|
جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Friday 14 August 2026
|
من، همسرم و پسرم ماههاست در بازداشت به سر میبریم؛ با وجود آنکه اقامت دائم داریم و هیچ سابقه کیفری نداریم. این کابوسی تحملناپذیر و بیپایان است.
مریم طهماسبی
نام من مریم طهماسبی است و استاد روانشناسی و آمار در کالج پیرس لسآنجلس هستم؛ یا بهتر است بگویم بودم، تا ۹ آوریل که زندگی من و خانوادهام برای همیشه تغییر کرد.
آن روز مشغول تدریس بودم که پسرم برایم پیام فرستاد و گفت همسرم برای بردن او از مدرسه نیامده و تلفنش را هم جواب نمیدهد؛ رفتاری که اصلاً از او بعید بود. پسرم را از مدرسه برداشتم، با اضطراب و شتاب به خانه برگشتم و با پلیس تماس گرفتم، چون فکر میکردم اتفاق وحشتناکی برای او افتاده است. با این حال، حتی به ذهنم هم خطور نکرد که ممکن است او توسط اداره مهاجرت و گمرک آمریکا (ICE) بازداشت شده باشد. ما اقامت دائم قانونی داریم و گرینکارتهای معتبر در اختیارمان است.
همسرم، عیسی هاشمی، نیز استاد دانشگاه است و زندگی خود را وقف راهنمایی دانشجویان دوره دکتری در بخش روانشناسی کسبوکار در دانشگاه «شیکاگو اسکول» کرده است. هر دوی ما به دانشجویان زیادی در مقطع دکتری مشاوره و راهنمایی دادهایم که در میان آنها کهنهسربازانی نیز هستند که دههها برای این کشور خدمت کردهاند. ما هیچ سابقه کیفری نداریم؛ حتی یک جریمه رانندگی هم در پروندهمان نیست. من به «حاکمیت قانون» باور داشتم و اعتماد داشتم که اگر مشکلی در وضعیت مهاجرتی ما وجود داشته باشد، دولت از طریق مجاری قانونی به ما اطلاع خواهد داد.
اما وقتی فهمیدم یک کارزار تخریبی اینترنتی، بدون هیچ مبنای واقعی یا جایگاه قانونی، دولت آمریکا را متقاعد کرده است که یکشبه تلاش کند گرینکارتهای ما را، بدون رعایت روند قانونی و حتی بدون اطلاع دادن به خودمان، لغو کند، کاملاً شوکه شدم. دولت تصمیم گرفته بود همسرم را به خاطر اینکه پسر زنی بوده که در سال ۱۹۷۹ مترجم گروگانگیران ایرانی بوده است مجازات کند؛ در حالی که عیسی آن زمان هنوز به دنیا نیامده بود.
من به اینجا آمدم چون میخواستم برای خودم و خانوادهام زندگیای بسازم که با اعمال و انتخابهای خودم تعریف شود، نه با کارهای دیگران. اما اکنون زندگی ما به خاطر کاری که شخص دیگری نزدیک به ۵۰ سال پیش انجام داده، از هم پاشیده است.
تصور کنید زنی مستقل هستید که هر روز در میان آبهای تبعیض جنسیتی و مردسالاری دستوپا میزند و سپس به شما گفته شود که نهتنها افکار و دستاوردهای علمی خودتان اهمیتی ندارد، بلکه somehow اکنون مسئول تصمیمهایی هستید که هرگز نگرفتهاید و مسئول اتفاقاتی هستید که پیش از تولد شما رخ دادهاند. به شما گفته شود که هویت مستقلی ندارید و موجودیت شما میتواند بر اساس روابط خانوادگی و خویشاوندی نفی شود. این همان مجازات بر اساس تبار و نسب است. من امیدوار بودم ایالات متحده آمریکا، کشوری که دوستش داشتم، متفاوت باشد.
سرانجام، موقعیت مکانی تلفن همسرم نشان داد که او در یکی از مراکز ICE در مرکز شهر لسآنجلس است. یک دقیقه با او صحبت کردم. گفت به او گفتهاند تا زمانی که خودش در بازداشت است، من و پسرمان در امنیت هستیم. اما بعد مشخص شد که این حرف دروغ بوده است.
روز بعد، وقتی پسرم را به مدرسه میبردم، خودروهای وزارت امنیت داخلی آمریکا (DHS) خودروی مرا محاصره کردند و من و پسرم بازداشت شدیم. مجبور شدم شاهد دستبند زدن به پسرم باشم؛ پسری که در دبیرستان تحصیل میکند و ۱۲ سال است که بهطور قانونی ساکن کالیفرنیا بوده است.
ما شبانه از لسآنجلس در شرایطی هولناک به تگزاس منتقل شدیم که در این نامه وارد جزئیات آن نمیشوم. از آن زمان تاکنون در تگزاس ماندهایم.
من و پسرم بیش از ۱۲۰ روز را در مرکز رسیدگی به امور مهاجرتی دیلی سپری کردهایم؛ دور از همسرم که به مرکز بازداشت جنوب تگزاس در پیرسالِ تگزاس منتقل شده است. او در آنجا با شرایطی حتی وحشتناکتر روبهروست و باید این شرایط را بهتنهایی تحمل کند.
وقتی درخواست کردم همسرم به ما در دیلی بپیوندد؛ مرکزی که به اصطلاح «مرکز بازداشت خانواده» نامیده میشود ــ و صرف وجود چنین اصطلاحی بهشدت نگرانکننده است ــ به من گفتند که در مورد خاص ما، جدایی خانواده سیاست و قاعده است.
من تلاش کردهام بفهمم چگونه چنین چیزی میتواند برای افرادی اتفاق بیفتد که هرگز قانون را نقض نکردهاند، آن هم در نظامی که من تصور میکردم بر پایه حاکمیت قانون بنا شده است.
ما طی چهار ماه گذشته جهنم را از سر گذراندهایم و سلامت جسمی و روانیمان به شکلهایی وخیم شده که ممکن است آثار آن برای سالها قابل جبران نباشد. تنها اجازه داریم هر دو هفته یکبار و تحت نظارت، به مدت ۱۰ دقیقه با همسرم صحبت کنیم.
پسرم که فقط انگلیسی صحبت میکند و از دوران پیشدبستانی در نظام آموزشی کالیفرنیا تحصیل کرده است، تلاش میکند بفهمد چرا تنها کشوری که آن را خانه خود میداند، با او چنین رفتاری میکند.
آنچه بر سر ما آمده، بهطور مشخص برای درهم شکستن جسم و روح ما طراحی شده است. من یک مادر هستم، نه یک شهید؛ بنابراین همیشه سلامت و رفاه پسرم را بر هر رؤیا یا آرزویی که برای خودم دارم ترجیح میدهم.
اما حتی زمانی که تصمیم دشوار گرفتیم و درخواست کردیم اجازه داشته باشیم داوطلبانه ایالات متحده را ترک کنیم ــ جایی که آن را کشور و خانه خود میدانیم ــ دولت نهتنها با این درخواست مخالفت کرد، بلکه پیشنهاد داد که هر تصمیم قضایی که به ما اجازه خروج بدهد را نیز تجدیدنظرخواهی کند.
به عبارت دیگر، آنها میخواهند بازداشت نامحدود ما را، بدون هیچ چشماندازی برای پایان آن، ادامه دهند.
اما برای چه هدفی؟
این پرسش را بارها و بارها از خودم پرسیدهام. نمیتوانم هیچ دلیلی پیدا کنم که چرا ما باید چنین رنج تنبیهیای را تحمل کنیم. ما نه پولی داریم و نه قدرتی که بتواند به ما کمک کند، از ما محافظت کند یا برایمان امتیازی بخرد.
ما دو مدرس دانشگاه از طبقه کارگر هستیم که زندگیای معمولی و متعلق به طبقه کارگر در یک آپارتمان اجارهای داشتیم و هرگز تصور نمیکردیم چنین اتفاقی برای ما رخ دهد.
به همین دلیل است که به کمک شما نیاز داریم.
ما درد و رنجی عظیم را تحمل میکنیم و در کابوسی گرفتار شدهایم که نه قابل تحمل است و نه پایانی برای آن متصوریم. میخواهم پسرم زندگی عادی داشته باشد، نه اینکه روزهایش را در این بازداشتگاه وحشتناک در دیلی سپری کند.
هیچ کودکی سزاوار چنین چیزی نیست. هیچ انسانی سزاوار چنین چیزی نیست.
از هر کسی که وجدان دارد میخواهیم به ما کمک کند تا به این کابوس پایان دهیم.
حرفهای بیشتری برای گفتن دارم، اما این، نسخهای محدود و به بند کشیدهشده از چیزهایی است که در حال حاضر احساس امنیت میکنم که بگویم.
و با این جمله به پایان میبرم:
اگر چنین اتفاقی میتواند برای ما، یک خانواده قانونمدار متشکل از دو استاد دانشگاه و یک پسر جوان، رخ دهد، میتواند برای هر کسی اتفاق بیفتد.
One Woman’s Message From the Hell of ICE Detention
My husband, son, and I have been locked up for months—despite being permanent residents with no criminal record. It is an unendurable, unending nightmare.
Maryam Tahmasebi
My name is Maryam Tahmasebi, and I am a professor of psychology and statistics at Los Angeles Pierce College—or, I was, until April 9, when my life, and my family’s lives, changed forever.
On that day, I was teaching a class when my son texted me, saying that my husband hadn’t picked him up from school and wasn’t answering his phone, which is very unlike him. I picked my son up from school, came frantically back home, and called the police, thinking that something horrible must have happened to him. Even so, it never occurred to me that he could have been detained by ICE. We are legal permanent residents with valid green cards. My husband, Eissa Hashemi, is also a professor, and has dedicated his life to mentoring PhD students in the Business Psychology department of The Chicago School. We have both mentored many PhD candidates, among whom are veterans who have served this country for decades. We don’t have any criminal record—not even a traffic ticket. I believed in the “rule of law,” and trusted that if there was anything wrong with our immigration status, the government would notify us through legal channels.
I was beyond shocked to realize that an online smear campaign without any merit or legal standing had convinced the US government to try to revoke our green cards overnight without due process or even telling us. The government had decided to punish my husband for being the son of a woman who was a translator for the Iranian hostage takers in 1979, before Eissa was even born.
I came here because I wanted to build a life for myself and my family that was defined by my own actions, not anyone else’s. But now our lives are being upended for something someone else did nearly 50 years ago.
Imagine that you are an independent woman wading through the waters of sexism and patriarchy every day, and then you are told that not only do your own ideas and academic achievements not matter, but you are somehow now responsible for decisions you never made, and for things that happened before you were ever born. That you don’t have an identity of your own, and that your existence can be negated based on relations. This is bloodline punishment. I was hoping that the United States of America, the country that I loved, would be different.
Eventually, my husband’s phone location showed he was at an ICE center in downtown LA. I talked to him there for a minute. He said he had been told that, while he was under arrest, our son and I were safe. That turned out to have been a lie. The next day, when I took my son to school, my car was surrounded by DHS cars, and my son and I were detained. I had to watch my son, who is in high school and has been a legal resident of California for 12 years, be handcuffed. We were shipped to Texas overnight from Los Angeles in horrible conditions that I won’t elaborate on in this letter. We have remained in Texas ever since.
My son and I have spent over 120 days in the Dilley Immigration Processing Center, away from my husband, who was taken to the South Texas Detention Center in Pearsall, Texas. There, he faces even more horrible conditions, and he faces them alone. When I requested that my husband be reunited with us in Dilley, a so-called “family detention center” (the very existence of such a term is deeply troubling), I was told that in our specific case, family separation is the policy and the rule.
I have struggled to understand how this can happen to people who have never broken the law, in a system I believed to be based on the rule of law.
We have been put through hell for the past four months, and our physical and mental health have deteriorated in ways that might not be reversible for years. We are only allowed to speak with my husband for 10 minutes every two weeks, under supervision. My son, who only speaks English and has been in California’s school system since pre-K, is struggling to understand why the only country he considers home is treating him this way.
What has happened to us was designed specifically to break our body and spirit. I am a mother, not a martyr, so I would always choose my son’s health and well-being over any dreams or aspirations I have. But even when we decided to make the difficult decision to ask to be allowed to voluntarily leave the United States—the place we consider our country and our home—the government not only opposed it but suggested that it would appeal any judicial decisions that grant us departure.
In other words, they want to continue our indefinite detention without any end in sight. But for what purpose? I have been asking myself that question over and over. I can’t think of any reason why we are being put through this punitive ordeal. We don’t have money or power to help us, shield us, or buy us favor. We are two working-class educators who had been living a working-class life in a rented apartment, and had never imagined anything like this happening to us.
This is why we need your help. We are in tremendous pain and have been trapped in an unendurable, unending nightmare. I want my son to have a normal life, not spend his days in this awful detention center in Dilley. No child deserves this. No human deserves this. We are asking anyone with a conscience to help us end this nightmare. There are more things I want to say, but this is the shackled version of what I feel safe saying right now. I will end on this: If this could happen to us, a law-abiding family of two professors and a young boy, it can happen to anyone.
|
| |||||||||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|