شنبه ۱۴ شهريور ۱۴۰۵ - Saturday 5 September 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 05.09.2026, 7:32

آخرین روزهای پاتریس لومومبا


رایمر کلوور

بخش اول

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم: مردی که جرأت کرد آینه را به روی شاه بگیرد. در۳۰ ژوئن ۱۹۶۰، در تالار بزرگ «کاخ ملت» در لئوپولدویل، پادشاه بلژیک با یونیفورم سفیدِ گالا بر تخت نشسته بود تا استقلال کنگو را به عنوان «نقطهٔ اوج نبوغِ پادشاه لئوپولد دوم» جشن بگیرد. اما در میانِ تشریفاتِ باشکوه، مردی که تنها چند ساعت پیش بالاترین نشان افتخار بلژیک را دریافت کرده بود، از جای خود برخاست و بدون کسب اجازه، در برابر دوربین‌های مطبوعات جهانی، پرده از حقیقتی برید که هیچ‌کس انتظارش را نداشت.

پاتریس لومومبا، نخست‌وزیر تازه‌انتخاب‌شدهٔ کنگو، که به خوبی می‌دانست ممکن است این سخنرانی، آخرین سخنرانی عمرش باشد، با صراحت و شجاعتی بی‌نظیر فریاد زد: «ما را مسخره و تحقیر کردند... مجبور بودیم ضربات را تحمل کنیم چون سیاه‌پوست بودیم... هیچ‌کس هرگز گلوله‌هایی را که برادرانمان را در خاک انداخت، فراموش نخواهد کرد.» در آن لحظه، نه فقط یک مراسم رسمی، بلکه یک «حکم اعدام» امضا شد. پادشاهِ ۲۹ ساله که تا پیش از آن هرگز چنین سخنانی را از یک «سیاه‌پوست» نشنیده بود، از خشم منفجر شد. دیپلمات‌های بلژیکی که از استقلالِ تحت کنترل خود ناامید شده بودند، تصمیم‌شان را گرفتند: «این مرد باید از میان برداشته شود.»

لومومبا، فرزندِ یک کشاورز از روستایی دورافتاده، نه فقط یک سیاستمدار، که «امیدِ جامعۀ سرخورده» بود. او از دلِ یک نظامِ آپارتایدیِ سهمگین (کنگویی‌هایی که می‌خواستند به طبقه اجتماعی «اوولووه» (évolués) یعنی «توسعه‌یافته‌ها» تعلق پیدا کنند باید ثابت می‌کردند که با کارد و چنگال غذا می‌خورند) به «روشنفکری خودآموخته» تبدیل شد که بر فرانسویِ فصیح مسلط بود، ریشِ «بیت‌نیکی» شبیه هنرمندان سیاه پوست آمریکایی داشت، و با حرکاتِ گستردهٔ دست، توده‌ها را به وجد می‌آورد. اما او همچنین مردی بود که قوانینِ «بازیِ قدرت» را نمی‌دانست: او با درخواست کمک از اتحاد جماهیر شوروی، خود را در میانِ دو بلوکِ جنگ سرد گرفتار کرد، به همان اندازه که به استعمارِ بلژیک بی‌اعتماد بود، به «صلح‌بانانِ سازمان ملل» نیز بدبین بود، و از حمایتِ حیاتیِ ایالات متحده غافل ماند.

این مقاله، روایتی است از «آخرین روزهای یک رؤیا»؛ رؤیایِ «کنگویی متحد، آزاد و عاری از استعمار». روایتی که در آن، شجاعتِ یک مرد، با «منافعِ شرکت‌های استخراج‌کنندهٔ کبالت و اورانیوم»، با «کینهٔ یک پادشاهِ تحقیرشده»، و با «طرح‌هایِ سیا برای ترور با خمیردندانِ مسموم» گره می‌خورد. از یک سو، لومومبا را می‌بینیم که در ۱۷ ژانویهٔ۱۹۶۱، در جنگلی در کاتانگا، با ریشِ کنده‌شده و زیر ناخن‌هایِ شکنجه‌شده، زیر گلوله‌های سربازانِ بلژیکی و مزدورانِ چومبه به خاک می‌افتد؛ و از سوی دیگر، میراثِ او را که تا امروز، در قالبِ «جنگ‌هایِ نیابتی»، «غارتِ منابع» و «دولت‌هایِ شکننده» در سراسر آفریقا ادامه دارد.

داستانِ لومومبا، فقط یک پروندهٔ تاریخی نیست؛یک «درسِ تلخِ همیشگی» برای هر ملتی است که با چالشِ «استقلالِ واقعی» روبروست. درسی دربارهٔ اینکه چگونه «قدرت‌هایِ بزرگ»، با چهره‌ای دموکرات‌نما، از «هرج‌ومرج» برای تأمینِ منافعِ اقتصادیِ خود بهره می‌برند؛ درسی دربارهٔ اینکه «وحدتِ ملی» در برابر «طمعِ قومی و خارجی»، چقدر شکننده و گران‌بهاست؛ و درسی نهایی دربارهٔ اینکه «جرأتِ گفتنِ حقیقت به یک پادشاه»، ممکن است «حکمِ اعدام» را در پی داشته باشد، اما «نامِ یک قهرمان» را برای همیشه در تاریخِ مقاومت، جاودانه خواهد ساخت.

لومومبا در آخرین لحظات، با لبخندی تلخ گفته بود: «وقتی به جایی رسیدی که من هستم، دیگر هیچ فرقی نمی‌کند.» شاید این، دقیقاً همان «آرامشِ اخلاقی» باشد که انسانِ آزاده، در برابرِ زورگویانِ تاریخ، به آن دست می‌یابد. این مقاله، ادایِ دینی است به آن «آرامش» و به «حقیقتی» که پادشاه بلژیک، هرگز نتوانست آن را تحمل کند.

در سال ۱۹۶۰، هفده کشور آفریقایی به استقلال خود دست یافتند که از جملهٔ آنها کنگو بود. پاتریس لومومبا (Patrice Lumumba)، سیاستمدار جوان، پرجذبه و کاریزماتیک که به شدت به قدرت استعماری سابق، بلژیک، حمله می‌کرد، خواهان بازتوزیع ثروت بود و با «ملی گرایی آفریقایی سیاه» خود به چهره امیدبخش بومیان تبدیل گردید. اوبه مقام اولین نخست‌وزیر این کشور جدید نائل آمد. اما پس از آن، او مرتکب یک اشتباه مهلک شد. سربازان، لومومبا را در ۱ دسامبر ۱۹۶۰، پس از یک کودتای ارتشی، دستگیر کرده و او را در پایتخت، لئوپولدویل، به نمایش گذاردند.

هنوز در خلال مراسم رسمی، پاتریس امری لومومبا (Patrice Émery Lumumba) بر روی زانوهایش مشغول ویرایش دست‌نوشته‌ی خود بود. مرتب نوشته هایش را اصلاح می‌کرد و کلماتی را اضافه می‌نمود. در چنین لحظاتی او به طرز محسوسی عصبی بود، آن هم در حالی که در همان لحظه در سمت چپ او، پادشاه جوان بلژیک پشت میکروفن مشغول سخنرانی بود، یعنی همان شخصیتی که به عنوان بالاترین مقام قدرت استعماری سابق در کنگو از کشور خود به اینجا سفر کرده بود.

این رویداد در ساعات اولیهٔ روز ۳۰ ژوئن ۱۹۶۰ بود. تالار بزرگ گنبد دار در «کاخ ملت» در لئوپولدویل (Léopoldville)، پایتخت کشور جدید در کرانهٔ رودخانهٔ کنگو، پر از جمعیت شده بود. دیپلمات‌ها و افسران آفریقایی، نمایندگان پارلمان و سناتورهایی از بلژیک همه در آن جا حضور یافته بودند، آن هم به همراه نمایندگان تازه‌انتخاب‌شدهٔ مردم جمهوری دموکراتیک کنگو، کشور جدیدی در قلب آفریقا. موضوع این بود که در این تاریخ کنگو از نیمه‌شب به جمهوری مستقل تبدیل شده بود. و قرار بود پس از حدود هشت دهه حکومت استعماری، برای همیشه از بلژیک جدا شود.

در این مراسم برخی از مهمانان سرپوش‌های سنتی با پر، صدف و پوست حیوانات بر سر دارند. اما اکثراً با کت و شلوار تیره حاضر شده‌اند. لومومبا، نخست‌وزیر جدید کنگو، نیز لباسی دو تکه به سبک غربی، پاپیون سیاه، دستمال سفید جیبی و شال پهن شاه بلوطیِ رنگ یا نشان سلطنتی، یعنی بالاترین نشان افتخار بلژیک، بر تن داشت. این لباس شب قبل به او اعطا شده بود.


پادشاه بلژیک در تاریخ ۳۰ ژوئن ۱۹۶۰ به مناسبت جشن استقلال به کنگو سفر می‌کند در حالی که شمشیرش در جریان رژه به سرقت می‌رود

پادشاه بودوئن (König Baudouin) با یونیفورم رسمی سفید، مراسم رسمی را افتتاح کرد. این مرد بلژیکی‌، برادرزادهٔ پدربزرگ آن پادشاهی بود که این کشور در سال‌های ۱۸۸۴/۱۸۸۵ از طریق معاهدات بین‌المللی، به عنوان قلمرو شخصی خود به رسمیت شناخته شده بود و آن کسی نبود مگر پادشاه لئوپولد دوم (Königs Leopold II) (1). در این مراسم پادشاه ۲۹ ساله با اغماض و محبتی نمایشی با حاضران سخن می‌گفت، گویی استقلال را از روی اختیار و خواست خودشبه کنگو اعطا می‌کند، در حالی که کشورش دقیقاً یک سال پیش سعی کرده بود با نیروی نظامی از آن جلوگیری کند. ده‌ها نفر در آن زمان در خیابان‌های لئوپولدویل کشته شدند.

بودوئن در نطق خود چنین می‌گوید: «استقلال کنگو، نقطهٔ اوج کاری است که با نبوغ پادشاه لئوپولد دوم طراحی شد، با شجاعتی خستگی‌ناپذیر عملی گردید و سرانجام با پشتکار بلژیک ادامه یافت.» یک سفیدپوست با سیاهان سخن می‌گوید، یا در واقع یک ارباب با خدمتکارانش.

اوسخنان خود را چنین ادامه داد: «اکنون وظیفهٔ شماست، آقایان، که ثابت کنید ما در اعتماد به شما حق داشتیم.» حاضران در تالار کف زنند. سپس ژوزف کاساووبو (Joseph Kasavubu)، رئیس‌جمهور جمهوری جدید، به جایگاه سخنرانی رفت. او مؤدبانه تشکر نمود و خرد دولت بلژیک را ستایش کرد. آنگاه نوبت به لومومبا رسید که پشت میکروفن قرار ‌گیرد – یعنی چیزی که در دستور کار مراسم اصلاً پیش‌بینی نشده بود. او شب قبل سخنرانی خود را نوشته و اکنون، می‌خواست بدون کسب اجازه، آن را ایراد‌کند. شفاف، آرام، سنجیده در لحن، اما مملو از خشم. در حقیقت این یک کیفرخواست به تمام معنا بود، یک تسویه‌حساب با استعمار و نژادپرستی. و به راستی یکی از سخنرانی‌های بزرگ تاریخ. این سخنان او را به یک قهرمان آزادی قرن بیستم تبدیل کردند. به یک چهرهٔ درخشان از قاره آفریقا.

او با فرانسویِ سنجیده و فصیح چنین گفت: «ما را مسخره و تحقیر کردند. صبح، ظهر و شب مجبور بودیم ضربات شلاق را تحمل کنیم چون سیاه‌پوست بودیم. شاهد بودیم که سرزمین‌مان بر اساس متونی که خود را قانون می‌نامیدند، غارت شد، در حالی که در واقع فقط حق زور را تثبیت می‌کردند. تیرباران‌هایی که بسیاری از برادرانمان قربانی آن شدند، هرگز از یادمان نمی‌رود. برادرانم، ما همهٔ این‌ها را تحمل کردیم.»

شخصیت‌های بومی حاضر در سالن با شنیدن سخنان شجاعانه لومومبا از جا برخاسته و با هیجان کف زدند. تشویق ممتد حضار هشت بارسخنرانی لومومبا را قطع کرد. اما پادشاه، گویی در وحشت یخ زده، روی صندلی خود در سمت چپ تریبون باقی می‌مانده بود. بودوئن متعجب، به شدت آزرده خاطر شده و در صدد ترک سالن بود.

تا به آن روز هیچ سیاه‌پوستی در آفریقا چنین چیزی را به یک سفیدپوست نگفته بود، حداقل در مقابل دوربین‌های مطبوعات جهانی. این برای سفید پوستانِ حاکم یک رسوایی بود و به معنای حکم اعدام لومومبا.

سال ۱۹۶۰ را باید سال آفریقا نامید: بیش از۱۶ مستعمرهٔ فرانسوی و بریتانیایی در آن سال  به استقلال رسیدند. و البته در کنار آنها  بلژیک که برای سال ها مستعمره کنگو بود. حدود پنج دهه پیش‌تر، در نوامبر ۱۹۰۸، دولت بروکسل «دولت آزاد کنگو» را از پادشاه لئوپولد دوم تحویل گرفت. از آن پس، بلژیک بر سرزمینی بیش از ۷۶ برابر بزرگتر و آکنده از ثروت حکومت می‌کرند. پس از ۱۹۰۸، سه نیرو بر کنگو حکومت می‌کردند: کارمندان دولتی، مبلغان مسیحی و نمایندگان شرکت‌های بزرگ تحت کنترل بلژیک. استثمار، تنها اندکی کمتر از دوران لئوپولد وحشیانه بود. صدها هزار مرد مجبور بودند برای استعمارگران کار کنند تا بتوانند مالیات سرانهٔ تازه‌‌ مقرر شده را بپردازند: در مزارع، معادن، راه‌آهن، بنادر، به عنوان خدمتکار خانهٔ سفیدپوستان. هر که امتناع می‌کرد، با غل و زنجیر به زور به معادن برده می‌شد یا تازیانه می‌خورد.

از نظر اقتصادی، به نظر می‌رسید این سیستم فشار و اجبار به نوعی کار خود را انجام می‌داد. کونگویِ بلژیک (Belgisch-Kongo) پس از جنگ جهانی دوم به نوعی مستعمرهٔ نمونه در آفریقا تبدیل گردید: بلژیکی‌ها کمتر از ۱۴۰۰۰ کیلومتر خط راه‌آهن، ۱۴۰۰۰۰ کیلومتر جاده و بزرگراه، ۴۰ فرودگاه یا باند پرواز و بیش از ۱۰۰ نیروگاه ساختند.

کنگو به چهارمین تولیدکنندهٔ بزرگ مس در جهان تبدیل شده بود و همچنین الماس و اورانیوم صادر می‌کرد (مواد منفجرهٔ بمب‌های اتمی هیروشیما و ناکازاکی از معادن آن تأمین شده بود). ایالات متحده سه چهارم نیاز کبالت خود را از کنگو تأمین می‌کرد و نیمی از واردات تانتالوم (Tantalum) خود را که برای توربین‌های ناوگان هوایی استراتژیک خود نیاز داشت، از این کشور دریافت می‌کرد.

بیشتر سود به حساب شرکت‌های بلژیکی و سایر کشورهای صنعتی واریز می‌شد. اما مردم کنگو نیز کمی از این ثروت تولیدی بهره‌مند می‌شدند. استاندارد زندگی افزایش یافت، و می‌توان گفت که در هیچ مستعمره‌ای در قاره آفریقا، مراقبت‌های پزشکی بهتر از آنجا نبود و کودکان بیشتری به مدرسه می‌رفتند.

اما از نظر سیاسی و اجتماعی، بلژیکی‌ها ساکنان مستعمرهٔ خود را همچنان در وضعیت محرومیت از حقوق نگه می‌داشتند – هنگامی که کنگو در سال ۱۹۶۰ مستقل گردید، در سراسر کشور حتی یک شهردار، قاضی، پزشک یا مهندس سیاه‌پوست وجود نداشت و در نیروهای مسلح حتی یک افسر سیاه پوست در حال خدمت نبود. از بیش از ۱۵ میلیون مردم بومی کنگو، تنها ۱۶ نفر مدرک دانشگاهی داشتند. زیرا حتی اگر قوانین نژادی مانند آفریقای جنوبی وجود نداشت، کنگو تحت سلطهٔ بلژیک مانند یک کشور آپارتاید عمل می‌کرد. مردم بومی کنگو (Kongolesen) و سفیدپوستان بلژیکی در جهان‌های به شدت جدا از هم زندگی می‌کردند: بارها، رستوران‌ها، کوپه‌های مسافری در قطارها و کشتی‌های رودخانه‌ای.

برای سیاهان، صرف نظر از سطح تحصیلات، هنوز هم تازیانه با چرم اسب‌آبی به عنوان تنبیه وجود داشت، مانند دوران حکومت وحشیانهٔ لئوپولد. برای یک آفریقایی، معمولاً بالاتر از مشاغل کارگری مانند پست‌های کارمندی و منشی گری در دسترس نبود. از ۴۸۷۸ پست عالی اداری در سال ۱۹۵۹، تنها سه پست توسط مردم بومی کنگو (کنگولزها) اشغال شده بود.

با این وجود، در دههٔ قبل از استقلال، در شهرهایی مانند لئوپولدویل (کینشاسای بعدی) یا استنلی‌ویل (کیسنگانی)، یک طبقهٔ متوسط کوچک آفریقایی شکل گرفته بود. این افراد معمولاً به عنوان پیمانکاران ساختمانی، صاحبان بارها، حمل‌ونقل‌چی‌ها و صنعتگران، به ثروت نسبی دست یافته بودند. تعداد اندکی از اعضای طبقهٔ متوسط سیاهپوست، نخبگانی با عنوان  «اوولووه» (évolués) به معنای «توسعه‌یافته‌ها» را تشکیل می‌دادند. این کاست کوچکی از مردم کنگو بود که دقیقاً می‌خواستند مانند استعمارگران زندگی کنند. در اواسط دههٔ ۱۹۵۰، احتمالاً حدود ۱۲۰۰۰ «اوولووه» در این کشور وجود داشت.

مردان آنها کت‌وشلوارهای شیک می‌پوشیدند، به فرانسویِ بسیار فصیح و مؤدبانه صحبت می‌کردند، دوچرخه‌سوار می‌شدند، ترجیحاً دوچرخه‌های دنده‌دار. آنها در خانه‌هایی به سبک اروپایی زندگی می‌کردند، در خانه های خود گرامافون داشتند و به آهنگ‌های شانسون (Chanson) فرانسوی گوش می‌دادند.

پاتریس لومومبا نیز به این گروه تعلق داشت. نخست‌وزیر آینده از یک روستا آمده بود. او در سال ۱۹۲۵ با نام ایزائه تاسومبو تاووسا (Isaic Tasumbu Tawosa) به دنیا آمد. پدرش، یک کشاورز، به مردی زودرنج و مستعد خشونت معروف بود. در واقع، مادر لومومبا بعدها به دلیل خستگی از عصبانیت‌های او، از پدرش جدا شده بود.

همان پسر جوان نیز توجه‌ها را به خود جلب کرد. او هوشیارتر از اکثر همکلاسی‌هایش بود، شاید هم سرسخت‌تر. او یک مأمور استعماری را که برای نظارت بر تولید پنبه و لاستیک به روستا آمده بود و کیفیت کالا را بدون دلیل موجه مورد انتقاد قرار می‌داد، به چالش ‌کشید. بلژیکی‌ها آنقدر تحت تأثیر جسارت او قرار گرفته بودند که بی‌درنگ خواستند با پدر این پسر بی‌باک صحبت کنند. گفته می‌شود هنگامی که معلم سفید پوست در ایستگاه مبلغان مذهبی جمله‌ای را روی تخته نوشت که دارای چهار اشتباه املایی بود، آن پسر غلط های او را اصلاح کرد ـــ و به همین دلیل از مدرسه اخراج ‌شد.

همان گونه که پیشتر اشاره شد لومومبا نام تولد او نبود، اما به زودی همه او را به این نام صدا می‌زدند. زیرا او ویژگی‌های یک سخنگو را داشت: لومومبا در زبان باتتلا (Batetela) به معنی «مرد شایسته» است. مانند بسیاری از مردان جوان، پای او نیز به شهر کشیده ‌شد. در سال ۱۹۴۲ به استنلی‌ویل در شمال شرقی کنگو رفت. او به عنوان دستیار اداری در اداره پست کاری پیدا کرد، فرانسوی خود را بهبود بخشید، به مدرسه شبانه رفت و سرانجام نام خانوادگی لومومبا و نام‌های کوچک پاتریس و امری (Emery) را برای خود انتخاب کرد. گفته می‌شود که یکی از مشغولیات او در آن روزها خواندن انبوهی از کتاب در کتابخانهٔ شهربود.

رئیس سفیدپوستش از او تعریف می‌کرد که تحصیلاتش از بسیاری از اروپایی‌ها جامع‌تر است. لومومبا همه چیز را به صورت خودآموخته فراگرفته بود. جاه‌طلبی او برای برابری با سفیدپوستان و پیشی گرفتن از آنها، او را بیش از پیش به جلو می‌راند. او تا جایی که برای یک سیاه‌پوست در کنگویِ بلژیک در اداره پست ممکن بود، پیشرفت کرد. به او یک دوچرخهٔ اداری داده ‌شد و او را برای یک دورهٔ آموزشی به لئوپولدویل فرستادند.

در آنجا، در آن سوی رودخانهٔ بزرگ، در برازاویل (Brazzaville)، با دنیایی کاملاً جدید آشنا شد: نژادپرستیِ کمتر، مشارکت سیاسی بیشتر برای سیاهان. آنجا در واقع پایتخت آفریقای استوایی فرانسه بود، مستعمرهٔ بزرگی از فرانسوی‌ها در شمال غربی کنگو. او با تحسین می‌نویسد که آنها حتی نمایندگانی به پاریس می‌فرستادند.

در سال ۱۹۵۴، مقامات استعماری، نام مرد ۲۹ ساله را در « جمعیت بومی متمدن» ثبت کردند. پیش از آن، البته فرآیندی تحقیرآمیز رخ داده بود که نشان‌دهندهٔ جسارت بلژیکی‌ها و عزم راسخ لومومبا برای صعود اجتماعی به هر قیمتی بود: برای بررسی تمدن بومیان، یعنی این که آیا این سیاه پوست بومی به حدی رسیده است که به طبقه جدید «توسعه یافتگان» ارتقاء پیدا کند، مأموران استعماری به خانه‌ اش سر می‌زدند و بررسی می‌کردند که آیا خانواده‌ها با کارد و چنگال غذا می‌خورد یا نه. و البته کودکان آنها می‌بایست که با لباس خواب می‌خوابیدند و همه از توالت استفاده می‌کردند.

با ثبت نام در این دفتر، پاتریس لومومبا از نظر قانونی با اروپایی‌ها برابر گردید. در آن زمان، فقط کمی بیش از ۱۰۰ بومی کنگویی دارای چنین گواهینامه‌ای بودند. او اکنون ریاست «انجمن توسعه‌یافتگان» را در استنلی‌ویل، باشگاه سیاهانِ موفق، بر عهده داشت و علاوه بر آن، برای روزنامه‌های کنگو و بلژیک دربارهٔ زندگی «توسعه‌یافتگان» می‌نوشت – البته بدون اینکه رژیم استعماری را با یک کلمه زیر سؤال ببرد.

ادامه دارد ...

—————
اشاره تکمیلی مترجم:
۱: نقش پادشاه لئوپولد دوم در کنگو و جنایت‌های آن
پادشاه لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک از سال ۱۸۶۵ تا ۱۹۰۹، نقشی شوم و تعیین‌کننده در تاریخ کنگو ایفا کرد. او با فریب و نیرنگ، سرزمینی به وسعت ۷۶ برابر بلژیک را به عنوان حوزهٔ شخصی خود تصاحب کرد؛ منطقه‌ای که از سال ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۸ با نام «دولت آزاد کنگو» شناخته می‌شد و هرگز بخشی از قلمرو بلژیک نبود، بلکه ملک خصوصی او محسوب می‌گردید. او که هرگز پا به آفریقا نگذاشت، از طریق مزدوران اروپایی و ارتش خصوصی خود به نام «نیروی عمومی» (Force Publique) بر این سرزمین حکومت می‌کرد. این ارتش متشکل از افسران سفیدپوست و سربازان سیاهپوستی بود که به زور یا با خرید از روسای قبایل جذب شده بودند و با خشونت وحشیانه، شورش‌ها را در هم می‌کوبیدند و مردم را به وحشت می‌انداختند.

هدف اصلی لئوپولد از تصاحب کنگو، بهره‌کشی بی‌امان از منابع طبیعی آن بود، به ویژه عاج و لاستیک (مادة خام). برای دستیابی به این هدف، ساکنان محلی را مجبور به کار در شرایطی شبیه به بردگی می‌کردند. سربازان نیروی عمومی، برای تنبیه کسانی که به سهمیه‌های غیرممکن لاستیک دست نمی‌یافتند، روستاها را به آتش می‌کشیدند و مردم را می‌کشتند. یکی از وحشیانه‌ترین و نمادین‌ترین جنایت‌های این رژیم، قطع دست افراد، حتی کودکان بود؛ هم برای ایجاد رعب و وحشت و هم برای محاسبهٔ تعداد گلوله‌های مصرف‌شده (چرا که سربازان باید به ازای هر تیراندازی، دست یک قربانی را به عنوان اثبات تحویل می‌دادند).

آمار قربانیان این رژیم ویرانگر است. منابع مختلف، جمعیت تلف‌شده در دوران حکومت لئوپولد را بین ۵ تا ۱۰ میلیون نفر برآورد می‌کنند، به گونه‌ای که جمعیت منطقه تقریباً به نصف کاهش یافت. مردم در اثر کار اجباری، بیماری‌های واردشده توسط اروپاییان، قحطی‌های ناشی از غارت محصولات و کشتارهای گسترده جان خود را از دست دادند. در مقابل، لئوپولد ثروت هنگفتی به ارزش حدود ۲۲۰ میلیون فرانک (معادل بیش از یک میلیارد دلار امروزی) از این سرزمین به جیب زد و آن را صرف ساختن بناهای باشکوه در بلژیک و مخارج شخصی خود کرد.

وحشی‌گری‌های رژیم لئوپولد سرانجام توسط فعالانی مانند ادموند دین مورل (روزنامه‌نگار)، راجر کیسمنت (دیپلمات بریتانیایی) و مبلغان مذهبی افشا شد. گزارش‌های آن‌ها که از جمله توسط نویسندگانی چون مارک تواین و جوزف کنراد روایت شد، جنجال جهانی برانگیخت. در سال ۱۹۰۵ گزارشی رسمی از سوی کمیسیون تحقیق، صحت این جنایت‌ها را تأیید کرد و موجی از خشم عمومی حتی در خود بلژیک شکل گرفت. لئوپولد در سال ۱۹۰۸ مجبور به واگذاری کنگو به دولت بلژیک شد و پس از آن، این سرزمین به «کنگوی بلژیک» تغییر نام یافت و مستعمرهٔ رسمی این کشور گردید.

 





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net