جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ - Friday 24 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 24.07.2026, 21:25

بین خدا و انسان، باید طرف کدام را گرفت؟


سیامک صفاتی

باید بین دو موضوع از هم تفکیک قائل شویم و آن‌ها را به دو بخش صورت‌بندی نماییم تا به صورت بهتری مسائل را دنبال و مدیریت کنیم: نخست امر ناظر بر دیگری و دوم امر ناظر بر خود. در امر ناظر بر دیگری همواره باید طرف انسان را گرفت؛ زیرا انسان در مقابل ظلم، تبعیض، استبداد، گلوله، شلاق، شکنجه، سرکوب و خشونت، آسیب‌پذیر، شکننده و بی‌پناه است و به‌راحتی اسیر مرگ می‌شود. معلوم است که هیچ‌گاه و تحت هر عنوانی با اتکا بر رذائل بر شمرده و فزون بر آن، نمی‌توان بستری برای رشد، شکوفایی و تعالی اندیشه و شخصیت انسان فراهم ساخت.

کشتار، سرکوب و شکنجه به نام دین هیچ چیزی از سبوعیت، درندگی و غریزه‌محوری آن کم نمی‌کند. تغییر نام، هیچ تغییری در وجود انسان برنمی‌انگیزد. نام دین از انسان، انسان بهتری نمی‌سازد؛ همچنان که بسیاری نام انسان را یدک می‌کشند، اما انسانی برخورد نمی‌کنند و بویی از انسانیت نبرده‌اند. مضافاً نام دین و تمسک به خدا عرصه را به‌صورت لجام‌گسیخته بر غرایز می‌گشاید و فرد دین‌دار با غلیان شهوات، تکبر، فزون‌خواهی، حسادت و سایر رذائل به نام خدا و دین، آتش بر هستی خود و دیگران می‌افکند.

به عبارت بهتر، این تکبر و خودخواهی است که تحت نام خدا جلوه‌گری نموده و با خیال راحت و وجدان آسوده از آنجا که خود را متکی و مستظهر به خدا می‌داند و تصور می‌نماید که خدا از او حمایت می‌کند، عرصه و میدان را بر تاخت‌وتاز غرایز می‌گشاید و از هر جنایتی فروگذار نمی‌کند. در واقع این ترجمان غرایز درون است که با نام خدا آراسته شده و در تجلی بیرونی هر عملی را روا می‌داند. در این صورت، تکبر و خودخواهی غیردینی است که به تکبر و خودخواهی دینی تغییر شکل داده و همین‌طور باقی مسائل.

خواجه پندارد که طاعت می‌کند / بی‌خبر از معصیت جان می‌کَند
(مولانا)

اصل، بود و وجود انسان است؛ زیرا اگر انسان نباشد یا ضعیف، رنجور، دردمند و خوار نگه داشته شود، هیچ امر متعالی نمی‌تواند به انسانی که دیگر نیست، یا به حضیض ذلت کشانده شده، یا اسیر درد و رنج است یاری رساند. هر انسانی جز از این زندگی چندروزه سرمایه‌ای دیگر ندارد. جان، آزادی، کرامت، حق انتخاب و امکان رشد و شکوفایی، عرصه‌ای نیست که به‌وسیله هر کسی و با هر ادعایی مورد تضییق، تحدید و گزند قرار گیرد؛ زیرا خلل به هر یک از این شاخصه‌ها، نابودی هویت انسانی است و تفاوتی با گرفتن جان او ندارد.

در متون به‌اصطلاح مقدس، خدا بی‌مانند و بی‌نیاز خطاب شده است که همه‌ی عالم به او نیازمندند؛ نه کسی فرزند اوست و نه او فرزند کسی است. و همچنین می‌خوانیم که او بی‌نیاز از عبادت یا نیایش ماست؛ تنها خداست که مستغنی و بی‌نیاز است. اما فرد، گروه یا طبقه‌ای که خود را مستغنی از خواست، مطالبات، ترجیحات و مقبولات مردم و جامعه می‌پندارد و خدا را مجرد و منتزع از مردم، طبیعت و هستی قلمداد می‌کند، قطعا خود را جای خدا نشانده‌ و درست متباین با خواست او — که بر گفت‌وگو با انسان، فرشتگان و شیطان جهت نشان دادن مسیر قرار داده — رفتار کرده و به‌رغم نام دین که بر خود نهاده، پا جای پای شیطان گذاشته است؛ چنان‌که خدا از ستایش یا نکوهش، و از عبادت یا تمرد انسان بی‌نیاز و از مردن و نیستی مبرا باشد (که هست).

پس خدا را نمی‌توان کشت، او را نمی‌توان زندانی کرد و زندگی‌اش را تباه نمود. خدا را نمی‌توان سرکوب کرد. خدا را نمی‌توان از مواهب، مناصب و منابع محروم نمود و با تبعیض و نابرابری از حقوق و آزادی‌ها محرومش ساخت. اما به نام خدا و دین می‌توان همه‌ی این صفات مذموم و مسموم را به منصه‌ی ظهور رساند. در این صورت، زندگی خلاف بهشت‌فروشی به جهنم تبدیل نخواهد شد؟

انسان نیازمند است به شدن، رفتن و جستجوگری؛ به آگاهی و اراده‌ورزی؛ به تعالی و آزادی. اگر جانب انسان را بگیریم، هدف تنها رشد، بهروزی، امنیت، رفاه، تضمین آزادی و برابری، و رفع نابرابری و هر گونه تبعیض و ستم در حق او می‌شود. البته که هیچ‌کس با فروکوفتن دیگری به لحاظ اخلاقی ارتقا نمی‌یابد. در واقع، گرفتن جان، آزادی و زندگی دیگری عرصه‌ای نیست که بتوان آن را به‌عنوان نردبامی نگریست که موجب بالا رفتن انسان‌ها نزد خدا شود. بالعکس، به‌دلیل مسمی شدن به اقسام پلیدی و رذیلت و گشودن درون به اقسام پلیدی‌ها و جلوه‌گری غرایز، عرصه‌ای برای سقوط، ابتذال و انحطاط آدمی فراهم خواهد شد.

اما در موضوع ناظر بر خود، و در جایی که جان، آزادی، اراده و کرامت دیگری مطرح نیست، انسان در رابطه با امر متعال آزاد است که مسیر حیات خود را ترسیم کند و متناسب با اندیشه و معیارهای خود در شرایط آزاد و برابر، به‌قدر توان به جهد نظری، کوشش علمی و کنشگری بپردازد و ضمن زنگارزدایی از آینه‌ی درون و به دور از تعصب و مقدس‌سازی هر فرد و جایگاهی، به رشد و تعالی خود کمک کند.

از آنجا که خدای هر کسی آینه‌ی تمام‌نمای وجود خود اوست، برای اینکه خدای بهتری داشته باشیم هم بایستی انسان بهتری باشیم. این به این معنی نیست که خدا را تا حد خود پایین آورده‌ایم، بلکه به این معنی است تا او را از چنبره‌ی خیالات، خرافات، قدرت و موهومات و تجارت آزاد کنیم. فی‌الواقع این ماییم که از چنبره‌ی زنجیرهای بردگیِ اوهام، خرافات و موهومات آزاد شده‌ایم. انسان تنها به مدد آزادی، حق تعیین سرنوشت، کسب آگاهی از کلیه‌ی مراجع معرفتی بدون سانسور و فیلتر، حق بر خطا بودن، دموکراسی، حق کنشگری آزاد و برابر، حق کرامت و منزلت برابر، نقد بی‌نوای هر شخص و ساختار، حق متفاوت زیستن، و جدایی دین از حکومت، قانون‌گذاری و عرصه‌ی عمومی، بهتر و بهینه‌تر می‌شود.

هیچ دینی نمی‌تواند خلاف فطرت انسان عمل کند؛ کمااینکه دین اسلام خود را دین فطرت قلمداد نموده است. اساساً چه شاخصه‌هایی راه بر فطرت آدمی می‌گشاید و به تعالی و تکاملش یاری می‌رساند؟ و چه عواملی به پژمردگی، رخوت و نابودی آن کمر می‌بندد؟ آیا استبداد، خودکامگی، تبعیض، تحقیر، ترس و ستم بر مبنای فطرت آدمی است یا خلاف فطرت؟ تقسیم انسان‌ها و سپس تحدید حقوق، آزادی و برابری آنان آیا امری فطری است یا خلاف آن؟ زیرا تبعیض در آزادی، برابری و حقوق به انباشت و تمرکز قدرت، ثروت، امکانات و منزلت در سویی و اسارت، فقر، تحقیر و ترس در سویی دیگر منجر می‌شود؛ آیا این در نگاه درون‌دینی با توحید که ادیان بر آن تأکید دارند و با فطرت تعالی‌جو، برابری‌طلب، آزادی‌خواه و تکریم انسان «بما هو انسان» سازگار است؟

انسان فطرتاً از استبداد، سرکوب و سلطه بیزار است. از دروغ، جنگ و ظلم بیزار است. شب‌هنگام چراغ و نور می‌افروزد تا از تاریکی برهد. تلفن، کتاب، اینترنت و ماهواره را اختراع کرد تا آگاه شود و ضمن ارتباط با دیگری از تاریکی جهل برهد. دین را بنیاد نهاد تا به زندگی امید و معنی بدهد. شعر، موسیقی، ادبیات و هنر را پدید آورد تا قوه‌ی خیال را به پرواز درآورد و آنچه واژگان از بیانش عاجزند ترسیم کند. دموکراسی را پدید آورد تا با مشارکت آزاد و برابر و آیین گفت‌وگو و تبادل معرفت و محبت، از دیکتاتوری، ترس و خشونت برهد و آگاه‌تر و بهتر شود. تحقیق می‌کند، اختراع می‌کند، ابزار می‌سازد و اکتشاف می‌ورزد تا تواناتر و بهتر شود. می‌بینیم خاستگاه جلوه‌گری انسان، در استعداد، اشتیاق و جستجوگریِ همواره‌ای است که در ذات، وجود و فطرتش نهفته است.

انسان اگر بر اساس خصلت انسانی‌اش زندگی کند، دین‌ورزی نموده است؛ یعنی بر اساس فطرتش عقل بورزد، پرسش کند، هر ساختار، قدرت، دین و امر غیردینی را نقد کند، خودانتقادی داشته باشد، روی به مبارزه علیه خرافه، خفقان، جهل، ترس، تعصب، تبعیض و نابرابری بیاورد، اختراع کند، کشف کند، تحقیق بورزد، آزادی‌خواهی و هنرورزی پیشه کند، افق‌های نو بگشاید، سنتهای ستبر را سست کند، از برکه‌ی صبح تا شام فراتر رود، دریادلی بجوید، زنگار بزداید، صفا و پاکی درون را افزون کند و حجاب‌های تاریکی را از ذهن و ضمیر پاک کند، روی به امر متعال آورده است. انسان هرچه انسانیتش فربه‌تر، چالاک‌تر و عمیق‌تر شود، به همان اندازه تاباننده‌ی نور حق و تجلی‌گاه خداوند می‌شود. دین جدای از زندگی نیست؛ تارک‌دنیا شدن نیست؛ مداحی، سوگواری، ندبه، زیارت، دخیل بستن، توسل، پیاده‌روی، قبرپرستی، شخص‌پرستی، دین‌پرستی، خاکساری و خاک‌مالی نیست. دین از آسمان و عالم مجردات نیامده است.

این بلندی نیست از روی مکان / این بلندی‌هاست سوی عقل و جان
(مولانا)

هدف دین، کنش، کوشش و جهد انسان برای رهایی، آگاهی و پالایش همواره‌ی وجود خود است. دین به‌نحو انضمامی امکانی است در کنار سایر علوم، معارف، هنر و دانش‌ها؛ نه اینکه برتر از دیگر معارف باشد و سایر حوزه‌ها را محدود کند، در اختیار بگیرد و تباه سازد. دین به‌مثابه‌ی پرهیزکاری از عقل، آزادی، شادی، رفاه و توسعه نیست، بلکه پرهیزکاری از تعصب، ستم، دروغ، ریا، چاپلوسی، شیادی، جهل، خرافه، استبداد و ننگ است. انسان با عطف عنایت به فطرت انسانی‌اش بسط، توسعه و تعالی می‌یابد.

خواستِ رهایی، تعالی، آزادی و رفع نقص در وجود انسان و در فطرت حقیقت‌جوی او قرار دارد. فطرت انسان تنها در ساختارهایی امکان بروز، ظهور و تعالی می‌یابد که آزادی، برابری، حق انتخاب و دموکراسی در آن نهادینه باشد. استبداد به نام دین یا هر چیز دیگری، پا بر گلوی زندگی می‌گذارد؛ پا بر شخصیت، اندیشه و اراده‌ی خودآیین انسان می‌گذارد. انسان تنها در ساختار دموکراتیک، انسانیتش معنا می‌شود. انسان در جامعه‌ی باز و بدون سلطه‌گری، نه ابزار می‌شود و نه به دیگران به‌عنوان ابزاری نگاه می‌کند.

انسان برتر از ادیان است؛ حال آنکه مستبدین می‌خواهند ما را بنده نگه دارند. بنده‌ی خدا شدن را برمی‌کشند تا ما را برده و بنده‌ی خود سازند؛ زیرا وقتی به نام دین، روایت و قرائت سلطه‌ورزانه، تمامیت‌خواهانه، متعصبانه و اساساً هر گونه خوانش خود را بر ما حاکم می‌کنند، نتیجه این می‌شود که ما بنده‌ی قرائت آنان از خدا می‌شویم، نه دوست و جانشین و به‌مثابه‌ی خدا شدن. یعنی بنده‌ی بنده‌ی خدا می‌شویم؛ بنده‌ی حاکمان و سلطه‌ورزان. وقتی انسان‌ها را دست‌نیافتنی و برتر از نقد می‌نشانند، آن‌ها را تا مقام خدایی بالا می‌برند و ما را بنده‌ی بنده‌ی خدا می‌کنند. با شخص‌پرستی و جایگاه‌پرستی، ما را بنده‌ی بنده‌ی خدا می‌کنند. وقتی خود را مالک دین، سیاست و فکر ما می‌دانند، ما را بنده‌ی بنده‌ی خدا می‌کنند. وقتی به مرقد و مکان‌های زیارتی می‌روند و با خاک‌مالی، خاکساری، تضرع و هر چیز دیگر از آنان گشایش در کار و زندگی می‌طلبند، وقتی قدرتمندان را شریک خدا می‌کنند که نزدیکی به بارگاه آنان موجب برکشیدن از حیث مادی، مقام و منزلت می‌شود، آنان را تا مقام خدایی بالا برده و خود را بنده‌ی بنده‌ی خدا ساخته‌ایم.

راه خدا این نیست که به نام خدا حکومت کنند و عده‌ای تا همیشه بر سریر قدرت نشینند. وقتی حق زندگی معمولی را از انسان‌ها سلب می‌کنند، راه خدا را به نام خدا بسته‌اند. وقتی نان کسی را می‌برند، راه خدا را به نام دین بسته‌اند. وقتی غم بر مردمان می‌بارند، راه خدا را با نام خدا می‌بندند. راه خدا از همین زندگی ساده و بی‌آلایش می‌گذرد؛ از شادی، آبادی، صلح و زیبادوستی می‌گذرد. راه خدا این است که قدرت، ثروت و امکانات به سود عده‌ای منحصر نشود؛ گره از کار فروبسته‌ای بگشایند؛ از انسان‌ها به‌دلیل مغایرت فکر ارزش‌زدایی نشود تا به غارت اموال مردم بپردازند و قصد جانشان کنند. راه خدا همین جریان طبیعی زندگی است و بستن آن به معنای مانع شدن برای همین زندگی جاری و طبیعی است.

آنان که کلام خدا را ثابت و سنگواره در متون مقدس می‌بینند که جاودانه و نامتغیر است، نه تنها خدا را محدود و کوچک می‌کنند، بلکه انسان را در پای این نوع نگاه قربانی می‌کنند. فهمِ خدا، چون خودِ خدا و همانند انسان، سیال و نوشونده است. بستن راه خدا یعنی نهایی دانستن او به آنچه در کتاب مقدس گفته شده است. اگر ما توانستیم انسان را ثابت نگاه داریم و از جستجوگری، اشتیاق، نوشدن و تغییر باز بداریم، و اگر توانستیم به فهم نهایی از انسان هم‌اینک و هم‌اکنون برسیم، خدا و فهم خدا را هم خواهیم شناخت. وقتی ما نمی‌توانیم به شناختی از انسان برسیم که او در تطور و تکامل تاریخی‌اش در ده، پنجاه یا هزار سال دیگر دست می‌یابد، چگونه به فهم، قانون و شناخت نهایی از خدا خواهیم رسید؟

باری، دین نمی‌تواند ملاک حکومت باشد؛ زیرا راه خدا را می‌بندد و ریاکاران، فاسدان و شیفتگان قدرت با رنگ عوض کردن و چهره‌ی دینی دادن به خود، واجد امتیاز، سهم و رانت می‌شوند؛ در صورتی که آنچه باید ملاک باشد علم، تخصص، کارآمدی و توانمندی است که باید سرلوحه قرار گیرد. راه خدا را می‌توان در دموکراسی جستجو کرد؛ زیرا از این بند و دام مبراست، از انحصار، تمامیت‌خواهی، استبداد، تبعیض و تعدی جلوگیری می‌کند، راه بر شاخصه‌های پیش‌گفته می‌گشاید و با فطرت انسان هماهنگ است. و نهایتاً چنانچه به خدا باور داریم، خدا از رهگذر علم، دانش، اختراع، اکتشاف، هنر، حق انتخاب، حق تعیین سرنوشت، حق متفاوت بودن، حق انسان بودن و انسانی زیستن، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی، مهرورزی و هر آنچه بعدها متولد خواهد شد... می‌گوید، می‌شنود و تجلی می‌ورزد.

تنها چیزی که مهم به نظر می‌رسد این است که دریابیم تأملات و اندیشه‌های ما در خصوص خدا و هر چیز دیگر، باید بر محور هم‌اندیشی، هم‌پرسگی، جستجوگری، تواضع، رواداری و گفت‌وگو قرار گیرد تا ما را به تعالی و تکامل رهنمون کند و ما را برهاند. تنها خدای هر کس با این روال و منوال بزرگ‌تر و بهتر خواهد شد. در نهایت این ما هستیم که بزرگ‌تر و بهتر می‌شویم؛ و چون بزرگ‌تر، بهتر و انسان‌تر می‌شویم، جهان و هرچه در او است را بهتر می‌بینیم و به‌جای خشونت و جنگ، رو به همزیستی مسالمت‌آمیز، شفقت و گفت‌وگو می‌آوریم.





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net