|
دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵ -
Monday 26 October 2026
|
ايران امروز |
![]() |
در نظریهی ارتباطات و زبانشناسیِ ساختارگرا ـــ بهویژه در الگوی رومن یاکوبسن ـــ «پیام» پدیداری قائمبهذات نیست، بلکه جزئی از منظومهای ششگانه و همبسته است که تنها در پیوند با پنج رکنِ دیگر ـــ فرستنده، گیرنده، بافتار، رمزگانِ مشترک و مجرای تماس ـــ تعیّن مییابد. در الگوی خطی، تمام اقتدار و عاملیت به «فرستنده» واگذار میشود؛ اما در تحلیلِ ساختاری، پیام موجودیتی برآمده از کارکردِ رمزگان و تعاملِ میانِ این ارکان است. گذر از «پیامبری» به «پیامبودگی» در این بافت، بر انحلالِ سیطرهی مطلقِ فرستنده، و بازگرداندنِ اصالت به تمامیّتِ ساختارِ ارتباط و سهمِ فاعلِ آگاه در رمزگشایی و بازتولیدِ معنا دلالت دارد.
جستارِ پیشِ رو درست همین گسست و دگردیسیِ مفهومی را از سپهرِ نظریهی ارتباطات و زبانشناسی به میدانِ مناسباتِ انسان و امرِ قدسی میکشاند تا این پرسش را فراپیش آورد: اگر منطقِ پیامبودگی بهجای سازوکارِ پیامبری بر جهانِ دینورزی و زیستِ معنوی حاکم شود، مرجعیتِ صدورِ حقیقت و نسبتِ آدمی با جهانِ معنا دستخوش چه دگرگونی بنیادینی خواهد شد؟ به بیانی دیگر، چه روی خواهد داد اگر تجربهی دینی از فرمانبریِ یکسویه، به تجربهای همآفرینانه، دوسویه و زاینده بدل شود؟
پیامآور همان پیام است
در دههی شصت میلادی، مارشال مکلوهان[۱] برای واژگونسازیِ فهمِ ابزارانگارانه و تقلیلگرایانه از پدیدهی رسانه، ایدهای را پیش کشید که چشماندازِ ما را زیرورو کرد. او نشان داد که تمایز میان «حامل» و «محتوا» فریبی شناختی است. در تحلیلِ او، اهمیت و اثرِ حقیقیِ یک رسانه هرگز در پیامهایی که حمل میکند نیست، بلکه در فرم و سرشتِ ساختاریِ خودِ رسانه نهفته است؛ ساختاری که مقیاسها، الگوهای ادراکی، نسبتهای حسی، و نحوهی زیست و پیوندِ انسانها را از بیخوبن دگرگون میسازد. به بیانِ او، محتوای یک رسانه همواره مانند تکه گوشتی است که دزد برای فریفتنِ سگِ پاسبان پیش پای او میاندازد: ذهن سرگرمِ محتوا میشود، در حالی که تحولِ واقعی را کالبد و منطقِ خودِ رسانه رقم میزند و شیوهی فهمِ ما از جهان را از نو قالبریزی میکند.
مواجههی من با این اندیشه هرگز در مرزهای فناوری و رسانهشناسیِ مدرن متوقف نماند، بلکه سرآغازِ تأملی شد که از دنیای رسانه بس فراتر رفت: با خود اندیشیدم اگر پیامبری ظهور کند و برخلافِ تصورِ تاکنونی اعلام دارد که نه واسطهای برای حملِ پیامی از غیب، بلکه خود عینِ «پیام» است، چه رخ خواهد داد؟ نوشتارِ پیشِ رو درنگی است در پاسخ به این پرسش و پیامدهای آن، بر بنیادِ این انگاره که چنین چرخشی در فهمِ نسبتِ میان رسانه و پیام، میتواند به تحولی بنیادین در درکِ ما از امرِ قدسی بینجامد؛ تحولی که از یکسو به واسطهگری و اقتدارِ نهادِ روحانیت پایان میدهد، و از سوی دیگر، افقی نو برای عاملیت و آفرینندگیِ انسان در تاریخ میگشاید.
در فهمِ پیامبرانه از دین، هستیشناسیِ پیام همواره بر نوعی ثنویتِ سلسلهمراتبی میانِ «فرستندهی فرادست» و «مخاطبِ فرودست» استوار است. در این الگوی ارتباطی، پیامآور جز در هیئتِ حاملِ پیام پدیدار نمیشود؛ مَجرایی که وظیفهاش تنها ابلاغِ احکام و اوامرِ آسمانی به قلمروِ زمینی است. این الگو، انسان را در یک صغارتِ وجودیِ ابدی به بند میکشد: خواه در مقامِ پیامآوری که تنها دریافتکننده است، و خواه به عنوانِ مخاطبی که نیوشنده و پذیرندهی مطیعِ آن به شمار میرود ــــ نظمی شبانی که در آن آدمی ـــ حتی خودِ نبی ـــ از هرگونه خودآیینی تهی میشود و رابطهاش با سرچشمهی معنا به تسلیم و اطاعت فرومیکاهد.
با این حال، هنگامی که در یک گُسستِ تاریخی، پیامآور از نقشِ ابزاریِ حامل فراتر میرود و خود به غایتی بدل میشود، این هندسهی استعلایی فرومیپاشد. این رخداد، نه یک جابهجاییِ بلاغی در ادبیاتِ الهیاتی، بلکه نشانی از یک چرخشِ کوپرنیکی در ساختارِ آگاهی، الغای بتوارگیِ امر قدسی، و برآمدنِ انسانی است که دیگر نه پذیرندهی صرفِ فرامین، بلکه سامانبخشِ میدانِ عمومی و سهیم در تکوینِ جهانِ معناست.
پیامدِ اجتنابناپذیرِ چنین ثنویتی، پیدایش و تثبیتِ «نهادِ روحانیت» بهمثابه الیگارشیِ تفسیر است؛ زیرا در این نظامِ معنایی، پیام گوهری مجرد و فراتاریخی انگاشته میشود که از فراسوی هستی بر گیرندگانی منفعل فرود میآید. از آنجا که در چنین دستگاهِ معرفتیای میان انسان و سرچشمهی استعلاییِ معنا شکافی پرناشدنی حائل است، کاستی از متولیانِ قدسی، شارحانِ انحصاری و دیوانسالارانِ حقیقت سر برمیآورد تا این فاصلهی هستیشناختی را مدیریت کند. بدینسان، انحصار در «رمزگشایی از امر قدسی» به بنیادینترین ابزارِ اعمالِ قدرت و کنترلِ انضباطی بدل میشود؛ نظمی که در آن رستگاری، امتیازی بس کمیاب است که تنها از مجاریِ شریعت و نهادِ فقه فراچنگ میآید. اما هنگامی که پیامآور از جایگاهِ ابزاریِ میانجی بیرون میآید، آن دیوارِ ازلی میانِ «امر قدسی» و «زیستجهانِ آدمی» فرومیریزد و هرگونه وساطتِ رمزشناسانه از بُن موضوعیتِ خود را از دست میدهد.
این چرخش، لحظهی فروپاشیِ انحصارِ تاریخیِ هرمنوتیک است؛ زیرا حقیقت دیگر متنی سربهمُهر در خزانهی غیب نیست که فهمِ آن محتاجِ کاستی از مفسران باشد، بلکه در خودِ نسبتهای انضمامی، اخلاقی و بینافردیِ انسانهاست که به هزاران صدای دگرسان زبان میگشاید. از این رو، هر تلاشی برای مصادرهی امر قدسی به نفعِ سلسلهمراتبِ قدرت، مشروعیتِ پیشینِ خود را از دست میدهد و ساختارِ قیممآبانهی «واسطه ـــ پیرو»، «قیم ـــ صغیر» یا «فقیه ـــ مقلد» جای خود را به نظمی افقی و دیالوگی از ارادههای خودآگاه میسپارد؛ نظمی که در آن، امر قدسی دیگر نه در آسمانهای بیدرکجا، بلکه در زمینِ خیرِ همگانی، هماندیشی و همبستگیِ انسانی تحقق مییابد.
در پرتوِ این گشایش، خودِ «تفسیر» نیز از سازوکاری برای مهار و قیمومیت، به افقی برای رخداد و مواجههی بیواسطه دگرگون میشود؛ زیرا آنچه هنوز به نام تفسیر روی میدهد، نه راهی به تجربهی حضور، بلکه ترفندی برای اهلیسازی و باجخواهی از متن است؛ سازوکاری که رویاروییِ زنده و پرمخاطرهی انسان با حقیقت را مصادره میکند تا آن را به کدهای مجاز و منافعِ نهادِ شارح تقلیل دهد. با کنار رفتنِ این واسطهگریِ انحصاری، امر قدسی از قیدِ دلالانِ معنا رها میگردد تا در تجربهای زیسته و انضمامی پدیدار شود و به سخن درآید.
تفسیرگرایی همواره میپرسد: «اثر چه میگوید و محتوای پنهانِ آن چیست؟» تا از خلالِ پاسخ، انحصارِ رمزگشایی را در دست گیرد؛ در حالی که در وضعیتِ نوظهور، پرسش دگرگون میشود: این رخداد چگونه عمل میکند؟ فرم و حضورِ آن با حواس و جانِ ما چه میکند و ما را به کدامین زیست، عاملیت و تجربهی دگرگونکننده فرامیخواند؟ درآمدن به مدارِ چنین تجربهای در گروِ گونهای «اپوخه»[۲] است؛ اگر تفسیر همواره امکانِ رویاروییِ بیواسطه را به حالتِ تعلیق درمیآورَد، گام نهادن در این افقِ نو مستلزمِ تعلیقِ خودِ تفسیر است: در پرانتز نهادنِ تمامِ احکام و پیشفرضهای کلامی، تا راه برای مواجههای بیواسطه گشوده شود و حقیقت در چنانبود و خودبسندگیاش پدیدار گردد.
با پایانِ واسطهگریِ قدسی، امرِ سیاسی و اجتماعی از قیمومیتِ متولیانِ آسمان رها میشود و قدرت دیگر نمیتواند با پناه گرفتن در پسِ هالهی نقدناپذیرِ احکامِ جزمی، انسانها را به نامِ تکلیف به بند کشد. محکِ هر قانون و کنشی، نه انطباقِ صوری با متنی کهن، بلکه میزانِ خدمت به آزادی، کاستن از رنج و شکوفاسازیِ توانمندیهای انسان است. بدینسان، فروپاشیِ نهادِ واسطهگر تنها پیامدی سیاسی یا اجتماعی نیست، بلکه گشایشی وجودی در نسبتِ انسان با حقیقت است: پایانِ دورانِ سیطرهی معنویِ کاهنان یا همان روحانیان بر وجدانِ جمعی، و برآمدنِ انسان بهمثابه عاملی مستقل، خودآیین و سازندهی سرنوشتِ خویش در بسترِ تاریخ.
پایانِ واسطهگری
در سازوکارِ پیامبری، سرنوشتِ ناگزیرِ حیاتِ دینی، ترادیسیدن به گونهای «بتوارگی» یا همان فتیشیسم[۳] است.[۴] در این کژدیسیِ بیگانهساز، فرآوردههای معرفتی، مناسک، صورتهای نهادی و سازوبرگهای شریعت ـــ که همگی در آغاز برای سامانبخشی و معنابخشی به زیستِ انضمامیِ انسان پدید آمده بودند ـــ به ذاتی مستقل و از آنِ خود دست مییابند، چندان که بر فرازِ آفرینندگانِ خویش میایستند و هیبتی هراسافکن و سرکوبگر به خود میگیرند. در چنگالِ این فتیشیسمِ فقهی-نهادی، انسان از سوبژهی معنابخش، به ابژهای بیاختیار در پیشگاهِ بتِ خودساخته بدل میشود؛ بتی آیینی که بقا و اعتلای انتزاعیاش، همواره در گروِ قربانیشدنِ خرد، کرامت، شادمانی و حتی خودِ انسان است. اما هنگامی که پیامآور از قالبِ مَجرایی ناهمذات با پیام بیرون میآید و خود در هیئتِ «پیام» پدیدار میشود، سه دگردیسیِ بنیادین رقم میخورد:
۱. زوالِ خودبنیادیِ نهادها
با جاری شدنِ پیام در متنِ زندگیِ انسان، تمامیِ واسطهها و ساختارها، جایگاهِ فینفسه و قدسیتِ عینیِ خود را از دست میدهند. شریعت، نهادِ قدرتِ مذهبی و نظامِ مناسک، دیگر اموری خودبنیاد و فراانسانی شمرده نمیشوند و بیش از همه خصلتی ابزاری و عارضی پیدا میکنند. هر نماد، قاعده و نظمی که ادعای حاکمیت بر جان و خردِ آدمی را داشته باشد، با این چرخش، از «غایت» به «ابزاری مشروط» تغییر ماهیت میدهد؛ چنانکه برای نمونه، آیینی چون «شَبّات» یا مناسکِ طهارت و نماز، دیگر نه تکالیفی آسمانی برای به بند کشیدنِ زیستِ مؤمن، بلکه ابزارهایی در خدمتِ آرامش، بازیابیِ قوا و گشودگیِ تن و جانِ اویند.
۲. بازگشتِ امرِ قدسی به انسان:
در این افقِ تازه، امرِ قدسی با هستیِ خودِ انسان درمیآمیزد و در این اصلِ بنیادین بازتاب مییابد که «انسان باید همواره غایت باشد و هرگز به ابزار تقلیل نیابد». بدینسان، شأنِ استعلایی در کرامت و خودآیینیِ آدمی تحقق مییابد و واژگونیِ بتوارگی درست در همین نقطه روی میدهد: هر دین، آیین یا نهادِ اجتماعی تنها تا بدانجا اعتبار دارد که در خدمتِ انسان ـــ این طلسمِ اعظم ـــ باشد.
۳. اخلاق بهمثابه معیار
با زوالِ منطقِ بتوارگی، معیارِ حقانیت از آسمانِ بیاندرکجا به گسترهی مناسباتِ انسانی فرود میآید. اعتبارِ یک آموزه دیگر نه در انتساب به ماوراء یا متونِ کهن، بلکه در توانِ گرهگشاییاش از زیستِ انضمامیِ انسان سنجیده میشود. از همینرو، این پرسشِ بنیادین سنگِ محک تواند بود: آیا این آموزه، باری از دوشِ آدمی برمیدارد و از رنجِ او میکاهد؟ آیا به گسترشِ دادگری، صلح، کرامت و همبستگیِ انسانی مدد میرساند؟ هر آیینی که جان و آزادیِ آدمی را دستمایهی اقتدارِ خویش سازد، گسستن از آن، خود ضرورتی اخلاقی و ایمانی است. این دگرش، دین، آیین و در یک کلام امرِ قدسی را از اریکهی قدرتی بیگانهساز و توجیهگرِ انقیاد به زیر میکشد و در هیئتِ سرچشمهای برای بیداریِ وجدان، شفقت و زیستِ اخلاقی بازمیآفریند.
الوهیتِ مشترک
در الهیاتِ پیامبرانه، رابطهی انسان و امرِ قدسی بر مداری از مناسباتِ «سلطه و انقیاد» بنا شده است؛ وضعیتی که در آن انسان در تکوینِ سرنوشتِ خویش و جهان نقشی ندارد و هستیاش چونان متنی ازپیشنوشته انگاشته میشود. سهمِ او از این طرحِ ازلی، چیزی فراتر از تمکین به قضا و گردننهادن به اوامرِ مطلق نیست. در چنین ساختاری، هرگونه خواستِ خودآیینی و ابتکارِ اخلاقی، مداخله در سامانِ مقدّر و طغیانی نابخشودنی به شمار میآید.
اما با دگردیسیِ پیامآور به «پیام»، ارزشِ انسان از هر قید و شرطی فراتر میرود؛ وضعیتی که در آن، اخلاقْ نه تکلیفی استعلایی، بلکه «هنرِ زندگی» و گشودگی و اشتیاقی درونزاد است، چندان که انسان برای تیمارِ خویش و دیگری چشمبهراهِ هیچ فرمانی نمیماند. در چنین چرخشی، نسبتِ انسان با امرِ قدسی دگرگون میشود و بندگی جای خود را به «همآفرینندگی»[۵] میدهد؛ پیوندی متقابل که در آن آدمی نه بندهای سرسپرده، بلکه شریکِ پویای آفرینش است. این گسستِ بنیادین، تنها یک انقلابِ واژگانی نیست، بلکه درکِ ما از جهان، شأنِ هستیشناختیِ انسان و کنشِ اخلاقی را در سه فرازِ بههمپیوسته بازتعریف میکند:
۱. گذار از جهانِ بستهی تقدیر به افقِ گشودهی تاریخ:
هنگامی که پیام از قالبِ واژگانیِ گسسته از حیات فراتر رود و در وجودِ زنده و پویای انسان پیکر پذیرد، هستی نیز دیگر داستانی ازپیشنگاشته نیست، بلکه کارگاهی است که کوزهگرش اراده و دستانِ انسان است؛ در این عرصه، مقامِ آدمی نه بندگی، بلکه شهریاری است. از همینرو، او دیگر نه تماشاگری منفعل و محبوس در تقدیری ازلی، بلکه آفرینندهای مسئول و گشایندهی امکانهای خویش در بسترِ زمان است؛ به زبانِ عارفان، او مردمکِ چشمِ خداوند است، نه بندگکی که نوالهای ناگزیر را گدایی کند و دستِ نیاز به عزّت و کرمش برآورد.
۲. دگردیسیِ انسان از «مخاطبِ تکلیف» به «شریکِ آفرینش»:
در این بازآرایی، انسان از مدارِ بستهی طمعِ پاداش و هراسِ کیفر، و از چنبرِ تکگوییِ امرِ متعال برون میجهد و نسبتش با امرِ قدسی در افقی گفتوگومند بازتعریف میشود؛ افقی که در آن، نیوشایی به همپُرسگی میگراید و سرسپردگی جای خود را به همسرنوشتی میدهد. از همینرو، امرِ قدسی جلال و شکوهِ خویش را نه در صغارت و انقیادِ انسان، بلکه در آزادی و توانِ همآفرینیِ او آشکار میسازد.
۳. درونماندگاریِ معنا و فردیتِ مشترک:
با فرارفتن از الگوی پیامبری، معنا امری استعلایی و نازلشده از فراسو نیست، بلکه در تاروپودِ زیستِ زمینی و عملِ خودِ انسان پدیدار میگردد و زبان میگشاید. این دگرگونی، آدمی را از پناهگاهِ پندارها و امیدهای آسمانی بیرون میکشد و با نهادنِ بارِ آزادی و مسئولیت بر دوشش، او را بر سرنوشتِ خویش حاکم میسازد. از همینرو، «همآفرینندگی» پایانِ افسانهی آفرینندهای است که جدا و مستقل از آفریدگانش عمل میکند؛ سرآغازی تازه که در آن، هر انسانی به فردیت و الوهیتی دست مییابد که حضورِ دیگری آن را ممکن ساخته است؛ زیرا هیچ «من» و معنایی جز در پیوندی آزاد و گشوده با «دیگری» قوام نمییابد، و هستیِ انسانی تنها در این آفرینشِ مشترک است که به تمامیتِ خود میرسد.
الهیاتِ بلوغ
دوبارهسنجیِ نظامِ تمثیلات و معنا، برونآمدنِ انسان از وضعِ صغارت، و ورود به مدارِ بلوغِ وجودی، سرآغازِ دگردیسیِ جهانِ پیامبرانه به جهانی است که خود همان «پیام» است؛ اما آنچه سرانجام باید به بار بنشیند، درونماندگاری و اینجهانیشدنِ امرِ قدسی است که از این مسیر میگذرد: برافتادنِ الیگارشیِ روحانیت و درهمشکستنِ انحصارِ متولیان و میانجیانِ حقیقت، آزادیِ کرامتِ آدمی از هر پیششرطی، حتی شرطِ تقوا، و فرارفتن از قلمروِ دوگانهی آفریده و آفریننده به میدانِ همبودگی و «همآفرینندگی».
با این دگرشد، معنا دادن به رنجهای ناموجه انسان با حوالت به تکالیفِ فراتاریخی و وعدههای ماورایی، بطلانِ خود را آشکار میسازد. امرِ قدسی دیگر نه در معابدِ دورافتاده، متونِ دینی یا کلامِ گروهی خاص، بلکه در هر گوشهای از سپهرِ عمومی و بیش از همه در میدانِ همزیستیِ آزاد و ارادهی جمعی برای ساختنِ جهانی گشودهتر و صلحآمیزتر تجربه میشود. حقیقت، نه دفینهای در ازل، بلکه امکانی ناتمام در اکنون است که باید با خردِ انتقادی، شهامتِ اخلاقی و هماندیشیِ انسانی پیوسته آزموده و آفریده شود.
در این آغازِ نو، اعتبارِ نهاییِ هر اندیشه و آیینی نه در انطباق با احکامی بیگانه با واقعیاتِ جاریِ زندگی، بلکه در گشودنِ راهی برای برونرفت از نابالغیِ خودخواسته، چیرگی بر خواستِ سلطه، و پیافکندنِ زیستگاهی استوار بر داد، آزادی و شادمانی برای همگان است. در چنین مسیری، انسان نه بندهای چشمبهراهِ پیام، بلکه خود عینِ «پیام» است؛ بدینمعنا که بودنش، یگانه دلیلِ ارزش و اعتبارِ اوست: فاعلی خودآیین که بارِ هستیاش را بر دوش میکشد و رستگاری را نه در آنسوی این جهان، بلکه در آن لحظهای تجربه میکند که فارغ از سوداهای نهانی و سودهای روانی، رو به «دیگری» میآورد؛ چراکه دیگری رخنهای است به جهانِ قدسی ـــ جهانی که هستیِ ما را در بر گرفته و نه در آنسو، که در اینسو و اینجاست ــــ و این، همان حقیقتِ انسان بهمثابه «پیام» است.
————————
[۱] مارشال مکلوهان (Marshall McLuhan)، متفکر و نظریهپرداز کانادایی (۱۹۱۱–۱۹۸۰) و مبدع اصطلاح «دهکدهی جهانی»؛ او با طرحِ گزارهی بنیادینِ «رسانه، خودِ پیام است» (The medium is the message) روشن ساخت که واسطهی انتقال، فقط ابزاری برای حملِ محتوا نیست، بلکه در مقامِ فرم، ساختارِ ادراک و نحوهی «بودن در جهانِ» ما را تعیین میکند.
[۲] اپوخه (Epoché / ἐποχή): اصطلاحی در شکاکیت یونان باستان بهمعنای «توقف» یا «تعلیق حکم» که ادموند هوسِرل آن را به مفهومی بنیادین در پدیدارشناسی بدل ساخت. در روش پدیدارشناختی، اپوخه نه بهمعنای انکار واقعیت یا شک در وجود جهان، بلکه به معنای «در پرانتز نهادنِ» آگاهانهی تمام احکام پیشینی، باورهای جزمی، نظریهها و پیشفرضهای تحمیلی است؛ تعلیقی روشمند تا پدیدار بتواند خود را همانگونه که هست، بیواسطه و فارغ از رسوبات ذهنی، بر آگاهی پدیدار سازد.
[۳] Fetishism
[۴] واژهی «فتیش» (از ریشهی لاتین facticius بهمعنای ساختگی و دستساز) در اصل به اشیا و تندیسهایی اشاره دارد که انسان با دستِ خویش میتراشد، اما در گامی ناخودآگاه، خالقبودنِ خود را به فراموشی میسپارد و نیرویی جادویی، ماورایی و حاکم بر سرنوشتِ خویش را به آن فرافکنی میکند؛ پدیدهای که در فرهنگ و زبانِ ما با مفهوم «بت» (صنم) شناخته میشود. از اینرو، مراد از «فتیشیسم» یا بتوارگی در این نوشتار، فرآیندِ ازخودبیگانگی است؛ سازوکاری که طی آن، مفاهیم، احکام، نهادها و ساختهای کلامی، از زمینهی تاریخی و انسانیِ خود کَنده میشوند، هالهای از تقدس مییابند و بهمثابه نیروهایی قدسی بر انسان مسلط میگردند ــــ بتهایی که بقای نمادینشان بیش از هر چیز در گروِ سلبِ خودآیینی و قربانیشدنِ انسان است.
[۵] Co-creation
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|