يكشنبه ۸ شهريور ۱۴۰۵ - Sunday 30 August 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 30.08.2026, 11:29

آن هنگام که ولتر و دیدرو با هم ملاقات کردند


اندرو اس. کِران

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم: آخرین دیدارِ دو غولِ روشنگری.
در اواسط دسامبر ۱۷۷۶، ولترِ هشتادوسه‌ساله، که بیش از یک‌چهارمِ قرن از پاریس تبعید بود، تکه‌کاغذی بیرون آورد و برای دیدرو نوشت: «دل‌شکسته‌ام که بدون دیدار تو خواهم مُرد…» این نامه، آغازِ پایانی بود بر یکی از طولانی‌ترین و پیچیده‌ترین روابطِ فکریِ قرنِ هجدهم. رابطه‌ای که از سال ۱۷۴۹ با نامه‌نگاری آغاز شده بود و هرگز به ملاقاتی حضوری انجامیده بود. پانزده ماه بعد، ولترِ بیمار اما همچنان پرشور، سوار بر کالسکه‌ای آبی‌رنگ و ستاره‌نشان به پاریس بازگشت تا سرانجام، در آخرین بهارِ زندگی‌اش، چشم در چشمِ هم‌سنگرِ دیرینِ خود، دنی دیدرو، بنگرد.

این ملاقاتِ کوتاه اما پرتنش، نه فقط تقابلِ دو شخصیتِ استثنایی، که نمادِ تمامِ تضادها و هم‌سویی‌هایِ عصرِ روشنگری بود. از یک سو، ولترِ کهنه‌کار و کلاسیک‌گرا که در غروبِ عمر، هنوز از «تئاترِ بورژوایی» و «بی‌خداییِ» دیدرو دل‌خوشی نداشت. از سوی دیگر، دیدروِ بی‌پروا و رادیکال که یک‌باره، دنیایِ منظمِ ولتر را با تشبیهِ شکسپیر به تندیسی گوتیک و زمخت، درهم کوبید. در آن ساعت‌هایِ اندک، این دو نه فقط دربارهٔ شکسپیر، که دربارهٔ همهٔ آنچه در نیم‌قرنِ گذشته بر آن جنگیده و صلح کرده بودند، سخن گفتند: دایرة‌المعارف، دوستانِ ازدست‌رفته، بی‌عدالتیِ پروندهٔ کالاس، و میراثِ فلسفه‌ای که داشت به پایانِ راه خود نزدیک می‌شد.

مقالهٔ پیشِ رو، روایتی است از این دیدارِ آخر و فضاهایِ فکری‌ای که آن را رقم زد، روایتی از دو پیرمردی که یکی مانند «جادوگرِ پیری» در قلعه‌ای فروپاشیده، و دیگری چون «شهروندِ ژنو» در باغ‌هایِ اِرمِ نونویل، به پایانِ راهی رسیدند که روشنگری را برای همیشه در تاریخِ اندیشه، ماندگار کرد. در این میان، دیدرو به‌روایتی زنده‌تر از همیشه، خود را در برابرِ ولتر یافت؛ لحظه‌ای که هر دو می‌دانستند شاید نخستین و واپسینِ ملاقاتِ آن‌ها باشد. درست یک ماه بعد، ولتر از جهان رفت و به زودی، روسو و بسیاری از یارانِ دایرة‌المعارف نیز به دنبالش آمدند. نسلی که جهان را با خرد و جرئتِ خود دگرگون کرده بود، داشت به تاریخ می‌پیوست.

در اواسط دسامبر ۱۷۷۶، ولتر هشتاد و سه ساله تکه‌کاغذی بیرون آورد و یادداشتی خطاب به دیدرو نوشت. ولتر که بیش از بیست و پنج سال پیش از پاریس تبعید شده بود، اکنون فرسوده و تقریباً بی‌دندان، از این‌که هرگز چشم در چشم دیدرو نینداخته‌اند، اظهار تأسف کرد:

    «دل‌شکسته‌ام که بدون دیدار تو خواهم مُرد… با کمال میل حاضرم پانزده دقیقه‌ی آخر عمرم را در پاریس سپری کنم، فقط برای تسلای شنیدن صدای تو.»

پانزده ماه بعد، ولتر سوار بر کالسکه‌ای آبی‌رنگ و ستاره‌نشان وارد پایتخت شد. او که به سرطان پروستات مبتلا بود، با این حال، برنامه‌ای فشرده برای خود ترتیب داده بود. افزون بر به پایان رساندن نگارش یک تراژدی پنج‌پرده‌ای—ولتر که به اندازه‌ی کافی عمر کرد تا در اجرای نخست آن حضور یابد—بیشتر روزهای خود را در عمارت دوستش در کنج خیابان «رو دو بُن» (rue de Beaune) و «کی دِ تئاتن» (quai des Théatins) سپری می‌کرد و دیدارکنندگانی بی‌شمار از دوستان و بزرگان تحسین‌گرش را می‌پذیرفت، از جمله بنجامین فرانکلین (Benjamin Franklin) و پسرش. در طول این اقامت سه‌ماهه، دیدرو نیز زمانی را یافت تا برای ادای احترام به دیدار او برود. روزنامه‌نگارانی که از این دیدار نوشتند، تلویحاً گفتند که برخی روابط بهتر است فقط از راه مکاتبه پیش بروند.

دیدرو و ولتر نخستین‌بار در سال ۱۷۴۹ با هم نامه‌نگاری کردند، زمانی که «شاهزاده‌ی فلاسفه» نویسنده‌ی نوظهور نامه‌ای درباره‌ی نابینایان (Letter on the Blind) (1) را به شام دعوت کرد. ولتر، گذشته از میل به آشنایی با نویسنده‌ی باهوش این اثر، احتمالاً امیدوار بود تا به سردبیر تازه‌منصوب دایرة‌المعارف کمک کند در باور بی‌خدایی خود تجدیدنظر نماید. اما دیدرو تصمیم گرفت تا هم از دعوت او فرار کند و هم از موعظه اش. ممکن است از خود بپرسیم چه نویسنده‌ی جوانی دعوت به صرف ناهار با مشهورترین روشنفکر عمومی تاریخ را رد می‌کند؟ پاسخ در سال ۱۷۴۹ کاملاً روشن بود: یک بی‌خدای مغرور و نادم نشده (unremorseful) که هیچ علاقه‌ای نداشت فلسفه‌اش را زیر سؤال ببرد، آن هم توسط یک خداشناس طبیعی (دئیست)لجباز و انعطاف‌ناپذیر. (۲)

با این حال، این دو فیلسوف در طول بیست و هشت سال بعد از آن، از دور با یکدیگر در تماس ماندند. ولتر پانزده نامه‌ی دیگر فرستاد. دیدرو نه بار پاسخ داد. رابطه‌ای که با گذشت زمان عمیق‌تر شد، با دوستی‌های مشترک، علایق مشترک و احترام متقابل به هوش یکدیگر تقویت شد. و با این حال، تا اواسط دهه‌ی ۱۷۶۰، نوعی احتیاط متقابل همچنان میان‌شان باقی بود. گذشته از تفاوت دیدگاه‌هایشان در مورد دین — ولتر همچنان دئیست نیوتنی باقی مانده بود، در حالی که دیدرو سال‌ها پیش خود را بی‌خدا اعلام کرده بود — این دو مرد در مورد مسیر ادبی یکدیگر نیز احساسات متناقضی داشتند. هر دو سرمایه‌گذاری زیادی در تئاتر کرده بودند، و هر یک باور داشت که دیگری در مسیر نادرستی گام بر می دارد. از نگاه دیدرو، ولتر همچنان نمایش‌نامه‌ها و کمدی‌های کلاسیک واپس‌گرای بی‌پایانی تولید می‌کرد و ولتر در دل، نمایش‌نامه‌های بورژوایی دیدرو را گواهی غم‌انگیز بر افول تئاتر می‌دانست.

اما وقتی این دو پیرمرد بالاخره در سال ۱۷۷۸ رو‌به‌روی هم نشستند، درباره‌ی چه چیزهایی صحبت کردند؟(۳) نبردهایی که به راه انداخته، برده یا باخته بودند؟ روزهای تاریک دایرة‌المعارف، زمانی که ولتر بارها تلاش کرد دیدرو و دالامبر را قانع کند پروژه را رها کنند؟ دوستانی که طی سال‌ها مرده بودند، به‌ویژه دامیلاویل (Damilaville) محبوب؟ تلاش نافرجام ولتر برای گماردن دیدرو در آکادمی فرانسه؟ دوست مشترکشان، کاترین کبیر؟ کتاب عجیب دیدرو درباره‌ی سنکا؟ همکاری‌های پنهانی‌اش با راینال (Raynal)؟ (۴) یا تحسین عمیق دیدرو از دفاعیات ولتر از خانواده‌ی ژان کالاس (Jean Calas) (۵) پروتستان، که به ناحق متهم به قتل پسرش شده بود پس از آن‌که او به آئین کاتولیک گروید؟

متأسفانه، تنها روایت‌هایی که از این دیدار داریم، بر بحث‌وجدل این دو مرد در مورد شکسپیر تمرکز دارند. ولتر، که قانع بود نه فقط تئاتر فرانسه که هنر خودش برتر است، ظاهراً از دیدرو پرسیده بود چطور ممکن است «این هیولای بی‌ذوق را بر راسین یا ویرژیل ترجیح داد؟» در بحثی که درگرفت، دیدرو اذعان کرد که نمایش‌نامه‌نویس انگلیسی فاقد صیقل شعری بزرگان است، اما در عین حال نیرویی والا در خود دارد که جنبه‌های «گوتیک» اثرش را پشت سر می‌گذارد.(۶) سپس شکسپیر را با تندیس عظیم قرن پانزدهمی سن کریستفور مقایسه کرد که درست بیرون درهای کلیسای نوتردام قرار داشت. به‌گفته‌ی دیدرو، هرچند این تندیس زمخت و روستایی بود، اما درست مانند شکسپیر، چرا که «بزرگ‌ترین مردان از میان پاهای او عبور می‌کنند بی‌آن‌که فرق سرشان به بیضه‌هایش بخورد.» کنایه کاملاً آشکار بود: ولتر که بی‌تردید خود را بزرگ‌ترین شاعر و نمایش‌نامه‌نویس نسل خود می‌دانست، به پای شکسپیر نمی‌رسید. طبق گزارش یکی از روزنامه‌نگاران از این دیدار، ولتر بعد از این جمله، «خیلی از آقای دیدرو خوشحال نبود.»(۷)

زبان بی‌پرده‌ی دیدرو ظاهراً همان‌قدر ولتر را آزرده بود که مجذوبش کرده بود. پس از سال‌ها نامه‌نگاری — که به ولتر این مزیت را می‌داد که بی‌وقفه وسط حرفش نپرند — اکنون او شاهد توانایی افسانه‌ای دیدرو در پرش از یک ایده به ایده‌ی دیگر بود، بی‌آن‌که حتی نفس تازه کند. ولتر پس از رفتن دیدرو از اقامتگاهش، ظاهراً به دوستانش گفت که مهمانش واقعاً خوش‌ذوق بود، اما طبیعت از دادن «استعداد اساسی گفت‌وگوی واقعی» به او دریغ کرده بود. دیدرو نیز دیدار خود با ولترِ درخشان اما رو به زوال را چنین خلاصه کرد: او مانند «قلعه‌ای جادویی» بود که بخش‌های گوناگونش در حال فروپاشی‌اند، اما دالان‌هایش «هنوز مسکن یک جادوگر پیر» هستند.

دیدار دیدرو با ولتر، نخستین و واپسین باری بود که این دو چهره‌ی شاخص عصر روشنگری همدیگر را از نزدیک می‌دیدند. نه‌چندان پس از این دیدار، در ۳۰ مه، جادوگر پیر تسلیم بیماری‌اش شد. این مرگ، نخستینِ دو درگذشت مهم سال ۱۷۷۸ بود. کمی بیش از یک ماه بعد، در دوم ژوئیه، ژان-ژاک روسو نیز درگذشت. در سراسر پاریس چنین روایت می‌شد که روسو پس از قدم‌زدن صبحگاهی در باغ‌های قصر اِرمنون‌ویل(Ermenonville)، بیست و پنج مایلی شمال پاریس، احساس کسالت کرده بود. او پس از بازگشت به کلبه‌ای که در آن اقامت داشت، با نگرانی به همدم دیرینش، ترز لوواسور (Thérèse Levasseur) (۸)، گفت که درد تیزی در سینه، سوزش عجیبی در کف پا، و سردردی ضربان‌دار و شدید دارد. اندکی بعد، شهروند ژنو از حال رفت و درگذشت.

مرگ روسو و ولتر نشانه‌ی آغاز دورانی بود که بسیاری دیگر از دوستان، همکاران، و حتی دشمنان دیدرو نیز می‌مردند. تا سال ۱۷۸۳، همه‌ی چهره‌های اصلی‌ای که با دیدرو روی دایرة‌المعارف کار کرده بودند — از جمله دالامبر، ژوکور، و چهار چاپگر پروژه، از جمله آندره-فرانسوا لوبرتون — از دنیا رفته بودند. این فهرست رو به گسترش درگذشتگان شامل مادام دپینه و چند تن از دوستان نقاش دیدرو، از جمله ژان-باپتیست شارْدن و لویی-میشل ون لو نیز می‌شد. نسل دیدرو در حال ناپدید شدن بود.

اندرو اس. کِران (Andrew S. Curran) استاد علوم انسانی در دانشگاه وسلین (Wesleyan University) است. از آثار مهم او می‌توان به کتاب «دیدرو و هنر آزاداندیشی»، مقاله‌ی «چهره‌های هیولاگونگی در اندیشه‌ی سده‌ی هجدهم» (Faces of Monstrosity in Eighteenth-Century Thought) در مجله زندگی در قرن هجدهم، و دو کتاب دیگر با عناوین آشوب والا: هیولاگونگی جسمانی در جهان‌بینی دیدرو(Sublime Disorder: Physical Monstrosity in Diderot’s Universe ) و «کالبدشناسی سیاه‌بودگی: علم و برده‌داری در عصر روشنگری»(The Anatomy of Blackness: Science and Slavery in an Age of Enlightenment) اشاره کرد. او در سال ۲۰۱۰ به‌عنوان پژوهشگر تاریخ پزشکی به عضویت آکادمی پزشکی نیویورک درآمد و کمک‌هزینه‌هایی از مؤسسات ملی علوم انسانی، بنیاد ملون، و بنیاد مک‌آرتور دریافت کرده است. او در سال ۲۰۱۱ برنده‌ی جایزه‌ی جیمز ال. کلیفورد برای بهترین مقاله در مطالعات قرن هجدهم شد و در سال ۲۰۱۶ نیز جایزه‌ی پژوهشگران عمومی بنیاد علوم انسانی آمریکا را دریافت کرد.

———————-
زیر نویس های تکمیلی مترجم:

۱: توضیح دربارهٔ «نامه‌ای به نابینایان» یا «نامه‌ای به نابینایان به منظور استفادهٔ بینایان»  رساله‌ای فلسفی است که توسط دنی دیدرو در سال ۱۷۴۹ منتشر شد. این اثر، یکی از جسورانه‌ترین و بحث‌برانگیزترین نوشته‌های او در دوران جوانی‌اش محسوب می‌شود. محتوای اصلی رساله چه بود؟ دیدرو در این رساله، با بررسی تجربهٔ زیستهٔ یک فرد نابینا به نام نیکلاس ساندرسون (استاد ریاضیات در کمبریج که از کودکی نابینا بود)، به چند پرسش اساسی پاسخ می‌دهد:

A. ادراک و شناخت: آیا ادراکِ ما از جهان، وابسته به حواسِ بینایی است؟ یک فرد نابینا چگونه مفاهیمی مانند زیبایی، نور، رنگ و فاصله را درک می‌کند؟

B. نقدِ خداشناسیِ سنتی: دیدرو نشان می‌دهد که یک نابینا، مفهومِ «نظمِ الهی» یا «طراحیِ هوشمندانه» را به‌شکلِ متفاوتی درک می‌کند. ساندرسون در رساله، به‌عنوانِ یک شک‌گرا و حتی بی‌خدا (آتئیست) تصویر شده است که استدلال می‌کند اگر خدا وجود داشت، نباید چنین نقص‌هایی در خلقت (مانند نابینایی) وجود می‌داشت.

C. پیش‌درآمدی بر مادی‌گرایی: این رساله، زمینه‌سازِ اندیشهٔ مادی‌گرایانهٔ دیدرو در آثارِ بعدی‌اش شد و به او کمک کرد تا از خداباوریِ طبیعی (دئیسم) به بی‌خداییِ صریح نزدیک‌تر شود.

اما اهمیتِ تاریخی و فلسفی این رساله در چیست؟ این رساله، یکی از متن‌هایِ بنیادینِ عصرِ روشنگری در نقدِ دین و دفاع از تجربه‌گرایی (Empiricism)  است. دیدرو در این اثر، از «نابینایی» به‌عنوانِ یک استعارهٔ فلسفی برای نقدِ «کوریِ معرفتیِ» متکلمانِ سنتی استفاده می‌کند. انتشارِ این رساله، دیدرو را به‌شدت در معرضِ خشمِ کلیسا و دولت قرار داد و او چند ماه بعد، به‌خاطرِ نوشتنِ همین اثر، در قلعهٔ «ونسن» زندانی شد.

۲: در پاراگرافی مورد نظر در مقاله، ولتر که خود را «شاهزادهٔ فیلسوفان» می‌نامید، دیدرو را به شام دعوت کرد تا: با نویسندهٔ جسورِ «نامه‌ای به نابینایان» آشنا شود. او امیدوار بود که بتواند دیدرو را از بی‌خداییِ صریح به سمتِ خداباوریِ طبیعیِ خودش (دئیسم) بازگرداند. اما دیدرو، که به‌تازگی رساله‌ای پرشور علیه دین نوشته بود،: دعوتِ ولتر را نپذیرفت و از هرگونه بحثِ الهیاتی با او طفره رفت. دلیلِ این رفتار روشن است: دیدرو، یک بی‌خدایِ مغرور و بدونِ پشیمانی بود که علاقه‌ای نداشت فلسفه‌اش توسطِ یک خداباورِ سرسخت (ولتر) زیرِ سؤال برود. به‌عبارتی، او نمی‌خواست در حضورِ ولتر، از عقایدِ رادیکالِ خود دفاع کند یا آنها را تعدیل نماید. «نامه‌ای به نابینایان» یکی از اولین و تأثیرگذارترین آثارِ دیدرو است که او را به‌عنوانِ یک فیلسوفِ رادیکال و بی‌باک معرفی کرد. این رساله، به‌خاطرِ نقدِ صریحِ خود بر دین و الهیات، هم برایش شهرت آورد و هم زندان. دعوتِ ولتر از دیدرو، در واقع تلاشی برای مهارِ این جسارتِ فلسفی بود، اما دیدرو با نپذیرفتنِ آن، استقلالِ فکریِ خود را به رخِ بزرگ‌ترین فیلسوفِ عصر خود کشید.

۳: در پاراگراف مقاله این پرسش مطرح شده که دیدرو و ولتر در آخرین دیدارشان در سال ۱۷۷۸ دربارهٔ چه موضوعاتی صحبت کردند. اشاره به «مشارکتِ مخفیانهٔ دیدرو در راینال» و «تحسینِ دیدرو از دفاعِ ولتر از خانوادهٔ کالاس» نشان می‌دهد که: دیدرو و ولتر، هرچند اختلافاتِ فلسفی و شخصی داشتند، اما در دفاع از آرمان‌هایِ مشترکی مانند عدالت، مدارا و مبارزه با تعصب متحد بودند. ولتر، با پروندهٔ کالاس، نشان داد که روشنگری فقط یک فلسفهٔ انتزاعی نیست، بلکه می‌تواند به‌طورِ عملی از مظلومان دفاع کند و افکارِ عمومی را علیه بی‌عدالتی بسیج نماید. دیدرو، با همکاریِ پنهانیِ خود در «تاریخِ دو هند»، بر جنبهٔ جهانی و ضداستعماریِ روشنگری تأکید داشت و نشان داد که عدالت نباید محدود به اروپا باشد. این دو مثال، گوشه‌هایی از میراثِ عملی و مبارزاتیِ عصرِ روشنگری را به تصویر می‌کشند که فراتر از مباحثِ انتزاعیِ فلسفی بود.

۴: گیوم- توماس راینال که بود؟ راینال (۱۷۱۳-۱۷۹۶) نویسنده، فیلسوف و کشیشِ سابقِ فرانسوی بود که به‌عنوان یکی از چهره‌هایِ رادیکالِ عصرِ روشنگری شناخته می‌شود. شهرتِ او عمدتاً به خاطرِ کتابِ مشهورش «تاریخِ فلسفی و سیاسیِ تأسیساتِ تجارتِ اروپاییان در هند شرقی و غربی» (که معمولاً به‌عنوان «تاریخِ دو هند» شناخته می‌شود) است. این کتاب که در سال ۱۷۷۰ منتشر شد، یکی از پرفروش‌ترین آثارِ قرنِ هجدهم بود و به‌سرعت به زبان‌هایِ متعدد ترجمه شد. این کتاب، نقدی تند و صریح علیه استعمار، برده‌داری و ظلمِ اروپاییان در مستعمرات بود. راینال در این اثر، با لحنی آتشین، از حقوقِ بشر، آزادی و برابری دفاع می‌کرد و نظامِ استعماری را به‌شدت محکوم می‌نمود. این کتاب، یکی از تأثیرگذارترین متن‌هایِ ضداستعماریِ پیش از انقلابِ فرانسه به شمار می‌رود. دیدرو به‌عنوانِ یکی از مهم‌ترین همکارانِ پنهانِ راینال در نوشتنِ این کتاب بود. او بخش‌هایِ زیادی از «تاریخِ دو هند» را (به‌ویژه بخش‌هایِ فلسفی و انتقادی) نوشت یا ویرایش کرد، اما به‌دلیلِ ماهیتِ حساسِ کتاب و ترس از سانسور و آزار، نامِ او در اثر درج نشد. این همکاریِ مخفیانه،یکی از نمونه‌هایِ جالبِ تأثیرِ پنهانِ دیدرو بر جریانِ روشنگری است.

۵: ژان کالاس (Jean Calas) که بود؟ ژان کالاس (۱۶۹۸-۱۷۶۲) یک تاجرِ پروتستانِ فرانسوی بود که در شهرِ تولوز زندگی می‌کرد. او قربانیِ یکی از بدنام‌ترین پرونده‌هایِ تبعیضِ مذهبی و بی‌عدالتیِ قضاییِ قرنِ هجدهم در فرانسه شد. ماجرا از این قرار بود: در سال ۱۷۶۱، پسرِ بزرگِ کالاس، به نامِ مارک- آنتوان، در خانه‌شان مرده پیدا شد. مقاماتِ کاتولیکِ تولوز، که در آن زمان تحتِ تسلطِ کلیسا و تعصباتِ مذهبی بودند، به‌سرعت خانوادهٔ کالاس (که پروتستان بودند) را متهم کردند که پسرشان را کشته‌اند تا مانع از گرویدنِ او به کاتولیک شوند. با وجودِ فقدانِ هرگونه شواهدِ معتبر، کالاس تحتِ شکنجه قرار گرفت و در سال ۱۷۶۲ به‌صورتِ وحشیانه‌ای اعدام شد (چرخ‌گرداندن، یکی از وحشیانه‌ترین روش‌هایِ اعدامِ آن زمان). او تا آخرین لحظه، بی‌گناهیِ خود را اعلام کرد. ولتر، که از این پرونده آگاه شد، آن را به‌عنوانِ نمونه‌ای بارز از «تعصبِ مذهبی» و «بی‌عدالتیِ حکومتی» به‌کار گرفت. او با نوشتنِ رساله‌ای مشهور به نام «رساله‌ای دربارهٔ مدارا» (Traité sur la tolérance) در سال ۱۷۶۳، افکارِ عمومی را علیه این حکمِ ناعادلانه برانگیخت و خواستارِ بازنگریِ قضایی و احیایِ حکمِ کالاس شد. فشارهایِ عمومی، سرانجام منجر به بازگشاییِ پرونده و بی‌گناه اعلام‌شدنِ کالاس در سال ۱۷۶۵ شد. این پرونده، به یکی از نمادهایِ مبارزه با تعصبِ دینی و دفاع از حقوقِ اقلیت‌ها در عصرِ روشنگری تبدیل گردید.

۶: در این پاراگراف، منظور از «جنبه‌های گوتیک» (gothic aspects) نوشته‌های شکسپیر، اشاره به ویژگی‌هایی است که در ادبیات و هنرِ گوتیک (و به‌طورِ خاص، معماریِ گوتیک) وجود دارد و در مقابلِ زیبایی‌شناسیِ کلاسیک و یونانی-رومی قرار می‌گیرد. در ادبیات و نقدِ هنریِ قرنِ هجدهم (دورانِ روشنگری)، واژهٔ «گوتیک» معمولاً بارِ معناییِ منفی داشت و به این ویژگی‌ها اشاره می‌کرد: خشن، بی‌قاعده، وحشیانه، توده‌وار، سنگین، بی‌پرداخت، احساساتی و اغراق‌آمیز. در نگاهِ کلاسیک‌گرایانی چون ولتر، «گوتیک» مترادف با «وحشی‌گری» و «بی‌تمدن‌بودن» بود؛ یعنی همان چیزی که روشنفکرانِ قرنِ هجدهم آن را به قرونِ وسطی (دورانِ تاریکی) نسبت می‌دادند. ولتر، که خود را وارثِ ادبیاتِ کلاسیکِ فرانسه می‌دانست (راسین، کورنی، ویرژیل)، شکسپیر را به‌خاطرِ «عدمِ رعایتِ قواعدِ کلاسیک» محکوم می‌کرد. از نگاهِ او، شکسپیر: از قواعدِ «سه‌واحدی» (زمان، مکان، عمل) پیروی نمی‌کرد. تراژدی و کمدی را در هم می‌آمیخت. از زبانِ پست و عامیانه استفاده می‌کرد. صحنه‌هایِ خشن و غیرمنطقی داشت. ولتر این ویژگی‌ها را «گوتیک» و «وحشیانه» می‌نامید و آن را نشانهٔ عقب‌ماندگیِ فرهنگِ انگلیسی می‌دانست.

۷: پاسخِ دیدرو و «دفاع از شکسپیر». دیدرو در پاسخ به ولتر، با پذیرشِ این نکته که شکسپیر «پالایشِ کلاسیک» را ندارد، اما استدلال می‌کند که او دارای «انرژیِ والایی» (sublime energy) است که از این نقص‌ها فراتر می‌رود. به‌بیانِ دیگر، دیدرو می‌گوید: «بله، شکسپیر خشن، بی‌قاعده و گوتیک است، اما این خامی و بی‌پیرایگی، خودش نوعی عظمت دارد که از نظمِ سردِ کلاسیک برتر است.» دیدرو برای روشن‌کردنِ حرفِ خود، از مجسمهٔ عظیمِ سنت کریستوفر (قدیسِ حامیِ مسافران) در کلیسای نوتردام استفاده می‌کند. این مجسمه: بزرگ، توده‌وار و خشن بود و ظرافتِ مجسمه‌هایِیونانی را نداشت. اما چنان عظیم بود که بزرگ‌ترین انسان‌ها از میانِ پاهایش عبور می‌کردند، بدون آنکه سرشان به تخم‌هایِ او برسد. استعارهٔ دیدرو این است که: «شکسپیر مانندِ این مجسمهٔ عظیم است: شاید پالایشِ کلاسیک را نداشته باشد، اما چنان بزرگ است که حتی ولتر (بزرگ‌ترین شاعرِ فرانسه) در برابرِ او قد نمی‌کشد.» «جنبه‌های گوتیک» در این پاراگراف، اشاره به خامی، بی‌قاعدگی، خشونت و بی‌پرداختیِ سبکِ شکسپیر دارد که ولتر آن را نشانهٔ عقب‌ماندگی می‌دانست، اما دیدرو آن را نشانهٔ عظمتی والاتر از قواعدِ کلاسیک تفسیر کرد.

این بحث، یکی از مهم‌ترین مناقشاتِ ادبیِ قرنِ هجدهم را نشان می‌دهد: نبردِ میانِ کلاسیک‌گراییِ فرانسوی (که بر عقل، نظم و قاعده تأکید داشت) و رمانتیسیسمِ نوظهورِ انگلیسی (که بر احساس، آزادی و نبوغِ فردی تأکید می‌کرد). دیدرو با دفاع از شکسپیر، عملاً به استقبالِ رمانتیسیسم رفت و یکی از نخستین کسانی بود که در فرانسه از «وحشی‌گریِ والای» شکسپیر دفاع کرد.

۸: ترز لواسور، همراه همیشگی و همسرِ عملیِ ژان-ژاک روسو بود. او بیش از سه دهه، تا زمان مرگ روسو در کنار او زندگی کرد و نقش مهمی در مراقبت و همراهی با این فیلسوفِ آزاردیده و بیمار داشت . ترز لواسور زنی بود با پیشینه‌ای فروتن که در طول سال‌ها، خانه‌دار و مدیر زندگیِ عملیِ روسو شد. او در سال‌های پایانیِ زندگیِ روسو، که فیلسوف با بدگمانی و بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کرد، نزدیک‌ترین فرد به او بود و از او پرستاری کرد در برخی گزارش‌ها، از او به عنوان «همسر» روسو یاد شده است. در متن پاراگراف داستان مرگِ روسو در عمارتِ اِرمونونویل در ۲ ژوئیه ۱۷۷۸ روایت شده است . در آن صبح، پس از یک پیاده‌رویِ کوتاه، روسو به ترز گفت که: دچار دردِ تیزی در قفسه‌ی سینه شده.  احساسِ گزگزِ عجیبی در کفِ پاهایش دارد. سردردی شدید و کوبنده به او دست داده. او سپس برای کمک، به ترز روی آورد تا او را برای رفتن به قلعه آماده کند . به‌گفتهٔ پزشکی که بعدها شرحِ مرگِ روسو را نوشت، ترز در آن ساعات، تنها کسی بود که در کنار او بود و به علائمِ جسمانیِ او پی‌برد: «مادام روسو که تنها با او بود، آن‌قدر نگران و غمگین بود که نتوانست سخنانِ آخرِ همسرش را به خاطر بسپرد» . ترز لواسور در پاراگراف بالا، نقشِ شاهدِ لحظاتِ پایانیِ یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفانِ عصرِ روشنگری را ایفا می‌کند؛ کسی که مرگِ روسو را با تمامِ جزئیاتِ دردناک و انسانی‌اش، تا ساعاتِ آخر دنبال کرد.

https://www.theparisreview.org/blog/2019/01/24/when-diderot-met-voltaire/

 





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net