جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ - Friday 7 August 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 07.08.2026, 22:11

بحران جانشینی، غیبت رهبر و شکاف در حکومت


احمد علوی

بحران جانشینی، غیبت رهبر و شکاف در میان مقامات حکومتی

مقدمه

یکی از حساس‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین مراحل در حیات رژیم‌های اقتدارگرا، دوره انتقال قدرت پس از حذف، مرگ یا کاهش نقش رهبر مسلط است. در چنین نظام‌هایی، پایداری سیاسی صرفاً به قواعد رسمی و ترتیبات حقوقی وابسته نیست، بلکه تا حد زیادی بر توانایی رهبر در حفظ انسجام مقامات حکومتی، مدیریت رقابت‌های درون‌حاکمیتی، کنترل نهادهای امنیتی و بازتولید مشروعیت استوار است(Linz, 1975; Svolik, 2012; Geddes, Wright & Frantz, 2018). از همین رو، مسئله جانشینی در رژیم‌های شخصی‌گرا نه صرفاً فرآیند جایگزینی یک مقام سیاسی، بلکه تلاشی برای انتقال اقتداری است که طی دهه‌ها در شخص رهبر متبلور شده است.

این مسئله در نظام‌های دینی ـ ولایی اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند؛ زیرا اقتدار رهبر تنها ماهیتی سیاسی ندارد، بلکه در ساحت‌های دینی، فقهی و نمادین نیز ریشه دوانده است. در چنین نظامی، چالش اصلی صرفاً تعیین جانشین نیست، بلکه توانایی رهبر جدید برای بازآفرینی اقتداری است که بخش مهمی از آن در شخصیت و جایگاه تاریخی رهبر پیشین نهفته بوده است.

اقتدار کاریزماتیک و مسئله انتقال اقتدار

ماکس وبر در نظریه مشهور خود درباره انواع اقتدار، میان اقتدار سنتی، قانونی ـ عقلانی و کاریزماتیک تمایز قائل می‌شود. اقتدار کاریزماتیک برخلاف دو نوع دیگر، بر باور پیروان به ویژگی‌های استثنایی یک فرد استوار است و ازاین‌رو بیش از آنکه در نهادها تجسم یابد، در شخصیت رهبر متبلور می‌شود (Weber, 1978).

از منظر وبر، دشوارترین مرحله در حیات نظام‌های مبتنی بر کاریزما، فرآیندی است که وی آن را «روتینیزه شدن کاریزما» می‌نامد؛ یعنی تبدیل اقتدار شخصی به اقتدار نهادی. بسیاری از رژیم‌های انقلابی و شخصی‌گرا دقیقاً در این مرحله با بحران مواجه می‌شوند، زیرا جانشین الزاماً از همان میزان سرمایه نمادین، اعتبار تاریخی و اقتدار سیاسی رهبر بنیان‌گذار برخوردار نیست.

در نظام‌های دینی ـ ولایی نیز مسئله مشابهی وجود دارد. مشروعیت رهبر نه تنها از قانون اساسی، بلکه از جایگاه او به عنوان ولی فقیه، مفسر شریعت و محور انسجام نیروهای سیاسی و ایدئولوژیک ناشی می‌شود. بنابراین جانشین باید علاوه بر تصاحب موقعیت رسمی، توانایی بازتولید اقتدار شخصی و نمادین را نیز داشته باشد. هر اندازه این فرآیند با تأخیر یا دشواری روبه‌رو شود، زمینه برای افزایش نااطمینانی سیاسی و رقابت‌های درون‌حاکمیتی فراهم‌تر خواهد شد.

غیبت رهبر و بازآرایی مناسبات قدرت

یکی از عوامل مهم در فرآیند تثبیت جانشین، حضور فعال رهبر- و در اینجا مجتبی خامنه ایی- در عرصه عمومی است. سخنرانی‌ها، مدیریت بحران‌ها، میانجی‌گری میان جناح‌ها و ارتباط مستقیم با بدنه حکومت و جامعه، ابزارهایی هستند که رهبر از طریق آنها اقتدار خود را بازتولید می‌کند. در مقابل، کاهش حضور عمومی رهبر می‌تواند به تدریج اقتدار شخصی را به اقتداری صرفاً اداری و سازمانی تبدیل کند؛ اقتداری که بیش از سرمایه نمادین، به ساختارهای بوروکراتیک و امنیتی متکی است.

مطالعات میلان سوولیک نشان می‌دهد که مهم‌ترین تهدید برای رهبران اقتدارگرا غالباً نه از جانب جامعه، بلکه از درون ائتلاف حاکم سرچشمه می‌گیرد (Svolik, 2012). تا زمانی که رهبر قادر به ایفای نقش داور نهایی میان جناح‌ها باشد، رقابت‌های داخلی معمولاً کنترل می‌شوند؛ اما هرگاه این نقش تضعیف شود، هزینه منازعات درون‌حاکمیتی کاهش یافته و انگیزه بازیگران برای رقابت آشکار افزایش می‌یابد.

از همین منظر، دوران جانشینی معمولاً با افزایش تنش میان مقامات حکومتی  همراه است. گدس، رایت و فرانتز (2018) نشان می‌دهند که انتقال قدرت یکی از مهم‌ترین عوامل افزایش شکاف‌های درونی در رژیم‌های اقتدارگراست؛ زیرا جناح‌های مختلف می‌کوشند سهم بیشتری از منابع قدرت، مناصب کلیدی و شبکه‌های حامی‌پروری را در نظم جدید به دست آورند.

تغییر الگوی گفتار مقامات حکومتی  و کاهش هزینه‌های افشاگری

یکی از نشانه‌های مهم این تغییر، دگرگونی در رفتار گفتاری مقامات حکومتی است. افرادی که در دوره اقتدار تثبیت‌شده رهبر پیشین از ورود به موضوعات حساس پرهیز می‌کردند، در دوره‌های انتقال قدرت و غیبت مجتبی خامنه ایی با جسارت بیشتری درباره اختلافات، فساد، رقابت‌های پشت پرده و ساختارهای غیررسمی قدرت سخن می‌گویند. این پدیده را نباید صرفاً به ویژگی‌های فردی یا تغییر باورهای شخصی نسبت داد. نظریه «ساختار فرصت‌های سیاسی» نشان می‌دهد که رفتار کنشگران تا حد زیادی تابع محاسبه هزینه و فایده است (Tarrow, 2011). هنگامی که مرکز اصلی اقتدار تضعیف شود یا فرآیند جانشینی فضای جدیدی ایجاد کند، هزینه بیان اختلافات کاهش می‌یابد و افشاگری به ابزاری برای بازتعریف موقعیت سیاسی تبدیل می‌شود.

بنابراین، اظهارات اخیر محمدباقر خرازی را می‌توان نه صرفاً یک موضع‌گیری فردی، بلکه نشانه‌ای از تغییر در محیط سیاسی تحلیل کرد. اهمیت این اظهارات الزاماً در صحت یا نادرستی ادعاها نیست، بلکه در آن است که موضوعاتی را وارد حوزه عمومی می‌کند که پیش‌تر عموماً در دایره بسته مقامات حکومتی  باقی می‌ماندند. پرسش اصلی برای علوم سیاسی آن نیست که آیا گوینده در گذشته «جرئت» بیان این مطالب را نداشته است یا نه؛ بلکه این است که چه تحولاتی در ساختار قدرت رخ داده که طرح علنی چنین موضوعاتی ممکن شده است.

مارپیچ سکوت مقامات حکومتی  و شکسته شدن آن

نظریه «مارپیچ سکوت» نوئل ـ نویمان (1984) اگرچه در اصل برای تحلیل افکار عمومی طراحی شده است، اما می‌تواند برای فهم رفتار مقامات حکومتی  نیز به کار رود. هنگامی که یک مرکز قدرت غیرقابل چالش به نظر می‌رسد، بسیاری از بازیگران ترجیح می‌دهند اختلافات خود را پنهان کنند و از بیان علنی انتقاد بپرهیزند. این سکوت نه فقط ناشی از ترس، بلکه بخشی از راهبرد بقای سیاسی است.

در رژیم‌های شخصی‌گرا، نزدیکی یا فاصله از رهبر تعیین‌کننده فرصت‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی بازیگران است. بنابراین انتقاد از حلقه نزدیک به رهبر، تا زمانی که اقتدار وی بلامنازع باشد، می‌تواند هزینه‌های سنگینی به همراه داشته باشد. اما در دوره‌های جانشینی، این ملاحظات دچار تغییر می‌شود و برخی بازیگران فرصت را برای بازتعریف موقعیت خود مناسب می‌بینند.

خرازی و دیگر کنشگران مشابه؛ نشانه‌های بازآرایی ائتلاف حاکم

محمدباقر خرازی را می‌توان در کنار گروهی از بازیگران سیاسی قرار داد که در مقاطع حساس انتقال قدرت، زبان انتقادی‌تر و صریح‌تری پیدا می‌کنند. تحلیل علوم سیاسی ضرورتاً بر این فرض استوار نیست که این افراد پیش‌تر فاقد نظر یا اطلاعات بوده‌اند؛ بلکه بر این نکته تمرکز دارد که شرایط جدید امکان بیان علنی آن دیدگاه‌ها را فراهم کرده است.

در تجربه‌های تاریخی مشابه نیز چنین الگوهایی دیده می‌شود. پس از مرگ استالین، بخش مهمی از مقامات حکومتی یا وابستگان به حکومت یا طرفداران حکومت که سال‌ها سکوت کرده بودند، به تدریج به نقد میراث او پرداختند. در چین پس از مائو، بسیاری از مقامات حزبی که پیش‌تر خاموش بودند، سیاست‌های انقلاب فرهنگی را به چالش کشیدند. در ازبکستان و ترکمنستان نیز پس از تغییر رهبر، شاهد ظهور صداهایی بودیم که در نظم پیشین امکان بروز علنی نداشتند.

در رژیم حاکم بر ایران نیز افرادی با جایگاه‌های مختلف، از روحانیون سیاسی تا مدیران سابق امنیتی و اجرایی، در دوره‌های مختلف اقدام به بیان روایت‌هایی کرده‌اند که پیش‌تر کمتر امکان طرح عمومی داشت. صرف‌نظر از میزان تأثیرگذاری هر یک از این افراد، آنچه اهمیت دارد افزایش تعداد کنشگرانی است که وارد عرصه رقابت روایی درباره گذشته و آینده نظام می‌شوند.

افشاگری‌های درون‌حاکمیتی به مثابه شاخص شکاف میان مقامات حکومتی

مطالعات سیاست تطبیقی نشان می‌دهد که افشاگری‌های متقابل میان اعضای ائتلاف حاکم اغلب یکی از نشانه‌های کاهش انسجام درونی رژیم است (Slater, 2010). در نظام‌هایی که اطلاعات مربوط به هسته قدرت تحت کنترل شدید قرار دارد، ظهور اختلافات در عرصه عمومی معمولاً نشان‌دهنده دشوارتر شدن مدیریت تعارضات داخلی است.

البته از منظر روش‌شناختی، اهمیت این موضوع بیش از آنکه در صحت محتوای افشاگری‌ها باشد، در خودِ پدیده افشاگری نهفته است. حتی ادعاهای اثبات‌نشده نیز می‌توانند بخشی از جنگ روایت‌ها میان جناح‌های رقیب باشند و به عنوان داده‌ای سیاسی مورد مطالعه قرار گیرند.

بحران مشروعیت و اقتدار مشتق‌شده

خوان لینز تأکید می‌کند که بقای رژیم‌های اقتدارگرا به حفظ تعادل میان سه مؤلفه اصلی وابسته است: مشروعیت، انسجام مقامات حکومتی  و ظرفیت اعمال قدرت (Linz, 1975). تضعیف هر یک از این عناصر فشار مضاعفی بر دو عامل دیگر وارد می‌کند.

در چنین شرایطی می‌توان از مفهوم «اقتدار مشتق‌شده یا به زبان ساده تر وام گرفته شده» سخن گفت؛ اقتداری که بیش از آنکه بر سرمایه شخصی رهبر جدید استوار باشد، از جایگاه نهادی یا میراث رهبر پیشین سرچشمه می‌گیرد. مادامی که این اقتدار مشتق‌شده به اقتداری مستقل و تثبیت‌شده تبدیل نشود، احتمال استمرار رقابت‌های درونی و ظهور شکاف‌های میان مقامات حکومتی افزایش خواهد یافت.

نتیجه‌گیری

از منظر نظریه‌های اقتدارگرایی، بحران جانشینی صرفاً مسئله تعیین جانشین نیست، بلکه آزمونی برای توانایی نظام در بازتولید اقتدار، حفظ انسجام مقامات حکومتی  و مدیریت رقابت‌های درونی محسوب می‌شود. در نظام‌های شخصی‌گرا و به‌ویژه ساختارهای دینی ـ ولایی، این چالش ابعاد پیچیده‌تری پیدا می‌کند؛ زیرا اقتدار رهبر در سطوح سیاسی، نمادین و گفتمانی به یکدیگر گره خورده است.

در این چارچوب، افزایش افشاگری‌های درون‌حاکمیتی رژیم حاکم بر ایان، تغییر لحن برخی مقامات و ظهور کنشگرانی مانند محمدباقر خرازی را می‌توان به عنوان نشانه‌هایی از بازآرایی ائتلاف حاکم و تغییر موازنه قدرت تحلیل کرد. با این حال، چنین نشانه‌هایی به تنهایی برای نتیجه‌گیری قطعی درباره آینده نظام یا میزان انسجام آن کافی نیستند. تحلیل علمی مستلزم تفکیک میان داده‌های سیاسی، روایت‌های جناحی و شواهد قابل راستی‌آزمایی است. آنچه با اطمینان بیشتری می‌توان گفت، این است که در رژیم‌های شخصی‌گرا، هرگاه انتقال اقتدار از شخصیت رهبر به نهادها یا جانشین با دشواری مواجه شود، احتمال تشدید رقابت‌های مقامات حکومتی و گروه های ذینفع و افزایش منازعات درون‌حاکمیتی نیز بیشتر خواهد شد.



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net