|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
دنیل بوفی / گاردین / یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۲۶
خواهران دوقلو ۱۹ ساله بودند و هنوز در دبیرستان تحصیل میکردند که نیمهشب از تختخوابهایشان توسط مردانی نقابدار ربوده شدند؛ مردانی که بعدها مشخص شد از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعزام شده بودند.
پس از چهار ماه جستوجوی بیوقفه و ناامیدانه در بیمارستانها و نهادهای دولتی برای یافتن خبری از دخترانش، مادر آنها، مرضیه نورمحمدی، سرانجام از سرنوشتشان آگاه شد. ترانه و رومینا رحیمی به دلیل تصمیمشان برای پیوستن به میلیونها نفری که در جریان اعتراضات ژانویه علیه حکومت در خیابانهای شهرهای ایران حضور یافته بودند، بازداشت شده بودند. هنگامی که مادرشان در ماه مه موفق شد آنها را در زندان ببیند، این دو خواهر به سختی قابل شناسایی بودند.
به گفته پسرعموی آنها که در ایالات متحده زندگی میکند، بخشهایی از پوست سر این دو زن به دلیل کشیده شدن از موهایشان آسیب دیده و چهرههایشان پر از کبودی بود. همچنین ادعا شده است که به ترانه، که رؤیای راهاندازی اصطبل اسب خود را در سر دارد، گفته شده بود اگر اعترافنامه را امضا نکند، مأموران زندان در برابر چشمانش به رومینا تجاوز خواهند کرد.
حکم اعدام برای ترانه و ۲۵ سال زندان برای رومینا
دیدار مادر با دخترانش در زندان دولتآباد اصفهان، پنج ماه پیش انجام شد. اکنون اسناد دادگاههای ایران نشان میدهد که ترانه به دلیل مشارکت در اعتراضات ژانویه به اعدام محکوم شده و رومینا نیز حکم ۲۵ سال زندان دریافت کرده است. از زمان صدور این احکام، هیچیک از اعضای خانواده موفق به دیدار آنها نشدهاند.
دلیل تفاوت میان این دو حکم همچنان نامشخص است، اما مسعود نورمحمدی، پسرعموی دوقلوها که در ایالت یوتای آمریکا زندگی میکند، میگوید درک اقدامات حکومت برای او دشوار است.
او گفت: «آنها حتی از قوانین خودشان هم پیروی نمیکنند. طبق قانون، یک دوره ۱۸ روزه برای اعتراض و درخواست تجدیدنظر توسط وکلا وجود دارد، اما در بسیاری از پروندههای اخیر [اعدام] این اتفاق نیفتاده است. فقط حکم صادر میکنند، بچهها را میبرند و اعدامشان میکنند و به دار میآویزند. بنابراین واقعاً هیچ چیز معنا و منطقی ندارد.»
نورمحمدی ۴۳ ساله معتقد است ترانه دقیقاً به دلیل آشکار بودن بیگناهیاش به اعدام با چوبه دار محکوم شده است.

رومینا رحیمی
او گفت: «کافی است به چشمانش نگاه کنید تا فوراً بفهمید که انسان مهربانی است. احساس من این است که آنها میخواهند در میان مردم ترس ایجاد کنند؛ این پیام را بدهند که: “ببینید، مهم نیست چقدر انسان خوبی باشید، مهم نیست چقدر بیگناه باشید، ما میتوانیم به سراغتان بیاییم؛ پس دیگر به خیابانها نیایید.”»
با وجود مشکلات و محدودیتهای لجستیکی ناشی از جنگ با آمریکا و اسرائیل که از ماه فوریه آغاز شد، ایران امسال بیش از ۵۰۰ نفر را اعدام کرده است؛ از جمله دستکم ۲۹ نفر که در ارتباط با اعتراضات ضدحکومتی ژانویه محکوم شده بودند.
در میان اعدامشدگان دستکم ۱۶ زن نیز حضور داشتهاند. صدها معترض دیگر نیز یا به اعدام محکوم شدهاند یا با اتهاماتی روبهرو هستند که میتواند مجازات اعدام را در پی داشته باشد؛ از جمله بیش از ۷۰ نفر در اصفهان.
ماه گذشته، بریتانیا و ۳۰ کشور دیگر با صدور بیانیهای مشترک، اعدام معترضان ژانویه را محکوم کرده و آن را تلاشی برای خاموش کردن صدای مخالفان توصیف کردند.

ترانه رحیمی
نورمحمدی که در حوزه فناوری اطلاعات سلامت فعالیت میکند و ۲۲ سال پیش از ایران به آمریکا مهاجرت کرده است، با وجود دریافت تهدیدهای مرگ از طریق پیامک و شبکههای اجتماعی از سوی افرادی که مدعیاند آدرس محل سکونتش را میدانند، همچنان درباره این پرونده سخن میگوید. او معتقد است سرنوشت دخترعموهایش باید ارادهای جدی برای پایان دادن به حکومت اسلامی ایجاد کند.
این دو زن در روزهای ۸ و ۹ ژانویه همراه با حدود ۱۸ میلیون نفر دیگر در اعتراضات اصفهان شرکت کردند. مردانی که یک ماه بعد برای بازداشت آنها آمدند، با کشیدن کیسه بر سرشان، آنها را از خانه خارج کردند و هیچ توضیحی نیز ارائه ندادند.
مادر دخترانش را نمیشناخت
نورمحمدی گفت: «خانواده نمیدانستند آنها کجا هستند. هیچ اطلاعی نداشتند. همه جا دنبالشان میگشتند؛ دادگاههای مختلف، بیمارستانها و هر جایی که فکرش را بکنید. تا اینکه عمهام تماسی دریافت کرد و به او گفتند: “دخترهایتان نزد ما هستند، برای ملاقاتشان به زندان بیایید.”»
به گفته نورمحمدی، دیدن دخترانش برای عمه او تجربهای دردناک و تکاندهنده بود.
او گفت: «عمهام فرزندان خودش را نمیشناخت. آنها به شدت کتک خورده بودند؛ صورتهایشان بهشدت متورم شده بود، سراسر بدنشان کبود بود، آرنجها، بند انگشتان و پاهایشان شکسته بود و تقریباً هیچ مویی روی سرشان باقی نمانده بود، چون آنها را از موهایشان میکشیدند و از یک سلول به سلول دیگر میبردند. همانجا فهمید که آنها در سلول انفرادی نگهداری شدهاند.»
مرضیه نورمحمدی که اکنون دختران ۲۰ سالهاش را به تنهایی بزرگ کرده است، اجازه حضور در دادگاه آنها را نداشت. وکلای خواهران گفتهاند که ترانه در دادگاه اعلام کرده هرگونه اعتراف یا اظهارنظر منتسب به او تحت شکنجه اخذ شده است. همچنین ادعا میشود هیچ مدرکی دال بر مشارکت این دو خواهر در اقدامات خشونتآمیز ارائه نشده و آنها پیش از این هرگز در اعتراضات سیاسی شرکت نکرده بودند.
نورمحمدی در پایان گفت: «مادرم با من زندگی میکند. حتی یک ثانیه نیست که از کنار او عبور کنم و او در حال گریه کردن نباشد.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
این همه مرگ از طاقت ما بیرون است.....
نیست در این گوشه، کس تنها تر از من....
این داستان تلخ شهری است که به درازی تاریخ اش حوادث و اتفاقات دهشتناک و دردناکی را به خود دیده و همچنان ایستاده است. جان باختن شماری از شهروندان سنندجی در اتفاق ناگوار و غم انگیز انفجار تانکر سوخت، زخمی است ناسور بر زخم های دیگر شهر و بار دیگر معضل حمل و نقل و جاده های کردستان را از حاشیه به متن آورد.
به یاد داریم که چند سال پیش هم تعدادی از شهروندان در ترمینال شهر قربانی همچین حادثه مشابهی شدند و زنهار منتقدان و دلسوزان شهر راه به جایی نبرد.اکنون هم باز این تراژدی در شکل و شمایل دیگری تکرار شد.تردیدی نیست که شهر و شهروندانش بیش از هر چیز قربانی بی کفایتی و ناکارآمدی مسئولان ریز و درشتی است که چنین وضعیت رقت انگیزی را برای سنندج رفم زده اند.
ما شماری از فعالان مدنی و سیاسی کردستان ضمن همدردی و همدلی با خانواده ها و بازماندگان این حادثه تلخ و سیاه موکدا تاکید مینماییم که بیش از این جان شهروندان به پای ضعف مدیریت و ناکارآمدی مسئولان قربانی نشود و تدبیری برای عدم تکرار این حوادث تلخ بیاندیشند.
امضا کنندگان:
بهرام صادق وزیری، طاها اردلان، حسن قریشی، اجلال قوامی، اقبال بایزیدی، سعید بهرامی، فریدون فریدونی، حامد فرازی، پژمان حبیبی، عبدالله سهرابی، بهرام سنجابی، هاشم حسامی، صباح حسنی، شریف علیرمایی، روزبه اکرادی، محسن کاویانی، علی والایی، غفور سلیمانی، مختار محمدی، محمود لامعی، کمال جهان نمایی، حیدر احمدی، حسن سرداری، گلاله ابطحی، نوشین فرهمندی، سارا عزیزی، مستوره جهانی، نشمیل اسدی، جمیله پولادی، آرش فاتحی، ناصر خیاطی، صادق رحیمی، اکبر ولدی، کوروش یاسینی، حمید روشنی، حسین خالدیان، حبیب الله رنجبر، سارو فیضی، نامق رضایی، صالح میرزایی، کاوه زرافشان، مختار رضاعی، افشین خسروی، خسرو ملکی، مهدی باوفا، کمال رمضانی، مجید طاهری، وریا هاشمی، جهانگیر حاتمی، ارسلان محمد خانی، پدرام حمیدی، هانیه روحی، نسرین صفامنش، هاجر علیخانی، منیره هدایتی، شاهو فتحی، بختیار قهرمانی، مبین لاهورپور، سیروس بهمنی، توفیق بهمن بیگی، حکمت صالحی، سهراب نیلی، صابر خدامرادی، کیوان محمدی، اسماعیل راشد نسب، یحیا علمایی، داریوش زنگنه، امید صلواتی، فرشید بزدوده، سیروان غریبی، لطیف تهامی، فرهاد قاسمی، زبیر صمدی، جمال باخی، نجم الدین گوهری، الیاس کوردی، بهزاد درخشانی، بهمن رفیعی، شعیب مهرپناه، مسعود خدابنده، کاوان طاهری، جمیل فاروقی، هیمن جواهری، جمشید صلاحی سنندجی، فردین ناموری، سالار نامداری، اقبال بایزیدی، هوشنگ جهانتابی، مهران صادقی، عبدالله خالدی، طهمورث قریشی، حامد دولابی، علی رمضانی، آرام حقگو، زاهد مرادی، طیفور ارغوانی، طهمورث غیاثی، خبات نگهداری، حمید روشن، امیر خدایی، یاشار همیلی، شریف ملک محمدی، منصور خدارحمی، حشمت دارابی، زاهد افضلی، کیومرث بهاری، محمود درویشی
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
فرارو- نمیدانست اگر با ماشین سنگینش از همان خیابان همیشگی در اصفهان عبور کند، چرخهای تانکرش زمینگیر میشوند. ۱۳ شهریور اما تصویر این اتفاق منتشر شد. چرخهای تانکر این راننده در بخشی از خیابان شهیدان کاظمی داخل آسفالت فرو رفته بود.
برای اصفهان فرو رفتن زمین حادثه تازهای نیست. چند روز پیش، ۶ شهریور، یعنی کمتر از یک هفته پیش، در خیابان نشاط حفرهای پنج متری دهان باز کرده بود.
بین این دو حادثه هم در خیابان طالقانی، بخشی از زمین فروریخته است. بنابراین سه حادثه در فاصلهای کوتاه داریم؛ اتفاقاتی که اگرچه علت مستقیم آنها یکسان اعلام نشده، اما بار دیگر وضعیت زیرساختهای زیرزمینی اصفهان و بحران فرونشست در این شهر را به مسئلهای جدی تبدیل کرده است. در این نقطه که تراکم این حوادث افزایش یافته میپرسیم: اگر زمین دهان باز کند و سی و سه پل را ببلعد چه؟
سه خیابان، سه فروریزش در چند روز
ماجرا در خیابان شهیدان کاظمی از عبور یک تانکر شروع شد. هنگام عبور خودرو، بخشی از سطح خیابان نشست و چرخهای تانکر داخل حفرهای زیر آسفالت گیر کرد. نیروهای آتشنشانی و آبفا در محل حاضر شدند و تانکر را خارج کردند. قرار شد گروه فنی آبفا با حفاری محل، وضعیت شبکه توزیع آب را بررسی و نسبت به رفع مشکل اقدام نماید.
یکی از راننده تاکسیهای شهری اصفهان میگوید: «بعد از اینکه عکس تانکر را دیدم، راستش موقع رد شدن از خیابانها بیشتر حواسم به آسفالت است. قبلاً اگر یک ترک یا فرورفتگی میدیدی، فکر میکردی طبیعی است. الان نمیدانی زیر همین چند متر آسفالت چه خبر است.»

البته چند روز قبلتر، خیابان نشاط صحنه اتفاقی جدیتر بود. شکستگی یک خط انتقال فاضلاب ۵۰۰ میلیمتری و نشت فاضلاب باعث شستهشدن خاک زیر خیابان و ایجاد حفرهای حدود چهار متر عرض، پنج متر طول و پنج متر عمق شد. خیابان برای مدتی بسته شد و تیمهای آبفا، شهرداری و پلیس راهور برای ایمنسازی وارد عمل شدند. همزمان، حفاری خط دوم مترو در عمق حدود ۲۰ متری و در نزدیکی محل حادثه در جریان بود و بررسی تاثیر احتمالی این عملیات نیز در دستور کار قرار گرفت. حالا احمدرضای ۳۳ ساله، ساکن مرکز اصفهان که در حوزه ساخت و ساز کار میکند میگوید: «گاهی اوقات برای کمتر پورسانت دادن از پیمانکار، مهندس یا حتی کارگر غیر حرفهای استفاده میشود. مهندس اگر مهندس باشد به خوبی میداند ایجاد حفره در کدام نقطه شهر غیرحرفهای است.»
در خیابان طالقانی هم بررسیهای اولیه، شکستگی یک لوله آب و شستهشدن خاک زیر سطح خیابان را علت اصلی فروریزش اعلام کرد. محل حادثه ایمنسازی شد تا بررسیهای فنی ادامه پیدا کند.
اصفهان فقط «فرونشست» نمیکند
موضوع این است که برخورد با هر یک از این حوادث در ذهن بیننده و شنونده با فرونشست گره میخورد. در حالی که این سه حادثه را نمیتوان سه مورد قطعی از فرونشست زمین دانست. در خیابان نشاط، شکستگی شبکه فاضلاب علت مستقیم اعلام شده، در طالقانی شکستگی لوله آب و شستهشدن خاک و در هشتبهشت نیز احتمال ارتباط با حفاری مترو مطرح شده بود.
تفاوت این دو واژه مهم است. فرونشست یک پدیده تدریجی و گسترده است که عمدتا در نتیجه افت سطح آبهای زیرزمینی و فشردهشدن لایههای خاک اتفاق میافتد، اما فروریزش میتواند ناگهانی و نقطهای باشد و در اثر شکستگی لوله، شستهشدن خاک، ایجاد حفره یا عملیات عمرانی رخ دهد.
به گفته بهرام نادری، کارشناس ژئوتکنیک، برخی فروچالهها منشا متفاوتی دارند و نمیتوان آنها را بهطور مستقیم به فرونشست نسبت داد. فرسودگی شبکه فاضلاب، شکستگی لولهها و شستهشدن خاک زیر معابر، خود میتواند زمینهساز فروریزشهای ناگهانی باشد. این همان موضوعی است که با توجه به عمر بالای بخشی از شبکه آب و فاضلاب اصفهان، اهمیت بیشتری پیدا میکند.
زمین اصفهان سالانه ۱۸ سانتیمتر پایین میرود
اما اگر ابتدا بر بحث فرونشست متمرکز شویم باید بدانیم که بر اساس گزارشهای سازمان زمینشناسی، نرخ فرونشست در دشت اصفهان حدود ۱۵ تا ۱۸ سانتیمتر در سال برآورد شده است. این عدد برای پدیدهای که معمولا بهصورت تدریجی رخ میدهد، رقم کوچکی نیست.
گستره این بحران هم فقط به محدوده مرکزی شهر محدود نمیشود. در استان اصفهان ۳۵ دشت مورد مطالعه قرار گرفته که در ۲۵ دشت، نرخ فرونشست بین ۵ تا ۱۸ سانتیمتر گزارش شده و در ۲۹ دشت نیز افت سطح آب زیرزمینی وجود دارد.
برآوردهای رسمی در سالهای اخیر نیز از قرار گرفتن حدود ۱.۵ میلیون نفر در معرض مستقیم فرونشست در استان خبر دادهاند. در گزارش دیگری، جمعیت ساکن در محدوده فرونشست اصفهان و اطراف آن نزدیک به سه میلیون نفر اعلام شده است. در همین محدوده ۲۸۰ مسجد و ۲۷۵ مدرسه قرار دارند و ۴۰ مدرسه به دلیل ترکخوردگی و ناایمنشدن تخلیه شدهاند.
یک طرف ماجرا زمین است و طرف دیگر، شبکهای از زیرساختهای قدیمی. بیش از ۳۰۰ کیلومتر از شبکه فاضلاب اصفهان نیازمند بازسازی و بیش از هزار کیلومتر از شبکه آب شرب نیازمند اصلاح و نوسازی است. بخش قابل توجهی از این شبکهها چند دهه قدمت دارند و شکستگی آنها میتواند خاک اطراف را بشوید و ناگهان حفرهای زیر سطح خیابان ایجاد کند.
نمونههای این حوادث هم کم نیست. شهریور سال گذشته در خیابان هشتبهشت غربی و محدوده چهارراه فرشادی، فروچالهای عمیق در خیابان ایجاد شد و یک تیر چراغ برق داخل آن افتاد. بررسیهای کارشناسی نشان داد عمق حفره از عمق شبکه فاضلاب بیشتر بوده و احتمال ارتباط آن با عملیات خط دوم مترو نیز مطرح شد. همانطور که یکی از گمانهها در مورد فروریزش زمین در خیابان نشاط، حفاری برای مترو اعلام شده بود.

در خیابان بهارستان شرقی هم شکستگی یک شبکه فاضلاب ۴۵ساله باعث فروریزش شد. خیابان بزرگمهر نیز در سال گذشته شاهد ریزش شبکه فاضلاب و عملیات بازسازی بود و پیش از آن، در خیابان پروین اعتصامی نیز فروریزش زمین به فرسودگی لولههای فاضلاب و نشت آب نسبت داده شده بود.
۶۱ هزار چاه مجاز و غیرمجاز
پشت پرده بحران فرونشست اصفهان اما مسئله آب و چاه قرار دارد. در اصفهان بیش از ۴۰ هزار حلقه چاه مجاز وجود دارد که سالانه بیش از ۳.۵ میلیارد مترمکعب آب از آنها برداشت میشود. در کنار آن حدود ۲۱ هزار حلقه چاه غیرمجاز نیز پیشتر شناسایی شده است گرچه به گفته برخی منابع در سالهای متوالی برخی از آنها مسدود شدند اما تصور این موضوع که ۶۱ هزار چاه و آب کشیدن از آن چه بلایی بر سر اصفهان میآورد بسیار دشوار است. تا جایی که برخی از کارشناسان اذعان دارند احتمال گسترده شدن دامنه این اتفاق به اماکن تاریخی این شهر نیز دور از انتظار به نظر نمیرسد.
درواقع افت منابع آب زیرزمینی و برداشت بیش از ظرفیت، از عوامل اصلی تشدید فرونشست در دشت اصفهان است. اما بحث آنجایی حساس میشود که علی بیتاللهی، مدیر بخش زلزله و خطرپذیری مرکز تحقیقات راه، مسکن و شهرسازی ایران میگوید: «در بافتهای تاریخی، ساختمانها دارای اسکلت و مهندسی نیست که تابآوری نسبتا بالایی داشته باشند. به دلیل نشستهای نامتقارن آسیب میبینند. فرونشست آثار غیرقابل تعمیری روی بافتهای تاریخی میگذارد.»
این وضعیت حالا خودش را فقط در نقشههای زمینشناسی نشان نمیدهد. ترک ساختمانها، تخلیه مدارس، آسیب به بناهای تاریخی و فروچالههایی که وسط خیابان ظاهر میشوند، بخشی از نشانههای آن هستند. شاید آن لحظهای که آمار نرخ فرونشست در محدوده نقش جهان با عدد حدودی ۲ تا ۳ سانتیمتر در سال شنیده شود متوجه بحرانی شدن ماجرا باشیم و البته در بخشهای شمالی شهر که نرخ آن ۱۰ تا ۱۴ سانتیمتر گزارش شده است.
معصومه، شهروند ۷۰ ساله اصفهانی میگوید: «ما تغییر آب را قبل از اینکه اسمش را فرونشست بگذارند دیدیم. چاهها پایینتر رفتند، آب کمتر شد، زمین خشکتر شد. حالا میگویند زمین هم دارد پایین میرود. برای ما اینها دو اتفاق جدا از هم نیست. ما روزگاری در خانههایمان قنات داشتیم. اما حالا اگر ۳۰۰ متر هم بکنید یک قطره آب نیست که نیست.»
بنابراین در اصفهان، نمیتوان بحران زمین را به یک ترک روی دیوار یا یک حفره وسط خیابان تقلیل داد. یکجا لوله آب میشکند، جای دیگر فاضلاب خاک را میشوید و چند متر آنطرفتر، زمین نشسته و زیرساخت فرسوده در کنار هم قرار میگیرند. مسئله حالا این است که اصفهان تا چه زمانی میتواند این نشانهها را بهعنوان اتفاقات پراکنده مدیریت کند. آن هم شهری که روایتگر بخش مهمی از تاریخ و هنر ایران است و نشانههای بحرانی شدن ماجرا از دهه هشتاد تا کنون به شیوههای متفاوت هویدا میشود.
این البته نخستین بار نیست که زمین و اصفهان تاریخی به یکدیگر گره میخورند. سال ۸۹، همزمان با حفاری مترو در فاصلهای حدود سه متری از سیوسهپل، فرونشست زمین و شکافی در نزدیکی پل نگرانیها درباره ایمنی این بنای تاریخی را بالا برد. مریم، یکی از ساکنان اصفهان میگوید: «من بیشتر از خانه خودم، از بناهای تاریخی میترسم. خانه را اگر یک روز مجبور شوی میفروشی و میروی، ولی سیوسهپل را کجا میخواهی ببری؟ اینجا اگر زمین مشکل پیدا کند، فقط یک ساختمان آسیب ندیده. یک تکه از اصفهان را از دست دادهایم.»
در سالهای گذشته خشکی زایندهرود و ترکهای ایجادشده در بخشهایی از سازههای تاریخی، هشدارها درباره آینده بناهای اصفهان را بیشتر کرد. حالا بعد از سالها، بحران زمین خود را به شکل دیگری نشان میدهد. این بار چرخ یک تانکر در آسفالت فرو میرود، چند خیابان آنطرفتر حفرهای پنج متری باز میشود اما اگر باری دیگر زمین زیر پای یک شهروند یا یک بنای تاریخی خالی شود چه؟
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
جواد مجابی شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و هنرهای تجسمی، نقاش، طنزپرداز و روزنامهنگار ایرانی شنبه ۱۴ شهریور در ۸۶ سالگی درگذشت.
خانواده مجابی با اعلام این خبر به ایرنا گفتند که فعلا فقط مراسم تشییع برگزار خواهد شد و بعد از آن به مدت هفت روز در منزل این هنرمند و منتقد ادبی بر روی دوستدارانش باز است و علاقهمندان میتواند به منزل ایشان مراجعه کنند.
او که پیش از این در پی جراحی در بیمارستان بستری و دوم خرداد از بیمارستان مرخص شده بود.
جواد مجابی ۲۲ مهر ۱۳۱۸ در قزوین به دنیا آمد. در آغاز دهه چهل در رشته حقوق و دکترای اقتصاد از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. در همان دوره کارشناس وزارت فرهنگ و هنر بود و بهصورت حرفهای و مستمر به روزنامهنگاری و نویسندگی میپرداخت.
مجابی مدتی در روزنامه اطلاعات دبیر بخش فرهنگ و هنر نیز بود و با مجلاتی ادبی مهمی چون فردوسی، جهان نو، خوشه، آدینه و دنیای سخن همکاری داشت، این نویسنده، مدتی بعد زمان خود را به ادبیات و خلق رمان اختصاص داد.
از جواد مجابی دهها کتاب در قالب شعر، داستان، رمان، طنز و پژوهش هنری منتشر شده است. «باغ گمشده»، «فصلی برای تو»، «شب ملخ»، «عبور از باغ قرمز» و «یادداشتهای آدم پرمدعا» از آثار شناختهشدهی او هستند.
او همچنین بخش مهمی از فعالیت خود را به نقد و پژوهش دربارهی هنر مدرن و هنرهای تجسمی ایران اختصاص داد.
جواد مجابی در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ ازجمله نویسندگان منتقد فضای سیاسی و سانسور در حکومت پهلوی بود و در نخستین ماههای پس از انقلاب نیز از تحولات سیاسی روز حمایت کرد.
او در مقالهای با عنوان «خلق از طریق حزب قدرت را به دست میگیرد» که ۲۹ اسفند ۱۳۵۷ در روزنامهی اطلاعات منتشر شد، از «پاسداری و تداوم انقلاب» و ضرورت سازمانیابی مردم در قالب تشکلهای سیاسی سخن گفت.
با این حال، در دهههای بعد دفاع از آزادی بیان و مخالفت با سانسور در جمهوری اسلامی به یکی از وجوه اصلی فعالیت عمومی او تبدیل شد.

مجابی از چهرههای فعال در تلاش برای احیای کانون نویسندگان ایران هم بود و نامش در سال ۱۳۷۳ در میان تهیهکنندگان و امضاکنندگان بیانیه مشهور «ما نویسندهایم»، معروف به «متن ۱۳۴ نویسنده»، قرار گرفت؛ بیانیهای که بر آزادی اندیشه، بیان و نشر و مخالفت با سانسور تأکید داشت.
دو سال بعد، مجابی یکی از ۲۱ نویسنده، شاعر و روزنامهنگاری بود که برای سفری فرهنگی عازم ارمنستان شدند. رانندهی اتوبوس حامل آنان در مسیر دو بار کوشید خودرو را به دره بیندازد. این ماجرا بعدها در ارتباط با پرونده قتلهای زنجیرهای روشنفکران و نویسندگان ایران بهعنوان تلاش وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی برای کشتن دستهجمعی شماری از اهل قلم مطرح شد.
جواد مجابی طی سالیان بارها به سانسور کتاب و محدودیتهای اعمالشده بر نویسندگان اعتراض کرد و آزادی بیان را از حقوق اساسی اهل قلم میدانست.
او در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۳۸۸ نیز موضع علنی گرفت و در گفتوگویی با رادیو فردا، حرکت اعتراضی جوانان و طبقه متوسط ایران را «صلحطلبانه»، «دموکراتیک» و «آزادیخواه» توصیف کرد.
او در مصاحبهای در سال ۱۳۹۷ گفت آنقدر کتاب، فیلم و کنسرت سانسور شده که رغبت عمومی به کتاب خواندن و استفاده از محصولات فرهنگی به «پایینترین حد» رسیده است.
او همچنین تأکید داشت هیچکس حق سانسور آثار هنری و ادبی را، چه پیش از انتشار و چه پس از آن، ندارد.
جواد مجابی در جریان اعتراضات «زن زندگی آزادی» در سال ۱۴۰۱ هم از امضاکنندگان بیانیهای در حمایت از دانشجویان معترض بود که خواستار آزادی فوری دانشجویان بازداشتشده و پایان برخوردهای خشونتآمیز و امنیتی در دانشگاهها شده بود.
نام او چند ماه بعد نیز پای بیانیهای با درخواست آزادی همهی زندانیان سیاسی و عقیدتی قرار گرفت و آخرین بار در سال ۱۴۰۳ نیز بیانیهای را امضا کرد که در آن به ادامه «سیاست سرکوب نخبگان فرهنگی» اعتراض شده بود.
منابع: ایرنا، خوابگرد
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
نفتکش ایرانی «ام/تی استارک۱»(M/T Stark1)
فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) در بیانهای در حساب کاربری خود در پلتفرم اجتماعی «ایکس» اعلام کرد پس از شلیک موشکهای بالستیک سپاه پاسداران به دو کشتی جنگی نیروی دریایی ایالات متحده که در آبهای منطقهای گشتزنی میکردند، سه نفتکش ایران را هدف قرار داده است.
این بیانیه با اشاره به اینکه کشتیهای آمریکایی “با موفقیت از حمله ایران جان سالم به در بردند”، اعلام کرد که سنتکام دو نفتکش ایران را در سواحل جزیره خارک از کار انداخته و یک نفتکش دیگر ایرانی را در خلیج عمان منهدم کرده است.
بنابر این گزارش، نیروهای آمریکایی «نفتکشهای حامل نفت خام متعلق به سپاه با نامهای ام/تی داونی (M/T Downy) در سواحل جزیرهٔ خارک و ام/تی استارک ۱ (M/T Stark 1) در نزدیکی جاسک را بهطور دائم از کار انداختند.»
دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام، تهدید کرد در صورت لزوم، در نابودی ناوگان نفتی محدود و آسیبپذیر ایران تردید نخواهند کرد. او گفت: «پیام ما به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی روشن است: اگر به کشتیهای ما شلیک کنید، شما را مجبور به پرداخت هزینه اقتصادی بسیار بالاتری خواهیم کرد.» «اگر به دو کشتی ما شلیک کنید، ... سه کشتی شما را از بین میبریم.»
صدای ضبطشدهای که سیانان تأیید کرده، نشان میدهد یک هواپیمای نظامی آمریکا از طریق کانال اضطراری به کشتی ایرانی هشدار داده است. در یکی از این هشدارها، صدایی با لهجهٔ آمریکایی میگوید: «موتور تانکر استارک ۱، این هواپیمای نظامی ایالات متحده است. من در حال آمادهسازی برای شلیک به عقب کشتی شما هستم. شما ۱۰ دقیقه فرصت دارید خدمه را از عقب کشتی خارج کنید. پایان.»
در پیام بعدی، به کشتی ایرانی هشدار داده میشود: «این آخرین هشدار شما بود… به قایقهای نجات بروید و فوراً کشتی را ترک کنید.»
پیام پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا
پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا نیز در پیامی در شبکه ایکس، ایران را به تلافی تهدید کرد.
هگست نوشت: «ساده است: اگر ایران به کشتیهای آمریکایی شلیک کند، ما نفتکشهای آنها را نابود (و غرق) خواهیم کرد. تنها کاری که باید انجام دهند این است که به سمت نیروی دریایی ایالات متحده شلیک نکنند. ناوگان نفتکشهای ایران بیدفاع است - ایران نیروی دریایی یا هوایی ندارد. هواپیماها، کشتیها و زیردریاییهای ما میتوانند به همه آنها حمله کنند.»
متن کامل پست سنتکام در شبکه ایکس:
تامپا، فلوریدا — نیروهای فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) روز ۵ سپتامبر، پس از آنکه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی موشکهای بالستیک به سوی دو ناو جنگی نیروی دریایی آمریکا در حال گشتزنی در آبهای منطقه شلیک کرد، سه نفتکش حامل نفت خام ایران را هدف قرار دادند.
یک ناو هواپیمابر آمریکا و یک ناوشکن مجهز به موشکهای هدایتشونده با موفقیت از چندین حمله بدون تحریک قبلی ایران گریختند. هیچیک از نیروهای آمریکایی آسیب ندیدند.
پس از حملات ناموفق ایران، سنتکام نفتکشهای حامل نفت خام سپاه پاسداران، M/T Downy در نزدیکی ساحل جزیره خارک و M/T Stark 1 در نزدیکی جاسک را بهطور دائمی از کار انداخت. نیروهای آمریکایی همچنین نفتکش خالی M/T Kylo (که با نام «Noxen» نیز شناخته میشود) را در دریای عمان بهطور کامل منهدم کردند؛ این شناور پس از آنکه به خدمه دستور داده شد کشتی را ترک کنند، در چندین نقطه حیاتی هدف قرار گرفت تا غیرقابل استفاده شود.
این سه نفتکش ایرانی بخشی از یک شبکه سایه چندمیلیارددلاری هستند که منابع مالی سپاه پاسداران و نیروهای نیابتی منطقهای آن را تأمین میکند. ایران هیچ ابزاری برای دفاع از آنها ندارد.
دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام، گفت: «پیام به سپاه پاسداران روشن باشد: اگر به دو کشتی ما شلیک کنید، ما هزینه اقتصادی حتی سنگینتری به شما تحمیل خواهیم کرد — سه کشتی شما را از بین خواهیم برد. ما در دفاع از نیروهای آمریکایی تردید نخواهیم کرد و در صورت لزوم، ناوگان نفتی محدود و در معرض آسیب ایران را نابود خواهیم کرد.»
«پیام به سپاه پاسداران باید روشن باشد: اگر به دو فروند از کشتیهای ما شلیک کنید، ما هزینه اقتصادی حتی سنگینتری به شما تحمیل خواهیم کرد — سه فروند از کشتیهای شما را از بین خواهیم برد. ما در دفاع از نیروهای آمریکایی تردید نخواهیم کرد و در صورت لزوم، ناوگان نفتی محدود و آسیبپذیر ایران را نابود خواهیم کرد.»
— دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام

جزیرهٔ خارک، یک برآمدگی مرجانی در سواحل ایران، معمولاً حدود ۹۰ درصد از صادرات نفت خام کشور را مدیریت میکند. این جزیره در طول درگیری بارها مورد حمله قرار گرفته و رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ، پیشتر تهدید کرده بود که آن را تصرف کند.
دادههای حملونقل دریایی و تصاویر ماهوارهای نشان میدهد نزدیک به ۲۰ نفتکش ایرانی در لنگرگاههای نزدیک خارک متوقف شدهاند و به دلیل محاصرهٔ دریایی آمریکا نمیتوانند از خلیج خارج شوند، اما در بسیاری از موارد کاملاً بارگیری شدهاند.
در کل خلیج فارس و اندکی فراسوی آن — در دریای عمان — بیش از ۵۰ نفتکش ایرانی وجود دارد؛ این آمار بر پایهٔ خدمات ردیابی کشتیهاست.
ساعاتی رسانههای وابسته به حکومت ایران گزارش داده بودند که یک نفتکش در نزدیکی جزیرهٔ خارک مورد حملهٔ موشکی نیروهای آمریکایی قرار گرفته است. خبرگزاری تسنیم گزارش داد این نفتکش هدف چهار پرتابهٔ شلیکشده از سوی نیروهای آمریکایی قرار گرفت و افزود این حمله تلفاتی در پی نداشته است.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
سازمان حقوق بشر ایران / ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دستکم ۸۲ نفر در ماه اوت ۲۰۲۶ اعدام شدند. ۴۰ نفر از آنان به اتهام قتل، ۳۴ نفر به اتهام جرائم مرتبط با مواد مخدر و هشت نفر با اتهامات امنیتی به اعدام محکوم شده بودند. در میان اعدامشدگان، شش زن نیز ثبت شدهاند که این بالاترین شمار ماهانه اعدام زنان در سال ۲۰۲۶ است. سه زندانی که در ارتباط با اعتراضات سراسری دیماه بازداشت شده بودند نیز در میان اعدامشدگان بودند.
در هشت ماه نخست سال ۲۰۲۶، سازمان حقوق بشر ایران اعدام ۵۲۸ نفر، از جمله ۱۸ زن، ۲۰ تبعه خارجی و ۹۱ نفر از اقلیتهای اتنیکی را ثبت کرده است. در میان اعدامشدگان سال ۲۰۲۶ همچنین ۳۱ معترض (۲۹ نفر از اعتراضات دیماه و دو نفر از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»)، ۱۳ زندانی سیاسی وابسته به گروههای مخالف ممنوعه و ۱۴ متهم به جاسوسی به چشم میخورند.
محمود امیریمقدم، مدیر این سازمان، گفت: «زنانی که در ایران اعدام میشوند، فقط قربانی مجازات غیرانسانی اعدام نیستند؛ بسیاری از آنها سالها پیش از رسیدن به پای چوبهدار، قربانی تبعیض ساختاری، خشونت و فقدان حمایت قانونی بودهاند. جمهوری اسلامی هم در اعدام این زنان و هم در نهادینهکردن خشونت و تبعیضی که بسیاری از آنها سالها با آن روبهرو بودهاند، مسئول است.»
براساس دادههایی که به تأیید سازمان حقوق بشر ایران رسیده است، جمهوری اسلامی در ماه اوت دستکم ۸۲ نفر را اعدام کرده است. بدینترتیب، شمار اعدامهای ثبتشده در هشت ماه نخست سال ۲۰۲۶ به دستکم ۵۳۲ مورد رسیده است. سازمان حقوق بشر ایران همچنین گزارشهایی درباره بیش از ۵۰۰ اعدام دیگر دریافت کرده که که صحت آنها تأیید نشده است و در نتیجه در این گزارش گنجانده نمیشوند. سازمان تنها مواردی از اعدام را در آمار خود ثبت میکند که مستندات کافی درباره آنها وجود داشته باشد یا دو منبع مستقل تأییدشان کنند.
اعدامهای ماه اوت ۲۰۲۶ در یک نگاه:
▪️دستکم ۸۲ نفر اعدام شدند.
▪️تنها ۱۰ مورد، معادل ۱۲ درصد از اعدامهای ثبتشده را منابع رسمی اعلام کردهاند. سازمان حقوق بشر ایران ۷۲ مورد دیگر را بر اساس اطلاعات دو منبع مستقل تأیید کرده است.
▪️۴۰ نفر از اعدامشدگان به اتهام قتل به قصاص نفس محکوم شده بودند.
▪️۳۴ نفر به اتهام جرائم مرتبط با مواد مخدر به اعدام محکوم شده بودند.
▪️هشت نفر با اتهامات امنیت ملی اعدام شدند؛ سه نفر معترض، دو نفر متهم به جاسوسی و یا همکاری با دولتهای خارجی و دو نفر به اتهام سرقت مسلحانه اعدام شدند و درباره یک مورد اطلاعاتی در دست نیست.
▪️شش نفر از اعدامشدگان زن بودند.
▪️دستکم شش بلوچ، سه کرد و یک عرب در میان اعدامشدگان بودند.
▪️دستکم یک تبعه افغانستان نیز در این دوره اعدام شد.
اعدامها در ایران از ابتدای سال جاری میلادی تاکنون
سازمان حقوق بشر ایران از اول ژانویه تا ۳۱ اوت ۲۰۲۶، ۵۳۲ مورد اعدام را ثبت کرده است. از این میان، ۲۷۰ نفر به اتهام قتل به قصاص نفس محکوم شده و چهار معترض نیز در میان آنان بودند. همچنین، ۱۸۰ نفر به اتهام جرائم مرتبط با مواد مخدر، ۷۱ نفر با اتهامات امنیتی و ۱۰ نفر به اتهام تجاوز جنسی اعدام شدند. اتهام یک زن همچنان مشخص نیست.
در میان اعدامشدگان با اتهامات امنیتی، ۲۷ نفر معترض، ۱۳ نفر زندانی سیاسی وابسته به گروههای مخالف ممنوعه و ۱۴ نفر با اتهام جاسوسی و یا همکاری با دولتهای خارجی بودند. ۹ نفر نیز با اتهام سرقت مسلحانه اعدام شدند؛ چهار نفر به عضویت در داعش متهم شده بودند و درباره چهار مورد اطلاعاتی در دست نیست.
از مجموع اعدامهای ثبتشده، تنها ۷۷ مورد (حدود ۱۴/۵ درصد) از منابع رسمی اعلام شده است. ۴۵۱ مورد دیگر پس از تأیید با استناد به دو منبع مستقل، در آمار سازمان حقوق بشر ایران ثبت شدهاند.
در میان اعدامشدگان، دستکم یک کودک-مجرم؛ ۱۸ زن؛ از اقلیتهای اتنیکی، ۴۳ بلوچ، ۳۸ کرد و ۱۰ عرب؛ همچنین دستکم ۱۸ تبعه افغانستان و دو تبعه عراق دیده میشوند. دو مورد از اعدامها نیز در ملأعام انجام شده است.
اوت ۲۰۲۶؛ بالاترین شمار ماهانه اعدام زنان در ایران
در اوت ۲۰۲۶، سازمان حقوق بشر ایران اعدام شش زن را در زندانهای ایران به اتهام قتل ثبت کرد که بالاترین شمار ماهانه اعدام زنان در سال ۲۰۲۶ است. از پنج موردی که جزئیات آنها مشخص است، چهار زن به قتل همسر یا نامزد خود متهم شده بودند. دو نفر از آنها به ازدواج اجباری تن داده بودند که یکی از آنان در کودکی مجبور شده بود ازدواج کند و دربرابر تعرض جنسی از خود دفاع کرده بود.
جمهوری اسلامی ایران در حالی که نظام آپارتاید جنسیتی را اعمال میکند، بالاترین شمار ثبتشده اعدام زنان در جهان را دارد. سازمان حقوق بشر ایران در سال ۲۰۲۵، ۴۸ مورد اعدام زنان را ثبت کرد که بالاترین شمار از زمان آغاز ثبت نظاممند اعدام زنان، بیش از ۲۰ سال پیش، محسوب میشود. در سال ۲۰۲۶ نیز تاکنون دستکم ۱۸ زن اعدام شدهاند.
پرونده یکی از زنان اعدامشده در ماه اوت: مرضیه نیری
مرضیه نیری در ۱۷ سالگی بهاجبار ازدواج کرد. همسرش مرتباً شرکای تجاری خود را برای نوشیدن مشروبات الکلی به خانه میآورد و آنان بارها مرضیه را مورد آزار جنسی قرار دادند. وقتی مرضیه ۱۸ساله بود و همسرش نیز حضور داشت یکی از آنان میخواست به او تعرض کند. مرضیه برای دفاع از خود چاقوی آشپزخانه را برداشت و در جریان درگیری، فرد مهاجم را زخمی کرد و همسرش را نیز با چاقو زد.
باوجود اینکه مرضیه در دادگاه سوگند خورده بود و شهادت داد که تنها برای حفظ جان و حیثیت خود چنین کاری کرده است، قاضی ادعای او مبنیبر دفاع از خود را نپذیرفت. او به اتهام قتل عمد همسرش به قصاص نفس محکوم شد. مرضیه پس از تحمل حدود پنج سال حبس در انتظار اجرای حکم اعدام، زمانی که ۲۴ ساله بود، ۸ اوت ۲۰۲۶ (۱۷ مرداد ۱۴۰۵) در زندان مرکزی قزوین اعدام شد.
گزارش «زنان و مجازات اعدام در ایران: دریچهای به آسیبشناسی جنسیتی مجازات مرگ» که سازمان حقوق بشر ایران در ژانویه ۲۰۲۵ منتشر کرد، نشان میدهد که چگونه تبعیض شدید قانونی و عوامل اجتماعی در کنار یکدیگر، زنان را در نظام عدالت کیفری مبتنی بر مجازات و آمیخته با تبعیض جنسیتی گرفتار میکند؛ در چنین شرایطی زنان آسیبپذیرتر میشوند و به حاشیه راندهشدنشان حتی در محکومیتهای قضایی نیز بازتاب پیدا میکند.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
گزارش میدانی ایلنا از زندگی زنان دستفروش در محلات فرودست تهران؛
تورم افسارگسیختۀ خوراکیها و جهش نجومی اجارهبها، دغدغۀ زنان دستفروش و کارگران غیررسمی را از «تأمین معیشت» به تلاش روزمره برای «بقا» تنزل داده است.
به گزارش خبرنگار ایلنا، تازهترین آمارهای رسمی از تورم ۶۹ درصدی و رشد نقطهبهنقطۀ ۸۹ درصدی قیمتها در مردادماه حکایت دارد؛ اما حقیقت اقتصاد سیاسیِ نابرابری، پشت همین اعداد پنهان است. بار سنگین این تورم بر شانههای همه اقشار یکسان نیست. وقتی تورم سالانۀ دهکهای فرودست به مرز ۸۰ درصد میرسد و تورم نقطهبهنقطۀ خوراکیها از ۱۲۷ درصد عبور میکند، یعنی غذا در ایران به کالایی طبقاتی تبدیل شده است. امروز گوشت، مرغ، برنج و حتی نان، آرامآرام از سفرۀ طبقۀ کارگر حذف شده است.
در شرایطی که برآوردهای مستقل میگویند یک خانواده برای سرپا ماندن حداقل به ماهی ۹۰ میلیون تومان درآمد نیاز دارد، دیگر نمیتوان به خواندن اعداد بسنده کرد. باید به کف خیابان رفت تا دید زیر پوست شهر چه میگذرد. برای لمس این واقعیت، به میان زنان دستفروش در جنوب شهر تهران رفتیم؛ زنانی از بخش بزرگی از طبقۀ کارگر غیررسمی و بدون چتر حمایتی مؤثر که بحران معیشت را یکتنه به دوش میکشند.
ستایش؛ تقاص تورم از نسل آینده
ستایش، زنی حدوداً ۳۵ ساله، بار سنگین نانآوری خانواده را یکتنه به دوش میکشد. او همزمان با مراقبت از همسر بیمار و دختر ششسالهاش، با هزینههای کمرشکن زندگی دستوپنجه نرم میکند. برای او، هزینههای سرسامآور درمان و شهریۀ مدرسه یک طرف ماجراست اما افزایش ۱۰ میلیون تومانی اجارۀ خانه در سال جاری، کوه مکافاتش را سنگینتر کرده است.
با تورم فعلی، تأمین مواد مغذی برای فرزند در حال رشدِ ستایش، به مأموریتی دشوار تبدیل شده است. سفرۀ این خانواده مدتهاست از پروتئین خالی شده و او در بهترین حالت، ماهانه تنها بین ۲۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومان میتواند گوشت بخرد.
وقتی دختر کوچکش کنار او میایستد، واقعیت تلخ وضعیت تغذیه در مناطق حاشیهای خود را بیشتر نشان میدهد؛ جثۀ کودک، بسیار کوچکتر از سن واقعیاش به نظر میرسد. قد و قامت این بچه، در حد یک نوزاد است.....
الهه؛ کارگرانی که خانه ندارند، فقط سقف دارند
الهه و همسرش، هر دو حدوداً ۳۰ساله و دستفروشاند. آنها تا ساعت ۱۱ شب روی سنگفرش خیابانها کار میکنند. کار طاقتفرسا آنها را در چرخهای فرسایشی گرفتار کرده است.
الهه از قیمت اقلام خام خوراکی بیاطلاع است و با تلخندی میگوید: «اگر بگویم آشپزی و خرید خانه نمیکنم، باورتان میشود؟ ما آنقدر سر کار هستیم که وقت نمیکنیم غذا بپزیم. نصف درآمدمان خرج خرید غذای بیکیفیت بیرون میشود. میدانم با این تغذیه بهزودی مشکل قلبی و گوارشی پیدا میکنیم، اما چه کنم؟ تازه با همین وضعیت هم میترسم بهزودی پول خرید همین غذای بیرون را هم نداشته باشیم.»
بحران معیشت برای الهه، تنها به تغذیه ختم نمیشود. زندگی آنها در کار کردن برای بقا و بیهوش شدن از فرط خستگی خلاصه شده است. نیمی دیگر از درآمدشان صرف مسکن میشود؛ مسکنی شبیه به یک خوابگاه موقت.
او میگوید: «ما هیچوقت خانه نیستیم. برای یک جای کوچک، فقط برای اینکه شبها در آن بخوابیم، ۴۰۰ میلیون تومان پول پیش و ماهی ۱۵ میلیون تومان اجاره میدادیم. حالا امسال صاحبخانه اجارهخانه را به ۲۵ میلیون تومان رسانده. این پول را از کجا بیاوریم؟»
برای کارگران غیررسمی مثل الهه، فراغت، استراحت و توسعۀ شخصیت فردی، به مفاهیمی کاملاً لوکس و بیگانه تبدیل شدهاند.
فرشته؛ وقتی بقا جایگزین کودکی میشود
در زندگی فرشته، فقر ابعادی خانوادگی و بیننسلی پیدا کرده است. او حدوداً ۳۰ساله است و همراه دو فرزند خردسالش در خیابان کار میکند. اینجا کودکان بهجای تحصیل و بازی، بخشی از نیروی کار خیابانی خانوادهاند تا چرخ زنگزدۀ زندگی با دشواری و مرارت بسیار بچرخد.
با جهش اجارۀ خانه از ۶ میلیون به ۱۰ میلیون تومان، حتی تجمیع درآمد فرشته و فرزندانش نیز پاسخگوی نیازهای ابتدایی زندگی نیست. او درباره وضعیت تغذیهی خانوادهاش، فقط یک جمله میگوید که عمق فاجعه را نشان میدهد: «وقتی حرف از خرید گوشت و مرغ میشود، خندهام میگیرد؛ با این درآمدها، ما همین که زنده بمانیم راضی هستیم!»
زهرا؛ طردشدگی حتی از محلههای فرودست
در خیابانهای اطراف شوش، زهرا، حدوداً ۵۰ ساله، بساط دستفروشی پهن کرده است. در محله دروازهغار، فشار اقتصادی، خانواده سهنفرۀ او را تحت فشار گذاشته است. حذف پروتئین از سفرۀ آنها وارد ششمین ماه شده است.
زهرا با صدایی خسته میگوید: «آخرین بار شش ماه پیش با کالابرگ گوشت خریدیم. توان خرید نداریم و در مخارج روزمره ماندهایم. هیچ کاسبی هم دیگر جنس نسیه نمیدهد. مجبورم باز هم از خورد و خوراکمان بزنم.»
اما اینجا اقتصاد شهری چهرۀ دیگری از خود نشان میدهد؛ حتی محلههای کارگرنشین و حاشیهای نیز دیگر پناهگاه ارزانقیمتی برای فرودستان نیستند. موج افزایش اجارهبها، فقرا را از همین محلهها نیز رانده است
زهرا با انزجار توضیح میدهد: «فکرش را بکن! در منطقهای مثل دروازهغار، با اینکه فقیرنشین است، صاحبخانه اجارۀ ۱۰ میلیونی را کرده ۲۰ میلیون و میگوید اگر نمیتوانی، بلند شو. من نه توان پرداخت این پول را دارم و نه حتی پول جابهجایی و نقلمکان به جایی بدتر از اینجا را.»
خیابان، آینۀ تمامنمای سیاستهای اقتصادی
روایتهای ستایش، الهه، فرشته و زهرا، داستانهایی استثنایی و فردی نیستند؛ آنها تصویر بیواسطۀ زندگی بخش بزرگی از طبقۀ کارگر غیررسمی و زنان نانآور خانوادهاند؛ زنانی که زیر چرخدندههای تورم ساختاری در حال خرد شدن هستند.
وقتی آمارها از تورم ۱۲۷ درصدی مواد خوراکی سخن میگویند، ترجمۀ میدانی آن را میتوان در کوچک ماندن جثۀ فرزند ستایش و خندۀ تلخ فرشته پس از شنیدن نامِ «گوشت» دید. بحران مسکن نیز در زندگی کارگرانی نمود پیدا میکند که تمام روز را در خیابان میدوند تا تنها هزینۀ سقفی موقت برای خوابیدن را تأمین کنند و در نهایت حتی از حاشیهایترین محلهها نیز طرد میشوند.
در ایران امروز، اقتصاد را نمیتوان تنها از دریچۀ اعداد دید؛ در غیاب چترهای حمایتی مؤثر، افزایش دستمزد متناسب با سبد معیشت و مهار تورم کالاهای اساسی و مسکن، زنان و فرودستان جامعه نه برای زندگی، بلکه تنها برای «زنده ماندن» میجنگند.
ادامۀ این روند، به تعمیق شکافهای طبقاتی، گسترش سوءتغذیه در نسل آینده و رانده شدن هرچه بیشتر زحمتکشان به حاشیههای تاریک اقتصاد میانجامد؛ «گرانی» تقاص خود را از نسل آینده هم میگیرد....
گزارش: گلیتا حسینپور اصفهانی
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
کیوان خسروانی؛ هنرمندی که معماری، هنر و فضای سرزمیناش را میشناخت
اشاره: این یادداشت که در رثای کیوان خسروانی، معمار متمایز ایرانی است، در سه بخش تنظیم شده است.
یک: یادهایی از کیوان خسروانی
کیوان خسروانی، معمار، هنرمند و انسانی پر از حس عاطفی، در سن ۸۸ سالگی به مرگ خودخواسته در پاریس درگذشت.
او هنرمندی یکتا بود که زندگیاش فراز و نشیبهای خاص خود و همراه آنها شادیها و آزردگیهایی داشت. وی پس از سالها تلاش در راه هنر و معماری، دهه پایانی عمرش را با دشواری در مبارزه با بیماری و کهنسالی گذراند. بینایی یک چشم را تا حد زیادی از دست داده بود و چشم دیگرش هم بینایی درستی نداشت. تنهایی هم خیلی او را زجر میداد.
من کیوان خسروانی را در دورانی بیش از پانزده سال میشناختم؛ از زمانی که برای پژوهش بلندمدتم در گستره شناخت دگرگونیهای جامعه، هویت، فرهنگ، شهرسازی و معماری ایران در دوران مدرنیته، از شهر محل زندگیام در کالیفرنیای آمریکا با او که در پاریس زندگی میکرد تماس گرفتم. با خوشرویی و حتی میتوانم بگویم با شادی از تماس با من برخورد کرد، تا همین اواخر. در ابتدای این دوران، من بختِ چندین گفتگوی مفصل در ارتباط با پژوهشم با او داشتم. از آن پس نیز گاهگاهی به دلیلی — بهویژه اگر مطلب و یادداشتی نوشته بودم که میدانستم کیوان آنها را میپسندد و علاقهمند به خواندن آنهاست و من برایش فرستاده بودم — با او در تماس بودم. معمولاً هر بار چند خطی پاسخ میداد؛ چند باری هم تلفنی با هم صحبت کردیم. یک بارِ آن زمانی نزدیکتر به امروز بود که به درخواست دوستان جوانی در ایران که از من در ارتباط با محله عودلاجان کمک و همراهی طلب کرده بودند، با او تماس گرفتم. من فکر کرده بودم که از کیوان راجع به تجربهاش در مورد عودلاجان و نمایشگاهی که سالیانی پیش در آن محله برپا کرده بود جویا شوم. در این گفتگو، او هم دوست داشت که درباره آنچه کرده بود بگوید و هم غمی بر او چیره شد که کاملاً از راه دور از صدایش آشکار بود؛ غم دوری از ایران و اینکه دیگر نمیتواند در آنجا باشد و چنان تجربیات یا کنشهای تازهای داشته باشد.
بار دیگر در ارتباط با مهمانسرای نایین بود. در نزدیک به انتهای بهار سال ۲۰۱۸ (۱۳۹۷) من و همسر و پسر کوچکترمان به ایران سفر کردیم. پسرم که چند ماه دیگر دانشکده پزشکی را شروع میکرد، میدانست که پس از آن دیگر نمیتواند بهخاطر مسئله سربازی به ایران برود — همانطور که برادر بزرگترش پس از پایان دوره کارشناسی ارشد در آمریکا نتوانسته بود — و میخواست شهرهای مختلف ایران را ببیند. در بخشی از سفری که «جنوبگردی» نام گذاشتیم (در کنار دو سفر دیگرِ «شمالگردی» و «تهرانگردی») همراه خواهرم و همسر او به نایین رفتیم و دو شبی در مهمانسرای نایین که طرح زیبا و با عملکرد خوبِ کیوان خسروانی بود اقامت کردیم. زمانی که به آمریکا برگشتم، در یک تماس تلفنی به کیوان راجع به سفر و اقامت در مهمانسرا گفتم. پرسید: «الان اون ساختمان چطوره؟ خوب نگهداری شده؟» توضیحاتی به او دادم که چقدر آن هنوز خوب کار میکرد و اینکه فضا چقدر برای من و خانوادهام دلچسب بود. و اشاره کردم که از تجربه ما جالبتر، واکنش یک خانواده اتریشی بود — پدر و مادر و دو فرزند دبیرستانی — که برای گردش با دوچرخه از جنوب ایران به نایین آمده بودند و همزمان با ما چند روزی در مهمانسرا اقامت داشتند. آنها در پاسخ به پرسش من گفتند که بسیار از مجموعه خوششان آمده بود و چقدر آن را دوست داشتند. خسروانی از دانستن این ماجرا خیلی احساساتی شد.

نمایی از مهمانسرای نائین
بار دیگر دو سال پیش بود که میخواستم به اروپا بروم. قرار گذاشتیم که در پاریس او را ببینم؛ اما درست سه روز قبل از دیدارمان بیمار شد و من نتوانستم به دیدار او بروم. همان سفری که با شوق بسیار قراری برای دیدار با استاد عزیزم بهمن پاکنیا گذاشته بودم و این بار به خاطر سرماخوردگی خودم نخواستم دیدار را انجام دهم مبادا پیرمرد دوستداشتنی را بیمار کنم. دو مورد از دیدارهای انجامنشده که حسرت آنها را با خود همراه خواهم داشت. خوشبختانه اما توانستم با کامران دیبا دیدار کرده و با او چند ساعتی همصحبت شوم.
آخرین باری که صدای کیوان خسروانی را شنیدم حدود یک سال پیش بود که بسیار اتفاقی هنگام دیدار دخترعموی او، تلفنی با او صحبت کردم. کیوان زنگ زده بود تا با خانم شری خسروانی صحبت کند و ایشان تلفن را به دست من داد. هر دو از این تماس برنامهریزینشده شاد شدیم، ولی من او را خیلی آزرده و از زندگی خسته یافتم. حس خوبی از آن گفتگو نداشتم. امروز که خبر رفتن او را شنیدم — رفتنی به خواست خود — صدای خستهاش در آن روز در گوشم پیچید.
تا این لحظه که ده ساعتی از شنیدن این خبر میگذرد، در این فکر بودهام که آیا کیوان آنچنان از زندگی سیر شده بود که دیگر بودن را دوام نمیتوانست آورد؟ ذهن خود را به این مشغول کردهام که گمان میکنم برای کسی که تمام درها را بسته میبیند و نمیخواهد روزهای بدتری را در زندگی شاهد باشد، تصمیم برای دیگر نماندن مطرح میشود. آن شخص اگر توانایی گرفتن چنین تصمیمی را داشته باشد، عاقبت ارزشمندی خواهد داشت؛ هرچند شاید نه آنطور که کیوان خسروانی به زندگی پایان داد. روشهای رفتنِ راحت و با آرامش هم وجود دارند، اگر توانایی مالی و انسانهای عزیز و همراه در کنار وجود داشته باشند. به هر دلیلی کیوان راههای آسانتر را برنگزید.
با تمام سنگینیِ دانستن اینکه هنرمندی توانا و معماری با ذوقِ بسیار دیگر نیست، خوشحالم که خاطرات خوب از او و مجموعه گفتگوهای ضبطشده بین ما وجود دارند و خوشبختانه برای دیگران هم هستند و باقی خواهند بود.
بخش عمده گفتگوهای من و کیوان خسروانی در کتاب چهارم از مجموعه ۸ جلدی «روزنی بر شهر و معماری، در این دیار، این روزگار» که هماکنون در حال ویرایش نهایی است، خواهد آمد.
یادش گرامی و خاطرههای خوب از او مانا باد.
دو: شرحی از زندگی معماری که زندگی را به گونهای غیرمتداول زیست
کیوان خسروانی در سال ۱۹۳۸ (۱۳۱۷) در تهران به دنیا میآید. در سال ۱۹۶۲ (۱۳۴۱) مدرک کارشناسی ارشد معماری خود را با نمرات عالی از دانشگاه تهران دریافت میکند، به پاریس میرود و با بورس تحصیلی دولت فرانسه در مدرسه معماری پاریس (بوزار) به مدت دو سال آموزش میبیند. در سال ۱۹۶۴ (۱۳۴۳) اولین نمایشگاه انفرادی خود را در پاریس برگزار میکند. سپس برای یک سال با معماران انگلیسی در پروژه دانشگاه شفیلد همکاری میکند و یک سال را هم در دانشکده معماری رم دوره مرمت آثار باستانی را میگذراند.
پس از بازگشت به ایران در سال ۱۹۶۶ (۱۳۴۵)، در اولین جشن هنر شیراز به طراحی نورپردازی تخت جمشید و آرامگاه حافظیه و طراحی سالن نمایش جشنواره میپردازد. در همین دوران با ارزشگذاری بر هنر موسیقی، تهیهکنندگی ۹ برنامه موسیقی کلاسیک ایرانی را بدون دریافت دستمزد برای تلویزیون ایران به عهده میگیرد. همچنین به طراحی مجموعه لباسهای رسمی ملکه ایران میپردازد؛ مشغولیتی که تا نزدیک به دوران انقلاب در ایران ادامه پیدا میکند.
در طول آن سالها، کیوان خسروانی همچنین به فعالیتهای سازنده دیگری دست میزند: به رشد و گسترش طرحهای ایرانی برای پارچه و هنرهای دستی میپردازد و به راستی به شناخت عموم و ارتقای هنرهای بومی کمک شایانی میرساند. نخستین بوتیک مردانه در ایران به نام نامبر وان (Number One) و سپس بوتیک زنانه میس نامبر وان (Miss Number One) را افتتاح میکند. فضاهایی که با طرحهای خاص خود جوانان ثروتمند بالای شهر را به خود میکشانند؛ حتی با وجود گرانی مشهود کالاهای عرضهشده در آنها، این دو بوتیک مشتریان زیاد و پر و پا قرصی پیدا میکنند. بدون شک طرحها و لباسهای این دو بوتیک (که نامهای خاص فرنگی برای یک لباسفروشی بر آنها گذارده شدهاند) تاثیر مشخصی در صورت، ظاهر و پوشش نسل نویی که همزمان با تحولات جامعه به مدرنگرایی خاص خود میپردازد، میگذارد. کیوان خسروانی تأثیرگذاری شاخص در نوع پوشش گروههای جوان دختر و پسر تهرانی میگردد.
بخش ارزشمندی از فعالیتهای حرفهای کیوان خسروانی در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی به تولید آثار معماری او مربوط میشود. شاخصترین این آثار، مهمانسرای نائین است که با خواست ملکه ایران برای سازمان جلب سیاحان ساخته میشود. ریشه اصلی این مهمانسرا، کاروانسرای قدیمی شهر نایین در کناره کویر ایران است. او همچنین معمار و طراح (بدون گرفتن دستمزد) کتابخانهای در گود زنبورکخانه — منطقه فقیرنشین تهران — برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان میشود. همچون بنای مهمانسرای نائین، ورود خسروانی به این پروژه با دخالت و پشتیبانی ملکه فرح پهلوی امکانپذیر میشود. علاوه بر آنها، کیوان خسروانی خانه مسکونی خانوادگی خود در فرمانیه تهران را طراحی میکند.
کیوان خسروانی در خارج از ایران نیز در اینجا و آنجا طراحی پروژههایی را بر عهده میگیرد؛ از آن جمله کارهای تزئینی طراحی داخلی کنسولگری ایران در سانفرانسیسکو است. نمونه بسیار ارزشمندِ تلاشهای کیوان خسروانی، برگزاری نمایشگاه خیابانی طرحهای معماری خود او در تابستان ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) در همسوئی با تلاشهای مردمی برای حفظ مناطق تاریخی تهران از جمله محله عودلاجان است.
پس از خروج از ایران، کیوان خسروانی آنچنان که خود به نویسنده این یادداشت تاکید کرد، بهخاطر علاقه بسیارش به سرزمین ایران و مردم ایران، پروژههایی در ارتباط با ایران انجام میدهد. طراحی مسجد جامع پاریس برای جمهوری اسلامی ایران، و طرحهای پیشنهادی برای مدارس ابتدایی در اقلیم گرم و خشک ایران نمونههای مشخص تلاشهای این هنرمند دورافتاده از وطن است که هر دو پروژه را هم بدون گرفتن دستمزد به عهده میگیرد.
نمیتوان از کیوان خسروانی و زندگی او گفت ولی بدون اشاره به شرایط خاص زندگی او عبور کرد. به باور من نباید از مطرح کردن این واقعیت هراسی داشت. کیوان خسروانی از چهرههای شناختهشده همجنسگرای ایران در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی بود که همراه معمار و نقاش دیگر، بیژن صفاری، نقش مشخصی بر صحنه روابط جنسی خارج از عرف در ایران زدند. در جامعهای که روابطی به غیر از رابطه زن و مرد با هم را برنمیتابد، کیوان خسروانی از این شناسایی شدن لطمههای زیادی میخورد. از شناختهشدهترین اثرات منفی این شناسایی، عدم توانایی او در گرفتن پروژههای معماری و در نتیجه محروم شدن از نشان دادن استعداد بسیار و سطح والای هنرش در معماری بود.

سه: گفتارهایی از زبان کیوان خسروانی درباره کیوان خسروانی
آنچه در زیر میآید، برگرفته از گوشههایی از چندین گفتگوی من با کیوان خسروانی است؛ در آن قسمتهایی که به تجربیات خود پرداخته بود. در این متن برای شناخت ملموس از او، نوع گفتار کیوان خسروانی ویرایش و برگردان به زبان معمول و کتابی نشده است.
کیافر: برای شروع، خلاصهای از خودتان و کار معماری و سابقهتان بگویید.
خسروانی: من اولین فارغالتحصیل رشتهی جدید دانشکدهی معماری تهرانم، چون آن موقع دانشجوها دو سری بودند؛ یک سری دوره قدیمیها بودند که امکان حضور طولانی، مثلاً ۱۸ سال، ۲۰ سال در دانشکده را داشتند. آنها میآمدند آنجا بعد میرفتند بیرون و در دفاتر کار میکردند. بعد مقررات جدیدی گذاشتند. کسانی بودند که از من حتی یک سال یا دو سال زودتر آمده بودند. بیشتر آنها بعد از من مدرک دیپلم (دانشکده معماری) گذاشتند. من وقتی پروژه مدرک دیپلمم را گذاشتم، ما دو نفر بودیم. یکی که با من دیپلم گذاشت ۱۸ سال بود که در دانشکده بود و از همدورهایهای سیحون بود که حتی میگفت پسرش دارد میرود دانشکده. دیپلمش بهخوبی مال من نبود، به من درجهی عالی دادند و شاگرد اول شدم. دولت به من به مدت یک سال بورس تحصیلی داد. من پیش لوکونگ رفتم، البته از بچگی زبان انگلیسی و فرانسه و ایتالیایی را میدانستم. وقتی آمدم فرانسه، لوکونگ خیلی خوشحال شد، میگفت: «تو هم مثل بقیهی ایرانیها آمدی یک تکه کاغذ بگیری و برگردی.» گفتم: «نه، این یک جایزه است که من گرفتم.»
آن موقع که کروکیهایم را از دورههای مختلف در فرانسه نشانش دادم، به شاگردهایش گفت: «ببینید این وحشیهایی که مال دنیای سوماند چقدر خوب کار میکنند. شماها بلد نیستید یک خط اینجوری بکشید.» البته بهشوخی میگفت. دفعهی بعد که رفتم تمام اتودهای تئاتر که در تاریکی کشیده بودم را نشانش دادم. خوشش آمده بود. جایزهای که به من داده بودند یکساله بود. گفت: «من اینقدر از کارهای تو خوشم آمده که یک سال دیگر تمدید میکنم.» گفت: «برو تحقیق کن، ببین و بکش.»
من دو سال آنجا بودم... و بعد معماری که آمده بود یک کنفرانس در دانشکدهی ما داشت به من کارت ویزیتش را داد. با او که صحبت کردم گفت اگر آمدی لندن بیا سراغ مرا بگیر. رفتم آنجا، ۵ سال و ۵ ماه در دانشگاه کار کردم. وقتی این کار را میکردم چون روزنامههای ایتالیایی میخواندم، دیدم یونسکو در ایتالیا در رُم یک کورس گذاشته و گفته این فقط برای آرشیتکتهاست... برای آدمهایی هست که از همه جای دنیا میآیند. پروژهات را ارزیابی میکنند به این سه تا زبان. من فوری اسمنویسی کردم. رفتم و این رشته را دیدم. یعنی دورهای بود که یک چیزی میدادند که این آدم تمام این دوره را دیده. اما بعد در ایران نمیخواستم ادامهی این رشته را بخوانم.
من سال ۱۹۶۲ با درجهی عالی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شدم. یادم میآید تابستان بود، تا سال ۶۴ در فرانسه بودم. ۶۴ رفتم به انگلستان، ۵ ماه آنجا کار کردم. سال ۶۵ رفتم رُم. و بالاخره سال ۶۶ که فهمیدم معاف از نظام وظیفه هستم، برگشتم ایران.
کیافر: شما پروژهی دیپلمتان را روی بنایی کشیدید که یک فونکسیون نظامی دارد، ولی شما دانشجویی هستید که بههرحال با سیستم سیحون کار کرده بودید و به معماری مدرن توجه کرده بودید. حتی با این صحبتی که قبلاً کردید که نسبت به مسائل اقلیمی و جغرافیایی توجه داشتید، نسبت به هوا و گرما و سرما توجه داشتید، آن نوع معماری برای یک عملکرد نظامی را چه نوع در نظر گرفتید؟ چون شما موقعی که دانشجو بودید آن پروژه را میکشیدید. چقدر به نوع معماری پروژهتان حساسیت داشتید و حتی آگاهی داشتید؟ آیا معماری مدرن است؟ معماریای است که ریشه در گذشتهی ایران دارد؟ بخصوص چونکه عملکرد این ساختمان یک عملکرد و فونکسیون جدید است. معماری شما ترکیبی از قدیم و جدید است؟ مایلم این موضوع را کمی باز کنید.
خسروانی: من در تمام این پروژههایم همیشه دنبال سادگی بودم، برای اینکه سادگی در هر رشتهای خیلی کار مشکلی است. در موسیقی، در نقاشی، در معماری، در هر رشتهای که شما فکرش را بکنید سادگی فوقالعاده مشکل است. هرجایی که میتواند هدف گولزدن داشته باشد، من دنبال سادگی رفتم. در این پروژه تمام بناها، فرمهای هندسی مربعمستطیل یا موزه مثلاً مربع بود. تنها چیزی که این فرم داشت یک کُرهای بود که آن هم باز از لوزیهایی استفاده کردم که با کابل وصل شده بود به یک زمینهای و تماماً رنگ سفید داشتند و تماماً از استراکچرهایی استفاده کردم که این استراکچرها، استراکچرهایی بود که شما در کازرون و بوشهر میبینید. و حتی در دیوار مهمانسرای نائین هم من از آن استفاده کردم. به نوعی دیگر این تمام مدت نور فیلتر میشد. همیشه تمام سقفها دولایه بود. در یک لایهاش شبکه گذاشتم که پرنده و اینها داخلش نروند، فقط هوا رد میشد. این همیشه کوران — حالا نور شمالی، جنوبی، یا کوران جنوبی — را از این طرف من در نظر میگرفتم در تمام این پروژههایم. این را وقتی نگاه میکردید شبکههایی میدیدید که اکثر بناهای بوشهری دارند، به انضمام اینکه از دیوارهای خیلی کلفتی استفاده میکردم که خود این دیوار کلفت بتواند اینطوری حرارت را بگیرد. بخصوص که خوشبختانه فقط یک مسئله داشتیم آن هم مسئلهی حرارت بود. تهران زمستان خیلی سرد، تابستان خیلی گرم نبود. اما آنجا همیشه خیلی گرم بود. از این نظر هم اینها المانهایی بود که سیحون خوشش آمد و بخصوص سادگی پروژه خیلی خوب بود. شما هم اگر نگاه کنید در معماریهای اصیل ایرانی هم بیشتر سادگی میبینید. دیگر چیزی سادهتر از معماری، چه برای ایران باشد چه برای جای دیگر، نمیبینید.
————-
* همانگونه که پیش از این اشاره شد، بخش عمده گفتگوهای من با کیوان خسروانی، منجمله فراز های بالا، در جلد چهارم مجموعه هشت جلدی روزنی بر شهر و معماری در این دیار، این روزگار، تالیف علی کیافر که اکنون در مرحله ویرایش نهایی است، گنجانده شده است.
* دکتر علی کیافر، معمار، شهر ساز، پژوهشگر و استاد دانشگاه کالیفرنیا
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
یاروسلاو تروفیموف / والاستریت ژورنال / ۴ سپتامبر ۲۰۲۶
آمریکا و ایران هر دو با تحت فشار قرار دادن تنگه هرمز انتظار داشتند در نهایت بر رقیب خود غلبه کنند و بر این باور بودند که گذر زمان به سود آنها خواهد بود.
اکنون به نظر میرسد روند امور در حال حرکت برخلاف منافع تهران است.
محاصره دریایی آمریکا از ماه ژوئیه تاکنون مانع از آن شده است که ایران نفتی را از خلیج فارس صادر کند. همزمان، واشنگتن با وجود حملات پهپادی و موشکی ایران، توانسته است به کشورهای عربی حوزه خلیج فارس کمک کند مقادیر قابلتوجهی از نفت خام خود را از طریق این آبراه منتقل کنند؛ اقدامی که مانع از جهش قیمت جهانی نفت به بالاتر از سطوح بحرانی شده است.
سمیر مدنی، یکی از بنیانگذاران شرکت اطلاعات دریایی «TankerTrackers.com»، گفت: «محاصره ایران نسبت به محاصره آمریکا نشتپذیرتر است. ایرانیها اساساً قادر نیستند همه چیز را بهطور کامل متوقف کنند.»
این پرسش راهبردی که آیا در نهایت گذر زمان به سود واشنگتن خواهد بود یا حکومت تهران، هنوز پاسخ قطعی ندارد. ایران همچنان راههایی برای تشدید درگیریای در اختیار دارد که اکنون به جنگی فرسایشی و طولانیمدت تبدیل شده است؛ اقدامی که میتواند هزینههای بیشتری بر آمریکا و متحدانش تحمیل کند. از سوی دیگر، توان ارتش آمریکا برای حفظ محاصره دریایی برای چندین ماه دیگر نیز نامشخص است.
با این حال، اکنون روشن است که محاسبه تهران در شش ماه پیش، هنگامی که تنگه هرمز را بست و یکپنجم عرضه نفت خام جهان را در منطقه محبوس کرد، اشتباه از آب درآمد. این اقدام نه موجب بروز بحران اقتصادی جهانی شد و نه رئیسجمهور ترامپ را وادار کرد جنگ را بر اساس شروط ایران پایان دهد.
فرضیات هیچیک از دو طرف محقق نشد
با این حال، محاصره بنادر ایران از سوی ترامپ که در ماه آوریل اعمال و در ژوئیه، پس از فروپاشی یک تفاهمنامه کوتاهعمر برای بازگشایی آبراه، دوباره برقرار شد، نتوانسته رفتار ایران را نیز تغییر دهد. با وجود تشدید اختلالات اقتصادی، این محاصره نه به خیزش مردمی علیه جمهوری اسلامی منجر شده و نه تهران را متقاعد کرده است که برای تضمین کشتیرانی آزاد، تنگه را بازگشایی کند.
ولی نصر، استاد مطالعات خاورمیانه در دانشگاه جانز هاپکینز و مقام سابق وزارت خارجه آمریکا که در تماسهای غیررسمی با ایران نیز مشارکت داشته است، گفت: «فرضیات هیچیک از دو طرف محقق نشده و هیچکدام از آنها نیز راه خروجی ندارند.»
با این حال، در حال حاضر، اهرم فشار ایران بر تنگه هرمز بهتدریج و بهطور پیوسته تحت تأثیر عملیات نظامی آمریکا در منطقه در حال تضعیف شدن است. قیمت نفت خام در بازارهای بینالمللی همچنان زیر ۱۰۰ دلار در هر بشکه قرار دارد؛ قیمتی که بالا محسوب میشود، اما همچنان فاصله زیادی با سطح بحرانی برای اقتصاد جهانی دارد. یکی از دلایل این وضعیت، استفاده چین از ذخایر داخلی و کاهش واردات نفت بوده است.
البته مسئله فقط نفت نیست. محمولههای گاز طبیعی مایعشده، کودهای شیمیایی و دیگر کالاها نیز همچنان در خلیج فارس گرفتار ماندهاند و اقتصاد کشورهای قطر، کویت، عراق و بحرین را تحت فشار قرار دادهاند؛ کشورهایی که راه دریایی جایگزینی ندارند.
یک مقام ارشد عرب حوزه خلیج فارس گفت: «گذر زمان به سود هیچیک از دو طرف نیست، اما ساعت برای ایرانیها با سرعت بیشتری در حال حرکت است، زیرا آنها تحت فشار اقتصادی عظیمی قرار دارند.» به گفته او، مسئله برای آمریکا بیشتر به سیاست و افکار عمومی مربوط میشود تا فشار اقتصادی.
شرکت TankerTrackers.com اوایل این هفته برآورد کرد که طی ۲۸ روز گذشته، بهطور میانگین حدود ۵ میلیون بشکه نفت خام در روز ــ که تقریباً هیچکدام از آن متعلق به ایران نبوده ــ از طریق تنگه هرمز از خلیج فارس خارج شده است. علاوه بر این، حدود ۲.۵ میلیون بشکه در روز نیز از طریق پایانههای نفتی واقع در سواحل دریای عمان، از جمله فجیره در امارات متحده عربی، صادر شده است. این میزان صادرات، بیش از ۴۰ درصد جریان نفت منطقه پیش از جنگ را تشکیل میدهد.
حملات مستمر ایران به کشتیها با هدف حفظ کنترل این کشور بر تنگه هرمز انجام میشود و در پی آن، حملات موشکی و پهپادی متقابلی شکل گرفته که تاکنون با دقت کنترل و تنظیم شدهاند. ایران به نفتکشها در دریا و همچنین پایگاهها و تأسیسات نظامی آمریکا در بحرین، کویت و اردن حمله کرده است؛ اما از انجام حملات گستردهتر علیه اسرائیل و دو اقتصاد بزرگ منطقه، یعنی عربستان سعودی و امارات متحده عربی، خودداری کرده است.
آمریکا نیز به نوبه خود شهرهای بزرگ ایران را بمباران نکرده و رهبران نظامی و سیاسی این کشور را هدف قرار نداده است. این وقفه در حملات به ایران اجازه داده است صنایع نظامی خود، از جمله بخشهای فعال در تولید موشک را که در جریان ۴۰ روز جنگ تمامعیار بین فوریه و آوریل هدف حملات آمریکا و اسرائیل قرار گرفته بودند، تعمیر و بازسازی کند.
همسایگان ایران در خلیج فارس امیدوارند این خویشتنداری نسبی از سوی هر دو طرف ادامه پیدا کند و راه را برای دستیابی به توافقی در آینده هموار سازد.
این مقام ارشد عرب حوزه خلیج فارس گفت: «برای ما در این منطقه، هرچند بنبست را به جنگ ترجیح میدهیم، اما توقف دائمی خصومتها را به بنبست ترجیح میدهیم.»
احتمال تشدید تنش از سوی ایران
با این حال، رهبران ایران مدتهاست هشدار دادهاند که نمیتوانند وضعیتی را بپذیرند که کشورهای عرب حوزه خلیج فارس نفت خود را صادر کنند، در حالی که تجارت ایران خفه شده است. هنگامی که ترامپ برای نخستین بار محاصره ایران را اعمال کرد، مقامهای ایرانی برآورد کرده بودند که میتوانند حدود پنج ماه، بدون پیامدهای فاجعهبار برای اقتصاد، در برابر آن مقاومت کنند. اکنون این نقطه بهسرعت در حال نزدیک شدن است و تهران را ناگزیر از اتخاذ یک تصمیم راهبردی میکند.
نصر، استاد دانشگاه، گفت: «یک گزینه برای آنها تسلیم شدن است. گزینه دیگر این است که در مقیاسی بسیار بزرگتر تنش را تشدید کنند و تلاش کنند با جنگیدن، خود را از این گوشه تنگ بیرون بکشند.»
او افزود که احتمالاً گزینه دوم محتملتر است: «محاسبه آنها این است که حتی اگر مجبور شوند دوباره به میز مذاکره بازگردند و حتی اگر مجبور شوند امتیازاتی بدهند، اگر از نظر نظامی فشار بیشتری وارد کنند، در نهایت مجبور خواهند بود امتیازات کمتری بدهند.»
تقویم سیاسی آمریکا نیز عامل مهم دیگری در محاسبات ایران است و احتمال تشدید تنش را افزایش میدهد. یکی از لحظات سرنوشتساز در تاریخ اولیه جمهوری اسلامی، تصمیم این حکومت برای اثرگذاری بر انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در سال ۱۹۸۰ بود؛ به این ترتیب که آزادی گروگانهای آمریکایی را تا پس از پیروزی رونالد ریگان بر جیمی کارتر به تعویق انداخت. دولت ریگان نیز بعدها بهطور محرمانه سلاح در اختیار ایران قرار داد.
امروز، رهبران ایران بهخوبی از میزان نامحبوب بودن جنگ در آمریکا آگاه هستند؛ جنگی که بخشی از آثار آن افزایش قیمت بنزین در جایگاههای سوخت بوده است. آنها تمایل چندانی ندارند به ترامپ ــ که در ماه فوریه دستور ترور بخش بزرگی از رهبری سیاسی و نظامی ایران را صادر کرد ــ با رسیدن به مصالحهای درباره تنگه هرمز پاداش بدهند؛ مصالحهای که میتواند درست پیش از انتخابات میاندورهای آمریکا در ماه نوامبر، قیمت بنزین را کاهش دهد.

الی گرَنمایه، کارشناس ایران در شورای روابط خارجی اروپا، گفت: «وقتی ساعت شروع به شمارش معکوس میکند، دیدگاه تهران این است: “چرا باید به هر قیمتی فشار بر ترامپ را برای دادن امتیاز کاهش دهیم؟ بگذارید او درد این مسئله را پای صندوقهای رأی احساس کند.”»
البته فشارهای سیاسی داخلی نیز در ایران وجود دارد. رهبران غیرنظامی کشور، از جمله مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، و محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، که در مذاکرات ماه ژوئن با آمریکا نقش داشتند، خواستار بازگشت به مذاکرات شدهاند و به وخامت وضعیت اقتصاد ایران اشاره میکنند.
ارزش پول ملی ایران، یعنی ریال، بهسرعت در حال کاهش است، تورم در حال افزایش است و کمبود بنزین به پدیدهای معمول تبدیل شده است. پزشکیان در مصاحبه تلویزیونی اخیر خود گفت: «بعضیها میگویند تحریمها اصلاً هیچ اثری ندارند. واقعاً نمیدانم به این افراد چه بگویم.» او خاطرنشان کرد که تجارت ایران بین ۲۵ تا ۳۵ درصد کاهش یافته است.
فرماندهان سپاه در حال انجام جنگی برای بقا
با این حال، به نظر میرسد قدرت واقعی در تهران در دست فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار دارد؛ بهویژه آنکه رهبر رسمی جدید ایران، مجتبی خامنهای، پس از جراحاتی که در حمله آمریکا ــ حملهای که در ماه فوریه به کشته شدن پدرش، علی خامنهای، انجامید ــ همچنان در مخفیگاه به سر میبرد.
این فرماندهان، از جمله محسن رضایی، رئیس جدید شورای عالی امنیت ملی، و احمد وحیدی، فرمانده سپاه پاسداران، حکومت را در حال انجام جنگی برای بقا میدانند و بعید است درد و فشار اقتصادیای را که شهروندان کشور متحمل میشوند، عاملی تعیینکننده در تصمیمگیریهای خود بدانند.
از برخی جهات، تورم و فقیرتر شدن طبقه متوسط ایران ممکن است یک انتخاب سیاستگذاری باشد؛ انتخابی با هدف ایجاد جامعهای بسیار نظامیتر و متمرکزتر که برای جنگ آماده باشد و همچنین مانع بازگشت اعتراضاتی شود که در ماه ژانویه ایران را تا آستانه انقلاب پیش برد.
اسفندیار باتمنقلیچ، مدیر اجرایی اندیشکده «بنیاد بورس و بازار» مستقر در لندن، گفت: «اقتصاد ایران در حال تضعیف است. اما تضعیف اقتصاد همچنان میتواند بخشی از یک راهبرد عمدی از سوی برخی چهرههای رهبری ایران برای حفظ توان ماندگاری در این درگیری باشد.»
او افزود: «آنها ظرفیت سرکوب فوقالعادهای دارند و میدانند که هرچه وضعیت اقتصادی بدتر شود، مردم عادی توانایی خود را برای بسیج گسترده از دست میدهند.»
نورمن رول، که از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۷ مقام ارشد جامعه اطلاعاتی آمریکا در امور ایران بود، نیز افزود اگر تاریخ معاصر در مورد تحولات داخل ایران چیزی به ما آموخته باشد، آن این است که باید نسبت به پیشبینیها محتاط بود.
او گفت: «کسانی که معتقدند حکومت بیش از حد قدرتمند، بیش از حد ریشهدار در جامعه ایران، یا بیش از حد تحت حفاظت نهادهای امنیتی گسترده داخلی است که بتواند سقوط کند، باید به یاد داشته باشند که زمانی قضاوتهای مشابهی درباره مبارک، بنعلی، چائوشسکو و حتی اتحاد جماهیر شوروی نیز مطرح میشد.»
او افزود: «هرکس ادعا کند با اطمینان میداند جمهوری اسلامی آیا و چه زمانی فرو خواهد پاشید یا دوام خواهد آورد، ابتدا باید از او خواست مهارتهای خود را بهعنوان یک پیامبر ثابت کند؛ مثلاً با اعلام شمارههای بختآزمایی هفته آینده.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۱. مقدمه
اقتصاد بینالملل در دهههای اخیر دیگر صرفاً عرصه مبادله کالا، خدمات و سرمایه نیست، بلکه به یکی از مهمترین عرصههای اعمال قدرت در روابط بینالملل تبدیل شده است. گسترش وابستگی متقابل اقتصادی، از یک سو فرصتهای همکاری و مبادله را افزایش داده، اما از سوی دیگر امکان تبدیل همین وابستگیها به اهرم فشار سیاسی و راهبردی را نیز فراهم کرده است. دسترسی به بازارها، شبکههای مالی و نظامهای پرداخت، فناوری، انرژی، مسیرهای حملونقل و زنجیرههای تأمین، در شرایط رقابت ژئوپلیتیکی میتواند به منبع قدرت تبدیل شود. بنابراین، قدرت اقتصادی نه صرفاً پیامد قدرت سیاسی و نظامی، بلکه خود یکی از ابزارهای اساسی سیاست خارجی و اعمال قدرت است (بالدوین، David A. Baldwin, 1985).
ادبیات سیاستورزی اقتصادی (Economic Statecraft) از همین نقطه آغاز میشود. بالدوین (Baldwin, 1985) استدلال میکند که ارزیابی قدرت یک دولت نباید صرفاً بر ظرفیت نظامی آن متمرکز باشد، زیرا ابزارهای اقتصادی نیز میتوانند برای دستیابی به اهداف سیاسی و امنیتی به کار گرفته شوند. در همین راستا، دنیل درزنر (Daniel W. Drezner, 2003) با بهرهگیری از رویکرد نظریه بازیها نشان میدهد که اجبار اقتصادی را باید در چارچوب تعامل راهبردی میان دولت اعمالکننده فشار و کشور هدف تحلیل کرد. بنابراین، تحریم یا فشار اقتصادی را نمیتوان صرفاً تصمیمی اقتصادی تلقی کرد؛ این اقدامات بخشی از یک رابطه قدرت و در بسیاری موارد بخشی از راهبرد سیاست خارجی هستند.
با وجود این، هر نوع فشار اقتصادی را نمیتوان «جنگ اقتصادی» نامید و هر اقدامی علیه تجارت دریایی نیز الزاماً «محاصره دریایی» محسوب نمیشود. یکی از مسائل مهم در ادبیات این حوزه، اختلاط مفاهیمی است که از نظر ابزار، هدف، شدت، مبنای حقوقی و شیوه اجرا تفاوتهای اساسی دارند. فشار اقتصادی (Economic Pressure)، تحریم اقتصادی (Economic Sanctions)، منع یا تحریم دریایی (Maritime Embargo)، رهگیری دریایی (Maritime Interdiction)، محاصره دریایی (Blockade) و جنگ اقتصادی (Economic Warfare) مفاهیمی نزدیک به یکدیگرند، اما مترادف نیستند.
اهمیت این تمایز در تحلیل روابط میان ایران و ایالات متحده دوچندان است. اگر فشار اقتصادی علیه ایران به مرحلهای برسد که نیروهای نظامی بهصورت مستمر و مؤثر از ورود یا خروج کشتیها از بنادر یا سواحل ایران جلوگیری کنند، دیگر نمیتوان این وضعیت را صرفاً در چارچوب تحریم اقتصادی تحلیل کرد. در چنین شرایطی، ابزار اعمال فشار از سازوکارهای اقتصادی، مالی و حقوقی به استفاده مستقیم از قدرت نظامی منتقل شده و آثار اقتصادی از طریق یک عملیات نظامی ایجاد میشوند. با این حال، اطلاق عنوان «محاصره» همچنان نیازمند احراز مجموعهای از شرایط حقوقی و عملیاتی مشخص است.
بر این پایه، پرسش اصلی این نوشتار آن است که محاصره دریایی یک کشور چگونه باید در چارچوب نظری جنگ اقتصادی و جنگ نظامی طبقهبندی شود؟ پرسشهای فرعی نیز عبارتاند از: تفاوت میان تحریم اقتصادی، جنگ اقتصادی و محاصره دریایی چیست؟ چه زمانی یک اقدام دریایی از سطح تحریم یا منع دریایی به محاصره تبدیل میشود؟ آیا محاصره دریایی را باید بخشی از جنگ نظامی دانست یا گونهای از جنگ اقتصادی؟ و مفهوم «جنگ اقتصادی نظامیشده» (Militarized Economic Warfare) تا چه اندازه میتواند برای توضیح این پدیده مفید باشد؟
۲. چارچوب نظری
۱.۲. سیاستورزی اقتصادی و تبدیل وابستگی به قدرت
سیاستورزی اقتصادی به استفاده هدفمند از ابزارهای اقتصادی برای دستیابی به اهداف سیاسی و راهبردی اشاره دارد. در این چارچوب، تجارت، سرمایه، منابع مالی، فناوری، انرژی و دسترسی به بازارها میتوانند از عناصر صرفاً اقتصادی به ابزارهای اعمال قدرت تبدیل شوند.
بالدوین (David A. Baldwin, 1985) تأکید میکند که تحلیل سیاستورزی اقتصادی باید رابطه میان ابزار، هدف و هزینه تحمیلشده بر طرف مقابل را در مرکز توجه قرار دهد. بنابراین ، تحریم اقتصادی تنها یکی از اشکال سیاستورزی اقتصادی است و نمیتوان آن را معادل کل این مفهوم دانست.
در عمل، سیاستورزی اقتصادی طیف گستردهای از ابزارها را دربر میگیرد. برخی ابزارها ماهیت تشویقی دارند و برای اعطای منفعت به کار میروند، در حالی که برخی دیگر ماهیتی تنبیهی یا محدودکننده دارند. تحریم تجاری، محدودیت مالی، کنترل صادرات، محدودیت فناوری، محدودیت سرمایهگذاری، مسدودسازی داراییها و اعمال فشار بر شبکههای پرداخت در دسته دوم قرار میگیرند.
وجه مشترک این ابزارها آن است که بدون استفاده مستقیم از نیروی نظامی، هزینه رفتار نامطلوب را افزایش میدهند یا دسترسی کشور هدف به منابع مورد نیاز را محدود میکنند. از این رو، سیاستورزی اقتصادی را باید بخشی از طیف گستردهتری از ابزارهای قدرت در سیاست بینالملل دانست که در یک سوی آن مشوقهای اقتصادی و در سوی دیگر ابزارهای اقتصادی قهری قرار دارند.
۲.۲. نظریه اجبار و دیپلماسی قهری
رویکرد اجبار اقتصادی را میتوان در چارچوب نظریه اجبار (Coercion) و دیپلماسی قهری (Coercive Diplomacy) تحلیل کرد. توماس شلینگ (Thomas C. Schelling, 1966) نشان میدهد که قدرت در روابط بینالملل صرفاً به توانایی نابودی یا اشغال محدود نمیشود؛ توانایی ایجاد هزینه، تهدید معتبر و تغییر محاسبات طرف مقابل نیز شکل مهمی از قدرت است.
هدف اجبار معمولاً نابودی کامل طرف مقابل نیست، بلکه ایجاد شرایطی است که در آن هزینه ادامه رفتار موجود از منافع مورد انتظار آن بیشتر شود. در این چارچوب، فشار اقتصادی زمانی میتواند به اجبار موفق تبدیل شود که دولت هدف در محاسبه هزینه و فایده، تغییر رفتار را نسبت به ادامه سیاست موجود گزینه مطلوبتری ارزیابی کند.
با این حال، رابطه میان شدت فشار و تغییر رفتار الزاماً خطی نیست. کشور هدف ممکن است هزینههای فشار خارجی را به جامعه منتقل کند، مسیرهای تجاری جایگزین ایجاد کند، اقتصاد غیررسمی را گسترش دهد، از شرکای خارجی کمک بگیرد یا حتی فشار خارجی را به ابزاری برای بسیج سیاسی داخلی تبدیل کند (هوفباوئر و همکاران، Gary Clyde Hufbauer et al., 2007; پیپ، Robert A. Pape, 1997).
بنابراین، افزایش فشار اقتصادی لزوماً به افزایش متناسب احتمال تغییر رفتار منجر نمیشود. نتیجه فشار به ساختار سیاسی کشور هدف، میزان آسیبپذیری اقتصادی، ظرفیت سازگاری و همچنین اعتبار تهدید اعمالکننده فشار بستگی دارد.
۳.۲. رویکرد محرومسازی و تفاوت آن با اجبار
یکی از تمایزهای مهم در تحلیل قدرت اقتصادی، تفاوت میان اجبار (Coercion) و محرومسازی یا سلب دسترسی (Denial) است. در اجبار، هدف اصلی تغییر رفتار طرف مقابل است؛ در حالی که در محرومسازی، هدف میتواند کاهش توانایی طرف مقابل برای دسترسی به منابعی باشد که برای تحقق اهداف خود به آنها نیاز دارد. این تمایز برای تحلیل محاصره اهمیت ویژهای دارد. محاصره ممکن است حتی بدون تسلیم سیاسی کشور هدف، از نظر راهبردی مؤثر باشد؛ برای مثال، اگر صادرات، واردات، دسترسی به تجهیزات، منابع مالی یا ظرفیت تأمین نیازهای نظامی و راهبردی کشور هدف را کاهش دهد.
بنابراین ، باید میان دو پرسش متفاوت تمایز گذاشت:
۱. آیا فشار موجب تغییر رفتار سیاسی کشور هدف شده است؟
۲. آیا فشار موجب کاهش ظرفیت کشور هدف برای ادامه سیاست یا عملیات مورد نظر شده است؟
پاسخ مثبت به پرسش دوم لزوماً به معنای پاسخ مثبت به پرسش نخست نیست.
۳. تمایز مفهومی میان فشار اقتصادی، تحریم، جنگ اقتصادی و محاصره
۱.۳. فشار اقتصادی و سیاستورزی اقتصادی
فشار اقتصادی (Economic Pressure) مفهومی عام است که هرگونه استفاده هدفمند از وابستگی اقتصادی برای اثرگذاری بر رفتار یا ظرفیت طرف مقابل را دربر میگیرد. این مفهوم الزاماً به معنای وجود وضعیت جنگی نیست. دولتها میتوانند از محدودیتهای تجاری، مالی، سرمایهگذاری یا فناوری استفاده کنند، بدون آنکه رابطه آنها با کشور هدف وارد مرحله مخاصمه مسلحانه شود. بنابراین، فشار اقتصادی را باید در سطحی مفهومی گستردهتر از تحریم اقتصادی قرار داد.
۲.۳. تحریم اقتصادی
تحریم اقتصادی (Economic Sanctions) شکل مشخصتری از فشار اقتصادی است که معمولاً با هدف تنبیه، بازدارندگی، وادارسازی به تغییر رفتار یا محدودسازی ظرفیت کشور هدف اعمال میشود.
هوفباوئر و همکاران (Hufbauer et al., 2007) تحریمها را بر اساس اهداف و ابزارهای مختلف بررسی کرده و نشان میدهند که موفقیت تحریمها به مجموعهای از عوامل سیاسی و اقتصادی وابسته است. بنابراین، موفقیت تحریم را نمیتوان صرفاً بر اساس میزان خسارت اقتصادی ایجادشده سنجید؛ معیار مهمتر این است که آیا فشار اقتصادی به تحقق هدف سیاسی مورد نظر منجر شده است یا خیر.
رابرت پیپ (Robert A. Pape, 1997)، در نقد برآوردهای خوشبینانهتر درباره اثربخشی تحریمها، استدلال میکند که در بسیاری از موارد، تحریم اقتصادی بهتنهایی عامل اصلی دستیابی به هدف سیاسی نبوده است. در مقابل، درزنر (Daniel W. Drezner, 2003) نشان میدهد که حتی تهدید به اعمال فشار میتواند آثار بازدارنده داشته باشد و بخشی از موفقیت اجبار اقتصادی ممکن است پیش از اجرای کامل تحریم تحقق یابد.
این اختلاف نظری نشان میدهد که رابطه میان تحریم اقتصادی و موفقیت سیاسی، پیچیده، زمینهمند و وابسته به شرایط است.
۳.۳. جنگ اقتصادی
جنگ اقتصادی (Economic Warfare) مفهومی گستردهتر از تحریم اقتصادی است. نوربرت اوئرمان (Nils Ole Oermann) و هانس-یواخیم ولف (Hans-Joachim Wolff) در بررسی مفهوم جنگ اقتصادی، سه کاربرد اصلی برای آن شناسایی میکنند: جنگی که با اهداف اقتصادی آغاز میشود؛ حمله به ظرفیت اقتصادی دشمن در جریان یک مخاصمه مسلحانه؛ و تلاش برای هدف قرار دادن ظرفیت اقتصادی یک رقیب بدون وقوع جنگ مسلحانه کلاسیک (Oermann and Wolff, 2022).
با این حال، کاربرد معنای سوم باید با احتیاط صورت گیرد. اگر هر نوع رقابت اقتصادی، تحریم یا فشار تجاری را «جنگ اقتصادی» بنامیم، مرز مفهومی میان رقابت اقتصادی، سیاستورزی اقتصادی، تحریم و جنگ واقعی از میان خواهد رفت.
در این نوشتار، جنگ اقتصادی در معنای تحلیلی عبارت است از:
تلاش سازمانیافته برای کاهش ظرفیت اقتصادی، تجاری، مالی یا منابع راهبردی طرف مقابل در چارچوب یک رقابت یا منازعه راهبردی.
بر این پایه، جنگ اقتصادی میتواند با ابزارهای اقتصادی آغاز شود؛ اما هنگامی که برای تحقق اهداف اقتصادی یا راهبردی، قدرت نظامی مستقیماً وارد فرایند هدفگیری ظرفیت اقتصادی شود، ماهیت آن تغییر میکند.
۴.۳. جنگ اقتصادی نظامیشده
مفهوم جنگ اقتصادی نظامیشده (Militarized Economic Warfare) برای توصیف وضعیتی به کار میرود که در آن نیروی نظامی مستقیماً برای ایجاد یا تشدید آثار اقتصادی بر کشور هدف مورد استفاده قرار میگیرد.
این مفهوم از نظر تحلیلی اهمیت دارد، زیرا دو واقعیت را همزمان در نظر میگیرد:
وسیله اعمال فشار، نظامی است؛
هدف یا پیامد مهم آن، محدود کردن ظرفیت اقتصادی، تجاری یا مالی کشور هدف است.
با این حال، جنگ اقتصادی نظامیشده یک طبقهبندی تحلیلی است و نباید آن را با یک عنوان حقوقی مستقل اشتباه گرفت. در حقوق بینالملل، وصف حقوقی یک عملیات به عواملی مانند مبنای حقوقی توسل به زور، وضعیت مخاصمه، هدف عملیات، نحوه اجرا و رعایت قواعد حقوق بشردوستانه بستگی دارد.
۴. محاصره دریایی و جایگاه آن در جنگ اقتصادی
محاصره دریایی (Blockade) از دیرباز یکی از ابزارهای اصلی جنگ دریایی بوده است. سیمون هینز (Simon Haines, 2016) در بررسی تحول حقوق جنگ دریایی نشان میدهد که محاصره باید در چارچوب عملیات نظامی دریایی و قواعد حاکم بر مخاصمات مسلحانه تحلیل شود.
از نظر عملیاتی، محاصره به عملیات نیروهای دریایی و در مواردی هوایی اطلاق میشود که هدف آن جلوگیری از حرکت دریایی به سوی بندر یا ساحل دشمن یا از آن است.
کمیته بینالمللی صلیب سرخ (International Committee of the Red Cross – ICRC) نیز محاصره را در چارچوب عملیاتی اقدامی میداند که با استفاده از نیروهای دریایی و هوایی، حرکت دریایی از یک بندر یا ساحل دشمن یا به سوی آن را متوقف میکند (ICRC, 2026).
بنابراین، محاصره از این جهت با تحریم اقتصادی تفاوت اساسی دارد که تحریم عمدتاً از طریق قواعد، ممنوعیتها، محدودیتهای مالی و تجاری و سازوکارهای حقوقی، دسترسی اقتصادی را محدود میکند؛ در حالی که محاصره بر قدرت فیزیکی برای کنترل دسترسی دریایی متکی است.
از همین رو، محاصره در نقطهای قرار میگیرد که رویکرد جنگ دریایی و رویکرد جنگ اقتصادی بر یکدیگر منطبق میشوند.
۵. تفاوت محاصره دریایی با تحریم و منع دریایی
هر اقدامی علیه تجارت دریایی یک کشور را نمیتوان محاصره نامید.
تحریم نفتی، تحریم کشتیرانی، محدودیت بیمه کشتیها، محدودیت دسترسی به بنادر، توقیف موردی محمولهها یا رهگیری برخی کشتیها ممکن است تجارت دریایی را بهشدت مختل کنند، اما هر یک از این اقدامات از نظر ابزار، دامنه، مبنای حقوقی و آثار عملیاتی با محاصره تفاوت دارند.
تحریم یا منع دریایی (Maritime Embargo) معمولاً به ممنوعیت یا محدودیت حقوقی و اقتصادی درباره ورود، خروج یا حمل کالاها و اقلام مشخص اشاره دارد.
رهگیری دریایی (Maritime Interdiction) نیز میتواند شامل توقف، بازرسی یا تغییر مسیر برخی کشتیها باشد.
در مقابل، محاصره ناظر بر ممانعت سازمانیافته، مستمر و مؤثر از دسترسی دریایی به یک بندر یا ساحل است.
از این رو، برای تمایز میان این مفاهیم باید دستکم چهار عنصر مورد توجه قرار گیرد:
۱. عنصر فیزیکی؛
۲. استمرار عملیات؛
۳. دامنه و پوشش جغرافیایی؛
۴. اثربخشی واقعی در جلوگیری از دسترسی دریایی.
این عناصر، محاصره را از مجموعهای از اقدامات محدودکننده علیه تجارت دریایی متمایز میکنند.
۶. مبنای حقوقی محاصره دریایی
حقوق محاصره دریایی در نقطه اتصال حقوق بینالملل توسل به زور، حقوق مخاصمات مسلحانه و حقوق جنگ دریایی قرار دارد.
ماده ۴۱ منشور ملل متحد (United Nations Charter) اقداماتی را که بدون استفاده از نیروی مسلح انجام میشوند، از جمله قطع کامل یا جزئی روابط اقتصادی و ارتباطات دریایی، دربر میگیرد. در مقابل، ماده ۴۲ منشور امکان اقدام از طریق نیروهای هوایی، دریایی یا زمینی را در شرایط مقرر در منشور پیشبینی کرده و «محاصره» (Blockade) را صراحتاً در شمار این اقدامات قرار میدهد (United Nations, 1945).
این تفکیک نشان میدهد که از منظر ساختار منشور ملل متحد، میان قطع یا محدودسازی اقتصادی بدون کاربرد نیروی مسلح و محاصره بهعنوان اقدام نظامی تفاوت بنیادی وجود دارد.
با این حال، ماده ۴۲ در چارچوب اختیارات شورای امنیت و فصل هفتم منشور قرار دارد و نباید از آن نتیجه گرفت که هر محاصره یکجانبه در هر شرایطی خودبهخود مشروع است. مشروعیت حقوقی هر عملیات نظامی نیازمند بررسی مستقل مبنای توسل به زور و قواعد حاکم بر نحوه اجرای عملیات است.
در عرصه حقوق مخاصمات دریایی، راهنمای سنرمو درباره حقوق بینالملل قابل اعمال بر مخاصمات مسلحانه در دریا (San Remo Manual on International Law Applicable to Armed Conflicts at Sea) یکی از مهمترین متون راهنما برای بازبیان و توضیح قواعد قابل اعمال بر جنگ دریایی معاصر است. این سند در سال ۱۹۹۴ توسط گروهی از کارشناسان حقوقی و دریایی تدوین شد و اگرچه یک معاهده الزامآور نیست، اهمیت قابل توجهی در تبیین قواعد حقوق مخاصمات دریایی دارد (Doswald-Beck, 1995).
۷. شرایط حقوقی و عملیاتی محاصره
محاصره دریایی برای آنکه از نظر حقوقی و عملیاتی قابل شناسایی باشد، صرفاً به اعلام سیاسی یا ایجاد اختلال در تجارت نیاز ندارد.
- نخست، محدوده و موضوع محاصره باید مشخص باشد.
- دوم، محاصره باید در عمل مؤثر باشد؛ به این معنا که نیروی اعمالکننده توانایی واقعی جلوگیری از دسترسی دریایی را داشته باشد.
- سوم، محاصره باید اعلام و به طرفهای ذیربط اطلاعرسانی شود.
- چهارم، اجرای آن باید با قواعد حقوق بشردوستانه و الزامات مربوط به حمایت از جمعیت غیرنظامی سازگار باشد (ICRC, 2026; Doswald-Beck, 1995).
در نتیجه، توقیف یک کشتی یا حتی چند کشتی، بدون وجود ممانعت سازمانیافته و مؤثر از دسترسی به ساحل یا بندر، به خودی خود محاصره ایجاد نمیکند.
همچنین، کاهش صادرات نفت بر اثر تحریمهای مالی، بیمهای یا تجاری، هرچند ممکن است پیامد اقتصادی بسیار شدیدی ایجاد کند، از نظر حقوقی معادل محاصره دریایی نیست.
این تمایز از نظر تحلیلی اهمیت زیادی دارد، زیرا شباهت در نتیجه اقتصادی به معنای یکسان بودن ابزار یا وصف حقوقی نیست.
۸. محاصره دریایی بهعنوان ابزار جنگ اقتصادی
محاصره دریایی را میتوان یکی از روشنترین نمونههای همپوشانی قدرت نظامی و اقتصادی دانست. وسیله اجرای آن نیروی نظامی است، اما یکی از مهمترین اهداف یا پیامدهای آن میتواند کاهش ظرفیت اقتصادی طرف مقابل باشد.
محاصره میتواند:
- تجارت خارجی را محدود کند؛
- صادرات را کاهش دهد؛
- واردات مواد اولیه و کالاهای واسطهای را مختل کند؛
- درآمدهای ارزی را کاهش دهد؛
- هزینه تجارت و حملونقل را افزایش دهد؛
- و ظرفیت مالی دولت را تحت فشار قرار دهد.
در اقتصادی که به تجارت دریایی و صادرات منابع طبیعی وابستگی قابل توجهی دارد، این آثار میتوانند از مسیرهای متعددی به اقتصاد داخلی منتقل شوند.
یک زنجیره احتمالی به این صورت شکل میگیرد:
کاهش صادرات → کاهش عرضه ارز → فشار بر نرخ ارز → افزایش هزینه واردات → افزایش هزینه تولید → کاهش تولید و افزایش تورم → فشار بر بودجه دولت.
با این حال، این زنجیره نباید بهصورت مکانیکی و قطعی فرض شود. شدت و دامنه آثار به ساختار اقتصاد، میزان ذخایر ارزی، امکان استفاده از مسیرهای جایگزین، دسترسی به شرکای تجاری، انعطافپذیری تولید داخلی، ظرفیت دولت برای توزیع منابع و واکنش انتظارات اقتصادی بستگی دارد.
بنابراین، محاصره یک شوک اولیه ایجاد میکند، اما آثار نهایی آن به ساختارهای اقتصادی و نهادی کشور هدف وابسته است.
۹. سازوکار اقتصادی محاصره در مورد ایران
در مورد ایران، اهمیت محاصره احتمالی از ساختار اقتصاد و نقش تجارت دریایی در صادرات و واردات ناشی میشود.
هرگونه اختلال پایدار در دسترسی دریایی میتواند دستکم سه نوع شوک به اقتصاد وارد کند:
الف) شوک تجاری
این شوک از کاهش حجم تجارت یا افزایش هزینه مبادلات خارجی ناشی میشود.
ب) شوک ارزی
این شوک از کاهش دسترسی به ارز خارجی و تغییر انتظارات نسبت به آینده نرخ ارز شکل میگیرد.
ج) شوک مالی دولت
این شوک از کاهش منابع درآمدی و همزمان افزایش هزینههای مقابله با بحران ناشی میشود.
اگر صادرات نفت یا سایر کالاهای صادراتی ایران از مسیر دریایی محدود شود، کاهش درآمد ارزی میتواند فشار بر بازار ارز را افزایش دهد. در اقتصادی که انتظارات تورمی از قبل بالا باشد، اثر این شوک میتواند از مسیر انتظارات تشدید شود.
فعالان اقتصادی ممکن است کاهش دسترسی به ارز و دشوارتر شدن واردات را نشانهای از افزایش تورم آینده تلقی کنند و رفتار خود را پیشاپیش تعدیل کنند. از این رو، اثر محاصره ممکن است از کاهش مستقیم حجم تجارت فراتر رود.
از سوی دیگر، کاهش درآمدهای دولت الزاماً به معنای فروپاشی فوری ظرفیت مالی دولت نیست. دولت میتواند بخشی از فشار را از طریق استقراض، تغییر ترکیب مخارج، افزایش مالیات، فروش دارایی یا تأمین مالی پولی جذب کند.
البته هر یک از این سازوکارها میتواند هزینههای خود را در قالب تورم، افزایش بدهی، کاهش سرمایهگذاری عمومی یا کاهش رفاه اقتصادی نشان دهد.
از همین رو باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت:
کاهش منابع مالی دولت لزوماً به معنای کاهش فوری توانایی آن برای ادامه سیاستهای اقتصادی، سیاسی یا امنیتی خود نیست. دولتها معمولاً ابزارهای متعددی برای جبران افت درآمدها در اختیار دارند؛ از جمله استفاده از ذخایر مالی، استقراض از شبکه بانکی، انتشار اوراق بدهی، افزایش درآمدهای مالیاتی، کاهش یا بازتخصیص برخی هزینهها و بهرهگیری از منابع ارزی موجود. به همین دلیل، میان کاهش درآمدها و کاهش ظرفیت عملیاتی دولت معمولاً یک فاصله زمانی وجود دارد. با این حال، اگر محدودیت منابع برای مدت طولانی ادامه یابد و امکان جبران آن بهتدریج کاهش پیدا کند، هزینه حفظ سیاستهای پیشین افزایش مییابد و فشار بیشتری بر بودجه، نظام پولی و سایر متغیرهای اقتصادی وارد میشود. بنابراین، رابطه دقیقتر آن است که کاهش منابع دولت توان مالی و انعطاف سیاستی آن را بهتدریج فرسایش میدهد، نه اینکه فوراً توانایی اجرای سیاستهای موجود را از بین ببرد. این تمایز برای تحلیل اقتصاد سیاسی محاصره در ایران اهمیت اساسی دارد.
۱۰. محاصره، امنیت انرژی و آثار بینالمللی
پیامدهای محاصره احتمالی بنادر ایران صرفاً به اقتصاد داخلی محدود نمیشود. موقعیت ایران در خلیج فارس و پیوند این رویکرده با تجارت جهانی انرژی باعث میشود هر اختلال عمده در تجارت دریایی بتواند آثار فرامرزی ایجاد کند.
افزایش ریسک حملونقل دریایی، افزایش حق بیمه، تغییر مسیر کشتیها، افزایش هزینه انرژی و اختلال در زنجیرههای تأمین، از جمله پیامدهایی هستند که میتوانند به سایر اقتصادها منتقل شوند.
بنابراین ، جنگ اقتصادی دریایی میتواند ماهیتی شبکهای پیدا کند. هزینه عملیات صرفاً بر کشور هدف تحمیل نمیشود، بلکه بخشی از هزینه ممکن است به شرکتهای کشتیرانی، بیمهگران، واردکنندگان، صادرکنندگان و مصرفکنندگان کشورهای ثالث منتقل شود.
همین مسئله میتواند محاسبات دولت اعمالکننده فشار را نیز تغییر دهد. هرچه هزینههای جانبی فشار برای کشورهای ثالث افزایش یابد، احتمال شکلگیری مخالفت یا کاهش همکاری آنان با راهبرد فشار نیز افزایش مییابد.
در نتیجه، جنگ اقتصادی در عرصه دریایی را نمیتوان صرفاً رابطهای دوجانبه میان اعمالکننده فشار و کشور هدف دانست؛ بلکه باید آن را در قالب شبکهای از وابستگیهای متقابل تحلیل کرد.
۱۱. مسئله اثربخشی: آیا فشار اقتصادی به تغییر رفتار منجر میشود؟
یکی از خطاهای تحلیلی رایج، برابر دانستن خسارت اقتصادی با موفقیت سیاسی است.
یک کشور ممکن است تحت فشار اقتصادی شدید قرار گیرد، اما همچنان از تغییر رفتار خودداری کند. ادبیات تحریمها نشان میدهد که موفقیت به عواملی همچون هدف تحریم، شدت و طراحی آن، همکاری کشورهای ثالث، آسیبپذیری اقتصاد هدف، ظرفیت سازگاری و ساختار سیاسی کشور هدف بستگی دارد (Hufbauer et al., 2007; Pape, 1997).
این مسئله درباره محاصره دریایی نیز صدق میکند.
محاصره ممکن است تولید را کاهش دهد، تورم را افزایش دهد، درآمدهای دولت را محدود کند و هزینه تأمین کالا و انرژی را بالا ببرد؛ اما هیچیک از این آثار به خودی خود تغییر رفتار سیاسی را تضمین نمیکند.
حکومت هدف ممکن است:
- منابع را از بخشهای غیرضروری به بخشهای راهبردی منتقل کند؛
- اقتصاد را به سمت بسیج جنگی سوق دهد؛
- جیرهبندی و کنترل قیمت را گسترش دهد؛
- مسیرهای جایگزین تجارت ایجاد کند؛
- اقتصاد غیررسمی را توسعه دهد؛
- یا از حمایت کشورهای ثالث استفاده کند.
بنابراین، ارزیابی محاصره باید دستکم در دو سطح صورت گیرد:
اثربخشی اقتصادی و موفقیت سیاسی.
ممکن است محاصره از نظر کاهش ظرفیت اقتصادی موفق باشد، اما از نظر واداشتن دولت هدف به تغییر رفتار شکست بخورد.
برعکس، حتی تهدید معتبر به محاصره ممکن است پیش از اجرای کامل آن، محاسبات سیاسی کشور هدف را تغییر دهد؛ موضوعی که با رویکرد بازدارندگی و نظریه اجبار سازگار است (Drezner, 2003).
۱۲. پارادوکس اجبار اقتصادی
فشار اقتصادی شدید میتواند پیامدهای سیاسی غیرخطی داشته باشد.
هنگامی که حکومت هدف فشار خارجی را بهعنوان حملهای علیه کلیت کشور صورتبندی میکند، ممکن است بخشی از جامعه در کوتاهمدت، به جای فاصله گرفتن از حکومت، در برابر تهدید خارجی همبستگی بیشتری نشان دهد.
از این رو، افزایش هزینه اقتصادی الزاماً به افزایش متناسب احتمال تغییر رفتار سیاسی منجر نمیشود.
این پارادوکس زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که حکومت بتواند میان فشار خارجی و مشروعیت یا انسجام داخلی پیوند سیاسی ایجاد کند. در چنین شرایطی، هزینه تحریم یا محاصره ممکن است از نظر اقتصادی بسیار بالا باشد، اما اثر سیاسی آن کمتر از انتظار اعمالکننده فشار باشد.
نتیجه نهایی به عواملی همچون:
- انسجام مقامات حکومتی؛
- ظرفیت دولت؛
- امکان انتقال هزینهها به جامعه؛
- دسترسی به حمایت خارجی؛
- ظرفیت سازگاری اقتصادی؛
- و ادراک عمومی از منشأ بحران
وابسته خواهد بود.
۱۳. محاصره بهعنوان ابزار محرومسازی
رویکرد محرومسازی (Denial) امکان دیگری برای ارزیابی محاصره فراهم میکند.
اگر هدف عملیات صرفاً واداشتن دولت به تغییر رفتار نباشد و در عوض کاهش ظرفیت آن برای صادرات، تأمین مالی، واردات کالاهای راهبردی یا ادامه عملیات نظامی مورد نظر باشد، معیار موفقیت باید بر میزان کاهش ظرفیت متمرکز شود.
این رویکرد از نظر تحلیلی اهمیت دارد، زیرا برخی عملیاتهای اقتصادی ممکن است حتی بدون تغییر رفتار سیاسی طرف مقابل، به هدف راهبردی خود دست یابند.
برای مثال، اگر محاصره توان تأمین مالی، دسترسی به تجهیزات یا توانایی حفظ سطح معینی از عملیات را کاهش دهد، میتوان آن را از منظر محرومسازی موفق دانست؛ حتی اگر حکومت هدف رسماً تسلیم نشود.
بنابراین، «تسلیم سیاسی» تنها شاخص موفقیت نیست. در برخی شرایط، کاهش ظرفیت ادامه رفتار خود میتواند هدف راهبردی محسوب شود.
۱۴. مرز میان جنگ اقتصادی و جنگ نظامی
مرز میان جنگ اقتصادی و جنگ نظامی را نمیتوان صرفاً بر اساس میزان خسارت اقتصادی تعیین کرد. برای این منظور باید دستکم ابزار، هدف و زمینه عملیاتی را در نظر گرفت.
هنگامی که ابزار اصلی فشار، محدودیتهای مالی، تجاری یا حقوقی است و نیروی نظامی مستقیماً وارد فرایند اعمال فشار نمیشود، تحلیل در درجه نخست در چارچوب سیاستورزی اقتصادی و تحریم قرار میگیرد.
هنگامی که هدف بهصورت سازمانیافته تضعیف ظرفیت اقتصادی و راهبردی رقیب در یک منازعه دنبال میشود، مفهوم جنگ اقتصادی کاربرد بیشتری پیدا میکند.
اگر برای تحقق همین هدف، از نیروی نظامی برای قطع یا محدود کردن تجارت استفاده شود، مفهوم جنگ اقتصادی نظامیشده از نظر تحلیلی مناسبتر خواهد بود.
در مقابل، هنگامی که عملیات اصلی متوجه انهدام مستقیم اهداف نظامی یا زیرساختهای اقتصادی از طریق حمله مسلحانه باشد، تحلیل به عرصه جنگ نظامی مستقیم نزدیکتر میشود.
این طبقهبندیها مانعةالجمع نیستند. یک منازعه میتواند همزمان چند شکل از قدرت را دربر گیرد و یک عملیات نظامی میتواند در کنار اهداف نظامی، اهداف اقتصادی و سیاسی نیز داشته باشد.
۱۵. جایگاه محاصره دریایی در مورد ایران
در مورد ایران، استفاده از عنوان «محاصره دریایی» باید با احتیاط علمی صورت گیرد.
تحریم نفتی، تحریم کشتیرانی، محدودیت بیمه، فشار مالی بر شرکتهای حملونقل، تهدید کشتیهای تجاری یا توقیف موردی محمولهها، هرچند میتوانند آثار اقتصادی شدیدی داشته باشند، به خودی خود برای احراز محاصره کافی نیستند.
برای اطلاق دقیق عنوان «محاصره» باید وجود عناصر مشخصی احراز شود؛ از جمله:
- ممانعت فیزیکی و مؤثر از ورود و خروج کشتیها؛
- محدوده جغرافیایی مشخص؛
- استمرار عملیات؛
- اعلام یا اطلاعرسانی لازم؛
- و رعایت سایر شرایط حقوقی و عملیاتی.
اگر این عناصر وجود داشته باشند، اقدام مزبور دیگر صرفاً یک سیاست تحریمی نیست، بلکه یک عملیات نظامی دریایی است که میتواند آثار اقتصادی گسترده ایجاد کند.
در چنین شرایطی، مفهوم «جنگ اقتصادی نظامیشده» از نظر تحلیلی مفید است، زیرا نشان میدهد که قدرت نظامی برای ایجاد محرومیت اقتصادی و تضعیف ظرفیتهای مالی و تجاری به کار گرفته شده است.
با این حال، این مفهوم نباید جایگزین وصف حقوقی عملیات شود. عنوان حقوقی دقیق عملیات، در صورت احراز شرایط، محاصره است؛ در حالی که «جنگ اقتصادی نظامیشده» توصیفی تحلیلی از کارکرد و رابطه میان ابزار نظامی و هدف اقتصادی آن است.
۱۶. محدودیتهای حقوق بشردوستانه
قرار گرفتن محاصره در چارچوب یک مخاصمه مسلحانه به معنای آزادی نامحدود در اجرای آن نیست.
حقوق بینالملل بشردوستانه محدودیتهای مهمی بر شیوه اجرای محاصره اعمال میکند. محاصره نباید با هدف گرسنگی دادن غیرنظامیان اجرا شود و اجرای آن باید با الزامات مربوط به حمایت از جمعیت غیرنظامی و دسترسی به کمکهای بشردوستانه سازگار باشد. اصول تمایز، تناسب و احتیاط نیز در عملیات نظامی دریایی اهمیت دارند (Doswald-Beck, 1995; ICRC, 2026).
از این رو، سه پرسش باید از یکدیگر تفکیک شوند:
نخست: آیا از نظر عملیاتی محاصرهای وجود دارد؟
دوم: آیا این محاصره در بستر یک مخاصمه مسلحانه قرار گرفته است؟
سوم: آیا نحوه اجرای محاصره با قواعد حقوق بینالملل بشردوستانه سازگار است؟
پاسخ مثبت به پرسش نخست، به خودی خود پاسخ مثبت به دو پرسش دیگر نیست.
این تفکیک برای جلوگیری از خلط میان وجود یک وضعیت عملیاتی و مشروعیت حقوقی آن وضعیت ضروری است.
۱۷. چارچوب تحلیلی پیشنهادی
برای مطالعه محاصره دریایی میتوان چهار بعد را بهصورت همزمان بررسی کرد:
۱. ابزار
در این بعد باید میان تحریم، منع دریایی، توقیف، رهگیری، محاصره و حمله نظامی تمایز گذاشت.
۲. وسیله
باید مشخص شود که اعمال فشار از طریق قدرت اقتصادی، حقوقی، مالی، انتظامی یا نظامی صورت میگیرد.
۳. هدف
در این سطح باید میان تنبیه، بازدارندگی، وادارسازی به تغییر رفتار، محرومسازی از منابع و تضعیف توان نظامی تمایز گذاشت.
۴. پیامد
پیامدها میتوانند اقتصادی، نظامی و سیاسی باشند.
پیامدهای اقتصادی ممکن است شامل کاهش تجارت، افت درآمدهای ارزی، افزایش هزینه واردات، کاهش تولید، افزایش تورم و فشار مالی دولت باشند.
پیامدهای نظامی میتوانند شامل کاهش دسترسی به تجهیزات و منابع راهبردی و افزایش هزینه تأمین عملیات باشند.
پیامدهای سیاسی نیز ممکن است شامل تغییر رفتار، افزایش مقاومت، مذاکره، سازگاری، تشدید منازعه یا تغییر محاسبات راهبردی باشند.
مزیت این چارچوب آن است که از فروکاستن محاصره به یک برچسب واحد جلوگیری میکند.
محاصره:
- از نظر وسیله، عملیات نظامی است؛
- از نظر کارکرد، میتواند ابزار محرومسازی اقتصادی باشد؛
- از نظر هدف، ممکن است برای اجبار سیاسی یا کاهش ظرفیت طرف مقابل به کار رود؛
- و از نظر پیامد، میتواند همزمان اقتصاد داخلی، توان نظامی و محاسبات سیاسی را تحت تأثیر قرار دهد.
در نتیجه، برای تحلیل دقیق محاصره باید از یک مدل تکبعدی فاصله گرفت و آن را در قالب یک زنجیره چندسطحی ابزار ـ وسیله ـ هدف ـ پیامد بررسی کرد.
۱۸. نتیجهگیری
تحلیل حاضر نشان میدهد که تمایز میان سیاستورزی اقتصادی، تحریم اقتصادی، جنگ اقتصادی و جنگ نظامی برای فهم منازعات معاصر ضروری است.
سیاستورزی اقتصادی مفهومی عام برای استفاده از ابزارهای اقتصادی در سیاست خارجی است. تحریم اقتصادی یکی از مهمترین ابزارهای این عرصه است که عمدتاً بدون استفاده مستقیم از نیروی نظامی اعمال میشود. جنگ اقتصادی مفهومی گستردهتر است و به تلاش سازمانیافته برای کاهش ظرفیت اقتصادی و راهبردی رقیب اشاره دارد.
محاصره دریایی در این میان جایگاهی متمایز دارد. در صورت تحقق واقعی و احراز شرایط حقوقی آن، محاصره یک عملیات نظامی دریایی است؛ اما اهداف و پیامدهای آن میتواند مستقیماً متوجه تجارت، صادرات، واردات، درآمدهای ارزی و ظرفیت اقتصادی کشور هدف باشد.
به همین دلیل، محاصره را نمیتوان صرفاً نوعی تحریم اقتصادی دانست. مناسبترین توصیف تحلیلی آن، در شرایطی که نیروی نظامی مستقیماً برای ایجاد محرومیت اقتصادی به کار گرفته میشود، مفهوم «جنگ اقتصادی نظامیشده» است.
با این حال، استفاده از این مفهوم نباید موجب حذف تمایز حقوقی میان محاصره و تحریم شود. برای اطلاق عنوان «محاصره دریایی» باید عناصر عملیاتی و حقوقی آن احراز شوند. صرف تحریم نفتی، تحریم کشتیرانی، توقیف موردی کشتیها، محدودیت بیمه یا افزایش فشار مالی بر تجارت دریایی برای تحقق محاصره کافی نیست.
در مورد ایران نیز این تمایز اهمیت ویژهای دارد. هر تحلیل علمی باید میان وضعیت بالفعل و سناریوی فرضی تفاوت بگذارد و از اطلاق قطعی عنوان محاصره در شرایطی که عناصر لازم آن احراز نشدهاند، پرهیز کند.
در نهایت، محاصره دریایی را باید در نقطه تلاقی سه رویکرد تحلیل کرد:
رویکرد جنگ دریایی، رویکرد جنگ اقتصادی و رویکرد اجبار و دیپلماسی قهری.
از یک سو، قدرت نظامی وسیله اجرای آن است؛ از سوی دیگر، محرومسازی اقتصادی یکی از مهمترین سازوکارهای اثرگذاری آن محسوب میشود؛ و در سطح سیاسی، هدف نهایی میتواند تغییر محاسبات راهبردی یا کاهش ظرفیت ادامه منازعه باشد. همین همپوشانی است که محاصره دریایی را به یکی از روشنترین نمونههای پیوند میان قدرت اقتصادی و قدرت نظامی در سیاست بینالملل معاصر تبدیل میکند.
بنابراین، میتوان یک تمایز نهایی و اساسی برقرار کرد:
تحریم میتواند ساختار اقتصاد ایران را بدون جنگ نظامی هدف قرار دهد؛ جنگ اقتصادی میتواند ظرفیت اقتصادی رقیب را بهصورت سازمانیافته تضعیف کند؛ اما محاصره دریایی، هنگامی که واقعاً و حقوقاً محقق شود، استفاده مستقیم از قدرت نظامی برای کنترل دسترسی دریایی است که میتواند کارکردی آشکاراً اقتصادی و راهبردی داشته باشد.
بنابراین، محاصره نه صرفاً یک ابزار اقتصادی است و نه صرفاً یک عملیات نظامی منفک از اقتصاد؛ بلکه یک ابزار نظامی با کارکرد بالقوه اقتصادی و راهبردی است که باید همزمان در سه سطح حقوقی، نظامی و اقتصاد سیاسی تحلیل شود.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
بخش اول
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: مردی که جرأت کرد آینه را به روی شاه بگیرد. در۳۰ ژوئن ۱۹۶۰، در تالار بزرگ «کاخ ملت» در لئوپولدویل، پادشاه بلژیک با یونیفورم سفیدِ گالا بر تخت نشسته بود تا استقلال کنگو را به عنوان «نقطهٔ اوج نبوغِ پادشاه لئوپولد دوم» جشن بگیرد. اما در میانِ تشریفاتِ باشکوه، مردی که تنها چند ساعت پیش بالاترین نشان افتخار بلژیک را دریافت کرده بود، از جای خود برخاست و بدون کسب اجازه، در برابر دوربینهای مطبوعات جهانی، پرده از حقیقتی برید که هیچکس انتظارش را نداشت.
پاتریس لومومبا، نخستوزیر تازهانتخابشدهٔ کنگو، که به خوبی میدانست ممکن است این سخنرانی، آخرین سخنرانی عمرش باشد، با صراحت و شجاعتی بینظیر فریاد زد: «ما را مسخره و تحقیر کردند... مجبور بودیم ضربات را تحمل کنیم چون سیاهپوست بودیم... هیچکس هرگز گلولههایی را که برادرانمان را در خاک انداخت، فراموش نخواهد کرد.» در آن لحظه، نه فقط یک مراسم رسمی، بلکه یک «حکم اعدام» امضا شد. پادشاهِ ۲۹ ساله که تا پیش از آن هرگز چنین سخنانی را از یک «سیاهپوست» نشنیده بود، از خشم منفجر شد. دیپلماتهای بلژیکی که از استقلالِ تحت کنترل خود ناامید شده بودند، تصمیمشان را گرفتند: «این مرد باید از میان برداشته شود.»
لومومبا، فرزندِ یک کشاورز از روستایی دورافتاده، نه فقط یک سیاستمدار، که «امیدِ جامعۀ سرخورده» بود. او از دلِ یک نظامِ آپارتایدیِ سهمگین (کنگوییهایی که میخواستند به طبقه اجتماعی «اوولووه» (évolués) یعنی «توسعهیافتهها» تعلق پیدا کنند باید ثابت میکردند که با کارد و چنگال غذا میخورند) به «روشنفکری خودآموخته» تبدیل شد که بر فرانسویِ فصیح مسلط بود، ریشِ «بیتنیکی» شبیه هنرمندان سیاه پوست آمریکایی داشت، و با حرکاتِ گستردهٔ دست، تودهها را به وجد میآورد. اما او همچنین مردی بود که قوانینِ «بازیِ قدرت» را نمیدانست: او با درخواست کمک از اتحاد جماهیر شوروی، خود را در میانِ دو بلوکِ جنگ سرد گرفتار کرد، به همان اندازه که به استعمارِ بلژیک بیاعتماد بود، به «صلحبانانِ سازمان ملل» نیز بدبین بود، و از حمایتِ حیاتیِ ایالات متحده غافل ماند.
این مقاله، روایتی است از «آخرین روزهای یک رؤیا»؛ رؤیایِ «کنگویی متحد، آزاد و عاری از استعمار». روایتی که در آن، شجاعتِ یک مرد، با «منافعِ شرکتهای استخراجکنندهٔ کبالت و اورانیوم»، با «کینهٔ یک پادشاهِ تحقیرشده»، و با «طرحهایِ سیا برای ترور با خمیردندانِ مسموم» گره میخورد. از یک سو، لومومبا را میبینیم که در ۱۷ ژانویهٔ۱۹۶۱، در جنگلی در کاتانگا، با ریشِ کندهشده و زیر ناخنهایِ شکنجهشده، زیر گلولههای سربازانِ بلژیکی و مزدورانِ چومبه به خاک میافتد؛ و از سوی دیگر، میراثِ او را که تا امروز، در قالبِ «جنگهایِ نیابتی»، «غارتِ منابع» و «دولتهایِ شکننده» در سراسر آفریقا ادامه دارد.
داستانِ لومومبا، فقط یک پروندهٔ تاریخی نیست؛یک «درسِ تلخِ همیشگی» برای هر ملتی است که با چالشِ «استقلالِ واقعی» روبروست. درسی دربارهٔ اینکه چگونه «قدرتهایِ بزرگ»، با چهرهای دموکراتنما، از «هرجومرج» برای تأمینِ منافعِ اقتصادیِ خود بهره میبرند؛ درسی دربارهٔ اینکه «وحدتِ ملی» در برابر «طمعِ قومی و خارجی»، چقدر شکننده و گرانبهاست؛ و درسی نهایی دربارهٔ اینکه «جرأتِ گفتنِ حقیقت به یک پادشاه»، ممکن است «حکمِ اعدام» را در پی داشته باشد، اما «نامِ یک قهرمان» را برای همیشه در تاریخِ مقاومت، جاودانه خواهد ساخت.
لومومبا در آخرین لحظات، با لبخندی تلخ گفته بود: «وقتی به جایی رسیدی که من هستم، دیگر هیچ فرقی نمیکند.» شاید این، دقیقاً همان «آرامشِ اخلاقی» باشد که انسانِ آزاده، در برابرِ زورگویانِ تاریخ، به آن دست مییابد. این مقاله، ادایِ دینی است به آن «آرامش» و به «حقیقتی» که پادشاه بلژیک، هرگز نتوانست آن را تحمل کند.

در سال ۱۹۶۰، هفده کشور آفریقایی به استقلال خود دست یافتند که از جملهٔ آنها کنگو بود. پاتریس لومومبا (Patrice Lumumba)، سیاستمدار جوان، پرجذبه و کاریزماتیک که به شدت به قدرت استعماری سابق، بلژیک، حمله میکرد، خواهان بازتوزیع ثروت بود و با «ملی گرایی آفریقایی سیاه» خود به چهره امیدبخش بومیان تبدیل گردید. اوبه مقام اولین نخستوزیر این کشور جدید نائل آمد. اما پس از آن، او مرتکب یک اشتباه مهلک شد. سربازان، لومومبا را در ۱ دسامبر ۱۹۶۰، پس از یک کودتای ارتشی، دستگیر کرده و او را در پایتخت، لئوپولدویل، به نمایش گذاردند.
هنوز در خلال مراسم رسمی، پاتریس امری لومومبا (Patrice Émery Lumumba) بر روی زانوهایش مشغول ویرایش دستنوشتهی خود بود. مرتب نوشته هایش را اصلاح میکرد و کلماتی را اضافه مینمود. در چنین لحظاتی او به طرز محسوسی عصبی بود، آن هم در حالی که در همان لحظه در سمت چپ او، پادشاه جوان بلژیک پشت میکروفن مشغول سخنرانی بود، یعنی همان شخصیتی که به عنوان بالاترین مقام قدرت استعماری سابق در کنگو از کشور خود به اینجا سفر کرده بود.
این رویداد در ساعات اولیهٔ روز ۳۰ ژوئن ۱۹۶۰ بود. تالار بزرگ گنبد دار در «کاخ ملت» در لئوپولدویل (Léopoldville)، پایتخت کشور جدید در کرانهٔ رودخانهٔ کنگو، پر از جمعیت شده بود. دیپلماتها و افسران آفریقایی، نمایندگان پارلمان و سناتورهایی از بلژیک همه در آن جا حضور یافته بودند، آن هم به همراه نمایندگان تازهانتخابشدهٔ مردم جمهوری دموکراتیک کنگو، کشور جدیدی در قلب آفریقا. موضوع این بود که در این تاریخ کنگو از نیمهشب به جمهوری مستقل تبدیل شده بود. و قرار بود پس از حدود هشت دهه حکومت استعماری، برای همیشه از بلژیک جدا شود.
در این مراسم برخی از مهمانان سرپوشهای سنتی با پر، صدف و پوست حیوانات بر سر دارند. اما اکثراً با کت و شلوار تیره حاضر شدهاند. لومومبا، نخستوزیر جدید کنگو، نیز لباسی دو تکه به سبک غربی، پاپیون سیاه، دستمال سفید جیبی و شال پهن شاه بلوطیِ رنگ یا نشان سلطنتی، یعنی بالاترین نشان افتخار بلژیک، بر تن داشت. این لباس شب قبل به او اعطا شده بود.

پادشاه بلژیک در تاریخ ۳۰ ژوئن ۱۹۶۰ به مناسبت جشن استقلال به کنگو سفر میکند در حالی که شمشیرش در جریان رژه به سرقت میرود
پادشاه بودوئن (König Baudouin) با یونیفورم رسمی سفید، مراسم رسمی را افتتاح کرد. این مرد بلژیکی، برادرزادهٔ پدربزرگ آن پادشاهی بود که این کشور در سالهای ۱۸۸۴/۱۸۸۵ از طریق معاهدات بینالمللی، به عنوان قلمرو شخصی خود به رسمیت شناخته شده بود و آن کسی نبود مگر پادشاه لئوپولد دوم (Königs Leopold II) (1). در این مراسم پادشاه ۲۹ ساله با اغماض و محبتی نمایشی با حاضران سخن میگفت، گویی استقلال را از روی اختیار و خواست خودشبه کنگو اعطا میکند، در حالی که کشورش دقیقاً یک سال پیش سعی کرده بود با نیروی نظامی از آن جلوگیری کند. دهها نفر در آن زمان در خیابانهای لئوپولدویل کشته شدند.
بودوئن در نطق خود چنین میگوید: «استقلال کنگو، نقطهٔ اوج کاری است که با نبوغ پادشاه لئوپولد دوم طراحی شد، با شجاعتی خستگیناپذیر عملی گردید و سرانجام با پشتکار بلژیک ادامه یافت.» یک سفیدپوست با سیاهان سخن میگوید، یا در واقع یک ارباب با خدمتکارانش.
اوسخنان خود را چنین ادامه داد: «اکنون وظیفهٔ شماست، آقایان، که ثابت کنید ما در اعتماد به شما حق داشتیم.» حاضران در تالار کف زنند. سپس ژوزف کاساووبو (Joseph Kasavubu)، رئیسجمهور جمهوری جدید، به جایگاه سخنرانی رفت. او مؤدبانه تشکر نمود و خرد دولت بلژیک را ستایش کرد. آنگاه نوبت به لومومبا رسید که پشت میکروفن قرار گیرد – یعنی چیزی که در دستور کار مراسم اصلاً پیشبینی نشده بود. او شب قبل سخنرانی خود را نوشته و اکنون، میخواست بدون کسب اجازه، آن را ایرادکند. شفاف، آرام، سنجیده در لحن، اما مملو از خشم. در حقیقت این یک کیفرخواست به تمام معنا بود، یک تسویهحساب با استعمار و نژادپرستی. و به راستی یکی از سخنرانیهای بزرگ تاریخ. این سخنان او را به یک قهرمان آزادی قرن بیستم تبدیل کردند. به یک چهرهٔ درخشان از قاره آفریقا.
او با فرانسویِ سنجیده و فصیح چنین گفت: «ما را مسخره و تحقیر کردند. صبح، ظهر و شب مجبور بودیم ضربات شلاق را تحمل کنیم چون سیاهپوست بودیم. شاهد بودیم که سرزمینمان بر اساس متونی که خود را قانون مینامیدند، غارت شد، در حالی که در واقع فقط حق زور را تثبیت میکردند. تیربارانهایی که بسیاری از برادرانمان قربانی آن شدند، هرگز از یادمان نمیرود. برادرانم، ما همهٔ اینها را تحمل کردیم.»
شخصیتهای بومی حاضر در سالن با شنیدن سخنان شجاعانه لومومبا از جا برخاسته و با هیجان کف زدند. تشویق ممتد حضار هشت بارسخنرانی لومومبا را قطع کرد. اما پادشاه، گویی در وحشت یخ زده، روی صندلی خود در سمت چپ تریبون باقی میمانده بود. بودوئن متعجب، به شدت آزرده خاطر شده و در صدد ترک سالن بود.
تا به آن روز هیچ سیاهپوستی در آفریقا چنین چیزی را به یک سفیدپوست نگفته بود، حداقل در مقابل دوربینهای مطبوعات جهانی. این برای سفید پوستانِ حاکم یک رسوایی بود و به معنای حکم اعدام لومومبا.
سال ۱۹۶۰ را باید سال آفریقا نامید: بیش از۱۶ مستعمرهٔ فرانسوی و بریتانیایی در آن سال به استقلال رسیدند. و البته در کنار آنها بلژیک که برای سال ها مستعمره کنگو بود. حدود پنج دهه پیشتر، در نوامبر ۱۹۰۸، دولت بروکسل «دولت آزاد کنگو» را از پادشاه لئوپولد دوم تحویل گرفت. از آن پس، بلژیک بر سرزمینی بیش از ۷۶ برابر بزرگتر و آکنده از ثروت حکومت میکرند. پس از ۱۹۰۸، سه نیرو بر کنگو حکومت میکردند: کارمندان دولتی، مبلغان مسیحی و نمایندگان شرکتهای بزرگ تحت کنترل بلژیک. استثمار، تنها اندکی کمتر از دوران لئوپولد وحشیانه بود. صدها هزار مرد مجبور بودند برای استعمارگران کار کنند تا بتوانند مالیات سرانهٔ تازه مقرر شده را بپردازند: در مزارع، معادن، راهآهن، بنادر، به عنوان خدمتکار خانهٔ سفیدپوستان. هر که امتناع میکرد، با غل و زنجیر به زور به معادن برده میشد یا تازیانه میخورد.
از نظر اقتصادی، به نظر میرسید این سیستم فشار و اجبار به نوعی کار خود را انجام میداد. کونگویِ بلژیک (Belgisch-Kongo) پس از جنگ جهانی دوم به نوعی مستعمرهٔ نمونه در آفریقا تبدیل گردید: بلژیکیها کمتر از ۱۴۰۰۰ کیلومتر خط راهآهن، ۱۴۰۰۰۰ کیلومتر جاده و بزرگراه، ۴۰ فرودگاه یا باند پرواز و بیش از ۱۰۰ نیروگاه ساختند.
کنگو به چهارمین تولیدکنندهٔ بزرگ مس در جهان تبدیل شده بود و همچنین الماس و اورانیوم صادر میکرد (مواد منفجرهٔ بمبهای اتمی هیروشیما و ناکازاکی از معادن آن تأمین شده بود). ایالات متحده سه چهارم نیاز کبالت خود را از کنگو تأمین میکرد و نیمی از واردات تانتالوم (Tantalum) خود را که برای توربینهای ناوگان هوایی استراتژیک خود نیاز داشت، از این کشور دریافت میکرد.
بیشتر سود به حساب شرکتهای بلژیکی و سایر کشورهای صنعتی واریز میشد. اما مردم کنگو نیز کمی از این ثروت تولیدی بهرهمند میشدند. استاندارد زندگی افزایش یافت، و میتوان گفت که در هیچ مستعمرهای در قاره آفریقا، مراقبتهای پزشکی بهتر از آنجا نبود و کودکان بیشتری به مدرسه میرفتند.
اما از نظر سیاسی و اجتماعی، بلژیکیها ساکنان مستعمرهٔ خود را همچنان در وضعیت محرومیت از حقوق نگه میداشتند – هنگامی که کنگو در سال ۱۹۶۰ مستقل گردید، در سراسر کشور حتی یک شهردار، قاضی، پزشک یا مهندس سیاهپوست وجود نداشت و در نیروهای مسلح حتی یک افسر سیاه پوست در حال خدمت نبود. از بیش از ۱۵ میلیون مردم بومی کنگو، تنها ۱۶ نفر مدرک دانشگاهی داشتند. زیرا حتی اگر قوانین نژادی مانند آفریقای جنوبی وجود نداشت، کنگو تحت سلطهٔ بلژیک مانند یک کشور آپارتاید عمل میکرد. مردم بومی کنگو (Kongolesen) و سفیدپوستان بلژیکی در جهانهای به شدت جدا از هم زندگی میکردند: بارها، رستورانها، کوپههای مسافری در قطارها و کشتیهای رودخانهای.
برای سیاهان، صرف نظر از سطح تحصیلات، هنوز هم تازیانه با چرم اسبآبی به عنوان تنبیه وجود داشت، مانند دوران حکومت وحشیانهٔ لئوپولد. برای یک آفریقایی، معمولاً بالاتر از مشاغل کارگری مانند پستهای کارمندی و منشی گری در دسترس نبود. از ۴۸۷۸ پست عالی اداری در سال ۱۹۵۹، تنها سه پست توسط مردم بومی کنگو (کنگولزها) اشغال شده بود.
با این وجود، در دههٔ قبل از استقلال، در شهرهایی مانند لئوپولدویل (کینشاسای بعدی) یا استنلیویل (کیسنگانی)، یک طبقهٔ متوسط کوچک آفریقایی شکل گرفته بود. این افراد معمولاً به عنوان پیمانکاران ساختمانی، صاحبان بارها، حملونقلچیها و صنعتگران، به ثروت نسبی دست یافته بودند. تعداد اندکی از اعضای طبقهٔ متوسط سیاهپوست، نخبگانی با عنوان «اوولووه» (évolués) به معنای «توسعهیافتهها» را تشکیل میدادند. این کاست کوچکی از مردم کنگو بود که دقیقاً میخواستند مانند استعمارگران زندگی کنند. در اواسط دههٔ ۱۹۵۰، احتمالاً حدود ۱۲۰۰۰ «اوولووه» در این کشور وجود داشت.
مردان آنها کتوشلوارهای شیک میپوشیدند، به فرانسویِ بسیار فصیح و مؤدبانه صحبت میکردند، دوچرخهسوار میشدند، ترجیحاً دوچرخههای دندهدار. آنها در خانههایی به سبک اروپایی زندگی میکردند، در خانه های خود گرامافون داشتند و به آهنگهای شانسون (Chanson) فرانسوی گوش میدادند.
پاتریس لومومبا نیز به این گروه تعلق داشت. نخستوزیر آینده از یک روستا آمده بود. او در سال ۱۹۲۵ با نام ایزائه تاسومبو تاووسا (Isaic Tasumbu Tawosa) به دنیا آمد. پدرش، یک کشاورز، به مردی زودرنج و مستعد خشونت معروف بود. در واقع، مادر لومومبا بعدها به دلیل خستگی از عصبانیتهای او، از پدرش جدا شده بود.
همان پسر جوان نیز توجهها را به خود جلب کرد. او هوشیارتر از اکثر همکلاسیهایش بود، شاید هم سرسختتر. او یک مأمور استعماری را که برای نظارت بر تولید پنبه و لاستیک به روستا آمده بود و کیفیت کالا را بدون دلیل موجه مورد انتقاد قرار میداد، به چالش کشید. بلژیکیها آنقدر تحت تأثیر جسارت او قرار گرفته بودند که بیدرنگ خواستند با پدر این پسر بیباک صحبت کنند. گفته میشود هنگامی که معلم سفید پوست در ایستگاه مبلغان مذهبی جملهای را روی تخته نوشت که دارای چهار اشتباه املایی بود، آن پسر غلط های او را اصلاح کرد ـــ و به همین دلیل از مدرسه اخراج شد.
همان گونه که پیشتر اشاره شد لومومبا نام تولد او نبود، اما به زودی همه او را به این نام صدا میزدند. زیرا او ویژگیهای یک سخنگو را داشت: لومومبا در زبان باتتلا (Batetela) به معنی «مرد شایسته» است. مانند بسیاری از مردان جوان، پای او نیز به شهر کشیده شد. در سال ۱۹۴۲ به استنلیویل در شمال شرقی کنگو رفت. او به عنوان دستیار اداری در اداره پست کاری پیدا کرد، فرانسوی خود را بهبود بخشید، به مدرسه شبانه رفت و سرانجام نام خانوادگی لومومبا و نامهای کوچک پاتریس و امری (Emery) را برای خود انتخاب کرد. گفته میشود که یکی از مشغولیات او در آن روزها خواندن انبوهی از کتاب در کتابخانهٔ شهربود.
رئیس سفیدپوستش از او تعریف میکرد که تحصیلاتش از بسیاری از اروپاییها جامعتر است. لومومبا همه چیز را به صورت خودآموخته فراگرفته بود. جاهطلبی او برای برابری با سفیدپوستان و پیشی گرفتن از آنها، او را بیش از پیش به جلو میراند. او تا جایی که برای یک سیاهپوست در کنگویِ بلژیک در اداره پست ممکن بود، پیشرفت کرد. به او یک دوچرخهٔ اداری داده شد و او را برای یک دورهٔ آموزشی به لئوپولدویل فرستادند.
در آنجا، در آن سوی رودخانهٔ بزرگ، در برازاویل (Brazzaville)، با دنیایی کاملاً جدید آشنا شد: نژادپرستیِ کمتر، مشارکت سیاسی بیشتر برای سیاهان. آنجا در واقع پایتخت آفریقای استوایی فرانسه بود، مستعمرهٔ بزرگی از فرانسویها در شمال غربی کنگو. او با تحسین مینویسد که آنها حتی نمایندگانی به پاریس میفرستادند.
در سال ۱۹۵۴، مقامات استعماری، نام مرد ۲۹ ساله را در « جمعیت بومی متمدن» ثبت کردند. پیش از آن، البته فرآیندی تحقیرآمیز رخ داده بود که نشاندهندهٔ جسارت بلژیکیها و عزم راسخ لومومبا برای صعود اجتماعی به هر قیمتی بود: برای بررسی تمدن بومیان، یعنی این که آیا این سیاه پوست بومی به حدی رسیده است که به طبقه جدید «توسعه یافتگان» ارتقاء پیدا کند، مأموران استعماری به خانه اش سر میزدند و بررسی میکردند که آیا خانوادهها با کارد و چنگال غذا میخورد یا نه. و البته کودکان آنها میبایست که با لباس خواب میخوابیدند و همه از توالت استفاده میکردند.
با ثبت نام در این دفتر، پاتریس لومومبا از نظر قانونی با اروپاییها برابر گردید. در آن زمان، فقط کمی بیش از ۱۰۰ بومی کنگویی دارای چنین گواهینامهای بودند. او اکنون ریاست «انجمن توسعهیافتگان» را در استنلیویل، باشگاه سیاهانِ موفق، بر عهده داشت و علاوه بر آن، برای روزنامههای کنگو و بلژیک دربارهٔ زندگی «توسعهیافتگان» مینوشت – البته بدون اینکه رژیم استعماری را با یک کلمه زیر سؤال ببرد.
ادامه دارد ...
—————
اشاره تکمیلی مترجم:
۱: نقش پادشاه لئوپولد دوم در کنگو و جنایتهای آن
پادشاه لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک از سال ۱۸۶۵ تا ۱۹۰۹، نقشی شوم و تعیینکننده در تاریخ کنگو ایفا کرد. او با فریب و نیرنگ، سرزمینی به وسعت ۷۶ برابر بلژیک را به عنوان حوزهٔ شخصی خود تصاحب کرد؛ منطقهای که از سال ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۸ با نام «دولت آزاد کنگو» شناخته میشد و هرگز بخشی از قلمرو بلژیک نبود، بلکه ملک خصوصی او محسوب میگردید. او که هرگز پا به آفریقا نگذاشت، از طریق مزدوران اروپایی و ارتش خصوصی خود به نام «نیروی عمومی» (Force Publique) بر این سرزمین حکومت میکرد. این ارتش متشکل از افسران سفیدپوست و سربازان سیاهپوستی بود که به زور یا با خرید از روسای قبایل جذب شده بودند و با خشونت وحشیانه، شورشها را در هم میکوبیدند و مردم را به وحشت میانداختند.
هدف اصلی لئوپولد از تصاحب کنگو، بهرهکشی بیامان از منابع طبیعی آن بود، به ویژه عاج و لاستیک (مادة خام). برای دستیابی به این هدف، ساکنان محلی را مجبور به کار در شرایطی شبیه به بردگی میکردند. سربازان نیروی عمومی، برای تنبیه کسانی که به سهمیههای غیرممکن لاستیک دست نمییافتند، روستاها را به آتش میکشیدند و مردم را میکشتند. یکی از وحشیانهترین و نمادینترین جنایتهای این رژیم، قطع دست افراد، حتی کودکان بود؛ هم برای ایجاد رعب و وحشت و هم برای محاسبهٔ تعداد گلولههای مصرفشده (چرا که سربازان باید به ازای هر تیراندازی، دست یک قربانی را به عنوان اثبات تحویل میدادند).
آمار قربانیان این رژیم ویرانگر است. منابع مختلف، جمعیت تلفشده در دوران حکومت لئوپولد را بین ۵ تا ۱۰ میلیون نفر برآورد میکنند، به گونهای که جمعیت منطقه تقریباً به نصف کاهش یافت. مردم در اثر کار اجباری، بیماریهای واردشده توسط اروپاییان، قحطیهای ناشی از غارت محصولات و کشتارهای گسترده جان خود را از دست دادند. در مقابل، لئوپولد ثروت هنگفتی به ارزش حدود ۲۲۰ میلیون فرانک (معادل بیش از یک میلیارد دلار امروزی) از این سرزمین به جیب زد و آن را صرف ساختن بناهای باشکوه در بلژیک و مخارج شخصی خود کرد.
وحشیگریهای رژیم لئوپولد سرانجام توسط فعالانی مانند ادموند دین مورل (روزنامهنگار)، راجر کیسمنت (دیپلمات بریتانیایی) و مبلغان مذهبی افشا شد. گزارشهای آنها که از جمله توسط نویسندگانی چون مارک تواین و جوزف کنراد روایت شد، جنجال جهانی برانگیخت. در سال ۱۹۰۵ گزارشی رسمی از سوی کمیسیون تحقیق، صحت این جنایتها را تأیید کرد و موجی از خشم عمومی حتی در خود بلژیک شکل گرفت. لئوپولد در سال ۱۹۰۸ مجبور به واگذاری کنگو به دولت بلژیک شد و پس از آن، این سرزمین به «کنگوی بلژیک» تغییر نام یافت و مستعمرهٔ رسمی این کشور گردید.

|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
فرانسوا مورفی و جان آیریش / رویترز / ۴ سپتامبر ۲۰۲۶
به گفته دیپلماتها و بر اساس متن پیشنهادی قطعنامهای که رویترز مشاهده کرده است، ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه و آلمان در تلاشاند تا هیئت حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی در نشست هفته آینده قطعنامهای تصویب کند که برای نخستین بار در ۲۰ سال گذشته، پرونده ایران را به شورای امنیت سازمان ملل متحد ارجاع دهد.
در صورت تصویب، این قطعنامه در ادامه قطعنامهای خواهد بود که در ۱۲ ژوئن سال گذشته به تصویب رسید و ایران را به دلیل همکاری نکردن کامل با تحقیقات درباره آثار اورانیوم کشفشده در سایتهای اعلامنشده، ناقض تعهدات خود در زمینه منع اشاعه هستهای اعلام کرد.
اسرائیل از روز بعد بمباران تأسیسات هستهای ایران را آغاز کرد و اندکی بعد ایالات متحده نیز به این حملات پیوست. تأسیسات غنیسازی اورانیوم ایران منهدم یا بهشدت آسیب دیدند.
ایران از آن زمان تاکنون اجازه بازگشت بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی به سایتهای بمبارانشده را نداده و همچنین اجازه نداده است آژانس بررسی کند چه میزان از ذخایر اورانیوم غنیشده این کشور باقی مانده است؛ بخشی از این اورانیوم تا سطح ۶۰ درصد غنی شده بود، یعنی تنها یک گام کوتاه تا سطح مورد نیاز برای ساخت سلاح هستهای.
تشدید تازه تنش دیپلماتیک
تصویب قطعنامهای از سوی هیئت ۳۵ عضوی آژانس بینالمللی انرژی اتمی برای ارجاع ایران به شورای امنیت، همچنین میتواند نقطه اوج بنبستی باشد که بر سر دسترسی آژانس به سایتهای مورد حمله شکل گرفته است؛ زیرا هیئت حکام طی یک سال گذشته دو قطعنامه تصویب کرده و در آنها از ایران خواسته است ذخایر اورانیوم غنیشده خود را اعلام کند و دسترسی کامل آژانس را برای راستیآزمایی آنها فراهم آورد.
در جدیدترین پیشنویس قطعنامه که رویترز آن را مشاهده کرده، آمده است: «(هیئت حکام) از مدیرکل (آژانس بینالمللی انرژی اتمی) میخواهد این قطعنامه و قطعنامههای پیشین را که قبلاً به تصویب رسیدهاند، به اطلاع تمامی اعضای آژانس و همچنین شورای امنیت و مجمع عمومی سازمان ملل متحد برساند.»
این پیشنویس همچنین «بار دیگر از ایران میخواهد عدم پایبندی خود به توافقنامه پادمانها را فوراً برطرف کند و با انجام تمامی اقداماتی که از نظر آژانس و هیئت حکام ضروری تشخیص داده میشود، شرایطی را فراهم آورد که مدیرکل بتواند تضمینهای لازم را درباره صحت و کامل بودن اظهارنامههای ایران ارائه کند.»
دیپلماتها گفتند این پیشنویس هنوز رسماً به هیئت حکام ارائه نشده و مذاکرات درباره عبارتبندی دقیق آن ادامه دارد. هر زمان که این چهار قدرت در سالهای اخیر پیشنویس قطعنامهای درباره ایران ارائه کردهاند، این قطعنامه به تصویب رسیده است.
با این حال، بعید است شورای امنیت اقدام عملی مشخصی علیه ایران انجام دهد، زیرا روسیه و چین، متحدان تهران، اعضای دائم شورای امنیت هستند و از حق وتو برخوردارند.
نگرانی آژانس درباره غنیسازی
ایران در گذشته بارها در واکنش به قطعنامههای هیئت حکام آژانس علیه خود، با افزایش فعالیتهای هستهای یا کاهش همکاری با آژانس تلافی کرده است؛ اما در شرایط کنونی گزینههای تهران برای انجام هر دو اقدام بهشدت محدود است.
مشخص نیست این اقدام چه پیامدهای دیگری میتواند بر مناقشه تهران با ایالات متحده داشته باشد.
ایران بهعنوان یکی از اعضای پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT)، حق دارد فناوری هستهای، از جمله غنیسازی اورانیوم، را برای اهداف صلحآمیز توسعه دهد. ایران میگوید هرگز به تولید سلاح هستهای روی نخواهد آورد.
با این حال، ایران تنها کشوری است که بدون ساخت بمب هستهای، اورانیوم را تا سطح ۶۰ درصد غنی میکند. آژانس بینالمللی انرژی اتمی اعلام کرده است که میزان اورانیوم غنیشده ایران در این سطح، موجب نگرانی جدی است.
برآورد آژانس نشان میدهد ایران پیش از بمباران سایتهای هستهای خود، ۴۴۰.۹ کیلوگرم اورانیوم غنیشده تا سطح ۶۰ درصد در اختیار داشته است. بر اساس معیار محاسباتی آژانس، این میزان در صورت غنیسازی بیشتر، برای تولید ۱۰ سلاح هستهای کافی است.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
آمریکا یک بانک مستقر در ترکیه و دو شرکت وابسته به آن را به دلیل تسهیل انتقال دهها میلیون دلار برای نیروی قدس سپاه پاسداران و فراهم کردن دسترسی جمهوری اسلامی به شبکه بانکی بینالمللی تحریم کرد.
وزارت خزانهداری آمریکا روز جمعه ۱۳ شهریور اعلام کرد «گلدن گلوبال بانک» و دو شرکت زیرمجموعه آن، «گلدن گلوبال وارلیک کیرالاما» و «گلدن گلوبال پورتفوی یونتیمی»، در چارچوب عملیات «طرد اقتصادی» به فهرست تحریمها افزوده شدهاند. هر سه نهاد در ترکیه مستقر هستند.
وزارت خزانهداری آمریکا همچنین در حساب رسمی خود در شبکه اجتماعی «ایکس» اعلام کرد این اقدام بخشی از عملیات «طرد اقتصادی» است و هدف آن قطع «شریانهای حیاتی مالی» جمهوری اسلامی در ترکیه است.
به گفته این وزارتخانه، گلدن گلوبال بانک و شرکتهای وابسته به آن دهها میلیون دلار تراکنش برای نیروی قدس سپاه پاسداران تسهیل کرده و دسترسی مهمی به خدمات بانکداری کارگزاری در اختیار جمهوری اسلامی قرار دادهاند؛ دسترسیای که امکان جابهجایی بینالمللی منابع مالی حکومت ایران را فراهم میکند.
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، با اشاره به کارزار دولت پرزیدنت ترامپ برای قطع منابع مالی جمهوری اسلامی گفت مؤسسات مالی همچنان درمییابند که ایالات متحده در اجرای عملیات «طرد اقتصادی» جدی است.
او افزود آمریکا امیدوار است بانکهای بیشتری نیاز به تحریم نداشته باشند، اما این مسئله به این بستگی دارد که جامعه بینالمللی به سرعت حمایت از حکومت ایران را متوقف کند. آقای بسنت همچنین تأکید کرد ایالات متحده به همراه متحدان و شرکای خود به اقدامات علیه شبکههای مالی جمهوری اسلامی ادامه خواهد داد.
بر اساس اعلام وزارت خزانهداری آمریکا، گلدن گلوبال بانک برای فراهم کردن امکان انتقال درآمدهای نفتی جمهوری اسلامی از چین به ترکیه ایجاد شده بود؛ درآمدهایی که پس از انتقال به ترکیه میتوانست به پول نقد و طلا تبدیل شود.
وزارت خزانهداری میگوید این بانک همچنین آگاهانه پیشنهاد ارائه خدمات بانکداری کارگزاری به مؤسسات مالی جمهوری اسلامی را داده و از این طریق انجام تراکنش از طریق حسابهای تحت کنترل نیروی قدس سپاه پاسداران و شبکههای وابسته به آن را امکانپذیر کرده است.
در اطلاعیه وزارت خزانهداری همچنین به شبکه «سیتکی آیان»، بازرگان ترکیهای، اشاره شده است. ایالات متحده این شبکه را پیشتر در سال ۱۴۰۱ به دلیل نقش آن در انتقال صدها میلیون دلار درآمد حاصل از فروش نفت مرتبط با نیروی قدس سپاه پاسداران تحریم کرده بود.
وزارت خزانهداری آمریکا میگوید جمهوری اسلامی به دلیل قرار داشتن تحت تحریمهای گسترده ایالات متحده، برای فروش نفت و انتقال درآمدهای خود در خارج از کشور از شبکههای بانکی سایه در چندین حوزه قضایی استفاده میکند. به گفته این وزارتخانه، این شبکهها امکان دسترسی به روابط بانکی مبتنی بر دلار آمریکا را فراهم میکنند و حکومت ایران از آنها برای انتقال پول، تهیه تسلیحات و تأمین مالی گروههای نیابتی خود در منطقه بهره میگیرد.
تحریمهای روز جمعه در چارچوب عملیات «طرد اقتصادی» اعمال شده است؛ کارزاری که اسکات بسنت روز ۲ شهریور از آغاز آن خبر داد. وزارت خزانهداری آمریکا میگوید هدف این عملیات شناسایی و قطع شبکهها، واسطهها و کانالهای مالی مورد استفاده جمهوری اسلامی برای فروش نفت، دور زدن تحریمها و تأمین منابع مالی فعالیتهای بیثباتکننده است.
این اقدام تنها چند روز پس از دور دیگری از اقدامات آمریکا علیه شبکه مالی جمهوری اسلامی صورت میگیرد. وزارت خزانهداری آمریکا روز ۶ شهریور اعلام کرد در چارچوب همین عملیات، برای قطع دسترسی «بانک مصر امارات» به روابط بانکی کارگزاری در ایالات متحده اقدام کرده و یک مدیر شعبه بانک ملی و یک شرکت مرتبط با شبکه انتقال پول جمهوری اسلامی را نیز تحریم کرده است.
در پی تحریمهای جدید، تمامی اموال و منافع مالی نهادهای تعیینشده که در ایالات متحده یا در اختیار اشخاص آمریکایی قرار داشته باشد مسدود میشود. وزارت خزانهداری همچنین هشدار داده است که مؤسسات مالی خارجی در صورت انجام برخی معاملات عمده با نهادهای تحریمشده ممکن است در معرض تحریمهای ثانویه و محدودیت دسترسی به نظام مالی آمریکا قرار گیرند.
وزارت خزانهداری آمریکا تأکید کرده است هدف نهایی تحریمها مجازات نیست، بلکه ایجاد «تغییر مثبت در رفتار» نهادها و افراد تحریمشده است.
صدای آمریکا
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
(نیویورک تایمز)
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمهی مترجم بر مقاله: «مغز شما در سیاست». مروری بر کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» نوشتهٔ لئور زمیگرود.
آیا سیاست در مغز ما ریشه دارد؟ آیا باورهای سیاسی ما بازتابی از ساختار زیستیِ ذهنمان هستند، یا این ایدئولوژیها هستند که مغز ما را شکل میدهند؟ این پرسشِ بنیادین، دستمایهٔ کتابی تازه از لئور زمیگرود، عصبشناسِ جوان و جسور، قرار گرفته است. کتابی که در آن، علمِ اعصاب با سیاست، روانشناسیِ شناختی با جامعهشناسی، و زیستشناسیِ مغز با تاریخِ ایدهها در هم میآمیزند تا پرده از رازِ یکی از پیچیدهترین پدیدههای انسانی بردارند: چرا انسانها اینچنین پرشور و پایدار به عقایدِ سیاسیِ خود میچسبند؟
«مغزِ ایدئولوژیک» تلاشی است برای پاسخ به این پرسش که چرا برخی از ما در برابرِ تغییرِ عقیده مقاومتریم، چرا شماری از ما شیفتهٔ نظم و قانوناند و برخی دیگر مجذوبِ هرجومرج و دگرگونی، و مهمتر از همه، آیا میتوان با شناختِ زیستشناختیِ این تمایلات، راهی برای گریز از دامِ جزماندیشی و تعصب یافت؟
زمیگرود، که خود فرزندِ مهاجران و در میانِ چندین فرهنگ و زبان زیسته، این کتاب را با روایتی شخصی و در عین حال پژوهشیِ عمیق، به سفری درونی و بیرونی تبدیل کرده است. او با تکیه بر آزمایشهایِ میدانی، دادههایِ عصبشناختی، و بررسیِ تحقیقاتِ پیشینِ روانشناسانی چون الفرنکل-برونسویک، نشان میدهد که انعطافپذیریِ شناختی، تابعی از محیطِ تربیتی و ساختارِ مغزیِ ماست؛ و با این حال، هیچیک از اینها سرنوشتی حتمی رقم نمیزنند.
در این مقاله، به مرورِ استدلالهایِ زمیگرود و نقدهایِ وارده بر آن میپردازیم: از بزرگتربودنِ آمیگدالِ محافظهکاران گرفته تا شیفتگیِ ایدئولوگها به هرجومرج، و از داستانِ ابداعِ واژهٔ «ایدئولوژی» در انقلابِ فرانسه تا آرزویِ آخرِ کتاب: «ذهنی عاری از ایدئولوژی». پرسشِ اصلی اما این است: آیا واقعاً میتوان از چنگِ ایدئولوژی رهایی یافت؟ و آیا چنین رهاییای، خود به نوعی ایدئولوژی بدل نمیشود؟
این مقاله، دعوتی است به سفری درونی و بیرونی: سفری به اعماقِ مغزِ سیاسیِ ما، و به افقهایِ فراتر از آن.

مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب میکنند
کتابی تازه از لئور زمیگرود (Leor Zmigrod)، عصبشناس، با عنوان «مغزِ ایدئولوژیک» به بررسی پیوندهای میان زیستشناسی مغز و باورهای سیاسی میپردازد.
داشتنِ یک ذهنِ تک بعدی (one-track mind) میتواند احساسِ خوبی ایجاد کند. لئور زمیگرود، عصبشناس، در کتابِ سرزنده و جذاب خود با عنوان «مغزِ ایدئولوژیک» مینویسد:«ما عقایدی داریم، بله این درست است، اما همچنین میتوانیم خودمان [نادانسته و ناخواسته] در تملکِ آنها درآییم». ممکن است ادعاهایِ بزرگی دربارهٔ «آزادی» مطرح کنیم، اما در عین حال از عدمقطعیتی که با آن همراه است، وحشت داشته باشیم. این فقط برای ما انسان ها صدق می کند که مشتاقِ وضوحی باشیم که یک نظامِ فکری برایمان فراهم میکند و همان نظام فکری است که به ما میگوید چگونه باید بیندیشیم و چه کنیم: [گرفتاری این جا است که] «مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب میکنند.»(۱)

مغزِ ایدئولوژیک
زمیگرود میگوید که این را میداند، زیرا او پیوندهایِ میانِ زیستشناسیِ مغز و ایدئولوژیِ سیاسی را مطالعه کرده است. او آزمایشهایِ خود را در ماههایِ میانِ همهپرسیِ برگزیت (Brexit referendum) در بریتانیا و انتخاباتِ ریاستجمهوریِ آمریکا در سال ۲۰۱۶ آغاز کرد. او با استفاده از روشی به نام «تستِ دستهبندیِ کارتِ ویسکانسین»، واکنشِ سوژههایِ خود را به یک تغییرِ ناگهانی و خودسرانه در قوانین، بررسی کرد. همچنین به پژوهشهایی دربارهٔ آمیگدال (بادامه)، ساختاری بادامیشکل در هر نیمکرهٔ مغز که احساسات، بهویژه احساساتِ منفی مانند ترس و انزجار را پردازش میکند، پرداخت.
بهگفتهٔ او، محافظهکاران اغلب آمیگدالِ بزرگتری دارند. با این حال، تشخیص اینکه کدامیک مقدم است – اینکه آیا افراد با آمیگدالِ بزرگتر به سمتِ ایدئولوژیهایِ محافظهکارانه جذب میشوند، یا ایدئولوژیهایِ محافظهکارانه آمیگدالِ افراد را بزرگتر میکنند – «تلاشی در حالِ انجام و ناتمام» است.
بهعبارتِ دیگر، علم در این موارد هنوز هم به نتایج قطعی نرسیده است. در واقع، کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» در نهایت مطالبِ شگفتآورِ کمی برای گفتن دربارهٔ مغزِ ایدئولوژیک دارد. زمیگرود راهنمایی توانا در میانِ انبوهِ تحقیقاتِ علمی است، اما کتابِ او ناگزیر شامل چند قید «توضیحی و تعدیل کننده» نیز هست که اعتراف میکند برخی از جذابترین یافتههاهنوز نتوانسته اند در پژوهش های مستقل تکرار و تأیید شود. او مینویسد: «بهترین مطالعاتِ عصبشناسی بهآرامی، بهصورتِ تدریجی و اندیشمندانه ساخته میشوند. هشدارها و قیدهایِ احتیاطآمیز بهندرت هیجانانگیزند (محدودیتهایِ تخیلِ ما بهندرت چنین هستند)، اما از نظرِ فکری صادقانهاند.»(۲)
و صداقتِ فکری در نهایت چیزی است که این کتاب دربارهٔ آن است. زمیگرود میگوید که ایدئولوگها معمولاً «از نظرِ شناختی انعطافناپذیر» هستند. مقاومتِ آنها در برابرِ تغییرِ عقیده، باعث میشود که در سازگاری با اطلاعاتِ جدیدی که با پیشفرضهایشان در تضاد است، کند عمل کنند. او به تحقیقی اشاره میکند که توسطِ روانشناسِ اِلزه فرنکل- برونسویک (Else Frenkel-Brunswik) انجام شده، که پس از الحاقِ اتریش به آلمان نازی (Anschluss)، از آن کشور گریخت و در برکلی، کالیفرنیا، شروع به تحقیق کرد تا دریابد که چگونه، بهقولِ خودش، «کودکِ قوممحور (ethnocentric) [یعنی کسانی که خود و گروه خود را معیار سنجش می دانستند. مترجم] به یک فاشیستِ بالقوه تبدیل میشود.» او دریافت که والدینی که تخیل و همدلی را پرورش میدهند، به انعطافپذیریِ شناختیِ فرزندانشان کمک میکنند. در مقابل، والدینی که با مشتِ آهنین حکومت میکنند، فرزندانی پرورش میدهند که از سلطه بر دیگران استقبال میکنند. برای این کودکان، «همهٔ روابط نابرابر و ذاتاً تحقیرآمیز بود.» آنها پدرانِ سختگیر را میپرستیدند. چنین ستایشی راهی برای «توجیهِ ظلمهایِ خودشان، نظامیسازیِ تخیل و خواستههایشان» بود.
بهعبارتِ دیگر،یک محیطِ خشک و انعطافناپذیر میتواند ذهن را انعطافناپذیرتر کند – یافتهای که چندان شگفتانگیز نیست. اما فرنکل- برونسویک به چیزِ غیرمنتظرهتری نیز پی برد. کودکانی که در خانوادههایِ سلطهگر، سخت گیر و اقتدارگرا بزرگ شده بودند، نشانههایی از « ازهمگسیختگی روانی و انعطافناپذیری ذهنی» از خود بروز میدادند. آنها «شیفتهٔ هرجومرج، آشوب و فاجعه» بودند. هم نظم میطلبیدند و هم بینظمی را میپرستیدند.
زمیگرود در آزمایشهایِ خود به موارد مشابهِ این موضوع دست یافت. او از ۳۰۰ آمریکایی دعوت کرد تا به پرسشنامهای دربارهٔ جهانبینیِ ایدئولوژیکِ خود پاسخ دهند و در یک بازیِ کامپیوتری که تصمیمگیریهایِ آنی را اندازهگیری میکرد، شرکت کنند. شرکتکنندگانِ جزماندیش در کنار هم قراردادنِ شواهدِ ادراکی، بهطورِ مؤثر دچارِ مشکل بودند، اما خود را متفکرانی کند نمیدانستند. زمیگرود مینویسد: «آنها گزارش دادند که عاشقِ هیجاناند و انتخابهایِ عجولانه انجام میدهند.» ماشینِ شناختیِ ناخودآگاهِ یک فردِ جزماندیش در سطحِ پایین کندتر است، اما شخصیتِ خودآگاهِ سطحِ بالایِ او به این معناست که تصمیمگیریهایِش تاب زده و نسنجیده (impulsive decisions) انجام میدهد. آنها بر قانون و نظم پافشاری میکنند، اما در عین حال از سوزاندنِ نظامِ موجود لذت میبرند.
این بیپروایی است که یک افراطگرایِ راست را از یک محافظهکارِ محتاط متمایز میکند. اما زمیگرود بارها تأکید میکند که علاقهٔ او به مغزِ ایدئولوژیک است، چه سیاستِ آن را بتوان به عنوان «چپ» یا «راست» شناسایی کرد. او در حدودِ نیمی از کتاب توضیح میدهد که بر اساسِ یافتههایِ او، انعطافپذیرترین افراد از نظرِ شناختی، «افرادِ غیروابستهای هستند که به چپ متمایلاند.» او تأکید میکند که از یک خودخواهیِ میانهرویا یک «میانهرویِ رقیق و رو به زوال» حمایت نمیکند. اما او از شکلی حداقلی از لیبرالیسم دفاع میکند که آن را «گشودگی و صداقت در توجه به شواهد و انجام گفتگو» تعریف میکند. بهعنوانِ یک توصیه، این کاملاً معقول است، هرچند پیشپاافتاده.
زمیگرود بر این نظر است که درکی که ما از ایدئولوژی داریم نیز خودش بیش از حد ایدئولوژیک شده است. او داستانِ جذابِ کنت آنتوان لویی کلود دستوت دو تِراسی (Count Antoine Louis Claude Destutt de Tracy) را روایت میکند، نجیبزادهای که در طولِ انقلابِ فرانسه زندانی شد و واژهٔ «ایدئولوژی» را ابداع کرد و آن هم برای اشاره به آنچه امیدوار بود «علمی مشروع باشد که از روشهایِ عینی برای تعیینِ اینکه انسانها چگونه عقاید را تولید میکنند» استفاده میکند. ایدئولوژیستها جامعهای را تصور میکردند که افراد را به تفکرِ انتقادی تشویق کند. با این حال، رویکردِ تِراسی توسطِ طیفی از مخالفان، از جمله ناپلئون بناپارت، کارل مارکس، و حتی بنیانگذارانِ آمریکا (که زمیگرود آنها را به «تکیهٔ بیش از حد» بر مفهومِ هویتِ جمعی“communal identity” متهم میکند) موردِ تمسخر قرار گرفت. او مینویسد: «ایدئولوژی مرتکبِ جرمِ متمرکزکردنِ عقل و مشاهده به بهایِ اسطورههایِ جمعی و تفکرِ جادویی شده بود.»
این درکِ اولیه از «ایدئولوژی» – یعنی مطالعهٔ بیطرفانهٔ باورها – در گذرِ زمان از دست رفته است و اکنون معنایِ متضادِ آن را میرساند: یک تعهدِ پرشور به باورها. «ایدئولوژیست» جای خود را به «ایدئولوگ» داد. زمیگرود از این تغییر ابرازِ تأسف میکند. آخرین جملهٔ «مغزِ ایدئولوژیک» فراخوانی است برای روزی که بتوانیم «ذهنی عاری از ایدئولوژی» را تصور کنیم.
این استدلالی است که برایِ خودِ زمیگرود شخصی است، زیرا او ناراحتیِ خود را هر بار که کسی از او میپرسد اهلِ کجاست، توصیف میکند. او مینویسد: «پدربزرگ ومادربزرگِ من با یک زبان بزرگ شدند، و والدینِ من با زبانِ عامیانهٔ دیگری، در حالی که من دستورِ زبان و ظرافتهایِ خطوطِ کاملاً متفاوت را یاد گرفتم. همهٔ ما در قارههایِ مختلف به سنِ بلوغ رسیدیم، قلبهایمان زیرِ آسمانهایِ مختلف شکست، به دریاهایِ مختلف خیره شدیم، و رازها و نفرینهایِمان را به زبانهایِ گوناگون زمزمه کردیم.»
زمیگرود چنان نویسندهای جذاب است که بهراحتی میتوان از برخی از پیامدها یِپیچیدهتر و گرهدارِ کتابِ او عبور کرد. وقتی ذهنِ انعطافپذیر با یک خودکامگی روبهرو میشود، چه اتفاقی میافتد؟ چگونه به یک فاجعه اخلاقی [ده ها بار بمبارن اشتباهی مراسم عروسی در افغانستان به عنوان محل اجتماع طالبان. مترجم] واکنش نشان میدهد؟ آیا مقاومت میکند؟ یا در انعطافپذیریِ بینهایتِ خود، تسلیم میشود و با جریانِ موجود، هرچند ناعادلانه، پیش میرود؟
او مینویسد: «فردِ غیرایدئولوژیک به سمتِ فروتنیِ فکری میکوشد – بهطورِ مداوم آماده است تا باورهایِ خود را در پرتوِ شواهدِ معتبر بهروز کند، و تعادلی میانِ اندازه مناسبی از شکگرایی در برابرِ عملکردهایِ اسطورهسازی، با همدلیِ انسانی نسبت به کسانی که احساسِ اجبار به درگیرشدن با ایدئولوژیهایِ جمعی میکنند، برقرار سازد.»(۳)
همهٔ اینها واقعاً خوب به نظر میرسد. من میتوانم ببینم که اگر هر فردی در این سیاره به «فروتنیِ فکری» و «همدلیِ انسانی» متعهد بود، وضعیتِ ما بهتر میشد. اما مطمئن نیستم که برای شنیدنِ این حرف، به یک عصبشناس نیاز داشتم.

مغزِ ایدئولوژیک: علمِ رادیکالِ تفکرِ انعطافپذیر | نوشتهٔ لئور زمیگرود | نشر هولت | ۲۸۷ صفحه | قیمت۲۹٫۹۹ دلار
This Is Your Brain on Politics
A new book by the neuroscientist Leor Zmigrod explores the connections between brain biology and political beliefs.
By Jennifer Szalai
https://www.nytimes.com/2025/03/31/books/review/the-ideological-brain-leor-zmigrod.html
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: این پاراگراف، دروازهی ورود به کتابِ «مغزِ ایدئولوژیک» نوشتهٔ لئور زمیگرود است و با نگاهی روانشناختی و عصبشناختی، به یکی از عمیقترین نیازهایِ انسانی میپردازد: نیاز به یقین و پناهبردن به نظامهایِ فکریِ قطعی.
A. «داشتنِ یک ذهنِ تک بعدی میتواند احساسِ خوبی ایجاد کند». «ذهنِ تک بعدی» (one-track mind) اصطلاحی است برای کسی که فقط به یک چیز فکر میکند و از زاویهای دیگر به مسائل نگاه نمیکند. این جمله با یک پارادوکسِ جذاب شروع میشود: معمولاً «یکراههبودن یا یک بعدی بودن» را منفی میدانیم، اما نویسنده میگوید که این حالت، از نظرِ روانی، خوشایند است. چرا؟ چون ابهام و تردید، اضطرابآورند، و ذهنِ یک بعدی، آن اضطراب را از بین میبرد.
B. «ما عقایدی داریم، بله، اما همچنین میتوانیم در تملکِ آنها درآییم». این جمله، تفکیکی ظریف را نشان میدهد میانِ: داشتنِ عقیده (فعال و انتخابی). اسیرِ عقیده شدن (منفعل و جبری). زمیگرود هشدار میدهد که مرزِ میانِ «باورِ آگاهانه» و «تعصبِ ناخودآگاه» بسیار باریک است. وقتی ما «در تملکِ» عقایدِ خود درمیآییم، دیگر ما نیستیم که عقیده را انتخاب میکنیم، بلکه عقیده است که ما را انتخاب میکند.
C. «ممکن است ادعاهایِ بزرگی دربارهٔ آزادی مطرح کنیم، اما در عین حال از عدمقطعیتی که با آن همراه است، وحشت داشته باشیم». این جمله، به تناقضِ مدرنیته اشاره دارد: انسانِ مدرن از یک سو، آزادی را میستاید و آن را بالاترین ارزش میداند، اما از سوی دیگر، آزادی یعنی «انتخابِ میانِ گزینههایِ متعدد» و «زندگی در ابهام»، و این یعنی ناامنیِ. وجودی.
بسیاری از ما، در شرایطِ بحرانی، «آزادی» را به «اطمینان» میفروشیم؛ دقیقاً همان چیزی که پوپولیستها و ایدئولوگها به ما عرضه میکنند.
D. «این کاملاً انسانی است که مشتاقِ وضوحی باشیم که یک نظامِ فکری برایمان فراهم میکند و به ما میگوید چگونه بیندیشیم و چه کنیم» .جمله، ریشهٔ روانشناختیِ ایدئولوژی را توضیح میدهد: ایدئولوژی، به ما یک نقشهٔ راه میدهد. به ما میگوید که دشمن کیست، هدف چیست، و وظیفهٔ ما کدام است. در جهانی که پر از اطلاعاتِ متناقض و خواستههایِ گوناگون است، یک نظامِ ایدئولوژیک، بارِ «تصمیمگیریِ روزمره» را از دوشِ ما برمیدارد و به ما «یقینِ موقت» میبخشد.
E. «مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب میکنند». این جمله، جنبهٔ زیستشناختی را برجسته میکند: این فقط یک انتخابِ آگاهانه نیست، بلکه مغزِ ما بهگونهای تکامل یافته که به دنبالِ الگوها، قوانین و نظم است. کلمهٔ «شور و اشتیاق» (vigor and thirst) نشان میدهد که این جذبکردن، مانندِ یک نیازِ فیزیولوژیک (مثلِ خوردن یا آشامیدن) است، نه صرفاً یک تمایلِ فکری.
به طور خلاصه «انسان برای فرار از اضطرابِ انتخاب و ابهام، به آغوشِ ایدئولوژی پناه میبرد؛ اما این پناه، اگر آگاهانه نباشد، میتواند به اسارتِ فکری بدل شود.»
۲: این پاراگراف به یکی از مهمترین چالشهای کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» اشاره دارد: عدمِ قطعیتِ علمی در موردِ رابطهٔ میانِ زیستشناسیِ مغز و باورهایِ سیاسی. به گفته زمیگرود «بهعبارتِ دیگر، علم در این مورد قطعی نیست.» نویسنده اشاره میکند که تحقیقاتِ عصبشناسیِ سیاسی، هنوز به نتایجِ قطعی و تثبیتشدهای نرسیده است. بسیاری از یافتههایِ جذاب، هنوز نیاز به تأییدِ مجدد دارند. یعنی: «کتابِ «مغزِ ایدئولوژیک» در نهایت، مطالبِ شگفتآورِ کمی برای گفتن دربارهٔ مغزِ ایدئولوژیک دارد.» این جمله، یک طنزِ ظریف است: کتابی که عنوانش «مغزِ ایدئولوژیک» است، در عمل چیزِ قطعیِ چندانی دربارهٔ همان موضوع نمیگوید! نویسنده با این شوخی، نشان میدهد که این حوزه، هنوز در مراحلِ اولیهٔ پژوهش است. سپس نویسنده مقاله اضافه می کند که: «زمیگرود راهنمایی توانا در میانِ انبوهِ تحقیقاتِ علمی است.» نویسنده، تواناییِ زمیگرود در ارائهٔ تحقیقاتِ پیچیده بهصورتی قابلفهم را تحسین میکند. در ادامه می خوانیم که: «اما کتابِ او ناگزیر شامل چند قید «توضیحی و تعدیل کننده» نیز هست که اعتراف میکند برخی از جذابترین یافتهها بازتولید نشدهاند.»
نویسنده مقاله به نقل از رمیگرود می نویسد که «بهترین مطالعاتِ عصبشناسی بهآرامی، بهصورتِ تدریجی و اندیشمندانه ساخته میشوند. هشدارها و قیدهایِ احتیاطآمیز بهندرت هیجانانگیزند (محدودیتهایِ تخیلِ ما بهندرت چنین هستند)، اما از نظرِ فکری صادقانهاند. علمِ واقعی، با شتاب و ادعاهایِ بزرگ پیش نمیرود؛ بلکه با صبر، تکرار و احتیاط ساخته میشود.» از نظر نویسنده مقاله زمیگرود بهعنوانِ یک عصبشناسِ آگاه، از بیانِ محدودیتهایِ تحقیق خود نمیهراسد و صادقانه اعتراف میکند که بسیاری از یافتههایِ بحثبرانگیز، هنوز در مرحلهٔ فرضیه هستند. این صداقت، نشانِ یک پژوهشگرِ حرفهای است؛ کسی که «هیجانِ زودگذر» را بر «دقتِ علمی» ترجیح نمیدهد. با این حال، این رویکردِ محتاطانه، ممکن است برای خوانندهای که به دنبالِ «پاسخهایِ قطعی» است، کمی ناامیدکننده باشد. «علمِ و دانش ما ما در باره مغزِ سیاسی هنوز جوان است؛ زمیگرود صادقانه این را میگوید، اما همین صداقت، کتابش را از یک اثرِ جنجالی به یک پژوهشِ معتبر تبدیل میکند.»
۳: این جمله، که در واقع فراخوانِ زمیگرود برای یک «ایدئولوژیِ حداقلی»یا «جامعهٔ پسا-ایدئولوژیک» است، دربردارندهٔ چهار مؤلفهٔ کلیدی برای یک «ذهنِ غیرایدئولوژیک» میباشد. زمیگرود می نویسد «فردِ غیرایدئولوژیک به سمتِ فروتنیِ فکری میکوشد.» فروتنیِ فکری به معنایِ پذیرشِ این حقیقت است که «من ممکن است اشتباه کنم». این نقطهٔ مقابلِ تکبرِ فکریِ ایدئولوگهاست که معتقدند «من حقیقتِ مطلق را در اختیار دارم». او ادامه می دهد که: «بهطورِ مداوم آماده است تا باورهایِ خود را در پرتوِ شواهدِ معتبر بهروز کند.» این یعنی انعطافپذیریِ شناختی (cognitive flexibility)؛ تواناییِ تغییرِ عقیده وقتی شواهدِ تازهای خلافِ آن را نشان میدهد. این درست نقطهٔ مقابلِ «جزماندیشی» است. زمیگرود ادامه می دهد: «تعادلی میانِ دوزِ مناسبی از شکگرایی در برابرِ عملکردهایِ اسطورهسازی برقرار میسازد.» زمیگرود نمیگوید که «همهٔ اسطورهها را یکسره کنار بگذاریم»، بلکه میگوید باید شکِ سالم داشت و از «اسطورهسازیِ جمعی» (ملیگرایی، مذهب، یا هر روایتِ بزرگِ دیگر) آگاه بود. شکِ سالم، «شکِ مدرنِ کارتِزی» نیست که به «هیچچیز باور نکنیم»، بلکه نگرشی است که میگوید: «باورهایم را میپذیرم، اما از تأثیرِ اسطورهها بر آنها آگاهم.» دیگر این که: «با همدلیِ انسانی نسبت به کسانی که احساسِ اجبار به درگیرشدن با ایدئولوژیهایِ جمعی میکنند.» این شاید مهمترین و انسانیترین بخشِ جمله باشد. زمیگرود نمیگوید که «ایدئولوگها احمقاند» یا «باید آنها را نادیده گرفت». بلکه برعکس، از ما میخواهد که به نیازِ انسانیِ آنها (نیاز به تعلق، معنا و امنیت) با همدلی نگاه کنیم. او با این جمله، از یک «منِ روشنگرِ برتر» که دیگران را تحقیر کند، فاصله میگیرد. زمیگرود در این جمله، یک سهگانهٔ اخلاقیِ برای «ذهنِ غیرایدئولوژیک» ترسیم میکند: فروتنیِ فکری: قبولِ امکانِ خطا. انعطافپذیریِ شناختی: تغییرِ عقیده با شواهدِ جدید. همدلیِ انسانی: درکِ نیازِ دیگران به ایدئولوژی و خشونتِ نکردنِ اخلاقی بر سرِ آنها. او با افزودنِ «همدلیِ انسانی»، از دامِ «خودبرتربینیِ روشنگرانه» (که میگوید «من عقل دارم، تو اسطورهات را بگیر»!) خارج میشود. «ذهنِ غیرایدئولوژیک، نه یک ذهنِ بیعقیده، که ذهنی است که بهطورِ همزمان فروتن، شکیبا، و همدلانه با واقعیت و دیگران روبهرو میشود.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
اکوایران:
حسین مرعشی، فعال سیاسی، با تأکید بر ضرورت خروج ایران از وضعیت «نه جنگ، نه صلح» گفت: ایران برای بازسازی اقتصاد و کاهش خسارتهای جنگ به چند صد میلیارد دلار منابع نیاز دارد و باید با تقویت روابط با همسایگان و پیگیری یک دیپلماسی مبتنی بر منافع ملی، کشور را وارد یک حاشیه امن کرد.
حسین مرعشی در گفتوگو با برنامه «گفتوگوی استراتژیک» باشگاه سیاستمداران، با اشاره به جنگ اخیر و فشارهای واردشده به ایران اظهار کرد: علیرغم سهمگین بودن ضرباتی که به ایران وارد شد، کشور سرپا ماند و تا آخرین لحظات توان پاسخگویی خود را حفظ کرد.
وی افزود: فشارها به اندازهای سنگین بود که حتی برخی متحدان ایران در مقطعی در حال بررسی این موضوع بودند که چه کسی یا چه نظامی جایگزین نظام فعلی ایران خواهد شد، اما ایران توانست این مرحله سخت را پشت سر بگذارد.
مرعشی، امضای قرارداد ۱۴ مادهای را اوج موفقیت ایران در عرصه دیپلماسی دانست و گفت: ایران توانست در یک جنگ نامتقارن از خود دفاع کند و دشمن را به نقطهای برساند که وارد مذاکره شود و در نهایت متنی میان دو طرف آماده و بهصورت مجازی توسط دو رئیسجمهور امضا شود.
وی با انتقاد از جابهجایی میان دیپلماسی و میدان جنگ تصریح کرد: نباید دوباره دیپلماسی را با میدان جنگ جابهجا میکردیم. اقدامی که در جنوب تنگه هرمز انجام شد، بار دیگر فضا را از دیپلماسی به سمت جنگ برد، در حالی که اکنون مجدداً دیپلماسی در حال جایگزین شدن با جنگ است.
این فعال سیاسی ادامه داد: اولین کاری که مسئولان جمهوری اسلامی باید انجام دهند، خارج کردن کشور از وضعیت «نه جنگ، نه صلح» یا «هم جنگ، هم صلح» است. ایران باید سریعاً وارد یک حاشیه امن شود.
مرعشی با تأکید بر ضرورت بازسازی اقتصاد کشور گفت: ایران به چند صد میلیارد دلار منابع نیاز دارد تا بتواند خود را بازسازی کند و خسارتهای جنگ را کاهش دهد. اقتصاد باید سریع سامان پیدا کند، زیرا تورم ۹۰ درصد شکننده است و مقاومت ملت و کشور را میشکند.
وی همچنین تقویت انسجام ملی را ضروری دانست و افزود: انسجام ملی در جریان جنگ وجود داشت و شرایط انسجام نسبت به قبل از جنگ بهتر شده، اما کافی نیست و باید تقویت شود.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
انجمن بینالمللی مطالعات ایرانی
بخش سوم و پایانی
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم بر آخرین بخش از این مقاله:
در تاریخ اندیشهٔ جدید ایران، کمتر شخصیتی را میتوان یافت که به اندازهٔ میرزا فتحعلی آخوندزاده با گذشتهٔ فکری جامعهٔ خود درافتاده باشد. او در نیمهٔ قرن نوزدهم، در زمانی که استبداد سیاسی، اقتدار روحانیون و سنتهای دیرپای اجتماعی تقریباً دستنخورده به نظر میرسیدند، با زبانی تند و بیپرده از ضرورت دگرگونی ایران سخن گفت. در نوشتههای او، حمله به خرافات، نقد قدرت علما، اعتراض به استبداد و ستایش «پیشرفت» و تمدن غربی، درهمتنیدهاند. او نه فقط میخواست حکومت اصلاح شود، بلکه خواهان دگرگونی عمیقتر ذهن و فرهنگ ایرانیان بود؛ دگرگونیای که از نظر او بدون رهایی از اقتدار دین امکانپذیر نبود.
آخوندزاده از این نظر یکی از نخستین روشنفکران ایرانی بود که مسئلهٔ عقبماندگی ایران را بهصورت یک مسئلهٔ فکری و فرهنگی نیز مطرح کرد. او نمیخواست صرفاً چند دستگاه اداری یا نظامی اروپایی به ایران آورده شود؛ معتقد بود باید شیوهٔ اندیشیدن، آموزش، زبان، قانون و رابطهٔ مردم با قدرت نیز تغییر کند. اما این نگاه، از همان ابتدا با تناقضی مهم همراه بود: کسی که از آزادی و حقوق انسانی سخن میگفت، هنوز برای تحقق این آزادی بیش از هر چیز به یک قدرت مرکزی نیرومند و «شاهِ روشنفکر» امید داشت.
این تناقض را شاید بتوان یکی از کلیدهای فهم اندیشهٔ آخوندزاده دانست. او استبداد را بهصراحت محکوم میکرد و حاکمی را که خود را مقید به قانون نمیدانست «دسپوت» و «مستبد» میخواند؛ اما در عین حال، به پادشاهانی چون پتر کبیر و فریدریش دوم و، در نهایت، به الگوی پادشاهی نیرومند و اصلاحگر میاندیشید. او حتی تشکیل پارلمان و حکومت قانون را بیشتر در چارچوب تقویت و عقلانی کردن سلطنت تصور میکرد تا حاکمیت کامل مردم. از این جهت، مشروطهخواهی او با آنچه بعدها در جنبش مشروطه ایران به معنای محدود کردن واقعی قدرت سلطنت شکل گرفت، فاصله داشت.
در اینجا تأثیر ولتر و دیگر فیلسوفان روشنگری بر آخوندزاده اهمیت ویژهای پیدا میکند. او از طریق آشنایی با فرهنگ روسی و ترجمههای روسیِ آثار اروپایی، با جهانی فکری روبهرو شد که در آن میشد قدرت کلیسا، خرافات، استبداد و سنتهای مقدس را با معیار عقل به چالش کشید. همانگونه که ولتر برای نقد جامعه و حکومت فرانسه گاه سخنان خود را از زبان ایرانیان و ترکها و هندیان خیالی بیان میکرد، آخوندزاده نیز در آثار خود از قالب گفتوگوی خیالی برای حمله به ساختارهای سیاسی و مذهبی ایران بهره گرفت.
اما همین جاست که نگاه انتقادی به آخوندزاده ضروری میشود. آخوندزاده فقط منتقد سنت نبود؛ او تا حد زیادی با معیارهای اروپای زمان خود به قضاوت دربارهٔ سنت ایرانی و اسلامی میپرداخت. آشنایی او با روشنگری، افق تازهای برای نقد گشود، اما گاهی موجب شد پیچیدگی تاریخی و اجتماعی دین در ایران را به مسئلهای سادهتر از واقعیت فروبکاهد: دین در برابر عقل، سنت در برابر پیشرفت، و شرق در برابر غرب. مقالهٔ حاضر نیز نشان میدهد که جدال او با اسلام، در مواردی از نقد نهاد روحانیت و خرافات فراتر میرود و به نوعی ردّ کلی دین بهعنوان مانع تمدن نزدیک میشود.
این جنبه از اندیشهٔ او را نمیتوان صرفاً با معیارهای امروز محکوم کرد؛ آخوندزاده فرزند قرن نوزدهم بود و بسیاری از روشنفکران اروپایی همان دوره نیز درگیر چنین دوگانههایی بودند. با این همه، فاصلهٔ میان نقد خردمندانهٔ نهادهای دینی و تقلیل دین به خرافه و عقبماندگی همچنان قابل تأمل است. بهویژه آنکه در همان دوره، شماری از اصلاحگران مسلمان راه دیگری را میآزمودند: آنان میکوشیدند میان اصلاح دینی، اخلاق اجتماعی، حکومت قانون و مقابله با استبداد پیوند برقرار کنند. آخوندزاده این امکان را تقریباً بهکلی کنار گذاشت.
از سوی دیگر، اعتماد او به شاهِ اصلاحگر نیز امروز نیازمند بازنگری است. آخوندزاده بهدرستی میدید که در جامعهای گرفتار استبداد و پراکندگی قدرت، یک حکومت نیرومند میتواند ابزار اصلاح باشد؛ اما تاریخ نشان داده است که قدرت متمرکز همانقدر که میتواند اصلاحات را سریع کند، میتواند اصلاحات را متوقف یا منحرف نیز بکند. مشکل اینجاست که اگر آزادی و قانون به ارادهٔ یک حاکم روشناندیش وابسته باشند، با مرگ یا تغییر آن حاکم، خودِ اصلاحات نیز ممکن است از میان بروند.
با این همه، کاستن از اهمیت آخوندزاده به دلیل این محدودیتها نیز خطاست. او در یکی از مهمترین لحظات گذار فکری ایران، پرسشهایی را مطرح کرد که هنوز از میان نرفتهاند: رابطهٔ دین و دولت چه باید باشد؟ آزادی چگونه میتواند در جامعهای استبدادزده پدید آید؟ آیا اصلاح جامعه از اصلاح حکومت آغاز میشود یا از تغییر فرهنگ و آموزش؟ و آیا میتوان تمدن جدید را بدون دگرگون کردن رابطهٔ انسان با سنت بنا کرد؟
شاید اهمیت واقعی آخوندزاده نه در این باشد که پاسخهای او را امروز بیچونوچرا بپذیریم، بلکه در این باشد که او برخی از دشوارترین پرسشهای ایران جدید را با صراحتی کمسابقه مطرح کرد. او همزمان پیشگام و اسیر زمانهٔ خویش بود: پیشگام در نقد استبداد و جمود، اما اسیر تصوری از پیشرفت که گاه غرب را بیش از اندازه یکپارچه و سنت ایرانی و اسلامی را بیش از اندازه یکدست و منفی میدید.
مقالهٔ پیش رو، با بررسی تأثیر ولتر و اندیشهٔ روشنگری بر آخوندزاده، به همین نقطهٔ حساس میرسد: اینکه چگونه یک روشنفکر ایرانی در قرن نوزدهم کوشید با ابزارهای فکری اروپا، جامعهٔ خود را نقد کند؛ و در این مسیر، هم افقهای تازهای گشود و هم گرفتار محدودیتهایی شد که بخشی از روشنفکران نسل او نیز از آن مصون نبودند. آخوندزاده را شاید بهتر باشد نه پیامبر بیخطای تجدد ایرانی، بلکه یکی از نخستین آزمایشگاههای فکری تجدد ایران بدانیم؛ اندیشمندی که هنوز میتوان با او موافق بود، از او آموخت و در همان حال، از او انتقاد کرد.
در مقاله دیگری در باره آخوندزاده به قلم رضا ضیا ابراهیمی که به زودی ترجمه و منتشر خواهد شد خواهیم دید که در میانهٔ قرنِ نوزدهم، زمانی که اندیشهٔ تجددخواهی در ایرانِ قاجاری تازهقدم میزد، یکی از رادیکالترین و تأثیرگذارترین روشنفکرانِ آن عصر، یعنی آخوندزاده، دست به کاری زد که بعدها الگویی برای ناسیونالیسمهای مدرن در سراسرِ جهانِ اسلام شد: بازسازیِ خیالیِ گذشتهٔ پیشا- اسلامیِ ایران. او در سلسلهنامههایی که تحتِ عنوانِ «کمالالدوله» منتشر کرد، نه فقط از وضعیتِ اسفبارِ ایرانِ عصرِ خود به نیکی یاد نکرد، بلکه در مقابل، «شکوهِ ازدسترفتهٔ ایرانِ باستان» را چنان بهتصویر کشید که گویی بهشتِ گمشدهای است که هیچگونه نسبت و پیوندی با واقعیتِ تاریخی ندارد.
در این جهانسازیِ خیالی، پادشاهانی چون کیومرث، جمشید و انوشیروان، دیگر نه انسانهایِ تاریخیِ گرفتارِ پیچیدگیها و تناقضهایِ قدرت، که نمادهایِ بینقصِ فضیلت، عدالت و خرد میشوند. در این روایت، ایرانیانِ باستان در سایهٔ قوانینی عادلانه و حکومتی بینقص زندگی میکردند؛ گدایی نبود، بیعدالتی نبود، و حتی بیمارستانهایی جداگانه برای زنان و مردان وجود داشت. مالیاتها چنان منصفانه بود که مردم با میلِ خود، دو برابرِ سهمِ تعیینشده میپرداختند. این ایرانِ آرمانی، تا آنجا پیش میرود که شاه با رعایا بر سرِ یک سفرهٔ غذا مینشست و هیچگونه خونریزیِ ناحقی در آن رخ نمیداد.
در آن مقاله نشان داده خواهد شد که چگونه آخوندزاده با گزینشِ روایتهایِ اسطورهای، چشمپوشی از پیچیدگیهایِ تاریخی، و سرزنشِ یکجانبۀ «دیگری» (اعراب و اسلام)، الگویی از تاریخنگاریِ ایدئولوژیک پدید آورد که در آن، «عظمتِ گذشته» نه برای شناختِ واقعیِ تاریخ، که برای مشروعیتبخشی به پروژهٔ تجددخواهیِ خود به کار گرفته شد. مقاله مورد نظر، نه فقط روایتی از اندیشۀ آخوندزاده، که دریچهای است به فهمِ زایشِ یکی از پایدارترین و تأثیرگذارترین گفتمانهایِ مدرنِ ایرانی: گفتمانِ «بازگشت به خویشتنِ باستانگونه» که تا امروز، در اشکالِ گوناگون، همچنان در جدالِ میانِ «سنّت» و «تجدد» طنینانداز است.

«نامههایِ ایرانی» (۱۷۲۱) اثرِ منتسکیو، با مکاتبهٔ ازبک و ریکا، بارزترین مثال است. ازبک نیز به سرزمینهایِ بیگانه، یعنی فرانسهٔ لویی چهاردهم، سفر میکند و شگفتیهایِ کشورِ میزبان را با کشورِ خود مقایسه میکند. نقدِ منتسکیو بر جامعه، حکومت و دینِ فرانسه، بهشیوهای عمدی و بهسبکِ شرقشناسانه، به ایرانِ خیالیِ او نسبت داده میشود، تا حدی برای فرار از سانسور. ولتر نیز بهکرات از همین ژانرِ گفتوگو برای طرحِ حساسترین انتقاداتِ خود بر مسیحیت و سایرِ ادیان استفاده میکند. در مقالهای کوتاه به نام «ضروری» (Necessaire) که در «فرهنگِ فلسفی» او (نخستین بار در ۱۷۶۵ منتشر شد) گنجانده شده، او دو شخصیتِ ترکی به نامهای عثمان و سلیم را خلق میکند که در بابِ ضرورتِ الوهیت به بحث میپردازند. سلیم که شکگرایی است که ولترِ طبیعتگرا از زبانِ او سخن میگوید، در میانِ انتقاداتِ خود از ادیانِ وحیانی، قرآن را «مضحک و قطعاً برای بشریت غیرضروری» مییابد. او به عثمان چنین پند میدهد: «نه من پزشکم و نه تو بیمار، اما بهنظرم اگر به تو بگویم که ‘از همهٔ فریبکاریهایِ شارلاتانها دوری کن، خدا را بپرست، مردی درستکار باش و باور کن که دو و دو میشود چهار’، درمانی بسیار خوب به تو دادهام.»(۳۹) در گفتوگویِ داستانیِ دیگری در همین مجموعه، با عنوان «آزادیِ اندیشه»، دو شخصیت، یک افسرِ انگلیسی و یک تفتیشکنندهٔ اسپانیایی، دربارهٔ رذایل و فضایلِ آزادیِ فکر به بحث مینشینند.(۴۰) مقالهٔ کوتاهِ دیگری از او با عنوان «فریب»، که مناظرهای بر سر این است که آیا «باید بر مردم فریبِ مقدس زد؟»، میانِ زاهدی هندینما به نامِ فقیرِ بمبابی و مریدِ کنفوسیوس به نامِ وانگ رخ میدهد. وانگ که نمایندهٔ کنفوسیوسگراییِ آرمانیِ ولتر است، با ردِ هرگونه خرافات، اعلام میکند: «تنها یک روشِ مطمئن برای ترغیبِ عدالت در تمامِ بشریت وجود دارد: تشویقِ دینی عاری از خرافات.» بمبابی احساس میکند که این «پروژهای زیبا اما قطعاً غیرعملی» است.(۴۱)
همانگونه که در آثارِ ولتر، محورِ نقدِ آخوندزاده متوجهٔ دین و نهادهایِ دینی است. با این حال، او همچنین به ضعفهایِ دولت بهعنوانِ دیگرِ منبعِ مشکلات و عقبماندگیِ ایران میپردازد. و در اینجا نیز تأثیرِ فیلسوفانِ اروپایی آشکار است. آخوندزاده، مانندِ بیشترِمصلحانِ همنسلِ خود در ایران و امپراتوریِ عثمانی که از نوشتههایِ عصرِ روشنگری تأثیرپذیرفته بودند، طرفدارِ استبدادِ مشروطه بود – حکومتی خیرخواه اما مطلق که از محدودیتهایِ قانونی تبعیت میکند. او در «کمالالدوله» و دیگر نوشتههایش، گاهی ناصرالدینشاه (قاجار، ح. ۱۸۴۸-۱۸۹۶) را بهخاطرِ عدمِ پایبندی به این الگویِ حکومتی سرزنش میکند. کمالالدوله به همنویسندهٔ ایرانیِ خود مینویسد: «پادشاهِ شما از پیشرفت در جهانِ غرب بیخبر است. او در پایتختِ خود اقامت دارد و گمان میکند که پادشاهی عبارت است از پوشیدنِ جامههایِ نفیس، خوردنِ غذاهایِ لذیذ و سلطهای بیحدوحصر بر اموال و جانِ رعایا و زیردستانِ خود.» آخوندزاده این تصویرِ پستِ شاه را با تصویرِ ننگینِ او در کشورهایِ خارجی مقایسه میکند که در آنجا حکومتِ او مایهٔ تمسخر و رعایا و مأمورانش خوار و تحقیر میشوند. «پادشاهیِ شرافتمند باید از چنین حکومتی شرمنده باشد و از فرمانِ خود بیزار شود.»(۴۲) آخوندزاده چنین حاکمِ خودکامهای را «دسپوت» (که از اصلِ فرانسوی استفاده میکند) و «مستبد» مینامد. او در ابتدایِ اثرِ خود، دسپوت را چنین تعریف میکند: «پادشاهی که رفتارش به هیچ قانونی محدود یا مقید نیست و بر اموال و جانِ مردم بیحدوحصر سلطه دارد. مردمِ تحتِ حکومتِ او، فرومایه و بندهٔ مطلقاند و از آزادی و حقوقِ انسانیِ خود محرومند.»(۴۳) او در جایِ دیگری توضیح میدهد که چنین استبدادی، در مقابلِ حکومتِ حاکمانِ نیرومند اما خیرخواهی چون پترِ کبیرِ روسیه و فریدریشِ کبیر (دوم) پروس قرار دارد که اصلاحاتِ آنها کشورهایشان را در مسیرِ پیشرفت قرار داد.(۴۴)
رهایی از بندهای استبداد – که آخوندزاده برای آن، پس از فیلسوفان فرانسوی، از عبارت فرانسوی «آزادی جسمانی» استفاده میکند – تنها زمانی میسر میشد که آزادی از تعصب دینی (آزادی اخلاقی) به دست آمده باشد. او نه تنها شاه، بلکه اشراف قاجار، نجیبزادگان و علما را نیز مسئول تحمیلِ بندی دوگانه بر گردنِ مردم ایران میداند:
ای مردم ایران! اگر از روحِ آزادی و حقوقِ انسانی آگاه بودید، چنین بردگی و بدبختی را تحمل نمیکردید. در عوض، آگاهیِ سیاسی مییافتید، فراموشخانهها (انجمنهای سری) میگشودید، حزبها تشکیل میدادید و زمینههای همبستگی را فراهم میکردید. از نظرِ شمار و توانایی، شما بسیار نیرومندتر از آن مستبد هستید؛ تنها به همدلی و اتفاقِ نظر نیاز دارید. اگر چنین روحیهٔ اتحادی داشتید، میتوانستید راهی بیابید و خود را از بندِ باورهایِ پوچ و ستمِ مستبد رها سازید. دریغا که این روحیه جز با آگاهی حاصل نمیشود، آگاهی بدونِ پیشرفت میسر نیست، پیشرفت بدونِ لیبرال بودن تحقق نمییابد، و لیبرال بودن جز با رهایی از باورهایِ [دینی] امکانپذیر نیست. دریغا که دین و باورهایِ شما مانعِ آزادیِ شماست.(۴۵)
آخوندزاده از تأییدِ صریحِ یک انقلاب خودداری میکند. او در واژهنامهٔ خود، در میانِ دیگر اصطلاحاتِ فرانسویِ بهکاررفته در متن، واژهٔ «انقلاب» را تعریف میکند. او تقریباً همآوا با ولتر، آن را چنین تعریف میکند: «وضعیتی که در آن، مردمی که از رفتارِ بیقانونِ حاکمِ مستبد و ستمگر به ستوه آمدهاند، متحد شده، قیام میکنند، او را خلع میکنند و برای خوشبختی و آرامشِ خود، قوانینی وضع میکنند.» از سوی دیگر، ستمِ دینی نیز میتواند عاملِ انقلاب باشد. «آنها پس از درکِ پوچیِ باورهایِ دینی، در برابرِ علما قیام کرده و آیینی نو، همسو با عقل و مطابق با توصیههایِ فیلسوفان، برمیگزینند.»(۴۶) فرایندِ رهاییبخشی که آخوندزاده ترسیم میکند، تردیدِ او را در تأییدِ یک انقلابِ همهجانبه در ایرانِ زمانِ خود توضیح میدهد. این مسئله بهویژه شگفتآور است، زیرا او انقلاب را نه تنها نیرویی علیه استبدادِ حاکمان، بلکه علیه تاریکاندیشیِ دینیِ علما نیز میداند. تعریفِ دوم، اهمیتِ «آزادیِ اخلاقی» را در نگاهِ آخوندزاده نشان میدهد. افزون بر این، او پذیرشِ یک آیینِ عقلانی – آنچه فیلسوفانِ قرنِ هجدهم «دینِ طبیعی»، و بهطورِ خاص «دینِ طبیعیِ مبتنی بر اخلاقِ نیک» مینامیدند – را منوط به فرایندِ رهایی از دین میداند.
ارجاعات به انقلاب، ضمنی (implicit) باقی میمانند، اما به حاکم هشدار داده میشود که اگر راهِ پیشرفت را در پیش نگیرد، علما را تربیت نکند، و مردم را از یوغِ «باورهایِ پوچ» رها نسازد، بهزودی قربانیِ انقلاب خواهد شد. «تا وقتی چنین باورهایِ پوچی در اذهانِ مردم ریشه داشته باشد، یا بابِیِ هوشمندی (shrewd Bab) ظهور خواهد کرد یا مرجعی دینیِ حیلهگر خواهد آمد و در یک چشمبههمزدن، این مردمِ نادان (که به جن و شیطان و فرشته و معجزه و برکت باور دارند) را فریب خواهد داد و آن مستبد را سرنگون خواهد کرد. کیست که بداند بابیهای که قصدِ جانِ شاه را داشتند، آن عملِ زشت را دوباره تکرار نخواهند کرد؟» برای جلوگیری از چنین سرانجامِ ناخوشایندی، آخوندزاده از شاه میخواهد که «با ملتِ خود یکی شود» و «پادشاهی را تنها از آنِ خود نداند، بلکه خود را وکیلِ مردم ببیند.» او باید قوانین وضع کند و مردم را در این فرایند مشارکت دهد. باید پارلمانی تشکیل دهد و نه خودسرانه، بلکه بر اساسِ قوانینِ کشور عمل کند. تنها با این کار است که آن حاکمِ ایرانی خواهد توانست قدرتِ کامل و شکوهِ پیشینِ خود را بازپس گیرد، سرزمینش را از «تجاوزِ برخی امپراتوریهایِ طمّاع و نیرومند» مصون دارد، و شایستهٔ جایگاهی در میانِ دولتهایِ مستقلِ اروپا گردد.(۴۷)
این اظهارنظرِ کوتاه و ضمنی، هرچند مختصر، نشاندهندهٔ تأییدِ شکلی محدود از مشروطهخواهی بهعنوانِ ابزاری برای رهایی از تاریکاندیشی و مقاومت در برابرِ تجاوزِ استعماری است. با وجودِ اشارههایِ کمرنگ در نوشتههایش به نهادهایِ دموکراتیک و تهدیدِ امپریالیسمِ اروپایی، آخوندزاده در اصل به ضرورتِ وجودِ پادشاهیِ نیرومند و متمرکز، بهعنوانِ وسیلهای مؤثر برای دگرگونیِ جامعه، ایجادِ حسِّ میهنپرستی، و اجرایِ اصلاحاتِ آموزشی و زبانیِ موردِ علاقهٔ خود، پایبند میماند. او معتقد بود که یک شاهِ روشنفکر، تنها نیرویی است که میتواند سنتهایِ ریشهدارِ گذشته را ریشهکن کند و آنها را با ارزشهایِ استوارِ «پیشرفت و تمدنِ» غربی جایگزین سازد.
آخوندزاده در این زمینه، بهندرت از آرمانهایِ آن دسته از مصلحانِ همعصرِ خود در روسیهٔ تزاری و امپراتوریِ عثمانی که بر مضامینِ عصرِ روشنگری تأکید داشتند، فاصله میگیرد. بهجز دایرةالمعارفنویسان (بهویژه روسو)، نسلِ پیشینِ اندیشمندانی که آخوندزاده آنها را تحسین میکرد، پادشاهیِ اصلاحشده را ابزاری اصلی برای دگرگونیِ اخلاقیاتِ جامعهٔ خود میدانستند. تنفّرِ ولتر از نفوذِ روحانیون بر جامعه و دولت، بهخوبی شناخته شده است. او در مقالهای اشاره میکند: «نه تنها حکومتِ دینی (تئوکراسی) مدتهاست که حاکم است، بلکه استبداد را به وحشتناکترین درجهای که جنونِ انسانی میتواند به آن برسد، رسانده است؛ و هرچه دولت خود را الهیتر خوانده، نفرتانگیزتر بوده است.»(۴۸) حمایتِ همیشگیِ او از اقتدارِ مرکزیِ یک نظامِ سلطنتیِ روشنفکر، اساساً از این امید سرچشمه میگرفت که بتواند، اگر نه ریشهکن، دستکم چنگالِ کلیسا را بر دولت و جامعهٔ فرانسهٔ زمانِ خود سست کند. تحسینِ او از دورانِ پادشاهیِ لویی چهاردهم در کتابِ مشهورش «سدهٔ لویی چهاردهم»، چندان به خاطر «شکوهِ شاه» نبود، بلکه به خاطر «عظمتِ ملت» بود؛ ملتی که او آن را دارای ارزشهایِ سکولار و فارغ از میراثِ مسیحیِ گذشته تصور میکرد.(۴۹) قانونگذاری و پارلمان نیز، به نوبهٔ خود، باید دستِ شاه را در اصلاحاتِ اخلاقیاش قوت میبخشید، اما این پارلمانی نبود که به جای ملت سخن بگوید. او لویی چهاردهم را به خاطرِ بهارمغانآوردنِ شکوه برای فرانسه، ترویجِ مدارایِ دینی و حمایت از هنر و ادبیات تحسین میکند، اما افسوس میخورد که او یک شاهِ فیلسوف نبود.(۵۰)
آخوندزاده اگر آرزوی یک نایبالسلطنهٔ قدرتمند چون لویی چهاردهم را نداشت، دستکم مشتاقِ مصلحی چون پتر کبیر یا پادشاهی روشنفکر چون فریدریش دوم بود تا ایران را از چنگِ آدابِ دینی و خرافاتِ عامیانه برهاند. بدیلِ این، همانگونه که او بهگونهای پیشگویانه دریافت، سرنگونیِ انقلابیِ سلطنتِ قاجار بود؛ سرنگونی که نزدیک به نیمقرن بعد، با انقلابِ مشروطه و متعاقباً با ظهورِ مصلحِ خودکامه اما سکولاریست، رضاشاه، رخ داد.
«کمالالدوله»ی آخوندزاده، خلاصهای است از دلمشغولیِ تمامعمرِ او به دو مضمونی که در انقلابِ مشروطه و پس از آن تجلی یافتند. از یک سو، او در این اثر، با شور و اشتیاق، هرچند گاه سادهلوحانه، به نهادهایِ سیاسی- مذهبیِ کهنِ ایران بهخاطرِ آسیبهایی که بر جامعه وارد میآوردند، حمله کرد. از سوی دیگر، از اندیشهٔ اجتماعیِ اروپا بهعنوانِ الگویی برای نقدِ خود بهره گرفت. از این جهات، او محصولِ زمانهٔ خود بود. اما برخلافِ بسیاری از مصلحانِ مسلمانِ قرنِ نوزدهم که به اسلامِ اصلاحشده تکیه داشتند و آن را بهعنوانِ نیرویِ اجتماعی- اخلاقیِ وحدتبخش برای مقابله با استبدادِ داخلی و تجاوزِ خارجی ترویج میکردند، آخوندزاده هیچ ارزشِ نجاتبخشی در اسلام، و نه در هیچ دینِ وحیانیِ دیگری، برای حفظِ بافتِ جامعه و فرهنگِ ایران نمیدید. پیشینه و جوانیِ او، و فضایِ فرهنگیای که در آن پرورش یافت، هر دو در این طردِ دین مؤثر بودند.
آخوندزاده در دورانِ حاکمیتِ استعماریِ روسیه در قفقاز، در معرضِ تصویری منفی از اسلام بهعنوانِ دینِ مغلوبان و نااهلان قرار گرفت. این تصویر، بهویژه توسطِ رمانتیسیسمِ شرقشناسانۀ نویسندگان و شاعرانِ مخالفِ روسیِ قرنِ نوزدهم، تقویت شد. آنها بهشیوهای رمانتیک، در فرهنگها و جوامعِ مسلمانِ مرزهایِ خود، به دنبالِ جنبشهایِ قهرمانانهای از اعتراضِ اجتماعی در برابرِ جمودِ دینِ رسمی و استبدادِ حاکمانِ خودکامه میگشتند. با این حال، برای آخوندزاده، چنین جستوجویی سرانجامی متفاوت داشت. او در تجربهٔ بابیه در زمانهٔ خود، در دیگرِ جنبشهای «بدعتآمیز» که در نمایشنامهاش دربارهٔ نقطویان (Nuqtavis) به تصویر کشیده، و در اشاراتش به «زندیقان»، به دنبالِ نیرویی علیه دینِ رسمی و حکومت بود. با این حال، او نمیتوانست خود بابی شود، زیرا در جنبشِ جدید نه تنها شورِ انقلابی – که او چندان برایش آماده نبود – بلکه دینی دیگر با اصولِ اعتقادی و شریعتی مییافت که آن را ناروشنگر میدانست.
تأثیرِ فرهنگِ غربی، و بهویژه فرانسوی، که آخوندزاده از طریقِ روسی جذب کرده بود، توجهِ او را به جهتی دیگر معطوف کرده بود. اگر رمانتیسیسمِ روسیِ قرنِ نوزدهم منبعِ الهامی برای آخوندزاده بود و به او در گسست از گذشتهٔ اسلامیاش کمک میکرد، جدلهایِ فیلسوفان، بدیلی برای دین در اختیارِ او قرار میداد. او در نوشتههایِ آنها، یا دستکم آنهایی که بهصورتِ ترجمه در اختیارش بود، نقدی عقلگرایانه بر نظامِ کهن (آنسین رژیم) بهوسیعترین مفهومِ آن، بهویژه دینِ حاکم، کشف کرد. به همان شیوهای که ولتر و دیگران، آموزهٔ مسیحی و کلیسا را بهخاطرِ نابردباری، چسبیدن به باورهایِ خرافی و چشمبستن بر ارزشهایِ حقیقیِ انسانی موردِ حمله قرار داده بودند، آخوندزاده نیز به باورهایِ اسلامی و تشکیلاتِ روحانیتِ زمانهٔ خود حمله کرد. در گذشته، نه آموزهٔ اسلامی و نه تشکیلاتِ روحانی، از نقدهایِ ضمنی و گاه صریحِ جریانهای «بدعتآمیز» مصون نمانده بودند که بابیه، تازهترین نمونهٔ آن بود. اما این شکگراییِ عقلگرایِ اروپا بود که زمین و توجیهی تازه برای خشمِ آن روشنفکرِ روسشده فراهم آورد. آخوندزاده، مانندِ دانشمندانی چون رنان، اکنون میتوانست دین، و بهویژه اسلام را، بهعنوانِ مانعی بر سرِ راهِ پیشرفت و نیرویی در تعارض با هنجارهایِ تمدنِ غربی محکوم کند. برای او، همانگونه که برای اندیشمندانِ اروپاییِ قرنِ هجدهم، حکومتِ استبدادی اساساً بهخاطرِ ناتوانیِ آن در ترویجِ پیشرفت سزاوارِ سرزنش بود؛ پیشرفتی که در نظرِ آخوندزاده، عمدتاً بهمعنایِ رهاییِ جامعه از یوغِ دین بود. او معتقد بود که وقتی این کار انجام شود، پویاییِ دگرگونیِ اجتماعی، تغییراتِ تازهای سیاسی و مادی را بهوجود خواهد آورد.
گفتمانِ جدلیِ آخوندزاده، هنگامی که به مبانیِ فلسفیِ اسلام بهعنوانِ یک دین میرسید، همچنان نارسا باقی ماند. او در حمله به شریعت، عمدتاً نگاهی خداناباورانه داشت و اغلب، اگر نه نابردبار، نسبت به دین بهعنوانِ تجربهای تاریخیِ بشری، بیتوجه بود. از این دستکم، او با خداباوریِ طبیعیِ (دئیسم) عصرِ روشنگری همراستا نبود و بیشتر با پوزیتیویسمِ علمیِ اروپایِ قرنِ نوزدهم هماهنگ بود. با این حال، جوهرهٔ کارِ او ایرانی باقی ماند، زیرا در رساندنِ پیامِ عصیانِ دینی، رسالتی تقریباً پیامبرانه برای نوزایی میدید.
پایان
🔸بخش نخست مقاله
🔸بخش دوم مقاله
🔸بخش سوم مقاله
مریم ب. سنجابی، گروه زبانها و ادبیات خارجی، دانشگاه ایلینوی جنوبی
Maryam B. Sanjabi
Rereading the Enlightenment: Akhundzada and His Voltaire
International Society for Iranian Studies
———————————
زیرنویسهای مقاله به فارسی:
۳۹. فرهنگ فلسفی، صص ۳۲۷-۳۳۱.
۴۰. همان، صص ۲۷۷-۲۸۲.
۴۱. همان، صص ۲۰۷-۲۱۱.
۴۲. کمالالدوله، ص ۲۲.
۴۳. همان، ص ۹.
۴۴. همان، ص ۴۴.
۴۵. همان، ص ۵۶.
۴۶. همان، ص ۱۰.
۴۷. همان، صص ۶۲-۶۴. همچنین نک: نامهٔ آخوندزاده به میرزایوسفخان، ژوئن ۱۸۷۱، الفبا، ص ۲۴۳، که در آن او نگرانیِ مستشارالدوله را مبنی بر اینکه توسعهٔ منابع و زیرساختهای ایران راه را برای امپریالیسم هموار خواهد کرد، رد میکند. او معتقد بود که اگر قدرتهایِ اروپایی هرگز جاهطلبیِ استعماری نسبت به ایران داشته باشند، صرفنظر از این اقدامات، آن را عملی خواهند کرد.
۴۸. «دربارهٔ حکومتِ دینی»، در فلسفهٔ تاریخ (آمستردام، ۱۷۶۵). همچنین نک: مجموعهٔ آثار کامل ولتر (تورنتو و بوفالو، ۱۹۶۹)، ۵۹:۱۱۹.
۴۹. ولتر به دآرژانتال، ۱ آوریل۱۷۵۲، بسترمن ۴۲۴۴، بهنقل از ل. گاسمن، قرونوسطیگرایی و ایدئولوژیهای عصر روشنگری (بالتیمور،۱۹۶۸)، ص ۹۳.
۵۰. «دفاعیّهای برای لویی چهاردهم» (۱۷۶۹)، متفرقات در نثر ولتر، صص ۳۳۶-۳۳۸، ۳۶۶. برای بحث دربارهٔ این موضوع، نک: پ. گی، سیاستِ ولتر: شاعر بهمثابهٔ واقعگرا (پرینستون،۱۹۵۹).
————————————
زیرنویسهای مقاله به زبان اصلی:
39. Dictionnaire philosophique, 327-3 1.
40. Ibid., 277-82.
41. Ibid., 207-211.
42. Kamal al-Dawla, 22.
43. Ibid., 9.
44. Ibid., 44.
45. Ibid., 56. 46. Ibid., 10. 47. Ibid., 62-4. See also Akhundzada to Mirza Yusuf Khan, June 1871, Alifba, 243, where he rejects Mustashar al-Dawla’s concern that developing Iran’s resources and infrastructurew ould pave the way for imperialism. He believed that if European pow-ers ever entertained colonial ambitions toward Iran they would fulfill them regardless of such endeavors.
48. “De la theocratie,” in La Philosophie de 1’histoire (Amsterdam, 1765). See also The Complete Works of Voltaire (Toronto and Buffalo, 1969), 59:119.
49. Voltaire to d’Argental, I April 1752, Besterman 4244 cited in L. Gossman, Me-dievalism and the Ideologies of the Enlightenment (Baltimore, 1968), 93.
50. “Defense de Louis XIV,” (1769), Mdlanges in Voltaire’s Prose, 336-8, 366. For a discussion of the subject see P. Gay, Voltaire’s Politics: The Poet as Realist (Princeton, 1959).
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
اسکات بسنت وزیر خزانهداری آمریکا گفت اتحادیه اروپا به کارزار واشینگتن برای قطع ارتباط ایران با نظام مالی جهان پیوسته است، اما بیانیه بروکسل در نشست گروه ۲۰ چنین سطحی از همراهی را نشان نمیدهد.
واشنگتن میگوید در جنگ مالی خود علیه تهران شریک تازهای پیدا کرده است.
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، روز جمعه اعلام کرد اتحادیه اروپا «به طور رسمی» به عملیات «طرد اقتصادی» به رهبری آمریکا پیوسته است؛ کارزار تحریمیای که نامش به روشنی هدف آن را نشان میدهد: بیرون راندن ایران از نظام بانکی بینالمللی. او از این بلوک به خاطر اقدام زودهنگامش قدردانی کرد.
با این حال، بیانیه کمیسیون اروپا (منبع به زبان انگلیسی) که بسنت به آن استناد میکند و دوشنبه منتشر شد، ضمن استقبال از کارزار آمریکا، اتحادیه اروپا را رسما به آن متعهد نمیکند.
وزیر خزانهداری آمریکا نوشت: «ما از موضع قاطع و زودهنگام آنها قدردانی میکنیم» و این تحول را نشانهای از افزایش فشار بینالمللی بر ایران جلوه داد.
بسنت افزود جهان «پیام روشنی برای رژیم ایران میفرستد» و واشنگتن «تا زمانی که هر خط حیاتی مالی باقیمانده قطع شود، متوقف نخواهد شد» و تاکید کرد آمریکا «در کنار متحدان خود ایستاده است تا مطمئن شود رژیم «قاتل» ایران نتواند از نظام مالی جهانی بهرهبرداری کند».
بروکسل در واقع چه گفت
سندی که وزیر خزانهداری آمریکا به آن استناد کرد، ۳۱ اوت، در نخستین روز نشست وزیران دارایی و روسای بانکهای مرکزی گروه ۲۰ در اشویل کارولینای شمالی منتشر شد.
ریاست این گروه امسال بر عهده آمریکا است و بسنت همراه با کوین وارش، رئیس فدرال رزرو، میزبان این نشست بود و از آن برای تحت فشار قرار دادن همتایانش به منظور قطع روابط مالی با تهران یا پذیرش خطر اعمال تحریمهای ثانویه علیه خود، استفاده کرد.
بیانیه اتحادیه اروپا ابتدا به فهرست کردن گلایههای دیرینه این بلوک میپردازد: از جمله برنامههای هستهای و موشکی ایران، فعالیتهای بیثباتکننده آن در منطقه و در اروپا، حمایت نظامی ایران از تهاجم روسیه به اوکراین و سرکوب مردم ایران.
در این متن تاکید شده است که اتحادیه اروپا «تحریمهای گستردهای را برای جلوگیری از بهرهبرداری ایران از اقتصاد و نظام مالی جهانی اعمال کرده است» و «در صورت لزوم، برای حفاظت از امنیت و منافع خود، از جمله آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز، آماده اتخاذ اقدامات بیشتری میماند».
در بخش مربوط به خود کارزار تحریمی آمریکا، واژگان با دقت محدود شده است.
در بیانیه آمده است اتحادیه اروپا «از تلاشها برای اطمینان از اینکه ایران به فعالیتهای بیثباتکننده خود پایان میدهد و با حسن نیت وارد مذاکرات صلح میشود، از جمله از طریق فشار اقتصادی بیشتر، از جمله از طریق عملیات «طرد اقتصادی» به رهبری آمریکا، استقبال میکند» و «به همکاری نزدیک با ایالات متحده و سایر اعضای گروه ۷ و شرکای بینالمللی ادامه خواهد داد».
در هیچ جای این بیانیه گفته نشده است که اتحادیه اروپا به این عملیات میپیوندد؛ چرا که بروکسل نه تحریم تازهای اعلام کرده، نه خود را با فهرستگذاریهای آمریکا منطبق کرده و نه تغییری در رژیم تحریمی خود داده است؛ رژیمی که همین حالا نیز برنامه هستهای و موشکی ایران و حمایت تهران از مسکو را در بر میگیرد.
در این متن همچنین بر ترجیحی تاکید شده است که واشنگتن با همان شدت بر آن پافشاری نمیکند و میگوید اتحادیه اروپا «بر این باور است که تلاشهای دیپلماتیک مستمر برای رسیدن به توافق صلح ضروری است».
تایید، نه مشارکت
این بسنت است که اتحادیه اروپا را به عنوان عضوی که رسما به عملیات «طرد اقتصادی» پیوسته، توصیف کرده و شماری از رسانهها نیز همین چارچوب را پذیرفتهاند.
سخنگوی کمیسیون اروپا در پاسخ به پرسش یورونیوز درباره این موضوع در نشست خبری نیمروز جمعه، به همان بیانیه روز دوشنبه ارجاع داد و توضیح بیشتری نداد.
آنچه بروکسل تا کنون ارائه کرده، تایید فشارهای آمریکا است نه مشارکت مستقیم در آن. این تمایز اهمیت دارد، زیرا عملیات «طرد اقتصادی» شامل چه اقداماتی است.
این عملیات که اواخر اوت آغاز شد، هدفش محدود کردن دسترسی ایران به داراییهای دیجیتال، فناوری پیشرفته، طلا, هوانوردی تجاری و کشتیرانی است و بر تحریمهای ثانویه تکیه دارد؛ یعنی مجازات شرکتها و بانکهای خارجی که به معامله با ایران ادامه میدهند.
وزارت خزانهداری آمریکا در آغاز نزدیک به ۶۰ شرکت، فرد و کشتی را در فهرست تحریم قرار داد و از آن زمان هر هفته، ابتدا با هدف قرار دادن بانکها، از اقدامات تازه خبر داده است.
شرکتهای اروپایی ممکن است در معرض این مجازاتها قرار گیرند و «قانون انسداد» اتحادیه اروپا آنها را از تبعیت از تحریمهای آمریکا علیه ایران بدون کسب مجوز از کمیسیون اروپا منع میکند.
اگر اتحادیه اروپا به طور «رسمی» به این کارزار تحریمی میپیوست، به احتمال زیاد به معنای آن بود که خود نیز تدابیری مشابه اتخاذ میکرد و شرکتهای اروپایی را تهدید میکرد اگر به تجارت با ایران ادامه دهند، با مجازاتهای اروپایی روبرو خواهند شد؛ تعهدی که در حال حاضر نداده است.
این تصمیمی است که به اجماع میان کشورهای عضو نیاز دارد و پیامدهای مستقیم برای شرکتهای کشورهایی مانند آلمان، ایتالیا و هلند دارد؛ کشورهایی که در مجموع حدود دو سوم تجارت باقیمانده بلوک با تهران را پس از سالها تحریم به خود اختصاص میدهند.
فعلا فاصله میان آنچه واشنگتن ادعا میکند و آنچه اروپا اعلام و در عمل اجرا کرده، همچنان پر نشده است و برای بانکها و صادرکنندگان اروپایی، تفاوت میان تایید این کارزار و پیوستن به آن، تفاوت میان تماشای تحولات و ملزم شدن به تبعیت از آنها است.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
سوراو دوتا / تایمز اسرائیل / سوم سپتامبر ۲۰۲۶
چهار دهه است که راهبرد منطقهای ایران بر این فرض استوار بوده که میتوان گروههای مسلح را توانمند کرد، بیآنکه این گروهها در نهایت به بازیگرانی مستقل تبدیل شوند. اکنون این فرض بیش از پیش محل تردید قرار گرفته است. تهران در سراسر غرب آسیا، شبهنظامیان و سازمانهای سیاسی را بهعنوان ابزارهایی برای بازدارندگی و اعمال نفوذ پرورش داد. هدف صرفاً همبستگی ایدئولوژیک نبود؛ بلکه ایجاد نوعی مصونیت راهبردی بود. تهران با انتقال میدان نبرد به خارج از مرزهای ایران میتوانست هزینههایی را به رقبایش تحمیل کند و در عین حال احتمال تبدیل شدن خود ایران به صحنه اصلی جنگ را کاهش دهد.
این راهبرد تا زمانی که موفقیت آن به مشکلی از جنس خودش تبدیل شد، به شکلی چشمگیر کارآمد بود.
ایران به ایجاد سازمانهای مسلحی کمک کرد که توانستند مسیر درگیریها را در لبنان، عراق، یمن و فلسطین تغییر دهند. اما قدرت نظامی، زمانی که توزیع شد، بهسادگی قابل بازپسگیری نیست. سازمانهایی که در ابتدا بهعنوان شرکای وابسته شکل میگیرند، بهتدریج صاحب پایگاه اجتماعی، نظامهای مالی، منافع سرزمینی، مشروعیت سیاسی و جاهطلبیهای راهبردی خود میشوند. آنها در جوامعی که در آنها فعالیت میکنند، ریشه میدوانند و محاسباتشان بهتدریج از محاسبات حامیان اولیهشان فاصله میگیرد.
این همان پارادوکسی است که اکنون ایران و منطقه گستردهتر با آن روبهرو هستند. «محور مقاومت» ممکن است ضعیفتر از هر زمان دیگری در چند دهه گذشته شده باشد، اما نظم مسلحانهای که ایران به ایجاد آن کمک کرد همچنان عمیقاً ریشهدار است. شبکه تهران آسیب دیده است، اما سازمانهای تشکیلدهنده آن از میان نرفتهاند. حتی ممکن است تضعیف مرکز، پیرامون را غیرقابلپیشبینیتر کند.
از این رو، پرسشی که اکنون در برابر غرب آسیا قرار دارد دیگر صرفاً این نیست که آیا ایران میتواند نیروهایی را که به توانمند شدنشان کمک کرده هدایت کند یا نه؛ بلکه این است که آیا اساساً کسی میتواند آنها را کنترل کند؟
برای دههها، دکترین نظامی ایران بر چیزی استوار بود که میتوان آن را «برونسپاری ناامنی» نامید. جمهوری اسلامی با رقبای متعارف قدرتمندتری، از جمله ایالات متحده و اسرائیل، مواجه بود و از توانمندیهای نظامی لازم برای رقابت متقارن با آنها برخوردار نبود. بنابراین، مدل دیگری از قدرت را توسعه داد. تهران از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی قدس آن، در جنبشهای مسلحی سرمایهگذاری کرد که قادر بودند از چندین جهت با رقبای ایران مقابله کنند.
حزبالله در لبنان به الگوی این رویکرد تبدیل شد. شبهنظامیان عراقی نفوذ ایران را در کشوری همسایه و از نظر راهبردی حیاتی گسترش دادند. گروههای مسلح فلسطینی عرصه دیگری برای رویارویی با اسرائیل ایجاد کردند. حوثیها نیز سرانجام به نیروهای همسو با ایران امکان دادند دریای سرخ و خلیج عدن را تهدید کنند. سوریه در دوران بشار اسد، پل سرزمینی و لجستیکیای را فراهم میکرد که بخش بزرگی از این سامانه را به یکدیگر متصل میکرد.
شبکه حاصل، چیزی فراتر از مجموعهای از ائتلافها بود؛ یک معماری امنیتی توزیعشده بود.
ایران آن را «محور مقاومت» مینامید. دکترین نظامی ایران بر مفهوم «دفاع پیشدستانه» تأکید داشت؛ یعنی این اصل که تهدیدها علیه ایران باید پیش از رسیدن به خاک کشور با آنها مقابله شود. این دکترین، بهتدریج مفهوم «وحدت جبههها» را نیز دربر گرفت. درگیری میتوانست بهصورت افقی در سراسر منطقه گسترش یابد. فشار بر یکی از اعضای شبکه میتوانست از سوی عضوی دیگر با واکنش مواجه شود.
مزایای راهبردی این رویکرد آشکار بود. تهران میتوانست محاسبات رقبای قدرتمندتر خود را پیچیده کند و هزینه اقدام نظامی علیه ایران را افزایش دهد، بیآنکه الزاماً از آستانه ورود به جنگ مستقیم عبور کند. هرچه تعداد جبهههایی که رقبای ایران مجبور بودند در محاسبات خود در نظر بگیرند بیشتر میشد، ایجاد بازدارندگی نیز دشوارتر میشد.
شکست دکترین «دفاع پیشدستانه»
برای مدتی، این راهبرد فوقالعاده موفق به نظر میرسید.
اما بازدارندگی از طریق شراکت با گروههای مسلح، حاوی یک تناقض ساختاری است: هرچه این شرکا توانمندتر شوند، احتمال اینکه همچنان ابزار اجرای سیاست یک کشور دیگر باقی بمانند کمتر میشود.
تا سال ۲۰۲۶، تناقضهای نهفته در راهبرد منطقهای ایران دیگر قابل نادیده گرفتن نبودند.
محور مقاومت با مجموعهای از شکستهای ویرانگر روبهرو شده بود. حماس در اثر جنگ غزه بهشدت تضعیف شده بود. حزبالله حسن نصرالله و بخش بزرگی از رهبران ارشد خود را از دست داده بود. بخشهای قابلتوجهی از زیرساخت نظامی این گروه نیز نابود شده بود. فروپاشی حکومت بشار اسد در سال ۲۰۲۴، حلقه جغرافیایی حیاتیای را که ایران را به حزبالله و بخش بزرگی از منطقه شام متصل میکرد، از میان برد.
سپس، اصل مرکزی «دفاع پیشدستانه» نیز شکست خورد: جنگ به خود ایران رسید.
رویارویی مستقیم میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده محدودیتهای اتکا به جبهههای دوردست برای حفاظت از خاک ایران را آشکار کرد. این شبکه نتوانسته بود از تشدید تنش جلوگیری کند؛ و همچنین نتوانسته بود ایران را از هزینههای درگیری مستقیم مصون نگه دارد.
با این حال، تضعیف «محور مقاومت» به کاهش متناسب بیثباتی منجر نشده است.
دلیل آن این است که جنبشهای مسلحی که ایران به ایجاد و تقویت آنها کمک کرده، به نهادهایی مستقل تبدیل شدهاند. آنها همچنان سلاح، شبکههای سازمانی و پایگاههای سیاسی خود را حفظ کردهاند. توانایی این گروهها برای ایجاد درگیری، از کارآمدی آنها بهعنوان ابزارهای قابلاعتماد راهبرد ایران بیشتر دوام آورده است.
لبنان روشنترین نمونه این مشکل را ارائه میدهد.
حزبالله از جنگهایی که از سال ۲۰۲۳ به این سو رخ داده، بهمراتب ضعیفتر از گذشته بیرون آمده است. رهبری آن بهشدت آسیب دیده، زیرساخت نظامیاش بهشدت تخریب شده و تواناییاش برای تأثیرگذاری بر موازنه قدرت منطقهای کاهش یافته است. با این حال، زرادخانه باقیمانده آن همچنان بر محیط راهبردیای که لبنان در آن فعالیت میکند، تأثیر میگذارد.
هنگامی که جنگ ایران در سال ۲۰۲۶ آغاز شد، حزبالله بار دیگر وارد درگیری شد و به کشاندن لبنان به دور دیگری از جنگی فاجعهبار کمک کرد. هزاران نفر کشته شدند و بیش از یک میلیون نفر آواره شدند.
چارچوبی که با میانجیگری آمریکا در ماه ژوئن شکل گرفت، تلاش کرد با پیوند دادن خروج اسرائیل از مناطق اشغالی جنوب لبنان به خلع سلاح حزبالله، به مشکل اساسی موجود رسیدگی کند. اما این توافق بلافاصله با یک واقعیت بنیادی سیاست لبنان مواجه شد: دولت لبنان بر نیروهای مسلح کشور اقتدار بلامنازع ندارد.
دولت میتواند مذاکره کند. ارتش لبنان میتواند مستقر شود. اما هیچیک نمیتواند تضمین کند که حزبالله برای همیشه سلاحهای خود را کنار خواهد گذاشت.
معضل حزبالله و حوثیها
مشکل صرفاً نظامی نیست. حزبالله عمیقاً در جامعه لبنان ریشه دوانده و از پایگاه سیاسی و اجتماعی قابلتوجهی، بهویژه در میان جامعه شیعه، برخوردار است. تلاش قهرآمیز برای خلع سلاح این سازمان میتواند خود به بروز درگیری داخلی منجر شود. با این حال، اجازه دادن به حزبالله برای حفظ یک زرادخانه مستقل به این معناست که تصمیمگیری درباره جنگ و صلح، دستکم تا حدی، همچنان خارج از اختیار دولت لبنان باقی میماند.
این همان پارادوکس بلندمدت راهبرد منطقهای ایران است. زرادخانه حزبالله با هدف دفاع از لبنان در برابر اسرائیل ساخته شد. اما امروز همین زرادخانه به یکی از بزرگترین موانع ایجاد یک نظم سیاسی و امنیتی باثبات میان این دو تبدیل شده است.
حوثیها نشان میدهند که پیامدهای این الگو میتواند بسیار فراتر از کشورهایی که این سازمانها در آنها مستقر هستند، گسترش یابد.
از اواخر سال ۲۰۲۳، حملات حوثیها به کشتیهای تجاری و نظامی در دریای سرخ و خلیج عدن نشان داده است که چگونه یک جنبش مسلح نسبتاً محلی میتواند به اهمیتی راهبردی در سطح جهانی دست پیدا کند. اختلال در کشتیرانی، کشتیها را ناچار کرد مسیر خود را از اطراف دماغه امید نیک تغییر دهند؛ اقدامی که هزینهها را افزایش داد و سفرها را در سراسر زنجیرههای تأمین جهانی طولانیتر کرد.
اهمیت این تحول فراتر از اختلال اقتصادی فوری آن است. حوثیها نشان دادند که کنترل بر سرزمینی محدود و دسترسی به توانمندیهای نظامی نسبتاً ارزانقیمت میتواند آثار راهبردی نامتناسبی ایجاد کند. جنبشی که از یکی از فقیرترین کشورهای جهان عرب فعالیت میکند، به توانایی ایجاد اختلال در یکی از مهمترین کریدورهای دریایی جهان دست یافته است.
اما یمن همچنین نشان میدهد که چرا توصیف چنین جنبشهایی صرفاً بهعنوان امتداد قدرت ایران، بهطور فزایندهای ناکافی شده است.
ایران حوثیها را مسلح، آموزش و حمایت کرده است. اما حمایت با فرماندهی و کنترل یکسان نیست. این جنبش از پایگاه اجتماعی داخلی، جاهطلبیهای سرزمینی، هویت ایدئولوژیک و منافع سیاسی خاص خود برخوردار است. تهران میتواند بر تصمیمگیری حوثیها تأثیر بگذارد، اما تأثیرگذاری به معنای کنترل نیست.
این تمایز با تغییر محیط منطقهای اهمیت بیشتری پیدا میکند.
آتشبسی که میان ایران و طرفهای درگیر برقرار شود، لزوماً امنیت در دریای سرخ را تضمین نمیکند. اگر حوثیها به این نتیجه برسند که ادامه رویارویی در راستای منافع راهبردی خودشان است، تهران ممکن است نه انگیزه و نه توانایی لازم برای وادار کردن آنها به توقف حملات را داشته باشد. همان تمرکززداییای که شبکه منطقهای ایران را از نظر راهبردی انعطافپذیر و مقاوم کرده بود، اکنون مدیریت آن را بیش از پیش دشوار میکند.
عراق نسخهای حتی پیچیدهتر از این مشکل را نشان میدهد؛ زیرا گروههای مسلح در این کشور صرفاً خارج از ساختار دولت نیستند، بلکه تا حدی درون آن قرار دارند.
«نیروهای بسیج مردمی» (حشد الشعبی) که در سال ۲۰۱۴ برای مبارزه با داعش تشکیل شدند و بعدها در ساختار امنیتی عراق ادغام شدند، دهها سازمان مسلح را دربرمیگیرند که چندین گروه قدرتمند نزدیک به ایران نیز در میان آنها هستند. با این حال، ادغام رسمی این نیروها به معنای یکپارچگی کامل آنها نبود.
بسیاری از جناحها ساختارهای فرماندهی، سازمانهای سیاسی، شبکههای مالی و روابط خارجی مستقل خود را حفظ کردند. در جریان جنگ ایران در سال ۲۰۲۶، شبهنظامیان بار دیگر حملاتی را علیه تأسیسات و اهداف آمریکایی در منطقه کردستان انجام دادند و بغداد را در موقعیتی فوقالعاده دشوار قرار دادند. عراق در سطح بینالمللی در قبال اقداماتی که از خاک این کشور صورت میگرفت پاسخگو بود، حتی زمانی که دولت عراق خود کنترل مؤثری بر نیروهای مسئول این اقدامات نداشت.
این، ضعف اساسیِ ادغام گروههای مسلح بدون از بین بردن قدرت مستقل آنهاست.
مشکل دوران پسامحور مقاومت
میتوان یک سازمان را قانونی کرد، بدون آنکه تابع دولت شود. میتوان به آن حقوق و دستمزد دولتی پرداخت، بدون آنکه به یک نهاد نظامی متعارف تبدیل شود. میتوان آن را در یک ساختار رسمی امنیتی قرار داد، در حالی که همچنان زنجیره فرماندهی غیررسمی خود را حفظ کند.
از این رو، تلاش کنونی بغداد برای قرار دادن سلاحهای شبهنظامیان تحت کنترل دولت، با مشکلی بسیار دشوارتر از صرفاً خلع سلاح مواجه است. مسئله فقط این نیست که چه کسی سلاحها را در اختیار دارد؛ مسئله این است که چه کسی اختیار تصمیمگیری درباره زمان استفاده از آنها را دارد.
در سراسر منطقه، این مسئله در حال تبدیل شدن به مشکل تعیینکننده دوران پس از «محور مقاومت» است.
راهبرد ایران به ابهام متکی بود. تهران میتوانست از جنبشهای مسلح حمایت کند و در عین حال درجات متفاوتی از فاصله را با عملیات آنها حفظ کند. این ابهام، بازدارندگی را پیچیده میکرد و به ایران امکان میداد بدون آنکه مسئولیت مستقیم هر اقدام شرکای خود را بر عهده بگیرد، قدرتش را فراتر از مرزهایش به نمایش بگذارد.
اما ابهام پیامدهایی نیز دارد. هنگامی که گروههای مسلح به اندازهای قدرتمند میشوند که بتوانند مستقل عمل کنند، مسئولیت از کنترل جدا میشود. دولتها ممکن است بابت اقداماتی سرزنش شوند که قادر به جلوگیری از آنها نیستند. حامیان ممکن است با درگیریهایی مرتبط شناخته شوند که توانایی متوقف کردنشان را ندارند. و آتشبسهایی که میان دولتها مذاکره میشوند ممکن است شکست بخورند، زیرا بازیگرانی که سلاحها را در اختیار دارند، بهطور کامل در میز مذاکره حضور ندارند.
به همین دلیل است که تضعیف محور ایران لزوماً به معنای باثباتتر شدن منطقه نیست.
یک امپراتوری متمرکز ممکن است زمانی که مرکز آن قدرت خود را از دست میدهد، فروبپاشد. اما یک شبکه غیرمتمرکز رفتار متفاوتی دارد. اجزای آن میتوانند بهطور مستقل به حیات خود ادامه دهند. حتی، چندپارگی میتواند با افزایش شمار بازیگرانی که قادر به آغاز خشونت هستند، اشکال جدیدی از بیثباتی ایجاد کند.
از این رو، آینده راهبرد منطقهای ایران ممکن است با معکوس شدن منطقی که در ابتدا آن را موفق کرده بود تعریف شود.
رهبران تهران برای دههها بر این باور بودند که توزیع قدرت نظامی در خارج از مرزهای ایران، جمهوری اسلامی را امنتر خواهد کرد. امروز، همین توزیع قدرت ممکن است محیط امنیتیای در منطقه ایجاد کرده باشد که در آن هیچ بازیگر واحدی از اقتدار کافی برای برقراری دوباره نظم برخوردار نیست.
ایران بخشی از توانایی خود برای هماهنگ کردن محور مقاومت را از دست داده است. کشورهایی که شرکای ایران در آنها فعالیت میکنند نیز هیچگاه بهطور کامل توانایی کنترل آنها را به دست نیاوردهاند. و خود گروههای مسلح نیز انگیزه چندانی برای واگذاری قدرتی که طی دههها درگیری منطقهای به دست آوردهاند، ندارند.
حاصل، یک حیات سیاسی پس از مرگ و خطرناک است.
دولتها میتوانند در تهران، بیروت، بغداد و واشنگتن درباره آتشبس مذاکره کنند. میتوانند جدولهای زمانی برای عقبنشینی تعیین کنند، سازوکارهای نظارتی ایجاد کنند و چارچوبهایی برای خلع سلاح اعلام کنند. اما توافق میان دولتها بهتنهایی نمیتواند قدرت سازمانهای مسلحی را از میان ببرد که سلاحها، منابع مالی و مشروعیت سیاسیشان خارج از کنترل مؤثر دولت قرار دارد.
به همین دلیل است که بسیاری از توافقهای دیپلماتیک در غرب آسیا، بهجای صلح، وقفههایی در درگیری ایجاد کردهاند.
مهمترین میراث راهبرد منطقهای ایران شاید در نهایت قدرتی نباشد که این راهبرد به تهران بخشید؛ بلکه نظم سیاسی و نظامیای باشد که به ایجاد آن در خارج از کنترل تهران کمک کرد.
ایران چهار دهه تلاش کرد میدان نبرد را از مرزهای خود دور کند. در این مسیر، به تبدیل بخشهایی از غرب آسیا به محیطی کمک کرد که در آن بازیگران مسلح غیردولتی به نهادهای سیاسی پایدار و ماندگار تبدیل شدند.
تهران اکنون ممکن است با محدودیت بنیادین قدرت نظامی توزیعشده مواجه شده باشد: میتوان سازمانهای مسلحی ایجاد کرد که در ابتدا در خدمت منافع شما باشند، اما در نهایت منافع خاص خود را به دست آورند. اما تعیین اینکه پس از آن چه اتفاقی میافتد، بسیار دشوارتر است؛ بهویژه زمانی که بقای سیاسی این گروهها دیگر به اطاعت از قدرتی که در ایجادشان نقش داشته وابسته نباشد.
«محور مقاومت» برای آن طراحی شده بود که عمق راهبردی در اختیار ایران قرار دهد. اما چندپارگی آن ممکن است در نهایت چیزی خطرناکتر برای منطقه به جا بگذارد: خودمختاری مسلحانه بدون نظم راهبردی.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
در تاریخ معاصر ایالات متحده، کمتر شخصیتی را میتوان یافت که به اندازه گلوریا استاینم بر جنبش حقوق زنان تأثیر گذاشته باشد. او طی بیش از شش دهه فعالیت روزنامهنگارانه، سیاسی و اجتماعی، به یکی از شناختهشدهترین چهرههای فمینیسم در جهان تبدیل شد؛ زنی که از اتاقهای خبر و مجلات آغاز کرد و به یکی از مهمترین صداهای مطالبه برابری جنسیتی در آمریکا بدل شد.
استاینم سوم سپتامبر ۲۰۲۶ در ۹۲ سالگی درگذشت. او میراثی از مبارزه، سازماندهی اجتماعی، نویسندگی و تأثیرگذاری سیاسی بر جای گذاشت که همچنان موضوع بحث و پژوهش است.
کودکی و سالهای شکلگیری شخصیت
گلوریا ماری استاینم در ۲۵ مارس ۱۹۳۴ در شهر تولدو، ایالت اوهایو به دنیا آمد. پدرش فروشندهای دورهگرد بود و خانواده زندگی نسبتاً بیثباتی داشتند. هنگامی که والدینش از یکدیگر جدا شدند، مسئولیت مراقبت از مادرش که با مشکلات جدی روانی دستوپنجه نرم میکرد، تا حد زیادی بر دوش او قرار گرفت. این تجربه، بعدها در شکلگیری حساسیت او نسبت به نابرابریها و بیعدالتیهای اجتماعی نقش مهمی ایفا کرد.
استاینم پس از پایان دبیرستان وارد کالج اسمیت در ماساچوست شد و در رشته علوم سیاسی و حکومت تحصیل کرد. او در سال ۱۹۵۶ با رتبه ممتاز فارغالتحصیل شد و سپس با استفاده از یک بورسیه تحصیلی دو سال را در هند گذراند. آشنایی با جنبشهای مردمی و اندیشههای مهاتما گاندی در این دوران، تأثیر عمیقی بر نگرش او نسبت به کنشگری اجتماعی و مبارزه مدنی گذاشت.
ورود به روزنامهنگاری
بازگشت استاینم به آمریکا همزمان بود با دورانی که فضای رسانهای این کشور عمدتاً در اختیار مردان قرار داشت. زنان روزنامهنگار اغلب به صفحات مد، خانواده و سبک زندگی محدود میشدند و دسترسی چندانی به گزارشهای سیاسی یا اجتماعی نداشتند. استاینم نیز ابتدا ناچار شد در همین حوزهها فعالیت کند، اما بهتدریج تلاش کرد به سراغ موضوعات جدیتر برود.

تصویری از گلوریا استاینم بر روی جلد مجله تایم
شهرت ملی او در سال ۱۹۶۳ رقم خورد؛ زمانی که به صورت مخفیانه در باشگاه مشهور پلیبوی در نیویورک استخدام شد و سپس گزارشی افشاگرانه درباره شرایط کاری زنان در این مجموعه منتشر کرد. این گزارش که با عنوان «من یک خرگوش پلیبوی بودم» شناخته شد، تصویری متفاوت از دنیای پرزرقوبرق باشگاههای پلیبوی ارائه داد و توجه افکار عمومی را به تبعیض و استثمار زنان جلب کرد.
در اواخر دهه ۱۹۶۰ او در تأسیس مجله نیویورک مشارکت کرد و به عنوان نویسنده و ستوننویس سیاسی فعالیت خود را گسترش داد. گزارشهای او درباره سیاست، حقوق مدنی و جنبشهای اجتماعی به تدریج نامش را در سطح ملی مطرح کرد.
پیوند با جنبش آزادی زنان
دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ دوران اوج جنبش آزادی زنان در آمریکا بود. استاینم در ابتدا خود را فعال فمینیست نمیدانست، اما حضور در گردهماییهای زنان و شنیدن روایتهای آنان از تبعیض و محدودیتهای اجتماعی، مسیر زندگیاش را تغییر داد. یکی از نقاط عطف این تحول، مشارکت او در یک گردهمایی عمومی درباره حق سقط جنین در سال ۱۹۶۹ بود؛ رویدادی که بعدها از آن به عنوان لحظهای سرنوشتساز در زندگی خود یاد کرد.
از آن پس، استاینم به یکی از سخنگویان اصلی جنبش زنان تبدیل شد. او در تظاهرات، گردهماییها و برنامههای تلویزیونی حضور مییافت و از حقوق زنان در زمینه اشتغال، دستمزد برابر، مشارکت سیاسی و آزادیهای فردی دفاع میکرد.
تولد «مس»؛ مجلهای که تاریخ ساخت
شاید مهمترین دستاورد رسانهای استاینم تأسیس مجله «مس» (Ms.) باشد. این نشریه در سال ۱۹۷۱ ابتدا به صورت ضمیمهای در مجله نیویورک منتشر شد و استقبال گستردهای از آن صورت گرفت. اندکی بعد، «اماس» به نشریهای مستقل تبدیل شد و به نخستین مجله ملی آمریکا بدل شد که مسائل زنان را از منظر فمینیستی بررسی میکرد.

گلوریا استاینم و پاتریشیا کاربین، بنیانگذاران مجله «مس» (Ms) در سال ۱۹۸۷ / عکس: نیویورک تایمز
این مجله موضوعاتی را وارد جریان اصلی رسانهها کرد که پیشتر کمتر درباره آنها صحبت میشد؛ از خشونت خانگی و آزار جنسی گرفته تا حق سقط جنین، تبعیض شغلی و اصلاح قوانین مرتبط با زنان. استاینم حدود پانزده سال از سردبیران اصلی این نشریه بود و نقش تعیینکنندهای در شکلگیری گفتمان فمینیستی معاصر ایفا کرد.
بسیاری از پژوهشگران تاریخ رسانه معتقدند که «اماس» نه تنها یک مجله، بلکه یک نهاد فرهنگی و سیاسی بود که به میلیونها زن آمریکایی امکان داد مسائل خود را در عرصه عمومی مطرح کنند.
فعالیت سیاسی و سازماندهی اجتماعی
استاینم تنها به فعالیت رسانهای بسنده نکرد. او از بنیانگذاران چندین سازمان تأثیرگذار در حوزه حقوق زنان بود. در سال ۱۹۷۲ به همراه چهرههایی مانند بتی فریدان، شرلی چیشولم و بلا آبزوگ «مجمع سیاسی ملی زنان» را پایهگذاری کرد؛ سازمانی که هدف آن افزایش حضور زنان در مناصب انتخابی و سیاسی بود.
او همچنین در تأسیس بنیاد «اماس برای زنان»، ائتلاف اقدام زنان، مرکز رسانهای زنان و چندین نهاد بینالمللی دیگر نقش داشت. این سازمانها در حوزههای مختلفی از جمله آموزش، توانمندسازی اقتصادی زنان، مشارکت سیاسی و اصلاح تصویر زنان در رسانهها فعالیت میکردند.
استاینم در طول زندگی حرفهای خود از جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان، حقوق کارگران مهاجر و مبارزات ضدتبعیض نیز حمایت کرد. او بر این باور بود که مبارزه برای برابری جنسیتی از مبارزه با نژادپرستی، فقر و سایر اشکال تبعیض جدا نیست.
نویسندهای فراتر از یک فعال سیاسی
استاینم علاوه بر روزنامهنگاری و فعالیت سیاسی، نویسندهای پرکار بود. از جمله مشهورترین آثار او میتوان به «اقدامات شگفتانگیز و شورشهای روزمره»، «انقلاب از درون»، «فراتر از واژهها» و خاطرات پرفروش «زندگی من در جاده» اشاره کرد. آثار او اغلب ترکیبی از تجربه شخصی، تحلیل اجتماعی و نقد فرهنگی بودند و در میان فعالان جنبش زنان و دانشگاهیان با استقبال گسترده روبهرو شدند.
او همچنین جوایز متعدد روزنامهنگاری و حقوق بشری دریافت کرد و در سال ۲۰۱۳ باراک اوباما بالاترین نشان غیرنظامی آمریکا، «مدال آزادی ریاستجمهوری»، را به او اعطا کرد.
انتقادها و مناقشهها
با وجود محبوبیت گسترده، استاینم همواره از انتقادها مصون نبود. محافظهکاران آمریکایی او را نماد تغییرات فرهنگیای میدانستند که از نگاه آنان بنیانهای سنتی خانواده را تضعیف میکرد. در مقابل، برخی گروههای فمینیستی نیز معتقد بودند که او بیش از حد به رسانههای جریان اصلی نزدیک است یا نتوانسته به اندازه کافی به مسائل زنان رنگینپوست و طبقات فرودست بپردازد.

همچنین در مقاطعی، افشای ارتباطهای گذشته برخی نهادهایی که او در جوانی با آنها همکاری داشت با برنامههای مورد حمایت دولت آمریکا، موجب بحث و جدلهایی درباره سوابق او شد؛ هرچند استاینم این انتقادها را رد میکرد و بر استقلال فعالیتهای خود تأکید داشت.
زندگی شخصی
استاینم بخش عمدهای از زندگی خود را مجرد گذراند و بارها درباره فشارهای اجتماعی واردشده بر زنان برای ازدواج و تشکیل خانواده سخن گفت. با این حال، در سال ۲۰۰۰ و در ۶۶ سالگی با دیوید بیل، فعال اجتماعی و کارآفرین اهل آفریقای جنوبی، ازدواج کرد. بیل سه سال بعد درگذشت. استاینم بعدها این ازدواج را نمونهای از اهمیت «حق انتخاب» برای زنان توصیف کرد؛ اصلی که همواره در مرکز دیدگاههای فکری او قرار داشت.
میراث یک چهره ماندگار
گلوریا استاینم برای بسیاری از آمریکاییها چهره نمادین موج دوم فمینیسم بود؛ جنبشی که در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ خواهان برابری حقوقی و اجتماعی زنان شد. او به نسلهای مختلفی از فعالان زن الهام بخشید و در شکلگیری بحثهای عمومی درباره دستمزد برابر، خشونت علیه زنان، مشارکت سیاسی و حقوق باروری نقش برجستهای ایفا کرد.
طرفدارانش او را زنی میدانند که توانست فمینیسم را از حاشیه به متن جامعه آمریکا بیاورد و به آن چهرهای انسانی، رسانهای و فراگیر ببخشد. منتقدانش نیز، با وجود اختلاف نظرهای عمیق، معمولاً بر تأثیرگذاری تاریخی او اذعان دارند.
با درگذشت استاینم، آمریکا یکی از شناختهشدهترین فعالان اجتماعی خود را از دست داد؛ اما سازمانها، کتابها و ایدههایی که او در طول عمرش پرورش داد، همچنان بخشی از میراث ماندگار جنبش حقوق زنان در جهان به شمار میروند.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
اگر رشد مرکب پنجاهساله اتفاق افتاده بود، ایرانِ کشوری که زمانی مانند کره جنوبی رشد میکرد، امروز چه دستاوردهایی میتوانست داشته باشد؟
در سال ۱۹۷۷، یک مدیر کارخانه کرهای و یک مدیر کارخانه ایرانی، از نظر آماری، اقتصادهایی تقریباً هماندازه را اداره میکردند. ایران حدود ۳۵.۹ میلیون نفر جمعیت داشت و جمعیت کره جنوبی حدود ۳۶.۴ میلیون نفر بود. هر دو کشور تحت حکومتهای اقتدارگرایی قرار داشتند که با واشنگتن متحد بودند. هر دو در یک دهه و نیم پیش از آن، با سرعتی اقدام به ساخت بزرگراهها، کارخانههای فولاد و نظامهای دانشگاهی کرده بودند که امروز تقریباً در هر کشوری شگفتانگیز به نظر میرسد. روی کاغذ، ایران دست برتر را داشت. ایران نفت داشت؛ کره تقریباً هیچ نفتی نداشت.
بین سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۷، تولید ناخالص داخلی واقعی ایران بهطور متوسط سالانه حدود ۱۰.۵ درصد رشد کرد. تولید ناخالص داخلی غیرنفتی حتی سریعتر و با نرخ ۱۱.۵ درصد در سال رشد کرد. تولید صنعتی نیز سالانه حدود ۱۵ درصد افزایش یافت. درآمد سرانه از ۱۷۰ دلار در سال ۱۹۶۳ به ۲,۰۶۰ دلار در سال ۱۹۷۷ رسید. ایران دیگر صرفاً یک صادرکننده نفت نبود. خودرو، یخچال، تلویزیون، فولاد و محصولات پتروشیمی تولید میکرد و، هرچند به شکلی نابرابر، در حال تبدیل شدن به یک کشور صنعتی بود.
کره جنوبی نیز بدون نفت با سرعتی مشابه رشد میکرد. اقتصاد این کشور در بخش عمده دهه ۱۹۷۰ با نرخهای دورقمی گسترش یافت؛ رشدی که تقریباً بهطور کامل از محل صادرات کالاهای تولیدی تأمین مالی میشد، زیرا کره چیز دیگری چندانی برای فروش نداشت. ایران یک پشتوانه داشت، اما کره با یک ضربالاجل مواجه بود. هر کشتی که بندر بوسان را ترک میکرد، باید در بازار جهانی رقابتی میبود؛ وگرنه کشور با کمبود دلار مواجه میشد.
آنچه پس از آن رخ داد، یکی از چشمگیرترین واگراییها در تاریخ اقتصادی مدرن است؛ و دلیلش این نبود که کره از نظر زمینشناسی و منابع طبیعی خوششانستر بود. دلیل این بود که شرکتها، دانشگاهها و بانکهای کره، دهه پس از دهه، به انباشت تجربه ادامه دادند، در حالی که نهادهای مشابه در ایران چنین مسیری را طی نکردند. تا سال ۲۰۲۵، کره جنوبی با جمعیتی حدود ۵۲ میلیون نفر و تقریباً بدون منابع داخلی انرژی، اقتصادی به ارزش حدود ۱.۸۷ تریلیون دلار ساخته بود.
این مقاله تمرینی در زمینه تاریخ خلاف واقع است و با یک اصل مشخص پیش میرود: هر آنچه خارج از مرزهای ایران رخ داده، بدون تغییر باقی میماند. اتحاد جماهیر شوروی همچنان در سال ۱۹۹۱ فرو میپاشد. هند همچنان مسیر آزادسازی اقتصادی را در پیش میگیرد. چین همچنان در سال ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی میپیوندد. بحران مالی سال ۲۰۰۸، همهگیری کرونا، حمله روسیه به اوکراین؛ همه این رویدادها دقیقاً همانطور که در واقعیت رخ دادند، اتفاق میافتند. تنها مسیر داخلی ایران تغییر میکند. فرض کنید شاه در دهه ۱۹۶۰ راهبرد متفاوتی را برای مناطق روستایی دنبال میکرد. فرض کنید با افزایش درآمدها، نهادهای سیاسی بهتدریج گشوده میشدند. فرض کنید تحولات اواخر دهه ۱۹۷۰ به جای انقلاب، به اصلاح قانون اساسی منجر میشد.
اصل دیگری که مانع میشود این سناریو به خیالپردازی تبدیل شود، این است: نباید فرض کرد نرخ رشد فوقالعاده ایران برای همیشه ادامه پیدا میکرد. در عوض، از سال ۱۹۷۸ به بعد، همان نرخ رشدی را که کره جنوبی در واقعیت تجربه کرد، با تمام رکودها و افتوخیزهایش، به ایران اختصاص دهید. تولید ناخالص داخلی واقعی ایران در سال ۱۹۷۷ را برابر با شاخص ۱۰۰ قرار دهید و سپس نرخ رشد سالانه کره جنوبی را از آن زمان تا امروز، سالبهسال، بر آن اعمال کنید؛ از جمله انقباض اقتصادی سال ۱۹۸۰، بحران مالی آسیا در سال ۱۹۹۸ و رکود ناشی از همهگیری کرونا. این شاخص تا سال ۲۰۲۵ به حدود ۱,۴۵۹ میرسد؛ یعنی اقتصادی که حدود ۱۴.۶ برابر بزرگتر از اقتصادی بود که ایران تا سال ۱۹۷۷ ساخته بود.
اگر این رقم را با احتیاط به دلارهای امروز تبدیل کنیم، به رقمی در حدود ۵ تا ۵.۳ تریلیون دلار میرسیم. البته پیش از آنکه به این رقم توجه کنیم، باید یک نکته مهم را در نظر گرفت: این رقم حاصل تبدیل یک شاخص تولید واقعی به ارزش دلاری معاصر است، نه یک پیشبینی؛ نرخهای ارز، قیمتهای داخلی و جمعیت نیز همگی میتوانستند در این مسیر به شکل متفاوتی تکامل پیدا کنند. بنابراین، این رقم را باید بیانگر مقیاس دانست، نه پیشبینی.
با این ملاحظه، این مقیاس همچنان ارزش آن را دارد که صریح بیان شود. بر اساس ارقام بانک جهانی برای سال ۲۰۲۵، اقتصاد ایالات متحده ۳۰.۸ تریلیون دلار، چین ۱۹.۵ تریلیون دلار، آلمان حدود ۵.۰۵ تریلیون دلار، ژاپن ۴.۴۴ تریلیون دلار و هند نزدیک به ۴ تریلیون دلار ارزش داشتهاند. ایرانِ ۵.۳ تریلیون دلاری دیگر یک داستان موفقیت در حد یک کشور متوسط نبود. ایران در رتبه سوم اقتصادهای جهان قرار میگرفت و تنها ایالات متحده و چین بالاتر از آن بودند.
یک مقاله دانشگاهی مستقل در سال ۲۰۲۵ نیز، با استفاده از روشهای «کنترل مصنوعی» برای ایجاد یک گروه آماری از کشورهای همتای ایران و مقایسه مسیر واقعی ایران از سال ۱۹۷۹ با آن گروه، به رقمی در همین حدود میرسد. این مطالعه برآورد میکند که تولید ناخالص داخلی سرانه ایران در سناریوی خلاف واقع امروز حدود ۳۱ هزار دلار میبود؛ رقمی در محدوده تولید ناخالص داخلی سرانه اسلوونی یا اسپانیا. این در حالی است که تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه ایران بین ۴۱ تا ۵۲ درصد پایینتر از این معیار قرار دارد. دو روش متفاوت، هر دو به تقریباً یک مقیاس از زیان اشاره میکنند.
هیچیک از اینها ثابت نمیکند که انقلاب بهتنهایی پنج تریلیون دلار برای ایران هزینه داشته است. توسعه اقتصادی روندی مکانیکی نیست و نهادهای کره جنوبی محصول تاریخ خاص خود این کشور بودند؛ تاریخی که ایران در آن سهیم نبود. آنچه این تمرین نشان میدهد این است که هزینه یک گسست سیاسی صرفاً به آنچه در جریان خودِ گسست از بین میرود، محدود نمیشود. هزینه بزرگتر، چیزی است که پس از آن دیگر فرصت انباشت و رشد مرکب پیدا نمیکند.
نوعی متفاوت از اصلاحات
مشکلات شاه در مناطق روستایی واقعی بود. مالکیت زمین بهشدت نامتوازن بود، سطح سواد در روستاها پایین بود و بسیاری از روستاها نه جاده داشتند، نه برق، نه درمانگاه و نه راهی برای گرفتن وام جهت خرید تراکتور یا حفر چاه. چیزی باید تغییر میکرد. پرسش این است که آیا تکهتکه کردن املاک بزرگ و تقسیم زمینها تنها راه ایجاد این تغییر بود؟
یک گزینه جایگزین را در نظر بگیرید: تعیین حداقل دستمزد قانونی و قابل اجرا برای کارگران کشاورزی، همراه با تضمین حقوقی مالکیت زمین برای مالکانی که زمین خود را مولد نگه میداشتند. زمینهای بلااستفاده یا زمینهایی که عمداً کمتر از ظرفیت خود مورد بهرهبرداری قرار میگرفتند، مشمول مالیات تنبیهی میشدند. درآمدهای نفتی نیز به جای آنکه صرف یارانه دادن به مصرف یا پروژههای پرزرقوبرق و نمایشی شود، برای اعطای تسهیلات بلندمدت و کمبهره اختصاص مییافت؛ تسهیلاتی برای آنچه مزارع میتوانستند به آن تبدیل شوند: سامانههای آبیاری، دامداریهای شیری، سردخانهها، کارخانههای فرآوری مواد غذایی، کارخانههای نساجی، دباغیها، شرکتهای حملونقل و کارگاههای کوچک ماشینسازی.
اینجاست که مقایسه با کره جنوبی باید با صداقت درباره نقطهضعف خود این مقایسه نیز همراه باشد. اصلاحات ارضی کره جنوبی پس از جنگ، که در سالهای ۱۹۴۹ و ۱۹۵۰ انجام شد، یکی از جامعترین اصلاحات ارضی در تاریخ مدرن بود و بیشتر مورخان اقتصادی آن را پیششرط تحولات بعدی میدانند. این اصلاحات نابرابری روستایی را آنقدر سریع کاهش داد که یک طبقه متوسط گسترده و قادر به ایجاد پسانداز شکل گرفت و سرمایهای را که در مالکیت زمین قفل شده بود، برای استفاده در بخش صنعت آزاد کرد. ایرانِ فرضی که بهطور کامل از بازتوزیع زمین صرفنظر میکند، صرفاً با واژههایی متفاوت از الگوی کره جنوبی پیروی نمیکند. این ایران در واقع به یک سازوکار جایگزین شرطبندی میکند؛ و این شرط باید مورد استدلال و بررسی قرار گیرد، نه اینکه صرفاً فرض گرفته شود.
استدلال به نفع این سازوکار جایگزین چنین است: ایران منبعی در اختیار داشت که کره هرگز از آن برخوردار نبود؛ درآمدهای نفتی به اندازهای بزرگ که میتوانست در مقیاس گسترده اعتبار مولد ایجاد کند. درآمد میتواند بخشی از کارکرد بازتوزیع را انجام دهد، به شرط آنکه سرمایه را به اندازه کافی گسترده در اختیار مردم قرار دهد. حداقل دستمزدی که در کنار تسهیلات ارزان و مرتبط با بهرهوری اجرا شود، در اصل میتوانست همان تمرکز سرمایه روستایی را که کره از طریق قانون درهم شکست، از میان ببرد. اینکه آیا چنین روشی میتوانست به همان اندازه موفق باشد، پرسشی است که واقعاً پاسخ قطعی ندارد. طبقه زمیندار ایران همچنین پیوند بسیار نزدیکتری با اقتدار روحانیون داشت تا طبقه زمیندار کره؛ و این یکی از دلایلی است که بازتوزیع اجباری زمین در تاریخ واقعی ایران، بهطور همزمان به رادیکالتر شدن هر دو گروه کمک کرد؛ نتیجهای که شاید یک اصلاحات ظریفتر میتوانست از آن جلوگیری کند. این قویترین استدلال در دفاع از گزینه جایگزین است. اما این استدلال ثابت نمیکند که گزینه جایگزین میتوانست به اندازه آنچه کره جنوبی در واقعیت انجام داد، موفق باشد.
هدف هر دو شکل اصلاحات یکی است: سرمایه را پیش از آنکه مردم را مجبور کنید به سوی سرمایه حرکت کنند، به دست مردم برسانید. ایران در هر صورت شهرنشین میشد. هیچ سیاست واقعبینانهای نمیتواند جمعیتی را که در حال مدرن شدن است، در روستاها نگه دارد. اما جهت این جابهجایی میتوانست بهطور معقولی متفاوت باشد: از روستا به شهر استانی، و از شهر استانی به شهر منطقهای، نه اینکه روستاییان مستقیماً راهی تهران شوند.
یک جوان یزدی میتوانست در یزد کار پیدا کند. یک خانواده خراسانی میتوانست در مشهد شغل پیدا کند. یک بازرگان تبریزی میتوانست در تبریز سرمایهگذاری کند، نه اینکه سرمایه خود را به پایتخت منتقل کند. ایران میتوانست به جای ساختن یک پایتخت عظیم و مسلط بر کشور، مجموعهای سلسلهمراتبی از شهرهای مولد ایجاد کند: تبریز بهعنوان دروازه تولید به سوی قفقاز، اصفهان با محوریت فولاد و مهندسی، شیراز با تمرکز بر پزشکی و کشاورزی، اهواز با محوریت صنایع انرژی و مشهد بهعنوان لنگر تجاری شمالشرق کشور.
مهاجرت با یک جامعه چه میکند؟
مهاجرت صرفاً یک سازوکار برای تنظیم بازار کار نیست. مهاجرت نحوه زندگی مردم را از نو سازماندهی میکند. فردی که از یک روستا به شهر نزدیک آن نقل مکان میکند، میتواند خانواده و بستگان، مسجد، ارتباطات تجاری و احساس هویت خود را حفظ کند. اما کسی که ۵۰۰ کیلومتر به یک پایتخت گسترده و پراکنده مهاجرت میکند، ناچار است همه اینها را از صفر بازسازی کند.
ایران واقعی در همان دورهای که نهادهای مدنی مستقل ضعیفترین وضعیت را داشتند و بیشترین فشارهای نظارتی و امنیتی بر آنها اعمال میشد، شمار عظیمی از مردم را به تهران و تعداد معدودی شهر دیگر سرازیر کرد. دولت میتوانست مدرسه، خدمت سربازی، شغلهای دولتی و رادیوی دولتی فراهم کند. اما چیزی که بسیار کمتر در اختیار مردم قرار میداد، فضایی برای سازماندهی مستقل زندگی اجتماعی خارج از چارچوب دولت یا مسجد بود.
نهادهای مذهبی این خلأ را پر کردند و در انجام این کار موفق بودند: تکیهها، حسینیهها، هیئتهای محله، اصناف بازار و شبکههای روحانیون که با شبکههای تجاری و همچنین انجمنهای منطقهای همپوشانی داشتند. یک مهاجر یزدی که در جنوب تهران زندگی میکرد، ممکن بود همزمان به همه این شبکهها تعلق داشته باشد؛ و دقیقاً همین همپوشانی بود که آنها را تا این اندازه بادوام و در زمان بروز بحران، از نظر سیاسی قدرتمند کرد.
درس این ماجرا این نیست که شاه باید با زندگی مذهبی مقابله میکرد؛ حکومتی که میکوشید آن را از میان ببرد، احتمالاً به جای کاهش مقاومت، مقاومت شدیدتری ایجاد میکرد. آنچه وجود نداشت، تکثرگرایی بود: اتحادیههای مستقل، تعاونیهای واقعی، شوراهای شهری با بودجههای واقعی، انجمنهای حرفهای که خودشان مقرراتشان را تعیین کنند، گروههای دانشجویی و روزنامههای محلی.
کشوری که با چنین سرعتی در حال مدرن شدن بود، به مکانهای بیشتری نیاز داشت که مردم بتوانند در آنها روابط و پیوندهایی بسازند که نه به کاخ وابسته باشد و نه به منبر. عاملیت اقتصادی و عاملیت مدنی باید با سرعتی یکسان رشد میکردند. ایران اولی را ایجاد کرد و دومی را از منابع و فرصتهای لازم محروم ساخت.
این تکثرگرایی، جدا از جنبه دموکراتیک آن، یک استدلال اطلاعاتی نیز دارد. یک کشاورز میداند که آیا برنامه اعطای تسهیلات آبیاری واقعاً کار میکند یا نه. یک کارآفرین محلی میداند چرا این برنامه برای همسایهاش شکست خورده است. کارگران میدانند چه زمانی حداقل دستمزد برای تأمین هزینه زندگی کافی نیست. مدیران شهری، پیش از آنکه تهران متوجه شود، فشار فزاینده بر بازار مسکن را میبینند.
قدرت متمرکز میتواند تصمیمها را سریع بگیرد؛ اما این نهادهای غیرمتمرکز هستند که به آن میگویند چه زمانی تصمیمهایش اشتباه است. ایران اولی را داشت، اما تا حد زیادی از دومی محروم بود.
بحران همچنان فرا میرسید، اما به شکلی متفاوت
هیچیک از اینها تنشهایی را که در طول دهه ۱۹۷۰ در حال شکلگیری بود، از میان نمیبرد. دانشگاهها مملو از دانشجو میشدند. طبقه متوسط حرفهای و تجاری در حال ثروتمندتر شدن بود و بیصبری بیشتری پیدا میکرد. زنان بیشتری وارد آموزش عالی و بازار کار میشدند. کارگران شهرنشینتر، سازمانیافتهتر و کمتر حاضر بودند با آنها مانند افراد تحت قیمومیت دولت رفتار شود. روند نوسازی از نظام سیاسیای که خود آن را به وجود آورده بود، جلو زده بود؛ و این شکاف صرفاً با بهبود سیاستهای روستایی از میان نمیرفت.
آنچه میتوانست تغییر کند، نحوه واکنش دولت به این شکاف بود. احزاب سیاسی واقعاً با یکدیگر رقابت میکردند. محدودیتهای مطبوعاتی کاهش مییافت. مجلس به جای آنکه صرفاً پوششی تشریفاتی برای قدرت باشد، اختیار واقعی پیدا میکرد. دادگاهها استقلال بیشتری به دست میآوردند. اتحادیههای کارگری به نهادهای واقعی چانهزنی تبدیل میشدند، نه بازوهای اداری دولت. سلطنت نیز تحت فشار، بهتدریج قدرت اجرایی را واگذار میکرد؛ همانگونه که سلطنتهای مشروطه در کشورهای دیگر چنین کردهاند. شاید این روند سالها طول میکشید و شامل اعتصابها، استعفاها و حتی سقوط یک یا دو دولت میشد. تصور چنین روندی دشوار نیست.
آنچه اهمیت داشت این بود که دولت از دوران گذار جان سالم به در ببرد، حتی اگر نظم سیاسی دیگر همان نظم قبلی نباشد. کره جنوبی اثبات میکند که چنین چیزی ممکن است: یک دیکتاتوری، در جریان اصلاحات سال ۱۹۸۷، جای خود را به دموکراسی رقابتی داد و شرکتها، بانکها و دانشگاههایی که در دوران نظام پیشین ساخته شده بودند، در نظام جدید نیز به فعالیت خود ادامه دادند و پیشرفت کردند. یک حکومت قدرت را از دست داد، اما یک کشور ۳۰ سال دانش و تجربه انباشتهشده خود را از دست نداد. اگر ایران نیز میتوانست همین کار را انجام دهد، شاید سال ۱۹۷۹ در تاریخ بهعنوان آغاز یک گذار دشوار قانون اساسی به یاد آورده میشد، نه سالی که همهچیز در آن فروپاشید.
مهندسانی که نمیروند
اینجاست که سناریوی خلاف واقع بهسرعت اثر مرکب خود را نشان میدهد؛ زیرا آنچه ایران پس از سال ۱۹۷۹ از دست داد، در درجه نخست پول نبود. ایران مردمی را از دست داد که میدانستند چگونه پول و ثروت بیشتری ایجاد کنند.
تا اواخر دهه ۱۹۷۰، ایران حدود ۱۵ سال را صرف آموزش مهندسان، پزشکان، استادان دانشگاه، مدیران صنعتی و دانشمندان کرده بود که بسیاری از آنها در خارج از کشور تحصیل کرده بودند. ایران هنوز در بسیاری از بخشها به تخصص خارجی وابسته بود، اما یک طبقه حرفهای داخلی واقعی شکل گرفته بود. سپس بخش بزرگی از این نیروها کشور را ترک کردند.
پژوهشهای «پروژه ایران ۲۰۴۰» دانشگاه استنفورد، جمعیت ایرانیتبار متولد ایران را که در خارج از کشور زندگی میکردند، در حوالی زمان انقلاب حدود نیم میلیون نفر برآورد میکند؛ رقمی که تا سال ۲۰۱۹ به ۳.۱ میلیون نفر افزایش یافت. همین پژوهش حدود ۱۱۰ هزار پژوهشگر ایرانیتبار را شناسایی میکند که در دانشگاهها و مؤسسات تحقیقاتی خارج از ایران مشغول به کارند؛ رقمی که پژوهشگران آن را حدود یکسوم کل نیروی پژوهشی ایران برآورد میکنند.
شاید گویاترین رقم این باشد: در حوالی سال ۱۹۷۹، بیش از ۹۰ درصد دانشجویان ایرانی در ایالات متحده سرانجام به کشور بازمیگشتند. چند دهه بعد، این رقم به کمتر از ۱۰ درصد کاهش یافت.
این موضوع اهمیت دارد، زیرا دانش نیز مانند سرمایه انباشته میشود. مهندسی که در کشور میماند، مهندسان جوانتر را آموزش میدهد. استادی که در دانشگاه میماند، بر دانشجویان تحصیلات تکمیلی نظارت میکند و آنها بعدها خودشان استاد میشوند. کارآفرینی شرکتی ایجاد میکند که به تأمینکنندگان نیاز دارد؛ تأمینکنندگان نیز به مهندسان خود نیاز دارند و این چرخه ادامه پیدا میکند.
اما اگر مهندس در سال ۱۹۸۰ کشور را ترک کند و در لسآنجلس یا هامبورگ از نو شروع کند، هیچیک از اینها اتفاق نمیافتد. شرکتی که ممکن بود او در اصفهان تأسیس کند، هرگز به وجود نمیآید. نه شغلهایی که آن شرکت میتوانست ایجاد کند، نه سودهایی که میتوانست دوباره سرمایهگذاری کند و نه اختراعاتی که میتوانست به ثبت برساند، دیگر وجود نخواهند داشت.
در مسیر جایگزین، ایرانیان همچنان برای تحصیل به خارج میرفتند، همچنان در شرکتهای خارجی مشغول به کار میشدند و همچنان به همه دلایل معمولی که مردم در اقتصادهای باز مهاجرت میکنند، کشور را ترک میکردند. اما مهاجرت به جای تبعید، به گردش و رفتوآمد تبدیل میشد.
دانشجویی به دانشگاه MIT میرفت و به کشور بازمیگشت. مهندسی یک دهه در آلمان کار میکرد و سپس کارخانهای در تبریز راه میانداخت. پزشکی که در لندن آموزش دیده بود، در شیراز تدریس میکرد. جامعه ایرانیان خارج از کشور به جای آنکه منبعی از استعدادهای برای همیشه ازدسترفته باشد، به شبکهای تبدیل میشد که به ایران متصل بود و با آن ارتباط مستمر داشت.
این تفاوت در دسامبر ۱۹۹۱ تعیینکننده میشد.
وقتی اتحاد جماهیر شوروی ناپدید شد
برای بیشتر کشورهای جهان، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی یک زلزله سیاسی بود. برای ایران، این رویداد همچنین نقشه اقتصادی منطقه را از نو ترسیم کرد.
در شمال ایران، جمهوریهای تازهاستقلالیافته آذربایجان، ارمنستان، ترکمنستان، قزاقستان، ازبکستان و همسایگان آنها، زیرساختهای بهجامانده از شوروی را به ارث برده بودند، اما تقریباً به همه چیزهای دیگر نیاز داشتند: بانکها، ارتباطات مخابراتی، بنادر مدرن، شبکههای برق کارآمد، سرمایهگذاری خارجی و مسیرهای تجاری جدید. برخی از این کشورها دارای ذخایر عظیم نفت و گاز بودند. چند کشور نیز محصور در خشکی بودند. ایران مستقیماً میان تقریباً همه آنها و خلیج فارس قرار داشت.
در تاریخ واقعی، ایران در حالی با این فرصت روبهرو شد که ۱۲ سال از انقلاب گذشته بود؛ کشوری منزوی، تحت تحریم و محروم از همان سرمایه و تخصصی که این مقطع به آن نیاز داشت.
اما در سناریوی خلاف واقع، ایران در سال ۱۹۹۱ پس از سه دهه توسعه بیوقفه دیگر با این لحظه روبهرو میشد؛ سه دههای که بر دستاوردهایی که تا سال ۱۹۷۷ ساخته بود، افزوده شده بود.
مهندسان ایران سه دهه تجربه بیشتر داشتند. بانکهای کشور با نظام مالی بینالمللی آشنا بودند. بنادر ایران میتوانستند حجم بیشتری از محمولههای تجاری را جابهجا کنند.
ناگهان بازاری عظیم و کمسرمایهگذاریشده در شمال ایران گشوده میشد؛ بازاری که ایران مستقیماً به آن دسترسی داشت. در چنین شرایطی، جغرافیای ایران که قرنها عمدتاً بهعنوان یک آسیبپذیری راهبردی در میان امپراتوریها تلقی میشد، به چیزی شبیه یک زیرساخت اقتصادی تبدیل میشد.
مشهد به دروازهای به سوی ترکمنستان و آسیای مرکزی تبدیل میشد. تبریز قفقاز را به ایران پیوند میداد.
بندرعباس به خروجی جنوبی اقتصادهایی تبدیل میشد که هیچ مسیر آسان دیگری برای دسترسی به دریا نداشتند. برای تحقق این امر، لازم نبود ایران مالک کالاهایی باشد که از خاک آن عبور میکردند. یک کشور صرفاً به این دلیل که در مسیری قرار گرفته که کامیونها و خطوط لوله ناگزیر به عبور از آن هستند، میتواند درآمد قابلتوجهی کسب کند.
همین منطق درباره انرژی حوزه خزر نیز صدق میکند؛ منابعی که در دهه ۱۹۹۰ نیازی به کشف شدن نداشتند، بلکه فقط لازم بود برای سرمایهگذاری خارجی گشوده شوند. باکو یک قرن بود که شهری نفتی به شمار میرفت. آنچه تغییر کرد، این بود که چه کسانی میتوانستند در آنجا سرمایهگذاری کنند؛ و پرسش بدیهی بعدی این بود که این نفت و گاز چگونه باید به بازارهای جهانی برسد.
از نظر جغرافیایی، ایران کوتاهترین مسیر بود. اما از نظر سیاسی، واشنگتن در طول آن دهه تلاش کرد مسیرهای انتقال نفت و گاز را بهگونهای طراحی کند که ایران را بهطور کامل دور بزنند. در یک سخنرانی وزارت خارجه آمریکا در سال ۱۹۹۸، حمایت ایالات متحده از یک کریدور شرقی ـ غربی و چندین خط لوله تشریح شد؛ طرحهایی که هدفشان تقویت استقلال کشورهای تازهاستقلالیافته حوزه خزر بود و بهصراحت خاک ایران را دور میزدند.
وقتی میلیاردها دلار صرف ساخت خطوط لوله و پایانههایی در مسیرهای دیگر میشود، این تصمیم به یک واقعیت فیزیکی و زیرساختی تثبیتشده تبدیل میشود. چنین مسیری ۲۰ سال بعد، صرفاً به این دلیل که روابط دیپلماتیک بهتر شدهاند، خودبهخود تغییر نمیکند.
در سناریوی خلاف واقع، چنین محرومیتی وجود نداشت. نفت قزاقستان از دریای خزر عبور میکرد و وارد شبکههای ایران میشد. گاز ترکمنستان به سمت جنوب حرکت میکرد. ایران نهتنها تولیدکننده نفت خود، بلکه پالایشگر، کشور ترانزیتی و بهرهبردار خطوط لوله منابع کل یک منطقه میشد؛ موقعیتی که اساساً با صرفاً استخراج و فروش منابع زیر خاک خود تفاوت دارد.
کشوری که فقط نفت خودش را میفروشد، به حجم ذخایر خود و قیمتی که برای نفتش دریافت میکند وابسته است. اما کشوری که به یک هاب انرژی تبدیل میشود، از منابع یک منطقه کامل درآمد کسب میکند.
چرا کره جنوبی معیار مناسبی است؟
انتخاب کره جنوبی بهعنوان معیار مقایسه، تصادفی نیست و لازم است درباره آنچه این مقایسه فرض میکند و آنچه فرض نمیکند، صادق باشیم.
رشد کره جنوبی هرگز یک خط مستقیم نبود. اقتصاد این کشور در فاصله سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۲، در بحبوحه بحران بدهی، ترور سیاسی و دومین شوک نفتی، دچار رکود شد. سپس در دهه ۱۹۸۰ دوباره شتاب گرفت و در میانه همان دهه، همزمان با رونق تراشههای حافظه، در برخی سالها نرخ رشد آن به بیش از ۱۳ درصد رسید.
کره در سال ۱۹۹۸ و در جریان بحران مالی آسیا، با انقباض شدید اقتصادی در حدود ۵ درصد مواجه شد. در سال ۱۹۹۹ دوباره به رشد بیش از ۱۱ درصد بازگشت و سپس در دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ وارد مرحله بلوغ اقتصادی شد و نرخهای رشد آهستهتر و تکرقمی را تجربه کرد. در دوران همهگیری نیز بار دیگر با انقباض اقتصادی روبهرو شد.
سناریوی خلاف واقع همه این فراز و نشیبها را در خود جای میدهد. این سناریو، ایران خیالی و عاری از رکود را فرض نمیکند. بلکه فرض میکند ایران همانگونه که کره جنوبی از رکودهای خود بهبود یافت، از رکودهایش عبور میکرد؛ و دقیقاً به همین دلیل است که شاخص حاصل، با نرخ رشد بلندمدت ضمنی حدود ۵.۷ درصد، بسیار کمتر از نصف میانگین رشد ۱۰.۵ درصدی خود ایران در فاصله سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۷ است.
بنابراین، کل این محاسبه حتی پس از آنکه نرخ رشد تاریخی ایران تقریباً به نصف کاهش داده میشود، همچنان پابرجا میماند.
از سوی دیگر، عدم تقارن منابع طبیعی به نفع ایران است، نه علیه آن. راهبرد توسعه کره جنوبی بر پایه کمبود شکل گرفته بود. این کشور تقریباً تمام نفت و بخش عمده مواد اولیه مورد نیاز خود را وارد میکرد و همین وابستگی، انضباط اقتصادی ایجاد میکرد: شرکتها باید صادرات انجام میدادند یا از بین میرفتند، زیرا راه دیگری برای پرداخت هزینه وارداتی که صنعتیشدن به آن نیاز داشت وجود نداشت.
ایران با مشکلی کاملاً معکوس روبهرو بود. نفت هزینهها را تأمین میکرد، خواه صنایع داخلی توان رقابت با دیگران را داشتند یا نه. پس از شوک قیمت نفت در سال ۱۹۷۴، هزینههای دولت بهشدت افزایش یافت و تورم به دنبال آن آمد. بخش بزرگی از نابسامانیهای مربوط به تفاوتهای منطقهای و درآمدی ایران در اواسط دهه ۱۹۷۰، ریشه در همین افزایش هزینههای دولتی داشت، نه صرفاً تورم خارجی.
نفت برای ایران همزمان یک دارایی و یک بدهی بود.
ایرانِ موفقتر صرفاً منابع بیشتری از کره جنوبی در اختیار ندارد. این کشور باید، همانگونه که کره انجام داد، یاد بگیرد منابع خود را به ظرفیت تولیدی تبدیل کند، نه اینکه آنها را صرف مصرف یارانهای کند.
ذخایر ایران، با هر نوع محاسبهای، قابلتوجه است: حدود ۳۲ تریلیون مترمکعب ذخایر اثباتشده گاز طبیعی ــ از بزرگترین ذخایر جهان ــ و در حدود ۲۰۰ میلیارد بشکه نفت، در کنار ذخایر عمده مس، روی و آهن و همچنین موقعیتی که ایران را در دو سوی تنگه هرمز قرار داده است.
شان تدجراتی (Shane Tedjarati)، مدیر حوزه انرژی، در مقالهای اخیر فاصله میان این ثروت طبیعی و نتایج اقتصادی تحققیافته ایران را «خندق ایران» (Iran Trench) نامیده است؛ تعبیری تحریکآمیز که از نظر کمی هنوز بهطور دقیق اثبات نشده، اما اصل فهرست منابع ایران محل اختلاف نیست.
آنچه محل اختلاف است، و در واقع موضوع اصلی این سناریوی خلاف واقع نیز همین است، این است که آیا نهادهایی وجود داشتند که بتوانند این ذخایر و منابع را به توانمندی اقتصادی تبدیل کنند یا نه.
پاسخ کره جنوبی ــ با وجود برخورداری از تقریباً هیچیک از منابع ایران ــ این بود که نهادها از منابع طبیعی مهمترند.
🔸گاز به محصولات پتروشیمی تبدیل میشود.
🔸آهن به فولاد تبدیل میشود.
🔸فولاد به ماشینآلات تبدیل میشود.
🔸نفت هزینه دانشگاهها را تأمین میکند.
🔸دانشگاهها مهندس تربیت میکنند.
🔸مهندسان شرکت ایجاد میکنند.
🔸شرکتها صادرات انجام میدهند.
🔸و صادرات سرمایهای ایجاد میکند که دور بعدی سرمایهگذاری و توسعه را تأمین مالی میکند.
هند، چین و شکلگیری کریدور
دو رویداد واقعی دیگر نیز نقشه اقتصادی منطقه را به سود ایران تغییر میدهند.
هند در سال ۱۹۹۱ اصلاحات عمده اقتصادی را آغاز میکند و از چندین دهه نظام صدور مجوزهای صنعتی و حمایتگرایی فاصله میگیرد و به سمت اقتصادی بازتر حرکت میکند. پاکستان میان هند و بخش بزرگی از مسیر زمینی منتهی به آسیای مرکزی قرار دارد؛ اما ایران یک مسیر جایگزین ارائه میکند: کالاهای هندی از طریق بنادر ایران جابهجا میشوند و کالاهای آسیای مرکزی نیز از مسیر جنوب به سوی هند حرکت میکنند.
سپس چین در دسامبر ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی میپیوندد و در دو دهه پس از آن به بزرگترین اقتصاد تولیدی جهان تبدیل میشود؛ اقتصادی که تشنه انرژی، فلزات و بازارهایی در غرب خود است.
یک ایران صلحطلب و یکپارچه، درست در مسیر چندین مسیر تجاری قرار دارد که رشد اقتصادی منطقه باید از آنها عبور کند. ایران لازم نیست کالاهایی را که از خاکش عبور میکنند تولید کند تا از جابهجایی آنها سود ببرد. راهآهنها، بنادر، انبارداری و فرآوری محصولات پتروشیمی، صرفاً به دلیل موقعیت جغرافیایی ایران، ارزش بیشتری پیدا میکنند.
مواجهه صادقانه با شکست
هیچ روایت قابلاعتباری از این سناریو وجود ندارد که در آن اشتباهی رخ ندهد. در ایرانِ فرضی، بخشی از وامهای یارانهای به جای مزارع مولد، به خانوادههای بانفوذ و مرتبط با قدرت میرسد. برخی صنایع استانی شکست میخورند. قیمت نفت بیش از یک بار سقوط میکند. کمبود آب، که در ایران واقعی نیز مشکلی جدی است، در این سناریو هم وجود دارد. دولتها تصمیمهای نادرست میگیرند. رکودهای اقتصادی بینالمللی به صادرات ضربه میزنند.
تفاوت تعیینکننده، نبود شکست نیست؛ بلکه این است که آیا یک کشور ظرفیت نهادی لازم برای بهبود و بازیابی پس از شکست را حفظ میکند یا نه.
کارخانهای که یک سال با نیمی از ظرفیت خود فعالیت میکند، میتواند دوباره به شرایط عادی بازگردد. اما کارخانهای که مدیرانش مهاجرت کردهاند، منابع مالیاش از بین رفته، شرکای خارجیاش کنار کشیدهاند و ساختار مالکیتش دگرگون شده است، اگر اصلاً دوباره احیا شود، ممکن است یک نسل زمان ببرد.
یکی فقط یک سال بد است؛ دیگری یک مسیر تاریخی کاملاً متفاوت. و تمام استدلال این مقاله بر همین تمایز استوار است.
اقتصاد کره جنوبی نیز در طول مسیر خود رسواییهای شرکتی، بحرانهای مالی و دورههایی از سرکوب واقعی و اقتدارگرایی را پشت سر گذاشت، بیآنکه این ظرفیت بازیابی را از دست بدهد. این دقیقاً همان چیزی است که ایران از دست داد؛ چیزی مهمتر از هر نرخ رشد اقتصادی.
هزینهای که هرگز در ترازنامه دیده نمیشود
تا سال ۱۹۹۲، تولید ناخالص داخلی واقعی ایران تنها حدود ۹.۴ درصد بیشتر از سطح سال ۱۹۷۷ بود. از آنجا که جمعیت همچنان به رشد خود ادامه داده بود، درآمد واقعی سرانه حدود ۳۵ درصد کمتر از سطح ۱۵ سال قبل بود.
این رقم، یک دهه و نیم نخست را نشان میدهد. اما آنچه را که رشد مرکب میتوانست در سه دهه بعدی ایجاد کند، نشان نمیدهد؛ و دقیقاً به همین دلیل است که هرچه این زیان بیشتر در گذشته فرو میرود، دیدن آن دشوارتر میشود.
هیچکس فقدان کارخانهای را که هرگز ساخته نشد، یا آزمایشگاهی را که هرگز افتتاح نشد، یا استادی را که به جای اصفهان در بوستون به تربیت دانشجو پرداخت، تجربه نمیکند. این چیزها به تیتر خبر تبدیل نمیشوند.
اما چند دهه بعد، خود را در قالب فاصلهای نشان میدهند میان آنچه یک کشور در نهایت شد و آنچه تاریخ خودش ــ برای مدتی کوتاه اما بهروشنی ــ نشان داده بود که میتواند بشود.
هیچیک از اینها به معنای آن نیست که نظم سیاسی قدیم باید بدون تغییر باقی میماند یا اینکه همه بخشهای انقلاب سفید سیاستهایی درست بودند که صرفاً بد اجرا شدند. کارزارهای سوادآموزی، سرمایهگذاری در بهداشت عمومی، توسعه زیرساختها و توسعه صنعتی، بخش عمدهای از آنها ضروری بود و بخش زیادی نیز موفق عمل کرد.
شکست عمیقتر، نهادی بود.
مدرنسازی چیزی بود که دولت به کشور تحویل میداد، نه چیزی که خود کشور برای خویش میساخت؛ و هنگامی که بحران فرا رسید، هیچ معماری مدنی مستحکمی وجود نداشت که بتواند این شوک را بدون فروپاشی جذب کند.
اتحاد جماهیر شوروی همچنان فرو میپاشید. آسیای مرکزی همچنان گشوده میشد. چین همچنان با مقیاسی صنعتی میشد که جهان هرگز پیش از آن ندیده بود.
هیچیک از فرصتهای خارجی که این مقاله توصیف میکند، مختص یک ایرانِ فرضی نبود؛ این فرصتها در اختیار ایران واقعی نیز قرار داشتند، اما ایران عمدتاً آنها را از دست داد.
آنچه نتیجهای را که کره جنوبی به دست آورد از نتیجهای که ایران در واقعیت تجربه کرد جدا کرد، نه جغرافیا بود و نه شانس.
تفاوت در این بود که آیا نهادهایی که یک نسل ساخته بود، آنقدر دوام میآوردند که نسل بعدی بتواند بر روی آنها بنا کند یا نه.
—————————-
منابع:
▪️م. هاشم پسران، «اقتصاد نهم. در دوره پهلوی»، دایرهالمعارف ایرانیکا، جلد ۸، جلد ۲ (۱۹۹۷)، صفحات ۱۴۳ تا ۱۵۶.
▪️وحید ف. نوشیروانی، «اقتصاد دهم. تحت جمهوری اسلامی»، دایرهالمعارف ایرانیکا، جلد ۸، جلد ۲ (۱۹۹۷)، صفحات ۱۵۶ تا ۱۶۳.
▪️بانک جهانی، شاخصهای توسعه جهانی: رشد تولید ناخالص داخلی، درصد سالانه، کره، جمهوری؛ تخمین جمعیت برای ایران و کره، ۱۹۷۷ و ۲۰۲۵؛ تولید ناخالص داخلی اسمی بر اساس کشور، ۲۰۲۵.
▪️پویا آزادی، متین میررمضانی و محسن بی. مسگران، «مهاجرت و فرار مغزها از ایران»، مقاله کاری شماره ۹، پروژه ایران ۲۰۴۰ استنفورد، آوریل ۲۰۲۰.
▪️«انقلابها به عنوان گسستهای ساختاری: پیامدهای اقتصادی و نهادی بلندمدت انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹»، مقاله کاری، ۲۰۲۵ (تخمین کنترل مصنوعی از تولید ناخالص داخلی سرانه خلاف واقع ایران). ریچارد مورنینگاستار، سخنرانی در مورد سیاست انرژی ایالات متحده در قبال مطبوعات خزر، وزارت امور خارجه ایالات متحده، ۷ دسامبر ۱۹۹۸.
▪️سازمان تجارت جهانی، تاریخچه الحاق: چین در ۱۱ دسامبر ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی پیوست.
▪️شان تدجراتی، “سنگر ایران”، ۶ آگوست ۲۰۲۶. یک مقاله نظری، که در اینجا به دلیل چارچوببندی و فهرست منابع طبیعی ایران ذکر شده است، نه به عنوان یک منبع داوری شده توسط همتا.
▪️اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده و اوپک تخمینهای خود را از گاز طبیعی اثبات شده ایران (تقریباً ۳۲ تا ۳۴ تریلیون متر مکعب) و ذخایر نفتی (تقریباً ۲۰۰ تا ۲۰۹ میلیارد بشکه)، ۲۰۲۴ ارائه میدهند.
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
همبستگی فراسوی جبهههای عقیدتی: در پشتیبانی از نامهی سرگشادهی همبستگی با زندانیان سیاسی در ایران
ما، شماری از زندانیان سیاسی پیشین ایران، کنشگران، نویسندگان، هنرمندان، روشنفکران، دانشگاهیان، پژوهشگران، و اعضای جامعه مدنی در ایران و در تبعید، پشتیبانی خود را از نامهی سرگشادهای که در تاریخ ۲۰ اوت ۲۰۲۶ با عنوان «خطاب به زندانیان سیاسی ایران، گرفتار میان “دو لبهی یک قیچی”» در روزنامهی گاردین انگلستان منتشر شد، اعلام میکنیم. اصل بنیادین این نامه شفاف است: مردم ایران نباید بهناگزیر میان تهاجم نظامی-اقتصادی خارجی و سرکوب دولتی یکی را برگزینند. ما نیز همصدا با نویسندگان آن نامه، خواستار توقف فوری اعدامها، آزادی همهی زندانیان سیاسی، پایان دادن به جنگ و مجازات جمعی مردم ایران هستیم. ما اقدام تاریخی امضاءکنندگان نامه را در ایجاد همبستگی با مردم ایران، با تمرکز بر مبارزهی زندانیان سیاسیای که مستقیماً در معرض سرکوب دولتی قرار دارند، ارج مینهیم.
استفاده از استعارهی «دو تیغه یک قیچی» برای توصیف مخمصهای که ایرانیان همزمان با جنگ و سرکوب حکومتی با آن روبهرو هستند، به معنای همتراز انگاشتن اخلاقی یا سیاسی این دو نیست. به رسمیت شناختن و محکوم کردن اشکال و ریشههای گوناگون خشونت، نه به معنای نادیده گرفتن خاستگاههای متفاوت آنهاست و نه یکسان انگاشتن اهدافشان. برعکس، این استعاره، تجربه زیستهی کسانی را در مرکز توجه قرار میدهد که میان فشارهای همهجانبهی ناسازگار و آشتیناپذیر گرفتار شدهاند. منطق دوگانهای که از ما میخواهد یا منحصراً سرسپردهی جمهوری اسلامی شویم و یا سرسپردهی امپریالیسم، هم از نظر فلسفی بیپایه است و هم از حیث اخلاقی بیمایه. شفافیت اخلاقی، نه در امحاء تمایزها، بلکه در امتناع از توجیه یک نوع سلطه با نوعی دیگر است. همبستگی راستین، دوراهی دروغین انتخاب میان بیعدالتیها را مردود میشمارد. چنین همبستگیای مستلزم ایستادگی در برابر تمامی نظامهای سرکوب و سلطهای ست که آسیبپذیرترین انسانها را در چنبره خود گرفتار کردهاند.
امضاکنندگان این نامه به درستی استدلال کردهاند که یک دولت میتواند همزمان هدف تهاجم خارجی و نیز عامل سرکوب داخلی باشد. این دو حقیقت را باید توأمان در نظر گرفت. تاریخ ایران گواهیست بر اشکال گوناگون مداخلهی خارجی ــ از جمله بمباران نخستین مجلس ایران پس از انقلاب مشروطه در سال ۱۲۸۷ با پشتیبانی روسیهی تزاری، کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ با پشتیبانی سازمان سیاآمریکا و دستگاه اطلاعاتی انگلیس، و نیز تحریمهای تحمیلشده و جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل. تاریخ ایران همچنین گواهیست بر سرکوبهای دولتی، پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷ – از جمله سرکوب زندانیان سیاسی، اعدام، حجاب اجباری همچون شکلی از آپارتاید جنسیتی، سانسور، سرکوب جامعه مدنی، اقلیتهای مذهبی و اعمال سلطه ساختارمند علیه کردها، بلوچها، عربها و ترکهای ایران. سالها خفقان نظاممند و پیگرد جنبشهای مدنی، اتحادیهها و کنشگران داخل ایران، امکان هرگونه تغییر سیاسی ساختاری را از درون کشور بسیار دشوار کرده است. در نتیجه به رسمیت شناختن و محکوم کردن این دوگانهی پیشگفته ضروری است. رنج زندانی سیاسی به سبب وضعیت دشوار زندانبانش رنگ نمیبازد و نمیتوان احیای حقوق آنان را مشروط به تحولات ژئوپولیتیکی دانست. بنابراین عدالت، آزادی، و دموکراسی نباید به نام «مقاومت ضد امپریالیستی» جمهوری اسلامی در برابر دشمنان خارجی به تعویق بیفتد یا قربانی شود.
به همهی کسانی که جمهوری اسلامی را تنها حامی آرمان فلسطین در منطقه میپندارند، یادآوری میکنیم که: بسی پیشتر از تشکیل حکومت جمهوری اسلامی، جریان چپ ایران، نقشی محوری در شکلگیری شبکههای همبستگی با فلسطینیان پیشرو داشت؛ میراثی ریشهدار در مبارزات ضداستعماری و همبستگی فراملی مردم ایران که تاریخ آن با تأسیس جمهوری اسلامی آغاز نمیشود. همان جنبش چپ پس از انقلاب ۱۳۵۷ از نخستین قربانیان سرکوب شدید جمهوری اسلامی بود؛ سرکوبی که از جمله به اعدام دستهجمعی زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ انجامید؛ کشتاری که از سوی بسیاری از زندانیان سیاسی پیشین، پژوهشگران ایرانی، و سازمانهای متعدد حقوق بشری مستند گشته و مصداق «جنایت علیه بشریت» شناخته شده است.
ما بهرهبرداری ابزاری از رنج ایرانیان را رد و محکوم میکنیم؛ چه آنگاه که این رنج دستاویز توجیه مداخلهی نظامی خارجی قرار میگیرد و چه زمانی که بهانهای برای سرکوب داخلی میشود. جان و رنج ایرانیان نباید به ابزار تبلیغاتی هیچیک از اردوگاههای عقیدتی تبدیل شود. قوانین داخلی یک حکومت مستقل که منجر به جرمانگاری اعتراض و مخالفت، اعترافگیری زیر فشار، محاکمههای نمایشی، و اعدامهای مخفیانهی شتابزده زندانیان بر پایهٔ اتهامهای بیپشتوانه و بدون مدرک میشوند، نه نشانهی مشروعیت آن قوانین که گواهی بر بیعدالتیشان هستند و باید در برابرش ایستاد.
«مقاومتی» که بر مبارزه زندانیان سیاسی چشم میبندد، سزاوار نام مقاومت نیست. ما با همه کسانی که در برابر هر شکلی از سلطه، سرکوب و جنگهای امپریالیستی ایستادگی میکنند، اعلام همبستگی میکنیم.
با همبستگی
لیست امضاکنندگان:
بتول آراسته، کنشگر حقوق بشر، فرانسه
ژانت آفاری، استاد تاریخ دانشگاه کالیفرنیا، سانتا باربارا، آمریکا
فریدا آفاری، نویسنده، مترجم و کتابدار، لسآنجلس، کالیفرنیا, آمریکا
تورج اتابکی، استاد بازنشستهٔ تاریخ اجتماعی خاورمیانه و آسیای مرکزی، دانشگاه لیدن، هلند
امیر احمدی آریان، نویسنده و استاد ادبیات خلاق دانشگاه بینگامتون، آمریکا
شهرزاد ارشدی، فیلمساز و نمایشنامهنویس، کانادا
مریم اشرافی، عکاس، کنشگر اجتماعی، فرانسه
حمید اکبری، استاد ممتاز بازنشسته مدیریت، دانشگاه شیکاگو، ایلینوی، آمریکا
حسین اکبری، زندانی سیاسی سابق، نویسنده و پژوهشگر سندیکای کارگری، ایران
رضا اکرمی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر سیاسی، فرانسه
منیره برادران، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق بشر و نویسنده، آلمان
علی بنوعزیزی، استاد علوم سیاسی دانشگاه بوستون، آمریکا
علیرضا بهتویی، استاد جامعهشناسی، دانشگاه سودرتورن، سوئد
منصوره بهکیش، زندانی سیاسی سابق، کنشگر چپ فمینیست، از خانوادههای خاوران، آلمان
علیرضا بهنام، شاعر، مترجم و روزنامهنگار، ایران
نورا بیانی، کنشگر حقوق زنان، آمریکا
پویا پورامین، زندانی سیاسی سابق، هنرمند، آهنگساز و طراح صدا، ایران
نازنین پوینده، هنرمند نقاش، فرانسه
سعید پیوندی، جامعهشناس، مدیر مرکز تحقیقاتی «لیزک»، دانشگاه لورن، فرانسه
مونا تجلی، کنشگر حقوق زنان و پژوهشگر مطالعات زنان در دانشگاه استنفورد، آمریکا
ناهید تقوی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق زنان، آلمان
ژینوس تقیزاده، کنشگر اجتماعی، هنرمند تجسمی، کانادا
منیژه تام، کنشگر فرهنگی، فرانسه
تقی تام، زندانی سیاسی سابق، بازنشسته، فرانسه
نیره توحیدی، کنشگر حقوق زنان، استاد بازنشستهٔ مطالعات زنان دانشگاه ایالتی کالیفرنیا، آمریکا
میهن جزنی، کنشگر سیاسی، فرانسه
میلاد جنت، زندانی سیاسی سابق، شاعر، مترجم، ایران
آسو جواهری، کنشگر فمینیست، دانشجوی دکتری دانشگاه سایمون فریزر، کانادا
فتان جوکار، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق بشر، فنلاند
پوریا جهانشاد، پژوهشگر اجتماعی، ایران
گیسو جهانگیری، دبیرکل پیشین فدراسیون بینالمللی حقوق بشر، مدافع حقوق زنان و کنشگر حقوق بشر، فرانسه
محمد حبیبی، سخنگوی شورای صنفی معلمان ایران، ایران
علی حجت، زندانی سیاسی سابق، طراح گرافیک بازنشسته، آمریکا
اعظم خاتم، کنشگر و پژوهشگر حقوق زنان و محیط زیست، استاد دانشگاه یورک، کانادا
نسیم خاکسار، رماننویس و نویسنده، هلند
مینا خانلرزاده، استاد تاریخ، کالج دیپسپرینگ، آمریکا
ناصر خندابی، زندانی سیاسی سابق، کانادا
رضا خندان، نویسنده، ایران
آذر خونانی، کارشناس ارشد آموزش کودکان، آمریکا
آرمن داوودیان، شاعر، مترجم، پژوهشگر ادبیات تطبیقی، دانشگاه استنفورد، آمریکا
آتنا دائمی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر دفاع از حقوق بشر، کانادا
مهرداد درویشپور، استاد مددکاری اجتماعی در دانشگاه ملاردالن، سوئد
شیرین ذاکری، پژوهشگر و مدرس ایران معاصر، دانشگاه سپینزا، رم، ایتالیا
آناهیتا رحمانی، زندانی سیاسی سابق، کانادا
سمیه رستمپور، پژوهشگر جامعهشناسی، کنشگر فمینیست کرد، فرانسه
حسین رزاق، زندانی سیاسی سابق و کنشگر سیاسی، آلمان
عبدالله رضایی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر صنفی معلمان، ایران
سعید رهنما، استاد بازنشستهٔ علوم سیاسی دانشگاه یورک، کانادا
میهن روستا، کنشگر دفاع از حقوق زندانیان سیاسی، از خانوادههای اعدامیان دههٔ شصت، ایران
مونا روشن، زندانی سیاسی سابق، کانادا
سارا زارعی، شاعر، کنشگر حقوق کارگران، ایران
شکوفه سخی، زندانی سیاسی سابق، مدرس مطالعات جنسیت، دانشگاه تورنتو، کانادا
حسین سربندی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر سیاسی، ایران
پریسا سردشتی، نویسنده، کنشگر فمینیست، فرانسه
فرج سرکوهی، زندانی سیاسی سابق، روزنامهنگار، انگلستان
خشایار سفیدی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر جنبش دانشجویی، ایران
نسیم سلطانبیگی، روزنامهنگار، ایران
امیر سلطانی، نویسنده، کنشگر اجتماعی و مدافع حقوق زندانیان سیاسی، کانادا
روزبه سوهانی، زندانی سیاسی سابق، شاعر، ایران
اسد سیف، نویسنده، پژوهشگر، آلمان
منصوره شجاعی، زندانی سیاسی سابق، نویسنده، کنشگر حقوق زنان، هلند
فاطمه شمس، شاعر، کنشگر فمینیست، استاد ادبیات دانشگاه پنسیلوانیا، آمریکا
سیاوش شهابی، روزنامهنگار، کنشگر اجتماعی، یونان
خسرو صادقی بروجنی، نویسنده و روزنامهنگار، ایران
نسترن صارمی، کنشگر فمینیست و محیط زیست، دانشجوی دکتری دانشگاه سایمون فریزر، کانادا
علی صبوری، زندانی سیاسی سابق، شاعر، ایران
پویش عزیزالدین، پژوهشگر فناوری و حقوق بشر، اسلونی
نادر عصاره، زندانی سیاسی سابق، نویسندهٔ مقالات سیاسی، فرانسه
کاظم علمداری، استاد بازنشستهٔ جامعهشناسی دانشگاه ایالتی کالیفرنیا، آمریکا
آیدا عمیدی، زندانی سیاسی سابق، شاعر، ایران
پرستو فروهر، هنرمند و کنشگر اجتماعی، آلمان
امین فیضپور، بنیانگذار و مدیر «حلقه ایران»، بوستون، آمریکا
هاله قریشی، استاد جامعهشناسی، دانشگاه آزاد آمستردام، هلند
مهرانگیز کار، حقوقدان و کنشگر حقوق زنان، آمریکا
کاظم کردوانی، کنشگر اجتماعی، پژوهشگر جامعهشناسی، آلمان
گلشید کریمیان، زندانی سیاسی سابق، نویسنده و پژوهشگر، ایران
سارا کریمیان، پژوهشگر مطالعات بینالملل، دانشگاه ساسکس، انگلستان
امیر کیانپور، نویسنده و پژوهشگر، پاریس، فرانسه
باربد گلشیری، هنرمند و کنشگر اجتماعی، فرانسه
نگار متحده، استاد ادبیات تطبیقی، دانشگاه دوک، آمریکا
مهناز متین، پزشک، پژوهشگر و کنشگر حقوق زنان، فرانسه
شهرزاد مجاب، کنشگر فمینیست، استاد بازنشستهٔ مطالعات زنان دانشگاه تورنتو، کانادا
سعید مدنی، زندانی سیاسی سابق و جامعهشناس، ایران
شقایق مرادی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر دفاع از حقوق بشر، ایران
منیژه مرادیان، کنشگر فمینیست، استاد مطالعات زنان، کالج بارنارد، نیویورک، آمریکا
زمان مسعودی، کنشگر سیاسی، آلمان
غزاله معتمد، سینماگر و کنشگر فمینیست جنبش «من هم»، فرانسه
هایده مغیثی، استاد بازنشستهٔ مطالعات زنان دانشگاه یورک، کانادا
شورا مکارمی، پژوهشگر انسانشناسی، مرکز تحقیقاتی CNRS فرانسه
حافظ موسوی، شاعر و نویسنده، ایران
سعید مولایی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر اجتماعی، ایران
عشا مومنی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق زنان، مدرس مطالعات جنسیت، دانشگاه کالیفرنیا (لسآنجلس)، آمریکا
ناصر مهاجر، کنشگر دفاع از حقوق زندانیان سیاسی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، فرانسه
فرزانه میلانی، استاد بازنشستهٔ مطالعات جنسیت، دانشگاه ویرجینیا، آمریکا
شیوا نظرآهاری، زندانی سیاسی سابق، عضو هیئت مؤسس و سخنگوی کمیتهٔ گزارشگران حقوق بشر، اسلونی
فرهاد نعمانی، استاد بازنشستهٔ اقتصاد، دانشگاه آمریکایی پاریس، فرانسه
کامبیز نوروززاده، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق بشر، ایران
محمدرضا نیکفر، فیلسوف، آلمان
مهرداد وهابی، استاد اقتصاد دانشگاه سوربن پاریس شمالی و پژوهشگر دانشگاه پاریس دوفین، فرانسه
هما هودفر، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق زنان و استاد بازنشستهٔ مطالعات زنان دانشگاه کنکوردیا، کانادا
هادی هیالی، زندانی سیاسی سابق، نویسنده، ایران
سعید یوسف، زندانی سیاسی سابق، شاعر، آلمان
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
پریسا حافظی و آنگوس مکداول / رویترز / ۳ سپتامبر ۲۰۲۶
سه منبع ارشد ایرانی اعلام کردند که کارزار ایالات متحده برای تحت فشار قرار دادن اقتصاد ایران از طریق محاصرهٔ صادرات نفت و جلوگیری از دور زدن تحریمها، روزبهروز تحملناپذیرتر میشود.
واشنگتن در هفتههای اخیر تلاش کرده است فشار اقتصادی بر تهران را تشدید کند؛ اقدامی که با هدف وادار کردن ایران به دادن امتیازاتی در هرگونه مذاکره احتمالی آینده انجام میشود؛ امتیازاتی که شش ماه درگیری و جنگ تاکنون نتوانسته است به دست آورد.
به گفته این منابع، اگرچه حاکمان جمهوری اسلامی طی دههها موفق شده بودند تحریمها را دور بزنند، اما اقدامات اخیر آمریکا آنها را در موقعیتی بسیار حساستر قرار داده است؛ بهگونهای که اکنون تنها تعداد اندکی مسیر برای تأمین ارز خارجی یا خرید کالا در اختیار دارند.
این منابع افزودند که بهویژه تلاش برای جلوگیری از دسترسی ایران به شبکههای مالی بینالمللی در کشورهایی که سالها از آنها برای سرپا نگه داشتن اقتصاد خود استفاده میکرد، تهدیدی واقعی و فوری برای تهران به شمار میرود.
هر نشانهای مبنی بر اینکه این کارزار اقتصادی بتواند بنبست چندماهه جنگ را بشکند، احتمالاً موجب رضایت برنامهریزان آمریکایی خواهد شد. با این حال، ایران نیز هشدار داده است که ممکن است در پاسخ به این فشارها دست به تشدید اقدامات نظامی بزند؛ موضوعی که در مقطع حساسی، سطح تنشها را بیش از پیش بالا میبرد.
ذخایر بنزین رو به پایان؛ سقوط ارزش پول ملی
جنگ در هفته جاری بار دیگر وارد مرحله درگیریهای آشکار شده است؛ حملات آمریکا در امتداد سواحل خلیج فارس ایران با حملات تلافیجویانه ایران علیه پایگاههای آمریکا در کشورهای عربی پاسخ داده شد.
هیچیک از دو طرف هنوز نشانهای از آمادگی برای پذیرش خواستههای طرف مقابل نشان ندادهاند و جنگ همچنان در یک بنبست پرهزینه ادامه دارد؛ هرچند نشانههایی از تغییر در موازنه این بنبست دیده میشود.
در حالی که با وجود تلاشهای ایران برای اخلال در تردد دریایی، حجم بیشتری از انرژی از طریق تنگه هرمز به بازارهای جهانی میرسد، محاصره صادرات نفت ایران توسط آمریکا عملاً مهمترین منبع درآمد تهران را به طور کامل قطع کرده است.
مشکلات ایران از این هم فراتر است. اقتصاد کشور پیش از آغاز جنگ نیز با بحران عمیقی مواجه بود؛ ارزش پول ملی به شدت سقوط کرده و تورم به شکل فزایندهای افزایش یافته بود. همچنین ماهها بمباران، هزینههای سنگینی برای بازسازی صنایع و زیرساختهای آسیبدیده بر دوش دولت گذاشته است.
این منابع میگویند فشار مالی موجود حتی توانایی تهران برای دور زدن تحریمها را نیز تضعیف کرده است؛ زیرا منابع نقدی کمتری برای پرداخت هزینههای گزافی که بهطور غیرقانونی برای دور زدن تحریمها لازم است، در اختیار دارد.
ارزش ریال طی روزهای اخیر به پایینترین سطح تاریخی خود رسیده است. یکی از منابع ارشد نیز گفت که ایران تنها برای حدود دو ماه دیگر ذخیره بنزین در اختیار دارد؛ سوختی که با وجود تولید نفت داخلی، به دلیل محدودیت ظرفیت پالایشی باید وارد شود.
حاکمان ایران بهخوبی از خطرات بالقوه فروپاشی اقتصادی و احتمال شعلهور شدن دوباره اعتراضات سراسری آگاه هستند؛ اعتراضاتی که در ماه ژانویه با کشته شدن هزاران معترض سرکوب شد.
علی انصاری، استاد تاریخ معاصر در دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند، گفت: «آنها تحت فشار اقتصادی بسیار، بسیار شدیدی قرار دارند. در حال از دست دادن کنترل بر تنگهها هستند. مسئله واقعاً این است که آیا تصمیم میگیرند وارد مذاکره شوند یا نه؛ و من فکر میکنم ناچار خواهند شد این کار را انجام دهند.»
جنگ همچنین وارد مرحله تازهای شده است؛ مرحلهای که در آن هر طرف تلاش میکند بر فضای سیاسی داخلی طرف مقابل اثر بگذارد.
یک مقام ارشد ایرانی گفت که تهران امیدوار است تهدید افزایش تورم، دولت آمریکا را پیش از انتخابات میاندورهای ماه نوامبر بازدارد؛ در حالی که واشنگتن در پی آن است که ایرانیان را به شورش وادارد.
حلقه فشار بر تهران تنگتر میشود
آخرین اقدامات آمریکا دامنه تحریمهای ثانویه را گسترش داده است؛ تحریمهایی که کشورهایی را هدف قرار میدهد که با ایران تجارت میکنند. هدف از این اقدام جلوگیری از انجام تراکنشهای دلاری مورد نیاز ایران برای فروش نفت و نیز تأمین مالی واردات حیاتی کالاها و مواد اولیه است.
به گفته سه منبع ارشد ایرانی، این اقدامات باعث شده شبکههای موجود دور زدن تحریمها ــ شامل شرکتهای پوششی، نفتکشهای ثبتنشده و قاچاق ــ به اندازهای پرهزینه شوند که استفاده از آنها دیگر صرفه اقتصادی نداشته باشد.
بر اساس دادههای شرکت تحلیل بازار کالا «کپلر»(Kpler)، میزان بارگیری نفت خام ایران در ماه جاری به حدود ۲۶۰ هزار بشکه در روز کاهش یافته است؛ در حالی که این رقم یک سال پیش حدود ۱.۷ میلیون بشکه در روز بود. اکنون تنها مقدار اندکی نفت از پایانهها خارج میشود تا از طریق کامیون، قطار یا شناورهای کوچک در دریای خزر توزیع شود.
تهران میگوید هنوز دهها میلیون بشکه نفت در نفتکشهایی خارج از محدوده محاصره ذخیره دارد که میتواند آنها را به فروش برساند. با این حال، یکی از مقامات گفت که تحریمهای جدید باعث شده واسطهها یا از همکاری عقبنشینی کنند یا برای ادامه فعالیت، پول بیشتری مطالبه کنند.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، گفته است که حجم کل تجارت کشور بین ۲۵ تا ۳۵ درصد کاهش یافته و واردات بیش از صادرات آسیب دیده است. او یکی از چندین مقام ارشدی است که طی هفتههای اخیر درباره وخامت سریع وضعیت ایران هشدار دادهاند.
در همین حال، فشار آمریکا و نیز حملات خود ایران یکی از مهمترین مسیرهای تجارت خارجی کشور یعنی امارات متحده عربی را مختل کرده است. امارات در ۱۹ اوت اعلام کرد که تمامی مبادلات تجاری و تعاملات مالی با تهران تا اطلاع ثانوی متوقف شده است.
یک تاجر ایرانی فعال در حوزه کالاهای وارداتی در تهران گفت: «اگر این کانالها بسته بمانند، تأمینکننده پول نقد میخواهد، معامله باید از طریق کشور دیگری انجام شود و در نهایت محموله دیرتر و با هزینه بیشتری به دست ما میرسد.»
ارزش پول ملی ایران از حدود یک میلیون ریال در برابر هر دلار در یک سال پیش، اکنون به بیش از ۲.۲ میلیون ریال در برابر هر دلار سقوط کرده است.
پیامدهای داخلی این وضعیت بسیار دردناک است. آمارهای رسمی نشان میدهد میانگین تورم دوازدهماهه به ۶۹.۹ درصد رسیده و قیمت مواد غذایی، نوشیدنیها و دخانیات تقریباً با نرخی دو برابر این رقم افزایش یافته است.
نرخ رسمی بیکاری در بهار امسال به ۹.۱ درصد رسید، در حالی که شمار افراد شاغل نسبت به یک سال قبل حدود ۴۵۰ هزار نفر کاهش یافته است؛ موضوعی که همزمان با افت گسترده مشارکت در بازار کار رخ داده است.
حتی برای کسانی که هنوز شغل دارند نیز شرایط دشوار است. بر اساس دادههای رسمی، متوسط حقوق ماهانه حدود ۱۲۵ دلار است؛ رقمی که فاصله زیادی با هزینههای ضروری یک خانوار دارد که حدود ۴۵۰ دلار در ماه برآورد میشود.
مهنـاز، کارمند ۳۴ ساله بخش خصوصی در تهران که نخواست نام خانوادگیاش منتشر شود، گفت: «هر روز فقیرتر میشویم.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
زان بروکس / گاردین / پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۲۶
* جشنواره فیلم ونیز: درام خانوادگیِ قدرتمند محسن قرایی، پدرسالاری رو به زوال را به تصویر میکشد که میکوشد شورش خانوادهاش را مهار کند
ایران یک زندان است و همه در آن محبوساند؛ چه زندانیان و چه افراد آزاد، چه والدین و چه فرزندانشان. این همان پیامی است که محسن قرایی در سراسر درام خانوادگیِ پرتنش و فشرده خود، که در بخش «اوریزونتی» جشنواره ونیز به نمایش درآمده، با قدرتی چشمگیر و اعتقادی راسخ ـــ هرچند نه چندان ظریف ـــ بر آن تأکید میکند.
داستان درباره زندانبانی ردهپایین است که زیر بار زندگی خرد شده و پس از بازگشت از محل کارش، خانواده خودش را به زندان میاندازد. او این کار را از سر عشق و برای بازگرداندن اقتدارش انجام میدهد؛ برای آنکه همسر و فرزندانش را از جهان بیرون و از آنچه خود «خیالات خام» آنان میداند محافظت کند. برای او این کار ادامه طبیعی شغل روزانهاش است؛ اما برای خانوادهاش به کابوسی تراژیک و در عین حال کمیک تبدیل میشود؛ تعطیلاتی اجباری و هولناک در خانه.
فرهاد اصلانی، بازیگر کهنهکار ایرانی، انتخابی کاملاً مناسب برای نقش رشید حفیظی، زندانبان گمراه فیلم قرایی، است. رشید مردی تنومند و خرسمانند است که در عین حال هالهای از سردرگمی و شکست را با خود حمل میکند؛ گویی آنقدر باهوش هست که بداند همه اطرافیانش اندکی از او باهوشترند.
او به اشتباه متهم شده که در فرار یک زندانی نقش داشته و اکنون در آستانه اخراج از خانه اجارهای خانوادگیاش قرار دارد. سپس، درست زمانی که به نظر میرسد روزش نمیتواند بدتر از این شود، رشید درمییابد که دختر بزرگ و محبوبش، انسی (لاله مرزبان)، قصد دارد برای کار به عنوان مدل به ترکیه برود. انسی توضیح میدهد که مدلینگ در ایران عملاً امکانپذیر نیست؛ او برای هر پروژه مجبور است دستها و گردنش را بپوشاند و علاوه بر آن، قطعیهای مکرر برق باعث میشود نورها وسط عکاسی ناگهان خاموش شوند.
فیلم قبلی قرایی، «بیهمهچیز»، در سال ۲۰۲۱ موفقیتی بزرگ در گیشه ایران به دست آورد و جوایز متعددی را در جشنواره فیلم فجر تهران کسب کرد. اما به نظر میرسد این فیلم جدید، در صورت آنکه اصلاً اجازه نمایش امن و بیدردسر پیدا کند، با استقبال بهمراتب پرتنشتری روبهرو شود.
«خانه در حال فروریختن» فیلمی خشمگین و به گوشه راندهشده است؛ اثری زمخت و ریشهدار در سنت واقعگرایی اجتماعی کلاسیک و در عین حال تمثیلی نهچندان پنهان از زندگی در جمهوری اسلامی. فیلم این پیام را منتقل میکند که فرار، تنها گزینه منطقی است. اما برای فرار، پول، گذرنامه و کلیدی برای گشودن در لازم است.
تماشاگر نگران سرنوشت ساکنان «خانه در حال فروریختن» میشود. بیرون از خانه خانواده حفیظی، بولدوزرها زمین را برای ساخت یک مجتمع مسکونی جدید زیر و رو میکنند. در داخل خانه اما زندانبان به توپ ویرانگری یکنفره تبدیل شده است؛ مردی که با دیدن نمونهکارهای مدلینگ انسی به خشم آمده و در هر مرحله بر لجاجت خود میافزاید.
ابتدا انسی را زندانی میکند؛ سپس همسرش زیتاب (رعنا رامینفر) را؛ و در نهایت دختر کوچکتر و جسورش را. او میگوید: «این زندان من است و قوانینش را من تعیین میکنم.»
شاید بخشی از دیالوگها کمی بیش از حد مستقیم و صریح باشند. زیتاب درست زمانی که خانه به حالت قرنطینه درمیآید فریاد میزند: «رشید، میدانم حال و روزت خراب است.» کمی بعد انسی میگوید: «چقدر بدشانسیم! آدمهایی که آمدهاند خانهمان را خراب کنند تنها امید ما هستند.»
اما شاید این جملات در واقع شوخیهایی عمدی باشند؛ شوخیهایی حسابشده که برای سبکتر کردن فضای عبوس و سنگین فیلم به کار گرفته شدهاند. «خانه در حال فروریختن» داستانی دردناک و خشن را روایت میکند، اما به همان اندازه میتواند به عنوان یک کمدی سیاه ابزورد نیز خوانده شود و قرایی آگاهانه این امکان تفسیر موازی را باز میگذارد.
او اثری نیرومند، پرقدرت و با بازیهای درخشان خلق کرده است؛ فیلمی که از خانه فرسوده خانواده حفیظی، ساختهشده بر زمینی نامطمئن و انباشته از نخاله، بسیار استوارتر است. و البته از خانواده ازهمگسیختهای که درون آن زندگی میکنند نیز محکمتر.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
سازمان ملل متحد
شورای حقوق بشر
نهادهای تحقیقاتی
بیانیه مطبوعاتی
ژنو / ۳ سپتامبر ۲۰۲۶ / ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
کمیته حقیقتیاب مستقل بینالمللی سازمان ملل در مورد جمهوری اسلامی ایران از دولت خواست تا فورا پیشنویس قانونی را که هم اکنون در مجلس دردست بررسی است پس بگیرد؛ قانونی که میتواند به زندانی شدن روزنامهنگاران، دانشگاهیان و کنشگران تا ۳۰ سال صرفا به دلیل ارتباط با اشخاص و نهادهای خارجی منجر شود.
براساس لایحه «مقابله با نفوذ خارجی»، همکاری یا تعامل ادعایی با دولتهای خارجی تعیینشده، رسانهها، موسسات دانشگاهی، مدافعان حقوق بشر و گروههای جامعه مدنی میتواند به عنوان جرایم مهم امنیتی مورد پیگرد قرار گیرد. کمیته حقیقتیاب هشدار داد که این اقدام گسترده، تشدیدی خطرناک در سرکوب آزادیهای بنیادین و منزویسازی ایرانیان از جامعه بینالمللی محسوب میشود.
سارا حسین، رئیس کمیته حقیقتیاب گفت: «ما از اقدام دولت ایران برای اعمال مجرم پنداری همگانی بر هرگونه ارتباط ایرانیان با جهان خارج، در حالی که مردم پیش تر نیز به دلیل تحریمهای بینالمللی طولانیمدت، سرکوب اعتراضات اخیر،طولانیترین قطع اینترنت و حملات هوایی آمریکا و اسرائیل در انزوا به سر میبرند، عمیقا نگرانیم.»
این دامنه گسترده و مبهم، ایرانیان را ملزم میکند که «فعالیتهای خود با عوامل یا اتباع خارجی» را اعلام و ثبت کنند و برای آنها از سامانهای آنلاین - که اولویت را به ملاحظات امنیتی وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی میدهد - مجوز بگیرند.
براساس این لایحه، ایرانیان در صورت عدم اخذ مجوز قبلی برای فعالیتهای روزمره، از جمله انتشار کتاب و مقاله، اشتراکگذاری داده و تحلیل، همکاری علمی یا دانشگاهی، تعامل با رسانههای خارجی تعیینشده به عنوان «معاند»، یا اداره یک روزنامه یا وبسایت، با پیگرد کیفری مواجه خواهند شد.
فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی نیز طبق این لایحه نیازمند مجوز هستند؛ از جمله شرکت در کارگاهها و دورههای آموزشی (حضوری یا مجازی)، کنفرانسهای علمی و جشنوارههای هنری، دریافت گواهیها و افتخارات، و تولید، اجرا یا نمایش فیلم، موسیقی و هنرهای بصری. فعالیتهای اقتصادی، تجاری و مالی نیز مشمول این لایحهاند، از جمله انتقال پول یا ارائه کالا و خدمات.
ویویانا کریستسویچ، کارشناس عضو کمیته حقیقتیاب گفت: «در صورت اجرا، این لایحه تمامی تعاملات با جهان خارج را تحت کنترل و مجازات دولت قرار میدهد و حقوق شهروندان را در حوزههای تجارت، آموزش، آزادی بیان و پیگیری عدالت در کنار سایر حوزهها بیش از پیش محدود میکند.
تصویب این لایحه تاثیری بازدارنده بر هرگونه تعامل ایرانیان با افراد و موسسات خارجی خواهد داشت و تمامی جنبههای زندگی، از جمله فعالیتهای تجاری کوچک را تحت تاثیر قرارمیدهد. این قانون بلافاصله حقوق بشر ایرانیان را نقض خواهد کرد، از جمله حق آزادی بیان و حق جستوجو، دریافت و انتقال اطلاعات و افکار از هر نوع، و حق آزادی تشکل، همچنین حقوق آموزش، کار، استاندارد مناسب زندگی و مشارکت در زندگی فرهنگی را تضعیف خواهد کرد. مجازاتهای پیشبینی شده نیز حق آزادی بیان و امنیت شخصی و آزادی فردی را نقض میکند.
کمیته حقیقتیاب یادآوری میکند که براساس قطعنامههای ۱۲/۲، ۲۴/۲۴ و S-۳۹/۱ و شورای حقوق بشر، بازیگران جامعه مدنی و قربانیان نقض حقوق بشر، حق دارند بدون ترس از ارعاب یا تلافی جویی، آزادانه و بدون مانع با این کمیته ارتباط برقرار کنند. کمیته حقیقتیاب اطلاعات مربوط به هرگونه تلافیجویی علیه همکاری با این کمیته را برای گزارش سالانه دبیرکل، درباره همکاری با سازمان ملل و سازوکارهای حقوق بشری آن، ارسال کرده خواهد کرد.
مکس دو پلسیس، کارشناس عضو کمیته حقیقتیاب گفت: «مجازات هرگونه تعامل ایرانیان یا افراد مقیم ایران با کمیته حقیقتیاب تحت این لایحه، یک اقدام تلافیجویانه است و تهدید به جرمانگاری چنین فعالیتی شکلی از ارعاب و سرکوب محسوب میشود. ما وضعیت را رصد خواهیم کرد و بهطور منظم به شورای حقوق بشر گزارش خواهیم داد.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
منا علاءالدین و کانیشکا سینگ / رویترز / ۳ سپتامبر ۲۰۲۶
تشدید ناگهانی اخیر جنگ ایران، توجهها را بار دیگر به تلفات غیرنظامی آن جلب کرده است. ایران از کشته شدن ۱۸ نفر در آخرین حمله آمریکا خبر داد، از جمله چهار کشته و دهها زخمی در یک مراسم عروسی.
وزیر بهداشت ایران گفت ۱۸ نفر در حملات سهشنبهشب آمریکا در سراسر ایران کشته و ۱۰۸ نفر زخمی شدند. هلال احمر ایران اعلام کرد چهار نفر در یک مراسم عروسی در نزدیکی سواحل تنگه هرمز کشته و ۶۷ نفر زخمی شدهاند.
از سرگیری عملیات نظامی، کشورهای سراسر منطقه را نگران کرده است، چرا که ایران حملات موشکی و پهپادی را علیه آنچه داراییهای آمریکا در بحرین، اردن، کویت و عراق خواند، آغاز کرد. ارتش کویت اوایل روز پنجشنبه از حملات موشکی و پهپادی بیشتری خبر داد و اعلام کرد که این حملات توسط سامانههای پدافند هوایی رهگیری شدهاند.
از زمان تبادل آتش قبلی در ماه ژوئیه، تا حد زیادی صدای سلاحها خاموش شده بود، هرچند گفتوگوهای صلح در این مدت پیشرفتی نداشت. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تهدید کرده است که نیروی نظامی بیشتری را به کار خواهد گرفت، حتی با وجود اینکه این جنگ در داخل کشور محبوبیتی ندارد و باعث افزایش قیمت بنزین شده است.
به گفته چهار فرد مطلع از این گفتوگوها، دستیاران ارشد ترامپ تلاش میکنند تا پیش از انتخابات میاندورهای ماه نوامبر از تشدید جنگ جلوگیری کنند تا جلوی شکست انتخاباتی جمهوریخواهان را بگیرند، و مقامات کاخ سفید بررسی خواهند کرد که پس از رأیگیری در ۳ نوامبر، عملیات نظامی را افزایش دهند.
ایران نیز به نوبه خود، با وجود متحمل شدن تلفات سنگین نظامی و اقتصادی، همچنان سرسختانه ایستادگی کرده است.
آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، میگوید «عمیقاً از گزارشهای مربوط به تلفات غیرنظامیان، از جمله حملهای که بنا بر گزارشها به یک مراسم عروسی در ایران اصابت کرده، نگران است» و خواستار توقف فوری اقدامات نظامی شد. این مطلب را سخنگوی او، استفان دوجاریک، بیان کرد.
دوجاریک گفت: «دبیرکل هرگونه حمله علیه غیرنظامیان را محکوم میکند. او یادآوری میکند که همه طرفها باید به تعهدات خود تحت قوانین بینالمللی بشردوستانه، از جمله اصول تفکیک، تناسب و احتیاط، احترام بگذارند.»
بر اساس اعلام خبرگزاری فعالان حقوق بشر (هرانا)، یک گروه مستقل حقوق بشری ایرانی، این کشتهها علاوه بر ۳۶۳۶ نفری خواهد بود که تا ۷ آوریل در ایران کشته شدهاند، از جمله ۱۷۰۱ غیرنظامی.
آمریکا از کشته شدن ۱۸ پرسنل نظامی و زخمی شدن بیش از ۷۵۰ نفر خبر داده است.
کاپیتان تیم هاوکینز از نیروی دریایی آمریکا، سخنگوی فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا، در ایمیلی گفت: «ما از گزارشهایی که از رسانههای دولتی ایران منتشر شده، مطلع هستیم. ارتش آمریکا بر خلاف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، هرگز غیرنظامیان را هدف قرار نمیدهد.»
جمعیت هلال احمر ایران ویدئویی منتشر کرد که آوارهای پراکندهشده روی زمین در کنار ساختمانی با حفرهای بزرگ در سقف را نشان میدهد، همراه با تصاویری ثابت که افرادی را، برخی با جلیقههای هلال احمر، در یک ساختمان آسیبدیده و یک برج تأسیسات افتاده بر زمین نشان میدهد.
رویترز توانست با استفاده از تصاویر ماهوارهای، محل حادثه را تأیید کند، تصاویری که نشان میداد برج سقوطکرده ۱۳۶ متر (۱۴۹ یارد) از ساختمان آسیبدیده فاصله داشته است.
حادثه عروسی، انفجار در مدرسهای در میناب را به یاد میآورد که در روز اول جنگ ۱۶۰ نفر را در یک مدرسه دخترانه کشت.
پنتاگون هنوز یافتههای رسمی خود را درباره حمله میناب منتشر نکرده است، حملهای که میتواند بزرگترین حادثه تلفات غیرنظامی ارتش آمریکا در دهههای اخیر باشد. به گفته دو منبع مطلع، این حادثه ممکن است نتیجه استفاده آمریکا از دادههای قدیمی هدفگیری بوده باشد.
اعضای دموکرات کنگره آمریکا از دولت خواستهاند یافتههای تحقیقات خود درباره این حادثه را منتشر کند، اما این گزارش برای قانونگذاران ارسال نشده است.
مدافعان آمریکایی جنگ ایران همچنین به مرگ غیرنظامیان در نتیجه تلاشهای ایران برای سرکوب اعتراضات خیابانی اشاره میکنند که در ماههای دسامبر و ژانویه، پیش از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه، کشور را در بر گرفت. هرانا تعداد کشتههای آن اعتراضات را بیش از ۷۰۰۰ نفر اعلام کرده، در حالی که گروههای تبعیدی ایرانی مدعی هستند این تعداد بسیار بیشتر است.
ترامپ، علاوه بر تلاش برای متوقف کردن برنامه هستهای ایران و پایان دادن به حمایت آن از گروههای شبهنظامی در خارج از کشور مانند حماس، حزبالله و حوثیها، ایجاد انگیزه برای ایرانیان جهت سرنگونی دولتشان را به عنوان یکی از دلایل جنگ ذکر کرده است.
ایران همچنین به حملات آمریکا با تهدید هرگونه نفتکش که بدون مجوز ایران از تنگه هرمز عبور کند، پاسخ داده و تردد در آبراهی را که پیش از جنگ ۲۰ درصد از عرضه نفت جهان را حمل میکرد، به شدت محدود کرده است.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
دستگاه قضایی جمهوری اسلامی از تأیید حکم ۱۲ سال و شش ماه و یک روز حبس تعزیری و مصادرهٔ کلیه اموال منقول و غیرمنقول صادق ساعدینیا، مدیر مجموعه کافههای «ساعدینیا»، در دیوان عالی کشور خبر داد.
آقای ساعدینیا در پی اعتراضات دیماه سال گذشته که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی که با کشتار هزاران معترض سرکوب شد، بازداشت شد.
قوه قضاییه ایران او را به اتهامهایی از جمله «فعالیت تبلیغی یا رسانهای برخلاف امنیت کشور»، «اقدام عملیاتی برای گروههای معاند نظام» و «فعالیت تبلیغی علیه نظام» محاکمه کرده است. صادق ساعدینیا در دادگاه اتهامهای مطرحشده علیه خود را رد کرده است.
نماینده دادستان مدعی شد که او «در راستای فراخوانهای منتشرشده» از سوی گروههای مخالف جمهوری اسلامی اقداماتی برای «برهم زدن امنیت» انجام داده است.
میزان، خبرگزاری قوه قضاییه، همچنین به تعطیلی کافهها و فروشگاههای ساعدینیا همزمان با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای حضور اعتراضی مردم در خیابانها در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی اشاره کرده است.
ارگان رسمی دستگاه قضایی ایران روز پنجشنبه ۱۲ شهریور نوشت که صادق ساعدینیا همچنین به منظور «جبران خسارت وارده به اماکن و اموال عمومی» ناشی از آنچه «اغتشاشات» دیماه سال گذشته در استان قم خوانده شده، به منع اشتغال در حرفهٔ کافهداری به مدت دو سال پس از پایان حبس محکوم شده است.
یکی از اتهامات اصلی آقای ساعدینیا، «اقدام عملیاتی از طریق انتشار استوری و فعالیت مجازی و حضور در تجمعات غیرقانونی و تعطیل کردن کافهها و مغازههای متعلق به خود در کل کشور و تشویق به حضور و فعالیت تعدادی از کارکنان خود در ارتکاب جرایم علیه امنیت کشور» عنوان شده است.
میزان همچنین نوشته است که او همزمان با فراخوان مخالفان جمهوری اسلامی، مطالبی در صفحهٔ اینستاگرام متعلق به فروشگاهها و کافههای ساعدینیا در حمایت از فراخوانها و اعتراضات منتشر و کافههای این مجموعه را تعطیل کرده است.
در دیماه ۱۴۰۴ و اندکی پس از اعتراضات، خبرگزاری فارس به نقل از رئیس دادگستری استان قم از بازداشت مالک یک کافه معروف و فعال صنف سوهان خبر داده بود.
در آن گزارش نامی از فرد بازداشتشده برده نشده بود، اما بعدتر مشخص شد محمد ساعدینیا، بنیانگذار مجموعه ساعدینیا و پدر صادق ساعدینیا، نیز در ارتباط با این پرونده بازداشت شده است.
علاوه بر مجموعه ساعدینیا، «کافه وریا» متعلق به وریا غفوری، کاپیتان سابق و عضو وقت کادر فنی استقلال، نیز از جمله کافههایی بود که در روزهای پنجشنبه و جمعه ۱۸ و ۱۹ دی اعلام کرده بود در همبستگی با معترضان تعطیل خواهد بود.
خبرگزاریهای حکومتی آن زمان گزارش داده بودند که علاوه بر بازداشت محمد و صادق ساعدینیا، مراکز فعالیت محمد ساعدینیا، از جمله کافهها و رستورانهای این مجموعه، تعطیل و پروانه کسب و مجوزهای فعالیت او برای ابطال به کمیسیونهای مربوطه ارجاع شده است.
علیاصغر جهانگیر، سخنگوی وقت قوه قضاییه، نیز در بهمنماه ۱۴۰۴ گفته بود این نهاد افرادی را که در جریان اعتراضات به صورت «مباشرت، معاونت، مشارکت و پشتیبانی» در اقداماتی که دستگاه قضایی «مجرمانه» میخواند نقش داشتهاند، تحت تعقیب قرار خواهد داد.
او در همان زمان بهطور مشخص از تشکیل پرونده برای محمد ساعدینیا به اتهام «حمایت رسمی از آشوبگران و همراهی با آنها» خبر داده و گفته بود در صورتی که دادگاه تشخیص دهد اقدامات او موجب خسارت شده است، جبران خسارت میتواند از محل املاک و داراییهایش انجام شود.
محمد و صادق ساعدینیا جزو کارآفرینان تحسینشدهٔ استان قم هستند و مجتمع رفاهی «مهر و ماه» قم، متعلق به این خانواده، در سال ۱۳۹۵ با حضور علی لاریجانی، رئیس وقت مجلس شورای اسلامی، افتتاح شده بود.
صادق ساعدینیا از مدیران نسل دوم این کسبوکار خانوادگی است و در سالهای اخیر در توسعه مجموعه کافههای زنجیرهای ساعدینیا و فعالیتهای این شرکت در حوزه صنایع غذایی نقش داشته است.
در ماههای پس از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، گزارشهای نهادهای حقوق بشری از ادامه فشارهای امنیتی و قضایی در ایران، از جمله بازداشت معترضان و فعالان مدنی، صدور احکام سنگین زندان و اعدام و افزایش اجرای احکام اعدام حکایت دارد.
عفو بینالملل و دیدهبان حقوق بشر نیز جمهوری اسلامی را به استفاده از بازداشتهای گسترده، محاکمههای ناعادلانه و مجازات اعدام برای سرکوب مخالفان و ایجاد فضای ارعاب پس از اعتراضات متهم کردهاند.
رادیو فردا
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
بهتازگی بازگشت پرحاشیه و مملو از پرسشهای بدون پاسخ محسن نامجو، خواننده سرشناس، به ایران خبرساز شد. ظاهراً این بازگشت برنامهای طراحیشده از سوی وزارت ارشاد جمهوری جهل و جنایت، شامل افراد دیگری است که بیتردید در میان اعدامهای هرروزه از جمله زندانیان سیاسی، جنگافروزیهای سپاه در تنگه هرمز، محاصره اقتصادی کشور و کوچکتر شدن سفره اکثریت مردمان کشور، هدفی جز عادی نشان دادن شرایط ایران و تلاش مذبوحانه رژیم برای بازپسگیری بخشی از مشروعیت ازدسترفته نظام ولایت ندارد.
پیش از این بازگشت، عباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، از تهیه فهرستی از ۱۰۰ چهره شناختهشده ایرانی ساکن در خارج کشور خبر داد و تأکید کرد که این وزارتخانه در تلاش است موانع بازگشت این افراد به کشور را برطرف سازد. او مدعی شده که «منتقدان جمهوری اسلامی» نیز در صورت تمایل میتوانند بازگردند، اما افزوده است که «بازگشت هنرمندان لزوماً به معنای اجرای برنامه یا انجام فعالیتی در کشور نیست و آنها میتوانند صرفاً برای دیدار از ایران بازگردند.»[۱]
ظاهراً در این میان «رایزنان فرهنگی» در جلب حمایت چهرههای شناختهشده فعال بودهاند که وزیر کشور کارکرد آنان را «مثبت» ارزیابی کرده است.
در پی این رویکرد دولت پزشکیان، محمدرضا جلاییپور، اصلاحطلب، از «بازگشت امن» کنشگران و هنرمندان خارج کشور از جمله «عبدالکریم سروش، سید حسین نصر، عطاءالله مهاجرانی، محسن کدیور، مسعود بهنود، همایون کاتوزیان، اکبر گنجی، فرخ نگهدار، حمید دباشی و تریتا پارسی» استقبال کرد و افزود: «اگر هر نقدی هم به مواضعشان وارد باشد، در ایراندوستیشان تردیدی نیست، دلشان در ایران و با ایران است و در ساختن همبستگی ملی برای دفاع میهنی مشارکت داشتند.»[۲]
سنجش ارزیابیهای مواضع برخی از افراد برشمرده درباره جنگ و ماهیت جمهوری اسلامی نشان میدهد که رژیم سرکوبگر اسلامی در پی جذب مخالفان «خوشخیم» یا «خودی» است تا از جمله پیامدهای تلاش بسیاری از جوانان بیکار، سرخورده، خشمگین از شرایط موجود و حتی کارآفرینان برای مهاجرت از کشور، بهویژه پس از سرکوبهای دیماه را خنثی کند.[۳]
البته باید افزود که بازگشت به میهن حق تمام ایرانیان با هر اندیشه سیاسی و فرهنگی است، نه امتیازی که سرکوبگران داخلی در اختیار بخش «خوشخیم» مخالفان قرار دهند.
باری، آقای عطاءالله مهاجرانی گفته است که «برای بقای ایران میبایست از نظام جمهوری اسلامی که مسئول حفظ ایران است، حمایت کرد. جنگ روانی در این مرحله پس از جنگ ۱۲ روزه تمرکزش بر جدا کردن ملت ایران از نظام است.»[۴]
▪️مسعود بهنود درباره جنگ ۱۲ روزه گفته است: «مردان باغیرت سپاهی و ارتشی که وارد جنگ شدند بسیار بیشتر از توقعها عمل کردند. حق این است که از آنها یاد کنیم و واقعاً بیش از آنچیزی ظاهر شدند که اسرائیل و آمریکا فکرش را میکردند؛ واقعاً غیرقابل تصور بود.»[۵]
▪️برخورد دوگانه محسن کدیور: این نواندیش دینی در بخشی از مقاله «تأملاتی پس از جنگ دوازده روزه؛ چه میشود کرد؟» بدون توجه به رویکرد جنگطلبانه ۴۷ ساله جمهوری اسلامی مینویسد: «فقط از دشمن خارجی (صهیونیسم جنایتکار و آمریکای ابرقدرت) زخم نخوردهایم، ما زخمخورده «جمهوری اسلامی» هم هستیم، که برای رهایی از «استبداد سکولار» خودمان آن را به قدرت رساندیم، و «استبداد دینی» از آب درآمد و بلای جانمان شد.»
وی از جمله مدعی شده است:
«۱- همبستگی غیرقابل انتظار مردم ایران در دفاع از وطنشان.
۲- بازسازی نیروهای نظامی بعد از ضربات تلخ اولیه، و حماسه دوازده روز مقاومت در برابر رژیم متجاوز اسرائیل.
۳- قدرت موشکی، برگ برنده ایران در این جنگ نابرابر بود. این از معدود اقدامات درست نظام بوده...»[۶]
▪️فرخ نگهدار که پس از انقلاب از چریک فدایی به خط امام و سپس به اصلاحطلبان پیوست و پس از جنگ ۱۲ روزه مرید خامنهای شد، در مصاحبه با انصافنیوز گفته است: «نگاهش به کارنامه علی خامنهای پس از جنگ اخیر تغییر کرده و اکنون مهمترین نقطه قوت رهبر جمهوری اسلامی را ایجاد توان دفاعی و حفظ ساختار نظام میداند.» او همچنین افزوده است: «تا پیش از تحولات پس از “۹ اسفند”، خود و بسیاری از همفکرانش جمهوری اسلامی را به دلیل بحران مشروعیت، نارضایتی عمومی و مشکلات اقتصادی در آستانه تزلزل میدانستند، اما جنگ اخیر این ارزیابی را تغییر داده و به گفته او، نشان داده است که ساختار جمهوری اسلامی از انسجام و توان دفاعی بیشتری نسبت به تصور منتقدان برخوردار است.»[۷]
خوشخیم شدن برخی از مخالفان خارج کشور و پشتیبانیشان از رژیم یا مخالفتشان با جنگهای ۱۲ و ۳۹ روزه بدون توجه به راهبرد جنگخواهانه جمهوری جهل و جنایت، پشتیبانی از نظامی است که هویتش بر پایه اعدام، مردمکشی و جنگخواهی استوار شده است.

اعدامهای دهه ۶۰ و کشتار ادواری مخالفان از جنبش دانشجویی دهه ۷۰ تا اعتراضهای دیماه ۲۰۲۴ که به کشته شدن حداقل ۷ هزار نفر انجامید و ازسرگیری اعدامهای بیپیشینه به دست قضات حلقهبهگوش نیروهای سرکوب که این جمهوری را به جمهوری اعدامی تبدیل کرده است، از دایره این نوشته خارج است.
اما نخستین جنگ غیرنظامی خمینی با گروگانگیری سفارت آمریکا در آبان ۱۳۵۸ کلید خورد. پیش از این، دو سفارتخانه مراکش و مصر نیز به تصرف گروههایی از مهاجمان درآمده بود.
جنگ علیه سفارتخانهها با حمله به سفارت شوروی در سال ۱۳۶۱، سفارت کویت در مرداد ۱۳۶۶، حمله به سفارت عربستان سعودی در سال ۱۳۶۶، حمله «دانشجویان بسیجی» به سفارت انگلیس در سال ۱۳۹۰ و تخریب و آتش زدن سفارت و کنسولگری عربستان در سال ۱۳۹۴ ادامه یافت.
اولین جنگ نظامی در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، با تهاجم عراق به ایران کلید خورد که با اصرار دولت و پیروان بنیادگرای خمینی با شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» یا «راه قدس از کربلا میگذرد» به مدت ۸ سال ادامه یافت.
طبق آمار بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، نتیجه «جنگ جنگ تا پیروزی» برای ایران از جمله شامل ۲۲۵٬۵۷۰ کشته (بسیاری کودک خردسال)، ۶۲۷ میلیارد دلار هزینه جنگ و ۶۴۴ میلیارد دلار خسارت مالی، نشت سلاحهای شیمیایی به محیط زیست، خشک شدن تالابها و ایجاد ریزگردها، نابودی ۸۰ درصد نخلستانها، نشت ۸۰ میلیون بشکه نفت به دریا، خرابی ۶۶ واحد پالایشگاهی، بازماندن ۱۶ میلیون مین خنثینشده در زمین، نابودی ۷۳۵ تانک، ۳۹۷ هواپیمای جنگنده و ۳۵۴ هلیکوپتر میشد.[۸]
اما چارچوب ایدئولوژیک سیاست خارجی جمهوری جهل و جنایت بر پایه «یهودیستیزی» و در پی آن نابودی بهاصطلاح «دولت صهیونیستی» بنا گردید. خمینی دولت اسرائیل را «نامشروع» به شمار میآورد. او و خامنهای هر دو بارها اسرائیل را «غده سرطانی» نامیده و در تبلیغات و عمل خواستار نابودیاش شدند. رویکرد و کارزار عملی رژیم در این رابطه را میتوان از جمله در تشکیل سپاه قدس که رهبری گروههای نیابتی محاصرهکننده اسرائیل را به عهده دارد، هزینه کردن صدها میلیارد دلار در پروژه مشکوک هستهای و گسترش توان موشکی و پهپادی ارزیابی کرد.

البته گفتمان جنگخواهی رژیم تنها در اسرائیلستیزی خلاصه نمیشد، بلکه آمریکاستیزی نیز بخش دیگری از هویت بنیادگرایی اسلامی شیعهمحور را تشکیل میداد که از ابتدای پیروزی انقلاب با گروگانگیری ۴۴۴ روزه کلید خورد.
خامنهای در فرصتهای گوناگون به این موضوع اشاره کرد. برای نمونه این رهبر لجوج در سال ۱۳۹۵ به مناسبت بعثت پیامبر اسلام، «مهمترین وظیفه امت اسلامی» را مقابله با جریان جاهلیت بهسرکردگی آمریکا دانست و جمهوری اسلامی ایران را «پیشتاز جریان بعثت» ارزیابی کرد.
افزون بر این، مواردی از جمله ۴۷ سال شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل، کشتار بیپیشینه معترضان خیابانی در دیماه سال ۱۴۰۴ و ناکامی مذاکرات با آمریکا درباره پروژه هستهای، بهانه تازهای به دولتهای اسرائیل و آمریکا داد تا با جمهوری اسلامی به رویارویی نظامی بپردازند.
دگرگونیهای پسا دیکتاتور از جمله بسته شدن تنگه هرمز، بحران جهانی انرژی و امضای تفاهمنامه ۱۴ بندی اسلامآباد که امتیازهای بیپیشینهای را به رژیم جهل و جنایت داده بود، با جنگافروزیهای جناح تندرو سپاه بینتیجه ماند و حملات پیدرپی آمریکا به ایران را در پی داشت.
جنگطلبی جمهوری بنیادگرا جز ویرانی کشور و افزایش رنج و درد مردم ستمدیده این سرزمین نتیجه دیگری نداشته است. این رژیم جنایتکار تنها به فکر ماندگاری خویش است؛ حتی اگر این ماندگاری، کشور را به زمینی سوخته تبدیل کند.
مخالفان خودی در تله «میهنپرستی» رژیم و دستاندرکاران اصلاحطلبش گرفتار شدهاند و با چشمپوشی بر اعدامها، سرکوب مداوم مخالفان و جنگخواهی جناح تندرو، میتوانند به ماندگاری بنیادگرایی اسلامی شیعهمحور یاری رسانند.
شهریور ۱۴۰۵
mrowghani.com
—————————-
[۱] - الینا فرهادی، سفر نامجو به ایران؛ حق بازگشت یا فرصتی برای تبلیغات حکومت؟ دوَیچه وله، ۹/۶/۱۴۰۵
[۲] - همان
[۳] - افزایش تمایل جوانان ایرانی به مهاجرت، ایران اینترنشنال، ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
[۴] - هشدار عطاالله مهاجرانی نسبت به جنگ روانی ترامپ و نتانیاهو برای جدا کردن مردم از نظام، شبکه شرق، ۲۶ آذر ۱۴۰۴
[۵] - مسعود بهنود: مردان باغیرت سپاهی و ارتشی بیش از توقع عمل کردند، تابناک، ۲۵/۰۴/۱۴۰۴
[۶] - تاملاتی پس از جنگ ۱۲ روزه، وبسایت رسمی محسن کدیور، ۳۰/۰۶/۲۰۲۵
[۷] - چرخش فرخ نگهدار پس از ۹ اسفند، گویا نیوز، ۱۱ جولای ۲۰۲۶
[۸] - جنگ ایران و عراق، ویکیپدیا فارسی
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
شلبی هالیدی و الکساندر وارد / والاستریت ژورنال / ۲ سپتامبر ۲۰۲۶
هنگامی که آمریکا شش ماه پیش عملیات نظامی خود علیه ایران را آغاز کرد، پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، وعده یک حمله سریع و قاطع را داده بود که مانع گرفتار شدن طولانیمدت در یک درگیری شود. اما اکنون، به گفته افراد مطلع از این موضوع، او بهطور محرمانه در حال تمدید استقرار نیروهای آمریکایی است؛ اقدامی که نشان میدهد این درگیری ممکن است تا سال آینده نیز ادامه پیدا کند.
به گفته این افراد، این اقدام بخشی از یک راهبرد نظامی بدون زمانبندی مشخص است که با هدف فراهم کردن گزینههای مختلف برای دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، در جنگ طراحی شده است. اما استقرار ۱۹ ناو جنگی، یگانهای پدافند هوایی، اسکادرانهای جنگنده و نیروهای چترباز در سراسر منطقه، فشار زیادی بر نیروهای نظامی و خانوادههای آنان وارد کرده و عقبماندگی در امور تعمیر و نگهداری تجهیزات ایجاد کرده است؛ مشکلی که به گفته منابع، برطرف کردن کامل آن ممکن است سالها زمان ببرد.
رویکرد همهجانبه پنتاگون در شرایطی دنبال میشود که ترامپ درباره آنچه ممکن است در مرحله بعد رخ دهد، پیامهای متفاوتی ارسال کرده است. ترامپ طی هفتههای اخیر کارزار فشار اقتصادی را با این امید تشدید کرده که ایران را به پای میز مذاکره بکشاند. با این حال، تهران هیچ نشانهای از عقبنشینی نشان نداده است و آمریکا و ایران همچنان با یکدیگر تبادل آتش میکنند؛ در حالی که هر دو کشور مدعی اعمال کنترل بر تنگه هرمز هستند.
مقامهای آمریکایی میگویند ترامپ در گفتوگوهای خصوصی با دستیاران ارشد خود درباره این موضوع رایزنی کرده است که آیا باید پایان جنگ با ایران را اعلام کند یا نه و خاطرنشان کردهاند که او از این ایده استقبال میکند. به گفته این مقامها، ترامپ همچنین به دستیارانش میگوید که معتقد است ادامه فشار اقتصادی سرانجام حکومت ایران را وادار خواهد کرد یا برنامه هستهای خود را برچیند یا فروبپاشد.
ترامپ در شبکههای اجتماعی نوشت: «اکنون وضعیت ما را بسیار بیشتر میپسندم؛ تقریباً کنترل کامل تنگه هرمز را در اختیار داریم و اقتصاد آنها نیز کاملاً در حال فروپاشی است.» او افزود: «آنها فقط دارند روند اجتنابناپذیر را به پایان میبرند. مردم ایران چه زمانی قیام خواهند کرد و خواهند جنگید؟»
دستیاران ترامپ به او هشدار میدهند که تشدید جنگ با ایران فراتر از حملات متقابل اخیر میتواند چشمانداز جمهوریخواهان را در انتخابات میاندورهای ماه نوامبر به خطر بیندازد. رئیسجمهوری آمریکا گفته است که هنگام تصمیمگیری درباره جنگ، پیامدهای انتخاباتی را در نظر نمیگیرد.
در حالی که ترامپ منتظر است ببیند راهبردش نتیجه خواهد داد یا نه، ارتش آمریکا حضور حدود ۵۰ هزار نیرو را در منطقه حفظ کرده است؛ اقدامی که تا حدی برای فراهم کردن انعطاف لازم برای رئیسجمهوری در انتخاب گامهای بعدی انجام میشود. مأموریتهای کنونی این نیروها شامل رهگیری موشکهای ایران، تأمین پوشش و حفاظت برای کشتیهای تجاری در تنگه هرمز و محاصره بنادر و مناطق ساحلی ایران است. نیروهای آمریکایی همچنین آمادهاند در صورت تصمیم ترامپ برای تشدید جنگ، حملات تهاجمی گستردهتری را آغاز کنند.
گزینههای جدید جنگی
ماه گذشته، ترامپ از دستیاران ارشد خود درباره گزینههای جدید جنگی، از جمله افزایش حملات هوایی و اعزام نیروهای زمینی برای تصرف جزایر ایرانی در نزدیکی هرمز، گزارشهایی دریافت کرد. او همچنین در حال بررسی بمباران یک تأسیسات مستحکم موسوم به «کوه کلنگ» (Pickaxe Mountain) بود؛ مکانی که میتواند برای فعالیتهای هستهای مخفی مورد استفاده قرار گیرد. اجرای چنین مأموریتهایی به تجهیزات و منابع نظامی قابلتوجهی نیاز دارد.
به گفته افراد مطلع از موضوع، هرچه درگیری طولانیتر میشود، برنامههای استقرار نیروهای پنتاگون نیز طولانیتر میشوند. این افراد گفتند خدمه ناوهای جنگی، یگانهای پدافند هوایی و نیروهای چترباز، از جمله نیروهایی هستند که دستور یافتهاند بیش از مدت پیشبینیشده در منطقه بمانند.
یک مقام پنتاگون از اظهارنظر درباره استقرار نیروها خودداری کرد، اما گفت این وزارتخانه گزینههای مختلفی را در اختیار فرمانده کل قوا قرار میدهد. فرماندهی مرکزی آمریکا نیز با استناد به ملاحظات امنیت عملیاتی از اظهارنظر خودداری کرد. کاخ سفید نیز به اظهارات ترامپ ارجاع داد.
به گفته یکی از افراد مطلع، نیروهای پدافند هوایی ارتش آمریکا که تحت فشار شدید برای سرنگون کردن موشکها و پهپادهای ایران فعالیت میکنند، شاهد تغییر برنامه معمول استقرار خود از ۹ ماه به ۱۲ ماه بودهاند. این منابع گفتند برخی یگانهایی که قرار بود در اروپا و اقیانوس آرام مستقر شوند اما به خاورمیانه منتقل شدند، اکنون بیش از یک سال است که در منطقه مستقر هستند.
تام کاراکو، مدیر پروژه دفاع موشکی در «مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی» (CSIS)، گفت: «پیش از آغاز این جنگ نیز آهنگ عملیات یگانهای پدافند هوایی در میان نیروهای مشترک آمریکا از بالاترین سطوح برخوردار بود.» او افزود که تمدید دورههای استقرار نیروها خطر فرسوده شدن نظامیان، به تعویق افتادن تعمیر و نگهداری تجهیزات و اختلال در تلاشهای بلندمدت برای نوسازی نیروها را افزایش میدهد.
کشتیها و خدمه نیروی دریایی آمریکا نیز در حالی که به اجرای محاصره بنادر ایران به دستور ترامپ ادامه میدهند، تحت فشار بیشتری قرار گرفتهاند. به گفته یک مقام نیروی دریایی، آمریکا در حال حاضر ۱۹ ناو جنگی در آبهای خاورمیانه دارد که شامل دو ناو هواپیمابر و ۱۳ ناوشکن مجهز به موشکهای هدایتشونده است.
به گفته برخی منابع، چندین فروند از این ناوشکنها، از جمله یواساس دِلبرت دی. بلک و یواساس اسپروانس، در نخستین حملات جنگ ایران به خاورمیانه اعزام شدند. اکنون این ناوهای جنگی کوچکتر که حدود ۳۰۰ نفر سرنشین دارند، در چارچوب اجرای محاصره، چندین ماه متوالی در حال دریانوردی هستند؛ در حالی که پیش از این تقریباً هر ماه یا بیشتر فرصتی برای استراحت پیدا میکردند.
یکی از طولانیترین دورههای استقرار نیرو
این درگیری تاکنون به یکی از طولانیترین دورههای استقرار نیروهای نیروی دریایی آمریکا در تاریخ معاصر این کشور منجر شده است. ناو هواپیمابر یواساس جرالد آر. فورد پیش از آنکه در ماه مه به کشور بازگردد، ۱۱ ماه در دریا بود و به طولانیترین دوره استقرار یک ناو هواپیمابر آمریکا از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد.
یواساس آبراهام لینکلن نیز اکنون در حال بازگشت به آمریکا است؛ پس از یک دوره استقرار طولانی دیگر که با شرایط دشواری همراه بود و فشار زیادی بر نیروهای خدمتکننده وارد کرد.
یک مقام نیروی دریایی گفت خدمه ناو هواپیمابر یواساس تئودور روزولت خود را برای یک دوره استقرار طولانیتر از حد معمول آماده میکنند. مقامهای نیروی دریایی اعلام کردهاند که این ناو ممکن است به خاورمیانه اعزام شود، هرچند مقصد نهایی آن هنوز اعلام نشده است. این کشتی همچنان در حال انجام تمرینهای آموزشی است و هنوز حرکت نکرده است؛ بنابراین اگر برای پشتیبانی از عملیات علیه ایران اعزام شود، ممکن است تا ماههای بهاری سال آینده در منطقه باقی بماند.
به گفته افراد مطلع، کاهش امکانات لجستیکی در منطقه، شرایط را برای ملوانان و تفنگداران دریایی مستقر در این کشتیها دشوارتر کرده است. ادامه جنگ باعث شده نیروی دریایی نتواند در خاورمیانه تجهیزات و تدارکات مورد نیاز خود را تأمین مجدد کند و در نتیجه، بیش از پیش به جزیره دورافتاده دیگو گارسیا متکی شده است؛ پایگاه نظامیای که آمریکا و بریتانیا بهطور مشترک در اقیانوس هند از آن استفاده میکنند.
به گفته این منابع، در نتیجه این وضعیت، ارسال نامه و بستههای حمایتی برای نیروها و همچنین فرصت خروج موقت از فضای محدود کشتیها، که به ملوانان اجازه میدهد ذهن خود را از فشارهای کاری دور کنند، بهشدت کاهش یافته است. تحلیلگران میگویند مسافتهای طولانی و دورههای استقرار ممتد همچنین در آینده فشار قابلتوجهی بر عملیات تعمیر و نگهداری کشتیها وارد خواهد کرد.
برایان کلارک، مقام ارشد پیشین نیروی دریایی آمریکا و عضو ارشد کنونی «مؤسسه هادسون»، گفت در حالی که ناوشکنهای نیروی دریایی ستون فقرات محاصره را تشکیل میدهند، تصمیم برای حفظ ناوهای هواپیمابر در منطقه نشان میدهد دولت ترامپ میخواهد در صورت تشدید درگیری، توانمندیهای تهاجمی قدرتمندی را در اختیار داشته باشد.
کلارک گفت: «آنها شرایط را بهگونهای تنظیم میکنند که این وضعیت در بلندمدت ادامه پیدا کند؛ یعنی تا بخش قابلتوجهی از سال آینده. اما حفظ چنین سطحی از حضور نظامی به این معناست که شما از حضور خود در مناطق دیگر صرفنظر میکنید. بنابراین، به نوعی تمام توان خود را روی این گذاشتهاید که ایران در سال آینده کانون وضعیت و آرایش نظامی شما باشد.»
به نوشته والاستریت ژورنال، بر اساس نامهای که رهبران نظامی برای خانوادههای نیروهای ارتش آمریکا ارسال کردهاند و این روزنامه به آن دست یافته است، پنتاگون ممکن است بخشهایی از لشکر ۸۲ هوابرد ارتش آمریکا را تا بخش قابلتوجهی از سال ۲۰۲۷ در خاورمیانه نگه دارد.
در این نامه آمده است: «ما این موضوع را بهآسانی با شما در میان نمیگذاریم و میدانیم که طولانیتر شدن دوره مأموریت، فشار سنگینی بر هر خانوادهای، از جمله خانوادههای خود ما، وارد میکند.»
ترامپ روز چهارشنبه به خبرنگاران گفت ارتش آمریکا همچنان آماده خواهد بود «هر زمان که بخواهیم» حملات بیشتری انجام دهد؛ درست همانطور که این هفته، پس از آنکه ایران تلاش کرد مینهای جدیدی در تنگه هرمز کار بگذارد، دست به حملات زد.
ترامپ گفت: «ما همه کارهایی را که آنها انجام میدهند میبینیم. آنها حتی نمیتوانند به دستشویی بروند بدون اینکه ما ببینیم چه کار میکنند.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
به گفته دو منبع مطلع از این دیدار، استیو ویتکاف، فرستاده کاخ سفید، آخر هفته گذشته با مشاور امنیت ملی امارات متحده عربی دیدار کرد تا درباره گامهای بعدی در قبال ایران گفتوگو کند.
چرا این دیدار اهمیت دارد؟
این مذاکرات که کاخ سفید آن را اعلام نکرده بود و تا پیش از این گزارشی دربارهاش منتشر نشده بود، در شرایطی انجام شد که دولت ترامپ تلاش میکند ضمن اعمال فشار اقتصادی شدید بر ایران، روند بازگشایی تنگه هرمز را از سر بگیرد. ویتکاف در جزیره ساردینیا (ایتالیا) در دریای مدیترانه با شیخ طحنون بن زاید آل نهیان، معروف به «تیبیزد»، دیدار کرد.
امارات متحده عربی شریک اصلی عملیات تحت رهبری آمریکا برای بازگشایی تنگه هرمز و هدایت نفتکشها از این آبراه بوده است. این کشور همچنین برای موفقیت کارزار فشار اقتصادی آمریکا علیه ایران نقشی حیاتی دارد.
تیبیزد یکی از بانفوذترین چهرههای امارات متحده عربی است. او برادر محمد بن زاید، رئیس امارات، مشاور امنیت ملی این کشور و نایب حاکم ابوظبی است و بر منافع گسترده امارات در حوزههای سرمایهگذاری و فناوری نظارت دارد.
به گفته منابع، ویتکاف و تیبیزد درباره گامهای بعدی در بحران ایران رایزنی و درباره موضوعات دیگری نیز گفتوگو کردند.
کاخ سفید به درخواست آکسیوس برای اظهارنظر پاسخی نداد.
تحولات مهم
این دیدار چند روز پس از آن انجام شد که اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، از طرحی با عنوان «عملیات طرد اقتصادی» خبر داد؛ طرحی که بر اساس آن، تحریمهای تنبیهی شدیدی علیه کشورها و نهادهایی که با جمهوری اسلامی معامله میکنند اعمال خواهد شد.
به گفته یک منبع مطلع از این تماس، بسنت پیش از اعلام این طرح با تیبیزد گفتوگو کرده بود.
در همان روزی که ویتکاف با تیبیزد دیدار کرد، وزارت خزانهداری آمریکا برای قطع دسترسی شعبههای بانک مصری «بانک مصر» در امارات به نظام مالی آمریکا اقدام کرد؛ اقدامی که دلیل آن، تعامل این شعبهها با ایران عنوان شده است. اجرای پیشنهاد مطرحشده، تراکنشهای دلاری این بانک را مسدود خواهد کرد.
بانک مرکزی امارات اعلام کرد که «بررسی فوری» تراکنشهای شعبههای این بانک مصری با ایران را انجام خواهد داد.
جزئیات بیشتر
چند روز پیش از اعلام تحریمهای دولت ترامپ، امارات تصمیم گرفت تمامی تجارت، مبادلات بازرگانی و تراکنشهای مالی با ایران را متوقف کند.
این تصمیم اقدامی چشمگیر بود؛ زیرا امارات، بهویژه دبی، بهعنوان یکی از مراکز اصلی تجارت و صادرات مجدد کالا به ایران عمل میکرد. حجم تجارت میان دو کشور در سال ۲۰۲۴ به ۲۸ میلیارد دلار رسید.
منبع دومی که از این موضوع اطلاع داشت گفت مقامهای اماراتی به دولت ترامپ اعلام کردهاند که هرگونه کارزار فشار اقتصادی علیه ایران، برای مؤثر بودن، باید همه کشورهای کلیدیِ طرف معامله با جمهوری اسلامی را دربر بگیرد.
پشت پرده
به گفته دو منبع مطلع، تحریمهای ثانویهای که دولت ترامپ قصد دارد علیه ایران اعمال کند، در تصمیم امارات نقش داشت؛ اما دلیل اصلی این تصمیم نبود.
منابع گفتند که در ۱۱ اوت، هیأتی ایرانی برای انجام مذاکرات دیپلماتیک کمسروصدا با مقامهای اماراتی به ابوظبی سفر کرد.
به گفته منابع، ایرانیها در جریان این مذاکرات اعلام کردند که میخواهند تنشزدایی کنند و روابط را بهبود بخشند؛ این درخواست پس از آن مطرح شد که ایران در جریان جنگ، هزاران موشک و پهپاد به سوی امارات شلیک کرده بود.
منابع افزودند که ایرانیها حتی از امارات خواستند برای تأمین مواد غذایی و دارو به آنها کمک کند و از مقامهای اماراتی خواستند با تحریمهای آمریکا همکاری نکنند؛ اما این درخواست بلافاصله رد شد.
با این حال، سپاه پاسداران در چند روز پس از آن حملات خود به نفتکشهای شرکت ملی نفت امارات را که قصد عبور از تنگه هرمز داشتند، تشدید کرد.
به گفته منابع، اماراتیها بهشدت خشمگین شدند و تصمیم گرفتند تمامی فعالیتهای تجاری با ایران را به حالت تعلیق درآورند.
آنچه باید زیر نظر داشت
مقامهای آمریکایی گفتند که مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، اوایل این هفته به تمامی سفارتخانههای ایالات متحده در سراسر جهان دستور داد درباره «عملیات طرد اقتصادی» یک یادداشت رسمی دیپلماتیک به بالاترین مقام دولتهای میزبان خود ارائه کنند.
به سفارتخانههای آمریکا دستور داده شده است از کشورها بخواهند «فوراً و بهصورت نظاممند» تمامی تجارت خود با ایران را قطع کنند و فعالیتهای تجاری غیرقانونی ایران را شناسایی کنند.
به گفته مقامهای آمریکایی، در این یادداشت دیپلماتیک تأکید شده است کشورها، شرکتها و اشخاصی که همچنان با ایران به تجارت ادامه دهند، در معرض تحریم قرار گرفتن و قطع دسترسی به نظام دلاری آمریکا خواهند بود.
یکی از این مقامها گفت پیام ویژهای به نمایندگیهای دیپلماتیک آمریکا در ابوظبی، مسقط، هنگکنگ، دوحه، لندن، برلین و چند پایتخت در آسیای مرکزی ارسال شده است. در این پیام از نمایندگیها خواسته شده بود دولتهای میزبان خود را ترغیب کنند تمامی شعبههای بانکهای ملی و صادرات ایران را که با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ارتباط دارند، تعطیل کنند.
گام بعدی چیست؟
به گفته یک مقام آمریکایی، دولت ترامپ در حال تشکیل یک کارگروه میانسازمانی است تا اجرای کارزار فشار اقتصادی علیه ایران و اعمال آن را هماهنگ کند.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
تخریب سقف خانهای در کوهستک، ایران در جریان حمله روز سهشنبه
کریستیان تریبرت، مالاکی براون، فرناز فصیحی و اریکا سولومون
نیویورک تایمز / ۲ سپتامبر ۲۰۲۶
همه چیز مانند هر عروسی سنتی دیگری در جنوب ایران آغاز شد. زنان با دستهایی که با حنای مفصل تزیین شده بود، از راه رسیدند. کودکان در حیاط بازی میکردند. قرار بود در اتاقی که با فرش و بالش آراسته شده بود، یک ضیافت جشن برگزار شود.
اما پایان آن زمانی رقم خورد که یک بمب سقف را فرو ریخت و شبی از جشن و شادی را به تلی از صندلهای غبارگرفته، گلآذینهای پارهشده و فرشهای خونآلود تبدیل کرد.
به گفته یک شاهد عینی و روایتهای منتشرشده در رسانههای محلی، دهها مهمان از پیش به خانه خانواده ملاحی و ساختمانهای اطراف آن در شهر جنوبی کوهستک آمده بودند تا جشن عروسی یک زوج جوان را برگزار کنند.
حدود ساعت ۹:۳۰ شب سهشنبه، محل برگزاری عروسی هدف اصابت بمبی قرار گرفت که به گفته یک کارشناس تسلیحات و بر اساس تحلیل بصری روزنامه نیویورک تایمز، توسط نیروهای آمریکایی در جریان حملات سنگین به جنوب ایران پرتاب شده بود. به گفته جمعیت هلال احمر ایران که یک نهاد امدادی بشردوستانه است، دستکم پنج مهمان عروسی از جمله یک پسر ۶ ساله کشته و دستکم ۶۷ نفر دیگر زخمی شدند.
در میان مهمانان، زنی به نام مطهره حضور داشت که هویت او توسط تایمز تأیید شده است. در شب عروسی، او یک سلفی از مهمانی حنابندان زنان در شب قبل را در اینستاگرام منتشر کرده بود ـــ در حالی که با آرایشی کامل، روسری یاسیرنگ و لباسی گلدار میدرخشید.
او نوشته بود: «دیشب شب اول بود! برای شبهای آینده، از این جور استوریها براتون بگیرم یا چی!!!»
در پست بعدی او که کمتر از یک ساعت پس از حمله آپلود شد، مطهره با همان روسری یاسی دیده میشود ـــ اما حالا چشمانش با آرایش سیاه پخششده و صورتش پوشیده از لکههای سرخ است.
مطهره نوشت: «امشب قرار بود شب عشق و خنده باشد. اما عروسی به عزا تبدیل شد و یک شب شیرین برای همیشه تلخ خواهد ماند.» او نام خانوادگی خود را در حساب کاربریاش که مورد تأیید قرار گرفته، به اشتراک نگذاشته و به درخواستهای تایمز برای مصاحبه پاسخی نداده است.
ویدئویی از لحظات بلافاصله پس از حمله، صحنه آشفتهای را نشان میدهد که در آن ساکنان محله با چراغ قوه بین ساختمانهای آسیبدیده در رفت و آمد هستند، در حالی که نیروهای امدادی اورژانس تلاش میکنند با شلنگ آب، منطقه را شستشو دهند. تایمز دقیقاً تأیید کرده است که این ویدئو کجا فیلمبرداری شده، که ویژگیهای آن با تصاویر ماهوارهای منطقه مطابقت دارد و اینکه ویدئو مربوط به عصر سهشنبه است.
کوهستک، یک شهر بندری، نزدیک به تنگه راهبردی هرمز است. این حمله در حالی صورت گرفت که نیروهای آمریکایی گفتند در حال تلافی حملات ایران به کشتیها و نیروهای آمریکایی در منطقه هستند. ستاد فرماندهی مرکزی آمریکا [سنتکام] اعلام کرد که سایتهای مخابراتی و همچنین مکانهای دیگری را که به گفته آن توسط نیروهای مسلح ایران، از جمله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اداره میشود، هدف قرار داده است.
حملات به کوهستک به یک برج بزرگ مخابراتی در نزدیکی بندر شهر اصابت کرد. پس از اصابت به این برج، تصاویر و ویدئویی که توسط تایمز تأیید شده نشان میدهد که برج در عرض یک خیابان به سمت یک مغازه نبش خیابان و ساختمانهای مسکونی سقوط کرده است.
به گفته روایتهای چندین ساکن، مقامات محلی و ویدئوهایی که توسط شاهدان منتشر و توسط تایمز تأیید شده، حمله دیگری به ساختمانی در منطقه مسکونی محل برگزاری عروسی، در حدود ۱۵۰ یاردی [حدود ۱۳۷ متری] برج مخابراتی، اصابت کرده است.
تایمز ویدئوهایی از بقایای تسلیحات فیلمبرداریشده پس از حملات به کوهستک را جمعآوری کرد و آنها را با ترور بال، تکنسین سابق خنثیسازی مهمات انفجاری ارتش آمریکا و تحلیلگر مؤسسه تحقیقات تسلیحاتی [Armament Research Services] به اشتراک گذاشت. او این بقایا را به عنوان اجزای یک بمب سرشی [گلاید بامب] شناسایی کرد، بمبی که توسط ستاد فرماندهی مرکزی آمریکا استفاده میشود و نیروهای ایرانی از آن استفاده نمیکنند.
کاپیتان تیم هاوکینز از نیروی دریایی آمریکا، سخنگوی ستاد فرماندهی مرکزی، در پاسخ به سوالی درباره حمله به عروسی و مهمات به کار رفته گفت: «ما از گزارشهایی که از رسانههای دولتی ایران نشأت گرفته، آگاه هستیم. ارتش آمریکا هرگز غیرنظامیان را هدف قرار نمیدهد، برخلاف سپاه پاسداران.»
مقامات ایرانی این حمله را جنایت جنگی خواندهاند و جمعیت هلال احمر ایران اعلام کرده که رئیس آن از دادستان دیوان کیفری بینالمللی خواسته تا این حادثه را بررسی کند.
در شهرهای کوچک جنوب ایران، عروسیها به طور سنتی در خانههای مردم برگزار میشود، همانطور که در مورد خانواده ملاحی نیز چنین بود. عروسیها به یک رویداد محلهای تبدیل میشوند، به طوری که مردان و زنان در خانههای جداگانه گرد هم میآیند. به نظر میرسد حملات به یکی از ساختمانهایی که عروسی در آن برگزار میشد، اصابت کرده است.
حمید کثیری، یک معلم، و سایر شاهدان ویدئوهایی از حفره بزرگ ایجادشده در سقف یکی از ساختمانها منتشر کردند که مقامات ایرانی گفتند مستقیماً هدف حمله آمریکا قرار گرفته است. دیوارهای بتنی سوراخ شده بود، درها خرد شده بود، سقفها فروریخته بود و آوار در سراسر منطقه پراکنده شده بود.
آقای بال، بقایای تسلیحات نشان داده شده در عکسها و ویدئوهای گرفته شده در صحنه اصابت را که توسط آقای کثیری، معلم محلی، و یک خبرنگار صدا و سیمای جمهوری اسلامی ثبت شده بود، تحلیل کرد. آقای بال این بقایا را به عنوان قطعاتی از یک بمب سرشی آمریکایی شناسایی کرد. به گفته او، یک باله دُم و بدنه متمایز آن با بمب دورایستای مشترک یا «JSOW» مطابقت دارد.
باله بازیابیشده، در تصویر اول زیر، با بالههای JSOW بازیابیشده پس از حملات در یمن و ونزوئلا مطابقت دارد، که مورد دوم در عکس دوم دیده میشود، همانطور که در پورتال مهمات منبعباز، پایگاه دادهای از قطعات سلاحهای یافتشده در مناطق جنگی، مشاهده شده است.
ابعاد بدنه سلاح بازیابیشده و الگوی متمایز سوراخهای پیچ آن نیز با آنچه در عکس مرجع یک بمب JSOW در پایگاه داده تسلیحات وجود دارد، مطابقت دارد.
به نظر میرسد یک بمب JSOW نیز در زیر بالهای یک جنگنده آمریکایی در حال برخاستن در ویدئویی که توسط ستاد فرماندهی مرکزی آمریکا در روز سهشنبه در کنار بیانیهای مبنی بر انجام حملات به اهدافی در ایران منتشر شد، بارگذاری شده بود.
حمله به کوهستک چهارمین موردی است که تایمز گزارش میدهد که در آن سازههایی بدون هیچ کاربری نظامی هدف قرار گرفته و غیرنظامیان کشته شدهاند. در ۲۸ فوریه، نخستین روز جنگ آمریکا و اسرائیل در ایران، به گفته مقامات ایرانی، یک موشک تاماهاوک آمریکایی به یک دبستان در میناب ایران اصابت کرد و غیرنظامیان، که بیشترشان کودک بودند، را کشت.
ساعاتی بعد، به گفته مقامات ایرانی، آمریکا از چندین موشک PrSM برای حمله به نزدیکی یک منطقه مسکونی در لامرد ایران استفاده کرد و ۲۱ نفر را کشت. در ماه ژوئیه، به گفته مقامات ایرانی، ایالات متحده از یک بمب ۲ هزار پوندی برای حمله به خانهای در جزیره قشم استفاده کرد که سه غیرنظامی را کشت.
در میان کشتهشدگان حمله کوهستک، امیرمحمد کریمی، کودک ۶ ساله پرشوری که به تازگی مهدکودک را آغاز کرده بود، قرار داشت. این مطلب بر اساس مصاحبهای است که مادرش با هلال احمر انجام داده و در صفحه رسمی این نهاد منتشر شده است.
مادر او که هلال احمر نامش را منتشر نکرد، گفت پسرش آنقدر برای شرکت در عروسی هیجانزده بود که جلوتر از او به همراه خواهر ۱۴ سالهاش، کیانا، رفته بود. مادر گفت وقتی صدای انفجارها را شنید، به خیابانها دوید تا فرزندانش را جستجو کند و آنها را پوشیده از گرد و غبار و ترکش یافت.
یک عکاس محلی به نام کیان در مصاحبهای گفت که حدود ۵۰۰ یاردی [حدود ۴۵۷ متری] خانه خانواده ملاحی در خانهاش بوده که صدای عجیبی شنیده است. او گفت: «تقریباً مثل یک سوت، سوتی که از سمت دریا میآمد.» وقتی بمب اصابت کرد، گفت: «همه ما صدای انفجار را شنیدیم.»
برق و ارتباط تلفن همراه قطع شد. هوا غلیظ از بوی باروت بود. کیان که به شرط عدم افشای نام خانوادگیاش به دلیل ترس از انتقامجویی دولت صحبت کرد، روایت کرد که در حالی که به سمت خانه ملاحی میرفت، صدای جیغ و گریه را میشنید.
او گفت: «مردم کودکان خردسال را در آغوش گرفته بودند و سعی میکردند آنها را با وانت و هر وسیله نقلیهای که پیدا میکردند به بیمارستان برسانند.»
کیان گفت بمب به بخشی از عروسی که برای زنان در نظر گرفته شده بود، اصابت کرده است. او گفت: «به همین دلیل است که بیشتر مجروحان زنان و کودکان هستند.»
اواخر همان شب، کیان گفت، او با پدر و برادر یکی از کشتهشدگان، محمد ملاحی ۱۶ ساله، همراه بود، در حالی که آنها تلاش میکردند جسد او را شناسایی کنند. او گفت این نوجوان به قدری به شدت دچار تغییر چهره شده بود که آنها از تلفن همراه پیدا شده روی جسدش برای تأیید هویت او استفاده کردند.
خبرگزاری فارس، یک رسانه نیمهرسمی وابسته به سپاه پاسداران، هویت دو تن دیگر از کشتهشدگان را اینگونه اعلام کرد: کلثوم ملاحی نژندنیا، ۴۳ ساله؛ و زرختون طاهری، ۵۰ ساله.
مطهره، مهمان عروسی، در پست خود گفت که عروس و داماد از این حمله جان سالم به در بردهاند.
قربانیان عروسی کوهستک به بیمارستان حضرت ابوالفضل در میناب منتقل شدند - همان مرکزی که قربانیان حمله به دبستان شجره طیبه را مداوا کرده بود. موشکهای کروز تاماهاوک آمریکا در روز اول جنگ، مدرسه را با خاک یکسان کرده بود و به گفته مقامات ایرانی، دستکم ۱۷۵ نفر کشته شدند که بیشتر آنها دانشآموز بودند.
احمد نفیسی، معاون استاندار هرمزگان، جایی که هم میناب و هم کوهستک در آن قرار دارند، به رسانههای محلی گفت که ایالات متحده «بار دیگر در استان هرمزگان مرتکب جنایت جنگی شده است.»
ویدئویی که در میان جمعیت آشفته در ورودی بیمارستان گرفته شده بود، پرسنل پزشکی را نشان میداد که با برانکارد منتظر بودند، در حالی که مهمانان عروسی برای مداوا به داخل سرازیر میشدند. در یک ویدئو، بزرگسالان پسر بچهای گریان و دختری را که خون از پیشانیاش جاری بود، به داخل آوردند.
عادل حق، استاد حقوق بینالملل در دانشکده حقوق راتگرز، گفت ارتش آمریکا باید به این حمله پاسخ دهد «زیرا در ظاهر غیرقابل توضیح و غیرقابل دفاع به نظر میرسد.» او خاطرنشان کرد که هیچ نشانهای از هیچ هدف نظامی در اطراف ساختمان وجود نداشت.
مطهره، مهمان عروسی، ساعاتی پس از حمله در پستی نوشت: «آنها در عروسی اورانیوم غنی نمیکردند، و عروسی هم نزدیک منطقه نظامی نبود.»
او افزود: «لعنت به جنگ. خدا به داد ما برسد.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
این هجوم، تحولی حتی قابلتوجهتر را پنهان میکرد. با طولانی شدن مأموریت هنری پرچت به عنوان افسر سیاسی/نظامی، در کنار فروشندگان صنایع دفاعی آمریکایی که کالاهای خود را میفروختند، دریاسالاران و ژنرالهای فعال آمریکایی نیز بیشتر میشدند. این کمتر ناشی از فساد معمول مقامات پنتاگون در دریافت پورسانت از شرکتهای دفاعی بود — اگرچه بیتردید آن نیز رخ میداد — و بیشتر به دلیل ویژگیهای فرآیند تخصیص بودجه دولت آمریکا برمیگشت.
به عنوان مثال، فرض کنید نیروی هوایی آمریکا امیدوار بود نود بالگرد تهاجمی نسل جدید بخرد، اما به دلیل هزینه سرسامآور هر بالگرد، کنگره بودجه فقط برای شصت فروند اختصاص میداد. یا فرض کنید کنگره، با وحشت از هزینه سرسامآور، این پروژه را از همان مرحله تحقیق و توسعه ( research and development) (R&D) رد کرده بود. در هر دو حالت، متقاعد کردن یک دولت خارجی متحد مانند ایران برای سرمایهگذاری در همان برنامه بالگرد میتوانست سود سرشاری داشته باشد، یا قیمت واحد را در مثال اول کاهش دهد تا نیروی هوایی بتواند با همان پول بالگردهای بیشتری بخرد، یا در حالت دوم، یک سیستم پیشتر لغوشده را با توزیع هزینههای تحقیق و توسعه بین خریداران بیشتر زنده کند. علاوه بر این، پس از پیمان تسلیحاتی نیکسون- کیسینجر ۱۹۷۲، جلب مشارکت ایران در چنین معاملهای دیگر به معنای درگیری با فرآیند تأیید کنگره که ممکن بود سالها طول بکشد نبود، بلکه با یک دستدادن ساده شاه میتوانست قطعی شود. در نتیجه، گروهی مداوم از دریاسالاران و ژنرالهای آمریکایی به سمت تهران و به ناچار به دفتر سلطنتی نیاوران میرفتند. این رژه آنقدر نامناسب شد که در نهایت وزارت امور خارجه دستوری صادر کرد که پرسنل پنتاگون را از انجام تبلیغات فروش در ایران منع میکرد، اما بیتأثیر بود. پرچت به یاد آورد در یک جلسه، مقام دوم سفارت، یک دریاسالار را که سعی داشت با جدیت یک هواپیمای خاص را به شاه بفروشد، فراخواند تا سیاست منع تبلیغ فروش را به او یادآوری کند. دریاسالار پاسخ داد: “خب، این ممکن است سیاست سفارت باشد، اما سیاست نیروی دریایی آمریکا نیست. سیاست نیروی دریایی فروش این هواپیماهاست.”
پرچت نیز ناگزیر، به خدمت این هجوم کشانده شد. پس از آن که کنگره محدودیت سختگیرانه ۳۰۰۰ نفری را برای تعداد مشاوران فنی نظامی اعزامی به خارج اعمال کرد، سهمیه ایران تنها ۶۶۰ نفر شد — شاید در زمان عادی کافی باشد، اما در میان تب ثروت نفتی ایران کاملاً ناکافی. پرچت به عنوان افسر سیاسی/نظامی (PMO) در کار تنظیم ترتیبات لجستیکی کمک کرد تا این ۶۶۰ مشاور فنی نظامی با غیرنظامیانی که تحت لوای پیمانکاران دفاعی خصوصی آورده میشدند تکمیل شوند. کمی شبیه نوعی بازی فریبکارانه بود، اما همانگونه که پرچت خاطرنشان کرد، “برای آن افراد هیچ محدودیتی وجود نداشت.” واقعاً هم نداشت؛ تا سال ۱۹۷۴، حدود ۲۷۰۰ نفر از این مشاوران غیرنظامی، تقریباً همگی نظامیان بازنشسته اخیر آمریکا، در ایران زندگی میکردند.
در عین حال، سیل پولی که به جامعه ایران سرازیر میشد، تورم عظیم و جابجایی اجتماعی گسترده را تغذیه میکرد. در جنوب تهران و در حلبیآبادها، جوانان بیکار و کمکار روستایی به سرعت در حال گسترش بود، در حالی که شکاف روزافزون بین فقرا و ثروتمندان ایران به شعلهور شدن شورش چپگرای تازهنفس اما رو به رشد کمک میکرد. به موازات آن، سرکوب رسمی به طور پیوسته افزایش مییافت، ساواک اختیارات گسترده جدیدی میگرفت و بیش از پیش به شکنجه روی میآورد. جورج برازول (George Braswell) به سرعت متوجه فضای ترس فزاینده شد. وقتی او و خانوادهاش برای اولین بار در سال ۱۹۶۸ به تهران آمدند، به او توصیه شده بود که ساواک قطعاً تلفن خانهاش را شنود میکند و حداقل یک عامل ساواک در همه کلاسهای دانشگاهش حضور خواهد داشت. تا سال ۱۹۷۳، چنین پارانویایی به شدت افزایش یافته بود. برازول در مورد ارتباطات ایرانیاش خاطرنشان کرد: “آنها همیشه از ساواک میترسیدند، اما این ترس نوعی صدای پسزمینه بود. حالا دائمی شده بود. حتی درون خانواده، با نزدیکترین دوستانشان، الان خیلی مراقب حرفزدنشان بودند.”
اما کدام بخش از این مسائل توسط جامعه آمریکایی در حال گسترش در ایران درک میشد؟ باز هم، این فرض کاملاً معقول به نظر میرسید که تصور کنیم بخشهای مختلف دولت آمریکا بالاخره در حال تلاش برای سنجش نبض جامعه ایران در جریان تب ثروت نفتی هستند — اما باز هم، فرضی کاملاً اشتباه.
تا دهه ۱۹۷۰، دفتر سیا در تهران یکی از بزرگترین دفاتر سیا در جهان بود، پس قطعاً افسران اطلاعاتی که آنجا خدمت میکردند، وضعیت داخلی را زیر نظر داشتند. مگر نه؟ اما نه. در عوض، دقیقاً مانند دهه ۱۹۵۰، اکثریت افسران سیا در ایران در دهه ۱۹۷۰ یا متخصصان ضد اطلاعات در پیام ها و مخابرات بودند که بر پایگاههای شنود شوروی در شمال ایران نظارت داشتند، یا مأموریت نظارت بر گروههای کمونیست محلی یا منطقهای را داشتند، و فقط گاهی یک افسر شجاع به چیزی فراتر از این علاقه نشان میداد. به طرز باورنکردنی، سیا در ردیابی اعتراضات داخلی ایرانیان آنقدر سهلانگار بود که، طبق گفته یک مقام ارشد شورای امنیت ملی در اواخر دهه ۱۹۶۰، بیشتر اطلاعاتی که در این موضوع جمعآوری میکرد، به سادگی توسط ساواک به آنها تحویل داده میشد. این غفلت با پیمان نیکسون- کیسینجر ۱۹۷۲ بیشتر تقویت شد. آن پیمان فعالانه آژانسهای فدرال را از مطرح کردن سؤالات درباره ایران منع میکرد، و از آنجا که وظیفه اولیه سیا پاسخ به پرسشهایی است که دیگر شاخههای دولت آمریکا مطرح میکنند، به سختی میشد انتظار داشت پاسخ سؤالی را پیدا کند که پرسیده نمیشود.
و دستگاه عظیم نظامی آمریکا در ایران چه؟ تا اواسط دهه ۱۹۷۰، گروه مشاوره کمک نظامی آمریکا (American Military Assistance Advisory) (MAAG) در ایران یکی از بزرگترین تیمهای مشاورهای از این دست در جهان بود، اما بر اساس محدودیتی که خود شاه در دهه ۱۹۴۰ وضع کرده بود، تمام افسران این گروه به صراحت از جمعآوری اطلاعات داخلی منع شده بودند. این محدودیتی بود که هم فرماندهان متوالی گروه و هم همتایان ایرانیشان به شدت اجرا کرده بودند، و بعید بود پس از پیمان تسلیحاتی ۱۹۷۲ یا تب ثروت نفتی ایران در ۱۹۷۴ مورد بازبینی قرار گیرد. بالاخره، حالا که دریاسالاران و ژنرالهای آمریکایی در تهران به فروشندگان خصوصی سلاح در سفره منافع و سودجویی و بخور بخور ایرانیان پیوسته بودند، چه انگیزهای برای هر کس در نهاد نظامی وجود داشت که به دنبال مشکلات بگردد؟
البته همین را میشد در مورد خیل عظیم بازرگانان آمریکایی که در دوران تب ثروت نفتی به ایران هجوم آوردند گفت. در سال ۱۹۷۰، تخمین زده میشد که حدود هشت هزار آمریکایی در ایران زندگی میکنند، اما تا سال ۱۹۷۵ این هجوم چنان شدید بود که هنری پرچت مأمور شد برآورد جدیدی ارائه دهد. او به یاد آورد: “فکر میکردیم احتمالاً حدود بیستوپنج یا سی هزار نفر باشد.” در واقع، همانگونه که پرچت از تماس با شرکتهای آمریکایی مستقر در این پادشاهی فهمید، با احتساب وابستگان، این عدد به پنجاه هزار نزدیک میشد. بیشتر آنان در حوزههای مرتبط با دفاع بودند، اما یک نکته که همه آنها و همچنین شرکای تجاری آینده ایرانیشان را متحد میکرد، عدم وجود هر گونه انگیزه برای دیدن موانع پیش رو بود.
البته طبیعی است که این دیدگاه بر کسانی تأثیر گذاشت که در سفارت کار میکردند، نهادی که هدف اصلیاش، پس از همه، پیشبرد منافع عمومی و خصوصی آمریکا در خارج است. در این رابطه، تلاش برای جلب قراردادهای بیشتر ایرانی برای شرکتهای بیشتر آمریکایی، به خوبی با رویکرد «چیزهای بد را نبینید» سفارت در گذشته هماهنگ بود.
این، به نوبه خود، با بیمیلی فزاینده اکثر ایرانیان برای گفتگوی صادقانه تقویت میشد. علیرغم ادعای مخالفان پرسر و صدای شاه ، او رژیمی که صرفاً از ترِس عریان ساخته شده باشد برقرار نکرده بود. با این وجود، در ذهن ایرانی متوسط تا اواسط دهه ۱۹۷۰، ساواک همهجا حاضر بود، تقریباً به هر گفتگویی گوش میداد، تقریباً هر تلفنی را شنود میکرد. در نتیجه، ایرانیان به ندرت درباره سیاست صحبت میکردند و حتی هنگام بیان شکایات ملایم درباره رژیم نیز محتاط بودند. اگر چنین شکایاتی داشتند، به شدت بعید بود آنها را با یک مقام آمریکایی در میان بگذارند. نه تنها ایالات متحده حامی خارجی اصلی شاه بود، بلکه ایرانیان از هر قشر و گرایش سیاسی به خوبی از نقش سیا در بازگرداندن او به تخت در سال ۱۹۵۳ آگاه بودند. جورج برازول (George Braswell) این را بسیار زود در دوران اقامتش در تهران متوجه شده بود. او به یاد آورد: “من هیچ چیزی در مورد نقش ما در آن کودتا نمیدانستم، و فکر نمیکنم اکثر آمریکاییها میدانستند. اما، پسر، ایرانیها حتماً میدانستند. همه درباره آن صحبت میکردند، و فکر میکنم منبع بسیاری از نارضایتی بود.” طبیعی است که این نارضایتی بیشتر توسط مخالفان شاه احساس میشد، و از آنجا که ایالات متحده حافظ وضع موجود بود، صحبت با نمایندگانش چه سودی میتوانست داشته باشد؟
تا زمان تب طلا یا همان تب ثروت نفتی ایران، عامل دیگری نیز به حفظ این دیوار بیخبری کمک میکرد. از سال ۱۹۷۰ (1349)، چند گروه چریکی ضدشاه تازهنفس تشکیل شده بود و تا سال ۱۹۷۴ (1353) آنها مسئول کشتن چندین آمریکایی شده بودند. این به هیچ وجه با توجه به دهها هزار آمریکایی ساکن در این پادشاهی، یک کشتار نبود، اما همانگونه که هنری پرچت وقتی پرسیده شد چرا او و همکارانش در سفارت با چهرههای مخالف ایرانی ملاقات نمیکنند، با لحنی تند خاطرنشان کرد: “شما سعی نمیکنید با کسانی که میخواهند شما را بکشند جلسه ترتیب دهید.” اگرچه هیچ چیز شبیه سنگرهای مستحکمی نبود که بسیاری از سفارتهای آمریکا پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به آن تبدیل شدند، اما تا اواسط دهه ۱۹۷۰، سفارت در خیابان تخت جمشید به فضایی روزافزون منزوی تبدیل میشد و ساکنانش هشدارهای مکرر در مورد انواع افراد و مکانهایی که باید خارج از دیوارهای آن اجتناب کنند دریافت میکردند.
اما آن آمریکاییهایی که ذینفع نبودند که فقط یک آسمان آبی را بر فراز ایران ببینند، آن پراکندگی بازرگانان، روزنامهنگاران یا مسافرانی که به زیر پوسته امور توجه داشتند، چه؟ در خاورمیانه کلیشهای است که اغلب آگاهترین غربیها مردان نفتی هستند، زیرا آنها در میدان هستند و شکایتهای «مردم عادی» را میشنوند. مگر این که در تضاد با دیگر کشورهای نفتخیز منطقه، مردان نفتی غربی به ندرت در میدان در ایران بودند — آن میدانها ملی شده بودند و حتی پستهای مدیریتی ارشد در محل نیز توسط افراد محلی اشغال شده بود — بلکه در دفترهای دارای تهویه مطبوع در تهران نشسته بودند. در مورد روزنامهنگاران خارجی، آنهایی که جسارت گزارش انتقادی درباره پادشاهی را داشتند، احتمالاً روزهای کاریشان در آنجا به طور ناگهانی پایان مییافت، یا توسط مقامات دولتی نادیده گرفته میشدند یا ویزای آیندهای به آنها داده نمیشد. در تئوری، مأموریتهای دیپلماتیک غربی موظف به دفاع از استقلال روزنامهنگاری بودند؛ در عمل، وقتی مقاله انتقادی درباره شاه در نیویورک تایمز یا گاردین منتشر میشد، اغلب وظیفه تحقیرآمیز سفیر آمریکا یا بریتانیا بود که با عجله به کاخ شاهنشاه برود تا به مقامات سلطنتی اطمینان دهد دولتشان حتی یک کلمه از آن را باور ندارد.
و بنابراین، در نهایت، درباره مأمور تحقیق اتفاقی مانند جورج براسول، یعنی ناظری که به واسطه شانس یا پشتکار یا قدرت شخصیت، بر چیزی در ایران با اهمیت بالقوه بزرگ برخورده بود، چه میتوان گفت؟ آیا ممکن بود چنین شخصی دیوار جهل جداکننده او از جامعه رسمی آمریکا را بشکند؟
هنگامی که براسول برای اولین بار به تهران بازگشت، خود را به سفارت آمریکا معرفی کرد و با چند مقام در مورد موضوع پایاننامهاش صحبت نمود. او همچون همیشه خوشبرخورد، پیشنهاد کرد یافتههایش را با مقامات سفارت به اشتراک بگذارد، اما در طول سال بعد هیچگاه با او تماس گرفته نشد. “نه یک ناهار. نه یک فنجان قهوه.”
اما باز هم، واقعاً چه چیزی برای نگرانی وجود داشت؟ تا زمان تب طلا، شاه از تعداد بسیاری بحران منطقهای جان سالم به در برده بود و قویتر از آنها ظاهر شده بود. برای سه دهه، ناظران در حال نوشتن آگهی درگذشت او بودند، اما او هنوز آنجا بود. افزون بر این، در طول ده سال قبل، او تا حد زیادی از وابستگان قدیمی کاخ خلاص شده بود و آنها را با تکنوکراتها جایگزین کرده بود، با مردان بسیار تحصیلکرده - و گاه زنانی - که درک میکردند دنیای مدرن چگونه کار میکند. شاید بزرگترین نشانه ثبات برای شاه، این بود که او در همان ده سال از حضور وفادارانه و باثبات یک نخستوزیر واحد، یعنی امیرعباس هویدا برخوردار بود، به جای تعداد سرسامآور نخستوزیرانی - بیست و هشت نفر در بیست و چهار سال - که قبل از او آمده و رفته بودند. همزمان، ایران اکنون از روابط مسالمتآمیز با همه همسایگانش، یک تنشزدایی پایدار با اتحاد جماهیر شوروی و نرخ رشد سالانهای برخوردار بود که این پادشاهی را محتمل میساخت تا در دهه آینده آن گونه که شاه ادعا می کرد ایران به برابری با استاندارد زندگی فرانسه یا آلمان دست یابد. به طور خلاصه، چه چیزی ممکن بود اشتباه پیش برود؟
اما در همه اینها، آنچه احتمالاً معدودی از مقامات آمریکایی درک میکردند - چه رسد به اینکه آماده پذیرش آن باشند - این بود که تا اواسط دهه ۱۹۷۰، بخش عمدهای از نزدیکبینی فزاینده آمریکا درباره متحدش در تهران، ریشه در دگرگونی خارقالعاده در روابط آمریکا و ایران داشت. در این رابطه، محمدرضا پهلوی دیگر آن شاگرد مدرسه عصبی نبود که روی مبل کنار فرانکلین روزولت نشسته باشد؛ او شاهنشاه بود. و ایران دیگر دولت دستنشانده نبود. آن وضعیت متعلق به ایالات متحده بود.
فصل چهارم کتاب در اینجا به پایان می رسد و از هفته آینده با بخش پنجم کتاب را ادامه خواهیم داد.
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش سوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
☑️ آقای طباطبایی ارجمند، خسته نباشید و همچمان نستوه و مصمم پیش بروید. در این شماره و شماره ماقبل آن پاسخ پرسشهایی را بافتم که همواره ذهن مرا مشغول کرده بودند: چرا آمریکا با آن همه بوروکراسی عریض و طویل و با آن همه تجربه و پرسنل اوضاع ایران را در دهه پنجاه و شصت رصد نکرده و تحلیل زمینی و واقعبینانه نداشته است. به ویژه دو مقاله اخیر نشان میدهند که سیاستگذاران و دولتمردان آمریکا در زمانه تب ثروت نفتی در ایران، چگونه برای به چنگ آوردن هرچه بیشتر سهم خود از آن ثروت، چشم خود را بر حکمرانی شاه شاهان و تضاد طبقاتی در جامعه ایران که ناگزیر روزی منفجر میشد، بستند. دریغا که در این میان همه باختند و در آتش نابخردی و طمع سوختند: ایران، آمریکا، در نتیجه منطقه و حتا جهان! این آتش بعد از نیم قرن هنوز هم شعلهور است و برای پایان آن فعلا زمانی قابل تصور نیست.
با قدردانی فراوان و احترامی شایسته سعید سلامی
☑️ جناب آقای سلامی
از لطف و محبت شما و از اینکه با دقت و حوصله ترجمه را دنبال میکنید، صمیمانه سپاسگزارم. پیام دلگرمکننده شما برای من بسیار ارزشمند است و خستگی این کار را از تنم بیرون میکند.
با احترام و سپاس فراوان علیمحمد طباطبایی
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، روز چهارشنبه (دوم سپتامبر) گفت که میداند قیام مردم ایران علیه رهبران تندرو این کشور آسان نیست، اما معتقد است جمهوری اسلامی «روزبهروز ضعیفتر» خواهد شد و در نهایت در برابر سرنگونی آسیبپذیر میشود.
ترامپ پس از آنکه اوایل همان روز در شبکههای اجتماعی پرسیده بود: «مردم ایران چه زمانی قیام خواهند کرد و به مبارزه برخواهند خاست؟» درباره دیدگاه خود در خصوص اعمال فشار داخلی بر رهبران تهران توضیح داد.
رئیسجمهور آمریکا گفت ایرانیان از کشته شدن خود بیم دارند و با اشاره به سابقه اعتراضات اخیر، پیش از جنگ میان آمریکا و ایران، افزود که ممکن است روند تحولات تغییر کند.
رئیس جمهوری آمریکا گفت بر اساس اطلاعاتی که در اختیار دارد، شمار معترضان کشتهشده در ایران به حدود ۶۵ هزار نفر رسیده است. او با تشریح استفاده نیروهای رژیم از مسلسل و تکتیرانداز علیه تجمعات گفت این سرکوب مرگبار علت اصلی خودداری مردم از حضور گسترده در خیابانها است.
او در دفتر بیضی کاخ سفید گفت: «رژیم روزبهروز ضعیفتر میشود و در مقطعی دیگر نخواهد توانست به این آسانی تیراندازی کند؛ چون فکر میکنم مردم دیگر این وضعیت را تحمل نخواهند کرد.»
ترامپ در جریان اعتراضات اقتصادی پیش از جنگ، با مردم ایران ابراز همدردی کرده بود. او همچنین گفته بود که جنگ آمریکا ممکن است به مردم ایران در سرنگونی جمهوری اسلامی کمک کند، اما بعدتر به واقعیت سخت موجود اشاره کرد و گفت معترضان هراس دارند و مخالفت با حکومت تهران دشوار است.
ترامپ روز ۲۸ فوریه حملات هوایی علیه ایران را با هدف جلوگیری از دستیابی این کشور به سلاح هستهای آغاز کرد. ایران نیز در واکنش، تنگه هرمز را مسدود کرد؛ اقدامی که به شکلگیری دورههایی از دیپلماسی و خشونت انجامید.
آمریکا و ایران در روزهای اخیر، پس از یک وقفه یکماهه در درگیریها، حملاتی را علیه یکدیگر انجام دادهاند.
با این حال، ترامپ تلاش کرده است تأکید کند که فشار اقتصادی بهترین راه برای تضعیف جمهوری اسلامی است. دولت او بنادر و کشتیرانی ایران را محاصره کرده و ترامپ میگوید این تلاشها باعث شده است مقدار قابلتوجهی نفتِ غیرایرانی از مسیر تنگه هرمز عبور کند.
او روز چهارشنبه در شبکههای اجتماعی نوشت: «برایم هیچ اهمیتی ندارد که آنها توافقی بیارزش ــ البته از نظر خودشان ــ امضا کنند. من اکنون موضع خودمان را بسیار بیشتر میپسندم؛ با کنترل تقریباً کامل بر تنگه هرمز و اقتصادی که کاملاً در حال فروپاشی است. آنها فقط در حال به تأخیر انداختن امری اجتنابناپذیر هستند.»
ترامپ در دفتر بیضی کاخ سفید گفت که جنگ کاملاً تحت کنترل است و آمریکا تمامی اقداماتی را که ارتش ایران تلاش میکند انجام دهد، زیر نظر دارد.
او گفت: «آنها حتی نمیتوانند به دستشویی بروند، بدون آنکه ما متوجه شویم.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
شهریور ۲۵۸۵
هیچ جامعهای بدون دولتی مقتدر به آزادی پایدار دست نمییابد و هیچ دولت مقتدری نیز بدون احترام به حقوق و آزادیهای شهروندان، مشروعیت و دوام نخواهد داشت. اقتدار و آزادی نه دو مفهوم متضاد، بلکه دو رکن مکمل برای شکلگیری یک نظام سیاسی پایدار و مردمسالار هستند.
هرگاه حکومتی فرو میپاشد، کشور وارد مرحلهای میشود که از آن با عنوان «دوران گذار» یاد میشود؛ دورهای که نظم سیاسی پیشین از میان رفته اما نظم جدید هنوز استقرار نیافته است. این مقطع، حساسترین و پرمخاطرهترین مرحله در حیات سیاسی هر کشور به شمار میآید، زیرا هم میتواند زمینهساز شکلگیری دموکراسی باشد و هم کشور را به سوی هرجومرج، جنگ داخلی یا استبدادی تازه سوق دهد.
ایران نیز پس از عبور از حکومت اسلامی، ناگزیر وارد چنین مرحلهای خواهد شد. در آن شرایط، نخستین نیاز کشور نه برگزاری فوری انتخابات، بلکه برقراری امنیت، نظم و ثبات است. جامعهای که امنیت نداشته باشد، نمیتواند انتخابات آزاد برگزار کند، عدالت را اجرا نماید یا از آزادیهای مدنی پاسداری کند. از اینرو، دولت گذار باید از اقتدار کافی برای اداره کشور برخوردار باشد؛ اقتداری که نه بر پایه سرکوب، بلکه بر مبنای قانون و منافع عمومی استوار باشد.
در دولت مدرن، اقتدار به معنای توانایی اجرای قانون است، نه تحمیل اراده حاکمان. دولتی مقتدر است که بتواند قانون را در سراسر کشور اجرا کند، امنیت عمومی را حفظ نماید، از مرزها پاسداری کند و مانع شکلگیری مراکز قدرت موازی شود. در غیاب چنین اقتداری، گروههای مسلح، شبکههای مافیایی، قدرتهای محلی یا بازیگران خارجی جای دولت را خواهند گرفت و نخستین قربانی این وضعیت، شهروندان عادی خواهند بود.
برخلاف تصور برخی، ضعف دولت الزاماً به گسترش آزادی نمیانجامد. تجربه کشورهای شکستخورده نشان میدهد که فروپاشی اقتدار دولت، آزادی را به ناامنی تبدیل میکند. در چنین شرایطی مردم نه از دولت، بلکه از خشونت، افراطگرایی، بیقانونی و صاحبان قدرت غیرمسئول هراس دارند. آزادی واقعی تنها در سایه دولتی قانونمدار، پاسخگو و مقتدر امکانپذیر است.
دولت گذار ایران باید انحصار اجرای قانون را در اختیار داشته باشد. هیچ فرد یا نهادی نباید خارج از چارچوب قانونی از قدرت نظامی یا امنیتی مستقل برخوردار باشد. نیروهای نظامی و امنیتی باید تحت فرماندهی واحد ملی قرار گیرند، پلیس حافظ حقوق شهروندان باشد، ارتش از تمامیت ارضی کشور پاسداری کند و نهادهای اطلاعاتی در خدمت امنیت ملی، نه منافع صاحبان قدرت، عمل نمایند. وجود مراکز متعدد قدرت مسلح، به معنای تضعیف حاکمیت قانون و تهدید مستقیم ثبات کشور خواهد بود.
در کنار اقتدار امنیتی، دولت گذار باید کارآمدی اداری را نیز حفظ کند. تغییر حکومت نباید به اختلال در زندگی روزمره مردم منجر شود. بیمارستانها، مدارس، بانکها و سایر خدمات عمومی باید بدون وقفه به فعالیت خود ادامه دهند. اگر شهروندان احساس کنند که گذار سیاسی با فروپاشی نظم اداری همراه است، اعتماد آنان به نظام جدید از میان خواهد رفت. دولت انتقالی باید نشان دهد که تغییر سیاسی، آغاز حکمرانی بهتر و کارآمدتر است، نه آغاز بیثباتی.
ثبات اقتصادی نیز از ارکان موفقیت دوران گذار است. تجربه کشورهای مختلف نشان داده است که انتقال قدرت اغلب با نگرانی بازارها، افزایش قیمتها و خروج سرمایه همراه میشود. برای نمونه دِشامد ۱۳۵۷ (۱۹۷۹): تورم بهطور محسوسی افزایش یافت؛ میانگین تورم از حدود ۶.۶٪ به ۱۷.۴٪ افزایش یافت!
▪️مصر – انقلاب ۲۰۱۱: سقوط دولت مبارک با نااطمینانی سیاسی، افت ارزش پول و اختلال در تولید و واردات همراه شد. تورم مواد غذایی در مه ۲۰۱۱ به حدود ۱۲.۲٪ سالانه رسید. همچنین گزارشهای آن دوره از افزایش محسوس قیمت کالاهای مصرفی و آسیب به بازار سهام خبر میدادند.
▪️ تونس – انقلاب ۲۰۱۱: اقتصاد در همان سال وارد رکود شد؛ تولید ناخالص داخلی حدود ۱.۸٪ کاهش یافت و تورم در سال بعد به ۵.۷٪ رسید. صندوق بینالمللی پول افزایش هزینههای دولت و تزریق نقدینگی را از عوامل فشار تورمی دانسته است.
▪️ روسیه – انقلاب ۱۹۱۷: جنگ، انقلاب و فروپاشی ساختار اقتصادی باعث جهش شدید قیمتها شد؛ بر اساس برخی برآوردهای تاریخی، تا آغاز ۱۹۱۷ سطح قیمتها نسبت به قبل از جنگ تقریباً ۴ برابر شده بود. البته بخش قابلتوجهی از این تورم پیش از انقلاب و در اثر جنگ ایجاد شده بود، بنابراین این مثال برای رابطه مستقیم «انتقال قدرت ← گرانی» ضعیفتر از ایران، مصر و تونس است.در چنین شرایطی، کنترل تورم، حفظ ارزش پول ملی، تضمین فعالیت نظام بانکی، تأمین کالاهای اساسی و پرداخت منظم حقوق کارکنان دولت باید در اولویت قرار گیرد. مردم بیش از هر چیز به امنیت معیشتی نیاز دارند و این امنیت، یکی از مهمترین پایههای مشروعیت دولت جدید خواهد بود.
تفاوت اصلی دولت گذار با حکومت پیشین باید در رابطه آن با قانون نمایان شود. دولت نباید خود را مالک کشور بداند، بلکه باید خود را خدمتگزار قانون و مردم تلقی کند. در حکومت اسلامی، قانون در بسیاری موارد تابع اراده قدرت بود؛ اما در دولت انتقالی، قدرت باید تابع قانون باشد. هیچ مقام یا نهادی نباید فراتر از قانون قرار گیرد و هیچکس نباید از پاسخگویی مصون باشد. اقتدار دولت تنها زمانی مشروع است که از قانون سرچشمه بگیرد و در چارچوب آن محدود شود.
در چنین ساختاری، آزادیهای شهروندی امتیازی اعطاشده از سوی حکومت نیست، بلکه حقی ذاتی و غیرقابل سلب است. آزادی بیان، آزادی رسانه، آزادی اندیشه، آزادی تشکلهای سیاسی و مدنی، آزادی اجتماعات و حق مشارکت سیاسی باید از نخستین روزهای گذار تضمین شوند. جامعهای که امکان نقد قدرت را از دست بدهد، دیر یا زود بار دیگر به سوی استبداد حرکت خواهد کرد. از اینرو، دولت باید نقد و نظارت عمومی را نه تهدید، بلکه ابزاری برای اصلاح و بهبود عملکرد خود بداند.
البته آزادی نیز بدون مسئولیت معنا ندارد. هیچ جامعهای نمیتواند اجازه دهد که آزادی به ابزاری برای خشونت، نفرتپراکنی، تروریسم یا نقض حقوق دیگران تبدیل شود. همانگونه که دولت حق ندارد آزادیهای مشروع را سرکوب کند، شهروندان نیز حق ندارند آزادی خود را وسیلهای برای آسیب رساندن به دیگران قرار دهند. مرز آزادی، آزادی دیگران در چارچوب قانون است و دولت موظف است این مرز را با رعایت اصول حقوق بشر و حاکمیت قانون حفظ کند.
یکی از مهمترین آزمونهای دولت انتقالی، نحوه برخورد با مسئولان حکومت پیشین خواهد بود. جامعهای که سالها سرکوب، فساد و نقض حقوق بشر را تجربه کرده است، بهطور طبیعی خواهان اجرای عدالت است؛ اما عدالت نباید به انتقامجویی تبدیل شود. اگر دادگاهها تحت تأثیر احساسات عمومی یا فشارهای سیاسی قرار گیرند، مشروعیت نظام جدید نیز آسیب خواهد دید. همه متهمان، صرفنظر از جایگاه سیاسی گذشته خود، باید از حق دفاع، وکیل مستقل، دادگاه علنی و دادرسی عادلانه برخوردار باشند. این تفاوت اساسی میان حکومت قانون و حکومت انتقام است.
تجربه کشورهای موفق در دوران گذار اهمیت این تعادل را بهخوبی نشان میدهد. اسپانیا پس از پایان حکومت فرانکو با حفظ ثبات اداری و امنیت عمومی، زمینه اصلاحات سیاسی و استقرار دموکراسی را فراهم کرد. آفریقای جنوبی پس از آپارتاید، بهجای انتقامگیری گسترده، مسیر عدالت انتقالی و آشتی ملی را برگزید. شیلی نیز پس از پایان حکومت نظامی، با انتقال تدریجی قدرت به نهادهای منتخب توانست ثبات سیاسی و اقتصادی خود را حفظ کند. نقطه مشترک این تجربهها آن بود که اقتدار دولت در خدمت قانون، آزادی و منافع ملی قرار گرفت.
در مقابل، کشورهایی که نتوانستند میان اقتدار و آزادی تعادل برقرار کنند، با بحرانهای طولانی مواجه شدند. در برخی موارد، فروپاشی اقتدار دولت به جنگ داخلی و تجزیه انجامید و در موارد دیگر، تمرکز بیش از حد قدرت در دست دولت انتقالی، استبدادی تازه را جایگزین استبداد پیشین کرد. این تجربهها نشان میدهد که افراط در هر دو سو خطرناک است؛ نه دولت ضعیف میتواند دموکراسی بسازد و نه دولت خودکامه میتواند آزادی را حفظ کند. برای نمونه:
▪️ لیبی: پس از سقوط حکومت قذافی، ضعف دولت مرکزی باعث درگیری میان گروههای مختلف و بیثباتی سیاسی شد.
▪️ عراق: پس از سقوط صدام حسین، ضعف نهادهای دولتی و درگیریهای داخلی زمینهساز خشونت و بیثباتی شد.
▪️ مصر: در دورههایی که قدرت بیش از حد در دست حکومت متمرکز بوده، آزادیهای سیاسی و مدنی محدود شده.
از همین رو، دولت گذار ایران باید از همان آغاز بر چند اصل بنیادین پایبند باشد: حاکمیت قانون، استقلال کامل قوه قضائیه، پاسخگویی مسئولان، شفافیت مالی، آزادی رسانهها، حمایت از حقوق بشر و تعهد قطعی به برگزاری انتخابات آزاد در پایان دوره انتقال. این اصول باید چنان نهادینه شوند که هیچ دولت آیندهای نتواند آنها را نقض کند.
اقتدار دولت زمانی ارزشمند است که شهروندان آن را ضامن امنیت و حقوق خود بدانند، نه تهدیدی علیه آزادیهایشان. مردم زمانی به دولت اعتماد میکنند که قانون برای همه یکسان اجرا شود، فساد تحمل نشود، رسانهها آزاد باشند، دادگاهها مستقل عمل کنند و هیچ مقام حکومتی فراتر از قانون قرار نگیرد. در چنین شرایطی، اقتدار دولت نه از ترس مردم، بلکه از اعتماد آنان سرچشمه میگیرد؛ و این همان تفاوت بنیادین میان حکومت قانون و حکومت زور است.
آینده ایران بیش از هر چیز به توانایی ایجاد این تعادل وابسته خواهد بود. اگر دولت انتقالی بتواند امنیت را بدون سرکوب، اقتدار را بدون استبداد و آزادی را بدون هرجومرج برقرار کند، زمینه شکلگیری یک نظام سیاسی دموکراتیک، باثبات و پایدار فراهم خواهد شد. اما اگر یکی از این دو اصل، یعنی اقتدار یا آزادی، فدای دیگری شود، خطر بازگشت به چرخه استبداد یا سقوط در بیثباتی همچنان باقی خواهد ماند.
مأموریت اصلی دولت گذار صرفاً انتقال قدرت نیست؛ بلکه انتقال فرهنگ حکمرانی است: گذار از حکومتی که قانون را ابزار قدرت میداند، به دولتی که قدرت را در خدمت قانون قرار میدهد. تنها در چنین شرایطی است که آزادی شهروندان از یک شعار سیاسی به واقعیتی پایدار تبدیل میشود و اقتدار دولت نیز به جای آنکه مایه هراس باشد، پشتوانه امنیت، عدالت و آیندهای باثبات برای همه ایرانیان خواهد شد.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۲ سپتامبر ۲۰۲۶
جامعهٔ ایران در سالهای اخیر با مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی روبهرو بوده است؛ بحرانهایی که دیگر نمیتوان آنها را جدا از یکدیگر دید. کاهش قدرت خرید، تورم، بیثباتی اقتصادی، فرسایش اعتماد عمومی، محدودیتهای سیاسی و مدنی، شکافهای نسلی و اجتماعی و تجربهٔ سالها سرکوب و ناکامی، همگی در حال انباشتهشدن هستند.
در چنین شرایطی، ممکن است جامعه در مقطعی وارد مرحلهای شود که بتوان آن را «انفجار مدنی» نامید؛ نه به معنای پیشبینی وقوع یک رویداد مشخص، بلکه به معنای افزایش ظرفیت واکنشهای گسترده و غیرقابل پیشبینی.
انفجار مدنی الزاماً همان «شورش» یا یک «جنبش سازمانیافته» نیست. ممکن است مجموعهای از اعتراضهای صنفی، اجتماعی، اقتصادی، محلی و سیاسی، در پی یک یا چند محرک، به یکدیگر متصل شوند؛ بدون آنکه در آغاز رهبری واحد، سازمان متمرکز یا حتی شعار مشترکی داشته باشند.
قدرت چنین وضعیتی در گستردگی و چندمرکزی بودن آن است، اما آسیبپذیریاش نیز از همینجا ناشی میشود. اگر قدرت اجتماعی از ظرفیت سازمانیافتگی و نمایندگی سیاسی پیشی بگیرد، انرژی عظیم جامعه ممکن است سرکوب، پراکنده یا فرسوده شود؛ یا حتی توسط نیرویی سازمانیافتهتر مصادره شود.
از همینجا یک پرسش اساسی مطرح میشود: چگونه میتوان انرژی یک انفجار مدنی را به ظرفیت یک جنبش دموکراتیک تبدیل کرد، بدون آنکه جنبش به مالکیت یک فرد، گروه یا قدرت سیاسی درآید؟
خطر مصادرهٔ جنبش
تجربهٔ تاریخی نشان داده است که جنبشهای اجتماعی میتوانند پس از شکلگیری، با تلاش برای تصاحب «نمایندگی مردم» روبهرو شوند. یک جریان سیاسی ممکن است خود را تنها آلترناتیو، تنها رهبر یا تنها صدای واقعی جامعه معرفی کند و سپس رقبای خود را نه بهعنوان رقیب سیاسی، بلکه بهعنوان دشمن یا مانع نجات کشور معرفی کند.
در اینجا باید میان نمایندگی دموکراتیک و تصاحب نمایندگی تفاوت گذاشت.
هیچ فرد یا گروهی صرفاً به دلیل سابقه، شهرت، محبوبیت یا حضور رسانهای، نمایندهٔ انحصاری ملت نیست. نمایندگی دموکراتیک نیازمند سازوکار، انتخاب، پاسخگویی و امکان برکناری است.
این مسئله دربارهٔ همهٔ جریانهای سیاسی صدق میکند. جمهوریخواه، مشروطهخواه، چپ، لیبرال، ملیگرا یا هر جریان دیگری، تا زمانی دموکراتیک است که حق وجود و رقابت دیگران را نیز بپذیرد.
اپوزیسیون بودن، بهخودیخود مترادف دموکرات بودن نیست.
از جنبش مدنی تا منجیگرایی
جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که جامعه میتواند حول مطالبات گستردهٔ آزادی، کرامت انسانی، برابری و حقوق شهروندی بسیج شود. اما هر جنبش اجتماعی در برابر این خطر قرار دارد که زبان آن از «قدرت شهروندان» به «نجات توسط یک فرد یا مرکز قدرت» تغییر کند.
پرسش اصلی دربارهٔ هر رهبر آینده نباید فقط این باشد که چقدر محبوب است؛ بلکه باید پرسید:
چه کسی او را انتخاب میکند؟ در برابر چه نهادی پاسخگوست؟ اگر اشتباه کرد، چگونه اصلاح میشود؟ و اگر جامعه دیگر او را نخواست، چگونه کنار میرود؟
این پرسشها ضد رهبری نیستند؛ بلکه شرط دموکراتیک بودن رهبریاند.
راه میان «رهبر مقتدر» و «پراکندگی کامل» میتواند رهبری توزیعشده، پاسخگو و قابل تغییر باشد؛ رهبریای که هماهنگکنندهٔ جنبش است، نه مالک آن.
پنج میدان قدرت
برای فهم آینده باید دستکم پنج میدان را همزمان دید: جامعهٔ مدنی، نیروهای سیاسی، ساختار حکومت، رسانه و فضای اطلاعات، و محیط ژئوپلیتیک.
جامعهٔ مدنی منبع اصلی انرژی اجتماعی است؛ نیروهای سیاسی دربارهٔ آیندهٔ قدرت رقابت میکنند؛ حکومت میتواند در برابر بحران دچار شکاف یا بازآرایی شود؛ رسانهها قادرند هم به گسترش آگاهی کمک کنند و هم یک فرد یا روایت را بر دیگر صداها مسلط سازند؛ و در نهایت، قدرتهای خارجی نیز منافع خود را دنبال خواهند کرد.
از این منظر، مخالفت با حکومت نباید به معنای واگذاری سرنوشت کشور به قدرتهای خارجی باشد. همانگونه که مخالفت با مداخلهٔ خارجی نیز نباید به دفاع از اقتدارگرایی داخلی تبدیل شود.
اصل بنیادین باید حق مردم ایران برای تعیین سرنوشت خود باشد.
اتحاد بر سر قواعد، نه مالکیت جنبش
یکی از درسهای تجربهٔ ائتلافهای سیاسی گذشته این است که صرفاً گفتن «همه باید متحد شوند» کافی نیست. باید پرسید: بر سر چه چیزی و با چه قواعدی؟
شاید به جای رؤیای یک اتحاد کامل، بتوان بر سر یک پیمان حداقلی دموکراتیک توافق کرد: حق تشکل و بیان، انتخابات آزاد، برابری حقوق شهروندان، استقلال نهادهای مدنی، رقابت سیاسی، منع انتقامگیری جمعی و امکان انتقال مسالمتآمیز قدرت.
لازم نیست همهٔ نیروها دربارهٔ شکل نهایی نظام سیاسی یا همهٔ مسائل آینده توافق داشته باشند. دموکراسی دقیقاً به این معناست که جامعه بتواند با وجود اختلاف، در کنار یکدیگر زندگی سیاسی کند.
نگاهبانی و سویابی
پیش از آنکه دربارهٔ «رهبری» صحبت کنیم، باید از نگاهبانی از جامعه سخن گفت.
هیچکس مالک جنبش نیست. هیچ فردی بدون سازوکار دموکراتیک نمایندهٔ انحصاری ملت نیست. هیچ وضعیت اضطراری نباید به مجوز دائمی برای تعطیلکردن آزادیها تبدیل شود. و هیچ تغییر حکومتی، اگر به افزایش قدرت جامعه منجر نشود، لزوماً یک گذار دموکراتیک نیست.
در کنار نگاهبانی، جامعه به سویابی نیاز دارد؛ یعنی مجموعهای از اصول که در شرایط بحرانی نقش قطبنما را ایفا کنند: حاکمیت مردم، حقوق بنیادین شهروندان، برابری در برابر قانون، آزادی تشکل و بیان، رقابت سیاسی و حق انتخاب شکل حکومت از طریق سازوکارهای معتبر و آزاد.
سخن پایانی
ما نمیدانیم بحران بعدی چه زمانی و با چه محرکی آغاز خواهد شد. نمیدانیم کدام گروه یا جریان در لحظهٔ بحران نقش محوری پیدا خواهد کرد و نمیتوانیم مسیر آینده را از پیش تعیین کنیم.
اما میتوانیم دربارهٔ چیزی از امروز تصمیم بگیریم: چه اصولی نباید در لحظهٔ بحران قربانی شوند.
تجربهٔ پنج دههٔ گذشته به ما هشدار میدهد که سقوط یک قدرت، بهتنهایی دموکراسی نمیسازد؛ همانگونه که ظهور یک رهبر یا شکلگیری یک ائتلاف، الزاماً به معنای نمایندگی مردم نیست.
اگر جامعه وارد مرحلهای از انفجار مدنی شود، پرسش اصلی فقط این نخواهد بود که چه کسی سقوط میکند؛ پرسش مهمتر این است که پس از آن چه کسی تصمیم میگیرد و چگونه میتوان اطمینان یافت که قدرت دوباره از جامعه گرفته نمیشود.
شاید راه آینده نه در انتظار یک منجی، بلکه در ساختن جامعهای باشد که بتواند رهبران خود را انتخاب، نقد و در صورت لزوم برکنار کند.
جنبش ملک کسی نیست.
قدرت باید به جامعه پاسخگو باشد.
و هدف نهایی هر گذار سیاسی، نه صرفاً تغییر صاحبان قدرت، بلکه افزایش قدرت شهروندان برای تعیین سرنوشت خویش است.
در این معنا، امید واقعی نه خوشبینی سادهلوحانه است و نه انکار خطرها؛ بلکه امیدی نقاد است که شکستهای گذشته را به تجربه و نگرانی امروز را به آمادگی برای ساختن فردایی دموکراتیک تبدیل میکند.
این نوشته نه بیانیهٔ یک حزب است، نه نقشهٔ تصاحب قدرت و نه ادعای پیشبینی آینده. کوششی است برای طرح یک نگرانی و یک امید. نگرانی از آنکه جامعهای که برای آزادی و کرامت برخاسته است، بار دیگر قربانی رقابت بر سر قدرت شود. و امید به اینکه تجربههای تلخ گذشته بتوانند این بار نه فقط زخمی در حافظه، بلکه چراغی برای احتیاط و آگاهی باشند.
راه آینده شاید از پیش روشن نباشد. اما چند اصل میتواند روشن باشد:
▪️جنبش ملک کسی نیست.
▪️هیچکس بدون سازوکار دموکراتیک نمایندهٔ انحصاری ملت نیست.
▪️تکثر، دشمن دموکراسی نیست؛ حذف تکثر دشمن آن است.
▪️رهبری ضروری میتواند باشد، اما رهبری بدون پاسخگویی خطرناک است.
▪️تغییر قدرت، بدون افزایش قدرت جامعه، لزوماً گذار دموکراتیک نیست.
و شاید مهمتر از همه:
▪️ما حق داریم نگران باشیم؛ اما هنوز دلیلی نداریم که امید را کنار بگذاریم.
▪️اگر در آستانهٔ انفجار مدنی قرار گرفتهایم، وظیفهٔ امروز تنها پیشبینی فردا نیست.
▪️وظیفهٔ امروز این است که از هماکنون دربارهٔ فردای دموکراتیک گفتوگو کنیم.
▪️نه برای تعیین یک منجی.
▪️نه برای ساختن یک قدرت تازه.
▪️بلکه برای پاسخ به این پرسش بنیادین:
چگونه میتوان از دل جامعهای خشمگین، زخمی و متکثر، قدرتی ساخت که در نهایت دوباره به خودِ مردم بازگردد؟
☑️ آقای سلیمی عزیز. کوشش شما برای تبیین، مرحلهبندی و آسیبناپذیر کردن جنبش اجتماعیای که شرایط وقوعش در ایران هر هفته بیشتر میشود، قابل ستایش و آموزنده است. این جنبش همانطور که نوشتهاید احتیاج به «رهبریای که هماهنگکنندهٔ جنبش است، نه مالک آن» دارد. اما باید توجه داشت که ما در آینده با یک بحران یا جنبش یا آنچه شما “انفجار مدنی” نام نهادهاید روبرو خواهیم بود. این انفجار، نه یک انتخابات آزاد و دمکراتیک خواهد بود که رهبر خود را انتخاب کند، و نه یک درگیری نظامی که همه سربازها گوش به فرمان فرمانده حرکت کنند. این انفجار، امری است بین این دو: مردم و رهبری باید هماهنگ عمل کنند، هر دو باید بتوانند “خط” یکدیگر را بخوانند، و حتی بالاتر از آن، باید بتوانند «خطهای نانوشته» یکدیگر را نیز بخوانند. یعنی کیفتی که بلوغ خاصی در رهبری و مردم میطلبد. امیدوارم هوش و درایت فرهنگی و تاریخی ما ایرانیان به آن حدی باشد که در آن پنج میدان قدرتی که ذکر نمودهاید (جامعهٔ مدنی، نیروهای سیاسی، ساختار حکومت، رسانه و فضای اطلاعات، و محیط ژئوپلیتیک) بتواند هماهنگی مردم و رهبر(ی) را به وجود آورد.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
مایلز جانسون، مکس سدون و چارلز کلاور / فایننشال تایمز / اول سپتامبر ۲۰۲۶
* روسیه بهطور محرمانه به ایران در توسعه موشکهای کروز مافوق صوت کمک میکند
* اسناد فاششده از برنامهای پرده برمیدارند که یکی از مهمترین انتقالهای شناختهشده فناوری نظامی از مسکو به تهران را رقم زده است
روسیه بهطور محرمانه به ایران در توسعه موشکهای کروز پیشرفته مافوق صوت کمک کرده است؛ اقدامی که یکی از مهمترین موارد شناختهشده انتقال فناوری نظامی راهبردی از مسکو به تهران به شمار میرود.
این برنامه مخفی چندساله که با اسم رمز C430L شناخته میشود، برخی از باتجربهترین متخصصان موشکی روسیه را برای کمک به ایران در توسعه نسل جدیدی از تسلیحات به کار گرفته است؛ سلاحی که قادر خواهد بود ناوهای هواپیمابر آمریکا و دیگر شناورهای جنگی را در خاورمیانه تهدید کند.
تحقیقات فایننشال تایمز با بررسی مکاتبات فاششده روسی، سوابق سفرها و تحلیل پتنتهای نظامی، این برنامه را آشکار کرده است. این برنامه از سال ۲۰۲۳ آغاز شد و تا زمان جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران نیز ادامه داشت.
هدف اصلی پروژه C430L کمک به ایران برای توسعه یک سامانه پیشران رمجت (Ramjet) است؛ موتوری که به موشک کروز امکان میدهد با سرعتی چند برابر سرعت صوت به پرواز خود ادامه دهد. کارشناسان موشکی و نظامی میگویند این فناوری تقریباً بهطور قطع برای موشکهای کروز ضدکشتی و موشکهای کروز تهاجم زمینی در نظر گرفته شده است.
فابیان هینتس، کارشناس موشکهای ایرانی و تحلیلگر ارشد مؤسسه بریتانیایی «پژوهش تسلیحات در درگیریها» (Conflict Armament Research)، گفت: «این انتقال یک فناوری نظامی بسیار حساس و راهبردی از روسیه است؛ فناوریای که ایرانیها دههها در پی دستیابی به آن بودهاند.»
او افزود: «چنین برنامهای نیازمند تأیید سیاسی در بالاترین سطوح حاکمیت روسیه است.»
موشکهای کروز مافوق صوت، سرعت بالا را با قابلیت پرواز در ارتفاع پایین ترکیب میکنند؛ ویژگیای که زمان در اختیار سامانههای پیشرفته پدافند هوایی و موشکی برای شناسایی و مقابله با آنها را بهشدت کاهش میدهد. این موضوع بهویژه برای ایران در منطقه خلیج فارس اهمیت دارد؛ جایی که آمریکا و متحدان منطقهایاش سامانههای دفاعی پیشرفته زمینی و دریایی در اختیار دارند.
ایران سامانه پیشران رمجت را ساخته و آزمایش پروازی آن را نیز انجام داده است، هرچند تاکنون هیچ مدرکی مبنی بر استقرار یک موشک کروز مافوق صوت توسعهیافته با کمک روسیه وجود ندارد.
جیم لمسون، تحلیلگر پیشین مسائل نظامی ایران در سازمان سیا که اکنون در مرکز مطالعات منع اشاعه جیمز مارتین فعالیت میکند، گفت: «برای ایرانیها، این فناوری یک سامانه تسلیحاتی راهبردی کاملاً جدید فراهم میکند که میتواند ناوهای نیروی دریایی آمریکا را تهدید کند.»
مکاتبات فاششده نشان میدهد که گفتوگوها درباره این برنامه تا تابستان امسال نیز ادامه داشته است.
این پروژه بخشی از روابط راهبردی و نظامی فزاینده میان روسیه و ایران است. تهران پهپادهای تهاجمی شاهد را در اختیار مسکو قرار داد؛ پهپادهایی که به بخش مهمی از جنگ روسیه در اوکراین تبدیل شدند و همچنین به مسکو برای راهاندازی خط تولید این پهپادها در داخل روسیه کمک کرد.
مقامهای اوکراینی و غربی همچنین روسیه را متهم کردهاند که در جریان جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل، به تهران کمکهای میدانی ارائه کرده است؛ از جمله تصاویر ماهوارهای، پشتیبانی پهپادی و قطعات تسلیحاتی.
برنامه C430L شکل عمیقتری از همکاری را نشان میدهد؛ همکاریای که در آن مسکو به تهران کمک میکند تا دانش فنی لازم برای توسعه یک سامانه تسلیحاتی پیشرفته و راهبردی بومی را به دست آورد.
نیکول گراژفسکی، استاد دانشگاه ساینسپو پاریس، گفت: «این برنامه محرمانه رمجت نشان میدهد که روسیه تلاش دارد جنگ اوکراین را به عرصههای دیگر گسترش دهد و آمریکا را به جبهههای مختلف بکشاند.»
او افزود: «روسیه دیگر چندان نگران خطوط قرمز موجود در منطقه نیست.»

برنامه کمک به توسعه موشکهای مافوق صوت توسط روساباروناکسپورت، شرکت دولتی صادرات تسلیحات روسیه، سازماندهی شد؛ شرکتی که این پروژه را با همکاری مؤسسه NPO Mashinostroyenia هماهنگ میکرد.
ایالات متحده در سال ۲۰۱۴ مؤسسه NPO Mashinostroyenia را تحریم کرد و آن را یکی از شرکتهای بزرگ موشکی روسیه توصیف کرد که مسئول توسعه سامانههای موشک کروز قابل شلیک از کشتیها، زیردریاییها و سکوهای زمینی است و همچنین در پشتیبانی از نیروهای هستهای راهبردی روسیه، از جمله موشکهای بالستیک قارهپیما، نقش دارد.
سوابق سفرهای فاششده که توسط فایننشال تایمز بررسی شدهاند نشان میدهند که مقامهای صادرات تسلیحات روسیه و چندین مهندس ارشد NPO Mashinostroyenia پیش از امضای رسمی قرارداد C430L با وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح ایران در نوامبر ۲۰۲۳، بارها به ایران سفر کردهاند.
تا سال ۲۰۲۵، مؤسسه NPO Mashinostroyenia مجموعه بزرگی از اسناد فنی ایران درباره سامانه پیشران رمجت را دریافت کرده بود. سپس مهندسان روس دادههای حاصل از یک آزمایش پروازی ایرانی را تحلیل کرده و مجموعهای مفصل از پرسشها را درباره عملکرد این سامانه برای تهران ارسال کردند.
آنها درباره تغییرات در سامانه سوخت، پایداری احتراق، ورودی هوا و نازل موتور سؤال کردند. همچنین میخواستند بدانند آیا رمجت پس از پایان دادههای تلهمتری ارائهشده از سوی ایران ــ دادههایی که عملکرد موتور در حین پرواز را نشان میدهد ــ همچنان به کار خود ادامه داده است یا خیر؛ زیرا این دادهها کمتر از یک دقیقه پس از آغاز آزمایش متوقف شده بودند.
این تبادل اطلاعات نشان میدهد که مهندسان NPO در حال بررسی عملکرد سامانهای بودهاند که ایران پیشتر آن را ساخته و آزمایش کرده بود و با استفاده از تجربه روسیه تلاش میکردند مشکلات آن را شناسایی کرده و طراحی آن را بهبود بخشند.
در آوریل ۲۰۲۵، روساباروناکسپورت پیشنهاد اعزام هیأتی متشکل از حدود دو دوجین متخصص روس به ایران را برای انجام مشاورههای فنی در چارچوب پروژه C430L مطرح کرد. در همان مکاتبات از تهران خواسته شده بود پیش از این سفر پیشنهادی، به پرسشهای مهندسان درباره دادههای تلهمتری آزمایش پروازی پاسخ دهد؛ موضوعی که نشان میدهد این مأموریت مستقیماً با ارزیابی فنی سامانه پیشران ایران مرتبط بوده است.
کرملین، روساوبوروناکسپورت و مؤسسه NPO Mashinostroyenia به درخواستهای فایننشال تایمز برای اظهارنظر پاسخ ندادند. دولت ایران نیز که از طریق سفارت خود در لندن مورد پرسش قرار گرفته بود، به سؤالات این روزنامه پاسخی نداد.
ولادیمیر پوتین، رئیسجمهوری روسیه، روز سهشنبه به همتای ایرانی خود مسعود پزشکیان گفت که مسکو «در تلاش است کمکهای مورد نیاز شما را در این دوره دشوار» جنگ با آمریکا فراهم کند و «کالاهای مورد نیاز شما را تأمین میکند»، بیآنکه جزئیات بیشتری ارائه دهد.
پروژه C430L زمانی در حال اجرا بود که ولادیمیر پوتین در سال ۲۰۲۴ تهدید کرد در واکنش به انتقال موشکهای پیشرفته دوربرد غربی به اوکراین، اقدام متقابل انجام خواهد داد و گفت روسیه ممکن است «تسلیحات مشابهی را در مناطقی از جهان در اختیار دیگران قرار دهد که از آنجا حملاتی علیه مراکز حساس کشورهایی انجام شود که چنین اقداماتی را علیه روسیه انجام میدهند.»
برنامه C430L بخشی از الگوی گستردهتری از کمکهای فناورانه پنهانی است که ایران در سالهای اخیر، همزمان با تقویت توانمندیهای نظامی خود، از روسیه و چین دریافت کرده است.
فایننشال تایمز پیشتر در سال جاری فاش کرده بود که مسکو با تحویل سامانههای پدافند هوایی دوشپرتاب «وربا» (Verba) به تهران موافقت کرده است. همچنین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بهطور محرمانه یک ماهواره چینی با وضوح تصویری بالا را در اختیار گرفت که بعداً برای رصد پایگاههای نظامی آمریکا در سراسر خاورمیانه، همزمان با حملات تلافیجویانه موشکی و پهپادی ایران در سال جاری، از آن استفاده کرد.

ایالات متحده پس از آن شرکت چینی تأمینکننده این ماهواره، Earth Eye، را تحریم کرد و اعلام داشت این شرکت در جریان جنگ، تصاویر ماهوارهای در اختیار ایران قرار داده و این تصاویر امکان انجام حملات نظامی ایران علیه نیروهای آمریکایی را فراهم کرده است.
در مجموع، این برنامهها نشان میدهند که تهران چگونه از فناوریهای روسی و چینی برای جبران نقاط ضعف مختلف در ساختار نظامی خود بهره برده است؛ از پدافند هوایی و اطلاعات میدانی گرفته تا توسعه تسلیحات تهاجمی پیشرفتهتر.
در جریان جنگی که آمریکا و اسرائیل در ماه فوریه آغاز کردند، ایران با استفاده از پهپادها و حملات دقیق موشکی توانست خسارات قابل توجهی به پایگاههای نظامی آمریکا و دیگر اهداف ثابت در سراسر خاورمیانه وارد کند، اما تاکنون موفق نشده است آسیب مشابهی به داراییهای دریایی آمریکا وارد کند.
پروژه C430L از توان برخی از ارشدترین مهندسان موشکی مؤسسه NPO Mashinostroyenia بهره گرفته است؛ افرادی که در آستانه امضای قرارداد در اواخر سال ۲۰۲۳، بارها به ایران سفر کردند.
از جمله این افراد الکساندر درگاچف بود که طبق سوابق شغلی فاششده روسی، در آن زمان معاون رئیس این مجموعه دفاعی محسوب میشد و طراح ارشد موشکهای دریایی و سامانههای موشک کروز آن بود.
الکساندر چباکوف، رئیس بخش طراحی سامانههای پیشران تنفسکننده هوا در NPO Mashinostroyenia ــ موتورهایی که با استفاده از هوای جو نیروی رانش تولید میکنند ــ نیز در سال ۲۰۲۳ سه بار به تهران سفر کرد.
پتنتهای روسی بررسیشده توسط فایننشال تایمز نشان میدهد چباکوف متخصص سامانههای پیشران رمجت مافوق صوت برای موشکهای کروز است. نام او بهعنوان مخترع در چندین پتنت مرتبط با کنترل موتورهای رمجت مافوق صوت و کنترل موتور رمجت موشکهای کروز، در کنار موضوعات دیگر، ثبت شده است.
یکی دیگر از متخصصان ارشد NPO Mashinostroyenia که برای هیأت اعزامی پیشنهادی انتخاب شده بود، یوری پروخورچوک بود که روی سامانههای موشکی پرسرعت کار میکرد.
پروخورچوک که طبق اسناد روسی ریاست بخش آیرودینامیک و بالستیک این مجموعه طراحی موشکی را بر عهده دارد، همچنین بهعنوان مخترع در یک پتنت دیگر NPO برای یک موشک کروز هایپرسونیک مجهز به موتور رمجت که برای حمله به اهداف دریایی و زمینی طراحی شده، ثبت شده است.
در سومین سفر این گروه در ژوئیه ۲۰۲۳، ولادیسلاو کوزمیچف، رئیس بخش فناوریهای دفاعی و فضایی شرکت روساباروناکسپورت نیز به آنها پیوست. بر اساس اسنادی که فایننشال تایمز مشاهده کرده است، کوزمیچف بعداً از طرف این شرکت دولتی، قرارداد مربوطه را با وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح ایران مذاکره و نهایی کرد.
درگاچف، چباکوف، پروخورچوک و کوزمیچف به پرسشهای فایننشال تایمز پاسخ ندادند.
ایران طی سالهای گذشته موشکهای بالستیک هرچه پیشرفتهتری توسعه داده است؛ از جمله تسلیحاتی که خود آنها را هایپرسونیک توصیف میکند. این کشور همچنین دارای صنعت داخلی تولید موتورهای توربوجت و توربوفن برای موشکهای کروز با سرعت پایینتر است.
با این حال، تسلط بر فناوری موشک کروز مافوق صوتِ تنفسکننده هوا با پیشران رمجت ــ فناوریای که امکان پرواز پیوسته در جو با سرعتی چند برابر سرعت صوت را فراهم میکند ــ همچنان یکی از مهمترین شکافهای فناورانه در زرادخانه ایران بوده است.
تلاشهای تهران برای پر کردن این خلأ ــ از طریق مهندسی نظامی داخلی، تأمین مخفیانه تجهیزات از خارج و تلاش برای مهندسی معکوس سامانههای خارجی ــ به دههها قبل بازمیگردد و در بالاترین سطوح حاکمیتی هماهنگ شده است.
در سال ۲۰۱۶، وزیر دفاع وقت ایران اعلام کرد که کشور در حال توسعه موشکهای ضدکشتی مافوق صوت است. دو سال بعد نیز دو دیپلمات ایرانی در اوکراین بازداشت شدند؛ آنها در تلاش بودند قطعات و اسناد مربوط به موشک ضدکشتی مافوق صوت Kh-31A ساخت دوران شوروی را تهیه کنند.
در سال ۲۰۱۹، یک شرکت وابسته به بخش دفاعی ایران تصاویری از بازدید آیتالله علی خامنهای، رهبر وقت جمهوری اسلامی، از یک موتور رمجت بومی منتشر کرد. سپس در اوت ۲۰۲۳، خبرگزاری تسنیم وابسته به سپاه پاسداران مدعی شد ایران آزمایش نمونه اولیه یک موشک کروز مافوق صوت را آغاز کرده است.
هینتس گفت توسعه یک سلاح عملیاتی مبتنی بر رمجت بسیار دشوار است و تنها شمار محدودی از کشورها دانش فنی لازم برای انجام آن را در اختیار دارند.
او افزود: «روسها مدت بسیار طولانی روی این فناوری تمرکز کردهاند. معمولاً تصور میشود انتقال فناوری فقط به معنای ارسال نقشهها، قطعات یا حتی موشکهای کامل است، اما اینکه یک مهندس ۶۰ ساله با دههها تجربه به محل پروژه بیاید و با تکیه بر دانش عملی خود مشکلات را حل کند، ارزشی فوقالعاده دارد.»
برای ایران، تسلط بر این موتور میتواند در نهایت امکان طراحی انواع مختلفی از تسلیحات مبتنی بر این فناوری، ارتقای نسلهای بعدی آن و کاهش وابستگی به تأمینکنندگان خارجی را فراهم کند.
لمسون گفت: «اگر روسها بتوانند به ایرانیها در رفع مشکلات فنیشان کمک کنند، به نظر من این یکی از تأثیرگذارترین حوزههای کمک نظامی ـ فنی روسیه به ایران در سالهای اخیر خواهد بود؛ حوزهای که مزایای بلندمدتی برای صنعت دفاعی ایران به همراه دارد.»
مکاتبات موجود نشان میدهد که پروژه C430L در سال ۲۰۲۶ و پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران نیز ادامه داشته است؛ بهگونهای که روسیه در حال تهیه گزارشهای فنی برای تهران بوده و دو طرف درباره مرحله بعدی برنامه توسعه گفتوگو میکردهاند.
نامهای از روساباروناکسپورت در ژوئن ۲۰۲۶ نشان میدهد که طرفین همچنان درباره برخی اجزای مرحله بعدی مذاکرات را ادامه میدادند و برای بررسی بیشتر گزارشهای فنی روسیه برنامهریزی میکردند. با این حال مشخص نیست که مرحله بعدی این برنامه تاکنون آغاز شده است یا خیر.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
سخنان چند چهره دولتی از جمله وزیر ارشاد، خانم مهاجرانی سخنگوی دولت یا آقای جلالیپور مشاور رئیس جمهور درباره بازگشت گروهی از افراد “سرشناس” به ایران بازتاب وسیعی در فضای رسانهای و مجازی داشته است. گفته میشود فهرستی از نام کسانی وجود دارد که قرار است به آنها اجازه بازگشت به ایران داده شود. اسامی بخشی از این فهرست “۱۰۰ نفره” هم در رسانه ها منتشر شده است.
اینکه شماری که مجبور به مهاجرت از وطن شدند و یا به خاطر محکومیت، ترس از دستگیری و مجازات به ایران نمیرفتند “اجازه” پیدا کنند به کشور بازگردند پرسشهای چندی را به میان میکشد.
اولین و شاید مهمترین پرسش این است که آیا چیزی در سیاست و یا قوانین و برخورد نهادها و نیروهای امنیتی نسبت به دگراندیشان و دگرباشان دگرگون شده است؟ پرسش بعدی این است که چهارچوب حقوقی این بازگشت، به ویژه برای کسانی که محکومیت دارند و یا به طور غیرقانونی از کشور خارج شدند چیست؟ آیا کسانی که در فهرست حضور دارند در دادگاهی تبرئه شدهاند؟ چه معیارهایی برای صدور این مجوز بازگشت وجود دارد؟ آیا این “تبعیض مثبت” شروطی دارد و آن را میتوان بخشی از آزادیهای درگوشی دانست که نهادهای رسمی به گونه ابزاری و به خاطر مصلحت نظام به این و آن میدهند؟ بازگشت برای چه کاری است و آیا همان شمشیر داموکلس “مراقبت و تنبیه” که در ایران بر فراز سر جامعه مدنی آویزان است در مورد بازگشتگان هم وجود خواهد داشت؟
از سخنان وزیر ارشاد و دیگران این گونه میتوان برداشت کرد که چیز مهمی شاید در سازوکار حکومتی تغییر نکرده و این افراد به خاطر جنس برخوردشان به حمله نظامی به ایران و یا دیگر مواضع سالهای اخیر قرار است “اماننامه” برای سفر و بازدید بگیرند.
موضوع مهاجرت از همان ابتدای تاسیس جمهوری اسلامی بهمیان کشیده شد و آقای خمینی در نقد کسانی که نگران مهاجرت متخصصان بودند پاسخ داد “میگویند مغزها فرار کردند! بگذار فرار کنند. جهنم که فرار کردند این مغزها. این مغزها مغزهای علمی نبودند، مغزهای خیانتکار بودند، و الاّ کسی از مملکت خودش فرار میکند به آمریکا؟”. در پی دهه انقلابی، دولتهای گوناگون، از آقای رفسنجانی تا آقای پزشکیان با مشاهده زیانهای بزرگ مهاجرت نخبگان، متخصصان و کارآفرینان همگی از اراده خود برای بهبود رابطه با دیاسپورا و نیز بازگشت آنها سخن گفتهاند. همه این دولتها تلاش کردند حساب “افراد مسئلهدار” را از بقیه جدا کنند و قوانینی هم در مجلس به تصویب رسید. امروز ما در برابر یک کارنامه ۴۰ ساله هستیم، مهاجرت معکوس وجود ندارد و روند مهاجرت از ایران شتاب هم گرفته است. شاید باید پیش از هر چیز به سرنوشت این طرحها هم پرداخت.
سالها پیش دوبار برای من در یونسکو فرصتی پیش آمد تا درباره موضوع دیاسپورا و بازگشت متخصصان با مسئولین نهادهای حکومتی (مجلس و وزارت علوم) بحث و گفتگو صورت گیرد. بار اول موضوع تاسیس نهادی برای کمک به بازگشت متخصصان مطرح بود و بار دوم هم در چهارچوب کنفرانسی با عنوان “فرار مغزها” بحث بازگشت نخبگان پیش کشیده شد. من در هر دو دیدار با اشاره به تجربه کشورهایی مانند افریقای جنوبی، کره جنوبی، شیلی، برزیل یا آرژانتین گفتم زمانی مسئله بازگشت از مشروعیت برخوردار میشود که روند مهاجرت کند و یا متوقف شود و دلایلی که سبب مهاجرت شدهاند از میان بروند. مهاجرت معکوس و بازگشت مختصصان و سرمایهها بدون تغییرات معنادار نظام حکمرانی در داخل، حاکمیت قانون، تفکیک قوا، احترام به حقوق برابر شهروند، رها کردن سیاست های تبعیض آمیز و برخوردهای امنیتی و فقط با دعوت و شعار شکل نخواهد گرفت.
کلید این موضوع نه در وزارت علوم است و نه ارشاد و یا حتا ریاست جمهوری. خود اینها هم باید پیش از هر گامی در راستای بازگشت از نهادهای “بالادستی” و امنیتی کسب اجازه کنند. تا وقتی در ایران نظام حکمرانی مدرن نشود، ساختارهای استبدادی تغییر نکنند، حقوق شهروندی به رسمیت شناخته نشود و ضمانتی برای احترام به آن از جمله دستگاه قضایی مستقل وجود نداشته باشد، درست کردن نهاد و بازگشت نمایشی چند چهره مشکلی را حل نخواهد کرد. تجربه کسانی مانند کاوه مدنی ظرفیت تقلیلی این رویکرد را به نمایش میگذارند.
دو تجربه اخیر در سیاست داخلی محدویتهای این سبک وسیاق صلح اجتماعی بدون هزینه و حداقلی با جامعه در برابرماست. نخست تجربه “وفاق ملی” و یا “آشتی ملی” آقای پزشکیان است که در پایان همه چیز به بازتعریف تقسیم قدرت بین بخشی از خودیها منجر شد بدون هیچ تغییر ساختاری در نظام حکمرانی و حل شدن مسئله نمایندگی گروههای گوناگون اجتماعی در نهادهای قدرت.
آشتی ملی و وفاق ملی با شعار و تکرار از معنا تهی شده و بدون عمل واژههای زیبا به وجود نمی آید. آشتی ملی نیازمند احترام به حقوق بخشهای مختلف جامعه است و گام اول این کار ابتدا با آزادی زندانیان سیاسی، کنار گذاشتن مراقبت امنیتی دگراندیشان، انتخابات آزاد و مشارکت نمایندگان واقعی جامعه در نهادهای قدرت شروع میشود. نسخه “ارزان” و بدون هزینه وفاق ملی همان چیزی شده است که میبینیم. حرف زدن از مردم و اهمیت آنها بدون دست برداشتن از انحصار قدرت، درست مانند ضرب المثل مردمی “با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمیشود”.
تجربه دوم هم بازگرداندن استادان و دانشجویان اخراجی بدون اینکه دستگاهها و افرادی که عامل این سیاستها بودند (حراست، اطلاعات، نمایندگان رهبری...) تغییر کنند. گویی همان گره کور سی ساله اصلاحات تقلیلی بدون هزینه بازتولید میشود.
برای داوری درباره رویکرد حکومت باید ابتدا به دگرگونیهای مشخص داخلی نگاه کرد و نهادهایی که عامل محدودیتها، ممنوع کردنها (تصویر، صدا، قلم، کار، فیلم، ورود به کشور، خروج از کشور...) هستند. اگر هنوز بیقانونی و خودسری اصل است، نظارت و دخالت امنیتی در دانشگاه، علم، فرهنگ، هنر، جامعه مدنی و سیاست ادامه دارد، هنرمندی حکم شلاق و حبس میگیرد، سر جوانی که در دادگاههایی بدون رعایت فرایند قضایی متعارف، با ملاحضات امنیتی و برای انتقام گرفتن یا ترساندن به اعدام محکوم شده بالای دار میرود، دگراندیشی سر از زندان درمیآورد و یا مورد اذیت و آزار قرار میگیرد... معنایش این است که در بر همان پاشنه قبلی میچرخد.
آزادیهای درگوشی و میلی را همان کسی که داده میتواند بستاند. اجازه بازگشت با اماننامه با حق بازگشت یکی نیست. حق بازگشت قانونی و شفاف است و کسی از صافی حراست و گزینش نباید عبور کند. بازگشت درگوشی و امان نامهای تحقیر حق بازگشت است.
مسئله همچنین انتقال مسئولیت مهاجرت و تبعید از حکومت به مهاجرانی است که باید برای بازگشت نزد شبه شورای نگهبان بازگشت “احراز صلاحیت” کنند.
سرانجام باید دید در این بده بستان و “روزنه گشایی” حکومت در برابر “امتیازی” که به گروهی گزینش شده واگذار میکند چه چیزی میخواهد به دست آورد؟
سالیان طولانی است کسانی در انتظار رویت دود سفید اصلاحات از دودکش قلعه بدون پنجره حکومت هستند. بحث صلح با دیاسپورا آزمون دیگری برای سنجش رویکرد حکومت است. در ورای استفاده ابزاری و نمایش بازگشت شماری گزینششده باید دید چه چیزی به معنای واقعی تغییر میکند؟ این تغییرات هم میتوانند ساختاری باشند و هم به پویایی درونی جامعه و کنشهای جمعی و نتایج ناخواسته یک سیاست مربوط شوند.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
![]() |
نرخ ارز در اقتصادهای متعارف عمدتاً تحت تأثیر متغیرهایی مانند تفاوت نرخ تورم، نرخ بهره، تراز تجاری، جریان سرمایه و سیاست پولی تعیین میشود. با این حال، در اقتصادهایی که با تحریمهای گسترده، نااطمینانی سیاسی، محدودیت دسترسی به نظام مالی بینالمللی و مناقشه نظامی مواجه هستند، نرخ ارز رویکردی متفاوت پیدا میکند. در چنین شرایطی، نرخ ارز علاوه بر قیمت نسبی پول داخلی و خارجی، به شاخصی از انتظارات اقتصادی، ریسک سیاسی، توانایی دولت برای تأمین ارز و میزان اعتماد جامعه به آینده پول ملی و دماسنج اقتصادی-سیاسی تبدیل میشود.
اقتصاد ایران نمونه برجستهای از چنین وضعیتی است. وابستگی تاریخی درآمدهای دولت به نفت، محدودیت دسترسی به بازارهای مالی بینالمللی، تحریم بانکها و شرکتهای ایرانی، کاهش سرمایهگذاری، رشد مزمن نقدینگی و ضعف اعتبار سیاست پولی موجب شده است که شوکهای خارجی و داخلی با شدت بیشتری به بازار ارز منتقل شوند. در شرایط کنونی، این آسیبپذیری با تشدید فشارهای اقتصادی ناشی از جنگ و محدودیتهای دریایی و تجاری افزایش یافته است.
در اواخر ماه شهریور سال جاری ۱۴۰۵ گزارشهای منتشرشده از کاهش قابل توجه تجارت خارجی ایران در نتیجه تحریمها و محاصره دریایی و همچنین افزایش تورم سالانه به حدود ۷۰ درصد حکایت دارند. همزمان، فشارهای جدید دولت دولت امریکا بخشهای نفت، کشتیرانی، مالی، فناوری و سایر حوزههای مرتبط با اقتصاد ایران را هدف گرفته است.
بنابراین، پرسش درباره آینده دلار در ایران را نمیتوان صرفاً با بررسی عرضه و تقاضای ارز در بازار پاسخ داد. مسئله بنیادیتر آن است که آیا اقتصاد ایران میتواند در شرایط جنگ و تحریم، درآمد ارزی کافی ایجاد کند، آن درآمد را به نظام اقتصادی داخلی منتقل نماید، کسری بودجه خود را بدون خلق پول گسترده تأمین کند و اعتماد عمومی به ریال را حفظ نماید. این نوشتار با استفاده از ادبیات اقتصاد پولی، اقتصاد سیاسی تحریمها و نظریههای تعیین نرخ ارز، تلاش میکند سازوکارهای تعیینکننده نرخ ارز در ایران را در شرایط کنونی تبیین کرده و چشمانداز کوتاهمدت و میانمدت آن را مورد بررسی قرار دهد.
۲. چارچوب نظری تعیین نرخ ارز
۱.۲. نظریه پولی نرخ ارز
در رویکرد پولی، ارزش پول ملی در ارتباط مستقیم با عرضه پول، سطح قیمتها، درآمد حقیقی و تقاضای پول قرار دارد. اگر رشد نقدینگی در یک اقتصاد بهطور پایدار بیش از رشد تولید حقیقی باشد، فشار تورمی ایجاد میشود و در یک نظام ارزی انعطافپذیر، بخشی از این فشار از طریق کاهش ارزش پول ملی در برابر ارزهای خارجی منعکس خواهد شد.
در اقتصاد ایران این مسئله اهمیت ویژهای دارد، زیرا رشد نقدینگی طی سالهای طولانی از رشد ارزش تولید حقیقی فاصله گرفته است. در چنین شرایطی، حتی اگر عرضه ارز در کوتاهمدت از طریق مداخلات بانک مرکزی افزایش یابد، فشار بنیادی ناشی از مازاد نقدینگی از بین نمیرود و میتواند در دورههای بعدی دوباره در بازار ارز ظاهر شود.
مطالعات جدید درباره اقتصاد ایران نیز نشان میدهند که رابطه میان نقدینگی، نرخ ارز و تورم بهشدت به رژیم ارزی و میزان بیثباتی بازار بستگی دارد. گزارشهای گوناگون نشان میدهد که در شرایط پایینتر نوسان ارزی، نقدینگی نقش مهمتری در توضیح تورم دارد؛ اما پس از عبور نرخ رشد ارز از یک آستانه مشخص، کاهش ارزش پول ملی به یکی از عوامل اصلی و معنادار افزایش تورم تبدیل میشود. این یافته برای تحلیل شرایط کنونی ایران اهمیت اساسی دارد، زیرا اقتصاد ممکن است از یک رژیم نسبتاً باثبات پولی وارد رژیمی شود که در آن نرخ ارز و تورم یکدیگر را تقویت میکنند.
۳. نرخ ارز، انتظارات و رفتار اقتصادی
نظریههای مدرن نرخ ارز نشان میدهند که نرخ ارز فقط بر اساس متغیرهای جاری تعیین نمیشود، بلکه انتظارات درباره آینده نیز نقش تعیینکنندهای دارند. اگر خانوارها و بنگاهها انتظار داشته باشند که تورم افزایش خواهد یافت، صادرات نفت کاهش پیدا خواهد کرد یا تحریمهای مالی تشدید خواهد شد، ممکن است پیش از تحقق این رویدادها نسبت به خرید ارز خارجی اقدام کنند.
در این شرایط، تقاضای ارز تنها شامل تقاضای تجاری برای واردات نیست، بلکه تقاضای احتیاطی و دارایی نیز به آن اضافه میشود. خانوارها برای حفظ ارزش دارایی خود، بخشی از ثروت ریالی را به دلار، طلا، ملک یا سایر داراییها منتقل میکنند. بنگاهها نیز برای پوشش ریسک کاهش ارزش ریال، موجودی ارزی یا کالایی خود را افزایش میدهند.
بنابراین، افزایش نرخ ارز میتواند به یک فرآیند خودتقویتشونده تبدیل شود. افزایش نرخ ارز انتظارات تورمی را بالا میبرد؛ افزایش انتظارات تورمی تقاضا برای داراییهای غیرریالی را افزایش میدهد؛ افزایش این تقاضا فشار بیشتری بر بازار ارز وارد میکند و کاهش بیشتر ارزش ریال، انتظارات تورمی را تقویت مینماید.
در نتیجه، در شرایط بیاعتمادی، نرخ ارز میتواند از متغیری که صرفاً «تورم را منعکس میکند» به متغیری تبدیل شود که «تورم آینده را ایجاد و تشدید میکند».
۴. انتقال نرخ ارز به تورم
یکی از مفاهیم مهم در تحلیل اقتصاد ایران، «انتقال نرخ ارز به قیمتها» یا (Exchange Rate Pass-Through) است. این مفهوم نشان میدهد که چه مقدار از کاهش ارزش پول ملی در نهایت به افزایش قیمت کالاها و خدمات داخلی منتقل میشود. شواهد تجربی ایران نشان میدهد که این انتقال ناقص، تدریجی و وابسته به شرایط اقتصادی است. برخی از یافته های پژوهشی نشان دادند که شوکهای نرخ ارز تأثیر قابل توجهی بر قیمتها دارند و اهمیت نرخ ارز در توضیح نوسانات تورم مصرفکننده قابل توجه است.
مطالعه دیگری بر اساس دادههای سالهای ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۸ نیز نشان میدهد که انتقال نرخ ارز به قیمتهای وارداتی، تولیدکننده و مصرفکننده در طول زمان افزایش مییابد و انتقال به قیمت واردات بیش از قیمت سایر کالاهاست. این رابطه در شرایط بیثباتی شدید حتی میتواند قویتر شود. مطالعات جدید درباره ایران نشان میدهند که هنگامی که نوسانات نرخ ارز از یک سطح مشخص فراتر میرود، نقش نرخ ارز در ایجاد تورم افزایش مییابد و اثر نقدینگی نیز تشدید میشود. بنابراین، افزایش نرخ دلار در ایران تنها یک پیامد تورمی نیست؛ بلکه میتواند به یکی از موتورهای اصلی تورم آینده تبدیل شود.
۵. تحریمهای اقتصادی و کاهش عرضه ارز
تحریم اقتصادی از طریق چند کانال مختلف بر نرخ ارز اثر میگذارد. نخستین کانال، محدود کردن صادرات است. در اقتصاد ایران که بخش قابل توجهی از درآمد ارزی آن تاریخی وابستگی به نفت دارد، کاهش صادرات نفت مستقیماً ظرفیت عرضه ارز را کاهش میدهد.
با این حال، مسئله مهمتر از حجم اسمی صادرات نفت، میزان ارز قابل دسترس برای اقتصاد داخلی است. ممکن است نفت صادر شود، اما به دلیل محدودیتهای مالی، بانکی و انتقال پول، همه درآمد حاصل از صادرات در اختیار اقتصاد داخلی قرار نگیرد.
در شرایط جدید، فشارهای دولت امریکا نه تنها نفت ایران، بلکه حملونقل، کشتیرانی، طلا، داراییهای دیجیتال و شبکههای مالی مرتبط با ایران را نیز هدف گرفته است.
این وضعیت موجب میشود عرضه مؤثر ارز کاهش یابد، حتی اگر صادرات اسمی بهطور کامل متوقف نشده باشد.
مطالعات اقتصاد سیاسی تحریمها نیز نشان دادهاند که تحریمهای شدید میتوانند موجب بیثباتی نرخ ارز و افزایش فاصله میان نرخ رسمی و نرخ بازار شوند. پژوهش مربوط به رابطه تحریمهای اقتصادی و تورم در ایران نشان میدهد که دورههای تحریم شدید با بیثباتی بازار ارز، افزایش شکاف نرخ رسمی و بازار و افزایش انتظارات تورمی همراه بودهاند.
بنابراین تحریمها از دو جهت بر نرخ ارز اثر میگذارند: از یک سو عرضه ارز را محدود میکنند و از سوی دیگر انتظارات نسبت به آینده ارزش ریال را تضعیف مینمایند.
۶. تحریم بانکی و انزوای مالی
تحریم بانکی را باید از تحریم تجاری متمایز کرد. تحریم تجاری صادرات و واردات را محدود میکند، اما تحریم مالی میتواند حتی معاملهای را که از نظر تجاری امکانپذیر است، از نظر انتقال پول دشوار یا بسیار پرهزینه کند.
انزوای بانکی ایران از شبکه مالی بینالمللی باعث شده است که انتقال منابع ارزی از طریق واسطهها، صرافیها، بانکهای کشورهای ثالث و سازوکارهای غیرمستقیم انجام شود. هرچه فشار تحریمی بر این واسطهها افزایش یابد، هزینه انتقال ارز افزایش پیدا میکند و عرضه مؤثر ارز کاهش مییابد. همین امر به فساد دامنه دار و همچنین از بین رفتن بخش قابل توجهی از منابع ارزی ایران انجامیده است.
تحولات ماه های اخیر نشان میدهد که دولت امریکا فشار خود را به نهادهای خارجی مرتبط با تجارت ایران نیز گسترش داده است. در عین حال، چین همچنان یکی از مهمترین خریداران نفت ایران است و همین امر موجب شده است که اعمال تحریمهای ثانویه علیه نهادهای مالی چینی با ملاحظات ژئوپلیتیکی همراه باشد. در نتیجه، آینده بازار ارز ایران تا حد زیادی به این مسئله وابسته است که آیا ایران میتواند کانالهای مالی جایگزین خود را حفظ کند یا خیر.
۷. محاصره دریایی و شوک عرضه ارز
در شرایط عادی، کاهش صادرات نفت یک شوک منفی به حساب جاری و عرضه ارز وارد میکند. در شرایط محاصره یا اختلال گسترده در کشتیرانی، این شوک میتواند بسیار شدیدتر باشد.
مسئله فقط صادرات نفت نیست. محدودیت دریایی میتواند واردات کالاهای واسطهای و سرمایهای، هزینه حملونقل، بیمه، زمان تحویل کالا و هزینه مبادلات خارجی را نیز افزایش دهد. از این رو، اقتصاد همزمان با کاهش درآمدهای ارزی و افزایش هزینه واردات مواجه میشود.
گزارشهای اخیر از کاهش قابل توجه تجارت خارجی ایران در نتیجه جنگ، تحریمها و محاصره دریایی حکایت دارند.
از منظر نرخ ارز، چنین وضعیتی یک شوک دوگانه ایجاد میکند. عرضه ارز کاهش مییابد، در حالی که تقاضا برای ارز جهت تأمین کالاهای ضروری، مواد اولیه و قطعات وارداتی همچنان وجود دارد.
اگر این وضعیت طولانی شود، بازار ارز با یک عدم تعادل ساختاری مواجه خواهد شد که مداخله بانک مرکزی تنها میتواند بهطور موقت آن را کاهش دهد.
۸. اقتصاد جنگی و سلطه مالی
یکی از مهمترین چارچوبهای نظری برای تحلیل شرایط فعلی، مفهوم «سلطه مالی» یا آنچه (Fiscal Dominance) است. در این وضعیت، سیاست پولی عملاً تحت فشار نیازهای مالی دولت قرار میگیرد و بانک مرکزی نمیتواند صرفاً بر اساس هدف ثبات قیمتها تصمیمگیری کند.
جنگ معمولاً مخارج دولت را افزایش میدهد، در حالی که همزمان درآمدهای مالیاتی و ارزی کاهش پیدا میکنند. اگر دولت نتواند این شکاف را از طریق مالیات، کاهش مخارج یا استقراض پایدار تأمین کند، فشار بر نظام بانکی و بانک مرکزی افزایش خواهد یافت.
در ایران، این مسئله با تخصیص منابع به بخشهای دفاعی، امنیتی و نظامی اهمیت بیشتری پیدا میکند. افزایش مخارج دفاعی به خودی خود الزاماً تورمزا نیست؛ اثر تورمی زمانی شدید میشود که این مخارج در شرایط کاهش درآمدهای دولت و محدودیت منابع خارجی از طریق افزایش بدهی بانکی یا پولیسازی کسری تأمین شود.
در چنین شرایطی، اقتصاد جنگی میتواند یک چرخه مالی ـ پولی ایجاد کند که در نهایت بر نرخ ارز فشار وارد میکند.
۹. اقتصاد رانتی و تخصیص منابع در شرایط جنگ
اقتصاد ایران علاوه بر ویژگیهای اقتصاد جنگی، دارای ویژگیهای یک اقتصاد رانتی نیز هست. درآمدهای نفتی در دهههای گذشته امکان تأمین بخشی از مخارج دولت بدون اتکا به مالیات گسترده را فراهم کردهاند. این ساختار، رابطه دولت و جامعه را از یک نظام مالیاتی متعارف متمایز کرده و همزمان وابستگی سیاست مالی به درآمدهای منابع طبیعی را افزایش داده است.
در شرایط تحریم، هنگامی که رانت نفتی کاهش مییابد، دولت با محدودیت منابع مواجه میشود. اما کاهش درآمد نفت الزاماً به کاهش متناسب هزینههای دولت منجر نمیشود. در نتیجه، شکاف میان منابع و مصارف افزایش مییابد.
این شکاف در شرایط جنگی اهمیت بیشتری دارد، زیرا بخشهایی از هزینههای دفاعی و امنیتی از نظر سیاسی و استراتژیک انعطافپذیری کمتری دارند.
از این منظر، نرخ ارز نه فقط نتیجه سیاست اقتصادی، بلکه نتیجه ساختار سیاسی تخصیص منابع نیز هست.
۱۰. ناکارآمدی سیاستگذاری و مشکل اعتبار بانک مرکزی
یکی از عوامل مهم در تعیین نرخ ارز، اعتبار سیاستگذار پولی است. اگر فعالان اقتصادی باور داشته باشند که بانک مرکزی قادر به کنترل تورم و حفظ ثبات پولی نیست، حتی سیاستهای درست نیز ممکن است اثر محدودی داشته باشند.
در اقتصاد ایران، چندنرخی بودن ارز، مداخلات اداری، تغییرات مکرر مقررات، محدودیتهای تجاری و عدم ثبات سیاستی موجب شده است که بازار ارز با شکاف میان نرخ رسمی و نرخ آزاد مواجه باشد.
چنین شکافی خود میتواند انگیزههای سفتهبازانه و آربیتراژ ایجاد کند و تخصیص منابع را از فعالیتهای مولد به فعالیتهای مبتنی بر تفاوت نرخها منتقل نماید.
بنابراین، مشکل سیاست ارزی ایران فقط این نیست که «چه نرخی» تعیین میشود؛ مسئله مهمتر این است که آیا بازار به سیاستگذار اعتماد دارد یا خیر.
۱۱. نرخ ارز بهعنوان شاخص اعتماد اقتصادی
در شرایط عادی، افراد ممکن است بخش عمدهای از ثروت خود را به پول داخلی نگهداری کنند. اما در شرایط تورمی و سیاسی پرریسک، تقاضا برای پول داخلی کاهش مییابد.
این پدیده در اقتصاد ایران اهمیت زیادی دارد. دلار، طلا و سایر داراییهای جایگزین برای بخشی از جامعه به ابزار حفظ ارزش تبدیل شدهاند.
بنابراین افزایش نرخ دلار را نمیتوان فقط به فعالیت دلالان نسبت داد. بخش قابل توجهی از تقاضای ارز میتواند ناشی از رفتار عقلایی خانوارها و بنگاههایی باشد که تلاش میکنند ارزش واقعی دارایی خود را در برابر تورم و کاهش ارزش پول حفظ کنند.
از این منظر، نرخ ارز نوعی «شاخص اعتماد» نیز محسوب میشود. هرچه اعتماد به آینده اقتصاد و سیاست پولی کاهش یابد، تقاضا برای پول داخلی کاهش پیدا میکند.
۱۲. یک چارچوب تلفیقی برای تعیین نرخ ارز در ایران
بر اساس چارچوب نظری فوق، نرخ ارز در شرایط کنونی را میتوان حاصل تعامل پنج مجموعه اصلی از عوامل دانست. نخست، عرضه ارز قرار دارد که به صادرات نفت، صادرات غیرنفتی، دسترسی به درآمدهای خارجی و امکان انتقال منابع از طریق شبکه مالی وابسته است.
دوم، تقاضای ارز قرار دارد که نه تنها واردات، بلکه تقاضای احتیاطی و سفتهبازانه را نیز شامل میشود.
سوم، متغیرهای پولی و مالی قرار دارند که شامل رشد نقدینگی، پایه پولی، کسری بودجه، بدهی دولت و وضعیت بانکها هستند.
چهارم، مولفه های ادراکی و روانی نظیر انتظارات اقتصادی قرار دارند که تحت تأثیر تورم، جنگ، تحریم، مذاکرات سیاسی و اعتماد عمومی شکل میگیرند.
پنجم، متغیرهای ساختاری و سیاسی قرار دارند که شامل اقتصاد رانتی، کیفیت حکمرانی اقتصادی، استقلال بانک مرکزی، ساختار تخصیص منابع و رابطه ایران با اقتصاد جهانی هستند. اهمیت این چارچوب نظری در آن است که هیچیک از این عوامل به تنهایی نمیتواند نرخ ارز را توضیح دهد. مسئله اصلی، تعامل آنهاست.
۱۳. چشمانداز کوتاهمدت نرخ ارز
با توجه به شرایط موجود، میتوان سه سناریوی اصلی برای نرخ ارز در هفتهها و ماههای آینده ترسیم کرد.
▪️سناریوی نخست: گشایش سیاسی و مالی
در صورتی که مذاکرات سیاسی به توافقی منجر شود که محدودیت صادرات نفت و انتقال درآمدهای ارزی را کاهش دهد، بخشی از «پریمیوم ریسک» موجود در نرخ دلار میتواند تخلیه شود. در این حالت، حتی بدون تغییر فوری در متغیرهای بنیادی، انتظارات میتوانند به سرعت تغییر کنند و نرخ دلار کاهش یابد. با این حال، چنین کاهشی الزاماً به معنای بازگشت اقتصاد به ثبات نیست میتواند با التهاب در بازار ارز یا تنش سیاسی به سرعت تغییر نموده و قیمت ارز مجددا روند صعودی به خود بگیرد. برای مثال اگر رشد نقدینگی، کسری بودجه و تورم بالا باقی بمانند، بخشی از فشار ارزی در دوره بعد دوباره ظاهر خواهد شد.
▪️سناریوی دوم: تداوم وضعیت موجود
این سناریو در صورت ادامه جنگ، تحریمها، محدودیت صادرات نفت و انزوای مالی محتملترین مسیر است. در این وضعیت انتظار میرود نرخ ارز روندی صعودی اما نوسانی داشته باشد. کاهشهای کوتاهمدت در چنین بازاری کاملاً ممکن است، اما تا زمانی که محدودیت عرضه ارز و فشارهای پولی و مالی پابرجا هستند، کاهش نرخ ارز احتمالاً پایدار نخواهد بود.
▪️سناریوی سوم: تشدید محاصره و تحریم مالی
در صورت کاهش شدیدتر صادرات نفت، گسترش تحریمهای ثانویه به بانکهای کشورهای ثالث و افزایش هزینه انتقال ارز، اقتصاد ایران ممکن است با شوک بسیار شدیدتری مواجه شود.
در این حالت، خطر ورود بازار ارز به رژیم بیثباتی شدید افزایش خواهد یافت. در چنین رژیمی، تغییرات نرخ ارز میتواند از منطق تدریجی خارج شده و به صورت جهشهای متوالی رخ دهد.
۱۴. چرا پیشبینی نقطهای دلار دشوار است؟
در شرایط عادی میتوان با استفاده از مدلهای گوناگون اقتصادسنجی یا مدلهای پولی تلاش کرد نرخ ارز را پیشبینی کرد. اما در اقتصاد جنگی، مشکل اصلی «شکست ساختاری» است. پارامترهای مدل در شرایط عادی ممکن است در شرایط جنگی ثابت باقی نمانند. رابطه میان نقدینگی و نرخ ارز، میان نرخ ارز و تورم و میان صادرات نفت و عرضه ارز ممکن است در نتیجه تغییرات شدید و التهاب باز و متغیرهای ادراکی و روانی حاکم بر بازار تغییر کند.
بنابراین، برای اقتصاد ایران در شرایط فعلی، پیشبینی سناریویی از پیشبینی نقطهای مناسبتر است.
به بیان دیگر، پرسش علمی مناسب این نیست که «دلار دقیقاً در سه ماه آینده چند ریال خواهد بود؟» بلکه این است که «تحت چه شرایطی احتمال جهش نرخ ارز افزایش مییابد و تحت چه شرایطی امکان تثبیت یا اصلاح آن وجود دارد؟»
۱۵. شاخصهای پیشنگر برای رصد بازار ارز
برای تحلیل آینده نرخ ارز، پنج گروه شاخص اهمیت ویژه دارند.
نخست، مقدار واقعی صادرات نفت و میزان درآمد ارزی قابل دسترس است. رقم اسمی صادرات به تنهایی کافی نیست و باید مشخص شود چه مقدار از درآمد آن واقعاً قابل انتقال و استفاده در اقتصاد ایران است.
دوم، وضعیت شبکه بانکی و کانالهای انتقال پول است. هرگونه محدودیت جدید علیه بانکها و واسطههای مالی کشورهای ثالث میتواند فشار قابل توجهی بر بازار ارز ایجاد کند.
سوم، روند پایه پولی، نقدینگی و بدهی دولت به شبکه بانکی است. افزایش سریع این متغیرها، در صورت نبود رشد متناسب تولید، فشار بنیادی بر ارزش ریال ایجاد میکند.
چهارم، شکاف میان نرخ رسمی و بازار آزاد است. افزایش این شکاف میتواند نشانه افزایش فشار پنهان ارزی باشد.
پنجم، انتظارات سیاسی و ژئوپلیتیکی است. در شرایط فعلی، یک خبر درباره مذاکره یا رفع تحریم ممکن است اثر بیشتری بر بازار ارز داشته باشد تا یک تغییر کوچک در یکی از متغیرهای اقتصادی.
۱۶. بحث و نتیجهگیری
تحلیل نرخ ارز در ایران در شرایط کنونی بدون در نظر گرفتن اقتصاد جنگی، تحریمهای مالی و محدودیت صادرات نفت ناقص خواهد بود. نرخ دلار دیگر تنها حاصل تعامل عرضه و تقاضای ارز نیست، بلکه نتیجه تعامل میان محدودیت منابع خارجی، سیاست پولی، سیاست مالی، متغیرهای ادراکی، روانشناختی نظیر انتظارات، ریسک سیاسی و ساختار اقتصاد سیاسی کشور است. محاصره دریایی و محدودیت صادرات نفت ظرفیت عرضه ارز را کاهش میدهد. تحریمهای بانکی انتقال درآمدهای خارجی را دشوارتر و پرهزینهتر میکنند. کاهش درآمدهای ارزی در شرایطی که هزینههای جنگ و امنیت افزایش یافته است، کسری مالی را تشدید میکند. اگر این کسری از طریق شبکه بانکی و بانک مرکزی تأمین شود، رشد نقدینگی و تورم افزایش مییابد. افزایش تورم نیز تقاضا برای داراییهای غیرریالی را افزایش داده و فشار بیشتری بر نرخ ارز وارد میکند.
در همین حال، بیاعتمادی به سیاستگذار میتواند این فرآیند را تقویت کند. اگر خانوارها و بنگاهها انتظار داشته باشند که ارزش ریال در آینده کاهش خواهد یافت، رفتار آنها به سمت پیشخرید ارز و سایر داراییهای جایگزین تغییر میکند. در این شرایط، انتظارات به بخشی از سازوکار تعیینکننده نرخ ارز تبدیل میشوند.
ادبیات تجربی مربوط به ایران نیز از این دیدگاه حمایت میکند. شواهد نشان میدهد که در دورههای بیثباتی شدید، اثر نرخ ارز بر تورم افزایش مییابد و رابطه میان نقدینگی، نرخ ارز و تورم وارد یک رژیم متفاوت میشود.
بر این اساس، مسئله اصلی اقتصاد ایران در شرایط فعلی صرفاً «قیمت دلار» نیست. مسئله بنیادیتر، بحران ارزش پول ملی است. مادامی که اقتصاد با ترکیبی از تورم بالا، رشد نقدینگی، کسری بودجه، کاهش درآمدهای ارزی، محدودیت انتقال منابع، جنگ، تحریم مالی و ضعف اعتماد عمومی مواجه باشد، کاهش ارزش ریال یک روند ساختاری خواهد بود.
از این رو، هرگونه کاهش کوتاهمدت نرخ دلار در اثر مداخله بانک مرکزی یا اخبار سیاسی نباید الزاماً بهعنوان تغییر روند بنیادی تفسیر شود. تغییر پایدار روند تنها زمانی محتمل خواهد بود که سه متغیر بنیادی همزمان تغییر کنند: دسترسی ایران به درآمدهای ارزی، امکان اتصال مجدد به شبکه مالی بینالمللی و اعتبار سیاست پولی و مالی داخلی.
در نهایت، اگر وضعیت فعلی در ماههای آینده بدون یک گشایش معنادار سیاسی و مالی ادامه یابد، محتملترین وضعیت برای بازار ارز ایران تداوم کاهش ارزش ریال همراه با نوسانات شدید و جهشهای دورهای خواهد بود. خطر اصلی نه یک افزایش تدریجی نرخ دلار، بلکه ورود اقتصاد به یک رژیم خودتقویتشونده است که در آن کاهش ارزش ریال، افزایش تورم، افزایش انتظارات تورمی و فرار از داراییهای ریالی یکدیگر را تقویت میکنند.
به همین دلیل، نرخ ارز در شرایط کنونی را باید نه صرفاً به عنوان یک قیمت، بلکه به عنوان برآیند بحران پولی، بحران مالی، بحران ارزی و بحران اعتماد در اقتصاد سیاسی ایران تحلیل کرد.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
گزارش میدانی «شرق» از افزایش تعداد زنان در پاتوقهای مصرف مواد مخدر و بالارفتن شمار زنان میانسال کارتنخواب
نسترن فرخه / روزنامه شرق
زنان و مردان منظم در صفی ایستادهاند، به نوبت جلو میروند، هرکدام به اندازه پولی که دارند هروئین میخرند و همانجا شروع به مصرف میکنند. میان آنها زنانی هم دیده میشوند که ظاهرشان هنوز شباهت چندانی به دیگر زنان کارتنخواب این منطقه ندارد؛ زنانی که در مقایسه با سالهای قبل، حضورشان بهعنوان تازهوارد به پاتوقها بیشتر به چشم میخورد.
این زنان معمولا با خودروهای شخصی خود فقط برای تهیه مواد به این مناطق میآیند. به گفته مددکاران این منطقه، معمولا آنها یک روند مشابه طی میکنند. ورود برخی از آنها به پاتوق اوایل فقط برای خرید مواد مخدر است، اما بهتدریج خانه و سرپناه خود را از دست میدهند و ماشینخواب میشوند و در ادامه ممکن است همان ماشین را هم از دست بدهند؛ مسیری که به گفته مددکاران، گاهی در فاصله چند هفته طی میشود.
سپیده علیزاده، بنیانگذار مجموعه کاهش آسیب نور سپید هدایت است. او سالهاست از وضعیت پاتوقها خبر دارد و برای کمک به این زنان آسیبدیده فعالیت میکند. او از وضعیت بعد از جنگ این پاتوقها برای «شرق» توضیح میدهد و میگوید که پس از جنگ ۴۰روزه حضور زنان میانسال در پاتوقها بیشتر از قبل شده؛ زنانی که پیش از این زندگی معمولی داشتند و برخی از آنها حتی مصرفکننده مواد نبودند، اما شدت فشارهای اقتصادی و نبود حمایت اجتماعی آنها را بهتدریج به این پاتوقها رسانده است؛ فضایی که آنها را با شیب تند اعتیاد روبهرو خواهد کرد.
زنان تازهوارد به پاتوق
مردی خودش را در دل تختهسنگی بزرگ جا داده و مشتی اسکناس و یک کارتخوان سیار جلوی خود گذاشته است. روبهروی حفره سنگی تنگ و تاریک، زنان و مردان در صفی منظم ایستادهاند و منتظرند تا به نوبت چیزی را که خودشان به آن دوا میگویند، بخرند.
بیشتر آنها بعد از خرید، بدون معطلی، گوشهای از این بیابان کنار هم مینشینند، با احتیاط پودر سفید را روی زرورقی میریزند و با فندک آتشی زیر آن روشن میکنند. اینجا بیابانی نزدیک بزرگراه آزادگان است؛ جایی با پاتوقهای دور از هم و مسیری که جز مصرفکنندههای مواد کسی پا در آن نمیگذارد. کنار این صف، به دیواری نیمه تخریبشده پارچهای رنگورفته آویزان شده که پشت آنهم عدهای دیگر در حال مصرفاند. میان آنها زنی ایستاده که با صدای بلند حرف میزند، جملات درهمی که بعضی از آنها معنی خاصی هم ندارند و کسی هم چندان توجهای به حرفهایش ندارد.
مددکار او را با دست نشان میدهد و میگوید: «هنوز مانند بقیه آدمهای پاتوق تهخطی نشده و در ماشین خودش زندگی میکند». کمی بعد که آرام میشود، لوله فلزی را گوشه لبش میگذارد و سوار ساینای سفیدش میشود و همراه مصرفکننده دیگری که مردی میانسال است، از پاتوق دور میشوند.
مددکار از زنان دیگری میگوید که به همین شیوه وارد پاتوق میشوند: «داستان بیشتر آنها از یک جایی به بعد شبیه هم میشود. اوایل فقط برای تهیه مواد اینجا میآیند، بعد کمکم ماشینخواب میشوند و در همین پاتوقها میمانند». صف خرید هروئین همچنان پابرجاست. چند زن و مرد که زیر سایه سنگی بزرگ نشستهاند، از دختر جوانی میگویند که چند هفته قبل در همین اتاقکهای وسط بیابان زایمان کرد: «بچهاش همینجا در پاتوق به دنیا آمد، اما از همان روز تا الان ناپدید شده».
صدای مردی که چهرهاش را بین دیگر مصرفکنندگان پنهان کرده بلند میشود: «از ترس بهزیستی گموگور شده. میگن بچه هم معتاد به دنیا اومده، ولی فعلا کسی ازش خبر نداره». پیگیری برای پیداکردن این نوزاد بینتیجه میماند و حتی رفتن به اتاقکی در جادههای فرعی بزرگراه که همه گفته بودند این مادر و نوزاد از ترس بهزیستی آنجا مخفی شدهاند، فایدهای ندارد.
ماشینخوابی جدیدیها
انتهای این جاده خاکی زن و مرد دیگری زیر آفتاب تیز سوار بر ماشیناند. نشان اعتیاد بر چهره هر دو دیده میشود، اما هنوز ظاهر زن کمترین شباهت را به کارتنخوابهای این منطقه دارد. اول مرد سوار بر پراید سرمهای به راه میافتد، با دست از پنجره به زن علامت میدهد و زن با کوییک سفید پشت پراید گاز میدهد. مددکار میگوید: «چهره هر دو را دیدی؟ هنوز چهره زن کامل نریخته بود. با هم قرار گذاشتند تا جایی بروند. اینجا آدمهایی را دیدهایم که در عرض چند هفته به طور کامل تهخطی شدهاند. اعتیاد یکدفعه آدم را میاندازد و ما در این فضا بارها شاید چنین مواردی بودیم».
آفتاب عمود ظهر، بیشتر سایههای این بیابان را از بین برده است، اما همچنان آدمهای جدید به این صف اضافه میشوند و همه همانجا مشغول مصرف میشوند. کنار آنها چند خودروی شاسیبلند در رفتوآمدند. چند دقیقه یک بار دور میزنند و دوباره به همین پاتوق میرسند.
مددکار دلیل حضور آنها را توضیح میدهد: «این اطراف کارگاه زیاد است و بعضی از این ماشینها برای رفتن به کارگاهها اینجا دیده میشوند، اما بقیه آنها، مخصوصا ماشینهایی که دور پاتوق میگردند تا در فرصت مناسب پیاده شوند، فقط برای خرید مواد اینجا هستند». هنگام خروج از منطقه، همچنان ماشینهای مختلفی به چشم میخورند که تنها دلیل حضورشان در این بیابان، اعتیاد است؛ آدمهایی که در شروع مسیری هستند که خود کارتنخوابها به آن تهخط میگویند.
افزایش زنان میانسال در پاتوقها
آمار دقیق و بهروزی از تعداد زنان کارتنخواب تهران در دست نیست. اما سیر دادههای سالهای اخیر از افزایش کارتنخوابی در تهران خبر میدهد. بر اساس اعلام شهرداری تهران در سال ۱۴۰۰، حدود ۲۴ هزار کارتنخواب و فرد بیخانمان در تهران شناسایی شده بودند. در دی ۱۴۰۳ هم افزایش تماسهای مردمی درباره ساماندهی «خانوادههای بیخانمان» در تهران، از گسترش ابعاد این مسئله خبر میداد. در مهر ۱۴۰۴ سخنگوی شورای شهر تهران بر افزایش شمار معتادان متجاهر در برخی مناطق پایتخت تأکید کرد.
با وجود نبود دادهای که بتوان بر اساس آن روند افزایش حضور زنان در پاتوقها را بهطور دقیق اندازهگیری کرد، طبق گفته فعالان حوزه آسیب اجتماعی تشدید فشارهای اقتصادی، مخصوصا بعد از روزهای جنگ که بسیار مشهود است، به تنهایی میتواند یکی از دلایل اصلی این افزایش باشد. اما نکته مهم موضوعی است که از سوی سپیده علیزاده، مددکار اجتماعی، عنوان میشود. به گفته او در سالهای اخیر و بهویژه پس از جنگ ۴۰روزه، حضور زنان، مخصوصا زنان میانسال در پاتوقها بیشتر دیده میشود. اگر مسئله این زنان هنگام ورود اعتیاد نباشد هم به دلیل حضور در این فضا، به سرعت درگیر خواهند شد.
علیزاده به تفاوت نوع آسیبی که حالا در پاتوقها میبیند اشاره میکند و در مورد این تغییر شکل آسیب میگوید: «در سالهای گذشته، بیشتر زنانی که در پاتوقها دیده میشدند، از پیش درگیر اعتیاد و آسیبهای اجتماعی بودند، اما حالا با گروه دیگری از زنان مواجهیم؛ زنانی که گاه تا میانسالی زندگی نسبتا معمولی داشتهاند، خانواده و فرزند داشتهاند و حتی پیش از ورود به این فضا، مصرفکننده مواد نبودهاند. بنابراین بهنظر میآید فقر یکی از عوامل جدی ورود زنان به پاتوقهاست.
نداشتن هزینه برای تهیه مسکن، زنان را به سمت زندگی در فضاهایی میبرد که پیش از این تصور نمیشد محل زندگی آنها باشد. همین باعث شده مددکاران اجتماعی با مواردی از زندگی خانوادگی در خودرو، وانت یا فضاهای موقت مواجه شوند. در مواردی، زنانی که خودرو دارند بهجای اجاره خانه، در همان خودرو زندگی میکنند و بهتدریج در صورت درگیرشدن با مصرف مواد، وارد چرخهای میشوند که خروج از آن بسیار دشوار است».
این مددکار که سالهای بسیاری است در پاتوقهای مختلف سطح شهر فعال است، از زنی میگوید که تازه وارد این فضا شده است: «هنوز ظاهر این زن به دلیل مصرف مواد نریخته و در خودروی شخصیاش هروئین مصرف میکند. چنین زنانی ممکن است در فاصلهای کوتاه بخش مهمی از داشتههای خود را از دست بدهند؛ از مدارک هویتی و پول تا خودرو و در نهایت سلامت و ظاهرشان که در بیشتر موارد برگشتناپذیر است».
او به آسیبهای بیشتر برای زنان مصرفکننده اشاره میکند که مسیر آسیب برای زنان در بسیاری از موارد با سرعت بیشتری طی میشود: «زنان تازهوارد ممکن است در مدت کوتاهی همه انواع خشونت را تجربه کنند، هرچه بیشتر در این چرخه فروبروند، امکان بازگشتشان کمتر میشود. در میان زنانی که در این سالها دیدهام، فقر و فقدان سرپناه امن یکی از عوامل مهم ورود به این فضاها بوده است. برخی زنان که الان هم بیشتر به چشم میخورند حتی مصرفکننده مواد نیستند، اما به دلیل بیخانمانی در پاتوقها زندگی میکنند و همین شرایط آنها را در معرض آسیبهای بعدی قرار میدهد».
علیزاده در ادامه به خانوادههایی اشاره میکند که همراه با فرزندشان در خودرو زندگی کردهاند: «یک زن و مرد همراه کودک خردسالشان در خودرویی زندگی میکردند و وضعیت کودک به اندازهای نامناسب بود که در نهایت با مداخله اورژانس اجتماعی و تأیید شرایط پرخطر، کودک به بهزیستی منتقل شد. این نمونهها نشان میدهد مسئله فقط کارتنخوابی یا اعتیاد نیست، بلکه مجموعهای از مشکلات است که میتواند یک خانواده را قدمبهقدم به سمت بیخانمانی و آسیب سوق دهد».
این مددکار اجتماعی از سرعت بیشتر تخریب زنان به دلیل اعتیاد میگوید که بعد از مدتی دغدغه اصلی زنان کارتن خواب میشود: «همانطورکه گفتم، زنان در پاتوقها با سرعت بیشتری نسبت به مردان در معرض انواع آسیب قرار میگیرند. یکی از نشانههای این تفاوت در وضعیت جسمی و ظاهری زنان است. از دست دادن دندانها میتواند در مدت کوتاهی موقعیت یک زن را تغییر دهد. زنی که پیشتر به دلیل ظاهرش فرصتهای بیشتری برای کسب درآمد داشته، پس از از دست دادن دندانها و تغییر چهره، ممکن است با سرعت بیشتری از چرخههای معمول خارج شود و به شکل عمیقتری در آسیب فروبرود. حتی زنانی را دیدهام که انگیزه اولیهشان از برخی کارها تأمین هزینه دندانپزشکی بوده است. اما هزینه بالای درمان و شرایط اقتصادی باعث شده این هدف دستنیافتنی بماند و وضعیت آنها بهجای بهبود، وخیمتر شود.
زنان در این فضاها به شکلهای مختلفی در معرض خشونت قرار دارند. پراکندهشدن پاتوقها وضعیت زنان را دشوارتر کرده است. با طرحهای جمعآوری، افراد به نقاط دورافتادهتر و کمتر در دسترس رانده میشوند؛ فضاهایی که دسترسی به خدمات کاهش آسیب در آنها دشوارتر و امنیت زنان کمتر است. در خود پاتوقها زنان معمولا قدرت کمتری برای دفاع از خود دارند. درگیری، سرقت، خشونت و سوءاستفاده در این فضاها اتفاق میافتد و زنان در زمان وقوع درگیری، امکان فرار یا دفاع کمتری دارند». طبق تجربه کاری علیزاده در سالهای اخیر و مخصوصا بعد از جنگ ۴۰ روزه با افزایش زنان میانسال در پاتوقها روبهرو شده و میگوید: «طبق مشاهدات میدانی ما، قبلا بخش قابل توجهی از روایتها مربوط به دختران جوانی بود که به دلایل مختلف وارد چرخه آسیب میشدند؛ اما حالا زنانی را میبینیم که تا میانسالی تلاش کردهاند زندگی خانوادگی خود را حفظ کنند ولی به دلایل مختلف نتوانستهاند و به سمت تنفروشی یا مصرف مواد سوق داده شدهاند.
دیدن زن میانسالی که هنوز زندگی خانوادگی دارد اما برای تأمین معاش به این مسیر کشیده شده، یکی از تلخترین تغییرات سالهای اخیر است. این زنان الزاما از خانوادههای سابقا آسیبدیده نمیآیند؛ برخی از آنها تا پیش از ورود به این چرخه، زندگی عادی داشتهاند. اگر حمایتهای اجتماعی در مراحل اولیه شکل نگیرد، چرخه آسیب هر روز گستردهتر و عمیقتر میشود. زنی که امروز به دلیل نداشتن خانه در خودرو زندگی میکند، اگر حمایت نشود ممکن است فردا خودرویش را هم از دست بدهد؛ اگر مصرفکننده باشد، ممکن است وارد پاتوق شود و در معرض خشونت و سوءاستفاده قرار گیرد و در نهایت اگر هیچ مداخله مؤثری اتفاق نیفتد، مسیر بازگشت برایش بسیار دشوارتر شود».
علیزاده از زمان طلایی برای هر مصرفکننده میگوید؛ زمان طلایی وقتی است که فرد درگیر اعتیاد تصمیم به ترک میگیرد و توضیح میدهد: «این تصمیم ممکن است فقط چند ساعت دوام داشته باشد. اگر فرد همان زمان به مرکز درمانی یا خدمات حمایتی دسترسی پیدا نکند، گرسنگی، تشنگی، نیاز به مواد یا بازگشت به محیط قبلی میتواند تصمیمش را تغییر دهد. مشکل اما این است که مسیر درمان داوطلبانه برای بسیاری از این افراد ساده و سریع نیست. فردی که پول کافی برای درمان ندارد، ممکن است با هزینههای سنگین مراکز درمانی مواجه شود.
از سوی دیگر، فرایندهای اداری و محدودیت پذیرش برخی مراکز باعث میشود بین تصمیم فرد و امکان دریافت خدمات فاصله ایجاد شود و زمان طلایی هم از بین برود. در حالی که برای درمان اجباری، منابع و سازوکارهای مشخصی وجود دارد، مسیر درمان داوطلبانه و حمایتی همچنان با کمبود امکانات مواجه است. یعنی کسی که خودش برای کمکگرفتن اقدام کرده شاید به دلیل نبود ساز و کار کافی دوباره مجبور شود به همان آدمها و مکانهای آسیب بازگردد. در حالی که برای طرحهای اجباری و ضربتی که نتیجه عکس دارد چنین بروکراسیهای وجود ندارد».
با این حال آمار دقیقی از افزایش حضور زنان در پاتوقها وجود ندارد، اما مشاهدات میدانی و بررسیهای مددکاران فعال در این مناطق گواهی بر آن است که حضور زنان کارتنخواب روندی افزایشی به خود گرفته که در ماههای اخیر این روند بیشتر شده است.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / اکسیوس
مقامهای آمریکایی گفتند ارتش ایالات متحده در جریان دور جدید حملات خود که روز سهشنبه انجام شد، دو نفتکش متعلق به دولت ایران را هدف قرار داده است.
چرا این موضوع اهمیت دارد:
این نخستین باری است که ارتش آمریکا بهعنوان پاسخ به حملات ایران علیه کشتیها در تنگه هرمز، نفتکشهای ایرانی را مورد حمله قرار میدهد — نه برای جلوگیری از نقض محاصره دریایی توسط آنها.
یک مقام آمریکایی گفت این اقدام بخشی از سیاست جدید «نفتکش در برابر نفتکش» است که رئیسجمهور ترامپ برای بازدارندگی بیشتر در برابر حملات ایران به نفتکشهایی که از تنگه عبور میکنند، تصویب کرده است.
خبر اصلی:
مقامهای آمریکایی گفتند در حملات روز سهشنبه حدود ۱۰۰ هدف مورد حمله قرار گرفت.
نفتکشهای دولتی ایران در ساحل شمالی خط محاصره دریایی آمریکا لنگر انداخته بودند. پهپادهای آمریکایی موشکهایی شلیک کردند که اتاقهای موتور این نفتکشها را هدف قرار داد.
به گفته مقامهای آمریکایی، از میان اهداف مورد حمله میتوان به سایتهای پدافند هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سامانههای راداری، تواناییهای مینگذاری، سایتهای مخابراتی، سامانههای پرتاب موشکهای کروز ضدکشتی و سامانههای پرتاب پهپادهای تهاجمی اشاره کرد.
آنها گفتند تلافیجویی ایران ناکام ماند. ایران حدود ۲۵ موشک بالستیک شلیک کرد، اما تنها نیمی از آنها به حریم هوایی اردن رسید. ده موشک رهگیری شد و سه موشک بدون ایجاد تلفات فرود آمد.
یک مقام آمریکایی گفت ایران دو دوجین پهپاد به پایگاههای آمریکا در بحرین شلیک کرد، اما بیشتر آنها رهگیری شدند.
همچنین ایران موشکهای بالستیک و پهپادها را به سمت پایگاههای آمریکا در کویت شلیک کرد. دو پهپاد نیز به یک پایگاه آمریکا در اربیل در منطقه کردستان عراق شلیک شد که رهگیری شدند.
تصویر بزرگ:
کاخ سفید و فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) گفتند این حملات در پاسخ به تلاشهای اخیر سپاه برای حمله به کشتیهای تجاری در تنگه هرمز و همچنین به پایگاههای آمریکایی در منطقه انجام شده است.
اما این حملات همچنین بخشی از طرحی بود که ترامپ و دستیاران ارشدش در روزهای اخیر برای جلوگیری از بازسازی توان راداری و موشکی مورد نیاز ایران برای حمله به کشتیهای در حال عبور از تنگه، در حال بررسی آن بودند. اکسیوس این طرح را روز دوشنبه گزارش کرده بود.
یک مقام آمریکایی گفت ایده این است که خطر حملات ایران به نفتکشها، کشتیهای نیروی دریایی آمریکا و هواپیماهای نیروی هوایی کاهش یابد — یا به بیان این شخص، «چمنزنی» انجام شود.
یک مقام آمریکایی روز سهشنبه به اکسیوس گفت حملات جدید ارتش آمریکا، توان تهاجمی ایران در تنگه را تضعیف کرد و «حداقل یک ماه» کاهش سطح تهدید برای کشتیهای تجاری را خرید.
وضعیت میدانی:
در حالی که آمریکا و ایران با یکدیگر تبادل آتش داشتند، نیروهای آمریکایی به هدایت کشتیها از طریق تنگه ادامه دادند.
یک مقام آمریکایی گفت روز سهشنبه حدود ۴۰ کشتی با حمل میلیونها بشکه نفت از تنگه عبور کردند.
این شخص گفت نیروهای آمریکایی چندین موشک کروز ضدکشتی و پهپادی را که سپاه به سمت کشتیها شلیک کرده بود، رهگیری کردند و هیچیک از کشتیها آسیب ندید.
نقطه اصطکاک:
دو طرف همچنین بر سر گزارش ایران درباره تلفات غیرنظامیان با هم درگیر شدند.
رسانههای ایرانی گزارش دادند یک حمله آمریکا به یک مراسم عروسی در شهر کوهستک اصابت کرده و دستکم چهار نفر را کشته و حداقل ۳۵ نفر را زخمی کرده است.
کاپیتان تیم هاوکینز، سخنگوی سنتکام، در پاسخ گفت: «ما از این گزارشها که از سوی رسانههای دولتی ایران منتشر شده، آگاهیم. ارتش آمریکا هرگز غیرنظامیان را هدف قرار نمیدهد، برخلاف سپاه.»
آنها چه میگویند:
یک مقام آمریکایی گفت: «ایرانیها نهتنها کنترل تنگه هرمز را از دست دادهاند، بلکه کنترل درگیری را نیز از دست دادهاند. امروز هیچ چیزی به دست نیاوردند.»
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
شورای اروپا روز سهشنبه اول سپتامبر ۲۰۲۶ اعلام کرد که نسرین ستوده و مسیح علینژاد، دو فعال حقوق بشر ایرانی و مارتا پِرداوی فعال حقوق بشری مجارستانی، نامزدهای نهایی جایزه حقوق بشر «واتسلاو هاول» هستند. برندهٔ نهایی جایزه ۲۸ سپتامبر اعلام خواهد شد.
متن بیانیه مجمع پارلمانی شورای اروپا:
سه نامزد نهایی جایزهٔ واتسلاو هاول ۲۰۲۶
هیئت انتخاب جایزهٔ حقوق بشر واتسلاو هاول — که به اقدامات برجستهٔ جامعهٔ مدنی در دفاع از حقوق بشر در اروپا و فراتر از آن اهدا میشود — امروز فهرست نهایی نامزدهای دریافت این جایزه در سال ۲۰۲۶ را اعلام کرد.
این هیئت که در پراگ تشکیل جلسه داد و متشکل از چهرههای مستقل حوزهٔ حقوق بشر است و تحت ریاست پترا بایر، رئیس مجمع پارلمانی شورای اروپا (PACE)، فعالیت میکند، تصمیم گرفت سه نامزد زیر را به ترتیب حروف الفبا به عنوان نامزدهای نهایی معرفی کند:
▪️خانم مسیح علینژاد، روزنامهنگار، نویسنده و فعال حقوق زنان ایرانی-آمریکایی است که به یکی از برجستهترین صداهای اپوزیسیون ایران در تبعید تبدیل شده است. او کمپین «آزادیهای پنهان من» را علیه قوانین حجاب اجباری راهاندازی کرد؛ کمپینی که به جنبشی جهانی در حمایت از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» تبدیل شد. او از بنیانگذاران کنگرهٔ جهانی آزادی و ائتلاف «متحد علیه آپارتاید جنسیتی» است و تاکنون چندین جایزهٔ بینالمللی دریافت کرده است. کار او کمک کرده تا توجه جهانی به سرکوب زنان و روزنامهنگاران در ایران جلب شود و نقش حیاتی صداهای مستقل در دفاع از حقوق بشر و آزادیهای دموکراتیک برجسته گردد.
▪️خانم مارتا پارداوی، وکیل حقوق بشر اهل مجارستان و همرئیس کمیتهٔ هلسینکی مجارستان است؛ سازمانی پیشرو در دفاع از حقوق پناهجویان، پناهندگان و سایر اتباع خارجی نیازمند حمایت بینالمللی. او سالهاست عملکرد حقوق بشری نیروهای انتظامی و دستگاه قضایی را رصد کرده و علیه قوانینی که فضای فعالیت جامعهٔ مدنی را در مجارستان تنگ و تأمین مالی سازمانهای غیردولتی را محدود میکنند، سخن گفته است. او طی دههها فعالیت تبلیغاتی و اقدام حقوقی، به محافظت از افراد آسیبپذیر در مرزهای اروپا و پاسداری از حاکمیت قانون در برابر فشارهای فزاینده کمک کرده است.
▪️خانم نسرین ستوده، از وکلای برجستهٔ حقوق بشر در ایران است که علیرغم بازداشتهای مکرر، حبسهای طولانیمدت و خطرات جدی شخصی، همواره از فعالان، روزنامهنگاران، اقلیتها و کودکان در معرض اعدام دفاع کرده و علیه قوانین حجاب اجباری و مجازات اعدام مبارزه نموده است. او در آوریل ۲۰۲۶ بار دیگر بازداشت و در مه ۲۰۲۶ با پرداخت وثیقه آزاد شد؛ در حالی که نگرانیها دربارهٔ ایمنی او و همچنین سرکوب گستردهتر وکلای مستقل و مدافعان حقوق بشر ادامه دارد. تعهد استوار او به عدالت، حتی تحت سرکوب شدید دولتی، او را به نمادی از شجاعت و تابآوری برای مدافعان حقوق بشر و جنبشهای طرفدار دموکراسی در ایران و فراتر از آن تبدیل کرده است.
پترا بایر، رئیس مجمع پارلمانی شورای اروپا، با اعلام انتخاب هیئت، از همهٔ مدافعان حقوق بشری که گاهی به بهای جان خود، برای محافظت و ترویج آزادیهای بنیادین و حقوق بشر ایستادگی میکنند، قدردانی کرد. او گفت: «در این چهاردهمین دورهٔ جایزهٔ حقوق بشر واتسلاو هاول، بسیار مناسب بود که از شجاعت کسانی تقدیر کنیم که از طریق مبارزهٔ استوار خود در دفاع از حقوق بشر، نمونههای زندهای از تجسم اصولی هستند که رئیسجمهور واتسلاو هاول از آنها دفاع میکرد. با این کار، آنها الهامبخش همهٔ ما هستند.»
وی افزود: «انتخاب امسال نقش حیاتی مدافعان زن حقوق بشر و همچنین شجاعت باورنکردنی آنها را برجسته میسازد. این موضوع از آن جهت نمادینتر است که سال ۲۰۲۶ مصادف با نودمین سالگرد تولد واتسلاو هاول است. بنابراین خوشحالم که هر سه نامزد، ارزشها و میراثی را که این جایزه برای تجلیل از آن ایجاد شده است، نمایندگی میکنند: شجاعت اصولگرا، صداقت اخلاقی و تعهدی استثنایی به دفاع از کرامت انسانی و آزادیهای بنیادین در برابر فشارهای سیاسی.»
برندهٔ نهایی جایزهٔ ۲۰۲۶ در جریان افتتاحیهٔ نشست پاییزی مجمع پارلمانی شورای اروپا در استراسبورگ، در تاریخ ۲۸ سپتامبر اعلام خواهد شد. جایزهٔ حقوق بشر واتسلاو هاول هر ساله توسط مجمع پارلمانی شورای اروپا و با مشارکت بنیاد چارتا ۷۷ اهدا میشود. این جایزه شامل مبلغ ۶۰٬۰۰۰ یورو، یک تندیس و یک دیپلم افتخار است.
از زمان تأسیس، این جایزه به ترتیب به افراد و سازمانهای زیر اهدا شده است: ماکسیم بوتکویچ (۲۰۲۵)، ماریا کورینا ماچادو (۲۰۲۴)، عثمان کاوالا (۲۰۲۳)، ولادیمیر کارا-مورزا (۲۰۲۲)، ماریا کالسنیکووا (۲۰۲۱)، لوجین الهذلول (۲۰۲۰)، بهطور مشترک به الهام توهتی و ابتکار جوانان برای حقوق بشر (۲۰۱۹)، اویوب تیتییف (۲۰۱۸)، مرات ارسلان (۲۰۱۷)، نادیا مراد (۲۰۱۶)، لودمیلا الکسیوا (۲۰۱۵)، انر ممدلی (۲۰۱۴) و الس بیالیاتسکی (۲۰۱۳).
* اعضای هیئت انتخاب عبارتند از تینی کاکس، عضو سابق سنای هلند و رئیس سابق مجمع پارلمانی شورای اروپا؛ لیلیان موری پاسکیه، عضو سابق شورای کشورهای سوئیس و رئیس سابق مجمع پارلمانی شورای اروپا؛ جوزف پازدرکا، سردبیر رادیو چک پلاس؛ یژی پریبانگ، قاضی دادگاه قانون اساسی جمهوری چک؛ اینجرد شو، عضو سابق پارلمان نروژ و عضو سابق مجمع پارلمانی شورای اروپا؛ کلارا شیماچکووا لورنچیکووا، کمیسر سابق حقوق بشر دولت جمهوری چک.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
بخشی از اوین که در حمله اسرائیل تخریب شد
امید منتظری، بیبیسی
وزارت اطلاعات از یک کمپ ترک اعتیاد به جای بند ۲۰۹ اوین استفاده میکند
بیبیسی فارسی دریافته است که وزارت اطلاعات ایران در حال حاضر یک کمپ ترک اعتیاد را جایگزین بند ۲۰۹ کرده است. با آغاز حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، وزارت اطلاعات بند ۲۰۹ را تخلیه کرد.
وزارت اطلاعات سالها از بند ۲۰۹ برای نگهداری افرادی استفاده میکرد که زیر بازجویی بودند و دوران بازداشت موقتشان را میگذاراندند. طبقه اول این بند که عمدتا اتاقهای اداری است، در جنگ ۱۲ روزه آسیب دیده بود.
از زمان حمله آمریکا و اسرائیل گزارشی از انتقال بازداشتیها به این بند منتشر نشده است.
اکنون بیبیسی دریافته است که وزارت اطلاعات، با تخلیه ساختمان ۲۰۹، بسیاری از بازداشتشدگان را به یک اردوگاه ترک اعتیاد در جاده فشافویه منتقل کرده است.
این کمپ که به عنوان بازداشتگاه استفاده میشود، فقط حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقه با زندان تهران بزرگ (فشافویه) فاصله دارد.
زندانیانی که در ماههای اخیر وزارت اطلاعات آنها را بازداشت کرده است به بیبیسی گفتند که سلولهای این مجموعه جدید حدودا چهار نفره است.
به گفته زندانیان، دستشویی و توالت هم در داخل سلولها است و بر خلاف ۲۰۹، هواخوری ندارد.
بند ۲۰۹ یک هواخوری بزرگ و یک هواخوری کوچکتر داشت که بازداشتیها فرصت مییافت، برای دقایقی در یک محوطه بدون سقف باشند.
ساختمان ۲۰۹ اوین پیش از انقلاب ساخته شد، سلولهای انفرادی و چندنفره داشت.
اما از آنجا که این مجموعه جدید کاربری دیگری داشته است، فقط سلولهای چند نفره دارد.
بنابر روایت زندانیان، همچون گذشته طیفی از زندانیان سیاسی و همچنین متهمان ویژه جرائم مالی و اختلاس در این مجموعه نگهداری میشوند. در گذشته نیز متهمان پروندههای بزرگ زمینخواری و اختلاس در ۲۰۹ نگهداری میشدند.
اما یک زندانی سیاسی به بیبیسی گفت از زمان اعتراضات دیماه سال قبل، تعداد زیادی از کسانی که در این اعتراضات بازداشت شده بودند نیز در این مکان نگهداری میشوند. اتهام این افراد عمدتا جاسوسی و همکاری با «دولت متخاصم» عنوان شده است.
زندانیان که در ماههای گذشته، در این مجموعه بینام بازداشت بودند، شرایط بهداشتی را «هولناک و غیرانسانی» توصیف کردهاند و میگویند در فصل گرما، وضعیت سلولها به گونهای است که ناچارند «بدون» لباس باشند.
یکی از زندانیان میگوید در نبود تهویه و هرگونه سیستم خنککننده، در این سلولهای پر از «حشرات» از گرما «بیخواب» میشوی و «بوی عرق» و «چسبناکی بدن» بخشی از زندگی روزمره است.
قوه قضائیه و سازمان زندانها در ایران تا کنون درباره بازداشتگاه جدید وزارت اطلاعات اطلاعاتی منتشر نکردهاند.
ماموران اطلاعات هم برای مخفی نگه داشتن بازداشتگاه جدید، هنگام آزادی، بازداشتیها را به زندان فشافویه که در نزدیکی آن است منتقل و از آنجا آزاد میکنند.
انتخاب مرکز ترک اعتیاد به عنوان مرکز بازداشت و بازجویی زندانیان در حالی صورت میگیرد که در سالهای گذشته بارها از شرایط غیرانسانی کمپهای ترک اعتیاد انتقاد شده بود.
بیابانهای حوالی جاده فشافویه و شورآباد قم که بازداشتگاه وزارت اطلاعات هم در آنجا واقع است از مناطقی بود که چند کمپ بازپروری در آن برپا شده بود.
اما به دنبال انتشار گزارشها از شرایط بسیار بد بهداشتی و همچنین بدرفتاری، شماری از این مراکزدر شورآباد قم و اردوگاه فشافویه تعطیل شدند.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
تجارت فردا
تاثیر فشار اقتصادی بر انزوای اجتماعی
فقر تنها خود را در کاهش قدرت خرید نشان نمیدهد، بلکه گاهی نخستین نشانه آن را میتوان در کاهش رفتوآمدها، حذف مهمانیها، محدود شدن دایره دوستان و حتی پرهیز از درخواست کمک دید. وقتی هزینههای زندگی بالا میرود و درآمد واقعی کم میشود روابط اجتماعی نیز از فشار اقتصادی در امان نمیمانند. بخشی از معاشرتها حذف میشوند، افراد به شبکههای کوچکتر و همگنتر پناه میبرند و در مواردی شرم ناشی از ناتوانی مالی، فاصله گرفتن از دیگران را تشدید میکند. در چنین موقعیتی آنچه از دست میرود فقط یک رابطه یا دورهمی نیست، بلکه کوچک شدن شبکه اجتماعی میتواند دسترسی فرد به حمایت، اطلاعات و فرصتهای شغلی را نیز محدود و به عاملی برای ماندگار شدن فقر تبدیل کند. فهیمه نظری، جامعهشناس، مدرس دانشگاه و پژوهشگر مسائل اجتماعی، از پیوند میان فقر و انزوای اجتماعی میگوید. از اینکه چگونه فشار اقتصادی سرمایه اجتماعی را تضعیف میکند، چرا خانواده بهعنوان مهمترین شبکه حمایت غیررسمی همزمان زیر فشار قرار میگیرد و چگونه تداوم فقیر شدن جامعه میتواند شکل روابط، اعتماد اجتماعی و حتی الگوی معاشرت میان طبقات مختلف را تغییر دهد.
***
* آیا فقر فقط قدرت خرید افراد را کاهش میدهد یا میتواند به کاهش روابط اجتماعی و افزایش انزوای افراد نیز منجر شود؟ این دو روند چگونه به یکدیگر متصل میشوند؟
فقر به هر دو منجر میشود و میان این دو روند رابطهای مستقیم وجود دارد. هر رابطه اجتماعی هر چند صمیمانه دارای یک زیرساخت مادی است؛ یعنی مواردی مانند هزینه رفتوآمد، پذیرایی، هدیه، تلفن و اینترنت، پوشاک مناسب، نگهداری از کودک، حضور در فضای عمومی و اختصاص زمان فارغ از کار. وقتی درآمد واقعی خانوار کاهش پیدا میکند، معمولاً بودجه به این ترتیب بازتنظیم میشود. ابتدا تفریح، سفر، رستوران، سینما و ورزش حذف میشوند. سپس تعداد مهمانیها، دیدارها و هدیه دادن کاهش پیدا میکند و افراد به فعالیتهای ارزانتر یا روابط نزدیکتر محدود میشوند. در مراحل بعد حتی تماس با اقوام و دوستان نیز کم شده، شبکه اجتماعی کوچکتر شده و فرد از منابع عاطفی، اطلاعاتی و شغلی آن محروم میشود. در ایران سهم بالای مسکن و خوراک از بودجه خانوار موجب میشود هزینههای فرهنگی، تفریحی و معاشرتی سریعتر قربانی شوند. برای خانواده مستاجری که بخش زیادی از درآمدش صرف اجاره میشود یک مهمانی خانوادگی، سفر کوتاه یا ثبتنام کودک در کلاس ورزشی دیگر هزینهای فرعی نیست، بلکه ممکن است با خوراک، دارو یا پرداخت قبوض رقابت کند. بنابراین کاهش رفتوآمد را نباید صرفاً تغییر سلیقه یا رواج فردگرایی دانست. بخشی از آن عقبنشینی اجباری از زندگی اجتماعی است. در اینجا فقر زمانی، فقر مکانی و فقر ارتباطی نیز به فقر درآمدی اضافه میشوند. فرد ممکن است چند شغل داشته باشد، در حاشیه شهر ساکن باشد و ساعتهای زیادی را در رفتوآمد بگذراند. در نتیجه حتی اگر دیدار خانوادگی پرهزینه نباشد، زمان و انرژی آن را ندارد.
* بهنظر میرسد وقتی افراد بهدلیل ناتوانی مالی، از مهمانی، سفر، رستوران یا دورهمیهای دوستانه کنارهگیری میکنند بهنوعی شرم اجتماعی ناشی از فقر را تجربه میکنند. این احساس چقدر در تشدید انزوا نقش دارد؟
در بسیاری از موارد همینگونه است، اما هر کنارهگیری را نباید فقط با شرم توضیح داد. گاهی فرد صرفاً توان پرداخت هزینه را ندارد، اما هنگامی که ناتوانی مالی با احساس قضاوت شدن، بیآبرویی یا پایین بودن منزلت همراه میشود با شرم فقر مواجهیم. متاسفانه این شرم در جامعه ایران میتواند در موقعیتهای بسیار عادی و معمولی ظاهر شود، مانند ناتوانی در دعوت متقابل از اقوام، نداشتن لباس مناسب برای حضور در مراسم، ناتوانی در خرید هدیه عروسی یا تولد، نداشتن پول برای مشارکت در سفر دوستانه و موارد بسیار دیگر. فقر در این وضعیت فقط فرد را از مصرف محروم نمیکند، بلکه او را در معرض مقایسه اجتماعی قرار میدهد. فرد برای آنکه مجبور نباشد دائم توضیح دهد، بهانه میآورد، دعوتها را رد یا ارتباط را قطع میکند. این عقبنشینی موقت اگر تکرار شود دوستان نیز بهتدریج دعوت کردن را کنار میگذارند و حذف خودخواسته به حذف واقعی از شبکه اجتماعی تبدیل میشود.
شرم همچنین مانع درخواست کمک میشود. فرد ممکن است برای حفظ آبرو فقر خود را پنهان کند و دقیقاً زمانی که به حمایت نیاز دارد از شبکه حمایتی فاصله بگیرد. در جامعهای که موفقیت اغلب به توان مصرف، نوع پوشش، محل سکونت و سبک تفریح پیوند میخورد، فقر بهاشتباه به «ضعف فردی» تعبیر میشود. این نگاه، فقر ساختاری را به احساس شکست شخصی تبدیل میکند. نکته مهمتر اینکه شرم فقر، کرامت انسانی را زایل میکند. در نتیجه چرخهای شکل میگیرد که فقر اقتصادی و انزوای اجتماعی را به یکدیگر پیوند میدهد. کاهش درآمد، توان فرد برای همراهی با الگوی مصرف جمعی را محدود میکند و این ناتوانی میتواند به احساس شرم و مقایسه منفی با دیگران منجر شود. فرد در چنین وضعیتی ممکن است بهتدریج از روابط اجتماعی فاصله بگیرد و در نتیجه با افزایش تنهایی و کاهش حمایت اجتماعی مواجه شود. کاهش حمایت نیز خود آسیبپذیری اقتصادی فرد را بیشتر میکند و درنهایت چرخه فقر، انزوا و کاهش حمایت اجتماعی را تشدید میکند.
* فقر چگونه سرمایه اجتماعی افراد را تضعیف میکند؟ و آیا کوچک شدن شبکه دوستان و آشنایان میتواند خود به عاملی برای ماندگار شدن فقر تبدیل شود؟
منظور از سرمایه فقط سرمایه اقتصادی نیست. ما با انواع سرمایههای دیگر در عالم اجتماع مواجهیم. مانند سرمایه پیوندی (روابط نزدیک با خانواده، دوستان و همسایگان)، سرمایه ارتباطی (ارتباط با افراد و گروههای متفاوت که میتوانند اطلاعات و فرصت تازه بیافرینند) و سرمایه اتصالی (امکان ارتباط با نهادها، مدیران، سازمانها و مراکز تصمیمگیری) و سرمایه اجتماعی. سرمایه اجتماعی را چسب اجتماعی مینامند. منظور از سرمایه اجتماعی مجموعهای از روابط، اعتمادها و تعهدات متقابل است که فرد از طریق آنها به حمایت، اطلاعات و فرصت دسترسی پیدا میکند. پژوهشهای انجامشده در ایران نیز نشان دادهاند شرایط فقر و محرومیت میتواند بر سرمایه اجتماعی اثر منفی بگذارد. حال در پاسخ به این پرسش باید بگویم افراد فقیر ممکن است هنوز سرمایه پیوندی داشته باشند، اما سرمایه ارتباطی و اتصالی آنان اغلب محدودتر است. این افراد کمتر به شبکههایی دسترسی دارند که فرصت شغلی، وام، آموزش، مشتری، مشاوره حقوقی یا ارتباط سازمانی ایجاد میکنند. کوچک شدن شبکه اجتماعی میتواند فقر را ماندگار کند، زیرا بسیاری از فرصتها از مسیر روابط منتقل میشوند. اطلاعات درباره یک شغل، معرفی به کارفرما، یافتن مشتری، قرض اضطراری، ضمانت وام یا پیدا کردن مسکن مناسب، اغلب از طریق آشنایان به دست میآید. یکی از نظریههای مهم به نام «نظریه قدرت پیوندهای ضعیف» نشان میدهد آشنایان دور در مقایسه با اعضای نزدیک خانواده گاهی اطلاعات تازهتر و فرصتهای شغلی متنوعتری فراهم میکنند. فقیر شدن، فرد را به شبکه کوچک و مشابه خودش محدود میکند؛ شبکهای که اعضای آن همزمان به کمک نیاز دارند. در نتیجه رابطه میان فقر و سرمایه اجتماعی دوطرفه است. بهعبارت دیگر فقر شبکه را کوچک میکند و شبکه کوچک، امکان خروج از فقر را کاهش میدهد. این همان سازوکاری است که فقر مقطعی را به فقر ماندگار و حتی بیننسلی تبدیل میکند. کودکی که بهدلیل فقر از کلاس، ورزش، اردو و فعالیت فرهنگی کنار گذاشته میشود فقط یک تجربه تفریحی را از دست نمیدهد، بلکه فرصت دوستیابی، یادگیری مهارت ارتباطی و پیوند با شبکههای اجتماعی متنوع را نیز از دست میدهد.
* در جامعهای که بخش بزرگی از مردم همزمان فقیرتر میشوند آیا روابط خانوادگی و شبکههای حمایت غیررسمی میتوانند همچنان نقش ضربهگیر اقتصادی را ایفا کنند یا خودشان زیر فشار قرار میگیرند؟
نهاد خانواده در ایران هنوز یکی از مهمترین منابع حمایت اقتصادی و عاطفی است. همه ما میبینیم که هنوز هم قرض دادن پول، نگهداری از کودک، مراقبت از سالمند، سکونت موقت، تامین جهیزیه، کمک به اجاره مسکن و معرفی به کار، بیشتر درون شبکه خویشاوندی انجام میشود. اما این حمایت ظرفیت نامحدود ندارد. وقتی فقط یک عضو خانواده دچار مشکل شود خویشاوندان میتوانند منابع خود را بسیج کنند. ولی هنگامی که تورم، گرانی مسکن و کاهش درآمد واقعی تقریباً همه اعضای شبکه را همزمان زیر فشار قرار میدهد، ضربهگیر خانوادگی ضعیف میشود. دیگر یک خانواده برخوردار وجود ندارد که به چند خانواده آسیبدیده کمک کند و تقریباً همه بهنوعی نیازمند حمایتاند. بهطور حتم در این وضعیت، چند اتفاق رخ میدهد. کمکها هر روز کوچکتر و کوتاهمدتتر میشوند. قرضها بازپرداخت نمیشوند و روابط را پرتنش میکنند، مراقبت از کودک، سالمند و بیمار بیشتر بر دوش زنان میافتد، جوانان بهدلیل ناتوانی در تامین مسکن استقلال خود را به تعویق میاندازند، چند نسل ناچار میشوند در یک خانه زندگی کنند، اختلاف بر سر ارث، هزینه درمان، اجاره و حمایت از والدین بالا میگیرد و افراد برای پرهیز از درخواست کمک ارتباطهای خود را کم میکنند. در همین موقعیت اختلافات خانوادگی به اوج خود میرسد که این امر خود مسئلهای دیگر است. بنابراین خانواده همزمان میتواند هم پناهگاه باشد و هم محل انتقال فشار. اتکای بیش از اندازه سیاستگذار به خانواده، بدون تامین خدمات عمومی بهمعنای خصوصی کردن هزینه بحران اقتصادی است. پیامد آن نیز فرسودگی مراقبتی زنان، افزایش تعارض خانوادگی و تضعیف همان نهادی است که قرار بوده نقش حمایتکننده داشته باشد.
* آیا کاهش قدرت خرید میتواند به کاهش اعتماد اجتماعی و مشارکت جمعی منجر شود؟ اگر بله، سازوکار این تغییر از سطح زندگی روزمره افراد تا سطح جامعه چگونه اتفاق میافتد؟
فقر با کاهش اعتماد رابطه مستقیم دارد و از چند مسیر شکل میگیرد. نخست فشار معیشتی افق زمانی افراد را کوتاه میکند. فردی که نگران اجاره ماه آینده، هزینه درمان یا امنیت شغلی است ناگزیر منابع ذهنی و زمانی خود را صرف بقا میکند. مشارکت در فعالیتهای داوطلبانه و خیرخواهانه، عضویت در انجمن، عضویت در مدارس و مساجد و همچنین حضور در جلسات محلی و کمک به امور عمومی برای او به اولویت ثانویه تبدیل میشود. دوم تجربه مداوم نابرابری میتواند احساس بیعدالتی ایجاد کند. وقتی فرد تصور کند با وجود تلاش فراوان فقیرتر شده است، اما گروههایی بدون تناسب با تلاش یا شایستگی از منابع بیشتری برخوردارند اعتمادش به قواعد اجتماعی و نهادهای رسمی کاهش مییابد. سوم رقابت بر سر منابع کمیاب افزایش پیدا میکند. رقابت برای شغل، مسکن، یارانه، وام و خدمات عمومی ممکن است دیگران را از شریک اجتماعی به رقیب تبدیل کند. چهارم ضعف نهادهای رسمی موجب میشود اعتماد فقط در حلقههای کوچک خانوادگی باقی بماند. در این حالت ممکن است همبستگی درون خانواده بالا باشد، اما اعتماد به غریبهها، سازمانها و همکاریهای گسترده کاهش یابد. جامعه در ظاهر دارای روابط خانوادگی قوی است، ولی از نظر اعتماد عمومی و توان کنش جمعی ضعیف میشود.
* اگر روند فقیر شدن جامعه ادامه پیدا کند در بلندمدت چه تغییری در الگوی روابط اجتماعی ایرانیان رخ خواهد داد؟ آیا ممکن است جامعه از روابط گسترده و متراکم به سمت روابط محدودتر، فردگرایانهتر و مبتنیبر توان اقتصادی حرکت کند؟
شواهد و دادههای میدانی و واقعی از شرایط حاکم بر جامعه ایران نشان از آن دارد اگر روند تورم مزمن، ناامنی شغلی و کاهش درآمد واقعی ادامه پیدا کند احتمالاً با حذف کامل روابط اجتماعی مواجه نمیشویم، بلکه شکل و ترکیب آنها تغییر میکند. بهعبارت دیگر روابط پرهزینه کاهش مییابد و معاشرت به حلقههای کوچکتر خانوادگی محدود میشود. همچنین افراد روابط خود را گزینشیتر میکنند و بیشتر با کسانی ارتباط پیدا میکنند که سبک زندگی و توان اقتصادی مشابهی دارند و بخشی از معاشرتها به فضای مجازی منتقل میشود، اما ارتباط مجازی الزاماً جای حمایت عینی، حضور عاطفی و تجربه مشترک را نمیگیرد. در ادامه جدایی اجتماعی طبقات عمیقتر میشود. گروههای برخوردار در مدارس، مجتمعهای مسکونی، باشگاهها، سفرها و فضاهای تفریحی خاص خود ارتباط برقرار میکنند و گروههای کمدرآمد از این عرصهها کنار میروند. در نتیجه نهفقط فاصله درآمدی، بلکه فاصله تجربه زیسته میان طبقات بیشتر میشود. همچنین روابط ممکن است اقتصادیتر و ابزاریتر شوند. افراد ناچار میشوند در انتخاب مهمانی، ازدواج، دوستی، محل سکونت و حتی ادامه رابطه، توان مالی خود و دیگری را بیشتر محاسبه کنند. این وضعیت الزاماً نشانه اخلاقیتر یا غیراخلاقیتر شدن مردم نیست، بلکه نتیجه ورود فشار اقتصادی به صمیمیترین قلمروهای زندگی است. مواردی که به آن اشاره شد دارای تبعات اجتماعی است و در بلندمدت ممکن است جامعه ایران از شبکههای گسترده خویشاوندی و محلی به سمت برخی شبکهها حرکت کند. یعنی ما با این موارد بیشتر مواجه خواهیم شد که آنها کوچکتر و بستهترند، از نظر طبقاتی همگنترند، ظرفیت کمتری برای حمایت مادی دارند، بر روابط مجازی بیشتر متکیاند، در آنها دسترسی به فضاهای اجتماعی تابع توان اقتصادی است، اعتماد عمومی کمتر و اعتماد محدود خانوادگی پررنگتر است. هرچند تاکید میکنم که این مسیر قطعی و صد درصد نیست. در بحرانها ممکن است اشکال تازهای از همیاری محلی، صندوقهای خانوادگی، خیریه، مشارکت همسایگی و اقتصاد اشتراکی نیز شکل بگیرد. اما این سازوکارها زمانی پایدارند که دولت و نهادهای عمومی بار اصلی حمایت اجتماعی را بر دوش مردم رها نکنند. درنهایت نیز باید به این نکته اشاره کرد که جامعه ایران سالهاست درگیر بحرانهای کلان و ساختاری در حوزههای اقتصادی است. بحرانهای اقتصادی زمینه را برای وجود و ظهور بحرانهای اجتماعی فراهم میکند و بحرانهای اقتصادی نیز همیشه به تبعات اقتصادی ختم نمیشوند، بلکه تبعات اجتماعی آنها گستردهتر، طولانیتر و عمیقتر خواهد بود. بنابراین مسئولان باید از ضرورتهای زندگی اجتماعی مردم بیشتر بدانند. نخستین ضرورت کنترل پایدار تورم است. در اقتصادی با تورم مزمن، افزایش مقطعی دستمزد یا توزیع کمک نقدی بهسرعت ارزش خود را از دست میدهد. حمایت اجتماعی باید متناسب با تورم و هزینه واقعی زندگی تنظیم شود و گروههای نزدیک به خط فقر را نیز پوشش دهد، زیرا این گروهها با یک شوک کوچک به زیر خط فقر سقوط میکنند. اما سیاست فقرزدایی نباید فقط به پرداخت پول محدود شود. دولت و شهرداریها و نهادها و سازمانهای مرتبط باید از حق برخورداری از زندگی اجتماعی نیز حمایت کنند. توسعه فضاهای عمومی رایگان یا کمهزینه، کتابخانه، ورزش محلهای، سینما و برنامههای فرهنگی ارزان، حملونقل عمومی قابلدسترس و برنامههای تفریحی خانوادگی بخشی از سیاست مقابله با فقر اجتماعی است. همچنین لازم است هزینه مسکن، درمان و آموزش که بودجه معاشرت و فرهنگ خانوار را میبلعد مهار شود. تنهایی فقرا مسئلهای فردی یا روانشناختی نیست، بلکه پیامد اجتماعی اقتصاد تورمی و نابرابر است. وقتی مردم توان حضور در جامعه را از دست میدهند، جامعه نیز بخشی از اعتماد، همبستگی و قدرت همکاری خود را از دست میدهد. فقرزدایی از این منظر فقط افزایش درآمد نیست. بازگرداندن امکان حضور محترمانه و کرامت انسانها در زندگی جمعی است. شاید مسئله اقتصادی را بتوان در چند ماه حلوفصل کرد، اما حلوفصل مسائل اجتماعی زندگی مردم چندین نسل را در بر میگیرد.
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |
این حملات بخشی از طرحی است که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و مشاوران ارشدش طی روزهای اخیر در حال بررسی آن بودهاند؛ طرحی برای انجام حملات محدود در تنگه هرمز با هدف جلوگیری از بازسازی توانمندیهای راداری و موشکی ایران؛ توانمندیهایی که تهران برای حمله به کشتیها به آنها نیاز دارد. آکسیوس روز دوشنبه این طرح را گزارش کرد.
یک مقام آمریکایی گفت هدف از این طرح، کاهش خطر حملات ایران علیه نفتکشها، کشتیهای نیروی دریایی آمریکا و هواپیماهای نیروی هوایی این کشور است؛ به گفته این مقام، هدف این است که «چمنها را کوتاه کنیم»؛ اصطلاحی که در ادبیات نظامی به معنای انجام حملات محدود و دورهای برای مهار تهدید است.
بر اساس گزارش رسانههای ایرانی، این حملات اهدافی را در امتداد سواحل جنوبی ایران در شهرهای بندرعباس، جاسک، چابهار، کنارک، میناب و سیریک و همچنین در جزیره قشم هدف قرار دادهاند.
ستاد فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) اعلام کرد:
ترامپ تهدید کرد که اگر ایران تلاش کند به این حملات پاسخ دهد، با واکنشی شدیدتر روبهرو خواهد شد.
او اندکی پس از انتشار خبر حملات، در شبکه اجتماعی تروثسوشال نوشت:
با این حال، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وعده داد که این حملات با پاسخ مواجه خواهد شد.
یکی از سخنگویان سپاه در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «مجازاتی سخت در انتظار متجاوزان است. ایالات متحده از حملات اخیر خود پشیمان خواهد شد.»
همچنین خبرگزاری تسنیم، وابسته به سپاه، به نقل از یک منبع نظامی ایرانی گزارش داد که پاسخ ایران «چندین برابر بزرگتر» از حملات آمریکا خواهد بود.
این منبع گفت: «منافع و پایگاههای آمریکا در منطقه بهسرعت هدف حملات ایران قرار خواهند گرفت.»
متن کامل پست ترامپ:
ایالات متحده، همین حالا که صحبت میکنیم، در حال حمله به اهداف ایرانی در نزدیکی تنگه هرمز است. این حملات گسترده و قدرتمند هستند و در پاسخ به تلاش ناموفق ایرانیها برای مینگذاری دوباره در تنگه انجام میشوند؛ تنگهای که در حال حاضر هیچ مینی در آن وجود ندارد (همه مینها کاملاً پاکسازی یا منفجر شدهاند).
همچنین ایرانیها هشت موشک به سوی پایگاه نظامی ما در اردن شلیک کردند که همگی با موفقیت سرنگون شدند.
اگر کشور شکستخورده ایران در واکنش به این حمله کاملاً موجه دست به تلافی بزند، بار دیگر و اینبار در سطحی بسیار شدیدتر و بالاتر هدف قرار خواهد گرفت. اما حتی آن هم بزرگترین حمله نخواهد بود؛ بزرگترین حمله هنوز در انتظار است و وقتی تمام شود، چیز بسیار اندکی از جمهوری اسلامی ایران باقی خواهد ماند!
رئیسجمهور دونالد جی. ترامپ
|
يكشنبه ۱۵ شهريور ۱۴۰۵ -
Sunday 6 September 2026
|
ايران امروز |