-
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 16.10.2026, 20:30

نگاهی انتقادی دربارهٔ اقدام یک افسر روس

فرار از ارتش یا خیانت به میهن؟


علی‌محمد طباطبایی

مقدمه کوتاه: اقدام ستوان لو استوپنیکوف، افسر روسی که اطلاعات نظامی کشورش را در اختیار اوکراین قرار داد، پرسشی بنیادین در حوزهٔ فلسفهٔ اخلاق پدید می‌آورد: مرز میان وفاداری به میهن و خیانت به آن کجاست؟ این پرسش، پیش از هر چیز، ما را به تأمل دربارهٔ مفاهیمی وامی‌دارد که غالباً به‌هم آمیخته می‌شوند: نسبت میان کشور، حکومت و مردم؛ تفاوت میان نافرمانی از یک رژیم و همکاری با دشمن نظامی؛ و تمایز میان امتناع از مشارکت در جنگ و اقداماتی که به کشته‌شدن هم‌وطنان می‌انجامد. از دیدگاه اخلاقی، مسئله این نیست که آیا مخالفت با حکومتی متجاوز مشروع است یا نه، بلکه این است که چنین مخالفتی تا کجا می‌تواند پیش رود و چه معیارهایی برای سنجش اخلاقی آن لازم است. نوشتار حاضر می‌کوشد بدون داوری شتاب‌زده، این پرسش‌ها را در چارچوبی فلسفی و اخلاقی بررسی کند.

۱: فرار از ارتش یا خیانت به میهن

گزارش وال‌استریت جورنال دربارهٔ ستوان لو استوپنیکوف، افسر ارتش روسیه که اطلاعات نظامی کشورش را در اختیار اوکراین گذاشت، پرسشی دشوار و در عین حال مهم را پیش می‌کشد: آیا مخالفت با حکومتی که جنگی تجاوزکارانه به راه انداخته است، همکاری با دشمن نظامی آن کشور را از نظر اخلاقی توجیه می‌کند؟

به گمان من، پاسخ به این پرسش مستلزم تمایز میان چند مفهوم است که نباید آنها را یکی گرفت: کشور، حکومت و مردم؛ فرار از جنگ و همکاری با دشمن؛ و مخالفت با یک رژیم و مشارکت در کشتن هم‌وطنان.

نخست باید پذیرفت که کشور و حکومت یکسان نیستند. کسی ممکن است با حکومت کشورش مخالف باشد، از سیاست‌های آن بیزار باشد و حتی آن را مسئول جنگی ناعادلانه بداند، اما همچنان خود را به مردم و سرزمینش وفادار احساس کند. بنابراین، مخالفت با حکومت روسیه به‌خودی‌خود خیانت به مردم روسیه نیست. برعکس، گاهی نافرمانی از حکومت می‌تواند شکلی از وفاداری به ارزش‌هایی باشد که حکومت آنها را زیر پا گذاشته است.

اما از این مقدمه نمی‌توان نتیجه گرفت که هر نوع همکاری با دشمن نظامی نیز اخلاقاً موجه است. میان نپذیرفتن مشارکت در جنگ و انتقال اطلاعات نظامی به طرف مقابل تفاوتی جدی وجود دارد. یک سرباز ممکن است تصمیم بگیرد در جنگی که آن را ناعادلانه می‌داند شرکت نکند، از ارتش فرار کند یا از ادامهٔ خدمت سر باز زند. چنین تصمیمی، به‌ویژه اگر هدفش پرهیز از کشتن انسان‌ها باشد، می‌تواند از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد. ولی اگر همان فرد اطلاعاتی را در اختیار ارتش دشمن بگذارد که به کشتن شمار بیشتری از سربازان کشورش بینجامد، مسئله پیچیده‌تر می‌شود.

البته نمی‌توان این دو عمل را کاملاً از هم جدا کرد. در شرایط جنگ، اطلاعاتی که به طرف مقابل منتقل می‌شود ممکن است برای جلوگیری از یک حمله، نجات غیرنظامیان یا متوقف‌کردن جنایات نظامی به کار رود. در چنین وضعی، افشای اطلاعات می‌تواند نه صرفاً اقدامی علیه کشور خود، بلکه تلاشی برای جلوگیری از آسیب بزرگ‌تر باشد. اما اگر هدف و نتیجهٔ اصلی آن تنها افزایش تلفات نظامی باشد، توجیه اخلاقی آن دشوارتر خواهد شد.

در مورد استوپنیکوف، گزارش وال‌استریت جورنال از انتقال اطلاعاتی سخن می‌گوید که به حملات اوکراین و کشته‌شدن شمار زیادی از نظامیان روس انجامیده است. اگر این روایت درست باشد، پرسش این است که آیا او راهی جز همکاری اطلاعاتی با دشمن برای مخالفت با جنگ نداشت؟ آیا می‌توانست از ارتش فرار کند و در عین حال از مشارکت مستقیم در کشتن هم‌وطنانش بپرهیزد؟ و آیا اطلاعاتی که منتقل کرد، به هدفی اخلاقاً قابل دفاع ــ مثلاً جلوگیری از حمله به غیرنظامیان ــ خدمت می‌کرد یا صرفاً به افزایش تلفات نظامی؟

این پرسش‌ها به معنای نادیده‌گرفتن مسئولیت روسیه در آغاز جنگ نیست. روسیه با حمله به اوکراین، مسئولیت آغاز این جنگ را بر عهده دارد و اوکراین نیز حق دفاع از خود را دارد. اما حق دفاع از خود به این معنا نیست که هر شیوهٔ دفاعی، صرف‌نظر از هدف و پیامدهایش، خودبه‌خود از نظر اخلاقی درست است. حتی در جنگی که یک طرف آشکارا متجاوز است، همچنان باید میان اقدامات ضروری برای دفاع و اقداماتی که صرفاً به گسترش کشتار می‌انجامند، تفاوت گذاشت.

به همین دلیل، من میان فرار استوپنیکوف از ارتش و همکاری اطلاعاتی او با اوکراین تمایز می‌گذارم. فرار از ارتش می‌تواند تصمیمی شجاعانه برای نپذیرفتن مشارکت در جنگ باشد. اما همکاری با دشمن برای هدف‌گیری نیروهای کشور خود، نیازمند توجیهی فراتر از مخالفت با حکومت است. اینکه حکومت روسیه غیردموکراتیک و جنگ آن تجاوزکارانه است، به‌تنهایی برای پاسخ به این پرسش کافی نیست.

در نهایت، مسئله فقط این نیست که آیا استوپنیکوف به کشورش خیانت کرده است یا نه. پرسش بنیادی‌تر این است که وفاداری به کشور در شرایطی که حکومت آن جنگی ناعادلانه به راه انداخته، چه معنایی دارد؟ آیا وفاداری به میهن مستلزم اطاعت از حکومت است، یا گاهی درست در مخالفت با آن تحقق می‌یابد؟ و اگر مخالفت با حکومت به همکاری با دشمن نظامی بینجامد، چه معیارهایی باید برای سنجش اخلاقی آن به کار برد؟

به گمان من، پاسخ را باید در هدف، ضرورت و پیامدهای عمل جست‌وجو کرد. مخالفت با جنگ و نپذیرفتن مشارکت در آن، از نظر اخلاقی با کمک به کشتن هم‌وطنان تفاوت دارد؛ هرچند در شرایط استثنایی، انتقال اطلاعات نیز ممکن است برای جلوگیری از آسیب بزرگ‌تر ضرورت پیدا کند. بدون دانستن جزئیات دقیق اقدام استوپنیکوف و هدفی که دنبال می‌کرد، نمی‌توان دربارهٔ او داوری قطعی کرد. اما نمی‌توان این پرسش اخلاقی را نیز صرفاً با ستایش شجاعت یک فراری یا محکوم‌کردن او به‌عنوان خائن کنار گذاشت.

۲: مخالفت با حکومت و همکاری با دشمن: مرز میان خیانت و مسئولیت اخلاقی

در تاریخ بارها اتفاق افتاده است که یک شهر یا دژ مستحکم، پس از ماه‌ها مقاومت در برابر سپاه مهاجم، نه با شکست نظامی مدافعان، بلکه در نتیجهٔ همکاری یکی از افراد داخل آن سقوط کرده است. گاه این فرد از فرمانروا یا فرماندهٔ خود کینه‌ای به دل داشته، گاه در پی کسب ثروت و مقام بوده و گاه خود را به دلایل سیاسی یا عقیدتی محق می‌دانسته است. چنین رویدادهایی پرسشی دشوار را پیش می‌کشند: آیا مخالفت با حکومت خودی، همکاری با دشمن خارجی را توجیه می‌کند؟

این پرسش صرفاً به تاریخ نظامی مربوط نیست. در واقع، با مسئله‌ای اساسی در اخلاق سیاسی روبه‌رو هستیم: آیا وفاداری به کشور همان وفاداری به حکومت است؟ و اگر کسی حکومتی را ناعادلانه، مستبد یا حتی جنایتکار بداند، تا کجا مجاز است برای مقابله با آن به نیروی خارجی متوسل شود؟

سقوط انطاکیه: هنگامی که یک فرد دروازه‌ها را گشود

یکی از نمونه‌های مشهور تاریخی، سقوط انطاکیه در جریان نخستین جنگ صلیبی است. صلیبیون در اکتبر ۱۰۹۷ محاصرهٔ این شهر مستحکم را آغاز کردند و پس از ماه‌ها تلاش هنوز نتوانسته بودند آن را تصرف کنند. سرانجام، در شب دوم به سوم ژوئن ۱۰۹۸، بوهموند، یکی از فرماندهان صلیبی، با کمک فردی در داخل شهر به نام فیروز توانست راه ورود نیروهای خود را باز کند. فیروز مسئولیت نگهبانی از بخشی از استحکامات شهر را بر عهده داشت و با صلیبیون به توافق رسیده بود. پس از بالا رفتن گروهی از مهاجمان از دیوارها، دروازه‌ای گشوده شد و نیروهای صلیبی به شهر سرازیر شدند. سقوط انطاکیه با کشتار گستردهٔ ساکنان همراه شد.


ستوان لو استوپنیکوف

دربارهٔ انگیزهٔ فیروز روایت‌های متفاوتی وجود دارد. در برخی گزارش‌های متأخر، نارضایتی شخصی او از مقامات حاکم بر شهر و منافع مادی در تصمیمش مؤثر دانسته شده است؛ اما منابع تاریخی دربارهٔ جزئیات زندگی و انگیزه‌های واقعی او اتفاق نظر ندارند. بنابراین، بهتر است از تبدیل یک روایت مشهور به واقعیتی قطعی دربارهٔ انگیزه‌های او پرهیز کنیم.

بااین‌حال، نتیجهٔ اقدام او روشن بود: نیرویی که از راه محاصره نتوانسته بود به شهر راه یابد، به کمک فردی از درون وارد شد. مسئلهٔ اخلاقی نیز دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. آیا اختلاف یک فرد با حاکمان شهر می‌تواند مجوز آن باشد که راه ورود سپاهی را باز کند که تصرف شهر به دست آن، جان و امنیت هزاران نفر را به خطر می‌اندازد؟

البته نباید از یاد برد که فیروز در برابر حکومتی قرار داشت که ممکن بود با او رفتار ناعادلانه‌ای کرده باشد. اما حتی اگر این فرض را بپذیریم، هنوز باید پرسید آیا مجازات شخصی حاکمان، هدف اصلی او بود یا اقدامی که پیامدهای آن دامنه‌ای بسیار فراتر از اختلاف شخصی داشت.

قلعهٔ ادو در ژاپن: خیانت در میانهٔ رقابت‌های سیاسی

نمونهٔ دیگری از این نوع رویدادها در ژاپن قرن شانزدهم رخ داد. در سال ۱۵۲۴، نیروهای خاندان هوجو به قلعهٔ ادو حمله کردند؛ قلعه‌ای که در اختیار اوئه‌سوگی توموئوکی بود. هنگامی که توموئوکی پس از رویارویی با مهاجمان به قلعه بازگشت، دریافت که اوتا سوکتاکا، فرماندهٔ پادگان، به دشمن پیوسته و دروازه‌ها را به روی نیروهای هوجو گشوده است. در نتیجه، قلعه به دست مهاجمان افتاد.

این واقعه در بستر رقابت میان خاندان‌های نظامی ژاپن رخ داد؛ دورانی که وفاداری‌های سیاسی و نظامی می‌توانستند به‌سرعت تغییر کنند. بااین‌حال، نباید شرایط ژاپن فئودالی را بی‌واسطه با مفهوم امروزی خیانت به کشور یکسان دانست. در آن زمان، وفاداری به خاندان، ارباب و پیمان‌های شخصی جایگاهی داشت که با مفهوم مدرن شهروندی و دولت ملی تفاوت می‌کرد.

اهمیت این نمونه در آن است که نشان می‌دهد اختلاف و رقابت در درون یک ساختار قدرت چگونه می‌تواند به عامل تعیین‌کننده‌ای در شکست نظامی تبدیل شود. اما از صرف سقوط یک قلعه نمی‌توان نتیجه گرفت که انگیزهٔ شخصی فرمانده چه بوده یا اقدام او از نظر اخلاقی چگونه باید ارزیابی شود.

بندیکت آرنولد: از قهرمان جنگ تا همکار دشمن

نمونه‌ای شناخته‌شده‌تر در تاریخ جدید، بندیکت آرنولد، افسر ارتش انقلابی آمریکا در جنگ استقلال این کشور است. آرنولد پیش‌تر در نبردهای مهمی برای استقلال‌طلبان جنگیده بود، اما به‌تدریج از رفتار رهبران انقلاب، نحوهٔ برخورد با خود و آنچه بی‌عدالتی در حق خویش می‌دانست، ناراضی شد. او در سال ۱۷۸۰ با بریتانیایی‌ها وارد مذاکره شد و کوشید دژ وست‌پوینت را به آنان تسلیم کند. نقشه افشا شد و آرنولد به صفوف بریتانیا پیوست.

اهمیت این مثال در آن است که نارضایتی شخصی یک افسر، حتی اگر بخشی از آن بر پایهٔ احساس واقعی بی‌عدالتی شکل گرفته باشد، به‌خودی‌خود نمی‌تواند پیامدهای همکاری او با دشمن را توجیه کند. آرنولد می‌توانست از مقام خود کناره‌گیری کند، به مخالفت سیاسی ادامه دهد یا راه‌های دیگری را برای اعتراض برگزیند؛ اما تصمیم گرفت به نیرویی کمک کند که با ارتش پیشین او در جنگ بود.

بااین‌حال، برای داوری تاریخی دقیق باید میان انگیزه‌های شخصی آرنولد و نتیجهٔ نظامی اقدامش تفاوت گذاشت. هرگونه نارضایتی او را نمی‌توان لزوماً ساختگی دانست، همان‌طور که وجود نارضایتی واقعی نیز به‌تنهایی برای تبرئهٔ تصمیم او کافی نیست.

آیا هرگونه مخالفت با حکومت باید در چارچوب وفاداری نظامی باقی بماند؟

در اینجا باید از یک نتیجه‌گیری شتاب‌زده پرهیز کرد. اگر بگوییم هرگونه همکاری با دشمن در زمان جنگ، بدون توجه به شرایط، همواره غیراخلاقی است، ممکن است ناخواسته به این نتیجه برسیم که حتی در برابر حکومت‌های جنایتکار نیز مخالفت باید به مرزهای وفاداری نظامی محدود بماند. چنین نتیجه‌ای قابل دفاع نیست.

برای مثال، در آلمان نازی، کلاوس فون اشتاوفنبرگ و شماری از افسران ارتش در ژوئیهٔ ۱۹۴۴ برای کشتن هیتلر و سرنگونی حکومت او اقدام کردند. این افسران در درون ساختار نظامی آلمان فعالیت می‌کردند، اما مخالفتشان با فرمانروای کشور به معنای همکاری با ارتش مهاجم برای تصرف آلمان نبود. آنان می‌خواستند حکومت را از درون براندازند و به جنگ پایان دهند، هرچند طرحشان شکست خورد. این نمونه نشان می‌دهد که مخالفت با حاکم و حتی اقدام علیه او لزوماً به معنای خیانت به مردم و کشور نیست.

البته این مقایسه نیز محدودیت‌هایی دارد: شرایط جنگ جهانی دوم، ماهیت حکومت نازی و اهداف گروه‌های مقاومت را نمی‌توان با همهٔ موقعیت‌های تاریخی یکسان دانست. نکتهٔ اصلی این است که باید میان مخالفت با حکومت، مقاومت در برابر جنایت و کمک به نیرویی که در حال حمله به کشور است، تمایز قائل شد.

ستوان روس: آیا نارضایتی از حکومت برای همکاری با دشمن کافی است؟

با در نظر گرفتن این نمونه‌ها، می‌توان به مسئلهٔ ستوان روس بازگشت؛ افسر جوانی که موضوع بحث ما بود. پرسش این نیست که آیا او حق داشته است از حکومت کشورش ناراضی باشد. هر انسانی حق دارد دربارهٔ حکومت خود داوری انتقادی داشته باشد و حتی آن را نامشروع بداند. پرسش دشوارتر این است که آیا نارضایتی او، به‌تنهایی، همکاری با دشمن خارجی را از نظر اخلاقی موجه می‌کند؟

پاسخ به چند عامل بستگی دارد: هدف او از همکاری چه بوده است؟ آیا قصد داشته از جنایتی جلوگیری کند یا صرفاً به حکومت خود ضربه بزند؟ آیا اطلاعاتی که در اختیار دشمن گذاشته، جان سربازان و غیرنظامیان را به خطر انداخته است؟ آیا راه‌های دیگری برای مخالفت وجود داشته؟ و آیا می‌توانسته پیامدهای اقدامش را پیش‌بینی کند؟

غیردموکراتیک بودن حکومت، به‌خودی‌خود، پاسخ همهٔ این پرسش‌ها را تعیین نمی‌کند. یک حکومت ممکن است سرکوبگر باشد، اما این واقعیت به معنای اخلاقی بودن هر اقدامی علیه آن نیست. از سوی دیگر، وفاداری به کشور نیز نباید به ابزاری برای توجیه اطاعت از هر فرمان یا سکوت در برابر هر جنایتی تبدیل شود.

همچنین باید میان کمک به دشمن در یک جنگ تجاوزکارانه و همکاری با نیرویی که هدفش متوقف کردن جنایت‌های گسترده است، تفاوت گذاشت. حتی در حالت دوم نیز باید دربارهٔ پیامدهای قابل پیش‌بینی، تناسب اقدام و آسیب احتمالی به مردم داوری کرد؛ زیرا ادعای داشتن هدفی اخلاقی، به‌تنهایی، تضمین نمی‌کند که وسیلهٔ انتخاب‌شده نیز اخلاقی باشد.

وفاداری به کشور، نه اطاعت بی‌قیدوشرط از حاکم

در نهایت، شاید بتوان مسئله را با تفکیک سه مفهوم روشن‌تر کرد: وفاداری به حکومت، وفاداری به کشور و مسئولیت اخلاقی در برابر انسان‌ها.

این سه مفهوم گاهی با یکدیگر هم‌جهت‌اند، اما همیشه چنین نیست. ممکن است حکومت نمایندهٔ منافع عمومی باشد و دفاع از آن در برابر مهاجم، به معنای دفاع از مردم و کشور نیز باشد. اما ممکن است حکومت خود به تهدیدی برای مردم تبدیل شود و مخالفت با آن، حتی مخالفتی رادیکال، از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد.

بااین‌حال، از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که هر کس با حکومت خود اختلاف دارد، مجاز است برای شکست دادن آن از هر نیروی خارجی کمک بگیرد. باید پرسید این همکاری چه هدفی را دنبال می‌کند، چه کسانی هزینهٔ آن را می‌پردازند و آیا راهی کم‌زیان‌تر برای رسیدن به هدف وجود داشته است.

ماجرای انطاکیه، سقوط قلعهٔ ادو و اقدام بندیکت آرنولد، هر یک در زمینه‌ای تاریخی متفاوت رخ داده‌اند؛ ازاین‌رو نمی‌توان دربارهٔ آن‌ها حکم واحدی صادر کرد. اما همگی یادآور این نکته‌اند که تصمیم فردی که در موقعیتی حساس به دشمن راه می‌دهد، ممکن است پیامدهایی داشته باشد که بسیار فراتر از اختلاف او با حاکم یا فرمانده‌اش است.

معیار اخلاقی را نباید صرفاً در وفاداری یا بی‌وفایی به حکومت جست‌وجو کرد. پرسش مهم‌تر این است که فرد در برابر مردم، پیامدهای قابل پیش‌بینی تصمیم خود و اصولی که ادعای دفاع از آن‌ها را دارد، چه مسئولیتی بر عهده می‌گیرد. مخالفت با استبداد می‌تواند وظیفه‌ای اخلاقی باشد؛ اما این امر به‌خودی‌خود هر نوع همکاری با دشمن خارجی را توجیه نمی‌کند، همان‌طور که وفاداری به کشور نیز اطاعت بی‌چون‌وچرا از حاکم را الزامی نمی‌سازد.



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net