|
دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵ -
Monday 27 July 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
گفتگوی دوماهنامه «فلسفه اکنون» با زیست شناس و فیلسوف مشهور مایکل روس
مقدمه مترجم: شاید هیچ پرسشی به اندازه «معنای زندگی چیست؟» ذهن انسان را در طول تاریخ به خود مشغول نکرده باشد. از افلاطون و ارسطو گرفته تا متفکران ادیان بزرگ، از فیلسوفان عصر روشنگری تا اگزیستانسیالیستهای قرن بیستم، همگی کوشیدهاند پاسخی برای این پرسش بیابند. برخی معنای زندگی را در خدا و جهان پس از مرگ جستوجو کردهاند، برخی در اخلاق، برخی در آزادی و مسئولیت انسان و برخی دیگر در علم و شناخت جهان طبیعی.
اما آیا در عصر داروین و زیستشناسی تکاملی نیز میتوان از «معنای زندگی» سخن گفت؟ اگر انسان محصول میلیونها سال فرگشت طبیعی باشد، نه موجودی که برای هدفی از پیش تعیینشده آفریده شده است، آیا هنوز میتوان برای زندگی معنایی یافت؟ آیا اخلاق، عشق، خانواده، هنر و حقیقت صرفاً محصول تکاملاند، یا همچنان میتوانند سرچشمه معنایی عمیق برای زندگی باشند؟
اینها پرسشهایی است که مایکل روس (Michael Ruse)، یکی از برجستهترین فیلسوفان زیستشناسی و از شناختهشدهترین مفسران اندیشه داروین، در کتاب تازه خود«معنایی برای زندگی» (A Meaning to Life) به آنها میپردازد. روس که بیش از شش دهه از عمر خود را صرف پژوهش درباره تکامل، فلسفه علم و رابطه علم و دین کرده است، در این کتاب نمیکوشد «معنای نهایی» زندگی را کشف کند؛ حتی عنوان کتاب نیز این فروتنی را بازتاب میدهد. او از «یک معنا برای زندگی» سخن میگوید، نه «معنای زندگی». از نگاه او، اگر معنایی وجود داشته باشد، بیش از آنکه حقیقتی مطلق و جهانشمول باشد، حاصل تجربه زیسته، طبیعت انسانی و روابط اجتماعی ماست.
گفتوگویی که در ادامه میخوانید، فرصتی است تا با جمعبندی اندیشههای یکی از مهمترین فیلسوفان معاصر علم آشنا شوید. روس در این مصاحبه از کودکی خود در خانوادهای کوئیکر، فاصله گرفتن تدریجی از ایمان سنتی، تأثیر داروین بر نگاهش به انسان، نسبت علم و دین، منشأ اخلاق، جایگاه خانواده، هنر و خلاقیت، نقش فناوری در تحول ارزشهای اخلاقی، و حتی دیدگاهش درباره جنگ، سیاست و آینده بشر سخن میگوید. در خلال گفتوگو، او با صراحت از این نیز میگوید که چرا نه خود را مؤمن میداند و نه ملحد، و چگونه میتوان بدون باور به زندگی پس از مرگ نیز زندگیای معنادار داشت.
ویژگی برجسته این گفتوگو آن است که روس از موضع یک فیلسوف صرف سخن نمیگوید، بلکه از تجربه یک عمر اندیشیدن سخن میگوید؛ اندیشمندی که آثارش پلی میان زیستشناسی، فلسفه، تاریخ علم و الهیات زده است. از همین رو، پاسخهای او صرفاً استدلالهای انتزاعی نیستند، بلکه تأملاتی شخصی درباره زندگی، پیری، مرگ، امید و مسئولیت انساناند.
در روزگاری که بسیاری، معنای زندگی را یا در مصرفگرایی و موفقیت فردی میجویند یا در ایدئولوژیهای سیاسی و دینی، تأملات مایکل روس یادآور این نکته است که شاید معنا نه در پاسخهای قطعی، بلکه در خودِ فرایند اندیشیدن، زیستن، دوست داشتن، آموختن و مشارکت در زندگی دیگران نهفته باشد. موافق یا مخالف دیدگاههای او باشیم، این گفتوگو نمونهای خواندنی از رویارویی فلسفه معاصر با یکی از کهنترین پرسشهای بشر است: چگونه باید زندگی کرد، و چه چیزی به زندگی معنا میبخشد؟

مایکل روس فیلسوف مشهوری در حوزه زیستشناسی است. او بهطور گسترده درباره رابطه علم و دین نوشته است. آخرین کتاب او با عنوان «معنایی برای زندگی» (انتشارات دانشگاه آکسفورد) منتشر شده است. ست هارت (Seth Hart) درباره این کتاب از او پرسشهایی مطرح کرده است.
سلام استاد روس. اولین سوال من درباره عنوان کتاب جدید شماست. متوجه شدم که برای عنوانتان از حرف تعریف نکره «A» (indefinite A) استفاده کردهاید نه «The». چرا عنوان کتاب «معنایی برای زندگی» است نه «معنای زندگی»؟
این ایدهای بود که ویراستارم در انتشارات دانشگاه آکسفورد، پیتر اوهلین (Peter Ohlin)، مطرح کرد. او گفت: «مایک، تو در حال نوشتن یک تکنوشته دانشگاهی نیستی.» در یک تکنوشته دانشگاهی، دو فصل اول به آنچه دیگران در مورد موضوع گفتهاند اختصاص مییابد، تا حدودی شبیه به کاری که در پایاننامه دکتری انجام میدهید. پیتر ادامه داد: «تو بیش از شصت سال درباره داروین، دین و علم کار کردهای. چیزی که من میخواهم، دیدگاه تو درباره این موضوع است. نظر نهایی تو چیست؟» با یک معنا، شما تظاهر نمیکنید که به نمایندگی از همه صحبت میکنید، فقط از طرف خودتان حرف میزنید. با آنگونه از خودبزرگبینی که دارم، پاسخ دادم: «میدانی، این کاملاً به من میآید! حالا که به این مرحله از زندگی رسیدهام [روس (Ruse) در سال ۱۹۴۰ متولد شده است، سردبیر]، از حرف زدن درباره دیگران خسته شدهام!» البته کمی بیشتر از این در ماجرا هست، اما اساساً به همین دلیل است که «یک معنا» است نه «معنای» زندگی.
این بهطور طبیعی به سوال بعدی من منجر میشود. شما در نهایت میگویید که نمیتوانید معنای عینی برای زندگی بیابید، اما معتقدید که معنای ذهنی وجود دارد که در طبیعت ما بهعنوان موجودات تکاملیافته ریشه دارد. شما سه راه براییافتن این معنای ذهنی ارائه میدهید: ۱.خانواده؛ ۲.اخلاق؛ و ۳.ترویج و ارتقاء حیات ذهن (mind). چگونه به این نتیجه رسیدید؟
باید از ابتدا شروع کنید، از دوران کودکیام بهعنوان یک کویکر (Quaker)، که در کتاب درباره آن صحبت میکنم. ما بهشدت مسیحی بودیم، اما کویکرها کشیش یا کلیسای مخروطیشکل ندارند. نه اینکه شما خودتان همه چیز را از صفر بسازید؛ اما باید خودتان بهطور عمیق در موردش فکر کنید. من همچنین به یک مدرسه شبانهروزی کویکر رفتم و این تأثیر فوقالعادهای بر من گذاشت – هرچند شوخی میکنم که چون در این زندگی یک مدیر مدرسه داشتم، اگر در زندگی بعدی دوباره یکی داشته باشم، لعنتشده باشم! نگرش کویکرها همیشه به شکلی بود که در آنها به عرفان علاقهمندی ایجاد می کرد. آنها نیازی ندارند که در تعریف خدا خیلی ماهر باشند (این یک الهیات سلبی است – یعنی خدا را با آنچه نیست تعریف میکنید). کویکرها در این که شما را از میان مسائل بسیاری هدایت کنند بسیار ماهرند؛ اما در نهایت، این تصمیم خود شماست. بنابراین در بیست سالگی، وقتی ایمانم شروع به کمرنگ شدن کرد، هیچکس نگفت: «اگر ایمان نیاوری به عذاب ابدی محکوم میشوی.» فقط گفتند: «خیلی از مردم چنین احساسی دارند، و بعضیها برمیگردند. این تصمیم خودت است.» این چیزی است که همیشه با من مانده است.
ظاهرا چنین به نظر میرسد که فلسفه مرا به سمت بیایمانی سوق داد. اما فکر نمیکنم این درست باشد؛ این دو بهاندازه کافی مستقل از هم بودند. اما یک پیوند وجود داشت. بهعنوان کسی که در دوران کودکیاش، نه فقط به چیزها اعتقاد داشت بلکه در مورد اینکه چرا به چیزها اعتقاد دارد بحث میکرد – در جنگ جهانی دوم، کویکرها صلحطلب بودند بنابراین بحثهای زیادی در این باره وجود داشت – فلسفه برای من طبیعی بود زیرا تمام عمرم این کار را کرده بودم! پس از خواندن «تأملات» دکارت فکر کردم: «بزرگسالان واقعاً نگران این مسائل هستند! من تمام عمرم نگران این مسائل بودهام!» بنابراین فکر میکنم پیشینه کویکری من مرا برای فلسفه آماده کرد؛ اما انکار میکنم که این پیشینه مرا فیلسوف کرد، یا اینکه فلسفه باعث شد ایمانم را از دست بدهم.
من همیشه مذهبی بودهام، به معنای دین بهعنوان «فقدان کامل الهیات»، همانطور که توماس هنری هاکسلی آن را بیان کرد. همیشه به سمت آن کشیده شدهام. بیشتر آگنوستیکها (agnostics) واقعاً به آن اهمیت نمیدهند، یعنی دین بخشی از زندگیشان نیست. اما دین بخشی از زندگی من بوده، و بهگونهای رهاییبخش. زمانی که جنجال خلقتگرایان (Creationist) دوباره مد شد، من روی داروین کار میکردم، و اکنون چهل سال است که روی او کار میکنم. در فصل سوم کتاب به این موضوع میپردازم که آیا علم میتواند جایگزین دین شود. دوستان خوب من، اد ویلسون (EdWilson) و رابرت ریچاردز (Robert Richards)، واقعاً به این نوع مسائل علاقهمندند. من متفاوت بودم. همیشه در دورههای فلسفه اگزیستانسیالیسم شرکت میکردم. یادم میآید که در دوران مدرسه از تماشای فیلمی لذت بردم و به خانه آمدم؛ معلوم شد که آن فیلم بر اساس یکی از رمانهای سارتر ساخته شده بود! ماجرا این نبود که یک روز از خواب بیدار شوم و بگویم: «من اگزیستانسیالیست هستم.»
بهعنوان یک ناباور (nonbeliever) – نه یک بیخدا (atheist)؛ من بیخدا نیستم – این موضوع باعث شده که زیاد درباره این فکر کنم که اگر در این اندیشه نباشید که زندگی درباره پیوستن به «رفیق بزرگ در آسمان» است، چه نوع معنایی میتوانید در زندگی داشته باشید. من یکباره همه اینها را وقتی شروع به نوشتن این کتاب کردم، از خود در نیاوردم؛ بلکه درباره کنار هم قرار دادن رشتههای مختلف از سالهای گذشته بود. من به بسیاری از مسیحیان و بوداییها بسیار نزدیک هستم و اعتقاد آنها را جذاب مییابم، اما نه بهگونهای که مرا مجبور کند. مسئله نه چندان این است که خدا وجود داردیا نه، بلکه این است که آیا وجود او مهم است، که این یک موضع متناقض است. حدود پنج سال پیش کتابی درباره داروینیسم و ادبیات با عنوان «داروینیسم بهعنوان دین» (Darwinism as Religion, 2016) نوشتم، و وقتی در دوران پساداروینی انگلستان ویکتوریایی کار میکردم، دریافتم که سوال برجسته آن زمان این نبود که آیا خدا وجود دارد، بلکه این بود که آیا خدا هنوز در زندگی امروز بشر نقشی داردیا نه. این همان چیزی است که در توماس هاردی (Thomas Hardy)، امیلی دیکنسون (Emily Dickinson) و جورج الیوت (George Eliot) مییابید. این مطالعه به من اجازه داد تا بر این سوال درباره اهمیت اعتقاد به خدا تمرکز کنم.
اکثر مسیحیان – بهویژه در جنوب آمریکا، که من در آنجا زندگی میکنم – این سوال را بهقدری متناقض میدانند که این پرسش در مرز بدعتگذاری است. بهسادگی معنا ندارد. چگونه میتوانید بگویید که وجود خدا مهم نیست؟ اما فکر میکنم اقلیت قابل توجهی از مسیحیان منظور مرا درک کنند. شما نمیتوانید زندگیتان را با آگاهی کامل از تلاش برای ورود به بهشت بگذرانید. شما زندگیتان را همانطور که باید زندگی کنید، بدون توجه به زندگی پس از مرگ، میگذرانید. این موضعی است که من اتخاذ میکنم. بیشتر دوستان مسیحی من به من میگویند: «ما نگران این نیستیم که آیا در آزمونهایمان بهاندازه کافی خوب عمل میکنیم تا وارد مدرسه عالی آسمانی شویم! ما میدانیم که چه باید بکنیم، و اکنون سعی میکنیم زندگی را بهطور کامل زندگی کنیم.» من با این دیدگاه بسیار همدل هستم.
من اخیراً کتاب دیگری درباره جنگ نوشتم با عنوان «مسئله جنگ» (The Problem of War, 2018). وقتی در انگلستان در اواخر دهه ۱۹۴۰ و ۵۰ بزرگ شدم، جنگ جهانی اول در ذهن ما بسیار برجستهتر از جنگ جهانی دوم بود. این جنگ وجود ما را تعریف میکرد. کتابهایی که در مدرسه میخواندم و نمایشهایی که اجرا میکردیم، همه درباره جنگ جهانی اول بود. این واقعیت که هم پدر بزرگ و هم پدربزرگم در آن جنگ خدمت کرده بودند، آن را برای من بسیار مهم کرد، بنابراین برای صدمین سالگرد آتشبس، کتابی درباره آن نوشتم. در آن کتاب، به نظریه «میمون قاتل» (killer ape) که در دهه ۱۹۵۰ رایج بود پرداختم، که میگفت انسانها عمدتاً جنگجو هستند زیرا از میمونهای جنگجو تکامل یافتهاند، و دریافتم که بهطور کلی، این نظریه دیگر پذیرفته نیست. اکنون میدانیم که ماجرا بسیار پیچیدهتر است. رفتن به جنگ یک ویژگی نسبتاً ثانویه برای انسانهاست. این موضوع به من فهماند که انسانها موجوداتی اجتماعی هستند تا پرخاشگر (aggressive). این موضوع در فصل آخر کتاب فعلی من آمده است، جایی که میگویمیک طبیعت انسانی وجود دارد، و طبیعت ما اجتماعی بودن (social) است. اما اجتماعی بودن به چه معناست؟
خب، مردم رابطه جنسی دارند، خانواده تشکیل میدهند و سپس تشکیل جوامع میدهند. جوامع شامل ارتباط در تمام سطوح هستند. من و شما اینجا نشستهایم و صحبت میکنیم، و کار عجیبی نمیکنیم! هنر و خلاقیت انسانی تعمیمی از جامعهگرایی ماست. وقتی خلاق هستیم، در بستر جامعهگراییمان خلاق هستیم. وقتی مینویسیم، درباره دیگر انسانها مینویسیم. انسانهای دیگر را نقاشی میکنیم. موسیقی نیز بسیار امری اجتماعی است. بعضیها مینوازند و دیگران گوش میدهند. همه اینها امور اجتماعی هستند. چیزهایی وجود دارند که برای انسانها طبیعی هستند؛ و راه زندگی این است که تا حد امکان طبیعی زندگی کنید.
برخی از مردم ممکن است چیزی فراتر از آن بخواهند، و اغلب آن را در مفهوم زندگی پس از مرگ ریشهیابی میکنند. شما در کتاب نسبت به این موضوع بدبین هستید. به کسی که معنا را نه فقط در تعاملات و کنش متقابل اجتماعی، بلکه در مفهوم زندگی ابدی(eternal life) مییابد، چه میگویید؟
مردم این کار را میکنند، نه؟ جان کاتینگهام (John Cottingham)، که در کتاب از او نقل قول میکنم، دقیقاً همین را میگوید: زندگی بیمعناست مگر اینکه یک زیرساخت الهیاتی داشته باشید. من با آن بزرگ شدم: اگر در یک زمینه مسیحی بزرگ شده باشید، این موضعِ پیشفرض شما است. این زندگی گذراست. چگونه میتوانید زندگی برخی از مردم را که کوتاه شده معنا کنید؟ برخی از مردم خوششانس به دنیا میآیند، در حالی که برخی دیگر نه. اخیراً فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in Hollywood) را دیدم. به برد پیت (Brad Pitt) نگاه کردم و گفتم: «هیچ کس نباید اینقدر زیبا به دنیا بیاید.» برخی مردم اینگونه به دنیا میآیند و برخی دیگر نه. چگونه همه اینها را معنا میکنید؟ شما آن را در یک زمینه گستردهتر معنا میکنید که در آن این زندگی گذراست و در پایان آن ما مورد قضاوت قرار خواهیم گرفت. سپس این واقعیت که آنه فرانک (Anne Frank) در پانزده سالگی درگذشت، به این معنا نیست که او در نگاه خالقش زندگی ارزشمندی نداشته است – بهویژه وقتی با آدولف هیتلر مقایسه شود که سه برابر او عمر کرد.
اما اگر ایمان خود را از دست بدهید چه اتفاقی میافتد؟ آیا به لذتگرایی کامل بازمیگردید؟ بخور، بیاشام و شاد باش؟ برو و هر چه میتوانی بردار؟ به نظر میرسد این فلسفه دونالد ترامپ است. هر چیزی را که میتوانی از زندگی بیرون بکش. با این حال، آیا ترامپ نمونه یک انسان شاد به نظر میرسد؟ با وجود تمام وقتی که صرف گلف بازی میکند، هر کسی که اینگونه صحبت میکند و رفتار میکند – این همه وقت خود را صرف تماشای فاکس نیوز و ارسال توییتهای دیوانهوار و نفرتانگیز درباره آن میکند... آیا این فرد واقعاً شاد است؟ قطعاً نه! و همه ما افرادی را میشناسیم که افراد چندان مهمی نیستند، یا آدمهای جاهطلبی مانند ترامپ نیستند، اما وقتی به آنها نگاه میکنید، میگویید: «واقعاً چیزی در مورد آن شخص وجود دارد» – آنها نگرش متعادلی دارند، کارشان را جدی میگیرند، خانواده خوبی دارند و سرگرمیهایی دارند.
این ایده معنا بسیار جذاب به نظر میرسد. اما در مورد افرادی که به اندازه کافی بدشانس هستند که نتوانند خانواده خوب، شغلی معنادار یا هیچانگیزش روشنفکرانه را تجربه کنند، چه؟ آیا افراد در چنین شرایطی میتوانند معنای دیگری در زندگی پیدا کنند؟
شکی نیست که ما در دنیایی نابرابر زندگی میکنیم. در آمریکا،۱٪ ثروتمندترین جامعه بیش از ۸۰٪ پایین جامعه درآمد دارند. اما جهان، آمریکا در مقیاسی بزرگتر است! ما غربیها ثروت بیشتری از تمام بقیه جهان داریم. من واقعاً نگران وضعیت فعلی جهان هستم، بهویژه فقر و انفجار جمعیت، و اینکه این موضوع چگونه بر توانایی مردم برای زندگی بهینه و معنادار تأثیر میگذارد.
در مورد اخلاق، من واقعاً قدردانم که شما صریحاً انکار ارزشهای اخلاقی عینی را میپذیرید. همانطور که در کتاب بیان میکنید، «نظر شخصی من این است که اخلاق هیچ توجیهی ندارد و نمیتواند چنین توجیهی داشته باشد» (ص ۱۳۹). با وجود «اخلاقهای» متفاوت زیادی که برای برجستگی رقابت میکنند، شما بهعنوان یک اگزیستانسیالیست داروینی، چگونه پیشنهاد میکنید که کسی اخلاقی معنادار بیابد؟
اگرچه نسبیگرایی زیادی وجود دارد، اما بهعنوان یک داروینیست، بسیار شگفتزده میشدم اگر سطح پایهای از نوعدوستی متقابل برای (تقریباً) همه افراد کارآمد و قابل اجرا نمی بود. جان لاک (John Locke) (۱۶۳۲-۱۷۰۴) درباره فرهنگهای مختلفی صحبت کرد که فرزندان خود را میخورند؛ اما در هیچ جامعهای مردم فرزندان خود را برای چاق کردن خود به دنیا نمیآورند. هر جامعهای قوانین مختلفی درباره کودکان دارد: تابوهای محارم و موارد مختلف دیگر. همچنین، سطوح خاصی از تبادل باید رخ دهد، در غیر این صورت تمام وقت خود را صرف جنگیدن با دیگران میکنید و در نهایت بهعنوان یک انسان از هم میپاشید.
در واقع، تکامل انسان ویژگیهایی را که جامعهگرایی (sociality) را از بین میبرد، از دست داده است. ما بزرگ و قوی نیستیم. دندانهای بزرگ نداریم. آنقدرها هم سریع نیستیم. چیزی که همیشه مرا متعجب میکند، تخمکگذاری پنهان است. بنابراین فکر میکنم که بهوضوح، گونه انسان ویژگیهایی را تکامل داده است که بر سطح خاصی از جامعهگرایی دلالت دارد. اینکه این موضوع در جامعه چگونه خود را نشان میدهد، تابعی از عوامل مختلفی خواهد بود.
همچنین، تعداد قابل توجهی از تغییرات اخلاقی رخ میدهد، نه به دلیل قدرت اقناعکننده فیلسوفان اخلاق، بلکه به دلیل پیشرفت فناوری. وقتی من دانشجوی کارشناسی بودم، فقط حدود یک سوم دانشجویان زن بودند. اکنون، این رقم به حدود ۶۰٪ نزدیکتر است. آیا این به دلیل حساستر شدن مردان نسبت به آرزوهای زنان رخ داده است؟ نه! این به دلیل اختراع جاروبرقی و ماشین لباسشویی و موارد مشابه رخ داده است. مادربزرگ شما بیشتر روزهای خود را صرف کارهای خانه میکرد. این بهسادگی کاری بود که باید انجام میشد. اکنون ما ماشینهایی داریم که بیشتر این کارها را برای ما انجام میدهند. برای مثال دیگری، به آزادی جنسی فکر کنید. وقتی من در دهه ۱۹۵۰ بزرگ میشدم، به ما میگفتند که حتی خوبترین پسرها فقط یک چیز میخواهند – که البته، درست بود، حتی اگر هرگز به آن نمیرسیدند. در دهه ۱۹۶۰، حتی خوبترین دخترها هم برای رابطه جنسی بیرون میرفتند. این به معنای فروپاشی اخلاق نبود: به این معنا بود که قرص ضدبارداری اختراع شده بود! تهدید بارداری یک شبه از بین رفت. من فکر میکنم بسیاری از جنجالهای سقط جنین در ایالات متحده و جاهای دیگر نیز در نهایت با در دسترس بودن قرصهای ضدبارداری روز بعد، به حاشیه رانده خواهند شد. تغییر اخلاقی به دلیل پیشرفت فناوری رخ میدهد. بنابراین، من کاملاً انتظار دارم که فرهنگهای مختلف، با فناوریهای مختلف، اخلاق و انتظارات متفاوتی داشته باشند. من میپرسم: «سطح پیچیدگی فناوری در این جامعه چیست؟ آیا جامعهای است که در آن زنان آزاد شدهاند تا زندگیهایی مشابه مردان داشته باشند، یا جامعهای است که در آن زنان باید «کار زنان» را انجام دهند، مانند بزرگ کردن بچهها و کمک در کشاورزی؟»
یک سوال آخر: چگونه این اثر را در کل مجموعه آثار خود میبینید؟
نمیخواهم بگویم که این کتاب، آخرین اثر من است، اما احساس میکنم که در سطحی خاص، همه چیز را در آن گرد هم آوردهام. دهه گذشته خلاقترین دوره زندگی من بوده است. فیلسوفان ریاضیدان نیستند، و فکر میکنم افرادی که در علوم انسانی کار میکنند نیاز دارند که مسنتر شوند تا قدرت و اعتماد به نفسی را که سالها مطالعه سنگین به آنها میدهد، به دست آورند، تا بتوانند کمی عقبنشینی کنند و به مسائل در سطحی گستردهتر نگاه کنند. شما با هر کتابی در حال نوشتن یک پایاننامه نیستید. من به چند تا از کتابهای قبلیام اشاره کردم؛ یکیدرباره ادبیات و یکی درباره جنگ. دریافتم که آن نوع کار روی موضوعات جدید بسیار رضایتبخش بوده است. زمان فوقالعادهای را صرف نوشتن کتاب دیگری درباره فرضیه گایا (۲۰۱۳) داشتم – به کالیفرنیا رفتم و با پاگانها (بتپرستان) مصاحبه کردم، اگرچه هرگز نتوانستم آنها را وادار کنم لباسهایشان را درآورند. (اگر از من بپرسید «بزرگترین شکستهای زندگیتان چه بوده است؟»، یکی از آنها این است که مجبور نشدم از پاگانها کاملاً برهنه مصاحبه کنم.) در اواخر دهه هفتاد زندگیام، مشخص شد که به زودی باید بازنشسته شوم – که سال آینده اینکار را خواهم کرد – و اینکه باید همه چیز را جمعبندی کنم. یک ویراستار خوب واقعاً میتواند پروژه شما را شکل دهد. من متوجه نشده بودم که چه تعداد کتاب در فلسفه درباره معنای زندگی وجود دارد. ویراستارم گفت: «فکر میکنم شما چیزی برای گفتن [درباره معنا] دارید، اما من بسیار بیشتر به تحقیق و دیدگاه شما درباره موضوعات علاقهمندم تا اینکه شما درباره آنچه دیگران گفتهاند صحبت کنید.»
احساس بسیار خوبی نسبت به حرفهام دارم، حالا که به پایان میرسد. فکر میکنم نوشتن این کتاب بسیار ارزشمند بود و کار خوبی بود. اگرچه نمیخواهم این آخرین اثر من باشد، اما اگر چنین شود، دلشکسته نخواهم شد. اما اگر یک بار دیگر نتوانم هر سه اپرای موتسارت/دا پونته – ازدواج فیگارو، دون جیووانی و کوزی فان توت – را ببینم و بشنوم، دلشکسته خواهم شد.
***
ست هارت دانشجوی دکتری الهیات در دانشگاه دورهام است که تحت بورس تحصیلی دورهام تحصیل میکند و بر زبان و ماهیت هدف، کارکرد و معنا در حوزه زیستشناسی متمرکز است.
آشنایی با زندگینامه مایکل روس از ویکی پدیا انگلیسی:
مایکل اسکات روس (۲۱ ژوئن ۱۹۴۰ – ۱ نوامبر ۲۰۲۴) فیلسوف علمِ متولدِ بریتانیا و شهروندِ کانادا بود که در فلسفهٔ زیستشناسی تخصص داشت و بر روی رابطهٔ علم و دین، مناقشهٔ آفرینش–فرگشت و مسئلهٔ مرزبندی در علم کار کرد. روس فعالیتِ علمیِ خود را با تدریس در دانشگاهِ گوئلف آغاز کرد و سالها در دانشگاهِ ایالتیِ فلوریدا مشغول به کار بود.
زندگیِ اولیه و حرفه
روس در بیرمنگامِ انگلستان به دنیا آمد و در مدرسهٔ بوتام در یورک تحصیل کرد. او مدرکِ کارشناسی را از دانشگاهِ بریستول (۱۹۶۲)، مدرکِ کارشناسیِ ارشد را از دانشگاهِ مکمستر در همیلتونِ انتاریو (۱۹۶۴) و دکترای خود را از دانشگاهِ بریستول (۱۹۷۰) دریافت کرد.
روس به مدت ۳۵ سال در دانشگاهِ گوئلف در انتاریو، کانادا، تدریس کرد. پس از بازنشستگی از گوئلف، در دانشگاهِ ایالتیِ فلوریدا تدریس کرد و استادِ فلسفهٔ لوسیل تی. ورکمایستر (۲۰۰۰–؟؟) بود. در سال ۱۹۸۶، به عنوانِ عضوِ انجمنِ سلطنتیِ کانادا و همچنین انجمنِ آمریکاییِ پیشرفتِ علم انتخاب شد. او دکترای افتخاری از دانشگاهِ برگنِ نروژ (۱۹۹۰)، دانشگاهِ مکمستر در انتاریو، کانادا (۲۰۰۳) و دانشگاهِ نیوبرانزویک در فردریکتون، نیوبرانزویک، کانادا (۲۰۰۷) دریافت کرد. در سپتامبرِ ۲۰۱۴، کالجِ دانشگاهیِ لندن به او دکترای افتخاریِ علوم اعطا کرد.
روس شاهدِ کلیدیِ شاکی در پروندهٔ آزمایشیِ سالِ ۱۹۸۱ (مکلین علیه آرکانزاس) بود که در آن، قانونِ ایالتیِ اجازهدهندهٔ آموزشِ «علمِ آفرینش» در سیستمِ مدارسِ آرکانزاس موردِ بررسی قرار گرفت. قاضیِ فدرال حکم داد که این قانونِ ایالتی خلافِ قانونِ اساسی است.
کتابِ او در سالِ ۱۹۹۶ دربارهٔ ایدهٔ پیشرفت در زیستشناسی (تکاملِ هدفمند یا ارتوژنز) با عنوانِ «تکسلولی تا انسان» (Monad to Man)، بازخوردِ متفاوتی از سویِ دیگر فیلسوفانِ زیستشناسی دریافت کرد. پیتر جی. بولر آن را کتابیِ مهم و بحثبرانگیز دربارهٔ وضعیتِ فرگشتگرایی توصیف کرد. ران آموندسون روس را فیلسوفیِ تحلیلی و تجربهگرا خواند، اما دریافت که برخوردِ روس با ساختارگرایی «کمتر رضایتبخش» از برخوردِ او با سنتهایِ تطبیقگرا و داروینی است. او سبکِ نگارشِ روس را «صریح، بیپرده و جزماندیش» و روس را طعنهآمیز و «بهسختییک ناظرِ بیطرف» توصیف کرد. مایکل گیزلین از روس به عنوان یک «متعصبِ دانشگاهیِ» «از لحاظِ سیاسیِ صحیح» انتقاد کرد، با روایتِ روس دربارهٔ تبارشناسیِ مولکولی (فیلوژنتیک) مخالف بود و او را متهم کرد که «کاملاً کارهایِ اخیر مانندِ کارهایِ کارل ووز را نادیده گرفته» و «دادههایی را که با تزِ او در تضاد است، نادیده گرفته است». بهطورِ طعنهآمیز، از نظرِ گیزلین، آرمانِ معرفتشناختیِ خودِ روس برای علم، بر ایدهٔ پیشرفت متکی بود.
روس برخی از سخنرانیهایِ گیفورد در الهیاتِ طبیعی را در سالِ ۲۰۰۱ در دانشگاهِ گلاسگو ایراد کرد. سخنرانیهایِ او دربارهٔ طبیعتگراییِ فرگشتی، «درکی داروینی از معرفتشناسی» و «درکی داروینی از اخلاق»، در کتابِ «ماهیت و حدودِ فهمِ بشری» (به ویراستاریِ آنتونی سانفورد، تی اند تی کلارک، ۲۰۰۳) گردآوری شدهاند. روس مرتباً با ویلیام ای. دمبسکی، طرفدارِ طراحیِ هوشمند، مناظره میکرد. روس موضعی دارد که بر اساسِ آن، آشتی دادنِ ایمانِ مسیحی با نظریهٔ فرگشت امکانپذیر است. روس مجلهٔ «زیستشناسی و فلسفه» را تأسیس کرد که سردبیرِ افتخاریِ آن بود و کتابها و مقالاتِ متعددی منتشر کرده است. او از تأثیرِ همکارِ فقیدش، ارنان مکمولین،یاد کرد.
از سالِ ۲۰۱۳، روس در شورایِ مشورتیِ مرکزِ ملیِ آموزشِ علم (NCSE) فهرست شد.
در سالِ ۲۰۱۴، روس به عنوانِ برندۀ جایزۀ انجمنِ برتراند راسل به دلیلِ تعهدِ خود به علم و عقلانیت معرفی شد.
روس به دنبالِ آشتیدادنِ علم و دین بود، موضعی که او را با ریچارد داوکینز و پی.زی. مایرز، وبلاگنویسِ علمیِ فارینگولا (Pharyngula)، درگیر کرد. روس با الحادِ جدید (New Atheism) تبادلاتِ تندی داشته است. بهگفتهٔ روس در سالِ ۲۰۰۹: «ریچارد داوکینز، در پرفروشترین کتابِ خود، “توهمِ خدا”، مرا به نویل چمبرلین، هماناَپکنندهٔ ترسوی هیتلر در مونیخ، تشبیه کرده است. جری کاین در نقدی بر یکی از کتابهای من (”آیایک داروینیست میتواند مسیحی باشد؟”) از این عبارتِ اورولی استفاده کرد که تنها یک روشنفکر میتواند به مزخرفاتی که من به آن اعتقاد دارم، باور داشته باشد. و پی.زی. مایرز، وبلاگنویسِ بیوقفه، مرا “گوبشایتِ بیاطلاع” (clueless gobshite) نامیده است.» روس گفت که الحادگرایانِ جدید، خدمتیِ «بسیار ناشایست» به علم میکنند، «خدمتیِ ناشایست به دانش»، و اینکه «داوکینز در “توهمِ خدا” در هر دورهٔ مقدماتیِ فلسفه یا دین، مردود میشد»، و اینکه «توهمِ خدا» باعث میشود او «از بیخدا بودن شرمنده شود». روس نتیجهگیری کرد و گفت: «من به اینکه هدفِ ناسزاهایِ الحادگرایانِ جدید هستم، افتخار میکنم. آنها یک فاجعهٔ خونین هستند.»
زندگیِ شخصی و مرگ
روس از ازدواجِ اولِ خود دو فرزند داشت و از سالِ ۱۹۸۵ با همسرِ دومِ خود ازدواج کرده بود که از او سه فرزند داشت. روس در ۱ نوامبرِ ۲۰۲۴ در ۸۴ سالگی درگذشت.
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|