جمعه ۱۳ شهريور ۱۴۰۵ - Friday 4 September 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 04.09.2026, 16:16

مغز شما در سیاست


جنیفر زالای

(نیویورک تایمز)

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه‌ی مترجم بر مقاله: «مغز شما در سیاست». مروری بر کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» نوشتهٔ لئور زمیگرود.

آیا سیاست در مغز ما ریشه دارد؟ آیا باورهای سیاسی ما بازتابی از ساختار زیستیِ ذهن‌مان هستند، یا این ایدئولوژی‌ها هستند که مغز ما را شکل می‌دهند؟ این پرسشِ بنیادین، دست‌مایهٔ کتابی تازه از لئور زمیگرود، عصب‌شناسِ جوان و جسور، قرار گرفته است. کتابی که در آن، علمِ اعصاب با سیاست، روان‌شناسیِ شناختی با جامعه‌شناسی، و زیست‌شناسیِ مغز با تاریخِ ایده‌ها در هم می‌آمیزند تا پرده از رازِ یکی از پیچیده‌ترین پدیده‌های انسانی بردارند: چرا انسان‌ها این‌چنین پرشور و پایدار به عقایدِ سیاسیِ خود می‌چسبند؟

«مغزِ ایدئولوژیک» تلاشی است برای پاسخ به این پرسش که چرا برخی از ما در برابرِ تغییرِ عقیده مقاوم‌تریم، چرا شماری از ما شیفتهٔ نظم و قانون‌اند و برخی دیگر مجذوبِ هرج‌ومرج و دگرگونی، و مهم‌تر از همه، آیا می‌توان با شناختِ زیست‌شناختیِ این تمایلات، راهی برای گریز از دامِ جزم‌اندیشی و تعصب یافت؟

زمیگرود، که خود فرزندِ مهاجران و در میانِ چندین فرهنگ و زبان زیسته، این کتاب را با روایتی شخصی و در عین حال پژوهشیِ عمیق، به سفری درونی و بیرونی تبدیل کرده است. او با تکیه بر آزمایش‌هایِ میدانی، داده‌هایِ عصب‌شناختی، و بررسیِ تحقیقاتِ پیشینِ روان‌شناسانی چون الفرنکل-برونسویک، نشان می‌دهد که انعطاف‌پذیریِ شناختی، تابعی از محیطِ تربیتی و ساختارِ مغزیِ ماست؛ و با این حال، هیچ‌یک از این‌ها سرنوشتی حتمی رقم نمی‌زنند.

در این مقاله، به مرورِ استدلال‌هایِ زمیگرود و نقدهایِ وارده بر آن می‌پردازیم: از بزرگ‌تربودنِ آمیگدالِ محافظه‌کاران گرفته تا شیفتگیِ ایدئولوگ‌ها به هرج‌ومرج، و از داستانِ ابداعِ واژهٔ «ایدئولوژی» در انقلابِ فرانسه تا آرزویِ آخرِ کتاب: «ذهنی عاری از ایدئولوژی». پرسشِ اصلی اما این است: آیا واقعاً می‌توان از چنگِ ایدئولوژی رهایی یافت؟ و آیا چنین رهایی‌ای، خود به نوعی ایدئولوژی بدل نمی‌شود؟

این مقاله، دعوتی است به سفری درونی و بیرونی: سفری به اعماقِ مغزِ سیاسیِ ما، و به افق‌هایِ فراتر از آن.


مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب می‌کنند

کتابی تازه از لئور زمیگرود (Leor Zmigrod)، عصب‌شناس، با عنوان «مغزِ ایدئولوژیک» به بررسی پیوندهای میان زیست‌شناسی مغز و باورهای سیاسی می‌پردازد.

داشتنِ یک ذهنِ تک بعدی (one-track mind) می‌تواند احساسِ خوبی ایجاد کند. لئور زمیگرود، عصب‌شناس، در کتابِ سرزنده و جذاب خود با عنوان «مغزِ ایدئولوژیک» می‌نویسد:«ما عقایدی داریم، بله این درست است، اما همچنین می‌توانیم خودمان [نادانسته و ناخواسته] در تملکِ آن‌ها درآییم». ممکن است ادعاهایِ بزرگی دربارهٔ «آزادی» مطرح کنیم، اما در عین حال از عدم‌قطعیتی که با آن همراه است، وحشت داشته باشیم. این فقط برای ما انسان ها صدق می کند که مشتاقِ وضوحی باشیم که یک نظامِ فکری برایمان فراهم می‌کند و همان نظام فکری است که به ما می‌گوید چگونه باید بیندیشیم و چه کنیم: [گرفتاری این جا است که] «مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب می‌کنند.»(۱)

مغزِ ایدئولوژیک

زمیگرود می‌گوید که این را می‌داند، زیرا او پیوندهایِ میانِ زیست‌شناسیِ مغز و ایدئولوژیِ سیاسی را مطالعه کرده است. او آزمایش‌هایِ خود را در ماه‌هایِ میانِ همه‌پرسیِ برگزیت (Brexit referendum) در بریتانیا و انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ آمریکا در سال ۲۰۱۶ آغاز کرد. او با استفاده از روشی به نام «تستِ دسته‌بندیِ کارتِ ویسکانسین»، واکنشِ سوژه‌هایِ خود را به یک تغییرِ ناگهانی و خودسرانه در قوانین، بررسی کرد. همچنین به پژوهش‌هایی دربارهٔ آمیگدال (بادامه)، ساختاری بادامی‌شکل در هر نیمکرهٔ مغز که احساسات، به‌ویژه احساساتِ منفی مانند ترس و انزجار را پردازش می‌کند، پرداخت.

به‌گفتهٔ او، محافظه‌کاران اغلب آمیگدالِ بزرگ‌تری دارند. با این حال، تشخیص اینکه کدام‌یک مقدم است – اینکه آیا افراد با آمیگدالِ بزرگ‌تر به سمتِ ایدئولوژی‌هایِ محافظه‌کارانه جذب می‌شوند، یا ایدئولوژی‌هایِ محافظه‌کارانه آمیگدالِ افراد را بزرگ‌تر می‌کنند – «تلاشی در حالِ انجام و ناتمام» است.

به‌عبارتِ دیگر، علم در این موارد هنوز هم به نتایج قطعی نرسیده است. در واقع، کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» در نهایت مطالبِ شگفت‌آورِ کمی برای گفتن دربارهٔ مغزِ ایدئولوژیک دارد. زمیگرود راهنمایی توانا در میانِ انبوهِ تحقیقاتِ علمی است، اما کتابِ او ناگزیر شامل چند قید «توضیحی و تعدیل کننده» نیز هست که اعتراف می‌کند برخی از جذاب‌ترین یافته‌هاهنوز نتوانسته اند در پژوهش های مستقل تکرار و تأیید شود. او می‌نویسد: «بهترین مطالعاتِ عصب‌شناسی به‌آرامی، به‌صورتِ تدریجی و اندیشمندانه ساخته می‌شوند. هشدارها و قیدهایِ احتیاط‌آمیز به‌ندرت هیجان‌انگیزند (محدودیت‌هایِ تخیلِ ما به‌ندرت چنین هستند)، اما از نظرِ فکری صادقانه‌اند.»(۲)

و صداقتِ فکری در نهایت چیزی است که این کتاب دربارهٔ آن است. زمیگرود می‌گوید که ایدئولوگ‌ها معمولاً «از نظرِ شناختی انعطاف‌ناپذیر» هستند. مقاومتِ آن‌ها در برابرِ تغییرِ عقیده، باعث می‌شود که در سازگاری با اطلاعاتِ جدیدی که با پیش‌فرض‌هایشان در تضاد است، کند عمل کنند. او به تحقیقی اشاره می‌کند که توسطِ روان‌شناسِ اِلزه فرنکل- برونسویک (Else Frenkel-Brunswik) انجام شده، که پس از الحاقِ اتریش به آلمان نازی (Anschluss)، از آن کشور گریخت و در برکلی، کالیفرنیا، شروع به تحقیق کرد تا دریابد که چگونه، به‌قولِ خودش، «کودکِ قوم‌محور (ethnocentric) [یعنی کسانی که خود و گروه خود را معیار سنجش می دانستند. مترجم] به یک فاشیستِ بالقوه تبدیل می‌شود.» او دریافت که والدینی که تخیل و همدلی را پرورش می‌دهند، به انعطاف‌پذیریِ شناختیِ فرزندانشان کمک می‌کنند. در مقابل، والدینی که با مشتِ آهنین حکومت می‌کنند، فرزندانی پرورش می‌دهند که از سلطه بر دیگران استقبال می‌کنند. برای این کودکان، «همهٔ روابط نابرابر و ذاتاً تحقیرآمیز بود.» آن‌ها پدرانِ سخت‌گیر را می‌پرستیدند. چنین ستایشی راهی برای «توجیهِ ظلم‌هایِ خودشان، نظامی‌سازیِ تخیل و خواسته‌هایشان» بود.

به‌عبارتِ دیگر،یک محیطِ خشک و انعطاف‌ناپذیر می‌تواند ذهن را انعطاف‌ناپذیرتر کند – یافته‌ای که چندان شگفت‌انگیز نیست. اما فرنکل- برونسویک به چیزِ غیرمنتظره‌تری نیز پی برد. کودکانی که در خانواده‌هایِ سلطه‌گر، سخت گیر و اقتدارگرا بزرگ شده بودند، نشانه‌هایی از « از‌هم‌گسیختگی‌ روانی و انعطاف‌ناپذیری ذهنی» از خود بروز می‌دادند. آن‌ها «شیفتهٔ هرج‌ومرج، آشوب و فاجعه» بودند. هم نظم می‌طلبیدند و هم بی‌نظمی را می‌پرستیدند.

زمیگرود در آزمایش‌هایِ خود به موارد مشابهِ این موضوع دست یافت. او از ۳۰۰ آمریکایی دعوت کرد تا به پرسشنامه‌ای دربارهٔ جهان‌بینیِ ایدئولوژیکِ خود پاسخ دهند و در یک بازیِ کامپیوتری که تصمیم‌گیری‌هایِ آنی را اندازه‌گیری می‌کرد، شرکت کنند. شرکت‌کنندگانِ جزم‌اندیش در کنار هم قراردادنِ شواهدِ ادراکی، به‌طورِ مؤثر دچارِ مشکل بودند، اما خود را متفکرانی کند نمی‌دانستند. زمیگرود می‌نویسد: «آن‌ها گزارش دادند که عاشقِ هیجان‌اند و انتخاب‌هایِ عجولانه انجام می‌دهند.» ماشینِ شناختیِ ناخودآگاهِ یک فردِ جزم‌اندیش در سطحِ پایین کندتر است، اما شخصیتِ خودآگاهِ سطحِ بالایِ او به این معناست که تصمیم‌گیری‌هایِش تاب زده و نسنجیده (impulsive decisions) انجام می‌دهد. آن‌ها بر قانون و نظم پافشاری می‌کنند، اما در عین حال از سوزاندنِ نظامِ موجود لذت می‌برند.

این بی‌پروایی است که یک افراط‌گرایِ راست را از یک محافظه‌کارِ محتاط متمایز می‌کند. اما زمیگرود بارها تأکید می‌کند که علاقهٔ او به مغزِ ایدئولوژیک است، چه سیاستِ آن را بتوان به عنوان «چپ» یا «راست» شناسایی کرد. او در حدودِ نیمی از کتاب توضیح می‌دهد که بر اساسِ یافته‌هایِ او، انعطاف‌پذیرترین افراد از نظرِ شناختی، «افرادِ غیروابسته‌ای هستند که به چپ متمایل‌اند.» او تأکید می‌کند که از یک خودخواهیِ میانه‌رویا یک «میانه‌رویِ رقیق و رو به زوال» حمایت نمی‌کند. اما او از شکلی حداقلی از لیبرالیسم دفاع می‌کند که آن را «گشودگی و صداقت در توجه به شواهد و انجام گفتگو» تعریف می‌کند. به‌عنوانِ یک توصیه، این کاملاً معقول است، هرچند پیش‌پاافتاده.

زمیگرود بر این نظر است که درکی که ما از ایدئولوژی داریم نیز خودش بیش از حد ایدئولوژیک شده است. او داستانِ جذابِ کنت آنتوان لویی کلود دستوت دو تِراسی (Count Antoine Louis Claude Destutt de Tracy) را روایت می‌کند، نجیب‌زاده‌ای که در طولِ انقلابِ فرانسه زندانی شد و واژهٔ «ایدئولوژی» را ابداع کرد و آن هم برای اشاره به آنچه امیدوار بود «علمی مشروع باشد که از روش‌هایِ عینی برای تعیینِ اینکه انسان‌ها چگونه عقاید را تولید می‌کنند» استفاده می‌کند. ایدئولوژیست‌ها جامعه‌ای را تصور می‌کردند که افراد را به تفکرِ انتقادی تشویق کند. با این حال، رویکردِ تِراسی توسطِ طیفی از مخالفان، از جمله ناپلئون بناپارت، کارل مارکس، و حتی بنیان‌گذارانِ آمریکا (که زمیگرود آن‌ها را به «تکیهٔ بیش از حد» بر مفهومِ هویتِ جمعی“communal identity” متهم می‌کند) موردِ تمسخر قرار گرفت. او می‌نویسد: «ایدئولوژی مرتکبِ جرمِ متمرکزکردنِ عقل و مشاهده به بهایِ اسطوره‌هایِ جمعی و تفکرِ جادویی شده بود.»

این درکِ اولیه از «ایدئولوژی» – یعنی مطالعهٔ بی‌طرفانهٔ باورها – در گذرِ زمان از دست رفته است و اکنون معنایِ متضادِ آن را می‌رساند: یک تعهدِ پرشور به باورها. «ایدئولوژیست» جای خود را به «ایدئولوگ» داد. زمیگرود از این تغییر ابرازِ تأسف می‌کند. آخرین جملهٔ «مغزِ ایدئولوژیک» فراخوانی است برای روزی که بتوانیم «ذهنی عاری از ایدئولوژی» را تصور کنیم.

این استدلالی است که برایِ خودِ زمیگرود شخصی است، زیرا او ناراحتیِ خود را هر بار که کسی از او می‌پرسد اهلِ کجاست، توصیف می‌کند. او می‌نویسد: «پدربزرگ ‌ومادربزرگِ من با یک زبان بزرگ شدند، و والدینِ من با زبانِ عامیانهٔ دیگری، در حالی که من دستورِ زبان و ظرافت‌هایِ خطوطِ کاملاً متفاوت را یاد گرفتم. همهٔ ما در قاره‌هایِ مختلف به سنِ بلوغ رسیدیم، قلب‌هایمان زیرِ آسمان‌هایِ مختلف شکست، به دریاهایِ مختلف خیره شدیم، و رازها و نفرین‌هایِمان را به زبان‌هایِ گوناگون زمزمه کردیم.»

زمیگرود چنان نویسنده‌ای جذاب است که به‌راحتی می‌توان از برخی از پیامدها یِپیچیده‌تر و گره‌دارِ کتابِ او عبور کرد. وقتی ذهنِ انعطاف‌پذیر با یک خودکامگی روبه‌رو می‌شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ چگونه به یک فاجعه اخلاقی [ده ها بار بمبارن اشتباهی مراسم عروسی در افغانستان به عنوان محل اجتماع طالبان. مترجم] واکنش نشان می‌دهد؟ آیا مقاومت می‌کند؟ یا در انعطاف‌پذیریِ بی‌نهایتِ خود، تسلیم می‌شود و با جریانِ موجود، هرچند ناعادلانه، پیش می‌رود؟

او می‌نویسد: «فردِ غیرایدئولوژیک به سمتِ فروتنیِ فکری می‌کوشد – به‌طورِ مداوم آماده است تا باورهایِ خود را در پرتوِ شواهدِ معتبر به‌روز کند، و تعادلی میانِ اندازه مناسبی از شک‌گرایی در برابرِ عملکردهایِ اسطوره‌سازی، با همدلیِ انسانی نسبت به کسانی که احساسِ اجبار به درگیرشدن با ایدئولوژی‌هایِ جمعی می‌کنند، برقرار سازد.»(۳)

همهٔ این‌ها واقعاً خوب به نظر می‌رسد. من می‌توانم ببینم که اگر هر فردی در این سیاره به «فروتنیِ فکری» و «همدلیِ انسانی» متعهد بود، وضعیتِ ما بهتر می‌شد. اما مطمئن نیستم که برای شنیدنِ این حرف، به یک عصب‌شناس نیاز داشتم.

مغزِ ایدئولوژیک: علمِ رادیکالِ تفکرِ انعطاف‌پذیر | نوشتهٔ لئور زمیگرود | نشر هولت | ۲۸۷ صفحه | قیمت۲۹٫۹۹ دلار

This Is Your Brain on Politics
A new book by the neuroscientist Leor Zmigrod explores the connections between brain biology and political beliefs.
By Jennifer Szalai
https://www.nytimes.com/2025/03/31/books/review/the-ideological-brain-leor-zmigrod.html

توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: این پاراگراف، دروازه‌ی ورود به کتابِ «مغزِ ایدئولوژیک» نوشتهٔ لئور زمیگرود است و با نگاهی روان‌شناختی و عصب‌شناختی، به یکی از عمیق‌ترین نیازهایِ انسانی می‌پردازد: نیاز به یقین و پناه‌بردن به نظام‌هایِ فکریِ قطعی.

A. «داشتنِ یک ذهنِ تک بعدی می‌تواند احساسِ خوبی ایجاد کند». «ذهنِ تک بعدی» (one-track mind)  اصطلاحی است برای کسی که فقط به یک چیز فکر می‌کند و از زاویه‌ای دیگر به مسائل نگاه نمی‌کند. این جمله با یک پارادوکسِ جذاب شروع می‌شود: معمولاً «یک‌راهه‌بودن یا یک بعدی بودن» را منفی می‌دانیم، اما نویسنده می‌گوید که این حالت، از نظرِ روانی، خوشایند است. چرا؟ چون ابهام و تردید، اضطراب‌آورند، و ذهنِ یک بعدی، آن اضطراب را از بین می‌برد.

B. «ما عقایدی داریم، بله، اما همچنین می‌توانیم در تملکِ آن‌ها درآییم». این جمله، تفکیکی ظریف را نشان می‌دهد میانِ: داشتنِ عقیده (فعال و انتخابی). اسیرِ عقیده شدن (منفعل و جبری). زمیگرود هشدار می‌دهد که مرزِ میانِ «باورِ آگاهانه» و «تعصبِ ناخودآگاه» بسیار باریک است. وقتی ما «در تملکِ» عقایدِ خود درمی‌آییم، دیگر ما نیستیم که عقیده را انتخاب می‌کنیم، بلکه عقیده است که ما را انتخاب می‌کند.

C. «ممکن است ادعاهایِ بزرگی دربارهٔ آزادی مطرح کنیم، اما در عین حال از عدم‌قطعیتی که با آن همراه است، وحشت داشته باشیم». این جمله، به تناقضِ مدرنیته اشاره دارد: انسانِ مدرن از یک سو، آزادی را می‌ستاید و آن را بالاترین ارزش می‌داند، اما از سوی دیگر، آزادی یعنی «انتخابِ میانِ گزینه‌هایِ متعدد» و «زندگی در ابهام»، و این یعنی ناامنیِ.  وجودی.

بسیاری از ما، در شرایطِ بحرانی، «آزادی» را به «اطمینان» می‌فروشیم؛ دقیقاً همان چیزی که پوپولیست‌ها و ایدئولوگ‌ها به ما عرضه می‌کنند.

D. «این کاملاً انسانی است که مشتاقِ وضوحی باشیم که یک نظامِ فکری برایمان فراهم می‌کند و به ما می‌گوید چگونه بیندیشیم و چه کنیم» .جمله، ریشهٔ روان‌شناختیِ ایدئولوژی را توضیح می‌دهد: ایدئولوژی، به ما یک نقشهٔ راه می‌دهد. به ما می‌گوید که دشمن کیست، هدف چیست، و وظیفهٔ ما کدام است. در جهانی که پر از اطلاعاتِ متناقض و خواسته‌هایِ گوناگون است، یک نظامِ ایدئولوژیک، بارِ «تصمیم‌گیریِ روزمره» را از دوشِ ما برمی‌دارد و به ما «یقینِ موقت» می‌بخشد.

E. «مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب می‌کنند». این جمله، جنبهٔ زیست‌شناختی را برجسته می‌کند: این فقط یک انتخابِ آگاهانه نیست، بلکه مغزِ ما به‌گونه‌ای تکامل یافته که به دنبالِ الگوها، قوانین و نظم است. کلمهٔ «شور و اشتیاق» (vigor and thirst) نشان می‌دهد که این جذب‌کردن، مانندِ یک نیازِ فیزیولوژیک (مثلِ خوردن یا آشامیدن) است، نه صرفاً یک تمایلِ فکری.

به طور خلاصه «انسان برای فرار از اضطرابِ انتخاب و ابهام، به آغوشِ ایدئولوژی پناه می‌برد؛ اما این پناه، اگر آگاهانه نباشد، می‌تواند به اسارتِ فکری بدل شود.»

۲: این پاراگراف به یکی از مهم‌ترین چالش‌های کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» اشاره دارد: عدمِ قطعیتِ علمی در موردِ رابطهٔ میانِ زیست‌شناسیِ مغز و باورهایِ سیاسی. به گفته زمیگرود «به‌عبارتِ دیگر، علم در این مورد قطعی نیست.» نویسنده اشاره می‌کند که تحقیقاتِ عصب‌شناسیِ سیاسی، هنوز به نتایجِ قطعی و تثبیت‌شده‌ای نرسیده است. بسیاری از یافته‌هایِ جذاب، هنوز نیاز به تأییدِ مجدد دارند. یعنی: «کتابِ «مغزِ ایدئولوژیک» در نهایت، مطالبِ شگفت‌آورِ کمی برای گفتن دربارهٔ مغزِ ایدئولوژیک دارد.» این جمله، یک طنزِ ظریف است: کتابی که عنوانش «مغزِ ایدئولوژیک» است، در عمل چیزِ قطعیِ چندانی دربارهٔ همان موضوع نمی‌گوید! نویسنده با این شوخی، نشان می‌دهد که این حوزه، هنوز در مراحلِ اولیهٔ پژوهش است. سپس نویسنده مقاله اضافه می کند که: «زمیگرود راهنمایی توانا در میانِ انبوهِ تحقیقاتِ علمی است.» نویسنده، تواناییِ زمیگرود در ارائهٔ تحقیقاتِ پیچیده به‌صورتی قابل‌فهم را تحسین می‌کند. در ادامه می خوانیم که: «اما کتابِ او ناگزیر شامل چند قید «توضیحی و تعدیل کننده» نیز هست  که اعتراف می‌کند برخی از جذاب‌ترین یافته‌ها بازتولید نشده‌اند.»

نویسنده مقاله به نقل از رمیگرود می نویسد که «بهترین مطالعاتِ عصب‌شناسی به‌آرامی، به‌صورتِ تدریجی و اندیشمندانه ساخته می‌شوند. هشدارها و قیدهایِ احتیاط‌آمیز به‌ندرت هیجان‌انگیزند (محدودیت‌هایِ تخیلِ ما به‌ندرت چنین هستند)، اما از نظرِ فکری صادقانه‌اند. علمِ واقعی، با شتاب و ادعاهایِ بزرگ پیش نمی‌رود؛ بلکه با صبر، تکرار و احتیاط ساخته می‌شود.» از نظر نویسنده مقاله زمیگرود به‌عنوانِ یک عصب‌شناسِ آگاه، از بیانِ محدودیت‌هایِ تحقیق خود نمی‌هراسد و صادقانه اعتراف می‌کند که بسیاری از یافته‌هایِ بحث‌برانگیز، هنوز در مرحلهٔ فرضیه هستند. این صداقت، نشانِ یک پژوهشگرِ حرفه‌ای است؛ کسی که «هیجانِ زودگذر» را بر «دقتِ علمی» ترجیح نمی‌دهد. با این حال، این رویکردِ محتاطانه، ممکن است برای خواننده‌ای که به دنبالِ «پاسخ‌هایِ قطعی» است، کمی ناامیدکننده باشد. «علمِ و دانش ما ما در باره مغزِ سیاسی هنوز جوان است؛ زمیگرود صادقانه این را می‌گوید، اما همین صداقت، کتابش را از یک اثرِ جنجالی به یک پژوهشِ معتبر تبدیل می‌کند.»

۳: این جمله، که در واقع فراخوانِ زمیگرود برای یک «ایدئولوژیِ حداقلی»یا «جامعهٔ پسا-ایدئولوژیک» است، دربردارندهٔ چهار مؤلفهٔ کلیدی برای یک «ذهنِ غیرایدئولوژیک» می‌باشد. زمیگرود می نویسد «فردِ غیرایدئولوژیک به سمتِ فروتنیِ فکری می‌کوشد.» فروتنیِ فکری به معنایِ پذیرشِ این حقیقت است که «من ممکن است اشتباه کنم». این نقطهٔ مقابلِ تکبرِ فکریِ ایدئولوگ‌هاست که معتقدند «من حقیقتِ مطلق را در اختیار دارم». او ادامه می دهد که: «به‌طورِ مداوم آماده است تا باورهایِ خود را در پرتوِ شواهدِ معتبر به‌روز کند.» این یعنی انعطاف‌پذیریِ شناختی (cognitive flexibility)؛ تواناییِ تغییرِ عقیده وقتی شواهدِ تازه‌ای خلافِ آن را نشان می‌دهد. این درست نقطهٔ مقابلِ «جزم‌اندیشی» است. زمیگرود ادامه می دهد: «تعادلی میانِ دوزِ مناسبی از شک‌گرایی در برابرِ عملکردهایِ اسطوره‌سازی برقرار می‌سازد.» زمیگرود نمی‌گوید که «همهٔ اسطوره‌ها را یکسره کنار بگذاریم»، بلکه می‌گوید باید شکِ سالم داشت و از «اسطوره‌سازیِ جمعی» (ملی‌گرایی، مذهب، یا هر روایتِ بزرگِ دیگر) آگاه بود. شکِ سالم، «شکِ مدرنِ کارتِزی» نیست که به «هیچ‌چیز باور نکنیم»، بلکه نگرشی است که می‌گوید: «باورهایم را می‌پذیرم، اما از تأثیرِ اسطوره‌ها بر آن‌ها آگاهم.»  دیگر این که: «با همدلیِ انسانی نسبت به کسانی که احساسِ اجبار به درگیرشدن با ایدئولوژی‌هایِ جمعی می‌کنند.» این شاید مهم‌ترین و انسانی‌ترین بخشِ جمله باشد. زمیگرود نمی‌گوید که «ایدئولوگ‌ها احمق‌اند» یا «باید آن‌ها را نادیده گرفت». بلکه برعکس، از ما می‌خواهد که به نیازِ انسانیِ آن‌ها (نیاز به تعلق، معنا و امنیت) با همدلی نگاه کنیم. او با این جمله، از یک «منِ روشن‌گرِ برتر» که دیگران را تحقیر کند، فاصله می‌گیرد. زمیگرود در این جمله، یک سه‌گانهٔ اخلاقیِ برای «ذهنِ غیرایدئولوژیک» ترسیم می‌کند: فروتنیِ فکری: قبولِ امکانِ خطا. انعطاف‌پذیریِ شناختی: تغییرِ عقیده با شواهدِ جدید. همدلیِ انسانی: درکِ نیازِ دیگران به ایدئولوژی و خشونتِ نکردنِ اخلاقی بر سرِ آن‌ها. او با افزودنِ «همدلیِ انسانی»، از دامِ «خودبرتربینیِ روشن‌گرانه» (که می‌گوید «من عقل دارم، تو اسطوره‌ات را بگیر»!) خارج می‌شود. «ذهنِ غیرایدئولوژیک، نه یک ذهنِ بی‌عقیده، که ذهنی است که به‌طورِ هم‌زمان فروتن، شکیبا، و همدلانه با واقعیت و دیگران روبه‌رو می‌شود.»





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net