سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ - Tuesday 28 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 27.07.2026, 23:17

تمایز میان یک سنت فکری و یک چرخش سیاسی

بازاندیشی در نقد روشنفکری دینی


محمد عثمانی

در یکی از مقالات مجموعه در نقد روشنفکری دینی، از تعبیر «انحطاط روشنفکری دینی» استفاده کردم. مقصود من از این تعبیر، نه نفی یک سنت فکری گسترده، بلکه نقد بخشی از آن بود که در شرایط بحرانی جمهوری اسلامی، به جای حفظ فاصله انتقادی خود با قدرت، هویت معرفتی و سیاسی خویش را در نسبت با حکومت دینی بازتعریف کرده است. پس از انتشار آن نوشته، دوست فرهیخته‌ام، جناب آقای دکتر هاشم آقاجری، در گفت‌وگویی شفاهی نقدی بر این تعبیر وارد کردند که آن را از جهات مهمی وارد و راهگشا یافتم. این نوشتار تلاشی است برای بازاندیشی در آن داوری و روشن‌تر کردن مرزهای نقد پیشین.

نخست باید بر این نکته تأکید کنم که اساساً با اصطلاح «روشنفکری دینی» به عنوان یک مقوله نظری همگن موافق نیستم. این عنوان، در طول چهار دهه گذشته، به چتری مفهومی تبدیل شده که زیر آن جریان‌هایی با مبانی معرفتی، الهیاتی و سیاسی کاملاً متفاوت قرار گرفته‌اند. از این‌رو، هرگونه داوری کلی درباره «روشنفکری دینی» به احتمال فراوان به ساده‌سازی واقعیت تاریخی و نظری این جریان خواهد انجامید.

در ذیل این عنوان، طیف‌های متنوعی جای می‌گیرند؛ از سنت فکری دکتر علی شریعتی و جریان ملی ـ مذهبی، نهضت آزادی ایران و اندیشه‌های دکتر حبیب‌الله پیمان گرفته تا متفکرانی همچون حسن یوسفی اشکوری، محسن کدیور و عبدالکریم سروش. این جریان‌ها، اگرچه در برخی مبانی مشترک‌اند، اما در فهم نسبت دین و سیاست، دولت، آزادی، دموکراسی، جامعه مدنی و حتی ماهیت دین، تفاوت‌های بنیادین دارند. از این منظر، سخن گفتن از «روشنفکری دینی» در قالب یک واحد منسجم، از دقت تحلیلی لازم برخوردار نیست.

بخش مهمی از این طیف، به‌ویژه پس از تجربه جمهوری اسلامی، مسیر فکری خود را به نحو قابل توجهی تغییر داد. اگر در دهه‌های نخست پس از انقلاب، دغدغه اصلی آنان اصلاح حکومت دینی و سازگار کردن آن با دموکراسی، حقوق بشر و آزادی‌های مدنی بود، تجربه عملی حکومت دینی و پیامدهای آن، بسیاری از آنان را به بازنگری در مبانی پیشین واداشت. شکست پروژه اصلاحات، حوادث پس از آن، گسترش اقتدارگرایی، فرسایش سرمایه اجتماعی و آسیب‌هایی که به نهاد دین وارد شد، موجب گردید بخشی از این جریان به این نتیجه برسد که مسئله تنها در شیوه اداره حکومت نیست، بلکه در خود ایده امتزاج نهاد دین و دولت نهفته است.

از همین رو، شماری از متفکران این طیف، به تدریج از نظریه «حکومت دینی دموکراتیک» عبور کردند و به دفاع از نوعی سکولاریسم سیاسی رسیدند؛ سکولاریسمی که نه بر حذف دین از عرصه عمومی، بلکه بر تفکیک نهاد دین از نهاد حکومت تأکید می‌کند. استدلال آنان این بود که تمرکز قدرت سیاسی در کنار اقتدار دینی، نه تنها به استبداد و فساد ساختاری می‌انجامد، بلکه خود دین را نیز به ابزار قدرت فرو می‌کاهد و سرمایه اخلاقی و معنوی آن را فرسوده می‌سازد. اینکه چرا این متفکران همچنان خود را ذیل عنوان «روشنفکری دینی» تعریف می‌کنند، پرسشی نظری و قابل تأمل است که پرداختن به آن نیازمند مجالی مستقل است.

از این رو، اکنون روشن‌تر می‌توان گفت که نقد من هرگز متوجه تمامی این سنت فکری نبوده و نیست. مخاطب اصلی آن، بخش مشخصی از این جریان است که در سال‌های اخیر، به‌ویژه در مواضع عبدالکریم سروش، نشانه‌های آشکاری از فاصله گرفتن از میراث انتقادی گذشته و حرکت به سوی نوعی همدلی با حکومت دینی مشاهده می‌شود.

سروش از دهه شصت، با پروژه‌ای معرفتی در کیهان فرهنگی، خوانشی نو از اسلام را بر پایه مفاهیم مدرن آغاز کرد. در دهه هفتاد، با نظریه قبض و بسط شریعت، دفاع از تکثر قرائت‌های دینی، نقد ایدئولوژی، دفاع از آزادی اندیشه، نقد اقتدار دینی، تأکید بر رواداری، فردگرایی دینی و سپس در همسویی با دیدگاه‌های مهندس بازرگان در آثاری همچون هدف بعثت انبیا؛ خدا و آخرت، به یکی از مهم‌ترین نمایندگان قرائت لیبرال از دین در ایران بدل شد. او در آن دوران، از پرنفوذترین منتقدان ایدئولوژیک شدن دین و دولت دینی به شمار می‌رفت.

اما آنچه محل پرسش و نقد من است، نه آرای آن دوره، بلکه چرخش‌های وی در این چند ماه و به صورت عینی از دیماه ۱۴۰۴ش  اوست؛ چرخش‌هایی که در آنها، بسیاری از مفاهیمی که زمانی محور اندیشه وی بودند، یا به حاشیه رانده شده‌اند یا جای خود را به مواضعی داده‌اند که با میراث فکری پیشین او ناسازگار می‌نمایند. مواضع وی در قبال اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، عدم همدلی با جامعه معترض، نامه‌نگاری با رهبر جمهوری اسلامی و نیز انتقادهای او از «اسلام لیبرال» ــ که پیش‌تر درباره آن مقاله‌ای مستقل نوشته‌ام ــ همگی نشانه‌هایی از این دگرگونی‌اند.

این دگرگونی تنها در عرصه مواضع سیاسی متوقف نماند، بلکه در زبان و شیوه مواجهه با منتقدان نیز بازتاب یافت. جریان فکری‌ای که روزگاری با شعار ایدئولوژی‌زدایی و نقد گفتار انقلابی، از ضرورت عقلانیت انتقادی و اخلاق گفت‌وگو سخن می‌گفت و از تندترین منتقدان دکتر علی شریعتی بود، امروز در مواردی خود به همان الگوهایی نزدیک شده است که زمانی نقدشان می‌کرد.

نمونه‌ای از این وضعیت، واکنش عبدالکریم سروش به سخنان انتقادی دکتر موسی غنی‌نژاد است. در آن واکنش، به جای ورود به میدان استدلال و نقد نظری، متنی کوتاه با زبانی ادیبانه اما آمیخته به تعابیر تحقیرآمیز منتشر شد؛ متنی که بیش از آنکه به روشن شدن یک مسئله نظری کمک کند، فضای هیجانی و شخصی را بر گفت‌وگوی علمی حاکم ساخت. مسئله اینجا دفاع از موسی غنی‌نژاد یا تأیید دیدگاه‌های او نیست؛ مسئله دفاع از اخلاق نقد و منزلت دانش است.

جامعه‌ای که در آن پاسخ یک استدلال، نه با استدلال بلکه با تمسخر، تحقیر یا هیاهوی ادبی داده شود، به تدریج سرمایه عقلانی خود را از دست می‌دهد. زبان، صرفاً ابزار انتقال معنا نیست؛ زبان، حامل فرهنگ گفت‌وگو و آیینه کیفیت حیات فکری یک جامعه نیز هست. هنگامی که زبان استدلال جای خود را به زبان طرد و تخفیف می‌دهد، باید این تحول را نشانه‌ای از نوعی انحطاط در فرهنگ دانش دانست.

من خود از منتقدان جدی اندیشه‌های دکتر علی شریعتی هستم و در آثارم بارها به نقد مبانی نظری او پرداخته‌ام. با این حال، شریعتی را بخشی انکارناپذیر از تاریخ اندیشه معاصر ایران می‌دانم. او متفکری بود که در متن پرسش‌های زمانه خویش اندیشید و کوشید به بحران‌های عصر خود پاسخ دهد. ممکن است بسیاری از پاسخ‌های او امروز برای ما قانع‌کننده نباشد، اما این امر مجوز حذف، تحقیر یا نفی غیرتاریخی او نیست. هر متفکری باید در افق تاریخی خود فهمیده شود و نقد او نیز باید بر پایه تحلیل، استدلال و گفت‌وگوی علمی صورت گیرد، نه بر مبنای تخریب شخصیت.

پرسش‌های امروز ایران، بی‌تردید با پرسش‌های دهه چهل و پنجاه تفاوت دارند و طبیعی است که پاسخ‌های امروز نیز متفاوت باشند. اما تفاوت تاریخی، مجوز گسست اخلاقی از سنت نقد نیست. اگر روشنفکری قرار است همچنان واجد معنای تاریخی خود باشد، باید بیش از هر چیز به اخلاق استدلال، فضیلت گفت‌وگو و مسئولیت معرفتی وفادار بماند.

از این منظر، آنچه در مقالات پیشین با عنوان «انحطاط روشنفکری دینی» از آن یاد کرده بودم، اکنون نیازمند صورت‌بندی دقیق‌تری است. مسئله نه انحطاط یک سنت فکری متکثر، بلکه افول بخشی از آن است که در مواجهه با بحران قدرت، فاصله انتقادی خود را از حکومت از دست داده، در برخی موارد به بازتولید منطق قدرت نزدیک شده و هم‌زمان، زبان نقد علمی را با زبان جدل و هیاهو جایگزین کرده است.

بدین ترتیب، نقد حاضر نه متوجه تمامی روشنفکری دینی، بلکه ناظر به بخشی از آن است که از پروژه رهایی‌بخش و انتقادی نخستین خود فاصله گرفته و در روندی معکوس، به جای حفظ استقلال معرفتی، نوعی همسویی با ساختار قدرت را برگزیده است. تمایز نهادن میان این طیف‌ها، نه تنها شرط انصاف علمی، بلکه لازمه هر تحلیل آکادمیک و تاریخی از تحولات اندیشه معاصر ایران است.



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net