای مستمر از طرف اهالی قلم، در چنین زمان بحرانی همان تشبیه «صد من یک غاز» است؛ سرگرمیای که هیچ راهگشا نیست و تنها ذهن و انرژی خواننده را از بحران واقعی دور میکند.
جامعه ایران به روایتی، احتیاج به پنجاه سال کار فرهنگی دارد تا به “نورمها” و استانداردهای جهانی نزدیک شود؛ جامعهای که به قول آقای مهدی خلجی ” در آن چیزی به نام روشنفکر وجود ندارد...” و این تازه مشروط به این شرط است که هیولایی دیگر به نام جمهوری اسلامی وجود نداشته باشد. و کار فرهنگی هم منوط به مهیا بودن شرایط، وجود سازوکارهای خود و از همه مهمتر اقدام عملی از داخل ایران و از داخل یک نظام کاملاً دموکرات است. اینکه ما در چه فاصلهای از آن آرمان بزرگ هستیم، خود حکایت دیگری است. نقد اصلی من سه نکته بود که هیچکدام پاسخ داده نشد:
۱. استفاده از خاطرات شخصی به جای تحلیل اجتماعی
۲. تعمیم شتابزده و واژههایی مثل «هیستری جمعی»
۳. پیشفرض نادرست درباره رضا پهلوی شما به جای پاسخ دادن به نقد، نسخه ضعیفتری از حرف من ساخته و همان را رد میکنید؛ این همان «سفسطه مرد پوشالی» است.
شما از یک زن که زباله پرت میکند، یک گفتگو در کافه، یک راهپیمایی و چند بحث شخصی، به نتیجههایی مثل «بحران هویت»، «هیستری جمعی» و «گرایش فاشیستی» رسیدهاید. این پرش تحلیلی واضح است.
و بالاخره، تلاش شما برای روانشناسی کردن خواننده نیز مشکلساز است. شما میگویید: «اگر کسی بگوید نویسنده محترم و سپس روایت او را صد من یک غاز بخواند، خب چهرهای دوگانه از خود نشان داده است که احیاناً خود را مخاطب میبیند؛ پس نوشته من دست روی نکته درستی گذاشته است». به نظر میرسد شما مفهوم تفاوت احترام به یک فرد به عنوان انسان و مخالفت با نظریه او را درک نکردهاید.
این یک تکنیک قدیمی است: به جای پاسخ دادن به استدلال، واکنش منتقد را به عنوان اثبات ادعای خود معرفی میکنید. یعنی: اگر کسی اعتراض کند، پس حرف شما درست بوده است. این دیگر شاهکار است.
با احترام، شهرام
■ اقای تجلیمهر، شما بیش از آنکه بخواهید از یک تراژدی حرف بزنید، بیشتر ناسزاهای خود را به آقای رضا پهلوی در جای جای نوشته اتان بیان کرده اید. شما حتمن این شعر مسخره مولانا را شنیده اید: پای استدلالیون چوبین بود ... سوای از اینکه، شما برداشت های تک موردی و شخصی خود را برای به کرسی نشاندن یک دیدگاه در مورد یک ملت و یا گروه بزرگ، را بکار میبرید، و این کاملن نادرست و نادانشیک است، استدلال های شما براستی چوبین است. از اینرو شعر مولانا کاملن برای شما درست از آب درمیاید. این نمونه هایی که شما اوردید، مانند آن خانم و هویت ... یک چیز سست است و شما اجازه ندارید انرا به یک موضوع همگانی هروین بدهید! این برمیگردد به ارزشگذاری فردی هر شخص. برای هر کسی آبروی شخصی با محک گوناگون سنجیده میشود. یکی با پوشیدن لباسهای شیک و دیگری با رفتار و کردارهای بد، و ... من نیز یک مثال برای شما میزنم: دهها هزار نفر در ایران به قتل رسیدند و صدایی و برنامه ویژهای از تی ویهای آلمانی در نیامد ... ولی برای یک مدرسه میناب من خود به تنهایی تا کنون بیش از ۱۰ برنامه دیدهام!!! نامگذاری برای این برخورد را جامعه آلمان را به شما و خوانندگان وامیگذارم.
از استدلالی سست شما که میگوید: «گرایشهای فاشیستی در دفترچه ... یک پرچم ... » اینروزها استفاده از واژه فاشیسم بسیار مد شده است. من حدس میزنم که شما خود معنای این واژه را خوب نمیدانید. مگر هر چیزی که فاشیستها بکار بردند و دیگران هم بکار بردند، بوی فاشیسم میدهد!؟ فاشیستها المان هم از نان، کار و آزادی حرف میزدند!! نام حزب نازی آلمان را شما بهتر میشناسید: NSDAP!!!
شما میگویید نمیشود «شعار سه مفسد را داد و سپس روز جهانی زن»، خوب میشود این را هم گفت که نمیشود دم از دمکراسی و حق تعیین سرنوشت زد، حرف از همه پرسی زد و ... انگاه زورچپان کرد که تنها فرم اداری جمهوری است. خوب این میشود که جمهوری اسلامی آری یا نه!! کمینن رضا پهلوی میگوید فرم نظام در اینده در همه پرسی رای گیری خواهد شد. بماند از اینکه خود شما دقیقن میدانید که چگونه این شعار مرگ بر... در جواب چه مرگ بری ... زاده شد! شما در یک جا از حکومت مردم بر مردم، تضاد ان با سلطنت و بعد دوباره مینویسید که در اروپا هم که سلطنت است، جمهوریت است، و بعد فدرالیسم ... یعنی همه چیز را با هم قاطی میکنید! خوب کسی هم نگفته که اینده قرار است در ایران حتمن سلطنت باشد و ... از نوع دیکتاتوری برقرار!؟ خوب اگر همه فعال بشوند و در موعسسان قوانین درست را پایه ریزی کنند، میتوان خیلی کارها را انجام داد. اگر اعتماد ندارید، خوب این شامل دیگران هم میشود، با قولهایی که در مورد سوسیال دمکراسی و ... میدهند!؟
من حدس میزنم که شما سرآل اشتباهی را برای نوشتهاتان برگزیدهاید. همه جا خواستهاید که به رضا پهلوی و دفترچه اظطرار او بتازید و او را مرتب به سلطنت موروثی ... متهم!!! او میگوید که من فقط برای دوران گذار و بعد همه پرسی ... اگر میگویید که کار دگر خواهد کرد، خوب این اتهام را میشود به ادعای دیگران نیز زد. دوران گذار در هر جایی همیشه یک دوران سخت با قوانین ویژه است، برای اینکه کشور در حالت استثنایی است!
شما یک سری ناراحتی های شخصی خود را هروین میزنید به همگان. خود رضا پهلوی که گفته است که شما هر چه دلتان میخواهد مرا صدا بزنید! آقای تجلی، آزادی و دمکراسی بسته ایی نیست که بشود رفت در بازار و انرا خرید و اورد ... این یک فرهنگ است و جاانداختن ان نیاز به زمان. این یک خیالبافی بسیاربسیار کودکانه است که ما پس از ۵۰ سال حکومت اخوندی، با رضا پهلوی و یا هر کس دیگری که شما به ان باور دارید، به تندی به یک دمکراسی انهم از گونه اروپایی ان میرسیم. همینکه بتوانیم در این فاز پیش ور از تونل وحشت اخوند-پاسدار رها یابیم و ایران را از نیستی نجات دهیم، باید بسیار خوشحال باشیم. خود را گول نزنیم. همه اپوزیسیون انقدر دمکرات استند که هول یک برنامه برای سرنگونی این هیولای اسلامی گرد هم نمیایند!! بیشتر بدنبال قدرت استند و نه نجات مردم و کشور
ممنون بابک
■ جناب تجلی مهر خوشحال باشید که خوانندگان بیشتر نوشتههای شما و افراد همفکر شما از مشروطه خواهان هستند. و بنا به نوشته یکی از هم پندارهای شما فقط من و تو یا ایران اینترنشنال را نگاه نمیکنند. من وقت شما را برای رد نکات زیادی از نوشته شما نمیگیرم که دوستان دیگر نوشتند. من دو پرسش کلیدی بدون حاشیه دارم لطفا شما هم بدون حاشیه و حواشی بفرمایید.
۱- زندگی ارزشمند را برای انسانها، سیستمهای سیاسی میسازند یا مردمان هستند که در هر سیستمی میتوانند بهترین و بدترین نوع زندگی را برای جامعه خود بسازند؟ شما چرا فکر می کنید زندگی مردم اردن پادشاهی(راه دور نمی روم) بدتر از زندگی مردم عراق جمهوری است؟ و نمونه های بسیار دیگر.
۲- آیا ضدیت با یک خاندان (در این جا) پهلوی ها که مورد نظر همفکران شماست، باید معیار و اساس قرار بگیرد که پیشاپیش به زندگی آیندگان هم دست درازی و تخطی کنیم. من مخالف انتقاد نیستم ولی در انتقاد هم باید ره تعادل و انصاف را مد نظر قرار داد تا به انتقاد ها بشود اعتماد و اطمینان پیدا کرد.
شما نوعی حق بجانب می نویسید که گویی در بین آن ۲۵۰ هزار نفری که به فراخوان رضا پهلوی به مونیخ آمدند یا آن ۲۵۰ هزار و ۳۰۰ هزار تنی که به تورنتو و لس آنجلس به همان فراخوان رفتند همه از شما نا آگاه تر بودند که به آنها از بالا نگاه می کنید. آیا هرگز فکر کردید این همه جوان دانش آموخته و اکثرا نخبه را چه چیزی (بجز نا کارآمدی های امثال شما که در۴۷ سال آزگار هیچ گامی بجز مخالفت با پهلوی ها برنداشتید) به دور رضا پهلوی جمع کرد. جوان های امروز را شما دست کم گرفته اید. کوشش مداوم ۴۷ ساله رضا پهلوی در یک خط مسقیم بود که شکست داد تلاش های کین توزانه دیگرانی را که دشمن اصلی خود را نه جمهوری اسلامی که رضا پهلوی معرفی کردند و می کنند. ای کاش مخالفان رضا پهلوی که ۴۷ سال است برضد او و پدر و پدر بزرگش مینویسند و سخنرانی می کنند چهار تا مقاله انتقادی هم از کارکرد و ناتوانیهای خودشان مینوشتند و همه کاسه کوزهها را بر سر یک تن نمیشکستند.
با احترام سیاوش
■ جناب تجلی مهر با سلام
جای تعجب است که شما جامعه ایرانیان خارج رفته راجامعه یی جدا از ایرانیان داخل میدانید.
این شعر حافظ بیان حال بسیاری از ایرانیان به خارج کوچ کرده است:
ما بدین جا نه پی حشمت و جاه آمدهایم / از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
ما از دست یک حکومت خودکامه ایدئولوژیک سرکوبگر تبعیضگر شیعهمذهب که حتی مسلمانان سنی را هم از تبعیضش بینصیب نگذاشته ایران را ترک گفتهایم. من به شخصه تا آنجا که در توانم بود سعی کردم با همه سختیها بمانم و به میهن و مردمش خدمت کنم اما دیگر هیچ چارهای جز رفتن نماند اینجا هم همیشه دغدغه مند ایران بودهام و همیشه هستم و تحولات ایران را دنبال میکنم شرکتم در راهپیمایی چهاردهم فوریه برای همبستگی با هم وطنانم بود که به دست رژیم قتل عام شدند. در آن راهپیمایی بزرگ من هیچ شعار تفرقه افکنانه شبیه مرگ بر سه مفسد نشنیدم و شخصا هم با آن مخالفم. این همه مخالفت با رضا پهلوی برایم قابل درک نیست و این همه که از فحاشی و توهین طرفداران ایشان گفته میشود. به جرات میگویم که هیچکس به اندازه رضا پهلوی از مخالفانش این همه توهین وناسزا نثارش نشده است.
شما قصاص قبل از جنایت میکنید قیاس رضا پهلوی با خمینی قیاس مع الفارق است شرایط امروز هم باسال ۵۷ قابل قیاس نیست . البته که نقد باید باشد ولی نقد با توهین و تحقیر فرق میکند. انتقادهای شما به شهرنشینانی که شهروند نشده اند البته به جاست و مشکل ایران فقط نوع حکومت نیست ما به یک فرهنگ سازی طولانی نیازمندیم این کار با یک حکومت دمکراتیک و نهاد های مدنی و همکاری مردم امکان پذیر است.
با تشکر دهقان
■ با سلام،
بر این گمانم که به اندازه کافی از نوشتار محمود تجلی مهر انتقاد شده باشد. خلاصه انتقادات این است که حتی اگر حرفهای تجلیمهر درست باشد، شیوهی استدلال او دو کمبود دارد. کمبود اول آن است که از نمونههایی اندک و پراکنده، نتایجی جامع استنتاج کرده است. کمبود دوم آن است که تفاوتهای بین شهروندان ایرانی را تا حد زیادی نادیده گرفته و در نتیجه خاطر بسیاری را آزرده است.
توصیه من به محمود تجلیمهر که معمولا با نظراتش موافقم، این است: محمود گرامی! هیچوقت از انتقاد کنندگان، انتقاد نکن. یا آنها درست میگویند، و یا تو واضح ننوشتهای.
با احترام - حسین جرجانی
■ با سلام آقای حیدریان و تشکر از شرکت در این بخث!
ما ابتدا باید در باره واژه “دقیق” به توافق برسیم. درک عمومی از دقیق، همان دقتی است که ما در علوم طبیعی و مهندسی داریم. اگر منظر شما این دقت است، هیچ چیز در علوم اجتماعی دقیق نیست و در انجا همه چیز نسبی است چون با تگثر واقعیت و روایت ها روبرو هستیم. در علوم اجتماعی و به ویژه در فلسفه اساس بر این است که هیج سخنی سخن آخر نیست. اگر اندیشمندی در باره فرهنگ خود و مردم خود چیزی بگوید، این طبیعی است که کسی آن را به مردم دیگر عمومیت نمی دهد چون موضوع پژوهش جابجا شده است. اما نمی شود با قاطعیت گفت که اندیشمند غربی هر چه بگوید تنها برای مردم خودش صادق است. دانش بشری متعلق به بشریت است. از سوی دیگر، شما تعریف مرا در باره فرهنگ تا حدودی درست می دانید. خب این بر اساس کدام معیار و با استناد به کدام شناخت و دانش مورد تایید است؟ از همین جا مشکل شروع میشود.
اگر به نوشتههای من دقت کنید من چند روش را هیچ گاه بکار نمی برم. کمی آوردن نمونه از طبیعت است. من ارتباطی میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی، ارتباطی میان طبیعت و جامعه نمی بینم. این را یک خطای رایج می دانم که برای ساده سازی و به قول عامیانه شیرفهم کردن مبحثی، مثالی ملموس از طبیعت بیاوریم. من آوردن مثال از یک پدیده اجتماعی برای توضیح آن یکی را هم جایز یا بدون خطا نمی دانم و گمان می کنم شاید بسیار محدود و با پذیرش خطا این کار ممکن باشد.
یک تفاوت دیگر با دیدگاه شما این است که شما احیانا برخی پدیده ها را ثابت می دانید. می گویید “اسلام”. این نگاه سیستمی به جامعه و درک غالب است که گمان می برد پدیده های اجتماعی چون اشیاء قابل تعریف و مقوله سازی و پس از آن، قابل عمومیت هستند. مثلا می گوید: جهان اسلام و از مراکش تا اندونزی را در یک مقوله جای می دهد. مقوله های رایج دیگر نیز هستند: سرمایه داری، سوسیالیسم، اسلام، مسیحیت، پادشاهی، جمهوری، جهان غرب و شرق و غیره. من در اساس این گونه نمی اندیشم و بر همین اساس بود که گفتم فرهنگ را پایه بررسی پدیده اجتماعی قرار می دهم. فرهنگ در میان آن گروه از مردمانی به وجود می آید که در امری مشترک گرد آمده اند. بنابراین فرهنگ محلی و محدود به آن امر مشترک است. شما هم همین را اشاره کرده اید. اما این اندیشه را تعمیم دهید، دیگر نمی شود نگاه سیستمی داشت.
فرهنگ در درازمدت به وجود می اید و تغییر آن نیز درازمدت است و با انقلاب و به گفته شما با تحکم از بالا و یا نسخه برداری از جای دیگر آن را “عوض” کرد. البته تلاش این گونه نیز تاثیر خود را بر فرهنگ جاری می گذارد و از آن هم تاثیر می پذیرد. اما نگاه مکانیکی به پدیده اجتماعی اصلا امکان پذیر نیست و اگر کسی بگوید که ما باید تجریبات خود را دور بریزیم و از دیگران کپی برداری کنیم، سخنی است توهم الود و امکان پذیر نیست.
نقد همیشه لازم است و اتفاقا می تواند راهگشا باشد، حتی وقتی که منتقد راه حلی هم برایش نداشته باشد. علم همین گونه پیشرفت می کند. پرسش پیش می آید چون ابهام وجود دارد و نقدی بر وضع حال صورت می گیرد. این که برخی می گویند انتقاد بدون راه حل فایده ندارد، برای من قابل درک نیست. طرح پرسش اگر با خرد حمعی همراه شود، معمولا به پاسخ های بهتر می رسد.
دیدگاه مشترک زیاد داریم.
شاد باشید تجلی مهر
■ دوستانی که در دفاع از آقای پهلوی مسابقه گذاشتهاید و تجلیمهر را مورد تهاجم قرار میدهید! لطفا نظرتان را در مورد دفتر چه اضطرار که بار ها مورد تایید آقای پهلوی قرار گرفته، بنویسید تا به عنوان یک خواننده نظرتان شما، باور کنم که اندکی حسن نیت هم دارید. این سند را چگونه میبینید؟ حکومتی که بر اساس آن ساخته شود، چگونه حکوکتی خواهد بود؟ آیا حاضرید در چنان حکومتی زندگی کنید؟
پورمندی
■ آقای پورمندی نام این مقاله «تراژدی ایرانی: هیجان در میان ایرانیان خارج از کشور» است. شما میخواهید بحث در مورد مقالهی آقای تجلی مهر را به انحراف بکشید و بحثی خارج از متن مقاله را مطرح کنید. در شگفتم از سردبیر محترم این سایت که با چنان شدتی کامنتها را ممیزی میکند و تا کنون چندین کامنت من را در اینجا و پای مقالههای دیگر سانسور کرده و به شما اجازه میدهد کامنتی بگذارید که قصد آن «هایجک» کردن این بحث و کشاندن آن به مسألهای است که هیچ ربطی به متن مقاله ندارد.
یوسف جاویدان
■ آقای پورمندی عزیز. من از نظر خودم برای پرسش شما این استدلال را دارم: در پیامهای آقای رضا پهلوی بارها شنیدهام که خواهان مراجعه به آرای مردم برای آینده ایران بوده و نقش خود را در دوران گذار اعلام کرده است. من اساسا این سخنان او را ملاک قرار میدهم، نه دفترچه اضطرار را.
توضیح بدهم: من تا حالا خودم نشنیدهام که او از دفترچه اضطرار حرفی زده باشد، اما سخن شما را باور میکنم که او تایید کرده است. این دفترچه ۱۵۰ صفحهای برای من چندان اعتباری ندارد. از جمله به این دلیل که در یک جمع ۳۰ نفری که اغلب از فعالین سیاسی سابق و مخالف رضا پهلوی بودند تنها ۳-۴ نفر آن را خوانده بودند، از جمله من که فقط قسمتی از آن را خوانده بودم. بقیه آنرا نخوانده بودند و این به نظر من نشان میدهد که این دفترچه جایگاه بالایی برای ارزیابی ندارد. مضافا اینکه وارد شدن در بسیاری از مسائل جزئی در این دفترچه، که اصلا در این شرایط لزومی به طرح آنها نیست، میزان ارزش آن را برای من پایینتر میآورد. بنابراین من سخنان و پیامهای آقای رضا پهلوی را ملاک قرار داده و به او اطمینان میکنم و از مدیریت او برای دوران گذار حمایت میکنم. این را هم اضافه کنم که من نظرات و مقالات شما و افراد همفکری مثل دکتر علمداری را با اشارات مکرر به این دفترچه معمولا میخوانم و بدان آگاه هستم. خودم هم با ۷۰ سال سن، سرد و گرم دنیا را چشیدهام و ریسک اطمینان کردن به افراد را میدانم. به نظر شما هم البته احترام میگذارم. به قول معروف: هر سری عقلی دارد!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای جاویدان! عصبانیت شما قابل فهم است. مشابه آن را در خیابان بسیار دیدهام. خب، خوشبختانه فعلا شما سردبیر نیستید. اگر سر دبیری کامنتهای شما را چاپ نمیکند، لابد ملاحظاتی را رعایت نمی کنید.
آقای قنبری عزیز! درست میگویید که بخش بزرگی از آن دفترچه را میتوان «بیربط» دانست. موضوع مورد تاکید من هم آن بخشها نیست. مساله اصلی «ساختار قدرت در دوره اضطرار و انحصار همه قدرت در دستان یک فرد تا اطلاع ثانوی» است. ما تجربه خمینی و همه شارلاتانهای تاریخ را داریم. حرفهای زیر درخت سیب و در مقابل دوربین رسانهها مصرف تبلیغاتی دارند. این سند مصوب مونیخ ۲ و متمم جدید آن است که نقش تعیین کننده را دارد. شما وقتی چک سفید را میدهید، آقای پهلوی هم نخواهد، اعتمادی، قاسمی نژاد و یاسمین پهلوی رقم دلخواه را در آن مینویسند و اگر اعتراض کنیم، می گویند مگر کور بودی یا نخوانده امضا کردی؟ شما ممکن است بگویید که اما ایشان در فلان سخنرانی حرفهای دیگری زدند! طرفها هم به ریش بنده خواهند خندید که برو عامو کشکت را بساب. امضا کردی و تمام شد. ضمنا اگر آقای پهلوی قصد اجرای دفترچه را ندارد، چرا تغییرش نمیدهد؟ چرا آنرا به داخل شومینه نمیاندازد و سند دیگری نمینویسد؟ لطفا در بالای ۷۰ سالگی با مسايل کلان سیاسی شوخی نکنید و اصل را بر این بگذارید که در سر مخاطبان هم عقلی وجود دارد.
پورمندی
■ جناب پورمندی. من بنا به شخصیت خود، سؤال شما را متین و جدی تلقی کردم و کوشیدم دلیلی که برای من قانعکننده است (بر اساس درخواست شما) توضیح بدهم. متاسفم که جواب من را قانعکننده نمیبینید. این حق شما در آزادی عقیده است. نیز متاسفم که ادبیات نوشتاری شما طوری نیست که مرا به تبادل نظر بیشتر با شما تشویق کند.
رضا قنبری
■ جناب آقای پورمندی
بله من به شما که میخواهید انتقاد از این مقاله را با حاشیه ببرید اعتراض کردم اما لحن من خالی از عصبانیت بود. عصبانیت واقعی را من هم در خیابان دیدهام، در خیابانهای ایران و از جانب کمیتهچیها در آن دوران طلایی امام که معبود شما میرحسین میخواهد ما و شما را به آن باز گرداند. شما که به زندگی در زیر حکومتی که متعهد شده دوران کوتاهی برای گذار دولت را به دست بگیرد و انتخابات آزاد راه بیاندازد خرده میگیرید چطور میخواهید به دوران طلایی میرحسین برگردید و در آن شرایط زندگی کنید؟
من بخوبی میدانم که باورهای من با مطالب غالب در سایت وزین ایران امروز همسو نیست اما امیدوارم که این کامنت را مشمول سانسور نکنند و همانطور که به کسانی مثل شما که قانون سایت را زیر پا میگذارد و بحثی جنبی و نامربوط به این مقاله را مطرح میکند میدان میدهند کامنت من را که جواب مستقیم به کامنت شماست درج کنند.
با احترام - یوسف جاویدان
■ چند نکته در مورد نوشتهٔ آقای پورمندی:
۱) در بحث «تراژدی ایرانی»، نه مسابقهای برای دفاع از آقای پهلوی برگزار شده و نه آقای تجلیمهر مورد تهاجم قرار گرفته است.
۲) آوردن «دفترچهٔ اضطرار» که ارتباطی با موضوع مقاله ندارد، صرفاً بهعنوان ابزار جنجالآفرینی است. وقتی با اعتراض آقای یوسف جاویدان مواجه میشوید، پاسخهایتان بیشتر شبیه «عذر بدتر از گناه» است. پیشنهاد میکنم دیدگاه خود دربارهٔ این دفترچه را در یادداشتی مستقل در همین سایت “ایران امروز ” منتشر کنید و برای آن استدلال بیاورید، نه اینکه دیگران را مورد خطاب تند و اهانتآمیز قرار دهید.
۳) من نمیدانم سن شما چیست و اصلا هم مهم نیست. سن هیچ ربطی به عقل و توانایی بحث ندارد. در جهان افراد بالای هشتاد و نود سال هستند که در رأس امور بزرگ بوده و هستند: مهاتیر محمد در ۹۲ سالگی نخستوزیر مالزی شد، ملکه انگلیس تا ۹۶ سالگی انجام وظیفه کرد، نلسون ماندلا در ۸۵ سالگی یکی از اثرگذارترین چهرههای سیاسی و اخلاقی باقی ماند، و نمونههای ایرانی مانند سیمین بهبهانی که تا بیش از ۸۰ سالگی همچنان شعر میسرود . به این لیست میتوان صد ها اسم دیگر افزود، لئو تولستوی، دالایی لاما رهبر دینی بوداییان جهان و .... و اینگونه است برای بسیاری از مردم عادی.
در سفری که جدیدا به ژاپن داشتم میزبان ما یک زوج ژاپنی بودند، نود و دو ساله و هشتاد و نه ساله که با غرور و افتخار و سربلندی مسئولیت پخت و پز غذاهای سنتی خود را بر عهده داشتند.
برف پیری حقیقتی است که لاجرم بر هر بامی خواهد نشست، اما استفاده از آن برای تمسخر دیگران گناهی نابخشودنی است. پرسشهای مطرحشده توسط آقای قنبری نه از سر شوخی بلکه از سر عقل و درایت بوده و پاسخ دادن با تندخویی، بدخلقی و پرخاش، تنها وجههٔ نویسندهٔ پاسخ را تحت تأثیر منفی قرار میدهد. متأسفانه این روش در تمام نوشتههای شما نسبت به نظرات غیرهمسو مشاهده میشود. “ادب مرد به از دولت اوست.”
با احترام شهرام
■ اندرگم (اینترونتسیون، گم اوستایی و همریشه با آمدن ,come) آقای پورمندی در این میان نه تنها کمک کننده به بحث بالا نیست، بلکه بیشتر ناسازنده است. فزون بر آن با ادبیاتی حاکموارانه نه تنها بسیار ناراحت کننده، بلکه بودار نیز است. بودار به این دلیل، که دقیقن وارون آن چیزی را انجام میدهد، که در اعتراض کیلویی خود به دفترچه اظطرار دارد!! هر نامگذاری یک معنا و نیازمندی دارد. برای من هیچ تردیدی نیست، که اگر پورمندی و یارانش فرصتی بیابند و نیاز به نوشتن کتابی برای مدیریت پس از سرنگونی فاشیسم اسلامی، باشند، بند بند کتاب یا بصورت ظاهری پر از واژه گان گولزننده واگذاری این و آن چیز به خلقهای منطقه ... و یا به همین صورت برای یک دوره موقت تمام قدرت را برای مهار بحران به یکفرد و یا کمیته میدهند. چرا؟ برای اینکه در فاز بحران شما باید به صورت بهینه و به تندی به کشور نظم بدهید. من تردید دارم که پورمندی در منطقهای سیل زده، آتش گرفته شده و یا از همه بدتر زمین لرزه آمدهای بوده است. من خود در دو مورد نخست و پسین نه تنها بودهام، بلکه برای یاریرسانی کار کردهام. آنجا شما بدنبال رعایت خیلی قوانین نیستید. کار نخست، کار دوم و کار سوم شما نجات است و امنیت!!! وضعیت کنون ایران پیش از سرنگونی هر سه این مورد را دارد، پس از سرنگونی ار این هم بدتر خواهد شد. در دوره پس از نگونزار ۵۷ تا نزدینن اسفند ۵۷ هیچ نظمی در کشور حاکم نبود، و تازه این کشور در یک سینی طلایی به آنها واگذار شده بود. ولی اکنون ...
من دفترچه گذار را خواندهام و میدانم که این برای تنها یک بازه زمانی محدود است، و ممکن است که این بازه زمانی نیز به دلیل شرایط ناپیشبینی درازتر شود. پورمندی از به زورچپاندن یک قیاس ناقص و ناروا دست برنمیدارد: زیر درخت سیب و فلان ... هم مهین گرامی ما در دهه پنجاه اگر آخوندی عرعر میکرد که فلانی ضد رسول الله است ... مردم کوچه و بازار دمار از روزگارش ... کنون ما در دوران دگریم و هر کدام از این «من» ها خود دارای گردآورشی از دادهها در ذهن است و به هیچ کس به آسانی سواری نمیدهد. اگر مبنای راه-روی را بنابر ان چیزی که افرادی مانند پورمندی مینهند، قرار دهیم، به شما قول میدهم که تا ۴۷ سال دیگر نیز همینجا خواهیم ماند. ولی من اطمینان ۱۰۰% دارم که حتی اگر و اگر رضاپهلوی که هیچ حتی خود پورمندی هم این رژیم را به کنار زده و یک حکومت زورگو راه بیاندازند، ارزش آن را دارد، چرا که ما ایران و ملتاش را نجات دادهایم و یک راهی را برای آینده هموار کردهایم. هر ثانیه دوام این رژیم با تمام دنبالچه های آن - از ره روان دوره طلایی تا استمرارگرایانش - سرانجامی جز نابودی مادی این کشور و تباهی فرهنگی مردمش در پی نخواهد داشت.
ممنون بابک
■ آقایان محترم قنبری، شهرام و جاویدان!
یک نکته مرکزی وجود دارد که شما به طرز عجیبی از آن فرار میکنید و به کوچه-پسکوچههای سن، لحن یادداشت و ادب مرد که گویا بهتر از دولت اوست، پناه می برید. آقایان! جلوی چشم شما و همه دنیا، در مونیخ همایشی با حضور آقای پهلوی برگزار و از تنها سند راهبردی سلطنت طلبان رونمایی شد. این سند تمام قدرت نامحدود را برای زمانی که «تا اطلاع ثانوی» است به یک فرد به نام «رضا بن محمدرضا ابن رضا» واگذار میکند. نظرتان را در مورد این مساله مرکزی و «مساله همه مساله ها» با شهامت مدنی که شرط گفتگوی مسولانه است، بیان کنید. واقعیتی به این بزرگی را نمی توان زیر هیچ فرشی پنهان کرد. حرف بزنید آقایان!
پورمندی
■ آقای بابک گرامی!
۱- شما، مثل آقای جاویدان با تکه انداختن به مهندس موسوی، رفتار ناجوانمردانهای پیشه کردهاید. موسوی یک سرمایه نمادین است که ۱۵ سال زندان انفرادی در خانه خیابان اختر را تحمل کرد و حسرت یک آخ را به دل خامنهای و همه کور چشمان چپ و راست باقی گذشت. او امروز بدون لکنت زبان از ضرورت گذار از ج.ا. حرف میزند و در جبهه مردم و آزادی ایستاده است. لااقل به منافع ملی بیندیشید.
۲- شما با دفاع از کسانی که با تبلیغ و ترویج خشونت و فرا خواندن مردم به قیام زود هنگام، سر گاو را داخل خمره کردهاند، از امثال من توقع دارید که انرا بدون شکستن خمره در بیاوریم. نه! نمیشود، خودتان در بیاورید و اگر گردن گاو و خمره را با هم شکستید، برای مدتی از صحنه سیاست دور شوید! من در همین سایت حداقل ده مقاله در توضیح گامهای مختلف یک گذار خشونت پرهیز نوشتهام و نمیخواستم و نمیخواهم که جامعه را به آنجا برانیم که عاملیت خود را از دست بدهد و دست به دامن یک منجی شود. سران اقتدارگرایی سلطانی، آگاهانه مردم را به این نقطه رساندند که با فریادهای «تنک یو بی بی» آبروی ایران و ایرانی را به باد فنا بدهند و ترامپ و بی بی را ناجی خود بپندارند. چند ماه پیش در اینجا نوشتم و حالا تکرار میکنم که صورت حساب کلفتی روی میز حضرات گذاشته خواهد شد و آنها که سرمایههای ملی را به حراج گذاشتند، باید از روز حساب بترسند.
۳- در راهبرد مورد نظر من، عاملیت از آن مردم است و هرگز این باور وجود ندارد که «از این بدتر نمیشود». ما در هر گام، صدبار گز میکنیم تا خونی از انسانی بر زمین نریزد و وضع از این بدتر نشود.
۴- شما از رشد یافتگی مردم ایران این نتیجه غلط را می گیرید که می توانید جامعه را «منجی چپان» کنید. چون مردم آگاهند و بعد از تحول، منجی را مرخص خواهند کرد! مردم آلمان چندان کم سواد و بیاطلاع نبودند، اما هیتلر روی دست نازیها به این جامعه چپانده شد تا آن فاجعه جنگ دوم جهانی رقم بخورد.
۵- مطمئن باشید که عمر این ماجراجویی وحشتناک، رو به پایان است. حاصلش تا اینجا ویرانیهای بزرگ، جان هزاران نفر، ایجاد شکافی بزرگ میان مردم و بیمه شدن بنیادگرایی شیعه تا زمانی نا معلوم بود. فردا که زمستان رفت، برای ذغال فقط روسیاهی خواهد ماند. مراقب خودتان باشید.
پورمندی
■ دروود بر آقای تجلی مهر گرامی، اندکی صحبتهای دیگر.
تا موقعی که به تعریف واحدی از دقیق نرسیده ایم، بگویم که منظورم از «دقیق»، دامنه ایست که در تیررس تجربیات ماست؛ نه دامنه هایی که هنوز نمیدانیم چیستند و چگونه اند؛ یعنی اینکه اگر فرض را بر این بگذاریم که من و شما در اتاقی ایستاده باشیم و نوری از سقف بتابد، باید بتوانیم اشیاء پیرامون خود را دقیق از یکدیگر تمییز و تشخیص دهیم تا از هر گونه کژفهمی یا خطابینی حدّاقل در حیطه خودمان مصون مانیم.
صحبتم نیز در باره فرهنگ بر همین روالی بود که شما میگویید. پروسه ای در حال شدن؛ نه در وضعیّت ایستایی و انجماد و دقیقا اشاره ام به غالب شدن تمایلاتی بر فرهنگ جامعه بود - از هر دامنه که میخواهد باشد -، که باعث صدمات و اختلال در گوهر جویندگی فرهنگ جامعه میشوند. همانطور که گفته بودم، دیدگاههای متفکّران و فیلسوفان و پژوهشگران به معنای بی ارزش بودن نظرات آنها نیست؛ بلکه ما باید بدانیم که دیگران تا چه اندازه ای میتوانند ما را در به خود آمدن برای اندیشیدن در باره تجربیات خودمان مدد کنند و بیانگیزانند. به همین دلیل، پذیرش بدون انتقاد را من به معنای تقلید میدانم؛ نه آموختن. نظریّه ای که در باختر زمین یا در نقطه ای دیگر از جهان، زاده و بالیده و موثر بوده باشد، اگر نتواند مرا به نام ایرانی، متوجّه تجربیات خودم کند یا چشم اندازی نو را در برابر من بگشاید یا من آنقدر گشوده فکر و کنجکاو و خواهنده و آرزومند شناخت نباشم، آنگاه پذیرفتن و تصدیق خشک و خالی نظرات دیگران، میتواند خبط آلود و عواقب ناخوشایندی داشته باشد. بنابر این، انگیخته شدن از روشهای پژوهشی بیگانگان در گلاویزی با مسائل خودشان میتوانند ما را به زایش روشهای خودمان کمک کنند تا از این طریق، نه تنها در باره مسائل خودمان بتوانیم بیندیشیم؛ بلکه همچنین دیگران بتوانند از روشهای ما به روشهای دیگر انگیخته شوند و اینگونه است که داد و ستدهای فرهنگی و تاثیرات متقابل ایجاد میشود و علوم بشری میتوانند پیشرفتهایی را به نفع جوامع بشری داشته باشند. اتفاقا من، هیچ پدیده ای را ثابت نمیدانم؛ بلکه پویا و در تحوّل اشکال مختلف. ممکن است که من در تجربه نخستین، تصوّری ثابت از چیزی داشته باشم برای شناخت پدیده. ولی این به معنای آن نیست که من، چهره های متفاوت و گاه ضدّ و نقیض پدیده ها را با نخستین تصوّر خودم، یکسان و واحد میدانم. فرهنگ را من در گستره «کورمالی» میدانم؛ یعنی اینکه همانطور که شما گفته اید، تغیرات فرهنگی، حرکتی بطئی و زماندار هستند. من نقد را بدون تلاش برای راه حلهایی به ضرر خود نقد میدانم؛ زیرا نقدی که ذهنیّت انسانها را متزلزل کند و به بحرانهای روحی و روانی منجر شود، ولی جایگزینی برای تزلزل نداشته باشد، میتواند پیامدی خلاف داشته باشد. مثلا انتقاد از مفهومی به نام «خدا»، اگر به جایی برسد که راه حلّی برای پرسشهای انسانها – در اینجا شمار انسانهای عادی منظورمه، نه متخصّصین و متفکّرین و امثالهم - نداشته باشد؛ آنگاه خطر آن هست که هیچ انتقادی کارساز نباشد. امّا اگر نقد بتواند طوری تاثیر گذار باشد که امکانهای آموزشی و پرورشی و بهبودی انسانها را رقم بزند، آنگاه هر راه حلّی؛ ولو آمیخته به نقصانها و ابهامها و پرسشهای شاید لاینحلی باشد، ارزشمند است و شایان توجّه.
نکته آخری نیز بگویم. در اینکه دانش و دانشپژوهی، هیچ مرزی ندارد، بحثی نیست. این مقوله ایست که از قدیم الایّام صحت دارد. دانش، مقولهای جهانیست و به همه ابناء بشر کمک میکند. ولی پرسش من همیشه این بوده است که «سهم ما ایرانیان معاصر» در این پروسه دانشجویی و دانشپژوهی در عرصه علوم بشری، کجاست؟ چرا ما برغم استعداد سرشاری که داریم– از استثناها اصلا صحبت نمیکنم - توانمند به اخذ و اقتباس کردن هستیم، ولی توانمند به زایش و افزایش نیستیم؟ علّت کجاست؟ مثلا در همین حوزه فرض کنیم «جامعه شناسی» به قلم هر استاد دانشگاهی یا پژوهشگر ایرانی که نگاه میکنیم، از صدها استاد و متفکّر جهان، نقل قول آورده میشود، ولی از هیچ ایرانی، صحبتی نمیشود و نقل قولی نیز نیست؟. چرا ما خالق هیچ تزی نیستیم تا مثلا دیگران نیز به تزها و نظریّه های ما استناد کنند یا در صدد صف آرایی فکری با ما بر آیند؟ چرا؟ مشکل کجاست؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان عزیز. سؤالات بسیار مهمی در انتهای کامنت خود مطرح کردید. کدام ایرانی بافرهنگی است که به این سؤالات فکر نکرده باشد؟! دو جواب شایان ذکر دارم. جواب اول را یک استاد ریاضی بسیار فهیم از دانشگاه تهران دهها سال قبل به من گفت. پرسیدم، شما که هم با دانشجویان ایرانی و هم با دانشجویان خارجی سر و کار داشتهاید، چرا دانشجویان ایرانی رشد نمیکنند و به حدی نمیرسند که مخترع، مکتشف یا نظریهپرداز بزرگی شوند؟ جواب داد که برای دانشجوی ایرانی، “همه چیز مسئله است” و نمیتواند نیرو و انرژی فکری خود را روی یک موضوع خاص متمرکز کند، و وقتی متوجه میشود که باید روی زمینه خاصی متمرکز شود، که سنش بالا رفته و «کار از کار گذشته است».
جواب دوم را از دکتر احسان نراقی به خاطر دارم. او نوشته بود، “دانشجویان ایرانی خیلی زود به سمت سیاست کشیده میشوند”. حتما به یاد داریم که دانشکده پزشکی و دانشکده فنی دانشگاه تهران که جایگاه زبدهترین دانشجویان ایران در زمان شاه بودند، در عین حال سیاسیترین و مبارزترین دانشجویان را داشتند. در آینده نیز، مادام که نوعی آرامش سیاسی در ایران برقرار نشده است، نمیتوان چندان انتظار داشت که یک ایرانی به قلل رفیع دانش و صنعت برسد، مگر به صورت خیلی استثنایی.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ با سلام آقای حیدریان،
گمان کنم در برداشت فرهنگی و تاثیرپذیری از دستاوردهای دیگران نکات مشترک زیادی داشته باشیم. اتفاقا من بر این دیدگاه هستم که فرهنگ امری است محلی. فرهنگ دیگران و ارزش های دیگران تنها زمانی می تواند تاثیرگذار باشند که با فرهنگ محلی ادغام گردند. الیته من در هر صورت راه دیگری نمی شناسم و همیشه همین گونه است اگر چیزی از سوی مردم در یک فرهنگ پذیرفته شود.
این که جایگاه ما (یعنی ایرانیان) در تولید دانش کجاست، روایت های زیادی می توان آورد. یک دلیلش از دید من وجود عناصر واپس گرایی است در فرهنگ غالب ما. برای مردم ما بسیار عادی است که راه حل مشکل امروزی را در افکار گذشتگان بجویند. برای همگان عادی است بگویند: ما باید همان کاری را بکنیم که در انقلاب مشروطه بیان شد. یا ما در دوران هخامنشیان این و آن را داشتیم و این و آن را احیا کنیم. برخی در نهج البلاغه راه حل می جویند، آن یکی در زرتشت، یکی هنوز به مصدق اقتدا می کند، آن یکی می خواهد به دوران طلایی شاه برگردد، این یکی به صدر اسلام. از دید اروپایی این گونه نگاه همواره عجیب می آید. هیچ سیاستمدار مسئولی در اروپا نگاهش به گذشته نیست و از این حرفها نمی زند. مشکلات امروز راه حلشان همیشه در همین زمال حال است و نه در گذشته!
یک دلیل دیگر ضعف علمی و نهادهای تولید دانش است. خود ببینید در دانشگاه ها پایان نامه می خرند، استادان بودجه آموزشی ندارند، دانشجویان ترجیح می دهند میانبر بزنند و مدرک بگیرند و برخی کارهای دیگر. یک دلیل دیگر هم آن چیزی است که شما پیش فرض گذاشته اید: چرا ما برغم استعداد سرشاری که داریم ... این را از کجا می گویید؟ با احترام، اگر با میزان آی کیو بخواهیم بسنجیم، ایرانیان را در پژوهش ها در نیمه پایین ارزیابی می کنند. در واقع ما در شمار باهوش ها نیستیم. همین که در میان مردمی این افتاده است که ما خیلی باهوش هستیم، بیشتر نشان دهنده کم هوشی است. ![]()
من سالهاست در کار پژوهشی دانشگاهی هستم و با مقاله های ژورنال های مهندسی و علوم اجتماعی کار می کنم. در حالی که در طی بیست سال چینی ها، هندی ها و برخی عرب ها ژورنال ها را به مرور پر کرده اند. تک و توک نام ایرانی می بینم و آن هم کسانی هستند که در جاهای دیگر درس خوانده اند و برخی هم در ایران. کسی که تحصیلات دانشگاهی اش در جای دیگر باشد، او را باید در زمره مردمان همان کشور دانست و نه ایران.
کم هوشی تاریخی مان هم که عیان است: ببینید وضعیت ما در ۱۰۰ سال اخیر را! حکومت هایمان، مردم، بحران ها و انقلاب ها. ببینید دیگران چگونه از این بحران ها گذشته اند و ما چگونه! رانندگی مردم در خیابان ها را ببینید، میزان کشته ها در تصادفات رانندگی (که از یک جنگ داخلی در سال بیشتر است، حدود 26 هزار نفر)، زباله ریختن، آمار کتاب خوانی و بسیار شاخص های دیگر. کیفیت تولید صنعتی، پیکان و پراید سازی، و خیلی چیزهای دیگر! حالا کافی است این را در یک نوشته در اینجا بگذاریم! صدها کامنت خواهند آمد که بله، اینها تقصیر ما نیست و تقصیر انگلیس است، تقصیر اسلام است، تقصیر نادرشاه افشار است! ببخشید این جریان سالهاست مرا به خود مشغول می دارد و شما سر سفره را باز کردید! ![]()
شاد باشید! تجلی مهر
■ معضل بنیادی در رویکرد مدافعان سلطنت و رضا پهلوی که مغفول می ماند و یا بعضا چه آگاهانه و چه ناآگاهانه نسبت به آن ها فرافکنی صورت میگیرد عبارت است: هیچ چیز بی پایه تر از این نیست که کسی در تحلیل و بررسی خود نسبت به رهبری سیاسی یک جریان، صرفا به گفتهها و وعدههای آن استناد کند. و مثلا به صرف وعده و نقل قولی از رضا پهلوی و یا هر رهبر دیگری بپذیرد که به انتخابات آزاد برای تعیین نوع نظام باور داشته و پایبند خواهد ماند. بخصوص ارتکاب این سادهلوجی برای شهروندانی که تجربه بزرگ و تلخناک انقلاب بهمن و برآمد خمینی را پشت سردارند که میگفت و وعده میداد همین قانون اساسی یا جمهوری فرانسه را اجرا می کنیم، کمونیستها و روزنامهها و همه طوایف و زنان... آزادند و یا میگفت خود به قم میرود و کار را به اهلش و کاردانها واگذار میکند و غیره ... تکرار چنین خطایی در پی فاجعه خروجی انقلاب بهمن دیگر بخشودنی نیست.
بنابراین مساله اصلی نه وعده و عیدهای پر طمقراق که در بساط این نوع رهبران بهوفور یافت میشود بلکه چگونگی تنظیم مناسبات قدرت در دوره گذار است. البته داشتن یک برنامه برای گذار دموکراتیک، برنامهای که واقعا دموکراتیک باشد(که با نقد و بحث و مشارکت گسترده شهروندان محک می خورد)شرط لازم است اما بههیچوجه شرط کافی نیست. با صندوق یک یا حداکثر چندبار بارمصرف هیچ مستبد صاحب نفوذ و هژمونی، فاشیست و غیر فاشیست در اوان تاسیس قدرت نوین مخالفتی ندارد.
خمینی با همان صندوق رای ۹۸ درصدی (در شرایط مستی تودهای و جن زدگی عمومی) به قدرت رسید همانطور که نازی ها در آلمان و .. غیره از آن برای صعود به قدرت سودجستند. نوردبان یک مصرف انتخابات در مقاطع تاسیس نظام، موردوفاق همه مستبدانی بوده است که از درون جنبشها و انقلاب (و نه کودتا) بیرون آمده و یا می آیند. آن چه که مسیرگذار دموکراتیک را هموار میکند تنها و تنها چگونگی آرایش نیروها و مناسبات قدرت و درجه پلورالیستی صفوف آن در دوره پیشاقدرت و انتقال قدرت است ونه هیچ چیزدیگر.
وقتی از دفترچه اضطرار و یا شکوفائی به عنوان برنامه دوره گذار رضاپهلوی و یا هر رهبردیگر صحبت می شود، نباید فراموش می گردکه دقیقا نتیجه صندوق را همین دوره گذار و چگونگی آن، بخصوص دارنده یک هژمونی برتر شکل می دهد. رضاپهلوی دقیقا مثل خمینی خودخوانده انحصار آن را بدست گرفته است و طبعا خروجی آن را رقم می زند. پس اگر کسی واقعا ریگی به کفش ندارد و خواهان دموکراسی است، باید تمام تمرکزش معطوف به دمکراتیک بودن همین دوره گذار باشد. و گرنه جامعه اسبتدادزده ما که مساله تاریخی و معوقهاش گذار از چرخه استبدادموروثی و دینی است باردیگر به دامچاله همان چرخه معیوبی افتد که که غرب صدها سال پیش از آن عبور کرده است و ما همچنان حول آن چرخه استبدادی طواف میکنیم.
بیگمان هیستری جمعی و یا همان روان پریشی و جنزدگی انقلاب بهمن که خمینی را در ماه می دید و هرمخالفی را منکوب و مقهور می کرد، اکنون نیز حداقل در خارج کشور و در بخشهای قابلتوجی از ایرانیان دیده می شود. آنهم به شکل مشهود در حرکت ها و تظاهرات بزرگ و قابل استناد. مگر آن که از فرطه شیفتگی چشمان خود را به حقیت به بندیم و بگوئیم انشاء اله گربه است. فاجعه اصلی انقلاب بهمن نه حضور دین و خمینی و نقش روحانیت در بخش هائی از جامعه که بهرحال در جامعه دین زده ما وجود داشتند، بلکه کسب هژمونی بلامنازع آن بود که نهایتا کشور را به پرتگاه کنونی کشانده است (هژمونی کوبنده ای که با رفتن گرایشهای دیگر زیرپرچم آن فربه شد. (در تجربه انقلاب مصر دیدیم که چگونه نفوذ مثلا ۲۵ /۳۰ درصدی اخوان المسلمین دوام نیاورد).
مشکل رضاپهلوی والبته مدافعانش نه باور به سلطنت به عنوان بخشی از جامعه که بهرحال وجود دارند و و دارای حقوق شهروندی برابر ، بلکه ادعایی است که درست مثل خمینی و هر مستبدی بطورخودخوانده خود را رهبر انحصاری و بلامنازع جامعه و مردم می داند (دوره گذار) می داند و برنامه گذار تعیین میکند دولت انتقال تشکیل می دهد و خروجی آن را یک تنه رقم می زند.
اگر براستی خواهان دموکراسی هستیم، و خروج از چرخه باطل تاریخی این مرزو بوم راهی جز تمرکز بر فرایندگذار دموکراتیک وچگونگی آن وجود ندارد. خشت پایه دمکراسی را باید در همین دوره انتقال و چگونی مناسبات قدرت و نحوه تشکیل آن درست در این برهه حساس گذاشت. البته این رویکرد ومنطق نهفته در آن طبعا برای مدافعان دموکراسی می تواند اعتبارداشته باشد و گرنه کسانی که به هردلیلی دموکراسی را کالائی لوکسی برای ایران می دانند و معتقدند که مردم ایران هم چنان صغیر هستند، منطق خود را دارند که جای بحث آن این این جانیست.
تقی روزبه
■ آقای تجلی مهر گرامی
نکتههای خیلی خوبی مطرح کردید، جایگاه ما در تولید دانش، ضعف علمی، نبود یا کمبود نهادهای تولید دانش ووو. در اینکه علت بسیاری دشواریها انواع واپسگرایی هست هم با شما موافقم. ما این کمبودها را میبینیم و حق داریم که از این نارساییهای بزرگ ناراحت بشویم. در میان پنج تمدن قدیمی آسیا (چین، هند، ژاپن، کره و ایران) ما در وضع اسفانگیزی هستیم. حتا چین که از نظر نظام سیاسی وضع خوبی ندارد از لحاظ اقتصادی و تکنولوژیکی و علمی پیشرفت زیادی کرده. کره جنوبی که مساحت آن یک هفدهم مساحت ایران است و به اندازه یک استان کوچک ماست در بعضی از پروژههای علمی و از جمله خورشید مصنوعی حتا از چین توانست جلو بزند و محصولات الکترونیکی و خودروهای آن بازار خیلی خوبی در دنیا دارند. ما شوربختانه از این قافلهی پر شتاب تکنولوژیکی و صنعتی عقب ماندهایم. در دههی پنجاه خورشیدی کره جنوبی از ایران خودرو میخرید و چین از ایران افزون بر آن گاهی کامیون هم میخرید، یکی از مراکز تولید تراشه (دستگاه پردازش کامپیوتر) در شیراز بود، یک ایرانی میشناسم که سالها از مدیران ارشد شرکت بزرگ اینتل بود و در پیش از انقلاب در همین مرکز تولید تراشه کار میکرد، اما در دهههای اخیر بخاطر آنکه سرمایههای کشور در صنایع نظامی و حمایت از گروههای نیابتی ریخته شدند (و عوامل دیگری که از آن آگاهید) ما عقب افتادیم و به تولید پراید رسیدهایم و آن آمار هولناک تصادف و کشته که اشاره کردید.
آنچه که مرا امیدوار میکند این است که کشور ما هم سرمایههای انسانی دارد و هم جمعیت آن جوان است و هم منابع مالی گسترده دارد و وقتی که وضع آشفته ایران بهتر شود، که حتمن خواهد شد، میتوان این عقبافتادگیها را جبران کرد. ما در دوران گذار از جامعهای فئودالی به دوره مدرن گیر کردیم و دوران گذار ما اگرچه نسبت به دورهی تدریجی و چند صد ساله اروپا کوتاهتر هست اما نسبت به کشورهایی چون کره جنوبی و ژاپن دوران گذار ما به درازا کشید و با رنج فراوان همراه بود. با نوشتن این نکتهها یاد روسیه میافتم که منتقدان محلی آن در نیمه دوم قرن نوزدهم روی عقب افتادگی کشورشان انگشت میگذاشتند و میگفتند ما حتا یک تله موش هم اختراع نکردیم، اما در قرن بیستم علیرغم آشوب سیاسی دستکم در زمینه تکنولوژیکی و فضایی و مهندسی پیشرفت زیادی کردند.
امیدوارم ما بتوانیم هم به یک جامعهی مدنی و قانونمدار برسیم و هم در زمینه علمی و مهندسی پیشرفت کنیم.
در مسأله هوش بالا و کم که نوشتید، به باور من نمیتوان از این حکمهای کلی داد که هوش همه ایرانی بالاست یا پایین است. ما هم مثل بسیاری جوامع دیگر از هر دو نوع داریم. کسانی را داریم که در موسسه های بزرگ آموزشی مانند هاروارد یا موسسات فضایی مانند ناسا کار میکنند، همه نوع استعداد عادی یا برجسته مثل ملتهای دیگر در میان ما هم وجود دارد.
با احترام، یوسف جاویدان