|
چهارشنبه ۳۱ تير ۱۴۰۵ -
Wednesday 22 July 2026
|
ايران امروز |
«مردم زیر سلطهٔ سیاستمداران فاسد، چپاولگر و جنایتکار قربانی نیستند؛ شریک جرماند.» (جرج اورول)
ماکس وبر، جامعهشناس و نظریهپرداز، در بحبوحهٔ جنگ جهانی اول بهشدت از سیاستهای آلمان و ناتوانی رهبران وقت در مدیریت بحران خشمگین بود. وی در فقدان رهبری کاریزماتیک و قاطع، معتقد بود جامعهٔ آلمان در آن مقطع بهشدت به یک سیاستمدار مستقل، عملگرا و عاقل نیاز دارد؛ کسی که بتواند «دست خود را روی فرمان تاریخ بگذارد».
وبر دوستش فردریش نائومان، سیاستمدار و متفکر لیبرال را به عنوان یکی از معدود رهبران سیاسی آلمان میدید که واقعاً برای دوران مدرن، مسائل کارگری و سیاستهای امپراتوری دغدغه داشت. بنابراین، وجود او برای بسیج تودهها و درک الزامات سیاست تودهای ضروری بود. با این حال، از نظر وبر، نائومان فاقد قاطعیت، ارادهٔ پولادین برای رهبری و ایستادگی بر اصول در بحرانهای سیاسی بود. وبر او را شخصیتی میدانست که به «جای رهبری قاطع، بیشتر درگیر تاکتیکهای روزمره و سازشهای سیاسی میشود.» این جمله انعکاسدهندهٔ نقد وبر به خلأ رهبران کاریزماتیک و مسئولیتپذیر در آلمانِ پیش از جنگ جهانی اول و دوران امپراتوری بود.
وبر در نوامبر ۱۹۱۵، در یکی از نامههایش به فریدریش نائومان از جمله نوشت: «حتی یک دولتمرد وجود ندارد که بتواند اوضاع را مدیریت کند! و فکر کن مردی که وجودش ضروری است، اما وجود ندارد».
یأس و دلنگرانی وبر نشاندهندهٔ تناقض درونی شخصیت و جایگاه نائومان در صحنهٔ سیاسی آلمان بود و بیانگر تأسف عمیق وی در فقدان چنین شخصیتی در رأس قدرت؛ مردی ضروری برای نجات کشور که در واقعیتِ میدانِ سیاستِ آن روز آلمان غایب بود.
«انسانهایی که فکر نمیکنند مانند خوابگردها هستند.» (هانا آرنت)
جنگ هشتسالهٔ ایران و عراق در پیش چشم ما اتفاق افتاد؛ جنگی که بعد از فراخوان روحالله خمینی برای سرنگونی «رژیم بعثی صدام» و برای «صدور انقلاب» درگرفت و ۶۴۵ میلیارد دلار (توجه کنید: ۶۴۵,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ دلار نه تومان از نفس افتاده) خسارت مالی، ۱۰۵,۰۰۰ تا ۳۷۵,۰۰۰ نفر کشته (تعداد زیادی «سرباز کودک»)، ۴۰۰,۰۰۰ نفر مجروح و ۵۵,۴۳۸ نفر اسیر هزینه برداشت. رژیمی که این جنگ را راه انداخته بود، غیرت میهنپرستی ما را تحریک کرد تا ما به عنوان «دفاع مقدس»، کودکان و نوجوانان خود را برای اشغال کشور همسایه، گسترش اسلام سیاسی و مینروبی میدانهای مرگ بفرستیم.
ما این جنگ مرگبار و ویرانگر را به اوراق تاریخ سپردیم و دوباره به خوابگردی خود غلتیدیم.
در جنگ دوازدهروزه که پیامد آموزش، تجهیز، تسلیح و آمادهسازی بازوهای اختاپوسی جنگافروز برای محو قوم یهود و ایجاد تنش در سطح منطقه و جهان و اجاره کردن گانگسترهای بینالمللی برای خرابکاری و ترور توسط ج.ا. بود، علاوه بر انسانهایی که قربانی شدند و زیرساختها و مناطق مسکونی که تخریب شدند، ۶.۶ میلیارد دلار فقط هزینهٔ موشکهایی شد که بیشترشان رهگیری شدند یا در بیابانها و صحراها افتادند، و آنهایی که به خاک «دشمن صهیونی» رسیدند، مدرسه و بیمارستان و مناطق مسکونی را تخریب کردند.
این بار هم به «عرق ملی و میهنپرستی» ما تلنگری خورد و به مصاحبهها، مناظرهها و «تحلیل»ها پرداختیم؛ و هرچند به تعارف میگفتیم که پیشگویی مال پیغمبران است، اما پیشبینی پیامبرگونه کردیم و به نتایجی رسیدیم: «ترامپ بعد از پیروزی کودتا در ونزوئلا، در پی تصاحب نفت ایران است.» یا «اسرائیل در این جنگ میخواهد ایران را تضعیف و تجزیه کند.»
هنوز بار سنگین جنگ ۱۲ روزه بر دوش مردم مستأصل سنگینی میکرد که «دیماه خونین» اتفاق افتاد. ما شاهد بودیم که حکومت خودی، دهها هزار از شهروندان معترض به نیم قرن بیداد را در ۴۸ ساعت کشت و مثله کرد و برای تحویل جسدها به خانوادههایشان پول دستمریزاد گرفت. ما انبوه کیسههای سیاه را دیدیم که در داخل آن انسانهایی خفته بودند که یکی دو روز قبل به امید آزادی از یوغ بندگی به خیابانها آمده بودند، اما ضربات این ناقوس دهشتناک این بار هم نتوانست ما را از خوابگردی دیرینهمان بیدار کند.
ماشین اعدام این رژیم که از همان روزهای نخست اقامت امام در مدرسهٔ رفاه فعال شد، هنوز هم بعد از گذر نزدیک به نیم قرن، از اعدام جانهای شیفته باز نایستاده است، اما ما نتوانستیم و یا نخواستیم توقف اعدامها، آزادی زندانیان سیاسی، کشتار جمعی دیماه و هولوکاست بازار رشت را به مسئلهای جدی، مطالبهٔ ملی و فراخوانی جهانی مثل «قانون قیصر» (Caesar Act) (*) بدل کنیم.
در نهم اسفند ۱۴۰۴، پنجاه روز بعد از کشتار گستردهٔ دیماه، در حالی که جامعه همچنان درگیر خشم و اندوه ناشی از سرکوب بیسابقه بود، جنگی دیگر درگرفت. این جنگ یکی از پرمخاطرهترین رویاروییهای نظامی قرن بیستویکم در خاورمیانه ارزیابی شد.
در همان ساعات اولیه، با هدف قرار گرفتن اقامتگاه علی خامنهای و تأیید مرگ او، همراه با فرماندهان ردهبالا و میانی و برخی افراد مؤثر در تصمیمگیریهای کلان ساختار نظامی و سیاسی، رژیم وارد شکست و درماندگی بیسابقهای شد.
در طول ۳۹ روز نبرد فرسایشی، جنگندههای آمریکایی و اسرائیلی، ۱۳,۰۰۰ هدف را در ایران مورد حمله قرار دادند. از این تعداد، بیش از ۴ هزار هدف راهبردی در سراسر خاک ایران در هم کوبیده شدند؛ از بیابانهای نطنز و فردو تا تأسیسات موشکی سپاه در غرب کشور و بنادر حیاتی خلیج فارس، زیر بارانی از بمبهای سنگین آسیبهای جدی دیدند.
طبق آمارهای تأییدشدهٔ میدانی و با استناد به آمار گردآوریشده توسط ههنگاو، در جریان جنگ اخیر دستکم ۷ هزار و ۶۵۰ نفر کشته شدند؛ هزار و ۳۰ نفر از آنها شهروندان غیرنظامی بودند.
کارشناسان تخمین میزنند که این جنگ حدود ۲۷۰ میلیارد دلار به زیرساختها و اقتصاد ایران خسارت وارد کرد.
در فقدان سازماندهی و تمهیدات راهبردی از سوی دیاسپورا و «اپوزیسیون»، آسیبهای انسانی و مالی این جنگ هم مثل دفعات قبل به اوراق تاریخ سپرده شد.
در کنار این همه جانِ انسانهایی که در راه تحقق امپراتوری شیعی از زندگی رخت بربستند، چندین نسل سوختند و آمال و امیدهایی که هرگز محقق نشدند، تخریب سرزمینی در اثر جنگها یا بیتوجهی حکومت آخرالزمانی، میتوان میلیاردها دلار پولی را که برای سایتهای هستهای (که در یکی دو ساعت در جنگ دوازدهروزه در زیر زمین مدفون شدند)، موشکها و پهپادهایی که قرار بود در مقابل حملات «دشمن» بازدارندگی ایجاد کنند (اما در طول جنگ حتی یک جنگندهٔ «دشمن» را نتوانستند ساقط کنند)، میلیاردها دلار که برای «محور مقاومت» هزینه شد تا با تنش در منطقه و ترور در سراسر جهان به گسترش اسلام سیاسی یاری رسانند و... را هم اضافه کرد.
«مردی ضروری»
یک مرد شجاع بهتر از یک لشکر ترسوست(یک ضربالمثل)
از تأسف و شگفتی تلخ ماکس وبر در شرایط آلمانِ درگیر یک جنگ ویرانگر، یکصد و یازده سال میگذرد. با گذشت این سالهای بیش از یک قرن، وضعیت کنونی ما یادآور آن روزهای آلمان است، اما بسی نومیدکنندهتر و تلختر: «مردم زیر سلطهٔ سیاستمداران فاسد، چپاولگر و جنایتکار»، سرزمینی سوخته، و «مردی که وجودش ضروری است، اما وجود ندارد».
در این انفعال و «خوابگردیِ» ما دیاسپورا و «اپوزیسیون» و «در فقدان رهبری کاریزماتیک و قاطع»، به نظر میرسد یک مرد ظهور کرده است تا «دست خود را روی فرمان تاریخ بگذارد»: محمدباقر قالیباف؛ مردی که در فضای گفتمان «دیکتاتور مسلح و مصلح» سالها قبل گفته بود: «من رضاخان حزباللهیها هستم.»
ما از تصمیمهایی که بعد از جنگ ۳۹ روزه در چارچوب مذاکرات محرمانه و پشت درهای بسته و در حلقهٔ محدود قدرت گرفته میشود آگاه نیستیم، اما کارنامهٔ این نظامی سابق و سیاستمدار فعلی، شناخت نسبتاً روشنی را در معرض دید ما میگذارد.
محمدباقر قالیباف دارای مدرک دکترا در رشتهٔ جغرافیای سیاسی است، دورهٔ خلبانی هواپیمای ایرباس را در فرانسه گذراند، در سال ۱۳۶۱ به فرماندهی تیپ ۲۱ امام رضا منصوب شد و سپس به فرماندهی لشکر ۵ نصر خراسان در جنگ ایران و عراق ارتقاء یافت. قالیباف در شهریور ۱۳۸۴ بهعنوان شهردار تهران انتخاب شد. او چهار بار نامزد انتخابات ریاستجمهوری شد و هربار از رقبای خود شکست خورد. او از سال ۱۳۹۶ تا ۱۳۹۹ عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بوده و از سال ۱۳۹۹، به عنوان ششمین رئیس مجلس شورای اسلامی منصوب شده است.
قالیباف در جریان جنگ ۳۹ روزه جان سالم به در برد و پس از کشتهشدن شماری از مقامات ارشد، به یکی از چهرههای تصمیمگیر نظام بدل شد.
قالیباف از شخصیتهای برجستهٔ متهم به فساد در حلقهٔ دولتمردان نظام است و نام او با پروندههای بزرگ فساد اقتصادی گره خورده است. او در شهریور ۱۳۹۵ بهدنبال افشای گزارش سازمان بازرسی کل کشور پیرامون واگذاری املاک شهرداری با تخفیف گسترده به افراد و تعاونیهای حامی خود، به فساد گسترده متهم شد.
از جمله اتهامات فساد قالیباف، املاک نجومی، تخلفهای مالی سال ۱۳۹۳، قرارداد صوری برای تأمین هزینهٔ تبلیغات انتخاباتی، پرداخت رشوه، پروندهٔ عیسی شریفی (معاون وی در هلدینگ یاس) و استخدام گستردهٔ خودیها در آستانهٔ انتخابات است. سفر خانوادهٔ قالیباف به ترکیه برای خرید سیسمونی کودک نیز در رسانهها بازتاب گستردهای داشت.
در یک فایل صوتی، قالیباف به حوادث کوی دانشگاه در سال ۱۳۸۲ اشاره میکند. او در این فایل میگوید در جلسهٔ شورای امنیت کشور، با لحنی تند تهدید کرده است که «دانشجوها را لوله میکند» و توانسته از شورای امنیت مجوز ورود به کوی دانشگاه و مجوز تیراندازی بگیرد.
سردار دکتر محمدباقر قالیباف، خلبان و عضو هیئت علمی و دانشیار گروه جغرافیای سیاسی دانشکدهٔ جغرافیای دانشگاه تهران، بارها و در مناسبتهای مختلف به لوله کردن دانشجویان اشاره کرده و از آن به عنوان یکی از افتخارات خود در سرکوب معترضین یاد کرده است.

قالیباف و قاسم سلیمانی، ۲۳ شهریور ۱۳۹۲
قالیباف پس از ثبتنام در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۹۲ سخنان جنجالی دیگری در مورد اعتراضات ۱۸ تیر ۱۳۷۸ بیان داشت: «حادثهٔ سال ۷۸ که در کوی دانشگاه اتفاق افتاد، آن نامهای را که نوشته شد، من نوشتم (نامهٔ تهدیدآمیز فرماندهان سپاه به رئیسجمهور وقت، محمد خاتمی برای جمع کردن خیابان از معترضین). بنده و آقای سلیمانی. بنده فرمانده نیروی هوایی سپاه بودم. عکس من الان روی موتور ۱۰۰۰ با چوب هست. ایستادم کف خیابان که کف خیابان را جمع کنم. آن جایی که لازم باشد بیاییم کف خیابان و چوب بزنیم، جزو چوبزنها هستیم. افتخار هم میکنیم. نگاه نکردم که من، سردار و فرمانده نیروی هوایی هستم و تو را چه به کف خیابان؟»
فساد، رانتخواری، ارتشا و پنهانکاری، همزاد حکومتی است که نزدیک به نیم قرن داراییهای ملی را به سرقت برده است، اما در این میان نام محمدباقر قالیباف، اولین «سردار شهردار» پایتخت و اولین «سردار رئیس مجلس» بیش از همه به دلیل تعدد ابرپروندههای تخلف و رانت در افکار عمومی و رسانهها با مفاهیم فساد اقتصادی پیوند خورده است.
پروندهٔ فساد اقتصادی سردار قالیباف در شهرداری تهران و افتخارات سرکوبگرانهٔ وی به عنوان فرمانده نیروی هوایی سپاه، پربرگتر از آن است که در اینجا بتوان همه را ورق زد؛ شاید در فرصتی دیگر.
چه باید کرد؟
فقدان آلترناتیو کارآمد و نقشآفرین در این بزنگاه سرنوشتساز میهن ما، به باوری عمومی و مقولهای تکراری بدل شده است. همچنین در نبود یک جبهه (ائتلاف، اتحاد، همگرایی، سازماندهی دولت موقت، تدوین پیشنویس قانون اساسی، تلاش برای جلب نظر سازمان ملل، جلب اعتماد افکار عمومی داخلی و خارجی جهت برگزاری رفراندوم برای تغییر حکومتی سرکوبگر) و در شرایط «مردی که وجودش ضروری است، اما وجود ندارد»، ظاهراً بهرغم جنگ قدرت و شکاف در لایههای تصمیمساز حکومتی، قرعهٔ فال به نام سردار قالیباف افتاده است.
من، یکی از جمع دیاسپورا و «اپوزیسیون» ج.ا. با نگاهی به ۴۸ سال کارنامهٔ صدها کانون «حقوق بشری، دفاع از دموکراسی، دفاع از دموکراسیها، کانون زنان ایرانی، جریانشناسی فمینیسم ایرانی، شبکهٔ فراگیر زن، زندگی، آزادی، دفاع از حق و حقوق جنسی و جنسیتی، دفاع از حق و حقوق اقلیتهای قومی، مذهبی و زبانی، شورای گذار، اتحاد علیه ایران هستهای، سامانهٔ پرسروصدای پادشاهیخواهی و...» امید و پاسخی به پرسش مهم «چه باید کرد؟» ندارم. تجربهٔ سالهای گذشته هم نشان میدهد که تحلیلها و پیشبینیهای رایج از جنس «پسا و پیشا» هم فرضیههایی بودهاند که پا در واقعیت زمینی نداشتهاند.
از سوی دیگر، چون نگران آیندهٔ میهن و هممیهنانم هستم، ناگزیر با خود زمزمه میکنم که: «شهر خالیست ز عشاق، بود کز طرفی / مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟» سردار خلبان معروف به «قالیباف لولهپیچ»؟
میگویند: «سیاست با خلأ میانهای ندارد.» سیاست امرِ مناسبات و روابط فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و روانی انسانها در یک جامعه است. بنابراین، آنجا که انسانها میزیند، سیاست هم جاریست. در فقدان سیاستِ مسئولیتپذیر، پاسخگوی خردمند و حافظ زبان، فهم و منافع مشترک، لاجرم سیاستِ منجی «مسلح مصلح» جای خالی را پر میکند.
———
* قانون سزار برای حفاظت از غیرنظامیان سوریه مصوب ۲۰۱۹، قانونی آمریکایی بود که حکومت سابق سوریه، از جمله رئیسجمهور آن، بشار اسد را به دلیل جنایت جنگی علیه مردم سوریه تحریم کرد. این قانون در دسامبر ۲۰۱۹ توسط دونالد ترامپ به امضا رسید و از ۱۷ ژوئن ۲۰۲۰، لازمالاجرا شد.
سزار (اسم مستعار)، عکاس زندانهای سوریه بود که تصاویر نزدیک به ۵۰ هزار زندانی سوری را که در میانهٔ جنبش بهار عربی توسط رژیم اسد دستگیر و در زندانهای سوریه محبوس شدند و بر اثر انواع شکنجهها جانشان را از دست دادند، با خود از سوریه خارج کرد تا در معرض دید جهانیان قرار دهد. دولت آمریکا اسم تحریمهای اعمالی علیه بشار اسد را به احترام این عکاس سوری و تمامی افرادی که در زندانهای سوریه جانشان را از دست داده بودند، قانون سزار یا قیصر نامگذاری کرد.
۲۶ ژوئیه ۲۰۲۶ / ۵ تیر ۱۴۰۵
☑️ درود بر آقای سلامی گرامی، تحشیه ای کوتاه.
من به کلّ مطلب شما، نمیپردازم. فقط در باره آخرین پاراگراف مقاله شما، صحبتهایی را طرح میکنم برای همچنان جستجو کردن و هرگز ناامید نشدن. نمیدانم چرا وقتی پرسیده اید که «چه باید کرد؟»، ناخود آگاه یاد «لنین و شریعتی و چرنیشیفسکی و تولستوی» و دیگرانی افتادم که عنوان کتابهایشان مشترک بود و هر کدام سخنهای خود را «راه نجات» میدانستند. در هر صورت.
پیش از آنکه بپرسیم «چرا آلترناتیو وجود ندارد؟» شاید باید بپرسیم که آیا واقعا و حقیقتا آلترناتیوی وجود ندارد، یا جامعه ایرانیان، دیگر توانایی تشخیص آلترناتیو را از دست داده است؟ چرا در هر بحران تاریخی، ذهن ما به جای جستجوی نهادها و پرنسیپها و اصول کلیدی و زیرپایه ای، در جستجوی «منجی» است؟ آیا انتظار ظهور یک ناجی سیاسی، خودش بخشی از بیماری تاریخی - فرهنگی ما نیست؟ آیا اپوزیسیونهای منتظر، عکس برگردان منتظران «امام زمان» نیستند؟ اگر فردی /گرایشی/تشکّلاتی/ آلترناتیوی که «باید باشد»، وجود ندارد، چه چیزهایی مانع پیدایش آن شده است؟ ساختار قدرت یا فرهنگ سیاسی جامعه؟ آیا اپوزیسیون [ها]، قربانی تیغ کارگزار حکومت است، یا قربانی تصوّرات خودش در باره سیاست و قدرت؟ آیا شکست اپوزیسیون [ها] ناشی از سرکوب است، یا ناشی از ناتوانی در تولید یک افق مشترک؟ چرا دهها تشکل، شورا، ائتلاف و شبکه و کنگره و باهمآیی شکل گرفتهاند، امّا هیچیک نتوانستهاند به یک مرجع اعتماد عمومی تبدیل شوند؟ آیا مشکل در کمبود سازماندهی است یا در کمبود معنا برای باهمزیستی؟ آیا جامعه هنوز خواهان تغییر بنیانی و سرنوشت ساز است، یا فقط از وضع موجود ناراضی است؟ آیا ممکن است آنچه که «آلترناتیو» مینامیم، خودش بخشی از همان الگوهای فرسوده قدرت باشد؟
من میپرسم که آیا جامعهای که در آن، اعتماد عمومی فروپاشیده و به شدّت لطمه دیده است، اساسا میتواند آلترناتیو سیاسی تولید کند؟؛ زیرا آلترناتیو، پیش از آنکه یک سازمان/تشکیلات فونکسیونری و اجرایی باشد، یک سرمایه اخلاقی و اعتماد جمعی است. صحبتهای شما برغم واقعبینی تلخش، در دام یک پیشفرض پنهان گرفتار است. آنهم این فرض که گویا اگر اپوزیسیون [ها]، متّحد میشدند، راه حل نیز پدیدار و نورانی میشد. امّا آیا چنین تصوّری با واقعیّت رفتاری و گفتاری و کرداری اپوزیسیونهای نیم قرنه شده، همخوانی دارد؟ بسیاری از انقلابها و گذارها نه به دلیل فقدان اتّحاد؛ بلکه به دلیل فقدان فهم و تصوّر مشترک از آینده، شکست خوردهاند.
شما اپوزیسیون [ها] را بر اساس خروجی سیاسیاش قضاوت میکنید، امّا نمیپرسید که آیا اصلا توافقی در باره ایران مطلوب و آرزویی وجود دارد؟ پادشاهیخواه، جمهوریخواه، فدرالیست، تمرکزگرا، سکولار، چپ ایدئولوژیک، مذهبیون معتدل، لیبرال، قومگرا، ملیگرا و دهها گرایش دیگر، نه فقط بر سر ابزار؛ بلکه بر سر معنای ایران و تاریخش نیز اختلاف دارند. بنابر این شاید بحران اصلی، بحران تشکیلات نیست؛ بلکه بحران تصوّر مشترک از آینده است. از سوی دیگر، شما با اشاره به «مردی/کنشگری/رجُلی/شخصیّتی که وجودش ضروری است امّا وجود ندارد»، ناخواسته همان اسطوره رهبری نجاتبخش را بازتولید میکنید. آیا تاریخ معاصر ایران از همین انتظارهای منجیگرایانه آسیب ندیده است؟ آیا ما ایرانیان هنوز در قعر ذهنیّت میتولوژیکی خودمان گرفتار تکرار نیستیم؟ شاید مسئله این نباشد که رهبر مناسب نداریم. شاید مسئله این باشد که هنوز نتوانستهایم «سیاست و قدرت» را بدون قهرمان تصوّر کنیم. و امّا کلامهایی دیگر. ممکن است که اپوزیسیون [ها] نه قربانی شکست؛ بلکه قربانی موفقیّت در تولید توهّم باشند؛ یعنی توهّم نزدیکی فروپاشی، توهّم آمادگی جامعه، توهّم اجماع ملّی، و توهّم اینکه سقوط یک نظم گیوتینی، خود به خود به تولّد نظمی بهتر منجر میشود. در این صورت، مسئله فقط فقدان آلترناتیو نیست؛ بلکه فقدان صداقت در مواجهه با واقعیّت تلخ است. اگر نظام موجود، روزی دچار گسست ریشهای حتّا در اعتقادات اسلامی یا فروپاشی شود، چه نیرویی قادر خواهد بود خلأ قدرت را با کمک حقّانیّت وجودی، عقلانیّت مسئولانه و اعتماد عمومی پُر کند؟ در غیاب چنین نیرویی، حتّا شکافهای درونی ساختار قدرت نیز الزاما به تغییرات بنیانی منجر نمیشوند. هنگامی که بدیلی/آلترناتیوی معتبر وجود نداشته باشد، نظامهای سیاسی اغلب از دل بحرانهای خود، بازتولید میشوند و چهره هایی از درون همان ساختار، جایگزین چهرههای پیشین میشوند. از این لحاظ، احتمال نقشآفرینی شخصیّتهایی برخاسته از درون نظام، بیش از آنکه نشانه قدرت آنان باشد، نشانه ضعف کلیدی نیروهای جایگزین است. شاید پیش از آنکه بپرسیم «چرا آلترناتیو وجود ندارد؟» باید بپرسیم که «چرا جامعه ایرانیان قادر به تولید آلترناتیو نیست؟». آلترناتیو صرفا محصول اراده چند سیاستمدار یا فعّال سیاسی نیست. آلترناتیو زمانی شکل میگیرد که اعتماد اجتماعی، افق مشترک و تصوّر جمعی از معنای ایران و تاریخ و فرهنگش و همچنین راه آینده وجود داشته باشد. جامعهای که در آن، هر گروه، دیگری را تهدیدی برای آرمان خود میبیند، دشوار میتواند حامل یک پروژه ملّی مشترک شود.
ما هنوز نمیدانیم که بر سر چه آیندهای توافق داریم یا میتوانیم توافق داشته باشیم. در کلیّات، همه موافقند؛ ولی راز ازهمگریزی در جزئیّات نهفته است. در باره شیوه حکومت، سیستم حکومت، توزیع قدرت، نسبت آزادی و دادگزاری، هویّت ملّی، حقوق اقوام و جای ادیان در عرصه عمومی اختلاف نظر وجود دارد. اختلافها نیر طبیعی هستند، امّا هنگامی که هیچ افق مشترکی برای مدیریّت آنها وجود نداشته باشد، هر ائتلافی به سرعت به میدان رقابت و واگرایی تبدیل میشود. احتمالا بزرگترین توهّم سیاسی، ممکن است این باشد که تصوّر کنیم صرف سقوط یک نظام، راه را برای استقرار نظمی بهتر هموار خواهد کرد. فروپاشی یک ساختار، لزوما به معنای تولّد ساختاری برتر نیست. خلأ قدرت میتواند به اندازه خود استبداد، خطرناک باشد. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای انتظار برای ظهور «مردی/شخصیّتی/امام زمانی که باید باشد امّا نیست»، از خود بپرسیم که چرا همچنان در جستجوی منجی هستیم. آیا ریشه بحران در نبود یک فرد/نشکیلات و امثالهم است، یا در ناتوانی ما برای وفاداری و پایبندی به پرنسیپها و أصول و شالوده هایی که بتوانند کردارها و رفتارها و گفتارهای ما را رقم بزنند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
☑️ آقای سلامی عزیز. دلنوشته شما بسیار گیرا و قابل تأمل است. به نظر من، فعل و انفعالاتی که در نتیجه جنگ و کشته شدن سران ج.ا. به وقوع پیوسته، هنوز تثبیت نشده است و بنابراین زود است که نسبت به نقش آینده باقر قالیباف اظهار نظر کنیم. صفآرایی نیروهای سیاسی و اجتماعی شکل جدیدی به خود خواهد گرفت و دلایل و شواهد زیادی وجود دارد که میتوان با خوشبینی به آیندهای بهتر به مبارزه ادامه داد. با جمله جرج اورول اصلا موافق نیستم. پیشبرد امر سیاسی احتیاج به تشویق مردم دارد و امید دادن به آنها، نه اینکه آنها را “شریک جرم” سیاستمداران فاسد به حساب آوریم!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ آقای سلامی با احترام به باورهای شما
- پیش از هر چیز فراموش نکنیم که مردمان ما شامل دیاسپورا، ناخودآگاه اسیر فرهنگ و تاریخ استبداد زده هزار ساله کشورمان است. از دمکراسی و رویکرد مدارا با مخالفانمان دفاع می کنیم اما در کردار می کوشیم گفتمانمان را تنها راه نجات به شمار آوریم. به باورم این یکی از دلایل اصلی پراکندگی ما و نبود بدیل تکثر گرا و قابل اعتماد است و در چنین شرایطی است که “بدیل حکومتی” فاسدی در پی کشته شدن دیکتاتور مطرح می شود که می کوشد “ماندگاری” نظام را با فاصله گرفتن از میراث آخرالازمانی و توهم آمیز دیکتاتور حداقل در ارتباط با روابط خارجی نظام امکان پذیر سازد.
- رویداد “زن زندگی آزادی” فرهنگ مردسالار ایرانی را با چالش چشمگیری روبرو ساخت و از خاک ریز زن ستیز “حجاب اجباری” رژیم قرون وسطایی ولایت فقیه گذر کرد. به باورم آرمان های حق طلبانه زنان این مرزوبوم بدیلی قابل اعتمادی است که می تواند در دراز مدت مردان را نیز از چنگ این رژیم خونخوار نجات بخشد. از این روی آیا گذاره هایی همچون “مردی که وجودش ضروری است، اما وجود ندارد” و یا اشاره به ضرب المثل ” عامیانه” ” یک مرد شجاع بهتر از یک لشکر ترسوست” با تحولات دوران جنبش زن زندگی آزادی همخوانی دارد؟
به امید روزهای بهتر در ایران شهرام
☑️ با درود به هم میهنان و همراه با آقای قنبری و حیدریان گرامی.
آگاهی از حقیقت و واقعیات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و غیره از حقوق مسلم تمامی مردم یک کشور است که فقط در یک حکومت سکولار دموکراتیک قابل حصول میباشد.
مردمی که مدام در حرمان و سختی و مضیقه آذوقه و آشیانه و تعلیم و تربیت هستند و مدام زیر ترس و ستم بازداشت و سرکوب و اعدام بسر میبرند، هیچوقت نمیتوانند “شریک جرم” رژیم سرکوبگرشان باشند.
همچنین از حقوق مسلم افراد یک کشور، حق عدم حرمان، کسب و ارتقائ سواد و دانش و حرفه و فرهنگ و سلامتی و بهداشت برای بدست آوردن تمامی فرصتهای برابر زندگی، رشد مالی، فردی، اجتماعی و شغلی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و غیره است، که در یک کشور فاشیستی مذهبی بکلی غیرممکن و غیر قابل تصور میباشد. طبیعی است که در اثر زور و فشار و اعمال مدام حرمان و سرکوب بی منطق رژیم، بخشی از مردم ایران ناآگاهانه و به نادرستی نسبت به همدیگر بی اعتماد شوند و از تشکل و سازمان یابی نهادی و احیانا میلیشیایی دوری کنند، ولی به گفته ترامپ “برای رسیدن کمک” اعتماد کنند، در حالیکه در داخل نسبت بهم نا آگاهانه بی اعتماد باشند و دچار سردرگمی و پذیرش هر نوع حیله و نیرنگ از طرف رژیم برای جدایی و تفرقه شان بشوند.
ولی، برخلاف تصور بسیاری از تحلیلگران، عاشورا و محرم بی رونق و رمق امسال نشان داد که مردم ایران، در همین شرایط تنگ و تاریک زندگی شان، در حال رشد هستند و ریشه مشکلات و شرایط بینالمللی را بخوبی درک میکنند....
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
☑️ آقای حیدریان گرامی، درود و سپاس از شما
برای باز کردن دریچهای برای گفتگو در باره مسئله «حیات و ممات» امروزین ما. کوتاه و تیتروار میپردازم به موضوع اصلی نوشته شما، با این یادآوری که در حقانیت باورهایم هیچ ادعایی ندارم؛ اما به گفته ارسطو که: «گفتگو ابزاری ست برای رسیدن به توافق، کشف حقیقت، شکوفایی فضایل اخلاقی انسانی، استدلال منطقی و ارائه حقایق معقول: (Logos)» باور دارم. باری:
۱ــ انگیزه من در نوشتن این مقاله ناامیدی و نگرانی ماکس وبر در نامه خود به دوستش فردریش نائومان، و تشابه تاسف بار شرایط امروز جامعه ایران با شرایط آلمان 1915 درگیر با جنگ جهانی اول بود.
۲ـ نوشتار من، در انتظار یک منجی نیست. حرف اصلی مقاله این است که سیاست خلآ و انتظار را برنمیتابد قطار سیاست که مقوله زندگی و تعامل انسان هاست در هیچ ایستگاهی و در انتظار هیچ کس و هیچ پاسخی نمیایستد. سیاست دم و باز دم جامعه انسانی ست. از نفس کشیدن حتا در هوای آلوده هم گریزی نیست. آنجا که فضا خالیست، قالیبافها خلا را پر میکنند؛ چه ما بخواهیم یا نخواهیم. اما سیاست چیست؟ «سیاست مجموعه فعالیتها و روشهایی است که برای اداره جوامع، توزیع منابع، و اعمال قدرت به کار میرود. در واقع، سیاست فرایند تصمیمگیری گروهی است که افراد برای حل تعارضات، برقراری نظم، و پیشبرد منافع مشترک یا فردی از آن استفاده میکنند.»
با این فهم و درک از سیاست میتوان گفت استالینها، کاستروها، خمینی وخامنهایها، کیم جونگ اونها و ترامپها سیاست نمیورزند بلکه سیاست را مسموم میکنند؛ همانگونه که جامعه را. زمانی که دموکراتها در آمریکا و سوسیال دموکراسی در کشورهای اروپا از مسئولیت و تعهد اجتماعی خود شانه خالی میکنند در واقع خلاای ایجاد میکنند تا راست افراطی با انگشت گذاشتن بر بیکاری، تورم، ناهنجاری و نبود امنیت اجتماعی و... با پوپولیسم پرسروصدا و وعده در باغ بهشت، با گردآوری لشکر ناامید و مستاصل به جنگ دموکراسی و سیاست برود. (چیزی که در ایران سال ۵۷ اتفاق افتاد، یا هماکنون در آمریکا و اروپا میافتد و آنچه رضا پهلوی و سامانهاش به این ترفند دست میزنند.)
۳ــ من دو سه هفته پیش در سایت «ایران امروز» در مقالهای با ارائۀ تعریفی از اپوزیسیون به نقد «اپوزیسیون» ایرانی پرداختم. ما در واقع «مخالفان منفعل» ج.ا. هستیم، نه اپوزیسیون به معنی واقعی آن. تکرار می کنم؛ ظهور قالیبافها در عرصه سیاسی امروز ایران پیامد انفعال، سردرگمی و جای خالی آلترناتیو روزآمد، کارآ و قابل اعتماد داخل و جامعۀ جهانی است.
۴ــ پاسخ اینکه چرا بیماری خوابگردی،عدم اعتماد به هم و به قول شما «از همگریزی» دامن ما را گرفته و ولمان نمیکند، مقوله دراز دامنی ست، اما کوتاه اینکه آسیب روانی بیش از سه هزارسال «چشم و گوش شاه» دوران هخامنشیان تا «ساواش» (سازمان اطلاعات و امنیت شاه) دوره پهلوی و فاشیسم مذهبی مستقر، در ناخودآگاه و حافظه تاریخی ما هنوز التیام نیافته است.
آقای امیدوار عزیز، خطاب مقاله به مخالفان ج. ا. مدعی براندازی و رهبری دوره گذاردر میان دیاسپوراست ، نه به قول شما «مردمی که مدام در حرمان و سختی و مضیقه آذوقه و آشیانه و تعلیم و تربیت هستند و مدام زیر ترس و ستم بازداشت و سرکوب و اعدام بسر میبرند...»
در ضمن، نوشتهاید که «عاشورا و محرم بی رونق و رمق امسال نشان داد که مردم ایران، در همین شرایط تنگ و تاریک زندگی شان، در حال رشد هستند و ریشه مشکلات و شرایط بینلمللی را بخوبی درک میکنند....» اما نباید فراموش کرد که در نتیجه ناآگاهی از ریشه و عوامل مشکلات، مردمی که از اسلام دست شستند، دست به دامن مسیحیت شدند. هرچند یک آرامش نسبی پیدا کردند، اما مشکلات جامعه با این رژیم موعودگرا روز به روز بدتر شد.
با احترام و سپاس از دوستان سعید سلامی
☑️ آقای سلامی با درود! نوشته شما را که عنوان تکاندهنده “ما شرکای جرم” را دارد خواندم اما متوجه نشدم نکته اصلی شما چیست و چه میخواهید بگوئید. با جمله ای که از اورول در ابتدای نوشته آوردهاید بنظر میرسید کل مردم ایران را که زیر سلطه سیاستمداران فاسد، چپاولگر و جنایتکار قرار دارند را نه قربانی بلکه شریک جرم جنایات رژیم حاکم میدانید که مسلما صحیح نیست. در سرتا سر نوشته نیز استدلالی که نشان دهد چرا ما یا مردم زیر سلطه رژیم شریک جنایتهای آن هستیم ارائه نکرده بودید. بنابراین جایی برای اظهار نظر وجود نداشت. بعد دیدم در پاسخ آقای امیدوار نوشته اید “خطاب مقاله به مخالفان ج. ا. مدعی براندازی و رهبری دوره گذار در میان دیاسپورا است” نه مردمی که زیر سرکوب رژیم هستند. اما اینرا هم صحیح ندانستم زیرا مخالفان رژیم که با آن مبارزه میکنند و به دلایل گوناگون از کشور خارج شده اند تا مبارزه با آنرا در خارج ادامه دهند را نمیتوان شریک جرم جنایتهای رژیم دانست. میتوان انها را به ناتوانی در بسیج جامعه و سرنگونی رژیم متهم کرد اما نه به مشارکت در جنایات رژیم.
اگر منظورتان آن بوده که مردم ایران می بایست قیام میکردند و به هر قیمتی رژیم را سرنگون میکردند و چون اینکار را نکرده اند پس بقول اورول شریک جنایتهای جرم سیاستمداران ظالم و جنایتکار هستند بازهم با عقل جور در نمی آید و هیچ انسان عاقل و منصفی چنین ادعایی نمیکند. سرانجام فکر کردم این چند سطر را بنویسم شاید در نوشته های بعدی خود یا در ویرایش بعدی همین مقاله این نکات را توضیح داده و روشن کنید یا شواهد و دلایلی در اثبات شریک جرم بودن مردم یا مخالفان مدعی براندازی در جنایات رژیم اقامه کنید. اما تا آن زمان موقع را مغتنم شمرده چند نکته را یادآوری میکنم.
هنگامی که بخواهیم به روابط و قوانین تغییرات و تحولات در زمینه های طبیعی و نجوم و کیهان و زیست شناسی و غیره پی ببریم به نوشته های دانشمندان شناخته شده این رشته ها مراجعه میکنیم و مسلما به دیدن فیلمها و یا به خواندن داستانهای علمی-تخیلی که توسط اشخاص غیر متخصص ساخته یا نوشته و منتشر میشوند اکتفا نمیکنیم. تغییرات و تحولات اجتماعی از جمله انقلابهای اجتماعی-سیاسی نیز موضوع های پیچیده و مهمی هستند که دانشمندان و نظریه پردازان علاقمند به این مسایل سالیان متمادی این تحولات و انقلابهای اجتماعی سیاسی (مانند مثالهای برجسته انقلاب فرانسه، روسیه، چین، ...) را مورد مطالعه و تبادل نظر قرار داده اند و به نظریه هایی رسیده و در مقالات و کتابهای دانشگاهی و تخصصی منتشر کرده اند. خوشبختانه در عصر اینترنت و هوش مصنوعی میتوان با جستجوی ساده فهرست بزرگی از صدها مقاله و ده ها کتاب علمی و تخصصی در مورد تحولات بزرگ و انقلابهای اجتماعی-سیاسی از جمله انقلاب ۱۳۵۷ ایران و تحولاتی که هم اکنون در جریان است را پیدا کرده و با مطالعه آنها به دیدگاه های روشنی در مورد انقلاب اجتماعی -سیاسی در جریان جامعه خودمان رسید. آنگاه ملاحظه خواهیم کرد که مثلا نوشته های رومان نویس معروفی مانند جورج اورول و یا روزنامه نگار برجسته ای مانند هانا آرنت برای داشتن نظر روشنی در مورد تحولات جامعه ما بهیچ وجه کفایت نمیکند.
پرداختن به این نظریه ها خارج از حوصله این مختصر است. تنها اشاره میکنم که در ادبیات مربوط به انقلابهای اجتماعی سیاسی شرایط لازم و کافی انقلابها با تفصیل مورد بحث قرار گرفته است. شواهد زیادی وجود دارد که در ایران شرایط لازم برای یک انقلاب بزرگ اجتماعی سیاسی (که ضرورتی ندارد همراه با خشونت و خونریزی باشد) ایجاد شد اما شرایط کافی که تشکیل یک بدیل توانمند با پایگاه مردمی بزرگ و خنثی شدن نیروی سرکوب رژیم تمامیت خواه حاکم باشد هنوز تحقق نیافته است. بنابراین تشکیل بدیل با مشخصات یاد شده مساله اصلی اپوزسیون رژیم در داخل و خارج از کشور است که با تشکیل آن میتوان به امکان خنثی شدن نیروی سرکوب رژیم نیز امیدوار بود. آنهم بطور کلی در گرو حل معضل اقدام جمعی (Collective Action) است که در ادبیات موضوع به تفصیل بحث شده است. تنها یاد آوری میکنم که این کارها به قول انگلیسیها “Not for the faint of heart” یا محتاج عمل به نصیحت مثل معروف فارسی است که میگوید: “یا مکن با پیل بانان دوستی - یا بنا کن خانه ای در خورد پیل”.
ارادتمند- خسرو
☑️ با سلام و تشکر از آقای سلامی، شاید منظور جرج اورول در آن جمله معروف، جامعه ای که در مقابل حاکمان جنایتکار سکوت میکند باشد. اما با نظرات جناب حیدریان موافقم. سوال اینجاست که جامعه ای که هیچ یک از اپوزوسیون متنوع خود را قبول ندارد چرا قادر به ساختن مدل مناسب اپوزوسیون خود بر اساس نیاز های خود و با شیوه عمل دلخواه خود نیست؟ چرا این ناجی بجای برخاستن از درون باید از جایی دیگر بیاید؟ و متاسفانه در هر حال بنظر میرسد که این ناجی قرار است آنچه هست را نابود کند و تصوری برای آنچه قرار است بسازد در جامعه شکل نگرفته است. اپوزوسیون در بالاترین شکل اتحاد خود هم کاری بیش از آنچه اکنون میکند نمیتواند انجام دهد. شاید بزرگ ترین خدمتی که اپوزوسیون خارج نشین میتواند به انقلاب ایران بکند نه اتحاد بلکه انحلال خود است تا شاید جامعه بجای نگاه به خارج به درون خود نظر افکند و راه حل را در جای اصلی آن جستجو کند. در انتها شاید لازم باشد تا از جامعه پرسید که اگر به هر دلیلی امکان فراهم کردن تشکیلاتی برای سرنگونی رژیم ندارد شاید زمان آن رسیده باشد که به اصلاح و رفرم بازگردد با این تفاوت که اینبار اصلاح طلبان واقعی را از اصلاح طلبان حکومتی جدا و حمایت کند.
نیما از امریکا
☑️ خسرو گرامی، همانطور که در پاسخ آقای حیدریان توضیح دادم «خطاب مقاله به مخالفان ج. ا. مدعی براندازی و رهبری دوره گذاردر میان دیاسپوراست» و اینکه « حرف اصلی مقاله این است که سیاست خلا و انتظار را برنمیتابد قطار سیاست که مقوله زندگی و تعامل انسان هاست در هیچ ایستگاهی و در انتظار هیچ کس و هیچ پاسخی نمیایستد.» و همچنین: « ظهور قالیبافها در عرصه سیاسی امروز ایران پیامد انفعال، سردرگمی و جای خالی آلترناتیو روزآمد، کارآ و قابل اعتماد داخل و جامعۀ جهانی است.»
نوشتهاید: « ... مخالفان رژیم که با آن مبارزه میکنند و به دلایل گوناگون از کشور خارج شده اند تا مبارزه با آنرا در خارج ادامه دهند را نمیتوان شریک جرم جنایتهای رژیم دانست.» شما لطفا یک نمونه، فقط یک نمونه نشان بدهید که مخالفان رژیم در خارج در این نزدیک به نیم قرن جز اتهام زدن به همدیگر وتفرقه انداختن، دست به یک حرکت افشاگرانه مؤثر علیه هیولای مستقر و انتشار یک بیانیه مشترک قابل توجه جوامع جهانی زده باشند.
به رغم نوشته شما، ما ــ دیاسپورا ــ در واقع، برای ادامه مبارزه با رژیم ج.ا. به خارج نیامدیم، ما از دست فاشیسم دینی فرار کردیم و در اقصی نقاط دنیا پراکنده شدیم و داریم برای خالی نبودن عریضه، نالههای نوستالژیک سر میدهیم.
در ضمن، کجای مقاله من حکم میدهد که: «مردم ایران میبایست قیام میکردند و به هر قیمتی رژیم را سرنگون میکردند و چون اینکار را نکرده اند پس بقول اورول شریک جنایتهای جرم سیاستمداران ظالم و جنایتکار هستند»؟ امیدوارم که من واقعیت اوضاع را اشتباهی فهمیده باشم.
نیمای عزیز، با شما کاملا موافقم حالا که جامعه [دیاسپورا] «قادر به ساختن مدل مناسب اپوزوسیون خود بر اساس نیاز های خود و با شیوه عمل دلخواه خود نیست... شاید بزرگ ترین خدمتی که اپوزوسیون خارج نشین میتواند به انقلاب ایران بکند نه اتحاد بلکه انحلال خود است تا شاید جامعه بجای نگاه به خارج به درون خود نظر افکند و راه حل را در جای اصلی آن جستجو کند.»
اما بنا به نظر شما «اگر به هر دلیلی امکان فراهم کردن تشکیلاتی برای سرنگونی رژیم ندارد شاید زمان آن رسیده باشد که به اصلاح و رفرم بازگردد با این تفاوت که اینبار اصلاحطلبان واقعی را از اصلاحطلبان حکومتی جدا و حمایت کند.» امید واهیای است که بارها و سالها نتیجه زیانبار خود را نشان داده است.
با احترام سعید سلامی
☑️ آقای سلامی، با درود و سلامی دوباره. در یادداشت آخرین خودتان چند نکته هست که قابل توجه است. اول اینکه با شما کاملأ موافقم و بخاطر اهمیت مطلب آنرا تاکید میکنم: «سیاست، خلا و انتظار را برنمیتابد قطار سیاست که مقوله زندگی و تعامل انسان هاست در هیچ ایستگاهی و در انتظار هیچ کس و هیچ پاسخی نمیایستد».
دوم اینکه با شما موافقم که “ظهور قالیبافها در عرصه سیاسی امروز ایران پیامد انفعال، سردرگمی و جای خالی آلترناتیو روزآمد، کارآ و قابل اعتماد داخل و جامعۀ جهانی است”. به خاطر تکمیل و تدقیق مطلب توجه را به این نکته جالب میکنم که ظهور قالیبافها، از جمله به علت از میان رفتن ردههای بالاتر بوده است. جنگ مهرههای شطرنج را طور دیگری چیده است!
نکته سوم که باعث تعجب من شد، همصدایی شما با آقای نیما بود: “شاید بزرگ ترین خدمتی که اپوزوسیون خارج نشین میتواند به انقلاب ایران بکند نه اتحاد، بلکه انحلال خود است تا شاید جامعه بجای نگاه به خارج به درون خود نظر افکند و راه حل را در جای اصلی آن جستجو کند”.
سؤال من از شما دو عزیز این است، که اگر امثال من و شما (که جزو اپوزیسیون خارج کشور هستیم)، همین چند جمله و مطلبی که مینویسیم، دیگر ننویسیم، وضع مبارزات ملت ایران بهتر میشود؟!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ آقای قنبری گرامی، دو نکته کوتاه اما خیلی مهم:
۱ــ به نظر من کشتن قاسم سلیمانی آن نقطه آغاز دومینویی بود که اسد سقوط کرد، حشد الشعبی و حوثیها و حزب الله و حماس چنان ضربهای خوردند که هرگز نتوانستند مثل سابق قد علم کنند. سلیمانی با بذل و بخشش میلیاردها دلار در طی سال ها، اردواج های مصلحتی با خاندان منطقه و ازدواج دخترش زینب سلیمانی با فرزند سید هاشم صفیالدین، از مقامات ارشد و رئیس سابق شورای اجرایی حزبالله لبنان چنان شبکه مالی، فامیلی و عاطفی تنیده بود که جای خالی او هیچ وقت پر نشد. میخواهم بگویم من هم مثل شما باور عمیق دارم که: «...جنگ مهرههای شطرنج را طور دیگری چیده است!» اگر اوضاع را در یک چشم انداز گسترده ببینیم حذف خامنهای نه تنها بازی شطرنح را در ایران، بلکه در منطقه و حتا در جهان تفییر داد. در غیبت اوست که پزشکیان امضای ترامپ را همراه امضای خود پای تفاهم نامه با لبخند و افتخار در معرض دید خبرنگاران قرار می دهد و صحبت از دیدار ترامپ (قاتل قاسم سلیمانی و رهبر مسلمین جهان) و پزشکیان به میان میآید.
من فکر میکنم ادامه موشک پرانی و تهدید به بستن تنگه هرمز و تهدید دیروز مجلس خبرگان و... ناشی از شکاف عمیق در لایههای تصمیمگیر حکومتی است که در نهایت و نه در دراز مدت جناح قالیباف سکان کشتی را در دست خواهند گرفت. طبیعی ست که این بهترین اتفاق برای مردم همه چیز باخته و مستاصل نیست، اما در نبود جایگزین مطلوب، دریچهای است در زندانی به وسعت ایران تا مردم و جامعه مدنی نفسی تازه کنند تا روز از نو و روزی از نو. در پشت پرده بازی به گونهای دیگر درجریان است.
۲. اما در رابطه با انحلال «اپوزیسون» و... مگر تا امروز «اپوزیسیون« چکار میکرد که با انحلالش همه چی از دست برود؟ ما که تا امروز تماشگر بودیم و بعد از این هم همچنان در صندلی تماشاگران شاهد بازی صحنه خواهیم بود. سرافکندگی ست؛ قنبری عزیز!
با آرزوی آیندهای بهتر، سعید سلامی
☑️ شاید مسئله آنگونه که در مقاله طرح شده، صرفاً «فقدان آلترناتیو» نباشد. شاید بخشی از مشکل این باشد که برخی از ما ناخودآگاه یا آگاهانه میخواهیم این خلأ وجود داشته باشد.
ما سالهاست از نبود همگرایی، نبود اعتماد و نبود یک بدیل معتبر سخن میگوییم، اما کمتر از خود میپرسیم سهم ما در تداوم این وضعیت چیست. آیا هر جریان سیاسی حاضر است برای رسیدن به یک هدف ملی بزرگتر، بخشی از پیشداوریهای تاریخی، کینههای ایدئولوژیک و روایتهای مقدس خود را کنار بگذارد؟ یا آنکه ترجیح میدهد در سنگر هویت سیاسی خویش بماند، حتی اگر نتیجه آن تداوم پراکندگی و ناتوانی باشد؟
گاهی به نظر میرسد بخشی از نیروهای سیاسی بیش از آنکه نگران فقدان آلترناتیو باشند، نگران ظهور آلترناتیوی هستند که با پیشفرضهای ایدئولوژیک آنان همخوانی ندارد. در چنین وضعیتی، هر تلاش برای همگرایی با انبوهی از شرطگذاریها، مرزبندیها، بدگمانیها و استدلالهای پیچیده نظری روبهرو میشود؛ استدلالهایی که در ظاهر روشنفکرانهاند، اما در عمل کارکردی جز توجیه انفعال و حفظ وضع موجود ندارند.
روشنفکری زمانی ارزشمند است که بتواند میان آرمان و واقعیت پل بزند، نه آنکه به ابزاری برای گریز از مسئولیت تاریخی تبدیل شود. تاریخ ایران نیز کم از این نمونهها ندیده است. روشنفکرانی چون فروغی، داور و تقیزاده را میتوان دوست داشت یا نداشت، اما آنان دستکم در بزنگاههای تاریخی کوشیدند میان اندیشه و عمل پیوند برقرار کنند و مسئولیت تصمیمهای دشوار را بپذیرند.
شاید امروز نیز بیش از آنکه با بحران فقدان افراد روبهرو باشیم، با بحران فقدان آمادگی برای پذیرش واقعیتهای سیاسی موجود روبهرو هستیم. تا زمانی که هر نیرویی دیگری را نه رقیب، بلکه خطری برای هویت ایدئولوژیک خود بداند، سخن گفتن از نبود آلترناتیو آسان خواهد بود؛ زیرا خود ما به بخشی از سازوکار تولید و بازتولید همین خلأ تبدیل شدهایم.
با احترام - امیر دها
☑️ آقای دها گرامی، به نظرم شما هم با این گفته منطقی موافق هستید که «شناخت درد نیمی از درمان است.» من و تقریبا همه از فقدان آلترناتیو مینالیم و شما هم منطقا بر این انگشت میگذارید که: «برخی از ما ناخودآگاه یا آگاهانه میخواهیم این خلأ وجود داشته باشد.» و... پیامد این بیماری نامیمون میشود تداوم «رژیم آخوندی» در ۴۸ سال گذشته ــ و شاید در ۴۸ سال آینده هم! ــ حالا: دلیل تاریخی، فرهنگی، جامعه شناختی و... ، این بیماری کشندۀ سمج دیرپا چیست؟ سپاسگزار خواهم بود که از شما بشنوم.
با ارادت سعید سلامی
☑️ آقای سلامی گرامی،
پرسش مهمی مطرح کردهاید. اما من مطمئن نیستم که بتوان ریشه اصلی این مشکل را بیش از هر چیز در فرهنگ جستجو کرد.
اگر این صرفاً یک مشکل فرهنگی بود، باید همین میزان از مرزبندی، حذفگرایی و ناتوانی در همکاری را در درون جامعه نیز مشاهده میکردیم. در حالی که تجربه سالهای اخیر نشان داده است که مردم عادی، در بسیاری از مواقع، عملگراتر از نخبگان سیاسی رفتار میکنند. آنها معمولاً پیش از آنکه درباره تمامی اختلافات تاریخی، ایدئولوژیک و نظری به توافق برسند، حول یک مطالبه یا هدف مشترک کنار یکدیگر قرار میگیرند.
به گمان من، آنچه امروز بیش از همه مانع شکلگیری یک بدیل معتبر شده، بیش از آنکه یک مشکل فرهنگی باشد، یک مشکل نظری و ایدئولوژیک است.
بخشهایی از اپوزیسیون هنوز سیاست را نه به عنوان هنر ائتلاف، مدیریت اختلافات و یافتن نقاط مشترک، بلکه به عنوان میدان اثبات حقانیت تاریخی خود میبینند. در چنین فضایی، موفقیت یک رقیب سیاسی گاه ناخوشایندتر از تداوم بنبست موجود تلقی میشود. نتیجه آن است که به جای رقابت بر سر برنامهها، انرژی فراوانی صرف نفی مشروعیت یکدیگر میشود.
به همین دلیل، وقتی از «خلأ آلترناتیو» سخن میگوییم، باید از خود بپرسیم این خلأ چگونه و توسط چه کسانی بازتولید میشود؟ آیا واقعاً هیچ امکان سیاسی برای همگرایی وجود ندارد، یا آنکه ما چنان در حصارهای ایدئولوژیک خود محبوس شدهایم که هر امکان موجود را، صرفاً به این دلیل که با روایت مطلوب ما از تاریخ و سیاست همخوان نیست، نفی میکنیم؟
به نظر من بخشی از تناقض اپوزیسیون ایران دقیقاً در همین نقطه نهفته است. بسیاری از ما از فقدان آلترناتیو شکایت میکنیم، اما در عمل با هر نیرویی که ظرفیت تبدیل شدن به یک مرکز ثقل سیاسی را پیدا کند، وارد جنگ فرسایشی میشویم. گویی نبودن آلترناتیو قابل تحملتر از وجود آلترناتیوی است که کاملاً مطابق سلیقه و جهانبینی ما نباشد.
از این منظر، مشکل فقط فقدان آلترناتیو نیست؛ مشکل ناتوانی ما در پذیرش این واقعیت است که سیاست عرصه انتخاب میان گزینههای موجود است، نه انتظار برای گزینهای بینقص که همه آرزوها و باورهای ما را یکجا نمایندگی کند.
شاید یکی از دلایل تداوم این چرخه آن باشد که بخشی از روشنفکری سیاسی ما، به جای آنکه میان اندیشه و عمل پلی بزند، بیشتر درگیر مرزبندیهای نظری و بازتولید اختلافات تاریخی شده است. حال آنکه تجربه بسیاری از ملتها نشان میدهد که گذارهای موفق معمولاً زمانی آغاز میشوند که نیروهای سیاسی، با وجود اختلافات عمیق، بر سر حداقلی از اهداف مشترک به تفاهم برسند.
با احترام امیر دها
☑️ «تداوم رژیم آخوندی در ۴۸ سال گذشته ــ و شاید در ۴۸ سال آینده هم»
آقای سلامی گرامی
نسل جدیدی که به میدان آمده دارد به نگرهی جذاب و رمانتیک «روشنفکر مایوس» مهر پایان میزند. من مطمئن هستم وقتی که ما بازماندگان فکری انقلاب مشروعه ۵۷ دامن کشان از صحنه کنار برویم نسل جدید گلیم خودش را به خوبی از آب بیرون خواهد کشید و ۴۸ سال دیگر به ماندن در این باتلاقی که ما داریم در آن دست و پا میزنیم رضایت نخواهد داد. این نسلهای جدید از جنم دیگری هستند. مهمترین ویژگی آنها شاید این باشد که خیلی راحت میتوانند سر «آرمان» و «هویت» و سودا مزاجی و بدبینی و یاس و چیزهایی از این دست را در مسلخ واقعیت و «برای» یک زندگی خوب و ساده گوش تا گوش ببرند و آخ هم نگویند.
آقای دها پاسخی جامعتر و بهتر از من میتوانند به شما بدهند ولی برخی از دلایلی را که پرسیدید در نوشته آقای دها میشود دید، لازم نیست دنبال دلایل «تاریخی، فرهنگی، جامعه شناختی» پیچیده بگردیم، گاهی پاسخ پیش رو هست یا در طرز برخورد خود ما مستتر است.
ارادتمند، یوسف جاویدان
☑️ آقای جاویدان گرامی، در پیوند با نسل جدید با شما موافقم. من در مقاله پیشین ــ که به نظرم خواندینش ــ به نسل جدید معروف به نسل زد پرداختم، اما این نسل برخلاف کشورهای اروپایی و آمریکا، در ایران تجربه مدیریتی ندارد، تازه «ما بازماندگان فکری انقلاب مشروعه ۵۷» هم برای آنها جا باز کنیم، بازماندگان ولایتمدار ول کن مکان و مقام خود نیستند. هرچند به دانش و بصیرت و صداقت این نسل ایمان دارم.
اما پرسش من از آقای دها، ریشه و دلالتهای تاریخی و جامعه شناختی بیماری بدبینی به دیگری، خودمحوربینی و کثرت گریزی است. به عبار ت دیگر ، چرا ما دارای چنین «طرز برخورد» هستیم. ریشه این بیماری از کجاست؟
ممنون از مشارکت شما جاویدان عزیز
سعید سلامی
☑️ آقای سلامی گرامی
خیلی خلاصه خدمتتان مینویسم، بنظر من شما خیلی بدبین هستید، این البته نظر یک نفر است و میتوانید با آن موافق نباشید. اگر مدیریت آن چیزی است که ما ادعایش را داریم همان بهتر که نسل جدید فاقد آن است. قابلیتهای این جوانان را دستکم نگیرید.
با سلام و احترام به شما، ی جاویدان
|
| ||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|