پنجشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵ - Thursday 1 October 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 30.09.2026, 22:39

زندگی و مرگ نورودوم سیهانوک


مارتین وولاکات

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم: در تاریخ معاصر، کمتر پادشاهی را می‌توان یافت که همچون نورودوم سیهانوک، زندگی و سرنوشت کشورش را چنان کامل در خود تجسم بخشیده باشد. او پادشاه، سپس شاهزاده، و بار دیگر پادشاه کامبوج بود؛ نقشی که هر بار آن را بر اساس نیازهای لحظه و ارادهٔ متغیر خویش بازتعریف می‌کرد. او فیلمساز، روزنامه‌نگار، سردبیر و کارگردان نمایش بود و به‌عنوان یک سیاستمدار برجسته و اغلب مسلط، بیش از شش دهه در صحنهٔ سیاسی کشورش حاضر ماند. اما میراث او، همچون خود کامبوج، آکنده از تناقض است: از یک سو، او معمار استقلال و نماد مقاومت ملی بود؛ از سوی دیگر، او سیاست کثرت‌گرا را در نطفه خفه کرد و زمینه‌های ظهور فاجعه‌ای را فراهم آورد که کامبوج را به ورطهٔ نابودی کشاند.

این تناقض، خوانندهٔ ایرانی را به تأمل وامی‌دارد. در ایران نیز، سلسلهٔ پهلوی – و به‌ویژه محمدرضاشاه – با سرنوشتی مشابه دست‌وپنجه نرم کرد: پادشاهی که خود را معمار «تمدن بزرگ» می‌دانست، اما در نهایت، به‌دلیل انکار واقعیت‌های اجتماعی، سرکوب مخالفان، و ناتوانی در پذیرش مشارکت سیاسی، پایه‌های سلطنت خود را سست کرد و در برابر انقلابی فروپاشید که سال‌ها نارضایتی خاموش را به یکباره آزاد کرد. سیهانوک نیز، هرچند با ابزارهایی متفاوت، همان مسیر را پیمود: او با تضعیف احزاب، انحصار قدرت، و بازی با نیروهای خارجی، فضای سیاسی کامبوج را چنان تنگ کرد که در نهایت، خود نیز قربانی نیروهایی شد که زمانی آن‌ها را به حاشیه رانده بود.

در این مقاله، مارتین وولاکات، روزنامه‌نگار و تحلیلگر برجستهٔ بریتانیایی، روایتی جامع و بی‌طرفانه از زندگی سیهانوک ارائه می‌دهد: از پادشاهی جوان که فرانسوی‌ها او را به‌عنوان مهره‌ای دست‌نشانده بر تخت نشاندند، تا رهبری که با زیرکی کشورش را به استقلال رساند؛ از دوران طلایی حکومتش در دههٔ ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، تا اتحاد بحث‌برانگیزش با خمرهای سرخ و سال‌های تبعید و بازگشت دوباره به تاج‌وتخت. وولاکات با نگاهی نقادانه اما منصفانه، نه فقط وقایع را روایت می‌کند، بلکه به پرسش‌های بنیادین دربارهٔ ماهیت قدرت، مسئولیت رهبران، و رابطهٔ پادشاه با ملتش می‌پردازد.

این مقاله، برای خوانندهٔ ایرانی، تنها یک شرح‌حال از یک پادشاه دور از دسترس نیست؛ بلکه آینه‌ای است به سوی پرسش‌هایی که تاریخ معاصر ما نیز با آن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کند: آیا پادشاهی می‌تواند در دنیای مدرن، هم‌زمان نماد تداوم و مانع دموکراسی باشد؟ آیا یک رهبر می‌تواند با تکیه بر جادوی شخصیت خود، ملتی را از بلوغ سیاسی بازدارد و سپس انتظار داشته باشد که آن ملت او را نجات دهد؟ و در نهایت، آیا سرنوشت سیهانوک، سرنوشت همهٔ پادشاهانی نیست که می‌خواهند هم‌زمان «پدر» و «فرمانروا» باشند؟

هیچ پادشاهی در دوران مدرن، زندگی و سرنوشت کشورش را تا این اندازه کامل که نورودوم سیهانوک (که در سن ۸۹ سالگی درگذشت) موفق به انجام آن شد، تجسم نبخشیده بود. او پادشاه، سپس شاهزاده، و بار دیگر پادشاه کامبوج بود و نقش سلطنتی خود را بر اساس نیازهای لحظه و ارادهٔ متغیر خویش تغییر می‌داد. او همچنین فیلمساز، روزنامه‌نگار، سردبیر و کارگردان نمایش بود و به‌عنوان یک سیاستمدار برجسته و اغلب مسلط، بیش از ۶۰ سال فعالیت کرد.

او زندگی بزرگسالی خود را به‌عنوان پادشاهی جوان آغاز کرد که توسط فرانسوی‌ها به‌عنوان مهره‌ای دست‌نشانده انتخاب شده بود.(۱) اما با بهره‌گیری از آشفتگی‌های جنگ جهانی دوم، بر قدرت استعماری چیره شد و کشورش را به استقلال رساند. این داستان حماسی با نقش شاهزادهٔ محافظ که مردمش را از بدترین پیامد های جنگ‌های ویتنام محافظت می‌کرد، ادامه یافت، و سپس با تحمل سال‌های تاریک غصب و حکومت خمرهای سرخ روبرو گردید.

کامبوج به چیزی شبیه به زندگی عادی بازگشت و سیهانوک بار دیگر بر تخت نشست. اما بهبودی کشورش به‌شدت معیوب بود و تا زمان کناره‌گیری‌اش در سال ۲۰۰۴، او خود را در رأس کشوری فقیر، فاسد و تقسیم‌شده می‌یافت که توسط یک دوگانهٔ عجیب از دشمنان اداره می‌شد.(۲) طی سال‌ها، او گاهی موفق می‌شد از قدرت و نفوذ خود برای جلوگیری از بدترین اتفاقات استفاده کند. اما این مرد سلطه‌جو، شیطان‌صفت و بیش‌فعال، بدون شک تا حدی خودش بود که نویسندهٔ بدبختی‌های خود و کشورش به حساب می آمد.

سیهانوک موفق شد کشورش را برای سال‌های زیادی از درگیری میان آمریکایی‌ها و ویتنامی‌ها دور نگه دارد. اما او همچنین باید بخشی از مسئولیت فجایعی را بپذیرد که سپس کامبوج را درنوردید، زمانی که به جنگ کشیده شد، از بمباران گستردهٔ آمریکا رنج برد و زیر سلطهٔ خمرهای سرخ قرار گرفت.

میزان این مسئولیت، پرسش بزرگ زندگی اوست. برخی می‌گویند او بر سیاست کامبوج مسلط شد زیرا طبقهٔ سیاسی کشور بی‌استعداد، کوته‌بین و دچار جناح‌بندی بود و از نظر چپ، بیش از حد تحت تأثیر روشنفکران بی‌تجربه و متوسط قرار داشت.(۳) هنگامی که سیهانوک در کودتای۱۹۷۰ برکنار شد، این رذایل به‌طور کامل به میدان آمدند – ابتدا در رژیم راست‌گرای نالایق، فاسد و غیرواقع‌گرای لون نول (Lon Nol) و سپس، به‌شکلی ویرانگر، در رژیم چپ‌گرای نالایق، بی‌رحم و حتی غیرواقع‌گراتر پل پوت.

دیگران استدلال کرده‌اند که کاستی‌های طبقهٔ سیاسی، چپ و راست، تا حدی ساختهٔ خود سیهانوک بود، زیرا او هر تحولی را که می‌توانست به سیاست چندحزبی منجر شود، تضعیف کرد. او با رهاکردن سیاست تعادل خود، بسیاری از چپ‌گرایان را که در غیر این صورت در سیاست متعارف ادامه می‌دادند، به جنگل راند، جایی که به خمرهای سرخ پیوستند. و اگرچه او پس از کودتا با خمرهای سرخ متحد شد، اما ثابت کرد که کاملاً نمی‌تواند بر آن‌ها تأثیر بگذارد یا مردمش را از آن‌ها محافظت کند.

سیهانوک مردی با جذابیتی غریب بود. روزنامه‌نگارانی که در سال‌های دشوار پایانی حکومت شخصی او، زمانی که او سعی داشت هم آمریکا و هم ویتنام شمالی را دستکاری کند، به کامبوج سفر می‌کردند، از اجراهای فوق‌العادهٔ او در کنفرانس‌های مطبوعاتی لذت می‌بردند. او با صدای بلند خود بریده‌های مطبوعاتی را می‌خواند و سپس رشته‌ای از جوک‌ها و دشنام ها را دنبال می‌کرد. او سخنور بزرگی بود، اما ادعای تخصصش اغلب نادرست بود.(۴)

سیهانوک که در خانوادهٔ سلطنتی در پنوم‌پن، پایتخت کامبوج، به دنیا آمد، تحصیلات اولیهٔ خود را در دبیرستان اصلی فرانسوی در سایگون، پایتخت ویتنام، گذراند. اما او هیچ آموزش رسمی مهم دیگری در امور سیاسی یا نظامی،یا در فعالیت‌های هنری و علمی که در طول زندگی‌اش به آن‌ها می‌پرداخت و استعدادی هم در آن‌ها داشت، دریافت نکرد. او هرگز تحت هیچ انضباطی نبود و هرگز با انتقاد جدی در تلاش‌های هنری‌اش روبرو نشد، و همان‌طور که برخی می‌گویند در سیاست نیز چنین بود، یک آماتور خودشیفته اما بااستعداد باقی ماند.

زندگی خصوصی اولیهٔ او پرزرق‌وبرق بود. در طول دهه‌های ۱۹۴۰ و ۵۰، او حداقل شش همسر و معشوقه داشت و حداقل ۱۴ فرزند از خود به جای گذاشت. مدیریت سیاسی چنین خانوادهٔ بزرگی، با رقابت‌های اجتناب‌ناپذیر میان معشوقه‌های مختلف و پسرانشان، تا آخر عمر برای او مشکلی باقی ماند. مونیک ایزی (Monique Izzi)، دختر یک پدر ایتالیایی و مادر کامبوجی، از اواخر دههٔ ۱۹۵۰ شریک اصلی او بود.

فرانسوی‌ها – که نمایندهٔ رژیم ویشیِ دست‌نشاندهٔ نازی بودند – سیهانوک را در سال ۱۹۴۱ بر تخت نشاندند و نامزدهای واجد شرایط‌ ‌تر، از جمله پدر خودش را کنار گذاشتند. سیهانوک ۱۸ ساله بود و به فوتبال، جاز، سوارکاری، فیلم و دختران علاقه داشت. اما نشانهٔ اولیه‌ای که فرانسوی‌ها دربارهٔ انعطاف‌پذیری او اشتباه کرده بودند، پس از آنکه ژاپنی‌ها در اوایل۱۹۴۵ آن‌ها را بیرون راندند، ظاهر شد. سیهانوک پس از اعلام استقلالِ اجتناب‌ناپذیرِ مدیریت‌شده توسط ژاپن، قوانینی را برای احیای الفبا و تقویم خمر [منظور از خمر قوم، زبان و خط مردم کامبوج است] وضع کرد.

فرانسوی‌ها به‌زودی بازگشتند و کنترل را به دست گرفتند و در سال ۱۹۴۷ به کامبوج یک قانون اساسی دموکراتیک دادند، اما بیشتر قدرت را برای خود محفوظ داشتند. سیهانوک گاهی بازی فرانسوی‌ها را انجام می‌داد، همان‌طور که انتظار داشتند، اما به‌طور فزاینده‌ای از تکنیک‌های فرانسوی دستکاری سیاسی به نفع خود و نه آن‌ها استفاده کرد.

او کارت استقلال را از سیاستمداران طبقهٔ متوسط نوپای کامبوج گرفت و در سال ۱۹۵۲ «جنگ صلیبی سلطنتی برای استقلال» خود را آغاز کرد. او با کمک رویدادهای ویتنام، عملاً به فرانسوی ها فهاند که باید کشور را ترک کنند. در سال ۱۹۵۵، به نفع پدرش از سلطنت کناره‌گیری کرد. این حرکت هوشمندانه به او امکان داد تا از مشکلات قانونیِ تلاش برای هم‌زمان پادشاه و سیاستمدار اصلی کشور بودن اجتناب کند. با این حال، به‌عنوان «مونسنیور» (monseigneur) یا رئیس دولت او هرگز هالهٔ سلطنتی خود را از دست نداد و در واقع به بهره‌برداری کامل از آن ادامه داد.

ضایعهٔ بزرگ این بود که بین سال‌هایِ۱۹۴۷ و ۱۹۵۸، می‌توانست سیاستی کثرت‌گرا در کامبوج حولِ حزب دموکراتیکِ طبقهٔ متوسط شکل بگیرد، اما سیهانوک، با تحریکِ فرانسوی‌ها در سال‌هایِ اولیه، از هر فرصتی برای تضعیف و در نهایت نابودی آن حزب استفاده کرد. کامبوج تحتِ رهبریِ سیهانوک و «سانگکوم ریست نیوم» (Sangkum Reastr Niyum) (جامعهٔ سوسیالیستِ مردمی) به یک شبه‌دیکتاتوری و دولتِ تک‌حزبی تبدیل شد.(۵) دستانِ او نیز آن‌قدر که ادعا می‌کرد پاک نبود. رژیمش مخالفان را کشت، زندانی کرد و ارعاب نمود – هرچند در مقیاسی که در برابرِ تجاوزهایِ بعدی ناچیز به نظر می‌رسد.

سال‌هایِ اوجِ سیهانوک بین۱۹۵۵ و ۱۹۶۲ بود، زمانی که در کار خود مهارت و اعتماد به نفس داشت و تسلطش تقریباً مطلق بود. او در سال‌هایِ۱۹۵۸ و ۱۹۶۲ نامزدهایِ مجلسِ ملی را انتخاب کرد و کابینه‌ها را با مهارت اداره نمود. با تغییراتِ ناگهانیِ مسیر، موفق شد رقبا و متحدانش را از تعادل خارج کند. به‌محض تشکیل ِیک کابینه یا گردهماییِ یک مجلس، حتی اگر خودش آن‌ها را انتخاب کرده بود، بلافاصله قوی‌ترین گروه‌ها و افراد را تضعیف می‌کرد.

او درکِ دقیقی از نیازها و آرزوهایِ دهقانان داشت و پیوسته آن‌ها را علیهِ نخبگانِ شهری به کار می‌گرفت. در رادیو، با جوک‌ها و زبانِ خالی از نزاکت خود، دلِ روستاییان را می‌برد. او همچنین با برنامهٔ ساختِ مدارس، جاده‌ها و کارخانه‌ها محبوبیت کسب کرد، هرچند بسیاری از این اقدامات بد طراحی شده بودند.

در دههٔ ۱۹۶۰، موقعیتِ بین‌المللیِ کامبوج رو به وخامت رفت. سیهانوک در برابرِ فشارهایِ ویتنام جنوبی و تایلند مقاومت کرد، از جمله حداقل یک توطئهٔ جدی، که به‌طورِ مشخص از آن به‌عنوان مبنایِ فیلمی به نام «طوفان بر فرازِ آنگکور» (Storm Over Angkor) استفاده کرد. او سعی کرد با دولت‌هایِ کمونیست و غربی رابطه داشته باشد و آن‌ها را علیهِ یکدیگر به کار گیرد.

اما چنین تاکتیک‌هایی در برابرِ قدرت‌هایِ خارجی کمتر از داخل مؤثر بود. در سال ۱۹۶۳، کمک‌هایِ نظامی و اقتصادیِ آمریکا را قطع کرد. در بقیهٔ آن دهه، از دست‌دادنِ تدریجیِ کنترلِ او آشکار بود. در پنوم‌پن، نخبگانِ راست‌گرایِ ناآرام از مانورهایِ خارجیِ او بی‌تاب شده بودند و از محدودیت‌هایِ او بر امتیازاتِ اقتصادی و سیاسی‌شان خشمگین بودند. در جنگل، ویتنامی‌هایِ شمالی مستقرتر شده بودند و یک جنبشِ کمونیستیِ خمر زیرِ حمایتِ آن‌ها رشد می‌کرد. در سطحِ بین‌المللی، سیهانوک هرگز نتوانست شکاف با آمریکا را ترمیم کند، با وجودِ تلاش‌هایی در پایانِ دهه. او به‌وضوح دلسرد شد و برای ِدور شدن موقت از دغدغه‌ها و مشکلات اصلی و فاصله گرفتن از سیاست به فیلم‌سازی و سرگرم‌کردنِ مهمانانِ خارجی روی آورد. دیوید چندلر (David Chandler) در «تراژدیِ تاریخِ کامبوج» (The Tragedy of Cambodian History) (۱۹۹۱) نوشت: «تقریباً به‌نظر می‌رسد که او از حکومت‌کردن بر کشور ناامید شده بود.»

هنگامی که توطئه علیهِ او در سال ۱۹۷۰ شکل گرفت، او در فرانسه بود. او مانندِ مواقعِ دیگر که موقعیتش تهدید می‌شد، به‌سرعت به خانه نشتافت، بلکه به‌نظر می‌رسید که در روسیه و چین وقت‌کشی می‌کند. کودتا کامبوج را به جنگِ ویتنام کشاند، جنگی که به‌رغمِ لاف‌هایِ لون نول، رهبرِ جدید، کاملاً برایِ آن آماده نبود. سیهانوک، با تشویقِ چینی‌ها، به یک جبههٔ متحد با کمونیست‌هایِ خمر پیوست.

او پنج سالِ جنگِ بعدی را عمدتاً در پکن و پایتختِ کرهٔ شمالی، پیونگ‌یانگ (Pyongyang)، گذراند و هر دو دولت اقامتگاه‌هایِ مجللی در اختیارش گذاشتند. او یک سفر به منطقهٔ خمرهایِ سرخ در کامبوج با همسرش مونیک انجام داد، که مونیک با خوشحالی از کلبه‌هایِ دلپذیری که برایشان آماده شده بود نوشت. اما این ائتلافی سرد و فاقد صمیمت بود. پس از آنکه خمرهایِ سرخ در سال ۱۹۷۵ قدرت را به دست گرفتند، جبههٔ متحد را کنار گذاشتند و سیهانوک به‌زودی در کاخِ سلطنتی زندانی شد. او نمی‌توانست هیچکاری در برابرِ سوءمدیریتِ هولناکِ خمرهایِ سرخ در کشور، با پیامدهایِ انسانیِ وحشتناکش، انجام دهد. پنج فرزندِ او در این دوره جان باختند و او احتمالاً خوش‌شانس بود که خودش از اعدام فرار کرد.(۶)

اما پس از آنکه رژیمِ پل پوت ویتنامی‌ها را به یک تهاجمِ تمام‌عیار در سال ۱۹۷۹ تحریک کرد، سیهانوک بار دیگر پشتِ خمرهایِ سرخ صف‌آرایی کرد تا با اشغال و رژیمِ کمونیستیِ تحتِ نفوذِ ویتنام به رهبریِ هنگ سامرین (Heng Samrin) مخالفت کند. ظاهراً ویتنام را شری بدتر از خمرهایِ سرخ می‌دانست و در برابرِ تلاش‌هایِ گاه‌به‌گاهِ ویتنامی‌ها برای جلبِ او به سمتِ خود مقاومت کرد. تصمیمِ او به منزوی‌کردنِ رژیمِ جدید کمک کرد، رژیمی که هرچه ایراد داشت، کامبوج را از دورانِ وحشت نجات داده بود، و همچنین به بقایِ خمرهایِ سرخ به‌عنوانِ نیرویی مهیب کمک کرد.

بسیاری از دوستانِ سیهانوک در غرب این مسیرِ عمل را دشوار می‌یافتند. اگر او با رژیمِ جدید صلح می‌کرد، به آن مشروعیتِ بین‌المللی می‌بخشید. این کار حمایتِ خارجی از خمرهایِ سرخ را دشوارتر می‌ساخت. سیاستِ غرب و چین هدفش تنبیهِ ویتنام و کوچک‌کردنِ آن بود. رفاهِ مردمِ کامبوج برایِ آن‌ها اهمیتِ کمتری داشت، اما نباید برایِ سیهانوک چنین می‌بود. با این حال، این استدلال ممکن است ترسِ عمیقِ کامبوجی‌ها از جذب‌شدن توسطِ ویتنام را نادیده بگیرد، ترسی که سیهانوک قطعاً با هم‌وطنانِ خود، از جمله لون نول و پل پوت، در آن شریک بود.

با فروپاشیِ اتحاد جماهیرِ شوروی، متحد و حامیِ آن‌ها، ویتنامی‌ها دیگر نمی‌توانستند مداخلهٔ خود در امورِ کامبوج را ادامه دهند. آن‌ها در سال ۱۹۹۰ نیروهایشان را خارج کردند و در سال ۱۹۹۱ کنفرانسِ صلحِ کامبوج در پاریس به استقرارِ یک دولتِ موقت متشکل از حزبِ مردمیِ کامبوج و سه جناحِ مخالف، با سیهانوک به‌عنوانِ رئیسِ دولت، منجر شد. نیروهایِ سازمانِ ملل برایِ خلعِ سلاحِ جناح‌ها و مقاماتِ سازمانِ ملل برایِ نظارت بر انتخابات اعزام شدند که در ماه مهِ ۱۹۹۳ برگزار شد. پیروزاین انتخابات حزبِ سلطنت‌طلبِ فونسینپک (Funcinpec) بود، که سیهانوک در سال ۱۹۸۱ به‌عنوانِ یک جنبشِ چریکی بنیان گذاشته بود، و حزبِ مردمیِ کامبوج، که اکنون رهبر آنِ هون سن (Hun Sen) بود و از زمانِ تهاجم در سال ۱۹۷۹ در پنوم‌پن حکومت می‌کرد. موفقیتِ فونسینپک بدونِ شک تا حدِ زیادی مدیونِ جادویِ هنوز قدرتمندِ سیهانوک بود.

در ماه ژوئن، او رسماً رئیسِ دولت شد و در سپتامبر به‌عنوانِ پادشاه بازگردانده شد. با وجودِ سن و بیماری، او با همان سرزندگیِ سابق خود با سیاست، ‌بازی می‌کرد و اغلب با همان میزانِ احساسِ مسئولیتِ پیشین. سیهانوک با تشویقِ هون سن، ناگهان خود را رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر و فرماندهٔ کل قوا اعلام کرد، بدونِ مشورت با مقاماتِ انتقالیِ سازمانِ ملل یا پسرش رانارید (Ranariddh)، رهبرِ حزبِ سلطنتی.(۷) جالب آن که آرا انتخاباتی هنوز در حالِ شمارش بود. اینیک تلاشِ برای کودتا بود و کسانی را که او را به‌خوبی می‌شناختند، به یادِ تاکتیک‌هایِ خودسرانه‌ای می‌افتادند که او با آن‌ها در گذشته کامبوج را تقسیم و حکومت کرده بود.

سیهانوک سپس در کنارِ مقاماتِ انتقالیِ سازمانِ ملل، نقشِ رهبری‌کننده‌ای در متقاعدکردنِ رانارید برای تشکیلِ یک دولتِ مشترک با هون سن ایفا کرد. حزبِ رانارید با اختلافِ زیادی در انتخابات پیروز شده بود و دولتِ مشترک، نتیجه‌ای اسف‌بار برای تلاش‌هایِ دموکراتیزاسیون بود. کشور هرگز از پیامدهایِ این امتیازدهی به قدرتِ تثبیت‌شدهٔ هون سن بهبود نیافت. دو طرف جز در تقسیمِ محتاطانهٔ غنائمِ قدرت و در وعده‌هایِ پوچ به اهداکنندگانِ بین‌المللی که کمک‌هایشان کامبوج را سرپا نگه می‌دارد، با یکدیگر همکاری نکرده‌اند.

سیهانوک در اوایل به خمرهایِ سرخ پست‌هایِ کابینه را در ازایِ آتش‌بس پیشنهاد داده بود و هنگامی که به او یادآوری شد که پست‌هایِ کابینه باید توسطِ اعضایِ مجلس پر شود، این پیشنهاد را به پست‌هایِ مشورتی تغییر داد. او به دنبالِ ایدهٔ آشتی با خمرهایِ سرخ ادامه داد، به‌رغمِ سابقهٔ آن‌ها، شاید بر این اصل که هرچه بازیگرانِ بیشتری درگیر باشند، دستکاری‌شان آسان‌تر است. هم هون سن و هم رانارید به‌زودی خودشان به‌شدت دنبالِ آشتی بودند: رقابتِ آن‌ها برای متحدانِ خمرهایِ سرخ به کودتای هون سن در سال ۱۹۹۷ منجر شد که سیهانوک در ابتدا به‌نظر می‌رسید آن را تأیید می‌کند.

تأثیرِ سیاسیِ مستقیمِ او، چه به‌نیکی و چه به‌بدی، با وخیم‌ترشدنِ سلامتش که شاملِ غیبت‌هایِ طولانی از کشور بود، کاهش یافت. اما او بار دیگر برخی از ترفند های قدیمی اش یعنی تفرقه اندازی و غافلگیر کردن رقبا را از سر گرفت، و این هنگامی بود که او در اکتبر ۲۰۰۴ بر کناره‌گیری اش اصرار ورزید و دولت را مجبور کرد شورایِ سلطنتیِ تاج‌وتخت را برای تأییدِ انتخابِ خودش، یعنی شاهزاده نورودوم سیهامونی (Prince Norodom Sihamoni) به‌عنوانِ جانشینش، تشکیل دهد. سیهانوک در سال‌هایِ باقی‌ماندهٔ عمرش زمانِ زیادی را در چین گذراند، جایی که درگذشت.

برای کامبوجی‌ها، سیهانوک نمایندهٔ تداوم بود، در زمانی که بسیاری از چیزها در کشورشان نابود شده بود. آن‌ها گرمی و نگرانیِ آشکارش برای مردمش را ارزش می‌گذاشتند، در حالی که می‌دانستند او اشتباهاتِ بسیاری مرتکب شده است. از خصوصیاتِ سیهانوک این بود که وب‌سایتِ خودش را راه‌اندازی کرد و تفسیری پیوسته از سیاست ارائه می‌داد، گاه شوخ‌طبعانه، گاه تند و گاه فقط دیوانه‌وار؛ و از خصوصیاتِ کامبوجی‌ها این بود که این سایت روزانه تا ۱۰۰۰ بازدیدکننده جذب می‌کرد – رقمی قابل‌توجه در کشوری با ۱۳ میلیون نفر جمعیت و سوادِ کامپیوتریِ محدود.

ضعفِ شدیدِ کامبوج – این معما که چگونه قدرتی که زمانی تمامِ جنوب‌شرقِ آسیا را به لرزه می‌انداخت، تا این حد سقوط کرده است – همهٔ رهبرانِ مدرنِ آن را وسواس‌گونه مشغول کرده و راه‌حل‌هایِ افراطی و عرفانی را تشویق کرده است. سیهانوک، لون نول و پل پوت همگی به‌نظر می‌رسید این ایده را شریک بودند که چشمه‌ای از قدرت و نیرو در سنت‌هایِ ملت یافت می‌شود که اگر به‌درستی استخراج شود، مشکلاتِ آن را حل می‌کند.

سیهانوک آن نیرو را تا حدی در شخصِ خود و در سلطنت می‌دید: او در سال ۱۹۵۲ گفت: «من مسئولیت‌هایِ طاقت‌فرسایِ۱۶ قرن سلطنت را بر دوش می‌کشم.» لون نول آن را در ستارگان یافت، در حالی که پل پوت و همکارانش معتقد بودند که بسیجِ کاملِ جمعیت کلیدِ ماجراست. گویا پل پوت گفته بود: «اگر بتوانیم آنگکور را بسازیم، می‌توانیم هر کاری بکنیم» – احساسی که هر سه مرد بدونِ شک در آن شریک بودند.(۸)

سیهانوک یک میهن‌پرستِ کامبوجی بود که نه از انرژی چیزی کم داشت و نه از شجاعت. او همچنین اغلب فرمانروایی حیله‌گر و خودسر بود که می‌توان او را متهم کرد که هرگز به سیاستمدارانِ کشورش زمان یا فضایِ لازم برای رسیدن به بلوغ را نداده است. پس از کودتای۱۹۷۰، سیهانوک به‌عنوانِ مردی که هرگز دوباره نقشِ مهمی ایفا نخواهد کرد، کنار گذاشته شد، اما او شخصیتِ مهمی باقی ماند. بازگشتِ او به تاج‌وتخت، نمایشی بود که قصد داشت به کامبوجی‌ها اطمینان دهد که در شخصِ او، نوعی ارتباط با گذشته‌ای بهتر و بنابراین پلی به آینده‌ای بهتر وجود دارد. هدایتِ او برای جانشینی نیز همین هدف را در سر داشت. اینکه آیا چنین تداومی واقعاً دوباره برقرار شده است یا نه، هنوز مشخص نیست.

***
سخن پایانی مترجم در این باره که ما مردم ایران چه درسی می‌توانیم از رویدادهای زندگی و مرگ سیهانوک بیاموزیم:

۱. خطر «راه‌حل‌های عرفانی» برای بحران‌های مدرن
سیهانوک، لون نول و پول پات هر سه به یک چشمهٔ خیالی قدرت در سنت باور داشتند. آنها به جای حل مسائل واقعی (فقر، بی‌سوادی، شکاف طبقاتی، نهادهای شکننده)، به دنبال «راز عظمت آنگکور» بودند. نتیجه: هر سه کامبوج را به قهقرا کشاندند.

برای ایران، این هشدار جدی است. اگر «بازگشت به شکوه هخامنشی» یا «سلطنت پهلوی» به عنوان یک راه‌حل جادویی برای مشکلات امروز (تورم، فساد، شکاف نسل‌ها، بحران آب، انزوای بین‌المللی) مطرح شود، دقیقاً همان دام سیهانوک تکرار خواهد شد. عظمت گذشته نمی‌تواند جای نهادسازی مدرن را بگیرد.

۲. درس «دموکراسی از دست رفته»
سیهانوک فرصت تاریخی۱۹۴۷–۱۹۵۸ را با نابودی حزب دموکرات از دست داد. او به جای ساختن نهادهای دموکراتیک، دیکتاتوری شخصی (سانگکوم) را جایگزین کرد. نتیجه: خمرهای سرخ.

برای ایران، اگر بحث «بازگشت سلطنت» به معنای حذف یا تضعیف نهادهای انتخابی و تمرکز قدرت در یک فرد باشد، اینیک هشدار جدی است. اما اگر به معنای پادشاهی مشروطهٔ واقعی — با پارلمان قدرتمند، قانون اساسی، و آزادی‌های مدنی — باشد، آنگاه می‌تواند بخشی ازیک راه‌حل باشد، نه مانع آن.

۳. «ادعای تخصص» و خطر آن
سیهانوک «سخنور بزرگی بود، اما ادعای تخصص او اغلب نادرست بود». او خود را متخصص همه‌چیز می‌دانست و به مشورت با متخصصان اعتنا نمی‌کرد.

این ویژگی در هر رهبر — سلطنتی یا جمهوری — خطرناک است. برای ایران، درس این است که هیچ «منجی» یا «پدر ملت» نمی‌تواند جای نهادهای کارآمد، متخصص و پاسخگو را بگیرد. رضاشاه پهلوی، که ایران را مدرن کرد، خودش نمونهٔ «ادعای تخصص» و «تصمیم‌های فردی» بود — و همان الگو در محمدرضاشاه تکرار شد.

۴. «تقسیم کن و حکومت کن» میراثی است که باید کنار گذاشته شود
سیهانوک با «تقسیم و حکومت» حزب دموکرات را نابود کرد. پدرش (رضاشاه) و خودش (محمدرضاشاه) نیز در ایران از همین روش استفاده کردند: حذف نخبگان مستقل، سرکوب احزاب، و ساختن نظامی که فقط «وفاداری شخصی» می‌شناخت. اگر قرار است ایران به سمت ثبات و دموکراسی برود، باید از این الگو فاصله بگیرد — چه در قالب سلطنت، چه جمهوری.

۵. درس نهایی: «پدر ملت» نمی‌تواند جایگزین نهاد شود
سیهانوک در نهایت «بخشی از بدبختی خود و کشورش را خودش ساخت». او نه فقط قربانی توطئهٔ خارجی، بلکه معمار بخشی از فاجعه بود. این درس برای ایران حیاتی است. اگر رضا پهلوی — یا هر رهبر دیگر — به عنوان «منجی» مطرح شود، باید پرسید: آیا او می‌خواهد نهاد بسازد، یا قدرت شخصی جمع کند؟ آیا او «تقسیم و حکومت» را ادامه می‌دهد،یا نخبگان مستقل را تحمل می‌کند؟ آیا به مشورت تن می‌دهد،یا «ادعای تخصص» می‌کند؟

تاریخ سیهانوک نشان می‌دهد که هیچ فردی، هرچقدر هم «محبوب» یا «با تجربه»، نمی‌تواند جای نهادهای دموکراتیک، قانون اساسی، و پاسخگویی را بگیرد. اگر ایران می‌خواهد از چرخهٔ استبداد-فروپاشی-استبداد بیرون بیاید، باید نهادها را بسازد، نه منجی‌ها را پرستش کند.

تفاوت بنیادین با ایران: کامبوج هرگز دموکراسی را تجربه نکرد. ایران اما تجربهٔ مشروطه (۱۹۰۶–۱۹۲۵) و تجربهٔ ملی‌سازی نفت (۱۹۵۱–۱۹۵۳) را دارد. این تجربه‌ها نشان می‌دهند که جامعهٔ مدنی، احزاب، مطبوعات آزاد و انتخابات در ایران ریشه دارند — هرچند شکننده. اگر قرار است درسی از سیهانوک گرفته شود، این است: از «راه‌حل‌های عرفانی» و «منجی‌پرستی» پرهیز کنید و بر نهادسازی دموکراتیک متمرکز شوید.

————————-
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: در مورد «دست‌نشانده بودن» سیهانوک توسط فرانسوی‌ها، چند نکتهٔ کلیدی وجود دارد که تصویر را کامل‌تر می‌کند: چرافرانسوی‌ها او را انتخاب کردند؟ انتخاب سیهانوک در سال ۱۹۴۱، یک تصمیم حساب‌شدهٔ استعماری بود. فرانسوی‌ها (دولت ویشی) به دنبال پادشاهی بودند که جوان، بی‌تجربه و قابل کنترل باشد . سیهانوک ۱۸یا ۱۹ ساله در آن زمان در مدرسه‌ای فرانسوی در سایگون تحصیل می‌کرد و به موسیقی و ادبیات کلاسیک فرانسوی علاقه داشت . فرانسوی‌ها سه مشاور فرانسوی برای او تعیین کردند تا مطمئن شوند از دستورات پیروی می‌کند . دلیل اعلام‌شدهٔ فرانسوی‌ها، پایان دادن به دشمنی دیرینه بین دو شاخهٔ سلطنتی نورودوم و سیسواث بود . سیهانوک از پدری نورودومی و مادری سیسواثی بود، بنابراین «خون دو شاخه را در خود داشت» . فرانسوی‌ها امیدوار بودند این انتخاب، مشروعیت او را تقویت کرده و ثبات را به سلطنت بازگرداند. اما واقعیت این بود که مدعی اصلی تاج‌وتخت، شاهزاده مونیرث (پسر ارشد پادشاه فقید) بود و حتی فرانسه به او «قول» داده بود . فرانسوی‌ها مشروعیت را فدای وفاداری کردند. تاریخ نشان می‌دهد که فرانسوی‌ها در انتخاب پادشاهان کامبوج، همیشه «وفاداری بی‌چون‌وچرا» را بر حقانیت سلسله‌ای ترجیح می‌دادند . آنها فکر می‌کردند سیهانوکِ جوان، «مطیع‌ترین» گزینه است .

فرانسوی‌ها اشتباه محاسبه کردند. آنها «شهرت خوش‌گذرانی» و «بی‌خیالی ظاهری» سیهانوک را نشانهٔ ضعف و قابل کنترل بودن او دیدند . اما سیهانوک، برخلاف انتظار، اراده‌ای سرسخت برای استقلال و هوش سیاسی قابل‌توجهی داشت. او خود بعدها گفته بود که پدربزرگش (شاه مونیوونگ) «مثل طوطیِ تربیت‌شدهٔ فرانسوی‌ها بود که فقط بلد بود “بله” بگوید» — و او نمی‌خواست مثل پدربزرگش باشد .

۲: در این پاراگراف، منظور از «دوگانهٔ عجیبِ دشمنان» شاره به دو نیروی اصلی دارد که پس از بازگشت سلطنت در سال ۱۹۹۳، قدرت را در کامبوج میان خود تقسیم کردند — و هر دو دشمنان قدیمی سیهانوک بودند:

A. حزب کمونیست مردمی کامبوج: هون سن و حزبش، وارثانِ خمرهای سرخ بودند که در دههٔ ۱۹۸۰ با حمایت ویتنام بر کامبوج حکومت می‌کردند. آنها دشمنان سرسختِ سیهانوک در دوران تبعید او بودند. اما پس از توافق صلح ۱۹۹۱ و انتخابات ۱۹۹۳، قدرت واقعی را در دست گرفتند — چون ارتش، پلیس و بوروکراسی را کنترل می‌کردند.

B. حزب فونسینپک: شاهزاده نورودوم رانارید، پسر سیهانوک، رهبر این حزب بود. این حزب سلطنت‌طلب بود و در انتخابات ۱۹۹۳ پیروز شد — اما نتوانست قدرت را به تنهایی به دست گیرد. رانارید خود رقیب پدرش بود و رابطه‌ای پرتنش با سیهانوک داشت.

اما چرا «دوگانهٔ عجیب»؟ عجیب بودن این اتحاد از چند جهت است. قرار گرفتن دشمنان قدیمی در برابر هم: هون سن (کمونیست سابق) و رانارید (سلطنت‌طلب) سال‌ها با هم جنگیده بودند. اما اکنون اجبار خارجی و جامعهٔ بین‌المللی آنها را مجبور به دولت ائتلافی کرده بود. مسئله مهم تر دیگر تقسیم قدرت در کشور بود. یک نخست‌وزیر مشترک (هون سن و رانارید) با دو دولت موازی که باعث بی‌ثباتی کشور می شد. این ائتلاف بارها به درگیری مسلحانه (۱۹۹۷) کشیده شد. در این میان نقش سیهانوک پادشاه بود، اما قدرت واقعی در دست دو دشمنش بود. سیهانوک — پادشاه — زندانیِ این دوگانهٔ عجیب بود: هم دشمنانش قدرت را در دست داشتند، هم پسرش رقیبش بود، هم خودش مسئول بخشی از این وضعیت بود. همهٔ اینها او را شریکِ بدبختی کامبوج کرد — و همین است که تصویر او را پیچیده و تراژیک می‌کند.

۳: در این پاراگراف، نویسنده به مسئولیت سیهانوک در قبال سرنوشت کامبوج می‌پردازد و «پرسش بزرگ» را مطرح می‌کند: آیا او مقصر بود، یا قربانی شرایطی که طبقهٔ سیاسی ناتوان و کوته‌بین کامبوج برای او ساخته بود؟ پاسخ نویسنده دو لایه دارد:

A. نقد طبقهٔ سیاسی کامبوج: نویسنده می‌گوید برخی معتقدند سیهانوک بر سیاست کامبوج مسلط شد چون طبقهٔ سیاسی کامبوج دارای سه نقص بزرگ بود: بی استعداد بود و فاقد مهارت، تجربه و توانایی لازم برای حکمرانی. ناتوانی در حل بحران‌ها. کوته‌بین بود  و فاقد دید بلندمدت بلکه فقط منافع آنی را مورد توجه قرار می داد و در نتیجه  تصمیم‌های فاجعه‌باری می گرفت. ضماً جناح‌زده نیز بود و به  گروه‌های متخاصم تقسیم شده بود و در نتیجه دچار فلج سیاسی و بی‌ثباتی بود. و در مورد چپ، می‌گوید روشنفکرانِ بی‌تجربه و متوسط بر آن تسلط داشتند — یعنی نه متخصص، نه کارآزموده، بلکه افرادی که تئوری را به جای تجربه جایگزین کرده بودند.

B. نقش سیهانوک در این میان: نویسنده صریحاً نمی‌گوید سیهانوک مقصر است، اما اشاره می‌کند که او بر این طبقهٔ ناتوان مسلط شد — نه به دلیل توانایی خودش، بلکه به دلیل ضعف آنها. او خودش بخشی از همین طبقه بود — پرورش‌یافته در همان نظام، آلوده به همان رذایل. حکومت او نه نهاد ساخت، نه نسل جوان را تربیت کرد، نه فضای سیاسی باز گذاشت. پس وقتی او در ۱۹۷۰ سرنگون شد، همهٔ این رذایل به طور کامل ظهور کردند.

C. زنجیرهٔ فاجعه پس از ۱۹۷۰: نویسنده دو مرحله را از هم جدا می‌کند. مرحلهٔ اول: لون نول (۱۹۷۰–۱۹۷۵) یا رژیم راست‌گرا، بی‌کفایت و ناتوان در جنگ و حکومت. سپس فساد و غارت کشور توسط نخبگان.

همین رویدادها بودند که زندگی سیهانوک را به یک تراژدی واقعی تبدیل کردند: مردی که هم قهرمان بود هم جلاد، هم قربانی بود هم عامل، هم کشور را نجات داد هم به ورطه کشاند.

۴: این پاراگراف یکی از دقیق‌ترین و در عین حال ظریف‌ترین توصیف‌های شخصیت سیهانوک است. نویسنده در اینجا جذابیت او را می‌ستاید، اما در یک جملهٔ کوتاه، هستهٔ اصلی نقد خود را نیز بیان می‌کند: «ادعای تخصص او اغلب نادرست بود.»  نویسنده می گوید که او «مردی با جذابیتِ عجیب و غریب» بود. این جمله، تصویر غالب سیهانوک در رسانه‌های غربی را بازتاب می‌دهد. او بازیگر بود، نه فقط سیاستمدار. او فیلمساز بود، نویسنده بود، موسیقی‌دان بود. او در کنفرانس‌های مطبوعاتی، نمایش اجرا می‌کرد — نه فقط اطلاع‌رسانی. نکتهٔ مهم این که این جذابیت، سلاح او بود. او می‌دانست چگونه توجه را جلب کند، افکار عمومی را بازی دهد، و دشمنان را گیج کند. مورد دیگر «خواندن بریده‌های مطبوعاتی با صدای بلند» بود. این تصویر، بسیار گویا است. سیهانوک روزنامه‌ها را می‌خواند — نه برای آگاهی، بلکه برای واکنش. او به نقل‌قول‌ها پاسخ می‌داد — با جوک، با ناسزا، با طعنه. این روش، هم سرگرم‌کننده بود، هم خطرناک — چون جدی‌ترین مسائل کشور را به بازی می‌گرفت. «او سخنور بزرگی بود، اما ادعای تخصص او اغلب نادرست بود» این جمله، قلب پاراگراف است. نویسنده با یک ضربه، تمام تصویر جذاب قبل را زیر سؤال می‌برد. سیهانوک خود را متخصص همه‌چیز می‌دانست: سیاست، اقتصاد، نظامی‌گری، دیپلماسی. او نظر می‌داد درباره همه‌چیز — بدون آنکه در هیچ زمینه‌ای آموزش جدی دیده باشد. نکتهٔ مهم این که سیهانوک به جای مشورت با متخصصان، به خودش اعتماد می‌کرد. و وقتی اشتباه می‌کرد، کسی نبود که به او بگوید اشتباه می‌کند — یا اگر بود، گوش نمی‌داد. سیهانوک بازیگر بزرگی در صحنهٔ سیاست بود. اما سیاست صحنهٔ نمایش نیست. ادعای تخصص او، در نهایت، به قیمت کشورش تمام شد. و این است که زندگی او را به یک تراژدی کامل تبدیل می‌کند: مردی با استعداد بسیار، اما بدون تخصص؛ مردی با جذابیت بی‌پایان، اما بدون مسئولیت‌پذیری؛ مردی که می‌توانست جهان را مسحور کند، اما نمی‌توانست کشورش را نجات دهد.

۵:  این پاراگراف به یکی از تلخ‌ترین و مهم‌ترین نکات تاریخ معاصر کامبوج اشاره می‌کند: فرصت از دست رفتهٔ دموکراسی بین سال‌های۱۹۴۷ تا ۱۹۵۸.

A. «حزب دموکرات» چه بود و چرا اهمیت داشت؟ حزب دموکرات در سال ۱۹۴۶ توسط شاهزاده سیسواثیوته ‌وونگ تأسیس شد و نخستین حزب سیاسی مدرن کامبوج بود . این حزب: چپ‌گرا و جمهوری‌خواه بود، خواستار استقلال فوری از فرانسه بود، در انتخابات ۱۹۴۶، ۵۰ کرسی از ۶۷ کرسی را برد، در انتخابات ۱۹۴۷، ۴۴ کرسی از ۷۵ کرسی را برد و در انتخابات ۱۹۵۱، ۵۴ کرسی از ۷۸ کرسی را برد. مسئله مهم آن که حزب دموکرات نمایندهٔ طبقهٔ متوسط شهری، روشنفکران و کارمندان دولت بود — یعنی پایهٔ یک دموکراسی پارلمانی واقعی .

B. چرا فرصت دموکراسی از دست رفت؟ چند عامل دست‌به‌دست هم دادند: فرانسوی‌ها از دموکرات‌ها می‌ترسیدند. دموکرات‌ها خواهان استقلال فوری بودند و فرانسه را دشمن می‌دانستند. فرانسوی‌ها سیهانوک را ترجیح می‌دادند چون قابل کنترل‌تر بود . سیهانوک از دموکرات‌ها متنفر بود. دموکرات‌ها حزب سلطنتی نبودند؛ آنها مشروعیت سیهانوک را به چالش می‌کشیدند. سیهانوک دموکرات‌ها را متهم می‌کرد که با کمونیست‌ها و ویتنامی‌ها همکاری دارند . سیهانوک با «کودتای سلطنتی» قدرت را قبضه کرد. در مارس ۱۹۵۵، سیهانوک به نفع پدرش کناره‌گیری کرد تا آزادانه وارد سیاست شود . او حزب سانگکوم را تأسیس کرد — نه به عنوان یک حزب، بلکه به عنوان «جنبش» همه‌گیر . در انتخابات ۱۹۵۵، سانگکوم ۸۲٪ آرا و تمام ۹۱ کرسی را برد — با تقلب گسترده و ارعاب .

C. «سانگکوم ریست نیوم» چه بود؟
«سانگکوم ریست نیوم» (Sangkum Reastr Niyum) به معنای «اجتماع مردمی سوسیالیست» بود . اما این نام فریبنده بود: این حزب در ظاهر حزبی سوسیالیست بود اما در واقعیت یک حزب محافظه کار و سلنت طلب بود و ابزار قدرت شخصی سیهانوک. در واقع دستگاهی بود برای خفه کردن صدای مخالفان و تبدیل کامبوج به «دیکتاتوری شبه‌نظامی»یک‌حزبی. سیهانوک مخالفان را به سانگکوم دعوت می‌کرد — اگر می‌پذیرفتند، جذب می‌شدند؛ اگر نمی‌پذیرفتند، سرکوب می‌شدند.

D. نویسنده مقاله صریحاً می‌گوید سیهانوک مخالفان را کشت، زندانی کرد و مرعوب ساخت. نمونه‌ها:حزب دموکرات در ۱۹۵۷ منحل شد و رهبرانش توسط پلیس لون نول کتک خوردند و مجبور به پیوستن به سانگکوم شدند . حزب پراچاچون (کمونیست‌های قانونی) به شدت سرکوب شد — اعضایش زندانی و شکنجه شدند . سون نگوک تان (ملی‌گرای راست‌گرا) به تبعید رفت و حامیانش اعدام شدند . اما — و این نکتهٔ مهم است — مقیاس این سرکوب در مقایسه با خمرهای سرخ ناچیز بود.

E. اما چرا این «فرصت از دست رفته» مهم است؟ اگر دموکرات‌ها پیروز می‌شدند: کامبوج ممکن بود به یک دموکراسی پارلمانی تبدیل شود — مثل هند یا فیلیپین. طبقهٔ متوسط شهری نقش سیاسی واقعی می‌گرفت. سلطنت مشروطه واقعی شکل می‌گرفت — نه دیکتاتوری سلطنتی. اما این فرصت از دست رفت — نه فقط به خاطر سیهانوک، بلکه به خاطر فرانسه، جنگ سرد، و ضعف خودِ دموکرات‌ها. و نتیجه چه بود؟ ۱۹۵۵–۱۹۷۰: دیکتاتوری سیهانوک، ۱۹۷۰–۱۹۷۵: رژیم ناتوان لون نول، ۱۹۷۵–۱۹۷۹: نسل‌کشی خمرهای سرخ،  ۱۹۷۹–۱۹۹۱: اشغال ویتنام و جنگ داخلی. همهٔ این فاجعه‌ها از همان نقطه‌ای شروع شد که سیهانوک حزب دموکرات را نابود کرد — و فرصت ساختن نهادهای دموکراتیک را برای همیشه از دست داد.

۶:  اطلاعات موجود در مورد سرنوشت فرزندان و نوه‌های سیهانوک در دوران حکومت خمرهای سرخ، روایت او را تأیید می‌کند. بر اساس گزارش‌ها، پنج فرزند و چهارده نوه او در این دوره جان باختند . شاهزاده نورودوم سیهامونی، پسر سیهانوک و پادشاه فعلی کامبوج، در مصاحبه‌ای در سال ۱۹۹۵ این موضوع را تأیید کرد. او گفت: «بسیاری از مردم نمی‌دانند که ما دو خواهر و سه برادر خود را در طول جنگ از دست دادیم، و همچنین یازده نفر از فرزندان آنها» . این گزارش از منابع دیگر نیز تأیید شده است . شرایط اسارت: سیهانوک و همسرش مونیک، همراه با دو پسرشان (از جمله سیهامونی)، در کاخ سلطنتی در پنوم‌پن به حصر خانگی محکوم شدند . در همین حال، سایر اعضای خانواده سلطنتی که در کشور مانده بودند، به مناطق روستایی تبعید و در آنجا به قتل رسیدند .

نکته مهم در مورد جمله «به احتمال زیاد او خودش هم شانس آورد که اعدام نشد»: این جمله کاملاً درست است. خمرهای سرخ ابتدا سیهانوک را به عنوان یک «چهرهٔ مفید» برای مشروعیت‌بخشی به رژیم خود نگه داشتند. اما پس از تثبیت قدرت، او را به یک زندانی بی‌قدرت در کاخ خودش تبدیل کردند . زنده ماندن او در آن دوره، با توجه به اینکه بسیاریاز نزدیکانش قتل‌عام شدند، تا حد زیادی به ملاحظات سیاسی و نگاه بین‌المللی به او به عنوان یک چهرهٔ شناخته‌شده بستگی داشت.

۷: در مورد این پاراگراف و «کودتای عجیب» سیهانوک در ژوئن ۱۹۹۳، اطلاعات تاریخی دقیقی وجود دارد. این ماجرا یکی از نمونه‌های بارز «سبک سیاسی» سیهانوک است: حرکت برق‌آسا، خودمحوری، و عقب‌نشینی سریع وقتی که با مقاومت روبرو شد. در مه ۱۹۹۳، کامبوج تحت نظارت سازمان ملل اولین انتخابات آزاد خود را برگزار کرد. برخلاف پیش‌بینی همه — از جمله خود سیهانوک — حزب سلطنتی فونسینپک به رهبری شاهزاده رانارید (پسر سیهانوک) با ۴۵٪ آرا برنده شد. حزب کمونیست حاکم  به رهبری هون سن با ۳۸٪ دوم شد . نکتهٔ مهم این بود که هون سن که ۱۴ سال بر کامبوج حکومت کرده بود، نتایج را نپذیرفت و تهدید به کودتا کرد. رانارید و فونسینپک هیچ قدرت نظامی نداشتند. در حالی که آرا هنوز در حال شمارش بود، سیهانوک بدون مشورت با مقاماتِ انتقالیِ سازمانِ ملل و رانارید یا هون سن، ناگهان اعلام کرد که دولت جدیدی تشکیل داده و خودش رئیس‌دولت، نخست‌وزیر و فرمانده کل قوا شده است. او هون سن و رانارید را به عنوان معاونان نخست‌وزیر منصوب کرد . سیهانوک ادعا کرد که رانارید «موافقت کامل و بی‌قیدوشرط» داده است. فونسینپک (حزب رانارید) این توطئه را «باج‌گیری» و «خیانت به ارادهٔ مردم کامبوج» خواند. آنها خشمگین بودند که پیروزی انتخاباتی‌شان با قدرت مساوی با هون سنِ شکست‌خورده تساوی شده است . اما هون سن تهدید کرده بود که اگر نتایج پذیرفته نشود، کودتای نظامی رخ خواهد داد. سیهانوک می‌خواست با تشکیل دولت موقت پیش‌دستی کند و از خونریزی جلوگیری کند . این اقدام بی‌سابقه نبود. سیهانوک در دههٔ ۱۹۵۰ همین کار را با حزب دموکرات کرد: با دسیسه، ارعاب و جذب، آن حزب را نابود کرد و «سانگکوم» را جایگزین کرد. «حکومت تقسیم کن و حکومت کن» شیوهٔ همیشگی او بود . این ماجرا، دقیقاً همان چیزی است که منتقدان سیهانوک می‌گفتند: او بازیگر بزرگی بود — اما در صحنهٔ سیاست، بازی با سرنوشت ملت خطرناک است. او فکر می‌کرد می‌تواند بایک اعلامیه، قدرت را قبضه کند — اما واقعیت این بود که قدرت واقعی در دست هون سن و ارتش او بود. و سیهانوک به جای پادشاه مشروطه، دوباره به نقش «پدر ملت» — این بار بی‌قدرت — بازگشت.

۸:  در این پاراگراف، نویسنده به ریشهٔ اصلی «معمای کامبوج» اشاره می‌کند: چگونه قدرتی که زمانی تمام جنوب‌شرق آسیا را به لرزه می‌انداخت، به چنین وضعیت اسفباری سقوط کرده است؟ و پاسخ او این است که این وسواس تاریخی، رهبران مدرن کامبوج را به سمت «راه حلهای افراطی و عرفانی» سوق داده است.

A. آنگکور اصلاً چیست؟
آنگکور (Angkor) نام پایتخت امپراتوری خِمِر بود که از سال ۸۰۲ تا ۱۴۳۱ میلادی بر بخش‌های وسیعی از کامبوج، تایلند، لائوس و جنوب ویتنام امروزی حکومت می‌کرد . آنگکور وات (Angkor Wat) که به معنای «پرستشگاه شهر» است، مشهورترین بنای این امپراتوری و بزرگترین بنای مذهبی جهان است . این معبد عظیم در قرن دوازدهم میلادی توسط شاه سوریاوارمان دوم ساخته شد و ابتدا به خدای هندو ویشنو تقدیم شد و بعدها به معبد بودایی تبدیل گشت . وسعت: محوطه باستانی آنگکور بیش از ۲۳۰ کیلومتر مربع وسعت دارد و شامل بیش از صد معبد است . جمعیت: در اوج خود، آنگکور تام (پایتخت) بیش از یک میلیون نفر جمعیت داشت — در حالی که در همان زمان، آتن پریکلس و روم سزار هرگز به این اندازه نرسیده بودند . مهندسی: سیستم آبرسانی و خندقهای آن به طول ۱۵۰۰ در ۱۳۰۰ متر می‌رسید و معبد ارتفاعی۶۵ متری داشت . آنگکور وات امروز نماد ملی کامبوج است و طرح آن بر پرچم این کشور نقش بسته است . در سال ۱۹۹۲ در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شد و در سال ۲۰۰۴ از فهرست میراث در خطر خارج گردید .

B. چرا آنگکور برای رهبران مدرن کامبوج وسواسآور است؟
نویسنده در پاراگراف می‌گوید «ضعف شدید کامبوج» و «معمای سقوط از اوج قدرت»، همهٔ رهبران مدرن آن را وسواسوار کرده است.  رهبران کامبوج از سیهانوک تا لون نول و پول پات، همه معتقد بودند که «چشمه ای از قدرت و عظمت» در سنتهای ملی وجود دارد که اگر «درست استخراج شود»، مشکلات کشور را حل میکند.

https://www.theguardian.com/world/2012/oct/15/king-norodom-sihanouk?newsfeed%3Dtrue#1
King Norodom Sihanouk obituary
Cambodian monarch who offered the prospect of continuity, but subverted the growth of democracy
Martin Woollacott





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net