چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ - Wednesday 29 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 29.07.2026, 8:49

در روسیه، حکومت با ترس از هرج‌ومرج مشروعیت می‌یابد


گفتگوی اشپیگل

برگردان: علی‌محمد طباطبایی
گفتگوی اشپیگل با مونیکا رویترز و یورگ بابروفسکی در جدیدترین ویژه‌نامه تاریخی خود درباره روسیه

  مقدمه مترجم: از زمان آغاز جنگ اوکراین، این پرسش بار دیگر به یکی از مهم‌ترین موضوعات بحث درباره روسیه تبدیل شده است: آیا حکومت ولادیمیر پوتین صرفاً نتیجه شخصیت و جاه‌طلبی‌های یک رهبر اقتدارگراست، یا ریشه‌های عمیق‌تری در تاریخ و فرهنگ سیاسی روسیه دارد؟ آیا اگر روزی پوتین از صحنه سیاست کنار برود، روسیه نیز به‌سوی نظامی آزادتر و دموکراتیک‌تر حرکت خواهد کرد، یا آنچه امروز در کرملین می‌بینیم، تنها تازه‌ترین حلقه از زنجیره‌ای چندصدساله است؟

این پرسش‌ها، به‌ویژه پس از تهاجم روسیه به اوکراین، دیگر صرفاً موضوعی دانشگاهی نیستند. آینده امنیت اروپا، سرنوشت جنگ، و حتی مناسبات جهانی تا اندازه‌ای به پاسخ آنها وابسته است. اما برای یافتن این پاسخ، باید از اخبار روز فاصله گرفت و به گذشته بازگشت؛ به تاریخی که در آن مفاهیمی مانند دولت، اقتدار، نظم، امپراتوری و رابطه حکومت با جامعه شکل گرفته‌اند.

گفت‌وگویی که پیش رو دارید، تلاشی است در همین جهت. مونیکا رویترز، تاریخ‌نگار، و یورگ بابروفسکی، پژوهشگر برجسته تاریخ روسیه و خشونت سیاسی، می‌کوشند نشان دهند که چرا در روسیه، برخلاف بسیاری از کشورهای اروپای غربی، دولت همواره خود را سرچشمه نظم دانسته و مشروعیتش را نه از مشارکت شهروندان، بلکه از وعده جلوگیری از هرج‌ومرج گرفته است. به باور آنان، از دوران تزارها تا اتحاد شوروی و از استالین تا پوتین، یک تصور بنیادین تقریباً بدون تغییر باقی مانده است: اگر دولت ضعیف شود، کشور در آشوب، فروپاشی و تجزیه غرق خواهد شد. از همین رو، حکومت‌های روسیه همواره قدرت متمرکز و «دست آهنین» را نه یک انتخاب سیاسی، بلکه ضرورتی تاریخی معرفی کرده‌اند.

در این مصاحبه، نویسندگان با مرور بیش از چهار قرن تاریخ روسیه، از دوران «اسموتا» یا عصر آشوب در اوایل قرن هفدهم آغاز می‌کنند، به اصلاحات پتر کبیر، گسترش امپراتوری تزارها، انقلاب بلشویکی، استالینیسم و فروپاشی اتحاد شوروی می‌رسند و در نهایت توضیح می‌دهند که چگونه پوتین توانسته است از این میراث تاریخی برای بازسازی نوعی ملی‌گرایی امپراتوری و تثبیت اقتدار شخصی خود بهره گیرد. در این روایت، پوتین پدیده‌ای است که بیش از آنکه گسستی از گذشته باشد، ادامه سنتی دیرپا در تاریخ حکومت‌داری روسیه است.

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این گفت‌وگو، مقایسه‌ای است که میان روسیه و غرب صورت می‌گیرد. بابروفسکی یادآور می‌شود که حتی متفکرانی چون مونتسکیو در قرن هجدهم معتقد بودند وسعت سرزمینی روسیه و نبود نهادهای محلی مستقل، زمینه را برای شکل‌گیری دولتی متمرکز و استبدادی فراهم کرده است. هرچند می‌توان درباره درستی یا نادرستی این برداشت بحث کرد، اما واقعیت آن است که در روسیه، برخلاف اروپای غربی، دولت اغلب خود را سازنده جامعه دانسته، نه محصول آن. از این منظر، جامعه باید از بالا سازمان یابد، نه آنکه از پایین دولت را شکل دهد.

با این همه، مصاحبه تصویری جبرگرایانه از تاریخ ارائه نمی‌دهد. هر دو پژوهشگر تأکید می‌کنند که در تاریخ روسیه لحظه‌هایی نیز وجود داشته که امکان پیمودن راهی دیگر فراهم بوده است؛ از اصلاحات الکساندر دوم گرفته تا اصلاحات گورباچف و حتی دهه نخست پس از فروپاشی اتحاد شوروی. اما هر بار، به دلایل گوناگون، این فرصت‌ها از دست رفته‌اند و بار دیگر الگوی دولت مقتدر و متمرکز بر فضای سیاسی روسیه غلبه یافته است.

چه با تحلیل‌های این دو پژوهشگر موافق باشیم و چه مخالف، این گفت‌وگو فرصتی ارزشمند برای نگریستن به روسیه از زاویه‌ای تاریخی است؛ زاویه‌ای که در آن پوتین نه صرفاً یک فرد، بلکه نماینده سنتی سیاسی است که قرن‌ها در روسیه تداوم یافته است. شاید مهم‌ترین دستاورد این مصاحبه نیز همین باشد که خواننده را وادار می‌کند به جای تمرکز بر اشخاص، درباره ساختارها، سنت‌ها و میراث تاریخی‌ای بیندیشد که همچنان بر سیاست امروز روسیه سایه افکنده‌اند.

***

مونیکا رویترز (Monica Rüthers)، تاریخ‌نگار، و یورگ بابروفسکی (Jörg Baberowski)، پژوهشگر و محقق حوزه خشونت، توضیح می‌دهند که چگونه سیاست «مشت آهنین» ولادیمیر پوتین به تصورات کهن روسی درباره نظم و اقتدار پیوند می‌خورد.

اشپیگل: خانم رویترز، آقای بابروفسکی، اغلب گفته می‌شود روسیه کشوری آن‌قدر پهناور و متنوع است که تنها با «دستی آهنین» (starken Hand) یا به عبارتی با اقتدار و سختگیری می‌توان آن را اداره کرد. این تصور از کجا آمده است؟ و آیا اساساً درست است؟

مونیکا رویترز: روسیه هنوز هم بخشی از هویت خود را از وسعت سرزمینش می‌گیرد. اتحاد شوروی خود را «یک‌ششم کره زمین» می‌نامید؛ عبارتی که هر کودکی از همان مهدکودک می‌آموخت. این تصور با ایده‌ای از «برگزیدگی» (Auserwähltheit) نیز همراه بود. مسکو مرکز جهان به شمار می‌رفت و برای بسیاری از شهروندان شوروی، سفر به این شهر، حتی اگر فقط یک بار در طول زندگی ممکن می‌شد، آرزویی بزرگ و چیزی شبیه زیارت بود. پوتین امروز آگاهانه در پی زنده کردن دوباره همین اسطوره است.

یورگ بابروفسکی: مونتسکیو در سال ۱۷۴۸ در کتاب روح‌القوانین نوشت که روسیه، به سبب وسعتش، تنها می‌تواند به شیوه‌ای استبدادی اداره شود. منظور او این بود که هر جا منطقه‌گرایی (Regionalismus) [یعنی وجود مراکز قدرت منطقه ای پایدار و مستقل از حکومت مرکزی. مترجم]، سنت‌های محلی و نهادهای واسطه وجود نداشته باشد و در عوض با فضایی باز و بالقوه مهارنشدنی روبه‌رو باشیم، دیگر نمی‌توان حکومت را با مشارکت مردم سازمان داد. این وضعیت با اروپای متشکل از واحدهای کوچک تفاوت داشت؛ جایی که قدرت از طریق طبقات اجتماعی، نهادهای کلیسایی یا دیگر اقتدارهای محلی اعمال می‌شد. (۱)

اشپیگل: در زمان مونتسکیو، پتر کبیر (Große Peter der) بر روسیه حکومت می‌کرد و این کشور را به یک قدرت بزرگ اروپایی تبدیل کرده بود.

بابروفسکی: پتر کبیر نخستین فرمانروایی بود که کوشید این سرزمین پهناور را از طریق ابتکار دولت تحت سلطه خود درآورد. او فرهنگی از حکومت پدید آورد که در آن دولت خود را آفریننده جامعه می‌دانست و جامعه نیز باید در برابر آن سر فرود می‌آورد. ایالات متحده هم کشوری پهناور بود، اما در آنجا قدرت بیشتر از پایین به بالا سازمان می‌یافت. در آمریکا تصوری از دولتِ نظم‌بخشی (ordnenden Staat) که توده های بی فرهنگ و به اصطلاح وحشی را تحت کنترل و انقیاد درآورد و ساکنانش را شکل دهد، وجود ندارد؛ اما در روسیه، همین تصور هسته اصلی الگوی حکومت‌داری را تشکیل می‌دهد.

اشپیگل: به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین نقاط ارجاع در تصویر روسیه از خود، حتی پیش از پتر کبیر قرار دارد؛ یعنی اوایل قرن هفدهم. پوتین بارها از «اسموتا» (Smuta) یاد کرده است. منظور او چیست؟

رویترز: «اسموتا» به معنای «دوران آشوب» است و به دوره‌ای از بحران‌های بزرگ در تاریخ روسیه اشاره دارد. در آن زمان قحطی گسترده‌ای رخ داد، ناآرامی‌های اجتماعی کشور را فراگرفت و خطر درگیری با لهستان، لیتوانی و سوئد وجود داشت. با این حال، به نظر من پوتین بیش از هر چیز از اسموتا یاد می‌کند، زیرا دوست دارد پدیده‌های امروز را در چارچوب تاریخی طولانی توضیح دهد.

اشپیگل: منظورتان چیست؟

رویترز: برای پوتین، اسموتا نمادی از دهه ۱۹۹۰ است. از نگاه او، آن دهه همان «دوران آشوب» واقعی بود. برای نسل جوان، دهه نود یادآور آزادی و گذار به دموکراسی است؛ اما نسل‌های مسن‌تر در دوران ریاست‌جمهوری بوریس یلتسین (Boris Jelzin) حتی برای تأمین معاش روزانه نیز با مشکل روبه‌رو بودند. حقوق‌ها پرداخت نمی‌شد و دو بحران ارزی، پس‌انداز مردم را نابود کرد. پوتین آن دوره را زمانی توصیف می‌کند که خشونت گسترش یافته بود، جامعه به ورطه انحطاط اخلاقی افتاده بود و علت همه اینها ضعف دولت بود. او خود را نجات‌دهنده‌ای معرفی می‌کند که با «دستی آهنین» یا همان اقتدار و سختگیری زیاد کشور را از آن آشوب بیرون کشید.

بابروفسکی: این درست است؛ اما دولت روسیه همیشه مشروعیت خود را از طریق اشاره به هرج‌ومرجی به دست آورده که گویا اگر مهار قدرت را رها کند، پدید خواهد آمد.

اشپیگل: منظورتان چیست؟

بابروفسکی: در گذشته، زمامداران روسیه همواره ادعای خود برای حفظ قدرت را با هشدار درباره از دست رفتن کنترل، آنارشی و هرج‌ومرج توجیه کرده‌اند. به همین دلیل است که صاحبان قدرت در فضای عمومی روسیه پیوسته به «مردان قدرتمند» تاریخ ارجاع می‌دهند؛ شخصیت‌هایی مانند ایوان مخوف (Iwan den Schrecklichen)، پتر کبیر یا استالین. در مقابل، اصلاح‌طلبانی همچون نیکیتا خروشچف یا میخائیل گورباچف چندان اعتباری ندارند، زیرا در نگاه گذشته‌نگر، همگی شکست‌خورده و تراژیک تلقی می‌شوند.

اشپیگل: از زمان پتر اول، روسیه قلمرو خود را از سواحل دریای بالتیک و دریای سیاه تا اروپای شرقی، قفقاز، آسیای مرکزی و اقیانوس آرام گسترش داد و در سال ۱۸۹۵ به بیشترین وسعت خود رسید. چه اندیشه‌های سیاسی و چه تجربه‌های تاریخی، تصور روسیه از خود به عنوان یک امپراتوری را در قرن نوزدهم شکل داد؟

رویترز: از یک سو اندیشه «اوراسیا» وجود داشت که بر اساس آن، امپراتوری روسیه باید پلی میان اروپا و آسیا باشد؛ و از سوی دیگر، جریان‌های اسلاوگرا بر ویژگی‌های منحصربه‌فرد روسیه و مذهب ارتدوکس تأکید می‌کردند. نقطه عطف مهم، شکست روسیه در جنگ کریمه (۱۸۵۳ تا ۱۸۵۶) در برابر ائتلاف امپراتوری عثمانی، بریتانیا و فرانسه بود. این شکست در روسیه این هراس را برانگیخت که کشور از نظر نظامی و اجتماعی از غرب عقب مانده است و همین نگرانی به محرک اصلاحات دوران الکساندر دوم تبدیل شد.

اشپیگل: این اصلاحات چه هدفی را دنبال می‌کرد؟

بابروفسکی: امپراتوری‌هایی با این وسعت، همواره با نفرین «ادغام» روبه‌رو هستند. تنوع منطقه‌ای، قومی و مذهبی آنها را وادار می‌کند دائماً راه‌هایی برای حفظ ثبات بیابند. در امپراتوری تزارها، این فرایند ابتدا از طریق جذب نخبگان محلی در اشرافیت روسی انجام می‌شد. اما با «اصلاحات بزرگ» در میانه قرن نوزدهم، این اندیشه شکل گرفت که حتی امپراتوری‌های چندقومیتی نیز می‌توانند هویتی مشترک ایجاد کنند.

اشپیگل: الکساندر دوم این هدف را چگونه عملی کرد؟

بابروفسکی: روش‌های گوناگونی برای یکپارچه‌سازی وجود داشت. کوچ‌نشینان آسیای مرکزی به عنوان «اقوام بیگانه» طبقه‌بندی می‌شدند؛ وضعیتی که تا حدی با مستعمرات امپراتوری بریتانیا قابل مقایسه بود. در قفقاز، دولت از الگوی فرانسویِ همانندسازی فرهنگی پیروی می‌کرد. هدف این بود که دولت و امپراتوری بر یکدیگر منطبق شوند و نوعی ملتِ امپراتوری پدید آید. در همین راستا، زبان روسی به زبان رسمی ادارات تبدیل شد. اصلاحات قضایی سال ۱۸۶۴ تلاشی بود برای آنکه سراسر امپراتوری از نظام حقوقی واحدی برخوردار شود. همچنین، برقراری خدمت وظیفه عمومی در سال ۱۸۷۴ نیز در خدمت همین سیاست یکپارچه‌سازی قرار داشت.

اشپیگل: اما با وجود این، باز هم یک دولت- ملت یکپارچه روسی و ارتدوکس شکل نگرفت.

بابروفسکی: در واقع، این بلشویک‌ها بودند که دریافتند ایده ملی چه نیروی عظیمی می‌تواند داشته باشد و به همین دلیل امپراتوری را بر پایه ملت‌ها سازمان‌دهی کردند. لنین از نظر حقوقی، حق تعیین سرنوشت را برای ملیت‌های مختلف به رسمیت شناخت و جمهوری‌های شوروی را بنیان گذاشت؛ جمهوری‌هایی که در قالب ساختار فدرالی اتحاد جماهیر شوروی، در عین برخورداری از هویتی ملی، به امپراتوری پیوند می‌خوردند. حزب کمونیست جایگزین اشرافیت چندقومیتی دوران تزار شد و همچون حلقه‌ای امپراتوری چندملیتی را به هم پیوند داد. اما این حزب تنها ابزار کنترل نبود؛ بلکه مدرسه‌ای سیاسی برای آموزش میلیون‌ها شهروند نیز به شمار می‌رفت. از این منظر، حزب امکان مشارکت اجتماعی و سیاسی را نیز فراهم می‌کرد.

رویترز: آنچه برای من به‌ویژه جالب است، نحوه برخورد حکومت با دهقانان است؛ قشری که بخش عظیمی از جمعیت روسیه را تشکیل می‌داد. کشمکش میان نخبگان و دهقانان در سراسر قرن نوزدهم و بیستم ادامه داشت. بلشویک‌ها این کشمکش را با خشونتی بی‌رحمانه پایان دادند؛ خشونتی که پیش از همه متوجه نخبگان قدیمی، مانند اشراف و مالکان بزرگ زمین، اما همچنین دهقانان مقاوم، به‌ویژه کسانی بود که با برچسب «کولاک» (دهقانان ثروتمند) معرفی می‌شدند. حکومت به دهقانان نیاز داشت، زیرا از طریق صادرات محصولات کشاورزی ارز خارجی به دست می‌آورد و با آن هزینه شهرها و صنعتی‌سازی را تأمین می‌کرد. سوسیالیسم بر این اندیشه استوار بود که کل جامعه باید بسیج شود. می‌توان گفت طبقه کارگر فرصت‌های تازه‌ای برای مشارکت و پیشرفت اجتماعی به دست آورد؛ اما این امر به بهای محرومیت دهقانان تمام شد، که تا پس از مرگ استالین تنها سهمی اندک از این پیشرفت‌ها نصیبشان شد.

اشپیگل: این وعده مشارکت اجتماعی چگونه با ظهور استالین سازگار بود؟ چه سازوکارهایی او را به قدرت رساند؟

رویترز: استالین که در سال ۱۸۷۸ با نام یوسف جوگاشویلی (Josef Dschugaschwili) در گرجستان به دنیا آمد، از سیاست حمایت و ادغام نخبگان محلی بهره برد. او در جریان انقلاب نقش چندان برجسته‌ای نداشت، اما مسئول پرونده‌های اعضای حزب در دفتر مرکزی بود و تقریباً درباره همه چیز و همه‌کس اطلاعات داشت. همین سرمایه اطلاعاتی، فرصت واقعی او برای صعود به قدرت بود. او با تکیه بر این اطلاعات می‌توانست رقبایش را از میدان به در کند و سرانجام زمام قدرت را به دست گیرد. پس از آنکه استالین به قدرت رسید، پروژه‌های بزرگی را که در دوران لنین آغاز شده بود، با قدرت دنبال کرد.

اشپیگل: منظور از این پروژه‌ها چیست؟

رویترز: مهم‌ترین آنها، اشتراکی کردن کشاورزی و مدرن‌سازی اجباری کشور بود. هر دو سیاست هزینه‌های سنگینی بر مردم تحمیل کرد. مصادره‌های اجباری، تبعیدهای گسترده و قحطی‌های مرگبار، مانند آنچه در اوکراین رخ داد، از پیامدهای آن بود. در پروژه‌های عظیم صنعتی، از جمله ایجاد صنایع سنگین، هدف اصلی اعمال سلطه بر این سرزمین پهناور بود؛ یعنی کنترل متمرکز قلمرو وسیع روسیه از طریق توسعه زیرساخت‌ها و دولتی نیرومند که اقتدارش تا دورافتاده‌ترین مناطق کشور نفوذ کند.

بابروفسکی: استالینیسم در واقع گسستی بنیادین از سنت‌های حکمرانی دوران تزار بود. میلیون‌ها نفر قربانی ترور و خشونت شدند، اما در عین حال میلیون‌ها نفر نیز ارتقای اجتماعی خود را مدیون همین نظام بودند. صدها هزار نفر در پروژه ساخت جامعه سوسیالیستی مشارکت داشتند و دهقانان و کارگران توانستند به مدارج بالای حکومتی برسند؛ نمونه بارز آن نیکیتا خروشچف است.

اشپیگل: همان کسی که بعدها دبیرکل حزب کمونیست شد.

بابروفسکی: بله. او در نوجوانی همراه پدرش در معادن زغال‌سنگ دونباس (Donbass) کار می‌کرد. مردی که تقریباً بی‌سواد بود، اما توانست در حزب کمونیست به موفقیتی چشمگیر دست یابد. نخبگان حزب کمونیست در کمیته مرکزی و دفتر سیاسی نیز ترکیبی چندقومیتی داشتند؛ گرجی‌هایی مانند سرگو اورجونیکیدزه (Ordschonikidse) و لاورنتی بریا و همچنین یهودیانی مانند لازار کاگانوویچ (Kaganowitsch) در میان آنان بودند. گسترش فرصت‌های ارتقای اجتماعی و اعمال خشونت دولتی، دو روی یک سکه بودند.

رویترز: حتی می‌توان گفت که ترور و خشونت، خود به گسترش مشارکت اجتماعی کمک می‌کرد. هر بار که فردی در جریان «ترور بزرگ» اعدام می‌شد یا به گولاگ فرستاده می‌شد، راه برای ظهور افراد تازه‌ای باز می‌شد که آنها نیز همگی به استالین به طور کامل وفادار بودند. هم‌زمان، آموزش نیز به‌طور گسترده توسعه یافت. در آغاز دوران حکومت کمونیستی، تنها حدود ۲۰ درصد مردم روسیه باسواد بودند، اما بیست سال بعد این رقم به حدود ۸۰ درصد رسید.

اشپیگل: امروز پوتین بیشتر به کدام الگوی حکومت و نظم سیاسی تکیه می‌کند؛ سنت امپراتوری تزارها یا میراث اتحاد شوروی؟

بابروفسکی: او خود را ادامه‌دهنده سنت کسانی می‌داند که معتقد بودند هر آنچه از دل جامعه برخیزد، سرانجام خوبی نخواهد داشت. پوتین به برتری دولت مقتدر ایمان دارد و باور دارد که کنترل زندگی اجتماعی باید در دستان حکومت باشد. برای مشروعیت‌بخشی به این دیدگاه نیز از شخصیت‌های گوناگون تاریخ روسیه بهره می‌گیرد؛ از الکساندر سوم گرفته تا استالین، هرچند این دو از جهات بسیاری تفاوت‌های اساسی با یکدیگر دارند. آنچه برای پوتین اهمیت دارد، این است که آنان فرمانروایانی محافظه‌کار بودند که امپراتوری را با «مشت آهنین» یکپارچه نگه داشتند، صرف‌نظر از اینکه چه اهداف دیگری را دنبال می‌کردند.

اشپیگل: آیا قدرت و اقتدار فقط اصل راهنمای سیاست پوتین است، یا مردم روسیه نیز چنین نگاهی دارند؟

رویترز: این باور که «ما در کشوری بزرگ زندگی می‌کنیم و بنابراین به‌طور طبیعی یک قدرت جهانی هستیم»، در روسیه بسیار گسترده است. پوتین زمانی که به نشست گروه هفت دعوت نشد، به‌شدت احساس تحقیر کرد، و این احساس تحقیر را با بخش بزرگی از مردم خود سهیم بود. کافی است به مراسم باشکوه کرملین نگاه کنید؛ آن دیکتاتور کوچک خاکستری‌رنگ که در میان افسران بلندبالا با یونیفورم‌های مجلل و کلاه‌های عظیم، در برابر دیوارهای پوشیده از نقاشی‌های زرین ایستاده است. همه مردم در شکوه این نمایش سهیم می‌شوند و از خلال آن احساس عظمت می‌کنند.

بابروفسکی: در مسکو، هر بلوار و هر ساختمان، علامت تعجبی است که می‌خواهد عظمت روسیه را به نمایش بگذارد. با این حال، مردم در همه کشورهای بلوک شرق از شهروندان اتحاد شوروی زندگی بهتری داشتند. اگر انسان چیز دیگری برای افتخار کردن نداشته باشد، اگر در فقر و ناامنی اقتصادی زندگی کند، آن‌گاه چیز زیادی برای غرور باقی نمی‌ماند. از همین روست که پیروزی بر ناسیونال‌سوسیالیسم (آلمان نازی) چنین جایگاه عظیمی در حافظه جمعی روسیه دارد؛ زیرا تقریباً همه شهروندان اتحاد شوروی می‌توانستند خود را با آن پیروزی تاریخی همذات‌پنداری کنند.

اشپیگل: آیا این عطش قدرت در روابط اجتماعی مردم نیز خود را نشان می‌دهد؟

بابروفسکی: من بارها در روسیه شاهد بوده‌ام که افرادی که از سوی صاحبان قدرت به شکلی واقعاً تحقیرآمیز و از موضع بالا با آنان رفتار می‌شد، نه تنها از این وضعیت شکایت نمی‌کردند، بلکه آرزو داشتند روزی خود به قدرت برسند تا بتوانند دیگران را با همان تحقیر و از بالا به پایین مورد رفتار قرار دهند. این چرخه تحقیر متقابل ظاهراً پایانی ندارد و به نظر من، میراثی است که از دوران دیکتاتوری به جا مانده و هنوز از میان نرفته است.

رویترز: اما این چرخه، نقطه آغاز روندی است که به تدریج جامعه را خشن و بی‌رحم می‌کند. امروز می‌توان این را در جنگ تهاجمی روسیه علیه اوکراین مشاهده کرد؛ برای مثال در سنت موسوم به ددووشچینا (Dedowschtschina-Tradition) در ارتش روسیه، یعنی رسم رایج آزار و تحقیر سربازان وظیفه جوان‌تر از سوی سربازان قدیمی‌تر. چنین سازوکاری سرانجام به جنایت‌های جنگی، مانند کشتار بوچا (Butscha) (۲)، می‌انجامد.

اشپیگل: اگر به تصویری که از تاریخ روسیه ترسیم کردید در مجموع نگاه کنیم، آیا پوتین نتیجه منطقی این تاریخ است؟ یا در مقاطعی امکان شکل‌گیری بدیل‌هایی برای این تصور امپراتوری‌محور از هویت روسیه وجود داشت؟

بابروفسکی: تاریخ همیشه می‌توانست مسیر دیگری را طی کند. برای مثال، اگر میخائیل گورباچف در اوت ۱۹۹۱ موفق می‌شد «پیمان اتحادیه» (Vertrag zur Gründung der Sowjetunion) خود را به تصویب برساند، شاید اوضاع به گونه دیگری رقم می‌خورد. قرار بود این توافق جدید جایگزین «پیمان تأسیس اتحاد شوروی» مصوب ۱۹۲۲ شود و کشور را به اتحادیه‌ای از دولت‌های مستقل تبدیل کند. اما درست یک روز پیش از امضای آن، کودتایی از سوی محافظه‌کاران حزب کمونیست و بخش‌هایی از دستگاه دولتی رخ داد و این طرح ناکام ماند.

رویترز: شاید اگر جانشین گورباچف، یعنی بوریس یلتسین، مسیر دیگری را در پیش گرفته بود، امپراتوری شوروی به‌تدریج و به شکلی کم‌تنش‌تر از هم گشوده می‌شد و مردم نیز تجربه‌ای تا این اندازه دردناک از این فرایند پیدا نمی‌کردند. حتی در دهه ۲۰۰۰ نیز نهادهای جامعه مدنی در روسیه هنوز بسیار فعال بودند. اما شگفتی بزرگ این است که اوکراین، با وجود آنکه در آغاز شرایطی بسیار مشابه روسیه داشت، از سال ۱۹۸۹ به بعد مسیری کاملاً متفاوت را پیمود. مردم اوکراین آموختند که سرنوشت سیاسی خود را به دست بگیرند و هرگاه رئیس‌جمهوری را نپسندیدند، او را از طریق انتخابات کنار بگذارند.

اشپیگل: آیا این امید وجود دارد که روزی روسیه به شیوه‌ای دیگر اداره شود؟

بابروفسکی: در مورد آینده نباید پیش‌بینی قطعی کرد، زیرا تاریخ همیشه می‌تواند برخلاف انتظار ما پیش برود. اما من خوش‌بین نیستم.

رویترز: من هم تقریباً همین احساس را دارم. می‌بینم که اقتصاد جنگی تمام کشور را در بر گرفته است. مادران سربازان دیگر سکوت کرده‌اند. در چنین وضعیتی، با وجود ارتشی که تا این اندازه مسلح و آماده جنگ است، تقریباً هیچ گزینه‌ای جز ادامه جنگ باقی نمی‌ماند. نخبگان حاکم در روسیه برای حفظ قدرت خود به جنگ نیاز دارند. این مسئله فقط به شخص پوتین محدود نمی‌شود. حتی اگر او همین امروز از دنیا برود، دیگران به‌سرعت جای او را پر خواهند کرد و همان مسیر را ادامه خواهند داد. پایان دادن به بسیج نظامی، برای این نظام تقریباً معادل فروپاشی خواهد بود.

بابروفسکی: در واقع تنها دو سناریو وجود دارد: یا همه‌چیز فرو می‌پاشد، یا از بیرون پیشنهادی ارائه می‌شود که پوتین و اطرافیانش بتوانند آن را بدون از دست دادن آبرو بپذیرند.

اشپیگل: چنین پیشنهادی چگونه می‌تواند باشد؟

بابروفسکی: باید طرحی وجود داشته باشد که به حکومت روسیه اجازه دهد در برابر افکار عمومی خود را پیروز جلوه دهد. می‌توان به روسیه پیشنهادهایی داد؛ مثلاً اینکه اگر جنگ را متوقف کنید، این تصمیم به زیان شما تمام نخواهد شد. روسیه به روابط اقتصادی با اروپا علاقه‌مند است و می‌توان از این علاقه به سود خود استفاده کرد. البته راه دیگر نیز تشدید فشارها و افزایش تنش است، با این امید که دولت روسیه از هم بپاشد. اما هر زمان که یک نظم سیاسی فرو می‌ریزد، همیشه این خطر وجود دارد که اوضاع از آنچه هست نیز بدتر شود.

اشپیگل: شما سال‌هاست درباره روسیه پژوهش می‌کنید، بارها به این کشور سفر کرده‌اید و پیوندهای شخصی نیز با آن دارید. آیا فکر می‌کنید روزی دوباره بتوانید به روسیه سفر کنید؟

رویترز: من بیش از هر چیز دوست دارم روزی در زندگی‌ام به اودسا، این بندر چندفرهنگی و امروز اوکراینی در ساحل دریای سیاه، سفر کنم. این آرزو برایم بسیار مهم‌تر است.

بابروفسکی: من در روسیه دوستانی دارم؛ از جمله چند همکار تاریخ‌دان سالخورده که هنوز آنجا مانده‌اند، زیرا دیگر نمی‌خواهند در غرب زندگی تازه‌ای را از نو آغاز کنند. آنها سرخورده و منزوی‌اند، سکوت اختیار کرده‌اند و فقط تلاش می‌کنند به طریقی زندگی خود را بگذرانند. دوست دارم دوباره آنها را ببینم. فکر می‌کنم روزی بتوانم دوباره به روسیه بروم؛ اما اینکه چه زمانی خواهد بود، واقعاً نمی‌توانم پیش‌بینی کنم.

مصاحبه‌کنندگان: فلیکس بوهر و زولوایگ گروته
«اشپیگل تاریخ»، شماره ۴، سال ۲۰۲۶

In Russland legitimiert sich Herrschaft mit der Angst vor Chaos
Interview: Felix Bohr, Solveig Grothe

————————-
زیرنویس توضیحی مترجم:
۱: اگرچه مونتسکیو این تحلیل را درباره روسیه مطرح کرده، اما بخشی از آن را می‌توان درباره تاریخ ایران نیز تأمل‌برانگیز دانست. ایران نیز، به دلیل پهناوری سرزمین، پراکندگی جمعیت و دشواری ارتباط میان مناطق، در بیشتر دوره‌های تاریخی دولتی به‌شدت متمرکز داشته است. برخلاف بسیاری از کشورهای اروپای غربی که در آنها شهرهای خودگردان، اشراف محلی، نهادهای کلیسایی و انجمن‌های شهری به‌تدریج به مراکز مستقل قدرت تبدیل شدند و میان دولت و جامعه واسطه‌گری کردند، در ایران چنین نهادهای پایداری کمتر شکل گرفتند یا نتوانستند استقلال خود را در برابر حکومت مرکزی حفظ کنند. شاید یکی از پیامدهای این تفاوت تاریخی آن بوده باشد که در هر دو کشور، دولت بیش از آنکه حاصل موازنه میان نیروهای اجتماعی باشد، به قدرتی تبدیل شد که خود جامعه را سازمان می‌داد. البته این بدان معنا نیست که استبداد نتیجه اجتناب‌ناپذیر جغرافیا یا وسعت سرزمین است؛ بلکه صرفاً نشان می‌دهد که ساختارهای اجتماعی و نهادهای واسطه، نقشی تعیین‌کننده در محدود کردن قدرت سیاسی و شکل‌گیری حکومت قانون دارند. این نسخه از یک سو به اندیشه مونتسکیو وفادار می‌ماند و از سوی دیگر، از جبر جغرافیایی فاصله می‌گیرد؛ زیرا امروزه بسیاری از پژوهشگران معتقدند وسعت یک کشور به‌تنهایی تعیین‌کننده نوع حکومت نیست. آنچه اهمیت بیشتری دارد، وجود یا فقدان نهادهای مستقل، حکومت محلی، سنت‌های خودگردانی و جامعه مدنی است.

۲: کشتار بوچا (Butscha) به مجموعه‌ای از جنایات جنگی علیه غیرنظامیان گفته می‌شود که در جریان اشغال این شهر توسط نیروهای روسی، در اوایل حمله به اوکراین در سال ۲۰۲۲ رخ داد. این رویداد با خروج نیروهای روس از شهر در اوایل آوریل ۲۰۲۲ و مشاهده اجساد افراد غیرنظامی در خیابان‌ها و گورهای جمعی، به یکی از نمادهای بارز جنایت‌های جنگی در این جنگ تبدیل شد.
به گفته مقامات اوکراینی، پس از خروج نیروهای روس، اجساد دست‌کم ۴۱۲ نفر از ساکنان بوچا پیدا شد که بسیاری با دست‌بسته از پشت تیرباران شده بودند. تصاویر ماهواره‌ای منتشرشده توسط شرکت مکسار نشان می‌دهد که بسیاری از اجساد از اواسط مارس، یعنی زمانی که شهر تحت کنترل نیروهای روسی بوده، در خیابان‌ها قرار داشته‌اند. این تصاویر به‌عنوان یکی از مستندات کلیدی برای رد ادعای جعلی بودن این وقایع از سوی روسیه مطرح شد.
▪️گزارش‌ها از شکنجه و جنایات: بر اساس گزارش‌ها، مواردی از شکنجه، تجاوز جنسی به زنان (از جمله دختران کم‌سن‌وسال) و اعدام‌های خودسرانه توسط سربازان روس در بوچا ثبت شده است. شاهدان عینی از استفاده سربازان روس از غیرنظامیان به‌عنوان سپر انسانی، و تیراندازی به افرادی که برای تهیه آب و غذا بیرون می‌رفتند، خبر داده‌اند.
▪️اوکراین با ارسال درخواست به دیوان کیفری بین‌المللی (ICC)، خواستار تحقیق درباره وقایع بوچا شد. مقامات اوکراینی یک فرمانده ارتش روسیه را به‌عنوان مظنون در این پرونده شناسایی کرده‌اند و آن را گامی مهم در روشن‌کردن زنجیره فرماندهی پشت این جنایت‌ها می‌دانند.
▪️واکنش جهانی: این رویداد با محکومیت گسترده بین‌المللی مواجه شد. جو بایدن، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، ولادیمیر پوتین را «جنایتکار جنگی» خواند. بسیاری از کشورهای غربی در واکنش به این جنایت‌ها، تحریم‌های جدیدی علیه روسیه اعمال کردند و شماری از دیپلمات‌های روس را اخراج نمودند.

تصاویری از جنایت جنگی رژیم پوتین در بوچا:



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net