چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ - Wednesday 30 September 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 30.09.2026, 22:20

کودتای نافرجام


هاکان بایکال

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه‌ای مترجم: «کودتای نافرجام؛ دکابریست‌ها و اسطوره‌ی آزادی در روسیه»
در ۲۶ دسامبر ۱۸۲۵، در میدانِ سِنایِ سن‌پترزبورگ، جمعی از افسرانِ جوانِ روسی، با سربازانی که از سوگندِ وفاداری به تزارِ جدید سر باز زده بودند، صف‌آرایی کردند. آن‌ها به‌نامِ «آزادی»، «قانونِ اساسی» و «پایانِ خودکامگی» شمشیر کشیده بودند، اما هیچ نقشه‌ی عملیِ روشنی نداشتند، هیچ رهبریِ قاطع در میان‌شان نبود، و حتی نمی‌دانستند که پس از پیروزی، روسیه را به جمهوری تبدیل کنند یا سلطنتِ مشروطه. چند ساعت بعد، توپ‌هایِ تزار، شورش را در هم کوبید و پنج تن از رهبرانِ آن به دار آویخته شدند و بیش از صد نفر به تبعیدِ ابدی در سیبری فرستاده شدند.

این کودتا، در ظاهر، شکستی کامل بود. اما در باطن، آغازِ یکی از ماندگارترین اسطوره‌هایِ سیاسیِ تاریخِ روسیه بود. شورشیانِ نافرجام که به «دکابریست‌ها» (به‌یادِ واژه‌ی روسیِ «دکابر» به معنایِ دسامبر) معروف شدند، در همان دهه‌هایِ نخست، به نمادِ «مبارزه‌ی شرافتمندانه علیه استبداد» تبدیل شدند. نامه‌هایِ آن‌ها از سیبری، اشعارِ ستایش‌آمیز در وصفِ وفاداریِ همسرانشان، و خاطراتی که پس از دهه‌ها در تبعید نوشتند، چنان تصویری از آن‌ها ساخت که حتی تزارها، کمونیست‌ها، مخالفانِ شوروی و امروز، منتقدانِ پوتین، هر یک به‌نحوی از این میراث برای مشروعیت‌بخشیِ خود بهره بردند.

مقاله‌ی پیشِ رو، روایتی است از این واقعه‌ی تاریخی و دگردیسیِ اسطوره‌ی دکابریست‌ها در طولِ دو قرن. از آرمان‌هایِ روشن‌فکریِ افسرانِ جوانی که با الهام از انقلابِ فرانسه، به دنبالِ آزادیِ رعایا بودند، تا دادگاه‌هایِ نمایشیِ تزار نیکلاس، و از بزرگداشتِ آن‌ها در سال‌هایِ نخستِ شوروی تا بازتعریفِ ملی‌گرایانه‌شان در دورانِ استالین، و سرانجام، تجدیدِ حیاتِ آن‌ها به‌عنوانِ الگویی برای مخالفانِ دورانِ مدرن. این مقاله، نه فقط روایتِیک کودتایِ نافرجام، که داستانِ پایداریِ یک ایده‌ی رهایی‌بخش در تاریخِ روسیه است؛ ایده‌ای که هرچند در میدانِ سنا شکست خورد، اما در ذهنِ نسل‌هایِ بعد، همچنان زنده و الهام‌بخش باقی ماند.

در نهایت، پرسشِ اصلیِ این مقاله این است: «آیا این خودِ دکابریست‌ها بودند که به اسطوره تبدیل شدند، یا نیازِ روسیه به قهرمانانِ آزادی بود که آن‌ها را چنین ساخت؟» پاسخ، شاید بیش از آنکه به گذشته‌ی آن‌ها مربوط باشد، به آینده‌ای گره خورده است که در آن، هر نسخه، اسطوره‌ی خود را از این شورشیانِ نافرجام برمی‌سازد.

در دسامبر ۱۸۲۵، رویدادی عظیم در سن‌پترزبورگ رخ داد: شورشیان قصد داشتند نظامِ تزاری را به‌کلی دگرگون کنند. از آن پس، ایدهٔ آن‌ها بارها و بارها آتشِ استقلال‌خواهی را برافروخت.

آن‌ها اهدافِ والایی داشتند، اما فاقد برنامه‌ای واقعی بودند. با این حال، افسران در ۲۶ دسامبر ۱۸۲۵ آن را عملی کردند: در آن روز، ده‌ها نفر از آن‌ها از سوگندِ وفاداری به تزارِ جدید، نیکلای یکم (Nikolaus I)، در سن‌پترزبورگ سر باز زدند. در تاریخِ روسیه، آن‌ها با این کار، نخستین قیام علیه نظامِ استبدادیِ تزاری را برپا کردند. شورشیانی که به دلیلِ واژهٔ روسیِ دسامبر – «دِکابْر» – به «دکابریست‌ها» (Decembrists) معروف شدند، قصد داشتند تزار را به همراهِ خانواده‌اش به اسارت بگیرند. سپس، روسیه را صاحبِ قانونِ اساسی کنند و نظامِ خودکامه را به پادشاهیِ مشروطه تبدیل نمایند. یا حتی به جمهوری.

قیام آن‌طور که برنامه‌ریزی شده بود پیش نرفت، اما به‌مرورِ زمان تأثیری عظیم بر جای گذاشت. این رویداد نه تنها در تاریخِ روسیه ثبت شد، بلکه به‌زودی این مردان به‌عنوانِ قهرمانان و مبارزانِ آزادی تجلیل شدند. روایتِ قهرمانانه‌ای شکل گرفت، نوعی اسطوره که به‌طرزِ شگفت‌آوری پایدار ماند.

ریشهٔ وقایع، مدتها پیش از سال ۱۸۲۵ آغاز شد. نزدیک به یک دهه بود که شورشیان خود را آماده می‌کردند: در فوریهٔ۱۸۱۶، شش افسر یک انجمنِ مخفی به نام «اتحادیهٔ رستگاری» (Bund der Rettung) تأسیس کردند. آن‌ها مردانی به‌طورِ چشمگیری جوان بودند. مسن‌ترینِ آن‌ها، شاهزاده سرگئی تروبتسکوی (۱۷۹۰-۱۸۶۰)، ۲۵ سال داشت. این افسرِ پرنشان، در تمامِ نبردهایِ مهم علیه نیروهایِ ناپلئون که در سال ۱۸۱۲ به روسیه حمله کرده بودند، جنگیده بود. دیگران نیز،همگی حدودِ ۲۰ سال داشتند، در جنگِ به‌اصطلاحِ میهنی شرکت کرده بودند و در نوجوانی، پیروزمندانه تا پاریس پیش رفته بودند.

آن‌ها از قشر اشرافیت آمده بودند، طرفدارانِ روشن‌فکریِ با افکاری غرب‌زده و تحصیل‌کردهٔ عصرِ روشنگری. اگرچه با فرانسویان جنگیده بودند، اما به شدت شیفته ی ایده‌هایِ انقلابِ فرانسه بودند. سوزان شاتنبرگ (Schattenberg Susanne)، رئیسِ مرکزِ تحقیقاتِ اروپایِ شرقی در دانشگاهِ برمن، می‌گوید: «این افسرانِ جوان، آرمان‌هایِ والایی را از اروپا با خود آوردند. آن‌ها خواهانِ پیشرفت، اومانیسم، قانونِ اساسی و آزادی بودند.»


قیامِ دکابریست‌ها ، ۲۶ دسامبر ۱۸۲۵ . افسران در برابرِ تزار نیکلاس یکم موضع گرفتند. سواره‌نظامِ گاردِ وفادار به امپراتور، برای سرکوبِ کودتا به میدانِ سنا در سن‌پترزبورگ شتافتند. این تصویر توسطِ گئورگ ویلهلم تیم در سال ۱۸۵۳ نقاشی شده است.

مخالفت با خودکامگی، سانسور و بی‌عدالتی

ظاهراً این بازگشت‌گانِ از جنگ، صادقانه از عقب‌ماندگیِ وطنِ خود، از بدبختیِ فقرا و تکبرِ اشراف، از سرنوشتِ سختِ رعایا، از ظلم‌هایِ روزمره علیه مردمِ عادی، و از خودکامگی، سانسور و بی‌عدالتی به خشم آمده بودند. اهدافِ مشخصِ آن‌ها شاملِ لغوِ نظامِ رعیت‌داری، پایانِ خودکامگی، تصویبِ قانونِ اساسی و اصلاحاتِ بنیادینِ نظامِ قضایی می‌شد.

در تاریخِ روسیه، پیش از این نیز تلاش‌هایی برایِ کودتا وجود داشت – شورش‌هایِ دهقانی، قیام‌هایِ قزاق‌ها و براندازی‌هایِ دولتی. اما هرگز پیش از آن، شورشیان نظامِ موجود را به‌طورِ اساسی زیرِ سؤال نبرده بودند. اما این‌بار، این اشراف‌زادگانِ جوان بودند که می‌خواستند بردگان را آزاد کنند و همراه با آن‌ها، تمامِ روسیه را.

با این حال، در موردِ راهِ دستیابیِ به آزادی و نظامی که جایگزینِ نظامِ قدیمی می‌شد، میانِ توطئه‌گران اختلافِ نظر وجود داشت. به همین دلیل، انجمنِ مخفیِ اولیه در سال ۱۸۱۷منحل شد، به «اتحادیهٔ رفاه» (Wohlfahrtsbund) تغییرِ نام داد و سال بعد به دو بخشِ شمالی (به مرکزیتِ سن‌پترزبورگ) و جنوبی (با مکان‌هایِ متغیر در اوکراینِ امروزی) تقسیم گردید.

آن گونه که خانم شاتنبرگ توضیح می‌دهد: «به‌طور کلی، اتحادیهٔ جنوب در خواسته‌هایش رادیکال‌تر بود». کودتاگران در کیف معتقد بودند که تزار باید کشته شود و جمهوری برپا گردد. استاد تاریخ معاصر و فرهنگ اروپای شرقی می‌گوید: «برنامهٔ اتحادیهٔ جنوب نیز به همان اندازه رادیکال بود و شاملِ اصلاحاتِ ارضی می‌شد که بر اساسِ آن، هر کس فقط به اندازه‌ای که برای رفاهِ خود نیاز دارد، صاحبِ زمین شود.» در مقابل، اتحادیهٔ شمال از ایده‌هایِ سلطنتِ مشروطه، که از قانونِ اساسیِ آمریکا الهام گرفته بود و نمایندگانِ مردمی از هر منطقه را پیش‌بینی می‌کرد، حمایت می‌کرد. مسئلهٔ توزیعِ زمین را نیز باز گذاشته بود.


نیکلاس یکم (۱۸۵۵-۱۷۹۶) | تزارِ پیشینِ روسیه، در پرتره‌ای از نقاش، گئورگ فون بوت‌مان، مربوط به سال ۱۸۴۹.

فرصتِ کودتا

در سال‌هایِ بعد، افسرانِ بسیاری به این دو بخشِ که در حال همکاری با هم بودند پیوستند. توطئه‌گران بیانیه‌ها و پیش‌نویس‌هایِ قانونِ اساسی را نوشتند و بارها کودتایِ خود را موردِ بحث و برنامه‌ریزی قرار دادند، اما نتوانستند بر سرِ زمانِ مناسب یا روشِ مشترکی به توافق برسند. با این حال، هنگامی که در نوامبر ۱۸۲۵، نزدیک به ده سال پس از تأسیسِ اتحادیهٔ اولیه، تزار الکساندر یکم (۱۸۲۵-۱۷۷۷) در جریانِ اقامتی در جنوبِ روسیه – به‌طورِ غیرمنتظره و بدونِ فرزند – درگذشت، به نظر می‌رسید که فرصتِ کودتا فرا رسیده است. به‌ویژه که پس از مرگِ پادشاه، مدتی سردرگمی در موردِ جانشینیِ او حاکم شد. وارثِ مقررِ تختِ سلطنت، کنستانتین (۱۸۳۱-۱۷۷۹)، برادرِ الکساندر، دو سال پیش از آن، به نفعِ برادرِ کوچکتر، نیکلای (۱۸۵۵-۱۷۹۶)، از سلطنت کناره‌گیری کرده بود. با این حال، این کناره‌گیری مخفیانه انجام شده بود و تنها برای چند تن از اعضایِ خانوادهٔ سلطنتی شناخته شده بود.

مشخص نیست که آیا خودِ نیکلای از این موضوع مطلع بود یا نه. به هر حال، او ابتدا خواست که هنگ‌هایِ پترزبورگ در ۲۱ دسامبر ۱۸۲۵ به کنستانتین سوگند یاد کنند. تنها زمانی که کناره‌گیریِ او اندکی بعد علنی شد، نیکلای خود جانشینِ تاج و تخت شد و رسماً امورِ دولت را به دست گرفت. اکنون باید از نیروها دوباره سوگند گرفته می‌شد – این بار به نفعِ او.

در آستانهٔ مراسمی که برای۲۶ دسامبر برنامه‌ریزی شده بود – در روسیه، که در آن زمان تقویمِ ژولیانی (julianische Kalender) معتبر بود، این روز مصادف با ۱۴ دسامبر بود – رهبرانِ توطئه در سن‌پترزبورگ گرد هم آمدند و تصمیم به اقدام گرفتند. اگرچه آن‌ها با هم به این نتیجه رسیده بودند که اقدامِ آن‌ها شانسِ کمی برای موفقیت خواهد داشت. شاعر و افسر، کوندراتی ریلیف (Kondrati Rylejew) (۱۸۲۶-۱۷۹۵)، یکی از آن‌ها گفته است: «سرنوشتِ ما رقم خورده است! من مطمئنم که نابود خواهیم شد، اما این نمونه باقی خواهد ماند. بیایید خود را برای آزادیِ آیندهٔ میهن قربانی کنیم!»


در سیبری | دکابریست‌هایِ تبعیدی به چیتا در سیبری رسیدند. یکی از آن‌ها، نیکولای الکساندرویچ بستوژف (۱۸۵۵-۱۷۹۱)، آبرنگ‌هایِ متعددی از دورانِ آن‌ها در اردوگاهِ کارِ اجباری کشید.

محکوم به شکست

توطئه‌گران تصمیم گرفتند که به‌طورِ عمومی و نمایشی، همراه با هنگ‌هایِ خود، از سوگندِ وفاداری به نیکلای سر باز زنند. همچنین آن‌ها از اعضایِ شورایِ دولت و خانوادهٔ سلطنتی می‌خواستند که قانونِ اساسی را تصویب کنند که سلطنتِ مشروطه یا جمهوری را برقرار می‌کرد – اما هنوز تصمیم نگرفته بودند که کدام را ترجیح می‌دهند.

روز بعد، ده‌ها افسرِ انقلابی با حدود ۲۰۰۰ سرباز، صبحِ زود به میدانِ سنا (Senatsplatz) در پترزبورگ راهپیمایی کردند و در آنجا موضع گرفتند. آن‌ها بی‌نتیجه منتظرِ سرگئی تروبتسکوی (Sergei Trubezkoi) ماندند؛ کسی که قرار بود راهپیمایی به سویِ کاخِ تزار را رهبری کند و به‌عنوانِ دیکتاتورِ موقت، امورِ دولت را به دست گیرد. او هنگ‌هایِ وفادار به تزار را در حالِ پیشروی دیده بود، ناامیدیِ کاملِ اوضاع را درک کرده بود – و به‌سرعت در سفارتِ اتریش پناه گرفته بود.

در همین حال، حدود ۱۲٬۰۰۰ نفر از نگهبانانِ وفادار، میدانِ سنا را محاصره کردند. در آن روز چندین بار تیراندازی شد، تعدادی کشته و زخمی برجای ماند، و دو بار سواره‌نظام تلاش کرد به میدان یورش برد که به دلیلِ یخ‌زدگیِ زمین ناموفق ماند. سرانجام، تزار دستور داد تا شورشیان را زیرِ آتشِ توپخانه بگیرند. حدود ۵۰ نفر کشته شدند و بقیه فرار کردند. در عرضِ ۲۴ ساعت، بخشِ بزرگی از توطئه‌گران دستگیر شدند. چند روز بعد، اتحادیهٔ جنوب نیز در نزدیکیِ کیف دست به یک شورشِ دیگر زد که آن نیز شکست خورد.


در بازداشت | بارون آندریاس فون روزن (۱۸۸۴-۱۷۹۸)، از دکابریست‌ها، نیز به تبعید در سیبری رفت. همسرش، آنا واسیلیونا فون روزن (۱۸۸۳-۱۷۹۷)، داوطلبانه او را در آنجا همراهی کرد. این آبرنگ از نیکولای الکساندرویچ بستوژف، زوج را نشان می‌دهد.

احکامِ سخت علیه دکابریست‌ها

تزار بدون هیچ گونه اغماضی به محاکمه آن ها پرداخت – و این کار را شخصاً انجام داد: نیکلای یکم یک کمیسیونِ تحقیق تشکیل داد که ریاستِ آن را خود بر عهده گرفت. او شخصاً زندانیان را بازجویی کرد و بر کلِ روندِ رسیدگی نظارت داشت؛ یک دادگاهِ نمایشی که در مهٔ ۱۸۲۶ با احکامِ سنگین و بدونِ امکانِ تجدیدنظر به پایان رسید. پنج تن از رهبرانِ توطئه اعدام شدند، از جملهِ شاعر، ریلیف (Rylejew). حدود ۱۲۰ نفر از هم‌دستانِ توطئه به حبسِ ابد در سیبری و اعمالِ شاقه محکوم شدند.

لودمیلا تریگوس (Ludmilla Trigos)، مورخ و پژوهشگرِ ادبیات، در کتابِ خود با عنوانِ «اسطورهٔ دکابریست در فرهنگِ روسیه» می‌نویسد: «قیامِ دکابریست‌ها به لحظه‌ای تعیین‌کننده در دورانِ حکومتِ نیکلاس تبدیل شد.» به‌گفتهٔ او، تزار در طولِ ۳۰ سالِ حکومتِ خود، همواره خود را «مدافعِ سلطنت در برابرِ نیروهایِ شومِ انقلاب» می‌دانست و بر این اساس، سیاستی به‌شدت ارتجاعی را دنبال کرد.

توطئه‌گرانِ تبعیدشده باید از جامعهٔ روسیه ناپدید می‌شدند، بدونِ آنکه هیچ اثری از خود برجای بگذارند. تریگوس می‌گوید: «بلافاصله پس از محکومیتِ دکابریست‌ها، نیکلاس ذکرِ نامِ آن‌ها را در تمامِ رسانه‌هایِ عمومی ممنوع کرد.» نام و اعمالِ آن‌ها باید از تاریخ حذف می‌شد – اما همان‌طور که مشخص شد، این تلاشی بیهوده بود.

نامه‌هایی از سیبری، آتشِ قهرمان‌پرستی را شعله‌ور کرد

اندکی پس از قیام، دکابریست‌ها به‌عنوانِ قهرمانانِ دلیرِ آزادی مورد تجلیل قرار گرفتند. ابتدا عمدتاً در میانِ اشراف و روشنفکران، و بعدها در میانِ سایرِ اقشارِ جامعه. اشعاری در وصفِ شورشیان و آن یازده همسری که تزار به آن‌ها اجازه داده بود تا شوهرانِ خود را به تبعید همراهی کنند، سروده شد.

نامه‌هایی از سیبری در سالن‌هایِ اشرافیِ پترزبورگ و مسکو دست‌به‌دست می‌چرخید و به‌تدریج جزئیاتی از بازجویی‌ها، اعدام‌ها و سرنوشتِ تبعیدیان به گوش می‌رسید. این گزارش‌ها به روایتی قهرمانانه تبدیل شدند، نوعی بزرگ‌نمایی و اسطوره که تریگوس می‌گوید: «بیانِ خود را در فرهنگِ ادبی، در کنایه‌ها و اشاراتِ پوشیده یافت. این اسطوره از طریقِ شفاهی و مکاتباتِ خصوصی در میانِ هوادارانِ دکابریست‌ها انتشار یافت.»

بعدها، خودِ تبعیدیان نیز با خاطراتی که پس از سه دهه در اردوگاهِ کارِ اجباری منتشر کردند، به این تصویرِ قهرمانانه دامن زدند. تا سال ۱۸۵۵ که تزار الکساندر دوم (۱۸۸۱-۱۸۱۸)، پس از مرگِ پدرش نیکلاس، به سلطنت رسید، با عفوِ عمومی، امکانِ بازگشتِ آن‌ها را فراهم کرد.

در همان سال، پرتره‌هایِ دکابریست‌هایِ اعدام‌شده به‌عنوان «گروهِ قهرمانان» بر رویِ جلدِ سالنامهٔ «پولیارنایا زوزدا» (ستارهٔ قطبی) نقش بست؛ سالنامه‌ای که الکساندر هرتسن (Alexander Herzen) (۱۸۷۰-۱۸۱۲)، فیلسوف و نویسندهٔ روسی، در لندن منتشر می‌کرد. هرتسن که در زمانِ قیامِ دکابریست‌ها ۱۳ سال داشت، این قیام را یک تجربهٔ بیداریِ سیاسی توصیف کرد، همان‌گونه که در خاطراتِ خود که در تبعید نوشته، با عنوان «از خاطراتِ یک روسی» (۱۸۵۵) آورده است. در بزرگسالی، این روزنامه‌نگارِ انقلابی، نقشی اساسی در انتشارِ اسطورهٔ دکابریست‌ها ایفا کرد و تصویرِ اشراف‌زادگانِ جوان را به‌عنوانِ انقلابیونِ نجیب‌زاده تثبیت نمود.

تلاش برای بازنویسیِ داستان‌هایِ قهرمانانه

نویسندگانِ محافظه‌کار، وقایعِ ۱۸۲۵ را در نوری کاملاً متفاوت می‌دیدند. لحنِ این روایت را بارون مودست فون کورف (Baron Modest von Korff) (۱۸۷۶-۱۸۰۰) تعیین کرد. این حقوقدان و دولتمرد در سال ۱۸۴۸، به دستورِ الکساندر، ولیعهد، کتابی دربارهٔ «جلوسِ امپراتور نیکلاس یکم روسیه به تخت سلطنت» نوشت که در ابتدا فقط برای خانوادهٔ تزاری در نظر گرفته شده بود. سرانجام در سال ۱۸۵۷، فون کورف این اثر را – باز هم به پیشنهادِ الکساندر که اکنون خود بر تخت نشسته بود – منتشر کرد.

ظاهراً این کتاب برای مقابله با روایتِ گسترده‌ی مبارزانِ آزادی‌خواهِ فداکار نوشته شده بود. فون کورف به‌شدت با دکابریست‌ها برخورد کرد؛ با این «مشتِ جوانانِ بی‌پروا» که «جرأتِ دگرگونیِ نظامِ دولتی» را داشتند و حتی «فکرِ شومِ پادشاه‌کشی» نیز آن‌ها را نمی‌ترساند. نویسندگانِ حتی ارتجاعی‌تر، در این افسران، صرفاً عواملی از نیروهایِ شوم می‌دیدند: بیگانگان، غرب، فراماسون‌ها و یهودیان. با وجودِ همه‌ی این‌ها، تصویرِ مثبت از دکابریست‌ها، قدرتمندتر از آب درآمد.

هنگامی که در سال ۱۹۲۵، صدمین سالگردِ قیامِ دکابریست‌ها گرامی داشته شد، امپراتوریِ تزاری دیگر وجود نداشت و اتحاد جماهیرِ شورویِ جوان بر جای آن نشسته بود. انقلابیونِ کمونیستِ به‌ رهبریِ لنین (۱۹۲۴-۱۸۷۰) که در اصل خود را وارثانِ انقلابِ فرانسه و کمونِ پاریس می‌دانستند، به‌زودی دکابریست‌ها را برای خود و تبلیغاتِ خود کشف کردند. اگرچه در میانِ محققانِ شوروی نیز تردیدهایی وجود داشت که آیا دکابریست‌هایِ اشرافی و الهام‌گرفته از اندیشه‌هایِ غربی، واقعاً می‌توانند الگوهایِ انقلابی مناسبی باشند. اما این تردیدها به‌زودی برطرف شد و این سالگرد با سخنرانی‌ها، اجراهایِ تئاتر و اپرا برگزار شد. در سال ۱۹۲۶، نخستین فیلم ساخته شد. لودمیلا تریگوس می‌نویسد: «بلشویک‌ها دکابریست‌ها را به‌عنوانِ پیشروترینِ بازیگرانِ روسیه در اوایلِ قرنِ نوزدهم به‌کار گرفتند و آن‌ها را در مشروعیت‌بخشیِ خود گنجاندند.» سوزان شاتنبرگ خلاصه می‌کند: «آن‌ها می‌گفتند: «ما آنچه را که دکابریست‌ها آغاز کردند، به پایان می‌رسانیم.»

دکابریست‌ها در دورانِ استالین

در دورانِ ژوزف استالین (۱۹۵۳-۱۸۷۸)، تصویرِ دکابریست‌ها دستخوشِ تغییری ملی‌گرایانه شد. تریگوس می‌گوید: «به‌جای ویژگیِ نگران‌کننده‌ی آن‌ها مبنی بر مخالفت با قدرتِ دولتی، بر فداکاری‌شان برای میهن تأکید شد. اسطوره یکپارچه، ملی‌گرا و روسی‌شده شد و از تأثیراتِ خارجی پالایش گشت.» شورشیان باید به میهن‌پرستان تبدیل می‌شدند.

با این حال، مؤلفه‌ی براندازانه را نمی‌توان برای همیشه انکار کرد. پس از مرگِ استالین، نیروهایِ مخالف، دوباره الگوهایِ انقلابی را برای خود کشف کردند. شاتنبرگ می‌گوید: «مخالفان، مفاهیم را تصاحب کردند و خود را وارثانِ واقعیِ دکابریست‌ها اعلام نمودند.» آن‌ها از سال ۱۹۶۵ میدانِ پوشکین و در سال ۱۹۶۸ میدانِ سرخ را برای تظاهرات علیهِ قانون‌اساسی و علیهِ حمله‌ی نیروهایِ پیمانِ ورشو به پراگ انتخاب کردند. «آن‌ها مانندِ دکابریست‌ها، این پرسشِ تعیین‌کننده را مطرح می‌کردند: «آیا جراتِ رفتن به میدان را داری؟»

چالشگرانِ حاکمِ فعلیِ روسیه، بیشتر به موازاتِ تبعید در سیبری اشاره می‌کنند. به‌عنوانِ مثال، میخائیل خودورکوفسکی، منتقدِ پوتین که امروز در تبعید به سر می‌برد، در سال ۲۰۰۵، هنگامی که به اردوگاهِ کار در سیبری محکوم شد، گفت: «حالا من در سرزمینِ دکابریست‌ها هستم!»

تا به امروز، انقلابیونِ شکست‌خورده‌ی ۱۸۲۵ در روسیه، شخصیت‌هایِ نمادینی برای شورش علیه یک حاکمِ خودکامه هستند. ولادیمیر پوتین، این قهرمانانِ شورشی را به‌مذاقِ خود نمی‌یابد. شاتنبرگ می‌گوید: «در سال ۲۰۰۵، فیلمی از تلویزیونِ روسیه پخش شد که در آن دکابریست‌هانه به‌عنوانِ قهرمان، بلکه به‌عنوانِ عروسک‌هایِ یک سازمانِ مخفیِ پشت‌پرده به تصویر کشیده شدند.» به‌گفته‌ی او، تاکنون بیش از ده‌ها فیلم و مستند از این دست ساخته شده است. پوتین نمی‌خواهد اسطوره‌ی قهرمانی را از آنِ خود کند، بلکه می‌خواهد آن را یک‌بار برای همیشه درهم بشکند.


* هاکان بایکال، روزنامه‌نگار علمی و نویسندهٔ کتاب‌های غیرداستانی در آلفلد (لاینه) است.

Der vergeigte Putsch
VON HAKAN BAYKAL
Hakan Baykal ist Wissenschaftsjournalist und
Sachbuchautor in Alfeld (Leine).





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net