|
پنجشنبه ۲۵ تير ۱۴۰۵ -
Thursday 16 July 2026
|
ايران امروز |
![]() |
نتیجهگیری
وقتی به تاریخ ایران و ژاپن در سده نوزدهم میاندیشم، بیش از هر چیز به یک واقعیت ساده میرسم.
هیچیک از این دو کشور از کمبود هوش و استعداد رنج نمیبردند.
هیچیک از مدیران و کارگزاران توانمند بیبهره نبودند.
هیچیک نیز از میهندوستانی که بقای کشورشان را دغدغه خود بدانند، محروم نبودند.
بنابراین، مسئله هرگز نبودِ افراد شایسته نبود.
پرسش اصلی این بود که این افراد، هنگام مواجهه با بحران، تا چه اندازه حاضر بودند دست به اقدام بزنند.
تاریخ معمولاً گذشته را چنان روایت میکند که گویی نتایج آن از همان ابتدا اجتنابناپذیر بوده است. وقتی به عقب نگاه میکنیم، مسیر روشن به نظر میرسد. میدانیم چه اتفاقی افتاد، چه کسانی پیروز شدند و کدام نهادها باقی ماندند یا از میان رفتند.
اما کسانی که خود در متن تاریخ زندگی میکنند، هرگز از چنین اطمینانی برخوردار نیستند.
آنها با عدمقطعیت روبهرو هستند.
با خطر مواجهاند.
و ناگزیر باید دست به انتخاب بزنند.
آینده چیزی جز مجموعهای از امکانهای پیشِ رو نیست.
به همین دلیل، در سراسر این فصل، تمرکز من تنها بر رخدادها نبوده، بلکه بر مسیرهای جایگزین و امکانهای دیگری نیز بوده است که میتوانستند تحقق یابند.
شکستهای ایران در جنگهای ایران و روس بحرانی پدید آورد که کشور طی چند قرن گذشته نظیری برای آن تجربه نکرده بود.
عباسمیرزا این چالش را بهخوبی درک کرد و نخستین گامها را برای اصلاحات برداشت.
امیرکبیر این میراث را ادامه داد و کوشید پایههای دولت را استوارتر سازد.
طاهره قرهالعین نیز باورهای رایج را به چالش کشید و آیندهای اخلاقی و متفاوت را به تصور کشید.
جنبش بابی نیز نشان داد که اقتدار سیاسی و دینیِ مستقر، دیگر از مشروعیتی بیچونوچرا برخوردار نیست.
برای مدتی کوتاه، آیندههای متفاوتی پیش روی ایران قرار داشت.
یک مسیر به اصلاحات اداری ختم میشد.
مسیر دیگر میتوانست به دگرگونیای عمیقتر بینجامد.
تاریخ، مسیر نخست را برگزید.
اما مسیر دوم هرگز به واقعیت تبدیل نشد.
من ادعا نمیکنم که وقوع نوعی «اصلاحات میجی» در ایران امری اجتنابناپذیر بوده است.
همچنین بر این باور نیستم که باید امیرکبیر را با معیارهایی سنجید که تنها پس از روشن شدن نتایج تاریخی شکل گرفتهاند.
چنین قضاوتی منصفانه نخواهد بود.
کنشگران تاریخ همواره در فضایی آکنده از عدمقطعیت تصمیم میگیرند.
آنها بهندرت میدانند که موفقیت واقعاً دستیافتنی خواهد بود یا نه.
در حقیقت، ارزش شجاعت دقیقاً از همینجا سرچشمه میگیرد؛ از اینکه موفقیت هرگز تضمینشده نیست.
اگر دگرگونی از پیش قطعی بود، دیگر نیازی به شجاعت وجود نداشت.
با این همه، مقایسه با ژاپن همچنان درسآموز است.
رهبران دوره میجی خطرهایی را پذیرفتند که بسیاری از همروزگارانشان آن را غیرقابلقبول میدانستند. آنها نهادهایی را که قرنها بر ژاپن حکم رانده بودند برچیدند، امتیازهای موروثی را به چالش کشیدند و برای رسیدن به نوسازی، بیثباتی را پذیرفتند.
دستاورد آنان فقط نهادی نبود.
این دستاورد، جنبهای روانشناختی نیز داشت.
آنها مرزهای آنچه جامعهشان ممکن میپنداشت را گسترش دادند.
این نکته ما را دوباره به محور اصلی این فصل بازمیگرداند.
مهمترین پرسش سیاسی پیش روی یک جامعه، اغلب این نیست که چه کاری از عهده آن برمیآید.
بلکه این است که جامعه باور دارد چه کاری از عهدهاش برمیآید.
هر تحول سیاسی، پیش از هر چیز، از تخیل سیاسی آغاز میشود.
پیش از آنکه نهادها تغییر کنند، باید کسی نخست امکان تغییر آنها را تصور کند.
و پیش از آنکه ملتی آیندهای تازه را دنبال کند، باید کسی این تصور را به چالش بکشد که نظم موجود همیشگی و تغییرناپذیر است.
از همین رو، شجاعت در تحلیل من جایگاهی اساسی دارد.
من شجاعت را صرفاً یک فضیلت اخلاقی نمیدانم.
بلکه آن را متغیری سیاسی میبینم.
شجاعت بر آنچه جوامع ممکن میشمارند، اثر میگذارد.
بر دامنه انتخابهایی که رهبران حاضرند بررسی کنند تأثیر میگذارد.
و تعیین میکند که آیا بحرانها به سازگاری ختم میشوند یا به دگرگونی.
یک جامعه ممکن است ثروتمند باشد، اما شجاعت نداشته باشد.
ممکن است از دانش برخوردار باشد، اما شجاعت نداشته باشد.
ممکن است مدیران کارآمد داشته باشد، اما شجاعت نداشته باشد.
با این حال، هنگامی که لحظههای سرنوشتساز تاریخ فرا میرسند، این شجاعت است که اغلب تعیین میکند این ظرفیتها صرف حفظ نظم موجود شوند یا برای ساختن نظمی تازه به کار گرفته شوند.
تجربه ایران درس دیگری نیز در خود دارد.
شجاعت تنها یک شکل ندارد.
شجاعت عباسمیرزا با شجاعت طاهره یکسان نبود.
شجاعت امیرکبیر نیز با شجاعت اصلاحگران عصر میجی تفاوت داشت.
یکی در پی اصلاحات بود.
دیگری در پی رهایی اندیشه.
و سومی در پی دگرگونی نهادها.
هر یک با موانعی متفاوت روبهرو شدند.
و هر یک خطرهایی متفاوت را پذیرفتند.
درک این تفاوتها ما را از داوریهای سادهانگارانه درباره موفقیت و شکست فراتر میبرد.
هدف من محکوم کردن گذشته نبوده است.
همچنین قصد نداشتهام تمدنی دیگر را آرمانی جلوه دهم.
تلاش من این بوده است که پرسشی فراموششده را دوباره زنده کنم.
چه امکانهایی پیش روی ایران قرار داشت؟
بررسی امکانهایی که هرگز محقق نشدند، به ما یادآوری میکند که تاریخ هیچگاه بهطور کامل از پیش تعیین نشده است.
ملتها شرایطی را به ارث میبرند که خود در شکلگیری آن نقشی نداشتهاند.
آنها نهادها، خاطرههای تاریخی و محدودیتها را نیز به ارث میبرند.
اما در کنار همه اینها، فرصتهایی نیز به آنها میرسد.
برخی از این فرصتها بهموقع شناخته و از آنها استفاده میشود.
و برخی دیگر برای همیشه از دست میروند.
آینده هر ملت، تا حد زیادی، به توانایی آن در تشخیص این فرصتها، درست در لحظه ظهورشان، بستگی دارد.
شاید این مهمترین درس سده نوزدهم باشد.
سرنوشت ملتها تنها با جغرافیا، منابع طبیعی یا نهادهایشان تعیین نمیشود.
آنچه سرنوشت آنها را شکل میدهد، آمادگی انسانها برای تصور راههای دیگر و پذیرش خطرهایی است که پیمودن آن راهها به همراه دارد.
تاریخ، کسانی را به یاد میآورد که به موفقیت رسیدند.
اما تحلیل سیاسی باید امکانهایی را نیز به خاطر بسپارد که هرگز تحقق نیافتند.
زیرا در دل همین امکانهای تحققنیافته، برخی از ارزشمندترین درسهایی نهفته است که یک ملت میتواند درباره خود بیاموزد.
پایان
بخشهای پیشبن
بخش نخست: ایران و ژاپن در قرن نوزدهم
بخش دوم: امیرکبیر و فرصت تاریخی
بخش سوم: طاهره قرهالعین و شجاعت تصور آیندهای متفاوت
بخش چهارم: از طاهره تا فروغ
بخش پنجم: از مقاومت قهرمانانه تا بقای فرهنگی
بخش ششم: ژاپن و انتخاب دگرگونی
بخش هفتم: آیا ایران میتوانست «لحظهٔ میجی» خود را تجربه کند؟
بخش هشتم و پایانی: شجاعت، امکان و سرنوشت ملتها
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
| ||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|