|
سه شنبه ۳۰ تير ۱۴۰۵ -
Tuesday 21 July 2026
|
ايران امروز |
بخش چهارم و پایانی
مقدمه مترجم برای بخش آخر: تاریخ، برخلاف تصور رایج، تنها با انقلابها ساخته نمیشود؛ بلکه با آنچه پس از انقلابها رخ میدهد، معنا پیدا میکند. سرنگونی یک حکومت استبدادی، هر اندازه دشوار و پرهزینه باشد، پایان راه نیست، بلکه آغاز آزمونی است که چهبسا از خود انقلاب نیز دشوارتر باشد؛ آزمون ساختن جامعهای آزاد، قانونمدار و دموکراتیک. بسیاری از ملتها توانستهاند دیکتاتوری را شکست دهند، اما تنها شمار اندکی موفق شدهاند آزادی را به فرهنگی پایدار تبدیل کنند.
پایان قرن بیستم، با فروپاشی حکومتهای کمونیستی اروپای شرقی، امیدی کمسابقه در جهان برانگیخت. دیوار برلین فرو ریخت، احزاب تکحزبی یکی پس از دیگری قدرت را از دست دادند و بسیاری از روشنفکران غربی از «پیروزی نهایی دموکراسی» سخن گفتند. گویی تاریخ به نقطه پایان خود رسیده بود و دیگر هیچ رقیبی برای آزادی و مردمسالاری باقی نمانده بود. اما تاریخ بار دیگر نشان داد که از خوشبینیهای شتابزده پیروی نمیکند. تنها چند سال کافی بود تا روشن شود که آزادی، اگرچه میتواند در یک روز به دست آید، برای بقا نیازمند نسلی از شهروندان مسئول، نهادهای مستقل، فرهنگ مدارا و اخلاق سیاسی است.
کتاب «عصر شگفت آور: گفتوگوهایی میان واتسلاو هاول و آدام میشنیک»حاصل تأملات دو تن از برجستهترین چهرههای مبارزه با استبداد در اروپای شرقی است؛ دو روشنفکری که آزادی را نه در کتابها، بلکه در سلولهای زندان، اتاقهای بازجویی، جلسات مخفی اپوزیسیون و سرانجام در دشواریهای حکومتداری تجربه کردند. واتسلاو هاول، نمایشنامهنویس و رهبر انقلاب مخملی چکسلواکی، و آدام میخنیک، از رهبران جنبش «همبستگی» لهستان و یکی از تأثیرگذارترین روزنامهنگاران اروپا، هر دو از نسلی بودند که برای حقیقت، بهای سنگینی پرداختند. آنان از معدود روشنفکرانی هستند که هم زندگی در زیر سایه استبداد را تجربه کردهاند و هم مسئولیت اداره جامعهای آزاد را بر عهده گرفتهاند.
گفتوگوهای این کتاب، صرفاً خاطرات دو مبارز سیاسی نیست؛ تأملاتی است درباره نسبت اخلاق و قدرت، حقیقت و سیاست، آزادی و مسئولیت. هاول و میشنیک در این گفتوگوها با صداقتی کمنظیر از امیدها و سرخوردگیهای پس از پیروزی سخن میگویند. آنان از خود میپرسند چرا انقلابهایی که با آرمان آزادی آغاز میشوند، گاه در دام فساد، پوپولیسم، ملیگرایی افراطی و بیاعتمادی عمومی گرفتار میشوند؟ چگونه ممکن است مردمی که سالها برای آزادی مبارزه کردهاند، چندی بعد مشتاق ظهور رهبرانی اقتدارگرا شوند؟ آیا دموکراسی صرفاً مجموعهای از نهادها و انتخابات است یا پیش از هر چیز، شیوهای برای زیستن و اندیشیدن؟
عنوان کتاب، «عصر شگفت آور» (یا عصر غریب)، نیز از همین تجربه تاریخی الهام گرفته است. منظور نویسندگان، غرابت جهانی است که در آن سقوط دیوارهای استبداد، الزاماً به فرو ریختن دیوارهای ترس، تعصب، نفرت و میل به سلطه نمیانجامد. آنان جهانی را توصیف میکنند که در آن آزادی، بهرغم همه دستاوردهایش، همواره شکننده است؛ جهانی که در آن دشمنان دموکراسی دیگر تنها در لباس دیکتاتورهای نظامی ظاهر نمیشوند، بلکه گاه در چهره عوامگرایی، ملیگرایی افراطی، رسانههای فریبکار و حتی بیتفاوتی شهروندان خود را نشان میدهند.
اهمیت این کتاب، تنها در روایت بخشی از تاریخ اروپای شرقی نیست. پرسشهایی که هاول و میشنیک مطرح میکنند، امروز نیز برای بسیاری از جوامع، از جمله کشورهای خاورمیانه، همچنان زنده و تعیینکنندهاند. آیا میتوان بدون نهادهای مستقل، جامعه مدنی و فرهنگ مدارا، از آزادی پاسداری کرد؟ آیا اخلاق در سیاست جایگاهی واقعی دارد یا ناگزیر قربانی مصلحت میشود؟ نقش روشنفکران پس از پایان مبارزه چیست؟ آیا آنان باید همچنان منتقد قدرت باقی بمانند یا خود بخشی از قدرت شوند؟
شاید ارزشمندترین ویژگی این کتاب آن باشد که نویسندگان، برخلاف بسیاری از سیاستمداران، پاسخهای قطعی ارائه نمیکنند. آنان بیش از آنکه در پی اثبات درستی دیدگاههای خود باشند، خواننده را به اندیشیدن دعوت میکنند. گفتوگوهای آنان یادآور این حقیقت است که دموکراسی مقصد نیست، بلکه سفری پایانناپذیر است؛ سفری که در آن هیچ پیروزیای همیشگی و هیچ آزادیای تضمینشده نیست.
اکنون که جهان بار دیگر با گسترش اقتدارگرایی، رشد پوپولیسم، فرسایش اعتماد عمومی و قطبیشدن جوامع روبهرو است، این گفتوگوها نهتنها ارزش تاریخی خود را حفظ کردهاند، بلکه بیش از زمان انتشارشان معنا یافتهاند. «عصر غریب» کتابی درباره گذشته نیست؛ کتابی است درباره اکنون و شاید بیش از همه، درباره آینده. آیندهای که در آن سرنوشت آزادی، بیش از هر زمان دیگری، به توانایی انسان در دفاع از حقیقت، مدارا و مسئولیت اخلاقی وابسته است. اکنون دیگر روشن شده است که اقتدارگرایی دیگر فقط در قالب حکومتهای کمونیستی یا نظامی ظاهر نمیشود، بلکه حتی در دل جوامع دموکراتیک نیز میتواند از طریق پوپولیسم و فرسایش نهادهای مدنی رشد کند.
نکته بسیار جالب در این بخش آخر از گفتگو آن است که، واکاویِ روانشناختیِ «واکنشِ نسلها» بهخوبی در اندیشهی نویسنده و فعالِ مدنیِ چک، واسلاو هاول، بازتاب یافته است. او در گفتوگو با آدام میشنیک، با اشاره به تجربهی کشورهایِ بلوکِ شرق، از کشمکشی پنهان میانِ «مخالفانِ قدیمی» (کسانی که سالها در برابرِ رژیمِ کمونیستی مقاومت کردند) و «نسلِ تازهنفسِ پسا-انقلابی» سخن میگوید. بهگفتهی هاول، مخالفانِ کهنهکار بهمرور درگیرِ «چیزهایِ کوچک» شدند؛ آنچنان که بهقولِ اونیل، «ما چنان با چیزهای کوچک جنگیدیم که خودمان کوچک شدیم». این نسل، برایِ بقا و ایستادگی در برابرِ سرکوبِ روزمره، ناچار به سازشهایِ تاکتیکی، پنهانکاری و گاه همکاری با نهادهایِ همان نظام شد. نتیجه این شد که نسلِ جدید – که خود را نه درگیرِ آن مبارزهی فرسایشی میدید و نه به همکاری با نظام آلوده شده بود – به مخالفانِ قدیمی با «دیدِ بسیار بد» نگاه کرد و آنها را بهعنوانِ «بخشی از مشکل»، نه «راهِ حل»، کنار زد. این دقیقاً همان چیزی است که در ایرانِ امروز نیز قابلِ ردیابی است.
در فضایِ سیاسی و اجتماعیِ ایران، این شکافِ نسلی با شدت بیشتری خود را نشان میدهد. نسلِ جوانِ امروز، که انقلابِ ۵۷، جنگ، و حتی دورهی اصلاحات را بهدرستی درک نکرده است، فعالانِ پیشا- انقلاب و حتی اصلاحطلبانِ دههی۷۰ را به «سازش با نظام»، «خاموشی در برابرِ سرکوب» یا «درافتادن با بازیِ قدرت» متهم میکند. این بدبینی، هرچند تا حدی برآمده از ناکامیهایِ عینیِ همان نسلهاست، اما بهگفتهی هاول، خطرِ «فراموشیِ تاریخی» و «بیهمدلیِ نسلی» را نیز به همراه دارد؛ چراکه مبارزه در نظامهایِ تمامیتخواه، همواره با «سازشهایِ اخلاقیِ ناگزیر» عجین بوده و نسلِ جدید، اگر از تجربهی تلخِ پیشینیان درس نگیرد، خود نیز ممکن است در آیندهای نهچندان دور، به «نسلی کوچکشده» بدل شود که درگیرِ همان «چیزهایِ کوچک» شده و باز هم به شکست بینجامد. از این منظر، گفتوگویِ هاول با میشنیک، نه یک روایتِ تاریخیِ صرف، که چراغِ هشداری است برایِ امروزِ ایران؛ هشداری که میگوید: برایِ گسستن از این چرخه، باید هم به «امکانِ تازهاندیشی» احترام گذاشت و هم «بارِ سنگینِ تاریخ» را با همدلی و آگاهی، بر دوش کشید.
(لازم به توضیح است که زیر نویسها مقاله در پرانتز () و نکات توضیحی مترجم در کروشه [] آمده است.)

میشنیک: در واقع، اختلافات و منازعاتی که این روزها میان اسلواکها و چکها وجود دارد بر سر چیست؟ خطوط اصلیای که این دو را از یکدیگر جدا میکند کداماند؟
هاول: این اختلاف دو سطح دارد. سطح اول کاملاً قابل درک و موجه است. ملت اسلواک، پس از هزار سال وجود، سنتهای متفاوتی دارد، تجربیات متفاوتی دارد؛ آنها به روشنی با ملت چک متفاوت هستند. و از آنجا که هرگز امکانِ خودشکوفایی را نداشتهاند، نظم و سامان کمتری دارند. چیزی که ما قبلاً تجربه کردهایم، آنها هنوز تجربه نکردهاند. فقط اکنون است که مراحلِ متوالیِ تولدِ دوبارهٔ خود را پشت سر میگذارند. به عنوان ملتی کوچکتر و کمتر شناخته شده در داخل چکسلواکی، آنها همواره در سایهٔ ملت چک بودند. و با وجود این، ملت چک به اسلواکها کمک کرد تا روی پای خود بایستند. طبیعتاً این کمک به عنوان نمایشِ تهاجمیِ دیگری از برتریِ چک تلقی شد، که از دیدگاهِ روانشناختی، سازوکاری کاملاً قابل درک بود. جامعهٔ اسلواک یکپارچگی و همبستگیِ خود را حس میکند، میخواهد روی پای خود بایستد و میخواهد جایگاهی برابر با برادر بزرگتر خود داشته باشد که دائماً در حال نصیحت کردن و دزدیدنِ صحنه است. همهٔ اینها کاملاً قابل درک و موجه است. از سوی دیگر، این احساس آنقدر قوییا فراگیر نیست که بتوان آن را پدیدهای همگانی نامید. واقعاً قابل درک است که هوشیاری و سوءظن خاصی نسبت به چکها وجود دارد - که مبادا آنها باز هم حیلهای تدارک ببینند تا اسلواکها را در وضعیت اطاعت اجباری نگه دارند.
سطح دوم، سطحِ سیاسی است و در اینجا اوضاع کمی بدتر است. سیاستمداران مختلف از آنچه من توصیف کردم سوءاستفاده میکنند و ورقِ ملی را بازی میکنند، زیرا این کار آسان است و با آن میتوان جمعیت را در میدانها به حرکت درآورد. و دقیقاً همان سیاستمداران - برخی به روشی متمدنانه، برخی به روشی عوامفریبانه - ورقِ ملی را با این فرض بازی میکنند که لحظهٔ مناسبی فرا رسیده است: ملتها در حال رهایی خود هستند، دولتهای جدیدی در حال تأسیس هستند، پس این لحظهٔ مناسبی است که ملت اسلواک به دولتمندیِ خود بالغ شود و روی پای خود بایستد. این دقیقاً علتِ تنشی است که اکنون به اوج خود میرسد و در واقع این پرسش مطرح میشود که آیا دولتِ ما، چکسلواکی، به عنوان یک کلِ یکپارچه باقی خواهد ماند. من هنوز باور دارم که این اتفاق خواهد افتاد، با این حال ما بیش از یک لحظهٔ دراماتیک را پشت سر خواهیم گذاشت. با این وجود، باید این دو سطح را از یکدیگر تفکیک کرد: بازیِ سیاستمداران، که در مذاکراتِ انجام شده توسط پارلمانهای هر دو جمهوری منعکس میشود، و سطح دوم، آرمانهای جامعه. آن آرمانها اغلب به یک عقدهٔ خاص مرتبط هستند، اما بیش از همه ناشی از تجربیاتِ متفاوتیا دیدگاههای متفاوت نسبت به جهان هستند.
مثالِ تا حدی مضحک برایتان میزنم، که با این حال اوضاع را کمی روشن میکند. تصور کنید که فدراسیونی از صد و بیست میلیون نفر وجود دارد که چهل میلیون از آنها لهستانی و هشتاد میلیون آلمانی هستند. آلمانیها از نظر اقتصادی و بسیاری از جنبههای دیگر در وضعیت بسیاربهتری قرار دارند و بیش از همه، تعدادشان دو برابر است. در چنین وضعیتی، به یقین در لهستان فضایی بسیار شبیه به اسلواکی امروزی بیدار میشد. از برخی جهات، این رابطهٔ برادر کوچکتر با برادر بزرگتری است که دائماً او را از دست میگیرد و راه میبرد. و هیچکس این را دوست ندارد، حتی اگر در مسیر درست هدایت شود.
میشنیک: و تقسیمبندیهای داخلی چیست؟ چکها بر سر چه چیزی با چکها بحث میکنند، و اسلواکها با اسلواکها؟
لهستانیها امروز بر سر این بحث میکنند که چگونه به سمت اقتصاد بازار بروند: با بالچروویچ (Balcerowicz) (۲۰) یا مخالف او؛ بر سر جایگاه کلیسا در دولت دعوا دارند؛ بر سر سیستم - ریاستجمهوری یا پارلمانی؟ بر سر سیاستها در قبال روستاها: باید “خشک و جدی” باشند، یا برعکس، مبتنی بر یارانهها، اعتبارات، تضمین قیمتها، تعرفههای حمایتی و غیره؛ بر سر کمونیسمزدایی؛ اینکه آیا لهستان باید از الگوی سیاسی اروپا پیروی کند یا باید مسیرِ خاصِ خودش را دنبال کند، زیرا اروپا همچنین به معنای پورنوگرافی، سقط جنین، مصرفگرایی، مواد مخدر، انحطاط و غیره است. نکتهٔ اصلیِ اختلاف بین چکها و اسلواکها چیست؟
هاول: چندین مورد وجود دارد. در بهار انتخابات برگزار خواهد شد. تنها چندی پیش احزاب سیاسی تشکیل شدند، اما آنها هماکنون به انتخابات فکر میکنند، و از جهتی در همهٔ امور به منافع خود میاندیشند. تبلور و شکل گیری طیفهای سیاسی با جستجو برای الگوی دولت و ایجاد قانوناساسیهای جدید همزمان است. موضوعِ بحثهای میان چکها با چکها، برای مثال، رابطه با مسئلهٔ اسلواکی است. برخی سیاستمداران مایلند دولت تا حد امکان قوی باشد و نمیخواهند در برابر فشارهای اسلواک تسلیم شوند، که این خود زیرمتن خاصی دارد، زیرا میخواهندبرای رأیدهندگانی که این را میپسندند،خودشیرینی کنند. دلیلش این است که در سرزمینهای چک بیش از پیش صحبت میشود که اسلواکها مدام اوضاع را پیچیده میکنند؛ پس بهتر است بروند. و برخی سیاستمداراندمای این احساسات را بالا میبرند تا نان خود را بپزند. اختلافی مشابه در اسلواکی نیز جریان دارد زیرا در آنجا فدرالیستها، کنفدرالیستها و طرفداران استقلال وجود دارند. بنابراین چنین نیست که در مسائل اسلواکی فقط دو بلوکِ یکپارچه در برابر یکدیگر قرار داشته باشند، چک و اسلواک.
بحث دوم به سیاست اقتصادی مربوط میشود. در حال حاضر صدای نسبتاً بلند و قدرتمندی از جناحِ راست در حال شکلگیری است که خواهان سریعترین و رادیکالترین اصلاحات است - به بیان بسیار سادهشده: «سرمایهداری تند». از سوی دیگر، نوعی چپ وجود دارد که فراکسیونهای بسیاری دارد. همهٔ آن جناحها به یکدیگر حمله میکنند: راست، همهٔ لیبرالهارا کمونیستهای مخفی میخواند، و چپ نیز خود را رادیکال میکند و به کلّ اصلاحطلبان حمله میورزد.
موضوعات دیگرِ اختلافبرانگیز، مسئلهٔ خودمختاری احتمالیِ موراویا (Moravia) و سیلزی (Moravia)، و همان قانونِ غربال گری یا «پیشینه سنجی سیاسی» (lustration) است که پیشتر به آن اشاره کردیم. سرانجام، کشمکشی پنهان و تا حدی روانشناختی میانِ آنچه ما «مخالفان» (dissidents) مینامیم - کسانی که در اپوزیسیون بودند و در برابر رژیم کمونیستی مقاومت کردند - و افراد جدید، تازهنفس و جوانتری وجود دارد که پیشتر ناشناخته بودند و نه با کمونیستها همکاری کردهاند و نه با اپوزیسیون. به گونهای که اونیل (O’Neill) گفته: «ما چنان با چیزهای کوچک جنگیدیم که خودمان کوچک شدیم» (۲۱)، آن افراد جوانتر بر این باورند که اپوزیسیون چنان طولانی با کمونیستها جنگیده که خودشان آلوده شدهاند و امروز نقششان به پایان رسیده است.[۱]
علاوه بر این، آنها از مخالفان انتقاد میکنند که در برخی موارد در دههٔ پنجاه یا شصت عضو حزب کمونیست بودهاند، و میگویند که همهٔ کمونیستهایکی هستند، چه از دههٔ شصت باشند چه از دههٔ هشتاد. از سوی دیگر، افکار عمومی بیشتر با آن سیاستمدارانِ غیرِ مخالف همذاتپنداری میکند، به این دلیل ساده که اکثر مردم نه مخالف بودند و نه جزو نومنکلاتورای کمونیست. چنین سیاستمدارانی برای آنها تجسمِ وضعیتِ خودشان هستند.
فراتر از این، اختلافاتِ پراکندهٔ دیگری نیز وجود دارد اما همهٔ آنها این معنای نهفته حزبی را دارند.
میشنیک: مسئلهٔ به حاشیه رانده شدنِ مخالفان در همهٔ کشورهای ما دیده میشود. بسیار جالب است، و شما اغلب در مصاحبهها دربارهٔ آن نوشتهاید و صحبت کردهاید که مخالفان، به نوعی، مثل عذابوجدان برای کسانی هستند که سازگار و هم رنگ جماعت (conformists) بودهاند. و اکنون میخواهم چیز دیگری از شما بپرسم. تمام این انقلابهای کموبیشِ مخملیِ ما، رهبرانی کاریزماتیک به دنیا آوردند، و شما نیز چنین رهبری بودید. بیعلت نیست که در گرجستان، یک رئیسجمهورِ منتخبِ دموکراتیک بسیاردوست داشت که «هاولِ گرجی» خوانده شود. این رهبرِ کاریزماتیکِ گرجی، که خود نیز پیشتر مخالف بود، به زودی شروع به زندانی کردنِ مخالفان خود کرد. به عبارت دیگر، باید فرض کنیم که هر یک از ما با وسوسهٔ اقتدارگرایانه برای استوار کردن سلطه خود بر قدرت روبرو است، زیرابه هر حال دموکراسی دخالت میکند، زیرادموکراسی ناکارآمد است، زیرا همه چیز خیلی کند پیش میرود، در حالی که کارها باید قاطعانه و سریع انجام شوند. در گرجستان این به سنگرها و در واقع به نوعی جنگ داخلی انجامید که هنوز پایان نیافته است.
نظر شما در مورد این تهدیدِ اقتدارگرایانه در دورهٔ پسا-کمونیسم، زمانی که دموکراسی جوان است و ساختارهایی ضعیف دارد، چیست؟ و وقتی شنیدید که آقای زویاد کنستانتینوویچ گامساخوردیا (thatMr. Zviad Konstantinovitch Gamsakhurdia) «هاولِ گرجی» نامیده میشود، چه احساسی داشتید؟
وُندرا: آدام، فکر نمیکنم داستان زیر را بدانید. وقتی واتسلاو در فوریهٔ ۱۹۹۰ - که دیگر رئیسجمهورشده بود - در اتحاد جماهیر شوروی بود و میهمانی شام در سفارت ما ترتیب داد، مخالفانِ [روسی] را دعوت کرد، چون در آن زمان آن افراد هنوز مخالف بودند. گامساخوردیا نیز دعوت شد، با اینکه در آن زمان در حصر خانگی بود، اما او را برای این پذیرایی آزاد کردند. این هدیهٔ روزِ سنت جورج از طرف واتسلاو بود که او را از زندان بیرون آورد. و در واقع از همان زمان بود که گامساخوردیا مبارزات انتخاباتیِ ریاستجمهوری خود را آغاز کرد.
هاول: فکر نمیکنم آنقدر در خطر باشم که چنان به قدرت بچسبم که دوستانم را زندانی کنم. کاملاً برعکس – من مدام از سوی افرادی که در میخانهها یا خیابان یا هر جا ملاقاتشان میکنم، مورد انتقاد قرار میگیرم که خیلی اهل نرمش هستم. آنها به من میگویند: «باید با آنها سخت بگیری.» وقتی میگویند «آنها»، همه را در نظر دارند: کمونیستها، ضدکمونیستها، اسلواکها، چکها، سیاستمداران، مجلس. بنابراین من مشکل معکوس دارم، اینکه به اندازه کافی مستبد نیستم. با این حال، فکر میکنم به طور کلی، در دموکراسیهای نوپا و شکننده، دقیقاً برای جلوگیری از تهدید آن نوع نیروی استبدادی که میتواند در یک برنامهٔ پوپولیستیِ حکومت با مشت آهنین ظاهر شود – باید سریعاً نهادهای دموکراتیک، سازوکارها و قواعد بازی را تقویت کرد. دموکراسی باید به سرعت مشروعیت خود را کسب کند. اگر به سرعت آن را به دست نیاورد، توسط یک رهبر مستبد مانند اسلادک به دست خواهد آمد. مشروعیت نباید توسط هاول به عنوان هاول به دست آید، بلکه توسط رئیسجمهور، دولت و مجلس باید به دست آید. باید سازوکاری برای ارتباط متقابل آنها ساخته شود. باید سیستمی از تضمینهای قانون اساسی وجود داشته باشد که ما را از بحرانهای سیاسی مداوم محافظت کند.
در مورد ما، همهٔ این ها به تدوین نظام قانون اساسی جدید و قانوناساسیهای جدید مربوط میشود. باید بگویم که من طرفدار تقویت اختیارات رئیسجمهور هستم. من دربارهٔ نظام ریاستی صحبت نمیکنم که در آن رئیسجمهور مستقیماً انتخاب میشود و رأس قوهٔ مجریه را بر عهده دارد، اما خود را طرفدار بازگرداندن برخی از اختیاراتی اعلام میکنم که رئیسجمهور چکسلواکی دموکراتیک در گذشته داشت. منظور من، برای مثال، حق بازگرداندن لوایح پارلمانی به مجلس فدرال یا – در صورتی که دولت رأی اعتماد دریافت نکند – حق انحلال مجلس و فراخوانی انتخابات زودهنگام است. بنابراین من طرفدار تقویت صلاحیتهای رئیسجمهور هستم، اما نه به این دلیل که میخواهم قدرت خودم را تقویت کنم، بلکه برای تقویت مشروعیت رئیس دولت، زیرا این مؤثرترین سلاح در برابر کسانی است که با ایدهٔ حکومت با مشت آهنین میآیند.
میشنیک: شما اغلب گفتهاید که به عنوان رئیسجمهور متوجه شدهاید که ویژگیهای شخصی سیاستمداران چه نقش مهمی ایفا میکند. آیا میتوانید این فکر خود را برای ما بیشتر توضیح دهید؟ چه ویژگیهایی را مد نظر داشتید؟ و از آن منظر، چه چیزی بیشترین تأثیر را بر شما گذاشته است؟
هاول: احتمالاً برای من مناسب نیست که دربارهٔ روسای خاص دولتها صحبت کنم، بلکه بهتر است دربارهٔ مشاهدات خودم بگویم. متوجه شدهام که وقتی یک سیاستمدار مورد پسند من باشد یا من مورد پسند او باشم، و وقتی ببینیم که لحن مشترکی حفظ میکنیم،در موارد مختلف هم نظر هستیم، با یکدیگر هم سو و هماهنگیم، یا در یک طول موج هستیم که میتوانیم بر روی آن ارتباط برقرار کنیم، این موضوع به زودی در روابط خوب با کشوری که آن سیاستمدار نمایندهٔ آن است، منعکس میشود. فکر میکنم ساشا [واندرا]، که در تمام گفتگوهای بینالمللی من حضور دارد، میتواند این را تأیید کند.
در واقع، زمانی که متوجه شدم ارتباط شخصی بین سیاستمداران برجسته چقدر اهمیت دارد، و چقدر این موضوع در زندگی سیاسی منعکس میشود، بسیار شگفتزده شدم. تقریباً کمی ترسناک است، و انسان شروع به ترس از مسئولیت میکند. زیرا به راحتی میتوان وضعیت زیر را تصور کرد – البته این فقط یک استعاره است – که مثلاً ساعت ۷، وزیر خارجهٔ ایسلند(Iceland) میآید، و من خسته، خوابآلود یا حالم خوب نیست. طبیعتاً گفتگو جوش نمیخورد. و بعد ما مجبوریم در یک کنفرانس مطبوعاتی حاضر شویم و به سؤالات پاسخ دهیم، اما البته حرف زیادی برای گفتن نخواهیم داشت. روزنامهنگاران بعد شروع به نوشتن میکنند که جلسه در فضایی سرد برگزار شد، این دیدار ناامیدکننده بود، و در نهایت این میتواند به نوعی واقعیت سیاسی تبدیل شود که روابط بین چکسلواکی و ایسلند سرد شده است. البته اینیک مثال ساختگی است، اما منظور من را از آن متوجه میشوید.
میشنیک: دموکراسی ما زایمان بسیار دشواری دارد، دشوارتر از آنچه انتظار داشتیم. تقریباً در همه جا یک صحنهٔ سیاسی بالکانزده داریم. درگیریهای قومی داریم. علاوه بر این، چیزی داریم که من آن را یک بیماری دوران کودکی مینامم – ایمان به سرمایهداری آرمانشهری. اعتقادی که بازار همه چیز را حل خواهد کرد [2]. همانطور که زمانی معتقد بودیم که اقتصاد برنامهریزیشده همه چیز را حل خواهد کرد، امروزه این باور رایج است که کافی است بازار را به حرکت درآوریم و خودش به تنهایی همه چیز را حل خواهد کرد. به نظر شما این وضعیت در چکسلواکی چگونه است؟
هاول: من شخصاً جزو کسانی نیستم که فکر میکنند سازوکار بازار یک کلید جادویی است که همه چیز را حل میکند، و همچنین فکر نمیکنم که بازار آزاد یک جهانبینی یا معنای زندگی باشد. از این نظر با برخی از مفسران و سیاستمداران راستگرا تفاوت دارم و با آنها بر سر این موضوع بحث میکنم.[۳]
این واقعیت که همه چیز باید در مالکیت خصوصی باشد و قانون عرضه و تقاضا وجود دارد، برای من بدیهی است. اما من با آن به عنوان یک ایدئولوژی، به عنوان معنای زندگی، یا به عنوان یک آرمانشهر برخورد نمیکنم، بلکه به عنوان چیزی که قرنها آزمایش شده، با طبیعت انسان هماهنگ است و به طور طبیعی عمل میکند. یک انسان برای دانستن این که اگر با یک برقکار خصوصی تماس بگیرد، کارش را بهتر از یک کارمند ناشناس یک شرکت دولتی انجام خواهد داد، نیازی به دانشمند بودن ندارد. این واضح است زیرا اولی شخصاً به نتیجهٔ کارش علاقه دارد، زیرا این موضوع در پرداختی که برای خدماتش دریافت میکند منعکس میشود. از این منظر، من طرفدار سریعترین احیای ممکن روابط مالکیت طبیعی، کثرتگرایی و رقابت بین شرکتها هستم. من با سازوکارهای بازار به عنوان چیزی بدیهی برخورد میکنم؛ آنها یک اصل اقتصادی آزمایششده هستند، اما نه چیزی بیشتر. اینیک دین نیست.
میشنیک: در زندگی عمومی ما، زبان پوپولیستی از موفقیت بسیار زیادی برخوردار است. زبان وعدههای توخالی. وضعیتی ایجاد شده است که در آن مبارزهٔ سیاسی بیش از پیش بر اساس وعدهٔ پوپولیستیِ کوههای طلا استوار است. «اگر به من رأی دهید، همه چیز را برای شما ترتیب میدهم.» این موضوع تا چه حد در چکسلواکی امروز قوی است و ریشه در چه دارد؟
هاول: به احتمال زیاد ریشه در ناپختگی و نوجوانی فرهنگ سیاسی ما دارد. بدیهی است که وقتی کسی باید در طول پانزده سال انتخابات مکرر، از خود و برنامهاش دفاع کند، نمیتواند خود را به شعارهای عوامفریبانه محدود کند. باید پشت آن دستاوردی وجود داشته باشد. او باید ثابت کند که چیزی میداند. بنابراین در کشورهایی که دارای سنت دموکراتیکِ پیوستهای هستند، عوامفریبی به تنهایی کافی نیست. در حالی که در شرایط دموکراسی نوپا، میدان برای پوپولیستهای مختلفی که از هرجومرج سوءاستفاده کرده و برنامههای بیکیفیت ارائه میدهند، باز است.
از سوی دیگر، باید به چیزی اشاره کنم که مرا بسیار آزار میدهد. من به عنوان یک نویسنده، خود را یک فرد خلاق میدانم. این یعنی که دوست ندارم خودم را تکرار کنم یا مسائل را سادهسازی کنم. با این حال، نقشی که دارم مرا مجبور میکند آنچه را که میلیونها بار گفتهام، تکرار کنم. مرا مجبور میکند از جذابیتهای سادهشده استفاده کنم. زیرا وقتی میخواهم سخنرانی کنم، متوجه میشوم که نمیتوانم از جملات کیلومتری با نحو پیچیده استفاده کنم، بلکه باید از جملات ساده استفاده کنم و با یک جذابیت قابل فهم به پایان برسانم. اغلب خودم را در این حالت میگیرم که جملهٔ بدیعی به ذهنم میرسد، و بعد که برای سومین بار آن را به زبان خودم بازگو میکنم، از ابتذال آن آگاه میشوم. من که تمام عمرم به این حساس بودهام و از زندگی ساخته شده از شعارهای توخالی انتقاد کردهام، و من که با زبان کار کردهام، اکنون ناخواسته وسوسهٔ حرفهایِ شعارهای توخالی را حس میکنم. همکارانم میتوانند شهادت دهند که چقدر سعی میکنم از سخنرانیهای عمومی فرار کنم. دیگر نمیخواهم آنها را بنویسم زیرا میدانم که به نوعی آنچه را قبلاً گفتهام تکرار خواهم کرد، و بدین ترتیب به شعارهای توخالی نزدیکتر میشوم. اما در عین حال، نمیتوانم تحمل کنم آنچه را که آنها برایم مینویسند بخوانم، زیرا سبک خودم را دارم. اگرچه آنها هم توانایی نوشتن خوب را دارند، اما سبکشان متفاوت است. از این رو وقتی چیزی برایم مینویسند، آنقدر خجالت میکشم که صورتام سرخ میشود. در نتیجه سعی میکنم خودم آن را بنویسم، اما از سوی دیگر، از آن بیزارم. شما هیچ تصوری ندارید که دیروز هنگام نوشتن سخنرانی امروز، چه انزجاری احساس کردم. شاید وقتی بدون متن صحبت میکنم، گاهی بتوانم چیزی کموبیش بدیع را قاچاق کنم. اما وقتی میخواهم قلم به دست بگیرم، در واقع درد فیزیولوژیکی احساس میکنم.
ژانتوفسکی: من شما را به خوبی درک میکنم، زیرا دیروز میخواستم پیشنهاد کنم که خودم آن را بنویسم، اما وقتی متوجه شدم که شبانه با درد آن را مینویسم و شما هم سپس آن را با درد میخوانید، تصمیم گرفتم که یک درد بهتر از دو درد است.
میشنیک: چکسلواکی تنها کشوری است که مهاجران به آن بازمیگردند و مورد استفاده قرار میگیرند. کارل شوارتسنبرگ (Karl Schwarzenberg) رئیس دفتر شماست... پاول تیگرید (Pavel Tigrid)، گیدرویچ چک (Czech Giedroyc) (۲۲)، مشاور شماست. ییری گروشا (Jirˇi Gruša)، سفیر شما در بن. چگونه آن را توضیح میدهید؟ به خوبی شناخته شده است که آوارگی (دیاسپورا) نقش بسیار مهمی در تاریخ اخیر کشورهای ما ایفا کرده است. بدون دیاسپورا، تصور یک اپوزیسیون دموکراتیک دشوار بود. چرا در هر کشور دیگری، مهاجران سیاسی توصیههای خوبی میدهند اما بازنمیگردند؟
ژانتوفسکی: و تیمینسکی (Tymin´ski) (۲۳) چطور؟
میشنیک: چرا باید از زبان مبتذل استفاده کنید! (۲۴)
هاول: مسلماً بازگشت مهاجران در چکسلواکی یک پدیدهٔ عظیم نیست؛ اکثر آنها همانجا که هستند میمانند زیرا زندگی خود را برای بیست یا چهل سال در آنجا سامان دادهاند. آنها آنجا فرزندانی دارند و بازگشتشان به معنای بریده شدن از ریشهٔ دیگری خواهد بود. وقتی از حیاط کاخ به سمت رستوران ویکارکا (Vikarka Restaurant) میروم، همیشه در مسیرم یک نفر مرا میگیرد – حداقل صد تا از این بانوان مسن که میگویند از استرالیا یا کانادا آمدهاند و از من تشکر میکنند که میتوانند به اینجا بیایند. تازه الان است که میتوان دید چند نفر تا به حال نتوانسته بودند به اینجا بیایند. و آنها، بالاخره، وفادارترین شهروندان هستند و حیف که اینجا زندگی نمیکنند.
تعداد بازگشتهگان چندان زیاد نیست، البته مطمئناً بیشتر از شوارتسنبرگ و تیگرید هستند. آنها عمدتاً روشنفکرانی هستند که با بازگشت به عنوان یک چالش برخورد میکنند، کسانی که از شاهد تولد این دموکراسی بودن لذت میبرند. برخی از کسانی بازمیگردند که آنجا به شدت غمگین بودند، و آنهایی که میخواهند کارآفرینی خصوصی کنند.
میشنیک: به من بگویید، در این دو سال برای ما مخالفان چه اتفاقی افتاده است؟ همه چیز در زندگی ما تغییر کرده است. شما از یک مجرم به رئیسجمهور تبدیل شدید. و من میتوانم این فهرست را ادامه دهم. شما خودتان را چگونه میبینید؟ چه چیزی در شما تغییر کرده است؟ به عنوان رئیسجمهور و به عنوان یک نویسنده، مطمئناً اغلب با این انتخاب روبرو هستید: اینکه به مسئولیت خود در قبال رفاه دولت و منافع ملی وفادار باشید، یا اینکه به حقیقت وفادار باشید. با این تضاد چگونه برخورد میکنید؟
هاول: این سؤال آسانی نیست؛ نیاز به دروننگری دارد. قبل از هر چیز، باید بگویم که هیچ انسان جدیای، و من خود را یکی از آنها میدانم، قادر به توضیح خود با یک فرمول ساده نیست. هر یک از ما با صفات و ویژگیهای کاملاً متضادی مشخص شدهایم.
به عنوان مثال، من مردی هستم که حس قوی از پوچی دارم. تمایل دارم از همه چیز شگفتزده شوم. و گاهی اوقات لحظاتی دارم که باور نمیکنم رئیسجمهور هستم، حتی اگر تقریباً دو سال است که بودهام. صبح در حمام ایستادهام، هنوز خوابآلود، در حال مسواک زدن و عجله دارم، و از خودم میپرسم، اصلاً چرا عجله دارم؟ به خودم پاسخ میدهم که بایدبه دفتر رئیسجمهور بروم تا با نخستوزیری ملاقات کنم، و ناگهان آن را باور نمیکنم. به نظرم پوچ و غیرواقعی میرسد. از سوی دیگر، اگرچه – و اینجا پارادوکس است – زندگی به من آموخته است که از هیچ چیز بیش از حد شگفتزده نشوم. به من آموخته است که حتی در میان پوچترین و غیرمنتظرهترین موقعیتها که نه تنها به ذهنم نرسیده بودند بلکه برایم اتفاق افتادهاند و من آنها را جذب میکنم، شنا کنم، هرچند نمیدانم چرا.
این اتفاق اغلب برای نویسندگان میافتد که به نوعی دنیای خاص خودشان در اطرافشان شکل میگیرد. بوهومیل هرابال (Bohumil Hrabal) (۲۵) خالق دنیای هرابالی است که از کتابهایش میشناسیم. اما او به معنای واقعی کلمه خالق این دنیاست. او قادر است دنیای هرابالی را نه تنها در میخانهی «او کوتسورا» (U Kocoura)، بلکه در فرودگاه کندی نیویورک نیز خلق کند. جهان در حضور او به نوعی خود را شکل میدهد و خم میشود تا با خطوط هرابال هماهنگ شود. به همین ترتیب، به عنوان مردی که عاشق آرامش، آسایش و هماهنگی است و بیش از همه دوست دارد زندگیاش را به همان شکل بگذراند، من هم فضا را در اطراف خود به نوعی خم میکنم، نمیدانم چگونه، و بارها و بارها موقعیتهای جدید و غیرمنتظرهای را برمیانگیزم. این که چند بار زندانی شدم به همان اندازه پوچ است که الان رئیسجمهور بودنم. و هنوز نمیدانم چه پوچی در آینده، وقتی مرا از این مقام برکنار کنند، در انتظارم است. یا مثلاً وقتی دوباره مرا فراخوانند یادوباره زندانی کنند. هر چیزی ممکن است. اما این طور نیست که من چنین سرنوشتی را انتخاب کرده باشم، یا این که ماجراجو باشم، چون من اصلاً اینطور نیستم – من بیشتریک خردهبورژوای آرام هستم. پس اینها دو چیز متناقض هستند. از یک سو همه چیز مرا شگفتزده میکند. از سوی دیگر، میدانم که هر چیزی در زندگی من ممکن است. سرنوشت هر انسانی مجموعهای از چنین تناقضهایی است، و ما مدام از خودمان شگفتزده میشویم. مثلاً ناگهان در پیری متوجه میشویم که حسود هستیم و نمیتوانیم آن را درک کنیم و درک آن برایمان دشوار است.
ژانتوفسکی: برای ما هم همین طور! واشک حسود؟!
هاول: آن فقط یک مثال ادبی بود. آن دربارهٔ من بود. و حالا، دومین موضوع بسیار جدیتر که شما به آن اشاره کردید – تضاد بین وفاداری و حقیقت. در واقع، گاهی اوقات با آن مشکل وجود دارد. اما باز هم، به عنوان یک نویسنده، به عنوان یک موجود خلاق، من آمادگیای دارم – و همکارانم در این زمینه به من کمک میکنند – برای یافتن فرمولی که نه به خودم بیوفا باشم، نه به حقیقتی که به آن معتقدم خیانت کنم، اما در عین حال – تا حد امکان – باعث مشکلات سیاسی غیرضروری نشوم، صحنهٔ سیاسی را بیثبات نکنم، و نسبت به حکومت دموکراتیک وفادار بمانم. تا حدی، اینیک موضوع سلیقهای، شهودی، فرمی، تخیل است – بسیار بیشتر از هر آموزش علوم سیاسی.
میشنیک: اما آیا برایتان پیش آمده که به عنوان رئیسجمهور، قانونی را امضا کنید با این آگاهی که نباید این کار را بکنید اما در عین حال نتوانید آن را انجام ندهید؟
هاول: من دقیقاً چنین چیزی را پشت سر گذاشتم و حتی بلافاصله آن را نوشتم. در دانشگاهی در نیویورک، زمانی که مدرک افتخاری دریافت کردم، دربارهٔ آن سخنرانی کردم (۲۶). سیستم قانون اساسی ما مرا ملزم به امضای قوانین میکند. من به سادگی باید آنها را امضا کنم، و اگر هم نمیکردم، باز هم به اجرا درمیآمد، با این تفاوت که باعث تنش بین رئیسجمهور و مجلس میشدم و اوضاع را پیچیدهتر میکردم.
من تجربهای دقیقاً در مورد قانون غربال گری یا «پیشینه سنجی سیاسی» (lustration law) داشتم، و با امضای قانون اما همزمان پیشنهاد یک متمم، از آن خارج شدم. مجلس موظف است روی ابتکار من کار کند – یعنی متمم را بررسی کند – اما برای اینکه این اتفاق بیفتد، قانون ابتدا باید به اجرا درآید. در این مورد، دوستانم به دو دسته تقسیم شدند: آنهایی که میگفتند نباید امضا میکردم، که یک ژست نمایشی بود اما بدون معنی عملی، و دیگران که میگفتند باید امضا میکردم و سپس متممی پیشنهاد میدادم که سازندهتر بود. در نهایت راه دوم را انتخاب کردم. زمان نشان خواهد داد که آیا انتخاب درستی کردم. البته چنین موقعیتهایی پیش میآیند و من سعی میکنم بلافاصله دربارهٔ آنها تأمل کنم. من به سادگی کاری را انجام میدهم که تمام عمرم انجام دادهام: وقتی در نوعی گیر و دار قرار میگرفتم، سادهترین راه برای خروج از آن، نوشتن فوری دربارهاش بود. اینیک نوع راه حل ادبی برای مشکلات زندگی است.
میشنیک: شما نه تنها رئیسجمهور هستید، بلکه در واقع همچنین یک نویسنده، نمایشنامهنویس، مقالهنویس و نویسندهٔ تنها کتابی تاکنون هستید که سعی میکند ترکیبی فکری از آنچه در دو سال گذشته اتفاق افتاده ارائه دهد. اما من میخواهم از شما، به عنوان یک خواننده، بپرسم: «در دو سال اخیر، کدام متن بیشترین تأثیر را بر شما گذاشت؟»
ژانتوفسکی: فکر میکنید او وقت خواندن دارد؟ این یک سؤال مضحک و پوچ (absurd) است.
میشنیک: خب، بالاخره، او دربارهٔ پوچی مینویسد!
هاول: در واقع، ۹۵ درصد از آنچه میخوانم اسناد رسمی و روزنامهها هستند، فقط به ندرت موفق میشوم مقالهٔ جالبی بخوانم، و در مورد رمانها، اصلاً وقت ندارم. آخرین کتابی که خواندم، خاطراتی از یان ماساریک (Jan Masaryk)، وزیر خارجهٔ ما بود که پس از جنگ در شرایط مرموزی درگذشت – نوشتهٔ دوستش، مارسیا داونپورت (Marcia Davenport).
این کتاب به ویژه اثری مقالهای یا ادبی نیست، اما وقتی آن را خواندم، ناگهان متوجه شدم که چقدر خوشبختم. من از صبح تا شب نگرانم، عصبانی میشوم، افسرده میشوم و میخواهم همه چیز را رها کنم، زیرا هنوز آنقدر هرجومرج در اطرافم هست، دولت در حال فروپاشی است، و غیره. و اینجا ناگهان دربارهٔ این معضل اخلاقی وحشتناک یان ماساریک میخوانم که وقتی کمونیسم به قدرت رسید، با آن روبرو شد. ماساریک با سوگندی که به پدرش داده بود، مقید بود که هرگز بنش (Beneš) را – جانشین توماش گاریگ ماساریک (Tomaš Garrigue Masaryk)– ترک نکند، و در این میان کمونیسم حیلهگرانه از هر سو در حال نفوذ بود (۲۷). مشخص بود که پیروز خواهد شد و همهٔ مخالفان را نابود خواهد کرد. بنش – پیرمردی بیمار و سختگیر – به وضوح تسلیم شده بود و هر چه کمونیستها از او میخواستند را امضا میکرد. و یان ماساریک از یک سو ترسی عمیق و فیزیولوژیکی احساس میکرد، از سوی دیگر مسئولیتی در قبال سوگندی که به پدرش داده بود، و در عین حال ناامیدی کامل از اوضاع. علاوه بر این، تحقیرهای مداومی از سوی استالین، مولوتوف، زورین (Zorin) (۲۸) و افراد گوتوالد (Gottwald) (۲۹) وجود داشت. وقتی برای دیداری رسمی با وزیر امور خارجه مارشال به واشنگتن رفت، مشخص شد که هیچ کس برای او وقت ندارد. نه مارشال و نه ترومن او را نپذیرفتند، حتی اگر ماساریک در جهان آنگلوساکسون شناخته شده بود: مادرش آمریکایی بود و ده سال در آنجا زندگی کرده بود. و نه تنها انگلیسی را کامل میدانست، بلکه بسیاری از گویشها را هم میشناخت. و اینجا، آن دوستان دیگر برایش وقت نداشتند. و همهٔ این ها یک ماه قبل از کودتای فوریهٔ کمونیستها اتفاق میافتد، زمانی که تصمیمات کلیدی دربارهٔ آیندهٔ اروپا گرفته میشد (۳۰). علاوه بر این، این اتفاق برای یک سیاستمدار با گرایش آنگلو- آمریکایی، که در آن جهان بسیار محبوب بود، میافتاد.
این که این مرد، که شجاعترین نبود، در همان ابتدای جنگ سرد چه کشید، تأثیر عظیمی بر من گذاشت. ناگهان که خودم نقشی سیاسی ایفا میکردم، فهمیدم که برای یک انسان در چنین مخمصهٔ وحشتناکی، تنها راه فرار، پریدن از پنجره است. و بعد با خودم فکر کردم که در مقایسه با یان ماساریک، من هنوز آنقدرها هم وضعم بد نیست.
میشنیک: دیروز ییری دیستبیر (Jirˇi Dienstbier) پنجرهای را که ماساریک از آن پریده بود، به من نشان داد. فکر میکنم این تصادف که شما آن داستان را برای من تعریف کردید و من دیروز آن پنجره را دیدم، گواهی بر این است که امر متافیزیکی وجود دارد.
ما سیزده سال است که یکدیگر را میشناسیم، و امروز، پس از همه این سالها، وقتی مردم از من میپرسند که چه گرایش سیاسیای را نمایندگی میکنم، پاسخ میدهم: «هاولوفسکی» (Havlovski) یا همان هاولی. و به خاطر آن، میخواهم از شما تشکر کنم. امروز با یک دوست و یک رئیسجمهور صحبت کردم. اجازه دهید این گفتگو را با گفتن «متشکرم، واشک!» به پایان برسانم.
متشکرم، آقای رئیسجمهور.
بخش قبلی مقاله
گفتوگوهای واتسلاو هاول و آدام میشنیک / بخش اول
گفتوگوهای واتسلاو هاول و آدام میشنیک / بخش دوم
گفتوگوهای واتسلاو هاول و آدام میشنیک / بخش سوم
گفتوگوهای واتسلاو هاول و آدام میشنیک / بخش چهارم و پایانی
—————————
زیر نویسهای مقاله اصلی:
۲۰. لشک بالتسروویچ (Leszek Balcerowicz)، اقتصاددان لهستانی، در اولین دولت دموکراتیک تادئوش مازوویتسکی (۱۹۹۱-۱۹۸۹) وزیر دارایی و معاون نخستوزیر بود. او به ویژه به خاطر اجرای برنامهٔ تحول اقتصادی در دههٔ ۱۹۹۰ که معمولاً به «درمان شوک» معروف است و گذار سریع لهستان از یک اقتصاد دولتی به اقتصاد بازار را تسهیل کرد، شناخته میشود. طرح بالتسروویچ با تصویب ده قانون رادیکال توسط مجلس در دسامبر و امضای رئیسجمهور در ۳۱ دسامبر ۱۹۸۹ به عنوان قانون، فعال شد. این طرح به دلیل ایجاد کاهش شدید استانداردهای زندگی برای گروههای بزرگی از مردم، به ویژه کارگران شرکتهای دولتی بیسود و مزارع دولتی که پس از ۱۹۸۹ منحل شدند، مورد انتقاد قرار گرفت.
۲۱. هاول frequently این اصل یوجین اونیل را نقل میکرد، و ارجاع او توسط بسیاری دیگر نقل شده است، اما تا جایی که من میدانم، این نقل قول در نوشتههای اونیلیافت نشده است.
۲۲. یرژی گیدرویچ (Jerzy Giedroyc) بنیانگذار و سردبیر ماهنامهٔ تأثیرگذار مهاجران لهستانی به نام «کولتورا» (Kultura) بود که در پاریس منتشر میشد (۲۰۰۰-۱۹۴۷). این مجله که به صورت قاچاقی به لهستان برده میشد و آثاری از نویسندگان مهاجری چون ویتولد گومبروویچ و چسواو میوش را منتشر میکرد، نقشی حیاتی در پرورش اندیشهٔ مستقل و تقویت فرهنگ اپوزیسیون دموکراتیک ایفا کرد.
۲۳. استانیسواف تیمینسکی (Stanisław Tymiński)، یک تاجر مهاجر گمنام – با شهروندی کانادا و فعالیتهای تجاری در پرو – به عنوان یک رقیب ناشناخته و غافلگیرکننده برای لخ والسا در اولین انتخابات کاملاً آزاد ریاستجمهوری در لهستان در سال ۱۹۹۰ ظاهر شد.
۲۴. در زمان این گفتگو، بحث و جدل پیرامون تیمینسکی هنوز داغ بود، زیرا او معلوم شد که یکیهودیستیز و به عقیدهٔ بسیارییک شارلاتان است، و در نهایت به موضوع مضحک و نسبتاً رقتانگیزی برای شوخیها تبدیل شد.
۲۵. بوهومیل هرابال (۱۹۹۷-۱۹۱۴)، رماننویس و شاعر برجستهٔ چک، که بیشتر به خاطر آثار «قطارهای تحت نظارت دقیق»، «در خدمت پادشاه انگلستان» و «ترسهای کامل: نامههایی به دوبنکا» شناخته میشود.
۲۶. دانشگاه نیویورک،۲۷ اکتبر ۱۹۹۱.
۲۷. توماش گاریگ ماساریک، فیلسوف و معمار جمهوری چکسلواکی (۱۹۳۵-۱۹۱۸)، اولین رئیسجمهور چکسلواکی بود؛ دموکراسی کارآمدی که پس از جنگ جهانیاول و فروپاشی امپراتوری اتریش- مجارستان پدید آمد. دوستش، ادوارد بنش، وزیر امور خارجهٔ چکسلواکی، جانشین او شد و از ۱۹۳۸-۱۹۳۵ رئیسجمهور بود. در طول جنگ جهانی دوم، بنش در انگلستان بود و دولت تبعیدی چکسلواکی را رهبری میکرد. او پس از جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ بار دیگر ریاست جمهوری را بر عهده گرفت. یان ماساریک، پسر تی. جی. ماساریک، وزیر امور خارجهٔ چکسلواکی از ۱۹۴۸-۱۹۴۰بود. به درخواست رئیسجمهور بنش، یان ماساریک پس از تصرف قدرت توسط کمونیستها در ۲۵ فوریه۱۹۴۸ در سمت خود باقی ماند، اما چند هفته بعد در شرایطی مشکوک درگذشت.
۲۸. والرین زورین (۱۹۸۶-۱۹۰۲)، سفیر شوروی در چکسلواکی در سالهای۱۹۴۷-۱۹۴۵ و سپس معاون وزیر امور خارجهٔ اتحاد جماهیر شوروی، در فوریه۱۹۴۸ به پراگ آمد تا بر جایگزینی دولت دموکراتیک ادوارد بنش با یک دولت کمونیستی طرفدار شوروی به رهبری کلمنت گوتوالد نظارت کند.
۲۹. کلمنت گوتوالد (۱۹۵۳-۱۸۹۶)، سیاستمدار کمونیست، رهبر حزب کمونیست چکسلواکی، رئیسجمهور چکسلواکی در سالهای۱۹۵۳-۱۹۴۸، و رهبر نمادین نسخهٔ چکسلواکی استالینیسم بود.
۳۰. کودتای چکسلواکی در سال ۱۹۴۸ در اواخر فوریه آغاز شد، زمانی که حزب کمونیست چکسلواکی با حمایت اتحاد جماهیر شوروی، انتصاب وزیران کمونیست را تحمیل کرد و بدین ترتیب کنترل کامل کشور را به دست گرفت. این کودتا با استعفای رئیسجمهور بنش در ۲ ژوئن و نصب گوتوالد به پایان رسید. برای کل بلوک شرق، سال ۱۹۴۸ روند تحکیم قدرت شوروی را به پایان رساند. ساختار سیستم تکحزبی نهایی شد و آغاز شکلگیری پردهٔ آهنین رقم خورد.
زیرنویسها و نکات توضیحی مترجم:
۱: آنچه هاول در این جا می گوید بهطرز شگفتانگیزی با فضای فکری و سیاسی امروز ایران همخوانی دارد. باید این سخن هاول را در بستر تاریخیِ ایران باز کنیم و ببینیم چرا این تحلیل دقیق است: هستهٔ اصلیِ سخن هاول این است که «جنگ با چیزهای کوچک، ما را کوچک کرد». هاول با اشاره به جملهٔ «اونیل» (یوجین اونیل، نمایشنامهنویس آمریکایی) میگوید که مخالفانِ قدیمی (کسانی که سالها در برابر رژیم کمونیستی چکسلواکی جنگیدند) بهمرور، خودشان را درگیر «چیزهای کوچک» کردند. یعنی: آنها برای بقا در فضایِ سرکوب، ناچار به سازشهایِ روزمره، پنهانکاری، و مبارزهٔ تاکتیکی در چارچوبِ همان نظام شدند. این مبارزهٔ طولانی، آنچنان آنان را «کوچک» کرد که دیگر نتوانستند چشماندازِ تازهای برای جامعه ترسیم کنند. آنها بهجای «آرمانِ بزرگِ آزادی»، به «مدیریتِ بقا» مشغول شدند. هاول این را یک تراژدیِ اخلاقی میداند: کسانی که برایِ عدالت جنگیدند، خودشان در پیچوخمِ همین مبارزه، بخشی از اخلاقِ نظامِ سرکوبگر را درونسازی کردند. اما موضوع نسل جوان و نگاهِ تازه. این ها به ما می گویند: «شما خودتان آلوده شدهاید». در مقابل، نسلی جدید ظهور کرده است که نه با کمونیستها همکاری کرده (فریبِ تبلیغاتِ رژیم را نخورده)، و نه در اپوزیسیونِ قدیمی بوده (درگیرِ سازشهایِ تاکتیکی نشده). این نسل، با چشمانی تازه به مخالفانِ قدیمی نگاه میکند و میگوید: «شما آنقدر در این بازی ماندید که خودتان جزئی از آن شدید. شما برایِ بقا، بهمرور زبانِ رژیم را پذیرفتید، با نهادهایِ سرکوبگر همکاری کردید، و بهجایِ تغییرِ بنیادین، به اصلاحاتِ سطحی دل بستید. وقتِ شما تمام شده است.» هاول این نگاهِ تند را درک میکند، اما آن را کاملاً منصفانه نمیداند؛ چون بهنظرِ او، مخالفانِ قدیمی در شرایطی سختتر از نسلِ جدید جنگیدند و نمیتوان بهسادگی قضاوتشان کرد. اگر این سخن هاول را به ایرانِ امروز بیاوریم، بهوضوح سه نسل را میبینیم که در حالِ کشمکشِ اخلاقی و سیاسی هستند: نسلِ پیشا- انقلاب (مبارزانِ قدیمی) | روشنفکران، چپها، ملیگرایان و مذهبیهایی که در دههٔ ۴۰ و ۵۰ با رژیمِ شاه جنگیدند. برخی از آنها زندانی شدند، برخی مهاجرت کردند و برخی پس از انقلاب به حاشیه رانده شدند. «شما با شاه جنگیدید، اما پس از انقلاب یا خاموش شدیدیا با جمهوری اسلامی همکاری کردید. چرا انقلاب را به این روز انداختید؟» نسلِ اولِ انقلاب (فعالانِ دههٔ ۶۰ و ۷۰) کسانی که در دههٔ اولِ انقلاب فعال بودند؛ از چپهایِ اسلامی تا ملیمذهبیها و سپس اصلاحطلبانِ دههٔ ۷۰. آنها با نهادهایِ قدرت درگیر شدند و برخی به حاشیه رانده شدند. «شما با جمهوری اسلامی جنگیدیدیا با آن ساختید؟ چرا در چارچوبِ همان نظام ماندید و به اصلاحاتِ ناقص دل بستید؟» نسلِ جدید (دههٔ ۸۰ و ۹۰ و ۱۴۰۰) | جوانانی که نه انقلاب را دیدهاند و نه جنگ را. آنها با اینترنت و فضایِ مجازی بزرگ شدهاند، بهطورِ مستقیم با سرکوبِ روزمره روبرو هستند، و نسبت به همهٔ نسلهایِ پیشین بدبین شدهاند. «شما همه شکست خوردید. شما با نظام ساختید،یا از آن ترسیدید، یا درگیرِ بازیهایِ کوچکِ قدرت شدید. وقتِ شما تمام شده؛ ما راهِ خودمان را میرویم.» اما چرا این بدبینی به وجود آمده است؟ دلایلِ اصلیِ این «دیدِ بسیار بد» به نسلهایِ قبل: وعدههایِ نافرجام: نسلِ انقلاب و اصلاحات، وعدهٔ «آزادی، عدالت و پیشرفت» دادند، اما دستاوردهایِ آنها بسیار کمتر از انتظارِ نسلِ جدید بود. همکاری با نظام: بسیاری از فعالانِ قدیمی، بهویژه در دورهٔ اصلاحات، در چارچوبِ جمهوری اسلامی مانده و با نهادهایِ قدرت همکاری کردند. نسلِ جدید این را «خودفروشی»یا «سازش با دیکتاتوری» میداند. خستگی و ناامیدی: نسلِ جدید، مبارزهٔ قدیمیها را «تکرارِ راههایِ شکستخورده» میبیند و به دنبال «راهِ جدیدی» است که هنوز تعریف نکرده است. اما آیا نسلِ جدید، منصفانه قضاوت میکند؟ هاول در ادامهٔ همین سخن، به این نکته اشاره میکند که قضاوتِ نسلِ جدید، تا حدی «ناعادلانه» است، چون: مخالفانِ قدیمی در شرایطی جنگیدند که همهٔ راهها بسته بود؛ آنها فقط «چیزهایِ کوچک» را برایِ حفظِ کرامتِ خود داشتند. آنها برایِ نسلِ جدید، زمینهٔ امکانِ حرفزدن را فراهم کردند؛ حتی اگر خودشان در این مسیر فرسوده شدند. هاول میگوید که نسلِ جدید باید «همدلیِ تاریخی» داشته باشد و بفهمد که مبارزه در نظامِ تمامیتخواه، همیشه با «سازشهایِ اخلاقی» همراه است. این که ادعا کنیم «هاول به وضعیتی اشاره کرده که امروز در ایران دیده میشود»، کاملاً دقیق است. در ایرانِ امروز، یک شکافِ نسلیِ عمیق وجود دارد: نسلِ جدید، فعالانِ قبل از انقلاب و اوایلِ انقلاب را به «شکستخوردگانِ اخلاقی» متهم میکند که یا با نظام ساختند، یا در حاشیه خاموش شدند، یا نتوانستند راهِ تازهای ارائه دهند. این بدبینی، از یک سو ناشی از ناتوانیِ نسلِ قبل در تحققِ وعدههاست، و از سوی دیگر ناشی از بیصبری و شورِ انقلابیِ نسلی که خود را در بنبست میبیند. اما سخنِ هاول، یک هشدار نیز هست: اگر نسلِ جدید، نسلِ قبل را کاملاً طرد کند و از تجربههایِ آنها درس نگیرد، ممکن است خودش نیز در آینده، به «نسلی کوچکشده» تبدیل شود که درگیرِ «چیزهایِ کوچک» شده و باز هم شکست بخورد.
۲: این پرسش آدام میشنیک (Adam Michnik) روشنفکرِ لهستانی و از رهبرانِ اپوزیسیونِ کمونیسم در بلوکِ شرق از هاول در واقع هشداری است دربارهٔ «سرمایهداریِ آرمانشهری» که پس از فروپاشیِ کمونیسم، بهعنوانِ «دستِ نامرئیِ» جدید، جایِ «دستِ مرئیِ» برنامهریزیِ دولتی را گرفت. میشنیک به این نکته اشاره دارد که دموکراسی در کشورهایِ پساکمونیستی، بهسادگیِ آنچه انتظار میرفت، متولد نشد. در چکسلواکی (و دیگر کشورهایِ اروپایِ شرقی)، پس از فروپاشیِ کمونیسم در ۱۹۸۹، انتظار میرفت که با حذفِ نظامِ حزبیِ کمونیست، همهٔ مشکلات (اقتصادی،قومی، اجتماعی) یکشبه حل شوند. اما واقعیت این بود: درگیریهایِ قومی (مانند جداییِ چک و اسلواک در ۱۹۹۳) نشان داد که فروپاشیِ کمونیسم، بهخودیِخود، وحدتِ ملی را به ارمغان نمیآورد. صحنهٔ سیاسیِ بالکانزده در بسیاری از کشورهایِ منطقه پدیدار شد؛ جایی که احزابِ جدید، نه بر اساسِ برنامهٔ سیاسی، که بر اساسِ هویتهایِ قومی، مذهبییا تاریخی صفبندی میکردند. میشنیک میگوید که دموکراسیِ واقعی، نه فقط به «انتخابات» و «حذفِ دیکتاتوری» نیاز دارد، بلکه به فرهنگِ مدارا، نهادهایِ مدنیِ قوی، و تحملِ اختلافات نیز نیازمند است که در کشورهایِ پساکمونیستی، بهسختی در حالِ شکلگیری بود. موضع میشنیک در باره «بیماریِ دورانِ کودکی» یا ایمان به سرمایهداریِ آرمانشهری بسیار جالب توجه است. میشنیک یک موازیسازیِ تاریخیِ هوشمندانه انجام می دهد. در دورانِ کمونیسم، بسیاری معتقد بودند که اقتصادِ برنامهریزیشدهٔ دولتی، همهٔ مشکلات را حل میکند؛ فقر، بیکاری، نابرابری و بیعدالتی با «دستِ مرئیِ دولت» از بین میرود. اما پس از فروپاشیِ کمونیسم، همان ایمانِ سادهانگارانه، اینبار به «دستِ نامرئیِ بازار» (اصطلاحِ آدام اسمیت) منتقل شد. مردم باور کردند که کافی است: دولت از اقتصاد کنار برود، خصوصیسازی انجام شود، و بازار آزاد اجازه یابد تا همهٔ معادلات را حل کند. میشنیک این را «بیماریِ دورانِ کودکیِ دموکراسی» مینامد؛ یعنی باوری سادهانگارانه، آرمانشهری و تکبعدی که در آن، «بازار» بهعنوانِ یک «نجاتدهندهٔ جدید» جایِ «حزبِ کمونیست» را میگیرد. در دههٔ ۱۹۹۰، جمهوریِ چک (و تا حدی اسلواکی) سیاستِ «شوکِ درمانی» را برایِ انتقال به اقتصادِ بازار آزاد در پیش گرفتند. خصوصیسازیِ گسترده، واگذاریِ صنایع به بخشِ خصوصی، و آزادسازیِ قیمتها، هرچند در بلندمدت به رشدِ اقتصادی انجامید، اما در کوتاهمدت باعث افزایشِ بیسابقهٔ بیکاری، فقر و نابرابری شد. بسیاری از مردم، بهویژه نسلِ مسنتر که به «امنیتِ شغلیِ دولتی» عادت کرده بودند، در این انتقال دچارِ سرخوردگی شدند. میشنیک هشدار میدهد که ایمانِ کورکورانه به بازار، درست مانندِ ایمانِ کورکورانه به برنامهریزیِ دولتی، میتواند به ناامیدی، بیاعتمادی به دموکراسی، و رشدِ پوپولیسم منجر شود. در جمهوریِ چک، این سرخوردگی بعدها به رشدِ احزابِ پوپولیست و اروپاگریز کمک کرد. اما ارتباطِ سخنِ میشنیک و پاسخ هاول که اعتقادی به دست نامریی ندارد با ایرانِ امروز چیست؟ این سخنِ میشنیک، اگرچه در بسترِ اروپایِ شرقی است، اما برایِ ایرانِ امروز نیز نکاتی آموزنده دارد. در ایران، پس از انقلاب، ابتدا ایمان به «دولتِ اسلامی» و «اقتصادِ دولتیِ عدالتمحور» رواج داشت. اما ناکامیِ این مدل، بسیاری را به سمتِ ایمان به «سرمایهداریِ وحشی» (مثلِ مدلِ خصوصیسازیِ شتابزده در دههٔ ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰) سوق داد. امروز، برخی از تحلیلگران و فعالانِ اقتصادیِ ایران، بهمرور درک کردهاند که نه «دستِ دولت» بهتنهایی و نه «دستِ بازار» بهتنهایی نمیتوانند مشکلِ ساختاریِ ایران (وابستگی به نفت، فساد، نبودِ نهادهایِ شفاف) را حل کنند. «بیماریِ دورانِ کودکی» در ایران نیز بهصورتِ ایمانِ افراطی به «راهحلهایِ جادویی» ظهور کرده است؛ از «برجام همه چیز را حل میکند» تا «مقاومت همه چیز را حل میکند» و «خصوصیسازی همه چیز را حل میکند». هشدارِ میشنیک برای همهٔ جوامعِ درحالِ گذار صادق است. میشنیک با این سخن، به ما یادآوری میکند که هیچ «دستِ جادویی» (چه مرئی و چه نامرئی) نمیتواند بهتنهایی جامعه را به سعادت برساند. دموکراسیِ پایدار نیازمند: نهادهایِ مدنیِ قوی (اتحادیهها، احزاب، رسانههایِ مستقل)، فرهنگِ گفتوگو و مدارا، و نگاهِ واقعبینانه به اقتصاد؛ که در آن، هم نقشِ دولت و هم نقشِ بازار، بهصورتِ متوازن دیده شوند. او میگوید که هر دو نظام (کمونیسم و نئولیبرالیسمِ افراطی)، در «کودکیِ دموکراسی» بهعنوانِ «نجاتدهنده» معرفی شدند، اما هر دو در عمل، با واقعیتِ پیچیدهٔ جوامعِ انسانی برخورد کردند و شکست خوردند. تنها راهِ برونرفت، «بلوغِ سیاسی» و «پذیرشِ پیچیدگی» است؛ همان چیزی که او آن را «درمانِ بیماریِ کودکی» مینامد.
۳: این پرسش و پاسخ میان میشنیک و هاول ما را ممکن است به یاد 🔍موسی غنینژاد و نسخهی «مکتب اتریش» برای ایران بیاندازد. واقعیت این است که من خودم چندین دهه پیش به شدت تحت تأثیر نوشته های آقای غنینژاد قرار گرفته بودم و در دوره پیش از سال 1388 مقالههای بسیاری از لودویک فن میزس و فردریش فن هایک در سایت ایران امروز ترجمه کردم. اما به مرور متوجه شدم که این نگاه نیز همانقدر آرمان شهری است که وقتی من به اقتصاد مدیریت شده توسط دولت اعتقاد داشتم. اصولا نگاه های آرمان شهری با قاطعیت تمام معتقد هستند که می دانند مشکلات اقتصاد ایران چیست و اگر نسخه های آنها مورد عمل قرار گیرد به مرور همه چیز اصلاح خواهد شد. اشکال این جاست که در کشور هرگز شرایطی پیش نخواهد آمد که با شرایط لازم برای انجام نسخه های آنها هماهنگ باشد و برای همین باید تا ابد منتظر رسیدن چنین شرایط مطلوب منتظر بمانیم.
موسی غنینژاد، اقتصاددانِ برجستهی ایرانی و از شارحانِ جدیِ مکتب اتریش، بهصراحت معتقد است که ریشهی اصلیِ مشکلاتِ اقتصادیِ ایران، نه تحریمها و نه عواملِ بیرونی، بلکه «ایدئولوژیِ اقتصادیِ غلطِ حاکم بر قانونِ اساسی» است. غنینژاد در مناظرهها و نوشتههای خود بارها تأکید کرده که قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی، بهویژه اصول ۴۳ و ۴۴، تحت تأثیرِ شدیدِ اندیشههای چپ (بهویژه علی شریعتی و ابوالحسن بنیصدر) تدوین شده است. به باور او، این اصول، یک «راهِ رشدِ غیرسرمایهداری» را ترسیم میکنند که در آن، اقتصادِ دولتی، جایگزینِ اقتصادِ بازارِ آزاد شده و این، «خشتِ اولِ انحرافِ اقتصادِ ایران» بوده است. او که خود را «لیبرالِ تمامعیار» مینامد، راهحل را در پیادهسازیِ اصولِ مکتبِ اتریش، بهویژه اندیشههای «فردریش فن هایک»، میداند. نسخهی او، کاهشِ حداکثریِ نقشِ دولت، واگذاریِ اقتصاد به «دستِ نامرئیِ بازار»، احترام به مالکیتِ خصوصی، و ایجادِ «نظمِ خودانگیخته» در جامعه است. او حتی بهصراحت اعلام کرده که برای او، «اصلاحِ اقتصادی» بر «اصلاحِ سیاسی» اولویت دارد.
در مقابلِ این نگاه، منتقدانِ سرسختی نیز وجود دارند که سعی میکنند نشان دهند این نسخه، خودش نوعی «بیماریِ دورانِ کودکیِ دموکراسی» است که آدام میشنیک به آن اشاره کرد. منتقدان او معتقدند که غنینژاد و همفکرانش، با تبلیغِ «اقتصادِ بازارِ آزاد»، در حالِ جایگزینکردنِ یک «شبهدین» به جایِ دیگری هستند. مخالفان می گویند که اعتمادِ مطلق به «بازار» نیز، همانقدر سادهانگارانه و آرمانشهری است که قبلاً به «برنامهریزیِ دولتی» اعتماد داشتیم. منتقدانِ جدیتر، مانند برخی از پژوهشگرانِ حوزهی اقتصادِ سیاسی، به این نکته اشاره میکنند که نظمِ «خودانگیختهی» موردِ نظرِ هایک، در عمل به یک «توهمِ ایدئولوژیک» تبدیل شده است؛ زیرا ساختارِ قدرت، منافعِ گروههایِ خاص، و فسادِ سیستماتیک، اجازه نمیدهند که چنین نظمی بهصورتِ طبیعی و عادلانه شکل بگیرد. به عبارتِ دیگر، «دستِ نامرئیِ بازار» در شرایطی که ۸۰٪ اقتصاد در دستِ دولت و رانتخواران است، هرگز نمیتواند بهدرستی کار کند. گرایشِ غنینژاد به هایک و مکتبِ اتریش، واکنشی است به ناکارآمدیِ آشکارِ اقتصادِ دولتیِ ایران. او بهدرستی به نقشِ مخربِ ایدئولوژیهایِ جمعگرا و دولتِ رانتخوار اشاره میکند. اما نسخهی او نیز، در عمل، بهسادگیِ آنچه به نظر میرسد نیست. تجربهی کشورهایِ درحالِ گذار نشان داده که دموکراسی و توسعه، به «بلوغِ سیاسی» و «پذیرشِ پیچیدگی» نیاز دارد؛ نه به اتکا بر هیچ «دستِ جادویی» - چه مرئی و چه نامرئی. بنابراین، هم میشنیک در موردِ «ایمانِ جدید به بازار» هشدار میداد، و هم نگاهِ غنینژاد را میتوان مصداقِ همان «بیماریِ دورانِ کودکی» در ایران دانست. شاید بزرگترین درسِ تاریخِ سیاسیِ معاصر ایران این باشد که هرگونه «آرمانشهرِ اقتصادی»، چه با شعارِ «عدالتِ دولتی» و چه با شعارِ «آزادیِ بازار»، تا زمانی که با نهادهایِ مدنیِ قوی، شفافیت، و فرهنگِ گفتوگو همراه نباشد، محکوم به شکست است.
The Uncanny Era of Post-Communism
Prague, November 1991
An Uncanny Era_ Conversations between Václav Havel and Adam Michnik (2014, Yale University Press)

|
| ||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|