|
چهارشنبه ۱۷ تير ۱۴۰۵ -
Wednesday 8 July 2026
|
ايران امروز |
بخش نخست: تناقضی به نام «روشنفکری دینی»
هرگاه تاریخ اندیشه در ایران معاصر نوشته شود، بیتردید یکی از بحثبرانگیزترین مفاهیم آن «روشنفکری دینی» خواهد بود؛ مفهومی که بیش از چهار دهه بر فضای فکری و سیاسی ایران سایه افکند، امیدهای فراوانی برانگیخت، نسلی از دانشگاهیان و نخبگان را با خود همراه کرد و در نهایت، در برابر یکی از بزرگترین آزمونهای تاریخی جامعه ایران، یعنی نسبت میان ملت، قدرت و دین، با بحران هویت مواجه شد. این مقاله بر آن نیست که صرفاً عملکرد چند روشنفکر یا یک جریان سیاسی را نقد کند، بلکه میکوشد نشان دهد که آیا اساساً «روشنفکری دینی» از آغاز واجد امکان نظری بود یا آنکه تناقضی درونی، آن را از همان بدو پیدایش به سوی بنبست سوق داده بود.
پیش از هر داوری، باید روشنفکری را به مثابه یک پدیدار تاریخی فهمید، نه صرفاً یک صفت اخلاقی. روشنفکر کسی نیست که کتاب بسیار بخواند یا در دانشگاه تدریس کند. روشنفکری در معنای تاریخی خود، فرزند رنسانس، اصلاح دینی و عصر روشنگری اروپاست؛ لحظهای که انسان، برای نخستین بار، خود را نه در مقام تابع حقیقتی از پیش مقرر، بلکه به عنوان سوژهای مستقل در فرآیند شناخت جهان تعریف کرد. از این پس، عقل انسانی نه ابزار فهم اقتدار، بلکه معیار نقد اقتدار شد. مشروعیت اندیشه از انتساب آن به سنت یا نهاد مقدس برنمیخاست، بلکه از توانایی آن در تحمل نقد، گفتوگو و بازاندیشی حاصل میشد.
بدین معنا، روشنفکری پیش از آنکه یک حرفه باشد، نوعی نسبت با حقیقت است. حقیقت در سنت روشنفکری نه امری پایانیافته، بلکه افقی گشوده است که همواره در معرض تصحیح و بازسازی قرار دارد. روشنفکر کسی است که هیچ قدرتی را، اعم از قدرت سیاسی، دینی یا فرهنگی، فراتر از نقد نمیداند. او نه سخنگوی دولت است، نه مبلغ کلیسا، نه مفسر ایدئولوژی؛ بلکه وجدان انتقادی جامعه است.
از همین نقطه، نخستین پرسش بنیادین درباره «روشنفکری دینی» سر برمیآورد. آیا روشنفکری، با این تعریف، اصولاً میتواند صفت «دینی» بپذیرد؟
دین، دستکم در سنت الهیاتی اسلام و مسیحیت، بر پیشفرضی متفاوت استوار است. سرچشمه حقیقت، خداوند است؛ وحی، عالیترین مرتبه معرفت به شمار میرود و عقل انسانی، هر اندازه شریف و کارآمد، در نهایت در نسبت با حقیقت وحیانی معنا پیدا میکند. انسان در این دستگاه معرفتی، سوژه خودبنیاد نیست؛ عبد است. کمال او نه در خودآیینی، بلکه در هماهنگی با اراده الهی تعریف میشود. عقل، ارزشمند است، اما استقلال مطلق ندارد؛ تا آنجا اعتبار دارد که با حقیقت متعالی تعارض نیابد.
بدین ترتیب، دو دستگاه معرفتی در برابر یکدیگر قرار میگیرند. در یکی، انسان معیار سنجش حقیقت است؛ در دیگری، حقیقت معیار سنجش انسان. یکی از عقل آغاز میکند و دیگری از وحی. یکی حقیقت را فرآیندی تاریخی و بازنگریپذیر میداند و دیگری حقیقت را مطلق و متعالی تلقی میکند. جمع این دو، اگر ناممکن نباشد، دستکم با تنشی بنیادین روبهروست.
از این منظر، «روشنفکری دینی» بیش از آنکه یک مفهوم باشد، مسئلهای فلسفی است. این ترکیب میکوشد میان دو سنت متفاوت آشتی برقرار کند؛ سنتی که آزادی عقل را شرط نخست اندیشیدن میداند و سنتی که عقل را در نسبت با وحی تعریف میکند. نتیجه این کوشش، غالباً نه حل تعارض، بلکه تعلیق آن بوده است؛ تعلیقی که در عرصه نظر با ابهامهای معرفتشناختی و در عرصه سیاست با دوگانگیهای عملی خود را نشان داده است.
البته این سخن به معنای نفی امکان دینداری برای روشنفکر نیست. تاریخ اندیشه سرشار از متفکران دینداری است که در عین ایمان، به استقلال عقل نیز ارج نهادهاند. مسئله، ایمان شخصی نیست؛ مسئله آنجاست که «دینی» به عنوان وصف روشنفکری، چه نسبتی با استقلال انتقادی عقل برقرار میکند. اگر دین به مرجع نهایی داوری بدل شود، روشنفکری استقلال خود را از دست میدهد؛ و اگر عقل مرجع نهایی باشد، وصف «دینی» دیگر تعیینکننده نخواهد بود. این همان گرهی است که پروژه روشنفکری دینی در ایران هرگز نتوانست آن را بهطور کامل بگشاید.
این دشواری زمانی ژرفتر میشود که به مدرنیته بنگریم. مدرنیته، برخلاف تصور رایج، صرفاً مجموعهای از فناوریها یا نهادهای سیاسی نیست؛ بلکه دگرگونی در مبنای مشروعیت معرفت است. انسان مدرن میپذیرد که حقیقت نهایی در دسترس او نیست، اما در عین حال هیچ مرجع زمینی یا آسمانی را از نقد مصون نمیداند. حقیقت، در این افق، نه مالک دارد و نه متولی. هر نسل، با افزایش دانش و تجربه، میتواند دریافت پیشینیان را اصلاح کند.
در مقابل، الهیات کلاسیک بر این باور است که حقیقت کامل نزد خداوند است و انسان تنها به اندازه ظرفیت خویش از آن بهرهمند میشود. این دو نگاه، دو افق متفاوت برای فهم جهان میآفرینند. یکی بر تاریخ و تجربه تکیه دارد و دیگری بر وحی و سنت. از همین رو، روشنفکری دینی همواره میان دو افق حرکت کرده است؛ نه توانسته به تمامی از سنت الهیاتی عبور کند و نه به تمامی منطق مدرنیته را بپذیرد.
اما شاید مهمترین پیامد این تعارض، در نسبت با قدرت آشکار شود. روشنفکری، از آغاز پیدایش خود، در مقام منتقد قدرت شکل گرفت. قدرت، هر صورتی که داشته باشد، باید در معرض پرسش قرار گیرد. در مقابل، دین تاریخی، بهویژه در تجربه سیاسی ایران، غالباً با قدرت پیوند خورده است. از دوران صفویه تا جمهوری اسلامی، دین نه فقط حوزهای از ایمان، بلکه یکی از منابع مشروعیت حکومت بوده است. این همنشینی تاریخی، سبب شده است که بسیاری از منازعات دینی در ایران، بیش از آنکه منازعات معرفتی باشند، منازعاتی بر سر قدرت سیاسی باشند.
در چنین بستری، روشنفکری دینی نیز ناگزیر با مسئله قدرت تعریف شده است. دغدغه اصلی آن، اصلاح حکومت دینی بود، نه بازاندیشی در نسبت دین و جامعه. از همین رو، زبان آن غالباً زبان اصلاح از درون قدرت بود، نه زبان نقدی که مشروعیت هر قدرتی را به پرسش بکشد. این ویژگی، اگرچه در دهههای نخست پس از انقلاب برای بخشی از جامعه امیدبخش مینمود، اما به تدریج مرز میان روشنفکری و الهیات سیاسی را کمرنگ ساخت.
از اینجا میتوان پرسش اصلی این مقاله را صورتبندی کرد: آیا انحطاط روشنفکری دینی، نتیجه خطاهای اشخاص است یا پیامد منطقی تناقضی است که در ذات این پروژه نهفته بود؟ آیا آنچه امروز در مواضع متزلزل، دوگانه و گاه همسو با قدرت مشاهده میشود، صرفاً لغزشهای سیاسی است، یا نشانه پایان یک امکان نظری؟
برای پاسخ به این پرسش، باید از داوری درباره افراد فراتر رفت و خود پدیدار «روشنفکری دینی» را در بستر تاریخ معاصر ایران، نسبت آن با جمهوری اسلامی، تفاوتش با تجربه جهان عرب و سرانجام مواجههاش با مفهوم «امر ملی» مورد واکاوی قرار داد. تنها در این صورت است که میتوان دریافت آیا آنچه امروز به چشم میآید، انحطاط یک نسل از روشنفکران است یا پایان یک پارادایم فکری.
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|