|
پنجشنبه ۱۲ شهريور ۱۴۰۵ -
Thursday 3 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
اگر رشد مرکب پنجاهساله اتفاق افتاده بود، ایرانِ کشوری که زمانی مانند کره جنوبی رشد میکرد، امروز چه دستاوردهایی میتوانست داشته باشد؟
در سال ۱۹۷۷، یک مدیر کارخانه کرهای و یک مدیر کارخانه ایرانی، از نظر آماری، اقتصادهایی تقریباً هماندازه را اداره میکردند. ایران حدود ۳۵.۹ میلیون نفر جمعیت داشت و جمعیت کره جنوبی حدود ۳۶.۴ میلیون نفر بود. هر دو کشور تحت حکومتهای اقتدارگرایی قرار داشتند که با واشنگتن متحد بودند. هر دو در یک دهه و نیم پیش از آن، با سرعتی اقدام به ساخت بزرگراهها، کارخانههای فولاد و نظامهای دانشگاهی کرده بودند که امروز تقریباً در هر کشوری شگفتانگیز به نظر میرسد. روی کاغذ، ایران دست برتر را داشت. ایران نفت داشت؛ کره تقریباً هیچ نفتی نداشت.
بین سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۷، تولید ناخالص داخلی واقعی ایران بهطور متوسط سالانه حدود ۱۰.۵ درصد رشد کرد. تولید ناخالص داخلی غیرنفتی حتی سریعتر و با نرخ ۱۱.۵ درصد در سال رشد کرد. تولید صنعتی نیز سالانه حدود ۱۵ درصد افزایش یافت. درآمد سرانه از ۱۷۰ دلار در سال ۱۹۶۳ به ۲,۰۶۰ دلار در سال ۱۹۷۷ رسید. ایران خودرو، یخچال، تلویزیون، فولاد و محصولات پتروشیمی تولید میکرد. این کشور دیگر صرفاً یک صادرکننده نفت نبود و، هرچند به شکلی نابرابر، در حال تبدیل شدن به یک کشور صنعتی بود.
کره جنوبی نیز بدون نفت با سرعتی مشابه رشد میکرد. اقتصاد این کشور در بخش عمده دهه ۱۹۷۰ با نرخهای دورقمی گسترش یافت؛ رشدی که تقریباً بهطور کامل از محل صادرات کالاهای تولیدی تأمین مالی میشد، زیرا کره چیز دیگری چندانی برای فروش نداشت. ایران یک پشتوانه داشت، اما کره با یک ضربالاجل مواجه بود. هر کشتی که بندر بوسان را ترک میکرد، باید در بازار جهانی رقابتی میبود؛ وگرنه کشور با کمبود دلار مواجه میشد.
آنچه پس از آن رخ داد، یکی از چشمگیرترین واگراییها در تاریخ اقتصادی مدرن است؛ و دلیلش این نبود که کره از نظر زمینشناسی و منابع طبیعی خوششانستر بود. دلیل این بود که شرکتها، دانشگاهها و بانکهای کره، دهه پس از دهه، به انباشت تجربه ادامه دادند، در حالی که نهادهای مشابه در ایران چنین مسیری را طی نکردند. تا سال ۲۰۲۵، کره جنوبی با جمعیتی حدود ۵۲ میلیون نفر و تقریباً بدون منابع داخلی انرژی، اقتصادی به ارزش حدود ۱.۸۷ تریلیون دلار ساخته بود.
این مقاله تمرینی در زمینه تاریخ خلاف واقع است و با یک اصل مشخص پیش میرود: هر آنچه خارج از مرزهای ایران رخ داده، بدون تغییر باقی میماند. اتحاد جماهیر شوروی همچنان در سال ۱۹۹۱ فرو میپاشد. هند همچنان مسیر آزادسازی اقتصادی را در پیش میگیرد. چین همچنان در سال ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی میپیوندد. بحران مالی سال ۲۰۰۸، همهگیری کرونا، حمله روسیه به اوکراین؛ همه این رویدادها دقیقاً همانطور که در واقعیت رخ دادند، اتفاق میافتند. تنها مسیر داخلی ایران تغییر میکند. فرض کنید شاه در دهه ۱۹۶۰ راهبرد متفاوتی را برای مناطق روستایی دنبال میکرد. فرض کنید با افزایش درآمدها، نهادهای سیاسی بهتدریج گشوده میشدند. فرض کنید تحولات اواخر دهه ۱۹۷۰ به جای انقلاب، به اصلاح قانون اساسی منجر میشد.
اصل دیگری که مانع میشود این سناریو به خیالپردازی تبدیل شود، این است: نباید فرض کرد نرخ رشد فوقالعاده ایران برای همیشه ادامه پیدا میکرد. در عوض، از سال ۱۹۷۸ به بعد، همان نرخ رشدی را که کره جنوبی در واقعیت تجربه کرد، با تمام رکودها و افتوخیزهایش، به ایران اختصاص دهید. تولید ناخالص داخلی واقعی ایران در سال ۱۹۷۷ را برابر با شاخص ۱۰۰ قرار دهید و سپس نرخ رشد سالانه کره جنوبی را از آن زمان تا امروز، سالبهسال، بر آن اعمال کنید؛ از جمله انقباض اقتصادی سال ۱۹۸۰، بحران مالی آسیا در سال ۱۹۹۸ و رکود ناشی از همهگیری کرونا. این شاخص تا سال ۲۰۲۵ به حدود ۱,۴۵۹ میرسد؛ یعنی اقتصادی که حدود ۱۴.۶ برابر بزرگتر از اقتصادی بود که ایران تا سال ۱۹۷۷ ساخته بود.
اگر این رقم را با احتیاط به دلارهای امروز تبدیل کنیم، به رقمی در حدود ۵ تا ۵.۳ تریلیون دلار میرسیم. البته پیش از آنکه به این رقم توجه کنیم، باید یک نکته مهم را در نظر گرفت: این رقم حاصل تبدیل یک شاخص تولید واقعی به ارزش دلاری معاصر است، نه یک پیشبینی؛ نرخهای ارز، قیمتهای داخلی و جمعیت نیز همگی میتوانستند در این مسیر به شکل متفاوتی تکامل پیدا کنند. بنابراین، این رقم را باید بیانگر مقیاس دانست، نه پیشبینی.
با این ملاحظه، این مقیاس همچنان ارزش آن را دارد که صریح بیان شود. بر اساس ارقام بانک جهانی برای سال ۲۰۲۵، اقتصاد ایالات متحده ۳۰.۸ تریلیون دلار، چین ۱۹.۵ تریلیون دلار، آلمان حدود ۵.۰۵ تریلیون دلار، ژاپن ۴.۴۴ تریلیون دلار و هند نزدیک به ۴ تریلیون دلار ارزش داشتهاند. ایرانِ ۵.۳ تریلیون دلاری دیگر یک داستان موفقیت در حد یک کشور متوسط نبود. ایران در رتبه سوم اقتصادهای جهان قرار میگرفت و تنها ایالات متحده و چین بالاتر از آن بودند.
یک مقاله دانشگاهی مستقل در سال ۲۰۲۵ نیز، با استفاده از روشهای «کنترل مصنوعی» برای ایجاد یک گروه آماری از کشورهای همتای ایران و مقایسه مسیر واقعی ایران از سال ۱۹۷۹ با آن گروه، به رقمی در همین حدود میرسد. این مطالعه برآورد میکند که تولید ناخالص داخلی سرانه ایران در سناریوی خلاف واقع امروز حدود ۳۱ هزار دلار میبود؛ رقمی در محدوده تولید ناخالص داخلی سرانه اسلوونی یا اسپانیا. این در حالی است که تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه ایران بین ۴۱ تا ۵۲ درصد پایینتر از این معیار قرار دارد. دو روش متفاوت، هر دو به تقریباً یک مقیاس از زیان اشاره میکنند.
هیچیک از اینها ثابت نمیکند که انقلاب بهتنهایی پنج تریلیون دلار برای ایران هزینه داشته است. توسعه اقتصادی روندی مکانیکی نیست و نهادهای کره جنوبی محصول تاریخ خاص خود این کشور بودند؛ تاریخی که ایران در آن سهیم نبود. آنچه این تمرین نشان میدهد این است که هزینه یک گسست سیاسی صرفاً به آنچه در جریان خودِ گسست از بین میرود، محدود نمیشود. هزینه بزرگتر، چیزی است که پس از آن دیگر فرصت انباشت و رشد مرکب پیدا نمیکند.
نوعی متفاوت از اصلاحات
مشکلات شاه در مناطق روستایی واقعی بود. مالکیت زمین بهشدت نامتوازن بود، سطح سواد در روستاها پایین بود و بسیاری از روستاها نه جاده داشتند، نه برق، نه درمانگاه و نه راهی برای گرفتن وام جهت خرید تراکتور یا حفر چاه. چیزی باید تغییر میکرد. پرسش این است که آیا تکهتکه کردن املاک بزرگ و تقسیم زمینها تنها راه ایجاد این تغییر بود؟
یک گزینه جایگزین را در نظر بگیرید: تعیین حداقل دستمزد قانونی و قابل اجرا برای کارگران کشاورزی، همراه با تضمین حقوقی مالکیت زمین برای مالکانی که زمین خود را مولد نگه میداشتند. زمینهای بلااستفاده یا زمینهایی که عمداً کمتر از ظرفیت خود مورد بهرهبرداری قرار میگرفتند، مشمول مالیات تنبیهی میشدند. درآمدهای نفتی نیز به جای آنکه صرف یارانه دادن به مصرف یا پروژههای پرزرقوبرق و نمایشی شود، برای اعطای تسهیلات بلندمدت و کمبهره اختصاص مییافت؛ تسهیلاتی برای آنچه مزارع میتوانستند به آن تبدیل شوند: سامانههای آبیاری، دامداریهای شیری، سردخانهها، کارخانههای فرآوری مواد غذایی، کارخانههای نساجی، دباغیها، شرکتهای حملونقل و کارگاههای کوچک ماشینسازی.
اینجاست که مقایسه با کره جنوبی باید با صداقت درباره نقطهضعف خود این مقایسه نیز همراه باشد. اصلاحات ارضی کره جنوبی پس از جنگ، که در سالهای ۱۹۴۹ و ۱۹۵۰ انجام شد، یکی از جامعترین اصلاحات ارضی در تاریخ مدرن بود و بیشتر مورخان اقتصادی آن را پیششرط تحولات بعدی میدانند. این اصلاحات نابرابری روستایی را آنقدر سریع کاهش داد که یک طبقه متوسط گسترده و قادر به ایجاد پسانداز شکل گرفت و سرمایهای را که در مالکیت زمین قفل شده بود، برای استفاده در بخش صنعت آزاد کرد. ایرانِ فرضی که بهطور کامل از بازتوزیع زمین صرفنظر میکند، صرفاً با واژههایی متفاوت از الگوی کره جنوبی پیروی نمیکند. این ایران در واقع به یک سازوکار جایگزین شرطبندی میکند؛ و این شرط باید مورد استدلال و بررسی قرار گیرد، نه اینکه صرفاً فرض گرفته شود.
استدلال به نفع این سازوکار جایگزین چنین است: ایران منبعی در اختیار داشت که کره هرگز از آن برخوردار نبود؛ درآمدهای نفتی به اندازهای بزرگ که میتوانست در مقیاس گسترده اعتبار مولد ایجاد کند. درآمد میتواند بخشی از کارکرد بازتوزیع را انجام دهد، به شرط آنکه سرمایه را به اندازه کافی گسترده در اختیار مردم قرار دهد. حداقل دستمزدی که در کنار تسهیلات ارزان و مرتبط با بهرهوری اجرا شود، در اصل میتوانست همان تمرکز سرمایه روستایی را که کره از طریق قانون درهم شکست، از میان ببرد. اینکه آیا چنین روشی میتوانست به همان اندازه موفق باشد، پرسشی است که واقعاً پاسخ قطعی ندارد. طبقه زمیندار ایران همچنین پیوند بسیار نزدیکتری با اقتدار روحانیون داشت تا طبقه زمیندار کره؛ و این یکی از دلایلی است که بازتوزیع اجباری زمین در تاریخ واقعی ایران، بهطور همزمان به رادیکالتر شدن هر دو گروه کمک کرد؛ نتیجهای که شاید یک اصلاحات ظریفتر میتوانست از آن جلوگیری کند. این قویترین استدلال در دفاع از گزینه جایگزین است. اما این استدلال ثابت نمیکند که گزینه جایگزین میتوانست به اندازه آنچه کره جنوبی در واقعیت انجام داد، موفق باشد.
هدف هر دو شکل اصلاحات یکی است: سرمایه را پیش از آنکه مردم را مجبور کنید به سوی سرمایه حرکت کنند، به دست مردم برسانید. ایران در هر صورت شهرنشین میشد. هیچ سیاست واقعبینانهای نمیتواند جمعیتی را که در حال مدرن شدن است، در روستاها نگه دارد. اما جهت این جابهجایی میتوانست بهطور معقولی متفاوت باشد: از روستا به شهر استانی، و از شهر استانی به شهر منطقهای، نه اینکه روستاییان مستقیماً راهی تهران شوند.
یک جوان یزدی میتوانست در یزد کار پیدا کند. یک خانواده خراسانی میتوانست در مشهد شغل پیدا کند. یک بازرگان تبریزی میتوانست در تبریز سرمایهگذاری کند، نه اینکه سرمایه خود را به پایتخت منتقل کند. ایران میتوانست به جای ساختن یک پایتخت عظیم و مسلط بر کشور، مجموعهای سلسلهمراتبی از شهرهای مولد ایجاد کند: تبریز بهعنوان دروازه تولید به سوی قفقاز، اصفهان با محوریت فولاد و مهندسی، شیراز با تمرکز بر پزشکی و کشاورزی، اهواز با محوریت صنایع انرژی و مشهد بهعنوان لنگر تجاری شمالشرق کشور.
مهاجرت با یک جامعه چه میکند؟
مهاجرت صرفاً یک سازوکار برای تنظیم بازار کار نیست. مهاجرت نحوه زندگی مردم را از نو سازماندهی میکند. فردی که از یک روستا به شهر نزدیک آن نقل مکان میکند، میتواند خانواده و بستگان، مسجد، ارتباطات تجاری و احساس هویت خود را حفظ کند. اما کسی که ۵۰۰ کیلومتر به یک پایتخت گسترده و پراکنده مهاجرت میکند، ناچار است همه اینها را از صفر بازسازی کند.
ایران واقعی در همان دورهای که نهادهای مدنی مستقل ضعیفترین وضعیت را داشتند و بیشترین فشارهای نظارتی و امنیتی بر آنها اعمال میشد، شمار عظیمی از مردم را به تهران و تعداد معدودی شهر دیگر سرازیر کرد. دولت میتوانست مدرسه، خدمت سربازی، شغلهای دولتی و رادیوی دولتی فراهم کند. اما چیزی که بسیار کمتر در اختیار مردم قرار میداد، فضایی برای سازماندهی مستقل زندگی اجتماعی خارج از چارچوب دولت یا مسجد بود.
نهادهای مذهبی این خلأ را پر کردند و در انجام این کار موفق بودند: تکیهها، حسینیهها، هیئتهای محله، اصناف بازار و شبکههای روحانیون که با شبکههای تجاری و همچنین انجمنهای منطقهای همپوشانی داشتند. یک مهاجر یزدی که در جنوب تهران زندگی میکرد، ممکن بود همزمان به همه این شبکهها تعلق داشته باشد؛ و دقیقاً همین همپوشانی بود که آنها را تا این اندازه بادوام و در زمان بروز بحران، از نظر سیاسی قدرتمند کرد.
درس این ماجرا این نیست که شاه باید با زندگی مذهبی مقابله میکرد؛ حکومتی که میکوشید آن را از میان ببرد، احتمالاً به جای کاهش مقاومت، مقاومت شدیدتری ایجاد میکرد. آنچه وجود نداشت، تکثرگرایی بود: اتحادیههای مستقل، تعاونیهای واقعی، شوراهای شهری با بودجههای واقعی، انجمنهای حرفهای که خودشان مقرراتشان را تعیین کنند، گروههای دانشجویی و روزنامههای محلی.
کشوری که با چنین سرعتی در حال مدرن شدن بود، به مکانهای بیشتری نیاز داشت که مردم بتوانند در آنها روابط و پیوندهایی بسازند که نه به کاخ وابسته باشد و نه به منبر. عاملیت اقتصادی و عاملیت مدنی باید با سرعتی یکسان رشد میکردند. ایران اولی را ایجاد کرد و دومی را از منابع و فرصتهای لازم محروم ساخت.
این تکثرگرایی، جدا از جنبه دموکراتیک آن، یک استدلال اطلاعاتی نیز دارد. یک کشاورز میداند که آیا برنامه اعطای تسهیلات آبیاری واقعاً کار میکند یا نه. یک کارآفرین محلی میداند چرا این برنامه برای همسایهاش شکست خورده است. کارگران میدانند چه زمانی حداقل دستمزد برای تأمین هزینه زندگی کافی نیست. مدیران شهری، پیش از آنکه تهران متوجه شود، فشار فزاینده بر بازار مسکن را میبینند.
قدرت متمرکز میتواند تصمیمها را سریع بگیرد؛ اما این نهادهای غیرمتمرکز هستند که به آن میگویند چه زمانی تصمیمهایش اشتباه است. ایران اولی را داشت، اما تا حد زیادی از دومی محروم بود.
بحران همچنان فرا میرسید، اما به شکلی متفاوت
هیچیک از اینها تنشهایی را که در طول دهه ۱۹۷۰ در حال شکلگیری بود، از میان نمیبرد. دانشگاهها مملو از دانشجو میشدند. طبقه متوسط حرفهای و تجاری در حال ثروتمندتر شدن بود و بیصبری بیشتری پیدا میکرد. زنان بیشتری وارد آموزش عالی و بازار کار میشدند. کارگران شهرنشینتر، سازمانیافتهتر و کمتر حاضر بودند با آنها مانند افراد تحت قیمومیت دولت رفتار شود. روند نوسازی از نظام سیاسیای که خود آن را به وجود آورده بود، جلو زده بود؛ و این شکاف صرفاً با بهبود سیاستهای روستایی از میان نمیرفت.
آنچه میتوانست تغییر کند، نحوه واکنش دولت به این شکاف بود. احزاب سیاسی واقعاً با یکدیگر رقابت میکردند. محدودیتهای مطبوعاتی کاهش مییافت. مجلس به جای آنکه صرفاً پوششی تشریفاتی برای قدرت باشد، اختیار واقعی پیدا میکرد. دادگاهها استقلال بیشتری به دست میآوردند. اتحادیههای کارگری به نهادهای واقعی چانهزنی تبدیل میشدند، نه بازوهای اداری دولت. سلطنت نیز تحت فشار، بهتدریج قدرت اجرایی را واگذار میکرد؛ همانگونه که سلطنتهای مشروطه در کشورهای دیگر چنین کردهاند. شاید این روند سالها طول میکشید و شامل اعتصابها، استعفاها و حتی سقوط یک یا دو دولت میشد. تصور چنین روندی دشوار نیست.
آنچه اهمیت داشت این بود که دولت از دوران گذار جان سالم به در ببرد، حتی اگر نظم سیاسی دیگر همان نظم قبلی نباشد. کره جنوبی اثبات میکند که چنین چیزی ممکن است: یک دیکتاتوری، در جریان اصلاحات سال ۱۹۸۷، جای خود را به دموکراسی رقابتی داد و شرکتها، بانکها و دانشگاههایی که در دوران نظام پیشین ساخته شده بودند، در نظام جدید نیز به فعالیت خود ادامه دادند و پیشرفت کردند. یک حکومت قدرت را از دست داد، اما یک کشور ۳۰ سال دانش و تجربه انباشتهشده خود را از دست نداد. اگر ایران نیز میتوانست همین کار را انجام دهد، شاید سال ۱۹۷۹ در تاریخ بهعنوان آغاز یک گذار دشوار قانون اساسی به یاد آورده میشد، نه سالی که همهچیز در آن فروپاشید.
مهندسانی که نمیروند
اینجاست که سناریوی خلاف واقع بهسرعت اثر مرکب خود را نشان میدهد؛ زیرا آنچه ایران پس از سال ۱۹۷۹ از دست داد، در درجه نخست پول نبود. ایران مردمی را از دست داد که میدانستند چگونه پول و ثروت بیشتری ایجاد کنند.
تا اواخر دهه ۱۹۷۰، ایران حدود ۱۵ سال را صرف آموزش مهندسان، پزشکان، استادان دانشگاه، مدیران صنعتی و دانشمندان کرده بود که بسیاری از آنها در خارج از کشور تحصیل کرده بودند. ایران هنوز در بسیاری از بخشها به تخصص خارجی وابسته بود، اما یک طبقه حرفهای داخلی واقعی شکل گرفته بود. سپس بخش بزرگی از این نیروها کشور را ترک کردند.
پژوهشهای «پروژه ایران ۲۰۴۰» دانشگاه استنفورد، جمعیت ایرانیتبار متولد ایران را که در خارج از کشور زندگی میکردند، در حوالی زمان انقلاب حدود نیم میلیون نفر برآورد میکند؛ رقمی که تا سال ۲۰۱۹ به ۳.۱ میلیون نفر افزایش یافت. همین پژوهش حدود ۱۱۰ هزار پژوهشگر ایرانیتبار را شناسایی میکند که در دانشگاهها و مؤسسات تحقیقاتی خارج از ایران مشغول به کارند؛ رقمی که پژوهشگران آن را حدود یکسوم کل نیروی پژوهشی ایران برآورد میکنند.
شاید گویاترین رقم این باشد: در حوالی سال ۱۹۷۹، بیش از ۹۰ درصد دانشجویان ایرانی در ایالات متحده سرانجام به کشور بازمیگشتند. چند دهه بعد، این رقم به کمتر از ۱۰ درصد کاهش یافت.
این موضوع اهمیت دارد، زیرا دانش نیز مانند سرمایه انباشته میشود. مهندسی که در کشور میماند، مهندسان جوانتر را آموزش میدهد. استادی که در دانشگاه میماند، بر دانشجویان تحصیلات تکمیلی نظارت میکند و آنها بعدها خودشان استاد میشوند. کارآفرینی شرکتی ایجاد میکند که به تأمینکنندگان نیاز دارد؛ تأمینکنندگان نیز به مهندسان خود نیاز دارند و این چرخه ادامه پیدا میکند.
اما اگر مهندس در سال ۱۹۸۰ کشور را ترک کند و در لسآنجلس یا هامبورگ از نو شروع کند، هیچیک از اینها اتفاق نمیافتد. شرکتی که ممکن بود او در اصفهان تأسیس کند، هرگز به وجود نمیآید. نه شغلهایی که آن شرکت میتوانست ایجاد کند، نه سودهایی که میتوانست دوباره سرمایهگذاری کند و نه اختراعاتی که میتوانست به ثبت برساند، دیگر وجود نخواهند داشت.
در مسیر جایگزین، ایرانیان همچنان برای تحصیل به خارج میرفتند، همچنان در شرکتهای خارجی مشغول به کار میشدند و همچنان به همه دلایل معمولی که مردم در اقتصادهای باز مهاجرت میکنند، کشور را ترک میکردند. اما مهاجرت به جای تبعید، به گردش و رفتوآمد تبدیل میشد.
دانشجویی به دانشگاه MIT میرفت و به کشور بازمیگشت. مهندسی یک دهه در آلمان کار میکرد و سپس کارخانهای در تبریز راه میانداخت. پزشکی که در لندن آموزش دیده بود، در شیراز تدریس میکرد. جامعه ایرانیان خارج از کشور به جای آنکه منبعی از استعدادهای برای همیشه ازدسترفته باشد، به شبکهای تبدیل میشد که به ایران متصل بود و با آن ارتباط مستمر داشت.
این تفاوت در دسامبر ۱۹۹۱ تعیینکننده میشد.
وقتی اتحاد جماهیر شوروی ناپدید شد
برای بیشتر کشورهای جهان، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی یک زلزله سیاسی بود. برای ایران، این رویداد همچنین نقشه اقتصادی منطقه را از نو ترسیم کرد.
در شمال ایران، جمهوریهای تازهاستقلالیافته آذربایجان، ارمنستان، ترکمنستان، قزاقستان، ازبکستان و همسایگان آنها، زیرساختهای بهجامانده از شوروی را به ارث برده بودند، اما تقریباً به همه چیزهای دیگر نیاز داشتند: بانکها، ارتباطات مخابراتی، بنادر مدرن، شبکههای برق کارآمد، سرمایهگذاری خارجی و مسیرهای تجاری جدید. برخی از این کشورها دارای ذخایر عظیم نفت و گاز بودند. چند کشور نیز محصور در خشکی بودند. ایران مستقیماً میان تقریباً همه آنها و خلیج فارس قرار داشت.
در تاریخ واقعی، ایران در حالی با این فرصت روبهرو شد که ۱۲ سال از انقلاب گذشته بود؛ کشوری منزوی، تحت تحریم و محروم از همان سرمایه و تخصصی که این مقطع به آن نیاز داشت.
اما در سناریوی خلاف واقع، ایران در سال ۱۹۹۱ پس از سه دهه توسعه بیوقفه دیگر با این لحظه روبهرو میشد؛ سه دههای که بر دستاوردهایی که تا سال ۱۹۷۷ ساخته بود، افزوده شده بود.
مهندسان ایران سه دهه تجربه بیشتر داشتند. بانکهای کشور با نظام مالی بینالمللی آشنا بودند. بنادر ایران میتوانستند حجم بیشتری از محمولههای تجاری را جابهجا کنند.
ناگهان بازاری عظیم و کمسرمایهگذاریشده در شمال ایران گشوده میشد؛ بازاری که ایران مستقیماً به آن دسترسی داشت. در چنین شرایطی، جغرافیای ایران که قرنها عمدتاً بهعنوان یک آسیبپذیری راهبردی در میان امپراتوریها تلقی میشد، به چیزی شبیه یک زیرساخت اقتصادی تبدیل میشد.
مشهد به دروازهای به سوی ترکمنستان و آسیای مرکزی تبدیل میشد. تبریز قفقاز را به ایران پیوند میداد.
بندرعباس به خروجی جنوبی اقتصادهایی تبدیل میشد که هیچ مسیر آسان دیگری برای دسترسی به دریا نداشتند. برای تحقق این امر، لازم نبود ایران مالک کالاهایی باشد که از خاک آن عبور میکردند. یک کشور صرفاً به این دلیل که در مسیری قرار گرفته که کامیونها و خطوط لوله ناگزیر به عبور از آن هستند، میتواند درآمد قابلتوجهی کسب کند.
همین منطق درباره انرژی حوزه خزر نیز صدق میکند؛ منابعی که در دهه ۱۹۹۰ نیازی به کشف شدن نداشتند، بلکه فقط لازم بود برای سرمایهگذاری خارجی گشوده شوند. باکو یک قرن بود که شهری نفتی به شمار میرفت. آنچه تغییر کرد، این بود که چه کسانی میتوانستند در آنجا سرمایهگذاری کنند؛ و پرسش بدیهی بعدی این بود که این نفت و گاز چگونه باید به بازارهای جهانی برسد.
از نظر جغرافیایی، ایران کوتاهترین مسیر بود. اما از نظر سیاسی، واشنگتن در طول آن دهه تلاش کرد مسیرهای انتقال نفت و گاز را بهگونهای طراحی کند که ایران را بهطور کامل دور بزنند. در یک سخنرانی وزارت خارجه آمریکا در سال ۱۹۹۸، حمایت ایالات متحده از یک کریدور شرقی ـ غربی و چندین خط لوله تشریح شد؛ طرحهایی که هدفشان تقویت استقلال کشورهای تازهاستقلالیافته حوزه خزر بود و بهصراحت خاک ایران را دور میزدند.
وقتی میلیاردها دلار صرف ساخت خطوط لوله و پایانههایی در مسیرهای دیگر میشود، این تصمیم به یک واقعیت فیزیکی و زیرساختی تثبیتشده تبدیل میشود. چنین مسیری ۲۰ سال بعد، صرفاً به این دلیل که روابط دیپلماتیک بهتر شدهاند، خودبهخود تغییر نمیکند.
در سناریوی خلاف واقع، چنین محرومیتی وجود نداشت. نفت قزاقستان از دریای خزر عبور میکرد و وارد شبکههای ایران میشد. گاز ترکمنستان به سمت جنوب حرکت میکرد. ایران نهتنها تولیدکننده نفت خود، بلکه پالایشگر، کشور ترانزیتی و بهرهبردار خطوط لوله منابع کل یک منطقه میشد؛ موقعیتی که اساساً با صرفاً استخراج و فروش منابع زیر خاک خود تفاوت دارد.
کشوری که فقط نفت خودش را میفروشد، به حجم ذخایر خود و قیمتی که برای نفتش دریافت میکند وابسته است. اما کشوری که به یک هاب انرژی تبدیل میشود، از منابع یک منطقه کامل درآمد کسب میکند.
چرا کره جنوبی معیار مناسبی است؟
انتخاب کره جنوبی بهعنوان معیار مقایسه، تصادفی نیست و لازم است درباره آنچه این مقایسه فرض میکند و آنچه فرض نمیکند، صادق باشیم.
رشد کره جنوبی هرگز یک خط مستقیم نبود. اقتصاد این کشور در فاصله سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۲، در بحبوحه بحران بدهی، ترور سیاسی و دومین شوک نفتی، دچار رکود شد. سپس در دهه ۱۹۸۰ دوباره شتاب گرفت و در میانه همان دهه، همزمان با رونق تراشههای حافظه، در برخی سالها نرخ رشد آن به بیش از ۱۳ درصد رسید.
کره در سال ۱۹۹۸ و در جریان بحران مالی آسیا، با انقباض شدید اقتصادی در حدود ۵ درصد مواجه شد. در سال ۱۹۹۹ دوباره به رشد بیش از ۱۱ درصد بازگشت و سپس در دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ وارد مرحله بلوغ اقتصادی شد و نرخهای رشد آهستهتر و تکرقمی را تجربه کرد. در دوران همهگیری نیز بار دیگر با انقباض اقتصادی روبهرو شد.
سناریوی خلاف واقع همه این فراز و نشیبها را در خود جای میدهد. این سناریو، ایران خیالی و عاری از رکود را فرض نمیکند. بلکه فرض میکند ایران همانگونه که کره جنوبی از رکودهای خود بهبود یافت، از رکودهایش عبور میکرد؛ و دقیقاً به همین دلیل است که شاخص حاصل، با نرخ رشد بلندمدت ضمنی حدود ۵.۷ درصد، بسیار کمتر از نصف میانگین رشد ۱۰.۵ درصدی خود ایران در فاصله سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۷ است.
بنابراین، کل این محاسبه حتی پس از آنکه نرخ رشد تاریخی ایران تقریباً به نصف کاهش داده میشود، همچنان پابرجا میماند.
از سوی دیگر، عدم تقارن منابع طبیعی به نفع ایران است، نه علیه آن. راهبرد توسعه کره جنوبی بر پایه کمبود شکل گرفته بود. این کشور تقریباً تمام نفت و بخش عمده مواد اولیه مورد نیاز خود را وارد میکرد و همین وابستگی، انضباط اقتصادی ایجاد میکرد: شرکتها باید صادرات انجام میدادند یا از بین میرفتند، زیرا راه دیگری برای پرداخت هزینه وارداتی که صنعتیشدن به آن نیاز داشت وجود نداشت.
ایران با مشکلی کاملاً معکوس روبهرو بود. نفت هزینهها را تأمین میکرد، خواه صنایع داخلی توان رقابت با دیگران را داشتند یا نه. پس از شوک قیمت نفت در سال ۱۹۷۴، هزینههای دولت بهشدت افزایش یافت و تورم به دنبال آن آمد. بخش بزرگی از نابسامانیهای مربوط به تفاوتهای منطقهای و درآمدی ایران در اواسط دهه ۱۹۷۰، ریشه در همین افزایش هزینههای دولتی داشت، نه صرفاً تورم خارجی.
نفت برای ایران همزمان یک دارایی و یک بدهی بود.
ایرانِ موفقتر صرفاً منابع بیشتری از کره جنوبی در اختیار ندارد. این کشور باید، همانگونه که کره انجام داد، یاد بگیرد منابع خود را به ظرفیت تولیدی تبدیل کند، نه اینکه آنها را صرف مصرف یارانهای کند.
ذخایر ایران، با هر نوع محاسبهای، قابلتوجه است: حدود ۳۲ تریلیون مترمکعب ذخایر اثباتشده گاز طبیعی ــ از بزرگترین ذخایر جهان ــ و در حدود ۲۰۰ میلیارد بشکه نفت، در کنار ذخایر عمده مس، روی و آهن و همچنین موقعیتی که ایران را در دو سوی تنگه هرمز قرار داده است.
شان تدجراتی (Shane Tedjarati)، مدیر حوزه انرژی، در مقالهای اخیر فاصله میان این ثروت طبیعی و نتایج اقتصادی تحققیافته ایران را «خندق ایران» (Iran Trench) نامیده است؛ تعبیری تحریکآمیز که از نظر کمی هنوز بهطور دقیق اثبات نشده، اما اصل فهرست منابع ایران محل اختلاف نیست.
آنچه محل اختلاف است، و در واقع موضوع اصلی این سناریوی خلاف واقع نیز همین است، این است که آیا نهادهایی وجود داشتند که بتوانند این ذخایر و منابع را به توانمندی اقتصادی تبدیل کنند یا نه.
پاسخ کره جنوبی ــ با وجود برخورداری از تقریباً هیچیک از منابع ایران ــ این بود که نهادها از منابع طبیعی مهمترند.
🔸گاز به محصولات پتروشیمی تبدیل میشود.
🔸آهن به فولاد تبدیل میشود.
🔸فولاد به ماشینآلات تبدیل میشود.
🔸نفت هزینه دانشگاهها را تأمین میکند.
🔸دانشگاهها مهندس تربیت میکنند.
🔸مهندسان شرکت ایجاد میکنند.
🔸شرکتها صادرات انجام میدهند.
🔸و صادرات سرمایهای ایجاد میکند که دور بعدی سرمایهگذاری و توسعه را تأمین مالی میکند.
هند، چین و شکلگیری کریدور
دو رویداد واقعی دیگر نیز نقشه اقتصادی منطقه را به سود ایران تغییر میدهند.
هند در سال ۱۹۹۱ اصلاحات عمده اقتصادی را آغاز میکند و از چندین دهه نظام صدور مجوزهای صنعتی و حمایتگرایی فاصله میگیرد و به سمت اقتصادی بازتر حرکت میکند. پاکستان میان هند و بخش بزرگی از مسیر زمینی منتهی به آسیای مرکزی قرار دارد؛ اما ایران یک مسیر جایگزین ارائه میکند: کالاهای هندی از طریق بنادر ایران جابهجا میشوند و کالاهای آسیای مرکزی نیز از مسیر جنوب به سوی هند حرکت میکنند.
سپس چین در دسامبر ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی میپیوندد و در دو دهه پس از آن به بزرگترین اقتصاد تولیدی جهان تبدیل میشود؛ اقتصادی که تشنه انرژی، فلزات و بازارهایی در غرب خود است.
یک ایران صلحطلب و یکپارچه، درست در مسیر چندین مسیر تجاری قرار دارد که رشد اقتصادی منطقه باید از آنها عبور کند. ایران لازم نیست کالاهایی را که از خاکش عبور میکنند تولید کند تا از جابهجایی آنها سود ببرد. راهآهنها، بنادر، انبارداری و فرآوری محصولات پتروشیمی، صرفاً به دلیل موقعیت جغرافیایی ایران، ارزش بیشتری پیدا میکنند.
مواجهه صادقانه با شکست
هیچ روایت قابلاعتباری از این سناریو وجود ندارد که در آن اشتباهی رخ ندهد. در ایرانِ فرضی، بخشی از وامهای یارانهای به جای مزارع مولد، به خانوادههای بانفوذ و مرتبط با قدرت میرسد. برخی صنایع استانی شکست میخورند. قیمت نفت بیش از یک بار سقوط میکند. کمبود آب، که در ایران واقعی نیز مشکلی جدی است، در این سناریو هم وجود دارد. دولتها تصمیمهای نادرست میگیرند. رکودهای اقتصادی بینالمللی به صادرات ضربه میزنند.
تفاوت تعیینکننده، نبود شکست نیست؛ بلکه این است که آیا یک کشور ظرفیت نهادی لازم برای بهبود و بازیابی پس از شکست را حفظ میکند یا نه.
کارخانهای که یک سال با نیمی از ظرفیت خود فعالیت میکند، میتواند دوباره به شرایط عادی بازگردد. اما کارخانهای که مدیرانش مهاجرت کردهاند، منابع مالیاش از بین رفته، شرکای خارجیاش کنار کشیدهاند و ساختار مالکیتش دگرگون شده است، اگر اصلاً دوباره احیا شود، ممکن است یک نسل زمان ببرد.
یکی فقط یک سال بد است؛ دیگری یک مسیر تاریخی کاملاً متفاوت. و تمام استدلال این مقاله بر همین تمایز استوار است.
اقتصاد کره جنوبی نیز در طول مسیر خود رسواییهای شرکتی، بحرانهای مالی و دورههایی از سرکوب واقعی و اقتدارگرایی را پشت سر گذاشت، بیآنکه این ظرفیت بازیابی را از دست بدهد. این دقیقاً همان چیزی است که ایران از دست داد؛ چیزی مهمتر از هر نرخ رشد اقتصادی.
هزینهای که هرگز در ترازنامه دیده نمیشود
تا سال ۱۹۹۲، تولید ناخالص داخلی واقعی ایران تنها حدود ۹.۴ درصد بیشتر از سطح سال ۱۹۷۷ بود. از آنجا که جمعیت همچنان به رشد خود ادامه داده بود، درآمد واقعی سرانه حدود ۳۵ درصد کمتر از سطح ۱۵ سال قبل بود.
این رقم، یک دهه و نیم نخست را نشان میدهد. اما آنچه را که رشد مرکب میتوانست در سه دهه بعدی ایجاد کند، نشان نمیدهد؛ و دقیقاً به همین دلیل است که هرچه این زیان بیشتر در گذشته فرو میرود، دیدن آن دشوارتر میشود.
هیچکس فقدان کارخانهای را که هرگز ساخته نشد، یا آزمایشگاهی را که هرگز افتتاح نشد، یا استادی را که به جای اصفهان در بوستون به تربیت دانشجو پرداخت، تجربه نمیکند. این چیزها به تیتر خبر تبدیل نمیشوند.
اما چند دهه بعد، خود را در قالب فاصلهای نشان میدهند میان آنچه یک کشور در نهایت شد و آنچه تاریخ خودش ــ برای مدتی کوتاه اما بهروشنی ــ نشان داده بود که میتواند بشود.
هیچیک از اینها به معنای آن نیست که نظم سیاسی قدیم باید بدون تغییر باقی میماند یا اینکه همه بخشهای انقلاب سفید سیاستهایی درست بودند که صرفاً بد اجرا شدند. کارزارهای سوادآموزی، سرمایهگذاری در بهداشت عمومی، توسعه زیرساختها و توسعه صنعتی، بخش عمدهای از آنها ضروری بود و بخش زیادی نیز موفق عمل کرد.
شکست عمیقتر، نهادی بود.
مدرنسازی چیزی بود که دولت به کشور تحویل میداد، نه چیزی که خود کشور برای خویش میساخت؛ و هنگامی که بحران فرا رسید، هیچ معماری مدنی مستحکمی وجود نداشت که بتواند این شوک را بدون فروپاشی جذب کند.
اتحاد جماهیر شوروی همچنان فرو میپاشید. آسیای مرکزی همچنان گشوده میشد. چین همچنان با مقیاسی صنعتی میشد که جهان هرگز پیش از آن ندیده بود.
هیچیک از فرصتهای خارجی که این مقاله توصیف میکند، مختص یک ایرانِ فرضی نبود؛ این فرصتها در اختیار ایران واقعی نیز قرار داشتند، اما ایران عمدتاً آنها را از دست داد.
آنچه نتیجهای را که کره جنوبی به دست آورد از نتیجهای که ایران در واقعیت تجربه کرد جدا کرد، نه جغرافیا بود و نه شانس.
تفاوت در این بود که آیا نهادهایی که یک نسل ساخته بود، آنقدر دوام میآوردند که نسل بعدی بتواند بر روی آنها بنا کند یا نه.
—————————-
منابع:
▪️م. هاشم پسران، «اقتصاد نهم. در دوره پهلوی»، دایرهالمعارف ایرانیکا، جلد ۸، جلد ۲ (۱۹۹۷)، صفحات ۱۴۳ تا ۱۵۶.
▪️وحید ف. نوشیروانی، «اقتصاد دهم. تحت جمهوری اسلامی»، دایرهالمعارف ایرانیکا، جلد ۸، جلد ۲ (۱۹۹۷)، صفحات ۱۵۶ تا ۱۶۳.
▪️بانک جهانی، شاخصهای توسعه جهانی: رشد تولید ناخالص داخلی، درصد سالانه، کره، جمهوری؛ تخمین جمعیت برای ایران و کره، ۱۹۷۷ و ۲۰۲۵؛ تولید ناخالص داخلی اسمی بر اساس کشور، ۲۰۲۵.
▪️پویا آزادی، متین میررمضانی و محسن بی. مسگران، «مهاجرت و فرار مغزها از ایران»، مقاله کاری شماره ۹، پروژه ایران ۲۰۴۰ استنفورد، آوریل ۲۰۲۰.
▪️«انقلابها به عنوان گسستهای ساختاری: پیامدهای اقتصادی و نهادی بلندمدت انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹»، مقاله کاری، ۲۰۲۵ (تخمین کنترل مصنوعی از تولید ناخالص داخلی سرانه خلاف واقع ایران). ریچارد مورنینگاستار، سخنرانی در مورد سیاست انرژی ایالات متحده در قبال مطبوعات خزر، وزارت امور خارجه ایالات متحده، ۷ دسامبر ۱۹۹۸.
▪️سازمان تجارت جهانی، تاریخچه الحاق: چین در ۱۱ دسامبر ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی پیوست.
▪️شان تدجراتی، “سنگر ایران”، ۶ آگوست ۲۰۲۶. یک مقاله نظری، که در اینجا به دلیل چارچوببندی و فهرست منابع طبیعی ایران ذکر شده است، نه به عنوان یک منبع داوری شده توسط همتا.
▪️اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده و اوپک تخمینهای خود را از گاز طبیعی اثبات شده ایران (تقریباً ۳۲ تا ۳۴ تریلیون متر مکعب) و ذخایر نفتی (تقریباً ۲۰۰ تا ۲۰۹ میلیارد بشکه)، ۲۰۲۴ ارائه میدهند.
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|