جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ - Friday 24 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 24.07.2026, 21:58

علی شریعتی و مواجهه هستی


عباد عموزاد

علی شریعتی یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان چپ و رادیکال مذهبی در قرن اخیر می‌باشد. با این گزاره موافق، منتقد یا مخالف او باشیم از اهمیت چندانی برخوردار نیست؛ آنچه مهم است اینکه هیچ‌کس در تحلیل تاریخ متأخر جامعه ما نمی‌تواند او را نادیده بگیرد و به تحلیل و تشریح نقش او نپردازد. علی شریعتی تنها نظریه‌پرداز و مروج چپ مذهبی در ایران نیست، اما عده زیادی او را مروج این پارادایم فکری می‌شناسند. از همین منظر به دوستدارانش بایستی تأکید نمود در این میراث‌گذار متوقف نشوند، گامی فراپیش نهند و با سفرهایی در این نحله، به بررسی تحلیلی-انتقادی (نه برخورد شیفته‌وار و مقلدانه) بپردازند و به عرصه‌ها و آموزه‌های جدید وارد شوند. بحث آنتولوژی یا هستی‌شناسی یکی از زیربناهای طرح هندسی فکری اوست که نباید در این راستا از نقد و حتی نفی برخی آرای پیشین او هراسی داشت. این نوشتار قصد ندارد پیکر شریعتی را تکه‌تکه کند و تشریح نماید، بلکه تا حدی تلاش دارد تصویری از مواجهه او با هستی را ارائه نماید تا برداشتی نزدیک‌تر از او حاصل شود.

در ابتدا باید دانست که واژه‌ها قراردادی‌اند. بدین ترتیب واژه‌های «هستی» و «وجود» کاملاً قراردادی‌اند و حتی می‌توان گفت وجود، واژه عربی هستی است. اما در زبان فارسی کنونی و به طور بین‌الاذهانی می‌توان تفکیک ظریفی را به‌صورت قراردادی بین این دو بپذیریم. شاید بحث فلسفه و به نوعی بحث هستی‌شناسی نیز از همین جا و از همین تفکیک آغاز می‌شود. هستی‌شناسی، کل را هدف قرار می‌دهد؛ به بیانی از کل هستی، یعنی تمام آنچه هست سخن می‌گوید، در صورتی که وجود به نوعی «بودن» اشاره دارد عاری از آنکه شکل و صورتی برایش تعریف کنیم. این نگاشته با بیان مواجهه هستی، هم بودن یعنی «هستیِ کل» و هم همه پدیده‌ها با تفکیک و فاصله‌هایشان یعنی «کلِ هستی» را تابع هدف خود می‌داند.

علی شریعتی جهان‌بینی را زیربنای ایدئولوژی می‌داند. اما اگر در متن آثارش مرور کنیم می‌بینیم که هستی‌شناسی به خودی خود در افکار و اندیشه شریعتی اهمیت چندانی نداشته و زیاد به آن نپرداخته است و مواردی هم که مورد اشارات او بوده، عموماً به کاربرد جهان‌بینی برای انسان و مقوله خداوند و نقش و کارکرد اعتقاد و ایمان به خدا برای انسان توجه داشت. شریعتی در مبحث هستی‌شناسی به صورت جزئی یا ریز با رویکرد فلسفی به مقولات متعدد نپرداخته است. شریعتی در برخی آثارش به مباحث جهان‌بینی پرداخته و نقدهایی هم بر دیدگاه‌های مختلف مانند دیدگاه سنتی و ارسطویی یا دیدگاه عبث‌انگار و شک‌انگیز که ما آن را پست‌مدرنیسم می‌نامیم مطرح نموده است، ولی بحث هستی‌شناسی نسبت به بقیه اضلاع اندیشه او گسترده و وسیع نیست.

برای او دغدغه هستی با دغدغه انسان به‌طور کامل گره خورده است. شریعتی در هستی‌شناسی هم به دنبال تحلیل فلسفی هستی و جزئیات هستی نیست؛ شریعتی تنها یک «کاوشگر معنا» در هستی است. او تنها پرسش‌هایی را از هستی پیگیری می‌کند و در چنین مرحله‌ای است که هستی‌شناسی او ترسیم می‌شود. جهان‌بینی شریعتی عبارت است از تصویری که انسان از عالم وجود در ذهن خویش دارد. او می‌گوید: «جهان‌بینی عبارت است از نوع تلقی‌ای که انسان از هستی و وجود دارد.» او هستی را به مفهوم عام، سیال و مشترکش در نظر می‌گیرد، هرچند دقت و موشکافی دقیقی از خود ارائه نمی‌دهد. او با طرح عالم وجود، کل هستی را نشانه می‌گیرد تا هستیِ کل (وجود)؛ به همین جهت هستی‌شناسی او کمتر صبغه فلسفی به خود می‌یابد.

پیدا کردن افکار بنیادی در اندیشه شریعتی کمی سخت است، ولی به نظر نگارنده «توده‌های اجتماع» و «مردم»، اندیشه محوری و دغدغه بنیادی اندیشه شریعتی است. او انسان را در جمع می‌بیند؛ در جامعه و مردم. این دغدغه اصلی اوست. به بیانی دیگر او دغدغه معنا و حرکت، و دغدغه معنا و تغییر را در سر می‌پروارند؛ یعنی هم به دنبال تفسیر پدیده‌ها، هستی، انسان و جامعه است و هم به دنبال تغییر آن‌هاست. او در عرصه اول به دنبال معناست و در عرصه دوم به دنبال حرکت، اما هم معنا و هم حرکت در حوزه‌ای به اسم توده‌های اجتماعی سامان داده می‌شوند. از منظری دیگر انسان‌شناسی شریعتی پررنگ‌تر از هستی‌شناسی اوست.

اگر هستی را به مثابه یک متن در نظر بگیریم، هستی‌شناسی هم می‌تواند رویکردی هرمنوتیکی و تأویلی داشته باشد و به نظر می‌رسد که شریعتی بدین گونه با هستی برخورد می‌کرد. از نظر او در تعیین هستی، هیچ‌کدام از شاخه‌های آگاهی و دانش بشر نمی‌توانند حرف دقیق و نهایی را بزنند؛ یعنی نه فلسفه عقلی، نه دانش بشری و نه علم نمی‌تواند به تعیین نهایی هستی بپردازد. با همین قرینه‌سازی می‌توان به این نتیجه رسید که رویکرد شریعتی در هستی‌شناسی نوعی رویکرد ماوراءفلسفی و ماوراءعلمی است؛ با این مضمون که هم ملاحظات و هم دانسته‌های اندیشه و فلسفه نوین نظری را لحاظ می‌کرد، اما ضمن بهره‌گیری از آن‌ها عبور می‌کرد و به تبیین ویژه خود با الهام از مذهب می‌پرداخت. بنابراین هستی‌شناسی او نه نقلیِ شهودی و نه صرفاً علمیِ عقلی است. شریعتی در عین حال که از دانش بشر بهره می‌گیرد، در نهایت رویکردش تأویلی و هرمنوتیکی است؛ یعنی هستی را به مثابه یک متن می‌بیند و تفسیر و تأویل ویژه خود را از آن بیان می‌دارد. بدین ترتیب شریعتی در حد یک تفسیر تأویلی و هرمنوتیکی از هستی باقی می‌ماند و فراتر از آن نمی‌رود.

با آنکه هستی‌شناسی علی شریعتی گسترده نیست، اما می‌توان آرایی از او استنباط و استنتاج کرد. او ثنویت را نفی می‌کند و هستی را یگانه و پیوسته می‌بیند؛ به همین جهت تضاد در هستی‌شناسی شریعتی وجود ندارد. او می‌گوید: «این جهان‌بینی که من به آن معتقد هستم عبارت است از جهان‌بینی مبتنی بر وحدت وجود. البته نه وحدت وجودی که عرفا می‌گویند و نه وحدت وجودی که عرفا به آن معتقدند، بلکه یک نوع جهان‌بینی خاص است.» همچنین او در ادامه می‌گوید: «مقصودم از جهان‌بینی مبتنی بر وحدت وجود، عدم تضاد میان دو قطب وجودی است. عدم تضاد میان طبیعت و ماورای طبیعت است. تمام این‌ها یک نوع وحدت‌اند.» یعنی او قائل به یک نوع یگانگی در هستی و مجموعه موجودات است.

با آنکه او دغدغه‌های اکثراً فلسفی نداشت، اما به‌ندرت هستی‌شناسی را فنومنولوژی تعبیر می‌کرد. او با تکیه بر فنومنولوژی یا پدیدارشناسی نکات و اصولی را مطرح می‌نمود؛ با این تلقی که ما نمی‌توانیم به ذات واقعیت و هستی دسترسی پیدا کنیم، به «بود» نمی‌توانیم برسیم، بلکه نمودهایی از هستی را درمی‌یابیم. شریعتی در هستی‌شناسی‌اش از فنومنولوژی وام و کمک می‌گیرد و می‌گوید در این جهان ذاتی وجود دارد و این ذات برای ما دست‌نیافتنی است. شریعتی تأکید می‌کند که هستی‌شناسی، نمودشناسی و نوعی فنومنولوژی است. او می‌گوید: «بهترین و انقلابی‌ترین کار این است که ذهنیت خویش را از این مرزبندی‌ها نجات دهیم و در عین حال با یک نگاه عظیم و توحیدی به هستی و انسان بنگریم و در همان حال که مرز بین فیزیک و متافیزیک را از بین می‌بریم، مرز میان نیاز انسانی را به عشق و نان از میان برداریم.» این نظر شریعتی از جمله نتایج روشن و مستقیم این نوع هستی‌شناسی است.

پویایی هستی در کنه اندیشه شریعتی تسری، جریان و سیلان دارد؛ به‌طوری که می‌بینیم وقتی به انسان می‌رسد، انسان را موجودی در حال «شدن» تعریف می‌کند. وقتی که به تاریخ می‌رسد، تاریخ را به همین شکل می‌بیند. اما در هستی‌شناسی خود زیاد به شرح و بسط این موضوع نپرداخته است؛ با این حال کاملاً مشخص است که شریعتی هستی را پویشی و صیرورتی می‌بیند و از دید او این مسئله جوهر هستی را تشکیل می‌دهد. او دائماً می‌گفت: «صیرورت اصطلاحی است که قرآن دائماً تکرار می‌کند. یعنی همیشه فیکس نیست. اگر هر امری، آن‌طور که ارسطو می‌گوید، یک تعریف ثابت داشته باشد، آیا آن تصیر غلط نیست؟ خود خدا می‌گوید “تصیر”؛ با “ص”. اگر با “س” باشد یعنی دارد می‌رود، یعنی یک شیء ثابت است. “تصیر” دگرگونی در ذات و جوهر است؛ حرکت ذاتی را دارد می‌گوید، “دیگر شدن” نه اینکه “رفتن”. این مفهوم با آن مفهوم دیالکتیکی که تغییر را همیشگی می‌داند، کون و فساد را همیشگی می‌کند و تضاد را همیشگی و همه‌جایی می‌داند، تناسب دارد.» این از جاهایی است که شریعتی بر مفهوم پویایی و صیرورت تصریح کرده است.

یکی دیگر از دیدگاه‌های شریعتی، بحث جهت‌داری و معناداری هستی است. او معتقد است تمام اجزای هستی دارای شعوری پیش‌برنده هستند؛ یعنی هستی یک لاشه مرده نیست. او هستیِ ماقبل انسان را فاقد شعور نمی‌داند. او در مجموع، بیشتر معناداری، جهت‌داری و غایتمندی هستی را در رابطه با کارکردی که برای انسان دارد در نظر می‌گیرد. او می‌گوید: «من کدام‌ام؟ من احساس می‌کنم آنکه می‌اندیشد با آنچه اندیشیده می‌شود جداست و نیز آنکه حس می‌کند با آنکه می‌اندیشد. و از همین روست که در میان این همه من، از یافتن منِ واقعی خویش نومید می‌شوم و گاه از بودنش.» شریعتی در اینجا می‌گوید گاه از بودنِ منِ نهانی در ورای این همه من‌هایی که دارم، نومید می‌شوم. این اوج بحران فلسفی شریعتی است. البته شریعتی تلقی‌های دیگری را در مورد خدا در جاهای دیگری مطرح می‌کند و معتقد است خدا همان نیرویی است که حرکت را در هستی ایجاد می‌کند و به هستی جهت می‌دهد. رابطه خدا با طبیعت، رابطه طبیعت با ماوراءالطبیعه نیست؛ رابطه حیات، شعور و اراده انسان با بدن است.

یکی از رویکردهای دوگانه و ظاهراً متضاد، دیدگاه‌های مربوط به ایده‌آلیسم اوست. در یک لایه، شریعتی رویکرد و نگاهی تجربی به هستی دارد و این رویکرد را بر نگاه قیاسی-ذهنی ارسطویی ترجیح می‌دهد. این رویکرد را در آثار او بسیار می‌توان دید. اما لایه دیگر، که در بخش دیگری از اضلاع زندگی شریعتی و آثارش دیده می‌شود، نگاه عرفانی و اشراقی شرقی اوست. بنابراین یا باید بتوان این دو رویکرد را به‌گونه‌ای در یک سامانه تفسیر کرد، یا اینکه وجود تعارض در اندیشه‌های شریعتی را پذیرفت. به بیانی، او یک نوع ایده‌آلیسم مافوق رئالیسم را ارائه می‌دهد. آنجا که شریعتی تجربی‌گریزی دنیای قدیم و یونانی‌زدگی تفکر اسلامی را نفی می‌کند، در واقع نوعی ایده‌آلیسم و ذهنیت‌گرایی مادون تجربه را نقد می‌کند؛ ولی آنجا که به نقد تفکر غربی می‌پردازد، ایستادن روی رئال و واقعیت علمی را هم نقد می‌کند و به نوعی می‌خواهد از واقعیت‌زدگی هم عبور کند.

علی شریعتی قائل به ارتباط بین هستی‌شناسی و هستیِ اجتماعی است؛ یعنی معتقد است جهان‌بینی و هستی‌شناسی ما با زندگی عینی و مادی مرتبط است. او می‌گوید زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بشر در جهان‌بینی‌اش اثر می‌گذارد و ما گاهی عکس‌برگردان زندگی واقعی‌مان را در جهان‌بینی‌مان می‌بینیم. در این رابطه، بحث جامعه‌شناسی شرک و توحید یکی از معروف‌ترین آثار شریعتی است که به دلیل مفصل بودن بحث وارد آن نمی‌شویم. او می‌گوید: «جهان‌بینی تأویل می‌شود به جامعه‌بینی.» یعنی دقیقاً ما تأثیر جامعه را در جهان‌بینی‌مان می‌بینیم و همان روابطی که در نظام اجتماعی، سیاسی، طبقاتی یا نژادپرستانه حاکم بین انسان‌ها وجود دارد، در بین خدایان نیز برقرار است. یعنی داستان زندگی زمینی انسان‌ها در جهان‌بینی‌شان بازتولید شده است.

به عبارت دیگر، نظام‌های حاکم یا طبقات حاکم برای اینکه نظم موجود را ابدی، مقدس و غیرقابل تغییر جلوه دهند، سیمای مشابه جامعه را به آسمان برده و یک جهان‌بینی نژادی و طبقاتی با تبعیضات مختلف در جهان ساخته‌اند و به انسان‌ها نیز گفته‌اند همان‌گونه که این روابط در بین خدایان وجود دارد، باید در بین آدمیان نیز حاکم باشد. نازیسم و فاشیسم بر فلسفه‌هایی استوار بود که از دیدگاه شریعتی این فلسفه‌ها همان نقش شرک را در دنیای امروز ایفا می‌کرد. در اینجاست که شریعتی به نوعی آگاهی کاذب و نوعی تزویر و استحمار معتقد است؛ و اگر بحث جامعه‌شناسی شرک را در کنار ایدئولوژی بگذاریم، به مفهوم آگاهی کاذبی که مارکس از آن می‌گوید خواهیم رسید. در همین‌جا آن بخش از نگرش منفی شریعتی نسبت به ایدئولوژی (یعنی رویکرد و کارکرد منفی که شریعتی برای ایدئولوژی قائل است) به وضوح قابل استنتاج است.

شریعتی می‌گوید: «مارکس از طریق تحقیقات فلسفی و مباحث علمی و دیالکتیک در ماتریالیسم به فلسفه طبقاتی و جبر دیالکتیکی تاریخ و از آن به سوسیالیسم نرسیده، بلکه درست برعکس، هدف اساسی و غایی وی سوسیالیسم بود... و برای توجیه فلسفی آن، تسلیح منطقی آن و دادن یک جهان‌بینی یا پایه عقیدتی به آن، به دیالکتیک و ماتریالیسم روی آورد و مذهب را کوبید؛ زیرا مذهب موجود در عصر او، در همه اعصار تاریخی عامل نیرومندی بوده است که وضع موجود را که ستمگرانه و انحصارطلبانه بوده، به وسیله احساس و اعتقادات دینی توجیه می‌کند.» بنابراین دیدگاه شریعتی این است که مواجهه با هستی صرفاً امری ذهنی و برخاسته از یک ارتباط منطقی و زنجیره‌ای بین گزاره‌های صرفاً منطقی و ذهنی نیست، بلکه مواجهه‌ای برخاسته از زندگی، واقعیتِ رفتار، کنش و سیستم سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه نیز هست. این نکته ضروری است تا تصور نکنیم تکوین هستی‌شناسی صرفاً بر اساس نگرش فلسفی شکل می‌گیرد، بلکه تکوین هستی‌شناسی آمیزه‌ای است که از درهم‌جوشی خرد، احساس، حقوق، واقعیت و عینیت شکل می‌گیرد.

هر کسی می‌تواند درون خود را بکاود و ببیند چیزهایی که می‌خواهد چیست؛ همان‌ها نوع مواجهه هستی آن فرد را می‌سازند. بین هستی‌شناسی‌ای که متبلور در زندگی است با آن هستی‌شناسی‌ای که در ذهن و زبان انسان‌ها منعکس بوده و بعداً در وجودشان تاثیر گذاشته، رابطه‌ای وجود دارد. هستی‌شناسی بزرگ‌تر سعی می‌کند هستی‌شناسی کوچک‌تر را شکافته و آن را وارد هستی‌شناسی بزرگ‌تر کند. این هستی‌شناسی هر چقدر به سمت تجرد، انتزاع، کشف و شهود و عرفان می‌رود، نخبه‌گرایانه‌تر می‌شود؛ در حالی که علی شریعتی نمی‌خواست نخبه‌گرایانه‌تر شود. به قول شریعتی، برخی کرگدن‌وار سفر می‌کنند؛ مانند برخی آدم‌ها که علاقه‌مند هستند تنهایی به کوه بروند. آن‌ها آدم‌های خودویژه‌ای هستند، اما بسیاری نمی‌خواهند چنین باشند. یک‌سری از انسان‌ها به شعور و فهم بالاتری از دیگران می‌رسند؛ این انسان‌ها انسان‌های متفاوتی هستند. مثلاً حافظ، عمر خیام، صادق هدایت، ابوالعلاء المعری، محمد، مارکس و مسیح را کنار هم بگذاریم؛ این‌ها از جمله انسان‌هایی هستند که به فهم برتری رسیده‌اند. شاید بتوان آن‌ها را تنهایان تاریخ نامید. اگر این افراد را با هم مقایسه کنیم، از جهات زیادی با هم تفاوت دارند؛ زیرا سیر برگشت‌شان مهم است. آن‌ها سیری را در مسیر آگاهی پیش رفته‌اند، اما از قله آگاهی‌شان، هر یک با نوع و سیر خاصی به جامعه برمی‌گردند. تفاوت این افراد را قوس نزولی‌شان نشان می‌دهد، نه قوس صعودی‌شان. تفاوت بین قله‌ها و تنهایان تاریخ وجود دارد. شریعتی هستی‌شناسی بزرگی داشت ولی در بازگشت خود نخبه‌گرا نشد. نخبه‌ها می‌توانند توجهی به مردم نکنند و به تقسیم‌بندی عوام و خواص برسند؛ چنان‌که برخی از سیاستمداران و متفکرین کنونی جامعه ما به چنین تفکری رسیده‌اند.

در نهایت بایستی گفت هستی‌شناسی علی شریعتی، یک هستی‌شناسی تأویلی، پدیداری و غایت‌گرا است. در مرحله اول، هستی‌شناسی شریعتی تأویلی است؛ یعنی رویکرد و روش‌شناسی او برای مواجهه با هستی همانند مواجهه با مقولات دیگر، هرمنوتیکی و تأویلی است. از طرفی هستی‌شناسی او پدیداری است؛ یعنی معتقد است نمودها و فنومن‌ها قابل شناخت هستند. (البته لازم به ذکر است وی می‌خواست با روش کشف و شهود خود، فنومن و اصل و حقیقت واقعیت را به همان شکلی که هست لمس و تجربه کند). و در وهله سوم غایت‌گرا است؛ به‌طوری که به معنا، صیرورت و جهت نهایی در هستی معتقد است. بنابراین هستی‌شناسی او تأویلی، پدیداری و غایت‌گرا است. در مجموع، همان‌گونه که ملاحظه شد، هستی‌شناسی شریعتی نه کلام بود و نه فلسفه؛ شریعتی تنها یک پوینده پرسش از معنا در هستی بود. شریعتی در هستی‌شناسی فقط یک پرسش‌گر و پوینده بود، نه در شأن یک متکلم یا فیلسوف. و چنان‌که اشاره شد، بخشی از این امر مثبت و بخشی منفی است که باید ترمیم شود.





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net