|
سه شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵ -
Tuesday 29 September 2026
|
ايران امروز |
وقتی «قدرت اول جهان» را باید نه با موشک، که با حالِ مردم سنجید
این روزها سخنی از سوی رهبر جمهوری اسلامی منتشر شده که در آن گفته شده است کسانی جمهوری اسلامی را «ابرقدرت چهارم دنیا» میدانند، اما بر اساس «محاسبات الهی»، جمهوری اسلامی «قدرت اول جهان» است.
این سخن، فارغ از اینکه درباره صحت یا نادرستی آن چه داوری کنیم، یک پرسش مهم را پیش روی ما میگذارد:
اگر قرار باشد قدرت را با «محاسبات الهی» بسنجیم، معیارهای این محاسبه چیست؟
آیا خداوند نیز قدرت کشورها را با تعداد موشکها، پهپادها، گروههای نیابتی، توان بستن تنگهها و ظرفیت تهدید دیگر کشورها اندازه میگیرد؟ یا ممکن است در منطق الهی، معیار قدرت اساساً چیز دیگری باشد؟
شاید بد نباشد برای یک بار هم که شده، مفهوم «ابرقدرت» را از اتاقهای جنگ و اتاقهای فرماندهی بیرون بیاوریم و به بیمارستان، مدرسه، دانشگاه، خانه کارگر، سفره خانواده، رودخانه، روستا و آینده یک کودک ببریم.
زیرا اگر خداوند ناظر بر جهان است، بعید است برای او تنها قدرتِ آن حکومت مهم باشد؛ حالِ انسانهایی که زیر سایه آن حکومت زندگی میکنند نیز باید بخشی از محاسبه باشد.
ابرقدرتی فقط قدرت تخریب نیست
در ادبیات سیاسی مدرن، قدرت یک مفهوم چندبعدی است.
کشوری که اقتصاد قدرتمند دارد، فناوری تولید میکند، دانشگاههای اثرگذار دارد، سرمایه انسانی خود را حفظ میکند، پول و بازارهایش در اقتصاد جهانی اثرگذار است، شهروندانش از سطح بالای رفاه برخوردارند و نظام سیاسیاش توانایی تولید مشروعیت و رضایت عمومی دارد، میتواند قدرت بزرگ یا ابرقدرت تلقی شود. موشک البته قدرت است. ارتش قدرتمند نیز قدرت است. توان بازدارندگی هم قدرت است. اما اینها فقط بخشی از قدرت هستند.
کشوری که موشک دارد ولی جوان تحصیلکردهاش آرزوی مهاجرت دارد؛ نفت و گاز دارد ولی مردمش با تورم و کاهش قدرت خرید دستوپنجه نرم میکنند؛ منابع طبیعی دارد ولی آب و خاکش فرسوده میشود؛ دانشگاه دارد ولی آزادی علمی محدود است؛ رسانه دارد ولی اعتماد عمومی کاهش یافته؛ و حکومت دارد ولی بخش بزرگی از جامعه با آن احساس بیگانگی میکند، دستکم نمیتواند با اتکا به قدرت نظامی، تمام معنای «ابرقدرتی» را به خود اختصاص دهد.
قدرتی که نتواند زندگی تولید کند، فقط بخشی از قدرت است؛ نه تمام آن.
اگر «محاسبه الهی» باشد، انسان باید در مرکز آن باشد
اینجا مسئله جدیتر میشود. جمهوری اسلامی از ابتدا خود را حکومتی برآمده از اسلام معرفی کرده است. بنابراین اگر سخن از «محاسبات الهی» است، شاید نخستین معیار را نه در نظریههای ژئوپلیتیک، بلکه در همان سنت دینیای باید جستوجو کرد که حکومت مدعی نمایندگی آن است. در اسلام، انسان صرفاً ابزار قدرت نیست. جان انسان حرمت دارد. مال انسان حرمت دارد. آبروی انسان حرمت دارد. آزادی و اختیار اخلاقی انسان اهمیت دارد. عدالت یک فضیلت تزئینی نیست؛ یکی از بنیادیترین مفاهیم نظم اجتماعی اسلامی است.
قرآن از قسط سخن میگوید و ظلم را نفی میکند. در سنت اسلامی نیز حکومت مطلوب، پیش از آنکه دستگاهی برای اعمال قدرت باشد، امانتی برای اقامه عدالت تلقی شده است. پس اگر بخواهیم تعبیر «ابرقدرت الهی» را جدی بگیریم، باید پرسید:
- کدام حکومت در برابر خداوند قدرتمندتر است؟
- حکومتی که میتواند شهر دیگری را با موشک تهدید کند؟
- یا حکومتی که شهروندش در امنیت، کرامت و آزادی زندگی میکند؟
- حکومتی که میتواند گروههای مسلحی در بیرون از مرزهایش سازمان دهد؟
- یا حکومتی که در داخل مرزهای خود آنقدر مشروعیت دارد که مردم بدون اجبار در کنار آن میایستند؟
- حکومتی که میتواند نفت و منابع کشور را بفروشد؟
- یا حکومتی که میتواند منابع همان کشور را به ثروت عمومی، رفاه و آینده نسلهای بعدی تبدیل کند؟
ابرقدرتی که مردمش از آن میگریزند. یک معیار بسیار ساده وجود دارد که گاهی در محاسبات پیچیده ژئوپلیتیک فراموش میشود:
مردم یک کشور درباره آینده خود چه فکر میکنند؟
- آیا میخواهند در آن کشور بمانند؟
- آیا جوانانش آینده خود را در همانجا میبینند؟
- آیا دانشمندانش میخواهند بمانند؟
- آیا کارآفرینانش سرمایه خود را در همان کشور به کار میاندازند؟
- آیا خانوادهها احساس امنیت اقتصادی دارند؟
- آیا شهروند میتواند بدون ترس از حکومت انتقاد کند؟
- آیا مخالف سیاسی، منتقد فرهنگی، روزنامهنگار و استاد دانشگاه نیز حق زیستن دارد؟
اینها پرسشهای لوکس لیبرالی نیستند.
اینها شاخصهای واقعی قدرت یک جامعهاند.
جامعهای که بهترین سرمایه انسانیاش را صادر میکند، باید پیش از ادعای ابرقدرتی، از خود بپرسد چرا سرمایه انسانیاش نمیخواهد در آنجا بماند.
ابرقدرت واقعی، گروگان اقتصاد جهانی نمیشود
ابرقدرت بودن همچنین به این معنا نیست که بتوان اقتصاد جهانی را با تهدید اختلال در انرژی، بستن یک آبراه یا ایجاد بحران در بازارها تحت تأثیر قرار داد.
اینها میتوانند ابزار قدرت باشند، اما نمیتوانند جایگزین توسعه شوند.
قدرت اقتصادی واقعی آن است که کشوری بتواند:
- تولید کند؛
- نوآوری کند؛
- ثروت خلق کند؛
- سرمایه جذب کند؛
- دانش تولید کند؛
- شرکتهای جهانی داشته باشد؛
- پول ملی باثبات داشته باشد؛
- طبقه متوسط نیرومند ایجاد کند؛
- و برای شهروندانش آیندهای قابل پیشبینی بسازد.
گروگانگیری اقتصاد جهانی با قدرت اقتصادی فرق دارد.
ممکن است کشوری بتواند با یک بحران ژئوپلیتیک قیمت نفت را تکان دهد، اما این به معنای آن نیست که اقتصاد آن کشور در شمار قدرتمندترین اقتصادهای جهان قرار گرفته است.
ابرقدرت اقتصادی کسی نیست که بتواند جهان را بترساند؛ کسی است که جهان به توان تولیدی و علمی او نیازمند باشد.
و درباره علم چه؟
ابرقدرتی که دانشگاههایش را از اندیشه خالی کند، دانشمندانی را که پرسش میکنند برنتابد و آزادی تحقیق را تابع وفاداری سیاسی کند، دیر یا زود با یک تناقض روبهرو خواهد شد:
چگونه میتوان مدعی قدرت علمی بود، اما از پرسش علمی ترسید؟
- علم با فرمان تولید نمیشود.
- دانشگاه با بخشنامه ابرقدرت نمیشود.
- فناوری با شعار به وجود نمیآید.
علم نیازمند آزادی، نقد، رقابت، سرمایهگذاری، ارتباط جهانی و امکان خطاکردن است. ابرقدرت علمی کشوری نیست که صرفاً چند موشک پیشرفته دارد؛ کشوری است که میتواند هزاران ذهن خلاق را در محیطی امن و آزاد گرد هم آورد تا چیزهایی بسازند که هنوز وجود ندارند. البته اگر «حکمرانی اسلامی» را جدی بگیریم.
اما شاید مهمتر از همه این باشد که خود حکومت را با معیارهایی که سنت اسلامی درباره حکومت مطرح کرده است بسنجیم.
قرنها روحانیون بر منبرها درباره عدالت حاکم سخن گفتهاند.
- از مالک اشتر و عهدنامه او با مردم سخن گفتهاند.
- از مسئولیت والی در برابر محرومان گفتهاند.
- از حرمت ظلم گفتهاند.
- از بیتالمال گفتهاند.
- از اینکه حاکم باید خود را خادم مردم بداند، نه مالک آنان.
- از اینکه قدرت امانت است، نه ملک شخصی.
- از اینکه «حق» حتی در برابر قدرتمند باید رعایت شود.
پس پرسش امروز میتواند بسیار ساده باشد:
اگر حکومت اسلامی قدرت خود را از خدا میگیرد، چرا باید شهروند از حکومت بترسد، نه حکومت از تضییع حق شهروند؟
این پرسش، اتفاقاً پرسشی کاملاً دروندینی است.
ابرقدرت الهی و حق انسان
در منطق دینی، «حقالله» و «حقالناس» یکسان نیستند. اینجا یک نکته بنیادین وجود دارد:
اگر کسی گمان کند میتواند به نام خدا حق انسانها را پایمال کند، در واقع ممکن است دقیقاً در نقطه مقابل ادعای دینی خود ایستاده باشد.
خداوند نیازی به حکومت ندارد. این انسانها هستند که به حکومت نیاز دارند. حکومت باید امنیت آنان را تأمین کند، معاش آنان را سامان دهد، عدالت را برقرار کند و امکان زیست شرافتمندانه را فراهم سازد.
اگر حکومت به نام خدا ثروت عمومی را به امتیازات خصوصی تبدیل کند، طبیعت را نابود کند، منابع نسلهای آینده را مصرف کند، آزادی شهروندان را محدود کند و منتقد را دشمن خدا بنامد، نمیتوان صرفاً با افزودن واژه «الهی» به آن، کارنامهاش را الهی کرد.
نام خدا، ضمانت اخلاقی قدرت نیست؛ مسئولیت اخلاقی قدرت است.
طبیعت نیز بخشی از «قدرت الهی» است. حتی محیط زیست را نیز باید وارد این محاسبه کرد. قانون اساسی جمهوری اسلامی در اصل پنجاهم، حفاظت از محیط زیست را وظیفه عمومی دانسته و حفظ محیط زیست را با امکان حیات اجتماعی رو به رشد نسل امروز و نسلهای آینده پیوند زده است. بنابراین اگر دریاچهها خشک شوند، رودخانهها بمیرند، سفرههای زیرزمینی تخلیه شوند، خاک فرسوده شود، هوا آلوده شود و شهروند ایرانی برای یافتن آب و هوای سالم ناچار به مهاجرت شود، نمیتوان اینها را مسائل حاشیهای دانست.
حکومت قدرتمند حکومتی است که سرزمینش را برای نسل بعدی سالمتر تحویل میدهد، نه حکومتی که سرمایه طبیعی چند نسل را در چند دهه مصرف میکند.
آبادانی شهر و روستا نیز بخشی از قدرت است. اگر روستا خالی شود، کشاورز ورشکست شود، شهروند حاشیهنشین شود و نسل جوان آیندهای نبیند، موشک هرچقدر هم دوربرد باشد، چیزی از این شکست اجتماعی را جبران نمیکند. ابرقدرتی که از جیب مردم ساخته شود، آیا بهواقع ابرقدرتی است؟ یک پرسش دیگر هم باید مطرح شود: چه کسی هزینه ابرقدرت شدن را میدهد؟
اگر هزینه قدرت منطقهای از رفاه شهروندان پرداخت شود، اگر تورم و کاهش قدرت خرید مردم بهای سیاست خارجی باشد، اگر منابع عمومی به جای سرمایهگذاری در آموزش، سلامت، زیرساخت و تولید صرف پروژههای پرهزینه بیرونی شود، آنگاه باید پرسید: ابرقدرت چه کسی است؟ حکومت یا مردم؟
اگر قدرت حکومت افزایش یابد ولی کیفیت زندگی مردم کاهش پیدا کند، این را باید «قدرت ملی» نامید یا «قدرت دستگاه حکومت»؟ این دو یکی نیستند. دولت قدرتمند لزوماً ملت قدرتمند نیست. گاهی حتی ممکن است دولتی از نظر نظامی بسیار قدرتمند باشد اما جامعهای ضعیف، فقیر و بیاعتماد داشته باشد.
ابرقدرتی که از مردم خود مشروعیت میگیرد
و این شاید مهمترین تفاوت باشد. قدرتی که با زور حفظ میشود، هرچقدر هم بزرگ باشد، از نظر سیاسی شکننده است. اما حکومتی که شهروندانش به آن اعتماد دارند، حتی اگر ارتشش کوچکتر باشد، قدرتی عمیقتر دارد. مشروعیت یعنی مردم حکومت را صرفاً به دلیل ترس از مجازات تحمل نکنند؛ بلکه آن را تا حدی از آنِ خود بدانند. در چنین جامعهای، هنگامی که کشور در معرض خطر قرار میگیرد، مردم نه از سر اجبار، بلکه از سر تعلق از آن دفاع میکنند. این شاید همان چیزی باشد که میتوان قدرت اجتماعی نامید؛ قدرتی که نه با تبلیغات، بلکه با رضایت عمومی ساخته میشود.
و سرانجام: ابرقدرت الهی چه شکلی دارد؟
اگر بخواهیم مفهوم «ابرقدرت الهی» را از شعار به یک معیار اخلاقی تبدیل کنیم، شاید بتوان گفت:
ابرقدرت الهی کشوری نیست که بیشتر از همه موشک دارد؛ کشوری است که کمتر از همه انسان را تحقیر میکند. کشوری است که در آن:
- کودک گرسنه نمیماند؛
- بیمار به دلیل فقر از درمان محروم نمیشود؛
- کارگر از امنیت شغلی برخوردار است؛
- دانشمند به دلیل اندیشیدن مجازات نمیشود؛
- روزنامهنگار به دلیل پرسیدن دشمن خوانده نمیشود؛
- زن و مرد از کرامت انسانی برخوردارند؛
- اقلیت دینی و قومی احساس شهروند درجه دوم بودن نمیکند؛
- مخالف سیاسی حق زیستن دارد؛
- قاضی مستقل است؛
- بیتالمال ملک حاکمان نیست؛
- ثروت عمومی میان حلقههای قدرت توزیع نمیشود؛
- روستاها آباد میمانند؛
- رودخانهها خشک نمیشوند؛
- جنگ آخرین راه است، نه نخستین زبان سیاست خارجی؛
- و حکومت از مردم نمیخواهد برای حفظ قدرت او هزینه بدهند.
در چنین تعریفی، ابرقدرتی نه توانایی کشتن بیشتر، بلکه توانایی زندهتر نگهداشتن است.
نه تعداد دشمنان، بلکه تعداد انسانهایی که با امنیت و کرامت زندگی میکنند. نه وسعت نفوذ نیابتی، بلکه عمق رفاه و رضایت اجتماعی. نه تعداد موشکها، بلکه تعداد کودکانی که آیندهای روشن دارند. نه میزان ترس دیگران از یک کشور، بلکه میزان احترامی که جهان برای دانش، فرهنگ، اخلاق، اقتصاد و شهروندان آن کشور قائل است. شاید اگر قرار است واقعاً از «محاسبات الهی» سخن بگوییم، باید یک پرسش بسیار ساده را هم تحمل کنیم:
- اگر خداوند امروز بخواهد قدرت یک حکومت را اندازه بگیرد، آیا نخست به زرادخانه آن نگاه میکند یا به سفره مردمش؟
- آیا به تعداد موشکها نگاه میکند یا به تعداد انسانهایی که از فقر نجات یافتهاند؟
- آیا به تعداد گروههای مسلح متحد آن حکومت نگاه میکند یا به تعداد کودکانی که در امنیت به مدرسه میروند؟
- آیا به وسعت نفوذ سیاسی نگاه میکند یا به میزان عدالت؟
- آیا به هیبت حاکم نگاه میکند یا به کرامت انسان؟
اگر پاسخ این پرسشها آن چیزی باشد که از متن و روح عدالتخواه سنت اسلامی برمیآید، آنگاه شاید معنای «ابرقدرت اول جهان» کاملاً تغییر کند.
ابرقدرت الهی آن حکومتی نیست که مردم جهان از آن بیشتر بترسند؛ حکومتی است که خداوند، اگر معیار را عدالت و کرامت انسان قرار دهیم، کمتر دلیلی برای مؤاخذه آن داشته باشد.
و در نهایت، شاید بزرگترین نشانه قدرت یک حکومت این نباشد که در برابر دشمنانش چگونه میایستد؛ بلکه این باشد که با ضعیفترین شهروند خودش چگونه رفتار میکند.
اگر حکومتی بتواند این آزمون را پشت سر بگذارد، آنگاه میتوان درباره «قدرت الهی» آن سخن گفت.
پیش از آن، هر ادعای ابرقدرتی ـ چه چهارم، چه اول ـ بیشتر یک ادعای سیاسی است تا یک حقیقت الهی.
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|