چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - Wednesday 19 August 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 19.08.2026, 10:53

جرج واشنگتن اولین انسان در قلبِ هموطنانش بود


مانفرد برگ

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم: جرج واشنگتن؛ اسطوره‌ای در میانِ واقعیت‌هایِ تلخِ تاریخِ آمریکا
در بهارِ سال ۱۸۰۶، زمانی که ایالاتِ متحده هنوز کشوری جوان و در حالِ شکل‌گیری بود، کتابی منتشر شد که سرنوشتِ تصویرِ تاریخیِ یکی از بزرگ‌ترین چهره‌هایِ آمریکا را برایِ همیشه تغییر داد. در این کتاب، داستانی نقل شد که به‌سرعت در میانِ مردم پیچید و به بخشی از هویتِ ملیِ آمریکا تبدیل گشت: جرج واشنگتنِ شش‌ساله، با تبری به درختِ گیلاسِ پدرش آسیب زده بود، اما هنگامی که پدرش او را بازخواست کرد، با صداقتی کم‌نظیر گفت: «من نمی‌توانم دروغ بگویم.»
این افسانه، هرچند که ساختگی بود، به‌خوبی روحِ «قدیسِ غیرمذهبیِ آمریکا» را به تصویر می‌کشید؛ مردی که نه فقط یک ژنرال و سیاستمدار، بلکه نمادی از فضیلت، صداقت و فداکاری شد. اما تصویرِ واشنگتن، در گذرِ زمان، از هاله‌ی اسطوره‌ای خود فاصله گرفته است. امروز، مورخان او را نه فقط به‌عنوانِ «پدرِ ملت»، بلکه به‌عنوانِ یک برده‌دار، یک زمیندارِ ثروتمند و یک سیاستمدارِ عمل‌گرا نیز می‌شناسند که در تناقضی عمیق با آرمان‌هایِ انقلابِ آمریکا (آزادی و برابری) زندگی می‌کرد.
این مقالهٔ نشریهٔ «تسایت گِشیشته» (Zeit Geschichte) با قلمِ مورخِ آلمانی، مانفرد برگ (Manfred Berg)، به بررسیِ این تصویرِ دوگانه می‌پردازد: از یک سو، واشنگتن به‌عنوانِ «اولین در جنگ، اولین در صلح، و اولین در قلبِ هموطنانش». و از سوی دیگر، واشنگتن به‌عنوانِ نمادِ گناهِ نخستینِ آمریکا، یعنی برده‌داری.
در این مقاله، برگ به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه اسطورهٔ واشنگتن، در طولِ دو قرن، دست‌خوشِ دگرگونی‌هایِ عمیقی شده است. در قرنِ نوزدهم، او به‌عنوانِ یک «موجودِ آسمانی» تجلیل می‌شد؛ نقاشی‌هایِ باشکوهی مانند «عبورِ واشنگتن از دلاور»، او را در هاله‌ای از نورِ قهرمانی به تصویر می‌کشیدند و سنگِ بنایِ هرمی شکل  ۱۷۰ متری واشنگتن (Obelisken)، یادبودی بود برایِ «پدری» که ملت را به «سرزمینِ موعودِ آزادی» رهبری کرده بود. اما از اواسطِ قرنِ بیستم به بعد، با رشدِ جنبش‌هایِ حقوقِ مدنی و نقدِ استعمارگری، تصویرِ واشنگتن نیز خدشه‌دار شد. مورخان به‌تدریج، او را از «قدوسیت» به «انسانیت» بازگرداندند: مردی که با وجودِ رهبریِ یک انقلابِ آزادی‌خواهانه، بیش از ۳۰۰ برده در مزارعِ خود داشت و تا پایانِ زندگی، درگیرِ تناقضی اخلاقی بود.
برگ در این مقاله، با نگاهی موشکافانه و بی‌طرفانه، به سراغِ لایه‌هایِ پنهانِ شخصیتِ واشنگتن می‌رود: از جوانیِ جاه‌طلبِ او در «جنگِ فرانسه و هند»، تا فرماندهیِ ارتشِ قاره‌ای در جنگِ استقلال، و سرانجام، ریاست‌جمهوریِ او که در آن، دو بار داوطلبانه از قدرت کناره‌گیری کرد تا «اصلِ جمهوری‌خواهی» را حفظ کند.
اما در کنارِ این دستاوردهایِ بزرگ، برگ به موضوعاتی نیز می‌پردازد که در کتاب‌هایِ درسیِ آمریکا کمتر به آنها پرداخته شده است: روابطِ پیچیدهٔ واشنگتن با برده‌داری، نگاهِ طبقاتیِ او به مردمِ عادی، و تلاش‌هایش برایِ حفظِ نظمِ اجتماعی در برابرِ «هرج‌ومرجِ انقلابی». نکتهٔ جذابِ مقاله، پیوندِ آن با سیاستِ امروزِ آمریکا است. برگ در پایان، با اشاره به «جنگ‌هایِ تاریخی» (History Wars) در ایالاتِ متحده، به تضادِ آشکارِ میانِ «واشنگتنِ اسطوره‌ای» و «دونالد ترامپِ واقعی» اشاره می‌کند.
در سالِ ۲۰۲۶، هنگامی که آمریکا دویست و پنجاه‌مین سالگردِ استقلالِ خود را جشن می‌گیرد، این تضاد بیش از پیش آشکار خواهد شد: در شهری که نامِ واشنگتن را یدک می‌کشد، رئیس‌جمهوری حکومت می‌کند که وارثِ هیچ‌یک از فضایلِ پدرِ ملت نیست؛ نه صداقت، نه فروتنی، و نه فداکاری. برگ با این نتیجه‌گیریِ تند و تأمل‌برانگیز، به خواننده یادآوری می‌کند که اسطوره‌ها، هرچند که دست‌کاری‌شده و اغراق‌آمیزند، اما هنوز هم می‌توانند به‌عنوانِ «آیینه‌ای» برایِ نقدِ زمانه عمل کنند.
مقالهٔ «او اولین در قلبِ هموطنانش» بیش از یک روایتِ تاریخی است؛ این مقاله، کالبدشکافیِ یک اسطورهٔ ملی و بازتابِ آن در آیینهٔ دموکراسیِ معاصر است. برگ با نگاهی بی‌طرفانه اما نقادانه، به ما نشان می‌دهد که واشنگتن، هم‌چنان که «اولین در قلبِ هموطنانش» باقی مانده، اما این قلب‌ها، امروز بسیار متفاوت‌تر از دویست سالِ پیش می‌تپند.

جرج واشنگتن مردم آمریکا را به استقلال رهبری کرد، اولین رئیس‌جمهورشان بود: تصویری که آمریکایی‌ها از جرج واشنگتن دارند، آیینه‌ای از دموکراسیِ ایالاتِ متحده است  تا به امروز.
نوشتهٔ مانفرد برگ

وقتی جرج واشنگتن شش ساله بود، پدرش او را بازخواست کرد که آیا درختِ گیلاسِ باغچه‌ی خانواده را با تبر زده است یا نه. پسر بلافاصله همه چیز را اعتراف کرد و با ندامت گفت: «من نمی‌توانم دروغ بگویم.» این داستان به‌احتمالِ زیاد ساختگی است. برایِ نخستین بار در سال ۱۸۰۶ در چاپِ پنجمِ کتابِ «زندگیِ جرج واشنگتن» – مجموعه‌ای از حکایت‌هایِ پندآموز دربارهٔ قهرمانِ جنگِ استقلال و اولین رئیس‌جمهورِ ایالاتِ متحده، که قرار بود هموطنانش از فضیلت‌هایِ او الگو بگیرند – ذکر شده است. افسانهٔ درختِ گیلاس به‌سرعت راهِ خود را به کتاب‌هایِ درسی و آثارِ تاریخیِ عامه‌پسند باز کرد. تا به امروز نیز بخشی از گنجینهٔ نقل‌قول‌هایِ آمریکایی است، هرچند که دیگر با لبخندی طنزآمیز روایت می‌شود.

داستانِ کودکی که نمی‌توانست دروغ بگوید، البته در خدمتِ حقیقتی والاتر بود: «پدرِ ملت» یک انسانِ عادی نبود، بلکه به‌گفتهٔ زندگینامه‌نویسِ او، جوزف الیس (Joseph Ellis)، «بزرگ‌ترین قدیسِ غیرمذهبیِ آمریکا» بود. و واشنگتن تا به امروز نیز همین‌گونه باقی مانده است، اگرچه تصویرِمیهن‌پرستِ صادق و فداکار در طولِ زمان، خدشه‌هایی دیده است.

در زمانهٔ به‌شدتِ دوقطبیِ ما، واشنگتن یکی از معدود چهره‌هایِ تاریخیِ مهم که الگوی دیگران قرار می گیرند (Identifikationsfiguren)  و مردم با آنها همذات پنداری می کنند است که کشور هنوز می‌تواند بر رویِ آنها به توافق برسد. وقتی از مورخان خواسته می‌شود که بزرگ‌ترین رئیس‌جمهورانِ تاریخِ آمریکا را نام ببرند، قهرمانِ جنگِ استقلال، در کنارِ آبراهام لینکلن و فرانکلین دلانو روزولت، معمولاً در صدر قرار می‌گیرد. در نظرسنجی‌ها، حدود دو سومِ آمریکایی‌ها به او «کیفیتِ رهبریِ برجسته» نسبت می‌دهند. اما به نخبگانِ سیاسیِ امروز، به‌شدت بی‌اعتمادند و معتقدند که سیاستمداران فقط به دنبالِ منافعِ شخصیِ خود هستند. در موردِ رئیس‌جمهورِ فعلی، این سوءظن بی‌‌اساس نیست. و این که دونالد ترامپ ناتوان از دروغ‌گویی باشد، احتمالاً حتی وفادارترین طرفدارانش نیز باور نمی‌کنند.

جرج واشنگتن در ۲۲ فوریهٔ ۱۷۳۲ در شهرستانِ وست‌مورلند در شمال‌شرقیِ ویرجینیا، بزرگ‌ترین و پرجمعیت‌ترین مستعمرهٔ آمریکایِ شمالیِ بریتانیا، به دنیا آمد. رفاهِ آن مستعمره بر پایهٔ کشاورزیِ مزرعه‌ای و کارِ بردگانِ آفریقایی استوار بود. پدرِ جرج، آگوستین واشنگتن (Augustine Washington)، نیز کشاورزِ تنباکو بود و تعداد زیادی برده داشت. هنگامی که در سال ۱۷۴۳ درگذشت، به هفت فرزندِ خود در مجموع ۴۰۰۰ هکتار زمین و ۴۹ بردهٔ زن و مرد به ارث گذاشت.

جرجِ جوان ابتدا با مادرش، مری بال واشنگتن (Mary Ball Washington)، زندگی می‌کرد، اما به‌زودی برادرِ ناتنیِ ۱۴ ساله‌اش، لارنس، او را زیرِ پر و بالِ خود گرفت. پس از مرگِ لارنس و بیوه‌اش در سال ۱۷۶۱، جرج مزرعهٔ بیش از ۱۰۰۰ هکتاریِ «مونت ورنون» (Mount Vernon) را در کنارِ رودِ پوتوماک (Potomac)، حدود ۲۵ کیلومتریِ جنوبِ پایتختِ کنونیِ ایالاتِ متحده، به ارث برد.

اگرچه خانواده از اواسطِ قرنِ هفدهم در ویرجینیا ساکن بودند، اما به نخبگانِ ثروتمند و تأثیرگذارِ مستعمره تعلق نداشتند. آگوستین واشنگتن به مقامِ قاضیِ صلح و کلانتر انتخاب شده بود، اما هرگز عضوِ مجلسِ مستعمره (House of Burgesses) نشد. تحصیل در کالجِ ویلیام و مری (William and Mary College) در پایتختِ ویلیامزبرگ، جایی که پسرانِ خانواده‌هایِ برجسته آموزشِ کلاسیک و آدابِ اجتماعی می‌آموختند، برای جرج واشنگتن امکان‌پذیر نبود.

با این حال، این جوان نه از جاه‌طلبی مثبت و نه از ارادهٔ صعودِ اجتماعی بی‌بهره نبود. برایِ این کار، به حمایتِ خیرینِ ثروتمند نیاز داشت. او چنین حمایتی را در لردِ توماس فرفکس (Lord Thomas Fairfax) یافت، که از اشرافِ عالیِ انگلستان بود و ادعاهایِ اش را بر دو میلیون هکتار زمین در ویرجینیا که به موجب فرمان سلطنتی برای او و خاندانش تثبیت شده بود مطرح می‌کرد و حالا او نیاز به اکتشاف و نقشه‌برداری داشت. از سال ۱۷۴۸، جرج در چندین اکتشاف شرکت کرد که او را به منطقه‌ای در غربِ کوهستان‌هایِ بلو ریج (Blue Ridge Mountains) نیز برد. زندگیِ سخت در «مرز» (منطقهٔ سکونتِ غربی)، برایِ این مردِ ورزشکار و بلندقامت چندان دشوار نبود، به‌ویژه که کارِ نقشه‌برداری چنان دستمزد خوبی داشت که به او امکانِ خریدِ زمین‌هایِ اولیه را می‌داد.

آنچه او را به اعتبارِ اجتماعیِ موردِ نظر رساند، ارتش بود. به‌لطفِ ارتباطاتِ خود با خانوادهٔ فرفکس (Fairfax)، فرماندارِ ویرجینیا در سال ۱۷۵۲ او را به درجهٔ افسریِ شبه‌نظامیانِ مستعمره منصوب کرد. به‌زودی، واشنگتن خود را درگیرِ نبردهایی با فرانسویان دید که از قرنِ هفدهم با بریتانیایی‌ها برایِ برتری در آمریکایِ شمالی می‌جنگیدند. هر دو قدرت مدعی تصاحب منطقهٔ اوهایو در غربِ آپالاش بودند، جایی که مهاجرانِ انگلیسی بیشتری به آن سرازیر می‌شدند و سرمایه‌گذارانی از ویرجینیا، از جمله برادرِ بزرگترِ واشنگتن، یعنی لارنس، حقوقِ زمینی در آنجا خریده بودند.

جمعیتِ بومیِ درهٔ اوهایو، بریتانیایی‌ها را تهدیدی بزرگ‌تر می‌دانستند. قبایلِ متحدِ ایروکوا (مانند سنکا و مینگو) (Seneca und Mingo) که به‌طورِ سنتی با بریتانیایی‌ها متحد بودند، می‌خواستند تا حدِ ممکن بی‌طرف بمانند. اما شاونی‌ها (Shawnee) و دلاورها (Delaware) از فرانسویان حمایت می‌کردند که آنان را شرِّ کم‌تری می‌دانستند.

در بهارِ ۱۷۵۴، مجلسِ مستعمره برایِ حفاظت از مهاجران، یک گروهِ شبه‌نظامی را با واشنگتن به‌عنوانِ معاونِ فرمانده اعزام کرد. در راه، گروهِ او به یک گشتِ فرانسوی برخورد. به‌گفتهٔ فرانسویان، این یک مأموریتِ دیپلماتیک بود که با دیدنِ شبه‌نظامیانِ ویرجینیا، اسلحه را زمین گذاشته بود. با این حال، درگیری رخ داد و مردانِ واشنگتن و جنگجویانِ بومیِ متحدشان، شمارِ زیادی از فرانسویان را از پای درآوردند، از جمله فرماندهٔ مجروح. واشنگتن سپس با سربازانش به یک دژِ که با شتاب بسیار ساخته شده بود عقب‌نشینی کرد، جایی که نیرویِ اصلیِ فرانسویان او را محاصره کرده و شکستِ سنگینی به او وارد کرد.

اما آن چه بسیار تحقیرآمیزتر بود این که او در هنگامِ تسلیم، باید به‌طورِ مکتوب و نوشتاری مسئولیتِ «قتل» افسرِ فرانسوی را می‌پذیرفت. با این درگیری‌هایِ پراکنده، به‌اصطلاح «جنگِ فرانسه و بومیان آمریکا» (French and Indian War) آغاز شد، که پیش‌درآمدی استعماری بر جنگِ هفت‌ساله بود – جنگی که مورخان آن را اولین جنگِ جهانی می‌دانند. جرج واشنگتن برایِ نخستین بار، تاریخ‌ساز شده بود.


تصویر ساخته شده با هوش مصنوعی از جورج واشنگتن

با این حال، اعتبارِ او به‌عنوانِ یک افسر، بر اثرِ این شکست خدشه‌دار شد. لشکرکشیِ بعدی نیز به فاجعه انجامید، که البته مسئولیتِ آن بر عهدهٔ واشنگتن نبود، بلکه بر عهدهٔ ژنرالِ انگلیسی، ادوارد برداک (Edward Braddock) بود. لندن، برداک را برایِ بیرون‌راندنِ فرانسویان از منطقهٔ اوهایو، با دو هنگ از سربازانِ منظمِ «یونیفرم‌سرخ» به ویرجینیا اعزام کرده بود. ژنرال هیچ شناختی از زمین و شیوهٔ جنگیدن در «مرز» نداشت و با شبه‌نظامیانِ ویرجینیا و بومیانِ متحد، با تکبر رفتار می‌کرد. او به بومیان گفت که به کمکِ «وحشی‌ها» نیازی ندارد. بیشترِ قبایلی که به‌هرحال خود را از سویِ مهاجرانِ انگلیسی در تهدید می‌دیدند، به‌سویِ فرانسویان گرایش پیدا کردند.

هنگام تلاش برای عبور از رودخانهٔ مونونگاهِلا (Monongahela) در نزدیکیِ پیتسبرگِ امروزی (Pittsburgh)، نیرویِ انگلیسی غافلگیر شد، دچار وحشت گردید و تلفاتِ سنگینی متحمل شد. برداک بر اثرِ جراحت درگذشت. اما واشنگتن، با وجود اینکه بی‌باکانه به دلِ نبرد می‌زد، بی‌آسیب ماند. او موفق شد بازماندگانِ نیروهایِ انگلیسی و ویرجینیا را جمع‌آوری کرده و از میدانِ نبرد خارج کند. از آن پس، جرج واشنگتن به‌عنوانِ یک قهرمان شناخته شد و شکست را به حسابِ برداک گذاشتند.

مدتی بعد، مستعمره فرماندهیِ یک هنگِ جدیدِ شبه‌نظامی را به او واگذار کرد. واشنگتن این نیرو را با انضباطی آهنین به یک واحدِ نخبه تبدیل کرد. وظیفه‌ی او دفاع از سرزمینِ مرزی در برابرِ حملاتِ فرانسویان، شاونی‌ها و دلاورها بود. برایِ این منظور، او جنگجویانی از چروکی‌ها (Cherokee) و کاتاوباها (Catawba) را از جنوب استخدام کرد، زیرا «فقط سرخ‌پوستان می‌توانند با سرخ‌پوستان مقابله کنند».

این نبردها افتخارِ چندانی به همراه نداشتند، اما با خشونتِ فوق‌العاده‌ای همراه بودند. سرانجام، بریتانیایی‌ها قبایلِ درهٔ اوهایو را با این تضمین که جلویِ هجومِ مهاجرانِ انگلیسی به سرزمین‌هایِ قبیله‌ای را می‌گیرند، به بی‌طرفی ترغیب کردند – وعده‌ای که به‌زودی مشخص شد کوتاه‌مدت است. به‌هرحال، این اقدامِ سیاسی باعث شد که نیروهایِ بریتانیا و هنگِ ویرجینیایِ واشنگتن در اواخرِ سال ۱۷۵۸ بتوانند قلعهٔ استراتژیکِ «دوکِـن»  (Fort Duquesne) یا همان پیتسبرگِ امروزی را تصرف کنند.

واشنگتن، مانندِ بسیاری از افسران و سربازانِ شبه‌نظامیانِ مستعمرات، از تحقیرِ افسرانِ انگلیسی که ساکنانِ مستعمرات را «انگلیسی‌هایِ درجهٔ دو» می‌دانستند، رنج می‌برد. مدام بر سرِ این موضوع اختلاف بر پا می شد که افسرانِ عمدتاً اشرافیِ ارتشِ منظم، حاضر نبودند افسرانِ شبه‌نظامی را هم‌رتبهٔ خود بدانند. با این حال، این دشمنی‌ها هنوز روحیه‌ای انقلابی در میانِ رعایایِ استعماریِ اعلیحضرت (Seiner Majestät) ایجاد نکرده بود، به‌ویژه که نبردِ مشترک با فرانسویان، پیوندی محکم باقی مانده بود. واشنگتن دوست داشت خودش نیزیک مأموریتِ رسمیِ افسری دریافت کند، اما این درخواست، ناامیدکننده، رد شد.

در اواخرِ سال ۱۷۵۸، او فرماندهیِ هنگِ ویرجینیا را واگذار کرد، اما شهرتی که در دورانِ جوانی در «جنگِ فرانسه و بومیان آمریکا» به دست آورده بود، همچنان باقی بود. هنگامی که جنگِ استقلال در سال ۱۷۷۵ آغاز شد، مستعمراتِ شورشی به‌اتفاق، او را به‌عنوانِ فرماندهیِ کلِّ ارتشِ تازه‌تأسیسِ قاره‌ای انتخاب کردند.

واشنگتن حتی پیش از پایانِ موقتیِ دورانِ نظامی‌اش، به‌طورِ هدفمند، صعودِ اجتماعیِ بعدیِ خود را آماده کرده بود. در تابستانِ ۱۷۵۸، با موفقیت برایِ مجلسِ نمایندگانِ ویرجینیا کاندیدا شد و تا سال ۱۷۷۵ در آن عضویت داشت. در ژانویهٔ ۱۷۵۹، با مارتا کاستیس (Martha Custis)، بیوه‌ای ثروتمند، ازدواج کرد که علاوه بر دو فرزند، جهیزیه‌ای قابل‌توجه از مزارع و بردگان به ازدواج آورد. این ازدواج، مانندِ رسمِ آن زمان، نه عاشقانه، بلکه یک مشارکتِ سودمند برایِ هر دو طرف بود.

واشنگتن به‌لطفِ دستاوردهایِ نظامی‌اش، از اعتبارِ عالی برخوردار بود و از طریقِ ارث و خریدِ زمین‌هایِ مناسب، کاملاً ثروتمند شده بود. اما تنها ثروتِ همسرش بود که او را نهایتاً به عضویتِ نخبگانِ کشاورزِ ویرجینیا تبدیل کرد. او به تفریحاتِ معمول (مانندِ شکارِ روباه و ورق‌بازی) می‌پرداخت، اما مزرعهٔ خود را مانندِ یک کارآفرینِ کشاورزی اداره می‌کرد. به‌عنوانِ صاحب‌املاکِ مونت‌ورنون، داراییِ مشترک را افزایش داد و در کار مزرعه داری و تجارت، آن قدر زیاده روی می کرد گاه ‌به ‌مرز حرص و طمع زیاده از حد می رسید.

اینکه این ثروت بر پایهٔ کارِ بردگان استوار بود، در اواسطِ قرنِ هجدهم به‌سختی به‌عنوانِ یک مشکلِ اخلاقی تلقی می‌شد، اما دلیلِ اصلیِ این است که علمِ تاریخِ مدرن و فرهنگِ یادبود (Erinnerungskultur)، دیگر واشنگتن را با ستایشِ بی‌چون‌وچرا نمی‌ستایند. در زمانِ ازدواج، او حدودِ ۳۵ برده داشت، همسرش نیز حداقل به همین تعداد را به ازدواج آورد که البته در مالکیتِ او باقی ماندند. وقتی واشنگتن در سال ۱۷۹۹ درگذشت، بیش از ۳۰۰ برده در املاکِ این زوج زندگی می‌کردند.

بر اساسِ آنچه می‌دانیم، رفتارِ واشنگتن با «اموالِ و دارایی» انسانیِ خود، مطابق با رویه‌هایِ مزارعِ ویرجینیا بود: او کارِ سخت می‌خواست، اما بردگان را نیز به‌عنوانِ سرمایه‌ای می‌دید که باید با آنها به‌خوبی رفتار کرد. مانندِ همهٔ برده‌داران، از «تنبلیِ سیاهانِ» خود شکایت می‌کرد. فرارِ بردگان را ناسپاسی می‌دانست و برایِ بازگرداندنِ آنها هر کاری می‌کرد. با این حال، هیچ گونه ظلمِ خاصی از او گزارش نشده و سعی می‌کرده در خرید و فروشِ انسان‌ها، خانواده‌ها را از هم جدا نکند.

شور و شوقِ آزادی‌خواهانهٔ انقلابِ آمریکا، حتی در واشنگتن نیز تردیدهایی را دربارهٔ برده‌داری ایجاد کرد، هرچند که او این تردیدها را تنها در جمعِ خصوصی بیان می‌کرد. به‌عنوانِ رئیس‌جمهور، سکوت کرد، زیرا ایالت‌هایِ جنوبی، از جمله ویرجینیا، هرگز لغوِ برده‌داری را نمی‌پذیرفتند. با این حال، او پیامدهایِ شخصیِ این موضوع را عملی کرد و در وصیت‌نامه‌اش، آزادیِ بردگانِ خود را مقرر داشت.

از نظرِ عملی، این کار بسیار دشوار بود، زیرا بسیاری از بردگانِ واشنگتن با یکدیگر ازدواج کرده بودند. جرج فقط می‌توانست بردگانِ خود را آزاد کند، نه بردگانِ همسرش را. برایِ اینکه خانواده‌ها از هم جدا نشوند، تعیین کرد که بردگانِ او پس از مرگِ همسرش آزاد شوند؛ احتمالاً با این انتظار که او نیز بردگانِ خود را آزاد کند. اما مارتا واشنگتن، یک سال پس از مرگِ شوهر، بردگانِ او را آزاد کرد، اما بردگانِ خود را به اعضایِ خانواده بخشید.

روگردانیِ واشنگتن از برده‌داری شاید بدون عزم و جدیت کافی و تا حدی تحتِ تأثیرِ ملاحظاتِ اقتصادی بوده باشد، زیرا او مدتها بود که کارِ برده‌ها را ناکارآمد می‌دانست. با این حال، باید تأکید کرد که او در وصیت‌نامه‌اش، بسیار فراتر از توماس جفرسون رفت؛ جفرسون که در اعلامیهٔ استقلال، به‌طورِ مؤکد بر آزادیِ طبیعیِ همهٔ انسان‌ها تأکید کرده بود، هرگز نتوانست به سخنانِ عالیِ خود عمل کند.

هنگامی که درگیری با کشورِ مادر در آوریلِ ۱۷۷۵ به جنگِ آشکار تبدیل شد، مستعمرات، فرماندهیِ کلِّ ارتشِ تازه‌تأسیسِ قاره‌ای را به واشنگتن سپردند. چالش، عظیم بود. در حالی که دشمن از قوی‌ترین ناوگانِ جهان و یک ارتشِ حرفه‌ایِ منظم برخوردار بود و همچنین می‌توانست روی حمایتِ بیشترِ بومیان حساب کند، واشنگتن باید ارتشی را از صفر ایجاد می‌کرد که در ابتدا عمدتاً از داوطلبانِ بی‌تجربه تشکیل می‌شد.

در آغازِ جنگ، نیروهایِ او شکست‌هایِ سنگینی خوردند و مجبور شدند در هنرِ عقب‌نشینی تمرین کنند. اما واشنگتن به‌زودی تشخیص داد که باید از نبردهایِ صحراییِ روباز اجتناب کند و با مانورهایِ فریبنده و حملاتِ غافلگیرانه، بریتانیایی‌ها را مجبور کند تا نیروهایِ خود را تقسیم کنند. او نه تنها یک استراتژیستِ ماهر، بلکه یک فرماندهٔ کاریزماتیک بود که به سربازانِ گرسنه و یخ‌زدهٔ خود در اردوگاهِ زمستانیِ «ولی فورج» (Valley Forge) در ۱۷۷۷/۷۸، زمانی که شکست تقریباً اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید، شجاعت و امید بخشید.

اینکه ارتشِ قاره‌ایِ واشنگتن می‌توانست در برابرِ یونیفرم‌سرخ‌ها مقاومت کند، همچنین مدیونِ اتحاد با فرانسه بود. نیروها و کشتی‌هایِ فرانسوی نقشِ تعیین‌کننده‌ای در تسلیمِ نیرویِ بریتانیایی در یورکتاونِ ویرجینیا (Yorktown in Virginia) در اکتبرِ ۱۷۸۱ داشتند. بدین‌ترتیب، جنگ عملاً پیروز شده بود، اگرچه امضایِ پیمانِ صلحِ رسمی هنوز دو سال به طول انجامید.

به‌عنوانِ قهرمانِ جنگِ استقلال و رهبرِ یک ارتشِ پیروز، واشنگتن به‌راحتی می‌توانست قدرت را به دست گیرد. اما در اواخرِ سال ۱۷۸۳، فرماندهیِ کل را کنار گذاشت و بدین‌وسیله نمونه‌ای از فضیلتِ مدنیِ میهن‌پرستانه ارائه داد. تقریباً بدیهی بود که پس از تصویبِ قانونِ اساسیِ جدیدِ فدرال، او به‌عنوانِ نخستین نامزدِ ریاست‌جمهوری در نظر گرفته شود. هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد در برابرِ او کاندیدا شود.

در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ ۱۷۸۹ و ۱۷۹۳، هیئتِ انتخاباتی هر دو بار به‌اتفاق به واشنگتن رأی داد. اقتدارِ او به‌عنوانِ «پدرِ ملت» در ابتدا بی‌مناقشه بود. اما در دورانِ دومِ ریاست‌جمهوری‌اش، او نیز به اختلافاتِ میانِ فدرالیست‌ها و جمهوری‌خواهان کشیده شد و هدفِ حملاتِ تندی قرار گرفت که پس از کناره‌گیری‌اش از قدرت نیز ادامه یافت.

وقتی جرج واشنگتن در ۱۴ دسامبرِ ۱۷۹۹ بر اثرِ عفونتِ حادِ اپی‌گلوت (بخشِ فوقانیِ حنجره) به‌طورِ ناگهانی درگذشت، همهٔ آمریکایی‌ها عزادار شدند. با خبرِ مرگِ او، در همه‌جا مغازه‌ها تعطیل گردید و روزنامه‌ها با حاشیهٔ سیاهِ عزا منتشر شدند. پیکرِ او مطابقِ خواسته‌اش در آرامگاهِ خانوادگیِ مونت‌ورنون به خاک سپرده شد. دوازده روز پس از مرگش، یک راهپیماییِ بزرگِ عزاداری در پایتختِ فیلادلفیا برگزار شد که با خاکسپاریِ دولتی برابر بود و لحنِ تقدیسِ آیندهٔ واشنگتن را تعیین کرد. قهرمانِ جنگِ استقلال و اولین رئیس‌جمهور، «موسی»ای بود که آمریکایی‌ها را به سرزمینِ موعودِ آزادی رهبری کرده بود. او، همان‌گونه که هم‌راه و همرزمِ او، هنری لی (Henry Lee)، در یک مدیحهٔ مشهور نوشت، «اولین در جنگ، اولین در صلح، و اولین در قلبِ هموطنانش» بود.


تابلوی نقاشیِ «واشنگتن در حالِ عبور از دلاور» اثر امانوئل لوتس / ابعاد تابلو ۳/۷۹ در ۶/۴۸ متر. محل نگهداری موزه هنری متروپلیتن

مراسمِ عزاداریِ هفته‌های طولانی در سراسرِ کشور، آغازِ «دینِ مدنیِ آمریکا» (Zivilreligion) (آن‌گونه که بعدها تقدیسِ ملت و نسلِ بنیانگذاران نامیده شد) را رقم زد. یک حکاکیِ بسیار کپی‌شده با عنوان «خدایی‌شدنِ واشنگتن» (The Apotheosis of Washington)، پدرِ ملت را نشان می‌دهد که از تابوت برمی‌خیزد و توسطِ فرشتگان به آسمان برده می‌شود. بلافاصله پیشنهادهایی برایِ بنایِ یادبودی مطرح شد، اما نزدیک به ۵۰ سال طول کشید تا در پایتختِ ایالاتِ متحده که به افتخارِ واشنگتن نام‌گذاری شده بود، سنگِ بنایِ هرمی شکل (Obelisken) به ارتفاعِ حدودِ ۱۷۰ متر گذاشته شود. این بنا به دلیلِ تأخیرِ ناشی از جنگِ داخلی، تنها در سال ۱۸۸۵ افتتاح شد. اما تأثیرِ بسیار بیشتری بر تصویرِ او در تاریخ، نقاشیِ «واشنگتن در حالِ عبور از دلاور» (Washington Crossing the Delaware) از نقاشِ تاریخِ آلمانی- آمریکایی، امانوئل لوتس (Emanuel Leutze)، داشت که در سال۱۸۵۱ به نمایش درآمد. این نقاشی، ژنرال را در حالتی جسورانه و قهرمانانه نشان می‌دهد و به‌گفتهٔ یک مورخ، به «مشهورترین نقاشیِ آمریکاییِ تمامِ دوران» تبدیل شد.

جرج واشنگتن رهبرِ یک ارتشِ انقلابی بود، اما در خاطرِ آمریکایی‌ها نه به‌عنوانِ یک انقلابی، بلکه به‌عنوانِ تضمین‌کنندهٔ ثبات و نظم باقی مانده است. این با خودآگاهیِ او هماهنگ بود. او یک میهن‌پرستِ پرشور بود که آزادیِ آمریکا را توسطِ سلطنتِ بریتانیا در خطر می‌دید و بنابراین برایِ یک ملتِ مستقل جنگید، اما ایده‌هایِ انقلابیِ اجتماعی، برایِ عضوی از طبقهٔ بالایِ مالک، کاملاً بیگانه بود. به‌عنوانِ رئیسِ کنوانسیونِ قانون‌اساسی و اولین رئیس‌جمهور، او از یک قدرتِ مرکزیِ قوی حمایت می‌کرد، زیرا تنها به این ترتیب می‌شد از لغزیدنِ خودگردانیِ جمهوری‌خواهانه به هرج‌ومرج و هرج‌ومرج جلوگیری کرد. مهم‌ترین میراثِ سیاسیِ او این بود که دو بار داوطلبانه از قدرت کناره‌گیری کرد: در ۱۷۸۳، پس از پایانِ جنگِ استقلال، فرماندهیِ ارتش را واگذار کرد، و در ۱۷۹۶، از یک دورهٔ دیگرِ ریاست‌جمهوری صرف‌نظر کرد. در یک جمهوری، هیچ‌کس نباید برایِ مدتِ طولانی، قدرتِ زیادی داشته باشد.


سنگِ بنایِ هرمی شکل (Obelisken) به ارتفاعِ حدودِ ۱۷۰ متر در پایتختِ ایالاتِ متحده

واشنگتن که همیشه نگرانِ شهرتِ پس از مرگِ خود بود، می‌خواست به‌عنوانِ میهن‌پرستی دیده شود که رفاهِ میهن را بر منافع و جاه‌طلبی‌هایِ شخصیِ خود ترجیح می‌دهد. آرزویِ او برآورده شد، زیرا تا به امروز، او در فرهنگِ یادبودِ آمریکا، تجسمِ فضایلِ جمهوری‌خواهانه است: شجاعت، ایثار، وظیفه‌شناسی، خویشتن‌داری، فروتنی و صداقت. این تصویر، نه کلیشه‌هایِ سطحی و نه تحقیقاتِ تاریخیِ انتقادی نتوانسته‌اند به آن آسیبی برسانند. تحقیقات نشان داده که این قدیسِ ملی دارای ضعف‌هایِ انسانیِ بسیاری بوده است. او به خشمِ ناگهانی گرایش داشت، سلطه‌جو و موشکاف بود، انتقاد را توهینِ شخصی می‌دانست و به‌نظر می‌رسد در وفاداریِ زناشویی نیز چندان سخت‌گیر نبوده است. حتی نبوغِ نظامیِ او نیز زیرِ سؤال رفته است. و البته، به‌ویژه برده‌داری، به تصویرِ واشنگتن آسیب زده است. برخی مدارس به دلیلِ اینکه کودکانِ آفریقایی- آمریکایی نباید خود را با یک برده‌دار هم‌ذات‌پنداری کنند، تغییرِ نام داده‌اند. اینکه در قرنِ نوزدهم، بسیاری از بردگانِ آزادشده نامِ واشنگتن را برگزیدند، زیرا این نام نمادِ آزادی بود، دیگر نقشی نداشت.

در «جنگ‌هایِ تاریخی» (history wars) امروز، دیگر بحث بر سرِ بررسیِ دقیقِ واقعیتِ تاریخی نیست، بلکه بر سرِ تضاد میانِ تصاویرِ تاریخیِ ناسازگار است. آیا برده‌داری، گناهِ نخستینِ (Erbsünde) است که جامعه و فرهنگِ آمریکا را تا به امروز شکل داده است، یا اینکه برده‌داری و نژادپرستی، انحرافاتی تأسف‌بار اما پشت‌سرگذاشته‌شده از اصولِ بنیادینِ آزادی و برابری هستند، همان‌گونه که یک «کمیسیونِ متخصص» منصوبشده توسطِ ترامپ دربارهٔ اهمیتِ سال ۱۷۷۶ در تاریخِ ایالاتِ متحده، در سال ۲۰۲۱ مقرر کرد؟ اگر به خواستِ دولتِ ترامپ باشد، جشن‌هایِ ۲۵۰ سالگیِ استقلال نباید با حقایقِ تاریخیِ ناخوشایند مختل شوند. در ژانویهٔ ۲۰۲۶، خدماتِ پارکِ ملی (National Park Service) یک نمایشگاه را در پارکِ تاریخیِ ملیِ استقلال (Independence National Historical Park) در فیلادلفیا برچید که به یادِ ۹ برده‌ای بود که در دورانِ ریاست‌جمهوریِ واشنگتن، برایِ این زوج کار می‌کردند. حداقل برایِ لحظه‌ای،یک دادگاه جلویِ تحریفِ تاریخ را گرفته است.

اما اسطورهٔ جرج واشنگتن، خطراتی را نیز برایِ دونالد ترامپ به همراه دارد. وقتی آمریکایی‌ها در این سال به «پدرِ ملت» می‌اندیشند، تضادِ آشکارِ او با چهل‌و‌هفتمین رئیس‌جمهورِ خود، به‌شدت نظرشان را جلب خواهد کرد. در شهری که نامِ جرج واشنگتن را یدک می‌کشد، امروز یک «ضدِ واشنگتن» حکومت می‌کند: یک خودکامه‌یِ آرزومند، خودشیفته، ثروت‌اندوز از طریقِ قدرت (Kleptokrat) و دروغگو. هرگز دربارهٔ ترامپ، افسانه‌ای مانندِ «درختِ گیلاس» روایت نخواهد شد.

DERERSTE IN DENHERZEN
VON MANFRED BERG



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net