|
جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ -
Friday 24 July 2026
|
ايران امروز |
▪️گفتگوی اشپیگل با میشائیل ویلت دربارهٔ قدرت هیجانات و جذابیت هیتلر
▪️مردم احساس میکردند که بخشی از یک پروژهٔ بزرگ برای آینده کشور هستند
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: این مقاله از ویژهنامهٔ اشپیگل، با تکیه بر پژوهشهایِ پروفسور میشائیل ویلت، نه یک روایتِ خطی از تاریخِ نازیسم، بلکه کالبدشکافیِ جامعهشناختی و روانشناختیِ یک همدستیِ جمعی است. این مقاله به پرسشهایی پاسخ میدهد که همچنان، در جهانِ امروز نیز پژواک دارند: چرا مردمِ عادی به وعدههایِ دیکتاتورها دل میبندند؟ چگونه یک رژیم، خشونت را به «امری عادی» در زندگیِ روزمره تبدیل میکند؟ نقشِ زنان، جوانان و کارگران در این فرآیند چه بود؟ چرا حتی در آستانهٔ شکست، وفاداریِ بسیاری به رژیم فرو نریخت؟ و سرانجام، آیا جامعهٔ امروز ما نیز ممکن است در برابرِ فریادهایِ پوپولیستیِ مشابه آسیبپذیر باشد؟
هنگامی که در سال ۱۹۳۳ آدولف هیتلر به صدارتِ اعظمِ آلمان رسید، بسیاری از ناظرانِ سیاسیِ خارجی – و حتی برخی از آلمانیها – باور نداشتند که این «آشوبگرِ اهلِ اتریش» بتواند بیش از چند ماه در قدرت باقی بماند. اما آنچه در پی آمد، نه یک کودتای زودگذر، بلکه دگرگونیِ بنیادینِ یک جامعهٔ تمامعیار بود؛ جامعهای که در آن، میلیونها انسانِ معمولی – کارگران، کشاورزان، زنانِ خانهدار، کارمندان، روشنفکران و حتی شماری از روحانیون – بهطورِ داوطلبانه یا نیمهداوطلبانه، خود را با رژیمی همآوا کردند که پایههایِ آن بر نفرتِ نژادی، خشونتِ نهادینه و طردِ بیامانِ دیگران استوار بود.
مورخانی چون میشائیل ویلت، کریستوفر براونینگ و ایان کرشاو، دهها سال است که این پرسشِ بنیادین را کاویدهاند: چرا مردمِ عادی، بهرغمِ داشتنِ آزادیِ انتخاب، بهسویِ یک دیکتاتوریِ نژادگرا روی آوردند؟ پاسخ، همانگونه که در این گفتوگویِ ویژه نامه اشپیگل با ویلت میخوانیم، در «قلبِ احساسات» نهفته است؛ در آنچه هیتلر خود در «نبردِ من» آن را «خلقوخویِ زنانهٔ تودهها» نامید و بر آن بود که از طریقِ تبلیغاتِ عاطفی و وعدههایِ سادهانگارانه، دلهایِ آنان را تصاحب کند.
اما داستان، بسیار فراتر از یک «دستکاریِ روانی» است. ناسیونالسوسیالیسم توانست یک «پروژهٔ اجتماعیِ فراگیر» را به تصویر بکشد: پایانِ بحرانِ اقتصادی، وحدتِ ملی بهجایِ نزاعِ حزبی، احترام به کار و کارگر، و مهمتر از همه، حسِ تعلق به یک «جامعهٔ ملی» (Volksgemeinschaft) که در آن، مرزهایِ طبقاتی و گروهی محو میشد. این وعدهها، بهویژه در سالهایِ نخستینِ رژیم (۱۹۳۳-۱۹۳۹) که با کاهشِ بیکاری و پیروزیهایِ نظامی همراه شد، چنان جذاب بودند که بسیاری از آلمانیها – حتی آنان که یهودستیز نبودند – به صفِ هوادارانِ هیتلر پیوستند.
با این حال، این تصویرِ دلپذیر، رویدیگری سهمگین داشت: خشونتِ روزافزون علیه یهودیان، مخالفانِ سیاسی و هر کس که به «ما» تعلق نداشت؛ غارتِ نظام مند و برنامه ریزی شده اموال، تبعیدو در نهایت، قتلِ دستهجمعی. هنگامی که جنگِ جهانیِ دوم آغاز شد و فاجعهها یکی پس از دیگری رخ دادند، بسیاری از آلمانیها خود را در «دامی» یافتند که نه تنها از آن گریزی نبود، بلکه ادامهٔ مسیر را به «مسئلهای برایِ بقا» تبدیل کرده بود: «ما بسیار دور رفتهایم؛ راهِ برگشتی نیست.»
هفتاد و اندی سال از فروپاشیِ رایشِ سوم میگذرد، اما «روحِ جمعیِ» که در قلبِ ناسیونالسوسیالیسم میتپید، هرگز بهطورِ کامل محو نشده است. در دهههایِ اخیر، اروپا شاهدِ صعودِ مجددِ جریانهایِ راستافراطی و پوپولیست بوده است؛ از «جبههٔ ملی» در فرانسه (که امروز «اجتماعِ ملی» نام دارد) و «آلترناتیو برایِ آلمان» (AfD) در آلمان، تا «حزبِ آزادی» در اتریش، «برادرانِ ایتالیا» در ایتالیا، و «وکس» در اسپانیا. این احزاب، اگرچه بهصراحتِ نازیها از «نژادِ برتر» سخن نمیگویند، اما از واژگانی آشنا بهره میبرند: «بیگانههراسی»، «خودی بودن در برابرِ دیگری»، «بازپسگیریِ عظمتِ ملی»، «نظم و امنیت»، و مهمتر از همه، «مبارزه با نخبگانِ فاسد» و «دفاع از مردمِ عادی» (the common people).
این احزاب، همانگونه که ویلت در این مصاحبه اشاره میکند، نه با استدلالِ عقلانی که با برانگیختنِ احساساتِ منفی – ترس از مهاجران، بیزاری از نهادهایِ اروپایی، خشم از نابرابریهایِ اقتصادی – و نیز با وعدهٔ همبستگیِ اجتماعیِ بهظاهر ازدسترفته، پایگاهِاجتماعیِ خود را گسترش میدهند. درست مانندِ نازیها که از «آسیبدیدهگانِ جامعه» (کارگران، کشاورزان و طبقهٔ متوسطِ ناراضی) بهره میبردند، پوپولیسمِ امروز نیز از خلأهایِ بهجامانده از نئولیبرالیسم، بحرانِ پناهندگان و ترس از هجومِ فرهنگی تغذیه میکند.
با این حال، تفاوتِ بنیادین این است که امروز، دموکراسیها بسیار مقاومتر و آگاهتر از دههٔ ۱۹۳۰ هستند. نهادهایِ مدنی، رسانههایِ مستقل، آموزشِ تاریخی و یادآوریِ پیوستهٔ هولوکاست، سدّی محکم در برابرِ تکرارِ فاجعه ساختهاند. اما، همانگونه که ویلت هشدار میدهد: «ما در آلمان – با وجودِ همهٔ روشنگریها – بههیچوجه در برابرِ احزابِ راستافراطی مصون نیستیم.»
در پایان، پیامِ روشنِ این گفتوگو، نه ترس از گذشته، بلکه هوشیاریِ همیشگی است. دموکراسی، همانگونه که ویلت تأکید میکند، به «چشماندازی مثبت» و «ارزشگذاریِ آزادیِخود و دیگران» نیاز دارد. تنها با درکِ عمیقِ دلایلِ تاریخیِ گرایشِ تودهها به افراطگرایی، میتوانیم از تکرارِ آن در آینده جلوگیری کنیم.
این مقاله بخشی است از ویژه نامه اشپیگل با عنوان: «ملت وفادار به هیتلر: چرا آلمانیها مجذوب و شیفته ناسیونال سوسیالیسم شدند؟»

«مردم احساس میکردند که بخشی از یک پروژهٔ بزرگ برای آینده کشور هستند»
چرا این همه آلمانی از «پیشوا»ی خود تا سراشیبی سقوط پیروی کردند؟ مورخ میشائیل ویلت (Michael Wildt) دربارهٔ قدرت هیجانات، جذابیت هیتلر – و پیامدهای ناسیونالسوسیالیسم تا به امروز برای ما تعریف می کند.
اشپیگل: آقای ویلت، هیتلر در سال ۱۹۲۵ در کتاب «نبرد من» نوشت که «خلق و خوی ملت» چنان «زنانه» است که «اندیشه و عمل آن را کمتر افکار سنجیده و واقع بینانه، بلکه بیشتر احساساتِ عاطفی تعیین میکند». از این رو، تبلیغات باید «همیشه بیشتر بر احساسات متمرکز باشد» و هدف خود را «دلهای تودههای وسیع»قرار دهد. این کار چگونه ممکن شد؟
ویلت: اگر سخنرانیهای اولیهٔ هیتلر را بخوانید، بهروشنی مشخص میشود که او بر خلاف سیاستمدارانِ دموکراتِ جمهوری وایمار، روی احساساتِ منفی شرط میبست – بر نفرت، بیزاری، حسادت و کینهتوزی. از جملهٔ مهمترین آنها، یهودستیزی بود که همزمان متوجه جمهوری وایمار نیز بود. هیتلر با اصرارِ وهمآلود تکرار میکرد که در پایانِ جنگِ جهانیِ اول به کشور آلمان توسط یهودیان و کمونیستها خیانت شده است. ویرانگری، نشانِ بارزِ سخنرانِ هیتلر بود و جاذبهای عظیم بر شنوندگان داشت.
اشپیگل: اما در ابتدا، چندان موفق نبود: هیتلر در سال ۱۹۲۳ دست به یک کودتای نافرجام زد و به زندان افتاد. همچنین حزب ناسیونالسوسیالیست کارگران آلمان (NSDAP) شروعِ پرنشیبی داشت، پیش از آنکه شمارِ اعضای آن بین سالهای ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۰ از ۲۷۰۰۰ به ۱۳۰۰۰۰ نفر برسد. این حزب در چه بسترهای اجتماعیای بهویژه محبوب بود؟
ویلت: برخلافِ نامش، NSDAP بهعنوان یک حزب، در میانِ کارگران جا نیفتاد، بلکه بیشتر در روستاها موفق بود. این حزب از منافعِ کشاورزی دفاع میکرد و خواهانِ تعرفههایِ گمرکیِ حمایتی برای کالاهایِ آلمانی بود. همچنین در میانِ اقشارِ پروتستانِ ملیگرا محبوبیت داشت. در مناطقی که این دو بسترِ اجتماعی با هم تلاقی میکردند، مانند شلسویگ-هولشتاین (Schleswig-Holstein) یا پروسِ شرقی (Ostpreußen)، حزب اولین پیروزیهایِ محسوسِ خود را به دست آورد.
اشپیگل: چه موضوعاتی،NSDAP را برایِ هوادارانش جذاب میکرد؟
ویلت: مخالفتِ قاطع با جمهوری وایمار و نظامِ حزبی. سپس طرفداری از یک دولتِ مقتدر که کشور را به عظمتِ ملی بازگرداند. همین موضوع باعث شد که NSDAP در میانِ کارمندانِ دولت نیز طنینانداز شود؛ کارمندانی که بسیاری از آنان هنوز از عصرِ امپراتوری باقی مانده بودند و با دموکراسیِ وایمار (Weimarer Demokratie) هیچ نسبتی نمیخواستند داشته باشند. حزب همچنین در میانِ دانشجویان بسیار موفق بود. در چشمِ بسیاری از دانشگاهیانِ جوان، نسلِ قدیم در سالهای ۱۹۱۸/۱۹۱۹ ناکارآمد بوده و شکست خورده بود. آنان خواهانِ یک خیزشِ ملی بودند.
اشپیگل: با این حال، در انتخاباتِ مجلسِ رایش در نوامبر ۱۹۳۲، NSDAP که تا آن زمان پیوسته قدرتمندتر میشد،یک شکستِ انتخاباتی را تجربه کرد. چرا؟
ویلت: اقشارِ ملی- محافظهکار در آلمان میترسیدند که ناسیونالسوسیالیستها با کمونیستها همدست شوند. درست پیش از انتخابات، در برلین یک اعتصابِ مشترک میانِ NSDAP و حزب کمونیست آلمان (KPD) رخ داده بود. برای بسیاری از بورژوازیِ ملیگرا، این واقعه مانند یک زنگِ خطر بود.
اشپیگل: با این حال، هیتلر در ۳۰ ژانویهٔ۱۹۳۳ به صدارتِ اعظم (Reichskanzler) منصوب شد.
ویلت: این عمدتاً به سیاستمدارانِ ارشدِ مرتجع مانند فرانتس فون پاپن (Franz von Papen) برمیگشت. آنان میخواستند هیتلر را در یک ائتلاف بگنجانند و معتقد بودند که میتوانند او را در چارچوب یک دولتِ ملی- محافظهکار مهار کنند. آنان موفق شدند رئیسجمهورِ سالخورده، پاول فون هیندنبورگ (Paul vonHindenburg)، که مدتها مخالفِ هیتلر بود، را در مورد نقشهٔ خود قانع کنند.
اشپیگل: بدونِ کمکِ نخبگانِ محافظهکار که علاوه بر نیروهایِ راستِ بورژوا، شاملِ اشراف، رهبریِ نظامی و نمایندگانِ اقتصادی نیز میشدند، هیتلر هرگز به قدرت نمیرسید. چرا آنان به صفِ نازیها پیوستند؟
ویلت: از یک سو، آنان از تسلطِ کمونیستها میترسیدند؛ از سوی دیگر، در میانِ نیروهایِ محافظهکار، بیزاریِ عمیقی نسبت به دموکراسیِ پارلمانی وجود داشت. نخبگانِ اقتصادی نیز رویِ هیتلر شرط بستند، زیرا احساس می کردند که آزادی شان در عملِ خود، توسطِ اصولِ حکومتِ قانون، مانند تعهدِ اجتماعیِ مالکیت، محدود شده است.
اشپیگل: اندکی پس از بهدستگرفتنِ قدرت، ناسیونالسوسیالیستها به شکارِ مخالفانِ سیاسی پرداختند. آیا همهٔ رأیدهندگانِ NSDAP میدانستند که به چه کسی رأی میدهند؟
ویلت: برای رأی دادن به NSDAP، لازم نبود که یهودستیز باشید. دلایلِ زیادی برای این کار وجود داشت: مانندِ اشتیاق به یک پیشوایِ قدرتمند، آرزویِ وحدتِ ملی، امید به راهی برای خروج از بحرانِ اقتصادیِ جهانی، و مخالفت با دموکراسیِ وایمار. اما: هر کس به NSDAP رأی میداد، ناخواسته یهودستیزی را نیز با خود به همراه داشت. نباید فراموش کرد که یهودستیزیِ فرهنگی، که از یهودستیزیِ چند صدسالهٔ مسیحی ناشی میشد، در آن زمان بخشیِ جداییناپذیر از فرهنگِ آلمان و اروپا بود.
اشپیگل: پس از «بهدستگرفتنِ قدرت»، خشونتِ یهودستیزانه بهطرزِ چشمگیری افزایش یافت. ناسیونالسوسیالیستها چگونه پذیرشِ ترور را در جامعه نهادینه کردند؟
ویلت: برای نمونه، آنان در سطحِ محلی نفرت علیه تاجرِ یهودی را دامن میزدند، هر کسی را که از آنجا خرید میکرد تحت فشار قرار میدادند و به تحریم فرامیخواندند. بدینترتیب، آنان بذر اختلاف را در جوامعِ محلی کاشتند و باعث ایجاد شکاف شدند – آلمانیهایِ یهودی از آن پس بهعنوانِ «آدمهایِ بیرون از قانون» (vogelfrei) محسوب میشدند. برایِ نمونه، در یک شهرِ کوچکِ پروسِ شرقی، یک تاجرِ یهودیِ سرشناس که در برابرِ توهینهایِ یهودستیزانه مقاومت کرده بود، موردِ حملهٔ جوانانِ هیتلری (HJ-Jungen) قرار گرفت و زیر ضربات لگد در سراسر شهر گردانده شد. پلیس تنها زمانی مداخله کرد که آن مرد بهسختی میتوانست راه برود. در چنین لحظاتی، برایِ همه روشن میشد: دیگر اجازه داده شده بود که به یهودیان ناسزا گفته شود، کتک بخورند و تحقیر شوند، بدون اینکه عواقبی برایِ عاملان در پی داشته باشد.
اشپیگل: تثبیتِ حکومتِ نازی از یک سو با اعمالِ خشونتِ گسترده علیه اقلیتِ یهودی و مخالفانِ سیاسی همراه بود. از سوی دیگر، حاکمانِ جدید خود را بهعنوانِ مبارزانِ علیه فقر و بیکاری معرفی میکردند. شما سیاستِ اجتماعیِ ناسیونالسوسیالیستها را چگونه ارزیابی میکنید؟
ویلت: این سیاست بهشدت نژادگرایانه جهتگیری شده بود – مددکاریِ اجتماعی تنها به کسانی تعلق میگرفت که از نگاهِ ناسیونالسوسیالیستها به «جامعهٔ ملی» (Volksgemeinschaft) تعلق داشتند. در موردِ مبارزه با بیکاری، رهبریِ نازی خوششانس بود: در سال ۱۹۳۳، بحرانِ اقتصادیِ جهانی از قبل عبور کرده بود و رونقِ اقتصادی دوباره آغاز شده بود. حاکمانِ جدید از یک سو، اقداماتی را ادامه دادند که پیشتر در جمهوری وایمار پایهریزی شده بود. از سوی دیگر، با استقراض، بودجهٔ تسلیحاتی را بهشدت افزایش دادند. این امر شغلهایِ جدیدِ بسیاری ایجاد کرد. پیش از سال ۱۹۳۶/۳۷، آلمان دوباره به اشتغالِ کامل (Vollbeschäftigung) رسید. این تجربهٔ مثبتِ بسیاری در سالهایِ نخستینِ رژیمِ نازی، عاملی قابلچشمپوشی در وفاداریِ گسترده به هیتلر بود.
اشپیگل: سخنرانیهایِ او از دیدگاهِ امروز، برایِ شنوندگان تا حدی غریب و حتی خندهدار به نظر میرسد. آدم مردی سرشار از کینه را میبیند که با سبیلی عجیب و نگاهی دیوانهوار فریاد میزند. اما در آن زمان، میلیونها نفر شیفتهٔ او بودند. چرا؟
ویلت: یک سخنرانِ امروزی مانندِ هیتلر دیگر چنین بازتابی نمییافت. در آن زمان، وضعیتِ رسانهای کاملاً متفاوتی وجود داشت. فناوریِ بلندگوها تازه رایج میشد و گویندگان باید با صدایِ بلند خود را به گوشِ حضار میرساندند. در اما هیتلر از این جهت نیز مردم را مسحور خود میکرد که خود را بهعنوانِ مردی از میانِ مردم معرفی میکرد؛ کسی که در یک خانواده ثروتمند به دنیا نیامده بود، بلکه با قدرتِ خود به اوج رسیده بود.
اشپیگل: او حتی بهعنوانِ رهبرِ کشور نیز همیشه لباسِ سربازِ معمولی خود را از جنگِ جهانیِ اول بر تن میکرد.
ویلت: و خود را با نشانهایِ پرزرقوبرق نمیآراست، بلکه تنها صلیبِ آهنین (Eisernes Kreuz) را بر سینه داشت. هیتلر زمانی که به قدرت رسید، مردی جوان در دههٔ چهلِ زندگی بود. برایِ بسیاری، او تجسمِ یک تیپِ جدیدِ سیاستمدار بود که در تضاد با یک دولتمردِ پیر مانندِ هیندنبورگ، نمادِ قدرت و انرژی بود.
اشپیگل: به گفتهٔ مورخ «اوته فِرِورت» (Ute Frevert)، رژیمِ نازی از «روشهایِ بیسابقهٔ تاریخی» برایِ بسیجِ تودهها از طریقِ احساسات بهره برد. این به چه شکلی بود؟
ویلت: روزنوشتهایِ «لوییزه زُلمیتس» (LuiseSolmitz)، معلمِ هامبورگی، نمونهٔ خوبی است که نشان میدهد چگونه یک زنِ ملی- محافظهکار بهطورِ احساسی تحتِ تأثیرِ هیتلر قرار گرفت. او ناسیونالسوسیالیستها را پرانرژی، پرکار و مصمم میدانست؛ بهعنوانِ جنبشی از نیروهایِ جوان که قصدِ حرفزدن نداشتند، بلکه میخواستند عمل کنند و آلمان را به عظمتِ ملی بازگردانند. ناسیونالسوسیالیستها به مردم این احساس را منتقل میکردند که با سال ۱۹۳۳ واقعاً دورانِ جدیدی آغاز شده و «دورانِ رژیمِ قدیمی» بالاخره پشتِ سر گذاشته شده است.
اشپیگل: احساسات، شمشیری دو لبه هستند. ممکن است سرریز شوند، فرسوده شوند، یا به نقطهٔ مقابلِ خود تبدیل گردند. چگونه رژیم توانست احساسات را در جهتِ منافعِ خود کنترل کند؟
ویلت: یکی از عواملِ کلیدی، تمرکز بر شخصیتِ هیتلر بود. او بهنوعی بالاتر از همه چیز قرار داشت – آلمانیها میتوانستند امیدها و احساساتِ مثبتِ خود را بر رویِ او فرافکنی کنند. با این حال، در طولِ سالها لحظاتی نیز پیش آمد که ناسیونالسوسیالیستها در کنترلِ احساساتِ برانگیختهشده با مشکل مواجه شدند. برایِ نمونه، کشتارِ دستهجمعیِ نوامبر ۱۹۳۸ [پوگرومِ کریستالناخت یا کشتار شب شیشه های شکسته.مترجم] توسطِ رژیمِ نازی بهعنوانِ یک اقدامِ «خشمِ عمومیِ کنترلشده» برنامهریزی شده بود، اما از کنترل خارج شد. رهبریِ حزب بهسرعت دریافت که دیگر نباید چنین رویدادی را برانگیخت.

اشپیگل: به نظر شما ناسیونالسوسیالیسم عمدتاً از طریقِ دستکاریِ تودهها توسطِ مقامات بالا عمل میکرد، یا اکثرِ مردم داوطلبانه مشارکت میکردند؟
ویلت: هر دو در هم تنیده بودند. از بالا، جامعهٔ ملیِ نژادگرا و یهودستیز با دشمنانِ مشخصی تعریف میشد: بازآفرینیِ ملتِ آلمان عمدتاً در تقابلِ آشکار با یهودیان. از پایین، این چشمانداز فرصتی جذاب برایِ مشارکتِ داوطلبانه فراهم میکرد. نمونهاش شخصیتی مانندِ «ملیتا ماشمان» (Melita Maschmann) است: یک دخترِ نوجوان که در سال ۱۹۳۳ به اتحادیهٔ دخترانِ آلمان (BDM) پیوست و بهسرعت در آنجا ارتقا یافت. او یکی از بسیار دخترانِ جوانی بود که در ناسیونالسوسیالیسم مسئولیت پذیرفتند و توانستند پیشرفتِ شغلی داشته باشند.
اشپیگل: رژیمِ نازی به دختران و زنان چیزی شبیه به آزادی زنان (Emanzipation) ارائه میداد؟
ویلت: تصویرِ زن در ناسیونالسوسیالیسم پیچیدهتر از آن چیزی بود که مدتها تصور میشد. تواناییِ تولیدمثل و نقشِ زن بهعنوانِ زاینده (Gebärerin) در اندیشهٔ قومگرا (völkisch) نقشی بزرگ داشتند. اما همزمان، برایِ زنان در ناسیونالسوسیالیسم امکانِ کسبِ احترام و منزلت نیز وجود داشت. تصادفی نبود که هیتلر سخنرانیهایش را با خطابِ «هممیهنانِ زن و مرد» (Volksgenossinnen und Volksgenossen) آغاز میکرد. هیتلر با این کار، نوعی ارزشگذاری را بیان میکرد که اگرچه ربطِ چندانی به رهاییِ واقعی نداشت، اما میتوانست در بسیاری از زنان این احساس را ایجاد کند که از حقوقِ برابر برخوردارند.
اشپیگل: هیتلر گفت: «سست کردن پایه های ایمان دشوارتر از ایجاد تزلزل در دانش است، عشق کمتر از احترام دستخوشِ دگرگونی میشود، و نفرت پایدارتر از بیزاری است.» هیتلر تا چه حد از عناصرِ دینی بهرهبرداری کرد؟
ویلت: وامگیری از دین نقشی مهم داشت. از یک سو، هیتلر به عناصرِ یهودستیزِ سنتِ مسیحی پیوند میزد. از سوی دیگر، او هم در «نبردِ من» و هم در سخنرانیهایش بارها از «مشیتِ الهی» (Vorsehung) سخن میگفت. در ناسیونالسوسیالیسم، موضوعِ ایمانداشتن نیز مطرح بود. این البته شاملِ این عقیده نیز میشد که باید با شور و اشتیاق از باورهایِ بنیادین دفاع کرد، حتی اگر عقلانیت کاملاً برخلافِ آن باشد.
اشپیگل: رویدادهایِ جمعیِ نازیها نقشی مرکزی در تولیدِ احساسات ایفا میکردند. مردم با چه انتظاراتی به این گردهماییها میشتافتند؟
ویلت: بیشترِ آنان با این امید میآمدند که در آنجا کسی هست که راه را میداند، کسی که واقعاً یک «پیشوا» و یک «نجاتدهنده» به معنایِ دینی است. آنان با این احساسِ سرخوشانه به خانه بازمیگشتند که بخشی از یک پروژهٔ بزرگِ آینده هستند: جنبشی تاریخی برایِ نجاتِ آلمان، که میتوانستند در آن شرکت کنند بدون اینکه همواره با استدلالها درگیر شوند یا ناگزیر به تصمیمگیریِ سیاسی باشند.
اشپیگل: آیا ناسیونالسوسیالیسم بدونِ «پیشوا»ی خود نیز میتوانست کار کند؟
ویلت: نه، بدونِ هیتلر، ناسیونالسوسیالیسم قطعاً به این افراطگرایی نمیرسید. ممکن است یک رژیمِ دیکتاتوری شکل میگرفت که در آن ورماخت (نیرویِ مسلح) نفوذی بزرگ داشت، شاید دولتی مانندِ اسپانیایِ فرانکو. اما این شور و شیداییِ یهودستیزانه به وجود نمیآورد. ارادهٔ متعصبانهٔ هیتلر برایِ راهانداختنِ جنگی نژادی برایِ کسبِ «فضایِ زیستی» در شرق، استراتژیِ رژیم را تعیین میکرد.
اشپیگل: الگوهایِ هیتلر چه کسانی بودند؟
ویلت: در وهلهٔ نخست، باید از فردریش کبیر (Friedrichder Große)، پادشاهِ پروس، نام برد؛ کسی که میداند چه میخواهد و آن را حتی در بحرانها نیز به اجرا میگذارد؛ کسی که بخت با او یار است و باور دارد که تاریخِ جهان در کنارِ اوست. سپس، آهنگسازِ ریچارد واگنر (Richard Wagner) و شیوهٔ بینظیرِ او در برانگیختنِ احساسات. درست همانگونه که واگنر موسیقی را درک میکرد، هیتلر نیز سیاست را یک «اثرِ هنریِ جامع» (Gesamtkunstwerk) میدانست که در آن نباید زیاد فکر کرد، بلکه باید غرق شد و همراه با آن پیش رفت. از نظرِ سازمانی، موفقیتهایِ بنیتو موسولینی (Benito Mussolini)، دیکتاتورِ ایتالیا، نقشی مهم برایِ هیتلر داشت. فاشیستها با «راهپیمایی به سویِ رم» نشان داده بودند که چگونه میتوان مردم را از طریقِ اقداماتِ پرجاذبهٔ عمومی بسیج کرد. همچنین در زمینهٔ ادغامِ نخبگانِ قدیمی در دولتِ جدید، موسولینی الگویی برایِ هیتلر بود.
اشپیگل: «جامعهٔ ملی» (Volksgemeinschaft) هستهٔ نظمِ اجتماعیِ ناسیونالسوسیالیستی بود. چه چیزی در آن اینقدر جذاب بود؟
ویلت: این وعدهٔ ایجاد یک احساسِ همبستگی(Einigkeitsgefühl) بود. پیش از این، قیصر ویلهلم دوم (Kaiser Wilhelm II) نیز در سال ۱۹۱۴ با جملهٔ معروفِ خود به آن فراخوانده بود: «من دیگر هیچ حزبی را نمیشناسم، من فقط آلمانیها را میشناسم.» البته در آن زمان، سوسیالدموکراتها و یهودیان نیز جزئی از آن بودند. اما جامعهٔ ملیِ نازی با طرد و حذف و جدا کردن تعریف میشد. اگر سوسیالدموکراتها هم به آن تعلق داشتند، تنها بهعنوانِ کارگرانِ خوبِ آلمانی که نباید دیگر از نظرِ سیاسی به چپ گرایش داشته باشند.
اشپیگل: وعدهٔ «برابریِ اجتماعی»(sozialenGleichheit) نازیها تا چه حد محقق شد؟
ویلت: ناسیونالسوسیالیستها به میدان آمدند تا حلقههایِ قدرتِ محلی، طبقات و نظامِ قدیمی را درهم بشکنند. آنان میخواستند حتی در گروههایِ محلی خود نشان دهند که کارگرِ کشاورزی، زن، کشیش، پزشک و کارآفرینِ محلی همگی نقشی برابر دارند. پیامِ آنان این بود: جامعهٔ ملی در مقیاسِ کوچک اینگونه به نظر میرسد. هیتلر در سخنرانیِ خود در اولِ مهِ ۱۹۳۳ تأکید کرد: «کار را ارج بنهید و به کارگر احترام بگذارید.» هیچ رهبریِ سیاسیِ پیشینی در آلمان هرگز چنین عبارتی را به کار نبرده بود.
اشپیگل: هنگامی که هیتلر در سال ۱۹۳۹ جنگِ جهانیِ دوم را آغاز کرد، رنج و مرگِ میلیونی هنوز در خاطرهها زنده بود. ناسیونالسوسیالیستها چگونه مردم را به ضرورتِ جنگی تازه متقاعد کردند؟
ویلت: اگر به گزارشِ ویلیام ال. شایرر (William L. Shirer)، خبرنگارِ آن زمانِ آمریکایی در برلین، اعتماد کنیم، در سال ۱۹۳۹ شور و شوقِ چندانی برایِ جنگ وجود نداشت، بلکه بیشتر سکوتی مبهوتکننده و احتیاط حاکم بود. بسیاری در ابتدا درک نکرده بودند که جنگ، درست مانندِ یهودستیزی، بهناگزیر بخشی از ناسیونالسوسیالیسم است.
اشپیگل: این وضع چه زمانی تغییر کرد؟
ویلت: پیروزیهایِ سریعِ سالهای۱۹۳۹/۴۰ تأثیری فوقالعاده برانگیزاننده بر افکارِ عمومیِ آلمان داشتند. لهستان بهسرعت فتح شد، و سپس «دشمنِ سنتی و دیرینه» (Erzfeind)، فرانسه. مورخِ بریتانیایی و زندگینامهنویسِ هیتلر،یان کرشاو (Ian Kershaw)، بهدرستی تصریح میکند که پس از پیروزی بر فرانسه، رژیمِ نازی از بالاترین سطحِ مقبولیت برخوردار بود.
اشپیگل: برایِ کشتارِ دستهجمعی در جنگ، از یک سو به نفرتی عظیم و از سوی دیگر به کرختیِ کامل در برابر رنج دیگران (Abgestumpftheit) نیاز بود. چنین حالتی چگونه ایجاد شد؟
ویلت: این ترکیبی بود از شرایطِ جنگی و ترسها و باورهایی که یهودیان را دشمنانِ اصلیِ آلمان میدانستند. مورخ کریستوفر براونینگ (ChristopherBrowning) در مطالعهٔ خود با عنوان «مردانِ کاملاً معمولی» دربارهٔ عملکردِ گردانِ ۱۰۱ پلیسِ ذخیره در لهستانِ اشغالی نشان میدهد که فرمانده در ابتدا به افرادِ گروه اجازه داد که خودشان تصمیم بگیرند در اعدامهایِ یهودیان شرکت کنند یا نه. در ابتدا، برخی از مردان از شرکت در آن خودداری کردند. اما بهمرور زمان، این گروه بیش از پیش به یک واحدِ کشتار (Mordeinheit) تبدیل شد. بازدارندگیها کاهش و افراطگریها افزایش یافت.
اشپیگل: میلیونها آلمانی با وجودِ شکستی که از سال ۱۹۴۳ آشکار شده بود، تا آخرین لحظه به رژیم باور داشتند. این چگونه ممکن بود؟
ویلت: یک هستهٔ سخت از ناسیونالسوسیالیستها همچنان شور و شوق داشتند – اما در بسیاری از دیگران، شورِ اولیه جای خود را به احساسِ «در دام افتادهایم، باید تا آخر برویم» (mitgefangen, mitgehangen) داد. مردم شروع به پیوند زدنِ بقایِ خود با پیروزیِ رژیمِ نازی کردند. این باور تقویت شد که آنان خیلی دور، و بسیار دورتر از حدِّ برگشت، پیش رفتهاند. مردم میدانستند: دیگر صلحی شرافتمندانه در کار نیست. از یک سو به دلیلِ اصرارِ متفقین بر تسلیمِ بیقیدوشرطِ آلمان، و از سوی دیگر به دلیلِ جنایتهایِ باورنکردنیای که مرتکب شده بودند.
اشپیگل: مردم چقدر از این جنایتها میدانستند؟
ویلت: از طریقِ مرخصیهایِ سربازان و نامههایِ جبهه، تقریباً همهٔ مردم آلمان - به جز کودکان - از جنایتهایِ وحشیانهای که سربازان و گروههایِ عملیاتی در لهستان و قلمرویِ شوروی مرتکب میشدند، اطلاع داشتند. این باور تقویت شد که «از این جنایتها دیگر راهِ برگشتی نیست – باید تا پایانِ تلخ بجنگیم.»
اشپیگل: رژیمِ نازی تا چه حد مردم را از طریقِ مزایایِ اقتصادی مطیع خود ساخته بود؟
ویلت: اقداماتی مانند «آریاییسازی» (Arisierung) یا به عبارتی سلب مالکیت از یهودیان و واگذاری اموال آنها به آریایی ها و مصادرهٔ اموالِ یهودیان، و همچنین بهاصطلاح «اقدامِ م» (M-Aktion) که در اینجا حرفام (M) به معنای مبلمان بود نقشِ مهمی داشتند. البته برایِ آلمانیها روشن بود که مبلمانی که به این ارزانی به حراج میگذارند، از خانههایِ یهودیانِ تبعیدشده آمده است. و اینکه این نوعِ شکارِ ارزانیِ یهودستیزانه، از نظرِ اخلاقی نکوهیده است. نه تنها در داخلِ کشور، بلکه در سرزمینهایِ شرقی نیز این طرزِ فکر حاکم بود که «بگذارید به خودمان خوش بگذرانیم»، در حالی که همه میدانستند این به بهایِ دیگران تمام میشود. به این ترتیب، امکانِ فاصلهگرفتن یا مقاومت، عملاً به تعدادِ اندکی از افرادِ شجاع محدود شد. اگرچه راههایی برایِ مقاومت در زندگیِ روزمره وجود داشت.
اشپیگل: لطفاً یک مثال بزنید.
ویلت: مثلاً یک قاضیِ محلی بود که بارها و بارها پیگیری میکرد تا کسی را احضار کند که مدتها پیش تبعید و به قتل رسیده بود. اساس بهشدت از این کار خشمگین بود، اما آن قاضی دست بردار نبود تا اینکه اساس یک گواهیِ مرگِ جعلی ارائه داد. این نوعِ مقاومتهایِ کوچکِ روزمره است که مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار میدهد، فراتر از چهرههایی مانند افسرِ مقاومت «اشتاوفنبرگ» (Stauffenberg) یا «خواهرانِ شول» (GeschwisternScholl) (گروهِ مقاومتِ «رزِ سفید»). [منظور خواهر و برادری که در سال های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۳ در دانشگاه مونیخ یک گروه مقاومت شکل دادند و فعالیت آنها بیشتر چاپ و توزیع اعلامیه مخفی برای مقاومت اخلاقی و نافرمانی مدنی بود. هردوی آنها در یک دادگاه نمایشی به مرگ محکوم و با گیوتین اعدام شدند.مترجم]
اشپیگل: با شکستِ آلمان، جامعهٔ نازی از هم فروپاشید. مردم چگونه با این وضع برخورد کردند؟
ویلت: در ابتدا، بدون تردید احساسِ «روبهرویی با نیستی» غالب بود. آنچه که انسان از نظرِ عاطفی به آن پایبند بود، دیگر وجود نداشت: رایشِ آلمان به پایان رسیده بود، متفقینِ پیروز زمامِ امور را به دست گرفته بودند. و ماهیتِ جنایتکارانهٔ رژیمِ نازی دیگر قابلِ انکار نبود – فیلمهایِ مستندِ متفقین خود گواهِ این ماجرا بودند. بسیاری به این شوک با «انداختنِ تمامِ تقصیرها به گردنِ هیتلر» واکنش نشان دادند. مردم خود را بهعنوانِ قربانیانی فریبخورده میدیدند و از این طریق سعی میکردند مسئولیتِ خود را انکار کنند.
اشپیگل: چه چیزی از ناسیونالسوسیالیسم در حافظهٔ جمعی ماندگار شد؟
ویلت: مورخ اولریش هربرت (Ulrich Herbert) این موضوع را در مقالهای با عنوان «روزگارِ خوب و روزگارِ بد» بهخوبی توصیف کرده است. دورهٔ بین سالهای۱۹۳۳/۳۴ تا ۱۹۳۹ بهعنوان «روزگارِ خوب» در خاطرهها ماند – و پس از آن «روزگارِ بد» آغاز شد. در دههٔ ۱۹۵۰، مردم شروع کردند به یادآوریِ عمدیِ «روزگارِ خوب». آلمانیها آن حسِ خوبِ ادعاییِ همبستگی، تعلق و پشتیبانی از یکدیگر را بزرگ میکردند. نگاهی به نظرسنجیهایِ مؤسسهٔ آلنسباخ (Allensbach) نشان میدهد که تا مدتها، درصدِ بالایی از مردم با این جمله موافق بودند که «ناسیونالسوسیالیسم ایدهای خوب بود، اما اجرایِ بدی داشت.» این نظر تنها در اوایلِ دههٔ ۱۹۶۰ رو به کاهش گذاشت.
اشپیگل: آیا آلمانیهایِ غربی، خاطرهای متفاوت از دورانِ نازی نسبت به آلمانیهایِ شرقی داشتند؟
ویلت: در سالهایِ ابتدایی، تفاوتِ چندانی وجود نداشت. با این حال، حزبِ سِد (SED) در شرق، میراث را بهشکلی دیگر مدیریت کرد: با ترویجِ یک ضدیتِ رسمی با فاشیسم و متهم کردنِ سرمایهداران به سوءاستفاده از هیتلر. همچنین، این حزب بسیار بیشتر از آنچه در غرب رخ میداد، سعی در احیایِ همان حسِ همبستگی داشت – البته در قالبی سوسیالیستی. این تفاوتی است که تا به امروز بر آلمان تأثیر گذاشته است.
اشپیگل: سالهاست که بحثی پراحساس دربارهٔ خطوطِ پیوستهٔ میانِ استعمار و هولوکاست در جریان است. آیا اساساً میتوان این دو پدیده را با هم مقایسه کرد؟
ویلت: بهعنوانِ یک پژوهشگر، ناچار به مقایسه هستم؛ این روشی کاملاً ضروری است. به نظرِ من، مشکلِ اصلیِ این بحث این است که ما دربارهٔ استعمار و جنایتهایِ استعماری هنوز بسیار کم میدانیم، در حالی که هولوکاست – خوشبختانه – بهخوبی پژوهش شده است. ما باید گسترش و خشونتِ توسعهطلبانهٔ اروپا در جهانِ بیرون از اروپا را بسیار جامعتر بررسی کنیم تا بتوانیم قضاوت کنیم.
اشپیگل: مشابهتهایِ احتمالی را در کجا میبینید؟
ویلت: هانا آرنت در کتاب «عناصر و خاستگاههایِ حکومتِ تمامیتخواه» بهدرستی بر این نوعِ «بیمرزشدن قدرت» (Entgrenzung) [از میان رفتن تمامی قید ها و حدود اخلاقی، حقوقی و سیاسی و رفع تمامی محدودیت ها از اعمال خشونت. مترجم] کنشِ سیاسی در مستعمرات تأکید کرد – به نظر من، میتوان پیوندهایی با عملکردِ ناسیونالسوسیالیستها در سرزمینهایِ اشغالی برقرار کرد. همچنین در زمینهٔ غنیمتگیری، فساد، کارِ اجباری و قتلِ دستهجمعی شباهتهایی وجود دارد. هرچند هیچ راهِ مستقیمی از «وینهوک» (Windhuk) (پایتختِ نامیبیا، نمادِ استعمار) به «آشویتس» نمیرود، اما خشونتِ دستهجمعیِ بیحدّی که در هولوکاست نمود یافت، بدونِ خشونتِ استعمارگرانه قابلِ توضیح نیست.
اشپیگل: ناسیونالسوسیالیسم تا چه حد در روزگار خود ما نیز تأثیرگذار است؟
ویلت: وحشتِ ناشی از ناسیونالسوسیالیسم و هولوکاست هرگز از بین نخواهد رفت. هیتلر، نه مائو تسهتونگ، نه استالین و نه عیدی امین، برایِ همیشه نمادِ «شرّ مطلق» خواهد بود. البته که ناسیونالسوسیالیسم تکرار نمیشود. اما: احساسات از میان نرفتهاند. اشتیاق به تعلق، میل به طرد و اخراجِ کسانی که بهظاهر به «ما» نمیخوانند، همچنان وجود دارند. از این رو، ما در آلمان – با وجودِ همهٔ روشنگریها دربارهٔ ناسیونالسوسیالیسم – بههیچوجه در برابرِ احزابِ راستپوپولیست یا راستافراطی مصون نیستیم.
اشپیگل: چگونه میتوانیم خود را در برابرِ صعودِ چنین جریانهایی مجهز کنیم؟
ویلت: در کنارِ بازنگریِ تاریخی، مهمتر از همه، پاسداشتِ آزادی است – هم آزادیِ خود و هم آزادیِ دیگران. ما به یک چشماندازِ مثبت از دموکراسی نیاز داریم. دیکتاتورها همیشه با سیاستِ اجتماعی استدلال میکنند و یک گروه را در برابرِ گروهِ دیگر قرار میدهند. ما باید این را تشخیص دهیم و برایِ خود روشن کنیم که: زندگی در کنارِ انسانهایی که بهطورِ برابر و با کرامت پذیرفته میشوند، فارغ از هر پیشینه، جنسیت و رنگِ پوست، خود تجربهای شادیبخش است.
این گفتوگو را فلیکس بور و کاتیا آیکن انجام دادهاند.
منبع: اشپیگل تاریخچه، شماره ۶ / ۲۰۲۲، صفحهٔ ۲۸
Das Gespräch führten Felix Bohr und Katja Iken.
28 SPIEGEL GESCHICHTE Nr. 6 / 2022

|
| ||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|