|
شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 25 July 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: جنگهای اخیر میان جمهوری اسلامی و اسرائیل، و ورود مستقیم ایالات متحده به این درگیری، بار دیگر این پرسش قدیمی را زنده کرد که آیا قدرت نظامی میتواند مسائل پیچیده سیاسی و تاریخی را حل کند؟ آیا با بمباران یک کشور، نابودی چند مرکز نظامی یا ترور رهبران، میتوان آینده یک جامعه را آنگونه که قدرتهای خارجی میخواهند رقم زد؟
در هفتههای گذشته بسیاری از تحلیلها بر جنبههای نظامی این جنگ، میزان خسارتها، یا موفقیت و شکست طرفین متمرکز بود. اما کمتر به این پرسش بنیادی پرداخته شد که اساساً چه نوع تصوری از قدرت سیاسی پشت چنین تصمیمهایی نهفته است. آیا هنوز هم در بخشی از نخبگان سیاسی آمریکا این باور وجود دارد که میتوان با زور نظامی، نظم دلخواه را بر کشورهای دیگر تحمیل کرد؟
جان گری، فیلسوف و اندیشمند برجسته بریتانیایی، در این یادداشت به همین مسئله میپردازد. او از زاویهای متفاوت به سیاستهای دونالد ترامپ نگاه میکند و معتقد است آنچه امروز در قبال ایران شاهد آن هستیم، صرفاً یک تصمیم تاکتیکی یا اشتباه محاسباتی نیست، بلکه ادامه نوعی الگوی تاریخی در سیاست خارجی آمریکاست؛ الگویی که پیشتر در ویتنام، عراق، افغانستان و لیبی نیز آزموده شده و بارها شکست خورده است. از نگاه گری، این تصور که بمباران یک کشور سرانجام مردم آن را علیه حکومت خود خواهد شوراند، بیش از آنکه بر واقعیت استوار باشد، نوعی خیالپردازی سیاسی است که تاریخ بارها نادرستی آن را نشان داده است.
گری استدلال میکند که جهان امروز بیش از آنکه شاهد ظهور یک نظم جدید باشد، در حال تجربه فروپاشی تدریجی نظم قدیم است؛ نظمی که هنوز جایگزین روشنی برای آن پدید نیامده است. در چنین دورههای گذار، پیشبینی آینده دشوارتر از همیشه میشود و تصمیمهایی که شاید در نگاه نخست صرفاً تاکتیکی به نظر برسند، ممکن است آثار ژئوپلیتیکی گسترده و ماندگاری بر جای بگذارند. از همین رو، نویسنده تنها درباره جنگ یا سیاست خارجی آمریکا سخن نمیگوید؛ بلکه درباره آینده دموکراسیهای غربی، سرنوشت اتحادهای بینالمللی و امکان شکلگیری جهانی چندقطبی تأمل میکند.
نویسنده برای توضیح این رفتار، حتی از حوزه سیاست نیز فراتر میرود و به روانکاوی زیگموند فروید متوسل میشود. او رفتار ترامپ را نمونهای از آنچه فروید «اجبار به تکرار» مینامید میداند؛ تلاشی ناخودآگاه برای بازآفرینی گذشته و بازیابی شکوه ازدسترفته آمریکا، بیآنکه تجربههای تلخ تاریخ واقعاً فهمیده شده باشند. به باور گری، آنچه امروز در جهان رخ میدهد، تنها یک بحران ژئوپلیتیک نیست، بلکه نشانه بحرانی عمیقتر در درک آمریکا از جایگاه خود در جهان است.
برای خواننده ایرانی، این مقاله از آن جهت اهمیت ویژهای دارد که نشان میدهد تحولات اخیر را نمیتوان صرفاً در چارچوب منازعات ایران و اسرائیل یا حتی روابط تهران و واشنگتن فهمید. این رویدادها بخشی از دگرگونی بزرگتری هستند که نظم بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم را دستخوش تغییر کرده است. در جهانی که قدرتهای بزرگ بیش از پیش بر پایه محاسبات قدرت عمل میکنند و نهادهای بینالمللی روزبهروز تضعیف میشوند، فهم منطق این دگرگونی برای هر جامعهای که آینده خود را در این جهان پرآشوب جستوجو میکند، ضرورتی انکارناپذیر است.
مقاله پیش رو، صرفنظر از اینکه خواننده با همه داوریهای جان گری موافق باشد یا نه، تلاشی است برای نگریستن به رخدادهای امروز از منظری تاریخی و فلسفی؛ منظری که ما را از هیاهوی خبرهای روزمره فراتر میبرد و به این پرسش وامیدارد که آیا جهان در حال ورود به دورانی تازه است؛ دورانی که در آن، نهتنها جایگاه آمریکا، بلکه تصور ما از قدرت، جنگ و نظم جهانی نیز دگرگون خواهد شد.

دونالد ترامپ در ۹ مارس، دهمین روزِ جنگ، در باشگاهِ گلفِ ترامپ نشنال دورالِ میامی (Trump National Doral Miami golf club)، در جمعِ قانونگذارانِ جمهوریخواه صحبت میکرد و مداخلهٔ نظامیِ آمریکا در ایران را «یک گشتوگذارِ کوچک» توصیف کرد. هنگامی که بعداً در همان روز در یک کنفرانسِ خبری در همان استراحتگاه از او پرسیده شد که آیا این یک گشتوگذار است یا جنگ، پاسخ داد که هر دو است: «گشتوگذاری که ما را از جنگ دور نگه میدارد.» او در ادامه اعلام کرد که عملیات «بسیار جلوتر از برنامه» پیش میرود و «به زودی» به پایان خواهد رسید.
گشتوگذارِ ترامپ ثابت کرد که راهپیمایی به سویِ فاجعه است. «عملیاتِ رزمیِ بزرگ» او با هدفِ جلوگیری از دستیابیِ ایران به تواناییِ هستهای که ظاهراً در ژوئنِ گذشته «نابود شده بود»، به بازگشاییِ تنگهٔ هرمز و بازگرداندنِ وضعیتِ پیش از شروعِ عملیات تغییر جهت داده است. صرفنظر از اینکه هدف چه باشد، وضعیتِ پیش از جنگ قابلِ بازگشت نیست. بازگشاییِ تنگه به رویِ کشتیرانیِ غرب از طریقِ زورِ نظامی، احتمالاً تلفاتِ سنگینِ آمریکایی به همراه خواهد داشت و به این معناست که به محض خروجِ نیروهایِ آمریکایی، تنگه به کنترلِ ایران بازخواهد گشت. ترامپ نمیتواند پیروزی اعلام کند و بدونِ واگذاریِ این مجرایِ حیاتیِ کشتیرانی به ایران، از میدان خارج شود. حتی اگر یک طرحِ آتشبس که تنگه را بازگشایی کند، از نوعی که ظاهراً در ۶ آوریل از پاکستان منتشر شد، توافق و اجرا شود، تهران دستِ بالا را داشته (و هنوز هم دارد). با تواناییِ اثباتشدهاش در ایجادِ هرجومرج در اقتصادِ جهانی، یک دیکتاتوریِ نظامی- مذهبیِ بمبارانشده، فروپاشیِ نهاییِ قدرتِ امپراتوریِ آمریکا را آغاز کرده است.
کمیسیونِ امنیتِ ملیِ مجلسِ ایران، طرحهایی را برای دریافتِ عوارض از کشتیهایِ عبوری از تنگه تصویب کرده است که عبورِ امن را به کشتیهایِ کشورهایِ دوست و غیرمتعهد ارائه میدهد. ابراهیم عزیزی، رئیسِ کمیسیونِ امنیتِ ملیِ مجلس، در پستی تمسخرآمیز در شبکهٔ اجتماعی ایکس نوشت: «ترامپ سرانجام به رویای “تغییرِ رژیم” خود دست یافت – اما در رژیمِ دریاییِ منطقه! تنگهٔ هرمز قطعاً دوباره باز خواهد شد، اما نه برای شما؛ برای کسانی باز خواهد شد که از قوانینِ جدیدِ ایران تبعیت کنند. ۴۷ سال مهماننوازی برای همیشه تمام شد.» دولتِ ایران، با پولسازی از آبراهیِ بینالمللی که نزدیک به نیمقرن آزاد بود، اکنون مالکِ حلقهای کلیدی در زنجیرهٔ تأمینِ جهانی است.
ایران نشان داده است که برای درگیریای که ترامپ با بیاحتیاطی وارد آن شده، به خوبی آماده است. در ۱۸ مارس، یک حملهٔ بیسابقه با موشک و پهپاد به شهرکِ صنعتیِ راسلافان (Ras Laffan) در قطر، بزرگترین مرکزِ تولیدِ گازِ طبیعیِ مایع (LNG) در جهان، خساراتی وارد کرد که قطریها تخمین میزنند سه تا پنج سال برای ترمیم آن زمان لازم است. تواناییِ ایران در هدفقراردادنِ داراییهایِ باارزشِ آمریکا، با حملهٔ ۲۷ مارس به پایگاهِ هواییِ شاهزاده سلطان در عربستان سعودی تأیید شد، جایی که یک هواپیمایِ حیاتیِ «چشمِ آسمان» از نوعِ سامانهٔ هشدار و کنترلِ هوابرد (AWACS) عملاً منهدم شد. یک حملهٔ ناموفق به پایگاهِ دیهگو گارسیا در اقیانوسِ هند، که متعلق به بریتانیا و آمریکا است و حدود ۲۴۰۰ مایل از سواحلِ ایران فاصله دارد، تواناییهایِ موشکیِ بالستیکِ پیشبینینشدهای را آشکار ساخت. سرنگونشدنِ یک جتِ جنگندهٔ آمریکایی در ۳ آوریل، لافِ ترامپ را مبنی بر اینکه پدافندِ هواییِ ایران «۱۰۰ درصد نابود شده است» نقش بر آب کرد. عضوِ بیرونپرتابشدهٔ خدمه – که پس از یک درگیریِ سنگین در عملیاتیِ تماشایی نجات یافت – خطراتِ جنگ را به خانه میآورد.
خطراتِ عملیاتِ «خشمِ حماسی» (Epic Fury) قابلِ پیشبینی بود. متخصصانِ نظامیِ هوشیار در آمریکا، بریتانیا و کشورهایِ دیگر، دهها بار در طولِ سالها، درگیری با ایران را شبیهسازیِ جنگی کردهاند. به ترامپ هشدار داده شد و او انتخاب کرد که گوش ندهد. تا ۳۰ مارس، او از شبکهٔ اجتماعیِ «تروث سوشال» (Truth Social) برای تهدید استفاده میکرد مگر اینکه «به زودی» توافقی حاصل شود و تنگهٔ هرمز «فوراً برای تجارت باز شود»، در غیر این صورت «ما اقامتِ دوستداشتنیِ خود را در ایران با منفجرکردن و نابودیِ کاملِ تمامِ نیروگاههایِ برق، چاههایِ نفت و جزیرهٔ خارک (و احتمالاً تمامِ آبشیرینکنها) به پایان خواهیم رساند که عمداً هنوز به آنها دست نزدهایم.» یک روز بعد، والاستریتژورنال گزارش داد که او به دستیارانش گفته است که حتی اگر به معنایِ بستهماندنِ تنگه باشد، به پایانرساندنِ جنگ را در نظر دارد. هرمز مجرایی است که حدود یک پنجمِ نفتِ جهان از طریقِ آن حمل میشود. برای ناامنبودنِ این مجرا، نیازی به غرقکردنِ کشتیها نیست. ایران، «لویدز لندن» را که بازارِ بیمۀ بخشِ عظیمی از کشتیرانیِ جهان است، به سلاح تبدیل کرده است. تنها چیزی که نیاز است، یک تهدیدِ معتبر است که کشتیها را غیرقابلِ بیمه میکند. در یک محاصرهٔ دوگانه – با بستنِ تنگهٔ بابالمندب از سویِ حوثیها در آن سویِ شبهجزیرهٔ عربستان – حدود یک چهارمِ نفتِ جهان مختل خواهد شد. کمبودهایِ شدیدی در موادِ اولیهٔ حیاتیِ تأمینِ موادِ غذایی، نیمههادیها و پلاستیکها ایجاد خواهد شد. رشدِ اقتصادی متوقف یا معکوس خواهد شد و رکودِ تورمیِ جهانی اجتنابناپذیر خواهد بود.
شکستی که در حال رخدادن است، نتیجهٔ اشتباهِ راهبردی نیست. باربارا تاکمن، مورخِ آمریکایی، در مطالعهٔ باشکوهِ خود، «راهپیماییِ حماقت: از تروا تا ویتنام» (۱۹۸۴)، توصیف کرد که چگونه دولتها بهطورِ مداوم سیاستهایی را دنبال میکنند که برخلافِ منافعِ خودشان است، حتی زمانی که گزینههایِ بهتر در دسترس و برایشان شناختهشده است. تروجانها (Trojans) با انتخابِ نمایش به جایِ احتیاط، اسبِ چوبیِ یونانیها را درونِ دیوارهایِ خود آوردند. اعتمادِ بیش از حد و هزینههایِ افراطیِ پاپهایِ رنسانس، به اصلاحاتِ پروتستانی دامن زد. غرورِ سرسختانۀ دولتِ جورج سوم، شورش و از دسترفتنِ مستعمراتِ آمریکاییِ بریتانیا را برانگیخت. امتناع از پذیرشِ غیرقابلپیروزیبودنِ جنگ، به شکستِ تحقیرآمیز در ویتنام انجامید. تکبر، خودفریبی و فساد، بهطورِ اجتنابناپذیری به تباهی انجامید.
همهٔ این نشانههایِ حماقت در جنگِ ترامپ علیه ایران قابلِ مشاهده است. رئیسجمهور و اطرافیانش تصور میکردند که حذف رأس هرم رهبری – «از شرِ بعضیها خلاصشدن»، همانطور که در موعظهٔ باشگاهِ گلفاش بیان کرد – رژیم را از کار خواهد انداخت. اما تهران کاراکاس نیست، جایی که نیکلاس مادورو، رئیسجمهور، و همسرش در یک عملیاتِ ویژه در ۳ ژانویه خارج شدند و ونزوئلا به معاونِ رهبر، دِلسای رودریگز (Delcy Rodríguez)، واگذار شد. دولتِ ایران چندلایه است و – با وجودِ سرکوبِ جنایتکارانهٔ میلیونها نفری که آرزویِ سبکِ زندگیِ غربی را دارند – عمیقاً در جامعه ریشه دوانده است. سپاهِ پاسدارانِ انقلابِ اسلامی (IRGC) یک امپراتوریِ تجاری را اداره میکند که شاملِ نفت، مخابرات، ساختوساز و بانکداری است. بسیج، نیروهایِ شبهنظامیِ داوطلبی که برای سرکوبِ مقاومتِ داخلی استفاده میشوند، از مزایایِ دولتی و مشاغل در شرکتهایِ وابسته به سپاه برخوردار میشوند. بنیادهایِ مذهبی و نخبگانِ روحانی، میلیاردها دلار از داراییهایِ مصادرهشده از مخالفان و اقلیتها را کنترل میکنند. برای این گروهها، باخت در جنگ به معنایِ از دستدادنِ اموال، معیشت و جانهایشان است. آنها تا پایِ جان خواهند جنگید. برخی ممکن است مرگ در نبرد را فرصتی برای شهادت خوشآمد بگویند – عنصری ماندگار و همچنان قدرتمند در اسلامِ شیعه. کاخِ سفید این واقعیات را نادیده میگیرد، همراه با تسلطِ ایران بر تکنیکهایِ کمهزینۀ جنگِ نامتقارن.
فساد نیز نقشی دارد. ساعتی پیش از حملاتِ مشترکِ آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه که در آن، علی خامنهای، رهبرِ عالی، کشته شد، انبوهی از شرطبندیها در سایتهایی مانند پلیمارکت (Polymarket)، نوعی «بازارِ پیشبینیِ» مبتنی بر ارزِ دیجیتال و تا حدی فراساحلی که قماربازان میتوانند بر روی نتایجی از نمراتِ ورزشی تا حملاتِ موشکی شرط ببندند، ثبت شد. در مارسِ امسال، یک رشته شرطبندی دقیقهها پیش از اعلامیههایِ کاخِ سفید در موردِ جنگ، صدها میلیونِ دلار برای معاملهگرانِ ناشناس به ارمغان آورد. در ۲۳ مارس، هزاران قراردادِ آتیِ نفت به ارزشِ اسمیِ حدود ۱٫۵ میلیاردِ دلار در عرضِ چند دقیقه دستبهدست شد – حجمی حدود ۱۶ برابرِ میانگینِ روزانه. هیچ مدرکی وجود ندارد که ترامپ، دستیارانش یا خانوادهاش از این معاملات سود میبرند، اما نتیجهگیریِ اجتنابناپذیر این است که افرادِ داخلی از اطلاعاتِ ممتاز برای منافعِ شخصی استفاده میکنند.
جنگِ ترامپ دقیقاً به همان معنایِی که تاکمن در نظر داشت، حماقت است. از نظرِ سیاسی، فقط میتواند به او آسیب برساند، قیمتِ بنزین را در پمپها بالا ببرد و چشماندازِ رو به کاهشِ او را در انتخاباتِ میاندورهایِ نوامبر بدتر کند. این جنگ با وعدههایِ انتخاباتیِ او مبنی بر «جنگهایِ ابدیِ» بیشتر، در تضاد است و او را از جناحِ نئو- انزواگرایِ «آمریکا اول» (America First) در پایگاهِ در حالِ شکافِ «مگا» (MAGA) خود بیگانه میکند و دستِ رقیبش، جیدی ونس (JD Vance)، را تقویت مینماید. در سطحِ بینالمللی، این عملیات فقط میتواند او را به حاشیه براند. حتی راستِ افراطیِ اروپا – مارین لوپن، جورجیا ملونی، آلترناتیو برای آلمان – نیز در حالِ فاصلهگرفتن از او هستند.
در خاورمیانه، این جنگ پایههایِ مالیِ هژمونیِ آمریکا را تضعیف کرده است. تضمینِ حمایت، اساسِ سیستمِ پترودلار بود که در اوایلِ دههٔ ۱۹۷۰ راهاندازی شد، زمانی که موافقتنامهٔ برتون وودز (Bretton Woods) در سال ۱۹۴۴ که دلار را به عنوانِ ارزِ ذخیرۀ جهانی تعیین کرده بود، تحتِ فشارِ هزینههایِ سنگینِ آمریکا در جنگِ ویتنام فروپاشید. دولتِ نیکسون که نیاز به تکیهگاهی برای دلارِ در حالِ سقوط داشت، به هنری کیسینجر مأموریت داد تا با عربستانِ سعودی در موردِ یک معاملهٔ متقابل مذاکره کند. حاصلِ کار، سیستمِ پترودلار بود که در آن، پادشاهیِ سعودی موافقت کرد که صادراتِ نفتِ خود را منحصراً به دلار قیمتگذاری کند، که سپس میتوانست در خریدِ بدهیِ فدرال بازگردد. بدونِ پترودلار، کسریِ سرسامآورِ آمریکا بیش از پیش ناپایدار میشود.
برخی پیشنهاد میکنند که جنگِ ترامپ از یک نقشهٔ راهِ پنهان پیروی میکند: هدف، متوقفکردنِ صعودِ چین است. عملیاتِ «عزمِ مطلق» (Absolute Resolve) در ونزوئلا، وارداتِ نفتِ چین از این کشورِ آمریکایِ جنوبی را مختل کرد و آمریکا در حالِ تغییرِ مسیرِ جریانها به سویِ پالایشگاههایِ ساحلِ خلیجِ خود است. همانطور که به نظر میرسد، هنگامی که کوبا در ماههایِ آینده تحتِ تأثیرِ آمریکا قرار گیرد، این یک شکستِ دیگر برای نفوذِ چین خواهد بود. پکن سرمایهگذاریِ کلانی در زیرساختهایِ کوبا، از جملهِ تأسیساتِ امنیتِ سایبری و نظارتی، انجام داده است.
با فرضِ وجودِ چنین راهبردی، نتایجِ آن مختلط است. چین بهعنوانِ یک واردکنندۀ بزرگِ نفت، تا حدی تحتِ فشار است. برخلافِ روسیه که از قیمتهایِ بالاتر سود میبرد، پکن برای حفظِ اقتصادِ صادراتمحورِ خود، نیاز به جریانِ مداومِ نفت دارد. اما چین بهعنوانِ بزرگترین خریدارِ نفتِ ایران، یکی از کشورهایی است که از تنگه عبور میکند و عوارض را به یوان پرداخت میکند – چالشی مستقیم برای پترودلار.
از برخی جهات، کشورهایِ حاشیهٔ خلیجِ فارس شکنندهتر از بیروت پیش از فروپاشیِ آن پس از آغازِ جنگِ داخلیِ لبنان در سال ۱۹۷۵ هستند. همانطور که موشکها به نفوذ در پدافندِ هواییِ آنها ادامه میدهند و اضافه بهای ایمنی خود را از دست میدهند، دبی و دیگر شهرهایِ اماراتِ متحدهٔ عربی، چشماندازهایی یادآور جهان داستان های جی .جی . بالارد (Ballardian landscapes) از بزرگراه ها و مراکز خرید متروک و بی روح، استخرهایِ خالی و خودروهایِ رهاشده در شنها هستند. همگی برای بقا به تأسیساتِ آسیبپذیرِ آب شیرین کن ها وابسته هستند. (ایران علیرغم کمبودِ آبِ خود، کمتر به این تأسیسات وابسته است.) سناریوییِ آخرالزمانی از تخلیۀ انبوه، جمعیتهایِ فراری و بحرانِ عظیمِ پناهجویان، غیرواقعبینانه نیست.
جنگ هرگونه که به پایان رسد، نتیجه، ظهورِ مجددِ ایران بهعنوانِ یک قدرتِ بزرگ خواهد بود. سرنگونکردنِ صدامِ حسین و دیکتاتوریِ بعثیِ سکولارِ او، ناگزیر به تقویتِ تهران و تبدیلِ آن به نیرویِ مسلط بر عراقِ شیعهنشین میانجامید. امروز، تقویتِ قدرتِ ایران بسیار بیشتر است.
ایران بهعنوانِ داورِ عبور از هرمز، به نیرویِ تعیینکننده در اقتصادِ جهانیِ نفت تبدیل شده است. هنگامی که حملونقل و صنعت در نظر گرفته شوند، انرژیهایِ تجدیدپذیر تنها کسری از نیازهایِ انرژیِ بشر را تأمین میکنند. جهانیسازی به شکلِ کنونیِ خود، محصولِ فرعیِ هیدروکربنهاست. انرژیهایِ تجدیدپذیر که به استخراجِ گستردهٔ موادِ معدنی برای باتریها و آهنرباها نیاز دارند، خود مشتقاتِ سوختِ فسیلی هستند. چین بر این زنجیرههایِ تأمین تسلط دارد، جایی که اغلب انحصارِ نزدیکی دارد و به نظر میرسد تولیدِ زغالسنگِ خود را افزایش میدهد. هرگونه گذارِ سبز، چشماندازی دور است. در همین حال، ایران مهمترین بازیگرِ منفرد در بازارهایِ انرژی خواهد بود.
گشتوگذارِ ترامپ به بنبست ختم شده است. اگر او از خاورمیانه عقبنشینی کند، دولتهایی که تحتِ حمایتِ آمریکا بودند، بینِ درجاتِ مختلفِ بیطرفی و ائتلافسازی علیهِ ایرانِ احیاشده، در نوسان خواهند بود. اسرائیل و عربستانِ سعودی، بحرین و عمان که بیش از پیش از جنگ به خطر افتادهاند، با تهدیدهایِ متعددی دستبهگریبان خواهند بود. اگر او تصمیم بگیرد «کار را تمام کند» و عملیاتِ زمینی را آغاز کند، آمریکا به ورطۀ شکستی بزرگتر از ویتنام، افغانستان و عراقِ رویِ همرفته کشیده خواهد شد.
ترامپ در سخنرانیِ ۱ آوریلِ خود تهدید کرد که ایران را به «عصرِ حجر» بازخواهد گرداند، جایی که «به آن تعلق دارد». این عبارت، بازتابِ سخنِ کرتیس لِمی (General Curtis LeMay)، ژنرالِ آمریکایی است که در خاطراتِ خود، «ماموریت با لمی» (۱۹۶۵)، توصیه کرده بود که ویتنامِ شمالی باید برای رسیدن «به عصرِ حجر بمباران شود». نقشۀ لمی هدفقراردادنِ کارخانهها، بنادر و پلها بود؛ ترامپ در ۶ آوریل تهدید کرد که به پلها، نیروگاهها و احتمالاً تصفیهخانههایِ آب حمله خواهد کرد. این نیز شکست خواهد خورد، به بهایِ یک شکستِ راهبردیِ جبرانناپذیر.
پیامدِ اصلیِ جنگ، مرگِ ایدۀ امپراتوریِ آمریکا خواهد بود. بنیانگذارانِ ایالاتِ متحده که در تخیل بهعنوانِ شهری بر فرازِ تپه (city upon a hill) تأسیس شد که امپراتوریهایِ اروپا را پشتِ سر گذاشت، ظاهراً هر چیزی را که بویِ قدرتِ امپراتوری میداد، رد کردند. اما تا زمانِ جنگِ جهانیِ اول، چندین قلمرو را به دست آورده بود که بهعنوانِ مستعمره به معنایِ سنتیِ اروپایی عمل میکردند – جزایرِ کوچکِ کارائیب و اقیانوسِ آرام (۱۸۵۶)، آلاسکا (۱۸۶۷)، هاوایی (۱۸۹۸)، فیلیپین (۱۸۹۸) و منطقهٔ کانالِ پاناما (۱۹۰۳). این نظمِ امپراتوریِ جهانِ قدیم است که ترامپ در احیایِ دکترینِ مونرو (Monroe Doctrine)، با ادعایِ سلطه عالیه آمریکا بر نیم کره غربی (hemispheric suzerainty)، قصدِ بازگشت به آن را دارد. در قرنِ بیستم، ایدۀ امپراتوری با ترویجِ پرشورِ «خودمختاریِ ملی» توسط وودرو ویلسون (Woodrow Wilson) در کنفرانسِ صلحِ ورسای در سال ۱۹۱۹ دگرگون شد. فرافکنیِ یک الگویِ حکومتیِ آمریکایی به یک پروژۀ ضدِ امپراتوری تبدیل شد که ادعا میکرد حقوق و آرمانهایِ همۀ مردم را پیش میبرد. در پس همه ویژگی های اتفاقیِ هویت های تاریخیِ انسان ها، یک آمریکایی آرمانی در وجود هر انسان به طور بالقوه نهفته بود.
نوعی از همین تصور خیالپردازانه است که فاجعهای را که امروز در حال وقوع است، شکل میدهد. بمبارانهای بیوقفه هوایی هرگز آن «آمریکاییِ درونی» خیالی را آزاد نمیکند و مردم را علیه دولتهایشان ــ هرقدر هم که آن دولتها سرکوبگر باشند ــ متحد نمیسازد. بهویژه هنگامی که زیرساختهای غیرنظامی هدف قرار میگیرند، نتیجه دقیقاً برعکس است: مردم را علیه مهاجم متحد میکند. وقتی ترامپ مینویسد که «جهنم را بر سرشان فرو خواهیم ریخت»، در واقع همان اندیشهای را بیان میکند که فرمانده آمریکایی در سال ۱۹۶۵ درباره یکی از شهرهای ویتنام بر زبان آورد: «برای نجات شهر، ناچار شدیم آن را نابود کنیم.» اگر این روند درباره ایران ادامه یابد، پایان ماجرا تفاوت چندانی با آن تجربه نخواهد داشت.
این فقط نمونهای از نادیده گرفتن درسهای تاریخ نیست. جنگی که ترامپ به راه انداخته، بیش از آنکه ناشی از بیتوجهی به تاریخ باشد، مصداق چیزی است که زیگموند فروید آن را «اجبار به تکرار» (repetition compulsion) مینامید؛ فرایندی ناخودآگاه که در آن ذهن، آنچه را نمیتواند بهدرستی به یاد آورد، بار دیگر به صحنه عمل میآورد. ترامپ هرچند موجودی کاملاً اسیر لحظه است، اما گویی نیرویی درونی او را وادار میکند گذشته را از نو بازسازی کند و عظمت آمریکا ــ و البته عظمت خودش ــ را دوباره به نمایش بگذارد. همانگونه که اکنون با توپی ویرانگر به جان بخش شرقی تاریخی کاخ سفید افتاده تا تالار باشکوهی بسازد که شاید هرگز هم ساخته نشود، به نظر میرسد مصمم است نظمی جهانی را نیز که نتوانسته آن را مطابق تصویر ذهنی خود بازآفرینی کند، در هم بشکند. وقتی خیال کودکانهٔ قدرت مطلق با واقعیتهای سرسخت و تغییرناپذیر برخورد میکند، حاصل آن چیزی جز خشمی بیمهار و فاقد جهت نیست. شاید در این مقطع، آسیبشناسی روانی بیش از ژئوپلیتیک بتواند رفتار ترامپ را توضیح دهد. به معنایی عمیقتر از آنچه معمولاً تصور میشود، دونالد ترامپ واقعاً نمیداند چه میکند.
کسانی که خود را «ترامپشناس» میدانند، مانند مارک روته (Mark Rutte)، دبیرکل ناتو، امیدوارند بتوانند اندکی عقلانیت را وارد تصمیمگیریهای او کنند. اما منطق ترامپ نه عقلانی، بلکه غریزی است. همانگونه که لغو تحریمهای نفتی روسیه نشان داد، او از نظر احساسی و غریزی با ترکیب استبداد و الیگارشی ولادیمیر پوتین احساس همدلی میکند. عادیسازی روابط با روسیه نیز فرصتهای اقتصادی سودآوری برای هر دو طرف فراهم خواهد کرد. ممکن است ناتو همچنان به نام خود باقی بماند، اما اتحاد فراآتلانتیکی از نظر عملی دیگر کارایی گذشته را ندارد. آمریکا در حال بازگشت به همان مسیری است که پیش از سال ۱۹۱۴ در پیش داشت؛ یعنی تبدیل شدن به تمدنی جدا از اروپا.
در بریتانیا، واکنش پیشفرض این است که باید این طوفان را تحمل کرد تا روزی عقلانیت دوباره به واشنگتن بازگردد. اما هیچکس توضیح نمیدهد چرا ولادیمیر پوتین یا شی جینپینگ باید چنین صبری پیشه کنند. مگر زمانی مناسبتر از اکنون برای اقدام وجود دارد؟ اگر پوتین جنگ ترکیبی علیه اروپای کمدفاع را تشدید کند، در هرگونه توافق صلح درباره اوکراین اهرم فشار بیشتری به دست خواهد آورد. از سوی دیگر، با توجه به اینکه ترامپ بخشی از توان نظامی آمریکا را از منطقه هند ـ اقیانوس آرام به خاورمیانه منتقل کرده و ذخایر مهمات این کشور نیز کاهش یافته است، شاید شی جینپینگ بتواند بدون شلیک حتی یک گلوله، تایوان را در کنترل خود بگیرد. در بریتانیا این روزها از نوعی «گُلیسم انگلیسی» (Anglo-Gaullism) سخن گفته میشود؛ راهبردی که بر اساس آن، بریتانیا امنیت خود را بیش از هر چیز بر توان داخلی و همکاری با متحدان اروپایی استوار کند. بدیهی است تحقق چنین راهبردی مستلزم افزایش سریع و چشمگیر بودجه دفاعی است. اما بازسازی توان دفاعی بریتانیا مستلزم صنعتیسازی دوباره اقتصاد این کشور است؛ پروژهای که ممکن است دههها به طول انجامد. بدون برنامهای عملی و قابل اجرا، «گُلیسم بریتانیایی» چیزی جز رؤیایی خوشایند نخواهد بود.
این ماجراجویی کوتاه ترامپ، نقطهای است که شاید دیگر راه بازگشتی از آن وجود نداشته باشد؛ نقطهای در روند عقبنشینی آمریکا از جایگاه یک قدرت جهانی. اصلاً در چه جهانی ممکن است شخصیتی تا این اندازه نامتعارف، آن هم دو بار، رئیسجمهور ایالات متحده شود؟ پاسخ روشن است: در همین جهانی که ما در آن زندگی میکنیم؛ جهانی که رهبرانش خود آن را ساختند و سپس، هنگامی که ترامپ را صرفاً یک استثنای گذرا پنداشتند، نشان دادند که از درک آن عاجزند. ترامپ شاید هر آنچه را لمس میکند ویران کند، اما جایگاه او بهعنوان شخصیتی تاریخساز دیگر تردیدبردار نیست. آیا ممکن است او آمریکا را به سوی نوع دیگری از دگرگونی سیاسی سوق دهد؛ دگرگونیای که نشانههای آن را میتوان در چهرههایی چون تاکر کارلسون (Tucker Carlson)، عوامگرای راستگرای جنجالی، و زهران ممدانی (Zohran Mamdani)، سیاستمدار جوان چپپوپولیست، مشاهده کرد؟ آنان نیز، درست مانند ترامپ، محصول همین جهانی هستند که خود ساختهایم.
The end of the American empire
Donald Trump’s war in Iran presages the destruction of US authority, not its renewal.
Apr 09, 2026
By John Gray
https://kolaking.substack.com/p/the-end-of-the-american-empire
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|