|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
لیلی نیکونظر
عکسها: آرش خاموشی
نیویورک تایمز / ۱۰ مه ۲۰۲۶
در اواسط ماه مارس، بابک، طراح محصول ۴۹ ساله در یک شرکت فناوری در تهران، به دفتر رئیسش فراخوانده شد و به او گفته شد که موقعیت شغلیاش حذف شده است.
دو هفته پیش از آن، دولت ایران همزمان با آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه کشور، اینترنت را قطع کرده بود؛ اقدامی که صنعت فناوری ایران را به آشوب کشاند و انجام کار بابک را عملاً ناممکن کرد.
بابک که برای پرهیز از برخوردهای حکومتی خواست تنها با نام کوچک خود معرفی شود، در پیامهای صوتی به نیویورکتایمز گفت: «در تمام دوران کاریام سخت تلاش کردهام، مدام یاد گرفتهام و سعی کردهام پیشرفت کنم.» او افزود: «اما در این مرحله از زندگیام، خودم را در موقعیتی نامطمئن و مبهم میبینم.»
تجربه بابک در هفتههای اخیر در سراسر ایران به پدیدهای فراگیر تبدیل شده است؛ شرکتها موج پشت موج دست به اخراج نیرو زدهاند. این موضوع را گفتوگو با صاحبان کسبوکارها و کارکنان، و همچنین گزارشهای رسانههای ایرانی نشان میدهد.
شرکتها در حال فروپاشیاند
برای دولت ترامپ، مشکلات شدید اقتصادی ایران بخشی از راهبرد فشار برای وادار کردن کشور به تسلیم است. دونالد ترامپ این ماه به خبرنگاران گفت: «امیدوارم [اقتصاد ایران] شکست بخورد. میدانید چرا؟ چون میخواهم پیروز شوم.»
مقامهای ایرانی اما تأکید دارند که فشارها نتیجه نخواهد داد و کشور تسلیم نخواهد شد.
بسیاری از شرکتها اکنون زیر فشارهای ناشی از جنگ در حال فروپاشیاند. در جریان جنگ، آمریکا و اسرائیل تأسیسات صنعتی ایران را که مواد اولیه کلیدی تولید میکردند و نیز زیرساختهای حیاتی کشور را هدف قرار دادند. افزون بر این، محاصره اعمالشده از سوی آمریکا علیه بنادر ایران که از زمان آتشبس ماه گذشته ادامه دارد، بخش عمده صادرات نفت ایران را متوقف و واردات سایر کالاها را مختل کرده است.
غلامحسین محمدی، مقام دولتی ایران، برآورد کرده است که جنگ باعث از بین رفتن یک میلیون شغل و «بیکاری مستقیم و غیرمستقیم دو میلیون نفر» شده است؛ اظهاراتی که خبرگزاری تسنیم آن را منتشر کرد.
در ۲۵ آوریل، یک پلتفرم کاریابی ایرانی گزارش داد که در یک روز رکورد ۳۱۸ هزار رزومه ثبت شده است؛ رقمی که به نوشته وبسایت عصر ایران، ۵۰ درصد بیشتر از رکورد قبلی بوده است.
حتی پیش از جنگ نیز اقتصاد ایران زیر فشار سالها تحریم، فساد ساختاری و سوءمدیریت قرار داشت و سقوط مداوم ارزش پول ملی قدرت خرید مردم را بهشدت کاهش داده بود.
امیرحسین خالقی، اقتصاددان ساکن اصفهان، در گفتوگویی گفت: «گرداب عجیب و فراگیری از مشکلات اقتصادی شکل گرفته که مدام پیچیدهتر میشود.» او افزود که ایران پیش از جنگ نیز «در وضعیت اقتصادی بسیار بدی قرار داشت و با مجموعهای از ابربحرانها روبهرو بود.»
مشکلات تازه بخش خصوصی نشانهای از عمیقتر شدن بحران برای دولت ایران است. بودجه پیشنهادی دولت برای سال جاری، که پیش از جنگ ارائه شده بود، حتی با در نظر گرفتن تورم نیز کاهش شدید هزینههای عمومی را نشان میداد و بیش از گذشته بر مالیاتستانی متکی بود. اکنون انتظار میرود درآمدهای مالیاتی حاصل از بخش خصوصی نیز بهشدت کاهش یابد.
نارضایتی اقتصادی طی دهه گذشته بارها به اعتراضات در ایران دامن زده است؛ از جمله تظاهرات سراسری که از ماه دسامبر و همزمان با سقوط ارزش پول ملی آغاز شد. گرچه این اعتراضات با سرکوبی خونین که هزاران کشته برجای گذاشت مهار شد، اما خشم اجتماعیِ محرک آن همچنان پابرجاست.

آیتالله مجتبی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، در پیامی به مناسبت روز ملی کارگر و معلم در ایران، از شرکتها خواست «تا حد امکان» از اخراج نیروها خودداری کنند. با این حال، بسیاری از همین شرکتها با بحرانهای عمیقی روبهرو هستند که مستقیماً از سیاستهای دولت تحت رهبری او ناشی شده است.
برای نمونه، بخش دیجیتال ایران که زمانی نمادی از ظرفیت و آیندهداری کشور بود، اکنون بهدلیل قطع شدید اینترنت از سوی حکومت، عملاً از پا درآمده است.
رئیس یک گروه لابیگر صنعت فناوری ایران برآورد کرده که قطع اینترنت روزانه تا ۸۰ میلیون دلار زیان مستقیم و غیرمستقیم به اقتصاد ایران وارد میکند.
دیجیکالا، که به «آمازون ایران» شهرت دارد و بزرگترین شرکت فناوری کشور محسوب میشود، ۲۰۰ نفر از کارکنان خود، معادل حدود سه درصد نیروی کارش، را اخراج کرده است. مسعود طباطبایی، مدیرعامل شرکت، بیثباتیهای اخیر را یکی از دلایل این تصمیم عنوان کرد.
ماه گذشته نیز بنیانگذار «کاموا»، شرکت ایرانی فعال در حوزه تجارت الکترونیک، اعلام کرد که این شرکت بهطور کامل تعطیل خواهد شد.
هادی فرنود، بنیانگذار این شرکت، در بیانیهای در حساب ایکس خود نوشت: «پس از دو جنگ و ماهها قطع اینترنت، دیگر نتوانستیم از بحران عبور کنیم. این بار ادامه دادن ناممکن بود.»
اخراج گسترده کارگران واحدهای صنعتی
در بخش صنعتی، علت فوری بسیاری از اخراجها کمبود مواد اولیه است. کارخانههای بزرگ پتروشیمی و فولاد در جریان حملات آمریکا و اسرائیل هدف قرار گرفتند و همین امر زنجیره تأمین صنایع وابسته را مختل کرد. واردات نیز بهدلیل محاصره بنادر ایران از سوی آمریکا دچار اختلال شده است.
خبرگزاری کار ایران، ایلنا، که رسانهای نیمهرسمی است، گزارش داد یک کارخانه نساجی در غرب ایران ۷۰۰ نفر از مجموع ۸۰۰ کارگر خود را اخراج کرده است. همچنین کارخانهای دیگر در شمال کشور نیز ۵۰۰ نفر را تعدیل کرده است.
رهبران کارگری میگویند حتی کارخانههایی که رسماً اخراج نیرو اعلام نکردهاند نیز عملاً فلج شدهاند؛ بهنام فعالاند اما تولید چندانی ندارند.
بهرام ذنوبیتبار، رئیس یک شورای کارگری محلی در استان فارس، در گفتوگو با خبرگزاریها گفت: «در عمل، برخی از این واحدها تولید واقعی ندارند و فقط بهصورت نیمهفعال یا مقطعی کار میکنند تا موجودیت خود را حفظ کنند.»
مهدی بستانچی، رئیس شورای هماهنگی صنایع کشور ـ نهادی که میان شرکتها و دولت ارتباط برقرار میکند ـ گفت بخش صنعتی ایران وارد مرحله انقباض شده که میتواند تا ۳.۵ میلیون کارگر را تحت تأثیر قرار دهد.
او در پاسخ کتبی به پرسشهای نیویورکتایمز نوشت: «در این شرایط، برخلاف دورههای کلاسیک رکود، کاهش اشتغال کمتر در آمار رسمی دیده میشود و بیشتر به شکل تمدید نشدن قراردادها، کاهش ساعات کاری و مرخصی اجباری بروز پیدا میکند.»
در برخی موارد، تلاشهای دولت برای مقابله با بحران اقتصادی خود به فشار بیشتر بر کسبوکارها منجر شده است. در ماه مارس، دولت اعلام کرد حداقل دستمزد در ایران ۶۰ درصد افزایش خواهد یافت؛ اقدامی که هدف آن هماهنگ نگه داشتن دستمزدها با نرخ تورم افسارگسیخته کشور بود. اما به گفته نیما نامداری، مدیرعامل شرکت فروش آنلاین خودرو «کارنامه»، این تصمیم «شوک بزرگی به اقتصاد وارد کرد.»
او افزود: «در نتیجه، موج اخراجها تشدید شد.»
بابک، طراح محصول، طی تنها یک سال دو بار اخراج شده است. نخستین بار تنها ۱۰ روز پیش از حمله اسرائیل به ایران در ژوئن ۲۰۲۵ کارش را از دست داد و ماهها طول کشید تا شغلی تازه پیدا کند؛ آن هم با حقوقی کمتر. او گفت گذران زندگی دشوار بود، اما خودش و همسرش به نحوی دوام آوردند. سپس جنگ آمریکا و اسرائیل، قطع اینترنت و اخراج اخیر از راه رسید.
او و همسرش برای سرپا ماندن در هفتههای اخیر خودروها و جواهرات خود را فروختهاند. بابک میگوید اکنون که دیگر چیزی برای فروش باقی نمانده، به کمک خانوادههایشان متکی شدهاند.
بابک گفت هنوز نتوانسته شغل تازهای پیدا کند. او افزود: «دیدن اینکه این وضعیت چه اثری بر روحیه همسرم گذاشته، برایم دردناک است. لحظاتی هست که هر دوی ما به سختی دوام میآوریم، اما تمام تلاشمان را میکنیم که امیدمان را حفظ کنیم.»
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
امروز فرصتی دست داد تا دیداری تازه کنم با دوست دیرین و فرهیختهام، آقای دکتر حسین باقرزاده. گفتوگوی ما از مسائل گوناگون گذشت و در میان آنها، سخن به «منشور ۸۱» رسید؛ متنی که در بهمنماه ۱۳۸۱ منتشر شد و هدف آن، فراهم آوردن چارچوبی مشترک برای همکاری نیروهای سیاسی و مدنی ایران بود. در آن زمان، از همه فعالان سیاسی و اجتماعی دموکراسیخواه دعوت شده بود که اگر با مفاد این منشور موافقاند، دوازده اصل آن را بهعنوان مبنای همکاری و همگرایی بپذیرند.
با اینحال، این منشور ــ با وجود ظرفیت تاریخی و نگاه فراگیرش ــ هرگز نتوانست آنگونه که باید به مرحله عمل برسد. آقای باقرزاده امروز با تأسف از روزهایی یاد میکرد که «منشور ۸۱» در آغاز انتشار، با استقبال قابل توجهی روبهرو شد و شماری از فعالان اپوزیسیون آن را امضا و حمایت کردند؛ اما رفتهرفته صداهایی از گوشه و کنار برخاست که چون مفاد این منشور میتواند مورد حمایت این و یا آن فعال سلطنتطلب نیز قرار گیرد و احتمال دارد نام آنان در کنار دیگر امضاکنندگان قرار گیرد، برخی حاضر نیستند امضایشان در چنین فهرستی دیده شود. از همین رو، تعدادی از امضاکنندگان، حمایت خود را پس گرفتند.(نویسنده این گزارش ضرورتی در نام بردن از افراد نمیبیند.)
پس از توضیحاتی که امروز از آقای باقرزاده شنیدم، بار دیگر کنجکاو شدم متن دوازدهگانه این منشور را بخوانم؛ منشوری که بیستودو سال پیش منتشر شد و بخشی از اپوزیسیون، با وجود موافقت با مفاد آن، تنها از بیم آنکه متهم به همکاری و یا همراهی با طرفداران پهلوی نشود، حاضر به همراهی با آن نبود.
آیا این رویکرد برای امروز ما ناآشناست؟ آیا هنوز هم بخشی از اپوزیسیون، بیش از آنکه در پی یافتن نقاط مشترک برای نجات ایران باشد، اسیر مرزبندیهای هویتی و ترس از «انگ خوردن» نیست؟ شاید بازخوانی «منشور ۸۱» فقط رجوع به یک متن سیاسی متعلق به دو دهه پیش نباشد؛ بلکه آینهای باشد در برابر بخشی از بنبست تاریخی اپوزیسیون ایران.
متن منشور ۸۱، از صفحه فیسبوک آقای باقرزاده برگرفته شده:
۲۲ بهمن ۱۳۸۱
منشور ۸۱ – Charter 2003
۱ – ما حقوق و آزادیهای مصرح در اعلامیه جهانی حقوق بشر را به تمامی میپذیریم و خواهان نهادینه شدن آنها در قانون اساسی ایران هستیم.
۲ – ما معتقد به اصل انکار ناپذیر حکومت مردم بر مردم از طریق آرای عمومی هستیم، و تنها نهادهایی را که منبعث از آرای آزاد مردم باشد به رسمیت میشناسیم.
۳ – ما خواهان جدایی کامل نهاد دین از نهاد حکومت، و نفی سلطه روحانیت یا قشر و فرد دیگری که خارج از راهکارهای مردمسالارانه متحقق شود هستیم.
۴ – ما آزادی عقیده و مذهب را به رسمیت میشناسیم، و هرگونه دخالت حکومت در مذهب را نفی میکنیم.
۵ – ما به برابری کامل ایرانیان، صرفنظر از جنسیت و نژاد و قومیت و زبان و عقیده و مذهب و خصوصیات شخصی افراد، اعتقاد داریم و هرگونه تبعیض و نابرابری مبتنی بر این تفاوتها را نفی میکنیم. ما به خصوص بر برابری حقوقی کامل زنان و مردان در عرصههای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تاکید میکنیم.
۶ – ما معتقد به ساختاری حکومتی با حداقل کنترل مرکزی و حد اکثر دموکراسی محلی و متناسب با تنوع قومی، زبانی و فرهنگی مردم ایران با حفظ یکپارچگی و تمامیت ارضی کشور هستیم.
۷ – ما معتقد به حق برابر مردم ایران در بهرهگیری از ثروت ملی و منابع طبیعی کشور هستیم. ماهمچنین برآنیم که حکومت باید یک حداقل سطح زندگی را برای هر فرد ایرانی تضمین کند.
۸ – ما دخالت حکومت در حوزه زندگی شخصی و روابط خصوصی افراد را نفی میکنیم و تنها وظیفه حکومت در روابط بین افراد را جلوگیری از تجاوز شهروندان به حقوق یکدیگر میشناسیم.
۹ – ما مخالف جواز قانونی اعمال هرگونه خشونت از سوی حکومت هستیم، و کاربرد شکنجه و مجازاتهای خشن و ناانسانی، از جماه اعدام، را در هر شرایطی نفی میکنیم.
۱۰ – ما از جنبش آزادیخواهانه مردم ایران و بهخصوص زنان، دانشجویان، نویسندگان و هنرمندان، دانشگاهیان، فرهنگیان، متخصصان، کارمندان و کارگران که برای نفی استبداد مذهبی مبارزه میکنند حمایت میکنیم. در عین حال، ما معتقد به تحول مسالمتآمیز جامعه به سوی مردمسالاری و تحقق آرمانهای یاد شده در این منشور هستیم.
۱۱ – ما خواهان گسترش روابط بینالمللی ایران با همه کشورهای جهان بر اساس صلح و احترام متقابل، منشور سازمان ملل، و استقلال و مصالح ملی ایران هستیم، و از پیمانهای جهانی ناظر بر صلح، عدم تجاوز، حقوق بشر، توسعه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، و حفظ محیط زیست حمایت میکنیم.
۱۲ – ما به حق مردم برای تعقیب و مجازات کسانی که در گذشته به حقوق مردم تجاوز کردهاند احترام قائلیم. در عین حال، معتقدیم که باید با رعایت اصل 9 این منشور، از طریق یک کمیسیون حقیقتیاب آشتی ملی و یا در دادگاههایی صالح به صورت عادلانه به این اتهامات رسیدگی شود.
برگرفته از فیسبوک آقای حسین باقرزاده
■ اگر همان پهلوی ستیزان ۲۳ سال پیش، که ته مانده هایشان هنوز هم با همان فکر و اندیشه هم با خود در ستیزند و هم در خلاف جهت و بدون توجه به ۸۰+ میلیون بستوه آمده، با باورهای پوچ و ایران و ایرانی ویران و نابود کن تا به امروز رفتار کردند ، با شعور سیاسی و میهن دوستی توانسته بودند به تکمیل، یا حداقل با همین منشور ۸۱ بعنوان پایه کنار بیایند، آیا رژیم جنایتکار اسلامی میتوانست تا به امروز دوام بیاورد؟ و با بهره گیری از همین ادامه مخالفتهای انقلابی ۵۷ی، امروز در تلاش برای طولانیتر کردن حیات خود نباشند؟
پیروزی
■ درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای کوتاه.
در باره صحبتهایی که کرده اید، بحثی نمیکنم فعلا. برای پرهیز از مثنویها و بازشکافی مفاد منشور نیز صحبتی نمیکنم و میپردازم فقط به یک مورد آن؛ آنهم بند ۴: [ما آزادی عقیده و مذهب را به رسمیت میشناسیم، و هر گونه دخالت حکومت در مذهب را نفی میکنیم.]
آنچه در نگاه نخست، «تسامح» و «آزادی عقیده» نامیده میشود، در ژرفای خود، اغلب حامل تناقضی پنهان و ویرانگر است. تناقضی که اگر با خردورزی و دوراندیشی مهار نشود، میتواند بنیان هر جامعهای را از درون متلاشی کند. بسیاری میپندارند همین که حکومت یا قانون اساسی، همه ادیان، مذاهب، ایدئولوژیها و جهان بینیها را به رسمیّت بشناسد و در محتوای آنها دخالت نکند، مسئله آزادی و باهمزیستی حل شده است. حال آنکه مسئله دقیقا از همینجا آغاز میشود و پایان نمییابد؛ زیرا به رسمیّت شناختن «حقّ باور داشتن»، هرگز به معنای به رسمیّت شناختن «حقّ تحمیل کردن» نیست. جامعه نمیتواند تنها با اعلان احترام به عقاید، بقای خویش را تضمین کند؛ چونکه هر عقیدهای/مذهبی/دینی/ایدئولوژیی، لزوما حامل روح مدارا و باهمزیستی نیست [اسلامیّت: کافر و مومن/ مارکسیسم: پرولتاریا و بورژوازی و غیره و ذالک]. برخی عقاید، در ذات خویش میل به سلطه، حذف، اجبار و بلعیدن دیگران دارند. ایدئولوژی/دین/مذهبی که خود را حقیقت مطلق میپندارد، دیر یا زود، انسان را نه «شهروند»؛ بلکه «مؤمنِ مطیع» میخواهد؛ و هر که بیرون از دایره ایمانش باشد، یا باید مطیع شود یا حذف شود یا خاموش بماند.
فرض کنید مذهبی پدید آید که پیروانش را موظف کند با ظاهری خطرآفرین و هراس انگیز وارد جامعه شوند، یا آنان را مجاز بداند که برای گسترش عقیده خویش، دولت و جامعه را تحت فشار قرار دهند، بودجه عمومی را مصادره کنند و در صورت مخالفت، خشونت و ارعاب را «حقّ مقدّس» خود بشمارند. آیا صرف آنکه این رفتارها تحت نام «عقیده» یا «ایمان» صورت میگیرند، باید مصون از نقد و محدودیّت باشند؟. آیا جامعه موظّف است در برابر هر نوع اعتقادی و مذهبی و دینی اگر بنیان نظم و امنیّت و ارجمندی انسان را تهدید کند، زانو بزند و سکوت کند؟. اینجاست که خطای بزرگ بسیاری از نظامهای سیاسی آشکار میشود. آنان میان «آزادی اعتقاد» و «آزادی اعمالِ برخاسته از اعتقاد» تفاوتی قائل نمیشوند. حال آنکه هیچ جامعهای نمیتواند بر مبنای تقدّسِ بی قیدِ باورها پایدار بماند. آنچه که باید مقدّس شمرده شود، نه عقیده/مذهب/دین؛ بلکه انسان است. نه ایدئولوژی؛ بلکه کرامت و امنیّت و آزادی زیستن انسانها در کنار یکدیگر.
جامعه سالم، جامعهای نیست که در آن، همه یکسان بیندیشند؛ بلکه جامعهایست که در آن، هیچکس حقّ نداشته باشد اعتقادات خویش را با زور، تهدید، ترور، تقدّس سازی، ارعاب روانی یا سوءاستفاده از احساسات جمعی بر دیگران تحمیل کند. انسان میتواند به هر چه که میخواهد باور داشته باشد. میتواند به هزاران هزار خدا ایمان بیاورد یا به هیچ خدایی ایمان نداشته باشد. میتواند جهان را صحنه تقدیر الهی بداند یا میدان تصادفهای کور طبیعت؛ امّا آن لحظه که بخواهد باور خویش را به قانون اجباری برای دیگران تبدیل کند، دیگر مسئله صرفا «عقیده» نیست؛ بلکه مسئله اعمال «قدرت» است و قدرتِ بی مهار، حتّا اگر جامه قدّیس بر تن کند، سرانجام به هیولایی علیه انسان بدل خواهد شد. خطای سهمگین مردمان جوامع در طول تاریخ این بوده است که انسانها اغلب به جای آنکه دین و ایدئولوژی را در محکّ خرد و اخلاق و حقوق انسانی بسنجند، خرد و انسان را قربانی تقدّسِ عقیده کردهاند. به همین دلیل، تاریخِ بشر آکنده از فجایعی است که همگی با واژههایی مقدّس آغاز شدند و با خون و خاکستر پایان یافتند. هیچ شمشیری به اندازه شمشیری که خود را «مقدّس» بداند، خطرناک نیست؛ زیرا شمشیر مقدّس، نه تنها میکُشد، بلکه کشتن را فضیلت نیز میشمارد.
اینکه «مدرّس» گفته است: «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما»، اگر به معنای اخلاقی کردن سیاست بود، شاید میتوانست سخنی شریف تلقّی شود؛ امّا آنجا که دین به ابزار تصاحب قدرت سیاسی بدل گردد، و سیاست نیز برای حفظ خویش به تقدّس متوسّل شود، نتیجه چیزی جز استبدادی مقدّس نخواهد بود؛ استبدادی که مخالفت با خود را نه اختلاف نظر؛ بلکه «کفر»، «ارتداد»، «خیانت» یا «دشمنی با حقیقت» مینامد.
جامعهای که میخواهد از چرخه خشونت رهایی یابد، باید قوانین خویش را نه بر اساس حقّانیت این یا آن عقیده/دین/مذهب/ایدئولوژی؛ بلکه بر بنیان حقوق برابر انسانها سامان دهد. قانون باید نسبت به باورها بی طرف باشد، امّا نسبت به خشونت و اجبار، بی التفات نباشد. هیچ عقیدهای، صرفا به دلیل مقدّس بودن برای پیروانش، نباید فراتر از قانون و فرهنگ جامعه و هنر باهمزیستی قرار گیرد؛ زیرا اگر قانون در برابر «ایمانِ خشونتزا» عقبنشینی کند، جامعه دیر یا زود به قربانگاه انسانها و انسانیّت بدل خواهد شد. من میپرسم که اگر هر عقیدهای حقّ مطلق داشته باشد، پس جامعه چگونه از خود در برابر عقایدی دفاع کند که اساسا نابودی جامعه آزاد را هدف گرفتهاند؟. اگر انسان، حقّ دارد هر چه را که میخواهد باور کند، آیا حقّ دارد بر مبنای همان باور، آزادی و امنیّت دیگران را نابود کند؟. آیا تقدّسِ یک دین ایمانخواه/مذهب/ایدئولوژی میتواند مجوّزی برای تعلیق خرد و اخلاق و قانون باشد؟ و آیا تاریخ، بارها و بارها نشان نداده است که خطرناکترین استبدادها، همانهایی بودهاند که خود را نماینده خدا، حقیقت مطلق، یا نجات انسان معرفی کردهاند؟. شاید بزرگترین درجه بلوغ بشری، نه در «دیندار شدن» انسان؛ بلکه در این باشد که بشر سرانجام بیاموزد هیچ حقیقتی، هر اندازه هم که مقدّس پنداشته شود، حقّ ندارد انسان را قربانی بقای خویش کند؛ چونکه آنجا که انسان برای عقیده ذبح میشود، دیگر نه دین باقی مانده است، نه اخلاق، نه حقیقت؛ بلکه تنها قدرت است که با نقاب تقدّس سخن میگوید.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
انتخابات بریتانیا: شکست حزب کارگر و پیروزی احزاب استقلالطلب در ویلز و اسکاتلند
در روز پنجشنبه هفتم می ۲۰۲۶، انتخابات شهرداریها در انگلستان و انتخابات پارلمانی در دو کشور ویلز و اسکاتلند برگزار شد.
انگلستان: در این کشور، اقبال مردم بیشتر به سوی حزب راستگرای «اصلاح بریتانیا» بود که حزب حاکم کارگر را شکست سختی داد و تاکنون بیش از ۱۴۴۴ کرسی شوراهای محلی انگلستان را بهدست آورده و کنترل چهارده شورا را در دست گرفته است. در انتخابات شوراهای شهر انگلستان، رقابت میان پنج حزب سراسری بود که گرایشهای مختلف سیاسی دارند؛ از چپ تا راست.
اسکاتلند: در اینجا، ما گواه برگزاری انتخابات پارلمان بودیم که مقرّش در ادینبورگ – پایتخت این کشور – قرار دارد. از ۱۲۹ کرسی پارلمان اسکاتلند، حزب ملی اسکاتلند (اسانپی) ۵۷ کرسی، احزاب سراسری محافظهکار ۱۶ کرسی، اصلاح بریتانیا ۱۵ کرسی، سبزها ۱۳ کرسی و لیبرال دموکرات ۹ کرسی بهدست آوردهاند. حزب ملی اسکاتلند میتواند حکومت اسکاتلند را با اکثریتی شکننده به تنهایی تشکیل دهد.
جان سوینی، رهبر حزب ملی اسکاتلند اعلام کرد که برای خدمت به کشور خود از هیچ کوششی فروگذار نخواهد بود. این حزب خواهان استقلال اسکاتلند از بریتانیاست و این را در منشور خود ذکر کرده است. حزب ملی اسکاتلند، بار نخست در سال ۲۰۱۴ یک همهپرسی برای استقلال اسکاتلند ترتیب داد اما ۵۵ درصد مردم اسکاتلند به آن رأی منفی دادند و خواستار ماندن در بریتانیا شدند. البته با توجه به مخالفت اکثریت ملت اسکات با خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا (برکسیت)، این حزب همچنان برای تحقق این هدف میکوشد؛ اما با توجه به اینکه اکثریت مطلق پارلمان را در دست ندارد، ممکن است در ائتلاف با حزب سبزها – که خود نیز خواهان استقلال اسکاتلند است – بتواند همهپرسی دیگری را برگزار کند.
ویلز، صعود یک حزب هویتطلب پس از صد سال: حزب هویتطلب «پلاید کامری» با دستیابی به ۴۳ کرسی کشور ویلز، بیشترین شمار کرسیهای پارلمان ویلز را که در کاردیف – پایتخت ویلز – مستقر است، از آن خود کرد و به این ترتیب توانست به هیمنه صد ساله حزب کارگر در انتخابات مختلف و سیطره بیستوهفت ساله این حزب بر پارلمان ویلز پایان دهد. در بریتانیا، پیروزی این حزب هویتطلب و شکست حزب چپگرای کارگر را یک رویداد تاریخی بهشمار میآورند. رون آرپ یورورت، رهبر حزب «پلاید کامری» گفت که حزبش حکومت آینده ویلز را تشکیل خواهد داد. البته برای دستیابی به اکثریت آرا و تشکیل حکومت مجبور است با حزب کارگر – که ۹ کرسی بهدست آورده – ائتلاف کند. دیگر احزاب سراسری از جمله حزب اصلاح بریتانیا ۳۴ کرسی، حزب محافظهکار ۷ کرسی، حزب سبزها ۲ کرسی و حزب لیبرال دموکرات یک کرسی بهدست آوردهاند.
موضوع استقلال ویلز در منشور حزب «پلاید کامری» نیامده است اما تحلیلگران انگلیسی معتقدند که بهتدریج و بسته به اوضاع، این موضوع مطرح خواهد شد. همچنین با توجه به رأی منفی ناسیونالیستها و حزب پلاید کامری ویلز به برکسیت، احتمال طرح موضوع استقلال مطرح است اما در قیاس با اسکاتلند ضعیفتر مینماید.
ممالک بریتانیا و ممالک محروسه ایران: بریتانیا از چهار منطقه انگلستان، اسکاتلند، ویلز و ایرلند شمالی تشکیل میشود که در فرهنگ سیاسی بریتانیا از آنها با عنوان چهار کشور (Country) و از ساکنانشان با عنوان چهار ملت (Nation) یاد میشود. هر کدام از اینها در قرون گذشته «مملکت» بودهاند که گاه مستقل و گاه وابسته به دولت انگلیس بودهاند.
در زمان حکومت حزب کارگر در سال ۱۹۹۹، قانونی تحت عنوان «تفویض» (Devolution) به اجرا درآمد که به موجب آن به اسکاتلند، ویلز و ایرلند شمالی نوعی خودمختاری اعطا شد. طبق این قانون، این سه «کشور» دارای پارلمان و حکومت خاص خود خواهند بود که جز در عرصههای دفاعی، اقتصاد عمومی و امور خارجه، از اختیارات وسیعی برخوردار شدند. این انتخابات، ثمره آن قانون تاریخی است.
در ایران نیز همانند بریتانیا، مملکتهایی وجود داشتند که به آنها «ممالک محروسه» میگفتند. برخی از این مملکتها، گاه مستقل و گاه جزو دولتهای حاکم بر ایران قرار میگرفتند. در دوره صفویه، افشاریه و زندیه، چهار مملکت عربستان (خوزستان کنونی)، لرستان، کردستان و گرجستان، ممالک محروسه را تشکیل میدادند. در دوره قاجار، با جدا شدن گرجستان، شمار این مملکتها به شش رسید: عربستان، لرستان، کردستان، آذربایجان، گیلان و خراسان.
در بریتانیا که فرآیند سیاسی همراه با دموکراسی نسبی بوده است، در قرن بیستم، مملکتهای اسکاتلند، ویلز و انگلستان به «کشور» بدل شدند. در ایران اما با ظهور مانعی به نام دیکتاتوری پهلوی، ما شاهد پایمال شدن دستاوردهای انقلاب مشروطه در زمینه دموکراسی و عدم تمرکز و نیز شناسایی حکومتهای محلی ممالک محروسه و بازگشت دوباره استبداد بودهایم؛ در نتیجه، مملکتها به استانها بدل شدند و بحران ملیتها پدید آمد که هماکنون یکی از معضلات اساسی ایران بهشمار میرود.
■ با درود به هم میهنان و نویسنده محترم که به خطا گفتهاید: “در ایران نیز همانند بریتانیا، مملکتهایی وجود داشتند که به آنها «ممالک محروسه» میگفتند. برخی از این مملکتها، گاه مستقل و گاه جزو دولتهای حاکم بر ایران قرار میگرفتند. در دوره صفویه، افشاریه و زندیه، چهار مملکت عربستان (خوزستان کنونی)، لرستان، کردستان و گرجستان، ممالک محروسه را تشکیل میدادند. در دوره قاجار، با جدا شدن گرجستان، شمار این مملکتها به شش رسید: عربستان، لرستان، کردستان، آذربایجان، گیلان و خراسان.”
توجه بفرمایید که:
۱. برخلاف انگلستان که با الحاق تدریجی این سرزمین ها بعد از قرن دوازده بزرگتر شد، ایران بتدریج کوچکتر شد و سرزمین هایش را بخصوص بعد از حمله اعراب از دست داد. یعنی در انگستان ترکیب و در ایران تجزیه، عمدتا در اثر جنگها و حوکمتهای وابسته و نالایق، رخ داد.
۲. البته که در انگستان استعمارگر پیر امروز دموکراسی برقراره، در حالیکه در ایران، بعلت فرهنگ خرافی غالب و بیسوادی سرسام آورو بافت دینی و مذهبی، بویژه شیعه آخوندی دوازده امامی مستقر شده صفوی، و دوئالیزم شریعت و قانون و عرف، هیچوقت دموکراسی نمیتوانست و نمی تواند برقرار بشه، و همین هم باعث شکست انقلاب مشروطیت آرمانی آزادیخواهان شد، و این هیچ ربطی به حکومت پهلوی ها ندارد، که ریشه های مدرنیته و توسعه اقتصادی را در ایران فرسوده قاجار بنیان نهادند، ولو با زور و قدرت، خلاف نظر و فتوای آخوندهای عقب افتاده تاریک اندیش و ضد هر تجدد و تمدن دیگری.
۳. رضا شاه و محمد رضا شاه هر دو هم ایران را بسیار دوست داشتند و هم در فکر ساختن الگوی یک کشور مدرن و متجدد در خاورمیانه و قاره بزرگ آسیا، که آرزویشان، بواسطه یک لیست بزرگی از دلایل، سرانجام برآورده نشد و بختک ج.ا. کشور ممالک محروسه و امت خرافات پرور مورد ذکر شما آنرا مصادره کامل کرد.
۴. قانون و انتخابات آزاد در انگلستان حکمفرماست. در ایران، بگذارید اول دموکراسی برقرار شود تا نمایندگان واقعی مردم براساس قوانین نو و مترقی انتخاب شوند و اگر مردم و نمایندگان منتخبشان لازم و ضروری دیدند، به اینگونه مسائل فدرالیزم، خود مختاری و احیانا تجزیه و جدا شدن بپردازند.
با تقدیم احترام، آرمان امیدوار
■ هر حکومتی سر کار بیاید خوزستان و کردستان ایران جدا نخواهد شد. تفاوت ایران و بریتانیا اشکار است.
زارعی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
فصل نخست: مقدمه
در نظام آنارشیک روابط بینالملل، دولتها و رژیمهای سیاسی برای تضمین بقا، افزایش قدرت و کاهش آسیبپذیری خود ناگزیر به اتخاذ راهبردهایی متناسب با ظرفیتها و محدودیتهای ساختاری هستند. در این میان، بازیگرانی که با شکاف قدرت نسبت به قدرتهای برتر مواجهاند، غالباً به الگوهای نامتقارن و غیرمتعارف روی میآورند. رژیم حاکم بر ایران را میتوان نمونهای شاخص از چنین بازیگری دانست که طی دهههای گذشته کوشیده است از طریق ترکیب ابزارهای نظامی، امنیتی، دیپلماتیک و گفتمان ولایی، موازنه قوا را به نفع خود تغییر دهد.
یکی از مهمترین الگوهای رفتاری این رژیم، «استراتژی فرسایشی» است؛ راهبردی که در آن هدف اصلی نه پیروزی سریع و قاطع، بلکه طولانیکردن بحران، فرسایش تدریجی اراده طرف مقابل، افزایش هزینههای تقابل و خرید زمان برای بازسازی ظرفیتهای داخلی است. در این چارچوب، جنگ بهصورت مستقیم و تمامعیار دنبال نمیشود، بلکه از طریق مجموعهای از بحرانهای کنترلشده، مذاکرات تاکتیکی، آتشبسهای موقت، جنگهای نیابتی و تنشهای مرحلهای مدیریت میشود. چه به گمان فرماندهان سپاه پاسداران، یک رژیم غیر شفاف و غیر پاسخگو میتواند با این راهکار در مقابل دمکراسیهای غربی که در مقابل شهروندانش پاسخگو هستند، غلبه کند. چون در رژیمهای استبدادی، حاکمیت هزینههای استراتژی فرسایشی به شهروندان تحمیل میکند، اما در نظامهای دمکراسی چنین امکانی برای دولتهای حاکم بسیار محدود است. چه مشارکت در جنگهایی که هزینههای آن متوجه شهروندان است با واکنش آنها روبرو شده و حاکمیت مشروعیت خود را از دست میدهد. حال آنکه در رژیم استبداد مذهبی چنین مخاطرهای برای حاکمان اندک است. از منظر مقامات رژیم حاکم بر ایران این نوعی مزیت برای بکارگیری استراتژی فرسایشی در مقابل امریکا به شمار میآید.
الگوی استراتژی فرسایشی رژیم حاکم را میتوان در پرونده هستهای، مذاکرات برجام، منازعات رویکردی در عراق، سوریه، لبنان و یمن، و همچنین در نحوه واکنش رژیم به تحریمها و فشارهای بینالمللی مشاهده کرد. رژیم حاکم بر ایران در بسیاری از موارد کوشیده است با ایجاد چرخهای از تشدید تنش، مذاکره، تعلیق موقت بحران و سپس بازگشت تدریجی به تنش، زمان را بهعنوان یک متغیر راهبردی به خدمت گیرد.
اهمیت بررسی این راهبرد از آن جهت است که فهم رویکرد رفتاری رژیم، بدون تحلیل مفهوم «فرسایش» و نقش زمان در محاسبات راهبردی آن، ناقص خواهد بود. مقاله حاضر میکوشد با اتکا به نظریههای روابط بینالملل، اقتصاد سیاسی و راهبرد نظامی، ساختار و رویکرد این الگوی رفتاری را تحلیل کند.
فصل دوم: چارچوب نظری
بخش نخست: واقعگرایی و رویکرد بقا
نظریه واقعگرایی در روابط بینالملل بر این فرض استوار است که نظام بینالملل فاقد اقتدار مرکزی بوده و بازیگران سیاسی برای بقا ناگزیر از رقابت قدرت هستند. واقعگرایان تهاجمی مانند جان مرشایمر(John Mearsheimer) معتقدند که بازیگران سیاسی در محیط آنارشیک همواره در پی بیشینهسازی قدرت نسبی خود هستند تا از تهدیدات خارجی جلوگیری کنند.
در این چارچوب، رژیم حاکم بر ایران را میتوان بازیگری تجدیدنظرطلب دانست که در تلاش برای افزایش «استقلال راهبردی» و کاهش وابستگی امنیتی به نظم بینالمللی تحت رهبری غرب عمل میکند. از منظر واقعگرایی، استفاده از ابزارهایی نظیر نیروهای نیابتی، تهدید خطوط انرژی، توسعه برنامه موشکی و بهرهگیری از تنشهای رویکردی، تلاشی برای جبران عدم تقارن قدرت با رقبای رویکردی و جهانی است.
این راهبرد همچنین با مفهوم «بازدارندگی نامتقارن» پیوند میخورد؛ بدین معنا که رژیم بهجای رقابت متقارن نظامی، تلاش میکند از طریق افزایش هزینههای احتمالی جنگ برای طرف مقابل، مانع از اقدام مستقیم علیه خود شود.
بخش دوم: نظریه بازی و چرخه بحران
تعامل رژیم حاکم بر ایران با قدرتهای غربی را میتوان در قالب «بازی تکراری با اطلاعات ناقص» تحلیل کرد. در چنین بازیهایی، هر طرف تلاش میکند نیت، ظرفیت و میزان تحمل هزینه طرف مقابل را ارزیابی کند.
رژیم در این چارچوب معمولاً از «استراتژی ترکیبی» استفاده میکند؛ به این معنا که همزمان عناصر همکاری محدود و تقابل کنترلشده را بهکار میگیرد. مذاکره، پذیرش محدود تعهدات یا ورود به توافقهای موقت از یکسو، و ادامه توسعه ظرفیتهای راهبردی یا تشدید تنش رویکردی از سوی دیگر، بخشی از همین الگوی رفتاری است.
یکی از مفاهیم کلیدی در این زمینه، مسئله «تعهد معتبر» است. قدرتهای غربی غالباً نسبت به پایبندی بلندمدت رژیم به توافقات تردید داشتهاند و در مقابل، رژیم نیز نسبت به رفع پایدار تحریمها یا تغییر سیاستهای غرب بیاعتماد بوده است. نتیجه چنین وضعیتی، شکلگیری تعادلهای شکننده و ناپایدار بوده که دائماً میان تنش و آتشبس در نوساناند.
بخش سوم: اصول کلاسیک راهبردی
انگارههای سان تزو و کلاوزویتس (Sun Tzu و Carl von Clausewitz) چارچوب مهمی برای تحلیل راهبرد فرسایشی فراهم میکنند. سان تزو بر فریب، اجتناب از نبرد مستقیم، حمله به نقاط ضعف دشمن و استفاده از زمان تأکید میکند. بسیاری از مؤلفههای راهبرد رژیم حاکم بر ایران، از جمله جنگهای نیابتی، استفاده از گروههای همسو، عملیات کمهزینه پهپادی و تاکتیکهای فشار تدریجی، با این رویکرد همخوانی دارد.
در مقابل، کلاوزویتس مفهوم «فرسایش» را بهعنوان تضعیف تدریجی توان و اراده دشمن مطرح میکند. در این نگاه، جنگ صرفاً نبرد نظامی نیست، بلکه عرصهای سیاسی–روانی برای شکستن اراده طرف مقابل است. رژیم حاکم بر ایران نیز کوشیده است از طریق طولانیکردن بحرانها، هزینههای سیاسی و اقتصادی را بر رقبا تحمیل کند.
فصل سوم: ساختار استراتژی فرسایشی
بخش نخست: مؤلفههای کلیدی راهبرد
تنشزایی برای تنشزدایی
رژیم در بسیاری از بحرانها ابتدا سطحی از تنش کنترلشده را ایجاد کرده و سپس از همان تنش بهعنوان اهرم مذاکره استفاده کرده است. هدف از این الگو، افزایش قدرت چانهزنی و واداشتن طرف مقابل به پذیرش امتیازات بیشتر است.
جنگ نامتقارن
استفاده از پهپادها، موشکهای ارزانقیمت، حملات سایبری و نیروهای نیابتی، بخشی از راهبردی است که تلاش میکند هزینههای سنگین را به سامانههای گرانقیمت دشمن تحمیل کند. این الگو نمونهای از «اقتصاد جنگ نامتقارن» محسوب میشود.
مدیریت چندلایه بحران
رژیم حاکم بر ایران معمولاً مذاکرات دیپلماتیک، فعالیتهای هستهای، تحرکات رویکردی و جنگ روانی رسانهای را بهصورت همزمان پیش میبرد. این چندلایگی موجب افزایش ابهام و دشوار شدن محاسبات طرف مقابل میشود.
انفصال و اتصال مذاکرات
قطع موقت مذاکرات، خروج تاکتیکی از توافقات، بازگشت دوباره به گفتوگوها و ایجاد ابهام درباره تصمیم نهایی، بخشی از راهبرد زمانخریدی محسوب میشود.
بخش دوم: مراحل چرخه فرسایشی
فاز نخست: شوک اولیه
در این مرحله، رژیم با واکنش شدید یا نمایش قدرت تلاش میکند بازدارندگی خود را نشان دهد. حملات موشکی، افزایش غنیسازی یا تهدید خطوط انرژی نمونههایی از این مرحله هستند.
فاز دوم: فرسایش تدریجی
پس از شوک اولیه، سطح تنش کاهش مییابد اما فشار امنیتی، روانی و اقتصادی ادامه پیدا میکند. هدف، خستهکردن تدریجی طرف مقابل و افزایش هزینههای استمرار بحران است.
فاز سوم: مذاکره و آتشبس
در این مرحله، رژیم وارد مذاکرات مستقیم یا غیرمستقیم میشود و تلاش میکند از فضای آتشبس برای کاهش فشارهای بینالمللی و کسب مشروعیت سیاسی استفاده کند.
فاز چهارم: تأخیر و بازسازی
تعویق اجرای کامل تعهدات، بازسازی ظرفیتهای داخلی، تقویت شبکه نیروهای همسو و توسعه فناوریهای نظامی در این مرحله دنبال میشود.
فاز پنجم: بازگشت به تنش
در صورت عدم تحقق اهداف یا افزایش فشارهای خارجی، چرخه بار دیگر به سمت تشدید بحران حرکت میکند.
فصل چهارم: شواهد تجربی و مصادیق تاریخی
بخش نخست: پرونده هستهای و برجام
مذاکرات هستهای از اوایل دهه ۱۳۸۰ تا توافق برجام و تحولات پس از آن، یکی از مهمترین نمونههای راهبرد فرسایشی محسوب میشود. رژیم حاکم بر ایران در مقاطع مختلف، میان تشدید فعالیتهای هستهای و ورود به مذاکرات در نوسان بوده است.
پس از خروج ترامپ از برجام، رژیم نیز بهتدریج سطح تعهدات هستهای خود را کاهش داد، اما همزمان مسیر مذاکرات غیرمستقیم را باز نگه داشت. این الگو نمونهای از ترکیب «فشار متقابل» و «مدیریت زمان» بود.
بخش دوم: منازعات رویکردی
در سوریه، عراق، لبنان و یمن، رژیم حاکم بر ایران از شبکهای از بازیگران همسو برای گسترش نفوذ رویکردی استفاده کرده است. این شبکه امکان اعمال فشار غیرمستقیم بر رقبا را فراهم کرده و در عین حال هزینه رویارویی مستقیم را کاهش داده است.
استفاده از نیروهای نیابتی همچنین به رژیم اجازه داده است که بحرانها را در سطحی پایینتر از جنگ تمامعیار مدیریت کند و در عین حال قابلیت بازدارندگی رویکردی خود را حفظ نماید.
بخش سوم: اقتصاد تحریمی و راهبرد بقا
تحریمهای اقتصادی گسترده موجب کاهش رشد اقتصادی، تورم مزمن، افت ارزش پول ملی و افزایش فشار اجتماعی شدهاند. با این حال، رژیم کوشیده است از طریق اقتصاد غیررسمی، شبکههای تجاری موازی، همکاری با قدرتهای غیرغربی و اقتصاد امنیتی، بخشی از فشارها را مدیریت کند.
این وضعیت نشان میدهد که استراتژی فرسایشی صرفاً نظامی یا دیپلماتیک نیست، بلکه ابعاد اقتصادی و اجتماعی گستردهای نیز دارد.
فصل پنجم: ارزیابی راهبرد فرسایشی
این راهبرد از یکسو بر نقاط قوتی استوار است که امکان تداوم و اثرگذاری آن را فراهم میکند؛ از جمله توانایی تحمیل هزینههای نامتقارن به بازیگران قدرتمند، انعطافپذیری در تلفیق دیپلماسی و تقابل، بهرهگیری از عمق ژئوپلیتیک، تجربه تاریخی در مواجهه با تحریمها و فشارهای خارجی، و نیز قابلیت مدیریت همزمان بحرانهای چندسطحی. با این حال، تداوم چنین رویکردی با ریسکها و ضعفهای قابلتوجهی همراه است؛ فرسایش اقتصادی، کاهش سرمایهگذاری، افزایش نارضایتی اجتماعی و فشارهای معیشتی، کاهش اعتماد بینالمللی و تشدید انزوای سیاسی، از جمله پیامدهای محتمل آن به شمار میروند. افزون بر این، خطر محاسبه اشتباه و ورود به یک جنگ ناخواسته، وابستگی فزاینده به اقتصاد امنیتی و غیرشفاف، و احتمال تبدیل بحرانهای کنترلشده به بحرانهای غیرقابلکنترل، میتواند هزینههای این راهبرد را بهمرور افزایش دهد. در این میان، یکی از مهمترین مخاطرات، «فرسایش داخلی» است؛ وضعیتی که در آن تداوم بحرانهای مزمن، به تدریج توان اقتصادی، سرمایه اجتماعی و مشروعیت سیاسی نظام را در بلندمدت تضعیف میکند.
فصل ششم: دیدگاههای تحلیلی و کارشناسی اندیشه کدها
تحلیلگران مراکز گوناگون و اندیشه کدهای مانند کارنگی و بروکلین این الگو رفتار رژیم در تقابل با امریکا را نوعی «راهبرد زمانخریدی» توصیف کردهاند که هدف آن تغییر موازنه زمان به سود رژیم حاکم بر ایران است. برخی پژوهشگران معتقدند رژیم با اتکا به تجربه جنگ ایران و عراق، ظرفیت تحمل بحرانهای طولانی را در ساختار امنیتی خود نهادینه کرده است. در مقابل، گروهی دیگر هشدار میدهند که هزینههای انباشته اقتصادی و اجتماعی ممکن است پایداری این راهبرد را تضعیف کند. در عرصه رویکردی نیز برداشتها دوگانه است؛ برخی این راهبرد را ابزار بقا و بازدارندگی میدانند و برخی دیگر آن را عاملی برای بازتولید بیثباتی مزمن در خاورمیانه ارزیابی میکنند.
فصل هفتم: نتیجهگیری
استراتژی فرسایشی و دور باطل مبتنی بر چرخه «مذاکره–تأخیر–آتشبس» را میتوان بخشی از رویکرد بقای رژیم حاکم بر ایران در شرایط فشار ساختاری و شکاف قدرت دانست. این راهبرد با ترکیب جنگ نامتقارن، مدیریت بحران، دیپلماسی تاکتیکی و بهرهگیری از زمان، توانسته است در کوتاهمدت انعطافپذیری و بقای رژیم را حفظ کند.
با این حال، تداوم این الگو در بلندمدت با هزینههای اقتصادی، اجتماعی، امنیتی و مشروعیتی قابلتوجهی همراه بوده است. فرسایش اقتصادی، تحمیل هزینههای گزاف به شهروندانی که نقشی در جنگ ندارند، افزایش شکاف دولت–جامعه، تشدید تحریمها و افزایش خطر درگیریهای کنترلناپذیر از مهمترین پیامدهای این وضعیت محسوب میشوند.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
با ابراز همدردی با خانواده زندانیان سیاسی اعدامشده در جمهوری جهل و جنایت
در انقلاب ۵۷، دین و دولت در هم تنیده شد و با برگزیدن راهبرد «نابودی اسرائیل» و شعار «مرگ بر آمریکا»، ریختوپاش ثروتهای کشور در پروژه مشکوک هستهای، راه انداختن گروههای نیابتی و پروژه پرهزینه موشکی، که به جنگ اول ۱۲ روزه و دوم ۳۹ روزه انجامید، پیامدی جز سرکوب، اعدام، تحریم و تورم بیپیشینه در بر نداشته است.
تنها دستاورد حمله ۹ اسفند آمریکا و اسرائیل به جمهوری جهل و جنایت، کشته شدن خامنهای جلاد و برخی از سرداران سپاه و بسیج بود که هرچند به برآمدن تندروترین فرماندهان نظامی-امنیتی در رأس امور تحقق بخشید و به تنشافزایی در خارج و سرکوب بیشتر و اعدام زندانیان سیاسی در داخل منجر شد، اما در برابر، یکپارچگی مقامات منصوب و «انتخابی» را در هم شکست، به اختلافات درونی دامن زد و میتوان امیدوار بود که در درازمدت به جدایی دین از دولت بینجامد.

شماری از زندانیان سیاسی اعدامشده در دوران پساجنگ
در شرایط پساجنگ، بیش از هر چیز شمار اعدام زندانیان سیاسی، حداقل یک نفر در روز، بهطور بیپیشینهای افزایش یافته و شکل انتقامگیری از معترضین جنبش «زن، زندگی، آزادی» و دیماه ۱۴۰۴ به خود گرفته است.
وضعیت هشداردهنده جسمی نرگس محمدی در زندان زنجان و ممانعت از معالجه وی در تهران، نگرانی خانواده وی را برانگیخته است. تقی رحمانی، همسر این برنده جایزه نوبل صلح و زندانی سیاسی اعلام کرد که با وجود وخامت وضعیت جسمانی همسرش، نهادهای امنیتی ایران همچنان مانع انتقال او برای درمان تخصصی در تهران میشوند. آقای رحمانی دلیل مخالفت با انتقال محمدی به تهران را سیاسی توصیف کرد و گفت: «این لجبازی وزارت اطلاعات است، چون اگر نرگس به زندان اوین بیاید، صددرصد شرایط زندان اوین را تغییر میدهد؛ چون فعالیت میکند و خبر بیرون میآید» [۱].
او وضعیت جسمانی همسرش را هشداردهنده میسنجد و علت آن را برخوردهای خشونتآمیز میداند. به باور وی: «نرگس روحیه زندان کشیدن دارد، اما جسمش آمادگی ندارد و وزارت اطلاعات هم به نظر من بدش نمیآید این افراد حتی بمیرند» [۲].
از سوی دیگر، قطع اینترنت به بهانههای امنیتی، بحرانهای تازهای را در شرایط زندگی مردمان کشور سبب شده که واکنش انجمن صنفی کسبوکارهای اینترنتی ایران را با انتشار بیانیهای برانگیخت که با عنوان «در جستجوی سنگ قبر برای اکوسیستم استارتاپی کشور هستیم» آغاز میشد.
در این بیانیه صنفی به پیامدهای قطعی اینترنت به مدت نزدیک به دو ماه از جمله «نابودی صدها هزار کسبوکار کوچک و متوسط، مهاجرت نیروی متخصص، انتقال سرمایه به خارج، از بین رفتن درآمد میلیونها کسبوکار فعال در اینستاگرام و تلگرام و سونامی تعدیل گسترده کارمندان شرکتهایی که مستقیم و یا غیرمستقیم به اینترنت وابسته بودهاند» [۳] اشاره شده است.
با افزایش سرسامآور قیمت دلار و در نتیجه ابربحران گرانی، پیامدهای ویرانکنندهای در زندگی افراد کمدرآمد از جمله کارگران روی داده است:
فرامرز توفیقی که محاسبات سبد معیشتی را انجام میدهد، باور دارد: «کارگران نگرانند که همین اقلام ساده، همین نان و تخممرغی که امروز خرید میکنند و سر سفره میآورند، هفته بعد گرانتر شود و دیگر در دسترسشان نباشد؛ کارگران نگراناند که ادامه این شرایط، همه چیز را به سمت یک “ابربحران معیشتی” ببرد. سوءتغذیه گسترده، طلاقها و ازهمپاشیدگیهای فراوان و ناهنجاریهایی که فضای اجتماع را ناامن میکند، بخشی از عواقب این ابربحران است؛ اگر شرایط تغییر نکند، حداقل دستمزد آنچنان سقوط میکند که فقط به پرداخت کرایه خانه میرسد و نهایتاً خرید چند عدد نان خالی…» [۴].
بحران گرانی و کمبود دارو نیز بر مشکلات زندگی مردمان داخل افزوده است. بنا بر گزارش تسنیم، خبرگزاری وابسته به سپاه، در روز چهارشنبه ۱۰ بهمن، میزان افزایش قیمت برخی داروهای تولیدی را «از ۱۵ درصد تا بیش از ۱۵۰ درصد» عنوان کرده است. این افزایش قیمت «در مواردی حتی به نزدیک چهار برابر رسیده» و بیمهها نیز میگویند: «منابع کافی برای پوشش افزایش هزینهها را ندارند» [۵].

افزایش مجدد قیمت برخی داروها تا چهار برابر، شهروندان ایران را بیش از پیش نگران کرده است. بیمهها نیز در عین حال از ناتوانی خود در پوشش افزایش هزینهها سخن میگویند. معنای این در نهایت خالی شدن هرچه بیشتر جیب شهروندان، آن هم در شرایط وخیم اقتصادی و فقیرتر شدن مدام آنهاست.
در این میان ترامپ میکوشد از جمله با محاصره دریایی ایران، فرماندهی سپاه را وادار به پذیرش خواستههای آمریکا از جمله بازگشایی تنگه هرمز، خروج اورانیوم غنیشده از کشور و احتمالاً غنیسازی صفر به مدت معین کند و در ازای واگذاری امتیازاتی از جمله برداشتن بخشی از تحریمها، با «جمهوری پاسداران» به توافق رسیده و اعلان پیروزی کند.
در این معامله که ایرانیان داخل کاملاً فراموش شدهاند، این روند به ماندگاری رژیم خواهد انجامید و بخش مهمی از مردمان کشور که مخالف شرایط موجودند همواره در معرض سرکوب و کشتار نیروهای امنیتی قرار خواهند گرفت و در بر پاشنه بدتری خواهد چرخید.
در حال حاضر اولویت دولتهای اروپایی را بازگشایی تنگه هرمز و کاهش قیمت نفت تشکیل میدهد و سرکوبهای داخلی و حتی اعدام شهروندان دوتابعیتی تنها با محکومیت این رویکردها فراموش میگردد.
چین و روسیه نیز که در سرکوب شهروندانشان با جمهوری جهل و جنایت در رقابتند، در عمل از درگیری آمریکا و رژیم در ایران استقبال کرده و با تأمین سلاح، ارائه اطلاعات درباره پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه و ابزار قطع اینترنت، به ماندگاری جمهوری پاسداران یاری میرسانند.
در شرایط فاجعهبار مردمان کشورمان، واکنش مخالفان خارج از کشور تأسفآور است. بخش تمامیتخواه که در کشورهای دموکراتیک زندگی میکند، در انعکاس شرایط داخل از جمله سرکوب، اعدام و گرانی و قطع اینترنت، در برخی شهرها تجمع کرده و از جمله نمادهای جناحیشان را به نمایش میگذارند.
بخش تکثرگرا درگیر سازماندهی حداکثری مخالفان است و میتوان امیدوار بود که در درازمدت به تشکیل جبههای واحد و متکثر انجامیده، استقرار دموکراسی و رعایت حقوق بشر در کشور را نوید دهد؛ اما در کوتاهمدت، تلاشهای سازماندهیشان به کاهش مشکلات مردمان ایران از جمله توقف اعدامها، آزادی زندانیان سیاسی و دسترسی مجدد به اینترنت منجر نخواهد شد.
تلاشهای هر دو بخش از مخالفین در مخاطب قرار دادن و متقاعد کردن دولتهای محل اقامت برای پاسخگو کردن جمهوری پاسداران، تنها زمانی به دگرگونی اوضاع سیاسی و اجتماعی داخل خواهد انجامید که مخالفان با درسآموزی از ناکامیهای گذشته، به دههها پراکندگی مزمن خاتمه داده و با همکاریهای حداقلی، بهبود شرایط زیستی مردمان فراموششده داخل را در اولویت قرار دهند.
اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
mrowghani.com
———————————-
[۱] - هشدار در باره وضعیت نرگس محمدی؛ تقی رحمانی از ” لجبازی” نهادهای امنیتی در ایران گفت، یورونیوز، ۳/۰۵/۲۰۲۶
[۲] - همان
[۳] - انجمن کسب و کارها اینترنتی: در جستجوی سنگ قبر برای اکو سیستم استارتاپی هستیم، آفتاب نیوز، ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
[۴] - نسرین هزاره مقدم، سبد معیشت ۷۱ میلیون تومان شد/ کارگران برای خرید نان وتخم مرغ هم مشکل دارند!، آفتاب نیوز، ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
[۵] - بحران دارو در ایران؛ افزایش قیمت برخی اقلام تا چهار برابر، دویچه وله، ۱۰/۱۱/۱۴۰۳
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
تنگچشمان نظر به نقطه کنند
ما تماشاکنانِ آماجیم
حقیقت ساده است، اما سادگیاش حاصل دههها تجربه، شکست، امید و رنج است. این سادگی از جنس سطحینگری نیست؛ بلکه نتیجهی انباشت دادهها، خاطرهها و واقعیتهایی است که یک ملت را به جمعبندی رسانده است. انقلاب عقلانیت در آستانهی پیروزی است؛ انقلابی که نه از هیجان لحظهای، بلکه از تحلیل واقعیتها و ارزیابی هزینهها و پیامدها شکل میگیرد.
نقطهی شروع و هدف نخستین ما هیچ ابهامی ندارد: سرنگونی حکومت اسلامی.
نه اصلاح، نه ترمیم، نه بزککردن. این رژیم اصلاحپذیر نیست، زیرا ساختار آن بر تمرکز قدرت، مصونیت نهادهای غیرپاسخگو و اولویت ایدئولوژی بر منافع عمومی بنا شده است. هر ساختاری که در آن نهادهای اصلی قدرت از رأی مردم مستقل باشند، قوهی قضاییه تابع قدرت سیاسی باشد، و نیروهای امنیتی پاسخگو نباشند، ذاتاً در برابر اصلاح مقاوم است. این یک قضاوت احساسی نیست؛ نتیجهی بررسی ساختار قدرت و تجربهی چند دهه تلاش برای اصلاح است.
برای درک این مسئله، کافی است به دادههای عینی نگاه کنیم. طی دهههای گذشته، چرخهای تکراری شکل گرفته است: وعدهی اصلاح، افزایش مشارکت سیاسی، محدود شدن فضای مدنی، سرکوب اعتراضها، و بازگشت به نقطهی آغاز. این چرخه بارها تکرار شده و هر بار هزینهی انسانی بیشتری برجای گذاشته است. اگر اصلاح درونساختاری ممکن بود، این چرخه باید در یکی از این مراحل شکسته میشد. اما نشد.
اکثریت مردم ایران، چه در داخل کشور و چه در تبعید، دیگر خواهان هیچ نوع سازش یا مماشات نیستند. این تغییر نگرش تنها محصول احساسات نیست؛ بلکه حاصل تحلیل هزینههاست. هر دورهی امید به اصلاح، عملاً به تعویق تغییر ساختاری منجر شده و در این فاصله، فشار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی افزایش یافته است.
آمارهای موجود، تصویر روشنی ارائه میدهند. در دهههای گذشته، دهها هزار نفر در زندانها اعدام شدهاند. بسیاری از این اعدامها بدون محاکمهی عادلانه و در روندهایی انجام شدهاند که حتی با استانداردهای حقوقی داخلی نیز همخوانی نداشته است. هر اعدام تنها حذف یک فرد نیست؛ بلکه ایجاد فضای ترس در کل جامعه است. اعدام بهعنوان ابزار سیاسی، نه برای اجرای عدالت، بلکه برای کنترل اجتماعی به کار گرفته شده است.
در کنار اینها، دهها هزار نفر در اعتراضهای خیابانی کشته شدهاند. بررسی دورههای مختلف نشان میدهد که تقریباً هر موج اعتراض با استفاده از خشونت گسترده پاسخ داده شده است. این الگو نشان میدهد که حکومت، اعتراض را نه بهعنوان بخشی از فرآیند سیاسی، بلکه بهعنوان تهدید امنیتی تلقی میکند. در چنین ساختاری، اصلاح سیاسی از درون تقریباً ناممکن میشود، زیرا هر مطالبهای با سرکوب مواجه میشود.
صدها هزار نفر نیز زخمی، بازداشت یا برای همیشه داغدار شدهاند. اگر هر خانوادهی آسیبدیده را تنها چهار نفر در نظر بگیریم، این اعداد به میلیونها نفر میرسد. یعنی بخش بزرگی از جامعه بهطور مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر خشونت سیاسی قرار گرفته است. این تأثیرات فقط جسمی نیست؛ بلکه روانی، اجتماعی و اقتصادی نیز هست. جامعهای که در آن ترس و بیاعتمادی نهادینه شود، توان توسعه و ثبات بلندمدت را از دست میدهد.
اما بحران تنها به سرکوب سیاسی محدود نمیشود. دادههای اقتصادی نیز نشاندهندهی روندی نگرانکنندهاند. کاهش ارزش پول ملی، افزایش تورم مزمن، گسترش فقر، و رشد نابرابری اقتصادی، همگی نشانههای یک ساختار ناکارآمد هستند. وقتی تورم برای سالهای متوالی در سطح بالا باقی میماند، عملاً طبقهی متوسط تضعیف و جامعه دوقطبی میشود. این وضعیت، زمینهی ناآرامیهای اجتماعی و مهاجرت گسترده را فراهم میکند.
آمار مهاجرت نیز گویای همین مسئله است. در دهههای اخیر، میلیونها ایرانی کشور را ترک کردهاند. این مهاجرت تنها خروج افراد نیست؛ خروج سرمایهی انسانی است. پزشکان، مهندسان، دانشجویان، پژوهشگران و کارآفرینان، سرمایههای توسعهی یک کشور هستند. وقتی این نیروها مهاجرت میکنند، روند توسعه متوقف و وابستگی افزایش مییابد.
در حوزهی محیط زیست نیز وضعیت بحرانی است. خشک شدن دریاچهها، فرونشست زمین، کمبود آب، آلودگی شدید هوا، و تخریب جنگلها، همگی نشاندهندهی مدیریت ناکارآمد منابع هستند. این بحرانها مستقیماً به مرگومیر سالانه منجر میشوند. آلودگی هوا بهتنهایی باعث افزایش بیماریهای قلبی و تنفسی میشود. بحران آب نیز موجب مهاجرت داخلی، بیکاری و تنشهای اجتماعی میشود.
تصادفات جادهای نیز نمونهی دیگری از هزینههای غیرمستقیم ناکارآمدی است. کیفیت پایین زیرساختها، استانداردهای ضعیف ایمنی، و نظارت ناکافی، موجب شده که سالانه هزاران نفر جان خود را از دست بدهند. این اعداد تنها به معنای مرگ نیست؛ بلکه به معنای هزاران خانوادهی داغدار و هزینههای اقتصادی گسترده است.
افزایش اعتیاد و خودکشی نیز شاخصهای مهمی هستند. این پدیدهها معمولاً در جوامعی افزایش مییابند که امید اجتماعی کاهش یافته باشد. وقتی افراد چشمانداز روشنی برای آینده نبینند، فشارهای اقتصادی و روانی به بحرانهای فردی تبدیل میشوند. این مسئله نشان میدهد که بحران موجود، تنها سیاسی نیست؛ بلکه اجتماعی و روانی نیز هست.
اینها عدد نیستند. اینها انساناند. اینها ایراناند.
اگر این دادهها را کنار هم بگذاریم، به تصویری جامع میرسیم: ترکیبی از سرکوب سیاسی، بحران اقتصادی، فروپاشی محیط زیست و فرسایش اجتماعی. این مجموعه نشان میدهد که مسئله صرفاً تغییر یک سیاست یا یک دولت نیست؛ بلکه ساختار کلی نیازمند تغییر است.
در چنین شرایطی، اختلافهای ایدئولوژیک به مسئلهای ثانویه تبدیل میشوند. چپ، راست، جمهوریخواه یا مشروطهخواه، همه در یک واقعیت مشترک زندگی میکنند: ساختاری که امکان رقابت سیاسی آزاد را نمیدهد. بنابراین، اولویت منطقی، ایجاد بستری است که در آن رقابت آزاد ممکن شود.
دیدن همین واقعیتها باید کافی باشد تا ما را از خواب ایدئولوژیک بیدار کند. وقت آن است که پرچمهای حزبی و عقیدتی را موقتاً زمین بگذاریم و حول یک هدف غیرقابلمذاکره متحد شویم: پایان حکومت اسلامی در ایران.
این اتحاد، نه احساسی، بلکه عقلانی است. اتحاد عقلانی بر پایهی تحلیل هزینه و فایده شکل میگیرد. هزینهی تفرقه، ادامهی وضعیت موجود است. فایدهی اتحاد، ایجاد امکان تغییر ساختاری است. حتی اگر نیروهای مختلف پس از تغییر با یکدیگر رقابت کنند، این رقابت در چارچوبی دموکراتیک خواهد بود.
دموکراسی، انتخابات آزاد، رقابت ایدئولوژیک — همهی اینها پس از ایجاد ساختار آزاد ممکن میشوند. اول باید زندان را خراب کرد؛ بعد دربارهی دکوراسیون خانه بحث میکنیم. این استعاره، بیان سادهی یک منطق سیاسی است: آزادی پیششرط همهی انتخابهاست.
امروز زمان انتخاب است: یا ادامهی اختلاف و تکرار شکست، یا اتحاد عقلانی و پایان این کابوس تاریخی.
هدف روشن است. دشمن مشخص است. و دادهها، استدلال را کامل میکنند. وقتی واقعیتها چنین شفافاند، تردید تنها به معنای تعویق تغییر است.
اگر این واقعیتها را بپذیریم، نتیجه نیز روشن است: آماج یکی است.
ادامهی این وضعیت صرفاً به معنای ایستایی نیست؛ بلکه به معنای تشدید بحرانهاست. اقتصادهایی که در چرخهی تورم مزمن، فساد ساختاری و فرار سرمایه گرفتار میشوند، معمولاً وارد مرحلهای از فروپاشی تدریجی میشوند. در چنین شرایطی، زیرساختها فرسوده میشوند، خدمات عمومی کاهش مییابد، و شکاف میان دولت و جامعه عمیقتر میشود. این روند اگر متوقف نشود، به مرحلهای میرسد که حتی اصلاحات محدود نیز دیگر قادر به بازگرداندن ثبات نخواهد بود.
طبقهی متوسط، که ستون ثبات هر جامعهای است، در چنین وضعیتی بهتدریج از بین میرود. با از بین رفتن طبقهی متوسط، جامعه به دو قطب ثروت و فقر تقسیم میشود. این دوقطبی نهتنها نابرابری را افزایش میدهد، بلکه امکان گفتوگوی اجتماعی را نیز از بین میبرد. در چنین شرایطی، بیاعتمادی جایگزین همبستگی میشود و جامعه وارد چرخهای از فرسایش درونی میگردد.
ادامهی این روند، پیامدهای امنیتی نیز دارد. وقتی امید اجتماعی کاهش مییابد، مهاجرت افزایش پیدا میکند. وقتی سرمایه انسانی مهاجرت میکند، ظرفیت اداره کشور کاهش مییابد. و وقتی ظرفیت اداره کاهش یابد، بحرانها با سرعت بیشتری گسترش مییابند. این چرخهی معیوب، اگر شکسته نشود، کشور را در مسیری قرار میدهد که خروج از آن بسیار پرهزینهتر خواهد بود.
یکی از خطاهای رایج در تحلیل وضعیت ایران، انتظار برای فروپاشی خودبهخودی است. برخی تصور میکنند که مجموعه بحرانها در نهایت به سقوط خودکار ساختار قدرت منجر خواهد شد. اما تجربهی تاریخی نشان میدهد که حکومتهای اقتدارگرا میتوانند برای مدت طولانی در شرایط بحران نیز دوام بیاورند. آنها با استفاده از ابزارهای امنیتی، کنترل منابع اقتصادی و مدیریت شکافهای اجتماعی، بقای خود را تمدید میکنند.
فروپاشی بدون سازماندهی، اغلب به بیثباتی و هرجومرج منجر میشود، نه به دموکراسی. تاریخ نشان داده است که گذار موفق زمانی رخ میدهد که نیروهای مختلف بر سر حداقلهایی توافق کرده باشند. بدون این توافق، خلأ قدرت میتواند به رقابتهای مخرب و حتی خشونت داخلی منجر شود. بنابراین، هدف تنها پایان وضعیت موجود نیست؛ بلکه ایجاد مسیری قابلمدیریت برای گذار است.
این همان جایی است که مفهوم «اتحاد عقلانی» اهمیت پیدا میکند. اتحاد عقلانی به معنای حذف اختلافها نیست؛ بلکه به معنای مدیریت آنهاست. نیروهای مختلف میتوانند بر سر آینده اختلاف داشته باشند، اما میتوانند بر سر ضرورت ایجاد فضای آزاد توافق کنند.
تجربهی جهانی گذار
نگاهی به تجربهی کشورهای مختلف نشان میدهد کهگذار از نظامهای اقتدارگرا معمولاً از طریق ائتلافهای گسترده صورت گرفته است. در این ائتلافها، نیروهای متنوع با گرایشهای متفاوت، بر سر اصولی مشترک توافق کردهاند: انتخابات آزاد، استقلال قوه قضاییه، آزادی رسانهها و انتقال قدرت.
در این تجربهها، هیچ گروهی همهچیز را به دست نیاورد، اما همه توانستند در ساختار جدید رقابت کنند. این دقیقاً همان منطقی است که میتواند در ایران نیز کارآمد باشد. هدف اتحاد، پیروزی یک ایدئولوژی نیست؛ بلکه ایجاد ساختاری است که همهی ایدئولوژیها بتوانند در آن رقابت کنند.
این نگاه، متن را از یک بیانیهی سیاسی صرف، به یک استدلال راهبردی تبدیل میکند. زیرا نشان میدهد که اتحاد نه یک شعار، بلکه یک ضرورت تاریخی و عملی است.
«امروز زمان انتخاب است…»
————————
منابع:
• Amnesty International
گزارشهای سالانه درباره اعدامها، زندانیان سیاسی، سرکوب اعتراضها
• Human Rights Watch
تحلیل ساختاری سرکوب و نبود استقلال قضایی
• World Bank
تورم، فقر، رشد اقتصادی منفی
• International Monetary Fund
سقوط ارزش پول، بیکاری، رکود
• Statistical Center of Iran
آمار رسمی تورم، بیکاری، مهاجرت داخلی
• United Nations Development Programme
شاخص توسعه انسانی ایران
• OECD
ایران در میان بالاترین نرخهای مهاجرت تحصیلکردهها
• International Organization for Migration
مهاجرت گسترده ایرانیان
• World Bank
خروج سرمایه انسانی
• UN Environment Programme
بحران آب و فرونشست ایران
• World Resources Institute
ایران در فهرست کشورهای دارای تنش آبی شدید
خشکسالی و کاهش منابع آبی ایران
• World Health Organization
مرگ ناشی از آلودگی هوا
• Iran Legal Medicine Organization
آمار خودکشی و تصادفات
• Traffic Police of Iran
مرگهای جادهای سالانه
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
فارن پالیسی / ۷ مه ۲۰۲۶
ایران وارد مرحلهای بحرانی در تاریخ پس از انقلاب خود شده است. بسیاری از تحلیلها از زمان آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل بر افزایش سلطه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تمرکز کردهاند. این ارزیابی درست است، اما دگرگونی مهم دیگری را نادیده میگیرد؛ تغییری که در فضاهای عمومی ایران در حال وقوع است.
از آغاز جنگ، جمهوری اسلامی بهطور فعال حامیان خود، از جمله بسیج و شبکههای نزدیک به سپاه، را به خیابانهای تهران و دیگر شهرهای بزرگ آورده است. آنها بهصورت گروهی، حتی در جمعهای کوچک، در محلهها حرکت میکنند، شعارهای اسلامی و ضدآمریکایی سر میدهند، قرآن میخوانند و راهپیماییهای سیار برگزار میکنند. آنها با استفاده از بلندگوهایی که روی خودروها نصب شده، اغلب فریاد «حیدر، حیدر» سر میدهند؛ اشارهای به نخستین امام شیعیان، امام علی.
این فعالیتها محدود به یک منطقه خاص نیست. آنها در میدانهای عمومی، خیابانهای اصلی و مناطق مسکونی شهرهای بزرگ در حال گسترشاند. همچنین این اقدامات صرفاً نمایشهای خیابانی نیستند. در این تجمعها که بیشتر به جشنواره شباهت دارند، سپاه موشکهایی را که گفته میشود آماده شلیکاند به نمایش میگذارد؛ در حالی که جمعیت زیادی پیرامون آنها گرد میآیند، پرچم تکان میدهند و در برخی موارد حتی در کنار موشکها نماز جماعت برگزار میکنند.
این رویدادها نمایشی نمادین از قدرت و سرپیچی هستند، اما در عین حال مستقیماً با تغییری گستردهتر در صحنه اجتماعی پیوند دارند. همزمان با این تجمعها، بسیج و پلیس در سراسر شهرها ایستهای بازرسی برپا کردهاند؛ خودروها و در بسیاری موارد تلفنهای همراه مردم را برای یافتن پیامها یا مطالب ضدحکومتی جستوجو میکنند. در برخی موارد، نیروهای امنیتی افراد را بر اساس محتوای موجود در تلفنهایشان کتک زده و بازداشت کردهاند.
در این فضای امنیتیِ تازه و آشکار، رفتوآمد عادی در عرصه عمومی، بهویژه برای منتقدان حکومت، تحت کنترل و همراه با نااطمینانی شده است. در نتیجه، بسیاری از ایرانیان عادی ترجیح میدهند بیرون از خانه نباشند، بهخصوص در شبها که بسیاری از تجمعهای سپاه برگزار میشود. مردم که از این نمایشها و اختلالهایی که ایجاد میکنند خسته شدهاند و از گشتهای بسیج و ایستهای بازرسی هراس دارند، به خانههای خود بهعنوان فضایی امن عقبنشینی میکنند.
در کنار پیامهای اسرائیل و آمریکا که از غیرنظامیان میخواهند از حضور در فضای باز خودداری کنند، نتیجه این وضعیت تغییری آشکار در رفتار عمومی بوده است. با عقبنشینی ایرانیان از خیابانها، گروههای حامی حکومت وارد میدان شده و این فضا را پر کردهاند. این روند، وارونه شدن یک گرایش اجتماعی بلندمدت پیش از جنگ است؛ روندی که طی آن ایرانیان در حال بازپسگیری فضای عمومیای بودند که پس از انقلاب از دست داده بودند.
از سال ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی کوشیده است با اجرای مقررات اسلامی، زندگی عمومی را کنترل کند. در دهه نخست پس از انقلاب، حتی پوشیدن شلوار جین و پیراهن آستینکوتاه نیز به دلیل نظارتهای اخلاقی حکومت در خیابانها دشوار بود.
اما با وجود تسلط بر دولت، جمهوری اسلامی در دهههای بعد بهتدریج کنترل خود بر فضای عمومی را از دست داد. اگرچه حکومت توان سرکوبگرانه خود را برای تنظیم رفتارها، مجازات تخلفات و تحمیل قوانین حفظ کرد، اما نتوانست زندگی اجتماعی را بهطور کامل، بهویژه در مناطق شهری، تحت سلطه درآورد. بدون سازماندهی، رهبری یا رویارویی مستقیم، ایرانیان شروع کردند از پایین، فضای عمومی را بازسازی کنند. اینجاست که مفهوم «پیشروی آرام» از آصف بیات اهمیت پیدا میکند.

به گفته بیات، تغییر اجتماعی میتواند از طریق کنشهای کوچک، پراکنده و روزمره پدید آید، نه صرفاً از راه اقدامات سیاسی چشمگیر. چنین کنشهایی برای مؤثر بودن، نیازی به هماهنگی ندارند. در ایران نیز جامعه از نظر اجتماعی و فرهنگی تغییر کرد؛ کمتر ایدئولوژیک شد و بیش از آرمانهای انقلابی، با زندگی روزمره همسو گردید.
برای مثال، زنان ایرانی بهشیوههایی ظریف اما آشکار، مرزهای حجاب اجباری را جابهجا کردند. با وجود فشار حکومت برای اجرای حجاب در اماکن عمومی، زنان ایرانی از قواعد پوشش تحمیلی سرپیچی کردند؛ ابتدا با پوشیدن حجابهای شل و آزاد و سپس، بهویژه پس از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲، با کنار گذاشتن کامل حجاب در اماکن عمومی.
نمونههای دیگری از دگرگونیهای اجتماعی آشکار در ایران شهری، شامل افزایش گردهماییهای مختلط زنان و مردان در کافهها، پارکها و دیگر فضاهای عمومی بود؛ همچنین جوانان، با وجود محدودیتهای رسمی، آشکارتر با یکدیگر معاشرت میکردند. همزمان، حضور حیوانات خانگی، بهویژه سگها، در فضاهای عمومی بیشتر به چشم میآمد.(حیوانات خانگی از سوی حکومت بهشدت محدود و از نظر اجتماعی نکوهش میشدند.) این تغییر تدریجی اما واقعی بود. با افزایش نافرمانی عمومی در برابر حکومت و ایدئولوژی آن، فضای عمومی دیگر بهطور کامل بر اساس چشمانداز اجتماعی جمهوری اسلامی شکل نمیگرفت.
حامیان حکومت و مذهبیهای سنتی عقبنشینی کرده و در محیطهای کنترلشدهتری متمرکز شدند؛ یا در محلههای مرکزی تهران مانند خیابان ایران و هدایت، یا در شهرکهای جدیدی که حکومت ایجاد کرده بود. جمهوری اسلامی و نهادهای وابسته به آن در سراسر ایران این شهرکها و مناطق مسکونی نیمهبسته را برای نیروهای وفادار، از جمله اعضای بسیج، خانوادههای سپاه و گروههای مذهبی محافظهکار توسعه دادند. مناطقی مانند شهرک محلاتی به فضاهای امنی تبدیل شدند که در آنها همسویی ایدئولوژیک حفظ میشد. افزون بر این شهرکها، گروههای حامی حکومت محیطهای اجتماعی خاص خود را نیز ایجاد کردند؛ از جمله مدارس، کافهها، رستورانها، هتلها و دیگر محلهای تجمع که بر پایه قواعد سختگیرانه پوشش و رفتار شکل گرفته بودند. بیشتر ایرانیان یا به دلیل محدودیتهای قانونی ــ مانند مدارس و شهرکها ــ یا به دلیل هراس از قواعد سختگیرانه اسلامی در زمینه پوشش و رفتار ــ مانند آنچه در کافهها و رستورانها وجود داشت ــ در این مکانها احساس پذیرش نمیکردند. با این حال، بیرون از این مناطق، فضای گستردهتر شهری محل مناقشه بود و در بسیاری موارد، بیش از پیش بهدست ایرانیان عادیای شکل میگرفت که هنجارهای حکومت را به چالش میکشیدند.

از زمان آغاز جنگ و در حالی که بخش بزرگی از جمعیت در خانهها ماندهاند، حامیان حکومت به همان فضاهایی بازگشتهاند که طی سالهای گذشته بهتدریج از دست داده بودند. شعارها، تجمعها، نمایشهای عمومی و حرکت آنها در محلهها با هدف القای حضور، کنترل و احساس سلطه بر فضای عمومی انجام میشود. حکومت با بازگرداندن آشکار و سازمانیافته حامیانش به خیابانها، میکوشد نظمی اجتماعی را که بهتدریج تضعیف شده بود دوباره تحمیل کند.
از این منظر، جنگ پیامدی ناخواسته ایجاد کرده است. این جنگ، دستکم بهطور موقت، سالها «پیشروی آرام» ایرانیان عادی را معکوس کرده و به نیروهای حامی حکومت امکان داده است چشمانداز شهری را بازپس گیرند. این موضوع اهمیت دارد، زیرا کنترل خیابان فقط جنبه نمادین ندارد. اینکه چه کسانی فضای عمومی را اشغال میکنند، چه کسانی میتوانند گرد هم آیند و چه کسانی قادرند حضور خود را به نمایش بگذارند، همگی بر برداشت عمومی از اقتدار و مشروعیت تأثیر میگذارند.
این تغییر در سطح خیابان در ایران همزمان با دگرگونی ساختاری عمیقتری در درون حکومت رخ میدهد؛ تغییری که در آن نظام سیاسی به سوی نظمی هرچه بیشتر امنیتی و متکی بر سپاه پاسداران، بهعنوان مرکز قدرت، حرکت میکند. دگرگونی حکومت و دگرگونی خیابان به یکدیگر پیوستهاند. حکومتی که بیش از پیش بر اجبار، وفاداری و انضباط ایدئولوژیک تکیه دارد، به حضوری اجتماعی و آشکار نیز نیازمند است.
برای ایرانیان عادی، این وضعیت پیامدهای روشنی دارد؛ فضای عمومی که پیشتر نیز محدود بود، ممکن است باز هم کوچکتر شود. آنچه زمانی شکلی از مقاومت روزمره محسوب میشد ــ یعنی حضور و تصرف فضای عمومی ــ اکنون زیر فشار جنگ محدود شده و جای خود را به نمایشهای سازمانیافته وفاداری به حکومت داده است.
در سطح سیاسی نیز این وضعیت، ایده تغییر رژیم را پیچیدهتر میکند. پایگاه اجتماعی حکومت، هرچند محدود، در حال از بین رفتن نیست. در شرایط کنونی، این پایگاه حتی آشکارتر نیز شده است. آنچه مشاهده میکنیم فروپاشی جمهوری اسلامی نیست، بلکه حکومتی است که متمرکزتر، منزویتر و وابستهتر به هستهای کوچکتر اما فعالتر از حامیان خود میشود. همزمان، حکومت میکوشد کنترل خود بر جامعه را نهفقط از طریق نهادها، بلکه از طریق خودِ فضا نیز دوباره برقرار کند.
از این منظر، جنگ فقط در آسمان یا با موشکها جریان ندارد. این جنگ در خیابانهای تهران و دیگر شهرهای ایران نیز در حال وقوع است. و دستکم فعلاً، کنترل این خیابانها در حال تغییر است.
————————
* سعید گلکار، استاد دانشیار علوم سیاسی در دانشگاه تنسی در چاتانوگا و مشاور ارشد سازمان «اتحاد علیه ایران هستهای» است.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
فارن پالیسی / ۶ مه ۲۰۲۶
برای دههها، رژیم ایران پیروزی را در قالبی گسترده تعریف میکرد: صدور انقلاب، عقبراندن قدرت ایالات متحده، و در نهایت حذف اسرائیل. اما امروز، در شرایطی که تحت فشار مستمر نظامی قرار دارد، رهبران آن ادعایی بهمراتب محدودتر را مطرح میکنند. بقا بهخودیخود — تحمل حملات، اجتناب از تسلیم، و حفظ یکپارچگی — بهتدریج بهعنوان پیروزی معرفی میشود.
این تنها یک شعار جنگی نیست؛ بلکه نشانهای از تغییری عمیق در نحوه درک قدرت، موفقیت، و حتی هدف وجودی نظام است. رژیمی که زمانی در پی بازسازی کل منطقه بود، اکنون بیش از هر چیز میکوشد خود از گزند تحولات آن در امان بماند.
زبان رهبران ایران این تغییر را با وضوحی کمسابقه بازتاب میدهد. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، هرگونه تصور از تسلیم را رد کرده و اعلام کرده است که دشمنان ایران باید مطالبه «تسلیم بیقید و شرط» خود را «با خود به گور ببرند». در ژوئن گذشته، علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، تأکید کرده بود که تهران «تحت فشار به هیچکس تسلیم نخواهد شد»، در حالی که مدعی شد حملات همان ماه ایالات متحده به تأسیسات هستهای ایران «هیچ دستاوردی نداشته است».
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، موفقیت را با تعبیری محتاطانهتر اما به همان اندازه گویا مطرح کرده و استدلال کرده است که جنگ باید بهگونهای پایان یابد که دشمنان دیگر هرگز حتی به فکر حمله نیفتند. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، نیز از «پیروزی تاریخی» سخن گفته که از دل مقاومت و تابآوری عمومی شکل میگیرد.
در مجموع، این اظهارات تصویری از پیروزی به معنای متعارف راهبردی — مانند دستاوردهای سرزمینی، نتایج قاطع نظامی یا تحقق اهداف اعلامشده جنگ — ارائه نمیدهند. بلکه در کنار هم، پیروزی را بهعنوان اجتناب از شکست بازتعریف میکنند. در این چارچوب، دوام آوردن، خود بهمنزله پیروزی است.
این بازتعریف با تغییری موازی در نحوه توصیف دشمنانی که ایران سالها در پی بیاعتبار کردن آنها بوده، تقویت میشود. برای دههها، گفتمان جمهوری اسلامی بر کوچکنمایی قدرت ایالات متحده و اسرائیل استوار بود. اسرائیل بهعنوان موجودیتی موقت تصویر میشد — که قرار است ظرف یک نسل از میان برود — و ایالات متحده نیز بهعنوان نیرویی رو به افول و در نهایت ناکارآمد توصیف میشد که توان تحمیل نتایج بر مقاومت مصمم را ندارد.
اما در جنگ کنونی، این ادبیات بهطور ظریفی وارونه شده است. ایالات متحده اکنون در گفتار ایران کمتر بهعنوان امپراتوری رو به زوال و بیشتر بهعنوان نیرویی ظاهر میشود که توان مطالبه تسلیم را دارد؛ و اسرائیل نیز نه یک پدیده در حال فروپاشی، بلکه بهعنوان دشمنی مقاوم و کارآمد در عملیات نظامی تصویر میشود. این تغییر چشمگیر است: همان نظامی که زمانی دوام دشمنانش را انکار میکرد، اکنون بهطور ضمنی آن را تأیید میکند. هرچه قدرت این دشمنان بیشتر به رسمیت شناخته شود، ارائه بقا بهعنوان پیروزی معنادارتر جلوه میکند.
این منطق تازه نیست؛ اما منطق دولتها هم نیست. در طول تاریخ، همسانسازی بقا با پیروزی بیشتر ویژگی سازمانهای شبهنظامی غیردولتی بوده که در شرایط عدم توازن شدید فعالیت میکنند.
حسن نصرالله، رهبر حزبالله، پیش از ترورش توسط اسرائیل در سال ۲۰۲۴، این اصل را با صراحتی کمنظیر بیان میکرد: «ما شکست نمیخوریم. اگر پیروز شویم، پیروز شدهایم، و اگر به شهادت برسیم، پیروزمندانه برمیخیزیم.» او همچنین تأکید داشت که «شهادت، سازنده پیروزی است.» حتی پس از جنگهای ویرانگر، مقامهای حزبالله صرفاً به این دلیل که سازمان پابرجا مانده، اعلام موفقیت کرده و مدعی شدهاند که «بر ماشین کشتار اسرائیل پیروز شدهاند».
رهبران حماس نیز از واژگانی مشابه استفاده کردهاند؛ آنها با اذعان به تلفات، آن را بهعنوان عقبنشینیهای موقت در چارچوب نبردی بلندمدت بازتعریف میکنند که تداوم آن خود بهمنزله موفقیت است. در همه این موارد، پیروزی از توانایی تحمیل نتیجه جدا شده و به پایداری، فداکاری و بقا گره میخورد.
اما هنگامی که یک حکومت چنین چارچوبی را اتخاذ میکند، موضوعی بنیادیتر در میان است. حکومتها صرفاً سازمانهایی برای بقا نیستند؛ آنها موجودیتهای سیاسیای هستند که با تواناییشان در شکلدهی به نتایج — در عرصههای نظامی، سرزمینی، اقتصادی و ایدئولوژیک — تعریف میشوند. بازتعریف پیروزی بهعنوان بقا، در واقع پایین آوردن معیار موفقیت به حداقل شرطِ موجودیت است؛ یعنی کنار گذاشتن همان معیارهایی که قدرت حکومتها بهطور سنتی با آن سنجیده میشود.
در مورد ایران، این تغییر مستقیماً با منطق بنیانگذاری جمهوری اسلامی در تضاد است. انقلاب ۱۹۷۹ نه بهعنوان پروژهای برای بقا، بلکه بهعنوان چشماندازی گسترده و دگرگونساز شکل گرفت. نظام جدید نهتنها مدعی اداره ایران بود، بلکه هدف خود را بازآرایی منطقه قرار داده بود: صدور انقلاب، مقابله با سلطه غرب، و حذف نفوذ — و در برخی موارد حتی موجودیت — دولتهای رقیب. اینها اهدافی حداکثری بودند که موفقیت را در تغییر و تحول تعریف میکردند، نه در صرفِ دوام آوردن.
اگر این وضعیت با آن افق آرمانی سنجیده شود، ادبیات کنونی نشاندهنده نوعی انقباض عمیق است. نظامی که زمانی وعده دگرگونی منطقه را میداد، اکنون پایداری صرف را پیروزی مینامد. سیستمی که خود را با گسترش تعریف میکرد، اکنون با بقا تعریف میشود.
این تناقض زمانی آشکارتر میشود که واقعیتهای جنگ کنونی را در نظر بگیریم. ایران بهطور مستقیم هدف حملات دو کشوری قرار دارد که مشروعیت آنها را سالها انکار کرده است. ایالات متحده همچنان قدرتی قاطع و گسترده را به نمایش میگذارد. اسرائیل — که رهبران ایران بارها وعده نابودیاش را دادهاند — نهتنها پابرجاست، بلکه با دامنه عملیاتی فزایندهای در داخل خاک ایران عمل میکند.
در چنین شرایطی، گفتمان بقا بیش از آنکه نشانه تابآوری باشد، به نوعی توجیهسازی شباهت پیدا میکند. ادعای پیروزی صرفاً به این دلیل که نظام فرو نپاشیده، بهطور ضمنی به این معناست که فروپاشی یک احتمال واقعی بوده است. این یعنی سنجش موفقیت نه بر اساس اهداف و آرمانهای خود، بلکه بر پایه انتظارات دشمنان.
پیامدهای این تغییر فراتر از سطح گفتمان است و به دگرگونی در وضعیت راهبردی ایران اشاره دارد. تهران طی سالها مدلی از جنگ نامتقارن مبتنی بر نیروهای نیابتی، تمرکززدایی و تقابل غیرمستقیم ایجاد کرده بود. اما امروز، در شرایط فشار مستمر، به نظر میرسد برخی عناصر این مدل به درون بازگشتهاند. نحوه عملکرد ایران در جنگ کنونی — اتکا به ساختارهای فرماندهی پراکنده، حملات موشکی حسابشده و هماهنگی با نیروهای شبهنظامی همپیمان — بیش از آنکه نشاندهنده راهبردی برای پیروزی قاطع باشد، بازتابدهنده تلاشی برای تضمین بقا در شرایط حمله است.
این وضعیت حاکی از محدود شدن دامنه جاهطلبیهای راهبردی است. جنگ نیابتی در ابتدا بهعنوان ابزاری برای گسترش نفوذ ایران، ایجاد اهرم فشار، شکلدهی به موازنههای منطقهای و پیشبرد اهداف ایدئولوژیک طراحی شده بود. اما با افزایش فشار بر این سیستم، منطق درونی آن بهتدریج رفتار خود ایران را نیز شکل میدهد. بهجای آنکه از نیروهای نیابتی برای نمایش قدرت استفاده شود، خود دولت حالتی شبیه به یک بازیگر نیابتی به خود میگیرد: اجتناب از رویارویی مستقیم، تحمل ضربات، و تحمیل هزینه بدون تلاش برای دستیابی به نتایج قاطع. هدف از دگرگونی به سمت دوام تغییر میکند.
چنین راهبردی ممکن است در کوتاهمدت کارآمد و پایدار به نظر برسد. این رویکرد برنامهریزی دشمنان را پیچیدهتر میکند، هزینههای تشدید تنش را افزایش میدهد و به نظام امکان میدهد روایت مقاومت را حفظ کند. اما در بلندمدت پیامدهایی به همراه دارد. حکومتی که خود را حول بقا سازماندهی کند، ممکن است توانایی شکلدهی به محیط پیرامون خود را از دست بدهد. ابزارهایی که برای شرایط ضعف طراحی شدهاند — پراکندگی، انکارپذیری و پایداری — بهجای آنکه ابزار راهبرد باشند، به جایگزین راهبرد تبدیل میشوند. در گذر زمان، این روند میتواند ایران را کمتر به یک قدرت تجدیدنظرطلب و بیشتر به سیستمی تبدیل کند که صرفاً در حال مدیریت محدودیتهای خود است. از این منظر، زبان بقا تنها یک ابزار تبلیغاتی نیست؛ بلکه به یک راهبرد بدل میشود.
یک تناقض دیگر نیز از دل این تحول پدیدار میشود. ایران برای دههها سرمایهگذاری گستردهای در ایجاد الگوی جنگ نیابتی در منطقه انجام داده و بازیگران غیردولتی را در شرایط عدم توازن تجهیز، آموزش و از نظر ایدئولوژیک شکل داده است. این گروهها هرگز قرار نبود به پیروزیهای قاطع دست یابند؛ کارکرد آنها دوام آوردن، ایجاد مزاحمت و تحمیل هزینه، در کنار حفظ روایت مقاومت بود.
آنچه اکنون نمایان میشود، روندی معکوس است: منطق نیابتی به درون خود دولت بازگشته است. جمهوری اسلامی در مواجهه با فشار مستمر، بهتدریج نه مانند یک دولتِ شکلدهنده نتایج، بلکه همچون یک بازیگر شبکهای که در پی بقا در دل این نتایج است، میاندیشد.
این تحول پیامدهای مهمی دارد. تأکید بر دوام — تحمل ضربات، حفظ تداوم، و ادعای پیروزی از طریق بقا — نشاندهنده نهفقط یک تعدیل تاکتیکی، بلکه محدود شدن هدفگذاری است. جاهطلبی انقلابی برای صدور یک الگوی ایدئولوژیک کمرنگ شده، همانگونه که الزامات متعارف یک نظام برای توسعه اقتصادی و پویایی فرهنگی نیز به حاشیه رفته است. در جای آن، هدفی حداقلی قرار گرفته است: دوام آوردن تحت فشار. بقایی که زمانی وسیلهای برای رسیدن به هدف بود، اکنون در معرض تبدیل شدن به خودِ هدف است.
به همین دلیل، نباید این ادبیات را صرفاً تبلیغات معمول دانست. این گفتمان بازتابدهنده انقباضی عمیقتر در افق عمل نظام است. جمهوری اسلامی شعارهای خود را کنار نگذاشته است؛ بلکه همچنان آنها را تکرار میکند. اما بهطور فزایندهای قادر نیست آنها را به نتایج عینی تبدیل کند. شکاف میان آرمان و توانایی در حال افزایش است، و زبان بقا یکی از ابزارهای مدیریت این شکاف بهشمار میرود.
برای یک نظام انقلابی، بقا ممکن است ضروری باشد؛ اما پیروزی نیست. حکومتی که زمانی در پی دگرگونسازی منطقه بود، اکنون موفقیت را در تواناییِ صرفاً از میان نرفتن در برابر آن میسنجد.
———————-
مناحم مرحوی پژوهشگر مؤسسه هری اس. ترومن در دانشگاه عبری اورشلیم و مدرس کالج شالم است. او دارای دکترای مطالعات خاورمیانه بوده و پژوهشگر پسادکتری فولبرایت در دانشگاه تگزاس در آستین بوده است. وی بهعنوان مورخ ایران معاصر شناخته میشود و نویسنده کتاب «نمادهای ملی در ایران مدرن: هویت، قومیت و حافظه جمعی» (انتشارات دانشگاه سیراکیوز، ۲۰۱۹) است.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
در حالی که دونالد ترامپ و اعضای کابینه امنیتی دولت وی در آمریکا روی محاصره دریایی برای جلوگیری از صادرات نفت خام ایران و وادار کردن رژیم این کشور به عقبنشینی و قبول شرایط آمریکا حساب بازکردهاند، واقعیت میدانی میتواند برای آنها مأیوس کننده باشد. دولت آمریکا بر این باور است که این محاصره دریایی میتواند در کوتاه مدت ـــ ظرف دو تا سه هفته ـــ ظرفیت ذخیره سازی نفتِ خامِ ایران را بحرانی کرده و این کشور را وادار به توقف تولید و بستن میادین نفتی و در نتیجه، قطع درآمدهای نفتی نماید. تدبیر محاصره دریایی از سوی آمریکا پس از ناکامی این کشور و متحد استراتژیک منطقهای اش، اسرائیل در رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده طی چهل روز جنگ و بمباران گسترده علیه ایران اتخاذ شد. آمریکا شاید اکنون به این منطق رسیده باشد که حلِ مشکل هستهای ایران راه حل نظامی ندارد و تنها راه حلِ آن سیاسی و رسیدن به یک توافق با ایران است.
اسکات بِسِنت (Scott Bessent)، وزیر خزانهداری ایالات متحده در ۲۲ آوریل گذشته گفت که ظرفیت ذخیره سازی نفت خام در جزیره خارک «ظرف چند روز» اشباع خواهد شد.در همین راستا دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در ۲۵ آوریل گذشته گفت که محاصره دریایی صادرات نفت ایران میتواند منجر به انفجار زیرساختها در این کشور شود و این نشاندهنده تأخیر حدود سه روزه قبل از وقوع این اتفاق است. در اواخر ماه آوریل، دولت آمریکا ادعا کرد که محاصره دریایی اعمال شده بر بنادر جنوبی ایران به زودی بحران بزرگی را در بخش نفت این کشور ایجاد خواهد کرد و این فشار میتواند تهران را مجبور به تسلیم کند. با این حال، بسیاری از کارشناسان حوزه انرژی این اظهارات را تا حد زیادی اغراقآمیز میدانند و اعلام میکنند که واقعیت بسیار پیچیده تر از آن چیزی است که از سوی آنها اعلام میشود.
محاصره دریایی امریکا صادرات نفت ایران را به شدت کاهش داده است
تأثیر شدید این محاصره بدون هیج تردیدی قابل مشاهده است. از ابتدای ماه آوریل، صادرات نفت ایران به شدت کاهش یافته است. به نوشته روزنامه لوموند فرانسه و طبق دادههای شرکت تحلیلی کپلر (Kpler)، صادرات نفت ایران به حدود ۵۶۷ هزار بشکه در روز کاهش یافته است، در حالی که این رقم در ماه مارس به طور متوسط ۱.۸۵ میلیون بشکه در روز و پیش از آغاز جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران حدود ۲ میلیون بشکه در روز بود. کپلر پیش بینی میکند که تولیدِ نفتِ ایران که پیش از آغاز درگیری تقریباً بین ۲.۷ تا ۲.۸ میلیون بشکه در روز بود، در صورت ادامه محاصره دریایی، میتواند تا اواسط ماه مه به حدود ۱.۲ تا ۱.۳ میلیون بشکه در روز کاهش یابد.
کپلر کل ظرفیت ذخیره تئوریک ایران را ۹۰ تا ۹۵ میلیون بشکه تخمین میزند. به گفته همایون فلکشاهی، رئیس بخش تحلیل نفت در شرکت کپلر، ۱۷ یا ۱۸ نفتکشی که ایران در حال حاضر از انها به عنوان ذخیرهسازی شناور در خلیج فارس استفاده میکند، ظرفیت اضافی تخمینی بین ۳۰ تا ۳۳ میلیون بشکه را نشان میدهند. همین متخصص میگوید: «این امکانات بر اساس نرخ صادرات معمول حدود ۱.۸ میلیون بشکه در روز به ایران ظرفیت کل معادل حدود ۲۵ تا ۳۰ روز تولید را میدهد.»
برخی تحلیلهای کارشناسی حاکی از آن است که بستن چاههای نفت ایران میتواند باعث خسارات جبرانناپذیر یا انفجار در زیرساختهای نفتی کشور شود. با این حال، این سناریوها مورد اختلاف کارشناسان است. رابین میلز (Robin Mills)، محقق انرژی، در مقالهای که در وبسایت مرکز سیاست جهانی انرژی (دانشگاه کلمبیا) منتشر شده است، خاطرنشان میکند که ایران پیش از این چندین بار تولید خود را قطع و دوباره از سر گرفته است، بهویژه پس از توافق هستهای ۲۰۱۶ و پس از همهگیری کووید-۱۹. به گفته وی، این وقفهها منجر به آسیبهای ساختاری جدی و پایدار نمیشوند.
با این حال، به نظر کارشناسان راهاندازی مجدد چاههای بسته همچنان یک عملیات پیچیده و پرهزینه است.
بهجای یک توقف ناگهانی، ایران احتمالا میتواند کاهش تدریجی و کنترلشده تولید را در برخی میادین مدیریت کند. ایران حتی ممکن است بهصورت داوطلبانه تولید را کاهش دهد تا ظرفیت ذخیرهسازی بیشتری برای آینده داشته باشد. مسدود کردن موقت و متناوب چاههای نفت، خصوصاً چاههای نفتی که پیش تر بارها مسدود و بازگشایی شدهاند، میتواند به مدیریت مطلوب میادین و ظرفیت ذخیره کردن نفت تولیدی برای مدت بیشتری کمک کند.
تابآوری اقتصادی ایران دربرابر محاصره دریایی آمریکا
به رغم آسیبهای جدی به اقتصاد ایران و معیشت مردم که در اثر جنگ و اخیراً با محاصره دریایی آمریکا تشدید شده است، درآمدهای نفتی ایران در کوتاه مدت میتواند تداوم داشته و بازوی نظامی و سرکوب رژیم حاکم را تقویت میکند.
اقتصاد ایران که پیش از جنگ هم آسیبدیده بود، اکنون به شدت آسیب دیده و در آستانه فروپاشی است. بمبارانهای آمریکا و اسرائیل نهتنها زیرساختهای نظامی ایران را تضعیف کرده، بلکه بخش بزرگی از صنایع کشور را نیز ویران کرده است. بخشهای وسیعی از صنایع فولاد، پتروشیمی و صنایع دارویی به ویرانه تبدیل شدهاند و صنایعی که برای بیش از ۲۰۰ هزار نفر اشتغال ایجاد کرده بودند، فلج شدهاند. به گزارش نشریه بریتانیایی تلگراف، از آغاز جنگ تاکنون دستکم یک میلیون نفر شغل خود را در ایران از دست دادهاند. سقوط ارزش پول ملی و نرخ تورم بیش از هفتاد درصدی، معیشت اکثریت مردم را دچار مشکلات جدی کرده است. با این وجود، استراتژی خفقان اقتصادی آمریکا علیه رژیم مبتنی بر محاصره دریایی محدودیتهای خود را دارد.
یکی از محدودیتها این است که محاصره دریایی اعمال شده توسط واشنگتن کاملاً قطعی نیست. پنج نفتکش اخیراً موفق شدند با حرکت به سمت جنوب از طریق عمان، این محاصره را دور بزنند و به ایران فضای مانوری، هرچند محدود، بدهند. به گفته همایون فلکشاهی، این مسیرها نشان میدهد که نظارت آمریکا بیشتر بر منطقه چابهار در جنوب شرقی کشور متمرکز بوده است.
چین، مقصد نهایی نفت ایران
طبق گزارش کپلر، محمولههای نفت ایران معمولاً به دلیل مسیرهای انحرافی پیچیدهای که برای دور زدن تحریمها طراحی شدهاند، حدود دو ماه طول میکشد تا به بنادر چین، مقصد اصلی نفت خام ایران، برسند. پس از تحویل محمولهها، پرداختها اغلب برای دو ماه دیگر یا بیشتر به تعویق میافتند که چرخه جریان نقدی تهران را به طور قابل توجهی طولانیتر کرده و اثرات محاصره ایالات متحده بر اقتصاد ایران را به تأخیر میاندازد.
افزون بر این، تقریباً ۱۹۰ میلیون بشکه نفت ایران در حال حاضر در نفتکشهای سراسر جهان ذخیره شده است.
همایون فلکشاهی توضیح میدهد که از این تعداد، نزدیک به ۱۲۰ میلیون بشکه در آبهای نزدیک چین و سنگاپور قرار دارند که «معادل حدود دو ماه درآمد صادراتی ایران» است. در همین رابطه آندریاس کریگ (Andreas Krieg)، کارشناس خاورمیانه در «کینگز کالج» لندن، میگوید که پیش از اقدام آقای ترامپ برای محاصره دریایی، تهران نفتکشهایی را باء محموله حدود ۱۰۰ میلیون بشکه نفت بارگیری کرد و به آبهای بینالمللی فرستاد.
از سوی دیگر، با آغاز جنگ و سپس با محاصره دریایی ایران توسط آمریکا قیمت نفت در بازارهای جهانی حدود ۷٠ درصد افرایش داشته است. درآمدهای نفتی ایران نیز طی این مدت به همین نسبت رشد کرده است.
در این زمینه، کپلر تخمین میزند که تأثیر کامل محدودیتهای ناشی از محاصره دریایی بر درآمدهای نفتی ایران تنها با تأخیر حدود سه تا چهار ماهه محقق خواهد شد.
جمهوری اسلامی در فردای اغاز جنگ امریکا و اسرائیل علیه او با بستن تنگه هرمز، جهان را از نظر اقتصادی به گروگان گرفت و واشنگتن از ۱۳ آوریل با محاصره دریایی همان سلاح علیه تهران استفاده میکند.
مسدود بودن تنگه هرمز آثار اقتصادی گستردهای در جهان ایجاد کرده است. تییری بروتون (Thierry Breton)، کمیسر سابق اتحادیه اروپا درتجارت داخلی میگوید که بسته ماندن تنگه هرمز تا یک ماه دیگر موجب یک زیان بزرگ هزار میلیارد دلاری به اقتصاد جهان خواهد شد.(این رغم افزون بر خسارات جنگی در ایران و منطقه است که در حدود ۵۰۰ میلیارد دلار تخمین زده میشود.) صندوق بینالمللی پول نیز از کاهش رشد اقتصادی دربسیاری از کشورهای جهان، افزایش تورم و اثر آن بر نرخ بهره بدهیهای هنگفت دولتی کشورهای جهان خبر داده است. برخی از گزارشها از کاهش رشد اقتصادی ۰٫٤ درصدی کشورهای غربی، سه برابر شدن نرخ تورم و افزایش ۰٫۵ درصدی نرخ بهره بدهیهای دولتی و ورود بسیاری از اقتصادهای کشورهای جهان به حالت رکود تورمی حکایت میکنند.
در مواجهه با ترامپ، ایران روی زمان حساب میکند
اکنون با ادامه بسته ماندن تنگه هرمز ازسوی ایران و تداوم محاصره دریایی آمریکا، این پرسش مطرح میشود که کدام طرف میتواند مدت بیشتری دوام بیاورد. آلن فرشون (Alain Frachon)، سردبیر سرویس بین المللی روزنامه لوموند فرانسه در سرمقالهای تحت عنوان: «در مواجهه با ترامپ، ایران روی زمان حساب میکند.» تلاش کرده تا به این پرسش و پرسشهای دیگری در باره رویارویی ایران با آمریکا پاسخ بدهد.
آلن فرشون سرمقاله خود را با طرح این پرسش آغاز میکند: چرا [آیران و آمریکا] باید مذاکره کنند؟ هر دو طرف معتقدند که در این رویارویی برنده شدهاند، یا حداقل دست بالا را دارند. در حاشیه خلیج فارس و دریای عمان، ایران و ایالات متحده مواضع خود را حفظ کردهاند. چه کسی اول تسلیم خواهد شد؟ ایرانیها تنگه هرمز را میبندند، آمریکاییها بنادر جمهوری اسلامی را مسدود میکنند. ایرانیها به شدت فعالیت اقتصادی جهانی را مختل میکنند؛ آمریکاییها اقتصاد ایران را نابود میکنند. بین واشنگتن و تهران، مذاکرات هرگز واقعاً آغاز نشده است. زیرا همه چیز به درک و برداشت آنها از این رویارویی بستگی دارد.
پس از هزاران حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران که از اواخر فوریه آغاز شد و تا اواسط آوریل ادامه یافت، جمهوری اسلامی ضعیفتر از همیشه است، اما هنوز پابرجاست و مسلماً حتی «رادیکال» تر هم شده است. جمهوری اسلامی بسیاری از رهبران سیاسی و نظامی خود را از دست داده است. دیگر نیروی دریایی یا هوایی ندارد. ظرفیت آن برای تولید پهپاد و موشک کاهش یافته است، اما اعتقاد بر این است که ۴۰ درصد از نیروی تهاجمی خود را حفظ کرده است. هنوز ذخایر اورانیوم خود را که تا سطوح بسیار خطرناکی غنیشده است، در اختیار دارد. با تنگه هرمز که دسترسی به خلیج فارس و خروج از آن را کنترل میکند، از یک بازدارندگی اقتصادی عظیم برخوردار است. در نتیجه، ایالات متحده به «شمار بسیار زیادی از موفقیتهای نظامی» علیه ایران دست یافته است، اما کوری شیک (Kori Schake)، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، میگوید: «موفقیت در کمپین گسترده نظامی به معنای پیروزی نیست.»
دونالد ترامپ، با اعتقاد به اینکه فقط «قدرت، در زندگی به طور کلی و در روابط استراتژیک به طور خاص، حرف آخر را میزند و حق را تعیین میکند»، سیاست ارعاب خود را دنبال میکند. او در حال اعزام سومین ناو هواپیمابر برای پشتیبانی از ناوگان آمریکایی مستقر در اطراف ایران است و با محاصره بنادرجنوبی ایران، قصد دارد اقتصاد کشوری را که عمدتاً توسط جنگهای ده روزه ژوئن ۲۰۲۵ و سپس زمستان ۲۰۲۶ ویران شده است، خفه کند. ترامپ میگوید ایرانیان در نهایت تسلیم خواهند شد و اعلام میکند: تا زمانی که توافقی امضا نشود، محاصره دریایی لغو نخواهد شد. اما تنها چیزی که او تا کنون بدست آورده است، یک آتش بس شکننده است!
رهبران رژیم اسلامی این تحلیل را درباره وضعیت خود قبول ندارند. آنها که از حمله گسترده بزرگترین قدرت نظامی جهان جان سالم به در بردهاند، معتقدند که مقاومت و ماندگاریشان یک پیروزی است. در نگاه آنها، مشکلات اقتصادی مردم ایران در مقایسه با اولویت آنها که بقای رژیم است، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. آنها معتقدند که ترامپ با توجه به شرایط کنونی و تقویم زمانی: بازگشت تورم در ایالات متحده؛ عدم محبوبیت جنگ در میان افکار عمومی مردم آمریکا؛ اختلالات انرژی در جهان؛ و انتخابات میاندورهای کنگره در ماه نوامبر آینده ، ناچار است که عجولانه عمل کند.
رهبران ایران معتقدند که آستانه تحمل درد و رنج در کشورشان بسیار بیشتر از ایالات متحده است. علی واعظ، از گروه بینالمللی بحران در ۲۳ آوریل به نیویورک تایمز گفت: «آنها معتقدند که با برتری استبداد بر دموکراسی، میتوانند «ماهها» مقاومت کنند، در حالی که به گفته آنها ترامپ «ظرف سه هفته تسلیم خواهد شد». سیاست تهران ساده است: تا زمانی که نیروی دریایی ایالات متحده بنادر ایران را محاصره کردهاند، هیچ مذاکرهای صورت نخواهد گرفت.
هر دو طرف متقاعد شدهاند که نبض زمان را کنترل میکنند. یکی اطمینان دارد که زور، یا حتی صرف تهدید به استفاده از آن، منجر به پیروزی خواهد شد؛ دیگری مطمئن است که در برابر این زور میتواند مقاومت کند. تهران گمان میکند که ترامپ به توافق نیاز دارد؛ واشنگتن معتقد است که جمهوری اسلامی بدون توافق دوام نخواهد آورد. هر دو طرف فکر میکنند که دست بالا را دارند و میتوانند شرایط خود را به طرف مقابل دیکته کنند. این اتخاذِ موضع، با توجه به سنگینی سوابق گذشته، آغاز مذاکرات را دشوارتر میکند: واشنگتن میداند که ایرانیها دروغ میگویند و حقیقت را پنهان میکنند. این در حالی است که تهران قبلاً چندین بار توسط ترامپ مورد خیانت قرار گرفته است. آتشبس، که از ۸ آوریل رعایت شده است، شکننده است. ایالات متحده تهدید میکند که زیرساختهای غیرنظامی ایران را هدف قرار خواهد داد. رهبران ایران به دنبال بینالمللی کردن هرگونه مذاکره بالقوه هستند.
اما قلب این درگیری یعنی: وادار کردن جمهوری اسلامی به کنار گذاشتن قطعی تلاشهایش برای دستیابی به سلاحهای هستهای، فراموش شده است.
ویلیام برنز (William Joseph Burns)، یکی از باتجربهترین و برجسته ترین دیپلماتهای آمریکایی که اکنون بازنشسته شده است، در مقالهای در تاریخ ۲۴ آوریل در نیویورک تایمز، نکات اصلی یک راه حل مذاکره شده را تشریح میکند. معاون سابق وزیر امور خارجه و مدیر سابق سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا( سیا) مجموعهای از مصالحههای احتمالی را برای رسیدن به یک توافق پایدار با ایران پیشنهاد میکند: ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده تا ۶۰ درصد ایران به یک کشور ثالث منتقل شود یا تحت نظارت بینالمللی در محل تخریب شود؛ تمرکز مجدد بر بازرسیهای آژانس بین المللی انرژی؛ تعلیق چند ساله غنیسازی اورانیوم توسط ایران؛ بازگشایی تنگه هرمز و بحث و گفتگو برای رسیدن به یک تفاهم در مورد سیاست گسترش منطقهای جمهوری اسلامی، بهویژه در لبنان. در عوض، تعهدِ عدم تجاوز از سوی ایالات متحده و اسرائیل؛ لغو تدریجی تحریمها علیه اقتصاد ایران و کمک به بازسازی؛ و گفتگو در مورد امنیت در خلیج فارس از اصول مهم چنین توافقی است.
مذاکره بین آمریکا و ایران هر شکلی که به خود بگیرد، مستلزم تغییر نگرش در هر دو طرف است: در واشنگتن، پذیرش این اصل که نیروی نظامی به تنهایی نمیتواند مسئله هستهای ایران را حل کند؛ در تهران، درک این موضوع که بقای جمهوری اسلامی به امتیازاتی بستگی دارد که رژیم در مورد برنامه هستهای خود میدهد. دو مکتب مذاکره در مقابل هم قرار گرفتهاند. در طرف ایرانی، سنت چانهزنی به زمان و فنجانهای چای بیشماری متکی است. استیو ویتکوف (Steve Witkoff) و جارد کوشنر (Jared Kushner)، فرستادگان ویژه آمریکا، متخصصان معاملات املاک و مستغلات در نیویورک و نیوجرسی، با بیشترین سرعت ممکن در تلاشند تا خطوط کلی یک معامله بین آمریکا و ایران را نهایی کنند. اما، جای تردید است که داماد و شریک بازی گلف رئیس جمهوری آمریکا بتوانند به خوبی از عهده این کار برآیند.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
۵ مارس ۲۰۲۶
ارزیابی هزینهها، منطق راهبردی و پیامدهای برنامه هستهای جمهوری اسلامی ایران
چکیده
برنامه هستهای جمهوری اسلامی ایران از زمان احیای مجدد پس از انقلاب ۱۳۵۷، به یکی از مناقشهبرانگیزترین و پرهزینهترین پروژههای راهبردی کشور تبدیل شده است. این برنامه، اگرچه در گفتمان رسمی با اهداف صلحآمیز و توسعه انرژی توجیه میشود، اما در عمل پیامدهای گستردهای در حوزههای اقتصادی، امنیتی و سیاسی بههمراه داشته است. این مقاله با تکیه بر دادههای تاریخی، اقتصادی و تحلیلی، به بررسی سیر تحول برنامه هستهای ایران، هزینههای مستقیم و غیرمستقیم آن، شواهد مرتبط با ابعاد نظامی، و منطق راهبردی تداوم آن میپردازد. یافتههای مقاله نشان میدهد که از منظر هزینه–فایده اقتصادی، برنامه هستهای ایران فاقد توجیه عقلانی است، اما در چارچوب محاسبات امنیتی، هویتی و سیاسی تصمیمگیران، بهعنوان ابزاری برای بازدارندگی، چانهزنی و حفظ بقا تلقی میشود.
مقدمه
برنامه هستهای جمهوری اسلامی ایران یکی از مهمترین متغیرهای اثرگذار بر روابط خارجی، ساختار اقتصادی و امنیت ملی کشور در چهار دهه اخیر بوده است. این برنامه که پیش از انقلاب اسلامی با حمایت غرب آغاز شده بود، پس از انقلاب ۱۳۵۷ به دلایل ایدئولوژیک و سپس بهسبب جنگ ایران و عراق، با وقفهای جدی مواجه شد. با این حال، از اواخر دهه ۱۳۶۰ و بهویژه در دهه ۱۳۷۰، جمهوری اسلامی مسیر احیای تدریجی و سپس گسترش این برنامه را در پیش گرفت.
هدف این مقاله، ارائه تحلیلی مستدل از این پرسش محوری است که چرا با وجود هزینههای سنگین اقتصادی و فشارهای بینالمللی، جمهوری اسلامی ایران همچنان بر تداوم و توسعه برنامه هستهای خود اصرار دارد.
۱- سیر تحول تاریخی برنامه هستهای ایران
پس از انقلاب اسلامی، رهبران وقت جمهوری اسلامی برنامه هستهای را نماد نفوذ غرب تلقی کردند و بسیاری از پروژههای در حال اجرا، از جمله نیروگاه بوشهر، متوقف شد. در جریان جنگ ایران و عراق، تأسیسات نیمهتمام بوشهر نیز هدف حملات هوایی قرار گرفت.
با پایان جنگ و آغاز دوران بازسازی، نگاه حاکمیت به برنامه هستهای تغییر کرد. همکاری با روسیه برای تکمیل نیروگاه بوشهر و همزمان ایجاد زیرساختهای اعلام نشدهای مانند نطنز و اراک، نشانه ورود برنامه به مرحلهای جدید بود. افشای این تأسیسات در سال ۱۳۸۱ ، منجر به ورود آژانس بینالمللی انرژی اتمی و آغاز یک بحران دیپلماتیک پایدار شد.
دوره توافق هستهای برجام (۱۳۹۴–۱۳۹۷) با اعمال محدودیتهای شدید بر برنامه همراه بود، اما خروج ایالات متحده از توافق در سال ۱۳۹۷و بازگشت تحریمها، موجب شد ایران بهتدریج سطح غنیسازی را تا ۶۰ درصد افزایش دهد و وارد مرحلهای موسوم به «آستانه هستهای» شود.
۲- شواهد مربوط به ابعاد نظامی و وضعیت گریز هستهای
یکی از محورهای اصلی مناقشه، ادعاهای مربوط به ابعاد نظامی احتمالی برنامه هستهای ایران است. اسناد موسوم به «آرشیو هستهای» یا «طرح آماد» نشان میدهند که ایران تا سال ۲۰۰۳ برنامهای سازمانیافته برای طراحی سلاح هستهای داشته است. این اسناد شامل شواهدی از شبیهسازیهای انفجاری، طراحی چاشنیها و تلاش برای ادغام کلاهک هستهای بر موشکهای بالستیک بودهاند.
علاوه بر این، کشف ذرات اورانیوم در مکانهای اعلامنشدهای مانند تورقوزآباد، ورامین و مریوان توسط آژانس بینالمللی انرژی اتمی، ابهامات جدی درباره شفافیت برنامه ایجاد کرده است.
طبق گزارشهای اطلاعاتی ایالات متحده و اسرائیل در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، فعالیتهایی مشاهده شده که میتواند کاربرد دوگانه نظامی داشته باشد:
● گزارشهایی مبنی بر انجام تحقیقات متالورژی (کار با فلز اورانیوم) و مدلسازی رایانهای شناسایی شده که مستقیماً در طراحی ابزارهای انفجاری هستهای کاربرد دارند.
● هیئتهای ایرانی در سال ۲۰۲۴ دیدارهایی با مراکز تحقیقاتی روسیه داشتهاند که به ادعای برخی تحلیلگران، با هدف کسب دانش در حوزه «فناوری لیزر» برای اعتبارسنجی طراحی سلاح بدون نیاز به آزمایش انفجاری بوده است.
● ساخت تأسیسات غنیسازی در دل کوهها (مانند فردو و سایتهای جدید در نطنز) که در برابر حملات هوایی مقاوم هستند، از سوی غرب به عنوان تلاشی برای حفاظت از بخشهای حساس نظامی برنامه تعبیر میشود.
● ایران بزرگترین زرادخانه موشکی منطقه را در اختیار دارد و توسعه موشکهایی با برد ۲,۰۰۰ کیلومتر، به عنوان ابزاری برای حمل کلاهکهای احتمالی هستهای در آینده نگریسته میشود.
با این حال، آژانس تا آوریل ۲۰۲۶ اعلام کرده که هیچ مدرک قطعی دال بر وجود یک برنامه تسلیحاتی فعال و سازمانیافته در حال حاضر در دست نیست. با وجود این، ذخایر قابل توجه اورانیوم ۶۰ درصدی و زمان گریز بسیار کوتاه (کمتر از یک هفته)، ایران را در موقعیت فنی ساخت سلاح هستهای قرار داده است.
۳- هزینههای مستقیم برنامه هستهای
هزینههای مستقیم برنامه هستهای شامل ساخت و بهرهبرداری از نیروگاهها، تأسیسات غنیسازی و تحقیق و توسعه فناوری سانتریفیوژهاست. برآوردها نشان میدهد:
● هزینه ساخت و راهاندازی نیروگاه هستهای بوشهر بیش از ۱۰ تا ۱۱ میلیارد دلار بوده است؛
● ساخت تأسیسات نطنز، فردو، اراک و توسعه فناوری غنیسازی، چندین میلیارد دلار هزینه در بر داشته است؛
● بودجه سازمان انرژی اتمی ایران طی حدود سه دهه، بنا بر اظهارات مقامات رسمی، حدود ۷ میلیارد دلار بوده است که بخش بزرگی از آن مستقیماً صرف توسعه تکنولوژی غنیسازی شده است.
در مجموع، هزینههای مستقیم برنامه دستکم بیش از ۱۰ میلیارد دلار برآورد میشود.
۴- هزینههای غیرمستقیم و «هزینه فرصت»
بخش اصلی بار اقتصادی برنامه هستهای نه در هزینههای مستقیم، بلکه در پیامدهای غیرمستقیم آن متجلی شده است:
● تحریمهای شدید بانکی، نفتی و تجاری که منجر به کاهش شدید فروش نفت و مسدود شدن درآمدهای ارزی شد.
● استفاده از منابع مالی برای برنامه هستهای به جای سرمایهگذاری در زیرساختهای انرژی (نفت و گاز) یا نوسازی صنعتی(هزینه فرصت).
● تحریمهای گسترده بینالمللی، بهویژه در حوزه نفت و گاز، موجب عقبماندگی ایران در بهرهبرداری از میادین مشترک، بهویژه میدان گازی پارس جنوبی، شده است. بر اساس برخی برآوردها، این عقبماندگی سالانه ۳۰ تا ۴۰ میلیارد دلار درآمد بالقوه را از ایران سلب کرده است. همچنین، فرسودگی زیرساختهای نفت و گاز، عدم دسترسی به فناوریهای ازدیاد برداشت و محرومیت از فناوری LNG، موجب کاهش تولید و از دست رفتن بازارهای مهم صادراتی شده است.
● افزون بر این، فروش نفت با تخفیفهای سنگین و هزینههای دور زدن تحریمها، میلیاردها دلار زیان سالانه به اقتصاد کشور تحمیل کرده است.
برآورد کلی هزینههای غیرمستقیم و فرصتهای از دسترفته بین ۱۰۰ تا ۵۰۰ میلیارد دلار عنوان شده است. این برنامه همواره بار مالی بسیار سنگینی بر خزانه عمومی ایران تحمیل کرده است
۵- منطق راهبردی تداوم برنامه هستهای
با وجود این هزینهها، تصمیمگیران جمهوری اسلامی برنامه هستهای را بر پایه منطق اقتصادی ارزیابی نمیکنند. این برنامه در چارچوبی امنیتی–هویتی تعریف میشود. از یک سو، دستیابی به وضعیت آستانه هستهای بهعنوان نوعی «بیمه بقا» و ابزار بازدارندگی در برابر تهدیدهای خارجی تلقی میشود. از سوی دیگر، غنیسازی بالا بهعنوان اهرم فشار در مذاکرات و جلوگیری از گسترش مطالبات غرب مورد استفاده قرار میگیرد.
علاوه بر این، برنامه هستهای به نمادی از غرور ملی و «حق حاکمیتی» تبدیل شده و عقبنشینی کامل از آن، شکست حیثیتی بزرگی برای نظام سیاسی تلقی میشود. پدیده «هزینه صرف شده» نیز باعث شده است که ادامه مسیر، از منظر سیاسی کمهزینهتر از توقف کامل برنامه به نظر برسد.
کریم سجادپور، تحلیلگر بنیاد کارنگی، برنامه هستهای ایران را پروژهای مرتبط با غرور ملی و بقای رژیم میداند که با وجود هزینههای سنگین (بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار) و کارایی پایین، به عنوان ابزاری برای استقلال سیاسی و بازدارندگی در برابر آمریکا دنبال میشود. وی بر این باور است که توقف این برنامه از طریق نظامی ممکن نیست و تنها یک توافق دیپلماتیک دوجانبه میتواند به عنوان راه حلی پایدار عمل کند
نتیجهگیری
یافتههای این مقاله نشان میدهد که برنامه هستهای ایران از منظر اقتصادی، فاقد توجیه هزینه–فایده است و زیانهای غیرمستقیم آن چندین برابر هزینههای مستقیم بوده است. با این حال، از دید تصمیمگیران، این برنامه کارکردی فراتر از تولید انرژی دارد و بهعنوان ابزار بازدارندگی، چانهزنی و حفظ بقا در محیطی پرتنش ارزیابی میشود.
در نتیجه، تداوم برنامه هستهای ایران را باید نه حاصل محاسبات اقتصادی، بلکه محصول ترکیب محاسبات امنیتی، هویتی و سیاسی دانست؛ ترکیبی که کشور را در وضعیت پرریسک «نه توافق پایدار، نه جنگ تمامعیار» نگه داشته است.
بعد از جنگ اخیر، توقف برنامه هسته ای ایران به کلیدی ترین خواسته ایالات متحده در مذاکره برای پایان دادن به مخاصمات ۴۷ ساله ایران و امریکا تبدیل شده است. خواسته ای که در صورت برآورده نشدن می تواند هزینه های نظامی، سیاسی و اقتصادی بیشتری به جمهوری اسلامی و ایران وارد کند. دستیابی به مصالحه شرافتمندانه در این زمینه می تواند تا حدودی موجب تخفیف دردهای جانکاه ملت ایران و کاهش شکاف عظیم دولت- ملت شود. گوی بازی امروزه در زمین جمهوری اسلامی است. انتخاب درست می تواند موجب برقراری صلح و فراهم شدن بست مناسبتری برای سازندگی شود و انتخاب نادرست می تواند به تشدید جنگ و ویرانی منجر شود.
——————
منابع مورد استفاده:
برآوردهای ارائه شده درباره هزینههای برنامه هستهای ایران بر پایه ترکیبی از اظهارات رسمی مقامات داخلی، گزارشهای نهادهای بینالمللی و تحلیلهای اندیشکدههای اقتصادی استخراج شده است:
● گزارشهای تخصصی و اندیشکدهها:
o بنیاد کارنگی (Carnegie Endowment): گزارش “ادیسه هستهای ایران” (Iran’s Nuclear Odyssey) از منابع اصلی در تخمین هزینههای ۱۰۰ تا ۵۰۰ میلیارد دلاری است که توسط تحلیلگرانی چون کریم سجادپور و علی واعظ تهیه شده است.
o فدراسیون دانشمندان آمریکایی (FAS): این نهاد در همکاری با کارنگی، گزارشهایی درباره عدم توجیه اقتصادی و هزینههای گزاف نیروگاه بوشهر و غنیسازی منتشر کرده است.
● اظهارات مقامات رسمی ایران:
o علیاکبر صالحی: رئیس سابق سازمان انرژی اتمی، کل بودجه مستقیم این سازمان طی ۳۰ سال را حدود ۷ میلیارد دلار اعلام کرده است.
o محمدجواد ظریف: در اظهارات مختلف، خسارات ناشی از تحریمهای هستهای را تا یک تریلیون دلار برآورد کرده و از آن به عنوان یک “سرمایهگذاری” برای کرامت ملی یاد کرده است.
o محمود احمدینژاد: وی در مقطعی هزینههای مستقیم و غیرمستقیم را بیش از ۳۰ میلیارد دلار تخمین زده بود.
● نهادهای بینالمللی و رسانههای تحلیلی:
o آژانس بینالمللی انرژی اتمی (IAEA): دادههای مربوط به ظرفیتهای تولیدی و هزینههای عملیاتی غنیسازی بر اساس گزارشهای بازرسان این سازمان تحلیل میشود.
o رسانههای معتبر: تحلیلهای دویچه وله (DW) و بلومبرگ که به بررسی “هزینه فرصت” (مانند عقبماندگی در میادین مشترک گاز) پرداختهاند.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
● اختلاف بر سر هزینه و نحوه ارائه است، نه بر سر غریزه بنیادی حفظ نظام
در واشنگتن، تازهترین گمانهزنیها این است که ایران بهشدت دچار شکاف داخلی شده؛ شاید آنقدر دچار اختلاف که نتواند در رویارویی با دولت ترامپ تصمیمی جدی در عرصه دیپلماسی بگیرد. این استدلال آشناست: یک جناح خواهان توافق با ایالات متحده است، جناحی دیگر به دنبال تقابل است و حکومت میان این دو گرفتار شده است. این برداشت وسوسهکننده است، اما بیش از حد سادهانگارانه.
نخبگان حاکم در ایران دچار اختلاف هستند، اما نه آنگونه که بسیاری از ناظران خارجی تصور میکنند. بر سر ضرورت کاهش فشارها، در صورتی که یک فرصت دیپلماتیک معتبر فراهم شود، شکاف بنیادی وجود ندارد. در بخش بزرگی از حاکمیت این درک وجود دارد که وضعیت اقتصادی کشور شکننده است، تحریمها فشار سنگینی وارد کردهاند و توافق با واشنگتن ــ اگر با ظاهرسازی و ملاحظات مناسب همراه باشد ــ میتواند مطلوب باشد. با این حال، اختلاف واقعی بر سر میزان امتیازدهی، سرعت حرکت و چگونگی جلوگیری از آن است که هر توافق احتمالی با ایالات متحده شبیه تسلیم شدن به نظر برسد.
تحریککنندگان مستقر در درون نظام
در همینجا است که تندروهای افراطی اهمیت پیدا میکنند. آنان اکثریت نیستند؛ حتی فاصله زیادی با اکثریت دارند و احتمالاً در جامعه تنها از حمایت تکرقمی برخوردارند. نه نماینده جامعه ایران هستند و نه حتی الزاماً سخنگوی کل اردوگاه اصولگرایان. اما صدای بلندی دارند، سازمانیافتهاند و به گونهای در ساختار نظام جا گرفتهاند که میتوانند هر گشایش دیپلماتیک را کند، پرهزینه یا پیچیده کنند.
در مرکز این جریان، سعید جلیلی قرار دارد؛ مذاکرهکننده پیشین هستهای که هویت سیاسیاش بر محور مقاومت در برابر سازش با غرب شکل گرفته است. پیرامون او «جبهه پایداری» قرار دارد؛ حزبی فوقمحافظهکار که شاید چندان شناختهشده نباشد اما نفوذ زیادی دارد، بههمراه مجموعهای از چهرههای تندرو که در مناقشات مربوط به مذاکرات، کنترل اجتماعی و انضباط ایدئولوژیک به نامهایی آشنا تبدیل شدهاند؛ از جمله محمود نبویان، مرتضی آقاتهرانی و حمید رسایی.

نمایندگان مجلس با لباس فرم سپاه پاسداران در جلسهای در تهران در ۱ فوریه ۲۰۲۶ شعار «مرگ بر آمریکا» سر میدهند
امتناع اخیر آنان از امضای بیانیه پارلمانی در حمایت از تیم مذاکرهکنندهای که محمدباقر قالیباف هدایت میکرد، معنادار بود. در حالی که ۲۶۱ نماینده از این بیانیه حمایت کردند، گروهی کوچک اما پرصدا از نمایندگان همسو با جلیلی و جریان پایداری از حمایت خودداری کردند؛ اقدامی که نشاندهنده تداوم مقاومت در درون نظام بود.
این حرکت صرفاً یک نمایش پارلمانی نبود. بلکه شیوه عمل این جناح را بهخوبی نشان میداد. این اردوگاه هیچگاه اکثریت را در اختیار ندارد. قدرتش در جای دیگری نهفته است: در شبکههای ایدئولوژیک، سکوهای رسانهای، ارتباط با گروههای فشار خیابانی و توانایی متهم کردن رقبا به ضعف، خیانت یا انحراف از خط انقلاب. این جریان نیازی ندارد که حکمرانی مؤثر ارائه دهد؛ کافی است هزینه سازش را بالا ببرد.
از سال ۱۹۷۹ تاکنون، گفتوگو با قدرتهای غربی اغلب از سوی حداکثریخواهان انقلابی بهعنوان امری از نظر اخلاقی مشکوک تصویر شده است. مذاکره صرفاً بهعنوان ابزاری در سیاستورزی دولتی تلقی نمیشود، بلکه بهمثابه آزمونی برای سنجش وفاداری معرفی میشود. کسانی که مذاکره میکنند، در معرض این اتهام قرار میگیرند که انقلاب را فروختهاند، خون شهدا را نادیده گرفتهاند یا به دشمنی ذاتاً خصمانه اعتماد کردهاند. این رویکرد بارها دیپلماسی ایران را دچار انحراف کرده است. بحرانها اجازه یافتهاند تشدید شوند و زمانی که حکومت سرانجام به سمت گفتوگو حرکت کرده، مذاکرهکنندگان در بازگشت به داخل کشور با اتهام عبور از خطوط قرمز ایدئولوژیک روبهرو شدهاند.
به همین دلیل است که حملات اخیر به محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران، اهمیت دارد. قالیباف اصلاحطلب نیست؛ او فرمانده پیشین سپاه پاسداران، یکی از چهرههای بانفوذ جریان اصولگرا و فردی کاملاً درونسیستمی است. اما حتی او نیز هنگامی که روبهروی آمریکاییها مینشیند، از اتهام خیانت در امان نیست. این موضوع نکتهای اساسی را آشکار میکند: برای تندروهای افراطی، مسئله این نیست که مذاکرهکننده تا چه حد «انقلابی» است؛ مسئله این است که خودِ دیپلماسی تا چه اندازه میتواند جایگاه سیاسی آنان را تهدید کند.

محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس، با لباس فرم سپاه پاسداران، در تاریخ ۱ فوریه ۲۰۲۶ ریاست جلسهای را در تهران بر عهده دارد
پاسدار «خلوص» ایدئولوژیک
کارنامه سیاسی جلیلی تجسم همین تنش است. او مدتهاست خود را پاسدار مسیر «خالصتر» انقلاب معرفی میکند. در دوران حضورش بهعنوان مذاکرهکننده هستهای، منتقدان او را متهم میکردند که دیپلماسی را به تریبون موعظه تبدیل کرده و بهجای چانهزنی عملی، خواستههای حداکثری را ترجیح میدهد. بعدها، پس از شکست در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۱۳، او چیزی را ایجاد کرد که خود «دولت در سایه» مینامید. در تئوری، هدف آن نظارت بر سیاستها و ارائه گزینههای جایگزین بود؛ اما در عمل، به گفته منتقدانش، به ابزاری برای سنگاندازی تبدیل شد.
این الگو بار دیگر در نبردهای سیاسی پیرامون توافق هستهای، تلاش برای احیای آن، جنجال بر سر پایبندی ایران به مقررات گروه ویژه اقدام مالی (FATF) و دیگر پروندههای مرتبط با روابط خارجی ایران دیده شد. جلیلی و متحدانش با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ (برجام) مخالفت کردند، به تلاشها برای احیای آن حمله بردند، نسبت به اقدامات مربوط به شفافیت مالی هشدار دادند و بسیاری از اشکال تعامل با جهان خارج را «دام» توصیف کردند. ادبیات آنان همواره فراتر از موضوع مورد بحث بوده است. مذاکره، صرفاً مذاکره نیست؛ به «تسلیم» تعبیر میشود. امتیازدهی به «واگذاری» تبدیل میشود و هر گشایش دیپلماتیک بهعنوان توطئهای از سوی دشمنان خارجی برای تضعیف نظام تصویر میشود.
اما تناقض ماجرا اینجاست که پایگاه اجتماعی این جریان بهشدت محدود است. جلیلی بارها برای کسب قدرت رقابت کرده، اما هرگز نتوانسته یک پشتوانه جدی مردمی به دست آورد. تجمعهای او اغلب بیش از آنکه رنگوبوی ملی داشته باشند، محدود و ایدئولوژیک به نظر رسیدهاند. حمایت از او از سوی یک اقلیت متعهد صورت میگیرد، نه یک جنبش تودهای. جبهه پایداری نه به این دلیل قدرتمند است که بازتابدهنده افکار عمومی ایران باشد، بلکه به این دلیل که در شریانهای نظام حضور دارد. این یک جناح شبکهای است، نه یک جریان مردمی.
حتی در درون سیاست اصولگرایانه نیز این جریان اغلب بهعنوان جریانی دشوار و اخلالگر دیده شده است. دوران ابراهیم رئیسی این موضوع را بهخوبی نشان داد. رئیسی خود رئیسجمهوری اصولگرا بود، اما حتی دولت او نیز با جریان جلیلی ـ پایداری دچار مشکل شد. زمانی که امکان احیای توافق هستهای مطرح شد، این بازیگران مقاومت کردند. آنان از تیم مذاکرهکننده انتقاد کردند، نسبت به امتیازدهی هشدار دادند و به افزایش هزینه سیاسی هرگونه مصالحه کمک کردند. به بیان دیگر، حتی یک دولت اصولگرای تندرو نیز کنترل آنان را دشوار مییافت.
همین پویایی اکنون در نبرد سیاسی پیرامون قالیباف نیز دیده میشود. قالیباف نماینده نوع متفاوتی از عملگرایی درون نظام است. او نه لیبرال است، نه میانهرو به معنای غربی، و نه کسی که بخواهد آشتی با ایالات متحده را بهعنوان یک دگرگونی راهبردی دنبال کند. اما او منطق نهادها، منافع و فشارها را درک میکند. به نظر میرسد فهمیده است که ایران نمیتواند برای همیشه تنها با شعار زندگی کند. اگر مذاکرات دیپلماتیک بتواند بدون شکستن چارچوب ایدئولوژیک نظام، فشارها را کاهش دهد، او حاضر است آن را بیازماید.

سعید جلیلی، نامزد ریاست جمهوری و مذاکرهکننده هستهای سابق و فوق محافظهکار، در یک حوزه رأیگیری در تهران، ۲۸ ژوئن ۲۰۲۴
برای جلیلی و جبهه پایداری، دقیقاً همین موضوع خطرناک است. سیاست آنان وابسته به این است که هرگونه مصالحه از نظر اخلاقی «آلوده» و نامشروع جلوه داده شود. اگر قالیباف ــ فرمانده سابق سپاه و یکی از چهرههای سنگینوزن اصولگرا ــ بتواند مذاکره کند و همچنان در چارچوب انقلابی باقی بماند، انحصار آنان بر «اصالت انقلابی» تضعیف میشود. بنابراین خشم آنان صرفاً متوجه آمریکا نیست؛ بلکه به جایگاهشان در درون نظام نیز مربوط میشود.
نشانهای افشاگر
یکی از نشانههای مهم وضعیت کنونی این است که انتقاد از این جریان دیگر فقط از سوی اصلاحطلبان یا میانهروها مطرح نمیشود. حتی بخشهایی از رسانههای نزدیک به اصولگرایان و نهادهای امنیتی نیز سبک سیاسی جلیلی ـ پایداری را بهعنوان یک مشکل تلقی کردهاند. درگیری اخیر میان خبرگزاری تسنیم ــ رسانهای نزدیک به سپاه پاسداران ــ و «رجانیوز» از این جهت اهمیت دارد. رجانیوز که به فضای فکری جبهه پایداری نزدیک است، به حامیان مذاکره و وحدت ملی حمله کرد. تسنیم نیز در پاسخ، چنین رفتاری را «تفرقهافکنی» و حتی همسو با پروژه دشمن توصیف کرد. لحن این جدال تند بود، اما معنایش روشن بود: بخشهایی از ساختار امنیتی اکنون تحریکگری افراطی تندروها را نه نشانه «هوشیاری انقلابی»، بلکه تهدیدی برای انسجام داخلی میدانند.
تمرکز وسواسگونه بر وحدت
این موضوع اهمیت دارد، زیرا ایران در حال حاضر تمرکز وسواسگونهای بر مسئله وحدت دارد. گفتمان رسمی سرشار از دعوت به همبستگی ملی، مقاومت در برابر جنگ روانی و ضرورت جلوگیری از شکافهای داخلی در شرایط فشار خارجی است. بخش زیادی از این ادبیات جنبه تبلیغاتی دارد، اما در عین حال بازتابدهنده یک نگرانی واقعی نیز هست. تهران میداند که جنگ، تحریمها، فشار اقتصادی و فرسودگی اجتماعی، عرصه داخلی را شکنندهتر کرده است. در چنین شرایطی، جناحی که مدام رقبای خود را «خائن» معرفی میکند، میتواند به یک نقطه ضعف تبدیل شود.
این به آن معنا نیست که جلیلی و متحدانش بیاهمیت شدهاند. آنان همچنان ابزارهای خود را دارند. میتوانند از مجلس و رسانههای همسو استفاده کنند؛ از جمله نفوذ در صداوسیما، جایی که افرادی چون وحید جلیلی ــ برادر سعید جلیلی ــ در سمتهای ارشد حضور دارند و به شکلدهی لحن ایدئولوژیک پوشش رسانهای کمک میکنند. آنان میتوانند حامیان ایدئولوژیک، روحانیون، گروههای دانشجویی اسلامگرا و سازمانهای موسوم به انقلابی را بسیج کنند. همچنین قادرند هر توافقی را از نظر سیاسی خطرناک جلوه دهند و بر یکی از عمیقترین غرایز انقلابی درون نظام دست بگذارند: این هراس که مصالحه با آمریکا راه را برای امتیازدهیهای گستردهتر باز کند.
اما نفوذ با کنترل یکسان نیست. تندروهای افراطی میتوانند اخلال ایجاد کنند، روندها را به تأخیر بیندازند و حتی فضای سیاسی را مسموم کنند؛ اما آنچه بهسادگی نمیتوانند انجام دهند، متوقف کردن مسیری دیپلماتیک است که از حمایت هسته اصلی حکومت برخوردار باشد، بهویژه اگر رهبری نظام به این جمعبندی برسد که مذاکره برای بقا ضروری است. باید توجه داشت که رهبر عالی، مجتبی خامنهای، ظاهراً با مسیر کنونی دیپلماسی با واشنگتن همسو است ــ یا دستکم مانعی در برابر آن ایجاد نمیکند ــ و این در ساختاری که حتی رضایت منفعلانه در رأس هرم قدرت میتواند تعیینکننده باشد، نشانهای مهم به شمار میرود.
این همان نکته کلیدی است که واشنگتن باید درک کند. جناحهای ایران بهشدت با یکدیگر رقابت و نزاع میکنند، اما معمولاً در یک اصل مشترکاند: حفظ بقای نظام. هر زمان که نظام احساس کند مقاومت به بقایش کمک میکند، مقاومت میکند؛ و هر زمان که به این نتیجه برسد که گفتوگو به بقایش خدمت میکند، وارد مذاکره میشود. اختلاف بر سر هزینه و نحوه ارائه است، نه بر سر غریزه بنیادی حفظ نظام.
■ آقای وطنخواه گرامی، به نظر من دقایق لایههای حکومتگری و نقشهای پیدا و ناپیدای بازیگران در حکومت ج. ا. امروز را بدون حاشیه پردازی های گمراه کننده و نالازم ــ مثل نقش دولت پزشکیان در ساختار حکمرانی ــ به خوبی توضیح دادهاید، به ویژه تاکید بر «افسانه دوپارگی» در ساختار قدرت ــ برای نمونه «افسانه» انجمن حجتیه در تقابل با خط امام ساخته و پرداخته حزب توده ــ که از نخستین روزهای استقرار این رژیم نکبتبار ــ آگاهانه یا ناآگاهانه ــ بر ذهن و نگاه نه تنها ماها در داخل سایه افکند، بلکه سیاست گزاران بین المللی را هم در غرب به بیراهه برد. شگفتا که بعد از نزدیک به نیم قرن تجربه، سیاستگزاران آمریکا و اروپا هنوز هم در دام این «افسانه دوپارگی» گرفتارند و ترامپ بعد از دوبار تجربه جنگ تن به تن، هنوز هم میخواهد با «تیم زیبا» در داخل ساختار حکومت در ایران مذاکره کند. نمیفهمم! آیا من خیلی ساده لوحم؟ یا درک و فهم قضایا خیلی پیچیده و سخت است؟ یا واقعا کوتوله ها در جهان سیاست میورزند؟
در پایان آقای وطن خواه عزیز، به نظر شما دقیقتر نمیبود اگر مینوشتید: «حکومتگران واقعی، شکافها....» به جای «ایران واقعی، شکافها...»؟
سعید سلامی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
همگان کمابیش پذیرفتهایم که آزادی بیان مهم است و حق نقد یک ارمغان انکارناپذیر شهروندی است. زمان آن رسیده تا تصویر را کاملتر کنیم و بطور عملی بپذیریم که نقد یک خیابان دوطرفه است و حق شهروندان است که نقدی را تایید یا رد کنند و نقدِ یک نقد نباید برابر با کوششی برای سانسور یا عملی ناسازگار با آزادی بیان شمرده شود. این بخش دوم بنظر بدیهی میآید اما اغلب با کسانی روبرو میشویم که از اینکه کسی نظری متفاوت با یک نقد مطرح شده ابراز میکند بر میآشوبند. نقد میتواند نگارشی باشد یا — چنانکه در دنباله جستار خواهیم دید — حتا در یک نگاره یا طرح نقش بندد. اگر کشیدن یک تصویر یا کارتون شامل آزادی بیان است طبیعی است که حق کسی که آن تصویر را نقد میکند نیز میبایست محترم شمرده شود.
وقتی کسی نقد شخص دیگری را میپذیرد اما برای مخالفت با کسانی که نقد را نقد میکنند مسالهی آزادی بیان را پیش میکشد میبایست احتیاط کرد. در این موارد بهتر است نگاه کرد و دید آیا نویسنده نگاهی دوجانبه به آزادی بیان دارد یا اینکه فقط نقد نخستین را مجاز میشمارد و جواب نقد را به بهانهی آزادی بیان رد میکند. اگر این نگاه دوجانبه در نوشتهای وجود نداشته باشد و نویسنده حق پاسخگویی به نقد را روشن و شفاف بیان و تأیید نکند آن وقت به این مسأله که انگیزهی نوشته دفاع از آزادی بیان است نمیتوان دل بست. نمیشود ادعا کرد که فقط کسی که ابتدا به ساکن نقدی را مطرح میکند حق ابراز عقیده دارد و دیگران اگر تأیید نکردند خاطی هستند. هم منتقد حق نقد دارد و هم آنکه پاسخی درخور به نقد میدهد بایستی بتواند آزادانه حرفش را بزند.
پاسخ به نقد و رد کردن آن نه به معنی مقدس پنداشتن سوژه نقد است و نه بخودی خود ناقض آزادی بیانِ منتقد. بله، هیچ سوژهای مقدس نیست. در کنار آن به یاد داشته باشیم که هیچ منتقدی نیز سلطان سخن و دارندهی حکم نهایی نیست و دیگران مجبور نیستند نقدی را که به خیام و فردوسی و نیما و دهخدا و یا هر کس و هر چیز دیگری مطرح شده بپذیرند و میتوانند نظری متفاوت با ناقد داشته باشند.
اگر کسی به منتقد گفت تو حق انتقاد نداری یا به هر نحو تلاش کرد تا جلوی اظهار عقیدهی او را بگیرد و یا ادعا کرد که فلان کتاب یا علامه مقدس است و فراتر از نقد قرار دارد بدیهی هست که دارد بر آزادی سخن دیگری پا میگذارد. اما اگر کسی نظری متفاوت با نظر منتقد ارائه داد یا از آن سوژه و کتاب دفاع کرد یا کاستیهای نقد منتقد را نشان داد منصفانه نیست که او را متهم به نقض آزادی بیان دیگری کنیم.
یادآوری این نکته لازم است که همان طور که ناقد دارای حق نقد است مخاطبان نیز حق تایید یا مخالفت دارند. متهم کردن کسی که نقدی را پاسخ میدهد به اینکه قصد دارد جلوی آزادی بیان منتقد را بگیرد و یا سوژه را قدیس میپندارد خودش میتواند به ابزار فشار برای بستن فضای گفتگو تعبیر شود.
(۲)
توطئهی «پیکنیک»!
حال از زاویهی دیگری به نقد نگاه کنیم. نقد یکی از ارکان مهم آزادی بیان است و نباید آن را توطئهای برای تخریب پنداشت. بدون رواداری و تشویق گفت و گو و نقد سازنده نمیتوان به دموکراسی پایدار رسید. نقد بالنده نه تنها برای داشتن یک جامعهی دموکراسیک لازم است بلکه به رشد علوم و امر آموزش نیز کمک شایانی میکند. دلیل رشد و بالندگی علوم انسانی در غرب آن است که سنت نقد در مغرب زمین نهادینه شده و به آن ارج فراوان میگذارند.
در شرایط جنگ و تهدیدهای امنیتی حساسیت بالاست و برانگیختگی زیادی در جامعه وجود دارد. این قابل درک است اما گاهی شدت برانگیختگی و واکنش به یک نقد نه تنها خارج از حد متعارف است که بسیار شدید و غلوآمیز بنظر میآید. چند وقت پیش کسی از یک نقد ساده به عرفان و به خواجه عبدالله انصاری بشدت بر آشفته بود. خشمگین و احساساتی شدن سر نقدهایی که در پیوند با مسایل حاد روز یا شعر و هنر پیش میآیند اغلب خاطرهای از تاریخ فرهنگ و هنر فرانسه را در دورهی پر آشوب قرن نوزدهم به یاد میآورد.

«نهار در سبزهزار» اثر ادوارد مانه، موزه دورسی، پاریس
نگارهی «نهار در سبزهزار» اثر ادوارد مانه نقاش فرانسوی که صحنهی عادی یک پیکنیک را در حومهی پاریس در نیمه قرن نوزدهم ترسیم کرده در زمان خود جنجال بزرگی به پا کرد.(*) اگر در فرهنگ ما شعر گاهی جنجالبرانگیز میشود در فرانسه این مسأله گهگاه در مورد نگارهها پیش میآمد.
همه چیز تابلو «نهار در سبزهزار» بجز یک نکته عادی مینماید. این نگاره دو مرد آراسته پاریسی را نشان میدهد که همراه بانویی در حومهی پاریس در کنار رودخانه به پیکنیک رفتهاند. کمابیش تمام عناصر این نگاره عادی هستند و نشان از زندگی روزمره دارند: منظرهای سرسبز در کنار رود و زنی که در آن نزدیکی در گدار کم عمق رودخانه با لباسی نازک پا در آب گذاشته و شاید نفر چهارم این جمع باشد. تنها نکتهی غیرعادی نقاشی این است که آن زنی که خیلی موقر و متین کنار دو مردِ آراسته نشسته لباس بر تن ندارد. البته بدن زن طوری نقاشی شده که بدن او چندان به چشم نمیآید و هیچ حرکت یا نشانهای از رفتار ناشایست یا خلاف عرف همگانی در نقاشی وجود ندارد. اما مجموع همین چند عنصر به اندازهی کافی ناساز و ناهمساز شمرده شد و دعوای بزرگی در پاریس به راه انداخت.
هر سال نمایشگاه بزرگ ملی فرانسه در «سالون» بزرگ پاریس بر پا میشد و صدها نگاره در آن به نمایش در میآمدند. در سال ۱۸۶۳ تعداد زیادی نقاشیهای کلاسیک و استورهای در سالون به نمایش در آمدند اما نقاشی «نهار در سبزهزار» برای نمایش پذیرفته نشد. این نگاره همراه تعداد زیادی نقاشیهای دیگر که از سوی داوران رد شده بودند در نمایشگاه دیگری با فرنام «نمایشگاه نگارههای رد شده» به نمایش در آمد. در میان نقاشیهای سالون اصلی پاریس و این نمایشگاه دوم نگارههای برهنه کم نبودند و از جمله در «سالون» یک نقاشی با فرنام «تولد ونوس» اثر الکساندر کابانل به نمایش در آمد که نه تنها برهنه بود حتا تا حدی اروتیک مینمود. اما چون این گونه نقاشی را جامعه از قرنها پیش پذیرفته بود و سوژههای استورهای از خدابانوی زیبایی و دیگر زنان داستانها عادی بشمار میآمدند هیچکدام از نقاشیهای برهنهی کلاسیک اعتراضی بر نیانگیختند. امپراتور ناپلئون سوم نقاشی برهنهی ونوس الههی زیبایی که تحسین زیادی برانگیخته بود و مقام اول نمایشگاه را از آن خود کرد خریداری نمود. در مقابل نقاشی مانه که زنی را متین و موقر در پیکنیک با دو نفر دیگر نشان میداد توفانی از اعتراض برانگیخت و رسوایی بزرگی به پا کرد تنها به این خاطر که بدن برهنهی او در چارچوب یک رخداد روزمره به تصویر کشیده شده بود و این به یک کنایهی اجتماعی و سیاسی تعبیر شد. نقاشی ونوس اثر کابانل «برهنه هنرمندانه» انگاشته میشد و آنچه مانه ترسیم کرده بود زنی بود «لخت و پتی» در کنار دو مرد بورژوا و به همین خاطر از چپ و راست مورد حمله قرار گرفت.

«تولد ونوس» اثر الکساندر کابانل، موزه دورسی، پاریس
هزار جور گمانهزنی در مورد منظور و محتوای این نگاره مطرح شد و مدت زیادی روزنامهها و افکار همگانی پیرامون این بحث در تشنج بودند. همگان میپرسیدند قصد نقاش این نگاره چیست، چرا باید زنی بدون لباس در کنار دو مرد دیگر نشسته باشد؟ معنی پنهانی این نقاشی چیست، چه پیامی دارد و چه میخواهد بگوید؟ باور و سوءظن همگانی بر این بود که محتوای این نقاشی ارتباطی با وضعیت اجتماعی و سیاسی ملتهب آن روزگار دارد و بودند کسانی که میپنداشتند نقاش با نیتی آشوبگرانه ارزشهای فرهنگی فرانسه را به سخره گرفته است.
این نگاره هیچ نکتهی پنهانی و آشوبگرانهای نداشت. پیام سادهی آن میتوانست محدود به یک نکتهی هنری و اجتماعی باشد که همگان نقاشیهای برهنهی خدایان و استورهها را راحت میپذیرند اما اگر یکی از همان صحنهها به زندگی عادی آورده شود و از دایرهی تخیل و استوره بیرون بیاید جامعه آن را نمیپذیرد. برخورد تندی که ویژگان و شهروندان عادی با این نقاشی کردند چنین برداشتی را امکانپذیر میکند و نشان میدهد که شاید این نقاشی تنها میخواست با تحریک اندیشهها بطور ساده ریاکاری و دوگانگی برخورد اجتماعی را نشان بدهد.
اما انفجاری که این ماجرا به دنبال داشت بسیار فراتر از واکنش اجتماعی به یک نقد فرهنگی ساده بود و دامنهی آن چنان گسترده شد که حتا منتقدان این نقاشی و مخالفان مانه را متعجب کرد. واقعیت این بود که فرانسه داشت سدهی پر آشوبی را از سر میگذراند و همگان بیش از حد برانگیخته بودند و به هر حادثهای واکنش تند نشان میدادند. اگر جو فرانسه چنان ملتهب نبود چنان رسوایی بزرگی پیرامون این نقاشی ادوارد مانه — و نقاشی دیگرش که «المپیا» نام دارد — بوجود نمیآمد و تا این حد گسترده نمیشد.
شرایط حاد فرانسه در آن برش زمانی باعث میشد که عدهای فکر کنند «نهار روی چمن» محصول یک توطئه فرهنگی است و ارکان جامعه را تهدید میکند! و اینگونه نبود.
(۳)
نقد، خیابانی دوسویه
در این دو بخش کوتاه از دو زاویه گوناگون به پرسمان نقد نگاه کردیم. یکی کسانی که نقد را بر نمیتابند و ممکن است آن را حتا توطئه بپندارند و دیگر کسانی که پاسخگویی به نقد را تاب نمیآورند. میتوان به عنوان یک جامعهی پویا و در حال رشد تعادلی بین این دو رویکرد برقرار کرد و با تلاش برای نهادینه کردن رواداری هم پذیرای نقد بود و هم از سوی دیگر انتظار پاسخگویی به نقد را داشت.
رواداری خیابانی دوسویه است. نه نقد فردوسی میتواند این رکن ریشهدار فرهنگ ایران را خدشهدار کند و نه پاسخگویی به منتقد فردوسی به معنی خاموش کردن آوای نقادی است.
در این شرایط دشوار که جنگ و تهدیدهای یک دولت اشغالگر بر ایران سایه انداخته برخورد آرام و عقلانی شاید دشوارتر از شرایط عادی بنماید اما این کار امکانپذیر است و بایستی تبادل آزادانهی آرا را از هر دو سو تشویق کرد.
نقد جزیی تفکیک ناپذیر از دموکراسی است اما بد نیست این را در نظر داشته باشیم که طرز برخورد ما با پدیدهی نقد و با دو سوی متضاد در یک مساله موضع خود ما به عنوان ناظر و شخص سوم را به نمایش میگذارد. کسی که خود را در مقام ناظر بیطرف و دلسوز آزادی بیان قرار میدهد اما جانب یکی از دو طرف گفتگو را میگیرد و سوی دیگر را بدون دلیل قانعکننده متهم به نقض آزادی بیان میکند دیگر ناظر بیطرف بشمار نمیآید بلکه میخواهد از آزادی بیان برای پیش بردن نظر خود بهرهوری کند.
اگر هدف ما از یک نوشته یادآوری این نکته است که آزادی بیان مهم و شایندهی ارجگذاری است شاید بهتر آن باشد که بگونهای شفاف و روشن حق هر دو سوی یک نظر را برای بیان آزادانه محترم بداریم و از یاد نبریم که هم نقد به کسی چون دهخدا مجاز است و هم حق فردی که پاسخی به این نقد میدهد بایستی محترم شمرده شود.
یجج
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت:
* مانه گاهی با مونه نقاش بزرگ امپرسیونیست اشتباه گرفته میشود، این دو هنرمند بلندآوازه معاصر بودند اما دو سبک متفاوت داشتند. کلود مونه از چهرههای نامور دبستان امپرسیونیسم است ولی نقاشی ادوارد مانه رئالیستی است، هرچند با نقاشیهای آکادمیک و آثار کسانی چون کابانل تفاوتهای زیادی دارد. علیرغم رئالیستی بودن آثار مانه از حیث سبک و محتوا نوگرا هستند و فضای نقاشی او مسطح است و ژرفای سه بعدی نقاشی کلاسیک را ندارد.
نهار در سبزهزار
Le Déjeuner sur l’herbe
Édouard Manet
1862/ 1863
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
گرایش جامعه به نهاد پادشاهی در ایرانِ امروز، نه رمانتیسیسمِ تاریخی ــــ به معنایِ بازسازیِ خیالیِ شکوهِ باستان ــــ است و نه نوستالژیِ سادهدلانه در ستایشِ رفاه و امنیتِ روزگاری سپریشده؛ بلکه پاسخی است به یک ضرورتِ ساختاری برای حلِ بحرانِ دیرینهی «بیمسئولیتی» در کالبد سیاستِ ایرانی. اگرچه عناصری از آن رمانتیسیسم و این نوستالژی در لایههایِ سطحیِ این گرایش دخیل هستند، اما موتورِ محرکِ این رویکرد، بیش و پیش از هر رانهی روانی و عاطفی، یک ضرورتِ وجودی است. امروز که این بحرانِ بیمسئولیتی به اوج خود رسیده، پیکرهی جامعه در یک بازنگریِ بنیادین، به نهادی رجوع کرده است که حیاتِ سیاسیِ ایران با آن آغاز شده و استمرار یافته است. جامعه در این چرخشِ ناگهانی ــــ که تمامی نیروهای سیاسی را غافلگیر کرده و میتوان آن را «قویِ سیاهِ پادشاهی» نامید ــــ در پیِ یافتنِ فرمی است که بر ویرانههایِ این حکومتِ مذهبی، «پاسخگویی» را ممکن سازد.
ما در کالبدشکافیِ زوالِ سیاسیِ خود، همواره از «استبداد» سخن راندهایم، اما کمتر به گسستِ بنیادینِ میان «قدرتِ واقعی» و «مسئولیتِ رسمی» پرداختهایم؛ گرهگاهی که میتوان آن را «تعلیقِ تاریخیِ مسئولیت» نامید. این گسست، سازوکاری دیرینه است که در آن نهادِ روحانیت با تکیه بر مشروعیتِ قدسی، نبضِ قدرتِ مطلقه را در دست گرفت، اما هزینههایِ حکمرانی و بارِ پاسخگویی را همچون پوستهای توخالی به نهادِ پادشاهی (و بعدها دولت) واگذار کرد.
تاریخِ معاصرِ ما، از جنگهایِ ایران و روس تا بنبستِ کنونی، عرصهی ظهورِ وضعیتی است که میتوان آن را بیگانگیِ «گایست» ــــ یا همان روحِ کلی و خردِ پویندهیِ قدرت ــــ از نهادِ پادشاهی در مقامِ دولتِ رسمی نامید. در این فرآیندِ اسکیزوفرنیک، این «روحِ قدرت» از کالبدِ نهادهایِ رسمی جدا شد تا در چنبرهی نهادی محصور بماند که هیچ پیوندِ ارگانیکی با هستیِ اجتماعی و حیاتِ تاریخیِ ایران نداشت. نتیجهی این انفکاکِ روانپریشانه، تصاحبِ هستهی قدرت و رها کردنِ پوستهی مسئولیت بود؛ بدینسان، حاکمیتی فرادولتی و نامرئی شکل گرفت که به نامِ امرِ قدسی در تمامِ امور مداخله میکرد، اما در مقامِ «دولت»، در برابرِ هیچ پیامدی مسئول نبود.
این شکاف از عصرِ صفوی دهان گشود؛ آنجا که نهادِ پادشاهی، اگرچه در ظاهر فرمان میراند، اما مشروعیتِ خویش را از فقیهی عاریه میگرفت که خود را «نایبِ عام» و صاحبِ اصلیِ مُلک میپنداشت. در این دوران، فقیهان با نفوذ در لایههایِ بنیادینِ جامعه، ذهنیتِ تودهها را هدایت میکردند، اما به محض آنکه تیغِ قحطی، شورشهایِ داخلی یا هجومِ بیگانگان به تنِ ملت میرسید، این «پوستهی پادشاهی» بود که باید پاسخگویِ فروپاشی میبود، نه دستگاهِ دینی؛ دستگاهی که با انحصارِ «حقیقت» و «روحِ قدرت»، خود چارچوبهایِ فکری و جزماندیشانهای را پی ریخته بود که بهسببِ بیگانگی با واقعیت، وقوعِ دائم تنشهای بیپایان اجتماعی و ناکامیهایِ مدامِ سیاسی را گریزناپذیر میکرد.
در عصرِ قاجار، این گسستِ اسکیزوفرنیک به اوجِ خود رسید و فجایعِ ملیِ دردناکی را رقم زد. روحانیت با تکیه بر قدرتِ فتوا، چنان نفوذی یافت که میتوانست بدونِ پذیرشِ کوچکترین مسئولیتِ اجرایی یا نظامی، کشور را به کامِ بحرانهایِ ویرانگر بکشاند. بارزترین نمونهیِ این مداخلهیِ بیمسئولیت، تحریکِ احساساتِ مذهبی برای آغازِ دورِ دومِ جنگهایِ ایران و روس بود؛ آنجا که فتوایِ جهادِ روحانیون، شاهِ دودل را به جنگی نابرابر راند، اما پس از شکستِ خردکننده، هیچیک از صادرکنندگانِ فتوا در برابرِ از دست رفتنِ هفده شهرِ قفقاز و تحمیلِ غرامتهایِ کمرشکنِ عهدنامهیِ ترکمانچای پاسخگو نبودند. همین سازوکارِ مخرب در سرکوبِ جنبشِ باب نیز تکرار شد؛ جنبشی که میتوانست امکانی برای اصلاح و دگردیسیِ اجتماعی و دینی در ایرانِ آن روزگار باشد، اما روحانیت دولت را به اعدام و قتلعامِ پیروانِ آن واداشت. نتیجهیِ این مداخلات، فراتر از شکستهای نظامی، تضعیفِ پیوستهیِ نیرویِ خلاقِ جامعه و گسستِ هرچه بیشترِ میان «مرجعِ واقعیِ قدرت» و «ضرورتِ پاسخگویی» بود.
این الگو در ماجرایِ الغایِ قراردادهایِ تجاری و عمرانی نیز تکرار شد. روحانیت با استفاده از قدرتِ بازدارندهیِ خود ــــ از نهضتِ تنباکو تا مخالفت با زیرساختهایِ نوین ــــ همواره حقِ «وتو» و فلج کردنِ برنامههایِ دولت را برای خود محفوظ میداشت، بیآنکه بدیلی برای جبرانِ انزوایِ اقتصادی یا تأمینِ بودجهیِ تهیشدهیِ مملکت ارائه دهد. به بیانِ دیگر، روحانیون در مقامِ «قدرتِ نفی»، همواره بر موجِ اعتراضات سوار میشدند، اما در تنگنایِ پیامدهایِ مخربِ این مخالفتها، این شاه، صدراعظم و در بنیاد، نهادِ دولت بود که باید در میانهیِ آوارِ ورشکستگی، هزینهیِ سنگینِ حفظِ ثبات را بر دوش میکشید؛ هزینهای که در نهایت با فشارِ مضاعف بر تودهها و استثمارِ بیشترِ مردم تأمین میشد تا کاستیهایِ ناشی از آن «نفیِ پرهزینه» جبران گردد. روحانیت همان قدرتِ سایهسان و ابوالهولِ «بیسرزمینی» بود که هم «آریِ» پرهزینهاش در راندنِ کشور به جنگ و هم «نه»یِ نابودکنندهاش در تحریمِ قراردادها، در ترازویِ نهایی به خسرانِ جامعه میانجامید؛ اما مسئولیتِ تبعاتِ آن همواره بر عهدهیِ دولت باقی میماند ــــ پوستهای که هستهیِ تصمیمگیرِ آن، پیشتر به تسخیرِ مطلقِ روحانیون درآمده بود.
بحرانِ تعلیقِ مسئولیت که پیشتر به شکلی خزنده در بطنِ سیاستِ ایرانی جریان داشت، در سال ۱۳۵۷ از نقابِ پنهانِ خود بهدر آمد و به یک گسستِ عریانِ تاریخی بدل شد؛ لحظهای که «هستهی قدرت» تصمیم گرفت «پوسته» را کنار بزند و خود مستقیماً بر سریر بنشیند. اما تناقضِ بنیادین اینجا بود که این نهاد، حتی پس از تصاحبِ تمامعیارِ کالبدِ دولت، حاضر نشد از امتیازِ دیرینهیِ فرار از پاسخگویی دست بکشد. روحانیت با ابداعِ ساختاری دوگانه، قدرتِ مطلقه را در دژِ نهادهایِ انتصابی محصور کرد و نمایشِ مسئولیت را به نهادهایی چون ریاستجمهوری سپرد. امروز، رئیسجمهور ــــ این تدارکاتچیِ محضِ روحانیون ــــ تکرارِ همان فیگورِ پادشاهِ بیقدرت در ادوارِ گذشته است؛ کارگزاری در خطِ مقدمِ بحران که باید در برابرِ پیامدهایِ ویرانگرِ جنگ، تحریم، تورم و انزوایِ بینالمللی پاسخگو باشد، در حالی که کلیدِ تمامیِ تصمیماتِ کلان در قلمرویی فراتر از بازخواستِ او و برکنار از هرگونه نظارتِ عرفی قرار دارد.
در این موقعیتِ شکنندهای که اکنون ایران در آن قرار گرفته است، گرایش به پادشاهی ــــ چنان که من درمییابم ــــ تلاشی است برای پیوندِ دوبارهیِ کانونِ «قدرت» و «مسئولیت». البته نهادِ پادشاهی نیز همچون هر نهادِ انسانیِ دیگری فسادپذیر است، اما تفاوتِ بنیادین در اینجاست که در جهانِ معاصر، این نهاد دیگر نه مدعیِ نمایندگیِ انحصاریِ حقیقتِ مطلق است و نه میتواند پشتِ هالهیِ قدسیِ «ظلاللهی» پنهان شود. اگر در گذشته، شاه خود را «سایهیِ خدا» مینامید، در عمل این نهادِ روحانیت بود که با مدیریتِ این هالهیِ قدسی، قدرت را از پاسخگوییِ عرفی معاف میکرد؛ وگرنه پادشاهی حتی در بدویترین شکلِ خویش نیز، بهواسطهیِ ماهیتِ زمینی و قلمرومحورش ــــ برخلافِ این روحانیتِ بیگانه با طبیعت و فرهنگِ ایران ــــ ناگزیر با فراز و فرودِ این سرزمین همسرنوشت بوده است.
این همسرنوشتیِ دیرینه در فرمِ نوین و مشروطهیِ پادشاهی، اکنون به یک قراردادِ صریحِ سیاسی بدل شده است؛ نهادی که هویتش بهتمامی در گروِ موجودیتِ ایران است و جز در اتمسفرِ ملی، امکانِ تنفس ندارد. برخلافِ نهادِ روحانیت که حیاتش به ایدئولوژیِ فرازمینی و حوزهیِ نفوذِ فراسرزمینی گره خورده و میتواند حتی بر ویرانههایِ ایران نیز به بقایِ خویش ادامه دهد، پادشاهی بدونِ ایران بهلحاظِ وجودی معنایِ خود را از دست میدهد. همین تلازمِ وجودی میان «بقایِ نهاد» و «بقایِ ایران»، پادشاهی را ناگزیر میکند تا قدرت را از آن وضعیتِ سایهوار و قدسیِ پیشین خارج کرده و به مدارِ «ناموسِ زمین» ــــ یعنی قانون و حاکمیتِ ملی ــــ بازگرداند؛ چرا که در دنیایِ امروز، پادشاهی برای ماندگاری، به «کارآمدیِ ملی» و «رضایتِ عمومیِ شهروندان» نیاز دارد، نه به «تأییدِ شرعی و الهی». در این ترازویِ تاریخی، شکستِ ایران برای روحانیت تنها یک عزیمتِ ایدئولوژیک یا جابهجاییِ جغرافیایی است، اما برای پادشاهی، به معنایِ انهدامِ ابدیِ یگانه خاستگاهِ اعتبارِ خویش است.
کوتاه اینکه در سنجشِ نهایی، این اقبالِ عمومی به پادشاهی ناشی از درکی عمیق از پیوندِ وجودیِ این نهاد با مفهومِ «ایران» است. جامعهی ایرانی با شهودی برآمده از تجربهای چهل و چند ساله، این حقیقتِ بنیادین را دریافته است: نهادی که ریشه در آسمانِ انتزاعیات و ایدئولوژی دارد، بهراحتی میتواند زمینِ ایران را قربانیِ اهدافِ فراسرزمینی و آرمانهایِ فرازمینیِ خویش کند؛ در حالی که نهادی که از بطنِ تاریخِ ایران برآمده و همزادِ تاریخیِ آن است، راهی جز پاسداری از این یگانه خاستگاهِ وجودیِ خویش ندارد. از این منظر، گرایش به پادشاهی، در عمل تلاشی است برای تحققِ «شفافیتِ قدرت»؛ مطالبهای برای فرود آوردنِ حاکمیت از آسمان به زمین و بازگرداندنِ «حقِ تصمیمگیری» به نهادِ مسئول. جامعه به این نهادِ تاریخی و عُرفی به چشمِ لنگرگاهی مینگرد که میتواند تکثرِ ملی را صیانت کند و با برقراریِ پیوندِ دوباره میانِ «مرجعِ قدرت» و «ضرورتِ پاسخگویی»، قدرت را یک بار برای همیشه از بنبستِ بیمسئولیتی خارج کرده و به خانهیِ قانون بازگرداند.
با این همه باید دانست که این گرایش در جامعهی ایرانی، فرجامی از پیش تضمینیافته نیست؛ چنانکه رویکرد به جمهوری یا هر فرمِ سیاسیِ دیگری نیز نمیتوانست چنین تضمینی به دست دهد. جامعه، موجودی زنده و انداموار است که بنا بر تجربیاتِ تاریخی و به اقتضایِ «حداکثرِ آگاهیِ ممکنِ» خویش، دست به انتخابی میزند که بیش از هر چیز به یک آزمایشِ بزرگِ ملی میماند. اینکه چنین آزمایشی تا چه حد به یک ساختارِ پایدار و دموکراتیک منتهی شود، بیش از آنکه در گروِ ذاتِ نهادِ پادشاهی باشد، معطوف به هشیاری و ارادهیِ خودِ جامعه است. با این حال، اعتمادِ امروزِ جامعه به نهادِ پادشاهی بر بنیانِ تجربهای زیسته و جمعی استوار است که انکارناپذیر مینماید. این اعتماد، حاصلِ همان تقارن در پیدایشِ سیاسی و همپوشانیِ هستیِ ایران با «هستیِ نهادِ پادشاهی» است؛ پیوندی که این نهاد را بهگونهای انداموار، ناگزیر از خدمت به ایران میسازد؛ چرا که چنانکه پیشتر آمد، قدرت و ماناییِ این نهاد، تماماً قائم به توانمندی و ماندگاریِ ایران است.
اما این یگانگیِ هستیانه هرگز بهتنهایی برای تجربهیِ یک زیستِ دموکراتیک بسنده نیست؛ زیرا گذار به قانون و مهمتر از آن، دگرگونیِ فرهنگِ سیاسی از «شاهبهمثابه قانون» به «قانون بهمثابه شاه»، نه یک مقصدِ نهایی، بلکه مستلزمِ کوششی دائمی و مراقبتی بیپایان است. این همان مسئولیتی است که جامعه باید جسارتِ پذیرشِ آن را داشته باشد؛ چرا که در سپهرِ سیاست، هیچ «نقطهیِ ایدهآل» و منزلگاهِ ابدیِ امنی وجود ندارد که بتوان با رسیدن به آن، از پویش، نقد و بازنگری بازایستاد. این بدینمعناست که دموکراسی نه محصولِ صِرفِ یک رژیمِ سیاسی، بلکه روشی برای زندگی است که باید مدام در درونِ فرد و کالبدِ اجتماع بازآفرینی شود؛ و بیش از هر چیز، محصولِ مسئولیتی است که جامعهیِ ایرانی در قبالِ آزادیِ خویش بر عهده میگیرد تا مانع از بازتولیدِ آن شکافِ تاریخیای شود که در آن، نهادِ دین و بهویژه روحانیت، با مداخله در ارکانِ دولت، همواره «قدرت و خردِ تصمیمگیری» را به گروگان گرفته و بدینسان «مسئولیت» را به حالتِ تعلیق درآورده است. اما برای این کارستان، نخست باید قدرت از بیتِ قدسیِ خویش بهدر آید تا در برابرِ پیشگاهِ ملت، پاسخگویِ تمامعیارِ عملکردِ خویش باشد؛ و این خود، میتواند سرآغازی بس درخشان باشد.
■ نوشته آقای محمود صباحی تلاش میکند بحث فرسودهی «پادشاهی یا جمهوری» را از سطح سلیقه و نوستالژی به مسئلهای ساختاری در سیاست ایران ارتقا دهد: گسست میان «قدرت» و «مسئولیت». ارزش اصلی متن در همین نقطه شکل میگیرد؛ جایی که بهجای تکرار روایتهای آشنا از استبداد، بر یک پرسش بنیادین تمرکز میکند: چه کسی تصمیم میگیرد و چه کسی پاسخ میدهد — و چرا این دو در تاریخ ما غالباً از هم جدا بودهاند.
صورتبندی «تعلیق تاریخی مسئولیت»، با وجود بلندپروازی نظری، امکان ترسیم پیوندی میان دورههای مختلف تاریخ ایران را فراهم میکند و تداوم یک مسئله ساختاری را نشان میدهد. در این چارچوب، ارجاع به جنگهای ایران و روس، سرکوب شدید جنبش باب و تیرباران او در تبریز پس از صدور فتوا، و نیز لغو برخی قراردادهای تجاری و عمرانی توسط روحانیت، بحث را از سطح انتزاعی خارج کرده و به روایتی قابلفهمتر و تجربی نزدیک میکند.
نکته مهم این است که متن، برخلاف بسیاری از روایتهای سیاسی، در پایان به قطعیتگرایی نمیلغزد و یادآوری میکند که هیچ فرم حکومتی بهخودیِ خود تضمینکننده دموکراسی نیست؛ و در نهایت، مسئله به سطحی از آگاهی و مسئولیتپذیری اجتماعی بازمیگردد.
در امتداد همین بحث، میتوان یک گزاره تکمیلی نیز طرح کرد: پادشاهی، بهویژه در شکل مشروطه، میتواند نقش یک مرجع نسبتاً بیطرف و فراتر از رقابتهای روزمره سیاسی را ایفا کند؛ نهادی که درگیر چرخههای کوتاهمدت قدرت و منازعات حزبی نیست و از این رو ظرفیت بیشتری برای حفظ تداوم نهادی در لحظات بحران دارد. در جوامعی با شکافهای سیاسی عمیق، چنین نقطه اتکایی میتواند از تبدیل رقابت سیاسی به بحرانهای وجودی جلوگیری کند. به بیان سادهتر، اگر مسئله صرفاً «پاسخگویی» نیست و «ثبات در عین پاسخگویی» نیز اهمیت دارد، پادشاهی مشروطه — در صورت طراحی نهادی دقیق — میتواند نوعی توازن میان این دو ایجاد کند: دولتها پاسخگو باقی میمانند، اما کل ساختار سیاسی در هر تغییر، دچار گسست نمیشود.
در برخی بخشها، متن تاریخ را تا حدی در قالب یک تقابل دوطرفه صورتبندی میکند: «روحانیت بیمسئولیت» در برابر «دولت پاسخگو». این چارچوب اگرچه از نظر تحلیلی منسجم و از نظر خوانش قابلفهم است، اما لزوماً همه ابعاد واقعیت تاریخی را بازنمایی نمیکند.
در واقع، اگر به پیچیدگیهای تاریخ ایران نگاه کنیم، عوامل متعددی در شکلگیری روندها نقش داشتهاند؛ از نیروهای اقتصادی و فشارها و مداخلات خارجی گرفته تا نقش گروههای مختلف نخبگان و همچنین سازوکارها و محدودیتهای درونی خود دولتها. در نظر گرفتن این لایهها میتواند به غنیتر شدن تصویر تاریخی کمک کند، بدون آنکه از انسجام کلی بحث کاسته شود.
از سوی دیگر، در تلاش برای فاصله گرفتن از نوستالژی، گاه نوعی خوانش ایدهآلگونه نسبت به پادشاهی نیز قابل مشاهده است؛ بهویژه آنجا که پیوند آن با «ایران» بهعنوان یک مزیت ذاتی مطرح میشود. این نوع صورتبندی برای اینکه از نظر تحلیلی استحکام بیشتری پیدا کند، معمولاً نیازمند بازخوانی تاریخی دقیقتر و توجه به تجربههای متنوع و گاه متناقض است.
زبان متن نیز، با وجود غنای مفهومی، گاهی سنگین و فلسفی میشود که وضوح استدلال را تحتالشعاع قرار میدهد. مفاهیمی مثل «گایست» یا توصیفهای استعاری پیچیده، اگر کمی مهار نشوند، ممکن است بیش از آنکه روشنگر باشند، از شفافیت آن برای برخی خوانندگان بکاهد — بهخصوص برای مخاطبی که بهدنبال فهم دقیق مسئله است، نه صرفاً تحسین نثر.
در نهایت، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: اگر مسئله، پیوند دوباره قدرت و مسئولیت است، سازوکار عملی این پیوند دقیقاً چیست؟ متن این پرسش را بهدرستی مطرح میکند، اما پاسخ آن را عمدتاً به آینده و سطحی از آگاهی اجتماعی واگذار میکند؛ سطحی که هرچند ضروری است، اما بهتنهایی برای تکمیل بحث کافی به نظر نمیرسد.
در مجموع، این نوشته بیش از آنکه پاسخی نهایی ارائه دهد، چارچوبی برای صورتبندی یک مسئله مهم فراهم میکند — انتقال مسئله از سطح «چه کسی حکومت میکند» به سطح بنیادیتر «چه کسی باید پاسخگو باشد» و اینکه چرا معمولاً کسی نیست.
با احترام شهرام
■ درود بر آقای مصباحی گرامی،
اندکی صحبتها و قلیلی پرسشها برای عمیقتر کاویدن و تامّلات پیگیر.
من به دلیل اینکه نمیخواستم کلّ مطلب شما را بررسی کنم و مته به خشخاش بگذارم و به بازشکافی ترمینولوژی مفاهیم و پسزمینه های اساطیری آنها رو کنم، فقط بحثم را در چارچوب روال روزمره حفظ کرده و به آخرین پاراگراف مطلب شما پرداختهام.
نخستین پرسش اینست که وقتی از «گذار از شاه به قانون» سخن میگویید، آیا واقعا از یک دگرگونی کلیدی و کارگشاینده حرف میزنید، یا صرفا از جا به جاییِ صورتی از اقتدار با صورتی دیگر؟ آیا «قانون به مثابه شاه» خودش، بازتولیدِ همان چارچوب تمرکز قدرت نیست؟، البته فقط اینبار در قالبی انتزاعیتر و کمتر ملموس. اگر قانون به جای شاه بنشیند، چه تضمینی هست که به «بتِ جدید» بدل نشود؟. منظورم بتی است که نه با شمشیر؛ بلکه با استدلال عقلانی، سرکوب را پنهانتر و پیچیده تر میکند؟ [نمونه درخشان و حیّ و حاضر آن را میتوان در جامعه آلمان تجربه کرد]. صحبت شما، قانون را مفروضا امری خنثا و کارگشاینده در نظر میگیرد؛ اما این دقیقا جای شک دارد. قانون را چه کسی مینویسد؟ و در چه مناسبات قدرتی شکل میگیرد؟ و مهمتر از همه، آیا قانون همیشه بیان اراده عمومی است یا اغلب نقابی برای تثبیت سلطه؟. اگر پاسخ دوم تا اندازه ای صحیح باشد، آنگاه «قانونمحوری» نه پایان استبداد؛ بلکه شاید شکل مدرنتر استبداد در لباسی دیگر باشد.
پرسش دومم، به مفهوم «مسئولیّت جامعه» بازمیگردد. شما با لحنی اخلاقی، جامعه را به پذیرش مسئولیّت فرامیخوانید. ولی من میپرسم که کدام جامعه؟. جامعهای که خودش در ساختارهای تاریخیِ نابرابر، سرکوب شده و از امکان کنش آزاد خالی شده است، چگونه میتواند حامل مسئولیّتی باشد که ابزار تحققش را در اختیار ندارد؟. آیا تأکید بر «مسئولیّت جامعه» ناخواسته بارِ شکستهای ساختاری را بر دوش همان مردمی نمیاندازد که خودشان محصول ساختارها هستند؟ آیا این نظر شما بیانگر تبدیل نقدِ قدرت به ملامتِ جامعه نیست؟
سومین انتقادم در باره نسبتِ دین و سیاست است. شما با قطعیّت، مداخله واقعیّت دین – در اینجا اسلامیّت – و به ویژه صنف آخوندها را عامل «تعلیق مسئولیّت» معرفی میکنید. آیا مسئله واقعا «دین الهی» است، یا شکل خاصّی از ابزار شدن و انحصار قدرت در پوشش دین الهی؟. اگر فردا دین از هر نوعش از جامعه رخت بربندد و کنار رود، چه تضمینی هست که ایدئولوژیهای سکولار ، همان نقش ادیان را ایفا نکنند؟ تاریخ مدرن از توتالیتاریسمهای قرن بیستم گرفته تا اشکال نرمتر سلطه به ما میگویند که «قدسی سازی قدرت» لزوما به دین الهی محدود نیست. پس پرسش عمیقتر این است که آیا مسئله، دین است یا میلِ همیشگی قدرت طلبی به سوی تقدّس بخشی به خودش؟
چهارمین قسمت انتقادم به ایده «قدسی زدایی از قدرت» مربوط میشود. این ایده در ظاهر راهگشاست، امّا آیا در عمل میتوان قدرت را کاملا از هر گونه قداستی منزّه کرد؟ یا انسان، به مثابه موجودی معناجو، همواره تمایل دارد نوعی موضوع مقدّس در شکلهای سکولار برای نظم بخشی به گستره مناسبات سیاسی خلق کند؟. اگر چنین است، پروژه «قدسی زدایی کامل» شاید نه ممکن باشد و نه حتّا مطلوب؛ زیرا ممکن است به خلأ معنایی بینجامد که خودش، زمینه ساز بازگشت اقتدارگرایی در شکلی دیگر شود. بحث «دمکراسی به مثابه شیوه زندگی/زیستن»، هر چند جذّاب است، ولی نیازمند واکاوی دقیقتری است. آیا همه اشکال زندگی جمعی میتوانند یا باید دموکراتیک شوند؟. آیا این ایده، نوعی جهانشمول سازی یک الگوی خاصّ تاریخی - فرهنگی نیست؟ و اگر دمکراسی به درون کاراکتر فرد گسترده شود، آیا خطر نوعی خودنظارتی دائمی و فرساینده – چیزی شبیه «اخلاق پلیسیِ درونی» - پدید نمیآید؟. آنچه که بهعنوان «گذار از شاه به قانون» طرح میشود، اگر به دقّت واکاوی نشود، میتواند چیزی بیش از جا به جاییِ چهرههای قدرت نباشد. قانون، در این میان، نه لزوما رهائیبخش؛ بلکه بالقّوه خطرناکترین شکل اقتدار است؛ زیرا که خودش را در جامه عقلانیّت و بی طرفی میپوشاند و دقیقا به همین دلیل، کمتر جای تردید و شکّ و اعتراض دارد. اگر شاه، به مثابه فرد شخیص و فیزیکی، نفی پذیر باشد، در عوضش، قانون به مثابه ساختاری انتزاعی میتواند به مراتب، پایدارتر و نفوذ ناپذیرتر شود. در نتیجه، مسئله نه صرفا استقرار قانون؛ بلکه امکانِ نقد و ابطال دائمیِ آن باید مدّ نظر باشد. قانونی را که نتوان بررسی و سنجشگری و لغو و ابطال کرد، تفاوتی ماهوی با امریّه شاه ندارد و تنها زبانش تغییر کرده است. در چنین افقی، دمکراسی نه یک وضعیّت؛ بلکه میدان تنش دائمی میان نظم و نقد است؛ یعنی میدانی که در آن هیچ اصلی؛ ولو قانون نامیده شود - مصون از بازبینی نیست.
فراخواندن جامعه به «پذیرش مسئولیّت»، بدون توجه به شرایط مادّی و تاریخیِ امکانِ مسئولیّت پذیری میتواند به نوعی اخلاقگرایی انتزاعی فروکاهد. مسئولیّت، نه امری اخلاقی؛ بلکه تابعی از قدرت است. فقط آنانی که امکان کنش سیاسی و نقشگزاری را در اهرمهای قدرت دارند، میتوانند مسئول باشند. بنابر این، پیش از مطالبه مسئولیّت باید در باره توزیع امکانهای تقسیم قدرت سخن گفت. در باب دین و سیاست نیز، تقلیل مسئله به «مداخله روحانیّت» کافی نیست. آنچه باید سنجشگری شود، ساز و کاریست که در آن هر قدرتی – چه دینی، چه سکولار – بخواهد خود را از حوزه پرسش و پاسخگویی خارج و معاف و فراسوی لمّ و بمّ قرار دهد . مسئله، نه بود و نبود دین؛ بلکه «مصون سازی قدرت از هر گونه سنجشگری» است. تا زمانی که این منطق پابرجاست، حذف یک نهاد، تنها به جا به جایی حاملان آن منجر میشود. ایده پاسخگو کردن قدرت در برابر چون و چراهای ملّت، اگر چه ضروری است، امّا خودش نیازمند مراقبت و کنترل است. «ملّت» نیز میتواند حتّا به مفهومی یکدست بدل شود که صداهای درونیاش را خاموش میکند و متعاقبش باید پرسید که چه کسی بعدا به نام ملّت سخن میگوید؟ و چه کسانی در این نامیدن، حذف میشوند؟. بنابر این، اگر قرار است که سرآغازی درخشان وجود داشته باشد، نه در قدسی زداییِ سادهانگارانه از قدرت؛ بلکه در پذیرشِ این حقیقت که هیچ نظمی - نه شاه، نه قانون، نه حتّا ارگانهای ضامن دمکراسی- از خطرِ انحراف و سلطه مصون نیستند. آغاز واقعی در نهادینهکردنِ تردید و پرسشگری و تامین و تضمین جان و زندگی و حقوق حقّه انسانهاست؛ یعنی اقداماتی که نه ویرانگر جامعه؛ بلکه شرطِ امکانِ آزادی و شکوفایی دمکراسی هستند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ جنابان شهرام و حیدریان عزیز، ممنونم که با نگاهِ سنجشگرانهی خود امکان گفتوگو فراهم آوردید. در پاسخ به نکاتِ شما، ذکر دو نکته را ضروری میدانم:
۱. هیچ نوشتاری نمیتواند تمامیِ ابعادِ پیچیدهیِ تاریخی یا سیاسیِ یک جامعه را همزمان واکاوی کند؛ بلکه تنها میکوشد پرتوی بر گوشهای از این تاریکخانهی بزرگ بتاباند. این مقاله نیز صرفاً در پیِ ارزیابیِ «چراییِ گرایشِ مجددِ جامعه به نهادِ پادشاهی» است و ادعایی فراتر از این مرزِ تحلیلی ندارد.
۲. چنانکه در متن نیز تأکید شده، جامعه موجودی زنده و در حالِ تجربه است و هیچ تجربهای از پیش تضمینیافته نیست. تمرکزِ من در اینجا بر یک مسئلهیِ کاملاً مشخص است: چرا جامعه به نهادِ پادشاهی رو آورده است؟ پاسخِ من این است که جامعه دریافته که اعتبار و بقایِ سیاسیِ این نهاد، برخلافِ ساختارِ کنونی، قائم به حیات و اقتدارِ ایران است. نظامِ فعلی در ساختارِ خویش با «حیاتِ ملیِ ایران» بیگانه است و ایران را تنها به مثابه سوختی برای اهدافِ خویش مصرف میکند؛ در حالی که نهادِ پادشاهی برای ماندگاریِ خود، راهی جز پاسداری از این منبعِ وجودی (ایران) ندارد.
با مهر و احترام، محمود صباحی
■ آقای صباحی عزیز. مقاله شما برایم بسیار جالب بود و مخصوصا جمله پایانی توضیح شما را (نهادِ پادشاهی برای ماندگاریِ خود، راهی جز پاسداری از این منبعِ وجودی یعنی ایران ندارد) قانعکننده و بسیار سنجیده میدانم.
نکتهای که باید روی آن تاکید شود این است که آزادی دین و مذهب، به عنوان امری شخصی، کاملا محترم است. آنچه در این مقاله نفی میشود، برداشت و تفسیری از دین است که در قدرت و سیاست دخالت و مشارکت میکند، اما مسؤلیتپذیر نیست.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ در تحلیل جناب صباحی، با اتکا به خوانشی تاریخی از نسبت میان «دولت اجرایی» و «روحانیتِ برخوردار از قدرتِ غیرپاسخگو»، بر این نکته تأکید میشود که قدرت اجرایی برای آنکه بتواند واجد مسئولیتپذیری و پاسخگویی باشد، نیازمند نوعی اتکا و انگیزه برای بقاست. در این چارچوب، مقاله بهدرستی بر پدیدهی «قدرتِ غیرپاسخگوی روحانیت» و نقش آن در شکلگیری گسست میان «قدرت» و «مسئولیت» انگشت میگذارد و آن را بهعنوان یکی از مسائل ساختاری در تاریخ سیاسی ایران صورتبندی میکند.
از منظر جناب مصباحی، این اتکا در بستر تاریخی ایران، به «ایران» بهمثابه یک موجودیت ملی گره خورده است؛ بهگونهای که در صورت حذف روحانیت از ساختار قدرت، نهاد پادشاهی میتواند با اتکا به این پیوند وجودی، رابطهی گسستهی میان «قدرت» و «مسئولیت» را بازسازی کند.
با این حال، اگرچه این ادعا از حیث تحلیلی قابل طرح و در برخی وجوه قابل دفاع است، اما نه ضروری است و نه بدیهی. در چارچوب نظریههای معاصر سیاست، پیوند میان قدرت و مسئولیت نه از طریق «صورتِ حکومت» (مانند پادشاهی یا جمهوری)، بلکه عمدتاً از طریق «نهادها» و سازوکارهای نهادی برقرار میشود. به بیان دیگر، آنچه تضمینکنندهی پاسخگویی است، وجود ساختارهایی چون تفکیک قوا، نظارتپذیری، شفافیت و امکان گردش قدرت است، نه صرفاً نوع رژیم سیاسی. از این رو، نسبت دادنِ بازتولید پاسخگویی به یک فرم خاص از حکومت، حتی در صورت حذف یک بازیگر غیرپاسخگو، بدون توجه به زیرساختهای نهادی آن، نیازمند تامل و دقت بیشتری است. پاسخگویی وقتی ایجاد میشود که «قدرت همواره در معرض از دست رفتن، دیده شدن و مجازات شدن باشد.
جناب حیدریان بهدرستی بر این نکته تأکید میکند که قانون نیز میتواند به ابزاری برای اعمال سلطه بدل شود و مسئله صرفاً به دین محدود نیست، بلکه به پدیدهی عامتر «قدسیسازی قدرت» در هر شکل آن بازمیگردد. این صورتبندی، افق تحلیل را از نقد یک نهاد خاص فراتر میبرد و آن را به سطحی بنیادیتر در فهم سازوکارهای قدرت ارتقا میدهد.
با این حال، نقد ایشان در ادامه چنان رادیکال میشود که به نفیِ ضمنیِ هرگونه مرجع اتکا، از قانون و ارادهی جمعی گرفته تا سازوکارهای دموکراتیک، میل میکند. امتداد منطقی چنین رویکردی میتواند به نوعی شکگراییِ فراگیر و در نهایت فلجکننده بینجامد؛ وضعیتی که در آن، امکان هرگونه تثبیت نهادی یا اعتماد عملی به سازوکارهای تنظیم قدرت تضعیف میشود.
در فهم من، راه برونرفت نه بازگشت به اعتماد سادهانگارانه به نهادها، و نه پذیرش بیاعتمادی مطلق است؛ بلکه در پذیرش این واقعیت نهفته است که هیچ اصل یا نهادی ذاتاً مصون از انحراف نیست، اما میتوان آنها را بهگونهای سامان داد که همواره در معرض نقد، بازبینی و اصلاح قرار گیرند. به بیان دیگر، مسئله نه نفی قانون یا دموکراسی، بلکه جلوگیری از «مصونسازی» آنها در برابر سنجشگری است. از این منظر، پاسخ به خطرات نهفته در قانون، نه در طرد آن، بلکه در نهادینهکردن سازوکارهایی است که امکان نقد و ابطال مستمر آن را فراهم آورند. بدینسان، میتوان میان ضرورتِ نظم و امکانِ نقد، نوعی تعادل پویا برقرار کرد که از لغزش به سوی سلطه از یکسو و فروغلتیدن در شکگرایی فلجکننده از سوی دیگر جلوگیری کند.
سلمان گرگانی
■ آقای صباحی گرامی روی نکتههای ظریفی انگشت گذاشتید چنانکه نشان دادید مسوولیت ناپذیری و قانونگریزی روحانیت فاجعههای بسیاری بر ما آوار کرده.
آقای گرگانی از خواندن نوشته سنجیده و بالانس شما و به ویژه ذکر ضرورت نهادها و قانونورزی لذت بردم.
از آقای حیدریان نکتههای خوبی در نوشتههای دیگر دیدهام اما با دیدگاه ایشان در مورد قانون موافق نیستم. هر ایده، شیئی یا پدیدهای میتواند به نحوی مثبت و منفی بکار برود یا از آن بطور ابزاری استفاده شود. کشف همین آتشی که میتواند انگشت را بسوزاند یکی از بزرگترین دستاوردهای راهگشای انسان بوده است؛ از چاقو و کامپیوتر گرفته تا تئوریها و ایدهها میتوانند دو گونهی متضاد بکار روند. اینکه از قانون هم در مواردی ممکن است استفادهی نامناسب شود کافی نیست و نمیتوان این شالودهی بزرگ تمدن مدرن را زیر ضرب برد، اگرچه گفتگو در مورد آن میتواند به تعمیق بحث کمک کند. به باور من در جامعهای که صد و پنجاه سال است برای ایجاد یک دولت قانونورز تلاش میکند و برای آن بهای سنگینی داده به زیر پرسش کشیدن قانونورزی کار سازندهای نیست. این طرز نقد شاید در جوامع بسیار پیشرفته در مواردی لازم باشد ولی برای جامعهی ما که هنوز به مدرنیته به معنی خاص آن پا نگذاشته و از دولت-ملت مدرن بیبهره است و با دادن بهایی سنگین میخواهد این گام مهم و بلند را بردارد چنین بحثی شاید کارساز نباشد.
جامعهای که هنوز در گوشه کنار آن روابط عشیرهای وجود دارند و اسیر سنتهای نادرست و قتلهای ناموسی و ازدواج کودکان و تن فروشی دختران دوازده ساله است و از بیقانونی رنج میبرد نیاز عاجلی به قانون و قانون ورزی دارد و درگیر چنین بحثی شدن به نوعی گسست از واقعیت و پا گذاشتن به انتزاع است.
دولتی بر کشور ما حاکم است که تمام قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشته و ایادیاش بارها به سفارتخانهها حمله بردهاند. خانم هنرمندی داریم که در مراسم نوبل به زیر پا گذاشتن «پروتکل» افتخار میکند. اینها نشانههای خوبی نیستند.
میدانم کامنت های بلند خستهکننده هستند و عذر میخواهم که کامنت من دور و دراز شد.
با احترام، یوسف جاویدان
■ دروود بر آقای جاویدان گرامی،
توضیحی کوتاه. بحث من در باره قانون و کاربست استبدادی آن به معنای بی اعتباری و اهمیّت ندادن به قانون نیست؛ بلکه من به مرزهای خاصّی از قانون در ابعاد کلّی اعتقاد دارم و بر این اندیشهام که برای هر کاری و رتق و فتق کردن امور به قانون متوسّل شدن بیانگر این است که انسانها به تفاهم، توانمند نیستند و چنین تصوّری را خطری بزرگ برای بالندگی روح و پروسه فرزانگی و فرهنگیده شدن انسان میدانم. اگر بخواهیم قانون را در تمام ابعاد جامعه، دخیل بدانیم، آنگاه من میپرسم که در تاریخ اجتماعی مردمان ایران، «سبیل خود را گرو گذاشتن» بر شالوده کدام قانون نانوشته در جامعه ایرانیان، معتبر بود و ارزشمند و کاربرد بسیار کلیدی داشت؟ چنین ارزشی بر شالوده کدام قانون حقوقی تحریر و تثبیت شده بود که باعث اعتماد انسانها به یکدیگر بود و هیچکس نیز به آن خیانت نمیکرد و اگر خیانتی از طرفی صورت میگرفت، شخص خاطی، اعتبار خودش را به حیث انسان فهمیده و با معرفت از دست میداد. قانون تا جاییکه بتواند کلیّات و چارچوبها را مشخّص کند، ارزشمند است و بودنش بهتر از نبودنش است. امّا نباید با ضرب و زور قانون، کار را به جایی رسانید که افراد جامعه از اعتماد و همبستگی و همدردی نسبت به یکدیگر به دلیل وجود قانونهای سختگیر، واپس نشینند و همه چیز را بخواهند از طریق قانون، حل و فصل کنند و هرگز به تفاهم از راه گذشت و بخشش و فرصت اصلاح دادن به خاک بسپارند. در هر صورت، در این باره میتوان گسترده صحبت کرد. ولی من ترجیح میدهم که قانون را کرانمند و مقیّد به مرزهایی کلیدی ببینم؛ نه حاکم قطعی در حتّا جزئی ترین مناسبات انسانی.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان گرامی
شما از یک موضع پسامدرن آغاز کردید و قانون را که یکی از شالودههای تمدن مدرن است به زیر پرسش کشیدید و حالا پریدید به وضعیت پیشامدرنِ سبیل گرو گذاشتن. این زیگزاگ کلامی، بیآنکه خود بخواهد، بنحو شایستهای واقعیت اجتماعی ایران را در این برش زمانی نشان میدهد. بلاتکلیفی و سرگشتگی بین گذشته و آینده و ناهمسازی درونی جامعهای که سامانهی قبیلهای را به سامانهی جمهوری بخیه زده و دستگاه فرمانفرمایی آن اگرچه ظاهرش کمی آراستهتر از طالبان است اما دارد پشتونوار اداره میشود و سینهزنهای تمدنستیز آن برای عزاداری از virtual reality استفاده میکنند و این فقط دو سه نمونه از ناهمگونی و آشفتگی و نازمانمندی جاری و ساری در زندگی و اندیشهی ایرانی است. بارها در جاهایی مانند کلاب هاوس دیدهام که نگرههای پسامدرن ابزاری میشوند برای توجیه جایگیریِ ایستایِ پیشامدرنیته و این تا حد زیادی بازتاب وضع اجتماعی ماست.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ جناب صباحی با تشکر از شما، ایکاش پس از این بحث کلی انطباق آنرا در شرایط کنونی کشورمان را نیز مطرح مینمودید. آنچه جمهوری خواهی چون من را از سلطنت حتا در فرم مشروطه نگران میسازد وجود جامعه ایست استبداد زده که شاکی از دیکتاتوری شاه یک شبه آخوندی را در جایگاهی بالاتر یعنی نایب امام نشاند. برای ترک این عادت و زدودن این خوی استبدادی میباید هر آنچه پتانسیل تبدیل به نهاد استبداد را در خود دارد را از جامعه دور کرد نه بخاطر اشکال در آن نهاد بلکه بخاطر بیماری مزمن استبداد در جامعه. فراموش نکنیم که معمولا مشکلات عدیده در فردای انقلابات و تضاد منافع, نیاز و تقاضای جامعه از حاکمان جدید برای اصلاح سریع و بلافاصله امور و بدون تلف کردن وقت و بقولی بدون کاغذ بازی اجرای اصلاحات را به شیوه یک دیکتاتور صالح تشویق میکند و به یک نرم تبدیل میکند و دقیقا در همین جاست که جایگاه هایی چون رهبر انقلاب یا سلطنت یا ولی فقیه به مرکز قدرت تبدیل و تثبیت میگردند.
با احترام نیما
■ جناب صباحی گرام
بسان دیگران که در نقد مقاله شما خود جستاری نوشتهاند قلم فرسایی نمیکنم کوتاه اینکه از خواندنش لذت بردم.
زنده باشی، تیمور کلن
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
از پیش از انقلاب ۵۷ تا به امروز، اپوزیسیون رژیم پادشاهی و جمهوری جهل و جنایت با پراکندگی مزمن روبرو بوده است.
خمینی توانست با بهرهگیری از ابزارهای گوناگون از جمله خدعهگری، رهبری جبهه ملی و نهضت آزادی را به بیعت با خود ناچار سازد. او شعار «همه با هم» میداد که در عمل به معنی «همه با من» بود.
ابر جنبش متکثر ژینا امینی که بسیاری از ساکنان صدها شهر کشور، از سیستان و بلوچستان گرفته تا کردستان و از آذربایجان تا خوزستان و تهران را علیه خامنهای دیکتاتور متحد ساخت، شماری از رهبران شناختهشده خارج کشور را بر آن داشت که در نشست جورجتاون گرد هم آیند و درباره آینده کشور در سایه جنبش «زن، زندگی، آزادی» گفتگو کنند.
از نکات مثبت این نشست، همنشینی رضا پهلوی با دیگر شخصیتهای عمدتاً جمهوریخواه از جمله عبدالله مهتدی بود که اعتراض شاهاللهیها را برانگیخت و یکی از دلایل خروج رضا پهلوی از این همایش و آغاز ناکامی آن شد.

جریان تمامیتخواه
در پی ناکامی این نشست، انتخاب مجدد ترامپ در آمریکا و تا آغاز جنبش ۱۴۰۴، دگرگونیهای بسیاری در طیف هواداران پهلوی صورت گرفت. از نظر خارجی رضا پهلوی به اسرائیل بسیار نزدیک شد، از هواداران پادشاهیخواه سنتی فاصله گرفت و جوانانی از جمله بهشدت محافظهکار و نزدیک به محافل دستراستی آمریکا (نوفدی) را به عنوان مشاور برگزید که به تدوین و نگارش «دفترچه دوران اضطرار» پرداخته و کوشیدند به آمریکا و اسرائیل نشان دهند برای دوران ششماهه گذار دارای برنامهاند. در این دفترچه، رضا پهلوی به عنوان «رهبر» از اختیارات فوقالعادهای برخوردار و در مقابل، تکثر جامعه ایران و نقش احزاب در ایجاد دموکراسی به حاشیه رانده شده بود.
این در حالی بود که برخی از تلویزیونهای خارج کشور و یک شرکت خصوصی اسرائیلی که از سوی نتانیاهو تأمین مالی میشد[۱]، با بزرگنمایی شمار طرفداران رضا پهلوی، این توهم را در وی و بسیاری از طرفدارانش به وجود آورد که وی میتواند بدون در نظر گرفتن تکثر مردمان ایران، یک دوران گذار دموکراتیک را به سرانجام رساند.[۲]
تلاشهای ترامپ برای باز کردن تنگه هرمز و یافتن راهحلی برای پروژه هستهای مشکوک رژیم در دوران پساشامنه ای از راه مذاکره با برخی مقامات ایرانی و خودداریاش از پذیرش رضا پهلوی به عنوان رهبر اپوزیسیون، نگرانی این کنشگر سیاسی و هوادارانش را بهشدت برانگیخت. وی با شرکت در گردهماییهای محافظهکاران آمریکایی از جمله سیپک (کنفرانس اقدام سیاسی محافظهکاران) در تگزاس[۳] و یا مصاحبههای مکرر با فاکسنیوز، میکوشد ترامپ را از زدوبند با بخشی از مقامات رژیم اسلامی برحذر داشته و پروژه بازگشتش به کشور را نجات دهد.
در این میان، رویکرد بسیاری از پهلویخواهان در رابطه با دگراندیشان و مخالفان جنگ تأسفبرانگیز است. اینان میکوشند بهجای تعامل و گفتگو با غیرخودیها، از سلاح خشونت، توهین و حتی حذف فیزیکی بهره گیرند. قتل مسعود مسجودی در شهر برنابی در غرب کانادا به دست دو پهلویخواه[۴]، مجروح کردن مخالفان جنگ در لندن[۵] و وادار کردن مغازهداران ایرانی به نصب پرچم شیروخورشید و در موردی حتی کنار پرچم اسرائیل[۶] و توهین زبانی با کلمات رکیک به دگراندیشان از آن جملهاند.
در این میان، برخی از مشروطهخواهان سرشناس از جمله منوچهر بختیاری، زندانی سیاسی و پدر جانباخته پوریا بختیاری در جریان خیزش ۹۸، از کارکرد رضا پهلوی از جمله «خاموش کردن صدای منتقدان به اتهام نفوذی بودن» انتقاد کرده و آن را ادامه «روند سرکوب جمهوری اسلامی» به شمار آوردهاند.
رضا تقیزاده، مشروطهخواه سنتی نیز از اطرافیان رضا پهلوی انتقاد کرده است که: «برای او تعیین تکلیف میکنند و دستور کار ارائه میدهند. کنفرانس میگذارند یا دفترچه دوران گذار را تهیه میکنند و باید پاسخگوی انتقادات باشند، اما متأسفانه نهتنها پاسخگو نیستند که با بدترین شیوه ممکن زبان منتقدان را میبندند.»[۷] بیبیسی فارسی رضا پهلوی و دفتر وی را جهت شنیدن واکنش آنان به گفتههای منتقدین دعوت کرده، اما پاسخی دریافت نکرده است.

کنگره آزادی ایران[۸]
همزمان با سخنرانی رضا پهلوی در سیپک تگزاس، در روز شنبه هشتم فروردینماه، نشست کنگره آزادی ایران در لندن تشکیل شد؛ رویدادی که برای نخستین بار بیش از ۴۰۰ نفر از رهبران احزاب سیاسی و کنشگران را گرد هم آورد.[۹]
مجید زمانی، مدیر اجرایی کنگره تأکید کرد که هدف اصلی این کنگره، تقویت گفتمان کثرتگرایی، تعامل و گرد هم آوردن نیروهای مختلف برای گفتگو درباره آینده ایران بوده است. او همچنین گفت که در تاریخ اپوزیسیون کمتر پیش آمده چنین طیف گسترده و متنوعی بدون سانسور دیدگاههای خود را بیان کنند.
وی افزود شرکتکنندگان با وجود تفاوتهای سیاسی و اجتماعی، بر سر پایان دادن به حاکمیت اقتدارگرا و حرکت به سوی نظامی مبتنی بر حقوق بشر و کثرتگرایی توافق دارند. برگزارکنندگان همچنین افزودند که به باور آنها، هیچ گروهی بهتنهایی قادر به تعیین آینده ایران نیست و گذار پایدار نیازمند همکاری میان جریانهای گوناگون است.
در این نشست، رضا علیجانی، تحلیلگر سیاسی، بر متکثر بودن جامعه ایران و ضرورت همکاری میان اپوزیسیون تأکید کرد و اسماعیل عبدی، فعال مدنی که بیش از ده سال عمر خود را در زندان سپری کرده است، نیز خواستار تقویت پیوند نیروهای مخالف با داخل کشور شد و با مداخله نظامی مخالفت کرد.
همچنین فریبا بلوچ بر لزوم به رسمیت شناختن تبعیضهای چندلایه و مشارکت اقلیتها در تصمیمگیریها تأکید کرد. حاتم قادری، حسین رزاق، شهریار آهی و مهدیه گلرو نیز بر ضرورت اعتمادسازی، ساختارسازی، رواداری و پرهیز از منجیگرایی و مداخله نظامی تأکید کردند. در این نشست، برخی نیز با مخالفت با مداخله نظامی خارجی، بر نقش محوری جامعه مدنی در پیشبرد تغییرات سیاسی تأکید داشتند.
برگزارکنندگان تأکید کردند که این کنگره ادعای رهبری ندارد و هدف آن فراهم کردن فضایی برای «همگرایی» و بررسی مسیرهای عملی برای گذار دموکراتیک است؛ مسیری که به باور آنان، نیازمند زمان، اعتمادسازی و مشارکت گستردهتر نیروهای سیاسی و مدنی است.
مدیر اجرایی کنگره در پاسخ به این پرسش که آیا کنگره خود را یک آلترناتیو میداند، بیان داشت که کنگره یک حزب یا مدعی قدرت نیست، بلکه بستری برای گفتگو و هماهنگی میان نیروهای مختلف سیاسی است.
به گفته او، شمار بالای مدعیان قدرت و ناسازگاری منافع میان آنها یکی از چالشهای اصلی است و کنگره تلاش دارد این نیروها را در یک چارچوب مشترک گرد هم آورد. او این رویکرد را «آلترناتیو سیستمی» نامید که هدف آن ایجاد سازوکاری برای مدیریت دوران گذار است؛ چرا که به باور او، واگذاری این مسئولیت به یک گروه خاص میتواند به بیثباتی یا حتی درگیری داخلی منجر شود.
او همچنین بر ضرورت گفتگو با همه جریانها، از جمله سلطنتطلبان و مجاهدین خلق، تأکید کرد و گفت حتی اگر این گروهها به کنگره نپیوندند، «همکاری برای آینده ایران» باید دنبال شود. به گفته او، این رویکرد شامل گشودن مسیر گفتگو حتی با نیروهایی درون جمهوری اسلامی نیز میشود، مشروط بر آنکه به آیندهای دموکراتیک پایبند باشند.[۱۰]
این کنگره با انتقادهایی نیز روبرو شد؛ از جمله اینکه به موضوعاتی همانند جنگ و محیط زیست نپرداخته است.
مجید زمانی در واکنش به این انتقادها، ضمن پذیرش نقایص افزود که کل فرایند برگزاری این کنگره حدود دو ماه و نیم شکل گرفته و سازماندهی چنین رویدادی با این گوناگونی به زمان بیشتری نیاز دارد.
این کنشگر درباره گامهای بعدی این کنگره توضیح داد که هستهای متشکل از ۳۳ نفر شکل گرفته که مأموریت دارند ساختار کنگره را توسعه دهند و آن را به مجموعهای فراگیرتر تبدیل کنند. به گفته او، با استفاده از نظرسنجیها و دیدگاههای جمعآوریشده، قرار است مجمعی از نمایندگان و چهرههای سیاسی تشکیل شود که در ادامه، بدنه اجرایی کنگره را ایجاد میکند تا فعالیتهای سیاسی و بینالمللی را پیش ببرد.

به گفته او، کنگره به عنوان نقطه آغاز، قصد دارد با ایجاد کمیتههای عملیاتی و دبیرخانه و گسترش مشارکت نیروهای بیشتر، مسیر خود را ادامه دهد و این روند را مقدمهای برای شکلگیری یک آلترناتیو در آینده میداند.
بهمنی، شرکتکننده دیگر در کنگره، به حضور محدود برخی از هواداران رضا پهلوی در خارج از محل برگزاری اشاره کرد که با وجود برخی شعارها و تنشها، شرکتکنندگان با خویشتنداری و آرامش برخورد کردند و برنامه به پایان رسید. این در حالی بود که کنگره از پیش اعلام کرده بود که در تقابل با هیچ جریانی نیست و حتی از مشاوران رضا پهلوی نیز دعوت شده بود، اما آنان در این نشست شرکت نکردند.[۱۱]
آیا کارشکنی و مخالفت هواداران رضا پهلوی با فعالیتهای کنگره حاکی از هراس آنان از کامیابی جریانی تکثرگراست که رویکرد تمامیتخواهانه آنان را با چالش روبرو خواهد ساخت؟ آینده به این پرسش پاسخ خواهد داد.
اردیبهشت ۱۴۰۴
mrowghani.com
—————
[۱] - از خیابان های ایران تا شبکه های اجتماعی؛ واقعیت حمایت از رظا پهلوی چیست؟ یورونیوز، ۱۵/۰۱/۲۰۲۶
[۲] - به باور نگارنده بسیاری از هواداران رضا پهلوی از روی استیصال و به علت نبود بدیلی دیگر به وی پیوسته اند و این به معنی پادشاهی خواهی آنان نیست
[۳] - گرد همایی دو اپوزیسیون جمهوری اسلامی؛ سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی و “گنگره آزادی ایران”، رادیوفردا، نهم فروردین ۱۴۰۵
[۴] - قتل هدفمند مسعود مسجودی؛ فعال سیاسی ایرانی در کانادا به قتل رسید، ملیون، ۲۳ اسفند ۱۳۰۴
[۵] - https://x.com/bbcpersian/status/2047345689592569901
[۶] - https://www.youtube.com/watch?v=wlgf_47sdGo
[۷] - انتقاد منوچهر بختیاری از عملکرد رضا پهلوی در مبارزه علیه حکومت ایران، بی بی سی فارسی، ۲۹ آوریل ۲۰۲۶
[۸] - https://www.ifcongress.org/fa/membership
[۹] - مراد رحمتی، گام بعدی کنگره آزادی ایران؛ آلترناتیوی مبتنی بر تکثرگرایی، دویچه وله، ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
[۱۰] - همان
[۱۱] - همان
■ آقای روغنی عزیز. متأسفانه فاصله مقاله شما با واقعبینی، آنقدر کم نبود که من اين کامنت خود را بیمورد تلقی کنم. اول به دلیل اینکه شما به تعداد زیادی مصاحبه و پیام آقای رضا پهلوی هیچ اشارهای نکردهاید، که در آنها به هدف وی که مراجعه به آرای عمومی است، تاکید شده است. دوم به دلیل اینکه، آیا صدها هزار نفر که در شهرهای مختلف به طرفداری از ایشان (مثلأ در مونیخ) به خیابان میآیند، تمامیتخواه هستند و یا از روی “استیصال” دور هم جمع شدهاند؟!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ چند سوال از آقای روغنی:
۱- شورای ۳۳ نفره کنگره چگونه اطلاع رسانی میکند؟ آیا وب سایت یا هفته نامهای وجود دارد؟
۲- بنا به گستردگی جغرافیایی ایرانیان دیاسپورا آیا انجمنهای محلی و شهری در دستور کار خواهد بود؟ آیا در حال حاضر نشستهای برنامه ریزی شده وجود دارند؟
۳- بدنبال سوالات بالا: کنگره چگونه بازتاب ها و مشارکت افراد را جمع آوری میکند؟ آیا سیستم مراسلاتی برقرار است؟
۴- با رشد روز افزون هواداران پادشاهی به نظر میآید از مهمترین مسائل این دو هستند: یکی درک و نزدیکی مبارزاتی جریانهای جمهوریخواه به شاهزاده است و دوم بالا بردن تحمل گروه شاهزاده در پذیرش افکار غیر و همکاری با آنها. از آنجا که کنگره قصد ایجاد فضای تکثر گرا دارد، آیا قصد دعوت مشخص از جریان شاهزاده برای گفتگو در مورد مسایل مشخص روز در دستور عمل است؟
با احترام، پیروز.
■ جناب روغنی، جانا سخن از زبان ما میگویی.
مجلسی
■ با سپاس از دوستان گرامی قنبری، پیروز و مجلسی
آقای پیروز، وب سایت کنگره آزادی (https://www.ifcongress.org/fa/membership) بهترین گزینه برای پاسخگویی به پرسشهای شماست. در این تارنما نقش و جزییات بیشتری از اهداف نهادهای این گنگره بیان شده است و در صورت لزوم تماس با مسئولان ابهامات موجود برطرف خواهد شد. به امید روزهایی که اپوزیسیون با همکاری و همیاری و با احتراز از تمامیت خواهی بتواند گذار دمکراتیکی را سازمان دهد.
با احترام م_ روغنی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
۱. مقدمه
تورم در اقتصاد ایران دیگر یک پدیده مقطعی، موسمی یا چرخهای نیست، بلکه به یک ویژگی نهادینه ساختاری تبدیل شده است که عمدتا ریشه در بحران های گوناگون مزمن و اختلال در حکمرانی اقتصادی دارد هر چند فضای جنگی و شوکهای سیاسی نیز بر آن موثر است. سطح بالای شاخص قیمت مصرفکننده در فروردین ۱۴۰۵، در کنار شکاف فزاینده تورمی میان دهکها، بیانگر آن است که فشار تورمی نهتنها پایدار، بلکه از نظر اجتماعی نیز نامتوازن توزیع میشود. در این میان، تحریمهای اقتصادی، فضای جنگی و ضعف نهادی، بهعنوان متغیرهای کلیدی، این روند را تشدید کردهاند.
۲. روندهای تورمی و ویژگیهای آن
بر اساس دادههای رسمی در پایان فروردین ماه، تورم ماهانه ۵ درصد، تورم نقطهبهنقطه ۷۳.۵ درصد و تورم سالانه ۵۳.۷ درصد گزارش شده است.
هر سه شاخص تورمی نسبت به ماه قبل افزایشی بودهاند.
افزایش محسوس تورم ماهانه نشان میدهد که موج جدید گرانی در حال تقویت است.
رشد تورم سالانه یعنی حتی در افق میانمدت نیز فشار تورمی هنوز مهار نشده است
این ارقام اقتصاد ایران را در وضعیت «تورم بالا و پایدار» قرار میدهد؛ وضعیتی که در آن افزایش قیمتها نهتنها سریع، بلکه انتظاری و درونیشده است. رشد بالاتر قیمت در گروه خوراکیها نسبت به سایر کالاها نیز نشاندهنده فشار بیشتر بر دهکهای پایینتر است، که سهم بیشتری از درآمد خود را صرف کالاهای اساسی میکنند.
۳. چارچوب نظری تحلیل
در چارچوب مدل عرضه و تقاضای کل، تورم ایران حاصل همزمان افزایش تقاضای اسمی (بهدلیل رشد شدید نقدینگی) و کاهش رشد اقتصادی و عرضه واقعی (بهدلیل اختلالات تولیدی و تجاری) است. در عین حال، بر پایه آموزه های اقتصادی، زمانی که انتظارات تورمی لنگر خود را از دست میدهند، حتی شوکهای کوچک نیز میتوانند به موجهای تورمی پایدار تبدیل شوند. این وضعیت در اقتصاد ایران بهوضوح قابل مشاهده است، چون نااطمینانیهای سیاسی و اقتصادی، رفتارهای پیشدستانه و پیش برنده تورمی را تقویت کردهاند.
۴. تحلیل علّی تورم: برهمکنش عوامل ساختاری و شوکها
۱.۴. عوامل پولی و بودجهای
کسری بودجه مزمن دولت، که اغلب از طریق استقراض از بانک مرکزی یا نظام بانکی و خلق پول تأمین میشود، یکی از مهمترین موتورهای تورم است. این فرآیند با افزایش پایه پولی و رشد نقدینگی، تقاضای کل را بهطور ناموزون افزایش میدهد. در عین حال، ناترازی در شبکه بانکی و خلق اعتبار بیپشتوانه، به این روند دامن میزند. نبود انضباط مالی و ضعف در سیاستگذاری پولی، موجب شده که این چرخه تورمی بهصورت خودتقویتشونده عمل کند.
۲.۴. نقش تحریمهای اقتصادی
تحریمها بهعنوان یک محدودیت ساختاری، اقتصاد ایران را در چندین سطح تحت تأثیر قرار دادهاند. نخست، از طریق کاهش درآمدهای ارزی، ظرفیت دولت برای تأمین مالی غیرتورمی را محدود کردهاند. دوم، با ایجاد اختلال در واردات کالاهای واسطهای و سرمایهای، هزینه تولید داخلی را افزایش دادهاند. سوم، با محدود کردن دسترسی به نظام مالی بینالمللی، هزینه مبادلات را بالا برده و ناکارآمدی را تشدید کردهاند. در نتیجه، تحریمها هم از مسیر کاهش عرضه و هم از مسیر تشدید کسری بودجه، به تورم دامن زدهاند.
۳.۴. فضای جنگی و شوکهای عرضه
فضای جنگی و تنشهای نظامی اخیر، نقش یک کاتالیزور را در تشدید تورم ایفا کردهاند. آسیب به زیرساختهای تولیدی، اختلال در شبکههای حملونقل، افزایش هزینههای امنیتی و نظامی، و کاهش اطمینان فعالان اقتصادی، همگی موجب کاهش عرضه کل شدهاند. این شرایط همچنین به افزایش هزینههای تولید و توزیع انجامیده و بهویژه در بازار کالاهای اساسی، تورم ماهانه را تشدید کرده است.
۴.۴. فساد ساختاری و سوءمدیریت نهادی
یکی از ابعاد کمتر مورد توجه اما بسیار تعیینکننده، نقش فساد اقتصادی و سوءمدیریت در تشدید تورم است. تخصیص ناکارآمد منابع، رانتجویی، و نبود شفافیت در سیاستگذاری، باعث شده که منابع محدود اقتصادی بهجای فعالیتهای مولد، به سمت فعالیتهای غیرمولد و سفتهبازانه هدایت شوند. علاوه بر این، تصمیمات ناپایدار و سیاستهای متناقض، نااطمینانی را افزایش داده و انتظارات تورمی را تشدید کردهاند. در چنین بستری، حتی سیاستهای ضدتورمی نیز کارایی خود را از دست میدهند.
۴.۵. انتظارات تورمی و شوک ارزی
در شرایط بیثباتی سیاسی و اقتصادی، انتظارات تورمی به یکی از مهمترین محرکهای افزایش قیمت تبدیل میشود. افزایش نرخ ارز، که خود تحت تأثیر تحریمها و نااطمینانی قرار دارد، از طریق انتقال به قیمت کالاهای وارداتی، به تورم داخلی دامن میزند. این فرآیند، بهویژه در اقتصادی با وابستگی بالا به واردات، اثرات گستردهای دارد.
۵. پیامدهای اقتصادی و اجتماعی تورم
۱.۵. پیامدهای کلان اقتصادی
تورم بالا در کنار کاهش تولید، اقتصاد را در وضعیت رکود تورمی قرار داده است؛ وضعیتی که در آن رشد اقتصادی کاهش یافته و بیکاری افزایش مییابد. نااطمینانی بالا نیز موجب کاهش سرمایهگذاری و تشدید فرار سرمایه شده است. در سطح خارجی، افزایش هزینه واردات و کاهش صادرات، فشار بر تراز پرداختها را افزایش داده است.
۲.۵. پیامدهای توزیعی و اجتماعی
تورم بهعنوان یک «مالیات پنهان»، بیشترین فشار را بر دهکهای پایین وارد میکند. افزایش قیمت کالاهای اساسی، کاهش قدرت خرید و افزایش فقر، از مهمترین پیامدهای اجتماعی این وضعیت است. در عین حال، تورم موجب بازتوزیع ثروت به نفع دارندگان داراییهای واقعی و به ضرر حقوقبگیران ثابت میشود.
۳.۵. پیامدهای بلندمدت
تداوم تورم بالا، اعتماد به سیاستگذاری اقتصادی را تضعیف کرده و ارزش پول ملی را فرسایش میدهد. در چنین شرایطی، کنترل تورم حتی پس از کاهش شوکهای خارجی نیز دشوار خواهد بود. در سناریوهای بدبینانه، ادامه این روند میتواند اقتصاد را به سمت وضعیتهای نزدیک به ابر تورم سوق دهد.
۶. مقایسه تطبیقی
تجربه کشورهایی مانند ونزوئلا و آرژانتین نشان میدهد که ترکیب تحریم، بیانضباطی مالی، فساد نهادی و شوکهای خارجی، میتواند اقتصاد را در چرخههای تورمی پایدار گرفتار کند. خروج از این وضعیت نیازمند اصلاحات عمیق و هماهنگ در سطوح مختلف سیاستگذاری است.
۷. نتیجهگیری و توصیههای سیاستی
تورم بالای مشاهدهشده در فروردین ۱۴۰۵، نتیجه برهمکنش پیچیدهای از عوامل تقاضایی، عرضهای، نهادی و سیاسی است. تحریمها و فضای جنگی نقش تشدیدکننده داشتهاند، در حالی که فساد ساختاری و سوءمدیریت، کارایی سیاستهای اقتصادی را تضعیف کردهاند.
برای مهار این وضعیت، مجموعهای از سیاستهای هماهنگ ضروری است: انضباط مالی برای کنترل کسری بودجه، اصلاح نظام بانکی برای مهار رشد نقدینگی، کاهش تنشهای خارجی برای بهبود شرایط عرضه، و ارتقای حکمرانی اقتصادی از طریق شفافیت و مقابله با فساد. بدون چنین اصلاحاتی، تورم بهعنوان یک پدیده ساختاری، همچنان تداوم خواهد یافت.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
سامیه نخّول، پریسا حافظی و عاصف شهزاد / خبرگزاری رویترز/ ۲۸ آوریل ۲۰۲۶
دو ماه پس از آغاز جنگ با ایالات متحده و اسرائیل، ایران دیگر دارای یک مرجع روحانی واحد و بیچونوچرا در رأس قدرت نیست — تغییری ناگهانی نسبت به گذشته که ممکن است موضع تهران را در بررسی ازسرگیری مذاکرات با واشنگتن سختتر کرده باشد.
از زمان تأسیس در سال ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی حول محور یک رهبر عالی با اختیار نهایی در تمامی مسائل کلیدی کشور شکل گرفته بود. اما کشته شدن آیتالله علی خامنهای در نخستین روز جنگ و ارتقای پسر مجروحش، مجتبی، نظم جدیدی را رقم زده که تحت سلطه فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار دارد و با فقدان یک داور قاطع و مقتدر مشخص میشود.
مجتبی خامنهای همچنان در رأس ساختار باقی مانده است، اما به گفته سه منبع آگاه از رایزنیهای داخلی، نقش او عمدتاً مشروعیتبخشی به تصمیماتی است که توسط فرماندهان نظامی اتخاذ میشود، نه صدور دستور مستقیم.
به گفته مقامهای ایرانی و تحلیلگران، فشارهای دوران جنگ قدرت را در دایرهای محدودتر و سختگیرتر متمرکز کرده که ریشه در شورای عالی امنیت ملی، دفتر رهبر و سپاه پاسداران دارد؛ نهادی که اکنون هم بر راهبرد نظامی و هم بر تصمیمات کلیدی سیاسی تسلط یافته است.
یک مقام ارشد دولت پاکستان که در جریان مذاکرات صلح میان ایران و ایالات متحده ــ که اسلامآباد میانجیگری آن را بر عهده دارد ــ قرار گرفته، گفت: «ایرانیها در پاسخدهی بهشدت کند هستند. ظاهراً ساختار فرماندهی واحدی برای تصمیمگیری وجود ندارد. گاهی ۲ تا ۳ روز طول میکشد تا پاسخ بدهند.»
تحلیلگران میگویند مانع دستیابی به توافق، نه اختلافات داخلی در تهران، بلکه شکاف میان آن چیزی است که واشنگتن حاضر به ارائه آن است و آنچه سپاه تندرو ایران مایل به پذیرش آن است.
چهره دیپلماتیک ایران در مذاکرات با آمریکا، عباس عراقچی وزیر امور خارجه بوده که اخیراً محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس و فرمانده پیشین سپاه، شهردار سابق تهران و نامزد ریاستجمهوری، نیز به او پیوسته است؛ فردی که در جریان جنگ بهعنوان حلقه اتصال مهمی میان نخبگان سیاسی، امنیتی و روحانی ایران ظاهر شده است.
با این حال، در میدان عمل، به گفته یک منبع پاکستانی و دو منبع ایرانی، طرف اصلی مذاکرهکننده احمد وحیدی، فرمانده سپاه پاسداران بوده که هفتهها پیش بهعنوان چهره محوری ایران، از جمله در شب اعلام آتشبس، شناسایی شده بود.
مجتبی خامنهای که در حمله اولیه اسرائیل و آمریکا که به کشته شدن پدرش و دیگر بستگانش انجامید، بهشدت مجروح شد و دچار آسیبهای جدی در ناحیه پا و تغییر چهره شده است، تاکنون در انظار عمومی ظاهر نشده و به دلیل محدودیتهای امنیتی از طریق دستیاران سپاه یا ارتباطات صوتی محدود پیامرسانی میکند.
وزارت امور خارجه ایران در پاسخ به درخواست اظهارنظر درباره مسائل مطرحشده در این گزارش، واکنشی فوری نشان نداد. مقامهای ایرانی پیشتر هرگونه اختلاف نظر درباره مذاکرات با ایالات متحده را رد کردهاند.
قدرت واقعی در دست رهبری دوران جنگ است
ایران روز دوشنبه پیشنهاد جدیدی به واشنگتن ارائه کرد که به گفته منابع ارشد ایرانی، شامل مذاکرات مرحلهای است؛ بهگونهای که در ابتدا موضوع هستهای کنار گذاشته شود تا جنگ پایان یابد و اختلافات درباره کشتیرانی در خلیج فارس حل شود. در مقابل، واشنگتن تأکید دارد که مسئله هستهای باید از همان ابتدا مطرح شود.
آلن آیر، کارشناس ایران و دیپلمات پیشین آمریکا، گفت: «هیچیک از طرفین واقعاً تمایلی به مذاکره ندارند» و افزود هر دو معتقدند گذر زمان طرف مقابل را تضعیف خواهد کرد — ایران از طریق اهرم فشار بر تنگه هرمز و واشنگتن از طریق فشار اقتصادی و محاصره.
او افزود در حال حاضر هیچیک از طرفین توان عقبنشینی ندارند: سپاه پاسداران ایران نگران آن است که در برابر واشنگتن ضعیف به نظر برسد، در حالی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تحت فشار انتخابات میاندورهای قرار دارد و فضای چندانی برای انعطاف بدون پرداخت هزینه سیاسی ندارد.
آیر گفت: «برای هر دو طرف، انعطافپذیری بهمنزله ضعف تلقی میشود.»
این احتیاط نهتنها بازتاب فشارهای مقطعی، بلکه ناشی از شیوه جدید اعمال قدرت در داخل ایران است. به گفته منابع، در حالی که مجتبی خامنهای بهطور رسمی عالیترین مقام کشور محسوب میشود، او بیشتر نقش تأییدکننده دارد تا فرمانده؛ یعنی نتایج حاصل از اجماع نهادها را تأیید میکند، نه اینکه اراده خود را تحمیل کند. به گفته آنان، قدرت واقعی به رهبری یکپارچه دوران جنگ که حول شورای عالی امنیت ملی شکل گرفته، منتقل شده است.
آرش عزیزی، تحلیلگر ایرانی، گفت: «احتمالاً توافقهای مهم از کانال او عبور میکند، اما بعید میدانم بتواند تصمیمات شورای عالی امنیت ملی را نقض کند. چگونه میتواند در برابر کسانی که جنگ را مدیریت میکنند بایستد؟»
چهرههای تندرو مانند سعید جلیلی، مذاکرهکننده پیشین هستهای، و گروهی از نمایندگان رادیکال مجلس، با استفاده از ادبیات تند در طول جنگ برجستهتر شدهاند، اما از نفوذ نهادی کافی برای تغییر مسیر تصمیمات یا شکلدهی به نتایج برخوردار نیستند.
به گفته منابع آگاه، مجتبی خامنهای جایگاه خود را مدیون سپاه است که عملگرایان را کنار زده و از او بهعنوان حافظ قابل اعتماد دستورکار تندروانه خود حمایت کرده است. تقویت روزافزون سپاه، که پیشتر نیز با جنگ قدرت بیشتری یافته، نشاندهنده سیاست خارجی تهاجمیتر و سرکوب داخلی شدیدتر است.
سپاه پاسداران که از اسلامگرایی انقلابی و دیدگاهی مبتنی بر اولویت امنیت الهام میگیرد، مأموریت خود را حفظ جمهوری اسلامی در داخل و ایجاد بازدارندگی در خارج میداند.
این نگرش، که اغلب با تندروها در قوه قضائیه و نهاد روحانیت نیز مشترک است، بر کنترل متمرکز سختگیرانه و مقاومت در برابر فشارهای غرب، بهویژه در موضوع هستهای و نفوذ منطقهای ایران، تأکید دارد.
انتقال قدرت از روحانیت به بخش امنیتی
در عمل، ایدئولوژی سپاه جهتگیری راهبردی را تعیین میکند و تصمیمگیری بهطور قاطع در دست این نهاد است. به گفته منابع نزدیک به بحثهای داخلی، در شرایط جنگ و پس از درگذشت علی خامنهای، هیچ بازیگری در داخل نظام قدرت یا توان مقابله با آن را ندارد، حتی اگر چنین تمایلی وجود داشته باشد.
گزینه پیش روی رهبری ایران دیگر میان سیاستهای میانهرو و تندرو نیست، بلکه میان تندرو و تندروتر است. دو منبع ایرانی نزدیک به مراکز قدرت گفتند گروه کوچکی ممکن است خواستار پیشروی بیشتر باشند، اما همین گرایش نیز تاکنون توسط سپاه مهار شده است.
این تغییر، بازآرایی قاطعی از اولویت روحانیت به سلطه امنیتی را نشان میدهد. آرون دیوید میلر، مذاکرهکننده پیشین آمریکا، گفت: «ما از قدرت الهی به قدرت سخت رسیدهایم؛ از نفوذ روحانیون به نفوذ سپاه پاسداران. اکنون ایران به این شکل اداره میشود.»
الکس وطنخواه، پژوهشگر ارشد مؤسسه خاورمیانه، افزود: با وجود اختلافنظرها، تصمیمگیری حول نهادهای امنیتی متمرکز شده و مجتبی خامنهای بیشتر نقش هماهنگکننده مرکزی را دارد تا تصمیمگیرنده نهایی.
با وجود فشارهای مستمر نظامی و اقتصادی از سوی ایالات متحده و اسرائیل، ایران پس از نزدیک به ۹ هفته جنگ، نشانهای از فروپاشی یا تسلیم بروز نداده است.
همچنین، به گفته میلر، هیچ نشانهای از شکاف اساسی در درون نظام یا شکلگیری مخالفت جدی در خیابانها دیده نمیشود.
این انسجام نشان میدهد که فرماندهی اکنون در دست سپاه و نهادهای امنیتی است؛ نهادهایی که به نظر میرسد نهتنها مجری جنگ، بلکه هدایتکننده آن هستند. به گفته میلر، یک اجماع راهبردی شکل گرفته است: پرهیز از بازگشت به جنگ تمامعیار، حفظ اهرمهای فشار — بهویژه بر تنگه هرمز — و خروج از این درگیری با قدرت بیشتر در عرصههای سیاسی، اقتصادی و نظامی.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
نه بخشیدن و نه فراموش کردن فاجعهآفرین
و یادآوری مداوم فاجعه، راهیست برای
پرهیز از تکرار فاجعهای دیگر
ج. ا. ایران از نخستین روزهای استقرار خود بهطور مستمر شاهد اعتراضات و ناآرامیهای اجتماعی بوده است؛ اعتراضاتی با ماهیتهای گوناگون، از تلاش برای احقاق حقوق جنسیتی و مطالبات صنفی و مدنی گرفته تا اعتراضات اقتصادی، سیاسی، ملی و قومی که به ویژه در سالهای اخیر از سطح مطالبات مشخص فراتر رفته و مستقیما ساختار و بنیانهای حاکمیت را هدف قرار دادهاند.
مروری به پنج دهه اعتراضات حاکی است که رژیم تمامیتخواه دینی در ایران به هیچ یک از خواستههای صنفی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی نه تنها پاسخ مثبت نداده، بلکه هربار در تقابل با معترضین، حلقه را تنگتر کرده و سرکوب را عریانتر و شدیدتر اعمال نموده و انواع سلاح و ابزار مدرن و به روز را مثل پهپادها، دوربینهای دیجیتال در خیابانها، بیمارستانها، پارکها، ادارهها و مدرسهها برای سرکوب، بازداشت و اعدام مورد استفاد قرار داده است.
برنامهریزی برای کشتار
به گفتهٔ یکی از مقامهای پیشین وزارت کشور که پیشتر عضو سپاه بوده، آمادگیهای بلندمدت برای کشتاری از نوع آنچه در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ رخ داد، از سال ۱۴۰۰–۱۴۰۱ آغاز شده بود. این برنامهها شامل نشانهگذاری و شناسایی نقاط مرتفع برای استقرار تکتیراندازان، آموزشهای ایدئولوژیک و آمادگی روانی برای کشتن، از جمله شلیک به معترضان، و آموزش و سازماندهی افراد دارای سابقهٔ مجرمانه برای ایفای نقش هدایتکننده در تجمعات، با هدف شناسایی افراد و کنترل و جهتدهی به حرکتهای خیابانی بود.
به گزارش نیویورک تایمز، خامنهای در ۱۹ دی ۱۴۰۴ به شورای عالی امنیت ملی دستور داد: «اعتراضها به هر وسیلهٔ ممکن درهم شکسته شود» و رؤسای هر سه قوه از این دستور «آگاهی صریح» داشته و آن را تأیید کرده بودند. بنا به این گزارش، شورای عالی امنیت ملی دستور استفاده از گلولهٔ جنگی را صادر کرده بود، به نیروهای امنیتی نیز دستور داده شده بود «بیرحمانه شلیک کنند و هیچگونه ارفاقی نشان ندهند.»
اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، در چنین بستر تصمیم گیری حکومتی آغاز شد و به دهها هزار کشته، دهها هزار بازداشتی و دهها اعدام منتهی شد.
ایرانوایر مینویسد: «علی لاریجانی یکی از طراحان اصلی این کشتارها بود و روشهای کشتار بر اساس الگوی سرکوب و کشتار میدان تیانآنمن پکن در سال ۱۹۸۹ طراحی شده بود.»

هولوکاست بازار رشت
تراژدی شب ۱۸ دی؛ کشتار بیرحمانه، شهری سوخته، دودگرفته و غمزده، روایت یک شاهد: «ساعتها بوی جسد سوخته میآمد.»
در جریان خیزش دی ماه، شمار زیادی از مردم توسط نیروهای سرکوبگر رژیم در سراسر ایران قتلعام شدند؛ برآوردها از شمار جانباختگان بسیار متفاوت است، اما دادههای آماری از ۴۳۰۰۰ کشته حکایت میکنند. این رویداد بزرگترین کشتار در تاریخ معاصر ایران و خونینترین و گستردهترین سرکوب در تاریخ ۴۷ ساله ج. ا. بود. برخی منابع این کشتار را «مرگبارترین سرکوب دولتی علیه معترضان در تاریخ معاصر جهان» و «نسلکشی در تاریکی دیجیتال» نامیدهاند.
در این میان، کشتار معترضان در رشت و آنچه در شب ۱۸ دی ماه در بازار این شهر اتفاق افتاد، آن را از بقیه کشتارهای جمعی در سراسر ایران متمایز میکند. باهم به این سبعیت منحصربهفرد مروری بکنیم.

پنجشنبه ۱۸ دی ساعت ۵ عصر میدان شهرداری، لحظه به لحظه جمعیتی که به سمت میدان میرفتند بیشتر میشد، از شهرها و روستاهای مجاور هم آمده و در چند میدان و خیابان جمع شده بودند؛ سبزه میدان و خیابان معلم در مجاورت میدان شهرداری شلوغتر از همیشه بود؛ جمعیتی بیش از ۲۰ هزار نفر. جمعیتی یکدست و آرام که سرشار از امید و اتحاد بودند. یکی دست همسرش را گرفته بود و یکی هم دست مادر پیرش را، یکی دیگر هم دختر کوچولویش را گذاشته بود روی دوشش و قاطی سیل جمعیت شده بود. همه با یک هدف آمده بودند؛ آزادی ایران. ذرهای ترس و نگرانی تو چهرهها دیده نمیشد و بزرگترین دل گرمیشان هم همین جمعیت متراکمی بود که کوچه پس کوچههای بازار را به تصرف خود درآورده و شعار سر داده بودند:
رضا شاه روحت شاد
مرگ بر دیکتاتور
این آخرین نبرده، شاهزاده برمیگرده
رضا پهلوی چند روز قبل برای سردادن شعار در ساعت هشت شب ۱۸ و ۱۹ فراخوان داده بود.

دقیقه به دقیقه بر تعداد نیروهای امنیتی و لباس شخصی هم افزوده میشد؛ نیروهای مجهز به انواع سلاحهای سبک و سنگین.
تا ساعت حدود ۸ شب همه چی تحت کنترل بود، مردم در محدوده بازار قدیم رشت در حرکت بودند و شعار میدادند. جمعیت تا بولوار معلم و خیابان شریعتی را پر کرده بودند. بهرغم حضور نیروهای مسلح امنیتی کسی ترس به دل راه نمیداد. اما یک باره شرایط تغییر کرد و صدای گلولهها در میدان شهرداری پیچید؛ صدای شلیک های پراکنده ترس و نگرانی واضطراب را بر دل جمعیت افکند.
دستور شلیک داده شده بود اما هنوز کسی فکر نمی کرد که دقایقی دیگر با صحنه نمایش کشتار جمعی مواجه خواهند شد. نیروهای امنیتی و لباسشخصیهای نقابدار جمعیت را محاصره کرده بودند. تویوتوهای سفید مجهز به سلاحهای نیمه سنگین جنگی داشتند به جمعیت نزدیکتر میشدند. صدای تیراندازی لحظه به لحظه بیشتر میشد. فریادهای «دارن می زنن، دارن مستقیم شلیک می کنن»، مردم معترض را از کنترل خارج کرد و هر کس به سمتو سویی فرار میکرد.
از داخل بازار هم آتش و دود بلند شده بود. احتمال آتش گرفتن و خفه شدن با دود بود؛ جمعیت از داخل بازار به طرف خیابان شریعتی فرار کردند، خیابان شریعتی که از طرف دیگر به میدان شهرداری منتهی میشود.
یک شاهد: «افرادی که در بازار گیر کرده بودند با دستانی که به حالت تسلیم بالا گرفته بودند به سمت خروجیهای بازار رفتند، اما نیروهای امنیتی آنها را به رگبار بستند.»
شاهد دیگر: «بازماندگان زخمی را در خیابانها و بیمارستانها با تیر خلاص تمام کردند.»

شاهد دیگر: «مردم به سمت خیابان شریعتی هجوم بردند اما با شلیک و رگبار گلوله ماموران امنیتی مواجه شدند که اطراف بازار منتظر بودند، بیرون بازار در خیابان شریعتی جنازهها روی هم افتادند.»
شاهد دیگر: «نیروهای امنیتی لباسشخصی که لابهلای معترضان بودند و بهدلیل پوششهای هماهنگ و رفتار مشابه، پس از مدتی قابل تشخیص شدند، خودشان آتش بازار را در چند نقطه روشن کردند و بازار هم که مجموعهای از ساختمانهای چوبی و قدیمی به هم پیوسته است، بهسرعت سوخت. ماموران خیابونهای اطراف را بسته بودند؛ خیابان تختی و تقاطع بیستون و معلم به طرف سبزه میدون را بسته بودند. برای همین آتشنشانی دیر آمد. سرای ملک پشت مسجد هم آتش گرفت، راسته کتابفروشی کامل سوخت، بانک ملت سر خیابان تختی طوری سوخت که به زغال تبدیل شد.»

گزارش تلویزیونی حکومت: «اغتشاشگران به عمد بازار را آتش زدند.»
شاهدان: «این منطقی نیست که معترضان بازار را آتش بزنند و بعد به طرف آن فرار کنند.»
جمعه، ۱۹ دی
صبح جمعه ۱۹ دی ماه، مردمی که اینترنت و تلفنشان قطع شده بود، وقتی از خانههایشان بیرون آمدند با شهری مواجه شدند که بخشی از آن سوخته و خاکستر شده بود. شهر اما خالی از ماموران امنیتی بود. مردم که با این وضعیت مواجه شدند، تصور کردند شهر به دست آنها افتاده؛ خانوادهها از پیر و جوان شروع کردند به بوق زدن و پخش شیرینی و گل. ارتباطات کاملا قطع بود و اهالی رشت تصور میکردند شهرهای دیگر هم از دست حکومت خارج شده است.
اما این تصور پیروزی و شادی زیاد دوام نیاورد: جمعهشب ناگهان برق شهر را قطع کردند و حمله به مردم شروع شد. آن شب رشت شاهد خونینترین کشتار معترضان در تاریخ معاصرش بود.
یک شاهد: «از جمله رنگ سبز لباس نیروهایی که دیدم گمان میکنم از ارتش هم در بین ماموران حضور داشتند؛ ظاهرا پنجشنبه نیرو کم آوردند. اما جمعه بازگشتند و همه را تیرباران کردند. نیروهای زمینی ارتش هم در بینشان دیده میشد. تا گلو مسلح بودند. بعضی نارنجک به خودشان بسته بودند، سلاح اتوماتیک، کلاشنیکوف و ژ۳ داشتند. سه نفر ترک موتور مینشستند و هر کس را میدیدند میزدند. در خیابان معلم همه را تیرباران کردند. در کوچه پسکوچهها دنبال آدمها میرفتند و آنها را میکشتند.»
شاهدان، قربانیان این کشتار را بیش از ۳۰۰۰ نفر تخمین میزنند. یکی از شاهدان میگوید: «علاوه بر کشتهها و زخمیها، گروهی نیز ناپدید شدهاند. هنوز از چند دوست صمیمیام خبری ندارم؛ افراد زیادی هستند که نه نامشان در فهرست بازداشتشدگان دیده میشود و نه پیکرشان به خانوادهها تحویل داده شدهاند. قربانیان از 8 و ۹ تا ۶۰ سال در اعتراضات شرکت کرده بودند. بخش زیادی از کشتهها را نوجوانها و جوانها تشکیل میدادند، خانوادههایی را نیز دیدم که با کودکانشان به خیابان آمده بودند. سرکوبگران بچهها و کودکان را هم کشتند.»
روزانه هزاران نفر از ساکنین شهرها و روستاهای استان گیلان و استانهای مجاور، برای داد و ستد در «رشت بازار» حضور می یابند. این بازار برای گردشگران نیز همواره جذاب و دیدنی است.
بازار بزرگ رشت ۲۵۰ سال قدمت دارد. این بازاردر سال ۱۲۸۹هم دچار حریق شد که به از بین رفتن هزار دکان و ده کارونسرا منجر گشت، اما بازار از خاکستر خود بلند شد و رونق گرفت. بازار رشت مانند دیگر بازارهای قدیم ایران، مرکزی برای تجارت و ارتباط شهری بود، اما برخلاف بازارهای اصفهان یا تهران، سقفهای طاقی یا گنبدی نداشته و کاملا سرپوشیده نیست؛ به جای آن، سایبانهایی از هر طرف به مغازهها متصل است تا پیادهروها در برابر باد و باران محافظت شوند.
در گذشته در کاروانسراهای بازار رشت شترهایی که طاقههای ابریشم و سایر محصولات را بر گردهشان میگذاشتند، راهی بندر پیربازار رشت میشدند تا به آن سوی آبهای دریای خزر صادر شوند. این بازار حوادث زیادی به خود دیده، یکبار لشکریان کریمخان زند بازار را به آتش کشیدند و یکبار سربازان آقامحمدخان قاجار، غارتش کردند. بلایای طبیعی و سهل انگاریهای انسانی هم چندین بار بازار رشت را به آتش کشیدند و دکانها و مسجد و کلیسایش را به خاکستر نشاندند.

بازار قدیمی رشت، با قدمتی ۲۵۰ ساله، بزرگترین بازار روباز کشور، مرکز کلیه فعالیتهای بازرگانی استان گیلان به حساب میآید، (میآمد؟)
ستون فقرات رشت شکست
ستون فقرات ارتباطات شهری در رشت پس از ۱۸ دی شکست؛ وقتی بازار در آتش سوخت و خاکستر شد. حالا بدهی، چک و سفته بیش از ۹۰ تا ۹۵ درصد کسبه در یک سو و در سویی دیگر غمبادی مشاهده میشود که در هر حرکت از مردم رشت جاری است. اما چرا؟ چرا انگار تمام سرخوشی رشتیها به این بازار گره خورده بود؟ آیا موضوع تنها خسارت مالی است که بخش قابل توجهی از بازاریان متحمل شدهاند؟
مریم ۳۰ ساله که محل کارش در نزدیکی بازار است میگوید: «یک نمه باران که میزد، عطر سبزی تازه محیط را پر میکرد. امروز هم بارانی است اما بوی خاکستر بازار به مشام میرسد. شما بودید چه حسی داشتید؟»
در بافت شهری، بازار رشت نقش خیابان اصلی را برعهده داشت و از نظر ساختاری، به عنوان ستون فقرات ارتباطات شهری شناخته میشد. گذرهای مهم شهر از بازار منشعب میشدند و تا دل محلهها ادامه پیدا میکردند، به طوری که بازار نه تنها مرکز خرید و فروش، بلکه قلب تپنده زندگی شهری بود.
مغازهدارها: «انبارهایمان پر از اجناسی بود که برای عید خریده بودیم، اما همه در آتش سوخت و هر کدام میلیاردها تومان ضرر کردیم.»
۲۵ میلیارد مغازهها، ۳۰ میلیارد اجناس در هر یک از صدها غرفه بازار رشت دود شدند و به هوا رفتند؛ روی هم رفته ۳ هزار میلیارد تومان خسارت برای مردم تخمین زده شده؛ اما گویا قرار نیست کسی جبران خسارت کند. بیمه مسئولیتی به عهده نمیگیرد و میگوید: «آتشسوزی بازار رشت در آشوب اتفاق افتاده.»
۲ سال بیکاری
حق شناس، استاندار گیلان، میگوید: «آتش سوزی در هفت نقطه بازار شامل سرای ملک، قیصریه فخر، بازار کتابفروشان، طاقی بزرگ و کوچک، راسته میخ فروشان و مغازههای محدوده خیابان شریعتی، خسارات سنگینی برجای گذاشت.»
گفته میشود برای بازسازی آن به ۲ سال زمان نیاز است؛ یعنی ۲ سال بیکاری برای هزاران شهروند رشتی.
یکی از ریش سفیدان باز رشت: «ما مثل ملاکها به مغازه نگاه نمیکردیم. قیمت روی آن نمیگذاشتیم. من حتا نمیدانستم مغازهام ۲۵ تا ۳۰ میلیارد تومان قیمت دارد. حالا ۷۹ سال سن دارم، ۶۹ سالش در مغازهام سپری شده، هر روز صبح که بیدار میشوم احساس میکنم بخشی از وجودم را از دست دادهام.»
منابع:
ــ ویکی پدیا،
ــ فرارو،
ــ ایران وایر،
ــ ویدئو تونل زمان.
۲۸ آوریل ۲۰۲۶ / ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
از همکاری نخبگان در ساخت دولت، تا امتناع از اتحاد برای گذار
نخبگان ایرانی در یک قرن گذشته دو تجربه متفاوت را از سر گذراندهاند: روزگاری که نجات ایران را در همکاری برای ساختن دولت میدیدند، و امروز که بخشی از همان سنت روشنفکری، حتی در برابر ضرورت اتحاد برای گذار، گرفتار امتناع و بدبینی تاریخی شده است. این مقاله تلاشی است برای فهم این چرخش؛ از اشتیاق به ساختن تا عادت به امتناع.
در یکصدمین سال تاجگذاری رضا شاه پهلوی، بیمناسبت نیست اگر نگاهی به تفاوت نگاه و عملکرد جریان روشنفکری و نخبگانی ایران، از آن روز تا امروز، داشته باشیم.
یکصد سال پیش، ایران در یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار داشت: فقر گسترده، ناامنی فراگیر، فروپاشی ساختار اداری و از همه مهمتر، مداخله و نفوذ قدرتهای خارجی. در چنین شرایطی، نخبگان برخاسته از سنت انقلاب مشروطه به یک جمعبندی واقعگرایانه رسیدند: بدون شکلگیری یک دولت مرکزی مقتدر، نه قانون پایدار خواهد بود و نه توسعهای شکل خواهد گرفت.
در این چارچوب، حمایت از رضاشاه نه سازش تلقی میشد و نه عدول از اصول، بلکه ضرورتی ملی برای بازسازی کشور بود. همکاری با او، ابزار تحقق نظم، امنیت و نوسازی بهشمار میرفت. روشنفکر آن دوره، خود را در نسبت با ساختن دولت تعریف میکرد؛ نه در نفی آن. برای روشنفکر آن روز بهخوبی روشن بود که نجات کشوری که بر لب پرتگاه نابودی ایستاده، بر آزادیهای سیاسی مطلوب او تقدم دارد.
اما این منطق، در دهههای بعد، دستخوش چرخشی بنیادین شد.
جنگ سرد و تولد روشنفکر «علیه قدرت»
پس از ۱۳۲۰، و با بالا گرفتن تبوتاب انقلابهای کمونیستی در گوشه و کنار جهان، روشنفکران ایران نیز، همانند بسیاری از نخبگان کشورهای در حال توسعه، از جاذبهٔ طنین دهل خوشآهنگی که از دوردستها ــ از مسکو و پکن و هاوانا ــ بگوش می رسید، در امان نماندند.
در ایران، حزب توده بهعنوان حامل اصلی این گفتمان، در میان نویسندگان، دانشگاهیان و فعالان سیاسی نفوذی روزافزون یافت و حامیان بسیاری پیدا کرد. همزمان، جریانهای مذهبی نیز، در برابر انترناسیونالیسم سوسیالیستی و ایده جامعه بیطبقه پرولتاریایی؛ با وعده جامعهٔ بیطبقه توحیدی و «امت واحده» به میدان آمدند. این دو جریان، با وجود اختلافات عمیق، در یک نقطه به هم رسیدند: مخالفت با شاه و بیاعتبارسازی او، بهمثابه پیششرطی برای ساقط کردن حکومت.
در چنین فضایی، نوعی «وجههٔ روشنفکری» نیز شکل گرفت که معیار سنجش تعهد و اصالت خود را، در «علیه قدرت بودن» و فاصله گرفتن از آن میدید.
این ذهنیت اما تنها در سطح نظری باقی نماند. بخشی از نیروهای سیاسی ــ از گروههای چریکی چپ تا جریانهای رادیکال مذهبی ــ بهگونهای عمل کردند که وارد چرخهای از خشونت شدند: ترور، بمبگذاری و حمله به نهادهای دولتی، با این نتیجه قابل پیشبینی که حکومت ناگزیر به واکنش سخت خواهد شد. این واکنش نیز عملاً همان نتیجهای را رقم زد که این نوع کنشها به آن میانجامید؛ زیرا با بستهتر شدن فضای سیاسی، هم تصویری سرکوبگر از حکومت در سطح بینالمللی ساخته شد، و هم در داخل، با تقدیس مبارزه مسلحانه (هم استراتژی - هم تاکتیک)، راه هرگونه همکاری نیروهای میانهرو و اصلاحگرا با حکومت مسدود گردید.
در عرصه روشنفکری و رسانهای نیز همین منطق بازتولید میشد: هرگونه اصلاح تدریجی «توجیهگری» تلقی میشد، هر نوع همکاری با حکومت «خیانت»، و هر صدای میانهرو بهسرعت با برچسبهایی چون «وابسته» یا «سازشکار» حذف میگردید. این نگاه، تنها به عرصه سیاست محدود نماند، بلکه بهتدریج به حوزه فرهنگ نیز سرایت کرد.
اگر در دوران رضاشاه، با وجود همه محدودیتها، صدها اندیشمند از گوشه و کنار جهان برای برگزاری هزاره فردوسی * به ایران دعوت شدند تا تاریخ و تمدن ایران احیا و بازشناخته شود، در دوره محمدرضا شاه پهلوی، همان فردوسی از سوی بخشی از نخبگان فرهنگی با بیاعتنایی یا حتی تحقیر مواجه شد و هرگونه تلاش برای بزرگداشت تاریخ و تمدن کهن این سرزمین، نه بهعنوان یک پروژه ملی، بلکه گاه بهعنوان نمادی از جاهطلبی سیاسی و حتی شوونیسم نکوهش میشد.
به این ترتیب، «ضدیت با قدرت» بهتدریج از یک موضع سیاسی، به نوعی رویکرد فرهنگی نیز تبدیل شد؛ رویکردی که در آن، حتی بازگشت به ریشههای تاریخی و هویتی نیز میتوانست زیر سایه داوریهای ایدئولوژیک قرار گیرد.
این تفکر چنان ریشهدار بود که حتی در ماههای پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، در دوران نخستوزیری شاپور بختیار ــ که بخش مهمی از خواستههای انقلابیون را عملی ساخته بود ــ حتی همراهان حزبیاش در جبهه ملی نیز حاضر به پذیرش و همکاری با او نشدند؛ و در نتیجه، بر مردم و میهن ما آن رفت که امروز شاهد پیامدهای آن هستیم.
پس از ۱۳۵۷: تجربهای سیاه که به بازنگری نینجامید
با وقوع انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و پیامدهای آن، انتظار میرفت این دستگاه فکری ــ دستکم از سوی بخش بزرگی از روشنفکران و نخبگان ــ مورد بازنگری قرار گیرد. چرا که بسیاری از نیروهایی که در تضعیف نظم پیشین نقش داشتند، نهتنها به اهداف اعلامی خود نرسیدند، بلکه در مواردی خود نیز به حاشیه رانده شدند یا حذف گردیدند. اما آنچه در عمل رخ داد، در بخشهایی از فضای روشنفکری، تداوم همان الگوی پیشین بود؛ بدون بازنگری جدی.
در عرصه فکری و رسانهای، این تداوم به اشکال مختلف خود را نشان داد:
• استمرار روایتهای یکسویه از گذشته؛
• پرهیز از ارزیابی مجدد نقش جریانهای سیاسی پیش از انقلاب؛
• ادامه همان سیاستهای ضدلیبرال و حفظ مرزبندیهای سختگیرانه نسبت به پهلوی، گویی هیچ تجربه تاریخی تازهای رخ نداده است.
از موضع سیاسی تا عادت ذهنی
نتیجه این روند، شکلگیری یک عادت فکری است. برای بخشی از جریان روشنفکری، ضدیت با پهلوی دیگر یک موضع سیاسی قابل بحث نیست، بلکه به پیشفرضی بدیهی و تغییرناپذیر تبدیل شده است. در این چارچوب، واکنشها اغلب پیش از بررسی شکل میگیرند.
این الگو را میتوان بهوضوح در مواجهه با رضا پهلوی مشاهده کرد:
• ابتکارات همگرایانهٔ او، پیش از بررسی، با سوءظن مواجه میشوند؛
• بحثها بهسرعت از حال و آینده، به گذشته منتقل میشوند؛
• نقدها، بهجای تمرکز بر برنامههای او، بر پیشفرضهای تاریخی استوار میمانند.
در چنین فضایی، نقد بهتدریج جای خود را به واکنشهای کلیشهای و از پیش تعیینشده میدهد.
یکصد سال پیش، زمانی که ایران هنوز زیر نفوذ و سلطه روس و انگلیس بود، روشنفکران و نخبگان کشور مسئولیت و وظیفه ملی خود را در این دانستند که حفظ و بقای کشور را بر باورهای سیاسی خود مقدم شمارند. ایران امروز نیز، بار دیگر، اما به شکلی متفاوت، تحت اشغال است؛ با این تفاوت که اشغالگر، داخلی است و ضایعات و خسارات حکمرانیاش تاکنون از بسیاری تجاوزهای خارجی فراتر رفته است.
در چنین وضعیتی، آنچه دردناک است، مشاهده این واقعیت تلخ است که رضا پهلوی، در ادامه تلاشهای چهلساله خود، ماههاست ناآرام و بیقرار میکوشد افکار عمومی جهان را نسبت به فاجعه هولناکی که در ایران جریان دارد آگاه کند؛ اما در همین حال، آنچه از جانب بخشی از «نخبگان» دریافت میکند، عمدتاً بهجای گفتوگوی سازنده، نقدهایی است که بیش از آنکه معطوف به برنامه و راهحل باشند، در چارچوب همان داوریهای پیشین باقی ماندهاند.
مسئله این نیست که نقدی بر او وارد نیست، یا نباید نقد شود. مسئله مهمتر، چیزهایی است که تعمداً نادیده و ناشنیده گرفته میشود؛ نقدهایی که بدون توجه به مواضع اعلامشده او، تأکیدات مکررش بر مراجعه به رأی مردم برای انتخاب نظام آینده کشور، و دعوتهای پیدرپیاش به همگرایی مطرح میشوند.
چرا چنین است؟
شاید پاسخ این پرسش را باید در پرهیز از بازنگری گذشته جستوجو کرد. پذیرش امکان همکاری ــ حتی همکاری محدود ــ با چنین چهرهای، ناگزیر به طرح پرسشهایی درباره داوریهای تاریخی میانجامد؛ پرسشهایی که پاسخ به آنها ساده نیست. در نتیجه، حفظ مواضع پیشین و اصرار بر «ضدیت با پهلوی» برای بسیاری، به انتخابی کمهزینهتر از «نقد خود» تبدیل میشود.
مسئله امروز: تقدم ضدیت بر مصلحت
در شرایطی که ایران با بحرانهای جدی مواجه است؛ بحرانهایی که تهدیدی موجودیتی برای کشور بهشمار میروند، انتظار معقول این است که نخبگان برای عبور از این شرایط خطرناک، به سمت اتحادهای حداقلی حرکت کنند. اما در عمل، در مواردی شاهد بازتولید همان منطق قدیمی هستیم.
در داخل، این رویکرد به تضعیف شکلگیری یک آلترناتیو فراگیر و قویتر میانجامد.
در خارج، تصویر یک اپوزیسیون پراکنده و ناتوان از توافق را تقویت میکند. و در هر دو سطح، نتیجه یکی است: فرصتسوزی و بازی در زمین رژیم. اینجاست که مسئله از اختلافنظر فراتر میرود: وقتی ضدیت با پهلوی، از مصالح کشور پیشی میگیرد.
کلام پایانی: بنبستِ بازتولیدشده
مسئله امروز ایران، فقدان «گزینه» نیست، ناتوانی در دیدن گزینههاست.
روشنفکر ایرانی، یکبار همکاری برای ساختن دولت را تجربه کرده، و زمانی دیگر تقابل برای نفی آن را. امروز اما در برابر آزمونی تازه قرار دارد: آیا میتواند از میراثهای فکری خود عبور کند، وقتی دیگر پاسخگوی شرایط نیستند؟ یا همچنان، هر امکان تازهای را با داوریهای تثبیتشده رد خواهد کرد؟
این پرسش فقط درباره رضا پهلوی نیست؛ درباره توانایی یک جامعه سیاسی برای بازنگری در خود است. ملتی که نتواند میان نقد و انکار، میان احتیاط و امتناع، و میان اختلافنظر و تخریب تفاوت بگذارد، ممکن است بار دیگر فرصت تاریخی خود را نه به دست دشمن، بلکه به دست عادتهای فکری فرسوده از دست بدهد.
—————-
پانویسها:
* برگزاری «هزاره فردوسی» در سال ۱۳۱۳، یکی از مهمترین پروژههای فرهنگی دوران رضاشاه بود که با تلاش نخبگانی چون محمدعلی فروغی سامان یافت. در شرایطی که امکانات حملونقل و ارتباطات بهشدت محدود بود، دولت وقت با دعوت از دهها ایرانشناس، مورخ و ادیب برجسته از اروپا و آسیا، کوشید جایگاه فردوسی و شاهنامه را بهعنوان یکی از ارکان هویت تاریخی ایران در سطح جهانی تثبیت کند. این اقدام، نه صرفاً یک مراسم نمادین، بلکه تلاشی آگاهانه برای بازتعریف هویت ملی در بستر مدرن بود. در مقابل، در دهههای بعد، بخشی از جریان روشنفکری با نگاهی انتقادی و گاه تحقیرآمیز به میراث فرهنگی ایران نگریست؛ از جمله احمد شاملو در برخی مواضع خود با رویکردی منفی به فردوسی و شاهنامه پرداخت.
** برگزاری جشنهای «دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی» در سال ۱۳۵۰ در مجموعه تخت جمشید، با هدف نمایش تداوم تاریخی دولت در ایران و برجستهسازی قدمت تمدن ایرانی طراحی شده بود. با این حال، این مراسم (بی توجه به دستاوردهای آینده نگرانهٔ آن) با انتقادات گستردهای از سوی مخالفان سیاسی مواجه شد؛ از جمله انتقاد به هزینهها و فاصله آن با شرایط اقتصادی جامعه. همزمان، برخی گروههای مسلح رادیکال مخالف حکومت با اقدامات خشونتآمیز از جمله بمبگذاریهای پراکنده تلاش کردند فضای امنیتی کشور را مختل و افکار جهانی را به نارضایتی از حکومت شاه معطوف کنند. در سطح گفتمانی نیز، بخشی از منتقدان، تخت جمشید را نه نماد شکوه تاریخی، بلکه نشانهای از «استبداد شاهنشاهی» تفسیر کردند.
■ آقای دها عزیز. با شما با تاکید زیاد کاملأ موافقم که “مسئله امروز ایران، فقدان «گزینه» نیست، ناتوانی در دیدن گزینههاست”. شکل دیگری از بیان مشکل این است که متأسفانه برخی از روشنفکران ایران با آمریکا (به انضمام اسرائیل و رضا پهلوی) بیشتر مخالفند تا با جمهوری اسلامی! موفق باشید.
رضا قنبری. آلمان
■ امیر دها گرامی،
مایل نیستم در مورد ترمینولوژی بحث طولانی راه بیاندازم. از روی مقاله شما این طور میفهمم که روی سخن شما با «نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) است و به «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی، ...» اشارهای ندارید. اگر اینطور باشد، آن وقت پاسخ من این است:
«نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) در اوایل دوران رضا شاه، محمدرضا شاه، و جمهوری اسلامی به «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی» اعتماد کرده و با آنها همکاریهای زیادی کردند. عکسالعمل «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی» در انحصار قدرت، استبدارد، سرکوبی، برخوردهای امنیتی، زندان، شکنجه و اعدام خلاصه میشد.
من هم اگر جای «نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) بودم، پشت دستم را داغ میکردم، و به هیچکدام اعتماد نمیکردم.
با احترام - حسین جرجانی
■ درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای پرسشی و تامّلاتی.
برای پرهیز از طول تفصیل، بگذارید با پرسشهایی آغاز کنم که شما آنها را نادیده گرفته اید: آیا «ساختن دولت مقتدر» واقعاً بدیهیترین خیر تاریخی است؟ یا این تنها بازتولید یک افسانه سیاسی است که هر قدرتی برای حقّانیّت تراشی خودش میسازد؟ اگر «دولت مقتدر» پیش شرط توسعه است، پس چرا تاریخ جوامع بشری، پُر است از دولتهای مقتدر که ویرانی آفریدند؟ و چرا شما نمیپرسید که مقتدر برای چه کسی؟ و علیه چه کسی؟ آیا حمایت روشنفکران از «رضاشاه فقید» واقعاً یک «واقعگرایی ملّی» بود، یا نوعی تسلیم در برابر جذابیّت قدرت؟ آیا روشنفکران آن دوره، «دولت ساختند» یا خودشان را به خدمت دولتی سپردند که آزادی را مقیّد به نظم کرد؟ آیا شما میان «ساختن کشور» و «ساختن اقتدار» تفاوت قائل هستید؟ یا این دو را عمدا یکی گرفتهاید؟ چرا شما «ضدّیّت با قدرت» را یک بیماری معرفی میکنید، امّا از «شیفتگی به قدرت» صحبتی نمیکنید؟ آیا تاریخ ایران بیشتر از «ضدّ قدرت»، صدمه دیده یا از قدرت طلبی مُزمن؟ آیا مشکل روشنفکری ایران فی نفسه، «امتناع از اتّحاد» است؟ یا مشکلِ خیلی عمیقتر، فقدان اعتماد به هر قدرت متمرکز است؟ آیا بی اعتمادی، نشانه بیماری است یا واکنشی عقلانی به تجربه های تلخ تاریخی؟ آیا نقد مواضع و دیدگاههای نظری هر چهره سیاسی، الزاما ناشی از «عادت ذهنی» است؟ یا ممکن است نتیجه داوری عقلانی باشد که شما آن را از پیش بی اعتبار اعلام کرده اید؟
پرسشهای من صرفا انتقادی نیستند؛ بلکه متوجّه ریشه های روایت شما هستند. صحبت شما بر سه پیش فرض اساسی بنا شده است: الف- دولت مقتدر، شرط نجات کشور است ب - ضدّیّت با قدرت، یک انحراف روشنفکری است پ - اتّحاد حول یک چهره خاصّ، ضرورت تاریخی است. امّا هر سه این پیش فرضها، از لحاظ فلسفی، مسئله سازند.
شما نوشتهاید که دولت مقتدر تقریباً به شکل یک منجی تاریخی ظاهر میشود. امّا این تصوّر، بیش از آنکه تحلیل باشد، ناخودآگاه، آلوده به بینشی اسطوره ای است. در حالیکه تاریخ فلسفه سیاسی با صف آرایی انتقادی در برابر تصاویر اسطوره ای آغاز میشود؛ نه بر عکس. دولت مقتدر میتواند هم سازنده باشد، هم ویرانگر. در نتیجه باید پرسید که چه چیزی، دولت را مهار میکند؟ نه اینکه چه چیزی آن را قدرتمند میکند؟ شما از قدرت، سخن میگویید، امّا از مهار قدرت، هیچ حرفی نمیزنید و سکوت در این باره، عواقب خطرناک دارد؛ زیرا تاریخ ایران و مردمانش نه از ضعف قدرت؛ بلکه از فقدان مهار قدرت، صدمه و لطمه دیده اند. دیگر اینکه، مفهوم «روشنفکر علیه قدرت» در دیدگاه شما تحریف شده است. از نظر شما، روشنفکرِ منتقد قدرت تقریباً به صورت یک موجود ایدئولوژیک و نابخرد تصویر شده است.
امّا این تصویر، از نظر فلسفی، وارونه سازی نقش روشنفکر است. در سنّت مدرن، روشنفکر به کسی میگویند که از لحاظ اندیشیدن، قائم به ذات است و موضعی شفّاف و پرسنده و سنجشگر در برابر قدرت دارد؛ نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند. اگر روشنفکر، «موضعی سلیس و رادمنش در برابر قدرت حاکم» نداشته باشد، او دیگر روشنفکر نیست؛ بلکه کارگزار مستقیم و غیر مستقیم برای توجیه بخشی آپارات قدرت است. شما تاریخ معاصر ایران را از دوران «پادشاهی رضا شاه فقید» به یک داستان ساده تقلیل داده اید و آنهم به دوره اول = ساختن و دوره دوم = تخریب. امّا تاریخ زیسته هرگز چنین تمیز قیراطی نمیدهد. حمایت از قدرت میتواند همزمان نظم بسازد و امکانهای آزادی را محدود یا حتّا صدمه بزند و مسدود یا اینکه آزادی را حفظ کند و بال و پر بدهد و مخالفت با قدرت میتواند حتّا آشوب و اختناق و سرکوب و خشونت افسار گسیخته ایجاد کند [نمونه حیّ و حاضرش، حکومت ولایت فقیه]. صحبت شما، این پیچیدگی ابعاد قدرت را نادیده گرفته است و حذف پیچیدگی، همیشه نشانه ای از تمایل به روایت ایدئولوژیکی از رویدادها دارد. در صحبت شما، گرایشی پنهان به شخصمحوری به عنوان راه نجات مستتر است. وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینه هاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟
شما از «مصلحت کشور» سخن میگوید. اما نمیگویید که مصلحت را چه کسی تعریف میکند؟ قدرت حاکم؟ اپوزیسیونهای قمر در عقرب؟ روشنفکران سرگردان؟ یا مردم مستاصل؟ در فلسفهٔ سیاسی، «مصلحت» یکی از گمراه کننده ترین واژه هاست؛ زیرا اغلب، نام مستعاری برای حذف آزادی است. وقتی که میگویید حفظ کشور بر آزادی تقدم دارد، ناخودآگاه دارید یک اصل خطرناک را میپذیرید؛ آنهم اینکه آزادی را میتوان تعلیق کرد. در حالیکه تجربه نشان داده است کشوری که آزادی را تعلیق میکند [نمونه حیّ و حاضر، ولایت مطلقه فقیه]، در عاقبت کار، خود کشور را نیز از دست میدهد.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان عزیز. شما در کامنت خود از نویسنده مقاله پرسیدهاید که “وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینههاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟”.
چون من تأیید کننده این جمله بودهام، اجازه میخواهم جسارتا نظرم را بنویسم. منظور این است که آقای رضا پهلوی گزینهای برای ما ایرانیان برای گذار از ج.ا. است و تلویحا نسبت به دیده نشدن این گزینه هشدار میدهد. من بدون اینکه سیستم پادشاهی را به جمهوری ترجیح بدهم، معتقدم که در چهارچوب شرایط فعلی داخلی ایران و مناسبات بینالمللی، حمایت از حرکت آقای رضا پهلوی، بهترین و کارآمدترین طریق برونرفت از شرایط ج.ا. است. نظر من نقض میشود، اگر بتوانید راه بهتر و موثرتری را نشان بدهید.
همین جا تاکید کنم که راههایی که چهل سال گذشته برای مبارزه طی کردهایم را (مثلأ در چارچوب تقویت جامعه مدنی) در شرایط فعلی بهترین پاسخ نمیدانم. نیز تاکید کنم که با ذکر ایراداتی که به حرکت وی و سیستم فکری وی وارد است، نمیتوان این را نتیجه گرفت که بهترین آلترناتیو نیست. چرا که روشها و حرکتهای دیگر نیز خالی از ایرادات و نقائص نیستند.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ درود بر آقای قنبری گرامی، توضیحی کوتاه.
عرض شود که من متوجّه اشاره تلویحی آقای دها بودم که منظورش از گزینه حاضر، «شاهزاده رضا پهلوی» است. ولی من به پسزمینه روایت ایشون پرداخته بودم و میخواستم نشان دهم که علّت دیده نشدن – دانسته یا ندانسته – گزینه حاضر از کجا نشات میگیرد. من غالبا در باره همراهان با شاهزاده و همسویان با او نمیاندیشیم؛ بلکه بیشتر در باره آنانی ذهنم درگیر است که نه تنها همپایی و همبستگی نمیکنند؛ بلکه مانع سر راه نیز میشوند. «شاهزاده» را میتوان شانس خیلی خوب و تاثیرگذاری برای مراحل عزل و خلع و جابجایی و گذار محسوب کرد و همپای با او شد تا بتوان به مقصود رسید. البته هیچ چیز ایده آلی، تهی از نواقص نیست. ولی وجود نواقص، دلیل مکفی برای ندیدن ابعاد عالی نمیشود. نقص را میتوان انتقاد و ترمیم کرد؛ ولی فقط در وجود قلیلی از شخصیّتها و رجال میتوان ابعاد و خصال عالی را پیدا کرد. به همین دلیل میگویم که شاهزاده یک شانس عالی در وضعیّت فعلی است و باید ارزش نقش کارگشاینده او را دانست.
شادز ی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای فرامرز حیدریان گرامی، با درود
از اینکه برای مطالعهٔ مقاله من وقت گذاشتید ، و مهمتر اینکه به نقد آن پرداختید، سپاسگزارم. اجازه میخواهم برای رفع شبهه یا ابهاماتی که من بخاطر رعایت اختصار، در مقاله کمتر به آنها پرداخت ام، ذیلا اشاره کنم.
نقد شما از یک نگرانی درست آغاز می شود:
خطر قدرت بیمهار. من نیز با این نگرانی بیگانه نیستم. هیچ دولت مقتدری، صرفاً بهدلیل مقتدر بودن، مشروع یا مطلوب نیست. تاریخ پر است از قدرتهای متمرکزی که به جای ساختن، ویران کردهاند. بنابراین پرسش از «مهار قدرت» کاملاً ضروری است.
اما شبهه ای که پیش آمده این است که گویی در این مقاله، من از «قدرت بیمهار» دفاع کرده ام؛ در حالی که بحث من چیز دیگری است: تمایز میان دولتسازی و قدرتپرستی.
وقتی از ضرورت دولت مرکزی در ایرانِ پس از مشروطه سخن میگویم، منظورم تقدیس اقتدار نیست، بلکه اشاره به واقعیتی تاریخی است: کشوری گرفتار ناامنی، فروپاشی اداری، مداخله خارجی و فقدان توان حکمرانی، بدون احیای ظرفیت دولت، اساساً امکان اجرای قانون، توسعه، آموزش، امنیت و حتی آزادی پایدار را نداشت. آزادی در خلأ نهادی دوام نمیآورد. آزادی نیازمند دولت قانونمند است؛ نه دولت ضعیف، نه دولت خودکامه.
پس مسئله این نیست که «قدرت خوب است» یا «قدرت بد است». مسئله این است که قدرتِ بیمهار خطرناک است، اما فقدان قدرتِ ساماندهنده نیز میتواند کشور را به آشوب، تجزیه، اشغال یا استبدادهای خشنتر بسپارد.
شما میپرسید: «مقتدر برای چه کسی و علیه چه کسی؟»
این پرسش کاملاً بجاست. پاسخ من این است: دولت مقتدر فقط زمانی قابل دفاع است که برای حفظ تمامیت کشور، امنیت عمومی، برقراری قانون، توسعه نهادها و ایجاد ظرفیت حکمرانی باشد؛ نه برای حذف جامعه، سرکوب آزادی یا تقدیس حاکم. اتفاقاً تفاوت اصلی همینجاست: اقتدار دولت اگر در خدمت نهادسازی باشد، میتواند سازنده باشد؛ اگر در خدمت اطاعتطلبی باشد، ویرانگر است.
اما نقد شما میان این دو تمایز نمیگذارد و گویی هر سخن گفتن از دولت مقتدر را معادل شیفتگی به قدرت میگیرد. این همان سادهسازیای است که شما خودتان به مقاله من نسبت میدهید،
در مورد روشنفکر نیز، بحث من نفی نقش انتقادی روشنفکر نیست. روشنفکر اگر در برابر قدرت پرسشگر نباشد، کارکرد خود را از دست میدهد. اما پرسش من این است: آیا «نقد قدرت» باید همیشه به «امتناع از هر همکاری» تبدیل شود؟ آیا روشنفکر فقط وقتی اصیل است که بیرون از هر امکان عملی بایستد؟ آیا در لحظات بحرانی، که سرنوشت کشور در میان است، هیچ تفاوتی میان نقد مسئولانه، همکاری مشروط، و تخریب مطلق وجود ندارد؟
مقاله من ضد روشنفکر منتقد نیست؛ ضد نوعی روشنفکری است که نقد را به امتناع، احتیاط را به فلج سیاسی، و استقلال فکری را به ناتوانی در ائتلافسازی تبدیل میکند.
شما میگویید بیاعتمادی به قدرت ممکن است عقلانی باشد. بله، کاملاً. اما آیا هر بیاعتمادی، تا ابد عقلانی باقی میماند؟ آیا تجربه تاریخی نباید بازبینی شود؟ آیا اگر یک نسل در مخالفت با پهلوی به انقلاب ۵۷ رسید و نتیجهاش نه آزادی، نه عدالت، نه استقلال، بلکه جمهوری اسلامی شد، باز هم نباید از خود بپرسد کدام بخش از داوریهایش خطا بود؟
بحث من دقیقاً همین است: پرهیز از بازنگری گذشته.
درباره آقای رضا پهلوی نیز مقاله من دعوت به اطاعت از یک فرد نیست. بحث این نیست که او فراتر از نقد است، یا همه باید زیر پرچم او جمع شوند. بحث این است که اگر چهرهای در اپوزیسیون، برخلاف بسیاری از گروههای پراکنده، سرمایه اجتماعی، شناختهشدگی بینالمللی و ظرفیت نمادین برای همگرایی دارد، آیا نادیده گرفتن مطلق او عقلانی است؟ آیا رد پیشینی هر همکاری با او، پیش از بررسی مواضع و امکانات عملی، نشانه استقلال فکری است یا نشانه اسارت در داوریهای گذشته؟
شما از خطر شخصمحوری میگویید. این خطر واقعی است. اما در سیاست، نفی شخصمحوری نباید به نفی رهبری، هماهنگی و مرکز ثقل سیاسی منجر شود. گذار سیاسی بدون سازمان، بدون چهرههای معتبر، بدون اعتماد نسبی و بدون محورهای همگرایی رخ نمیدهد. مسئله این نیست که یک فرد «منجی» است؛ مسئله این است که آیا میتوان از ظرفیتهای موجود برای عبور از وضعیت موجود استفاده کرد یا نه.
درباره «مصلحت کشور» نیز حق دارید که این واژه میتواند خطرناک باشد اگر بهانه حذف آزادی شود. اما در مقاله من، مصلحت کشور در برابر آزادی قرار نگرفته؛ در برابر لجاجت تاریخی، تفرقه سیاسی و فرصتسوزی قرار گرفته است. مصلحت یعنی حفظ ایران، گذار از جمهوری اسلامی، جلوگیری از فروپاشی، و فراهم کردن امکان انتخاب آزاد مردم درباره آینده. این نه نفی آزادی، بلکه شرط امکان آزادی است.
من نمیگویم آزادی را باید تعلیق کرد. میگویم آزادی بدون کشور، بدون امنیت، بدون دولت کارآمد و بدون گذار از جمهوری اسلامی، در حد آرزو باقی میماند.
پس اختلاف اصلی ما شاید اینجاست: شما از خطر قدرت بیمهار میگویید، و من نیز با آن موافقم. اما من همزمان از خطر دیگری سخن میگویم که نقد شما آن را کمرنگ میکند: خطر امتناع دائمی، بیاعتمادی فلجکننده، و ناتوانی در ساختن بدیل سیاسی.
ایران هم از قدرت بیمهار آسیب دیده است، هم از اپوزیسیونی که در لحظات حساس، به جای ساختن، فقط نفی کرده است. نقد قدرت ضروری است؛ اما نقدی که هیچ راهی برای ساختن باقی نگذارد، خود به بخشی از بنبست تبدیل میشود.
پرسش مقاله من این نیست که «چرا همه با قدرت همراه نمیشوند؟»
پرسش این است: چرا بخشی از نخبگان، حتی وقتی قدرتی در کار نیست و سخن از همکاری برای گذار است، همچنان طوری رفتار میکنند که گویی هر ائتلافی خیانت است؟ و این پرسش همچنان باقی ست!
با مهر و سپاس، شاد زی و دیر زی
ارادتمند - امیر دها
■ جناب دها من تصور نمیکنم که داوریهای تاریخی دلیل ضدیت با پهلوی باشد. رضا پهلوی بار ها نقش خود را نه به عنوان شاهنشاه و فرمانده بلکه هماهنگ کننده اجماع اوپوزوسیون و دوران گذار تا رفراندم برای نوع حکومت اعلام کرده بنابراین آنچه میتواند دلیل اصلی این ضدیت باشد اطمینان سایر نیروهای اپوزوسیون از شکست در آن رفراندوم است. در واقع اینان بین وضعیت کنونی و بازگشت سلطنت, رژیم کنونی را ترجیح میدهند. آنچه که اینان در نظر نمیگیرند دگرگونی های جامعه ایران است در این ۴۷ ساله. سؤال از این رفقا این است که اگر جامعه ایران پس از اینهمه سال سرکوب همچنان نسبت به اهمیت دموکراسی بی تفاوت مانده که سلطنت را نه در فرم مشروطه که در شکل دیکتاتوری گذشته بخواهد بازسازی کند پس کاری از دست نیرو های مترقی بر نخواهد آمد. اگر هم به پاس سپاس از ناجی خود و یا تعلقات ملی میهنی به نهاد پادشاهی در قالب مشروطه نظر داشته باشند در آن صورت شرایط صد برابر بهتر از شرایط کنونی خواهد بود و اتفاقا امکان فعالیت اپوزوسیون را برای اهداف خود بیش از امروز امکان پذیر میسازد.
با احترام. نیما
■ با درود به هم میهنان و نویسنده محترم و آقای حیدریان که با پرسش های انتزاعی خویش در باره روشنفکر به نادرستی میگویند: “....نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند....” آیا امثال فروغی و داور بودند که در دورانی که بیش از نود درصد جامعه بیسواد، و تاحدی خرافی و مذهبی استبداد زده بودند، قدرت مسئولیت گریزی را تثبیت کردند؟ پس نقش مردم اطراف روشنفکران کجاست؟ نقش فرهنگ غالب دروغ و چاپلوسی و خیانت و فرار از مسئولیت بخشی یا حتی شاید اکثر عامه مردم کجاست؟ نقش آخوندها و دخیلبندان امام زاده ها و سفارتخانه های اجنبی و کمونیست های وابسته به روس و انگلیس و سایر ایدئولوژیست های رؤیایی ضد حقیقت و واقعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه کجاست؟ چرا باید برای پیشبرد یک بحث، عوامل و فاکتورهای مهم تررا حذف کرد؟ از همه مهمتر فاکتور ایران و میهنمان است. کدام جبهه به پیشرفت ایران کمک کردند؟ ایران مهمتراست یا ازادی روشنفکران وابسته؟
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
■ “بلبل پر بسته ز کنج قفس در آی / نغمهی آزادی نوع بشر سرای”(از تصنیف مرغ سحر سروده ی ملک الشعرا بهار )
چون شعر این تصنیف مضمونی سیاسی-اجتماعی دارد و از نظر تاریخی برای این نوشته مناسب ست به عنوان پیش درآمد انتخاب کردم.. مفاهیم انقلابی در آن به وفور دیده میشود. بهار این شعر را کمی پس از استبداد صغیر و در دورهای سرود که جنبش مشروطه ایران به تازگی به پایان و رضاشاه تازه به پادشاهی رسیده بود.
از همین رو، شعر مرغ سحر منعکسکنندهٔ روحیات انقلابی مردم در آن دوره دانسته میشود. متن شعر روایتگر گفتگوی شاعر با یک پرنده («مرغ سحر») است که هر دو ناامید هستند. شاعر از مرغ سحر میخواهد که از قفس بیرون بیاید و نغمهسرایی کند، اما مرغ محبوس آه و ناله سر میدهد تا جایی که شاعر را به تنگ میآورد. موسیقی این تصنیف را نیداوود نوشت و در سال ۱۳۰۶ برای اولین بار اجرا شد. هنوز هم بسیاری از خوانندگان آن را با مردم همسرایی میکنند. آزادی مهمترین خواست مردم در جنبش مشروطه در برابر استبداد بود. ۱۲۰ سال شاعران و تویسندگان ادبیات فارسی را با آزادی آذین بخشیدند. ولی حکومتها هرگز.
در اینجا خواندم که دوستان توجه نویسنده را به این گزینهی مهم دعوت کردند که در این نوشتار به آن اصلا توجهی نشده ست. ملاک تمام تعارضات اجتماعی بر خورد طرفداران گزینه ی آزادی و استبداد ست که در حکومتهای پای بند به دموکراسی یا دیکتاتوری خصلت نمائی می کند. ازاین رو تمام نیروهای اختماعی حکومتی و غیر حکومتی را با این معیار و در عمل میتوان قضاوت کرد که در کدام گزینه قراردارند.
با احترام پرویز مرزبان
■ مجدّدا درود بر آقای رها گرامی،
در اصول و بنیانها، اختلاف نظری نداریم. مسئله کاملا اشکار و به بحث و مشاجره محتاج نیست. همه ما ایرانی هستیم و دلواپس امروز و فردایش. امّا تفاوت دیدگاهها را نباید حادّ و مشکل کلیدی دانست؛ زیرا دیدگاهها را چنانچه انسان گشوده فکری باشیم، میتوان با تکیه به انتقادهای ارزشمند و بارآور به آسانی تغییر داد.
شما نوشته اید که بدون دولت مقتدر، آزادی ممکن نبود. من میپرسم که آیا این گزاره یک واقعیّت است یا یک تفسیر؟. آیا هرج و مرج، الزاما به دولت مقتدر ختم میشود؟ یا این فقط یکی از مسیرهای ممکن تاریخ است که بعدا بهعنوان «ضرورت»، بازسازی و عبارتبندی شده است؟. این همان جایی است که فلسفه تاریخ وارد کارزار میشود. آیا ما تاریخ را میخوانیم یا تاریخ را بازنویسی میکنیم تا نتیجه مطلوب خود را ضروری جلوه دهیم؟. معمولا هر قدرتی، خود را نماینده مصلحت اجتماع و میهن معرفی میکند. استبدادها نه با نفی مصلحت؛ بلکه با مصادره آن آغاز میشوند. اگر آزادی، شرط مصلحت نباشد، چگونه میتوان ادّعا کرد که مصلحت، شرط آزادی است؟. شما از خطر فروپاشی، تجزیه و آشوب سخن میگویید. آیا ترس، خودش یکی از مهمترین ابزارهای حقّانیّت بخشی به اقتدار و قدرت نیست؟. بسیاری از اقتدارگراییها نه با وعده آزادی؛ بلکه با وعده نجات به قدرت رسیدهاند. شما طیف روشنفکری را به «امتناع»، متهم میکنید. آیا روشنفکران از رسالت خودشان امتناع کردند یا قدرتها و مقتدرین، امکان مشارکت واقعی را از آنان سلب کردند؟. شما از ضرورت یک چهره مرکزی سخن میگویید. من امّا میپرسم که رهبری بدون ساز و کار پاسخگویی، چه تفاوتی با شخصمحوری دارد؟
آنچه در صحبت شما برجسته است، بیش از آنکه دفاع از قدرت باشد، دفاع از یک تصوّر خاصّ از ضرورت تاریخی است؛ یعنی تصوّری که در آن، دولت مقتدر به مثابه شرط امکان نظم و نظم به مثابه شرط امکان آزادی معرفی میشود. امّا دقیقا در همین نقطه، باید مکث کرد و پرسید که آیا آزادی، واقعا از دل اقتدار زاده میشود، یا اقتدار فقط وعده ای را برای تولّد آزادی میدهد؟. مشکل اساسی این نیست که شما از دولت، سخن میگوید؛ بلکه اینست که دولت را در افق «ضرورت» مینشانید؛ نه در افق «امکان». هنگامی که یک مسیر تاریخی به عنوان ضرورت معرفی میشود، هر مسیر دیگر به طور ضمنی ناممکن یا نابخردانه جلوه داده میشود. این همان جایی است که تاریخ، از میدان تجربه، به میدان توجیه تبدیل میشود. از سوی دیگر، مفهوم «مصلحت کشور» که در صحبت شما به عنوان مفهومی عقلانی معرفی میشود، در بُعد عمیقتر، یکی از لغزنده ترین مفاهیم سیاست است؛ زیرا مصلحت، همیشه در زبان و اصطلاحات و لغات قدرت تعریف میشود، نه در زبان مردم. آنانی که ابزار قدرت را در اختیار دارند، معمولا ابزار تعریف مصلحت را نیز در اختیار میگیرند. در چنین شرایطی، مصلحت، دیگر نه معیار محدود کننده قدرت؛ بلکه ابزار گسترش و تحکیم آن میشود. همچنین باید از خود پرسید که آیا ترس از فروپاشی که در صحبت شما، حضوری پُر رنگ دارد، خودش نوعی ساز و کار ذهنی برای پذیرش اقتدار نیست؟
ترس، بیش از امید، قادر به بسیج انسانهاست. امّا جامعهای که بر پایه ترس از فروپاشی شکل گیرد، ممکن است به جای آزادی، تنها امنیّتی شکننده به دست آورد. منظورم امنیتی است که همواره در سایه تهدید حفظ میشود. در باب روشنفکر نیز، نسبت دادن فلج سیاسی به نقد، شاید ساده سازی مسئلهای پیچیده باشد. نقد، در ذات خودش، مانع کنش نیست؛ بلکه شرط کنش آگاهانه است. آنچه که جوامع را فلج میکند، نه نقد؛ بلکه فقدان امکان مشارکت واقعی و نبود اعتماد نهادی است. جامعهای که نتواند به نهادهای خودش اعتماد کند، حتّا اگر هزاران رهبر داشته باشد، همچنان پراکنده خواهد ماند.
و امّا معضل رهبری. شما به دُرُستی از خطر شخصمحوری آگاه هستید، امّا همچنان بر ضرورت چهرههای مرکزی تأکید میکنید. با این حال، مسئله اصلی، وجود یا عدم وجود رهبر نیست؛ بلکه مسئله، ساختارهایی است که قدرت کاربستی رهبر/رهبران را محدود میکنند. بدون ساختارهای کنترل کننده، هر رهبری - اگر با نیّت خیر آغاز کند - در معرض تبدیل شدن به مرکز قدرت بی پاسخگو قرار میگیرد. خطر قدرت عین خطر حمل نیتروگلیسیرین است که اگر کنترل نشود، هم برای حامل آن، خطرآفرین است، هم برای کسانی که در معرض آن هستند. به همین دلیل نمیتوان فقط پرسید و تاکید کرد که آیا باید از ظرفیّتهای موجود استفاده کرد یا نه؟؛ بلکه باید در این خصوص نیز اندیشید که آیا جامعه، توانایی ایجاد ساز و کارهایی را دارد که حتّا قدرتمندترین رهبران را نیز در مواضع پاسخگویی و مسئولیّت پذیری نگه دارد؟؛ زیرا بدون پاسخ به این پرسش، هر سخنی از دولت مقتدر، هر چند با نیّت سازندگی همراه باشد، میتواند ناخواسته به بازتولید همان چرخهای بینجامد که تاریخ، بارها تجربه کرده است؛ یعنی چرخه ترس، اقتدار، وعده نظم، و سپس بازگشت به بحران و غیره و ذالک.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدیان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
برگردان: شاهرخ بهزادی
در حالی که نتایجِ ادامه مذاکرات بین ایالات متحده و ایران همچنان نامشخص است، برنارد هایکل[۱] استادِ دانشگاهِ پرینستون و پژوهشگر و متخصص خاورمیانه ارزیابی تیره و تاری از نتایجِ این جنگ که توسط دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو آغاز شده است، ارائه می دهد. او معتقد است که همه طرفهای درگیر، از ایالات متحده گرفته تا ایران، از جمله اسرائیل، کشورهای عربی و لبنان، در این درگیری بازنده خواهند بود. او همچنین هشدار میدهد که اگر این درگیری ادامه یابد، اثرات تخریبی آن بر اقتصاد جهانی بسیار بدتر از بحران نفتی سال ۱۹۷۳ خواهد بود. برنارد هایکل در این باره با توماس مالر [٢] در هفته نامه معروف فرانسوی «اکسپرس» گفتگو کرده است. مشروح این گفتگو در زیر آمده است.
اکسپرس: سیر تکامل بسیار نامشخص این درگیری بین ایالات متحده و ایران را چگونه میبینید؟
برنارد هایکل: انگار برای آنها دو ساعت جداگانه وجود دارد. ایرانیها متقاعد شدهاند که وقت دارند و میتوانند برای مدت بسیار طولانی مذاکره کنند، در حالی که از نظر آنها، دونالد ترامپ به دلیل وضعیت اقتصادی تحت فشار است تا به سرعت به یک توافق برسد. از نظر آنها، پیشنهاد آتشبس بین اسرائیل و حزبالله از سوی رئیس جمهوری آمریکا و مجبور کردن نتانیاهو به توقف جنگ، و سپس مجوز دور جدیدی از مذاکرات با ایران در پاکستان، نشانگر تردید دونالد ترامپ است. ایرانیها این را نشانه ضعف میدانند. اما در عین حال، آمریکاییها متقاعد شدهاند که رژیم ایران اکنون بسیار غیرمتمرکز است و دیگر نمیتواند بین جناحهای مختلف خود ارتباط برقرار کند، آنها نشانه هایی از تنشهای داخلی در رژیم حاکم بر ایران می بینند. این موضوع ممکن است درست باشد یا درست نباشد، زیرا رژیم شایدعمداً [و برای سردرگم کردن طرف مقابل] بسیار مبهم عمل میکند.
اکسپرس: آیا این درگیری میتواند برای مدتی طولانی ادامه یابد؟
برنارد هایکل: همانطور که نشریه اکونومیست اخیراً نشان داده است، بحران انرژی تازه آغاز شده است، زیرا تمام کشتیهای نفت کش که قبل از شروع جنگ از تنگه هرمز عبور کرده بودند، اکنون به مقاصد خود رسیدهاند و دیگر مازاد نفت وجود ندارد. اگر قیمت بنزین سر به فلک بکشد یا بازار سهام دچار تزلزل شود، دونالد ترامپ به سرعت مجبور خواهد شد آنچه را که ایرانیها میخواهند به آنها بدهد. البته، او این را به عنوان یک پیروزی بزرگ معرفی خواهد کرد.
اکسپرس: کشورهای عربی چطور؟
برنارد هایکل: بزرگترین ترس آنها این است که ترامپ آنها را رها کند و نتواند تنگه هرمز را بازگشایی کند. در این صورت، ایرانیها تنگه را کنترل میکنند و میتوانند تعرفههایی را بر کشورهای عربی اعمال کنند. این موضوع واقعاً به معنای واگذاری قدرت [ از سوی آمریکا] به ایرانیها در منطقه خواهد بود.
اما از سوی دیگر، کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس نیز از چین بسیار ناامید شدند. آنها انتظار داشتند پکن به دلایل اقتصادی بر ایران فشار وارد کند. ایران تقریباً ۹ درصد از واردات نفت چین را تأمین میکند، در حالی که عراق، کویت، امارات متحده عربی و عربستان سعودی روی هم رفته ۳۷ درصد را تأمین میکنند.
من همچمین درستی این موضوع را تأیید می کنم که عربستان سعودی و کویت حتی از چین خواسته بودند تا نفت کش های خود را با پرچم چین برای بارگیری نفت به بنادر آنها بفرستد. زیرا آنها میدانستند که در این صورت، هیج خطری از سوی ایرانیها متوجه آنها نخواهند شد. اما پکن امتناع کرده بود. اکنون، کشورهای عربی میدانند که چین رقابت با ایالات متحده را در اولویت خود قرار میدهد، آنها اکنون میدانند که در خاورمیانه در موقعیت متزلزلی قرار دارند. پکن ترجیح میدهد شاهد فروپاشی آمریکا در منطقه باشد، حتی اگر این امر برای کشورهای عرب خلیج فارس به قیمت بسیار بالایی تمام شود.
اکسپرس: آیا اسرائیل با برپایی این درگیری، برای تضعیف دائمی ایران، به بهانه تهدید وجودی شماره یک برای دولت یهود، سوءاستفاده نکرده است؟
برنارد هایکل: به باورمن، بنیامین نتانیاهو متقاعد شده بود که رژیم ایران در این درگیری سقوط خواهد کرد. اما این پیش بینی اتفاق نیفتاد. برعکس آن، رژیم حاکم بر ایران سرسختتر شده است. یوسی کوهن، رئیس سابق موساد، پیش از این درگیری علناً اعلام کرده بود که این رژیم پابرجا خواهد ماند و نمیتوان به این پیش بینی ها اعتماد کرد. بنابراین، در حالی که اسرائیلیها مطمئناً ایران را از نظر نظامی به میزان قابل توجهی تضعیف کردهاند، رژیمی باقی مانده است که دیگر حاضر به سازش با ایالات متحده و اسرائیل نیست. به محض پایان جنگ، این رژیم تمام تلاش های خود را برای توسعه بمب هستهای انجام خواهد داد، زیرا برای آنها دیگر روشن شده است که اگر سلاح هستهای داشتند، هرگز مورد حمله قرار نمیگرفتند. بنابراین، این یک هدف اصلی برای آنهاست.
اکسپرس: آیا مذاکرات در باره لبنان میتواند موفق شود؟
برنارد هایکل: این مذاکرات مثل صحنه یک نمایش است. دولت آمریکا با چشمانداز یک پیمان صلح و مرزهای تثبیتشده در مورد مذاکرات بین دولتهای لبنان و اسرائیل صحبت میکند. این در حالی است که ما قبلاً هم این رویکرد را در دهه ۱۹۸۰ دیدهایم. پس از حمله اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲، توافقی بین دولتهای لبنان و اسرائیل وجود داشت. اما در آن زمان، حافظ اسد و سوریه همه چیز را مخدوش کردند، آنها به ویژه از طریق ترور سیاستمداران لبنانی این هدف را دنبال کردند. امروز، دولت لبنان بسیار ضعیف است و نفوذ ایران بر این کشور کاهش نیافته است. من مطمئن هستم که حزبالله اکنون همان نقشی را بازی می کند که حافظ اسد در آن زمان ایفا کرده بود، یعنی خرابکاری و از مسیر خارج کردن هرگونه توافق. حزب الله کاملاً قادر به راهاندازی یک کمپین گسترده ترور علیه سیاستمداران لبنانی برای متوقف کردن این مذاکرات است. تا زمانی که حزبالله مسلح باشد و بتواند قدرت خود را از طریق خشونت اعمال و تحمیل کند، من نمیبینم که چگونه یک توافق واقعی بین اسرائیل و لبنان می تواند شکل بگیرد.
اکسپرس: بنابراین، اگر منظور شما را درست فهمیده باشیم، این یک شکست برای همه طرفهای درگیر است؟
برنارد هایکل: بله، همینطوراست. همه ضرر میکنند. کشورهای عربی هزینه اقتصادی و مالی سنگینی پرداختهاند و ضعف خود را نشان دادهاند. پس از این جنگ، آنها باید خود را بسیار جدیتر مسلح کنند که بسیار پرهزینه خواهد بود.
اکسپرس: و ایران چطور؟
برنارد هایکل: رژیم پابرجا مانده است، اما کشور ویران شده است. پرسش بزرگ اکنون این است که آیا میتوان اندکی نظم را به خاورمیانه بازگرداند، یا اینکه ایران مانند یک ببر زخمی رفتار خواهد کرد و نسبت به همسایگان خود بسیار پرخاشگر خواهد شد.
اکسپرس: آیا دونالد ترامپ بهای سیاسی این جنگ یا به قول خودش این «سفر کوچک» به ایران را خواهد پرداخت؟
برنارد هایکل: نظرسنجیها کاملاً واضح هستند. اگر اقتصاد بهبود نیابد، او در انتخابات میاندورهای نوامبر آینده با شکست مواجه خواهد شد. تورم در آمریکا بازگشته و قیمت نفت در حال افزایش است. تنها چیزی که هنوز به لطف هوش مصنوعی خوب عمل میکند، بازار سهام است. مردم نمیدانند که این بحران چقدر میتواند بزرگتر از شوک نفتی ۱۹۷۳ باشد. در آن زمان، بحران فقط ۵ درصد از تولید نفت جهانی را مختل کرد. امروز، بیش از ۱۰ درصد مختل شده است. اگر این درگیری چندین هفته دیگر طول بکشد، اثرات آن در تابستان امسال به شدت احساس خواهد شد، زمانی که مصرف نفت در نیمکره شمالی بسیار بیشتر است. ما در حال حاضر علائم را در قیمت بلیط هواپیما میبینیم. اگر درگیری اکنون پایان یابد، عربستان سعودی و کویت میتوانند ظرف یک ماه به بیشترین سطح تولید خود پیش از جنگ بازگردند. اما اگر این روند ادامه یابد، بازگشت به حالت عادی بیشتر و بیشتر طول خواهد کشید.
————-
[۱] Bernard Haykel
[٢] Thomas Mahler
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
سال ۲۰۰۹ بود که طبق شرایط و جو حاکم بر آن روزها، حدود بیست نفر از هواداران پادشاهی مشروطه و جمهوریخواهان دموکرات، علاقهمند به آرمانهای انقلاب مشروطیت، دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم تعریف جدیدی از «ملی» و «ملیگرایی»، همخوان با شرایط و وقایع آن روز، به روی کاغذ آوریم. بعد از جلسهای در لندن، بر روی یک پیشنویس توافق نمودیم و قرار شد من متن نهایی را تهیه و برای اظهارنظر برای حاضرین در جلسه ارسال دارم. ضمناً قبل از انتشار، نسخهای هم برای شاهزاده رضا پهلوی ارسال نمودیم تا از نظر ایشان هم مطلع شویم. ایشان بعد از دریافت اظهار داشتند مخالفتی با این متن ندارند، ولی از اظهارنظر خودداری نمودند. بعد از انتشار با موافقتها و مخالفتهایی روبرو شدیم که ذکر آن در حوصله این مقاله نیست.
در اینجا چند سطر از آن بیانیه را در پایین این سطور مشاهده میکنید، با ذکر این نکته که هدف از انتشار مجدد آن (نظر به شرایط کاملاً متفاوت امروز با آن زمان)، فقط برای ذکر جهتگیریهای گذشته و نتیجهگیری برای ایجاد نوعی اتحاد و انسجام، همخوان با شرایط بسیار نامناسب امروزمان میباشد. از آنجا که این ایده برای اولین بار مطرح میشد، آن را «فکر جدید» نامیدیم.
چند سطری، به صورت خلاصه، از آن «فکر جدید»:
البته قبلاً هم، بعد از انقلاب ۵۷، زمانی که بختیار به خارج کشور آمد و با کمک یارانش «نهضت مقاومت ملی» را تأسیس کرد، انتخابی بین جمهوری و پادشاهی ننمود چون معتقد بود شکل نظام دارای اهمیت نیست بلکه محتوای آن مهم است و در عمل هم تنها سازمان سیاسی وسیع، با شاخههای نظامی و عشایری، دارای اعضا و مسئولان، هم جمهوریخواه و هم پادشاهیخواه بود، با گرایشهای چپ و راست.
نهضت مقاومت ملی در شروع از حمایت چند کشور عربی نیز برخوردار بود. بعد از ترور شادروان بختیار، نهضت مقاومت ملی بهتدریج از هم پاشید.
این فکر همکاری پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان از زمان بعد از انقلاب چندین بار نوعی جذابیت برای بخشی از فعالان سیاسی خارج کشور به وجود آورد و در چند مورد هم منجر به سازماندهی و ایجاد تشکیلات، حتی در حد تقریباً وسیع، گردید که از هیچکدام اثری باقی نمانده. بد نیست یک نگاه سطحی به دو تلاش از آنها بیفکنیم: آقای حسن ماسالی و یارانش با تشکیل «کنفرانس ملی» و شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل «شورای ملی».
جوانترین ابتکار (با وجود عمر کوتاهش تاکنون) «کنگره آزادی ایران» میباشد که اقلاً از نظر شخص من، در رابطه با افراد و حرکتهای تشکیلدهنده و مواضع و ایدههای ارائه شده، در مقایسه با حرکتهای مشابه در گذشته، میتوان آن را در تاریخ بعد از انقلاب اسلامی تاکنون بینظیر نامید. در این جمع، دغدغه «مشروطه» یا «جمهوری» و چپ یا راست به چشم نمیخورد. حتی دو شخصیت اصلاحطلب از داخل ایران نیز (بهصورت آنلاین) در نشست لندن صحبت کردند. در آغاز چند چالش کوچک (مانند آرم پرچم ایران، مخالفت و موافقت با جنگ و یا دعوت از آقای پهلوی) را (بهآرامی) پشتسر گذاردند. امید داریم که قادر گردند مسیری را که محتاطانه آغاز نمودند با موفقیت ادامه دهند.
این چند روز اخیر، اظهارنظرهای حدسمانندی از سوی برخی صاحبنظران بینالمللی شنیده میشود که معتقدند آمریکا و ایران برخلاف جنجالهای ظاهری، در خفا به گفتگوها ادامه داده و حتی به توافقهایی هم دست یافتهاند.
جمهوری اسلامی دچار نوعی جدال داخلی (بین نظامیان و غیرنظامیان خواهان گفتگو) قرار گرفته که ناچار است با رجزخوانی ظاهری و کاذب اعلام کند: «غنیسازی خواسته ملت شریف و غیور ایران است و از آن عدول نخواهیم نمود». این در حالی است که این ملت بهاصطلاح «شریف و غیور» هیچگاه فرصت نیافته نظر و خواسته خود را درباره سیاست هستهای رژیمی که منتخب این ملت نیست، اعلام دارد.
واقعیت چنین است که بخشی از غیرنظامیان درون رژیم (مانند قالیباف) نیز به این واقعیت پی بردهاند که ادامه پافشاری برای غنیسازی فقط یک بازنده دارد و آن هم رژیم حاکم بر ایران است؛ لذا با خیمهشببازیهای تعزیهمانند، از یکسو سعی در راضی نگه داشتن نظامیان (مخالف توافق با آمریکا) را دارند و از سوی دیگر، دارند با یک سناریوی غیرواقعی، به مردمی که توان و دار و ندار خود را در اثر رجزخوانی آنها از دست دادهاند، نوعی رشادت و شجاعت کاذب به نمایش میگذارند.
با سکوت موقت بمبارانها و چشمانداز ضعیف و شکننده یک توافق احتمالی، احتمال ایجاد فرصت ضعیفی نیز برای اپوزیسیون تغییرطلب و مصالحه جوی ایران نیز به وجود آمده تا قادر گردد با وحدت و همصدایی، این فرصت را تبدیل به یک کارزار برای تقویت صداها و خواستههای داخل کشور و همصدایی با آن بنماید؛ صداهایی که در اثر جنگ و حمله نظامی دچار خفقان شده.
با اینکه جنگ ایران و عراق بسیار طولانیتر از جنگ چهلروزه اخیر بود ولی این جنگ از لحاظ خسارات مالی و ساختاری، کشور و ملت ما را دچار زیان و خسارتهای بسی کلانتر نمود. هنوز هم بعد از حدود پنجاه روز، نفهمیدیم هدف از آغاز این جنگ چه بود و حدود چند درصد از آن هدف (نامعلوم) تاکنون به وقوع پیوسته.
فیلم کوتاهی از صحنه زندگی مردم و منظره تردد در خیابانهای کرج را، مربوط به مدت کوتاهی پیش از جنگ چهلروزه، دیدم. حتی یک روسری هم به چشم نمیخورد، بعضی پسر و دخترها هم دست در دست همدیگر در خیابان قدم میزدند. این منظره همراه با بیانیههای «جبهه اصلاحات» و سخنان تاجزاده و موسوی، نوید تحولاتی شبیه تحولات ماههای پیش از عزل شاه فقید را تداعی مینمود. در آن زمان با یک انقلاب شوم، تحولات ماههای آخر و دستاوردهای زمان پهلویها را هم از دست دادیم.
جامعه مدنی و فرهنگی ایران از زمان مشروطیت تاکنون، نشئتگرفته از فرهنگ و تاریخ سرزمینمان، هربار سر از خاکستر بیرون میکند ولی هربار مجدداً با یک انقلاب، کودتا و سرنگونی، دوباره سر به زیر خاکستر میبرد. احساس خطر از سوی بخشی از غیرنظامیان رژیم حاکم بر ایران و گرایش بهسوی گفتگو با آمریکا، فرصتی برای سوتهدلان و دغدغهمندان در صفوف سیاسی، مدنی و فرهنگی سرزمینمان میباشد تا با استفاده از شکاف بین این دو جناح، به تقویت صدا و نیروهای تغییر و تحولطلب درون و بیرون سرزمینمان برخیزند.
ما برای رهایی از وضع خطرناک کنونی، پیش رویمان دو راه بیشتر نداریم؛ یکی گزینه کوتاهمدت از طریق جنگ، انقلاب یا سرنگونی یعنی از طریق زور، یا در درازمدت از طریق گامبهگام و فشارهای مدنی، فرهنگی و سیاسی با همکاری بخشی از درون رژیم که ادامه وضع کنونی را به صلاح ملک و ملت نمیبینند، مانند آنچه در اسپانیا، پرتغال، اروپای شرقی و آفریقای جنوبی اتفاق افتاد.
در رابطه با گزینه اول، یعنی از طریق زور، باید صادقانه اذعان کنم با یک حساب دو دو تا چهار تا، به این نتیجه واقعبینانه میرسیم (که شاید هم برخلاف آرزویمان) توازن قوا برای چنین راه حلی وجود ندارد. از نظر نویسنده این سطور، ادامه راه جامعه مدنیِ پیش از جنگ، یعنی ادامه پیروزی در مورد (بهعنوان مثال) حجاب که چهره خیابانها در سراسر ایران را تغییر داد، میتواند مسیر ادامه راه ما برای دستیابی گامبهگام به پیروزیهای بیشتر و تدریجی گردد. عدم حضور علی خامنهای که سدی در برابر هرگونه توافق با غرب بود، احتمالاً باعث سرعت بیشتر توافق با آمریکا، همسایگان عرب و شاید (از کجا معلوم) در آینده با اسرائیل گردد. از این طریق امکان موفقیت برای جامعه مدنی و تغییرطلبان برای دستیابی به ثبات، صلح و آرامش در سرزمینمان و منطقه سهلتر میگردد.
میگویند خطرناکترین ترکیب، ترکیب تیزهوشی و بدطینتی در کنار هم میباشد؛ دو صفتی که جمهوری اسلامی آشکارا از آن بهره برده. با نگاهی به آنچه از وقوع جنگ تاکنون اتفاق افتاده، میبینیم برعکس شعارهای جنگطلبان در زمان شروع جنگ که معتقد بودند «سقوط رژیم نزدیک است و با ادامه جنگ باید تکلیف را یکسره نمود»، هنوز بعد از حدود پنجاه روز کوچکترین نشانی از سقوط رژیم به چشم نمیخورد. در حقیقت قربانی این «وهم» از سوی اپوزیسیون خارج کشور گردیدهایم که نتیجهاش کشور ما را از لحاظ تخریب محیط زیست و ساختارها و زیرساختارها، به اضافه ضایعات انسانی و اقتصادی، شاید پنجاه سال به عقب برد. در حقیقت بهطور ناخواسته، سپاه پاسداران و شاهزاده رضا پهلوی و هوادارانشان در مورد جنگ و جنگطلبی، یکصدا عمل نمودند.
برای رفع هرگونه سوءتفاهمی، فاجعهای که سرزمین و ملتمان با آن روبروست فقط یک مقصر اصلی دارد، آن هم جمهوری پلید اسلامی و رهبر آن (که در قید حیات نیست) میباشد. تظاهراتی که در دیماه برای اعتراض به وضع وخیم اقتصادی و سرکوبها به خون کشیده شد، فقط و فقط با گلولهها و سلاحهای رژیم حاکم بر ایران انجام گرفت. جمهوری اسلامی نهتنها کوچکترین آشنایی با پدیده شرم و حیا بابت قتل و جنایات دارا نمیباشد، بلکه روزانه باید شاهد اعدامها و به دار کشیدن عزیزانمان در داخل کشور نیز باشیم.
تخریب و قتل بس است. امیدواریم صحبتهای صلح در پاکستان به نتیجه برسد و سردمداران جمهوری اسلامی هم قدرت درک این واقعیت را دارا باشند که بعد از صلح، با دستان خونآلود، قادر نیستند دارای کوچکترین مشروعیتی برای ادامه حکومت سرکوبگرشان باشند. به این امید که تیمی از فرهیختگان سوتهدل در درون کشور، با سازماندهی و امیدِ ریزش در بخشی از صفوف سپاه و حکومت، قادر به ایجاد یک بدیل برای سازندگی و ورود به مسیر پیشرفت کشورمان گردند.
در خاتمه مایل به اشاره به یک واقعه در جمع تعدادی از نمایندگان پارلمان اروپا با حضور خانم مریم رجوی میباشم. مریم رجوی در این جمع چهرهای از خود نشان داد قدری متفاوت از گذشته. ما او را در این جمع نه به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری و نه به عنوان یک آلترناتیو حکمرانی دیدیم. مضافاً به اینکه در این چند سال اخیر، نشانهای از حمله، ضربوشتم و تخریب مخالفان از سوی آنها به چشم نمیخورد. ظاهراً یک تغییر و دگرگونی در حال شکلگیری است که بخشی از هواداران شاهزاده به اقتباس از رفتار مجاهدین در گذشته پرداختهاند و مجاهدین به اقتباس از رفتار شاهزاده و هوادارانشان در گذشته (رجوع گردد به بیانات شاهزاده، حدود ۹ سال پیش از جمله در هلند، در مخالفت با جنگ و سرنگونی و در حمایت از مبارزات مدنی).
البته غافل از این واقعیت نیستم که پایه مردمی و محبوبیت شاهزاده رضا پهلوی در میان بخشی از جامعه، قابل مقایسه با عدم وجود این «دو مهم» در سازمان مجاهدین نمیباشد. دعوت مریم رجوی به پارلمان اروپا بیشتر به دلیل سازماندهی و انسجام سازمانی آنها میباشد.
به امید روزی که شاهزاده رضا پهلوی، خانم مریم رجوی، موسوی، تاجزاده و نرگس محمدی، یکصدا، ندای صلح، آزادی و پیشرفت برای سرزمینمان را سر دهند.
■ آقای مجلسی عزیز. مقاله شما برایم خیلی جالب بود، البته کمی خوشبینانه نگاه کردهاید. آنچه برایم سؤال است این است که چرا نباید هدف حمله اخیر را، از بین بردن توان اتمی و موشکی ایران دانست؟ شما نوشتهاید “هنوز هم بعد از حدود پنجاه روز، نفهمیدیم هدف از آغاز این جنگ چه بود و حدود چند درصد از آن هدف (نامعلوم) تاکنون به وقوع پیوسته”. حتما نظر آقای ابوالفضل قدیانی را خواندهاید: “اما مهمتر از جنگ مسببان جنگند؛ آنهایی که با فتنهانگیزی، ماجراجویی و تحرکات تحریکآمیز و دخالت آشکار در امور داخلی کشورها در منطقه، فریب ملت و البته خودفریبی، گرفتار توهم خود ابرقدرتپنداری شدند و با سایر خصلتها و دلمشغولیهای خطرناک دیگر سببساز جنگ شدند”.
البته که عدهای فکر میکردند که جنگ میتواند راه سریعی برای تغییر حکومت باشد. اما کدام ناظر معتبر سیاسی، علت جنگ را جز سیاست خارجی خصمانه ج.ا. دانسته است؟ در مورد اینکه تا چه حد توان تهاجمی نظامی ج.ا. از بین رفته است، به دلایل عمده فنی نمیتوان عدد دقیقی ذکر کرد.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری عزیز، چنانچه فراموش نکرده باشید، جناب ترامپ در همان اوایل ،دلایل مختلفی برای حمله به ایران اعلام مینمودند، از جمله تغییر رژیم، سرنگونی رژیم و نابود کرده توان اتمی ایران. البته این اهداف هر روز در حال تغییر بود.
حالا سوال من از شما اینست که مدارس، درمانگاه ها، دستگاه تبدیل آب شور به شیرین (تنها منبع آب نوشیدنی در یک جزیره)، پل ها، ساختار ها و زیر ساختار ها و حتی خانه های مسکونی، جزو کدام یک از اهداف نامبرده است.؟در رابطه با گفته آقای قدیانی، اینجانب هم تقریبا شبیه گفته ایشانرا، در اواسط همین مقاله ام نوشته ام که مقصر اصلی جمهوری اسلامی میباشد.
با ارادت و احترام، داریوش مجلسی
■ آقای مجلسی،
مقاله شما، با وجود پرداختن به رویدادهای جاری، راهحلی روشن و عملی برای برونرفت از بحران کنونی ارائه نمیدهد. بیشتر، به تفسیر اخبار و شرح وقایعی پرداختهاید که برای آگاهان به مسائل ایران، کموبیش شناختهشده است.
آنچه بیش از همه شگفتآور است، این است که همچنان تصور میکنید افرادی چون رضا پهلوی و مریم رجوی میتوانند در آینده سیاسی ایران نقشی تعیینکننده داشته باشند. طرح دوباره نام آنان در مقالهتان، ناخواسته به آنان اهمیتی میبخشد که در واقعیت امروز ایران فاقد آن هستند.
شگفتآورتر آنکه نامهایی چون میرحسین موسوی و نرگس محمدی را نیز در کنار آنان قرار دادهاید؛ در حالی که این قیاس، نه با واقعیتهای جامعه ایران سازگار است و نه با مسیر مبارزات مدنی و فکری نیروهای اصیل و پیشرو کشور.
به نظر میرسد که از تحولات عمیق درون جامعه ایران و مطالبات نخبگان و کنشگران آن فاصله گرفتهاید. پیشنهاد میکنم بیانیه ۱۴ تن را که شش سال پیش منتشر شد، بار دیگر مطالعه کنید. همچنین بیانیه ۸۰۰ تن، با همراهی میرحسین موسوی و شماری از استادان دانشگاه، و نیز بیانیه ۱۷ زن پیشگام، از جمله نسرین ستوده و نرگس محمدی، را مرور کنید. وجه مشترک همه این بیانیهها، مطالبهای روشن و بنیادین است: تشکیل مجلس مؤسسان و تدوین قانون اساسی نوین برای ایران.
وقت آن رسیده است که از بحثهای انحرافی و کمثمر درباره ستارخان، باقرخان، مشروطه و جدالهای تاریخی عبور کنیم. امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به راهحل نیاز دارد؛ راهحلی برای جلوگیری از جنگ، نجات کشور، و فراهم کردن زمینه گذار به حکومتی مبتنی بر اراده ملت.
مسئله اصلی امروز ایران، انتخاب میان مریم و رضا نیست؛ مسئله، نجات ایران و تضمین آیندهای آزاد، آباد و دموکراتیک برای ملت ایران است.
سهراب چمنآرا
■ جناب مجلسی گرامی، من نیز امیدوارم که اشخاصی که نام بردید بتوانند بزودی در نقش وزیر و رئیس جمهور و نماینده مردم در مجلس به بازسازی کشور خود خدمت کنند اما تا آن روز و برای رسیدن به آنروز چه باید بکنیم؟ سوال اینجاست که آیا این رژیم به اندازه سر سوزنی نشانی از اصلاح پذیر بودن از خود نشان داده است؟ امیدوارم کسی این بی حجابی مختصر و لرزان آنهم نه در اماکن دولتی را که با خون و کور شدن چشم دختران ایران زمین بدست آمده را نشانه اصلاح رژیم نداند. رژیم در مسیری از دولت خاتمی تا به امروز نه در سرکوب کوتاه آمده و نه در انتخابات و نه در جهت بهبودی زندگی مردم آنهم پس از ۴۷ سال, نزدیک نیم قرن. مردم در جهت اصلاح رژیم چه باید بکنند که نکردند؟ حال اگر این رژیم اصلاح پذیر نیست که نیست و مردم با شعار های خود نشان داده اند که از اصلاح طلبان هم عبور کرده اند و جامعه فاقد حزب و سازمانی فراگیر برای بسیج مردم جهت انقلاب نیست پس چه باید بکنند؟ حال که ماجراجویی های رژیم کشور و ملت را به جنگی نا خواسته کشانده اگر مردم و نیرو های سیاسی این جنگ را به فرصتی برای سرنگونی تبدیل نکنند به توان دو باخته اند چرا که هم جان و مالشان را در جنگ از دست میدهند و هم این رژیم با طناب دار بالای سرشان باقی خواهد ماندو ذره ذره خواهد کشت. اتفاقا برای کسانی که واقعا ضد جنگ هستند و نگران غزه شدن ایران و نابودی زیربنا های ملی چون صنایع نفت و گاز و برق و پل ها و راه آهن و سد هایمان هستند تنها را پایان جنگ و داشتن آینده ای روشن، قیام و سرنگونی رژیم است یکبار برای همیشه در اوج همین جنگ است.
با احترام و تشکر. نیما
■ جناب آقای مجلسی گرامی،
با نهایت تشکر از زحمات شما یک توصیه کوتاه برایتان دارم. با توجه به سن جوانان هموطنمان بیشتر به آینده تمرکز نمایید. آزادی بیان و احترام به عقیده و گزینش سیاسی (چپ یا راست، سلطنت گرا یا جمهوری طلب) بسیار مهم است و میتواند از جنگ داخلی که بسیار وحشتناک خواهد بود جلوگیری کند.
ارادتمند همیشگی شما مهری
■ آقای مجلسی عزیز. قطعآ “فراموش” نکردهام که حرفهای زیادی در مورد تغییر رژیم گفته شده است. اما برای افرادی مثل من و شما بایسته است که اخبار و حوادث را در جای مناسب خود طبقهبندی کنیم، و مخصوصا سخنان تبلیغاتی، بلوفها، تهدیدها، وعده و وعیدها، سیاست منسجم و اصلی، و...را از یکدیگر تمیز بدهیم. اگر شما تفاوتی جدی بین حملات روسیه به اوکراین با حملات آمریکا و اسرائیل به ایران نمیبینید، از استدلال من کاری و کمکی بر نمیآید. اما سه سؤال: آیا با عقل سلیم سازگار است که هواپیمای اسرائیل از آنجا بلند شود و علیرغم هزینهها و ریسک فراوان، بیاید و مثلأ یک مدرسه را هدف قرار بدهد؟! آیا برای کشتن غیرنظامیان، پرتاب موشک کمهزینهتر و کمریسکتر نیست؟ اگر ج.ا. لانچر را کنار خانه مسکونی گذاشت و در حمله اسرائیل به لانچر، سه نفر غیرنظامی کشته شدند، شما ج.ا. را مقصر میدانید یا اسرائیل را؟ اگر لانچر را هدف قرار ندهند و موشک شلیک شود و سه نفر اسرائیلی کشته شوند، آیا مردم اسرائیل، ارتش آن کشور را به سهلانگاری متهم نمیکنند و مسؤل نمیشناسند؟ اگر ج.ا. موشک را شلیک کرد و دفاع اسرائیل آن موشک را در هوا نابود کرد، یا موشک خانهای مسکونی را در اسرائیل ویران کرد، اما ساکنان خانه به موقع به پناهگاه رفته بودند و کسی کشته نشد، آیا ج.ا. اقدامی تبهکارانه انجام نداده است؟ چون به کسی که آسیبی نرسیده است!!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ دوستان با درود،
آقای چمنآرا، تغییر مواردی از قانون اساسی و تشکیل مجلس موسسان را، راه حل وضع موجود مینامد، ولی ایشان فراموش میکند برای رسیدن به آن مرحله نیاز به پیش شرط هائی میباشد که در حال حاضر وجود ندارد و از همه مهمتر اگر بازیکنان صحنه سیاست در ایران تغییر نکنند امکان تغییرات مورد نظر ایشان وجود ندارد.
نیمای عزیز، قیام و سرنگونی رژیم یک آرزو و شعار بیش نیست که آرزوی من هم هست ولی آن نیرویی که به خیابان بیاید و قادر به سرنگونی باشد وجود ندارد، مگر آن که مانند دیماه، جوانانمان به خیابان بریزند و با کمال تاسف همگی روانه قبرستان شوند.
مهری خانم گرامی، اتحاد تمام نحلههای سیاسی آرزوئیست که چنانچه برآورده شود باعث سقوط رژیم و جلوگیری از جنگ خواهد شد ولی به این شرط که یک آلترناتیو خوب سازمان داده شده پشت آن باشد، که چنین آلترناتیوی در حال حاضر وجود ندارد.
قنبری عزیز، بحث در اینباره بیفایده است چون نه شما میتوانی ثابت کنید که بمبارانهائی که نام بردید کار رژیم است و نه من میتوانم عکس آنرا ثابت کنم. آسیبها و خسارت های فیزیکی و جانی به قدری زیاد و وسیع است که نمیتوان گفت از سوی خود رژیم انجام گرفته. ولی به شما و نیمای عزیز باید یک واقعیت را نیز بیان کنم، تغییر رژیمها هیچوقت در زمان جنگها صورت نگرفته. این جنگ هم جامعه مدنی را صدمه بسیار زد و هم تغییر احتمالی رژیم را عقب انداخت.
با احترام و ارادت، داریوش مجلسی
■ آقای مجلسی عزیز. ممنونم بابت پاسخ شما.
میدانید که ظرافتهای سیاست زیاد است و کمتر کسی حوصله به خرج میدهد وارد این ظرائف شود و از نقطه مقابل، مسائل را ببیند. و اما در مورد جمله شما که در واقع ۳ قسمت دارد:
نوشتهاید “تغییر رژیمها هیچوقت در زمان جنگها صورت نگرفته”. توجه کنید که رژیم تزار در زمان جنگ عوض شد. بنابراین “هیچوقت” صادق نیست.
با نوشته شما موافقم که “این جنگ جامعه مدنی را صدمه بسیار زد”. اما مطابق چه شواهدی مینویسید “تغییر احتمالی رژیم را عقب انداخت”؟ این اطمینان شما به “عقب انداختن” از کجاست؟ چرا جلو نیندازد؟ البته هر کس نظر خودش را مینویسد، اما باید کوشش کنیم که نظراتی را تاکید کنیم تا بتوانیم طیف وسیعتری را متقاعد کرده و نیروی بزرگتری فراهم آوریم.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
امروز، نزدیک به دو ماه پس از حمله نظامی مشترک اسراییل و امریکا علیه ایران، لازم است وضعیت حاضر را فراتر از واکنشهای لحظهای و هیجانات سیاسی مورد بازنگری قرار داد. آنچه روشن است این است که تحولات اخیر نه تنها معادلات داخلی را دگرگون نکرده بلکه برخی از پایههای رادیکال نظامی قدرت رژیم را موقتا تقویت کرده است؛ هرچند بحرانهای عمیق و فراگیر ساختاری همچنان پابرجا هستند.
در این نوشتار کوشیدهام با نگاهی تحلیلی، ابعادی از اوضاع کنونی ایران را واکاوی کنم: وضعیت رژیم و توان آن در حفظ قدرت، پیامدهای رفتار اپوزیسیون خارج از کشور، نقش ژئوپولیتیک تنگه هرمز و محدودیتهای آن، و درسهای تاریخی که میتواند به فهم مسیر آینده کمک کند.
نخستین نکتهای که نباید نادیده گرفت این است که رژیم جمهوری اسلامی علیرغم حمله نظامی و فشارهای خارجی همچنان بر سرِ کار است. ساختار رسمی قدرت، از قوه قضائیه و نهادهای امنیتی تا رهبری سیاسی، پابرجا ماندهاند؛ اعدامها و سرکوبها ادامه دارد و دستگاههای سرکوب توانستهاند تا حدودی فضای خیابان را کنترل کنند. این بازآراییِ صحنه سیاسی ـ اجتماعی، برای بسیاری نشاندهنده توان دستگاه حاکم در مدیریت بحران و جلوگیری از فروپاشی سریع است. اما این تنها ظاهر اوضاع و نیمهی واقعیت را نشان میدهد؛ نگاه عمیقتر و جامعتر نشان میدهد که رژیم در بحرانِ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جدی قرار دارد. از فلجشدن ساختار تولید تا تضعیف اعتماد عمومی و پایههای مشروعیت سیاسی حاکمیت.
حتی اگر نهادهای امنیتی ـــ به ویژه سپاه پاسداران ـــ توانستهاند در کوتاهمدت «نظم» را حفظ کنند، اما تداوم این نظم به معنای بازیابی مشروعیت یا حل مسائل ساختاری نیست. حقیقت مهم این است که نهادهایی که بقای رژیم تضمین میکنند، برای حفظ خود متکی به سیاستهای استثنائی و اقدامات سرکوبگرانه شدهاند؛ سیاستهایی که خود میتواند چرخه ناپایداری و بحران را بازتولید کند.
در این میان، رفتار و وضعیت اپوزیسیون خارج از کشور نیز قابل تامل است. بهویژه پس از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، اپوزیسیون در خارج که از تنوع فکری و سیاسی برخوردار است، به شدت پولاریزه شده؛ جناحهای مختلف (چپ و راست، جمهوریخواه، مشروطهخواه، سلطنتطلب و...) بر سر تاکتیکها، اهداف و مسئولیت شرایط کنونی دچار اختلافات تندی شدهاند. در این میان خطری که اپوزیسیون را تهدید میکند، روند رادیکالیزه شدن نیروهای حاشیهای از سوی همه جریانهای سیاسی است.
با اینهمه این روندِ نزاع داخلی میان اپوزیسیون را نباید صرفا نتیجه لجبازی یا منافع گروهی دانست؛ بخشی از آن را میتوان به ناامیدی از فروپاشی سریع رژیم، فقدان راهبرد مشترک، و رقابت برای بازتعریف رهبری آینده نسبت داد. نتیجهی این شکافها برای جنبش تغییرات در ایران هزینهبر است: زمانی که نیروهای مخالف در خارج بر سر مسئولیت شکستها یا استراتژیها یکدیگر را سرزنش میکنند، ظرفیت هماهنگی و اثرگذاری بلندمدت کاهش مییابد و رژیم از این تفرقهها بهره میبرد تا فضای میدان را حفظ کند.
«شرایط استثنایی»
برای درک بهتر وضعیت، باید به مسئله حاکمیت و مفهوم «شرایط استثنایی» پرداخت. کارل اشمیت، نظریهپرداز حقوقی-سیاسی در دوران حاکمیت فاشیسم در آلمان، مفهوم سوورن (Souverän = حاکم مطلق در شرایط استثنایی) را مطرح کرد؛ او سوورن را کسی میدانست که بتواند بر شرایط استثنایی حاکم شود و تصمیم بگیرد. در دورخ حاضر در ایران، نهادها و نیروهای امنیتی ـــ بهویژه سپاه ـــ ممکن است در عمل نقشی موقت شبیه به این «حاکم در شرایط استثنایی» ایفا کنند؛ اما تجربه تاریخی و منطق تئوریک نشان میدهد که اصل مهمتر برای تبدیل شدن به سوورن واقعی، توانایی «پایان دادن» به شرایط استثنایی است، نه صرفاً «حفظ یا تحکیم» آن.
سیاستهای امنیتی که بر ایجاد یا تداوم «شرایط استثنایی» یا «حالت فوقالعاده» متکیاند، میتوانند قدرت را برای کوتاهمدت حفظ کنند اما افقهای بازتولید مشروعیت و ایجاد نظم سیاسی پایدار را تیره میسازند. قتل زندانیان سیاسی، تشدید سرکوب یا نمایشهای نظامی ممکن است در تقویت فوری شرایط استثنایی موثر باشند، اما این اقدامات کمکی به نجات رژیم یا بدل شدن آن به سوورنی که میتواند بحران را خاتمه بخشد، نمیکنند.
یکی از ادعاهای محوری که در مباحث عمومی و رسانهای برجسته شده، امکانِ تبدیل ایران به یک قدرت جهانی از طریق تسلط بر تنگه هرمز است. برخی حتی تسلط بر تنگه هرمز را با قدرت اتمی مقایسه میکنند. این ادعا اگرچه از منظر تاکتیکی و لحظهای جذاب به نظر میرسد، اما از منظر تاریخی و تحلیلی قابل تردید است. هیچ نمونه تاریخی معتبری نشان نمیدهد که صرفاً کنترل یک مسیر جغرافیایی یا نقطه استراتژیک بتواند به شکلی پایدار و مستقل جایگاه راهبردی و قدرت برتر جهانی ایجاد کند.
قدرتهای بزرگ در طول تاریخ محصول ترکیبی از عوامل گسترده و بلندمدت بودهاند: اقتصاد قوی و متنوع، ساختار صنعتی و فناوری پیشرفته، دیپلماسی کارآمد، توان نظامی نوین و مقیاسپذیر، و ثبات نسبی سیاسی و اجتماعی. تنگه هرمز به عنوان یک اهرم ژئوپولیتیک میتواند در مقاطع بحرانی به ایران مزیت تاکتیکی بدهد؛ اما مزیت تاکتیکی با اقتدار استراتژیک و تبدیل شدن به یک قدرت جهانی تفاوت بنیادین دارد.
در کوتاهمدت، کنترل یا تهدید رفتوآمد در تنگه هرمز میتواند هزینههای اقتصادی و سیاسی برای رقبای منطقهای و فرامنطقهای تحمیل کند؛ این مساله ممکن است آنان را به میز مذاکره یا تعدیل رفتارهای تنشآمیز وادارد. با این حال، در درازمدت چنین اهرمی شکننده است: اتکای بیش از حد به یک نقطه ژئوپولیتیکِ منفرد، اقتصاد ملی را آسیبپذیر میسازد، روابط بینالمللی را به سمت راهحلهای امنیتی و مواجهه نظامی سوق میدهد، و انگیزههای خارجی برای تضعیف یا دورزدنِ ایران را افزایش میدهد.
علاوه بر آن، کشورهایی که میکوشند با اهرمهای ژئوپولیتیک فشار وارد کنند، اغلب خود را در تله تنشهای بلندمدت و اقدامات تلافیجویانه مییابند که برای ثبات و توسعه داخلی زیانآور است.
برای فهم بهتر، نگاه کوتاهی به نمونههای تاریخی مفید است. امپراتوری عثمانی قرنها از موقعیت جغرافیایی خود در تقاطع قارهها بهره برد؛ کنترل مسیرهای تجاری و گلوگاههای مهم به ثروت و نفوذ آن افزوده بود، اما فساد، درونزدگی سیاسی، ناتوانی در صنعتیشدن و سازگاری با تغییرات جهانی باعث شد قدرت عثمانی فرسایش یابد. ایران صفوی نیز نمونهای از قدرت منطقهای بود که در دورهای نفوذ فرهنگی و سیاسی داشت، اما ناکارآمدیهای مدیریتی و مسائل ساختاری، بهویژه در دورههای بعدی، موقعیت کشور را تضعیف کرد.
مصر باستان یا سلسلههای مختلف آن نشان میدهند که منابع طبیعی و موقعیت مکانی مهماند اما تضمینکننده دوام قدرت نیستند؛ مدیریت، نوآوری و سازگاری با تحولات جهانی نقش تعیینکننده دارند. اتحاد جماهیر شوروی نیز درسی روشن ارائه میدهد: ابرقدرتی با منابع عظیم طبیعی و نیروی نظامی گسترده، بدون کارایی اقتصادی، نوآوری و انعطاف سیاسی، نمیتواند بقا و موقعیت خود را حفظ کند.
این ملاحظات تاریخی یک پیام روشن دارد: در دنیای معاصر، قدرت پایدار نیازمند ترکیب عوامل متعددی است؛ اقتصاد رقابتی، سرمایه انسانی توانمند، دیپلماسی هوشمند، ساختارهای مؤثر حکمرانی، و توان دفاعی متناسب با فناوریها و ساختارهای روز. هر تکیهای که بخواهد صرفاً بر عنصر یا ابزار منفردی مانور دهد (چه تنگه هرمز و چه توان نظامی محدود) در بلندمدت ناموفق خواهد بود یا دستکم آسیبپذیری قابل توجهی خواهد داشت.
لزوم تمرکز اپوزیسیون بر سه محور اساسی
باید اذعان کرد که وضعیت کنونی ایران هم فرصتها و هم تهدیدهایی در برابر بازیگران داخلی و منطقهای قرار میدهد. از یک سو، فشارهای خارجی و بحرانهای داخلی ممکن است نیروهای اجتماعی و سیاسی را به سمت بازتعریف خواستها و راهبردهای جدید سوق دهد؛ از سوی دیگر، استمرار سرکوب و بسته شدن فضای سیاسی میتواند موتور توانمندسازیِ این نیروها را خاموش کند.
بنابراین راهبردی واقعبینانه و بلندمدت برای اپوزیسیون و سیاستمداران داخلی مستلزم تمرکز بر سه محور اساسی است:
اول، ساختن گفتمان و برنامههای اقتصادی-اجتماعی که قابلیت جذب و پاسخ به دغدغههای اقشار وسیع را داشته باشد؛
دوم، ایجاد وحدت تاکتیکی و راهبردی میان جریانهای مختلف معارض بهمنظور افزایش کارآمدی سیاسی؛
و سوم، بهرهگیری از عرصه بینالمللی به گونهای که فشارها و حمایتها به تقویت ساختارهای مدنی و راهحلهای سیاسی منجر شود نه به تداوم وابستگی یا تشدید سرکوب.
برای جمهوری اسلامی نیز دو گزینه کلی وجود دارد: تداوم مسیر کنونی که بر سرکوب و ابزارهای نظامی و اهرمهای ژئوپولیتیک تکیه دارد، یا حرکت به سمت اصلاحات واقعی در سازوکارهای اقتصادی، حقوقی و سیاسی که بتواند مشروعیت از دست رفته را بازسازی کند.
گزینه اول ممکن است برای مدتی کوتاه «ثبات» را برای رژیم حفظ کند، اما هزینههای بلندمدت آن برای اقتصاد، جامعه و امنیت ملی فزاینده خواهد بود و الزاما به فروپاشی رژیم میانجامد.
گزینه دوم اگرچه دشوار و پرهزینه است و رژیم جمهوری اسلامی هیچگاه قادر به انجام نبوده و با پایان احتمالی جنگهم با دشمنانی که در منطقه برای خود ساخته غیر ممکن تر از همیشه شده، تنها راه قطعی برای کاهش ریسک فروپاشی ناگهانی و ایجاد زمینههای توسعه پایدار است.
در سطح بینالمللی، غرب و بازیگران فرامنطقهای نباید به مماشات با رژیم اسلامی یا برداشتن تحریمها تن دهند. رفع تحریمها و عادیسازی روابط تنها مشروعیتبخشی به یک دستگاه سرکوبگر را تسهیل میکند، منابع اقتصادی را برای تقویت ساختارهای امنیتی و حمایت از شبکههای نیابتی منطقهای آزاد میسازد و انگیزههای رژیم را برای ادامه رفتارهای تهاجمی و نقض حقوق بشر تقویت میکند. فشار هدفمند اقتصادی، تحریمهای هوشمند علیه رهبران و نهادهای مسئول سرکوب، و منزویسازی سیاسی تا زمانی که تغییرات عملی در رفتار رژیم و رعایت حقوق بشر مشاهده نشود، ابزارهای ضروری برای حفظ اهرم فشار و محافظت از منافع منطقهای و جهانیاند. هرگونه تعامل اقتصادی یا دیپلماتیک بدون ضمانتهای معتبر و مکانیسمهای نظارتی قوی، به تضعیف موقعیت اپوزیسیون پراکنده و پاداش دادن به سیاستهای خطرناک رژیم خواهد انجامید.
در پایان باید صراحتاً گفت که آینده ایران با تکیه بر اصلاحات درونحکومتی یا مذاکره با نظام کنونی تأمین نخواهد شد؛ تنها راه نجات کشور، شکلگیری یک اپوزیسیون منسجم و متحد و دوری از منافع گروهی و ایدیولوژیک است که هدف صریحش سقوط رژیم سرکوبگر و جایگزینی آن با ساختارهای دموکراتیک و پاسخگو باشد. قدرتهای جغرافیایی یا اهرمهای نظامی بهتنهایی وضع موجود را تغییر نمیدهند و بدون ریشهکن کردن دستگاه حاکم، هرگونه عادیسازی یا سازش صرفاً به بازتولید سرکوب، غارت منابع و تضعیف خواستهای مردمی میانجامد.
بنابراین اولویت باید در پیوند دادن نیروهای پراکنده اپوزیسیون، تدوین برنامه سیاسی و اقتصادی روشن برای گذار - که تاکنون تنها از سوی رضا پهلوی به طور مشخص ودقیق مطرح شده - و بسیج اجتماعی گسترده برای برچیدن پایههای نظام باشد؛ تنها از این طریق امکان بازسازی نهادهای کارآمد، احیای مشروعیت اجتماعی و پیمودن مسیر توسعه و ثبات پایدار فراهم خواهد شد.
■ آقای دکتر طبری عزیز
تحلیل شما درباره وضعیت کنونی جمهوری اسلامی، از حیث تفکیک میان پایداری کوتاهمدت و بحرانهای ساختاری بلندمدت، قابل توجه و ارزشمند است. این تمایز، بهویژه در فضایی که اغلب تحلیلها در سطح واکنشهای مقطعی باقی میمانند، یک گام مهم در جهت تعمیق فهم سیاسی به شمار میآید.
همچنین تأکید شما بر محدودیتهای اتکای صرف به اهرمهای ژئوپولیتیک، بهویژه در مورد تنگه هرمز، نکتهای دقیق و ضروری است. یادآوری اینکه قدرت پایدار نیازمند ترکیبی از ظرفیت اقتصادی، انسجام نهادی و مشروعیت اجتماعی است، به درستی از سادهسازیهای رایج در این حوزه فاصله میگیرد.
بخش مربوط به اپوزیسیون نیز از نظر توصیف وضعیت، واقعبینانه است. اشاره شما به شکافها، قطبیشدن و فقدان هماهنگی، یکی از مهمترین موانع شکلگیری یک نیروی مؤثر سیاسی را برجسته میکند.
با این حال، به نظر میرسد این بحث میتواند یک گام فراتر رود. مسئله صرفاً پراکندگی یا اختلاف نیست، بلکه فقدان یک چارچوب بدیلِ معتبر و مورد پذیرش گسترده برای حکمرانی آینده است. بهویژه جریانهایی که از جمهوریخواهی در ایران دفاع میکنند، تاکنون نتوانستهاند الگویی منسجم و قابل اتکا ارائه دهند که بتواند بهطور قانعکننده به مسائل بنیادینی چون تمرکز قدرت، فساد ساختاری، ضعف عملکرد اقتصادی، و ضرورت پذیرش تنوع و تکثر در سیاست مدرن پاسخ دهد.
در غیاب چنین چارچوبی، حتی دقیقترین نقدها از وضعیت موجود نیز بهسختی به نیرویی مؤثر برای تغییر تبدیل میشوند. تجربههای تاریخی نشان میدهد که نظامهای سیاسی صرفاً در نتیجه ضعف خود فرو نمیریزند، بلکه زمانی جایگزین میشوند که یک بدیلِ قابل تصور و سازمانیافته بتواند همزمان مسئله قدرت و حکمرانی را حل کند.
تحلیل شما زمینههای لازم برای چنین گامی را در خود دارد. اگر این بحث با تبیین روشنتر ویژگیهای یک نظم سیاسی بدیل تکمیل شود، میتواند از سطح یک نقد دقیق، به یک مداخله نظری کاملتر در عرصه اندیشه سیاسی ایران ارتقا یابد.
با احترام کمال آذری
■ این نوشته نگاهی بسیار واقع بینانه به شرایط امروز ایران است. گذشته از ارزیابی نکات مطرح شده، نوع نگاه شما بسیار آموزنده است، چرا که سعی در شناخت و چاره جویی دارد و نه تحمیل هر گونه رویکردی. در امتداد صحبت شما در مورد “حاکمیت مطلق در شرایط استثنایی” باید گفت که اگر فاکتور شرایط جنگی یا استثنایی از بین برود، رژیم نمیتواند با روایت “narrative” قبلی به حیات خود ادامه دهد و نیاز به “مجموعه فکری” جدیدی است. شما با استناد به “دو گزینه” برای رژیم به بخش مادی راه حل های رژیم پرداختید و با شما موافقم که هیچکدام از گزینه ها نمیتواند برای رژیم پایدار باشد. اما مضاعف بر آن رژیم نیاز به حفظ شیرازه ایدئولوژیک خود نیز دارد. این مهم را امروز با تکیه بر “ناسیونالیسم” و ضدیت با دشمن خارجی میتواند موقتا بدست آورد. اما به هنگام بازگشت جامعه به معیشت روزمره، رژیم چسب لازم برای اتحاد هسته سخت خود در مقابل مردم و خواست های آنان را نخواهد داشت. در سخنرانی ها و کلام نیروهای سپاه به روشنی این سوال مشهود است: که اگر امروز پیمانی را با آمریکا امضا کنیم فردای آن چه کاره ایم؟ نکاتی که آقای آذری در خصوص ضرورت و طرح چهارچوبی همه گیر (تر) اشاره کردند در خور تعمق است و مشارکت دست اندرکاران اپوزسیون را میطلبد.
با احترام ، پیروز.
■ جناب استاد طبری، با نگاه شما که از دیدگاه تحلیلی صرف که از بیرون در موقعیت، نگاه میکند، و نه در موقعیت، منظورم سمت گیری درون اپوزیسین، بسیار دقیق است، بخصوص استناد به کارل اشمیت. البته، بگونهای در ماکیاولی هم میشود فهمید که استاد بیشتر از من مطلع هستند. اما این مشکل عدم اتحاد گونههای مختلف اپوزیسیون، انواع چپ، ملی، ملیمذهبی به قدمت حیات خود جمهوری اسلامیست، دلیل و علتش چیست، وگرنه عقل عرفی با اگاهی طبیعی هم میداند در مقابل نیروئی قویتر شما متحد شوید بهتر و شما را نیرومند میسازد و نه وحدت که فهم و تفاوت، این دومقوله، اتحاد و وحدت که اغلب مترادف بکار میرود بسیار برای امروز اهمیت دارد. یکبار دیگر از جنابعالی خواهش میکنم، این علییت امر یا به زبان ارسطو ارخه، و نهایتآ ایدوس، همان ایده سببساز ، کدام است را، ممنون خواهم شد، که به منی که ، از سال ۵۳ در زندان عادلآباد شیراز تاکنون این امر، موضوع پرسش و مشکلم بوده، خارج از تخصص خائن و خادم شناسی عرصه سیاست ایران، اگر وقتتان اجازه داد برایم لطف کنید، بنویسید ممنون میشوم.
ا. گیلک
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
اردیبهشت ۲۵۸۵
در دو سدهٔ گذشته، اروپا برای بسیاری از مردمان جهان نماد توان، دانش، صنعت، فرمانروایی سیاسی و برتری فرهنگی بود. از انقلاب صنعتی تا گسترش استعمار، از دانشگاههای کهن تا ارتشهای نیرومند، از بانکهای بزرگ تا اندیشههای فلسفی و سیاسی، اروپا در جایگاهی ایستاده بود که بسیاری آن را «مرکز جهان» میپنداشتند. اما در سدهٔ بیستویکم، این تصویر بهتدریج دگرگون شده است. سخن از «زوال اروپا» دیگر تنها یک گزارهٔ ادبی یا سیاسی نیست، بلکه موضوعی جدی در اقتصاد، جمعیتشناسی، سیاست، امنیت و فرهنگ به شمار میرود.
زوال اروپا به معنای نابودی ناگهانی این قاره نیست، بلکه به معنای کاهش تدریجی توان اثرگذاری آن در جهان است؛ یعنی اروپا دیگر آن نیروی تعیینکنندهٔ پیشین نیست. این فرسایش آرام، ریشه در چندین بحران همزمان دارد: کاهش جمعیت، پیری جامعه، رکود اقتصادی، وابستگی انرژی، بحران هویت فرهنگی، گسترش شکافهای اجتماعی، رشد راست افراطی، فرسایش مشروعیت سیاسی، و کاهش توان نظامی و راهبردی.
برای فهم این زوال، باید از نگاه احساساتی دور شد و به ساختارهای ژرفتر نگریست؛ زیرا تمدنها نه در یک روز ساخته میشوند و نه در یک روز فرو میریزند.
اروپای نوین بر سه ستون بزرگ استوار شد: صنعت، استعمار و دانش سازمانیافته. انقلاب صنعتی در بریتانیا آغاز شد و سپس به فرانسه، آلمان و دیگر کشورها گسترش یافت. ماشین، راهآهن، کارخانه و بانکداری نوین، اروپا را به موتور اقتصادی جهان بدل کرد. همزمان، استعمار آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین، منابع خام و بازارهای گستردهای در اختیار قدرتهای اروپایی گذاشت.
دانشگاهها، نهادهای علمی و دستگاه اداری مدرن نیز به اروپا توان برنامهریزی و انباشت قدرت دادند. حتی پس از دو جنگ جهانی و ویرانیهای گسترده، اروپا توانست با یاری آمریکا و با بازسازی اقتصادی، دوباره خود را سامان دهد. شکلگیری اتحادیهٔ اروپا نیز تلاشی بود برای پایان دادن به جنگهای درونقارهای و ساختن یک قدرت همبسته. اما همین ساختارها، در گذر زمان، نشانههای فرسایش را آشکار کردند.
یکی از بنیادیترین نشانههای زوال اروپا، بحران جمعیت است. بسیاری از کشورهای اروپایی با کاهش نرخ زاد و ولد روبهرو هستند. خانوادههای کوچک، گرانی زندگی، ناامنی شغلی، دگرگونی ارزشهای اجتماعی و کاهش میل به فرزندآوری، سبب شده است که جمعیت جوان کاهش یابد.
در بسیاری از کشورها، میانگین سنی جامعه پیوسته بالا میرود. این بدان معناست که شمار بازنشستگان افزایش مییابد، اما نیروی کار جوان کمتر میشود. نتیجه روشن است: فشار بر نظام بازنشستگی، افزایش هزینههای درمانی، کاهش توان تولید، و سنگین شدن بار اقتصادی بر دوش نسل جوان.
بر اساس آمار مؤسسه پژوهش بازار کار و مشاغل (IAB) وابسته به آژانس فدرال کار در سه سال گذشته در آلمان ۳۲۵٬۰۰۰ شغل جدید برای بوروکراسی ایجاد شده است. در آلمان نیروی شاغل به دلیل بیماری به طور متوسط ۲۰ روز، در برلین ۴۰ روز! در منزل مانده و استراحت میکنند (گزارش سازمان مرکزی بیمههای درمانی). زوال همچنین با نبود سیاستمداران برجسته خود را نشان میدهد. آقای مرتس حدود ۵ هفته پیش گفت: حکومت اسلامی نفسهای آخر را میکشد و در تاریخ ۲۴.۰۴.۲۰۲۶ اعلام کرد: ما حاضریم با «جمهوری اسلامی» مذاکره کنیم!؟
جامعهٔ پیر، جامعهای محافظهکارتر نیز میشود. میل به خطرپذیری، نوآوری و سرمایهگذاری بلندمدت کاهش مییابد. کشوری که بیشتر به نگهداری سالمندان میاندیشد تا ساختن آینده، بهتدریج از شتاب تاریخی بازمیماند.
برای جبران کمبود نیروی کار، بسیاری از کشورهای اروپایی به مهاجرت روی آوردند. مهاجران از خاورمیانه، آفریقا، آسیای جنوبی و اروپای شرقی وارد این کشورها شدند. در آغاز، این روند راهحلی اقتصادی به نظر میرسید؛ نیروی کار ارزان، جوان و آماده.
اما مهاجرت گسترده، خود به سرچشمهٔ بحرانهای تازه بدل شد. مسئله تنها اقتصاد نبود، بلکه فرهنگ، هویت، امنیت و همبستگی اجتماعی نیز درگیر شدند. بخشی از جامعهٔ اروپا احساس کرد که هویت تاریخیاش در حال فرسایش است. در برابر، بسیاری از مهاجران نیز احساس طردشدگی، تبعیض و بیگانگی داشتند. جمله معروف ماکس فریش در سال ۱۹۶۵: ما نیروی کار میخواستیم، اما انسانها آمدند، گواهی این رویداد است.
این تنشها به رشد جریانهای راست افراطی انجامید؛ گروههایی که با شعارهای ضد مهاجرت، ضد اسلام و ضد اتحادیهٔ اروپا، بخشی از افکار عمومی را با خود همراه کردند. شکاف اجتماعی عمیقتر شد و مفهوم شهروندی مشترک آسیب دید.
اروپا زمانی قلب صنعت جهان بود، اما امروز بخش بزرگی از تولید صنعتی به آسیا منتقل شده است. چین، هند، کرهٔ جنوبی و دیگر اقتصادهای نوظهور، با نیروی کار ارزانتر، سیاست صنعتی تهاجمیتر و سرعت تصمیمگیری بالاتر، جایگاه اروپا را به چالش کشیدهاند.
بسیاری از صنایع سنگین اروپایی یا کوچک شدهاند یا به بیرون از قاره منتقل شدهاند. هزینهٔ بالای انرژی، مالیات سنگین، مقررات پیچیده و کندی اداری، توان رقابت را کاهش داده است.
اروپا هنوز در فناوریهای پیشرفته، داروسازی، مهندسی دقیق و خدمات مالی جایگاه مهمی دارد، اما دیگر فرمانروای بیرقیب اقتصاد جهانی نیست. حتی در حوزهٔ دیجیتال، بیشتر سکوهای بزرگ فناوری در آمریکا یا آسیا شکل گرفتهاند، نه در اروپا.
وابستگی به واردات نیز افزایش یافته است؛ از انرژی گرفته تا مواد خام و حتی برخی فناوریهای راهبردی. قارهای که روزی صادرکنندهٔ قدرت بود، اکنون در بسیاری زمینهها مصرفکننده و وابسته شده است.
بحران انرژی یکی از روشنترین نشانههای شکنندگی اروپا بود. سالها بسیاری از کشورهای اروپایی به گاز ارزان روسیه وابسته بودند. این وابستگی، از نگاه اقتصادی سودمند مینمود، اما از دید راهبردی بسیار خطرناک بود.
با آغاز جنگ اوکراین، این وابستگی به یک بحران بزرگ بدل شد. افزایش شدید قیمت انرژی، فشار سنگینی بر صنعت و خانوارها وارد کرد. کارخانهها با هزینههای سنگین روبهرو شدند و برخی تولید را کاهش دادند یا تعطیل کردند.
این رخداد نشان داد که اروپا با وجود سخن گفتن از استقلال راهبردی، هنوز در مسائل بنیادین همچون انرژی، امنیت و زنجیرهٔ تأمین، وابستگیهای خطرناک دارد. استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی و انرژی، بیشتر یک آرزوست تا واقعیت.
دموکراسی اروپایی سالها الگوی بسیاری از کشورها بود، اما امروز خود با بحران اعتماد روبهرو است. بخش بزرگی از مردم احساس میکنند که نهادهای سیاسی از زندگی واقعی آنان دور شدهاند. بروکراسی سنگین، فساد پنهان، فاصلهٔ طبقاتی و ناتوانی دولتها در حل مشکلات روزمره، اعتماد عمومی را کاهش داده است.
احزاب سنتی قدرت پیشین خود را از دست دادهاند و نیروهای پوپولیستی رشد کردهاند. مردم خسته از وعدههای بینتیجه، به سوی کسانی میروند که پاسخهای ساده برای مسائل پیچیده ارائه میکنند.
اتحادیهٔ اروپا نیز با همین مشکل روبهروست. بسیاری از شهروندان آن را ساختاری دور، پیچیده و غیرپاسخگو میبینند. برگزیت تنها یک رخداد سیاسی نبود؛ نشانهای بود از این که بخشی از جامعهٔ اروپا دیگر به پروژهٔ همگرایی کامل باور ندارد.
زوال تنها اقتصادی یا سیاسی نیست؛ گاه ریشه در بحران معنا دارد. اروپا پس از جنگ جهانی دوم، بهویژه در غرب، به سوی فردگرایی شدید، مصرفگرایی و سکولاریسم گسترده حرکت کرد. این روند دستاوردهایی همچون آزادیهای فردی و کاهش اقتدار سنتهای سرکوبگر داشت، اما همزمان خلأ معنایی نیز پدید آورد.
وقتی جامعهای پیوندهای سنتی، خانوادگی، دینی و هویتی خود را سست میکند، باید جایگزینی نیرومند برای آن بسازد. در بسیاری موارد، این جایگزین بهدرستی شکل نگرفت. نتیجه، افزایش احساس تنهایی، افسردگی، فروپاشی خانواده و کاهش همبستگی اجتماعی بود.
انسان اروپایی امروز، با وجود رفاه نسبی، اغلب با بحران معنا روبهروست. جامعهای که از درون تهی شود، حتی با ثروت فراوان نیز پایدار نمیماند.
پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از کشورهای اروپایی امنیت خود را بر پایهٔ چتر نظامی آمریکا بنا کردند. این انتخاب در کوتاهمدت سودمند بود، اما در بلندمدت نوعی وابستگی ساختاری پدید آورد.
اروپا در بسیاری از بحرانهای امنیتی، بدون همراهی آمریکا توان اقدام مستقل ندارد. این مسئله جایگاه جهانی آن را محدود کرده است. قارهای که روزی امپراتوریهای بزرگ نظامی داشت، اکنون در بسیاری موارد نیازمند تصمیم و پشتیبانی بیرونی است.
جنگ اوکراین بار دیگر این واقعیت را آشکار کرد. اروپا دریافت که امنیت، کالایی آماده نیست و باید برای آن هزینه، برنامه و ارادهٔ سیاسی داشت.
یکی از مهمترین دلایل احساس زوال، دگرگونی ساختار جهان است. جهان دیگر اروپامحور نیست. قدرت به سوی آسیا در حرکت است. چین نهتنها یک کارخانهٔ بزرگ، بلکه بازیگری فناورانه، مالی و ژئوپولیتیکی شده است. هند با جمعیت جوان و رشد اقتصادی، آیندهای پرشتاب دارد. حتی کشورهای میانهقدرت نیز دیگر صرفاً دنبالهرو اروپا نیستند.
در چنین جهانی، اروپا باید برای حفظ جایگاه خود بجنگد، نه آنکه تنها بر گذشتهٔ پرافتخار تکیه کند. حافظهٔ تاریخی، جایگزین توان واقعی نیست.
آیا زوال برگشتناپذیر است؟
زوال اروپا سرنوشت قطعی نیست. تاریخ نشان داده که تمدنها میتوانند خود را بازسازی کنند، اگر بیماری را بشناسند و درمان را بپذیرند. اروپا هنوز سرمایههای بزرگی دارد: دانشگاههای نیرومند، نظام حقوقی پیشرفته، تجربهٔ نهادی، زیرساختهای گسترده، دانش فنی، فرهنگ گفتوگو و ظرفیت اصلاح.
اما بازسازی نیازمند شجاعت است. اروپا باید میان آسایش کوتاهمدت و پایداری بلندمدت یکی را برگزیند. اصلاح نظام جمعیتی، سیاست مهاجرت سنجیده، سرمایهگذاری صنعتی، استقلال انرژی، بازسازی اعتماد سیاسی و بازاندیشی فرهنگی، همگی ضروریاند.
مشکل آنجاست که جوامع برخوردار، اغلب دیرتر خطر را میپذیرند. رفاه نسبی میتواند حس فوریت را از میان ببرد. تمدنها معمولاً نه با ضربهای ناگهانی، بلکه با عادت به فرسایش فرو میریزند.
درس تاریخی
زوال اروپا تنها مسئلهٔ اروپا نیست؛ درسی جهانی است. هر جامعهای که گمان کند برتریاش همیشگی است، در آغاز سقوط ایستاده است. قدرت بدون نوسازی، ثروت بدون معنا، آزادی بدون مسئولیت، و رفاه بدون آیندهنگری، دیر یا زود به فرسایش میانجامد.
اروپا روزی جهان را به خود شبیه کرد، اما اکنون خود ناچار است با جهانی تازه سازگار شود. شاید مسئله این نباشد که اروپا نابود میشود، بلکه این است که باید بپذیرد دیگر مرکز یگانهٔ جهان نیست.
این پذیرش برای تمدنی که قرنها در جایگاه فرمانروایی بوده، آسان نیست. اما بلوغ تاریخی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از شناخت محدودیتها.
زوال اروپا یک شعار سیاسی ساده نیست، بلکه روندی چندلایه و ژرف است که در جمعیت، اقتصاد، فرهنگ، سیاست و امنیت دیده میشود. این زوال به معنای پایان ناگهانی نیست، بلکه کاهش تدریجی توان هدایت جهان است.
اروپا هنوز فرو نریخته، اما دیگر آن قارهٔ بیرقیب گذشته نیست. اگر نتواند خود را با جهان نو هماهنگ کند، این فرسایش شتاب خواهد گرفت. اگر بتواند از بحرانها درس بگیرد، شاید از دل همین زوال، شکلی تازه از نوزایی پدید آید.
تمدنها نه با غرور پایدار میمانند و نه با ترس نابود میشوند؛ آنچه سرنوشت آنان را رقم میزند، توان دیدن حقیقت و جرأت دگرگونی است. اروپا اکنون در همین آزمون ایستاده است.
پینوشت: از آرمین لنگرودی سپاسگزارم که با مهر و حوصله این نوشته را با چند جمله تکمیل کرد:
مهاجرت بیش از اندازهٔ انسانی از کشورهای جهان سوم و بخصوص اسلامی: این امر بیشتر به زوال فرهنگی اروپا و نزول آن به سطح فرهنگی مهاجرین از این کشورها انجامید تا ارتقای فرهنگ این مردم به سطح اروپا: مثال انگلیس و آلمان. باز شدن درب کشورهای بلوک شرق در اروپا: این امر هم بیشتر به اضافه شدن هزینههای کشورهای اروپای غربی انجامید، تا استفاده از پتانسیلهای رها شده در این کشورها به نفع رُشد: مثال: هزینهسازی تمامی این کشورها، حتا سی سال پس از سقوط بلوک شرق. این هزینهها تنها در مخارج اقتصادی خلاصه نمیشود، بلکه در صرف پتانسیل انسانی و برنامهریزی و تلاش بیثمر برای تبدیل این کشورها از مصرفکننده به تولید کننده.
یکی از دیگر از نقطهضعفهای اروپا در رقابت با آمریکا و آسیا، وابستگی شدید کشورهای تشکیلدهندهٔ آن به سنتهای تاریخی، ناسیونالیستی و فرهنگی فرسودهٔ خود است، که به مانعی دستوپاگیر در سرعت پیشرفت، به ناتوانی ریسکپذیری در زمینههای فنی و سیاسی افزوده و این قاره را به نوعی به دنبالهروی از پیشرفتهای رقبای خود تبدیل کرده است. نبایستی فراموش کرد، که اروپا به هیچوجه یک “اتحادیه”، آنگونه که ادعا میشود نبوده و نیست. ما بایستی همیشه در خاطر داشته باشیم، که سنتها و تاریخ تکتک کشورهای اروپایی، این قاره را دو بار در کام جنگهای جهانی خانمانسوز گرفتار کرده است.
—————-
منابع
۱. تونی جات: پس از جنگ
۲. اسوالد اشپنگلر: زوال غرب
۳. ایمانوئل تاد: شکست غرب
۴. یورگن هابرماس: بحران اتحادیه اروپا
۵. زیگمونت باومن: مدرنیته سیال
۶. پییری روزانوالون: جامعه نابرابرها
۷. گزارشهای رسمی Eurostat
مرکز آمار اتحادیه اروپا؛ بهویژه دادههای مربوط به:
- نرخ زاد و ولد
- پیری جمعیت
- مهاجرت
- بیکاری
- رشد اقتصادی
- ساختار جمعیتی کشورهای اروپایی
۸. گزارشهای OECD
برای بررسی رشد اقتصادی، بهرهوری، بازار کار، رقابت صنعتی و بحران رفاه اجتماعی در اروپا.
۹. گزارشهای IMF (صندوق بینالمللی پول)
برای تحلیل رکود اقتصادی، بدهی عمومی، بحران انرژی و چشمانداز رشد اقتصادی اروپا.
۱۰. گزارشهای World Bank (بانک جهانی)
برای مقایسه جایگاه اقتصادی اروپا با آمریکا، چین و اقتصادهای نوظهور.
■ آقای رضایی عزیز. مشکلات اروپا را به خوبی توضیح دادید. البته مشکلات بزرگتر از اینها است، مثلأ مشکل محیط زیست، که نه فقط اروپا بلکه تمام جهان را به خطر انداخته است. برای ما ایرانیان در اروپا، که مشکلات اروپا را تجربه میکنیم و در عین حال با مبارزات درون ایران نیز هماهنگی داریم، تاکید روی همکاری اروپا و آمریکا اهمیت خاص پیدا میکند. هم اروپا و هم آمریکا باید دست از تنگنظری بردارند و همراه با سایر کشورهای دمکراتیک، جبهه واحدی علیه کشورهای توتالیتر به وجود آورند. اکنون که ج.ا. به کمک چین و روسیه، چهره واقعی خود را در رابطه با پایمالی حقوق شهروندان نشان داده، اتحاد کشورهای دمکراتیک برای ما ایرانیان بیش از دیگران قابل فهم است. برای جلوگیری از فرسایش اروپا، ترمیم ارتباط با آمریکا، شرط اول است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ از نگاه من نویسنده تحلیل موفقی در آشکارسازی ریشههای تاریخی فرهنگ کشورهای اروپایی داشته است، باورهای کهنه و تطبیق نیافتن سنتی سیاستمداران و حتی مردمی داشته که به هر روی با رویدادهای پس از انقلاب صنعتی و کاهش قدرت کلیسا هر کدام به قدرتهای اقتصادی و غولهای صنعتی بعدی تبدیل شدند، و شاید اوج شکوفایی آنها در سیاست های رفاه اجتماعی و نظام سیاسی دمکراتیک شان نیز مثال زدنی باشد.
آنچه که در این گفتار تحقیقی بدان اشاره شد، یک تحلیل ارزشمند اقتصادی، فرهنکی، سیاسی و رفتار شناسی محسوب میشود. اما در زمینه های ادبی و هنری آنها شاید ناخواسته برتریهای آشکار خود را نیز به جامعه های آسیایی، افریقایی صادر کردند بویژه آنکه تاثیر هنری اروپایی روی سبک زندگی خاورمیانه و آسیاییها بسیار کلان بوده است.
از نگاه من در خوش بینانه ترین حالت تمدن اروپا، گذشته از بحران های کمر شکن کنونی، با بهره گیری از دانش و خردمندی برگزیدگان علمی (الیت فکری) خود، ناگزیر راهکارهای هوشمندانه را پی خواهد گرفت و از توفانهای اقتصادی، فرهنگی و سازگاری با مهاجرین دو دهه اخیر، خردمندانه گذر خواهد کرد.
همانطوریکه نویسنده گرامی مقاله اشاره کردهاند اینهمه به مفهوم نابودی تمدن اروپایی نیست، نشانههای اشکاری دیده میشود که آنها اکنون نیز در مقایسه با بیست و سی سال پیش با امروز، ناگزیری از همزیستی با مهاجران را تا حدی پذیرفتهاند، مهاجرانی که کاهش جمعیت اروپا را جبران میکنند و فرزندان انها با دو فرهنگی زیستن در مدرسه و جامعه را بخوبی میآموزند.
کامروا باشید و سپاسگزارم / مهدوی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
از قول ملک عبداله پادشاه سابق عربستان سعودی نقل شده است که به آمریکائیها گفته بوده: « اگر میخواهید خاورمیانه آرام بشود باید سر مار را درتهران بکوبید». اما جمهوری اسلامی ایران اصلا شبیه مارهای جزیره العرب نیست که بشود با یک سنگ سر آن را کوبید بلکه جمهوری اسلامی بیشتر به «هیدرا» مار افسانهای یونان باستان شباهت دارد که هفت سر دارد و اگر یک سرش بریده شود بلافاصله سر تازه به جایش سبز میشود.
جنگی که آمریکا و اسرائیل برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز کرده بودند بعد از چهل روز بمبارانهای بیوقفه نتیجه نداد و بالاخره ایران و آمریکا توافق آتشبس امضاء کردند اما طرف اصلی دعوا یعنی اسرائیل چیزی را امضا نکرده و هر آن میتواند بازی را به هم بزند زیرا مشکل آن با جمهوری اسلامی، مشکل موجودیتی میباشد که همچنان به قوت خود باقی است. گفته شده است که آمریکا به نیابت از اسرائیل با ایران مذاکره میکند اما میدانیم که اهداف آمریکا و اسرائیل در ایران یکی نیستند، اسرائیل خواهان از بین بردن جمهوری اسلامی است ولی آمریکا، در ظاهر هم که باشد، خواهان تغییر رفتار جمهوری اسلامی است.
یحیی رحیم صفوی فرمانده قدیمی سپاه و مشاور نظامی علی خامنهای که اکنون مشاور مجتبی خامنهای هم میباشد، در مصاحبهای با سایت اعتمادآنلاین گفته: «ایران و اسرائیل هر دو نظامهای ایدئولوژیک هستند و نمیتوانند موجودیت یکدیگر را بپذیرند و یکی از این دو باید از بین برود».
اسرائیلیها جمهوری اسلامی را به اوختاپوس تشبیه میکردند که اگر هر یک از بازوهایش قطع شود توان ترمیم آن را دارد لذا میخواستند سر اوختاپوس را بزنند تا اوختاپوس از بین برود و خیال میکردند با مرگ علی خامنهای، جمهوری اسلامی فرومیپاشد اما وقتی که حمله مشترک آمریکا و اسرائیل، رهبر جمهوری اسلامی و فرماندهان عالی رتبه را که در بیت رهبری جلسه داشتند یکجا از بین برد، جنگ ادامه یافت و با اینکه ایران ضربات سختی خورد و بیش از ۴۸ نفر از فرماندهان عالی رتبه جمهوری اسلامی کشته شدند اما جمهوری اسلامی سقوط نکرد و با حمله به کشورهای جنوب خلیج فارس و بستن تنگه هرمز، جنگ نظامی را به جنگ اقتصادی تبدیل کرد و بحران را بینالمللی نمود. به مصداق مثل معروف «دشمن اگر مرا نکشد، قویترم میکند».
چرا علیرغم کشته شدن رهبر و فرماندهان عالی رتبه جمهوری اسلامی، رژیم سقوط نکرد؟ جواب را باید در ساختار رژیم اسلامی جستجو کرد که ساختار مذهبی و هیئتی دارد و همچنین ۵ لایه دفاعی برای رژیم سازماندهی کرده است که عباتند از: لباسشخصیها که اکثرا عناصر اطلاعاتی وابسته به اولیگارشی مالی هستند، بعد ازآن بسیج که نیروی شبهنظامی رژیم است، سپس نیروی انتظامی که جامعه را کنترل میکند و بالای این سه نیرو، سپاه پاسداران قرار دارد که اقتصاد و سیاست کشور را در کنترل خود گرفته و وظیفهاش دفاع از موجودیت جمهوری اسلامی میباشد و آخرین حلقه دفاعی رژیم هم، ارتش ملی کشور است که فرماندهان اسلامگرا دارد.
سازماندهی این نیروها منطقهای است و کشور به ۱۱ قرارگاه تقسیم شده است و دفاع کشور اصطلاحا موزائیکی میباشد و فرماندهان اهل محل هستند که در زمان صلح به دستور مرکز عمل میکنند ولی در موقع جنگ و قطع ارتباط با مرکز مستقل عمل میکنند. یعنی ایران شبیه به سیستم ملوکالطوایفی اداره میشود. بنا براین کشته شدن فرماندهان مرکزی باعث متلاشی شدن سیستم دفاعی نمیشود حتی اگر سر اوختاپوس ضربه بخورد که خورد، بازوهای آن بازهم عمل میکنند چون آتش به اختیار هستند. کشته شدن فرماندهان پیر، زمینه ظهور نیروهای جوان و پرتحرک را فراهم میکند و سیستم دفاعی حفظ میگردد اما این چرخه بیانتها نیست.
سقوط رژیم حافظ اسد در سوریه که با حمایت ایران و روسیه سرپا بود و مثله شدن حزباله لبنان بازوی اصلی رژیم جمهوری اسلامی با عملیات پیجرها، باعث گردید، اهرمهای اصلی جمهوری اسلامی برای فشار آوردن براسرائیل به حداقل برسند. ضمن اینکه جمهوری اسلامی در جنبش زن، زندگی، آزادی در سال ۲۰۲۲ از داخل نیز تضعیف شد. این شرایط به اسرائیل امکان میدهد که از ضعف داخلی و منطقهای جمهوری اسلامی حداکثر استفاده را بکند. همین شرایط زمینه شروع جنگ ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵ توسط اسرائیل را فراهم کرد و بعید است که اسرائیل، جمهوری اسلامی را در ضعیفترین موقعیتاش رها بکند. اما جمهوری اسلامی یک حکومت ایدئولوژیک است و شکست نظامی، ایدئولوژی را شکست نمیدهد ولی جمهوری اسلامی قدرت اقتصادی، سیاسی، محیط زیستی و روانی جامعه ایران را تخریب کرده و تابآوری آن در مقابل هجوم خارجی نمیتواند طولانی مدت باشد حتی اگر تبلیغات رژیم از مذهب به ناسیونالیسم گذر کند. به همین جهت بعضی از ژنرالهای پراگماتیک سپاه پاسداران خواهان مذاکره و پایان جنگ هستند تا رژیم را نجات بدهند.
مجتبی خامنهای سومین رهبر جمهوری اسلامی نقش چندانی در تحولات ندارد. او فاقد کاریسم سیاسی و مشروعیت مذهبی است و رهبری خود را مدیون سپاه پاسداران میباشد در حالیکه پدرش علی خامنهای طی ۳۷ سال همه کارها را در دستان خود متمرکز کرده بود و سپاه را بر سیاست، امنیت و اقتصاد کشور مسلط ساخته بود. به زبان ساده سپاه قدرت خود را مدیون علی خامنهای بود ولی مجتبی خامنهای رهبری خود را مدیون سپاه است. این بزرگترین تغییری است که براثر جنگ در جمهوری اسلامی اتفاق افتاده است.
سیاست ضداسرائیلی جمهوری اسلامی و مهارتهای دیپلماتیک اسرائیل باعث گردید که دشمنی اعراب با اسرائیل به تدریج کمرنگ شود و ایران به عنوان دشمن مشترک اسرائیل و اعراب در معرض تهاجم همهجانبه قرار بگیرد. طی نیم قرن گذشته، جمهوری اسلامی ایران و دولت اسرائیل «خصم خواسته» یکدیگر بودند. جمهوری اسلامی برای کنترل جامعه و نفوذ درمیان مسلمانان سایرکشورها به دشمنی با اسرائیل نیاز داشت و اسرائیل هم برای تحتالشعاع قرار دادن دشمنی کشورهای عربی با خودش، جمهوری اسلامی را به عنوان یک دشمن مشترک معرفی میکرد.
در مورد ترور رهبران سیاسی رژیم نیز مشکل جایگزینی خیلی بزرگ نیست، علی خامنهای قبل از مرگ به اصطلاح خودشان طرح کربلائی تدارک دیده بود و به همه مسئولین دستور داده بود که هرکدام تا چهار ردیف جانشین برای خود تعیین بکنند. برخلاف همه حکومتهای معاصر، سالها بود که گردش نخبگان در حکومت جمهوری اسلامی ایران انجام نگرفته بود و خیلیها منتظر بودند تا جای قدیمیها را بگیرند و جنگ این گردش نخبگان را اجباری و عملی کرد. در واقع آنچه را که دونالد ترامپ تغییر حکومت ایران مینامد، همان جابهجائی معمولی نخبگان است.
گفته میشود در ساختارجمهوری اسلامی ۱۸۰۰ نفر نخبه یا دولتمرد وجود دارد. ارزیابی من این است که ۲۰ درصد این عده افراد ایدئولوژیک مومن به اهداف انقلاب اسلامی و ۸۰ درصد بقیه دارای امتیازات، منافع متعدد و یا افراد فرصتطلب هستند. دونالد ترامپ در اثنای جنگ گفت که همه رهبران جمهوری اسلامی را کشتیم و حالا ایران کسی برای مذاکره ندارند اما چند روز بعد جمهوری اسلامی برای مذاکره با آمریکا در پاکستان، در مقابل هیئت ۴ نفره آمریکائی، یک هیئت ۸۵ نفره به پاکستان اعزام کرد.
در دو جنگ اخیر تعداد محدودی از نخبگان سیاسی کشته شدهاند و هنوز جمهوری اسلامی ذخیره انسانی کافی برای بقا در اختیار دارد ولی توان تابآوری نیروی انسانی آن محدود شده است. طبق آمارهای دولتی خسارات، در جنگ ۴۰ روزه ۳۴۵۳ نفر در اثر بمباران هوائی کشته شدهاند و در تهران ۴۰ هزار خانه ویران شده. بعد از تهران، شهرهای تبریز و کاشان بیشترین خرابی ساختمانها در اثر جنگ را دارند که دو سوم آنها، ساختمانهای غیرنظامی میباشند. بمباران زیرساختها و به ویژه صنایع فولاد و پتروشیمی به گفته وزیر کار دو میلیون کارگر را بیکار کرده است.
دولت خسارت مالی جنگ را ۳۰۰ میلیارد دلار برآورد کرده است. جنگ به جامعه مدنی ایران نیز ضربات سختی زده، جنبشهای اجتماعی مانند جنبش زنان، جنبش ملل غیرفارس، جنبش دانشجوئی و جنبشهای صنفی فروکش کردهاند و یا در بهت فرو رفتهاند. شرایط جنگی و ایجاد ایستهای بازرسی در شهرها، هرگونه تجمع برای احقاق حق را غیرممکن کرده است. افزایش اعدامهای سیاسی و وقوع جنایات جنگی نظیر موشک زدن به دبستان دخترانه میناب و قطع ارتباطات اینترنتی، کار فعالان حقوق بشری را مشکلتر کرده است.
در اثر بمباران زیرساختها در کشور نوعی ناسیونالیسم دفاعی بوجود آمده و بخشی از مخالفان رژیم در مقابل حمله خارجی از حکومت موجود طرفداری میکنند و اعتبار بخش دیگری از مخالفان جمهوری اسلامی در خارج کشور، بهخاطر حمایت از جنگ و تقاضا از آمریکا و اسرائیل برای حمله نظامی به ایران، در میان مردمی که زیر باران بمب و موشک قرار گرفتند، خدشهدار شده است. میتوان گفت که جنگ رژیم با اسرائیل و آمریکا، جناحهای متخاصم جمهوری اسلامی را بههم نزدیک و رژیم را منسجمتر کرد چون آنها عملا احساس کردند که همه در یک کشتی نشستهاند و اگر جمهوری اسلامی سقوط کند همه با هم غرق خواهند شد.
تا به امروز هیچ گونه شکاف جدی نه در میان سیاستمداران و نه در میان نظامیان دیده نشده. اختلافات بین هیئت دولت و سپاه پاسداران مشهود است اما این اختلافات غیرقابل ترمیم محسوب نمیشود. هر دو طرف بیانیههای یکدیگر را بازنشر میکنند تا بگویند حرف همه یکی است. البته افراد جبهه پایداری که خواهان ادامه جنگ هستند، علیه عراقچی، پزشکیان، و قالیباف در تجمعات خیابانی شعار میدهند ولی رهبری مشترک نظامیان و سیاستمداران خواهان پایان جنگ میباشد. بهنظر میرسد مخالفتها بیشتر نمایش پلیس خوب و پلیس بد است و مصرف تبلیغاتی دارد تا وجود شکاف واقعی در طبقه حاکمه. درعین حال اقتصاد و زیرساختها ویران شدند و دولت مسعود پزشکیان با مشکلات عظیم برای تامین نیازهای اولیه مردم مواجه است.
طبق نظر سنجیهای رسمی در سالهای اخیر، حدود ۱۰ درصد ایرانیان از جمهوری اسلامی حمایت میکنند ولی ۹۰ درصد ایرانیان بین پتک و سندان یعنی حملات خارجی و سرکوبی داخلی به دام افتادهاند. اختناق پلیسی تشدید شده. قوه قضائیه اعلام کرده است که بعد از آغاز جنگ ۳۶۴۶ نفر به اتهام همکاری با دولتهای متخاصم بازداشت شدهاند. علاوه بر بازداشتها هر روز افرادی نیز به اتهام همکاری با دولتهای متخاصم اعدام میشوند. میدان برای نمایش قدرت افراطیترین نیروهای جمهوری اسلامی باز شده ولی اکثریت مردم در تنگنا قراردارند و گرفتار مشکلات معیشتی و بیکاری هستند.
جنگ فعلی چهار طرف دعوا دارد که عبارتند از اسرائیل، آمریکا، جمهوری اسلامی و ملت ایران. حساب دولتها که با هم میجنگند روشن است اما ۹۳ میلیون ایرانی هیچ نقشی در تصمیم به جنگ نداشتهاند و نقشی هم در پایان دادن به جنگ ندارند و تنها قربانی میدهند، خانههایشان ویران میشود، فقر، بیکاری و وحشت مداوم را تحمل میکنند. متاسفانه آلترناتیو معتبری وجود ندارد تا زبان ملت باشد و از حقوق مردم دفاع بکند.
کشورهای بزرگ منطقه یعنی ترکیه ، مصر و پاکستان تلاش میکنند تا از شعلهور شدن مجدد آتش جنگ جلوگیری بکنند. آنها نمیخواهند بیش از این به اقتصاد کشورهای منطقه لطمه وارد شود و اقتصاد جهانی در بحران فرو رود. درعین حال پاکستان متحد نظامی عربستان سعودی است و نمیخواهد پایش به جنگ کشیده شود. ترکیه و مصر هم نمیخواهند اسرائیل، جمهوری اسلامی را از بین ببرد چون میترسند بعد از ایران نوبت جنگ با خود آنها برسد.
اکنون این سوال مطرح میشود که ملت ایران چگونه از بختک جمهوری اسلامی که بر گرده ملت سوار شده، نجات پیدا خواهد کرد؟ انواع شیوهها از قبیل، اصلاحات، شورشهای خیابانی متعدد، تحریم اقتصادی و دوجنگ خانمانسوز آزموده شدهاند ولی بختک سیاه همچنان از ملت سواری میگیرد. احتمال کمی وجود دارد که ضربات جنگ وجدان ژنرالهای ایدئولوژیک سپاه را بیدار کند و آنان به حاکمیت مردم گردن بگذارند و سیاست دوستی با همهکس و دشمنی با هیچکس را چراغ راه آینده کشورسازند. غیر از آن فروپاشی درونی شاید سرنوشت محتوم این رژیم باشد. شاید هم افزایش شکاف فرهنگی بین مردم و حکومت، منجر به زوال و انحطاط رژیم شود. این را سران رژیم خوب میدانند.
حسین طائب که گفته میشود در انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی نقش تعیینکننده داشته و بعد از رهبر شدن مجتبی هم رابط وی با سایر سران جمهوری اسلامی شده است، هنگامیکه در سال ۲۰۰۹ مسئول سازمان اطلاعات سپاه پاسداران شد، در یک جلسه توجیهی برای ماموران اطلاعات سپاه گفته بود: رابطه داشتن با آمریکا در عرصههای اقتصاد، سیاست، علوم و فنون و دیپلماسی به نفع ایران است ولی به لحاظ عقیدتی به ضرر ما میباشد زیرا جمهوری اسلامی در صورت داشتن روابط گسترده با دنیای غرب نمیتواند در مقابل تهاجم فرهنگی غرب مقاومت کند و نهایتا استحاله پیدا میکند و از بین میرود.
هم اکنون سه بحران ساختاری مزمن در ایران یعنی «فشار خارجی»، «اختلال اقتصادی» و «شکاف ملت-دولت» که یکدیگر را تقویت میکنند، ایران را در وضعیتی قرار دادهاند که میتوان آن را «فرسایش کنترلشده» نامید؛ وضعیتی که نه فرو میریزد و نه پیش میرود، اما به تدریج ظرفیتهای اقتصادی، اجتماعی حتی ژئوپلیتیک کشور را تحلیل میبرد. به همین دلیل، انتخابی که امروز پیش روی سیاستگذاران ایرانی قرار دارد، انتخابی میان «مدیریت بحران» و «تغییر مسیر» است؛ انتخابی که بیش از این قابل تعویق انداختن نیست. این انتخاب برای آنهائی که حفظ رژیم را «اوجب واجبات» میدانند آسان نیست زیرا هرگونه تغییر مسیر به معنی پایان جمهوری اسلامی خواهد بود و مدیریت بحران نیز به معنی حفظ وضع موجود است که دیگر قابل حفظ کردن نیست.
فعلا سلاحها خاموش شدهاند و آتشبس برقرار شده اما نباید فراموش کرد که طرف اصلی تاثیرگذار در این جنگ، دولت اسرائیل است و بعید است که اسرائیل به راحتی از مواضع خود کوتاه بیاید. اسرائیل ثابت کرده است که صلح با جمهوری اسلامی را نخواهد پذیرفت، حتی اگر سفارت آمریکا در تهران بازگشائی شود. اسرائیل میتواند با تاکتیک چمنزنی، هر از چندی به ایران حمله بکند و مانع بازسازی خرابیها و توسعه کشور بشود اما نمیتواند بدون حمایت لجستیک و همراهی آمریکا، وارد جنگ همهجانبه با ایران شود.
در بعضی محافل بینالمللی مدل ژاپن برای خلاص شدن از شر جمهوری اسلامی مطرح میشود و حتی گفته شده که در جنگ ۱۲ روزه، اسرائیل، آمریکا را تحت فشار گذاشته بود که اگر آمریکا مراکز اتمی ایران را با بزرگترین بمبهای «سنگرشکن» غیرهستهای جهان (اماوپی) از بین نبرد، اسرائیل مجبور خواهد شد از بمب اتمی استفاده کند.
بعد از مذاکرات پاکستان، آمریکا محاصره دریائی علیه ایران ایجاد کرده و سپاه پاسداران نیز تنگه هرمز را مسدود کرده است و اگر آمریکا بخواهد برای باز کردن تنگه هرمز، به زور متوسل شود جنگ دوباره شروع خواهد شد زیرا تنگه هرمز تنها برگ برنده در دست جمهوری اسلامی است و بدون گرفتن امتیاز آنرا واگذار نخواهد کرد.
وضعیت ایجاد شده ناشی از نبوغ ژنرالهای سپاه پاسداران نیست بلکه نتیجه ناروشن بودن استراتژی جنگی آمریکا برای مقابله با جمهوری اسلامی است. رئیس جمهور آمریکا حق دارد بدون اجازه گرفتن از کنگره به مدت ۶۰ روز عملیات نظامی انجام بدهد ولی بعد از ۶۰ روز باید ازکنگره اجازه بگیرد. احتمالا کنگره درخواست دونالد ترامپ را برای تمدید مدت عملیات، قبول خواهد کرد ولی میتواند محدودیت اعمال کند.
ژنرالهای سپاه پاسداران که بعد از مرگ خامنهای حاکم مطلق ایران شدهاند، تحلیل دوگانه دارند. بعضی از آنان تصور میکنند که زمان به نفع آنان عمل میکند، بدینجهت میکوشند جنگ را فرسایشی بکنند. اما بعضی دیگر نگران فروپاشی کامل اقتصاد کشور و سقوط رژیم هستند و مذاکره و سازش را توصیه میکنند. ضمن اینکه هر دو دسته از وحدت و یکپارچگی حرف میزنند. چهار ژنرال قدیمی سپاه یعنی سرتیپ وحید شاهچراغی شیرازی معروف به احمد وحیدی فرمانده سپاه پاسداران، سرلشکر محمدباقر ذوالقدر اهل فسا، رئیس شورای امنیت ملی کشور، سرلشکر یحیی رحیم صفوی اصفهانی مشاور عالی رهبر و سرتیپ محمد باقر قالیباف مشهدی رئیس مجلس شورای اسلامی، تصمیمگیرندگان اصلی جنگ وصلح هستند و مجتبی خامنهای هم تصمیمات آنان را تائید میکند. قالیباف پراگماتیک و بقیه اصولگرای افراطی هستند و ستادهای متعدد عملیاتی را اداره میکنند. به این چهار نفر باید سردار رادان فرمانده نیروی انتظامی و سردار حسین طائب مشاور فرمانده سپاه را هم اضافه کرد که از تصمیمگیران و مجریان افراطی هستند. مسعود پزشکیان ارومیهای رئیس جمهور منتخب و هیئت وزیران در تصمیمگیریها نقشی ندارند و تنها به معیشت مردم و امور روزمره کشور میپردازند.
این جنگ نه تنها اقتصاد ایران بلکه اقتصاد بینالمللی را هم به گروگان گرفته و در اقتصاد گلوبالیزه فعلی، همه کشورها متضرر میشوند. قیمت بنزین، سوخت هواپیماها، کود شیمیائی برای کشاورزی و آلومینیوم که از کشورهای اطراف خلیج فارس به دنیا صادر میشوند بسیار گران شدهاند. سازمان ملل متحد اعلام کرده است بهعلت گران شدن سوخت و کود شیمیائی، ۳۲ میلیون نفر به گرسنگان جهان اضافه خواهد شد. کشورهای جنوب خلیج فارس که هم جنگ را تحمل میکنند و هم اقتصاد، ثبات و امنیت آنها فلج شده است بیش از همه کشورها متضرر میشوند. آنها به آمریکا فشار میآورند که یا کار ایران را یکسره کند و یا آتشبس دائمی برقرار سازد تا آنان بتوانند به ترمیم خرابیهای جنگ بپردازند. فعلا تمایل به مذاکره در طرفین وجود دارد اما هنوز مذاکره علنی بین ایران و آمریکا شروع نشده است، مذاکرات محرمانه و واسطهها در تلاش ترتیب دادن مجدد مذاکرات رسمی در پاکستان هستند.
سفر برنامهریزی شده دونالد ترامپ به چین در ۱۴ ماه مه، شروع بازیهای جام جهانی فوتبال در آمریکا در ۱۱ ژوئن و انتخابات میان دورهای آمریکا در ۳ نوامبر، وقایعی هستند که برای ادامه مجدد مذاکرات بین ایران و آمریکا تاثیرگذار میباشند.
ماشااله رزمی
۲۴ آوریل ۲۰۲۶
■ آقای رزمی عزیز. به مطالب و موضوعات مهمی اشاره کردید و معلوم است که دغدغه معیشت و امنیت مردم برای شما اولویت تام دارد، که در جای خود قابل تقدیر است. اما چند نکته فرعی هست که میتوان طوری دیگری هم قضاوت کرد. مثلأ نوشتهاید “متاسفانه آلترناتیو معتبری وجود ندارد تا زبان ملت باشد و از حقوق مردم دفاع بکند”. البته قبول دارم که یک سخنگوی واحد برای اپوزیسیون وجود ندارد، اما آقای رضا پهلوی در محافل معتبر و متنفذ سیاسی از حقوق و خواستهای مردم ایران حمایت میکند. نقش وی را نباید کماهمیت تلقی کرد.
نکته دیگر این است که شما سیاست اسرائیل را واقعبینانه ارزیابی نکردهاید. حتمأ توجه دارید که این ج.ا. بوده که از همان ابتدا خواهان نابودی اسرائیل بوده و عملا نیز در تمهیدات اجرای آن کوشیده است. در حالی که اسرائیل، آنهم به دلایل ایدئولوژیک، ضد ایران نبوده است. در ضمن من هیچگاه از منبعی معتبر و یا از مقامات اسرائیل نشنیده و نخواندهام که ایران را به حمله اتمی تهدید کنند. اشارهام به جمله شماست که نمیدانم از کدام منبع معتبر است: “در بعضی محافل بینالمللی مدل ژاپن برای خلاص شدن از شر جمهوری اسلامی مطرح میشود و حتی گفته شده .... اسرائیل مجبور خواهد شد از بمب اتمی استفاده کند”.
در مورد مصر و ترکیه هم ندیدهام که اسرائیل سیاست تعرضی داشته باشد، در حالی که گاهی رهبران ترکیه اعتراضات شدید به اسرائیل دارند. اشارهام به جمله شماست “ترکیه و مصر هم نمیخواهند اسرائیل، جمهوری اسلامی را از بین ببرد چون میترسند بعد از ایران نوبت جنگ با خود آنها برسد”.
در هر حال، امیدواریم تخاصمات تمام شود و ایرانیان نیز بتوانند حکومتی مسئول و صلحطلب ایجاد کنند.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری از اظهار نظر شما نسبت به نوشته من تشکر میکنم. من به دیدگاههای شما احترام می گذارم. همه ما قبول داریم که خمینی شعار نابودی اسرائیل را داده و بعد از انقلاب گفته که اگر هر مسمان یک سطل آب بریزد، اسرائیل را آب می برد در عین حال اختلافات ایران و اسرائیل از ۱۹۷۳ شروع شد زمانی که در جنگ بین مصر و اسرائیل، محمدرضا شاه به شورویها اجازه داد با استفاده از فضای ایران به مصر اسلحه مهمات برسانند. آن جنگ با دخالت آمریکا پایان یافت که منجر به عقب نشینی اسرائیل از صحرای سینا شد و اسرائیلی ها گناه آن را به گردن شاه می انداختند.
نمیدانم شما از مطبوعات ترک استفاده می کنید یا نه در هر صورت آنها بشدت نگران هستند که اگر اسرائیل به تنها قدرت منطقه تبدیل شود امنیت آنها را بخطر خواهد انداخت. کشور های جنوب خلیج فارس از مصر انتقاد میکردند که چرا حامی ایران شده است و مصریها همان جواب ترکها را میدادند.
راجع به استفاده از بمب اتم علیه ایران در تلویزیون های فرانسه آشکا را بحث می شود. حتما بخاطر دارید که در اثنای جنگ غزه یکی از مقامات تندرو اسرائیلی، استفاده از بمب اتم برای نابودی کامل غزه را مطرح کرده بود که با مخالفت خود اسرائیلیها مواجه شد. من اعتقاد دارم که خطر بمب اتم را باید برای مردم ایران مطرح کرد تا رژیم را تحت فشار بگذارند که از سیاستهای مبتنی بر توهم و نابودی اسرائیل دست بردارد. امیدوارم همینقدر کافی باشد. من عادت به کامنت نویسی ندارم.
ماشااله رزمی
■ ترکیه رابطه و نزدیکی کشوریهای عربی با اسراییل را بر ضد هژمونی خود در منطقه میبیند و اتحاد با قطر و حمایت از حکومت اسلامی نیز در همین راستاست. علاوه بر آن ترکیه از فلاکت و بحران در ایران سود سرشاری عایدش میشود و حلوایی نقد است. آنچه ترکیه را تهدید میکند رشد اسلام سیاسی است و اسراییلستیزی هیزمی است که اردوغان و انصارش بدان احتیاج دارند تا آن کوره را داغ نگه دارند. ترکیه عضو ناتو است و روابط اقتصادی خوبی با غرب دارد و خطری از جانب اسراییل متوجهاش نیست. اسراییل همینکه بتواند امنیت خود را در مقابل حکومت اسلامی و حزب الله و حماس و شرکای حفظ کند شاهکار کرده است و به خطر انداختن امنیت ترکیه و شاخ و شانه کشیدن بر علیه آن پیشکشش. مضافاً که حکومت نتانیاهو هم چندان ثباتی ندارد و فقط همین جنگ فعلا سرپایش نگه داشته.
در رابطه با “ملل غیرفارس” هم فکر نکنم ایران اتحادیهای باشد از ملتهای مختلف، یعنی چیزی مثل کنفدرال. خواستار یک سیستم فدرال در ایران بودن ملتهای مختلف نمیسازد. مگر اینکه احتمالاً هدف اصلی چیز دیگری باشد که “فعلا” بهتر است بیان نشود. کلمات معنای خاصی دارند و کاربردشان قابل تعمق.
با احترام سالاری
■ آقای رزمی عزیز. ممنونم بابت پاسخ متین و روشنگر شما. من از رسانههای ترکیه بیخبرم، مگر در مواردی که در رسانههای آلمان انعکاس پیدا کند. با وجودی که انسان به هر صورت، به همه اطلاعات دسترسی ندارد، سعی میکنم نظراتم منصفانه و تا حد ممکن، کمتناقض باشد. از مقالات شما خیلی استفاده میکنم. امیدوارم با بهرهمندی از نظرات سایر دوستان، بتوانم فهم بهتری از سیاست پیدا کنم. در مورد هشدار شما و خطرات بمب اتمی برای خود ایرانیان، با شما کاملأ موافقم. با اشاره به شعار “انرژی هستهای حق مسلم ماست”، شاید بتوان گفت “حق” است، اما قطعا به “صلاح” ما ایرانیان نبوده و نیست.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
رویدادِ هولناکِ قتلعامِ ۱۸ و ۱۹ دیماه، فراتر از یک سرکوبِ گذرا، نقطهی عطفِ گذارِ نظام به شدیدترین، فشردهترین و دامنهدارترین سطحِ خشونتی است که تاکنون علیه جامعه اعمال کرده است. این واقعه در دو ساحتِ «کمی» و «کیفی» مرزهای پیشین را درنوردید؛ در سطحِ کمی با آمارِ تکاندهندهیِ جانباختگان، و در سطحِ کیفی با اشغالِ تمامعیارِ جغرافیایِ زندگی. هجوم به بیمارستانها، تعرض به گورستانها و شلیک به حریمِ امنِ خانهها نشان داد که حاکمیت دیگر نه در پیِ مهارِ معترضان، بلکه در وضعیتِ آرایشِ جنگی علیه کلِ ساختارِ زیستِ مدنی قرار گرفته است. نظام با این قتلعام، کلِ جامعه را در وضعیتِ «حیاتِ برهنه» قرار داد؛ وضعیتی که در آن با تعلیقِ قانون و حریمِ خصوصی، جانِ شهروند در برابرِ ماشینِ سرکوب، بیپناه و بیدفاع رها شده است.
در این میان، یک چرخشِ استراتژیک نیز رخ داد که پروپاگاندایِ همیشگیِ نظام را با سیاستِ تازهای درآمیخت؛ بدین معنا که نظام همزمان با تقلیلِ معترضان به «نیرویِ دشمن» یا «عناصرِ روانپریش»، «سیاستِ تماشا» را نیز در کنارِ کتمان و دروغگوییِ آماری فعال کرد. بر این اساس، جمهوری اسلامی برخلافِ رویههایِ پیشین، بهگونهای حسابشده در کنارِ جعلِ روایت، به عریانیِ جنایت و به تماشا گذاشتنِ پیکرِ قربانیان روی آورد. منظور از سیاستِ تماشا، تبدیلِ خشونت به یک ابزارِ ارتباطی برای ارعاب است؛ در این استراتژی، جنایت دیگر نه یک پیامدِ ناخواسته که باید مخفی بماند، بلکه بخشی از یک نمایشِ عمومی برای خیره ساختنِ چشمِ جامعه بر توانِ ویرانگریِ خشونت است. این نمایشِ بدوی، هدفی جز مرعوبسازیِ مطلق و ایجادِ «فلجِ اجتماعی» از طریقِ ترومایِ جمعی نداشت؛ پیامی صریح که اعلام میکرد حاکمیت دیگر نه به دنبالِ اقناع است و نه کسبِ مشروعیت، بلکه آگاهانه تنها بر مدارِ «وحشت» حکم میراند تا ارادهیِ عمومی را از طریقِ این تماشا ــــ که نوعی تجاوزِ بصری برای درهمشکستنِ دفاعِ روانیِ شهروندان بود ــــ زمینگیر سازد.
این وضعیت در فلسفهیِ سیاسیِ هانا آرنت معنایی دقیق و تکاندهنده دارد. او در کتابِ در بابِ خشونت، با نقدِ این باورِ عمومی که قدرت را همارزِ اسلحه و زندان میپندارد، تبیین میکند که قدرت و خشونت نهتنها همسان نیستند، بلکه در تقابلِ مطلق با یکدیگر قرار دارند؛ هر جا یکی از این دو حاکم شود، دیگری غایب است. آرنت با ردِ این انگاره که «قدرت از لولهیِ تفنگ بیرون میآید»، استدلال میکند که محصولِ تفنگ تنها فرمانی است که با زور اجرا میشود، نه قدرت. از نظرِ او، قدرتْ محصولِ «عملِ مشترک» و وفاداریِ جمعیِ انسانهاست؛ قدرت همان شمارِ انسانهایی است که به یک نظام مشروعیت میدهند. در مقابل، خشونت ابزاری است که حاکمیتِ فاقدِ پایگاهِ مردمی، برای پُر کردنِ خلأِ قدرتِ از دست رفته به آن متوسل میشود تا حضورِ زنده و نیرومندِ جامعه را با التقاطِ پیشرفتهترین افزارِ کشتار و بدویترین انگارههایِ حکمرانی سرکوب کند.
قتلعامِ دیماه از این منظر، اعترافِ صریحِ نظام به «بیقدرتیِ» خویش بود. شلیک به کودکان، زنان و مردان و حتی تعقیبِ کسانی که به مجروحان یاری رسانده بودند، نشانِ قاطعی از احتضارِ ساختاری است که پیوندش با منبع اصلی قدرت ــــ یعنی مردم ــــ بهکلی گسسته است. حاکمیتی که آخرین پناهگاههایِ امنیتِ روانی و فیزیکیِ شهروند را هدف قرار میدهد، رسماً اعلام میکند که دیگر توانِ «حکمرانی» ندارد و تنها گزینهیِ باقیماندهاش «تهدید، تخریب و ترور» است. اما همانطور که آرنت هشدار میدهد، خشونت هرگز قادر نیست قدرت یا همان مشروعیتِ از دست رفته را احیا کند. نظام با فدا کردنِ «حضور سیاسی» در پیشگاهِ «حضور نظامی»، در عمل به یک اقلیتِ مسلح در برابر اکثریتِ صاحبِ حق تبدیل شده است. لولهی تفنگ شاید برای مدتی سکوت ایجاد کند، اما هرگز جایگزینِ ارادهی جمعیِ انسانهایی نخواهد شد که بهرغمِ کثرت و تفاوتشان، بر سرِ ایستادگی در برابرِ ظلم به «توافق» رسیدهاند.
در امتدادِ این بیقدرتی، آنچه در دیماه روی داد، موجبِ یک «دگردیسیِ هستیشناختی» در ماهیتِ حاکمیت شد؛ بدین معنا که نظام با خروج از مدارِ قانون ــــ حتی همان قانونِ حداقلی و صوری ــــ و ورود به ساحتِ خشونتِ محض، ماهیتِ خود را از یک «طرفِ قراردادِ اجتماعی» به یک «جسمِ خارجی» و «اشغالگرِ فضایِ زیستی» تغییر داد. در چنین وضعیتی، قراردادِ اجتماعی بهطورِ کامل فسخ شده و گسستی بنیادین رخ داده است؛ گسستی که تداومِ روندِ پیشین را ناممکن میکند، چرا که پلهایِ گفتوگو و ارتباط، زیرِ بارِ سنگینِ خونهایِ ریختهشده در خیابانها و سوگهایِ انباشته در خانهها درهمشکستهاند. پیامدِ این دگردیسیِ ماهوی، ورود به قلمرویی است که در آن، ساختارِ روانی و سیاسیِ جامعه در سه سطحِ کلیدی دگرگون شده است:
۱. استحاله از مطالبهگری به براندازی: با مرگِ اصلاحپذیری و فروریختنِ چارچوبهایِ قانونی، هدفِ اعتراض از «تغییرِ رفتارِ حاکم» به «برداشتنِ سدِ راهِ زندگی» تغییر یافته است. این سد، همان حاکمیتی است که نفسِ حضورش، حقِ حیاتِ شهروند را نفی میکند؛ چرا که از نگاهِ جامعه، اصلاحِ پدیدهای که ماهیتش به یک «اشغالگر» دگرگون شده، از بنیاد ناممکن است.
۲. سقوطِ ترس و فراگیریِ کنشگری: وقتی حاکمیت میدانِ سیاست را به مقتل تبدیل میکند، «هزینهیِ سکوت» با «هزینهیِ اعتراض» برابر میشود. در این نقطهیِ عطف ــــ که در آن سکوت دیگر ضامنِ بقا نیست ــــ شجاعتِ ناشی از استیصال سر برمیآورد؛ وضعیتی که در آن فرد برای صیانت از حقِ حیات، به مواجههیِ مستقیم با اصلِ ساختارِ سیاسیِ موجود روی میآورد. این شرایط، قراردادِ نانوشتهیِ «سکوت در برابرِ امنیت» را مضمحل کرده و حتی اقشارِ محافظهکار را نیز، بهدلیلِ فقدانِ امنیت در حریمِ خصوصی، به میدانِ ناگزیرِ رویارویی میکشاند.
۳. زایشِ همبستگیِ ترومایی: با تبدیلِ رنجهایِ خصوصی به یک «تجربهیِ جمعی»، تروما ــــ برخلافِ تصورِ اتاقهایِ فکرِ امنیتی ــــ به مثابه یک «چسبِ اجتماعیِ» نیرومند عمل میکند و شکافهایِ عقیدتی و طبقاتی را در زیرِ ضرباتِ ماشینِ کشتار ذوب میکند. در این مرحله، بدنهیِ اجتماعی حولِ محورِ «قربانی بودنِ مشترک»، به یک واحدِ منسجم و همسرنوشت تغییرِ ماهیت میدهد؛ همبستگیِ حیاتی و گریزناپذیری که نه از طریقِ ایدئولوژی، بلکه از مسیرِ «خون و تروما» پدید میآید تا دردِ هر بخش را در تمامِ پیکرهیِ آن طنینانداز کند. بدینسان، آن قتلعامی که قرار بود با ایجادِ «فلجِ اجتماعی»، بقایِ نظام را تضمین کند، خود به یک خطایِ راهبردی بدل میشود و تروما را از ابزارِ سرکوب به سرچشمهیِ تولیدِ قدرت برای جامعه تغییر میدهد.
تحققِ این قدرتِ نوظهور، پیامدِ مستقیمِ فروپاشیِ منطقِ ارعاب در دیماه است؛ حاکمیت قصد داشت با نمایشِ عریانِ جسدها و به تماشا گذاشتنِ رنجِ بازماندگان، جامعه را بهتزده و اتمیزه کند تا هر فرد از ترسِ نابودی، به پیلهیِ تنهاییِ خویش بگریزد. اما تروما در بطنِ خود، بذرِ گونهیِ جدیدی از قدرت را میکارد که ساختارِ سرکوب از درکِ آن عاجز است. با شکستِ استراتژیِ وحشت، سوگِ خصوصی به خشمِ جمعی گذار میکند و حاکمیت، ناخواسته خود را به عنوانِ یک «تهدیدِ وجودی» برای همگان نمایان میسازد. بدینسان آن کشتارِ هدفمند، برخلافِ رؤیایِ طراحانش، بدنهیِ اجتماعی را به یک «واحدِ همسرنوشت» تبدیل میکند که در آن هر بدنِ بیجان، بهجایِ نشانهیِ پایان، به حلقهای برای پیوندِ زندگان جهتِ برکندنِ نظامِ حاکم بدل میشود. جمهوری اسلامی بر سرِ «فلجِ جامعه» قمارِ بزرگی کرد، اما آنچه در پایانِ این بازیِ خونین واگذار نمود، تمامیتِ مشروعیت و هستیِ خود در برابرِ «وحدتِ تروماییِ» مردمی بود که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. گسستِ حاصل از این قتلعام، نقطهیِ پایانِ سیاستورزیِ توتالیتر با نقابِ دموکراسی و سرآغازِ دورانِ تقابلی است که فرجامِ آن، پیروزیِ حتمیِ «جغرافیایِ زندگی» بر «ماشینِ مرگِ» این جمهوریِ بیگانه با معنایِ جمهور یا همان امرِ عمومی (Res publica) خواهد بود.
کوتاه آنکه، جمهوری اسلامی پس از قتلعامِ دیماه در ساحتِ مشروعیت بهکلی سقوط کرد، اما سایهیِ جنگ بارِ دیگر مجالی فراهم آورد تا فروپاشیِ محتومِ خود را بهطورِ موقت تعلیق کند؛ همانطور که بیش از چهار دهه پیش، جنگ مجالی فراهم آورد تا «گربهیِ نرم و زیبایِ ایران» را نه تنها در دَمِ حجلهیِ قدرتش قربانی کند، بلکه آن را به خارپشتی تصنعی بدل سازد. بدینگونه، این نظام هستیِ فرهنگیِ سرزمینی را که جانمایهاش گشودگی و گفتوگو با جهان بود، در زرهی از خارهایِ آتشین محبوس کرد؛ زرهی که از تمامِ روزنههایش، نگاهِ کینتوزِ نظام، هر نوع «دیگربودگی» را چونان طعمهای دنبال میکند. این در حالی است که توانِ راهبردی و سرمایهیِ نمادینِ این سرزمین نه در خصومت با دیگری، بلکه در دگردوستیِ پریستارانه و همان اخلاق و سیاستِ نوروزانهای نهفته است که قرنهاست بر سفرهیِ گشادهیِ خویش، تمامِ کثرتها را به ضیافتِ آشتی و زندگی فرا میخواند.
خردِ زیسته گواهی میدهد که هر ملتی برای بقا و شکوفایی، ناگزیر از سیاستگذاری بر مدارِ توانمندیهایِ درونزاد و داشتههایِ طبیعی و تاریخیِ خویش است؛ بر همین اساس، اعتبارِ وجودیِ ایران نیز نه در قامتِ یک نیرویِ ستیزهجو، که در سیمایِ آن «شاعری» بازشناخته میشود که بارِ امانت و تعهدِ اخلاقیاش، هبه کردنِ صلح و زیبایی به جهان است. شاید امروز بر این سخن بخندید و مرا خیالباف بشمارید، اما رهنامهیِ من به آیندگانِ سیاسیِ ایران این است: «درونهیِ دیوانِ حافظ» ــــ یعنی مفهومِ بنیادینِ دوستی و مدارا ــــ را به استراتژیِ کلانِ سیاستِ داخلی و خارجیِ ایران تبدیل کنید و روحِ قانونِ اساسی را بهجایِ نصوصِ دینی و جزمی، از منشِ انسانی و خردِ نبشته در میراثِ کلاسیکِ ادبیاتِ فارسی ــــ و خاصه از آن پنج فرازِ بلوغِ جانِ ایرانی یعنی فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ ــــ استخراج نمایید. این تنها راهی است که ایران میتواند هم با خویشتنِ آزردهاش و هم با جهان، به صلحی پایدار دست یابد.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
نیویورک تایمز / ۲۱ آوریل ۲۰۲۶
اسرائیل چگونه راه خود را گم کرد و ترامپ چگونه میتواند لبنان را نجات دهد
اگر بهدنبال دو تصویر هستید که بهخوبی نشان دهد راهبرد ژئوپولیتیکی اسرائیل تحت رهبری نخستوزیر بنیامین نتانیاهو این کشور را به کجا رسانده است، بهتر از دو عکسی که آخر هفته در رسانههای اسرائیلی منتشر شد، پیدا نخواهید کرد. نخستین تصویر، عکسی است از یک سرباز اسرائیلی که با پتک مجسمهای از عیسی مسیح را در دِبِل — روستایی مسیحی مارونی در جنوب لبنان، چند مایل آنسوتر از مرز اسرائیل — در هم میشکند.
به نوشته لازار برمن، خبرنگار دیپلماتیک تایمز آو اسرائیل، این تصویر «چنان بهطور کامل برخی از بدترین کلیشهها درباره اسرائیل و یهودیان را بازتاب میداد که بسیاری بهطور غریزی تصور کردند محصولی ساختهشده با هوش مصنوعی است که برای بدنام کردن دولت یهود طراحی شده است. دوستان اسرائیل که احتمال میدادند تصویر واقعی باشد، دعا میکردند که چنین نباشد، چرا که این تصویر بهشدت آسیبزننده بود. اما دعاهایشان بیپاسخ ماند. یک سرباز ارتش اسرائیل واقعاً با چکش به صورت مجسمهای که عیسی را نشان میداد ضربه زده بود.» او افزود: «هیچ هوش مصنوعی، هیچ دستکاریای در کار نبود و نمیتوان از کنار تصویری گذشت که به یک باتلاق عمیق اخلاقی در ارتش و جامعه اسرائیل اشاره دارد.»
تصویر دوم، عکسی است در روزنامه هاآرتص از گروهی از وزیران راستگرای اسرائیلی که با لبخندهای رضایت، در حال افتتاح یک شهرک تازه بازسازیشده به نام سا-نور در شمال کرانه باختری هستند. این شهرک یکی از چهار شهرک پراکنده اسرائیلی است که در منطقهای بنا شدهاند که تحت حاکمیت مدنی و امنیتی فلسطینیان قرار دارد. هدف از ایجاد این شهرکها، ناممکن ساختن شکلگیری یک دولت فلسطینی پیوسته در آینده است. همانطور که هاآرتص اشاره کرده، وزیر دفاع نتانیاهو، اسرائیل کاتس، در این مراسم با افتخار اعلام کرد که دولت در نظر دارد حدود ۱۴۰ پایگاه کشاورزی در کرانه باختری را قانونی کند — اقدامی برای خنثی کردن هرگونه «تلاش فلسطینیها برای ایجاد حضور در این منطقه».
روزی دیگر از دولت نتانیاهو که رئیسجمهور ترامپ را فریب میدهد. همان ترامپی که در سپتامبر ۲۰۲۵ اعلام کرده بود: «اجازه نخواهم داد اسرائیل کرانه باختری را به خاک خود ضمیمه کند.»
چرا این دو تصویر تا این حد گویاست؟ زیرا بهخوبی راهبرد امروز نتانیاهو را نشان میدهند — اگر اصلاً بتوان آن را راهبرد نامید: مواجهه با هر تهدیدی از طریق درهم کوبیدن آن با پتک، بدون توجه به اینکه چه تعداد دشمن برای اسرائیل ایجاد میشود، و در عین حال نداشتن هیچ ایده خلاقانهای برای تبدیل دستاوردهای نظامی به دستاوردهای راهبردی پایدار — چه در غزه، لبنان، سوریه و کرانه باختری، و چه در روابط با عربستان سعودی و ایران.

یک سرباز اسرائیلی که با پتک مجسمهای از عیسی مسیح را در دِبِل — روستایی مسیحی مارونی در جنوب لبنان، چند مایل آنسوتر از مرز اسرائیل — در هم میشکند
دلیل این وضعیت آن است که اسرائیل برای تثبیت هرگونه دستاورد راهبردی، نیاز دارد دستکم در مسیر دستیابی به راهحل دوکشوری با تشکیلات خودگردان فلسطین گام بردارد. این همان چیزی است که میتواند ایران را در سطح منطقه بهطور پایدار منزوی کند. این همان چیزی است که عادیسازی روابط اسرائیل و عربستان سعودی — از جمله در حوزه تجارت و گردشگری — را ممکن میسازد. این همان چیزی است که به دولتهای لبنان و سوریه کمک میکند تا بسیار آسانتر و با مخاطرات کمتر، به صلح رسمی با دولت یهود دست یابند. و این دقیقاً همان چیزی است که نتانیاهو نهتنها از تلاش برای آن سر باز میزند، بلکه پیوسته در جهت تضعیف آن عمل میکند.
آیا فکر میکنم این کار آسان است؟ قطعاً نه. آیا معتقدم فلسطینیها رهبری سالخورده و فاسدی دارند که نیازمند جایگزینی، نوسازی و اصلاح است — و خود نیز مسئول بخشی از وضعیت دشوارشان هستند؟ بدون تردید. اما آیا میدانم که نتانیاهو تمام دوران نخستوزیری خود را صرف جلوگیری از ظهور یک رهبری فلسطینی معتبرتر و شایستهتر کرده است؟ بله، این را هم میدانم.
آیا میدانم که اسرائیل منافعی بنیادین در جدا شدن از فلسطینیها به هر شکل ممکن دارد، تا مبادا به یک دولت آپارتایدی تحت اداره یهودیان تبدیل شود؟ کاملاً. آیا باور دارم که ایران و نیروهای نیابتیاش تهدیدی مرگبار برای اسرائیل هستند که نمیتوان آن را نادیده گرفت؟ باز هم کاملاً. اما آیا همزمان معتقدم که بدون یک شریک فلسطینی، چنین به نظر میرسد که راهبرد نتانیاهو ایجاد شرایطی برای پاکسازی قومی در کرانه باختری است — و همین امر باعث از دست رفتن بهترین دوستان اسرائیل در سراسر جهان میشود؟ بدون شک چنین است.
اسرائیل عزیز: وقتی دموکراتهای میانهرو و دیرینهحامی اسرائیل در ایالات متحده، مانند رام امانوئل، در برنامه «گفتگوی زنده با بیل ماهر» — همانطور که هفته گذشته انجام داد — حاضر میشوند و با تشویق گسترده مخاطبان اعلام میکنند که با کمکهای نظامی یارانهای آمریکا به اسرائیل مخالفاند و جایگاه «ویژه» آن را زیر سؤال میبرند، یعنی واقعاً دارید دوستان خود را از دست میدهید. این فقط به جناح چپ محدود نیست. شمار بیشتری از آمریکاییها در سراسر طیف سیاسی، اسرائیلِ نتانیاهو را همچون کودکی لوس میبینند و دیگر از آن خسته شدهاند.
البته دولت اسرائیل و فرماندهی ارتش، سربازی را که مجسمه عیسی را در جنوب لبنان تخریب کرده بود محکوم کردند و افراد دخیل را مجازات نمودند. همچنین، با درک اینکه این حادثه چه فاجعهای در حوزه روابط عمومی بهبار آورده، اسرائیل بهسرعت برای جایگزینی مجسمه اقدام کرد. اما به نظر شما آن سرباز از کجا به این نتیجه رسیده بود که چنین کاری قابل قبول است — آنقدر که حتی ارزش داشته باشد یکی از همرزمانش از آن عکس بگیرد؟ من به شما میگویم: از تماشا و شنیدن زبان و رفتارهای خود دولت نتانیاهو، ارتش و ماشین مسمومساز آنلاین آن.
او هر روز میتوانست بخواند که شهرکنشینان راستگرای یهودی در کرانه باختری، به نام صهیونیسم مذهبی، خودروها، خانهها و محصولات کشاورزی فلسطینیان را تخریب میکنند — در حالی که ارتش و پلیس اسرائیل معمولاً فقط نظارهگرند و گاه حتی کمک میکنند و نتانیاهو همواره با چشمپوشی از کنار آن میگذرد. در چنین فضایی، چه اشکالی دارد که کسی با چکش به مجسمه عیسی در جنوب لبنان حمله کند؟
همچنین نمیتوان آن سرباز و همراهانش را کاملاً سرزنش کرد، وقتی میبینند نماینده ترامپ در اسرائیل، مایک هاکبی، آشکارا از الحاق کرانه باختری به اسرائیل حمایت میکند و چنان رفتار میکند که گویی سفیر شهرکنشینان یهودی در ایالات متحده است، نه سفیر آمریکا در اسرائیل — و انگار چنین الحاقی تهدیدی برای اردن، یکی از ستونهای اصلی سیاست آمریکا در منطقه، نخواهد بود. بسیاری از اسرائیلیهای شریف بهخوبی میدانند این رویکرد از نظر اخلاقی نفرتانگیز و از نظر راهبردی دیوانهوار است، اما آنها در کشتیای گرفتار شدهاند که ناخدایانش ناداناند.

اسرائیل کاتز، وزیر دفاع اسرائیل، (سوم-چپ)، یوسی داگان، رئیس شورای منطقهای شومرون (چهارم-چپ) و وزیر دارایی راست افراطی اسرائیل، بزالئل اسموتریچ (چهارم-راست)، در مراسم افتتاح یک شهرک تازه بازسازیشده به نام سا-نور در شمال کرانه باختری
اما یک تفکر راهبردی تازه درباره اسرائیل و لبنان چه شکلی میتواند داشته باشد؟ اجازه دهید از این واقعیت شروع کنیم که اسرائیل، تا جایی که من شمارش کردهام، از زمانی که در سال ۱۹۷۹ بهعنوان خبرنگار به بیروت آمدم، دستکم هفت تهاجم بلندمدت یا عملیات نظامی گسترده در جنوب لبنان علیه سازمان آزادیبخش فلسطین یا حزبالله انجام داده است.
اجازه دهید روشن بگویم: هیچ نخستوزیر اسرائیلی نمیتواند و نباید اجازه دهد نیروهای نیابتی ایران در لبنان — یعنی شبهنظامیان حزبالله — با تهدید حملات موشکی، شمال اسرائیل را غیرقابل سکونت کنند. اما در مقطعی، این اصل که «دیوانگی یعنی انجام مکرر یک کار و انتظار نتیجهای متفاوت» باید واقعاً مورد توجه قرار گیرد.
اسرائیل همواره میگوید ارتش لبنان باید حزبالله را خلع سلاح کند. اما ارتش لبنان ترکیبی است از مسیحیان، دروزیها، سنیها و شیعیان. با توجه به نفوذ سیاسی حزبالله در میان جامعه شیعه لبنان — حتی با وجود خشم بسیاری از شیعیان لبنانی از این گروه بهخاطر تحریک اسرائیل به نمایندگی از ایران — اگر ارتش لبنان وارد جنگی آشکار در سراسر جنوب لبنان و بیروت علیه حزبالله شود، ممکن است از هم بپاشد و لبنان را دوباره به جنگ داخلی بکشاند. تنها گزینهای که نتانیاهو ارائه کرده، بیرون راندن دهها هزار لبنانی از جنوب لبنان یا مناطق شیعهنشین بیروت است.
اکنون زمان یک راه سوم فرا رسیده است. من خوشحال میشوم آن را «طرح ترامپ برای نجات لبنان» بنامم. باید اسرائیل را تحت فشار قرار داد تا بهطور کامل از جنوب لبنان خارج شود و نیروهای بهشدت مسلح ناتو در همکاری با ارتش لبنان — و تحت اقتدار نمادین آن — کنترل این منطقه را به دست گیرند.
اسرائیل میتواند به ناتو اعتماد کند. حزبالله و ایران جرأت مقابله با آن را نخواهند داشت — و اگر هم چنین کنند، درهم کوبیده خواهند شد. در چنین حالتی، اکثریت بزرگی از لبنانیها، از جمله شیعیان، از این وضعیت استقبال خواهند کرد، زیرا اسرائیل کاملاً از لبنان خارج شده و حزبالله توجیه خود برای حمله به اسرائیل را از دست خواهد داد.
البته این راهحل ممکن است کامل نباشد، اما قطعاً بهتر از تکرار مداوم حملات اسرائیل به لبنان — و چه رسد به وقوع یک جنگ داخلی دیگر در لبنان — است. این گزینه ارزش آزمودن را دارد.
لبنان از زمان جنگ داخلی ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰، اکنون دارای شایستهترین رئیسجمهور با رویکردی چندگرا، یعنی جوزف عون، و نخستوزیر، نواف سلام، است. من معتقدم آنها آماده صلح با اسرائیل هستند، اما نه به بهای یک جنگ داخلی دیگر.
زمان آن رسیده است که راه سومی انتخاب شود؛ راهی که امنیت لبنان را تضمین کند، امنیت اسرائیل را تأمین کند و ماهیت واقعی حزبالله را آشکار سازد — ابزاری در دست ایران که آماده است تا آخرین لبنانی و آخرین اسرائیلی بجنگد تا منافع اربابانش در تهران را تأمین کند. اکنون زمان اجرای «طرح ترامپ برای نجات لبنان» است.
■ کاش فریدمن به جای آنکه این همه برای اسراییل دل بسوزاند کمی در مورد مردم ایران دل میسوزاند و گاهی در مورد قتل عام ایرانیها به دست جمهوری اسلامی مینوشت.
یوسف جاویدان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
امروز داشتم ویدیویی را نگاه میکردم که در آن روشنفکری ایرانی در حال سخن گفتن از روشنفکری دیگر بود. در آخر این ویدیو احساس خیلی بدی داشتم. این احساس بد دلایل گوناگون داشت که من در اینجا به یکی از آنها میپردازم و آن تعداد بیشمار لغاتی که همهشان برچسبهای تحقیرآمیز و سرشار از توهین بودند. فرای این لغات، در جستجوی استدلالی گشتم که شاید احتمالاً زیر انباری از خشم تلنبار شده باشد که متاسفانه هرچه دقت کردم نیافتم. شاید سوال خیلی از ماها باشد که واقعا جایگاه این توهینها در روان تولیدکنندهی آنها چیست؟
در حقیقت من فکر میکنم جایگزینی استدلال با برچسبهای توهینآمیز بهگونهای، دیگری را در جایگاهی تحقیرآمیز قرار میدهد. وقتی که این برچسبها به فردی زده میشود، نه تنها تمام نفرتی که در روان فرد وجود دارد به این برچسب انتقال پیدا میکند، بلکه در ذهن شنوندهای که پذیرای آن باشد نیز جای استدلال را میگیرد. دیگر احتیاجی به گوش کردن «دیگری» نیست.
گویی آن برچسب آمده که همهی مشکل «حضور دیگری» را با جا دادنش در یک لغت سخیف، حل کند. گویی آن لغت آمده که آن دیگری را از همهی پیچیدگیهای انسانیش رها کند و از او تنها تصویری شنیع به جای بگذارد. با دادن آن تصویر شنیع که در آن لغات گنجانده شده، بهگونهای دیگری را در سطوحی بسیار پایینتر از خود قرار میدهیم. به طوری که خود را در جایگاه قاضی بالا و آن دیگری را در ردیف پستترین موجود، پایین میآوریم.
در روان ما، این توهین به ما احساس قدرت میدهد. در خیالمان اینکه «حال او را گرفتهایم» و به زیر کشیدیمش حس پیروزی کاذبی را برای ما به ارمغان میآورد: حس اینکه استخوانهای این شخص در حصار آن لغت کریه خورد شده است و صدای خورد شدنش در گوشهایمان لذتی معیوب را برایمان به همراه میآورد. یعنی در حقیقت توهین کردن و برچسب زدن میتواند احساس توانمندی و قدرت کاذب به ما بدهد.
با این برچسبهای توهینآمیز، به نوعی از دیگری انسانزدایی میکنیم و وقتی دیگری را دیگر آدم ندانیم، از هر گونه خشونت کلامی به او هیچ احساس گناهی به ما دست نمیدهد. زیرا که او را به آن برچسب خلاصه میکنیم.
متاسفانه این توهینها میتوانند بهطور ناخودآگاه این پیام را برای همگروهیها داشته باشند که «نگاه کنید من چگونه دیگری را به زیر کشیدم.» گویی به زیر کشیدن این دیگری به نوعی علامتی به تعلق به گروه میشود. یعنی بهگونهای به عنوان «آیینی بیمارگونه» میشود که فرد را به همگروهیهایش میخواهد پیوند بدهد. گویی این پیوند تنها از کانال خورد کردن شخصیت این «دیگری» از طریق کلام توهینآمیز ایجاد میشود و میدانیم هویت گروهی که اساسش بر تحقیر دیگری باشد میتواند به هویتی ناسالم تقلیل یابد. زیرا در بسیاری موارد بهگونهای نمودی از نگاهی دوقطبی به دنیا و آدمهاست. آنهایی که لایق برچسب هستند آدم بدها هستند و من در جرگهی آدم خوبها.
توهین و خشونت در کلام، به نوعی میتواند نمودی از ناتوانی از استفاده از آن برای اندیشیدن باشد. برچسبهای توهینآمیز به نوعی شکست در استفاده از تعقل و استدلال برای قانع کردن است.
پذیرش دیگری متفاوت، تنها یک قابلیت فکری و عقلانی نیست. بلکه یک بخش عمدهی آن به عملکرد روانی ما بستگی دارد. ابراز توهین در کلام، میتواند نشانی از خشمهایی باشد در مقابل هر چیز و هر کس که بهگونهای حس ناکامی را در ما بوجود میآورد. پذیرش اینکه «دیگری حتماً قرار نیست انعکاسی از عقاید و خواستههای من باشد»، نیز تنها با یک آموزش فکری کسب نمیشود. لازمهاش این است که گاهی دریابیم همیشه این دیگری نیست که عامل خشمهای من است که گاهی این دیگری تنها کارکرد بیدار کردن بخشهای تاریک وجود ما و احساسهای نهانی است که در خود از گذشته تلنبار کردهایم.
نمونهاش را ما در افرادی که در گذشته ترومایی را تجربه کردهاند مییابیم. اینکه دیدهایم که چگونه تجربهی تروما میتواند باعث شود که فرد یک «نگرش متفاوت» را بهعنوان یک خطر واقعی زندگی کند و همچنان که نوروساینس به ما نشان میدهد، زمانی که مغز ما یک خطر را واقعی تلقی کند، دیگر با بخش منطقی مغز نیست که به آن عکسالعمل نشان میدهد بلکه با بخش لمبیک (احساسی) به آن پاسخ میدهد. به نوعی خشونت کلامی، توهین و فحش میتواند عکسالعمل دفاعی مغزی باشد که به اشتباه خود را در معرض خطری واقعی میبیند. حتی خیلی از اوقات این خشونت کلامی، تجلی خشونتهایی میتواند باشد که گذشتهی دردناکش در روان او به جا گذاشته است. که گاهی باعث میشود «دیگری متفاوت» را بهعنوان موجودی خطرناک تلقی کند.
این حس ناامنی میتواند در قابلیت اندیشیدن و تامل ما تاثیر منفی بگذارد. به همین دلیل است که لازمهی اینکه ما بتوانیم نگاهی تحریفنشده از دنیای اطراف و دیگران داشته باشیم تنها دانش ذهنی نیست. بلکه شناخت و مقابله با آثار خشونتها و جراحتهایی که از گذشته تا امروز با خودمان حمل کردهایم نیز بسیار حائز اهمیت میباشند.
من فکر میکنم ما همگی موظف هستیم که در مقابل این پدیدهی خشونت و اهانت کلامی مقابله کنیم زیرا انعکاس آن در فضای جمعی و رسانهای به نوعی میتواند باعث فلج شدن رشد آگاهی و تفکر جمعی شود. زیرا هر چه بیشتر انرژیمان را صرف تولید و مصرف این خشونتهای کلامی کنیم، هیجانات مخرب جایگزین فضای سالم برای اندیشیدن و تعامل سالم میشوند. متاسفانه این فضا باعث شده که بسیاری از ما ایرانیها وقت خود را بیشتر صرف این زد و خوردهای جنجالی کنیم تا چیز یاد گرفتن. متاسفانه این محتواهای خشن و توهینآمیز زمانی اینقدر جای زیادی میگیرند که مطالب آموزنده را محو میکنند. البته امیدوارم که در این زمینه اشتباه کنم.
اما در هر صورت چیزی که شاهد آن هستیم این است که سخن گفتن از این دیگری متفاوت در بسیاری از موارد، یا در غالب خشم است و یا تمسخر. چیزی که عملاً به قطع دیالوگ منجر شده است.
من فکر میکنم که استفاده از برچسبهای توهینآمیز میتواند به یکی از مهمترین ابزار ما برای دموکراسی آسیب برساند و آن زبان است. وقتی لغات، دیگر نه در جهت گفتن حقایق بلکه در جهت مجروح کردن دیگری بهکار گرفته شود، چگونه میتوانیم انتظار داشته باشیم که نسل جوان ما چیز یاد بگیرند و دنبال راههایی برای درمان دردهای عمیقی که داریم باشند؟ نسلی که در سیستمی بزرگ شدهاند که خشونت کلامی و توهین و تحقیر و برچسب زدن ابزار روزمرهای بوده برای ناتوان کردن قدرت اندیشیدن این سرمایههای کشورمان.
—————-
* مژگان کاهن، روانشناس است.
■ از اینکه مقالهٔ شما از سطح «موعظه» فاصله گرفته و به «تحلیل» نزدیک شده، آن را به متنی خواندنی و قابلتوجه بدل کرده است. در عین حال، اتکای آن به تجربه، ارزشش را دوچندان میکند؛ از اینرو، خواندنش را به دیگران نیز توصیه میکنم.
با اینحال، هرچند ساختارهایی چون رسانه، الگوریتمها و فضای سیاسی در تقویت این نوع رفتار نقش دارند، نباید از نظر دور داشت که گفتار تحقیرآمیز و فحاشی همواره صرفاً واکنشی ناخودآگاه نیست؛ بلکه در بسیاری موارد، آگاهانه بهعنوان ابزاری برای اعمال قدرت، حذف رقیب و شکلدهی به افکار عمومی به کار گرفته میشود. مسئله صرفاً بیادبی نیست؛ بلکه جابهجاییِ کارکرد زبان است، که از ابزاری برای فهم و داوری، به ابزاری برای مرزبندی، بسیج و حذف استفاده میشود.
سلمان گرگانی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
جولیا بطروس خوانندهی مسیحی لبنانی، اخیراً ترانهای خوانده به نام “مرا (به ایران) ببرید!” در حمایت از “مقاومت ایران در برابر آمریکا و اسرائیل” که صدا و تصویر او در ۲۵ فروردینماه ۱۴۰۵در باغ فردوس تهران برای حامیان نظام به نمایش درآمد.
جولیا بطروس فقط خوانندهای ساده و متعارف نیست. او همسر الیاس بوصعب، وزیر دفاع پیشین لبنان، از حامیان سرسخت حزبالله لبنان و شیفتهی رهبر کشتهشده آن، حسن نصرالله و تحسینکننده سردار قاسم سلیمانی است و از همین رو، به “خوانندهی مقاومت” شهرت یافته است.
اینکه سرزمین فلسطین، بیش از نیمقرن زیر چکمههای اشغالگران اسرائیلی پایمالشده و ملت فلسطین هنوز از زخمهای کهنهی مقاومت رنج میبرد؛ نباید بهانه و دستاویزی شود برای حمایت از جنایتکاران و جنگافروزانی که به نام آنان، اهداف خشونتبار و جنگ افروزانهی خود را پیش میبرند.
جولیا بطروس بهعنوان خوانندهای “مردمی”، وظیفه و تعهد دارد، میان ستمگران و ستمدیدگان و مجرمان و قربانیان تمایز بگذارد. یک خوانندهی “مردمی” نمیتواند هم ستایشگر ظالمان باشد و هم مرثیهخوان مظلومان!
جولیا بطروس اگر خوانندهای “مردمی” است و حتی اگر “زن” است؛ در جنبش “زن، زندگی، آزادی” در کدام جبهه ایستاده بود؟ در جبههی “مقاومت” مردم و “زنان آزاده” یا در جبههی سرکوبگران؟ و آیا او صدای عدالتخواهانهی دهها هزار مردم رنجدیدهی سالیان دراز را که در دیماه ۱۴۰۴ قتلعام شدند، نشنیده بود؟
و اینک چه شد که ناگهان به یاد ملت ایران افتاد و برای آنها میخواند؟! قلبش برای ملت ایران میتپد یا فقط میخواهد “غیرت” عربها را به جوش بیاورد؟ آیا او برای رنجها و دردهای ملت ایران آواز میخواند یا برای آرمانهای ملت خود؟
در ادامه، فرازهایی از متن ترانهی او را ازنظر میگذرانیم تا شاید پاسخی برای پرسشهای خود بیابیم [تفسیر درون قلاب از نگارنده است]:
مرا همراه خود ببرید!
مرا ببرید
تا در خیابانهای تهران بخوانم
[او گویا نمیداند که خواندن زن در خیابانهای تهران و ایران، سالهاست که جرمی سنگین است و برای آن باید حبس و تحقیر و تازیانه را به جان بخرد! و ایکاش میدانست که نه او و نه ترانهی او، حرمتی برای سران و رهبران نظام مقدس دارند، بلکه فقط بهمثابهی ابزاری سیاسی به کار میروند.]
مرا ببرید
تا از درد کشیدن متجاوزان (اسرائیل) خوشحال شوم
[و آیا او همانقدر که از درد کشیدن متجاوزان لذت میبرد، از رنج و درد میلیونها ایرانی نیز رنج میکشد؟]
مرا ببرید
تا با ملت ایران سخن بگویم
مرا ببرید
به میدان آزادی تا تکبیر بگویم
[و آیا او نمیداند که مردم ایران سالهاست، دیگر تکبیر نمیگویند و بهجای آن، “آزادی” را فریاد میزنند؟]
مرا ببرید
تا به میدان انقلاب بگویم:
تکبیرهای مردم تو مایهی عذاب دشمن است
[تکبیرهای کدام مردم؟؟؟ مردمی که به رگبار بسته میشوند یا “مردمی” که به رگبار میبندند؟]
مرا ببرید
تا به ملتهای عرب بگویم
که عربیت ما گمراه و منحرفشده است
و پرچم شرف را دستهای فارسی برافراشته کرد
[و ایکاش، این “دستهای فارسی”، پرچم شرف را اندکی هم در سرزمین خود برافراشته بودند، تا مردم، فارسی بودن آنان را حس میکردند! حیف که این “شرف” فقط نصیب عربها شد!]
مرا ببرید
مرا با سُنی بودنم ببرید
مرا با عرب بودنم ببرید
[و اگر او بداند که این “دستهای فارسی” چه بر سر سُنیهای کرد و بلوچ و عربهای خوزستان آوردهاند...!]
به نزد کسانی ببرید
که با عزت، قلب مرا زنده کردند
[ایکاش این عزت، شامل حال مردان و زنان ما نیز میشد! و ایکاش او به ایران میآمد و میدید که چگونه “عزت زنانه” و “کرامت انسانی” در این سرزمین پایمال میشوند!]

با ضربت شمشیرهای حیدری
[همان “شمشیرهای حیدری” که حیدر حیدر گویان، سر میبُرند، چشمها را کور میکنند و قلبها را میشکافند؟!]
مرا ببرید
تا دستم را بهسوی شادی شهید دراز کنم
و با او بر یاری و پیروزی جدید عهد ببندم
[یاری و پیروزی برای چه کسانی؟ برای ستمدیدگان یا ستمگران؟ برای جنگ افروزان یا جنگزدگان و آوارگان؟]
و با روح یک صوفی مرید با او بیعت کنم
مرا ببرید
تا با صدای بلند بخوانم و مولویوار برقصم
تا زمین آسمانِ آزادی را لمس کند
[کدام صوفی برای جنگ و کشتار مرثیه خوانده و مولویوار برای آن رقصیده؟! مولویای که از عشق و صلح میگوید؟!]
مرا ببرید تا....
تا با مجتبای بزرگوار بیعت کنم
[در اینجا دیگر، این خوانندهی “مقاومت”، اوج تعهد و وفاداری خود را به کسانی نشان میدهد که برای “عربها” عزت و شرافت و برای ملت خود، “ذلت و فلاکت” به ارمغان آوردهاند.]
مرا ببرید نزد حضرت رضا
مرا به مشهد ببرید
[و ایکاش او میدانست که “شهادتگاه”و “زیارتگاه” مردم ایران، دیگر مشهد نیست، بلکه بلوچستان است؛ خوزستان است؛ کردستان است؛ گورستان خاوران است؛ خیابانهای ایران است!]
مرا ببرید....!
ای خوانندهی مقاومت، پیش از آنکه برای ما بخوانی، کاش میدیدی خونهای جوانانی را که بر سنگفرشها نقش بسته است و میشنیدی آخرین سرود آنان را که بر لبانشان جاری بود: آزادی!
فروردین ۱۴۰۵
■ نوشتهی آقای کیقباد یزدانی را میتوان نوعی نقد ایدئولوژیک به هنر سیاسی دانست؛ جایی که ترانه دیگر صرفاً ترانه نیست و به «بیانیه سیاسی» تبدیل میشود. در چنین حالتی، هنر و سیاست عملاً در هم تنیده میشوند.
اما مسئله فقط ترانه نیست. پای خود خواننده هم وسط است؛ جایی که ممکن است، خواننده، به هر دلیل، باور شخصی، نزدیکی به قدرت، منافع مالی یا حتی شهرت — چشم خود را بر بخشی از واقعیت ببندد و فقط یک روایت خاص را تکرار کند.
در مورد کارهای جولیا بطرس هم نمیتوان انکار کرد که احساس و سیاست کاملاً در هم تنیدهاند؛ بنابراین طبیعی است که این آثار «خنثی» نباشند.
با این حال، نقد آقای یزدانی در برخی بخشها عملاً امکانهای دیگر را حذف میکند و پیچیدگی موقعیت یک هنرمند در فضای منطقهای را نادیده میگیرد. در نتیجه، گاهی تنها یک امکان باقی میماند: «همدستی با ظلم».
بحث مهم دیگر او این است که «مردمی بودن» با همسویی با قدرت تناقض دارد. این پرسش، پرسش خوبی است، اما مسئله اینجاست که آیا میتوان مفهوم «مردمی بودن» را جهانی و یکدست فرض کرد و آن را به همه جوامع تعمیم داد؟
به عبارت دیگر، آیا میتوان درد مردم ایران را با درد مردم دیگر کشورها یکی دانست؟ در جهانی که منافع و اعتقادات دائماً در تقابلاند. حتی در داخل ایران نیز منافع و نگاهها بهشدت متضاد و متکثرند. در چنین شرایطی، چگونه میتوان انتظار داشت یک خواننده عربزبان، نماینده همه این تجربههای متعارض باشد؟
من به عنوان یک ایرانی که از عمق جنایات جمهوری اسلامی آگاه است، از خواندن متن ترانهی «مرا به ایران ببرید» احساس سنگین و آزاردهندهای داشتم؛ اما همین اثر برای بخشهای دیگری از جامعه میتواند باعث غرور، هیجان و شادابی شود.
در بخش مربوط به فلسطین نیز بحث بر یک خط ساده حرکت میکند: جدا کردن «رنج» از «مقاومت». در حالی که در چنین منازعاتی این دو به هم گره خوردهاند و تفکیک کامل آنها میتواند به سادهسازی واقعیت منجر شود. «اینکه سرزمین فلسطین، بیش از نیمقرن زیر چکمههای اشغالگران اسرائیلی پایمالشده و ملت فلسطین هنوز از زخمهای کهنهی مقاومت رنج میبرد؛ نباید بهانه و دستاویزی شود برای حمایت از جنایتکاران و جنگافروزانی که به نام آنان، اهداف خشونتبار و جنگ افروزانهی خود را پیش میبرند. …»
این جمله در ظاهر اخلاقی است، اما مسئله اینجاست که در چنین چارچوبی ، همه طرفها در یک سطح قرار داده میشوند. در حالی که در اینگونه درگیریها، تفاوت میان اشغال، مقاومت و خشونت واقعی تعیینکننده و غیرقابل حذف است.
در نتیجه، نقد یزدانی در اینجا به یک «میانبُر تحلیلی» تبدیل میشود و در عمل، مرز میان «مقاومت» و «جنگافروزی» تا حد زیادی یکسان تلقی میشود.
مشکل کجاست؟
متن به یک روایت تکمحور اخلاقی/سیاسی نزدیک میشود و در این مسیر:
• نقش گروهها و جریانهای فلسطینی (از جمله انتخابهای سیاسی و نظامی) را نادیده میگیرد،
• نقش کشورهای منطقه و قدرتهای خارجی، از جمله ایران، در این روند کمرنگ میشود،
• و در نهایت به جای پرسش از اینکه «چه کسی در چه موقعیتی و چرا دست به خشونت میزند»،
فقط میگوید «خشونت بد است» و همه را در یک دسته قرار میدهد.
به همین دلیل میتوان گفت متن تا حد زیادی «حکم صادر میکند»؛ چون بهجای باز کردن پیچیدگیهای تاریخ، قدرت و نابرابری، سریع به یک نتیجه اخلاقی میرسد. فرق «حکم دادن» با «توضیح دادن» دقیقاً همین است:
حکم دادن: سریع میگوید چه چیزی درست یا غلط است.
توضیح دادن: اول نشان میدهد چرا چنین وضعیتی شکل گرفته، بعد قضاوت میکند.
یزدانی خوب میبیند، قبح ماجرا را فاش میکند و با احساسی قوی روایت را به پایان میبرد، اما سریع قضاوت میکند در نهایت، این متن فقط درباره یک ترانه نیست؛ درباره این است که چگونه هنر در فضای سیاسی امروز به سرعت به میدان قضاوتهای تند تبدیل میشود — و خود اثر در میان این هیاهو گم میشود.
با احترام شهرام
■ جناب شهرام گرامی،
از نقد وزینتان بینهایت سپاسگزارم. بسیار آموختم. زنده باشید.
کیقباد
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
کسی درباره وضعیت کودکان در جنگ چیز زیادی نمینویسد. آنها در حقیقت زیاد دیده هم نمیشوند مگر گاه برای تبلیغات و افشای بیرحمیها و جنایتهای طرف دیگر جنگ. حادثه مرگبار و هولناک مدرسه میناب در نخستین روزهای جنگ بازتاب گستردهای در رسانههای داخلی و خارجی یافت. اما پس از آن چیز زیادی از زندگی کودکان گفته نمیشود در حالیکه کودکان دیگری هم زیر آوارها و بمبها جانشان را از دست دادند و یا مجروح شدند.
کسی نمیداند در دنیای زندگی کودکانه آنها چه میگذرد و آنها به عنوان سوژههای خردسال، اما با حسها و ذهنیت ویژه خود، جنگ را چگونه برای خود تفسیر و معنا میکنند؟ آنها چه چیزی از جنگ و معنای آن میدانند و چه فرصتی برای دانستن و یا طرح پرسش به آنها داده میشود؟ آیا ذهنیتسازی خاموش کودکانه درباره جنگ برای کسی اهمیت دارد؟ صدای شوم جنگ، هواپیماها، بمبها چه بر سر روان آنها میآورد؟ چگونه آنها ویرانی را میبینند و برای خود تفسیر و معنا میکنند؟ چگونه روزمرهگی زیرو رو شده، تعطیلی مدارس، تنش، اضطراب و ترسهای خانواده را تجربه میکنند؟ آیا در شرایط جنگی باز هم میتوان یاد گرفت، خواند، نوشت، خندید، به تخلیل خود میدان داد و بازی یا نقاشی کرد؟
جنگ یک چهره قابل رویت دارد و شاید صد چهره پنهان. کسی از آسیبهای ناپیدای شاهدان خاموش جنگ چیز زیادی نمیگوید. نمیدانیم برای مراقبت جسمی و روحی از بچهها چه کارهایی صورت میگیرد. خانوادهها چه ابزار و دانشی برای مراقبت از بچهها دارند؟ معلمان چگونه جنگ را برای دانشآموزان روایت و تفسیر میکنند؟ رسانهها چگونه جنگ را به بچهها نشان میدهند؟ بچهها در رابطه میان خودشان چگونه از این جنگ حرف میزنند؟
مادرها و پدرها و دیگران آیا با کودکان درباره جنگ حرف میزنند ؟ چگونه جنگ را برای آنها توضیح میدهند و چه پاسخی برای پرسشهای بیشمار گفته و ناگفته آنها دارند؟ ویرانی یا تعطیلی مدارس، حضور ابزار و نیروهای نظامی در برخی مدارس چگونه توجیه میشود؟ آیا از آنها خواسته میشود درباره حسها و دریافتها، ترسها، تخیل و یا اضطرابهای درونی خود حرف بزنند و یا نقاشی کنند؟ آیا در مدرسه و خانواده فکری هم برای مراقبت از روح و روان دانشآموزان شده است؟
همان حکومتی که برای بچههای پرپرشده میناب سوگواری میکند، به دست کودکان کمتر از ۱۸ سال اسلحه میدهد تا در فعالیتهای بسیج و گشت خیابانی شرکت کنند. کسان کمی به این تناقض آشکار برمیگردند گویی هنوز برای جامعه ما موضوع مراقبت از کودکان در برابر امور نظامی و جنگ چندان مطرح نیست. این در حالی است که ما سیاست فرستادن دهها هزار کودک به جبههها را در سالهای طولانی جنگ ایران و عراق را تجربه کردیم. گویی این حافظه جمعی دردناک در جایی مدفون شده است. آیا آوردن کودکان مسلح به خیابان بازگشتی است به سیاستهای فاجعه بار سالهای ۱۳۶۰؟
در آن سالها من دبیر دبیرستان بودم در تهران و شاهد بردن بچههای ۱۴ یا ۱۵ ساله به جنگ. از هر گروهی که به جبهه میرفت گاه نیمی دیگر به کلاس درس بازنمیگشتند. علی بیگدلی، دانش آموز سال اول نظری یکی از آنها بود. بار اولی که به جبهه رفت سالم برگشت. ولی او دیگر دانشآموز قبلی نبود، گویی جنگ روحش را تسخیر کرده و درسخواندن برایش از معنا تهی شده بود. یکبار سر کلاس تعریف کرد که هنگام جابجایی مجروحان به پشت جبهه امام دوازدهم به کمک آنها آمده است. همانند این روایت را جای دیگری هم شنیده بودم. بعد از کلاس از او پرسیدم که آیا این داستان واقعی است؟ پس از اصرار من گفت که آن را از یکی دیگر از دوستان نزدیک شنیده است... چند هفته بعد دوباره به جبهه رفت و دیگر از او خبری نیامد...
بعدها بسیج تبدیل شد به یک نهاد رسمی در مدارس و آموزش نظامی بر خلاف میثاقهای بین المللی حقوق کودکان به برنامه درسی راه یافت. هم اکنون کلاسی به نام “آمادگی دفاعی” در برنامه درسی سالهای ۹ و ۱۰ دبیرستان وجود دارد. در این دو کتاب تصاویر کودکان در لباس جنگی، “شهدای کودک” و متونی دیده میشود برای توجیه و تشویق حضور کودکان در جنگ. در کتاب کلاس ۱۰ (۱۴۰۴) نقل قولی هست از مرحمت “کودک شهید” ۱۲ساله: “اگر من ۱۲ ساله اجازه حضور در جبهه ندارم، پس از شما خواهش میکنم که دستور بدهید بعد از این روضه حضرت قاسم خوانده نشود.”
عادیسازی شهادت و مرگ در کتابهای درسی از سالهای دبستان آغاز میشود . کتابهای فارسی و دینی پر است از مفاهیم جنگی، تقدیس مرگ مقدس، شهدا و ناچیز شمردن زندگی در این دنیا. دبستانیها بیش از آنکه با شخصیتهای علمی و فرهنگی و الگوهای زندگی شاد آشنا شوند باید روایت گاه ساختگی “شهیدان جنگ” از حججی تا قاسم سلیمانی را مطالعه کنند. تقدیس مرگ مقدس و ایثار جان خود برای دین و یا وطن به معنای تسخیر بدن سوژهها توسط حکومت از همان بچگی هم هست. بدنی که به فرد تعلق ندارد و باید در راه دین یا حکومت دینی قربانی شود...
پرسش اساسی دیگر درباره جنگ و کودکان همچنین این است که کودکان جنگ، شاهدان خاموش ویرانیها، زوزه جنگ، انتقامجویی، کینهورزی، مرگها، سوگواری و شیونها فردا چگونه بزرگسالانی خواهند بود و آیا این تروماها و آسیبهای روانی آشکار و پنهان درمان و یا ترمیم خواهند شد؟
این پرسشها فقط برای قربانیان کودک در حمله امریکا و اسرائیل نیست. جامعه ما اشکال دیگر خشونت نظامی را در خیابانهای خود تجربه میکند. بیش از ۲۰۰ دانشآموز در دی ماه ۱۴۰۴ در خیابانها کشته شدند مانند سال ۱۴۰۱.
این پرسشها فقط برای کودکان ایرانی هم نیست. چیزهایی را که کودکان لبنان، غزه و اسرائیل، سوریه و عراق سالها زندگی کرده بودند را ما در کوچه و خیابانها و محلات کشور خودمان دیدیم. کودکان سراسر منطقه گروگانهای خاموش این تنشهای نظامی و سرکوب هستند.
جنگ میتواند بسیاری را مثل خود کند؛ نوعی انسانزدایی از آدمهای جنگزده. کسانی که برای مرگ خودی میگریند ولی از مرگ دیگری شاد میشوند. شیون برای کودکان بیگناه مینابی، لبنانی و یا فلسطینی و بیتفاوتی و یا پایکوبی برای مرگ کودک اسرائیلی، اماراتی مانده زیر آوار.
کودکان در سراسر منطقه شاهدان خاموش این انسانزدایی در منطقهای نفرینشده هستند که گویا هیچگاه قرار نیست روی آرامش و صلح را به خود ببیند.
کودکان نیاز به همراهی و مراقبت دارند برای گذار از آزمون دشوار جنگ، برای درک معنای جنگ و بازگشت به زندگی معمولی، به آرامش و صلح... در شرایط جنگی چه باید کرد؟ شاید نباید انتظار زیادی از حکومتی داشت که در رسانههای رسمی و کتابهای درسیاش شهادت و مرگ مقدس ستایش میشوند. در چنین شرایطی رسانههای مستقل، جامعه مدنی، گروههای حرفهای از روانشناسان و مددکاران اجتماعی تا روانکاوان و متخصان تربیت کودکان میتوانند پا به میدان گذارند برای کمک به کودکان و مادران و پدران.
■ با سپاس از آقای پیوندی، نگاهی به موقع به زندگی کودکان منطقه در زیر آوار جنگ. به راستی بیتوجهی به این امر از کجا ناشی میشود، در حالی که به خاطر مسائل کوچک و تفاوت های فکری که بعضأ طرحشان در شرایط حاضر ضروری هم شاید نباشد صفحههای زیادی سیاه میشوند؟ چه بر سر کودکان کار میآید و چگونه در معرض فقری که دامنگیرشان است در زیر سایه جنگ روزگار میگذرانند؟
با احترام سالاری
■ با سپاس از دکتر پیوندی برای این مقاله اندیشمندانه.
تجربه تاریخی جنگ جهانی دوم نشان میدهد که حتی در شرایط بحرانی، دولتها میتوانند حفاظت از کودکان را بهعنوان یک اولویت راهبردی و آینده ساز جامعه در نظر بگیرند. در جریان بمباران لندن توسط هیتلر، دولت بریتانیا با اجرای برنامههای گسترده انتقال کودکان به مناطق امن و روستایی، کوشید آسیبپذیرترین گروه اجتماعی را از پیامدهای مستقیم جنگ مصون نگه دارد.
در مقابل، آنچه در جمهوری اسلامی مشاهده میشود — و این روزها با راهاندازی کمپین «جان فدا»، چنانکه در تحلیل دکتر پیوندی آمده — نشاندهنده نوعی وارونگی این منطق است. این پدیده در عین حال میتواند نشانهای از درماندگی ساختاری رژیم نیز تلقی شود. در اینجا، کودکان نه صرفاً قربانیان ناگزیر بحران، بلکه در مواردی بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در معرض پیامدهای سیاستهای خشونتمحور و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی قرار گرفتهاند.
این رویکرد، از منظر اخلاق سیاسی و حقوق کودک، نهتنها قابل دفاع نیست، بلکه آنطور که در مقاله به درستی آمده میتواند به بازتولید چرخههای خشونت، تروما و بیاعتمادی در نسلهای آینده بینجامد — پیامدی که آثار آن فراتر از زمان حال بوده و در ساختار اجتماعی آینده نیز باقی خواهد ماند.
با احترام علمداری
■ با سلام آقای سالاری عزیز نکته مهمی را اشاره کردید درباره بیتوجهی و یا کمتوجهی به سرنوشت کودکان. این یک واقعیت تلخ است با وجود تلاش های ارزنده نهادهای مدنی که بدون سر و صدا کارهای مثبتی انجام میدهند. در جریان جنگ با عراق هزاران کودک جان خود را در جبههها از دست دادند ولی این نراژدی دردناک هیچکاه به موضوع بررسی در افکار عمومی تبدیل نشد. یکی از دلایلی که آقای خامنهای با سند ۲۰۳۰ یونسکو مخالفت میکرد همین ممنوعیت استفاده از کودکان در امور نظامی بود چرا که میبایست بسیج دانشآموزی را تعطیل کرد. از نظر من نه تنها دولت ایران بلکه افکار عمومی هم شاید هنوز به اهمیت مراقبت از کودکان و الویت مطلق آنها در سیاستها پی نبرده و نوعی “غفلت” جمعی شکل گرفته است. وجود کودکان کار، کودکان کولبر، کودکان سوختبر، ازدواج کودکان ... به معنای کارنامه منفی دولت و تا حدودی همه جامعه است. خانوادهها شاید کودکان خود را تا حدودی تحت مراقبت قرار میدهند ولی سرنوشت کودکان موضوع عرصه عمومی هم هست. سازمانهای مدنی و نخبگان جامعه شاید باید خیلی بیشتر از آنچه کردهاند انجام دهند تا نوعی هوشیاری جدید به وجود آید.
با احترام و مهر س. پیوندی
■ سپاس دکتر علمداری عزیز برای توضیحات شما.
از یکسو گفته میشود که چند میلیون نفر در فراخوان جان فدا حکومت شرکت کردهاند ولی همزمان استفاده از کودکان در گشت های بسیج با این آمار کمی متناقض به نظر می رسد. در منطق حکومت به نظر میرسد بلوغ شرعی به معنای ورود به زندگی بزرگسالی است بر خلاف معیارهای پذیرفته شده در میثاقهای بین المللی. نکته مهمی که درباره وظیفه دولتها در مراقبت از کودکان نوشتید اساسی است هیچ سیاست روشنی در این باره وجود ندارد و حادثه دردناک میناب که میبایست زمینه ساز یک سیاست ایمنی جدید باشد فقط در سطح تبلیغاتی مورد استفاده قرار میگیرد. همین روایت در مورد حدود ۴ میلیون کودکی که پیش از رسیدن به پایان آموزش اجباری و کسب مهارت ای حداقلی نظام آموزشی را ترک میکنند صدق میکند. کودکان گروه اجتماعی فراموش شده جامعه و سیاستهای اجتماعی دولت هستند.
با احترام و مهر س. پیوندی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
۱. مقدمه
در بسیاری از نظامهای سیاسی معاصر، بهویژه در شرایط اقتدارگرایی، نمایشهای جمعی خیابانی بهعنوان یکی از ابزارهای کلیدی برای بازنمایی مشروعیت و حمایت اجتماعی به کار گرفته میشوند. حضور فیزیکی شهروندان در خیابان، در قالب تجمعات، راهپیماییها یا کاروانهای نمادین، اغلب بهعنوان نشانهای از پیوند میان دولت و جامعه تفسیر میشود. با این حال، این فرض بنیادین که «حضور بهمعنای حمایت است» همواره قابل دفاع نیست، بهویژه زمانی که شواهد تجربی به ناکارآمدی سیاسی و اقتصادی حاکمیت، نقش حقوق شهروندان، فساد گسترده اقتصادی و همزمان بکارگیری سازوکارهای سازماندهیشده و مبتنی بر مشوقهای مادی برای ایجاد کاروانهای نمادین اشاره دارند.
تحولات فروردین ۱۴۰۵ در ایران نمونهای قابل توجه از این وضعیت را فراهم میکند. در حالی که رسانههای رسمی این رویدادها را بهعنوان جلوهای از «حمایت خودجوش مردمی» از رژیم حاکم بازنمایی کردند، مجموعهای از گزارشهای مستقل و روایتهای شهروندی نشان میدهند که این مشارکتها بهطور گسترده با پرداختهای مالی، سازماندهی متمرکز و سازوکارهای نظارتی همراه بودهاند. این شکاف میان بازنمایی رسمی و شواهد تجربی، پرسشی اساسی را مطرح میکند: آیا آنچه بهعنوان «حمایت مردمی» دیده میشود، بازتابی از واقعیت اجتماعی است، یا محصول یک فرآیند تولید و بازنمایی؟
این گزارش با هدف پاسخ به این پرسش، تلاش میکند پدیدهٔ مورد نظر را در چارچوبی نظری فراتر از تبیینهای متعارف تحلیل کند. بهطور خاص، با بهرهگیری از نظریهٔ فراواقعیت و مفاهیم مکمل، استدلال میشود که آنچه در این مورد رخ داده، نوعی «تولید واقعیت سیاسی» از طریق نمایش است؛ فرآیندی که در آن، نشانههای حمایت جایگزین خود حمایت میشوند. بدین ترتیب حمایت از رژیم در بازار نمایشهای خیابانی به کالای مورد معامله روزمره تبدیل میشود.
۲. روششناسی و دادهها
این پژوهش از رویکردی کیفی-توصیفی بهره میگیرد و بر اصل «همگرایی شواهد» استوار است. دادهها از سه منبع اصلی استخراج شدهاند: نخست، گزارشهای رسانهای مستقل که به شواهدی نظیر پیامکهای فراخوان، جزئیات پرداختها و مصاحبه با مشارکتکنندگان دسترسی داشتهاند؛ دوم، روایتهای شهروندی در شبکههای اجتماعی که بهصورت گسترده الگوهای مشابهی را بازتاب دادهاند؛ و سوم، گزارشهای رسانههای رسمی که هرچند با هدف تبلیغی منتشر شدهاند، اما اطلاعات ضمنی درباره سازماندهی و لجستیک این فعالیتها ارائه میدهند.
تحلیل دادهها در دو سطح انجام شده است: در سطح نخست، الگوهای تجربی مشترک در میان منابع شناسایی شدهاند؛ و در سطح دوم، این الگوها در چارچوب مفاهیم نظری بازتفسیر شدهاند. این رویکرد امکان میدهد تا از سطح توصیف فراتر رفته و به تبیین ساختاری پدیده دست یافت.
۳. یافتههای تجربی
شواهد تجربی و مصادیق نمایشهای خیابانی
این فصل به ارائه و صورتبندی نظاممند شواهد تجربی مربوط به بسیج شبانهٔ پولمحور میپردازد. هدف، نه صرفاً فهرستکردن دادهها، بلکه نشان دادن الگوهای تکرارشوندهای است که از همگرایی منابع مستقل به دست میآیند و امکان تفسیر نظری آنها را فراهم میکنند. دادهها از گزارشهای رسانهای حرفهای، شواهد دیجیتال (بهویژه پیامکهای فراخوان) و روایتهای شهروندی استخراج شدهاند.
۱.۳. پیامکهای فراخوان و سازوکار جذب نیرو
یکی از روشنترین مصادیق سازماندهی، وجود پیامکهای انبوه برای جذب مشارکتکنندگان است. این پیامکها معمولاً شامل اطلاعاتی درباره زمان، مکان و نوع فعالیت بوده و در برخی موارد، بهطور ضمنی یا صریح به وجود «حقالزحمه» اشاره دارند. ساختار این پیامها نشان میدهد که فرآیند جذب، نه از طریق شبکههای خودجوش اجتماعی، بلکه از طریق کانالهای نیمهرسمی و هدفمند انجام شده است.
از منظر تحلیلی، این پیامکها را میتوان بهعنوان «نقطه آغاز زنجیره تولید نمایش» در نظر گرفت؛ جایی که تقاضا برای حضور خیابانی بهصورت سازمانیافته ایجاد میشود.
۲.۳. پرداختهای نقدی و ساختار دستمزد
گزارشهای همگرا از منابع مختلف نشان میدهد که مشارکت در این فعالیتها با پرداختهای روزانه همراه بوده است. مبالغ گزارششده برای حضور پیاده در خیابانها در حدود یک تا دو میلیون تومان و برای نقشهای تخصصیتر — مانند حضور با خودرو یا مشارکت در ایستهای بازرسی — بالاتر بوده است.
این ساختار پرداختی چند ویژگی مهم دارد:
نخست، روزانه بودن دستمزد که آن را به کار موقت شبیه میکند؛
دوم، تفکیک نقشها که نشاندهنده تقسیم کار است؛
و سوم، نقدی بودن پرداختها که سرعت و انعطافپذیری این سازوکار را افزایش میدهد.
در مجموع، این مصداقها نشان میدهند که مشارکت سیاسی در اینجا در قالب یک «رابطه کارمزدی کوتاهمدت» بازتعریف شده است.
۳.۳. سازماندهی لجستیکی و زمانبندی متمرکز
یکی دیگر از مصادیق مهم، الگوی منظم زمانی و مکانی این فعالیتها است. تقریباً تمامی گزارشها بر وقوع این تجمعات در ساعات مشخص شبانه (حدود ۲۰ تا ۲۴) و در نقاط معین شهری تأکید دارند. این همزمانی و تمرکز، با الگوهای بسیج خودجوش که معمولاً پراکنده و پیشبینیناپذیر هستند، تفاوت دارد.
علاوه بر این، شواهدی از هماهنگی کاروانهای خودرویی، مسیرهای از پیش تعیینشده و حضور در نقاط خاص شهری وجود دارد که نشاندهنده سطح بالایی از برنامهریزی لجستیکی است. چنین ویژگیهایی، این فعالیتها را به یک «اجرا» با عناصر صحنهپردازی نزدیک میکند.
۴.۳. سازوکارهای کنترل، ثبت و نظارت
روایتهای شهروندی بهطور مکرر به فرآیندهایی اشاره دارند که هدف آنها کنترل و تضمین حضور مشارکتکنندگان است. این فرآیندها شامل ثبتنام اولیه، ارائه اطلاعات هویتی، اسکن یا نگهداری کارت ملی و در برخی موارد، پیگیری غیبت از طریق تماس تلفنی است.
وجود این سازوکارها نشان میدهد که مشارکت، صرفاً مبتنی بر انگیزش فردی نیست، بلکه در چارچوب یک ساختار نظارتی شکل میگیرد. این ویژگی را میتوان بهعنوان نشانهای از «بوروکراسی غیررسمی بسیج» در نظر گرفت که نقش مهمی در حفظ انسجام نمایش ایفا میکند.
۵.۳. حضور مداحان و چهرههای شناختهشده
یکی از مصادیق مهم در سطح نمادین، حضور مداحان و برخی چهرههای شناختهشده در این تجمعات است. این افراد، با بهرهمندی از سرمایه نمادین، به تقویت اعتبار نمایش کمک میکنند. حضور آنها میتواند برای مخاطبان این تصور را ایجاد کند که رویداد از پشتوانه اجتماعی و فرهنگی برخوردار است.
از منظر نظری، این نقش را میتوان بهعنوان «واسطهگری نمادین» تحلیل کرد؛ فرآیندی که در آن، کنشگران دارای اعتبار اجتماعی، به واقعیتر جلوه دادن یک نمایش سازمانیافته کمک میکنند.
۶.۳. بازنمایی رسانهای و قاببندی رویداد
پس از شکلگیری این تجمعات، تصاویر و ویدئوهای آنها در رسانههای رسمی و برخی کانالهای وابسته بازنشر میشوند. در این بازنماییها، تمرکز بر نمایش جمعیت، حرکت کاروانها و نمادهای بصری حمایت است، در حالی که زمینههای تولید این حضور — مانند پرداختهای مالی — حذف میشود.
این فرآیند را میتوان بهعنوان «قاببندی گزینشی» تحلیل کرد؛ جایی که تنها بخشی از واقعیت (تصویر حضور) برجسته میشود و بخشهای دیگر (سازوکارهای تولید آن) حذف میگردد. در نتیجه، خروجی نهایی، تصویری است که بهعنوان «حمایت مردمی» قابل مصرف است.
۷.۳. ادراک اجتماعی و واکنشهای شهروندی
در سطح دریافت، روایتهای شهروندی نشان میدهد که این نمایشها میتوانند دو نوع واکنش متفاوت ایجاد کنند. از یک سو، برخی افراد ممکن است آنها را بهعنوان نشانهای از حمایت واقعی تفسیر کنند؛ از سوی دیگر، آگاهی از سازوکارهای پشتپرده میتواند به بیاعتمادی و تردید منجر شود.
با این حال، حتی در صورت تردید، تکرار این تصاویر میتواند اثری تجمعی بر ادراک عمومی داشته باشد و این تصور را ایجاد کند که «حمایت قابل مشاهده» وجود دارد. این همان نقطهای است که شواهد تجربی به چارچوب نظری فراواقعیت و مارپیچ سکوت متصل میشود.
مجموع شواهد ارائهشده بالا نشان میدهد که نمایشهای خیابانی مورد بررسی، دارای ویژگیهای یک فرآیند سازمانیافته، مزدبنیاد و قابل بازتولید هستند. از مرحله جذب نیرو تا پرداخت، از صحنهپردازی تا بازنمایی رسانهای، همه عناصر در جهت تولید یک خروجی مشخص — یعنی تصویر حمایت — عمل میکنند. این مصادیق، بنیان تجربی لازم برای تبیین نظری مقاله را فراهم میسازند و نشان میدهند که چگونه «حمایت» میتواند بهعنوان یک محصول تولید و بازنمایی شود، نه صرفاً یک واقعیت خودانگیخته.
بنا به آنچه آمد حضور در خیابان از سوی توده نا مشخص عوام، نه خودجوش، بلکه محصول یک فرآیند سازمانیافته و مبتنی بر انواع مشوقها و بخصوص نوع مالی و مادی آن است.
۴. چارچوب نظری
۱.۴. فراواقعیت و شبیهسازی
نظریهٔ فراواقعیت بر این ایده استوار است که در شرایط معاصر، بازنماییها از واقعیت جدا شده و خود به تولید واقعیتی مستقل تبدیل میشوند. در این چارچوب، نشانهها نه بازتاب واقعیت، بلکه جایگزین آن هستند. حضور در خیابان، بهعنوان نشانهای از حمایت، میتواند از معنای اولیه خود جدا شده و به یک «نمایش» بدل شود که صرفاً ظاهر حمایت را بازتولید میکند.
۲.۴. جامعهٔ نمایش
در چارچوب جامعهٔ نمایش، قدرت از طریق تصاویر و بازنماییها اعمال میشود. نمایشهای خیابانی در این معنا، نه صرفاً کنشهای اجتماعی، بلکه «محصولات نمایشی» هستند که برای مصرف رسانهای تولید میشوند. آنچه اهمیت دارد، نه خود رویداد، بلکه تصویر آن است.
۳.۴. خشونت نمادین
نمایشهای پرجمعیت — حتی اگر مصنوعی باشند — میتوانند این تصور را ایجاد کنند که حمایت گسترده است. این امر نوعی فشار نامرئی بر افراد وارد میکند تا خود را با آنچه بهعنوان «اکثریت» نمایش داده میشود، هماهنگ کنند.
۴.۴. مارپیچ سکوت
بازنمایی مکرر حمایت خیابانی میتواند این ادراک را ایجاد کند که مخالفت در اقلیت است. در نتیجه، افراد از بیان دیدگاههای مخالف خودداری میکنند و نوعی سکوت اجتماعی شکل میگیرد.
۵. چرخهٔ تولید، رسانهایسازی و اثرگذاری
تحلیل پدیده نشان میدهد که با یک چرخهٔ سهمرحلهای مواجه هستیم. در مرحله نخست، نمایش خیابانی از طریق بسیج منابع مالی و انسانی تولید میشود. در مرحله دوم، این نمایش از طریق رسانهها بازنمایی شده و به یک کالای نمادین تبدیل میگردد. در این فرآیند، نقش کنشگرانی مانند مداحان و چهرههای مشهور اهمیت ویژهای دارد، زیرا آنها با افزودن اعتبار نمادین، به واقعیتر جلوه دادن نمایش کمک میکنند. در مرحله سوم، این کالای رسانهای به جامعه بازمیگردد و بر ادراک عمومی اثر میگذارد؛ بهگونهای که میتواند هم احساس مشروعیت را تقویت کند و هم نوعی رعب و خودسانسوری ایجاد نماید.
۶. جمعبندی نهایی
یافتههای این پژوهش نشان میدهد که پدیدهٔ مورد بررسی را باید در چارچوب یک «اقتصاد سیاسی نمایش» تحلیل کرد. در این چارچوب، منابع اقتصادی به تولید نشانههای سیاسی تبدیل میشوند، و این نشانهها از طریق رسانهها به واقعیتی مسلط بدل میگردند. این فرآیند، بهویژه در شرایط بحران اقتصادی، تشدید میشود، زیرا افراد بهدلیل فشارهای معیشتی، بیشتر در معرض مشارکت مزدبنیاد قرار میگیرند.
در نتیجه، مشروعیت سیاسی نه از طریق رضایت واقعی، بلکه از طریق توانایی در تولید و مدیریت ادراک شکل میگیرد. این وضعیت، تمایز میان واقعیت و بازنمایی را تضعیف کرده و به شکلگیری فراواقعیت منجر میشود.
این یادداشت نشان داد که بسیج شبانهٔ پولمحور در ایران را میتوان بهعنوان نمونهای از تولید فراواقعیت در عرصه سیاست تحلیل کرد. در این پدیده، نمایشهای خیابانی بهصورت سازمانیافته تولید شده، به کالای رسانهای تبدیل میشوند و در نهایت، به ابزاری برای شکلدهی ادراک اجتماعی بدل میگردند. در این فرآیند، نشانههای حمایت جایگزین خود حمایت میشوند و نوعی واقعیت شبیهسازیشده بر فضای عمومی مسلط میگردد.
این یافتهها نشان میدهد که برای درک پدیدههای مشابه، لازم است تحلیل سیاسی از سطح کنشهای قابل مشاهده فراتر رفته و به سازوکارهای بازار خرید نمایش حمایت از رژیم و بازنمایی واقعیت از رسانه های حکومتی توجه شود.
■ آقای علوی عزیز. تلاش شما برای چارچوب تئوریک دادن به نمایشهای خیابانی که رژیم شبها به راه میاندازد، برایم بسیار آموزنده بود. مخصوصأ اطلاع از اینکه برای حضور پیاده در خیابانها در حدود یک تا دو میلیون تومان نقدأ پرداخت میشود، که تقریبا معادل ده دلار در روز میشود، که در شرایط اقتصادی فعلی ایران، مبلغ قابل توجهی است. اما نکتهای که به نظر من بهتر بود روی آن نیز تاکید میشد، این است که این نمایشهای خیابانی فقط رعب و وحشت ایجاد نمیکنند، بلکه نتیجه معکوس نیز دارند، یعنی مخالفت با سیستم حاکم و انزجار از آن را هم تقویت میکنند. اشارهام به جمله شما “بازنمایی مکرر حمایت خیابانی میتواند این ادراک را ایجاد کند که مخالفت در اقلیت است. در نتیجه، افراد از بیان دیدگاههای مخالف خودداری میکنند و نوعی سکوت اجتماعی شکل میگیرد” است.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری گرامی سپاس از دقت و بذل توجه شما، حق با شما است میبایست به unintended consequences از سیاست گذاری حکومت برای برگذاری این تجمعات شبانه پرداخته میشود و رابطه دیالکتیکی نمایش حمایت با تولید نارضایتی و تنفر در میان بخشی از مردم که دلبستگی به وضع موجود ندارند و مخالف حکومت هستند، حتما در فرصت دیگری به آن هم پرداخته خواهد شد. مجددا از دقت شما سپاسگذارم.
پیروز و سرفراز باشید. احمد علوی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
اول وقتی ج.ا. دست روی گلوی خلیج فارس گذاشت و تنگه هرمز را بست، بسیاری ارزیابی کردند که تنگه سلاحی مهمتر از بمب اتمی است که بهسهولت از سوی ج.ا. به کار گرفته شد و بازی در خلیج فارس و یک گام فراتر از آن معادلات جنگ را به سود تهران تغییر داد.
واکنش ترامپ و اعلام محاصره دریایی بنادر ایران و اجرای آن، تردید در مؤثر بودن تنگه هرمز بهعنوان یک سلاح تعیینکننده را پدید آورد و طولی نکشید که طرفین به موقعیتی نسبتاً برابر رسیدند. ترامپ با حربه خودِ ج.ا. به جنگ آن رفت: محاصره بنادر همانقدر قانونی است که قطع شریان نفت کشورهای دوست آمریکا در جنوب خلیج فارس.
احتمالاً یک محاسبه خوشبینانه، مقامات ج.ا. را به این نتیجه رساند که اگر در آستانه دور دوم مذاکرات به بستن تنگه خاتمه بدهند، آمریکا هم به محاصرهای که هدف اعلامشده آن باز کردن تنگه بود پایان خواهد داد و این دور بازی با نتیجه صفر صفر تمام میشود. این اتفاق اما نیفتاد و ترامپ، احتمالاً با این تحلیل که تهران کم آورده است، تصمیم به ادامه محاصره گرفت. ج.ا. هم به ناچار مجدداً تنگه را بست.
این رفتوبرگشت دو نتیجه مهم و قابلرویت داشت:
۱ـ موقعیت طرفین نسبت به زمان آغاز بستن تنگه معکوس شد. حالا تهران پیاده است و ترامپ سواره! ج.ا. میگوید: «محاصره را تمام کن تا تنگه را باز کنم» و این یعنی خنثی شدن اهمیت سابق تنگه هرمز برای سرداران.
۲ـ بازی در تنگه هرمز، در تهران تأثیرات مهمی بر جای گذاشت و از اینجا به نکته مهم دوم میرسم.
دوم بر اساس شواهد، اوضاع حکومت را میتوان ترکیبی از آشوب و سردرگمی دانست که در متن آن بزرگترین جنگ قدرت تمام تاریخ ج.ا. جریان دارد. کانون اصلی نزاع، نبرد «دگماتیسم و پراگماتیسم» است. میتوان اوضاع را در برخی جهات با اواخر دوران مائو در حزب کمونیست چین و نقش چوئن لای، بهمثابه مردی که پل «از مائو به دنگ شیائوپینگ» را ساخت، مقایسه کرد. چوئن لای راه «دنگ» را هموار کرد تا او به اتکای نهادهایی که میراث چوئن لای بود، دار و دسته افراطی وفادار به مائو موسوم به دار و دسته چهار نفره را از پیشِ پا بردارد.
همچنین میتوان عناصری از تحول در حزب کمونیست شوروی، روی کار آمدن گورباچف، کودتای نظامیان، شکست کودتا، فروریختن پل گورباچف و فروپاشی شوروی را در تهران امروز مشاهده کرد.
سؤال مرکزی که در برابر حکومت قرار دارد این است: مصالحه یا جنگ سوم؟ نظام در بازی با ترامپ و نتانیاهو به جایی رسیده که ناگزیر به انتخاب است؛ انتخابی بسیار پرریسک و با نتایجی نامعلوم.
دگماتیستها که رفتاری شبیه بیوه مائو و دار و دسته چهار نفره چین دارند، حول مربع ذوالقدر، احمد وحیدی، حسین طائب و علی عبداللهی گرد آمدهاند. آنها از حمایت مداحان، سعید جلیلی، اقوام او و جبهه پایداری برخوردارند و شعارشان «جنگ، جنگ تا یک پیروزی» است.
در مقابل این طیف، پراگماتیستها حول محور قالیباف، پزشکیان و عراقچی گرد هم آمدهاند. آنها نسبت به پایداری نظام در جنگ سوم تردیدهای جدی بروز میدهند و ادامه حیات نظام را در گرو عقبنشینی از اندیشه خامنهای، اصلاح سیاست خارجی و اصلاحات کنترلشده اجتماعی و اقتصادی میبینند. این احتمال نهچندان جدی وجود دارد که این دو گرایش بتوانند به نوعی سازش برسند، اما احتمال قویتر آن است که نبردی فیصلهبخش در درون حکومت در پیش باشد.
مناهم مرهاوی، پژوهشگر مؤسسه هری اس. ترومن در دانشگاه عبری اورشلیم و مدرس کالج شالِم، در تحلیلی تأملبرانگیز بر آن است که:
«قالیباف نماینده یک چهره گذار است. او که از فرماندهان پیشین سپاه بود، به نقشهای غیرنظامی از ریاست پلیس تا شهرداری تهران و ریاست مجلس وارد شد و ترکیبی از اعتبار امنیتی و تجربه مدیریتی را به همراه آورد. مسیر او بازتابی از نظامیشدن سیاست است، اما در قالبی ترکیبی و تکنوکراتیک.
اما ذوالقدر نماینده چیزی متفاوت است. او پلی میان جهانهای مختلف نیست، بلکه محصول یک جهان واحد است. او میان سیاست و نظامیگری میانجیگری نمیکند، بلکه تجسم ادغام این دو است. و این همان معنای عمیقتر صعود اوست: مسئله فقط ورود نیروهای امنیتی به سیاست نیست، بلکه کاهش خودِ نیاز به میانجیگری سیاسی است.
امروز، نهاد امنیتی دیگر به تعیین حدود اکتفا نمیکند، بلکه مستقیماً حکمرانی میکند. سپاه پاسداران و شبکههای وابسته به آن در سراسر ساختار دولت تنیده شدهاند: از شکلدهی به سیاست خارجی گرفته تا کنترل بخشهای کلیدی اقتصاد و تأثیرگذاری بر نتایج سیاسی. چهرههایی مانند احمد وحیدی، فرمانده کنونی سپاه، نمونهای از همگرایی قدرت عملیاتی و اداری هستند. فرآیند تصمیمگیری بهطور فزاینده در درون شبکههایی انجام میشود که مرز میان نقشهای نظامی و غیرنظامی را محو کردهاند.»
از نگاه مرهاوی، برکشیدن ذوالقدر به دبیری شورای امنیت ملی، اوج روند ادغام سیاست و نظامیگری است. در عین حال، آنچه او نگفت این است که این میتواند نقطه اوج فواره بنیادگرایی اندیشه خامنهای هم باشد.
این روند دردناک تغییر در ج.ا. که نه الزاماً، اما از جمله میتواند به عبور چینی یا فروپاشی روسی منجر شود، احتمالاً با کودتاها و ضدکودتاهای متعددی همراه خواهد شد. در حالی که رسیدن ذوالقدر به دبیری شورا، بهدست احمد وحیدی و حسین طائب، در شرایط مرده بودن یا مرگ سیاسی مجتبی خامنهای، از سوی پراگماتیستها نوعی کودتا، دور زدن رهبری ناموجود و اقدامی غیرقانونی تلقی میشود، صفحه دوستداران سعید جلیلی در ایکس، قالیباف را کودتاچی دانست که از قول مجتبی خامنهای بیانیه جعل میکند.
نتانیاهو و ترامپ، با اشرافی که بر مسائل درونی حکومت دارند، در نوع انکشاف شکاف بزرگ نقش قاطعی بازی میکنند؛ نقشی که لزوماً یکسان نیست و چهبسا بیشتر در زاویه با یکدیگر قرار داشته باشد، اما در شرایط شکنندگی تعادل قوا حتی میتواند تعیینکننده باشد.
روشن است که مدلسازی چینی و روسی به معنی حذف سایر گزینهها، از جمله مدلهای هیبریدی پاکستان و مصر، نیست و صرفاً تلاشی است برای کمی آیندهپژوهی.
همچنین در این معادلات، عامل مردم و نقش جنبشهای اجتماعی، بطور مستقیم وارد بحث نشده است. در یک جامعه جنبشی مانند ایران که از ۱۳۷۶ تا امروز ۶ جنبش و خیزش بزرگ سیاسی را پشت سر گذاشته، با یک طبقه متوسط فرهنگی بسیار بزرگ و جاری بودن انواع جنبشهای اجتماعی، از جنبش علیه تحمیل حجاب اجباری تا جنبش برای کسب اطلاعات و تبعیضستیزی همواره در آن جاری بوده است، مردم ظرفیت بزرگی دارند که با جاگیری سنجیده و حضور در زمان مناسب در جای درست، همه معادلات را به سود خود تغییر دهند. پلهایی را بسازند و پلهای دیگری را هم ویران کنند تا رابطه بالا و پایین در نهایت معکوس شود و تحولات در جهت گذار به دموکراسی سمت بگیرد. این البته بحث دراز دامن و مهمی است که پرداختن مستقلی را طلب میکند.
■ درود بر آقای پورمندی، آیا به نظر شما ترجیح دولت ترامپ و اسرائیل در توافق با جناح “پراگماتیست” است؟ آیا آنها فکر میکنند که جناح “آخرالزمانی” میتواند در این پروسه حذف یا محو شود؟ یا اینکه در هر صورت ضربه نظامی دیگری را حتمی میدانند؟ گزارش آقای مهدی مهدوی آزاد در کانال ایران اینترنشنال را در این زمینه واقعبینانه یافتم. با اینکه شخصا نمیدانم چه حوادثی احتمال بیشتری دارند، ولی فکر میکنم که فاشیست مسلکان کنونی رژیم حذف شدنی نیستند، اگر نقش آنها در حاکمیت به صفر هم برسد ایران را عرصه تاخت و تاز ویرانگر خود قرار میدهند. آنها، به لحاظ روانی، اکثریت قاطبه مردم را بصورت دشمن میبینند و از هیچ جنایتی فروگذار نیستند.
با احترام، پیروز.
■ پیروز گرامی! اگر روندها را بررسی کنیم، احتمالا به این نتیجه میرسیم که ترامپ - چون دنبال توافق است- پراگماتیستها را ترجیح میدهد و نتانیاهو برعکس، چون دنبال سرنگونی ج.ا. در همین مرحله است، با دگماتیستها راحتتر است، به همان دلیل که حماس را بر سازمان آزادیبخش ترجیح داد! گرچه ایران از شوروی و چین آن زمانها خیلی کوچک تر است، اما معادلات در ایران، به دلیل تنوع بازیگران داخلی و خارجی و به دلیل ساختار چند لایه و هیبریدی حکومت، خیلی پیچیده است. نه فروپاشی از نوع شوروی احتمال بلافاصله است و نه حذف دار و دسته بنیادگرا کار راحتی است. آنچه به شکل احتمالا برگشت ناپذیری اتفاق افتاده، این است که نظامیان در سایه جنگ، گام نهایی را برای کسب هژمونی در حاکمیت برداشتهاند و عصر حکومت روحانیت، ذیل «ولایت مطلقه فقیه» پایان یافته است. از اینجا می توان به این نتیجه نزدیک شد که اگر جامعه از خود واکنش نیرومندی نشان ندهد، حکومت به نام «جمهوری اسلامی» کماکان هیبریدی میماند، اما تحت هژمونی نظامیان! یعنی «پاکستانیزه» شدن، از شقوق دیگر محتمل تر است و بعدها شاید در مورد ایران هم بگوید که «ایران سپاهی است که یک کشور دارد!» پارلمان، انتخابات، روحانیت، مساجد، گروه ها و احزاب خواهند بود، اما ارتش حکومت می کند! در آلمان به شوخی میگویند که فوتبال یک بازی با شرکت ۲۲ نفر است که در آن بایرن مونیخ برنده میشود پاکستان هم یعنی همین!
با ارادت پورمندی
■ با درود و تشکر از جناب پورمندی برای مقاله ارزنده شان.
برای داشتن تحلیل دقیقتری از رقابت های درونی دو گروهه سیاسی مطرح شده در مقاله میتوان از چارچوب نظری کلی برای تحلیل قدرت سیاسی استفاده کرد. اگر این فرض منطقی را بپذیریم که رقابت این دو گروه (دگماتیستها و پراگماتیستها در مقاله) بر سر قدرت (سیاسی) است و قدرت طبق تعریف به معنی داشتن ظرفیت و توانایی به واداشتن دیگران به تنظیم رفتار و عمل خود مطابق میل و خواسته ما باشد، باید ببینیم:
- اولا، مولفه های قدرت (سیاسی) در این سیستم مورد بحث کدامند، و
- ثانیا چه عوامل و یا فاکتورهایی بر محدوده و کاربرد این مولفه های قدرت اثر گذاشته حدود آن را تعیین میکنند.
اگر از چارچوب نظری نظریه پردازان علوم سیاسی مانند پروفسور رابرت دال (R. Dahl) استاد فقید دانشگاه ییل آمریکا استفاده کنیم و بطورکلی قدرت (سیاسی) را دارای مولفه هایی مانند:
i) مشروعیت و آمریت قانونی (امتیاز و شناسایی قانونی فرد یا نهاد از لحاظ الزام تبعیت از خواسته ها و یا فراخوانهای او)،
ii) داشتن زور و یا نیروی سرکوب سرپیچی از فرامین،
iii) منابع مالی و غیر مالی،
iv) دانش یا تخصص،
v) حمایت و پشتیبانی مردمی،
vi) مشروعیت یا کاریزمای سنتی،
vii) مهارتهای رهبری سیاسی
بدانیم، میتوانیم تا حدودی قدرت نسبی ایندو گروه رقیب را بسنیجیم. برای داشتن تصویر واقعی تر از وضعیت باید تاثیر عواملی مانند مشروعیت کلی نظام و میزان حمایت کلی مردم از آن، وضعیت (وخیم و یا بحران) اقتصادی کشور، گرایش های دستگاه های اداری (بوروکراسی) و قانونگذاری کشور، گرایش روحانیت سنتی و مرجعیت، سیاست قدرتهای بزرگ حامی رژیم (چین و روسیه) را نیز باید در نظر گرفت.
فکر میکنم با لحاظ مولفه های یاد شده در بالا و نیز عوامل موثر بر بازیگری بازیکنان در کوتاه مدت دگماتیست ها دست بالا را داشته باشند و بتوانند اختلال هایی در جریان کار مذاکرات و رسیدن به نوعی توافق ترک مخاصمه و صلح و عادی کردن شرایط ایجاد کنند. اما در میانمدت و بلند مدت و نظر به اینکه جنگ با ابرقدرت نظامی اقتصادی دنیا موجودیت و بقاء نظام را تهدید میکند، بحران اقتصادی و خشم و نفرت مردم از ماجراجوئیهای خارجی نظام که کشور را در چنین وضعیت فاجعه باری قرار داده و احتمال خیزش های بزرگ مردمی، تمایل روحانیت سنتی (که اکنون بعد از خامنه ای قدرت نسبی بیشتری دارد) به ثبات و آرامش درمقایسه با شرایط بحرانی و جنگ که خطر براندازی رژیم سیاسی اسلامی را دارد و نیز تمایل ابرقدرتهای حامی رژیم (مخصوصا چین) به مصالحه و برقراری ثبات جریان انرژی در جهان و حفظ وضع موجود (حفظ نظام در اردوگاه شرق)، پراگماتیستها و یا عملگرایان و واقع بین های رژیم قدرت پیدا کنند.
توضیح آنکه: اگر با چارچوب نظری رابرت دال Robert A. Dahl به موضوع نگاه کنیم، مسئله اصلی نه صرفاً اختلاف گفتمانی، بلکه توزیع نابرابر مؤلفههای قدرت است: کنترل ابزارهای قهری، سازمانیافتگی، و توان تعیین دستورکار تا حد زیادی در دست شبکههای سپاه و امنیتی ها است که در اینجا دگماتیست ها دست بالا را دارند ، در حالیکه پراگماتیست ها از ظرفیت نهادی و اجتماعی بالقوه برخوردارند، اما ابزارهای اعمال قدرت مؤثر در اختیارشان محدودتر است. از این منظر عنوان یک “نبرد سرنوشتساز دو جناح” اغراق آمیز بنظر میرسد. ماهیت شبکهای و چندلایه قدرت در ایران را هم باید در نظر گرفت. سپاه یک نهاد یکپارچه با دیسیپلین بالای فرماندهی هرمی نیست بلک از بخشهای مختلف تشکیل شده، که در آنها احتمالا هم عناصر طرفدار دگماتیستها و طرفداران پراگماتستها حضور دارند. بنیاد ها و نهادهای اقتصادی-امنیتی هم قضیه را پیچید تر میکنند.
نکتهای دیگری که در متن کمتر دیده شده و در شرایط کنونی تعیینکننده است، “بعد زمانی و پویای قدرت” است. پس از حذف علی خامنه ای و ابهام پیرامون وضع مجتبی خامنه ای، نظام با نوعی “اقتدار صوری بدون کارکرد عملی” مواجه شده است که تصمیمگیری را پراکنده و ناپایدار میکند. در کوتاهمدت، این وضعیت به نفع نیروهای دگماتیست و امنیتی است که میتوانند از طریق کنترل ابزار قهری و چارچوببندی تهدید، مسیرها را مسدود کنند. اما در میانمدت و بلندمدت، عواملی از جمله فشار خارجی و خطر جنگ فراگیر، تمایل سنتی روحانیت به ثبات، مواضع محتاطانه چین و روسیه ، بحران عمیق اقتصادی و نارضایتی گسترده اجتماعی پس از سرکوبهای اخیر، همگی وزن ساختاری را به سمت نوعی تعدیل و عملگرایی اجباری سوق میدهند. بنابراین، کشمکش کنونی را باید نه صرفاً بهعنوان رقابت دو جناح، بلکه بهمثابه بحران اقتدار در یک نظام تحت فشار چندجانبه فهمید؛ جایی که هیچ بازیگری بهتنهایی قادر به تحمیل مسیر نیست، اما مجموعهای از محدودیتها، مسیرهای ممکن را بهتدریج به سمت کاهش تنش و بازتعریف بقا محدود میکند.
البته همه اینها غیر قطعی و با اطلاعات محدود و برداشتهای ما از موقعیت کنونی است. در وضعیت فوق العاده متلاطم و متغیری که هر لحظه عوامل تازه ای میتوانند نقش آفرین و اثر گذار باشند باید این تغییرات را رصد کرد و برایند این عوامل را در نتایج کارزار گروهای سیاسی بر کسب هژمونی در نظر گرفت.نکاتی نیز پیرامون مثالهای چین و روسیه داشتم که به دلیل طولانی شدن اظهار نظر و فرعی بودن آن نسبت به موضوع بحث آنرا حذف کردم.
ارادتمند- خسرو
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
۱
لویاتان در عهد عتیق
لویاتان در دو بستر اسطورهای و علمی/ تاریخی تعریف میشود؛ در اساطیر، هیولایی دریایی و نماد شر است که از عهد عتیق ریشه گرفته و در سنت دیوشناسی مسیحی، یکی از شاهزادگان جهنم است. در دنیای واقعی، لویاتان یک نهنگ پیشتاریخی غولپیکر است که ۱۳ میلیون سال پیش زیست میکرد و با دندانهای ۳۶ سانتیمتری، یکی از بزرگترین درندگان تاریخ بوده است.
لویاتان، اسطوره شری است که در گذر زمان دچار دگرگونیهای بسیار شده، این موجود افسانهای از شهر باستانی اوگاریت درسوریه امروزی، وارد عهد عتیق ( مجموعه کتابهای مقدس یهودیان ) شد و در تفاسیر یهودی تغییر شکل یافت و سپس در کتاب مکاشفه یوحنا ظاهر گشت و پس از آن در سنت دیوشناسی مسیحی یکی از شاهزادههای جهنم گردید. این موجود اسطورهای در آثار مکتوب یا هنری مذهب یهود و مسیحیت بسیار دیده میشود.
تفسیر و تشریح لویاتان در عهد جدید (بخش دوم کتاب مقدس مسیحی)، در مکاشفه یوحنا دیده میشود. اگر چه اسم لویاتان در متن مربوط نمیآید ولی تصویر سازی مشابهی از او و همچنین روایت آخرالزمانی این هیولا در متون یهودی، توسط یوحنا ارائه میگردد: دراین هنگام جانور عجیبی را در رؤیا دیدم که از دریا بالا آمد. این جانور هفت سر داشت و ده شاخ؛ روی هر شاخ او یک تاج بود و روی هر سر او نام کفرآمیزی نوشته شده بود. این جانور شبیه پلنگ بود اما پاهایش شبیه پاهای خرس و دهانش مانند دهان شیر بود. اژدها تاج و قدرت خود را بدو بخشید و به او اختیار داد امور دنیا را به مدت چهل و دو روز در دست بگیرد.
۲
لویاتان اسلامی
هرچند از لویتان افسانهای با هفت سر و ده شاخ در آثار و مکتوبات متألهین اسلامی نشانی دیده نمیشود، اما این «هیولای شر» در روزها و ماههای غبارآلود و پرهیاهوی سال ۵۷، نه از دریا، بلکه در روی زمین، از سرزمینی کهنسال، از ایران سربرآورد.
به وارونه باور «سال نیکو از بهارش پیداست»، سربرآوردن لویاتان اسلامی در ایران، از همان روزهای آغازین، سالهای نیکویی را نوید نمیداد؛ هر چند در جوش و خروش ماههای انقلاب و شوروسرمستی «شاه باید برود»، اتهام، انتقام و اعدام، ندای هشدار دهنده اندک کسانی هم اگر بود، در سایه مشتهای برافراشته انقلابی راه بهجایی نمیبرد:
مردم؛
گروه ساقط مردم،
دلمرده و تکیده و مبهوت،
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد.
(فروغ فرخزاد، آیههای زمینی)
اسلام هرچند از سوی باورمندان آن به عنوان دین صلح معرفی میشود، اما از همان سالهای آغازین دعوی محمد ابن عبدالله به عنوان رسول خدا در مکه، تنش و اختلاف بین او و پیروان اندکاش با قبیله قریش و برخی دیگر از قبیلههای عرب شروع شد.
محمد پس از هجرت به یثرب (مدینه النبی/ مدینه) نخستین حکومت اسلامی را بنا نهاد و شخصاً رهبری سیاسی، نظامی و قضایی جامعه مدینه را بر عهده گرفت و به گسترش اسلام پرداخت.
وی برخلاف پیمان صلح ده ساله با مکه، در سال هشتم هجری به این شهر حمله کرد و پس از فتح آن تمامی بتهای داخل و اطراف کعبه را شامل ۳۶۰ بت شکست. این اقدام به ادعای وی با هدف پاکسازی کعبه از بتپرستی و استقرار توحید انجام شد.
زندگی ۱۳ ساله محمد در مکه به عنوان پیاماور خدا با ناآرامی و خشونت گذشت و در سالهای یکم تا نهم هجرت وی به مدینه در مجموع ۲۸ غزوه (جنگ) به دستور مستقیم و با شرکت خود او اتفاق افتاد.
جهاد (جنگ) آموزهای دینی
به اعتقاد اسلامگرایان جهادی، این واژه دارای اهدافی مانند براندازی عقاید کفر، مبارزه با دشمنان دین و دین گریز، پاسداری از نظام اسلامی است. در قرآن به آیات جهادی در برابر ناباوران به اسلام «آیات ِقتال» گفته میشود.
روایتهای تاریخی هم برمعنا و مفهوم قتال و جنگ از جهاد دلالت میکنند. برای نمونه ابوذر غفاری از محمد ابن عبدالله میپرسد کدام یک از اعمال نزد خداوند دوست داشتنیتر است؟ محمد پاسخ میدهد: «ایمان به خدا و جهاد در راه او»
علی ابن ابیطالب هم دربارهٔ جهاد معتقد بود: « خداوند عزوجل جهاد را واجب کرده، و آن را بزرگ شمرده و یار و یاورش قرار دادهاست. به خدا سوگند که دنیا و دین جز با جهاد اصلاح نمیشود.» ( فروع کافی، ج ۵، ص ۸، ج ۱۱)
۳
فتنه و آشوبگر
در سپهر اسلام سیاسی روحالله خمینی سعادت انسانها و جهانی صلحآمیز جایگاهی نداشت. وی اصلاح دنیا و دین را از راه جهاد تا رفع فتنه میدانست؛ از این رو، معتقد بود که «جنگ برکت است.» میگفت: ««مقصود پیغمبرها این نبود که دنیا را بگیرند و آبادش کنند. دین اسلام و دین پیغمبر اکرم این بود که بزند، بکشد و کشته شود.»
خمینی برای تحقق اسلام سیاسی از کشور همسایه شروع کرد و در ۱۹ فروردین ۱۳۵۹(۵ ماه قبل از آغاز جنگ)، در پیامی ارتش عراق را به عدم اطاعت از صدام «سفاک، مخالفت با خدای متعال» فراخواند تا «دست آمریکا که از آستین صدام بیرون آمده است قطع گردد.»
بدین گونه، جنگ ۸ ساله (۱۳۵۹-۱۳۶۷) بین ایران و عراق درگرفت. این جنگ خسارتهای انسانی و اقتصادی سنگینی بهجای گذاشت: ۲۲۵٬۵۷۰ کشته، ۵۷۴٬۱۰۱ جانباز، ۶۲۷ میلیارد دلار هزینه جنگ و ۶۴۴ میلیارد دلار خسارت مالی، کاهش قیمت نفت از ۳۵ دلار به ۱۰ دلار، نشت سلاح شیمیایی به محیط زیست، خشک شدن تالاب،ها و ایجاد ریزگردها، نابودی ۸۰ درصد نخلستانها، نشت ۸۰ میلیون بشکه نفت به دریا، خرابی ۶۶ واحد پالایشگاهی، بازماندن ۱۶ میلیون مین خنثی نشده، نابودی ۷۳۵ تانک، ۳۹۷ هواپیمای جنگنده و ۳۵۴ هلیکوپتر.
در مجموع ۸ سال جنگ ( تقریبا دو برایر جنگ جهانی دوم) ۱۲۷۱ میلیارد دلار خسارت و هزینه را به اقتصاد ایران تحمیل کرد. درحالیکه مجموع درآمد نفتی ایران از ۱۳۵۹ تا ۱۳۸۹ (در طی ۳۰ سال)، ۹۷۰ میلیارد دلار به پایه قیمتهای سال ۲۰۱۰ بوده است؛ یعنی کل درآمدهای نفتی ایران تا دو دهه پس از جنگ نیز نمیتوانست آن را جبران کند.
شورای امنیت در۲ مهرماه ۱۳۵۹ (۴ ـ ۵ روز بعد از شروع جنگ) قطعنامه ۴۷۹ را صادر کرد و از دو طرف خواست از توسل به زور خودداری کنند. عراق بلافاصله این قطعنامه را پذیرفت، اما طرف ایرانی آن را رد کرد. در سال دوم جنگ، خمینی و کارگزاران اسلام سیاسی که می گفتند: «باید از راه شکست عراق به لبنان برویم» و «راه قدس از کربلا میگذرد»، پیشنهاد عربستان را مبنی برآعلام آتش بس و توقف جنگ و پرداخت ۲۰ میلیارد دلار (در برخی منابع ۷۰ و ۸۰ میلیارد دلار) به ایران به عنوان غرامت جنگی نپذیرفتند. زیرا خمینی آستین جنگ را بالا زده بود: «اگر این جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد، ما ایستادهایم.»
روحالله خمینی، فرمانده کل قوا، در ۲۹ تیر ۱۳۶۷، بعد از ۸ سال جنگ ویرانگر، بدون دریافت دیناری خسارت جنگی، جام زهر معروف را سرکشید و آتش بس را پذیرفت.
خمینی بنا به تکلیف دینی و جهادی، از همان روزهای نخست بازگشت خود به ایران، رفع فتنه را در حالی که خود در طبقه سوم سکنا گزیده بود، از پشت بام مدرسه علوی آغاز کرد و حکم اعدام شماری از دولتمردان و نظامیان «طاغوتی» را صادر نمود. رفع فتنه در تمام سالهای حیات خمینی در سراسر ایران بدون وقفه ادامه داشت و در تابستان ۶۷ با اعدام هزاران انسان در بند، تحقق تکلیف الهی امام به اوج خود رسید.
علی خامنهای هم همواره معترصین را آشوبگر و اعتراضات را به عنوان «فتنه» قلمداد میکرد. واژه فتنه در قرآن با معنانی و مفاهیم متفاوت 60 بار تکرار شده است. برای نمونه در آیه ۳۹ سوره انفال آمده است: «... وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ... (... وآنان را به قتل برسانید تا دیگر فتنه و فسادی نماند...)
خامنهای در طول نزدیک به ۳۷ سال با تاسیس رژیمی دینی ـ نظامی ـ امنیتی، غیر از سازماندهی ترورها در داخل و خارج، اعدامها و به پشت میلههای زندان کشاندن شهروندان، دوجنگ ویرانگر و مرگبار و دی ماه خونین را هم در کارنامه سراسر سیاه خود ثبت کرد.
جنگ ۱۲ روزه
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران در گزارش خود پس از جنگ ۱۲ روزه اعلام کرد که در طول این جنگ ۱۱۹۰ نفر کشته و ۴۴۷۵ نفر مجروح شدند؛ از میان کشتهشدگان ۴۳۵ نفر نظامی، ۴۳۶ نفر غیرنظامی و وضعیت ۳۱۹ نفر نامشخص اعلام شد.
براساس گزارش یکی از اعضای شورای شهر تهران، ۸۸۰۰ ساختمان تخریب شدند، ۵ هزار میلیارد تومان (پنج تریلیون تومان) این جنگ خسارت مالی به بار آورد، در ۱۲ روز جنگ بیش از ۱۲ هزار پرواز در ایران لغو شد، و حدود ۸۴۰ هزار بلیت باطل شد. خسارت تعلیق پروازها بیش از ۹ هزار و ۶۰۰ میلیارد (۹۶۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰) تومان برآورد شده است. شرکت خدمات فرودگاهی هم ۷۰% کاهش درآمد داشت. به گفته ستار هاشمی، وزیر ارتباطات ایران، روزانه بیش ازهزار میلیارد تومان در دورۀ جنگ بر اقتصاد دیجیتال ایران ضرر وارد شد.
کارشناسان هزینه موشکهای ج. ا. در جنگ ۱۲ روزه را تا ۶.۶ میلیارد دلار برآورد میکنند. از نظر سرانه تولید ناخالص داخلی، این جنگ برای ایران تا ۹۳ برابر پرهزینهتر از اسرائیل و ۳۷۱ برابر پرهزینهتر از ایالات متحده بوده است (به دلیل اعمال تحریمها و خرید قطعات و تسلیحات از طریق قاچاق و دلالان اسلحه)
به رغم «بحران بازدارندگی، بحران دیپلماتیک، بحران اقتصادی، بحران انرژی، بحران آب و شکاف عمیق میان حاکمیت و جامعه»، خامنهای با ادعای موفقیت در جنگ ۱۲ روزه گفت: «اگر لازم باشد باز هم موشک میفرستیم.»
در پی استقرار هیولای اسلامی در ایران، جامعه بهطور مستمر شاهد اعتراضات و ناآرامیهای اجتماعی بوده است؛ اعتراضاتی با ماهیتهای گوناگون، از تلاش برای احقاق حقوق جنسیتی و مطالبات صنفی و مدنی گرفته تا اعتراضات اقتصادی و مقاومتهای قومی و سیاسی، که به ویژه در سالهای به طور مستقیم ساختار و بنیانهای حاکمیت را هدف قرار دادهاند.
مروری بکنیم گذرا به کارنامه اسلام سیاسی از زمان جلوس بر مسند قدرت در ایران تا امروز در میانه جنگی ویرانگر:
ــ اعدامهای کور در کردستان و ترکمنصحرا توسط صادق خلخالی و با حکم روحالله خمینی،
ــ اولین اعتراض علنی، در دومین ماه پس از انقلاب رخ داد. در تظاهرات اسفند ۱۳۵۷ گروهی از زنان در اعتراض به اجباریشدن حجاب اسلامی به خیابانها آمدند.
ــ اعتراضات پزشکان در تابستان ۱۳۶۵ رخ داد که با انحلال هیئت رئیسه سازمان نظام پزشکی و دستگیری و حبس تعدادی از پزشکان خاتمه یافت.
واکنش رژیم به پنج دهه اعتراض پنج دهه سرکوب، تهدید، دستگیری، اعدام و بیاعتبارسازی معترضان بوده است. مقامهای رسمی همواره معترضان را «عوامل آمریکا، انگلیس و اسرائیل» خوانده و به جنایات خود اعتبار بخشیده اند.
مهمترین اعتراضات در تیر ۷۸، خرداد ۸۸، دی۹۶، آبان ۹۸، تیر۱۴۰۰ و مهر۱۴۰۱ و دی ماه 1404 رخ دادند.

۴
خدای دهه شصت؛ کشتار شهروندان
فاشیسم دینی ـ نظامی ـ امنیتی در ایران در تمام سالهای حکمرانی خود ، به اعتراضات با بیرحمانهترین شکل پاسخ داده است، اما آنچه در دی ماه خونین اتفاق افتاد، آنرا از کشتارها و سرکوبهای پیشین هم متمایز و منحصربهفرد میکند.
به پیامد بازگشت خدای دهه شصت، خدای محبوب علی خامنهای، در دی ماهی که گذشت نگاه ی بکنیم.
در فضای «نه جنگ، نه مذاکره» بعد از جنگ ۱۲ روزه و با پیشبینی خیزشی پیش از جنگ پیشرو، خامنهای، در روز هفتم اعتراضات دی ماه فتوای مرگباری را صادر کرد: «اعتراض بهجاست اما اعتراض غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم. مسئولین باید با معترض حرف بزنند، اما با اغتشاشگر حرف زدن فایدهای ندارد. اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند.»
با گسترش اعتراضات، در ۱۹ دی ۱۴۰۴، خامنهای در جلسهٔ شورای عالی امنیت ملی، دستور سرکوب اعتراضات «به هر وسیلهٔ لازم» را صادر کرد. در پی این دستور، خدای دهه شصت، در مدرسهها، دانشگاهها، بازارها، خیابانها و میدانهای بیش از ۴۰۰ شهر با استفاده گسترده از سلاح گرم و سرد علیه شهروندان اعلام جنگ یکسویه داد.
در ۲۸ ژانویه، روزنامهٔ گاردین گزارش داد که شمار جانباختگان ممکن است بیش از ۳۰٬۰۰۰ نفر باشد، اما به نظر میرسد تا انتشار آمار موثق افکار عمومی تعداد ۴۳۰۰۰ جانباخته را پذیرفته است.
همچنین از تعداد بازداشتشدگان آمار دقیقی در دست نیست، اما بازداشتیها تا 50 هزار نفر گزارش شده است. ماشین اعدامها هم شبانه روز و بیش از پیش در حال گرفتن جان انسانهاست.
بنا به اعلام دو سازمانهای حقوق بشری در۲۴ فروردین، ج. ا. در سال ۲۰۲۵ دستکم ۱۶۳۹ نفر را اعدام کرده است. این رقم بالاترین شمار اعدام سالانه در ایران از سال ۱۹۸۹ تاکنون است.
سایت «ایران وایر» در پیوند با هزینه انسانی، روانی و مالی «در ماه خونین» مینویسد:
در نبود دادههای مستند، برآورد دقیق هزینههایی که برای سرکوب مردم صورت گرفته است، ممکن نیست اما درگزارشی با استفاده از دادههای بودجهای، مدلهای تخمینی و بررسیهای میدانی، هزینه سرکوب اعتراضات دیماه از دستکم ۱۰ شهر ایران نشان میدهد که نیروهای سرکوب ج. ا. در سطوح مختلف، علاوه بر حقوق و مزایای معمول، برای سرکوب اعتراضات، پاداشهای نقدی در قالب پاداش عملکردی، اضافهکاری و بُن خرید دریافت کردهاند. پرداختیها در شهرهای مختلف، متفاوت بوده است. مثلا در دامغان به هر بسیجی برای سرکوب مردم به ازای یک شب ۱میلیون و ۲۰۰هزار تومان پرداخت شده و در مشهد برای کل یک ماه ۵۰ میلیون تومان به هر سپاهی در قالب پاداش یا اضافهکاری در فیش حقوقی و بُن و کارت خرید تخصیص داده شده است. این قبیل پرداختها محرمانه بوده و آماری در مورد آن منتشر نشده است. اما با توجه به بررسیهای صورت گرفته، میتوان، متوسط پاداش پرداختی به هر سرکوبگر را رقمی بین ۳۰ میلیون تا ۵۰ میلیون تومان تخمین زد.
تعداد نیروهای سرکوبگر بهطور شفاف اعلام نشده است، اما تعداد بیمهگذاران سازمان تامین اجتماعی نیروهای مسلح که پرسنل نظامی ارتش، سپاه و نیروی انتظامی را تحت پوشش دارد ۵۹۵هزار نفر است. اگر تعداد نیروهای ارتش که در آخرین آمارها حدود ۴۲۰ هزار نفر اعلام شده است را از این تعداد حذف کنیم، میتوان نیروهای سرکوب متشکل از بسیج فعال، سپاه و بسیج را بین ۱۷۵ تا ۲۰۰هزار نفر در سراسر کشور در نظر گرفت. به این ترتیب، مبلغ پاداش سرکوبگران برای کشتار مردم را میتوان بین ۶هزار میلیارد تومان تا ۱۰ هزار میلیارد تومان در نظر گرفت.
اگر جیره غذایی هر فرد را هم روزانه تا ۲۰۰هزار تومان در نظر بگیریم، هزینه غذای این تعداد پرسنل هم با رقم روزانه ۴۰میلیارد تومان و برای یک ماه ۱۲۰۰میلیارد تومان تخمین زده میشود.
در ضمن، این تعداد محافظهکارانۀ ۲۰۰هزار نفری نیروهای سرکوب به حدود ۴۰هزار وسیله نقلیه اعم از ون، وانت، نفربرهای سبک و موتورسیکلتهای گشت شهری نیاز داشتند با مصرف حدود ۲۰لیتر برای موتور سیکلت تا ۸۰ لیتر برای خودروهای زرهی. با در نظر گرفتن متوسط روزانه ۳۵لیتر بنزین ۳هزار تومانی سهمیه برای ۴۰هزار وسیله نقلیه هم ما را به رقم ۱۲۶میلیارد تومان میرساند.
به همه این موارد باید هزینه تجهیزات ضد شورش، گلوله ساچمهای و جنگی، گاز اشکآور، سپر و لباس ضد شورش، مهمات و تجهیزات کنترل جمعیت هم اضافه کرد.
اسلحههای مورد استفاده سرکوب گران که بر اساس گزارشهای شهروندان، ترکیبی از شاتگان، کلاشنیکف، کلت کمری و حتی ژسه و تیربار هم بوده در لیست وسایل کشتار ایرانیها توسط حکومت ج. ا. جای میگیرند که در این مورد و در نبود اطلاعات و آمارهای قابل استناد، حتا تخمین این هزینه هم غیرممکن است.
با این حال، هزینه نیروهای سرکوبگر، فارغ از تجهیزات و سلاح سرکوب تا ۱۵هزار میلیارد تومان تخمین زده میشود.
علاوه بر این، گزارشهایی در خصوص ورود ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ نفر از نیروهای حشدالشعبی به ایران برای سرکوب مردم منتشر شد. با توجه به اینکه متوسط دستمزد نیروهای حشدالشعبی ماهانه ۱۰۰۰دلار است، میتوان به این نتیجه رسید که سرکوب مردم توسط نیروهای حشدالشعبی به طور متوسط حدود ۱۳۱میلیارد تومان برای یکماه، خرج روی دست اقتصاد ایران گذاشته است. و این یعنی رقمی معادل ۱۵/۱۳۱ میلیارد تومان هزینه پاداش و دستمزد و غذای سرکوبگران بوده است.
۵
زیست سیارهای
مارشال مک لوهان، استاد مرکز مطالعات رسانهای تورنتو، در سال ۱۹۶۴، برای اولین بار ایدۀ دهکدۀ جهانی را پیش کشید و نوشت: «اکنون دیگر کرۀ زمین به وسیلۀ رسانههای جدید آنقدر کوچک شده که ابعاد یک دهکده را یافته است.» از آن سال فاصلۀ زیادی گرفتهایم و دهکدۀ جهانی ما باز هم کوچک و کوچکتر شده است.
امروزه با ظهور هوش مصنوعی و توانمندی آن در هدایت پهپادها و اتومبیلهای خودران و خلق آثار هنری، از اثبات قضیههای پیچیدۀ ریاضی تا ارائه راهبردهای کلیدی در اقتصاد و پزشکی و... دهکدۀ جهانی به شکل «زیست سیارهای» درآمده است.
زمانی میگفتند وقتی آمریکا عطسه میکند، کشورهای کوچک تب میکنند؛ اما در این جهان بههم پیوسته، عطسۀ جامعههای دیگر هم، هر چند کوچک و به ظاهر کم اهمیت، دنیا را به تبوتاب میاندازد.
ایران در سال ۱۳۵۷ عطسه کرد و تبی که دامنگیر بخش بزرگی از سیارۀ ما شد، هزاران هزار قربانی گرفت و هنوز هم بعد از گذر اینهمه سال، همچنان قربانی میگیرد؛ قتلهای پنهان و عیان، تروریسم حکومتیِ بیپایان و کمکهای بی دریغ به گروههای همخون و همکیش، همزاد و همذات حکومتی است که از گردوغبار انقلاب ۵۷ سربرآورد.
جنگ مرگبار و ویرانگر چهل روزه را پشتسر گذاشتهایم، در میانه یک آتش بس شکننده، مذاکره نیمبندی هم صورت گرفته است، دوسوی جنگ، آمریکا و ج.ا. برای مذاکره بعدی خود را آماده میکنند؛ هنوز از آمار انسانهایی که در این جنگ جان باختند، از رنج و روزگار آنها که زنده ماندهاند و از ویرانیها در شرایط قطع اینترنت و بستن هرمنفذ درز خبر ناآگاهیم.
میگویند «درجنگ حلوا پخش نمیکنند»؛ جنگ مرگ انسانهاست و ویرانی یک سرزمین. جنگ، مرگ و ویرانی، تجسد اسلام سیاسیست که در هیات فاشیسمی نوظهور دینی در میهن ما پدیدار شده است. این هیولا در بازی شطرنج سیاست و حکمرانی در داخل، در منطقه و در جهان کیش شده است، اما برای گریز از مات شدن به هر ترفندی دست میزند.
میهن کهنسال ما در چند هزار سال گذاشته از گردنههای پرپیچوخم زیادی گذر کرده، در برابر تاختوتازهای بیگانگان دوام آورده، چهره آن از بلایای طبیعی بیشماری آبلهگون شده و ساکنان آن از نامردمی فرمانروایان خودی رنجها برده، اما تا امروز در گوشهای در این سیاره، محدوده جغرافیایی خود را حفظ کرده است. بیتردید میهن ما از گردنه فاشیسم دینی هم، زخمخورد اما گذر خواهد کرد.
ابوالقاسم شابی، شاعر نوگرای تونسی در شعر معروف «اراده زندگی» میسراید:
إذا الشّعْبُ یوْمَاً أرَادَ الْحَیاهَ
فَلا بُدَّ أنْ یسْتَجِیبَ القَدَرْ
وَلا بُدَّ لِلَّیلِ أنْ ینْجَلی
وَلا بُدَّ للقَیدِ أَنْ ینْکَسرْ…
روزی که مردم اراده کنند،
سرنوشت ناگزیر فرمان میبرد،
و لابد تاریکی زدوده میشود،
و بندها در هم میشکنند.
۱۷ آوریل ۲۹۲۶ / ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
هشدار
نوشتاری که در پی میآید محصول یک تحقیق و استفاده از روشهای علمی نیست. تنها هدف من، یادآوری ذهنیات خودم در سالهای اولیه پس از ورود به دانشگاه در سال ۱۳۵۳ است. در این یادآوری، افزون بر خواندهها و شنیدههای خودم، بر مشاهدات شخصی و گفتگو با روستائیانی که با آنها در تماس بودهام، تکیه میکنم. در نوشتن این متن، فقط و فقط بر حافظه خودم تکیه دارم و برای سرعت بخشیدن به نگارش از جستجوی اینترنتی و یا کمک گرفتن از هوش مصنوعی و یا کنترل “فاکت”ها خودداری خواهم کرد. روایتی است برای شنیدن و تعمق، و نه برای اثبات چیزی.
علت نوشتن این متن این است که به نظر من، عدهٔ زیادی از همفکران من، که با رژیم شاه فقید ایران مخالف بودند و با رژیم او “مبارزه” کردند، دلایل مخالفت خود را برای دیگر ایرانیان روشن نکردهاند. ایرانیانی که در سن و سال من هستند، ممکن است اوضاع زمان شاه را فراموش کرده باشند. ایرانیانی که یک نسل یا بیشتر بعد از ما هستند، تجربه زیستن در آن زمان را ندارند. بهتر است که “ما” هر از گاهی برای آنها تعریف کنیم که “ما” چرا با شاه مخالف بودیم. یک تصور اشتباه این است که عدهای فکر میکنند “ما” به دلایل “ایدئولوژیک” با شاه مخالف بودیم. در حالیکه به گمان من هیچوقت اینطور نبوده است. من، به دلیل مدیریت نادرستِ کشور با آن “رژیم” مخالف بودم. اگر هم در مراحلی به دنبال این یا آن ایدئولوژی رفتهام، برای پیدا کردن راه صحیح مدیریت کشور بوده است.
برویم به سراغ این موضوع که به نظر من “چرا شاه بد بود؟”
اصل اول انقلاب سفید
پس از انقلاب سفید در سال ۱۳۴۱ (که من مخالفت اصولی با آن ندارم، بلکه اهداف ظاهری آن را هم میپسندم) اجرای اصل اول، الغای رژیم ارباب و رعیتی، آغاز شد. در کارِ اجرا، به جای ارزشیابی و سپس تقسیم زمینها بر مبنای ارزش، زمینهای ملاکان بزرگ ابتدا در “انواع” مختلف قرار داده شدند و سپس بین کشاورزان تقسیم شدند. نتیجهٔ عملی این بود که زمین مناسب کشت غلات، یا درختان میوه، یا سبزیکاری، یا حبوبات، یا هر چیز دیگر در مساحتهای مساوی بین کشاورزان تقسیم شدند. بنابراین یک کشاورز نیم هکتار زمین گندم در یک نقطه داشت، نیم هکتار در یک کیلومتر آن طرفتر؛ ۱۰۰۰ متر مربع باغ در اینجا داشت، ۱۰۰۰ متر مربع باغ در دو کیلومتر آن طرفتر، ... . هر کس با آبیاری سنتی آشنا باشد، میداند که نمیتوانی با بیل در نیمه شب، از این قطعه زمین به قطعه دیگر بدوی.
از عواقب اجرای نامناسب اصل الغای رژیم ارباب و رعیتی این شد که ساختار کشاورزی به تدریج از کشت غلات و حبوبات به سمت کشت میوه و سبزیجات رفت. نوع کشاورزی عوض شد! رساندن سبزیجاتِ تازه، به علت مشکلات جادهای و حمل و نقل بدون سردخانه، به صورت محلی باقی ماند. اما میوهکاری ادامه یافت.
اصل دوم انقلاب سفید
همزمان مطابق اصل دوم انقلاب سفید، ملی شدن جنگلها و مراتع، و با مداخله ژاندارمری، تفنگهای روستائیان جمعآوری شد و “قرق” مراتع برداشته شد. پیش از آن هیچ چوپانی نمیتوانست گوسفندهای خود را به مراتع ده دیگر ببرد. در نتیجه نوعی تعادل بین مرتع و تعداد گوسفندان وجود داشت. در سالهای پیش از سال ۱۳۴۱، حد تعادل در حدود ۲۸ میلیون گوسفند، با وزن متوسط هر گوسفند در حدود ۲۳ تا ۲۵ کیلوگرم.
پس از اجرای اصل دوم انقلاب سفید، تعادل بین مرتع و تعداد گوسفندان، در اثر از بینرفتن قرق، به هم خورد و تعداد گوسفندان به ۶۲ میلیون در نیمه دهد ۱۳۵۰ رسید، اما وزن هر گوسفند به حدود ۱۱ کیلوگرم کاهش یافت. پوست و دنبه و شکمبه و امعا و احشا را که از ۱۱ کیلوگرم کم کنی، دیگر چیزی نمیماند! نتیجه آن بود که تولید کل گوشت داخلی پایین آمد.
وام به کشاورزان
در ابتدای اجرای اصول مختلف انقلاب سفید، وامهای سهلالوصول و با بهره کم هم به کشاورزان “اعطا” شد. متاسفانه کشاورزان به اندازه کافی با سیستم بانکداری و مفهوم وام و بهره بانکی آشنایی نداشتند. بخشی از این وامها صرف سفرهای زیارتی یا عروسی و جهازیه شدند. هنگامیکه زمان سررسید پرداخت وامها فرارسید، کشاورزان چیز دیگری برای فراهم کردن پول نداشتند، به جز همان زمینهای قطعه قطعه شدهای که در مالکیت آنها بود. کشاورزان زمینها را به قیمت پایین به همان ملاکان سابق یا جدید فروختند و نوع جدیدی از فئودالیسم (رژیم ارباب-رعیتی) به وجود آمد.
پاسخ دولت به بحران: دخالت به جای ترویج
مشاهده اثرات آسیبی انقلاب سفید مانند کمبود گندم یا برنج یا گوشت، و یا کمبودهای سالانه (مانند کمبود گوجهفرنگی در یک سال و کمبود پیاز یا سیبزمینی در سال دیگر) برای همه، مخصوصا وزارت کشاورزی و سازمان برنامه، بسیار واضح بود. چارهای که دولت به کار برد، دست زدن به واردات گسترده بود. ترویج کشاورزی و دامداری به برنامهریزی وسیع و کارشناسی زیادی احتیاج داشت و زمان زیادی میطلبید. دولت چنین اندیشید که استفاده از پول نفت برای وارادات کالاهایی مانند گندم یا گوشت (مخصوصا در سالهای پس از ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳) بسیار سادهتر از آموزش و ترویج کشاورزی است.
غمانگیزترین نکته این بود که کسانی که اجازه واردات را صادر میکردند، دیگران را، مخصوصا، کشاورزان را در جریان تصمیمهای خود نمیگذاشتند. در تعطیلات “اجباری” ۱۶ آذر سال ۱۳۵۴ من و چند تن از دوستانم به بندرعباس سفر کردیم. در بخشی از کنار دریا و با فاصلهای از بندر، چنان بوی تعفنی ساحل را پر کرده بود که مشام را میآزرد. اگر دقت میکردی، میتوانستی ببینی که موج دریا چیزهایی را به ساحل آورده است! چه چیز؟ پیاز! میشد حدس زد که چون در سال قبل از آن، پیاز بسیار نایاب و گران شده بود، کشاورزان زیادی به کشت پیاز روی آورده بودند. همزمان، کسانی فکر کرده بودند که با واردات پیاز هم کمبود را جبران کنند و هم پولی به جیب بزنند. اما در آن سال به قدری کشت پیاز زیاد شده بود و قیمت آن پایین آمده بود که برای بعضی از واردکنندگان تخلیهٔ پیاز از کشتیها صرفه اقتصادی نداشت، و پیازها را همانجا در دریا ریخته بودند.
علت چه بود؟
همه شواهد به این سو اشاره دارند که دستگاه حکومتی، یا هر اسم دیگری که میخواهید روی آن بگذارید، اجرای اهداف حتی خوب، مانند اصل اول و دوم انقلاب سفید، را بدون کار کارشناسی کافی، بدون مشورت با دستاندکاران واقعی، و بدون در نظر گرفتن نظرات متخصصین وزارت کشاورزی و سازمان برنامه به پیش میبردند. خرد جمعی در پیشبرد کارها به کار نمیرفت و مسئولان رژیم، حتی در حد محمد رضا پهلوی، شاه فقید ایران، در پی حل مشکلات، بدون دخالت “مردم = ایرانیان” بودند. انتقادپذیری در آن زمان و آن رژیم به قدری پایین بود، که حتی پس از مشاهده اشتباهات، هیچ کس جرات مطرح کردن آنها را نداشت.
میانبُر زدن
آفت عمومی ما ایرانیان در این ۱۲۰ سال گذشته آن بوده که برای رسیدن به اهداف والای خود عجله داشتهایم و میخواستیم هر مسیری را با میانبُر برویم. کشاورزی مشکل دارد، خوب جنس را وارد میکنیم. کارشناس نداریم، خوب کرور کرور دانشجو به خارج میفرستیم. نهادهای مدنی نداریم، خوب حزب میسازم که آنها نهاد مدنی بسازند. همه چیز را به جای اینکه از پایین بسازیم و به بالا ببریم، میخواهیم از بالا بسازیم و به پایین حقنه کنیم!
انقلاب سفید و انقلاب سیاه
نتیجه کلی انقلاب سفید، و مخصوصا اصل اول و دوم آن، این بود که کشاورزی و دامداری ایران در ابتدا قطعهقطعه شد، سپس از تولید غلات و حبوبات به تولید سبزیجات و میوه کشیده شد. در ادامه کشاورزان و دامداران، به علت تولید پایین و بیبرنامه مجبور شدند زمینهای خود را بفروشند یا رها کنند و به حاشیه شهرهای بزرگ مهاجرت کنند.
در حاشیه شهرهای بزرگ، کشاورزان و دامداران، در معرض تبلیغات مذهبی سازمانیافته قرار گرفتند و به دنبال توهم “پول نفت بر سر سفرههای مردم” و “بهشت موعود” به سربازان امام خمینی و انقلاب سیاه تبدیل شدند. به این ترتیب انقلاب سفید به انقلاب سیاه کشیده شد.
نتیجهگیری
میخواهم بگویم که خوب است این بار با چشمان باز مسیر آینده را انتخاب کنیم. خوب است ایرانیان جوان بدانند که “زمان شاه” همهچیز گل و بلبل نبود. نارساییها فراوان بودند، کمبودها فراوان بودند، آزادیهای سیاسی وجود نداشتند، تصمیمهای فردی غالب بودند، و هزار مشکل دیگر. گاهی اوقات تصویری اسطورهای از “زمان شاه” ارائه میشود. خوب است بدانیم که اسطورهها واقعی نیستند و نمیتوان آنها را تغییر داد.
“ما”، تمام ایرانیان، امروز در آن نقطهای هستیم که در آبان ۱۳۵۷ بودیم. آن روزی که صدای انقلاب “ما” با تاخیر بسیار شنیده شده بود. کاش شاه فقید آن صدا را زودتر شنیده بود. و کاش “ما” به او فرصت داده بودیم که، هرچند با تاخیر، از حوادث تاریخ درس میگرفت. حیف. بود، آنچه بود. رفت، آنچه رفت.
اگر باورمندان به “شاه و شاهزاده” میخواهند به اسطورهها اشاره کنند و به زمان گذشته برگردند، بهتر است که به آبان ۱۳۵۷ برگردند و از آنجا ادامه دهند، به آنجایی که شاه فقید صدای انقلاب مردم ایران را شنید. آنجا که معلوم بود فردمحوری، جلوگیری از نهادهای مدنی، از بین بردن احزاب سیاسی، دور انداختن نظرات کارشناسی، ...، جواب نمیدهند. یک کشور بزرگ را نمیتوان با تکیه به یک فرد اداره کرد.
راه گفتگو بسته نیست، اما نقطه شروع گفتگو مهم است. توصیه من به باورمندان به “شاه و شاهزاده” این است که به آبان ۱۳۵۷ برگردید.
پسنویس
من هم اشتباه دیگران را تکرار کردم و به جای مطرح کردن آلترناتیو مورد نظر خودم (سوسیال دموکراسی که راههای دربرگیر و مسالمتآمیز برای گذار از جمهوری اسلامی را تبلیغ میکند) به گذشته پرداختم. با پوزش از این اشتباه.
با احترام – حسین جرجانی
https://hosseinjorjani.com/
۱۷ آوریل ۲۰۲۶
۲۸ فروردین ۱۴۰۵
■ به شما تبریک میگویم آقای جرجانی که بحثهای فرهیختارانهی سایت ایران امروز را از چرا شاهزاده رضا پهلوی بد است دارید منتقل میکنید به ریل کهنه و زنگزدهی چرا شاه بد بود! بخاطر همین است که این مملکت ۴۷ سال است در چنین فلاکتی دست و پا میزند، بخش بزرگی از نخبگان و فرهیختگان آن هنوز دارند زخم های دوره جوانی خود را میلیسند و نمیتوانند چشم از گذشته بر دارند. ۴۷ سال است که جمهوری اسلامی صدها تُن کتاب و مطلب در مورد دوران پهلوی پخش کرده و تا میتوانسته فیلم و سریال و مستند ساخته و قصههای عجیب غریب به هم بافته که وقتی در کاخ داشتند شام میخوردند چطور سگ شاه روی میز راه میرفت و از ظرف غذای این و آن لقمه بر میداشت. این همه بافتند و بدتر باعث محبوبیت نظام پهلوی نزد نسلهای جدید شده است. میانگین عمر کسانی که روی این سایت مطلب مینویسند احتمالن بالای ۵۵ یا ۶۰ است و همگی ما با عقاید گوناگون دستکم در یک نکته مشترکیم و آن این است که رابطهی ذهنی خودمان را با نسلهای جدید که بخش اعظم جمعیت ایران را میسازند از دست دادهایم؛ و نویسندهای که رابطه اش را با بخش بزرگی از جمعیت از دست داده باشد روشن است که تا چه حد تأثیرگذار است.
یوسف جاویدان
■ آقای جرجانی عزیز. من هم مثل شما سال ۱۳۵۳ وارد دانشگاه شدم و از حافظه چند نکته را نقل میکنم. من نظر خاصی در مورد اصلاحات ارضی ندارم. اما بد اجرا شدن یک طرح را باید با اصلا اجرا نشدن طرح سنجید. بدیهی است که میشد بهتر اجرا کرد. من بنا به رشته تحصیلی خودم، از صنعت مونتاژ و اینکه در ایران “پیکان حلبی” تولید میشد، انتقاد میکردم. درک من از صنعت در آن دوره خیلی ناقص بود. کمتر کسی به طور جدی معتقد است که زمان شاه همه چیز خوب بود. نظر متینتر این است که رژیم شاه را بهتر میشد به سمت اصلاحات سوق داد، نسبت به ج.ا. مثلا الان بسیاری از اعضای جبهه ملی معتقدند که شاپور بختیار شانس بزرگ ما ایرانیان بود. آیا شما در ایران به یاد دارید که دو سال بعد از انقلاب، نصف مردم (به تقریب) مخصوصا زنان، میگفتند که زمان شاه بهتر بود؟ چقدر خوب میشود این مسائل را در فرصت بهتری دوباره بررسی کنیم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ درود بر آقای جرجانی گرامی، تحشیهای شایان تامّلات سنجشی
قبل از پرداختن به صحبتم، لازم میدانم با فراخوان شما برای بازگشت به «آبان 1357» یادآوری کنم که من حدود پانزده سال پیش، مقالهای نوشتم که در یکی از سایتهای اینترنتی منتشر شد. گمان کنم سایت «سکولاریسم نو» بود. یادم نیست. در آنجا تاکید کرده بودم که ما برای ساختن ایرانی نو باید خیلی چیزها را کنار بگذاریم. گفته بودم که «دوران مشروطه و دوران مصدق و دوران چریک بازی و دورانهای فلان و بیسار» برای همیشه و ابد سپری شده و به آرشیو تاریخ ایران پیوسته اند. ما اکنون به کانسپ و تعریفی نو از خودمان در مقام ایرانی محتاجیم برای اینکه بتوانیم باهمستانی را بیافرینیم که هیچکس در فکر حذف و نابودی دیگری نباشد؛ بلکه یار شاطر همدیگر و برای خوشزیستی و سربلندی میهن به همبستگی و همکاری با یکدیگر منسجم شویم. فعلا به جزئیات آن مقاله ام نمیپردازم و حافظه ام نیز حضور شفّاف ندارد ولی مطلب در دسترس هست. در هر صورت بپردازم به صحبت شما و ذکر برخی نکات شایان اندیشیدن..
مسئله «چرا شاه بد بود؟» اگر صرفا به عنوان فهرستی از خطاهای اجرایی یا ناکارآمدیهای سیاستگذاری فهمیده شود، در حقیقت از مواجهه با سطحی ترین لایه مسئله هم فراتر نمیرود. چنین روایتی، هر چند پُر جزئیات نیز باشد، در نهایت در دام یک نوع تاریخنگاری تکنوکراتیک میافتد؛ منظورم تاریخی است که گمان میکند اگر تصمیمها، دقیق تر، کارشناسانه تر و هماهنگ تر و محاسبه پذیر تر اخذ میشدند، مسیر تاریخ ایران معاصر نیز تغییر میکرد. امّا با پذیرش همین فرض باید پرسید که آیا مسئله واقعا «خطا در تصمیمها» بود، یا «خطای منطق تولید تصمیم»؟. از بُعد معرفتشناختی اگر بخواهیم به قضیه بنگریم، شما فرض را این گرفته اید که واقعیّت اجتماعی همچون یک مسئله و مُعضل مهندسی است که با دادههای کافی و تخصّص مناسب برطرف شدنی است. ولی نظر شما از این نکته غفلت میکند که جامعه نه یک ماشین؛ بلکه شبکهای از نیروهای متکثّر، منازعه مند و تاریخی و نفوذی و آئوتوریته ای است. در چنین بستری، «دانش» هرگز خنثی نیست؛ بلکه دانش همیشه درون مناسبات قدرت شکل میگیرد و به همان نسبت، آن را بازتولید یا بازتوزیع یا مختل میکند. بنابر این، تصوّر اینکه «اگر کارشناسان، بیشتر بودند همه چیز درست میشد» نه یک تحلیل، بلکه نوعی ساده سازی معرفت شناختی است که نقش قدرت را در تولید خودِ دانش حذف میکند.
از بعدی دیگر که بنگریم، مسئله نه کمبود عقلانیّت؛ بلکه ساختار تمرکز عقلانیّت است. هنگامی که تصمیمگیری در یک نقطه متمرکز میشود، حتّا عقلانی ترین تصمیمها نیز به طور بالقوّه به بیدادگری ساختاری تبدیل میشوند؛ چونکه امکان مشارکت، نقد و بازنگری جمعی را حذف میکنند. در اینجا خطای اساسی نه در «اشتباه کردن»؛ بلکه در «انصراف از پذیرش مسئولیّت در قبال تصمیمها» است. معمولا خطرناکترین نظامهای کشورداری لزوما آنهایی نیستند که به داده های دانش تکیه نمیکنند؛ بلکه آنهایی هستند که دانش را در خدمت ارادهای مسئولیّت گریز قرار میدهند. نمونه حیّ و حاضر، کارگزاران حکومت اسلامی و فاجعه به خدمتگیری دانش و امکانهای دانشجویی در راه ساختن آنهمه موشک و تخریب محیط زیست و دیگر فجایع. از این لحاظ، مسئله «انقلاب سفید» را نمیتوان به خطاهای اجرایی در تقسیم زمین، مدیریّت مراتع یا سیاستهای وامدهی فرو کاست. اینها تنها نمودهای یک مسئله عمیقترند؛ یعنی مسئله امکان تصمیمگیری از بالا برای جامعهای که در پروسه تصمیمسازی غایب است یا کنار گذاشته میشود یا نظراتش بی ارزش تلقی میشوند. حتّا اگر تصمیمهای ابلاغی از بالا در مواردی «دُرُست» میبودند، باز هم با یک پارادوکس رو به رو بودیم و آنهم اینکه دُرُستی محتوایی یک سیاست، هیچوقت جایگزین به حقّ بودن پروسه آن نمیشود. به حقّ بودن نه از دقّت فنّی؛ بلکه از مشارکت و امکان اعتراض و سنجشگری زاده میشود. در این چارچوب، روایتهایی که انقلاب را صرفا به پیامد فقر، تبلیغات یا مهاجرت روستاییان فرو میکاهند، از یک سطح تحلیلی مهم وامیگذارند که همان سطح انسداد و بُن بست سیاسی است. جامعه، زمانی به نقطه انفجار میرسد که نه فقط رنج میبرد؛ بلکه احساس میکند زبان و امکان و فرصت بیان رنج از او سلب شده است. انقلاب، در این معنا، صرفاً واکنش به شرایط مادّی نیست؛ بلکه واکنش به انسداد و مسدود کردن امکان اصلاح درون سیستمی است. همچنین میتوان گفت که مسئله اصلی نه «شاه در مقام فرد»؛ بلکه «منطق تصمیم شاهی» است که معضل ساز بود؛ یعنی منطق تمرکز تصمیم، حذف گفت و گو و تبدیل جامعه به موضوع اداره، نه فاعل اداره. در چنین منطقی، حتّا نیّتهای اصلاحگرانه نیز در نهایت به بازتولید همان ساختار منجر میشوند؛ زیرا ساختار اجازه نمیدهد خطاها از درون تصحیح شوند. این همان جایی است که قدرت، حتّا در شکل خیرخواهانهاش، به ضدّ خودش تبدیل میشود. نمونه اش خامنه ای و تابعینش.
دیگر اینکه، نکته تعیین کننده این است که برنامه رسیدگی به معضلات اجتماعی و کشورداری را نمیتوان با فرض وجود «حاکم بهتر» بازنویسی و صد در صد اجرا کرد. این نوع نگاه، به طور ناخودآگاه، ما را درون و در بند همان افق فکری نگه میدارد که مسئله را تولید کرده است. مسئله اصلی نه فقدان نخبگان کارآمد؛ بلکه فقدان نهادهایی است که قدرت را محدود و مقیّد و تقسیم و نقدپذیر کنند. بدون چنین نهادهایی، حتّا کارآمدترین نخبگان نیز در معرض تولید همان نتایج قرار میگیرند؛ زیرا مسئله در سطح افراد نیست؛ بلکه در سطح ساختار است. در نتیجه، پرسش «چرا شاه بد بود؟» اگر به درستی طرح شود، باید به پرسش عمیقتری تبدیل شود و آنهم اینکه چگونه ساختاری در جامعه ایرانی شکل گرفت که در آن، امکان تصمیمگیری متمرکز بدون ساز و کار پذیرش مسئولیّت توانست پایدار شود؟ و چگونه همین ساختار، حتّا در تلاش برای اصلاح، به بازتولید بحران انجامید؟. موتور حرکت رویدادهای ناگوار اجتماعی از اعتراض گرفته تا انقلاب، نه از انباشت مجموعهای از خطاهای اصلاح پذیر با مدیریّت بهتر؛ بلکه ناشی از شبکهای از محدودیّتهای ساختاری است که تا زمانی که گواریده و فهمیده نشوند، صرفا در شکلهای جدید تکرار میشوند و شاید مهمترین خطای معرفتی هر جامعه، نه نادانی در باره گذشته؛ بلکه ساده سازی گذشته به قصّه های کنترل و مدیریّت پذیری خالص باشد؛ یعنی قصّه هایی که ما را از مواجهه با پیچیدگی واقعی «کاربست قدرت و پذیرش مسئولیّت تاریخی و وجدانی در باره عواقبش» معاف میکنند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان عزیز. کامنتهای شما، نه تنها به این مقاله، بلکه به سایر مقالات در “ایران امروز”، برایم بسیار جالب و آموزنده هستند. امیدوارم همچنان پابرجا و فعال به مشارکت فکری خود ادامه بدهید. کامنتی که در مورد رژیم شاه نوشتید، برایم قابل فهم است، اما نمیدانم آن را در کجای منظومه فکری خود جای بدهم. نوشتهاید: “حتّا اگر تصمیمهای ابلاغی از بالا در مواردی «دُرُست» میبودند، باز هم با یک پارادوکس رو به رو بودیم و آنهم اینکه دُرُستی محتوایی یک سیاست، هیچوقت جایگزین به حقّ بودن پروسه آن نمیشود. به حقّ بودن نه از دقّت فنّی؛ بلکه از مشارکت و امکان اعتراض و سنجشگری زاده میشود”. توجه کنیم که ما ایرانیان دهها سال است که میکوشیم به حکومتی مردمی و مسؤل برسیم. ما در خارج از کشور امکان مشارکت و اعتراض و سنجشگری را داشتهایم. اما سیاستی کارآمد زاده نشده است، تا در مورد حق یا ناحق بودن آن قضاوت کنیم. اشکال در کجاست؟ وقتی ما با داشتن آزادی و امکانات و تحصیلات در خارج از کشور، نتوانستهایم بعد از ۵۰ سال به تدوین سیاستی جامع بپردازیم، چه انتظاری میتوان از شاه و اطرافیانش داشت؟!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با فرافنکنی از مولانا: همه در و با بازیچههای خویش در حال پرسه زدن. اگر اینطوری که جرجانی مینویسد و انطوری که حیدریان تئوریزه میکند، ... پس وای بر ما و آنها که کشوری را به خاطر دستمالی به آتش زدند و به سیاهی مطلق کشاندند. ارزشش را داشت؟ ای بابا در ان دوران که وضع اسپانیا، پرتغال، یونان و حتی ترکیه که خیلی خیلی بدتر از ایران بود، پس چرا انها خودکشی نکردند!؟ پیش از انقلاب هنوز بالای ۶۰ درصد مردم در روستاها زندگی میکردند!؟
ممنون بابک
■ آقای جرجانی گرامی،
بیانصافی شما در انتخاب عنوان مقالهتان آشکار است. شایستهتر آن بود که این بحث را بهصورت پرسشی مطرح میکردید: «آیا شاه خوب بود یا بد؟» و داوری را به خواننده واگذار مینمودید؛ نه آنکه از پیش حکم خود را صادر کرده و با طرح این گزاره که «چرا شاه بد بود؟» صرفاً نتیجهگیریتان را اعلام کنید. تاریخ، داوری سرد و گرمچشیده و در عین حال منصف است؛ و امروز با قاطعیت به ما یادآور میشود که، برخلاف برخی داوریهای شتابزده، شاه برای ایران در بسیاری جهات کارنامهای مثبت داشت.
هرچند، با توجه به شرایط خطیر ایران و اولویتهای وابسته به آن، قصد ورود تفصیلی به این بحث را ندارم؛ اما بهاختصار میتوان گفت مسئله شاید بیش از آنکه به «بد بودن او» بازگردد، به خطاهای ما مربوط باشد: این ما بودیم که بد بودیم و بد کردیم و با هیجانزدگی، ذهنی مغشوش و تکیه بر ایدئولوژیهای افراطی، ناکارآمد و بیپایه، مسیر کشور را بهسوی ویرانی سوق دادیم.
با احترام شهرام
■ با سلام به کامنتنویسان و دوستان دیگر،
# یوسف جاویدان گرامی: در استدلال شما یک عدم تقارن وجود دارد. اگر باورمندان به شاه و شاهزاده میتوانند به وضعیت (خوب) در زمان شاه فقید ارجاع دهند، من هم اجازه دارم به وضعیت (خراب) در همان زمان ارجاع بدهم. هر استدلالی را با استدلالی در همان وزن و ردیف میتوان رد یا قبول کرد. پاسخ این استدلال که “زمان شاه خوب بود”، این است که “زمان شاه خوب نبود”. اما اگر کسی بگوید که “زمان شاه فقید، اوضاع بهتر بود”. من هم این گزاره را میپذیرم. آری، “زمان شاه فقید، اوضاع بهتر بود”. لطفا استدلالها را باهم درنیامیزید. ما بر سر همه چیز اختلاف نداریم. ما در مورد برخی چیزها اختلاف داریم. خوب است که در مورد اختلافهایمان گفتوگو کنیم.
# رضا قنبری گرامی: با شما موافقم و موافق نیستم. اصلاحات ارضی، یا حرکت به سمت صنعتی شدن، جزو خردمندیهای داهیانهٔ ملوکانه نبود. بلکه توصیه بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول و مخصوصا توصیه و خواست رئیسجمهور کندی بود. بهتر است وارد جزئیات نخستوزیری و برکناری امینی و مسافرت طولانی پادشاه ایران به آمریکا نشویم. شاید همینقدر کفایت بکند که بدانیم مدل انقلاب سفید، در کشورهای دیگر، مانند فیلیپین، هم اجرا شده بود. عقلانیت پادشاه فقید ایران، در این بود که اجرای این پروژه را پذیرفت. اما مطمئن نیستم که اجرای بد اصلاحات ارضی، بهتر از اجرا نکردن آن باشد. زیرا به پایین آمدن تولید کشاورزی/دامداری انجامید، و با مجبور شدن روستائیان به مهاجرت به حاشیه شهرها، به تندرویهای اسلامی منجر شد. بر این باورم که رشد کنترلنشده حاشیهنشینی، یکی از عوامل رشد روحانیت بود. شما باید به خاطر بیاورید که در سالهای ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶ چند مرتبه شهرداری با بولدوزر به تخریب حلبیآبادها اقدام کرد. رژیم شاه، روستائیان تازه به شهر رسیده را با بولدوزر به سمت روحانیت فرستاد!
# فرامرز حیدریان گرامی: این مقاله، در حقیقت پاسخی به مقاله محمود تجلیمهر بود. استدلال من این بود و هست که به باورمندان به شاه و شاهزاده بگوییم که “بهتر بودن زمان شاه”، به معنی “خوب بودن زمان شاه نیست”. و این را با مثالهای مشخص که فارغ از تئوریها باشند عرضه کردم. برای رسیدن به هدف، که بالا بردن دانش فعالان جوان از تاریخ ایران باشد، احتیاج به مقالات فراوان دارد که خوب است متناسب با تجربه و دانش مخاطبان مختلف نوشته شوند. بهرجهت با شما موافقم که “ساختار” مهمتر از فرد است. اطمینان دارم که شما خاطرات اسدالله علم را خواندهاید. امیدوارم که مکالمه شاه با علم در ساحل دریای سیاه را به خاطر بیاورید. تصمیمگیریهای زمان پادشاه فقید آنچنان بودند. امیدوارم ولیعهد سابق ایران هم از خاطرات علم چیزی بیاموزد.
# بابک گرامی: ممنون که بر روی یک نکته اساسی انگشت گذاشتی. در تمام دیکتاتوریهایی که اسم بردی، از سالازار پرتقال، فرانکو اسپانیا، سرهنگان یونان، کودتاهای نظامیان آتاتورکیست ترکیه، و بسیاری کشورهای دیگر، بار سنگین گذار از اقتدارگرایی به دموکراسی بر دوش سوسیالدموکراتها بود. این امر سادهایست، و هیچ پیچیدگی ندارد. چرا در ایران بار سنگین گذار از اقتدارگرایی را بر دوش سوسیالدموکراتها نگذاریم. به جای اینکه همه زیر چتر شاهزاده بروند، که مخالفتهای فراوانی در مقابل او وجود دارد، شاهزاده به سمبل وحدتبخش و غیرسیاسی تبدیل بشود و به سوسیال دموکراتها کمک کند؟ آیا بجز سوسیالدموکراتها نیوی دیگری میتواند در میانه همه طیفها بایستد و احتمال همگرایی را فراهم کند تا گذاری مسالمتآمیز صورت گیرد؟
# شهرام گرامی. “et tu?”. پاراگراف دوم مقاله روشن میکند که سوال “چرا شاه بد بود؟” سوالی است که مربوط به گذشته است. از من میپرسند “تو چرا فکر میکردی شاه بد بود”؟ کار من این بود که سوال از جنبه شخصی درآوردم و آن را عمومی کردم. در شرایط خطیر فعلیم مهمترین کار اینا ست که میانبُر نزنیم. اگر استدلال “رضا پهلوی تنها کسی است که به اندازه کافی حمایت دارد” بپذیریم از استدلال “electability” استفاده کردهایم. این کار، میانبُر زدن است. این استدلال به این معنی است که چون ما یک ساختار دموکراتیک نساختهایم، به یک نفر که برآمده از یک ساختار دموکراتیک نیست، پناه ببریم. میانبُر نزدن به این معنی است که ساختارهای دموکراتیک را بسازیم. تازه، اگر رضا پهلوی را با استدلال “electability” بپذیریم، پس شرایط آن را در دفترچه اضطرار روشن کنیم. ما که از ریسمان سیاه وسفید میترسیم به کسی چک سفید نمیدهیم که “مجلس موسسان” اعتماد کنیم. خمینی هم قول مجلس موسسان داد. مجاهدین هم قول مجلس موسسان را میدهند. کدام مجلس موسسان؟ چند نفر عضو مجلس موسسان خواهند بود؟ ۳۰۰ نفر یا ۱۲۰۰ نفر؟ آیا احزاب سیاسی فرصت کافی و امکانات لازم برای تبلیغ نظرات خود را خواهند داشت؟ آیا احزاب ۱درصدی یا محلی میتوانند به مجلس موسسان راه پابند؟ آیا اینترنت و رادیو و تلویزیون در اختیار عموم قرار خواهد گرفت؟ کار مجلس موسسان را میخواهند در دو ماه فیصله بدهند یا مجلس موسسان میتواند یک سال و دو سال یا بیشتر کار کند؟ “Devil is in the details!” با تجربه من، من به رضا پهلوی یا مجاهدین یا گروه دیگری چک سفید نخواهم داد. از نظر من بحث در مورد مجلس موسسان بسیار مهم است و این را بیش از ۳ سال پیش مقالهای به نام “جعبههای سیاه برای اشتراک عمل سیاسی”، در همین سایت ایران امروز منتشر کردهام.
این روزها همه عصبانی هستند. به خاطر تند نویسیها و تندگوییها پوزش میخواهم.
با مهر، ارادت، و احترام – حسین جرجانی
■ چرا محمدرضاشاه خوب بود؟
مشکل بسیاری از ایرانیان کینه و به فرانسوی رسانتیمان است. کینهتوزی وقتی بوجود میاید که آدم از حکم دادن بر اساس مقایسه مزیتها و خطاهای گروه مقابل بر روی ترازو عاجز میشود و با دشمنی بیحد و حساب خود را به در و دیوار میزند، فحاشی میکند و بخصوص در ایران اسلامی عادت به پهلویستیزی بدون هیچگونه انتقاد سازنده به رسانتیمان میرسد، و رسانتیمان در جوامع عقبافتاده یک فاجعه بزرگ ست، همانند ایران بعد از سال ۱۳۵۷ با کشت و کشتار، اعدامهای فلهای، اسارت و شکنجه معترضان از طرق مختلف همچون به صلابه کشاندن خانواده زندانی و و ...😖 نکته اساسی انتقاد در زمان و مکان است، آنچه که ایرانی منتقد بخصوص چپ سنتی ایرانی فاقد ان میباشد!
اما چرا محمدرضاشاه خوب بود؟
چون نیمی از ایرانیان (زنان) حق انتخاب و رای را آزمودند و به آزادی نسبی رسیدند. دوم، حجاب که خود اجبار را یدک میکشد، منجر به آزادی پوشش منوط به خواست زن و خانواده شد. سوم، سکولاریسم نیمبند در حال پیشرفت تا رسیدن به سکولاریسم قابل انتظار بود. چهارم، فروپاشی غربستیزی(= معضل بزرگ جوامع عقبافتاده اسلامی). پنجم، انقلاب سفید که در اصل اصلاحات اجتماعی، اقتصادی مترقی را شامل میشد و منجر به بسیاری عوامل پیشرفت در جامعه قرار گرفت. ششم، روابط خوب با همسایگان ایران و جایگاه قابل پذیرش ایران در جهان و درنتیجه دارنده یکی از پاسپورتهای معتبر در دنیا. هفتم، ارز بسیار قوی و مطمئن. و دلایل عدیده دگر از جمله وطندوستی محمدرضاشاه همانند پدرش رضاشاه ایرانساز، همچنین اهمیت دادن به محیطزیست و فرهنگ ملیگرایی!
اما ۴ سال آخر حکومت محمدرضاشاه منجر به خودکامگی و تک حزبی شد. در آن دوران ایرانی محتاج اصلاحات بود نه انقلاب ننگین ۱۳۵۷. اصلاحات هم هیچ سنخیتی با انقلاب ندارد!
بیژن
■ حسین گرامی، بد نیست این پیش- و پس-نوشتها. تا اندازهای رساتر از آن گفتگوهای خیابانی پسا-انقلاب نکبت است که هیچ نتیجه ایی جز دور خود چرخیدن و تیز کردن مبارزه به قول خودشان ضد امپریالیستی نداشت. این گونه پس و پیش نوشتن ها البته بی پایان و شاید برای سالها بشود انجام داد و برای گفتمان های دانشگاهی، برای تمرین نوشتن، سخنوری و ورزالیدن نویرونهای مخ خوباند، ولی برای پیشبرد امر مبارزه یعنی سرنگونی هیولای اسلامی کمتر اثر گذار. حرف از سوسیال دمکراسی در کشورهای نامبرده زدی. خیلی ساده انگارانه نیست که اگر این الگوها را از کشورهای اروپایی که در زبان های همه ی انها دو واژه سوسیال و دمکراسی فهم شده و بسیار خوب جاافتاده است، را بخواهیم با این وضع فلاکت بار ایران داد بزنیم!؟ البته که این ترکیب به جز پارامتر فریبندگی هیچ چیز ان عملی نیست. جااندازی دمکراسی زمانبر و نیاز به فراروندی همه جانبه. شما همین ایرانیان سیاسی چپ سوعد را بنگرید، برخورد آنها را از یک دعوت از رضا پهلوی را ملاک قرار دهید برای اجرای دمکراسی. سوسیال دمکراسی در کشوری که تا چهل سال پیش کمو-نیست==خدا-نیست. جامعه اسپانیا در دهه ۲۰ و ۳۰ قرن بیستم دارای به ترتیب ۶۰% و ۷۰% باسواد بود. ایران در این دوران زیر ۵%!! از یک ادم لاغر و نحیف نمیتواند انتظار بلند کردن وزنه ۱۰۰ کیلوگرمی را داشت.
میگویی سپردن سکان بدست جریان سوسیال دمکرات!! ممکن است بفرمایید چه افرادی و چه گروهایی خود را نماینده و پیگیر این جریان میدانند!؟ آنهایی که من میشناسم، راستش خیلی سادگی است هر گونه کار کردن با انها. با آنها تا سر کوچه هم نمیشود رفت. ما یک هدف بزرگ و بسیار پیچیده داریم و آن سرنگونی هیولای اسلامی است. اتحاد کردن با این گونه مدعیان برابر است با خودکشی تمام. چرا و از کجا میدانم؟ نگاه کن به پرونده کار انها در سالهای کهن و کنون.
در مورد خاطرات علم گفته ها زیاد است و تاریخ را نمیتوان از حافظه و یادداشت های سلیقگی یک فرد مبنا قرار داد.
رادیو تلویزیون و اینترنت: از نگر من این رسانه ها به هیچ وجه نباید از جیب مردم و دولت اداره شوند، چون حتمن با فساد کشیده و مورد سواستفاد قرار میگیرند.
در مورد مجلس موسسان: بهتر است که از گروه و سازمان ها که بیشتر از ۵% رای میآورند، بدانجا راه یابند. ما باید بدنبال حقوق شهروندی و نهاد ساز باشیم.تنها داشتن و نوشتن بهترین قانون اساسی و بهترین دفترجه گذار کمک کننده نیست. پیچیدگی های جامعه، بویژه جامعه ضربه خورد ایران، نیاز به سیال بودن بسیاری قاعده ها است.
ممنون بابک
■ این نوشته بیش از آنکه «تحلیل تاریخی» باشد، نمونهای روشن از اعتراف به بیاعتباری خود است. نویسنده در همان ابتدای متن تصریح میکند که نه تحقیق کرده، نه از روش علمی استفاده کرده، نه فکتها را بررسی کرده و نه حتی از منابع بیرونی بهره گرفته است. با این حال، بلافاصله پس از این اعتراف، وارد صدور حکم درباره یکی از پیچیدهترین دورههای تاریخ معاصر ایران میشود. این دقیقاً همان تناقض بنیادینی است که کل متن را از اعتبار ساقط میکند.
مشکل اصلی اینجاست: نویسنده ابتدا نتیجه را انتخاب کرده («شاه بد بود»)، سپس به دنبال روایتهایی رفته تا آن نتیجه را توجیه کند. این روش، نه تحلیل است و نه حتی خاطرهنویسی بیطرف؛ بلکه نمونه کلاسیک «نتیجهگیری پیشینی و سپس چیدن شواهد گزینشی» است.
از نظر روششناسی، این متن چند ایراد اساسی دارد:
۱. جایگزینی خاطره به جای واقعیت اتکا به حافظه شخصی، آن هم پس از چند دهه، بدون هیچ راستیآزمایی، بههیچوجه نمیتواند مبنای تحلیل اجتماعی قرار گیرد. حافظه انسان بهشدت گزینشی و قابل تحریف است. وقتی خود نویسنده میگوید که «فقط بر حافظهام تکیه میکنم»، در واقع اعلام میکند که روایتش بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، بازتاب ذهنیت اوست.
۲. تعمیم تجربه محدود به یک جامعه پیچیده چند مشاهده محدود در یک یا چند روستا، به هیچ وجه نمیتواند مبنای قضاوت درباره کل ساختار کشاورزی ایران باشد. این نوع تعمیم، در علوم اجتماعی یک خطای فاحش محسوب میشود.
۳. فقدان داده و آمار معتبر در متن اعدادی درباره تعداد دام، وزن گوسفند، یا تغییر الگوی کشاورزی ارائه میشود، اما هیچ منبعی برای آنها ذکر نشده است. در تحلیل علمی، عدد بدون منبع، ارزشی ندارد. این اعداد بیشتر شبیه «عددسازی ذهنی» هستند تا داده قابل استناد.
۴. نادیده گرفتن تصویر کلان نویسنده عمداً یا سهواً، دستاوردهای کلان همان دوره را نادیده میگیرد: رشد اقتصادی بالا، توسعه زیرساختها، افزایش سطح سواد، صنعتیشدن و گسترش آموزش عالی. نقد یک سیاست بدون دیدن کل تصویر، به معنای تحریف واقعیت است.
۵. خطای علت و معلول (Causation Fallacy) ادعای اینکه اصلاحات ارضی مستقیماً منجر به انقلاب ۵۷ شده، یک سادهسازی افراطی است. انقلاب ۵۷ محصول مجموعهای از عوامل سیاسی، ایدئولوژیک، بینالمللی و اجتماعی بود. تقلیل آن به چند تصمیم در حوزه کشاورزی، بیشتر شبیه روایتسازی است تا تحلیل.
۶. تناقض درونی نویسنده نویسنده از یک سو میگوید مخالفتش ایدئولوژیک نبوده، اما در پایان، بهصراحت از یک ایدئولوژی مشخص (سوسیالدموکراسی) دفاع میکند. این نشان میدهد که قضاوت او از ابتدا نیز خالی از پیشفرضهای ایدئولوژیک نبوده است.
۷. فرار از مسئولیت تاریخی نویسنده تلاش میکند نقش نسل خود در وقوع انقلاب را کمرنگ کند و تقصیر را به «مدیریت بد» تقلیل دهد، در حالی که خود اذعان دارد که آن نسل بدون شناخت کافی و با «دانستههای اندک» وارد مبارزه شده است. این نوع روایت، بیشتر شبیه بازنویسی تاریخ برای تبرئه خود است.
با احترام، بهروز فتحعلی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
فارن پالیسی / ۱۶ آوریل ۲۰۲۶
ظهور محمدباقر ذوالقدر نشاندهنده تثبیت نوعی تازه از حکومت است
جمهوری اسلامی ایران بر پایه حکمرانی روحانیون بنا شد. اما اکنون بهطور گسترده پذیرفته شده که این نظام بهدست چیزی دیگر اداره میشود. با این حال، روایت اینکه چه کسانی و چگونه این تغییر را رقم زدند، بهطور گسترده دچار سوءبرداشت شده است.
بسیاری بر این باورند که جنگ با ایالات متحده و اسرائیل، حکومت ایران را به دست ساختار امنیتی تندرو سپرده است. این روایت جذاب است، اما بهطرز اساسی ناقص. نظامیشدن سیاست در ایران نه با جنگ کنونی آغاز شد و نه با بحرانهای دهه گذشته.
آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه ظهور یک دولت امنیتی سکولار، بلکه به اوج رسیدن آن است. و برای درک اینکه ایران چگونه به این نقطه رسید، بهتر است نه از ایدئولوژی یا ژئوپلیتیک، بلکه از مسیر حرفهای یکی از رهبران تازهبهقدرترسیده ایران، محمدباقر ذوالقدر، آغاز کنیم.
انتصاب ذوالقدر برای جانشینی علی لاریجانی، مشاور ارشد امنیتی که در میانه ماه مارس در جریان جنگ کشته شد، صرفاً یک جابهجایی بوروکراتیک دیگر نیست. این انتصاب، ظهور آرام نوعی از چهرهها را نشان میدهد که سالها از پشت صحنه جمهوری اسلامی را شکل دادهاند و اکنون تازه بهطور آشکارتری به صحنه میآیند.
ذوالقدر به هیچوجه یک سیاستمدار به معنای متعارف نیست. او هرگز به انتخابات، محبوبیت عمومی یا حتی حضور مستمر در معرض دید تکیه نکرده است. مسیر حرفهای او تقریباً بهطور کامل در آنچه میتوان «معماری سخت» نظام نامید شکل گرفته: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، دستگاه اطلاعاتی، و شبکههای درهمتنیدهای که این نهادها را به حکومت پیوند میدهند.
او به نسلی تعلق دارد که پیش از آنکه حکومت بهطور کامل شکل بگیرد، پرورش یافت. نخستین پایگاه سیاسی او گروه «منصورون» بود؛ شبکهای انقلابی و مخفی که اعضایش بعدها به ردههای بالای سپاه راه یافتند. در این فضا، ایدئولوژی، امنیت و سازماندهی حوزههایی جداگانه نبودند — بلکه در هم تنیده و یکی بودند.
جنگ ایران و عراق این شکلگیری را سختتر و تثبیت کرد. نقش ذوالقدر در واحدی از سپاه به نام «قرارگاه رمضان» او را در نقطه تلاقی جنگ، اطلاعات و عملیات نیابتی قرار داد. این تجربه صرفاً حضور در میدان نبرد نبود، بلکه نوعی آموزش در شیوهای خاص از اعمال قدرت بود: غیرمستقیم، شبکهای و نفوذی در ورای مرزها و نهادها.
پس از جنگ، او وارد سیاست نشد؛ بلکه این سیاست بود که بهتدریج به جهانی شبیه شد که او از پیش در آن حضور داشت. طی بیش از یک دهه حضور در سطوح عالی سپاه، از جمله بهعنوان جانشین فرمانده، ذوالقدر نفوذ خود را نه از طریق اقتدار علنی، بلکه از راه عمق نهادی انباشت کرد. او عملاً به یکی از عناصر کلیدی در «سیمکشی درونی» نظام تبدیل شد.
مسیر ذوالقدر تنها در بستر تحولی گستردهتر قابل فهم است؛ تحولی که از اواخر دهه ۱۹۹۰ آغاز شد. ریاستجمهوری محمد خاتمی برای مدتی کوتاه فضای سیاسی را گشود. اصلاحطلبان از جامعه مدنی، حاکمیت قانون و تکثرگرایی سیاسی سخن گفتند. برای لحظهای، چنین به نظر میرسید که جمهوری اسلامی توان تحول دارد.
اما همین لحظه، واکنشی را برانگیخت. در جریان اعتراضات دانشجویی سال ۱۹۹۹، فرماندهان ارشد سپاه پاسداران با صدور هشداری صریح به خاتمی، اعلام کردند که در صورت پیشروی بیش از حد اصلاحات، سپاه وارد عمل خواهد شد. در میان امضاکنندگان این نامه، محمدباقر قالیباف نیز حضور داشت که بعدها به مناصب عالی دست یافت.
این رویداد از نظر فنی یک کودتا نبود، اما پیامدهایش بسیار فراتر از آن بود. سپاه قدرت را تصاحب نکرد؛ بلکه حدود آن را تعیین کرد. از آن پس، نیروی نظامی دیگر صرفاً یکی از ارکان نظام نبود، بلکه به داور نهایی آن تبدیل شد.
تقریباً در همان زمان، رویدادی دیگر لایهای تاریکتر از ساختار حکومت را آشکار کرد. قتلهای زنجیرهای روشنفکران و مخالفان — که بعدها به عناصری درون وزارت اطلاعات نسبت داده شد — وجود دستگاهی قهری را برملا کرد که فراتر از پاسخگویی رسمی عمل میکرد. توضیح رسمی مبنی بر «عوامل خودسر» قانعکننده نبود. پیام روشن بود: اعمال خشونت برای دفاع از نظام، نیازمند مجوز علنی نیست.
این دو تحول — یکی آشکار و دیگری پنهان — نقطه عطفی را رقم زدند. آنها نشان دادند که در زیر نهادهای رسمی و قابل مشاهده ایران، منطق موازیای از قدرت جریان دارد؛ منطقی که کمتر به نمایندگی توجه دارد و بیشتر بر کنترل متمرکز است.
این منطق در سال ۲۰۰۹ دیگر قابل نادیدهگرفتن نبود. زمانی که میلیونها ایرانی برای اعتراض به نتایج مورد مناقشه انتخابات ریاستجمهوری به خیابانها آمدند، پاسخ نه از مسیر مذاکره سیاسی، بلکه از طریق اعمال زور داده شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروهای بسیج با قاطعیت برای سرکوب جنبش سبز وارد عمل شدند و دستگاه قضایی نیز با بازداشتهای گسترده و صدور احکام سنگین، این روند را تکمیل کرد.
اهمیت سال ۲۰۰۹ تنها در مقیاس سرکوب نبود؛ بلکه در شفافیتی بود که بهوجود آورد. مرکز ثقل نظام جابهجا شده بود. نهادهایی که پیشتر در پسزمینه عمل میکردند، به پیشصحنه آمده بودند. انتخابات همچنان ادامه مییافت، اما در چارچوبهایی برگزار میشد که توسط بازیگرانی اعمال میشد که هم اراده و هم توان نادیدهگرفتن آن را داشتند.
از آن پس، روند کاملاً آشکار بود. آنچه زمانی پنهان بود، اکنون قابل مشاهده شده بود. آنچه استثنا بهشمار میرفت، به رویهای عادی تبدیل شد. دولت امنیتی دیگر یک سازوکار اضطراری نبود، بلکه به الگوی پیشفرض حکمرانی بدل میشد.
مسیر حرفهای چهرههای کلیدی نشان میدهد که این تحول در عمل چه معنایی داشته است. لاریجانی نماینده الگوی قدیمیتری از قدرت بود: ترکیبی از ایدئولوگ، تکنوکرات و میانجی. او توانایی حرکت میان نهادها و گفتوگو با مخاطبان مختلف، از جمله بیرون از ایران، را داشت.
قالیباف نماینده یک چهره گذار است. او که از فرماندهان پیشین سپاه بود، به نقشهای غیرنظامی — از ریاست پلیس تا شهرداری تهران و ریاست مجلس — وارد شد و ترکیبی از اعتبار امنیتی و تجربه مدیریتی را به همراه آورد. مسیر او بازتابی از نظامیشدن سیاست است، اما در قالبی ترکیبی و تکنوکراتیک.
اما ذوالقدر نماینده چیزی متفاوت است. او پلی میان جهانهای مختلف نیست، بلکه محصول یک جهان واحد است. او میان سیاست و نظامیگری میانجیگری نمیکند، بلکه تجسم ادغام این دو است. و این همان معنای عمیقتر صعود اوست: مسئله فقط ورود نیروهای امنیتی به سیاست نیست، بلکه کاهش خودِ نیاز به میانجیگری سیاسی است.
امروز، نهاد امنیتی دیگر به تعیین حدود اکتفا نمیکند، بلکه مستقیماً حکمرانی میکند. سپاه پاسداران و شبکههای وابسته به آن در سراسر ساختار دولت تنیده شدهاند: از شکلدهی به سیاست خارجی گرفته تا کنترل بخشهای کلیدی اقتصاد و تأثیرگذاری بر نتایج سیاسی. چهرههایی مانند احمد وحیدی، فرمانده کنونی سپاه، نمونهای از همگرایی قدرت عملیاتی و اداری هستند. فرآیند تصمیمگیری بهطور فزاینده در درون شبکههایی انجام میشود که مرز میان نقشهای نظامی و غیرنظامی را محو کردهاند.
در همین حال، نهاد روحانیت — که منبع اولیه مشروعیت نظام بود — بهتدریج به حاشیه رانده شده است. زبان آن همچنان باقی است و نهادهایش پابرجاست، اما نقش آن در تعیین نتایج کاهش یافته است. البته ایران از هویت ایدئولوژیک خود دست نمیکشد، اما آن را حول مرکز ثقل متفاوتی بازسازماندهی میکند. در این چارچوب، وضعیت کنونی کمتر به یک گسست شبیه است و بیشتر به نقطه پایان یک روند طولانی.
تاریخ معاصر ایران بارها لحظاتی را تجربه کرده است که در آن جستوجوی نظم بر سایر اشکال مشروعیت غلبه یافته است. از رضاشاه تا آیتالله روحالله خمینی، اقتدار سیاسی اغلب حول چهرههایی شکل گرفته که توانایی تحمیل انسجام بر یک نظام پراکنده را داشتهاند.
صعود سپاه پاسداران نیز در همین چارچوب قابل درک است. آنچه جدید است، نه گرایش به قدرت منضبط، بلکه میزان فراگیری آن در تعریف کل نظام است.
فشارهای خارجی این روندها را تسریع کردهاند، اما خالق آنها نبودهاند. بنیانهای حاکمیت امنیتی امروز دههها پیش گذاشته شد — در جنگ، در سرکوب اصلاحات، و در گسترش تدریجی نهادهایی که هرگز بهطور کامل در برابر فرآیند سیاسی پاسخگو نبودند.
برای سیاستگذاران، پیامدها قابل توجه است.
نخست، افزایش فشار بر ایران بعید است به تعدیل سیاسی منجر شود؛ اگر چیزی باشد، موقعیت نهادهایی را تقویت میکند که بیشترین سرمایهگذاری را در مقاومت و کنترل دارند.
دوم، امید به تغییر از طریق سیاست انتخاباتی باید با احتیاط نگریسته شود. انتخابات همچنان وجود دارد، اما در چارچوب سیستمی عمل میکند که داوران نهایی آن در جای دیگری قرار دارند.
سوم، رفتار خارجی ایران احتمالاً بازتاب اولویتهای سیستمی خواهد بود که جهان را از منظر امنیتی مینگرد: بازدارندگی، تابآوری و بقا.
هیچیک از اینها به معنای ایستایی نظام نیست. تنشهای درونی همچنان وجود دارد. اما جهت حرکت روشن است. ایران در حال تبدیلشدن به یک رژیم نظامی به معنای کلاسیک آن نیست، اما به چیزی نزدیک به آن بدل میشود: دولتی که در آن قدرت کمتر بر اقتدار روحانی یا مذاکره سیاسی استوار است و بیشتر بر نیروی سازمانیافته یک ساختار امنیتی که از سایهها به مرکز آمده و اکنون بهطور مستحکم در آنجا مستقر شده است.
جمهوری اسلامی همچنان به زبان حاکمیت روحانیت سخن میگوید، اما بهطور فزایندهای توسط کسانی اداره میشود که دیگر به آن نیازی ندارند.
—————————-
* مناهم مرهاوی، پژوهشگر مؤسسه هری اس. ترومن در دانشگاه عبری اورشلیم و مدرس کالج شالِم است.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
در بسیاری از بزنگاههای تاریخی، قدرت نه با اجبار عریان، بلکه با محدود کردن میدان انتخاب عمل کرده است؛ با ساختن دوگانههایی که «انتخاب» مینمایند، اما در واقع چارچوبی از پیش مهندسیشده را تحمیل میکنند. از جنگها تا بحرانهای سیاسی و اقتصادی، این منطق بارها تکرار شده است: یا با ما، یا علیه ما؛ یا این مسیر، یا فروپاشی. در چنین وضعی، مسئله دیگر ترجیح نیست، بلکه مدیریت ترس و هدایت رفتار است. جامعه، گرفتار این دوگانههای ساختگی، بهتدریج توان دیدن گزینههای دیگر را از دست میدهد و در زمینی بازی میکند که قواعدش از پیش تعیین شده است؛ تحمیل انتخاب در چارچوبی محدود، بینیاز از اجبار مستقیم.
شکستن این چرخه، با انتخاب یکی از گزینههای موجود ممکن نمیشود، بلکه با به چالش کشیدن خودِ صورتبندی مسئله آغاز میگردد. آزادی، نه در «انتخاب میان دو گزینه»، بلکه در «توان دیدن و ساختن گزینهٔ سوم» معنا پیدا میکند.
در عین حال، نمیتوان انکار کرد که در شرایط بحرانی و جنگ، حملات گسترده، فروپاشیهای ناگهانی، سادهسازی موقعیت و ایجاد انسجام، تا حدی قابلفهم است، زیرا دولتها موظف به حفاظت از جامعهاند و در چنین لحظاتی، تأکید بر همبستگی میتواند کارکردی واقعی داشته باشد. اما مرز اخلاقی دقیقاً جایی است که این سادهسازی از «ضرورت موقت» به «ابزار دائمی قدرت» بدل میشود؛ جایی که گزینههای واقعی حذف میشوند، نقد معادل خیانت تعریف میشود و خروج از چارچوب، پرهزینه یا حتی خطرناک میگردد. در این نقطه، دیگر با دفاع روبهرو نیستیم، بلکه با مهندسی آگاهانهٔ آگاهی جمعی مواجهیم.
پیامدهای این سوءاستفاده روشن است: نقض خودمختاری فردی، زیرا انتخاب در مسیری جهتدار شکل میگیرد و دیگر «آزاد» نیست؛ ابزاریسازی حقیقت، زیرا واقعیت پیچیده به دوگانهای ساده و تحریفشده تقلیل مییابد؛ مشروعیتبخشی به سرکوب، زیرا هر مخالفتی در سوی «دشمن» قرار میگیرد؛ و در نهایت، انتقال هزینه به جامعه، زیرا تصمیمها بدون امکان نقد، بر دوش مردم سنگینی میکنند.
دوگانهسازی زمانی قابلدفاع است که موقتی، شفاف و قابلنقد باشد. اما وقتی به ابزار حذف پیچیدگی، محدودسازی انتخاب و تثبیت قدرت تبدیل شود، نهتنها غیراخلاقی، بلکه در بلندمدت مخرب است؛ زیرا جامعه را از توان اندیشیدن مستقل و انتخاب آگاهانه تهی میکند.
این منطق، اگر از سطح گفتمان سیاسی به زندگی روزمره سرایت کند، بافت اجتماعی را از درون میفرساید. اعتماد جای خود را به بیاعتمادی میدهد؛ افراد یکدیگر را نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان «یکی از آنها» میبینند. گفتوگو جای خود را به جدال میدهد؛ هدف، دیگر فهمیدن نیست، بلکه اثبات حقانیت است. اختلافها از سطح مدیریت خارج شده و به تقابلهای عاطفی و شخصی بدل میشوند. خانوادهها شکاف برمیدارند، همدلی فرسوده میشود و «دیگری» به تهدید تبدیل میگردد. در چنین وضعی، رنجِ دیگری کماهمیت میشود و بنیان هر کنش جمعی تضعیف میگردد.
پوپولیسم: بهمثابه سادهسازیِ مردمفهم و در بسیاری موارد مردمفریب، بدون دوگانهسازی بیاثر است. برای بسیج سریع، ناگزیر است واقعیت پیچیدهٔ سیاست را به تقابلی ساده فرو بکاهد: «مردم» در برابر «دیگران». در این چارچوب، فضای میانی، جایی که گفتوگو، نقد و اصلاح ممکن است، حذف میشود. هر مخالفتی بهسادگی در سوی «دشمن» قرار میگیرد و هر تصمیمی به نام «ارادهٔ مردم» توجیه میشود.
جایی که «مردم» بهصورت یک کل یکدست و همصدا تصویر میشوند و جریانی، خود را تجسم یا نمایندهٔ انحصاری ارادهٔ آنان معرفی میکند، مرز میان «مردم» و «دیگران» بهگونهای ترسیم میشود که هر صدای متفاوت، نه بهعنوان بخشی از تنوع اجتماعی، بلکه بهمثابه انحراف یا تقابل با «ارادهٔ واقعی» تلقی میگردد، در عمل همان سازوکاری را بازتولید میکند که نقد را تضعیف و کثرت را به حاشیه میراند و «نمایندگی مردم» بهجای آنکه حاصل رقابت و گفتوگو باشد، به ادعایی مطلق بدل میشود.
در اینجا، نسبت سیاست با حقیقت دگرگون میشود: حقیقت، نه آن چیزی است که از استدلال برمیآید، بلکه آن چیزی است که احساس میشود. «حقیقت عقلانی» جای خود را به «حقیقت احساسی و هویتی» میدهد. «مردم» به مفهومی یکدست تقلیل مییابند و همین یکدستسازی، به ابزار بسیج و در عین حال، تخریب ظرفیتهای اجتماعی بدل میشود.
این منطق، در ظاهر قدرت بسیج میآفریند، اما در عمل عقلانیت سیاسی را تضعیف، جامعه را قطبی و مسیر تمرکز قدرت را هموار میکند؛ جایی که انتخابها نه بر پایهٔ فهم، بلکه بر اساس ترس و هویتهای تحمیلشده شکل میگیرند.
برای مثال، ترامپ با دوگانههایی مانند «مردم واقعی آمریکا» در برابر «نخبگان فاسد» یا «رسانههای دروغگو» توانست پایگاه اجتماعی خود را بسیج کند. جمهوری اسلامی نیز سالهاست با دوگانههایی چون «خودی و غیرخودی» یا «انقلابی و ضدانقلاب» عمل کرده و میکوشد در بستر تنش با آمریکا و اسرائیل، همان الگو را بازتولید کند. در برخی گفتمانهای دیگر نیز تقابلهایی مانند «نجات ملی» در برابر «تداوم وضع موجود» طرح میشود؛ همه با یک منطق مشترک: محدود کردن میدان انتخاب.
در نهایت، پوپولیسم با ادعای «تجسم مستقیم مردم»، فاصلهٔ میان مردم و قدرت را حذف میکند؛ اما همین حذف فاصله، به تمرکز خطرناک قدرت میانجامد. در این وضعیت، مردم دیگر نقد نمیکنند، بلکه در رهبر حل میشوند و حتی شعار «مردم با خون خود فرش قرمز برای ورود رهبر پهن میکنند» نیز هیچ واکنشی در میان حاضران برنمیانگیزد. آنچه باقی میماند، نه ارادهٔ جمعی، بلکه بازتابی مهندسیشده از آن است.
سلمان گرگانی
۲۸ فروردین ۱۴۰۵
■ جناب گرگانی، با احترام می خواهم یک مورد به نوشته شما بیافزایم.
تعریفی که شما از پوپولیسم آوردهاید، تعریفی است که در سال های اخیر جا افتاده و درست است. اما یک تعریف دیگر نیز از پوپولیسم در ادبیات سیاسی هست: دنباله روی از مردم، زمانی که رهبری اپوزیسیون، روشنفکران و کسانی که می توانند راه خروج از بحران ارائه دهند، آن چیزی را بگویند که مردم دوست دارند بشنوند یا آنها گمان میبرند که به گوش مردم خوش میآید، هر چند که بر خلاف راه درست باشد. این پوپولیسم در گذشته در مارکسیستم بسیار برجسته بود، آنجا که می گفتند: حق با مردم است، خلق اشتباه نمیکند و یا آگاهی طبقاتی در طبقات اجتماعی وجود دارد و سخنانی از این دست.
در محاقل سیاسی این روزها نیز کماکان این پوپولیسم دیده می شود، آنجایی که برخی نیروهای سیاسی معتقد هستند که وقتی اکثریت مردم (فرض گیریم که این گونه باشد) رهبر خود را انتخاب کردهاند، پس برحق هستند و نباید بر خلاف آنها عمل کرد. این پوپولیسم عمیق را این روزها شاهد بودیم و هستیم.
تجلیمهر
■ جناب تجلیمهر،
با سپاس از یادآوری شما و با پوزش از آنکه گمان کرده بودم نکتهٔ مدنظر شما در متن بهطور ضمنی ادا شده است، بیآنکه بهصراحت به آن اشاره کنم.
از آنجا که مرز میان «نمایندگیِ مطالبات» و «پوپولیسم» همواره دقیق و سنجشپذیر نیست، باید با احتیاط و تفکیک به آن نگریست. تکرارِ شعارهایی مانند عدالت و آزادی، فینفسه نشانهٔ پوپولیسم نیست؛ اما زمانی که این تکرار جای داوری، پالایش و پاسخگویی را بگیرد، بهتدریج در مسیر پوپولیستی قرار میگیرد.
اگر جامعه بهسوی مطالباتی با بار احساسی، اعم از واکنشهای انتقامجویانه، سادهانگارانه یا هیجانی، گرایش یابد و کنشگران سیاسی یا رسانهای، بدون سنجش انتقادی و بدون پذیرش مسئولیت پیامدها، صرفاً برای همراهی با موج یا کسب مشروعیت، آن مطالبات را بازتولید کنند، با الگویی مواجهیم که از نظر تحلیلی میتوان آن را پوپولیستی دانست. در این وضعیت، مسئله نه «مردم» است و نه «مطالبه»، بلکه شیوهٔ بازنمایی و بهرهبرداری از آن است.
«پیروی از افکار عمومی» بهخودیِ خود نه فضیلت است و نه رذیلت؛ آنچه آن را به پوپولیسم بدل میکند، نحوهٔ این پیروی است. هنگامی که این پیروی از سطح «نمایندگیِ مسئولانه»، یعنی فهم، پالایش و ترجمهٔ مطالبات به سیاستهای قابل اجرا و پاسخگو، به سطح «دنبالهرویِ بیسنجش» تنزل یابد، مسیر پوپولیستی آغاز میشود. پوپولیسم معمولاً نه یک ماهیت ثابت، بلکه سبکی از کنش سیاسی است که در موقعیتهای خاص و حوزههای مشخص غلبه پیدا میکند.
مرز این سبک، آنجاست که شعار جای برنامه را میگیرد، احساس جای استدلال مینشیند و نقد بهجای آنکه بخشی از فرآیند تصحیح باشد، بهعنوان نشانهٔ دشمنی طرد میشود. در چنین وضعی، «مردم» به مفهومی یکدست و تقلیلیافته فروکاسته میشوند و تنوع واقعی جامعه در روایت سیاسی حذف میگردد.
پوپولیسم غالباً با ادعای شنیدن صدای مردم آغاز میکند، اما در عمل، آن صدا را انتخاب، تقویت و بازتعریف میکند. مطالبات، از اهدافی برای تحقق، به ابزارهایی برای بسیج و تثبیت قدرت تبدیل میشوند. در این چارچوب، مردم نه بهعنوان کنشگران مستقل، بلکه بهعنوان منبعی برای تولید مشروعیت بازنمایی میشوند.
در سیاست مسئولانه، یک جریان خود را «نمایندهٔ مطالبات» میداند و این نمایندگی را در معرض نقد، بازنگری و پاسخگویی قرار میدهد؛ اما در پوپولیسم، این نسبت دگرگون میشود: «نمایندگی» به «تجسم» تبدیل میگردد و از «ما نمایندهٔ مردم هستیم» به «ما خودِ مردم هستیم». در این نقطه، امکان فاصلهگذاری انتقادی از میان میرود و خواستهها از مجرای یک صدای واحد تعریف میشوند.
در نهایت، عدالت و آزادی، زمانی که به برنامههای مشخص، سنجشپذیر و پاسخگو تبدیل شوند، وارد عرصهٔ سیاست میشوند؛ زمانی که صرفاً تکرار شوند، در سطح شعار باقی میمانند؛ و هنگامی که بدون سنجش انتقادی و بدون توجه به پیامدها دنبال شوند، به ابزاری در خدمت پوپولیسم بدل میگردند.
سیاست، در معنای دقیق خود، نه بازتابِ صرفِ خواستهها، بلکه مسئولیتِ سنجش، ترجمه و پاسخگویی در قبال آنهاست.
سلمان گرگانی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
ویژگی «ابتذال شر» در این است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.
گمان نمیکردم که روزی باید وقت گذاشت و درباره «ابتذال شر» نوشت؛ واژهای که به گمان من در زمره الفبای سیاسی بنیادی به شمار میرود. اما این روزها که در آنچه در جامعه ایرانی میگذرد، در رسانهها و شبکههای اجتماعی دقیق میشوم، کمکم به تردید رسیدهام که این واژه برای جامعه سیاسی ایرانی و برای بسیاری از کنشگران سیاسی ایرانی که برخیشان بسیار هم پرمدعا هستند، آشنا باشد. به بیان دیگر، اگر کسی این جمله را بخواند و نداند جریان چیست و در عین حال خود را سیاسی بداند، باید شرمسار شود، دیگر سخن سیاسی نگوید و دست به هیچ عمل سیاسی نزند؛ چون به عواقب عمل سیاسی خود آگاه نخواهد بود.
سخن این است: کسی که ابتذال شر را نشناسد، خود دیر یا زود به آن دچار خواهد شد. در واقع، چنین کسی در اندیشه و عمل سیاسی مشابه آدولف آیشمن خواهد بود. در بسیاری از این آدمهای سیاسی که دوروبر خود میبینید، این روزها میتوانید کلی آدولف آیشمن پیدا کنید.
اگر کسی از این سخن برافروخته شود، در واقع آیشمن را نمیشناسد و هیچ نمیداند. پیش از آنکه بیاید اینجا و اعتراض کند، باید ابتدا برود و آدولف آیشمن را بشناسد و سپس متوجه تشابه بسیاری با خودش خواهد شد. آنگاه باید هانا آرنت را هم بخواند و سکوت کند. ویژگی «ابتذال شر» در همین است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.
زمانی که در سال ۱۹۶۱ روزنامه نیویورکر، هانا آرنت را برای تهیه گزارش پیرامون دادگاه آدولف آیشمن به اورشلیم فرستاد، او خود را برای رودررویی با یک هیولا، با یک جنایتکار نازی آماده کرده بود. هانا آرنت که خود آلمانیِ یهودیِ فراری از آلمان نازی بود و از جنایتهای نازیها در اردوگاههای مرگ خبر داشت، گمان میبرد که جنایتکاران نازی باید هیولاهای پرابهت و وحشتناکی باشند.
زمانی که هانا آرنت در اورشلیم وارد سالن دادگاه شد بهشدت غافلگیر گشت: در سالن دادگاه انسانی ریزه، لاغر و نحیف، ساکت و آرام در یک محفظه شیشهای محافظ نشسته بود. در واقع آن محفظه را برای حفاظت از او گذاشته بودند تا شرکتکنندگان در دادگاه به او حمله نکنند.
آیشمن شخصیتی بود آرام، ساکت و هنگام سخن به تتهپته میافتاد. او یک کارمند وظیفهشناس بود که هیچگاه درباره کارش فکر نمیکرد، تابع مقررات بود و فقط دستور اجرا میکرد. او نه نظامی بود و نه در جنگ شرکت کرده بود. او کارمند دفتری در مرکز و مسئول انتقال اسیران بود. کار او سازماندهی و هماهنگی انتقال یهودیان اسیر و دیگران از سرزمینهای اشغالی به اردوگاههای مرگ بود. به بیان دیگر، کارش تنظیم لیستهای نام افراد بود و برنامهریزی قطارهای حملونقل. آیشمن نه آموزش نظامی داشت و نه هیچگاه اسلحهای در دست گرفته بود، نه کسی را کشته بود و نه حتی دست روی کسی بلند کرده بود. او یک کارمند آرام، وظیفهشناس و بیسروصدای دستگاه نازیها بود که تلاش میکرد کارش را به بهترین شکل انجام دهد و مثلاً ظرفیت قطارها را به بهترین شکل سازماندهی کند.
آیشمن در دادگاه محکوم و به دار آویخته شد.
تمرکز هانا آرنت روی آیشمن در کتاب معروفش «آیشمن در اورشلیم» (که بسیاری از سیاسیون ایرانی آن را نمیشناسند و نخواندهاند)، بر عادی بودن آیشمن بود؛ آدمی روزمره که شبیه یکی از ماها بود و نه یک هیولای عجیب و غریب. آرنت این پدیده را (Banalität des Bösen, The banality of evil, La banalité du mal) یا به فارسی «ابتذال شر» نامیده است. البته در فارسی «ابتذال» بهروشنی عمق این پدیده را نمیرساند. شاید «شر عادی» یا «روزمرگی شر» بهتر باشد. در واقع سخن از آن «شری» است که میتواند از هر کسی سر زند و از همین روست که این شرِ مبتذل، خطرناک است.
من همواره برای ارزشگذاری طرفدار این دیدگاه بودهام: شاخص قضاوت ما در مسائل اجتماعی باید والاترین شاخصهای دستاورد تمدن بشری باشند، بدون توجه به اینکه در کدام فرهنگ و کشور این شاخصها به دست آمده باشند. همواره باید تلاش کرد که این شاخصها در فرهنگ محلی (مثلاً ایرانی) بومی شوند و بشوند ارزشهای اخلاقی محلی. اینگونه میشود به مرور زمان اصول حقوق بشر، دمکراسی و جمهوریت، عدالت اجتماعی، آزادی اندیشه، برابری، حفظ محیط زیست، حمایت از حیوانات و دیگر ارزشهای اینگونه امروزی را بومی و بخشی از اخلاق رایج در مردم ساخت. در واقع بخش بزرگی از فعالیتهای سیاسی و اجتماعی باید پیرامون این موردها باشد. آن کنشگر سیاسی که به اینها اعتقاد نداشته باشد و معتقد باشد که الان زمانش نرسیده یا اینها ارزشهای اروپایی هستند و با فرهنگ ما بیگانه و غیره، دیر یا زود میشود مخلوطی از گوبلز و آیشمن که این روزها زیاد میبینیم. کنشگر سیاسی که این روزها در فرار از قبول مسئولیت این چند ماه تلاش دارد واژه فاشیست را ناسزا قلمداد کند، مخلوطی از گوبلز و آیشمن در خود دارد. از دید من گوبلز نماد ابتذال شر نیست؛ او نماد جنایت آگاهانه و جانی است. نماد ابتذال شر آیشمن است.
ابتذال شر بهانههایی از این دست دارد:
- من بیگناه هستم. من نمیدانستم این چیزها را. خبر نداشتم.
- من خبر نداشتم که آنها اینگونه هستند و چه کار میکردند.
- من فقط دستور اجرا کردهام.
- من کاری به سیاست ندارم. اصلاً سیاسی نیستم و درک سیاسی نداشتم.
- اگر تو هم خانواده میداشتی، همینگونه رفتار میکردی. صدایت از جای گرم بلند میشود.
- اگر من نمیکردم، یکی دیگر این کار را میکرد. چه فرقی دارد؟ من تنها یک نفر هستم و قدرتی ندارم.
- ... لیست را میتوان هنوز بسیار ادامه داد.
آنچه «شر» را خطرناک میکند، وحشیگری یا بیرحمی نیست؛ عادی بودن آن و یا ابتذال آن است.
نمونه دوم:
ایرمگارد فورشنر دختری ۱۸ ساله و در سالهای ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵، منشی فرمانده اردوگاه مرگ نازیها در دانزیگ لهستان بود. او کارهای دفتری انجام میداد. پس از گذشت هفتاد سال، خانم فورشنر در سال ۲۰۲۲ از سوی دادگاهی در آلمان در سن ۹۷ سالگی به جرم همراهی و همکاری در جنایتهای نازیها مجرم شناخته شد. هرچند که او را بهخاطر سن زیاد به زندان نفرستادند، اما برای دادگاه و جامعه مدنی و سیاسی آلمان این مهم بود که رفتار آن سالهای او، امروز جرم شناخته شود. مهم این بود که ارزش اخلاقی ایجاد شود که دیگر کسی همراهی با جنایت نداشته باشد؛ آگاهی از جنایت خودش جرم باشد؛ همراهی، همکاری، به کارگیری دانش و تخصص در خدمت دیکتاتور جرم باشد. نه تنها نگهبانی زندان اوین جرم باشد، بلکه آن متخصصی که با رژیم جنایت اسلامی در فیلترینگ اینترنت، در پارازیتاندازی، در ساخت موشک و پهپاد و صدها کار کثیف دیگر همکاری میکند، آن کسی که تبلیغات نادرست میکند، دروغپراکنی میکند، آن کسی که به دروغ شعار «کمک در راه است» میدهد، آن کسی که بنا به مصلحت سکوت میکند («الان وقتش نیست، الان این حرفها به جنبش صدمه وارد میکند»)، شریک جنایت شناخته و محکوم شود و یا آنگونه که من دهها سال است تبلیغ میکنم: «دانش مسئولیت اجتماعی میآورد. متخصص مسئول است.»
اینها درسهایی هستند که همگان در قرن بیست و یکم و بهویژه در آلمان و اروپا باید بیاموزند و یا انتظار میرود که آموخته باشند.
در تظاهرات مونیخ در واقع ایرج مصداقی نماد آدولف آیشمن نیست که گفت: «یک کشور، یک پرچم، یک رهبر!» و یا «مردم ایران فرش خون زیر پای شاهزاده رضا پهلوی پهن کردهاند.» مصداقی نماد یک فاشیست از نوع گوبلز است. اما همه کسانی که در آن تظاهرات حضور داشتند و یا از تلویزیون و رسانهها این سخنان را شنیدند و هیچ حسی به آنها دست نداد، هیچ نگفتند و اشکالی در آن ندیدند (و هنوز هم نمیبینند)، یکپا آیشمن هستند. این نتیجهای است اخلاقی که در سال ۲۰۲۶ از هانا آرنت میآموزیم و باید بیاموزیم.
مونیخ در کشوری قرار دارد که باعث و مسئول جنایتهای نازیها علیه بشریت است. در همین کشور آلمان از سال ۱۹۴۵ تا امروز برجستهترین و درخشانترین روشنگریها درباره جنایتهای نازیها، علیه نژادپرستی و برای گسترش دانش سیاسی انجام میگیرد. در همین کشور اما تظاهرات مونیخ اتفاق میافتد. در همین کشور و کشورهای دمکراتیک همسایه هزاران هزار ایرانی در امنیت اجتماعی زندگی میکنند که انتظار میرود پس از دهها سال زندگی در این کشورها اندکی دانش سیاسی ابتدایی داشته باشند. اما چه شد و ما شگفتزده شاهد چه بودیم؟ هزاران هزار به راه افتادند برای رضا پهلوی و برای سلطنت موروثی استبدادی برای ایران؛ برای کشوری که بیشترین آنها هیچگاه به آن بازنخواهند گشت. آنها در جمهوریهای دمکراتیک فدرال زندگی میکنند اما استبداد سلطنتی با نماد نژادپرستانه فاشیستی را برای ایران تبلیغ میکنند، برای حمله نظامی به ایران شادی میکنند، اما خود ترجیح میدهند در اروپای آزاد در امنیت بمانند تا اگر هم اوضاع خرابتر شد آنها جای امن خود را خارج از ایران داشته باشند. برای اینها در اروپا پیامدی برای کارهایشان وجود ندارد. پیامد مال مردمی است که در ایران زندگی میکنند.
آیشمنها را بیابید! گوبلزها را پیرامون رضا پهلوی و آیشمنها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید.
در دیماه گذشته دهها هزار نفر از سوی حکومت جنایت اسلامی در تنها دو روز کشته شدند. تنها حکومت جنایت اسلامی و آنهایی که به مردم تیراندازی کردند، مسئول این جنایت نیستند. از نگاه هانا آرنت و انسان پیشرفته امروزی همه آنهایی که آگاهانه و بدون مسئولیت مردم را به خیابانها فرستادند، همه آنهایی که در این راه شعار دادند، جنبشی که در مسیر خود به درستی پیش میرفت را سوار شده به آن شتاب داده و از مسیر درست خارج کردند، آنهایی که با شعار «کمک در راه است»، امید دروغین ایجاد کردند، مسئول هستند. بوق تبلیغاتی تلویزیون ایران اینترنشنال که صبح جمعه خبر داشت که روز پنجشنبه قتلعام مردم رخ داده است، اما خبر آن را مخفی نگه داشت با این استدلال که «اگر خبر را پخش کنیم مردم به خیابان نمیآیند»، رضا پهلوی که در بهترین حالت یک کودن سیاسی است و یا یک وطنفروش شریک در قتل، نه تنها روز جمعه، بلکه حتی روزهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه نیز مردم را به خیابانها و تسخیر سازمانهای دولتی فرا میخواند، همه فعالان سیاسی جوگرفته چه سلطنتطلب و چه غیرسلطنتطلب، اما فرصتطلبان سیاسی که بوی کباب به مشامشان رسیده بود و همراهی کردند، همه کسانی که طالب جنگ بودند و کماکان هستند، همه عمو ترامپپرستان و بیبیپرستان که با پرچمهای اسراییل و آمریکا در برابر چشمان حیرتزده مردم اروپا و آمریکا و حتی اسراییل در شهرهای جهان به رقص و شادی پرداختند، همه آنهایی نیز که از این کارها ظاهراً پشیمان شدهاند و در این روزها سخت گرم پاک کردن نوشتهها و کامنتهای خود در شبکههای اجتماعی در پیروی از رضا پهلوی هستند، همه و همه آیشمنهای ایرانی ما هستند. آنچه غالب است، این است: کی بود کی بود، من نبودم! آیشمن در دادگاه گفت: من حتی از دفترم نیز خارج نشدم. من هیچگاه اسلحه در دست نگرفتهام و بلد نیستم با آن کار کنم.
سه ماه از کشتار دیماه گذشته است و هنوز هیچگونه بحث سیاسی پیرامون تفسیر و تحلیل آنچه رخ داد، در جامعه ایرانی و در میان سیاسیون ایرانی به راه نیفتاده است. هنوز یک تحلیل و بحث سیاسی پیرامون آنچه شاهپرستان و سلطنتطلبان به راه انداختند و مایه آبروریزی و شرمساری در برابر مردمان شگفتزده جهان آزاد شدند، در میان سیاسیون ایرانی به راه نیفتاده است. نمونههای فراوان وجود دارد که مردم اروپا، آمریکا و اسراییل در اعتراض گفتهاند که شما خجالت نمیکشید از بمباران و حمله خارجی به کشور خود شادمان هستید و میرقصید؟ شما خجالت نمیکشید در قرن بیست و یکم در جهان آزاد، در دمکراسی و جمهوریت زندگی میکنید اما به دنبال نظام سیاسی منسوخ شده سلطنت موروثی در کشور خود هستید؟ و بسیار پرسشهای دیگر که از سوی سیاسیون ایرانی بیپاسخ ماندهاند. همین هفته پیش در جایی باید به پرسشهایی از این دست به آلمانیها پاسخ میدادم.
اما آنچه من در این روزها در جامعه ایرانی میبینم، سکوتی است کرکننده!
از چند میلیون نفری که در اروپا و آمریکا زندگی میکنند و دهها سال است مدعی بودند که سیاسی نیستند اما ناگهان داغتر از هر سیاسی شدند و به ما درس سیاست دادند، شاید چندان انتظاری نرود؛ که البته از دید من میرود. به کسی که مدعی است ساواک وجود نداشته و اینها همهاش شایعه علیه محمدرضا شاه است که یک دمکرات واقعی بود، میتوان جایزه اسکار در بلاهت داد، هرچند که او نیز نماد ابتذال شر و نوعی آیشمن است. اما آن کسی که مدعی دهها سال فعالیت سیاسی است چه؟ آن بسیار بهاصطلاح فعالان سیاسی سپیدمو که در پیامد بیسوادی مفرط تاریخی خود نشان دادند که عمیقاً پوپولیست و مرعوب آن سیل مردمانی هستند که به همان سرعت که به هیجان آمدند (بهویژه در خارج از کشور)، دوباره ساکت شدند، چه؟ فعالان سیاسی بیپرنسیپ و نادانی که ادعای پیشتازی داشتند اما دنبالهروی ابتذال بودند و هستند. آنها چه؟
گویی همه آرزویشان است که این رویدادها فراموش شوند.
این همان ابتذال شر است، از کران تا کران، به هر سو که نگری!
■ دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی، تحشیهای مختصر برای فراکاوی
صرف نظر از برگردان نادقیق و ناقص و مسبّب کژفهمی عنوان کتاب «هانا آرنت» باید عرض کنم که بحث آرنت در باره «شرّ» به معنای رایج و شناخته شده شرارت نیست؛ بلکه معنای خیلی عمیق از لحاط روانی و فلسفی دارد و بر گرداگرد فقدان «تفکّر انتقادی» در وجود بشر میچرخد. منظورم نیز از تفکّر انتقادی هرگز «تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت نیست که به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم آلوده است و خودش خلاف تفکّر انتقادی» است. بین این دو مقوله باید با هوشیاری تفاوت گذاشت. مغزه دیدگاه آرنت معتقد است که خطرناکترین شرّ، لزوماً عمیقترین نفرت در وجود انسان نیست؛ بلکه شرّی است که از نیندیشیدن و عملکرد نداشتن عقل سلیم و معمولی انسانها سر میزند. به این معنا که انسانها از روی عادت عمل میکنند و حرفها و اوامر را بدون پرسش و چون و چرا میپذیرند و خودشان نمیکوشند که قضاوت فردی و اخلاقی کنند و همچنین قطع شدن گفت و گوی درونی انسان با خودش («من دارم چه کار میکنم؟») . در هر صورت بحث در این خصوص زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.
چیزی که در مطلب شما بیش از هر چیز جلب توجه میکند، نه صرفاً دغدغهٔ اخلاقی آن؛ بلکه شتاب در داوری اخلاقی و اطمینان مطلق به حقانیت موضع عقیدتی خویش است. شما کلامتان را با ادّعای هشدار در بارهٔ «ابتذال شر [Banalität des Bösen]» آغاز کرده اید، امّا در روند صحبتتان به گونهای پیش رفته اید که گویی حقیقت اخلاقی، پیشاپیش، موضوعی شفّاف است و تنها وظیفهٔ شما، افشای «آیشمنهای پیرامونی» است. دُرُست در همین نقطه است که ضعف کلیدی موضع انتقادی شما آغاز میشود؛ زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقیِ بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانهٔ آگاهی؛ بلکه اغلب نشانهٔ توقّف و انسداد اندیشیدن است. مفهوم/اصطلاح «ابتذال شر» در تفکّرات «آرنت» هرگز یک برچسب سیاسی نبود. این مفهوم قرار نبود که ابزاری برای نامگذاری مخالفان یا تحقیر جمعی باشد. آرنت کوشیده بود تا نشان دهد که شرF میتواند نه از موجودات هیولاها صفت؛ بلکه از وجود انسانهای عادی سر بزند؛ یعنی انسانهایی که از اندیشیدن دست کشیدهاند و کاربست عقل سلیم خود را منجمد کرده اند. امّا آنچه که در این نوشته شما موج میزند، دقیقاً وارونهٔ این هشدار است. مفهوم فلسفی آرنت در قلم و زبان شما به یک «چماق اخلاقی بدل شده است». به ابزاری برای محکوم کردن گروههای گسترده، نه برای فهمیدن ساز و کارهای شرّ و پیامدهای آن. در نوشته شما، هر سکوتی نشانه همدستی، هر اشتباه سیاسی نشانه خیانت، و هر همراهی جمعی نشانه سقوط اخلاقی تلقی میشود. امّا این نوع داوری، نه تنها ساده انگارانه؛ بلکه از لحاظ تفکّر فلسفی، خیلی خطرناک است؛ زیرا اخلاق، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید بر تمایزهای دقیق استوار باشد. تمایز میان جهل و جنایت، میان خطا و شرّ، میان ترس و همدستی. وقتی این تمایزها از میان بروند، آنچه باقی میماند نه اخلاق؛ بلکه خشونت مفهومی است؛ یعنی خشونتی که پیش از آنکه به عمل برسد، در زبان و قلم شکل میگیرد.
بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است. هزاران نفر به سادگی «آیشمن» نامیده میشوند، بی آنکه شرایط فردی، سطح آگاهی، یا پیچیدگی موقعیّت تاریخی آنان بررسی شود. چنین تعمیمی، از منظر فلسفهٔ اخلاق، خودش نوعی بی مسئولیّتی است.؛ چونکه اگر همه انسانها مقصر باشند، دیگر هیچکس به طور واقعی مسئول نیست. مسئولیّت اخلاقی دقیقاً از آنجا آغاز میشود که فرد، نه جمع، موضوع داوری قرار گیرد. شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟. تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملاً این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به سوی خشونت مفهومی است.
لازم میبینم بر نکته ای مهم تاکید کنم. اخلاقی که به ابزار سیاست تبدیل شود، دیگر اخلاق نیست؛ بلکه ایدئولوژی است. هنگامی که مفاهیم اخلاقی برای حذف یا تحقیر دیگران به کار روند، همان لحظه از معنا تهی میشوند. بسیاری از خشونتهای دهشتناک در جوامع بشری، نه به نام شرّ؛ بلکه به نام خیر انجام شدهاند و همچنان میشوند. این همان نقطهای است که مفهوم «ابتذال خیر» معنا پیدا میکند. لحظهای که انسان خودش را در مصدر خیر مطلق و موضع به حقّ مینشاند و دیگر هیچ لزومی به اندیشیدن انتقادی، تردید داشتن یا بازنگری احساس نمیکند. در نوشته شما، خشم اخلاقی جای تفکّر اخلاقی را گرفته است. خشم، هر چند میتواند واکنشی طبیعی در برابر بیدادگری و شرارتهای دیگر باشد، امّا اگر خردمندانه، مهار نشود، به سرعت به داوریهای شتابزده میانجامد و داوری شتابزده، همان چیزی است که اندیشه انتقادی در برابرش، صف آرایی چون و چرایی میکند. فلسفه، بر خلاف خطابه، وظیفه دارد پیچیدگیها را حفظ کند، نه اینکه آنها را در قالب شعارهای ساده فرو بکاهد و به ابزارهای زرّادخانه ای علیه مخالفین عقیدتی خود تبدیل کند.
از سوی دیگر، تناقضی بنیانی در عبارتبندیهای شما وجود دارد. شما علیه استبداد و فاشیسم سخن میگویید، اما لحن کلام شما، انباشته از قطعیّت، تحقیر و حذف است. این تناقض را نمیتوان نادیده گرفت؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی ظهور کند، در شیوهٔ سخن گفتن و داوری کردن ریشه میدواند. زبانی که امکان گفت و گو را از میان ببرد، دیر یا زود به همان ساختارهای سرکوبگر نزدیک میشود که ادّعای مبارزه با آنها را دارد. شما در مطلب خودتان، خطر واقعی را نادیده گرفته اید و آنهم اینکه خطر اصلی در جهان مدرن، فقط «ابتذال شر» نیست؛ بلکه ابتذال داوری شتابزده است؛ یعنی دقیقا لحظهای که انسان، به جای فهمیدن و سپس سنجیدن، شروع به برچسب زدن میکند. لحظهای که پیچیدگیهای رفتار و گفتار و کردار انسانی به چند تصویر ساده تقلیل داده میشوند. لحظهای که اخلاق، به جای آنکه راهی برای فهمیدن و سنجشگری باشد، به ابزاری برای محکوم کردن تبدیل میشود.
نکته ای دیگر را نیز اضافه کنم. اگر «ابتذال شر» به معنای ناتوانی در اندیشیدن با مغز خویش است، آنگاه هر اندیشهای که خود را از نقد، مصون بداند، به همان خطر ابتذال شرّ نزدیک میشود. انسانی که گمان میکند تنها دیگران میتوانند دچار ابتذال شوند، دقیقاً در لبه همان سقوط به اعماق درّه ابتذال شرّ ایستاده است؛ زیرا خودآگاهبود اخلاقی، نه از طریق محکوم کردن دیگران؛ بلکه از طریق تردید در مواضع عقیدتی خویشتن آغاز میشود. آنچه که نوشته به آن محتاج است، نه تندی بیشتر؛ بلکه دقّت بیشتر است. نه محکومیّت گسترده؛ بلکه فهم عمیقتر. نه یقین مطلق؛ بلکه تردیدی زاینده و پرسنده. اگر قرار است از مفهوم «ابتذال شر» چیزی بیاموزیم، نخست باید بپذیریم که هیچ انسانی - نه مردم عادی، نه فعّالان سیاسی، و نه حتّا خود شما - از خطر سقوط به بی اندیشگی مصون نیستید. شرّ معمولا از نفرت آغاز نمیشود. گاهی از یقین و اطمینان صد در صد آغاز میشود. از لحظهای که انسان میپندارد حقیقت را در اختیار دارد و به پرسیدن و شکّ کردن و کاویدن و بازنگریی و تردید و نااطمینانی محتاج نیست و دقیقا از همین لحظه است که نخستین گام به سوی هر نوع شرّی برداشته میشود.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ عجب. اگر نام نویسنده را زیر این مقاله به عنوان تنها نویسنده این گفتار نمیدیدم با اطمینان میگفتم که قسمت دوم (از پاراگراف مونیخ) توسط یک مخالف صد در صد قسمت اول نوشته شده! فکر میکردم نویسنده میخواهد از قسمت اول به موردهای فراوان سلبریتی داخلی یاا اصلاح طلبها یاا بروکرات های که در این سالها با حکومت اهریمنی همراهی کردند را بنوازد. ولی نه، کسانی را که در همراهی با مردم داخل به خیابانها آمدند را مورد “ابتذال ش” دید! نویسنده میتوانست با مساماهای خیلی مربوط تری به این کار (حمل به فراخوان دادن) بپردازه، ولی با ز هم عجب! فراخوان برای “تسخیر خیابان” کجا و آن را مورد “ابتذال ش ر” دیدن کجا؟؟ پس با این حساب هر گونه دعوت به مقاومت در مقابل “ش ر” خودش “ابتذال ش ر” هست؟؟ حداقل میگفتی “اشتباه محاسباتی”، “سادگی” چیزی جناب. اینطوری دم خروس تنفر از رضا پهلوی بهتر پنهان میموند.
رضا نظامی
■ آقای تجلی مهر
نوشتید «آیشمنها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید.»
شما هزار هزار افرادی را میبینید که مثل آیشمن در جنایت دست داشتند، چرا این جنایتکارها را به پلیس بینالمللی گزارش نمیکنید؟ در اروپا کسانی که در جنایتهای سوریه و ایران دست داشتند دادگاهی شدند و امکان تعقیب قانونی آیشمن هایی که شما دور و بر خودتان میبینید وجود دارد. این آیشمن های ایرانی چند نفر را به اتاق گاز فرستادند یا در فرستادن آنها به اتاق گاز کمک کردند؟ این آیشمنهای ایرانی در بوروکراسی کدام اردوگاه مرگ کار میکردند؟
نوشتههای شما پر از استدلالهای ضعیف و حرفهای غیرمنطقی و تهمتهای خیلی بزرگ هستند.
یوسف جاویدان
■ با سلام،
۱ - به عنوان یک سوسیالدموکرات (جمهوریخواه و مخالف رضا پهلوی) میگویم من از این همه مقاله که بر علیه رضا پهلوی و طرفدارانش نوشته میشود، خسته شدهام. بس کنید.
۲ - اگر امروز کسی از رضا پهلوی طرفداری میکند به این علت است که “ما”، مخالفان محمدرضا شاه، در معرفی اشکالات ساختاری، حکومت فردی/دیکتاتوری، نقض آزادیهای اساسی، خشونت سازمانیافته، ...، در زمان پدر و پدر بزرگ او کم کاری کردهایم. باید بیشتر از این بگوییم که از نظر ما “چرا شاه بد بود؟” و این که جمهوری نکبتبار اسلامی تا حد زیادی نتیجه اشتباهات رضا و محمدرضا در آن زمان است.
۳ - اگر میخواهید کسی به دنبال رصا پهوی نرود، بعد از گفتن درباره سیستم و سیاستهای نادرست دوران پهلوی (نگاه کنید به بند ۲ در بالا) بگوییم که دفترچه اضطرار یادآور همان سیستم و سیاستهای نادرست است.
۴ - و مهمتر از همه بهتر است که “ما” آلترناتیو خود را تقویت کنیم. وقتی “ما” آلترناتیوی قوی به ایرانیان ارائه ندهیم، آنها هم به دنبال آن چیزی که “ممکن” است میروند، و منتظر چیزی که “بهتر” است نخواهند ماند.
۵ - راستش را بخواهید از یک چیز دیگر هم خسته شدهام. از اینکه هر کس، با دلیل و بیدلیل، به یک کتابی که ۶۳ سال پیش نوشته شده ارجاع میدهد. انگار هیچ متفکر دیگری در مورد ابتذال شر حرف نزده و روانشناسی و مردمشناسی جدید در این مورد خاموش است! اشاره به یک نفر و یک کتاب در شمار زیادی از مقالاتی که در این سایت منتشر میشود، نشانه فقر فکری در نویسندگان و در این رشته آکادمیک است. این امر مصداق بارز “intellectual inbreeding” است. هانا آرنت را کنار بگذارید و به ادبیات جدیدتر رجوع کنید.
با احترام - حسین جرجانی
■ تحلیلها و برداشتهای زیادی از نوشتههای هانا آرنت در میان نویسندگان ایرانی دیدهایم، اما آنچه آقای تجلیمهر با مفهوم «ابتذال شر»—یا به تعبیر برخی «بههنجاری شر»—انجام میدهد، بیشتر شبیه استفاده ابزاری است تا فهم نظری. در زبان انگلیسی اصطلاحی هست: “trigger-happy”؛ یعنی «آمادهٔ شلیک به کوچکترین بهانه». به نظر میرسد برای بخشی از ما، آرنت هم به چنین ابزاری تبدیل شده است: مفهومی که باید وسیله فهم باشد، به ماشهای برای حذف رقیب بدل شده—آن هم به هر قیمت. مفهومی که قرار بود پیچیدگی رفتار انسانی را توضیح دهد، به ابزاری برای سادهسازی افراطی انسانها به دوگانههای خام «مسئول/مجرم» یا «آگاه/آیشمن» تقلیل مییابد.
مسئله زمانی جدیتر میشود که برای مشروعیت بخشی به این حذف اخلاقی، به نام آرنت و اعتبار فکری او استناد میشود. در چنین حالتی، نه تنها مفهوم «ابتذال شر» تحریف میشود، بلکه از اعتبار یکی از مهمترین منتقدان فاشیسم، برای توجیه نوعی زبان حذفگر و مطلقنگر استفاده میشود—زبانی که خود، از همان منطقی تغذیه میکند که مدعی نقد آن است.
به تعبیر بهزاد طالبی: « این روزها در بازار مکارهی توییتر، آرنت، به کالایی لوکس تبدیل شده که برای مقهور ساختن رقیب، دمبهدم مصرف میشود؛ و طبیعی است که در این بازاریشدن، بسیاری از مفاهیم او مغشوش و مبهم شده و به ابتذال کشیده شوند—بیش از همه خود مفهوم ابتذال شر.».
به نقل از متن: « مصداقی نماد یک فاشیست از نوع گوبلز است. اما همه کسانی که در آن تظاهرات حضور داشتند و یا از تلویزیون و رسانهها این سخنان را شنیدند و هیچ حسی به آنها دست نداد، هیچ نگفتند و اشکالی در آن ندیدند (و هنوز هم نمیبینند)، یکپا آیشمن هستند. این نتیجهای است اخلاقی ..... ». “آیشمنها را بیابید! گوبلزها را پیرامون رضا پهلوی و آیشمنها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید ”.
وقتی گفته میشود «هر کسی که در یک تجمع حضور داشته یا حتی صرفاً سکوت کرده، یکپا آیشمن است»، دیگر وارد حوزه تحلیل نیستیم؛ وارد قلمرو تکفیر سیاسی با واژگان فلسفی شدهایم. اینجا «ابتذال شر» نه فهمیده شده، نه بهکار گرفته شده؛ بلکه وارونه مصرف شده است: به جای توضیح سازوکار اطاعت، تبدیل شده به مجوزی برای بی مرز کردن اتهام. در ادامه، بهگونهای—عمداً یا سهواً—این گزاره القا میشود که: «آیشمن در دادگاه محکوم و به دار آویخته شد». این چینش، ناخواسته یا آگاهانه، یک پیام ضمنی میسازد: از برچسب تا مجازات، فقط یک گام فاصله است.
این نوع استدلال چند ویژگی خطرناک دارد: اول، محو تمایز اخلاقی. فاصله میان تصمیمگیرنده، کنشگر، ناظر یا حتی فرد بیاطلاع از بین میرود و همه در یک سطح فروکاسته میشوند.
دوم، جایگزینی فهم با انگ. واژههایی مثل «آیشمن» و «گوبلز» بهجای ابزار تحلیل، تبدیل به چکش میشوند—و چکش توضیح نمیدهد، فقط میکوبد.
سوم، تورم اخلاقی زبان. استفاده بیمحابا از سنگینترین مفاهیم تاریخی، همان مفاهیم را نیز از معنا تهی میکند.
چهارم، سقوط از نقد به حذف انسانی. در این منطق، هم تمایزهای اخلاقی فرو میریزد و هم مرز میان نقد، اتهام و تحقیر از میان برداشته میشود.
در نهایت، وقتی جار زده میشود که «آیشمنها را بیابید»، اینها چیزی فراتر از نقد سیاسیاند؛ شکل نرمشدهی فراخوان به طرد مطلقاند. در چنین چارچوبی، دیگری، دیگر یک مخالف نیست—بلکه «نماد شر» است. اینجاست که تناقض اصلی آشکار میشود: به نام مبارزه با شر، همان منطق شر بازتولید میشود. وقتی همه آیشمناند، دیگر فهمی باقی نمیماند.
در اینجا دیگر با تحلیل مواجه نیستیم؛ با نوعی «دادگاه زبانی» روبهرو هستیم. جایی که حکم از پیش صادر شده است، و فقط نام متهمان تغییر میکند. طیفی از انسانها—از فعال تا ناظر و حتی بیتفاوت—در یک قاب واحد قرار میگیرند و بدون هیچ معیار روشنی، در یک سطح اخلاقی نشانده میشوند.
اما اگر همه آیشمن باشند، دیگر هیچ آیشمنی وجود ندارد. مفهوم از درون تهی میشود و زبان از ابزار فهم، به ابزار حذف تقلیل مییابد. در این نقطه، مرز میان نقد، اتهام و تحقیر فرو میریزد. برچسب جای استدلال را میگیرد و این گزاره نانوشته شکل میگیرد: من درست میفهمم، پس دیگران یا جنایتکارند یا کودن.
در حالیکه حتی در تحلیل آرنت، مسئله «فهمیدن» بود، نه تولید واژگان برای حذف مخالف. او به دنبال توضیح سازوکار اطاعت بود، نه ساختن ابزار تکفیر.
در چنین وضعیتی، سیاست دیگر میدان فهم پیچیدگیها نیست؛ بلکه به صحنه تقسیم انسانها به «مجرم» و «غیرمجرم» بدل میشود—بدون معیار و بدون دفاع. در نهایت، آنچه باقی میماند نه گفتوگو، بلکه اجرای حکم است؛ و نتیجه نهایی یک روایت ساده اما خطرناک است: همه آیشمناند—جز گوینده. و شاید دقیقاً همینجا باید پرسید: وقتی برای توضیح جهان به فحش نیاز داری، آیا واقعاً جهان را فهمیدهای—یا فقط از پیچیدگیاش عصبانی شدهای؟
و سخن آخر: وقتی گفته میشود « ویژگی «ابتذال شر» در این است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.»، چه ضمانتی وجود دارد که گوینده این کلام، خود «ابتذال شر» را شناخته باشد؟ و آیا متهمکردن هزاران هموطن رنجور و مستأصل، در دادگاهی که خود برپا کردهاند، و در آن هیچ مجالی برای دفاع نیست، خود مصداق همان ابتذال شر نیست؟
شهرام
■ آقای تجلی مهر عزیز. وقتی شما مینویسید: “رضا پهلوی که در بهترین حالت یک کودن سیاسی است...”، راه را بر یک تبادل نظر سازنده میبندید. باعث تاسف است. یک نکته را فقط توجه کنیم که وقتی همزمان با تعداد زیادی شرّ و موضوع روبرو هستیم، ناچار به اولویتبندی هستیم. اولویت من، لشکر حشد الشعبی در تهران است، نه رضا پهلوی.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ مجدّدا دروود! تذکری کوتاه.
با دو نکته در صحبت آقای جرجانی، کاملا موافقم. یکی خسته شدن از حمله به شاهزاده رضا پهلوی. یکی نیز در باره رجوع به منابع تازه در باره مسئله «شرّ». پیشنهادم این است که در شرایط فعلی میهنی، قضاوت در باره عصر پهلویها را به مورّخین آینده واگذاریم. واقعا در طول نیم قرن اخیر، مقالات و آثار بکری در باره «شرّ» به زبانهای انگلیسی و فرانسوی و آلمانی و ایتالیایی نوشته و منتشر شدهاند که خیلی قویمایهتر از اثر «آرنت» هستند. مسئله این است که کتاب آرنت جزو آثار کلاسیک فلسفه سیاست محسوب میشود و اکثرا به آن به حیث مرجع قطعی رجوع میکنند بدون آنکه دیدگاههای انتقادی دیگران را در باره آرا او در نظر بگیرند. بحث شّر، مبحثی است بسیار کهن و در آثار متفکران کلاسیک از «افلاطون تا ریکور» بازتاب داشته است. ولی بعد از جنگ جهانی دوم، مباحثی که در حوزههای مختلف علوم انسانی در باره «شرّ» نوشته و منتشر شدهاند، واقعا کثیری از آنها بینظیرند که کمتر جایی از آنها ذکر میشود. همه سعی میکنند به کتاب آرنت رجوع کنند و قال قضیه را بکنند. امّا کتاب «Banalität des Bösen» در مباحث خیلی مهمی مثل «شرّ»، منبع قطعی محسوب نمیشود و پاسخگوی خیلی از پرسشها نیست و معضلات کلیدی را نیز در برنمیگیرد.
شاد زیید و دیر زیید! فرامرز حیدریان
■ شهرام و فرامرز گرامی و همه خوانندگانی که با نگاه حداکثری و با ذره بین فلسفی می نگرند، با سلام،
هدف من از این نوشته ایجاد فضایی برای نگاه انتقادی به یک پدیده، دعوت به اندیشه و در واقع یک محرک برای آغاز یک گفتگوی همه جانبه و روشن گری است. هدف این است که دیگران هم به این گفتگو بپیوندند و با نگاهی مثبت به این هدف، به اشکال ها پرداخته و نکات نادیده در این نوشته کوتاه را بیافزایند. بنابراین، هدف ارائه یک نوشته فلسفی کامل که همه شاخص های کیفی لازم را در بر داشته باشد، نبود و کماکان نیست. آیا باور ندارید که هر چیزی جایی دارد؟ نوشته فلسفی را نه در سه ساعت می شود نوشت، نه جایش در این سایت است و نه مخاطبانش در اینجا. در جای دیگر در یک ژورنال آکادمیک روشن است که نکاتی که شما آورده اید و بسیاری دیگر رعایت می شوند. اما در آن صورت نه مخاطب آنی خواهد بود که مورد نظر من است، نه ضرورت لحظه و زمان و نه هیچ چیز دیگر. بنابراین، شما باید نگاه خود را تغییر دهید. شما یک سایت خبری-سیاسی را می خوانید. روشن است که با گذاشتن یک شابلون فلسفی روی این نوشته بشود دهها ایراد به آن گرفت. با شاخص های حداکثری برای ارزیابی یک نوشته فلسفی می شود کار هر نوشته در یک روزنامه عمومی چون اینجا را ساخت.
اگر هانا آرنت را خوب می شناسید، باید بدانید که چه جنجالی پیرامون همان کتاب “آیشمن در اورشلیم” به راه افتاد و سال ها باید به زمین و زمان توضیح می داد که چرا این را گفته و آن را نگفته، چرا این و آن را رعایت نکرده. اما امروز دیگر آن ایرادها را بر او کسی نمی گیرد چون همگان دریافته اند که منظور او چه بود. منظور من نیز همانی است که با دو نمونه آیشمن و فورشنر آوردهام. لطفا روی این دو نفر دقیق تر شوید. کماکان گمان من بر این است که مخاطبان (audience) نوشته را به روشنی ترسیم کرده ام. اگر نوشته من به این پرسش ها پاسخ مناسب ندهد، باعث پاک شدن صورت مساله نمی شود. صورت مساله نیز در وضعیتی که این روزها در آن قرار داریم، روشن است. بنابراین پیشنهاد می کنم که ذره بین روی تک تک واژه ها را کنار بگذاریم. من خود هیچ گاه در خواندن نوشته ای در یک سایت خبری عمومی ذره بین روی واژه ها به دست ندارم و برایم هدف کلی نویسنده و منظورش مهم است. در مقاله یک ژورنال آکادمیک روشن است که معیارها دگر باشند.
بیان دیدگاه هیچ گاه نماد صدور حکم دادگاه نیست. فرامرز گرامی، شما در همان پاراگراف نخست نوشته خود می گویید:” در هر صورت بحث در این خصوص (ابتذال شر) زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.” نخیر، شما باید همان مورد می پرداختید که کمی بالاتر همانی را توضیح داده اید که من نیز گفته ام و نه با این من کدام گناه کبیره را مرتکب شده ام و این و آن را به دادگاه برده ام. من کسی را به دادگاه نبرده ام و هیچ گونه حکمی صادر نکرده ام. اگر هم بخواهیم بحث فلسفی کنیم که جایش در اینجا نیست، تعجب می کنم که در پاراگراف بعدی می گویید: ” زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقیِ بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانهٔ آگاهی؛ بلکه اغلب نشانهٔ توقّف و انسداد اندیشیدن است.” با این سخن، خودتان حکمی سنگین صادر و کار امانوئل کانت را برای همیشه ساخته اید. در جای دیگر می گویید:” بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است.” نه هشدار فلسفی صادر شده و نه حکمی جمعی. اتفاقا از همین ایرادها همان سال ها به هانا آرنت می گرفتند و می گفتند نه فلسفه می داند و نه روزنامه نگاری بلد است و غیره. خب، می بینید که این گونه نمی شود. بهتر است شما همان موردی را که از آن گذشته اید را برگیرید و بهتر از من توضیح دهید. آن است که مهم و ضرورت زمان است و هدف نوشته من تا پرداختن به اشکالات یک نوشته کوتاه سه ساعتی.
خطای دیگری که در برخی از کامنتها میبینم این است که خواننده با دقت نوشته را نخوانده است. یک اعتراض این است: ” شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟ تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملاً این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به سوی خشونت مفهومی است.”
خب، در ابتدا من هیچ حکمی صادر نکرده ام و تنها دیدگاه خود را در چارچوب آزادی بیان در این سایت نوشته ام. بنابراین این سخن بی جاست. اتفاقا ابتذال شر همین است که وقتی جنایتی عظیم رخ می دهد، تفاوت میان جنایت و اشتباه، آگاه و ناآگاه کم رنگ می شود. سخن بر همین است که همه مسئول هستند، همه آنهایی که در مونیخ و یا در برابر تلویزیون بودند و شنیدند و هنوز هیچ واکنشی به آن سخنان فاشیستی نشان نداده اند.
اگر این نوشته آغازگر بحثی فراگیر شود که بسیار برای جامعه ایرانی ضروری است، آن زمان به هدف خود رسیده است.
با احترام تجلیمهر
■ جناب حیدری و جرجانی، با سلام دوباره،
تاثیرگذاری یک نوشته مرجع هیچ ارتباطی به تاریخ آن ندارد وگرنه الان باید افلاطون و ارسطو به آرشیو تاریخ سپرده میشدند و یا سقراط که هیج گاه چیزی ننوشته است ولی نامش همیشه در صدر است. این گونه نیست. اگر در توضیح ابتذال شر و آنچه که موضوع اصلی نوشته من است، سخنی تازه تر، استدلالی بهتر و مرجع جدیدتری میشناسید، خب چرا آن را در اینجا نمیآورید و آن را برای خوانندگان توضیح نمیدهید؟ هدف من که بررسی کتاب هانا آرنت نبود. جای بررسی عمیق تر هم همان گونه در بالا گفتم، در این سایت نیست و نوشته من هم جنین هدفی نداشت. پیشنهاد من این است که روی موضوع اصلی که وضعیت کنونی سیاست در جامعه ایرانی است تمرکز داشته باشید و به آن پدیدهای بپردازید که من نامش را ابتذال شر گذاشتهام بپردازید و از زاویه دیگر آن را بشکافید.
تجلی مهر
■ آقای تجلی مهر، همراهی میکنم با اکثریت کامنت گذاران بر نوشته شما و یک یاد آوری میکنم:
سالها پیش بحران سیاسی در هنگ کنگ گریبان خانواده ها و جامعه هنگ کنگی-چینی را گرفته بود و نزاعهای دردناکی در خانواده و محافل دوستانه گریبان مردمی را گرفت که منافع مشترک داشتند. چند سال بعد از آن نوبت جامعه اوکراینیها و روسها شد و دوباره آن صحنههای دردناک آفریده شدند. که این آخری بدلیل جو کشورهای غربی به نفع سمپاتی برای اوکراین فرم عادی پیدا کرد. حالا نوبت ایرانیهاست و این دو قطبی و چند قطبی مایوس کننده بلای جان آنها شده که خود این افتراق از هر انحراف دیگری مضرتر و صدمه زنندهتر است.
و شما آقای تجلی مهر با قضاوتها و تندرویهای غیر منصفانه خود فقط آتش به این مهلکه آوردید. در ضمن توجه داشته باشید که آیشمن در سال ۱۹۳۰ آیشمن نبود و بعد از ۱۹۴۰ پا به عرصه گذاشت. اگر مترادف ایرانی آنرا جستجو میکنید نگاهتان را به دستگاههای رژیم بدوزید نه داخل اپوزیسیون. اگر نشانههای بدی داخل اپوزیسیون ببینیم وظیفه اصلاح آنرا داریم نه تخریب و نمک به زخم پاشیدن؟
آقای رضا پهلوی امید ملیونها ایرانی هستند برای رهایی. جامعه ایران بخواهید یا نه، به رهبری فردی جوابگوست و همواره درصدی از پوپولیسم در جنبش هایش وجود خواهد داشت، وظیفه روسنفکران همراهی با مردم و تلاش برای اصلاح مسیر است. آقای رضا پهلوی هرگز خود را سیاستمدار حرفهای یا تاریخدان معرفی نکرده، و خوشبختانه شخصیتی مدرن و لیبرالمنش دارد و حتی زمانی که به سیستم پادشاهی اشاره میکند منظور را پادشاهی-پارلمانی قید میکند که بسیار مثبت است. اگر مابین سیستم پارلمانی و عدم تکثر گرایی هواداران وی تضاد میبینید آنرا بازگو و تحلیل کنیم، نه آنکه به سیاست برچسب و حمله شخصی روی آوریم.
با آرزوی سلامتی، پیروز.
■ مجدّدا درود بر آقای تجلّی مهر گرامی، مختصر بدون طول و تفصیل برای پرهیز از زیاده نویسی.
۱- من نوشتهام که کتاب آرنت، جزو آثار کلاسیک فلسفه سیاست محسوب میشود؛ نگفتهام که بیاعتبار است. در باره آثار تمام فلاسفه گذشته و امروز، خروارها انتقاد تحریر شده است، ولی اعتبار آثار آنها همچنان به جاست و به جا خواهد بود.
۲- در باره نظر شما موافقم که بحثهای تخصّصی را نمیتوان در سایتی عمومی مطرح کرد. ولی گاهی اوقات باید به جای تا سطح خواننده عمومی پایین آمدن، عکس قضیه را به کار بست و خواننده عادی را تا سطح تخصّصی بالا کشید. اینطوری خواننده کمتر در وضعیّت تنبلی ذهنی میماند و سعی میکند که به پیچیدگی نیز خو بگیرد.
۳- توضیح در باره «شرّ» و سپس بررسی دیدگاهها و نظریّهها و ایدهها و آراء تازه متفکّران و اساتید مختلف را نمیتوان در یک مقاله پنج صفحهای تلخیص کرد و لُب مطلب را از این طریق به خواننده تفهیم قطعی کرد؛ چونکه برای تشریح و تفهیم و سنجش مسئلهای مهم باید به شیوه های مختلف با استفاده از امثله تجربی یا مشابهتی اقدام کرد که خود به خود بر طولانی شدن مطلب میافزاید و خواننده حوصله مثنوی خواندن را ندارد. بنابر این در این زمینه هم نظریم که باید در سطحی از کلیّات ماند و به آن رضایت داد و جزئیات را به خود خواننده محوّل کرد.
۴- من منظور شما را از یکسره کردن کار «کانت بیچاره» نفهمیدم. ولی من منظورم این بوده است که ما قبل از حکم اخلاقی صادر کردن باید اصل مسئله را واکاوی کنیم و سپس در باره نتایج حاصله، قضاوت اخلاقی کنیم؛ نه اینکه پیشاپیش به حکمهای اخلاقی متوسّل شویم و پدیده را به کمک آن، قضاوت کنیم.
۵- من مسئولیّت و گناه مشترک را از گردآمد مسئولیّتهای فردی میدانم؛ یعنی اینکه اگر فردی نسبت به اعمال خودش مسئولیّت تقبّل نکند، آنگاه نباید نتایج بی مسئولیّتی او را بالفور به جمع، نسبت داد؛ بلکه باید فرد خاطی را مسئول اقدامهایش قلمداد و مجازات کرد و سپس در باره نقش جمع مردمان در امکانهای بروز خطاکاری فرد، فرد انسانها و عواقبش برای جامعه هشدار داد و آگاه کرد تا هر کسی بداند و بفهمد که تخلّف از مسئولیّت فردی میتواند عواقبی خطرناک برای کلّ جامعه داشته باشد.
۶- در هر صورت زمینه بحث همچنان گشوده است و میتوان در فرصتهای مناسب، مقاله های مفید و ارزشمند نوشت و انتشار داد.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ پدیدار شدن برخی نوشته ها ادم را از شگفتی به آن سطح از سردرد وامیدارد که به قول همگان به شاخ درآوردن منجر میشود. مجله دانشیک معتبر هر وتار که ادعای یک کار پژوهشی و برِآیه ایی دانشیک دارد را نشر نمیدهند، من در شگفتم که چگونه گردانندگان ایران امروز به نشر این نوشته بالا خود را خوشنود ساخته اند. چرا که هدف این نوشته به هیچگونه ایی نقد یک ایده و یا روش نیست، بلکه تنها و تنها توهین به فرد و یک مردم.
در میان کشور های دمکرات وختی فردی از میان سیاستمداران به یک اشتباه نابخشودنی حتی کوچک پی میبرد، میکوشد که به آرامی و برای همیشه این عرصه را ترک گوید. نمونه ها: کارل-تئودور سو گوتنبرگ (Karl-Theodor zu Guttenberg و نمونه دوم رییس فدرال آلمان. نخستین برای دستبرد نوشتاری در نوشتن پایان نامه دکترای خود و دومین به خاطر گرفتن وام کم بهره در این مقام ... به کنار رفتند. هر دو مورد هیچ گونه آسیب مادی و جانی برای فرد و یا افرادی از جامعه نداشت. آنها تنها یک دچار یک «خطای اخلاقی» شدند و ما دیگر هیچ ردی از آنها نمیبینیم. بر عکس در میان ایرانیان مدعی، از آنجایی که از دیگر کشورها شناختی ندارم به خود اجازه نمیدهم، ادعای خود را هروین generalise دهم، تا بخواهید بسیار خلاف این راه رفته اند. بنگرید به تمام کسانی که همراه و همگام هیولای اسلامی در دهه شصت بوده اند، منظورم چپ ها (فردی و گروهی)، امروز از پیشگامان نظریه پردازی و راهکار دهی برای کل میباشند. این مدعیان دچار «خطای استراتژیک و تاریخی» شده اند. ولی همینها چندین دهه است که خود را رهبران و نظریه پردازان رهایی مردم و رهبر مردم میدانند.
همین ها در ادامه این نکبت در ۴۷ سال گذشته هر جا و هر زمان فرصت یافته اند، همراه، همگام و هم کنش با این هیولای اسلامی بوده اند، و یا در جاهایی با بی کنشی همیار این هیولا بوده اند. چه در عرصه رای دهی با شرکت کردن در انتصابات اسلامی در گزینش بین بد و بدتر و تشویق مردم به این کار، و چه در عرصه جهانی در ضدیت با تحریم های اقتصادی که برای رام کردن هیولای اسلامی از راه نرم انجام میشد. برای فهم این موضوع بنگرید به نمونه تاریخی و چگونگی بزرگ شدن سرطان فاشیسم در اروپا در این ویدو: https://www.youtube.com/watch?v=US0Mt8PHc3A ، از آنجایی که خود در بسیاری از گردهمایی های که از سوی آقای پهلوی فراخوان داده میشود، شرکت میکنم و هیچ گاه شعار جاوید شاه و این چنین شعارها را نیمدهم، از جمله مونیخ، بسیار بجا میدانم از این اتهام زشت و ناانسانی که نویسنده وتار بالا نسیب من نیز کرده است از خود دفاع کنم. چرا نویسنده فکر مکند که راهی که او میرود حتمن درست 100% است!؟ راستش نوشته پیشین او که بسیار پرتناقض بود و مرا بشدت دچار شگفتی کرد. نوشته او در آنزمان برای او بسیار سطح پایین و نادانشیک بود. آنهم برای کسی که به دانش رایانگری چیره و در آن دارای درجه دکترا میباشد بسیار بسیار بد بود. چرا که دارای کمترین ساختار منطق ریاضی بود. شما با کدام منطق خردمندی میگویید که شعار یک پرچم، یک ملت، یک میهن فاشیستی است!؟ مگر همین فاشیستها شعار نان و کار نمیدادند!؟ مگر همین قانون اساسی فرانسه (پارگراف دوم) و سرود همین فرانسه کم از دست واژه گان دارد؟ تازه سرودشان که از گونه خونخوارانه و ددمنشی است. شاید آن متنی که از سرود به فارسی در اینترنت است، اشتباه است. ایرانیان فرانسهدان میتوانند انرا یکبار در همین وبسایت ایران امروز به فارسی درست تری برگردانند.
چگونه است که نویسنده حرف از روزمرگی شر از همه سو میزند ولی به ادامه حضور گستاخانه و بدون پوزشِ این افراد که دچار خطای راهبردی و تاریخی شده اند و هنوز خود را راهنما میدانند که این خود نیز نمونه ایی روشن از روزمرگی شر و بی-پاسخگویی است، در مثال های او جایی نمیابد!؟
چگونه است که هر چیز دیگری که شما و مانند های شما از اروپا برای ایرانیان ترجمه میکنید، نقل قول میآورید (از امور فلسفی، اجتماعی و ...) خوب است، ولی به اینجا که میرسد چپ اندر قیچی میشود. کدام کشور دمکرات اروپایی را میشناسید که از یک پرچم، یک میهن ... تازه آنهم در دوران تنش سخن به میان نیاورد. چند روز پیش در اینترنت بطور پیشآمدی به یک ویدو برخوردم ... گروهی ایرانی در یک کتابخانه که به قول خودشان نقد میکنند کارها و شعارهای اینروزها را ... یکی میگفت که مردم در اول انقلاب میگفتند که «خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم» و اکنون میگویند «ایران شده آماده، فرمان بده شاهزاده» ... این فرد این دو شعار را هم سنگ میداند و یکی!!؟؟ خوب هر آدم با انصافی، پافشاری من روی انصاف است، به اینگونه سطحی نگری یک ادم کم-سواد چه بگوید!؟ پس قرار است برای پیروزی یک جنبش، یک انقلاب و یا یک رهایی چه راهی را رویم و چه شعاری دهیم. مثلن بگوییم «هر چه فرمان دهی، ما کاری نمیکنیم» و یا قرار است که ما برای دوران گذار به کسی اعتماد نکنیم، کسی را برای رهبری برنگزینیم، دفترچه گذاری تهیه نکنیم، اگر برای دوران گذار یک سری قوانین موقتی سخت و چارچوبی سخت تهیه شد، انرا به دیکتاتوری فروبکاهییم. دیگر جاها در پی پیروزی اشان چه کار کرده اند!؟ چرا فکر میکنیم که تنها ما عقل کل ایم!؟ آقای نویسنده، اینهه دشمنی و پهلوی ستیزی برای چه؟ کی گفته که پس از پیروزی بر این نظام اهریمنی، قرار است پادشاهی برقرار خواهد شد!؟ آقای پهلوی تا کنون بارها گفته است که در دوران گذرا یک مجلس موسسان تشکیل میشود، یک همه پرسی برای گونه و دیسش حکم رانی و .... اگر میگویید که اینها همه اش حرف و اعتمادی نیست، خوب این اتهام را به هر کسی که از دیگر گروه های اپوزیسیون (از مجاهدین خلق، شورای گذار، شورای تصمیم، اتحاد جمهوری خواهان، کنگره برای ...) میتوان زد. البته اگر شماها به همین روش خود و دشمنی خود ادامه دهید که هیچ شانسی برای جمهوری نمیگذارید! در شرکت کردن فعال است که میتوان راهکار خود را که اگر بهتر است به کرسی نشاند و نه در دشمنی کور.
نویسنده با برخوردهای کیلویی فردی را گوبلز و مردمی را به فاشیسم و ... متهم میکند! اگر بخواهم واکنشی با او برخورد کنم، باید به شدت تمام بگویم که او اصلن فاشیسم و ویژیگی هایش را نمیشناسد. کجا این مردم در مونیخ و یا جاهای دیگر یک صد و یک فرم یک شعار را سرمیدادند!؟ بسیاری پشتیبان اقای پهلوی اند، به دلیل روشن اینکه تنها و تنها در او یک کورسوی امیدی برای بزیر کشیدن این هیولای اسلامی میبینند. کجا این مردم در مونیخ و یا جاهای دیگر یک فرم، یک دست و یک شکل خود را آراسته اند (توده)! کجا شعار ایران ایران و پهلوی ایران... سردادند. چرا شما بمانند دو اکبری که بیش از این نام بردن اشان نیازی نیست، برای به کرسی نشاندن سخن اتان از یک چهره بزرگ فلسفه کمک میگیرید؟ ایا حتمن باید خود را به یک چیز آویزان کرد؟ چرا از نمونه های تاریخی کشور ایران و یا منطقه کمک نمیگیرید!؟ آخر چه چیز گربلز و فاشیسم به فردی از ایران و مردم ایران همخوانی دارد. با این نمونه هایی که شما در نوشته اتان اورده اید، نشان از این دارد که درک شما از فاشیسم، فاصله ایی به سال نوری دارد.
آقای جرجانی از خسته شدن شما خرسندم، ولی من در شگفتم شما به کسانی دلبسته اید و از کسانی انتظار ارایه یک راه بهتر دارید که از فهم ساده ترین و بدیهی ترین موضوعات ناتوانند. چگونه میتوان از اینگونه افراد انتظار واگشودی برای حل مشکلات پیچیده اجتماعی را داشت؟
آقای جرجانی، اگر شما برای حل مشکلات بسیار پیچیده «دوران گذار» یک کتابچه عملگرا بنویسید، چه چیزهایی را در بر میگیرد!؟ لطفن بدنبال توماس جفرسون و کانت و یا راه رفته فلان کشور اروپایی را ... نروید. تنها روشی دانشیک و بومی را پایه کار خود قرار دهید! چون ان میشود بمانند نوشته بالا که در فهم هانا ارنت در جازده و یا بمانند همه کارزارهای جمهوری خواهان در سی سال گذشته که فقط درجا میرنند.
در پایان اینکه، من بیشتر وختها به این نتیجه میرسم که شاید این صف بندی های شدید پیشا-ج ا بسیار انرژی زا است برای زمان پسا-ج ا. چرا که وختی به «وحدت همه» دور یک چیز پیش از انقلاب (ضد شاه) و دعواهای بی پایان گروه ها کنار میز کتاب ها در همه شهرها و جنگهای بی پایان در سخنرانی های بیشمار در همه شهرها در پس از انقلاب، نه تنها کمک کننده نبود، بلکه بر عکس بسیار مخرب. پس بهتر است که هم اکنون دور یک سری چیزها گردهم آمد برای رسیدن به فردایی بهتر و آسانتر. مشکل امروز ما بهره بردن بهیینه از ناتوان سازی بازو های هیولای اسلامی بدست دو ارتش امریکا و اسراییل است. هر چند که چپ در اینزمان هم در دست انداز کجفهمی افتاده است و خنده دارتر اینکه به یاد میهن و میهن پرستی که جنون اسلامی از ان نیز دم میزند. میهنی که همه شالوده آنرا همین هیولای اسلامی از 47 تا کنون به نیستی کشانده است. نوشته من در بالا دارای ساختاری منسجم و هدفمند نبود و بیشتر هر آنجه را که جسته و گریخته به ذهنم میآمد، نوشتم. امید که دوستان گیج نشده باشند.
ممنون بابک
■ بابک گرامی، ممنون از نظری که دادی. سعی خواهم کرد کهمطلبی با اتکا به تاریخ و فرهنگ ایران در مورد نظراتم بنویسم. خوشبختانه ادبیات غنی ایران میتواند عصای دستم باشد.
با مهر و اردات - حسین
■ در فهم «ابتذال شر»، نه میتوان بهسادگی با قطعیتهای تند، همه را در یک حکم جمعی فروکاست، و نه میتوان با پناه بردن به پیچیدگی شرایط، مسئولیت فردی را بهکلی معلق کرد. آنچه باید درک کرد، نه فقدان اطلاعات، بلکه امتناع از اندیشیدن است؛ و آنچه نقدهای محتاطانه یادآور میشوند، تفاوت در سطح آگاهی، فشارها و زمینههای اجتماعی است. مسئله دقیقاً در نسبت میان این دو قرار دارد: انسانها در شرایط نابرابر میزیند، اما هیچکس بهطور کامل از مسئولیتِ حداقلیِ پرسش و قضاوت اخلاقی معاف نیست. اگر این مسئولیت نادیده گرفته شود، خطر فروغلتیدن در بیفکری جمعی پدید میآید؛ و اگر شرایط نادیده گرفته شود، قضاوت به خشونت مفهومی بدل میشود. اخلاق، نه در حذف یکی به نفع دیگری، بلکه در حفظ این تنش زنده میان «فهم شرایط» و «پذیرش مسئولیت» معنا پیدا میکند.
سلمان گرگانی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
جمهوری اسلامی در تعادل ناپایدار، اپوزیسیون در برابر یک فرصت تاریخی
جمهوری اسلامی در بهار ۲۰۲۶، نه در آستانه فروپاشی است و نه در مسیر ثبات. آنچه شکل گرفته، وضعیتی است که میتوان آن را «بقای زخمی» نامید: نظامی که هنوز سرپاست، اما نشانههای فرسایش نیز در همه اجزای آن دیده میشود.
اقتصاد زیر فشار است، جامعه ناراضی است، و افق سیاسی مبهم. اما در عین حال، ساختار قدرت همچنان کار میکند، دستگاه امنیتی منسجم است و ماشین کشتار برقرار، و شکاف معنادار و تعیین کننده ای در رأس نظام علنی نشده است. این همان تناقضی است که تحلیل وضعیت ایران را دشوار و در عین حال حساس میکند.
اکنون پرسش این است که آیا این وضعیت فرسایشی، به یک تغییر منجر میشود، یا به شکل جدیدی از تداوم.
بقا، اما نه بدون هزینه
در کوتاهمدت (چند ماهه)، واقعبینانهترین سناریو تداوم حیات جمهوری اسلامی است؛ اما با هزینهای که هر روز سنگینتر میشود.
تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، و اختلال در تجارت و سرمایهگذاری، و سونامی بیکاری، اقتصاد ایران را به نقطهای رسانده که دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک بحران مقطعی دانست. این یک وضعیت پایدار از بحران و فشار است. جامعه نیز به همین نسبت، وارد فاز نارضایتی مزمن شده است؛ نارضایتی مردم دیگر ناشی از یک رویداد خاص نیست، بلکه به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده و معطوف به کلیت رژیم است.
با این حال، تجربه سالهای اخیر نشان داده که نارضایتی بهتنهایی برای تغییر کافی نیست. آنچه تعیینکننده است، تبدیل این نارضایتی به سازمانیافتگی اپوزیسیون و پیوند آن با شکاف درون قدرت است؛ دو عنصری که هنوز بهطور همزمان شکل نگرفتهاند.
در سطح بینالمللی نیز وضعیت دوگانه است. ایالات متحده، در چارچوب اقدامات همزمان، از یکسو فشار را افزایش میدهد و از سوی دیگر باب مذاکره را نیز باز نگه میدارد. این یعنی هدف فعلی، بیش از آنکه تغییر رژیم باشد، مهار و مدیریت آن است. در چنین شرایطی، حتی اگر توافقی نیز حاصل شود، بعید است چیزی بیش از یک «وقفه در بحران» باشد.
میان فرسایش و تثبیت
در افق میانمدت (۱ تا ۳ ساله)، جمهوری اسلامی در یک تله قرار دارد:
یا به سمت یک «ثبات شکننده» حرکت میکند، یا وارد فاز عمیقتری از بحران میشود.
در سناریوی اول، توافقی محدود با غرب میتواند بخشی از فشار اقتصادی را کاهش دهد. اما این کاهش فشار، بهمعنای حل بحران نیست. مشکلات ساختاری (از فساد تا ناکارآمدی) همچنان باقی خواهند ماند و تنها به تعویق میافتند.
در سناریوی دوم، ادامه فشارها میتواند اقتصاد را وارد مرحلهای سختتر کند و نارضایتی را به سطحی بالاتر برساند که دیگر صرفاً اقتصادی نباشد. اما حتی در این حالت نیز، فروپاشی سریع تضمینشده نیست.
آنچه میتواند این تعادل را بر هم بزند، نه صرفاً فشار خارجی، بلکه ترکیب آن با یک عامل داخلی است: سازمانیافتگی اپوزیسیون، و شکاف در رأس هرم قدرت، بهویژه در فرآیند جانشینی.
اپوزیسیون؛ فرصت یا خلأ؟
در چنین وضعیتی، همه نگاهها به اپوزیسیون دوخته میشود. از یکسو، جامعه با سطحی از نارضایتی مواجه است که در سالهای گذشته کمسابقه بوده؛ درحالیکه از سوی دیگر، اپوزیسیون هنوز بطور کامل نتوانسته این نارضایتی را به یک پروژه سیاسی تبدیل کند.
اینجاست که نقش آقای رضا پهلوی بهعنوان یکی از چهرههای شاخص و شناختهشده که مورد اعتماد بخش بزرگی از جامعه میباشد، بسیار مهم و تعیین کننده است. تلاشهای تا کنونی او برای ایجاد همگرایی و ارائه چارچوب مدونی برای دوران گذار قابل توجه بوده است. با اینهمه اما واقعیت این است که مسئله فراتر از این است.
اپوزیسیون ایران همچنان با شکافهای عمیق، بیاعتمادی متقابل، و رقابتهای درونی مواجه است؛ شکافهایی که گاه از خودِ مسئله جمهوری اسلامی نیز فراتر میروند. بطوریکه برای بخشی از نیروها، مسئله فقط تغییر رژیم نیست؛ بلکه نوع نظامی است که پس از آن شکل خواهد گرفت. این نگرانی(چه موجه و چه اغراقآمیز) به مانعی جدی در مسیر اتحاد تبدیل شده است.
خطای بزرگ: انتظار اتحاد کامل
اختلافات در اپوزیسیون اجتنابناپذیر است. یکی از بزرگترین خطاهای تحلیلی، انتظار برای اتحاد کامل اپوزیسیون است. چنین اتحادی، دستکم در شرایط فعلی، نه واقعبینانه است و نه ضروری. آنچه ایران به آن نیاز دارد، یک «ائتلاف حداقلی» اما کارآمد و موثر است—ائتلافی نه بر سر همهچیز، بلکه کافیست بر سر چند اصل حیاتی توافق داشته باشد:
حفظ تمامیت ارضی، جدایی دین از دولت، تضمین حقوق شهروندی، پرهیز از خشونت، و واگذاری تعیین نوع نظام به رأی مردم.
منطقا هیچ حزب یا سازمان ایرانی نمیتواند توجیهی برای مخالفت با این اصول داشته باشد. و چنین ائتلافی میتواند برغم وجود پاره ای اختلافات، زمینه یک گذار کمهزینه را فراهم کند.
از نماد به نقش
در این میان، نقش چهرههایی مانند آقای رضا پهلوی نیز باید بازتعریف شود. مسئله اصلی دیگر این نیست که چه کسی محبوبتر است، بلکه این است که چه کسی میتواند «اعتماد حداقلی» میان نیروهای مختلف ایجاد کند.او باید خود را بهعنوان تضمینکننده یک روند دموکراتیک معرفی کند، در اینصورت اپوزیسیون میتواند طیف گسترده تری را در برگیرد و بخشی از مقاومتها کاهش خواهد یافت. این تغییر چگونه حاصل میشود؟ با گذار از «نماد بودن» به «معمار بودن».
لحظهای که ممکن است از دست برود
ایران امروز در یک تعادل ناپایدار قرار دارد.
چنین تعادلی میتواند برای مدت طولانی ادامه پیدا کند — اما نه بدون هزینه، نه بدون خطر.
در این میان، آنچه سرنوشت آینده را تعیین میکند، صرفاً ضعف جمهوری اسلامی نیست، بلکه توان اپوزیسیون در تبدیل این وضعیت به یک فرصت است. اگر این توان شکل نگیرد، محتملترین سناریو، تداوم همین وضعیت است: نظامی ضعیف، اما ماندگار.
اما اگر، حتی در حداقلیترین شکل، یک ائتلاف کارآمد شکل بگیرد، آنگاه همین «بقای زخمی» میتواند به نقطه آغاز یک گذار تاریخی تبدیل شود.
■ آقای دهای عزیز. کاملأ صحیح میفرمایید که “جمهوری اسلامی در تعادل ناپایدار و اپوزیسیون در برابر یک فرصت تاریخی” قرار دارند. اما تجربه نشان میدهد که “اپوزیسیون” از این فرصت تاریخی نمیتواند استفاده کند. بنابراین باید کمی وسیعتر و عمیقتر فکر کرد. اکثریت قاطع مردم ایران و همچنین اپوزیسیون خواهان یک حکومت مردمی و مسئول هستند. اما “خواستن” توانستن نیست! احتیاج به یک نیروی مردمی داریم که هم، فکر منسجم و برنامه داشته باشد، هم امکانات مالی و ارتباطات و هم تبلیغات و شبکه اطلاعرسانی. کافی است گروه کوچکی داری این خصایص باشد، آنوقت میتواند ميليونها نفر را به دنبال خود به حرکت درآورد. حکومت ج.ا. میلیاردها دلار درآمد نفتی و پتروشیمی و فولاد را در جهت مصالح خود به کار میرود و ميليونها نفر را اجیر میکند. نیرویی که در مقابل آن میخواهد قد علم کند، اگر نه در آن حد، اما باید دارای امکانات کافی باشد. تجربه نشان داده که با دست خالی نمیتوان کاری کرد.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
پیشکش به دکتر قربانِ عباسی؛ انسانی شریف که به جُرمِ پریستاری از حقیقت در بند است.
واژگان «باشرف» و «بیشرف» از پرکاربردترین تعابیر در زیستِ روزمرهی ما هستند؛ کلماتی که پیش از تأمل در معنای عمیقشان، غالباً به قصدِ قضاوت، طرد یا تهییج به کار میروند. فقدانِ درکِ دقیق از مرزهای معناییِ واژهی «شرف» سبب شده تا در جامعهی ما، این مفهوم در ابهامی ارزشی میان «عصبیتهای بدوی» و «فضیلتهای اخلاقی» سرگردان بماند. شرف در کالبدِ عصبیتِ قبیلهای، خود را در حساسیتهای کُشندهی ناموسی و صیانت از اعتبارِ گروهی بازنمایی میکند. در این ساختار، شرف نه یک انتخابِ اخلاقی، بلکه ابزاری عاطفی برای سرکوبِ هرگونه ارادهی معطوف به «تکروی» و «تکینگی» است. ایبسا در یک اجتماعِ قبیلهمحور، بهدلیلِ شکنندگیِ مرزِ بقا و نابودی، وجودِ چنین ارزشی برای حفظِ انسجامِ حیات ضروری باشد، اما فاجعه زمانی رخ میدهد که این اندیشه و ارزشِ قبیلگی واردِ بافتارِ جامعهای شهری و مدرن میشود؛ جایی که با درهمشکستنِ مرز میان «انسانِ شریف» و «مدعیِ شرف»، حقیقتِ فضیلت قربانیِ غوغایِ عصبیت میگردد.
نمودهایِ عینیِ این فاجعه را میتوان در رفتارهایِ افراطی مشاهده کرد؛ تصور کنید آن جزماندیشِ سنتگرایی را که به نامِ صیانت از شرف، دست به کشتنِ دگراندیشان یا دگردینان میآلاید، یا مردی را که تحتِ سیطرهی احساسِ مالکیت و حسادت، زنکشی را عینِ فعلِ شرافتمندانه میپندارد. اگر شرف در چنین مغاکِ تیره و تاری فهم شود، بیتردید هرگونه «بیشرفیِ» مرسوم، فضیلتمندانهتر به نظر میرسد؛ چرا که دستکم به جنایت و سلبِ حیات منتهی نمیشود. پدیدهی شرف، از آنجا که ریشه در زیستِ قبیلهمحور دارد، با «میل به رسمیت شناخته شدن» پیوندی عمیق یافته است؛ زیرا در ساختارِ قبیله، کسی که از سویِ جمع پذیرفته نشود، در عمل امکانِ «بودنِ» خود را از دست میدهد. در چنین مناسباتی، فرد نه تنها برای صیانت از امنیتِ خویش، بلکه برای دستیابی به موقعیتِ اجتماعیِ برتر، به گفتار و رفتاری غلوشده روی میآورد تا خلوصِ سرسپردگیاش به قبیله را اثبات کند؛ تا آنجا که ممکن است برای تحصیلِ این اعتبار، حتی کمر به نابودیِ سرمایههای اجتماعی ببندد.
اما ریشهی این ویرانگری در کجاست؟ باید گفت شرافت یا باشرف بودن در این معنا، نه یک فضیلتِ عقلانی، بلکه یک «بدشامگیِ غریزی» و میراثی از عصری است که احساسِ ناامنی در آن در بالاترین آستانهاش قرار داشت؛ روزگاری که هر جنبشی، توطئهای علیه بقا قلمداد میشد. تبارشناسیِ این واژه نشان میدهد که شرف همواره بویِ خون و عصبیت میدهد. آنچه ما امروزه به عنوان احساسِ درونیِ شرافت تجربه میکنیم، در واقع «صدایِ مردهی اجداد» ماست که در گوشِ وجدانمان زمزمه میکنند تا ما را به سربازانی مطیع برای بقایِ قبیله تبدیل کنند؛ قبیلهای که دیگر وجود ندارد، مگر در خاطرهای بس دور و مهآلود. از همینرو، شرفی که امروز در برخی لایههای جامعه فعال میبینیم، محصولِ یک «تأخرِ روانی» است؛ بدین معنا که ساختارِ جامعه دگرگون شده، اما غریزه که توانِ بو کشیدنِ زمانه و تشخیصِ «اکنون» را ندارد، همچنان در پسکوچههای دورانِ «حمله و دفاع» باقی مانده است. از این منظر، شرف نه یک ارزش، بلکه یک «فسیلِ عاطفی» و مکانیسمی برای «کنترلِ اجتماعی» است که با ابزارِ عاطفهی نیرومندِ «شرم»، عقلانیتِ فردی و جمعی را فلج میکند.
این «پندارِ شرافت»، در واقع زنجیری است که انسانِ مدرن باید برای رسیدن به آزادیِ اخلاقی آن را از پایِ خود باز کند. احساسِ شرافت در این بافتار، مکانیسمی دفاعی برای فرار از اضطرابِ طرد شدن است؛ فرد میپندارد که «باشرف» است، اما در واقع او تنها از هراسِ مجازاتِ جامعه (پدرِ نمادین) به این پندارِ کاذب پناه برده است. ریشهی این توهم را باید در پیوندِ دیرینهی آن با «جنسیت» و «مالکیت» جُست؛ مفهومی که پیشتر ابزاری برای مهارِ بدنِ زنان و صیانت از سلسلهمراتبِ زمینداری بود، اکنون در بطنِ جوامعِ مدرن به شکلی نو پدیدار شده و خود را در قالبِ «اضطرابِ شأن» بازنمایی میکند. این اضطرابِ هستیشناختی که از هراسِ سقوط در گردابِ نابودگرِ «بیاعتباری» نزدِ «دیگران» برمیخیزد، مردهریگِ همان تجربهی قبیلهبنیاد است. چنانکه هگل بهدرستی خاطرنشان کرده است، شرفی که برای حفظِ اعتبار، جانِ خود یا دیگری را به خطر میاندازد، بر پایهی سلطه و ترس بنا شده و از اینرو، «شرفی ناقص» است. او در مقابل، شرافتِ حقیقی را تنها در سپهرِ «به رسمیت شناختنِ متقابلِ آزادی» جستوجو میکند.
اما پرسشِ بنیادینِ این نوشتار فراتر از اینهاست: چرا باید «به رسمیت شناختنِ متقابل» را همچنان ذیلِ مفهومِ «شرافت» تعبیر کنیم؟ چرا صیانت از حقِ حیات، آزادی و فردیتِ دیگری، باید بهمثابه یک «امتیاز» یا «فضیلتِ مازاد» تلقی شود؟ مسئله اینجاست که وقتی پایِ امتیاز و اعتبار به میان میآید، ناگزیر مسابقهای هولناک برای تصاحبِ این عنوان درمیگیرد؛ رقابتی که زیستِ اخلاقیِ راستین را از درون تهی کرده و رفتارها را تا سطحِ یک «نمایشِ اجتماعی» فرو میکاهد. در چنین اتمسفری، آنچه شرافت نامیده میشود، نه یک والاییِ اخلاقی، بلکه میراثی عاطفی از ارزشهایِ «سایهسانی» است که در ناخودآگاهِ جمعیِ ما تهنشین شدهاند؛ غرایزِ بهروزناشدهای که با اتکا به لایههایِ زیرینِ مغز ــــ یعنی همان مغزِ خزنده که بر مدارِ سائقهایِ بدویِ تنازع و بقا عمل میکند ــــ در سالِ پنجاهوهفت نظامِ سیاسیِ قبیلهبنیادی را برساختند که هم آزادیِ سیاسی و امکانِ زیستِ اخلاقیِ ما را به گروگان گرفت و هم جهان را درگیرِ بحرانهایی کرد که امروز به اوجِ خود رسیده است. در این ساختار، که بهکلی با آگاهی و خردِ زمانه بیگانه است، از تکتکِ افرادِ جامعه مطالبه میشود که فردیتِ خویش را در شخصِ «رهبر» ــــ در مقامِ رئیسِ قبیله ــــ ذوب کنند و مُنقادِ قدرتِ مطلقه و قاهرهیِ او باشند. برایِ تبیینِ دقیقترِ این بحران، باید پرسش را به شکلی رادیکال بازسازی کرد: آیا «شرف داشتن» همان «شریف بودن» است؟
برای پاسخ به این پرسش، شایسته است از نخستین کسی آغاز کنیم که به شکلی نظاممند دربارهی این مفاهیم اندیشیده است؛ یعنی ارسطو، نخستین آموزگارِ اخلاق. او در اخلاقِ نیکوماخوس تبیین میکند که «شرف» (Timē) نمیتواند غایتِ نهاییِ زندگی باشد؛ چرا که امری بیرونی و وابسته به بخشندگانِ آن است. در واقع، واژهی یونانیِ تیمِه بیش از آنکه به یک کیفیتِ اخلاقی اشاره داشته باشد، بر «بها»، «ارج» و «منزلتی» دلالت دارد که جامعه به فرد عطا میکند. ارسطو استدلال میکند که غایتِ حقیقیِ آدمی، یعنی «نیکبختی»، باید امری درونی، پایدار و قائمبهذات باشد. از منظرِ او، جویندگانِ شرف در واقع در پیِ آنند تا بهواسطهی تأییدِ دیگران، بر فضیلتمندیِ خویش صحه بگذارند؛ به بیانی دیگر، آنها شرف را میجویند تا باور کنند که «نیک» هستند. با این تحلیل، ارسطو شرف را یک «پیامدِ عَرَضی و اجتماعی» درمییابد و تأکید میکند که انسانِ فضیلتمند باید در پیِ خودِ نیکی باشد، نه تماشایِ بازتابِ آن در چشمِ دیگران.
در نظامِ فکریِ ارسطو، «فضیلت» (Arete) همان ورزیدگی و توانمندیِ نفس در مسیرِ کمال است؛ اما آنچه به افعالِ فضیلتمندانه غایت و معنا میبخشد، تقرب به تُ کالون (To Kalon) یا امر شریف[۱] است، نه تملکِ شرف. اگرچه ما شرف را برای اطمینان از فضیلتمندیمان میجوییم، اما خودِ فضیلت و آن درخششِ درونیِ نیکی یا همان «کالون»، بسیار ریشهدارتر و اصیلتر از تأییدِ دیگران است. به زبانِ ساده، در ترازویِ ارسطویی، «بیشرفیِ» راستین نه در قضاوتِ منفیِ جمع، بلکه در محروم ماندن از آن شکوهِ اخلاقی و فروافتادن در حقارتِ نفس نهفته است؛ حتی اگر تمامِ شهر فرد را «باشرف» بخوانند. از این تبارشناسی و بررسیِ فلسفی، نتیجهای کلیدی به دست میآید: ضرورتِ تفکیکِ قاطع میان «شرف داشتن» (به مثابه یک داراییِ اعتباری و بیرونی) و «شریف بودن» (به مثابه یک کیفیتِ وجودی و درونی).
شرف، عنوانی اعتباری و بسا «داشتهای» است که از سویِ جامعه یا طایفه اعطا میشود؛ همچون ردایی عاریهای که دیگران بر تنِ فرد میپوشانند و به همان سادگی، میتوانند با قضاوتی آن را بازپس گیرند. این نوع شرف، بهمثابه جایگاهی بلند اما لرزان، همواره در معرضِ تماشا و دستبردِ «دیگران» قرار دارد. در مقابل، «شریف بودن» امری وجودی، قائمبهخویش و ثمرهی مستقیمِ فضیلتمندی است. در اینجا، شرافت نه یک جایزه یا داراییِ اجتماعی، بلکه درخششِ ذاتیِ فضیلت است که بر سیمایِ کنشِ آدمی ظاهر میشود. اگر فضیلت را آتشی درونی بیانگاریم، شریف بودن نوری است که از این آتش برمیخیزد؛ نوری که نه برای خوشامدِ ناظران، بلکه به حکمِ ضرورتِ نیکی میدرخشد. این شرافتِ اصیل، صفتی نفسانی است که حتی در انزوا و اوجِ تکافتادگی نیز در جانِ فرد باقی میماند؛ گوهری که با تندبادِ قضاوتهای جمعی رنگ نمیبازد، حتی اگر فرد همچون دکتر استوکمان[۲] از سویِ تودهها دشمن قلمداد شود. بدین ترتیب، انسانِ شریف کسی نیست که شرف را بهمثابه یک امتیازِ بیرونی پاسداری میکند، بلکه کسی است که چنان در مدارِ فضیلت گام برمیدارد که «شریف بودن» به کیفیتی طبیعی در زیستِ او بدل میشود. با این نگاه، حتی اگر تمامِ جهان فردی را «بیشرف» بخوانند، او در ساحتِ «بودنِ» خویش، همچنان شریف باقی میماند؛ چرا که ریشهی شرافتِ او نه در پژواکِ صدایِ تودهها، بلکه در انطباقِ عمیقِ ارادهاش با خیر، آزادی و حقیقت نهفته است.
«شرف» و «شریف» خویشاوندانِ زبانیاند و این نباید ما را فریب دهد: آری، هر دو واژه از ریشهی لغویِ «شَ رَ فَ» مایه میگیرند که در بُنمایهی خود معنایِ «رفعت و بلندی» را حمل میکند. اما بحرانِ انسانی که هنوز دل در گروِ قبیله و ارزشهایِ آن دارد ــــ و اکنون به سپهرِ شهر گام نهاده و حتی بر مقدراتِ آن حکم میراند ــــ درست در همین اشتراکِ ریشهای نهفته است؛ او «بلندیِ جایگاه» (شرف) را با «بلندیِ جان» (شریف بودن) مشتبه میگیرد. او به نامِ اخلاق آزار میرساند، به حریمِ خصوصیِ دیگران سرک میکشد و حتی خون میریزد تا بر بلندایِ این اعتبارِ عاریهای باقی بماند؛ غافل از آنکه با نقضِ آزادیِ دیگران، در عمل ریشهی «زیستِ اخلاقی» را خشکانده است. چرا که آزادی، همان بندِ نامرئی و عنصرِ برسازندهی اخلاق است و بدونِ آن، پدیدهای به نامِ اخلاق از درون فرو میپاشد. این وضعیت را میتوان نوعی «اسکیزوفرنیِ فرهنگی» نامید؛ پدیدهای که در آن، سوژه اگرچه در کالبدِ شهر تنفس میکند، اما ضربانِ قلب و نظامِ ارزشیاش همچنان با بدویتِ قبیله هماهنگ است.
اکنون زمانِ آن است که گامی تازه برداریم تا از مرزهایِ «شرفِ قبیلهای» و حتی از مفهومِ «انسانِ شریفِ» ارسطویی فراتر رویم. اگرچه ارسطو با ظرافتی ستودنی، «شریف بودن» را درخششِ درونیِ فضیلت و مستقل از تشویقِ تودهها میدانست، اما نقدِ اساسی آنجاست که این درخشش نیز در نهایت تنها در فضایِ محدودِ «پولیس» ــــ دولت ــ شهرِ یونانی ــــ امکانِ ظهور مییابد. در واقع، وقتی ارسطو از والاییِ نفس سخن میگوید، گویی این «پولیس» است که از زبانِ او سخن میراند؛ چرا که قلمروِ این شریف بودن، به شکلی تنگنظرانه تنها به مردانِ آزادِ یونانی محدود شده و زنان، بردگان و بیگانگان را از دایرهی این تابشِ اخلاقی بیرون میراند. از همینرو، شریفِ ارسطویی علیرغمِ اصالتِ درونیاش، ناخواسته با ملاحظاتِ سیاسی و مناسباتِ قدرت آمیخته میشود. این پیوندِ ناگسستنی میانِ فضیلت و ساختارِ «پولیس»، آن آزاد بودنی را که رکنِ رکینِ یک زندگیِ بهراستی اخلاقی است، مخدوش کرده و فرد را به کارگزارِ ناخودآگاهِ ساختارهایِ قدرت بدل میکند.
اندیشهی «نوروزی» درست در همین گسست از محدودیتهایِ سیاسی است که دوباره پیشِ رویِ ما پدیدار میشود؛ چرا که در این جهانبینی، زیستِ اخلاقی ــــ و خاصه شریف زیستن ــــ نه معطوف به قراردادهایِ یک واحدِ سیاسیِ خاص، بلکه محصولِ وفاداریِ بنیادینِ انسان به زمین و تمامیِ باشندگانِ آن است. این نگره از حدودِ تنگِ «خانوادهی سیاسی» فراتر میرود و مسئولیتی جهانشمول را پیش میکشد که در آن، «به رسمیت شناختنِ دیگری» نه یک تکلیفِ تحمیلی ــــ یا قراردادی مدنی ــــ بلکه یک «گشودگیِ هستیشناختی» است؛ یعنی مسئولیتی گریزناپذیر برای مراقبت از هر شکلی از زندگی بهمثابه «دیگری»، فارغ از آنکه آن زندگی در جغرافیایِ قدرتِ ما تعریف شده باشد یا خیر. اندیشهی نوروزی با رها کردنِ سوژه از قیدِ «نام و ننگِ» قبیلهای و تقیداتِ سیاسی، او را به مرتبهای وجودی برمیکشد که در آن، مراقبت از حیات، نه برای کسبِ اعتبار و نه برای تحکیمِ یک سازمانِ سیاسی، بلکه به حکمِ پیوندِ ازلی با زمین و زندگی صورت میگیرد. در این سپهر، «شریف بودن» نه پاداشی اجتماعی است و نه تعهدی مدنی؛ بلکه یک «مراقبتِ وجودی» است که به پاسداری ــــ و دقیقتر به پریستاری ــــ از امکانِ زیستِ مشترک میپردازد.
در این نقطه، پیوندی بنیادین میانِ نقدِ هانا آرنت به حقوقِ بشرِ مدرن و ضرورتِ توجه به «نگرهی نوروزی» فرارویِ ما پدیدار میشود. آرنت بر این حقیقتِ تلخ انگشت نهاد که «حقوقِ بشر» در سپهرِ مدرن، به محضِ آنکه از مدارِ حمایتِ دولت ــ ملتها خارج شود، معنایِ خود را بهکلی از دست میدهد. ریشهی این بحران در همان منطقِ آتنی نهفته است؛ جایی که «حق» نه صفتی ذاتی برای وجودِ آدمی، بلکه تنها محصولِ قراردادی میانِ گروهی از انسانها در قلمروِ یک «پولیس» یا جغرافیایِ سیاسیِ خاص تلقی میشود. در چنین ساختاری، حق به محضِ خروجِ انسان از مدارِ قرارداد فرو میپاشد و «انسانِ بیوطن» به موجودی بدل میشود که هیچ قانونی او را به رسمیت نمیشناسد. راهگشایِ این بحران و راهِ فرارَوی از بنبستِ آتنی، بازگردانیِ الگویِ فروهشتهیِ «نوروز» به پهنهیِ عمومی است؛ الگویی که در آن، حقوقِ انسانی نه از اعتبارِ دولتها و قراردادهایِ شکنندهی مدنی، بلکه از یک معاهدهیِ ازلی با خودِ «وجود» مایه میگیرد.
برخلافِ تلقیِ مدرن از حق بهمثابه امری «برساخته»، در نگرهی نوروزی، حق امری برآمده از وجود و «ساری و جاری» در بطنِ هستی است؛ بدینمعنا که حق نه از آن قرطاسِ قرارداد، بلکه از زهدانِ میثاقِ ازلی با «وجود» زاده میشود. از همینرو، انسان به دلیلِ پیوندِ انداموارش با زمین و حیات، صاحبِ حقی پیشاسیاسی و سلبناپذیر است؛ حقی که هر قراردادِ انسانی، تنها بر پایهیِ این میثاقِ ازلی امکانِ نوشته شدن مییابد. هیچ مرزِ جغرافیایی یا تصمیمِ جمعی نمیتواند این حق را ملغی کند؛ چنانکه هیچ جامعهای مجاز نیست قانونی تصویب کند که «حقِ داشتنِ حق» را از انسانی سلب نماید یا به نفیِ آزادیِ او رأی دهد. اگر در فلسفهی آتنی، «حقْ داشتن» مشروط به «شهروند بودن» است، در خردِ نوروزی، حقْ داشتن پیامدِ طبیعیِ «بودن» است؛ پیمانی است میانِ جانِ آدمی و جانِ جهان که پیش از ظهورِ هر دولتی منعقد شده و فراتر از هر دستنوشتهی قانونی، مقدس و تخطیناپذیر باقی میماند.
این پیمان در حکمتِ ایرانی و زبانِ حافظ، همان بارِ امانتی است که به کشیدن یا آن «جامی» است که انسان در روزِ الست به درکشیدنِ آن «آری» گفته و بدینسان، مِهرِ خود را با حقیقتِ هستی گره زده است. از همینرو، اگر جامعهیِ آتنی بر پایهیِ قراردادی میانِ «آتنیان» بنا شده، جامعهیِ نوروزی معطوف به پیمانی میانِ «انسان و هستی» است. شهروندِ چنین جامعهای، «شهروندِ جهان» است؛ حال آنکه شهروندِ یونانی تنها در چارچوبِ اعتباریِ قدرتِ یونان تعریف میشد. این شکافِ باستانی در جهانِ امروز نیز پابرجاست؛ گویی در خارج از مرزهایِ دولتهایِ مدرن، تمامیِ آن ارزشهایی که در درونِ سرزمینِ خود مقدس شمرده میشوند، بهیکباره ملغی میگردند: تمدنی در این سو و توحشی در آن سو. اما در دنیایِ نوروز، این تفکیکِ جغرافیایی بیمعناست؛ چرا که بنا بر انتخاب و تعهدِ ازلیِ آدمی، هر جا که «زندگی» جریان دارد، «مسئولیت» نیز حاضر است. در سپهرِ نوروز، اخلاق در مرزها متوقف نمیشود؛ زیرا سرچشمهیِ آن نه قدرتِ سیاسی، بلکه حرمت و پاسداشتِ کیهانیِ حیات است. چنان که در شاهنامه نیز، «ایران» تنها یک گسترهیِ جغرافیایی یا واحدی سیاسی در کنارِ سایرِ قدرتها نیست، بلکه یک وضعیتِ هستیشناختی و پهنهیِ تبلورِ «خرد» و «داد» در میانهیِ جهان است. به زبانِ دیگر، «ایرانشهر» برخلافِ «پولیسِ» مقید به خود، پروایِ جهان دارد؛ از اینرو، ایران نه قلعهای بسته برایِ گروه یا نژادی خاص، بلکه یک «آیین» برایِ زیستن بر رویِ زمین و پرستاری از آن، و نامی برایِ جهان، آنگونه که باید باشد ــــ یعنی مأمن و میهنی برایِ همگان ــــ است؛ آیینی که من آن را در نوروز بازشناختم.
شاید در اینجا خواننده از خود بپرسد که این گریزِ نظری به حقوقِ بشر و نقدِ آرنت، چه نسبتی با پرسشِ نخستینِ ما دربارهیِ «شریف بودن» دارد؟ آری، اگرچه در ظاهر از موضوع دور شدهایم، اما این درنگی بس ضروری برایِ برجسته کردنِ گرهِ کوری بود که از یونانِ باستان تاکنون ناگشوده مانده است. با این گریز میخواستم نشان دهم که «شریف بودن» در فلسفهیِ ارسطو ــــ علیرغمِ تصویرِ والایی که از آن ترسیم میشود ــــ چگونه در حصارهایِ تنگِ «پولیس» درمیماند. نقدِ آرنت نیز به ما یادآوری کرد که هرگاه شرف یا حق، پاداشِ یک «قراردادِ سیاسی» یا بازتابِ خواستِ توده باشد ــــ یعنی اعتبارش را از بیرون دریافت کند ــــ به محضِ فروپاشیِ آن قرارداد یا خروج از جغرافیایِ آن، بهیکباره فرو میریزد.
به بیانِ دیگر، «شریف بودنِ» ارسطویی به سببِ پیوندِ انداموارش با هویتِ «شهروندی»، در مواجهه با بحرانهایِ جهانشمول ــــ همچون مسئلهیِ انسانِ بیحق در ورایِ مرزها ــــ با بنبستی ساختاری روبرو میشود. در چنین لحظهای است که «نوروز» نه فقط بهمثابه اخلاق و سیاستِ آینده، بلکه در مقامِ ضرورتی وجودی برایِ رهانیدنِ مفهومِ شرافت از قلمروِ قبیله و مرزهایِ «پولیس»، و برکشیدنِ آن تا آستانهیِ «وفاداری به کلِ حیات» پدیدار میشود. چرا که انسانِ نوروزی، هم رو به «دیگری» در مقامِ هموطن و هم رو به «دیگری» در مقامِ نفسِ حیات گشوده است؛ فارغ از آنکه کجا با او روبرو شده باشد: در دلِ بیابان یا در میانهیِ شهر.
در دنیایِ نوروز، انسانِ شریف نهتنها نسبتی با نظامِ فردیتزدایِ «نام و ننگ» ندارد، بلکه حقیقتِ شرافت را از قلمروِ فشارهایِ جمعی نیز فراتر میبرد. او در عینِ صیانت از تفاوتِ خویش، حتی در تلاطمِ بحرانها نسبت به «دیگری» گشوده میماند و «خواستِ حقیقت» را بر هر شکلی از مناسباتِ قدرت مقدم میشمارد. چنین انسانی، سازوکارِ «طرد و حذف» را ــــ حتی در آن سویِ مرزهایِ اعتباری و سیاسی ــــ وا مینهد و «گفتوگو» و برآمدنِ آن «میانهیِ طلایی» را جایگزینِ هر سیاستی میکند که بر نفیِ دیگری بنا شده است.
مگر نه این است که ارسطو، اسکندر را به جنگ و استیلا بر بیگانگان تشویق میکرد؟ اگر «شریفِ ارسطویی» میکوشد تا مانع از تبدیلِ فضایِ سیاسیِ «پولیس» به میدانِ کینتوزی و نفرت شود، در مقابل، هیچ تلاشی برایِ پیشگیری از فاجعه در خارج از مرزهایِ آن نمیکند و بسا که خشونت در ورایِ مرزها را روا میشمارد. اما در نگرِ «شریفِ نوروزی»، سراسرِ زمین همچون یک «فضایِ سیاسیِ واحد» پدیدار میشود؛ سرزمینی که در آن حیات، امری مُشاع و مشترک است. در این جهاننگری، مرزهایِ قراردادی نمیتوانند مسئولیتِ سیاسی و اخلاقی را محدود کنند؛ چرا که در این حکمتِ همیشه معاصر، هر جا که زندگی جریان دارد، آنجا قلمروِ همزیستی است؛ شکلی از مسئولیتِ «میزبانی و میهمانیِ همزمان» که گسترهاش کلِ طبیعت را دربرمیگیرد. از همینرو، «شریف بودن» ــــ برخلافِ «شرف داشتن» که همزیستی را به بدبینی، ناامنی و نزاعی دائمی فرومیکاهد ــــ کیفیتی است که حتی در انزوایِ دورترین واحه نیز چراغهایِ رابطه را روشن نگاه میدارد و در یک کلام، از «خیرِ همگانی» مراقبت میکند.
———————-
[۱] این اصطلاحِ کلیدی در زبانِ یونانی معنایی دوگانه دارد که همزمان «زیبایی» و «والایی» را دربرمیگیرد؛ دو ساحتی که در پیوند با یکدیگر، «شریفبودن» را ممکن میسازند. از منظرِ ارسطو، فعلِ اخلاقی نه برایِ کسبِ پاداش یا فرار از سرزنش، بلکه تنها به دلیلِ «کالون» بودن (زیبایی و والاییِ ذاتیاش) انجام میشود. در واقع، انسانِ شریف کنشگری است که مجذوبِ شکوهِ درونیِ نیکی است، نه شیفتهیِ بازتابِ بیرونیِ آن.
[۲] دکتر استوکمان، قهرمانِ نمایشنامهیِ دشمنِ مردم اثرِ هنریک ایبسن است؛ او زمانی که از آلودگیِ آبگرمِ شهر آگاه میشود، بهرغمِ مصلحتسنجیِ اکثریت، جانبِ «حقیقت» را میگیرد و در برابرِ تمامِ شهر میایستد. استوکمان در نهایت، با وجودِ طرد شدن و برچسب خوردن، این حقیقتِ اخلاقی را طنینانداز میکند که: «قویترین انسانِ جهان کسی است که تنهاترین است.» چرا که تنهاییِ او، نه از سرِ انزواطلبی، بلکه ثمرهیِ وفاداریِ خللناپذیر به «حقیقت» است؛ حتی آنجا که حقیقت با منافعِ «پولیس» در تضاد میافتد.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
۱. مقدمه: اقتصاد بهمثابه میدان جنگ روایی
در اقتصاد ایرانِ سالهای ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۵، رقابت اقتصادی تنها در سطح تولید، تجارت، تورم و نرخ ارز رخ نمیدهد، بلکه در سطح معنا، ادراک و روایت نیز جریان دارد. در شرایط تحریم، رکود، جنگ منطقهای و بحران مشروعیت، رسانههای رسمی و شبهرسمی حکومت تلاش میکنند اقتصاد را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که باید دیده شود بازنمایی کنند. در این چارچوب، «اقتصاد مقاومتی»، «خودکفایی»، «رکورد صادرات»، «پیروزی در جنگ اقتصادی» و در سال ۱۴۰۵ «پیروزی اقتصادی در جنگ رمضان» به عناصر مرکزی یک جهان رسانهای تبدیل شدهاند.
این جهان رسانهای را نمیتوان صرفاً بهعنوان تبلیغات یا اغراق سیاسی فهمید. آنچه در حال شکلگیری است، نوعی «فراواقعیت اقتصادی» یا هایپررئالیتی (Hyperreality) است؛ وضعیتی که در آن روایتهای اقتصادی نه بازتاب واقعیت، بلکه جایگزین آن میشوند. رسانههای حکومتی با تکرار آمار گزینشی، تصاویر بازسازیشده، اینفوگرافیکها و ترکیب روایتهای احساسی، نوعی «اقتصاد شبیهسازیشده» خلق میکنند که در آن، موفقیت اقتصادی پیش از تحقق آن اعلام میشود و حتی در غیاب شواهد تجربی نیز بهعنوان واقعیت پذیرفته میشود.
۲. چارچوب نظری: نظم چهارم شبیهسازی در اندیشه بودریار
ژان بودریار در کتاب «وانمودهها و وانمایی: Simulacra and Simulation» چهار مرحله برای تحول رابطه میان نشانه و واقعیت مطرح میکند. در مرحله نخست، نشانه بازتاب واقعیت است؛ در مرحله دوم، آن را تحریف میکند؛ در مرحله سوم، غیاب واقعیت را پنهان میسازد؛ و در مرحله چهارم، نشانه بهطور کامل از هر مرجع واقعی جدا میشود و خود به تولید واقعیت میپردازد. بودریار این وضعیت را «هایپررئالیتی» یا فراواقعیت مینامد.
در نظم چهارم شبیهسازی، دیگر نمیتوان از تمایز میان واقعیت و جعل سخن گفت. نشانهها، تصاویر، شعارها و روایتها خودبسنده میشوند و جهان اجتماعی را شکل میدهند. «نقشه» پیش از «سرزمین» میآید؛ روایت رسانهای پیش از واقعیت اقتصادی ساخته میشود و سپس بهعنوان حقیقت جا میافتد.
اقتصاد ایران در سالهای اخیر، بهویژه در فضای جنگی ۱۴۰۵، نمونهای از این نظم چهارم است. در این وضعیت، «اقتصاد مقاومتی»، «پیروزی در برابر تحریم»، «ابرقدرت اقتصادی شدن» یا «خودکفایی کامل» نه بر اساس دادههای مستقل، بلکه بهعنوان نشانههایی مستقل و خودبسنده تولید و بازتولید میشوند.
۳. تقدم روایت بر واقعیت: پیشدستی نشانهها بر اقتصاد واقعی
یکی از بارزترین ویژگیهای هایپررئالیتی اقتصادی در ایران، تقدم روایت موفقیت بر واقعیت اقتصادی است. رسانههای رسمی اغلب پیش از انتشار آمار مستقل یا حتی در تضاد با آن، از «پیروزی»، «رشد» و «شکست تحریمها» سخن میگویند.
نمونه برجسته این الگو، گزارش فارس نیوز در ۲۳ آذر ۱۴۰۴ با عنوان «از هپکو تا شانگهای با پرچمدار اقتصاد مقاومتی ایران» است. در این گزارش، کارخانه هپکو که طی سالهای گذشته با بحران بدهی، اعتراضهای کارگری، کاهش تولید و وابستگی به واردات قطعات روبهرو بوده، بهعنوان نماد موفقیت اقتصاد مقاومتی و حضور ایران در بازارهای جهانی معرفی میشود. روایت رسانهای، کارخانهای بحرانزده را به نمونهای از «پیروزی صنعتی» تبدیل میکند، در حالی که دادههای مستقل همچنان از رکود صنایع سنگین و وابستگی گسترده به واردات خبر میدهند.
نمونه دیگر، اینفوگرافیک رسانه «ایرانروایت» در سال ۱۴۰۴ است که ادعا میکند سهم نفت از صادرات ایران از ۹۳ درصد به کمتر از ۵۰ درصد کاهش یافته و این امر نشانه «استقلال اقتصادی» است. این روایت پیش از انتشار دادههای رسمی و در شرایطی مطرح شد که نهادهای بینالمللی همچنان اقتصاد ایران را بهشدت وابسته به نفت توصیف میکردند.
در هر دو نمونه، نشانه پیش از واقعیت ظاهر میشود. «پیروزی» نه نتیجه موفقیت، بلکه نقطه آغاز روایت است. این همان چیزی است که بودریار آن را «پیشدستی وانمودهها بر واقعیت» مینامد.
۴. شبیهسازی بصری: کارخانههای پررونق، انبارهای پر و اقتصاد دیجیتالِ جعلی
رسانههای حکومتی برای تثبیت روایت موفقیت، صرفاً به متن و شعار اکتفا نمیکنند، بلکه از تصاویر و فناوریهای دیجیتال نیز بهره میگیرند. ویدیوهای افتتاح کارخانهها، خطوط تولید پررونق، انبارهای مملو از کالای داخلی و مزارع سرسبز، بهطور گسترده در صداوسیما، فارس، ایرنا، تسنیم و شبکههای اجتماعی وابسته بازتولید میشوند.
اما در بسیاری موارد، این تصاویر آرشیوی، بازسازیشده یا برگرفته از footage قدیمی هستند. برخی ویدیوهای خطوط تولید خودرو یا صنایع سنگین که در سال ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ بهعنوان نشانه «رکورد تولید» پخش شدند، در واقع تصاویر سالهای قبل یا تدوینهای جدید بر پایه تصاویر قدیمی بودند. در برخی موارد، حتی از ابزارهای هوش مصنوعی برای تولید تصاویر «کارخانههای مدرن» یا «انبوه کالاهای تولید داخل» استفاده شده است.
در فضای جنگی ۱۴۰۵، این شبیهسازی بصری تشدید شد. همزمان با روایت «پیروزی در جنگ رمضان»، رسانهها تصاویر کارخانههای فعال، خودکفایی کشاورزی و انبارهای پر از کالا را منتشر کردند تا این تصور ایجاد شود که جنگ و تحریم نهتنها اقتصاد را تضعیف نکرده، بلکه موجب شکوفایی آن شده است.
این تصاویر نمونه کامل «نشانه بدون مرجع» هستند. آنچه مخاطب میبیند، بازتاب واقعیت نیست، بلکه واقعیتی رسانهای و مستقل از وضعیت واقعی اقتصاد است.
۵. دوگانه «پیروزی» و «قربانیبودن»: سازوکار احساسی هایپررئالیتی
یکی از ویژگیهای مهم تبلیغات اقتصادی حکومت، همزمانی دو روایت متضاد اما مکمل است: از یک سو، ایران بهعنوان اقتصادی موفق، مقاوم و پیروز تصویر میشود؛ و از سوی دیگر، بهعنوان قربانی تحریمها، دشمنی خارجی و «جنگ اقتصادی» بازنمایی میگردد.
در گزارشهای فارس، ایرنا و تسنیم در سالهای ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵، مکرراً از «رکورد سرمایهگذاری خارجی»، «رشد درآمدهای گمرکی» یا «افزایش صادرات» سخن گفته میشود، اما بلافاصله اضافه میشود که این دستاوردها «با وجود شدیدترین تحریمهای تاریخ» حاصل شدهاند.
این دوگانه کارکردی عاطفی دارد. از یک سو، حس غرور ملی را تقویت میکند: «ما با وجود همه فشارها پیروز شدیم». از سوی دیگر، هر ناکامی اقتصادی را به عامل خارجی نسبت میدهد و مسئولیت ساختاری سیاستهای داخلی را پنهان میسازد. در نتیجه، انتقاد از وضعیت اقتصادی بهراحتی بهعنوان همراهی با دشمن یا نادیدهگرفتن «فشار خارجی» بیاعتبار میشود.
در سال ۱۴۰۵، این الگو در روایتهای مربوط به «جنگ رمضان» به اوج رسید. رسانههای رسمی همزمان تأکید میکردند که ایران در جنگ و اقتصاد پیروز شده و در عین حال، کشور تحت «شدیدترین تحریمها و بمباران اقتصادی» قرار دارد. این ترکیبِ «غرور + مظلومیت»، سازوکار اصلی تثبیت هایپررئالیتی است.
۶. سال ۱۴۰۵ و جنگ رمضان: ورود اقتصاد ایران به نظم چهارم شبیهسازی
فضای جنگی سال ۱۴۰۵ نقطه اوج گذار اقتصاد ایران به نظم چهارم شبیهسازی بود. در این دوره، رسانههای رسمی جنگ را نهفقط بهعنوان یک رویداد نظامی، بلکه بهعنوان «اثبات موفقیت اقتصاد مقاومتی» بازنمایی کردند.
در فروردین ۱۴۰۵، فارس نیوز در گزارشی با عنوان «ظهور ابرقدرت اقتصادی ایران پس از ۳۶ روز دفاع مقدس در جنگ تحمیلی سوم» ادعا کرد که ایران پس از جنگ، به یک قدرت اقتصادی جهانی تبدیل شده و ساختار تحریمها را در هم شکسته است. در این گزارش، از ایجاد «پتروریال»، کنترل بازار انرژی و تبدیل دستاوردهای نظامی به فناوریهای صنعتی سخن گفته شد. ایران با ژاپن پس از جنگ جهانی دوم مقایسه شد، اما بدون آنکه به رکود، تورم، کاهش سرمایهگذاری و فشارهای پساجنگ اشارهای شود.
در گزارش دیگری با عنوان «اقتصاد مقاومتی در شرایط جنگ؛ اصول پایدار در برابر تحولات غیرقابل پیشبینی»، جنگ رمضان بهعنوان آزمونی برای موفقیت اقتصاد مقاومتی توصیف شد. رسانه رسمی مدعی بود که اقتصاد مقاومتی، کشور را در برابر «بمباران و تحریم» مصون کرده است. همزمان، گزارشهای مستقل و حتی برخی ارزیابیهای داخلی از رشد پایین یا منفی، تورم بالای ۴۰ درصد و کاهش شدید قدرت خرید خبر میدادند.
اینجاست که اقتصاد ایران وارد نظم چهارم شبیهسازی میشود. در این مرحله، روایت «پیروزی اقتصادی در جنگ» دیگر حتی نیازی به واقعیت ندارد. نشانهها — شعارها، تصاویر، اینفوگرافیکها و گزارشهای خبری — خودشان واقعیت را میسازند. مخاطب در جهانی زندگی میکند که در آن، اقتصاد ایران «ابرقدرت» است، حتی اگر تجربه روزمره او چیز دیگری بگوید.
۷. بازتولید شبکهای: از خبرگزاری تا شبکههای اجتماعی
هایپررئالیتی اقتصادی تنها زمانی تثبیت میشود که روایتها بهطور مداوم در شبکهای از رسانهها بازتولید شوند. در ایران، این بازتولید از طریق یک اکوسیستم هماهنگ صورت میگیرد: صداوسیما، خبرگزاریهای فارس، ایرنا، تسنیم، مهر، روزنامههای وابسته، کانالهای تلگرامی و صفحات اینستاگرامی رسمی.
برای مثال، گزارش «از هپکو تا شانگهای» ابتدا در فارس منتشر شد، سپس تقریباً با همان واژگان در ایرنا، تسنیم و دهها کانال تلگرامی بازنشر شد. اینفوگرافیک «کاهش وابستگی به نفت» نیز همزمان در چندین پلتفرم رسمی منتشر شد. در سال ۱۴۰۵، روایت «پیروزی اقتصادی در جنگ رمضان» نیز بهصورت همزمان در خبرگزاریها، برنامههای تلویزیونی و شبکههای اجتماعی بازتولید شد.
نتیجه این فرایند، تولید یک «حقیقت جمعی» است. مخاطب با یک روایت واحد از منابع مختلف روبهرو میشود و همین تکرار، به روایت قدرت حقیقت میبخشد. در این وضعیت، واقعیت میدانی — تورم، سقوط ارزش ریال، بیکاری و کاهش رفاه — به حاشیه رانده میشود.
۸. پیامدهای سیاسی و راهبردی: مشروعیت، بازدارندگی و خودفریبی
هایپررئالیتی اقتصادی در کوتاهمدت میتواند کارکرد سیاسی مهمی داشته باشد. این روایتها به حکومت امکان میدهند مشروعیت خود را حفظ کند، نارضایتیها را کنترل کند و نوعی بازدارندگی ادراکی در برابر دشمنان خارجی ایجاد نماید. اگر مخاطب داخلی یا خارجی باور کند که اقتصاد ایران «شکستناپذیر» است، این خود به بخشی از قدرت سیاسی تبدیل میشود.
اما در بلندمدت، مهمترین خطر، خودفریبی استراتژیک است. اگر تصمیمگیران نیز به روایتهای تولیدشده باور کنند و اقتصاد را همانگونه ببینند که رسانهها ترسیم میکنند، آنگاه سیاستگذاری بر اساس واقعیت انجام نخواهد شد. در چنین شرایطی، امکان اصلاح ساختاری، تغییر سیاستها یا پذیرش بحران کاهش مییابد.
به همین دلیل، هایپررئالیتی اقتصادی صرفاً یک پدیده تبلیغاتی نیست، بلکه میتواند خود به عاملی برای تشدید بحران تبدیل شود. هرچه فاصله میان روایت و واقعیت بیشتر شود، شکاف میان تجربه روزمره مردم و جهان رسانهای نیز عمیقتر خواهد شد.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
مدافعان پروپاقرص جمهوری اسلامی که این روزها، در لباس چپِ محورِ مقاومتی، نقش «سرباز وطن» را در قالب «جنگ میهنی» ایفا میکنند، استدلالشان این است که سرداران، مدافعان میهن و تمامیت ارضی آناند؛ از اینرو، وظیفه هر ایرانی جنگیدن در کنار آنان علیه اجانب و «مهاجمان صهیونیستی-امپریالیستی» است.
در اینکه در نتیجهی تهاجم غیرقابلدفاع آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، به ایران و ملت ایران آسیبهای بزرگی وارد شد، تردیدی نیست. هیچ ایرانی شرافتمندی نمیتواند این جنگ ناعادلانه و فاقد هرگونه توجیه دفاعی را «رهاییبخش» بنامد و در کنار مهاجمان بایستد. کسانی که در این موضع ایستادند، داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند.
اما این تنها یک روی سکه است. کسانی که آبرو باختهاند، در سرازیری جهنم آنچنان شتاباناند که دیگر نیازی به افشاگری هم ندارند. اما، باید دید استدلال مدافعان «جنگ میهنی» دقیقاً چیست.
نخست باید روشن کرد که «میهن» به چه معناست. در اینجا، از یک تعریف مدرنتر مدد میگیریم:
«در برداشتهای مدرنتر، میهن فقط خاک نیست. میهن بیشتر یک پیوند زنده میان مردم، سرزمین، تاریخ مشترک، زبان، نهادها، منابع و مسئولیت جمعی فهمیده میشود.
در این نگاه، حفظ محیط زیست نیز جزئی از میهندوستی است، زیرا خاک بدون آب، هوا، جنگل، تنوع زیستی و زیستپذیری سالم، عملاً میهنی قابلزیستن نخواهد بود.
همینطور حفظ ثروتهای ملی صرفاً نگهداری از داراییهای فیزیکی نیست؛ بلکه صیانت از منابع طبیعی، زیرساختها، سرمایه عمومی و حق نسلهای آینده برای بهرهمندی از آنهاست.
امنیت باشندگان نیز در هستهی مفهوم میهن قرار دارد، زیرا در فهم مدرن، سرزمینی «میهن» است که انسانها بتوانند در آن با کرامت، آزادی نسبی و امنیت زندگی کنند.»
با این تعریف و توصیف از میهن، جمهوری اسلامی در کجای میهن و تمامیت آن ایستاده است؟
۱. آیا برای میهن آب باقی گذاشته است؟ یا ذخایر هزارانساله آبهای کشور را که سهم همه نسلهای کنونی و آینده ایران است، قربانی شعارهای بیسر و ته و ضدتوسعهایِ «خودکفایی»، «تأمین معیشت» و «جمعیت ۱۵۰ میلیونی» کرده و هر روز بخشهای بزرگتری از ایران را «ناایران» کرده و میکند؟
۲. آیا حکومت اسلامی با خشکاندن تالابها و دریاچهها، تصرف عدوانی اراضی عمومی ذیل عنوان «انفال» و گسترش بیابانها، پاسدار خاک ایران بوده است؟ خاکی که دیگر جای زندگی نباشد، آیا بخشی بربادرفته از میهن نیست؟
۳. کدام شمر و یزیدی میتوانست بلایی بر سر محیط زیست ایران بیاورد که جمهوری اسلامی آورد؟ در تهران و کلانشهرهای کشور، مردم در سال، چند روز هوای پاک تنفس میکنند؟ چه میزان از جنگلها و مراتع کشور در نتیجهی سودجویی و بیسیاستی حاکمان طماع و کوتهبین بر باد رفته است؟
۴. در مورد ثروتهای ملی، جدای از صدها میلیارد دلاری که چپاول و خارج کردند، و جدای از بیش از هزار میلیاردی که پای محور مقاومت و غنیسازی لعنتی دود شد و به هوا رفت، سهم حکومت در ویرانیهای دو جنگ اخیر چیست؟ چرا از میان همه کشورهای جهان، ایران باید هدف اینگونه تهاجمات قرار بگیرد؟ شعارهای بنیادگرایانه شیعی، نظیر حذف اسرائیل از نقشه جهان و مرگ بر آمریکا تا ابد و یک روز، چه سهمی در این ویرانسازی دارند؟ چند درصد از میهن در این ماجراجوییها محو و نابود شد؟
۵. بله، امنیت و کرامت نیز بخشی از هستهی اصلی میهناند. حکومتی که در یک آخر هفتهی سیاه، بر اساس محتاطانهترین آمارها، ۸ هزار شهروند را با شلیک سلاحهای جنگی قتلعام کرد، چه میزان از میهن را برباد داده است؟
حکومتی که طبق قانون اساسیاش، همه زنان کشور و همه مردم ایران، بهاستثنای چند صد ملای از گور برخاسته، صغیر، فاقد حق و محتاج قیم و ولی تعریف شدهاند و از کودک ۵ ساله تا باشندهی صدساله از تفتیش عقایدش در امان نیستند، آیا کرامتی برای ۹۰ میلیون اهالی این خاک باقی گذاشته است؟ این کرامت لگدمالشده، چند درصد از میهنِ بربادرفتهی ماست؟
۶. سرانجام، سهم نسلهای آینده فقط آب، هوا، خاک و ثروتها نیست. بنیادگرایان حاکم با فرهنگ هزارانسالهای که ستبرترین رکن حیات میهن است، چهها که نکردهاند؟ روزی که آیندگان تاریخ این یورش فرهنگی را بخوانند، بر اسکندر و چنگیزخان درود خواهند فرستاد. در این مقوله میتوان با سعید سلطانپور، یکی از نخستین قربانیان دینسالاران حاکم، فریاد زد:
«ای گلِ مشتِ آفتاب!
با کشورم چه رفته است؟»
نه! خانمها و آقایانی که به نام میهن، سینه بر تنور سرداران میچسبانید! آدرس را عوضی رفتهاید. آنها میهن را از درون تهی کردهاند؛ تهی از کرامت، امنیت، فرهنگ، آب، خاک، هوا و زندگی. دفاع از این جماعت، دشمنی با میهن است، نه دفاع از آن. شما هیچ مزیت و افتخاری بر بهستوهآمدگانی که به بیرق آمریکا و اسرائیل پناه بردهاند، ندارید. ایران در تلهی مار غولپیکر و بیرحم بنیادگرایی شیعه جان میکند و شما در کنار این مار ایستادهاید.
■ احمد جان،
متنت را با دقت خواندم. دغدغهات برای ایران کاملاً قابل احترام است و این حساسیت را همیشه در نوشتههایت دیدهام. با این حال، اجازه بده چند نکته را خیلی صمیمی و بیواسطه با تو در میان بگذارم.
ما هر دو سالهای طولانی است که خارج از ایران زندگی میکنیم. همین فاصلهی زمانی و مکانی، ناخواسته روی نوع تحلیلمان اثر میگذارد. به نظرم در متن تو، پیچیدگیهای واقعی جامعه امروز ایران کمتر دیده میشود. جامعهای که در آن، خیلیها همزمان منتقد حکومتاند، از حمله خارجی بیزارند، از فروپاشی میترسند و در عین حال از وضعیت موجود هم خستهاند. این وضعیت خاکستری، در نوشتهات بیشتر به یک دوگانهی سیاه و سفید تبدیل شده است.
در جایی که از «جنگ میهنی» انتقاد میکنی، بهنوعی همهی کسانی را که در موقعیت دفاع از کشور قرار میگیرند، در یک دسته میگذاری. در حالی که برای بسیاری از مردم، دفاع لزوماً به معنای دفاع از حکومت نیست، بلکه بیشتر واکنشی است به ترس از بیثباتی، جنگ و تجربههای تلخ منطقه.
تعریفی که از «میهن» ارائه دادهای، تعریف قابل تأملی است؛ اما به نظرم استفاده از آن یکطرفه شده. اگر قرار است از کرامت، محیط زیست، امنیت و منابع صحبت کنیم، باید نقش عوامل بیرونی مثل تحریمها، فشارهای ژئوپلیتیک و مداخلات خارجی را هم در نظر بگیریم. حذف این عوامل، تحلیل را ناقص میکند، حتی اگر نقد به داخل تا حد زیادی درست باشد.
لحن متن هم در بخشهایی خیلی احساسی و تند شده. استفاده از تعبیرهایی مثل «مار غولپیکر» یا ارجاعات سنگین تاریخی، بیشتر فضای بیانیه سیاسی ایجاد میکند تا تحلیل چندلایه. به نظرم اگر همین نکات را با زبان آرامتر و دقیقتر بنویسی، اثرگذاریاش بیشتر میشود.
یک نکته دیگر که برایم مهم بود: متن تو نقد جدی دارد، اما کمتر وارد این میشود که جایگزین چیست. اگر این مسیر غلط است، مسیر پیشنهادی تو دقیقاً چگونه تعریف میشود؟ بدون این بخش، نوشته بیشتر در سطح نفی باقی میماند.
در نهایت، این را از سر رفاقت میگویم: فاصله جغرافیایی برای هر دوی ما یک محدودیت است. شاید لازم باشد در تحلیلهایمان بیشتر به چندصدایی بودن جامعه ایران و پیچیدگیهای واقعی آن توجه کنیم، تا تصویر کاملتری ارائه دهیم.
با مهر و آرزوی سلامتی م. آذری
■ جناب پورمندی گرامی
به نظر من این وظیفه چپ واقعی چون شما هست که چپ محور مقاومتی را مورد نقد قرار دهید. شما دراین مقاله موجز ومستدل به خوبی حق مطلب را ادا کردهاید. واقعا شرمآور است که کسانی در کنار رژیم سرکوبگر بر طبل جنگ بکوبند و از درد ورنج، فقر ،بیکاری و قطع اینترنت ، زندگی زیر بمباران مداوم و مشکلات بیشمار دیگر به اسانی چشم پوشی کنند و نام چپ را یدک بکشند در حالیکه رژیم همچنان سرکوب و اعدام میکند و کشور را جولانگاه مزدوران حشدالشعبی، زینبیون و فاطمیون کرده است.
با سپاس از شما دهقان
■ این متن در واقع نمونهای از یک ایدئولوژی فرسوده است که هنوز از پذیرش شکست خود سر باز میزند. همان ژست آشنای ضدآمریکایی و ضدامپریالیستی، با واژگان اخلاقی سنگین، اما بدون کوچکترین بازنگری در کارنامه. او از ویرانی میگوید، اما این پرسش را حتی یکبار پیش نمیکشد که این چارچوب فکری در طول دههها چه دستاوردی داشته است. پاسخ روشن است: هیچ.
او هنوز در منطق جنگ سرد زندگی میکند: «امپریالیسم» در برابر «مقاومت»، و در این میان جامعهای واقعی که باید هزینه این توهمات را بپردازد. جهان تغییر کرده، اما او نه.
این نوشته بیش از آنکه تحلیل باشد، یک مانیفست اخلاقیِ یکطرفه است؛ جایی که نویسنده با اعتمادبهنفس کامل در جایگاه قاضی، تاریخنگار و داور نهایی حقیقت مینشیند، بیآنکه نسبت خود را با تناقضهای این موقعیت روشن کند. از «میهن» سخن گفته میشود — از آب، خاک، کرامت و آینده—اما در لحظهای که باید به نتیجه عملی برسد، همه چیز به عقبنشینی در اخلاقگرایی انتزاعی ختم میشود: فاجعه توصیف میشود، اما امکان توقف آن از دایره تحلیل حذف میگردد.
اگر «میهن» همان مردم، کرامت و امکان زندگی است، وقتی اینها بهطور سیستماتیک نابود شدهاند، این تقدسِ ناگهانیِ «عدم دخالت» از کجا آمده است؟
اما سیاست با این پاکیزهنویسیها تغییر نمیکند. اگر هیچ گزینهای برای توقف تخریب پذیرفته نشود، این نوشته فقط یک چیز است: سوگواریِ آگاهانه برای فروپاشی، همراه با امتناع از هر اقدام مؤثر.
اگر قرار است کسانی که به نیروی خارجی تکیه میکنند و به تعبیر نویسنده «در کنار مهاجمان ایستادهاند» چنین داوری شوند — «داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند و آبرو باختهاند، و در سرازیری جهنم شتابانند»—باید پرسید تکلیف کسانی که در شکلگیری همین وضعیت تاریخی با همان شعارهای ضد امپریالیستی و پروژههای ایدئولوژیک در بهمن ۵۷ نقش داشتند چیست؟ این مسیر ویرانی اتفاقی به وجود نیامد.
چه بجا از سعید سلطانپور نام برده شده—اما انصاف در آن است که این واقعیت تاریخی نادیده گرفته نشود و شاید «هزار بار» گفته شود تا مگر حضرات بیدار شوند. در همان ایام آنقدر آزادی بود که شبهای شعر گوته در باغ سفارت آلمان برپا میشد و سعید سلطانپور برای هزاران نفر شعر «در بند پهلوی» و «از کشتارگاه» را میخواند و خیل طرفداران مارکسیست-لنینیست و ضد امپریالیسم شعار «شاه سگ زنجیری آمریکاست» و «برادری، برابری، حکومت کارگری» سر میدادند و مردم را به انقلاب فرامیخواندند.
و مهمتر از همه: نویسنده امروز، خود دیروز در همان صف ایستاده بود. پس سؤال ساده است: اگر تکیه بر بیرون «ننگ» است، فریب یک ملت با وعدههای ایدئولوژیک و سوق دادن آن به این فاجعه چه نام دارد؟ نمیتوان هم در ساختن یک خطای تاریخی سهم داشت، هم از پیامدهای آن فاصله گرفت، و هم امروز در مقام داور نهایی ایستاد. این نه نقد است، نه اخلاق — این فرار از مسئولیت است.
شهرام
■ افسوس که نویسنده محترم این مقاله با یک پاراگراف کوتاه همه بافتههای بعدی را پنبه میکند. جناب پورمندی میفرماید: «در اینکه در نتیجهی تهاجم غیرقابلدفاع آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، به ایران و ملت ایران آسیبهای بزرگی وارد شد، تردیدی نیست. هیچ ایرانی شرافتمندی نمیتواند این جنگ ناعادلانه و فاقد هرگونه توجیه دفاعی را «رهاییبخش» بنامد و در کنار مهاجمان بایستد. کسانی که در این موضع ایستادند، داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند.»
این همان وجه مشترکی است که نویسنده این مقاله را خواه ناخواه در کنار مدافعان «جنگ میهنی» قرار میدهد. ایشان وانمود میکند که آمریکا و اسرائیل بدون هیچ پیشینهای و البته بدون «هرگونه توجیه دفاعی» به جمهوری اسلامی و ایران حمله کردند. خیر جناب پورمندی، این روایت غلط و وارونه است. در اینکه جنگ کنونی، در کنار ضربات کاری به رژیم قرون وسطایی که هر ایرانی منصفی از آن حمایت میکند، صدمات فراوانی، بخصوص بلحاظ جانی، به ایران و مردم آن وارد کرده است، ابدا تردیدی نیست. اما این واقعیت را هرکس که با تاریخ نیم قرن اخیر ایران آشنا باشد بخوبی میداند که تنها مسئول زمینهچینی و مقدمات این جنگ رژیم تروریستی جمهوری اسلامی است. این رژیم اسلامی است که از همان ابتدای استقرار با حمایت بیدریغ گروهها و سازمانهای نیابتی موجودیت کشور اسرائیل را دائما مورد تهدید قرار داده است. واقعیت این است که رژیم اسلامی عملا سالهاست این جنگ را آغاز کرده است.
برخلاف آنچه جناب پورمندی ادعا میکند، حمله اسرائیل، چه در جنگ دوازده روزه و چه در جنگ اخیر بهمراه آمریکا برای دفاع از موجودیت کشور اسرائیل و خنثی کردن این تهدید چهل و چند ساله بوده است. بله جنگ جز کشتار و تخریب چیزی بهمراه ندارد اما مهم تر از آن این است که برای توقف آن عامل اصلی آغاز جنگ را شناخت و او را وادار به تسلیم کرد. مخالفان جدی و واقعی جنگ باید از هر راه ممکن بر رژیم اسلامی فشار آورند که دست از پروژه اتمی کردن ایران و سایر اقدامات ماجراجویانه که مردم ایران کوچکترین دخالت و نفعی در آنها ندارند، بردارد.
آرش جهاندار
■ با سپاس از عزیزانی که یادداشت مرا بهانه گفتگو کردند. از مسعود آذری که زبان شیرین فارسی را با فرهنگ مداراگر سوئدی در هم امیخت، بویژه ممنونم . از یک بابت خوشحالم که نقد دوستان گرامی جهاندار و پیروز، در نقطه مقابل نگرش انتقادی آذری عزیز قرار گرفته اند و می توانم امیدوار باشم که یادداشت، به اندازه کافی از دو روایت « جنگ میهنی» و « جنگ رهایی بخش» فاصله دارد! به هرحال امثال من که به هیچکدام از این دو روایت تعلق ندارند، با اتهاماتی تظیر بی عملی، تنزه طلبی و عناوین مشابه دیگر نواخته می شویم. واقعیت هم این است که این نگاه فاصله دار، در بازار به شدت دو قطبی سیاست امروز ایران، خریداری ندارد و شاید در آینده بتوان بر آن نگاه متفاوت و مثبتی داشت. در هر حال، اگر بخواهم به همه نقد ها بپردازم، سخن به درازا خواهد کشید و شاید حرف تازه ای هم نتوانم بزنم. از این رو ، ابتدا جمع بندی مقاله وزین آقای دکتر میر سپاسی رادر زیر می آورم. علاقمندان می توانند به اصل مقاله هم در سایت ها ذسترسی داشته باشند:
جمعبندی: هفت گزاره برای یک موضع دموکراتیک در زمان جنگ
یکم. جمهوری اسلامی همهٔ ایران نیست. هیچ حکومت مستقر، حتی اگر قدرت سرکوب عظیم داشته باشد، با ملت و جامعه یکی نیست. اگر قدرت سرکوب عظیم داشته باشد، با ملت و جامعه یکی نیست.
دوم. اما جنگ علیه «دولت» در جهان مدرن هرگز فقط متوجه یک حلقهٔ سیاسی محدود نمیماند؛ بهسرعت در کالبد جامعه پخش میشود.
سوم. مخالفت با جنگ، حمایت از حکومت نیست؛ همانطور که مخالفت با حکومت، مجوز استقبال از جنگ نیست.
چهارم. آزادی را نمیتوان با حذف عاملیت جامعه به دست آورد. آنچه از بیرون و با منطق نظامی تحمیل شود، ممکن است نظمی را ویران کند، اما لزوماً آزادی دموکراتیک نمیسازد.
پنجم. قیاس با آلمان نازی، فرانسهٔ اشغالی یا کامبوجِ خمرهای سرخ فقط زمانی معنا دارد که تفاوتهای تاریخی نیز به همان اندازه جدی گرفته شوند؛ وگرنه قیاس به ابزار خطابه بدل میشود.
ششم. تجربههای عراق، افغانستان و لیبی هشدار میدهند که تغییر رژیم از راه جنگ اغلب به فروپاشی ظرفیتهای دولت، چندپارگی جامعه و طولانیشدن رنج غیرنظامیان منجر میشود.
هفتم. موضع دموکراتیک در زمان جنگ، موضعِ دو امتناع و سه تعهد است: امتناع از استبداد داخلی، امتناع از جنگ و مداخلهٔ خارجی؛ و تعهد به حق نقد، حق تعیین سرنوشت و حرمت جانهای عادی.
اگر بخواهم همهٔ این بحث را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم: در زمانهٔ تهدید جنگ، وظیفهٔ نیروهای دموکراتیک این نیست که میان دولت سرکوبگر و قدرت مهاجم یکی را انتخاب کنند؛ وظیفهٔ آنها این است که از جامعه دفاع کنند، از امکان سیاست مستقل دفاع کنند و نگذارند نه حکومت نام ایران را مصادره کند و نه قدرت خارجی نام آزادی را.
با ارادت پورمندی
■ هشتم. قیاس با عراق، افغانستان و لیبی «فقط زمانی معنا دارد که تفاوتهای تاریخی نیز به همان اندازه جدی گرفته شوند؛ وگرنه قیاس به ابزار خطابه بدل میشود.»
یوسف جاویدان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
طبیعیترین نتیجه برای مذاکرات ۲۱ ساعته هیئت نمایندگان جمهوری اسلامی و ایالات متحده در اسلامآباد، این بود که به بنبست برسد. پروندههای پیچیده میان ایران و آمریکا ظرف یک شب و یک روز و یک سال به وجود نیامدند که ظرف یه دور مذاکره حل شوند. در واقع اگر روند دیپلماتیک فعلی به نتیجه برسد، بیش از آن که یک رخداد سیاسی باشد، دلیلی بر اثبات وجود خداست! مسائل تهران و واشنگتن کلاف سردرگمیست که ظرف چند دهه به وجود آمده و باز کردن آن، علاوه بر زمان، نیاز به شجاعت بسیار دارد.
پرونده ایران و آمریکا چند متغیر دارد که شخص رهبر سابق ایران، یکی از مهمترین آنها محسوب میشد. علی خامنهای با نگاه غیرواقعگرایانه خود به امر سیاست خارجی، همواره یک پای در هم پیچیدهتر شدن مسائل میان ایران و ایالات متحده در ۳۶ سال حکمرانیاش بود. شیوهای که با توجه به برتری اقتصادی و سیاسی آمریکا به عنوان یک ابرقدرت و در پیش گرفتن سیاست تحریمهای بینالمللی و یکجانبه، باعث فرصتسوزیهای عظیمی برای ایران شد. شاید امروز سیاستمداران و اجزای سیستم پروپاگاندای جمهوری اسلامی با توجه به تجربیات یک سال گذشته در مواجهه با سیاستمدار دیوانهای مانند ترامپ، بگویند که جمهوری اسلامی تمام تلاش خودش را کرد اما طرف مقابل نخواست؛ ولی در کلام آنها اثری از سالها فرصتسوزی و بیسیاستی خامنهای و نظام تحت امرش در قبال آمریکا در سالهای پس از انقلاب نیست. آیا ترامپ تنها ریسجمهوری بود که جمهوری اسلامی با آن مواجه شد؟ کلینتون و اوباما و حتی بوش در دولت دومش معاصر جمهوری اسلامی نبودند؟
خامنهای از ضدیت با آمریکا، برای بسیج نیروهای داخلی خود استفاده میکرد اما در عمل، در حوزه سیاست خارجی هم همانقدر صادقانه، اجازه حل مشکلات را نمیداد. حقیقت هم این است که تا اوایل دهه ۹۰، آمریکا جمهوری اسلامی را صرفاً تحت تحریمهای اولیه قرار داده بود و هنوز فشار اقتصادی زیادی به شکلی که امروز وجود دارد، نه برای نظام حاکم نه برای مردم اتفاق نیفتاده بود. بانکهای ایران و نفتش تحریم نبودند و میتوانستند با بقیه جهان کار کنند. به خصوص ارتباطات اقتصادی و صنعتی میان ایران و اروپا به رغم مشکلات سیاسی، بالا بود.
اما خامنهای با رویای هستهایش که رویای منطقهای هم به آن اضافه شد و باید در جای دیگری به آن پرداخت، تمام این امکانات را در معرض حراج گذاشت و مزیتهای ایران در حوزه انرژی و تجارت نفت و گاز را از بین برد. هرچه تحریم بیشتر گلوی ایران را میفشرد، حاکم سابق ایران بیشتر نمیفهمید زمان بلند شدن از پشت میز بازنده رسیده و باید فکری به حال این کشور و سیاستهایش بکند. اما از آنجایی که خامنهای عملاً در یک دنیای موازی سیر میکرد و به خصوص در ۳ سال اخیر درکی از واقعیتهای منطقهای و بینالمللی از خودش نشان نمیداد، هیچ اقدامی برای خروج از این وضعیت انجام نمیداد. حتی در یکی از آخرین سخنرانیهایش قبل از کشته شدن در صبح ۹ اسفند، پای بیعت نکردن حسین و یزید را به میان کشید. گویی از مقام ولی فقیه بالاتر رفته و واقعا به این نتیجه رسیده بود که نایب امام دوازدهم شیعیان است!
اما هیئت دیپلماتیک جمهوری اسلامی حدود چهل روز بعد از کشته شدن خامنهای، بالاترین سطح ملاقات را با آمریکاییها انجام داد. رئیس مجلس جمهوری اسلامی با معاون رئیسجمهور و رئیس مجلس سنای آمریکا پای میز مذاکره رفتند. درست است که در اولین جلسه به بنبست رسیدند اما چرا درست بعد از مرگ خامنهای این طلسم پنج دههای شکسته شد؟ سطح ملاقات دو طرف در ۴۸ سال گذشته از وزیر بالاتر نرفت. جمهوری اسلامی هم حاضر نشد غیر از موضوع هستهای، مسائل دیگری روی میز بیاید. اما این بار پای میز رفت تا اگر شد، به ترک تخاصم با آمریکاییها برسد. نه هر آمریکایی! آمریکای ترامپ که برجام را آتش زد، سلیمانی را ترور کرد، حلقه تحریمهای ایران را تا حد امکان فشرد، تاسیسات هستهای را دود کرد و به هوا فرستاد؛ دست آخر هم خامنهای را کشت. با اقدام آخرش هم انگار دست سران باقی مانده جمهوری اسلامی را باز کرد که با عبور از او، پای میز بروند.
روند اسلامآباد به نتیجه میرسد؟ نمیدانیم. شاید جوابش در این باشد که سران جمهوری اسلامی، حفظ نظام و موقعیت خود را وابسته به نتیجه این روند بدانند. سالها پیش خمینی گفت حفظ نظام از جان یک نفر ولو امام عصر هم باشد، بالاتر است. و حالا باید دید آنهایی که کار را در دست دارند، بقای خود را در ترک تخاصم و توافق با آمریکاییها میبینند، یا نه.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
طوفانی بس سهمناک تمام منافذ و راههای حیات رژیم را لرزانده و بر آن است تا این پتیاره جذامی را به مغاکی سیاه و تباه کشاند؛ مغاکی که جایگاه راستین آن است.
چه کسی در ایران زمام را در دست دارد؟
زمام امور کشور اکنون در دست سپاهیان و نظامیان است، چرا که آنها میتوانند از کشور دفاع کنند و تصمیم بگیرند (خبرگزاری فارس، در رابطه با مقاله ظریف در فارن افرز).
پس از کشته شدن خامنهای و لاریجانی در جریان یک کودتای نسبتاً بیسروصدا، یک خونتای نظامی اداره کشور را به دست گرفته است.
خونتای نظامی
این خونتا، که قاعدتاً قالیباف، رادان و ذوالقدر از اعضای آن هستند، آشکارا نشان داده است که هیچ فرد یا ارگانی را خارج از خود به رسمیت نمیشناسد (نقلقول خبرگزاری فارس). به عنوان نمونه، پزشکیان اگرچه هنوز رسماً رئیسجمهور است، امکان کوچکترین اظهارنظر در رابطه با مسائل کشور را ندارد و مکرر مجبور به اصلاح سخنان خود گشته است. خونتا ظاهراً تنها ولیفقیه را به رسمیت میشناسد؛ کسی که بنا به پارهای گزارشها به شکل «بسته گوشتی» است که یارای سخن گفتن را هم ندارد. به دیگر سخن، خونتا از روابط خارجی و جنگ تا قوه قضائیه را اداره میکند.
خونتا نهتنها نظرات دیگران را به حساب نمیآورد، بلکه نظرات اکثریت جامعه نیز برایش اهمیتی ندارد. اما یکی از ویژگیهای خونتای حاکم بر کشورمان این است که کمتر به خونتای حاکم بر شیلی در دهه هفتاد و هشتاد میلادی شباهت دارد و بیشتر شبیه یک گروه شورشی همچون داعش است که منطقهای به وسعت یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع را تحت اختیار گرفته و به کمترین اصولی در روابط با همسایگان پایبند است. در جنگ خود با آمریکا به تمام همسایگان حمله میکند و در رابطه با شهروندان، هر نوع خشونت و اعدام را مجاز میشمارد.
بهعلاوه در حال حاضر دو گرایش در آن مشهود است: یک گرایش که قالیباف به عنوان فردی «عملگرا» آن را نمایندگی میکند و مثلاً سعی در باز نگاه داشتن یک کانال ارتباطی با آمریکا دارد (که نشست اسلامآباد نتیجه این اقدامات است). در نقطه مقابل این جناح، ذوالقدر و احمد وحیدی، فرمانده سپاه، قرار دارند که سعی آنها در نشست اخیر بر آن بود که از هر نوع مذاکرات در رابطه با غنیسازی و برد موشکها جلوگیری شود. جناح «بازها» کوشید ذوالقدر را به عنوان نماینده خود به اسلامآباد بفرستد که ظاهراً در این امر موفق نبود. منازعه بین جناح عملگرا و «آخرالزمانیها» در چند روز گذشته به خیابانها و روزنامهها نیز کشیده شده، اما ظاهراً عملگرایان دستِ بالا را دارند.
رژیم ج. اسلامی فقط دو راه پیش رو دارد: یا پس از آتشبس همان روش خصمانه گذشته را در سیاست خارجی و داخلی ادامه دهد و یا تن به رفورم (اصلاحات) دهد. در سیاست داخلی، ادامه سرکوب و اعدام — همانگونه که اکنون آشکار است — نتیجهای جز روبهرو شدن با جمعیتهای معترض میلیونی ندارد که اینبار از حمایت «گارد جاویدان» مسلح و پهپادهای اسرائیلی برخوردار هستند. اما آنچه بسیار نامحتمل است، در پیش گرفتن رفورمهایی در روابط خارجی و زمینه داخلی است که آن هم به دلایل روشن، فرجامی جز فروپاشی ندارد.
از یاد نبریم که دولتهای تمامیتخواه، نظیر ج. اسلامی، درست در لحظاتی از پای درمیآیند که درصدد انجام اولین رفورمها هستند.
نبرد آخر، نبردیست پردرد
در هفتههای منتهی به هجده و نوزده دیماه ۱۴۰۴، امواج اعتراضات خیابانی از بازار شروع شد و به اکثر شهرها گسترش یافت. بررسی این جنبش میتواند درسهای بسیار آموزندهای برای خیزشهای بعدی داشته باشد:
۱. مردم بنا به تجربه عمیق و نزدیک به نیمقرنی خود، معمولاً بهسرعت زمان و نحوه درست اعتراض را متوجه میشوند.
۲. رهبری هوشیار، بهسرعت سیگنالهای قیام را از مردم گرفته، آن را به شکل انقلاب سازماندهی کرده و تدارک ضربه نهایی را میبیند.
۳. همچنانکه بسیاری از تحلیلگران از سالها و حتی دههها قبل پیشبینی کرده بودند، این رژیم همانند بسیاری دیگر از رژیمهای تمامیتخواه (توتالیتر)، حاضر به تسلیم مسالمتآمیز قدرت به مردم نیست و مرحله آخر این نبرد، متأسفانه پردرد و خونین خواهد بود.
از این رو، واحدهای «گارد جاویدان» باید خود را برای نبرد پردرد نهایی آماده کنند. در اینجا لازم میبینم به سخنان مفسرینی مانند آقای معماریان (در گفتگو با ایران اینترنشنال) اشاره کنم که گویا اصولاً استفاده از روشهای مسلحانه را باعث سوءاستفاده رژیم و انحراف جنبش میدانند. آیا استفاده مبارزین کنگره ملی آفریقای جنوبی از روشهای قهرآمیز از میانه دهه شصت میلادی، باعث انحراف انقلاب ضد آپارتاید شد؟ آیا رهبران نازی و خمرهای سرخ در تجمع میلیونی مردم در خیابان کنار نهاده شدند؟ دوستان گرامی، مردم ما بعد از تجربه دردآور دیماه، حاضر نیستند دستبسته به مسلخ برده شوند.
■ آقای هدایی گرامی، عنوان نوشتار شما و بشارتی که میدهید خوشحال کننده است، اما نشانههای میدانی و عملی، فاکتهای معتبر و قابل استنادی را از طیفی که مورد نظر شماست در اختیار ما قرار نمیدهند، مگر اینکه شما از واقعیتهایی آگاهید که ما از آنها بیخبریم. با این حال امیدوارم که بشارت شما خود را هرچه زودتر در عمل هم خود را نشان بدهد. بی صبرانه منتظریم. در ضمن، حسن نیت مرا بپذیرید آقای هدایی عزیز.
سعید سلامی
■ آقای سلامی گرامی، این اظهار نظر کلی را در رابطه با مقاله قبلی بنده هم داشتید، یعنی در حمایت پهبادها از تظاهر کنندگان. اگر به خاطر داشته باشید این امر در چهارشنبه سوری بوفوع پیوست. اما اینبار من هیچ نوع پبشبینی نکردهام بلکه نظرم را گفتهام در رابطه با تجهیز گارد جاویدان، در ضمن من از جائی خبر ندارم بلکه متوجه هستم دو و دو میشود چهار.
با احترام، هدائی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
آتشبس شکننده و مذاکرات در پاکستان پرسش مربوط به آینده تنش ویرانگر میان ایران، اسرائیل، امریکا و همسایگان جنوبی را به میان میکشد؟ نشست اول در اسلامآباد نشان داد که دست کم در این مرحله چرخش مهمی در رویکرد جمهوری اسلامی دیده نمیشود.
آتشبس نتیجه نوعی بنبست نظامی بود. بستن تنگه هرمز توانست در برابر برتری نظامی هوایی امریکا و اسرائیل به صورت یک سلاح اقتصادی، سیاسی و نمادین بسیار موثر درآید. امروز همه طرفهای درگیر از پیروزی خود سخن به میان میآورند. این داوریهای بسیار متفاوت در یک جنگ نامتقارن قابل انتظار است.
فرضیه اصلی امریکا و اسرائیل در حمله به ایران این بود که با حذف سران حکومت و ضربهزدن به ماشین نظامی آن، نظام دینی در زمان کوتاه از هم میپاشد و فرصتی پدید خواهد آمد برای خیزش مردمی. آنها تابآوری دستگاه حکومتی و نظامی و بیاعتمادی بخش بزرگی از مردم به دخالت نظامی خارجی را دستکم گرفته بودند. با وجود برتری نظامی، امریکا و اسرائیل از نظر سیاسی و نمادین شکست خوردند چرا که نتوانستند به هدفهای سیاسی اعلام شده خود مانند تسلیم شدن جمهوری اسلامی دست یابند.
برای داوری درباره جنگ اما باید فراتر از غرور، نمادها و رجزخوانیها به سراغ صورتحساب و ویرانیهای جنگ هم رفت. تلفات انسانی و فهرست مناطق و مراکز آسیبدیده حکایت از ویرانیهای گستردهای میکند که ترمیم آنها در متن بحران کنونی و ادامه تنشها چالشی بزرگ برای اقتصاد بیمار ایران است.
امروز طرفین درگیر با بیاعتمادی به مذاکره قمارگونهای آمدهاند که سرنوشت آن نامعلوم است. از هماکنون اما میتوان گفت که بدون پیداشدن راهحلهای پایدار برای پروندههای اصلی از اورانیوم غنیشده تا نیروهای نیابتی و برد موشکها، بحران را نمیتوان خاتمه یافته تلقی کرد و سایه جنگ، تحریم و تعلیق اقتصادی و سیاسی از فراز سر ایران دور نخواهد شد.
با بازخوانی مذاکرات در گذشته مسئله کلیدی شاید این باشد که ج.ا. تا کجا بر سر این پروندهها آمادگی سازش و عقبنشنیی دارد؟ به سخن دیگر آیا اراده سیاسی برای چرخش در پارادایم غالب در سیاست منطقهای پرتنش چند دهه گذشته به وجود آمده یا در بر همان پاشنه قدیمی میچرخد؟ این پرسشها ما را به سوی پرسش دیگری میکشانند که به ارزیابی از سیاستهای دهههای گذشته برمیگردد.
واقعیت این است که حال کشور ما و مردمانش بسیار بد است و به همین دلیل هم وضعیت نابسامان ایران شاید باید اولین سنجه ما برای سنجیدن بیلان گذشته باشد: بنبست توسعه، سقوط قدرت خرید، گستردگی فساد، بحران محیط زیست، فرار نیروی انسانی و سرمایه، انزوای ژئوپولتیکی، ناکارایی حکمرانی، بیاعتمادی عمومی، فقر مدیریتی، نومیدی از آینده و تبعیضها و شکافهای جنسیتی، نسلی، دینی و اتنیکی...
آیا با این کارنامه بسیار منفی، ج.ا. به این جمعبندی رسیده که ادامه مسیر گذشته و هدر دادن منابع ایران در پروژههای پرهزینه و بی سرانجام به سود منافع ملی ما نیست؟ سهم سیاست منطقهای و غنیسازی اورانیوم در انزوا و تعلیق کشور بخشی از این ارزیابی است. از بالا رفتن از دیوار سفارتها تا درستکردن سپاه قدس و راه انداختن نیروهای نیابتی و محور مقاومت و پروژه نابودی اسرائیل و یا دست داشتن در اقدامات تروریستی نه تنها “بازدارنده” نبودند و برای ایران امنیت نیاوردند که ماشین توسعه و رونق اقتصادی را هم از کار انداختند.
همین پرسشها درباره سیاست غنیسازی اورانیوم به میان کشیده میشود. کشور ما از سال ۲۰۰۳ درگیر این پرونده پرهزینه است و زمان آن رسیده تا با ارزیابی عینی از ضرورت، آوردهها و آسیبهای آن به این پرسش پاسخ داده شود که این پروژه تا چه اندازه عقلانی و سازگار با منافع ملی ماست؟ در اینجا بحث نه بر سر حق و یا عادلانه بودن نظم منطقهای که انتخاب عقلانی و سنجیده است. در شرایط کنونی تناسب نیروها در سطح منطقه، برای حکومتی که نابودی اسرائیل بخشی از سیاست خارجی آن است، هر گامی در رابطه با برنامههای اتمی و یا نظامی میتواند چون سالهای گذشته زمینهساز بحران ژئوپولتیکی شود.
حکومت با روایتهای خودش تلاش میکند سیاستهای گذشته را به گردن دیگران و تنشهای منطقهای بیندازد. بخشی از نیروهای نزدیک و اطراف حکومت مانند طیفهای اصلاحطلبان و دیگران هم کم و بیش همین گفتمان را بازتولید میکنند. در این روایتها جای علت و معلول عوض میشود و عاملیت ج.ا. در تشدید تنشها از سال ۱۳۵۸ به حاشیه میرود. بحث نه بر سر تعیین سهم هر یک از بازیگران تنشهای پرشمار منطقهای که درباره این است که آیا کشاندن پای ایران به این بحرانها با انگیزههای هویتی و ایدئولوژیک با مصلحت و منافع ملی ما همخوانی داشت یا خیر؟
پروژه کلان جمهوری اسلامی از دهه ۲۰۰۰ تبدیلشدن به قدرت بزرگ منطقهای از طریق تقویت نیروی نظامی و “محور مقاومت” برای رسیدن به “تمدن نوین اسلامی” آقای خامنهای بوده است. نظامیگری منطقهای و غنیسازی اورانیوم را باید در این چارچوب درک کرد. این سمتگیریها نوعی استراتژی برای حفظ قدرت نهادهای اصلی در سیاست داخلی هم بود. عقده ابرقدرت شدن، نابودی اسرائیل، رهبری دنیای اسلام، رقابت با غرب به بهای سنگینی برای ایران تمام شد. این بلندپروازی ایدئولوژیک نه عقلانی و ملی بود و نه با منابع ایران سازگاری داشت.
در همه سالهای گذشته این سیاستهای ماجراجویانه به گونه غیرشفاف، در پشت درهای بسته و توسط گروه کوچکی نظامی-امنیتی که همه قدرت را در شکل دادن به سیاست منطقهای ایران به طور انحصاری در اختیار داشت مدیریت شده است. حکومت نه در برابر این سیاستها پاسخگو بود، نه تن به ارزیابی ملی این پروندهها داد و نه مسئولیت پیآمدهای فاجعهبار آنرا به عهده گرفت.
امروز زمان تصمیمگیری میان ادامه تنش، ترک مخاصمه و توافق حداقلی و یا گزینه صلح پایدار و ادغام در اقتصاد و نظم سیاسی منطقه است. عقبنشینی از پروژههای ویرانگر در راستای مصلحت ملی تائید سیاست امریکا یا اسرائیل نیست. برنده بزرگ کنارگذاشتن ماجراجوییهای منطقهای مردم ایران خواهند بود که بهای بسیار سنگینی برای این پرونده ها پرداختهاند. ایران با صلح پایدار و روابط جدید با همه کشورهای منطقه خواهد توانست به یک قطب اقتصادی، فرهنگی و علمی بزرگ تبدیل شود.
آنچه در اسلامآباد دیده شد بازتولید رهیافت پیشین و “چانهزنی بازاری” بود در حالیکه برای نجات میهن بحرانزده نگاه بلندمدت به ایران و منطقه و اراده سیاسی برای تعریف جدید از جایگاه کشور و امنیت و منافع ملی اجتنابناپذیر است. در این روزهای دشوار جای یک حکومت ملی، باتدبیر و دورنگ خالیست!!
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ دروود بر آقای پیوندی گرامی،
تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر و دوراندیشی برای راهگشایی افقهای آینده.
باید پرسید زمامدارانی که از آغاز حکومت خودشان، گامهای اقداماتشان را بر شالوده واقعیّتهای جامعه و نیازهای آن برنداشته اند؛ بلکه بر أساس مبانی عقیدتی/مذهبی و فانتزیبافیهای سیطره جهانی داشتن قالببندی کرده اند، چگونه خواهند توانست سکّویی باشند برای تحوّلاتی که نخستین گام آن باید ریشه اقتدار و قدرت و امتیازخواهی آنها را بی امّا و اگر، درو کند و کنار بگذارد. آیا تغییر را میتوان با وجود موانع تغییر، امکانپذیر کرد یا باید اول در فکر این بود که موانع را کنار گذاشت تا بتوان مشکلات و مسائل را حلّ و فصل کرد؟. آیا سیستمی که اقتدار و قدرت و امتیازش در ایجاد بحران و ویرانی و سرکوب و غارت و اعدام و شکنجه و تجاوز و امثالهم دوام آورده است، حاضر است خلاف همان چیزهایی گام بردارد که در تضاد با قدرت و اقتدار و امتیازش است؟
آنچه امروز در سایه آتش بسهای شکننده و مذاکراتی آکنده از بی اعتمادی رخ میدهد، صرفاً یک بحران سیاسی یا نظامی نیست؛ این لحظه، آینهای است که در آن، چهره واقعی یک تاریخ طولانی از تصمیمها، توهّمها و سکوتها آشکار میشود. این بحران، نه فقط محصول یک سیاست، بلکه نتیجه یک ذهنیت است. ذهنیتی که سالها واقعیّت را به سود توهّمات، تحریف کرده و تصوّر کرده است که تاریخ را میتوان با شعار، ایمان یا اراده صرف تغییر داد، بی آنکه هزینههای واقعی آن پرداخت شود. اما تاریخ، برخلاف میل ما، نه به آرزوها پاسخ میدهد و نه به توهّمها. تاریخ به واقعیّتها پاسخ میدهد و واقعیت امروز خود را در ویرانیها، در اقتصاد فرسوده، در اعتماد از دست رفته و در امیدهایی که آرام آرام خاموش شدهاند نشان میدهد. هر آتش بسی که امروز اعلام میشود، نه نشانه پیروزی، بلکه نشانه فرسایش توان ملتهاست؛ نشانه رسیدن به نقطهای که دیگر ادامه تخاصم، بیش از آنکه قدرت بیاورد، ویرانی میآفریند. در چنین لحظهای، یکی از خطرناکترین واژههایی که بی پروا بر زبان میآید، واژه «منافع ملی» است؛ واژهای که اغلب چنان مقدّس جلوه داده میشود؛ چنانکه گویی حقیقتی روشن و بی چون و چراست. اما اگر اندکی درنگ کنیم، درمییابیم که «منافع ملی» نه یک حقیقت طبیعی؛ بلکه یک «روایت تفسیری» است؛ یعنی روایتی که معمولاً گروههای قدرت و زمامداران متنفّذ، آن را تعریف میکنند و سپس آن را به نام جامعیّت ملّت، عرضه و تبلیغ و شایع و رایج میکنند. پرسش واقعی این نیست که کدام سیاست به سود منافع ملی است؛ بلکه این است که چه کسی/کسانی حق دارد آینده یک ملّت را به نام منافع ملی تعریف کند و منابع آن را در پروژههایی هزینه کند که هرگز در برابر ملّت، آزموده و تایید و تصدیق نشدهاند. قدرتی که بدون پاسخگویی تصمیم میگیرد، در حقیقت، تصمیمهای اجرائی اش با سرنوشت انسانها قمار میکند، و هر جامعهای که در برابر چنین قماری سکوت کند، دیر یا زود خود را در میانه فاجعه خواهد یافت. تراژدی امروز، فقط نتیجه خطاهای مقطعی نیست؛ بلکه نتیجه یک طرز بینش عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی است. طرز نگرشی که قدرت را جایگزین خردورزی و مسئولیّت پذیری و عقلانیّت حسابشده کرده و غرور کاذب را جایگزین واقعیّت وجودی. ذهنیتی که به خودش تحمیل کرده است که میتوان با رؤیای عظمت، با وعده تمدن نو بدون پشتوانه فلسفی -فکری زنده یا با شعارهای عقیدتی، محدودیتهای واقعی جهان را نادیده گرفت. اما جهان با فانتزیبافی اداره نمیشود. جهان با اقتصاد، دانش، اعتماد و توازن قدرت اداره میشود و هر ملّتی که این واقعیت را نادیده بگیرد، سرانجام بهای آن را خواهد پرداخت، خواه این بهای اقتصادی باشد، خواه انسانی، خواه تاریخی و فرهنگی. در چنین شرایطی، سخن گفتن از صلح نیز نباید ساده انگارانه باشد. صلح، نه یک معجزه است و نه یک هدیه ناگهانی؛ صلح، محصول بلوغ و بینش عمیق است، محصول اعتراف به خطا و محصول کنار گذاشتن توهّمهایی است که سالهای سال، حقیقت را پنهان کردهاند. صلح پیش از آنکه در میدانهای جنگ، شکل بگیرد، باید در ذهنها پدید آید.
توهّم دیگری که باید فوری کنار گذاشته شود، این است که مدّعی شویم صلح به تنهایی رفاه میآورد. تاریخ رویدادهای جهان نشان داده اند که پایان جنگ، به خودی خود ،آغاز توسعه نیست. توسعه محصول اعتماد، قانون، شفافیت، شایستگی و مسئولیت است و این عناصر نه با شعار ساخته میشوند و نه با قدرت نظامی. حتّا اگر تحریمها برداشته شوند و جنگ پایان یابد، بدون اصلاح ساختارهای ذهنی و نهادی و مهمتر از همه، خلع و عزل زمامداران سیستمی که موجب چنین فاجعه ای بوده اند، هر رونقی، بی شک، موقتی و هر پیشرفتی، شکننده خواهد بود و بازیچه قدرت حاکم؛ ولو رفتار رادیکالیته همعقیدگان پیشین خود را نداشته باشند. آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، نه صرفاً تغییر سیاستها، بلکه تغییر نگاه و بینش به زندگی و جهان است. نگاهی که بپذیرد قدرت بدون پاسخگویی دیر یا زود به فاجعه میانجامد. نگاهی که بپذیرد ایدئولوژی و اعتقادات مذهبی/نصوصی، هر چند مقدّس جلوه کنند، اگر جای خردورزی و مسئولیّت بنشینند، به نابودی مملکت و مردمانش میانجامد و نگاهی که بپذیرد هیچ ملّتی نمیتواند با رؤیاهای بزرگ و خیالات به دور از واقع و جنگ علیه مردمان سرزمینش و قتل عام نسلها و برنامه روزانه اعدامهای سرسام آور و چپاول منابع محدود و غارت ثروت ملّی، آیندهای پایدار بسازد. امروزه روز با توجّه به وضعیّت فعلی ایران و قطعی هولناک اینترنت و حکومت نظامی سراسری؛ آنهم با حضور بیگانگان نیابتی و دست به ماشه بودن بدون هیچ مسئولیّتی برای تقبّل جنایتها، ما در لحظه انتخاب هستیم. انتخابی که نه فقط پیش روی تصمیمگیرندگان؛ بلکه پیش روی یک ملت قرار دارد. انتخاب میان تداوم توهم یا آغاز بلوغ. میان غرور کاذب و ویرانگر یا واقعگرایی دشوار. میان تکرار نیم قرن، بلاهت و حماقت گذشته یا ساختن آینده و دیگرسان شدن. آینده تنها زمانی آغاز میشود که شجاعت دیدن حقیقت، هر چند تلخ و هراسآور، در ما زنده شود. هیچ ملّتی با انکار واقعیت، نجات نیافته است، امّا ملّتهایی که جرئت دیدن حقیقت را داشتهاند، توانستهاند تاریخ خود را از نو بنویسند. برای من مسلّم است تا زمانی که سیستم ولایت فقاهتی بخواهد به همان سبک و سیاق قبل از جنگ، تداوم داشته باشد، در ایران، هیچ تحوّلی صورت نخواهد گرفت، سوای نابودی و کشتار و ویرانی.
شادزی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ دوست گرامی جناب حیدریان عزیز سپاس فراوان از اینکه وقت گذاشتید برای مطالعه متن و همینطور نوشتن بازخورد. من با بسیاری از گزاره های متن شما موافقم. هدف اصلی مقاله تحلیل شرایط کنونی است با آگاهی از همه محدودیت های ایدئولوژیک و سیاسی حکومت. حتا اگر هیچ شانسی برای حکومت وجود نداشته باشد تحلیل باید به شرایط تغییر بپردازد توسط این حکومت و یا هر نظم سیاسی دیگر. روی سخن مقاله جامعه است و کسانی که فکر می کنند دست برداشتن از غنی سازی و یا حمایت از نیروهای نیابتی تسلیم شدن به امریکاست و یا تضعیف موقعیت ایران در منطقه. متاسفانه نه فقط حکومت که بخشی از اپوزیسیون دور و نزدیک به حکومت و جامعه هم همین تحلیل را دارد. مسئله من از جمله این است که جامعه این گونه مسائل را فقط موضوع حکومتی ندانند و مطالبه گری در این حوزه هم به بخشی از خواست های جامعه تبدیل شود. اگر در ماه ها و سال های اینده نظم سیاسی دیگری در ایران به وجود آید همه این پرسش ها باز هم می توانند مطرح باشند.
با احترام و مهر فراوان، پیوندی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
۱
نگارش این مقاله به آخرین روزهای «جنگ ۴۰ روزه» برمیگردد، اما با اعلام آتشبس، چاپ آن به عمد به تاخیر افتاد تا موضع طرفهای درگیر و جزئیات مواد مورد توافق و چشمانداز آن بر آینده جنگ (تمدید آتشبس یا صلح و پایان جنک)، بیشتر در معرض دید قرار گیرند. اما فاصله پیشنهادها و انتظارات طرف آمریکایی و ج. ا. از مذاکره، و تجربه مذاکرات و آتشبس قبلی، پیشبینی شکنندگی آتشبس فعلی و مذاکره پیش رو را محتمل میکند. در این صورت، ادامه جنگ آخرالزمانی تا...؟
اسرائیل که با هدف براندازی نظام ج. ا. وارد این جنگ شده بود، آن را مثل «جنگ ۱۲ روزه» ناتمام میداند و برای ابراز نارضایتی خود از پیشنهاد آتشبس، آمادگی خود را برای از سرگیری جنگ کتمان نمیکند و همچنان به حملات خود به لبنان، بیش از پیش ادامه میدهد.
جنگ در مبانی الاهیاتی اسلام، به مثابه جهاد یک رسالت و تکلیف دینی برای براندازی عقاید کفر، مبارزه با دشمنان دین و دین گریز، پاسداری از نظام اسلامی است؛ از بخت بد، کارنامه پنج فرد بنیادگرا (۱) که در این مقطع سرنوشتساز سیاستگذاری و حکمرانی را در چنگ گرفتهاند، حاکی از عملیات جهادی چند لایه از نخستین روزهای ورودشان به صحنه سیاست است؛ از این رو میتوان پیشبینی کرد که آنان آتشبس و مذاکره را با هدف بازسازی و بازنگری به آنچه که باختهاند و آنچه که به دست آوردهاند، برای تمهیدات لازم برای ادامه جهاد پذیرفتهاند.
این جهادیهای بازمانده (به عمد؟) بهخوبی میدانند که بازی را در داخل، در منطقه و در صحنه بینالملل باختهاند و راه بازگشتی در پیش رو نیست؛ از این رو، تشدید بازداشتها، اعدامها و حمله کور به کشورهای منطقه، نه عملیاتی از سر اقتدار و نه حتا تلاش برای بقا، بلکه عملیاتی انتحاریست از سر استیصال و درماندگی: « دیگی که برای من نجوشد بگذار درش کله سگ بجوشد.»
شنبه، ۲۴ فروردین هیأت ۸۵ نفره ج.ا. در اسلاماباد پاکستان با تیم آمریکایی به صورت رودررو دیدار کردند، اما آنگونه که پیشبینی میشد، این دیدار بعد از ۲۱ ساعت مذاکره فشرده به توافقی منتهی شد و بنا به گزارش خبرنگار ترک این بار هم عراقچی استیو ویتکاف را تهدید کرد: «...ایرانیها را تهدید نکنید...»
این تهدید قلدرمآبانه، دونالد ترامپ را که مستقیما روند مذاکرات را دنبال میکرد، برای به عمل درآوردن آنچه در مخیلهاش بود مصممتر کرد: محاصره دریایی تنگه هرمز در صورت شکست مذاکره با «افراد مناسب که میخواهند معاملهای انجام دهند.»
ج. ا. از قبل، لغو تحریمها و توقف حملات اسراییل به لبنان (استان سیودوم ایران؟) را شرط آغاز مذاکرات اعلام کرده بود.
حمیدرضا حاجیبابایی، عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس در مصاحبهای بعد از بازگشت هیأت ج. ا. گفت: «ج.ا. با حسن نیت پا به اسلامآباد نگداشته بود. اینها رفته بودند که آنجا بجنگند؛ جنگ نرم بکنند... اگر غیر از این باشد برای ملت ایران قابل قبول نیست؛ یعنی باید مذاکره مطابق موشکهای سید مجید موسوی، (جانشین حاجیزاده در هوافضای سپاه) باشد.
۲
جنگ آخرالزمانی
در ماهها و هفتههای منتهی به جنگ، آرایش نظامی ایالات متحده در منطقه جای تردید باقی نمی گذاشت که در آیندهای نه چندان دور جنگی تمام عیار علیه ج. ا. آغاز خواهد شد.
به گزارش سیانان، بنیامین نتانیاهو در دیداری در مارالاگو، به ترامپ گفته بود ج. ا. در حال پیشبرد برنامه موشکهای بالستیک و احیای ظرفیت هستهای خود پس از بمباران تأسیسات غنیسازی در ژوئن است. برخلاف رسم معمول، بعد از این دیدار سه ساعته در پشت درهای بسته، دو رهبر در کنفرانس خبرنگاران هم حاظر نشدند.
با این حال، سیانان گزارش داد که تلاشهای دیپلماتیک برای دستیابی به توافق هستهای به طور همزمان ادامه داشت. ترامپ در اکانت شخصی خود اظهار کرد هنوز آماده صدور مجوز عملیات نظامی نیست و پس از دیدار با نتانیاهو هم نوشت: «هیچ نتیجه قطعی حاصل نشد جز اینکه اصرار کردم مذاکرات ادامه یابد.»
یک مقام ارشد آمریکایی هم به سیانان گفت: «ما راههای بسیار زیادی پیشنهاد دادیم، اما با بازی و وقتکشی مواجه شدیم.» پس از آخرین دور مذاکرات در ژنو، ویتکاف و کوشنر به ترامپ اطلاع دادند که تهران حاضر به برچیدن کامل برنامه هستهای خود نیست؛ نتیجهای که به نوشته سیانان دیدگاه ترامپ درباره ضرورت اقدام نظامی را تقویت کرد.
در اخرین دور مذاکرات در ۷ اسفند ۱۴۰۴ در ژنو، اظهارات بیمسئولانه وزیر خارجه ایران، اندک امید دونالد ترامپ را برای یافتن راهحلی از طریق مذاکره نقش بر آب کرد.
عراقچی که در سوم نوامبر ۲۰۲۵ درمصاحبه با الجزیره گفته بود «ایران ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده خود را پیش از جنگ با اسرائیل و حمله آمریکا جابهجا نکرده و بیشتر یا تقریبا همه این اورانیوم هنوز زیر آوار تاسیسات هستهای بمبارانشده باقی مانده است»، در آخرین مذاکره با ویتکاف و جرد کوشنر تهدید کرد: «این مقدار [بیش از ۴۰۰ کیلو] اورانیومی که داریم برای ساخت ۱۰ تا ۱۱ بمب اتمی کافی است.» این اعتراف نسنجیده وغیر دیپلماتیک اظهارات خامنهای را تایید میکرد که قبلا گفته بود: رئیسجمهور آمریکا «افتخار میکند که صنعت هستهای ایران را بمباران کردیم و از بین بردیم. خیلی خب، به همین خیال باش.»
ترامپ در مسیر سفر به تگزاس با شماری از سناتورهای جمهوریخواه مشورت کرد. در همان زمان، مقامهای اطلاعاتی جلسه صبح شنبه در تهران را شناسایی کرده بودند؛ فرصتی غیرقابل چشمپوشی که به محور اصلی عملیات تبدیل شد.
در روزهای منتهی به عملیات، به نوشته سیانان، دستگاههای اطلاعاتی «موقعیت مناسب را یافتند.» بر اساس این گزارش، مقامهای ارشد ایرانی از جمله خامنهای قصد داشتند صبح شنبه در نقاط جداگانهای در یک مجموعه حکومتی در تهران که شامل دفتر رهبر، ریاستجمهوری و نهادهای امنیت ملی است دیدار کنند.
یک منبع اسرائیلی به سیانان گفت که رهبر ج. ا. در ساعات روشنایی روز احساس آسیبپذیری کمتری داشت، بنابراین آن روز سطح محافظهکاری امنیتی خود را کاهش داد. به گفته برخی مقامهای آمریکایی و اسرائیلی، «این فرصتی بود که نمیشد از آن گذشت.»
بنا به گزارش سیانان، طرح اولیه برای حمله شبانه تنظیم شده بود، اما در آخرین لحظات به حمله در روشنایی روز تغییر یافت. ایال زمیر، رئیس ستاد ارتش اسرائیل، در یادداشتی خطاب به خلبانان نیروی هوایی اسرائیل نوشت: «شنبه در سپیدهدم، عملیات “غرش شیران” آغاز میشود. شما مجاز به حمله به اهداف خود هستید. ما در حال ساختن تاریخ هستیم.»
حدود ساعت ۶ صبح به وقت اسرائیل، جنگندههای اسرائیلی در نخستین موج از یک رشته حملات هماهنگ آمریکا و اسرائیل، این مجموعه را هدف قرار دادند. جنگندهها به مهمات بسیار دقیق و موشکهای دوربرد مجهز بودند و سه محل استقرار رهبران به طور همزمان هدف قرار گرفتند.
ساعاتی بعد، دونالد ترامپ در پیامی در شبکه اجتماعی خود مرگ خامنهای را اعلام کرد.
نواب صفوی، مراد و مرشد علی خامنهای بعداز ارتکاب چند ترور، در ۲۷ دی ماه ۱۳۳۴ در میدان تیر لشکر ۲ زرهی تهران تیرباران شد، اما مرید وی با بمبهای «دشمن صهیونی» زیرآوار مثله شد و هم اینک در کشوی یکی از سردخانهها در انتظار اجازه نتانیاهو یا پایان جنگ است تا به منزلگه ابدی منتقل شود.
مارکس در «هجدهم برومر لوئی بناپارت» نوشت: تاریخ تکرار میشود؛ بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی؛ واپسین پرده تراژیک مرگ علی خامنهای با مراسم چهلم وی در کلیسای سرکیس مقدس، به صورت کمیک پایین آمد.
بیشک جهان بدون سید علی خامنهای جهان زیبایی است و به یقین با مرگ این هیولایی خونخوار، بر چهره سیاره زمین لبخند رضایتبخشی نقش بست.
۳
جنگ آری، یا نه؟
تردیدی نیست که جنگ اخیر و جنگهای پیشین، پیامد آتشافروزی اسلام سیاسی، تلاش برای صدور انقلاب به «اقصی نقاط عالم» جهت تاسیس امپراتوری شیعه؛ پیامد دشمنی با آمریکا و غرب ستیزی و تلاش برای پاکسازی جهان از قوم یهود، پیامد تنشآفرینی در منطقه، ایحاد بازوهای نیابتی و راهاندازی شبکه بینالمللی ترور و خرابکاری است.
شعلههای «جنگ حماسی» با به قول اسرائیلیها عملیات «غرش شیران» در چهلمین روز خود با اعلام آتشبس دو هفتهای فروکش کرد. بهرغم پیشبینی و محاسبات قبل از جنگ و بهرغم کشته شدن علی خامنهای، فرمانده کل قوا و فرماندهان رده اول و برخی شخصیتهای مؤثر سیاسی و دانشمندان هستهای، فرماندهان به ظاهر ردههای پایین سپاه، جنگی انتحاری را در منطقه شروع کردند، زیر ساختهای اقتصادی، توریستی و حتا تاسیسات آبشیرین کن کشورهای منطقه را با موشک و پهپاد به آتش کشیدند، با تشدید و گسترش فضای نظامی ـ امنیتی در داخل، شهروندان را بازداشت و با اتهامهای بیپایه اعدامها را ادامه دادند.
این جنگ نه به خواست موافقان آن شروع شد، و نه با بیانیهها و خواهش مخالفان به آتشبس لرزان دو هفتهای منجر شد.
طبق گزارش پورتال «ردیاب هزینههای جنگ ایران»، ۳۷ روز عملیات نظامی آمریکا علیه ایران، بیش از ۴۲.۱ میلیارد دلار برای واشنگتن هزینه داشته است. این جنگ برای اسرائیل هم روزانه ۴۰۰ میلیون دلار هزینه داشت. آیا مخالفان جنگ براین باورند که با انتشار بیانیه و درخواست آنان، ترامپ و نتانیاهو بدون رسیدن به اهداف خود، سرشان را میاندازند پایین و راهی خانههایشان میشوند؟
بخشی از مخالفان ج. ا. که بیانیههای «نه به جنگ، نه به ج. ا.» در فضای مجازی منتشر میکنند، پیشنهادی کارآمد و عملی در صورت آتشبس احتمالی ارائه نمیدهند و این پرسش اساسی را بیپاسخ میگذارند که اگر جنگی علیه ج. ا. صورت نمیگرفت، این «معترضین اخلاقی»(۲) بدون نقشه راهبردی روشن، بدون ساختاری منسجم، بدون پلاتفرمی مدون، بدون الترناتیوی قابل پذیرش برای ایرانی رنگین کمانی جهت معرفی به جامعه بینالمللی زخم خورده از ج. ا.، بدون ارادهای معطوف به تسخیر قدرت و حتا بدون تیرکمانی در دست، چگونه میتوانند هیولایی را که درششمین هفته جنگی ویرانگر، دو ابرقدرت نظامی جهانی و منطقهای را چنان در کلافی سردرگم گرفتار کردند که نه راه پیش داشتند و نه راه پس؛ جز اعلام آتشبس، حتا آتشبسی لرزان و شکننده.
مخالفان جنگ، همچنین از «تخریب زیر ساختها» بیشتر از جان انسانها اظهار نگرانی میکنند. در نبود اطلاعات مستند نمیتوان در مورد این «زیرساخت ها» نظری قابل اعتماد ارائه داد، اما با اعتماد میتوان گفت که این هیولای جاگافروز جایجای ایران را، به زرادخانهای پراکنده بدل کرده است: از زیر تپهها و کوهها گرفته تا کنار جادهها و اتوبان ها، ازشهرها تا دهکورهها، از اماکن ورزشی و از بیمارستانها تا مدرسهها، پلها، مسجدها، مراکز علمی، مراکز تحقیقاتی و تولیدات دارویی و...
به خاطر اختصار کلام، فقط به دو نمونه اشاره میکنم: اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه، ۱۳ مرکز پنهان نظامی در «مناطق حفاظتشده سازمان محیطزیست» را بمباران کرد.
وبسایت سازمان حقوق بشر در ایران در ۱۱ اسفند ۹۶ نوشت: «در حالی که دستگاههای امنیتی در پنج هفته اخیر یازده تن از فعالان محیط زیست را بازداشت کردهاند، شماری دیگری از آنان در جریان سقوط هواپیمای تهران-یاسوج (دستکم ۱۶ تن) جان خود را از دست دادهاند؛ پروفسور کاووس سیدامامی نیز در دوران بازجویی در سلول انفرادی حلقآویز شد و خبر فوت دو فعال محیط زیست دیگر به تازگی منتشر شده است.»
پرسیدنی است که فعالان محیط زیست از کدام «زیر ساختها» خبر داشتند که نباید میداشتند؟ (۳)
مسعود آذر در بیبیسی فارسی به تاریخ ۲۱ فروردین ۱۴۰۵ مینویسد:
«بیش از دو دهه است که نام انستیتو پاستور ایران گاهی در برخی گزارشها و تحلیلهای بینالمللی، فراتر از نقش علمی و بهداشتی آن مطرح شده است؛ موضوعی که بیشتر به نگرانیهای کلی درباره “کاربرد دوگانه” در علوم زیستی برمیگردد و امکان استفاده همزمان از پژوهشهای پزشکی برای اهداف و کاربردهای نظامی مطرح شده است.
در سال ۲۰۰۷، دولت ژاپن در چارچوب فهرستهای کنترلی برای صادرات، نام انستیتو پاستور ایران را در بین “نهادهای نگرانکننده” قرار داد که به “احتمال ارتباط با فعالیتهای شیمیایی یا بیولوژیکی حساس” نیازمند نظارت بیشتر است.
براساس تصمیم دولت ژاپن این موسسه در فهرستی برای احتمال تحقیق و تولید فناوری دوگانه مرتبط با سلاحهای کشتار جمعی قرار گرفت. هدف ژاپن این بود که مانع از انتقال موادی شود که ممکن است برای تولید سلاحهای بیولوژیکی یا شیمیایی استفاده شوند.
در سال ۲۰۰۸ نیز گزارشهایی در بریتانیا منتشر شد که برخی مؤسسات علمی ایران از جمله انستیتو پاستور را در چارچوب کلی نگرانیهای مربوط به “ریسک بالقوه در حوزه سلاحهای کشتار جمعی” مورد اشاره قرار میداد.
در تیرماه سال ۱۳۹۰ دادگاهی در فيلادلفيا درآمريکا، محمدرضا وقاری، شهروند ايرانی – آمريکايی را به دلیل ارسال قطعات و لوازم يدکی ممنوعه و نقض تحریمهای ایران به ۳۳ ماه زندان و اخراج از خاک آمریکا محکوم کرد.
در رای صادره از سوی قاضی دادگاه فدرال در فيلادلفيا نوشته شده است که آقای وقاری اتهامات را پذیرفته و به همراه میرحسین قائمی در سالهای ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ لوازم آزمايشگاهی، لپتاپ و ديگر محصولات را به دوبی میفرستادند تا از آنجا به ايران ارسال شود.
در بخشی از حکم صادره اسمی از انستیتو پاستور نیز برده شد و در آن آمده بود: “در میان دریافتکنندگان برخی از این کالاها، انستیتو پاستور ایران نیز قرار داشت که توسط چندین دولت خارجی به عنوان یک نهاد نگرانکننده برای توسعه سلاحهای بیولوژیکی و شیمیایی فهرست شده است.”
اندیشکده بریتانیایی “موسسه خدمات متحد سلطنتی”، سوم فروردینماه امسال نوشت که نهادهای اطلاعاتی غربی معتقدند که ایران از دههٔ ۱۹۹۰ بخشی از تحقیقات زیستی بالقوه نظامی را در موسسات غیرنظامی مانند انستیتو پاستور و موسسه رازی ادغام کرده است.
در این گزارش گفته شده ارزیابی این نهادهای اطلاعاتی این است که این ادغام “با هدف مخفیسازی فعالیتهای دوگانهکاربرد” صورت گرفته است.
در مقاله “موسسه خدمات سلطنتی متحد” همچنین گفت شد که “در اوایل دهه ۱۹۹۰، ایران تحقیقات سلاحهای بیولوژیکی خود را از سایتهای نظامی اختصاصی به موسسات غیرنظامی از جمله موسسات رازی و پاستور منتقل کرده بود. این رژیم دانشمندان سابق برنامه اتحاد جماهیر شوروی را برای بهبود زرادخانه خود استخدام کرد.”»
امضا کنندگان «نه به جنگ، نه به ج. ا.» این ایده را تبلیغ می کنند که آمریکا و اسراییل مخالف «ایران قدرتمند» هستند و برای تجزیه ایران جنگ را بر آن تحمیل کردند. آنان به عمد جنگ علیه « ج. ا. قدرتمند» هستهای را جنگ علیه «ایران قدرتمند» قلمداد میکنند و با تحریف واقعیت از تداوم ویرانگری این هیولای جهادی حمایت میکنند.
آنان می گویند هدف اسرائیل از جنگ تضعیف ایران (نه ج.ا) و تجزیه آن است، اما روشن نمیکنند که تجزیه ایران چه نفعی برای اسرائیل دارد و چرا اسرائیل در پی تضغیف یا تجزیه مثلا عربستان سعودی، مصر یا اردن همسایه نیست؟ و برعکس، تلاش میکند در قالب پیمان ابراهیم، راه تعاملات سیاسی و مبادلات اقتصادی را با کشورهای حوزه خلیج فارس هموار سازد.
۴
دونالد ترامپ و نتانیاهو با دو هدف راهبردی متفاوت اما با منافع مشترک، جنگ ۱۲ روزه وجنگ بعدی را شروع کردند: ترامپ برای مهار وسربهراه کردن غولی که آمریکا هم از شیشه درآمدن آن نقش داشت و اسراییل با هدف براندازی غولی که موجودیت او را تهدید میکند.
همانگونه که معروف است، حکمرانی و سیاستورزی برای دونالد ترامپ چه در خود آمریکا و چه در تعاملات بینالمللی، در واقع به مثابه یک معامله تجاری است. بنابراین، جنگ برای او سیاستی معاملهگرانه است به زبانی دیگر؛ برای ساختن منطقهای امن و قابل پیشبینی برای پیشبرد معاملههای کلان. اما ج. ا. با تهدید هستهای، سرمایه گذاری میلیاردی برای ساختن موشکها و پهپادهای دوربرد، با ایجاد تنش در منطقه از طریق تاسیس بازوهای جهادی ویرانگر و بهکارگیری شبکههای بینالمللی ترور، منطقه را ناامن کرده و بر سر راه توافق ابراهیم که هدف آن تقویت صلح، امنیت و مبادلات اقتصادی در خاورمیانه است، این معادلات را برهم میزند.
دونالد ترامپ در سفر مه ۲۰۲۵ به منطقه خلیج فارس، قراردادهای تجاری کلانی به ارزش صدها میلیارد دلار (از جمله ۲۰۰ میلیارد دلار با امارات) در حوزههای انرژی، فناوری هوش مصنوعی، هوافضا و سرمایهگذاری متقابل با کشورهای عربی امضا کرد. این قراردادها بخشی از استراتژی تقویت روابط اقتصادی و امنیتی با کشورهای عربی و تمرکز بر انرژی و سرمایهگذاری متقابل در دهههای آینده است.
آیا با وجود رژیم جهادی آخرالزمانی انتحاری ج. ا. که کل منطقه را هم مثل ایران به ویرانه بدل کرده، میتوان این معاملههای کلان را چه در منطقه و چه در سایر کشورها به سرانجام رساند؟
یکی از انگیزههای اصلی حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، خنثیسازی روند گسترش پیمان ابراهیم، دستاورد غرورآمیز ترامپ در دوره اول ریاست جمهوریاش بود.
تنها چند روز پس از آزادی گروگانهای اسرائیلی از تونلهای غزه، علیرضا پناهیان، روحانی نزدیک به علی خامنهای، مراسم رونمایی از کتابی با عنوان «طرح نابودی اسرائیل: راهبرد ج.ا. برای از بین بردن رژیم صهیونیستی» را برگزار کرد و خامنهای هم در سخنرانی آن هفته، در نطقی تند و آتشین آمریکا را «تروریست» خواند.
۵
موجودیت کشور اسرائیل در تمام سالهای حکومت ج. ا. مورد تهدید بوده، داراییهایش در کشورهای مختلف تخریب شده و اتباعش ترور شدهاند. از انقلاب ۵۷ به بعد، بنا به ذات و ماهیت رژیم دینی ـ نظامی ـ امنیتی، سیاست خارجی ج. ا. بر مقابله با آمریکا و بیرون راندنش از خاورمیانه و همچنین نابودی اسرائیل (قوم یهود) استوار بوده است.
حافظه تاریخی قوم یهود هنوز کشتار هولوکاست را فراموش نکرده و این فاجعه از نسلی به نسل بعدی منتقل میشود؛ حمله بازوی ترور ج.ا در هفتم اکتبر به خاک اسرائیل، کشتار شهروندان آن و به گروگان گرفتن و انتقال آنها به تونلهای زیر زمین غزه، یادآور تلخی بود بر این حافظه تاریخی زخمخورده که انگار دوباره فاجعهای در حال رخ دادن است. در طی نزدیک به نیم قرن، سایه ترس و تهدید و انتظار اقدامی مرگبار از سوی ج. ا. بر بالای سر یهودیها نه تنها در خاک اسرائیل، بلکه در سراسر جهان گسترده بوده است.
مخالفان جنگ، بر کشتار بیرحمانه و ویرانی غزه توسط اسراییل انگشت میگذارند، اما آنان در اتحاد با «چپ بینالملل» با رسوبات اسراییلستیزی دیرینه، به عمد پردهپوشی میکنند که همین «اسراییل بچهکش» سال های سال هر ماه سی میلیون دلار دریافتی از قطر را به حماس در غزه منتقل میکرد تا این باریکه به «سنگاپور خاورمیانه» بدل شود. اما این مبلغ کلان بعلاوه بیست تا سی میلیون دلار دریافتی ماهانه از ج. ا. ، به تونل های تودرتو در عمق ۵۰ تا ۸۰ متری زیر زمین هزینه شد، و امروزه این باریکه به ویرانهای غیرقابل سکونت، با شصت ـ هفتادهزار کشته و نزدیک به دو میلیون انسان آواره برجای مانده است.
اسراییل تلاش میکند سرانجام، بنیان این تهدید مرگ و خطر موجودیتی خود را براندازد و این نقطه تلاقی منافع ایران و ایرانیها با یک اپوزیسیون واقعی ج. ا. است که امکانات مالی، تسلیحاتی، اطلاعاتی، لجستیکی و از همه مهمتر ارادهای برای براندازی دارد.
۶
جنگ از نگاهی دیگر
گزارشها و ویدیوهایی که جستهگریخته از داخل ایران میرسد، فضای متفاوتی را از مردمی که زیر بمباران و انگشت تهدید سردار رادان، ایستهای بازرسی و بازداشتهای کور و اعدامهای بیوقفه زندگی میکنند نسبت به امضا کنندگان بیانیههای «نه به جنگ» خارجنشین در ساحل امن، ترسیم میکنند.
به برخی از آنها نگاهی بکنیم:
ـــ دختر و پسری که از بالکن خانهشان فیلم میگیرند: آخیش، بزن بزن این پدر سگارو، بزن که رفتن. بزنید پدر سگارو. مارو نجات بده آمریکا، نجات بده.
ـــ مردی که ویدیوی لانچری را که داخل علوفه جاسازی شده میبیند: پدر سگارو ببین، چی کارایی میکنن. ناز شصتت نتانیاهو، ناز شصتت ترامپ با این هدفگیری.
ـــ یک جوان در حساب کاربری خود: از جوانی پیری، از نفت سوختن از برق شوکر و از گاز خفگی نصیب ما شد.
ـــ گزارشگر یکی از کانالهای آلمانی: مردم ایران از بمباران و جنگ میترسند، اما از قطع بمباران بیشتر از آنها میترسند.
ـــ پرسش گزارشگر از یک جوان: در ایران زن بودن سخت است یا مرد بودن؟ پاسخ: در ایران بودن سخت است.
ـــ حاتم قادری جامعهشناس، قبل از جنگ: هر وضعیتی؛ حتا جنگ و نابودی از بقای ج. ا. بهتر است.
ـــ دختر خانم ل. ن. در ایکس: «یهجوری میگید وای ترامپ چشمش دنبال پول نفتمونه که انگار پسر شمخانی هر ماه پول نفت رو بهحسابتون کارتبهکارت میکنه!»
ـــ یک کاربر بعد از تهدید ترامپ: زمین سوخته یعنی مرگ دریاچه ارومیه، سدهای به گل نشسته، سقوط ارزش پول ملی، قطعی بیخبر برق و آب، کاروبار و زندگی بدون اینترنت، سقوط اخلاقی، مرگ دهها هزارنفر در دو روز، شبهای روشن و روزهای تاریک...
ـــ کاربری در تلگرام: «بازار رشت را با آدماش به آتیش کشیدن دلت نسوخت، حالا واسه ریختن پل کرج شدی وطن پرست؟
بعد از اعلام آتشبس:
ـــ یک معلم ۴۵ ساله از همدان به ایندپندنت فارسی: «هیچکس اینجا حس پیروزی ندارد. فقط یک توقف موقت است. مردم خستهاند، از گرانی، از بیکاری، از این وضعیت بیثبات. اگر قرار باشد بعد از این آتشبس، دوباره سرکوبها شروع شود، شاید شرایط از قبل هم بدتر شود. ما را با اینها تنها نگذارید...»
ـــ جوانی ۲۸ ساله از ساری در پیامی مینویسد: «این آتشبس برای ما هیچ اطمینانی نمیآورد. تجربه نشان داده که هر وقت فشار خارجی کم میشود، سرکوب داخلی بیشتر میشود و از آنطرف هم برای انبارهای موشکی خود یا شبهنظامیان خارجی بیشتر هزینه میکنند. الان ما واقعا نگرانیم که دوباره بازداشتها و اعدامها تشدید و چندبرابر شود، چون اینها از ما مردم بهشدت کینه دارند...»
————————
پانوشتها:
۱ــ پنج بازیگر در صحنه سیاستگزاری امروز ج. ا. عبارتند از: ۱ــ محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ۲. محمدباقر ذوالقدر، رئیس شورای عالی امنیت ملی ۳ــ احمد وحیدی، فرمانده سپاه ۴ــ غلامحسین محسنی اژهای، رئیس قوه قضاییه ۵ــ احمدرضا رادان - فرمانده فراجا
۲ــ اصطلاح «معترضین اخلاقی» به شبهاپوزیسیون خارجنشین را از دکتر مهران بیاتی، کنشگر سیاسی ساکن برلین به عاریت گرفتهام.
۳ــ علاقمندان به اطلاعات بیشتر در مورد تخریب محیط زیست در جنگ ۱۲ روزه و سرنوشت تلخ کارشناسان این حوزه، میتوانند در اینترنت بهویژه به برنامه برگ آخر آقای مهدی فلاحتی زیرعنوان «آثار زیستمحیطی و انسانی جنگ ۱۲ روزه؛ فاجعهای خاموش» مراجعه کنند.
منابع این نوشتار:
ــ ویکی پدیا،
ــ بی بی سی فارسی،
ــ ایندپندنت فارسی،
ـــ و...
۱۴ آپریل ۲۰۲۶ / ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
■ آقای سلامی عزیز. مقاله بسیار خوبی بود با ذکر یک جمعبندی و تاریخچه از شرایطی که فعلا دچار آن هستیم. خواننده حتمأ باید تاریخ تدوین مقاله را در نظر داشته باشد. در همین تاریخ، گرچه جنگ تلخ و مخرب و وحشیانه است، اما من نسبت به روند امور خوشبین هستم. یعنی اینکه، پیشبینی من خیلی بدتر بود. اینک در شرایطی هستیم که نیروهای متضاد زیادی در کار هستند، هر کدام برای منافع و مصالح خودشان، اما در کنار آن، نوعی واقعبینی، آینده نگری و احتیاط، در جوانب مختلف نیز رشد میکند که چراغ خوشبینی را روشن نگه میدارد. امروزه بیش از هر دوره در تاریخ ایران، به درایت و تیزهوشی و استقامت نیاز داریم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ سلامی عزیز، آنچه در مورد جمهوری اسلامی، اسرائیل و مقاصدش و مردم ایران نوشتید بسیار واقعبین و درد آشناست. اما قضاوتها و (عدم قضاوتهای) شما در مورد دولت ترامپ با آنچه در عرصه بینالمللی میگذرد منافات دارد. با تاریخ ۱۰ ساله جنبش پوپولیست ترامپ که جهان را عرصه تخت و تاز اقتدار گرایانه میخواهد، که قصد نابودی نظم تمدنی قبل از خود را دارد آنهم نه بدلیل کمبودها و نارساییهایش بلکه برای جا انداختن ناسیونالیسم افراطی و قوم پرست. اینکه ترامپ و همفکران پیدا و ناپیدایش، نظیر پوتین، خاور میانه را همچون بهشت برین میخواهند که فقط خوشبختی در آن تقسیم شود؟ متضاد واقعیت سخت زمان ماست. ان مسیحا نفسی که دست مردم ایران را بگیرد و از جهنم جمهوری اسلامی برهاند اگر قرار است که ترامپ باشد، باید بر سرنوشت مردم دو برابر گریست.
با احترام ، پیروز.
■ ضروری میبینم به کامنت قبلی اضافه کنم که در مورد معامله گر بودن دولت ترامپ حق با شماست. ترامپ واقعا قصد معامله با جمهوری اسلامی را دارد. ولی رژیم ایران قادر به چنین مصالحه ای با ترامپ نیست؟ شرایط ترامپ مساوی ندیده گرفتن ماهیت و ذات این رژیم است و آنها نمیتوانند به درخواست دولت ترامپ خود را بزک کنند و از اسرائیل ستیزی آشکار دست بر دارند. شاید هم که من اشتباه کنم و رژیم برای بقای خودش دست به هر کاری بزند؟ واقعیت اینجاست که طی دهها سال اخیر رژیم لشگری از شریک جرم جنایی برای خود دست و پا کرده است، امروز این شریک جرمها در راس قدرت قرار دارند، و ممکن است رفتار غیر منتظره از آنها سر بزند. آنچه غیر قابل برگشت است دشمنی آنها با منافع مردم است.
با احترام ، پیروز.
■ آقای قنبری عزیز، از دید مثبت شما به مقاله خوشحالم. من هم مثل شما به آینده میهنمان خیلی خوش بینم؛ با سی چهل میلیون انسان آگاه و معاصر و آماده به عمل (action آرنتی). چالش جامعه امروز ایران ناهماهنگی و ناهمگونی نظامی است متعلق به سالهای برباد رفته و نسلی سیارهای، نسل جیمز وب و آرتمیس 2. تردیدی نیست که آینده از آن نسلی است که در زمان زندگی میکنند.
پیروز گرامی، با شما در مورد مواضع و عملکرد ترامپ موافقم؛ بگذار سر راست بگویم؛ من ترامپ را سیاست مدار (حتا سیاست مداری در قالب راست افراطی) نمیدانم؛ ترامپ سنگوارهای است ویرانگر که در فقدان سیاستگزاران همسنگ مثلا کندی، ویلی برانت و حتا هلموت کوهل به سیاره زمین اصابت کرده است. موشی است که در غیاب صاحب خانه وارد آشپزخانه شده، خوردنیها را نصفه نیمه خورده و بقیه را به گند کشیده است. اما مرکز ثقل مقاله پرداختن به هیولای ویرانگر و آدمخوار مستقر در میهنمان و روز و روزگار هفتاد هشتاد انسان درمانده ای است که از سر استیصال، به اصطلاح «از ترس عقرب جراره به مار غاشیه» پناه بردهاند، و جنگی که آخر و عاقبت آن قابل پیش بینی نیست.
پیروز عزیز، ما خارج نشینان در این بازی ویرانگر کارهای نیستیم؛ صاحب خانهایم اما تماشاگر ویرانی خانهایم؛ فقط دق دلی خالی میکنیم و خود را سبک میسازیم. میبخشی.
سعید سلامی
■ سلامی عزیز، نه شما هیچ کارهاید نه من، هیچ نباشیم دستکم شهروند ایران و شهروند این جهان هستیم و به همان اندازه مسئولیت بر حرف و کنش خود داریم. در ضمن، اگر نمیتوانم نظیر شما که بسیار خوشبین هستید باشم اما میتوانم از شما تاثیر بپذیرم. اگر انسانهای آگاهی چون سلامی (که امروز کم نیستند) چنین به آزادی ایران و قرار گرفتنش در راه ترقی و دمکراسی خوشبینند؟ پس ایراد میتواند از ندانستههای من باشد؟
با احترام ، پیروز.
■ آقای سلامی خوشحالم که دروغ نه به جنگ، نه به ج اسلامی، رو سیاه شده.
با احترام پرویز هدائی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
این روزها دعوت به کنش آسان شده؛ نه اینکه الزاماً فهم سیاسی عمیقتر شده باشد، بیشتر به این دلیل که فاصله میان کسی که دعوت میکند و کسی که هزینه میدهد، بهطرز معناداری بیشتر شده است.
در این فضا، انواع و اقسام دعوت فراوان است: رأی بده، رأی نده؛ به خیابان بیا، یا نه، در خانه بمان. گزارهها اغلب قطعیاند، لحنها مطمئن، و مسیرها بیابهام. اما در میان این دعوتهای قاطعانه، به این نکته که چه کسی هزینه این دعوت را خواهد پرداخت، توجهی نمیشود.
این متن درباره یک جریان خاص نیست؛ یا حداقل چنین قصدی ندارد. بیشتر تلاش دارد تا سازوکاری که این روزها در کلیت سیاست کشور و در موقعیتهای مختلف تکرار میشود را توضیح دهد.
وقتی «تصمیمِ دیگران» را هدایت میکنیم – چه مستقیم و چه با عناوینی چون «ابراز نظر» - در محاسبه دیگران وارد میشویم؛ مداخلهای که میتواند برای آنان هزینههای واقعی، فوری و گاه غیرقابل بازگشت تولید کند. در چنین موقعیتی، اگر میان «دعوتکننده» و «اجراکننده» شکافی در سطحِ ریسک وجود داشته باشد، با عدم تقارن ریسک سیاسی مواجه خواهیم شد.
این عدم تقارن جایی شکل میگیرد که کسی از موقعیتی خارج از همان سطحی که هزینه در آن تولید میشود، دیگران را به کنشی پرهزینه فرابخواند، بیآنکه خود در معرض همان پیامدها قرار داشته باشد. به عبارت دیگر، دعوتکننده، از پیامدهایی که به دیگران تحمیل میشود، فاصله دارد، خروج کمهزینهتری را تجربه میکند و نسبت به عملش پاسخگو نیست. پاسخگویی در برابر عمل نیز صرفاً به معنای اظهار پشیمانی نیست و دستکم باید شامل بازشناسی صریح نقش فرد در شکلگیری تصمیم، توضیح خطای برآورد، و پذیرش پیامد آن در همان سطحی که دیگران با آن مواجه شدهاند، باشد.
در این وضعیت، توصیهگر میتواند از «ضرورت» سخن بگوید، بیآنکه زیر بار همان ضرورت باشد؛ میتواند قاطعانه از «باید» حرف بزند، بیآنکه هزینه اشتباه متوجه او شود. اینجا دیگر با اشتباههای حاشیهای یک تصمیم مواجه نیستیم، انگار خودِ خطا، به عنوان اصل ماجرا، دارد تولید میشود.
وقتی فاصله میان «اثرگذاری» و «پیامد» بیشتر شود، معمولاً «دقت» جای خود را به «جسارت» میدهد. در چنین شرایطی، خطا یک حادثه فردی نیست بلکه بهصورت تصاعدی بر دوش دیگران توزیع میشود؛ یکی اشتباه محاسباتی میکند، هزاران، بلکه صدها هزار نفر تاوان آن خطا را میدهند.
در اینجا بحث اصلاً درباره «نیت» افراد نیست. حتی کنشگرانی با انگیزههای صادقانه، اگر در موقعیتی قرار گیرند که هزینه تصمیمهایشان را خود نپردازند، در معرض همین لغزش خواهند بود. به عبارت دقیقتر، درباره اخلاق فردی حرف نمیزنیم، بحث ما درباره نسبت میان قدرت جهتدهی به تصمیم دیگران و میزان مواجهه با پیامد آن تصمیم است.
از این منظر، جملاتی مانند «رأی بده»، «رأی نده»، «به خیابان بیا»، یا «نیا» صرفاً گزارههای ساده، چند جمله امری و یا «توصیه» نیستند؛ عملاً کنش سیاسیاند؛ یعنی در ساختن هزینه برای دیگران مشارکت میکنند. هرکس چنین دعوتی میکند، عملاً در تعریف ریسک دیگران دخیل است.
اما آزمون اصلی پس از دعوت آغاز میشود: وقتی پیامدهای تصمیم آشکار شده و هزینهها از سطح امکان به واقعیت تبدیل میشوند، آیا دعوتکننده سهم خود از خطا را میپذیرد؟ یا فاصله میگیرد، نقش خود را بازتعریف میکند، مواضعش را تحریف کرده یا حتی انکار میکند؟ و یا ادعا میکند که فقط نظر داده است؟
روشن است که همه کنشگران در یک سطح قرار ندارند: تحلیلگر، فعال سیاسی، و شهروند عادی، از نظر میزان اثرگذاری، دسترسی به اطلاعات، و ظرفیت جهتدهی به تصمیم دیگران متفاوتاند؛ و به همان نسبت، سطح مسوولیت آنها نیز یکسان نیست. اینجا بحث بیشتر بر روی کسانی است که در کنش سیاسی مستقیم به نامهای مختلف تاثیرگذارند.
اگر کسی بتواند دیگران را به مسیری سوق دهد، اما پس از بروز پیامدها از آن مسیر خارج شود، فقط با «اشتباه» مواجه نیستیم، با نوعی «سلب مسئولیت پسینی» روبهروییم: وضعیتی که در آن، اثرگذاری حفظ، اما مسوولیت نسبت به عمل، نادیده گرفته میشود. هزینه بهطور کامل بر دوش اجراکننده باقی میماند و توصیهگر، خود را از معادله بیرون میکشد.
منظور از این بحث، حذف صداهای بیرون از میدان نیست. قرار نیست هیچکس به واسطه این که در معرض مستقیم کنش میدانی قرار ندارد، حرفش شنیده نشود یا توصیهاش نادیده گرفته شود. بحث ما تأکید بر تنظیم نسبت میان «قطعیت» و «مواجهه با پیامد» است.
هرچه فاصله از محل تولید هزینه بیشتر باشد، باید ادعای قطعیت کاهش یابد، مشروط شود و با افشای صریح ریسک همراه گردد؛ مگر آنکه گوینده بتواند نشان دهد در برابر پیامد همان تصمیم، در سطحی معنادار پاسخگو باقی میماند. یا مسوولیت را در همان سطحی که دیگران هزینه دادهاند میپذیری، یا آن را - عمدا یا سهواً - به آنها منتقل کردهای.
■ آقای دربیکی عزیز. دغدغه شما برای من کاملأ قابل فهم است. بدیهی است که هر کس باید پیامد نظرات خود را در نظر بگیرد. اما نمیشود به این شکل که نوشتهاید، “آزادی بیان” را محدود کرد. برای جلوگیری از هزینه گزاف و بیمورد، بهتر است به شنونده توصیه شود که هشیار باشد. مخصوصا در این دوران ما، که اطلاعات غلط و مغرضانه آدم را غرق میکند، باید تاکید را روی ذکاوت شنونده گذاشت، نه روی احتیاط گوینده (که معمولا قابل کنترل نیست).
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ بابک گرامی مطلب شما متین و مسئولیت توصیه کننده را به درستی مطرح نمودهاید. اما باید اضافه کرد که در عصر ارتباطات و اینترنت و افزوده شدن AI به آن آنچه بیش از پیش اهمیت یافته مسئولیت شخصی توصیه شونده است. ما امروزه به راحتی میتوانیم اخبار و مطالب باب طبع خود را با کلیکی بر کیبورد خود یافته و بدون آگاهی از درست و غلط بودن آن بر توهمات خود بیافزاییم و لذتی کاذب ببریم ما اگر بدنبال حقیقت هستیم مسئولیت شخصی ما ایجاب میکند زحمت یافتن آنرا بپذیریم.
با احترام نیما.
■ نیمای گرامی
واقعیت این است که بخش بزرگی از جامعهٔ ایران، بهویژه خارج از کلانشهرها، نه به ابزارهای تحلیلی پیشرفته دسترسی دارد و نه امکان راستیآزمایی گستردهٔ اطلاعات را. در چنین شرایطی، وقتی رسانههای مخالف حکومت تبدیل به مرجع میشوند، هر اغراق، هر تحلیل سطحی، و هر وعدهٔ بیپشتوانه میتواند مستقیماً به تصمیم و کنش واقعی مردم تبدیل شود، کنشی که هزینهاش زندان، سرکوب یا حتی جان است.
به گمان من آنچه آقای بابک دُربیکی بهنوعی به آن اشاره دارد، این است که برخی افراد با آسودگی در خارج از میدان، نسخههایی میپیچند که هزینهٔ اجرای آنها را دیگران، یعنی مردم داخل کشور، باید بپردازند. دعوت به سناریوهایی مانند مداخلهٔ خارجی یا تشدید تنش، وقتی از زبان کسی مطرح میشود که خود در معرض پیامدهای مستقیم آن نیست، بیش از آنکه تحلیل باشد، نوعی بیمسئولیتی است.
مسئولیتپذیری در گفتار با آزادی بیان منافاتی ندارد. مشکل از جایی آغاز میشود که گفتار به کنش منجر میشود، و در صورت ناکامی آن کنش، گوینده بهجای اصلاح و بازنگری در سخنان و تفسیر خود، در پی توجیه و سرپوش گذاشتن بر گفتار کنشزای خویش برمیآید.
مقایسهٔ این فضا با جوامع آزاد، اگر بدون در نظر گرفتن تفاوت هزینهها باشد، عملاً گمراهکننده است. آنجا هم پوپولیسم و فیکنیوز مسئله است، اما در ایران هر کلمه میتواند به قیمت جان تمام شود. این تفاوت کوچک نیست.
به بیان روشنتر: اینکه کسی تصور کند میتواند بیهزینه حرف بزند، تحلیل بدهد، مردم را به کنش ترغیب کند و بعد هیچ مسئولیتی در قبال پیامدها نداشته باشد، یک خطای جدی، و در مواردی حتی خطرناک است. «سنگ مفت و گنجشک مفت» در ایران فقط یک تعبیر نیست؛ یک توهم است که بهایش را دیگران میپردازند.
سلمان گرگانی
■ با درود به هم میهنان عزیز، نویسنده محترم و بویژه آقای گرگانی که بدرستی نوشتند ضرب المثل سنگ مفت و گنجشک مفت توهمی بیش نیست. ایشان بخوبی خطرات مهلک بیمسئولیت حرف زدن، برچسب زدن، دروغ سازی و فریب پنداری، فریب گفتاری و فریبکاری کردن و جعل اخبار و گفتار و آمار و ارقام به نادرستی، چه اگاهانه و چه ناآگاهانه، بعد هم بقول معروف از زیر بار مسئولیت و پیامدهای آن زیر آبی در رفتن و پنهان شدن، را به بهترین نحو گوشزد کردهاند. شجاعت در پذیرش آشکار اشتباه و شکست است، نه در پنهان شدن، سفسطه کردن و سماجت و مقاومت و سرسختی کردن؛ همچون طرفداران و سران ج.ا.
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
۱. چارچوب نظری
برای فهم پیامدهای اقتصادی سناریوی اعلامشده از سوی ایالات متحده امریکا مبنی بر محاصره دریایی بنادر ایران، اتکا به تحلیلهای صرفاً ژئوپلیتیک کفایت نمیکند؛ بلکه باید این پدیده را در چارچوب اقتصاد سیاسی و بهویژه با تکیه بر نظریه «دولت رانتی» صورتبندی کرد. در این چارچوب، دولتهایی که به درآمدهای نفتی متکیاند، پایداری مالی و حتی تداوم اقتدار سیاسی خود را نه بر پایه مالیاتستانی از جامعه، بلکه بر جریان مستمر ارز خارجی بنا میکنند.
در چنین ساختاری، هرگونه اختلال در صادرات نفت، مستقیماً بنیانهای مالی دولت را هدف قرار میدهد. از این منظر، محاصره دریایی از سوی امریکا — در قیاس با «اختلال عمومی در تنگه هرمز» — یک شوک متمرکزتر و هدفمندتر است؛ چراکه مستقیماً شریان حیاتی درآمد ارزی را مسدود میکند. به بیان دقیقتر، اگر اختلال در تنگه هرمز یک «شوک سیستمی» بود که همه بازیگران را درگیر میکرد، محاصره بنادر ایران یک «شوک هدفمند» علیه ساختار رانتی دولت است.
همزمان، نظریه «شوک عرضه» نیز نشان میدهد که این وضعیت صرفاً به کاهش صادرات یا واردات محدود نمیشود، بلکه از طریق افزایش هزینههای مبادله، بیمه، حملونقل و ریسک سیاسی، کل اقتصاد را وارد وضعیت نااطمینانی حاد میکند. ترکیب این شرایط با ساختار یک اقتصاد تحریمی، اثرات را بهصورت غیرخطی و حتی جهشی تشدید میکند — بهگونهای که واکنشهای اقتصادی دیگر لزوماً تدریجی و قابلکنترل نخواهند بود.
۲. اهمیت بنیادی و ساختاری تنگه هرمز و بنادر برای اقتصاد ایران
تنگه هرمز هنوز و همچنان یکی از حیاتیترین شریانهای انتقال انرژی در جهان است؛ اما در سناریوی مورد بحث، تمایز کلیدی در این است که عبور سایر کشورها از این گذرگاه همچنان ادامه مییابد، در حالی که دسترسی اقتصاد ایران به این مسیر عملاً مسدود میشود.
این تفاوت، پیامدهای تعیینکنندهای دارد. در سناریوی کلاسیک اختلال در تنگه، هزینهها بهصورت نسبتاً متقارن میان بازیگران مختلف توزیع میشود؛ اما در وضعیت محاصره، این هزینهها بهشکل نامتقارن و متمرکز بر اقتصاد و رژیم ایران تحمیل میگردد. بهعبارت دیگر، آنچه پیشتر میتوانست «اهرم فشار» تلقی شود، در اینجا به «نقطه آسیبپذیری» تبدیل میشود.
زیرساختهای صادراتی ایران — از پایانههای نفتی تا بنادر جنوبی — بهگونهای طراحی شدهاند که وابستگی بالایی به دسترسی آزاد دریایی دارند. در غیاب این دسترسی، کارایی این زیرساختها بهشدت کاهش مییابد. گزینههای جایگزین مانند خطوط لوله نیز نهتنها ظرفیت محدودی دارند، بلکه با هزینههای بالا و محدودیتهای ژئوپلیتیک مواجهاند.
در نتیجه، وابستگی ساختاری اقتصاد ایران به این مسیر دریایی، در سناریوی محاصره، از یک مزیت بالقوه به یک ضعف استراتژیک بالفعل تبدیل میشود.
۳. سازوکارهای انتقال بحران به اقتصاد داخلی
محاصره دریایی بنادر ایران مجموعهای از سازوکارهای انتقال بحران را فعال میکند که نهتنها سریعتر، بلکه عمیقتر از سناریوی اختلال عمومی عمل میکنند و بهصورت زنجیرهای کل اقتصاد را دربرمیگیرند.
نخست، با کاهش صادرات شوک مستقیم به درآمد ارزی رخ میدهد. صادرات نفت و حتی بخش قابلتوجهی از صادرات غیرنفتی بهشدت محدود یا متوقف میشود و این امر بلافاصله به تشدید کسری بودجه دولت میانجامد.
دوم، کاهش عرضه ارز خارجی فشار شدیدی بر بازار ارز وارد کرده و به جهش نرخ ارز و کاهش ارزش پول ملی منجر میشود. این تحول خود بهعنوان یک متغیر کلیدی، سایر بخشهای اقتصاد را تحت تأثیر قرار میدهد.
سوم، از طریق افزایش نرخ ارز و اختلال در واردات، تورم هزینهای تشدید میشود. قیمت کالاهای اساسی، مواد اولیه و نهادههای تولید افزایش مییابد و موجی از تورم فزاینده شکل میگیرد.
چهارم، بخش تولید با رکود مواجه میشود. اختلال در واردات نهادهها، زنجیرههای تولید را مختل کرده و بسیاری از صنایع را با کاهش یا توقف فعالیت روبهرو میکند.
پنجم، در سطح مالی، افزایش ریسک سیستماتیک به تشدید خروج سرمایه میانجامد. همزمان، نظام بانکی با فشارهای نقدینگی و افزایش مطالبات معوق مواجه میشود که میتواند به بیثباتی مالی دامن بزند.
برآیند این سازوکارها، شکلگیری یک رکود تورمی عمیق، سریع و بالقوه ناپایدار است — و آن را از سناریوی اختلال عمومی در تنگه متمایز میکند.
۴. پارادوکس استراتژیک: از اهرم فشار تا انفعال تحمیلی
در سناریوی کلاسیک، تنگه هرمز میتوانست بهعنوان اهرم فشار ژئوپلیتیک رژیم ایران در برابر دیگر بازیگران مطرح شود. اما در سناریوی محاصره دریایی، این منطق بهگونهای بنیادین معکوس میشود.
در این وضعیت، رژیم ایران نهتنها کنترل ابزار را در اختیار ندارد، بلکه خود به موضوع اعمال فشار تبدیل میشود. این جابهجایی موقعیت، پیامدهای اقتصادی و استراتژیک مهمی به همراه دارد.
از یکسو، امکان بهرهبرداری از افزایش احتمالی قیمت جهانی نفت کاهش مییابد، زیرا ظرفیت صادراتی کشور محدود شده است. از سوی دیگر، سهم اقتصاد ایران از بازار جهانی انرژی بیش از پیش تضعیف میشود و بازیگران رقیب جای آن را پر میکنند.
به این ترتیب، تنگه هرمز — که در ادبیات رسمی گاه بهعنوان «اهرم قدرت» تصویر میشود — در این سناریو به صحنهای تبدیل میشود که در آن، قدرت بهجای اعمال شدن بر کشورهای دیگر، بر رژیم ایران اعمال میگردد.
■ آمریکا از این طریق میخواهد جمهوری اسلامی را به تغییر رفتار مجبور کند. در واقع دست برداشتن از برنامه هستهای و اسرائیلستیزی فعال (نیابتیها). این فشار اقتصادی آمریکا حتی اگر مدت کوتاهی ادامه پیدا کند شاید در بازی قدرت داخلی تاثیر داشته باشد، و آمریکا همین هدف را دارد، که نیروهای “واقع بینتر” در جمهوری اسلامی دست بالا را پیدا کنند. دولت ترامپ مشکلی با سیاستهای داخلی و اجتماعی رژیم ندارد، تنها میخواهد که آنها بازیگر موثری در جهت سیاست های کنترل انرژی و منطقهای آمریکا باشند، و اگر رفتار محکمه پسند بینالمللی نیز اختیار کنند پوئن بزرگی برای مصرف داخلی ترامپ بوجود میآید. باید دید که آیا تندروهای ایران اولین کسانی خواهند بود که دست به ماشه ببرند؟ و بخواهند وضعيت “صلح و محاصره دریایی” را بر هم زنند؟
با احترام، پیروز.
■ با سپاس از آقای علوی گرامی برای این نوشتار ارزشمند،
این نوشته را میتوان در زمره تلاشهایی دانست که تحلیلهای ژئوپلیتیک را بهطور نظاممند با اقتصاد سیاسی پیوند میزنند. متن از حیث تحلیلی منسجم و قابلاتکاست و فراتر از توصیفهای رایج، مسئله را در قالبی نظری صورتبندی میکند.
بهرهگیری همزمان از مفاهیمی چون «دولت رانتی» و «شوک عرضه» به آن عمق بخشیده و آن را از روایتهای کلی متمایز کرده است. از نقاط قوت اصلی مقاله، تفکیک دقیق میان دو سناریوی «اختلال عمومی در تنگه هرمز» و «محاصره هدفمند بنادر ایران» است؛ تمایزی که بهخوبی نشان میدهد چگونه تفاوت در ماهیت شوک، به توزیع نامتقارن هزینهها و پیامدها میانجامد. تأکید بر این عدم تقارن، خوانشی واقعبینانهتر از آسیبپذیریهای اقتصاد ایران ارائه میدهد.
همچنین مقاله با ترسیم زنجیرهای علّی و قابلردگیری — از کاهش صادرات و افت درآمد ارزی تا جهش نرخ ارز، تورم و رکود — سازوکار انتقال بحران را روشن صورتبندی میکند. توجه به پویاییهای غیرخطی در اقتصاد تحریمی نیز از دیگر نقاط قوت آن است و نشان میدهد نویسنده به پیچیدگیهای شرایط بحران واقف است.
در نهایت، مفهوم «پارادوکس استراتژیک» — تبدیل اهرم فشار به منبع آسیبپذیری — جمعبندی مفهومی سنجیدهای ارائه میدهد که به انسجام تحلیل کمک میکند. در مجموع، متن با حفظ لحن سنجیده و پرهیز از اغراق، یک تحلیل حرفهای و قابلاتکا ارائه میدهد.
با این حال، برای واقعبینانهتر شدن تصویر، چند نکته قابل طرح است. نخست آنکه فرض «انسداد کامل و مؤثر صادرات» تا حدی سادهساز است. اقتصاد ایران صرفاً از مسیر رسمی عمل نمیکند و حتی در شرایط تحریم، بخشی از تجارت از مسیرهای غیررسمی — هرچند پرهزینه و محدود — ادامه مییابد. توجه به این واقعیت میتواند برآورد دقیقتری از شدت شوک ارائه دهد.
دوم، نقش فعال دولت در مدیریت بحران کمتر دیده شده است. ابزارهایی مانند کنترل ارز، سهمیهبندی، مداخلات قیمتی و اولویتبندی واردات میتوانند مسیر و شدت بحران را تغییر دهند. در نظر گرفتن این متغیرها، تصویر پویاتری از انتقال شوک به دست میدهد.
سوم، تمرکز تحلیل عمدتاً بر متغیرهای کلان است، در حالی که واکنشهای اجتماعی و انتظاری — از جمله تغییر رفتار مصرفکنندگان یا تشدید انتظارات تورمی — میتوانند نقشی تعیینکننده در مسیر بحران داشته باشند.
در نهایت، اگرچه مقاله بهدرستی بر ماهیت غیرخطی بحران تأکید میکند، این ادعاها عمدتاً در سطح مفهومی باقی ماندهاند. ارجاع به تجربههای مشابه میتوانست استدلال را تقویت و آن را در چارچوبی مقایسهای قرار دهد. در مجموع، این نکات نه نقدی کلی، بلکه تکمیلکنندههاییاند که میتوانند تحلیل را دقیقتر و چندلایهتر کنند.
در نهایت، این تحلیل بر این فرض استوار است که ساختار سیاسی امکان مدیریت چنین بحرانی را خواهد داشت، فرضی که شواهد موجود، دستکم آن را چندان بدیهی و قطعی نمیسازد.
با احترام شهرام
■ آقای شهرام گرامی، بسیار سپاسگذار از دقت و صراحت نقد شما و وقت ارزشمندی که صرف نمودید. در یادداشت های بعدی حتما به نکاتی که ذکر کرده اید عمیق پرداخته خواهد شد و تکمیلی های پیشنهادی شما در نظر گرفته خواهد شد. با سپاس مجدد پیروزی و سرفرازی شما را آرزو می کنم.
احمد علوی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
فارن پالیسی / ۱۲ آوریل ۲۰۲۶
با وجود آنکه زمین بازی انتخاباتی را بهشدت به نفع خود مهندسی کرده بود — از طریق تقسیمبندیهای شدید حوزههای انتخاباتی، استفاده گسترده از منابع دولتی برای اهداف حزبی، تسلط تقریباً کامل بر رسانهها، بهرهگیری آشکار از ویدیوهای دیپفیک و ادعاهای مربوط به خرید رأی — ویکتور اوربان، نخستوزیر مجارستان، و حزب فیدس او در انتخابات روز یکشنبه این کشور متحمل شکستی سنگین و تاریخی شدند.
اوربان شکست را پذیرفت و به رقیب خود، پیتر ماجار، رهبر حزب تیسا، تبریک گفت و وعده داد که «از جایگاه اپوزیسیون نیز به ملت مجارستان و میهنمان خدمت» کند. میزان مشارکت رأیدهندگان نیز از هر انتخابات پارلمانی دیگری در مجارستان از زمان فروپاشی کمونیسم در سال ۱۹۸۹ بیشتر بود.
پس از ۱۶ سال حکومت فیدس، چه عواملی این چرخش شگفتانگیز را توضیح میدهد؟
زمانی که رژیمهای حزبی مسلط و ریشهدار از قدرت کنار زده میشوند، معمولاً این امر یا ناشی از انباشت اشتباهات دولت مستقر است یا حاصل چابکی و ابتکار عمل اپوزیسیون. در مجارستان، هر دو عامل نقش داشتند.
حزب فیدس با سه نقطه ضعف عمده وارد انتخابات شد.
نخست، کارنامه اقتصادی اخیر آن بسیار ضعیف بود. سالها سوءمدیریت مالی، اقتصاد مبتنی بر تصرف دولت توسط شبکههای نزدیک به قدرت، و تضعیف حاکمیت قانون باعث شد رشد اقتصادی مجارستان به حدود ۰.۵ درصد در سال گذشته محدود شود. این وضعیت با جهش تورم در سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳ که به اوج ۲۵ درصد رسید — بالاترین سطح در اتحادیه اروپا در آن زمان — وخیمتر شد.
دوم، عملکرد دولت در اداره خدمات عمومی اساسی بهطور گسترده ناکافی ارزیابی میشد. نظام بهداشت دولتی مجارستان نمونه بارزی از این وضعیت است: تقریباً همه مردم به آن وابستهاند، اما نارضایتی عمیقی نسبت به فرسودگی زیرساختهای بیمارستانی، کمبود مداوم پزشکان و پرستاران (که بسیاری از آنها به اتریش، آلمان و دیگر کشورهای اتحادیه اروپا مهاجرت کردهاند)، و زمانهای انتظار طولانی برای دریافت خدمات وجود دارد. امید به زندگی در مجارستان یکی از پایینترینها در اتحادیه اروپاست و بیش از چهار سال کمتر از میانگین این بلوک است.
سوم، فساد به پدیدهای فراگیر تبدیل شده است. بر اساس گزارش سازمان شفافیت بینالملل، مجارستان در کنار بلغارستان فاسدترین کشور اتحادیه اروپا محسوب میشود؛ و در سطح جهانی در کنار کشورهایی مانند کوبا و بورکینافاسو قرار میگیرد. جریان مداومی از گزارشهای تحقیقی معتبر که سوءاستفاده از منابع عمومی توسط مقامها و خانوادههایشان را افشا میکرد — از جمله، بنا بر ادعاها، پدر و داماد اوربان — برای فیدس روزبهروز دشوارتر میشد که انکار یا منحرف کند.
در مجموع، این ضعفها به فرسایش گسترده اجتماعی-اقتصادی انجامید و ثباتی که زمانی فیدس فراهم کرده بود، به رکود و بدبینی ملی تبدیل شد.
در شرایطی که فیدس نمیتوانست بر بهبود کیفیت زندگی مردم مانور دهد، کارزار انتخاباتیاش بهشدت بر ایجاد ترس تکیه کرد؛ بخش زیادی از آن حول نظریههای توطئه درباره اوکراین میچرخید. ادعاهای خیالی درباره برنامهریزی اوکراین برای اقدام نظامی علیه مجارستان یا تأمین مالی اپوزیسیون، جایگزین پیامهای مثبت یا دستاوردهای ملموس شد.
همانگونه که رهبران اقتدارگرای غیرلیبرال در موارد دیگر نیز تجربه کردهاند — از جمله شکست ژائیر بولسونارو، رئیسجمهور سابق برزیل، در سال ۲۰۲۲ — پس از مدتی، رأیدهندگان، بهویژه میانهروها، از پیامهای مداوم مبتنی بر ترس، نفرت و حملات تند خسته میشوند. افزون بر این، ادعاهای مکرر اوربان درباره حفاظت از حاکمیت ملی مجارستان برای منتقدان هرچه بیشتر توخالی به نظر میرسید، زیرا این کشور عملاً به ابزاری در سیاست خارجی روسیه و بستری برای منافع اقتصادی چین تبدیل شده بود.

در سوی مقابل، ماجار و متحدانش در جایی موفق شدند که چالشگران پیشین ناکام مانده بودند؛ آنها الگوی جدیدی برای مقابله با فیدس ایجاد کردند.
نخست، ماجار از درگیریهای فرهنگی بر سر موضوعات حساس مانند مهاجرت و حقوق دگرباشان جنسی پرهیز کرد و بهجای آن بر ارائه پیام مثبت به رأیدهندگان تمرکز داشت. او مفهوم میهندوستی را بهعنوان ایدهای فراگیر و آیندهنگر بازتعریف کرد و فیدس را در زمینی به چالش کشید که همواره در آن برتری داشت. با درک خستگی رأیدهندگان از مجادلات ایدئولوژیک، از مجارها خواست به کشوری «انسانیتر» باور داشته باشند و امید به احیای غرور ملی را در آنها زنده کرد. همچنین بهطور مداوم بر مسئله فساد تأکید کرد و آن را به ناکارآمدیهای آشکار حکمرانی در زندگی روزمره مردم پیوند زد.
دوم، او دامنه جغرافیایی اپوزیسیون را گسترش داد. برخلاف تمرکز سنتی چپگرایان لیبرال بر رأیدهندگان شهری و تحصیلکرده، ماجار بهطور گسترده در خارج از بوداپست کمپین برگزار کرد و به شهرهای کوچک و مناطق کمتر مورد توجه رفت تا فیدس را در پایگاههای انتخاباتی خود به چالش بکشد. او حتی یک راهپیمایی چندروزه به رومانی انجام داد تا با مجارهای قومی ساکن آنجا — که سالها از حامیان ثابت فیدس بودند — ارتباط برقرار کند.
سوم، او در استفاده از شبکههای اجتماعی چابکی قابل توجهی نشان داد. در حالی که از رسانههای سنتی کنار گذاشته شده بود، از فیسبوک و اینستاگرام برای ارتباط مستقیم با رأیدهندگان بهره گرفت. پستهای ساده اما هوشمندانه او باعث شد پیامهای فیدس قدیمی و دستوپاگیر به نظر برسد. او همچنین در پیشبینی و خنثیسازی حملات تبلیغاتی رقیب مهارت داشت و اغلب پیشاپیش به آنها پاسخ میداد. یک مصاحبه ویدیویی اولیه که در آن جدایی خود از فیدس در سال ۲۰۲۳ و انتقاداتش از دولت را توضیح داد، تأثیری بسیار قوی داشت و بیش از ۲.۵ میلیون بازدید در کشوری با جمعیتی کمتر از ۱۰ میلیون نفر به دست آورد.
ماجار و تیمش با انرژی و عزم چشمگیر توانستند معادلات رقابتهای پیشین را برهم بزنند — واقعیتی که بسیاری از ناظران در ایالات متحده، بهویژه در محافل محافظهکار، دیر متوجه آن شدند.
هرچند مجارستان و ایالات متحده از جهات بسیاری متفاوتاند، اما در سالهای اخیر زندگی سیاسی آنها بهطور خاص به یکدیگر گره خورده است؛ چرا که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و جنبش «دوباره عظمت را به آمریکا بازگردانیم» (MAGA) از اوربان تمجید کرده و فعالانه روابط میان محافل محافظهکار دو کشور را گسترش دادهاند. ترامپ در جریان کارزار انتخاباتی آشکارا از اوربان حمایت کرد و دو بار «حمایت کامل و بیقید و شرط» خود را اعلام نمود و معاون رئیسجمهور آمریکا، جی.دی. ونس، را اندکی پیش از رأیگیری به بوداپست فرستاد تا در تلاش نهایی، کمپین رو به افول فیدس را تقویت کند.
بهدلیل این پیوندها، این انتخابات سرنوشتساز در مجارستان هم برای جنبش «ماگا» و هم برای دموکراتهایی که قصد رقابت با آن را دارند، درسهایی به همراه دارد.
برای ترامپ و متحدانش، نتیجه مجارستان نشاندهنده محدودیتهای تکیه بر جنگهای فرهنگی بهعنوان یک راهبرد پایدار حکمرانی است. رأیدهندگان در نهایت فراتر از پیامهای نمایشی، به بهبود واقعی در زندگی روزمره خود نگاه میکنند. در عین حال، فساد — بهویژه زمانی که به رهبر، خانواده و نزدیکان او گره خورده باشد — سمی سیاسی است که آهسته عمل میکند اما مرگبار است.
برای مخالفان ترامپ نیز درسها روشن است: آنها نباید از به چالش کشیدن یک جنبش پوپولیستی در زمین میهندوستی و ملیگرایی هراس داشته باشند. اما نامزدها باید ایدههای تازه و فراگیر ارائه دهند و فراتر از مناطق امن رأیدهندگان شهری کمپین کنند. همچنین باید بر موضوعات غیرایدئولوژیک و حساس — مانند فساد و هزینههای بهداشت — تمرکز کنند که بازده سیاسی بیشتری نسبت به مباحث سنتی ایدئولوژیک دارند. در نهایت، باید به استفاده از روشهای نوین شبکههای اجتماعی برای ارتباط با رأیدهندگان جوان ادامه دهند.
بهطور خلاصه، هر دو طرف باید با دقت توجه کنند که چگونه یک جنبش پوپولیستی که زمانی پرقدرت و بااعتمادبهنفس بود و بهنظر میرسید همه اهرمهای سیاسی را در اختیار دارد، بهاینسرعت و قاطعانه سقوط کرد — و چگونه یک اپوزیسیون جدید توانست بر الگوی ناکارآمدی و تفرقه غلبه کند و به پیروزی برسد.
—————
توماس کاروترز (Thomas Carothers)، مدیر برنامه دموکراسی، مناقشه و حکمرانی در بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی است.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
برگردان: ملیحه شریفزاده
۱۰ آوریل ۲۰۲۶
بر سر یک آتشبس دو هفتهای میان ایالات متحده و ایران توافق شده است، اما هنوز بسیاری از مسائل نامشخص باقی ماندهاند. این آتشبس شامل چه چیزهایی خواهد بود؟ آیا دوام خواهد آورد؟ اصلاً عملی خواهد شد؟ و مهمتر از همه، به کجا خواهد انجامید؟
خبر خوب این است که بسیاری از فشارهایی که به آتشبس انجامید، همچنان برقرار هستند. هیچیک از طرفهای درگیر از استقرار نیروهای زمینی ایالات متحده، حمله به زیرساختهای غیرنظامی ایران، یا تخریب تأسیسات تصفیه آب، پالایشگاههای نفت یا مراکز داده در کشورهای همسایهٔ خلیج فارس سودی نخواهند برد. این به معنای پیشبینی شکلگیری یک صلح رسمی، جامع و پایدار نیست؛ اما نشان میدهد که بازگشت به جنگ تمامعیار، هرچند ممکن است، اجتنابناپذیر نیست. این وضعیت به ما امکان میدهد ارزیابی اولیهای از جنگ و پیامدهای آن داشته باشیم.
برندهٔ بزرگ این جنگ روسیه است. اقتصاد این کشور از افزایش قیمت انرژی بهطور قابلتوجهی سود برده است. کاهش تحریمهای آمریکا بر نفت روسیه نیز به این سود بادآورده افزوده و حتی ممکن است فراتر از بازگشت قیمت انرژی به سطح پیش از جنگ ادامه یابد. کرملین همچنین از استفادهٔ آمریکا از تسلیحاتی که میتوانست به اوکراین اختصاص یابد و بهراحتی جایگزین نمیشوند، بهره برده است؛ و وخامت روابط آمریکا با اروپا نیز بیش از پیش ناتو را تضعیف کرده، هدفی دیرینه برای رئیسجمهور روسیه، ولادیمیر پوتین.
چین نیز از این وضعیت بهعنوان یک برنده خارج شده (باین معنی که، چین بدون اینکه مستقیم وارد جنگ شود، نفوذ و موقعیت جهانیاش را تقویت میکند) است. این کشور از تمرکز دوبارهٔ آمریکا بر خاورمیانه سود میبرد؛ امری که به کاهش نیروها و توان نظامی آمریکا در منطقهٔ هند-اقیانوسیه میانجامد و در نتیجه، سلاحهای کمتری برای هرگونه سناریوی مرتبط با تایوان در دسترس خواهد بود. افزون بر این، با توجه به اینکه ایالات متحده با این جنگ پرخطر بهطور قابلتوجهی جایگاه خود را در خاورمیانه تضعیف کرده، چین میتواند بهعنوان شریکی مطلوب در این منطقه مطرح شود.
چه کسانی در وضعیت بدتری قرار دارند؟ این درگیری به وضوح برای روابط میان ایالات متحده و اروپا و همچنین برای تایوان زیانبار بوده است، و بهدلیل دستاوردهای روسیه، به اوکراین نیز آسیب رسانده است. با این حال، همزمان فناوری پیشرفتهٔ پهپادی اوکراین به این کشور کمک کرده تا روابط تجاری و امنیتی جدیدی با کشورهای خلیج فارس، از جمله عربستان سعودی، برقرار کند.
ایرانی تهاجمیتر، آسیبپذیریهای کشورهای عربی (عربستان سعودی، امارات متحدهٔ عربی، بحرین، کویت، قطر و عمان) را آشکار کرده است. اکنون این کشورها باید در سایهٔ ایران زندگی کنند و با احتمال ازسرگیری درگیری مواجه باشند؛ وضعیتی که مدل اقتصادی منطقه، که بر ثبات، سرمایهگذاری خارجی و گردشگری بنا شده، را در معرض خطر قرار میدهد.
دیگر بازندهٔ اصلی این جنگ یک کشور نیست، بلکه یک جمعیت است: مردم ایران. حکومت که پیش از آغاز جنگ نیز دهها هزار غیرنظامی را کشته بود، اکنون بیش از هر زمان دیگری تثبیت شده و به نظر میرسد که رهبران تندروتری نیز در رأس آن قرار دارند. هیچیک از اینها چشمانداز اقتصادی یا آزادیهای مردم ایران را نویدبخش نمیکند.
سه کشوری که بیشترین تأثیر را از این درگیری پذیرفتهاند، ارزیابیشان از همه دشوارتر است. همهٔ آنها هم سود بردهاند و هم زیان دیدهاند، اما برخی بیش از دیگران متضرر شدهاند.
ایران بخش زیادی از توان نظامی متعارف خود را از دست داد. اقتصادش که پیش از جنگ نیز در وضعیت بسیار بدی قرار داشت، اکنون بهمراتب وخیمتر شده است. بسیاری از رهبران سیاسی و نظامی نیز کشته شدند.
با این حال، میتوان استدلال کرد که ایران از این جنگ منافعی هم بهدست آورده است. این کشور نشان داد که توانایی ایستادگی موفق در برابر ایالات متحده را دارد و میتواند در عین تحمل ضربات، به دیگران آسیب برساند و نفوذ منطقهای خود را اعمال کند. همچنین احتمال دارد ایران در آینده نقش مهمی، اگر نگوییم انحصاری، در ادارهٔ تنگهٔ هرمز ایفا کند، که این امر به آن اهرم فشار و احتمالاً درآمد میدهد. ممکن است بخشهایی از برنامهٔ هستهای خود را نیز حفظ کند. در آیندهٔ قابل پیشبینی، بهنظر میرسد حکومت از ثبات برخوردار باشد.
در مورد اسرائیل، بسیاری از اهداف جنگی آن محقق نشد. اسرائیل توان ایران برای اعمال قدرت را کاهش داد، اما آن را از میان نبرد. همچنین نتوانست تغییر رژیمی را که در پی آن بود رقم بزند، و تغییری که در رهبری رخ داد نیز احتمالاً به زیان اسرائیل خواهد بود.
هنوز مشخص نیست که آیا هرگونه توافق صلح، حمایت ایران از نیروهای نیابتیاش (حزبالله، حماس و حوثیها) را ممنوع خواهد کرد یا ذخایر موشکهای بالستیک و پهپادهای آن را محدود میکند. حتی ممکن است یک توافق صلح، محدودیتهایی بر توانایی اسرائیل برای استفاده از نیروی نظامی علیه ایران و نیروهای نیابتیاش اعمال کند.
روابط ایالات متحده و اسرائیل نیز ممکن است آسیب ببیند. خشم جناح چپ آمریکا نسبت به جنگ غزه پیشتر این روابط تاریخی را تحت فشار قرار داده بود. اکنون نیز در میان جناح راست آمریکا این استدلال رو به افزایش است که اسرائیل، ایالات متحده را برای تأمین منافع خود وارد یک جنگ خارجی کرده است. اگر اسرائیل آتشبس را نقض کند و آمریکا را دوباره وارد درگیری کند، نگرشها نسبت به آن ممکن است بدتر شود.
رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ، این جنگ را با این فرض آغاز کرد که سریع و آسان خواهد بود، مشابه مداخله در ونزوئلا. اما اهداف مورد نظر دولت، یک پیروزی نظامی قاطع، پایان دادن به برنامه هستهای ایران و تغییر رژیم، محقق نشدند. در این روند، ۱۳ سرباز آمریکایی کشته و صدها نفر زخمی شدند. چندین هواپیما نیز سرنگون شدند. پنج هفته جنگ دهها میلیارد دلار هزینه در بر داشت و مهمات بسیار سریعتر از آنچه قابل جایگزینی باشند مصرف شدند.
این جنگ همچنین ناتوانی آمریکا در تأمین دفاع کافی برای متحدانش در منطقه را آشکار کرد و این روابط را تضعیف نمود. تصمیم آمریکا برای عدم مشورت با بسیاری از متحدانش پیش از حمله به ایران، این برداشت را تقویت کرده که این کشور رفتاری غیرقابل پیشبینی دارد و نگرانیهای مشروع دیگران را نادیده میگیرد.
در همین حال، بهای بنزین در داخل کشورآمریکا بهشدت افزایش یافته و کشاورزان با کمبود کود مواجه هستند. همهٔ اینها نشان میدهد که احتمال افزایش تورم و کند شدن رشد اقتصادی وجود دارد. ترامپ نیز از سوی دیگر اغلب متزلزل به نظر میرسید؛ بهطوریکه پستهای او در شبکههای اجتماعی پرسشهایی دربارهٔ قضاوت و خلقوخویش برمیانگیخت. اهداف نه روشن بودند و نه ثابت، و دستگاه سیاستگذاری نیز ناکارآمد به نظر میرسید.
ترامپ میتواند و خواهد توانست همچنان اصرار کند که این جنگ یک موفقیت بزرگ بوده است، اما واقعیت متفاوت است. موفقیتهای تاکتیکی در میدان نبرد و عملیات چشمگیر نجات یک خلبان نمیتواند آنچه را که بهعنوان یک شکست راهبردی در حال شکلگیری است، پنهان کند.
در جریان کارزار انتخاباتی ریاستجمهوری علیه جیمی کارترِ وقت در سال ۱۹۸۰، رونالد ریگان از مردم آمریکا پرسید: «آیا نسبت به چهار سال پیش وضعیت بهتری دارید؟» بسیاری چنین فکر نمیکردند، و همین امر به پیروزی ریگان در نوامبر همان سال کمک کرد. امروز نیز میتوان پرسشی مشابه از آمریکاییها مطرح کرد: «آیا نسبت به پنج هفته پیش وضعیت بهتری دارید؟» پاسخ قاطع «نه» است.
اگر جنگ با ایران از روی ضرورت بود، اگر منافع حیاتی آمریکا در خطر قرار داشت و هیچ جایگزینی جز استفاده از نیروی نظامی وجود نداشت، هزینهٔ سنگین آن برای آمریکا و متحدانش شاید قابل توجیه میبود. اما آمریکا زمان و گزینههای دیگری در اختیار داشت. با این حال، ترامپ جنگی اختیاری را آغاز کرد، تصمیمی که تاریخ بهاحتمال بسیار آن را بهشدت مورد قضاوت قرار خواهد داد.
———————-
ریچارد هاس، رئیس افتخاری شورای روابط خارجی، مشاور ارشد در شرکت سنترویو پارتنرز Centerview Partners ، و پژوهشگر برجستهٔ دانشگاهی در دانشگاه نیویورک، پیشتر بهعنوان مدیر برنامهریزی سیاست در وزارت امور خارجهٔ ایالات متحده خدمت کرده است.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
پس از سیوهشت روز جنگ و بمباران گسترده که هزاران هدف، از زیرساختهای حیاتی تا مراکز صنعتی را در بر گرفت، آنچه بسیاری انتظارش را داشت رخ نداد. حکومت سقوط نکرد و اکنون، در سایه یک آتشبس موقت، همه بازیگران در حال بازنگری در محاسبات خود هستند. این واقعیت، فارغ از هر داوری ارزشی، یک پیام روشن دارد: آنچه در ذهن بهعنوان «نتیجه محتمل» تصور میشد، در میدان واقعیت تحقق نیافت.
در این میان، پرسش اصلی نه درباره جنگ، بلکه درباره جایگاه اپوزیسیون است. مخالفان حکومت، نه در آغاز این درگیری نقشی داشتند و نه در شکلگیری آتشبس. صحنه عملاً میان دو قطب شکل گرفت: از یک سو ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، و از سوی دیگر حکومت اسلامی. در چنین معادلهای، اگر اپوزیسیون همچنان منفعل باقی بماند، عملاً از دایره تأثیرگذاری حذف خواهد شد؛ هرچند پیامدهای این کشاکش، مستقیماً متوجه مردم ایران است.
اغراق نیست اگر گفته شود بخش بزرگی از جامعه ایران ـــ جز گروههای ذینفع یا باورمندان ایدئولوژیک به وضع موجود ـــ امیدوار بود که این سطح از فشار خارجی، بهویژه با کشته شدن علی خامنهای و تعداد زیادی از چهرههای کلیدی رژیم، به فروپاشی نظام بینجامد. اما چنین نشد. این فاصله میان «آنچه خواسته میشد» و «آنچه رخ داد»، ما را ناگزیر میکند که میان آرزو و واقعیت تمایز قائل شویم.
آرزو، هرچند برای تداوم امید ضروری است، ولی جایگزین تحلیل واقعبینانه نمیشود. تجربههای اخیر نشان داد که نه حضور میلیونی در خیابانها، آنگونه که در خیزش خونین دیماه دیده شد، و نه حمله خارجی، بهتنهایی قادر به تغییر ساختار قدرت در ایران نبودهاند. تکرار همان مسیرها، بدون بازنگری در مفروضات، بیش از آنکه نشانه پایداری باشد، بیانگر نوعی بنبست فکری است.
از سوی دیگر، خودِ بازیگران اصلی این معادله — یعنی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل در یک سوی، و حکومت اسلامی در سوی دیگر — پس از سیوهشت روز جنگ به این واقعیت رسیدند که با پافشاری بر خواستههای حداکثری نمیتوانند به نتیجه برسند. اگر خواست حداکثری امریکا و اسرائیل سقوط حکومت و استقرار یک نظم سیاسی «نرمال» در ایران بود، روشن شد که به چنین هدفی دست نیافتهاند. در مقابل، حکومت اسلامی نیز نتوانست به خواستههای حداکثری خود—از جمله وادار کردن امریکا به خروج از منطقه و رفع خطر دوباره جنگ — دست یابد. این بنبست عملی، هر دو طرف را وادار کرد از حداکثرها عقبنشینی کنند و به آتشبس و گفتوگو تن دهند. این چرخش، نه از سر تمایل، بلکه از سر واقعبینی تحمیل شده است.
در چنین شرایطی، پرسش این است که چرا اپوزیسیون نباید همین واقعبینی را مبنای عمل خود قرار دهد؟ سیاست، عرصه امکانهاست، نه صرفاً عرصه خواستنها. هنگامی که ابزارهای متعارفِ مورد تصور برای تغییر ـ از خیزش سراسری تا مداخله خارجی ـ آزموده شده و به نتیجه نرسیدهاند، اصرار بر همان الگوها، بدون ارائه بدیلی عملی، راهگشا نخواهد بود.
در همین چارچوب باید به یک نکته مهم نیز توجه کرد: تجربه نشان داده است که شعارهای براندازانه — از جمله آنچه در دیماه سر داده شد — نهتنها به تغییر منجر نشد، بلکه رژیم را در سرکوب و خونریزی بیشتر مصممتر کرد. در مقابل، تکیه بر یک خواست مدنی مشخص، یعنی بازنگری قانون اساسی، از یکسو بهانهای مشابه برای سرکوب گسترده در اختیار حکومت قرار نمیدهد و از سوی دیگر، به دلیل کاهش هزینههای مشارکت، میتواند حمایت اقشار وسیعتری از جامعه را جلب کند.
اگر اپوزیسیون بخواهد از وضعیت تماشاگر خارج شود، پیش از هر چیز باید از پراکندگی شعارها دست بکشد و بر یک مطالبه مشخص متمرکز گردد. نه فهرستی از آرزوهای کلی، نه مجموعهای از شعارهای متنوع، بلکه یک خواست روشن، ساده و قابل فهم برای عموم مردم:
بازنگری قانون اساسی.
پیشنهاد عملی این است که در شهرها و روستاهای ایران، انجمنهای محلیِ خواستار بازنگری قانون اساسی شکل بگیرد. این انجمنها نه حزب سیاسیاند، نه ساختاری متمرکز دارند و نه مدعی قدرت هستند. کارویژه آنها، صرفاً حمل و تکرار یک پیام واحد است: قانون اساسی موجود نیازمند بازنگری است.
تمرکز بر یک مطالبه، برخلاف ظاهر سادهاش، از نظر سیاسی اهمیت تعیینکننده دارد. تجربه نشان داده است که شعارهای کلی — مانند «زن، زندگی، آزادی» — خواست مشخص و معین سیاسی را حمل نمیکنند و مطالبات متعدد، انرژی اجتماعی را پراکنده میسازند. اما یک خواست مشخص، اگر بهطور مداوم تکرار و در سطح جامعه تکثیر شود، میتواند به یک گفتمان غالب تبدیل گردد.
تداوم روایت لزوم بازنگری در قانون اساسی، میتواند حتی بخشهای غیرمتصلب درون حکومت را نیز با خود همراه سازد. شاید گفته شود که چنین خواستی پیشتر از سوی میرحسین موسوی نیز مطرح شده است. اما تفاوت در اینجاست که در آن زمان، نه تجربه حضور میلیونی با شعارهای براندازانه وجود داشت و نه حمله خارجی گسترده آزموده شده بود. امروز، این مطالبه نه از موضع آرزو، بلکه بر پایه تجربه و واقعیت مطرح میشود.
کار این انجمنها پیچیده نیست. هستههای کوچک محلی شکل میگیرند، گفتوگوهای محدود انجام میشود، و همان مطالبه واحد بارها و بارها تکرار میشود. این انجمنها، برخلاف حرکتهای تودهای که اغلب مقطعی و ناپایدارند، حتی در هستههای کوچک زیر ده نفر نیز به نوعی شبکهسازی اجتماعی منجر میشوند؛ شبکهای که بهتدریج گسترش مییابد و میتواند به زیرساخت یک نیروی مدنی پایدار تبدیل شود. آنچه اهمیت دارد، استمرار است، نه هیجان.
در عین حال، این ایده نه بیسابقه است و نه صرفاً یک طرح ذهنی. در تاریخ معاصر ایران، تجربهای روشن از نقش چنین انجمنهایی وجود دارد. در جریان انقلاب مشروطه ایران، انجمنهایی چون انجمن تبریز، انجمن تهران (انجمن مرکزی)، انجمن شیراز، انجمن اصفهان، انجمن رشت، انجمن مشهد، انجمن قزوین، انجمن کرمان، انجمن همدان، انجمن یزد، انجمن کرمانشاه و دیگر انجمنهای ایالتی و ولایتی، با وجود امکانات بسیار محدود ارتباطی — در حد تلگراف — توانستند نقشی تعیینکننده در بسیج افکار عمومی و پیشبرد تغییرات سیاسی ایفا کنند. البته تفاوتهای بنیادین میان آن دوران و شرایط امروز قابل انکار نیست؛ اما این تفاوتها، اصل نقشآفرینی انجمنهای محلی را نفی نمیکند.
هدف این مسیر روشن است. وادار کردن حاکمیت به پذیرش اصل ضرورت بازنگری قانون اساسی. اگر این اصل پذیرفته شود، نیمی از راه طی شده است؛ زیرا در آن نقطه، این پذیرش بهمعنای آن است که ساختار موجود، حتی از درون خود، نیازمند تغییر شناخته شده است.
در شرایطی که راههای پرهزینه و پرریسک آزموده شده و به نتیجه نرسیدهاند، چنین مسیری میتواند آغاز یک فشار مدنی تدریجی و انباشتی باشد؛ فشاری که بر پایه تکرار، تمرکز و گسترش اجتماعی شکل میگیرد، نه بر اساس امید به رخدادهای ناگهانی.
ایران امروز در یک بزنگاه قرار دارد. ادامه مسیر پیشین، با تکرار شعارها و امید بستن به رخدادهایی که خارج از کنترل جامعه است، بیش از پیش به حاشیهنشینی اپوزیسیون خواهد انجامید. در مقابل، انتخاب یک مطالبه مشخص و حرکت منظم حول آن، میتواند آغاز شکلگیری یک نیروی سیاسی مؤثر باشد.
میدانم ارائه چنین پیشنهادی — آن هم پس از جنایت هولناک دیماه که با آمریت و عاملیت نیروهای حکومت اسلامی انجام شد — و در میانه خشم و عصیانی که احساسات جامعه را جریحهدار کرده است، با حالوهوای عمومی همخوانی ندارد. اما چه میتوان کرد که زمین سیاست، میدان امکانها و ناممکنهاست، نه عرصه برآورده شدن حداکثر خواستهها.
در پایان، نمیتوان از نقش رسانههای دیداری و شنیداری و تریبوندارها چشم پوشید. آنان در این بزنگاه تاریخی مسئولیتی عمده بر دوش دارند. میتوانند همچنان در خواب خوش براندازی باقی بمانند و به بازتولید همان گفتمانهای بینتیجه ادامه دهند، یا آنکه با درایت، خردمندی و شکیبایی—همانگونه که نیاکان ما در به ثمر رساندن جنبش مشروطه از خود نشان دادند—در شکلگیری یک حرکت سیاسی ماندگار و کمهزینهتر در تاریخ ایران نقشآفرین شوند. مسأله پیچیده نیست؛ تصمیم دشوار است: یا در سرزمین آرزوها باقی میمانیم، یا با پذیرش واقعیت، نخستین گام را بر زمین سیاست برمیداریم.
————
* درویش رنجبر، دیپلمات پیشین ایران است.
■ آقای رنجبر عزیز. سؤالی که مطرح کردهاید (چه باید کرد؟) برای همه ما مطرح است. اما من فکر میکنم بهتر است صبر کنیم ببینیم جنگ به کجا کشیده میشود؟ به نظر میرسد ما هنوز تا پایان جنگ خیلی فاصله داریم. فردا دور اول مذاکرات در اسلامآباد شروع میشود. آیا شما که تجربه دیپلماتیک دارید، به این بحثهای ضد و نقیضی که اطراف طرحهای ۱۵ مادهای، ده مادهای که فقط ۸ ماده دارد، و... مشکوک نمیشوید؟ به هر حال، باید صبر کرد و زود قضاوت نکرد.
در مورد مطلب اصلی شما که ضرورت بازنگری قانون اساسی است، میتوان با کمال میل بحث کرد. آیا اولین قدم در بازنگری، حذف “ولایت فقیه” نخواهد بود؟ آیا “خیمه” بدون “عمود” ممکن خواهد بود؟ آیا مطمئن هستید که بازنگری قانون اساسی (با این نوع انتخابات و رأیگیری که شاهد بودهایم) به قانون بهتری منجر میشود؟ ممکن است حتی بدتر شود!
در مورد درخواست مشخص، به جای براندازی: در مورد درخواست مشخص “حجاب اختیاری” چه نظری دارید؟ آیا رژیم این خواست مشخص را که ملیونها نفر دنبال آن بودند، قبول کرد؟ البته الان به دلیل شرایط خاص، برای حجاب اجباری فشار زیادی نمیآورند. اما آیا فردای اتمام جنگ هم همینطور خواهد بود؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ آقای رنجبر گرامی، شما مسأله را پیش کشیدید ممنون میشوم اگر طرحی عملی برای «چگونگی پیاده کردن» آن هم ارائه کنید. شما چگونه میخواهید از دیوار سپاه و بسیج و زینبیون و حشدشعبی بگذرید و در هر ده و قصبه انجمن ایجاد کنید؟ با کدام شبکه از کنشگران از جان گذشته که حاضر باشند از سد امنیتی بگذرند میخواهید این کار را انجام دهید؟ گمانم نکتههایی که آقای قنبری پیش کشیدند هم در همین جهت باشد که این کار بطور عملی ممکن نیست. پیشنهاد شما صورت دیگری از تلاش برای رفرم یک حکومت رفرمناپذیر است. آیا تجربه ۴۷ ساله کافی نیست که بدانیم این راه را مکتبگرایی و جزماندیشی اسلامگرایان معمم و نظامی مسدود کرده است؟ سالهاست پیشنهاد رفراندوم آزاد پیش از سقوط حکومت را دادهاند اما شما چگونه میخواهید حکومتی که برای مرگ و زندگی میجنگد و میکُشد قانع کنید که بیاید رفراندوم آزاد و سالم بگذارد و خودش را در رایگیری شکست دهد؟! آیا از این حکومت چنین کاری برمیآید که با دست خودش خود را از صورت فعلی متلاشی کند؟ آیا این حکومت جنگجو اجازه میدهد که از طریق انجمنهای محلی این کار انجام شود؟ تجربه چند دهه نشان میدهد حکومتی که حاضر است هزاران نفر را در پیش چشم جهانیان قربانی کند هرگز حاضر نمیشود دست به رفرمی بزند که از دید افراد ایدئولوژیک چیزی است در حد خودکشی.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ جناب رنجبر با سلام, با نظر آقای قنبری موافقم که میگوید جنگ تمام نشده. بنظر میرسد که امریکا و اسراییل به این نتیجه رسیدهاند که این رژیم تابع قوانین جنگ و حل اختلافات نیست. قاعدتا وقتی در یک نزاع حریف را بر زمین میکوبی شکست را میپذیرد. اما اینان حکایت شوالیه سیاه در کمدی Monty Python شدهاند که پس از قطع هر چهار دست و پایشان همچنان با کر کری حریف خود را ترسویی میخوانند که دارد از جنگ تن به تن فرار میکند. شرایط ایران مانند ژاپن در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم است که امریکا قول همکاری و حمایت از ژاپن به شرط قدرت اتمی نشدن و محدود بودن قدرت نظامی به حد دفاعی را مطرح کرد. شروطی که ژاپن قبل از نابود شدن دو شهرش میتوانست بپذیرد ولی سر انجام پس از آن خسارات پذیرفت. اگر رژیم مانند امپراتور ژاپن نیست ولی میتواند همچون خمینی وقتی به واقعیت قدرت حریف پی میبرد و پس از نابودی نیروی هوایی و دفاع ضد هوایی و نیروی دریایی و تقریبا همه سران حکومتی میبایستی با قبول تعلیق غنی سازی و کاهش برد موشکی, خود و کشور را نجات دهد اما اینان راه حماس را در پیش گرفتهاند و تا ایران را غزه نکنند تسلیم نخواهند شد. متاسفانه برای اسرائیل هم اتمی شدن ایران به همراه موشکهای بالستیک خط قرمز پر رنگیست و اکنون تنها فرصتی میداند که فقط با تغییر رژیم بر این مشکل فائق خواهد آمد.
با احترام، نیما
■ دروود بر آقای رنجبر گرامی، تحشیهای تامّلاتی.
من از پرداختن به ذهنیّت حاکم بر زمامداران حکومت ایران فعلا میگذرم؛ زیرا شاهکلید اصلی قدرتخواهی مطلق آنها دقیقا در ذهنیّت اعتقاداتی آنها نهفته است که بحث جداگانه ای است. فعلا میپردازم به مطلب شما.
صحبت شما تلاشی است برای فرا خواندن به «واقعبینی» و فاصله گرفتن از آرزوهای بزرگ و پر هزینه. در ظاهر، این دعوت به عقلانیت سیاسی است؛ اما در عمق، مجموعهای از پیشفرضها را حمل میکند که اگر به درستی سنجیده نشوند، ممکن است به دام نوعی عقلانیت ناقص یا حتّا تسلیم عقلانی شده بینجامند. آنچه که مینویسم، تلاشی است برای پاسخ به متن شما نه در سطح تاکتیک سیاسی، بلکه در سطحی عمیقتر؛ یعنی سطح وجدان، حقیقت و مسئولیت انسانی. نخستین پرسشی که صحبت شما برمیانگیزد، نسبت میان «واقعبینی» و «پذیرش واقعیت» است. شما بارها تأکید میکنید که باید میان آرزو و واقعیت تمایز گذاشت و از خیالپردازی فاصله گرفت. اما آیا هر آنچه در میدان واقعیت دوام میآورد، شایسته پذیرش است؟ اگر واقعیت موجود محصول سالها سرکوب، حذف و خشونت باشد، آیا پذیرش آن به نام واقعبینی، به معنای تن دادن به نتیجه زور نیست؟ تاریخ بشر سرشار از لحظاتی است که آنچه «ناممکن» تلقی میشد، به واسطه آرزوهای بزرگ و ارادههای ظاهراً غیر واقعبینانه تحقق یافت. اگر انسانها همواره در محدوده امکانهای کم هزینه حرکت میکردند، شاید هنوز بسیاری از آزادیها هرگز متولد نمیشدند. به همین دلیل، من میپرسم که آیا واقع بینی، هنگامی که با ترس از هزینه همراه شود، به تدریج به نوعی تسلیم عقلانی شده تبدیل نمیشود؟
در ادامه، شما فرض میکنید که تمرکز بر مطالبهای محدود و مشخص، یعنی بازنگری قانون اساسی میتواند هزینه سرکوب را کاهش دهد. اما این فرض، از منظر فلسفه قدرت، نیازمند تردید جدی است. آیا قدرتهای سرکوبگر واقعاً میزان خشونت خود را بر اساس نوع شعارها تنظیم میکنند، یا بر اساس میزان تهدیدی که برای بقای خود احساس میکنند؟ آیا تاریخ نشان داده است که مطالبهای معتدل الزاماً پاسخی معتدل دریافت میکند؟ اگر ساختاری اساساً بر حفظ خود از طریق کنترل و حذف استوار باشد، آیا تغییر در زبان مطالبه، لزوماً ماهیت واکنش آن را تغییر میدهد؟ در اینجا پرسش عمیقتری سر برمیآورد. آیا مشکل در شدت مطالبات است، یا در ماهیت قدرتی که هرگونه تغییر را تهدیدی وجودی میبیند؟
از سوی دیگر، تأکید شما بر تمرکز بر یک مطالبه واحد، در ظاهر نشانگر انسجام و کارآمدی است؛ اما در سطح انسانشناختی، این دیدگاه پرسشهای مهمی را برمیانگیزد. آیا جامعه انسانی را میتوان به یک خواست واحد تقلیل داد؟ آیا کثرت مطالبات نشانه ضعف است، یا نشانه زنده بودن و تنوع یک جامعه؟ ساده سازی سیاست، اگر چه ممکن است از نظر تاکتیکی سودمند به نظر برسد، اما خطر آن را دارد که صداهای متفاوت را خاموش کند و پیچیدگی واقعی جامعه را نادیده بگیرد. آیا وحدت حول یک خواست واحد، همیشه حاصل آگاهی جمعی است، یا گاه نتیجه حذف و نادیده گرفتن تفاوتها؟ . ارجاع شما به تجربه انجمنهای مشروطه نیز، هر چند الهامبخش است، اما نیازمند احتیاط فلسفی است. تاریخ، اگر به صورت گزینشی خوانده شود، میتواند به ابزاری برای توجیه ایدههای از پیش تعیین شده تبدیل شود. آیا انجمنهای مشروطه به تنهایی عامل تغییر بودند، یا در دل مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی عمل میکردند که زمینه تغییر را فراهم ساخته بودند؟ آیا شرایط پیچیده امروز را میتوان با آن دوره تاریخی قیاس کرد، یا این قیاس بیشتر از آنکه تحلیلی باشد، نوعی امید به تکرار گذشته است؟ . پرسش عمیقتر این است. آیا ما از تاریخ برای فهم آن استفاده میکنیم، یا برای حقّانیّت دادن به آنچه پیشاپیش به آن باور داریم؟
در لایهای دیگر، صحبت شما نشان میدهد که نوعی پرهیز از فروپاشی ناگهانی و بی نظمی در پس این پیشنهادها نهفته است. این نگرانی تا اندازه ای درک پذیر است، اما پرسش فلسفی آنجاست که آیا این احتیاط از امید به اصلاح برمیخیزد، یا از ترس از ناشناختهها؟ . انسان اغلب به نام عقلانیت، از خطر کردن میگریزد؛ اما تاریخ نشان داده که گاه همین گریز، به تداوم وضعیتهای ناعادلانه انجامیده است. آیا امنیت نسبی موجود، حتّا اگر همراه با بیدادگری باشد، میتواند بهانهای برای پذیرش وضعیتی شود که وجدان انسانی آن را ناعادلانه میداند؟ مفهوم «کاهش هزینه» که در صحبت شما بارها تکرار میشود، نیز نیازمند بازنگری اخلاقی است. هزینه برای چه کسی؟ چه کسی حق دارد تعیین کند که کدام مسیر کم هزینهتر است؟ آیا کاهش هزینه سیاسی، لزوماً به معنای کاهش رنج انسانی است، یا گاه به معنای طولانی شدن رنج در زمانی طولانیتر؟ اگر مسیری کم هزینه باشد اما دادگزاری را به تأخیر اندازد، آیا همچنان میتوان آن را اخلاقی دانست؟ آیا میتوان به نام عقلانیت، رنج را طولانیتر کرد و همچنان خود را واقعبین نامید؟
شاید اساسی ترین پرسش این باشد که هدف از این مسیر چیست؟ تغییر واقعی، یا صرفاً دوام در چارچوب موجود؟ بازنگری قانون اساسی، اگر بدون تغییر در منبع واقعی قدرت صورت گیرد، آیا چیزی جز بازآرایی همان ساختار پیشین خواهد بود؟ آیا خطر آن وجود ندارد که تغییرات ظاهری، به ابزاری برای حفظ همان نظم پیشین تبدیل شوند؟ این پرسش، نه سیاسی، بلکه وجودی است؛ زیرا به ماهیت تغییر و امکان آن در ساختارهای بسته بازمیگردد. در پایان، پرسشی باقی میماند که از همه عمیقتر و بی قرارکنندهتر است. شما سیاست را عرصه امکانها میدانید، نه عرصه خواستنها. اما وجدان انسانی، تنها با امکانها زندگی نمیکند؛ با حقیقت، دادگری و کرامت نیز زندگی میکند. اگر روزی روشن شود که مسیر «واقعبینانه» شما، به جای کاهش رنج، آن را طولانیتر کرده است، آیا همچنان میتوان آن را عقلانی نامید؟ آیا تاریخ را تنها محتاطان ساختهاند، یا کسانی که جرأت کردند از مرز امکانهای موجود عبور کنند؟ و سرانجام، پرسشی که شاید باید همچنان باز بماند و هیچ پاسخ آسانی برای آن وجود نداشته باشد. آیا ما در جست و جوی کم هزینه ترین راه برای زیستن هستیم، یا در جست و جوی شرافتمندانه ترین راه برای انسان ماندن؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ دوستان گرامی رضا قنبری، یوسف جاویدان، نیما و فرامرز حیدریان،
مایلم که انتقاد کوچکی از شما بکنم. شما به جای تکیه بر کمبودهای پیشنهاد درویش رنجبر، بهتر است بر روی رفع کمبودهای پیشنهاد او و اجراییکردن آن تکیه کنید. ایجاد انجمنهای محلی، کار خوبی است و به رشد جامعه مدنی کمک میکند. انواعی از انجمنهای محلی را پیشنهاد کنید که رژیم نتواند در مقابل آن انجمنها دست به خشونت بزند. چه نوعی از انجمنهاست که هم میتواند تمرین دموکراسی در سطح محلی باشد، و هم در ادامه بتواند به تقویت نهادهای مدنی بزرگتر بیانجامد؟
با احترام - حسین جرجانی
■ دروود بر آقای جرجانی گرامی،
من به سهم خودم در پاسخ شما بر نکتهای تاکید کنم. حکومتی که جمع سه نفره را جُرم و خطری برای بقای خودش میداند، آیا امکانی برای تشکیل انجمنهای مستقل ایجاد میکند؛ ولو کوچکترین سنخیّتی و تضادی با قدرت حاکم نداشته باشند. مشکل در نبودن یا بودن انجمنها نیست؛ بلکه مشکل در این است که هر انجمنی باید از زیر نظارت قدرت حاکم، برگ ترخیص دریافت کند. در حضور و فعّال بودن گیوتین زمامداران، چگونه میتوان گرد هم آمد بدون آنکه بالای دار نرفت؟ آیا شما راه حلّی دارید برای این مسئله؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ فرامرز حیدریان گرامی،
مبنای تئوریک پیشنهادم را در مقالهای به نام “از انجمن تا حزب” (https://hosseinjorjani.com/from_association_to_politicalparty/) که اولین بار در سایت رادیو زمانه چاپ شد، مطرح کردهام. خلاصه این است که حکومتهای اروپایی (که در آن مقاله با نام “الیت سیاسی، اقتصادی، نظامی” از آنها نام بردهام) در اروپای قرون ۱۷ تا ۱۹ همان کاری را در اروپا کردهاند که اکنون جمهوری اسلامی در ایران میکند. فراموش نکنیم که کلیسای کاتولیک از حدود سال ۱۶۰۹ تا سال ۱۶۳۲ به گالیله گیر داده بودند و کارهای رصدشناسانه و مکانیکی او را تخطئه میکردند. کاری که اروپا کرد این بود که به ساختن انجمنهای “بیخطر” پرداخت که حکومتها را تحریک نکند. یک انجمن گلکاری اینجا، یک انجمن کبوترپرانی آنجا (شوخی نمیکنم، داروین در سالهای ۱۸۳۸ تا ۱۸۵۸ عضو دو انجمن پرورشدهندگان کبوتر در اطراف لندن بود).
به نظر من، ما ایرانیان در طول ۱۲۰ سال گذشته همیشه عجله داشتهایم و خواستهایم که میانبُر بزنیم و رژیمها را هر چه زودتر ساقط کنیم. اگر روشهای گذشته کار کردهاند، چه خوب! به همان کارها ادامه بدهیم. اگر روشهای میانبُر گذشته، مثل حزبهای بدون پشتوانه مردمی درست کردن و چریکبازی درآوردن، و طومار نوشتن نتیجه داشته، خوب است که به همان کار ادامه بدهیم. اما من بر این گمانم که بعد از تکان دادن و سیخ زدن و بیدار کردن این “هیولا”، که جمهوری اسلامی باشد، این هیولا به این زودیها به غارش بازنخواهد گشت.
کار اساسی آن است که زمینهٔ رشد و تغذیه جمهوری اسلامی را خشک کرد. بهتر است که ذهن طرفداران رژیم را عوض کنیم. اگر میخواهیم ذهن ایرانیان را عوض کنیم، آنها را با دموکراسی آشنا کنیم، با همدیگر تمرین کار جمعی کنیم، و خرد جمعی را به کار ببریم، بهتر است که میانبُر زدن را فراموش کنیم. بهترین کار، برای شروع روند کریستالیزه کردن جامعه، ایجاد انجمنهای علاقهمحور است. یک انجمن ریاضی اینجا، یک انجمن دوخت چهلتکه آنجا، یک انجمن کاشت گیاهان بالکن یا پشت پنجره در جای دیگر. همین کارهایی را که امروز مردم عادی میکنند به صورت رسمی انجام بدهند. تیمهای فوتبال محلی را با شکل رسمی بسازیم، ورزش در پارک را انجمنی انجام بدهیم، و هزاران چیز دیگر که من نمیدانم.
اگر نمیتوانیم جامه مدنی را در بهترین شکل تقویت کنیم، بهتر آن است که آن را به هر شکلی که ممکن است به انجام برسانیم.
با مهرد و اردات - حسین جرجانی
■ مجدّدا درود بر آقای جرجانی گرامی،
اشارهای که شما کردهاید، در ظاهر دعوتی است به صبر، نهادسازی و کار آرام اجتماعی؛ اما در عمق خودش، حامل تصویری خاص از تاریخ جوامع اروپایی، انسان و قدرت به طور کلّی است. اگر این تصویر را با وضعیت کنونی ایران بسنجیم، نقد فلسفی آن ناگزیر از طرح پرسشهایی میشود که شاید آرامش ظاهری دیدگاه شما را متزلزل کند. در آغاز، قیاس میان ایران امروز و اروپای قرون هفدهم تا نوزدهم، قیاسی جذاب و امید آفرین است؛ زیرا نوید میدهد که همانگونه که اروپا از سیطرهٔ اقتدار أصحاب کلیسا عبور کرد، جامعهٔ ایران نیز دیر یا زود از اقتدار آخوندها، عبور خواهد کرد. اما تاریخ، با شباهتهای سطحی و قیاسی پیش نمیرود. اروپا حتّا در زمان اقتدار کلیسا، از چند پارگی قدرت، رشد شهرها، ظهور طبقات اقتصادی مستقل و رقابت میان نهادهای مختلف برخوردار بود.
پرسش این است که آیا در وضعیت کنونی ایران، چنین پراکندگی قدرت و امکان تنفس اجتماعی وجود دارد؟ یا آنکه تمرکز قدرت به گونهای است که هر جوانهٔ خودمختاری را پیش از بلوغ میخشکاند؟ اگر پاسخ دوم باشد، آنگاه قیاس تاریخی، بیش از آنکه راهنما باشد، ممکن است به نوعی تسلّای ذهنی تبدیل شود. هستهٔ فلسفی دیدگاه شما، بر ایدهٔ «دگرگونی آهسته» استوار است؛ بر این تصور که جامعه همچون بلور، به آرامی و لایه به لایه شکل میگیرد، نه با انفجار. این تصویر، از حیث عقلانیت اجتماعی، شایان احترام است، اما تاریخ، بارها نشان داده که تحولات بزرگ، اغلب در نقطهٔ تلاقی دو نیرو رخ میدهند. انباشت تدریجی و گسست ناگهانی. جامعهای که فقط بسازد و هرگز نقطهٔ گسست را تجربه نکند، ممکن است به بلوغ نرسد، بلکه به عادت تن دهد. اینجا باید پرسید که آیا صبر، همیشه فضیلت است، یا گاه به شکل دیگری از سازگاری و تحمّل سرنوشت قضا و قدری بدل میشود؟
پیشنهاد ایجاد انجمنهای علاقه محور، انجمنهای علمی، ورزشی یا فرهنگی در ظاهر خردمندانه است؛ زیرا هر انجمن، تمرینی برای اعتماد و کار جمعی است. اما این تصور که چنین انجمنهایی برای قدرت حاکم که همه چیز را زیر نظر دارد، «بی خطر» هستند، خودش نیازمند بازنگری است. قدرتهای ایدئولوژیک، بیش از هر چیز از شکلگیری هسته های مستقل هراس دارند. حتّا کوچکترین حلقهٔ همبستگی، اگر حامل حسّ استقلال باشد، میتواند برای نظامهای متمرکز، تهدید محسوب شود. از این لحاظ، یا این انجمنها واقعاً بی خطرند - و در نتیجه کم اثر - یا مؤثرند و بنابر این ناگزیر با مقاومت قدرت رو به رو خواهند شد. در هر دو حالت، سادگی تصور «بیخطری» جای تأمل دارد.
یکی از ابعاد نظر شما، امید به «تغییر ذهنیّت طرفداران قدرت» است. این امید، در لایهای انسانی و اخلاقی واقعا ستایش انگیز است، اما از نظر فلسفی نیازمند احتیاط است. اعتقادات و مواضع سیاسی، همیشه محصول ناآگاهی نیستند؛ گاه ریشه در هویّت، منافع، ترس و وابستگی دارند. اگر فردی امنیت، نان یا مقام اجتماعی خود را در استمرار نظم موجود ببیند، آشنایی با مفاهیم دمکراسی لزوماً ذهنیّت او را دگرگون نخواهد کرد. من میپرسم که آیا تغییر آگاهی و تجدید نظر در ذهنیّت خود، بدون تغییر شرایط زیستی، میتواند پایدار باشد؟ نکتهٔ دیگری که در گفتار شما دیده میشود، نسبت دادن «عجله» به جامعهٔ ایرانی است. این تعبیر، اگر چه ممکن است ناظر به تجربه های تاریخی باشد، اما خطر آن وجود دارد که رنج تاریخی مردم ایران را به ویژگی فرهنگی تقلیل دهد. مردمی که در فشار، محدودیت و ناامنی زیستهاند، میل به تغییر سریع را نه از سر بی حوصلگی، بلکه از سر خستگی تاریخی تجربه میکنند. آیا شتاب برای تغییر، نشانهٔ نابالغی است، یا واکنشی طبیعی به رنج انباشته و تلنبار شده بر دوش نسلهای گوناگون؟
دیگر اینکه در صحبت شما، مسئلهٔ اصلی به ماهیّت جامعهٔ مدنی بازمیگردد. جامعهٔ مدنی، تنها مجموعهای از انجمنها نیست؛ بلکه فضایی است که در آن، انسانها میتوانند بدون ترس، به کنش جمعی دست بزنند. اگر این فضا تحت نظارت شدید یا محدودیتهای ساختاری باشد، آنچه شکل میگیرد، شاید نه جامعهٔ مدنی واقعی، بلکه شبیه سازی از آن باشد. شبیه سازی، گاه به جای تقویت جامعه، انرژی آن را تخلیه میکند. با این حال، دیدگاه شما، واجد بصیرتی مهم است. هیچ جامعهای بدون تمرین همکاری، بدون شکلگیری اعتماد و بدون تجربهٔ خرد جمعی، نمیتواند به آزادی پایدار برسد. آزادی، صرفاً لحظهای از سقوط قدرت نیست؛ بلکه پروسه ایست که در آن، انسانها یاد میگیرند چگونه با یکدیگر زیست کنند. اما در برابر این بصیرت، یک خطر نیز وجود دارد و آنهم کم برآورد کردن ماهیّت قدرت است. قدرتهای متمرکز [=ولایت فقیه]، تنها با ناآگاهی مردم زنده نمیمانند؛ بلکه آنها از ترس، وابستگی و گاه از پراکندگی اجتماعی تغذیه میکنند.
اکنون باید پرسید که آیا آزادی ساخته میشود یا گرفته میشود؟ شاید پاسخ، در هیچیک از این دو امکان به تنهایی نهفته نباشد؛ بلکه آزادی، هنگامی زاده میشود که ساختن تدریجی و لحظهٔ گسست تاریخی، در نقطهای حسّاس به هم برسند. جامعهای که فقط به ساختن بسنده کند، ممکن است به عادت و انطباق تن دهد و جامعهای که فقط به گسست بیندیشد، ممکن است فرصت بلوغ را از دست بدهد. اگر جامعهای سالها بسازد و تحمّل کند و تمرین کند و صبر پیشه کند، اما هرگز لحظهٔ لرزش و گسست فرا نرسد، آیا قدرت فروخواهد ریخت، یا ریشه هایش آرام و بی صدا، عمیقتر خواهند شد و ملّت به تقدیر خودش در اسارت، تسلیم خواهد شد؟
شادزی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ با نظر نویسنده و آقای جرجانی موافقم. ساختن، نیازمند شکیبایی، برنامه ریزی، تمرین کار جمعی و به تدریج تمرین و تقویت کار گروهی است. در خلال سال های گذشته، گروه های کوچک بسیاری عموما در بین جوانان در ایران شکل گرفته است: در زمینه محیط زیست، حمایت از حیوانات، ایجاد کارگاه های کوچک، گروه های مطالعاتی و تشکیل گروه های پادکست، ... در زمینه محیط زیست کارهای حسین درویش در شرایط سخت داخل ایران قابل توجه و موثر بوده است.
در نظر بگیرید هدایت مخالفان حکومت فعلی به سمت ساخت مدارس، درمانگاه، ... و تمرین مشارکت جمعی در ساخت این نهادها چه کمک اساسی به شکل گیری ساختاری کار جمعی در ایران می کرد. کار جمعی معضلی است که از انقلاب مشروطه گریبان گیر ما ایرانیان بوده است. کار جمعی در گروه های کوچک در خلال زمان شکل می گیرد و به تدریج فرهنگ کار جمعی را در جامعه نهاینه می کند.
محو نهاد ولایت از قانون اساسی جز اهداف نهایی باید باشد و نه قدم اول در مطالبات. تا پیش از آن قدم های بسیاری در شکل گیری تفکر جمعی و کار گروهی باید در ایران انجام شود. در حالی که طرح آن در قدم اول سبب ایجاد مقاومت شدید از طرف حکومت و ممانعت از آن در همان قدم اول خواهد بود و تجربه شکستی دیگر. همانطور که آقای جرجانی به درستی گفتند هنر در استفاده از امکانات است و البته آرزوها را همیشه باید چراغ راه قرار داد. قدم های کوتاه به جلو اگر در ۴۰ سال گذشته شروع شده بود شرایط امروز ایران بسیار با آنچه شاهد آن هستیم می توانست متفاوت باشد.
با احترام - منصور
■ با درود به جناب رنجبر و دوستان شرکت کننده در بحث.
ایده اصلی جناب رنجبر در ضرورت جلب پشتیبانی و حمایت جامعه از درخواست تغییرات اساسی در قرارداد اجتماعی برای گذار از حاکمیت ارتجاعی کنونی به دموکراسی در ایران مهم است اما سئوال آن است که این مهم را چگونه میتوان عملی کرد؟ ملاحظات زیر را در نظر بگیرید:
- در شرایط بحرانی (عملا جنگی) کنونی کشور هر گونه فراخوان به تشکیل شوراها یا انجمن ها در شهرها و روستاهای کشور برای بحث و بررسی ضرورت اصلاحات در قانون اساسی و برگزاری رفراندوم در مورد قانون اساسی اصلاح شده بلافاصله از سوی خونتای (یا جانتای Junta حاکم که گروه کوچکی از سپاهیان و امنیتی ها هستند) در قدرت تضعیف حاکمیت و همکاری با کشورهای متخاصم تلقی شده و سرکوب خواهد شد،
- فراخوان دهندگان و تشکیل دهندگان چنان انجمن ها یا شوراهای بحث و بررسی قانون اساسی چه مشروعیت (نمایندگی مردمی) و مقبولیتی (صلاحیت علمی و کارشناسی) بین مردم دارند؟
- ایجاد هماهنگی بین این انجمن ها یا شوراها برای جمع بندی و ارتقاء درخواست های در سطح انجمن ها در شهر و روستا به یک خواست ملی چگونه امکانپذیر می شود؟
بنابراین راه های عملی شدن این ایده را باید در نظر گرفت. بنظر من رهبران اپوزسیون (اعم از پادشاهی یا جمهوری خواه، در داخل و یا خارج از کشور) برای تحقق این ایده میتوانند از “ظرفیتهای موجود اجتماعی-سیاسی” در کشور بهره برداری کنند. منظور من از “ظرفیتهای اجتماعی-سیاسی” کشور نمایندگان تحول خواه در مجلس شورای اسلامی و اعضای شوراهای شهر (و روستا) در سرتاسر کشور هستند. این نمایندگان (هر چند با گذر از نظارت استصوابی در مورد نمایندگان مجلس و نظارتهای دستگاه های امنیتی در مورد نمایدگان شوراها) به مجلس و شوراها راه یافته اند اما بهر حال دارای نوعی از مشروعیت های اجتماعی سیاسی هستند و بسیاری از آنها در مواجهه با بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که در کشور پیش آمده بخوبی متوجه امکان ناپذیری ادامه رژیم سیاسی حاکم بر کشور در آینده و ضرورت اصلاحات ساختاری در این نظام شده اند؛ بنابراین انگیزه لازم برای چنین اقدامی را دارند.
صرفنظر از این نکته مهم که چگونه باید این نمایندگان تحول خواه مجلس و شوراهای شهر های مهم (مراکز استانها و شهرهای بزرگ) را شناسایی کرده و با آنها برای چنین کار سترگی گفتگو نمود، که طبعا اقدامی است حساس و نیامند زمان و مهارتهای ارتباطی لازم از سوی مدیران این پروژه بزرگ اجتماعی-سیاسی، نحوه طرح موضوع و تمهید مقدمات لازم و مرحله بندی اقدامات نیز اهمیت دارد. منظور آن است که بهتر است بجای موضوع بازنگری در قانون اساسی و رفراندوم برای قانون اساسی نو که مسلما از همان ابتدا با مخالفت روحانیون حکومتی و سراداران سپاه مواجه خواهد شد از عناوینی مانند: بررسی و ارزیابی کاستی های نظام حکمرنی کشور در مواجهه با چالش های بزرگ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی موجود، ارتقاء کارایی نظام حکمرانی در سطح منطقه ای و ایجاد عدم تمرکز در مدیریت اقتصادی اجتماعی در کشور و موارد مشابه شروع کرد و چنانچه موفقیت خوبی در این سطح حاصل شد پروژه را بسطح بالاتری ارتقاء داد. جزئیات زیادی در هر یک از این موارد وجود دارد اما طبعا ابتدا باید کلیات مورد بحث قرار گرفته نهایی شود تا بتوان به جزئیات پرداخت.
ارادتمند- خسرو
■ اگر چه با جوهر نوشته آقای رنجبر و کامنت آقای جرجانی همفکری اصولی دارم اما انتقاد و سوالات دیگر دوستان نیز کاملا وارد است.
رژیم جمهوری اسلامی (بویژه بعد از تحمل ضربات اخیر) با ماهیت یا هیچ یا همه ادامه حیات میدهد. در واقع ما هنوز نمیدانیم که این رژیم بعد از جنگ اخیر دقیقا کیست و چیست؟ اما روشن است که ظرفیت های ناچیز گذشته را نیز از دست داده و امروز هار تر از هر زمان دیگر در مقابل مردم قرار گرفته.
شرایط اجتماعی و روحیه مردمی ناامید کننده است و نسبت به زمان قبل از جنگ افول چشمگیری دارد. جنبش ” شیر و خورشید” نیز اگر چه هنوز چشم های بسیاری را در ایران بسوی خود دارد اما آن نیز افت داشته و موضع دفاعی بخود گرفته. در این گیر و دار “ما” از “چه باید کرد” سخن میگوییم در حالی که هنوز “ما” نشده ایم. اپوزسیون ایران نیاز به چرخش های معرفتی زیادی دارد تا بتواند فصل مشترک ها را به یک پلاتفرم واحد تبدیل سازد، نیاز به زبان و نگاه جدید که تمامی مخالفان جمهوری اسلامی را همرزم و همقطار خود بداند. و تنها در چشم انداز چنین پلاتفرمی تشکیلات معنا دار، پر قدرت، و غیر قابل حذف و انکار متولد خواهد شد. در سایه چنین تشکیلاتی رهنمود های آقای رنجبر و توصیه آقای جرجانی نیز معنی دارتر میشوند. و یا گفته آقای حیدریان که در بزنگاه های تاریخ باید کاری کرد غیر ممکن و کارستان؟ اما باید ابتدا حضور پر رنگ و واقعی داشته باشیم تا آن تصمیم سخت را بگیریم؟ وگر نه در خواست پشت در خواست از دول خارجی که تصمیمی برایمان بگیرند؟ مصداق “تصمیم گیری سخت” در شرایط سخت نیست. برای اتحاد ضروری هیچگاه دیر نیست. حتی زمانی که خیلی دیر است.
با احترام، پیروز.
■ جناب آقای قنبری عزیز
با سپاس از توجه شما به این مقاله، در خصوص اینکه هنوز سرنوشت جنگ مشخص نیست با شما موافق هستم، ولی آنچه واقعیت دارد اینکه بسیار بسیار بعید می نماید که این رژیم با حمله هوأیی صرف سقوط کند. حمله گسترده زمینی به شکل عراق هم که کلا منتفی است. می ماند اینکه جنگ دوباره شروع شود. در این صورت حتی اگر تهدید اخیر ترامپ مبنی بر زدن نیرو گاه ها عملی شود و اسباب حکمرانی متداول فلج شود باز این سپاه است که با در اختیار داشتن انبار، اسلحه و ژنراتورهای تولید برق به صورت جزیره ای به “مقاومت” ادامه خواهد داد. خودتان به می دانید که برای این رژیم معیشت و نیازهای اولیه مردم در مقابل بقای نظام اهمیتی ندارد.
اینکه بازنگری قانون اساسی چگونه و به شمول کدام اصول خواهد بود گام بعدی است که در حیطه کارویژه انجمن های محلی قرار ندارد. همانطور که توضیح دادم این انجمن ها حامل و ناشر یک پیام می شوند؛ ضرورت بازنگری در قانون اساسی.
قضیه حجاب با این مطالبه مدنی تفاوت دارد. حجاب بر اساس قرائت غالب فقه شیعه به صورت قانون درآمد، لذا رژیم نمی تواند علیرغم عدم توانایی در اجرا، آن را ملغی کند زیرا الغای آشکار این قانون مخالفت با یک اصل بدیهی فقهی محسوب می شود.
رنجبر
■ جناب جاویدان با سلام
پیاده کردن این طرح نیاز به ایجاد گفتمان یا دیسکورس دارد. تصور بفرمایید در خیزش عظیم دیماه، که متاسفانه به انحراف کشیده شد، بجای شعار “این آخرین نبرده / پهلوی بر می گرده” که ترجمه عملی آن این بود آماده باشید چوبه های دار پیشاپیش بر پا شده، مردم پلاکارد به دست خواستار بازنگری قانون اساسی می شدند. آیا رژیم مرتکب چنین جنایت هولناکی می شد؟ تصویر ده روز اول قیام که یک نفر در خیابان جمهوری جلو موتور سواران روی زمین نشست به نماد جنبش تبدیل شد. خشونت و قتل عام زمانی شدت گرفت که آن “آقا” با محوریت همان شعارهای رادیکال و براندازانه فراخوان داد. اگر درایت و خردمندی در کار بود می شد آن خیزش عظیم را با طرح ضرورت بازنگری در قانون اساسی به ابزار چانه زنی تبدیل کرد.
اکنون وضعیت به کلی متفاوت است. جنگ هر چند رژیم را ساقط نکرد ولی ضربات مهلکی وارد کرده است؛ خامنه ای به عنوان ستون و بقولی عمود خیمه نظام حذف شده است. مراکز قدرت سخت رژیم مانند وزارت اطلاعات، مقرهای سپاه و بسیج بمباران شدند. بسیاری از مهره های کلیدی که در قوام رژیم نقش مهم داشتند مانند لاریجانی کشته شده اند. لذا رژیم در نقطه ضعف بی سابقه قرار دارد. اوضاع اقتصادی به شدت وخیم تر شده است. بنابرین اگر اپوزیسیون با یک طرح روشن و مدنی وارد میدان شود می تواند از رژیم امتیاز بگیرد. همین که بتوان رژیم را وادار کرد اپوزیسیون را به رسمیت بشناسد قدم بزرگی در راه گذار محسوب می شود.
رنجبر
■ جناب نیما با سلام
درست می فرمایید که این رژیم تمامیت ایران را به پای اهداف ایدئولوژیک خودش به نابودی می کشد، ولی تفاوت های رژیم اسلامی را با حماس، حزب الله و ... نمی توان نادیده گرفت. با همه اشترکات ایدئولوژیک باید گفت حکومت اسلامی در قالب دولت - ملت بروز و ظهور کرده است، لذا یک گروه شبه نظامی نیست. همین ویژگی سبب شده تا در مواقعی که موجودیت آن به عنوان دولت - ملت به خاطر افتد تغییر جهت دهد. در جنگ ایران وعراق مدام رجز خوانی می کردند که راه قدس از کربلا می گذارد و در ظاهر حاضر به هیچ سازشی نبودند. ولی واقعیت جنگ خودش را بر اراده خمینی تحمیل کرد و به ناچار تن به قبول آتش بس داد.
رنجبر
■ جناب حیدریان با سلام
تاملات فلسفی شما برای من آموزنده است. بسیار سپاسگزارم.
نکاتی که مطرح کردید از جمله تفاوت “واقع بینی” و “پذیرش واقعیت” همچنین نسبت اخلاق و سیاست و در نهایت خطر “تسلیم عقلانی” هر کدام سر فصل گفتاری درازدامن است. خیلی خلاصه عرض کنم؛ “واقع بینی” و “تسلیم” را نمی توان خلط کرد. واقع بینی عبارت است از دیدن محدودیت ها برای انتخاب مسیر ممکن در حالی که تسلیم به معنای کنار گذاشتن هر نوع کنش است. در این مقاله سعی شده مسیر یک کنش هر چند محدود پیشنهاد شود.
اینکه “کاهش هزینه به معنای طولانی شدن رنج نیست؟” پرسش اخلاقی است که می تواند به این نتیجه برسد؛ پس باید مسیر های پر هزینه و خشونت بار را جهت کاستن رنج طولانی انتخاب کرد. این همان نقطه کانونی است که در فلسفه اخلاق مورد بحث و تامل قرار دارد.
در مورد مقایسه انجمن های زمان مشروطه نظر شما صحیح است، فقط انجمن ها نبودند که به پیروزی جنبش مشروطه کمک کردند اما این به معنای بی اثر بودن یک عامل هم نیست.
در خصوص این نکته که آیا قدرتهای سرکوبگر نوع واکنش خود را بر اساس نوع مطالبات تنظیم میکنند یا نه، پاسخ قطعی و یکسانی وجود ندارد. اما تجربه نشان میدهد که همه مطالبات از حیث «هزینه سرکوب» یکسان نیستند. تفاوت میان یک مطالبه ساختاریِ فراگیر و یک کنش مستقیمِ براندازانه، صرفاً در زبان نیست، بلکه در نوع تهدیدی است که برای تداوم نظم موجود ایجاد میکند.
نکته دیگر، درباره کثرت مطالبات است. تردیدی نیست که جامعه زنده، متکثر است. اما در سطح کنش سیاسی، تجربههای مختلف نشان دادهاند که بدون نوعی تمرکز حتی موقت بر یک خواست مشخص، امکان تبدیل این کثرت به نیروی مؤثر کاهش مییابد. این تمرکز، به معنای نفی تنوع نیست، بلکه تلاشی است برای ایجاد حداقلی از همجهتی.
رنجبر
■ آنچه من از تیتر مقاله از نویسنده و سایر دوستان گرامی توقع داشتم چه باید کرد در شرایط کنونی بود ولی گویی دوستان فراموش کردهاند که ما در زمان جنگ هستیم و میباید به این پرسش پاسخ دهیم که راه تاثیر گذاری بر تحولات کنونی در این لحظه چیست؟
یکی از ترفندهای جناح اصولگرا برای مقابله با اصلاحطلبان همیشه تقبیح و فقدان بصیرت و سازشکاری و حتا خیانت خواندن هرگونه مذاکره و توافق با آمریکا بوده است. این ترفند که صرفا برای مصرف داخلی و کسب حمایت افراطی ترین بخش های جامعه و تأمین کننده لشگر لباسشخصی و بسیج، تنورش همواره داغ نگهداشته شده حال به پاشنه آشیل خود آن جناح تبدیل گردیده و راه گریز از جنگ را بر روی خود بسته است.
آنچه امروز میباید سازماندهی شود بالا بردن صدای ادامه مذاکرات و آموختن از رهبر انقلاب و نوشیدن جام زهر برای نجات ایران است. برای مثال جنبش دانشجویی ما اکنون باید بیش از هر زمانی نشان دهد که پیشتاز شعور است تا شعار و با توصیه های سازنده و کشور نجات ده خود با پرهیز از شعار های ساختار شکن نقش هدایت کننده افکار عمومی را بدست آورد. میباید به رژیم و هوادارانش به روشنی توضیح دهیم که اگر صرف میلیاردها دلار برای غنی سازی به جای بازدارندگی چنین جنگی را به بار آورده حال که قسمت بیشتر آن نابود شده آیا منطقی ست که دوباره آن را با صرف میلیاد ها دلار و جنگی دیگر و سال ها تحریم از سر گیریم؟
اگر مردم در شرایطی نیستند که با خیزشی انقلابی رژیم را سرنگون کنند اما میباید تلاش کنند با نشان دادن راه برای پایان جنگ کشور خود را نجات دهند. توقف غنیسازی اصلیترین مانع پایان جنگ و بیرون آمدن ایران از این چاه ۴۷ ساله است. ایران با چنین پذیرشی میتواند لغو همه تحریم ها درخواست و با تبدیل این جنگ به یک ” برد -برد” جنگ را تمام کند. باید سپاه پاسداران را که اکنون عملا حکومت را در دست دارد به ایفای نقشی مشابه ارتش مصر در اداره کشور و به جلوگیری از تندرو های مذهبی تشویق کرد تا نگران انقلاب و سرنگونی خود نباشند. در آن صورت است که میتوان به توصیه دوستان NGO ها و شوراها و سازمانهای مختلف برای تمرین دمکراسی و عمل جمعی را سازمان دهیم.
با احترام نیما.
■ آقای رنجبر گرامی، یا سلام
کار از چانهزنی گذشته است، اگر شما تاکنون این را ندیدهاید گمان نمیکنم من با هیچ زبانی بتوانم آن را به شما نشان بدهم. ما با یک حکومت متعارف روبرو نیستیم، با حکومتی روبرو هستیم که نه تنها بسیاری از قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشته بلکه حتا قوانین نیمبند خودش را زیر پا میاندازد. هیچ حکومتی بجز ج.ا. در تاریخ جهان وجود ندارد که کارگذارانش بارها و بارها به سفارتخانه های دولتهای غربی و دولتهای همسایه هجوم برده باشند و مرتکب صد نوع قانون شکنی دیگر شده باشند. ما با یک حکومت متعارف روبرو نیستیم، با دولتی روبرو هستیم که از دستههای مافیایی تشکیل شده، دولتی که بطور فعال در انواع قاچاق و از جمله قاچاق مواد مخدر از ایران تا لبنان و اروپا و تا کلمبیا و ونزوئلا دست دارد، دولتی که از عمد کمر طبقه متوسط را شکست و اجازهی گسترده شدن کارزارهای مدنی را نمیدهد.
دیگر آنکه شما بر چه اساس پیش از تشکیل یک دولت موقت آن را متهم به بر پا کردن چوبه دار میکنید؟ با استناد به کدام شواهد محکم و عینی؟ انتصاب خانم شیرین عبادی به ریاست کمیته حقیقتیاب خلاف حرف شما را نشان میدهد. خانم عبادی تاکید کرد که اینکه کسی برای دولت کار کرده بهیچوجه به معنی خلافکار بودن نیست. میلیونها ایرانی جزو بوروکراسی و دستگاه عریض و طویل دیوانسالاری ایران بودهاند و اکثریت آنان ایرانیان شریفی هستند که به کارهای روزمره کشور اشتغال داشتند. آن اقلیت کوچکی از رهبران که دستشان آلوده به کارهای تباه هست باید پس از تحقیق منصفانه و عادلانه از مراحل حقوقی بگذرند تا جرم آنها محرز شود. این به معنی انتقامجویی نیست بلکه از سر عدالت خواهی هست. عدالتخواهی یک مسأله انتزاعی نیست، زخمهایی فردی، خانوادگی و اجتماعی بوجود آمدهاند و تا جامعه با آن روبرو نشود و آن پرونده را نبندد آن زخمها التیام نمییابند و کشور ما نمیتواند بسوی صلح و همزیستی پایدار برود.
ارادتمند، یوسف جاویدان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
نیکلاس کریستف، برت استیونز، مگان کی. استک و استیفن استرومبرگ
۹ آوریل ۲۰۲۶
گفتوگوی سه تن از نویسندگان نیویورک تایمز درباره آنچه باید در گام بعدی در ایران رخ دهد
رئیسجمهور ترامپ پیش از مذاکراتی که قرار است این آخر هفته درباره حلوفصل مناقشه آمریکا و ایران برگزار شود، از برقراری آتشبس با ایران خبر داد. استیفن استرومبرگ، از دبیران بخش دیدگاه، نیکلاس کریستف و برت استیونز، ستوننویسان این بخش، و مگان کی. استک، نویسنده همکار، را گرد هم آورد تا درباره چشمانداز صلح و پیامدهای جنگ تا اینجا گفتوگو کنند.
این گفتوگو برای وضوح و اختصار ویرایش شده است.
استیفن استرومبرگ: چقدر احتمال دارد پیش از آنکه دو طرف به توافق برسند، درگیریها دوباره از سر گرفته شود؟ برت، شما شروع کنید.
برت استیونز: همانطور که گفته میشود فیزیکدان بزرگ نیلز بور زمانی گفته (یا شاید هم یوگی برا؟)، «پیشبینی بسیار دشوار است، بهویژه پیشبینی آینده.» اما به نظر من این جنگ تمام نشده؛ حتی فاصله زیادی تا پایان دارد. بعید میدانم دونالد ترامپ اجازه دهد انسداد مداوم تنگه هرمز از سوی ایران ادامه پیدا کند. همچنین تصور نمیکنم بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، اجازه دهد آتشبس مانعی بر سر راه کارزار کشورش علیه حزبالله در لبنان شود. و به گمانم حاکمان تهران هم به توافقی علاقهمند نیستند که آنها را بدون اورانیوم غنیشده یا بدون توانایی غنیسازی باقی بگذارد.
نیکلاس کریستف: من هم موافقم که درگیریهای بیشتری خواهیم دید. فاصله مواضع دو طرف آنقدر زیاد است که بهسرعت به توافق برسند، بنابراین احتمالاً ضرباتی به یکدیگر وارد میکنند و میسنجند تا چه حد میتوانند پیش بروند. اما در عین حال فکر میکنم هر دو طرف خواهان یک توافق هستند — البته توافقی «مناسب». بنابراین ممکن است نوعی ادامه وضعیت مبهم را بپذیرند، حتی اگر طرف مقابل تخلفاتی داشته باشد، بدون آنکه به جنگ تمامعیار بازگردند. امیدوارم چنین شود.
مگان کی. استک: من باور ندارم که خشونت بهزودی پایان یابد. اما فکر میکنم احتمال کوچکی وجود دارد — تأکید میکنم «کوچک» — که ترامپ از چند روز آینده برای بیرون کشیدن ایالات متحده از این وضعیت پیچیده استفاده کند و اعلام پیروزی کند. لبنان که دیروز هدف مرگبارترین حمله اسرائیل تا کنون قرار گرفت، یک گره اصلی است. آیا ترامپ آنقدر خواهان آتشبس است که بخواهد حملات اسرائیل به لبنان را متوقف کند؟ آیا ایران بهقدر کافی در دستیابی به توافق با آمریکا مزیت میبیند که حاضر شود از لبنان صرفنظر کند؟ سابقه ترامپ نشان میدهد که او علیه اسرائیل موضع نخواهد گرفت، اما اکنون تحت فشاری بیسابقه قرار دارد؛ فشاری ناشی از آنچه بسیاری — از جمله خود من — آن را یک شکست فاجعهبار در ایران میدانند.
استرومبرگ: خطوط قرمز رئیسجمهور ترامپ در مذاکرات پیشرو چه باید باشد؟
استیونز: حداقلها چیست؟ نخست، تنگه هرمز یک آبراه بینالمللی است که باید برای کشتیرانی باز بماند، عاری از تهدید خشونت و بدون دریافت عوارض. دوم، ایران نباید نه ذخایر اورانیوم غنیشده داشته باشد و نه حق غنیسازی؛ اگر ایران به اورانیوم با غنای پایین برای سوخت نیروگاههای هستهای نیاز دارد، ما میتوانیم آن را تأمین کنیم. سوم، ایران باید به حاکمیت همه همسایگان خود احترام بگذارد، از جمله کشورهایی مانند لبنان که در آنها نیروهای نیابتی دارد. تا زمانی که ایران به گروههای تروریستی ابزار لازم برای تضعیف دولتها و حمله به کشورهای همسایه را بدهد، صلحی در منطقه برقرار نخواهد شد. چهارم، ایران نمیتواند دوباره مردم خود را قتلعام کند و انتظار مصونیت از حمله داشته باشد؛ آنچه «مسئولیت برای حمایت» نامیده میشود، تعهدی است که ما نسبت به مردم تحت فشار ایران داریم.
کریستف: مهمترین خط قرمز باید موضوع هستهای باشد. اگر ایران بهسرعت به سمت دستیابی به سلاح هستهای حرکت کند و به کره شمالی دیگری تبدیل شود، این یک فاجعه برای منطقه خواهد بود — و به نظر من این جنگ این خطر را افزایش داده است. اگر ایران سلاح هستهای آزمایش و انباشته کند، عربستان سعودی، ترکیه و شاید مصر نیز به دنبال آن خواهند رفت. بنابراین اولویت اصلی باید بازگشت به نوعی توافق هستهای باشد که ذخایر اورانیوم با غنای بالا را مدیریت کند و بازرسان را به کشور بازگرداند. ایران در آستانه جنگ پیشنهاد نسبتاً خوبی در زمینه هستهای ارائه کرده بود که آمریکا آن را رد کرد؛ بعید میدانم اکنون بتوانیم به توافقی به همان خوبی دست یابیم، و احتمالاً ایران بر حفظ سطحی از توان غنیسازی پافشاری خواهد کرد. شاید ناچار باشیم با این واقعیت کنار بیاییم، به شرط آنکه درباره اورانیوم با غنای بالا، محدودیتهای بیشتر بر غنیسازی و یک رژیم بازرسی قوی به توافق برسیم.
فکر نمیکنم خطوط قرمز دیگر برت در صورتی که قرار باشد جنگ پایان یابد، قابل تحقق باشد؛ ایران ترجیح میدهد جنگ را ادامه دهد تا اینکه اهرم فشاری را که بر تنگه هرمز به دست آورده، از دست بدهد. همچنین به گمانم بر حفظ نیروهای نیابتی خود اصرار خواهد کرد. بنابراین ناچاریم انتخابهای دشواری انجام دهیم، زیرا امروز نسبت به پیش از جنگ در موقعیت مذاکرهای ضعیفتری قرار داریم. انتخاب دشوار شماره یک باید جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای باشد — حتی اگر به معنای امتیاز دادن در حوزههای دیگر باشد.
استک: خطوط قرمز خوب هستند، اما ترامپ میداند که در موقعیت قدرتمندی برای طرح مطالبات نیست. به نظر میرسد او بهشدت مشتاق خروج از این جنگ است. تردید دارم که از دادن امتیاز درباره تنگه هرمز خوشحال باشد — چرا که این میتواند کنترل ایران بر این گذرگاه را افزایش دهد و حتی به ایران امکان دهد از دریافت عوارض از کشتیها سود ببرد. اما اگر توافقی از این دست شکل بگیرد، تعجب نخواهم کرد. چنین توافقی میتواند منبع درآمدی برای کمک به بازسازی ایران پس از جنگ ایجاد کند، بدون آنکه مستقیماً به مطالبات ایران برای دریافت غرامت تن داده شود. همچنین بار مسئولیت حلوفصل مسئله تنگه هرمز را به اروپا و آسیا منتقل میکند — چیزی که ترامپ از آن استقبال میکند.
استیونز: فکر نمیکنم باید قدرت ایران را بیش از حد برآورد کنیم؛ آنها در بلوفزدن مهارت بالایی دارند که با تواناییشان در جنگیدن همتراز نیست. شاید درست بگویند که ترامپ خواهان توافق است، اما بعید میدانم او به هر قیمتی چنین توافقی را بپذیرد: اگر چیزی باشد که رئیسجمهور بیش از هر چیز از آن بیزار است، آن «نمایش ضعف» است. و اینکه ایران اکنون نسبت به آغاز جنگ کنترل بیشتری بر تنگه داشته باشد، نشانه ضعف به نظر میرسد. بعید میدانم ترامپ چنین چیزی را بپذیرد.
استک: مطمئن نیستم. ترامپ در مواضع خود درباره تنگه هرمز عقبنشینی کرده، بهویژه پس از آنکه نتوانست در اوایل این جنگ، متحدان اروپایی را برای ایستادن در برابر ایران با خود همراه کند. به نظر میرسد موضع فعلی او این است که ایالات متحده به تنگه هرمز وابسته نیست و کسانی که وابستهاند — یعنی اروپا و آسیا — باید خودشان راهحلی پیدا کنند. واقعیت این است که ترامپ همین حالا هم ضعیف به نظر میرسد — و آن هم به شکلی فاجعهبار. به گمانم خودش هم این را میداند و در پی آن است که زیانها را کاهش دهد.
استرومبرگ: تنگه هرمز یک آبراه بینالمللی است. آیا ترامپ اساساً میتواند درباره وضعیت آن مذاکره کند؟ آیا هر توافقی که کنترل قابل توجهی بر این تنگه به ایران بدهد، با توجه به واکنش سایر کشورهای جهان به ایجاد محدودیتهایی که پیش از جنگ وجود نداشت، پایدار خواهد بود؟
کریستف: بر اساس حقوق بینالملل، تنگه هرمز باید یک آبراه بینالمللی با عبور آزاد تلقی شود. اما اگر ایران — شاید با همکاری عمان — ایستگاه اخذ عوارض ایجاد کند، نمیبینم چه کسی بتواند جلوی آن را بگیرد. مهمترین فشار متقابل میتواند از سوی چین باشد، اما برآوردهایی وجود دارد که نشان میدهد ایران میتواند طی حدود چهار سال آینده تا ۵۰۰ میلیارد دلار از محل دریافت عوارض عبور درآمد کسب کند — و بعید است بهسادگی از چنین درآمدی صرفنظر کند.
ایران ممکن است استدلال کند که به دلایل زیستمحیطی و امنیتی باید عبور از تنگه را هماهنگ کند. این به آن معنا خواهد بود که ایران از این جنگ بهشدت قدرتمندتر بیرون میآید. ترامپ از چنین وضعیتی متنفر خواهد بود، اما ممکن است با نارضایتی بگوید کار سخت را او انجام داده و حالا این وظیفه اروپاست که تنگه را باز کند — و این در عمل به معنای باقی ماندن کنترل در دست ایران خواهد بود.
استیونز: واگذاری کنترل تنگه به ایران — چه عمان بخشی از توافق باشد یا نه — یک فاجعه خواهد بود. این کار یک سابقه ویرانگر ایجاد میکند: آیا حالا شبهنظامیان حوثی در یمن باید خواهان کنترل تنگه بابالمندب در ورودی دریای سرخ شوند؟ یا اندونزی در تنگه مالاکا؟ نیروی دریایی ایالات متحده اساساً برای تضمین آزادی دریاها شکل گرفت؛ چنین توافقی پایان این اصل خواهد بود.
اما ما نیازی نداریم کنترل تنگه را به ایران واگذار کنیم. وادار کردن ایران به بازگشایی آن یک هدف نظامی قابل دستیابی است که پنتاگون دههها برای آن برنامهریزی کرده است. اگر لازم باشد، باید این کار را انجام دهیم — و بهطور مشروع از شرکای اروپایی و اقیانوس آرام که بسیار بیش از ما به انرژی خلیج فارس وابستهاند، حمایت بخواهیم.
استک: گزارشهای اخیر حاکی از آن است که ایران نقشههایی از تنگه منتشر کرده که نشان میدهد مسیر عبور احتمالاً مینگذاری شده است و از کشتیهای خارجی خواسته برای اطمینان از عبور ایمن، مسیرهای خود را با ایران هماهنگ کنند. این یک حرکت تهاجمی اولیه در آستانه مذاکرات آخر هفته است.
استرومبرگ: با فرض اینکه هر سه شما درست میگویید و ممکن است درگیریها دوباره آغاز شود، ایالات متحده برای افزایش اهرم فشار خود چه میتواند بکند؟
استیونز: ایرانیها در حال تلاش برای ساخت یک سایت هستهای زیرزمینی جدید هستند، حتی مقاومتر از سایت قبلی در فردو، در مکانی به نام «کوه پیکاکس». ما باید آن را بهعنوان اقدامی پیشگیرانه در برابر تلاش بعدی ایران برای برنامه هستهای غیرقانونی نابود کنیم. باید کنترل جزایر ایرانی در دهانه تنگه را به دست بگیریم — حتی اگر این به معنای استقرار نیروهای زمینی باشد. باید بخشهایی از اقتصاد ایران را که رژیم به آن وابسته است، از جمله تأسیسات نفتی، نابود کنیم. حتی میتوانیم در لبنان به اسرائیل کمک کنیم، تا یادآوری شود که تهدید حزبالله فقط متوجه اسرائیل نیست.
استیونز: اما ما بههیچوجه نباید زیرساختهایی را هدف قرار دهیم — مانند نیروگاههای برق — که زندگی غیرنظامیان ایرانی به آنها وابسته است. آخرین کاری که باید بکنیم این است که به این رژیم، بهناحق، هدیهای به نام همدردی مردمش بدهیم.
استک: درگیریها واقعاً متوقف نشدهاند — نگاهی به لبنان بیندازید! همچنین فکر میکنم این اشتباه است که تصور کنیم تنها مشکل ایالات متحده در ورود به این مذاکرات، کمبود اهرم فشار است. یک کمبود جدی دیگر هم وجود دارد: فقدان اعتبار. چرا ایران باید به هر چیزی که این دولت میگوید اعتماد کند؟ در طول یک سال گذشته، ایران دو بار وارد مذاکرات با ایالات متحده شده و آمادگی خود را برای ارائه امتیازات واقعی اعلام کرده — اما در نهایت با حملات بمبارانی غافلگیرکننده مواجه شده است. ترامپ جز خودش کسی را ندارد که بابت نابود کردن اینچنین شدید اعتبارش سرزنش کند. حالا او باید در شرایطی نیمهاضطراری با رقیبی مذاکره کند که هیچ دلیلی برای باور کردن او ندارد. فکر نمیکنم راهی برای غلبه بر این مشکلات وجود داشته باشد و به احتمال زیاد، موقعیت آمریکا با گذشت زمان فقط بدتر خواهد شد.
کریستف: هر بار که ترامپ تلاش میکند اهرم فشار به دست آورد، در واقع آن را از دست میدهد — و در عین حال ناامیدتر به نظر میرسد. رویکردهایی که او برای افزایش اهرم فشار امتحان کرده — مانند ترور رهبران، تهدید به اقداماتی که میتواند به نسلکشی تعبیر شود، و حتی بررسی تصرف تأسیسات فراساحلی — نتیجه معکوس داشته و موقعیت ما را تضعیف کرده است.
تنها اقدام نظامیای که شاید به آن فکر کنم — اما احتمالاً آن را رد میکنم — یک تلاش مشترک با امارات متحده عربی برای تصرف سه جزیره مورد مناقشه در تنگه است: ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک، و سپس واگذاری فوری آنها به امارات برای اشغال و کنترل. این اقدام ضربه بزرگی به ایران خواهد بود، اما اماراتیها کار را انجام میدهند. مشکل اینجاست که ایران تقریباً قطعاً با موج جدیدی از حملات موشکی به زیرساختها در سراسر منطقه پاسخ خواهد داد. بنابراین شاید بهتر از تصرف واقعی این سه جزیره، این باشد که فقط بهطور ضمنی اشاره کنیم که در صورت شکست مذاکرات، ممکن است چنین کاری انجام دهیم. این تهدید، بهتر از آن است که به اقدام تبدیل شود.
ما همچنین باید مذاکرات را بینالمللی کنیم. چین و پاکستان تاکنون نقش «بزرگترهای عاقل» را ایفا کردهاند و باید آنها را وارد کنیم — بهویژه از آن جهت که چین روابط خوبی با ایران دارد، خواهان باز بودن تنگه است و نمیخواهد ایران به سلاح هستهای دست پیدا کند.
استرومبرگ: البته دولت ترامپ استدلال میکند که اکنون، حدود شش هفته پس از آغاز جنگ، ایالات متحده به دستاوردهای کافی رسیده که این جنگ ارزش هزینههایش را داشته باشد. اگر جنگ همین حالا پایان یابد، تراز هزینهها و منافع چگونه خواهد بود؟
استیونز: با توجه به ایام عید پسح، من به جنگ با رویکرد «دایِنو» نگاه میکنم — به این معنا که «همین هم کافی بود». ایران در حال دنبال کردن راهبردی شبیه کره شمالی بود؛ یعنی ساخت یک زرادخانه عظیم موشکی که قرار بود هزینه حمله به تأسیسات هستهایاش را غیرقابل تصور کند. (در مورد کره شمالی، عامل بازدارنده نه موشکهای متعارف، بلکه توپخانهای بود که سئول را هدف گرفته بود.) اسرائیل و ایالات متحده درست بهموقع وارد عمل شدند و این تهدید را بهشدت تضعیف کردند؛ اقدامی که دستکم چند سال امنیت نسبی در برابر یک ایران هستهای برای جهان خرید. این همان لحظه «داینو» است.
نابودی بخش بزرگی از توان نظامی ایران، همراه با — امیدواریم — ادامه تحریمهای اقتصادی علیه رژیم، همچنین به این معناست که تهران در برابر خیزش مردمی بعدی — که تقریباً اجتنابناپذیر است — بسیار ضعیفتر خواهد بود. همچنین تضعیف یا حذف بسیاری از نیروهای نیابتی منطقهای ایران، از جمله رژیم اسد در سوریه، فرصتهایی برای تغییرات مثبت در منطقه ایجاد میکند که در زمانی که گروههایی مانند حماس و حزبالله در اوج قدرت بودند، امکانپذیر نبود.
اما همه اینها به نحوه پایان جنگ بستگی دارد. اگر جنگ همین حالا — یعنی بهطور زودهنگام — پایان یابد، این دستاوردها ممکن است دقیقاً برعکس «داینو» باشند؛ یعنی ناکافی. جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ که با باقی ماندن صدام حسین در قدرت پایان یافت، نشان داد وقتی کار را کامل به پایان نمیبرید، چگونه زمینه بحران بعدی فراهم میشود.
کریستف: این جنگِ ترامپ/نتانیاهو بهعنوان نمونهای از «چگونه نباید جنگ را پیش برد» مورد مطالعه قرار خواهد گرفت. دستاوردها بسیار محدود هستند: ما توان دریایی، زمینی و موشکی ایران را بهطور قابلتوجهی تضعیف کردهایم. اما هزینهها بسیار سنگین است: ما فعلاً کنترل یکی از مهمترین آبراههای جهان را به ایران واگذار کردهایم؛ کودکان مدرسهای و بازیکنان والیبال کشته شدهاند؛ حجم عظیمی از موشکها و تسلیحات مصرف کردهایم که بازدارندگی در شرق آسیا را تضعیف میکند و ممکن است تایوان را در معرض خطر قرار دهد؛ عناصر سرسخت و افراطی درون ایران را تقویت کردهایم و قدرت سپاه پاسداران را افزایش دادهایم؛ احتمال استقرار سلاح هستهای از سوی ایران در پنج سال آینده را بالا بردهایم؛ آینده شرکای ما در خلیج فارس را تضعیف کردهایم؛ و قیمت نفت، کود و سایر کالاها را برای مدتی افزایش دادهایم.
کودکان بیشتری در آفریقا به دلیل افزایش شدید قیمت کودهای شیمیایی و کاهش بازده محصولات کشاورزی بر اثر سوءتغذیه جان خواهند باخت. بهویژه به مردم ایران فکر میکنم که با شجاعت برای دموکراسی در ژانویه اعتراض کردند و بهطرزی وحشیانه سرکوب شدند — چرا که اکنون آنها را نیز در وضعیت بدتری رها کردهایم. این رژیم آنقدر نامحبوب است که در سالهای اخیر ناچار شده بود در برخی مسائل عقبنشینی کند، و این چشمانداز وجود داشت که پس از مرگ علی خامنهای، رهبر جدید ایران کسی مانند حسن خمینی باشد که همان مسیر را ادامه دهد. اما در عوض، ما به تندروها جان تازهای بخشیدهایم و سرکوب بیش از هر زمان دیگری شدت گرفته است.
و وقتی درباره هزینههای این جنگ صحبت میکنیم، باید به هزینه مالی آن نیز اشاره کنیم: حدود ۱.۳ میلیون دلار در هر دقیقه فقط در هزینههای کوتاهمدت. لیندا بیلمز، کارشناس هاروارد در زمینه تأمین مالی جنگ، برآورد میکند که مجموع هزینهها به یک تریلیون دلار خواهد رسید. با کمتر از سه هفته هزینه این جنگ، میتوانستیم آموزش پیشدبستانی همگانی برای کودکان ۳ و ۴ ساله در آمریکا فراهم کنیم، یا امکان دسترسی به دانشگاه را برای هر خانوادهای با درآمد سالانه ۱۲۵ هزار دلار یا کمتر مهیا کنیم، یا کاهش اخیر یارانههای «قانون مراقبت مقرونبهصرفه» را برای یک سال جبران کنیم. میتوانستیم از این منابع برای تقویت آمریکا استفاده کنیم. اما در عوض، عملاً از آنها برای قویتر کردن ایران استفاده کردهایم.
استک: اگر همین حالا با یک حرکت جنگ را متوقف کنیم، دستاوردهای ایالات متحده چنین خواهد بود: ایرانی تضعیفشده و آسیبدیده (هرچند من قانع نشدهام که این مستقیماً به نفع آمریکا است، اما دیگران ممکن است مخالف باشند). اما در عین حال: هیچ تغییر رژیمی رخ نداده است. هیچ تصرفی بر ذخایر اورانیوم صورت نگرفته است. پایگاههای نظامی آمریکا در خلیج فارس تقریباً غیرقابل استفاده شدهاند. تنشهای جدیدی با متحدان خلیج فارس ایجاد شده است. افکار عمومی آمریکا بهشدت ناراضی است. و در سطح جهانی این تصور شکل گرفته که ما به تحریک نتانیاهو وارد جنگ شدیم و سپس شکست خوردیم. نیک همچنین نکته مهمی را مطرح میکند: اینکه اکنون احتمال بیشتری وجود دارد که ایران به دنبال سلاح هستهای برود، و سایر کشورها نیز احتمالاً به این نتیجه میرسند که تنها راه محافظت از خود، دستیابی به بمب هستهای است. این برای همه بد است.
دستاوردهای ایران چنین خواهد بود: هزاران کشته، از جمله بسیاری از مقامات ارشد. خسارات فیزیکی شدید که ترمیم آن زمان و هزینه زیادی خواهد برد. دشمنیهای جدید با کشورهای عربی خلیج فارس. اما در عین حال: رهایی از فشارهای سیاسی بیثباتکننده ناشی از تحریمها. کنترل بر تنگه هرمز که از نظر اقتصادی حیاتی است. تنشهای جدید میان ایالات متحده و اسرائیل و افزایش نارضایتی رأیدهندگان آمریکایی از اسرائیل. و در سطح جهانی این تصور که ایران توانسته در برابر ابرقدرت جهان مقاومت کند.
در همین حال، شاهد بودهایم که ترامپ دستوپا میزند تا به همان نقطهای بازگردد که پیش از آغاز بمباران ایران در اختیار داشت: تنگه هرمزِ باز و ایران پای میز مذاکره.
استیونز: برخی از انتقادها به نحوه مدیریت جنگ از سوی ترامپ مرا یاد آن لطیفه درباره راهبی میاندازد که از غذای صومعهاش شکایت میکند: «غذا افتضاح است و مقدارش هم خیلی کم!» آیا اعتراض این است که اساساً نباید وارد جنگ میشدیم؟ یا اینکه به اندازه کافی برای تحقق اهدافمان پیش نرفتهایم؟ به نظر من، وقتی تصمیم گرفتیم که (الف) ایرانِ هستهای غیرقابلقبول است؛ (ب) ایران با حسن نیت مذاکره نمیکند؛ و (ج) ایران پس از حملات ژوئن گذشته به تأسیسات هستهایاش تنبیه نشده و بهسرعت در حال بازسازی توان نظامی خود است، آنگاه به نظر میرسد جنگ دیگری اجتنابناپذیر و ضروری بوده است، و اکنون مهمترین کار این است که آنچه را آغاز کردهایم به پایان برسانیم.
استک: اعتراض من این است که ایالات متحده اساساً نباید وارد جنگ میشد. ترامپ باید به مذاکراتی که امیدوارکننده به نظر میرسیدند پایبند میماند.
کریستف: رژیمی که ممکن است بیش از همه از این جنگ تضعیف شده باشد، دولت ترامپ است. به نظر من پیامدهای اقتصادی این جنگ احتمال پیروزی دموکراتها در سنا و همچنین مجلس نمایندگان در پاییز را افزایش میدهد و حتی ممکن است شانس روی کار آمدن یک رئیسجمهور دموکرات پس از ترامپ را بالا ببرد. داستان پادشاه کرزوس از لیدی را به یاد میآورم که از معبد دلفی پرسید آیا باید به امپراتوری پارس حمله کند یا نه. پیشگو پاسخ داد که اگر چنین کند، یک امپراتوری بزرگ نابود خواهد شد. کرزوس که خوشحال شده بود، حمله کرد. و پیشگویی درست از آب درآمد: او به ایران حمله کرد و یک امپراتوری بزرگ را نابود ساخت — امپراتوری خودش.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
پس از چهل روز جنگ آمریکا و اسراییل علیه ایران، آتش بسی برقرار شده است که به قول جیدی ونس معاون رییس جمهور آمریکا شکننده است. من در این نبشته، مبنا را بر این میگذارم که آتشبس دو هفتهای تمدید خواهد شد و احتمالا در بلند مدت به یک توافق خواهد انجامید. این پیشبینی برخاسته از قرائتی است که از شرایط درون ایران و آمریکا دارم. دشواریهای اقتصادی ناشی از بستن تنگه هرمز برای آمریکا که میتواند پیامدهای سیاسی ناخوشایندی برای دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا و فرسایش نظامی و ابر مشکلات اقتصادی برای ایران داشته باشد.
اکنون از سه طرف جنگ چهل روزه، دو کشور آمریکا و ایران اعلام پیروزی کردهاند. حکومت اسراییل سکوت کرده است و میکوشد تا بر خلاف توافق اعلام شده توسط پاکستان – که همه جبهههای جنگ در منطقه را در بر میگیرد - جنگ علیه لبنان را از محدوده توافق خارج کند و به این وسیله ایران را تحریک و آتشبس را به شکست بکشاند.
قصد اعلام شده نتانیاهو سرنگونی رژیم بود که امید داشت به کمک تودههای ناراضی ایران انجام گیرد. یائیر لاپید و آویگدور لیبرمن از رهبران اپوزیسیون اسرائیل، بنیامین نتانیاهو را متهم کردهاند که از دستاوردهای نظامی این کشور در جنگ با ایران به هیچ دستاورد راهبردی دست نیافته است؛ نه رژیم سقوط کرده است و نه برنامه هستهای ایران به فرجام رسیده و نه موشکهایش محدود شدهاند. بازوهای خارجیاش در لبنان و عراق و یمن نیز همچنان فعالاند.
مهمترین پیامدهای عدم شکست نظام حاکم بر ایران را میتوان چنین شمرد:
۱- ناكامى پروژه رضا پهلوى. ایشان امیدوار بود پس از سرنگونی رژیم ایران به کمک دوستان اسراییلی خود به تهران بازگردد. من در مصاحبههای خود با رسانههای عربی و فارسی بارها گفتهام که ایران با عراق و افغانستان فرق دارد و مدل چلبی و کرزای کاربرد ندارد. جنگ چهل روزه این امر را ثابت کرد.
۲- راه حل سرنگونی یا تغییر یا اصلاح رژیم در درون ایران رخ خواهد داد. با توجه به ویرانیهای گسترده و اوضاع اقتصادی نا به سامان و عدم توانایی حاکمان در حل آنها، امکان بروز اعتراضات و تظاهرات ناگزیر مینماید.
۳- پايان جنگ، میتواند تجديد حيات جامعه مدنى را در پى داشته باشد.
۴- از آن جا که رژیم ایران عدم تسلیم خودرا به عنوان “پیروزی” قلمداد کرده است، سوء استفاده از روايت “پيروزى” در ایران، تقويت گفتمان ناسيوناليسم مركز عليه پيرامون و عليه كشورهاى همسايه خواهد بود.
۵- ناكامى نتانياهو – نخست وزیر اسراییل – در خلق خاورميانه جديد و احتمالا پايان عمر سياسى او.
۶- تا زمانى كه مساله فلسطين حل نشود، منطقه خاورميانه همچنان از خشونت و راديكاليسم رنج خواهد برد و احتمال برقرارى دموكراسى در ايران (و ديگر كشورهاى منطقه) همچنان ضعيف خواهد بود.
شباهت ایران با مصر، نه با عراق یا افغانستان
حمله هوایی نیروهای آمریکایی و اسراییلی به ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ را میتوان با حمله هوایی فرانسه، بریتانیا و اسراییل در پائیز ۱۹۵۶ علیه مصر - دوران جمال عبدالناصر - مقایسه کرد. در آن هنگام عبدالناصر – که از حمایت وسیع تودهها برخوردار بود - سقوط نکرد و عدم شکست مصر به عنوان پیروزی تلقی شد. کانال سوئز ملی شد و محبوبیت عبدالناصر از مرزهای مصر فراتر رفت.
در ایران نیز بسیاری از لایهها و نیروهای ناراضی و مخالف نظام ایران در برابر آن چه که تجاوز خارجی قلمداد میشد، در کنار نظام قرار گرفتند. نیز ضربههای موشکی ایران به اسرائیل، محبوبیت خاصی را برای ‘ایران’ در میان تودههای اغلب کشورهای عربی به دنبال داشت.
اما صفبندی نیروها درون ایران موقتی است و به محض خاتمه جنگ، تودههای مردم – به دلایلی که ذکر کردم – دوباره در خیابان خواهند بود. نیز سیطره ایران بر تنگه هرمز و تحمیل عوارض عبور کشتیها، یادآور ملی کردن کانال سوئز توسط عبدالناصر در اواسط دهه پنجاه است. با این فرق که کانال سوئز یک آبراه دستساز انسان است و تنگه هرمز، یک آبراه طبیعی بین المللی به شمار میرود و قوانین بینالمللی در مورد آنها متفاوت است.
با توجه به پیشگفتهها، در تحلیل اوضاع سیاسی و برخورد با اسرائیل و کشورهای غربی، وضع ایران با وضع مصر شباهتهای فراوان دارد، و نه با أفغانستان و عراق (و سوریه و لیبی و یمن). و این برخاسته از ثقل تاریخی، فرهنگی، جغرافیا-سیاسی و منطقهای این دو کشور است. با این تفاوت که در ایران تنوع اتنیکی وجود دارد و در مصر چنین چیزی وجود ندارد.
از این رو تصادفی نیست که اکنون دولت مصر – برخلاف برخی از کشورهای عربی – در کنار ایران ایستاده است، همان گونه که در دهه پنجاه، مصدق و جبهه ملی در کنار مصر ایستادند.
بیگمان حمایت مصر از رژیم ایران، که رنجش برخی کشورهای عربی را برانگیخته است، و کوششهایش – در کنار ترکیه و پاکستان – برای پایان بخشیدن به جنگ، برخاسته از نگرانی این کشور از سیطره بلامنازع اسرائیل بر منطقه خاورمیانه در صورت شکست ایران و فروپاشی رژیم حاکم است.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
تخریب دانشگاه صنعتی شریف در بمباران اسرائيل
«نیوسپیک»* نئوکانهای ایرانی-آمریکایی حامی نتانیاهو و ترامپ
در سالهای اخیر، بخشی از جریانهای سیاسی ایرانی-آمریکایی که خود را مخالف جمهوری اسلامی معرفی میکنند، به شکلی فزاینده در گفتمانی فرو رفتهاند که میتوان آن را «وارونهسازی معنا» نامید؛ زبانی که در آن جنگ، صلح خوانده میشود و ویرانی، پیششرط رهایی معرفی میگردد. این گفتمان، که بهویژه در میان حامیان سیاستهای تهاجمی دولتهایی چون بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ دیده میشود، نه تنها واقعیتهای عینی جنگ را تحریف میکند، بلکه اخلاق سیاسی را نیز به سطحی خطرناک تنزل میدهد.
در این روایت، حمله نظامی خارجی دیگر فاجعهای انسانی تلقی نمیشود، بلکه به عنوان «فرصت تاریخی» یا «راهحل نهایی» عرضه میگردد. تلفات غیرنظامیان، فروپاشی زیرساختها و بیثباتی عمیق اجتماعی، به حاشیه رانده میشوند یا در بهترین حالت «هزینههای اجتنابناپذیر» نام میگیرند. در مقابل، هر صدایی که نسبت به این پیامدها هشدار دهد، بهسرعت با برچسبهایی چون «همراهی با حکومت» یا «ترسزدگی» بیاعتبار میشود. این همان جایی است که زبان، به ابزاری برای حذف پیچیدگی و تحمیل یک دوگانه کاذب تبدیل میشود: یا با جنگ همراه شو، یا در جبهه دشمن قرار بگیر.
اما این دوگانهسازی، بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهد، آن را پنهان میکند. تجربههای متعدد در منطقه نشان دادهاند که جنگ خارجی، بهندرت به آزادی و دموکراسی پایدار منجر میشود. برعکس، اغلب به چرخهای از خشونت، فروپاشی نهادی و رنج انسانی دامن میزند که سالها — و گاه دههها — ادامه مییابد. با این حال، در گفتمان نئوکانهای ایرانی-آمریکایی، این واقعیتها یا نادیده گرفته میشوند یا با وعدههای کلی و اثباتنشده جایگزین میگردند.
در این میان، مفهوم «صلح» بیش از هر چیز قربانی این وارونهسازی میشود. صلح دیگر به معنای کاهش خشونت و حفظ جان انسانها نیست، بلکه به نتیجهای سیاسی مشروط میشود: تنها در صورتی که یک نظم خاص برقرار گردد، میتوان از صلح سخن گفت. این تعریف، عملاً هر میزان خشونت را تا رسیدن به آن هدف توجیهپذیر میسازد. در چنین چارچوبی، حتی جنگ نیز میتواند با نام صلح عرضه شود.
در برابر این گفتمان، بازتعریف صریح و اخلاقی صلح ضروری است. صلحطلبی به معنای انفعال یا چشمپوشی از بیعدالتی نیست، بلکه ایستادن همزمان در برابر دو منبع خشونت است: تجاوز خارجی و سرکوب داخلی. صلحطلب، نه بمباران کشورش را میپذیرد و نه سرکوب مردمش را. او میداند که عدالت بدون حفظ جان انسانها، مفهومی تهی است و هیچ آیندهای بر ویرانههای یک جامعه نابودشده ساخته نمیشود.
جنگطلبی، حتی زمانی که در پوشش واژههای فریبنده عرضه شود، در نهایت به یک نتیجه ختم میشود: افزایش رنج انسانی. و هر گفتمانی که این واقعیت را پنهان کند یا کوچک بشمارد، نه در خدمت آزادی، بلکه در خدمت تداوم چرخه خشونت است. در چنین شرایطی، دفاع از صلح — به معنای واقعی و انسانی آن — نه یک انتخاب ساده، بلکه یک ضرورت اخلاقی است.
———-
* «نیوسپیک» (NewSpeak) واژهای است که جورج اورول نویسنده بریتانیایی برای اولین بار در داستان تخیلی معروفش به نام ۱۹۸۴ سکه زد. غرض از این واژه ترویج نوعی از ادبیات است که با وارونهسازی معانی راست را دروغ جلوه میدهد، جنگ را صلح، غلط را درست، استبداد را آزادی و ... الی آخر.
■ آقای کاتوزیان، نشستن در ساحل امن و زندگی آسان و بیدغدغه و به فکر امور رومانتیک و شعر نوشتن خیلی کار سختی نیست. در تنور اسلامگرایان جان دادن، آنهم در یک بازه زمانی نیم قرنی، روش هر مردمی نیست. بیاد داریم که «روشنفکران» ما در دهه ۴۰ که دوران دوران بازدیس (رفرم) سیاسی بود، به تندی دست به اسلحه بردند، ولی مردم مرزوبوم این دوران مدام و همواره به راه کارهای سیاسی و رای دادن به بد و یا بدتر پیش رفتند.
آقای کاتوزیان، از ایران از نگاه مادی: در زیر دشتهایش (آبهای زیر زمینی، فرونشستها ...) و روی دشتهایش فرسایش خاک، نابودی دریاچه ها، رودخانه ها، تالاب ها، کارخانه های کفش ملی و ...، صنایع فولاد، پتروشیمی و...
و از نگاه جان ها: ده خونین شصت، ۶۷، قیام تیر ماه، ۹۶، ۹۸، ۴۰۱، و مادر تمام کشتارها دیماه ۴۰۴، ... دیگر چیزی نمانده است. چه راه کاری شما دارید که دست به قلم میبرید؟ ۴۷ سال است که دست به قلم بران بیشماری هزاران برگ سیاه کردهاند. و ملت ایران هنوز زیر سم فاشیست اسلامی له میشوند.
این نوع تحلیلها عملاً به نفع تداوم وضع موجود تمام میشود یا انتقادهای از نوع شما بیشتر به بیتفاوتی این نگاه نسبت به کشتار معترضان پی میبرد. چرا از نگر شما کمک خواستن از قدرت های بیرونی باید نیوکان و ... برچسب بخورد؟ پس خیلی کلی و کیلویی میشود گفت: هر کس که تقاضای کمک نکرده، خواستار ادامه کشتار مردم بدست اوباشان رژیم اسلامی است!؟
مردم زیر سرکوب شدید هستند، و در تنشی مداوم (کمینن از دیماه تا کنون ...) میباشند. کمک خواستن از قدرتهای جهانی یک ضرورت برای نجات جان انسانهاست و برچسب «نئوکان» زدن به این خواسته، نادیده گرفتن ابعاد انسانی این نگونزار و تنها گذاشتن مردم در برابر سرکوبگر است.
به شما و مانند های شما یک نقد اخلاقی شدید و محکم وارد است: شماها هیچگونه هزینه سیاسی و یا مالی و یا جانی را نمیپردازید، از اینرو به طور اخلاقی حق ندارد برای کسانی که با جانشان هزینه میدهند، تعیین تکلیف کند. به زبانی دیگر، این «تئوریپردازی در ساحل امن» دارای مقبولیت میدانی نیست. شما و مانند هایتان با این گونه نوشته ها تنها به «عادیسازی سرکوب» یا «ایجاد هراس کاذب از آینده» کمک میکنید. اینقدر ملت و کشور با راه های اشتباه در سال های گذشته سرگرم شدند که کنون در تونل وحشت بسر میبرند.
گروهی آشنا برای همه، همیشه هم با تحریم مخالف و هم به قولی با جنگ مخالف... و اکنون هر دو را و سرکوب خونین را داریم. بس کنید. بحث ها و نوشته های تعوریک و دانشگاهی و ناسازگاری انها با وضع عملی موجود در ایران، تا کنون نه تنها کمکی نکرده است، بلکه مخرب نیز بوده است. پس اندکی هم به خرد و راهکارهای عملی در ارتباط با نیازمندی های بومی ایران، که حتمن بیشتر کارساز است، بپردازیم. به نوشتار آوردن این نگاههای «ضد جنگ» یا «ضد نئوکان» در این زمان حساس، عملاً به نفع جبهه اسلامگرایان تمام میشود و بس!
ممنون بابک
■ درود بر آقای کاتوزیان گرامی، تحشیهای تامّلاتی.
آنچه که از طرف شما در این متن با عنوان «وارونه سازی معنا» نقد میشود، بی تردید به یکی از خطرناکترین بیماریهای زبان سیاسی اشاره دارد؛ اما سنجشگری رادیکال از جایی آغاز میشود که حتّآ خودِ متن مطلب شما نیز از دایره اطمینان بیرون کشیده شود؛ زیرا نویسنده هر متنی که دیگری را به وارونه سازی معنا متهم میکند، ناگزیر باید نخست نشان دهد که خودش در دام نوعی وارونه سازی دیگر گرفتار نشده است. خطر اصلی دقیقاً در همان لحظهای پدید میآید که واژههایی چون «جنگ»، «صلح»، «اخلاق» و «رهایی» چنان بدیهی فرض میشوند؛ پنداری که ابدا به تعریف و واکاوی ملزوم نیستند. در این گونه مواقع، زبان از ابزار اندیشیدن به ابزار اقناع اخلاقی و جانبداری تبدیل میشود و اقناع اخلاقی، اگر بی پرسش بماند، اغلب به نوعی خوداطمینانی خطرناک بدل میشود.
مطلب شما از تحریف واقعیتهای جنگ سخن میگوید؛ اما پرسش رادیکال این است که آیا نفی هر جنگی، خود به خود به معنای دفاع از صلح است؟. یا ممکن است آنچه صلح نامیده میشود، در برخی شرایط چیزی جز استمرار خشونت در قالبی مزمن و خاموش نباشد؛ زیرا خشونت تنها با انفجار و گلوله تعریف نمیشود؛ گاه در سکوتی طولانی زندگی میکند.
در نظمی که رنج را عادی میسازد. در وضعیتی که ترس به عادت تبدیل میشود و امید به امری دور و نامحتمل فرو کاسته میشود. در چنین جهانی، صلح صرفاً نبود جنگ نیست؛ بلکه میتواند نامی دیگر برای استمرار بی صدای همان خشونتی باشد که هیچگاه به صورت فاجعهای ناگهانی ظاهر نمیشود، اما هر روز، آهسته و پیوسته، انسانها را فرسوده و سر به نیست میکند. مطلب شما به دو گانه سازیهای کاذب اعتراض دارد؛ اما خود شما نیز در معرض لغزش به دوگانهای دیگر درغلتیده اید؛ یعنی جنگ طلبانِ فریبکار در برابر صلح طلبانِ اخلاقی. این تصویر، هر چند از نظر اخلاقی جذاب است، اما از نظر فلسفی، ساده انگارانه است؛ زیرا در جهان واقعی، کمتر کسی خود را جنگ طلب مینامد. حتّا آخوندها خودشان را رسولان صلح جاوید! میدانند.
معمولا کسانی که از جنگ دفاع میکنند، نه از سر عشق به خشونت، بلکه از سر نومیدی عمیق، ترس از بن بستهای تاریخی، یا احساس فقدان هر راه دیگر به آن پناه میبرند. حذف این لایه از تجربه انسانی، به معنای حذف تراژدی از تحلیل سیاسی است. تامّل در باره سنجشگری رادیکال به جای محکوم کردن صرف، باید بپرسد که چه میزان یأس لازم است تا انسان، ویرانی را به عنوان امید بپذیرد؟. این پرسش، بیش از هر محکومیتی، پرده از عمق بحران برمیدارد. اما شاید مهمترین قسمتی که متن مطلب شما نیازمند بازاندیشی در آن است، مفهوم اخلاقی است که در سراسر آن حضور دارد. گزارهای مانند اینکه «هیچ آیندهای بر ویرانه های یک جامعه نابود شده ساخته نمیشود» از نظر انسانی دلنشین است، اما از نظر تاریخی، با واقعیتهای تلخ، ناهمخوان و ناسازگار است. تاریخ بشر مملو از تمدنهایی است که از دل ویرانیها سر برآوردهاند؛ نه به این معنا که جنگ، موجّه یا مطلوب است، بلکه به این معنا که واقعیت تاریخی، بسیار تراژیکتر و پیچیده تر از آن است که با جمله های اخلاقی ساده مهار شود. اگر تفکّر فلسفی و انتقاد بار آور قرار است صادق باشد، باید این تراژدی را بپذیرد، نه اینکه آن را با امیدهای اخلاقی تلطیف کند.
پرسش کلیدی در نهایت، این نیست که آیا جنگ رنج میآفریند که این البته بدیهیترین حقیقت است. پرسش واقعی این است که در جهانی که رنج، گریز ناپذیر است، کدام انتخاب امکان رنج کمتر و افقهای پایدارتر را فراهم میکند. این پرسش، پاسخی ساده ندارد و با شعارهای اخلاقی حل نمیشود. هر مبحثی که خود را در موضع برتر اخلاقی قرار دهد، بی آنکه پیچیدگیهای این انتخاب را بپذیرد، در معرض همان خطری قرار میگیرد که متن مطلب شما از آن انتقاد میکند. منظورم ساده سازی واقعیت به سود یک روایت اخلاقی دلپذیر.
در عمیقترین سطح، وارونهسازی معنا تنها در اردوگاه جنگ طلبان رخ نمیدهد؛ بلکه در خودِ زبان سیاست نیز ریشه دارد، جایی که واژههایی چون «مردم»، «رهایی» و «نجات» به مفاهیمی مقدّس تبدیل میشوند. هنگامی که واژهای مقدس شد، دیگر کمتر کسی جرئت میکند در باره معنای واقعی آن پرسش کند. چه کسی مردم را نمایندگی میکند؟. چه کسی تعیین میکند که چه میزان رنج را میتوان «قبول» کرد؟ و مهمتر از همه، چه کسانی بهای تصمیمهایی را میپردازند که هرگز خودشان در معرض پیامدهای مستقیم آن قرار نمیگیرند؟ این پرسشها نه علیه یک جناح خاص، بلکه علیه هر شکل از اطمینان مطلق طرح میشوند.
امّا سنجشگری رادیکال، در نهایت، نه جنگ را تقدیس میکند و نه صلح را. بلکه هر دو را از جایگاه تقدس پایین میکشد و آنها را به پاسخ در برابر پرسشها فرامیخواند. خطرناکترین لحظه در اندیشه سیاسی، نه زمانی است که کسی از جنگ دفاع میکند و نه زمانی که از صلح سخن میگوید؛ بلکه زمانی است که اطمینان مییابد معنای این واژهها را به طور کامل فهمیده است. در آن لحظه، اندیشه جای خود را به ایدئولوژی میدهد و زبان اندیشیدن که قرار است ابزار فهمیدن باشد به ابزاری برای تثبیت یقین اعتقادات فردی تبدیل میشود.
شاید عمیقترین نقدی که میتوان بر هر مبحث، چه جنگ طلب و چه صلح طلب، وارد کرد، این باشد که هر گاه واژهای چنان اخلاقی شود که دیگر نتوان در باره چند و چونش پرسید، همان واژه نخستین، قربانی حقیقت خواهد بود؛ زیرا حقیقت نه در قطعیتهای اخلاقی، بلکه در توانایی مداوم برای پرسیدن و تردید کردن زنده میماند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ پس از قتل عام هولناک ایرانیها در دو شب پیاپی توسط کارگزاران مسلح حکومت اسلامی، شما در مقالهای که با فرد دیگری قلمی کردید مردم بیدفاع و بیپناه ایران را در کنار رژیم خونریز اسلامی در جایگاه متهم شماره دو قرار دادید. در مقالهای که در پاسخ شما در خبرنامه گویا نشر کردم اشاره کردم که قربانی را در جایگاه متهم نشاندن مصداق بارز و عینی خشونت است حتا اگر در لفافه خشونت پرهیزی عرضه شود. شما با نوشتن چنان مقالهای نشان دادید که فاقد آن اعتبار هستید که بر سکوی اخلاق بایستید و دم از اخلاقگرایی بزنید.
یوسف جاویدان
■ آقای حیدریان عزیز. استدلال شما بسیار خوب و قانعکننده بود. مخصوصا جملهای بود که دوست دارم روی آن تاکید کنم: “پرسش واقعی این است که در جهانی که رنج، گریز ناپذیر است، کدام انتخاب امکان رنج کمتر و افقهای پایدارتر را فراهم میکند”.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ اشاره آقای کاتوزیان به تفکر خاصی در سطح جهان و بویژه آمریکا است که به گفته ایشان چند سالی است در میان برخی قلم زنان ایرانی نیز پا گرفته. احساسات بسیاری از ایرانیان در حمایت از جنگ اخیر که انگیزهاش واژگونی جمهوری اسلامی است به مقدار زیادی از این مقوله جداست، هر چند که در شرایط بحرانی بسیاری از خطوط متفاوت یک جهت و منطبق با هم نمایان میشوند. از این جهت بسیاری از کامنتهای آقای حیدریان اگر چه منطقی و درست هستند اما از هدف اصلی مقاله آقای کاتوزیان فاصله میگیرند.
پیشتازان نظریه تکنوکراسی، به جنگ نه بصورت فازی از مبارزه آزادیخواهانه بلکه ابزار حذف و بخشی از مهندسی اجتماعی نگاه میکنند. هر چقدر که ایران از آثار تمدن آلوده به جمهوری اسلامی بیشتر پاک شود بهتر است. اشکالی ندارد که شهر های ایران به تلی از خاک تبدیل شوند و تر و خشک بسوزد و فوقش ۱۰% از جمعیت کم شود. به لطف ثروت ذخایر ایران و تکنولوگی پیشرفته کنونی همه چیز را بهتر و در چهارچوب “تمدن جدید” میتوان ساخت. در قرن ۲۱ و جایگاه والای تکنولوژی میتوان هر جامعهای را مانند موم مجسمه سازی بارها بصورت بی شکل در آورد و دوباره شکل دلخواه را به آن داد. (آقای ایلان ماسک یکی از کارگزاران چنین دیدگاهی در آمریکا است. معتقدند با اره و تیغ جراحی هر اصلاحی را میتوان در جامعه صورت داد.)
روزتان خوش ، پیروز.
■ با سلام به دوستانی که نظراتشان را نوشتند. مثل همیشه از دیدگاه های شما میآموزم. حدود یک و نیم سال پیش در مقالهی «مردم خاورمیانه قربانی جنگطلبی کدام دولت هستند» نوشتم که همانطور که با مجازات اعدام مخالف هستم با جنگ و حملهی نظامی مخالفم. و اینجا اضافه میکنم که حتا با مجازات اعدام برای رهبران جمهوری اسلامی هم مخالفم و لغو اعدام باعث میشود که چرخه خشونت متوقف شود.
مقصر اصلی جنگ و آشوب در خاورمیانه دولت جنگافروز جمهوری اسلامی است. به باور من بایستی انگشت روی دولت جمهوری اسلامی که جنگ طلب است و این وضعیت را بوجود آورده گذاشت.
سالها پیش در یادداشت دیگری نوشتم که حکومت اسلامی مانند قطاری است توانمند با نیروی خارقالعاده زیاد و با ترمز بریده که توان توقف ندارد و با سرعت روزافزون روی تکْ ریل خودش آنقدر میرود تا یا از درهای سقوط کند یا با قطار دیگری تصادف کند. یعنی با کشور دیگری وارد جنگ شود.
ایرانیها چه آنها که داخل کشورند و چه آنها که خارج هر کدام به نحوی قربانی سیاستها و جنگطلبی حکومت تئولوژیک ملایان/سپاه هستند.
مردم عادی مقصر این جنگ نیستند، حکومت اسلامی کشور را به این وضع کشانده. جای حکومت جبار اسلامی و قربانیانش را با هم عوض نکنیم.
آقای پیروز گرامی، با درود
تشبیه ایلان ماسک با ایرانیها مغالطهی تشبیه است. من همواره با شما با احترام رفتار کردهام و شما تا کنون دو سه بار به من متلک پراندهاید و من نادیده گرفتم. یکبار مرا متهم کردید که میخواهم جلوی نقد دیگران را بگیرم و من سه چهار تا از کامنتهایی که در آن به طرف گفتگو گفتهام که «نقد حق شماست» نمونه آوردم.
شما هر عقیدهای که دارید محترم است و حق دارید با من یا هر کس دیگری اختلاف نظر داشته باشید. اما به جای کنایه مستقیم خطاب به من بنویسید تا با کمال احترام جواب شما را بدهم.
من و مای ایرانی مسبب جنگ نیستیم. ملایان مسبب جنگ هستند. چه ما بخواهیم چه نخواهیم آمریکا و اسراییل روزی وارد این جنگ میشدند چون عاقبت تحریک کردن و موشکاندازی و شش ارتش نیابتی دور اسراییل راه انداختن همین است. دولت هر کشوری تنها و تنها منافع ملی خودش را پیش میبرد و با حرف من و شما وارد جنگ نمیشود.
با احترام، یوسف جاویدان
■ جناب یوسف جاویدان، خوشحال شدم که کامنتی نوشتید که به آدم جرأت میدهد پا را از تفکر معمولی فراتر بگذارد. نوشتهاید: “مردم عادی مقصر این جنگ نیستند”. اما من معتقدم که مقصر هستند. بهتر بگویم: بیتقصیر نیستند. اصلا کلمه “تقصیر” در این رابطه، گویا و مفید نیست. بهتر است بگوییم که مردم با اعتقاد و اطمینان به این نوع اسلام و یا حداقل دهها سال تحمل آن، در ایجاد وضع فعلی نقش داشتهاند.
مفصلتر بنویسم: تاریخ بشر پر است از جنگها. قوی پیروز شده و ضعیف را یا نابود کرده و یا به تسلیم واداشته است. اما ما در جنگ فعلی شاهد وضعیت جدیدی هستیم: ضعیف تسلیم نمیشود، نه به این دلیل که قدرت مقابله دارد، بلکه به این دلیل که خود را میان اماکن و افراد غیرنظامی پنهان میکند. در نتیجه، جنگ تا “زمین سوخته” میتواند ادامه پیدا کند. و یا اینکه “ضعیف” با اتکا به انساندوستی جوامع بشری به زندگی خود ادامه میدهد و بدبختانه دوباره با توان بیشتر و بالاتر سر برمیآورد. مثل یک غده سرطانی که نمیتوان آن را از رشد باز داشت.
منظورم از “انساندوستی جوامع بشری” این است که افکار عمومی، آسیب دیدن و کشته شدن افراد غیر نظامی را نمیپذیرد، که البته در جای خود محترم و نیکوست. تناقض اما اینجاست که اگر فردی در خانواده به چنان گرایشهای افراطی و تروریستی دچار شده باشد، خانواده او را از خود نمیراند. کافی است توجه کنیم که همین پاسداران که به روی مردم آتش میگشایند، در میان خانواده، فامیل، مدرسه و دانشگاه و مراسم عمومی و خرید از سوپرمارکت و... زندگی میکنند و تحمل میشوند. پس آیا نباید قبول کنیم که ما مردم نیز به طور عمومی در این اتفاقات فجیع سهم داریم؟ قصد من البته توبیخ و تنبیه نیست، بلکه منظورم این است که ما مردم باید بسیار بیشتر به شرایط زندگی اجتماعی خود فکر کنیم و برای پاکیزه نگه داشتن آن از عوامل مخرب و ضداجتماعی درایت و تیزهوشی و کوشش به خرج بدهیم. خود را منفعل و «بیتقصیر» ندانیم!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای رضا قنبری گرامی
با شما کاملن موافقم، همانطور که نوشتید ما به عنوان یک جامعه «با اطمینان به این نوع اسلام و یا حداقل دهها سال تحمل آن، در ایجاد وضع فعلی نقش داشتیم». از آن زاویه ما هم مقصریم (یا چنانکه گفتید بیتقصیر نیستیم) و دست گذاشتن روی این نکته مفید است، چون نقد خود کردن باعث جلوگیری از تکرار خطا میشود.
مقصود من این بود که ما مقصر به معنی سببساز و آغازگر درگیری نظامی جاری نبودیم. توضیح میدهم.
من خیلی برای خانم نسرین ستوده احترام قائلم و امیدوارم روزی ایشان را در مقام رئیس جمهور یا نخست وزیر ایران ببینم. خانم ستوده را نمیتوان جنگ طلب نامید. وقتی پس از کشتار دیماه ایشان از جامعهی بینالمللی تقاضای کمک کرد منظورش چه بود؟ روی سخن ایشان با آمریکا و اسراییل نبود اما او داشت از جامعهی بینالمللی تقاضای دخالت مستقیم و توقف کشتار را میکرد.
هیچ انسانی که عقل سلیم داشته باشد از جنگ خوشش نمیآید. ایرانیانی که متهم به جنگ خواهی میشوند در واقع با مسالهی جنگ این طور برخورد میکنند:
• یک: ذات جنگطلب جمهوری اسلامی را مردم ایران نمیتوانند عوض کنند، این دولت بطور ماهوی جنگ طلب است و رسالتش دامن زدن به جنگ و اغتشاش و صدور تروریسم است.
جنگ پایان ناپذیر بخشی از میراث خمینی هست که گفت اگر تمام دنیا هم مسلمان شوند باز نسلهای جدید به دنیا میآیند و باید آنها را به راه اسلام آورد. دنیا در نگاه اسلامگرایان شیعه به «دارالاسلام» و «دارالحرب» تقسیم میشود، هر جا که اسلام تسلط ندارد منطقه حرب و جنگ با کافران است.
• دو: جنگطلبی و کشتن و معلول کردن چند هزار ارتشی آمریکایی و ساختن ارتشهای نیابتی پیرامون اسراییل و به ویژه حمایت از حماس چیزی نیست که بیپاسخ بماند و در نهایت باعث حملهی متقابل و جنگ میشد، که شده است.
• سه: تصمیم دولتهای متخاصم در دو سو بیرون از ارادهی ماست، حالا که این جنگ بوجود آمده باید از آن برای ساقط کردن این دولت ضدبشری استفاده کرد.
• چهار: حالا که این جنگ با تحریک ج. الف. بوجود آمده باید دید که در این لحظه چه راهی پیش روی ماست. دو احتمال پیش روی ما هست، یا این نظام ساقط میشود یا میماند. اگر بماند مثل مار زخمی به جان مردم خواهد افتاد و کشتار وحشتناکتری به راه خواهد انداخت، (همین دیشب ویدیویی دیدم که مداح حرف از «انتقام» میزد) پس بهترین گزینه در شرایط کنونی این است که کار تمام شود و نظام ساقط شود؛ چون در صورت بقا نه تنها به کشتار موحش دست خواهد زد بلکه دیر یا زود مسبب جنگ دیگری خواهد شد و چرخهی خشونت ادامه پیدا خواهد کرد. شش ماه یا یکسال دیگر دوباره جنگ. و بعد از آن باز هم.
اینها واقعیتهای سخت و تلخ پیش روی ما هستند. این چیزی که حمایت از جنگ توسط بخشی از ایرانیها خوانده میشود در واقعیت امر جنگ طلبی نیست بلکه استدلالهایی در این خط است که با جنگطلبی تفاوت ماهوی دارد. ایرانیها تنها یک زندگی آرام و بیدغدغه میخواهند که از آنها دریغ شده، همین. این طرز استدلال را جنگ طلبی نامیدن نه درست است و نه منصفانه.
در واقع «اتهام جنگ طلبی» و «اتهام حمایت از ترامپ و نتانیاهو» در مواردی ناشی از صلحطلبی نیست بلکه ابزاری است برای پیش بردن نزاع داخلی «اپوزیسیون».
از این زاویه هست که گفتم جای جمهوری جبار اسلامی را با مردمی که قربانیان سیاستهای ضد مردمی ج.ا هستند نباید عوض کرد.
اگرچه ما به عنوان یک جامعه در بوجود آوردن این وضعیت بیتقصیر نیستیم اما مسبب و علتالعلل جنگ جمهوری اسلامی هست و تا این حکومت برقرار باشد چرخهی جنگ و خشونت ادامه خواهد داشت.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ یوسف عزیز، هرگز قصد کنایه به شما را نداشتهام. شاید زبان الکن من تولید سوء تفاهم کرده است که بدینوسیله پوزش میخواهم. در مورد نام بردن از ایلان ماسک قصد مربوط دانستن وی به ایران را نداشتم. بلکه فلسفه تفکر وی را نشان دادم که شواهد آن موجود و مستندند. قصد اصلی من تاکید بر نگاه ” تکامل اجتماعی” در مقابل “تغییر از بالا” است که فکر میکنم شما نیز تا حدود بسیاری با من موافقید. تنها اشاره میکنم که درهرچالش و گفتگویی توان ما در پیدا کردن مشترکاتی که به همگرایی ما بیانجامد گامی کوچک ولی مهم است در مسیر اصلاح کمبود هایی که تمامی جنبش اپوزسیون از آن رنج میبرد.
با آرزوی موفقیت، پیروز.
■ پیروز جان از شما عذر میخواهم، من بد متوجه شدم، امیدوارم باعث کدورت نشده باشم. تا آنجا که به جنگ مربوط میشود با شما همسو و همدردم، شاید باورش سخت باشد ولی من تا سالهای مدید پس از جنگ عراق هنوز بطور ادواری خواب جنگ میدیدم و جنگندهها را در آسمان میدیدم که از دور برای بمباران میآمدند. مشکل دیگری که در بعضی از نظرها بهاش اشاره کردید مشکل فعال شدن گرایش راست افراطی در غرب است که یکبار موج دیگری از آن را در اوایل انقلاب دیدیم و این موج دوباره ظاهر شده. به باور من آنچه که به این گرایش نیرو میدهد تقابل با اسلامگرایی هست. مسلمانان اروپا در این توهم هستند که یک نیروی بزرگ اسلامی در خاورمیانه در برابر «استکبار» و اسراییل ایستاده و چیزی نمانده اسلام نصف دنیا را فتح کند. روزی که حکومت اسلامی برچیده شود و خاورمیانه وضعی بهتر از امروز پیدا کند مسلمانان هیجان زده در اروپا و آمریکا احتمالن تا حد زیادی از تب و تاب میافتند و اگر این مسأله رخ بدهد سیاستمداران افراطی نمیتوانند با استفاده از آن به تب راستگرایی دامن بزنند. من امیدوارم که چنین وضعیتی پیش بیاید و دنیا به تعادل و آرامش بیشتری برسد. همه ما خستهایم از این وضعیت نابسامان.
با ارادت فراوان، یوسف ج
■ از همه کامنت گذاران بخاطر ادبیات محترمانه و منش گفتاری یکایک شما تشکر میکنم. در حفظ آن بکوشیم.
موفق باشید. نیما
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
اعتراف میکنم که سالها ایدهی «اعتدال» در من حسی منفی برمیانگیخت؛ چراکه این واژه در زبانِ روزمره و عرفِ سیاسی، به ابزاری برای سرکوبِ اراده، محافظهکاریِ مصلحتجویانه و انفعال بدل شده بود. اما مواجههیِ عمیقتر با فلسفهیِ ارسطو چشماندازِ مرا دگرگون کرد؛ دریافتم که اعتدالِ راستین هیچ نسبتی با عافیتطلبی و بهویژه با آن «میانمایگیِ» ملالآور ندارد. با این حال، آنچه مرا به حیرت واداشت، تضادِ درونیِ بخشی از اخلاقِ ارسطویی با همان هستهیِ بنیادینی بود که «حدِ وسط» را سنجهیِ فضیلت میشناخت. ارسطو اگرچه با خردمندی، ایدهیِ میانه را به بنمایهیِ فلسفهیِ اخلاقِ خویش بدل کرد، اما در مقامِ تطبیق، درگیرِ پیشفرضهایِ جامعهیِ یونان ماند و نتوانست همهیِ توانشهایِ فلسفیاش را به فعلیت درآورد؛ و این تقدیرِ محتومِ هر اندیشمندی است، زیرا هیچکس آنقدر عمر نمیکند که بتواند پروژهیِ فکری خود را تا آخرین مرزهایِ منطقی آن دنبال کند و از حصارِ زمانهاش فراتر رود. از اینرو، در این نوشتار میکوشم تا تمایزِ بنیادینِ میانِ «اعتدالِ بهاری» و «راهِ میانهیِ ارسطویی» را تبیین کنم و از پوستهیِ «خیرُ الامورِ اوسَطُها» ــــ که در خوانشِ عمومی، به خطا با گریز از مسئولیت و مشارکت یکی انگاشته شده است ــــ فراتر روم تا بلکه هستهاش نمایان شود.
بیتردید برجستهترین معمارِ مفهومِ اعتدال ارسطو است؛ اما آیینِ نوروز خود گواهی است بر اینکه ایرانیان، قرنها پیش از او، این «در میانه بودن» را بهمثابه اخلاق واردِ زیستجهانِ خویش کرده بودند. این همگرایی در یک نقطهیِ بنیادین آشکار میشود: اینکه در اندیشهیِ نوروزی و فلسفهیِ ارسطویی، اخلاق نه مجموعهای از دستوراتِ آسمانی، بلکه هنری برایِ زیستن است. این خویشاوندی را در جایِ دیگری نیز میتوان جُست؛ آنجا که «نیکبختی» (Eudaimonia) نه تنها غایتِ فعالیتهایِ انسانی، بلکه ثمرهیِ شکوفاییِ خرد دانسته میشود. ارسطو در امتدادِ همین اندیشه نظریهیِ «میانهیِ طلایی» را پی افکند؛ همانگونه که ایرانیان پیشتر، اعتدالِ بهاری را به ترازویِ سنجشِ «نیک از بد» بدل کرده بودند. آنان نیکبختی را در پویاییِ همین جهان میجُستند و معیارِ خویش را نه از جهانی دیگر، بلکه از متنِ طبیعت برگزیده بودند.
در نگرِ ارسطو، هر فضیلتِ اخلاقی در نقطهیِ تعادلِ میانِ دو قطبِ خطرناک قرار دارد: افراط و تفریط. در این تراز، «شجاعت» میانهای است میانِ بزدلی و تهور؛ و «سخاوت» حدِ وسطی میانِ بخل و اسراف. ارسطو تأکید میکند که این «میانبودگی»، نه یک فرمولِ ریاضیوار، بلکه نوعی «کشفِ فعال» است که او آن را «حکمتِ عملی» (Phronesis) مینامد. از همینرو، انسانِ بافضیلت کسی است که بتواند در هر موقعیتِ متغیر، با ترازویِ خرد بسنجد که چه واکنشی، به چه اندازه، در چه زمانی و نسبت به چه کسی «درست» است. این یعنی عملِ اخلاقی یکسره به شرایطِ خاص بستگی دارد؛ چنانکه فعلِ واحدی که در یک موقعیت «شجاعت» محسوب میشود، ممکن است در موقعیتی دیگر بیباکیِ احمقانه باشد. بنابراین فضیلت، نه یک «نقطهیِ ثابت»، بلکه میانهای است که «نسبت به ما» و با توجه به شرایطِ بیهمتایِ هر انسان تعیین میشود. از اینرو، تمامِ مسئلهیِ تربیتِ اخلاقی باید قائم به پرورشِ همین «توانِ تشخیص» در دلِ موقعیتهایِ ناهمسان باشد؛ تربیتی که اگرچه از کودکی آغاز میشود، اما در نهایت حاملِ این مسئولیتِ شخصی است: انسان، خود مسئولِ تربیتِ خویش است؛ و هر آنکس که به تربیتِ خود برنخیزد، بیگمان او را تربیت خواهند کرد؛ یعنی او را به «برده»، «مزدور» یا «سربازی» بدل خواهند ساخت که ارادهاش معطوف به قدرتِ دیگری است.
تا بدینجایِ کار، ارسطو با نگرهیِ اعتدالِ نوروزیِ این نوشتار همنواست؛ چرا که اخلاق را به «تشخیصِ عقل در لحظه» گره میزند. اما تناقضِ بزرگِ او درست در همین بزنگاه آغاز میشود: او که عقل را قاضیِ اول و آخر میدانست، ناگهان در برابرِ پیشداوریهایِ اخلاقیِ جامعهیِ یونان عقبنشینی میکند؛ تا آنجا که گروهی از افعال را «شرِ مطلق» مینامد و آنها را بهکل از دایرهیِ سنجشِ عقل خارج میسازد. از منظرِ او، افعالی نظیرِ سرقت یا خیانت، هرگز «حدِ وسط» ندارند؛ گویی عقل در مواجهه با این مسلماتِ عرفی باید خاموش شود و قضاوتِ عمومی را بیکموکاست بپذیرد. به بیانِ دیگر، ارسطو از یک سو از «عقلِ موقعیتسنج» سخن میگوید و کمالِ تربیت را در ورزیدگیِ همین خردِ عملی میجوید، اما از سویِ دیگر، در چرخشی ناگهانی به دامانِ «اخلاقِ تکلیفی» بازمیگردد. شاید دلیلِ این بازگشت آن باشد که او غایتِ طرحِ خویش را بر ستونِ ساختنِ شهروندی مطیع برای «پولیسِ یونان» بنا کرده بود؛ از همینرو، میانگیِ ارسطویی در نهایت نمیتواند با عبور از مرزهایِ اخلاقِ عمومی، راهی به سویِ یک زیستِ بهراستی اخلاقی بگشاید؛ زیستی که مستلزمِ گشودگیِ مدام و آمادگی برایِ انتخابهایِ دشوار است. او به جایِ آنکه اجازه دهد عقل در بنبستهایِ گریزناپذیرِ زندگی ــــ همچون سرقت برایِ بقا در قحطی، دروغ برایِ نجاتِ جانی بیگناه، یا انتخابِ هولناک میانِ بد و بدتر در میانهیِ یک فاجعه ــــ راهی برایِ توازن بیابد، با یک «نه» قاطع، صورتمسئله را پاک میکند. در حالی که اخلاق، یا همان خردِ اعتدال، باید در مرزیترین و تاریکترین وضعیتهایِ انسانی نیز مرجعِ داوری باقی بماند و حتی برایِ راهگشودن به آن «لحظهیِ میانه»، به خلقِ امکانهایِ تازه دست یازد.
ای بسا بتوان گفت کانت نیز آنگاه که از «شرِّ رادیکال» سخن میگفت، در امتدادِ همان حزم و احتیاطِ ارسطویی گام برمیداشت؛ همان نگاهی که برخی افعال را «شرِّ مطلق» و فراتر از دایرهیِ سنجش میدانست. برای کانت، چنانکه در کتابِ دین در حدودِ عقلِ تنها شرح میدهد، شرِّ رادیکال، گرایشی مسموم و ریشهدار در بنِ اراده است؛ تمایلی درونی که قاعدهیِ غاییِ کنشهایِ انسان را تباه میکند و آگاهانه تبعیت از میل و نفعِ شخصی را بر «قانونِ اخلاقی» ترجیح میدهد. در این وضعیت، غریزه با خروج از مدارِ خرد، «خودسر» شده و نظمِ بنیادینِ اراده را وارونه کرده است. به نظر میرسد کانت در مواجهه با این پدیده، با دشوارهای روبهرو بود که زبانِ فلسفیِ عصرش هنوز نامی برای آن نداشت؛ او ریشهیِ شر را در اعماقِ اراده میجست، اما این نیچه بود که بعدها در مقامِ فیلسوف ــ روانشناس، این بنمایهیِ تباهشده را «کـینتوزی» (Ressentiment) نام نهاد. از این منظر، کـینتوزی همان «بَندشِ عقل» است؛ وضعیتی که در آن فرد به جایِ «درمیانه» و «درراه» بودن و برساختنِ سمفونیِ پویایِ بهروزی، همچون سوزنِ گرامافونی که در شکافِ یک خراشِ عمیق گیر کرده باشد، در تکرارِ مُدامِ رنجِ خویش به دام میافتد. او در این ایستایی، نهتنها ترازویِ تشخیص، بلکه امکانِ تجربهیِ هرگونه نوزایی و شکوفایی را نیز از دست میدهد.
اما هانا آرنت در تجربهیِ تکاندهندهیِ دادگاهِ آیشمن، با حقیقتی دیگرگون روبهرو شد. او دریافت که برخلافِ سنتِ دیرپایِ دینی و فلسفی که شر را همواره امری «ریشهدار»، «عمیق» و «آگاهانه» میپنداشت، این پدیده میتواند از دلِ وضعیتی بهکلی سطحی و بوروکراتیک سر برآورد. از همینرو، آرنت با گسست از تصوراتِ پیشین، از «ابتذالِ شر» (Banality of Evil) سخن گفت؛ وضعیتی که در آن، شرارت نه محصولِ جنون یا هیولاوشی، بلکه پیامدِ سهمگینِ ناورزیدگیِ عقل و تعطیلیِ قوهیِ داوری در تشخیصِ موقعیت است. گویی در اینجا با انسانی روبهروییم که نه بر اثرِ کینتوزی یا هر تباهیِ درونیِ دیگر، بلکه تنها به سببِ از کار افتادنِ موتورِ محرکِ اندیشه، از رفتارِ خردمندانه و بهتبعِ آن، از زیستِ اخلاقی بازمانده است.
در میانهیِ تمامیِ این اختلافنظرها، یک حقیقتِ واحد خودنمایی میکند: شر، در هر ساحت و با هر خاستگاهی، همواره محصولِ لکنتِ عقل و ناتوانی در تشخیص است؛ خواه این لکنت ناشی از آن خامیِ ذهنی باشد که آرنت «بیفکری» مینامید، و خواه برآمده از کینتوزی و تباهیِ درونی. در هر دو سو، فاجعه زمانی رخ میدهد که قوهی تمیز درست کار نمیکند. از اینرو، کـینتوزی پیش از آنکه مسئلهای اخلاقی باشد، نوعی آشفتگیِ روانی و توقفِ فعلیتِ طبیعیِ عقل است؛ چرا که فردِ کـینتوز در مِهِ غلیظِ غرایزِ خودسرشدهیِ خویش، چنان گم میشود که حتی از تشخیصِ آن «میانگی» که ضامنِ بقا و نجاتِ زندگیِ اوست، باز میماند. در اینجا، کینه نه یک توانِ ارادی، بلکه عاملی است که ترازویِ عقل و در پیِ آن، خودِ اراده را از کار میاندازد و فرد را در حلقهیِ بستهیِ یک «تکرارِ ابدی» حبس میکند. لابد به همین سبب است که در فرهنگِ عامه، فردِ شرور را «جنزده» یا «مسخشده» میپندارند؛ چرا که او دیگر نه صاحبِ ارادهیِ خویش، بلکه بازیچهیِ نیرویی زورآور است که مهارِ عقل و بُنِ ارادهاش را در دست گرفته است. بنابراین، جوهرِ شر در هر شکلی که ظاهر شود ــــ چه در جامهیِ بیفکریِ بوروکراتیک و چه در ردایِ یک «خدایِ پنهان» ــــ همواره با خاموشیِ عقلِ موقعیتسنج و کور شدنِ چشمِ خرد در برابرِ آن «میانهیِ طلایی» همگام است.
نباید از نظر دور داشت که این ارسطو بود که نخستینبار به اخلاق در مقامِ یک «موقعیت» اندیشید و فضیلت را از قلمروِ انتزاعیِ مُثُل، به جهانِ انضمامیِ «فوزیس» (طبیعت) بازگرداند. او با برگرداندنِ نگاهِ فلسفه از آسمانِ ایدهها به زمینِ تجربههایِ زیسته، اخلاق را با مفهومِ تندرستیِ فردی و اجتماعی همسنگ کرد. از این منظر، اخلاقِ میانهگرایِ او را میتوان در تداومِ همان تفکری جُست که ریشه در نظامِ پزشکیِ بقراط داشت؛ نظامی که سلامت را محصولِ تعادلِ میانِ اخلاط میدانست و بر آن بود که هیچ مادهای فینفسه «درمان» یا «زهر» نیست، بلکه این «اندازه» و «دوزِ» مصرف است که ماهیتِ آن را تعیین میکند. ارسطو با وامگیری از این منطقِ پزشکی، فضیلت را نه یک دستورِ قطعی، بلکه نوعی «رژیمِ نفس» قلمداد کرد که باید متناسب با بنیهیِ هر فرد و اقتضایِ هر موقعیت تجویز شود. شاید آنچه او را واداشت تا در نهایت برخی رفتارها را از مدارِ این سنجشِ موقعیتمحور بیرون نهد، ملاحظهیِ مصالحِ «پولیس» (دولتشهر) و بسا اقتضائاتِ زمانهای بوده باشد که هنوز تابِ پذیرشِ مسئولیتِ سنگینِ «خردِ موقعیتسنج» را نداشت.
جُستارِ حاضر البته نه در پیِ نقد یا نفیِ ارسطو، بلکه به میانجیِ فلسفهیِ او، در پیِ اندیشیدن به مسئلهای است که سیاستِ ایرانِ کنونی را در خود فروگرفته و در نتیجه، کلِ جامعه را دچارِ بحران کرده است؛ مسئلهای که میتوان آن را در یک گزاره چنین خلاصه کرد: ناتوانی در شناختِ آن «میانهای» که باید در آن شکست را پذیرفت و «تسلیم» شد. این ناتوانی، بیش از هر کجا، خود را در درکِ نادرست از مفهومِ «شجاعت» آشکار میکند؛ آنجا که خیرهسری با جنگاوری، و مقاومت با فضیلت اشتباه گرفته میشود. این سیاست، هم بر رویّهیِ تاکنونی و هم بر ماندگاریِ خویش پافشاری میکند؛ بیآنکه بداند آنکه میخواهد به هر قیمتی بماند، ناگزیر به گرانترین قیمت ــــ یعنی به بهایِ نابود ساختنِ خویش و هر آنچه پیرامونِ اوست ــــ خواهد رفت. اینک با ترازویِ نوروز یا همان اخلاقِ اعتدال، برای نمونه به بازخوانیِ سه نمونه از کنشها و مفاهیمی میپردازیم که ارسطو در مواجهه با آنها عقل را به عقبنشینی وامیدارد: نخست، آن دو فعلی که او آنها را فینفسه شر و پَستتر از مرتبهیِ سنجشِ عقل میدانست («سرقت» و «دروغ»)؛ و سپس آن فضیلتی که او با برداشتی یونانمآبانه، آن را از قلمروِ عقلِ موقعیتسنج دور نگاه داشت («شجاعت»).
۱. سرقت: ارسطو سرقت را «شرِ مطلق» میداند، یا دقیقتر آنکه، آن را از مدارِ میانگی بیرون میگذارد و هیچ حدِ وسطی برایِ آن تصور نمیکند. اما اگر از دریچهیِ «اخلاقِ اعتدال» به این موضوع بنگریم، این «شربودگی» تنها برچسبی حقوقی و ایستا است؛ در حالی که حقیقتِ عمل و ترازویِ راستی و ناراستیِ آن، باید با معیارِ «حفظِ توازنِ حیات» سنجیده شود. اگر فردی در یک ساختارِ ناعادلانه، برایِ نجاتِ جانِ کودکی از گرسنگی نانی بردارد، او نه تنها از میانهیِ اخلاقی برنگذشته، بلکه «میانهای» را در موقعیتی بس دشوار و متفاوت از زندگیِ روزمره بازیافته است؛ چنانکه در روزگارانِ پیشین، عیاران یا همان جوانمردان نیز چنین میکردند. در این موقعیتِ ویژه، میانهیِ طلایی نه در احترامِ مطلق به «حقِ مالکیت»، بلکه در ترجیحِ «حقِ بقا» بر «حقِ انباشت» نهفته است. حدِ وسط در اینجا چنین تبیین میشود: صیانت از زندگی، یاری دادن به زندگی و برکشیدنِ آن به بالاترین مرتبهیِ ارزش؛ و این یعنی: «برداشتن به قدرِ ضرورت، نه برایِ سوداندوزی». در ترازویِ نوروزی، هر کنشی که در خدمتِ استمرار و رشدِ حیات باشد، همان بذری است که میانهیِ واقعی را میسازد؛ از همینرو، برداشتنِ پارهنانی که جان را حفظ میکند، «بذرِ رویش» است، نه رذیلتِ اخلاقی. ــــ آیا به همین سبب نیست که در ادبیاتِ عرفانی ــــ و برای نمونه در بخشِ بیستونهمِ مصیبتنامهیِ عطار که از فلسفهیِ نوروزیِ «اصالتِ زندگی» مایه گرفته ــــ چنین آمده است: «نامِ اعظمِ خدا، نان است»؛ چرا که نان، به بیانی امروزی، استعارهای از بنیادینترین حقِ انسان، یعنی «حقِ زنده ماندن» است؟
۲. دروغ: ارسطو دروغ را فینفسه «پست» میشمارد؛ اما آیا در هر سیاقی، راستگویی فضیلت است؟ اعتدالِ بهاری به ما میآموزد که کلام باید بارورکننده و توازنآفرین باشد. اگر راستگویی در موقعیتی ظالمانه ــــ مانندِ فاش کردنِ پناهگاهِ بیگناهی برایِ جنایتکار ــــ به نابودیِ زندگی بینجامد، آن راستی دیگر «معقول» نیست. در اندیشهیِ اعتدال، سنجهیِ نهایی نه «صدق و کذب» به مثابه ارزشهایی مطلق، بلکه نجاتِ زندگی و مراقبت از آن است. در اینجا، میانهیِ اخلاقی در گروِ انتخابی کلامی است که یا مانعِ زوالِ جان شود و یا آن را در مسیرِ رشد قرار دهد. حقیقت این است که ما دروغ گفتن را از همان کسانی میآموزیم که مُدام ما را از آن برحذر میدارند؛ چرا که آنان با مطلقانگاری و بهویژه با «درونیدنِ احساساتِ اخلاقیِ کاذب» از همان دورانِ کودکی، عملِ اخلاقی را به امری ناممکن و در نتیجه «نمایشی» بدل میکنند. جامعهیِ نوروز اما فرد را چنان میپرورد که بتواند در هر موقعیتِ تازه، با ارجاع به خردِ خویش، آن «میانگیِ حیاتی» را باز یابد و بر اساسِ آن تصمیم بگیرد؛ بیآنکه در دامِ دوگانهیِ ساختگیِ «دروغ یا راست» گرفتار شود.
اجازه دهید مثالی بیاورم: آیا پزشک حق دارد حقیقتِ یک بیماریِ کشنده را از بیمارِ خویش پنهان کند؟ پاسخِ سرراستِ برخی متفکران این است که او چنین حقی ندارد و بیمار باید از واقعیتِ حیاتِ خویش باخبر شود. من نیز با کلیتِ این دیدگاه موافقم، اما آن را «حکمی مطلق» نمیدانم؛ در اخلاقِ میانه، هر مورد باید به تشخیصِ خردِ موقعیتسنجِ پزشک یا شورایِ پزشکی واگذار شود؛ چرا که گاهی حقیقت، اگر بدونِ ملاحظهیِ توانِ روحیِ بیمار و در زمانِ نامناسب بیان شود، نه یک «کنشِ اخلاقی»، بلکه ابزاری برایِ درهمشکستنِ ارادهیِ زیستن است. در این لحظه، شاهکارِ کوتاهِ او. هنری، «آخرین برگ» را به یاد میآورم؛ داستانِ دخترکِ بیماری که گمان میکرد با ریختنِ آخرین برگِ پیچکِ دیوارِ مقابل، خواهد مُرد؛ اما او تنها به این سبب زنده ماند که پیرمردی نقاش، شبانه و در میانهیِ طوفان، برگی مصنوعی اما چنان «راستنما» آفرید که دخترک را به زندگی بازگرداند. این نقاش در بندِ دوگانهیِ «راست و دروغ» نبود؛ او میخواست آن اعتدالِ برهمخورده را به جهانِ پُرالتهابِ این دخترک بازآورد و آن نبضِ نامتوازن شدهاش را دوباره توازن بخشد.
به نظر میرسد رویآورندگان به اخلاقِ تکلیفگرا ــــ آنان که مدعیاند حقیقت را باید حتی به بهایِ نابودیِ حیات بر زبان آورد ــــ در پیِ نوعی سلبِ مسئولیتِ محافظهکارانه از خویش در بزنگاههایی هستند که مستلزمِ اندیشیدن، خطر کردن و تصمیمگیری در مختصاتِ یک «موقعیتِ تعمیمناپذیر» است. آنان با پناه گرفتن در سایهیِ امنِ احکامِ کلی، چشمانِ خود را بر پیامدهایِ هولناکِ تکلیفگرایی میبندند؛ در حالی که «یافتنِ میانهیِ طلایی» برایِ صیانت از زندگی در هر «موقعیتِ تکین»، باید سنجهیِ نهاییِ عمل باشد. البته در این رویکردِ موقعیتمحور نیز، نمیتوان در پیِ «تضمین» بود؛ چرا که هر لحظهیِ حیاتی، در ذاتِ خویش «تراژیک» است و از این رو، راهِ گریزی از پیامدهایِ پیشبینیناپذیرِ انتخاب نیست. با این حال، تنها راهِ چاره، بر عهده گرفتنِ تمامعیارِ مسئولیت است؛ بهگونهای که اگر خسارتی نیز به بار آید، فرد در پیشگاهِ وجدان و قانون، تنها میتواند «فرآیندِ استدلالیِ خویش در سنجشِ موقعیت» را فراپیش نهد و تبیین کند که چرا در آن آنِ غریب، چنان تصمیمی گرفته است. اگر صداقتی در جهانِ انسانی ممکن باشد، درست در همین «شجاعتِ تبیین» و پذیرشِ مسئولیتِ تصمیمی نهفته است که در قلبِ یک موقعیتِ استثنایی اتخاذ شده است.
۳. شجاعت: ارسطو شجاعت را در تشخیصِ زمان و شیوهیِ مناسب برایِ ایستادگی میداند و در این نقطه، ما با او همسخنیم. اما چالشِ اساسی آنجاست که او شجاعت را در میانهای قرار میدهد که تنها با تصورِ یونانی از «فضیلت» سازگار است؛ از همینرو، عقبنشینی در برابرِ امرِ هراسانگیز را ــــ حتی اگر عقلانی باشد ــــ ذیلِ رذیلتِ «بزدلی» دستهبندی میکند. در حالی که در موقعیتهایِ هولناکی چون خشونتِ عریانِ سیستماتیک، که ایستادگی به معنایِ نابودیِ قطعی و بیثمرِ اراده است، عقلِ موقعیتسنج باید فراتر از قالبهایِ پیشساختهیِ اخلاق عمل کند. ارسطو بر آن است که مردِ شجاع برایِ رسیدن به کالون (Kalon) یا همان «فرّمندیِ اخلاقی» میجنگد؛ اما کسی که بر پایهیِ اعتدالِ بهاری میاندیشد و عمل میکند، فضیلتِ شجاعت را با سنجهیِ «صیانت از امکانِ حیات» از رذالت بازمیشناسد. از همینرو، او گاهی پذیرشِ شکست و تسلیم برایِ نجاتِ زندگی را شجاعانهتر از مقاومت یا دفاعی میداند که در آن، «خودِ جنگیدن» به شکوه و بسا به غایتِ زندگی بدل گشته و بدینسان، وسیله (پیکار) به جایِ هدف (حفظِ زندگی) نشسته است.
یکی از جذابترین مصادیقِ تاریخیِ این خردِ میانهنگر را میتوان در استراتژیِ دانمارک در قبالِ اشغالِ آلمانِ نازی (۱۹۴۰) جُست. در آن لحظهیِ خطیر، دولتمردانِ دانمارک با واقعیتی هولناک روبرو بودند: مقاومتِ نظامی فرجامی جز نابودیِ زیرساختها و کشتارِ وسیع نداشت. در این بنبست، آنان به جایِ افتادن در دامِ «شرفِ انتزاعی» یا «میهنپرستیِ گسسته از واقعیت»، به غایتِ وجودیِ خویش رجوع کردند. آنان چنین اندیشیدند: از آنجا که نهادِ دفاع در بنیاد، ابزاری برایِ «حفظِ امکانِ زندگی» است، اگر خودِ فعلِ جنگیدن به بهایِ نابودیِ قطعیِ زیستبومِ یک ملت تمام شود، این نهاد با منطقِ وجودیِ خویش دچارِ تضاد شده است. از همینرو، تسلیم نه فقط عاقلانهترین، که شجاعانهترین کنش بود؛ بدینمعنا که «میانهیِ طلایی» در آن لحظه، در حفظِ هستهیِ سختِ حیاتِ ملت برایِ روزهایِ رهایی تعریف شد. ارتشِ دانمارک ترجیح داد «نامِ» شجاعتِ رزمی را فدا کند تا «حقیقتِ» زیستیِ جامعه را نجات دهد.
اگر مثالِ دانمارک در جبههیِ غرب، خردِ میانهنگر را در ساحتِ حکمرانی نشان میدهد، در تاریخِ ایران نیز خواجه نصیرالدین طوسی، رادیکالترین و در عین حال خردمندانهترین الگویِ این «شجاعتِ اخلاقی» است. در روزگارِ تیرهیِ ایلخانان، که هرگونه مقاومت در برابرِ طوفانِ ویرانگرِ مغول تنها به خاکستر شدنِ میراثِ فکری و انسانیِ ایران میانجامید، خواجه نصیر مسیرِ دشوارِ «تسلیمِ فعال» را برگزید. او با رجوع به اخلاقِ اعتدال، دریافت که میانهیِ طلایی در آن لحظهیِ تراژیک، نه در مرگِ قهرمانانه زیرِ سُمِ اسبان، بلکه در «رام کردنِ قدرتِ عریان» از درون است. او آگاهانه «نامِ» شجاعتِ رزمی و حتی شرفِ اجتماعیِ خویش را در پیشگاهِ تاریخ فدا کرد تا «حقیقتِ» علم، زبان و فرهنگِ ایرانی را از نابودیِ مطلق برهاند. او ملامتِ «همکاری با بیگانه» را به جان خرید، اما با بنایِ رصدخانهیِ مراغه، چه جانها و چه دانشهایی را که به بهارِ آینده رساند؛ و این نه بزدلی، که نهایتِ شهامتِ یک جانِ بهراستی میانهشناس و میانهساز بود.
باید پذیرفت که «میانهیِ طلاییِ نهایی» در مقامِ یک قانونِ کلی وجود ندارد؛ آنچه هست، تکثرِ میانههایِ طلایی در موقعیتهایِ بیشمارِ زندگی است و از همینرو، لنگرگاهِ زمین را نباید با هیچ آسمانِ مطلقی مبادله کرد. نگریستن به سیاست از شیشهیِ «نام و ننگ» یا «حیثیت و شرف»، میراثی از اخلاق و سیاستِ قبیلهبنیاد است؛ عاطفهای درونیده که تاکنون بزرگترین مانعِ رجوع به خرد در تصمیمهایِ سیاسیِ این چهل و چندی سال بوده است ــــ و آری، هرجا که عقل از «یافتنِ میانه» بازمیماند، شر سر برمیآورد. اکنون، با توجه به وضعیتِ بس مخاطرهآمیزی که در آن به سر میبریم، اجازه دهید با این پرسشِ ناگزیر این نوشته را به پایان بَرَم: آیا زمانِ آن نرسیده است که به اخلاق و سیاستِ اعتدال ــــ که هم هنرِ یافتنِ میانهها و هم بنیادِ جامعهیِ نوروز است ــــ روی آوریم؟ به نگرش و بیش از همه به ارزشگذاریای که در چشماندازِ آن، فضیلتِ حقیقی نه در صیانت از پندارهایِ بیگانه با خواستِ زندگی، بلکه در مسئولیتپذیری برایِ تداوم، توازن و توسعهیِ ایران ــــ در مقامِ خانهیِ نود میلیون انسان ــــ نهفته است؟
■ جناب آقای صباحی عزیز،
جستار شما درباره «شجاعتِ تسلیم» بازخوانیای نیرومند و بسیار ضروری از مفهوم اعتدال ارائه میدهد؛ اعتدالی که نه بهمعنای انفعال، بلکه بهمثابه موضعی فعال، اخلاقی و عمیقاً عقلانی فهمیده میشود. آنچه بهویژه برجسته است، تأکید شما بر این نکته است که شجاعتِ حقیقی نه در پافشاریِ کور، بلکه در تواناییِ تشخیص لحظهای نهفته است که ادامه دادن به ویرانی میانجامد.
مایلم استدلال شما را با تأکید بر اصلی مکمل گسترش دهم:
شجاعتِ پذیرشِ شکست، جداییناپذیر از شجاعتِ مواجهه با حقیقتهای ناخوشایند است.
پذیرفتن شکست صرفاً متوقف کردن مبارزه نیست؛ بلکه بهمعنای دیدن واقعیت آنگونه که هست، نه آنگونه که میخواهیم باشد، است. این امر مستلزم روبهرو شدن با خطا، قضاوتهای نادرست و گاه با توهمات ریشهدار است. اما بدون این مواجهه، هیچ یادگیریای رخ نمیدهد، و بدون یادگیری، شکست پایان نمییابد، بلکه به وضعیتی دائمی بدل میشود.
از این منظر، نپذیرفتن شکست نشانه قدرت نیست، بلکه نوعی اسارت است؛ اسارت در روایتی نادرست که در آن، خطاها تکرار میشوند و مقاومت با پیروزی اشتباه گرفته میشود. نتیجه paradoxical است:
با انکار شکست، انسان برای همیشه در دلِ همان شکست باقی میماند.
تاریخ نمونههای بسیاری از این وضعیت را نشان میدهد. برای مثال، میتوان مشاهده کرد که از سال ۱۹۴۸ به این سو، مسیر سیاسی فلسطینیان تا حد زیادی تحت تأثیر ناتوانی در پذیرشِ کاملِ واقعیت شکست بوده است. این امر نه به حفظ کرامت انجامیده و نه به پیروزی، بلکه به تداوم وضعیتی انجامیده که در آن شکست بهطور مداوم بازتولید میشود. اگر لحظهای از تشخیصِ روشن و پذیرش واقعیت پدید میآمد، شاید امکان آن وجود داشت که انرژی به حوزههای دیگر، اجتماعی، اقتصادی یا نهادی، معطوف شود و از این مسیر، اشکال تازهای از توانمندی و کامیابی شکل گیرد.
استدلال شما همچنین با مفاهیم کهن ایرانی اشا و مِهر همخوانی عمیقی دارد.
در سنت اشا، حقیقت صرفاً یک ارزش اخلاقی نیست، بلکه ساختار خودِ واقعیت است. زیستن بر پایه اشا یعنی همسویی با آنچه «هست»، نه آنچه میخواهیم باشد. در این چارچوب، پذیرش شکست کنشی است در راستای حقیقت؛ رهایی از بینظمیِ توهم.
در عین حال، مهر بُعدی مکمل را میافزاید: مسئولیت نسبت به زندگی، پیوند و تداوم. پافشاری بر مبارزهای بیثمر که به نابودیِ زندگی و امکانها میانجامد، از منظر مهر، نقض این پیوند بنیادین است. در مقابل، پذیرش شکست برای حفظ زندگی و بازسازی امکانها، کنشی مبتنی بر مراقبت و وفاداری به تداوم است.
با نگریستن از منظر اشا و مهر، مفهوم «تسلیمِ شجاعانه» در جستار شما عمقی بیشتر مییابد:
• اشا ما را به دیدن حقیقت و پذیرش واقعیت فرا میخواند.
• مهر ما را به کنشی دعوت میکند که حافظ و پرورشدهنده زندگی باشد.
این دو، در کنار یکدیگر، بنیان اخلاقی آن «میانه»ای را میسازند که شما از آن سخن میگویید؛ میانهای پویا میان حقیقت و زندگی.
از اینرو، جستار شما تنها بازخوانی ارسطو نیست، بلکه اشارهای است به افقی عمیقتر از یک اخلاق تمدنی؛ اخلاقی که در آن پیروزی نه در پافشاریِ لجوجانه، بلکه در تواناییِ آموختن، دگرگونی و بازگشتِ مسئولانه به مسیر زندگی معنا مییابد.
با احترام و قدردانی کمال آذری
■ آقای مصباحی گرامی، نوشتهای بسیار بلند و پرآب و تاب، و از نگری دیگر درنگپذیر در این روزهای سخت. ولی به نگر من و یا شاید خیلیها این اقدام رژیم جنون نه برای نجات ایران که برای نجات خویش و از نابودی حتمی خویش و خویشان بوده است. حدس میزنم که شما نیز چنین نگرشی دارید. اگر چنین نبود همین بیخردان جنگ با عراق را شش سال دیگر به پیش نمیبردند و باعث میلیاردها دلار آسیب و کشته شدن صدهاهزار نفر نمیشدند. به همین سیاق بجای کشاندن کشور و مردم به این جنگ نابود کننده همان چهل روز پیش دست از ماجراجویی های اتمی و تروریستی برمیداشتند.
تندرست باشید بابک
■ شاید حق داشته باشیم فکر کنیم که زمان سنجی شما در اشتراک این اندیشه بیدلیل و بیارتباط با دوراهی جنگ و زندگی در ایران کنونی نیست. دوراهی بین بقای ابلیس و زیست اجتماعی در ایران. و چه بجا و آموزنده نوروز را به عنوان سمبل خرد ایرانیان در اعتدال با طبیعت و زیست محیطی تعریف کردید. تعاریف شما نه فقط دال بر اعتدال خردمندانه در تقدیر و ارزشگذاری زندگی است بلکه نگاه این نوشته به پدیده اجتماع به عنوان یک “حقیقت زیستی” حائز اهمیت است. در مثال دانمارک گفته شد: “ارتشِ دانمارک ترجیح داد «نامِ» شجاعتِ رزمی را فدا کند تا «حقیقتِ» زیستیِ جامعه را نجات دهد” و در اینجا برسمیت شناختن “حقیقت زیستی جامعه” کلید واژه حیاتی است، بویژه در تطبیق با دوران کنونی ایران و جهان که تفکر “مهندسی اجتماعی” در میان نسل های اخیر قصد جایگزینی “تکامل اجتماعی” را دارد. تفکر جدید “تکنوکراسی” جامعه ایران را نه یک موجود مستقل زنده بلکه جمع جبری ۹۰ میلیون نفس زنده میبیند و حیات مستقلی برای خود جامعه قائل نیست، گویا که میتوان همانند “طبیعت بیجان” در مورد آن تصمیم گرفت و آنرا مطیع پروژههای “اجتماع” سازی وکشور سازی قرار داد.
روزتان خوش ، پیروز.
■ هدف این نوشته، بررسی اخلاق و سیاست در شرایطی است که مردم قربانی تصمیمات رژیمی جنایتکار میشوند. این رژیم هرگز به دنبال راهحلی واقعی برای کاهش رنج آنها نبوده و همواره بر طبل جنگ کوبیده است. بنابراین تمرکز اصلی باید بر یادآوری مسئولیت رژیمی باشد که سالها حریف به میدان طلبیده و امروز که زخمهایش آشکار است، باید به چهرهٔ واقعی او پرداخت و نه به بزک کردنش شتافت.
مگر میشود یک رژیم جنایتکار برای مردمی که خواهان سرنگونی او هستند، تصمیمی اخلاقی بگیرد؟ این پرسش، نقطهٔ آغاز هر تحلیل واقعی است. هر سیاست یا عملی که از سوی چنین حکومتی صادر شود، نه بر اساس خرد یا فضیلت، بلکه تنها برای بقا و تثبیت قدرت است. ادعاهای اخلاقی و فلسفی که در قالب «اعتدال» یا «میانهٔ طلایی» ارائه میشوند، در چنین زمینهای چیزی جز ابزار توجیه و مشروعیتبخشی به سرکوب نیستند. شگفتآور است که چگونه میتوان برای رژیمی که حتی در میانهٔ بحران نیز به سرکوب و اعدام ادامه میدهد، از «فضیلت» و «اعتدال» سخن گفت. این نوع استدلال تنها زمانی معنا دارد که میان حاکمیت و مردم، نسبتی از اعتماد، نمایندگی و مسئولیت وجود داشته باشد— نسبتی شبیه یک خانوادهٔ منسجم که در آن تصمیمهای خطیر، ولو سخت، در جهت حفظ و سعادت اعضا اتخاذ میشوند. اما آیا چنین نسبتی را میتوان به شرایط ایران تعمیم داد؟ رژیمی که حتی نشانههای اندکی از پایبندی به منافع مردم و کشور از خود نشان داده است، اساساً نقطهٔ شروع چنین بحثی را از اعتبار تهی میکند.
اما مسئله حتی از این هم بنیادیتر است: پرسش اصلی این است که چه کسی حق دارد از «تصمیم اخلاقی» سخن بگوید؟ فلسفهٔ ارسطو، کانت یا حتی آموزههای نوروزی میتواند برای انسانهای آزاد و مسئول معنا داشته باشد، اما وقتی خرد و موقعیتسنجی به دست قاتلانی میافتد که هدفشان حفظ قدرت است، این مفاهیم تبدیل به توهم و فریب میشوند. همانطور که هانا آرنت نشان داد، شر حتی میتواند در قالب بوروکراسی و انفعال ظاهر شود؛ اما در مورد یک رژیم سرکوبگر، شر مستقیماً با ساختار قدرت آمیخته است و هر تصمیمی به جای حفظ زندگی، به افزایش قربانیان منجر میشود. بنابراین، بحث دربارهٔ «میانه»، «اعتدال» یا «شجاعت» در سیاست چنین رژیمی صرفاً نظری و بیاثر است. شجاعت واقعی، پذیرش خطر و مسئولیت برای نجات مردم است، نه بازتولید فریبهای فلسفی که به خدمت سرکوبگران درمیآیند. نتیجه روشن است: هیچ رژیم جنایتکاری نمیتواند در خدمت زندگی مردم تصمیم اخلاقی بگیرد؛ و هرگونه استدلال خلاف این، تنها پوششی برای حفظ قدرت و توجیه خشونت است. رژیمی که خود موضوع قضاوت و اعتراض مردم است، نمیتواند در جایگاه داور اخلاق بنشیند. کسی که در مقام متهم ایستاده، نمیتواند نقش قاضی را بازی کند — حتی اگر به زبان فلسفه سخن بگوید. نکتهٔ اصلی روشن است: این جنگ، جنگ مردم ایران نیست — اما هزینهٔ آن را مردم میپردازند. آنها نه آغازگر آناند، نه در تصمیمگیری نقشی دارند و نه سهمی در مسیرش دارند؛ با این حال، جان، امنیت و آیندهشان در خطر است. مردم میان دو آتش گرفتارند: فشار بیرونی و سرکوب داخلی توسط ساختاری که برای حفظ قدرت خود از هیچ ابزاری فروگذار نمیکند.
تمام این بحثها را میتوان به یک پرسش فروکاست: چه کسی میجنگد و چه کسی تاوان میدهد؟ آتشبس یا عقبنشینی بیش از آنکه محصول تحول اخلاقی باشد، نتیجهٔ یک بنبست است. بازتعریف آن به «شجاعت» یا «اعتدال» صرفاً بازنویسی روایت است، نه داوری اخلاقی. ابتدا نتیجه انتخاب میشود، سپس هر استدلال فلسفی یا اخلاقی — از ارسطو تا کانت و آرنت و حتی آموزههای نوروزی — به خدمت توجیه آن درمیآید تا یک گزارهٔ ساده را بپوشاند: «دیگر نمیشود ادامه داد.». و شاید تنها پرسش واقعی این باشد: چگونه شد که قدرت میتواند به جای پاسخگویی، با زبان اخلاق از خود دفاع کند؟ و چرا مردم — همیشه مردم — باید هزینهٔ تصمیماتی را بپردازند که نه در شکلگیری آن نقشی داشتهاند و نه در تغییرش ابزاری؟ راه پاسخ روشن است: دفاع از زندگی، آزادی و امنیت مردم — همواره و به هر قیمتی — نه بازتولید خشونت یا جنگ.
با احترام شهرام
■ معلوم نیست که آقای صباحی چه کسی را خطاب قرار میدهد. اگر حاکمان ایران مد نظرند که آنها “نگریستن به سیاست از شیشهیِ” منافع و تداوم و بقای خود مینگرند و انتظار اعتدال از آنها را سالهاست همه امتحان کردهاند و نتیجهاش ویرانی و سرکوب و کشتار و جنگ بوده و هست. “زمانِ آن نرسیده است که به اخلاق و سیاستِ اعتدال ...... روی آوریم؟” منظورتان از آوریم ما مردم و حکومت هستیم؟ اگر حاکمان ایران مد نظرند شهرام گرامی لُبّ مطلب را ادا کردند. پاسختان میتواند روشن کننده باشد چون شخصا انتظار نداشتم که دعوت از حکومت “به اخلاق و سیاستِ اعتدال” از طرف شما مطرح شود.
با احترام سالاری
■ جنابان سالاری و شهرامِ عزیز،
این جُستار در ادامهیِ تأملاتِ من پیرامونِ تقابلِ «جامعهیِ نوروز» و «جامعهیِ تعزیه» نگاشته شده است. در اینجا کوشیدهام اخلاق و سیاستِ نوروزی را ــــ که بر بنیادِ اعتدال استوار است ــــ در گفتگو با اندیشهیِ ارسطویی صورتبندی و فهمپذیر کنم. همزمانیِ انتشارِ این متن با برقراریِ «آتشبس»، تنها یک تصادفِ زمانی است.
در واقع، مخاطبِ این نوشته بیش از آنکه نظامِ حاکم یا گروهی خاص باشد، واگویهیِ نویسنده با خودش است؛ اما این «خود»، نه امری شخصی، که هویتی اجتماعی است. همچنین تأکید میکنم که اصطلاحِ «سیاست» در این نوشتار، نه در معنایِ حکمرانی، بلکه در مفهومِ ارسطوییِ آن یعنی «عقلِ عملی» به کار رفته است؛ همان تواناییِ درست اندیشیدن دربارهیِ «عمل» که در دو قلمروِ اخلاق و سیاست (آنگونه که در فلسفهیِ ارسطو تبیین میشود) جاری است. موضعِ من نسبت به نظامِ حاکم کاملاً روشن است و در مقالاتِ پیشین، صراحتاً از آن به عنوانِ «شرِ مطلق» یاد کردهام.
به گمانم آقایان بابک و پیروز، جهتگیریِ این نوشتار را بهخوبی دریافتهاند.
همچنین لازم است از تکملهیِ ارزشمندِ آقای کمال آذری عزیز تشکر کنم. جناب آذری، من پیشتر در جُستارِ «خانهیِ خورشید کجاست؟» به این موضوع پرداختهام که زیربنایِ فرهنگِ ایرانی و گفتمانِ نوروز، بازتابی از اسطورهیِ «مِهر» است؛ موضوعی که شما بهدرستی با آن آشنایی دارید. من از دریچهیِ نشانشناسیِ «شیر و خورشید» به این مسئله پرداختهام که پیوندِ آن را در این لینک میتوان یافت.
با مهر و احترام محمود صباحی
■ آقای صباحی گرامی با تشکر از توضیحات شما، با توجه به نوشته های قبلی تان، انتظار هم همین بود که باعث رفع سوءتفاهم شد. ولی بهتر بود در این مقاله به شرایط حاضر در کشورمان توجه میکردید، چون ممکن است همه از نحوه نگاه شما در مقالات قبلیتان باخبر نباشند.
قلم تان تواناتر و با احترام سالاری
■ جناب صباحی گرامی،
توضیح اخیر شما مبنی بر اینکه این نوشتار «واگویهای با خود» بوده و کاربرد «سیاست» در آن صرفاً در معنای ارسطوییِ «عقل عملی» مدنظر داشته، بیتردید به روشنتر شدن نیت شما کمک میکند.
اما مسیر نوشتهی شما عملاً در جهت پرداختن به یک وضعیت سیاسی پیش میرود و به نتیجهای مشخص در پایان میرسد. از همینرو، مسئلهای که در نقد پیشین مطرح شد، همچنان به قوت خود باقی است—زیرا آنچه محل بحث است، نه صرفاً نیت نویسنده، بلکه ساختار استدلال و نتیجهی متن در سطح انضمامی است.
حتی اگر بپذیریم که این نوشته در مقام تأملی فلسفی و مستقل از رخدادهای روز نگاشته شده، نمیتوان نادیده گرفت که متن شما در پایان، به یک گزارهی مشخص میرسد:
«مسئولیت پذیری برایِ تداوم، توازن و توسعهیِ ایران—در مقامِ خانهیِ نود میلیون انسان».
وقتی از «خانهی نود میلیون انسان» سخن میگوییم، از یک واقعیت عینی، در زمان حال و در یک جغرافیای مشخص سخن میگوییم، نه از استعارهای انتزاعی که بتواند شکاف میان قدرت و مردم را پنهان کند. از همینرو، باید روشن شود که این «خانه» چه نسبتی با ساکنانش دارد: خانه جایی است که اعضای آن در سرنوشتش سهم دارند، نه آنکه صرفاً هزینههایش را بپردازند. اگر مردمی نه در آغاز یک جنگ نقشی دارند، نه در تصمیمگیریهای آن، و نه در امکان تغییر مسیرش، آنگاه ارجاع به «خانه» بیش از آنکه توصیف واقعیت باشد، نوعی استعارهسازی برای پوشاندن شکاف میان قدرت و مردم است. این دیگر صرفاً یک مراقبهی درونی نیست — بهویژه آنکه برای توضیح آن، به نمونههایی کاملاً تاریخی و سیاسی، از دانمارک تا خواجه نصیر، ارجاع میدهید. به این ترتیب، متن عملاً از سطح «واگویه با خود» عبور کرده و وارد حوزهی داوری دربارهی کنش سیاسی در موقعیتهای عینی میشود:
ضرورت تشخیص «لحظهای که باید شکست را پذیرفت و تسلیم شد» و امکان فهم آن بهعنوان کنشی «شجاعانه». نکتهی اصلی دقیقاً در همینجاست: در هر دو مثالی که خود شما آوردهاید، یک پیشفرض بنیادین برقرار است—پیشفرضی که بدون آن، کل استدلال فرو میریزد: فاعلِ تصمیم، خود را مسئول حفظ زندگی جامعه میداند.
در مثال دانمارک، «تسلیم» زمانی معنا پیدا میکند که دولت آگاهانه از جنگ صرفنظر میکند تا از نابودی مردم و زیرساختها جلوگیری کند. در مثال خواجه نصیر، «تسلیم فعال» زمانی فضیلت تلقی میشود که هدف، مهار قدرت و حفظ فرهنگ و حیات در دل یک فاجعه باشد. به بیان دیگر، در هر دو مورد، «تسلیم» نه برای بقای قدرت، بلکه برای حفظ امکان زندگی معنا پیدا میکند.
پرسش اینجاست: آیا این پیشفرض را میتوان به هر زمینهی سیاسی تعمیم داد — بیآنکه ماهیت فاعلِ تصمیم مورد پرسش قرار گیرد؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه هر ساختار قدرتی — صرفنظر از کارنامه و ماهیتش — میتواند تصمیمات خود را در چارچوب «اعتدال» و «شجاعت» بازتعریف کند. و اگر پاسخ منفی باشد، که به نظر میرسد چنین است، آنگاه پیش از هر تحلیل اخلاقی، باید دقیقاً روشن شود که چه کسی تصمیم میگیرد و در چه نسبتی با جامعه. از همین منظر است که مثالهای خود شما، ناخواسته وضعیتهای عینی و سیاسی را تداعی میکند.
در ضمن، دوستانی که درباره این نوشته اظهار نظر کردهاند — و خود شما نیز بهطور ضمنی تأیید کردهاید که «جهتگیری این نوشتار را بهخوبی دریافتهاند» — برداشتشان ناظر به شرایط کنونی ایران و ساختار حاکم بوده است، نه صرفاً تأملات انتزاعی پیرامون تقابل «جامعهی نوروز» و «جامعهی تعزیه». همین امر نشان میدهد که متن، صرفنظر از نیت اولیه، واجد قابلیت خوانش سیاسی و تعمیم به وضعیتهای واقعی قدرت است.
با احترام شهرام
■ شهرام عزیز،
ممنونم از طرح پرسشهای افقگشایانهی شما. آنجا که از «واگویه با خود» نوشتم، در ادامه تصریح کردم که این «خود» امری جمعی و اجتماعی است؛ بدین معنا که من هنگامِ اندیشیدن، در واقع با جامعه به مثابه یک «پیکرهیِ زنده» در حالِ گفتگو هستم. همچنین وقتی از تقابلِ دو الگویِ «تعزیتی» و «نوروزی» سخن میگویم، به طورِ طبیعی شرایطِ سیاسیِ امروزِ ایران را مد نظر دارم؛ چرا که این وضعیت ــــ چنان که در جُستارهایِ پیشین آوردهام ــــ محصولِ تعمیقِ درگیری میانِ این دو قطبِ فرهنگی در بطنِ جامعهیِ ایرانی است. با این تفاوت که قطبِ تعزیتی، بنا بر خصلتِ ذاتیاش، مسلح، کُشنده و تمامیتخواه است و درست به همین سبب باید از هدایت سیاسی جامعه کنار گذاشته شود تا «سپهرِ عمومی» بارِ دیگر در اختیارِ همگان قرار گیرد و این مستلزم بازنیرو گرفتن قطب نوروزی جامعه است که پذیرای تکثر و تفاوت است و دیگری را به رسمیت میشناسد.
در یادداشتِ پیشین، تلاشِ من بر این بود که توضیح دهم من به «ریشههای بحرانِ کنونی» میپردازم، نه به نمودها و حواشیهای آن. اگرچه برای اندیشیدن به این ریشهها، باید همین نمودها و حواشیها را ملاحظه کنم و حتی ملاک قرار دهم.
با مهر و احترام محمود صباحی
■ جناب صباحی گرامی،
از لطف و توجه شما در این گفتوگوی صمیمانه سپاسگزارم. پاسخ و توضیحاتی که ارائه فرمودید، برای من بسیار قابل تأمل بود. امیدوارم این تبادل نظر، هرچند کوتاه، به روشنتر شدن ابعاد بحث برای خوانندگان نیز کمک کرده باشد. با آرزوی تداوم این نگاه دقیق و گفتوگوهای ثمربخش.
با احترام شهرام
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
نوشتار حاضر در پی آن است تا “راست ایرانی” را از منظر مفهومی و تاریخی مورد ارزیابی انتقادی قرار دهد. “راست ایرانی” عموماً خود را بهعنوان نماینده یک سنت بورژوایی، مدرن و محافظهکار معرفی میکند. اما فرض محوری این پژوهش آن است که این خودتعریف، با ویژگیهای کلاسیک محافظهکاری مدرن انطباق کامل ندارد.
آسیبشناسی “راست ایرانی” (بخش نخست)
بخش دوم:
۳. بستر فرهنگی راست و محافظهکار ایرانی
برای فهم ویژگیهای راست سیاسی در ایران، اتکا به تبیینهای صرفاً اقتصادی، از جمله تأکید بر شکلگیری ناقص بورژوازی، کفایت نمیکند. سیاست همواره درون یک بستر فرهنگی صورتبندی میشود و الگوهای ادراک، داوری و کنش سیاسی، عمیقاً از سنتهای تاریخی و فرهنگی هر جامعه تأثیر میپذیرند. از اینرو، تحلیل “راست ایرانی” مستلزم توجه به «فرهنگ سیاسی» بهمثابه زمینهای است که در آن مفاهیم، اولویتها و جهتگیریهای نیروهای سیاسی معنا و انسجام مییابند.
در تجربه تاریخی ایران، یکی از مؤلفههای پایدار فرهنگ سیاسی، تمرکز مزمن قدرت در نهاد دولت بوده است. دولت، نهتنها کانون اقتدار سیاسی، بلکه محور اصلی سازماندهی اجتماعی نیز به شمار آمده و در نتیجه، نهادهای میانجی مستقل، از انجمنها و اتحادیهها گرفته تا سازمانهای مدنی و احزاب، امکان محدودی برای تکوین و تثبیت یافتهاند. پیامد چنین آرایشی، شکلگیری رابطهای نامتوازن میان دولت و جامعه و در نهایت، تضعیف ساختاری جامعه مدنی بوده است.
این زمینه تاریخی، بهطور مستقیم بر صورتبندی محافظهکاری در ایران اثر گذاشته است. در حالیکه محافظهکاری در سنتهای کلاسیک بر صیانت از نهادهای میانجی و مهار قدرت سیاسی تأکید دارد، در ایران اغلب با نوعی «دولتمحوری» مفصلبندی شده است. در این چارچوب، «نظم» نه برآمده از شبکهای از نهادهای متکثر، بلکه محصول تمرکز اقتدار در دولت تلقی میشود؛ بهعبارت دیگر، «نظم» بهجای آنکه نهادمند باشد، به اقتدار تقلیل مییابد.
ویژگی مهم دیگر این فرهنگ سیاسی، غلبه الگوی «شخصمحور» در تعریف و اعمال قدرت است. میتوان گفت در سراسر تاریخ ایران، بهویژه در سده اخیر، اقتدار سیاسی بیش از آنکه در قالب نهادهای پایدار و رویههای تثبیتشده تبلور یابد، در نسبت با شخصیت حاکمان و رهبران معنا یافته است. در دوره رضاشاه پهلوی، پروژه ارزشمند نوسازی عمدتاً از بالا و بر محور اراده دولت متمرکز پیش رفت و نهادهای نوپا کمتر مجال استقلال و نهادینهشدن یافتند.
میتوان با نوعی اغماض استدلال کرد که در شرایط بحرانی آن دوره، شامل ناامنیهای گسترده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، آشوبها و سرکشیها و خودسریهای منطقهای، ضعف ساختارهای اداری و سطح نازل آگاهی و سواد عمومی، اتکا به اقتدار متمرکز (یا در زبان عامه “مشت آهنین”) تا حدی در راستای ثبات، نظم و یکپارچگی ارضی کشور کارکرد داشته است. با این حال، این الگو در نهایت به تثبیت نوعی اقتدارگرایی انجامید که در تداوم سنتهای دیرپای استبداد سیاسی در ایران قابل تحلیل است.
این منطق در دوره محمدرضا شاه پهلوی نیز، بهرغم گسترش ساختارهای مدرن اداری و اقتصادی، تداوم یافت؛ بهگونهای که تمرکز تصمیمگیری در شخص شاه و تضعیف نهادهای نمایندگی، مانع از نهادینهشدن قواعد رقابت سیاسی شد.
در چنین بستری، سیاست بهجای آنکه در چارچوب نهادها و قواعد پایدار سامان یابد، به عرصه تقابل میان شخصیتها و منابع مشروعیت فردی تبدیل میشود. نمونه برجسته این وضعیت را میتوان در تقابل میان محمدرضا شاه و روحالله خمینی مشاهده کرد؛ جایی که تعارض سیاسی، بیش از آنکه میان برنامهها یا نهادهای رقیب صورتبندی شود، در قالب مواجهه دو نوع اقتدار شخصی و کاریزماتیک ظهور یافت.
بازتاب این الگوی شخصمحور را میتوان در برخی گرایشهای کنونی در میان “راست ایرانی” نیز ردیابی کرد. در بخشی از گفتمان اپوزیسیون، انتظار از “رهبر نجاتبخش” جایگزین بحث درباره سازوکارهای نهادمند، توزیع قدرت و نقش نیروهای سیاسی متکثر شده است. تأکید بر مفاهیمی چون “رهبری واحد”، “چهره محوری” یا “رهبر خیزش ملی”، برای مثال در برخی روایتها پیرامون نقش رضا پهلوی، نشان میدهد که شخصمحوری همچنان یکی از چارچوبهای مسلط در امر سیاسی باقی مانده است.
در کنار این مؤلفهها، نوعی بدبینی تاریخی نسبت به مشارکت گسترده اجتماعی نیز در برخی لایههای فرهنگ سیاسی “راست ایرانی” قابل مشاهده است. در این تلقی، مشارکت سازمانیافته شهروندان در قالب نهادهای مدنی، نه بهمثابه رکن حیات دموکراتیک، بلکه بهعنوان منبع بالقوه بیثباتی تلقی میشود. چنین برداشتی میتواند به تقویت گرایشهای اقتدارگرا بینجامد، زیرا نظم سیاسی بهجای آنکه محصول توازن نهادی و مشارکت ساختاریافته باشد، به اقتدار مرکزی نسبت داده میشود.
با این حال، همین بستر فرهنگی بهطور پارادوکسیکال میتواند زمینهساز ظهور سیاست تودهگرا نیز شود. در شرایط ضعف نهادهای میانجی و غلبه سیاست شخصمحور، بسیج هیجانی تودهها به یکی از ابزارهای اصلی رقابت سیاسی بدل میشود. در نتیجه، سیاست از مسیر نهادهای پایدار فاصله گرفته و به میدان تحریک احساسات جمعی و بسیج تودهای میل میکند.
از این منظر، بخشی از گرایشهای راست در ایران در موقعیتی دوگانه قرار میگیرند: از یکسو متأثر از سنتهای دولتمحور و اقتدارگرا، و از سوی دیگر، در غیاب نهادهای مدنی، متوسل به الگوهای تودهگرایانه و پوپولیستی. این همنشینی دولتمحوری، شخصمحوری و بسیج تودهای را میتوان یکی از مؤلفههای محوری در آسیبشناسی راست سیاسی در ایران دانست.
بر این اساس، مسئله صرفاً به تمایز کلاسیک میان چپ و راست محدود نمیشود، بلکه به لایهای عمیقتر از فرهنگ سیاسی بازمیگردد؛ جایی که ضعف نهادهای میانجی، تمرکز قدرت و برجستگی شخصیتها بر قواعد نهادی غلبه دارد. در چنین زمینهای، تکوین یک سنت محافظهکاری مدرن، بهمعنای دفاع از نهادها، قانونگرایی و جامعه مدنی، با موانع ساختاری جدی مواجه است.
۴. فقدان یک بورژوازی فرهنگی در ایران
در تحلیل تکوین محافظهکاری مدرن، وجود یک طبقه اقتصادی فعال شرطی لازم است، اما بههیچوجه کافی نیست. آنچه در بسیاری از جوامع به استقرار نهادهای پایدار و شکلگیری فرهنگ سیاسی دموکراتیک انجامیده، ظهور نوعی «بورژوازی فرهنگی» بوده است؛ طبقهای که نهتنها در عرصه تولید و انباشت اقتصادی، بلکه در حوزه فرهنگ، اندیشه و نهادسازی نیز نقش ایفا میکند و حامل ارزشهایی چون فردیت، قانونگرایی، تساهل و استقلال فکری است.
در تجربه اروپایی، بورژوازی مدرن پیوندی ارگانیک با سنتهای لیبرال برقرار کرد. این پیوند صرفاً در مناسبات اقتصادی خلاصه نمیشد، بلکه در عرصه فرهنگی نیز خود را در حمایت از آزادی بیان، تکثر اندیشه و تولید مستقل فرهنگی نشان میداد. در چنین بستری، نهادهایی چون مطبوعات، انجمنهای ادبی و هنری و محافل روشنفکری، با اتکا به این طبقه اجتماعی رشد یافتند و بهتدریج به اجزای پایدار جامعه مدنی تبدیل شدند.
در ایران، این مسیر تاریخی بهصورت کامل طی نشد. همانگونه که پیشتر اشاره شد، شکلگیری ناقص بورژوازی و وابستگی ساختاری آن به دولت، مانع از ظهور یک طبقه مستقل با کارکردهای فرهنگی و نهادی پایدار گردید. با این حال، این ناکامی صرفاً ریشه در عوامل اقتصادی نداشت، بلکه تحولات سیاسی نیز در تضعیف این روند نقشی تعیینکننده ایفا کردند.
در دوره پهلوی، بهویژه در مقاطع مختلف حکومت محمدرضا شاه پهلوی، نیروهای سیاسی میانی و معتدل، از جمله نیروهای متشکل در جبهه ملی ایران، که از فرهیختگان جامعه به شمار میرفتند و میتوانستند نماینده نوعی محافظهکاری لیبرال و بورژوازی ملی باشند، با محدودیتها و سرکوبهای گسترده مواجه شدند. این نیروها بالقوه قادر بودند علاوه بر ایفای نقش سیاسی، بهعنوان واسطهای میان دولت و جامعه عمل کرده و به تقویت نهادهای مدنی و فرهنگ مشارکت نهادمند یاری رسانند.
حذف تدریجی این نیروهای میانهرو، پیامدهایی فراتر از حذف یک رقیب سیاسی داشت. با تضعیف بازیگران معتدل و نهادمحور، تعادل در میدان سیاسی برهم خورد و فضای سیاست بهسوی قطبیشدن و تقابلهای حاد سوق یافت. این وضعیت را میتوان نوعی «فرسایش مرکز» در ساختار سیاسی ایران دانست؛ جایی که نیروهای میانه جای خود را به کنشگران رادیکال و ایدئولوژیک میدهند.
در چنین شرایطی، همزمان با فقدان یک بورژوازی مستقل و سرکوب سازمانیافته نیروهای سیاسی، زمینه برای ظهور و تقویت جریانهای انقلابی فراهم شد. هرچند بخشی از رهبری این جریانها، مانند حزب توده، در چارچوب رقابتهای ایدئولوژیک جهانی و در پیوند با سیاستهای اتحاد شوروی عمل میکردند، اما بدنه اجتماعی این نیروها را عمدتاً جوانان پرشور و پراستعداد عدالتخواهی تشکیل میدادند که در آغاز مطالبهای جز مشارکت سیاسی نداشتند. مطالبات آنان، در بسیاری موارد، نه براندازی صرف، بلکه دستیابی به سهمی از مشارکت در ساختار سیاسی موجود بود؛ امری که آن را نشانهای از گذار جامعه از مناسبات سنتی به افقهای مدرنتر میتوان ارزیابی کرد.
به عبارت دیگر، «توسعه اقتصادی» در ایران پیش از انقلاب، بهرغم برخی دستاوردها، به «توسعه سیاسی» متناسب با آن نینجامید. سیاستهای اقتصادی، که گاه با برنامهریزیهای ناپایدار و توزیع نامتوازن منابع و به عبارتی “پولپاشی” همراه بود، نتوانست با گسترش مشارکت سیاسی نیروهای معتدل و نهادمند تکمیل شود. در نتیجه، شکافی میان تحول اقتصادی و انسداد سیاسی شکل گرفت که بهتدریج به بیثباتی ساختاری دامن زد.
اصلاحات موسوم به «انقلاب سفید» نیز، اگرچه در برخی حوزهها واجد اهمیت و ارزشمند بود، اما بهویژه در بخش اصلاحات ارضی، نتوانست به اهداف مطلوب خود نائل شود و زمینهساز توسعه و ثبات پایدار در اقتصاد کشاورزی گردد و در مواردی حتی به گسستهای اجتماعی جدیدی دامن زد.
در این میان، برخی روایتها تلاش دارند علل وقوع انقلاب ۵۷ را صرفاً به کنش نیروهای رادیکال چپ و مذهبی یا تصمیم قدرتهای خارجی نسبت دهند. اما چنین تبیینی، از توضیح این پرسش بنیادین ناتوان است که چگونه حکومتی که زمانی “جزیره ثبات” تلقی میشد، در مدتی نسبتاً کوتاه دچار فروپاشی شود. این امر، بیش از هر چیز، به وجود بحرانهای درونی، در سطح سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، اشاره دارد که زمینهساز بروز چنین تحولی شدند.
در نهایت، تضعیف نیروهای میانهرو و فقدان یک طبقه بورژوازی فرهنگی، به شکلگیری شرایطی انجامید که در آن گزینههای اصلاحی و تدریجی تضعیف شدند و میدان برای کنشهای رادیکال گشوده شد. این وضعیت نهتنها به بیثباتی سیاسی انجامید، بلکه مانع از تکوین یک سنت پایدار از تعامل و رقابت نهادمند نیز گردید.
از سوی دیگر، گروههایی که از نظر اقتصادی در موقعیت برتر قرار داشتند، لزوماً به حاملان یک فرهنگ مدنی و مستقل تبدیل نشدند. آنچه در بسیاری از موارد بهعنوان «بورژوازی» در ایران شناخته شده، بیش از آنکه با درونیسازی ارزشهای مدرن همراه باشد، با بازنمایی ظاهری مدرنیته پیوند داشته است. الگوهای مصرف، تجملگرایی و نمایش سبک زندگی مدرن، گاه جایگزین مشارکت فعال در تولید فرهنگی و حمایت از نهادهای مستقل شدهاند.
این وضعیت را میتوان بهمثابه نوعی “مدرنیته سطحی” صورتبندی کرد؛ حالتی که در آن نشانههای ظاهری مدرنیته حضور دارند، اما عناصر بنیادین آن، از جمله استقلال فکری، نهادگرایی فرهنگی و حمایت از تولیدات مستقل، بهطور کامل نهادینه نشدهاند. در چنین شرایطی، ثروت بهجای آنکه به پشتوانهای برای گسترش فرهنگ مدنی تبدیل شود، به ابزاری برای بازنمایی منزلت اجتماعی تقلیل مییابد.
فقدان بورژوازی فرهنگی، پیامدهای مستقیمی برای حیات سیاسی دارد. در غیاب چنین طبقهای، نهادهای فرهنگی و مدنی از پشتوانه اجتماعی کافی برخوردار نمیشوند و فضای عمومی کمتر به سوی شکلگیری سنتهای پایدار گفتوگو، نقد و مشارکت سوق مییابد. در نتیجه، نیروهای سیاسی، از جمله آنهایی که در طیف راست قرار میگیرند، فاقد زیرساخت فرهنگی لازم برای صورتبندی یک گفتمان مدنی و لیبرال باقی میمانند.
بر این اساس، راست سیاسی در ایران با نوعی شکاف ساختاری مواجه است: از یکسو تمایل به انتساب به جهان مدرن و بازنمایی مظاهر آن، و از سوی دیگر، فقدان بنیانهای فرهنگی لازم برای تحقق واقعی آن. این شکاف، در برخی موارد، به صورتبندیهایی میانجامد که در آنها مدرنیته به سطح سبک زندگی و نشانههای ظاهری تقلیل مییابد، در حالیکه مؤلفههای اساسی آن، مانند آزادی اندیشه، استقلال نهادی و حمایت از فرهنگ مستقل، در عمل غایب یا تضعیف شدهاند.
در نهایت، فقدان بورژوازی فرهنگی را باید یکی از عوامل کلیدی در ناتوانی “راست ایرانی” برای تکوین یک سنت محافظهکاری مدرن و نهادمحور دانست. بدون حضور طبقهای که بتواند حامل ارزشهای فرهنگی مدنی و پشتیبان نهادهای مستقل باشد، امکان شکلگیری چنین سنتی بهطور ساختاری محدود باقی میماند.
در چنین بستری، که در آن نهادهای میانجی تضعیف شده و نیروهای میانهرو به حاشیه رانده میشوند، کنش سیاسی نیز بهتدریج از چارچوبهای نهادمند فاصله گرفته و به سوی اشکال بسیج مستقیم و غیرنهادی حرکت میکند؛ فرآیندی که زمینه را برای ظهور و تقویت سیاستهای تودهگرایانه و پوپولیستی فراهم میسازد؛ موضوعی که در فصل بعد به تفصیل بررسی خواهد شد.
■ جناب آقای خدابخش عزیز،
مقاله شما تأملی دقیق و سنجیده درباره بنیانهای ساختاری و فرهنگی آن چیزی است که اغلب بهعنوان «راست ایرانی» توصیف میشود. مهمترین نقطه قوت آن، عبور از تبیینهای صرفاً اقتصادی و وارد کردن مفهوم فرهنگ سیاسی به تحلیل است. بحث شما درباره تمرکز قدرت در دولت، ضعف نهادهای میانجی و فقدان یک بورژوازی فرهنگی، بهویژه روشنگر است و به درک عمیقتر مسیر تحولات سیاسی معاصر ایران کمک میکند. همچنین تمایزی که میان بورژوازی اقتصادی و فرهنگی قائل شدهاید، بسیار ارزشمند است و روشن میسازد چرا توسعه مادی بهتنهایی به شکلگیری نظم نهادمند پایدار منجر نشده است.
در عین حال، به نظر میرسد برخی بخشهای استدلال میتواند با تأکید بیشتر بر نقش ساختار سیاسی و قدرت قهری دولت تقویت شود. در نظامهایی که دولت کنترل گستردهای اعمال میکند، بسیاری از پدیدههایی که بهعنوان ویژگیهای فرهنگی توصیف میشوند، ممکن است در واقع محصول محدودیتهای نهادی باشند. این موضوع این پرسش را مطرح میکند که آیا برخی از این ویژگیها علتاند یا معلول.
همچنین، در بررسی «راست ایرانی»، شاید تمایز روشنتری میان نیروهای مستقل سیاسی و آن دسته از نیروهایی که در چارچوب محدودیتهای ساختار قدرت عمل میکنند، بتواند به دقت تحلیلی بیشتر کمک کند. در چنین زمینهای، کنشگران سیاسی و اقتصادی غالباً نه از طریق استقلال و رقابت، بلکه از مسیر همسویی و انطباق با قدرت عمل میکنند.
این ملاحظات از ارزش کار شما نمیکاهد. برعکس، نشاندهنده اهمیت بحثی است که شما گشودهاید و مسیرهایی را برای تعمیق و دقت بیشتر آن پیش مینهد. مقاله شما زمینهای جدی برای گفتوگو فراهم میکند و شایسته توجه و بررسی دقیق است.
با احترام و قدردانی کمال آذری
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
۷ آوریل ۲۰۲۶
آیا اپوزیسیون میتواند پیش از فرسایش جدی مشروعیت یک رژیم، به یک آلترناتیو متحد تبدیل شود؟
پاسخ کوتاه این است: بهندرت. در مورد ایران نیز این احتمال همواره پایین بوده، هرچند نمیتوان آن را کاملاً ناممکن دانست.
در اغلب کشورها، اپوزیسیون زمانی بهطور جدی به سمت اتحاد حرکت میکند که دو شرط همزمان فراهم شود: نخست، کاهش محسوس مشروعیت یا کارآمدی حکومت، و دوم، شکلگیری یک احساس واقعی از امکان تغییر. تا پیش از آن، رقابت درون اپوزیسیون معمولاً بر همکاری غلبه دارد و هر جریان خود را «گزینه بهتر» میبیند، نه بخشی از یک ائتلاف.
در دورههایی که هنوز بخشهایی از جامعه با ساختار موجود کنار میآمدند یا امید به اصلاح درونسیستمی وجود داشت، اپوزیسیون خارج از کشور با موانع جدی مواجه بود: از یکسو، نبود فشار کافی برای اتحاد، چرا که وقتی «بحران نهایی» حس نمیشود، هزینه اختلاف پایین و انگیزه همکاری ضعیف است؛ از سوی دیگر، اختلافات حلنشده بر سر آینده، از جمله نوع نظام سیاسی و نقش نیروهای مختلف؛ همچنین ضعف ارتباط با داخل کشور، و در نهایت بحران مشروعیت نمایندگی؛ این پرسش که اپوزیسیون خارج دقیقاً نماینده چه کسانی است. این مسائل معمولاً بدون یک «لحظه تعیینکننده» حل نمیشوند.
تجربههای تاریخی نیز همین الگو را تأیید میکنند. در آفریقای جنوبی، کنگره ملی آفریقا سالها در تبعید فعال بود، اما اتحاد مؤثر زمانی شکل گرفت که فشار داخلی و بینالمللی، رژیم آپارتاید را به بحران کشاند. در لهستان، جنبش همبستگی زمانی به یک آلترناتیو واقعی تبدیل شد که حکومت کمونیستی با بحران اقتصادی و شکاف درونی مواجه شد. در شیلی نیز اپوزیسیون علیه پینوشه سالها پراکنده بود، اما اتحاد واقعی در آستانه رفراندوم و در اوج تضعیف رژیم شکل گرفت. در موارد معدودی که اپوزیسیون پیش از بحران به اتحاد رسیده، این اتحادها یا دوام نیاوردهاند یا تا زمان بحران واقعی بیاثر باقی ماندهاند؛ به بیان دیگر، اتحاد بدون پشتوانه شرایط عینی اغلب نمادین میماند.
در مورد ایران نیز تجربهای قابل توجه وجود دارد. در سال ۲۰۰۳، جمعی از فعالان سیاسی، روشنفکران و دانشگاهیان ایرانی در برلین گرد هم آمدند و تشکلی با عنوان «اتحاد جمهوریخواهان ایران» را پایهگذاری کردند. این حرکت در ادامه روندی بود که از اواخر دهه ۱۳۷۰ و با اوجگیری گفتمان اصلاحات در داخل کشور شکل گرفته بود و تلاش داشت نوعی آلترناتیو جمهوریخواه، سکولار و دموکراتیک را در خارج از کشور سازمان دهد. این تشکل در آغاز با استقبال قابل توجهی مواجه شد و توانست طیف نسبتاً متنوعی از نیروهای جمهوریخواه، از فعالان سیاسی سابق تا چهرههای دانشگاهی، را گرد هم آورد. همچنین تلاشهایی برای ایجاد ساختار سازمانی، برگزاری نشستهای منظم، تدوین اسناد سیاسی و تشکیل کمیتههای تخصصی صورت گرفت.
با این حال، این پروژه با محدودیتهای جدی روبهرو شد. اختلافات نظری بر سر راهبرد (اصلاحطلبی در تعامل با داخل یا گذار کامل)، نحوه مواجهه با نیروهای دیگر اپوزیسیون، و حتی تعریف دقیق جمهوریخواهی، به تدریج به شکافهای درونی انجامید. از سوی دیگر، این تشکل نتوانست پیوند مؤثری با تحولات داخل کشور برقرار کند و در نتیجه با مسئله همیشگی «نمایندگی» مواجه ماند. علاوه بر این، نبود یک شرایط بحرانی در داخل که اتحاد را به یک ضرورت فوری تبدیل کند، باعث شد انگیزه حفظ انسجام کاهش یابد. در نهایت، مجموعه این عوامل به انشعابها و تضعیف تدریجی این جریان انجامید، بهگونهای که نتوانست به یک نیروی اثرگذار و پایدار در معادلات سیاسی تبدیل شود. با این حال، تجربه آن از این جهت مهم است که نشان داد حتی تلاشهای نسبتاً سازمانیافته نیز بدون زمینه عینی مناسب و بدون نهادسازی پایدار، بهسختی به نتیجه میرسند.
در آن مقطع، کار واقعبینانهتر شاید ایجاد شبکهها، تمرین همکاری و آمادهسازی برای دوره بحران بود، اما مشکل اینجا بود که این تلاشها به شکل پایدار نهادینه نشد و اثر بلندمدت محدودی بر جای گذاشت.
اگر وضعیت کنونی اپوزیسیون را در نظر بگیریم، میتوان گفت که نه در نقطه آغاز قرار دارد و نه هنوز در آستانه تغییر است. از یکسو، از پراکندگی کامل فاصله گرفته، ارتباطات بیشتر شده، برخی گفتمانهای مشترک شکل گرفته و ایده همکاری نسبت به گذشته پذیرفتهتر شده است. از سوی دیگر، هنوز به مرحله شکلگیری یک آلترناتیو نرسیده: رهبری یا مرجع واحدی وجود ندارد، سازوکار تصمیمگیری مشترک ضعیف است و اعتماد پایدار میان نیروها محدود باقی مانده است. بنابراین وضعیت فعلی را میتوان چنین توصیف کرد: نزدیکتر از گذشته به همکاری، اما هنوز دور از سازمانیافتگی مؤثر.
شکاف اصلی در این مرحله را میتوان شکاف میان «بیان سیاسی» و «عمل سازمانیافته» دانست. گروهها و چهرهها بهطور مداوم بیانیه، تحلیل و موضع منتشر میکنند، اما در زمینه ساختارسازی، تعریف مسئولیت، و پیگیری عملی، ضعف جدی وجود دارد. به همین دلیل، بسیاری از کنشها در سطح گفتار باقی میمانند.
در چنین شرایطی، کار واقعبینانه نه تلاش برای اتحاد کامل، بلکه حرکت در مقیاسهای کوچکتر اما واقعی است: تعریف حداقلهای مشترک عملی بهجای حداکثرهای نظری، ایجاد گروههای کاری مشخص با وظایف و پاسخگویی روشن، تبدیل مشارکت به مسئولیت، مدیریت اختلافها بهجای تلاش برای حذف آنها، و در نهایت، تقویت پیوند میان داخل و خارج کشور. در مقابل، انتظار اتحاد سریع، تمرکز صرف بر چهرهها، صدور بیانیههای کلی بدون برنامه اجرایی، و رقابت زودهنگام بر سر قدرت آینده، معمولاً به اتلاف انرژی منجر میشود.
آیا کنگره آزادی میتواند، در شرایط حساس کنونی نقشی ایفا کند؟
در این میان، برگزاری نشستهایی مانند «کنگره آزادی» در اواخر مارس را میتوان نشانهای از تلاش برای عبور از وضعیت پراکنده به سمت نوعی همگرایی دانست. اهمیت چنین رویدادهایی بیش از آنکه در ایجاد یک اتحاد فوری باشد، در فراهم کردن فضای گفتوگو، نزدیک کردن گفتمانها، و ایجاد امکان همکاری، حتی در سطحی محدود، است. اگر اینگونه ابتکارها بتوانند به سازوکارهای عملی و تداومدار منجر شوند، میتوانند گامی در جهت پر کردن شکاف میان بیان و عمل باشند؛ در غیر این صورت، خطر باقی ماندن در سطح نمادین همچنان وجود خواهد داشت.
در نهایت، میتوان گفت اپوزیسیون معمولاً پیش از یک بحران بزرگ متحد نمیشود، اما اگر پیش از بحران یاد نگرفته باشد چگونه همکاری کند، در هنگامه بحران نیز دیر خواهد بود. وضعیت امروز اپوزیسیون نشان میدهد که امکان حرکت وجود دارد، اما ابزارهای لازم هنوز بهطور کامل شکل نگرفتهاند: نه آنقدر ضعیف است که هیچ نتواند کرد، و نه آنقدر قوی که خودبهخود به اتحاد برسد.
■ سه روز پیش مفصل نوشتم ولی پس از فرستادن برگشت خورد و نوشته را از دست دادم- ایکاش کپی می گرفتم. خلاصه چنین بود: آفرین گفته بودم به بانوی نویسنده که موضوع مهم و راهگشایی را بدون نیش و کنایه زدن به این و آن و بدون اینکه با نگاه ایدئولوژی به موضوع بنگرد با حسن نیت تمام معزل با اهمیتی را مطرح کرده بودند. متاسفانه امروزها از این نوع نوشتهها هیچ جا نمیبینیم که بیشتر نوشته ها بجای همگرا کردن مردم آن ها را به جنگ و جدایی بیشتر بردن است.
سیاوش
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
به کدامین آسمان چشم بدوزم؟ همه افقها تاریکاند
در این یکماه و اندی که ایران ما زیر شعلههای پر لهیب حملات هر روزه هوایی و تخریبهای بی شمار هزاران باره نیروهای متجاوز خارجی تاب و قرار ندارد و روزگار امروز بس تیره است و دورنمای فردا و فرداها سیاه و تاریک، پرسشی که گریبان بسیارانی را گرفته این است که چه باید کرد، از کجا توان و نیرو گرفت، از کدامین نمونههای مشابه آموخت که بتوان در مقابل این همه ستم و خرابی و نابودی هزاران کودک و نوجوان و زن و مرد تاب آورد و فردایی بهتر را به پیش آورد؟
کم دانسته نیست که تعدادی قابل ملاحظه از ایرانیان، بیشتر آنان کسانی که در خارج از ایران زندگی میکنند، عمدتا به سوی آمریکا – یا بهتر گفته شود، دولت کنونی به سرکردگی رییس جمهور آن – و حتی تا میزان کمتری به اسراییل – باز هم مشخص گفته شود، نخستوزیر آن – چشم دوختهاند؛ درخواست یاری کرده و میکنند، به این هوا که آنان هستند که با حملات و برنامههای خود نظام ایران را سرنگون میکنند، یا میتوانند کرد. یافتن راه آزادی ایران از کوچه و خیابان نیروی متخاصم خارجی میگذرد.
در مقابل، بیشمارانی که اکثریت آنها در ایراناند، خط بطلان به دخالت هر نیروی بیرونی کشیدهاند و استقلال و روزبهی ایران را از درون و با نیروهای مردمی آن میجویند، و تمام هزینههای جانی و اقتصادی و حتی زمانی این دیدگاه را میپذیرند.
در این کشا کش، نویسنده این یادداشت به اشارهای از فرد صاحب دانش و معرفتی از درون ایران برخورد که جنبه خاصی از این مقوله را در وبگاه خود با این عنوان مطرح کرده است: “در بزنگاه امروز پس از هفت دهه پاسخ علامه دهخدا چقدر خواندنیتر است.”
باید که نخست به پیشینهای که که پاسخ ادیب بزرگ ایران، علی اکبر دهخدا، که درست در هفتاد دو دوسال پیش نوشته شد، را باعث گردید پرداخته شود.
نامهای از رئيس اداره اطلاعات سفارت آمريکا در تهران برای دهخدا ارسال میشود:
“آقای محترم
صدای آمريکا در نظر دارد برنامهای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتیکه موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعهای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
بديهی است صدای آمريکا ترجيح میدهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حسن استقبال به عمل خواهد آمد.
با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا”
علی اکبر خان دهخدا پاسخ زیر را ارسال میکند:
“جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئيس ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
نامه مورخه ۱۹ ديماه ۱۳۳۲ جنابعالی رسيد، و از اينکه اين ناچيز را لايق شمردهايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعضی از دول خارجه، مکرر گفتهاند. اگر به انگليسی اين کار میشد، تا حدی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدهای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.
و چون اجازه دادهايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت میدهم، بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق میداند معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانههای قراء و قصبات آنجا، در، و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانهها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا میروند و مشغول زراعت میشوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران میآيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل میکند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت میدارد، و هميشه اين نوع مالالتجارهها سالم به مقصد میرسد.
و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله میکنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر میکند. معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمیکند و آن ضرر را متحمل میشود.
اينهاست که از اين گوشه آسيا شما میتوانيد به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسیها ايران را معرفی کردهاند، يک مشت آدمخوار زندگی نمیکنند، و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگهای استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانستهايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتنها و فرانکلنها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم میدارد.
علی اکبر دهخدا
فیشرآباد، دی ۱۳۳۲”
با تشکر از دوستی که نوشته اخیر و واقع یاداوری تاریخی درباره پاسخ دهخدا به کارمند سفارت آمریکا را به آگاهی من رساند، به باور من نوشته هفت دهه پیش زنده یاد دهخدا، با تمام احترام و ارزش به او و نقش غیر قابل انکار او در ادبیات و فرهنگ ایران، چند اشکال کوچک و یک اشکال ساختاری دارد.
بیشک دهخدای صاحب معرفت و دانش از سر مهر و نیکخواهی پاسخ خود را به دعوت صدای امریکا داده است؛ و باز هم بیشک در آن زمان هر چند سابقههایی، گیرم کم رنگ و کم سو، از ماهیت جنگجویانه و تخریب کننده و نژادگرای ایالات متحده وجود داشته، به اندازه امروز اهداف و سیاستهای امریکا در به زیر ستم اقتصادی و سیاسی دراوردن کشورها و ملتهایی که با او و اهداف استعماری و برتریطلبی او همراهی ندارند، آشکار نبوده است.
به کسانی که چشم به مرحمت آمریکا برای آزادی ایران دوختهاند، یا در دروازهی پیوستن به این دیدگاه قرار دارند، باید یادآوری کرد که نظام حاکم بر آمریکا، امریکایی که به جهان چشم انداخته و میاندازد، آزادیطلب نیست، مساوات پذیر نیست و حتی برای حفظ استقلال دیگران پشیزی قائل نیست.
امریکای سه چهارم قرن گذشته، امریکای جرج واشینگتن (نخستین رئیسجمهور کشور آمریکا و مهمترین رهبر انقلاب آمریکا و یکی از بنیانگذاران اصلی ایالات متحدۀ آمریکا که خود نظامی بود) و بنجامین فرانکلین (یکی از پدران بنیانگذار ایالات متحده، دانشمند همهچیزدان، نویسنده، ناشر، نظریهپرداز سیاسی، سیاستمدار، مخترع، طنزپرداز، فعال مدنی، دولتمرد و دیپلمات آمریکایی) نبوده و نیست. امریکای دستکم شصت سال گذشته، ویران کننده کشورها و ملتها و مردم سرزمینهای مختلف بوده است. تنها نگاه کردن به آنچه ساستمداران و سیطره طلبان این کشور در دهههای پیشین در کره، ویتنام و خلیج فارس (کویت) و در زمانهای نزدیک تر به اکنون در سومالی، افغانستان، عراق، و لیبی و در همین دو سال اخیر در سوریه و ونزویلا انجام دادهاند باید به اندازه کافی گویای ماهیت نیروی نظامی و سیاسی ایالات متحده آمریکا باشد. دست کمک به سمت او دراز کردن برای “تشویق” ملتها و کشورهای دیگر “به حفظ استقلال” که هیچ، حتی انداختن نیم نگاهی بسوی اژدهای نظامی/سیاسی برای آموزش و گفتن اینکه “چگونه میتوان از دست استعمار خلاص شد” هم عقلانی نیست، رهی است که به بازیچه اهداف کلان آمریکا در جهان منتهی میشود.
فریب نخوریم.
—————
* علی کیافر، استاد دانشگاه در کالیفرنیا، پژوهشگر و کنشگری است که بعد از نزدیک به نیم قرن دوری جغرافیایی ایران هنوز وطن اوست.
■ با سپاس از کیانفر عزیز، درد وطن را به اشتراک گذاشتی و بقول آن دسته از هموطنان که یکسره چشم بر واقعیت نابودی ایران بسته اند، “ذکر مصیبت” دیگری کردید، و براستی باید اندیشید، چه باید کرد که فراتر از بیان فاجعه باشد؟
من در مورد ماهیت دولت آمریکا در ۷۰ سال اخیر کاملا هم نظر با شما نیستم، و دوران جنگ سرد از ملاحضات ویژه ای برخوردار است که در حوصله این بحث نیست. اما بسیار حیاتی میدانم که چرخش های سیاسی اجتماعی جهان در ۲۰ سال اخیر مد نظر همه باشد، در جهان کنونی تجاوز به ملتی دیگر و ویرانی آن اگر امری پسندیده نباشد دست کم همانند گذشته نکوهیده هم نیست. غرضم این است که تغییر مهمی در نظام ارزشی بین المللی شروع شده و همچنان ادامه دارد. یکی از دلایلی هم که حمله کنونی آمریکا-اسرائیل به ایران با ظاهر آزادی بخش شروع شد و با ماهیت ویرانگری ادامه دارد، همین بی اثری افکار عمومی در سطح بین الملی است. و در این وادی چرخش امریکا به سمت دولتی عوامگرا و دشمنی آن با دموکراسی و آزادی در آمریکا و جهان نقش بسزایی در تثبیت ارزش های جدید جهانی دارد. دولت عوامگرای آمریکا امروز چهار نعل به سمت اقتدار گرایی حرکت میکند، و اگر موفق شود روز های سیاهتری در انتظار ملل دنیا از جمله ایران خواهد بود. ایرانیان دلبسته به دولت کنونی آمریکا به هوش باشند که در کدام سمت حرکت تاریخ قرار میگیرند؟
شک ندارم که در آینده (نه خیلی نزدیک) کشور و جامعه اسرائیل مسیر خودش را از فاشیسم رو به رشد جهانی جدا خواهد کرد، تا به امروز تروریسم اسلام افراطی به سرکردگی جمهوری اسلامی علت و انگیزه تسلط جناحهای افراطی در اسرائیل است، و دفاع اسرائیل از موجودیت خویش امری مشروع برای تمامی ساکنان آن است.
با احترام، پیروز.
■ پیروز گرامی، نباید این فرض را از نظر دور داشت که رژیم نظامی حاکم خواهان تداوم حمله به زیر ساخت های اقتصادی است تا به چند هدف برسد:
۱ - با گذاشتن ویرانی جلوی چشمشان بخش زیادی از طرفداران مداخله نظامی را نا امید کند.
۲ - کسانی را که مخالف جنگ اند و مخالف رژیم به حاشیه براند و عده ای را به خاطر دفاع از میهن منفعل کند.
۳ - ملی گرایی کاذبش را تبلیغ کرده و صف طرفدارانش و نیروهای نظامی را منسجم کند.
۴ - در فضای جنگی جامعه مدنی را آشکار و پنهانی بیشتر سرکوب کرده و فضای ترس را حفظ و کنترل کند
و به محض مطمئن شدن از بقایش و رفع خطر در داخل از سوی مردم به شکلی دست به توافق بزند حتی اگر جامش باز زهرآگین باشد. البته باید ریسک هایش را هم پذیرا شود، چیزی که غیر قابل پیشبینی و خارج از محاسباتش رخ خواهد داد.
البته تا لحظه حاضر معلوم نیست کدام جناح مذاکرات را پیش میبرد. این فرض بر این پایه است که سپاه حرف آخر را در مذاکرات جاری میزند و بقای نظام را در تداوم جنگ میبیند و توافق را در صورت بقا و دفع خطر.
با احترام سالاری
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
دریاچه ارومیه
هنوز ۲۴ ساعت دیگر به پایان اولتیماتوم رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا در خصوص احتمال حمله به زیرساختهای جمهوری اسلامی باقی مانده است. اینکه پس از این ضربالاجل (که برای وادار کردن جمهوری اسلامی به مذاکره تعیین شده) چه پیامدهایی، فراتر از آنچه تاکنون بر کشور ما گذشته، در انتظار ایران خواهد بود، در هالهای از ابهام قرار دارد.
با اینهمه، من این یادداشت را با دو نگاه مینویسم: چشمی نگران و مضطرب نسبت به اکنون، و چشمی امیدوار به آیندهای که میتواند، در صورت تغییر مسیر، روشنتر باشد.
۱. منشأ بحران: سیاستی که جنگ را اجتنابناپذیر کرد
هیچکس جز علی خامنهای و مجموعهای از سیاستمداران و فرماندهان نظامی همسو با او، دعوتکنندهٔ عملی ایالات متحده و اسرائیل به تقابل نظامی با ایران نبوده است. این الگو مسبوق به سابقه نیز میباشد: در دوران روحالله خمینی نیز سیاست «صدور انقلاب» و فراخوان آشکار او به مردم عراق برای قیام علیه حکومتشان، عملاً به تشدید تنش با صدام حسین انجامید و زمینههای جنگی پرهزینه و ۸ ساله را فراهم کرد.
نتیجهٔ ۴۷ سال سیاست خارجی مبتنی بر تقابل ایدئولوژیک با غرب — بهویژه آمریکا و اسرائیل — چیزی جز انباشت تنش، تحریم، و در نهایت نزدیک شدن به یک درگیری نظامی گسترده نبوده است. در ادبیات روابط بینالملل، این وضعیت را میتوان نمونهای از «تله امنیتی» دانست، با این تفاوت که در اینجا، تشدید تهدید نه یک سوءبرداشت، بلکه از یک راهبرد آگاهانه و از پیش طراحی شده نشأت گرفته است.
۲. رؤیای خلافت ابدی و هزینههای یک پروژه ایدئولوژیک
در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی، نوعی «رؤیاپردازی ایدئولوژیک» دیده میشود؛ نقلقولی که به اکبر هاشمی رفسنجانی نسبت داده میشود، بهخوبی این ذهنیت را نشان میدهد وقتی میگوید: اگر خلافت عباسی و امپراتوری عثمانی توانستند قرنها استمرار یابند، چرا جمهوری اسلامی نتواند؟
این توهم و رؤیای شکست خورده اما، هزینهای سرسامآور برای ایران داشته است.
برآوردهای مختلف — از جمله تحلیلهای اقتصادی مبتنی بر هزینه فرصت تحریمها، سرمایهگذاریهای مستقیم، و کاهش تولید ناخالص داخلی — نشان میدهد که پروژه هستهای ایران، بهصورت مستقیم و غیرمستقیم، هزینهای در حدود ۱.۵ تا ۲ تریلیون دلار بر اقتصاد کشور تحمیل کرده است. این رقم شامل موارد زیر است:
• هزینههای مستقیم برنامه غنیسازی
• سرمایهگذاری در تأسیسات زیرزمینی و امنیتی
• زیان ناشی از تحریمهای بینالمللی (کاهش صادرات نفت، محدودیتهای بانکی)
• فرار سرمایه و کاهش سرمایهگذاری خارجی
حاصل مادی این پروژه (که هزینه آن معادل صدها برابر زیرساختهای موجود کشور بوده است) برای مردم ما چه بوده؟! تنها انباشت چند صد کیلوگرم اورانیوم غنیشده!! مادهای که نهتنها ارزش اقتصادی مستقیمی ندارد، بلکه عامل و محرک اصلی برای حمله نظامی به کشور شد.
در همین راستا، باید از توسعه شبکههای گسترده موشکی و ایجاد دهها (و بهروایتی صدها) شهرک موشکی در گوشه و کنار کشور، و هزاران پایگاه برای سپاه و بسیج (بسیاری در قلب مناطق مسکونی و مجاورت یا حتی در پوشش کاربریهای شهری) نام برد که امروز به یکی از عوامل افزایش تلفات و آسیبپذیری شهروندان نیز تبدیل شده است.
پرسش اساسی اینجاست: آیا این «زیرساختها» برای «دفاع ملی» و در راستای «منافع ملی» ساخته شدهاند، یا برای تثبیت و گسترش یک ساختار قدرت ایدئولوژیک؟
۳. تعریف واقعی «زیرساخت»؛ فراتر از بتن و فولاد
برای پرهیز از خطای مفهومی، لازم است تعریف دقیقتری از «زیرساخت» ارائه دهیم.
در اقتصاد توسعه، زیرساخت به مجموعهای از سرمایههای مادی، انسانی و نهادی اطلاق میشود که امکان تولید، ارائه خدمات، و رشد پایدار را فراهم میکنند. این زیرساختها را میتوان در سه دسته اصلی طبقهبندی کرد:
الف) زیرساختهای طبیعی
شامل منابعی مانند آب، خاک، جنگلها، تنوع زیستی و اقلیم.
ب) سرمایه انسانی
شامل جمعیت، نیروی کار متخصص، آموزشدیده و سالم.
ج) زیرساختهای مصنوعی
شامل شبکههای حملونقل، انرژی، ارتباطات، صنایع و خدمات عمومی.
حال ببینیم که جمهوری اسلامی با دو مؤلفه نخست — که اساس هر توسعهای هستند — چه کرده است؟
۴. تخریب زیرساختهای طبیعی: فروپاشی یک سرمایه تاریخی
ایران یکی از متنوعترین اکوسیستمهای منطقه را داراست. جنگلهای هیرکانی، ثبتشده در فهرست میراث جهانی یونسکو، از کهنترین جنگلهای جهان هستند.
رودخانههایی مانند کارون و زایندهرود، و تالابهایی چون دریاچه ارومیه، زمانی ستونهای اصلی پایداری زیستمحیطی کشور بودند.
اما امروز:
• بیش از ۸۰ درصد تالابهای کشور در وضعیت بحرانی یا خشکشده قرار دارند.
• دریاچه ارومیه به کمتر از ۱۰ درصد وسعت تاریخی خود رسیده است.
• فرونشست زمین در بسیاری از دشتها به بیش از ۳۰ سانتیمتر در سال رسیده.(یکی از بالاترین نرخها در جهان)
• برداشت بیرویه از منابع آب زیرزمینی، بسیاری از آبخوانها را به نقطه غیرقابل بازگشت رسانده است.
در اقتصاد منابع، این وضعیت بهروشنی به معنای «مصرف سرمایه بهجای درآمد» است. ارزش اقتصادی این منابع (که امانت نسلهای آینده کشور نزد ما میباشد) با احتساب خدمات اکوسیستمی مانند کنترل گردوغبار، تنظیم اقلیم، و تولید غذا، بالغ بر تریلیونها میلیارد دلار میباشد. در حالیکه تخریب آنها، هزینههایی پنهان اما بسیار واقعی ایجاد کرده است از جمله:
• فرسودگی گستردهٔ خاک و کاهش بهرهوری کشاورزی.
• مهاجرت اجباری بدلیل غیر قابل سکونت شدن بخشهایی از کشور.
• افزایش بیماریهای تنفسی و هزینههای سلامت همزمان با افزایش میزان مرگ و میر در اثر بیماری های زودرس.
۵. از دست رفتن سرمایه انسانی؛ خروج نخبگان، نابودی آینده
اگر زیرساخت طبیعی پایهٔ بقاست، سرمایه انسانی موتور حرکت است.
افزون بر میلیونها نیروی متخصصی که هم اکنون در درون کشور از شرایط لازم برای استفاده از توانمندیهای خود بهرهمند نیستند؛ طبق گزارشهای صندوق بینالمللی پول، ایران در زمره کشورهای دارای بالاترین نرخ «فرار مغزها» قرار دارد. تخمینها نشان میدهد:
• سالانه بین ۱۵۰ تا ۱۸۰ هزار نیروی تحصیلکرده از کشور خارج میشوند.
• بیش از ۶۰ درصد دانشجویان دانشگاههای برتر تمایل به مهاجرت دارند.(گزارش مرکز پژوهشهای مجلس)
• هشدارهای مکرر درباره «سونامی مهاجرت پزشکان» از سوی سازمان نظام پزشکی کشور منتشر شده است.
این پدیده، صرفاً یک مسئله اجتماعی نیست؛ بلکه بهمعنای بلااستفاده ماندن نیروی انسانی در داخل کشور و یا انتقال مستقیم سرمایه انسانی به اقتصادهای رقیب است. کشورهایی که این نیروها را جذب میکنند، بدون پرداخت هزینه آموزش، از بهرهوری آنها برای ساختن زیرساختهایشان سود میبرند — در حالی که ایران، هزینه را پرداخته اما بازدهی را از دست داده است.
۶. مقایسهای که مغفول مانده است
آیا زیرساختهای مصنوعی (که امروز تخریب آنها مایه اندوه ماست) در مقایسه با آنچه طی ۴۷ سال از دست دادهایم، قابل قیاس است؟
تجربه کشورهایی مانند ژاپن و آلمان نشان میدهد که حتی پس از ویرانی کامل زیرساختهای فیزیکی در جنگ جهانی دوم، بازسازی ممکن است، به شرط وجود سرمایه انسانی کارآمد و حکمرانی عقلانی.
ایران، بر خلاف این کشورها، هم از منابع طبیعی غنی برخوردار است و هم (هنوز) از سرمایه انسانی قابل توجه در داخل و خارج کشور. اما با تداوم رژیم کنونی، هر دو بهطور همزمان از دست خواهد رفت و لذا آنچه که برای کشور ما باقی خواهد ماند یک تهدید جدی برای بقای مجودیتی و تمدنی ست.
۷. جمعبندی: جنگ، نتیجهٔ محتوم یک مسیر
هیچ جنگی بدون سابقه و خلقالساعه نیست. آنچه امروز شاهد آن هستیم نیز، یک «حادثه ناگهانی» نیست؛ بلکه نتیجه منطقی و قابل پیشبینی یک الگوی حکمرانی ایدئولوژیک است.
این جنگ، خواست مردم ایران نبوده است. مردم ایران، نه آغازگر این مسیر بودهاند و نه ذینفع آن.
کشور ما در میانه آتشی قرار گرفته که جمهوری اسلامی آن را برافروخته و برغم سالها مماشات، خویشتنداری و هشدار جامعهٔ جهانی، پیوسته و با خیره سری بر این آتش دمیده است، وهمچنان نیز برآنست تا به بهای ویرانی ایران، بر ادامه آن اصرار ورزد. در چنین شرایطی، تمرکز صرف بر مرثیهسرایی برای تخریب «زیرساختهای فیزیکی»، بدون توجه به تخریب عمیقتر و طولانیمدت زیرساختهای طبیعی و انسانی، و بی توجه به پیامدهای ادامهٔ حیات این رژیم ایرانسوز، اگر نگوییم بازی ناخواسته در زمین جمهوری اسلامی ست، نوعی فقدان آینده نگری تحلیلی است.
مسئله اصلی، نه فقط آن چیزی است که امروز در حال ویران شدن است، بلکه آن است که طی دههها از دست رفته، و نیز آنچه در صورت تداوم این مسیر، از دست خواهد رفت.
در چنین شرایطی آیا باید همچنان با روایت رسمی همصدا شد و با روضهٔ «واعظان» برای انهدام «زیرساختها» مویه کرد، یا باید بهدنبال راهی برای درمان این سرطان کشنده گشت؟
امروز برای هر ایرانی دغدغهمند و دردمندی، تنها یک شعار معنا دارد: «نه به تمامیت جمهوری اسلامی» با هرشکل و نام و نشانی!
■ به همان اندازه که اجزاء گفته شما منطقی و درست است اما چیزی از درد امروز ما کم نمیکند که شاهدیم به رنج و سیه روزی ملت و آینده اش اضافه میشود و ما ناتوان از کمکی هستیم. اگر قرار باشد ایران را میدان مسابقه برای تخریب بیشتر فرض کنیم، بله مدل طلا و نقره هر دو به جمهوری اسلامی میرسد. آیا متوجه شده اید که در این ۳۷ روز جنگ, جمهوری اسلامی هر روز کمی گستاخ تر شده وکمی اعتماد بنفس بیشتر پیدا کرده است؟ آیا متوجه شده اید که چه تفاوت ماهیتی در ادبیات مخالفان جمهوری اسلامی پدید آمده؟ منظورم پرداختن به جنگ نیست، تفاوت در این است که قبل از این جنگ چشم انداز همه پرداختن به برنامه ها و راهبرد های روز صفر پسا جمهوری اسلامی بود. تفاوتها در چگونه ارائه دادن راه حل های دمکراتیک برای گذار بود، و از این دست. چرا که در پس زمینه فکری همه فعالان یک جامعه مدنی ایرانی زنده و حاضر بود. پس میشد در مورد چند و چون آن صحبت کرد و کلنجار رفت؟ رجوع میدهم به مقاله آقای پیوندی و خاور در همین سایت. که جنگ چگونه چشم انداز جامعه شناسی را به تعطیلی کشیده است.
اما بعد از هر آنچه که گفتیم، بیایید به این نظریه که امروز بسیار شنیده میشود توجه کنیم: “هر چه را نابود کنند عیبی ندارد، بهترش را خواهیم ساخت؟” زیر بنای این گفته از روز اول جنگ بر این منطق استوار بود که تا یک یا دو هفته دیگر “همه چیز تمام میشود” رژیم سقوط میکند، و دست اندر کاران گروه آقای پهلوی زیر سایه نیروهای پیروزمند ترامپ نتانیاهو به ایران میروند و شکوه و جلال و دموکراسی و ثروت و خوشنامی را به یکباره در ایران آغاز میکنند. آیا شما سناریویی از این دست در نظر دارید؟ یا اینکه احتمالش زیاد است پس به قمارش میارزد؟؟ کسانی که امروز آرزوی متوقف شدن این جنگ را به هر صورتی دارند بر این باورند:
۱- برای پیروزی جامعه مدنی ایران بر جمهوری اسلامی ضروریست که این جامعه مدنی وجود خارجی داشته باشد و یا شانس احیای آن وجود دشته باشد، که این مهم در شرایط جنگی هر روز محوتر و از دسترس دورتر میشود.
۲- در صورت پایان جنگ به هر شکلی، وجود حد اقل های زندگی شهری به لحاظ مادی و سازمانی لازم است که مردم بتوانند در طول زمان به شرایطی که تعریف یک جامعه زنده و کنشگر باشد برسند. همانطور که مقاله بالا گفت جمهوری اسلامی طی نیم قرن به نابودی ذخایر، ثروت و استعدادها پرداخته و تنها به میزان حداقل برای ملت بجا گذاشته، چه مادی و چه سازمانی. باقی ماندن این حداقل ها به عنوان چسب مدنی و اجتماعی ضروریست. در غیر این صورت و اگر امریکا-اسرائیل مبادرت به نابودی بیشتر منابع تامین زندگی در ایران کنند سیل ملیونی پناهندگان ایرانی را در کوتاه مدت شاهد خواهیم بود. اینها مسائلی نیستند که بشود روی آن قمار کرد!! آقای ترامپ میکند، ولی ما حتی احتمال کم آن را بر نمیتابیم.
۳- فرمودید باید کاری برای این غده سرطانی کرد؟ عقیده دارم که در دو سه روز اول جنگ رژیم تقریبا سقوط کرد، اما چون آلترناتیوی بجز خودش وجود نداشت دوباره زنده شد. اما امروز دیگر مردنی نیست، حتی میتواند بیشتر از یک نسخه از خود را تولید کند. امیدوارم ان روز پیش نیاید که بگوییم چه راحت تر بود آن زمانی که میدانستیم با چه و با کی طرفیم. سالها گفته میشد آیا “نمونه لیبی” یا “نمونه سوریه” در ایران پیش میآید؟ اگر این جنگ زودتر پایان نیابد شاید “نمونه ایران” روز خوش تری از آنها نداشته باشد؟
با احترام، پیروز.
■ وقت تنگ و نفس ها در سینه حبس است. از نگر من این نوشته را همه آنهایی که (از کیوان عباسی منوتو ... تا مهدوی آزاد اینترنشنال) اینروزها دغدغه زیرساختها و آشتی را دارند باید چندین بار بخوانند. یا همانهایی که بودجه رادیو و تلویزیونشان از امپریالیسم امریکا میاید و برای مردم ما پز ضد امریکایی هم میدهند. یا هستند کسانی که ادامه زندگی سیاسی و نظامی اشان از رژیم صدام بوده است و حالا چنان با دخالت خارجی و جنگ مخالفند که گوش فلک را کر و ما را شگفت زده!!
ممنون بابک
■ منطق عجیب آقای امیر دها
خلاصه کلام ایشان را میشود اینطور فهمید، اگر ۹۰٪ سرمایه انسانی، زیست محیطی و غیره بعلت وجود حکومت اسلامی نابود شده، زیرساخت های عمرانی کشور که امکان بقا برای ۹۳ میلیون ایرانی با هزاران بدبختی را فراهم میکند، بذار اینهم بزنند برود، باقی مانده شرایط زندگی هموطنان هم نابود و جمعیت کلانی در معرض نابودی قرار میگیرند ولی ریشه جهل و جنایت با آن کنده میشود. تلویحا یک مشروعیتی هم برای دو کشور متهاجم بوجود آورده اند یا حداقل مشابه یک بلای آسمانی که صرفا حکومت ایران باعث وقوع آن شده.
بعد از سقوط حکومت فعلی این جامعه از افراد از جنس حزب اللهی ها تخلیه میشود و افراد بسیار صالح از جنس نتانیاهو و ترامپ با بچه مرشد خود به نام رضا پهلوی (با یاران بسیار خوش نام و کاردانش) وارد عمل میشوند و کل زیر ساخت را احیا میکنند.
از منظر من حقیر در بین افرادی که به خود اجازه چنین تجزیه و تحلیلی را بطور عمومی میدهند، تعداد قلیلی از بار دانشی و پختگی سیاسی لازم برخوردارند که اوج فاجعه ایران را واقعا دریابند. متوجه نیستند که حکومت اسلامی چیزی جدا از این جامعه و تاریخ آن نیست. اگر صاحب نظرانی که در کشور حضور دارند و به روابط داخل کشور اشراف دارند، نگاه متفاوت دارند، به همین دلیل است. کافی است در رفتار و کردار طرفداران دو آتشه سلطنتطلبی خرد شوید، در جزء جزء آن همان بطالت، بیخردی و تهی مغزی را میبینید که در سال ۵۷ در افرادی که در کف خیابان هیچ شعاری غیر از طرفداری از خمینی را برمیتابیدند و مخالفان خود را زنجیر ميزدند هر چند که هنوز در قدرت نبودند. این سبوعیت قدیم و جدید یک جنس دارد، تصاحب قدرت به هر قیمتی.
درآمد نفتی ایران که شاید ام الفساد بیشتر انحرافات در تاریخ معاصر ایران باشد به کشور ایران ظاهری آراسته تر از کشور افغانستان داد (همانطور در مورد کشورهای عربی حوضه خلیج فارس). ولی به جرعت میتوان گفت که عقب افتادگی سیاسی اجتماعی دو کشور فارسی زبان در یک حد و حدود است. نگارش متونی با ظاهر آزادیخواهی و توسعه طلبی چیزی از بدبختی نمی کاهد. در صحنه سخت اجتماعی آنکه تحولی را از طرق متعارف جهانی خود به انجام برساند آن شرط است. از زمان انقلاب مشروطه تنها جنبش پر شکوه زن زندگی آزادی بود که تغییر محسوس در این روابط ایجاد کرد، جنبشی که مورد خشم همان جنگ طلبان امروز قرار گرفت.
با احترام بهمن یزدانی
■ این مقاله شبیه نوشتهای از آقای داریوش بینیاز در سایت بازنگری هست. این منتقدین اما یک چیز را در نظر نمیگیرند: رژیم نظامی ایران اکنون فکر میکند که دست بالا را دارد و با تهدید در پی گرفتن امتیازات بیشتر برای پایان جنگ است تا هم پز پیروزی دهد و هم بقایش را تضمین کند. ولی در صورت عدم موفقیت و عملی شدن تهدید ترامپ مبنی بر نابودی شبکههای آب و برق و غیره برای حفظ بقای خود در آخرین لحظه میتواند دست به توافق زند.
آمریکا در پی توافق است نه حتما سقوط رژیم و به درون رژیم نظر دارد تا “عاقلانی” پیدا کند و آبرومندانه از این وضعیت بدر آید. آیا کسی تضمین میکند که با نابودی زیرساختهای باقی مانده در ایران آمریکا و اسراییل تا آخر برای سقوط رژیم پیش بروند؟ آری خرابیها را میشود با نیروی انسانی و ثروت حاصل از ذخایر نفت و گاز جبران کرد ولی شرطش اطمینان داشتن کامل از سقوط رژیم است. شرطی که هیچ کس حاضر به قبول آن نیست. خصوصا طرفداران جریان رضا پهلوی. هم چوب و هم پیاز خوردن را باید در این میانه دید. با تغییر شرایط هر لحظه امکان توافق بین رژیم و آمریکا وجود دارد و متأسفانه اپوزیسیون از هر نوعش در این بازی نقشش اگر نگوییم هیچ ولی ناچیز است. نویسنده محترم هم بهتر است که مخالفینش را به صفت “مرثیه سرا” مفتخر نکند و سیاه و سفید به مسائل ننگرد چرا که آنان نیز “نه به تمامیت جمهوری اسلامی” را در نظر دارند.
با احترام سالاری
■ دروود! تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر.
من مانده ام که چرا ما ایرانیها به جای دیدن اصل موضوع مشاجره ای [= حکومت فقاهتی و دوامش] و واقعیّت حادّ دم دست [= جنگ و ویرانیهایش]، اصل مطلب را از یاد میبریم و حواشی را مرگز توجّه قرار میدهیم. توضیحی ساده در این خصوص:
دغدغه من از وضعیت جنگی کنونی و سرنوشت مردمان ایران، صرفاً به شمار تلفات و حجم ویرانیها محدود نمیشود؛ زیرا خسارت مادّی و حتّا جراحتهای روحی، هرچند هولناک و جانفرسا، باز هم در قلمرو آن چیزی قرار میگیرند که تاریخ بارها تجربه کرده و بشر، با همه زخمهایش، از دل آن برخاسته است. آنچه که مرا به لرزه میاندازد و خواب از چشمانم میرباید، نه فقط آتش جنگ، بلکه پسماندههای گیوتینداران فقاهتی است؛ یعنی بازماندگانی که اگر مصدر قدرت و اقتدار و تحکّم بمانند، میتوانند خیلی خطرناکتر، به شدّت سفّاکتر و خونریزتر از تمام آنانی باشند که در انفجارها و بمبارانهای اخیر نابود شدند؛ زیرا خطر حقیقی، همیشه در بقای ذهنیّت خشونت نهفته است، نه صرفاً در بقای جسم حامل آن. از همان روز آغاز جنگ، از گوشه و کنار دیاسپورای ایرانیان شنیدیم و خواندیم و همچنان میشنویم و میخوانیم که بسیاری، در هر صورت و شکلی، مخالف جنگ بودهاند و هستند هنوز؛ چه این جنگ به قصد تثبیت سلطه باشد، چه به نیّت فروپاشی حکومت فقاهتی. مخالفت با جنگ، اگر از سر فهم و مسئولیّت باشد، میتواند فضیلتی انسانی باشد؛ امّا آنچه مایه شگفتی و نگرانی است، سکوت این طیف در باره پرسشی بنیانی است و آنهم اینکه موضع آنان در قبال قدرت، اقتدار و امتیازخواهی مافیای فقاهتی چیست؟ و اگر حقیقتاً مخالف حکومت فقاهتی هستند، چگونه میخواهند این دژ الهی را خلع و عزل کنند؟ چگونه؟ با کدام اراده؟ با کدام ابزار؟ با کدام طرح برای آیندهای که باید از دل ویرانهها زاده شود؟
برای فهم این موقعیّت، بگذارید جنگ را از هیاهوی سیاست به صحنهای ساده و همگانی منتقل کنیم. به مثالی که هر انسانی بتواند آن را بفهمد. تصور کنید دو نفر در برابر یکدیگر ایستادهاند. یکی [= در اینجا حکومتگران گیوتینی] آکنده از انواع سلاحها، و دیگری [= در اینجا مردمان داخل ایران] تهی از هر ابزاری، جز ارادهای مصمّم و تصمیمی برگشت ناپذیر. در جنگ بین این دو نفر، فرد مسلح این امتیاز را دارد که اگر یک سلاح از دستش بیفتد، بی درنگ، سلاحی دیگر را فعال کند. اکنون اگر در این میان، شخص ثالثی [= در اینجا آمریکا و اسرائیل] پدیدار شود و بکوشد سلاحهای فرد مسلح را یکی یکی از چنگش بیرون بکشد و نابود کند، این اقدام، برای فرد بی سلاح نه تهدید، بلکه گشایش یک امکان تاریخی است؛ بویژه در لحظه ای که متوجّه شود و ببیند که دشمنش تنها با یک چاقوی آشپزخانه باقی مانده، آنگاه میتواند با اطمینان بداند که زمانِ تصمیم فرا رسیده است؛ یعنی زمانی که تعلل، خیانت به آینده است و تأخیر، واگذاری سرنوشت به ترس و وحشت نهادینه شده در مغز و قلب و روان و روح نسلها. در چنین لحظهای، آنچه تعیین کننده است، نه تعداد سلاحها، بلکه زمان شناسی و شهامت اقدام است؛ زیرا دشمنی که از سایه خویش نیز میهراسد، اگر مجال یابد، دوباره دندان میسازد و نیش تازه میرویاند و این، قانون دیرپای قدرتهای خشونتمحور است. اگر ریشه خشکانده نشود، شاخهها دوباره خواهند رویید. جنگی که مردمان ایران در آن گرفتار شدهاند، جنگی کلاسیک و میهنی به معنای متعارف نیست؛ بلکه صحنهای چند لایه است که در آن، از یک سو، مردم ایران در جدالی دیرپا با حکومتگران سفّاک و غارتگر خویش ایستادهاند، و از سوی دیگر، نزاعی میان دولتهایی جریان دارد که خود نیز در طول دههها، طعم خصومت، ترور و خشونت را چشیدهاند. به همین دلیل، وجه مشترکی میان رنج مردمان ایران و خصومت آن دولتها شکل گرفته است. وجهی که ریشه در تجربه مشترک خشونت دارد. امّا تفاوت نیز آشکار است. مردمان ایران خواهان نابودی کامل ساختار فقاهتی هستند، در حالیکه دولتهای دیگر، در پی آنند که دندانهای زهرآگین آن را برای همیشه بی اثر سازند. این وجه مشترک و این تفاوت، اگر با خرد و دوراندیشی فهمیده شود، میتواند نیرویی عظیم برای وحدت تاریخی بین مدّعیان اپوزیسیونها برغم احتلافات دیدگاهی و برنامه ای و عقیدتی پدید آورد؛ وحدتی که نه از سر شعار، بلکه از سر ضرورت زاده میشود. امّا اگر آنان که نیم قرن است در شیپور اپوزیسیون میدمند، همچنان به جدالهای حقیرانه و انتقامجوییها و رقابتهای سخیف و کینههای کمپلکسی مشغول بمانند، اگر به جای همافزایی، زرّادخانههای کلامی و تبلیغی علیه یکدیگر برپا کنند، آنگاه این فرصت تاریخی، همچون لحظهای برقآسا، خواهد گذشت و هرگز بازنخواهد گشت و متعاقبش، کسانی که امروز مدعی تسخیر قلعه فقاهتی هستند، شاید فردا حتّا نتوانند درِ خانه خشت و کلنگی خویش را آب و جارو کنند؛ زیرا دوران تاریخساز به کسانی تعلق میگیرد که لحظه را میشناسند، امّا از سر بلاهت و حماقت از آن عبور نمیکنند و در حاشیه تردید، خود را به تسلی سکوت و انکار میسپارند. اما در پسِ همه این سخنان، حقیقتی عمیق تر نیز نهفته است. هیچ جنگی، حتّا اگر به ظاهر بر سر قدرت باشد، در بنیان خودش چیزی جز نبرد میان ترس و اراده نیست. ترس، همیشه در لباس صلحِ بی مسئولیت ظاهر میشود؛ صلحی که از مواجهه میگریزد و نام احتیاط بر تسلیم مینهد و اراده، گاه در هیئت جنگی ناخواسته متجلی میشود؛ جنگی که نه برای ویرانی، بلکه برای پایان دادن به چرخه ویرانگری به پا میخیزد. من میپرسم که اگر لحظهای فرا رسد که دشمن، آخرین سلاح خود را نیز در دست داشته باشد و تاریخ، در آستانه یک تصمیم سرنوشتساز ایستاده باشد، آیا ما شهامت آن را خواهیم داشت که از فرصت استفاده کنیم و آینده را بسازیم یا بار دیگر، با تردید و پراکندگی، همان دشمن را برای قتل عام نسلهای بعدی بازتولید خواهیم کرد؟
شاد زیید و دیر زیید! فرامرز حیدریان
■ تنها توافقی که به جنگ خاتمه خواهد داد تسلیم شدن رژیم و قبول خواسته های فوق است: عدم غنی سازی در ایران یا غنی سازی محدود و مشارکتی با چند کشور در خارج از ایران زیر نظر آژانس بین المللی اتمی، تحویل دادن اورانیوم غنی شده به خارج یا رقیق کردن آن زیر نظر آژانس، عدم ساخت موشک های دور برد که اسراییل را هدف قرار میدهد، قطع کمک رسانی به نیروهای نیابتی جهت تهدید اسراییل. وگرنه با هر توافق محدود دیگری جنگ دوباره از طریق اسراییل از سر گرفته خواهد شد. آیا در صورت چنین توافقی در شرایطی اجباری رژیم نظامی حاکم ازسقوط نجات خواهد یافت یا اینکه پس از این شکست و توافق، مردم ایران بدون کمک آمریکا و اسراییل کار را تمام خواهند کرد، اگر پاسخ مثبت است چگونه؟ آیا رژیم بعد از چنین شکستی قادر به جمع و جور کردن خود خواهد بود؟ اینکه گروهی طرفدار جنگ باشند و گروهی ضد آن، در اصل ماجرا تاثیری ندارد و رویدادها خارج از اراده کسانیست که تشکیلات و بدیلی ندارند تا مردم حول آن جمع شوند و ضربه آخر را فرود آورند. باید به موقعیت های متفاوت اندیشید و برای آن طرحی و جوابی داشت. های و هوی کردن و شعار دادن در باره بد و خوب بودن روند کنونی و جنگ مشکلی را حل نمیکند.
قضیه را این جور ببینیم: اگر آمریکا توافقی را با کمی امتیاز دادن به رژیم بپذیرد، هم طرفداران صلح بازنده اند و هم طرفداران جنگ، چون کار در نیمه راه تمام شده، یعنی هم صلح شده (هر چند شکننده) و هم سقوط رژیم اتفاق نیفتاده. و رژیم سر پا مانده به دشمن اصلی خود که مردم هست می پردازد و جهان هم که از بحران انرژی بدر آمده نفسی به راحتی می کشد و در ارتباط با نقض حقوق بشر در ایران حداکثر غری میزند و یا به بیانیه ای بسنده میکند.
با احترام سالاری
■ در ادامه سخنان آقای سالاری، دیاسپورای ایرانی بهتر است که یک صدا از امریکا-اسرائیل بخواهد که رعایت حقوق بشر را در شروط توافق با رژیم بگنجانند. نه آنکه چنین بندی “گربه را عابد” میکند، اما در بازدارنگی آتی جمهوری اسلامی بی تاثیر نیست. رژیم در بحبوحه جنگ هر روز یک یا دو نفر را به جرم مخالف بودن اعدام میکند. این نشان از ترس آنها دارد و نشان از درنده خویی که پس از جنگ نشان خواهند داد.
با احترام، پیروز.
■ آقای پیروز گرامی
با سلام، متوجه دغدغهی شما که ناشی از علاقه شما به میهن و مردمش است هستم اما اینکه نوشتید در این ۳۷ روز جنگ جمهوری اسلامی هر روز کمی گستاخ تر شده و کمی اعتماد بنفس بیشتر پیدا کرده با شما هم نظر نیستم. رجزخواندن جزو رفتار مکتبی آنها هست. به شما قول میدهم رهبران جمهوری اسلامی تا روزی که ساقط شوند مثل وزیر تبلیغات بدنام صدام که تا ثانیه آخر رجز میخواند و حرف از پیروزی میزد همان روش و منش را در پیش بگیرند.
با ارادت فراوان، یوسف جاویدان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
جنگ جامعهشناسی را مانند بسیاری از دیگر شاخههای علوم انسانی به دانش کم و بیش ناتوان تبدیل میکند. نظریهها، مفاهیم، دستگاههای مفهومی و بحثهای جامعه شناسی بیشتر برای شرایط صلح و کارکرد عادی جامعه درست شدهاند. دستگاههای مفهومی و مفاهیم گاه پیچیده به ناگهان با جنگ و خشونت نظامی کارکرد تحلیلی خود را از دست میدهند و دیگر جامعهشناس با ارجاع به آنها به آسانی نمیتواند شرایط را بهتر درک کند و یا آن را توضیح دهد. طبقات و گروههای اجتماعی، نهادها، ساختارهای رسمی و مدنی هم در شرایط جنگی دستخوش درهم ریختگی میشوند و تا حدودی معنا، کارکرد و جایگاه همیشگی خود را ندارند. این ناتوانی جامعهشناسی برمیگردد از جمله به تعلیق جامعه و اجزای واقعی یا نمادین آن در زمانه جنگ.
منطق جنگ با روال و منطق زندگی عادی و در صلح از یک جنس نیست. جنگ جامعه و مردمانش در برابر چالش وجودی و آینده پرابهام قرار میدهد. روزمرهگی جنگ همراه است با ترس، دلهره، تردید، تهدید و اضطراب. مرگ در محلات و خیابانها پرسه میزند و زندگی عادی و صلح میتواند به یک رویا تبدیل شود. در چنین شرایطی کارکردهای عادی جامعه و مناسبات اجتماعی دچار اختلال میشود و روانشناسی جمعی و تخیل متفاوتی شکل میگیرد.
در کنار این معلق شدن میدان و کار نظری و یا شناختشناسانه، سنجشگری، اندیشه انتقادی و پرهیز از سوگیری در تحلیل شرایط جنگی میتواند جای خود را به داوریهای اخلاقی و ارزشی، محافظهکاری، افراط، توجیه، رویکرد مصلحتآمیز و عاطفی سوق دهد.
در شرایط جنگی استراتژیستها، کارشناسان نظامی و ژئوپلتیکی جای اصحاب جامعهشناسی را میگیرند چرا که آنها از دانشی برخوردارند که در شرایط جنگی به کار میآید، کارایی دارد و کسی چندان سراغ جامعهشناسی یا دیگر شاخههای علوم انسانی را نمیگیرد چرا که این دانش راهحلی مناسب برای تحلیل وضعیت جنگ و تاکتیکهای نظامی، تناسب نیروها و یا صلح، تسلیم و عقبنشینی نمیتواند پیشنهاد کند. آنچه جامعهشناسی میداند شاید گاه به گونه حاشیهای به درد رسانهها، تحلیلگران و افکار عمومی بخورد. تحلیلگران جنگی هم بیشتر کارشان تفسیر است و گمانهزنی و طرح فرضیههای ممکن. چرا که آنها هم حتا همه دادهها را برای ترسیم تصویری دقیق از جنگ ندارند ولی در شرایط اضطراری و جنگی حرفشان بهتر بر دلها مینشیند.
ناتوانی جامعهشناسی در شرایط جنگ و درگیری نظامی کم و بیش عام و شامل همه کشورها میشود. در ایران اما ما با شرایط ویژهای هم سرو کار داریم که این ناتوانی را چه بسا دوچندان میکند. در بسیاری از جنگهای بین کشورها و یا جنگهای استعماری دستکم میان روشنفکران و دانشگاهیان بر سر ماهیت جنگ و مشروعیت سیاسی، حقوقی و یا اخلاقی آن نوعی همگرایی وجود دارد.
در ایران جامعه دانشگاهی و روشنفکری، و به ویژه بخش دایاسپورایی که میتواند افکار خود را بدون ترس از عواقب آن مطرح سازد، بر سر برخورد با جنگ، مشروعیت یا ماهیت تجاوزکارانه آن چندپاره شده است. شماری با جنگ موافقند و یا دست کم با آن به گونه آشکار مخالفت نمیکنند و آن را ناگزیر و و تنها راهحل برای شکستن بنبست سیاسی و غلبه بر خودسری و خودکامگی حکومتی میدانند که خواستهای بخش بزرگی از جامعه را با خشونت نادیده میگیرد و سویه نظامی-امنیتی آن بر سایر جنبهها برتری محسوس پیدا کرده است. چون بخشی از افکار عمومی، منطق اصلی این گروه این است که همه راههای ممکن برای تغییر نظم سیاسی در سالهای گذشته تجربه شد و دخالت نظامی خارجی “رهاییبخش” به تنها راهحل برای شکستن بنبست سیاسی تبدیل شده است.
در برابر شماری دیگر با جنگ و دخالت نظامی خارجی به خاطر پیآمدهای بسیار منفی و ویرانگر آن مخالف هستند. مخالفان جنگ هم به تجربههای منفی دخالت خارجی در منطقه اشاره میکنند و هم به سرشت انتحاری حکومت ایران و یا ناصوابی دلبستن به قدرتهای خارجی برای نجات ایران. در میان این گروه هم همگی به یکسان نمیاندیشند. بخشی از مخالفان حمله نظامی بیشتر متجاوزان خارجی را عامل جنگ میدانند، نقش جمهوری اسلامی را کمرنگ جلوه میدهند و یا زمان جنگ را برای انتقاد از جمهوری اسلامی مناسب به شمار نمیآورند و آن را به پس از جنگ و برطرف شدن خطر موکول میکنند. شماری دیگر اما به عاملیت و سهم سیاستهای منطقهای ماجراجویانه جمهوری اسلامی در جنگ هم میپردازند و خواهان تغییر نظم سیاسی برای استقرار صلح پایدار هستند.
در اینجا ما با روایتها و تفسیرهای گوناگون سروکار داریم که بیشتر دغدغه سیاسی و اخلاقی دارند، گاه تقلیلی و یکسویه هستند و همه سویههای بحث را بازتاب نمیدهند. هر روایتی، برهانها و گزارههایی را به گونه گزینشی برجسته میکند و سویههایی را هم شاید نادیده میگیرد. روایتها و داوریها همراه هستند با بار سنگین عاطفی و اخلاقی در متن شرایط استثنایی جنگ و پیآمدهای هولناک آن.
از سوی دیگر نظام بینالمللی در جهان در بحران است و کسانی مثل ترامپ رییس جمهور امریکا و یا نتانیاهو رییس دولت اسراییل نمادهای نظمی نوپدید هستند که هر روز دامنه نفوذ آن گسترش مییابد. آنها دیگر نه نماینده دموکراسی لیبرال سنتی در غرب که نماد دموکراسی غیر و حتی ضدلیبرال هستند. آنها هر جا بتوانند نه تنها پایههای نظام سیاسی بینالمللی را زیر سوال میبرند که حتی دموکراسی را هم دستخوش بحران میکنند. پارادایم جدید این گرایش رو به رشد استفاده از قدرت برای تغییر نظم در فضاهای ژئوپولتیکی و نیز نوعی از اقتدارگرایی دستگاه اجرایی در درون کشور است که مهمترین ویژگی آن را تضعیف جامعه مدنی و سازوکارهای حکمرانی دمکراتیک است. برای مثال جنگ علیه ایران یا اقدام علیه دولت ونزوئلا دارای مشروعیت حقوقی نیست و به صورت خودسرانه و بدون تصویب نهادهای بینالمللی صورت میگیرد. آنها به آسانی هنجارها و حقوق بینالمللی را زیر پا میگذارند، مشروعیت نهادهای موجود در سطح جهان را به پرسش میکشند و به کسی هم پاسخگو نیستند.
این آشفتگی در نظام بینالمللی و رواج اشکال اعمال قدرت خودسرانه و غیرمشروع هم در پیچیده کردن اوضاع و تحلیل آن نقش دارد.
بدین گونه است که در جنگی که اکنون از سوی اسرائیل و امریکا در جریان است بخش مهمی از روشنفکران، به ویژه در دایاسپورا، دچار نوعی چندپارگی فلجکننده شدهاند که خود این ناتوانی جامعهشناسی را دو چندان میکند. این چندپاره شدن انتاگونیستی خود شرایط یک بحث دیالوژیک و گفتگوی انتقادی را سخت دشوار میکند. نگرشها و برخوردها عاطفی و اخلاقی میشوند، رنگ و بوی سیاسی و هویتی و گاه حتا ایدئولوژیک میگیرند و قطبهای متضاد و روایتهای خصمانه در برابر هم صفآرایی میکنند.
امر منفی این است این تکثر فکری نه تنها به گسترش یک بحث دیالوژیک و میانذهنیتی منجر نمیشود، که در بسیاری موارد به نوعی ایرادگیری و جدل سترون و برچسبزنی تبدیل میشود. دستهای مخالفان خود را به خیانت و همدستی با دولتهای خارجی محکوم میکنند و کسانی هم به دیگران برچسبهایی مانند همکاری و همراهی با حکومت میزنند. این تلاش برای اهریمنی جلوه دادن نگاه مخالف در عمل راه گفتگو را میبندد و هر کسی در قلعه فکری خودش پناه میگیرد و دیگری متفاوت را دشمن میپندارد.
وجود چندگانگی در فهم و تحلیل جنگ بدون تردید به خودیخود منفی نیست و در زندگی اکادمیک هم امری رایج است. در بسیاری از مسائل اجتماعی این تکثر تحلیلی و کاربست مفاهیم و پاردایمهای متفاوت به غنا و ژرفای بحث و روشنشدن سویههای گوناگون آن کمک میکند. اما زمانی که چندگانگی به پدیدآمدن گفتمانهای بسته و بدون رواداری تبدیل شود و به دیگری متفاوت جامه دشمن پوشانده شود، جامعهشناسی در کارکرد متداول خود ناتوان میشود.
این شرایط اجتماعی-روانی که بیشتر زمینهساز منولوگهایی است که صدای همدیگر را نمیخواهند یا نمیتوانند بشنوند، رابطه میانذهنیتی را ناممکن میسازد. جدل جای گفتگو و ماهیتگرایی جای به رسمیت شناختن دیگری متفاوت را میگیرد. چنین فضایی برای جامعهشناسی فلجکننده است و حتا کسانی که تلاش میکنند به گفتمان خود با مفاهیم علوم انسانی اعتبار و مشروعیت بخشند بازهم ممکن است به خاطر ماندن در منولوگ و قالبهای تقلیلی و یا کنار گذاشتن تناقضها و پیجیدگیها قادر به وجود آوردن کنش متقابل ارتباطی و رابطه میانذهنیتی نباشند.
در برابر این بنبست و ناتوانی چه میتوان کرد؟ آیا جامعهشناسان برای گریز از منولوگ و روایتهای تقلیلی و سودار فقط باید نظارهگر خاموش این شرایط باشند؟ آیا باید به تحلیلهای روزمره، روایتهای سیاسی یا آنها که فقط به حوادث جنگ میپردازند بسنده کرد؟
پاسخ به این پرسشها منفی است. جامعهشناسان با آنکه به زمان طولانی برای بازخوانی سنجشگرانه تجربه گروههای گوناگون اجتماعی در شرایط جنگی و تحول آن با بازسازی و تحلیل این دوران نیاز دارند اما بدون انکار محدویتها با خردورزی و خلاقیت میتوانند به آفرینش روایت جامعهشناختی شرایط جنگی و پس از آن دست زنند. موضوعاتی وجود دارند که میتوان فراتر از روزمرهگی جنگ و جدلهای فرسایشی سیاسی به میان کشید. بازگشت نقادانه به تاریخ و تجربههای گذشته، مطالعات تطبیقی، مقایسه ایران با تجربه کشورهای دیگر و یا سناریوهای محتمل برای آینده میتوانند کمکی باشند برای دوران پس از جنگ و یا درک ژرفتر و سنجگرایانه شرایط جنگی.
برای این کار جامعهشناسی باید از رویکرد کنشگران میدانی و سیاسی که با دو قطبی و جدلی کردن بحث و ساختن دوگانههای آنتاگوینستی فضای گفتگو را دچار تنش میکند فاصله گیرد. باید تلاش کرد با وجود شرایط ویژه جنگ چارچوبی آکادمیک برای بحثها به وجود آورد، گرهگاهها و تناقضهای روایتها را نشان داد و به جای گفتمان شسته و رفته و یا بحثهای تقلیلی، اخلاقی و احساسی زمینه گفتگوی میانذهنیتی را فراهم آورد. شکلدادن به یک دیالوگ سنجشگرانه آکادمیک و خلاق و همراه با فاصلهگیری انتقادی و بازاندیشی (Reflexivity) چالش امروزی در برابر جامعهشناسی است. این امر اگر چه ساده نیست اما غیرممکن نیز به نظر نمیآید.
■ آقای خاور و آقای پیوندی. مقاله مختصر و بسیار جالبی بود. اما از شما چه پنهان، تعجب کردم از اینکه از “ناتوانی جامعهشناسی” نوشتهاید. البته من تخصصی در جامعه شناسی ندارم، اما جنگ یکی از پدیدههای اجتماعی است لذا فقط باورش برایم سخت است که جامعه شناسی اینقدر ناتوان باشد.
کاملا درست است که اکنون دو نظر متفاوت درباره جنگ وجود دارد. در آمریکا و اسرائیل هم در مورد آن نظرات متضاد وجود دارد. هر کدام از نظرات نماینده یک روش فکری منسجم و حسابشده هستند که نمیتوان از نظر «منطقی» ایراد چندانی به آنها گرفت. شما چطور میخواهید “تناقضهای روایتها” را نشان بدهید؟ البته که مخارج و خرابی جنگ بسیار سهمگین است، اما این از عواقب نامطلوب جنگ است، نه “تناقض” در تفکر یا تناقض در میهندوستی. عقل سلیم تناقض را مردود میشمرد و از آن پرهیز میکند. اما مشکل ما این است که این دو سیستم فکری در ساختار خود، تناقض منطقی ندارند تا بتوان جز از طریق مراجعه به آرای عمومی راهی به جلو پیدا کرد.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با سلام و سپاس از یادداشت شما. وقتی ما از تناقضها صحبت می کنیم تلاش برای حذف مواردی است که با سمت و سوی هر روایتی همخوانی ندارد. برای مثال کسانی که موافق حمله نظامی بودند سناریو کم و بیش ساده و خطی را طرح میکردند درباره نقش موثر و سریع حمله به سران حکومت در فروپاشی نظام بدون طرح فرضیه خطرات بزرگ جنگ با دولتی که استاد نامتقارن است و نظام دفاعیاش بر این اساس تنظیم شده است. همین روایت درباره خیزش فرضی مردم در دوران جنگ با نیروهای خارجی مطرح است. کسانی که مخالف جنگ هستند ولی انتقاد خاصی را هم به سیاستهای حکومتی ندارند نمیگویند چگونه میتوان همان سیاستها را ادامه داد و صلح را به ایران برگرداند و یا چگونه میتوان از دولتی حمایت کرد که همه ابزار سیاسی برای شکل دادن به یک آشتی ملی و توانمند کردن ایران را نادیده میگیرد و حتا به اعدامها و سرکوب ادامه میدهد.
پیام اصلی این مقاله این است که جامعه شناس باید به جای موضع گیری سیاسی و گفتن اینکه با جنگ موافق است یا مخالف با فاصله گیری انتقادی شرایط یک گفتگوی جامعه شناسانه را فراهم کند و به جامعه هم اجازه دهد فراتر از جدل های روزمره شرایط کشور را با همه سویه های گاه متناقض مورد بررسی قرار دهد موفق باشد.
سعید پیوندی
■ فرهاد خسرو خاور و سعید پیوندی گرامی،
چند بار نوشتن کامنتی را آغاز کردم، اما بعد از نوشتن چند خط، آن را پاک کردم. الان، با دیدن جملهٔ زیر از سعید پیوندی گرامی “جامعه شناس باید به جای موضع گیری سیاسی ... با فاصله گیری انتقادی شرایط یک گفتگوی جامعه شناسانه را فراهم کند”، میخواهم گسست از “تز یازدهم” را به شما تبریک بگویم. به نظر من جامعه شناسی، به عنوان یک موضوع آکادمیک، به اندازهٔ کافی از فعال سیاسی بودن و تلاش برای رهایی جامعه، آسیب دیده است، و زمان آن است که به جایگاه والای دانشگاهی خود برگردد.
با احترام - حسین جرجانی
■ آقای جرجانی گرامی
حرف دل مرا بسیار جامع بیان کردید آنجا که نوشتید «به نظر من جامعه شناسی، به عنوان یک موضوع آکادمیک، به اندازهٔ کافی از فعال سیاسی بودن و تلاش برای رهایی جامعه، آسیب دیده است، و زمان آن است که به جایگاه والای دانشگاهی خود برگردد.»
بخشی از کسانی که در دهههای ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ به علوم انسانی و به ویژه جامعهشناسی گرایش پیدا کردند تحت تأثیر علی شریعتی بودند و عدهای از آنها تحلیل علمی و جامعهشناسانه را وا گذاشتهاند و نقش کنشگر سیاسی را بازی میکنند. البته در میان علوم انسانی فقط جامعهشناسی نیست که به چنین سرنوشتی دچار شده؛ از اوان قرن چهاردهم گروههای سیاسی در ایران به حریم «تاریخ» هم دستاندازی کردند و آن را نه به عنوان یک علم مستقل بلکه به عنوان ابزاری برای پیشبرد برنامههای سیاسی بکار گرفتند که در مواردی به تحریف تاریخ گذشته و معاصر انجامیده. مدتها طول میکشد تا لطمهای که این برخوردهای نادرست به علوم انسانی زده جبران شود.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ دوستان ارجمند آقایان جاویدان و جرجانی،
سپاس از بازخوردهای شما. با شما همدل هستم در نقدتان به برخی جامعهشناسان که در کار آکادمیک هستند و یا عنوان جامعهشناس را گاه یدک میکشند بدون پیشینه واقعی آکادمیک در جامعهشناسی. نکتهای که میخواستم بگویم این است که جامعهشناس هم مانند هر شهروند دیگری در امر سیاست مشارکت میکند مانند امضا کردن یک بیانیه در مخالفت یا موافقت چیزی. تا اینجا آنها حق دارند درباره یک رخداد سیاسی اظهار نظر کنند. اما زمانی که میخواهند دست به تحلیل بزنند به نام جامعه شناسی و با رویه آکادمیک باید تا آنجا که ممکن است از سوگیری ارزشی و برخورد گزینشی به فاکتها بپرهیزند، به اندیشه انتقادی پایبند باشند و سویه های پیچیده و گاه متناقض یک پدیده را مورد بررسی قرار دهند. اعتبار یک نوشته آکادمیک استحکام روش شناسانه و نظری آن است. چنین جامعه شناسی میتواند به گفتگو و رابطه میان ذهنیتی بین افراد با نظرات گوناگون و برخورد دیالوژیک کمک کند...
با ارادت فراوان، پیوندی
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
|
منطق تمدنی، خشونت، و محدودیتهای مقولات غربی در فهم ایران
تحلیلهای اخیر درباره سیاست در ایران اغلب بر زبان علوم اجتماعی مدرن غربی تکیه دارند. این تحلیلها از مفاهیمی چون چپ و راست، ساختار طبقاتی، توسعه بورژوایی، جامعه مدنی، حاکمیت و نهادینهسازی سخن میگویند. این اصطلاحات در ظاهر جهانشمول به نظر میرسند، اما چنین نیست. آنها در بستر یک تاریخ تمدنی خاص پدید آمدهاند. هنگامی که این مفاهیم بدون دقت و ملاحظه کافی به ایران تعمیم داده میشوند، ممکن است برخی ویژگیهای سطحی را روشن کنند، اما اغلب منطق عمیقتر نظم اجتماعی ایران را پنهان میسازند. این همان مسئله محوری در بسیاری از خوانشهای معاصر از ایران است، از جمله در برخی از جدیترین نقدها بر جریان راست ایران.
در آغاز، لازم میدانم ارزش تلاش داود خدابخش را به رسمیت بشناسم. نقد او بر راست ایران، جدی، منضبط و از نظر فکری صادقانه است. او به ضعفهای ساختاری واقعی اشاره میکند، از جمله نبود یک بورژوازی تاریخیِ مستقل، ضعف جامعه مدنی، و خطر پوپولیسم و شخصیگرایی. اینها نکات کماهمیتی نیستند. با این حال، چارچوبی که او این مسائل را در آن قرار میدهد، همچنان متأثر از تبارشناسی غربی اندیشه سیاسی است. این تبارشناسی صرفاً ابزارهای خنثی ارائه نمیدهد؛ بلکه حامل پیشفرضهای خاص خود درباره تعارض انسانی، نظم سیاسی و دولت است. استدلال من این است که این پیشفرضها را نمیتوان به سادگی و بدون تأمل، همچون اصولی جهانشمول به ایران منتقل کرد.
درک مدرن غربی از سیاست، از دل مواجههای طولانی با بینظمی، تعارض و جنگ پدید آمده است. نزد هابز، مسئله بنیادی سیاست آن است که چگونه میتوان از ترس، رقابت و ناامنی خشونتآمیز گریخت. نظم زمانی ممکن میشود که افراد خود را به قدرتی حاکم بسپارند که آنقدر نیرومند باشد تا صلح را برقرار کند. در اندیشه ماکیاولی، حفظ نظم سیاسی به کسب و نگهداری قدرت وابسته است. در نظر وبر، دولت با ادعای انحصار استفاده مشروع از زور فیزیکی در یک قلمرو معین تعریف میشود. سپس جامعهشناسی تاریخی تیلی نشان میدهد که در اروپا، جنگسازی و دولتسازی عمیقاً در هم تنیده بودهاند. در مجموع، این متفکران به ساختاری بنیادین در عقلانیت سیاسی غرب اشاره میکنند: نظم، در عمیقترین سطح، با سازماندهی و کنترل خشونت پیوند خورده است.
این ساختار بنیادینِ مبتنی بر خشونت، به شکلگیری نظمی اجتماعی میانجامد که میتوان آن را «تقابلی» نامید. در این چارچوب، جامعه بهمثابه میدانی از منافع متعارض، گروههای رقیب و ادعاهای متضاد تصور میشود. سیاست به کاری برای سازماندهی، تنظیم و مهار این تعارضها بدل میگردد. نهادها اهمیت مییابند، زیرا رقابت را تثبیت میکنند و از سلطه کامل یک نیرو جلوگیری مینمایند. حتی سنتهای معتدلتر نیز در همین افق عمل میکنند. برای مثال، محافظهکاری برک، تداوم و نهادهای به ارثرسیده را ارج مینهد، اما این کار را در جهانی انجام میدهد که بینظمی همواره در کمین است و احتیاط سیاسی برای مهار گسست ضروری است. لیبرالیسم نیز همین میدان را از طریق قانون، حقوق و نمایندگی پالایش میکند، اما تصویر بنیادین همچنان تقابلی باقی میماند. در این سنت، تعارض استثنا نیست، بلکه وضعیت عادی است.
از همین روست که علوم اجتماعی غربی چنین تأکیدی بر مفاهیمی چون مبارزه طبقاتی، حاکمیت، بورژوازی، جامعه مدنی و طراحی نهادی دارند. اینها مقولاتی تصادفی نیستند، بلکه پاسخهایی به مسائل برخاسته از تاریخ غرباند. این مفاهیم زمانی بیشترین کارایی را دارند که در همان بستر تمدنی به کار روند. ضعف آنها زمانی آشکار میشود که بدون پرسش از اینکه آیا تمدن مورد مطالعه نیز همان پیشفرضهای بنیادین را دارد یا نه، به دیگر جوامع صادر شوند.
ایران به همان شیوه این پیشفرضها را با خود ندارد. ایران صرفاً یک دولت-ملت اروپاییِ متأخر یا ناقص نیست، بلکه یک صورتبندی تمدنی با دستور زبان اخلاقی و سیاسی متفاوت است. در آثار خود، بهویژه در «محور امید» و «مهرشناسی»، استدلال کردهام که دو مفهوم برای این دستور زبان مرکزیاند: اَشا و مِهر. اَشا به حقیقت، نظم راستین و هماهنگی اشاره دارد. مِهر به پیمان، اعتماد، دادوستد متقابل و تعهدات رابطهای دلالت میکند. اینها صرفاً بقایای تزئینی فرهنگی نیستند، بلکه بخشی از ساختار هنجاری عمیقی هستند که از خلال آنها مشروعیت، اقتدار و انسجام اجتماعی در جهان ایرانی فهم شده است. بیتردید، خشونت در تاریخ ایران نیز وجود داشته است، چنانکه در همه تاریخها وجود دارد، اما این خشونت اصل بنیادینی نبوده که نظم بر اساس آن خود را توجیه کند. بلکه بیشتر ابزاری، مقطعی و اغلب در مرتبهای ثانوی نسبت به زبان اخلاقی عدالت، حقیقت و پیمان قرار داشته است. این تفاوت، تعیینکننده است: در یک سو، نظم بر تنظیم و مهار نیرو استوار است؛ در سوی دیگر، مشروعیت با میزان همسویی با یک نظم اخلاقی و حفظ اعتماد اجتماعی سنجیده میشود.
در اینجا است که هگل اهمیت پیدا میکند، و در عین حال، سوءبرداشت او از ایران نیز آشکار میشود. هگل صرفاً به توصیف ایرانِ باستان (پارس) نپرداخت، بلکه آن را در دل یک فلسفه غایتگرایانه از تاریخ جهان جای داد. در روایت او، پارس بهعنوان «نخستین امپراتوری» و «نخستین ملت تاریخی» ظاهر میشود. در معماری کلی فلسفه تاریخ او، پارس به مرحله «شرقی» روح تعلق دارد؛ مرحلهای که او آن را با استبداد پیوند میزند، پیش از آنکه تحققهای والاتر آزادی در یونان، روم و نهایتاً جهان ژرمنی پدیدار شوند. این جایگذاری، یک توصیف تاریخی خنثی نیست. بلکه ایران را به لحظهای در درون روایت خودِ اروپا از پیشرفت تبدیل میکند. پارس نه بر اساس مفاهیم تمدنی خود، بلکه بهعنوان پلهای آغازین در نردبانی معنا مییابد که نقطه اوج آن در جایی دیگر قرار دارد. این یک بدفهمی عمیق است. در این نگاه، ایران بهعنوان تمدنی با مرکز مفهومی مستقل درک نمیشود، بلکه در دل غایتشناسیِ توسعه اروپایی حل میگردد.
مارکس نیز، حتی در جایی که هگل را اصلاح میکند، بخشی از این مسئله را به ارث میبرد. او «روح» را کنار میگذارد و تاریخ را بر تولید مادی بنا میکند، اما تخیل تاریخی او همچنان به مراحل تکاملی گره خورده است. «شیوه تولید آسیایی» در آثار او بهعنوان مقولهای ناآرام و مسئلهدار ظاهر میشود. مارکس در مقدمه سال ۱۸۵۹ بر کتاب «نقدی بر اقتصاد سیاسی»، از شیوههای تولید آسیایی، باستانی، فئودالی و بورژوایی مدرن بهعنوان ادوار کلی صورتبندی اجتماعی نام میبرد. با این حال، حتی در سنت مارکسی نیز این مقوله همواره جایگاهی ناپایدار داشته است. جمعبندیهای متأخر از آثار مارکس و انگلس نشان میدهند که جایگاه متمایز «شیوه آسیایی» هرگز بهصورت پایدار حفظ نشد، و پژوهشهای جدید استدلال کردهاند که نحوه برخورد مارکس با جوامع غیراروپایی — از جمله جوامعی که ذیل این مفهوم قرار میگیرند — تنشهای جدی در جهانشمولی برداشت مادیگرایانه او از تاریخ ایجاد میکند. این تنش اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد که تلاش مارکس برای گنجاندن جوامع آسیایی در یک طرح تکاملی عام، از همان آغاز با ناسازگاری همراه بوده است.
بنابراین، کاستی مفهوم «شیوه تولید آسیایی» صرفاً تجربی نیست، بلکه روششناختی نیز هست. این مفهوم، جوامع آسیایی — از جمله ایران — را بهمثابه گونههایی از مدلی در نظر میگیرد که منطق درونی آن در جای دیگری شکل گرفته است. تفاوت را نامگذاری میکند، اما آن را درنمییابد. اذعان میکند که اروپا نمیتواند صرفاً از طریق فئودالیسم، آسیا را توضیح دهد، اما بهجای بازاندیشی در پیشفرضهای تمدنی تحلیل، یک مقوله فرعی میسازد. حاصل کار، بهجای یک فهم واقعی، صرفاً یک جاینگهدار ناپایدار است.
به همین دلیل است که تحلیلهای چپ و راست درباره ایران، اغلب به شیوههایی مشابه دچار ناکامی میشوند. جریان چپ بهدنبال طبقات، شیوههای تولید و تضادهای مادیای میگردد که بازتاب مسیر اروپایی باشند. جریان راست نیز در پی بورژوازی، نهادهای واسط و جامعه مدنی در قالبهایی است که از تاریخ اروپا آشناست. هر یک واقعیتی را تشخیص میدهد، اما هر دو، واقعیت ایران را با معیاری وامگرفته تفسیر میکنند. چپ، نبود ساختار طبقاتی آشنا را بهعنوان «عقبماندگی» میبیند؛ راست، فقدان نظم بورژوایی آشنا را نشانه «نابالغی» تلقی میکند. هر دو رویکرد، تفاوت را به کمبود تبدیل میکنند. هر دو از اروپا آغاز میکنند و سپس میپرسند چرا ایران از آن منحرف شده است. هیچیک از مبانی تمدنی خود ایران آغاز نمیکند.
یک روش تطبیقیِ معتبر باید از نقطهای دیگر آغاز کند. پیش از مقایسه دولتها در میان تمدنها، باید ابتدا بنیانهای فرهنگی هر تمدن، مفروضات عقلانیِ زیربنای اندیشه سیاسی آن، و شیوههای متفاوت درک نظم، مشروعیت و اقتدار را شناسایی کنیم. تنها در این صورت است که مقایسه معنا پیدا میکند. در غیر اینصورت، مقولات یک تمدن بر تمدنی دیگر تحمیل میشود و نتیجه، بهجای تحلیل، نوعی فرافکنی خواهد بود. نظریه سیاسی تطبیقی، بدون توجه به تمایزات تمدنی، بهسرعت به شکلی پالایشیافته از سوءتفاهم بدل میشود.
به همین دلیل، من برگزیدهام که مسائل اجتماعی و سیاسی ایران را از درون یک بستر تمدنی ایرانی مطالعه کنم. این به معنای رد نظریه مدرن نیست، بلکه به معنای بازجایگذاری آن است. یعنی آغاز از مفاهیمی چون اَشا و مِهر — از منطق حقیقت و پیمان — و سپس طرح این پرسش که این اصول چگونه میتوانند به نهادهای معاصر ترجمه شوند. پژوهشهای من درباره حکمرانی مشارکتی و نیز درباره «شاخه چهارم قدرت» مبتنی بر صندوق ثروت ملی، در همین راستا شکل گرفتهاند. این پیشنهادها تلاشی هستند برای اندیشیدن نهادی، بدون چشمپوشی از دستور زبان تمدنی جامعه ایرانی. آنها در پی آناند که نظم سیاسی را با حقیقت، اعتماد، مشارکت و تعهد اجتماعی همسو سازند، نه آنکه صرفاً ساختار تقابلی دولت غربی را تقلید کنند.
در نهایت، مسئله عمیقتر این نیست که آیا نظریه غربی ارزش دارد یا نه — بیتردید دارد. مسئله این است که آیا میتوان آن را بدون شناسایی محدودیتهای تمدنیاش در ایران به کار برد یا نه. باور من این است که نمیتوان. نقد داود خدابخش ارزشمند است، زیرا ضعفهای واقعی حیات سیاسی ایران را آشکار میکند. اما روش او همچنان ایران را با تاریخی میسنجد که متعلق به خودِ آن نیست. اختلاف من از همینجا آغاز میشود. ایران را نمیتوان نسخهای ناقص از مدرنیته غربی فهمید؛ بلکه باید آن را بهعنوان تمدنی متمایز درک کرد. تنها زمانی که تحلیل از این پیشفرض آغاز شود، میتواند از دوگانههای به ارث رسیده چپ و راست فراتر رود و به کاوشی اصیل در واقعیت اجتماعی ایران بدل گردد.
References:
• Azari, Kamal. Axis of Hope. Petaluma, CA: Luma Press, 2014.
• Azari, Kamal. Mehr-shenasi. Sweden: Aran Press, 2025.
• Burke, Edmund. Reflections on the Revolution in France. London, 1790.
• Hegel, G. W. F. The Philosophy of History. Translated by J. Sibree. New York: Dover, 1956.
• Hobbes, Thomas. Leviathan. London, 1651.
• Machiavelli, Niccolò. The Prince. Florence, 1532.
• Marx, Karl. A Contribution to the Critique of Political Economy. Berlin, 1859.
• Marx, Karl. Grundrisse. Written 1857–58. First published 1939–41.
• Tilly, Charles. “War Making and State Making as Organized Crime.” In Bringing the State Back In, edited by Peter Evans, Dietrich Rueschemeyer, and Theda Skocpol. Cambridge: Cambridge University Press, 1985.
• Weber, Max. “Politics as a Vocation.” In From Max Weber: Essays in Sociology, edited by H. H. Gerth and C. Wright Mills. New York: Oxford University Press, 1946.
● دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
■ جناب آقای کمال آذری، ممنون از نقد شما درباره نوشتار من در چند پاره، که تاکنون بخش نخست آن در وبگاه “ایران امروز” منتشر شده است. مایلم به چند نکته درباره این مطلب و نقد شما اشاره کنم.
صرف نظر از نقلقولهایی که از مارکس و هگل و “شیوه تولید آسیایی” آوردهاید که میتوانید “استبداد شرقی”، اثر کارل آگوست ویتفوگل را نیز به آن بیفزایید، اما نکته مهم و کانونی شما در این است که تاریخ معاصر ایران را باید از بطن تمدن ایرانی بررسید و در این رابطه به دو مفهوم اسطورهای و نمادین “اَشا” و “مهر” اشاره کردهاید و آنها را از اعماق تاریخ به زمان حال کشاندهاید؛ گویی که امروز در روح و روان فرهنگ ایرانی همچنان زنده و فعال است.
نخست درباره این دو مفهوم اسطورهای که در متنهای کهن گنجانده شدهاند: در سرودههای دینی اوستایی “یشتها”، یشت دهم به “میثره یشت”، خدای “میثرَه” (پهلوی: میهر) پیشکش شده است، یعنی به خداوندان ایران باستان که در هندی ودایی زیر نام هندی باستان “میترَه” شناخته میشد و موضوعی است گسترده و پیچیده. این واژه سپس با عنوان “مهر یشت” وارد آیین زردشتی شد و نمایی است از یک سرزمین درخشان و آبادان آریایی که دشمنانش بر آن میتازند و غیره. آیین مهر نیز برگرفته از همین اسطوره است.
در بند ۳۳ یشت دهم در دنبالهی مبحث “میثره” به واژه یا مفهوم “اَشَه” (Aša) برمیخوریم که میگوید “میثره” یا “میهر/مهر”، “اَشه” را اداره میکند که نماد هستی خوب، جان خوب، نام نیک، دانایی و خوشی و نظم درست است. از سوی دیگر، “ثنویت” که مشخصه دین زردشتی است، به وجود دو نیروی در اساس متضاد اشاره دارد و آریاییهای باستان به دو نیروی متضاد “راستی” یا “نظم” (اَشَه) و “دروغ” و “بینظمی” اعتقاد داشتند. در پژوهشها آمده: چنین مینماید که زردشت در سرودههایش این تصور را داشته که مخاطبان او با اسطورهای آشنا بودهاند که در آن این ثنویت به صورت دو روح متضاد درآمده بود.» (به هر حال، در این رابطه کافی است بنگرید به دو کتاب: هنریک ساموئل نیبرگ: “دینهای ایران باستان”، و جان هینلز: “شناخت اساطیر ایران”، ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلی)
من بیش از این وارد این بحث نمیشوم. اما پرسش و معمای من اینجاست که شما چگونه میخواهید با تکیه بر مثلا دو مفهوم کهن آریایی و حتا پیشاآریایی، رهیافتی برای بررسی و تبیین پدیدههای امروز سده بیستویکم، از جمله مفاهیمی چون “راست و چپ” سیاسی، سرمایهداری و بورژوازی، محافظهکاری و جامعه مدنی و یا اقتدارگرایی بیابید. خوشحال میشوم اگر شما یکی از این مفاهیم تاریخ معاصر را برگزینید و بر مبنای همان اسطورهها مورد بررسی قرار دهید و به گفته خودتان با نگاه به “تمدن ایرانی” باستان بررسید.
پرسش دیگر من است که در جامعه امروز ایران شما چه نشانههایی از “اَشَه” و “مهر” مییابید که بتوان در روح و روان و فرهنگ ایرانی بر آنها تکیه کرد. اگر موضوع بر سر خلقیات و فرهنگ ایرانیان باشد (و این موضوع نوشتار من نبوده است)، من به اسطورهها برنمیگردیم، هر چند نگاهی هم به آن خواهم داشت، اما خواهم گفت که اصل “تقیه” شیعه اسلامی تأثیری ژرفتر بر روح و روان ایرانی گذاشته است.
میدانم که میتوان مجذوب و شیفته یک رشته مفاهیم آرمانی و انسانی و زیبای کهن ایرانی شد، اما بعید میدانم بتوان از درون آنها یک بررسی مشخص درباره وضعیت جامعه معاصر ایران را استخراج کرد.
با احترام، داود خدابخش
■ درود بر شما دکتر آذری، از نوشتهها و طرز برخورد متفاوت شما با پیچیدگیهای ایران میآموزم.
یوسف جاویدان
■ آقای خدابخش
با سلام، قصد من این نیست که جای نویسنده که زیر و بم نوشته را خیلی بهتر از من میفهمند پاسخی بدهم، فقط با اجازه شما به یک نکته اشاره میکنم.
باور من همیشه این بوده که هیچکدام از بخشهای تاریخ ایران را نمیشود کنار گذاشت یا حتا با نگاهی که خدشهای از سوگیری در آن باشد به آنها نگاه کرد، چه تاریخ پس از اسلام و چه تاریخ باستان و تاریخ پیش از آن (چه بخش هَلْتَمتی آن و چه بخشی که با آسیای مرکزی پیوند دارد). هر کدام از اینها پارهای از گذشته این کشور و مردمش هستند و جایگاه خود را دارند. آن گذشته دوری که به آن اشاره کردید به همین ترتیب. شما در یک پاسخ کوتاه چندین بار نام آریایی را بکار بردید که در بین تعدادی از انتلکتوئلهای ایرانی بار منفی و حتا صبغهی نژادگرایانه دارد. من واقعن نمیدانم که شما چه دیدگاهی دارید ولی ممکن است با آن پیشداوری ذهنی که در برخی از هموطنان ما نسبت به کلمه آریایی وجود دارد به نادرستی و در آن راستا تعبیر شود. شاید اگر واژهی ایرانی و ایرانی کهن جای کلمه آریایی بکار رود این شائبه را کمتر کند. مدتهای زیادی هست که حتا در پژوهشهای غربیها هم واژه آریایی کمتر بکار میرود و برای نمونه به جای هندو-آریایی که پیشتر رواج داشت هندو-ایرانی بکار میرود.
با احترام، یوسف جاویدان
■ با سلام آقای جاویدان،
باید بگویم که موضوع نوشتار من با عنوان “آسیبشناسی راست ایرانی”، نه به تاریخ پیش و نه پس از اسلام و فرهنگ متأثر از آن در میان ایرانیان پرداخته است. هیچ مشکلی هم با نام و واژه “آریایی” ندارم. به هر حال مردمان و اقوامی با آیین و ادیان مختلف بودهاند که از آسیای صغیر به ایران و هند به سوی جنوب و شرق و گروهی دیگر به سوی غرب (اروپای امروز) مهاجرت کردند و شاخه زبانهای هند و ایرانی و هند و ژرمنی یا هند و اروپایی را تشکیل دادند. چگونه میتوان این رویدادهای تاریخی را مورد تردید قرار داد. مسئلهای که من مطرح کردم این است که مفاهیم دوران مدرن امروز را نمیتوان با ابزار مفاهیم اسطورهای دوران آریایی یا پیشاآریایی و اوستایی تبیین کرد، چنانکه آقای آذری میگویند. اگر امکانپذیر است، پس ایشان باید خودشان پیشقدم شوند و در چند نمونه نشان دهند. اگر چنین میبود، یونانیها و ایتالیاییها (رُمیها) نیز از فرهنگ اساطیری پرنمادینی برخوردارند و با نمادهای اساطیری باید مفاهیم امروزین جامعه خود را توضیح دهند.
با احترام، داود خدابخش
■ جناب آقای داود خدابخش و جناب آقای یوسف جاویدان، با درود و سپاس از توجه دقیق و طرح پرسشهای مهم شما
بسیار خرسندم که این گفتوگو شکل گرفته است. باور دارم چنین تبادل نظری میتواند راه را برای یک بحث جدی و ضروری درباره نسبت گذشته و حال ایران، و نیز درباره سوءبرداشتهایی که همچنان بر فهم ما سایه انداختهاند، هموار کند.
نخست لازم میدانم تأکید کنم آنچه در اینجا بیان میکنم، تنها طرحی کوتاه است. دیدگاههایی که به آن اشاره دارم، بهتفصیل در مقالات و کتابم Mehr Shenasy ارائه شدهاند. پیشنهاد میکنم برای درک کاملتر به آنها مراجعه فرمایید، چرا که در این مجال محدود امکان بسط کامل آنها وجود ندارد. همچنین بهزودی مقالهای مشخص برای پاسخ روشنتر و با مثالهای عینی منتشر خواهم کرد.
در خصوص واژه «آریایی»، کاملاً حساسیت مطرحشده از سوی آقای جاویدان را درک میکنم. این واژه در سنت فکری اروپا، بهویژه پس از آثار آرتور دو گوبینو، بهطور نادرست به یک مفهوم نژادی تبدیل شد؛ برداشتی که از نظر تاریخی و مفهومی نادرست است.
در فهمی که من از متون کهن ایرانی دارم، «آریا» به هیچوجه به نژاد اشاره ندارد، بلکه بیانگر نوعی تعهد اخلاقی و اجتماعی است. این واژه به کسانی اطلاق میشود که نوعی پیمان مبتنی بر «مهر» را پذیرفتهاند و از منطق خشونت و آشوب فاصله گرفتهاند. از این رو، این مفهوم ماهیتی فراقومیتی و فرانژادی دارد و برداشتهای نژادگرایانه از آن، محصول سوءفهمهای متأخر است.
اما پرسش اصلی آقای خدابخش درباره امکان استفاده از این مفاهیم برای تبیین پدیدههای مدرن، به نظر من به یک نکته بنیادی بازمیگردد. این مفاهیم قرار نیست جایگزین نظریههای مدرن شوند، بلکه در سطحی عمیقتر عمل میکنند. آنها چارچوبهایی بنیانگذار هستند که ساختارهای زیرین نظم اجتماعی را روشن میسازند.
این نکته از آن جهت اهمیت دارد که خودِ روایت غالب غربی از کنش اجتماعی، عقلانیت و نظم سیاسی، نیازمند توضیح و بازنگری است. این روایت امروزه از سوی بسیاری از اندیشمندان مورد پرسش قرار گرفته است و این فرض که مفاهیم مدرن غربی بهتنهایی برای توضیح همه جوامع کافی هستند، دیگر بدیهی تلقی نمیشود.
آنچه من در کتاب Mehr Shenasy دنبال کردهام، مشارکت در همین بازاندیشی است. مفاهیمی چون «مهر» و «اَشا» در تقابل با مفاهیم مدرن مانند سرمایهداری، جامعه مدنی یا اقتدارگرایی قرار نمیگیرند، بلکه شرایط عمیقتری را روشن میکنند که این مفاهیم در بستر آنها معنا مییابند.
برای مثال، آنچه در جامعهشناسی مدرن «اعتماد اجتماعی» یا «سرمایه اجتماعی» نامیده میشود، بدون وجود نوعی ساختار پیشینی از «پیمان»، «تعهد متقابل» و «اخلاق رابطه» قابل توضیح نیست. این همان حوزهای است که مفهوم «مهر» به آن تعلق دارد.
همچنین «اَشا» بر توانایی انسان در تشخیص حقیقت تأکید میکند. در سنت گاهانی، انسان موجودی منفعل نیست، بلکه با بهرهگیری از خرد خود میتواند میان راستی و دروغ تمایز قائل شود. این نگاه، انسان را در مرکز نظم اجتماعی قرار میدهد و مسئولیت تشخیص حقیقت را بر عهده او میگذارد.
در مورد «تقیه»، پیشتر در مقالهای که در وبگاه «ایران امروز» منتشر شده، به این موضوع پرداختهام. در آن مقاله، تأثیر تاریخی کشتارهای مغول و شکلگیری تشیع را بررسی کردهام. استدلال من این است که «تقیه» را نباید بهعنوان یک ویژگی ذاتی فرهنگی در نظر گرفت، بلکه باید آن را واکنشی تاریخی به شرایط شدید خشونت و ضرورت بقا دانست. پیشنهاد میکنم آن مقاله نیز در کنار این بحث مطالعه شود.
بنابراین، هدف من بازگشت به اسطوره نیست، بلکه بازخوانی مفاهیم بنیانگذاری است که میتوانند به تعمیق فهم ما از واقعیتهای مدرن کمک کنند.
بار دیگر از توجه و نقد شما سپاسگزارم. امیدوارم این گفتوگو ادامه یابد و به روشنتر شدن این مباحث کمک کند.
برای توضیح کاملتر، به کتاب Mehr Shenasy و نیز مقالاتم در Substack و Google Reader ارجاع میدهم. همچنین بهزودی مقالهای مستقل با مثالهای مشخص منتشر خواهم کرد.
با احترام کمال آذری
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
با ابراز همدردی با خانواده جان باختگان غیر امنیتی در جنگ اخیر.
جنگ کنونی میان رژیم جهل و جنایت و دولتهای اسرائیل و آمریکا، اختلاف نظر میان بسیاری از ایرانیان در باره درستی و یا نادرستی این کارزار نظامی را سبب شده است. بررسی این موضوع از منظر حقوق بینالملل و یا “اخلاق سیاسی” از دایره این مقاله خارج است. اما میتوان با شواهد تاریخی از آغازگر جنگ سخن به میان آورد.
نخستین جنگ غیرنظامی با گروگانگیری سفارت در آبان ۱۳۵۸ علیه آمریکا کلید خورد. پیش از این دو سفارتخانه مراکش و مصر نیز به تصرف گروههایی از مهاجمان قرار گرفته بود. تصرف اول به عنوان اعلان همبستگی با جبهه پولیساریو و دوم به عنوان اعتراض به صلح مصر و اسرائیل صورت گرفت.
خمینی اشغال سفارت آمریکا را “انقلاب دوم” نامید که البته هدف آن از جمله به حاشیه راندن نیروهای چپ ضدامپریالیست، جبهه ملی و دولت بازرگان “لیبرال” و پیروزی جناح بنیادگرا را شامل میشد.
اعلان جنگ غیرنظامی به آمریکا در حالی صورت میگرفت که برپایه اسناد پیش از این طبقهبندی شده آمریکا نشان میداد “چه قبل از پیروزی انقلاب ایران و چه پس از آن دولت ایالات متحده با آیتالله خمینی و برخی نزدیکان وی از جمله محمد بهشتی و عبدالکریم موسوی اردبیلی در تماس بوده و حتی رئیس جمهور وقت ایالات متحده، جیمی کارتر، در جریان مکاتباتی محرمانه به خمینی در نوفل لوشاتوی فرانسه اطمینان داده که واشنگتن با “بازگشت آرام” او به ایران مخالفتی ندارد.”[۱]
جنگ علیه سفارتخانهها با حمله به سفارت شوروی در سال ۱۳۶۱، به سفارت کویت در مرداد ۱۳۶۶، حمله به سفارت عربستان سعودی در سال ۱۳۶۶، حمله “دانشجویان بسیجی” به سفارت انگلیس در سال ۱۳۹۰، تخریب و آتش زدن سفارت و کنسولگری عربستان در سال ۱۳۹۴، ادامه یافت.
اما اولین جنگ نظامی در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، با تهاجم عراق به ایران کلید خورد که با اصرار دولت و پیروان بنیادگرای خمینی با شعار “جنگ جنگ تا پیروزی” و یا “راه قدس از کربلا میگذرد” به مدت ۸ سال ادامه یافت و چندین قطعنامه شورای امنیت به منظور پایان جنگ از سوی خمینی و دارودستهاش نادیده گرفته شد. البته پس از پایان جنگ در سال ۱۳۷۰ سازمان ملل عراق را به عنوان متجاوز جنگ اعلان کرد.
طبق آمار بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، نتیجه “جنگ جنگ تا پیروزی” برای ایران از جمله شامل ۲۲۵٬۵۷۰ کشته (بسیاری کودک خردسال)، ۶۲۷ میلیارد دلار هزینه جنگ و ۶۴۴ میلیارد دلار خسارت مالی، نشت سلاحهای شیمیایی به محیط زیست، خشک شدن تالابها و ایجاد ریزگردها، نابودی ۸۰ درصد نخلستانها، نشت ۸۰ میلیون بشکه نفت به دریا، خرابی ۶۶ واحد پالایشگاهی، بازماندن ۱۶ میلیون مین خنثی نشده در زمین، نابودی ۷۳۵ تانک، ۳۹۷ هواپیمای جنگنده و ۳۵۴ هلیکوپتر میشد.[۲]
اما چارچوب ایدئولوژیک سیاست خارجی جمهوری جهل و جنایت بر پایه “یهودیستیزی” و در پی آن نابودی به اصطلاح “دولت صیهونیستی” بنا گردید. خمینی دولت اسرائیل را “نامشروع” به شمار میآورد. او و خامنهای هر دو بارها اسرائیل را “غده سرطانی” نامیده در تبلیغات و عمل خواستار نابودیاش شدند. رویکرد و کارزار عملی رژیم در این رابطه را میتوان از جمله در تشکیل سپاه قدس که رهبری گروههای نیابتی محاصره کننده اسرائیل را به عهده دارد، هزینه کردن صدها میلیارد دلار در پروژه مشکوک هستهای و گسترش توان موشکی و پهبادی ارزیابی کرد.

خامنهای در سال ۲۰۱۵ به ذوبشدگان در ولایت و پیروان منطقهایاش نوید میداد که “هیچ رژیم صیهونیستی در ۲۵ سال آینده وجود نخواهد داشت”. به گفته تارنمای رسمی خامنهای، این جمله به عنوان “مهمترین و به یادماندنیترین جمله خامنهای” در سال ۱۳۹۴ انتخاب شد.[۳]
در ۳ اکتبر ۲۰۲۳، چهار روز پیش از حمله ۷ اکتبر حماس علیه اسراییل، خامنهای در تهران سخنرانی کرد و گفت “رژیم صیهونیستی” از خشم خود خواهد مرد. وی نفرت کور خود نسبت به اسرائیل را در جمله “این سرطان انشاءالله به دست مردم فلسطین و نیروهای مقاومت در سراسر منطقه محو خواهد کرد”[۵] نمایان ساخت.
البته بسیاری از رئیسجمهورهای کشور نیز از کاروان اسراییلستیزی عقب نماندند. هاشمی رفسنجانی باور داشت که انفجار هستهای در داخل اسرائیل “همه اسرائیل را نابود خواهد کرد.”[۵] احمدینژاد هولوکاست را افسانهای خواند که اسراییل آن را “برتر از خدا، دین و پیامبران” میداند.
در جریان کنفرانس سالانه وحدت اسلامی در سال ۲۰۱۸، حسن روحانی، رئیسجمهور اسبق، اسرائیل را “تومور سرطانی” و “رژیم جعلی” خواند که توسط قدرتهای غربی برای خدمت به منافع آنها در خاورمیانه ایجاد شده است. در سال ۲۰۲۳، ابراهیم رئیسی، رئیسجمهور وقت، گفت که امیدوار است خدا “فلسطین را هرچه زودتر آزاد کند” و ایران بتواند “شاهد لحظات پایانی وجود اسرائیل باشد و پایان آن را جشن بگیرد”[۶]
البته جنگ گفتمانی رژیم تنها در اسرائیلستیزی خلاصه نمیشد بلکه آمریکاستیزی نیز بخش دیگری از هویت بنیادگرایی اسلامی شیعهمحور را تشکیل میداد که از ابتدای پیروزی انقلاب با گروگان گیری ۴۰۰ روزه کلید خورد.
خامنهای در فرصتهای گوناگون به این موضوع اشاره کرد. برای نمونه این رهبر لجوج در سال ۱۳۹۵ به مناسبت بعثت پیامبر اسلام، “مهمترین وظیفه امت اسلامی” را مقابله با جریان جاهلیت به سرکردگی آمریکا و جمهوری اسلامی ایران به عنوان “پیشتاز جریان بعثت” سنجید.
او همچنین مبارزه ائتلاف بینالمللی با گروه تروریستی “دولت اسلامی” (داعش سابق) را ظاهری بر شمرد و قدرتهای غربی را به پشتیبانی از “گروههای فاسد و مفسدی” متهم کرد که به گفته او “به نام اسلام جنایت میکنند”.[۷]
آمریکاستیزی خامنهای از جمله در مخالفتش با ورود واکسنهای آمریکایی و انگلیسی در جریان بیماری همهگیر کووید نیز نمایان شد که منجر به مرگ دهها هزار نفر گردید. او حتی از ورود ۲۰۰ دستگاه خودرو آمریکایی که کم مصرف و سبک بودند به این بهانه که “خودروهای سنگین و پرمصرفند” جلوگیری کرد. افزون براین در دیدار با آموزگاران نسبت به تهدیدهای “نظام سلطه بینالمللی” هشدار داد و از ترویج زبان انگلیسی انتقاد کرد که به باور وی به “گسترش فرهنگ بیگانه” خواهد انجامید.[۸]
حمله ۷ اکتبر نقطه عطفی در رابطه ایران و اسرائیل بود بویژه آنکه این حمله با پشتیبانی گفتاری تمامقد خامنهای روبرو گردید. در پی آن اسرائیل به نابودی نیروهای نیابتی جمهوری جهل و جنایت کمر بست و با ترور رهبران حزبالله، حماس و غیره در عمل قدرت ولی مطقه فقیه را تضعیف کرد.
در پی حمله اسرائیل به کنسولگری جمهوری اسلامی در سوریه و مرگ سفیر این دولت، پس از ۴۶ سال حملههای موشکی و پهبادی صادق۱ و صادق۲ حکومت بنیادگرایان به اسرائیل را رقم زد.
جنگ ۱۲ روزه واکنش نظامی اسراییل به کشوری بود که رهبرانش برای نابودی آن برنامههای گستردهای را تدارک دیده بودند. غنیسازی ۶۰ درصدی، تولید موشکهای بالستیک با تواناییهای پیشرفته، مسلح کردن حوثیهای یمن و گروههای شبهنظامی شیعه در عراق، کمکهای مالی و تسلیحاتی به حزبالله لبنان بهرغم فرار بشار اسد و از دست رفتن نفوذ خامنهای در این کشور از انجملهاند.
افزون براین، از جمله ۴۷ سال شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل، کشتار بیپیشینه دیماه معترضین خیابانی در سال ۱۴۰۴ و ناکامی مذاکرات با آمریکا در باره پروژه هستهای، بهانه تازهای به دولتهای اسرائیل و آمریکا داد که با جمهوری اسلامی به رویارویی نظامی به پردازند که هنوز ادامه دارد و پیش بینی نحوه پایان آن بسیار دشوار است.
پرسش اینجاست چرا اسرائیل به ترکیه و یا عربستان سعودی و یا.... حمله نظامی نکرده و نمیکند؟ پاسخ روشن است. هیچکدام بهرغم اختلافات سیاسی خواستار نابودی اسراییل نشده و برای آن برنامهریزی نکردهاند. توهمات ایدئولوژیک خامنهای و راهبرد غیر عقلانی “نه جنگ میشود و نه مذاکره میکنیم” اجازه نمیداد اختلافات سیاسی و ژئوپلیتیک دو کشور از راههای چانهزنی حل و فصل گردد. بنبست مذاکرات معمولا به جنگ و خونریزی میانجامد.
۴۷ جنگطلبی جمهوری بنیادگرا جز ویرانی کشور و افزایش رنج و درد مردم ستمدیده این سرزمین نتیجهی دیگری نداشته است. این رژیم جنایتکار تنها به فکر ماندگاری خویش است حتی اگر این ماندگاری، کشور را به زمینی سوخته تبدیل کند.
دولتهای اسرائیل و آمریکا باید حساب مردم ایران و سرکوبگران حاکم را از هم جدا سازند و دریابند که حمله به زیر ساختها و خدمات عمومی، رژیم جنایتکار را از برنامههای جنگطلبانهاش باز نخواهد داشت و تنها مردم ایران هزینه آن را پرداخت خواهند کرد.
فروردین ۱۴۰۵
mrowghani.com
————————-
[۱] - میراث اشغال سفارت آمریکا؛ سفارت ستیزی و تکرار اقدام انقلابی، بی بی سی فارسی ۱۴ آبان ۱۳۹۸
[۲] - جنگ ایران و عراق، ویکی پیدیای فارسی
[۳] - مهمترین جمله رهبر انقلاب در سال ۹۴ انتخاب شد. پایگاه اطلاع رسانی خامنهای، ۲۷/۱۲/۱۳۹۴
[۴] - نگین یوسفپور، اسرائیل از خش و غیظ خواهد مرد زیرا به “نیل و فرات” نرسید، بازتاب آنلاین، ۱۱ مهر ۱۴۰۲
[۵] - نابودی اسرائیل در سیاست جمهوری اسلامی ایران، ویکی پدیا فارسی
[۶] - همان
[۷] - خامنهای: ایرانستیزی و شیعهستیزی سیاست قطعی امریکاست، دویچه وله، ۱۶/۲/۱۳۹۵
[۸] - همان
■ چه کسی جنگ را آغاز کرد؟ آقای روغنی عزیز. مقاله بسیار خوب و نیاز روز نوشتید، و مختصرا تاریخچه اسرائیلستیزی ج.ا. را شرح دادهاید. با شما کاملأ موافقم. البته ضربالمثل “هرکس باد بکارد توفان درو خواهد کرد” به طور دقیق با وضعیت ما جور در نمیآید. زیرا باد را ج.ا. کاشته، اما توفان، بسیاری از مردم بیتقصیر (نه همه مردم) را خانه خراب میکند، که متاسفانه هنوز در اول این فاجعه هستیم. آن عده از هموطنان ما که شعار نابودی اسرائیل را سر میدادند و پرچم آمریکا و اسرائیل را لگدمال میکردند، چندان هم در این فاجعه بیتقصیر نیستند. در این رابطه من کامنت کوتاهی به مقاله آقای بهتویی که چند روز قبل در همین سایت درج شده، نوشتهام.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری انتقاد شما وارد است. لطفا نسخه اصلاح شده را که شامل دو پاراگراف در پایان مقاله است را بخوانید. امیدوارم نظرتان را جلب کند.
با احترام م روغنی
■ نوشته آقای روغنی ساده و مستدل اصلیترین ریشههای جنگ کنونی را بیان میکند. در همین مسیر کاملا با آقای قنبری و دل نگرانیهای ایشان نیز همراهم. در چنین شرایط سختی شایسته است که فعالان ایرانی به همگرایی هر چه بیشتر جامعه ایران یاری رسانند. در معادلات کنونی، مردم ایران و نیروهای اپوزسیون تنها فاکتوری هستند که اطمینان کامل داریم در جهت منافع سرزمین ایران میاندیشند، اما تشتت و سردگمی آنان کمکی به تاثیر گذار بودن آنها نمیکند. از این جهت سزاوار است که فعالان سیاسی بر مشترکات مردم در وادی کنونی پایفشاری کنند و با هدف همگرایی مردم دست به قلم ببرند. چنین مشترکاتی را بد نیست به زعم خود تعریف کنیم و به نوعی عقل جمعی در این زمینه نزدیک شویم:
۱- در هر تعریف، بیانیه، یا اظهار نظری، روشن و بدون پرده جمهوری اسلامی را به عنوان ریشه اصلی این جنگ و هر نابسامانی در حال و آینده معرفی کنیم.
۲- قدرت های درگیر را در مورد ضربه های جدی به زندگی مردم و زیرساخت های ایران بر حذر داریم. و بخواهیم که جابگوی انتخاب های خود باشند.
۳- اگر دولتهای اسرائیل و آمریکا در مسیر حذف و نابودی کامل جمهوری اسلامی به هر قیمتی هستند به آنها گوشزد کنیم که ضربه های اولیه و حذف خامنه ای بهترین شانس برای سقوط رژیم بود. از آن نقطه به بعد رژیم و نیروهای مسلح آن سرنوشت “بود و نبود” خود را با نابودی کامل ایران گره زده اند، سیاست زمین سوخته از ابتدای این رژیم بخشی از ایدیولوژی کاربردی آنان بوده و هست و تنها جراحی از داخل میتواند این سرطان را با تضمین زنده ماندن خود مریض به انجام برسند.
۴- گوشزد به هموطنان خود که همه سرنشینان یک قطارییم، اگر متفاوت یا متضاد در مورد جنگ کنونی میاندیشیم تلاش برای بهتر فهمیدن طرف مقابل ما را به هدفمان نزدیک تر میکند تا بریدن و افتراق از هموطن خود.
با احترام، پیروز.
■ جناب روغنی با تشکر از پرداختن به این نکته مهم باید اضافه کرد که متاسفانه کم نیستند کسانی که برای توجیه هواداری از رژیم, تاریخ را از مقطع مورد علاقه خود میخوانند و به دیگران نشان میدهند و روز حمله نظامی را روز آغاز جنگ هم معرفی میکنند, جنگی که رژیم ۴۷ سال پیش بر علیه آمریکا و اسرائیل آغاز کرد.
با احترام نیما
■ نکتهای را که از قلم انداختم، هشدار و مقابله با طولانی شدن جنگ است. البته احتمال آن ضعیف است، اما مهم است و نباید از آن چشم برداشت. دلایل متعددی میتواند این جنگ را تا ماهها یا بیشتر به درازا بکشد. از جمله مصرف داخلی آن در آمریکا برای دور زدن یا تاثیر بر انتخابات میان دورهای. دیگری اعمال نفوذ روسیه برای طولانی و مزمن شدن جنگ، که ظاهرا آنها برنده اصلی تا به امروز هستند. رژیم ایران نیز عادی و مزمن شدن جنگ را برای بقای خود بهتر از در گیر شدن با مردم و معضلات رهبری و دولتی پساجنگ میداند. بازنده اصلی در طولانی و مزمن شدن جنگ مردم ایران و مدنیت باقیمانده در ایران است. حتی احتمال ضعیف آن نیز حائز اهمیت است. هشدار جمعی در مقابل این گزینه میتواند از وجوه مشترک در کنش ایرانیان باشد.
با احترام، پیروز.
■ جناب روغنی، مقاله جالبی بود و با شما هم عقیدهام که انچه اکنون بر هم میهنان ما میگذرد مسئولیت آن بر عهده جمهوری اسلامی است. ایدئولوژی کور بلای جان آدمی است. آنچه بر مردم ویتنام گذشت در تاریخ شاید مشابه آن را نداریم. اما دولت ویتنام امروز بزرگترین روابط تجاری را با آمریکا دارد. زیرا به جای ایدئولوژی کور و در گذشته ماندن به منافع امروز مردمش فکر می کند.
منیره
■ در رابطه با مطلبی که جناب پیروز مطرح کردهاند که ما همه مسافرین یک قطاریم باید اضافه کنم و توجه هموطنان داخل ایران را به آن جلب کنم آن است که گاه شنیده میشود که هموطنان داخل، ما خارجنشینان را کسانی عنوان میکنند که در کنار گود نشستهایم در حالی که بهتر است به جای این نگرش ما را چون طبیبان دلسوزی بنگرند که توصیههایمان شاید بیش از تواناییهایشان باشد اما از موضعی بالا نیست و هموطنان داخل کشور مسلما باید آن توصیهها را اگر لازم باشد با شرایط و امکانات خود تغییر دهند. آگاهی بیشتر ما از شرایط دشوار هموطنان داخلی مسلما کمک خواهد کرد تا توصیههای ما با شرایط داخلی بیشتر منطبق گردد اما مطمئن باشند که اگر قلبمان برایشان نمیتپید دست به قلم نمیبردیم.
پاینده ایران و سربلند ملت ایران. نیما.
■ خانم منیره، لابد میفرمایید جنگ ویتنام هم تقصیر با دولت ویتنام بود؟!
قابل قبول نیست که کشوری با امکانات آمریکا فقط با بمباران شهرها و کارخانه ها و تاسیسات و بیمارستانها میتواند به آزادی مردم در ایران کمک کند. این جنگ ویرانگر تنها به تضعیف و فقیر کردن مردم ایران یعنی گسترش فقر فلاکت میانجامد و باعث تنفر اکثریت مردم ایران از آمران جنگ و از کسانی که پشتیبان این جنگ ظالمانه هستند خواهد شد.
روزی آمریکا به دنیا سپاه صلح میفرستاد و دوستی میافرید. امروز که میخواهند کشوری را که مهد تمدن و فرهنگ دستکم بخش بزرگی از منطقه است به عصر هجر بفرستند، حاصل حتما دوستی نیست. زندگی ۹۰ میلیون جمعیت را به اینصورت به مخاطره انداختن غیر انسانی و بیشک اشتباه بزرگیست. جای بسی تاسف است که برخی ایرانیان که لابد از رفاه نسبی برخوردارند از این شر مطلق استقبال میکنند و به حاصل آن دل بستهاند.
مسعود
■ جناب مسعود،
من کجا گفتم که جنگ ویتنام تقصیر دولت ویتنام بوده. متاسفانه به نظر من، ما ایرانیان، خودم را هم شامل می شود، با هیجان و نه تعقل به مسائل نگاه می کنیم. برای این که خیال شما را راحت کنم معتقدم که آمریکا از بدو تاسیس جنگ طلب بوده. مثال آن تصاحب بخشی از مناطق مکزیک بوسیله آمریکاست. اما شما بفرمایید ما چگونه می توانیم از شر این حکومت جنایتکار خلاص شویم. شکست فاشیزم در جنگ جهانی دوم، با میلیونها کشته و زخمی و ویرانی مطلق آلمان و سایر کشورهای درگیر امکانپذیر نبود مگر از طریق جنگ بوسیله متفقین. اما ملت آلمان و ژاپن آن را دوباره بهتر از گذشته ساخت و تبدیل به یکی از غولهای بزرگ اقتصادی شدند.
کاش میشد بدون جنگ و رنج میلیونها انسان و از بین رفتن زیر ساختها از شر این حکومت قرون وسطایی خلاص شویم. شاید من اشتباه میکنم اما به نظر من، متاسفانه، این تنها راه نجات است. هر چند غمانگیز است.
پیروز باشید، منیره
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
بخش نخست
در نوشتار پیشین، با تمرکز بر آسیبشناسی “چپ ایرانی”، تلاش شد تا پیامدهای ایدئولوژیزدگی بهعنوان یکی از موانع اصلی شکلگیری تفکر انتقادی در سپهر سیاسی ایران مورد بررسی قرار گیرد. در آن تحلیل، ایدئولوژیزدگی نه صرفاً بهمثابه یک گرایش فکری، بلکه بهعنوان سازوکاری تبیین شد که میتواند به انسداد گفتوگو، تقلیل کثرتگرایی و محدود شدن افقهای اندیشه سیاسی بینجامد.
در ادامه، امکان عبور از این وضعیت از خلال تأکید بر آزاداندیشی، رواداری و گفتوگو مورد توجه قرار گرفت؛ مؤلفههایی که بهعنوان پیششرطهای شکلگیری یک فرهنگ سیاسی دموکراتیک در نظر گرفته شدند؛ فرهنگی که در آن اختلاف نظر به رسمیت شناخته شده و از طریق سازوکارهای نهادی و مسالمتآمیز مدیریت میشود.
نوشتار حاضر، با انتقال کانون تحلیل به “راست ایرانی”، در پی آن است تا این نیروی اجتماعی را از منظر مفهومی و تاریخی مورد ارزیابی انتقادی قرار دهد. “راست ایرانی” عموماً خود را بهعنوان نماینده یک سنت بورژوایی، مدرن و محافظهکار معرفی میکند. با اینحال، فرض محوری این پژوهش آن است که این خودتعریف، با ویژگیهای کلاسیک محافظهکاری مدرن انطباق کامل ندارد.
در سنت نظری محافظهکاری، از جمله در آثار ادموند برک، عناصری چون نهادگرایی، حاکمیت قانون، و احتیاط در تغییرات سیاسی (تدریجگرایی) جایگاهی محوری دارند. در این چارچوب، نهادهای جامعه مدنی نهتنها مکمل دولت، بلکه بستر اصلی سامانیابی منافع، میانجیگری اجتماعی و تضمین تداوم نظم سیاسی تلقی میشوند.
بر این اساس، یکی از پرسشهای مرکزی این نوشتار آن است که آیا “راست ایرانی” توانسته است چنین نقشی را در تقویت و بازسازی نهادهای جامعه مدنی ایفا کند یا خیر. به بیان دیگر، آیا این جنبش میتواند از سطح یک گفتمان هویتی یا سیاسی فراتر رفته و بهعنوان حامل یک پروژه نهادساز در فرآیند گذار به دموکراسی عمل کند؟
فرضیه این پژوهش آن است که ضعف تاریخی در شکلگیری بورژوازی مستقل و نهادهای مدنی پایدار در ایران، بهطور مستقیم بر صورتبندی “راست ایرانی” تأثیر گذاشته و ظرفیت آن را برای ایفای نقش مؤثر در گذار دموکراتیک محدود کرده است. با اینحال، همین جریان، در صورت بازتعریف خود بر پایه نهادگرایی، تقویت جامعه مدنی و فاصلهگیری از الگوهای تودهگرایانه، میتواند به یکی از بازیگران کلیدی در این گذار بدل شود.
بر این اساس، هدف این نوشتار نه تنها ارائه تحلیلی انتقادی از “راست ایرانی”، بلکه بررسی امکان بازسازی آن در چارچوب یک پروژه دموکراتیک مبتنی بر جامعه مدنی است.
ساختار این نوشتار در قالب فصلهای زیر تنظیم شده است که بهدلیل گستردگی بحث، در چند بخش منتشر خواهد شد:
درآمد
۱. مفهوم راست و محافظهکاری در نظریه سیاسی
۲. بورژوازی ایرانی و شکلگیری ناقص یک طبقه
۳. بستر فرهنگی “راست ایرانی”
۴. فقدان بورژوازی فرهنگی
۵. تودهگرایی و پوپولیسم
۶. نقد “کتابچه مرحله اضطراری” و نظریه “وضعیت استثنایی” کارل اشمیت
۷. جامعه مدنی و گذار به دموکراسی
۸. نتیجهگیری و توصیهها
درآمد
در دهههای اخیر، بخش قابل توجهی از نقدهای نظری و سیاسی در ایران معطوف به بررسی نیروهای سیاسی چپ بوده است. از نقد سنتهای انقلابی و رادیکالیسم ایدئولوژیک گرفته تا تحلیل ناکامیهای نظری و عملی “چپ ایرانی”، آثار و مباحث متعددی پدید آمدهاند که هر یک بهنحوی در پی واکاوی نسبت میان ایدئولوژی، قدرت و جامعه در تجربه معاصر ایران بودهاند.
[بنگرید به نوشتار آسیبشناسی “چپ ایرانی” در وبگاه ایران امروز]
با این حال، در مقابل این حجم از توجه، نیروهای راست و محافظهکار ایرانی کمتر موضوع یک بررسی نظری منسجم و نظاممند قرار گرفتهاند. این در حالی است که بخش مهمی از گفتمان سیاسی اپوزیسیون، و نیز برخی گرایشهای فکری در جامعه ایران، با نامهای مختلف، خود را در طیف “راست” یا “محافظهکار” تعریف میکنند. این عدم توازن در نقد، موجب شده است که بسیاری از مفروضات و ادعاهای این جریانها کمتر مورد سنجش مفهومی و تاریخی قرار گیرند.
پرسش محوری این نوشتار از همینجا آغاز میشود: آیا آنچه در فضای سیاسی ایران بهعنوان “راست” شناخته میشود، با مفهوم محافظهکاری در سنت نظری سیاست مدرن قابل انطباق است؟ محافظهکاری در معنای کلاسیک خود، چنانکه در سنت اندیشه سیاسی از ادموند برک به بعد صورتبندی شده، بر عناصری چون نهادگرایی، حاکمیت قانون، اصلاح تدریجی، و احتیاط در برابر گسستهای رادیکال استوار است. در بسیاری از جوامع، این سنت فکری در پیوند با شکلگیری بورژوازی مستقل، نهادهای مدنی پایدار، و سنتهای حقوقی تثبیتشده تکوین یافته است.
در ایران، اما شرایط تاریخی و اجتماعی متفاوتی حاکم بوده است. شکلگیری ناقص بورژوازی، غلبه اقتصاد دولتی و رانتی، ضعف نهادهای مدنی، و تداوم عناصر اقتدارگرایانه در فرهنگ سیاسی، موجب شده است که آنچه بهعنوان “راست سیاسی” ظهور میکند، در بسیاری از موارد فاقد بنیانهای نظری و اجتماعی یک محافظهکاری مدرن باشد. در چنین بستری، بخشی از جریانهای راست، بهجای اتکا به نهادهای میانجی و سازوکارهای جامعه مدنی، به الگوهایی مبتنی بر تودهگرایی، بسیج عاطفی و شخصمحوری سیاسی گرایش یافتهاند.
این گرایشها را میتوان در برخی از متون و طرحهای سیاسی معاصر نیز مشاهده کرد؛ از جمله در آنچه تحت عنوان «کتابچه مرحله اضطراری» منتشر شده و در آن، ایده “رهبری متمرکز” در شرایط گذار برجسته میشود، بیآنکه نقش نیروهای سیاسی متکثر یا نهادهای جامعه مدنی بهطور نظاممند مورد توجه قرار گیرد. اینگونه صورتبندیها، پرسشهایی جدی درباره نسبت میان گذار سیاسی، نهادسازی و خطر بازتولید اقتدارگرایی مطرح میکنند.
این نوشتار تلاشی است برای بررسی انتقادی این پدیده در چارچوبی نظری و تاریخی. هدف آن، نخست، تبیین مفهوم “راست” و “محافظهکاری” در نظریه سیاسی؛ دوم، تحلیل زمینههای اجتماعی و تاریخی شکلگیری راست ایرانی؛ و سوم، واکاوی گرایشهای تودهگرایانه و شخصمحور در برخی از صورتبندیهای معاصر آن است. در این مسیر، به مسائلی چون فقدان بورژوازی فرهنگی، نقش فرهنگ سیاسی اقتدارگرا، و جایگاه نهادهای جامعه مدنی در فرآیند گذار به دموکراسی نیز پرداخته خواهد شد.
استدلال اصلی این نوشتار آن است که در غیاب یک سنت محافظهکاری نهادگرا و بدون تقویت شبکهای از نهادهای مستقل جامعه مدنی، راست سیاسی در ایران نه تنها قادر به ایفای نقش سازنده در گذار دموکراتیک نخواهد بود، بلکه در معرض لغزش بهسوی اشکال مختلفی از پوپولیسم، شخصمحوری و بازتولید الگوهای اقتدارگرایانه قرار خواهد گرفت.
۱. مفهوم “راست” و “محافظهکاری” در نظریه سیاسی
تمایز میان “چپ” و “راست” در اندیشه سیاسی، در سادهترین سطح به تفاوت در نحوه تبیین نابرابریها و نسبت فرد و جامعه بازمیگردد. گرایشهای متمایل به چپ به طور عام نابرابریهای اجتماعی را بیش از هر چیز برآمده از ساختارهای اقتصادی و اجتماعی دانسته و بر ضرورت اصلاح این ساختارها بهمنظور حمایت از لایههای فرودست تأکید میکنند. در مقابل، گرایشهای متمایل به راست، در بسیاری از صورتبندیهای خود، نقش عاملیت فردی، مسئولیت شخصی و تفاوتهای فردی را در تبیین موقعیتهای اجتماعی برجسته میسازند، هرچند این تأکید میتواند در قالبهای مختلفی، از فردگرایی لیبرال گرفته تا تأکید بر تعلقات جمعی، ظهور یابد.
در برخی روایتهای راست، فرد نه بهعنوان یک واحد کاملاً مستقل، بلکه در پیوند با اجتماعات گستردهتر، از جمله ملت، فرهنگ، مذهب یا خانواده، تعریف میشود. در چنین چارچوبی، انسجام اجتماعی و تداوم هویتهای جمعی اهمیت ویژهای پیدا میکند و حل مسائل اجتماعی نیز تا حدی در گرو حفظ یا بازسازی این انسجام تلقی میشود. در مقابل، گرایشهای چپ عموماً تأکید بیشتری بر تکثر اجتماعی و امکان بازتعریف مستمر روابط و هویتها دارند، هرچند در عمل، هر دو سنت میتوانند نسبتهای متفاوتی با تکثر و همگنی اتخاذ کنند.
از این منظر، میتوان گفت که در حالی که سنتهای چپ تاریخی با مفاهیمی چون «حاکمیت مردم» و گسترش مشارکت سیاسی پیوند خوردهاند، برخی از گرایشهای راست نیز بر ایدههایی مانند «انسجام اجتماعی» یا «همبستگی جمعی» تأکید داشتهاند. با این حال، این تمایزها را نباید بهصورت تقابلهای مطلق در نظر گرفت، زیرا هر یک از این دو سنت در بسترهای تاریخی مختلف، صورتبندیهای متنوع و گاه متناقضی به خود گرفتهاند.
در همین چارچوب، مفهوم «راست» در نظریه سیاسی، مفهومی تاریخی و چندلایه است که نمیتوان آن را به یک تعریف واحد و ثابت فروکاست. این مفهوم، از زمان شکلگیری خود در بستر انقلاب فرانسه، بهتدریج به مجموعهای از گرایشهای فکری و سیاسی اطلاق شده است که هرچند در برخی اصول کلی، مانند تأکید بر نظم، تداوم یا احتیاط در تغییر، اشتراک دارند، اما از نظر مبانی نظری، اهداف سیاسی و صورتبندی نهادی، تفاوتهای قابل توجهی میان آنها وجود دارد.
در سادهترین سطح، تمایز میان «چپ» و «راست» در آغاز به نسبت نیروهای سیاسی با تغییرات اجتماعی و سیاسی بازمیگشت: نیروهای چپ عموماً مدافع دگرگونیهای رادیکالتر و بازسازی نظم اجتماعی بودند، در حالی که نیروهای راست بر حفظ تداوم، ثبات و دفاع از نظمهای موجود تأکید داشتند. با این حال، در سیر تحول اندیشه سیاسی مدرن، «راست» بهتدریج به طیفی از رویکردها تبدیل شد که از محافظهکاری کلاسیک تا اشکال مختلف راست لیبرال و حتی راست اقتدارگرا را دربر میگیرد.
در این میان، «محافظهکاری» بهعنوان یکی از مهمترین سنتهای نظری در درون راست، جایگاهی محوری دارد. محافظهکاری کلاسیک، بهویژه در آثار ادموند برک، نه یک ایدئولوژی نظاممند، بلکه نوعی «نگرش» یا «گرایش عملی» به سیاست تلقی میشود. این نگرش بر چند اصل بنیادین استوار است: نخست، تأکید بر اهمیت سنتها و نهادهای تاریخی بهعنوان حاصل تجربه انباشتهی جوامع؛ دوم، بیاعتمادی به طرحهای انتزاعی و عقلگرایانهای که میکوشند جامعه را بر اساس الگوهای از پیشتعیینشده بازسازی کنند؛ و سوم، ترجیح اصلاحات تدریجی و مرحلهای بهجای دگرگونیهای دفعی و انقلابی.
در ادامه این سنت، متفکرانی چون مایکل اوکشات نیز بر وجه «عملگرایانه» محافظهکاری تأکید کردهاند. از نظر اوکشات، سیاست نه عرصه تحقق طرحهای کلی و نهایی، بلکه میدان مدیریت امور جاری در چارچوب سنتها و رویههای موجود است. از این منظر، محافظهکاری بیش از آنکه به دنبال تحقق یک وضعیت آرمانی باشد، در پی حفظ تعادل و جلوگیری از بیثباتیهای ناشی از تغییرات شتابزده است.
با این حال، ضروری است میان محافظهکاری کلاسیک و دیگر اشکال «راست» تمایز قائل شد. در کنار محافظهکاری، میتوان از “راست لیبرال” نام برد که بر بازار آزاد، حقوق فردی و محدودسازی دولت تأکید دارد، و نیز از “راست اقتدارگرا” که با تمرکز بر نظم، اقتدار سیاسی و گاه رهبری متمرکز، فاصله قابل توجهی با اصول نهادگرایانه و قانونمدار محافظهکاری کلاسیک پیدا میکند. این تمایز از آن جهت اهمیت دارد که هرگونه تحلیل از “راست” در یک زمینه خاص، از جمله ایران، نیازمند تشخیص این تفاوتها و پرهیز از یکسانانگاری این گرایشهاست.
نکته مهم دیگر آن است که محافظهکاری کلاسیک در بسترهای تاریخی خاصی شکل گرفته است؛ بسترهایی که در آنها نهادهای اجتماعی پایدار، نظامهای حقوقی تثبیتشده و طبقات اجتماعی نسبتاً مستقل، بهویژه بورژوازی، وجود داشتهاند. در چنین شرایطی، دفاع محافظهکاری از “نظم موجود” به معنای دفاع از مجموعهای از نهادهای میانجی، سنتهای حقوقی و اشکال متکثر حیات اجتماعی بوده است، نه صرفاً حمایت از قدرت سیاسی متمرکز.
از اینرو، یکی از پیشفرضهای اساسی این نوشتار آن است که نمیتوان بدون توجه به این زمینههای تاریخی و نهادی، مفهوم محافظهکاری را بهصورت انتزاعی به سایر جوامع تعمیم داد. در غیاب چنین بسترهایی، آنچه بهعنوان “راست” یا “محافظهکاری” ظاهر میشود، ممکن است بهجای تکیه بر نهادها و سنتهای پایدار، به اشکالی از سیاست شخصمحور، تودهگرا یا اقتدارگرا میل کند.
بر این اساس، در ادامه این پژوهش، مفهوم “راست ایرانی” نه بهعنوان یک بازتاب مستقیم از سنت محافظهکاری مدرن، بلکه بهمثابه یک صورتبندی تاریخی-اجتماعی خودویژه مورد بررسی قرار خواهد گرفت؛ صورتبندیای که باید در نسبت با ساختارهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ایران تحلیل شود.
۲. بورژوازی ایرانی و شکلگیری ناقص یک طبقه
در نظریههای کلاسیک جامعهشناسی سیاسی، شکلگیری بورژوازی بهعنوان یک طبقه مستقل، یکی از پیششرطهای اساسی برای تکوین نهادهای مدرن، گسترش جامعه مدنی و تثبیت نظمهای سیاسی مبتنی بر قانون تلقی میشود. در بسیاری از تجارب تاریخی، از جمله در اروپای غربی، رشد تدریجی بورژوازی با تحول در مناسبات اقتصادی، گسترش بازار، و شکلگیری نهادهای حقوقی همراه بوده و در نهایت به محدودسازی قدرت مطلقه و تقویت نهادهای نمایندگی انجامیده است.
در این چارچوب، بورژوازی نه صرفاً یک طبقه اقتصادی، بلکه یک نیروی اجتماعی با ظرفیتهای نهادی و فرهنگی تلقی میشود که میتواند حامل ارزشهایی چون قانونگرایی، مالکیت خصوصی، عقلانیت اقتصادی و مشارکت در حیات عمومی باشد. همین ویژگیهاست که در بسیاری از تحلیلها، پیوندی میان رشد بورژوازی و توسعه نهادهای دموکراتیک برقرار میکند.
با این حال، تجربه تاریخی ایران در دوره معاصر از این الگو فاصله قابل توجهی دارد. شکلگیری بورژوازی در ایران، به دلایل متعدد تاریخی و ساختاری، روندی ناقص، ناپیوسته و وابسته به دولت داشته است. برخلاف تجربه اروپایی که در آن بورژوازی در تقابل و تعامل با قدرت سیاسی رشد یافت، در ایران بخش قابل توجهی از فعالیتهای اقتصادی مدرن در پیوند مستقیم با دولت و در چارچوب اقتصاد رانتی شکل گرفته است.
یکی از ویژگیهای مهم این وضعیت، وابستگی ساختاری بخشهای مهمی از طبقه اقتصادی به منابع دولتی، از جمله رانتهای نفتی، امتیازات انحصاری، و شبکههای توزیع قدرت، بوده است. در چنین شرایطی، بورژوازی نه بهعنوان یک نیروی مستقل، بلکه بهمثابه بخشی از ساختار قدرت یا وابسته به آن عمل کرده است. این وابستگی، ظرفیت آن را برای ایفای نقش انتقادی یا محدودکننده در برابر قدرت سیاسی بهشدت کاهش داده است.
علاوه بر این، فرآیندهای نوسازی در تاریخ معاصر ایران، بهویژه در دورههای حکومت رضاشاه پهلوی و محمدرضا شاه پهلوی، عمدتاً از بالا و در چارچوبی دولتمحور پیش برده شدهاند. این نوع نوسازی، هرچند به ایجاد زیرساختهای ارزنده اقتصادی، اداری و آموزشی انجامید، اما به شکلگیری یک طبقه بورژوای خودمختار و نهادهای مدنی مستقل منجر نشد. در نتیجه، بسیاری از کارکردهایی که در دیگر جوامع بر عهده بورژوازی قرار داشت، از جمله میانجیگری میان دولت و جامعه، دفاع از حقوق مالکیت، و مشارکت فعال در فرآیند نهادسازی، در ایران یا تضعیف شد یا بهصورت ناقص تحقق یافت.
این الگوی دولتمحور در دوره پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز، هرچند در قالبی ایدئولوژیک و با صورتبندی نهادی متفاوت، تداوم یافت. در چارچوب نظام جمهوری اسلامی، تمرکز قدرت سیاسی، غلبه ساختارهای ایدئولوژیک، و حضور گسترده نهادهای نظامی و شبهنظامی در عرصههای مختلف، از اقتصاد و فرهنگ تا آموزش و حتی فعالیتهای اجتماعی، موجب شکلگیری نوعی اقتصاد و سیاستِ بهشدت درهمتنیده با قدرت شد. در چنین شرایطی، قواعد حقوقی پایدار و قابل پیشبینی، که از پیششرطهای شکلگیری یک بورژوازی مستقل بهشمار میروند، با محدودیتهای جدیتر از پیش از انقلاب مواجه بودهاند.
افزون بر این، ناهمگونی میان برخی قواعد رسمی مبتنی بر تفسیرهای خاص از شریعت و الزامات یک جامعه پیچیده و در حال تحول، به نوعی دوگانگی در نظام تنظیمگری انجامیده است؛ دوگانگیای که در عمل، به گسترش حوزههای غیرشفاف، کاهش حاکمیت قانون، و تضعیف امنیت حقوقی کنشگران اقتصادی و اجتماعی منجر شده است. پیامد چنین وضعیتی، شکلگیری الگوهایی از فعالیت اقتصادی و سیاسی است که بیش از آنکه بر رقابت قانونمند و نهادهای شفاف متکی باشند، به شبکههای قدرت، دسترسی به منابع و روابط غیررسمی وابستهاند.
در نتیجه، چه در الگوی نوسازی دولتمحور پیش از انقلاب و چه در ساختار ایدئولوژیک و متمرکز پس از آن، شرایطی فراهم نشده است که در آن یک بورژوازی مستقل، قانونمدار و نهادساز بتواند بهطور پایدار شکل گیرد. این تداوم تاریخی، یکی از عوامل کلیدی در تبیین ضعف نهادهای مدنی و محدودیت ظرفیتهای محافظهکاری نهادمحور در ایران بهشمار میآید.
پیامد این وضعیت را میتوان در چند سطح تحلیل کرد. نخست، در سطح اقتصادی، فقدان یک بورژوازی مستقل موجب شد که منطق رقابت آزاد و شکلگیری بازارهای خودتنظیمگر بهطور کامل تحقق نیابد. دوم، در سطح سیاسی، این امر به تداوم تمرکز قدرت و ضعف نهادهای نمایندگی انجامید، زیرا نیروی اجتماعی مؤثری برای مطالبه محدودسازی قدرت دولت وجود نداشت. سوم، در سطح فرهنگی، این وضعیت مانع از شکلگیری آن دسته از ارزشها و هنجارهایی شد که معمولاً با بورژوازی مدرن پیوند دارند، از جمله اعتماد نهادی، مسئولیتپذیری مدنی و مشارکت سازمانیافته در عرصه عمومی.
در چنین بستری، آنچه بهعنوان “راست سیاسی” در ایران شکل گرفته است، فاقد پشتوانه اجتماعی و نهادی لازم برای تکوین یک محافظهکاری مدرن بوده است. به بیان دیگر، در غیاب یک بورژوازی مستقل و نهادهای مدنی پایدار، دفاع از “نظم موجود” بهسادگی میتواند به دفاع از تمرکز قدرت یا اشکال مختلف اقتدارگرایی تقلیل یابد، نه دفاع از یک نظم نهادی متکثر و قانونمند.
از اینرو، مفهوم “بورژوازی نارس” در این نوشتار، ناظر به وضعیتی است که در آن یک طبقه اقتصادی، بدون دستیابی به استقلال ساختاری، ظرفیت نهادی و نقش فرهنگی لازم، قادر به ایفای کارکردهای تاریخی خود در فرآیند نوسازی و دموکراتیزاسیون نیست. این نارسایی، نهتنها بر ساختار اقتصادی، بلکه بر صورتبندی گفتمانهای سیاسی، از جمله “راست ایرانی”، تأثیر مستقیم گذاشته است.
در نتیجه، برای “فهم راست ایرانی”، نمیتوان صرفاً به تحلیل ایدهها یا گفتمانها بسنده کرد، بلکه باید آن را در پیوند با این زمینه اجتماعی-اقتصادی خاص مورد بررسی قرار داد؛ زمینهای که در آن، ضعف بورژوازی مستقل و فقدان نهادهای میانجی، راه را برای اشکال جایگزین سیاست، از جمله تودهگرایی و شخصمحوری، هموار کرده است.
در بخش دوم این نوشتار به بستر فرهنگی راست و محافظهکار ایرانی، فقدان بورژوازی فرهنگی و گرایش راست ایرانی به تودهگرایی و پوپولیسم خواهیم پرداخت.
■ ممنون از نوشته ارزشمند!
آنچه محافظهکاران در آن مشترک هستند، بیاعتمادی آنهاست. خودشان آن را «شکگرایی» مینامند. آنها به آنچه دیگران «پیشرفت» مینامند، بیاعتماد هستند. آنها به توده مردم و نوسانات خلقی آنها بیاعتماد هستند. آنها حتی به آزادی نیز بیاعتماد هستند: بله، آزادی خوب و عالی است، اما میتوان با آن شیطنت هم کرد. درعین حال محافظهکاران وعده بهشت نمیدهند. آنها وعده میدهند: ما آسیب را محدود خواهیم کرد.
محافظهکاری میتواند به اقتدارگرایی تبدیل شود. اما محافظهکاران تمایلی به ایجاد یک رژیم ترور ندارند. آنها میدانند که هرگز بهشتی روی زمین، چه از نوع چپی کمونی و چه مذهبی زیرشکمی شکمی، وجود نخواهد داشت، مهم نیست چه کاری انجام دهید. پس چرا به ترور متوسل شویم؟
حفظ دموکراسی، حاکمیت قانون، حقوق بشر و رشد آزاد فرد، ارزشهایی هستند که محافظهکاران ضد اقتدارگرایی مدعی هستند.
انسانگرایی خارج از چپگرایی سنتی و راستگرایی اقتدارگرا یعنی شکستنِ آن «واقعیتِ صلب» که به ما میگوید چارهای جز مذهبزدگی (ایدئولوژیزدگی) یا نفرتپراکنی نیست. ✌🏼
با احترام بیژن
■ آقای داود خدابخش،
ابتدا میخواهم از کار شما قدردانی کنم. تحلیل شما از وضعیت اجتماعی و سیاسی ایران دقیق، منظم و قابل توجه است. اینکه به «راست ایرانی» پرداختهاید و آن را بررسی کردهاید، کار مهمی است و جای تقدیر دارد. در عین حال، مایلم یک نکته روششناسی را مطرح کنم.
تحلیل شما، مانند بسیاری از تحلیلهای امروز، بر پایه روشها و مفاهیم علوم اجتماعی غربی است. این روشها رایج هستند و در بسیاری از موارد مفید هم بودهاند. اما در مورد ایران، من به این نتیجه رسیدهام که این ابزارها محدودیتهای جدی دارند.
مشکل این نیست که این روشها کاملاً بیفایدهاند. مشکل این است که برای تطبیق آنها با واقعیت ایران، باید استثناها و توضیحات زیادی اضافه کرد. در نتیجه، کمکم خود روش شفافیت و قدرت توضیحدهی خود را از دست میدهد و در نهایت تصویر دقیقی از واقعیت ایران ارائه نمیکند.
این مسئله حتی در قوت تحلیل شما هم دیده میشود. شما به نبود یک بورژوازی مستقل، ضعف جامعه مدنی و گرایش به پوپولیسم اشاره میکنید. این نکات تا حد زیادی درست هستند. اما همه اینها در مقایسه با یک الگوی غربی تعریف میشوند. یعنی ایران بهعنوان حالتی دیده میشود که از آن الگو فاصله دارد.
اینجا یک سؤال مهم مطرح میشود: آیا این فاصله نشانه شکست است، یا نشانه یک منطق متفاوت؟
در کارهای خودم به این نتیجه رسیدهام که ایران را نمیتوان صرفاً یک نسخه ناقص از مسیر غرب دانست. ایران یک تمدن با منطق خاص خود است. این منطق درک ما از نظم، قدرت و روابط اجتماعی را شکل میدهد.
به همین دلیل، من سعی کردهام مسائل اجتماعی ایران را بر اساس یک چارچوب تمدنی ایرانی بررسی کنم. در این نگاه، مفاهیمی مانند «اشا» و «مهر» فقط مفاهیم تاریخی نیستند، بلکه نشاندهنده یک منطق عمیقتر در جامعه هستند؛ منطقی که بیشتر بر حقیقت، تعادل و روابط انسانی استوار است تا صرفاً قدرت و رقابت.
این به معنای رد کامل تحلیل شما نیست. برعکس، نشان میدهد که تحلیل شما با وجود ارزشمندی، با محدودیتهایی روبهروست. وقتی یک روش مدام نیاز به استثنا پیدا میکند، شاید لازم باشد خود آن روش را هم دوباره بررسی کنیم.
به همین دلیل، بهجای ادامه این بحث در همین چارچوب، تصمیم گرفتم دیدگاه خودم را در قالب یک مقاله جداگانه بنویسم. در آن تلاش کردهام یک نقطه شروع متفاوت برای فهم جامعه ایران ارائه دهم؛ نقطهای که از درون منطق تمدنی ایران آغاز میشود، نه از مفاهیم وارداتی.
این نوشته را بهعنوان مخالفت با کار شما نمیبینم، بلکه ادامه همان پرسشی میدانم که شما مطرح کردهاید، اما از زاویهای دیگر.
با احترام، کمال آذری
■ آقای آذری گرامی، ممنون از توضیحات شما. نخست اینکه این مطلب منتشرشده بخشهای دیگری نیز دارد که شاید برخی ابهامات را برطرف کند. اما در همین بخش نخست به نظر شما هم اشاره شده است. در پایان فصل اول آمده است: «از اینرو، یکی از پیشفرضهای اساسی این نوشتار آن است که نمیتوان بدون توجه به این زمینههای تاریخی و نهادی، مفهوم محافظهکاری را بهصورت انتزاعی به سایر جوامع تعمیم داد. در غیاب چنین بسترهایی، آنچه بهعنوان “راست” یا “محافظهکاری” ظاهر میشود، ممکن است بهجای تکیه بر نهادها و سنتهای پایدار، به اشکالی از سیاست شخصمحور، تودهگرا یا اقتدارگرا میل کند. بر این اساس، در ادامه این پژوهش، مفهوم “راست ایرانی” نه بهعنوان یک بازتاب مستقیم از سنت محافظهکاری مدرن، بلکه بهمثابه یک صورتبندی تاریخی-اجتماعی خودویژه مورد بررسی قرار خواهد گرفت؛ صورتبندیای که باید در نسبت با ساختارهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ایران تحلیل شود.»
اما آنجا که صحبت از “بورژوازی” میشود، منظور همان سرمایهداران و کارآفرینان و طبقه مرفه جامعه است که در هر جامعهای سازوکاری یکسان دارد، حتا اگر متأثر از فرهنگ خود باشد. سرمایه، به منزله یک دارایی منقول، مدام در حرکت است و نیاز به ثبات، امنیت و اتکا به حاکمیت قانونمدار دارد و از توان فرهنگسازی برخوردار است، اگر در مسیری قانونمند هدایت شود. این امری است جهانشمول؛ چه در فرهنگ ایرانی، آمریکایی، ژاپنی و یا چینی. در دنیای امروز، محافظهکاری نیز در تمام کشورهای رویکردها و دیدگاهها و سازوکارهای مشابهی دارند و دقیقا به همین دلیل در جوامع بینالمللی با اعتماد بیشتر با یکدیگر همکاری دارند و از یکدیگر پشتیبانی میکنند. با این حال توصیه میکنم منتظر بخشهای بعدی باشید.
با سپاس از توضیحات شما. داود خدابخش
■ آقای دکتر آذری سلام. با اشتیاق مایلم مقالهای را که قول دادهاید بخوانم. زیرا خیلی جالب است بدانم که بررسی شما بر اساس چارچوب تمدنی ایرانی، چه تفاوتی با متد غربی خواهد داشت؟ همین جا ذکر میکنم که مفاهیمی مانند «اشا» و «مهر» که به آنها اشاره کردهاید، خودشان برایم سؤالبرانگیز هستند. من با وجودی که نسبت به فرهنگ و زبان فارسی بیاطلاع نیستم، تا حالا با مفهوم “اشا” آشنا نبودهام. کلمه “مهر” نیز با کاربردها و معانی خاص و متنوع، به نظرم نمیرسد نوعی مفهوم تمدنی داشته باشد.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
![]() |
تهدیدهای اخیر دونالد ترامپ مبنی بر بازگرداندن ایران به «عصر حجر»، آنهم در پی پنج هفته بمباران مستمر مراکز صنعتی، زیرساختها و دهها هزار واحد ساختمانی، کمترین تردیدی باقی نمیگذارد که هدف این جنگ صرفاً نظام سیاسی حاکم نبوده، بلکه کلیت کشور ایران را نشانه گرفته است. این واقعیت اکنون برای بخش قابل توجهی از ناظران آشکار شده است. در میان هواداران اولیه حمله خارجی، گروهی به دستور کار پنهان مهاجمان در نابودی زیرساخت های کشور باور پیدا کردهاند، گروهی دیگر با تردیدهای جدی مواجهاند ولی ظاهرا تا روشن شدن نتایج نهایی این منازعه از فاصلهگیری آشکار از آن پرهیز میکنند، و البته در این میان، کسانی که سرنوشت سیاسی خود را به این روند گره زدهاند، همچنان از حملات «بشردوستانه» آمریکا و اسراییل به ایران حمایت میکنند. بر این اساس، میتوان استدلال کرد که جنگ اخیر، صرفاً به تلفات انسانی، تخریب زیرساختها، تضعیف حاکمیت و امنیت ملی، و نقض تمامیت ارضی ایران محدود نشده، بلکه پیامد مهم و کمتر مورد توجه آن، تعمیق شکافهای اجتماعی و تکوین صفبندیهای گفتمانی متعارض در قبال این مداخله خارجی است. پدیدهای که بهویژه در میان ایرانیان خارج از کشور بهنحوی برجسته قابل مشاهده است.
اهمیت پرداختن به این مسئله از آنروست که این گسست، نشانهای از یک بحران معرفتی و ارزشی عمیقتر در جامعه ایرانی است که نمیتوان آن را امری عارضی یا گذرا تلقی کرد. واکاوی این وضعیت نه با هدف داوریهای هنجاری یا رویکردهای انتقامجویانه، بلکه برای فهم ریشههای شکلگیری چنین نگرشهایی ضروری است. کنشگران حامی مداخلهٔ خارجی نه نیروهایی بیرونی، بلکه شهروندانی از سرزمین ایرانند که تحت تأثیر مجموعهای از عوامل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی–فرهنگی، به مداخلهٔ خارجی دل بسته و آن را بهمثابه ابزاری برای تغییر وضعیت موجود برگزیدهاند، بیآنکه بهطور کامل به پیامدها و مقاصد بازیگران متجاوز توجه کنند. نکته قابل تأملتر آن است که بخش قابل توجهی از این افراد را نه اقشار حاشیهای، بلکه لایههایی از طبقه متوسط و حتی گروهی از تحصیلکردگان تشکیل میدهند؛ کنشگرانی که در زیستجهان اجتماعی خود، مدعی برخورداری از آگاهی، توان تحلیلی و همگامی با تحولات روز هستند. در ادامه این مطلب به سه گروه اصلی که نسبت به مداخله خارجی روی خوش نشان دادند و تحولی که در آنها کم یا بیش در حال انجام است پرداخته میشود.
نخست باید بر این واقعیت تأکید کرد که واکنش جامعهٔ ایرانیان، چه در داخل و چه در خارج از کشور، به پدیدهٔ مداخلهٔ خارجی یکسان نبود و از همان ابتدا شکافی برجسته میان مخالفان و مدافعان آن قابل مشاهده بود. این شکاف گفتمانی، با ابراز شادمانی آشکار بخشی از جامعهٔ ایرانی در روزهای آغازین حملات در محافل عمومی در شهرهای مختلف جهان، برجستهتر شد و در عرصههای رسانهای نیز طرفداران جنگ گونهای از کنشگری را به نمایش گذاشتند که نهتنها با واکنش انتقادی سایر ایرانیان مواجه شد، بلکه توجه و تأمل ناظران بینالمللی را نیز برانگیخت. این تامل را میشد در گزارشها و تحلیلهای منتشرشده در رسانههایی که به پوشش واکنش ایرانیان پرداختند نیز مشاهده کرد. برخی از رسانههای غیرفارسی واکنشهایی را بازتاب دادند که گاه با استقبال و ابراز شادمانی نسبت به حملات همراه بود. این نوع واکنشها حتی با در نظر گرفتن نارضایتی گسترده از نظام سیاسی مستقر در ایران، در چارچوب هنجارها و افکار عمومی جهانی رفتاری غیرمتعارف تلقی شدند و برخی تحلیلگران حتی آن را بهمثابه نشانهای از تضعیف پیوندهای هویتی و ملی در میان بخشی از ایرانیان خارج از کشور مورد توجه قرار دادند.
رویکرد این طیف از ایرانیان البته برای ناظران ایرانی و بسیاری از همکاران دانشگاهی در حوزه علوم اجتماعی چندان غریب و دور از انتظار نبود. طی سالهای اخیر، بهویژه در پی اعتراضات سراسری و بهطور خاص پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» که با واکنشهای خشن مواجه شد، برخی از جناحهای سیاسی، بهخصوص در طیف راستِ اپوزیسیون ایران، زمزمههایی در باره لزوم تشدید فشار خارجی از طریق اقدام نظامی که به تضعیف حکومت بینجامد طرح کرده بودند. در پی طرح و ترویج این دیدگاه، این گروهها بهتدریج در مسیر عادیسازی ایدهٔ مداخلهٔ خارجی، بهعنوان یکی از محتملترین گزینهها برای براندازی نظام مستقر، گام برداشتند. در همین راستا، سخنگویان و چهرههای شاخص این طیف، بهویژه در فضای مجازی، ابتدا بهصورت ضمنی و سپس بهنحو فزایندهای آشکار، به استقبال از چنین تهدیدها یا اقداماتی پرداختند. در میان آنان، رضا پهلوی، پس از سالها تأکید بر ضرورت اعمال تحریمهای شدید اقتصادی علیه کشور، در یکی دو سال اخیر بهصراحت از گزینهٔ مداخلهٔ خارجی دفاع کرده و در جهت عادیسازی این گفتمان در میان بخشی از مخالفان و ناراضیان سهم بسزایی ایفا کرده بود.
در سطح اجتماعی، و در بررسی گروههایی که به گفتمان حملهٔ خارجی بهعنوان راهکاری برای تحول سیاسی در کشور روی آوردهاند، باید اذعان داشت که بدون اتکا به دادههای میدانیِ دقیق، دستیابی به ارزیابیای قطعی امکانپذیر نیست. با این حال، بر پایهٔ مشاهدات و بررسیهای محدودتر، میتوان تا حدی به شناخت بهتر الگوهایی در ترکیب و ماهیت اجتماعی حامیان این رویکرد دست یافت. البته، نوع و شدت حمایت در میان طیفهای مختلف یکسان نبوده است. برخی از کنشگران، چنانچه تاکید شد، حمایتهایی خفیف، محدود و عمدتاً ضمنی از این ایده ابراز داشتند که با وقوع حملهٔ خارجی و آشکار شدن پیامدهای آن، بهسرعت از مواضع پیشین خود فاصله گرفتند. در مقابل، گروهی دیگر با صراحت و پافشاری بیشتری به شیوهای افراطی به حمایت از مداخلهٔ خارجی ادامه دادهاند و حتی منتقدان این رویکرد را به همسویی با حکومت متهم کردهاند. بر این اساس و برای فهم بهتر ریشهها و پویاییهای گفتمان حمایت از حملهٔ خارجی، بررسی دقیقتر ترکیب، ویژگیها و منطق کنش این گروههای اجتماعی اهمیتی دوچندان مییابد.
اصلی ترین گروه حامی مداخله خارجی که نقش مبتکر و پیشبرندهٔ اصلی این رویکرد را برعهده داشته، طیفی است که با محوریت شاهزاده شکل گرفته و هسته اصلی تشکیل دهنده آن دربرگیرنده مجموعهای است که البته با انگیزهها و گرایشهای مختلف گردهم آمدهاند. نقطه مشترک در فراهمایی این طیف، جاهطلبی سیاسی، میل به کسب و اعمال قدرت، و نوعی خودبرترانگاری سیاسی است. به نظر میرسد بخش قابل اعتنایی در این مجموعه، از سرمایهٔ نظری و تجربهٔ سیاسیِ عمیق و نهادینهشده برخوردار نیستند و نسبت آنان با مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی و عدالت، بیش از آنکه بر بنیانی درونی و هنجاری استوار باشد، تابعی از ملاحظات ابزاری و موقعیتی است. به این معنا که این مفاهیم عمدتاً در چارچوب فرصتهای سیاسی، توازن قوا و چشمانداز دستیابی به قدرت یا موقعیتهای محتمل تفسیر و بهکار گرفته میشوند. در این چارچوب، بنظر میرسد ورود به عرصه سیاست در میان این طیف و یا چهرهها و یا سلبریتیهایی که اطراف شاهزاده گرد آمدهاند، نه لزوماً بر پایهٔ تعهد به ارزشهای هنجاری، بلکه در پیوند با چشمانداز دستیابی به موقعیت، منزلت و منابع قدرتی باشد که تصور میکنند این نزدیکی در آینده ایران برای آنها در پی داشته باشد. به بیان دیگر، آنچه این افراد را به این آلترناتیو اقتدارگرا جذب میکند، بیش از هر چیز تصوری است که آنها از برخورداری شاهزاده از حمایت یک ابرقدرت جهانی و یک قدرت بزرگ منطقهای دارند، و همچنین تحولاتی که به باور آنان این بازیگران میتوانند از طریق مداخله نظامی رقم بزنند.
بنابراین، همگرایی این افراد حول محور رضا پهلوی، بیش از آنکه به توانمندیها و قابلیتهای او در رهبری سیاسی و یا برنامههای عملی او برای توسعه و پیشرفت جامعه ایران مرتبط باشد، از یک سو به ظرفیتهای نمادین و نوستالژیکِ پیوندخورده با جایگاه تاریخی او بازمیگردد و از سوی دیگر احتمالی است که آنها به پیروزی او به یمن برخورداری از حمایت اسراییل و آمریکا میدهند. نتیجتا، این همگرایی بیش از آنکه بر انسجام ایدئولوژیک یا برنامهٔ سیاسی مشخصی استوار باشد، محصول نوعی ائتلاف موقعیتی میان نیروهایی با پیشینهها و خاستگاههای متفاوت است که در هدف کلیِ تغییر بنیادین ساختار قدرت اشتراک دارند. با این حال، در مقایسه با طیفهای متنوعی از نیروهای سیاسی دموکراسیخواه که با این جریان اقتدارگرا مرزبندی دارند، از طیف سوسیالدموکراتها، لیبرالها، مشروطهخواهان مستقل از پهلوی و چپها گرفته تا حتی بخشهایی از محافظهکاران و سلطنتطلبان کلاسیک، به نظر میرسد پایبندی اقتدارگرایانی که متکی به مداخله خارجی هستند به اصولی چون آزادیخواهی، حاکمیت قانون و عدالت اجتماعی، از انسجام و عمق کمتری برخوردار باشد.
از این منظر، هستهٔ مرکزیِ در اندیشه و رویکرد این طیف ایجاد تغییر سیاسی همه جانبه در ساختار موجود قدرت است که الزاما باید در قالب براندازی کامل نظم مستقر و جایگزینی آن با ساختاری کاملا جدید صورت گیرد. این ضرورت به دلیل پیوندی که با پادشاهیخواهی و جایگاه رهبری رضا پهلوی و با تصوری که از امکان بازگشت او به قدرت دارد تنها از طریق فروپاشی کامل نظام سیاسی موجود امکانپذیر خواهد بود.
در مجموع و بر مبنای ویژگیهای یادشده، میتوان استدلال کرد که رویکرد این نهاد سیاسی، در قبال مداخلهٔ خارجی، واجد نوعی منطق ابزاری در نسبت با قدرت است؛ بدین معنا که توسل به نیروهای خارجی و حتی حمایت از مداخلهٔ نظامی، نه بهعنوان گزینهای اضطراری و پرهزینه، بلکه بهمثابه تنها ابزار ممکن برای تحقق هدفِ تغییر بنیادین ساختار قدرت در نظر گرفته میشود. در این چارچوب، نحوهٔ صورتبندی رابطه با «امر ملی» و حفظ سرمایههای انسانی، ثروت و امکانات ملی که توسط مردمان این سرزمین ایجاد شدهاند نیز دستخوش بازتعریف میشود، بهگونهای که حفظ زیرساختها، امنیت انسانی و تمامیت سرزمینی، در مرتبهای ثانوی نسبت به هدف اصلی، یعنی براندازی نظم مستقر، قرار میگیرد. چنین نگاهی را میتوان، در سطحی نظری، در پرتو سنتی از اندیشهٔ سیاسی تحلیل کرد که عمدتا با اندیشههای ماکیاولی پیوند خوردهاند، جایی که در آن، حفظ یا کسب قدرت سیاسی، میتواند به توجیه بهکارگیری ابزارهایی بینجامد که در شرایط عادی، محل مناقشهٔ اخلاقی و هنجاریاند. در نتیجه، در این الگوی فکری، ارجاع به مداخلهٔ خارجی و حتی پذیرش پیامدهای پرهزینهٔ آن، در قالب نوعی محاسبهٔ معطوف به قدرت قابل فهم میشود؛ محاسبهای که در آن، هدف نهایی، بر ابزارهای بهکارگرفتهشده تقدم مییابد.
گروه دوم از کسانی که عمدتا پیش از وقوع جنگ حامی مداخله خارجی بودند شامل افرادی است که گرچه همواره خود را دموکراسیخواه نامیدهاند و در دایرهٔ طرفداران رضا پهلوی یا جریان پادشاهیخواه جای نمیگیرند و حتی در بسیاری موارد منتقد آن جریانها بوده و خود را جمهوریخواه نیز معرفی میکنند، اما در بستر کشمکش میان جمهوری اسلامی و قدرتهای خارجی، در بزنگاه حساس جنگ، با نگاهی فرصتطلبانه از وقوع درگیری نظامی حمایت کردند. ویژگی شاخص این گروه آن است که، با وجود ادعای پایبندی به ارزشهای دموکراتیک، تغییر سیاسی حتی به کمک مداخله نظامی خارجی در کشور را دست کم در برههای به عنوان هدفی برتر دانستند و در چنین شرایطی، چشم خود را بر ملاحظات اخلاقی و پیامدهای انسانی آن بستند و یا به توجیه آن پرداختند. به بیانی دیگر، آنها معتقد بودند که فشار یا مداخلهٔ خارجی میتواند مسیر تغییر سیاسی را تسهیل کند و از همین رو، در برخی موارد نظیر بیانیه هفت کنشگر، از کشورهای متخاصم خواستار اقدام نظامی علیه حکومت شدند.
نمونه برجستهٔ این گروه، خانم شیرین عبادی، برنده جایزه نوبل صلح، است که برخلاف سنت بنیاد نوبل در مخالفت با فراخوانی به هرگونه جنگ، آمریکا و اسرائیل را به مداخله و سرنگونی حکومت موجود فراخواند. این مثال نشان میدهد که حتی در میان فعالان حقوقبشر و دموکراسیخواهان نیز، انگیزهٔ تغییر سیاسی میتواند به نوعی ترجیح موقتی منافع سیاسی بر ملاحظات اخلاقی و انسانی بینجامد. هرچند بسیاری از افراد و گروههایی که در این طیف قرار میگرفتند، با آغاز جنگ و مشاهدهٔ ابعاد ویرانگر آن و آشکار شدن دستور کار قدرتهای مداخلهگر، به تدریج به ماهیت سوءاستفادهای که از حمایت آنها از مداخلهٔ خارجی پی بردند و کم یا بیش به صف مخالفان آن پیوستند، اما این تجربه نشان داد که اتکا به مسیرهای میانبُر وسوسهای بود که حتی بخشی از دموکراسیخواهان را نیز فریفت که البته حتی به آنها نشان داد که چگونه توسل به قدرتهای خارجی میتواند به پیامدهای پرهزینه و پیشبینیناپذیری بینجامد.
دستهٔ سوم، که به نظر میرسد از نظر کمّی گستردهترین طیف حامی رویکرد مداخله خارجی برای انجام تغییرات مطلوب مورد نظر آنها در کشور است، عمدتاً شهروندانی را در برمی گرفته است که میتوان آنان را در زمرهٔ واکنشگران احساسی و موقعیتی طبقهبندی کرد. این طیف، برخلاف هستهٔ مرکزی، از انسجام فکری سیاسی مشخصی برخوردار نیست و خود نیز دربرگیرندهٔ لایههای متنوعی است. ویژگی مشترک بخش قابلتوجهی از این گروه آن است که نسبت آنان با امر سیاسی، نسبتی عمیق، مستمر و مبتنی بر تأمل نظری نبوده است. به بیان دیگر، بسیاری از افراد این طیف را میتوان در زمرهٔ «شهروندان عادی» قرار داد که بیش از آنکه درگیر کنشگری سیاسی سازمانیافته باشند، دغدغههایی معطوف به بهبود کیفیت زندگی، ثبات، رفاه و آیندهٔ فردی و خانوادگی خود دارند. با این حال، تجربهٔ نارضایتی از شرایط موجود، آنان را در موقعیت ضدیت شدید با نظم مستقر قرار داده است.
بخش عمدهای از این طیف، چه در داخل و یا خارج کشور به طبقهٔ متوسط شهری تعلق دارند. اگرچه از میزان گستردگی این طیف در داخل ایران اطلاعات دقیقی در دست نیست اما در میان مهاجران ایرانی، بهویژه در جوامع غربی، پیش از وقوع جنگ و یا در هفتههای اول آن، این طیف سهم معنادارای را در جامعه ایرانیان تشکیل میدادند. این گروه، علیرغم برخورداری از سطحی از ثبات اقتصادی و اجتماعی در کشور میزبان، در بسیاری موارد با نوعی گسست عاطفی و احساس فقدان سرزمین مادری مواجهاند؛ احساسی که در ترکیب با نارضایتیهای خود یا نزدیکانشان از وضعیت داخلی کشور، به شکلگیری نگرشی خشمآلود نسبت به نظم سیاسی موجود در ایران انجامیده است. با این حال، این افراد در شرایط عادی کمتر وارد کنش سیاسی فعال میشوند و مشارکت آنان غالباً در بستر موقعیتهای بحرانی، موجهای اعتراضی یا فضاهای رسانهای تشدیدشده فعال میگردد؛ بهعبارت دیگر، کنش سیاسی آنان واجد خصلتی موجی و واکنشی است.
برخلاف هستهٔ نخست، این طیف لزوماً چشمانداز انتفاع مستقیم از تغییرات سیاسی را دنبال نمیکند، بلکه حمایت آنان بیشتر بر این تصور استوار است که دگرگونی در ساختار سیاسی کشور میتواند به بهبود وضعیت کلی ایران و نزدیکتر شدن آن به الگوهای متعارف حکمرانی در سطح بینالمللی بینجامد؛ امری که افزون بر پیامدهای عینی، از حیث روانی و هویتی نیز برای آنان اهمیت دارد. از منظر جامعهشناختی، بخش مهمی از این گروه را میتوان در میان نسلهای میانی (تقریباً ۳۰ تا ۵۰ سال) پس از انقلاب شناسایی کرد؛ نسلی که در بستر تحولات اجتماعیِ متأخر ایران رشد یافته و در مقایسه با نسلهای پیشین، در معرض گسترش فردگرایی و کاهش نسبی حساسیتهای سیاسیِ ایدئولوژیک قرار داشته است. در نتیجه، سطح درگیری نظری و تاریخی آنان با مفاهیم کلان سیاسی و تحولات ساختاری، در بسیاری موارد محدودتر بوده و کنش آنان بیش از آنکه بر تحلیلهای نظاممند استوار باشد، متأثر از تجربههای زیسته، ادراکات روزمره و واکنش به موقعیتهای بحرانی است.
در بررسی نسبت این طیف با ایدهٔ مداخلهٔ خارجی، میتوان گفت موضعگیری آنان بیش از آنکه مبتنی بر ارزیابی سنجیدهٔ پیامدها باشد، تا حد زیادی تحت تأثیر فضای گفتمانی و بازنماییهای رسانهای شکل گرفته است. در این چارچوب، مداخلهٔ خارجی اغلب بهصورت سناریویی کمهزینه و سریع برای تضعیف یا فروپاشی نظام سیاسی موجود تصور شده است. در نتیجه، بخشی از این طیف با نگاهی سادهسازیشده، آن را راهی محتمل برای گذار به وضعیتی مطلوبتر تلقی کردهاند؛ وضعیتی که در برخی رسانههای فارسیزبان خارج از کشور بهطور مستمر بهعنوان امری دستیافتنی و مطلوب بازنمایی شده است.
شکلگیری چنین تصورات و برداشتهایی میتواند تا حد زیادی ناشی از کارکرد اقناعی و برجستهسازی گزینشی در برخی فضاهای رسانهای باشد که در آن، پیچیدگیها و هزینههای مداخلهٔ خارجی کمتر مورد توجه قرار گرفته و در مقابل، بر پیامدهای مطلوب آن تأکید شده بود. در عین حال، این پدیده میتواند نشانگر ضعفِ ملیگراییِ عقلانی و مسئولیتمحور در میان بخشی از این طیف باشد، طوری که در چنین بزنگاه حساسی، پیوند عاطفی و مسئولیتمحور با سرزمین مادری در برابر نارضایتیهای سیاسی و مطالبات تغییر، در موقعیتی ثانوی قرار گرفته شد. با این حال، شواهد نشان میدهد که با آشکار شدن ابعاد واقعی و پرهزینهٔ مداخلهٔ خارجی، از جمله پیامدهای انسانی و زیرساختی آن، و انتشار گستردهٔ تصاویر و گزارشهای مرتبط با جنگ، بخش قابلتوجهی از این طیف را به بازنگری در مواضع خود واداشته و بسیاری از آنها بهسرعت به صف منتقدان جنگ و مداخله خارجی پیوستهاند.
این تغییر موضع آنچنان که جامعه شناسانی نظیر گوستاو لوبون در تحلیل از «روانشناسی جمعی» نشان دادند، ناشی از هیجانات و رفتارهای افراد در قالب جمع بوده که توانسته به سرعت و به شکل موجی در میان گروهها سرایت کند. از منظر جامعهشناسی معاصر نیز این پدیده با مفهوم «سرایت اجتماعی» (Social Contagion) قابل توضیح است، که شامل انتشار سریع نگرشها، احساسات و رفتارها از فردی به فرد دیگر در شبکههای اجتماعی و جمعی است. بر این اساس، نگرش اولیهٔ این گروه، بیش از آنکه ریشه در باورهای تثبیتشده و تأملیافته داشته باشد، متأثر از شرایط گفتمانی، بازنماییهای رسانهای و رفتارهای گروهی بوده و در قالب نوعی واکنش موجی و موقعیتی شکل گرفته است. به عنوان نمونه، در بررسی شرکت برخی افراد در تظاهرات مونیخ، تورنتو و چند شهر دیگر، موارد قابلتوجهی مشاهده شد که نشان میداد بسیاری از شرکتکنندگان به توصیه یا ترغیب دوستان و آشنایان اقدام به حضور کردهاند و پیش از شرکت، ارزیابی دقیقی از اهداف یا دستورکار پنهان گردهمایی، که بعدتر روشن شد که به عنوان یکی از پیششرطهای آمادهسازی و توجیه مداخله یا حمله خارجی طراحی شده بود، نداشتند.
تجربه مداخله خارجی که اینچنین به جنگی ویرانگر علیه سرزمین مادری تبدیل شد نشان داد که توسل به مداخلهٔ خارجی، نهتنها راهی کمهزینه برای گذار سیاسی نیست، بلکه میتواند به تضعیف بنیانهای ملی، تشدید شکافهای اجتماعی و تحمیل هزینههای انسانی و زیرساختی گسترده بینجامد. در عین حال، بازنگری بخشی از نیروهایی که در مقاطعی از این رویکرد حمایت کرده بودند، بیانگر امکان بازگشت به نوعی عقلانیت جمعی و احیای پیوندهای ملی است؛ امری که میتواند زمینهساز گفتوگویی فراگیر در درون جامعه ایرانی شود. این تحول همچنین حامل پیامی برای ساختار سیاسی در کشور نیز هست و آن اینکه تداوم انسداد و محدودیتهای سیاسی، خود میتواند به شکلگیری گرایشهایی بینجامد که راهحل را در بیرون از مرزها جستوجو میکنند. از اینرو، عبور از وضعیت کنونی مستلزم پذیرش مسئولیت از سوی همهٔ بازیگران، گشایش در عرصهٔ سیاسی، و حرکت بهسوی نوعی تفاهم و توافق ملی برای پایاندادن به تنشها، بازسازی اعتماد عمومی و حل مسائل کشور در چارچوبی درونزا و مبتنی بر همزیستی است.
—————
علی حاجیقاسمی، استاد جامعه شناسی و سیاستگذاری اجتماعی در سوئد است.
■ جنگ و شتابزدگی در قضاوت سیاسی، درسهای تاریخ:
یکی از ضعفهای مزمن در نگاه سیاسی ما ایرانیها، شتابزدگی در قضاوت است. از هر کنش، انتظار نتیجهای فوری و پاداشی آنی داریم و اغلب این ضربالمثل شیرین فارسی را فراموش میکنیم: «گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.»
جنگ آمریکا و ایران تازه وارد هفته پنجم خود شده است و برای قضاوت درباره اثرات و پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن، حتی پس از یک سال نیز ممکن است زود باشد. با این حال، برخی به نتایجی قطعی و نهایی رسیدهاند؛ انگار سرنوشت یک کشور را میتوان در چند هفته رقم زد.
نگاه به نمونههای جنگهای اخیر:
تجربه جهانی نشان میدهد که جنگها پدیدههایی بلندمدت و پیچیده هستند. افغانستان (۲۰۰۱–۲۰۲۱): جنگی ۲۰ ساله. سوریه (۲۰۱۱–۲۰۲۴): جنگ داخلی سوریه با اعتراضات ضد رژیم بشار اسد آغاز شد و پس از سرکوب خشونتآمیز، به جنگی ۱۴ ساله تبدیل شد که در دسامبر ۲۰۲۴ با سقوط رژیم پایان یافت.
یمن (۲۰۱۴–تاکنون). درگیری میان حوثیها و ائتلاف به رهبری عربستان.
روسیه و اوکراین (۲۰۲۲–تاکنون). جنگی که با حمله گسترده روسیه در فوریه ۲۰۲۲ آغاز گشت و هنوز ادامه دارد.
نتیجهگیریهای شتابزده از یک جنگ پنجهفتهای، بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، نشانهٔ اضطراب و بیقراری فکری است. درس تاریخی، ژاپن و معجزهٔ اقتصادی: در ۶ و ۹ اوت ۱۹۴۵، شهرهای هیروشیما و ناگازاکی توسط آمریکا بمباران شدند؛ کشوری کاملاً شکستخورده و ویران.
با این حال، ژاپن در فاصلهٔ ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۳ به اوج رشد اقتصادی خود رسید؛ دورهای که به «معجزهٔ اقتصادی ژاپن» معروف است.
نرخ رشد سالانهٔ اقتصاد: تقریباً ۱۰٪.
مدت زمان بازسازی اقتصادی: حدود ۲۰–۲۵ سال.
حجم تجارت دوجانبه با آمریکا در ۲۰۲۴: حدود ۲۳۱.۸ میلیارد دلار.
اگر جنگ لزوماً به نابودی دائمی میانجامید، ژاپن هرگز نمیتوانست دوباره قد علم کند. ویتنام؛ نمونهای دیگر از این بازسازی موفق است.
همه ما با خونینترین، طولانیترین و پرهزینهترین جنگ قرن بیستم آشنا هستیم؛ جنگ ویتنام که ایالات متحده در آن نقش گستردهای داشت، حدود ۲۰ سال (۱۹۵۵–۱۹۷۵) طول کشید و با سقوط سایگون و پیروزی کمونیستها پایان یافت.
امروز، روابط آمریکا و ویتنام بسیار دوستانه و مبتنی بر همکاریهای استراتژیک و اقتصادی است؛ در سپتامبر ۲۰۲۳، این روابط به «مشارکت استراتژیک جامع» ارتقا یافت. حجم تجارت دوجانبه با آمریکا در سال ۲۰۲۵، حدود ۱۷۸ میلیارد دلار بود.
این آمار نشان میدهد که کشورها حتی پس از ویرانی و فشار خارجی، میتوانند مسیر بازسازی و پیشرفت را طی کنند. به طور خلاصه، رابطه آمریکا با ویتنام( جایگزین ویتنام شمالی سابق ) از دشمنی عمیق به یکی از کلیدیترین مشارکتها در منطقه هند–آرام تبدیل شده است.
بازخوانی پیشفرضهای نادرست:
این نوشته بر یک پیشفرض غلط استوار است: هر فشار خارجی الزاماً «علیه ایران» است، نه «علیه حاکمیت». تجربه چند دهه اخیر نشان داده که بخش بزرگی از بحرانها، انزوا و فرسایش زیرساختها، محصول سیاستهای همین حکومت بوده است. وقتی یک نظام سیاسی کشور را به بنبست میکشاند، طبیعی است که بخشی از جامعه به هر نیرویی که این بنبست را بشکند امید ببندد.
تقلیل حامیان این رویکرد به افرادی «جاهطلب»، «احساسی» یا «فاقد تحلیل»، نوعی سادهسازی است. بسیاری از این افراد، پس از سالها تجربه سرکوب و ناکارآمدی، به این جمعبندی رسیدهاند که تغییر از درون ممکن نیست. این نتیجه نه از هیجان، بلکه حاصل ارزیابی تلخ و واقعگرایانه است.
مداخله خارجی: ترس یا واقعیت؟
ادعای اینکه مداخله خارجی لزوماً به نابودی کشور میانجامد، بیش از آنکه یک حکم قطعی باشد، نوعی ترسسازی سیاسی است. تاریخ نمونههای متفاوتی دارد؛ از فاجعه تا گذار موفق. تعیینکننده، نه خودِ مداخله، بلکه نحوه مدیریت پس از آن و نقش مردم در ساختن آینده است.
جنگ فرسایشی واقعی:
بحث اصلی نه بر سر «اخلاقی بودن» یا «نبودن» جنگ، بلکه بر سر انتخاب میان دو وضعیت است:
۱) تداوم وضع موجود با همه هزینههایش.
۲) پذیرش ریسک تغییر.
برای بسیاری، ماندن در وضعیت فعلی، خود نوعی جنگ فرسایشی علیه زندگی، آینده و کرامت انسانی است—جنگی بیصدا، اما ویرانگرتر از بسیاری از جنگهای آشکار.
با احترام، شهرام
■ با سپاس از تلاش خوب شما. عقیده دارم که نوشته شما در برسی این موضوع یعنی “نقش جنگ و دخالت خارجی در حصول آزادی” آنطور که باید از محدوده تئوری (جنگ در تضاد با آزادی) خارج نمیشود و به ویژگیهای خاص و عینی مساله نمیپردازد. این خصوصیات عینی عبارتند از ۱- شرایط متغیر بین المللی ۲- شرایط میدانی و عملکرد رژیم در مقابل مردم. ۳- سابقه فعالیت های خارج از مرز رژیم در ۲۰ و اندی سال اخیر. اشتباه نشود، هیچ کدام از ویژگیهای عینی اصل ماجرا را تغییر نمیدهد، در اینکه جنگ کنونی هم میهن ما را در خطر ویرانی و تجزیه قرار داده و هم جنبش آزادیخواهانه مردم را به تعطیل و یا به تعویق انداخته است. اما از آنجا که شما با دقت و حوصله به دسته بندی و تشریح نگاه ایرانیان از هر قشر و گروهی پرداختید درست است که عوامل تاثیر گذار بر دیدگاه و احساسات آنها را نیز مد نظر قرار میدادید.
برای کوتاهی سخنم تنها به یک مورد اشاره میکنم: از دیدگاه بسیاری (شاید اکثریت) ایرانیان سرزمین امریکا مهد آزادی بوده و دخالت آنها در ایران همراهی با مردم است نه تحمیل جنگ و خرابی به ایران. و بعد از قساوت های اخیر رژیم، اقدام بین المللی به رهبری امریکا حکم گوشمالی رژیم را دارد و درمبارزات آتی مردم تا حدودی به مهار رژیم کمک میکند؟ شما نیز در پاراگراف آخر تا حدی این ایده را تایید کردید: ” این تحول همچنین حامل پیامی برای ساختار سیاسی در کشور نیز هست و آن اینکه تداوم انسداد و محدودیتهای سیاسی، خود میتواند به شکلگیری گرایشهایی بینجامد که راهحل را در بیرون از مرزها جستوجو میکنند”.
اما در مقابل گفته بالا واقعیت سخت قرار دارد: که دولت کنونی آمریکا نه تنها بدنبال دمکراسی، صلح، و آزادی ملل دیگر نیست بلکه با تمام قوا به آشوب و بحران سازی و اقتدار گرایی در جهان کمک میکند. محافل دمکراتیک اروپایی یک صدا هستند که هزاران بمب و موشکی که آمریکا صرف اهدافی در ایران کرد میباید به اکراین داده میشد تا در دفاع مشروع خود در مقابل روسیه بکار ببرد. و ایرانیان بویژه در داخل بدلیل محدودیت در خبر رسانی سالم به میزان بالایی نسبت به تحولات و تغییرات سیاسی جهان و ماهیت دولت آمریکا دچار شبهه هستند.
جای گفتن دارد که اکثریت قاطع ایرانیانی که امروز هم بر طبل جنگ میکوبند هنوز باور ندارند که آمریکا و اسرائیل تا کجا حاضرند در نابودی مدنی ایران پیش بروند، و آقای رضا پهلوی نیز درگیر چنین باوریست، و شاید قول های پشت پرده نیز مبنی بر صدمه ندیدن مردم دریافت کرده اند. در هر صورت امیدوارم در این زمینه دست کم دچار شک و تردید شده باشند و بیانیه های متوالی در جهت دفاع از زندگی مردم و زیر ساخت ها در دستور روزمره ایشان و گروهشان باشد، چرا که تا به امروز بلند ترین صدا را در میان ایرانیان دارند.
با احترام، پیروز.
■ در تحلیل پدیدههای پیچیده سیاسی و اجتماعی، بهویژه موضوع حساسی مانند مداخله خارجی، رعایت دقت مفهومی، اتکا به دادههای تجربی و پرهیز از داوریهای شتابزده امری ضروری است. متن مورد بحث تلاش میکند با استفاده از چارچوبی شبهآکادمیک، تصویری از نیروهای اجتماعی حامی یا مخالف مداخله خارجی ارائه دهد. با این حال، این تلاش در بسیاری از موارد به دلیل استفاده از استدلالهای مغالطهآمیز، به نتایجی غیرقابل اتکا منتهی میشود.
اول: تعمیم شتابزده و فقدان دادههای تجربی
یکی از بنیادیترین ضعفهای متن، اتکای آن به تعمیمهای گسترده بدون پشتوانه دادهای است. نویسنده با استفاده از عباراتی نظیر «بخش قابل توجهی از ناظران» یا «مشاهدات محدود»، ادعاهایی کلان درباره وضعیت جامعه ایرانی مطرح میکند، بیآنکه این ادعاها را با دادههای آماری، شواهد تجربی یا پژوهشهای میدانی معتبر پشتیبانی کند.
در روششناسی علوم اجتماعی، تعمیم از مشاهدات محدود به کل جامعه، بدون نمونهگیری علمی و تحلیل نظاممند، مصداق بارز مغالطه تعمیم شتابزده است. در اینجا، شکاف اجتماعی عمیق و بحران معرفتی بهعنوان واقعیتی تثبیتشده معرفی میشود، در حالی که شواهد ارائهشده برای چنین ادعایی ناکافی است.
دوم: انگیزهخوانی و تقلیل کنش سیاسی به روانشناسی فردی
متن در تحلیل گروههای مختلف، بهویژه حامیان یک جریان سیاسی خاص، به نسبتدادن انگیزههایی چون «جاهطلبی»، «میل به قدرت» و «خودبرترانگاری» میپردازد. این رویکرد، بهجای تحلیل ساختاری یا گفتمانی، به سطحی از روانشناسیسازی فروکاسته میشود که فاقد پشتوانه تجربی است.
در ادبیات نظری، چنین رویکردی ذیل مغالطه انگیزهخوانی قرار میگیرد، زیرا بهجای نقد استدلالها و مواضع، به نیتخوانی و نسبتدادن ویژگیهای ذهنی غیرقابل اثبات به کنشگران میپردازد. این امر نهتنها دقت تحلیلی را کاهش میدهد، بلکه امکان گفتوگوی عقلانی را نیز تضعیف میکند.
سوم: بازنمایی تحریفشده از مواضع مخالفان (مرد پوشالی)
در بخشهای مختلف، متن تصویری سادهسازیشده و گاه کاریکاتوری از حامیان مداخله خارجی ارائه میدهد. این گروه بهگونهای توصیف میشود که گویی مداخله خارجی را راهحلی «کمهزینه» و «سریع» برای تغییر سیاسی میدانند.
این بازنمایی، نمونهای از مغالطه مرد پوشالی است؛ زیرا بهجای مواجهه با پیچیدگی واقعی دیدگاههای مخالف، نسخهای ضعیف و تحریفشده از آن ساخته میشود تا رد آن آسانتر گردد. در حالی که در واقعیت، بسیاری از مدافعان چنین رویکردی، از هزینههای آن آگاه بوده و آن را در چارچوبی پیچیدهتر تحلیل میکنند.
چهارم: دوگانهسازی کاذب و حذف پیچیدگیهای واقعیت
متن با ایجاد یک تقابل ضمنی میان «حفظ منافع ملی» و «حمایت از مداخله خارجی»، خواننده را در برابر یک انتخاب دوقطبی قرار میدهد. در این چارچوب، هرگونه حمایت از مداخله خارجی بهمثابه بیتوجهی به امر ملی تلقی میشود.
این صورتبندی، مصداق مغالطه دوگانهسازی کاذب است، زیرا طیف وسیعی از مواضع میانی و پیچیده را نادیده میگیرد. در واقعیت، کنشگران سیاسی ممکن است مداخله خارجی را بهعنوان گزینهای پرهزینه اما در شرایط خاص، قابل بررسی بدانند. حذف این پیچیدگیها، تحلیل را به سطحی تقلیلگرایانه فرو میکاهد.
پنجم: برچسبزنی و گناه از طریق تداعی
در متن، برخی مواضع سیاسی با مفاهیمی چون «اقتدارگرایی» یا «ماکیاولیسم» پیوند داده میشوند. این پیوندها بدون ارائه استدلال دقیق، بهصورت ضمنی بار ارزشی منفی به دیدگاههای مورد نقد منتقل میکنند.
چنین رویکردی را میتوان در چارچوب مغالطه «گناه از طریق تداعی» تحلیل کرد، جایی که یک موضع، نه بر اساس محتوای خود، بلکه از طریق ارتباط با مفاهیم منفی بیاعتبار میشود. این شیوه، بیش از آنکه تحلیلی باشد، کارکردی بلاغی و اقناعی دارد.
ششم: استفاده تزئینی از نظریههای اجتماعی
ارجاع به مفاهیمی چون «روانشناسی جمعی» از سوی گوستاو لوبون یا «سرایت اجتماعی»، در متن بیشتر جنبه تزئینی دارد تا تحلیلی. این مفاهیم بدون پیوند با دادههای تجربی یا چارچوب تحلیلی منسجم به کار گرفته شدهاند.
در نتیجه، نظریه بهجای آنکه ابزار تبیین باشد، به ابزاری برای ایجاد ظاهر علمی بدل شده است. این امر، یکی از نشانههای ضعف روششناختی در متون شبهآکادمیک محسوب میشود.
هفتم: شیب لغزنده و پیشبینیهای قطعی
متن، حمایت از مداخله خارجی را بهصورت خطی به پیامدهایی چون تخریب زیرساختها، فروپاشی اجتماعی و تضعیف هویت ملی پیوند میدهد. این زنجیره علی، بدون ارائه شواهد کافی، بهعنوان نتیجهای تقریباً قطعی مطرح میشود.
این نوع استدلال، نمونهای از مغالطه شیب لغزنده است، که در آن یک اقدام اولیه بهطور اغراقآمیز به پیامدهای شدید و اجتنابناپذیر منتهی میشود، بدون آنکه مراحل میانی بهطور دقیق تحلیل شود.
هشتم: سوگیری تأییدی و گزینش شواهد
متن بهطور گزینشی بر شواهدی تأکید میکند که فرض اولیه آن را تأیید میکنند، مانند نمونههایی از واکنشهای احساسی یا بازنگری برخی افراد. در مقابل، شواهدی که میتوانند تصویر پیچیدهتری ارائه دهند، نادیده گرفته شدهاند.
این الگو نشاندهنده سوگیری تأییدی است، که در آن تحلیلگر تنها اطلاعات همسو با پیشفرضهای خود را برجسته میکند و سایر دادهها را کنار میگذارد.
نهم: تناقض در ادعای بیطرفی
نویسنده در ابتدای متن تأکید میکند که هدف او داوری هنجاری نیست، اما در سراسر متن، از زبان ارزشگذارانه و داوریهای صریح استفاده میکند. گروههای مختلف با صفاتی چون «فرصتطلب» یا «فاقد عمق نظری» توصیف میشوند. این امر نشاندهنده نوعی تناقض درونی است، که در آن ادعای بیطرفی با عملکرد واقعی متن همخوانی ندارد. چنین شکافی، اعتبار علمی تحلیل را بهطور جدی تضعیف میکند.
نتیجهگیری
بررسی انتقادی متن نشان میدهد که این نوشته، علیرغم ظاهر بی طرفانه، از نظر روششناختی و منطقی با کاستیهای جدی مواجه است. استفاده گسترده از مغالطات، فقدان دادههای تجربی، و سوگیریهای آشکار، آن را از یک تحلیل منصفانه به یک روایت ایدئولوژیک نزدیک میکند.
در نهایت، میتوان گفت که متن، بهجای ارائه تحلیلی بیطرفانه از یک پدیده پیچیده، در جهت شکلدهی به ادراک مخاطب و هدایت او به نتیجهای از پیش تعیینشده عمل میکند. این امر، ضرورت بازاندیشی در شیوههای تحلیل و تأکید بر استانداردهای روششناختی در مطالعات اجتماعی را بیش از پیش برجسته میسازد.
علی مهدوی -پرفسور دانشگاه کالیفرنیای شمالی
■ از نقدهای آقایان شهرام و پیروز سپاسگزارم.
خلاصه نظر آقای شهرام این است که بنده در مطلب خود، درباره شکلگیری تردید در میان بخشی از هموطنانی که به مداخله خارجی امید بستهاند، شتابزده قضاوت کردهام. ایشان معتقدند که در برخی موارد، حمله یا مداخله خارجی در بلندمدت میتواند زمینهساز پیشرفت و رستگاری ملتها شود. از جمله به نمونههایی مانند حمله آمریکا به ژاپن یا مداخله در کره اشاره میکنند که به نظر ایشان در نهایت به توسعه این کشورها انجامیده است.
البته درباره هر یک از این موارد و ماهیت آنها میتوان بهتفصیل بحث و نقد کرد. برای مثال، حمله به ژاپن در چارچوب جنگ جهانی دوم رخ داد. جنگی که در آن نیروهای متفقین برای شکست نازیها به فرانسه و سپس آلمان نیز وارد شدند. بدیهی است که ماهیت چنین مداخلاتی، که در بستر یک جنگ جهانی تعریف میشوند، با وضعیت کنونی ایران و موضوع بحث ما، یعنی نقد فراخواندن قدرتهای خارجی برای دخالت در یک منازعه سیاسی داخلی، و سپس نگرانی از پیامدهای ویرانگر آن، تفاوت اساسی دارد. با این حال، در این زمینه نیز میتوان اختلافنظر داشت.
آقای پیروز نیز به نکات مهمی درباره دلایل و زمینههای شکلگیری وضعیت کنونی در ایران و جنگی که رخ داده است اشاره کردهاند، بهویژه سیاستهایی که در دورههای مختلف توسط نظام جمهوری اسلامی اتخاذ شده و به بروز تنشهای داخلی و نیز در روابط بینالملل انجامیده است. این نکات قابل تأمل و بررسی هستند و باید در جای خود بهطور مفصل به آنها پرداخت. با این حال، تمرکز اصلی من در نوشته «تجربهٔ هزینه سنگین اعتماد به مداخلهٔ خارجی» بر مسئله فراخواندن قدرتهای خارجی برای حمله به سرزمین مادری، پیامدهای چنین اقدامی، و مهمتر از آن، روند تحول و بازنگری در میان گروههایی است که پیشتر به این رویکرد امید بسته بودند.
در مورد مطلبی که با امضای «علی مهدوی، پروفسور از دانشگاه کالیفرنیای شمالی» منتشر شده است، ترجیح میدهم اظهار نظر نکنم؛ چرا که این نوشته به جای نقد استدلالهای مطرحشده در مقاله، تمرکز خود را بر بیاعتبار کردن جایگاه و توانمندیهای آکادمیک بنده معطوف کرده است. با این حال، اگر ایشان واقعاً یک دانشگاهی و فارغالتحصیل علوم اجتماعی و دارای مرتبه استادی تمام باشند (که جستوجوی بنده چنین وابستگی دانشگاهی یا سوابقی را در مورد چنین فردی تأیید نکرد) توصیه میکنم از این شیوه برخورد پرهیز کنند. در فضای آکادمیک، معمولاً اعتبار علمی افرادی که در دانشگاههای معتبر تدریس میکنند (آنهم در جایگاه استاد تمام)، محل چنین مناقشاتی قرار نمیگیرد. میتوان با دیدگاهها مخالفت کرد، اما زیر سؤال بردن اعتبار علمی اساتیدی که مرتبه علمی خود را از مراجع معتبر دانشگاهی دریافت کرده اند، رویکردی پذیرفتهشده نیست. همچنین یادآور میشوم که یک پژوهشگر میتواند در یک مقاله نسبتاً کوتاه، بر پایه مشاهدات و گفتوگوهای محدود، آنچه معمولاً در قالب یک مطالعه مقدماتی (پایلوت) انجام میشود، به روندهای در حال شکلگیری بپردازد و قضاوتهای قطعیتر را به پژوهشهای میدانی گستردهتر واگذار کند. به ایشان و همفکرانشان توصیه میکنم از اینگونه برخوردها فاصله بگیرند.
با احترام علی حاجی قاسمی
■ مغالطههایی که آقای مهدوی پیش کشیدند معتبر هستند. آقای حاجی قاسمی در جواب نوشتهاند «در فضای آکادمیک، معمولاً اعتبار علمی افرادی که در دانشگاههای معتبر تدریس میکنند (آنهم در جایگاه استاد تمام)، محل چنین مناقشاتی قرار نمیگیرد.»
این هم نوعی مغالطه است. آموزگار دانشگاهی پس از تدریس برای مدت زمانی لازم و گذراندن مراحلی استاد تمام میشود ولی این به آن معنی نیست که دانشگاهی بودن (در هر مرحلهای و حتا استاد تمام) بطور خودکار باعث جلوگیری از خطا در استدلال میشود. از آن گذشته هیچ نوشتهای مقدس نیست و میتواند نقد شود.
وقتی حرف از باور سیاسی باشد که با احساسات افراد در آمیخته است، به ویژه در دورهی بحران و جنگ که احساس افراد در سطح بالایی برانگیخته میشود، همیشه امکان خطا در استدلال وجود دارد و خطاهای مغلطه آمیز در این نوشته کم نیستند.
در کدام محیط آکادمیک این قانون وجود دارد که چون کسی دانشگاهی است نمیتوان نوشته او را تجزیه تحلیل کرد و ایرادهای آن را نشان داد؟ بر عکس، دلیل رشد علوم انسانی در مغربزمین این است که هر نوشتهای از هر کس میتواند مورد نقد و تجزیه تحلیل قرار بگیرد. در میان ما ایرانیها که گاهی به استانداردها بیتوجهی میکنیم یک «تاریخدان» بسیار مشهور با سالیان دراز تجربه به خودش اجازه میدهد مجموعهای از جستارهای روزنامهای نشر کند و نام آن کتاب را بگذارد «هشت الهفت». در غرب تاریخدان یا فرد دانشگاهی جرات چنین کاری را ندارد چون یک سنت نیرومند نقد آکادمیک وجود دارد و اگر کسی دست به چنین کاری بزند بیاعتبار میشود. در میان ما چون سنت نقد قوی وجود ندارد فرد به اتکای موقعیت دانشگاهی خود ممکن است تصور کند که هر جور دلش خواست میتواند استدلال کند و این درست نیست.
با سلام و احترام، یوسف جاویدان
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|
دوم آوریل ۲۰۲۶
مقدمه:
جمهوری اسلامی ایران در دهههای اخیر با مجموعهای از چالشهای عمیق و درهمتنیده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مواجه شده است که بسیاری از پژوهشگران از آن با عنوان «بحران حکمرانی» یاد میکنند. نشانههای این بحران را میتوان در کاهش کارآمدی دولت، فرسایش اعتماد عمومی، تشدید تنشهای خارجی، تداوم بحرانهای اقتصادی و محدود شدن ظرفیت سیاستگذاری توسعهمحور مشاهده کرد.
مطالعات تطبیقی نشان میدهند که توسعه پایدار بیش از هر چیز به کیفیت حکمرانی، ظرفیت دولت و پاسخگویی نهادی وابسته است، نه صرفاً به منابع طبیعی یا ایدئولوژیهای سیاسی. از این منظر، بحران کنونی ایران را نمیتوان به عملکرد دولتهای مستقر یا شرایط مقطعی فروکاست، بلکه باید آن را محصول ساختار قدرت، آرایش نهادی و الگوی حکمرانی در چهار دهه گذشته دانست.
امروزه همه صاحبنظران بر سر این نکته توافق دارند که جمهوری اسلامی با بزرگترین چالشهای دوران حیات خود مواجه است. از دست رفتن مشروعیت نظام در نزد اکثریت شهروندان ایرانی و انزوای بین المللی نظام، دو شاخص مهم بحران حکمرانی در جمهوری اسلامی است. جنگهائی که جمهوری اسلامی از بدو تاسیس با آنها سرو کار داشته نیز محصول تعقیب مستمر سیاستهای خصمانه آن در ۴۷ سال اخیر با کشورهای دور و نزدیک بوده است. طنز تاریخ اینجا است که هر چند جمهوری اسلامی در جنگ ایران و عراق، جنگ دوازده روزه با امریکا و اسرائیل و جنگ اخیر به صورت غیر قانونی و برخلاف منشور سازمان ملل، به گفته مسئولان نظام «مظلومانه» مورد تعرض قرار گرفته است؛ اما نمیتوان این واقعیت را پنهان کرد که این جمهوری اسلامی بود که در هر سه مورد به تعبیر مهندس موسوی «فرش قرمز زیر پای متجاوزان پهن کرد».
یکی از مفاهیم کلیدی برای فهم این وضعیت، «دولت موازی» یا حکمرانی چند مرکزی است؛ مفهومی که به وجود شبکهای از نهادهای فرادولتی و غیرانتخابی اشاره دارد که در کنار دولت رسمی، نقش تعیینکنندهای در تصمیمگیریهای کلان ایفا میکنند، بدون آنکه مشمول سازوکارهای پاسخگویی دموکراتیک باشند.
۱- مهمترین وظایف دولت مدرن در جهان امروز
مهمترین وظایف دولت مدرن در جهان امروز را میتوان به اجمال تحت عناوین زیز تلخیص کرد:
• تأمین امنیت و حاکمیت قانون
یکی از وظایف بنیادین دولت مدرن، تأمین امنیت داخلی و خارجی و اعمال حاکمیت قانون است. مطابق تعریف کلاسیک ماکس وبر، دولت مدرن نهادی است که «انحصار استفاده مشروع از زور» را در قلمرو معینی در اختیار دارد و از این طریق نظم اجتماعی و حقوق شهروندان را تضمین میکند.
• ارائه خدمات عمومی و رفاه اجتماعی
دولتهای مدرن مسئول ارائه خدمات عمومی گستردهای مانند آموزش، بهداشت، تأمین اجتماعی، زیرساختها و حمایت از اقشار آسیبپذیر هستند. پژوهشهای توسعهای نشان میدهند که کیفیت این خدمات، یکی از مهمترین شاخصهای کارآمدی دولت و مشروعیت کارکردی آن است.
• تنظیم و هدایت اقتصاد
دولت مدرن نقشی فعال در تنظیم بازار، کاهش نابرابری، مقابله با بحرانهای اقتصادی و ایجاد ثبات کلان ایفا میکند. تجربه کشورهای در حال توسعه نشان میدهد که فقدان حکمرانی اقتصادی شفاف و پاسخگو، حتی در شرایط وفور منابع، به رشد ناپایدار و نابرابری مزمن میانجامد.
• حکمرانی خوب، شفافیت و پاسخگویی
در ادبیات معاصر، صرف اعمال قدرت سیاسی کافی نیست؛ دولتها باید بر اساس اصول حکمرانی خوب، از جمله شفافیت، پاسخگویی، قانونمداری و مبارزه با فساد عمل کنند. افزایش اعتماد عمومی و مشارکت شهروندان، بهطور مستقیم به این مؤلفهها وابسته است.
• مشارکت شهروندان و جامعه مدنی
دولت مدرن دیگر تنها بازیگر عرصه عمومی نیست. مشارکت شهروندان، نهادهای مدنی و بخش خصوصی در فرآیند تصمیمگیری و اجرا، از الزامات حکمرانی معاصر است. پژوهشها نشان میدهد هرچه این مشارکت گسترده تر باشد، کیفیت حکمرانی بالاتر خواهد بود. پژوهشهای تطبیقی نشان میدهند که مشارکت فعال جامعه مدنی و شهروندان در فرآیند تصمیمگیری، کیفیت حکمرانی را افزایش میدهد و هزینه خطاهای سیاستی را کاهش میدهد.
• بهرهگیری از فناوری و دولت دیجیتال
تحولات فناورانه، وظایف دولت را دگرگون کردهاند. دولت الکترونیک، دادههای باز، هوش مصنوعی و خدمات دیجیتال به ابزارهایی برای افزایش کارآمدی، دسترسیپذیری و کاهش بوروکراسی تبدیل شدهاند. در قرن بیستویکم، ناتوانی دولت در انطباق با فناوری، بهمنزله ضعف حکمرانی تلقی میشود.
• مدیریت چالشهای فراملی
مسائلی مانند تغییرات اقلیمی، مهاجرت، بیماریهای فراگیر، امنیت سایبری و جهانیشدن، فراتر از مرزهای ملی هستند. دولت مدرن باید توان همکاری بینالمللی و مشارکت در حکمرانی جهانی را داشته باشد، حتی اگر این امر به تعدیل بخشی از حاکمیت سنتی منجر شود.
بهطور خلاصه، دولت مدرن در قرن بیست ویکم صرفاً «دولت اقتدارگرا» یا «دولت خدماتی» نیست، بلکه نهادی است که باید امنیت، رفاه، عدالت، کارآمدی، مشارکت، شفافیت و آیندهنگری را همزمان تأمین کند و خود را با تحولات سریع اجتماعی، اقتصادی و فناورانه تطبیق دهد.
۲- وضعیت حکمرانی در جمهوری اسلامی
چارچوب حقوقی دولت مدرن در قانون اساسی جمهوری اسلامی پیش بینی شده است. در قانون اساسی به موازات به رسمیت شناختن دولت نوین، ولایت فقیه نهادینه شد و بدین ترتیب بستر حقوقی لازم برای ادامه تعارض مزمن سیاسی میان ارکان دولت نوین (بوروکراسی، قوه مقننه، ارتش ونهادهای آموزشی نوین) و ارکان نهاد ولایت فقیه ( قوه قضاییه، سپاه پاسداران، حوزههای علمیه و موسسات اقتصادی، فرهنگی و مذهبی متعدد تحت نظر رهبری)، فراهم شد. در دهه اول انقلاب، تودههای فقیر شهری، اصناف، بازاریان و روحانیان انقلابی، تحت رهبری فرهمندانه آیت اله خمینی، ستون فقرات حکومت پوپولیستی یا دیکتاتوری تودهها را در ایران تشکیل میدادند.
اگر قانون اساسی مشروطیت در پی محدود کردن شاه و واگذاری بخش مهمی از قدرت او به مجلس شورای ملی بود، قانون اساسی جمهوری اسلامی و متمم آن با گشاده دستی، ولی فقیه را صاحب اصلی قدرت و بر فراز قانون قرار داد. ولی فقیه به نام دین و بدون نظارت نهادهای انتخابی، امر و نهی میکند، صلاح مردم و جامعه را تشخیص میدهد و خود را صاحب کشور میداند. در حقیقت مجلس و دولتی که باید در ساختار رسمی جمهوری اسلامی نماینده اراده مردم و نماد جمهوریت در حاکمیت اسلامی باشند، سهم کمی در قدرت سیاسی دارند و هر جا این قوانین با اراده رهبری ناهمساز باشند در عمل به حروف مرده روی کاغذ تبدیل میشوند.
قانون اساسی ایران، ملغمهای است از ارزشهای دینی و ارزشهای جمهوریت و مردم سالاری. ارزشهای دینی قانون اساسی در اصول مختلف آن به صراحت بیان شده است که از آن جمله است: حکومت حق و عدل و قرآن(اصل ۱)، ایمان به اصول دین و مذهب(اصل ۲)، عدم مغایرت مصوبات مجلس شورای اسلامی با احکام اسلام(اصل ۹۶) اسلامی بودن کلیه قوانین و مقررات(اصل ۴)، ولایت فقیه عادل و با تقوی و... در غیبت ولیعصر(اصول ۵، ۵۷ و ۱۱۰ و...)، امر به معروف و نهی از منکر(اصل ۸)، تعیین دین اسلام و مذهب جعفری اثنی عشری به عنوان دین و مذهب رسمی کشور(اصل ۱۲).
ارزشهای جمهوریت و مردم سالاری نیز در اصول متعدد قانون اساسی مندرج است. از جمله: آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حدود قانون(بند ۷ اصل ۳)، مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی خویش(بند ۸ اصل ۳)، تساوی همه در مقابل قانون(بند ۱۴ اصل ۳)، اداره امور کشور به اتکای آرای عمومی از راه برگزاری انتخابات رئیس جمهور، نمایندگان مجلس، اعضای شوراها و نظایر اینها یا از راه همه پرسی(اصل ۶)، حقوق ملت (اصول ۱۹ تا ۲۲).
در خوشبینانه ترین تفسیر میتوان گفت که واضعان قانون اساسی جمهوری اسلامی، با این فرض به تدوین آن پرداختند که میان ارزشهای دینی وارزشهای دموکراتیک تباینی وجود ندارد و به همین دلیل تلاش کردند میان جمهوریت و اصول بنیادین دینی پیوندی برقرار سازند و جمهوری اسلامی را بر پا دارند. بدین ترتیب آنها میان سنت و مدرنیته پلی برقرار کردند. گفتنی است که پذیرش این رویکرد مستلزم به کارگیری اصول تفسیری است که بتواند هم متون دینی را با چنین دیدگاهی تفسیر کند و هم اصول قانون اساسی را که ملهم از ارزشهای دینی و دموکراتیک است در راستای دولت شفاف و پاسخگو و حکمرانی خوب تفسیر و اعمال کند. به موجب قانون اساسی، شورای نگهبان وظیفه اخیر را بر عهده دارد. اما تجربه سالهای بعد نشان داد که فقهای شورای نگهبان نه درکی از مدرنیته و دولت- ملت دارند و نه ارادهای به کار بست این شیوه تفسیر دارند. شاید بتوان گفت به دلیل ناکامی شورای نگهبان در انطباق احکام دینی با مقتضیات زمانه بود که مجمع تشخیص مصلحت نظام تاسیس گردید. این مجمع در موارد ضروری بر اساس احکام ثانویه آرای خود را صادر میکند.
نکته در خور توجه این است که دولت قانونمند و پاسخگو مستلزم آن است که نظام سیاسی از نظام ارزشی و هنجاری یگانه، منسجم و یکپارچه و هدفمند و بدون تعارض ساختاری و کارکردی تبعیت نماید و نظام حقوقی آن نیز مشتمل بر سازگاری درونی و هماهنگی بین هنجاریهای فرازین آن و اصول و قواعد فرودین آن باشد. به گمان برخی از صاحبنظران حقوق اساسی، در قانون اساسی ما این تجانس و سازگاری رعایت نشده است و علت آن دوگانگی و ابهام در نظام ارزشی آن و ناسازگاری در روابط درونی و همنشینی هنجارهای دموکراتیک آن با هنجار و احکام مذهبی است که از قبل بر آن فهم مشترک وجود ندارد و در طول زمان نیز چنین فهم مشترکی حاصل نشده است. بر اساس دید این دسته از صاحبنظران، در قانون اساسی جمهوری اسلامی، توزیع متناسب و منطقی قدرت سیاسی، تعیین قواعد بازی منصفانه و نظام موثر تعامل قوای حکومتی، تعیین نظام پاسخگویی جامع و کارآمد و تعیین شفاف حقوق و آزادیهای فردی و عمومی و ضمانت اجرای موثر آنها به درستی رعایت نشده است.
به این ترتیب در سایه انقلاب ایران، گروهی از روحانیون به قدرت سیاسی دست یافتند که رسالت خود را بازگشت به جامعه آرمانی صدر اسلام و بر پایی «مدینه النبی» برای «امت اسلامی» میدانستند. این گروه برای تحقق جامعه آرمانی خود، مبارزه با همه نهادها و مظاهر مادی و معنوی مدرنیته غربی را در سطح ملی و بین الملی در دستور کار خویش قرار دادند. بیگانگی و بیزاری حاکمان جدید از مظاهر، مفاهیم و نهادهای مدرنیته، لاجرم به کین توزی و خصومت مزمن آنان با جامعه مدنی و سبک زندگی غربی در داخل و قدرتهای صنعتی غرب و حامیان منطقهای آنان در خارج از مرزهای ملی انجامید. بی تردید شاکله فکری روحانیونی که به قدرت دست یافته بودند به شدت تحت تاثیر منافع صنفی آنان تکوین یافته بود. اما این افکار برای پسند تودهها در لفافه ایدئولوژی اسلام سیاسی و مردمسالاری دینی، عرضه میشد.
رهبر دوم جمهوری اسلامی که فاقد فرهمندی و پایگاه تودهای رهبر اول بود، در مدت ۳۷ سال حاکمیت مطلقه خود، همه مهارت خویش را در جهت تقویت نهادهای فرا قانونی وابسته به خود به کار بست. اوج این تلاشها کودتای خزنده سپاه، بیت رهبری و روحانیون تراز اول نظام علیه دولت رسمی و بر سرکار آوردن احمدی نژاد به منصه ظهور رسید. حامی پروری، فساد سیستمی و نظامی گری از سال ۱۳۸۴ تا ۱۴۰۴ ابعاد حیرت آوری به خود گرفت. در این مدت از توان مالی و اجرائی دولت رسمی به شدت کاسته شد و مشارکت آن در تنظیم سیاستهای کلی نظام و سیاست خارجی به شدت محدود شد.
تعارضات ساختاری فوق منجر به شکاف میان وظایف قانونی و عملکرد اجرایی شد و زمینه شکل گیری حکومت موازی را در جمهوری اسلامی بوجود آورد و ضعف حکمرانی را بنیان نهاد:
• شکاف میان وظایف قانونی و عملکرد اجرایی
قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران (بهویژه اصل ۳) وظایف گستردهای برای دولت در حوزه عدالت، رفاه، آزادی، مشارکت و کارآمدی اداری تعیین کرده است، اما بسیاری از مطالعات نشان میدهند که میان این تکالیف و تحقق عملی آنها فاصله معنادار وجود دارد. این شکاف، مشروعیت کارکردی دولت را تضعیف میکند؛ یعنی حتی اگر مشروعیت حقوقی وجود داشته باشد، کارآمدی حکمرانی محل تردید میشود.
• ضعف حکمرانی و پاسخگویی
یکی از چالشهای کلیدی دولت مدرن در ایران، پاسخگویی محدود نهادهای تصمیمگیر و دشواری نظارت مؤثر بر قدرت است. پروژههای تحلیلی درباره «حکمرانی و توسعه در ایران» نشان میدهند که ضعف شفافیت، پاسخگویی و کنترل قدرت، به فساد ساختاری و کاهش اعتماد عمومی انجامیده است. در دولت مدرن، پاسخگویی رکن اصلی حکمرانی خوب است؛ فقدان آن، دولت را از یک نهاد خدمتگزار به نهادی صرفاً اقتدارمحور تبدیل میکند.
• بوروکراسی ناکارآمد و تورم نهادی
قانون اساسی بر «ایجاد نظام اداری صحیح و حذف تشکیلات غیرضرور» تأکید دارد، اما در عمل، گسترش بوروکراسی پیچیده، موازیکاری نهادی و تورم سازمانی یکی از موانع اصلی کارآمدی دولت در ایران بوده است.
• چالش اقتصادی: دولت بزرگ، اقتصاد ضعیف
دولت مدرن در ایران نقش بسیار گستردهای در اقتصاد دارد، اما همزمان با رشد اقتصادی پایین، نابرابری، بیکاری و بحرانهای مالی مزمن مواجه است. پژوهشهای توسعهای نشان میدهند که استراتژی توسعه دولتمحور، بدون اصلاح حکمرانی اقتصادی، به نتایج پایدار منجر نشده است. در نتیجه، دولت از یکسو مسئول رفاه عمومی است و از سوی دیگر، با محدودیت شدید منابع و بهرهوری پایین روبهروست.
• فرسایش سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی
یکی از مهمترین چالشهای دولت مدرن در ایران، کاهش اعتماد اجتماعی است. مطالعات حکمرانی نشان میدهند که ناکارآمدی، فساد ادراک شده و عدم تحقق وعدههای رفاهی، به تضعیف پیوند دولت–ملت انجامیده است.
بر اساس شاخص ادراک فساد سازمان شفافیت بینالملل، ایران در میان کشورهایی قرار دارد که بالاترین سطح فساد ادراکشده را تجربه میکنند. پژوهشهای نهادی نشان میدهند که در شرایط فقدان پاسخگویی، فساد از یک پدیده استثنایی به بخشی از سازوکار توزیع وفاداری سیاسی تبدیل میشود.
در نظریه دولت مدرن، سرمایه اجتماعی شرط بقای حکمرانی است؛ بدون آن، حتی سیاستهای درست نیز با مقاومت اجتماعی مواجه میشوند.
• مشارکت محدود شهروندان در تصمیمگیری
اگرچه قانون اساسی بر مشارکت عمومی مردم تأکید دارد، اما در عمل، مشارکت شهروندان در سیاستگذاری و نظارت بر قدرت محدود است. این مسئله باعث میشود دولت نتواند از ظرفیت جامعه مدنی برای حل مسائل پیچیده استفاده کند و به حکمرانی بالابهپایین متکی بماند.
• تعارض میان الزامات دولت مدرن و ساختارهای خاص قدرت
یکی از چالشهای ساختاری در ایران، همزیستی نهادهای مدرن (انتخابی، بوروکراتیک) با نهادهای غیرانتخابی و فرادولتی است. پژوهشهای حقوقی و سیاسی نشان میدهند که این وضعیت، انسجام تصمیمگیری و مسئولیت پذیری دولت را تضعیف میکند.
چالشهای دولت مدرن در ایران را میتوان در یک جمله خلاصه کرد. دولت، وظایف مدرن دارد، اما ابزارها و سازوکارهای تحقق آن هنوز مدرن نشدهاند. مهمترین گرهها عبارتاند از: ضعف حکمرانی و پاسخگویی، ناکارآمدی اداری، بحران اعتماد عمومی، فشارهای اقتصادی مزمن و محدودیت مشارکت واقعی مردم.
بر اساس پژوهشهای معتبر، بهبود ضعف حکمرانی و پاسخگویی در ایران نیازمند یک بسته همزمان از اصلاحات است:
• قاعدهمند کردن قدرت و کاهش تصمیمگیریهای سلیقهای،
• شفافیت واقعی در سیاستگذاری و منابع،
• نهادهای نظارتی کارآمد و غیرموازی،
• بوروکراسی حرفهای و غیرسیاسی،
• جامعه مدنی و مشارکت سیاسی مؤثر،
• اجرای بیتبعیض قوانین و مقابله عملی با فساد.
تقریباً همه این مطالعات تأکید دارند که مشکل اصلی، کمبود قانون یا ایده نیست، بلکه نحوه اجرا و فقدان پاسخگویی نهادی است
۳- دولت موازی و اقتصاد سیاسی قدرت در ایران
• مفهوم دولت موازی
بخش قابل توجهی از ادبیات دانشگاهی، ایران را نه یک دولت متمرکز کلاسیک، بلکه نظامی با مراکز قدرت همپوشان توصیف میکند. در این چارچوب، دولت رسمی اختیار کامل سیاستگذاری و تخصیص منابع راهبردی را در اختیار ندارد و نهادهای غیرانتخابی و امنیتی نقش مسلطتری ایفا میکنند (Azadi, ۲۰۱۹).
• منطق ائتلاف روحانیت و نهادهای نظامی
تحلیلهای امنیتی و اقتصاد سیاسی نشان میدهند که این آرایش قدرت بیش از آنکه صرفاً ایدئولوژیک باشد، تابع منطق بقا و حفظ نظام سیاسی در شرایط تهدید داخلی و خارجی است. در این چارچوب، نظامیگری و سیاست خارجی تنشزا، کارکرد تثبیتکننده برای بلوک قدرت دارند (Janes, ۲۰۲۴).
• تضعیف دولت رسمی و اقتصاد رانتی
گزارشهای تحلیلی نشان میدهند که بخش قابل توجهی از منابع راهبردی کشور در اختیار نهادهای فرادولتی قرار دارد؛ امری که ظرفیت دولت رسمی برای توسعه، رفاه و سیاستگذاری اقتصادی را تضعیف کرده و به گسترش اقتصاد رانتی انجامیده است.
• انسداد اصلاحات نهادی
ادبیات توسعه نشان میدهد که اصلاحات نهادی زمانی ناکام میمانند که منافع تثبیتشده بلوکهای قدرت را به چالش بکشند. در چنین شرایطی، اصلاحات یا متوقف میشوند، یا به اصلاحات نمایشی تقلیل مییابند.
جمعبندی
از منظر تحلیلی، بحران حکمرانی در ایران حاصل تعارض ساختاری میان وظایف دولت مدرن و آرایش نهادی قدرت است. دولت رسمی مسئول تحقق اهداف توسعهای و رفاهی است، اما از ابزارها و اختیارات کافی برخوردار نیست. در مقابل، دولت موازی از قدرت و منابع گسترده برخوردار است، بدون آن که مشمول سازوکارهای پاسخگویی باشد. مطالعات تطبیقی نشان میدهند که بدون تغییر در موازنه قدرت، تقویت نهادهای پاسخگو و کاهش نقش نهادهای فرادولتی، اصلاحات واقعی در حکمرانی امکانپذیر نخواهد بود.
متاسفانه چنین به نظر میرسد که یکی از نتایج کشته شدن سران نظام در جنگ اخیر، کسب موقعیت برتر بلوک نظامی- امنیتی در حاکمیت جمهوری اسلامی، به حاشیه رانده شدن دولت رسمی بوده است. این گروه که از زمان عروج پدیده هزاره سوم (احمدی نژاد) به مدت 20 سال منابع کشور را اساسا در خدمت برنامه هستهای، برنامه موشکی و نیروهای نیابتی ایران در منطقه کرده ا ند، امروزه بدون توجه به عواقب وخیم جنگ برای مردم ایران و آینده کشور، شعار کهنه «جنگ جنگ تا پیروزی» را سر میدهند و سرسختانه راهبرد جنگ نا متقارن خود را ادامه میدهند. به احتمال زیاد بعد از جنگ، ناتوانی نظامیان در حل مسائل مبرم اقتصادی و اجتماعی و عدم پاسخگوئی آنها به خواستههای به حق مردم، میتواند موجب افزایش تنشهای سیاسی و خشونت در جامعه شود.
—————————
منابع:
Acemoglu, D., & Robinson, J. A. (2012). Why Nations Fail: The Origins of Power, Prosperity, and Poverty. New York: Crown Business.
Azadi, R. (2019). Governance, state capacity, and institutional dualism in Iran. Journal of Governance and Development Studies.
Azadi, R., Mesgaran, M., & Mirramezani, M. (2022). Parallel institutions and rentier political economy in Iran. Middle East Political Economy Review.
Bell, S., & Hindmoor, A. (2009). Rethinking Governance: The Centrality of the State in Modern Society. Cambridge: Cambridge University Press.
Fukuyama, F. (2013). What is governance? Governance, 26(3), 347–368.
Fukuyama, F. (2014). Political Order and Political Decay: From the Industrial Revolution to the Globalization of Democracy. New York: Farrar, Straus and Giroux.
Janes, S. (2024). Military–clerical coalitions and regime survival in Iran. Security Studies Quarterly.
North, D. C. (1990). Institutions, Institutional Change and Economic Performance. Cambridge: Cambridge University Press.
Transparency International. (2024). Corruption Perceptions Index 2024. Berlin: Transparency International.
Weber, M. (1919). Politics as a vocation. In From Max Weber: Essays in Sociology. New York: Oxford University Press.
World Bank. (2025). Worldwide Governance Indicators. Washington, DC: World Bank.
|
يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ -
Sunday 10 May 2026
|