|
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ -
Saturday 14 March 2026
|
ايران امروز |
![]() |
بخش دوم
تراژدی ایرانی: هیجان در میان ایرانیان خارج از کشور، تبدیل “من” به “ما”
آنگاه که “من” در روند شهروندی جا میماند، به “ما” تبدیل میشود.
نزدیک به بیست سال پیش روزنامه همشهری ارگان شهرداری تهران، در انتقاد به رفتار بخشی از مردم تهران در زندگی شهری نوشت: “در تهران برخی شهرنشین هستند اما شهروند نیستند.” نوشته عمیقی بود در باره سیر رفتار درست شهرنشینی، فرهنگ شهروندی، مشارکت اجتماعی و نگهداری از ساختارهای شهری، آشنایی به حقوق و وظایف شهروندی و مشکلاتی که شهرداری تهران هر روز با مردم تهران دارد.
در همان روزها در تهران در آپارتمان بالای آپارتمان ما، زنی میان سال زندگی میکرد که بجای آن که کیسه زباله خود را به خیابان آورده و در محفظههای بزرگی که شهرداری در آنجا گذاشته بود، بیاندازد، آن را هر شب از پنجره به خیابان پرتاب میکرد. هیچ کس در آن مجموعه آپارتمان حریف این زن نشد که دست از این کار ناپسند بردارد. بعضی وقتها کیسه زباله هم در شاخههای درختی در کنار خیابان گیر میکرد یا پاره میشد و صحنهای از فرهنگ شهرنشینی معاصر به نمایش میگذاشت تا از شهرداری و یا یکی از همسایگان کسی بیاید و آن را پایین آورد یا آنجا را تمیز کند.
دست کم چهل و هفت سال است که پس از انقلاب ۵۷ بخشی از ایرانیان به خارج از کشور و عمدتا به اروپا و آمریکا مهاجرت کردهاند. با استناد به خود ایرانیان در تعریف از خود و یا به نگاه مردم برخی از کشورها و برداشت خود من از ایرانیان مهاجر در کشورهای مختلف، آنها عمدتا خود را با فرهنگ محلی تطبیق داده و چندان توجه افکار عمومی را به گونه ناخوشایند به خود جلب نمیکنند. میگویند ایرانیان در آمریکا بالاترین سطح تحصیلات دانشگاهی را در جامعه آمریکا دارند و یا دارای بیشترین سرمایه مالی در میان مهاجران هستند. مشابه همین را در باره ایرانیان آلمان، فرانسه یا بریتانیا و جاهای دیگر هم میشود شنید. این مقایسه با دیگر مهاجران انجام میشود و به این نتیجه میرسد.
بر خلاف دیدگاه غالب، روش من برای ارزیابی پدیدههای اجتماعی بر اساس شاخصهای اقتصادی نیست. من مردمان جامعه را به قشر مرفه، متوسط، تهی دست و غیره تقسیم نمیکنم و این کار را خطایی متدیک میدانم که در مکتبهای جزمی چون نئولیبرالیسم و مارکسیسم غالب است. این نگاه تصویر ناقصی به ما میدهد که گویا انسانها تنها موجوداتی اقتصادی (homo economicus) هستند. نگاه من در گام نخست بر اساس ارزیابی فرهنگی است. فرهنگ است که شالوده جامعه را میسازد، بر آن تاثیر گذاشته و از آن تاثیر میپذیرد و نه اقتصاد. این اقتصاد و دیگر جلوههای زندگی اجتماعی هستند که خود بیشتر از فرهنگ تاثیر میگیرند تا بر آن تاثیر گذارند. اگر این گونه بنگریم، در بررسی به نتیجههای دیگری میرسیم. از این رو برای من این که کسی سرمایه دار است یا فقیر، قشر متوسط است یا کارگر، نسبت به مورد پژوهش، جایگاه درجه چندم و حاشیهای دارد.
بگذریم از این حاشیه روی که لازم بود!
اکنون در چند ماه اخیر با آمدن رضا پهلوی به میدان مبارزه با حکومت اسلامی، راه پیماییهای بزرگ و گسترده چند ده و چند صد هزار نفری در شهرهای اروپا، آمریکا، کانادا و جاهای دیگر در حمایت از او برگزار شدند. ایرانیان مهاجری که هیچ گاه در دهههای گذشته آنها را در هیچ برنامه و تظاهرات اعتراضی نمیدیدی، ناگهان وارد میدان شدهاند. آنهایی که به گفته یک آدم مغرض از ایران تنها تعطیلات ارزان، فخر فروشی به خویشاوندان داخل کشور و جراحی زیبایی و بوتاکس ارزان و مفت میشناختد، همیشه میگقتند ما سیاسی نیستیم، اگر سخنی به فارسی در خیابان میشنیدند، به آن سوی خیابان میرفتند، اکنون آنها نیز به میدان آمدهاند و شدهاند مفسران سیاسی و به کسانی که دهها سال است برای حقوق بشر، دمکراسی و بر علیه حکومت جنایتکار اسلامی مبارزه میکنند، درس سیاست میدهند. فضایی هیستریک و هیجانی به وجود آمده و با سخنان نابخردانه رضا پهلوی و تحریکات پیروانش، با یاری سایبریها و دهها هزار حسابهای کاربری از داخل ایران و با سیم کارت سفید (گزارش روزنامه فرانسوی فیگارو و یا این گزارش دویست صفحهای tradestone71 را هم ببینید که ترافیک اینترنت را رصد میکند و چند روز پیش منتشر شده است)، تلویزیونهای بوق تبلیغاتی ایران اینترنشنال و من و تو، همه دست به دست هم داده، همه چیز به شدت قطبی شده و تفرقه به جان تمام اپوزیسیون افتاده است. ملغمهای عجیب و یک کارناوال پر سروصدا!
دستکم برای من این چهره از ایرانیان مهاجر تاکنون به این گستردگی ناشناخته مانده بود. ایرانیان خارج از کشور را چه میشود؟
اینجا و آنجا در درگیری فکری با پیروان ناگهانی سلطنت، زیاد مطلب نوشته ام و در پاسخ بیشتر واکنشهای عصبی، ناسزا شنیده و ذهن بسته دیده ام. اما به مرور متوجه شدم که مساله اصلی تفاوت دیدگاهها نیست که انسان بیاید دیدگاه خود را بیان کند و مثلا به کسی بگوید که تو چرا وقتی دهها سال است در یک جمهوری دمکراتیک آزاد فدرال زندگی میکنی، طرفدار یک نظام عقب افتاده برای مردم ایران هستی در حالی که خودت هیچ گاه در آنجا زندگی نخواهی کرد. من این پرسش را بارها در برابر پیروان سلطنت گذاشته ام و پاسخی ندیده ام. یک بار در شهر کلن به راهپیمایی ۱۵۰۰۰ هزار نفری آنها رفتم و بیش از یک ساعت همراه آنها بودم. دوست داشتم ببینم چه روحیهای در آنجاست و تک تک آدمها چه میگویند و چرا میگویند. آنچه دیدم، تنها هیجان بود و ذوق زدگی!
در واقع، گمان میکنم شاید کسانی مثل من که گمان میبرند باید با استدلال با این پدیده روبرو شد، کاملا پرت هستند!
اجازه دهید یک داستان دیگر تعریف کنم:
۱۰ سال پیش در سویس پروژهای در یک بانک بزرگ سویسی داشتم. در آن بانک با ۱۵ هزار کارمند، ایرانیها هم زیاد بودند. روزی به ابتکار چند نفر از آنها در کافه تریا گرد آمدیم که بیشتر با هم آشنا شویم و گپی بزنیم. در این جمع شاید سی نفری، گفتگو رفت به سوی مسائل سیاسی و وضعیت در اروپا و خیلی سریع هم از سوی چند نفر کلیشههای جاری به میان آمدند: این اروپاییها خیال میکنند ما همه عقب افتاده هستیم، رسانهها از ایران گزارش نمیدهند و سخنانی از این دست. خانم جوانی هم در جمع بود که میگفت: ما نباید خودمان هم به این فضا دامن بزنیم و از حکومت ایران بد بگوییم. اگر هم با جمهوری اسلامی مشکل داریم، مساله درونی و ملی ماست و باید از هویت ملی خود دفاع کنیم. تصویر حکومت ایران بد باشد، به ما هم میرسد.
بیشتر در مخالفت و کمتر در تایید کسانی چیزهایی گفتند. من تا آنجا که یادم میآید، این را گفتم: جامعه ایرانی در خارج یک درگیری هویتی دارد. از یک سو خود را با جامعه اروپا تطبیق داده، جایگاه اجتماعی خوبی هم دارد و از سوی دیگر در نگاه مردم از کشوری میآید با یک حکومت اسلامی عقب افتاده. مردم اروپا تصویری از ایران و ایرانیها دارند که برای ما ناخوشایند است. برخی در تقابل با این تصویر تلاش دارند تصویر امپراطوری ایران باستان، دستاوردهای فرهنگ ایرانی را برجسته کنند، یکی خود را بجای ایرانی، پرشین معرفی میکند، آن یکی زبان فارسی را کنار میگذارد و غیره. اینها همه نشان گر یک بحران هویت ملی در جامعه ایرانی و اعتماد به نفس پایین تاریخی است. ما با زمان حال خود مشکل داریم و با توسل به گذشته درخشان تلاش در هویتسازی داریم.
همان خانم که بعدا دیدم دکترای کامپیوتر هم دارد، بلافاصله واکنش نشان داد: اصلا این طور نیست. من وقتی به خودم در آیینه نگاه میکنم این حس را ندارم که اعتماد به نفسم پایین باشد.
بدون توجه به این که حرف من چقدر درست بود یا نه، توجه من به این واکنش رفت که او چرا این سخن عمومی مرا به خودش گرفت. البته نباید روان شناس بود تا متوجه شد که اتفاقا کسی که یک دیدگاه عمومی، یک گرایش عمومی را به تصویر میکشد که همیشه طبیعتا غبارآلود است و دلیل این نیست که همه این گونه هستند، به خودش بگیرد، این شبهه را ایجاد میکند که اتفاقا اعتماد به نفس شخصی خودش باید پایین باشد. چنین واکنشی اتفاقا همین شبهه اعتماد به نفس پایین را در دید شنونده ایجاد میکند.
میگویند کسی حرفی را بر زمین میاندازد و صاحبش آن را برمیدارد.
اما برای من این ابهام پیش آمد که کسی که دست کم باید ده سال را در محیط دانشگاهی در یک رشته علوم طبیعی گذرانده باشد تا دکترا در کامپیوتر بگیرد، جایی که در آن استدلال، منطق مهندسی و دقت حاکم است، چرا نباید در جای دیگر این منطق به کمکش بیاید تا آسمان و ریسمان را به هم وصل نکند؟ البته از این نمونهها بسیار است. پروفسور سمیعی جراح معروف ایرانی در آلمان نیز از همین دست است. این ابهام سالها با من ماند.
در واقع، این مشکل من بود که این رفتار را در تناقض با عقل و استدلال میدانستم. واقعیت همین بود که بود. رفتار برخی آدمها با منطق و عقل سلیم قابل توضیح نیست. بنابراین پای استدلال منطقی، آوردن نمونهها و فاکتها چوبین میشود. مشکل من هم در درک این پدیده، این بود که به دنبال دلیلی منطقی برای توضیح این تناقض میگشتم. در حالی که آن مرغ همیشه یک پا دارد. حتی اگر مرغ را کیش کنی، باز هم آن پادشاه خواهد گفت که مرغ یک پا دارد.
یکی از دستاوردهای بزرگ بشریت پس از دوره روشنگری و انقلاب صنعتی در اروپا رشد فردیت، گذار از ما به من، مالکیت شخصی، آزادی شخصی، امنیت حقوقی فرد و حقوق بشر است. بر پایه اینهاست که دمکراسی، جمهوریت، حاکمیت مردم بر مردم و حکومت قانون ساخته شدهاند.
بخش بزرگی از مهاجران ایرانی در اروپا پس از دهها سال زندگی در اینجا هنوز متوجه این دستاوردها نشدهاند. گویی پیشرفت تنها در زندگی مدرن، استاندارد بالا، پول و موفقیت شغلی است. در واقع تنها همان شاخصهای اقتصادی و مادی را اساس پیشرفت میدانند. در حالی که امروز ما شاهد ضعف رفتار شهروندی، ضعف فرهنگ شهروندی هستیم؛ فرهنگ شهروندی که بر پایه “من” پیشرفته، فردیت رشد یافته اجتماعی و آزادی خواه به وجود میآید؛ “من” و فردیتی که اساس مشارکت را بر اساس آزادی فردی و مسئولیت اجتماعی میگذارد و پایه یک “ما” را بنا میگذارد که اساسش آزادی خواهی و کرامت انسانی است.
اما سلطنت طلبان ساکن در اروپا و آمریکای آزاد این روزها در بستر این کشورهای ازاد و پیش رفته، تصویر دیگری از “ما” به نمایش گذاشتهاند. “ما”ی آنها از نوعی دگر است. مدتهاست هر وقت با کسی وارد بحث میشوم که پیرو سلطنت و رضا پهلوی است و خطاب به شخص او میگویم تو باید به این یا آن فکر کنی و این یا آن نادرست است، پاسخش با “ما” و “شماها” شروع میشود. به یکی گفتم تو اگر دفترچه اضطرار را با دقت بخوانی، باید متوجه گرایشهای فاشیستی در آن بشوی. در پاسخ گفت شماها فقط بلدید ناسزا بدهید و ما را فاشیست بخوانید. یکی دیگر وقتی به او گفتم تو چطور در آلمان زندگی میکنی و هنوز نمیدانی که شعار یک کشور، یک پرچم، یک رهبر یک شعار از دوران فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم است؟ در پاسخ گفت: من خیلی هم خوشم آمد و برایش در مونیخ کف زدم.
اینجاست که مغز آدم به قول جوانترها هنگ میکند. در واقع این ما هستیم که پرتیم و خیال میکنیم مشکل نادانی و جهل طرف است که نمیداند فاشیسم ناسزا نیست و تعریف سیاسی روشنی دارد.
من بیش از نادانی، توجهم به این جلب شد که او خود را عضو یک جمع میداند و از “ما” سخن میگوید و به من که اگر هم با جمع و دستهای همکاری داشته باشم، هیچ گاه از اندیشه و سخن مستقل خودم دور نشدهام، میگوید “شماها”. این از دید من یک بحران هویتی شخصی میتواند باشد؛ یک نارضایتی عمیق از زندگی در مهاجرت و شاید از خود، یک حس ناکامی و سرخوردگی بدون توجه به این که درست است یا نه. اکنون نقطه امیدی ایجاد شده و یکی آمده که به گفته فروغ فرخزاد:
من خواب دیدهام که کسی میآید…
کسی میآید
و سفره را میاندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
و سهم ما را میدهد ...
از این روست که در میان این بخش از ایرانیان مهاجر هیجانی عمیق ایجاد شده است. برخوردها هیجانی هستند. یک چیز میگویی و طرف مقابل چیز دیگری میشنود و تو نمیتوانی درک او را درست کنی. موضوع غالب بحثها این است: من این را نگفتم و منظور من این نبود. اشتباه فهمیدهای و ... در حالی که در واقع سخن بر سر کج فهمی و یا اختلاف نظر طبیعی یا دگراندیشی نیست.
به رضا پهلوی در برابر چنین آدمی انتقاد کنی، گویی موجودیت و هویت شخص او، نه پهلوی، را زیر سوال برده ای. او با رضا پهلوی یک هویت نوین برای خود ساخته است، او جهانی ساخته است که زیباست و در آن از آخوند متعفن خبری نیست؛ هر چه هست شکوه پهلوی، دوران رشد و پیشرفت محمدرضا شاه، آزادی و بهشت برین پیش از ۵۷ است. این را آدم ۵۵ و ۶۰ ساله هم میگوید که آن دوران باید یادش باشد و تو حیران میمانی که این بشر این همه سال کجا بوده و چه میکرده است. اما مساله این نیست. او خودش میداند چیست.
از این روست که پای استدلال و فاکت و عدد و آمار چوبین میشود. نمیتوانی به چنین کسی مثلا نشان دهی که نمیشود شعار سه مفسد را داد و سپس روز جهانی زن را تبریک گفت که دستاورد جنبش چپ جهانی است. از دید او میشود، خیلی هم خوب میشود! مگر رضا پهلوی این کار را نکرد؟ کرد و هیچ یک از پیروان هیجانیش هم تا ابد به این حرف تو گوش نخواهند داد. بارها اینجا و آنجا این پرسش بجا را نوشتم که چگونه شما میتوانید در آسایش و آزادی، در دمکراسی، جمهوریت اروپایی زندگی کنید اما برای مردم داخل ایران طرفدار یک سلطنت موروثی یک نفره استبدادی باشید که همچون خمینی در کتاب ولایت فقیه تمام ویژگیهای فاشیسم را در دفترچه اضطرار دارد؟ این را چگونه از نظر اخلاقی میتوانید توجیه کنید که خود در اروپا بمانید اما چنین آیندهای را برای مردم رنجدیده و زیر جنگ و ترور آخوندی ایران بخواهید؟ حتی یک پاسخ تاکنون دریافت نکردهام. اصلا مساله این نیست. آنها خیلی هم خوب میتوانند این کار را بکنند. امثال من پرت هستیم.
یکی میگوید جمهوریخواه است اما از پهلوی حمایت میکند. اصلا نمیفهمم چگونه چنین چیزی میشود و یعنی چه! میگویم اگر جمهوری خواه هستی باید طرفدار دمکراسی و حکومت مردم بر مردم باشی. اینها لازم و ملزوم هستند. میگوید: اینها حرفهای اروپایی است. مساله مردم ما در ایران دمکراسی نیست، بلکه رشد اقتصادی و امنیت است. میگویم این سخن از ژنرال پینوشه است و سخنی است فاشیستی. اما پای استدلال من چوبین است و به جایی نمیرود و نرفت. به آن یکی میگویم تمام سلطنتهای اروپایی که به رخ ما میکشید، بر همه شان جمهوریت، حکومت قانون و نه امر یک نفر و در بیشتر آنها فدرالیسم حاکم است. این را چگونه میخواهید برای ما توضیح دهید؟ در همین پادشاهی اسپانیا که به رخ ما میکشید، خوان کارلوس در سال ۲۰۱۴ به جرم بدهی مالیاتی و داشتن حسابهای اعلام نشده در خارج از کشور تحت تعقیب قانون قرار گرفت، دادگاهی شد و به ابوظبی فرار کرد و در آنجا زندگی میکند. در همین پادشاهی بریتانیا، پلیس برادر پادشاه را به جرم افشای اسناد محرمانه دولتی دستگیر کرد.هم اکنون که چیزی به بار نیست، به شاهزاده شما همین امروز هم نمیشود گفت آقای رضا پهلوی.
این حرفها پاسخ ندارند. در واقع، اصلا شنیده نمیشنوند! ما پرت هستیم که از این حرفها میزنیم و گمان میبریم که استدلال باید شنیده شود. در آنجا، در آن حباب وهم آلود، “ما”یی وجود دارد که در آن همه یکسان هستند. اگر به یکی بگویی بالای چشمت ابروست، به همه برمی خورد. یکی هویت شخصیاش را به آن بسته، آن یکی بوی کباب شنیده و سومی مشفول دوختن کیسه است. اتفاقا در این دو دسته آخری و هر کسی که پروژهای در این معرکه برای خودش تعریف کرده است، مشکلی نیست. کار آنها منطقی و قابل توضیح است. اما دسته اول ...
آنها دنیایشان دیگر است. آنها خواب همان کس را دیدهاند که میآید، سفرهای میاندازد و شکوه و عظمت باستان را میان “ما” تقسیم میکند. اکنون این “من” ناراضی و سرخورده، “من” با بحران هویت عمیق، یک “ما” یافته است و به آن امید بسته است. این “ما” با “ما”ی شهروندی تفاوت دارد، از نوع قبیله و طایفه است همان گونه که آن “من” از نوع رعیت است به امید نجات دهنده، “من” شهروند نیست و به گفته روزنامه همشهری از شهر تنها “شهرنشینی” را فهمیده است. در آن دنیای باشکوه و در خواب شعر “کسی که مثل هیچکس نیست” فروغ فرخزاد، نمیتوانی کسی را از خواب بیدار کنی که شیرین است. امیدی پدیدار شده؛ خواب دیدهاند که کسی میآید ...
و این چنین است که تراژدی ایرانی ادامه دارد.
■ دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی، تحشیه ای مختصر.
من به موضع سیاسی شما أصلا کاری ندارم. هر انسانی محقّ و مجاز است که مواضع خودش را نسبت به سیاستهای جاری یا احتمالی آینده، بر زبان و قلم براند. صحت و ناصحت داشتن آنها را واقعیّتها رقم خواهند زد. من امّا به «خاستگاه» مواضع شما کار دارم و پرسشی از شما. «خاستگاه مواضع شما» به «فرهنگ» تکیه میکند. من به هیچ وجه مایل نیستم که شما را به یک بحث گسترده آکادمیکی و پلمیکی وادار کنم؛ بلکه مایلم بدانم شما از «کلمه فرهنگ» در تجربیات ایرانیان، چه چیزی میفهمید و برداشت شخصی شما چیست بدون آنکه بخواهید برای تعریف فردی خودتان به منابعی در باختر زمین یا آثار متفکّران و پژوهشگرانی دانشگاهی اقتدا کنید و رفرنس بدهید؟ «تعریف فرهنگ در گستره تجربیات ایرانیان و سپس برداشتی که شما از آن دارید» چیست. پاسخ شما احتمالا بتواند، انگیزه ای باشد برای من در تامّلات آیندهام.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان
■ امیوار بودم که نویسنده محترم در بخش دوم مطلب خود «تراژدی ایرانی» دست از شبهات، پیرایهها، و روایتهای صد من یک غاز برداشته و در زمانی که کشور در آستانه فروپاشی به دلیل ندانمکاریها و سیاستهای مخرب جمهوری اسلامی و زیر ضربات شبههبرانگیز، ماجراجویانه و نابخردانه ترامپ در حال نابودی است، حرفی نو، مسیر تازه و بحثی سازنده و اصلاحگر ارائه دهد؛ ولی زهی خیال باطل، همچنان در همان گرداب نآمیدی و بدبینی گرفتاریم.
گاهی یک مقاله بیش از آنکه چیزی درباره جامعه مورد بحث بگوید، ذهنیت نویسندهاش را آشکار میکند. متنی که قرار است تصویری از جامعه ایرانی مهاجر ارائه دهد، اگر بر چند خاطره شخصی، چند گفتگوی پراکنده در کافهای در اروپا، و چند برداشت ذهنی استوار باشد، بیشتر شبیه تأملات فردی است تا تحلیل اجتماعی. جامعهای به گستردگی و پیچیدگی ایرانیان مهاجر را نمیتوان با چنین نمونههای محدود و پراکنده فهم کرد؛ چه رسد به آنکه بر اساس آنها درباره «بحران هویت» یا «هیستری جمعی» حکم صادر کرد.
مشکل اصلی این مقاله نه در نیت آن، بلکه در روش استدلال و کیفیت شواهد آن است. نویسنده برای توصیف وضعیت پیچیده و چندمیلیونی جامعه ایرانی مهاجر، به چند روایت پراکنده و شخصی تکیه میکند: گفتگویی در یک کافه در سوئیس، خاطرهای از یک راهپیمایی، یا مثال زن تهرانی که کیسه زباله از پنجره پرتاب میکند. چنین نمونههایی شاید برای روایت ادبی جذاب باشند، اما هیچگاه مبنای یک تحلیل اجتماعی جدی قرار نمیگیرند.
مشکل دوم تعمیم شتابزده است. شور و شوق بخشی از ایرانیان نسبت به یک چهره سیاسی به «هیستری جمعی» یا «بحران هویت» تعبیر شده، بیآنکه نشان داده شود این داوری بر چه داده یا پژوهشی استوار است. در همه جوامع، بهویژه در لحظات بحران یا گذار سیاسی، طبیعی است که بخشی از جامعه حول نمادها و چهرههای سیاسی بسیج شود. این پدیده نه عجیب است و نه الزاماً غیرعقلانی؛ بلکه بخشی از پویایی طبیعی سیاست در جوامع در حال تحول است.
در این میان، داوری پیشینی نیز به چشم میآید: هرکس دیدگاهی متفاوت داشته باشد، یا علاقهای به رضا پهلوی نشان دهد، به سرعت در قالب «احساساتی»، «هیستریک» یا «فاقد تحلیل» قرار میگیرد. این شیوه بیشتر به برچسبزنی سیاسی شبیه است تا تحلیل. جالبتر آنکه در جایی نوشته شده: «کسی میگوید جمهوریخواه است اما از پهلوی حمایت میکند. اصلاً نمیفهمم چگونه چنین چیزی ممکن است و چه معنایی دارد!» در حالی که اگر کسی واقعاً جمهوریخواه باشد، طبعاً باید به دموکراسی و حکومت مردم بر مردم باور داشته باشد؛ و این دو جداییناپذیرند. با این حال، دستکم دو نکته قابل تأمل است:
نخست، دلیل نفهمیدن شاید در یک پیشفرض نادرست نهفته باشد: نویسنده فرض کرده رضا پهلوی نماینده و وارث تاج و تخت ایران است، در حالی که او بارها تأکید کرده که هیچ شکل خاصی از حکومت را از پیش تحمیل نمیکند و نظام آینده ایران را به رأی آزاد مردم واگذار میکند.
دوم، حتی اگر برخی با چنین برداشتی حمایت کرده باشند، چه اشکالی دارد؟ دموکراسی در پذیرش حق دیگران برای داشتن دیدگاهی متفاوت معنا پیدا میکند، حتی زمانی که با آن موافق نیستیم.
این مقاله با تمرکز بر چند مثال محدود، تصویری ناقص و تحریفشده از جامعه ایرانی مهاجر ارائه میدهد؛ جامعهای که در علم، اقتصاد، هنر و کنش مدنی حضوری چشمگیر دارد و نقش مهمی در ترویج حقوق بشر و آزادی برای ایران ایفا کرده است. نقد اجتماعی زمانی ارزشمند است که بر شواهد، انصاف و درک پیچیدگی واقعیت استوار باشد. در غیر این صورت، آنچه تولید میشود، بدبینی و یأس است، نه تحلیل و راهکار.
نقد جامعه البته ضروری است؛ هیچ جامعهای بدون نقد و بازاندیشی پیش نمیرود. اما نقد زمانی ارزشمند است که بر شواهد، انصاف و درک پیچیدگی واقعیت اجتماعی استوار باشد. جامعه ایرانی—چه در داخل و چه در خارج از کشور—بسیار پیچیدهتر، متنوعتر و زندهتر از آن است که بتوان آن را در قالب چند تصویر تاریک و چند مثال پراکنده خلاصه کرد. اگر هدف فهم واقعیت باشد، راه آن دقت، انصاف و پرهیز از پیشداوری است؛ و اگر هدف صرفاً بیان نآمیدی باشد، آن دیگر تحلیل نیست، فقط پژواک تاریکی و بدبینی است که جامعهای پویا و زنده را کوچک میشمارد.
با احترام شهرام
■ با درود و ارادت خدمت جناب تجلی مهر،
درصدی از هموطنان پایبند به هیچ اخلاقی نیستند و حتی “سیاسی” بودن را توهین میدانند. بعید است که در زندگی شخصی خودمان جفاکاری و بدطینتی بعضی افراد را تجربه نکرده باشیم. بعد انقلاب ۵۷ افراد مختلفی را میشناختم که از همین قماش بودند و زود در کمیتهها جا خوش کردند. اکنون افرادی مشابهی با تصور اینکه قدرت بعدی به سلطنت طلبان اختصاص خواهد داشت، خود را در جلوی صف این جریان قرار دادند. صد سال دیکتاتوری فقط فقر مادی نمیآرد.
ممنون از توجه شما، بهمن یزدانی
■ با سلام آقای حیدریان،
پرسش شما برای من قابل درک نیست. چگونه می شود از من بپرسید که از فرهنگ در تجربیات ایرانیان چه می فهمم و هم زمان از من بخواهید اشاره ای به پایه های تئوریک و آکادمیک نداشته باشم. این نمی شود. اینها به هم پیوسته اند. آنچه در بالا در باره فرهنگ اشاره کردم که در روش خود برای بررسی پدیده اجتماعی به کار می برم، ریشه فلسفی دارد. فرهنگ مجموعهای است از باورها، ارزشها، رفتارها، شناخت، هنر، آداب و رسوم، و روش زندگی که جامعه یا گروه انسانی در طی زمان ایجاد کرده و از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند. فرهنگ پدیده ای است تاریخی و محلی. هر سازمان اجتماعی چون خانواده، حزب، انجمن، شرکت اقتصادی و هر جایی که انسان ها برای کاری مشترک گرد هم آیند، فرهنگ و ایدئولوؤی واژه خود را می سازند. بستگی به این که شما جامعه و یا سازمان اجتماعی مورد بررسی را چگونه تعریف کنید، فرهنگ ها و ایدئولوژی های گوناگون در آن می یابید. این گونه به هر جامعه ای می شود پرداخت و ایرانی یا غیرایرانی، باختر زمین و خاور زمین، تفاوتی نمی کند.
تفاوت رو بررسی در نوشته من در بالا کاملا آشکار است و می شود آن را در دو دیدگاه به ایرانیان مهاجر دید که به دو نتیجه متفاوت و دو چهره متفاوت اشاره کرده ام و هر دو را هم زمان در جامعه مهاجر ایرانی می بینیم.
شاد باشید، تجلی مهر
■ با سلام شهرام گرامی،
شما برداشت خود را به من نسبت میدهید که گویا من همه صد در صد ایرانیان مهاجر را چنین و چنان میدانم. خب این گونه نیست و این یک روش کهنه در سفسطه است. من چهرههایی را ترسیم کردهام که ویژگیهای خاصی دارند. من به آنها پرداختهام. در میان نوشته نیز این جمله هست: کسی حرفی را بر زمین میاندازد و صاحبش آن را برمیدارد. اگر شما خود را مخاطب نمیدانید، چه مشکلی با بیان دیدگاه دیگران دارید که به گونه ای دیگر میاندیشند؟ شما هم میتوانید دیدگاه خود را در مقالهای مستقل بنویسید و همین جا نشر دهید. وقتی می گویید نویسنده محترم و سپس می گویید روایت او صد من یک غاز است، خب چهرهای دو گانه از خود نشان میدهید که احیانا خود را مخاطب می بیند. اگر این باشد که اتفاقا نوشته من دست روی نکته درستی گذاشته است.
شاد باشید، تجلی مهر
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|