پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵ - Thursday 13 August 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 13.08.2026, 12:13

هویدا؛ تراژدی یک دولت‌مرد


سعید سلامی

۱
در ماه‌های منتهی به ۲۲ بهمن ۵۷، و روزها و ماه‌های نخستین بعد از «پیروزی انقلاب»، اتفاقات عیان و پنهان زیادی صورت گرفت؛ بده‌ بدستان‌ها، ساخت‌وپاخت‌ها و چه بسا توطئه‌های خونین و مرگبار برای چنگ انداختن به قدرتی که به‌طور غیرمنتظره آسان به دست آمده بود.

احکام اعدام‌ «طاغوتی‌ها» در دادگاه‌های انقلاب و حذف هم‌سنگران دیروز و رقیبان امروز نه ‌تنها با هدف خالص‌سازی صحنه برای تاسیس حکومتی با الگوی صدر اسلام صورت می‌گرفت، بلکه هموار کردن راه برای چنگ زدن به قدرت، بدون رقبای احتمالی را نیز در چشم‌انداز خود داشت.

در این میان، دولت‌مردان و فرماندهان نظامی زمان شاه، در صف مقدم حذف قرار داشتند. این دولت‌مردان در «دادگاه‌های شرع اسلامی» که در واقع کاریکاتوری از یک دادگاه عرفی بود، سرنوشت و سرانجام تلخ و غم‌انگیزی پیدا کردند.

صادق خلخالی که یک روز پس از انقلاب ۱۳۵۷ توسط روح‌الله خمینی به مقام حاکم شرع دادگاه انقلاب منصوب شده بود، در طول ۴۰ روز، دستور اعدام ۱۴۳۸ نفر از سیاستمداران، نظامیان و چهره‌های اقتصادی زمان شاه را بدون محاکمه و تفهیم اتهام صادر کرد. این متهمان هرگز به وکیل دسترسی نداشتند، زیرا نماینده روح‌الله خمینی معتقد بود که: «فقط به کسانی اجازه داده می‌شود وکیل داشته باشند که لال باشند.»

در این مقاله، از میان «دولت‌مردان طاغوتی»، به امیرعباس هویدا پرداخته می شود؛ روشنفکر به معنای متعارف در فضای ادبی ایران به شخصیت و سیاست‌ورزی او در سال‌های صدارتش در دستگاهی که تمام اجزای آن به فرمان یک شخص می‌چرخید، و سرانجام، اعلام پایان سلسله پادشاهی ۲۵۰۰ ساله در سرزمینی کهن‌سال با شلیک یک گلوله از پشت سر به واپسین دولت‌مرد دودمان پهلوی و کلتی که به عنوان نماد این پایان، در گنجینه صادق خلخالی جای گرفت.

۲
روایت زندگی امیر عباس هویدا، تنها بازبینی حیات یک دولت‌مرد نیست؛ مروری هرچند گذرا بر حکمرانی یک «فرمانده» در مقطع نخست‌وزیری وی نیز می‌باشد؛ «فرماندهی» که او را در نیمه‌شبی به حضور فراخواند، به بالاترین جای‌گاه در سلسله مراتب دولتی منصوب کرد، در مسند صدارت او را تا انتها همچون چرخ پنجم یدک کشید و آخرالامر سرنوشت او را به سرنوشت خود گره زد.

شب پنجشنبه یکم بهمن۱۳۴۳، شبی سرد و سوزان، شبی که مرگ تراژیک مردی رقم خورد. گویی با این مرگ، تاریخچه حکمرانی یک خاندان بعد از ۵۷ سال و تاریخ هفتاد من کاغذ سلسله‌های پادشاهی در یک سرزمین باستانی برای همیشه بسته شد.

ساعت ۱۰ صبح، حسنعلی منصور در روبروی در ورودی مجلس از ماشین نخست‌وزیری پیاده شد؛ می‌رفت تا از لایحه جدید دولت برای بستن قراردادی بین شرکت ملی نفت ایران و چند شرکت بزرگ نفتی دفاع کند. اما هنوز داخل مجلس نشده بود که هدف شلیک ۵ گلوله جوانکی قرار گرفت که درکمین ایستاده بود: محمد بخارایی، ۱۷ ساله، دانش‌امور دبیرستان با یک جلد قرآن و عکسی از روح‌الله خمینی در جیب به «تکلیف الهی» خود عمل کرد. بخارایی و همدستانش در دادگاه در مورد انگیزه قتل با غرور و بی‌پروا دفاع کردند. آنان، از بقایای گروه فدائیان اسلام بودند که از سال ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ دو نخست وزیر، یک وزیر فرهنگ را به قتل رسانده، به شاه، یک وزیر امور خارجه و یک نخست‌وزیر دیگر هم سوء‌قصد کرده بودند.

احمد کسروی، تاریخ‌نگار، زبان‌شناس، پژوهشگر، حقوق‌دان، استاد رشتهٔ حقوق در دانشگاه تهران و وکیل دعاوی هم در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴، در سن ۵۵ سالگی، در اتاق بازپرسی ساختمان کاخ دادگستری تهران، به ضرب گلوله و ۲۷ ضربه چاقو توسط همین گروه به قتل رسید.

انگیزه قتل منصور روشن بود؛ نماد انقلاب سفید و مهمتر از آن در زمان صدارت او بود که خمینی نخست به ترکیه و سپس به عراق تبعید شد. هرچند منصور مخالف زندانی کردن خمینی بود و می‌خواست بعد از انتصابش به نخست‌وزیری او را آزاد کند، اما ساواک مخالفت کرد و به منصور گوشزد نمود که تازه‌کار است و بهتر است در اینگونه مسائل داخلی دخالتی نکند و آن را به اهل‌فن واگذارد.

بعد از انقلاب، بسیاری از اطرافیان خمینی از بقایای فدائیان اسلام، تروریست‌های منصورون و موحدین بودند. هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود می‌نویسد که هفت‌تیر مورد استفاده در قتل منصور را او تهیه کرده بود.

منصور بیشتر اوقات در حال اغما بود، حدود ساعت ده شب ششم بهمن فشار خونش پایین رفت و ساعت یازده و پانزده دقیقه درگذشت.

۳
هویدا در آن پنج روز همواره بر سر بالین منصور بود. او از وخامت حال منصور آگاه بود و می‌دانست که منصور به‌سختی می‌تواند از این حادثه جان سالم به در ببرد. اما از شنیدن خبر مرگ دوست دیرینه‌اش آشکارا تکان خورد و دستمالی از جیبش درآورد تا اشک چشم‌هایش را پاک کند. بعد از دقایقی بر اعصاب خود مسلط شد و تصمیم گرفت شاه را در جریان بگذارد.

گفتگوی هویدا با شاه کوتاه و پنج کلمه بیش نبود؛ به انگلیسی گفت:

“Your majesty he is dead.”: «اعلیحضرت، او مرد.»

شاه هویدا را به به حضور فراخواند. پاسی از شب گذشته بود که هویدا وارد دفتر کار شاه در کاخ مرمر شد. شاه ناراحت و عصبانی بود و در طول اتاق قدم می‌زد. هویدا به‌رسم معمول دست شاه را بوسید و مرگ نخست‌وزیر را تسلیت گفت. شاه در حالی که همچنان قدم می‌زد به هویدا گفت که او را برای تشکیل کابینه جدید برگزیده است. هویدا گرچه بعد از ترور منصور حدس می‌زد که در صورت مرگ وی، شاه تشکیل کابینه جدید را به او محول کند، اما با شنیدن این فرمان مضطرب شد و در حالی که سعی می کرد بر لرزش صدایش مسلط شود، از مراحم ملوکانه تشکر کرد و شکرگزار بود که بخت خدمت‌گزاری اعلیحضرت را یافته است. آن‌گاه با زبانی محتاط گفت که در خود توان این کار را نمی‌بیند و اضافه کرد: «در این شرایط، کاری از دستم برنمی‌اید.» گفت که بیشتر عمرش را در خارج از ایران گذرانده، مردم ایران را خوب نمی‌شناسد و فارسی را با کمی لهجه حرف می‌زند (ته رنگی ازعربی با ترکیب آواهای فرنسوی).

شاه در حالی که پشت به هویدا و رو به پنجره باغ محصور کاخ داشت، قاطع و کوتاه گفت: « خودمان یادتان خواهیم داد.»

آن شب قراردادی بس نامتوازن و ناعادلانه بین دوطرف بسته شد؛ قراردادی که یک طرف آن نویسنده سناریو، کارگردان و داور صحنه بود، و طرف دیگر بازیگر نقطه به نقطه آن سناریو. بدین‌سان وقتی هویدا پذیرفت که پیچ وخم صدارت را از شاه بیاموزد، در واقع به ایفای نقشی توافق کرد که شاه از مدت‌ها پیش شالوده آن را ریخته بود. بیشتر نخست وزیران هم هر یک با طیب‌خاطر و به سبک‌وسیاق خود، جاده را برای تحکیم قدرت خودکامه اعلیحضرت هموار کرده بودند. امیر عباس هویدا در این میان استثنا نبود.

۴
معامله فاوستی

افسانه «فاوست» داستان مردی دانشمند است که برای رسیدن به دانش بی‌پایان، قدرت و لذت‌های دنیا، روح خود را طی قراردادی به شیطان (مفیستوفلس) می‌فروشد. این اسطوره کهن آلمانی، نماد انسان طماع برای عبور از مرزهای اخلاقی و علمی است.

هویدا با برخی روشنفکران از جمله ابراهیم گلستان دوستی و مراوداتی داشت اما به خاطر لحن تند و انتقادات گلستان از دولت در فیلم «اسرار جنگ دره جنی» و در برخی داستان‌ها و گفتگوهای خصوصی، روابطشان هر روز پرتنش‌تر شد. یک شب در مهمانی منزل فریدون هویدا جدال لفظی این دو لحنی تندتر پیدا کرد و هویدا به پیراهن گل‌گلی گلستان طعنه ‌زد. گلستان پیراهنش را در‌آورد، درهم ‌پیچید و با خشم به سوی هویدا پرتاب کرد و گفت: «بوش کن، بوی وجدان می‌دهد؛ نه بوی عفن کسی که روح خود را فروخته!»


به دست آهن تفته کردن خمیر / به از دست بوسی شاه و امیر

یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان در امد. ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود. وزیر قبولش نیامد و گفت: معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.

ملک گفتا هرآینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید. وزیر پاسخ داد: ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد. (سعدی، گلستان)

امیر عباس هویدا با آن دانش نظری بلیغ و تجربه عملی وسیع، دریغا که در شب ششم بهمن ماه ۱۳۴۳ نشان داد که «خردمند کافی» نبوده است.

۵
امیرعبّاس هویدا در ۲۸ بهمن ۱۲۹۷ به دنیا آمد. ۲ سال داشت که پدرش حبیب‌الله عین‌الملک از سوی وزارت خارجه به عنوان سفیر ایران به دمشق و عربستان اعزام شد، در نتیجه، امیرعباس مدت زیادی از کودکی خود را در خارج از کشور و در دمشق، بیروت، پاریس، لندن و بروکسل سپری کرد که تأثیر زیادی بر شخصیت او گذاشت.

او پس از تحصیل در مدرسهٔ فرانسوی بیروت، برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و پس از گرفتن مدرک در رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه آزاد بروکسل، به ایران بازگشت. پس‌از بازگشت به ایران وارد دانشکده افسری شد و هشت ماه بعد در۱۳۲۲، درخواستش برای کار در وزارت خارجه پذیرفته ‌شد. هویدا در مرداد ۱۳۲۴ به‌عنوان وابستهٔ سفارت راهی فرانسه و چندی بعد آلمان شد. سالِ ۱۳۲۹ به ایران بازگشت و در دورهٔ وزارت عبدالله انتظام، منشی وزیر خارجه شد. او چند ماه بعد به خدمت کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد درآمد و پنج سال در این سازمان کار کرد. سال ۱۳۳۵ در سفارت ایران در ترکیه مشغول به کار شد و مدتی پس‌از انتصاب سرلشکر حسن ارفع به سفارت ایران در ترکیه، به تهران منتقل شد.

هویدا پس از انتقال به تهران، در شرکت ملی نفت مشغول به کار شد و در سال ۱۳۳۷، عضو هیئت‌مدیره این شرکت شد و در سال ۱۳۴۲ در کابینه حسنعلی منصور به عنوان وزیر دارایی انتخاب شد.

هویدا زمانی که در مدرسهٔ فرانسوی بیروت مشغول تحصیل بود، زمان زیادی را صرف مطالعهٔ آثار ادبی کلاسیک فرانسه کرد. او همچنین در این زمان به مارکسیسم علاقه‌مند شد و در سال‌های آتی عمر خود با مارکسیست‌های معروف ایرانی مثل احسان طبری و ایرج اسکندری دوستی نزدیکی داشت. از این رو، هویدا به دلیل معروف به چپ‌گرا بودن مورد اعتماد محافظه‌کاران آنروز ایران نبود. از سوی دیگر، چپ‌ها نیز به او به عنوان مهره‌ای در دستگاه دولتی روی خوش نشان نمی‌دادند.

هویدا چندی پس از مرگ منصور با خواهرزن او لیلا امامی که نوهٔ دختری وثوق‌الدوله بود، ازدواج کرد، این ازدواج بعد از دو سال به طلاق انجامید اما دوستی او و همسرش تا پایان عمر هویدا پابرجا ماند .

۶
«وقتی کوچک بودم فکر می‌کردم آدم‌ها چقدر بزرگند و ترس برم می‌داشت، بزرگ که شدم دیدم بعضی از آدم‌ها چقدر کوچکند.»
آلفرد هیچکاک

هویدا از اولین روزهای تصدی مقام نخست‌وزیری به اطاعت محض و بی‌چون و چرا از شاه گردن گذاشت. او در اظهاراتش از شاه به عنوان پدر تاجدار، منجی ملت، گوروی من (مرشد معنوی من) یاد می‌کرد و خود را چاکر شاه می‌خواند. او در واقع نقطه ضعف شاه را به خوبی دریافته بود؛ بنابراین راه تملق و چاپلوسی را در پیش گرفت. او در میان دوستان معتمد، خود را معاون نخست‌وزیر و شاه را نخست‌وزیر واقعی می‌نامید. یکبار در جواب خبرنگاری که از شخص شاه به عنوان نفر اول مملکت یاد کرده بود، گفت: «مگر ما نفر دومی هم در کشور داریم که شما از شخص اعلیحضرت به عنوان نفر اول یاد می‌کنید؟» و سپس اضافه کرد: «همه ما مطیع و فرمانبردار شخص شاه هستیم و در این کشور شخص دومی وجود ندارد.» او همچنین در جایی دیگر گفت: «ما با رهنمودهای شخص اعلیحضرت به زودی از کشورهای توسعه‌یافته صنعتی دنیا پیش خواهیم افتاد و از آنها جلو خواهیم زد». هر نظر و دیدگاهی که شاه بیان می‌کرد از نظر او عالی و بی‌عیب و ایراد بود، یا وی از سر تملق و تزویر این‌چنین تظاهر می‌کرد.

هویدا در مصاحبه‌ای با سردبیر مجله نیوزویک گفت: « در کشورهای غربی برای یک تصمیم‌گیری کوچک مدت‌ها در مجلس و در سنا بحث و گفتگو می‌شود، چندین‌بار رای‌گیری به عمل می‌آید و وقت زیادی تلف می‌شود. در حالی که در این‌جا کافی است ما به حضور شاهنشاه برویم و نظر ایشان را که همیشه بهترین راه‌حل‌هاست بپرسیم و به آن عمل کنیم.»

در پنجم بهمن ۱۳۵۶ پس از انتشار کتاب «به‌سوی تمدن بزرگ» شاه، هویدا گفت: «این کتاب با ارزش‌ترین و پراهمیت‌ترین کتاب دوران جدید ایران است.»

۷
سیاستی طنزآمیز در ریاکاری

اما سکه تملق هویدا روی دیگری هم داشت. او بعدها به یکی از دوستانش گفت: «دستگاه دولت فقط فاسد است، حال آنکه دربار یک لانه افعی واقعی است.»

پرویز راجی، آخرین سفیر شاه در بریتانیا و دوست معتمد هویدا، در «خدمت‌گزار تخت طاووس» از قول هویدا می‌نویسد: «...هویدا با لحنی که تنفر و تحقیر در آن مشهود بود، راجع به فساد گسترده در میان مقامات سطح بالای دولت، ساواک، امرای آرتش و بعضی از افراد خانواده سلطنتی داد سخن داد...» و گفت: « دفتر مخصوص شهبانو قدرت رقیب برای دولت شده و در عزل و نصب وزرا دخالت می‌کند.»

هویدا بازیگر صحنه سیاست کشور نبود، اما از آنچه در روی صحنه و پشت پرده می گذشت آگاه بود. درنقش دوگانه‌ای که او در آن بازی می‌کرد تناقض مسمومی وجود داشت. اسدالله علم در یادداشت‌های خود می‌نویسد: «کار دولت پرده‌پوشی واقعیت هاست.» هویدا در راس دولت واقعیت‌ها را می‌دید اما آن‌ها را لاپوشانی می‌کرد.

احسان نراقی در «از کاخ شاه تا زندان اوین» خاطره‌ای را تعریف می‌کند: «یک روز که به طور خصوصی با هویدا ناهار می‌خوردم تلفن زنگ زد. اشرف بود که از جنوب فرانسه تلفن می کرد. پس از آنکه محاوره‌ای کوتاه صورت گرفت و نخست‌وزیر گوشی را به جای خود گذاشت، او را به شدت متغیر یافتم، فورا متوجه شدم که قضیه پول است. دل به دریا زدم و پرسیدم: « یک باخت بزرگ در کازینو؟» رئیس دولت از جای دررفت وگویی منفجر شده باشد، گفت: «خانم مبلغ زیادی از من طلب می‌کند. آنهم قبل از آنکه شب شود. تصور می کنم در کازینوی شهر کان باخته است و برای تلفن زدن به من مجبور شده است ساعت یازده و نیم (به وقت فرانسه) از خواب بیدار شود. آخر این وقت بیدار شدن برای او خیلی زود است، چون شب‌ها خیلی دیر می خوابد. بدون شک به همین دلیل والاحضرت خیلی بداخلاق بودند.»

سپس هویدا با حالتی حاکی از انزجار چشم‌ها را به سوی آسمان بلند کرد و با اشاره به من فهماند که بیش از این نمی‌تواند چیزی بگوید. از هویدا پرسیدم: «چرا استعفا نمی‌دهی؟» در حالی که انگشت اشاره را بر بینی می‌نهاد و گویی از وجوی احتمالی میکروفون‌های مخفی نگران است، با صدای بلند و شمرده گفت: «وقتی کسی در خدمت اعلیضرت باشد، استعفا نمی‌دهد.»

۸
سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) از نظر اداری یکی از سازمان‌های تابع نخست‌وزیری بود و رئیس آن هم‌زمان مقام «معاون نخست‌وزیر» را داشت؛ اما در عمل، رئیس ساواک مستقیماً زیر نظر شخص شاه قرار داشت و نخست‌وزیر حق دخالت در امور اصلی و امنیتی آن را نداشت. اما هویدا برخلاف واگذاری سازوکار و مسئولیت دولت به «نخست‌وزیر واقعی» در توقیف نشریات، روزنامه‌ها و فیلم‌های منتقد در همسویی با ساواک نقش فعالی داشت.

چند هفته بعد از مشاجره با گلستان در منزل برادرش، هویدا دوباره او را در یک مهمانی رسمی که به افتخار ژاک ژیراک برگذار شده بود ملاقات کرد. هویدا گلستان را به مهمان فرانسوی معرفی کرد و گفت: «ایشان بهترین نویسنده و فیلم‌ساز مملکت ما هستند و ما هم همیشه کارهایشان را توقیف می‌کنیم. فیلم «اسرار دره جنی» چند روز بعد توقیف و ابراهیم گاستان هم بازداشت شد.

آقای علی بهزادی، صاحب امتیاز و سردبیر مجله سپیدوسیاه، در «شبه خاطرات» خود می‌نویسد: او [هویدا] با آنکه هنوز تظاهر به دوستی با مطبوعات می کرد، نخستین کسی بود که از طرحی پشتیبانی کرد که مطبوعات از مالکیت افراد خارج شود. اولین آزمایش او در این زمینه تشکیل شرکت آیندگان بود. طبق برنامه او مطبوعات می‌بایستی به صورت شرکت و توسط یک گروه اداره شود. او فکر می‌کرد اگر نفوذ در مطبوعات بین چند نفر به اسم شریک تقسیم شود، دولت بهتر می‌تواند در روزنامه یا مجله اعمال نفوذ کند. در تعقیب این برنامه بود که هویدا به تدریج نشریات انتقادی خوبی مانند هفته‌نامه توفیق، مجله خوشه و مجله بامشاد را تعطیل کرد. سرانجام سپیدوسیاه را همراه با شصت‌ودو روزنامه و مجله دیگر در ۲۹ مرداد سال ۱۳۵۳ توقیف کرد.

۹
آتشی که شعله‌ور شد

در ۱۳ مرداد ۱۳۵۶، هویدا از تعطیلات تابستانی خود از یونان به تهران برگشت و روز بعد برای ملاقات با شاه راهی نوشهر شد. به محض اینکه شاه آغاز به سخن کرد، انگار هویدا ذهنش را خواند؛ کار را بر شاه آسان کرد و نگذاشت این گفتگوی ناخوش‌ایند به درازا بکشد. به میان حرف شاه دوید و گفت: «...اوضاع تازه به گمانم خون و روحیه‌ای تازه می‌طلبد.» و با این عبارت در واقع استعفای خود را اعلام کرد و شاه هم منظور ناگفته هویدا را فهمید ودرجا استعفایش را پذیرفت و در همان جلسه وی را به وزارت دربار منصوب کرد تا او را که به گمانش از پشت‌پرده‌ها و اسرار مگوها آگاه بود زیاد هم از خود دور نکند. در ضمن شاه با این انتصاب می‌خواست هویدا درمقابل آموزگار که جای او را می گرفت، وزنه‌ و رقیبی باشد تا در آینده، این دو دولت‌مرد برای نزدیکی بیشتر به شاه بکوشند و در نتیجۀ رقابت شدید در میانشان، ساخت‌وپاختی صورت نگیرد و خاطر ملوکانه آسوده باشد.

پیرامونی‌ها در سلوک حکمرانی شاه، به مثابه ابزارهایی بودند که پس از ایفای نقش خود در گیرودار و مخمصه‌ها، کاربرد خود را از دست می‌دادند و لاجرم باید کنار گذاشته می‌شدند. در حالی که اسدالله علم، کارگزار، محرم و همدم روزها و شب‌های شاهانه، در یکی از بیمارستان های فرانسه گرفتار بیماری سرطان بود، شاه از اوخواست که استعفا بدهد و انتصاب هویدا را به جای وی به اطلاعش رساند. علم از انتصاب هویدا، دشمن دیرینه‌اش به جایگاه او دل‌شکسته و رنجیده شد و چند روز بعد از این گفتگو درگذشت.

اندکی پس از استعفای هویدا از نخست‌وزیری، موجی از تظاهرات ضددولتی آغاز شد. روز به‌روز ترس مردم از دولت و ساواک می‌ریخت و افراد بیشتری به صف اعتراضات می‌پیوستند.

آموزگار تکنوکرات در مسند نخست‌وزیری و با شعار «فضای باز سیاسی»، بی‌خبر اززیروبم و اوضاع پیدا و ناپیدای جامعه، فکر می‌کرد که هویدا و دوست نزدیکش پرویز ثابتی، در پشت پرده برای تضعیف جای‌گاهش به این تظاهرات دامن می‌زنند.

آن روزها شاه نوید دموکراسی سیاسی می‌داد و در زمانی که با بحران اقتصادی رو به گسترش مواجه بود به اصلاحات سیاسی هم دست زد و گام در راه دموکراتیزه کردن جامعه گذاشت. اعلیحضرت هم نه به تجربه و نه در عمل نمی‌دانست که فرایند دموکراتیزه کردن یک جامعه استبداد‌زده، فرایندی سخت پیچیده و مخاطره‌انگیز است.

از نخستین نشانه‌های دموکراسی، آزادی مطبوعات بود. نمایندگان دست‌چین شده حزب رستاخیز هم ذوق‌زده از این شبه آزادی، یک‌شبه انقلابی و منتقد دولت از آب در‌امدند و برای مهار خشم مردم و به امید پیدا کردن جایی در اوضاع جدید و هرم قدرت در آینده شروع به «نطق‌های آتشین» علیه فساد کردند. حملات و انتقادات تند علیه دولت رسانه‌های عمومی را یکسره دربرگفت.

در آغاز، دولت هویدا در مرکز این حملات بود. مسائل ومشکلات اقتصادی، سانسور مطبوعات، انتخابات فرمایشی، رشوه‌های کلان و فساد مالی در ادارات دولتی و ساختار حکومتی همه و همه به حساب هویدا گذاشته می‌شد.

پس از چندی نه تنها موج مخالفت‌های سیاسی بالا گرفت، بلکه بهبود چندانی هم در وضع اقتصادی حاصل نشد. شاه هم به ناگزیر از آموزگار که ده سال برای این مسند به انتظار نشسته بود، در ۲۸ مرداد ماه خواست که استعفا دهد.

شاه می‌خواست به جای آموزگار یک دولت «وحدت ملی» سر کار بیاورد. شریف‌امامی، شخص مورد نظر شاه به بدنامی و فساد مالی در جامعه شهره بود. اما دلیل انتخاب وی در چهارم شهریور، تمکین شاه به خواست‌های میانه‌روهای مذهبی، متدین بودن شریف‌امامی و رابطه وی با محافل مذهبی بود. از سوی دیگر، ظن شاه در باره نقش انگلیس در تحولات و اغتشاشات جاری و در دامن زدن به انقلاب اسلامی بود. شاه گمان می‌کرد که فراماسون پرسابقه‌ای چون شریف‌امامی از عهده تشکیل دولت «وحدت ملی» و در واقع تطمیع انگستان برخواهد آمد.

محور اصلی سیاست‌های دولت «وحدت ملی»، از جمله باج دادن به محافل مذهبی و مخالفان، از میان برداشتن پست وزیر زنان، تشکیل وزارت‌خانه جدیدی برای رسیدگی به امور اوقاف، بستن کازینوها و برقراری مجدد تقویم اسلامی بود.

۱۰
سیاستی دیرهنگام

سبک کار شاه هم یکسره تغییر یافته بود. با گسترش بحران‌، تصمیم گرفت که از رأی و مشورت دیگران بهره ببرد. بسیاری از سیاست‌مداران پرسابقه‌ای که در سال‌های گذشته هرکدام به « دلیلی» مغضوب، مطرود و حتا محبوس شده بودند، به دیدار شاه فراخوانده شدند.

مشاوران هر یک راه حل متفاوتی پیش‌نهاد می‌کرد. برخی چون شریف‌امامی طرفدار سیاست آشتی و دادن باج بود. برخی دیگر بر این نظر بودند که رژیم نباید از خود ضعف نشان بدهد. آنان می‌گفتند روحانیان فقط زبان زور را می‌فهمند و از ضعف دولت برای تقویت هرچه بیشتر خود استفاده می‌کنند. هویدا نیز می گفت: «دولت هیچ برنامه درازمدتی برای حل بحران جامعه ندارد.» و بر سبیل انتقاد تذکر می‌داد: «کارهای فعلی دولت همه واکنش است.» معتقد بود استیصال و درماندگی فعلی سخت خطرناک است و بر همه لایه‌های سیاست کشور سایه انداخته است؛ بنابراین، دولت باید با قدرت‌نمایی کافی و لازم اوضاع را آرام کند و از این آرامش برای آرایش مجدد نیروهای وفادار به رژیم بهره گیرد.

مهم‌ترین طرفدار سیاست سرکوب و شدت عمل پرویز ثابتی بود. او تاکید می‌کرد که دولت باید با قاطعیت تمام تظاهرات را سرکوب کند، سپس به تدریج دست مخالفان وفادار به رژیم را باز بگذارد تا از نظام حاکم و حتا از اعضای خاندان سلطنت انتقاد کنند. در اواسط بهار ۵۷، ثابتی پیامی از طریق هویدا به شاه فرستاد و از او خواست عنان کارها را دست‌کم برای مدتی کوتاه به دست ساواک بسپارد و بگذارد آن‌ها تدابیر لازم را برای سرکوب اعتراضات مردم و آرام کردن کشور اتخاذ کنند.

شاه از ثابتی خواست طرح مشخص عملیات مورد نظرش را تهیه و تقدیم کند. ثابتی هم بدون از دست دادن وقت، لیستی شامل ۱۵۰۰ تن فراهم آورد. او بر ابن باور بود که با بازداشت این عده از مخالفان عمده رژیم، آرامش هم به شهرها باز می‌گردد. این لیست در اختیار شاه قرار گرفت. شاه یک روز تمام قضیه را سبک سنگین کرد ، اما گرفتار در چنبره سردرگمی و بی‌تصمیمی دستور داد که ساواک کسانی را بازداشت کند که درکنار نامشان علامت گذاشته است. لیست به دست ثابتی رسید؛ شاه تنها در کنار ۳۰۰ نفر علامت گذاشته بود.

شاه در «پاسخ به تاریخ» که بعداز ترک ایران منتشر کرد، می‌نویسد‌: «ژنرال‌ها می‌خواستند با زور حکومت قانون را از نو در خیابان‌ها برقرار کنند. امروز می‌دانم که اگر آن روزها به ارتش اجازه تیراندازی می‌دادم، خونی که از مردم ریخت صدها برابر کمتر از خونی بود که از زمان تأسیس رژیم به اصطلاح اسلامی ریخته شد. ولی حتا این واقعیت هم مشکل اصلی مرا حل نمی‌کند؛ پادشاه نمی‌تواند با ریختن خون مردم تاج و تخت خود را حفظ کند.»

اما شاه واقعیت را کتمان می‌کند. آن روزها دولت‌های انگلیس و آمریکا به صراحت و با تأکید به شاه گفته بودند که دولت ایران باید در برابر خواست‌ها و تظاهرات مردم نرمش و انعطاف نشان دهد و بر ضرورت تداوم فرایند دموکراتیزاسیون در ایران تأکید کرده بودند. به عبارت دیگر، آمریکا از سیاست سرکوب جانبداری نمی‌کرد و شاه هم مانند مقاطع مختلف در گذشته، ناگزیر بود به چنین درخواستی تمکین کند.

از سوی دیگر، پرویز ثابتی به محض دریافت اجازه شاه دست به کار شد و کم ‌وبیش سیصد نفر مورد نظر شاه را بازداشت کرد. تأثیر این بازداشت‌ها فوری بود؛ موج تظاهرات رو به کاهش نهاد و آرامش نسبی در شهرها برقرار شد. اما به دلایل نامعلوم، دولت پس از مدتی کوتاه، سیاست سرکوب و «مشت‌های‌ آهنین» را کنار گذاشت، ثابتی هم که طراح این سیاست بود از کار برکنار شد و به فاصله کوتاهی ایران را ترک کرد. وی شب قبل از عزیمتش به دیدار هویدا رفت. هویدا ناامید و دل شکسته پیش‌بینی کرد: «شاه اجازه داد که تو از ایران بروی، چون می‌دانست که جلو دهان ترا نمی‌تواند بگیرد. اما از من و نصیری مطمئن است و به همین خاطر ما را برای روز مبادا نگاه داشته است.»

نصیری در دیدارش با شاه در اواسط مرداد ماه آخرین اعلامیه خمینی را تقدیم کرد. این اعلامیه به مناسبت مرگ مصطفی، فرزند ارشد خمینی صادر شده بود. در اعلامیه از جمله آمده بود:«...غم و درد مرگ فرزند در مقابل غمی که به خاطر جنایات رژیم پهلوی در ایران احساس می‌کنم، یکسره رنگ می‌بازد...»

شاهِ خشمگین درجا به ساواک دستور داد که در پاسخ این اعلامیه مقاله‌ای منتشر کند و در آن خمینی را به عنوان هندی‌زاده‌ای که جاسوس انگلیس است به باد حمله بگیرد. در ضمن به هویدا هم همین دستور را داد. هویدا بلافاصله کار تهیه مقاله را به دو نفر از همکارانش محول کرد. دو روز بعد مقاله در پاکتی مهروموم شده به دست داریوش همایون، وزیراطلاعات رسید. همایون بدون اینکه از متن مقاله آگاه باشد، به عنوان «امر شاه» آن را به سردبیر روزنامه اطلاعت فرستاد. دبیران اطلاعات بعد از خواندن مقاله سراسیمه به همایون زنگ زدند و از چاپ مقاله معذرت خواستند. همایون به آموزگار متوسل شد. آموزگار کوتاه و قاطع پاسخ داد: «اگر اعلیحضرت به چاپ مقاله فرمان داده‌اند، چاره‌ای جز چاپ آن نیست.»

نه سردبیر روزنامه اطلاعات، نه نخست‌وزیر و نه وزیر اطلاعات جرأت ابراز تردید و هشدار خود را در برابر «فرمان ملوکانه» پیدا نکردند و سرانجام مقاله با عنوان «ایران و امپریالیسم سرخ و سیاه» در هفدهم مردادماه ۵۷ چاپ شد.

یکی از دلایل اصلی نارضایتی‌ها فساد درمیان صاحبان قدرت بود. هویدا با تلاش زیاد شاه را مجاب کرد که فعالیت اقتصادی خاندان سلطنتی را محدود کند. با موفقت شاه و به کمک هویدا دستورالعملی در این زمینه تهیه شد و در مرداد ماه به تصویب شاه رسید. هویدا تصویب این دستورالعمل را بزرگترین دست‌آورد دوران وزارت دربار می‌دانست، غافل از اینکه این اقدامات نوشداروی بعد از مرگ سهراب بیش نیستند.

چاپ آن مقاله، آتش زیر خاکستر را شعله‌ور کرد و اعتراضات رنگ اغتشاش به خود گرفت و ارتش در هفدهم شهریور ۵۷ در جنوب تهران، خیابان ژاله و میدان ژاله به سوی معترضین آتش گشود که منجر به کشته شدن حدود ۸۷ نفر از تظاهرکنندگان شد. کشتار میدان ژاله در آن روز، در تقویم رخدادها ویادبودهای ایام انقلاب با نام «جمعه سیاه» ثبت شد.

هویدا یک روز بعد از «جمعه سیاه» از وزارت دربار استعفا داد.

در آن روزها کشور به مفهوم واقعی در چنبر هرج‌ومرج و نابسامانی کامل گرفتار بود. سیاست سازش و باج دادن‌های شریف‌امامی در ظرف چند ساعت به سیاست «حکومت قانون» و سرکوب جدی بدل شد.

شاه به‌رغم توصیه مشاوران خود، مبنی بر انتصاب علی اویسی، معروف به «قصاب تهران»، افسری پرهیبت و جدی، به دلایل ناروشن ازهاری را جای‌گزین شریف‌امامی کرد. دولت ازهاری طولی نکشید که به مضحکه‌ای تمان عیار بدل شد.

روز بعد از انتصاب ازهاری، شاه سخن‌رانی معروف «من نیز پیام انقلاب شما را شنیدم» را در تلویزیون ایرد کرد. متن سخن‌رانی، لرزش صدای شاه و اعتراف به قانون‌شکنی‌ها، فساد و خفقان، از جانب انسان گناهکاری می‌مانست که در طلب استغفار است. آنان که متن آن سخن‌رانی را نوشتند و کوتاه زمانی قبل از ضبط به دست شاه دادند، بدون اینکه شاه فرصت خواندن آن را داشته باشد، گویی که به‌عمد می‌خواستند کشتی شکسته سلطنت را هرچه بیشتر در گل فرو برند و بردند.

۱۱
روزی که هویدا از وزارت دربار استعفا داد، شاه پست سفارت ایران در بلژیک را به او پیشنهاد کرد. هویدا برای رد یا قبول پیشنهاد شاه چند روزی فرصت خواست تا جوانب کار را بسنجد. بعد از مشورت با برخی از دوستان و اقوامش تصمیم گرفت پست سفارت را نپذیرد و در ایران بماند. یکی از دلایل مهم برای این تصمیم و ماندن در ایران دل‌بستگی هویدا به مادرش و بیماری او بود. وفاداری و علاقه هویدا به شاه هم در این تصمیم نقش بازی می کرد. معتقد بود که دوران دودمان پهلوی هنوز به سر نیامده و در پس به ظاهر خودانگیخته مردم سناریویی در کار است؛ می‌خواست در ایران بماند و پایان این سناریو را ببیند. از سوی دیگر، توصیه لیلا امامی، همسر سابق هویدا هم بی‌تأثیر نبود. لیلا معتقد بود پست ناقابل سفارت «دون شأن» هویداست، «باج سبیل»ی بیش نیست و بهتر است درایران بماند و به آرزوی دیرینه‌اش که راه‌اندازی یک کتابفروشی بود، جامۀ عمل بپوشاند. نام این کتابفروشی خیالی هم انتخاب شده بود: «کتابفروشی پرزیدنت»

۱۲
شاه ثبات تاج و تخت‌ خود را بر بی ثباتی دولت‌مردانش بنا کرده بود. علم در یادداشت روز ۱۴ بهمن ماه سال ۱۳۴۹، در پی اختلاف کشورهای صنعتی خریدار نفت با اوپک، از قول شاه می‌نویسد: «...اگر تصور کودتا در ارتش به سرشان بزند، بدانند که افسران ‌من نه به یکدیگر اعتماد دارند و نه احترام حرفه‌ای برای هم قائل‌اند... چنان با چنگ ‌و دندان به جان هم افتاده‌اند که از جانب آن‌ها خطری ما را تهدید نمی‌کند.»

و در یادداشت هفتم اردیبهشت ۱۳۵۶ می نویسد: «علائم شومی همه جا به چشم می خورد، با وجود این، هویدا همه را نادیده می گیرد. جاه‌طلبی چگونه می‌تواند انسان را تا این حد نابینا و بی‌جهت مغرور سازد. کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌دهم بر سر هویدا شخصا چه آید. چیزی که مرا ناراحت می کند عواقب وخیم اعمال او برای ارباب محبوبم است.»

در جامعه‌ای که ساده‌ترین خبراز فیلتر ساواک، «چشم و گوش» حکومتی می‌گذشت، بنا به‌رسم معمول شایعه فقدان آگاهی‌های درست و موثق را جبران می‌کرد. بازار شایعه‌سازان به‌ اصطلاح سکه بود و خود شایعه چون گلولۀ برفی از نفر اول تا به افراد بعدی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. درک این معما ساده است: مگر می‌شود در خلأ و بدون خبر و خبرها نفس کشید و زندگی کرد؟ ایرانی‌ها هم شیوۀ خاص خود را در ساختن و پرداختن شایعه دارند. بنابراین، وقتی‌ شایعه ساخته و پرداخته می‌شد، پا می‌گرفت و راه می‌افتاد، بعد از گذشت چند روز و گاهی چند ساعت، برای منشأ خود هم خبری تازه بود.

از سوی دیگر، در جامعه‌ای که سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» به سیاست حکمرانی بدل شود، افکار عمومی هر رخداد و خبری را، هرچند کم اهمیت، به توطئه‌ای در پشت پرده نسبت می‌دهد.

بعد از ترور حسنعلی منصور شایع شده بود که در مرگش ساواک دست داشته است. هویدا هم پس از چندی به درستی روایت رسمی مرگ منصور شک پیدا کرد. سال‌ها بعد، شبی در یک مهمانی، هویدا در حالی که مست پیاله‌های ویسکی بود و چهره‌اش گل انداخته بود، متوجه شد که نصیری، رئیس ساواک در حال انتقاد از برخی سیاست‌های دولت است. هویدا به نصیری رو کرد و گفت: «تیمسار هر وقت نوبت رفتن ما شد، بفرمایید خودمان می رویم. آنچه را که با منصور کردید با ما نکنید.»‌

«از نان شب واجب‌تر است»

شایعه بازداشت هویدا که با آغاز نخست‌وزیری شریف‌امامی نقل محافل شده بود، هر روز داغ‌تر می‌شد. شریف‌امامی روزی پس از انتصابش، در جلسه‌ای که شاه و فرح هم در آن حضور داشتند به صراحت گفته بود: «برای نجات مملکت به تصمیمات قاطع نیازمندیم.» در آن جلسه حاظران دیگر از جمله آزمون، باهری و نهاوندی هم تأکید می‌کردند که: «باید همه کسانی را که در فساد نقش مهمی داشتند به شدت مجازات کرد.» گرچه نام هویدا به زبان نیامد، اما انگار بر همه روشن بود که مراد از این حکم کلی کسی جز هویدا نیست. جلسه آن شب با این عبارت شاه پایان یافت: «در این مورد فکری خواهیم کرد.»

شاه تا مدتی در مقابل تلاش‌هایی که برای بازداشت هویدا صورت می‌گرفت مقاومت کرد و به یکی دو نفر هم گفت: «بازداشت هویدا در حکم محاکمه رژیم پهلوی است.» در روز پیش از بازداشت هویدا هم به سفیر انگلیس در ایران اطمینان خاطر داد که : «هویدا را بازداشت نخواهند کرد، تکرار می‌کنم، بازداشت نخواهند کرد.» اما دو روز بعد سفیر خبر بازداشت هویدا را از رادیو شنید.

سفیر انگلیس وعده اطمینان بخش شاه را باور نکرده بود و همان شب بعد از ترک کاخ سلطنتی به هویدا زنگ زد و نسبت به خطر بازداشتش هشدار داد و توصیه کرد که هرچه زودتر از ایران خارج شود. هویدا با این گمان که شاه پشتیبان اوست به این توصیه هم مثل توصیه‌های دوستان فرانسوی و انگلیسی‌اش اعتنایی نکرد.

در این میان، نیروهای طرفدار بازداشت هویدا هم در پشت‌پرده سخت در تلاش بودند. در هفدهم آبان ماه، شاه تنی چند از مشاورانش را به جلسه‌ای فراخواند. جلسه با بحثی اجمالی در باره نوسازی تشکیلات بنیاد پهلوی آغاز شد و سپس فعالیت اقتصادی خاندان سلطنت مورد بحث قرار گرفت. شاه ناگهان دستور جلسه را تغییر داد و گفت مدتی است که برخی مشاورانش، به خصوص فرماندهان ارتش، خواستار بازداشت هویدا شده‌اند، آنگاه از جمع خواست که در این باره بحث و رأی زنی کنند.

داریوش همایون، وزیر اطلاعات که در آن جلسه حضور داشت، روایت می‌کند:

    در آن روزها نمی‌دانستم که اعلیحضرت مریض است و دارو مصرف می‌کند. به نظرم در آن شرایطی که ماجراها هر روز سرعت بیشتری می‌گرفت و کنترل امور داشت از دست خارج می‌شد، بیماری و مصرف دارو هم در کرختی ایشان نقش داشت. شاید هم به این نتیجه رسیده بود که به هر حال دیگر نوبتش بسر آمده است و می‌خواست چهره‌ای از خود نشان دهد که تخت سلطنت لااقل برای پسرش محفوظ بماند. این هم می‌تواند توضیحی برای مردد بودن و بی‌تصمیمی او، اینکه هیچ نوع فرمانی صادر نمی‌کرد، باشد.
    ما دو بار، شاید هم سه بار در حضور اعلیحضرت در کاخ نیاوران جلسه داشتیم. تعجب می‌کردم که در آن جلسات چهره‌هایی می‌دیدیم که بکلی فراموش شده بودند. اکنون او به آن‌ها متوسل شده بود. حتا شنیدم که از رهبران سال‌خورده جبهه ملی هم دعوت کرده است، اما آن‌ها نپذیرفته‌اند. بنا به مباحثی که مطرح می‌شد، افراد مختلفی می‌آمدند و می‌رفتند، اما هسته اصلی ثابت بود.
    در آن روزها همه ما تلاش می‌کردیم از گذشته درس بگیریم و برای آینده ایران اگر هنوز ایرانی باقی می‌ماند بکار بندیم. می‌دانم که اشتباهات فراوان بود. ملکه فرح نخستین کسی بود که این موضوع را تصدیق می‌کرد. بعدها یک بار شهبانو به من چنین گفت: «به کله‌مان زده بود.» ترکیب پول نفت و قدرت نامحدود چنان دامنه گسترده‌ای داشت که مرزی نمی‌شناخت.

همایون در ادامه می‌گوید:

    در طول سالیان دراز، کوهی از ناراحتی‌ها و سرخوردگی‌ها انباشته شده بود؛ بهایی که خیلی‌ها و از جمله آقای هویدا پرداختند خیلی سنگین بود. شیفتگی و وفاداری نسبت به شاه به صورت طبیعت ثانوی آقای هویدا درآمده بود. آنچه در آن روزها ناراحتش می‌کرد، تردید و فقدان تصمیم‌گیری شاه بود. مثل خود من، او هم نمی‌دانست که اعلیحضرت واقعا نقشه‌ای دارند یا اینکه اساسا در موج حادثات گم شده‌اند. چیزی که نمی‌دانستم این بود که در آن روزها اعلیحضرت با بسیاری از افراد و گروه‌های دیگر هم جلسات دارند. شنیدم که نسبت به توقیف هویدا در یکی از جلسات با نظامیان تصمیم گرفته‌اند. چنان ناراحت شدم که برای اولین بار جرأت رویارویی با شاه را پیدا کردم. اما او گفت چنین چیزی نیست و به من مأموریت داد تا از طرف او به هویدا پیغام دهم که از کشور خارج شود.
    گاهی به دیدن آقای هویدا در آپارتمانش می‌رفتم. یک روز جمعه که رفتیم قدمی بزنیم، هویدا را خیلی ناراحت و افسرده دیدم. به او گفتم که شایعه توقیفش قوت گرفته و اعلیحضرت خیلی تحت فشار قرار دارد. سرش را تکان داد و گفت: «او چنین کاری نخواهد کرد.» با احتیاط گفتم بهتر است برای مدتی از کشور خارج شود. او همیشه آرام و خونسرد بود، اما این بار برآشفت و خونسردیش را از دست داد. ایستاد و به من خیره شد. بعد در حالی که صدایش از عصبانیت می‌لرزید، گفت: «آیا می‌گویی باید فرار کنم؟» گفتم: «فرار که نه، احتمالا سفری چند هفته‌ای به خارج تا اوضاع آرام شود.» گفت: «هرگز چنین کاری نخواهم کرد. اگر قرار است به خلافی متهم شوم، می‌خواهم بمانم و از خودم دفاع کنم. می‌خواهم صدایم را همه بشنوند.»

به گمان من، دلیل دیگری هم وجود داشت که به قول خودش نمی خواست فرار کند؛ زیرا در این صورت اعلیحضرت را در موقعیت دشواری قرار می‌داد.

روز قبل از توقیف آقای هویدا همه ما در حضور شاه جلسه داشتیم. ملکه نیز حضور داشت. بحث و گفتگوی مقدماتی در باره بنیاد پهلوی و اموال خاندان سلطنتی بود. نماینده‌ای از وزارت دادگستری هم در جلسه شرکت داشت. شاه از وی در باره جنبه‌های قانونی و حقوقی می‌پرسید. در ادامه، این بحث به آنجا کشید که هرکسی که آلوده به فساد است، باید بازداشت شود. این احکام، ناگفته خاندان سلطنتی را هم شامل می‌شد.

پرده‌ها دریده شده بود. یک نفر پرسید: «در باره وزیرانی که در زندان هستند چه باید کرد؟ چرا مقامات بالاتر توقیف نمی شوند؟ چرا هویدا بازداشت نمی‌شود؟» دیگران با توقیف هویدا موافق بودند، بجز شهبانو که به شدت مخالفت می‌کرد.

در باره توقیف هویدا مشغول جروبحث بودیم که تلفن زنگ زد. فکر کردم تیمسار ازهاری است که اخیرا نخست‌وزیر شده بود. بعدها شنیدم که تیمسار اویسی فرماندار نظامی تهران بوده است. احتمالا همو بود. اعلیحضرت خیلی گرم صحبت می‌کرد، گرمتر از آنی که معمولا با تیمسار ازهاری سخن می‌گفت.

به هر حال، از پاسخ‌های شاه می‌شد فهمید هرکه بود بعد از صحبت های پراکنده موضوع توقیف هویدا را پیش کشید. اعلیحضرت گفت: «بله، ما هم داریم در باره همین موضوع بحث می‌کنیم.» بعد به پاسخ طرف گوش داد، چندین بار سرش را تکان داد و تلفن را قطع کرد، سپس به طرف ما چرخید و با خود زمزمه کرد: «او می‌گوید از نان شب واجب‌ تر است.»

داشتم به شهبانو نگاه می‌کردم. او بی‌آنکه به شخص خاصی نگاه کند، خیره شد و سرش را چند بار تکان داد. بعد به طرف شاه چرخید. به لب‌هایش نگاه کردم که داشت عبارتی را که برای من آشنا بود، در گوش شاه نجوا می‌کرد. با لب‌خوانی فهمیدم که به انگلیسی می‌گفت: “We are digging our own graves“ (داریم قبر خود را می‌کنیم.)

یک شب، چند هفته‌ای قبل از آنکه هویدا توقیف شود، ضیافتی به افتخار اعلیحضرتین در خانه مادرش ترتیب داده بود. من هم دعوت داشتم. همه جا شورش و تظاهرات بود. طبعا در آن ضیافت شام منزل هویدا، همه ما در باره اوضاع و احوال بحث و صحبت می‌کردیم. هویدا همین طور که پیپش را به دهان داشت و به آن پک می‌زد، به آن مباحث داغ گوش می‌داد. بعد پیپش را از دهانش بیرون آورد و با خود به انگلیسی زمزمه کرد: “We are digging our own graves“

این عبارت از آن شب در مغزم حک شده بود.

۱۲
بعد از قطع تلفن، شاه نظر حاضران در جلسه را پرسید، کسی با بازداشت هویدا مخالفتی نکرد. رو کرد به شهبانو و از او خواست که با هویدا تماس بگیرد و خبر بازداشتش را با او در میان بگذارد. شهبانو با عصبانیت این پیشنهاد را رد کرد و گفت حاضر نیست بار این مکالمه بر دوش بکشد.

سرانجام در هفدهم آبان ماه، شاه به هویدا در منزل مادرش زنگ زد و گفت: «به خاطر حفظ سلامت شما دستور دادیم چند روزی شما را به محلی امن ببرند.»

حدود ساعت سه بعد از ظهر، ساعاتی بعد از تلفن شاه، دو امیر ارتش با دو اتومبیل سیاه رنگ برای بازداشت هویدا به منزل مادرش آمدند. هویدا قبلا چند دست لباس، مقداری از داروهای مورد نیاز و تعدادی کتاب در چمدان کوچکی جمع کرده بود. به درخواست خودش تک‌وتنها در پیکان آبی رنگ معروف خود نشست و درحالی که مأموران در پشت سرش می‌راندند برای آخرین بار منزل مادرش را ترک کرد.

چند روز پس از آغاز دوران زندان، هویدا از طریق دکتر فرشته انشا (از بستگان نزدیک هویدا) پیامی به شاه فرستاد. می‌خواست بداند «سناریو چیست» و چه کسانی خواستار بازداشتش بوده‌اند. شاه هرگز به پیام هویدا پاسخی نداد، اما از طریق یکی از معتمدین فرح پیامی رسید: «سناریویی در کار نیست. فشار برای بازداشت، نه از یک طرف یا یک جناح، بلکه همه جانبه بود.»

چندی بعد، مقامات فرانسوی با خانم انشا تماس گرفتند و از وی خواستند موافقت هویدا را برای یک عملیات کماندویی جلب کند. در این طرح، قرار بود یک گروه کماندویی ویژه آمریکایی پس از بی‌هوش کردن نگهبان‌ها، هویدا را از زندان به فرودگاه منتقل کرده و از ایران خارج کنند. هویدا به جرئیات طرح فرانسوی‌ها گوش داد و سپس با خندۀ تلخی گفت: «مثل اینکه زیادی فیلم‌های جیمزباندی دیده‌اند.»

روزی که هویدا از مقدم، رئیس ساواک خبر رفتن شاه و شهبانو را از ایران شنید، روحیه‌اش یکسره دگرگون شد؛ افق دیگر کاملا تیره‌وتار می‌نمود. پیش از این، خانواده‌‌اش را از تماس با شاه وفرح منع کرده بود، اما یک هفته پیش از عریمت شاه، خانم انشا به هویدا پیشنهاد کرد که با خاندان سلطنت تماس بگیرد و از آن‌ها بخواهد که هویدا را هم با خود ببرند. هویدا این بار مخالفتی نکرد اما گفت: «تماس بگیر، ولی بدان که جوابت را نخوهند داد.»

خانم انشا چند بار کوشید از طریق معتمدی با فرح دیدار کند، اما هر بار تلاش‌هایش ناکام ماند. به واسطه‌های دیگر متوسل شد، باز هم نتیجه‌ای نگرفت. هویدا مأیوس و دل‌زده از این امتناع، به خانم انشا گفت: «اگر روزی از توبپرسند که در این لحظه چه احساسی داشتم، بگو در او حالتی از انزجار بود.»

با اعلام بی‌طرفی ارتش، نگهبان‌های هویدا که همه عضو ساواک بودند، از بیم جانشان فرار کردند و به هویدا هم توصیه کردند فرار کند. برای تسهیل کارش هم کلید یک اتومبیل و یک قبضه هفت‌تیر در اختیارش گذاشتند. هویدا توصیه نگهبان‌ها را نادیده گرفت؛ به خانم انشا زنگ زد و گفت می‌خواهد خود را تسلیم دولت موقت بازرگان کند و از وی خواست ترتیب این کار را فراهم کند.

خانم انشا با داریوش فروهر، از وزیران کابینه دولت جدید تماس گرفت. به کمک فروهر گروهی متشکل از یک روحانی، یک گارد مسلح، یک نماینده وزارت دادگستری، همرا دکتر انشا با دو اتومبیل سواری به ویلای ساواک در شیان، نزدیک تهران شتافتند و هویدا را به دفتر مرکزی جبهه ملی انتقال دادند.

داریوش فرهر پس از شورومشورت با دوتن از اعضای جبهه ملی تصمیم گرفت هویدا را به مدرسه رفاه، محل اقامت خمینی و ستاد فرماندهی انقلاب تحویل دهد. این تصمیم در واقع نه تنها تسلیم هویدا به سرانجامی مرگبار بود، بلکه نشان و نقطه عطفی در تحولات آینده ایران در چند ماه بعد از ۲۲ بهمن؛ تضعیف گام‌به‌گام دولت موقت، تقویت روزافزون قدرت روحانیان و کمیته‌های لجام‌گسیخته انقلاب هم بود.

هویدا در ۱۷ آبان بازداشت شد، در ۲۷ دی ماه شاه ایران را ترک کرد، هویدا هنوز در زندان بود که روح‌الله خمینی به ایران بازگشت، در ۲۲ بهمن با اتشار متن بی‌طرفی ارتش، انقلاب پیروز اعلام شد. رژیم جدید در ۲۰ فروردین ۵۸ هویدا را در راهرو دادگاه با شلیک یک تیر از پشت سر اعدام کرد.

امیرعباس هویدا سی و هفتمین نخست‌وزیردوران پهلوی و دوازدهمین نخست‌وزیر محمدرضا شاه با ۱۲ سال و ۶ ماه صدارت، طولانی‌ترین دوره نخست‌وزیری را در تاریخ معاصر ایران به نام خود ثبت کرد.

عکاسی که این عکس را در سواحل پاناما گرفت، در زیر آن نوشت: «شاه ایران سگ خود را با خود آورد، اما نخست‌وزیر ۱۳ ساله خود را در زندان گذاشت و با خود نیاورد.»

۱۲ اوت ۲۰۲۶ / ۲۱ مرداد ماه ۱۴۰۵


منابع:
ــ میلانی، عباس: معمای هویدا (برداشت آزاد)
ــ میلانی، عباس: نگاهی به شاه (برداشت آزاد)
ــ پاکروان، سعیده: توقیف هویدا (برداشت آزاد)
ــ بهزادی، علی: شبه خاطرات (برداشت آزاد)
ــ نراقی، احسان: از کاخ شاه تا زندان اوین
ــ علم، اسدالله: گفتگوی من با شاه
ــ پهلوی، محمدرضا: پاسخ به تاریخ



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net