يكشنبه ۲۸ تير ۱۴۰۵ - Sunday 19 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 19.07.2026, 10:05

انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر


محمد عثمانی

بخش چهارم و پایانی

پایان یک پارادایم؛ از روشنفکری دینی تا روشنفکری ملی

اگر انحطاط را صرفاً به معنای افول چند شخصیت یا ناکامی یک جریان سیاسی بفهمیم، آنگاه از فهم مسئله اصلی بازخواهیم ماند. انحطاط، در معنای عمیق آن، لحظه‌ای است که یک دستگاه فکری دیگر قادر به پاسخ‌گویی به مسائل زمانه خویش نیست. هر پارادایم تا زمانی زنده است که بتواند واقعیت را توضیح دهد، بحران‌ها را تبیین کند و افقی برای آینده بگشاید. هنگامی که این توانایی را از دست می‌دهد، حتی اگر حاملان آن همچنان سخن بگویند، در حقیقت دوران تاریخی آن به پایان رسیده است.

از این منظر، مسئله امروز ایران، ناکامی چند روشنفکر دینی نیست؛ مسئله پایان یک پارادایم است.

روشنفکری دینی در دهه‌های نخست پس از انقلاب، حامل این امید بود که بتوان میان سنت اسلامی، آزادی، دموکراسی و حقوق انسان آشتی برقرار کرد. این پروژه، دست‌کم در سطح نظری، تلاشی صادقانه برای گشودن راهی میان بنیادگرایی دینی و سکولاریسم سخت‌گیرانه بود. بسیاری از دانشگاهیان و نسل جوان نیز با این امید به آن روی آوردند که شاید بتوان بدون گسست از سنت دینی، به جامعه‌ای آزاد و قانون‌مند دست یافت.

اما تاریخ، نظریه‌ها را با نیت‌های نیک داوری نمی‌کند؛ با نتایج آنها داوری می‌کند.

اکنون، پس از نزدیک به نیم قرن تجربه جمهوری اسلامی، این پرسش ناگزیر پیش روی ما قرار گرفته است که آیا روشنفکری دینی توانست رابطه دین و قدرت را دگرگون کند یا خود در مدار همان نسبت تاریخی باقی ماند؟

به نظر می‌رسد پاسخ، دست‌کم در تجربه ایران، منفی است.

علت این ناکامی را نیز نباید تنها در عملکرد افراد جست‌وجو کرد. مسئله، ساختاری‌تر از آن است که به چند شخصیت یا چند موضع سیاسی فروکاسته شود. روشنفکری دینی از آغاز درون افقی می‌اندیشید که در آن، حکومت دینی مفروض گرفته شده بود. حتی هنگامی که از آزادی، حقوق شهروندی یا مردم‌سالاری سخن می‌گفت، این مفاهیم را در محدوده امکان‌های همان نظم بازتعریف می‌کرد. به همین دلیل، نقد آن غالباً به اصلاح ساختارها محدود می‌شد، نه بازاندیشی در مبانی آنها.

اینجاست که تفاوت میان «اصلاح» و «تأسیس» اهمیت پیدا می‌کند.

اصلاح، درون یک نظم موجود حرکت می‌کند؛ تأسیس، درباره خود آن نظم پرسش می‌کند.

روشنفکری دینی، در بهترین حالت، پروژه‌ای اصلاحی بود؛ حال آنکه بحران ایران، به تدریج، به بحرانی تأسیسی تبدیل شد. جامعه دیگر تنها درباره شیوه حکومت پرسش نمی‌کرد؛ درباره مبانی مشروعیت، نسبت دین و دولت، جایگاه ملت، مفهوم شهروندی و مرجع نهایی قانون نیز پرسش داشت. این پرسش‌ها دیگر با زبان اصلاح درون‌ساختاری پاسخ داده نمی‌شدند.

در این میان، غیبت «امر ملی» بیش از پیش خود را نشان داد.

امر ملی، صرفاً یک شعار سیاسی یا احساسی وطن‌دوستانه نیست؛ مفهومی بنیادین در اندیشه سیاسی مدرن است. امر ملی یعنی آنکه سیاست، پیش از هر چیز، در خدمت جامعه تاریخی معینی قرار گیرد که نام آن ملت است. مشروعیت قدرت، امنیت، توسعه، عدالت، فرهنگ و حتی سیاست خارجی، همگی باید در نسبت با خیر عمومی همان ملت سنجیده شوند.

اما روشنفکری دینی، به دلایل تاریخی و نظری، هیچ‌گاه نتوانست امر ملی را به کانون اندیشه خود تبدیل کند. دلیل آن نیز روشن است. هنگامی که دین به صورت ایدئولوژی حکومت درمی‌آید، افق اندیشه از مرزهای ملت فراتر می‌رود و در چارچوب امت یا رسالت ایدئولوژیک تعریف می‌شود. در چنین وضعیتی، ایران دیگر موضوع اصلی اندیشه نیست؛ ایران یکی از اجزای پروژه‌ای بزرگ‌تر تلقی می‌شود.

این همان نقطه‌ای است که میان روشنفکری ملی و روشنفکری دینی فاصله ایجاد می‌شود.

روشنفکری ملی، ملت را نقطه آغاز و پایان سیاست می‌داند.

نه به این معنا که به ملی‌گرایی افراطی یا نفی ارزش‌های جهان‌شمول فروغلتد، بلکه بدین معنا که هیچ ایدئولوژی، هیچ الهیات و هیچ آرمان فراملی را بر منافع، آزادی و کرامت ملت خود مقدم نمی‌داند.

از این منظر، دفاع از ایران، دفاع از یک حکومت نیست.

همان‌گونه که نقد حکومت نیز نقد ایران نیست.

یکی از بزرگ‌ترین آسیب‌های ادبیات سیاسی معاصر آن بوده است که این دو مفهوم بارها به جای یکدیگر نشسته‌اند؛ گویی هر انتقاد از حکومت، مخالفت با کشور است و هر دفاع از کشور، تأیید حکومت. روشنفکری ملی دقیقاً در برابر این دوگانه می‌ایستد. وطن را از حکومت جدا می‌کند و حکومت را در برابر ملت مسئول می‌داند.

در تجربه ملت‌های مدرن، روشنفکر نخستین کسی است که هنگام تجاوز خارجی در کنار وطن می‌ایستد و هم‌زمان نخستین کسی است که سیاست‌های حکومت را نیز به نقد می‌کشد؛ زیرا بقای ملت، نه تنها در گرو امنیت، بلکه در گرو امکان نقد دائمی قدرت است.

به همین دلیل، روشنفکری ملی، روشنفکری بحران نیست؛ روشنفکری نهاد است. مشروعیت خود را نه از نزدیکی به قدرت می‌گیرد و نه از فاصله گرفتن صرف از آن، بلکه از وفاداری به حقیقت، آزادی و خیر عمومی اخذ می‌کند.

ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به چنین روشنفکری نیازمند است.

جامعه ایران از چرخه طولانی ایدئولوژی‌ها عبور کرده است. تجربه انقلاب، جنگ، اصلاحات، انسداد سیاسی، اعتراض‌های اجتماعی و بحران‌های منطقه‌ای، نسلی را پدید آورده که دیگر به وعده‌های نجات‌بخش ایدئولوژیک اعتماد ندارد. آنچه این جامعه جست‌وجو می‌کند، نه الهیات جدید، بلکه عقلانیت عمومی است؛ نه مصلحان قدرت، بلکه ناظران مستقل قدرت؛ نه روشنفکرانی که برای حکومت نسخه اخلاقی بنویسند، بلکه روشنفکرانی که زبان جامعه باشند.

شاید از همین رو، آینده روشنفکری ایران را باید بیرون از دوگانه سنتی «دینی ـ سکولار» جست‌وجو کرد. این دوگانه، هرچند در سده گذشته نقش مهمی در منازعات فکری ایران داشته است، اما دیگر قادر به توضیح مسائل اصلی جامعه نیست. مسئله امروز ایران، پیش از آنکه نزاع بر سر دین یا بی‌دینی باشد، نزاع بر سر کیفیت حکومت، آزادی، قانون، عدالت، توسعه، منزلت شهروند و حفظ ایران به عنوان خانه مشترک همه ایرانیان است.

از این رو، روشنفکر آینده ایران نه به واسطه وابستگی به سنتی دینی یا سکولار تعریف خواهد شد، بلکه به واسطه نسبتش با آزادی، حقیقت، عقل انتقادی و امر ملی شناخته خواهد شد. او اگر دیندار باشد، ایمان خود را به ابزار مشروعیت سیاسی تبدیل نخواهد کرد؛ و اگر سکولار باشد، سکولاریسم را به ایدئولوژی کننده بدل نخواهد ساخت. معیار او، نه هویت ایدئولوژیک، بلکه توانایی دفاع از کرامت انسان، استقلال جامعه و نقد بی‌وقفه قدرت خواهد بود.

تاریخ اندیشه ایران اکنون در آستانه گسستی تازه قرار گرفته است. همان‌گونه که مشروطه پایان اندیشه سلطانی بود و انقلاب اسلامی پایان نظم پهلوی، تجربه نیم‌قرن اخیر نیز احتمالاً پایان عصر روشنفکری دینی را رقم زده است. پایان یک پارادایم، البته به معنای پایان دین یا پایان حضور دینداران در عرصه عمومی نیست؛ بلکه به معنای پایان این تصور است که می‌توان با حفظ پیوند ساختاری دین و قدرت، در عین حال، روشنفکری را به عنوان وجدان مستقل جامعه حفظ کرد.

اگر روشنفکری بخواهد بار دیگر اعتبار تاریخی خود را بازیابد، ناگزیر است به جایگاه نخستین خود بازگردد: در کنار جامعه، نه در کنار قدرت؛ در کنار ملت، نه در کنار ایدئولوژی؛ در کنار آزادی، نه در کنار هر حقیقتی که خود را فراتر از نقد می‌پندارد.

و شاید بتوان پایان این مقاله را با این گزاره به پایان برد:

روشنفکری دینی در ایران نه به این دلیل رو به افول نهاد که دین را جدی گرفت، بلکه بدان سبب که نتوانست نسبت خود را با قدرت از نو تعریف کند. روشنفکری، از هر سنتی که برخیزد، آنگاه روشنفکری است که هیچ قدرتی ــ نه دینی، نه سیاسی و نه ایدئولوژیک ــ را از دایره نقد بیرون نگذارد. آینده اندیشه ایران نیز نه در بازتولید الهیات قدرت، بلکه در تأسیس روشنفکری‌ای رقم خواهد خورد که معیار نهایی آن، آزادی، حقیقت و امر ملی باشد.


بخش‌های چهارگانه مقاله «انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر»:

بخش نخست: تناقضی به نام «روشنفکری دینی»
بخش دوم: روشنفکری دینی؛ فرزند حکومت دینی یا ادامه سنت روشنفکری ایران؟
بخش سوم: از روشنفکر منتقد تا مصلح قدرت؛ انحطاط یک پارادایم
بخش چهارم و پایانی: پایان یک پارادایم؛ از روشنفکری دینی تا روشنفکری ملی



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net