|
شنبه ۲۱ شهريور ۱۴۰۵ -
Saturday 12 September 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
گفتگوی نشریه بیبیسی هیستوری با آنتونی بیور در باره کتاب تازهاش در باره راسپوتین
مقدمه مترجم: در تاریخ روسیه، هیچ چهرهای به اندازهٔ گریگوری راسپوتین، دهقانِ بیسوادِ سیبریایی، در هالهای از افسانه، رسوایی و تناقض پیچیده نشده است. مردی که از روستایی دورافتاده در سیبری غربی به اوج قدرت در دربار تزار نیکلای دوم رسید، و در مدت کوتاهی، به یکی از تأثیرگذارترین و جنجالیترین شخصیتهای تاریخ روسیه تبدیل شد. زندگی او، سرشار از رمز و راز، شفایِ عرفانی، شهوتِ سرکش و نفوذِ سیاسِیِ شگفتآور، هنوز هم پس از بیش از یک قرن، مورخان و عموم مردم را به خود مجذوب میکند.
آنتونی بیور، مورخ نامدار بریتانیایی و نویسندهٔ کتاب پرفروش «راسپوتین و سقوط رومانوفها»، در این گفتوگویِ روشنگرانه، پرده از ابعاد پنهانِ این شخصیتِ مرموز برمیدارد و نشان میدهد که چگونه یک دهقانِ ساده، با تکیه بر قدرتِ روحانیِ خارقالعاده و تواناییِ شگفتانگیز در تسکینِ رنج هایِ پسرِ تزار (که به هموفیلی مبتلا بود)، توانست قلبِ ملکهٔ روسیه را تسخیر کند و بر سرنوشتِ بزرگترین خودکامگیِ جهان تأثیر بگذارد.
اما داستان راسپوتین، فراتر از زندگی شخصیِ اوست. این روایت، آیینهای تمامنما از جامعهٔ روسیه در سالهای پایانیِ نظام تزاری است؛ جامعهای که درگیرِ جنگ جهانی اولِ ویرانگر، فسادِ اشرافیِ گسترده، بحرانِ هویت میان سنت و مدرنیته، و شایعاتِ سمیِ دربار بود. بیور با نگاهی موشکافانه، تناقضهای عمیقِ شخصیت راسپوتین را به تصویر میکشد: مردی که همزمان، عارفیِ صادق و شارلاتانیِ فریبکار، شفادهندهایِ توانا و متجاوزیِ درندهخو، و در عین حال، پلی بود میان «روسیهٔ کهنِ اسلاووفیل» و «روسیهٔ غربگرایِ پترزبورگ» که در آستانهٔ فروپاشی قرار داشت.
بیور در این مصاحبه، به پرسشهای کلیدی پاسخ میدهد: چگونه راسپوتین از یک زائرِ گمنام به مشاورِ نامرئیِ تزار و ملکه تبدیل شد؟ رازِ تسلطِ او بر دربار چه بود؟ خوابِ پیشگوییکنندهٔ مادرِ تزار، چه نقشی در ترورِ نهاییِ او ایفا کرد؟ و آیا واقعاً میتوان گفت که «بدون راسپوتین، لنینی در کار نبود»؟
در نهایت، این مقاله نه فقط روایتی از زندگیِ پررمزورازِ یک عارفِ شهوتران، که تحلیلی است از زوال یک امپراتوری؛ امپراتوری که در چنگالِ فساد، جنگ و ناتوانیِ رهبری، راه را براییکی از بزرگترین انقلابهای تاریخ هموار کرد. راسپوتین، چه به عنوان یک شخصیتِ تاریخیِ واقعی و چه به عنوان یک اسطوره، یادآوری است که در بحرانهای بزرگِ تاریخ، گاه کوچکترین و غیرمنتظرهترین عوامل، میتوانند تعیینکنندهترین نقشها را ایفا کنند.

به تصویر کشیدن راسپوتین به عنوان چهرهای کاملاً شرور، به همان اندازه گمراهکننده است که او را صرفاً یک مرد مقدس نشان دهیم. دنی برد با آنتونی بیور دربارهٔ نفوذ خارقالعادهٔ راسپوتین، مردی اسرارآمیز و تأثیر او بر خانوادهٔ سلطنتی رومانوفها و نقشی که در سقوط نهایی شان ایفا کرد، گفتگو میکند.
دنی برد: وقتی مردم نام «راسپوتین» را میشنوند، معمولاً تصویری از یک شرورِ تقریباً کاریکاتورگونه را در ذهن مجسم میکنند که در هالهای از افسانه و رسوایی پیچیده شده است. چه چیزی شما را به سمت داستان او کشاند و آیا چیزی هست که از همان ابتدا میخواهید خوانندگانتان دربارهٔ او فراموش کنند؟
آنتونی بیور: گریگوری راسپوتین چهرهای فوقالعاده تأثیرگذار بود. الکساندر کرنسکی (Alexander Kerensky)، رهبر دولت موقت پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷، جملهٔ معروفی دارد: «بدون راسپوتین، لنینی در کار نبود.» این پرسش قانعکنندهای را مطرح میکند: چگونه یک دهقانِ عملاً بیسوادِاز منطقه سیبری توانست چنین نقشِ مهمی در سقوطِ بزرگترین خودکامگیِ جهان ایفا کند؟ از این منظر، او شخصیتی فوقالعاده جذاب است و درک او حیاتی به نظر میرسد.شایعه نیز نقش عظیمی در داستان راسپوتین ایفا کرد. حتی امروزه، ما تمایل داریم قدرت شایعه و تأثیرات آن را دستکم بگیریم، و مورخان نیز غالباً چنین کردهاند.
دنی برد: چه ویژگیهایی در شخصیت، باورها یا زمانبندیِ راسپوتین وجود داشت که صعود او به اوج امپراتوری روسیه را ممکن ساخت؟
آنتونی بیور: در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، شیفتگیِ گستردهای به علاقه به معنویات و مذهب (spiritualism)، شمنها و اغلب کلاهبردارانِ آشکار وجود داشت. جامعهٔ سنپترزبورگ در آن زمان عمیقاً فاسد بود و با شروع جنگ جهانی اول، فساد آن بیشتر هم شد. وقتی یک «مرد خدا» به اصطلاح وارد صحنه میشد، مردم شیفتهٔ او میشدند. راسپوتین بیتردید دارای ویژگیهای خارقالعادهای بود. ما از قدرتِ اغواگری او میدانیم، اما او خود را نیز به عنوان یک شفادهنده معرفی میکرد. این موضوع همچنان محل بحث است که چگونه او توانست، در عین حال که هیچ کمکی به بهبود بیماری الکسی نیکولایویچ، وارث تزار نیکلای دوم، که به بیماری هموفیلی مبتلا بود، نکرد، اما حداقل رنجِ او را تا حدی تسکین می داد.

شهری که زندگی را دگرگون کرد نقاشی از سال ۱۸۶۱ با عنوان نمایی از شهر کازان بر روی ولگا در روسیه. راسپوتین در کازان با زنی بانفوذ ملاقات کرد که در نهایت او را به حلقهٔ رومانوفها رساند.
دنی برد: راسپوتین کجا به دنیا آمد و زندگی اولیهاش چگونه بود؟
آنتونی بیور: او زندگی خود را به عنوان یک شخص بیکار در روستایی به نام پوکروفسکویه (Pokrovskoye) در سیبری غربی، در میان جنگلها و رودخانههای عظیم، آغاز کرد. پدرش دهقان بود؛ خانواده او چند حیوان بارکش داشتند و در زمستان با سورتمه به حمل و نقل کالا مشغول بودند. در نوجوانی، راسپوتین به نوشیدنِ زیاده از حد مشهور بود. پس از ازدواج با زنی ساده اما باهوش، دستخوش دگرگونیِ روحانیای شد که به باور خودش، از جانب خدا فراخوانده شده بود. خواه این را بپذیریم یا نه، تردیدی نیست که او در آن باور صادق بود. این موضوع جنبههای دیگر شخصیت راسپوتین را که بعداً آشکارتر شدند، تغییر نداد. او عمیقاً شخصیت متناقضی بود: به طرز واقعی مذهبی و عمیقاً روحانی، اما در عین حال به شدت شهوتران و هرزۀ درجهٔ یک. او ادعا میکرد که عاشق زنان است، اما درندهخو و متجاوز بود. با این حال، او توانایی خارقالعادهای در متقاعد کردن زنان داشت که تنها او است واقعاً آنها را درک میکند. وقتی به سنپترزبورگ رسید، بسیاری از زنان اشرافی که اغلب توسط شوهران قدرتمندشان نادیده گرفته میشدند، با فداکاریِ قابلتوجهی جذب او شدند.
چنین تناقضهایی به شدت در روسیه آن زمان متداول بود و این یکی از دلایلی است که او همچنان چهرهای جذاب باقی مانده است. همان طور که شاعر قرن نوزدهم، فیودور تیوتچف (Fyodor Tyutchev)، به خوبی مشاهده کرد: «روسیه را نمیتوان با عقل تنها درک نمود.» جریانی قدرتمند از احساساتِ روحانی در هستهٔ آن وجود دارد، هرچند که با بیرحمی و افراطگری که به سهولت دستخوش فساد می شود نیز همراه است. راسپوتین تجسمِ این تناقض بود. او میتوانست سخاوتمند باشد و آزادانه پول ببخشد، اما در عین حال از همه طرف رشوه و پول نقد قبول میکرد. به تصویر کشیدن او صرفاً به عنوان یک شرورِ محض، به همان اندازه گمراهکننده است که تنها او را به عنوان مرد مقدسی که ملکه الکساندرا فئودورونا او را میپرستید، نشان دهیم.
دنی برد: چه شرایطی او را به پایتخت امپراتوری روسیه، یعنی سنپترزبورگ، کشاند؟
آنتونی بیور: او به همسرش اعلام کرد که او را ترک میکند تا زائرِ سرگردانی شود و به جستجوی خدا و روشنایی برود. در آن زمان، حدود ۱۹۰۳–۱۹۰۴، این کار چندان غیرعادی نبود. شاید حدود یک میلیون روس در جادهها بودند، ژندهپوش، زنجیر به دست و پا داشتند و نوعی ریاضتِ جسمانی را تمرین میکردند. آنها از صومعهای به صومعهای دیگر راه میافتادند، نماز میخواندند، کارهایِ جزئی انجام میدادند و به اندازهای غذا دریافت میکردند که به ایستگاهِ بعدی برسند. راسپوتین نه تنها به اماکن مقدس در سراسر روسیه، بلکه تا کوه آتوس (Mount Athos) در یونان نیز سفر کرد. او بعداً به کازان (Kazan)، در کنار رود ولگا، یکی از شهرهای باستانی روسیه، رسید. در آنجا توجه زنی ثروتمند و بانفوذ را به خود جلب کرد که متقاعد شده بود او هم شفادهنده است و هم مردی روحانی. اما او در همان زمان نیز رفتاری وحشتناک داشت و زنان جوان، از جمله دخترانی به ظاهر ۱۵ ساله، را متقاعد میکرد که در حمام عمومی او را به طور کامل بشویند. برای روشِ اغواگری او این قبیل کار ها نقش اصلی را داشتند و بسیاری به این سوءظن گرایش پیدا کردند که پس او به فرقهٔ خلیستی (Khlysty) تعلق دارد، فرقهای که معتقد بود گناه، راهی ضروری برای رستگاری است. منطقِ آن فریبنده بود: با هم گناه کنید و با هم رستگار شوید.
با وجود این، آن زن در کازان او را به یک اسقف قدرتمند در سنپترزبورگ معرفی کرد. این آشنایی، سرنوشتساز بود. اسقف، مانند بسیاری دیگر، تحت تأثیر توانایی راسپوتین در درهمشکستن مقاومتها از طریق معنویتِ شدید (هرچند غالباً نامنسجم) قرار گرفت. او میتوانست پراکندهگو و تقریباً نامفهوم باشد، با این حال هرچه مردم کمتر او را میفهمیدند، با شور و اشتیاق بیشتری به هر کلمهاش معنا میبخشیدند. او به زودی حمایت روحانیون عالی رتبه، از جمله اعترافگیرندهٔ خانوادهٔ سلطنتی، و همچنین دو شاهزادهخانم مونتهنگرویی را در حلقهٔ رومانوف به دست آورد.
از طریق آنها، راسپوتین در نوامبر ۱۹۰۵ به تزار معرفی شد؛ و این برای او لحظهای سرنوشتساز بود. نیکلای دوم به تازگی با شکست فاجعهبار روسیه در برابر ژاپن، که ناآرامیهای انقلابی را برانگیخته بود، تحقیر شده بود. راسپوتین توانست خود را به تزار و تزارینا به عنوان مردی ساده از تودهٔ مردم معرفی کند؛ کسی که میتوانستند به او اعتماد کنند و با او راز دل بگویند. هر دو جذب او شدند. جالب اینجاست که این موضوع بیسابقه نبود. چند سال پیش از آن، یک عارف فرانسوی به نام «موسیو فیلیپ»(Nizier Anthelme Philippe) نفوذی مشابه در دربار به دست آورده بود. او نیزتوسط تزار و همسرش «دوست ما» خطاب میشد و قدرتهای خارقالعادهای به او نسبت می دادند. هنگامی که او رفت، ظاهراً پیشبینی کرد که دیگری پس از او خواهد آمد. در ناخودآگاه ملکه، به نظر میرسد که راسپوتین این پیشگویی را تحقق بخشید.

راسپوتین در میان ستایشگرانِ مشتاقش. او ادعا میکرد که عاشق زنان است، و در جامعهٔ اشرافی سنپترزبورگ محبوب بود. با این حال، او همچنین «درندهخو و متجاوز» بود.
دنی برد: تزار و تزارینا برای روسیهای که پیش از اصلاحاتِ غربگرایانهٔ پتر کبیر وجود داشت، دلتنگی میکردند. به نظر شما آیا آنها راسپوتین را تجلیای از این نسخهٔ کهن و ابتدایی روسیه میدیدند؟
آنتونی بیور: بله کاملاً نکته به جایی است. این دقیقاً همان هستهٔ اصلی جذابیت راسپوتین بود: او فردی از تودهٔ مردم بود، تجسمی زنده از «روسیهٔ کهن». باید تنش بنیادینِ درون خود روسیه را به یاد آورد: شکاف بین اسلاووفیلها و غربگرایان. اسلاووفیلها این ایده را که روسیه باید مسیر «غربی» را دنبال کند، رد میکردند. در عوض، آنها معتقد بودند که روسیه در سنتیِ زاهدانه و روحانی ریشه دارد که مختص به خود آن است و از نفوذ اروپا بدگمان بودند.
این ایده کمک میکند توضیح دهیم که چرا نیکلای و الکساندرا از میراث پتر کبیر (حکومت ۱۶۸۲–۱۷۲۵) که سنپترزبورگ را به عنوان «پنجرهای به سوی غرب» بنا نهاد و به دنبال مدرنسازی کشور بود، بیزار بودند. آن اصلاحات، و سرکوب وحشیانهای که همراه با آنها بود، چرخهای تکراری را در تاریخ روسیه ایجاد کرد: مدرنسازی و به دنبال آن واکنشِ و عکس العملی وحشیانه.
این طرز فکر به وضوح در طول جشنهای سیصدمین سالگرد خاندان رومانوف در سال ۱۹۱۳ قابل مشاهده بود. تزار اصرار داشت که درباریان به جای لباسِ غربیِ دوران پتر کبیر، لباس سنتیِ بویار (اشراف روسی) بپوشند. برای نیکلای و الکساندرا، مسکو نمایانگرقلبِ روحانی روسیه بود، در حالی که سنپترزبورگ نماد فساد و انحطاطِ خطرناکِ اروپایی بود. این طرز فکر کمک میکند این واقعیت روشن شود که چرا آنها به طور فزایندهای خود را از جامعهٔ پترزبورگ به کلی کنار کشیدند.
دنی برد: راسپوتین به دلیل تواناییاش در «درمان» عوارض ناشی از هموفیلی پسرشان، برای نیکلای و الکساندرا غیرقابلجایگزین شد. به نظر شما آیا او به قدرتهای خود باور داشت یا از یک خانوادهٔ ناامید سوءاستفاده میکرد؟
آنتونی بیور: این موضوعی است که شاید هرگز به طور کامل درک نشود. به یاد دارم که پس از آسیب دیدگی کمرم به من توصیه شد که به کسی مراجعه کنم که ظاهراً میتوانست دستهایش را بدون تماس روی آن بگذارد و با این حال تأثیری قابلتوجه داشته باشد. تا حدودی، موضوع راسپوتین نیز همینگونه است. خواه کسی به آن باور داشته باشد یا نه، برخی پدیدهها از توضیح سر باز میزنند.
شکی نیست که حتی پزشکان نیز مجذوب و گاهی شرمنده میشدند، زیرا قادر به تسکین رنج تزارویچ نبودند. در چندین نوبت، در طول بحرانهایی مانند زمانی که خانواده در جنگلی در لهستان بود، وقتی صدای راسپوتین از طریق تلفن به کودک میرسید، ناگهان آرام میگرفت. پزشکان اینرا به شانس یا شاید عوامل روانتنی (psychosomatic) نسبت میدادند. با این حال، روایتهای معاصر توصیف میکنند که کودک با وجود ظاهرِ وحشتانگیز راسپوتین، از حضور و صدای او آرامش میگرفته است. اینکه آیا این درمانِ واقعی بود یا شارلاتانیسم، اثباتناپذیر است، اما شکی نیست که راسپوتین نفوذی خارقالعاده داشت. او به ملکه احساس قدرت بر سلامتی پسرش میداد، و به تبع آن بر شوهرش، تزار – یک اقتدارِ روانشناختی که هیچ کس دیگری از آن برخوردار نبود.
راسپوتین از زیاده روی و افراط در روابط جنسی و ریاکاری اشرافیت روسیه در سالهای منتهی به انقلاب ۱۹۱۷ سوءاستفاده کرد. این «انحطاط اخلاقی» چقدر در تسلط او بر جامعهٔ اشرافی حیاتی بود؟
آنتونی بیور: قابلتوجه است که چگونه سکس و انقلاب اغلب در هم تنیده میشوند. به انقلاب فرانسه فکر کنید، با خیالاتِ وقیحانهاش دربارهٔ ماری آنتوانت و زنان اشرافی. بازتابهای واضحی از آن در روسیهٔ اوایل قرن بیستم وجود دارد. شایعاتی مبنی بر اینکه ملکه با راسپوتین میخوابید، یا اینکه او با دختران ملکه درگیرروابط جنسی بود. همه این ها کاملاً دروغ بود. با این حال، در یک جامعهٔ مردسالار، چنین رسواییهایی میتوانست اقتدار تزار را به طور کامل تضعیف کند. نیکلای دوم در اجازه دادن به دسترسیِ بیقیدوشرط راسپوتین به ملکه و کاخ، سادهلوح بود، و همین تصمیم او به ناگزیر شایعات را دامن زد. از آنجا که شایعات دروغ بودند، هم او و هم ملکه آنها را رد کردند و از تصدیق موجِ فزایندهٔ کینه و شورشی که در اطرافشان در حال شکلگیری بود، خودداری کردند.

تزار نیکلای دوم و تزارویچ الکسی روسیه در سال ۱۹۱۵. تزار پتروگراد را ترک کرده بود تا فرماندهی شخصی ارتشها را بر عهده بگیرد.
دنی برد: راسپوتین تا چه اندازه توانست بر حکومت تزاری در این سالها تأثیر بگذارد؟
آنتونی بیور: نفوذ راسپوتین به طور متواضعانه آغاز شد، اما پس از سال ۱۹۱۵ به طرز چشمگیری افزایش یافت. تزار که توسط راسپوتین و ملکه متقاعد شده بود، فرماندهی شخصی ارتش را بر عهده گرفت، تصمیمی که فاجعهبار از آب درآمد. او پتروگراد (نام جدید سنپترزبورگ پس از ۱۹۱۴) را ترک کرد و به ملکه و راسپوتین اختیار کامل در انتصابات دولتی داد. آنها دهها فرماندار استانی را برکنار یا با هواداران وفادار جایگزین کردند و حتی در انتخاب نخستوزیران و وزیر کشور دخالت کردند و عملاً ادارهٔ کشور را مطابق با خواست خود شکل دادند.
دنی برد: اما مادر نیکلای دوم، مادرِ ملکهٔ ماریا فئودورونا، مخالف راسپوتین بود.
آنتونی بیور: او به شدت با راسپوتین مخالف بود و دلیلی دیرینه برای بیاعتمادیاش وجود داشت. دفترچهای خاطرات که ظاهراً متعلق به راسپوتین بوده و در آرشیو روسیه نگهداری میشود، حاوی مطالبی است که توسط منابع دیگر تأیید شده است. بر اساس آن، وقتی مادر نیکلاس او را باردار بود، خوابی ترسناک دید: او و همسرش از تپهای بالا میرفتند که نوزادی در آغوشش ظاهر شد. به او گفته شد که این پسر آیندهاش است. سپس نوزاد از آغوشش پرید و به جلو دوید، تنها با دهقانی با پیراهن قرمزِ شعلهور، که تبر در دست داشت، روبرو شد و سر کودک را از تن جدا کرد. ملکه که از خوابش به شدت آسیب روحی دیده بود، برای تعبیر خواب با یک دایهٔ خانوادگی مشورت کرد که تعبیری خوشبینانه ارائه داد. با این حال، دههها بعد، وقتی فهمید که پسر و عروسش شیفتهٔ دهقانی سیبریایی شدهاند، وحشت کرد. او حضور راسپوتین را به عنوان خطری بالقوه تشخیص داد و به صدای پیشروی مخالفان در درون خانوادهٔ سلطنتی تبدیل شد.
این روایت همچنین توسط پرنسس اولگا رومانوف برای من تعریف شد، که پدرش داستان این خواب را برای او نقل کرده بود. پدرش برادر پرنسس ایرینا الکساندرونا بود که با فلیکسیوسوپوف (Felix Yusupov)، مردی که بعدها راسپوتین را به قتل رساند، ازدواج کرده بود و خاطرهٔ این وقایع را در خانواده به طور مستقیم به زنجیرهٔ دراماتیک نفوذ و مرگ راسپوتین پیوند میزد.
دنی برد: چگونه دخالت روسیه در جنگ جهانی اول، نفوذ راسپوتین را در دربار و احساسِ به خطر افتادنِ نظام را تشدید کرد؟
آنتونی بیور: نفوذ راسپوتین با غیبت نیکلای دوم در جبهه به طرز چشمگیری افزایش یافت. تزار از سیاست و تصمیمگیری متنفر بود؛ او ضعیف اما لجوج بود، ترکیبی خطرناک. او زندگی در مقر ارتش، دور از پتروگراد را ترجیح میداد و ملکه و راسپوتین را عملاً مسئول امور داخلی میگذاشت. راسپوتین و ملکه انتصابات سیاسی را مطابق با سلیقهٔ خود انجام میدادند که هرجومرج ایجاد میکرد.
یک مثال قابلتوجه، الکساندر پروتوپوپوف (Alexander Protopopov) بود که در ابتدا به نظر میرسید نامزدیِ شایسته و لیبرال بود و معاون دومای دولتی به شمار میرفت. او به ملکه وسواس پیدا کرد و به سیفلیسِ پیشرفته مبتلا بود که قضاوتش را تحت تأثیر قرار داد. او که توسط راسپوتین متقاعد شده بود، کنترل شبکهٔ ریلی روسیه را به دست گرفت، نقشی حیاتی برای انتقال مواد غذایی به شهرها. سوءمدیریت در اینجا به این معنا بود که مواد غذایی نمیتوانست به مراکز شهری، به ویژه پتروگراد، برسد و مستقیماً به ناآرامیهایی که انقلاب فوریه۱۹۱۷ را شعلهور کرد، کمک کرد.
دنی برد: شرایط ترور راسپوتین تقریباً افسانهای به نظر می آید. آیا میتوانید برایمان توضیح دهید که چه اتفاقی افتاد و چه تأثیری بر روسیه گذاشت؟
آنتونی بیور: راسپوتین در دسامبر ۱۹۱۶ توسط واپس گرایان افراطیِ راستگرا ترور شد. چهرههای کلیدی شامل شاهزاده فلیکس یوسوپوف بودند که همانطور که گفتم با ایرینا، خواهرزادهٔ محبوب تزار ازدواج کرده بود، و دوک بزرگ دیمیتری پاولوویچ، پسرعموی محبوب و خوشچهرهٔ تزار. ولادیمیر پوریشکویچ، یک سلطنتطلبِ افراطی،یهودستیز و رهبرِ «صدهای سیاه» (Black Hundreds) (1) فوقمحافظهکار، به آنها پیوست. نقشهٔ آنها بر این بود که راسپوتین را با بهانهٔ ملاقات با ایرینا (که در واقع هنوز در کریمه بود) به کاخ مویکا، خانهٔ خانوادهٔ یوسوپوف در پتروگراد، بکشانند.
توطئهگران ابتدا سعی کردند او را با کیکهای آغشته به سیانید مسموم کنند، اما چنین به نظر رسید که سم بر روی راسپوتین تأثیری نداشته است. آنها وحشتزده، چندین بار به او شلیک کردند و کار او را از فاصلهٔ نزدیک به پایان رساندند. کالبدشکافی بعداً ماهیتِ آشفته و ناشیانهٔ این ترور را تأیید کرد.
این قتل تزار و ملکه را شوکه کرد، زیرا آن ها از این میترسیدند که کشتن راسپوتین بخشی از یک کودتای گستردهترِ کاخ باشد. در پتروگراد، واکنش عمومی متناقض بود: برخی جشن گرفتند، اما تأثیر گستردهتر، بیثباتکننده بود. مرگ راسپوتین، به جای بازگرداندن نظم، افول خودکامگی رومانوف را تسریع کرد.
دنی برد: به نظر شما زندگی خارقالعادهٔ راسپوتین دربارهٔ نظام تزاری در سالهای پایانی آن چه به ما میگوید؟
آنتونی بیور: این رویداد، فشارِ فوقالعادهای را که بر جامعهٔ روسیه در آن زمان وارد شده بود، به تصویر میکشد. دولتی مرتجع به جنگی که برای آن به هیچ وجه آمادگی نداشت کشانده شده بود، و پیشاز جنگ نیز به اندازه کافی شکننده بود. هرجومرج لجستیکی، ناتوانی نظامی و فساد، بحران را تشدید کردند. از نظر اجتماعی، اشرافیت و نخبگان به طور گستردهای منحط و از نظر اخلاقی فاسد دیده میشدند، با بیعفتیهایِ گسترده، طلاقها و بهرهکشی از زنان. حتی صنعتگران برجسته، در حالی که حامیان هنر بودند، در فساد و رذیلت دست داشتند.در برابر این پسزمینه، نفوذ راسپوتین و در نهایت ترور او، هم نشانهها و هم شتابدهندههای یک نظامِ در حال فروپاشی بودند، و نشان میدادند که چگونه قدرت، حقیقت و رهبری در زیر فشارِ شدیدِ اجتماعی، آسیبپذیر میشوند.
کتاب «راسپوتین و سقوط رومانوفها»
اثر آنتونی بیور
(W&N، ۳۸۴ صفحه، ۲۵ پوند)

آنتونی بیور (Antony Beevor) نویسندهٔ پرفروش و مورخی است که تاکنون چهار رمان و ۱۳ اثر غیرداستانی از خود به جای گذاشته است. کتابهای او عبارتند از: روسیه: انقلاب و جنگ داخلی۱۹۱۷–۱۹۲۱ (W&N، ۲۰۲۲) و آرنهم: نبرد برای پلها، ۱۹۴۴ (وایکینگ،۲۰۱۸).
———————
نکته تکمیلی مترجم:
۱: گروه «صدهای سیاه» (Black Hundreds) نامی عمومی برای جنبشهای افراطی، سلطنتطلب و هوادارِ خودکامگی در روسیهٔ تزاری، بهویژه در سالهای۱۹۰۵ تا ۱۹۱۴ میلادی بود. آنها با شعار «ارتدوکسی، خودکامگی و ملیگرایی»، مخالف سرسخت هرگونه اصلاحات دموکراتیک و لیبرال بودند و با روشهای خشونتآمیز، به ویژه یهودیستیزی و پوگروم، شناخته میشدند.
برای درک بهتر این جنبش، میتوان آن را از چند زاویه بررسی کرد. نام و ریشه تاریخی: نام «صدهای سیاه» از دورهٔ قرون وسطی روسیه گرفته شده است، جایی که به واحدهای مالیاتیِ مردم عادی (تاجران و صنعتگران) که مالیات میپرداختند، «سیاه» میگفتند. گروههای سلطنتطلب اوایل قرن بیستم، این نام را برای خود برگزیدند تا خود را به «مردم عادی» و مدافعان سنتهای ملی پیوند دهند. آنها خود را وارثان شبهنظامیانی میدانستند که در دوران «زمانِ آشوب» (اوایل قرن ۱۷) روسیه را نجات دادند. پایگاه اجتماعی اعضا و هواداران آنها متشکل از اقشار مختلفی بود که از تغییر و تحولات اجتماعی هراس داشتند و به دنبال حفظ نظمِ کهن بودند. مهمترین گروهها عبارت بودند از: طبقات بالای سنتی. زمینداران، مقامات دولتی، روحانیون، و اشراف. طبقات میانی و کارگر. بخشی از بازرگانان، صنعتگران و حتی کارگرانی که به نظام تزاری وفادار بودند و از نفوذ جنبشهای انقلابی در میان طبقهٔ کارگر نگران بودند.
ایدئولوژی «صدهای سیاه» بر سه اصلِ رسمیِ روسیهٔ تزاری استوار بود: ارتدوکسی، خودکامگی و ملیّت که توسط سرگئی اوواروف در قرن نوزدهم ترویج شده بود. سلطنتطلبی مطلق: آنها مخالف هرگونه محدودیت بر قدرت تزار و مخالفِ جدی پارلمانتاریسم و مشروطهخواهی بودند.
ملیگرایی افراطی: این گرایش به شکلِ یهودیستیزیِ شدید بروز یافت. تبلیغات آنان، یهودیان را بهعنوان تهدیدی برای کلیسا، تزار و ملت روس معرفی میکرد و آنان را به فعالیتهای انقلابی و تسلط بر اقتصاد متهم میساخت. همچنین، هویتِ «روس بودن» را به شدت با نژادِ اسلاو و کلیسای ارتدوکس گره میزدند و وجودِ هویتهای ملیِ جداگانه (مانند اوکراینی و بلاروسی) را انکار میکردند.
ضدیت با مدرنیته و اصلاحات: آنها با اندیشههای غربی، سکولاریسم، و هرگونه جنبش انقلابییا لیبرال مخالف بودند و آنها را عواملی برای تضعیفِ جامعهٔ سنتی روسیه میدانستند.
اقدامات وروشها:
«صدهای سیاه» به خاطر روشهای خشونتآمیز و تروریستی خود شهرت داشتند که اغلب با حمایتِ ضمنی (و گاه صریح) دولت و پلیس مخفی تزاری (اوخرانا) همراه بود. پوگرومهای یهودی: بدنامترین اقدام آنها، سازماندهی یا تحریکِ پوگرومها (حملههای دستهجمعی) علیه یهودیان بود. این حملات در شهرهای بزرگ و کوچک امپراتوری، مانند اودسا، کییف و یالتا، رخ میداد و با غارت، تجاوز و قتل همراه بود.
ترور و ارعاب سیاسی: با مخالفان سیاسی، بهویژه اعضای احزاب لیبرال و انقلابی، بهشدت برخورد میکردند و دست به ترور و قتل میزدند.
سازمانهای شبهنظامی: آنها دارای گروههای مسلحانه (دروژینا) بودند که در درگیریهای خیابانی با گروههای انقلابی شرکت میکردند و به شکنجه و آزار مخالفان میپرداختند. این گروهها در برخی موارد از حمایتِ پلیس نیز برخوردار بودند.
سازماندهی و سرنوشت:
«صدهای سیاه» یک سازمانِ واحد نبود، بلکه مجموعهای از اتحادیهها و گروههای مختلف بود که در نقاط مختلف امپراتوری فعالیت میکردند. بزرگترین و مهمترین آنها «اتحادیهٔ مردم روس» (Soyuz Russkogo Naroda) بود. دیگر گروههای مهم شامل «اتحادیهٔ فرشتهٔ میکائیل» و «شورای اشراف متحد» میشدند.
پس از انقلاب ۱۹۰۵، این جنبش به اوج نفوذ خود رسید و تعداد اعضای آن به صدها هزار نفر میرسید. اما با شروع جنگ جهانی اول و بهویژه پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷ که به سلطنت تزاری پایان داد، این گروهها از هم پاشیدند و فعالیتشان متوقف شد. دیدگاههای «صدهای سیاه» بهعنوان نمونهای از جریانهای «ضدلیبرال» و «ارتجاعی» در تاریخ مدرن روسیه شناخته میشود که ریشه در ترس از تغییر و حفظ هویتهای سختگیرانه دارد.

|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|