ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 26.06.2026, 15:34
ما شرکای جرم

سعید سلامی

«مردم زیر سلطهٔ سیاستمداران فاسد، چپاولگر و جنایتکار قربانی نیستند؛ شریک جرم‌اند.» (جرج اورول)

ماکس وبر، جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز، در بحبوحهٔ جنگ جهانی اول به‌شدت از سیاست‌های آلمان و ناتوانی رهبران وقت در مدیریت بحران خشمگین بود. وی در فقدان رهبری کاریزماتیک و قاطع، معتقد بود جامعهٔ آلمان در آن مقطع به‌شدت به یک سیاستمدار مستقل، عمل‌گرا و عاقل نیاز دارد؛ کسی که بتواند «دست خود را روی فرمان تاریخ بگذارد».

وبر دوستش فردریش نائومان، سیاستمدار و متفکر لیبرال را به عنوان یکی از معدود رهبران سیاسی آلمان می‌دید که واقعاً برای دوران مدرن، مسائل کارگری و سیاست‌های امپراتوری دغدغه داشت. بنابراین، وجود او برای بسیج توده‌ها و درک الزامات سیاست توده‌ای ضروری بود. با این حال، از نظر وبر، نائومان فاقد قاطعیت، ارادهٔ پولادین برای رهبری و ایستادگی بر اصول در بحران‌های سیاسی بود. وبر او را شخصیتی می‌دانست که به «جای رهبری قاطع، بیشتر درگیر تاکتیک‌های روزمره و سازش‌های سیاسی می‌شود.» این جمله انعکاس‌دهندهٔ نقد وبر به خلأ رهبران کاریزماتیک و مسئولیت‌پذیر در آلمانِ پیش از جنگ جهانی اول و دوران امپراتوری بود.

وبر در نوامبر ۱۹۱۵، در یکی از نامه‌هایش به فریدریش نائومان از جمله نوشت: «حتی یک دولت‌مرد وجود ندارد که بتواند اوضاع را مدیریت کند! و فکر کن مردی که وجودش ضروری است، اما وجود ندارد».

یأس و دل‌نگرانی وبر نشان‌دهندهٔ تناقض درونی شخصیت و جایگاه نائومان در صحنهٔ سیاسی آلمان بود و بیانگر تأسف عمیق وی در فقدان چنین شخصیتی در رأس قدرت؛ مردی ضروری برای نجات کشور که در واقعیتِ میدانِ سیاستِ آن روز آلمان غایب بود.

«انسان‌هایی که فکر نمی‌کنند مانند خواب‌گردها هستند.» (هانا آرنت)

جنگ هشت‌سالهٔ ایران و عراق در پیش چشم ما اتفاق افتاد؛ جنگی که بعد از فراخوان روح‌الله خمینی برای سرنگونی «رژیم بعثی صدام» و برای «صدور انقلاب» درگرفت و ۶۴۵ میلیارد دلار (توجه کنید: ۶۴۵,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ دلار نه تومان از نفس افتاده) خسارت مالی، ۱۰۵,۰۰۰ تا ۳۷۵,۰۰۰ نفر کشته (تعداد زیادی «سرباز کودک»)، ۴۰۰,۰۰۰ نفر مجروح و ۵۵,۴۳۸ نفر اسیر هزینه برداشت. رژیمی که این جنگ را راه انداخته بود، غیرت میهن‌پرستی ما را تحریک کرد تا ما به عنوان «دفاع مقدس»، کودکان و نوجوانان خود را برای اشغال کشور همسایه، گسترش اسلام سیاسی و مین‌روبی میدان‌های مرگ بفرستیم.

ما این جنگ مرگبار و ویرانگر را به اوراق تاریخ سپردیم و دوباره به خواب‌گردی خود غلتیدیم.

در جنگ دوازده‌روزه که پیامد آموزش، تجهیز، تسلیح و آماده‌سازی بازوهای اختاپوسی جنگ‌افروز برای محو قوم یهود و ایجاد تنش در سطح منطقه و جهان و اجاره کردن گانگسترهای بین‌المللی برای خرابکاری و ترور توسط ج.ا. بود، علاوه بر انسان‌هایی که قربانی شدند و زیرساخت‌ها و مناطق مسکونی که تخریب شدند، ۶.۶ میلیارد دلار فقط هزینهٔ موشک‌هایی شد که بیشترشان رهگیری شدند یا در بیابان‌ها و صحراها افتادند، و آن‌هایی که به خاک «دشمن صهیونی» رسیدند، مدرسه و بیمارستان و مناطق مسکونی را تخریب کردند.

این بار هم به «عرق ملی و میهن‌پرستی» ما تلنگری خورد و به مصاحبه‌ها، مناظره‌ها و «تحلیل»ها پرداختیم؛ و هرچند به تعارف می‌گفتیم که پیش‌گویی مال پیغمبران است، اما پیش‌بینی پیامبرگونه کردیم و به نتایجی رسیدیم: «ترامپ بعد از پیروزی کودتا در ونزوئلا، در پی تصاحب نفت ایران است.» یا «اسرائیل در این جنگ می‌خواهد ایران را تضعیف و تجزیه کند.»

هنوز بار سنگین جنگ ۱۲ روزه بر دوش مردم مستأصل سنگینی می‌کرد که «دی‌ماه خونین» اتفاق افتاد. ما شاهد بودیم که حکومت خودی، ده‌ها هزار از شهروندان معترض به نیم قرن بیداد را در ۴۸ ساعت کشت و مثله کرد و برای تحویل جسدها به خانواده‌هایشان پول دست‌مریزاد گرفت. ما انبوه کیسه‌های سیاه را دیدیم که در داخل آن انسان‌هایی خفته بودند که یکی دو روز قبل به امید آزادی از یوغ بندگی به خیابان‌ها آمده بودند، اما ضربات این ناقوس دهشتناک این بار هم نتوانست ما را از خواب‌گردی دیرینه‌مان بیدار کند.

ماشین اعدام این رژیم که از همان روزهای نخست اقامت امام در مدرسهٔ رفاه فعال شد، هنوز هم بعد از گذر نزدیک به نیم قرن، از اعدام جان‌های شیفته باز نایستاده است، اما ما نتوانستیم و یا نخواستیم توقف اعدام‌ها، آزادی زندانیان سیاسی، کشتار جمعی دی‌ماه و هولوکاست بازار رشت را به مسئله‌ای جدی، مطالبهٔ ملی و فراخوانی جهانی مثل «قانون قیصر» (Caesar Act) (*) بدل کنیم.

در نهم اسفند ۱۴۰۴، پنجاه روز بعد از کشتار گستردهٔ دی‌ماه، در حالی که جامعه هم‌چنان درگیر خشم و اندوه ناشی از سرکوب بی‌سابقه بود، جنگی دیگر درگرفت. این جنگ یکی از پرمخاطره‌ترین رویارویی‌های نظامی قرن بیست‌‌و‌یکم در خاورمیانه ارزیابی ‌شد.

در همان ساعات اولیه، با هدف قرار گرفتن اقامتگاه علی خامنه‌ای و تأیید مرگ او، همراه با فرماندهان رده‌بالا و میانی و برخی افراد مؤثر در تصمیم‌گیری‌های کلان ساختار نظامی و سیاسی، رژیم وارد شکست و درماندگی بی‌سابقه‌ای شد.

در طول ۳۹ روز نبرد فرسایشی، جنگنده‌های آمریکایی و اسرائیلی، ۱۳,۰۰۰ هدف را در ایران مورد حمله قرار دادند. از این تعداد، بیش از ۴ هزار هدف راهبردی در سراسر خاک ایران در هم کوبیده شدند؛ از بیابان‌های نطنز و فردو تا تأسیسات موشکی سپاه در غرب کشور و بنادر حیاتی خلیج فارس، زیر بارانی از بمب‌های سنگین آسیب‌های جدی دیدند.

طبق آمارهای تأییدشدهٔ میدانی و با استناد به آمار گردآوری‌شده توسط هه‌نگاو، در جریان جنگ اخیر دست‌کم ۷ هزار و ۶۵۰ نفر کشته شدند؛ هزار و ۳۰ نفر از آن‌ها شهروندان غیرنظامی بودند.

کارشناسان تخمین می‌زنند که این جنگ حدود ۲۷۰ میلیارد دلار به زیرساخت‌ها و اقتصاد ایران خسارت وارد کرد.

در فقدان سازمان‌دهی و تمهیدات راهبردی از سوی دیاسپورا و «اپوزیسیون»، آسیب‌های انسانی و مالی این جنگ هم مثل دفعات قبل به اوراق تاریخ سپرده شد.

در کنار این همه جانِ انسان‌هایی که در راه تحقق امپراتوری شیعی از زندگی رخت بربستند، چندین نسل سوختند و آمال و امیدهایی که هرگز محقق نشدند، تخریب سرزمینی در اثر جنگ‌ها یا بی‌توجهی حکومت آخرالزمانی، می‌توان میلیاردها دلار پولی را که برای سایت‌های هسته‌ای (که در یکی دو ساعت در جنگ دوازده‌روزه در زیر زمین مدفون شدند)، موشک‌ها و پهپادهایی که قرار بود در مقابل حملات «دشمن» بازدارندگی ایجاد کنند (اما در طول جنگ حتی یک جنگندهٔ «دشمن» را نتوانستند ساقط کنند)، میلیاردها دلار که برای «محور مقاومت» هزینه شد تا با تنش در منطقه و ترور در سراسر جهان به گسترش اسلام سیاسی یاری رسانند و... را هم اضافه کرد.

«مردی ضروری»

یک مرد شجاع بهتر از یک لشکر ترسوست(یک ضرب‌المثل)

از تأسف و شگفتی تلخ ماکس وبر در شرایط آلمانِ درگیر یک جنگ ویرانگر، یکصد و یازده سال می‌گذرد. با گذشت این سال‌های بیش از یک قرن، وضعیت کنونی ما یادآور آن روزهای آلمان است، اما بسی نومیدکننده‌تر و تلخ‌تر: «مردم زیر سلطهٔ سیاستمداران فاسد، چپاولگر و جنایتکار»، سرزمینی سوخته، و «مردی که وجودش ضروری است، اما وجود ندارد».

در این انفعال و «خواب‌گردیِ» ما دیاسپورا و «اپوزیسیون» و «در فقدان رهبری کاریزماتیک و قاطع»، به نظر می‌رسد یک مرد ظهور کرده است تا «دست خود را روی فرمان تاریخ بگذارد»: محمدباقر قالیباف؛ مردی که در فضای گفتمان «دیکتاتور مسلح و مصلح» سال‌ها قبل گفته بود: «من رضاخان حزب‌اللهی‌ها هستم.»

ما از تصمیم‌هایی که بعد از جنگ ۳۹ روزه در چارچوب مذاکرات محرمانه و پشت درهای بسته و در حلقهٔ محدود قدرت گرفته می‌شود آگاه نیستیم، اما کارنامهٔ این نظامی سابق و سیاستمدار فعلی، شناخت نسبتاً روشنی را در معرض دید ما می‌گذارد.

محمدباقر قالیباف دارای مدرک دکترا در رشتهٔ جغرافیای سیاسی است، دورهٔ خلبانی هواپیمای ایرباس را در فرانسه گذراند، در سال ۱۳۶۱ به فرماندهی تیپ ۲۱ امام رضا منصوب شد و سپس به فرماندهی لشکر ۵ نصر خراسان در جنگ ایران و عراق ارتقاء یافت. قالیباف در شهریور ۱۳۸۴ به‌عنوان شهردار تهران انتخاب شد. او چهار بار نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری شد و هربار از رقبای خود شکست خورد. او از سال ۱۳۹۶ تا ۱۳۹۹ عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بوده و از سال ۱۳۹۹، به عنوان ششمین رئیس مجلس شورای اسلامی منصوب شده است.

قالیباف در جریان جنگ ۳۹ روزه جان سالم به در برد و پس از کشته‌شدن شماری از مقامات ارشد، به یکی از چهره‌های تصمیم‌گیر نظام بدل شد.

قالیباف از شخصیت‌های برجستهٔ متهم به فساد در حلقهٔ دولت‌مردان نظام است و نام او با پرونده‌های بزرگ فساد اقتصادی گره خورده است. او در شهریور ۱۳۹۵ به‌دنبال افشای گزارش سازمان بازرسی کل کشور پیرامون واگذاری املاک شهرداری با تخفیف گسترده به افراد و تعاونی‌های حامی خود، به فساد گسترده متهم شد.

از جمله اتهامات فساد قالیباف، املاک نجومی، تخلف‌های مالی سال ۱۳۹۳، قرارداد صوری برای تأمین هزینهٔ تبلیغات انتخاباتی، پرداخت رشوه، پروندهٔ عیسی شریفی (معاون وی در هلدینگ یاس) و استخدام گستردهٔ خودی‌ها در آستانهٔ انتخابات است. سفر خانوادهٔ قالیباف به ترکیه برای خرید سیسمونی کودک نیز در رسانه‌ها بازتاب گسترده‌ای داشت.

در یک فایل صوتی، قالیباف به حوادث کوی دانشگاه در سال ۱۳۸۲ اشاره می‌کند. او در این فایل می‌گوید در جلسهٔ شورای امنیت کشور، با لحنی تند تهدید کرده است که «دانشجوها را لوله می‌کند» و توانسته از شورای امنیت مجوز ورود به کوی دانشگاه و مجوز تیراندازی بگیرد.

سردار دکتر محمدباقر قالیباف، خلبان و عضو هیئت علمی و دانشیار گروه جغرافیای سیاسی دانشکدهٔ جغرافیای دانشگاه تهران، بارها و در مناسبت‌های مختلف به لوله کردن دانشجویان اشاره کرده و از آن به عنوان یکی از افتخارات خود در سرکوب معترضین یاد کرده است.


قالیباف و قاسم سلیمانی، ۲۳ شهریور ۱۳۹۲

قالیباف پس از ثبت‌نام در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲ سخنان جنجالی دیگری در مورد اعتراضات ۱۸ تیر ۱۳۷۸ بیان داشت: «حادثهٔ سال ۷۸ که در کوی دانشگاه اتفاق افتاد، آن نامه‌ای را که نوشته شد، من نوشتم (نامهٔ تهدیدآمیز فرماندهان سپاه به رئیس‌جمهور وقت، محمد خاتمی برای جمع کردن خیابان از معترضین). بنده و آقای سلیمانی. بنده فرمانده نیروی هوایی سپاه بودم. عکس من الان روی موتور ۱۰۰۰ با چوب هست. ایستادم کف خیابان که کف خیابان را جمع کنم. آن جایی که لازم باشد بیاییم کف خیابان و چوب بزنیم، جزو چوب‌زن‌ها هستیم. افتخار هم می‌کنیم. نگاه نکردم که من، سردار و فرمانده نیروی هوایی هستم و تو را چه به کف خیابان؟»

فساد، رانت‌خواری، ارتشا و پنهان‌کاری، همزاد حکومتی است که نزدیک به نیم قرن دارایی‌های ملی را به سرقت برده است، اما در این میان نام محمدباقر قالیباف، اولین «سردار شهردار» پایتخت و اولین «سردار رئیس مجلس» بیش از همه به دلیل تعدد ابرپرونده‌های تخلف و رانت در افکار عمومی و رسانه‌ها با مفاهیم فساد اقتصادی پیوند خورده است.

پروندهٔ فساد اقتصادی سردار قالیباف در شهرداری تهران و افتخارات سرکوبگرانهٔ وی به عنوان فرمانده نیروی هوایی سپاه، پربرگ‌تر از آن است که در اینجا بتوان همه را ورق زد؛ شاید در فرصتی دیگر.

چه باید کرد؟

فقدان آلترناتیو کارآمد و نقش‌آفرین در این بزنگاه سرنوشت‌ساز میهن ما، به باوری عمومی و مقوله‌ای تکراری بدل شده است. هم‌چنین در نبود یک جبهه (ائتلاف، اتحاد، هم‌گرایی، سازمان‌دهی دولت موقت، تدوین پیش‌نویس قانون اساسی، تلاش برای جلب نظر سازمان ملل، جلب اعتماد افکار عمومی داخلی و خارجی جهت برگزاری رفراندوم برای تغییر حکومتی سرکوب‌گر) و در شرایط «مردی که وجودش ضروری است، اما وجود ندارد»، ظاهراً به‌رغم جنگ قدرت و شکاف در لایه‌های تصمیم‌ساز حکومتی، قرعهٔ فال به نام سردار قالیباف افتاده است.

من، یکی از جمع دیاسپورا و «اپوزیسیون» ج.ا. با نگاهی به ۴۸ سال کارنامهٔ صدها کانون‌ «حقوق بشری، دفاع از دموکراسی، دفاع از دموکراسی‌ها، کانون زنان ایرانی، جریان‌شناسی فمینیسم ایرانی، شبکهٔ فراگیر زن، زندگی، آزادی، دفاع از حق و حقوق جنسی و جنسیتی، دفاع از حق و حقوق اقلیت‌های قومی، مذهبی و زبانی، شورای گذار، اتحاد علیه ایران هسته‌ای، سامانهٔ پرسروصدای پادشاهی‌خواهی و...» امید و پاسخی به پرسش مهم «چه باید کرد؟» ندارم. تجربهٔ سال‌های گذشته هم نشان می‌دهد که تحلیل‌ها و پیش‌‌بینی‌های رایج از جنس «پسا و پیشا» هم فرضیه‌هایی بوده‌اند که پا در واقعیت زمینی نداشته‌اند.

از سوی دیگر، چون نگران آیندهٔ میهن و هم‌میهنانم هستم، ناگزیر با خود زمزمه می‌کنم که: «شهر خالی‌ست ز عشاق، بود کز طرفی / مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟» سردار خلبان معروف به «قالیباف لوله‌پیچ»؟

می‌گویند: «سیاست با خلأ میانه‌ای ندارد.» سیاست امرِ مناسبات و روابط فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و روانی انسان‌ها در یک جامعه است. بنابراین، آنجا که انسان‌ها می‌زیند، سیاست هم جاری‌ست. در فقدان سیاستِ مسئولیت‌پذیر، پاسخگوی خردمند و حافظ زبان، فهم و منافع مشترک، لاجرم سیاستِ منجی «مسلح مصلح» جای خالی را پر می‌کند.

———
* قانون سزار برای حفاظت از غیرنظامیان سوریه مصوب ۲۰۱۹، قانونی آمریکایی بود که حکومت سابق سوریه، از جمله رئیس‌جمهور آن، بشار اسد را به دلیل جنایت جنگی علیه مردم سوریه تحریم کرد. این قانون در دسامبر ۲۰۱۹ توسط دونالد ترامپ به امضا رسید و از ۱۷ ژوئن ۲۰۲۰، لازم‌الاجرا شد.
سزار (اسم مستعار)، عکاس زندان‌های سوریه بود که تصاویر نزدیک به ۵۰ هزار زندانی سوری را که در میانهٔ جنبش بهار عربی توسط رژیم اسد دستگیر و در زندان‌های سوریه محبوس شدند و بر اثر انواع شکنجه‌ها جانشان را از دست دادند، با خود از سوریه خارج کرد تا در معرض دید جهانیان قرار دهد. دولت آمریکا اسم تحریم‌های اعمالی علیه بشار اسد را به احترام این عکاس سوری و تمامی افرادی که در زندان‌های سوریه جانشان را از دست داده بودند، قانون سزار یا قیصر نام‌گذاری کرد.


۲۶ ژوئیه ۲۰۲۶ / ۵ تیر ۱۴۰۵



نظر خوانندگان:


☑️ درود بر آقای سلامی گرامی، تحشیه ای کوتاه.
من به کلّ مطلب شما، نمیپردازم. فقط در باره آخرین پاراگراف مقاله شما، صحبتهایی را طرح میکنم برای همچنان جستجو کردن و هرگز ناامید نشدن. نمیدانم چرا وقتی پرسیده اید که «چه باید کرد؟»، ناخود آگاه یاد «لنین و شریعتی و چرنیشیفسکی و تولستوی» و دیگرانی افتادم که عنوان کتابهایشان مشترک بود و هر کدام سخنهای خود را «راه نجات» میدانستند. در هر صورت.
پیش از آنکه بپرسیم «چرا آلترناتیو وجود ندارد؟» شاید باید بپرسیم که آیا واقعا و حقیقتا آلترناتیوی وجود ندارد، یا جامعه ایرانیان، دیگر توانایی تشخیص آلترناتیو را از دست داده است؟ چرا در هر بحران تاریخی، ذهن ما به‌ جای جستجوی نهادها و پرنسیپها و اصول کلیدی و زیرپایه ای، در جستجوی «منجی» است؟ آیا انتظار ظهور یک ناجی سیاسی، خودش بخشی از بیماری تاریخی - فرهنگی ما نیست؟ آیا اپوزیسیونهای منتظر، عکس برگردان منتظران «امام زمان» نیستند؟ اگر فردی /گرایشی/تشکّلاتی/ آلترناتیوی که «باید باشد»، وجود ندارد، چه چیزهایی مانع پیدایش آن شده است؟ ساختار قدرت یا فرهنگ سیاسی جامعه؟ آیا اپوزیسیون [ها]، قربانی تیغ کارگزار حکومت است، یا قربانی تصوّرات خودش در باره سیاست و قدرت؟ آیا شکست اپوزیسیون [ها] ناشی از سرکوب است، یا ناشی از ناتوانی در تولید یک افق مشترک؟ چرا دهها تشکل، شورا، ائتلاف و شبکه و کنگره و باهمآیی شکل گرفته‌اند، امّا هیچیک نتوانسته‌اند به یک مرجع اعتماد عمومی تبدیل شوند؟ آیا مشکل در کمبود سازماندهی است یا در کمبود معنا برای باهمزیستی؟ آیا جامعه هنوز خواهان تغییر بنیانی و سرنوشت ساز است، یا فقط از وضع موجود ناراضی است؟ آیا ممکن است آنچه که «آلترناتیو» مینامیم، خودش بخشی از همان الگوهای فرسوده قدرت باشد؟
من میپرسم که آیا جامعه‌ای که در آن، اعتماد عمومی فروپاشیده و به شدّت لطمه دیده است، اساسا میتواند آلترناتیو سیاسی تولید کند؟؛ زیرا آلترناتیو، پیش از آنکه یک سازمان/تشکیلات فونکسیونری و اجرایی باشد، یک سرمایه اخلاقی و اعتماد جمعی است. صحبتهای شما برغم واقعبینی تلخش، در دام یک پیشفرض پنهان گرفتار است. آنهم این فرض که گویا اگر اپوزیسیون [ها]، متّحد میشدند، راه ‌حل نیز پدیدار و نورانی میشد. امّا آیا چنین تصوّری با واقعیّت رفتاری و گفتاری و کرداری اپوزیسیونهای نیم قرنه شده، همخوانی دارد؟ بسیاری از انقلابها و گذارها نه به دلیل فقدان اتّحاد؛ بلکه به دلیل فقدان فهم و تصوّر مشترک از آینده، شکست خورده‌اند.
شما اپوزیسیون [ها] را بر اساس خروجی سیاسی‌اش قضاوت میکنید، امّا نمیپرسید که آیا اصلا توافقی در باره ایران مطلوب و آرزویی وجود دارد؟ پادشاهیخواه، جمهوریخواه، فدرالیست، تمرکزگرا، سکولار، چپ ایدئولوژیک، مذهبیون معتدل، لیبرال، قومگرا، ملی‌گرا و دهها گرایش دیگر، نه فقط بر سر ابزار؛ بلکه بر سر معنای ایران و تاریخش نیز اختلاف دارند. بنابر این شاید بحران اصلی، بحران تشکیلات نیست؛ بلکه بحران تصوّر مشترک از آینده است. از سوی دیگر، شما با اشاره به «مردی/کنشگری/رجُلی/شخصیّتی که وجودش ضروری است امّا وجود ندارد»، ناخواسته همان اسطوره رهبری نجاتبخش را بازتولید میکنید. آیا تاریخ معاصر ایران از همین انتظارهای منجی‌گرایانه آسیب ندیده است؟ آیا ما ایرانیان هنوز در قعر ذهنیّت میتولوژیکی خودمان گرفتار تکرار نیستیم؟ شاید مسئله این نباشد که رهبر مناسب نداریم. شاید مسئله این باشد که هنوز نتوانسته‌ایم «سیاست و قدرت» را بدون قهرمان تصوّر کنیم. و امّا کلامهایی دیگر. ممکن است که اپوزیسیون [ها] نه قربانی شکست؛ بلکه قربانی موفقیّت در تولید توهّم باشند؛ یعنی توهّم نزدیکی فروپاشی، توهّم آمادگی جامعه، توهّم اجماع ملّی، و توهّم اینکه سقوط یک نظم گیوتینی، خود به ‌خود به تولّد نظمی بهتر منجر میشود. در این صورت، مسئله فقط فقدان آلترناتیو نیست؛ بلکه فقدان صداقت در مواجهه با واقعیّت تلخ است. اگر نظام موجود، روزی دچار گسست ریشه‌ای حتّا در اعتقادات اسلامی یا فروپاشی شود، چه نیرویی قادر خواهد بود خلأ قدرت را با کمک حقّانیّت وجودی، عقلانیّت مسئولانه و اعتماد عمومی پُر کند؟ در غیاب چنین نیرویی، حتّا شکافهای درونی ساختار قدرت نیز الزاما به تغییرات بنیانی منجر نمیشوند. هنگامی که بدیلی/آلترناتیوی معتبر وجود نداشته باشد، نظامهای سیاسی اغلب از دل بحرانهای خود، بازتولید میشوند و چهره‌ هایی از درون همان ساختار، جایگزین چهره‌های پیشین میشوند. از این لحاظ، احتمال نقش‌آفرینی شخصیّتهایی برخاسته از درون نظام، بیش از آنکه نشانه قدرت آنان باشد، نشانه ضعف کلیدی نیروهای جایگزین است. شاید پیش از آنکه بپرسیم «چرا آلترناتیو وجود ندارد؟» باید بپرسیم که «چرا جامعه ایرانیان قادر به تولید آلترناتیو نیست؟». آلترناتیو صرفا محصول اراده چند سیاستمدار یا فعّال سیاسی نیست. آلترناتیو زمانی شکل میگیرد که اعتماد اجتماعی، افق مشترک و تصوّر جمعی از معنای ایران و تاریخ و فرهنگش و همچنین راه آینده وجود داشته باشد. جامعه‌ای که در آن، هر گروه، دیگری را تهدیدی برای آرمان خود میبیند، دشوار میتواند حامل یک پروژه ملّی مشترک شود.
ما هنوز نمیدانیم که بر سر چه آینده‌ای توافق داریم یا میتوانیم توافق داشته باشیم. در کلیّات، همه موافقند؛ ولی راز ازهمگریزی در جزئیّات نهفته است. در باره شیوه حکومت، سیستم حکومت، توزیع قدرت، نسبت آزادی و دادگزاری، هویّت ملّی، حقوق اقوام و جای ادیان در عرصه عمومی اختلاف نظر وجود دارد. اختلافها نیر طبیعی‌ هستند، امّا هنگامی که هیچ افق مشترکی برای مدیریّت آنها وجود نداشته باشد، هر ائتلافی به‌ سرعت به میدان رقابت و واگرایی تبدیل میشود. احتمالا بزرگترین توهّم سیاسی، ممکن است این باشد که تصوّر کنیم صرف سقوط یک نظام، راه را برای استقرار نظمی بهتر هموار خواهد کرد. فروپاشی یک ساختار، لزوما به معنای تولّد ساختاری برتر نیست. خلأ قدرت میتواند به اندازه خود استبداد، خطرناک باشد. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای انتظار برای ظهور «مردی/شخصیّتی/امام زمانی که باید باشد امّا نیست»، از خود بپرسیم که چرا همچنان در جستجوی منجی هستیم. آیا ریشه بحران در نبود یک فرد/نشکیلات و امثالهم است، یا در ناتوانی ما برای وفاداری و پایبندی به پرنسیپها و أصول و شالوده هایی که بتوانند کردارها و رفتارها و گفتارهای ما را رقم بزنند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


☑️ آقای سلامی عزیز. دل‌نوشته شما بسیار گیرا و قابل تأمل است. به نظر من، فعل و انفعالاتی که در نتیجه جنگ و کشته شدن سران ج.ا. به وقوع پیوسته، هنوز تثبیت نشده است و بنابراین زود است که نسبت به نقش آینده باقر قالیباف اظهار نظر کنیم. صف‌آرایی نیروهای سیاسی و اجتماعی شکل جدیدی به خود خواهد گرفت و دلایل و شواهد زیادی وجود دارد که می‌توان با خوشبینی به آینده‌ای بهتر به مبارزه ادامه داد. با جمله جرج اورول اصلا موافق نیستم. پیشبرد امر سیاسی احتیاج به تشویق مردم دارد و امید دادن به آنها، نه اینکه آنها را “شریک جرم” سیاستمداران فاسد به حساب آوریم!
با احترام. رضا قنبری. آلمان