پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵ - Thursday 13 August 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 13.08.2026, 10:37

پرش به مدرنیته در ژاپن


گفت‌وگوی اشپیگل با فلوریان کولماس

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

  مقدمه مترجم: ژاپن؛ معجزه‌ای که از دلِ انزوا و فاجعه زاده شد.
در ژاپن پیشامدرن، امپراتور هرگز از کاخ خود در کیوتو بیرون نمی‌آمد، او هیچ کارکرد عملیِ سیاسی، چه رسد به اجرایی، نداشت، در حالی که شوگون‌ها، فرمانروایان نظامی، در ادو (توکیوی امروزی) بر کشور حکومت می‌کردند. این دوگانگیِ قدرت، که بیش از دو قرن و نیم ادامه یافت، تنها یکی از رازهای سرزمینی است که مسیرشاز بسته‌گیِ مطلق به شکوفاییِ خیره‌کننده، و از فاجعهٔ هسته‌ای به بازسازیِ نفس‌گیر، همچنان برای جهانیان شگفت‌انگیز و آموزنده است.
ژاپنِ قرن هفدهم، با اتخاذ سیاستِ «ساکوکو» (قفل کردن کشور)، خود را در برابر استعمارِ اروپاییان بست. پرتغالی‌ها، اسپانیایی‌ها و سپس انگلیسی‌ها و روس‌ها، هر یک به نوعی درِ ورود به این سرزمینِ مرموز را کوبیدند، اما فقط هلندی‌ها، که به جای مسیحیت، کالا می‌آوردند، اجازه یافتند در بندرِ کوچکی باقی بمانند. در این دورانِ طولانیِ انزوا، ژاپن نه فقط از استعمارِ مستقیم در امان ماند، بلکه یک نظامِ پلیسیِ منظم و نسبتاً صلح‌آمیز را نیز تثبیت کرد؛ دستاوردی که در تاریخِ اروپا نظیری ندارد.
اما فشارِ غرب در میانهٔ قرن نوزدهم، این انزوایِ دیرینه را در هم شکست. هنگامی که ناوگان آمریکایی در سال ۱۸۵۳ بنادر ژاپن را گشود، این کشور با واقعیتی تلخ روبرو شد: شمشیرهای سامورایی در برابر توپهای غربی، درمانده بودند. از آن لحظه، ژاپن با یک انتخابِ تاریخیِ بی‌سابقه مواجه شد: یا تسلیمِ استعمارِ غرب شود، یا در یک «پرشِ غول‌آسا» به مدرنیته، از همسایه‌یِ در حالِ فروپاشیِ خود، چین، پیشی گیرد و به یک قدرتِ بزرگ تبدیل شود.
انقلابِ «میجی»: مدرنیزاسیون از بالا
در سال ۱۸۶۸، امپراتور «میجی» (به معنای «روشن‌گر») به تخت نشست و دوره‌ای از اصلاحاتِ رادیکال آغاز شد که ژاپن را به کلی دگرگون کرد. مهم‌ترین الگوی این دگرگونی، به طرز عجیبی، آلمانِ بیسمارک بود؛ کشوری که با قانون‌اساسیِ استبدادیِ خود، به نخبگانِ ژاپنی این امکان را می‌داد که «مدرنیته» را بدون «دموکراسیِ پُرهزینه» و «دخالتِ توده‌ها» تجربه کنند.
اما این مدرنیزاسیونِ «از بالا»، اگرچه ژاپن را به یک قدرتِ نظامی و صنعتیِ بزرگ تبدیل کرد، اما بذرهایِ فاجعه را نیز در دلِ خود داشت. تقلید از غرب، ژاپن را به سوی امپریالیسم، تسلیحاتِ گسترده و توسعه‌طلبیِ وحشیانه کشاند که با حمله به پرل هاربر و بمبارانِ اتمیِ هیروشیما و ناکازاکی به اوجِ تلخی خود رسید.
بازسازیِ پس از جنگ و چالش‌های امروز
پس از ۱۹۴۵، ژاپن بار دیگر از «خاکسترِ شکست» برخاست؛ این بار، نه با تقلید از نظامِ استبدادیِ آلمان، که با پذیرشِ دموکراسیِ تحمیل‌شده‌یِ آمریکا. اما امروز، ژاپن با چالش‌های جدیدی روبرو است: رکود اقتصادیِ طولانیِ پس از ترکیدنِ حبابِ مالی، بدهیِ سرسام‌آورِ دولتی، وابستگیِ خطرناک به انرژیِ هسته‌ای، و رقابتِ فزایندهٔ چین و کرهٔ جنوبی.
این گفت‌وگو، روایتی است از شگفتی‌ها و تناقض‌هاییک کشورِ جزیره‌ای که در مسیرِ خود از سنت به مدرنیته، نه فقط با زلزله و سونامی، که با بحران‌های هویتی، سیاسی و اخلاقی نیز دست و پنجه نرم کرده است. کولماس در این مصاحبه، با نگاهی عمیق و بی‌طرفانه، به ما نشان می‌دهد که «معجزهٔ ژاپن» نه یک استثنا، که یک «درسِ تاریخیِ پر از فراز و نشیب» است؛ درسی دربارهٔ چگونگیِ تعاملِ یک فرهنگِ کهن با مدرنیته، و دربارهٔ هزینه‌ها و دستاوردهایِ این تعاملِ سرنوشت‌ساز.
برای مقایسه بهتر وضعیت پیشرفت و شکوفایی در ژاپن در برابر عقب ماندگی ایران با تمامی تلاش های به عمل آمده از سوی میهن دوستان و انقلابیون، در بخش زیر نویس «نکات تکمیلی مترجم» مقایسه های بسیار گویا و سودمندی میان وضعیت ایران و ژاپن در قرن های 18 و 19 انجام شده است و توصیه من به خوانندگان این است که اگر حوصله خواندن گفتگوی اشپیگل را ندارند اما خواندن این مقایسه‌ها را از دست ندهند.

گفت‌وگوی اشپیگل با فلوریان کولماس (Florian Coulmas)، کارشناس ژاپن، دربارهٔ مسیر این کشور (که از جزایر متعدد تشکیل شده است) از دوره فئودالیسم به عصر جدید، امپراتوری بیسمارک به عنوان الگوی تاریخی، و پیامدهای سونامی و فاجعهٔ هسته‌ای. فلوریان کولماس، یکی از برجسته‌ترین کارشناسانِ ژاپن در جهان، در این گفت‌وگویِ جامع با مجلهٔ اشپیگل، پرده از لایه‌هایِ پنهانِ این «پرش به مدرنیته» برمی‌دارد؛ پرشی که در کمتر از نیم قرن، یک جامعهٔ فئودالیِ منزوی را به یکی از پیشرفته‌ترین و تأثیرگذارترین قدرت‌های صنعتی جهان تبدیل کرد. از انزوای داوطلبانه تا الگوبرداری از بیسمارک
اشپیگل: آقای پروفسور کولماس، ژاپن دارای قدیمی‌ترین خاندان سلطنتی جهان است. هنگامی که زمین‌لرزه، سونامی و فاجعهٔ هسته‌ای بر این کشور فرود آمد، ژاپنی‌ها شاهد پادشاهی بودند که با دلسوزی در پناهگاه‌های اضطراری با بی‌خانمان‌ها صحبت می‌کرد. امپراتور برای ژاپنی‌ها چه معنایی دارد؟

کولماس: او در مواجهه با واقعیتی که به لرزه درآمده است، به آنها نشانهٔ ثبات و تداوم می‌دهد. بر اساس قانون اساسی فعلی از سال ۱۹۴۷، امپراتور حتی نمی‌تواند با اظهارات مشورتی مانند رئیس‌جمهور آلمان در امور سیاسی دخالت کند. او از نظر نمادین از اهمیت زیادی برخوردار است، اما از نظر سیاسی قدرتی ندارد.

اشپیگل: در اساطیر شینتوی ژاپن، امپراتور از نسل الههٔ خورشید، آماتراسو، محسوب می‌شود. آیا از همان ابتدا، او به طور غیرقابل‌چالشی بالاتر از همهٔ حاکمان دنیوی قرار نداشت؟

کولماس: نمی‌توان چنین گفت. تا اواخر قرن نوزدهم، مهم‌ترین دین ژاپن، بودیسم بود. در کنار آن، دین طبیعیِ شینتو نیز وجود داشت (۱). حتی در ژاپنِ پیشامدرن، امپراتور هیچ کارکرد عملیِ سیاسی، چه رسد به اجرایی، نداشت (۲)، اگرچه تبار خود را از الههٔ نخستینِ شینتو می‌دانست. او هرگز از کاخ خود در کیوتو بیرون نمی‌آمد، در حالی که مرکز قدرت شوگون‌ها، یعنی فرمانروایان نظامی کشور، در ادو، یعنی توکیوی بعدی، قرار داشت.

اشپیگل: آیا می‌توان نقشِ پیشامدرن امپراتور ژاپن را با نقش پاپ در اروپای قرون وسطی مقایسه کرد؟ امپراتوران آلمان برای دریافت تأیید اقتدار خود به پاپ نیاز داشتند.

کولماس: شباهت‌هایی وجود دارد. اهمیت امپراتور برای حاکمان تا آنجا بود که در یک کودتا، گروهی از نخبگان جنگجوی حاکم، تننو (امپراتور) را در کاخ خود در کیوتو به گروگان گرفتند تا در سال ۱۸۶۸ به نام او یک انقلاب سیاسی اعلام کنند.(۳) هنگامی که ژاپن از انزواي طولانی خود خارج شد و به یک دولت-ملت مدرن تبدیل گردید، امپراتور نماد وحدت را تجسم می‌بخشید.

اشپیگل: چرا این کشور جزیره‌ای پیش از آن، بین آغاز قرن هفدهم و اواسط قرن نوزدهم، تا این حد به طور رادیکال خود را منزوی کرده بود؟

کولماس: این دوران ژاپن در تاریخ جهان واقعاً کم‌نظیر است. زمینه‌اش، تاریخ استعماریِ توسعهٔ اروپا است. در قرن شانزدهم، مبلغان پرتغالی آغازگر این حرکت بودند و به زودی، چندین فرقهٔ مسیحی در ژاپن آن زمان با یکدیگر رقابت می‌کردند. اما رقابت تنها بر سر روح ژاپنی‌ها نبود. به دنبال مردان پارسا، قایق‌های توپدار نیز آمدند. برای جلوگیری از نابودی شیوه‌های زندگی سنتی خود، ژاپن از آغاز قرن هفدهم، تحت سلسلهٔ توکوگاوا که بیش از ۲۵۰ سال بر این کشور حکومت می‌کرد، خود را بست. با این حال، این سیاست انزوا عمدتاً علیه امپریالیست‌های اروپایی بود و کمتر متوجه همسایگان آسیایی.(۴)

اشپیگل: آیا این طرد شامل همهٔ خارجی‌ها به یک اندازه می‌شد؟

کولماس: یک استثنا وجود داشت: برای تبادل مادی و معنوی با قدرت دریایی پیشروی آن زمان، یعنی هلند. بازرگانان هلندی فاقد شور و شوق تبلیغی بودند – آنها فقط به دنبال تجارت بودند. به همین دلیل، در طول دوران طولانی انزوا، تنها زبان غربی که اجازهٔ یادگیریداشت، هلندی بود. به اصطلاح «هلندشناسی» به پل فرهنگی تبدیل شد که از طریق آن، دانش غربی همچنان به این کشور جزیره‌ای راه می‌یافت.

اشپیگل: هدف اصلی سیاست انزوا، پایان دادن به نفوذ مسیحیت در ژاپن بود؟

کولماس: آن یکی از انگیزهها بود. انگیزهٔ دیگر، تحکیم داخلی کشور تحت سلسلهٔ توکوگاوا بود – جنگ‌های داخلی طولانی پیش از آن رخ داده بود. بین۱۶۰۰ و ۱۸۵۰، یک حکومت پلیسی منظم و تا حد زیادی صلح‌آمیز برقرار شد که اگرچه دوره‌ای قحطی در آن رخ می‌داد، اما تجارب منفی استعماری از آن دور ماند. چنین دوران طولانی بدون درگیری خارجی را در تاریخ اروپا نخواهید یافت.

اشپیگل: چرا این سیاست انزوا که ظاهراً چندان ناموفق نبود، سپس کنار گذاشته شد؟

کولماس: پس از اینکه از آغاز قرن نوزدهم، کشتی‌های بیشتری از انگلیسی‌ها، فرانسوی‌ها و روس‌ها به سواحل ژاپن آمدند، در سال ۱۸۵۳ یک ناوگان آمریکایی باز شدن بنادر ژاپن را به روی کشتی‌های آمریکایی تحمیل کرد.

اشپیگل: آیا ژاپنی‌ها در برابر مهاجمان مقاومتی نکردند؟

کولماس: آنها نمی‌توانستند. شمشیرها در برابر توپ‌ها قرار داشتند. حالا آنها متوجه شدند که در دوران انزوا، از نظر نظامی، فناورانه و اقتصادی از قدرت‌های بزرگ غربی بسیار عقب‌مانده‌اند. از آنجایی که حاکمان نظامی درمانده، یعنی شوگون‌ها، مجبور به عقب‌نشینی شدند، رژیم آنها ۱۴ سال بعد سرنگون شد. ژاپنی‌ها بندی را در معاهدات «نابرابر» دیکته‌شده به خود، به عنوان نقضی به ویژه تحقیرآمیزِ حاکمیت ملی احساس می‌کردند که بر اساس آن، همهٔ بازرگانان و شهروندان خارجی از حاکمیت قضایی ژاپن معاف بودند. به زودی پس از آمریکایی‌ها، انگلیسی‌ها، فرانسوی‌ها و پروسی‌ها نیز به دنبال آمدند و معاهدات مشابهی را به ژاپن تحمیل کردند. دولت «میجی» به معنای «فرمانروایی روشن اندیش»(Erleuchtete) از سال ۱۸۶۸ به بعد، تمام تلاش خود را برای رسیدن به غرب و لغو معاهدات تبعیض‌آمیز به کار گرفت (۵).

اشپیگل: مدرنیزاسیون ژاپن ابتدا ارتش را در بر گرفت. آیا این به این دلیل بود که طبقه‌ای از جنگجویان به نام سامورایی بر آن حاکم بود؟

کولماس: سامورایی‌ها در قرن نوزدهم، به ویژه در نتیجهٔ انزوای طولانی کشور، دیگر ارتباط چندانی با کارکرد اصلی نظامی خود نداشتند؛ آنها تا حد زیادی به کارمندان دولت و روشنفکر تبدیل شده بودند. امتیاز سنتی آنها، که همان شمشیر بود را اغلب فقط به عنوان تزئین حمل می‌کردند. اما نخبگان کشور با مشاهدهٔ درماندگی امپراتوری همسایه (چین) در برابر قدرت‌های امپریالیستی، به شدت نگران شدند. ژاپن مدیون چین بود، از خط و نوشتار گرفته تا کنفوسیوس‌گرایی و بودیسم. با مدرنیزاسیون رادیکال، می‌خواست به هر قیمتی از سرنوشت همسایه‌ای که در قرن نوزدهم توسط استعمار تکه‌تکه شده بود، جلوگیری کند.

اشپیگل: آیا طبقهٔ جنگجوی سامورایی پس از آن بدون مقاومت منحل شد؟

کولماس: بخشی از سامورایی‌ها سعی کردند از امتیازات موروثی خود دفاع کنند. در طلوع عصر میجی، که با معرفی قانونی خدمت سربازی همگانی در سال ۱۸۷۲ همراه بود، شورشی رخ داد که سرکوب شد. در نظام فئودالی، سامورایی‌ها در رأس سلسله‌مراتب طبقاتیقرار داشتند. آنها توسط اکثریت جمعیت روستایی تغذیه می‌شدند که در ازای آن، حمایت و فرهنگ را از سامورایی‌ها دریافت می‌کردند. کشاورزان در جایگاهی پایین‌تر از سامورایی‌ها، اما بالاتر از طبقات پایینِ صنعتگران و بازرگانان قرار داشتند. در جریان شهرنشینی، بازرگانان تحقیرشده به طور فزاینده‌ای ثروتمند شدند، که باعث شد ادو (Edo) در اوایل قرن نوزدهم به یکی از بزرگ‌ترین شهرهای جهان تبدیل شود (۶).

اشپیگل: در جامعهٔ مدرن‌شده، آیا جایی برای اخلاقیات سنتی سامورایی‌ها وجود داشت؟

کولماس: فضایل رزمی پس از پایان دوران سامورایی‌ها، به نوعی نبش قبر شد و برای صادرات آماده گردید. یکی از معروف‌ترین کتاب‌ها دربارهٔ «راه جنگجو» یا «بوشیدو» (Bushido) توسط اینازو نیتوبه(Inazo Nitobe) برای مخاطبان غربی به زبان انگلیسی نوشته شد. در آغاز قرن بیستم، این کتاب به ژاپنی ترجمه شد. در آن زمان، بسیاری از ژاپنی‌ها تحت تأثیرآن گفتند: «اوه، پس ما این‌گونه هستیم» (می‌خندد). ساموراییِ نبش‌قبرشده، شخصیتی آرمان‌گرایانه و ایدئولوژیک است.

اشپیگل: الگوی ژاپن در مدرنیزاسیون خود در یک سوم پایانی قرن نوزدهم، به طور عجیبی، آلمان پروسِ بیسمارک شد. چرا؟

کولماس: دلیل اول، پیروزی غیرمنتظره بر فرانسه در جنگ ۱۸۷۰/۷۱ بود که از طریق آن، امپراتوری آلمان به قدرت برتر در قارهٔ اروپا تبدیل شد. دلیل دوم، قانون اساسی امپراتوری آلمان در سال ۱۸۷۱ بود که حقوق اندکی به مردم می‌داد. این مورد برای نخبگان ژاپنی که در پرش عظیم به سوی مدرنیتهٔ اقتصادی و فناورانه، می‌خواستند خطرات غیرقابل‌پیش‌بینیِدخالت دموکراتیک را به حداقل برسانند، بسیار خوشایند بود.(۷)

اشپیگل: در جهان غرب، دگرگونی اقتصادی و اجتماعی دوران بورژوازی معمولاً با جنبش‌های آزادی‌خواهانه همراه، اگر نه توسط آنها هدایت می‌شد. در مقابل، مدرنیزاسیون میجی بیشتر شبیهیک انقلاب تکنوکراتیک از بالا به نظر می‌رسد.

کولماس: قبل از هر چیز، این اثر یک نخبگان دوراندیش و خردمند بود. آنها اطمینان حاصل کردند که آموزش و پرورش در اولویت بالایی قرار دارد. اما این تنها به این دلیل موفقیت‌آمیز بود که سطح تحصیلات ژاپن در اواسط قرن نوزدهم، زمانی که این فرآیند آغاز شد، در سطحی قابل مقایسه با اروپای غربی بود – بر خلاف، مثلاً چین.(۸)

اشپیگل: آیا درخواست‌های دموکراتیک از پایین مطرح نشد؟

کولماس: چرا، در دههٔ ۱۸۸۰ قرن نوزدهم، جنبشی ژاپنی برای آزادی و حقوق شهروندی شکل گرفت که خواستار مجلس ملی بود. و نه فقط به خاطر واکنش به آن، در سال ۱۸۸۹ قانون اساسیدر نهایت به مردم اعطا شد...(۹)

اشپیگل: ... که البته در آن، پارلمان صرفاً کارکردی تزئینی داشت.

کولماس: بله، امپراتور این قانون اساسی را به مردم «هدیه» داد – مطمئناً با هدف جلوگیری از یک جنبش آزادی‌خواهانهٔ گسترده از پایین.

اشپیگل: آیا مسیرِ تبدیل شدن به دولت نظامیِ تهاجمی که ژاپن با الگوبرداری از آلمان در پیش گرفت، با هماهنگی مردم انجام شد؟

کولماس: خب، پیروزی بر چین در جنگ ۱۸۹۵یک رویداد ملی بود که ژاپنی‌ها را به وجد آورد.

اشپیگل: و در سال ۱۹۰۵، پیروزی بعدی و حتی کمتر منتظره بر روسیه به دنبال آن آمد...

کولماس: ... که با تلفات وحشتناکی به دست آمد شد. اما ژاپنی‌ها آن را تحمل کردند. وسعت پیروزی بر روسیه در سال ۱۹۰۵ به سختی قابل تصور است. از دوران «معاهدات نابرابر»، برای ژاپنی‌ها روشن بود: این سفیدپوستان، این مسیحیان، با ما مانند خاک رفتار می‌کنند. ما برای آنها برابر نیستیم. اما اکنون آنها یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های سفیدپوستِ مسیحی را به سختی شکست داده بودند. اینیک پیروزی نه تنها برای ژاپن، بلکه برای تمام آسیا بود.

اشپیگل: با این حال، تصمیم به دنبال کردن سیاست قدرت، تسلیحات گسترده و توسعه‌طلبی ملی بر اساس الگوی غربی، به طرز مرگباری به پایان رسید – و به فاجعهٔ ۱۹۴۵ انجامید.

کولماس: درست است. اما غرب نیز کاری نکرد تا راه دیگری را به ژاپنی‌ها پیشنهاد دهد.

اشپیگل: منظورتان چیست؟

کولماس: در مذاکرات صلح پس از جنگ جهانی اول، ژاپنی‌ها پشت میز مذاکره بودند. آنها درخواست کردند که در معاهده، بندی گنجانده شود که هیچ‌کس نباید به دلیل رنگ پوست و نژاد خود مورد تبعیض قرار گیرد. ژاپن خود را در نقش پیشرو برای بخش استعمارزده و تحت ستم نژادی جهان می‌دید. اما قدرت‌های غربی، اقدام ژاپن را قاطعانه رد کردند.

اشپیگل: آیا این موضع به این امر کمک کرد که ژاپن به زودی با یکی دیگر از بازندگان ورسای متحد شود – با آلمان؟

کولماس: این موضوع به سختی قابل انکار است.

اشپیگل: در خارج از کشور گاهی این تصور وجود دارد که ژاپن هرگز شکست جنگی خود را تحمل نکرده و – بر خلاف آلمان – از مواجهه با گذشته‌اش فرار می‌کند. در ۱۵ اوت، روز شکست جنگی، سیاستمداران عالیرتبه ژاپنی بارها و بارها به زیارت معبد یاسوکونی(Yasukuni-Schrein) در توکیو می‌روند،جایی که حتی جنایتکاران جنگی نیز به عنوان خدایان شینتو مورد پرستش قرار می‌گیرند.

کولماس: این موضع بحث‌برانگیز دلایل متعددی دارد. یکی از آنها احساس بسیاری از ژاپنی‌هاست که در پایان آخرین جنگ، قربانی‌های غیرضروری و ناگفته‌ای بر آنها تحمیلشده است. اکثر مردم اذعان می‌کنند که ژاپن جنگی تجاوزکارانه انجام داده است؛ اما هیروشیما و ناکازاکی مجازات عادلانه‌ای برای آن نبودند.

اشپیگل: در قرن نوزدهم، این کشور به دستور از بالا مدرنیزه شد و قانون اساسی بسیار اقتدارگرا، امپریالیسمی ویرانگر را ممکن ساخت. پس از شکست فاجعه‌بار ژاپن، قدرت اشغالگر ایالات متحده، دموکراسی را برای ژاپنی‌ها مقرر کرد. دموکراسی در ژاپن امروز تا چه اندازه ریشه‌دار است؟

کولماس: در ساختارهای اجتماعی و دولتی، کاملاً بی‌چالش و عمیقاً ریشه‌دار است. «غیردموکراتیک» در ژاپن یک فحش محسوب می‌شود.

اشپیگل: آیا دموکراسی نباید در وهلهٔ اول از سوی شهروندان نشأت گیرد؟ ژاپنی‌ها از دوران مهدکودک این را می‌آموزند که میخ برجسته باید کوبیده شود. این بیشتر به سمت انطباق جمعی بود تا افرادِ منتقد.

کولماس: تصویرِ «میخ برجسته» یک کلیشهٔ قدیمی و منسوخ شده است. ژاپن امروز ذره‌ای کمتر از هر کشور غربی فردگرا نیست، و مکانیسم‌های بازار و مصرف نیز چنین تضمینی داده‌اند. با این حال، نظام سیاسی از وضعیت اسفبارِ نخبگان رنج می‌برد. در آنجا، می‌توان به دنبال الگوهای رفتاری گشت.

اشپیگل: منظورتان حزب لیبرال دموکرات است که دهه‌ها این کشور را به طور انحصاری رهبری کرد؟ یا همچنین حزب دموکرات که پس از بحران مالی از سال ۲۰۰۹ دولت فعلی را تشکیل می‌دهد؟

کولماس: هر دو به معنای اروپایی حزب نیستند، بلکه اجتماعات منافعِ اتحادیه‌های مشتری‌محور هستند…

اشپیگل: … اما آنها دهه‌ها زندگی سیاسی ژاپن را تعیین کرده‌اند.

کولماس: این ساختارها از فرآیند طولانی رشد اقتصادی تغذیه شده‌اند.

اشپیگل: پس از شکست ۱۹۴۵، ژاپن به صعودی اقتصادی دست یافت که جهان را شگفت‌زده کرد. اما از زمان ترکیدن حباب اقتصادی در اوایل دههٔ ۱۹۹۰، این کشور – در سطحی بالا – دچار رکود شده است. چین به عنوان دومین کشور صنعتی از ژاپن سبقت گرفته، و شرکت سامسونگ کره‌جنوبی از نظر فروش تلویزیون از سونی پیشی گرفته است. آیا ژاپنی‌ها با این وضعیت کنار آمده‌اند؟

کولماس: آنها به عنوان یک قدرت صادراتی و اقتصادی نمی‌توانند. اما منابع کمیاب‌تر می‌شوند. در دههٔ ۱۹۹۰، ژاپن بزرگ‌ترین کمک‌کنندهٔ توسعه در جهان بود – اما دیگر پول آن وجود ندارد. و با بیش از ۲۰۰ درصد تولید ناخالص داخلی، ژاپن به عنوان بدهکارترین کشور صنعتی جهان شناخته می‌شود.

اشپیگل: علاوه بر این، اکنون پیامدهای اقتصادی زمین‌لرزه، سونامی و فاجعهٔ هسته‌ای نیز اضافه شده است.

کولماس: با این حال، صندوق بین‌المللی پول برای سال آینده، رشد ۲.۹ درصدی را برای ژاپن پیش‌بینی کرده است.

اشپیگل: چگونه؟

کولماس: بلایای طبیعی برای اقتصاد مفید هستند، زیرا پس از آنها باید چیزهای زیادی تعمیر و بازسازی شوند. آنچه برای بازسازی پس از ۱۹۴۵ صادق است، در مورد پیامدهای زمین‌لرزه، سونامی و فاجعهٔ هسته‌ای نیز صدق می‌کند.

اشپیگل: چرا مردمی که هیروشیما و ناکازاکی را تجربه کرده‌اند، ظاهراً بدون تردید بر استفادهٔ صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای تکیه کردند؟

کولماس: پشت این موضوع، ابتدا یک دستاورد بزرگ روابط عمومی قرار دارد…

اشپیگل: … گفته می‌شود که شرکت توکیو الکتریک پاور (Tepco) سالانه حدود یک میلیاردیورو برای روابط عمومی هزینه می‌کند.

کولماس: آنها پول کافی دارند. و این سرمایه‌گذاری ثمر داد: در آگاهی عمومی، استفادهٔ صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای به طور کامل از کاربرد نظامی آن جدا شد.

اشپیگل: حتی در ژاپن نیز کارشناسان متعددی در مورد انرژی اتمی هشدار داده‌اند.

کولماس: اما آنها نتوانستند در برابر دو واقعیت مقاومت کنند: اول، ژاپن هیچ گونه انرژی معمولی و فسیلی در اختیار ندارد؛ دوم، افکار عمومی به شکل بهشدت مؤثری در جهت منافع صنعت هسته‌ای تحت تأثیر قرار گرفته بود.

اشپیگل: زندگی با بلایای طبیعیِ مداوم تا چه اندازه بر ذهنیت ژاپنی‌ها تأثیر گذاشته است؟

کولماس: از همان مهدکودک، تمرینات منظم زلزله وجود دارد که این تأثیر را شکل می‌دهد.

اشپیگل: آیا تواناییِ ظاهراً بالاتر از حد متوسطِ ژاپنی‌ها در همکاری، همبستگی و ملاحظه‌کاری نیز به این موضوع مرتبط است؟

کولماس: دلایل زیادی برای این موضوع وجود دارد.

اشپیگل: در توکیو دیده می‌شود که رانندگان آمبولانس در مسیر رسیدن به صحنهٔ حوادث، ابتدا در تقاطع‌ها می‌ایستند تا برای اولویت عبور، به همهٔ جهات تعظیم کنند. این کار می‌تواند ثانیه‌های تعیین‌کننده‌ای را هدر دهد…

کولماس: … اما همچنین خطر درگیر شدن خود آمبولانس در یک تصادف را به حداقل می‌رساند.

اشپیگل: آقای پروفسور کولماس، از شما برای این گفتگو سپاسگزاریم.


* فلوریان کولماس، ۶۲ ساله، از سال ۲۰۰۴ ریاست مؤسسهٔ آلمانی مطالعات ژاپن در توکیو را بر عهده دارد. پیش از آن، به عنوان استاد زبان و فرهنگ ژاپن مدرن در دانشگاه دویسبورگ- اسن تدریس می‌کرد. از جمله انتشارات او می‌توان به «فرهنگ ژاپن – سنت و مدرنیته» و «جامعهٔ ژاپن – کار، خانواده و بحران جمعیتی» اشاره کرد. در سپتامبر، کتاب او با همکاری جودیت استالپرس با عنوان «فوکوشیما – از زمین‌لرزه تا فاجعهٔ هسته‌ای» (هر دو از انتشارات سی.اچ. بک، مونیخ) منتشر خواهد شد.

نکات تکمیلی مترجم همراه با مقایسه میان ژاپن و ایران در قرن های ۱۸ و ۱۹:

۱: مقایسهٔ نقشِ دین و روحانیون در ایران و ژاپن (قرن‌های۱۸ و ۱۹)
پاراگرافِ اشاره‌شده، به جایگاهِ امپراتور در شینتوییسم و نقشِ نمادینِ او (بدونِ قدرتِ اجرایی) در ژاپنِ پیشامدرن اشاره دارد. در مقابل، ایرانِ دورهٔ قاجار (اواخرِ قرنِ ۱۸ و نیمهٔ اولِ قرنِ ۱۹)، دین و روحانیون نقشی کاملاً متفاوت و بسیار پررنگ‌تر در «زندگیِ شخصی» و «سیاستِ روزمره» داشتند. در ادامه، این مقایسه را در چند محور بررسی می‌کنیم:

A. جایگاهِ دین در نظامِ سیاسی و اجتماعی
در ژاپن دینِ غالب بودیسم (با نفوذِ گسترده در میانِ توده‌ها) و شینتوییسم (به‌عنوانِ دینِ امپراتوری و آیین‌هایِ ملی) بود اما در ایران اسلامِ شیعهٔ دوازده‌امامی (به‌عنوانِ دینِ رسمیِ دولت و جامعه) دین اصلی بود. از نظر گاه جایگاهِ رهبرِ دینی، امپراتور، «نمادِ مقدسِ» شینتوییسم، اما فاقدِ قدرتِ اجرایی بود؛ بوداییان نیز رهبرانِ مذهبیِ قدرتمندی داشتند، اما نه در سطحِ ملی. بر خلاف این موقعیت روحانیون در ژاپن، در ایران دوراه قاجار «مرجعِ تقلید» و «علما» بالاترین مقامِ دینی بودند و نفوذی گسترده در سیاست، حقوق و زندگیِ شخصی داشتند. از جهت رابطهٔ دین و دولت هم «بودیسم» و هم «شینتوییسم» با «دولتِ شوگون» هم‌زیستیِ مسالمت‌آمیزی داشتند، اما در ژاپن «نهادِ دینیِ متمرکز» وجود نداشت. درست برخلاف ژاپن «اسلامِ شیعه» با «دولتِ قاجار» رقابتی تنگاتنگ داشت و «علما» اغلب خود را «مدافعانِ حقیقیِ اسلام» در برابرِ «شاهانِ فاسد» می‌دانستند.

B. نقشِ روحانیون در زندگیِ شخصیِ مردم
در ژاپن قرن ۱۸ و اوایل قرن نوزده حوزهٔ نفوذِ روحانیون عمدتاً محدود به «آیین‌هایِ مذهبی» (عروسی، مرگ، جشن‌ها) و «آموزشِ ابتدایی» (در مدارسِ معبدی) بود اما در ایران همان عصر دین نفوذِ گسترده در «همهٔ ابعادِ زندگی» داشت: ازدواج، طلاق، ارث، حقوقِ کیفری، آموزش، و حتی «سیاستِ روزمره». از جهت قدرت قضایی روحانیون، «روحانیونِ بودایی» در برخی مناطق، «قضاوتِ محلی» داشتند، اما «قانونِ رسمی» توسطِ «شوگون» وضع می‌شد. حال آن که در ایران دوره قاجار «علما» و «ملاها» در بسیاری از موارد، «قاضیِ شرع» بودند و «احکامِ اسلامی» بر «قوانینِ مدنی» اولویت داشت. از جهت نظارت بر اخلاقیات، «شینتوییسم» بر «پاکیِ آیینی» تأکید داشت، اما «نظارتِ اخلاقیِ روزمره» چندان شدید نبود. باز بر خلاف این موقعیت در ایران عصر قاجار «روحانیون» به‌عنوانِ «حافظانِ اخلاقیاتِ اسلامی»، بر «پوشش»، «رفتار»، «غذا» و «روابطِ جنسی» مردم نظارت داشتند. در مورد دسترسیِ مردم به دین، در ژاپن مردم به‌راحتی به «معابدِ بودایی» و «زیارتگاه‌هایِ شینتویی» دسترسی داشتند؛ اما «دین» تا حدی «غیردولتی» و «محلی» بود. اما در ایران قرن ۱۸ مردم برایِ «حلِ مشکلاتِ شخصی» و «قضاوت‌هایِ حقوقی» به «علما» و «ملاها» مراجعه می‌کردند و «دین» بخشیِ جدایی‌ناپذیر از «زندگیِ روزمره» بود.

C. تفاوت‌هایِ بنیادین: «شینتوییسمِ نمادین» در برابر «اسلامِ اجرایی»
مبنایِ مشروعیت: امپراتور از «ایزدبانویِ خورشید» (آماتراسو) مشروعیت می‌گرفت، اما «قدرتِ اجرایی» در دستِ «شوگون» بود. در ایران آن عصر «شاه» خود را «سایهٔ خدا بر رویِ زمین» می‌نامید، اما «علما» نیز مدعیِ «نیابتِ امامِ غایب» بودند و مشروعیتِ شاه را به‌چالش می‌کشیدند.

از نظر کارکردِ دین،باید گفت که «شینتوییسم» بر «همبستگیِ ملی» و «تقدسِ امپراتور» تأکید داشت، اما در «زندگیِ روزمره»، «بودیسم» غالب بود. در ایران آن دوره «اسلامِ شیعه» هم «ایده‌ال‌هایِ دینی» و هم «قوانینِ عملیِ زندگی» را تعیین می‌کرد و «جداییِ دین از دولت» وجود نداشت.

از جهت نقش دین در نوسازی: «شینتوییسم» و «بودیسم» به‌تدریج با «نوسازیِ میجی» (۱۸۶۸) تطبیقیافتند و «امپراتور» به «نمادِ مدرنِ ملت» تبدیل شد. اما در ایران قاجار حد اقل بخش بزرگی از «اسلامِ شیعه»، با «نوسازیِ غربی» (مانندِ اصلاحاتِ مورد نظر امیرکبیر و انقلاب مشروطه) به‌شدت مخالفت کردند و بخشی از «روحانیون» به «سنگرِ سنت» تبدیل شدند.

D. دلایلِ تفاوتِ «نقشِ دین» در ژاپن و ایران
۱. ساختارِ قدرت در ژاپن:
- «امپراتور» یک «نمادِ مقدسِ عزل‌نشین» بود و «شوگون‌ها» قدرتِ واقعی را در دست داشتند. این «جداییِ تقدس از قدرت»، امکانِ «نوسازیِ انتخابی» را بدونِ «درگیری با دین» فراهم کرد.
- «بودیسمِ ژاپنی» (به‌ویژه ذن و شینگون) به‌تدریج با «مدرنیته» سازگار شد و بسیاری از «روحانیونِ بودایی» در «نوسازیِ میجی» مشارکت کردند.

۲. ساختارِ قدرت در ایران (قاجار):
- «شاه» هم «نمادِ قدرت» بود و هم «مجریِ آن»، اما «علما» (به‌عنوانِ «نیابتِ امامِ غایب») مشروعیتِ شاه را به‌چالش می‌کشیدند و در «زندگیِ شخصیِ مردم» نفوذی بی‌نظیر داشتند.
- «اسلامِ شیعه» با «نوسازیِ غربی» (مانندِ «قوانینِ جدید»، «آموزشِ مدرن» و «حقوقِ زنان») به‌شدت مخالفت کرد و «روحانیون» به «مدافعانِ سنت» و «مخالفانِ تجدّد» تبدیل شدند.

E. نتیجه‌گیری: «نمادِ مقدس» در برابر «قدرتِ روحانیِ اجرایی»
- در ژاپن: «دین» (شینتوییسم و بودیسم) با «قدرتِ سیاسی» ادغام نشده بود و «امپراتور» یک «نمادِ تقدس‌یافته» بود، نه «مجریِ قانون». به‌همین‌دلیل، «مدرنیته» در ژاپن (برخلافِ ایران) با «دین» درگیرِ نزاعِ جدی نشد و «نخبگانِ مذهبی» به‌تدریج با «نوسازی» همراه شدند.
- در ایران (قاجار): «دین» با «قدرتِ سیاسی» و «زندگیِ شخصی» درآمیخته بود و «علما» نقشی کلیدی در «قضاوت»، «آموزش» و «سیاست» داشتند. این «درهم‌تنیدگیِ دین و قدرت»، باعث شد که «نوسازیِ غربی» (مانندِ «قوانینِ مدنیِ جدید»یا «آموزشِ سکولار») با «مقاومتِ شدیدِ روحانیون» روبرو شود و «تجدّد» در ایران، برخلافِ ژاپن، به «دموکراسیِ مشروطه» (۱۹۰۶) و «تضادِ مذهبی-سیاسی» طولانی‌مدت انجامید.

به‌عبارتِ دیگر، «جداییِ تقدس از قدرت» در ژاپن، «نوسازیِ سریع» را تسهیل کرد، در حالی که «پیوندِ دین و قدرت» در ایرانِ قاجار، به «چالشِ دیرپایِ سنت و تجدّد» انجامید.

۲: مقایسهٔ جایگاه امپراتور ژاپن در دورهٔ پیشامدرن با موقعیت شاه ایران در همان دوره پاراگراف بالا، به جایگاهِ نمادینِ امپراتور ژاپن در نظامِ پیشامدرنِ این کشور اشاره دارد. برای مقایسهٔ آن با موقعیت شاه در ایران (به‌ویژه در دورهٔ قاجار که هم‌زمان با اواخرِ دورانِ پیشامدرنِ ژاپن است)، باید به چند تفاوتِ بنیادین در ساختارِ قدرت، مشروعیت و کارکردِ سیاسی این دو نهاد توجه کرد:

A. امپراتور ژاپن: اسیرِ کاخ، اما تقدس‌یافته
- جایگاهِ نمادین: امپراتور ژاپن، هرچند از نسلِ «آماتراسو» (ایزدبانویِ خورشید در شینتوییسم) شمرده می‌شد، اما در دورانِ پیشامدرن (پیش از اصلاحاتِ میجی در ۱۸۶۸) هیچگونه قدرتِ اجراییِ عملی نداشت. او در کاخِ خود در کیوتو محبوس بود و تنها به «آیین‌هایِ مذهبی» و «مشروعیت‌بخشیِ نمادین» به حکومتِ شوگون‌ها (فرماندهانِ نظامی) می‌پرداخت.
- کارکردِ سیاسی: قدرتِ واقعی در دستِ شوگون‌ها بود که در ادو (توکیویِ امروزی) مستقر بودند و ارتش، اقتصاد و سیاستِ خارجی را در دست داشتند. امپراتور، مانندِ یک «مقدسِ عزل‌نشین»، نمادِ «وحدتِ ملی» و «مشروعیتِ الهی» بود، اما نقشی در ادارهٔ روزمرهٔ کشور نداشت.
- امنیتِ جایگاه: به‌دلیلِ «تقدسِ مطلق» (که ریشه در شینتوییسم داشت)، امپراتور هرگز در معرضِ «خلع» یا «سرنگونی» قرار نمی‌گرفت. حتی شوگون‌ها نیز نمی‌توانستند جایگاهِ او را تهدید کنند، زیرا مشروعیتِ خود را از «تأییدِ نمادینِ» او کسب می‌کردند.

B. شاه ایران (دورهٔ قاجار): فرمانرواییِ نظامی-سیاسی با مشروعیتِ دینی-نظامی
- جایگاهِ اجرایی: برخلافِ امپراتور ژاپن، شاهِ قاجار (و به‌طورِ کلی، شاهانِ ایران در دورانِ پیشامدرن) رئیسِ اجراییِ کشور بود. او فرماندهیِ کلِّ قوا، تعیینِ وزیران، عزل و نصبِ والیان، و ادارهٔ امورِ مالی و نظامی را در دست داشت. شاهِ قاجار، یک «حاکمِ مطلقه» بود که مستقیماً بر کشور حکومت می‌کرد، نه یک «مقدسِ نمادینِ» محبوس در کاخ.
- مشروعیتِ سیاسی: مشروعیتِ شاهانِ قاجار، تلفیقی از «حقِّ الهیِ پادشاهان» (که ریشه در سنتِ ایرانِ باستان و اسلامِ شیعه داشت) و «قدرتِ نظامی» (که با تکیه بر قبایل و ارتشِ قزاق اعمال می‌شد) بود. اما برخلافِ امپراتور ژاپن، مشروعیتِ شاهانِ قاجار «مطلق» نبود. آنان در طولِ تاریخِ خود، با شورش‌هایِ داخلی، نارضایتیِ علما و مداخلهٔ بیگانگان (روسیه و بریتانیا) روبرو بودند.
- جایگاهِ دینی: شاهانِ قاجار، خود را «سایهٔ خدا بر رویِ زمین» می‌نامیدند، اما این ادعا، با «نظریهٔ ولایتِ فقیه» (که در دورانِ صفویه شکل گرفته بود) و «اختیاراتِ علما» در تعارض بود. به‌عبارتِ دیگر، «تقدسِ» شاهانِ قاجار، هرگز به‌اندازهٔ «تقدسِ» امپراتور ژاپن (که با یک ایزدبانویِ اسطوره‌ای پیوند داشت) «مطلق» و «غیرقابلِ تردید» نبود.

C. تفاوت‌هایِ بنیادین در ساختارِ قدرت
امپراتور در ژاپن دارای کارکردِ سیاسیبود و قدرتصرفاً نمادین و مذهبی،و آن هم بدون هر گونه قدرتِ اجرایی، نظامی، و سیاسی با اختیاراتِ مطلق. مشروعیتامپراتور الهی بود (نَسَب او به ایزدبانویِ خورشید می رسید). در ایران قاجارشخص شاه غیرقابلِ نقد بود، در واقع تلفیقی از حقِّ الهی، قدرتِ نظامی، و تأییدِ علما (قابلِ نقد و چالش از طرف علما) . امپراتور ؤاپن محبوس در کاخِ کیوتوبود و دور از مرکزِ قدرتِ واقعی (ادو).بر خلاف ژاپن شاه ایران مستقر در پایتخت (تهران)، مرکزِ فرماندهیِ کشور بود. امپراتور ژاپن هرگز در معرضِ خلع نبود (تقدسِ مطلق) اما شاه ایران در معرضِ شورش، کودتا، و مداخلهٔ بیگانگان بود (مانند انقلابِ مشروطه). از نظر رابطه شخص اول با نخبگانِ قدرت در ژاپن شوگون‌ها قدرتِ واقعی را در اختیار داشتند و امپراتور را تأیید می‌کردنداما در ایران خودِ شاه، رأسِ هرمِ قدرت بود و دیگر نهادها (علما، ارتش، دربار) به او وابسته بودند.

D. نتیجه‌گیری: دو مدلِ متفاوت از «قدرتِ مقدس»
- ژاپن: یک «سلطنتِ نمادین» که در آن، امپراتور به‌عنوانِ «مقدسِ عزل‌نشین»، وحدتِ ملی را تضمین می‌کرد، اما قدرتِ واقعی در دستِ شوگون‌ها بود. این نظام، امکانِ «بقایِ طولانیِ امپراتوری» (با یک سلسلهٔ واحد) را فراهم کرد، زیرا امپراتور هرگز مستقیماً در سیاستِ روزمره دخالت نمی‌کرد و بنابراین، هرگز در معرضِ «شکستِ سیاسی» قرار نمی‌گرفت.
- ایران: یک «سلطنتِ اجرایی» که در آن، شاه هم «نمادِ مشروعیت» بود و هم «مجریِ قدرت». این تمرکزِ قدرت، شاهانِ قاجار را در معرضِ «چالش‌هایِ مستقیم» (شورش، کودتا، و انقلاب) قرار می‌داد، زیرا هرگونه ناکامیِ سیاسی (مانندِ شکست در جنگ یا بحرانِ اقتصادی) مستقیماً به «شخصِ شاه» نسبت داده می‌شد.
به‌عبارتِ دیگر، «فاصلهٔ تقدس از قدرت» در ژاپن، امپراتور را در برابرِ بحران‌هایِ سیاسی مصون می‌کرد، در حالی که «پیوندِ تقدس با قدرت» در ایران، شاه را به «هدفِ مستقیمِنارضایتی‌هایِ مردمی» تبدیل می‌کرد. این تفاوت، یکی از دلایلِ کلیدیِ «بقایِ امپراتوریِ ژاپن» در برابرِ «سقوطِ سلسله‌هایِ ایرانی» در دورانِ مدرن است.

۳: مقایسهٔ نقشِ پیشامدرنِ امپراتور ژاپن با جایگاهِ شاه در ایران (دورهٔ قاجار)
پاراگرافِ موردِ اشاره، به نقشِ نمادینِ امپراتور ژاپن در نظامِ پیشامدرن و استفادهٔ نیروهایِ سیاسی از مشروعیتِ او می‌پردازد. برایِ مقایسهٔ این جایگاه با نقشِ شاهانِ قاجار در ایرانِ همان دوره، باید به تفاوتِ بنیادینِ «کارکردِ مشروعیت‌بخش» و «نحوهٔ تعاملِ قدرتِ نظامی با نهادِ سلطنت» توجه کرد:

A. شباهت‌ها: «تقدسِ نمادین» در خدمتِ «قدرتِ واقعی»
- هر دو نهاد، منبعِ مشروعیت بودند: در ژاپن، امپراتور با نسبِ الهی خود (از ایزدبانویِ آماتراسو) به حکومتِ شوگون‌ها مشروعیت می‌بخشید. در ایران، شاهانِ قاجار نیزبا ادعای«سایهٔ خدا بر رویِ زمین» و حمایتِ علما (هرچند نه‌چندان بی‌چون‌وچرا)، مشروعیتِ خود را تثبیت می‌کردند.
- هردو در معرضِ «سوءاستفادهٔ سیاسی» بودند: در ژاپن (۱۸۶۸)، گروهی از اشرافِ نظامی با گروگان‌گرفتنِ امپراتور در کیوتو، در نامِ او «بازگشتِ قدرت به امپراتور» (اصلاحاتِ میجی) را اعلام کردند. در ایرانِ قاجار نیز، نیروهایِ سیاسی (مانندِ علما، درباریان،یا افسرانِ قزاق) گاهی از «نامِ شاه» برایِ مشروعیت‌بخشی به اقداماتِ خود استفاده می‌کردند (مانندِ واقعهٔ تحریمِ تنباکو در ۱۸۹۱ که علما با استفاده از «دفاع از شاه» و «نقدِ او»، قدرتِ سیاسی را به چالش کشیدند).

B. تفاوت‌ها: «فاصله از قدرت» در ژاپن در برابر «تمرکزِ قدرت» در ایران
با وجودِ شباهتِ ظاهری، تفاوت‌هایِ عمیقی میانِ این دو نظام وجود دارد:
امپراتور ژاپن کارکردِ سیاسیِ روزمره داشت اما هیچ گونه قدرتِ اجرایی نداشت؛ شوگون‌ها (فرماندهانِ نظامی) کشور را اداره می‌کردند. اما در ایران رأسِ هرمِ اجرایی بود؛ خودِ شاه، وزیران، والیان و ارتش را منصوب می‌کرد.
از نظر جایگاهِ جغرافیایی امپراتور محبوس در کاخِ کیوتو،و دور از مرکزِ قدرتِ نظامی (ادو) بود اما در ایران شاه مستقر در پایتختِ سیاسی (تهران) و مستقیماً در ادارهٔ کشور دخالت داشت.
مشروعیتِ دینیامپراتور ریشه در شینتوییسمِ بومی و نسبِ الهی (بدونِ رقیبِ جدی) داشت اما مشروعیت شاه ایران  تلفیقی از اسلامِ شیعه و سنتِ شهریاریِ ایران، اما با رقابتِ جدی با علما بود.
از نظر تهدیدِ جایگاه،امپراتور هرگز در معرضِ خلع نبود؛ حتی شوگون‌ها نیز به «تقدسِ» او احترام می‌گذاشتند. اما بر خلاف آن در ایران شاه در معرضِ شورش‌هایِ داخلی، کودتاها و مداخلهٔ بیگانگان (مانند انقلابِ مشروطه در ۱۹۰۶)
در خصوص استفاده از مشروعیت امپراتور، شوگون‌ها از «تأییدِ نامِ» امپراتور برایِ مشروعیت‌بخشی به حکومتِ خود استفاده می‌کردند. اما شاهانِ قاجار خود مستقیماً حکومت می‌کردند و مشروعیتِ خود را با «قدرتِ نظامی» نیز تضمین می‌کردند.

C. «دست‌برد به مشروعیت» در ژاپن و ایران: شباهت در تاکتیک، تفاوت در ساختار
- در ژاپن (۱۸۶۸): یک گروه از نخبگانِ نظامی (با هدفِ پایانِ دادن به حکومتِ شوگون‌ها) امپراتور را گروگان گرفتند و در نامِ او، «بازگشتِ قدرت» و «نوسازیِ ژاپن» را اعلام کردند. در اینجا، امپراتور یک «ابزارِ نمادین» بود که برایِ «تغییرِ اساسی» (از نظامِ فئودالی به دولتِ مدرن) به کار گرفته شد. امپراتور در این فرآیند، «منفعل» بود و قدرت را به دستِ نخبگانِ جدید سپرد.
- در ایران (دورهٔ قاجار): شاهانِ قاجار، خودِ «کانونِ قدرت» بودند و «دست‌بردن در مشروعیت» معمولاً با «مقابله با خودِ شاه» همراه بود. برایِ مثال:
- در انقلابِ مشروطه (۱۹۰۶)، علما، بازاریان و روشنفکران، شاه (مظفرالدین‌شاه و سپس محمدعلی‌شاه) را مجبور به پذیرشِ «قانونِ اساسی» کردند. در اینجا، شاه «هدفِ مستقیمِ تغییر» بود، نه یک «نمادِ منفعل» که برایِ تغییرِ ساختار از آن استفاده شود.
- همچنین، برخلافِ ژاپن که امپراتور هرگز «خلع» نشد، در ایران، محمدعلی‌شاه در ۱۹۰۹ توسطِ مشروطه‌خواهان خلع شد و پسرِ او (احمدشاه) به‌عنوانِ یک «شاهِ نمادینِ بدونِ قدرت» بر تخت نشست.

E. درسِ تاریخی: دو مدل از «مشروعیتِ مقدس»
- مدلِ ژاپنی: یک «سلطنتِ نمادینِ جدا از قدرت» که در آن، امپراتور «مقدسی عزل‌نشین» است و نیروهایِ سیاسی برایِ «مشروعیت‌بخشی به تغییراتِ خود» از «نامِ» او استفاده می‌کنند. این مدل، به «بقایِ طولانیِ امپراتوری» و «انطباقِ آن با مدرنیته» کمک کرد (زیراامپراتور هرگز مسئولِ شکست‌هایِ سیاسیِ روزمره نبود).
- مدلِ ایرانی: یک «سلطنتِ اجراییِ مقدس» که در آن، شاه هم «نمادِ مشروعیت» است و هم «مسئولِ سیاستِ روزمره». این مدل، شاهانِ قاجار را در معرضِ «چالش‌هایِ مستقیم» قرار می‌داد، زیرا هر بحرانِ سیاسی (اقتصادی، نظامی،یا اجتماعی) مستقیماً به «شخصِ شاه» نسبت داده می‌شد.

F. جمع‌بندی نهایی: «فاصلهٔ تقدس از قدرت» کلیدِ بقا بود
- در ژاپن، «تقدسِ» امپراتور با «قدرتِ روزمره» فاصله داشت، بنابراین او هرگز در معرضِ «سقوطِ سیاسی» قرار نگرفت و حتی در دورهٔ مدرن نیز، به‌عنوانِ «نمادِ ملت» باقی ماند.
- در ایران، «تقدسِ» شاه با «قدرتِ اجرایی» پیوند خورده بود، بنابراین هرگونه «ناکامیِ سیاسی» به «بی‌اعتبارشدنِ خودِ سلطنت» انجامید و سرانجام به «سقوطِ سلطنتِ قاجار» و «برآمدنِ رضاخان» در ۱۹۲۵ منجر شد.
به‌عبارتِ دیگر، «جداییِ تقدس از قدرت» در ژاپن، امپراتوری را از «نقدِ سیاسی» مصون کرد، در حالی که «تمرکزِ تقدس و قدرت» در ایران، شاهانِ قاجار را به «هدفِ مستقیمِ نارضایتی‌ها» تبدیل کرد. این تفاوتِ بنیادین،یکی از دلایلِ کلیدیِ «بقایِ امپراتوریِ ژاپن» در برابرِ «سقوطِ سلسله‌هایِ ایرانی» در دورانِ گذار به مدرنیته است.

۴: مقایسهٔ سیاستِ «انزوایِ ژاپن» (ساکوکو) با موقعیتِ ضعیفِ ایران در دورهٔ قاجار (موازنهٔ روسیه و بریتانیا)
پاراگرافِ موردِ اشاره، به سیاستِ انزوایِ عمدیِ ژاپن تحتِ فرمانرواییِ شوگون‌هایِ توکوگاوا (از اوایلِ قرنِ ۱۷ تا میانهٔ قرنِ ۱۹) می‌پردازد که در پاسخ به «تهدیدِ استعمارِ اروپایی» اتخاذ شد. در مقابل، ایرانِ دورهٔ قاجار، هرگز چنین «انزوایِ عمدی» را تجربه نکرد و به‌جایِ آن، در «گیرودارِ رقابتِ روسیه و بریتانیا» گرفتار آمد. مقایسهٔ این دو وضعیت، نشان‌دهندهٔ دو استراتژیِ متفاوت در مواجهه با «تهدیدِ خارجی» است:

A. انزوایِ ژاپن: یک «دفاعِ فعال» در برابرِ استعمار
- اهدافِ انزوا: شوگون‌هایِ توکوگاوا، با مشاهدهٔ سرنوشتِ کشورهایِ آسیاییِ دیگر (مانندِ هند، چین و فیلیپین) که زیرِ چکمهٔ استعمارِ اروپایی له شده بودند، تصمیم گرفتند که «با بستنِ دروازه‌ها»، «هویتِ فرهنگی و سیاسیِ» خود را حفظ کنند. این انزوا، نه یک «ضعف»، بلکه یک «استراتژیِ تهاجمیِ دفاعی» بود که تا حدِ زیادی موفق بود.
- ماهیتِ انزوا: سیاستِ «ساکوکو» (به معنای «کشورِ بسته») عمدتاً علیهِ «اروپایی‌ها» (به‌ویژه مبلغانِ مسیحی و بازرگانان) بود، نه همسایگانِ آسیایی (مانندِ چین و کره). ژاپن با این کار، از «نفوذِ فرهنگیِ مسیحی» و «استعمارِ اقتصادیِ اروپایی» جلوگیری کرد، اما همچنان روابطِ تجاریِ محدودی با چین و هلند (از طریقِ بندرِ ناگاساکی) داشت.
- نتیجهٔ انزوا: ژاپن در طولِ ۲۵۰ سالِ انزوا، به یک «جامعهٔ ایستا» تبدیل شد، اما از «تجزیهٔ سرزمینی» و «استعمارِ مستقیم» در امان ماند. این انزوا، به‌تدریج، به «ضعفِ فنی» و «عقب‌ماندگیِ نظامی» انجامید، اما به ژاپن اجازه داد که در «لحظهٔ مناسب» (با اصلاحاتِ میجی در ۱۸۶۸) به‌طورِ انتخابی از «تکنولوژیِ غربی» استفاده کند و به یک «قدرتِ مدرن» تبدیل شود.

B. ایرانِ قاجار: «صحنهٔ رقابتِ دو ابرقدرت»
- موقعیتِ جغرافیاییِ استراتژیک: ایران، برخلافِ ژاپن که یک «جزیرهٔ دورافتاده» بود، در «راهِ مواصلاتیِ هند-اروپا» قرار داشت. این موقعیت، ایران را به «محورِ رقابتِ روسیه و بریتانیا» تبدیل کرد؛ روسیه از شمال و بریتانیا از جنوب (از طریقِ هند) به دنبالِ نفوذ در ایران بودند.
- عدمِ امکانِ انزوا: برخلافِ ژاپن که می‌توانست «دروازه‌هایِ خود را ببندد»، ایران به‌دلیلِ «مرزهایِ طولانی و جمعیتِ کمترِ نظامی»، قادر به «انزوایِ عمدی» نبود. هرگونه تلاش برایِ «بی‌طرفی»، توسطِ روسیه و بریتانیا با «تهدیدِ نظامی»یا «تقسیمِ سرزمینی»پاسخ داده می‌شد (مانندِ جداییِ قفقاز و هرات).
- نتیجهٔ «ضعفِ ایران»: ایران در دورهٔ قاجار، به «صحنهٔ رقابتِ دو ابرقدرت» تبدیل شد که هیچ‌کدام به «تمامیتِ ارضیِ» ایران پایبند نبودند:
- روسیه به دنبالِ «دسترسی به آب‌هایِ گرمِ خلیجِ فارس» و «تضعیفِ بریتانیا» بود.
- بریتانیا به دنبالِ «حفظِ امنیتِ هند» و «جلوگیری از نفوذِ روسیه به خلیجِ فارس» بود.
- در این میان، ایران چاره‌ای جز «امتیازدهیِ تدریجی» (مانندِ قراردادهایِ ننگینِ۱۸۱۳، ۱۸۲۸ و ۱۸۵۷) نداشت و «استقلالِ واقعیِ» خود را از دست داد.

C. تفاوت‌هایِ بنیادین: «انزوایِ فعال» در برابر «بازبودنِ اجباری»
در ژاپن سیاستِ خارجیمتمرکز بر انزوایِ عمدی و کنترل‌شده (ساکوکو) قرار داشت اما در ایران از جهت سیاست خارجی در برابر قدرت های خارج شاهد بازبودنِ اجباری و منفعلانه در برابرِ روسیه و بریتانیاهستیم.
در ژاپن هدفِ اصلی  حفظِ هویتِ فرهنگی و جلوگیری از استعمار بود اما در ایران قاجار مسئله اصلی بقا در میانِ دو ابرقدرتِ رقیبلود.
تهدیدِ اصلیدر ژاپن استعمارِ اروپایی (مسیحی‌شدن و سلطهٔ اقتصادی) بود اما در ایران دوره قاجارمسئله کلیدی  تجزیهٔ سرزمینی و وابستگیِ سیاسی و اقتصادیبه قدرت های خارجی بود.
ابزارِ مقابله ژاپنی ها ممنوعیتِ ورودِ اروپایی‌ها (به جز هلند) و محدودیتِ تجارت بود اما در ایران امتیازدهیِ تدریجی، قراردادهایِ ننگین، و تلاش برایِ توازنِ منفیرا شاهد هستیم.
نتیجه بقایِ تمامیتِ ارضی و امکانِ «نوسازیِ انتخابی» در ۱۸۶۸ در ژاپن بود اما از دست دادنِ استقلالِ واقعی، تضعیفِ اقتصاد، و وابستگیِ فزایندهآن چیز هایی بودند که در ایران به وقوع پیوستند.
مدتِ سیاستدوره مورد نظر در ژاپن۲۵۰ سال (اوایلِ۱۶۰۰ تا ۱۸۶۸) بود و در ایران تقریباً۱۵۰ سال (اواخرِ ۱۸۰۰ تا ۱۹۲۵).

D. دلیلِ عدمِ موفقیتِ ایران در «انزوا»
چرا ایران نتوانست مانندِ ژاپن، «دروازه‌هایِ خود را ببندد»؟
۱. موقعیتِ ژئوپلیتیکِ شکننده: ایران بینِ دو امپراتوریِ قدرتمند (روسیه و بریتانیا) گرفتار بود، در حالی که ژاپن با یک «فاصلهٔ اقیانوسی» از اروپا، تهدیدِ مستقیمِ کمتری داشت.
۲. فقدانِ «قدرتِ نظامیِ متمرکز»: شوگون‌هایِ ژاپن، یک «دولتِ متمرکزِ نظامی» بودند که می‌توانستند «انزوایِ دریایی» را اعمال کنند. اما ایران، با «دولتِ ضعیفِ قاجار» و «ارتشِ غیرمتمرکزِ ایلیاتی»، قادر به «بستنِ مرزهایِ طولانیِ خود» نبود.
۳. تهدیدِ همسایگان: برخلافِ ژاپن که با همسایگانِ آسیاییِ خود (چین و کره) روابطِ سنتی داشت، ایران با «امپراتوریِ عثمانی»، «روسیه» و «افغانستان» درگیرِ رقابتِ مرزی بود که هرگونه «انزوا» را غیرممکن می‌کرد.
۴. وابستگیِ اقتصادی: ژاپن می‌توانست «کشاورزیِ خودکفا» داشته باشد، اما ایران به «تجارتِ خارجی» (به‌ویژه صادراتِ نفت و موادِ خام) وابسته بود و نمی‌توانست از اقتصادِ جهانیِ تحتِ سلطهٔ غرب جدا شود.

E. نتیجه‌گیری: «انزوا» در برابر «بازبودنِ اجباری»
- ژاپن با «انزوایِ عمدی» توانست «زمان بخرد» و پس از ۲۵۰ سال، با «نوسازیِ انتخابی» (که در آن، «غرب» را به‌عنوانِ «ابزار» به کار گرفت، نه «هدف»)، به یک «قدرتِ بزرگ» تبدیل شود.
- ایرانِ قاجار به‌دلیلِ «گرفتاریِ ژئوپلیتیک» و «ضعفِ داخلی»، نتوانست «دروازه‌هایِ خود را ببندد» و به «صحنهٔ رقابتِ دو ابرقدرت» تبدیل شد. این «بازبودنِ اجباری»، به «از دست دادنِ استقلالِ اقتصادی» و «تضعیفِ حاکمیتِ ملی» انجامید و زمینه‌هایِ «سقوطِ قاجار» و «برآمدنِ رضاخان» را فراهم کرد.
به‌عبارتِ دیگر، «انزوا» در ژاپن یک «استراتژیِ دفاعیِ موفق» بود، اما در ایران، «موقعیتِ جغرافیایی» و «ضعفِ داخلی»، هرگونه «انزوا» را به «خودکشیِ سیاسی» تبدیل می‌کرد؛ بنابراین، ایران چاره‌ای جز «بازبودنِ انفعالی» و «امتیازدهیِ اجباری» نداشت.

۵: چرا تحریم تنباکو در ایران ممکن شد، اما در ژاپن نه؟ نگاهی تطبیقی به دو مسیر متفاوت در آسیای قرن نوزدهم
در تاریخ معاصر ایران، جنبش تحریم تنباکو معمولاً به عنوان نخستین پیروزی جامعه مدنی بر استبداد قاجار ستوده می‌شود. بدون تردید، این جنبش اهمیت فراوانی داشت؛ زیرا نشان داد که دولت مطلقه نیز می‌تواند در برابر اراده عمومی عقب‌نشینی کند. اما اگر از زاویه‌ای دیگر به این رویداد بنگریم، پرسشی اساسی مطرح می‌شود: چرا اساساً باید شرایطی به وجود می‌آمد که یک پادشاه بتواند انحصار یکی از مهم‌ترین محصولات کشور را به یک تبعه خارجی واگذار کند؟ و چرا اگر همان مسئله را به ژاپن قرن نوزدهم منتقل کنیم، وقوع چنین رویدادی تقریباً ناممکن به نظر می‌رسد؟
برای پاسخ به این پرسش، باید از روایت رایج تاریخ ایران فاصله گرفت و ساختارهای سیاسی و اجتماعی دو کشور را با یکدیگر مقایسه کرد.
نخستین تفاوت، جایگاه دولت و شخص پادشاه است. در ایران قاجار، قدرت تا حد زیادی در شخص شاه متمرکز بود. ناصرالدین شاه می‌توانست تحت تأثیر نیاز مالی، روابط درباری یا توصیه اطرافیان، امتیازی اقتصادی با ابعاد بسیار گسترده به یک شرکت خارجی واگذار کند. اگرچه چنین تصمیمی با مخالفت بازرگانان، مردم یا روحانیان روبه‌رو می‌شد، اما پیش از آن هیچ سازوکار نهادی مؤثری برای جلوگیری از آن وجود نداشت.
در ژاپن، حتی پیش از اصلاحات میجی نیز وضع متفاوت بود. در دوره شوگون‌های توکوگاوا، قدرت میان شوگون، دایمیوها و دستگاه اداری تقسیم شده بود. پس از اصلاحات میجی نیز هرچند اقتدار امپراتور افزایش یافت، اما هم‌زمان دولت مدرن، وزارتخانه‌ها، نظام بوروکراتیک و تصمیم‌گیری جمعی شکل گرفت. به همین دلیل، واگذاری یک انحصار ملی به یک فرد یا شرکت خارجی صرفاً با اراده شخصی یک فرمانروا امکان‌پذیر نبود. تفاوت فقط در شخصیت حاکمان نبود؛ تفاوت در ساختار حکومت بود.
دومین تفاوت، جایگاه قدرت‌های خارجی است. در نیمه دوم قرن نوزدهم، ایران در میانه رقابت روسیه و بریتانیا قرار داشت. دولت قاجار از نظر مالی، نظامی و اداری چنان ضعیف بود که برای تأمین هزینه‌های خود به گرفتن وام، اعطای امتیاز و جلب حمایت قدرت‌های خارجی روی می‌آورد. قرارداد تنباکو نیز محصول همین وضعیت بود.
اما ژاپن، هرچند پس از ورود کشتی‌های آمریکایی و انعقاد قراردادهای نابرابر ناچار به گشایش درهای خود شد، خیلی زود به این نتیجه رسید که بقای کشور تنها از راه نوسازی دولت، ارتش و اقتصاد ممکن است. رهبران میجی به جای فروش منابع و انحصارهای اقتصادی، کوشیدند دانش، فناوری و سازمان اداری غرب را جذب کنند، اما کنترل دولت بر اقتصاد و منابع راهبردی را حفظ نمایند. این تفاوت در نگاه به رابطه با جهان خارج، یکی از عوامل مهم تفاوت مسیر دو کشور بود.
اما شاید بنیادی‌ترین تفاوت در جایگاه دین نهفته باشد.
در ایران، اسلام شیعی صرفاً یک نظام اعتقادی نبود؛ بلکه نظامی حقوقی و اجتماعی نیز به شمار می‌رفت. فقه شیعه برای بسیاری از عرصه‌های زندگی، از عبادت و معاملات گرفته تا ارث، ازدواج، طلاق و روابط اقتصادی، قواعد مشخصی ارائه می‌کرد. مؤمنان برای دانستن حکم بسیاری از رفتارهای روزمره به مجتهدان مراجعه می‌کردند و مرجعیت دینی، به دلیل استقلال مالی و سازمانی، از دولت فرمان نمی‌برد.
همین استقلال سبب شد که فتوای تحریم تنباکو بتواند در مدت کوتاهی سراسر کشور را تحت تأثیر قرار دهد. قدرت این فتوا نه از نیروی نظامی، بلکه از جایگاه اجتماعی و دینی مرجعیت شیعه ناشی می‌شد.
در ژاپن، چنین ساختاری اساساً وجود نداشت. شینتو و بودیسم، هر دو، بیش از آنکه ادیان مبتنی بر قانون و فقه باشند، سنت‌هایی آیینی و اخلاقی بودند. آنها برای مؤمنان مجموعه‌ای از احکام الزام‌آور درباره جزئیات زندگی روزمره تدوین نکرده بودند. راهبان بودایی و کاهنان شینتو عمدتاً برگزارکننده آیین‌ها، نگهبان سنت‌ها و آموزگار اخلاق بودند، نه قانون‌گذارانی که مردم در هر معامله و تصمیم اجتماعی به آنها رجوع کنند.
به همین دلیل، تصور اینکه یک راهب بودایی یا کاهن شینتو بتواند با صدور یک فرمان مذهبی، مصرف کالایی را در سراسر ژاپن متوقف کند، با ساختار دینی آن جامعه سازگار نبود. نه چنین اقتداری وجود داشت و نه جامعه انتظار چنین نقشی از نهاد دین داشت.
در نتیجه، اگر همان قرارداد تنباکو فرضی در ژاپن منعقد می‌شد، احتمالاً اعتراض از سوی بازرگانان، مقامات محلی، روزنامه‌ها یا سیاستمداران شکل می‌گرفت، نه از طریق یک بسیج سراسری مذهبی.
از این منظر، تحریم تنباکو را نباید صرفاً نشانه قدرت جامعه ایران دانست؛ بلکه باید آن را نشانه نوعی ضعف ساختاری نیز تلقی کرد. جامعه‌ای که برای جلوگیری از یک تصمیم زیان‌بار حکومتی ناچار است به اقتدار یک مرجع دینی متوسل شود، هنوز فاقد نهادهای مدنی، حقوقی و سیاسی لازم برای مهار قدرت دولت است.
در مقابل، ژاپن در همان دوران، هرچند با بحران‌های فراوان روبه‌رو بود، مسیر متفاوتی را پیمود. دولت مدرن، بوروکراسی، ارتش ملی و نظام تصمیم‌گیری جدید، جایگزین سازوکارهای شخصی و پراکنده شدند. به همین دلیل، مسئله اصلی در ژاپن جلوگیری از یک امتیاز استعماری از طریق فتوای مذهبی نبود؛ بلکه ایجاد نهادهایی بود که اساساً اجازه ندهند چنین تصمیمی به مرحله اجرا برسد.
شاید بتوان گفت تفاوت واقعی ایران و ژاپن در قرن نوزدهم نه در میزان دینداری مردم، بلکه در نوع رابطه دین، دولت و قانون بود. در ایران، فقه و مرجعیت دینی بخشی از سازوکار تنظیم جامعه بودند؛ در ژاپن، این وظیفه عمدتاً بر عهده دولت و نهادهای اداری قرار داشت. از همین رو، رویدادی مانند تحریم تنباکو در ایران به یکی از مهم‌ترین وقایع تاریخ معاصر تبدیل شد، در حالی که در ژاپن، اساساً زمینه‌های ساختاری لازم برای وقوع چنین رویدادی وجود نداشت.

۶: مقایسهٔ سامورایی‌های ژاپن با «لوتی‌های» ایرانِ دورهٔ قاجار
پاراگرافِ اشاره‌شده به جایگاهِ سامورایی‌ها در نظامِ فئودالیِ ژاپن و واکنشِ آنان به اصلاحاتِ مدرن (مانند الغایِ امتیازاتِ طبقاتی و قانونِ خدمتِ وظیفهٔ همگانی) می‌پردازد. در ایرانِ دورهٔ قاجار، گروهی با عنوانِ «لوتی‌ها» وجود داشتند که در برخی ویژگی‌ها، شباهت‌هایی به سامورایی‌ها داشتند، اما تفاوت‌هایِ بنیادینِ ساختاری و کارکردی، این دو گروه را از یکدیگر متمایز می‌کند. در ادامه، این مقایسه را در چند محور بررسی می‌کنیم:

A. تعریف و جایگاهِ اجتماعی
سامورایی ها جنگجویانِ حرفه‌ای و نخبگانِ نظامی-اداریِ نظامِ فئودالیبودند در حالی که لوتی ها گروهی از «جوانمردانِ شهری» با گرایش‌هایِ ورزشی-جنگی و اخلاقیاتِ خاص بودند. از نظر جایگاهِ طبقاتیسامورایی ها در رأسِ هرمِ طبقاتی (بالاتر از کشاورزان، صنعتگران و بازرگانان) قرار داشتند اما لوتی ها عمدتاً از طبقاتِ پایینِ شهری (بازاریان، کارگران، و حاشیه‌نشینان) برخاسته بودند. کارکردِ اصلیسامورایی ها دفاع از قلمرویِ اربابان (دایمیوها) و حفظِ نظمِ فئودالیبود اما کارکرد لوتی هادر بهترین حالت حفظِ «آبرو» و «حمایت از ضعیفان» در محله‌ها و بازارها. مشروعیتسامورایی ها بر اساسِ «نَسَبِ جنگاوری» و «وفاداری به ارباب» تعیین می شد در حالی که مشروعیت لوتی ها بر اساسِ «جوانمردی»، «شجاعت» و «پایبندی به اخلاقیاتِ عیاری»بود.

B. قدرتِ سیاسی و نظامی
ویژگیسامورایی ها ساختارِ قدرت در بخشی از «دولتِ متمرکزِ شوگون» و «دولت‌هایِ محلیِ دایمیوها» بود اما لوتی ها فاقدِ سازمانِ رسمی؛و بیشتر وابسته به «شخصیتِ فردی» و «وفاداریِ محله‌ای»بودند. از جهت سلاح و فنون سامورایی ها مجهز به شمشیر (کاتانا)، کمان و نیزه؛ آموزش‌دیده در «هنرهایِ رزمی»بودند اما لوتی ها مسلح به «چماق»، «قمه» و «کارد»؛ آموزش‌دیده در «کشتیِ لوتی» و «سرعتِ عمل».  نقش سامورایی ها در سیاست تأثیرگذار بر سیاستِ داخلی (مانند کودتاها و تغییرِ شوگون‌ها) بود و نقش لوتی ها نفوذ در «امنیتِ محله‌ها» و «حلوفصلِ اختلافاتِ محلی»؛ اما تأثیرِ محدود بر سیاستِ کلان. از جهت  واکنش به مدرنیتهسامورایی ها شورش علیهِ الغایِ امتیازات (مانند شورشِ ساتسوما در ۱۸۷۷) را به راه انداختند و لوتی هاتدریجاً محو شدند، زیرا دولتِ مدرن (رضاخان) «قدرتِ نظامیِ متمرکز» را جایگزینِ «جوانمردیِ محله‌ای» کرد.

C. اخلاقیات و فرهنگ
سامورایی ها از جهت آیینِ اخلاقی پایبند به «بوشیدو» (راهِ جنگجو) بودند و دارای وفاداری، شجاعت، شرافت، و مرگِ آگاهانه و لوتی ها پایبند به «فتوت‌نامه»: جوانمردی، دست‌گیری از ضعیفان، و بزرگ‌منشی. منشأِ اخلاقیسامورایی ها تلفیقی از ذن‌بودیسم، شینتوییسم و کنفوسیوسِگراییبود و منشأِ اخلاقیلوتی ها ریشه در اسلامِ شیعه، تصوف و سنت‌هایِ جوانمردیِ ایرانی داست.سامورایی ها نمادِ فرهنگیبودند دارای رسمی به نام «هاراکیری» (خودکشیِ آیینی) برایِ حفظِ شرافت خود. در مقابل ما «صلح‌طلبیِ لوتی»ها را داریم و در برخی موارد البته با خشونتِ گاه‌وبیگاه همراه بودند. تصویرسامورایی ها در ادبیاتشامل قهرمانانِ حماسی و وفادار (مانند «چهل و هفت رونین») بود و تصویر لوتی ها در ادبیات مبتنی بر قهرمانانِ «داستان‌هایِ عامیانه» مانند «حسین کرد شبستری» و «کریم‌خانِ زند».

D. سرنوشتِ تاریخی
پایانِ دوران سامورایی ها در جریانِ «اصلاحاتِ میجی» (۱۸۶۸-۱۸۹۰) رقم خورد، و آنها با الغایِ نظامِ فئودالی، «امتیازاتِ طبقاتیِ» خود را از دست دادند. در ایران با روی‌کار آمدنِ «دولتِ مدرنِ پهلوی» (۱۹۲۵-۱۹۴۱)، «قدرتِ لوتی‌ها» در شهرها تضعیف شد و به «حاشیهٔ تاریخی» رانده شدند. در واکنش به مدرنیته تعدادی از سامورایی ها به «ارتشِ مدرنِ ژاپن» پیوستند، برخی به «روشنفکران» تبدیل شدند، و برخی دیگر با «شورش» علیهِ نظامِ جدید مقابله کردند. اما لوتی ها عمدتاً در «نظمِ جدیدِ شهری» (پلیس، ارتشِ متمرکز، و دولتِ رضاخان) جایی نداشتند و به‌تدریج محو شدند. میراث در فرهنگ: سامورایی‌ها به «نمادِ وفاداری و شرافتِ ژاپنی» تبدیل شدند و در «فرهنگِ عامه» (سینما، ادبیات، و بازی‌هایِ ویدئویی) ماندگار شدند. لوتی‌ها در «افسانه‌هایِ شهری» و «سینمایِ پیش از انقلاب» (مانند فیلم‌هایِ «لوتی» و «جوانمرد») باقی ماندند، اما هرگز به «نمادِ ملی» تبدیل نشدند.

E. شباهت‌ها:
- هر دو «مدافعانِ نظمِ کهن» بودند: سامورایی‌ها از «نظامِ فئودالیِ شوگون» دفاع می‌کردند و لوتی‌ها از «نظمِ محله‌ای و سنت‌هایِ عیاری».
- هر دو به «اخلاقیاتِ جنگی-جوانمردانه» پایبند بودند: وفاداری، شجاعت، و حمایت از ضعیفان، در هر دو گروه، ارزشِ اصلی بود.
- هر دو در مواجهه با «مدرنیته» به‌حاشیه رانده شدند: دولت‌هایِ مدرن (میجی در ژاپن و پهلوی در ایران) با «ارتشِ متمرکز»، «پلیس» و «قوانینِ جدید»، جایِ «جنگجویانِ مستقل» را گرفتند.

F. تفاوت‌هایِ اساسی
- ساختارِ طبقاتیِ رسمی: سامورایی‌هایک «طبقهٔ اجتماعیِ قانونی» بودند که بالاترین جایگاهِ طبقاتی را داشتند، در حالی که لوتی‌هایک «گروهِ غیررسمیِ شهری» با ریشه در طبقاتِ پایینِ جامعه بودند.
- سازمان‌دهیِ سیاسی: سامورایی‌ها بخشی از «دولتِ فئودالی» بودند و از اربابانِ خود (دایمیوها) حمایت می‌کردند، اما لوتی‌ها فاقدِ ساختارِ سیاسیِ رسمی بودند و به‌صورتِ «محله‌ای» و «شخصی» عمل می‌کردند.
- واکنش به مدرنیته: سامورایی‌ها با «اصلاحاتِ میجی» (۱۸۶۸) روبرو شدند و بسیاری از آنان به «نیرویِ مدرنِ ژاپن» پیوستند، اما لوتی‌ها در ایرانِ دورهٔ قاجار، هیچ‌گاه به‌عنوانِ «نیرویِ نظامیِ رسمی» شناخته نشدند و با برآمدنِ رضاخان، به‌سرعت محو شدند.
- مشروعیتِ مذهبی: سامورایی‌ها از «ذن‌بودیسم» و «شینتوییسم» تأثیر پذیرفته بودند، در حالی که لوتی‌ها ریشه در «اسلامِ شیعه» و «تصوف» داشتند.

G. جمع‌بندی: دو قهرمان از دو جهانِ متفاوت
سامورایی‌ها و لوتی‌ها، هرچند در «شجاعت»، «وفاداری» و «جوانمردی» شباهت داشتند، اما «ساختارِ اجتماعیِ» آنان تفاوتیِ بنیادین داشت:

- سامورایی‌ها «نخبگانِ نظامیِ رسمی» بودند که در رأسِ هرمِ طبقاتیِ ژاپن قرار داشتند و با «اصلاحاتِ میجی»، به‌تدریج به «ارتشِ مدرن» و «طبقهٔ روشنفکر» تبدیل شدند.
- لوتی‌ها «جوانمردانِ غیررسمیِ شهری» بودند که در حاشیهٔ ساختارِ قدرتِ قاجار قرار داشتند و با «نوسازیِ دولتی» (دورانِ پهلوی)، جایی در «نظمِ جدید» پیدا نکردند و به «افسانه‌هایِ شهری» تبدیل شدند.
به‌عبارتِ دیگر، سامورایی‌ها بخشی از «دولتِ فئودالی» بودند و پس از سقوطِ آن، به «نظامِ مدرن» پیوستند، اما لوتی‌ها هرگز بخشی از «دولتِ قاجار» نبودند و بنابراین، در «دولتِ مدرن» نیز جایی نداشتند. این تفاوت، سرنوشتِ تاریخیِ این دو گروه را از یکدیگر جدا کرد: سامورایی‌ها «بازآفرینی» شدند، اما لوتی‌ها «بازماندگانِ یک دورانِ کهن» باقی ماندند.

۷: مقایسهٔ «پیشرفت بدون دموکراسی» در ژاپنِ میجی و ایرانِ رضاشاه
پاراگرافِ اشاره‌شده، به الگوبرداریِ ژاپن از «پیشرفتِ اقتدارگرایانهٔ آلمانِ بیسمارک» (پس از جنگِ ۱۸۷۰-۱۸۷۱) اشاره دارد که در آن، «نوسازیِ اقتصادی و نظامی» بدونِ «آزادی‌هایِ سیاسیِ دموکراتیک» انجام شد. این مدل، شباهت‌هایِ قابلِ توجهی با «دورانِ رضاشاه در ایران» (۱۹۲۵-۱۹۴۱) دارد، جایی که «توسعهٔ زیرساختی و نظامی» با «سرکوبِ دموکراسیِ نوپا» همراه بود. با این حال، تفاوت‌هایِ مهمی نیز در «زمینهٔ تاریخی»، «هدفِ نوسازی» و «نتیجهٔ نهایی» این دو تجربه وجود دارد:

A. چرا ژاپنِ میجی از «آلمانِ بیسمارک» الگوبرداری کرد؟
- پیروزیِ نظامیِ آلمان بر فرانسه (۱۸۷۰-۱۸۷۱): این پیروزی، «برتریِ ارتشِ پروس» و «مدلِ دولتِ متمرکزِ اقتدارگرا» را به اثبات رساند. ژاپن که در جستجویِ «الگویی برایِ نوسازیِ سریع» بود، این مدل را به‌عنوانِ «مسیرِ مناسب» برگزید.
- قانونِ اساسیِ۱۸۷۱ آلمان: این قانون، «حقوقِ محدودِ پارلمانی» و «سلطهٔ امپراتور/صدراعظم» را تثبیت می‌کرد. نخبگانِ ژاپن (که نگرانِ «هرج‌ومرجِ دموکراتیک» بودند) این مدل را برایِ «حفظِ نظم» در فرآیندِ نوسازی، ایده‌آل می‌دانستند.

B. ایرانِ رضاشاه: یک «نوسازیِ اقتدارگرا» در غیابِ دموکراسی
- زمینهٔ تاریخی: رضاشاه در سال ۱۹۲۵، پس از یک «کودتای نظامی» (۱۹۲۱) و «انحلالِ سلسلهٔ قاجار»، با شعارِ «نظم» و «پیشرفت»، قدرت را به دست گرفت. او به‌شدت تحتِ تأثیرِ «نوسازیِ کمال‌آتاتورک در ترکیه» بود و می‌خواست ایران را به‌زورِ «دولتِ متمرکز» و «ارتشِ مدرن» به یک «کشورِ مدرن» تبدیل کند.
- سرکوبِ دموکراسی: رضاشاه، «انقلابِ مشروطه» (۱۹۰۶) و «نهادهایِ دموکراتیکِ» نوپا (مجلس، احزاب، مطبوعات) را به‌طورِ سیستماتیک سرکوب کرد. او معتقد بود که «دموکراسی» در یک جامعهٔ عقب‌مانده، به «هرج‌ومرج» و «تضعیفِ قدرتِ ملی» منجر می‌شود.
- اقداماتِ عمرانی: رضاشاه، «راه‌آهنِ سراسری»، «کارخانجاتِ مدرن»، «سیستمِ آموزشیِ سکولار» و «ارتشِ متمرکزِ نوین» را بنیان نهاد. او همچنین با «کشفِ حجاب» و «تضعیفِ نفوذِ روحانیون»، به دنبالِ «سکولاریزاسیونِ تحمیلی» بود.

C. شباهت‌هایِ ژاپنِ میجی و ایرانِ رضاشاه
مدلِ نوسازیدر ژاپن الگوبرداری از «آلمانِ بیسمارک» (اقتدارگراییِ متمرکز) بود اما در ایران الگوبرداری از «ترکیهٔ آتاتورک» و تا حدی «اروپایِ مدرن».از نظر نقشِ دموکراسی،در ژاپن قانونِ اساسی با «حقوقِ محدودِ پارلمانی» (مجلس به‌عنوانِ «تزیین») ایجاد گردید اما در ایران سرکوبِ مجلس و احزاب؛ حکومتِ «یک‌نفره» با اتکا به «ارتش».
از نظر هدفِ نوسازی ژاپن به یک «قدرتِ نظامی-صنعتی» در برابرِ غرب تبدیلِشد اما ایران تبدیلِ به یک «کشورِ مدرن» با «زیرساختِ متمرکز» گردید. ابزارِ نوسازیدر ژاپن «دولتِ متمرکز»، «ارتشِ مدرن» و «آموزشِ عمومی»بود و در ایران «دولتِ متمرکز»، «ارتشِ مدرن»، «راه‌آهن» و «سکولاریزاسیونِ تحمیلی».نگرش به غرب در ژاپن باعث پذیرش «تکنولوژیِ غربی»گردید، اما «ارزش‌هایِ غربی» را به‌تدریج جذب کرد. در ایران «ظاهرِ غربی» (لباس، معماری، آموزش) را زودتر پذیرفت، اما «ارزش‌هایِ غربی» در عمل اجرا نشد.

D. تفاوت‌هایِ اساسی: چرا سرنوشتِ ایران با ژاپن متفاوت بود؟
با وجودِ شباهت‌هایِ ظاهری، تفاوت‌هایِ بنیادین، «نتیجهٔ نهاییِ» این دو تجربه را از یکدیگر جدا کرد:
زمینهٔ تاریخیدر ژاپن «انزوا» و «تهدیدِ غرب» بود؛ آن هم ابتدا در کنار «ساختارِ فئودالیِ نسبتاً همگن» و «امپراتورِ مقدس». در ایرانزمینه تارخی «گرفتاریِ ژئوپلیتیک» (روسیه و بریتانیا) و «چندپارگیِ قومی-مذهبی»بود. واکنشِ نخبگان در ژاپن: نخبگانِ فئودالی (سامورایی‌ها) با «نوسازی» همکاری کردند (با وجودِ شورش‌هایِ پراکنده). اما در ایران نخبگانِ سنتی (روحانیون، خوانین، و تجارِ سنتی) با «نوسازیِ رضاشاه» مخالفت کردند. مدتِ نوسازی: نوسازی در ژاپن در «چهار دهه» (۱۸۶۸-۱۹۱۲) به نتیجه رسید. در ایران نوسازی در «۱۶ سال» (۱۹۲۵-۱۹۴۱) ناتمام ماند و با «اشغالِ متفقین» در ۱۹۴۱ متوقف شد. نقشِ دولت: دولتِ میجی، «اصلاحات» را با «مشارکتِ نسبیِ طبقاتِ اجتماعی» (با وجودِ اقتدار) پیش برد. در ایران دولتِ رضاشاه، «اصلاحات» را با «زورِ محض» و «سرکوبِ مخالفان» پیش برد. نتیجهٔ نهایی: ژاپن در ۱۹۰۵، بر روسیه پیروز شد و در ۱۹۴۵، به یک «قدرتِ بزرگ» تبدیل شد. رضاشاه در ۱۹۴۱، توسطِ متفقین (بریتانیا و شوروی) مجبور به کناره‌گیری شد و ایران به «صحنهٔ رقابتِ قدرت‌ها» بازگشت. میراثِ تاریخی: «دموکراسیِ ژاپن» پس از جنگِ جهانیِ دوم، بر اساسِ «مدرنیتهٔ موجود» شکل گرفت. «دموکراسیِ ایران» با «کودتای۱۹۵۳» (براندازیِ مصدق) و «انقلابِ ۱۹۷۹» به‌چالش کشیده شد.

E. چرا «پیشرفت بدون دموکراسی» در ژاپن موفق‌تر بود؟
۱. همگنیِ اجتماعی و فرهنگی: ژاپن، یک جامعهٔ «نسبتاً همگن» (قومی، زبانی و مذهبی) داشت که امکانِ «همبستگیِ ملی» را فراهم می‌کرد. اما ایران، با «تنوعِ قومی-مذهبی»(فارس، کرد، ترک، عرب، بلوچ) و «شکافِ عمیقِ مذهبی» (شیعه و سنی)، نیازمندِ «دموکراسیِ مشارکتی» برایِ «ادغامِ ملی» بود.
۲. فقدانِ «دولتِ مدرنِ» پیشین: ژاپن، یک «دولتِ متمرکزِ فئودالی» داشت که با «نوسازی» تطبیقیافت. اما ایران، با «دولتِ ضعیفِ قاجار» و «نفوذِ بیگانگان» (روسیه و بریتانیا)، به‌سختی می‌توانست «نوسازیِ متمرکز» را اعمال کند.
۳. مدتِ زمان و استمرار: نوسازیِ ژاپن، «چهار دهه» به‌طول انجامید و با «مشارکتِ تدریجیِ نخبگان» همراه بود. اما نوسازیِ ایران، «۱۶ سال» بیشتر دوام نیاورد و با «جنگِ جهانیِ دوم» و «اشغالِ متفقین» متوقف شد.

F. نتیجه‌گیری: «نوسازیِ اقتدارگرا»؛ موفق در ژاپن، ناتمام در ایران
- ژاپنِ میجی توانست با «الگوبرداری از آلمانِ بیسمارک»، «نوسازیِ اقتصادی و نظامی» را بدونِ «دموکراسی» به پیش ببرد، اما به‌تدریج، «فضایِ سیاسی» را به‌سویِ «مشارکتِ محدود» و سپس «دموکراسیِ پساجنگ» هدایت کرد. این موفقیت، مرهونِ «همگنیِ اجتماعی»، «ارادهٔ طولانیِ نخبگان» و «عدمِ مداخلهٔ مستقیمِ بیگانگان» بود.
- ایرانِ رضاشاه با الگوبرداریِ ناقص از «کمالیسم»، نوسازی را به‌صورتِ «تحمیلی» و «شتاب‌زده» پیش برد، اما «تنوعِ قومی-مذهبی»، «مخالفتِ روحانیون»، و «مداخلهٔ بیگانگان»، این پروژه را ناتمام گذاشت. پس از سقوطِ رضاشاه در ۱۹۴۱، ایران به «نوسازیِ اقتدارگرایانه» ادامه نداد و به‌جایِ آن، با «چالش‌هایِ دموکراسیِ ناقص» روبرو شد.
به‌عبارتِ دیگر، «پیشرفت بدون دموکراسی» در ژاپن، یک «استراتژیِ موفق» بود زیرا با «همگنیِ اجتماعی» و «ارادهٔ تاریخیِ نخبگان» همراه شد، اما در ایران، به‌دلیلِ «چندپارگیِ ساختاری» و «مداخلهٔ خارجی»، به «شکستِ نسبی» انجامید و به «سرکوبِ بلندمدتِ آزادی‌هایِسیاسی» تبدیل نشد.

۸: مقایسهٔ سطح سواد و جایگاهِ کشاورزان در ژاپن و ایران (قرن‌های۱۸ و ۱۹)
پاراگرافِ اشاره‌شده، به نقشِ «نخبگانِ روشن‌فکر» در نوسازیِ ژاپن و سطحِ بالایِ سواد در آن کشور (نزدیک به اروپایِ غربی) در آستانهٔ اصلاحاتِ میجی اشاره دارد. در مقابل، ایرانِ دورهٔ قاجار (اواخرِ قرنِ ۱۸ و نیمهٔ اولِ قرنِ ۱۹)، از نظرِ «نرخِ سواد»، «ساختارِ آموزشی» و «جایگاهِ کشاورزان» تفاوتِ چشمگیری با ژاپن داشت. در ادامه، این مقایسه را در چند محور بررسی می‌کنیم:

A. نرخِ سواد و دسترسی به آموزش
نرخِ سواد (۱۸۰۰-۱۸۵۰) در ژاپنحدود ۴۰-۵۰٪ در میانِ مردان و ۱۵-۲۰٪ در میانِ زنان (یکی از بالاترین نرخ‌ها در جهانِ پیشامدرن) بود و از بسیاری از کشورهای اروپایی جلوتر. در ایران بر عکس نرخ باسوادی حدود ۵-۱۰٪ در میانِ مردان و کمتر از ۱٪ در میانِ زنان (بسیار پایین‌تر از اروپا و ژاپن). نظامِ آموزشیژاپن: وجود «مدارسِ معبدی» (تراکویا) برایِ کودکانِ عادی، و «مدارسِ فئودالی» (هان‌کُو) برایِ سامورایی‌هاو در ایران نظامِ آموزشیِ عمدتاً مذهبی (مکتب‌خانه‌ها) با تمرکز بر «قرائتِ قرآن» و «آموزشِ دینی»؛ مدارسِ مدرن بسیار اندک. سوادِ کاربردی:در ژاپن سواد در سطحِ «خواندن و نوشتنِ روزمره» و «حسابداریِ ساده» در میانِ کشاورزان و بازرگانان رایج بود. در ایران سواد عمدتاً محدود به «علما»، «تجارِ بزرگ» و «درباریان» بود؛ کشاورزانِ عادی عمدتاً بی‌سواد بودند. نقشِ دولت در باسوادی مردم: دولتِ شوگون و بعدها دولتِ میجی، به‌شدت بر «آموزشِ همگانی» سرمایه‌گذاری کرد. اما بدبختانه دولتِ قاجار، سرمایه‌گذاریِ اندکی بر «آموزشِ عمومی» داشت و آموزش را به «نهادهایِ مذهبی» واگذار نمود.

B. جایگاهِ کشاورزان و نیرویِ کار
جایگاهِ طبقاتیِ کشاورزان:در ژاپن کشاورزان در ردهٔ دومِ هرمِ طبقاتی (پس از سامورایی‌ها) قرار داشتند و به‌عنوانِ «تولیدکنندگانِ اصلی» موردِ احترام بودند. در ایران کشاورزان در پایین‌ترین سطوحِ هرمِ طبقاتی قرار داشتند و اغلب به‌عنوانِ «رعایایِ وابسته» به «خوانین» و «مالکانِ زمین» بودند. بهره‌وریِ کشاورزی: کشاورزیِ ژاپن به‌لطفِ «سیستمِ آبیاریِ پیشرفته» و «استفاده از کودهایِ آلی»، بهره‌وریِ نسبتاً بالایی داشت. کشاورزیِ ایران عمدتاً به «باران» و «سیستم‌هایِ سنتیِ آبیاری» (قنات) وابسته بود و بهره‌وریِ پایینی داشت. مالکیتِ زمین: مالکیتِ زمین در میانِ «سامورایی‌هایِ بلندپایه» و «خانواده‌هایِ سلطنتی» متمرکز بود، اما کشاورزان «حقِّ کشت» داشتند. در ایران مالکیتِ زمین در دستِ «خوانین»، «روحانیون» و «دولت» متمرکز بود و کشاورزان اغلب «زمینِ اجاره‌ای»یا «زمینِ دولتی» را کشت می‌کردند. نقش سواد در نوسازی: کشاورزانِ ژاپن با «آموزشِ ابتدایی» و «مهارت‌هایِ عملی»، به «نیرویِ کارِ نیمه‌ماهر» برایِ صنایعِ نوپا تبدیل شدند. کشاورزانِ ایران، با «بی‌سوادیِ گسترده» و «فقرِ مزمن»، در فرآیندِ نوسازیِ صنعتی (دورهٔ قاجار) نقشی نداشتند.

C. تفاوت‌هایِ ساختاریِ آموزشی
- در ژاپن:
- مدارسِ «تراکویا» (Terakoya): این مدارس، که در دورانِ توکوگاوا (۱۶۰۳-۱۸۶۸) رواج یافتند، به کودکانِ طبقاتِ مختلف (به‌جز سامورایی‌ها) آموزشِ ابتدایی (خواندن، نوشتن، حسابداری و اخلاقیات) می‌دادند.
- مدارسِ «هان‌کُو» (Hanko): مدارسِ فئودالیِ سامورایی‌ها که آموزشِ «ادبیاتِ چینی»، «فلسفه» و «علومِ نظامی» ارائه می‌دادند.
- نتیجه: در آستانهٔ اصلاحاتِ میجی (۱۸۶۸)، ژاپن داراییک «نظامِ آموزشیِ گسترده» و «نرخِ سوادِ بالا» (نزدیک به ۵۰٪) بود که زمینهٔ «نوسازیِ سریع» را فراهم کرد.

- در ایران (قاجار):
- مکتب‌خانه‌ها: آموزشِ اولیه در «مکتب‌خانه‌ها» (که معمولاً در مساجد یا خانهٔ معلمان برگزار می‌شد) عمدتاً به «قرائتِ قرآن»، «نوشتن» و «احکامِ شرعی» محدود بود.
- مدارسِ جدید: نخستین مدارسِ مدرن به سبکِ غربی (مانند «دارالفنون» در ۱۸۵۱) در اواخرِ دورهٔ قاجار تأسیس شدند، اما این مدارس منحصراً به «نخبگانِ درباری» و «فرزندانِ اشراف» اختصاص داشتند.
- نتیجه: نرخِ سواد در ایرانِ قاجار (حدود ۵-۱۰٪ در میانِ مردان) به‌شدت پایین‌تر از ژاپن بود و این «فقرِ آموزشی»،یکی از مهم‌ترین موانعِ «نوسازی» در ایران به‌شمار می‌رفت.

D. دلایلِ تفاوت‌ها: «آموزش» به‌عنوانِ اولویتِ ملی
- در ژاپن:
- «نخبگانِ فئودالی» (سامورایی‌ها و شوگون) از قرنِ ۱۸، به «آموزش» به‌عنوانِ «ابزاری برایِ حفظِ نظم و کارآمدیِ دولت» می‌نگریستند.
- «دولتِ میجی» (پس از ۱۸۶۸) با «الگوبرداری از نظامِ آموزشیِ آلمان و فرانسه»، «آموزشِ همگانی» را در اولویت قرار داد و تا پایانِ قرنِ ۱۹، نرخِ سواد را به بیش از ۹۰٪ رساند.

- در ایران (قاجار):
- «دولتِ قاجار» فاقدِ «برنامهٔ آموزشیِ ملی» بود و «آموزش» را به «نهادهایِ مذهبی» واگذار کرده بود.
- «روحانیون» که کنترلِ اصلیِ آموزش را در دست داشتند، بر «آموزشِ دینی» و «مخالفت با علومِ جدیدِ غربی» تأکید می‌کردند.
- «فقرِ عمومی» و «نبودِ زیرساخت‌هایِ آموزشی»، سبب شد که «نرخِ سواد» در ایران تا اواخرِ دورهٔ قاجار (اوایلِ قرنِ ۲۰) نیز بسیار پایین باقی بماند.

E. نتیجه‌گیری: «سواد» کلیدِ «نوسازی»
- ژاپن با «نرخِ بالایِ سواد» و «نظامِ آموزشیِ گسترده»، توانست در «دورهٔ میجی» (۱۸۶۸-۱۹۱۲) با «سرعتی شگفت‌آور» به «نوسازیِ صنعتی و نظامی» دست یابد و به یک «قدرتِ بزرگِ جهانی» تبدیل شود.

- ایرانِ قاجار با «نرخِ پایینِ سواد»، «نظامِ آموزشیِ سنتی» و «فقرِ آموزشی»، در «نوسازیِ صنعتی» (دورهٔ قاجار) ناتوان ماند و تا «دورهٔ پهلوی» نیز، «آموزشِ همگانی» با چالش‌هایِ بزرگی روبرو بود.
به‌عبارتِ دیگر، «سواد» و «آموزش» نه فقط «میراثی فرهنگی»، که «پیش‌نیازِ تحققِ «مدرنیته» و «توسعهٔ پایدار» بود. ژاپن با «سرمایه‌گذاریِ زودهنگام» بر «آموزشِ همگانی»، موفق شد «شکافِ تاریخیِ» خود با غرب را پر کند، در حالی که ایرانِ قاجار، به‌دلیلِ «غفلت از آموزش»، در «دورِ باطلِ عقب‌ماندگی» باقی ماند.

۹: جنبش «آزادی و حقوق شهروندی» در ژاپن (دههٔ ۱۸۸۰)
A. جنبش «آزادی و حقوق مردم» (Freedom and People’s Rights Movement – Jiyū Minken Undō) در دههٔ ۱۸۸۰ در ژاپن شکل گرفت. این جنبش، نخستین جنبشِ سیاسیِ مدرنِ ژاپن بود که خواستار «مشارکتِ عمومیِ در سیاست»، «مجلسِ ملیِ منتخب» و «محدودیتِ قدرتِ دولتِ مرکزی» شد.

ویژگی‌هایِ کلیدیِ این جنبش:
- زمینهٔ شکل‌گیری: پس از اصلاحاتِ میجی (۱۸۶۸)، دولتِ مرکزی با «نخبگانِ سابقِ فئودالی» و «سامورایی‌هایِ ناراضی» که از «از دست دادنِ امتیازاتِ خود» (مانند حقوقِ ارثی و مناصبِ نظامی) ناراضی بودند، روبرو شد. این ناراضیان، با «روشنفکرانِ جدید» (که با ایده‌هایِ لیبرالِ غربی آشنا شده بودند) و «دهقانانِ ناراضی» (که از مالیات‌هایِ سنگین و اصلاحاتِ ارضی متأثر شده بودند) متحد شدند.
- خواسته‌ها: این جنبش خواهان «مجلسِ ملیِ منتخب»، «آزادیِ بیان»، «آزادیِ اجتماعات»، و «حکومتِ مشروطه» بود.
- روش‌هایِ مبارزه: اعتراضات، تشکیلِ «احزابِ سیاسی» (مانند حزبِ لیبرال،Jiyūtō، که در سال ۱۸۸۱ تأسیس شد)، انتشارِ روزنامه‌ها و نشریاتِ انتقادی، و ارائهٔ عریضه‌هایی به دولت.
- واکنشِ دولت: دولتِ میجی، در واکنش به این جنبش، در سال ۱۸۸۹ «قانونِ اساسیِ امپراتوریِ ژاپن» را از بالا به ملت اعطا کرد. این قانون، هرچند «دموکراتیک» نبود و «اختیاراتِ گسترده‌ای به امپراتور» می‌داد، اما «مجلسِ ملیِ منتخب» (دایت‌ی) را تأسیس کرد و «دولتِ مشروطه» را به‌وجود آورد.

B. مقایسهٔ جنبشِ «آزادی و حقوق مردم» (ژاپن) با «انقلابِ مشروطه» (ایران)
زمینهٔ تاریخی: این جنبش پس از «اصلاحاتِ میجی» (۱۸۶۸) و «نوسازیِ سریع»؛ دولتِ متمرکز، «جامعهٔ فئودالی» را جایگزینِ «جامعهٔ مدرن» کرد. در ایران اما انقلاب مشروطه پس از «قراردادهایِ ننگین» (مانند قراردادِ رویتر و تنباکو) و «ضعفِ دولتِ قاجار»؛ «نفوذِ بیگانگان» (روسیه و بریتانیا) به اوج خود رسیده بود. رهبرانِ جنبش در ژاپن ترکیبی از «سامورایی‌هایِ سابق»، «روشنفکرانِ لیبرال» (مانند Itagaki Taisuke)، و «دهقانانِ ناراضی» بودند اما در ایران جنبش مشروطه ترکیبی از «علما» (مانند سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی)، «روشنفکران»، «بازاریان» و «روزنامه‌نگاران» بود. خواسته‌هایِ اصلی در ژاپن «مجلسِ ملیِ منتخب»، «حکومتِ مشروطه»، «آزادیِ بیان» و «مشارکتِ عمومی» بود و در ایران درخواست «عدالتخانه» (مجلسِ شورایِ ملی)، «قانونِ اساسی»، «محدودیتِ قدرتِ شاه» و «مبارزه با استبداد و بیگانگان». نقشِ دین: دین (بودیسم/شینتوییسم) نقشی در این جنبش نداشت؛ و این جنبش در ژاپن جنبش، «سکولار» و «سیاسی» بود. اما در ایران دوره قاجار جنبش مشروطه، اسلامِ شیعه نقشِ محوری را به عهده داشت؛ «علما» با «استناد به فقه و جهاد با ظلم»، مشروطه را «مشروعیت» بخشیدند. | واکنشِ دولت: دولتِ میجی، با «اعطای قانونِ اساسی» (۱۸۸۹)، به‌طورِ «محدود» به خواسته‌ها پاسخ داد، اما «اختیاراتِ امپراتور» را حفظ کرد. در ایران دولتِ قاجار، ابتدا با «سرکوب» و سپس با «پذیرشِ مشروطه» (۱۹۰۶) مواجه شد، اما بعداً با «کودتا» (۱۹۰۸) علیهِ مشروطه اقدام کرد. نتیجه: «قانونِ اساسیِ۱۸۸۹» ژاپن به «دایت‌ی» (مجلس) اختیاراتِ محدودی داد، اما «امپراتور» همچنان «رئیسِ قدرت» باقی ماند. با این حال، «جنبشِ مشروطه» در ژاپن به «دموکراسیِ محدود» انجامید. اما در ایران «انقلابِ مشروطه» به «مجلسِ شورایِ ملی» و «قانونِ اساسی» انجامید، اما با «کودتایِ محمدعلی‌شاه» (۱۹۰۸) و «مداخلهٔ بیگانگان» (۱۹۱۱) تضعیف شد و به «دیکتاتوریِ رضاخان» (۱۹۲۵) منجر گردید. نقشِ بیگانگان: در ژاپن بیگانگان (غربی‌ها) نقشی در جنبش نداشتند؛ ژاپن «مستقل» بود و «قدرتِ خارجی» بر آن مسلط نبود. در ایران بیگانگان (روسیه و بریتانیا) نقشی کلیدی در «تضعیفِ مشروطه» داشتند؛ آنان از «شاه» و «ضدّ مشروطه» حمایت می‌کردند.

C. تحلیل تفاوت‌هایِ بنیادین
۱. دین و سیاست:
- در ژاپن، جنبش «سکولار» بود و «نهادهایِ مذهبی» نقشی در آن نداشتند. اما در ایران، «اسلامِ شیعه» نه تنها «مشروعیت‌بخشِ» انقلاب بود، بلکه «علما» به‌عنوانِ «رهبرانِ معنوی» وارد عرصهٔ سیاست شدند و این موضوع، «مشروطه‌خواهی» را با «هویتِ دینی» پیوند داد.

۲. نقشِ دولت:
- در ژاپن، دولتِ میجی با «نخبگانِ فئودالی» و «روشنفکرانِ لیبرال» واردِ تعامل شد و با «اعطای قانونِ اساسی» (از بالا)، به «مشروطه‌خواهان» پاسخ داد. اما در ایران، دولتِ قاجار «ضعیف» و «وابسته» به بیگانگان بود و «نهادِ مدرن» برایِ «جذبِ معترضان» وجود نداشت.

۳. مداخلهٔ خارجی:
- ژاپن، در دورانِ میجی، «مستقل» بود و قدرت‌هایِ خارجی در «امورِ داخلیِ» آن دخالت نمی‌کردند. اما ایران، «صحنهٔ رقابتِ روسیه و بریتانیا» بود و «بیگانگان» از «شاه» و «اقتدارگرایان» حمایت می‌کردند تا «دموکراسیِ نوپا» را تضعیف نمایند.

۴. نتیجهٔ نهایی:
- در ژاپن، «جنبشِ مشروطه» به «مدرنیتهٔ اقتدارگرا» انجامید؛یعنی «نوسازی» با «حفظِ امپراتور» و «کنترلِ نخبگان» همراه شد. در ایران، «مشروطه» به «نوسازیِ ناقص» و «دیکتاتوریِ نظامی» انجامید؛ زیرا «نهادهایِ مدرن» (مجلس، احزاب، و مطبوعات) با «مداخلهٔ بیگانگان» و «سرکوبِ داخلی» تضعیف شدند.

D. نتیجه‌گیری: «مشروطه از بالا» در برابر «مشروطه از پایین»
- ژاپن «مشروطه‌ای از بالا» را تجربه کرد؛ یعنی «نخبگانِ حاکم» (دولتِ میجی) با «واکنشِ به جنبشِ عمومی»، «قانونِ اساسی» را به عنوانِ «هدیه‌ای از سویِ امپراتور» اعطا کردند. این مدل، «دموکراسیِ محدود» را با «حفظِ نظمِ اجتماعی» ترکیب کرد و به «توسعهٔ سریع» انجامید.
- ایران «مشروطه‌ای از پایین» را تجربه کرد؛ یعنی «مردم» (با رهبریِ علما، بازاریان و روشنفکران) «قانونِ اساسی» را از «شاهِ قاجار» تحمیل کردند. اما این «انقلاب» با «سرکوبِ داخلی» (کودتا) و «مداخلهٔ خارجی» (روسیه و بریتانیا) روبرو شد و به «ناپایداریِ مزمن» انجامید.
به‌عبارتِ دیگر،«نهادهایِ مدرن» در ژاپن (با وجودِ «محدودیت‌هایِ دموکراتیک»)، با «حمایتِ دولت» و «عدمِ مداخلهٔ خارجی»، به «پایداریِ نسبی» رسیدند، اما در ایران، «نهادهایِ مدرن» با «ضعفِ دولت» و «مداخلهٔ بیگانگان»، به «شکست» انجامیدند.



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net