|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: بیستوپنج سال پس از آنکه ایالات متحده در ۷ اکتبر ۲۰۰۱، کمتر از یک ماه پس از حملات ۱۱ سپتامبر، به افغانستان حمله کرد، هنوز این پرسش باقی است: چگونه میتوان تاریخی را روایت کرد که قدرتی بزرگتر، مصرانه در پیِ پاککردنِ آن از حافظه است؟
لیلا کریستین نادر، نویسنده و ویراستار، در این مقاله که نخستین بخش از مجموعهای تازه در «لسآنجلس ریویو آو بوکس» است، پرده از یکی از عمیقترین و کمترشناختهشدهترین وجوهِ تاریخِ آمریکا برمیدارد: حضورِ همهجانبهٔ افغانستان در زندگیِ روزمرهٔ آمریکایی، و در همان حال، انکارِ نظاممندِ این حضور در آگاهیِ جمعیِ آمریکا. او این تناقض را «فراموشیِ امپراتوری» مینامد؛ پدیدهای که در آن، یک ملت همزمان همهجا و هیچجا حاضر است – در بودجههای کنگره، در فیلمهای هالیوود، در بازیهای ویدیویی، در تجهیزات پلیس محلی، و در روانهای زخمخوردهٔ هزاران کهنهسرباز – اما هرگز بهعنوان یک تاریخِ انسانیِ کامل به رسمیت شناخته نمیشود.
نادر با تکیه بر خاطرات شخصی خود – از کودکیاش در میانِ جامعهٔ مهاجران افغان در نیویورک، از پدری که بهعنوان «مجاهدِ رسانهای» در دههٔ ۱۹۸۰ روایتِ افغان را به رسانههای آمریکایی وارد میکرد، و از زندگیاش در همسایگیِ کهنهسربازی با تشخیصِ اختلالِ استرسِ پس از سانحه و مدیری از صنعتِ تسلیحات – این مقاله را به کاوشی در ماهیتِ حافظه، قدرت و روایت تبدیل میکند. او با استناد به جیمز بالدوین، تونی موریسون و ادوارد سعید، نشان میدهد که چگونه آمریکا برای حفظِ «بیگناهیِ» خود، ناچار است فراموش کند – و چگونه این فراموشی، نه یک غفلت، بلکه یک ساختارِ فعالِ قدرت است که در آن، افغانها هر بار به شکلی تازه بازآفرینی میشوند: گاهی «مبارزانِ آزادی»، گاهی «تروریستهای قرون وسطایی»، و امروز «مهاجرانی از جهنم».
آنچه او نوشته، دعوتی است به مقاومت در برابرِ این فراموشی؛ مقاومتی از طریق روایت، خاطره و هماندیشیِ جمعی. نادر از راهاندازی ستونی در «لسآنجلس ریویو آو بوکس» خبر میدهد که در آن، نویسندگان و پژوهشگران افغانتبار، ردپاهای محوشدهٔ افغانستان را در تاریخ و فرهنگ آمریکا میکاوند و ضدفَلسفهای در برابر «سرکوب شدن حافظه تاریخی» میسازند. و در نهایت، با تصویری از فرشی افغانی که روی چمن پهن میشود و چایی که بیش از حد نوشیده میشود، از خوانندگان دعوت میکند تا در این هماندیشیِ مشارکتی شریک شوند.
این مقاله نخستین بخش از ستونی تازه است که بیستوپنجمین سالگرد تهاجمِ آمریکا به افغانستان در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ را گرامی میدارد. این مجموعه که توسط لیلا کریستین نادر، ویراستار لسآنجلس ریویو آو بوکس، سازماندهی شده است، شامل مشارکتهایی از نویسندگان، هنرمندان و پژوهشگران افغان است که پیشینهها و عواقب جنگ جهانی علیه تروریسم و نزدیک به یک قرن جنگهای امپراتوری آمریکا در افغانستان را میکاوند – تاریخی که از حافظهٔ فرهنگی آمریکا پاک شده است.

«کسانی که چشمانشان را به روی واقعیت میبندند، بهسادگی نابودی خود را دعوت میکنند، و هر کس که پس از مرگِ معصومیت، بر ماندن در حالتِ عصمت و بیگناهی پافشاری کند، خود را به هیولا تبدیل میکند.»
«جیمز بالدوین، «غریبه در دهکده» (۱۹۵۳)
افغانستان، البته که در جنگ پیروز میشد. ایالات متحده در کنار ما بود. رونالد ریگان، رئیسجمهور، معتقد بود که مبارزهٔ افغانها علیه اشغال شوروی، نمونهٔ «عالیترین آرزوهای بشر برای آزادی» است. برای او «مجاهدین» در واقع «مبارزان آزادی» بودند و در چمنِ کاخ سفید اعلام کرد که آنها «معادلِ اخلاقیِ پدران بنیانگذار آمریکا» هستند. حتی «دن رادر» (Dan Rather) نیز پیگیر ماجرا بود و آخرین نبردهای میان مجاهدین و کمونیستها را در برنامهٔ خبری شبانهٔ سیبیاس گزارش میکرد. تمام کاری که آمریکا باید میکرد این بود که سلاحهای بیشتری بفرستد، و مبارزان آزادی این جنگ را میبردند. در این صورت آخر چطور جنگ را نمیبردند؟
آن دههٔ ۱۹۸۰ بود. من در منطقهای روستایی در ایالت نیویورک، در جامعهای از مهاجران تازهٔ افغان بزرگ میشدم. بهنظر میرسید همه مطمئن بودند که صلح بهزودی به افغانستان بازمیگردد. وقتی سالِ دیگری گذشت و جنگ هنوز تمام نشده بود، خب، سالِ بعد. این درگیریِ کوچک چقدر میتوانست طول بکشد؟ و در حالی که منتظر بودیم این جنگِ کوچکِ موقت فروکش کند، هر آخر هفته برنامه مهمانی به راه بود. بیشتر شنبهها خود را در ونِ فولکسواگنِ خانوادهام مییافتم که در بزرگراهِ ۹۰ به سمت جنوب میرفت، تکههایی از افغانستان در صندوق عقب بستهبندی شده و محکم روی زانوهایمان نگه داشته شده بود: ظرفهای فویلپیچشده، کیسههای نان، تابهای پلو، کارتنهای ماستِ سیر. وقتی به ضیافتِ سیارِ بعدی [مهمانی که تاریخش تغییر می کند] میرسیدیم، بزرگترها فرشی افغانی را روی چمن پهن میکردند، کاستی در ضبط صوت میگذاشتند و بیش از حد چای مینوشیدند و تبعیدشان را برای یک روز فراموش میکردند. پدرم قول میداد: «یک روز به افغانستان برمیگردیم، زیباترین جای جهان.»
امروز، ۴۰ سال بعد – و ۲۵ سال پس از آنکه ایالات متحده با تهاجم به افغانستان در ۷ اکتبر ۲۰۰۱، کمتر از یک ماه پس از حملاتِ ۱۱ سپتامبر، «جنگ علیه ترور» را آغاز کرد – هنوز ضربهٔ شلاقِ تاریخ را احساس میکنم. سخنانِ ریگان دربارهٔ مبارزان آزادیِ افغان، از هم میپاشد و به تصاویری از سیا و سازمان اطلاعاتِ پاکستان بازآرایی میشود که پول و سلاح را فقط به افراطیترین مجاهدینِ مذهبی قاچاق میکنند. دن رادر پشت میز خبریِ سیبیاس – مجاهدین میگویند سلاح نیاز دارند، سلاح بیشتری بفرستید – به تصاویری از پنتاگون و برجهای دوقلو در حال سوختن تبدیل میشود. در ذهنم، صفحهٔ تلویزیونِ چوبی نمای خانواده مان در دههٔ ۹۸۰ ، به صفحه گوشی و لپتاپم امروزی ام تبدیل میشود، در حالی که آخرین خبرها را دربارهٔ انبوهِ فاجعههای بشردوستانهٔ افغانستان میخوانم.
«زیباترین جای جهان» که روزگاری سرشار از غذا بود، با باغهای باستانی و سیستمهای آبیاری، با توت، زردآلو، انار، انجیر و انگور که به سراسرِ منطقهٔ خلیج فارس صادر میشد، اکنون نمیتواند مردم خودش را تغذیه کند. دربارهٔ سوءتغذیهٔ کودکان و آپارتاید جنسیتی میخوانم. دربارهٔ تحریمهای بینالمللی، انزوای ژئوپلیتیک، فروپاشی نظام بهداشت و درمان، و مینهای منفجرنشدهای که هنوز در زمین کار گذاشتهاند و توسط شوروی کاشته شدهاند، میخوانم. میخوانم که چگونه جنگ، جنگل های کشور را نابود کرد و چگونه تغییرات اقلیمی بحران زیستیمحیطی را تشدید میکند، در حالی که پاکستان و ایران میلیونها پناهنده را بهزور به افغانستان بازمیگردانند، به ویرانههای امپراتوری. میخوانم و میخوانم – و همچنین مینویسم.
شاید تعجبآور نباشد که امروز یک خاطرهنویس باشم؛ کاری اجباری و ادبی که بیربط به افغان بودنم نیست. خاطرهنویسان از بدنها و خاطرات خود بهعنوان ضدفَلسفهای در برابر محو شدن توسط نیروهای قدرتمندتر استفاده میکنند. ما جزئیاتِ نادیدهگرفتهشده، خاموششده و سرکوبشده را میکاویم؛ جزئیاتی که با نگاه به گذشته، از پسزمینه بیرون میآیند و قدرتهای جهانتغییر خود را آشکار میکنند. من تلاش میکنم تکههای گمشدهٔ داستان را کنار هم بگذارم، بازبافتگذاریشان کنم، آنها را به ترتیب منطقی بچینم – این، بعد این، بعد این آن – تا کسانی که قدرتِ روایتسازی بیشتری دارند، نتوانند رویدادهایی با تبار قابلردیابی را بهعنوان نتایج تصادفی جا بزنند: مانند آن هواپیماهای ربودهشده در ۱۱ سپتامبر. جورج دبلیو بوش در سخنرانی خود خطاب به ملت در آن شب سهشنبه در سال ۲۰۰۱، با توجه به ظرفیت داستانسرایی ریاستجمهوریاش، آمریکاییها را از خوداندیشی دور کرد: «آمریکا هدف حمله قرار گرفت زیرا ما درخشانترین مشعل آزادی و فرصت در جهان هستیم.»
موضوع خاطرهنویسی اغلب بررسی نسیت خویشاوندی و خانواده است، اما برای من، همچنین فراموشی آمریکایی دربارهٔ دخالت آمریکا در افغانستان است. زندگیهای افغانها تجسم تاریخی است که تقریباً در فرهنگ آمریکایی محو شده است. این باعث میشود زندگی در ایالات متحده سورئال به نظر برسد – حضور مداوم افغانستان و پسلرزههای مداوم سیاستهای خارجی آمریکا بر زندگی آمریکایی که من همهجا درک میکنم، پیوسته از آگاهی فرهنگی بیرون رانده میشوند. گویی هرگز اتفاق نیفتادهاند.
رسانهها و سیاستمداران آمریکایی ۱۱ سپتامبر را بهعنوان شوکی روایت میکنند که از ناکجا آباد آمد، حملهای بیمعنا. این۱۱ سپتامبر را بهعنوان یک حادثهٔ برانگیزاننده چارچوببندی میکند: آغاز یک جنگ جدید، یک تاریخ جدید، یک واقعیت جدید. در این ماه سپتامبر گذشته، در بیستوپنجمین سالگرد، این ماجرا از نو اتفاق افتاد. حتی صداهای ترقیخواه، که ظاهراً منتقد امپراتوری آمریکا هستند، این داستان را بازتولید میکنند. روایت دقیقتر این است که ۱۱ سپتامبر یک نقطهٔ عطف بود: تا زمانی که هواپیماها به برجهای دوقلو، پنتاگون و آن مزرعه در پنسیلوانیا کوبیده شدند، تا زمانی که بوش چند هفته بعد به افغانستان حمله کرد، ایالات متحده تقریباً۵۰ سال بود که بهنوعی درگیر جنگ در افغانستان بود.
از دههٔ ۱۹۵۰، اندکی پس از جنگ جهانی دوم، هنگامی که پدرم پسری در کابل بود، مسکو و واشینگتن افغانستان را به آنچه سیا «میدان نبرد اقتصادی» مینامید تبدیل کردند و با یکدیگر برای ساخت کارخانهها، سدها، بزرگراهها، خطوط تلفن و تلگراف، فرودگاهها و خطوط لوله برای صنعتیکردن افغانستان رقابت میکردند. تمام این زیرساختها به مهندس و مدیر نیاز داشت، بنابراین آمریکاییها و شورویها مؤسسات و کالجها را گشودند و توسعه دادند، و پدرم، پسر ارشد یک خانوادهٔ فقیر، از خیابانها بلند شد و به مسیر آموزشی آمریکا هدایت شد. او در دبیرستان در مؤسسهٔ فناوری افغان در کابل، و سپس در دانشگاه کابل، توسط معلمان آمریکایی به انگلیسی آموزش دید. با بورسِ USAID، برای تحصیلات تکمیلی به ایالات متحده آمد و مادر آمریکایی ام را در کالجی در ایالت نیویورک ملاقات کرد. من چند سال بعد، در سال ۱۹۷۵ به دنیاآمدم؛ تمام وجودم مدیونِ بودجههای امپراتوری بود که یک دختر کاتولیک اسلواک- آمریکایی از بینگهمتون (Binghamton)، نیویورک، و یک مرد مسلمان افغان از کابل را به هم رساند و عشقی بعید را برانگیخت.
این بهنظر سخاوتمندانه میآید که ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی به یک ملت فقیر «کمک» میکردند، پدرم به طبقهٔ تکنوکراتِ تازهتأسیسِ افغانستان که با بودجهٔ جنگ سرد تأمین میشد، صعود کرد – اما کل مفهوم کمک «توسعهای» پس از جنگ جهانی دوم، بهعنوان شکلِ پوشیدهای از استعمار ابداع شد. این کمک اساساً فتح اقتصادی و جنگ ایدئولوژیک بود، نبردی بر سر قلب و ذهن افغانها. یک حرکت اشتباه و «اقتصادی» در «میدان نبرد اقتصادی» میتوانست حذف شود. توازنِ ظریف رهبران افغانستان میان مسکو و واشینگتن احترام جهانی به ارمغان آورد – یک افغان در سال ۱۹۶۶ رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد – اما این تعادل دوام نیاورد. هنگامی که شوروی در سال ۱۹۷۹ تهاجم خود را آغاز کرد، ابرقدرتها دستور کار واقعی خود را آشکار کردند: آنها با هم، همراه با بودجههای همسان از عربستان سعودی و دیگر متحدان آمریکا،۵۰ تا ۷۰ میلیارد دلار خرج کردند تا کشوری را که تازه ساخته بودند، منفجر کنند.
در حالی که جامعهٔ افغانِ دوران کودکی من هر آخر هفته با ظرفها، فرشها و چای خود در بزرگراه نیویورک بهسوی جنوب سفر میکردند و منتظر بازگشت به خانه بودند، سلاحهای بیشتری به افغانستان سرازیر میشد تا هر جای دیگری روی کرهٔ زمین. اکثریت میلیاردها دلاری که از طریق عملیات سایکلونِ (Operation Cyclone) سیا تأمین میشد، به بنیادگراترین مبارزان آزادی، از جمله فرماندهانِ آشکارا ضدغربی و ضدآمریکایی، هدایت شد. پسران افغان در اردوگاههای پناهندگان پاکستان با «کتابهای آموزش جهاد»، بهلطفِ دانشگاه نبراسکا، آموزش میدیدند که از تفنگ، موشک و نارنجک برای نشاندادن با مثال و با تصویر برای درسهایی که باید خوانده می شد و همچنین برای آموزش ریاضی استفاده میکرد. در حالی که میلیونها افغان از خشونتی که کشورشان را فرا گرفته بود میگریختند، شبهنظامیان عرب با بودجهٔ غرب و عربستان سرازیر شدند. آنها از سراسر خاورمیانه مهاجرت کردند و آماده بودند تا با کمونیستهای کافر که به افغانستان حمله کرده بودند بجنگند. این مجاهدین جدید با اسلامِ ایدئولوژیکتر و مبارزتر خود، اغلب با سنتهای مسلمان افغان و اعمال فرهنگی محلی درگیر میشدند و عمدتاً در اردوگاههای خود، جدا از جنگجویان افغان، فعالیت میکردند.
اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۹ عقبنشینی کرد و اندکی بعد فروپاشید – دستاوردی برای ایالات متحده که میخواست به شورویها «باتلاق فرساینده ویتنامِ» خودشان را بدهد، آنگونه که یکی از استراتژیستهای پنتاگون توصیف کرد. رهبران آمریکایی پیروزی در جنگ سرد را اعلام کردند و افغانستان را رها کردند؛ تمام کمکهای بشردوستانه را قطع کردند اما سلاحها، شبهنظامیان و نظام آموزشی جهاد را بر جای گذاشتند. مجاهدین که تا دندان مسلح و بهطور فزایندهای رادیکال شده بودند، به روی یکدیگر چرخیدند. جنگسالاران برای کنترل پایتخت جنگیدند و پدرم در تلویزیون تماشا کرد که شهر زادگاهش، کابل، به تلی از آوار تبدیل شد. از این ویرانهها طالبان برخاستند که بسیاری از آنها در اردوگاههای پناهندگان با برنامهٔ درسی جهادِ دانشگاه نبراسکا آموزش دیده بودند. طالبان وعدهٔ بازگشت به صلح و امنیتی را دادند که افغانستان روزگاری میشناخت، و همراه با ظهورشان، شبهنظامیان عرب که از جهاد موفق ضدکمونیستیشان سرمست بودند، مأموریت خود را به شکست آمریکا تغییر دادند. یک امپراتوری فروافتاده، اما یکی دیگر باقی مانده است.
۱۱ سپتامبر نمیتواند یک رویداد محرک و حادثهٔ برانگیزاننده (inciting incident) باشد، مگر اینکه تاریخ را محو کنید. رئیسجمهورِ «درخشانترین مشعل آزادی» همهچیز را میدانست. مشاور امنیت ملی جیمی کارتر شرطبندی اولیه را توضیح داد: «چه چیزی در تاریخ جهان مهمتر است؟ طالبان یا فروپاشی امپراتوری شوروی؟ چند مسلمانِ برآشفته و یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟»
با وجود این تاریخ طولانی – از جنگ سرد تا ۱۱ سپتامبر و تهاجم آمریکا – اگر از آمریکاییها بپرسید «افغانستان» برایشان چه معنایی دارد، احتمالاً میشنوید: «جنگ. یک عالمه جنگ». افغانستان مساوی است با جنگ. همچنین شبهنظامی و سرباز و رادیکال و اسلامگرا و بنیادگرا و افراطی و شورشی. ممکن است آهی بشنوید که نشان میدهد افغانستان یک آشفتگی لاینحل است، چند غرولند دربارهٔ طالبان و وضعیت هولناک زنان، یکی دو کلیشهٔ خستهٔ استعماری («گورستان امپراتوریها» یکی از محبوبهاست)، و انبوهی از خاطرات ساختگیِ ۱۱ سپتامبر که توسط سیاستمداران و رسانهها در مغزها حک شده است. حیرتآور است که چقدر کم دربارهٔ افغانستان دانسته میشود، و چقدر بهندرت انسانیت و تاریخ افغانها در رادار آمریکایی ظاهر میشود. و با این حال، این ندانستن بهدلیل کمبود شواهد نیست. افغانستان همهجای تاریخ آمریکا حاضر است. برای یک دهه، محل گستردهترین عملیات مخفی ایالات متحده بود، و سپس، برای۲۰ سال، محل طولانیترین جنگ در تاریخ آمریکا. آن رویدادها، و هر آنچه پیش، میان و پس از آن آمد، به هشت دهه میرسد که افغانستان را در زندگی روزمرهٔ آمریکایی هضم کرده است.
برای دههها، افغانستان در گزارشهای سیا و بودجههای کنگره، در سخنرانیهای ریاستجمهوری، در بودجههای اختیاری پنتاگون حضور داشته است. افغانستان در مالیاتهایی است که از واریزهای مستقیم ما کسر میشود، در کسری بودجهٔ ملی که با هشت تریلیون دلار قرض برای جنگ علیه ترور عمیقتر شده است – پولی که بهطور مستقیم و غیرمستقیم نزدیک به چهار میلیون انسان را در سراسر افغانستان، عراق، سوریه، یمن و پاکستان کشت. ما آن بدهی را در ایالات متحده هر روز احساس میکنیم، در کاهش ثروت ملی، در افول محیطی جامعهٔ آمریکایی که در قطع بودجهٔ خدمات اجتماعی، آموزش عمومی، زیرساختهای مدنی و هنر و فرهنگ نمایان است.
افغانستان در معماری وزارت امنیت داخلی، در قانون پاتریوت ۲۰۰۱ و ظهور نظارت داخلی، در نظامیشدن ادارهٔ پلیس محلی شما حاضر است. کامیونهای زرهپوشی که در سال ۲۰۱۴ در قیام «جان سیاهپوستان مهم است» (Black Lives Matter) در فرگوسن، میزوری، و در سال ۲۰۲۰ در اعتراضات جورج فلوید (George Floyd) در سراسر کشور حرکت کردند، از نوع MRAP بودند، یعنی خودروهای زرهپوش مقاوم در برابر مین که برای محافظت از سربازان آمریکایی در عراق و افغانستان در برابر بمبهای کنار جادهای طراحی شده بودند. کامیون های مازاد نوع MRAP و سایر تجهیزات نظامی توسط برنامهٔ ۱۰۳۳ پنتاگون به نیروهای مجری قانون محلی توزیع میشود.

«شربت گولا» دختر افغانی که تصویرش روی جلد مجله نشنال جئوگرافیک چاپ شد
افغانستان در فرهنگ آمریکایی نیز حاضر است. آیا کسی «دختر افغان» ۱۲ ساله، یتیمی از یک اردوگاه پناهندگان، را بر جلد ژوئن ۱۹۸۵ مجلهٔ نشنال جئوگرافیک ندیده است؟ «شربت گولا» (Sharbat Gula) [نام آن دختر افغان که تصویرش روی جلد مجله چاپ شد] هیچ غرامتی برای عکس یا سودهای حاصل از آن دریافت نکرد. افغانستان در فیلمهای هالیوودی ما حاضر است. جیمز باند و رمبو هر دو بهنوبت به مبارزان آزادی افغان در شکست کمونیستها کمک کردند، و امروز افغانستان بهعنوان منظره یا بهعنوان پیشینهٔ مختصر در انبوهی از درامهای اکشن برای شخصیتهای آمریکایی با گذشتههای نظامی مبهم و تروماتیک استفاده میشود، مانند فیلمهای «آیرون من» (Iron Man) (۲۰۰۸) و «تکمانده» (Lone Survivor) (۲۰۱۳) یا سریالهای تلویزیونی مانند «مجازاتگر» (The Punisher) (۲۰۱۹-۲۰۱۷) و «میهن» (Homeland) (۲۰۲۰-۲۰۱۱)، تا چند نمونه را نام ببریم. بیابانها و کوههای افغانستان بهعنوان پسزمینههای مکرر برای مجموعه بازیهای ویدیویی مانند «ندای وظیفه»، «متال گیر سالیدV » و «مدال افتخار» عمل میکنند. افغانستان فوتبال را، یعنی آمریکاییترین فعالیتها را از طریق پیشرفتها در مراقبت از آسیبهای مغزی تروماتیک که با سربازان آمریکایی پیشگام شد و به طراحی کلاههایی انجامید که ورزشکاران را از ضربهٔ مغزی محافظت میکند، دگرگون کرده است. افغانستان در تکامل طب اورژانس در آمبولانس محلی شما، در آموزشی که معلم فرزندتان برای «توقف خونریزی» میبیند و در بسیاری از مناطق اجباری است، حاضر است.
افغانستان در روانهایِ تسخیرشدهٔ بیش از ۸۰۰٬۰۰۰ کهنهسربازِ آمریکایی پس از اعزام به سرزمینِ مادریِ خانوادهٔ من حاضر است. نزدیک به ۲۰ درصد از کسانی که درگیریِ مستقیم و نبردِ زمینی را تجربه کردهاند، تشخیصِ اختلالِ استرسِ پس از سانحه (PTSD) دریافت کردهاند. یکی از آنها همسایهٔ من است. او تابلوهایی در امتدادِ درختانِ مرزِ ملکِ جنگلیاش نصب میکند و به هر کسی که عبور کند هشدار میدهد که تیراندازی خواهد کرد. نگرانم که نامهام در صندوقِ پستیِ او بیفتد و او نامِ مرا در گوگل جستجو کند و با کشفِ ریشههای افغانِ خانوادهام تحریک شود. همسایهٔ من در سمتِ دیگر، یک بازنشسته است که برای ریتون (Raytheon) کار میکرد – شرکتی که خلبانانِ نیروی هواییِ افغانستان را آموزش میداد و موشکهای کروزِ تاماهاوک، رادارهای نظارتی و دیگر جنگافزارها را برای جنگِ ۲۰ سالهٔ ایالات متحده در افغانستان تولید میکرد. و سپس من هستم، که بین کهنهسربازِ مسلح و مدیرِ صنعتِ تسلیحات زندگی میکنم، دخترِ مردی افغان که تمام زندگیاش توسطِ سیاستهای خارجیِ آمریکا از دههٔ ۱۹۵۰ به این سو طراحی شده بود.
ما آوارگانی نسبتاً کوچک هستیم – تنها نیم میلیون افغان و فرزندانشان در ایالات متحده زندگی میکنند – با این حال، تمام گسترهٔ ژئوپلیتیکِ این کشور در افغانستان، هر ساکنِ آمریکایی را لمس میکند، حتی اینجا در انتهایِ جادهای کمجمعیت در مِین (Maine)، بر زمینِ آبا و اجدادی آباناکی ها (Abenaki) [از اقوان بومی آمریکای شمالی]که هرگز به آنها واگذار نشده است.
حتی وقتی افغانستان در پوششِ رسانهای ظاهر میشود، صداهای افغان بهطرزِ تکاندهندهای غایباند. گزارشهای مربوط به عقبنشینیِ امپریالیستیِ ایالات متحده از افغانستان در سال ۲۰۲۱، تقریباً منحصراً با استراتژیستهای نظامیِ آمریکایی و روزنامهنگارانِ غیرافغان مشورت کرده و از آنها نقلقول کردند. هنگامی که افغانها گنجانده میشدند، معمولاً بهعنوان شاهد یا قربانی بودند، اغلب بدون نام، و بهندرت بهعنوان تحلیلگریا متخصص با اقتدارِ روایی. نمونهٔ دیگری از حذفِ صداهای افغان، بهتازگی، در نیمدههٔ بازگشتِ طالبان رخ داد: حتی نشریاتِ چپگرا که منتقدِ سیاست خارجیِ آمریکا هستند، دیدگاههای افغان را نادیده گرفتند. «اکونومیست»، مجلهٔ بریتانیایی که بیش از نیمی از خوانندگانش از ایالات متحده هستند، مقالهٔ ویژه ای با تصویر روی جلد منتشر کرد که نویسندهاش «تخصص» خود را بر انجام یک «سفری جادهای» در افغانستان مطرح کرده بود. پنلِ بحثِ اکونومیست با عنوان «آیا وقتِ گفتگو با طالبان است؟» حتی یک متخصصِ افغان را شامل نمیشد. میتوانم ادامه دهم...
این ساختارِ حضورِ بیشازحدِ افغانستان در تاریخِ آمریکا و انکارِ همزمانِ آن، برای من یادآورِ کتابِ «بازی در تاریکی: سفیدی و تخیلِ ادبی» (۱۹۹۲) تونی موریسون (Toni Morrison) است، که در آن ردِّ انکارِ سیاهپوستی در فرهنگِ آمریکایی را با وجودِ تاریخِ چهارقرنیِ سیاهپوستان در این سرزمینی که اکنون ایالات متحده نامیده میشود، دنبال میکند. موریسون استدلال میکند که از ادگار آلن پو تا ارنست همینگوی، سیاهبودن به استعاره تبدیل میشود، آکنده از معانیِ نمادین، و «وسیلهای را فراهم میکند که خودِ آمریکایی بهواسطهٔ آن خود را میشناسد.» در آثارِ ادبیِ موردِ مطالعهٔ موریسون، هیچ خودِ پایدارِ سفیدپوستِ آمریکایی وجود ندارد؛ بهنظر میرسد مرد سفید پوست آمریکایی در بحرانِ هویتیِ دائمی گرفتار است. برای تقویتِ خود، تعریفِ خطوطش، ادعای آزادی و استقلالش، باید با سیاهپوستی روبرو شود و سپس آن را انکار کند. نتیجه، سفیدیِ آمریکایی است که پس از آن میتواند ادعا کند «برده نیست، بلکه آزاد است؛ نفرتانگیز نیست، بلکه مطلوب است؛ درمانده نیست، بلکه مجاز و قدرتمند است؛ بیتاریخ نیست، بلکه تاریخی است؛ نفرینشده نیست، بلکه بیگناه است.» این بیگناهی محصولِ فراموشی است. باید فراموش کنی تا ادعای بیگناهی کنی، و باید فراموش کنی تا ادعای تعلقِ آمریکایی کنی.
این مکانیسمِ نژادیِ بنیادین، که موریسون آن را «آفریقاییگرایی» مینامد، در تاریخِ آمریکاییِ بردهداریِ منقول و بازتابهای آن ریشه دارد. و فرمِ خیالی، الگویی، برای روایتهای ایالات متحده از مداخلاتِ خارجیاش فراهم میکند. در مکانهایی مانند افغانستان، نقشهٔ روانیِ آفریقاییگرایی تکثیر و تطبیق مییابد و نوعِ خاصی از کار را در خدمتِ تولیدِ فراموشیِ امپریالیستیِ آمریکایی انجام میدهد.
ادوارد سعید در «شرقشناسی» (۱۹۷۸) میکاود که چگونه امپراتوریهای اروپایی آرشیوی بهظاهر بینهایت از «حقایق» و گفتمانهایِ شکلپذیر دربارهٔ «شرق» – جهانهای خاورمیانه و عرب – تولید کردند که همیشه «دستِ بالایِ» روایی را به غربی میداد. مهم نیست وضعیت چه باشد، داستانی وجود داشت که بریتانیاییها و فرانسویها میتوانستند به آن متوسل شوند تا برتریشان را اثبات کنند. سعید نشان میدهد که این «برتریِ موقعیتیِ انعطافپذیر» هر پاسخِ مقاومتی از سوی شرق را خنثی میکند. ایالات متحده نیز مخزنی از موقعیتهای انعطافپذیر برای استقرار دارد – اما برای امپراتوری آمریکایی متفاوت عمل میکند. سعید دربارهٔ دانشمندان، مقامات دولتی و مدیران امپریالیستی اروپایی مینوشت که معتقد بودند غربِ پدرسالار مقدر شده است که شرقِ نژاداً پستتر را تصاحب و بر آن سلطه یابد. آنها آن را فهرست و ذاتیسازی کردند تا بتوان آن را شناخت و توسط امپراتوریای که اعتراف میکرد واقعاً یک امپراتوری است، اداره کرد. در مقابل، «ایالات متحدهٔ بزرگتر»، همانطور که دانیل ایمرور (Daniel Immerwahr) اشاره میکند، امپراتوریاش را پنهان میکند؛ داراییهایش بهمعنای واقعی کلمه از نقشههای جغرافیایی محو شدهاند. یادزدودگی و فراموشی (amnesia) از قبل در تعریفِ مرزهای ملت [آمریکایی] بافته شده است، محوِ تاریخی که در شکلِ ایالات متحده ترسیم شده است. فراموشکردن کافی نیست. برای آمریکایی بودن، باید هرگز ندانسته باشی [یا: در تعریف هویت آمریکایی نوعی ناآگاهی از پیش تعبیه شده وجود دارد، بنابراین برای آمریکایی بودن باید از همان ابتدا از خیلی چیزها بی خبر بود و بی خبر ماند. افزوده مترجم]. زمین همیشه بیصاحب بود، نبردها همیشه عادلانه، «تروریستها» همیشه از ناکجا آباد برمیخیزند تا به بیگناهیِ تو حمله کنند.
در واقع میتوانی کلِ تاریخِ هشتدههٔ ایالات متحده در افغانستان را صرفاً با فهرستکردنِ خطِ تولیدِ موقعیتهای انعطافپذیرِ شرقشناسانهٔ دولتِ آمریکایی که برای تولیدِ فراموشی طراحی شدهاند، بازگو کنی. افغانبودن بازآفرینی، بازسازی، بازراهاندازی و از نو ساخته میشود – تمام تاریخ پاک میشود تا شکنندگیِ کدگذاریشده در آگاهیِ ملیِ آمریکایی را آرام کند. آنچه هرگز تحریف نمیشود – زیرا این ساختارِ بنیادینِ آفریقاییگرایانه است که زندگیِ روانیِ آمریکاییبودن را به وجود میآورد – خلوصِ اخلاقیِ (moral purity) ایالات متحده است.
در روزهایِ توسعهٔ نیکخواهانه از دههٔ ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، هنگامی که به پدرم یک آموزشِ غربیِ STEM [علوم، فناوری، مهندسی، ریاضیات] در کابل هدیه داده میشد تا بزرگ شود و زیرساختهایِ امپراتوری را مدیریت کند، افغانها در مناطقِ روستایی بهعنوان بدویهای قبیلهای در بیابانی بیحاصل که به خردِ آمریکایی برای سدسازیِ رودهایشان و صنعتیکردنِ ملتشان نیاز داشت، به تصویر کشیده میشدند. مهندسان آمریکایی دانشِ «علمیِ» خود را بر بومشناسیها و فرهنگهای بومیِ افغانستان منطبق کردند و ادعا کردند که کشور را مدرن میکنند، در حالی که این سرزمین را به لوحی سفید و بیتاریخ تبدیل میکردند، مردم را آواره میساختند، مکانهای میراثی را با بولدوزر ویران میکردند، خاک و شیوههای کشاورزیِ باستانی را نابود میکردند. آنها سدها، خطوط تلفن، خطوط لوله، پایگاههای هوایی، بزرگراهها ساختند: فقط داریم کمک میکنیم! ما قطعاً از این زیرساختها برای اشغالِ شما در آینده استفاده نخواهیم کرد.
در دههٔ ۱۹۸۰، هنگامی که شورویها تهاجم خود را آغاز کردند، سیاستِ آمریکا تغییر کرد و شخصیتِ افغان نیز ناچار شد تغییرِ شکل دهد. افغانها به کابویهای تمامآمریکایی تبدیل شدند، خدا ترس، آزادیخواه، همچون پدران بنیانگذار آمریکا و از این قبیل. این همچنین فرصتی بود برای بازیابیِ بیگناهیِ آمریکایی با یک نبردِ عادلانه پس از شکستِ ایالات متحده در ویتنام و افشای جنایاتِ جنگیِ نظامیانِ آمریکایی. فقط از جان رمبو، کهنهسربازِ ویتنام، بپرسید: در سومین فیلمِ این شخصیت که در سال ۱۹۸۸ منتشر شد، او به افغانستان رفت تا حسابِ ویتنام را تسویه کند و چنان بزرگمنش بود که مجبور شد بماند و به دوستانِ جدیدِ افغانش (که عمدتاً بازیگرانِ اسرائیلی نقشِ آنها را بازی میکردند) کمک کند تا استعمارگرِ کمونیستشان را به باد بدهند. و چقدر هم کمککننده بود! ما قطعاً شما را به دستِ شبهنظامیان، افراطگراییِ مذهبی و انبارِ میلیارد دلاریِ سلاحهایی که به ملتتان هدیه دادیم، رها نخواهیم کرد.
۱۱ سپتامبر نیازمندِ شخصیتِ افغانِ دیگری بود. مبارزانِ آزادیِ ریگان اکنون از آزادی متنفر بودند. در چرخشی کامل، آنها به مسلمانانِ بد، تروریستهای قرون وسطایی و از این قبیل تبدیل شدند. بوش پرسید: «چرا از ما متنفرند؟» پاسخ او آمریکاییها را از بحرانِ هویتی نجات داد: «آنها از آزادیهای ما متنفرند.» افغانها همچنین از زنان متنفر بودند و آمریکا باید آنها را نجات میداد. ناگهان، برقعهای آبی در تلویزیون، روزنامهها، مجلات ظاهر شدند – حتی لورا بوش، بانوی اول، نگرانِ برقع بود. زنانِ افغان، نگران نباشید، ما شما را با بمبارانِ ملتتان نجات خواهیم داد!
هنگامی که آن جنگ با بازگشتِ طالبان در سال ۲۰۲۱ پایان یافت، پس از ۱۷۶٬۰۰۰ مرگِ مستقیمِ افغان و شمارِ بیشماری مرگِ غیرمستقیم که هنوز در حالِ انباشت است، بایدن در جایگاهِ خود، فیلمنامهٔ شرقشناسانهٔ دیگری ابداع کرد تا توضیح دهد چرا آمریکاییها بدونِ پیروزی عقبنشینی کردند: «ما به [افغانها] هر فرصتی دادیم تا آیندهٔ خود را تعیین کنند. آنچه نتوانستیم به آنها بدهیم، ارادهٔ جنگیدن برای آن آینده بود.» مانندِ شخصیتِ آفریقاییگرایِ موریسون، افغانها دوباره بیتاریخاند و در بیزمانی غوطهورند که در آن آنچه بعد اتفاق میافتد اهمیتی ندارد. ما سعی کردیم به آنها کمک کنیم، اما افسوس، افغانها آینده را دوست ندارند!
اما کار ما هنوز تمام نشده است. امروز، افغانها، بهگفتهٔ کاخ سفیدِ جدید، از «جهنمی روی زمین» میآیند و «شرایط و وحشتهای سرزمینهای ویرانِ خود» را به ایالات متحده میآورند. رئیسجمهورِ جدید بهعنوان بخشی از حملهٔ ملیاش به مهاجران، تمام مسیرهایِ مهاجرتِ افغان را متوقف کرده است. پناهندگیِ افغان در حالِ فروپاشی است، دارندگانِ گرینکارت دوباره بررسی میشوند و پناهندگان تحتِ بازبینی هستند. سالِ گذشته، سعی کردم برای یک زنِ جوانِ افغان که پس از فرار از آپارتایدِ جنسیتیِ طالبان در بازداشتِ ایالات متحده بود، وکیلی پیدا کنم. در افغانستان، محلِ ویرانههایِ امپراتوری، او در خانهاش زندانی شده بود. در ایالات متحده، محلِ فراموشیِ امپراتوری، او در تأسیساتی در لوئیزیانا زندانی بود، بخشی از یک نظامِ مهاجرتی که با آپارتایدِ کیفریِ کشور ادغام میشود. من در متوقفکردنِ اخراجش موفق نشدم.
در دههٔ ۱۹۸۰، پدرم نوعی مجاهدِ رسانهای بود که از پایگاهش در ایالت نیویورک علیه شورویها میجنگید. او به ایستگاههای خبریِ محلی و روزنامهٔ شهرِ روچستر، نزدیکترین منطقهٔ شهری به محلِ زندگیمان، تلفن میزد. او برای مصاحبه مینشست و در میکروفون صحبت میکرد. کلماتش در مقالات ظاهر میشد؛ چهرهاش در خبر های ساعت شش عصر (six o’clock news) بود. او بهروشِ محلیِ خودش، روایتِ افغان را در فیلمهای شبانهٔ رسانهٔ ملی از اظهاراتِ رسمیِ واشینگتن و مسکو در جایگاهها، در کنارِ پناهندگان و مهاجرانِ بینامِ افغان که از خانههایشان میگریختند، وارد میکرد. او آنچه را ادوارد سعید در نوشتن دربارهٔ فلسطینیانی که حقِ ترسیمِ تاریخِ خودشان از آنها دریغ شده بود، «اجازهٔ روایت» نامید، مطالبه میکرد. گاهی خبرنگاران سعی میکردند تخصصِ او – مدرکِ کارشناسیِ ارشدش در روابطِ بینالملل، رهبریاش در اسکانِ افغانها – را کماهمیت جلوه دهند و او را در شرحِ عکسها صرفاً «مهاجرِ افغان» بنامند، بنابراین او زبانِ جدیدی ابداع کرد و عنوانی برای خود ساخت تا اقتدارِ رواییاش را رسمی کند: او رئیسِ انجمنِ افغانِ روچستر شد.
دههٔ۱۹۸۰یک دورهٔ لطفِ امپراتوری بود – دههای که کاخ سفید میتوانست فرصتی برای مطرح شدن افغانها فراهم کند، زمانی که رسانهٔ آمریکایی میتوانست میکروفون را به مردی مثل پدرم بدهد – زیرا داستانی که افغانها آن زمان تعریف میکردند، دستور کارِ آمریکا را بالا میبرد. هنگامی که شورویها در سال ۱۹۸۹ عقبنشینی کردند و رئیسجمهورِ جدیدِ آمریکایی پایانِ جنگ سرد را اعلام کرد، رسانهها دست از تماس برداشتند. پدرم به مخاطبانِ روزنامهنگارش زنگ میزد، اما هیچکس پاسخ نمیداد. او هرگز نتوانست بگوید: نه، اشتباه میکنید، جنگ تمام نشده است.
اگر او میتوانست امروز، ۲۵ سال پس از تهاجمِ آمریکا، یک مصاحبهٔ دیگر بدهد، شاید سعی میکرد کلماتِ جدیدی برای این لحظه بیابد و همان کاری را بکند که من الان سعی میکنم انجام دهم: فراخواندنِ حافظهٔ تاریخی، فراخواندنِ صمیمیتهایمان با انسانیتِ افغان در تمام شیوههای متنوعِ بودنش، برای خلقِ روایتهایی که میتوانند بهعنوانِ جهانهایِ زندگیِ جدید و آرشیوهای بدیلی برای مقاومت در برابرِ فراموشیِ دولتی عمل کنند. ما به بورسِ تحصیلی و داستانسراییِ افغانِ بیشتری نیاز داریم تا صحنه به آنها داده شود، به نثر و شعرِ افغانِ بیشتر، به هنر و اندیشهٔ انتقادیِ افغانِ بیشتر تا سیاستهای ملیِ آمریکا را به ویرانههایِ خارج از کشور و زندگیهایِ متزلزل و ناپایدار که نتیجهٔ آنهاست متصل کند، تا چوبی در چرخِ دندههای اسطورههایِ امپراتوری و غارتی که پنهان میکنند بیندازد.
در ماههای آینده، «لسآنجلس ریویو آو بوکس» (Los Angeles Review of Books) مجموعهای از مقالات را توسط نویسندگان و پژوهشگرانِ افغانتبار منتشر خواهد کرد که ردپاهایِ فراموششده، نادیدهگرفتهشده، خاموششده یا نادیدهٔ افغانستان را در تاریخ و فرهنگِ ایالات متحده و فراتر از آن میکاوند – در نشر و آرشیوهای آمریکایی، در گفتمانهای فمینیستی، در نظریههای پسااستعماری و تاریخهای زیستمحیطی، در آثار هنری و ادبی و مقاومت خلاقانهای که از دیاسپورای ما بیرون میآید. با مقاومت در برابرِ محوِ سیستماتیکِ افغانستان از آگاهیِ آمریکایی، ما صرفاً در حالِ بازیابیِ یک پانوشتِ نادیدهگرفتهشده یا چند جزئیاتِ جالب در تاریخِ ایالات متحده نیستیم؛ ما در حالِ برچیدنِ تولیدِ فراموشیِ امپراتوری و «زبان پریشی استعماری» (colonial aphasia) آن گونه که آن لورا استولر (Ann Laura Stoler) چنین حالتی را نام گذاری کرده بود هستیم – از دست دادنِ حافظه و کلماتی که دقیقاً همان چیزی است که ما نهتنها برای درکِ افغانستان بلکه برای درکِ ایالات متحده به آن نیاز داریم. هدفِ این ستون کمک به نوشتن و بازتصورِ یک تاریخِ جدیدِ افغان-آمریکایی است، و از خوانندگان دعوت میکنیم تا در این هماندیشیِ مشارکتی به ما بپیوندند، با ما بنشینند در حالی که فرشی افغانی را روی چمن پهن میکنیم، کاستی در ضبطصوت میگذاریم – یا بهتر است بگوییم، پلی را روی گوشیهایمان فشار میدهیم و صدای بلوتوثی را بالا میبریم – و بیش از حد چای مینوشیم.
نه، جنگ تمام نشده است، نه در زیباترین جای جهان و نه در مرکزِ امپراتوریِ آمریکا. از آنجا شروع خواهیم کرد.
▪️لیلا کریستین نادر (Leila Christine Nadir)، دکترا، عضو بورسِ غیرداستانیِ بنیاد هنرِ نیویورک (New York Foundation for the Arts Nonfiction Fellow) در سال ۲۰۲۶، عضو مکداول و ویراستار در لسآنجلس ریویو آو بوکس است. پروژههای هنری او در مجموعههای موزهٔ ویتنی و موزهٔ نیو قرار دارند، و مقالات اخیرش در AGNI، Michigan Quarterly Review، Salon، The Markaz Review، Black Warrior Review و جاهای دیگر منتشر شدهاند (یا بهزودی منتشر خواهند شد).
Everywhere and Nowhere All at Once
On Afghanistan, empire, and American amnesia on the 25th anniversary of the US invasion.
By Leila Christine Nadir October 9, 2026
Everywhere and Nowhere All at Once | Los Angeles Review of Books
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|