|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: آتئیسم، بهعنوان یک موضع فکری و فلسفی، اغلب بهعنوان پدیدهای مدرن و محصولِ عصرِ روشنگری و سکولاریسم تلقی میشود. اما ریشههای این پرسش که «آیا خدایانی وجود دارند؟» بسیار دورتر از قرن هجدهم است. در یونان و رومِ باستان، فیلسوفان، شاعران و روشنفکرانی بودند که وجود خدایان را زیر سؤال میبردند، آیینهای دینی را به سخره میگرفتند، یا تفسیرهایی طبیعی از پدیدههای آسمانی ارائه میدادند. با این حال، همانگونه که این مقاله نشان میدهد، آتئیسم در جهان باستان هرگز بهمعنای امروزیِ آن، یعنی انکار سیستماتیکِ وجود خدا، نبود؛ بلکه طیفی گسترده از تردید، تمسخر و نقدِ آیینهای رسمی را در بر میگرفت.
نویسنده در این مقاله، با تکیه بر منابع تاریخی و فلسفی، به کاوش در معنای «بیایمانی» در یونان و رومِ باستان میپردازد. او نشان میدهد که برخلاف تصور رایج، آتئیسم در دوران باستان یک جرمِ مستقل نبود و هیچ قانونی علیه آن وجود نداشت. آنچه اهمیت داشت، نه ایمانِ درونیِ فرد، بلکه شرکت در آیینهای عمومی بود. شهروندان میتوانستند در خلوت خود به هر چه میخواستند بیندیشند، اما بهمحض اینکه این اندیشهها بهصورتِ علنی بیان میشدند یا به تضعیفِ انسجامِ جامعهٔ آیینی میانجامیدند، ممکن بود با واکنشِ دولت روبرو شوند.
مقاله با بررسی چهرههایی چون دیاگوراس، آناکساگوراس و پروتاگوراس – که بهترتیب به انکار خدایان، تفسیر طبیعیِ خورشید و آگنوستیسیسم متهم شدند – نشان میدهد که اتهامِ «بیایمانی» اغلب بهانهای سیاسی برای حذف مخالفان بود، نه واکنشی به یک جرمِ دینیِ واقعی. در آتنِ کلاسیک، جرمِ «آسبیا» (کفر) چنان مبهم بود که میتوانست هر رفتاری، از دزدی از معابد تا بیدینی، را در بر گیرد. اما در روم، که جامعهٔ سیاسی بهنوعی جامعهٔ آیینی فهمیده میشد، انکار خدایان – و بهویژه امپراتورانِ الوهیتیافته – میتوانست بهعنوان تهدیدی برای نظمِ اجتماعی و حتی جرمِ خیانت تلقی شود.
با این حال، همانگونه که نویسنده تأکید میکند، نه در یونان و نه در روم، هرگز پیگردِ سیستماتیکِ بیایمانان وجود نداشت. امپراتور تیبریوس، بهنقل از تاسیتوس، گفته بود: «رسیدگی به توهین به خدایان را باید به خود خدایان واگذار کرد.» این جمله، شاید بهترین بیانِ نگرشِ رومی به بیایمانیِ خصوصی باشد: تا زمانی که فرد در آیینهای عمومی شرکت میکرد و نظمِ اجتماعی را به خطر نمیانداخت، آنچه در دل داشت، به خودش مربوط بود.
این مقاله، دعوتی است به تأمل در یکی از بنیادینترین پرسشهای تاریخِ اندیشه: آیا بیایمانی، خود یک پدیدهٔ تاریخیِ جهانشمول است، یا محصولِ شرایطِ خاصِ فرهنگی و سیاسیِ هر دوران؟ و شاید مهمتر از آن، این پرسش را پیش میکشد که آیا آنچه امروز «آتئیسم» مینامیم، در گذشته نیز به همین معنا وجود داشته است، یا ما با مفاهیمی روبهرو هستیم که تنها در بسترِ مدرنِ خود قابل درکاند؟

در بافتِ کتاب مقدس، وقتی واژهٔ «بیایمانی» (Unglaube) را میشنویم، نخستین کسی که به ذهن میآید توماس است (Thomas)؛ همان حواریای که وقتی گفته شد عیسی زنده شده است، سرش را [به علامت ناباوری] تکان داد. برای متقاعدکردنِ توماس، عیسی زخمهای ناشی از مصلوبشدن را به او نشان داد و گفت: «انگشتت را اینجا بیاور و به دستانم نگاه کن، و دستت را بیاور و در پهلوی من بگذار، و بیایمان نباش، بلکه ایمان داشته باش!» (انجیل یوحنا ۲۰:۲۷). اما در درکِ امروزیِ این مفاهیم، توماس یک بیایمان، یعنی یک آتئیست که به وجودِ خدا اعتقاد ندارد، نیست؛ بلکه شخصی است که دچار تردید است و در نهایت متقاعد می شود. «توماسِ بیایمان» (Der ungläubige Thomas) تابلویی است که در آن توماس زخمِ نیزه را در بدنِ عیسایِ برخاسته از مرگ بررسی میکند. این اثر رنگ روغنی را حدودِ سالِ ۱۶۰۱ میلادی کاراواجو (Caravaggio) نقاشی کرد، شخصی که در واقع میکلآنژ مریزی (Michelangelo Merisi) نام داشت، و امروز این تابلو در گالریِ تصاویر در پارکِ سانسوسی (Park Sanssouci) در پوتسدام قابل مشاهده است.

تابلوی نقاشی با عنوان «توماسِ بیایمان» اثر کاراواجو
«از خدایان هیچ نمیدانم»
واژهٔ «آتئیسم» (Atheismus) را از یونانی گرفتهایم، اما درکِ «بیایمانی» (Unglauben) در یونانِ باستان و نیز در امپراتوریِ روم با امروز متفاوت بود. اعتقاد به خدایان برای انسان امری فطری تلقی میشد. زمانی خطرناک میشد که کسی میخواست خود را از آیینها و مناسکِ دینیِ رسمی کنار بکشد.
منابعِ باستانیِ چندانی دربارهٔ پدیدهٔ بیایمانی وجود ندارد. هیچ شخصیتِ باستانی هرگز خود را «آتئیست» (در زبان یونانی átheos و در حالت جمع جمع átheoi) ننامید. بنابراین ما فقط میتوانیم گفتمانهای باستانی را بررسی کنیم که آنچه را بهظاهر افکار، احساسات و رفتارهای átheoi بودند، آنگونه که توسط غیرِ átheoi به تصویر کشیده شدهاند، به ما منتقل میکنند. شواهدِ ادبی تقریباً منحصراً به نخبگانِ سیاسی و فکری مربوط میشوند و (بی)ایمانیِ مردمِ عادی را مستند نمیکنند. انواعِ دیگرِ منابع – بقایای باستانشناختی، سکهها، کتیبهها – چندان پربار نیستند: آنها اعمالِ دینی و ایمان به خدایان را ثبت میکنند، نه فقدانِ آن را.
مشکلِ دیگر این است که در آن زمان اصطلاحِ átheos بهروشنی تعریف نشده بود. طیفِ معناییِ átheos از بدنامکردنِ افرادی که گویا خارج از هنجارهایِ دینیِ زمانهٔ خود حرکت میکردند، بهعنوانِ «کافر»، تا آگنوستیسیسم، و تا انکارِ صریحِ وجودِ خدایان گسترده بود. در یونان باستان اتهامِ بی خدایی یا نداشتن خدا (Gottlosigkeit) معمولاً بهعنوانِ راهبردی برای تخریبِ شخصیت فهمیده میشد و فردِ متهم را بههیچوجه بهعنوانِ آتئیست به معنایِ امروزیِ آن معرفی نمیکرد.
در چندخداییِ (Polytheismus) یونانی- رومی، هیچ «کتابِ مقدس»ی وجود نداشت که مجموعهٔ الزامآورِ محتوایِ ایمانی را تعیین کند. کاهنان مراسمِ عبادی را انجام میدادند، اما نیایش برگزار نمیکردند، موعظه نمیکردند و هیچ سرزنشِ اخلاقیِ مبتنی بر آموزههایِ دینی به مردم نمیکردند. هیچ مقامِ حاکمی وجود نداشت که هرگونه «سنت گرایی اعتقادی» یا به عبارتی ارتدوکسی را تحمیل کند؛ نقشِ کاهن یک دعوتِ روحانی نبود، بلکه یک منصب در جامعه بود. جنگها هرگز توسط یونانیان و رومیان بهعنوانِ جنگهایِ دینی به نامِ خدایان به راه نمیافتاد.
اعتقاد به وجودِ خدایان بهعنوانِ حالتِ طبیعی و موردی معمولی و روزمره تلقی میشد. در قرنِ چهارم پیش از میلاد، افلاطون فیلسوف مشهور در کتاب «قوانین» (Nómoi) خود از «این واقعیت که همهٔ یونانیان و بربرها باور دارند که خدایانی وجود دارند» سخن میگوید. سیسرون (Cicero)، سخنورِ رومی، در «دربارهٔ ماهیتِ خدایان» (De natura deorum) میگوید: «این واقعیت که خدایانی وجود دارند در همه [انسانها] به طور فطری و گویی در روح آنها حکشده است. دربارهٔ ماهیتِ آن خدایان نظرات متفاوت است؛ اما وجودشان توسط هیچکس انکار نمیشود.»

آکروپلیسِ آتن با معابدِ مختلفش – از جمله پارتنون در بالا سمت راست – تصویری از اهمیتِ دین در یونانِ باستان ارائه میدهد. تنها عدهٔ کمی علناً تردیدِ خود را در وجودِ خدایان ابراز میکردند. لئو فون کلنتسه (Leo von Klenze) این بازسازیِ آرمانی را در سال ۱۸۴۶ نقاشی کرد.
با توجه به چنین شواهدی، این نتیجهگیری به ذهن انسان بسیار نزدیک است که بیایمانی در آن زمان بهعنوانِ انحراف از هنجار، شاید حتی بهعنوانِ جرم، دیده میشد. از آنجا که اجتماع سیاسی در اساس به منزلهی یک اجتماع فرهنگی تصور میشد، فقدانِ ایمان به خدایان میتوانست حداقل بهطورِ نظری بهعنوانِ تهدیدی برای دولت و جامعه تلقی شود – نه بهخاطرِ آنچه آتئیستها ممکن بود در خلوت خود بیندیشند، بلکه به این دلیل که آنها از طریقِ اظهارات یا رفتارهایشان بهطورِ بالقوه انسجامِ جامعه را به خطر میانداختند.
آتئیسم در مجموعه قوانین باستانی جرم محسوب نمیشد
با این حال، هیچ قانونی علیه آتئیسم وجود نداشت؛ حتی مجموعه قوانین «کدکس تئودوسیوس» (Codex Theodosianus) (سال ۴۳۸ میلادی) که پس از مسیحیشدن امپراتوری روم شکل گرفت و شامل ممنوعیت همه فرقههای غیرمسیحی است، جرمی به نام «انکار خدایان» (Gottesleugner) نمیشناسد. البته این به آن معنا نیست که نمیشد علیه منکران خدا اقدام کرد.
در آتن کلاسیک تحت عناوین دیگر، مانند «کفر و بیدینی» (asébeia)، میشد – چنانکه مشهور است – علیه افراد اقامه دعوا کرد. با این حال، سرکوب دولتی علیه بیخدایی ادعایی در دوران باستان بسیار نادر باقی ماند، بهویژه چون مفاهیمِ درستکیشی (Rechtgläubigkeit) و ارتداد وجود نداشتند. بلکه باید فرض کرد که بیایمانی اساساً بهعنوان یکی از بسیاری از دیدگاههای ممکن نسبت به خدایان تلقی میشد، هرچند بهعنوان گونهای افراطی.
منابع باقیمانده تقریباً منحصراً به دولت شهر آتن (Polis Athen) در دوران کلاسیک (قرن پنجم و چهارم پیش از میلاد) مربوط میشوند؛ دربارهٔ نحوهٔ برخورد سایر دولتهای یونانی با آتئیستهای ادعایی چیزی نمیدانیم. روایتهای پراکنده و تا حدی ناقص، بینشهای جذابی به جریانهای فکری ارائه میدهند که دستکم شامل عناصری از آتئیسمی هستند که برای ما نیز قابل تشخیص است. با این حال، اینها فقط در حد روشنسازیهای مقطعی هستند که نتیجهگیریهای تعمیمپذیر را ممکن نمیسازند.

فیلسوف افلاطون معتقد بود که «همهٔ یونانیان و بربرها باور دارند که خدایانی وجود دارند» (نیمتنهٔ مرمرین، کپی رومی از اصلِ قرن چهارم پیش از میلاد).
برای مثال، در آنچه اصطلاحاً آن را «قطعهٔ سیزیفوس» (Sisyphos-Fragment) می خوانند، یعنی تنها بخش باقیمانده از نمایشنامهای که احتمالاً توسط سیاستمدار آتنی، کریتیاس (Kritias)، در اواخر قرن پنجم پیش از میلاد نوشته شده است، این فرضیه مطرح میشود که خدایان اختراع شدند تا از طریق ترس از قدرتهای برتر، مردم را به رعایت نظم اجتماعی وادار کنند، آن هم پس از آن که وضع قوانین به چنین هدفی نرسیده بود. این که آیا این یک دیدگاه رایج بود یا نه، بهدلیل فقدان شواهد بیشتر قابل ارزیابی نیست.
مفوم آسبیا (Asebie) [بی حرمتی به خدایان و مقدسات] در آتن کلاسیک یک جرم قابل پیگرد بود. تحت این مفهوم مبهم، برای مثال، دزدی از معابد، جادوگری و بیدینیِ تعریفنشده قرار میگرفت، و بنابراین طیف گستردهای از رفتارهای مختلف تا انکار خدا را در بر میگرفت. توجیه اقدام علیه جرائم ادعایی آسبیا، به خطر انداختن پایههای دینی پولیس و بنابراین خود جامعهٔ پولیس بود.
قانونگذاری مشخصی دربارهٔ آسبیا وجود نداشت؛ آسبیا آن چیزی بود که دادگاههای هیئت منصفه در هر مورد خاص آن را چنین میدانستند. بهدلیل ماهیت دوپهلویش، اتهام آسبیا وسیلهای کارآمد برای حذف مخالفان سیاسی یا روشنفکران ناخواسته بود؛ باید فرض کرد که در نزد شاکیان، اغلب ترکیبی از انگیزههای دینی و سیاسی رخ میداد که در آنها مسئلهٔ (بی)ایمانی نقشی فرعی بازی میکرد.
از آتن کلاسیک، محاکمات متعددی نقل شده است که در آنها افراد به آسبیا متهم شدند. در آغاز مجموعهای از اتهامات (که در کل مستندات ضعیفی دارند) به جرم آسبیا، فیلسوف طبیعی، آناکساگوراس (Anaxagoras)، دوستِ سیاستمدار برجستهٔ آن زمان، پریکلس (Perikles)، قرار داشت. گفته میشود این فیلسوف در اواخر دههٔ ۴۳۰ پیش از میلاد توسط سیاستمداری به نام کلئون (Kleon) به آسبیا متهم شد، زیرا ادعا کرده بود خورشید یک سنگ سرخگداخته است و بنابراین یک الوهیت نیست.
این را میتوان چنین تفسیر کرد که آناکساگوراس دستکم به وجودِ خدای خورشید، هلیوس (Helios)، اعتقاد نداشت. تلاش برای توضیح علمی یک پدیدهٔ آسمانی، در این تفسیر بهعنوان کفر دینی دیده میشود. امروزه پژوهشها عمدتاً بر این توافق دارند که اتهام علیه آناکساگوراس (که تاریخیبودنش مورد مناقشه است) یک محاکمهٔ سیاسی با هدف اصلی آسیبزدن به پریکلس بوده است.

فیلسوف آناکساگوراس خورشید را «سنگِ سرخگداخته» نامید. این برایش دردسر آفرید. اتهام این بود: او با این حرف، وجودِ خدای هلیوس را انکار میکند (فرسک، قرن اول میلادی).
جرائم دینی اغلب بهانهای برای اقامه دعوا هستند
اتهام آسبیا ممکن است بهعنوان بهانه انتخاب شده باشد، زیرا از یک سو بهقدر کافی مبهم بود تا بتواند همهٔ انواع ممکن سوءرفتار را پوشش دهد؛ از سوی دیگر، آسبیا بهعنوان یک جرم جدی، بهترین شانس موفقیت را برای شاکی فراهم میکرد. بههیچوجه روشن نیست که آناکساگوراس (Anaxagoras) واقعاً وجود قدرتهای الهی را انکار کرده باشد.
«از خدایان هیچ نمیدانم، نه اینکه چنین چیزها وجود دارند، و نه اینکه وجود ندارند.» این جمله که امروزه به عنوان ندانم گوی یا آگنوستیک طبقهبندی میشود و اثری که در غیر این صورت از دست رفته بود، یعنی «دربارهٔ خدایان» (Perì theon) با آن آغاز می شود، برای پروتاگوراس (Protagoras) سوفیست از آبدرا (Abdera) (حدود ۴۹۰ تا ۴۲۱/۴۱۱ پیش از میلاد) در دوران باستان این شهرت را به ارمغان آورد که یک átheos یا منکر وجود خدایان بوده است؛ با این حال، اثبات اینکه او واقعاً وجود خدایان را انکار کرده باشد، ممکن نیست.
گفته میشود علیه او نیز یک محاکمهٔ آسبیا اقامه شده بود، که در مورد او، محکومیت با سوزاندن کتابهایش همراه بوده است، یعنی آن چه که معادل بود با سانسور دولتیِ عقاید دینیِ انحرافی.
وضعیت منابعی که در اختیار داریم ما را دچار مشکل می سازد؛ نویسندگان بعدی گزارش میدهند که پروتاگوراس از آتن تبعید شد و بهسختی از مرگ جان بهدر برد. قدیمیترین شهادت دربارهٔ سوزاندن کتابهای پروتاگوراس، اثر «دربارهٔ ماهیت خدایان» سیسرون است که تقریباً۴۰۰ سال بعد نوشته شده است.
ظاهراً آنچه برای پروتاگوراس به بهای سنگینی تمام شد این بود که او دیدگاههایش را علناً بیان میکرد؛ او بهخاطر گسترش آموزههای «خداناباورانه» متهم شد، نه بهخاطر داشتن آنها. با این حال، بهدلیل وضعیت دشوار منابع، تاریخیبودن محکومیت پروتاگوراس بهطور قطعی مسلم نیست.
دیاگوراس به انکار خدایان متهم میشود
«هر کس دیاگوراسِ ملیِسی را بکشد، یک تالان [معادل حدود ۲۶ کیلوگرم نقره] دریافت میکند.» این فراخوانِ قتل که در نمایشنامهٔ «پرندگان» اثرِ آریستوفان (Aristophanes) (۴۱۴ پیش از میلاد) نقل شده است، علیه دیاگوراس از میلوس، شاعری که گمان میرود از حدود ۴۳۰ پیش از میلاد در آتن زندگی میکرد، صادر شده است.
در دوران باستان، او بهعنوان خدا نشناس مطلق (átheos) شناخته و بیش از هر شخصیت دیگری با انکار خدایان مرتبط دانسته میشد. دیاگوراس حتی در زمان حیاتش بهعنوان کسی که به خدایان حمله میکرد شناخته شده بود، چنانکه آریستوفان ارجاعاتی به او را در چندین کمدیِ معاصرش نشان میدهد.
در واقع، منابع مختلف گواهی میدهند که دیاگوراس – احتمالاً در سال ۴۱۵ پیش از میلاد – محکوم و از آتن تبعید شد، اما بههیچوجه نه بهخاطر انکار وجود خدایان. اتهام آسبیا در واقع حملهای بود به آیین رازآمیزِ الههٔ دیمیتر (Göttin Demeter) در منطقه ای نزدیک به نام الئوسیس (Eleusis)، که برای جامعهٔ دولت شهر آتن اهمیت بسیار زیادی داشت. گفته میشود دیاگوراس افراد دیگری را متقاعد کرده بود که در آیینهای رازآمیز الئوسینی وارد نشوند.

الهههای دیمیتر (Demeter) (چپ) و پرسفونه (Persephone) (راست) با تریپتولموس (Triptolemos) (نقشبرجستهٔ نذری از الئوسیس (Eleusis)، حدود ۴۴۰ پیش از میلاد). گفته میشود دیاگوراس پیروانِ دیمیتر را از شرکت در آیینها بازداشته است.
دیودوروس (Diodor) (قرن اول پیش از میلاد) کاملاً صریح میگوید که از دیاگوراس بهخاطر عمل آسبیا گزارش داده شده بود، او از آتن گریخت و برای مرگش جایزهای به مبلغ یک تالان تعیین شد. مبلغ بالا نشان میدهد که این جرم چقدر جدی گرفته میشد. او با حملهاش به آیینهای رازآمیز میتوانست بهمعنای اصلی کلمه، خدانشناس (átheos)، یعنی « محروم از لطف خدا » (gottverlassen) به شمار آید، اما نه بهمعنای بعدی اصطلاح átheos، یعنی منکر خدا. جرم قابل مجازات آسبیا بود، اما دیاگوراس دقیقاً به انکار وجود خدایان متهم نشد. درواقع، در پژوهشهای امروزی، این نظر بهطور فزایندهای غالب میشود که اصلاً فقط نویسندگان باستانیِ متأخر بودند که دیاگوراس را بهعنوان منکرِ نمادینِ خدا معرفی کردند. بیایمانیای که به او نسبت داده شد، نمیتواند بدون شک اثبات شود؛ در زمان حیاتش، مشهورترین آتئیست دوران باستان ظاهراً جرمش فقط مسخرهکردن خدایان بود.
همانند آتن، در امپراتوری روم نیز انکار قدرتهای الهی با تصورات نظمِ دولت و جامعه در تضاد بود. جامعهٔ سیاسی را باید بهنوعی جامعهٔ آیینی فهمید، از این رو فقدان ایمان به خدایان میتوانست بهعنوان تهدید تلقی شود. فرمانروایی روم بهعنوان تقدیرشده توسط خدایان درنظر گرفته میشد، چنانکه شاعر ویرژیل (Vergil) در حماسهٔ ملی روم، «آنهاید» (Aeneis)، از زبان ژوپیتر (Jupiter)، خدای بزرگ، میگوید: «من برای آنها امپراتوریای تعیین میکنم که برای همیشه پایدار بماند.»
برای ظهور و موفقیت پایدار روم، احترام به خدایان از طریق انجام صحیح اعمال آیینی، مطابق با قواعد و سنتهای برقرارشده توسط نیاکان، تعیینکننده تلقی میشد. نتیجه این است که دولت زمانی آسیب میبیند که وظایف دینی نادیده گرفته شوند، که باید استدلالی مؤثر برای رعایت مقررات دینی بوده باشد. در نتیجه، تعجبآور نیست که پس از آشفتگیهای چنددههٔ جنگهای داخلی قرن اول پیش از میلاد، تجدید آیینهای سنتی اولویت ویژهای برای نخستین امپراتور روم، آگوستوس (Augustus)، بود.

در سکونتگاهِ رومیِ سوفتولا (Sufetula) در تونسِ امروزی، بقایای معابدِ تثلیثِ کاپیتولی (kapitolinische Trias) (از چپ) ژوپیتر (Jupiter)،یونو (Juno) و مینروا (Minerva) دیده میشود.
هر کس خدایان را محترم نشمارد، امپراتور را زیر سؤال میبرد
این واقعیت که امپراتوران روم حتی در زمان حیاتشان بهعنوان الوهیت پرستیده میشدند و اغلب پس از مرگ در زمرهٔ خدایان قرار میگرفتند، نیز قابل توجه است. یک átheos که هیچ خدایی و بنابراین هیچ امپراتورِ الوهیتیافتهای را به رسمیت نمیشناخت، تحت سوءظن قرار میگرفت که مشروعیت امپراتوری را زیر سؤال میبرد، بهویژه که او هالهٔ مقدس امپراتور را در نقشش بهعنوان کاهن اعظم دین دولتی روم (pontifex maximus) و بنابراین نقش محوریاش بهعنوان میانجی میان خدایان و جمعیت امپراتوری را نیز به چالش میکشید. در اینجا حتی ممکن است جرم خیانت به امپراتور (Majestätsverbrechen) نیز مصداق پیدا کرده باشد.
شایان ذکر آن خطر بالقوهای است که خداناباوری از نظر تئوری برای کل جامعه ایجاد میکرد. pietas، یعنی «تقوا و پرهیزکاری» یا «رفتار وظیفهشناسانه» نسبت به خدایان، و همزمان نسبت به خانواده و بعدها نسبت به امپراتور، از آغاز بخشی محوری از زندگی رومی بود. تقوا (pietas) در پیوند نزدیک با سایر فضایل حامی دولت، از جمله عدالت، دیده میشد. سیسرون معتقد است که «بینظمی و آشفتگی بزرگ زندگی» پیامدهای از دست رفتن تقوا (pietas) است. فقدان pietas، مثلاً از طریق انکار خدایان، میتوانست در نتیجه به فروپاشی کامل جامعهٔ بشری منجر شود.
کاملا روشن است که خداناباوری میتوانست بهطور بالقوه تهدیدآمیز تلقی شود، بهویژه در زمانهای بیثباتی سیاسی. نادیدهگرفتن خدایان میتوانست انسجام جامعه و بنابراین ثبات امپراتوری روم را به خطر بیندازد. انکار خدایان، از جمله امپراتورانِ الوهیتیافته، با مبانی درک دولت و جامعهٔ رومی در تضاد بود، اما تا زمانی که بیان نمیشد، نادیده میماند. برای رومیان، عمل دینی تعیینکننده بود. فقط چنین چیزی بود که میتوانست در صورت لزوم از مردم مطالبه شود؛ در مقابل، احساسات دینیِ واقعی یک فرد، حالا چه وجود داشتند و چه ظاهری بودند یا وجود نداشتند، ، نقشی بازی نمیکردند و مستند نمیشدند.
با وجود اهمیت برجستهٔ انجام وظایف دینی و خطرات ناشی از نادیدهگرفتن آنها، هیچ قانونی علیه آتئیسم وجود نداشت، و تا آنجا که میتوانیم تشخیص دهیم، فقدان ایمان به خدایان در روم هرگز تحت پیگرد قرار نگرفت. معادل رومی برای محاکمات آسبیای آتنی وجود نداشت.
جملهای که تاریخنگار تاسیتوس (Tacitus) به امپراتور تیبریوس (Tiberius) (۱۴ تا ۳۷ میلادی) نسبت میدهد، ممکن است در این زمینه بازتابدهندهٔ نظری رایج باشد: «رسیدگی به توهین به خدایان را باید به خود خدایان واگذار کرد.» نه ارادهای وجود داشت و نه امکانی برای نظارت بر بیایمانیِ خصوصی.

امپراتورانِ روم بهعنوان کاهنِ اعظمِ دینِ دولتی (pontifex maximus) نیز بودند. در اینجا امپراتور مارکوس اورلیوس (با سرِ پوشیده) در یک مراسمِ قربانی (نقشبرجسته، قرن دوم میلادی).
ایمان کمتر از شرکت در آیینها اهمیت دارد
در دوران باستانِ یونانی- رومی، معمولاً هیچ الزامی برای شرکت در آیینهای دینی وجود نداشت؛ تنها مورد غیرقابل انکاری که در آن شرکت در قربانیها اجباری بود و امتناع از آن مجازات میشد، فرمانِ کوتاهمدتی بود که امپراتور دسیوس (Decius) در سال ۲۴۹ میلادی صادر کرد. این فرمان همهٔ ساکنان امپراتوری را موظف میکرد برای خدایان قربانی کنند و بدون استثنا خطاب به همهٔ مردم بود؛ هیچ نشانهای وجود ندارد که مثلاً افراد بیایمان بهطور خاص مخاطب قرار گرفته باشند. مقامات به انجامِ عملِ اجتماعیِ قربانی کردن بسنده میکردند؛ پرسشِ اینکه آیا فرد به خدایان اعتقاد دارد یا نه، مورد توجه نبود.

یک محکوم به مرگ بهعنوانِ غذا به شیرها انداخته میشود. گفته میشود مسیحیان نیز به این شکل در عرصه جان باختهاند. آنها تحتِ امپراتورانِ مختلف به دلایلِ حقوقیِ گوناگون اعدام شدند (موزائیک از لیبی، قرن سوم میلادی).
هدف این اقدام، احیای آیینهای کهنِ دولتی روم بود که در مرکز آنها انجام اعمال آیینی قرار داشت. قربانی همزمان بهعنوان ابراز وفاداری به امپراتور جدید خدمت میکرد، امپراتوری که در جنگ داخلی خونینی پیروز شده بود. یگانگیِ فرمانِ دسیوس نشان میدهد که عدم شرکت افراد در اعمال آیینی، از دیدگاه دولت روم، بهخودیخود مشکلساز تلقی نمیشد.
اینکه مسیحیانِ باستانی بهعنوان آتئیست یا átheoi در نظر گرفته میشدند، تقریباً منحصراً در متونِ مسیحی نقل شده است که باید با احتیاط مور ملاحظه قرار گیرد. نویسندگان مسیحی نیز بهنوبهٔ خود غیرمسیحیان را بهعنوان بی خدایان یا átheoi و خدایانشان را بهعنوان «دیو یا موجودات اهریمنی» (Dämonen) بدنام میکردند؛ قابل توجه است که این اتهام علیه بدعتگذاران مسیحی نیز مطرح میشد، کسانی که «خدای درست» را به شیوهٔ نادرست میپرستیدند.
بیایمانیِ باستانی بهسختی قابل درک است؛ اصطلاحات و مفاهیم را نمیتوان بهسادگی با تصورات مدرن یکسان دانست. ظاهراً نه بیایمانی بهخودیخود، بلکه تأثیرات آن بر جامعهٔ آیینی بهعنوان خطرناک طبقهبندی میشد. با این حال، از منابع، پیگرد و جستجوی سیستماتیک برای یافتن بیایمانان استنباط نمیشود.
▪️دکتر الکساندرا اپینگر مورخِ تاریخ باستان است. از سال ۲۰۲۳، او بهعنوان کارشناسِ جذبِ فعال در دفترِ توسعهٔ استراتژیکِ دانشگاهِ فنیِ براونشوایگ فعالیت میکند.
Literatur
Tim Whitmarsh, Battling the Gods. Atheism
in the Ancient World. New York 2015.

|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|