شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ - Saturday 15 August 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 15.08.2026, 21:36

ما حرام‌زاده‌ها


کنستانتین فون هامرشتاین

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

  مقدمه مترجم: هنگامی که دانش، به «وحشتِ مطلق» تبدیل شد؛ روایتی از بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین آزمایشِ تاریخِ بشریت. در ۱۶ ژوئیهٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵:۲۹ و ۴۵ ثانیهٔ بامداد، در بیابانِ نیومکزیکو، نوری چنان خیره‌کننده و حرارتی چنان سوزان پدیدار شد که تا پیش از آن، هیچ‌چشمی، حتی در وحشتناک‌ترین کابوس‌هایِ بشر، هرگز ندیده بود. انفجارِ اولین بمبِ اتمیِ جهان، نه تنها پایانِ جنگِ جهانی دوم را سرعت بخشید، بلکه پرده از عصری جدید برداشت؛ عصری که در آن، «علم» و «سیاست»، «نبوغ» و «جنون»، و «قهرمانی» و «جنایت» چنان در هم تنیده شدند که دیگر نمی‌توان مرزی میانِ آنها ترسیم کرد. این رویداد، نه فقط یک «پیروزیِ نظامی»، که یک «شکستِ اخلاقی» برایِ تمامِ بشریت بود؛ زیرا انسان، برایِ نخستین بار، ابزاری برایِ «نابودیِ جمعیِ خود» ساخته بود.

مقالهٔ پیشِ رو، به قلمِ کنستانتین فون هامرشتاین در ویژه نامه‌ای از نشریهٔ اشپیگل، روایتی است از این «پروژهٔ مخفیِ منهتن»؛ پروژه‌ای که در آن، یک ژنرالِ سنگین‌وزن، اهلِ عمل و بی‌پروا (لسلی گرووز) و یک فیزیکدانِ نحیف، نابغه و ناپایدارِ روانی (رابرت اوپنهایمر)، دستِ در دستِ یکدیگر، بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین آزمایشِ تاریخِ بشریت را رهبری کردند. این مقاله، نه فقط شرحِ علمیِ ساختِ بمب، که روایتی است از «تناقض‌هایِ انسانی»: از «شکمِ بزرگِ ژنرالی که با آبنبات و شکلات انرژی می‌گرفت» تا «سیگارهایِ پشت‌سرهمِ فیزیکدانی که از لاغریِ خود شرم داشت»؛ از «جاه‌طلبیِ بی‌پایانِ یک افسرِ ارتش» تا «تضادهایِ درونیِ یک دانشمندِ چپ‌گرا که آرزویِ جاودانگی داشت».

از «کابوسِ برنامه‌ریزی» تا «روشناییِ جهنمی»؛ سفری به قلبِ عصرِ اتمی
نویسنده، با نگاهی موشکافانه و در عینِ حالِ روایی، ما را به پشتِ صحنه‌هایِ پروژهٔ منهتن می‌برد: از «روزِ اولِ کاریِ گرووز» که ۱۱۳۰ تن اورانیوم از بلژیک خرید و دستورِ تصاحبِ ۲۴۰ کیلومترِ مربع زمین در تنسی را صادر کرد، تا «شهرِ مخفیِ لوس آلاموس» که در دلِ بیابان، میانِ کاکتوس‌ها و درختانِ کاج، سر برآورد. او نشان می‌دهد که چگونه «فشارِ عظیمِ زمانی» و «عدمِ اطمینانِ علمی» (که هیچ‌کس حتی نمی‌دانست بمب در نهایت کار خواهد کرد یا نه!)، این پروژه را به یک «کابوسِ برنامه‌ریزی» تبدیل کرد، و چگونه «محرمانگیِ شدید» (که بسیاری از کارگران، تا لحظهٔ پرتابِ بمب بر هیروشیما، نمی‌دانستند بر رویِ چه چیزی کار می‌کنند)، این پروژه را به یک «دستگاهِ عظیمِ خود-محرک» بدل ساخت که حتی خودِ سازندگانِ آن نیز نمی‌توانستند جلویِ سرعتِ آن را بگیرند.

اما فراتر از «تاریخِ فناوری»، این مقاله، روایتی انسانی از «سقوطِ اخلاقیِ دانشمندان» است. از «اوپنهایمری» که در جوانی، به معلمِ خود سیبِ مسموم داد و بعدها، پیشنهادِ «مسموم‌کردنِ نیم‌میلیون آلمانی با استرانسیم ۹۰» را با اشتیاق پذیرفت، تا «ادوارد تلری» که بمبِ اتمی برایِ او کافی نبود و خواهانِ بمبِ هیدروژنی (با قدرتِ تخریبِ بسیار بیشتر) شد. این مقاله، با روایتِ این «سقوطِ تدریجی»، به «خواننده» یادآوری می‌کند که «علمِ محض»، هنگامی که در خدمتِ «جنگ» و «سیاستِ قدرت» قرار می‌گیرد، به‌سرعت «بی‌گناهیِ خود» را از دست می‌دهد و به «ابزاری برایِ نابودی» تبدیل می‌شود.

درسِ بزرگِ تاریخ: «حالا همهٔ ما حرام‌زادگان هستیم»
اوجِ مقاله، لحظه‌ای است که پس از انفجارِ موفقِ اولین بمب در «آلاموگوردو»، کنت بینبریج (مدیرِ آزمایش) به اوپنهایمر می‌گوید: «حالا همهٔ ما حرام‌زادگان هستیم» (Now we are all sons of bitches). این جمله، نه فقط یک «توهین»، که یک «اعترافِ تلخ» است: «ما با ساختِ این سلاح، از “مرزهایِ اخلاقی” عبور کرده‌ایم و دیگر نمی‌توانیم خود را “انسان‌هایِ خوب” بنامیم.» اوپنهایمر نیز این جمله را «بهترین چیزی» می‌نامد که پس از آزمایش، کسی گفت. این «خودآگاهیِ تراژیک»، شاید مهم‌ترین میراثِ پروژهٔ منهتن باشد: اینکه «دانش» و «قدرت»، هنگامی که بی‌قید و شرط با یکدیگر پیوند می‌خورند، به «وحشتی» منجر می‌شوند که نه تنها «دشمن»، که «خودِ سازندگان» را نیز در بر می‌گیرد.

مقالهٔ «ما حرام‌زادگان» نه فقط یک «مستندِ تاریخی»، که یک «مرثیهٔ اخلاقی» است برایِ عصری که در آن، «علم»، به‌جایِ «خدمت به بشریت»، به «ابزاری برایِ نابودیِ بشریت» تبدیل شد. این مقاله، با روایتِ زندگیِ «دو مردِ عجیب و غریب» (گرووز و اوپنهایمر) و «پروژه‌ای بی‌نظیر» (منهتن)، به «خواننده» یادآوری می‌کند که «تاریخِ علم»، هرگز «خنثی» نیست؛ بلکه آکنده از «تناقض‌هایِ اخلاقی» و «انتخاب‌هایِ سرنوشت‌ساز» است که همچنان، بر «ضمیرِ جمعیِ بشر» سایه افکنده است.

یک ژنرالِ چاق و یک فیزیکدانِ ناپایدار، پروژهٔ مخفی «منهتن» را برایِ ساختِ نخستین بمبِ اتمی رهبری کردند. این بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین آزمایشِ تاریخِ بشریت بود.

در روزِ ۱۱۱۳ جنگِ جهانیِ دوم، دماسنج در واشنگتن پیش از ظهر از ۳۰ درجه فراتر می‌رود. هوایِ ۱۷ سپتامبر ۱۹۴۲، گرم و شرجی است و نم نمِ باران می‌بارد، اما سرهنگ، روحیه‌ای عالی دارد.

تا ظهر، سرهنگ لسلی گرووز (Leslie Groves) باید تصمیم بگیرد که آیا یک مأموریتِ فرادریایی را می‌پذیرد یا نه، و طبیعتاً او خواهد پذیرفت. از پایتخت خسته شده است. گرووز بعدها با طعنه می‌نویسد: «امیدوار بودم که به جبهه بروم تا کمی آرامش پیدا کنم.» ساعت ۱۰:۳۰ صبح، در راهروهایِ کنگره، با بالاترین مقامِ خود روبرو می‌شود.

ژنرال می‌گوید: «آن پستِ فرادریایی را ولش کن.» گرووز می‌پرسد: «به چه دلیل؟». جواب چنین است: «وزیرِ جنگ شما را برایِ یک مأموریتِ بسیار مهم انتخاب کرده است.» گروز می خواهد بداند: «کجا؟» ژنرال می گوید در «واشنگتن.» و سرهنگ با کج خلقی جواب می دهد: «نمی‌خواهم در واشنگتن بمانم.» ژنرال با احتیاط می‌گوید: «اگر این کار را درست انجام دهید آن گاه ما فاتح این جنگ خواهیم بود.»


نخستین بمبِ اتمیِ جهان، در ژوئیهٔ ۱۹۴۵، برایِ آزمایشِ «ترینیتی»، بر رویِ یک برجِ فولادی در بیابانِ نیومکزیکو کشیده شد.

گرووز که ناگهان متوجه می‌شود منظور از «کار» چیست، تنها یک «آه» کوتاه از زبان او شنیده می‌شود. چه سرخوردگی بزرگی برای او! تا همین لحظه خود را در میانِ نیروهایِ رزمنده می‌دید، و حالا باید تا پایانِ جنگ با یک دسته دانشمندِ عجیب‌ وغریب دست‌وپنجه نرم کند و نیرویِ خود را صرفِ پروژه‌ای کند که شانسِ موفقیتِ آن چندان روشن نیست است.

سرهنگ گرووز فارغ‌التحصیلِ آکادمیِ افسریِ افسانه‌ای «وست پوینت» بعدها می‌نویسد: «در روزی که فهمیدم باید پروژه‌ای را رهبری کنم که در نهایت به ساختِ بمبِ اتمی خواهد انجامید، احتمالاً عصبانی‌ترین افسرِ کلِ ارتشِ ایالاتِ متحده بودم.»

گرووز که معاونِ تمامِ پروژه‌هایِ عمرانیِ ارتشِ آمریکاست، اکنون در یک هفته بیشتر از کلِ بودجهٔ پیش‌بینی‌شده برایِ پروژهٔ بمبِ اتمی هزینه کرده. او تازه ساختِ پنتاگون را به پایان رسانده است؛ و این اوجِ کارنامهٔ حرفه‌ایِ خود تا آن زمان است. و حالا این مأموریت جدید! اما گرووز می‌داند که از یک سربازِ خوب چه انتظاری می‌رود، و او البته خود را یک سربازِ بسیار خوب می‌داند. او اطاعت می‌کند. چند روز بعد، به درجهٔ سرتیپی ارتقا می‌یابد.

نیلز بور (Niels Bohr) ، فیزیکدانِ هسته‌ایِ دانمارکی و برندهٔ جایزهٔ نوبل، در سال ۱۹۳۹ پیش‌بینی کرده بود که برایِ تولیدِ مادهٔ بمب‌اتمی، اورانیوم ۲۳۵، در مقادیرِ کافی، باید کلِ کشور را به یک کارخانهٔ عظیم تبدیل کرد، و اکنون دقیقاً این همان مأموریتِ گرووز است.

او در تنها سه سال، در بیش از ۳۰ مکان در آمریکا، کانادا و بریتانیا، تأسیساتِ عظیمِ هسته‌ای خواهد ساخت که در آنها بیش از ۱۲۵,۰۰۰ نفر رویِ وحشتناک‌ترین سلاحی که تاکنون به دستِ بشر ساخته شده، کار خواهند کرد. او در مدتی رکوردشکن، یک ساختارِ صنعتیِ کاملاً جدید می‌سازد که از نظرِ ابعاد، به صنعتِ خودروسازیِ آمریکا می‌رسد.

از زمانِ حملهٔ غافلگیرانهٔ ژاپن به ناوگانِ اقیانوسِ آرامِ آمریکا در پرل‌هاربر (Pearl Harbor)، در دسامبرِ ۱۹۴۱، ایالاتِ متحده درگیرِ جنگ شده است. دانشمندانی که از آلمان گریخته‌اند، گزارش می‌دهند که نازی‌ها رویِ بمبِ اتمی کار می‌کنند، و ناگهان، پول دیگر نقشی ندارد. فقط زمان اهمیت دارد.

ریچارد رودز (Richard Rhodes)، برندهٔ جایزهٔ پولیتزر، در کتابِ مرجعِ خود با عنوان «بمبِ اتمی یا تاریخِ روزِ هشتمِ آفرینش» می‌نویسد: «ابعادِ کارخانه‌هایِ عظیمِ اتمی را می‌توان به‌عنوانِ معیاری برایِ تلاشِ ناامیدانه‌ای در نظر گرفت که ایالاتِ متحده برایِ محافظت از خود در برابرِ جدی‌ترین تهدیدِ بالقوهٔ حاکمیتش که تاکنون تجربه کرده بود، به کار گرفت.»


یک جفتِ عجیب: فیزیکدان اوپنهایمر (با کلاه) در کنارِ ژنرال گرووز، پس از آزمایشِ نخستین بمبِ اتمی

«پروژهٔ منهتن»، که این برنامهٔ مخفیِ توسعه به‌نامِ اولین محلِ استقرارِ خود در نیویورک نامیده می‌شود، در نگاهِ اول مانندِ دیگر شرکت‌هایِ بزرگِ ساختمانی عمل می‌کند. زمین می‌خرد، نیرو استخدام می‌کند، پیمانکارانِ فرعی را به کار می‌گیرد، اقامتگاه می‌سازد، مواد سفارش می‌دهد، یک سیستمِ اداری راه‌اندازی می‌کند، و سعی می‌کند امورِ مالی را تحتِ کنترل داشته باشد. اما در حقیقت، آنچه که ژنرالِ تازه‌منصوب‌شده اکنون اجرا می‌کند، بی‌نظیر است. فشارِ عظیمِ زمانی باعث می‌شود که ساختِ کارخانه‌ها باید فوراً آغاز شود، در حالی که هنوز مشخص نیست بمب در نهایت چگونه خواهد بود، یا حتی اصلاً کار خواهد کرد یا نه. این یک کابوسِ برای برنامه‌ریزی است. صدها میلیون دلار صرفِ فرآیندهایِ کاملاً جدید و آزمایش‌نشده می‌شود. تولید مدام قطع می‌شود و روحیه‌ها میانِ ناامیدی و امید در نوسان است.

طبقه بندی و حفاظت از اطلاعات و حفظ رازداری چنان شدید است که بسیاری از افرادی که در این پروژه استخدام شده‌اند، زمانی متوجه می‌شوند که سال‌ها بر رویِ چه چیزی کار کرده‌اند که در رادیو خبرِ پرتابِ بمبِ اتمی بر رویِ هیروشیما اعلام می‌شود. برایِ اینکه جلبِ توجه نشود، مکان‌ها در دورافتاده‌ترین نقاط انتخاب می‌شوند، کارگران باید تحتِ یک عنوانِ پوششی استخدام شوند، اما برایِ گرووز، محرمانگی یک مزیتِ تعیین‌کننده دارد.

تا زمانی که او از حمایتِ رئیس‌جمهور، فرانکلین دی. روزولت (Franklin D. Roosevelt)، برخوردار است، برخلافِ زمانِ صلح، نیازی به در نظر گرفتنِ ملاحظاتِ سیاسی ندارد. نه کنگره و نه هنری ای. والاس (Henry A. Wallace)، معاونِ روزولت، در جریانِ برنامهٔ مخفیِ سلاحِ اتمی قرار ندارند.

گرووز که اکنون به مقام ژنرالی ارتقأ یافته ۱٫۸۰ متر قد و سبیل دارد، موهایِ فرفریِ شاه‌بلوطی، چشمانی آبی، و چنان چاق است که شکمش از بالا و پایین از رویِ کمربندِ نظامی‌اش بیرون می‌زند. در گاوصندوقِ دفترِ او، انبوهی از اسنادِ فوق‌محرمانه، یک تپانچه، مهمات، و کوهی از آبنباتِ کارامل، بادام‌زمینی و شکلات انباشته شده است. شکر برایِ او انرژی است، و ژنرال برایِ کارِ خود به انرژیِ زیادی نیاز دارد.


کارخانهٔ غنی‌سازیِ اورانیوم در اوک ریج، تنسی، ۱۹۴۵

نزدیک‌ترین همکارِ او می‌گوید: «او بدترین حرامزاده ای بود که تا به حال با آن سر و کار داشتم، اما همچنین یکی از توانمندترین مردانی است که می‌شناسم. من اغلب فکر می‌کردم که اگر مجبور بودم این کار را دوباره انجام دهم، باز هم گرووز را به‌عنوانِ سرپرستِ خود انتخاب می‌کردم. من تا مغزِ استخوان از او متنفر بودم، همان‌گونه که همه بودند، اما ما به‌گونه‌ی خودمان با یکدیگر کنار می‌آمدیم.»

گرووز اهلِ معطلی نیست. در اولین روزِ کارِ خود، ۱۱۳۰ تن اکسیدِ اورانیوم را از کنگویِ بلژیک خریداری می‌کند که بلژیکی‌ها در سال ۱۹۴۰، با شنیدنِ خبرِ اشغالِ کشورشان توسطِ آلمان، آنها را در ۲۰۰۰ بشکهٔ فولادی به نیویورک فرستاده بودند. در دومین روزِ کارِ خود، او دستورِ خریدِ بیش از ۲۴۰ کیلومترِ مربع زمین در کنارِ رودخانهٔ «کلینچ» (Clinch) در ایالتِ تنسی را صادر می‌کند. در آنجا، «مکان X» [نام رمزی برای ساخت تأسیسات لازم] برای پروژهٔ منهتن ساخته خواهد شد.


شعار تبلیغاتی: “سکوت، یعنی امنیت”

هر کس که در برابرِ گرووز بایستد، زیرِ دست و پایِ او له می‌شود. هنگامی که دونالد نلسون (Donald Nelson)، رئیسِ سازمانِ تولیدِ جنگ‌افزار ، در همان روز از اعطایِ بالاترین سطحِ فوریت به پروژهٔ منهتن خودداری می‌کند، گرووز از جا بلند می‌شود تا اتاق را ترک کند. «من به وزیرِ جنگ توصیه خواهم کرد که پروژه را متوقف کند، زیرا آقای نلسون از اجرایِ دستوراتِ رئیس‌جمهور خودداری می‌کند.» و سپس نلسون تسلیم می‌شود.

ژنرال کارها را نیمه‌کاره رها نمی‌کند. هنگامی که گرووز متعهد به انجام کاری می‌شود، دیگر راهِ بازگشتی برایِ او وجود ندارد. در ماه‌هایِ آینده، او مبالغ و منابعِ عظیمی را برنامه‌ریزی خواهد کرد. تا پایانِ جنگ، گرووز و کارکنانِ او مبلغِ غیرقابلِ تصوری برابر با دو میلیارد دلار هزینه خواهند کرد که معادلِ قدرتِ خریدِ امروزیِ ۲۶ میلیارد دلار است.

او با ریسکی بالا قمار می‌کند، و برایِ اینکه بازی ادامه یابد، باید بودجه‌هایِ جدید و بزرگ‌تری فراهم شود. هیچ‌یک از افرادِ درگیر نمی‌توانند از این پویایی بگریزند. یک ماشینِ غول‌پیکر [پروژه ساخت بمب هسته ای] به حرکت درآمده است، با گرووز پشتِ فرمان، و هرچه سریع‌تر می‌رود، کمتر می‌توان آن را متوقف کرد.

چهار هفته پس از آغازِ به کارِ خود، گرووز تصمیمی سرنوشت‌ساز می‌گیرد. ژنرال، رابرت اوپنهایمر (Robert Oppenheimer) را به‌عنوانِ مدیرِ علمیِ پروژهٔ منهتن منصوب می‌کند. ضدِ جاسوسیِ ارتش وحشت‌زده است. استثنائاً اوپنهایمر! چرا از میان این همه فیزیکدان باید اوپنهایمر را انتخاب می کردند؟(۱)

این استادِ فیزیکِ نظری در دانشگاهِ برکلیِ کالیفرنیا، یک خطرِ امنیتیِ متحرک است. او تمامِ آثار کارل مارکس را خوانده است و به‌گفتهٔ خودش، با حلقه‌ای از «دوستانِ چپ‌گرا» رفت‌وآمد دارد. نامزدِ سابقِ او، همسرش، برادر و خواهرِ همسرش – همه عضوِ حزبِ کمونیست بوده‌اند.(۲)

و دانشمندان نیز گیج شده‌اند. چرا باید یک نظریه‌پرداز که هیچ تجربه‌ای در رهبریِ گروه‌هایِ بزرگ ندارد، آزمایشگاهی را رهبری کند که عمدتاً به مسائلِ تجربی و فنی می‌پردازد؟ اما ایرادِ دیگری نیز وجود دارد که سنگین‌تر است. مدیرانِ پروژه‌هایِ او برندهٔ جایزهٔ نوبل هستند، اما اوپنهایمر نیست. آیا آنها به او احترام خواهند گذاشت؟


اوپنهایمر گرایشی به خود-تخریبی داشت؛ تمامِ کشور باید به یک کارخانه تبدیل شود

اما گرووز، مانندِ همیشه، بر تصمیمِ خود پافشاری می‌کند. او سال‌ها بعد به یکی از هم‌صحبتانِ خود خواهد گفت: «او یک نابغه است، یک نابغهٔ واقعی.» و هنگامی که سال‌ها بعد از اوپنهایمر پرسیده می‌شود که چرا گرووز او را انتخاب کرده است، او بدونِ هیچ‌گونه تردیدی پاسخ می‌دهد که ژنرال «نقطهٔ ضعفی کشنده در برابرِ افرادِ خوب» داشت.

این دو، جفتِ عجیبی هستند که اکنون در پروژهٔ منهتن، خط و زبط اثلی  را تعیین و حرف آخر را می زنند. از یک سو، ژنرالِ سنگین‌وزنِ جنگ طلب و خشن (Rambo-General) که زیردستانِ خود را تحتِ فشارِ حداکثری قرار می‌دهد، همچنین برایِ آزمایشِ آنها. هر کس که از پا درآید و تاب نیاورد، بی‌رحمانه کنار گذاشته می‌شود، و هر کس که دوام آورد، خودش نیز به فردی سخت‌گیر تبدیل می‌شود.

از سوی دیگر، نظریه‌پردازِ نحیف، یعنی اوپنهایمر، که شعر، رمان و نمایشنامه  می‌خواند ، در عرفانِ هندی غرق می‌شود، سانسکریت یاد می‌گیرد، و نسبت به اقتصاد و سیاست چنان بی‌تفاوت است که روزنامه نمی‌خواند و از سقوطِ بورس در سال ۱۹۲۹ تنها ماه‌ها بعد مطلع می‌شود.

اوپنهایمر با وجودِ تمامِ نبوغی که دارد، اما شخصیتش ناپایدار است. در دههٔ ۱۹۲۰، گفته می‌شود که او یک سیبِ مسموم با موادِ شیمیاییِ آزمایشگاهی را به معلمِ خود در کمبریجِ انگلستان داده است. اوپنهایمر برایِ فرار از اخراج از دانشگاه، متعهد می‌شود که به جلساتِ درمانیِ منظم برود. یک روانپزشکِ برجسته در لندن، او را به نوعی خاص از روان گسیختگی (شیزوفرنی) مبتلا می‌داند و او را به عنوان یک موردِ ناامیدکننده طبقه‌بندی می‌کند.(۳)

اوپنهایمر با کمکِ برادرش، موفق می‌شود بر این بحرانِ روحی غلبه کند، اما حتی بعدها، در اوجِ کارنامهٔ حرفه‌ای‌اش، گرایشی به خود- تخریبی دارد. او  سیگارِ پشت‌سرهم می‌کشد، مدام سرفه می‌کند، دندان‌هایش خراب است، و معدهٔ اغلبِ خالیِ خود را با مارتینی‌هایِ معروفِ خود و غذایِ بسیار تند آزار می‌دهد. بدنِ او نحیف و لاغر است، از آن شرم دارد و از درآوردنِ لباس در ساحل خودداری می‌کند.

با این حال زنان، شیفتهٔ او هستند. یکی از کارمندان ادعا می‌کند که احتمالاً هیچ زنی در محوطهٔ آزمایشگاهیِ لوس آلاموس (Los Alamos) نیست که کمی عاشقِ «اپی» (Oppie) نشده باشد و مخفیانه به چشمانِ آبیِ او فکر نکند. هنگامی که همسرش کیتی (Kitty) در دسامبرِ ۱۹۴۴ یک دختر به دنیا می‌آورد، زنان در بخشِ نوزادان صف می‌کشند تا نگاهی به بچهٔ رئیس بیندازند. (۴)

او اغلب اعصابِ مردان را خرد می‌کند. دوستش هانس بته (Hans Bethe) می‌گوید: «رابرت می‌توانست به مردم بفهماند که آنها احمق هستند.» فیزیکدانِ ایتالیایی، امیلیو سگره، (Emilio Segré) او را «سریع‌ترین متفکری که تا به حال دیده‌ام» می‌نامد، با «حافظه‌ای آهنین»، اما همچنین دارای «کمبودهایِ جدی» بود، مانند «تکبری گاه وبیگاه». هنگامی که اوپنهایمر در سال ۱۹۲۷ از رسالهٔ دکترایِ خود دفاع می‌کند، یکی از ممتحنینِ او، جیمز فرانک (James Franck)، که تازه برندهٔ جایزهٔ نوبل شده بود، اعتراف می‌کند: «من به موقع از آن جا خارج شدم. او تازه شروع کرده بود من را سؤال پیچ کند.»


رآکتورهایِ گرافیتی در هانفورد، اتاقِ کنترل، و آزمایش‌هایِ نوترون در اوک ریج

ژنرال و مدیرِ تحقیقاتیِ او، هرچقدر هم که با هم متفاوت باشند، یک «تیمِ رویایی» هستند. گرووز تشخیص می‌دهد که اوپنهایمر توسطِ «جاه‌طلبیِ بی‌اندازه» رانده می‌شود و از آن به‌نفعِ خود استفاده می‌کند. فیزیکدان ناامید است زیرا مشارکت‌هایِ تحقیقاتیِ او، شناختِ موردِ نظرِ او را به ارمغان نیاورده است. پروژهٔ بمب، اکنون به‌طورِ غیرمنتظره‌ای، فرصتی برایِ جاودانگی به او می‌دهد. و او از آن استفاده می‌کند. درست مانندِ گرووز.(۵)

هر دو دست به کار می‌شوند. ژنرال به آن دانشمندان بدقلق و دمدمی  و پرحرف اعتماد ندارد و می‌خواهد گروه‌هایِ تحقیقاتیِ مختلف را به‌شدت از یکدیگر جدا کند. فیزیکدانان، شیمیدانان، ریاضیدانان، متخصصانِ متالورژی، نظریه‌پردازان، تکنسین‌هایِ سلاح و متخصصانِ موادِ منفجره، نباید به هیچ‌وجه یافته‌هایِ خود را با یکدیگر تبادل کنند. در غیرِ این صورت، ممکن است اسرارِ بمب را فاش کنند. علاوه بر این، گرووز بر این امر پافشاری می‌کند که محققان برایِ مدتِ پروژه، به‌عنوانِ پرسنلِ ارتش استخدام شوند.

اوپنهایمر به‌شدت مخالف است. او می‌داند که تنها یک گفت‌وگویِ علمیِ باز، در نهایت به بمب منجر خواهد شد. او برایِ یک آزمایشگاهِ مرکزی تبلیغ می‌کند، «جایی که افراد بتوانند آزادانه با یکدیگر صحبت کنند، جایی که ایده‌هایِ نظری و نتایجِ تجربی به یکدیگر مرتبط شوند، جایی که از ناکارآمدی، ناامیدی و خطا، که از بسیاری از مطالعاتِ تجربیِ مجزا شناخته شده است، جلوگیری شود.»

در نهایت، او پیروز می‌شود. اما در مقابل، گرووز بر این امر پافشاری می‌کند که شهرکِ تحقیقاتیِ برنامه‌ریزی‌شده، جایی دور در بیابان ساخته شود، «تا در صورتِ بروزِ عواقبِ پیش‌بینی‌نشدهٔ فعالیت‌هایِ ما، سکونتگاه‌هایِ مجاور تحتِ تأثیر قرار نگیرند.»

با این حال، حصارِ آهنی و رول‌هایِ سیمِ خاردار در اطرافِ محوطهٔ جدید، به‌سختی برایِ محافظت در برابرِ انفجارهایِ ناخواسته عمل می‌کنند. اگر او نمی‌تواند تبادلِ اطلاعات را ممنوع کند، گرووز حداقل می‌خواهد دانشمندان را از جهانِ بیرون منزوی نگه دارد.

و بدین‌ترتیب، در بیابانِ نیومکزیکو، به فاصله ی ۶۰ کیلومتر از جاده‌ای شمال‌غربِ سانتا فه (Santa Fe)، بر رویِ فلاتی مرتفع در ارتفاعِ ۲۲۰۰ متری، در میانِ کاکتوس‌ها و درختانِ کاجِ کوتاه، قلبِ پروژهٔ منهتن، «محلِ Y» شکل می‌گیرد: آزمایشگاهِ مخفیِ بمب‌اتمیِ لوس آلاموس.

اوپنهایمر بی‌وقفه در سراسرِ کشور سفر می‌کند تا ستارگانِ علم را برایِ بزرگ‌ترین آزمایشِ تاریخِ بشریت جذب کند. اما آنها این را چندان جذاب نمی‌یابند که برایِ ماه‌ها یا حتی سال‌ها با خانواده‌هایِ خود، تحتِ شرایطِ نظامی، در بیابان ناپدید شوند و ارتباطشان از دوستان و جهانِ بیرون قطع شود.

با این حال، اوپنهایمر موفق است: «تقریباً همه آگاه بودند که این فرصتی بی‌نظیر برایِ به‌کارگیریِ دانشِ بنیادینِ خود و هنرِ علم به نفعِ کشور است. این حسِ هیجانِ درونی، فداکاری و میهن‌پرستی، در نهایت، تعیین‌کننده بود. بیشترِ کسانی که با آنها صحبت کردم، آمدند.»


۲۰,۰۰۰ کارمند در اوک ریج، تنسی، تحتِ شدیدترین محرمانگی، بر رویِ غنی‌سازیِ اورانیوم کار می‌کردند

این یک تجمعِ بی‌نظیر از نبوغ است که به‌زودی در «مِسا» (Mesa) (فلاتِ مرتفعِ لوس آلاموس) گرد هم می‌آیند. دانشمندانِ یهودی که از نازی‌ها از اروپا گریخته‌اند، ستارگانِ نسلِ جدید از دانشگاه‌هایِ نخبهٔ آمریکا، برندگانِ جایزهٔ نوبل مانندِ انریکو فرمیِ (Enrico Fermi) ایتالیایی و گاهی نیلز بورِ (Niels Bohr) دانمارکی.

فرانسواز (Françoise)، همسرِ ریاضیدانِ لهستانی، استانیسلاو اولام (Stanislaw Ulam)، در بدو ورود با شگفتی متوجه می‌شود: «همه به سبکِ غربی لباس می‌پوشیدند – شلوارِ جین، چکمه، کاپشن بلند زمستانیِ کلاه دار. در کنارِ فضایِ پادگانی، فضایی شبیه به یک تفرجگاهِ کوهستانی حاکم بود.» شب‌ها، اجرایِ تئاتر، کنسرت‌هایِ خانگی و کلاس‌هایِ رقصِ مشترک برگزار می‌شود. با وجودِ تمامِ بررسی‌هایِ امنیتیِ ارتش، یکی از خوابگاه‌هایِ زنان، به یک فاحشه‌خانهٔ غیررسمی تبدیل می‌شود. تقاضا وجود دارد، زیرا بسیاری از محققانِ جوان مجرد هستند.


«پسرِ چاق»(Fat Man)، بمبِ اتمی که در ۹ اوت ۱۹۴۵، ناگاساکی را نابود کرد

اما در لوس آلاموس، می‌توان مشاهده کرد که دانشمندان چقدر سریع بی‌گناهیِ خود را از دست می‌دهند. ادوارد تلر (Edward Teller)، فیزیکدانِ مجارستانی که به‌عنوانِ یک فعالِ صلح‌طلب شروع به کار کرد، به‌زودی بمبِ اتمی برایِ او کافی نیست. ارادهٔ تخریبِ او چنان زیاد است که می‌خواهد با بمبِ هیدروژنی، سلاحی حتی وحشت‌ناک‌تر بسازد. (۶)

در سال ۱۹۴۳، زمانی که وجود بمبِ اتمی هنوز رویایی دورِ دست است، فرمی، برندهٔ جایزهٔ نوبل، پیشنهاد می‌دهد که با استرانسیم ۹۰ (Strontium ۹۰) تا حدِ امکان، آلمانی‌هایِ بیشتری را بکشند. اوپنهایمر هیجان‌زده است. می‌توان موادِ غذایی را با ایزوتوپِ رادیواکتیو آلوده کرد و بدین‌ترتیب، نیم‌میلیون نفر را مسموم کرد. تنها این واقعیت که پراکندگیِ مواد، ممکن است موفقیتِ عملیات را کاهش دهد، برایِ طرفدارِ سابقِ عقاید عرفانی هندیِ «عدمِ خشونت» ناراحت‌کننده است. در نهایت، این ایده کنار گذاشته می‌شود. (۷)

در حالی که دانشمندانِ لوس آلاموس هنوز بر رویِ سؤالاتِ اساسیِ لازم برایِ ساختِ بمب کار می‌کنند، کارخانه‌هایِ عظیمِ اتمی که گرووز در سراسرِ کشور ساخته است، تولیدِ خود را آغاز می‌کنند. از نظرِ تئوری، چندین روش برایِ تولیدِ مادهٔ بمب وجود دارد. و از آنجا که هیچ‌کدام تاکنون آزمایش نشده‌اند، ژنرال رویِ احتیاط کار می‌کند. او دستور می‌دهد که همهٔ آنها به‌طورِ هم‌زمان در مقیاسِ صنعتی به کار گرفته شوند.

به‌عنوانِ مثال، در اوک ریج (Oak Ridge)، تنسی، ۲۰,۰۰۰ کارگر در وسعتی برابر با ۲۰ زمینِ فوتبال، ۲۶۸ ساختمان می‌سازند، از جمله ۸ پستِ برق و ۱۹ برجِ خنک‌کنندهٔ آب. برایِ غنی‌سازیِ اورانیوم از طریقِ جداسازیِ ایزوتوپیِ الکترومغناطیسی، آهنرباهایِ عظیمی نصب می‌شوند که چنان قدرتمندند که نه تنها گیره‌هایِ مو را از سرِ کارگرانِ زن می‌کشند، بلکه مخازنِ ۱۴ تنی را که با میله‌هایِ فولادی به کف جوش شده‌اند، جابه‌جا می‌کنند. و با این حال، این تأسیسات روزانه تنها چند گرم از مادهٔ گران‌بهایِ بمب را تولید می‌کند.

از آنجا که مس در زمانِ جنگ کمیاب است، گرووز ۱۰,۰۰۰ تن نقره را از وزارتِ دارایی قرض می‌گیرد، آن را به نوارهایِ بلند نورد می‌کند و رویِ یک هستهٔ آهنی برایِ آهنرباهایِ غول‌پیکر می‌پیچد. او به‌دقت، هر اونس از این وامِ ۳۰۰ میلیون دلاری را ثبت می‌کند تا پس از جنگ، آن را به‌طورِ کامل بازگرداند.

ابعادِ برنامهٔ هسته‌ایِ آمریکا اکنون چنان غول‌آسا شده است که اولین دانشمندان از آن روی‌گردان می‌شوند. به‌وضوح، دیگر هدف، پیشی‌گرفتن از آلمانی‌ها در ساختِ بمب یا کوتاه‌کردنِ جنگ نیست. به‌نظر می‌رسد که جنگ، حداقل در اروپا، به هر حال رو به پایان است. در واقع، تمامِ تلاش‌ها نشان می‌دهد که سلاح‌هایِ هسته‌ای در آینده، به بخشیِ دائمیِ زرادخانهٔ نظامیِ آمریکا تبدیل خواهند شد.

ده هفته پس از تسلیمِ بی‌قیدوشرطِ آلمانی‌ها، گرووز و اوپنهایمر به هدفِ خود رسیده‌اند. در ۱۶ ژوئیهٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵:۲۹:۴۵ صبح، در محوطهٔ بمباران در نزدیکیِ آلاموگوردو (Alamogordo)، حدود ۳۰۰ کیلومتریِ جنوبِ لوس آلاموس، اولین بمبِ اتمیِ جهان منفجر می‌شود.

ایزیدور آیزاک رابی (Isidor Isaac Rabi)، برندهٔ جایزهٔ نوبلِ فیزیک، انفجار را از اردوگاهِ اصلیِ سایتِ آزمایش مشاهده می‌کند: «ناگهان، یک درخششِ عظیم از نور، روشن‌ترین نوری که تا به حال دیده‌ام – یا فکر می‌کنم هر انسانی دیده است – پدیدار شد. منفجر شد؛ به سمتِ شما شلیک کرد؛ از شما عبور کرد. این تصویری بود که تنها با چشم دیده نمی‌شد. ما همه آن را دیدیم و برایِ همیشه در ذهن مان حک شد.» (۸)

برایِ کنت بینبریج (Kenneth Bainbridge)، فیزیکدان و مدیرِ آزمایشِ «ترینیتی»، این یک «نمایشِ نفرت‌انگیز و در عینِ حالِ حیرت‌انگیز» است. آنها در آن صبح در بیابانِ نیومکزیکو، جهان را تغییر داده‌اند. این موضوع برایِ دانشمندانِ درگیر روشن است. بینبریج به اوپنهایمر می‌گوید: «حالا همهٔ ما حرام زاده (Hundesöhne) هستیم.» و اوپنهایمر اعتراف می‌کند که این بهترین چیزی بود که «کسی پس از آزمایش گفت». (۹)

Wir Hundesöhne
Von Konstantin von Hammerstein
Spiegel Geschichte 2015

 

————————-
اشاره‌های تکمیلی مترجم:

۱: یک فیزیکدان نظریِ بدونِ تجربهٔ مدیریتی
ژنرال لزلی گرووز، که فرماندهی نظامی پروژهٔ منهتن را بر عهده داشت، باید رهبری علمی برای یک آزمایشگاه فوق‌محرمانه و حیاتی پیدا می‌کرد. جی. رابرت اوپنهایمر یک فیزیکدان نظریِ درخشان بود، اما هیچ‌گونه سابقهٔ مدیریتی نداشت. یکی از همکارانش حتی گفته بود که او «نمی‌تواند یک دکهٔ هات‌داگ را اداره کند». گرووز برخلاف این نگرانی‌ها، به توانایی‌های منحصربه‌فرد اوپنهایمر در درک و هماهنگی پروژه‌های علمی پیچیده ایمان داشت. مشکل بزرگ‌تر، سوابق شخصی و سیاسی اوپنهایمر بود: ارتباط با کمونیست‌ها. اوپنهایمر با اعضای حزب کمونیست آمریکا ارتباط داشت، از جمله همسر و برادرش. او حتی به عضویت سازمان‌های جبهه‌ای کمونیست درآمده بود که توسط اف‌بی‌آی زیر نظر بود. مورد مهم دیگر ماجرای شوالیه (Chevalier Incident) بود: یک دوست نزدیکش در سال‌های آغازین جنگ، از او خواسته بود تا اطلاعاتی را به شوروی منتقل کند. اوپنهایمر این درخواست را رد کرد، اما ماه‌ها بعد آن را گزارش نداد و بعدها در روایتش از این ماجرا به مقامات امنیتی دروغ گفت. به همین دلیل، واحد ضدجاسوسی ارتش از این انتخاب وحشت‌زده شد. «استثنائاً اوپنهایمر» یعنی با وجود این خطرات امنیتیِ جدی، انتخاب یک «فرد پرخطر» که امنیت پروژه را به خطر می‌انداخت. رابطهٔ ویژهٔ گرووز و اوپنهایمر: با این حال، گرووز درک کرد که موفقیت این پروژه به رهبری علمیِ استثنایی نیاز دارد که نه فقط یک مدیر، بلکه یک دانشمندِ مسلط بر همهٔ جنبه‌های فیزیک و بمب باشد. به‌رغم فشار اف‌بی‌آی، گرووز شخصاً مجوز امنیتی او را صادر کرد و بعدها در جلسهٔ استماع سال ۱۹۵۴ شهادت داد که او را برای پروژه «کاملاً ضروری» می‌دانست. این دو رابطه‌ای ویژه و بی‌نظیر شکل دادند: گرووز، عمل‌گرا و مقتدر، و اوپنهایمر، روشنفکر و کاریزماتیک، مکمل یکدیگر شدند.

در نهایت، همین انتخاب سرنوشت‌ساز و پرریسک بود که پروژهٔ منهتن را با سرعت و موفقیت به پایان رساند. استثنائاً اوپنهایمر به معنای انتخاب یک نابغهٔ علمی به‌رغم یک «مشکل امنیتی» بزرگ بود، و این تصمیم، کل تاریخ جنگ جهانی دوم و جهان را تغییر داد.

۲: این پاراگراف، تصویرِ یک «فردِ پرخطرِ امنیتیِ تمام‌عیار» را ترسیم می‌کند که در تقابلِ کامل با الزاماتِ یک پروژهٔ فوق‌محرمانهٔ نظامی قرار دارد. برای درکِ عمقِ این تناقض، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:

A. «تمامِ آثار مارکس را خوانده است»
این عبارت در آن دوران، فراتر از یک بیانیهٔ سادهٔ علمی بود. در اوجِ جنگِ سرد و ترس از کمونیسم، خواندنِ آثارِ مارکس، به‌ویژه توسطِ یک دانشمندِ هسته‌ای، به‌عنوانِ نشانه‌ای از همدلی با ایدئولوژیِ کمونیستی تفسیر می‌شد. اف‌بی‌آی و ارتش، چنین فردی را «منبعِ بالقوهٔ نشت اطلاعات» می‌دانستند.

B. حلقهٔ «دوستانِ چپ‌گرا»
اعترافِ اوپنهایمر به معاشرت با «دوستانِ چپ‌گرا»، به‌معنای قرارگیریِ او در مرکزِ شبکه‌ای از روشنفکرانی بود که بسیاری از آن‌ها به‌صراحت طرفدارِ اتحادِ جماهیرِ شوروی بودند. این موضوع، نگرانیِ واحدِ ضدجاسوسی ارتش را به‌شدت افزایش داد. آنها از این می‌ترسیدند که اوپنهایمر، تحتِ تأثیرِ این شبکه، محرمانه‌ترین اسرارِ نظامیِ آمریکا را به شوروی منتقل کند.

C. خانواده‌ای «کمونیست»
این جمله که «نامزدِ سابق، همسر، برادر و خواهرزاده‌اش همه عضوِ حزبِ کمونیست بودند»، نقطهٔ اوجِ این پروندهٔ امنیتیِ خطرناک است. این یعنی اوپنهایمر نه فقط با کمونیست‌ها ارتباطِ دوستانه داشت، بلکه در یک خانواده و دایرهٔ عاطفیِ کاملاً همسو با کمونیسم قرار داشت. از دیدِ ارتش، این به‌معنای یک «تهدیدِ سه‌بعدی» بود: ارتباطِ ایدئولوژیک: باور به مارکسیسم. ارتباطِ اجتماعی: رفت‌وآمد با اعضایِ حزب. ارتباطِ خانوادگی: نزدیک‌ترین افرادِ زندگیش عضوِ حزب بودند.

جالب‌ترین نکته، تناقضِ آشکارِ این وضعیت است: همان فردی که ارتش او را به‌عنوانِ «خطرناک‌ترین عنصر» برای امنیتِ ملی می‌شناخت، توسطِ ژنرال گرووز برای رهبریِ بزرگ‌ترین پروژهٔ علمیِ تاریخ انتخاب شد. گرووز بعدها در خاطراتش نوشت که این انتخاب را بر اساسِ «قضاوتِ شخصی و درکِ منحصربه‌فردِ اوپنهایمر از فیزیک» انجام داد، نه بر اساسِ توصیه‌هایِ امنیتی.

این پاراگراف به‌خوبی شکافِ عمیقِ میانِ «منطقِ امنیتی» و «منطقِ علمی» را نشان می‌دهد. از یک سو، اوپنهایمر یک «تهدیدِ امنیتیِ تمام‌عیار» بود که به‌قولِ ضدجاسوسی ارتش، هر لحظه امکانِ افشایِ محرمانه‌ترین اسرارِ ملت را داشت. از سوی دیگر، گرووز می‌دانست که بدونِ او، پروژهٔ منهتن محکوم به شکست است. این انتخاب، نمونه‌ای از «عمل‌گراییِ محض» در برابر «پارانویایِ امنیتی» بود که در نهایت، تاریخ را تغییر داد.

۳: این پاراگراف، یکی از بحث‌برانگیزترین و در عین حال، ظریف‌ترین جنبه‌های شخصیتِ اوپنهایمر را روایت می‌کند: شکافِ عمیق میانِ نبوغِ علمی و آشفتگیِ روانی. برای درکِ بهترِ این روایت، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:

A. ماجرای «سیبِ مسموم»
این داستان، یکی از معروف‌ترین و بحث‌برانگیزترین روایت‌هایِ زندگیِ اوپنهایمر است. در حالی که برخی منابعِ تاریخی آن را تأیید و برخی آن را افسانه‌ایِ اغراق‌شده می‌دانند، اما اصلِ ماجرا، نمادی از شکنندگیِ روانیِ او در دورانِ جوانی است. او که در دانشگاهِ کمبریج زیرِ فشارِ تحقیقاتِ آزمایشگاهیِ خود دست‌وپنجه نرم می‌کرد، به‌گفتهٔ برخی، به استادِ راهنمایش، پاتریک بلکت، که بعدها برندهٔ جایزهٔ نوبل شد، سیبیِ آغشته به موادِ شیمیایی داد. این اقدام، اگر واقعیت داشته باشد، نشان‌دهندهٔ یک بحرانِ هویتیِ عمیق و ناتوانیِ او در کنترلِ احساساتِ خشم و ناامیدیِ خود بود.

B. تشخیصِ «بیماری روان گسیختگی»؛ یک برچسبِ مرگبار
تشخیصِ روانپزشکِ لندنی که اوپنهایمر را به‌عنوانِ «یک موردِ ناامیدکننده» از نوعی شیزوفرنی معرفی کرد، در تاریخِ روان‌پزشکیِ آن دوران جای می‌گیرد. در دههٔ ۱۹۲۰، دانشِ روان‌پزشکی بسیارِ ابتدایی بود و تشخیصِ شیزوفرنی، اغلب به‌عنوانِ برچسبی برای هر نوعِ رفتارِ غیرعادی یا هیجانیِ شدید به کار می‌رفت. نکتهٔ مهم این است که اوپنهایمر نه تنها به‌عنوانِ یک دانشمندِ درخشان به زندگی ادامه داد، بلکه به یکی از تأثیرگذارترین فیزیکدانانِ تاریخ تبدیل شد. این تناقض، نشان‌دهندهٔ این است که تشخیصِ آن روانپزشک، احتمالاً یا اشتباه بوده و یا بسیارِ اغراق‌آمیز.

C. نبوغ و روان‌پریشی؛ دو رویِ یک سکه؟
این پاراگراف، سوالِ بزرگِ تاریخی را مطرح می‌کند: آیا نبوغِ علمیِ اوپنهایمر، با نوعی «آسیب‌پذیریِ روانی» گره خورده بود؟ بسیاری از مورخان و زندگینامه‌نویسان، شخصیتِ او را دارای «اضطرابِ شدید»، «افسردگیِ ادواری» و «حساسیتِ بیش از حد» توصیف کرده‌اند. برخی معتقدند که همین «شکنندگی» بود که او را به‌عنوانِ یک رهبرِ علمیِ کاریزماتیک و در عینِ حال، قابلِ همدلی، تبدیل کرد؛ ویژگی‌هایی که برایِ هدایتِ تیمی از دانشمندانِ برجسته در لوس‌آلاموس، حیاتی بود.

D:این پاراگراف، روایتی است از دوگانگیِ تاریخیِ اوپنهایمر: از یک سو، دانشمندی که به‌خاطرِ نبوغش، رهبریِ بزرگ‌ترین پروژهٔ علمیِ تاریخ را بر عهده گرفت و از سوی دیگر، انسانی که با «وضعیتِ روحیِ دشوار» خود، تصویرِ یک «قهرمانِ تراژیک» را در تاریخِ علم رقم زد. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که بزرگانِ تاریخ، اغلب پیچیده‌تر از آن هستند که با برچسب‌هایِ ساده‌ای مانند «نابغه» یا «دیوانه» قابلِ خلاصه‌کردن باشند.

۴: این پاراگراف، یکی از جذاب‌ترین و در عین حال، ظریف‌ترین لایه‌هایِ شخصیتِ اوپنهایمر را روایت می‌کند: جذابیتِ مسمومِ قدرت و نبوغ. برای درکِ بهترِ این روایت، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:

A. «اوپی»؛ فراتر از یک مدیر
در لوس‌آلاموس، اوپنهایمر نه فقط یک مدیر، بلکه یک نماد بود. او با هوشِ سرشار، کاریزما و تواناییِ منحصربه‌فردِ خود در انتقالِ مفاهیمِ پیچیدهٔ علمی به زبانِ ساده، تیمی از بزرگ‌ترین دانشمندانِ جهان را مجذوب خود کرده بود. این جذابیت، فراتر از ظاهرِ فیزیکیِ او (چشمانِ آبی و هیکلِ لاغر) بود و به اعتمادِ عمیقی که تیم به قضاوتِ علمی و انسانیِ او داشت، برمی‌گشت.

B. «فروتنیِ ساختگی» یا «هنرِ رهبری»؟
اوپنهایمر به‌خاطرِ گوش‌دادنِ دقیق به نظراتِ دیگران و رفتارِ محترمانه‌اش با کارکنان، از دانشمندانِ ارشد تا تکنیسین‌ها، شهرت داشت. این «فروتنیِ» ظاهری، در واقع یک استراتژیِ رهبریِ هوشمندانه بود. او با نشان‌دادنِ اینکه به همه گوش می‌دهد و از ایده‌هایِ دیگران استقبال می‌کند، محیطیِ از اعتماد و همکاریِ بی‌نظیر را در لوس‌آلاموس ایجاد کرد. این ویژگی، به‌ویژه در میانِ زنانی که در پروژه کار می‌کردند، به‌عنوانِ نشانه‌ای از «حساسیتِ انسانی» در برابرِ سردیِ نظامیان، تعبیر می‌شد.

C. زنان در لوس‌آلاموس
این پاراگراف، اهمیتِ حضورِ زنان را در پروژهٔ منهتن، هرچند به‌صورتِ غیرمستقیم، نشان می‌دهد. بسیاری از همسرانِ دانشمندان و همچنین تعدادی از زنانِ دانشمند و تکنسین، در لوس‌آلاموس زندگی و کار می‌کردند. در شرایطِ انزوایِ کامل و تنشِ روانیِ ناشی از کار بر رویِ بمب، اوپنهایمر به‌عنوانِ یک شخصیتِ مرکزی، کانونِ توجهاتِ عاطفیِ بسیاری از آن‌ها قرار گرفت. این «شیفتگی» را می‌توان تا حدی به «نیازِ روانیِ» آن زنان برایِ یافتنِ یک نقطهٔ اتکا در فضایِ پراسترسِ پروژه تعبیر کرد.

D. جذابیتِ مسمومِ قدرت
با این حال، نباید از این نکته غافل شد که قدرت، جذاب‌کننده است. اوپنهایمر به‌عنوانِ «رئیس» با اختیاراتِ تقریباً مطلق، نه فقط یک دانشمند، بلکه یک «پدرِ نمادین» برای جامعهٔ کوچکِ لوس‌آلاموس بود. این جذابیت، گاهی به‌شدتِ «وسوسه‌انگیز» و حتی «آسیب‌زا» بود. برخی از زنان، شیفتگیِ خود را به‌عنوانِ نوعی «وفاداریِ عاطفی» به پروژه و رهبرِ آن بروز می‌دادند. در مقابل، همسرِ اوپنهایمر، کیتی، که خود زنیِ مستقل و سرکش بود، در میانِ این جمعیتِ عاشق‌پیشه، جایگاهیِ پیچیده و گاهِ رنج‌آور داشت.

این پاراگراف، تصویرِ «اوپنهایمرِ اغواگر» را ترسیم می‌کند؛ شخصیتی که نه تنها با نبوغِ علمی، بلکه با جذابیتِ انسانیِ خود، قلب‌ها را تسخیر کرده بود. این روایت، نشان می‌دهد که نبوغ، همیشه در تنهایی شکوفا نمی‌شود؛ گاهی در میانِ انبوهِ مردمی که به آن عشق می‌ورزند. و این عشق، در لوس‌آلاموس، به یکی از پیچیده‌ترین لایه‌هایِ «افسانهٔ اوپنهایمر» تبدیل شد.

۵: این پاراگراف، یکی از مهم‌ترین و ظریف‌ترین نکاتِ تاریخِ پروژهٔ منهتن را روایت می‌کند: اتحادِ دو جاه‌طلبیِ مکمل. برای درکِ عمقِ این رابطه، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره می‌کنم:

A. “جاه‌طلبیِ بی‌اندازه”؛ موتورِ محرکهٔ اوپنهایمر
اوپنهایمر در اواخر دههٔ ۱۹۳۰، علی‌رغم نبوغِ علمی‌اش، به‌عنوانِ یک فیزیکدانِ نظریِ درخشان اما نه چندان موفق در عرصهٔ تحقیقاتِ پایه شناخته می‌شد. او آرزویِ کشفِ “نظریهٔ میدانِ یکپارچه” را داشت، اما موفقیت‌هایش در این زمینه محدود بود. پروژهٔ منهتن، یک فرصتِ طلایی بود که او را از حاشیه به مرکزِ تاریخِ علم می‌کشاند. این “جاه‌طلبیِ سرکوب‌شده” بود که او را به یک رهبرِ بی‌نهایتِ جسور و مصمم تبدیل کرد.

B. نبوغِ روان‌شناختیِ گرووز
ژنرال گرووز، برخلافِ بسیاری از نظامیانِ محافظه‌کار، توانست “نقاطِ ضعف” اوپنهایمر را به “نقاطِ قوت” تبدیل کند. او به‌خوبی می‌دانست که برایِ موفقیتِ پروژه، به فردی نیاز دارد که: بسیار باهوش باشد تا بتواند تیمی از نابغه‌ها را مدیریت کند. بسیار جاه‌طلب باشد تا با شور و اشتیاق، پروژه را به پیش ببرد. بسیار کاریزماتیک باشد تا بتواند تیم را در شرایطِ بحران، متحد نگه دارد. گرووز با درکِ این نیاز، از “جاه‌طلبیِ” اوپنهایمر به‌عنوانِ یک “ابزار” استفاده کرد و او را به‌عنوانِ “سلاحِ مخفیِ” خود به کار گرفت.

C. هم‌افزاییِ عجیب
این رابطه، یک هم‌افزاییِ منحصربه‌فرد بود: گرووز، عمل‌گرا و مقتدر، قدرتِ اداری و حمایتِ سیاسیِ پروژه را تأمین می‌کرد. اوپنهایمر، دانشمندِ رویایی و الهام‌بخش، رهبریِ علمی و روحیِ تیم را بر عهده داشت. این دو، مانندِ دو رویِ یک سکه، مکملِ یکدیگر بودند. گرووز بعداً در خاطراتش نوشت: “اوپنهایمر تنها کسی بود که می‌توانست این پروژه را به پایان برساند.” و اوپنهایمر نیز به گرووز به‌عنوانِ “تنها کسی که از من حمایت کرد” نگاه می‌کرد.

D. “فرصتِ جاودانگی”؛ انگیزه‌ای فراتر از علم
نکتهٔ کلیدیِ این پاراگراف، اشاره به “جاودانگی” است. اوپنهایمر به‌خوبی می‌دانست که رهبریِ این پروژه، او را به یکی از ماندگارترین چهره‌هایِ تاریخِ علم تبدیل خواهد کرد. او در این مسیر، نه فقط به‌دنبالِ “پیروزیِ علمی” بود، بلکه به‌دنبالِ “نامیراییِ تاریخی” نیز می‌گشت. این انگیزهٔ عمیق، به او انرژیِ بی‌نهایتی می‌داد تا از پسِ فشارهایِ روانیِ پروژه برآید.

این پاراگراف، یکی از درخشان‌ترین و در عینِ حال، تراژیک‌ترین جنبه‌هایِ رابطهٔ گرووز و اوپنهایمر را به تصویر می‌کشد: اتحادِ “دو جاه‌طلبِ تشنهٔ جاودانگی” که در نهایت، هر دو به “قربانیانِ” پروژه‌ای تبدیل شدند که خود ساخته بودند. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که “همکاری” می‌تواند به پیشرفت‌هایِ شگفت‌آورِ علمی منجر شود، اما در عین‌حال، “مسئولیتِ” آن نیز همیشه بر دوشِ کسانی خواهد بود که چنین قدرتی را به کار گرفته‌اند.

۶: این پاراگراف، یکی از تکان‌دهنده‌ترین و عمیق‌ترین روایت‌هایِ تاریخِ علم را به تصویر می‌کشد: دگردیسیِ اخلاقیِ یک دانشمند از صلح‌طلبی به شیفتگیِ نابودیِ جمعی. برای درکِ بهترِ این تناقضِ تاریخی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره میشود:

A. ادوارد تلر؛ از صلح‌طلبی تا “پدرِ بمبِ هیدروژنی”
تلر در جوانی، یک فیزیکدانِ مجارستانی‌تبار بود که به‌شدت از رژیم‌هایِ توتالیتر بیزار بود. او ابتدا به‌عنوانِ یک “صلح‌طلبِ آرمان‌خواه” واردِ پروژهٔ منهتن شد و معتقد بود که بمبِ اتمی، جنگِ جهانی را پایان خواهد داد. اما سرعتِ تغییرِ او شگفت‌انگیز بود: به‌محضِ اینکه قدرتِ بمبِ اتمی را درک کرد، دیگر به آن قانع نشد و وسواسِ ساختِ بمبِ هیدروژنی (که هزاران برابر قدرتمندتر است) بر او چیره شد. این دگردیسی، به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه یک “ایدئولوژیِ صلح‌طلبانه” می‌تواند تحتِ تأثیرِ قدرتِ فناوری، به “وسواسِ نابودی” تبدیل شود.

B. ریشه‌یابیِ روان‌شناختیِ این دگردیسی
چرا تلر چنین تغییری کرد؟ چند عامل در اینجا نقش داشتند: ترس از شوروی: پس از جنگ، تلر به‌شدت از پیشرفتِ هسته‌ایِ شوروی هراس داشت و معتقد بود که تنها با برتریِ نظامیِ مطلق می‌توان از کمونیسم جلوگیری کرد. جاه‌طلبیِ علمی: ساختِ بمبِ هیدروژنی، یک “چالشِ علمیِ بزرگ” بود که ذهنِ یک فیزیکدانِ جاه‌طلب را به خود مشغول می‌کرد. شیفتگیِ فنی: برای تلر، بمبِ هیدروژنی نه یک “ابزارِ مرگ”، بلکه یک “معمایِ علمیِ شگفت‌انگیز” بود که باید حل می‌شد. این شیفتگی، به‌تدریج، حسِ اخلاقیِ او را کمرنگ کرد.

C. “ارادهٔ نابودی”؛ فراتر از دفاعِ ملی
نکتهٔ هشداردهندهٔ این پاراگراف، اشاره به “ارادهٔ نابودی” است. تلر نه فقط به‌دنبالِ یک “سلاحِ بازدارنده”، بلکه به‌دنبالِ “سلاحی برای نابودیِ مطلق” بود. او در دفاع از بمبِ هیدروژنی، حتی با اوپنهایمر که به‌شدت مخالفِ ساختِ آن بود، به‌طورِ آشکار درگیر شد. این “ارادهٔ نابودی”، نشان‌دهندهٔ یک “بحرانِ روحی” در میانِ دانشمندانی بود که خود را “خالقانِ جهنم” می‌دیدند.

D. تناقضِ تاریخی؛ “صلح‌طلبِ” به‌دام‌افتاده در “جهنمِ فنی”
تلر، نمونه‌ای کلاسیک از “تراژدیِ علمِ مدرن” است: دانشمندی که با نیتِ صلح آغاز کرد، اما با وسواسِ فنی، به یکی از نمادهایِ “نظامی‌گریِ بی‌امان” تبدیل شد. این تناقض، در گفت‌وگویِ تاریخیِ او با اوپنهایمر، به‌روشنی نمایان می‌شود: اوپنهایمر: “ما خونی بر دستانِ خود داریم.” تلر: “من از گناهِ بمبِ اتم احساسِ رضایت می‌کنم، نه گناه.” این دیالوگ، به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه یک دانشمند، می‌تواند از “مسئولیتِ اخلاقی” به “شیفتگیِ فنی” مهاجرت کند.

این پاراگراف، تصویرِ “تلری” را به‌عنوانِ یک “هشدارِ تاریخی” به نمایش می‌گذارد: دانشمندی که با یک “شورِ صلح‌طلبانه” شروع کرد، اما با وسواسِ فنی و ترس از دشمن، به یکی از “معمارانِ جهنم” تبدیل شد. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که “ارادهٔ نابودی”، گاهی در لباسِ “دفاعِ ملی” و “پیشرفتِ علمی” پنهان می‌شود و ما را به تأملیِ عمیق دربارهٔ “مسئولیتِ اخلاقیِ علم” فرا می‌خواند.

۷: این پاراگراف، یکی از تاریک‌ترین و هشداردهنده‌ترین روایت‌هایِ تاریخِ پروژهٔ منهتن را به تصویر می‌کشد: دگردیسیِ اخلاقیِ دانشمندان از حامیانِ صلح به معمارانِ نسل‌کشیِ شیمیایی. برای درکِ عمقِ این فاجعهٔ اخلاقی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره می‌شود:

A. انریکو فرمی؛ از نابغهٔ فیزیک تا طراحِ “مرگِ تشعشعی”
انریکو فرمی، یکی از بزرگ‌ترین فیزیکدانانِ تاریخ و برندهٔ جایزهٔ نوبل، در سال ۱۹۴۳ پیشنهادی ارائه داد که هنوز هم موجبِ شگفتیِ مورخان است: آلوده‌سازیِ موادِ غذاییِ آلمان با استرانسیم-۹۰ (یک ایزوتوپِ رادیواکتیو) برای کشتنِ تا نیم‌میلیون غیرنظامی. این پیشنهاد، نه از یک دیوانه، بلکه از ذهنِ یک نابغهٔ علمیِ برجسته صادر شد که در آن زمان، مشغولِ ساختِ اولین رآکتورِ هسته‌ایِ جهان بود. این تناقض، نشان‌دهندهٔ “دوپارگیِ وحشتناکِ علمِ مدرن” است: همان ذهنی که قوانینِ کوانتوم را کشف می‌کند، می‌تواند طراحِ جنایتیِ جمعی نیز باشد.

B. اوپنهایمر؛ از “ائتلافِ صلح‌طلبانه” تا “حامیِ نسل‌کشی”
شگفت‌انگیزتر از پیشنهادِ فرمی، واکنشِ اوپنهایمر است. او که در جوانی به‌شدت تحتِ تأثیرِ فلسفهٔ هندو (به‌ویژه مفهومِ “آهیمسا” یا “عدمِ خشونت”) بود، نه تنها با این پیشنهاد مخالفت نکرد، بلکه از آن استقبال کرد. این دگردیسی، به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه “فشارِ پروژه” و “نظامی‌گریِ علمی” می‌تواند ارزش‌هایِ اخلاقیِ یک روشنفکر را در هم بشکند. تنها نگرانیِ اوپنهایمر، “کاراییِ عملیاتی” این طرح بود، نه “جنایتِ اخلاقی” آن.

C. منطقِ “کارآمدیِ نظامی” در برابر “اخلاقِ انسانی”
جملهٔ کلیدیِ این پاراگراف، اشاره به “نگرانیِ اوپنهایمر از پراکندگیِ تشعشع” است. این یعنی، او به‌جایِ مخالفت با اصلِ این جنایت، صرفاً نگرانِ “افتِ عملکردِ عملیاتیِ” آن بود! این منطق، نمونه‌ای کلاسیک از “تفکرِ مهندسیِ نظامی” است که در آن، انسان‌ها به “اعدادِ آماری” و “اهدافِ استراتژیک” تقلیل می‌یابند. این تفکر، بعدها در بمبارانِ هیروشیما و ناکازاکی نیز تکرار شد، جایی که تصمیم‌گیرندگان، به‌جایِ سنجشِ ابعادِ انسانیِ فاجعه، صرفاً به “تعدادِ تلفاتِ موردِ انتظار” نگاه کردند.

D. چرا این طرح، عملی نشد؟
خوشبختانه، این طرح به‌دلیلِ “مشکلاتِ فنی” (پراکندگیِ تشعشع در طبیعت) و نه “اعتراضِ اخلاقی” کنار گذاشته شد. اما این خود، هشداریِ دیگر است: اگر این طرح از نظرِ فنی عملی بود، چه کسی می‌توانست جلویِ اجرایِ آن را بگیرد؟ این روایت، به‌خوبی نشان می‌دهد که در پروژهٔ منهتن، “اخلاق” به‌تدریج توسطِ “منطقِ فنی” و “کارآمدیِ نظامی” بلعیده شد.

E. “شکستِ اخلاقیِ جمعی”
این پاراگراف، نه فقط روایتِ یک پیشنهادِ وحشیانه، بلکه تصویرِ شکستِ اخلاقیِ جمعی در پروژهٔ منهتن است. دانشمندانِ بزرگی که برایِ نجاتِ جهان از فاشیسمِ آلمان گرد هم آمده بودند، به‌تدریج به ابزارهایی برایِ طراحیِ مرگِ جمعی تبدیل شدند. این “دگردیسیِ اخلاقی”، نتیجهٔ ترکیبی از عوامل بود: فشارِ روانیِ جنگ. وابستگی به تأمینِ مالیِ نظامی. شیفتگیِ فنی به قدرتِ بمب. نظامی‌گریِ سازمان‌یافتهٔ پروژه.

۸: این پاراگراف، یکی از تأثیرگذارترین و عمیق‌ترین روایت‌هایِ تاریخِ علم را به تصویر می‌کشد: لحظه‌ای که روشنایی، به «سیاهیِ ابدیِ» ذهنِ بشر تبدیل شد. برای درکِ عمقِ این روایتِ شاعرانه و تاریخی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره میشود:

A. «نوری که هرگز خاموش نمی‌شود»
رابی، یکی از برجسته‌ترین فیزیکدانانِ قرن بیستم، این انفجار را نه فقط با «چشم»، بلکه با «تمامِ وجود» خود احساس کرد. عبارتِ «برای همیشه در ذهنِ من حک شد»، نشان‌دهندهٔ لحظه‌ای است که در آن، «علم» و «روانِ انسان» در هم می‌آمیزند. این لحظه، نه فقط یک آزمایشِ علمی، بلکه یک «تجربهٔ روحیِ جمعی» بود که ذهنِ همهٔ شاهدان را برای همیشه نشاندار کرد.

B. «نوری که از خودِ جهان فراتر می‌رود»
رابی، با دقتِ یک فیزیکدانِ برجسته، از «روشن‌ترین نوری که بشر تا به حال دیده است» سخن می‌گوید. این توصیف، فراتر از یک مشاهدۀ علمی است؛ این یک «تجربۀ متافیزیکی» است که در آن، «مرزِ میانِ انسان و خدا» در هم می‌شکند. این نور، نه فقط یک پدیدۀ فیزیکی، بلکه «نمادِ تولدِ عصرِ اتمی» است؛ عصری که در آن، بشر به قدرتِ خدایان دست یافت، اما روحِ خود را در این مسیر از دست داد.

C. «نوری که از میانِ وجودِ انسان نفوذ می‌کند»
تعبیرِ «از میانِ وجودِ انسان نفوذ کرد»، نشان‌دهندهٔ یک «تجربۀ تروماتیکِ جمعی» است. این نور، نه فقط از چشم، بلکه از «روح» و «هویتِ انسانی» عبور کرد و چیزی را در درونِ شاهدان تغییر داد. بسیاری از دانشمندانی که شاهدِ اولین انفجارِ هسته‌ای بودند، بعدها از «ازدست‌رفتنِ حسِ معصومیت» خود سخن گفتند. این نور، «غبارِ بیگناهی» را از چشمانِ آن‌ها پاک کرد و آن‌ها را با «مسئولیتِ سنگینِ قدرتِ خلق‌شده» روبرو کرد.

D. «نوری که جهان را تغییر داد»
این پاراگراف، یک «لحظۀ تاریخیِ محض» را به تصویر می‌کشد: لحظه‌ای که در آن، «جهانِ قدیم» با «جهانِ جدید» جایگزین شد. نورِ بمب، نه فقط صحرای نیومکزیکو، بلکه «افقِ اخلاقیِ بشریت» را برای همیشه تغییر داد. این روایت، یادآورِ این است که «پیشرفتِ علمی» همیشه با «مسئولیتِ اخلاقی» همراه نیست و گاهی، روشن‌ترین نورها، تاریک‌ترین سایه‌ها را به همراه می‌آورند.

۹: «همه‌ی ما حرام زاده هستیم»؛ اعترافی که تاریخ را تغییر داد
کنت بینبریج، فیزیکدانی که مسئولیتِ اجراییِ آزمایشِ «ترینیتی» را بر عهده داشت، با این جملهٔ کوتاه و زننده، تمامِ تناقضِ پروژهٔ منهتن را خلاصه کرد. او که در طولِ سال‌ها، با تمامِ وجود برایِ ساختِ بمب تلاش کرده بود، در لحظهٔ پیروزی، به‌جایِ شادی، به «نفرت از خود» و «شرمِ اخلاقی» رسید. این جمله، نه یک فحشِ ساده، بلکه یک اعترافِ تاریخی بود: «ما با شکستنِ مرزهایِ اخلاقی، انسانیتِ خود را از دست داده‌ایم.»

بینبریج در ادامه، آزمایش را «نمایشیِ زننده و در عین حال، تحسین‌برانگیز» توصیف می‌کند. این دوگانگی، کلیدِ درکِ تراژدیِ بمبِ اتم است: تحسین‌برانگیز: از منظرِ علمی، این آزمایش، یک پیروزیِ بی‌نظیر بود. زننده: از منظرِ اخلاقی، این آزمایش، یک جنایتِ جمعی بود. این دوگانگی، در روحِ تمامِ دانشمندانی که در آن صبحِ تابستانی گرد هم آمده بودند، ریشه دواند. واکنشِ اوپنهایمر به این جمله، یکی از صمیمی‌ترین و در عین حال، غم‌انگیزترین لحظاتِ تاریخِ علم است. او که در سکوتِ سنگینِ پس از انفجار، به‌دنبالِ کلماتی برایِ بیانِ «احساساتِ دوپاره‌اش» می‌گشت، ناگهان جمله‌ای را می‌شنود که «تمامِ حقیقتِ تلخ» را در خود دارد. او این جمله را «بهترینِ پاسخ» می‌نامد، زیرا این جمله، به‌جایِ خودفریبیِ علمی، به «اعترافِ صادقانه» به «فاجعهٔ اخلاقی» تبدیل می‌شود. بینبریج و اوپنهایمر، هر دو می‌دانستند که این لحظه، نقطهٔ عطفی در تاریخِ بشریت است. آن‌ها نه فقط یک سلاح، بلکه «افقِ جدیدی از وحشت» را خلق کرده بودند. این آگاهی، سنگینیِ غیرقابلِ تحملی را بر دوشِ آن‌ها گذاشت. اوپنهایمر بعدها در گفت‌وگوییِ معروف، از عبارتِ «من مرگ شدم، نابودگرِ جهان‌ها» (از کتابِ «بهگود گیتا») برای توصیفِ این لحظه استفاده کرد. اما جملهٔ بینبریج، بسیار ساده‌تر و صریح‌تر از هر شعری، «تاریکیِ روحِ انسان» را پس از این آزمایش نشان می‌دهد.

این پاراگراف، یکی از تلخ‌ترین و در عین حال، زیباترین روایت‌هایِ تاریخِ علم را به تصویر می‌کشد: لحظه‌ای که «پیروزیِ علمی» به «شکستِ روحی» تبدیل می‌شود. جملهٔ بینبریج، نه فقط یک واکنشِ شخصی، بلکه یک مرثیه برای انسانیتِ ازدست‌رفته است. این روایت، یادآورِ این حقیقت است که «پیشرفت» بدون «اخلاق»، نه یک دستاورد، بلکه یک «شکستِ بزرگ» است؛ شکستی که تا ابد، بر وجدانِ بشر سنگینی خواهد کرد.





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net