|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
فرناز فصیحی و لیلی نیکونظر / نیویورک تایمز / ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶
بسیاری از ایرانیانِ ساکنِ کشور، هفتهی خود را در روز شنبه با اضطراب و هراس آغاز کردند. آنها با دقت اخبار مربوط به تدوین طرحهایی توسط ایالات متحده و اسرائیل برای موج جدیدی از حملات به ایران در روزها یا هفتههای آینده را دنبال میکنند.
والدین در این تردید بودند که آیا فرزندانشان را به مدرسه بفرستند یا آنها را در خانه نگه دارند. فعالان اقتصادی سفرهای کاری خود را لغو کردند تا در صورت بسته شدن فرودگاهها یا ناامن شدن جادهها، گرفتار نشوند. در تهران، مردم به پمپبنزینها هجوم بردند تا باک خودروهایشان را پر کنند، از بانکها پول نقد برداشتند و به ذخیرهسازی اقلام غذایی اساسی پرداختند.
برخی از چهرههای تأثیرگذار در شبکههای اجتماعی به دنبالکنندگان خود هشدار دادند که در روزهای پیشِ رو، کمتر در انظار عمومی ظاهر شوند و از سفرهای غیرضروری پرهیز کنند. برخی دیگر اظهار داشتند که آمادگی برای جنگ به یک «روال عادی» جدید تبدیل شده و آنها دچار نوعی بیحسی شدهاند؛ چرا که ایران از ژوئن ۲۰۲۵ تاکنون، دو دوره درگیری شدید را پشت سر گذاشته است.
مجید، یک فعال اقتصادی ۴۲ ساله در تهران، در گفتوگویی تلفنی گفت: «به همسرم گفتم صبح پسرمان را بیدار نکند و او را در خانه نگه دارد؛ میتوانیم روز به روز تصمیم بگیریم که چه کار کنیم.» او افزود که همسرش — که در یکی از وزارتخانهها کار میکند و ممکن است آن مکان هدف حمله قرار گیرد — قصد دارد اعلام کند که بیمار است و به سر کار نمیرود. مجید، همچون تمام ایرانیانی که با آنها مصاحبه شد، درخواست کرد که نام خانوادگیاش منتشر نشود؛ چرا که نگران پیامدهای تلافیجویانه است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، گفته است که اگر توافقی دیپلماتیک حاصل نشود، پس از انتخابات میاندورهای آمریکا، حمله به ایران را مد نظر قرار خواهد داد؛ او تأکید دارد که ایران نباید برنامه هستهای داشته باشد. مقامات آمریکایی هفته گذشته اعلام کردند که ایالات متحده و اسرائیل طرحهای مشخصی را برای از سرگیری حملات آماده کردهاند.
آقای ترامپ رویکردهای متناقضی داشته است؛ گاهی از نابودی کامل کشور سخن گفته و گاهی وعده داده که در صورت دستیابی به توافق، به احیای اقتصاد ایران کمک خواهد کرد. مقامات آمریکایی گفتهاند که رئیسجمهور همچنان میتواند — همانطور که در گذشته نیز انجام داده است — این طرحها را وتو کند.
ایرانیان میگویند ماهیت غیرقابل پیشبینی او، تنها بر رنج و اضطراب آنها میافزاید. شادی، معلم مدرسهای در تهران، گفت که قصد دارد هر روز سر کار حاضر شود، مگر اینکه دولت مدارس را تعطیل کند. او میگوید: «اما مدام در پسِ ذهنم به این فکر میکنم که اگر در ساعات مدرسه انفجاری رخ دهد، چطور میتوانم از دانشآموزانم محافظت کنم و چگونه رفتار کنم که آنها نترسند.»
در ۲۸ فوریه، ایالات متحده مدرسهای ابتدایی را در شهر میناب هدف قرار داد که منجر به کشته شدن ۱۵۶ کودک و معلم شد. مقامات آمریکایی این حمله به مدرسه را به خطایی در تعیین هدف، ناشی از اطلاعات قدیمی، نسبت دادهاند.

بهنام، موسیقیدان ۳۸ ساله ساکن تهران، میگوید که نوعی بیحسی به او دست داده و ترسش کمتر شده، چرا که از دو دور درگیری جان سالم به در برده است. او میگوید: «آنچه بیش از همه مرا و اطرافیانم را نگران میکند، بیپولی و صرفاً تلاش برای زنده ماندن است. همه به دنبال راهی هستند تا پولی به دست آورند و زندگیشان را بگذرانند.»
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، که روز سهشنبه با انتخاباتی بسیار رقابتی روبروست، هفته گذشته اظهار داشت که ایالات متحده و اسرائیل باید برای سرنگونی حکومت ایران با یکدیگر متحد شوند. این سخنان در ایران نگرانیهایی را برانگیخته است مبنی بر اینکه ممکن است اسرائیل پیش از برگزاری انتخابات، دست به حملات نظامی بزند.
با وجود تلاشهای دیپلماتیک فشردهای که هفته گذشته از سوی پاکستان، قطر و روسیه صورت گرفت، مذاکرات میان تهران و واشنگتن همچنان متوقف مانده است. مقامات ایرانی در اظهارات علنی خود تأکید کردهاند که در برابر خواستههای آقای ترامپ در خصوص برنامه هستهای ایران، تسلیم نخواهند شد.
ایرانیان شاهد بودهاند که مقامات کشورشان، از فرماندهان نظامی گرفته تا قانونگذاران، روزانه اعلام میکنند که در صورت حمله، با توسل به زور پاسخ خواهند داد و منطقه را به آتش خواهند کشید. حامیان تندروی حکومت — که اقلیتی از جمعیت را تشکیل میدهند — هر شب با برگزاری تجمعاتی، شعارهایی در حمایت از تشدید تنش و انتقامجویی سر میدهند. مقامات ایالات متحده روز جمعه اعلام کردند که به اطلاعاتی دست یافتهاند که نشان میدهد ایران قصد دارد پرسنل آمریکایی در منطقه را هدف قرار دهد.
با این حال، برخی از سیاستمداران و تحلیلگران برجسته آشکارا از دولت خواستهاند که با احتیاط عمل کند و تمام تلاش خود را برای پرهیز از تشدید تنشهای نظامی به کار گیرد؛ چرا که نگران رنج، ویرانی و بیثباتی بیشتر برای مردم ایران هستند.
جواد امام، از چهرههای حزب اصلی اصلاحطلب، هفته گذشته در شبکههای اجتماعی خطاب به دولت نوشت: «مسئولیت تصمیم امروز بر عهده شماست؛ اما هزینه جنگ را ملت خواهد پرداخت.»
به گفته جمعیت هلال احمر ایران، در جریان ۴۰ روز بمباران در سال جاری، دستکم ۱۹۰۰ غیرنظامی جان خود را از دست دادند. دولت اعلام کرده است که خسارات ناشی از جنگ به حدود ۳۰۰ میلیارد دلار میرسد. وضعیت اقتصادی نیز به شدت رو به وخامت گذاشته است: تحریمها و محاصره دریایی توسط ایالات متحده موجب سقوط ارزش پول ملی در برابر دلار شده و قیمت برخی اقلام غذایی اساسی بیش از ۲۰۰ درصد افزایش یافته است.
علیرضا، که ۵۴ سال دارد و از کهنهسربازان جنگ ایران و عراق است و در شهر کرمان زندگی میکند، میگوید با اینکه نمیخواهد ایران تسلیم شود و تن به تحقیر بدهد، اما از فقدان شفافیت در دولت و ناتوانی آن در یافتن راهحلی مسالمتآمیز، خشمگین است. او در مصاحبهای از کرمان گفت: «امیدوارم جنگ هرچه زودتر پایان یابد، زیرا جنگ جز مرگ و ویرانی به همراه ندارد. مردم تحت فشار شدیدی هستند و زیر بارِ محاصره اقتصادی خرد میشوند.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
پاتریشیا زنگرله / رویترز / ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶
تحلیلگران مستقل میگویند دموکراتها شانس خوبی برای پیروزی در انتخابات میاندورهای ۳ نوامبر و کسب اکثریت در مجلس نمایندگان و احتمالاً مجلس سنای ایالات متحده دارند؛ امری که پس از دو سال تسلط جمهوریخواهان، سهمی از قدرت در واشنگتن را در اختیار آنها قرار خواهد داد.
دموکراتها استدلال میکنند که جمهوریخواهان به دولت دونالد ترامپ اجازه دادهاند تا اعلام جنگ کند و بر هزینهها کنترل داشته باشد، حال آنکه قانون اساسی ایالات متحده این اختیارات را مختص قانونگذاران دانسته است.
در اینجا به چند روش اشاره میشود که از طریق آنها یک کنگره تحت کنترل دموکراتها میتواند سیاست خارجی ترامپ را محدود کند.
مهار جنگ با ایران
ترامپ پیش از آغاز جنگ با ایران در ۲۸ فوریه، تأیید کنگره را دریافت نکرد؛ دموکراتها بارها به نفع پایان دادن به این درگیریها رأی دادهاند، مگر آنکه ترامپ مجوز لازم را از کنگره بگیرد. یکی از این قطعنامهها با حمایت تعدادی از جمهوریخواهان به تصویب رسید، اما دولت ترامپ آن را نادیده گرفت.
با در دست گرفتن کنترل مجلس نمایندگان یا سنا، دموکراتها میتوانند بودجه دفاعی را کاهش دهند تا ترامپ را تحت فشار بگذارند که برای ادامه جنگ، از کنگره مجوز بگیرد. آنها همچنین میتوانند مقامات دولتی را ملزم کنند تا در مورد برنامههای خود به صورت علنی شهادت دهند.
حمایت تازه از اوکراین
ترامپ، با وجود حمایت گسترده قانونگذاران دموکرات و جمهوریخواه از اوکراین در برابر تهاجم روسیه، کمکهای مستقیم مالی و نظامی ایالات متحده به این کشور را تا حد زیادی متوقف کرده است.
اخیراً، او با لغو تحریمهای مربوط به گازوئیل روسیه و معاف کردن بخش انرژی روسیه از تحریمها — آن هم تنها چند هفته پس از امضای قانون اعمال این تحریمها — خشم اعضای کنگره، از جمله بسیاری از جمهوریخواهان را برانگیخته است.
در صورت پیروزی در هر دو مجلس در ماه نوامبر، دموکراتها قادر خواهند بود تعیین کنند که چه موضوعاتی و در چه زمانی به رأی گذاشته شوند.
این امر به آنها اجازه میدهد تا کمکهای جدیدی را برای اوکراین تصویب کنند؛ کمکهایی که احتمالاً با کسب اکثریت دوسوم آرا — که برای غلبه بر وتوی ترامپ ضروری است — به تصویب خواهند رسید.
آنها همچنین میتوانند سایر اقدامات ترامپ را هدف قرار دهند. برای نمونه، گرگوری میکس، نماینده ایالت نیویورک — که در صورت پیروزی دموکراتها میتواند ریاست کمیته امور خارجی مجلس نمایندگان را بر عهده بگیرد — طرحی را با حمایت هر دو حزب ارائه کرده است تا مانع از اجرای برنامه ترامپ برای بازگرداندن گازوئیل روسیه به بازار جهانی شود.
پایان دادن به کمکهای نظامی به اسرائیل
حمایت از اسرائیل در میان دموکراتها، به دلیل عملکرد این کشور در جنگ غزه — که منجر به کشته شدن دهها هزار غیرنظامی فلسطینی شده است — بهشدت کاهش یافته است. خشونتهای جاری در کرانه باختریِ تحت اشغال اسرائیل و همچنین اتحاد نزدیک بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با جمهوریخواهان نیز از دیگر عوامل این تغییر رویکرد بودهاند.
دموکراتها میتوانند کمکهای نظامی به اسرائیل را — که در آخرین سال مالی به ۳.۸ میلیارد دلار رسید — محدود کرده یا به آن پایان دهند. این رقم، بیشترین میزان کمکی است که به هر کشور دیگری اختصاص یافته است.
تابستان امسال، نزدیک به نیمی از دموکراتهای مجلس نمایندگان به قطع کمکها به اسرائیل رأی دادند. برخی از کسانی که با این اقدام مخالفت کردند — از جمله «میکس» (Meeks) — اکنون از اعمال محدودیتهایی برای ارسال تسلیحاتی مانند بمبهای سنگین به اسرائیل حمایت کردهاند.
محدود کردن هزینههای نظامی و احیای کمکهای خارجی
احتمال اینکه دموکراتها هزینههای نظامی را محدود کنند، بسیار بیشتر از جمهوریخواهانِ همسو با ترامپ است. ترامپ امسال خواستار افزایش بیسابقه ۶۷ درصدی در بودجه نظامی و رساندن آن به ۱.۵ تریلیون دلار شد؛ اما دموکراتها در مجلس سنا مانع این کار شدند. دلیل آنها برای این مخالفت، امتناع ترامپ از مشورت با کنگره در خصوص جنگ احتمالی با ایران و همچنین کاهش شدید بودجه برنامههای اجتماعی بود.
علاوه بر این، ترامپ میلیاردها دلار از کمکهای خارجی را که به تصویب کنگره رسیده بود، مسدود یا لغو کرده است. بسیاری از دموکراتها از این کاهش بودجه خشمگین هستند و اعلام کردهاند که برای احیای این منابع مالی تلاش خواهند کرد.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / اکسیوس (خبر اختصاصی)
به گفته یک منبع آگاه آمریکایی و یک منبع اسرائیلی مطلع از این موضوع، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل — که در انتخابات روز سهشنبه برای بقای سیاسی خود میجنگد — در روزهای اخیر از دونالد ترامپ، رئیسجمهور پیشین آمریکا، درخواست کرده است تا حمایت علنی بیشتری از کارزار انتخاباتی او نشان دهد.
اهمیت موضوع: این منبع آمریکایی گفت که کاخ سفید، تلاشهای فشرده و تهاجمی نتانیاهو برای جلب حمایت را «نشانهای از استیصال» و گواهی بر این میداند که رهبر اسرائیل تصور میکند از رقبای خود عقب افتاده است.
نتا مولخو، سخنگوی حزب لیکود (حزب نتانیاهو)، این ادعا را تکذیب کرد که نخستوزیر «در روزهای اخیر یا پیش از بیانیه حمایتی ترامپ»، از او خواسته باشد از کارزار انتخاباتیاش حمایت کند.
کاخ سفید به درخواست برای اظهار نظر در این باره پاسخی نداد. ترامپ دو هفته پیش در مصاحبهای با شبکه «نیوزمکس» (Newsmax) گفته بود که افرادی در اسرائیل از او خواستهاند تا برای حمایت از نتانیاهو وارد عمل شود.
پشت پرده: منبع آمریکایی اظهار داشت که نتانیاهو در سه روز گذشته دو بار با ترامپ گفتگو کرده و از او خواسته است تا حمایت خود را — که هفته گذشته در پستی در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» ابراز کرده بود — تقویت و تشدید کند.
به گفته این منبع، نتانیاهو حتی متنهایی را برای بیانیههای حمایتی بیشتر پیشنهاد داده است. یک منبع اسرائیلی که در جریان تلاشهای نتانیاهو قرار دارد، گفت که نخستوزیر اسرائیل پیشنهاد کرده ترامپ با خبرنگاران اسرائیلی تماس بگیرد تا حمایت بیشتری از او ابراز کند.
نکته کلیدی: ترامپ پس از هفتهها تردید، یکشنبه گذشته حمایت خود را از نتانیاهو اعلام کرد. او تا آنجا پیش رفت که تلویحاً گفت شکست نتانیاهو میتواند برای روابط ایالات متحده و اسرائیل پیامدهایی داشته باشد.
ترامپ هرگز با نخستوزیر دیگری در اسرائیل جز نتانیاهو کار نکرده و شخصاً هیچیک از دیگر نامزدها را نمیشناسد. این دو نفر رابطهای نزدیک، اما اغلب پرفراز و نشیب با یکدیگر داشتهاند.
وضعیت فعلی: سه شبکه تلویزیونی بزرگ اسرائیل روز جمعه آخرین نظرسنجیهای خود پیش از انتخابات را منتشر کردند که همگی نشان میدهند ائتلاف نتانیاهو فاصله زیادی با کسب اکثریت پارلمانی دارد.
هر سه نظرسنجی پیشبینی میکنند که بلوک نتانیاهو در کنست (پارلمان اسرائیل) که ۱۲۰ کرسی دارد، تنها ۵۰ کرسی به دست خواهد آورد؛ یعنی ۱۷ کرسی کمتر از تعداد کرسیهایی که ائتلاف فعلی او در اختیار دارد. حزب لیکود به رهبری او، که در حال حاضر ۳۲ کرسی در اختیار دارد، طبق پیشبینیها قرار بود تنها ۲۰ کرسی کسب کند.
نظرسنجیها برای ائتلاف مخالفان به رهبری گادی آیزنکوت، رئیس پیشین ستاد کل ارتش، بین ۵۲ تا ۵۶ کرسی پیشبینی کردند و ۱۴ تا ۱۶ کرسی نیز به دو حزب عربِ اسرائیلی اختصاص یافت. شبکه ۱۱ تلویزیون اسرائیل نیز برای حزبی متشکل از نیروهای ذخیره ارتش — که به هیچیک از دو جناح سیاسی وابسته نیست — چهار کرسی پیشبینی کرد.
شبکه ۱۴ تلویزیون اسرائیل، که از نتانیاهو حمایت میکند، در نظرسنجی اوایل این هفته نتیجهای کاملاً متفاوت ارائه داد و برای ائتلاف او ۶۰ کرسی و برای حزب لیکود ۳۰ کرسی پیشبینی کرد.
در لایههای پنهان ماجرا: یک مقام آمریکایی این حمایت را، فارغ از نتیجه نهایی انتخابات، وضعیتی «برد-برد» برای ترامپ توصیف کرد.
اگر نتانیاهو پیروز شود — یا به عنوان نخستوزیر موقت در قدرت باقی بماند — ترامپ میتواند مدعی شود که او را از نظر سیاسی نجات داده است و از این اهرم برای فشار جهت گرفتن امتیازات استفاده کند.
اگر نتانیاهو شکست بخورد و مخالفانش دولت تشکیل دهند، رهبران جدید اسرائیل همچنان انگیزههای کافی برای برقراری روابط خوب با ترامپ خواهند داشت؛ و حمایت ترامپ از رقیب آنها، بهسرعت به موضوعی حاشیهای و کماهمیت تبدیل خواهد شد.
با این حال: برخی از مشاوران ترامپ معتقدند که تشکیل دولتی در اسرائیل به رهبری فردی غیر از نتانیاهو، میتواند فرصتی برای پیشبرد دستورکار ترامپ در خاورمیانه باشد.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
اوباما در کارزار انتخاباتی؛ حملات تند به ترامپ
تیم بالک، امیلی دیویس، جان یون و ریچارد فاست / نیویورک تایمز / ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶
باراک اوباما، رئیسجمهور پیشین، روز شنبه با لحنی تند و تمسخرآمیز به دولت ترامپ حمله کرد و گفت که ویژگی بارز این دولت، «بیکفایتیای بود که در دوران معاصر نظیرش را ندیدهایم.»
اوباما که در نخستین گردهمایی انتخاباتی خود برای انتخابات میاندورهای در کلیولند حضور یافته بود، شدیدترین انتقادهای اخیر خود را متوجه ترامپ کرد. او همچنین از یک آگهی انتخاباتی جنجالی متعلق به ویوک راماسوامی، نامزد جمهوریخواه فرمانداری اوهایو، انتقاد کرد و آن را نمونهای از تنزل سطح اخلاقی و ادبیات سیاست در آمریکا دانست.
ساعاتی بعد، اوباما در دیترویت حضور یافت و آنچه را «حماقت» دولت ترامپ خواند، به باد انتقاد گرفت. همزمان با سخنرانی اوباما در میشیگان، ترامپ نیز در گردهمایی خود در شهر پری (ایالت جورجیا) روی صحنه رفت؛ رویدادی که باعث شد تصویری دوگانه و نادر از هر دو رئیسجمهور در کنار هم ایجاد شود. ترامپ مدعی شد که دستاوردهایش بر دستاوردهای اسلافش سایه افکنده است و به دروغ گفت که اوباما در میشیگان برای سالنی «خالی» سخنرانی کرده است.
اوباما که پیشتر در انتقاد علنی از ترامپ محتاط عمل میکرد، این بار با لحنی صریح و شخصی، عملکرد جانشین جمهوریخواه خود را محکوم کرد. او در اوهایو گفت که دوران ریاستجمهوری ترامپ عملاً به «دو سال هرجومرج، بیرحمی و فساد» تبدیل شده است؛ مقامات ارشد دولت او را افرادی «غیرجدی» خواند و گفت که ترامپ کشور را به سمت جنگی پرهزینه و دردناک با ایران سوق داده است؛ جنگی که «هیچکس خواهان آن نبود.»
اوباما با اشاره به ترامپ تحت عناوینی همچون «همان کسی که میدانید کیست» یا «این آقایی که در کاخ سفید است»، گفت آمریکا هرگز رئیسجمهوری نداشته که تا این حد در «کلاهبرداری و سوءاستفاده مالی» مهارت داشته باشد. او همچنین ترامپ را فردی توصیف کرد که از نیازهای مردم آمریکا بیخبر است و در عوض، تمام فکر و ذکرش معطوف به پروژههای نوسازی کاخ سفید بوده است.
آقای اوباما با تمسخرِ تمرکز آقای ترامپ بر استفاده از تزئینات طلایی در کاخ سفید گفت: «جای او در شبکه تلویزیونی HGTV [شبکه ویژه دکوراسیون و خانه] است. او کاری کرده که کاخ سفید شبیه جایی شده که انگار صدام حسین یک شعبه از رستورانهای “چیزکیک فکتوری” (Cheesecake Factory) در آن افتتاح کرده است؛ همهجا پر از طلاست.»
آقای ترامپ که روز شنبه، ساعاتی پیش از برگزاری گردهمایی انتخاباتیاش، در فلوریدا رأی خود را به صندوق انداخته بود، به خبرنگاران گفت که آقای اوباما «رئیسجمهور افتضاحی» بوده است. او همچنین اظهارات رئیسجمهور پیشین را نشانهای از قدرت جمهوریخواهان دانست.
آقای ترامپ با اشاره به پیروزیهای خود در سالهای ۲۰۱۶ و ۲۰۲۴ گفت: «ما آنها را شکست دادهایم. وقتی من کارم را شروع کردم، حزب جمهوریخواه بسیار ضعیفتر بود؛ حزبی کوچکتر و ضعیفتر. بعد من نامزد شدم و پیروز شدم.»
آقای ترامپ و آقای اوباما مدتهاست که رابطهای پیچیده و پرتنش با یکدیگر دارند. آقای ترامپ که در سال ۲۰۱۷ جانشین آقای اوباما در مقام ریاستجمهوری شد، سالها دروغی نژادپرستانه را ترویج میکرد مبنی بر اینکه آقای اوباما در ایالات متحده متولد نشده است. آقای ترامپ معمولاً از نام کامل آقای اوباما، یعنی «باراک حسین اوباما» استفاده میکند و در گردهمایی شنبهشب نیز همین رویه را در پیش گرفت.
این دو رئیسجمهور اخیراً بارها به صورت علنی از یکدیگر انتقاد کردهاند؛ هرچند انتقادات آقای ترامپ معمولاً پرتعدادتر، تندتر و صریحتر بوده است. در ماه ژوئن، آقای اوباما گفته بود به نظرش آقای ترامپ نسبت به او نوعی «وسواس» دارد.
با این حال، به نظر میرسد آنها در مراسم خاکسپاری جیمی کارتر، رئیسجمهور پیشین، در سال ۲۰۲۵ گفتگویی دوستانه با یکدیگر داشتهاند. پس از آن مراسم، آقای ترامپ به خبرنگاران گفت که آنها «احتمالاً» یکدیگر را دوست دارند و صرفاً «دیدگاههای متفاوتی» دارند.
در ایالت میشیگان، آقای اوباما در حالی که درباره تلاشهای جمهوریخواهان برای زیر سوال بردن میهنپرستی «دکتر عبدال السید» — نامزد دموکرات مجلس سنا در این ایالت — صحبت میکرد، تلویحاً به ماجرای تردیدافکنی آقای ترامپ درباره محل تولد خودش اشاره کرد. دکتر عبدال السید در صورت انتخاب، نخستین سناتور مسلمان خواهد بود.
آقای اوباما، که در انتخابات ریاستجمهوری سالهای ۲۰۰۸ و ۲۰۱۲ در ایالت میشیگان پیروز شده بود، گفت: «ما قبلاً این فیلم را دیدهایم؛ من خودم در آن نقش اصلی را داشتم. گواهی تولد کامل و رسمیام هم گواه آن است. اینجور ترفندها روی من جواب نداد؛ آن هم در میشیگان. برای «عبدال» هم جواب نخواهد داد. عبدال، تماموکمال یک چهرهی برخاسته از میشیگان است.»

در ایالت اوهایو، آقای اوباما در کنار دکتر ایمی اکتون — نامزد دموکراتها برای فرمانداری اوهایو — و سناتور سابق شِرود براون — نامزد دموکراتها برای مجلس سنا از همین ایالت — حضور یافت.
رقابت انتخاباتی دکتر اکتون در روزهای اخیر به کانون توجه سیاست در سطح ملی تبدیل شده است؛ چرا که رقیب جمهوریخواه او، آقای راماسوامی، تبلیغی انتخاباتی پخش کرد که در آن مادر دکتر اکتون حضور داشت. دکتر اکتون میگوید از ۱۲ سالگی — یعنی زمانی که ناپدریاش به تجاوز به او متهم شد — دیگر با مادرش صحبت نکرده است. انتشار این تبلیغ باعث ایجاد اختلافنظر در میان جمهوریخواهان شده است.
آقای اوباما به خاطر این تبلیغ به شدت از آقای راماسوامی انتقاد کرد و گفت به نظر میرسد هیچ مرزی وجود ندارد که آقای راماسوامی حاضر نباشد از آن عبور کند.
رئیسجمهور پیشین گفت: «نوعی نزاکت وجود دارد که باید از مقامات عمومی خود انتظار داشته باشیم. نمیدانم چه اتفاقی افتاده که معیارهای رفتاری تا این حد تنزل یافتهاند که کسی میتواند چنین تبلیغی را پخش کند.»
دکتر اکتون نیز به این آگهی تبلیغاتی واکنش نشان داد و گفت که آقای راماسوامی با هدف قرار دادن پیشینه خانوادگی او، قصد دارد «کارزار انتخاباتی متزلزل خود را نجات دهد.»
او افزود: «این ترفند جواب نخواهد داد، زیرا شرافت و نزاکت همچنان اهمیت دارند.»
کانی لاک، سخنگوی ستاد انتخاباتی آقای راماسوامی، در بیانیهای مدعی شد که آقای اوباما آمریکا را «بیش از هر زمان دیگری دچار تفرقه» کرده است. او همچنین اظهار داشت که دکتر اکتون، مدیر پیشین اداره بهداشت ایالت اوهایو، صلاحیت لازم برای تصدی مقام فرمانداری را ندارد.
در روزهای پایانی منتهی به انتخابات میاندورهای، آقای اوباما و آقای ترامپ رویکردهای کاملاً متفاوتی را ارائه میدهند؛ این در حالی است که احزاب متبوع آنها در نبردی شدید برای به دست گرفتن کنترل کنگره و مجالس ایالتی با یکدیگر درگیر هستند.
آقای ترامپ بر این پیام تأکید دارد که دموکراتها، افراطگرایانی خطرناک هستند. او از رأیدهندگان خواسته است «تصور کنند» که نام او نیز در برگه رأی حضور دارد، به این امید که پایگاه رأیدهندگان حزبش را به تکاپو وادارد. با این حال، نظرسنجیها نشان میدهند که میزان محبوبیت او به شدت کاهش یافته و جمهوریخواهان به دلیل قیمتهای بالا، در موضع تدافعی قرار گرفتهاند.
آقای ترامپ شنبهشب در ایالت جورجیا گفت: «در واقع، نام من هم در برگه رأی هست.»
آقای ترامپ استدلال کرده است که رأی دادن به جمهوریخواهان، به معنای رأی دادن به کاهش مالیاتها، کاهش جرم و جنایت و اقتصادی بهتر است.
آقای ترامپ با بیان اینکه «ما در عصر طلایی آمریکا به سر میبریم»، افزود: «شرکتها [به سوی آمریکا] سرازیر شدهاند.»
آقای اوباما گفت که دموکراتها کمک خواهند کرد تا دولتی که به گفته او «از مسیر درست خارج شده و با واقعیتهای جامعه بیگانه است»، پاسخگو شود.
تفاوتی فاحش در دو سخنرانی
حضور آقای ترامپ و آقای اوباما در روز شنبه، تفاوت فاحشی در سبکهای آنها نشان میداد: در حالی که سخنرانی آقای ترامپ طولانی و پراکنده بود، دو سخنرانی آقای اوباما بسیار منسجمتر و بر اساس متن از پیش آمادهشده بودند.
مدت زمان سخنرانی واحد آقای ترامپ، از مجموع زمان دو سخنرانی آقای اوباما بیشتر بود.
آقای اوباما مشارکت فعالی در رقابتهای میاندورهای داشته و برای دهها نامزد، پیامهای تبلیغاتی ضبط کرده است. اما تا روز شنبه، زمان حضور او در این مسیر به مبارزات انتخاباتی سبک در بهار با جیمز تالاریکو، نامزد دموکراتها برای سنا در تگزاس، محدود شده بود.
آقای اوباما در آخر هفته در فلوریدا حمایتهای دیرهنگامی از دیوید جالی، نامزد دموکراتها برای فرمانداری فلوریدا، و آنجی نیکسون، نامزد چپگرای دموکراتها برای سنا، که اولین سناتور سیاهپوست فلوریدا خواهد بود، انجام داد.
آقای اوباما آخرین نامزد ریاست جمهوری دموکراتها بود که اوهایو را به دست آورد، ایالتی که زمانی به عنوان یک ایالت محوری و تعیینکننده دیده میشد، اما سالهاست که به سمت جمهوریخواهان متمایل شده است. با این حال، دموکراتها به طور فزایندهای در مورد شانس خود در انتخابات میاندورهای اوهایو خوشبین شدهاند، زیرا اقتصاد کشاورزی-محور این ایالت زیر بار جنگ در ایران و سیاستهای تعرفهای رئیس جمهور خم شده است.
در میشیگانِ آبیتر، دکتر السید، نامزد دموکرات سنا، تلاش کرده است تا حمایت خود را از رأیدهندگان سیاهپوست و یهودی افزایش دهد. جمهوریخواهان رقابت او با مایک راجرز، نماینده سابق جمهوریخواه کنگره، را بهترین فرصت خود برای کسب کرسی سنا میدانند.
دموکراتها پس از یک رقابت مقدماتی تلخ سنا بین دکتر السید، نماینده مترقی و هیلی استیونز، نماینده میانهرو، دچار اختلاف نظر شدند. برخی از دموکراتهای یهودی در میشیگان میگویند که نگران انتقادات شدید دکتر السید از اسرائیل هستند و در مورد حمایت از او مردد هستند. تنشها بین جوامع سیاهپوست و عرب آمریکایی میشیگان نیز دکتر السید را به چالش کشیده است.
آقای اوباما، یک دموکرات میانهروتر، در تجمع عصرگاهی خود، به اختلافاتی که دکتر السید در گذشته با ریاست جمهوری خود ابراز کرده بود، اذعان کرد.
او از جمعیت حاضر در سالن ورزشی یک دبیرستان پرسید: «میدانید چه کسی با هر کاری که من انجام میدهم موافق نیست؟ میشل اوباما.»
آقای اوباما اظهار داشت که فرستادن دکتر السید به واشنگتن برای پیوستن به سناتور الیسا اسلاتکین از میشیگان، یک دموکرات یهودی که از دکتر السید حمایت کرده است، قدرت خواهد داشت.
آقای اوباما گفت: «جفت قدرت عبدل و الیسا را تصور کنید.» «شما یک مرد مسلمان و یک زن یهودی دارید که در مجلس سنای ایالات متحده برایتان مبارزه میکنند. این چیزی است که میشیگان میتواند به آن افتخار کند.»
قرار است آقای ترامپ روز یکشنبه به میشیگان سفر کند.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مقدمه: تمایز میان قدرت سیاسی و ظرفیت حکمرانی
اصطلاح «دولت ناکام» (Failed State) یکی از مفاهیم مناقشهبرانگیز در ادبیات علوم سیاسی و روابط بینالملل است. این اصطلاح برای توصیف وضعیتی به کار میرود که در آن دولت، بهطور مستمر و ساختاری، در انجام وظایف بنیادی خود، از جمله تأمین امنیت، اجرای قانون، ارائه خدمات عمومی، حفظ کنترل قلمرو و تبدیل تصمیمهای سیاسی به نتایج مؤثر، با ناتوانی جدی مواجه میشود. بااینحال، در ادبیات دانشگاهی تعریف واحدی از دولت ناکام وجود ندارد و پژوهشگران بر پایه چارچوبهای نظری و شاخصهای متفاوت، ابعاد مختلف این پدیده را بررسی میکنند.
در زبان متعارف فارسی، «دولت ناکام» ترجمه مناسبتری از (Failed State) است؛ زیرا موضوع اصلی، ناکامی در انجام وظایف دولت است، نه لزوماً شکست کامل یک رژیم سیاسی. «دولت شکننده» (Fragile State) نیز مفهومی نزدیک اما متمایز است و به دولتی اشاره دارد که در برابر بحرانها آسیبپذیری بالایی دارد و ممکن است در معرض تضعیف بیشتر ظرفیتهای خود قرار گیرد. «دولت فروپاشیده» (Collapsed State) به وضعیتی شدیدتر اشاره دارد که در آن قهر حکومتی و اقتدار مرکزی و ساختارهای اداری دولت تا حد زیادی از میان رفتهاند و حکمرانی در سطوح گوناگون بلاموضوع میشود.
پرسش درباره رژیم ایران این است که آیا ناکارآمدیهای اقتصادی، بحرانهای زیرساختی، محدودیتهای سیاسی، فساد و چندپارگی مراکز قدرت به سطحی رسیدهاند که بتوان رژیم حاکم بر ایران را مصداق دولت ناکام دانست؟ پاسخ به این پرسش مستلزم تفکیک قدرت اِعمال قهر و اقتدار سازمانهای پلیسی و سرکوب از ظرفیت اداره کشور و بررسی نظاممند شاخصهای دولت ناکام است.
گمانه اصلی این نوشتار آن است که وضعیت رژیم ایران را نمیتوان صرفاً با دوگانه دولت کارآمد و دولت ناکام توضیح داد. ساختار حاکم بر ایران همچنان از ظرفیتهای مهم نظامی، امنیتی، سرکوب مخالفین مدیریتی برخوردار است، اما شواهد بسیاری از ناکارآمدی ساختاری در هماهنگی نهادی، پاسخگویی، مدیریت اقتصادی، حکمرانی اقتصاد انرژی و تأمین پایدار خدمات عمومی نیز وجود دارد. مسئله اصلی، بنابراین، نه فقدان کامل دولت، بلکه شکاف میان قدرت متمرکز سیاسی و توان حل مسائل عمومی است.
۱. مبانی نظری: دولت ناکام چگونه تعریف میشود؟
۱.۱. رویکرد رابرت روتبرگ: ناتوانی در تأمین کالاهای عمومی
رابرت روتبرگ (Robert I. Rotberg) در مطالعات خود درباره شکست دولتها، بر توانایی دولت در تأمین کالاهای عمومی، بهویژه امنیت شهروندان، تأکید میکند. بنابراین، دولت زمانی با ناکامی جدی مواجه میشود که نتواند امنیت، نظم حقوقی و خدمات اساسی مورد انتظار جامعه را بهطور پایدار تأمین کند. بنا به این چارچوب نظری، شدت و گستره ناکامی اهمیت دارد؛ زیرا هر دولت ممکن است در یک یا چند عرصه با مشکلاتی روبهرو شود، اما این مشکلات لزوماً آن را به دولت ناکام تبدیل نمیکنند.
این رویکرد برای تحلیل رژیم ایران اهمیت دارد، زیرا وجود ارتش، نیروهای انتظامی، دستگاههای اطلاعاتی و وزارتخانههای متعدد بهتنهایی نشان نمیدهد که دولت در تأمین امنیت شهروندان، ثبات اقتصادی و خدمات عمومی موفق است. باید بررسی کرد که این ظرفیتهای سازمانی تا چه اندازه به نتایج ملموس برای شهروندان تبدیل میشوند.
۲.۱. رویکرد مایکل مان: قدرت قهری در برابر قدرت زیرساختی
مایکل مان (Michael Mann) در نوشتار «قدرت مستقل دولت: خاستگاهها، سازوکارها و نتایج آن» میان قدرت استبدادی حاکمان (Despot ic Power) و قدرت زیرساختی دولت (Infrastructural Power) تمایز میگذارد. قدرت استبدادی به توان حاکمان برای اتخاذ تصمیم بدون مشورت مؤثر با جامعه اشاره دارد؛ درحالیکه قدرت زیرساختی به توان دولت برای اجرای تصمیمها در سراسر قلمرو و سازماندهی مؤثر زندگی اجتماعی مربوط است.
این تمایز یکی از کلیدهای فهم وضعیت رژیم ایران است. رژیم حاکم ممکن است در کنترل سیاسی، محدودکردن مخالفان و اعمال قهر و اقتدار پلیسی و امنیتی از ظرفیت قابلتوجهی برخوردار باشد، اما همین ظرفیت لزوماً به معنای توانایی حل بحران آب، برق، تورم، اشتغال یا سرمایهگذاری نیست. به بیان دیگر، تمرکز قدرت سیاسی با کارآمدی حکمرانی یکسان نیست.
۳.۱. شاخص دولتهای شکننده: ارزیابی چندبعدی
شاخص دولتهای شکننده (Fragile States Index) که بنیاد صلح (Fund for Peace) منتشر میکند، از دوازده شاخص در چهار دسته کلی استفاده میکند: انسجام، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی. این شاخصها شامل وضعیت دستگاه پلیسی، امنیتی، چندپارگی نیروهای ائتلاف حاکم، کشمکش مقامات حکومتی، نارضایتی گروهی، افول اقتصادی، نابرابری توسعه، مهاجرت نیروی انسانی، مشروعیت دولت، خدمات عمومی، حقوق بشر، فشارهای جمعیتی، پناهندگان و مداخله خارجی هستند.
اهمیت این چارچوب نظری در آن است که ناکامی دولت را پدیدهای تکعلتی نمیداند. بحران اقتصادی، کاهش مشروعیت، تضعیف خدمات عمومی و چندپارگی مراکز قدرت ممکن است یکدیگر را تقویت کنند و در طول زمان به فرسایش ظرفیت دولت بینجامند. بااینحال، وجود هر یک از این عوامل بهتنهایی برای اثبات ناکامی دولت کافی نیست و باید شدت، تداوم و تعامل آنها را بررسی کرد.
۲. ظرفیت اجرایی و چندپارگی مراکز قدرت در ایران
یکی از مهمترین مسائل ساختاری در رژیم ایران، رابطه میان مراکز متعدد تصمیمگیری و توان اجرای سیاستهای عمومی است. ساختار سیاسی کشور تنها به دولت و وزارتخانههای آن محدود نمیشود؛ نهاد رهبری، دستگاههای نظامی و امنیتی، نهادهای نظارتی، بنیادها و مجموعههای اقتصادی وابسته به مراکز قدرت نیز در تصمیمگیری و تخصیص منابع نقش دارند. وجود نهادهای متعدد بهخودیخود نشانه ناکامی دولت نیست.
مسئله زمانی پدید میآید که حدود اختیار و مسئولیت روشن نباشد، نهادها سیاستهای متعارض دنبال کنند و سازوکار مؤثری برای هماهنگی و پاسخگویی وجود نداشته باشد. در چنین شرایطی، تصمیمگیری ممکن است در یک مرکز انجام شود، اجرای آن به مرکز دیگری وابسته باشد و مسئولیت پیامدهای نامطلوب میان نهادهای مختلف توزیع شود.
گزارش رژیم ایران در شاخص تحول بنیادین موسسه برتلزمان (BTI 2026) به محدودیت ظرفیت هدایت و اجرای سیاستها، ناکارآمدیهای نهادی، فساد و مشکلات هماهنگی در ساختار حکمرانی رژیم ایران اشاره میکند. این گزارش برای دوره فوریه ۲۰۲۳ تا ژانویه ۲۰۲۵ تهیه شده است؛ بنابراین، شواهد آن برای تحلیل ساختاری مفیدند، اما نباید بدون دادههای تکمیلی بهعنوان توصیفی کامل از تمام تحولات بعدی تلقی شوند.
بنا بر شاخصهای یاد شده، ظرفیت دولت، این وضعیت میتواند به شکاف میان قهر و اقتدار حکومتی و قدرت اجرایی منجر شود. دولتی که منابع و سازمانهای گستردهای دارد، اما نمیتواند تصمیمهای خود را هماهنگ و بهطور پایدار اجرا کند، ممکن است در برخی عرصهها با ناکامی جدی روبهرو شود. در مورد رژیم ایران، پرسش اصلی این است که آیا این اختلالها موقتی و بخشیاند یا به الگویی پایدار در سیاستگذاری تبدیل شدهاند.
۳. بحران خدمات عمومی و فرسایش ظرفیت زیرساختی
یکی از معیارهای مهم دولت ناکام، ناتوانی پایدار در تأمین خدمات عمومی است. در ایران، بحران آب، خاموشیهای برق، ناترازی انرژی، آلودگی هوا و مشکلات نگهداری زیرساختها از جمله مسائلی هستند که ظرفیت حکمرانی را تحت فشار قرار میدهند. بااینحال، باید میان فقدان خدمات عمومی و افت کیفیت و پایداری آنها تمایز گذاشت. رژیم ایران همچنان دارای شبکه گستردهای از مدارس، مراکز درمانی، زیرساختهای انرژی و دستگاههای اداری است. این واقعیت با تصویر یک دولت کاملاً فروپاشیده سازگار نیست. مسئله این است که آیا این ساختارها میتوانند خدمات را بهشکل پایدار، باکیفیت و متناسب با نیازهای جامعه ارائه کنند یا خیر.
تداوم بحرانهای زیرساختی، بهویژه هنگامی که با هشدارهای کارشناسی، محدودیت منابع و تأخیر در اصلاح سیاستها همراه باشد، میتواند نشاندهنده ناکارآمدی در برنامهریزی بلندمدت و تخصیص منابع باشد. در چنین وضعیتی، مسئله فقط کمبود منابع نیست؛ کیفیت تصمیمگیری، ساختار انگیزهها، اولویتبندی هزینهها و پاسخگویی نهادهای مسئول نیز اهمیت دارند. از منظر قدرت زیرساختی دولت، توان واقعی حکومت در تأمین برق، آب و خدمات بهداشتی، معیار ملموستری از شمار وزارتخانهها یا گستردگی دستگاههای اداری است. اگر دولت در اعمال قهر و اقتدار امنیتی و سرکوب توانمند باشد، اما در تأمین مستمر برخی نیازهای اساسی ناکام بماند، باید میان ظرفیت قهری و ظرفیت خدماتی آن تمایز گذاشت.
۴. حاکمیت قانون، مشروعیت و پاسخگویی
دولت ناکام صرفاً دولتی نیست که نتایج اقتصادی نامطلوبی داشته باشد. کیفیت نهادهای سیاسی و حقوقی نیز اهمیت دارد؛ زیرا سازوکارهای پاسخگویی، نظارت و مشارکت عمومی به دولت کمک میکنند خطاهای سیاستی را شناسایی و اصلاح کند. در گزارش موسسه برتلزمان (BTI 2026)، محدودیت رقابت سیاسی، آزادیهای مدنی و نظارت مستقل بر قدرت از ویژگیهای مهم ساختار سیاسی رژیم ایران به شمار میروند. تمرکز اختیار در نهادهای غیرانتخابی و محدودبودن قدرت نهادهای منتخب نیز بر ظرفیت اصلاح سیاستها اثر میگذارد.
از منظر نهادی، مشکل هنگامی تشدید میشود که تصمیمگیرندگان در برابر پیامدهای سیاستهای خود پاسخگو نباشند یا نهادهای مستقل نتوانند عملکرد آنان را بررسی کنند. در چنین شرایطی، احتمال تداوم سیاستهای ناکارآمد افزایش مییابد؛ زیرا هزینه سیاسی و سازمانی خطاها بهطور مؤثر به تصمیمگیرندگان منتقل نمیشود.
در اینجا باید میان مشروعیت سیاسی و توان اعمال قهر و اقتدار حکومتی تمایز گذاشت. حکومتی ممکن است همچنان ابزارهای مؤثر کنترل و سرکوب را در اختیار داشته باشد، اما پذیرش اجتماعی آن در بخشهایی از جامعه کاهش یابد. کاهش مشروعیت لزوماً به فروپاشی فوری دولت منجر نمیشود، اما میتواند هزینه اداره کشور را افزایش دهد و وابستگی حکومت به ابزارهای قهری را بیشتر کند. از این رو، محدودیت مشارکت سیاسی و پاسخگویی رژیم ایران را میتوان یکی از عوامل بالقوه تداوم ناکارآمدی دانست؛ عاملی که اثر آن باید در ارتباط با ساختار اجرایی و اقتصادی حکومت بررسی شود.
۵. اقتصاد رانتی، فساد و تسخیر دولت
اقتصاد سیاسی رژیم ایران یکی از عرصههای مهم برای بررسی رابطه میان ساختار قدرت و ناکامی حکمرانی است. در نظریه دولت رانتی (Rentier State)، اتکای دولت به درآمدهای منابع طبیعی، بهویژه نفت، میتواند رابطه مالیاتی و پاسخگویی میان دولت و جامعه را تضعیف کند. هنگامی که بخش مهمی از منابع عمومی از درآمدهای رانتی تأمین میشود، انگیزه دولت برای مذاکره با جامعه درباره مالیات، هزینهها و اولویتهای عمومی ممکن است کاهش یابد.
در ایران، این مسئله با ساختار پیچیده مالکیت و فعالیت اقتصادی نهادهای وابسته به مراکز قدرت، محدودیت شفافیت و دشواری نظارت بر برخی بنگاهها پیوند خورده است. در چنین ساختاری، تخصیص منابع ممکن است تحت تأثیر دسترسی سیاسی و سازمانی قرار گیرد، نه صرفاً بهرهوری اقتصادی یا نیاز عمومی.
مفهوم تسخیر دولت (State Capture) برای تحلیل این وضعیت مفید است. دارون عجماوغلو (Daron Acemoglu) و جیمز رابینسون (James A. Robinson) در کتاب «چرا ملتها شکست میخورند» (Why Nations Fail) نشان میدهند که تمرکز قدرت و نهادهای سودجوی انحصاری (استخراجی) میتوانند فرصتها و منابع را به سود گروههای محدود هدایت کنند و انگیزههای اصلاحی در ساختار سیاسی-اقتصادی را تضعیف کنند.
این نظریه بهخودیخود تایید نمیکند که تمام ساختار اقتصادی رژیم ایران تحت تسخیر گروههای خاص قرار دارد؛ بلکه چارچوبی نظری برای بررسی سازوکارهای توزیع رانت، محدودیت رقابت و نفوذ منافع سازمانیافته فراهم میکند. بنا به این چارچوب نظری، فساد تنها به معنای تخلف فردی نیست. فساد ساختاری هنگامی اهمیت پیدا میکند که قواعد تخصیص منابع، نظارت و رقابت بهگونهای عمل کنند که امتیازهای سیاسی و اقتصادی بازتولید شوند. چنین وضعیتی میتواند سرمایهگذاری مولد را محدود کند، منابع عمومی را از اولویتهای اجتماعی منحرف سازد و اصلاحات اقتصادی را با مقاومت گروههای برخوردار از وضع موجود مواجه کند.
۶. بحران اقتصادی و محدودیت ظرفیت مالی دولت
تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، گسترش فقر، نوسانات ارزی و محدودیت سرمایهگذاری از عوامل فشار بر ظرفیت اقتصادی و مالی رژیم ایران هستند. این مشکلات نهتنها رفاه خانوارها را کاهش میدهند، بلکه میتوانند توان تأمین مالی زیرساختها، خدمات عمومی و برنامههای توسعهای را نیز محدود کنند. بااینحال، رابطه میان بحران اقتصادی و ناکامی دولت یکطرفه نیست. ناکارآمدی سیاستگذاری میتواند به تشدید بحران اقتصادی بینجامد و بحران اقتصادی نیز منابع لازم برای اصلاحات را کاهش دهد. در نتیجه، چرخهای شکل میگیرد که در آن کاهش منابع، کیفیت خدمات را پایین میآورد و افت کیفیت خدمات، نارضایتی و هزینههای اداره کشور را افزایش میدهد.
تحریمهای خارجی در این فرایند نقش مهمی دارند. محدودیت دسترسی به بازارهای مالی، تجارت و سرمایهگذاری خارجی میتواند منابع دولت را کاهش دهد و هزینه فعالیت اقتصادی را افزایش دهد. اما تحلیل دقیق باید میان آثار تحریمها، ساختار اقتصاد رانتی، تصمیمهای داخلی و نحوه تخصیص منابع تمایز بگذارد. بنابراین، بحران اقتصادی بهتنهایی اثباتکننده دولت ناکام نیست. اهمیت آن در این است که آیا دولت میتواند با سیاستهای قابل اتکا، منابع خود را مدیریت کند، از زیرساختهای ضروری نگهداری کند و هزینه بحران را بهصورت متناسب توزیع کند یا خیر.
۷. انسجام اجتماعی، مهاجرت و فشارهای خارجی
شاخص دولتهای شکننده علاوه بر ظرفیت اجرایی و اقتصادی، انسجام اجتماعی و فشارهای خارجی را نیز بررسی میکند. در ایران، نارضایتیهای اجتماعی، شکاف میان حکومت و بخشهایی از جامعه، احساس تبعیض در برخی مناطق و محدودیت مشارکت سیاسی از عوامل بالقوه افزایش شکنندگیاند.
بااینحال، وجود تنش اجتماعی را نباید معادل فروپاشی انسجام ملی دانست. برای تحلیل دقیق باید میان هویت ملی، اعتماد به نهادهای حکومتی، اعتماد میان گروههای اجتماعی و میزان برخورداری مناطق مختلف از فرصتها تمایز گذاشت. آنچه برای ظرفیت دولت اهمیت دارد، توان مدیریت اختلافها از طریق سازوکارهای قانونی، مشارکت سیاسی و سیاستهای عمومی منصفانه است.
مهاجرت نیروی متخصص نیز میتواند ظرفیت بلندمدت کشور را تحت فشار قرار دهد. خروج پایدار نیروهای ماهر، در صورت نبود امکان جایگزینی و بازگشت سرمایه انسانی، ممکن است توان تولیدی، پژوهشی و اداری را کاهش دهد. بااینحال، تعیین شدت این اثر به دادههای معتبر درباره روند مهاجرت و ترکیب مهارتی مهاجران نیاز دارد.
در کنار این عوامل، تحریمها، تنشهای منطقهای و مداخلات خارجی نیز میتوانند آسیبپذیری دولت را افزایش دهند. اما توان مدیریت این فشارها خود بخشی از ظرفیت حکمرانی است. دولتها فقط بر اساس شدت بحرانهای بیرونی ارزیابی نمیشوند؛ کیفیت تصمیمگیری، انعطاف سیاستی و توان سازگاری با شرایط متغیر نیز اهمیت دارند.
۸. شواهد شاخصهای بینالمللی و محدودیتهای ارزیابی
گزارش شاخص تحول بنیادین برتلزمان در سال ۲۰۲۶، امتیاز شاخص حکمرانی رژیم ایران را ۱٫۷۹ از ۱۰ و رتبه آن را ۱۳۱ از میان ۱۳۷ کشور گزارش میکند. این شاخص بر اساس معیارهایی مانند توان هدایت سیاستها، کارآمدی استفاده از منابع، اجماعسازی و همکاری بینالمللی تدوین شده است. امتیاز پایین رژیم ایران شواهدی از مشکلات جدی حکمرانی ارائه میدهد، اما بهخودیخود به معنای طبقهبندی قطعی رژیم ایران بهعنوان دولت ناکام نیست.
شاخص دولتهای شکننده، بنیاد صلح (Fund for Peace) نیز با بررسی دوازده شاخص اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و امنیتی، امکان ارزیابی فشارهای وارد بر دولت را فراهم میکند. این شاخص عواملی مانند چندپارگی مقامات حکومتی سیاسی، فشارهای اقتصادی، فساد، کاهش مشروعیت دولت، ضعف خدمات عمومی، مهاجرت نیروی متخصص و مداخله خارجی را بررسی میکند. روششناسی آن ترکیبی از تحلیل اسناد و اخبار، دادههای کمی و ارزیابی کیفی کارشناسان است. این شاخص برای سنجش روند شکنندگی و مقایسه کشورها طراحی شده است، نه اینکه صرفاً با یک امتیاز، وضعیت حقوقی یا سیاسی یک کشور را تعیین کند.
بنابراین، در تحلیل رژیم ایران باید میان سه نوع نتیجه تمایز گذاشت: یافتههای مستقیم گزارشهای بینالمللی، تفسیر نظری این یافتهها و نتیجهگیری نهایی درباره مفهوم دولت ناکام. امتیاز پایین حکمرانی شاهدی بر ناکارآمدی است؛ اما برای اثبات ناکامی دولت به معنای دقیقتر، باید وضعیت کنترل قلمرو، انحصار اعمال زور، استمرار خدمات عمومی و ظرفیت اداری نیز بررسی شود.
۹. آیا رژیم ایران یک دولت ناکام است؟ جمعبندی تحلیلی
بررسی شاخصهای دولت ناکام نشان میدهد که وضعیت رژیم ایران را نمیتوان بهسادگی در دو مقوله دولت کارآمد یا دولت فروپاشیده قرار داد. رژیم ایران همچنان از دستگاه اداری، نظام مالیاتی، ساختارهای امنیتی و توان اعمال قهر و اقتدار حکومتی بر بخش اصلی قلمرو کشور برخوردار است. این ویژگیها با تعریف دولت فروپاشیده، که مستلزم از میان رفتن گسترده قهر و اقتدار مرکزی و ظرفیت اداری است، سازگاری ندارند.
در مقابل، شواهد گزارشهای حکمرانی از مشکلات ساختاری در هماهنگی نهادی، پاسخگویی، حاکمیت قانون، مدیریت اقتصادی و تأمین پایدار برخی خدمات عمومی حکایت دارند. این مشکلات با بخشی از ویژگیهای دولت ناکام و دولت شکننده همپوشانی دارند، اما برای تعیین اینکه آیا مجموع آنها به آستانه دولت ناکام رسیده است، ارزیابی دقیقتر و مقایسهای لازم است. بنابراین، میتوان میان «قدرت رژیم» و «ظرفیت دولت» تمایز گذاشت. قدرت رژیم به توان حفظ قهر و اقتدار پلیسی و سرکوب مخالفان مربوط است؛ ظرفیت دولت به توانایی اجرای سیاستها، حل مسائل عمومی و تأمین خدمات قابل اتکا برای شهروندان ارتباط دارد.
این دو ظرفیت ممکن است در یک کشور همزمان در سطوح متفاوتی قرار گیرند. بنابراین، توصیف تحلیلی محتاطانهتر درباره رژیم ایران، دولتی با ظرفیت متمرکز اعمال قهر و اقتدار حکومتی، اما گرفتار ناکارآمدی ساختاری در بخشهایی از حکمرانی است. اطلاق قطعی عنوان دولت ناکام به رژیم ایران، بدون ارزیابی جامع و بهروز همه شاخصها، فراتر از شواهد ارائهشده خواهد بود. بااینحال، استمرار شکاف میان قدرت سیاسی و ظرفیت حل مسئله میتواند یکی از مهمترین محورهای تحلیل بحران حکمرانی در رژیم ایران باشد.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
این فیلم مروری است بر زندگی مهدی خانبابا تهرانی در گفتوگو با عنایت فانی.
مهدی خانبابا تهرانی یکی از اعضا سابق حزب توده و از پایهگذاران سازمان انقلابی حزب توده و کنفدراسون دانشجویان ایرانی خارج از ایران است. او برای مدتی در زمان انقلاب فرهنگی چین در رادیو پکن مشغول به کار بود و پس از انقلاب اسلامی نیز مدتی عضو شورای ملی مقاومت بوده است.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
دیوید ای. سنگر، جولیان ای. بارنز، جاناتان سوان، مگی هابرمن، فرناز فصیحی و اریک اشمیت
نیویورک تایمز / ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶
در درون دولت ترامپ، مقامات ابراز نگرانی میکنند که ایران در «مراحل پیشرفته» طراحی حملاتی علیه مقامات ایالات متحده قرار دارد.
در آن سوی دنیا، در فاصلهای بیش از ۶۰۰۰ مایل، به نظر میرسد ایرانیان متقاعد شدهاند که اسرائیل و ایالات متحده در حال تدارک سومین حمله بزرگ خود در ۱۶ ماه اخیر هستند؛ تلاشی نهایی برای وادار کردن ایران به تسلیم در برابر خواستههای ایالات متحده.
مناقشه در خاورمیانه وارد مرحله جدیدی شده است که در آن مجموعهای از عوامل پیچیده — از تقویمهای سیاسی در ایالات متحده و اسرائیل گرفته تا احتمال جستجوی بهانههایی برای اقدام از سوی طرفین — سطح تنش و خطر را به شدت افزایش دادهاند.
به گفته چندین دیپلمات و کارشناس مستقل، اینگونه است که کشورها ممکن است به سمت یک جنگ تمامعیار کشیده شوند. یک مقام ارشد اروپایی گفت: اگر اطلاعاتی که این هفته توسط نهادهای اطلاعاتی آمریکا فاش شد — مبنی بر اینکه ایران طرحهای معتبری برای حمله به آمریکاییها در داخل و خارج از کشور دارد — صحت داشته باشد (که به احتمال زیاد هم دارد)، آنگاه حتی شلیک یک گلوله به سمت یکی از مقامات آمریکایی میتواند شعلههای یک جنگ گسترده را برافروزد. همینطور، وقوع یک انفجار ناخواسته در نزدیکی پناهگاهی که رهبران ایران در آن مستقر هستند نیز میتواند چنین پیامدی داشته باشد؛ رهبرانی که پیشتر در ساعات آغازین جنگ در ۲۸ فوریه، از حملهای که با هدف حذف سران نظام انجام شده بود، جان سالم به در بردهاند.
این واقعیت که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، و پرزیدنت ترامپ با انتخاباتی سرنوشتساز روبرو هستند — انتخاباتی که میتواند توازن قدرت را در هر دو کشور به شدت تغییر دهد — بر محاسبات پیچیدهای که طرفین درگیر انجام میدهند، تأثیر میگذارد. حتی اگر نتانیاهو در انتخابات روز سهشنبه شکست بخورد، ممکن است تصمیم بگیرد آخرین حملهای را ترتیب دهد که احتمالاً تصور میکند جانشینش در انجام آن تردید خواهد کرد. به همین ترتیب، آقای ترامپ که میداند این جنگ حتی در میان سرسختترین هوادارانش تا چه حد نامحبوب است، شاید بخواهد نشان دهد که دستکم در مقام فرمانده کل قوا، اقتدارش ذرهای کاهش نیافته است.
همانطور که در دیگر مقاطع پرخطر جهانی — نظیر بحران موشکی کوبا یا تصمیم به حمله به عراق — دیده شده است، اطلاعات ناقص یا نادرست، و یا حتی ناتوانی در درک انگیزههای واقعی طرف مقابل، میتواند پیامدهای مرگباری به همراه داشته باشد. ماجرای عراق نمونهای عبرتآموز است که نشان میدهد چگونه میتوان از اطلاعات گزینشی به عنوان بهانهای برای اقدام نظامی استفاده کرد.
مقامات آمریکایی میگویند تمرکزشان بر بخشهایی از جدیدترین اطلاعاتی است که نشان میدهد ایرانیها ممکن است قصد داشته باشند سفیران آمریکا در خاورمیانه و مقامات آمریکایی در خاک ایالات متحده را هدف قرار دهند؛ اقدامی که از دیرباز هدف «واحد ۸۴۰» — یکی از واحدهای ویژه ایران — بوده است؛ واحدی که پیشتر نیز در موارد متعددی دست به آدمربایی و ترور در سراسر جهان زده است. با این حال، تاریخ نشان میدهد که جاهطلبیهای ایران اغلب فراتر از تواناییهای واقعی آن است. در مواردی، ایران مزدورانی ناشی را به کار گرفته که پیش از آنکه بتوانند آسیبی برسانند، دستگیر شدهاند.
با این وجود، این وقایع یادآور آن است که نگرانیهای طرفین — چه آمریکا و چه ایران — ریشه در تجربیات تلخ گذشته دارد. اگرچه آقای ترامپ اعلام کرده است که پیش از انتخابات میاندورهای (که ۱۰ روز دیگر برگزار میشود) دست به حمله نخواهد زد، اما تلویحاً گفته است که پس از آن، دیگر هیچ قید و بندی در کار نخواهد بود.
به گفته مقامات ارشد آمریکایی، آقای ترامپ در محافل خصوصی ظاهراً متمایل به انجام دور دیگری از حملات گسترده در داخل خاک ایران است. به گفته یکی از مقامات مطلع از جزئیات این برنامهریزیها، فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) فهرستی مفصل از اهداف بمباران تهیه کرده است که شامل زیرساختهای انرژی و دیگر تأسیسات حیاتی برای اقتصاد ایران میشود.
در همین حال، یکی از مقامات ارشد ایران نیز با اتخاذ لحنی مشابهِ لفاظیهای آقای ترامپ، در روزهای اخیر در شبکههای اجتماعی نوشت که این کشور آماده است تا با حملات غافلگیرکننده و بدون رعایت «هیچگونه خط قرمزی»، به مقابله با دشمنان خود بپردازد.
تهدیدی فزاینده
مقامات ایالات متحده و متحدان اروپاییاش اعلام کردند که در هفتههای اخیر، اطلاعات مربوط به حملات احتمالی افزایش یافته است؛ این روند پس از کشف طرحی منتسب به ایران علیه یک پایگاه نظامی در بریتانیا که مورد استفاده ارتش آمریکا قرار دارد، شدت گرفته است.
به گفته مقامات، اطلاعاتی که توسط مقامات ارشد بررسی شده، شامل طرحریزی ایران برای پاسخ به حمله احتمالی ایالات متحده یا اسرائیل از طریق کارزار ترور، و همچنین سایر اقداماتی است که ایران ممکن است در تلافی حملات پیشین آمریکا انجام دهد.
جزئیات این طرحها همچنان بهشدت محرمانه است و از این رو قضاوت درباره آنها دشوار میباشد. پیش از آنکه هشدار «جی کلیتون»، مدیر اطلاعات ملی، در روز جمعه علنی شود، تنها عالیرتبهترین قانونگذاران آمریکایی — اعضای گروهی موسوم به «گروه ۸» — در جریان این اطلاعات قرار گرفته بودند. برخی مقامات از اینکه چرا مسئولان دولت ترامپ این نامه را منتشر کردند، در شگفتاند؛ بهویژه آنکه میدانستند نمیتوانند با ارائه شواهد مربوط به طرحهای مشخص، ادعای خود را اثبات کنند.
شکاف میان آنچه آقای ترامپ و اکثر مشاورانش بهطور علنی درباره جنگ میگویند و اطلاعاتی که دریافت میکنند، بسیار عمیق است. در همین حال، نه تیم کاخ سفید و نه رهبری پنتاگون، ماههاست که هیچگونه توضیحی درباره این مناقشه ارائه نکردهاند. رئیسجمهور ترجیح میدهد اطلاعات را کاملاً محرمانه نگه دارد، اما این رویکرد تنها موجب افزایش خطرات شده است.

با این حال، جوهره یافتههای اطلاعاتی حاکی از آن است که چندین طرح ایران از مرحله «تمایل و قصد» به سمت مرحله «اجرا» پیش رفتهاند. یک مقام غربی واکنش ایالات متحده را با نحوه برخورد با هشدارهای پیشین در اوایل ماه جاری — مبنی بر تهدید ایران علیه پرسنل و بمبافکنهای آمریکایی در پایگاه نیروی هوایی سلطنتی «فیرفورد» (R.A.F. Fairford) در جنوب انگلستان — مقایسه کرد. در آن مقطع، دوازده فروند بمبافکن B-1 نیروی هوایی از منطقه خارج شدند و مقامات ایرانی هشدار دادند که بازگشت آنها به منزله نشانهای از وقوع یک حمله قریبالوقوع تلقی خواهد شد.
آقای ترامپ روز شنبه در گفتگو با خبرنگاران درباره این اطلاعات سخنی نگفت، اما اظهار داشت که بهزودی تصمیم خواهد گرفت که آیا اقدام نظامی جدیدی انجام دهد یا خیر. او بهطور مرتب در جریان اطلاعات جدید قرار گرفته است؛ اطلاعاتی که به گفته برخی مقامات، جدیتر از هر هشدار دیگری است که از زمان آغاز این مناقشه مطرح شده است.
یکی از مقامات گفت شواهدی وجود دارد که نشان میدهد ایران عواملی در داخل ایالات متحده دارد که «صرفاً شهروندان ایرانی نیستند.» اما حتی اگر ایرانیها در حال طراحی حملاتی از داخل ایالات متحده باشند، مشخص نیست که آیا واقعاً قادر به انجام چنین کاری هستند یا خیر.
به گفته منابع، مقامات ایرانی در گفتگو با همتایان خود، اغلب در مورد تواناییشان برای اجرای حملات مخفیانه در خارج از کشور اغراق میکنند.
با این حال، ایران تقریباً همیشه موفق میشود برای طرحهای ترور، بهویژه در اروپا و ایالات متحده، افراد تبهکار و قاتلان اجارهای پیدا کند. مقامات آمریکایی و غربی هشدار دادهاند که میزان خطرِ هر طرحِ حمله، به میزان مهارت و کارآمدیِ فرد تبهکاری بستگی دارد که برای انجام ترور به کار گرفته شده است.
خاطراتی نگرانکننده از سال ۲۰۲۴
این نخستین باری نیست که واشنگتن با چنین وضعیتی روبرو میشود.
ترکیبی از تهدیدهای واقعیِ ایران علیه آقای ترامپ و برخی از مشاوران ارشد او، در کنار سایر سناریوهای احتمالی برای سوءقصد، فضایی آکنده از ترس و بدگمانی را برای تیم رئیسجمهور در طول کارزار انتخاباتی سال ۲۰۲۴ ایجاد کرده بود. شدت این تهدیدها در طول چهار سالی که آقای ترامپ در مقام ریاستجمهوری نبود افزایش یافته بود؛ وضعیتی که تا حدودی ناشی از تصمیم آقای ترامپ در ژانویه ۲۰۲۰ برای صدور دستور حمله به فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران ایران، سرلشکر قاسم سلیمانی، بود.
دولت بایدن افزایش تهدیدها را رصد میکرد و در نهایت، افبیآی (FBI) در ۱۲ ژوئیه ۲۰۲۴ یک تبعه پاکستان را دستگیر کرد. او متهم شد که با هدایت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در حال تدارک یک طرح ترور (قتل در ازای دریافت پول) علیه آقای ترامپ بوده است.
در ماجرایی جداگانه، مشاوران ارشد جو بایدن، رئیسجمهور وقت آمریکا، تهدیدی را که «معتبر» توصیف شده بود و از سوی ایران متوجه آقای ترامپ بود، رصد کردند. در پی آن، در تاریخ ۱۳ ژوئیه همان سال، تکتیراندازهایی را به محل گردهمایی انتخاباتی او در فضای باز در شهر «باتلر» ایالت پنسیلوانیا اعزام کردند. یکی از این تکتیراندازها به فردی به نام «توماس متیو کروکس» شلیک کرد که قصد ترور داشت؛ فردی که به گفته مقامات، بهصورت انفرادی عمل میکرد و هیچگونه ارتباطی با توطئهای خارجی نداشت.
با این حال، وقوع حوادث پیدرپی — از جمله هک شدن ایمیلهای مقامات ستاد انتخاباتی ترامپ که گفته میشود توسط ایران هدایت شده بود — موجب ایجاد ترسی دائمی در میان اعضای ستاد انتخاباتی ترامپ شد.
برخی دیگر از تهدیدها و نگرانیهای مطرحشده، جنبهای مضحک داشتند. کشف یک شیء کوچک در دفتر مرکزی ستاد انتخاباتی در جنوب فلوریدا، منجر به تماس با شماره اضطراری ۹۱۱ و بروز این نگرانی شد که شاید آن شیء، یک دستگاه شنود باشد. اما مشخص شد که آن وسیله، ابزاری قابلخریداری از اینترنت بوده و در واقع شوخیای بوده که توسط یکی از افراد حاضر در ستاد انجام شده است.
تیم ترامپ همچنان به بررسی و غربالگری تهدیدها، از جمله تهدیدهای متوجه مقامات ارشد کاخ سفید، ادامه میدهد. آنها بهویژه به نام مقاماتی که در گفتگوهای شنودشده توسط ایرانیها به میان میآید، توجه دقیقی دارند.
در ایران: اعلامِ نوعِ واکنش
مقامات ایرانی معتقدند که هوشمندانهترین اقدامات آنها پس از حمله ۲۸ فوریه، شامل حمله به پایگاههای ایالات متحده در سراسر خاورمیانه و بستن تنگه هرمز بوده است؛ اقداماتی که مقامات آمریکایی را غافلگیر کرد. آنها بهصراحت اعلام کردهاند که اگر دور سوم درگیریها آغاز شود، دامنه جنگ را گسترش خواهند داد. مقامات ارشد ایران در اظهارات علنی خود تهدید کردهاند که زیرساختهای غیرنظامی، تأسیسات انرژی و کابلهای فیبر نوری زیردریایی — که انتقال اینترنت و سایر ترافیکهای ارتباطی را بر عهده دارند — را هدف قرار خواهند داد.
دو مقام ایرانی، که یکی از آنها عضو سپاه پاسداران است، روز شنبه در مصاحبههایی گفتند که گسترش دایره اهداف، شامل دیپلماتها و کارکنان آمریکایی نیز میشود. این مقامات — که به دلیل نداشتن مجوز برای اظهارنظر عمومی، خواستند نامشان فاش نشود — گزارشهای وزارت امور خارجه آمریکا مبنی بر وجود طرحی از سوی ایران برای هدف قرار دادن آمریکاییها را تأیید کردند.
این مقامات از این طرح دفاع کرده و خاطرنشان کردند که اسرائیل و ایالات متحده دهها تن از مقامات ایرانی و برخی از اعضای خانوادههای آنان را کشتهاند. به گفته آنها، از این منظر، هدف قرار دادن آمریکاییها اقدامی «مشروع» (یا در حکم هدفی مجاز) محسوب میشود. با این حال، مشخص نیست که آیا آنها توانایی دسترسی [به اهداف] را دارند یا خیر.
نرخ موفقیت ایران در مقایسه با دهه ۱۹۸۰ — سالهای نخستین پس از انقلاب که طی آن مجموعهای از ترورهای مخالفان سیاسی ایرانی انجام شد — بهطور قابلتوجهی کاهش یافته است.
مهدی محمدی، مشاور ارشد محمدباقر قالیباف (رئیس مجلس و مذاکرهکننده ارشد)، در شبکههای اجتماعی نوشت که ایران مرحله پیشِ روی جنگ را یک نبرد «حیاتی» (جنگی برای بقا) میداند.
آقای محمدی گفت: «ما در مرحلهای غافلگیرکننده از جنگ قرار داریم و قرار نیست یک جنگ کلاسیک (متعارف) را پیش ببریم. این جنگی نامتقارن، شدید و تعیینکننده خواهد بود که نقاط قوت و ضعف دشمن را هدف قرار میدهد.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
وبسایت واینت (Ynet)
دیوید بارنیا، رئیس پیشین موساد، روز پنجشنبه جزئیات جدیدی را درباره عملیات نظامی اسرائیل علیه ایران و حملات سال ۲۰۲۴ با استفاده از پیجرهای انفجاری علیه نیروهای حزبالله در لبنان فاش کرد. او توضیح داد که چگونه دستگاه اطلاعاتی اسرائیل برای محافظت از عوامل خود در داخل ایران تلاش میکرد، به لحظات پرالتهاب پیش از انفجار پیجرها پرداخت و محاسبات راهبردی پشت هر دو عملیات را تشریح کرد.
بارنیا در سخنانی در کنفرانس «نشست اولویتها» (Priority Summit) گفت که موساد در صبحِ آغازِ «عملیات شیر خیزان» (Operation Rising Lion) — کارزار نظامی اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ علیه اهداف هستهای و نظامی ایران — عامدانه ویدئویی رسمی منتشر کرد که عوامل این سازمان را در حال انجام مأموریت در داخل ایران نشان میداد.
به گفته او، این ویدئو که نشان موساد به وضوح در آن دیده میشد، نه تنها برای تبلیغ عملیات، بلکه با هدف درگیر کردن سرویسهای امنیتی ایران با تعداد زیادی از مظنونان احتمالی منتشر شد تا شناسایی عوامل واقعی اسرائیل دشوارتر شود.
بارنیا گفت: «یکی از دلایلی که ما بلافاصله در صبحِ “عملیات شیر خیزان” ویدئویی رسمی با لوگوی موساد منتشر کردیم، محافظت از عواملی بود که در آنجا حضور داشتند. ما میخواستیم اطمینان حاصل کنیم که آنها چنان تعداد زیادی از افراد را در ایران دستگیر میکنند که دیگر قادر به تفکیک افراد بیگناه از عوامل واقعی نباشند و در نهایت مجبور شوند همه را آزاد کنند. اتفاقاً، دقیقاً همین اتفاق هم افتاد.»
به گفته بارنیا، مقامات ایرانی در دومین روز درگیریها، ۲۱ هزار نفر را بازداشت کردند.
او افزود: «باید در نظر بگیرید وقتی ۲۱ هزار نفر را دستگیر میکنید، حتی اگر یک یا دو عامل واقعی را هم گرفته باشید، در نهایت مجبورید همه را آزاد کنید؛ چرا که روایت همه آنها یکسان خواهد بود: “داشتم در خیابان راه میرفتم” یا “داشتم رانندگی میکردم که دستگیر شدم”. و در نهایت، آنها همه را آزاد کردند.»
بارنیا همچنین اظهار داشت که برخی از کسانی که در ایران به اتهام همکاری با دستگاه اطلاعاتی اسرائیل دستگیر یا اعدام شدند، هرگز هیچگونه ارتباطی با موساد نداشتهاند. او گفت: «در مورد برخی از افرادی که در ایران به اتهام جاسوسی برای موساد اعدام میشوند، باید بپرسم که آنها چه کسانی هستند؟» و افزود: «به من میگویند: “ببین، ما هم نمیدانیم!”»
او این افراد را بیگناهانی توصیف کرد که مقامات ایرانی به اشتباه آنها را به عنوان عوامل اسرائیل شناسایی کردهاند.
او گفت: «آنها صرفاً افراد بدشانسی هستند که مقامات ایرانی تصمیم گرفتند آنها را عوامل ما بنامند؛ در حالی که این افراد هرگز برای موساد کار نکردهاند و احتمالاً برای هیچ سازمان اطلاعاتی دیگری هم کار نکردهاند.»
بارنیا مدعی شد که ۹۹.۹ درصد از عوامل موساد هرگز شناسایی یا لو نرفتهاند.
او گفت عواملی که در این عملیاتها مشارکت داشتند، با وجود نقش داشتن در اقدامات اسرائیل، همچنان در تهران زندگی میکنند.
او گفت: «نمیتوانم بگویم که آنها اینجا نزد ما هستند، اما در تهران حضور دارند و همچنان به زندگی خوب خود ادامه میدهند؛ در حالی که در اعماق وجودشان میدانند که در راه هدفی والا خدمت کردهاند؛ نه برای دولت اسرائیل، بلکه برای خودشان.»
مأموران، هفتهها پیش از خلبانان اسرائیلی، از حمله به ایران خبر داشتند
بارنیا با اشاره به محرمانگی فوقالعادهای که بر تدارکات «عملیات شیر خیزان» (Rising Lion) حاکم بود، گفت که حتی خلبانان جنگنده اسرائیلی نیز زمانی که به یگانهای پروازی خود فراخوانده شدند، از مأموریتهای پیشِ رو بیخبر بودند.
او گفت: «هیچکس در دنیا نمیدانست که ما قرار است در قالب “عملیات شیر خیزان” حمله کنیم. راستش را بخواهید، حتی خلبانان ما هم وقتی به یگانهای پروازیشان احضار شدند، نمیدانستند که قرار است دست به حمله بزنند.»
در مقابل، او گفت که دهها تن از مأموران موساد هفتهها پیش از آغاز عملیات در داخل ایران مستقر شده بودند و کاملاً از مأموریتهای خود و عملیات نظامی قریبالوقوع آگاه بودند.
او افزود: «دهها نفر از مأموران ما در حالی اعزام شدند که میدانستند قرار است عملیاتی را اجرا کنند؛ آن هم هفتهها پیش از شروع آن. و آنها این راز را کاملاً نزد خود، در قلبهایشان، حفظ کردند.»
بارنیا گفت که شخصاً تکتک مأمورانِ تعیینشده برای این عملیات را تأیید کرده و مسئولیتِ قابلاعتماد بودن و توانایی آنها در حفظ اسرار را بر عهده گرفته است.
او گفت: «هر یک از این مأموران باید “تأییدیه سبز” را دریافت میکردند؛ تأییدیهای که من شخصاً باید به تکتک آنها میدادم. من با آنها دیدار میکنم، با آنها حرف میزنم، در آغوششان میگیرم، تشویقشان میکنم و باید به آنها اعتماد داشته باشم.»
او خاطرنشان کرد که اهمیت این موضوع بسیار فراتر از صرفاً موفقیت در عملیات بود.
او گفت: «باید تضمین بدهید که این راز فاش نخواهد شد. وقتی میگویم شخصاً هر کدام را تأیید میکنم، یعنی پای جانم در میان است.»
نتانیاهو پیش از حمله با پیجرها پرسید: «اگر عملیات موفق نشود چه میشود؟»
بارنیا همچنین شرح دقیقی از دقایق پایانی پیش از عملیاتِ سپتامبر ۲۰۲۴ ارائه داد؛ عملیاتی که در آن هزاران دستگاه پیجرِ مورد استفاده اعضای حزبالله — گروه تروریستی لبنانیِ تحت حمایت ایران — تقریباً بهطور همزمان منفجر شدند.
این حملات — که یک روز بعد با انفجار بیسیمهای حزبالله همراه شد — منجر به کشته و زخمی شدن افراد در سراسر لبنان گردید و شبکه ارتباطی این سازمان را بهشدت مختل کرد.
بارنیا گفت که در ساعت ۳:۲۰ بعدازظهر، در مرکز فرماندهی نظامی زیرزمینی، در کنار بنیامین نتانیاهو، وزیر دفاع، رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل و رئیس اطلاعات نظامی نشسته بود. قرار بود عملیات ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر آغاز شود.
بارنیا به یاد میآورد: «نخستوزیر رو به من کرد و پرسید: “بگو ببینم، اگر کار نکند چه میشود؟”»
او میگوید این نخستین باری بود که بهطور جدی به چنین احتمالی فکر میکرد؛ آن هم درست ۱۰ دقیقه پیش از آغاز عملیات.
بارنیا میگوید: «قلبم بهشدت میتپید، اما به او گفتم: “چنین احتمالی وجود ندارد. همهچیز مرتب است.” پس از آن، ۱۰ دقیقه تمام با خودم فکر میکردم که چه حرف احمقانهای زدم.»
وقتی موعد مقرر فرا رسید، نگاه همه حاضران در اتاق به سمت او چرخید؛ آنها منتظر تأییدی فوری بودند که نشان دهد دستگاهها منفجر شدهاند.
اما به گفته بارنیا، هیچ راهی وجود نداشت که بتوان بلافاصله فهمید آیا عملیات موفقیتآمیز بوده است یا خیر.
او میگوید: «انتظار داشتید چه بشنوید؟ صدای انفجار؟ ماجرا اینطور پیش نمیرود. شاید نیمساعت دیگر خبردار شویم؛ آن هم احتمالاً از طریق اخبار.»
او میگوید با اینکه نمیتوانست پاسخ فوری به آنها بدهد، مقامات همچنان پیگیر دریافت اطلاعات جدید بودند.
او میگوید: «آنها میخواهند همین لحظه بدانند چه خبر است، و من هیچ راهی نداشتم که خیالشان را راحت کنم.»
سرانجام نخستین گزارشها از طریق منابع اطلاعاتی موساد رسید و پس از آن اخبار در رسانهها منتشر شد. بارنیا میگوید تنها در آن لحظه بود که مطمئن شد عملیات با موفقیت انجام شده است.
صدها آزمایش و بحثی پیرامون تلفات غیرنظامیان
بارنیا گفت که موساد پیش از اجرای عملیات پیجرها، صدها آزمایش انجام داد؛ در این آزمایشها از مانکنهایی استفاده شد که با موادی پر شده بودند تا بدن انسان را شبیهسازی کنند.
او توضیح داد که بارها خواستار کاهش مقدار مواد منفجرهی جاسازیشده در دستگاهها شده بود تا خطر آسیب رسیدن به افرادِ حاضر در نزدیکی اهدافِ مورد نظر را به حداقل برساند.
او گفت: «هر بار که شاهد آزمایشی بودم، میگفتم: “مقدار مواد منفجره را کم کنید.”»
بارنیا اظهار داشت که احتمال کشته شدن اعضای خانوادهی نیروهای حزبالله را پیامدی غیرقابلقبول برای این عملیات میدانست.
او گفت: «من، به نمایندگی از دولت اسرائیل، نمیتوانم بپذیرم که دختر، پسر یا همسرِ یک تروریستِ حزبالله آسیب ببینند، تنها به این دلیل که ما قصد داریم خودِ آن فرد را از میان برداریم.»
به گفتهی بارنیا، اعضای تیم برنامهریزی عملیات بارها هشدار داده بودند که اعمال این محدودیتها باعث کاهش کارایی دستگاهها خواهد شد.
او گفت: «آنها مدام به من میگفتند که دارم عملیات را ناکارآمد میکنم. من هم در پاسخ گفتم: “ما خطقرمزهایی داریم.”»
این مقام ارشد سابق اطلاعاتی گفت که آمار بالای مجروحان در مقایسه با تعداد کشتهشدگان، با اهدافِ مدنظرِ این عملیات همخوانی داشته است.
او گفت: «درست است که همه آنها کشته نمیشوند، و این خود مزیت بسیار مهمی محسوب میشود.»
بارنیا مدعی شد که اکنون ۴۵۰۰ نفر که دچار قطع عضو شدهاند در «ضاحیه» — پایگاه حزبالله در حومهی جنوبی بیروت — زندگی میکنند و آسیبهای آنان هشداری دائمی برای این سازمان به شمار میرود.
او گفت: «۴۵۰۰ نفر در ضاحیه با نقص عضو (قطع عضو) رفتوآمد میکنند؛ آنها بهترین یادآوریِ ممکن هستند که نشان میدهد چه بر سرِ یک تروریستِ حزبالله میآید که بخواهد به شهروندان دولت اسرائیل آسیب برساند.»
بارنیا به سه پیامد اصلی این عملیات برای حزبالله اشاره کرد.
نخستین مورد، آسیب جسمانی مستقیمی بود که به نیروهای این سازمان وارد شد. دومین مورد، ضربهای بود که به روحیهی این سازمان و توانایی آن برای فعالیت بهعنوان یک نیروی رزمی وارد آمد.
او گفت: «هر کسی که در ارتش فرماندهی نیروها را بر عهده داشته باشد، میداند که وقتی روحیه از بین برود، دیگر کسی برای کار کردن باقی نمیماند.»
او گفت که سومین پیامد، ایجاد ترس و عدم اطمینان بود؛ وضعیتی که با انفجار بیسیمهای حزبالله در روز بعد، تشدید شد.
بارنیا در پاسخ به این پرسش که آیا اسرائیل عملیات سومی را با استفاده از تجهیزات دستکاریشده تدارک دیده بود یا خیر، از پاسخ دادن طفره رفت و اشاره کرد که خودِ همین «عدم اطمینان»، یک هدف راهبردی مهم را دنبال میکند.
او گفت: «نمیتوانم به این پرسش پاسخ دهم، اما همان سوالی که اکنون در ذهن شما میگذرد، در ذهن آنها نیز جریان دارد.»
او این تأثیر روانی را با وضعیت عدم اطمینانی مقایسه کرد که پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی توسط ایالات متحده در اوت ۱۹۴۵، برای ژاپن پیش آمد.
بارنیا گفت: «پس از هیروشیما و ناکازاکی، رهبران ژاپن با خود گفتند: “صبر کنید؛ شاید آمریکاییها بمب سومی هم داشته باشند، و شاید بمب چهارم و پنجمی در کار باشد؛ پس شاید بهتر است تسلیم شویم.”»
«بعد از بمب اول، با خود فکر میکنید شاید همان یک بمب بوده است. اما بعد از بمب دوم، دیگر مطمئن نیستید که آیا بمب سومی هم در کار هست یا نه.»
دو اشتباه راهبردی از سوی تهران
بارنیا همچنین اذعان کرد که پیش از آنکه تهران در آوریل و اکتبر ۲۰۲۴ دو حمله مستقیم و گسترده علیه اسرائیل انجام دهد، اسرائیل تحت تأثیر توانمندیهای نظامی ایران، دچار نوعی «بازدارندگی» شده بود.
این حملات که طی آنها ایران تعداد زیادی موشک و پهپاد به سمت اسرائیل شلیک کرد، نشاندهنده تشدید رویارویی دیرینه میان دو کشور بود.
بارنیا این حملات را «دو اشتباه راهبردی تاریخی» از سوی تهران توصیف کرد و استدلال نمود که این اقدامات باعث آشکار شدن توانمندیهایی شد که اسرائیل پیش از آن، با تردید و عدم اطمینانِ قابلتوجهی به آنها مینگریست.
او گفت: «باید حقیقت را گفت. پیش از آن حملات، دولت اسرائیل — یعنی ما — تحت بازدارندگی [ایران] قرار داشتیم.»
او توضیح داد که مقامات اسرائیلی درک روشنی از میزان کارآمدی موشکهای دوربرد و دقیقِ ایران نداشتند و نمیدانستند که آیا سامانههای پدافند هوایی اسرائیل و آمریکا میتوانند در برابر حملهای در مقیاس بزرگ مقاومت کنند یا خیر.
به گفته او، این حملات به برطرف شدن برخی از آن ابهامات کمک کرد و ارزیابی اسرائیل را نسبت به تهدیدِ ناشی از ایران تغییر داد.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
ایلنا: «فاصله زیادی تا رسیدن به نقطه اضطرار سلامت روان نداریم.» این جمله فقط یک تیتر نیست؛ هشدار تکاندهنده رئیس سازمان نظام روانشناسی و مشاوره کشور درباره جامعهای است که بخشی از آن زیر فشار تورم، ناامنی اقتصادی، نگرانی از آینده و بلاتکلیفی، هر روز فرسودهتر میشود و خستگی روانی را تجربه میکند.
به گزارش ایلنا، در ادامه مشروح گفتگو با علیرضا آقایوسفی را می خوانید:
* با توجه به شرایط کشور در یک سال اخیر، از جمله ناآرامیها و جنگ، به ارزیابی درباره میزان مراجعه مردم به روانشناسان و استفاده از خدمات مشاورهای در طول این مدت نسبت به سالهای گذشته رسیدهاید؟
سازمان نظام روانشناسی و مشاوره، سازمانی صنفی است که وظیفه آن ارزیابی صلاحیت روانشناسان و مشاوران برای ارائه خدمات و پایش کیفیت این خدمات است. بنابراین، انجام پژوهش در این زمینه در حیطه وظایف ما قرار ندارد. اصولاً این سازمان از کمکهای دولتی استفاده نمیکند و منابع آن از محل حق عضویت اعضا تأمین میشود. بر اساس قانون، این منابع هم باید صرف بررسی و ارزیابی و صدور پروانه صلاحیت حرفهای افراد شود.بنابراین همانطور که گفتم سازمان نظام روانشناسی و مشاوره وظیفه ای در این زمینه ندارد.
کاهش توانایی مردم در استفاده از خدمات روانشناسی
* منظور من الزاماً انجام یک پیمایش رسمی نیست. با توجه به اینکه شما ریاست سازمانی را بر عهده دارید که با جامعه روانشناسان و مشاوران در ارتباط است، آیا برآوردی از سوی خود روانشناسان وجود دارد که نشان دهد میزان مراجعه مردم در یک سال اخیر نسبت به سالهای گذشته چگونه بوده است؟
بدون انجام پژوهش دقیق نمیتوان اظهارنظر قطعی کرد. از نظر فنی در حوزه روانشناسی، وقتی افراد در معرض استرس شدید قرار میگیرند، بسته به میزان استرس دریافتی و تواناییهای جسمانی و روانشناختی آنها، ممکن است طی یک تا دو سال بعد با اضطراب، افسردگی، تعارضات زناشویی و بیماریهای جسمانی مواجه شوند.اما از سوی دیگر، تورم با سرعت بالایی پیش میرود و همین مسئله توانایی مردم برای مراجعه به روانشناس و مشاور را کاهش میدهد؛ بهویژه اینکه خدمات روانشناسی تحت پوشش بیمههای پایه قرار ندارند. بنابراین، ممکن است بسیاری از افرادی که دچار مشکل میشوند، توانایی مراجعه به روانشناس را نداشته باشند.
در نتیجه، نمیتوانیم بهطور دقیق ارزیابی کنیم که به همان نسبتی که استرسهای اجتماعی افزایش پیدا کردهاند، مراجعه به روانشناسان نیز افزایش یافته است؛ زیرا از یک طرف نیاز به این خدمات بیشتر میشود و از طرف دیگر، تورم توانایی استفاده از آنها را کاهش میدهد.
* پس با توجه به وضعیت موجود، آیا سازمان برنامهای برای تسهیل دسترسی کارگران و اقشار نیازمند به خدمات سلامت روان دارد؟ تاکنون چه اقداماتی در این زمینه انجام دادهاید؟
یک روانشناس با احتساب پنج روز کاری در هفته و پنج مراجعهکننده در روز، در صورت تکمیل ظرفیت، حدود ۱۰۰ جلسه مشاوره در ماه خواهد داشت. حتی اگر درآمد ماهانه او حدود ۷۰ میلیون تومان باشد، با کسر اجاره، هزینههای آب، برق، گاز، تلفن، شارژ، پذیرش و مالیات، مبلغ چندانی باقی نمیماند.بنابراین نه مردم توانایی پرداخت هزینههای خدمات روانشناختی را دارند و نه تعرفههای موجود میتواند هزینههای یک مرکز مشاوره یا دفتر روانشناسی را بهطور کامل تأمین کند.
ارائه طرحی برای بیمهشدن خدمات روانشناسی
به همین دلیل، راهکار اصلی استفاده از ظرفیت بیمههاست؛ بهخصوص اینکه خدمات روانشناسی و مشاوره جنبه پیشگیرانه نیز دارند.از همین رو در این راستا طرحی تدوین کردهایم و به شورای مرکزی سازمان ارائه دادهایم. در صورت موافقت و صدور مجوز، راهنماهای بالینی و دستورالعملهای درمانی را بهصورت استاندارد تدوین میکنیم و اجرای آزمایشی آنها را زیر نظر شورای عالی بیمه سلامت پیش میبریم. در صورت تأیید، زمینه قرار گرفتن این خدمات تحت پوشش بیمهها فراهم خواهد شد.
* خب، این طرح چه زمانی به نتیجه خواهد رسید؟
همهچیز به این بستگی دارد که شورای مرکزی ما هرچه سریعتر درباره این طرح تصمیم بگیرد و آن را تصویب کند. ما از نظر اجرایی آمادگی کامل داریم و یکی از اهداف اصلی من از پذیرش این مسئولیت نیز همین موضوع بوده است.این مسئله، موضوعی فردی یا حتی صرفاً صنفی نیست؛ بلکه یک مسئله اجتماعی است.
* با توجه به اختلافهایی که میان شما و شورای مرکزی وجود داشته و تصمیم این شورا برای عزل شما، آیا احتمال میدهید این اختلافها مانع تحقق برنامههایتان شود؟ در حال حاضر، رابطه شما با شورای مرکزی در چه وضعیتی قرار دارد؟
در حال حاضر، وضعیت نسبتاً خوب است. با این حال، معتقدم این موضوع باید با فوریت بیشتری در دستور کار قرار بگیرد. اگر منافع اجتماعی را در اولویت قرار دهیم، این طرح باید هرچه سریعتر بررسی و تصویب شود تا بتوانیم خدمات را در اختیار مردم قرار دهیم. از زمانی که طرح را ارائه کردهایم، حدود چهار ماه گذشته است و در شرایط تورمی فعلی، این مدت زمان قابل توجهی است.
* تا زمان اجرایی شدن طرح بیمه خدمات روانشناسی، چه راهکارهایی برای تسهیل دسترسی کارگران به خدمات مشاوره و روانشناسی پیشنهاد میکنید؟
مراکز خدماتی تحت پوشش سازمان بهزیستی و وزارت ورزش و جوانان وجود دارند و سازمان نظام روانشناسی نیز در این حوزه فعالیت میکند.البته یکی از ظرفیتهای مهم، استفاده از امکانات کارخانهها و شرکتهای بزرگ است. این مجموعهها میتوانند برای راهاندازی مرکز مشاوره از سازمان مجوز بگیرند و خدمات روانشناسی را بهعنوان بخشی از خدمات رفاهی کارکنان خود ارائه دهند.
شرکتها میتوانند روانشناس استخدام کنند یا با استفاده از ظرفیت مراکز مشاوره، خدمات مورد نیاز کارکنان را فراهم کنند. سازمان نیز میتواند در چارچوب مقررات، مجوزهای لازم و مسئول فنی را معرفی کند.برای مثال، کارخانهای با هزار کارگر را در نظر بگیرید. چنین مجموعهای میتواند بخشی از منابعی را که برای خدمات رفاهی کارکنان در نظر میگیرد، به تأمین خدمات روانشناسی اختصاص دهد و برای مدتی یک روانشناس را در مجموعه خود به کار بگیرد.

این اقدام علاوه بر کمک به کارکنان، میتواند در حل مشکلات شغلی و سازمانی نیز مؤثر باشد؛ از جمله تعارضهای میان کارگران، اختلاف میان کارگران و مدیران یا مقاومت کارکنان در برابر تغییرات سازمانی.در چنین شرایطی، روانشناس میتواند به اقناعسازی کمک کند تا کارکنان متوجه شوند، تغییرات پیشنهادی چه منافعی برای آنها دارد و نگرانیهایشان کاهش پیدا کند.
البته ارائه این خدمات باید متناسب با شرایط کارگران باشد. همانطور که برای ارائه خدمات روانشناختی به گروههای مختلف اجتماعی باید با فرهنگ، شرایط و ویژگیهای آنها آشنا بود، در مورد کارگران نیز لازم است روانشناس با بافت کارگری، شرایط کاری، شیفتها و مشکلات شغلی آنها آشنایی داشته باشد.
اگر یک کارخانه مطابق استانداردها و پروتکلهای مشخص پیش برود، میتواند طی یک سال تغییرات قابل توجهی مشاهده کند.برای مثال، کارگر باید احساس کند کارخانهای که در آن کار میکند، برای او و خانوادهاش ارزش قائل است. اگر در مناسبتهایی مانند روز دختر، خانواده کارکنان مورد توجه قرار بگیرند و مسئولان مجموعه به وضعیت آنها اهمیت بدهند، این احساس تعلق تقویت میشود.
همچنین، اگر سرپرست شیفت متوجه شود کارگری به دلیل مشکلات خانوادگی یا تعارض با همسرش تحت فشار است، میتواند او را به مرکز مشاوره کارخانه معرفی کند و در صورت امکان، برای مراجعه به او فرصت بدهد.
در چنین شرایطی، کارگر احساس میکند که مجموعه برای او احترام قائل است و سلامت و زندگی شخصیاش اهمیت دارد. این احساس ارزشمندی میتواند بر انگیزه و عملکرد او تأثیر مثبت بگذارد.وقتی کارگر احساس کند برای مجموعه ارزشمند است، طبیعی است که با انگیزه بیشتری کار کند و احساس تعلق بیشتری به محیط کار داشته باشد.
* چه میزان از افزایش آسیبهای اجتماعی که امروز با آن مواجه هستیم، از جمله قتلهای خانوادگی میتواند ناشی از سالها بیتوجهی مسئولان به پوشش بیمهای خدمات سلامت روان باشد؟
این مسئله میتواند یکی از عوامل باشد، اما تنها عامل نیست. به نظر میرسد وضعیت اجتماعی ما تا حدودی به سمت آنومی یا بیهنجاری اجتماعی حرکت میکند. وقتی استرسهای اجتماعی افزایش پیدا میکنند، بهتدریج ممکن است اتفاقات نگرانکنندهای رخ دهد؛ از جمله افزایش سن ازدواج، گسترش اعتیاد و قرار گرفتن خانواده در معرض خطر.
قتل از سطح جامعه به درون خانواده کشیده شده است
دلبستگیها و روابط عاطفی میان اعضای خانواده نیز ممکن است آسیب ببیند و یکی از پیامدهای آن میتواند بروز اتفاقاتی مانند قتلهای خانوادگی باشد.در گذشته، ممکن بود شاهد درگیری و قتل میان دو سوی یک روستا یا میان طایفهها باشیم؛ اما وقتی مسئله به درون یک خانواده کشیده میشود، زنگ خطر جدیتری به صدا درمیآید.
این مسئله ابعاد اجتماعی، اقتصادی، روانشناختی و سیاسی دارد و باید از همه این زوایا بررسی شود. با این حال، ما بهعنوان سازمانی فعال در حوزه روانشناسی و مشاوره، تلاش میکنیم سهم خود را ایفا کنیم. در جلسات مختلف، از مجلس گرفته تا ریاستجمهوری و دیگر نهادها، تمرکز من بر بیمه خدمات روانشناسی و مشاوره بوده است.
* با توجه به افزایش نرخ تورم و تأثیرات آن بر سلامت روان جامعه، چشمانداز آینده این وضعیت را چگونه ارزیابی میکنید؟
فکر میکنم در نهایت ناچار خواهیم شد در مسیر درست حرکت کنیم؛ اما امیدوارم زمانی به این نقطه نرسیم که آمار اختلالات روانی، مشکلات اجتماعی و بیماریهای جسمانی آنقدر افزایش یافته باشد که جبران آن بسیار دشوار شود.
نگرانی من این است که آنقدر در پیشگیری تعلل کنیم که برای بازگشت به وضعیت امروز، ناچار به پرداخت هزینههای بسیار بیشتری شویم. امروز درباره پیشگیری صحبت میکنیم، اما ممکن است در آینده مجبور شویم درباره درمانهای اضطراری حرف بزنیم.
* احتمال دارد در صورت ادامه این روند، جامعه به نقطه بحرانی و وضعیت اضطراری برسد؟
اجازه بدهید مثالی بزنم. فردی را در نظر بگیرید که به دیابت مبتلاست و برای ادامه درمان به انسولین خارجی نیاز دارد، اما داروی مورد نیازش تحت پوشش بیمه نیست. ممکن است هزینه دارو بخش بزرگی از درآمد ماهانه یک کارگر را به خود اختصاص دهد.طبیعی است که فرد در چنین شرایطی، میان تأمین هزینه دارو و تأمین نیازهای روزمره خود و خانوادهاش قرار میگیرد. ممکن است به دلیل مشکلات مالی نتواند درمان را بهدرستی ادامه دهد و بیماری او پیشرفت کند.
دولت در آینده با هزینههای سنگین درمانی مواجه خواهد شد
در این صورت، دولت در آینده با هزینههای سنگین درمان، جراحی، ازکارافتادگی و پرداخت مستمری به خانواده فرد مواجه خواهد شد. افزون بر این، نبودن پدر یا سرپرست خانواده به دلیل بیماری و ازکارافتادگی، پیامدهای روانشناختی و عاطفی نیز برای اعضای خانواده به همراه دارد.
اگر از ابتدا داروی مورد نیاز فرد بهصورت رایگان یا با هزینه مناسب در اختیارش قرار میگرفت، هزینه آن بهمراتب کمتر از هزینههای سنگین درمان عوارض پیشرفته بیماری بود.در حوزه سلامت روان نیز باید همین نگاه پیشگیرانه را داشته باشیم. سرمایهگذاری در پیشگیری میتواند از تحمیل هزینههای سنگینتر در آینده جلوگیری کند.
* به نظر شما چقدر با نقطه اضطرار فاصله داریم؟
فکر نمیکنم فاصله زیادی داشته باشیم. نرخ طلاق، نرخ ازدواج و نرخ فرزندآوری همگی از موضوعات نگرانکنندهاند. من درباره انتخاب فردی افراد برای داشتن فرزند یا تعداد فرزندانشان صحبت نمیکنم؛ این موضوع به خود افراد مربوط است. نگرانی زمانی ایجاد میشود که فرد بخواهد فرزند بیشتری داشته باشد، اما به دلیل ناتوانی مالی از این تصمیم صرفنظر کند.در بلندمدت، باید به پیشگیری توجه کنیم. شاید فرصت زیادی نداشته باشیم، اما باید این کار را انجام دهیم.

از سوی دیگر، مشکلات جسمانی نیز قابل توجهاند. استرسهای طولانیمدت میتوانند بر سلامت جسمانی تأثیر بگذارند. افراد ممکن است تلاش کنند فشارهای روانی را کنترل کنند و به زندگی روزمره ادامه دهند، اما این فشارها میتوانند در بلندمدت با مشکلات جسمانی همراه شوند.
* در ماههای اخیر، شاهد اخبار تکاندهندهای از قتلهای دستهجمعی خانوادگی بودهایم. از نظر شما، مهمترین عوامل زمینهساز این حوادث چیست و کدام عوامل نقش پررنگتری در بروز آنها دارند؟
من آمار رسمی و دقیقی در اختیار ندارم و نمیتوانم درباره افزایش یک جرم یا جنایت مشخص، بدون دادههای آماری اظهارنظر قطعی کنم. اما اگر و تنها اگر نرخ جنایتهای خانوادگی افزایش پیدا کرده باشد، این موضوع یک زنگ خطر است، زیرا میتواند نشاندهنده مواجهه ارتباط عاطفی، انسجام خانوادگی و دلبستگی میان اعضای خانواده با بحران باشد.
وقتی اعضای خانواده در مقابل هم قرار میگیرند!
در شرایطی که افراد در یک موقعیت دشوار قرار میگیرند و منابع و امکانات محدود میشود، ممکن است روابط میان آنها نیز تحت فشار قرار بگیرد. این وضعیت را میتوان در برخی داستانها و فیلمها دید؛ افرادی که در ابتدا با یکدیگر همکاری میکنند، اما با افزایش مشکلات و کمبود منابع، بهتدریج در برابر یکدیگر قرار میگیرند.
اگر چنین وضعیتی به سطح خانواده برسد، نگرانکنندهتر خواهد بود. تأکید میکنم که من آمار مشخصی درباره افزایش این جنایتها ندارم و صرفاً مبنای نظری موضوع را توضیح میدهم.خانواده یکی از هستههای اصلی زندگی اجتماعی است و اعضای آن برای تأمین نیازها و بقای خود در کنار یکدیگر قرار میگیرند. اگر روابط درون این هسته با بحران مواجه شود، ممکن است نشانه آسیبهای عمیقتر اجتماعی باشد.
* شرایط کنونی نه جنگ و نه صلح و بلاتکلیفی ناشی از آن چه تاثیراتی بر سلامت روان جامعه دارد؟
باید توجه داشت که وضعیت کلی جامعه در شرایط «نه جنگ و نه صلح» میتواند فشارهای روانی قابل توجهی ایجاد کند. موجود زنده نیازهایی دارد و در برابر تهدیدها تلاش میکند نیازهای خود را تأمین و تهدیدها را دفع کند. وقتی نیازها و تهدیدها همزمان وجود داشته باشند، تهدیدها در اولویت قرار میگیرند.
در میان تهدیدها، بلاتکلیفی و ابهام از دشوارترین وضعیتهاست؛ زمانی که فرد نمیداند چه اتفاقی قرار است رخ دهد و نمیتواند برای زندگی خود برنامهریزی کند.
در مجموع بلاتکلیفی میتواند اضطراب شدیدی ایجاد کند و این اضطراب در بلندمدت ممکن است به فرسودگی روانشناختی و جسمانی منجر شود. برخی پیامدهای جسمانی ممکن است یک یا دو سال بعد ظاهر شوند. برای مثال استرس مزمن میتواند با انقباض طولانیمدت عضلات همراه باشد. وقتی فرد حتی هنگام خواب نیز نتواند بهخوبی عضلات خود را آرام کند، ممکن است مشکلاتی در ناحیه عضلات، مفاصل و ستون فقرات ایجاد شود.
استرس طولانیمدت همچنین میتواند با افزایش ترشح اسید معده و مشکلات گوارشی همراه باشد. برخی بیماریهای جسمانی نیز ممکن است در ارتباط با عوامل متعدد، از جمله فشارهای مزمن، بروز پیدا کنند. البته برای تعیین رابطه دقیق میان این عوامل و هر بیماری، بررسی علمی و پزشکی لازم است.
در حوزه روانشناختی نیز ممکن است تعارضات خانوادگی بیش از علائمی مانند حملات پنیک به چشم بیایند. وقتی افراد مضطرب و بیقرار میشوند، آستانه تحمل آنها کاهش پیدا میکند و ممکن است سریعتر در برابر اطرافیان واکنش نشان دهند.
تشدید تعارضات خانوادگی در پی افزایش فشارهای روانی
نزدیکترین افراد به هر شخص، اعضای خانواده او هستند. بنابراین، افزایش فشار روانی میتواند تعارضات زناشویی و خانوادگی را تشدید کند و در ادامه، احتمال افزایش طلاق نیز مطرح میشود. اینها پیامدهایی هستند که باید نسبت به آنها حساس باشیم.
البته در کنار آسیبها، باید اتفاقات مثبت جامعه را نیز ببینیم و درباره آنها اطلاعرسانی کنیم. همهچیز منفی نیست؛ در زندگی شخصی و اجتماعی، در کنار دشواریها، اتفاقات خوب نیز رخ میدهد و باید آنها را هم ببینیم.
من میدانم که گاهی صحبت درباره تابآوری مردم ممکن است برای آنها آزاردهنده باشد؛ بهویژه زمانی که از شرایط موجود خسته شدهاند. اما در نهایت، باید به این فکر کنیم که چگونه میتوانیم به افرادی که در معرض آسیب قرار گرفتهاند کمک کنیم.
* اگر بخواهید جملهای خطاب به مردم بگویید تا روزهای پیشرو را با التهاب و اضطراب کمتری سپری کنند، چه میگویید؟
شعار شخصی من در زندگی این است: «زندگی عرصه شطرنجِ من است.» حتی در دشوارترین شرایط، هیجان خود را کنترل کنید، فکر کنید، پیشبینی کنید و راهحل بچینید. راهحلها را ارزیابی کنید و بهترین راهحل را با کمترین آسیب به اجرا بگذارید.بیش از این، توانایی ما بهعنوان افراد محدود است. هرکدام از ما باید در حد توانایی خود تلاش کنیم بهترین عملکرد را داشته باشیم.
باید شرایط را همانطور که هست ببینیم
* اما شرایط کشور ویژه است. از یک طرف، نگرانی درباره احتمال وقوع جنگ وجود دارد و از طرف دیگر، تورم و فشارهای اقتصادی تداوم دارد. آیا این توصیهها در چنین شرایطی همچنان میتوانند اثرگذار باشند؟
ما بهعنوان افراد، قدرت نامحدودی برای تغییر شرایط جهان نداریم. اگر چنین قدرتی داشتیم، شاید میتوانستیم بسیاری از اتفاقات را تغییر دهیم؛ اما واقعیت این است که چنین توانی در اختیار ما نیست.آنچه در اختیار داریم، مدیریت زندگی روزمره و تلاش برای حفظ سلامت شخصی و اطرافیانمان است.
من هشت سال جنگ تحمیلی را تجربه کردهام و چهار سال از آن دوران را در شرایط بمباران شهری، امدادگر هلالاحمر بودم. خانه خودم نیز در همان زمان مورد اصابت موشک قرار گرفت و خودم هم در آن شرایط دچار اضطراب شدم.در آن دوران، تمرکز ما بر این بود که در موقعیت جنگی قرار داریم، باید از خاک و هویت خود دفاع کنیم و از مردمی که آسیب میبینند حمایت کنیم.
امروز باید به این فکر کنیم که در موقعیتی قرار داریم که بخش زیادی از آن خارج از توان و کنترل ماست. پرسش اصلی این است که هرکدام از ما در حد توان خود چه کاری میتوانیم انجام دهیم. نباید با نگاهی غیرواقعبینانه به جهان نگاه کنیم؛ باید شرایط را همانطور که هست ببینیم و برای مدیریت زندگی خود تصمیم بگیریم.
گفتوگو: مونا رجبی
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
الینا فرهادی / دویچه وله فارسی
پیامدهای سنگین جنگ و درگیریهای منطقهای، عوارض و ویرانیهای ناشی از آن بر پیکره ایران و تداوم بحرانهای حاد معیشتی، تورم بیسابقه و انسداد اقتصادی در ماههای گذشته، جامعه ایران را در یکی از پرمخاطرهترین دورههای تاریخی خود قرار داده است.
در این میان گرچه تحولات پیرامونی در کنار تعمیق شکاف میان حاکمیت و بخشهای بزرگی از جامعه پس از خیزشهای اعتراضی سالهای اخیر، موضوع آینده سیاسی ایران را بار دیگر در صدر بحثهای تحلیلی قرار داده، کارشناسان و ناظران امور ایران اما دیدگاههای متفاوتی را درباره میزان موفقیت و توانایی جریانهای مختلف مخالف (اپوزیسیون) در ارائه یک بدیل سیاسی پایدار و عملیاتی برای مدیریت شرایط بحرانی مطرح میسازند.
به باور گروهی از تحلیلگران، اگرچه جنبشهای اعتراضی در سلب مشروعیت گفتمانی از حاکمیت نقش داشتهاند، اما در تغییر توازن قدرت و محاسبات ساختار حاکم موفقیتی چشمگیر نداشتهاند. در ریشهیابی این مسئله، کارشناسان دو فرض عمده را پیش میکشند: برخی، قدرت و انسجام شبکه سرکوب امنیتی و نظامی حاکمیت را مانع اصلی شکلگیری تشکلهای مستقل و پایدار در داخل کشور میدانند؛ در حالی که گروهی دیگر، بر ضعفهای ساختاری و اختلافات گفتمانی در بدنه جریانهای سیاسی مخالف دست میگذارند.
در بررسی ابعاد درونی اپوزیسیون، شواهد رسانهای به وجود شکافهای عمیق میان طیفهای مختلف، اعم از پادشاهیخواهان، جمهوریخواهان، نیروهای چپ و احزاب اتنیکی اشاره دارند. یکی از ابعاد مورد توجه تحلیلگران، فضای بهشدت قطبیشده در شبکههای اجتماعی است. به ارزیابی برخی جامعهشناسان و فعالان مدنی، شیوع موجهای اتهامزنی، تخریبهای متقابل و پرخاشگریهای لفظی میان هواداران جریانهای مختلف در فضای مجازی، بازتابدهنده عدم توافق بر سر اصولی چون تکثرگرایی و تحمل مخالف است؛ امری که به عقیده ناظران، تأثیر منفی ملموسی بر اعتماد و انگیزه بدنه خاکستری جامعه داشته است.
برای ریشهیابی این بنبست سیاسی و امکانسنجی خروج از آن، دویچهوله با فریبا محمدی، فعال سیاسی کُرد و معاون دبیرکل حزب کومله زحمتکشان کردستان، مهرزاد بروجردی، پژوهشگر و تحلیلگر مسائل سیاسی و عبدالرضا احمدی، تحلیلگر سیاسی را به ترازو گذاشته است.
کارنامه اپوزیسیون: “از شکست مطلق تا مسیر ناتمام”
با وجود گسترش نارضایتی عمومی و تعمیق بحران مشروعیت، ساختار امنیتینظامی در ایران از طریق انسجام در لایه نخبگان حاکم، انسداد کامل مجاری دیپلماتیک داخلی و اعمال سرکوبهای سخت، توانسته توازن قدرت را در عرصه سختافزاری حفظ کند. در این میان، عدم شکلگیری نهادهای پایدار سیاسی توسط اپوزیسیون خارج از کشور در پاسخ به خیزشهای داخلی، موضوعی است که صاحبنظران آن را با تعاریف متفاوتی از “شکست” یا “مسیر ناتمام” صورتبندی میکنند.
در ارزیابی این کارنامه، عبدالرضا احمدی بر این باور است که مفهوم “شکست” در ارزیابی عملکرد اپوزیسیون ایران نسبی است و مستقیما به معیاری بستگی دارد که برای سنجش “موفقیت” انتخاب میشود. او میگوید: «اگر معیار اصلی را سرنگونی فوری جمهوری اسلامی یا تغییر بنیادین در رفتار ساختار سیاسی حاکم بدانیم، پرواضح است که اپوزیسیون تاکنون به این هدف نهایی نرسیده است، اما اتخاذ این نتیجهگیری که تداوم حیات نظام به معنای شکست کامل مخالفان است، پیچیدگیهای عمیق تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را نادیده میگیرد.»
احمدی بقای جمهوری اسلامی را حاصل “برهمکنش ظرفیت سرکوب ساختاری حکومت و محدودیتهای سازمانی خودِ اپوزیسیون” دانسته و اشاره میکند که حکومت طی چهار دهه گذشته شبکهای چندلایه و پیچیده از نهادهای امنیتی و نظامی ایجاد کرده که هزینه کنش جمعی را افزایش داده است. با این حال به گفته او، “قدرت سرکوب بهتنهایی تمام دلایل بقای حکومت را توضیح نمیدهد؛ بلکه نبود هماهنگی سیاسی و سازوکارهای مؤثر برای انتقال قدرت نیز سهم مهمی در این زمینه دارد.”

این تحلیلگر سیاسی معتقد است ارزیابی اپوزیسیون نباید تنها بر این پرسش متمرکز باشد که چرا جمهوری اسلامی هنوز سقوط نکرده است. او به این فکت تاریخی اشاره میکند که انقلاب ۱۳۵۷ ساختارهای قدرت و شبکههای اجتماعی را دگرگون ساخت و حکومت کوشید تشکلهای مستقل صنفی، دانشگاهی و مدنی را محدود کرده و شبکههای وابسته به قدرت رسمی را گسترش دهد که نتیجه آن تضعیف ظرفیت سازمانیابی مستقل بود. احمدی تأکید دارد در برابر این روند، تلاشهای اپوزیسیون در خارج از کشور بر بازسازی شبکههای اجتماعی، تقویت رسانههای مستقل، مستندسازی نقض حقوق بشر و بینالمللی کردن مطالبات متمرکز بوده است. او نتیجه میگیرد که باید میان بقای حکومت، مشروعیت سیاسی و ظرفیت حکمرانی تمایز قائل شد و میافزاید: «بهجای سخن گفتن از شکست مطلق اپوزیسیون، دقیقتر آن است که از مسیری ناتمام سخن بگوییم؛ مسیری که دستاوردهای مهمی داشته اما تا تحقق هدف نهایی نیازمند انسجام و ظرفیت سازمانی بیشتری است.»
در مقابل این رویکرد، فریبا محمدی، عضو دفتر سیاسی حزب کومله زحمتکشان کردستان، زاویه دید دیگری را پیش میکشد. او تصریح میکند: «من ترجیح میدهم به جای واژه شکست، از تعبیر دقیقتر ناتوانی اپوزیسیون در تبدیل ظرفیتهای اعتراضی جامعه به یک نیروی سیاسی مؤثر و سازمانیافته استفاده کنم.» محمدی تأکید میکند که در واکاوی این ناتوانی نمیتوان قدرت سرکوب سیستماتیک، زندانی کردن فعالان و جلوگیری از شکلگیری تشکلهای مستقل مدنی را از ضعفهای درونی اپوزیسیون جدا ساخت، چرا که در غیاب آزادی فعالیت حزبی، نمیتوان از اپوزیسیون داخل کشور انتظاری مشابه شرایط یک جامعه آزاد داشت.
او با آسیبشناسی فضای گفتمانی پیش از جنبش زن، زندگی، آزادی اشاره میکند که پیش از این خیزش، بخش مهمی از اعتراضات اجتماعی تا حد زیادی در چارچوب “گفتمانهای اصلاحطلبانه، مذهبی یا مردسالارانه” باقی مانده بود و نتوانست به یک بدیل سکولار و رهاییبخش تبدیل شود. به گفته او، این جنبش نقطه عطفی بود که با شعاری “برخاسته از کردستان”، از مرزهای جغرافیایی فراتر رفت، مشروعیت نظام حاکم و مناسبات تبعیضآمیز را به چالش کشید و ظرفیت تحول انقلابی را آشکار کرد.
با این حال، او نقد تندی را متوجه اپوزیسیون سراسری کرده و میافزاید: «متأسفانه با این همه، جنبش به یک بدیل سیاسی منسجم و پایدار تبدیل نشد. در اینجا باید به نقش منفی بخشی از اپوزیسیون سراسری اشاره کنیم که به جای شناخت تنوع و تکثر جامعه ایران و تقویت دستاوردهای جنبش ژینا، دوباره بر همان منطق تمامیتخواهی اصرار ورزیدند و سعی کردند همان نگرش و دیدگاهِ حاکمان سلطه را بازتولید کنند.»
در بعد سوم این مناقشه، مهرزاد بروجردی، پژوهشگر ارشد مسائل سیاسی، چارچوب تحلیلی متفاوتی ارائه میدهد. بروجردی معتقد است برای ارزیابی کارنامه اپوزیسیون باید میان سه مفهوم اساساً متفاوت “نارضایتی اجتماعی”، “بسیج سیاسی” و “تغییر ساختار قدرت” تمایز قائل شد. او استدلال میکند که اپوزیسیون در گسترش نارضایتی و به چالش کشیدن مشروعیت سیاسی نظام بیتأثیر نبوده، اما در تبدیل این نارضایتی به یک نیروی سازمانیافته برای تغییر توازن قدرت موفق هم نبوده است.
بروجردی میگوید: «بنابراین، اگر معیار موفقیت اپوزیسیون را گذار از جمهوری اسلامی یا تغییر بنیادین رفتاری آن بدانیم، میتوانیم از شکست و ناکامی صحبت کنیم؛ اما این ناکامی را نباید با فقدان تأثیر اجتماعی و فرهنگی اعتراضات یکسان دانست.»
بروجردی البته بر این نکته پافشاری میکند که دوام حکومت را نباید صرفا “با ضعف اپوزیسیون” توضیح داد: «چرا که نظامهای اقتدارگرای برآمده از انقلاب دارای سه مزیت مهم شامل انسجام در میان نخبگان حاکم، دستگاه سرکوب قدرتمند و توانایی محدود کردن مراکز مستقل قدرت هستند.»
او توضیح میدهد که اگرچه ضعفهای درونی اپوزیسیون نظیر فقدان احزاب نیرومند، اختلافات ایدئولوژیک و نبود سازوکارهای تصمیمگیری مشترک بسیار اهمیت دارد، اما قدرت ساختاری حکومت و ضعف سازمانی مخالفان، دو عامل مستقل و تقویتکننده یکدیگرند. به باور بروجردی: «حکومت سرکوب میکند تا سازمانیابی را دشوار سازد، و فقدان سازمانیابی نیز هزینه سرکوب را برای حکومت کاهش میدهد. مسئله اصلی این است که اپوزیسیون نتوانسته نارضایتی گسترده اجتماعی را به نیرویی تبدیل کند که بتواند محاسبات هیئت حاکمه و دستگاههای امنیتی را تغییر دهد.»
بحران ائتلافسازی و شکافهای گفتمانی
شکلگیری ائتلافهای سیاسی کوتاهمدت در خارج از کشور، از نشست جورجتاون تا انتشار منشور مهسا در سال ۲۰۲۳ و ... به زعم کارشناسان اگرچه نشاندهنده تلاش برای دستیابی به ساختاری همگرا بوده، با این حال، تحلیل سندهای سیاسی و مناقشات میانجناحی در جریان این ائتلافها گواهی میدهد که عبارات کلیدی نظیر “تمامیت ارضی”، “فدرالیسم” و “حق تعیین سرنوشت” به نقاط گسست اصلی میان احزاب اتنیکی و سایر گروههای اپوزیسیون تبدیل شدهاند.
مهرزاد بروجردی ریشه این ناکامیهای پیاپی در ائتلافسازی را عمیقتر از اختلاف بر سر اشخاص یا تاکتیکها میداند. او تشریح میکند که این اختلافها به پرسشهای بنیادینی درباره “ماهیت نظام آینده، توزیع قدرت، هویت ملی، رابطه مرکز و پیرامون، و چگونگی مدیریت دوران گذار” مربوط میشوند: «برای مثال، اختلاف میان پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان تنها بر سر نام نظام سیاسی آینده نیست، بلکه آنها برداشتهای متفاوتی از مشروعیت سیاسی، تاریخ معاصر ایران و جایگاه نهادهای قدرت دارند. به همین ترتیب، موضوعاتی چون تمرکززدایی، حقوق گروههای اتنیکی و ساختار سرزمینی کشور برای برخی جریانها مسائل درجه دومی نیستند.»

بروجردی با آسیبشناسی الگوی ائتلافسازی میافزاید: «مشکل عمیقتر این است که بسیاری از گروههای اپوزیسیون میان دو موضوع تمایز روشنی برقرار نکردهاند: یکی توافق برای پایان دادن به نظام جمهوری اسلامی و دیگری توافق بر سر شکل نظام آینده.» او با استناد به تجربه تاریخی گذار از آپارتاید در آفریقای جنوبی یادآور میشود که نیروهای مخالف در آن کشور نیز اختلافات عمیقی داشتند، اما توانستند بر سر اصول اساسی نظام جدید و قواعد مشترک به توافق برسند.
به عقیده او، ائتلاف مستلزم توافق بر سر همه جزئيات نیست، بلکه نیازمند توافق بر اصولی چون حق انتخاب آزادانه نظام سیاسی، برگزاری انتخابات رقابتی، تضمین حقوق شهروندی و پذیرش تکثر است، اما «متأسفانه چنین توافقی هنوز شکل نگرفته و بیاعتمادی تاریخی، رقابت بر سر رهبری و نگرانی از حذفشدن در دوران پس از گذار، مانع از همکاری جدی میان گروههای مختلف اپوزیسیون شده است.»
در مقابل، فریبا محمدی “عدم عبور از فرهنگ سیاسی اقتدارگرا و تمامیتخواه” را علت اصلی چالش همگرایی میداند. او با اشاره به مناقشات ائتلاف جورجتاون میگوید: «در آنجا مسئله تمامیت ارضی در تقابل با حق تعیین سرنوشت ملتها قرار داده شد. یعنی اختلاف صرفا بر سر یک عبارت حقوقی یا سیاسی نیست، بلکه با دو تصور متفاوت از جامعه و نظم سیاسی آینده مواجهیم.» محمدی استدلال میکند که مفهوم تمامیت ارضی در حقوق بینالملل مربوط به مواجهه با دشمن خارجی است، نه در رابطه با ملتهای درون یک کشور. او با رد تعریف “انحصاری و قوممحور” از ملت ایران تأکید میکند که ملتها در جریان انقلاب ژینا به سطحی از هوشیاری رسیدهاند که دیگر نمیتوان آنها را انکار یا سرکوب کرد.
عضو دفتر سیاسی کومله با استناد به تجربه احزاب کردستان که توانستند با وجود دیدگاههای متفاوت از چپ تا راست، ائتلافی ششحزبی تشکیل دهند، میافزاید “به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت و تکثر موجود”، پیششرط همگرایی است. محمدی در پاسخ به دغدغه تبدیل این حق به “جداییخواهی” تصریح میکند: «حق تعیین سرنوشت صرفا به معنای جدایی نیست؛ بلکه میتواند به معنای حاکمیت سیاسی آن مردم بر سرزمین خودشان در قالب خودگردانی یا فدرالیسم باشد.» او انکار این حق را به “نگاه سنتی مذهبی” تشبیه میکند که با “سلب حق طلاق”، زندگی را به “زندان اجباری” تبدیل میکند و هشدار میدهد سیستمی که انحصاری و بر پایه یک مذهب و زبان خاص باشد، کشور را دچار بحران میسازد؛ بنابراین تنها گارانتی حفظ کشور، “سیستمی غیرتمرکزگرا، کثرتگرا و دموکراتیک” است.
عبدالرضا احمدی اما دیدگاه متفاوتی را برای برپایی ائتلاف پیشنهاد میدهد. او با تأکید بر اینکه ائتلاف پایدار محصول “تجربه زیسته و نیازهای واقعی جامعه” است و الگوبرداری صرف از تجارب خارجی مانند چکسلواکی یا آفریقای جنوبی پاسخگو نیست، بر ضرورت شکلگیری یک “ائتلاف حداقلی برای گذار” دست میگذارد.
احمدی توضیح میدهد که جریانهای مختلف اعم از پادشاهیخواهان دموکرات، جمهوریخواهان و نیروهای چپ میتوانند بدون چشمپوشی از هویت خود، بر اصولی بنیادین توافق کنند: «تمامیت ارضی ایران، انتخابات آزاد و رقابتی، حقوق بشر، عدالت انتقالی و حق مردم برای تعیین شکل حکومت آینده.» به باور او، در این چارچوب نباید اختلاف بر سر مدل حکومت آینده (پادشاهی مشروطه یا جمهوری سکولار) به مانعی برای همکاری در مرحله گذار تبدیل شود، بلکه تعیین شکل حکومت باید به “فرایندی آزاد و دموکراتیک پس از برقراری شرایط مستند به رأی مردم” واگذار گردد.
مسئله رهبری، جایگاه رضا پهلوی و چالش عاملیت جامعه
در ادبیات تحلیلی علوم سیاسی، مسئله رهبری در جنبشهای گذار یکی از ارکان سرنوشتساز ارزیابی میشود. بررسی کارکرد رسانهها و تحرکات دیپلماتیک طی سالهای اخیر نشان میدهد که چهرههای شاخص اپوزیسیون، بهویژه شاهزاده رضا پهلوی، توانستهاند توجه مجامع رسمی غرب مانند کنفرانس امنیتی مونیخ و پارلمانهای اروپایی را جلب کنند. با این حال، ارزیابیهای میدانی و تحلیل رفتار سیاسی بدنه جامعه (معروف به قشر خاکستری) نشان میدهد که بداخلاقیهای مجازی، حملات متقابل هواداران گروههای مختلف در شبکههای اجتماعی، و نبود سازوکارهای شفاف برای سنجش نمایندگی، چالشهای جدی در مسیر ایجاد یک سازوکار رهبری پایدار و پاسخگو پدید آوردهاند.
عبدالرضا احمدی در بررسی مسئله رهبری و جایگاه شاهزاده رضا پهلوی تاکید میکند که برخورداری یک چهره از مقبولیت عمومی، صدای رساتر یا ظرفیت بسیج بیشتر، تعارضی با دموکراسی ندارد: «مشروط بر آنکه نقش رهبری در فرایند گذار به معنای تحمیل شکل حکومت آینده نباشد، بلکه به عنوان تضمینکننده حق انتخاب آزادانه مردم عمل کند.» او شکاف میان اپوزیسیون خارج و جامعه داخل را “مطلق یا غیرقابل ترمیم” نمیداند و مطالبات معیشتی، صنفی و آزادیخواهانه داخل کشور را اجزای مکمل یک پروژه ملی برای بازسازی کشور میداند.
احمدی با اشاره به تحولات و جنگهای سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ میگوید این پیامدها “ضرورت نجات ایران و حفظ تمامیت ارضی” را برجستهتر کرده است. او در پاسخ به تردیدهای بینالمللی درباره خلأ قدرت توضیح میدهد که حضور شاهزاده رضا پهلوی در محافل رسمی نظیر کنفرانس امنیتی مونیخ و ارائه برنامههای مدونی چون “پروژه شکوفایی ایران”، نقشی حیاتی در اطمینانبخشی به جامعه جهانی ایفا میکند که گذار سیاسی نه به فروپاشی، بلکه به ثبات و توسعه منجر خواهد شد.

در مقابل این ارزیابی، فریبا محمدی انتقادات صریحی را نسبت به این رویکرد مطرح میسازد. او میگوید نباید مسئله را صرفا به نبود “یک چهره کاریزماتیک” تقلیل داد و در نقد جایگاه رضا پهلوی تصریح میکند: «رضا پهلوی از درون یک جنبش اعتراضی سر برنیاورده است... او از یک پیشینه تاریخی به عنوان پسر شاه سابق استفاده میکند و از همان نوستالژی بهره میبرد، نه به عنوان رهبری که در بستر یک جنبش و تاریخ مبارزاتی رشد کرده باشد.»
محمدی مدعی است که او نتوانست از این پایگاه استفاده کند و کماکان با ادبیات “تمرکزگرایانه و برتریطلبانه” سخن میگوید: «همانطور که در برابر شعار “زن، زندگی، آزادی”، شعار “مرد، میهن، آبادی” مطرح شد.»
او تأکید دارد مشکل اصلی، انتخاب میان فرد یا شورا نیست، بلکه فقدان یک “چارچوب سیاسی” برای نمایندگی کثرتگرا و پاسخگوست. محمدی همچنین به پرخاشگریهای شدید در فضای مجازی اشاره کرده و میگوید این نزاعها قشر خاکستری را دچار ناامیدی و بیافقی کرده است، در حالی که راهکار خروج از بنبست، پذیرش “عاملیت مردم” و دستیابی به یک حداقل مشترک با تضمین عدم بازگشت به “دولت تمرکزگراست”.
چالش نمایندگی در جامعه متکثر و مخاطرات اتکا به قدرتهای خارجی
در نهایت، مهرزاد بروجردی با آسیبشناسی عمیقتر مسئله رهبری، بر خطای یکسان دانستن “محبوبیت فردی” با “توانایی رهبری سیاسی” دست میگذارد. او توضیح میدهد: «یک شخص ممکن است از شهرت یا اعتبار تاریخی برخوردار باشد، اما این ویژگیها به خودی خود به معنی برخورداری از سازمان، شبکههای اجتماعی پایدار یا ظرفیت تصمیمگیری جمعی نیست.» بروجردی میافزاید اگرچه رضا پهلوی شناختهشدهترین چهره اپوزیسیون است، اما این شناختهشدن هنوز به ایجاد شبکههای سازمانی مؤثر در داخل ایران منجر نشده است.»
بروجردی با تأکید بر اینکه جامعه ایران از منظر سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، نسلی و جغرافیایی، جامعهای بهشدت متکثر است، معتقد است که در چنین جامعهای، ادعای اپوزیسیون مبنی بر نمایندگی اکثریت مردم را داشتن، بدون وجود سازوکارهای روشن برای کسب و سنجش رضایت عمومی، با دشواری روبهروست. او ایده “رهبری شورایی” بدون قواعد شفاف را نیز نقد کرده و میگوید چنین شورایی مانند تجربه نشست جورجتاون به عرصه “رقابت دائمی” تبدیل میشود.
بروجردی بر ضرورت ایجاد یک “رهبری نهادمند” تأکید میکند؛ چرا که به عقیده او رهبران فعلی بیشتر از قدرت چالشگری عملی، از “محبوبیت رسانهای” برخوردارند.
بروجردی همچنین هشدار میدهد که وابستگی بیش از حد راهبرد اپوزیسیون به قدرتهای خارجی (واشنگتن، اروپا یا اسرائیل) آن را دچار نوسانات دیپلماتیک کرده و استقلال سیاسی مخالفان را در حافظه تاریخی جامعه زیر سؤال میبرد. او با انتقاد از پرخاشگریهای فضای مجازی که پیام عدم تحمل را به بدنه خاکستری منتقل میکند، راهکار خروج از این وضعیت را “تغییر پارادایم از سیاست مبتنی بر انتظار فروپاشی خودکار به شناخت ساختار قدرت و ایجاد ظرفیت سازمانی پایدار میداند و فراخوان دادن برای اعتراض بدون ارزیابی سرکوبهای گذشته را غیرعاقلانه و تکرار مکررات ارزیابی میکند. “
به گفته این پژوهشگر سیاسی، اپوزیسیون ایران توانسته است در مقاطع مختلف، موضوع نقض حقوق بشر و سرکوب اعتراضات را در دستور کار رسانهها و برخی نهادهای بینالمللی قرار دهد؛ اما این موفقیتها لزوما به این معنا نیست که دولتهای خارجی، اپوزیسیون را جایگزینی معتبر و آماده برای اداره ایران میدانند.
در کنار مانع سرکوب حکومتی و گرههای ائتلافسازی میانجناحی، یکی از ملموسترین پیامدهای قطبیشدن فضای سیاسی در سالهای اخیر، تأثیر عمیق و بازدارنده آن بر رفتار بدنه خاکستری و بخشهای دودل جامعه بوده است.
مهرزاد بروجردی با دست گذاردن بر گسست و فرسایش روانیسیاسی جامعه، بر این باور است که رفتار خود جریانهای اپوزیسیون نقش مستقیمی در ناامیدی قشر خاکستری ایفا کرده است.
او در تشریح این واقعیت میگوید: «ناکامیهای مکرر اعتراضات و برآورده نشدن انتظارات، به سرخوردگی، کاهش اعتماد به رهبری اپوزیسیون و فرسودگی سیاسی منجر شده است. شهروندی که از وضعیت موجود ناراضی است، لزوما حاضر نیست از هر جایگزینی حمایت کند؛ او میان نارضایتی از حکومت و نگرانی درباره آینده نامعلوم کشور گرفتار شده است. اگر اپوزیسیون مدعی دفاع از دموکراسی و تکثرگرایی است، باید در عمل نشان دهد که توانایی تحمل اختلاف و مدیریت مسالمتآمیز رقابت سیاسی را دارد، و متأسفانه اکثر نیروهای سیاسی اپوزیسیون در این زمینه نمره قبولی نمیگیرند.»
همراستایی مطالبات مدنی با پروژه گذار سیاسی
در مقابل به عقیده عبدالرضا احمدی، اگرچه بخشی از فعالیتهای اپوزیسیون خارج از کشور بر تحولات کلان سیاسی، سقوط جمهوری اسلامی و نقش قدرتهای غربی متمرکز بوده، مطالبات جامعه داخل ایران ابعاد گستردهتری دارد؛ از معیشت، تورم، بیکاری و حقوق کارگران و معلمان گرفته تا آزادی زنان، بازپسگیری ایران و بازتعریف سیاست خارجی بر مبنای منافع ملی.
به گفته او، این مطالبات لزوما در تقابل با اهداف سیاسی اپوزیسیون نیستند؛ بلکه میتوانند اجزای مکمل یک پروژه مشترک برای آینده ایران باشند: «شعارهای اعتراضی سالهای اخیر نشان دادهاند که بخش مهمی از جامعه، تغییر سیاسی را نه صرفا جابهجایی قدرت، بلکه فرصتی برای بازسازی کشور، احیای کرامت شهروندان و پایاندادن به سیاستهایی میداند که منافع ملی و رفاه عمومی را تحت تأثیر قرار دادهاند. بنابراین، پیوند میان مطالبات اقتصادی و اجتماعی با خواست تغییر سیاسی، یکی از ظرفیتهای مهم شکلگیری بدیلی فراگیر است.»
به عقیده این فعال سیاسی، مسئله اصلی نه انتخاب میان داخل و خارج، بلکه ایجاد پیوندی مؤثر میان مبارزه مدنی در داخل و ظرفیتهای سیاسی، رسانهای و بینالمللی در خارج از کشور است: «هرچه این پیوند بر شناخت دقیق مطالبات جامعه، احترام به تجربه زیسته مردم و توافق بر سر حداقلهای مشترک استوارتر باشد، امکان شکلگیری بدیلی سیاسی با پشتوانه اجتماعی گستردهتر افزایش خواهد یافت.»
واکاوی دیدگاههای صاحبنظران و فعالان سیاسی نشان میدهد که چشمانداز سیاسی ایران در پس بحرانهای منطقهای و تداوم انسداد داخلی، در نقطه عطف پرمخاطرهای ایستاده است.
در حالی که طیفهای گوناگون اپوزیسیون همچنان بر سر مفاهیمی چون چگونگی سازمانیابی، اصالتبخشی به عاملیت میدانی جامعه، نوع مواجهه با حق تعیین سرنوشت، و ساختار رهبری دوران گذار با چالشهای نظری و عملی روبهرو هستند، پرسش بنیادین پیش روی مخالفان، فراتر از نفی وضعیت موجود، معطوف به نحوه ارائه یک تصویر باثبات، کثرتگرا و پاسخگو برای فردای ایران است؛ پاسخی که گرهگشایی از آن، به باور تحلیلگران، نیازمند گذار از تنشهای درونگروهی به سوی توافقی حداقلی بر سر اصول دموکراتیک خواهد بود.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / اکسیوس
مقامات آمریکایی به اکسیوس گفتهاند که رئیس جمهور ترامپ در انتخابات روز سهشنبه اسرائیل از بنیامین نتانیاهو حمایت کرده است، اما برخی از مشاوران او فرصتی برای دستور کار خاورمیانه او در دولتی به رهبری شخص دیگری میبینند.
اهمیت موضوع: ترامپ هرگز با نخست وزیر اسرائیل به غیر از نتانیاهو کار نکرده است و شخصاً هیچ یک از نامزدهای دیگر را نمیشناسد. این دو رابطهای نزدیک اما اغلب متلاطم ایجاد کردهاند.
یکی از مشاوران ترامپ در توصیف دیدگاه رئیس جمهور در مورد نتانیاهو گفت: “او شیطانی است که میشناسد.”
خبر اصلی: پس از هفتهها تردید، ترامپ روز یکشنبه از نتانیاهو حمایت کرد ـــ و حتی اظهار داشت که شکست او عواقبی برای روابط ایالات متحده و اسرائیل خواهد داشت. یکی از مقامات آمریکایی این حمایت را صرف نظر از نتیجه، یک بردـــبرد برای ترامپ توصیف کرد.
اگر نتانیاهو پیروز شود ـــ یا به عنوان نخست وزیر موقت در قدرت باقی بماند ـــ ترامپ میتواند اعتبار نجات سیاسی او را از آن خود کند و از این اهرم برای فشار آوردن به منظور کسب امتیاز استفاده کند.
اگر نتانیاهو ببازد و مخالفانش دولت تشکیل دهند، رهبران جدید اسرائیل همچنان انگیزه زیادی برای ایجاد روابط خوب با ترامپ خواهند داشت. حمایت او از رقیبشان به سرعت به حاشیه رانده خواهد شد.
پشت صحنه: به گفته منابع آگاه از این بحثها، بسیاری از نزدیکترین مشاوران ترامپ با تصمیم او برای حمایت از نتانیاهو مخالفت کردند و معتقد بودند که رئیس جمهور باید از انتخابات اسرائیل دوری کند.
ونس، معاون رئیس جمهور، به طور قابل توجهی از پیروی از ترامپ در مورد انتخابات این هفته، در بحبوحه خصومت فزاینده علیه نتانیاهو در بخشهایی از جنبش MAGA، خودداری کرد.
ونس به خبرنگاران گفت: “من به نتانیاهو حمله نمیکنم. من نتانیاهو را تأیید نمیکنم. فکر میکنم در نهایت حمایت رئیس جمهور مهم است.”
بزرگنمایی: ونس، که چند روز قبل از شکست انتخاباتی ویکتور اوربان، نخست وزیر سابق مجارستان در ماه آوریل، از او حمایت کرده بود، گفت که دیگر در انتخابات خارجی دخالت نخواهد کرد.
به گفته منابع آگاه، معاون رئیس جمهور از جمله مقامات ارشد دولت ترامپ است که در طول جنگ با ایران از نتانیاهو سرخورده شد. ونس و دیگر دستیاران ارشد معتقدند که ارزیابیهای پیش از جنگ نتانیاهو به کاخ سفید اشتباه بوده و این امر سوالات را در مورد اینکه آیا او همچنان بهترین شریک برای دستیابی به جاهطلبیهای منطقهای ترامپ است، عمیقتر میکند.
تصویر کلی: پس از پایان انتخابات اسرائیل و انتخابات میاندورهای ایالات متحده، ترامپ با یک انتخاب تعیینکننده برای دستور کار خاورمیانه خود روبرو خواهد شد: اینکه آیا در یک عملیات نظامی بزرگ دیگر علیه ایران به نتانیاهو بپیوندد یا خیر.
نتانیاهو مشتاق پیشروی است. اما نتایج انتخابات میتواند بر تصمیم ترامپ یا حداقل زمان هرگونه جنگ گسترده جدید تأثیر بگذارد.
ترامپ همچنین میخواهد فراتر از جنگ ایران حرکت کند و یک دستور کار دیپلماتیک بلندپروازانه را دنبال کند که شامل اجرای طرح صلح غزه، ایجاد توافق بین اسرائیل و لبنان و سوریه و در نهایت تضمین یک توافق صلح تاریخی اسرائیل و عربستان سعودی باشد.
اینکه آیا ترامپ میتواند در این اهداف پیشرفت کند تا حدی به این بستگی دارد که چه کسی بر اسرائیل حکومت میکند ـــ و چه نوع ائتلافی از رأیگیری سهشنبه پدیدار میشود.
نکته: در پشت صحنه در شش ماه گذشته، چندین نفر از مشاوران ارشد ترامپ از نتانیاهو در مورد اولویتهای کلیدی منطقهای ناراضی شدهاند.
غزه: استیو ویتکاف و جرد کوشنر، فرستادگان ترامپ، از بیمیلی نتانیاهو برای پیشبرد اجرای طرح صلح رئیسجمهور ابراز ناخشنودی کردهاند.
سوریه: تام باراک، دیگر فرستاده ترامپ، نیز نگرانیهای مشابهی در مورد رویکرد دولت نتانیاهو در قبال دمشق و ادامه عملیات نظامی اسرائیل در سوریه دارد.
لبنان و کرانه باختری: مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، و تیم او رابطه بهتری با نتانیاهو دارند، اما معتقدند اسرائیل میتواند برای تقویت دولت لبنان اقدامات بیشتری انجام دهد. آنها همچنین از اینکه نتانیاهو برای مهار حملات شهرکنشینان به فلسطینیها در کرانه باختری تلاش بیشتری نمیکند، ناراضی هستند.
در لایههای پنهان: برخی مقامات آمریکایی میگویند تعامل با یک دولت جدید در اسرائیل، که فاقد شرکای ائتلافیِ راست افراطیِ نتانیاهو باشد، میتواند آسانتر باشد.
آنا کلی، معاون سخنگوی کاخ سفید، از اظهار نظر در این باره خودداری کرد و برای دریافت پاسخ، به پست ترامپ در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» (Truth Social) ارجاع داد که در آن از نتانیاهو حمایت کرده بود.
وضعیت کنونی: سه شبکه تلویزیونی اصلی اسرائیل روز جمعه آخرین نظرسنجیهای پیش از انتخابات را منتشر کردند که همگی نشان میدهند ائتلاف نتانیاهو فاصله زیادی با کسب اکثریت پارلمانی دارد.
هر سه نظرسنجی پیشبینی میکنند که بلوک نتانیاهو در کنست (پارلمان) ۱۲۰ عضوی، تنها ۵۰ کرسی به دست خواهد آورد؛ یعنی ۱۷ کرسی کمتر از تعداد کرسیهای ائتلاف فعلی او. همچنین پیشبینی شده است که حزب «لیکود» به رهبری او، که در حال حاضر ۳۲ کرسی دارد، تنها ۲۰ کرسی کسب کند.
بر اساس این نظرسنجیها، بلوک مخالفان به رهبری گادی آیزنکوت، رئیس پیشین ستاد کل ارتش، بین ۵۲ تا ۵۶ کرسی به دست خواهد آورد و ۱۴ تا ۱۶ کرسی نیز به دو حزب عربیـاسرائیلی خواهد رسید. شبکه ۱۱ تلویزیون اسرائیل نیز برای حزبی متشکل از نیروهای ذخیره ارتش — که به هیچیک از دو بلوک اصلی وابسته نیست — چهار کرسی پیشبینی کرده است.
در این میان، شبکه ۱۴ که حامی نتانیاهو است، نتیجهای متفاوت ارائه داد؛ این شبکه در نظرسنجی اوایل هفته جاری، ۶۰ کرسی برای بلوک نتانیاهو و ۳۰ کرسی برای حزب لیکود پیشبینی کرده بود.
نکته قابل توجه: این نظرسنجیها به احتمال بروز یک بنبست سیاسی اشاره دارند؛ به نظر میرسد نه نتانیاهو و نه آیزنکوت، مسیر روشنی برای کسب ۶۱ کرسیِ لازم جهت تشکیل دولت ندارند. آیزنکوت باید احزاب عرب اسرائیلی را به ائتلاف خود وارد کند، که این امر را رد کرده است، یا با حمایت خارجی آنها یک دولت اقلیت تشکیل دهد ـــ ترتیبی که برخی از شرکای بالقوه او با آن مخالف هستند.
تشکیل دولت وحدت ملی بین نتانیاهو و رقبایش بسیار بعید به نظر میرسد.
اگر هیچ یک از طرفین نتوانند اکثریت حاکم را تشکیل دهند، اسرائیل ممکن است با انتخابات دیگری روبرو شود و نتانیاهو به عنوان نخست وزیر موقت در قدرت باقی بماند.
خلاصه کلام: انتخابات سهشنبه به جای اینکه منجر به روی کار آمدن یک دولت جدید با رویکردی پذیراتر به دستور کار ترامپ شود، میتواند رئیس جمهور را با یک نتانیاهوی ضعیف و یک نظام سیاسی اسرائیل که درگیر یک بحران طولانی مدت دیگر است، مواجه کند.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: سیوسه سال پیش، پیر هویمن، روزنامهنگار سوئیسی، درست در آستانهٔ یکی از امیدوارکنندهترین لحظات تاریخ خاورمیانه، وارد اسرائیل شد. در ۱۳ سپتامبر ۱۹۹۳، او همراه با دیگر خبرنگاران در اتاق کنفرانس هتلی در اورشلیم شرقی نشسته بود و از تلویزیون تماشا کرد که اسحاق رابین، نخستوزیر اسرائیل، دست یاسر عرفات، دشمن دیرینهاش، را در چمنزار کاخ سفید میفشرد. در آن لحظه، به نظر میرسید تاریخ مسیر خود را تغییر داده است. اما سیوسه سال بعد، همان روزنامهنگار در آستانهٔ انتخاباتی دیگر،با نگاهی تیرهتر و پرسشهایی دردناکتر به میهن دوم خود مینگرد: آیا اسرائیل هنوز میتواند همزمان کشور یهودی و جامعهای دموکراتیک باشد؟ آیا صلح با فلسطینیان هنوز ممکن است؟ و آیا کشوری که او زمانی امیدوار بود در آن آیندهای بسازد، اکنون به دست افراطیها افتاده است؟
این مقاله، که در آستانهٔ انتخابات پارلمانی اکتبر نوشته شده، ترکیبی است از خاطره، گزارش میدانی و تحلیل سیاسی. هویمن از تجربهٔ شخصی خود آغاز میکند — از نخستین روزهای امید در اسرائیل، از دیدار با یاسر عرفات در غزه و رامالله، از ترور رابین و بوسهٔ تسلیت عرفات بر گونهٔ همسر رابین — و سپس خواننده را به قلب رویدادهای سه دههٔ اخیر میبرد: انتفاضهٔ دوم، حملات انتحاری، دیوار حائل، گسترش شهرکها، و سرانجام ۷ اکتبر ۲۰۲۳، روزی که آژیرها او را از خواب بیدار کردند و ترومایی آغاز شد که اسرائیل هنوز از آن بهبود نیافته است.
نویسنده از موضعی سخن میگوید که نه بیطرف است و نه یکسویه. او اسرائیل را دوست دارد، اما از دیدن آنچه بر سرش آمده دردمند است. او از یک سو ترس و ترومای اسرائیلیها را جدی میگیرد و از سوی دیگر، از گسترش شهرکها، از سیاستهای دولت نتانیاهو و از ایدئولوژیایکه فلسطینیان را از حق داشتن کشور محروم میکند، انتقاد میکند. او با دانیلا وایس، نماد شهرکنشینان، گفتگو میکند و از عزم سرد او میهراسد؛ با دخترش مایا حرف میزند که اسرائیل را ترک کرده اما برای رأی دادن بازمیگردد؛ و از همسایهای میگوید که پس از هشدار موشکی، در راهپله با لباس خواب همهٔ همسایگان را شناخته است — طنزی تلخ که در آن ارادهٔ زندگی بر ترس چیره میشود.
نویسنده در سراسر مقاله، سه پرسش را در هم میتند. نخست، پرسش از امکان صلح: آیا پس از ۷ اکتبر، راهحل دو دولتی هنوز زنده است؟ و اگر نه، چه جایگزینی وجود دارد؟ دوم، پرسش از هویت اسرائیل: آیا کشوری که بر فرمانروایی پایدار بر ملتی دیگر تکیه کند، میتواند همزمان دموکراتیک بماند؟ و سوم، پرسش از آیندهٔ شخصی: آیا نویسنده و خانوادهاش در اسرائیل آیندهای دارند؟ و آیا او میتواند امید خود را به این کشور حفظ کند؟
پاسخ او، در پایان، نه قطعی است و نه کاملاً ناامیدانه. او امیدش را به «مردم عادی» بسته است — به آنانی که در خیابانها علیه نتانیاهو تظاهرات میکنند، به دخترش که از سوئیس برای رأی دادن بازمیگردد، و به همهٔ کسانی که «از واگذاری کشور یهودی به متعصبان خودداریمیکنند.» و در همان حال، اعتراف میکند که «در روزنامهنگار درون من» هنوز زنده است — کسی که میخواهد شاهد نوشته شدن تاریخ باشد، هرچند از آن میترسد.
آنچه میخوانید دعوتی است به مشاهده اسرائیل نه از دریچهٔ کلیشهها و شعارها، بلکه از دریچهٔ تجربهٔ زیستهٔ کسی که سیوسه سال در آن زیسته، عاشقش شده، از آن ناامید شده، و هنوز نتوانسته رهایش کند. این روایتی است از امید و خیانت، از ترس و طنز، از جنگ و آشپزی مشترک — و از کشوری که برای نویسندهاش همزمان آشنا و بیگانه است.

۳۳ سال پیش، خبرنگار ما پیر هویمن (Pierre Heumann) به کشور یهودی آمد و ماند. آن زمان صلح بسیار نزدیک به نظر میرسید. امروز او چگونه به میهن دوم خود مینگرد؟ پیش از انتخابات پارلمانی، او دربارهٔ دوران حضورش در کشوری که برایش هم آشنا و هم معماگونهتر شده، وضعیت کلی را مورد رسیدگی قرار می دهد.
من تازه چند هفته بود که در اسرائیل بودم و احساس میکردم درست به موقع رسیدهام. هنگامی که در ۱۳ سپتامبر ۱۹۹۳ همراه با دیگر روزنامهنگاران در اتاق کنفرانس هتل آمریکن کالونی (American Colony) در اورشلیم شرقی، روبهروی یک تلویزیون مدل قدیمی بزرگ نشسته بودم، میخواستم شاهد پایان منازعهای باشم که دههها این سرزمین را به هم ریخته بود.
ما تصاویر واشنگتن را دنبال میکردیم. در برابر کاخ سفید، شیمون پرز، وزیر امور خارجهٔ اسرائیل، و محمود عباس، نمایندهٔ سازمان آزادیبخش فلسطین، توافقنامهٔ اصولیای را امضا کردند که قرار بود راه را برای یک راهحل صلح پایدار هموار کند. سپس اسحاق رابین، نخستوزیر اسرائیل، و یاسر عرفات، رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین، در برابر دوربینها قرار گرفتند. رابین دست دشمن دیرینهٔ خود را گرفت. در آن لحظه، به نظر میرسید تاریخ مسیر خود را تغییر داده است.
امروز آن خوشبینی برای من چون رؤیای عصری پرهیجان به نظر میرسد. هنگامی که از سوئیس به اسرائیل آمدم، امید داشتم که این کشور راهی بیابد تا همزمان کشور یهودی و جامعهای دموکراتیک باشد، بیآنکه بهطور پایدار بر ملت دیگری فرمان براند. از کنجکاوی حرفهای، نزدیکی پدید آمد — و از این نزدیکی، رابطهای هرچه متناقضتر با کشوری که همزمان برایم آشناتر و معماگونهتر میشد. امید و ناامیدی به طور پیوسته جایشان را با هم عوض می کردند. همین که بهسختی نشانهای از صلح پیدا میشد ناگهان یک تصمیم سیاسی، یک حمله یا یک جنگ دوباره شکافهای کهن را باز میکرد.

در خیابان: صدها هزار اسرائیلی در ۲۰۲۴ برای آزادی گروگانها — و علیه دولت نتانیاهو — تظاهرات کردند.
از خود میپرسم چه چیزی میتواند اسرائیلیها و فلسطینیها را دیگر بار به هم پیوند دهد — و آیا کشور یهودی دموکراسی خود را حفظ خواهد کرد. در انتخابات پارلمانی۲۷ اکتبر روشن میشود که من در آینده در کدام اسرائیل زندگی خواهم کرد. امیدوارم دولتی بر سر کار آید که از منازعهها فراتر رود. اما میترسم که حتی تغییر قدرت نیز تا زمانی که حریفان سیاسی در اسرائیل یکدیگر را دشمن بدانند، چندان اثری نداشته باشد.

در حال پژوهش: پیر هویمن، نویسندهٔ ما (راست)، دو بار با یاسر عرفات دیدار کرد. رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین خود را دولتمرد نشان میداد.
آسیب روانی پس از ترور
در۷ اکتبر ۲۰۲۳، ساعت شش و نیم صبح، آژیرها مرا از خواب بیدار میکنند. فکر میکنم دیگر برایم عادی شده. در واقع حالا دیگر به آن عادت کردهایم. به پناهگاه فرار میکنیم و منتظر میمانیم تا هشدار موشکی پایان یابد. هنوز گمان نمیبرم که این صبح تا چه حد امیدم به صلح را متزلزل خواهد کرد. تنشهایی که طی دههها رشد کرده بودند، در ویرانگرترین حملهٔ تروریستی تاریخ این کشور منفجر شدند. اسرائیل دچار آسیب روانی گردید که تا امروز از آن بهبود نیافته است.

تفاهم: دستدادن اسحاق رابین، نخستوزیر اسرائیل (چپ)، و یاسر عرفات، رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین (راست)، در ۱۹۹۳ در واشنگتن امید به صلح را برانگیخت.
در تلویزیون میبینم که وانتهایی از شهر سدروت در مرز نوار غزه میگذرند، مردان مسلح بر عرشهٔ بار. یک خبرنگار فلسطینی به عربی از یک کیبوتز گزارش میدهد، گلوله شلیک میشود. ساعتها میگذرد تا درمییابم حماس تا چه اندازه بر اسرائیل حملهٔ گستردهای کرده است. در تلآویو نیز ترس فراگیر می شود: تروریستها تا کجا پیش خواهند رفت؟ تنها پس از سه روز ارتش اعلام میکند که مرز غزه دوباره تحت کنترل است.
تصاویر کشتهشدگان و ربودهشدگان، آن احساس امنیتی که از پیش نیز بسیار سست بود را در اسرائیل نابود میکند. در گفتگو با همکاران و دوستان اروپایی، بارها درمییابم که درک عمق این شوک برای آنان چقدر دشوار است.
حملهٔ تروریستی همچنین اعتماد من را به امکان صلح با فلسطینیها به طور کامل از بین برد. سه دهه پس از توافقنامهای که در واشنگتن امضا شد، از خود میپرسم چند نفر از کسانی که آن زمان با آنان در هتل آمریکن کالونی روبهروی تلویزیون نشسته بودم، هنوز به آن باور دارند. با توجه به بیاعتمادی متقابل، اکنون تحقق راهحل دو دولتی را بعید میدانم. بر پایهٔ نظرسنجی مؤسسهٔ پژوهشی پیو (Forschungsinstitut Pew)، امروز تنها ۱۷ درصد اسرائیلیها فکر میکنند یک کشور یهودی و یک کشور فلسطینی میتوانند در کنار هم صلحآمیز زندگی کنند.
سه سال پس از آن کشتار، هنوز هیچ کمیسیون تحقیق دولتیای برای بررسی رویدادهای ۷ اکتبر وجود ندارد. برای من — همچون بسیاری دیگر — این ادامهٔ ناکامی است: همان دولتی که در دوران رهبری آن کشور، از شهروندانش محافظت نکرد، اکنون بررسی این پرسش را که چه مسئولیتی در این فاجعه دارد، مسدود میکند.
حماس هرگز از هدف خود برای نابودی اسرائیل پنهانکاری نکرد. بنیانگذار آن، شیخ احمد یاسین [شیخ احمد اسمائیل حسن یاسین.م] ، خودش این را در گفتگویی در تابستان ۱۹۹۹ به من توضیح داد. برخلاف امروز، آن زمان پژوهش در غزه نسبتاً بیدردسر ممکن بود. یک روزنامهنگار فلسطینی برای من دیدار را ترتیب داد. یاسین در خانهای ساده با سه اتاق در محلهٔ صبرا در غزه زندگی میکرد. اثاثیه ساده بود؛ کتابهای پرشمار و آیات قرآن بر دیوارها توجهم را جلب کرد. سه محافظ از یاسین نگهبانی میکردند. نیمهبینا و پس از حادثهای فلج از گردن به پایین، روبهروی من نشسته بود. با صدایی لرزان سخن میگفت. ناتوانیاش را دیدم. عزمش را دستکم گرفتم.

نابودی: در حالی که عرفات با اسرائیل مذاکره میکرد، احمد یاسین، بنیانگذار حماس، میخواست کشور یهودی را نابود کند؛ اینجا در سال ۲۰۰۳.
او به من گفت: «تمام اسرائیل، حتی تلآویو، فلسطین اشغالی است.» کشور یهودی باید از میان برود. در حالی که عرفات با اسرائیل مذاکره میکرد، در غزه مردی در صندلی چرخدار نشسته بود که این تلاشها را محکوم میکرد. حماسِ یاسین در کمین فرصت خود بود.
اندکی پس از این دیدار، انتفاضهٔ دوم آغاز شد؛ قیام فلسطینیان علیه قدرت اشغالگر اسرائیل. حماس حملات انتحاری انجام داد و یاسین عاملان را شهید خواند. او این کشتار را تایید و توجیه کرد و به آن مشروعیت بخشید. در ۲۲ مارس ۲۰۰۴، یاسین در یک حملهٔ هوایی هدفمند اسرائیلی کشته شد. فهمیدم چرا اسرائیل میخواست او را از سر راه بردارد. اما با مرگ او، نه حماس از میان رفت و نه ایدهای که او نمایندگی میکرد. یحیی سنوار، محرم او، دو دهه بعد مسئول کشتار ۷ اکتبر بود. در پاییز۲۰۲۴، او نیز به دست سربازان اسرائیلی کشته شد. اما مرگ او به ایدئولوژی حماس پایان نداد. دیگران آن را ادامه میدهند.

حمله: یک عامل انتحاری فلسطینی در سپتامبر ۲۰۰۱ در شهر بیت لیدیک خودروی بمبگذاریشده را در کنار یک اتوبوس اسرائیلی منفجر کرد.
بحران لیبرالها
جنگ فرهنگی اسرائیل از دم در خانهٔ من آغاز میشود. در محلهٔ سکولار رامات آویو (Ramat Aviv) در تلآویو که در آن زندگی میکنم، سالهاست بر سر اینکه دین در زندگی روزمره چه جایگاهی باید داشته باشد، بحث میشود. پیشتر در ۱۹۹۷، تصمیم به بسته نگه داشتن یک مرکز خرید تازه در روز شنبه (Schabbat)، اعتراضاتی برانگیخت. هرچند این اعتراضات بینتیجه ماند، اما ارتدکسها تا امروز نتوانستهاند قواعد همزیستی را بر ما تحمیل کنند.

خداحافظی: دولت اسرائیل در ۲۰۰۵ شهرکنشینان یهودی در نوار غزه را مجبور کرد خانههایشان را ترک کنند. آنان ناچار شدند این باریکهٔ ساحلی را ترک کنند.
اینکه اسرائیلیها چقدر تلخ بر سر آیندهٔ کشورشان میجنگند، از ژانویهٔ ۲۰۲۳ در خیابانها تجربه کردم. هفته به هفته، دهها هزار نفر، غالباً صدها هزار نفر، علیه تلاش نتانیاهو برای زیر کنترل درآوردن دستگاه قضایی تظاهرات کردند. پس از ۷ اکتبر نیز اعتراضات ادامه یافت؛ این بار بر سر بازگشت ۲۵۱ گروگانی که به غزه برده شده بودند و دولت از آنان محافظت نکرده بود. دو موضوع، یک پرسش بنیادین: آیا دولت به مسئولیت خود در برابر شهروندان عمل میکند؟

اصلاحناپذیر: دانیلا وایس (Daniella Weiss)، فعال اسرائیلی، دهههاست برای گسترش شهرکها در کرانهٔ باختری میکوشد.
سپس نگاه به درون معطوف شد، و صلح با دیگر کشورهای خاورمیانه اهمیت خود را از دست داد. همزمان، شکاف کشور آشکار گردید: بهویژه اسرائیلیهای سکولار اعتراض میکردند و مذهبیها بهسختی در تظاهرات شرکت میجستند.

سرسخت: بتسالل اسموتریچ، وزیر اسرائیلی (Bezalel Smotrich)، گسترش در مناطق فلسطینی را پیش میبرد. او در اوت این شهرک تازه را افتتاح کرد.
مئیر شالو (Meir Shalev)، نویسندهای که در ۲۰۲۳ درگذشت و پسرعموی زرویا شالو (Zeruya Shalev)، نویسنده بود، پیشتر در ۲۰۱۹ به من گفت که اسرائیلیهای سکولار و متاثر از فرهنگ اروپایی به اقلیت بدل شدهاند و نفوذ خود را از دست خواهند داد. واقعاً چقدر حق با او بود: محفل لیبرال امروز گرچه هنوز میتواند دهها هزار نفر را بسیج کند، اما دیگر مسیر کشور را تعیین نمیکند.

سر سفره: پس از یک هشدار موشکی، رستورانهای تلآویو بهسرعت دوباره پر میشوند.
علیه صلح
اندکی پیش از انتخابات، فضای کشور ملتهب است. لحن خشن، مرا به اعتراضات اسرائیلی علیه توافق اسلو پس از آن ماجرای دستدادن تاریخی رابین [با عرفات.م] در واشنگتن میاندازد. آن لحظهٔ بزرگ که من در هتل آمریکن کالونی تجربه کرده بودم، بسیاری را خشمگین کرد. چیزی در کشور شکست، خوشبینی جای خود را به خشم داد و رابین «خائن» نامیده شد. برای من، مرز میان اعتراض و تهدید محو شد. تنها راست رادیکال نبود که ادعای خود بر سرزمین کتاب مقدس را بر مشروعیت دولت منتخب مقدم میداشت.
در۴ نوامبر ۱۹۹۵، یگال امیر (Jigal Amir)، دانشجوی حقوق ملی- مذهبی، نخستوزیر رابین را به ضرب گلوله کشت. دو روز بعد، مراسم خاکسپاری را در تلویزیون دنبال کردم. جملهٔ «شالوم، خاور» بیل کلینتون تا امروز در گوشم است. جهان با اسرائیل عزاداری کرد. امروز میبینم که کشور یهودی و جهان هرچه بیشتر از هم دور میشوند.
خانهٔ رابین تنها چند دقیقه پیاده از خانهٔ ما فاصله داشت. پس از ترورش، به جایگاهی برای سوگواری بدل شد. ما هر روز با سه فرزندمان به آنجا میرفتیم — از همدلی با خانوادهاش. آن زمان، خودرویی با پلاک «۱» نیز پیش چشممان آمد. مردی با سر طاس و پالتوی بلند پیاده شد. نخست کسی او را نشناخت. سپس زمزمهای در جمعیت پیچید: «عرفات پیش لی است. [لی همسر اسحاق رابین. م]» دشمن دیرینه آمده بود تا به همسر رابین تسلیت بگوید.
ترس در زندگی روزمره
حتی پیش از ترور رابین، در فوریهٔ ۱۹۹۴، باروخ گلدشتاین (Baruch Goldstein)، افراطی یهودی، در حبرون ۲۹ مسلمان را هنگام نماز به ضرب گلوله کشت. او میخواست بدینسان روند صلح را خراب کند. هنگامی که قبر گلدشتاین را دیدم، ستایش آشکار این قاتل جمعی توسط شهرکنشینان مرا شوکه کرد. آنجا همچنین با ایتامار بن- گویر (Itamar Ben-Gvir) جوان دیدار کردم — وزیر پلیس امروز — که تحسین خود را بیپرده نشان میداد.
در پاییز۲۰۰۰، با آغاز انتفاضهٔ دوم، خشونت به شهرهای اسرائیل بازگشت. یک حمله بهویژه در حافظهام حک شده است: یک عامل انتحاری حماس خود را در برابر دیسکوتک دولفیناریوم (Diskothek Dolphinarium) در ساحل تلآویو منفجر کرد. ۲۱ نفر کشته شدند که بیشترشان جوان بودند. روز بعد، گلها در برابر دیسکوتک روی زمین افتاده بود و هنوز خون روی آسفالت دیده میشد. من تا آن زمان این ساحل را فقط جایگاهی برای بیخیالی و شادی میشناختم. اکنون آنجا صحنهٔ جنایت بود.
بمبها همچنین در اتوبوسها، در یک پیتزافروشی و در هتلی در نتانیا (Netanja) منفجر شدند. اینکه مأموران امنیتی با پیراهنهای به رنگ بژ بهطور تصادفی اتوبوسهای عمومی را بازرسی میکردند، آرامم نمیکرد. این بازرسی بیشتریادم میآورد که حتی یک سفر در تلآویو تا چه حد میتواند خطرناک باشد.
یک روز در اتوبوس، دو نوجوان عرب با کیفهای ورزشی در ردیف جلوی من نشستند. خودم را در حالی یافتم که با نگرانی از خود میپرسیدم در آن کیفها چیست. ترس نگاهم را تغییر داده بود: جایی که پیشتر دو نوجوان کاملاً معمولی میدیدم، اکنون تهدیدی بالقوه میدیدم.
با جذابیت و خشونت
نخستین بار یاسر عرفات را در ۱۹۹۶ در دفترش در غزه دیدم. این مرد چقدر با به انجام رساندن یک صلح با اسرائیل جدی بود؟ او روزگاری بهعنوان مبارز چریکی چهرهای هراسانگیز از مقاومت مسلحانه علیه اسرائیل محسوب می شد . او گروه بازدیدکنندگان ما را با پالتوی نظامی زیتونیرنگ پذیرفت. دست زنان را میبوسید و مردان را در آغوش میگرفت. مردی که اسرائیل همین دیروز او را بهعنوان تروریست تعقیب میکرد، اکنون خود را دولتمردی جذاب نشان میداد.
شش سال بعد دوباره با او دیدار کردم، این بار در مقر فرماندهیاش در رامالله که آن زمان در محاصرهٔ تانکهای اسرائیلی بود. عرفات در مقر خود زندانی شده بود. اسرائیل او را متهم میکرد که از ترور انتفاضهٔ دوم از نظر سیاسی پشتیبانی و در تأمین مالی آن مشارکت کرده است. با این حال، او نقش میزبان مقتدر را بازی میکرد. او گفت: «ما هیچ برنامهای برای اعلان جنگ به اسرائیل نداریم.» اما نمیتوانست از سلاح چشم بپوشد، زیرا آنها نماد حاکمیت بودند.
عرفات در ۲۰۰۴ در سن ۷۵ سالگی بر اثر عوارض خونریزی مغزی درگذشت. مراسم خاکسپاری او را از پشتبام ساختمانی روبهروی مقر رهبری فلسطین در رامالله دنبال کردم. بعدها در همانجا آرامگاهی ساخته شد. گارد افتخاری بر گور مردی پاسداری میکند که کشورش هرگز به واقعیت نپیوست. از دیدارهایم با او، تناقضها باقی میمانند: جذابیت و خشونت، شناسایی بینالمللی و بیمسئولیتی. او به فلسطینیان کشور مستقل خودشان را وعده داده بود. اما پیشنهادهای مشخص اسرائیل را رد کرده بود.
نماد شهرکنشینان
امروز وقتی از کرانهٔ باختری میگذرم، چشماندازی میبینم که از نخستین بازدیدهایم بهکلی دگرگون شده است. گروههای پراکندهٔ خانهها به شهرکها و شهرها بدل شدهاند. گسترش محلههای یهودینشین در مناطق فلسطینی اکنون سیاست رسمی دولت است. اما ایدئولوژیای که توسعهٔ شهرکسازی را توجیه میکند، از وزیران راست افراطی نتانیاهو، بتسلئیل اسموتریچ (Bezalel Smotrich) و ایتامار بن- گویر (Itamar Ben-Gvir)، قدیمیتر است. ریشههای آن بیش از نیم سده به عقب میرسد.
یکی از چهرههای کلیدی این تحول، دانیلا وایس است (Itamar Ben-Gvir). او با ترکیبی از شور و شوق و سرسختی ایدئولوژیک، از دههٔ هفتاد شهرکسازی را پیش میبرد. عزم او مرا نگران کرد، هنگامی که ۳۰ سال پیش نخستین بار در کرانهٔ باختری با او دیدار کردم. آنچه او ساختن میدانست، قرار بود همان زمان نیز چشمانداز داشتن یک کشور مستقل را برای همیشه از فلسطینیان بگیرد. وایس با افتخار به من گفت: «پیش از آنکه ما به اینجا بیاییم، همهجا تاریک بود، هیچ روستایی، هیچ چیزی نبود.» جایی که من تپهای خالی میدیدم، او پیشتر شهرک بعدی را میدید. هنگامی که پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ دوباره با او گفتگو کردم، این زن که در این میان بیش از هشتاد سال داشت، هیچ خسته به نظر نمیرسید. او گفت که اسکان دوبارهٔ یهودیان در نوار غزه را نیز پیش خواهد برد؛ جایی که اسرائیلیها در ۲۰۰۵ به دستور آریل شارون، نخستوزیر وقت، ناچار به تخلیهٔ آن شدند. وایس اکنون میخواهد جمعیت فلسطینی منطقه را ترک کند.
جدّی نگرفتن این حرفها نادانی است. وایس که بیش از یک دهه شهردار کدومیم (Kedumim) در غرب نابلس بود، فعالان را بسیج کرد و ساخت پایگاههای جدید را سازمان داد. شمار شهرکنشینان در کرانهٔ باختری از حدود ۱۱۰٬۰۰۰ نفر در ۱۹۹۳ به بیش از ۵۴۰٬۰۰۰ نفر در آغاز ۲۰۲۶ افزایش یافت. فرزندان او افسران عالیرتبه، کارگزاران دولتی، روزنامهنگاران و سیاستمداران شدند. این جنبش آن باور و یقین دینی خود را اکنون به قدرت سیاسی تبدیل کرده است. این اسرائیل برای من بیگانه شده است: میترسم که با فرمانروایی پایدار بر مردمی دیگر، هویت خود را ببازد.
برای یک اسرائیل بهتر
مایا، دخترم، دو سال پیش اسرائیل را ترک کرد، چون اعتماد خود را به دولت از دست داده بود. او امروز در سوئیس زندگی میکند. اما برای انتخابات بازمیگردد تا رأی خود را بدهد — همچون دهها هزار اسرائیلی دیگر که در خارج مقیماند. مایا میگوید: «نمیتوانیم اجازه دهیم کشور به دست افراطیها بیفتد.» برای او این انتخاباتی «بودن یا نبودن» است، «شاید مهمترین از ۱۹۴۸». او با رأی خود میخواهد به این امر یاری رساند که اسرائیل دموکراتیک، قابل زندگی و پیوسته به جهان باقی بماند.
من و همسرم نیز گاهی از خود میپرسیم که آیا در اسرائیل آیندهای داریم. اما آنگاه روزنامهنگار درون من بیدار میشود. بهسختی جایی دیگر میتوان چنین بیواسطه تجربه کرد که تاریخ چگونه نوشته میشود. شاید این نیز تنها بهانهای است که از آن میترسم.
نظرسنجیها در انتخابات رقابتی نزدیک میان بلوک دولتی و اپوزیسیون را پیشبینی میکنند. مخالفان نتانیاهو اگرچه در خواست جایگزینی نخستوزیر و دولتش همداستاناند، اما تاکنون تصور مشترکی از آیندهٔ اسرائیل نساختهاند. انگیزههای اندیشمندانی چون عاموس عوز (Amos Oz) یا آ. ب. یهوشوع (Amos Oz) که مدتها به این کشور جهت میدادند، از میان رفته است. عوز در ۲۰۱۸ درگذشت، یهوشوع در ۲۰۲۲.
دیگر روشنفکران اسرائیلی ساکتتر شدهاند. آنان دههها برای کشوری فلسطینی بهعنوان پیششرط صلح و امنیت تبلیغ کردند. اما پس از کشتار ۷ اکتبر، حتی آنان نیز بهسختی میتوانند توضیح دهند که چگونه میتوان جلوگیری کرد که چنین کشوری به تهدیدی تازه بدل شود.
خواستهٔ خود من در این میان فروتنانهتر شده است: آرامشی، سرانجام یک بار، که بتوانم به آن تکیه کنم. امروز گاهی آرزو میکنم که دستکم برای چند ساعت بتوانم مطمئن باشم که هیچ اتفاقی نمیافتد. اما هنگامی که اسرائیلیها به خارجیها تأکید میکنند که در کشورشان هرگز وضعیت کسلکننده نمیشود، نوعی احساس غرور هم در این سخنشان هفته است — در مقابل همهٔ آنچه از سر گذرانده و به انجام رساندهاند. در همین روزها میبینم که چه بسیارند کسانی که از واگذاری کشور یهودی به متعصبان خودداری میکنند. به خاطر آنان است که امید به این کشور را رها نمیکنم.

پس از ترور: سربازان اسرائیلی به کیبوتزهایی که تروریستهای حماس در نزدیکی مرز غزه ویرانشان کردهاند دیر میرسند.
در آشپزی یکیشده
با وجود همهٔ تضادها، چیزی نیز هست که یهودیان و عربها را از نظر عاطفی به هم پیوند میدهد: عطرهای مشترک. حمص ارده (Hummus)، فلافل و مخلوط زعتر (Za’atar) بخشی از تاریخ آشپزی این منطقهاند. سر سفره میتوان دریافت که مردمان خاورمیانه چقدر میتوانند به هم نزدیک باشند. اما حتی حمص نیز به سیاست بازمیگردد. اسرائیلیها آن را بخشی از آشپزی ملی خود معرفی میکنند و فلسطینیها گاه در آن تصاحب فرهنگی میبینند. شاید طنزی در این سه دههٔ من در این کشور نهفته باشد: هرچه اسرائیلیها و فلسطینیها از نظر سیاسی بیشتر از هم دور شدند، آشپزی شامی-عربی بیواسطهتر بخشی از زندگی روزمرهٔ اسرائیلی شد.

پیش از انتخابات: بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر، میخواهد در قدرت بماند؛ اینجا بر یک پوستر انتخاباتی در تلآویو.
سر سفرههای غذا آرزویی را حس میکنم که غالباً زیر منازعههای سیاسی پنهان میشود: لذت بردن از زندگی و سهیم شدن در جهان. این ارادهٔ زندگی برای من در طنز اسرائیلی نیز نمایان میشود: خشک، بیاحترام و غالباً دقیقاً جایی قویتر که اوضاع هیچ دلیلی برای خندیدن باقی نمیگذارد. پس از یک هشدار موشکی، همسایهای به من گفت که حالا دستکم سرانجام همهٔ همسایگان را شناخته — در راهپله، بسیاری پابرهنه و هنوز با لباس خواب. و هنگامی که به دوستی گفتم چقدر در اسرائیل دشوار است که فراتر از فردا اندیشید، او خندان گفت: «اینجا حتی برنامهٔ هفتهٔ آینده بهعنوان راهبرد بلندمدت به شمار میآید.» آدم میخندد و برای لحظهای ترس کنار میرود.
کسی که در کشوری زندگی میکند که هر لحظه خطر حملهٔ تروریستی یا جنگ در آن هست، رابطهای ویژه با جدیت زندگی پیدا میکند. یک مصاحبه به دلیل یک حمله لغو میشود، یک شام به دلیل هشدار موشکی. با این حال، فردای همان شب کافهها دوباره پر میشوند. این توانایی تغییر تقریباً آنی میان وضعیت اضطراری و عادی مرا تحت تأثیر قرار میدهد. گاهی نیز آشفتهام میکند.
نشریه فوکوس (Focus)
۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
بنوا فوکون / وال استریت ژورنال / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
عراق و پاکستان در حال مسدود کردن برخی مسیرهای زمینی مهم برای ورود و خروج کالا به/از ایران هستند. این اقدام، فشار اقتصادی بر حکومت ایران را ـــ که پیشتر به دلیل محاصره دریایی ایالات متحده و تحریمهای شدید علیه شرکتهای هواپیمایی، با قطع اکثر مسیرهای حملونقل دریایی و هوایی مواجه شده بود ـــ دوچندان میکند.
این انزوای فزاینده در حالی رخ میدهد که پرزیدنت ترامپ فشار نظامی را نیز تشدید کرده است؛ با این امید که ایران را وادار به دادن امتیازاتی در خصوص برنامه هستهایاش کند. در حالی که میانجیگران در خاورمیانه برای احیای مذاکرات تلاش میکنند، جبهه دیپلماتیک ماههاست که به بنبست رسیده است، چرا که ایران درخواستهای ایالات متحده برای گفتگو پیرامون مسئله هستهای را رد میکند.
عراق روز چهارشنبه گذرگاه مرزی «شیب» (چذابه) را که بزرگترین استانهای نفتی دو کشور را به هم متصل میکند، بست. بغداد دلیل این اقدام را ضرورت تشدید نظارتها برای مقابله با قاچاق عنوان کرد.
در طول آخر هفته، پاکستان نیز با استناد به ملاحظات امنیتی، از ورود کامیونهای ایرانی از طریق دو گذرگاه مرزی کلیدی، یعنی «گابد» و «تفتان»، جلوگیری کرد. از هر دوی این گذرگاهها به عنوان مسیرهای جایگزین برای دسترسی به بزرگترین بندر شرقی ایران استفاده میشد. روز جمعه، سخنگوی وزارت امور خارجه پاکستان اشاره کرد که این اقدامات با اجرای تحریمها مرتبط است.
این سخنگو در پاسخ به پرسشی درباره این تعطیلیها گفت: «پاکستان به عنوان عضوی مسئول در جامعه بینالمللی، به تمامی رژیمهای تحریمیِ لازمالاجرا ـــ مطابق با قوانین بینالمللی و داخلی ـــ پایبند بوده و خواهد ماند.»
اوایل ماه جاری، اسکات بسنت، وزیر خزانهداری، اعلام کرد که در حال همکاری با پاکستان و ترکیه برای مسدود کردن مسیرهای زمینی ایران است. بسنت در اوایل ماه جاری در «نشست سیاستگذاری نیوزمکس» (Newsmax Policy Summit) گفت که ایالات متحده فراتر از تحریمهای مالی، در پی اجرای کارزاری برای «انزوای مطلق» ایران است.
وزارت خزانهداری به درخواست برای اظهار نظر پاسخی نداد. یکی از مقامات این وزارتخانه ماه گذشته گفته بود که آنها در حال بررسی قرار دادن نهادهایی در فهرست سیاه هستند که با فراهم کردن انبارها و مراکز توزیع، به تداوم ورود کالا از مرزهای زمینی به ایران کمک میکنند.
یکی از مقامات دولت ترامپ اظهار داشت که کارزار اقتصادی ایالات متحده «حکومت ایران را به چنان انزوایی کشانده که به استیصال افتاده است.»
در سایر نقاط مرزی ایران، گذرگاههای ترانزیتی همچنان باز هستند. با این حال، این تعطیلیها موجب تشدید ازدحام شدهاند؛ آن هم در شرایطی که گذرگاههای زمینی پیش از این نیز برای جبران ظرفیت ازدسترفتهی حملونقل دریایی و مهار افزایش قیمت کالاهای اساسی برای مصرفکنندگان ایرانی، با دشواری مواجه بودند.

احسان ملکزاده، رئیس انجمن شرکتهای حملونقل بینالمللی ایران، در آن زمان به خبرگزاری نیمهرسمی «مهر» گفت که تا تاریخ ۲۹ سپتامبر، ۱۷ هزار کامیون در مرزهای ایران با ترکیه، افغانستان و آذربایجان در انتظار بودند و مدتزمان تأخیرها معمولاً به ۲۰ روز میرسید.
اخیراً صدها راننده کامیون در صفهای طولانی در گذرگاههای مرزی پاکستان منتظر ماندهاند. «اتحادیه انجمنهای کامیونداران و رانندگان سراسر ایران» روز سهشنبه اعلام کرد که برخی از رانندگان ناچار شدهاند محمولههای فاسدشدهی میوه و سایر محصولات کشاورزی خود را رها کنند.
به گزارش سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران (IRIB)، بسته شدن مرزها از سوی پاکستان همچنین منجر به گرفتار شدن بیش از ۴۵۰۰ تن گاز مایع (گاز کپسولی) — که یکی از آخرین اقلام صادراتی انرژی تهران محسوب میشود — در سمتِ ایرانیِ مرز شده است.
میعاد ملکی، از مقامات پیشین وزارت خزانهداری آمریکا در امور تحریمها، اظهار داشت که بسته شدنِ بخشی از مرزها میتواند موجب بیثباتی بیشتر در اقتصاد ایران شود.
او گفت: «محدودیتهای دریایی، تجارت را به سمت مسیرهای زمینیِ بسیار محدود و پرهزینه سوق داده است؛ امری که باعث میشود شریانهای حیاتیِ باقیماندهی اقتصاد ایران، کندتر، گرانتر و غیرقابلاطمینانتر شوند. این وضعیت موجب تشدید ازدحام، افزایش هزینههای حملونقل و تأخیر در ورود مواد اولیه و کالاهای اساسی میشود که در نهایت به بخش تولید و ـــ مهمتر از همه ـــ درآمدهای مالیاتی فشار وارد میکند.»
حمید حسینی، عضو هیئتمدیره اتاق بازرگانی ایران و عراق در تهران، در مصاحبهای گفت که به باور او، بسته شدن گذرگاههای مرزی با عراق، نتیجهی کارزار ایالات متحده برای منزوی کردن ایران است.
پیمان سنندجی، رئیس کمیسیون حملونقل اتاق بازرگانی تهران، به خبرگزاری مهر گفت که صادرات ایران به پاکستان به دلیل تحریمهای بانکی متوقف شده است.

سنندجی افزود که اسلامآباد اکنون از واردکنندگان پاکستانی خواسته است تا مشخصات بانکی خود را برای انجام مبادلات تجاری با ایران ثبت کنند؛ فرآیندی که به گفتهی او، به دلیل محدودیتهای اعمالشده بر سیستم مالی تهران، با پیچیدگیهایی همراه شده است. فداحسین مالکی، رئیس گروه دوستی پارلمانی ایران و پاکستان، نیز ایالات متحده را مقصر این وضعیت دانست.
مالکی ـــ که عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی نیز هست ـــ روز پنجشنبه گفت: «ما از دوستان پاکستانی خود چنین انتظاری نداشتیم و تصور نمیکردیم که آنها تحت تأثیر فشارهای آمریکا قرار بگیرند.»
نیروی دریایی ایالات متحده در واکنش به اقدامات تهران در تنگه هرمز، ماههاست که بنادر ایران را تحت محاصره قرار داده است؛ اقدامی که صادرات نفت را به صفر رسانده و واردات کالاها ـــ از جمله مواد غذایی ـــ را بهشدت مختل کرده است. اگرچه کالاهای بشردوستانه از این محاصره مستثنی شدهاند، اما بسیاری از شرکتهای حملونقل نگراناند که در صورت اقدام به جابهجایی کالا، با خطر توقف و بازرسی مواجه شوند.
ذخایر نفتی ایران که خارج از دایرهی محاصرهی آمریکا قرار داشتند ـــ و ایران میتوانست ماهها آنها را به خریداران چینی بفروشد ـــ اکنون به پایان رسیده است.
در چارچوب تلاشهای جدید دولت ترامپ برای منزوی کردن اقتصادی ایران، وزارت خزانهداری آمریکا تحریمهای تازهای را علیه بانکهایی که با تهران مراوده دارند و همچنین علیه بخش هوانوردی ایران اعمال کرده است؛ اقدامی که منجر به قطع بیشترِ پیوندهای تجاری با کشورهایی نظیر عراق و عمان شده است.
مرکز آمار ایران در ماه جاری اعلام کرد که اقتصاد این کشور بر اثر جنگ و انزوا فلج شده و خانوارهای ایرانی در سال گذشته ۹۰ درصد از قدرت خرید خود را از دست دادهاند. قیمت مواد غذایی ۱۲۸ درصد افزایش یافته و بسیاری از خانوادهها ناچار شدهاند گوشت را بهصورت نسیه خریداری کنند.
روز پنجشنبه، ارزش ریال ایران به پایینترین سطح خود رسید و هر دلار به ۲ میلیون و ۷۴۰ هزار ریال معامله شد.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
ایسی رونالد / سیانان / ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶
حالوروز جوانان خوب نیست. در سراسر اروپا، نسل جوان نسبت به مسائلی گوناگون — از کمبود بودجه برای آموزش گرفته تا هزینههای مسکن — دست به اعتراض زدهاند. این اعتراضات چالشهای بزرگی را پیش پای دولتهایی قرار داده که خود هماکنون نیز تحت فشار هستند، و نشانهای آشکار از سرخوردگیِ میاننسلیِ «نسل زد» (Gen Z) به شمار میرود.
ماهیت دقیق این نارضایتیها در کشورهای مختلف، متفاوت است. در اسپانیا، ماجرای تخلیه و بیرون کردن «ماریکارمن آباسکال» ۸۷ ساله از خانهاش، جرقهی آغازین این موج اعتراضات بود؛ در فرانسه، دانشجویان در حمایت از معلمانِ اعتصابی دست به تظاهرات زدند؛ در آلبانی نیز ماههاست که اعتراضات دانشجویی بهطور متناوب ادامه دارد؛ اعتراضاتی که نخست با طرح ساخت یک مجموعهی لوکس — با حمایت جرد کوشنر، داماد دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا — آغاز شد.
با این حال، فارغ از تفاوت در عوامل آغازگر، تمام این جنبشها همچون یک «سیاهچاله» عمل کردهاند؛ آنها هرگونه نارضایتی را به درون خود میکشند و سپس به شکل فورانی از خشم و سرخوردگیِ فراگیر بروز میکنند. این خشم متعلق به نسلی از جوانان است که بیم آن دارند فرصتهایی مشابهِ والدین خود در اختیار نداشته باشند.
این جنبشها تا حدی از یکدیگر نیز الهام گرفتهاند؛ برای نمونه، معترضان در ایتالیا و یونان در شعارهای خود به همتایان فرانسویشان اشاره کردهاند. اعتراضات مربوط به مسکن در اسپانیا به پرتغال نیز کشیده شد. آلیس دو بریتو، نایبرئیس اتحادیهی اصلی دانشجویی فرانسه (UNEF)، به سیانان گفت که اتحادیههای دانشجویی در سراسر اروپا، تجربیات و توصیههای خود را با یکدیگر به اشتراک میگذارند.
او میگوید: «من شباهتهای بسیار بیشتری نسبت به تفاوتها میبینم. همهی ما از ضرورت سرمایهگذاری در آموزش، دانشگاهها و بهطور کلی در نسل جوان سخن میگوییم. اما در عین حال، بحث هزینههای زندگی و مسکن نیز مطرح است.»
ناکامی سیاست در برآورده کردن نیازهای نسل آینده
این سخنان بازتابدهندهی مطالبات سابرینا بریزولا، از رهبران اتحادیههای دانشجویی ایتالیاست که آخر هفتهی گذشته در یک گردهمایی گفت: «بیایید... صدایمان را به گوش همه برسانیم؛ برای مدارسی که بر سرمان آوار نشوند، برای کارِ ایمن و شرافتمندانه، برای نظام سلامت عمومی و برای عدالت اجتماعی.»
به گفتهی جولیوس فینتلمن، همبنیانگذار و سردبیر خبرنامه روزانه «یوروپین کورسپاندنت» (European Correspondent)، این اعتراضات «بازتابدهندهی نوعی سرخوردگی است؛ این احساس که سیاست در اروپا در برآورده کردن نیازهای نسل آینده ناکام مانده است.»

اعتراضات در میلان ایتالیا
او علاوه بر مسائل مربوط به آموزش و مسکن، به بازار کاری اشاره میکند که روزبهروز نامطمئنتر میشود — بازاری که در آن هوش مصنوعی تأثیری نامتناسب بر مشاغل ردههای پایین میگذارد — و همچنین بحران اقلیمی را از عواملی میداند که بستر را برای فوران خشم «نسل زد» (Gen Z) فراهم کردهاند. او به شبکه خبری سیانان (CNN) گفت: «به گمانم آنچه در اصل شاهد آن هستیم، فروپاشی آن وعدهی بنیادینِ دموکراسی لیبرال است؛ وعدهای که میگفت نسل آینده زندگی بهتری نسبت به نسل کنونی خواهد داشت. این وعده دیگر اعتبار خود را از دست داده است.»
کشورهای عضو اتحادیه اروپا که بیشترین تأثیر را از این اعتراضات پذیرفتهاند — شامل یونان، ایتالیا، فرانسه، بلژیک، اسپانیا و پرتغال — همگی با شرایط اقتصادی نامساعد و بدهیهای ملی سنگین دستبهگریباناند؛ وضعیتی که افزایش مخارج عمومی را دشوار میسازد. برای نمونه، روز چهارشنبه نرخ بازده اوراق قرضه در فرانسه به بالاترین سطح خود از سال ۲۰۰۲ رسید که فشار بیشتری بر بودجههای دولتی وارد میکند.
خسته از انتظار برای دریافت پاسخ
به گفتهی «دِ بریتو»، طی نه سال گذشته، همزمان با آغاز سال تحصیلی در ماههای سپتامبر و اکتبر، اعتراضات دانشجویی و دانشآموزی مشابهی در فرانسه رخ داده است؛ چرا که جوانان هنگام بازگشت به محیطهای آموزشی، با کمبود معلم و فقدان تجهیزات مناسب مواجه میشوند.
اما امسال، دامنه این اعتراضات بهشدت گسترش یافت. معترضان خواستار کاهش تعداد دانشآموزان در هر کلاس، افزایش بودجه اختصاصیافته به معلمان، سرمایهگذاری در زیرساختها برای مقابله با بحران اقلیمی، و پایان دادن به خشونت پلیس علیه جوانان شدند. دِ بریتو گفت: «مردم دیگر از انتظار برای دریافت پاسخ خسته شدهاند.»
موضوع آموزش، مسئلهای است که فراتر از مرزهای کشورهای اروپایی مطرح است. به گزارش خبرگزاری رویترز، هزاران دانشآموز و معلم در سراسر یونان دست به راهپیمایی زدند؛ از جمله گروهی که در برابر ساختمان پارلمان در آتن گرد آمدند و شعار میدادند: «از یونان تا فرانسه، ما خواهان آموزش عمومی و رایگان هستیم.»
همچنین، زمانی که دانشآموزان در تاریخ ۷ اکتبر برای نخستین بار دبیرستانی را در رم به تصرف خود درآوردند، در نخستین سطر از بیانیهای که در دفاع از اقدامشان منتشر کردند، نوشتند: «همانند فرانسه».
دولت ایتالیا تلاش کرده است هرگونه شباهتی را با جنبش اعتراضی در فرانسه کماهمیت جلوه دهد. جوزپه والدیتارا، وزیر آموزش و پرورش، اوایل این ماه گفت: «وضعیت در ایتالیا با فرانسه بسیار متفاوت است.» او ادعای راست افراطی را تکرار کرد که اعتراضات فرانسه به دلیل دشواری ادغام مهاجران نسل دوم در سیستم آموزشی، که در ایتالیا وجود ندارد، دامن زده میشود.
معضل مسکن
با این وجود، مسکن مسئله دیگری است که از مرزهای ملی فراتر میرود. معترضان ایتالیایی میگویند که اعتراضات مسکن در اسپانیا را که در ماه سپتامبر به طور جدی آغاز شد و در نهایت دولت را مجبور به اعلام انتخابات زودهنگام کرد، از نزدیک دنبال کردهاند.

اعتراضات در آتن یونان
دانشجویان در یک اردوگاه اعتراضی در رم به سیانان گفتند که مسکن مقرون به صرفه از آموزش خوب جداییناپذیر است. یکی از آنها، الیزا پاستوره، گفت که او و برادرش «به سختی» میتوانند اجاره اتاق مشترک خود را در رم، جایی که در دانشگاه تحصیل میکنند، بپردازند. او برای نیمه اول مدرک خود، تا زمانی که برادرش نیز دانشگاه را شروع کرد، مجبور شد ۱۲۰ کیلومتر (۷۵ مایل) از خارج از رم رفت و آمد کند تا در هزینهها صرفهجویی کند.
گروههای دیگری نیز در حال اعتراض هستند. مسدود شدن جاده توسط کامیونداران در ایتالیا، که از افزایش قیمت سوخت پس از جنگ ایران خشمگین بودند، تولید موزارلای بوفالو و برخی پاستاها را متوقف کرده است. و مسائلی مانند مسکن فراتر از شکافهای نسلی است و نسلهای مسنتر را نیز به اعتراضات میکشاند.
در پرتغال، هزاران نفر هر شب این هفته در میدان روسیو، یکی از شلوغترین میدانهای لیسبون، جمع شدهاند. برخی حتی چادر زدند و ۵۵ نفر در ساعات اولیه صبح سهشنبه دستگیر شدند که باعث تظاهرات بیشتر شد. معترضان، با تکان دادن پرچمهایی با شعارهایی مانند «خانههایی برای زندگی»، خواستار محدودیت افزایش اجاره بها و لغو قانون جدیدی شدند که اخراجها را آسانتر میکند.
مبارزه با فساد در آلبانی و صربستان
در جاهای دیگر، تظاهرات طولانیمدت در آلبانی و صربستان بیشتر بر مبارزه با فساد متمرکز بوده و به جنبشهایی تبدیل شده است که به دنبال سرنگونی دولت هر کشور هستند.
پس از آنکه اعتراضات در آلبانی هفته گذشته به خشونت کشیده شد، ادی راما، نخست وزیر، در برابر هرگونه درخواست برای کنارهگیری مقاومت کرد و در عوض معترضان را به تهدید برنامههایش برای پیوستن این کشور به اتحادیه اروپا متهم کرد و مخالفان سیاسی خود را مسئول ناآرامیها دانست. یکی از معترضان در آلبانی به خبرگزاری رویترز گفت: «ما خواهان تغییر هستیم، به همین دلیل اینجا حضور داریم. ما انقلاب میخواهیم، خواهان دولتی جدید هستیم؛ به دنبال هیچگونه مذاکرهای نیستیم و هرچه سریعتر به دولتی جدید نیاز داریم.»
در همین حال در صربستان، اعتراضاتی که با هدایت دانشجویان شکل گرفته و در دو سال گذشته بر فضای سیاسی این کشور تأثیرگذار بوده است، اکنون در آستانه انتخابات پارلمانی روز یکشنبه، به جدیترین نیروی مخالف در برابر الکساندر ووچیچ، رهبر باسابقه این کشور، تبدیل شده است.
احتمالاً شاهد تظاهرات بیشتری خواهیم بود. دو اتحادیه کارگری بزرگ فرانسه خواستار برگزاری اعتراضات بیشتر در روز شنبه در پاریس شدهاند؛ هرچند امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، اقداماتی را برای ممنوعیت اعتراضات «غیرقانونی» در پیش گرفته است؛ بدین معنا که مقامات تنها به تجمعاتی اجازه برگزاری میدهند که مرتبط با اتحادیههای کارگری باشند. با این وجود، انتظار میرود تظاهرات گستردهای در شهر اورلئان برگزار شود؛ جایی که مارین لو پن، چهره شاخص جریان راست افراطی، در آخر هفته جاری کارزار انتخاباتی ریاستجمهوری خود را آغاز میکند.
اتحادیههای کارگری بزرگ در فرانسه و اسپانیا به ترتیب برای روزهای ۵ و ۱۱ نوامبر فراخوان اعتصاب سراسری دادهاند. در آلمان، گروهی با عنوان «Gen Z regelt» (به معنای «نسل زد اوضاع را در دست میگیرد») برای روز ۳۱ اکتبر خواستار برگزاری اعتراضات سراسری شده است. همچنین اتحادیههای دانشجویی در بریتانیا و ایتالیا در حال برنامهریزی برای برگزاری یک روز اقدام اعتراضی در تاریخ ۲۰ نوامبر هستند تا نسبت به افزایش هزینههای تحصیل اعتراض کنند.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
ارین بانکو و جوی رولت / رویترز / ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته شش مقام ارشد سابق ایالات متحده که از این موضوع آگاه هستند، مدتها پیش از محدود شدن دسترسی نظامی اوکراین به سیستم ارتباطات ماهوارهای ایلان ماسک در ماه جاری، دولتهای بایدن و ترامپ بارها از شرکت «اسپیساکس» (SpaceX) خواسته بودند که سرویس استارلینک را در کشورهای مختلف فعال یا غیرفعال کند.
چهار تن از این مقامات سابق اظهار داشتند که در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، این درخواستها شامل مواردی همچون قطع سرویس برای جلوگیری از استفاده شبهنظامیان وابسته به ایران در یمن و لبنان از استارلینک جهت برقراری ارتباط، و همچنین فعالسازی این سرویس برای فراهم کردن دسترسی به اینترنت در داخل ایران و در اوکراین (به منظور پشتیبانی از ارتش این کشور) بوده است.
همچنین، یک مقام ارشد سابق در دولت دونالد ترامپ و یک فرد مطلع دیگر به رویترز گفتند که دولت ترامپ نیز از ایلان ماسک، مدیرعامل اسپیساکس، خواسته بود تا پس از حملات ایالات متحده و اسرائیل در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، این سرویس را در ایران در دسترس قرار دهد؛ با این امید که دسترسی به اینترنت و ارتباطات برای معترضان ضدحکومتی تقویت شود.
تمامی این افراد به شرط فاش نشدن نامشان صحبت کردند. درخواستهای پیشین ایالات متحده در خصوص دسترسی به استارلینک، برای نخستین بار در این گزارش مطرح میشوند.
جنجال اخیر پیرامون اعمال محدودیت بر استفاده اوکراین از خدمات ماهوارهای اسپیساکس، پرسشهایی را درباره روابط میان دولت ایالات متحده و ایلان ماسک ایجاد کرده است؛ کسی که شرکتش مالک سیستمهایی است که برای ارتش آمریکا و متحدان آن حیاتی محسوب میشوند.
درخواستهای مطرحشده از سوی دولتهای بایدن و ترامپ از ایلان ماسک، نشاندهنده رابطهای نزدیک است که در آن دولتهای ایالات متحده تا حد بیسابقهای برای پیشبرد سیاست خارجی خود به یک شرکت بخش خصوصی متکی هستند.
اعمال محدودیتهای اخیر علیه اوکراین — که متحد ایالات متحده به شمار میرود — مقامات اروپایی را نیز نگران کرده است؛ بهطوری که برخی از آنها استدلال میکنند اروپا باید توانمندیهای ارتباطات ماهوارهای نظامی مستقل خود را توسعه دهد، چرا که در حال حاضر هیچ جایگزین عملی و کوتاهمدتی برای آن وجود ندارد.
محدودیتهای «استارشیلد» توان نظامی اوکراین را مختل میکند
ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، هفته گذشته اعلام کرد که دسترسی کشورش به «استارشیلد» — نسخه نظامی سامانه «استارلینک» (Starlink) — بهطور عمدی محدود شده است؛ مسئلهای که در عملکرد پهپادهای نظامی این کشور اختلال ایجاد کرده است. او همچنین گفت که سرعت سرویس استارلینک نیز کاهش یافته است؛ سرویسی که اوکراین از آن برای برخی فعالیتهای نظامی، از جمله دفاع در برابر حملات موشکی روسیه، استفاده میکند.
خبرگزاری رویترز گزارش داده است که دستور اعمال محدودیت بر استارشیلد از داخل کاخ سفید صادر شده است. دولت ترامپ این کاهش سرعت را تأیید کرده، اما نگفته است که آیا خودِ آنها این دستور را صادر کردهاند یا خیر.
کاخ سفید در پاسخ به درخواست اظهار نظر، به سخنان روز جمعه ترامپ ارجاع داد. ترامپ در آن اظهارات گفته بود که درباره مسائل مربوط به دسترسی اوکراین به استارلینک با ایلان ماسک صحبتی نکرده است، اما افزود: «اگر مشکلی وجود داشته باشد، آن را حلوفصل خواهم کرد.»
هالینا یوسیپیوک، سخنگوی سفارت اوکراین در واشنگتن، گفت که اولویت اوکراین «بازگرداندن سرعت این سرویس به حالت عادی در سریعترین زمان ممکن است، چرا که جان مردم ما به آن وابسته است.»
شرکت «اسپیساکس» (SpaceX) به درخواستها برای اظهار نظر پاسخی نداد؛ هرچند ایلان ماسک اوایل این هفته در پستی در شبکههای اجتماعی نوشت: «سامانههای استارشیلد تحت مالکیت و کنترل دولت ایالات متحده هستند. هرگونه محدودیت در سرعت یا نحوه استفاده، توسط ارتش آمریکا و در نهایت (توسط رئیسجمهور ایالات متحده) تعیین میشود.»
جیسون کرو، نماینده دموکرات مجلس نمایندگان آمریکا، روز جمعه خواستار شفافسازی درباره تغییرات اخیر در سرویس ماهوارهای اوکراین شد و هشدار داد که وابستگی ایالات متحده به شرکت اسپیساکس، خطراتی به همراه دارد.
کرو گفت: «میلیاردرهای غیرمنتخب و شرکتهای خصوصی نباید تعیینکننده این باشند که چه چیزی به نفع امنیت ملی آمریکا است.»
برای اوکراین، سرویس اینترنت استارلینک به شریان حیاتی ارتباطات در خط مقدم میان یگانهای نظامی تبدیل شده است؛ یگانهایی که میگویند در حال حاضر هیچ رقیبی برای قابلیتهای محصولات اسپیساکس وجود ندارد.
گیرندههای استارشیلد که تا حد زیادی در برابر اخلالهای رادیویی (جَمینگ) مقاوم هستند، بهعنوان سامانههای هدایت داخلی و همچنین برای برقراری ارتباط میان پهپادهای اوکراینی و اپراتورهای آنها (حتی در عمق خاک تحت کنترل روسیه در داخل اوکراین) مورد استفاده قرار میگیرند.
نفوذ ماسک موجب بروز عدم قطعیت شده است
نقش ایلان ماسک به عنوان مدیرعاملی با ارادهای قوی در شرکتی که نفوذی بسیار گسترده بر امنیت ملی ایالات متحده دارد، گاهی این پرسش را پیش کشیده است که چه کسی واقعاً درباره خدمات ماهوارهای «اسپیساکس» (SpaceX) تصمیمگیری میکند.
آرماند موسی، رئیس گروه «سامیت ریج» (Summit Ridge Group) — یک شرکت مشاوره در صنعت ماهواره — میگوید: «او [ماسک] قرار است یک مدیر تجاری باشد که قراردادهایی با دولت دارد، اما در عمل دارد تصمیمات کلانی در حوزه سیاست خارجی میگیرد.»
موسی میافزاید: «شخصیت او به قدری مبهم است که نمیتوان تشخیص داد آیا تصمیماتش ناشی از ویژگیهای رفتاری و شخصی خود اوست، یا اینکه تحت تأثیر عوامل دیگری قرار دارد که بر او اعمال نفوذ میکنند.»
در سالهای گذشته، ماسک اقداماتی برای محدود کردن دسترسی اوکراین به شبکه «استارلینک» (Starlink) انجام داده است. به گزارش خبرگزاری رویترز، در سال ۲۰۲۲، ماسک به کارکنان اسپیساکس دستور داد تا پوشش استارلینک را در مناطقی که اوکراین در تلاش برای بازپسگیری آنها بود، قطع کنند؛ اقدامی که مقامات کاخ سفید را غافلگیر کرد.
ماسک به طور علنی اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۲، درخواست اوکراین برای فعالسازی شبکه ماهوارهایاش در شهر بندری سواستوپل (در کریمه) — که به منظور کمک به حمله علیه ناوگان روسیه در آن منطقه مطرح شده بود — را رد کرده است. او دلیل این کار را نگرانی از مشارکت در یک اقدام جنگی بزرگ عنوان کرد.
اتکا دولت آمریکا به ایلان ماسک
پنج تن از مقامات سابق دولت آمریکا اظهار داشتند که دولت بایدن در مقاطعی برای پیشبرد سیاستهای خود به ماسک متکی بوده است.
به گفته آنها، مقامات دولت بایدن با هماهنگی اسپیساکس، از طریق قطع خدمات، مانع فعالیتهای دشمنان ایالات متحده میشدند و از سوی دیگر، با گسترش دسترسی به استارلینک، به متحدان آمریکا یاری میرساندند.
آنها افزودند که گفتگوها میان دولت و اسپیساکس — که معمولاً با حضور مقامات پنتاگون و کاخ سفید انجام میشد — اغلب بر جلوگیری از استفاده گروههایی مانند حوثیهای یمن (که با ایران مرتبط هستند) و حزبالله لبنان از پایانههای استارلینک متمرکز بود.
مقامات دولت بایدن چندین بار اطلاعاتی را با اسپیساکس به اشتراک گذاشتند که نشان میداد حوثیها و حزبالله از پایانههای استارلینکی استفاده میکنند که مسیر اصلی خود را تغییر داده و از طریق واسطهها به دست این گروههای شبهنظامی رسیده بودند.
در اکتبر ۲۰۲۳، در جریان درگیریها میان اسرائیل و شبهنظامیان حزبالله در جنوب لبنان، مقامات اطلاعاتی به کاخ سفید اطلاع دادند که ممکن است افراد وابسته به حزبالله به پایانههای استارلینک دسترسی پیدا کرده باشند. به گفته پنج تن از مقامات، در سال ۲۰۲۴ و در جریان کارزار هوایی ایالات متحده علیه حوثیهای یمن — گروهی که با ایران مرتبط است — مقامات نگرانیهای مشابهی در مورد این گروه داشتند.
در هر دو مورد، دولت با شرکت «اسپیساکس» (SpaceX) تماس گرفت و از آن خواست تا پایانههای (ترمینالهای) مربوطه را شناسایی و غیرفعال کند. دو تن از این مقامات اظهار داشتند که دستکم تعدادی از این پایانهها غیرفعال شدند.
اسپیساکس در سندی که سال ۲۰۲۴ به «دفتر صنعت و امنیت» در وزارت بازرگانی ایالات متحده ارائه کرد، اعلام نمود که برای دریافت مجوزهای صادراتی (در صورت لزوم) و همچنین حفاظت از فناوری در راستای اهداف امنیت ملی و سیاست خارجی ایالات متحده، همکاری نزدیکی با نهادهای دولتی آمریکا دارد.
به گفته دو تن از مقامات سابق، اندکی پس از تهاجم تمامعیار روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲، مقامات دولت بایدن اسپیساکس را ترغیب کردند تا استفاده از «استارلینک» (Starlink) را برای ارتش اوکراین گسترش دهد.
به گفته یکی از مقامات سابق، در موردی دیگر، دولت بایدن از اسپیساکس خواست تا در جریان اعتراضاتی که در سپتامبر ۲۰۲۲ — پس از مرگ مهسا امینی (زن ایرانی که به دلیل عدم رعایت صحیح حجاب بازداشت شده بود) — آغاز شد، استارلینک را در ایران فعال کند.
این مقام سابق — که از ذکر تعداد دقیق پایانههای منتقلشده خودداری کرد — گفت که این پایانهها با کمک دولت به داخل ایران منتقل شدند.
یک مقام ارشد سابق در دولت ترامپ و فردی مطلع در این زمینه به خبرگزاری رویترز گفتند که دولت ترامپ نیز اوایل سال جاری اقدام مشابهی انجام داد و با ایلان ماسک و شرکت اسپیساکس درباره انتقال پایانههای استارلینک به ایران و فعالسازی آنها گفتگو کرد؛ این گفتگوها پس از حملات ایالات متحده و اسرائیل در ایران، که در ژوئن ۲۰۲۵ و سپس در فوریه ۲۰۲۶ رخ داد، صورت گرفت.
نه دولت ترامپ و نه شرکت اسپیساکس بهطور علنی تأیید نکردهاند که آیا آن پایانهها فعال شدهاند یا خیر. روزنامه «وال استریت ژورنال» در ماه فوریه گزارش داد که دولت ایالات متحده هزاران پایانه استارلینک را به ایران ارسال کرده است.
هیئت نمایندگی ایران در سازمان ملل به درخواست برای اظهار نظر در این باره پاسخی نداد.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / اکسیوس
گزارش اختصاصی: یادداشت اطلاعاتی آمریکا درباره طرحهای «پیشرفته» ایران برای ترور مقامهای در خارج از کشور هشدار میدهد
بر اساس یادداشتی مورخ ۲۳ اکتبر خطاب به مارکو روبیو (وزیر امور خارجه آمریکا)، که به دست «اکسیوس» رسیده است، نهادهای اطلاعاتی آمریکا دریافتهاند که ایران تلاشهای خود برای هدف قرار دادن دیپلماتها و مقامات آمریکایی در خاورمیانه و فراتر از آن را «بهطور قابلتوجهی افزایش» داده و طرحهای مرگبار آنها به «مراحل پیشرفتهای» رسیده است.
اهمیت موضوع: مقامات آمریکایی میگویند این اطلاعات یکی از دلایلی است که وزارت امور خارجه در بحبوحه نگرانیهای فزاینده از گسترش درگیریهای منطقهای، در حال کاهش تعداد کارکنان خود در چندین سفارتخانه آمریکا در خاورمیانه است.
مقامات آمریکایی همچنین نگرانند که شورشیان حوثی در یمن ـــ که تحت حمایت ایران هستند ـــ حملات خود را از عربستان سعودی به سایر کشورهای منطقه گسترش دهند.
آنچه به این فضای امنیتی بیثبات دامن میزند، احتمال از سرگیری عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران است؛ اقدامی که ممکن است پس از انتخابات میاندورهای رخ دهد.
اظهارات مطرحشده: دونالد ترامپ، رئیسجمهور، روز جمعه در یک گردهمایی در فلوریدا گفت: «ممکن است یک “عملیات خشم حماسی” (Operation Epic Fury) کوچک دیگر انجام دهیم، یا اینکه [ایرانیها] تن به توافق بدهند.»
«اگر عاقل باشند، خواهند گفت “بیایید سر اصل مطلب برویم”؛ اما بعید میدانم چنین کنند، چون شاید هم آنقدرها عاقل نباشند.»
جزئیات خبر: در این یادداشت یکصفحهای و غیرطبقهبندیشده که به دست «اکسیوس» رسیده، جی کلیتون، مدیر اطلاعات ملی، به روبیو هشدار داده است که اطلاعات مربوط به طرحهای ترور ایران باید در اختیار تعداد بیشتری از کارکنان آمریکایی قرار گیرد (فراتر از کسانی که در حال حاضر مجاز به دریافت آن هستند).
این یادداشت به اهداف خاص، کشورهای خارج از خاورمیانه یا ماهیت دقیق طرحها اشارهای نمیکند، اما میگوید اطلاعاتِ مبناییِ آن، پیشتر با مقامات ارشد وزارت امور خارجه به اشتراک گذاشته شده است.
کلیتون پیشنهاد کرده است که تا حد امکان از سطح طبقهبندی اطلاعات حساس کاسته شود تا روبیو بتواند آن را بهطور گستردهتری با کارکنانی که ممکن است در معرض خطر باشند، در میان بگذارد.
وضعیت کنونی: اوایل این هفته، وزارت امور خارجه دستور داد که اعضای خانوادهها و کارکنان غیرضروری، سفارت آمریکا در ریاض و کنسولگریهای این کشور در جده و ظهران را ترک کنند. یک مقام آمریکایی گفت که این وزارتخانه روز جمعه همچنین دستور کاهش شمار کارکنان دیپلماتیک و دولتی ایالات متحده در سفارتخانههای این کشور در امارات متحده عربی، لبنان، قطر و اردن را صادر کرده است.
این مقام اظهار داشت: «ما تصمیم گرفتیم که با توجه به تهدید حملات حوثیها و توطئههای تروریستی ایران، حضور خود را کاهش دهیم و تنها کارکنان ضروری را نگه داریم.»
شبکه سیانان (CNN) نخستین رسانهای بود که خبر کاهش تعداد کارکنان در این چهار سفارتخانه را گزارش داد.
یادداشت نهادهای اطلاعاتی آمریکا به مارکو روبیو:

|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
عملیات کوتاه، بحران طولانی؛ پایان جنگ در محاسبات واشینگتن کجاست؟
آیا یک عملیات نظامی محدود میتواند به بحرانی طولانی و پیچیده تبدیل شود؟ پایان جنگ در محاسبات واشینگتن چه جایگاهی دارد و چه عواملی میتوانند مسیر تقابل نظامی را به سمت توافق، کاهش تنش یا ادامه درگیری سوق دهند؟
در این قسمت از برنامه «تحلیلروز»، با اجرای مهدی نخلاحمدی و حضور تحلیلگر سیاسی، احمد پورمندی، به بررسی اهداف و محاسبات آمریکا، پیامدهای عملیات نظامی و چالشهای پایان دادن به جنگ میپردازیم.
محورهای اصلی گفتوگو:
🔹 آیا عملیات نظامی کوتاه میتواند به بحرانی طولانیمدت منجر شود؟
🔹 واشینگتن پایان جنگ را بر اساس چه اهداف و ملاحظاتی ارزیابی میکند؟
🔹 چه عواملی میتوانند ادامه درگیری را برای طرفهای مختلف پرهزینهتر کنند؟
🔹 نقش دیپلماسی، فشارهای سیاسی و محاسبات راهبردی در پایان جنگ چیست؟
🔹 تداوم بحران چه پیامدهایی برای ایران، منطقه و معادلات بینالمللی خواهد داشت؟
🔹 چه موانعی بر سر راه دستیابی به توافق و کاهش تنش وجود دارد؟
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
در روزهای اقامتش در نورثپورت، لانگ آیلند، جک کروآک را غالباً میشد دید که پابرهنه از میان شهر میگذرد، مست تا حد بیهوشی و گاری مادربزرگ را پشت سر خود میکشد.
اگر از کسی خواسته شود برخی از ویژگیهای تعیینکنندهٔ جک کروآک (Jack Kerouac) را نام ببرد، کمتر کسی او را (الف) فرانسوی- کانادایی؛ (ب) محافظهکار سیاسی؛ یا (ج) دانشآموز مدرسهٔ شبانهروزی نخبگان میداند. اما نویسندهٔ قدیسموآب کتاب «در جاده» (On the Road) همهٔ اینها بود، و علاوه بر اینها، هوادار مطلق بیسبال که شاید خوشحالتر میشد گزارشگر ورزشی تیم رد ساکس (Red Sox) باشد تا پدر نسل بیت (Beat Generation). (1)
کروآک با نام ژان- لویی لبری دو کروآک (Jean-Louis Lebris de Kerouac) در ۱۹۲۲ در لوول (Lowell)، ماساچوست، زاده شد. او پسر یک حروفچین چاپخانه فرانسوی- کانادایی از کبک (Quebec) بود. تا پنجسالگی یک کلمه انگلیسی حرف نمیزد و تا نوجوانی به این زبان تسلط نیافت. در کودکی خود را با نوشتن روایتهای داستانی از رویدادهای ورزشی سرگرم میکرد. او به مدرسهٔ هوراس مان (Horace Mann) در شهر نیویورک رفت؛ آکادمی مقدماتی دانش آموزان تیزهوش که فارغالتحصیلان مشهورش شامل روی کوهن (Roy Cohn)، وکیل ضدکمونیست، رنه ریچاردز (Renée Richards)، ستارهٔ تنیس ترنس، و الیوت اسپیتزر (Eliot Spitzer)، فرماندار نیویورک، میشود.
مهارت کروآک در فوتبال آمریکایی برایش بورسیهٔ دانشگاه کلمبیا را به ارمغان آورد، جایی که یک بار به داشتن رکورد فرار از کلاسها فخر میفروخت. چنانپه در دومین بازیاش بهعنوان دانشجوی سال اول پایش نمیشکست، ممکن بود که همچنان یک ورزشکار تنومند و کمهوش باقی بماند. در عوض دانشگاه را رها کرد و زندگی نویسندهای سیار را در پیش گرفت. سالها سفر و یادداشتبرداری از برداشتهایش در دفتر خاطرات، در آوریل۱۹۵۱ به آن جلسهٔ نوشتن در تلاشی طولانی و کمرشکن و افسانهای انجامید که کتابش «در جاده» را پدید آورد. کروآک بعدها ادعا کرد دستنوشتهٔ ۱۷۵٬۰۰۰ کلمهای را در سه هفته تایپ کرده، آن هم روی یک رول عظیم کاغذ تلگراف. بیشتر پژوهشگران امروز توافق دارند که «طومار کروآک» (Kerouac scroll) ارجمند، موادی از یادداشتهای روزانهٔ چندین سال را در خود جای داده است. هرچه روند کار بود، این داستان که روایتی از بخش های نسبتا مستقل (اپیزودیک) است از یک آدم سنتی شرقی و دوست هیپیاش که در سراسر آمریکا و مکزیک سفر میکنند، بهسرعت به نقطهٔ مرجع فرهنگی نسل بیت در حال ظهور بدل شد.(۲)
در عرض یک سال، کروآک در برنامهٔ استیو آلن (Steve Allen Show) ظاهر شد و گزیدههایی از شاهکارش را با همراهی پیانوی استویرینو(Steverino) با ریتم موسیقی جز خواند. غمانگیز آنکه این یکی از روشنترین حضورهای عمومی کروآک در آن دوره بود. بیشتر اوقات، او مست ظاهر میشد یا به یاوهگوییهای پرحرف و بیانسجام دربارهٔ بودیسم و ماهیت راستین نابغه می پرداخت. او چند منتقد ادبی درجهیک برای خود دستوپا کرد، از جمله ترومن کاپوتی (Truman Capote) که جملهٔ مشهورش دربارهٔ آثار کروآک این بود: «این نوشتن نیست. تایپ کردن است.»(۳) باید توجه داشت که هرچند کروآک غالباً با نوشتار خودکار یا خودانگیخته پیوند داده میشود، در واقع با پشتکار دستنوشتههایش را بازنگری میکرد و آنها را برای ناشران بازارپسندتر میساخت. و چرا نه؟ این تنها راهی بود که میتوانست پول نوشیدنهایش را درآورد.
کروآک که تمام عمر الکلی بود، دههٔ آخر زندگیاش را به مست کردن خود تا حد بیهوشی گذراند. خروجی ادبیاش به قطرهای بدل شد. چند بار اسبابکشی کرد، همیشه در همراهی مادرش، و در کاتولیسیسم خود هر روز پرهیزگارتر شد. او در ۲۱ اکتبر ۱۹۶۹، با قلم و کاغذ در دست، بر اثر خونریزی شدید داخلی [از سیروز کبدی. مترجم] درگذشت.
در سمت راست
جوان های نسل بیت که افراطیگرا تر بودند، اگر میفهمیدند پدر جنبششان یک محافظهکار سیاسی بوده، از خجالت آب میشدند. کروآک که کاتولیکی پرهیزگار بود، از هیپیها بیزاربود و از جنگ ویتنام حمایت میکرد. هنگامی که کسی در مهمانیای در اواخر دههٔ شصت پرچم آمریکا را روی شانههایش انداخت، او با اصرار آن را بهدرستی تا کرد و کنار گذاشت. کروآک همچنین ویلیام اف. باکلی (William F. Buckley)، بنیانگذار نشنال ریویو (National Review) و مفسر راستگرا، را از نزدیکترین دوستان خود میشمرد.

واژهٔ مناسب چیست؟ تاندربرد!
کروآک تمام عمر الکلی بود. نوشیدنی برگزیدهٔ او تاندربرد (Thunderbird) بود، شراب تقویتی ارزانی که رگ حیات میگساریهای بیخانمانها در سراسر جهان است.
ولگرد بیسبال
«در جاده» ممکن است بزرگترین رمان کروآک باشد، اما بزرگترین آفریدهٔ او بیشک لیگ خیالی بیسبال (Fantasy Baseball League) است. مدتها پیش از آنکه لیگهای خیالی و «روتیسری» (Rotisserie) آنلاین به مد ملی بدل شوند، پدر بیتها با مجموعهای از کارتهای فهرست و دستههای کاغذ رنگی، به سبک قدیمی بازی میکرد. (۴)
او این لیگ را در کودکی و در حال رشد در لوول، ماساچوست، در میانهٔ دههٔ ۱۹۳۰ اختراع کرد و در بزرگسالی نیز غالباً در یادداشتهای روزانهاش به آن اشاره میکرد، که نشان میدهد سرگرمی برای تمامعمر او بود. این بازی با استفاده از کارت و آمار، شبیه به استرات- ا- ماتیک (Strat-o-Matic) بود که در دههٔ ۱۹۶۰ رایج شد. اما نسخهٔ کروآک بسیار پیچیدهتر و درهمبافتهتر بود. لیگ او از شش تیم خیالی تشکیل میشد و در آن شخصیتهای واقعی مانند پانچو ویلا (Pancho Villa) و لو گهریگ (Lou Gehrig)، در کنار بازیکنان خیالی چون هومر لندری (Homer Landry)، چارلی کاستر (Charley Custer) و لوئیس ترسرهرو (Luis Tercerero) حضور داشتند. کروآک خود را مدیر تیمی به نام پلیموثهای پیتسبورگ کرد.(۵)
«بازیها» در زمان واقعی و با تیلهها، خلال دندانها و پاککنهای لاستیکی سفید انجام میشد که کروآک آنها را بهسوی اهدافی در چهل فوتی پرتاب میکرد. کروآکِ «عضو کمیته» سوابق دقیق عملکرد هر بازیکن را نگه میداشت. او کارتهای امتیاز، جدولهای آماری و حتی حقوق و دادههای مالی تیم را طراحی میکرد. او همچنین خبرنامهای با عنوان «گپ بیسبال جک لوئیس» منتشر میکرد و نشریهای بزرگتر به نام «توپ روزانه» چاپ میکرد که در آن خلاصهٔ بازیهای روز، جدول ردهبندی لحظهای و فهرست پیشتازان لیگ را ارائه میداد. برخی از این یادداشتهای وسواسگونه در «بر فراز یک زیربیشه» (Atop an Underwood) (۶)، مجموعهای از نوشتههای اولیهٔ کروآک، آمده است. برخی دیگر،
در جاده و از واگن پیاده
در۱۹۵۸، درست پس از بزرگترین پیروزی ادبیاش، کروآک همراه مادرش به خانهای در نورثپورت، شهر بندری کوچکی در ساحل شمالی لانگ آیلند، نقل مکان کرد. مردم محلی هنوز او را با محبت به یاد میآورند — البته بهعنوان میگسار شهر. غالباً دیده میشد که کروآک پابرهنه یا با دمپایی اتاق خواب از میان شهر میگذرد، تا خرخره مست، و «گاری مادربزرگ» فلزیای را برای خرید خواروبار پشت سر خود میکشد. اما مشروب تنها مایحتاجی بود که واقعاً به آن نیاز داشت. او یک بطری کانادین کلاب (Canadian Club) در کیف دستیاش نگه میداشت تا مبادا روزی ذخیرهاش تمام شود. صبحهای پس از مستیهای سنگین، میشد او را دید که بر روی ریلهای متروک تراموا که از میان شهر میگذشت، خوابیده است.
پاتوقهای دیگر کروآک شامل میخانهٔ محلی و فروشگاه مشروب بود، جایی که تختی سفری برای چرتهای نیمروزی برپا کرده بود. او غالباً به کتابخانهٔ شهر سر میزد اما از ورود به آن خودداری میکرد و از کتابداران میخواست تا کتابها را برایش بیاورند، در حالی که او در پیادهرو منتظر میماند. او به دلیل اینکه هرگز چمنهای خانه شان ش را کوتاه نمی کرد و هرگاه میخواست جایی برود — که اغلب نمیخواست — سوار ماشین دیگران میشد، بدنام شده بود. بیشتر شبها در خانه میماند و با دستهٔ کارتهای بیسبال خیالیاش بازی میکرد یا گزیدههایی از مراسم قداس مردگان را از ضبط صوت حلقهایاش پخش میکرد. گهگاه گروهی از هواداران، سفر یکساعتهای از شهر نیویورک را برای دیدار او به جان میخریدند. کروآک که دربارهٔ شهرت رو به رشدش ناامن بود، دوست داشت آنان را مست کند و به گشتهای «وحشیگری» به عمارتهای متروک ساحل شمالی ببرد.
کروآک در ۱۹۶۴ نورثپورت را به مقصد سنت پترزبورگ، فلوریدا، ترک کرد. آخرین شبش در شهر را به نوشیدن، عیاشی و همراهی با آواز خواندن با صفحات مل تورمی (Mel Tormé) گذراند. بعدها او را در حالتی یافتند که در مزرعهای چند مایل دورتر خوابش برده بود.
این ناهار بلخت است — نه ناهار مجانی (۷)
کروآک و ویلیام باروز دوستان دیرینهای بودند، اما رابطهشان در میانهٔ دههٔ ۱۹۵۰ شروع به خراب شن کرد، بهویژه به دلیل رفتار مفتخوری همیشگی کروآک. هنگامی که کروآک در خانهٔ باروز میماند، هیچوقت پولی برای چیزی نمیداد و نویسندهٔ کتاب «ناهار لخت» (Naked Lunch) را از خانه و زندگی آواره میکرد. تا ۱۹۵۷، باروز دوستیشان را قطع کرد. این دو نماد نسل بیت بیش از یک دهه با هم حرف نزدند. آنان تنها یک بار دیگر، در ۱۹۶۸، پیش از حضور کروآک در برنامهٔ تلویزیونی فایرینگ لاین (Firing Line)، برنامهٔ گفتگوی تلویزیونی دوست قدیمیاش ویلیام اف. باکلی (William F. Buckley)، دیدار کردند. کروآک مست بود و باروز او را ترغیب کرد که نرود و خود را خوار نکند. کروآک نادیده گرفت و در تلویزیون ملی خود را بهکلی رسوا نمود.
روی توپ
نخستین هزار هوادار بیسبالی که در ۲۱ اوت ۲۰۰۳، در بازی میان لوول اسپینرز و ویلیامزپورت کراسکاترز از لیگ درجه A نیویورک- پن، از گیتهای ورودی گذشتند، هدیهٔ کمیابی دریافت کردند: عروسک سرتکانخور جک کروآک. این عروسک که از پلاستیک و لاستیک سخت ساخته شده، کروآکِ جوان را در حالتی که ممکن است در سالهای اقامتش در لوول داشته، نشان میدهد. او کولهپشتی به دوش دارد، قلم و دفتری در دستانش، و روی نسخهای از در راه ایستاده است.
این هدیهٔ غیرمعمول بیش از ۱۰٬۰۰۰ دلار برای صندوق بورس تحصیلی جک کروآک جمع کرد و پوشش رسانهای گستردهای یافت، از جمله مقالههایی در اسپورتس ایلوستریتد (Sports Illustrated) و نیویورکتایمز (New York Times). این هدیه جایگزین دیرهنگامی برای نقشهٔ اصلی باشگاه بود: به نمایش گذاشتن دستنوشتهٔ اصلی در راه در زمین بازی. این درخواست از سوی میراث کروآک رد شد. عروسک سرتکانخور کروآک اکنون در تالار مشاهیر بیسبال در کوپرستاون، نیویورک (Cooperstown)، نگهداری میشود.
خارج از دِپ (۸)
چه کسی میدانست جک اسپارو تا این حد هوادار جک کروآک است؟ در ۱۹۹۱، بازیگر جانی دپ (Johnny Depp) بیش از ۵۰٬۰۰۰ دلار اشیا از مجریان وصیتنامهٔ کروآک خرید. خرید او شامل ۱۵٬۰۰۰دلار برای بارانی کروآک؛ ۱۰٬۰۰۰ دلار برای چمدانش؛ ۵٬۰۰۰ دلار برای یکی از کیفهای سفر قدیمیاش؛ ۲٬۰۰۰ دلار برای سویشرتش (امیدواریم در این فاصله شسته شده باشد)؛ ۳٬۰۰۰ دلار برای کلاه بارانی (بارانی بدون کلاه بارانی نمیشود)؛ ۱۰٬۰۰۰ دلار برای یک کت تویید؛۵٬۰۰۰ دلار برای نامهای از کروآک به نیل کسیدی (Neal Cassady)؛ و ۳۵۰ دلار برای یک چک باطلشده به یک فروشگاه مشروب.
کاهش اعتبار
خردهفروش پوشاک سطحمتوسط گپ (The Gap retailer) در جستجوی ابدی خود برای کسب اعتبار هیپیوار، در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ یک کارزار تبلیغاتی با مضمون بیت راهاندازی کرد. آگهیهای چاپی عکسی از کروآک را با شلوار پارچهای و پیراهن غیررسمی نشان میدادند، زیر شعار «کروآک شلوار ارتشی (رنگ خاکی) میپوشید». بسیاری از هواداران رادیکالتر این نویسنده از این تصاحب پس از مرگ چهرهاش خشمگین شدند. (فروشگاه (خاکی) میپوشید» و تصویری از دیکتاتور نازی در آن درج کردند. صدها نسخه از آن سپس بهطور پنهانی در شعبههای گپ در شهر بادخیز (شیکاگو) کار گذاشته شد. سالها بعد، بیتها را نباید دستکم گرفت. حتی پس از گذشتِ سالها، بیتها هنوز قدرتی داشتند که کسی جرئتِ رویارویی با آنها را نداشت

در روزهای اقامتش در نورثپورت، لانگ آیلند، جک کروآک را غالباً میشد دید که پابرهنه از میان شهر میگذرد، مست تا حد بیهوشی و گاری مادربزرگ را پشت سر خود میکشد.
کتابهای ترجمهشده جک کروآک به زبان فارسی:
▪️«ولگردهای دارما» (The Dharma Bums)
این کتاب که نخستین رمان ترجمهشده از کروآک در ایران محسوب میشود، با ترجمه فرید قدمی توسط نشر روزنه منتشر شده است. این رمان متعلق به دورهٔ بودیستی کروآک است و از تأثیرگذارترین آثار او پس از «در جاده» به شمار میرود.
▪️«در جاده» (On the Road)
مشهورترین رمان کروآک که پس از حدود ۶۰ سال تأخیر به فارسی ترجمه شد. این کتاب توسط یاشین آزادبیگی ترجمه شده است.
▪️«اشراق در پاریس» (Satori in Parie) و «پیک» (Pic)
این دو داستان بلند در قالب یک کتاب و با ترجمه محمد رزازیان توسط نشر نیماژ منتشر شدهاند. «پیک» آخرین نوشتهٔ کروآک است که پس از مرگش منتشر شد.
▪️«زیرزمینیها» (The Subterraneans)
این رمان نیز با ترجمه محمد رزازیان منتشر شده است.
▪️«هایکوهای آمریکایی»
مجموعهای از هایکوهای کروآک که پیش از «ولگردهای دارما» توسط فرید قدمی ترجمه و منتشر شده بود.
———————————
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: این پاراگراف افتتاحیهٔ هوشمندانهای است و چند نکتهٔ مهم دربارهٔ شیوهٔ روایت و طنز نهفته در آن به نظر میرسد:
A. ساختار «انتظار و شکستن انتظار»
پاراگراف با یک پرسش فرضی شروع میشود: اگر از مردم بخواهند ویژگیهای تعیینکنندهٔ کروآک را نام ببرند، چه میگویند؟ پاسخ ضمنی، بدیهی است: نویسندهٔ در راه، پدر نسل بیت، هیپی، رماننویس. اما نویسنده بلافاصله سه ویژگی غیرمنتظره را با حروف (الف)، (ب) و (ج) فهرست میکند: فرانسوی- کانادایی، محافظهکار سیاسی، و دانشآموز مدرسهٔ نخبگان. این ساختار فهرست وار و شمارهگذاریشده، لحنی شبیه پرسشنامه یا آزمون چندگزینهای ایجاد میکند — و همین لحن، طنز را تشدید میکند، چون خواننده انتظار ندارد پاسخها اینقدر غیرمنتظره باشند.
B. تضاد میان «قدیس» و واقعیتهای ناخوشایند
واژهٔ قدیسوار یا قدیسموآب (sainted) کنایهآمیز است. کروآک در فرهنگ عامه بهعنوان چهرهای رمانتیک و شورشی مقدسوار شناخته میشود، اما نویسنده بلافاصله نشان میدهد که این تصویر با واقعیت فاصله دارد: او محافظهکار بود، از هیپیها بیزار بود، و از جنگ ویتنام حمایت میکرد. واژهٔ قدیسموآب طنزی تلخ دارد: کسی که قدیس شورشیان نامیده میشود، خودش در سمت مقابل آنها ایستاده بود.
C. طنز در جملهٔ پایانی: «پدر نسل بیت» در برابر «گزارشگر ورزشی»
جملهٔ «شاید خوشحالتر میشد گزارشگر ورزشی تیم رد ساکس باشد تا پدر نسل بیت» اوج طنز پاراگراف است. در اینجا دو عنوان در برابر هم قرار میگیرند: «پدر نسل بیت» (لقبی که کروآک را به نماد یک جنبش ادبی و فرهنگی بدل کرد) و «گزارشگر ورزشی تیم رد ساکس» (شغلی معمولی و بیشهرت). طنز در این است که نویسنده میگوید شاید کروآک با این شغل دوم خوشحالتر بود. این جمله همزمان چند کار میکند: اول، علاقهٔ واقعی کروآک به بیسبال را برجسته میکند (که در ادامهٔ متن به آن پرداخته میشود)؛ دوم، تصویر رمانتیک «پدر نسل بیت» را با تصویری خاکی و روزمره جایگزین میکند؛ و سوم، پرسشی تلخ را در ذهن خواننده میگذارد: آیا کروآک واقعاً میخواست پدر نسل بیت باشد، یا این نقش بر او تحمیل شد؟
D. بازی با واژهٔ بیت (beat)
واژهٔ نویسنده بیت (beat writer) در اینجا دوپهلوست: هم به معنای «گزارشگر اختصاصی یک تیم ورزشی» است، و هم به «نسل بیت» (Beat Generation) اشاره دارد. نویسنده با این بازی زبانی، دو هویت کاملاً متفاوت را در یک واژه جمع میکند: کروآکِ گزارشگر ورزشی و کروآکِ پدر نسل بیت. این ایهام، طنز جمله را عمیقتر میکند.
E. کارکرد روایی پاراگراف
این پاراگراف فقط یک افتتاحیهٔ جذاب نیست؛ بلکه تز اصلی متن را نیز پیش میکشد: کروآک موجودی پرتناقض بود، و تصویر سادهشدهای که فرهنگ عامه از او ساخته، با واقعیت پیچیدهٔ او فاصله دارد. سه ویژگی ذکرشده — فرانسوی- کانادایی بودن، محافظهکاری سیاسی، و تحصیل در مدرسهٔ نخبگان — هر یک در ادامهٔ متن بسط مییابند و نشان میدهند که کروآک نه فقط «پدر نسل بیت»، بلکه محصول یک زمینهٔ فرهنگی و اجتماعی خاص بود که با کلیشهٔ شورشی رمانتیک همخوانی ندارد.
در مجموع این پاراگراف نمونهٔ خوبی از زندگینامهنویسی طنزآمیز و انتقادی است. نویسنده با ساختار فهرستوار، واژهٔ کنایهآمیز قدیسوار، و بازی زبانی با نویسنده بیت، تصویری چندلایه از کروآک میسازد: مردی که نماد یک جنبش شد، اما خودش هیچگاه کاملاً به آن جنبش تعلق نداشت. طنز این پاراگراف نه تمسخر کروآک است و نه تحقیر او، بلکه نمایش تناقضی انسانی است که در قلب اسطورهٔ نسل بیت نهفته است.
۲: در این پاراگراف، اشاره به مدرسهٔ هوراس مان و نام بردن از فارغالتحصیلان مشهورش — روی کوهن، رنه ریچاردز و الیوت اسپیتزر — چند کارکرد طنزآمیز و روایی دارد:
A. طنز از طریق همنشینی ناهمگون
مدرسهٔ هوراس مان یک آکادمی مقدماتی نخبه و بسیار معتبر در نیویورک است. نام بردن از سه فارغالتحصیل مشهورش در کنار هم، خودش یک شوخی پنهان است: روی کوهن: وکیل ضدکمونیست و از چهرههای جنجالی مککارتیسم. رنه ریچاردز: ستارهٔ تنیس ترنس که بعدها تغییر جنسیت داد. الیوت اسپیتزر: فرماندار نیویورک که در رسوایی جنسی فروپاشید
هیچیک از این سه نفر نمایندهٔ «نخبگان محترم و سنتی» نیستند. هر سه چهرههایی بحثبرانگیز، حاشیهای یا رسواشدهاند. نویسنده با گرد آوردن آنها در یک فهرست، این پیام را میرساند که مدرسهٔ هوراس مان، با آن شهرت نخبگی، فارغالتحصیلانی داشته که هر یک به شکلی از هنجارهای جامعة طبقات بالا تخطی کردهاند. و کروآک نیزیکی از همینهاست: او هم از این مدرسه بود، اما بهجای طی کردن مسیر مرسوم نخبگان، «سرگردان» شد.
B. ایجاد پیوند طنزآمیز با کروآک
نویسنده اشاره میکند که کروآک در مدرسهٔ هوراس مان درس خواند، اما بلافاصله میگوید او در کلمبیا «رکورد فرار از کلاس» را شکست. این تناقض — دانشآموز مدرسهٔ نخبگان که بعدها کلاسها را فراری میدهد — تصویری از کروآک میسازد که با کلیشهٔ «پسر خوبِ درسخوان» فاصله دارد. او در محیطی پرورش یافت که قرار بود او را به نخبهای محترم بدل کند، اما سرنوشتش چیز دیگری شد.
C. تأکید بر تناقضهای کروآک
این پاراگراف در ادامهٔ پاراگراف قبلی است که سه ویژگی غیرمنتظرهٔ کروآک را برشمرد: فرانسوی- کانادایی، محافظهکار، و دانشآموز مدرسهٔ نخبگان. اشاره به هوراس مان، همان ویژگی سوم را بسط میدهد و نشان میدهد که این «دانشآموز مدرسهٔ نخبگان» بودن، فقط یک جزئیات بیوگرافیک نیست، بلکه بخشی از تناقض وجودی اوست: مردی که در محیطی نخبه پرورش یافت، اما به نماد شورشی نسل بیت بدل شد.
D. طنز در ورزشکار تنومند و کمهوش (dumb jock)
عبارت ورزشکار تنومند و کمهوش کلیشهای است که نویسنده با ظرافت به کار میگیرد. کروآک با بورسیهٔ فوتبال به کلمبیا رفت — یعنی همان مسیری که کلیشهٔ ورزشکار تنومند و کمهوش را تداعی میکند. اما شکستن پایش در دومین بازی، این مسیر را قطع کرد و او را به سمت نویسندگی کشاند. طنز در این است که اگر پایش نمیشکست، شاید هرگز رمان «در راه» نوشته نمیشد. یعنی بزرگترین دستاورد ادبی کروآک، تا حدی مدیون یک حادثهٔ ورزشی بود.
E. کارکرد روایی: از «ورزشکار» به «نویسنده»
این پاراگراف نقطهٔ عطف زندگی کروآک را روایت میکند: از ورزشکار دانشگاهی به نویسندهٔ سرگردان. اشاره به هوراس مان و کلمبیا، زمینهای نخبهگرا را ترسیم میکند که کروآک از آن جدا شد. و این جدا شدن، نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه نتیجهٔ یک شکستگی تصادفی بود.
به طور کل اشاره به هوراس مان و فارغالتحصیلانش، طنزی چندلایه میسازد: از یک سو، مدرسهٔ نخبگان را با چهرههای بحثبرانگیزش به سخره میگیرد؛ از سوی دیگر، کروآک را در کنار آنان قرار میدهد و نشان میدهد که او نیز — به شکلی دیگر — از مسیر مرسوم نخبگان خارج شد. و در نهایت، این پاراگراف تأکید میکند که زندگی کروآک، مانند آثارش، از تناقض و تصادف ساخته شده بود: یک شکستگی پا، مسیریک نسل ادبی را تغییر داد.
۳: جملهٔ معروف ترومن کاپوتی «این نوشتن نیست. تایپ کردن است» در این پاراگراف چند لایهٔ معنایی و طنزآمیز دارد:
A. نقدی بر روش نوشتن کروآک
کروآک شهرت داشت که آثارش را با نوشتار خودانگیخته و بیوقفه خلق میکند — همان تصویری که خودش از نوشتن در راه در سه هفته روی یک رول کاغذ تلگراف ساخته بود. کاپوتی با این جمله میگوید: آنچه کروآک انجام میدهد، خلق ادبی نیست؛ فقط خالی کردن کلمات روی کاغذ است، بیتفکر و بیصناعت. «تایپ کردن» در اینجا استعارهای است از فقدان هنر، فقدان بازنگری، و فقدان آنچه نوشتن را به ادبیات بدل میکند.
B. تحقیر ظرافتآمیز اما کوبنده
کاپوتی خودش نویسندهای بود که به صناعت ادبی، بازنویسی و دقت وسواسگونه شهرت داشت. جملهاش کوتاه، ساده و بدون فحش است، اما در همان کوتاهی، تمام آثار کروآک را از قلمرو ادبیات بیرون میاندازد. این طنز از نوع «تحقیر با ستایش ظاهری» نیست؛ بلکه تحقیری است با ایجاز و خونسردی، که همین خونسردی آن را کوبندهتر میکند.
C. طنز نهفته در ادامهٔ پاراگراف
نویسنده بلافاصله پس از نقل جملهٔ کاپوتی، واقعیتی را آشکار میکند که تصویر «نوشتار خودانگیخته» را فرو میریزد: کروآک در واقع «با پشتکار» دستنوشتههایش را بازنگری میکرد و آنها را برای ناشران بازارپسندتر میساخت. یعنی کاپوتی او را به «تایپ کردن» متهم میکرد، در حالی که کروآک خودش بهشدت بازنویسی میکرد — نه به دلیل وسواس هنری، بلکه برای فروش بیشتر و در نتیجه «پول نوشیدن» درآوردن. طنز در اینجاست: کروآک نه آن «نابغهٔ خودانگیخته» بود که تصویرش را ساخته بود، و نه آن «تایپیست بیصناعت» که کاپوتی تحقیرش میکرد. او نویسندهای بود که سخت کار میکرد — اما به انگیزهای کاملاً غیرادبی.
D. تناقض میان شهرت و واقعیت
این جملهٔ کاپوتی نمایندهٔ نگاه بخشی از منتقدان ادبی آن دوره است که کروآک را نویسندهای جدی نمیگرفتند. و نویسندهٔ متن با نقل آن، هم این نقد را بازگو میکند و هم با اشاره به بازنویسیهای کروآک، آن را تا حدی نسبی میکند. یعنی خواننده نمیداند دقیقاً کدام طرف را باور کند: کاپوتی که میگوید «تایپ کردن»، یا واقعیتی که نشان میدهد کروآک بازنویسی میکرد.
E. طنز تلخ در «پول نوشیدن»
جملهٔ پایانی پاراگراف «و چرا نه؟ این تنها راهی بود که میتوانست پول نوشیدن درآورد» طنزی تلخ دارد. کروآک برای نوشیدن پول لازم داشت، و برای پول، کتابهایش را بازنویسی میکرد. یعنی ادبیات او، در یک سطح، محصول رابطهای بود میان صناعت و اعتیاد. این جمله هم کاپوتی را تأیید میکند (شاید کروآک واقعاً «تایپیست» بود، اما تایپیستی که برای پول تایپ میکرد) و هم او را رد میکند (کروآک دستکم بازنویسی میکرد، حتی اگر انگیزهاش ادبی نبود).
به طور خلاصه جملهٔ کاپوتی در این پاراگراف هم نقدی ادبی است، هم طنزی چندلایه، و هم نقطهٔ عزیمتی برای نویسندهٔ متن تا تصویر اسطورهای کروآک را پیچیدهتر کند. کاپوتی میگوید «تایپ کردن»، اما متن نشان میدهد که پشت این «تایپ کردن» — دستکم به گفتهٔ خود کروآک — سالها یادداشت، بازنویسی و تلاش برای بازارپسندی نهفته بود. و طنز نهایی در این است که همهٔ اینها، در نهایت، برای پول نوشیدن بود.
۴: در این پاراگراف، منظور از «لیگ خیالی بیسبال» و «لیگ روتیسری» دو مفهوم مرتبط اما متفاوت است که نویسنده با قرار دادن آنها در کنار هم، طنزی ظریف ساخته است.
لیگ خیالی بیسبال (Fantasy Baseball) چیست؟
لیگ خیالی بیسبال یک بازی رقابتی است که در آن شرکتکنندگان (که «مالک» نامیده میشوند) تیمهایی را از بازیکنان واقعی لیگ برتر بیسبال انتخاب میکنند و عملکرد آماری آن بازیکنان در مسابقات واقعی، امتیاز تیم خیالی آنها را تعیین میکند . به زبان ساده، شما مدیریک تیم خیالی میشوید و بر اساس آمار واقعی بازیکنان، با دیگران رقابت میکنید.
لیگ «روتیسری» (Rotisserie) چیست و چه فرقی دارد؟
«روتیسری» در واقع نام قدیمیترین و اصیلترین شکل لیگ خیالی بیسبال است. این نام از رستورانی به نام La Rotisserie Francaise در منهتن گرفته شده که بنیانگذاران اولین لیگ از این نوع در سال ۱۹۸۰ (یا۱۹۷۹) در آنجا جلسه داشتند . در این فرمت، تیمها در طول یک فصل کامل، آمار خود را در چند دسته جمع میکنند و در پایان فصل بر اساس رتبه در هر دسته امتیاز میگیرند .
بنابراین، «لیگ روتیسری» یک نوع خاص و کلاسیک از همان «لیگ خیالی بیسبال» است که در پاراگراف به آن اشاره شده. نویسنده با آوردن این دو اصطلاح کنار هم، هم قدمت و اصالت کار کروآک را نشان میدهد و هم تأکید میکند که او سالها قبل از مد شدن این بازیها، خودش نسخهای دستساز از آن را داشته است.
۵: در این پاراگراف، نویسنده با اشاره به استرات-ا-ماتیک و نام بردن از شخصیتهایی مثل پانچو ویلا و لو گهریگ در کنار بازیکنان خیالی، تصویری از عمق و غرابت لیگ خیالی کروآک ترسیم میکند. هر یک از این اشارهها کارکردی طنزآمیز و روایی دارد:
استرات- ا- ماتیک (Strat-O-Matic) چیست؟
استرات- ا- ماتیکیک بازی رومیزی بیسبال است که در سال ۱۹۶۱ توسط هال ریچمن ابداع و در دههٔ ۱۹۶۰ بسیار محبوب شد. در این بازی، هر بازیکن یک کارت دارد که آمار عملکرد واقعیاش در فصل قبل روی آن درج شده است. سپس با انداختن تاس، نتیجهٔ هر ضربه بر اساس آن آمار تعیین میشود. به این ترتیب، بازیکنان میتوانند تیمهای خیالی بسازند و با استفاده از آمار واقعی، بازیهای هیجانانگیزی انجام دهند.
نکتهٔ مهم: کروآک لیگ خود را در میانهٔ دههٔ ۱۹۳۰، یعنی حدود ۲۵ سال پیش از اختراع استرات- ا- ماتیک، ساخته بود. نویسنده با اشاره به این بازی، میخواهد بگوید که کروآک در واقع پیشگام این نوع بازیها بود — سالها قبل از آنکه استرات-ا-ماتیک به مد بدل شود. و در ادامه تأکید میکند که نسخهٔ کروآک «بسیار پیچیدهتر و درهمبافتهتر» از استرات-ا-ماتیک بود.
پانچوویلا کیست و چرا در لیگ بیسبال کروآک حضور دارد؟
پانچو ویلا (۱۸۷۸–۱۹۲۳) یکی از فرماندهان انقلابی مکزیک بود، نه یک بازیکن بیسبال. حضور او در لیگ خیالی کروآک، طنزآمیز و عجیب است. کروآک در کودکی و نوجوانی، تحت تأثیر فرهنگ مکزیکی و ماجراهای انقلابیون مکزیک قرار داشت (او بعدها در در راه نیز به مکزیک سفر میکند). انتخاب پانچو ویلا بهعنوان یک «بازیکن» در لیگ بیسبال، نشاندهندهٔ ذهن خلاق و بازیگوش کروآک است که مرز میان واقعیت تاریخی، افسانه و خیال را برمیدارد.
لوگهریگ کیست؟
لو گهریگ (۱۹۰۳–۱۹۴۱) یکی از اسطورههای بیسبال آمریکا و بازیکن تیم نیویورکیانکیز بود. او به دلیل رکورد بازیهای متوالی (۲۱۳۰ بازی) و بیماری نادری که بعدها به نام خودش (ALS یا بیماری لو گهریگ) شناخته شد، شهرت دارد. حضور گهریگ در لیگ خیالی کروآک، نشاندهندهٔ علاقهٔ واقعی او به بیسبال و آشناییاش با ستارگان این ورزش است. اما نکتهٔ طنزآمیز اینجاست که کروآک، گهریگِ واقعی را در کنار پانچو ویلای انقلابی و بازیکنان خیالی مثل هومر لندری و چارلی کاستر قرار میدهد — ترکیبی از تاریخ، ورزش، و خیال که هیچ منطقی جز منطق ذهن بازیگوش کروآک ندارد.
بازیکنان خیالی: هومر لندری، چارلی کاستر و لوئیس ترسرهرو
این نامها ساختهٔ ذهن کروآک هستند. برخی از آنها شبیه نامهای واقعی بازیکنان بیسبال هستند، اما در واقع وجود ندارند. حضور این بازیکنان خیالی در کنار چهرههای واقعی، نشان میدهد که لیگ کروآک یک دنیای کاملاً خودساخته بود — دنیایی که در آن او هم خالق بود، هم مدیر، هم گزارشگر، و هم تماشاگر.
کروآک بهعنوان مدیر تیم «پلیموثهای پیتسبورگ»
کروآک خود را مدیر تیم «پیتسبورگ پلیموث» کرد. این انتخاب نیز طنزآمیز است: پیتسبورگ یکی از شهرهای مهم بیسبال آمریکاست، و «پلیموث» نامی است که یادآور خودروهای پلیموث است. کروآک با این نامگذاری، هم به دنیای بیسبال ادای دین میکند و هم دنیای خودرو و صنعت آمریکایی را به بازی میگیرد.
جمعبندی: منظور نویسنده از این جزئیات چیست؟
نویسنده با اشاره به استرات-ا-ماتیک، پانچو ویلا، لو گهریگ و بازیکنان خیالی، سه هدف را دنبال میکند:
A. نشان دادن عمق وسواس کروآک: لیگ او فقط یک سرگرمی کودکانه نبود، بلکه یک پروژهٔ مادامالعمر بود با قواعد پیچیده، آمار دقیق، و دنیایی کاملاً خودساخته.
B. تأکید بر پیشگامی او: کروآک سالها قبل از مد شدن بازیهای شبیهسازی بیسبال، نسخهٔ خودش را ساخته بود — و نسخهٔ او پیچیدهتر از استرات-ا-ماتیک بود.
C. نمایش ذهن خلاق و بازیگوش کروآک: ترکیب چهرههای واقعی تاریخی (پانچو ویلا)، اسطورههای ورزشی (لو گهریگ) و بازیکنان خیالی، نشان میدهد که کروآک در دنیای خیال خود، مرزهای واقعیت را برمیداشت و دنیایی میساخت که در آن همه چیز ممکن بود — دنیایی که شاید برای او واقعیتر از دنیای بیرون بود.
طنز نهایی در این است که کروآک، پدر نسل بیت و نویسندهٔ در راه، بزرگترین آفریدهٔ خود را نه یک رمان، بلکه یک لیگ بیسبال خیالی میدانست — و این خودش گویای همهچیز است دربارهٔ مردی که واقعیت را همیشه با خیال درمیآمیخت.
متأسفانه، به تاریخ بیسبال پیوستهاند.
۶: در این پاراگراف، جملهٔ پایانی دربارهٔ Atop an Underwood و «آنهایی که متأسفانه به تاریخ بیسبال پیوستهاند» دو نکتهٔ مهم و طنزآمیز را در خود دارد:
Atop an Underwood چیست؟
Atop an Underwood: Early Stories and Other Writings مجموعهای از نوشتههای اولیهٔ جک کروآک است که در سال ۱۹۹۹ (پس از مرگ او) منتشر شد. این کتاب شامل داستانهای کوتاه، طرحها، شعرها و یادداشتهای پراکندهای است که کروآک در دههٔ ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، یعنی پیش از شهرتش، نوشته بود. بخشی از این مجموعه، همان یادداشتهای وسواسگونهٔ او دربارهٔ لیگ بیسبال خیالیاش است — همان کارتها، آمارها، و گزارشهایی که در پاراگراف توصیف شد.
نویسنده با اشاره به این کتاب میگوید: بخشی از اینیادداشتهای وسواسگونه «در Atop an Underwood آمده است» — یعنی در قالب کتاب منتشر شده و برای آیندگان باقی مانده است.
منظوراز «برخی دیگر، متأسفانه، به تاریخ بیسبال پیوستهاند » چیست؟
این جمله دو لایهٔ معنایی دارد:
لایهٔ اول (معنای تحتاللفظی): بخشی دیگر از این یادداشتها و اسناد لیگ خیالی کروآک «به تاریخ بیسبال پیوستهاند» — یعنی گم شدهاند، از بین رفتهاند، یا در آرشیوهای خصوصی و مجموعههای شخصی مدفون شدهاند و دیگر در دسترس عموم نیستند.
لایهٔ دوم (طنز نهفته): عبارت « به تاریخ بیسبال پیوستهاند » یک بازی زبانی ظریف است. در زبان انگلیسی، وقتی میگویند کسی «به تاریخ پیوسته است»، معمولاً منظورشان این است که او به چهرهای تاریخی و ماندگار بدل شده است — یعنی چیزی مثبت و شکوهمند. اما در اینجا، نویسنده این عبارت را برای یادداشتهای گمشده به کار میبرد، نه برای یک شخص. طنز در این است که این یادداشتها، که خود بخشی از «تاریخ بیسبال» کروآک بودند، حالا واقعاً «به تاریخ پیوستهاند» — اما نه به معنای شکوهمند آن، بلکه به معنای واقعی کلمه: از بین رفتهاند و دیگر وجود ندارند.
لایهٔ سوم (طنز تلختر): نویسنده با این جمله، کروآک را با میراث خودش روبرو میکند. کروآک در طول زندگیاش وسواس داشت که همهچیز را ثبت کند — آمار، گزارش، خبرنامه، جدول. اما بخشی از این میراث، بهرغم تلاش او برای ماندگار کردنش، از دست رفته است. و این خودش نوعی طنز تلخ است: مردی که میخواست همهچیز را در لیگ خیالیاش کنترل کند، نتوانست کنترل میراث واقعی خود را حفظ کند.
۷: کنایه در عنوان این ناهار لخت است — نه ناهار مجانی (That’s Naked Lunch Not Free Lunch)
بله، این عنوان نیز کنایهای هوشمندانه و چندلایه دارد که هم به اثر معروفِ باروز و هم به رفتارِ کرواک اشاره میکند.
A. بازی با دو عبارت
Naked Lunch یا ناهار لخت نامِ مشهورترین رمانِ ویلیام اس. باروز است که در سالِ ۱۹۵۹ منتشر شد (هرچند باروز آن را پیشتر نوشته بود).
Free Lunch یک اصطلاحِ انگلیسی به معنای «ناهارِ مجانی» است – غذایی که بدونِ پرداختِ پول به دست میآید. این اصطلاح در عبارتِ معروفِ There’s no such thing as a free lunch (چیزی به نامِ ناهارِ مجانی وجود ندارد) نیز به کار میرود، به این معنا که هیچ چیز در زندگی واقعاً مجانی نیست.
B. کنایه چیست؟
عنوان با کنار هم گذاشتنِ این دو عبارت، یک طنزِ تلخ ایجاد میکند:
That’s Naked Lunch اشاره به رمانِ باروز دارد – اثری که عنوانش (بهمعنایِ تحتاللفظیِ «ناهارِ لخت») خود تصویری از غذا و خوردن است.
Not Free Lunch اما واقعیتِ رفتارِ کرواک را نشان میدهد: او از باروز سوءاستفاده میکرد و غذا و اقامتِ مجانی میگرفت.
بنابراین عنوان میگوید: «این “ناهارِ برهنه” است، نه “ناهارِ مجانی”» – یعنی باروز، نویسندهٔ «ناهارِ برهنه»، ناهارِ مجانی به کرواک نمیداد. این کنایه، بازی با کلماتِ «ناهار» در دو بافتِ کاملاً متفاوت است: یکی عنوانِ یک رمانِ ادبی، و دیگری غذایِ مجانیِیک دوستِ سوءاستفادهگر.
C. پیوند با محتوای پاراگراف
پاراگراف نیز همین تناقض را بازگو میکند:
- کرواک و باروز دوستانِ قدیمی بودند، اما رابطهشان در اواسطِ دههٔ ۱۹۵۰ به سردی گرایید – بهویژه بهدلیل «سوءاستفادههایِ مکررِ کرواک».
- هنگامی که کرواک در خانهٔ باروز اقامت میکرد، «هرگز برای هیچ چیز پولی نمیپرداخت و نویسندهٔ “ناهارِ برهنه” را از خانه و زندگی آواره میکرد.»
- تا سالِ ۱۹۵۷، باروز دوستیشان را قطع کرد و این دو بیش از یک دهه با هم صحبت نکردند.
D. کنایهٔ دیگری در ادامه
پاراگرافیک کنایهٔ دوم نیز دارد: کرواک در سالِ ۱۹۶۸، پیش از حضور در برنامهٔ تلویزیونیِ ویلیام اف. باکلی (Firing Line)، مست بود. باروز به او هشدار داد که در برنامه شرکت نکند و خود را رسوا نکند. اما کرواک به او توجهی نکرد و در تلویزیونِ ملی خود را بهعنوان یک احمق نشان داد. این بخش، کنایهای تلخ به «ناهارِ برهنه» نیز دارد: کرواک که از ناهارِ مجانیِ باروز سوءاستفاده میکرد، اکنون در برنامهٔ تلویزیونیِ یک دوستِ دیگر (باکلی) نیز خود را رسوا میکرد – گویی هیچچیز را جدی نمیگرفت، نه دوستیِ باروز را و نه هشدارِ او را.
۸: کنایه در عنوان خارج از دپ یا OUT OF HIS DEPP
این عنوان یک کنایهٔ چندلایه و طنزآمیز است که هم به جانی دپ (بازیگر) و هم به جک
A. بازی با نام «دپ» (Depp)
عنوان OUT OF HIS DEPP در واقع یک بازی زبانی (پان) با نامِ خانوادگیِ جانی دپ جانی دپ است.
عبارتِ اصلیِ موردنظر، out of his depth است که در انگلیسی به معنای «از عمقِ توانایی یا تخصصش خارج شدن» یا «در موقعیتی فراتر از توانش قرار گرفتن» است. اما نویسنده بهجای عمق (depth) از (Depp) نامِ بازیگر استفاده کرده است.
بنابراین عنوان میگوید: «جانی دپ از عمقِ [درکِ] خودش خارج شده بود» – یعنی او در خریدِ وسایلِ کرواک، زیادهروی کرد و پولِ زیادی خرج کرد.
B. کنایهٔ اصلی: «از عمقِ جیبش خارج شد»
عنوان همچنین کنایهای به هزینهٔ گزافِ دپ دارد:
- دپ بیش از ۵۰٬۰۰۰ دلار برای خریدِ وسایلِ کرواک خرج کرد.
- این مبلغ برای یک کتِ بارانی (۱۵٬۰۰۰ دلار)، یک چمدان (۱۰٬۰۰۰ دلار)، یک کیفِ سفر (۵٬۰۰۰ دلار)، یک سویشرت (۲٬۰۰۰ دلار)، یک کلاهِ بارانی (۳٬۰۰۰ دلار)، یک کتِ تویید (۱۰٬۰۰۰ دلار)، یک نامه (۵٬۰۰۰ دلار)، و حتی یک چکِ باطلشده به فروشگاهِ مشروبات (۳۵۰ دلار) بود.
بنابراین عنوان میگوید: «دپ از عمقِ [جیبِ] خودش خارج شد» – یعنی آنقدر خرج کرد که از توانِ مالیِ معمولی فراتر رفت.
C. کنایهٔ طنزآمیز: «جک اسپارو و جک کرواک»
پاراگراف با یک طنزِ آشکار آغاز میشود:
> «چه کسی میدانست جک اسپارو چنین طرفدارِ جک کرواک باشد؟»
- جک اسپارو شخصیتِ معروفِ دپ در فیلمهای «دزدان دریایی کارائیب» است – یک دزدِ دریاییِ ماجراجو و عجیبوغریب.
- جک کرواک نویسندهٔ «در راه» و نمادِ نسل بیت است – یک نویسندهٔ ماجراجو و عجیبوغریب.
این مقایسه، طنزی خودآگاه است: دپ که نقشِ یک دزدِ دریاییِ عجیب را بازی میکرد، اکنون وسایلِ یک نویسندهٔ عجیبِ دیگر را میخرید – گویی جک اسپارو، طرفدارِ جک کرواک شده بود.
D. کنایهٔ پایانی: «چکِ باطلشده به فروشگاهِ مشروبات»
پاراگراف با طنزی تلخ به پایان میرسد:
> «و ۳۵۰ دلار براییک چکِ باطلشده به یک فروشگاهِ مشروبات.»
این جزئیات، کنایهای به اعتیادِ کرواک به الکل است – همان موضوعی که در پاراگرافهای قبلی نیز به آن اشاره شد. دپ حتی چکِ باطلشدهٔ کرواک به فروشگاهِ مشروبات را هم خرید – گویی میخواست تکهای از اعتیادِ او را نیز به مجموعهاش اضافه کند.
این عنوان، طنزی هوشمندانه و چندوجهی است که وسواسِ دپ به جمعآوریِ وسایلِ کرواک را به تصویر میکشد – وسواسی که نه فقط پول، بلکه حتی چکِ باطلشدهٔ یک فروشگاهِ مشروبات را هم در بر میگرفت.
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
۲۷. ویلیام فاکنر
۲۸. ارنست همینگوی
۲۹. آین رند
۳۰. ژان-پل سارتر
۳۱. ریچارد رایت
۳۲. ویلیام اس. باروز
۳۳. کارسون مککالرز
۳۴. جی. دی. سلینجر

|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
پراجکت سیندیکت /۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
اگر روندهای کنونی ادامه یابد، دولت چین با بحرانی در انتقال قدرت سیاسی، اقتصادی رو به ضعف و کمبود منابع برای اعمال قدرت در داخل و گسترش نفوذ خود در خارج از کشور مواجه خواهد شد. این وضعیت میتواند به شکلگیری یک توفان کامل از بحرانها بینجامد که پیامدهایی گسترده برای جهان به همراه خواهد داشت.
دهلی نو ــ این دوران، عصر شوکها بوده است. جهان طی دو دهه گذشته، شاهد جنگهایی با پیامدهای مخرب جهانی بوده است؛ از جنگ عراق در دهه ۲۰۰۰ گرفته تا جنگهای اوکراین و ایران در روزگار کنونی. در همین مدت، بحران مالی جهانی، یک همهگیری جهانی و رئیسجمهوری سرکش در آمریکا را تجربه کردهایم که نظم جهانی را زیرورو کرده است. اکنون باید به احتمال وقوع شوکی دیگر نیز پرداخت: هرچند کمتر کسی جرئت میکند علناً درباره آن گمانهزنی کند، اما توفانی تمامعیار از بحرانهای اقتصادی و سیاسی در حال نزدیک شدن به چین است.
در عرصه سیاسی، شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، بیرحمانه همه مخالفان بالقوه خود را از میان برده و قدرت را در دستان خود متمرکز کرده است. حذف گسترده رهبران دولتی، حزبی، استانی و نظامی به دست او، ردپایی از قربانیان و کینهتوزیها بر جای گذاشته است؛ هرچند نفوذناپذیری حزب کمونیست چین (CPC) اثبات قطعی این مسئله را دشوار میکند. با کینه و انتقام که در ذهن آنان میکوبد ــ به تعبیر شکسپیر ــ شمار زیادی از مقامهای پیشین که تحقیر شده و ناخشنودند، ممکن است انتقال قدرت از شی، هر زمان که فرا برسد، را به روندی آشفته تبدیل کنند.
چرخههایی از آرامش ظاهری که به آشوب منتهی میشوند، در تاریخ چین پدیدهای نادر نیستند. این چرخهها بخشی جداییناپذیر از چیزی هستند که فرانسیس فوکویاما آن را مسئله «امپراتور بد» چین نامیده است؛ مائو تسهتونگ و شی جینپینگ نیز در دوران کمونیستی، نمایندگان همین امپراتوران بد بودهاند.
در عرصه اقتصادی، چشمانداز ترکیبی از عوامل مثبت و منفی است، اما خطرات ناشی از تحولات نامطلوب رو به افزایشاند. برخی چین را قدرتی شکستناپذیر میبینند که فناوری را با تولید انبوه پیوند داده است؛ در مقابل، عدهای دیگر اقتصادی را میبینند که بهدلیل سالمندی جمعیت، رکود طولانیمدت بازار مسکن، افزایش بیکاری جوانان و تشدید خصومت با بنگاههای خصوصی، به ورطه کندی ساختاری رشد کشیده شده است. بدتر از این، منبع دیرپای پویایی اقتصاد چین ــ صادرات ــ در برابر واکنشهای سیاستی آمریکا و اروپا آسیبپذیر است؛ دو طرفی که برای مقابله با تازهترین «شوک چین» تحت فشار شدیدی قرار دارند.
اما شاید حتی نگرانکنندهتر از این مسائل، فرسایش ظرفیت مالی دولت چین باشد. هشدارها درباره ناپایداری بدهی عمومی در سراسر جهان هر روز بلندتر میشوند، اما وضعیت چین بهدلیل شیوهای که این کشور مالیاتستانی را مدیریت میکند ــ یا بهتر بگوییم، از مدیریت آن ناتوان است ــ ویژگیهای متمایزی دارد.
کشورهای اندکی در جهان به اندازه چین در نظارت بر جمعیت و کنترل آن موفق بودهاند. اما مالیات، نوعی توافق متقابل با شهروندان است؛ شهروندانی که سلب مالکیت از خود را مشروع میپذیرند، به این امید که در مقابل چیزی دریافت کنند: ثبات، کالاها و خدمات عمومی، بهبود سطح زندگی، بازتوزیع ثروت و مانند آن. به همین دلیل است که دولتها و حتی امپراتوریها ممکن است زمانی جنگها را ببازند یا فروبپاشند که توانایی مالیاتستانی از شهروندان خود را از دست بدهند.
سرنوشت سلسلههای مینگ و چینگ از این منظر گویاست. حتی اگر تفاوتهای آشکار تاریخی را نادیده بگیریم، پژواکهایی ضعیف از آن رویدادها را میتوان در تحولات امروز مشاهده کرد. ما اخیراً روند مالیاتها و درآمدهای چین را از سال ۱۹۵۲ تاکنون ترسیم و بررسی کردهایم. دو ویژگی در این بررسی برجسته است.
نخست، و تا حدودی برخلاف انتظار، حزب کمونیست چین دولتی با توان مالیاتی و مالی چندان قدرتمند ایجاد نکرده است. در عوض، این حزب بخش قابلتوجهی از منابع را بدون آنکه صراحتاً از مردم مالیات بگیرد، تأمین کرده است. تا اواخر دهه ۱۹۷۰، حدود نیمی از منابع تأمینشده از محل سود شرکتهای دولتی به دست میآمد؛ و در دو دهه گذشته، حدود یکششم منابع ــ و در اوج آن در سال ۲۰۲۰، حتی یکچهارم ــ از فروش زمین تأمین شده است.
به بیان دیگر، چین هیچگاه نتوانسته است از طریق مالیات بر درآمد شخصی، مبالغ کافی درآمد کسب کند؛ حتی در دورهای که اقتصاد این کشور از پویایی فوقالعادهای برخوردار بود. طی دهه گذشته، درآمدهای مالیاتی چین از محل مالیات بر درآمد شخصی، بهطور متوسط تنها ۱.۲ درصد تولید ناخالص داخلی بوده است.
طنز ماجرا اینجاست که یک دولت کمونیستی که از نظر ایدئولوژیک به مالکیت جمعی بر ابزار تولید متعهد است، برای تأمین درآمد ناچار شده است خود را از مقدسترین نهاده تولید، یعنی زمین، محروم کند و آن را واگذار کند. ظاهراً حزب کمونیست چین میتواند مردم این کشور را به سکوت وادارد و از آنان زهرچشم بگیرد، اما در دست بردن به جیبشان با دشواری مواجه است.
دومین یافته، که حتی از اولی نیز مرتبطتر است، این است که درآمدها و مالیاتها، صرفنظر از شیوه اندازهگیری، حدود یک دهه است که روندی نزولی داشتهاند. برای مثال، مالیاتها ــ بدون احتساب حق بیمههای اجتماعی ــ بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۵ تقریباً شش واحد درصد کاهش یافتهاند؛ از ۱۸.۴ درصد تولید ناخالص داخلی به ۱۲.۶ درصد.
این ارقام در سطحی قرار دارند که معمولاً با یک کشور کمدرآمدِ با درآمد متوسطِ رو به پایین و گرفتار مشکلات اقتصادی مرتبط است، نه کشوری که در پی تبدیل شدن به یک ابرقدرت است.
دشوار است بگوییم چه میزان از این کاهش ناشی از آن است که رشد اقتصادی واقعی کمتر از ارقام رسمی بوده، و چه میزان به تضعیف ظرفیت اجرایی دولت در زمینه وصول مالیات مربوط میشود. در هر صورت، به نظر میرسد دولت چنان به درآمدهای غیرمالیاتی وابسته شده بود که با خشک شدن این منابع، خود را در وضعیتی بدون گزینه جایگزین یافت. اینکه آیا دولت میتواند مسیر خود را تغییر دهد و از جمعیت کشور مالیات بگیرد، همچنان باید در عمل مشخص شود.
دولت چین ممکن است همزمان در معرض سه خطر قرار گیرد: بحران انتقال قدرت، اقتصادی رو به ضعف و کمبود منابع برای اعمال قدرت در داخل و گسترش نفوذ خود در خارج از کشور.
بهطور خلاصه، ممکن است کل الگوی رشد و مالی دولت چین، همراه با قرارداد اجتماعی میان دولت و شهروندانش، در معرض خطر قرار گرفته باشد؛ قراردادی که در آن، آزادی محدود و صدای خاموششده شهروندان در ازای ثبات و رفاه مادی ــ که همگان خواهان آناند ــ مبادله شده است.
البته، هرگونه هشدار درباره احتمال سقوط چین به ورطه آشوب، باید با سابقه چشمگیر حزب کمونیست چین در اعمال کنترل قهرآمیز بر جامعه روبهرو شود. شاید محتملتر آن باشد که چین بهتدریج و در روندی فرسایشی، با رشد اقتصادی ضعیف، افزایش نارضایتیها و وخامت خدمات عمومی مواجه شود.
اما حتی اگر معجزه اقتصادی چین نه با انفجاری مهیب، بلکه با نالهای ضعیف به پایان برسد، پیامدهای آن ممکن است بار دیگر به شوکی جهانی تبدیل شود.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری رویترز / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
رئیس اداره امنیت عمومی اردن به خبرنگاران گفت که روز جمعه، در جریان مراسم خاکسپاری در کلیسایی در استان «کَرَک» اردن، افراد مسلح اقدام به تیراندازی کردند که منجر به کشته شدن هفت نفر و زخمی شدن ۳۴ تن دیگر شد. این حمله علیه اقلیت مسیحی اردن، رویدادی کمسابقه محسوب میشود.
سرلشکر عبدالله المعایطه، در یک کنفرانس مطبوعاتی در شهر کرک، اظهار داشت که بیشتر مجروحانِ این تیراندازی در کلیسای «حمود» همچنان تحت درمان هستند و عملیات جستجو برای یافتن مهاجمان ادامه دارد.
مازن الفرایه، وزیر کشور اردن، گفت که این حمله توسط «افراطگرایان» انجام شده است، اما هنوز برای اظهار نظر در مورد اینکه آیا آنها با گروههای شناختهشدهای در داخل یا خارج از اردن ارتباط داشتهاند یا خیر، زود است.
تاکنون هیچ گروهی مسئولیت این حمله را بر عهده نگرفته است.
ویدئویی که از شبکه تلویزیونی دولتی «المملکه» اردن پخش شد و به نظر میرسد مربوط به دوربین امنیتی نصبشده در کلیسا باشد، سه نفر را نشان میدهد که از پیادهرو به سمت کلیسا تیراندازی میکنند و سپس پشت درختان و دیواری کوتاه پناه میگیرند. در ادامه این ویدئو، مهاجمان دیده میشوند که به سمت ورودی کلیسا میدوند. خبرگزاری رویترز با بررسی مسیر ورودی، دیوار اطراف کلیسا و سایر جزئیات، صحت این ویدئو را تأیید کرده است.
خالد برقان، که در مراسم خاکسپاری حضور داشت، به شبکه «المملکه» گفت که دهها نفر در محل حضور داشتند و افراد مسلح برای چندین دقیقه به سوی آنها آتش گشودند.
ایهاب عمارین، شاهد دیگری که در محل حضور داشت، به این شبکه گفت که پس از حمله، افرادی را دیده که غرق در خون بر زمین افتادهاند. او گفت: «مردم گریه میکردند، ناله میکردند و فریاد میکشیدند؛ توصیف آن دشوار است.»
رد خون بر روی زمین
عبدالله دوم، پادشاه اردن، ساعاتی پس از این حمله از شهر کرک بازدید کرد و گفت که عاملان این جنایت «با مشت آهنین» مجازات خواهند شد. او در بیانیهای گفت: «حمله تروریستی به “کرک” با شدیدترین واکنش متقابل روبرو خواهد شد. کسانی که به اشتباه تصور میکنند میتوانند با گلولههایشان میان اردنیها تفرقه بیندازند، در برابر اتحاد ما هیچ شانسی نخواهند داشت.»
تصاویر خبرگزاری رویترز از داخل کلیسا پس از این حمله، لکههای خون را بر روی زمین در نزدیکی ورودی نشان میداد؛ جایی که نیروهای امنیتی در آن مستقر شده بودند.
وقوع چنین حملاتی در اردن - کشوری که از ثبات نسبی برخوردار است - بسیار نادر است؛ هرچند مقامات اردنی میگویند در سالهای اخیر بارها تلاشهای شبهنظامیان اسلامگرا برای انجام حملات را خنثی کردهاند.
مسیحیان اقلیتی از جمعیت اردن را تشکیل میدهند. این کشور میزبان چندین مکان مقدس مرتبط با متون دینی مسیحی است که زائران مسیحی را از سراسر جهان به سوی خود میکشاند.
محمد خلایله، وزیر اوقاف و امور اسلامی اردن، و تنی چند از نمایندگان پارلمان این کشور در گفتگو با شبکه «المملکه»، این حمله را محکوم کردند.
مایک والتز، سفیر ایالات متحده در سازمان ملل، در پستی در شبکه اجتماعی «ایکس» (X)، این رویداد را «حملهای شنیع و وحشیانه به یک عبادتگاه» توصیف کرد.
اردن یکی از متحدان ایالات متحده در منطقه بود که امسال، پس از حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ماه فوریه، هدف حملات منتسب به ایران قرار گرفت.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
جاناتان لندی / خبرگزاری رویترز / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته دو محقق آمریکایی که بیش از یک سال تصاویر ماهوارهای تجاری را تجزیه و تحلیل کردهاند، به نظر میرسد عربستان سعودی در حال گسترش کارخانه موشکهای بالستیک خود برای ساخت موشکهای سوخت جامد بزرگتری است که میتوانند مسافت بیشتری را طی کنند یا بارهای سنگینتری حمل کنند.
موشکهای توانمندتر میتوانند به عربستان سعودی کمک کنند تا از حملات ایران جلوگیری کند و ارتش خود را خودکفاتر کند، در حالی که احتمالاً موقعیت خود را در درگیری مرگبار با جنگجویان حوثی یمن که تحت حمایت تهران هستند، تقویت میکند.
اما آنها خطر دامن زدن به یک مسابقه موشکی منطقهای را به همراه دارند و میتوانند مخالفت کنگره ایالات متحده با توافق هستهای غیرنظامی ایالات متحده و عربستان سعودی را که پیش از این نگرانیهایی در مورد گسترش سلاحهای هستهای ایجاد کرده است، تشدید کنند.
شرکت ماهوارهای Planet Labs، مستقر در ایالات متحده، تصاویری از مجتمع الدوادیمی در حدود ۲۰۰ کیلومتری غرب ریاض بین آوریل ۲۰۲۵ و سپتامبر ۲۰۲۶ گرفته است.
این دو محقق، سم لایر و مایکل دویتسمن از موسسه تحقیقات سیاست خارجی، ارزیابی کردند که این تصاویر ساختمان جدیدی را نشان میدهد که دارای گودالهای ریختهگری است، چاههایی که در آنها مخلوطی از مواد سوخت در محفظههای موتور موشک ریخته شده و اجازه سخت شدن داده میشود.
سفارت عربستان سعودی و وزارت اطلاعات به درخواستها برای اظهار نظر پاسخی ندادند.
لایر و دویتسمن در ارزیابی خود گفتند که این ساختمان، که به نظر میرسد دیوارهایی برای محافظت از سازههای اطراف در برابر انفجارهای تصادفی باشد، حداقل دو برابر بزرگتر از ساختمانی است که گمان میرود گودالهای ریختهگری موجود در این کارخانه را در خود جای داده باشد. موسسه تحقیقات سیاست خارجی (FPRI) یک سازمان تحقیقاتی غیرحزبی در فیلادلفیا است.
آنها گفتند که یک ساختمان جدید دوم میتواند برای ذخیره مواد سوخت یا اجزای نهایی موشک استفاده شود.
آنها نوشتند: «این تصاویر نشان میدهد که عربستان سعودی در حال گسترش زیرساختهای مجتمع تولید موشک است، که احتمالاً موشکهای بزرگتری تولید میکند که میتوانند بارهای بزرگتری را حمل کنند یا به بردهای طولانیتری برسند.»
ارتشها موشکهای سوخت جامد را ترجیح میدهند زیرا میتوانند برای مدت طولانی ذخیره شوند و سریعتر از سیستمهای سوخت مایع پرتاب شوند.
لیر و دویتسمن، به همراه کارشناسانی از «موسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک» (IISS) مستقر در لندن و سازمان پژوهش و تحلیل «سیانای» (CNA)، اظهار داشتند که ساختار نیروی موشکی عربستان سعودی نشان میدهد که مجتمع «الدودامی» متکی به فناوری چینی است. به گفته لیر و دویتسمن، ویژگیهای این مجتمع نیز شباهتهایی به تاسیسات موشکی چین دارد.
بر اساس برآوردی از سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) که در سال ۱۹۹۱ از حالت محرمانه خارج شد، عربستان سعودی در سال ۱۹۸۷ حدود ۴۰ فروند موشک بالستیک «دیاف-۳» (DF-3) با سوخت مایع را بهطور مخفیانه از چین خریداری کرده بود. طبق یک ویدیوی یوتیوب و تصاویر مربوط به رژه نظامی آوریل ۲۰۱۴، عربستان در آن مراسم برای نخستین بار دو فروند از این موشکها را به نمایش گذاشت.
تیم «موسسه تحقیقات سیاست خارجی» (FPRI) نیز اخیراً با بررسی ویدیوها و عکسهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی، بقایای موشکی را در یمن شناسایی کردند که به ارزیابی آنها، متعلق به یک موشک «دیاف-۱۵» (DF-15) با طراحی چینی بوده که توسط عربستان شلیک شده است.
لیر گفت که عربستان سعودی ممکن است اکنون در حال تولید موشکهای «دیاف-۱۵» با سوخت جامد باشد و توسعه مجتمع «الدودامی» احتمالاً به منظور تولید موشکهای «دیاف-۲۱» (DF-21) با برد بیشتر، یا موشکی مشابه آن، صورت گرفته است.
گفته میشود که ریاض به این دلیل به پکن روی آورده است که واشنگتن مدتهاست صادرات سامانههای موشکی با برد بلندتر را محدود کرده است.
سفارت و وزارت دفاع چین به درخواستها برای اظهار نظر پاسخی ندادند. سازمان سیا نیز از اظهار نظر در این باره خودداری کرد. کاخ سفید هم به درخواست برای اظهار نظر پاسخی نداد.
موشکها موازنه قدرت را تغییر میدهند
ساشا بروخمان، پژوهشگر IISS، گفت موشکهای دوربرد به عربستان سعودی اجازه میدهد بدون به خطر انداختن جنگندههای جت F-15 خود که از آمریکا تامین شدهاند، علیه پدافند هوایی ایران به ایران حمله کند.
بروخمان با اشاره به بمبهای هدایتشونده ماهوارهای ساخت آمریکا گفت: «اگر اراده سیاسی برای اعزام یک F-15 مجهز به JDAM بر فراز تهران را ندارید، به سیستمی نیاز دارید که هر آنچه را که برای تهران مقدس است، تهدید کند...»
«ایران پیشتاز است زیرا موشکها و پهپادهای آن میتوانند به هر کجا که بخواهد به عربستان سعودی حمله کنند. سعودیها میتوانند این شکاف توانایی را کمی پر کنند.»
بروخمان، که به درخواست رویترز تحلیل FPRI را بررسی کرده بود، موافق بود که گسترش الدوادیمی میتواند برای تولید موشکهای سوخت جامد قدرتمندتر باشد.
جینز، شرکت اطلاعات دفاعی، نیز آن را بررسی کرد و گفت که این ساختمانها «ممکن است نشاندهنده تلاشی برای گسترش قابلیت تولید یا پشتیبانی از توسعه موشکهای دوربردتر باشند.»
دکر ایولث، تحلیلگر CNA که ساخت پایگاه الدوادیمی را با تصاویر ماهوارهای تجاری دنبال کرده و با ارزیابی FPRI موافق است، گفت که ظاهراً عربستان سعودی در حالی به دنبال گسترش زرادخانههای تهاجمی و دفاعی خود است که سایر قدرتهای خلیج فارس نیز به دنبال گسترش زرادخانههای تهاجمی و دفاعی خود هستند.
او گفت: «این موضوع در سراسر خاورمیانه در حال تکرار است. شما دقیقاً همین اتفاق را در امارات متحده عربی میبینید. شما دقیقاً همین اتفاق را در ترکیه میبینید. همه اکنون این کار را انجام میدهند.»
گسترش پایگاه الدوادیمی میتواند با تشدید مخالفت دو حزبی کنگره با توافق ایالات متحده و عربستان سعودی که طبق آن ایالات متحده به ریاض در ایجاد غنیسازی اورانیوم برای تولید برق کمک میکند، پیامدهای سیاسی در ایالات متحده داشته باشد.
مخالفان میگویند که این توافق فاقد ضمانتهای کافی برای جلوگیری از ساخت مخفیانه سلاح هستهای توسط ریاض است. پادشاهی چنین طرحی را انکار کرده است.
کار از سال گذشته آغاز شد
ارزیابی FPRI نشان میدهد که تصاویر Planet Labs نشان میدهد که گسترش در الدوادیمی در آوریل ۲۰۲۵ با پاکسازی زمین و حفاری برای ساختمان انبار مشکوک آغاز شده است. به گفته این گزارش، عملیات ساختمانی در محلِ احتمالیِ «گودال ریختهگری»، در اواخر همان ماه یا اوایل ماه مه آغاز شد.
تصویری مربوط به ۱۲ دسامبر ۲۰۲۵، آنچه را که پژوهشگران به عنوان دو گودال عمیق در داخل این ساختمان — که هنوز فاقد سقف بود — ارزیابی کردند، نشان میداد.
تصویری از تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۶ نشان میدهد که بخشی از سقف همچنان وجود ندارد و در دو طرف آن «دیوارهای مستحکمِ منحرفکننده انفجار» تعبیه شده است تا از آسیب رسیدن به سازههای مجاور در صورت وقوع انفجارهای ناخواسته جلوگیری شود.
به گفته پژوهشگران، این دیوارها شباهتهایی به دیوارهای موجود در تصاویرِ تأسیسات موشکی ایالات متحده و ایران دارند و «شواهد بیشتری هستند مبنی بر اینکه این ساختمان برای ریختهگری موتورهای سوخت جامد طراحی شده است.»
مؤسسه تحقیقات سیاست خارجی (FPRI) اعلام کرد که تکمیل سقفها زمان زیادی نمیبرد، اما نصب تجهیزات ریختهگری ممکن است چندین ماه به طول انجامد. این تأسیسات میتواند در خوشبینانهترین حالت، تا پایان سال جاری برای آغاز تولید موشک آماده شود.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
![]() |
درد در زندگی جانوران کارکردی حیاتی دارد. جانوری که از آتش سوخته، از نزدیک شدن دوباره به آن پرهیز میکند. خاطرهٔ درد میتواند هشدار باشد. اما درد همیشه آموزگار خوبی نیست. گاه شدت آن چنان است که بهجای شناخت خطر، هراسی پایدار بر جا میماند. آنچه در تروما رخ میدهد صرفاً به یاد آوردن گذشته نیست؛ چیزی از گذشته چنان در اکنون حاضر میشود که گویی هنوز پایان نیافته است.
اگر خاطرهٔ درد در جانور میتواند او را از تکرار خطر بازدارد، چرا خاطرهٔ آنهمه جنگ، زندان و شکنجه، انسان را از تکرار همان جنایتها بازنمیدارد؟
اغلب میخوانیم که «ایرانیها حافظهٔ تاریخی ندارند». این یکی از آن خودسرکوفتزنیهای آشناست که با تکرارش چیزی توضیح داده نمیشود. اما حافظهٔ تاریخی چیست؟ آیا ملتی وجود دارد که گذشته را به خاطر بسپارد، از آن درس بگیرد و دیگر خطاهایش را تکرار نکند؟ اگر چنین بود، آیا روسها پس از دسپوتیسم تزارها به استالین تن میدادند و پس از استالین سرزمین پهناور خود را زیر پاشنهٔ پوتین میانداختند؟ آیا اصلاً تاریخ راهی مستقیم و با کیلومترشمار دارد که از ایستگاههای گذشتهاش بتوان مقصد و مسافت آینده را حدس زد؟ آیا «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید» یک بشارت جدی است یا چکی بیمحل؟
تا جایی که من دیدهام، گذشته چراغ راه آینده نیست. تاریخ راهش را کورمال طی میکند؛ فانوسبهدست حرکت نمیکند. تاریخ پیشگوییهای هگل، مارکس، انگلس، لنین و هر غیبگوی دیگر را با پوزخند میشنود ولی به چیزی نمیگیرد. اگر لازم ببیند، از اوج قرن بیستم به تاریکخانهٔ قرون وسطی میپرد و فاجعه پشت فاجعه به بار میآورد. اگر کسی جان سالم به در برده باشد، از هر فاجعه روایتهایی خواهد داشت. بدینسان گذشته با ما و در ما باقی میماند، بیآنکه لزوماً چیزی از آن بیاموزیم. چهبسا هر بازگشت زخمی تازه کند و بهجای فهمیدن، ما را برای انتقامی دیگر آماده سازد. شعارهای «میبخشیم، اما فراموش نمیکنیم» و «نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم» هر دو میتوانند فریادهای برآمده از دردی واقعی باشند؛ اما هیچکدام بهخودیخود حافظهٔ تاریخی نمیسازند.
فراوانی رنج تضمین نمیکند که جامعه و جمعیتی خردمندتر شود. رنجی که فرصت فهمیدن و بیان کردن نیابد، میتواند به هراس، نفرت، سکوت یا میل به تلافی بدل شود. البته شهادت دادن، دادخواهی و ثبت حقیقت ضروریاند؛ اما کار حافظه در همینجا پایان نمیگیرد. با یافتن و مجازات کردن یک آمر شکنجه یا یک زندانبان، نه دردی درمان میشود و نه دیوار زندان خراب. اما ادبیات و هنر میتوانند به رنجی که در هیاهوی شعار و خشم بیچهره شده است، چهرهای دوباره بدهند. این به معنای تسلی یا درمان درد نیست؛ بلکه راهی است برای شناخت عاطفی از رنجی که میبریم.
سالها پیش کتاب «مُشتی آدمیت»، خاطرات مونیکا شوین و برنهارد دیل از اسارت در ویتنام، را خواندم. در روزگاری که ما سنگ ویتنام را به سینه میزدیم، آن دو آلمانی و سه همراهشان در سال ۱۹۶۹ از طرف یک سازمان امداد برای کمک به مردم جنگزده به آن سرزمین رفته بودند؛ نه برای جنگیدن، بلکه برای مرهم گذاشتن بر زخمها. اما برخلاف تصوری که داشتند، توسط همانهایی که به کمکشان آمده بودند، به اسارت گرفته شدند. سه تن از آن پنج نفر در زندانهای جنگل جان باختند. شوین و دیل پس از نزدیک به چهار سال آزاد شدند.
مونیکا شوین سالها بعد از روزی یاد کرد که آن پنج نفر برای عیادت بیماران راه افتادند؛ قرار بود سفری چندساعته باشد. تمام آذوقهشان دو لیموترش بود.[۱] و به اسارتی چهارساله انجامید.
برای ما که «زندهباد ویتکنگ» فریاد میزدیم، خواندن آن کتاب برخورد دردناکی با حقیقتی بود که نمیخواستیم ببینیم. ویتنامیهایی که در خیال ما قربانی بمباران و تجاوز بودند، در این روایت خود به آزاردهندگان و شکنجهگران بدل میشدند. جنایت و خشونتی که مردم ویتنام از جنگ تحمل کردند، توجیهی برای آنچه بر این امدادگران گذشت نبود.
سالها بعد با برنهارد دیل تماس گرفتم. خودم را معرفی کردم و گفتم میخواهم کتابت را به فارسی ترجمه کنم. پرسید: «چرا با من تماس گرفتی؟ به من چه؟» گفتم میخواستم نظر شما را نه بهعنوان صاحب حق نشر، بلکه بهعنوان انسانی بدانم که این سرگذشت را از سر گذرانده است. گفت: «چیزی به یاد ندارم و نمیخواهم دربارهاش حرف بزنم.» از لحنش فهمیدم که علاقهای به ادامهٔ گفتوگو ندارد. دیگر مزاحمش نشدم.
پنج سال بعد سخنان او را در گزارشی به مناسبت چهلمین سال آزادیاش خواندم. دیل، که دیگر پزشک نامداری بود، دربارهٔ عادت کردن به خطر سخن گفته بود: کسی که مدام با خطر زندگی میکند، ممکن است به حضور آن خو بگیرد و دیگر خطر را به اندازهٔ پیش احساس نکند.[۲] این هشدار فقط به جنگل و دوران اسارت مربوط نیست. مگر در زندگی اجتماعی نیز به خشونت عادت نمیکنیم؟ مگر نمیشود هر روز تصویری از رنج دید و روز بعد بیاعتناتر از روز پیش از کنارش گذشت؟
ویتکنگها تهدید کرده بودند که در برابر کشته شدن هر یک از افسرانشان، یکی از امدادگران اسیر را اعدام خواهند کرد. دیل که در سلول انفرادی به سر میبرد، زیر فشار این تهدیدها و شرایط طاقتفرسای زندان، به فکر پایان دادن به زندگی خود افتاد. طنابی برای حلقآویز کردن خود آماده کرد و سه روز تمام در برابر آن نشست. روز سوم، پس از آن کشمکش طولانی با خود، طناب را کنار گذاشت و سه تصمیم گرفت: از این زندان زنده بیرون برود، پزشکی بخواند و مدرک دکترا بگیرد. سالها بعد هر سه تصمیم را عملی کرد. در سال ۱۹۷۳ از اسارت آزاد شد، پزشکی خواند و به حرفهٔ درمانگری روی آورد.
نکتهٔ اصلی این روایت نزدیک شدن انسانی به مرز خودکشی نیست؛ بلکه أراده او برای ادامه زندگی است. دیل در آن سلول هنوز نمیدانست زنده بیرون خواهد آمد یا نه، اما توانست به زندگی پس از زندان بیندیشد؛ زندگیای که آن را ساخت.
با چنین تجربهای به «نفس دوم»، خاطرات زندان مژگان ایلانلو، نگاه میکنم. ارزش کتاب تنها در این نیست که از بازداشت و زندان و بیعدالتی سخن میگوید. ایلانلو تنها به ثبت آنچه بر او گذشته بسنده نمیکند. پشت دیوار زندان، تصویر جهانی را پیش چشم ما میگشاید که بهطرز عجیبی به دنیای بیرون میماند.
زندان او مینیاتوری از جامعهٔ ماست. هر یک از گروهها و فرقهها و عقیدههای گوناگون در آن نمایندگانی دارند. همانطور که این سوی دیوار نمیتوانیم بهآسانی با هم کنار بیاییم، آن سوی میلهها نیز با اکراه حضور یکدیگر را تحمل میکنیم. کسی که بیرون نماز میخوانده، در زندان هم نمازش را قضا نمیکند. آن دیگری که بیرون مشروب میخورده، در حبس نیز راهی برای تر کردن لبش پیدا میکند. درد زندان برای همه هست، اما درد، آدمها را خودبهخود همدل و همعقیده نمیکند. مردم دربند گاه با هم مینالند، گاه به هم پرخاش میکنند. آنجا هم کینه هست، حسادت هست؛ دورویی هست و خیانت. و به موازات آن یکرنگی و محبت، فداکاری، همدردی و از جان گذشتگی. دستچین نمیتوان کرد. زنبیلت را بیار تا پر کنیم!
وقتی که نوبت جشن یلدا میرسد، همان آدمهایی که بر سر عقیده و شیوهٔ زندگی از هم فاصله دارند، کنار یک سفره مینشینند، همان حافظ را می خوانند و به بازگشت یوسف گم گشته به کنعان دل خوش می کنند. با ترانههایی میرقصند که آن سوی دیوار هم میشناسیم. آنچه را که زندان میخواهد از آن ها بگیرد، در رقص و آواز و سفرهای مشترک جلوه ای تازه می یابد. یا به قول کیارستمی: «زندگی ادامه دارد!»
این صحنه نیازی به خطابه ندارد. زندگی در برابر زندان ایستاده است؛ نه چون شعاری بزرگ، بلکه در هیئت آدمهایی که میخواهند شبی را خوش باشند.
در صحنهٔ ای دیگر، زندانیانی که آزاد میشوند، وسایلشان را برای دیگران جا میگذارند. میدانند که این زندان متاسفانه هرگز خالی نمیشود. قفسههای دستشویی و حمام از خمیردندان و شامپوهای رنگارنگ پر شده است. روی بعضی از آنها با خودکار نوشتهاند: «به امید آزادی همتون»، «دوستتون دارم رفقا»، «منو فراموش نکنین»، «دلم براتون تنگ میشه».[۳] چه یادگارهای کوچکی! چه درخواست بزرگی! در این چند کلمه هم شادی رهایی هست، هم اندوه ترک کردن دیگران، هم اطمینان تلخ از اینکه کسان دیگری خواهند آمد و به این وسایل نیاز خواهند داشت.
میتوان دربارهٔ جمعیت زندانها، شمار بازداشتها و شیوهٔ ادارهٔ آنها گزارش نوشت. باید هم نوشت. اما گاهی چند کلمه بر بدنهٔ یک شامپو، چیزی را به حافظه میسپارد که از همهٔ آمارها و اطلاعیهها جاندارتر است. «منو فراموش نکنین» دیگر فقط خواهش یک زندانی از همبندیهایش نیست. خطاب و خطابهای است به خواننده.
صحنهٔ دیگری از «نفس دوم» را هم به یاد دارم: دختر جوانی را نیمهشب برای تفهیم اتهام به دادگاه میبرند. فهرستی بلند از اتهامات پیش رویش میگذارند و میخواهند امضا کند. دختر میپرسد کدام را باید انتخاب کند. قاضی برمیآشوبد که «مگر این منوی غذاست که از میانش انتخاب کنی؛ همهٔ اینها اتهامات توست!»[۴]
چه صحنهٔ مضحکی؛ و چه مضحکهٔ هولناکی! طنز ماجرا چیزی از ترس آن نمیکاهد؛ ترس را در خاطره ماندگارتر میکند.
ایلانلو زندان را به صحنهای برای انتقامجویی با قلم بدل نمیکند. آدمها را با اختلافها، عادتها، ترسها، مهربانیها و لحظههای حقارت و بزرگیشان به ما نشان میدهد. خواننده فقط از وجود یک بیعدالتی باخبر نمیشود؛ آدمهایی را میشناسد که زیر سایهٔ آن زندگی میکنند.
ادبیات جای دادگاه را نمیگیرد، همانطور که دادگاه نمیتواند جای ادبیات را بگیرد. عدالت به سند و شاهد نیاز دارد؛ حافظهٔ انسانی اما به چهره و صدا و سرگذشت. ما اگر فقط نام ستمگران را به خاطر بسپاریم و انسانهایی را که از آن ستم گذشتهاند نبینیم، با گذشته چه کردهایم؟ و اگر از خاطراتمان تنها کینهای برای تحویل به نسل بعد بسازیم، چه چیزی به آن نسل آموختهایم؟
«مُشتی آدمیت» سالها پیش تصویر مرا از ویتنام دگرگون کرد. «نفس دوم» نیز میتواند برای خواننده چنین کاری بکند؛ با سفرهٔ شب یلدا، با خمیردندانها و شامپوهای بهجامانده، با دختر جوانی که فقط روسری خود را به باد داده بود، حالا در برابر فهرست اتهاماتی ایستاده بود که معنایشان را هم نمیفهمد و سیاههای که باید امضا میکرد تا برای هر یک از آنها جداگانه مجازات شود.
رنج بهتنهایی حافظهٔ تاریخی نمیسازد. ادبیات و هنر میتوانند آن را به تجربهای انسانی، ماندگار و قابل انتقال بدل کنند. زخم زبان قرار نیست که جای زخم گلوله را بگیرد.
آنها که آزاد میشوند روی وسایلشان مینویسند: «منو فراموش نکنین». مژگان ایلانلو با نوشتن سرگذشت آنان به این خواهش پاسخی درخور داده است. حالا آن آدمها فقط در خاطرهٔ همبندانشان زندگی نمیکنند، به حافظهٔ خوانندگان راه یافتهاند.
مژگان عزیز! زندانیان این قرن هم تو را فراموش نخواهند کرد!
——————————
یادداشتها:
[۱] مونیکا شوین Abendzeitung ۲۱اکتبر ۲۰۱۳: «Einziger Proviant waren zwei Zitronen»
[۲] دیل از اصطلاح آلمانی «Habituation» (عادتپذیری) برای توضیح خو گرفتن به خطر استفاده کرده است.
[۳] عبارتهای روی وسایل زندانیان بر اساس نقل و یادداشت نویسنده از «نفس دوم» آمدهاند.
[۴] گفتوگوی صحنهٔ تفهیم اتهام.
۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
☑️ آقای گیلانی عزیز. مقاله بسیار خوبی بود، مخصوصا برای کسانی که میخواهند چهره انسان را در زندگی واقعی ببینند. نیز با شما همعقیدهام که “ادبیات و هنر میتوانند به رنجی که در هیاهوی شعار و خشم بیچهره شده است، چهرهای دوباره بدهند”.
در مورد خانم اینانلو، من خوشوقتی این را داشتهام که پای صحبت ایشان بنشینم و فیلمی مستند از او ببینم. همانند شما، من نیز شخصیت، پشتکار و ابتکار او را در بازخلق واقعیت میستایم.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
نجمِه بزرگمهر / فایننشال تایمز / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
دو پنجره بزرگ کافه «لافپه» در خیابان انقلاب (تهران)، شاهد اعتراضات، حضور نیروهای ضدشورش و حملات موشکی آمریکا بودهاند. اما در داخل کافه، جایی که آشپزخانهای صنعتی و روباز در کنار دیوارهای آجریِ بدون پوشش قرار گرفته، این مکان در دشوارترین روزها پناهگاهی آرام برای مشتریانش بوده است.
سارا کاظمی، یکی از بنیانگذاران کافه، میخواهد اینجا پناهگاهی امن باشد. او در حالی که پشت یکی از میزهای بیرونی نشسته بود، گفت: «در طول جنگ، بعد از هر بمباران سنگین، کافه ما بسیار شلوغ میشد. نبرد ما این است که درهای کافه را باز نگه داریم.»
در سراسر تهران، کافهها پررونق و شلوغاند؛ همانطور که تئاترها، سینماها و گالریهای هنری نیز رونق گرفتهاند. ساکنان طبقه متوسط میکوشند از آنچه وقفهای موقت در بمبارانهای جنگ آمریکا و اسرائیل میدانند، تا حد امکان بهره ببرند؛ جنگی که در ماه فوریه آغاز شد.
برای بسیاری، یک فنجان قهوه فرصتی برای گریز از واقعیت است. ساکنان تهران میگویند در مواجهه با آینده نامطمئن کشوری گرفتار جنگ و اقتصادی بحرانی ــ که نرخ تورم سالانه آن از ۸۰ درصد فراتر رفته است ــ لذتهای کوچک روزمره اهمیت فزایندهای پیدا میکنند.
مریم، مهندس ۳۵ ساله کامپیوتر، گفت: «رفتن به کافه، حالا آخرین لذتی است که برایمان باقی مانده است. سعی میکنم دستکم هفتهای یک بار به کافه بروم تا زیر فشار اقتصادی و روانی کاملاً از پا نیفتم.»
فرهنگ کافهنشینی در ایران ریشههای عمیقی دارد، اما شکل مدرن امروزی آن نسبتاً نوپاست. قهوهخانههای سنتی برای قرنها محل داستانگویی، گفتوگوهای سیاسی و تعاملات اجتماعی بودند، اما عمدتاً مردان به آنها رفتوآمد میکردند.

امروزه کافههای مدرن تهران درست شبیه کافههای مُد روز در هر نقطه دیگری از جهاناند و مملو از مردان و زنان جوانی هستند که درباره تازهترین نمایشگاههای هنری یا یک نمایش تئاتر جدید گفتوگو میکنند.
این روزها، موضوع گفتوگوها احتمال وقوع جنگی تمامعیار دیگر را نیز در بر میگیرد؛ جنگی که بسیاری آن را اجتنابناپذیر میدانند. دشواریهای اقتصادی فزاینده هم از دیگر موضوعات همیشگی این گفتوگوهاست. از آغاز سال جاری میلادی، صدها هزار ایرانی شغل خود را از دست دادهاند یا به ورطه فقر افتادهاند؛ در حالی که اقتصاد کشور زیر فشار تحریمها و جنگ دستوپا میزند.
صاحبان کافهها میگویند از بازگشت مشتریان در شمار زیاد خوشحالاند، زیرا این روند به بقای کسبوکارشان کمک میکند؛ با این حال، سود واقعی آنها در مقایسه با دوران پیش از جنگ کاهش یافته است.
مشتریان اغلب محصولات ارزانتری سفارش میدهند تا بتوانند از پس هزینه معاشرت با دوستانشان برآیند. ممکن است یک شیرینی را با هم تقسیم کنند یا بهجای قهوه گرانتر، چای سیاه ارزانتری سفارش دهند. رستورانها که هزینه بیشتری دارند، از رونق مشابهی برخوردار نشدهاند.
فرهاد دولتآبادی، صاحب کافه «نزدیک کتاب» که در نزدیکی چند کتابفروشی قرار دارد، میگوید بهترین دوران کسبوکارش بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷ بود؛ زمانی که تورم بسیار پایینتر بود و توافق هستهای با قدرتهای جهانی امیدها به بازگشت شرایط عادی اقتصادی را افزایش داده بود.

از سال ۲۰۱۸، زمانی که دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا در نخستین دوره ریاستجمهوری خود از توافق هستهای خارج شد، شرایط دشوارتر شده است. خروج آمریکا از توافق، آغاز دوره تازهای از فشار اقتصادی بود که با اعمال صدها تحریم علیه جمهوری اسلامی همراه شد.
فشارهای تورمی را میتوان در قیمت قهوه مشاهده کرد. دولتآبادی میگوید در سال ۲۰۱۴، یک فنجان قهوه ۹۰ هزار ریال قیمت داشت که در آن زمان معادل حدود سه دلار بود. امروز کافه او برای هر فنجان قهوه ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار ریال دریافت میکند، اما این مبلغ تنها حدود یک دلار ارزش دارد.
افزایش قیمتها فشار چشمگیری بر بخش مهماننوازی و پذیرایی در ایران وارد کرده است. تورم در بخش مواد غذایی حدود ۱۰۹ درصد است.
از آنجا که دانههای قهوه وارداتیاند، جنگ و محاصره دریایی آمریکا نیز زنجیره معمول تأمین قهوه را مختل کرده است. دانههای قهوه همچنان از طریق مرز زمینی ایران با ترکیه و نیز از جنوب کشور وارد میشوند، اما در مقادیر اندک.
کاظمی که یکی از بنیانگذاران برند برشتهکاری قهوه «کافپه» نیز هست، میگوید نگران است که دولت قهوه را در رده کالاهای لوکس طبقهبندی کند؛ اقدامی که به وضع تعرفههای اضافی منجر خواهد شد.
کافهها در کنار دستوپنجه نرم کردن با قیمتهای بالا و اختلال در زنجیره تأمین، در مرکز مبارزه برای آزادیهای فردی بیشتر نیز قرار دارند. این مکانها فضایی هستند که مردان و زنان جوان پیوسته در برابر محدودیتهای اجتماعی مقاومت میکنند و مرزهایی را که جمهوری اسلامی از دیرباز بر زندگی آنان تحمیل کرده است، دوباره به چالش میکشند. جمهوری اسلامی با اجرای موسیقی زنده در کافهها مخالفت میکند و مشروبات الکلی و باشگاههای رقص را ممنوع کرده است.

نگرانیهای امنیتی درباره سیاسی شدن فضاهای فرهنگی و اجتماعی به برخوردهای گاهوبیگاه و ناگهانی انجامیده و برخی کافهها نیز تعطیل شدهاند؛ هرچند این تعطیلیها معمولاً فقط چند روز طول کشیده است.
پس از اعتراضات ژانویه که در جریان سرکوبی خشونتبار هزاران کشته بر جای گذاشت، برخی صاحبان کافهها به دلیل همسویی با معترضان هدف برخورد قرار گرفتند. در یکی از موارد برجسته، کافههای زنجیرهای محبوب «سعدیان» برای همیشه تعطیل شد و صاحب آن به اتهام حمایت از اعتراضات به زندان افتاد. او یکی از هزاران نفری بود که بازداشت شدند.
با این حال، روند کلی تا حد زیادی به سوی مدارا و سازگاری با این تغییرات پیش رفته است. جوانان، بهویژه زنان، همچنان برای برخورداری از فضای بیشتر در زندگی روزمره و آزادیهای فردی تلاش میکنند. در طول جنگ، حکومت در تلاش برای جلوگیری از ناآرامیهای داخلی، اجازه داده است محدودیتهای اجتماعی تا حدی کاهش یابد.
در همین حال، شمار کافههایی که فراتر از منوی خود عمل میکنند و ممنوعیت سختگیرانه مصرف مشروبات الکلی در اماکن عمومی را نادیده میگیرند، رو به افزایش است. این کافهها برای این منظور به مشتریان نشان ویژهای میدهند که با آن میتوانند وارد بخشی شوند که در آن مشروبات الکلی سرو میشود.

در یکی از کافههای شلوغ مرکز تهران، مشتریانی که در حیاط نشستهاند، آبجوی دستساز، کوکتل جین و اسپرسو مارتینی سفارش میدهند. ساکنان تهران با شور و حرارت درباره چنین تغییراتی صحبت میکنند؛ تغییراتی که تا همین اواخر تصور وقوع آنها در جمهوری اسلامی دشوار بود.
سرعت این تحولات باعث وحشت تندروها شده است، هرچند پلیس در بیشتر موارد چشم خود را بر آنها میبندد. غلامحسین محسنیاژهای، رئیس قوه قضائیه ایران، اخیراً از دادستانها خواست با آنچه «برهنگی» خواند، مقابله کنند، بیآنکه منظور خود از این واژه را روشن کند.
با این حال، اقدام مهمی در این زمینه صورت نگرفته و صاحبان کافهها نیز چندان نگران نیستند. یکی از صاحبان کافه که محل کسبوکارش برای چند روز تعطیل شده بود، گفت: «نمیتوان جلوی جوانها را گرفت. حتی اگر کافهها تعطیل شوند، آنها در خیابانها و مقابل کافههای بسته دور هم جمع خواهند شد.»
دولتآبادی گفت: «نگرش قدیمی مقامها که فضای کافهها را ضداسلامی میدانستند، تا حد زیادی تعدیل شده است. آنها دریافتهاند که نباید کافهها را برچید و در واقع، این مکانها میتوانند مانند سوپاپ اطمینان برای جامعه عمل کنند.»
برای بسیاری از مشتریان، این تغییرات بهتنهایی چندان رضایتبخش نیست. مائده، ۳۴ ساله، اخیراً به دلیل بحران اقتصادی کشور شغل خود را بهعنوان مدیر برندینگ از دست داده است. او از افزایش آزادیهای اجتماعی، از جمله امکان نشستن در کافه بدون روسری و با لباسهای سبک تابستانی، لذت میبرد؛ اما این آزادیها نمیتوانند جبرانکننده وخامت اوضاع اقتصادی باشند.
او در حالی که در کافهای نشسته بود، گفت: «حاضرم بخشی از این آزادیها را کمتر داشته باشم، اما در عوض وضعیت اقتصادی بهتری داشته باشم.»

برای شهرزاد شکوهیوند که یک شیرینیفروشی در منطقه مرفه شمال تهران و کافه «فم شیک» را در مرکز تهران اداره میکند، کسبوکار رونق خوبی داشته است.
در هفتههای اخیر، مشتریان او با شتاب برای برگزاری جشنهای تولد، مراسم نامزدی و عروسی به این مکانها آمدهاند؛ زیرا بیم آن دارند که دوره کنونی صرفاً وقفهای میان دو جنگ باشد.
او گفت: «این بزرگترین افزایش فروش در تمام مدتی است که فعالیت کردهایم.» با این حال، پس از شوکهای یک سال گذشته، افزایش سفارشها هنوز نتوانسته است زیانهای واردشده را جبران کند.
شکوهیوند گفت: «این رونق به ما کمک کرده است دوام بیاوریم. در غیر این صورت، همچنان با سرعت به سمت سقوط پیش میرفتیم.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
▪️مدافعان حقوق بشر نسبت به نامزدی «لانا نصیبه»، فرستاده پیشین امارات متحده عربی، برای تصدی مقام دبیرکلی سازمان ملل هشدار دادهاند. به گفته آنان، انتخاب دیپلماتی از امارات — کشوری که کارنامه حقوق بشریاش زیر سوال است و به حمایت از نیروهای مسئول کشتار در سودان متهم شده — میتواند برای سازمان ملل به معنای یک «فاجعه» باشد.
بر اساس گزارش خبرگزاری رسمی امارات (وام)، امارات متحده عربی «لانا نصیبه» را برای مقام دبیرکلی سازمان ملل نامزد کرده است. نصیبه که هماکنون وزیر مشاور در وزارت امور خارجه امارات است و پیشتر به عنوان نخستین سفیر زن این کشور در سازمان ملل خدمت کرده، ماههاست که به عنوان یکی از نامزدهای احتمالی مطرح بوده است. او اکنون به جمع شش نامزد دیگری پیوسته که برای تصدی عالیترین مقام دیپلماتیک سازمان ملل با یکدیگر رقابت میکنند.
این خبرگزاری نوشت: «شیخ محمد بن زاید آل نهیان، رئیس امارات متحده عربی، این نامزدی را ارائه کرده است»؛ اقدامی که بخشی از الزامات فرآیند انتخاب دبیرکل سازمان ملل محسوب میشود. به نقل از او، دلایل این انتخاب شامل «تجربه عمیق نصیبه در سازمان ملل، درایت وی در مواجهه با چالشهای جاری بینالمللی و سابقه فعالیتهای سازندهاش» عنوان شده است.
دفتر رئیس مجمع عمومی سازمان ملل از تأیید دریافت مدارک مربوط به نامزدی نصیبه خودداری کرد و اظهار داشت که «خلیلالرحمن» — که ریاست نشست فعلی مجمع عمومی را بر عهده دارد — در سفر به سر میبرد. با این حال، رسانههای «فرانس ۲۴» (FRANCE 24) و «پاسبلو» (PassBlue) ایمیلی از شرکت روابط عمومی «تنیو» (Teneo) — که مستقر در نیویورک است و با وزارت امور خارجه امارات همکاری میکند — دریافت کردند که نامزدی نصیبه را تأیید میکند.
«یان هرومادکو»، مدیرعامل شرکت «تنیو»، در این ایمیل نوشت: «در پی اعلام امروزِ نامزدی “لانا نصیبه” برای مقام دبیرکلی سازمان ملل، با شما تماس میگیرم.» او همچنین بیانیه چشمانداز نصیبه را نیز به این ایمیل ضمیمه کرده است. نسیبه در بخشی از این بیانیه نوشت: «منشور سازمان ملل نه ارتشی در اختیار دبیرکل قرار میدهد و نه حق رأیی به او میدهد. اما این جایگاه، اگر بهدرستی اداره شود، نوع متفاوتی از قدرت را به همراه دارد. استقلالِ دبیرکل به او این توانایی را میدهد که دیگران را به توافق برساند، و این امر متکی بر اعتماد است. من در این مسیر، همان دیپلماتِ سرسختانه خوشبین و خستگیناپذیری خواهم بود که همیشه بودهام... نه برای دوستان استثنایی قائل خواهم شد و نه نسبت به منتقدان کینهای به دل خواهم گرفت.»
نسیبه افزود که برای تمرکز بر نامزدی خود، از سمت دولتیاش «مرخصی» گرفته است. دوره تصدی دبیرکل فعلی، آنتونیو گوترش، در ۳۱ دسامبر ۲۰۲۶ به پایان میرسد؛ بنابراین کشورهای عضو سازمان ملل باید تا آن زمان در مورد جانشین او تصمیمگیری کنند.
نسیبه که متولد سال ۱۹۷۸ است، دیر وارد رقابت شد، اما به واسطه دوران تصدیاش به عنوان سفیر امارات متحده عربی در سازمان ملل (از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۴) چهرهای شناختهشده در محافل بینالمللی محسوب میشود. همچنین، روابط مستحکم کشورش با ایالات متحده — که یکی از اعضای دائم شورای امنیت است — از دیگر ویژگیهای اوست.
با این حال، او به عنوان نامزد این مقام، باید حمایت چهار عضو دائم دیگرِ دارای حق وتو — یعنی بریتانیا، چین، فرانسه و روسیه — را جلب کند. همچنین باید در برابر سوابق بحثبرانگیز حقوق بشری ابوظبی و نقش این کشور در جنگ سودان، از نامزدی خود برای دبیرکلی سازمان ملل دفاع نماید.
هر نامزد برای انتخاب شدن، به دستکم ۹ رأی از ۱۵ عضو شورای امنیت نیاز دارد و نباید توسط هیچیک از اعضای دائم — که به «گروه ۵» یا P5 معروفاند — وتو شود. یک دیپلمات سابق از کشورهای «جنوب جهانی» به رسانه «پَسبلو» (PassBlue) و شبکه «فرانس ۲۴» گفت که اگر نسیبه تصور نمیکرد اعضای دائم شورای امنیت (P5) با نامزدی او موافق هستند، در این مقطع زمانی وارد رقابت نمیشد.
ریچارد گاوان، از «گروه بینالمللی بحران»، میگوید: «نحوه اعلام نامزدی او بسیار حسابشده و ماهرانه بود؛ به طوری که افراد مطلع در سازمان ملل گمان میکنند او پیش از علنی کردن تصمیمش، رضایت دارندگان حق وتو را جلب کرده است. به نظر میرسد این بیشتر شبیه یک مراسم تاجگذاری باشد.»
نقاط تاریک در کارنامه حقوق بشری
نسیبه به عنوان یک نامزد، بیتردید با پرسشها و بررسیهای دقیقی درباره سابقه حقوق بشری امارات، چه در داخل این کشور و چه در عرصه بینالمللی، مواجه خواهد شد. گزارش سال ۲۰۲۶ سازمان «دیدهبان حقوق بشر» (Human Rights Watch) درباره امارات، ضمن طرح انتقادات مفصل دیگر، به محدودیتهای شدید در زمینه آزادی بیان، تشکلیابی و تجمع در این کشور اشاره میکند.
پدر نسیبه اصالتاً فلسطینی است، با این حال کشور متبوع او در سالهای اخیر به اسرائیل نزدیک شده است. امارات یکی از نخستین قدرتهای خاورمیانه بود که به «پیمان ابراهیم» پیوست.
در دورانی که نسیبه بین سالهای ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۳ به عنوان نماینده امارات در شورای امنیت حضور داشت، به نظر میرسید که او از نیاز غیرنظامیان فلسطینی به کمکهای بشردوستانه — آن هم در زمانی که اسرائیل مانع ورود غذا و سایر اقلام ضروری به غزه میشد — حمایت کرده است.
جانی مور، مبلغ مسیحی انجیلی آمریکایی و رئیس پیشین «بنیاد بشردوستانه غزه»، در شبکه اجتماعی «ایکس» (توییتر سابق) ضمن استقبال از نامزدی نسیبه، او را «یکی از معدود دیپلماتهای جهان دانست که میتواند در شرایط کنونی، تأیید شورای امنیت را به دست آورد.»
برت مکگورک، که به عنوان مشاور ارشد امنیت ملی در دولت بایدن خدمت کرده است، در ۲۱ اکتبر در توییتی نوشت: «چطور امارات طبق دادههای سازمان ملل به بزرگترین تأمینکننده جهانی کمکهای بشردوستانه به غزه تبدیل شد؟ به لطف لانا نسیبه؛ دیپلماتی که همه را میشناسد و با آنها همکاری میکند تا کارها را واقعاً به سرانجام برساند. او انتخابی هوشمندانه و عالی برای این مأموریتِ بهظاهر غیرممکن خواهد بود.»
با این حال، برخی جنبههای سیاستگذاریهای ژئوپلیتیک امارات، نه تنها انتقاد شدید گروههای حقوق بشری، بلکه اعتراض سازمانهای غیردولتی فعال در حوزه مناقشات و بحرانهای بشردوستانه را نیز برانگیخته است.
ناتانیل ریموند، مدیر اجرایی «آزمایشگاه تحقیقات بشردوستانه» در دانشکده بهداشت عمومی دانشگاه ییل، اظهار داشت که اگر نسیبه به ریاست سازمان ملل برسد، این امر میتواند برای فعالیتهای این سازمان در سودان، یمن و سایر نقاط خاورمیانه و شمال آفریقا به یک «فاجعه» تبدیل شود. ریموند در مورد سودان گفت: «او دچار نوعی وفاداری دوگانه و تضاد منافع است؛ میان سازمان ملل متحد و دولتی که خودِ سازمان ملل آن را به طور موثقی متهم کرده است به اینکه مستقیماً در کشتار “الفاشر” - که به تشخیص خودِ سازمان ملل “نشانههای نسلکشی” را دارد - مشارکت و معاونت داشته است.»
در سودان، هیئتهای مستقل کارشناسان سازمان ملل، امارات متحده عربی را متهم کردهاند که به «نیروهای پشتیبانی سریع» (RSF) - یک گروه شبهنظامی که با ارتش دولتی (نیروهای مسلح سودان) میجنگد - سلاح و بودجه رسانده است. سازمان عفو بینالملل در مه ۲۰۲۵ گزارش داد که بمبهای هدایتشونده و هویتزرهای ساخت چین که توسط نیروهای پشتیبانی سریع استفاده شدهاند، از سوی امارات مجدداً صادر (بازصادر) شدهاند؛ اقدامی که نقض تحریم تسلیحاتی دارفور محسوب میشود.
دولت امارات این یافتهها را رد کرد و هرگونه تأمین سلاح یا حمایت نظامی از طرفین درگیر را تکذیب نمود. در پروندهای جداگانه، دیوان بینالمللی دادگستری شکایت سودان علیه امارات را به دلیل فقدان صلاحیت قضایی رد کرد، اما به ماهیت اتهامات مطرحشده رسیدگی نکرد.
ریموند افزود: «هفته آینده مصادف با نخستین سالگرد [کشتار] الفاشر است. سازمان ملل نباید با انتصاب یکی از مقامات دولتیِ کشوری که با حمایت نظامی خود، وقوع این کشتار را ممکن ساخت، به عنوان دبیرکل سازمان ملل، این مناسبت را “جشن” بگیرد.»
نامزدهای آمریکای لاتین در موقعیتی حساس
فرآیند انتخاب دبیرکل بعدی، حدود یک سال پیش به طور رسمی آغاز شد تا جانشینی برای آنتونیو گوترش، نخستوزیر پیشین پرتغال، پیدا شود. طبق روال موجود، شورای امنیت نامزدی را به مجمع عمومی پیشنهاد میکند تا مورد تأیید نهایی قرار گیرد.
نامزدهای فعلی همگی در جلسات استماع عمومی در مجمع عمومی (که ۱۹۳ عضو دارد) شرکت کرده و در چندین دور رأیگیری غیررسمی (آزمایشی) در شورای امنیت نیز حضور داشتهاند. یکی از نامزدهای اولیه، میشل باشله، رئیسجمهور پیشین شیلی (که دو دوره در این مقام بود)، نتوانست بر انتقادات ایالات متحده - که ناشی از حمایت او از حقوق زنان بود - غلبه کند و در اواخر سپتامبر از رقابت کنارهگیری کرد.
کارولین رودریگز بیرکت از کشور گویان، که در جایگاه دوم قرار دارد، اکنون ناچار است هم از موضع دولت خود در قبال جنگ غزه دفاع کند و هم به شورای امنیت (و بهویژه ایالات متحده) اطمینان دهد که دیدگاه گویان - مبنی بر اینکه اسرائیل در این مناقشه قوانین بینالمللی را نقض کرده است - در صورت انتخاب او به عنوان دبیرکل، بر تصمیماتش تأثیری نخواهد گذاشت. او برقراری تعادل در آن گفتگو را دشوار میبیند.
در مجموعه شش رأیگیری غیررسمی (آزمایشی) که توسط شورا برگزار شده، هیچیک از نامزدها نتوانسته است اجماع اعضا را به دست آورد. در آخرین رأیگیری که در ۱۶ اکتبر انجام شد، سه نامزد پیشتاز — ربکا گرینسپن از کاستاریکا، رودریگز بیرکت، و رافائل ماریانو گروسی از آرژانتین — هر کدام دو رأی «عدم حمایت» (discourage) از سوی اعضای دائم شورای امنیت (P5) دریافت کردند. با این حال، به گفته برخی کارشناسان، این نتایج به معنای پایان کار این نامزدها نیست. آنها معتقدند که نامزدها باید مذاکرات بیشتری انجام دهند تا بتوانند بر این «کارتهای قرمز» اولیه — به تعبیر یکی از دیپلماتها — غلبه کنند.
نامزدی نسیبه گزینهای دیگر در اختیار شورا، بهویژه اعضای دائم (P5)، قرار میدهد و در عین حال چهارمین زن را وارد این رقابت میکند. سازمان ملل تاکنون هرگز دبیرکل زن نداشته است؛ وقفهای ۸۱ ساله که قرار بود طبق قطعنامه مجمع عمومی، در این دور از رقابتها به پایان برسد.
همچنین قرار بود این رقابت، به نوعی نوبت غیررسمی منطقه آمریکای لاتین و کارائیب برای تصاحب این مقام رهبری باشد. حضور نسیبه و نامزد دیگری به نام اولارا اوتونّو از اوگاندا، این احتمال را تغییر میدهد. (مکی سال از سنگال نیز اخیراً از رقابت کنارهگیری کرد.)
ریکارد موسکوسو، معاون نماینده دائم پاناما (که عضو شورا است)، بر موضوع نوبتِ منطقه خود تأکید کرده و اخیراً در توییتی نوشته است: «شاید برای قدرتهای دارای حق وتو اهمیتی نداشته باشد، اما هر نامزد جدید دیگری باید از یک فرآیند رأیگیری رنگی (با کدهای مشخص) و همچنین بررسی عمومی در مجمع عمومی — از طریق گفتگوها و نشستهای غیررسمی شورا — عبور کند.» (استفاده از برگههای رأی رنگی از رأیگیری ۱۶ اکتبر آغاز شد که آرای «عدم حمایت» و «حمایت» اعضای دائم شورا را مشخص میکند.)
منابعی به «فرانس ۲۴» (FRANCE 24) و «پاسبلو» (PassBlue) گفتهاند که یک رأیگیری غیررسمی که قرار بود روز جمعه ۲۳ اکتبر برگزار شود، احتمالاً به هفته آینده موکول شده است تا امارات متحده عربی فرصت داشته باشد نامزدی نسیبه را رسماً ثبت کند. با این حال، دیپلماتها انتظار دارند که نسیبه پیش از برگزاری دور بعدی رأیگیری غیررسمی در شورا، در یکی از جلسات گفتگوی تعاملی مجمع عمومی شرکت کند.
همچنین به نظر میرسد رحمان، رئیس فعلی مجمع عمومی، برای گفتگوهای تعاملی پیشرو، شیوهها و سازوکارهای متفاوتی نسبت به دورههای قبل در نظر دارد. ملیسا سامرز، سخنگوی رحمان، در ایمیلی به تاریخ ۲۱ اکتبر به «فرانس ۲۴» (FRANCE 24) و «پاسبلو» (PassBlue) گفت: «رئیس مجمع عمومی بار دیگر بر تعهد خود تأکید کرد که هر نامزد جدیدی که مطرح شود، در راستای قطعنامههای مربوط به احیای [سازوکارها]، به سایر اعضای سازمان ملل معرفی خواهد شد.»
دیگر نامزدها عبارتند از: اولارا اوتونو، مقام پیشین سازمان ملل از اوگاندا؛ ماریا فرنانداندا اسپینوزا، رئیس پیشین مجمع عمومی از اکوادور؛ و ایوون آ-باکی، سیاستمداری از اکوادور.
منبع: فرانس ۲۴
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
روونا میسون / گزارش اختصاصی گاردین
پنجشنبه، ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶
جدیدترین حامی میلیاردرِ «نایجل فاراژ»، با یک بنیاد مذهبی قدرتمند ایرانی که تحت نظارت رهبر عالی این کشور فعالیت میکند، همکاری تجاری داشته است؛ موضوعی که پرسشهایی را پیرامون تعاملات گذشته او با این نظام تندرو ایجاد کرده است.
«حسین قندهاری» — که با نام «ساسان» نیز شناخته میشود — تا پیش از تابستان امسال که وعده کمک مالی چند میلیون پوندی به حزب «رفرم» (Reform UK) را داد و مبلغ ۵۰ هزار پوند نیز به فاراژ برای تأمین هزینه دو مجوز حضور در «مجمع جهانی اقتصاد داووس» اهدا کرد، در بریتانیا چهرهای ناشناخته بود.
او اعلام کرده است که قصد دارد محل اقامت مالیاتی خود را از سوئیس به بریتانیا منتقل کند تا بتواند مبالغی بیش از «یک یا دو میلیون» پوند را بهطور منظم به این حزب پرداخت کند.
این تاجر ۶۱ ساله بریتانیاییِ ایرانیتبار — که میگوید مدیریت صندوقی ۱۰ میلیارد دلاری به نام «اچپی تراست» (HP Trust) را بر عهده دارد — از ارائه جزئیات درباره چگونگی کسب ثروت خانوادهاش خودداری کرده و تنها گفته است که این صندوق داراییهایی در اروپا و آمریکای شمالی در اختیار دارد.
اکنون، یک حکم داوری در فرانسه که توسط روزنامه «گاردین» کشف شده، زوایایی از تعاملات گذشته قندهاری با نهادهای وابسته به حکومت ایران در فاصله سالهای ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۶ را آشکار میکند.
این اسناد همچنین نشاندهنده پیوندهای تجاری دیگرِ قندهاری در ایران با یکی دیگر از حامیان حزب «رفرم» به نام «جان ریچارد سیمپسون» است؛ فردی که در حوزه امور اداری فعالیت دارد و از متولیان کلیسا در منطقه «پاترز بار» (Potters Bar) در شمال لندن است. شرکت طراحی سیمپسون، با نام «معماری داخلی و منظر» (Interior Architecture Landscape)، خانواده قندهاری را در میان مشتریان خود دارد و سال گذشته مبلغ ۲۰۰ هزار پوند به حزب «رفرم» کمک کرده است.
نایجل فاراژ در طول یک سال گذشته منتقد سرسخت ایران بوده و در ماه مارس، این کشور را به عنوان خطری بزرگتر برای بریتانیا — حتی در مقایسه با ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه — توصیف کرده بود. حکم صادره در فرانسه نشان میدهد که قندهاری سرمایهگذار اصلی در پروژهای برای تأمین و احداث یک شبکه کابل فیبر نوری جهت انتقال ترافیک مخابراتی در سراسر ایران بوده است؛ پروژهای که به صورت سرمایهگذاری مشترک با یک شریک ایرانیِ وابسته به نهادهای حکومتی اجرا میشد.
«اچپی تراست» (HP Trust) — که متعلق به این تاجر است — مالک نهایی «گروه اوری» (Ori Group) بود؛ شرکتی که در سال ۲۰۱۵ سهمی ۴۹ درصدی در این سرمایهگذاری مشترک، موسوم به «شرکت بینالمللی عمران رضوی»، به دست آورد.
۵۱ درصد دیگرِ این سرمایهگذاری مشترک در اختیار «آستان قدس رضوی» بود؛ یک بنیاد مذهبی با داراییهای چند میلیارد پوندی که در مشهد، دومین شهر بزرگ ایران، مستقر است.
ریاست آستان قدس رضوی در آن زمان بر عهده آیتالله عباس واعظ طبسی بود. او که توسط نخستین رهبر جمهوری اسلامی، روحالله خمینی، به عنوان تولیت این آستان منصوب شده بود، از زمان انقلاب ۱۳۵۷ تا زمان درگذشتش در سال ۱۳۹۵ (۲۰۱۶) در این سمت باقی ماند. واعظ طبسی اگرچه با برخی از جریانهای اصلاحطلب همپیمان بود، اما همچنان رابطهای نزدیک با رهبر بعدی، علی خامنهای، داشت. به گزارش بیبیسی، رسانههای دولتی در سال ۱۳۸۸ (۲۰۰۹) به نقل از او درباره جنبشهای اعتراضیِ مخالفان نوشتند که عواملِ «فتنه» در کشور، «محارب» (دشمنان خدا) هستند و طبق قوانین شریعت، مستحق اعدام میباشند.
این سرمایهگذاری مشترک در حدود سال ۱۳۹۵ (۲۰۱۶) به پایان رسید؛ بدینگونه که با انتصاب فردی از جناح تندرو به جای واعظ طبسی، نهادهای وابسته به قندهاری از این پروژه کنار گذاشته شدند.
ایالات متحده در سال ۲۰۲۱ آستان قدس رضوی را تحریم کرد و اعلام نمود که این نهاد «بخشهای وسیعی از اقتصاد ایران — از جمله داراییهایی که از مخالفان سیاسی و اقلیتهای مذهبی مصادره شده است — را به نفع رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، و مقامات ارشد دولتی ایران» تحت کنترل دارد. آمریکا این نهاد را یک «بنیاد» توصیف میکند؛ یعنی یکی از آن «سازمانهای غیرشفاف و شبهرسمی که عمدتاً توسط مقامات دولتی (فعلی یا سابق) و روحانیون اداره میشوند و مستقیماً به رهبر جمهوری اسلامی پاسخگو هستند».
وکلای قندهاری اظهار داشتند که توصیف او به عنوان فردی که «با ایران همکاری میکند» - بدون در نظر گرفتن این واقعیت که او پس از سال ۲۰۱۶ هدفِ «شورای عالی امنیت ملی ایران» قرار گرفت و به دروغ متهم به همکاری با قدرتهای متخاصم غربی شد - گمراهکننده خواهد بود. آنها همچنین گفتند که هدف از فعالیتهای او، پیشبرد تغییرات سیاسی از طریق فراهم کردن دسترسی بیشتر به اطلاعات بوده است؛ موضوعی که به باور او، دلیل اصلی صدور مجوز این پروژه از سوی مقامات ایالات متحده و فرانسه بوده است.
تام کیتینج، مدیر «مرکز امور مالی و امنیتی» در اندیشکدهی امور خارجی «روسی» (RUSI)، گفت که تعامل با ایران برای یک موسسه مالی «همواره اقدامی پرخطر بوده است، زیرا مرز میان دولت و بخش خصوصی در آنجا بسیار مبهم است. بخش خصوصی در ایران آزادی عمل ندارد؛ فعالیت در این کشور، بدون برخورد با خطرات جدی و حساس، بسیار دشوار است.»
او افزود که اگرچه در میان آیتاللهها طیف متنوعی از دیدگاهها وجود دارد، اما فعالیت در صنعتی مانند مخابرات، بدون جلب موافقت هستهی اصلی قدرت (رهبری)، «بسیار دشوار» خواهد بود.
در متن حکم دادگاه همچنین فاش شده است که تا پیش از سال ۲۰۱۶، شرکت «اچپی تراست» (HP Trust) متعلق به قندهاری، مالکیت شرکت «اوریکو جنرال تریدینگ» (Orico General Trading LLC) را در اختیار داشته است. این شرکت وظیفه داشت تجهیزات مخابراتی را از شرکت فرانسوی «آلکاتل-لوسنت» (Alcatel-Lucent) تأمین کرده و از دبی به ایران منتقل کند. پس از سال ۲۰۱۶، مالکیت این شرکت به فردی به نام سیمپسون — که متخصص امور اداری و اجرایی است — منتقل شد. او مسئولیت داشت تا فعالیتهای شرکت «اوریکو» را متوقف (منحل) کرده و صدها تن از کارکنان آن را از منطقه خارج کند.
سیمپسون به روزنامه گاردین گفت که او این شرکت را پس از آن تصاحب کرد که تندروهای ایرانی کنترل «ایکیوآر» (AQR) را به دست گرفتند؛ زمانی که داراییهای پروژه توقیف شد و دستاندرکاران آن به دلایل امنیتی تحت پیگرد سیاسی قرار گرفتند—از جمله با اتهاماتی مبنی بر همکاری با دولتهای غربی متخاصم. او اظهار داشت که برنامهاش تعطیل کردن تدریجی کسبوکار بوده و افزود که پیش از تملک «اوریکو» (Orico)، بررسیهای دقیقی انجام داده است.
وکلای قندهاری اعلام کردند که «ایکیوآر» نهادی مستقل و خوشنام بود و از همین رو، تنها گزینه مناسب برای یک سرمایهگذاری مشترک در ایران به شمار میرفت. به گفته آنان، قندهاری هرگز با واعظ طبسی دیدار نکرده بود و او را مدافع آزادی یا حقوق بشر نمیدانست؛ بلکه معتقد بود واعظ طبسی تنها نیرویی در ساختار قدرت ایران است که میتواند تندروها را مهار کند تا پروژه امکان پیشرفت داشته باشد.
قرارداد اولیه این معامله در سال ۲۰۱۲ توسط شرکت دولتی «ارتباطات زیرساخت ایران» به کنسرسیوم «عمران» واگذار شد.
بر اساس اسناد شرکتی در ایران، شرکت «عمران رضوی بینالملل» در سال ۲۰۱۳ دارای سهامی در دو بانکِ عمدتاً دولتی، یعنی بانک ملت و بانک تجارت، بود. هر دوی این بانکها در آن مقطع به دلیل مشارکت در برنامه هستهای ایران، تحت تحریم قرار داشتند.
وکلای قندهاری اظهار داشتند که شرکت عمران رضوی پیش از آنکه «گروه اوری» (Ori Group) —متعلق به «اچپی تراست» (HP Trust)— در دسامبر ۲۰۱۴ توافقنامه خرید ۴۹ درصد از سهام این پروژه مشترک را امضا کند، سهام اندک خود در این بانکها را واگذار کرده بود. آنها افزودند که این معامله به تأیید کامل مقامات فرانسه و ایالات متحده رسیده بود.
در سال ۲۰۱۶، «ایکیوآر» کنترل کامل این سرمایهگذاری مشترک را در دست گرفت. تقریباً در همان زمان، محمدرضا نوری، رئیس این پروژه، سر از زندان بدنام اوین درآورد و به تحمل ۱۸ سال حبس محکوم شد.
نام قندهاری و نوری در اسناد قضایی فاششدهای که توسط گروه هکتیویست «عدالت علی» منتشر شد، به چشم میخورد؛ اسنادی که نشان میدهد پس از فروپاشی این معامله، آنها در ایران تحت بازجویی و پیگرد بودهاند. وکلای قندهاری میگویند او نخستین بار در جریان رسیدگیهای قضایی در فرانسه از وجود این «اتهامات ساختگی» آگاه شد و سرویسهای اطلاعاتی هیچگونه جزئیات بیشتری در این باره به او ارائه نکرده بودند.
نمایندگان قندهاری اظهار داشتند که پروندهسازیهای مالی و اجتماعی علیه افراد مورد نظر بهمنظور بیاعتبار کردن آنها، بخشی از روشهای معمول (استراتژی) رژیم ایران است؛ موضوعی که بهطور گسترده مستند شده و مورد تأیید دولتهای غربی، سازمانهای حقوق بشری و روزنامهنگاران مستقل قرار گرفته است.
وکلای قندهاری اعلام کردند که او ۳۰ سال است به ایران سفر نکرده و ثروتش هیچ ارتباطی با این کشور ندارد، چرا که املاک و داراییهای موروثی او در سال ۲۰۱۶ مصادره شدهاند.
فاراژ در سال جاری منتقد سرسخت دولت ایران بوده، از کارزار دونالد ترامپ علیه ایران حمایت کرده و در فصل بهار نیز به همراه فعالان دموکراسیخواه در تجمعی اعتراضی در مقابل سفارت ایران شرکت کرده است. او هفته گذشته درباره ورود عوامل ایرانی به بریتانیا از طریق قایقهای کوچک و عبور از کانال مانش هشدار داد.
روزنامه «تلگراف» در ماه ژوئیه در مصاحبهای مشترک با فاراژ و قندهاری، به یک معامله تجاری قندهاری در ایران اشاره کرد، اما از ارتباط آن با شرکتهای وابسته به رژیم ایران سخنی به میان نیاورد. در این گزارش، معامله مذکور پروژهای برای فراهم کردن دسترسی به اینترنت پرسرعت در ایران توصیف شد که میتوانست به پیشبرد اصلاحات کمک کند، اما بعدها دچار مشکل شد و در نهایت به مصادره داراییهای قندهاری انجامید.
هنوز مشخص نیست که قندهاری و خانوادهاش چگونه چنین ثروت هنگفتی را گرد آوردهاند. گفته میشود ثروت او از حدود ۲ میلیارد دلار — زمانی که مادر مرحومش در سال ۲۰۰۸ ملکی در «خیابان میلیاردرها» در لندن خریداری کرد — به رقم ۱۰ میلیارد دلار در حال حاضر رسیده است.
در جریان یک پرونده حقوقی اخیر بر سر یکی از نقاشیهای پیکاسو، از قندهاری خواسته شد تا ثابت کند توانایی پرداخت ۱.۵ میلیون پوند هزینههای دادرسی را دارد. وکلای او تنها به بروشوری از سفرش به داووس به همراه فاراژ استناد کردند که در آن ذکر شده بود او کنترل یک صندوق امانی (تراست) را در اختیار دارد که «ارزش سرمایهگذاری کلی آن بیش از ۱۰ میلیارد دلار» است.
در مقطعی، او نامهای از سوی یکی از «شرکای یک موسسه حسابداری برجسته» ارائه کرد که تأیید میکرد او ذینفع اصلی «صندوق امانی اچپی» (HP Trust) است و از آن درآمد سالانه دریافت میکند. با این حال، این مدرک بعداً پس گرفته شد، زیرا قندهاری نخواست محتوای آن در اختیار عموم قرار گیرد.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
اریکا سالومون و صنم ماحوزی / نیویورک تایمز / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶
بر فراز یکی از شلوغترین میدانهای تهران [در میدان تجریش]، قفسی نصب شده که شبیه به یک سلول زندان طراحی شده است. درون آن، فردی که نقش دونالد ترامپ را بازی میکند، حضور دارد. او میلههای قفس را تکان میدهد، روی تخت سلولش چرت میزند و رقص معروف ترامپ با آهنگ «Y.M.C.A» را تقلید میکند.
او هر کاری میکند، جز اینکه به تصاویری که روی بیلبورد الکترونیکی پشت سرش نمایش داده میشود، نگاه کند؛ تصاویری که حمله مرگبار آمریکا به یک مراسم عروسی در ایران را در ماه گذشته نشان میدهند.
در حالی که نوارهای زرد رنگِ «صحنه جرم» (که پلیس استفاده میکند) روی صفحه نمایش کشیده میشوند، یکی از تصاویر متحرک میگوید: «ندیدنِ این صحنه، جرم است.»
این اثرِ هنریِ تبلیغاتی، یکی از عجیبترین نمونهها در تاریخ طولانی استفاده جمهوری اسلامی از بیلبوردهای پایتخت (تهران) به عنوان ابزاری برای انتقال پیام است.
شدتِ تحریکآمیز بودنِ این پیامها، پس از حملات ایالات متحده و اسرائیل به ایران در ماه فوریه، به سطح جدیدی رسید. برای نمونه، در طول تابستان، بیلبوردی در میدان مرکزی انقلاب تهران، تصویری از آقای ترامپ را نشان میداد که درون تابوتی پر از نقاشیهای دیواری (گرافیتی) دراز کشیده است.
خودِ آقای ترامپ نیز همواره با اشتیاق، پیامهای سیاسی و تهدیدآمیزی را خطاب به ایران منتشر کرده است. او تصاویری را در شبکههای اجتماعی به اشتراک گذاشته — که اغلب با استفاده از هوش مصنوعی ساخته شدهاند — که در آنها حاکمان روحانی ایران به تمسخر گرفته شدهاند یا نابودی آنها به دست قدرت نظامی آمریکا به تصویر کشیده شده است.
در جریان این تقابل، دولت ایران و حامیانش نیز میمها و ویدیوهای طنزآمیزی را در فضای آنلاین منتشر کردهاند که رئیسجمهور آمریکا و تصمیم او برای حمله به ایران را به باد انتقاد و تمسخر میگیرند.
ویدیوهای موسیقیای که با سبکِ «لگو» (قطعات ساختنی) ساخته شده و مقامات دولت ترامپ را به سخره میگیرند، بارها در فضای مجازی پربازدید شدهاند. به گفته تحلیلگران، این ویدیوها که توسط گروهی ناشناس از تولیدکنندگان محتوا به نام «Explosive Media» ساخته شدهاند، اغلب در خارج از ایران بیش از داخل کشور مورد توجه قرار گرفتهاند. با این حال، جدیدترین ترفند جمهوری اسلامی — استفاده از یک بازیگر زنده با ماسک و کلاهگیس برای تقلید رفتار آقای ترامپ در جریان یادبود یک حمله مرگبار — توجه عموم را به خود جلب کرده است؛ حتی توجه آن دسته از ایرانیانی که معمولاً در خیابانها از کنار چنین صحنهسازیهایی بیتفاوت میگذرند.
اگرچه جامعه ایران در قبال حکومت دچار شکاف عمیقی است — بهویژه پس از سرکوب خشونتبار اعتراضات سراسری در ماه ژانویه — اما خشم گستردهای نسبت به رهبر ایالات متحده به دلیل به راه انداختن جنگی ویرانگر علیه ایران وجود دارد.
خبرگزاریهای بینالمللی گزارشهای ویدیویی منتشر کردهاند که در آنها بازیگرِ نقابدار، در حالی که درون یک سلول (مجهز به تخت، توالت و روشویی) حرکت میکند، با حرکات دست و بدن خطاب به جمعیت واکنش نشان میدهد. طی چند روز گذشته، بسیاری از مردم در برابر این نمایش — که در بالای میدانی مشهور در یکی از مناطق مرفه پایتخت برپا شده — توقف کرده، فیلم گرفته، خندیده و با بوق زدن به آن واکنش نشان دادهاند.
میدان تجریش، که یکی از کانونهای پرتردد حملونقل در تهران است، به دلیل بازارهایش — جایی که فروشندگان به عرضه آجیل، میوه، پوشاک و طلا میپردازند — در میان ساکنان محبوبیت دارد. اینجا برخلاف «میدان انقلاب» — که اغلب محل برگزاری تجمعات سیاسی و نصب بیلبوردهای تبلیغاتی است — مکان معمول و متداولی برای بیان مواضع سیاسی محسوب نمیشود.
به گزارش رسانههای دولتی ایران، این نمایشِ مربوط به ترامپ — که تا ساعات شب نیز ادامه داشته — روز سهشنبه توسط «سازمان زیباسازی شهر تهران» (وابسته به شهرداری تهران) رونمایی شد.
به نظر میرسد این اقدام بخشی از یک کمپین ۱۵ روزه در پایتخت باشد که اخیراً اعلام شده و هدف آن جلب توجه به حملهای است که ماه گذشته در شهر «کوهستک» در جنوب ایران رخ داد؛ حادثهای که در آن دستکم یک بمب آمریکایی به یک مراسم عروسی بزرگ اصابت کرد.
در آن زمان، فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) — که هماهنگی نیروهای آمریکایی در منطقه را بر عهده دارد — در پاسخ به پرسشی درباره این حمله اعلام کرد که از گزارشهای رسانههای ایرانی در این باره آگاه است و تأکید کرد که غیرنظامیان را هدف قرار نمیدهد.
مراسم عروسی مذکور هدف بمبی قرار گرفت که — به گفته یک کارشناس تسلیحاتی و بر اساس تحلیلهای تصویری «نیویورک تایمز» — توسط نیروهای آمریکایی در جریان حملات شدید آنها در جنوب ایران پرتاب شده بود.
امید معماریان، تحلیلگر ارشد مسائل ایران در گروه پژوهشی «داون» (DAWN) مستقر در واشنگتن، میگوید جمهوری اسلامی سالها تلاش کرد تا پیامهای ضدآمریکایی خود را فراتر از پایگاه هواداران تندرویش گسترش دهد و در میان دیگر اقشار جامعه نفوذ دهد.
او میگوید: «جنگ این وضعیت را تغییر داده است»؛ چرا که ایرانیان روزها بمباران را تحمل کردند و شنیدند که آقای ترامپ تهدید میکند ایران را «به عصر حجر» بازمیگرداند.
آقای معماریان میافزاید: «دستگاه تبلیغاتی [جمهوری اسلامی] جان تازهای گرفته است. پیام این است که با وجود برتری نظامی قاطع آمریکا، ایران نه مرعوب شده و نه از رویارویی با آن هراسی دارد.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
فارن افرز / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶
نه لولا و نه بولسونارو، هیچکدام نمیتوانند مشکلات کشور را حل کنند
در ۵ اکتبر، یک روز پس از دور نخست انتخابات سراسری برزیل، بازارهای مالی این کشور غرق در شور و شعف شدند. برزیل با معضل بدهیهای سنگین و رشد اقتصادی پایین دست و پنجه نرم میکند؛ از این رو، سرمایهگذاران مشتاقند رهبرانی بر سر کار بیایند که کسری بودجه را کاهش دهند، مقررات دست و پاگیر را حذف کنند، مالیاتها را پایین بیاورند و شاید حتی داراییهای دولتی را خصوصیسازی کنند. پس از نزدیک به چهار سال ریاستجمهوری «لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا» (معروف به لولا) که گرایشهای چپ دارد و در اجرای چنین اقداماتی کُند عمل کرده است، سرمایهگذاران امیدوارند که یک دولت راستگرا فرصتهایی را برای اصلاحات جسورانه فراهم آورد.
ممکن است دقیقاً همین اتفاق بیفتد و قدرت به دست راستگرایان بیفتد. «حزب لیبرال» که جریانی راستگرای افراطی است، به دستاوردهای چشمگیری در قوه مقننه دست یافت و به بزرگترین حزب در هر دو مجلس سنا و نمایندگان تبدیل شد. نامزد ریاستجمهوری این حزب، «فلاویو بولسونارو» — پسر رئیسجمهور پیشین و جنجالی، ژائیر بولسونارو — در دور نخست انتخابات، با اختلاف نزدیک به دو درصد از لولا، رئیسجمهور مستقر و سالخورده، پیشی گرفت. اگرچه لولا پیشتر نشان داده که توانایی بازگشتهای سیاسی شگفتانگیزی را دارد، اما در دور دوم انتخابات که برای ۲۵ اکتبر برنامهریزی شده، همچنان فلاویو بولسونارو بخت اصلی پیروزی محسوب میشود.
با این حال، حتی اگر بولسونارو پیروز شود، چشمانداز اقتصاد برزیل همچنان تیره و تار است. سیاستهایی که او مطرح کرده، هیچ شباهتی به آن برنامه جامعِ انضباط مالی — که برای کاهش بدهیها و تحریک سرمایهگذاری بخش خصوصی ضروری است — ندارد. علاوه بر این، عزم او برای تضعیف نهادهای سیاسی برزیل، نوعی عدم قطعیت ایجاد میکند که موجب فرار سرمایهگذاران میشود. در دوران لولا نیز رشد اقتصادی کُند بوده و دولت او در کاهش بار سنگین بدهیهایی که بخش عمومی و خانوارها را گرفتار کرده، ناکام مانده است. اما آنچه واقعاً کشور را به سمت یک بحران اقتصادی تمامعیار سوق میدهد، سیاستهایی با رویکرد اقتدارگرایانه است که ممکن است دولت بولسونارو به ارمغان بیاورد.
بحرانی در حال شکلگیری
برزیل با مشکلات اقتصادی جدی روبروست. نسبت بدهی دولت به تولید ناخالص داخلی به ۸۳ درصد رسیده است؛ کسری بودجه، فضای هرگونه مخارج دولتیِ بیشتر را از بین برده و نرخهای بهره بالا نیز به مصرفکنندگان و سرمایهگذاران آسیب میرساند. در همین حال، جنگ در خاورمیانه موجب افزایش قیمت سوخت و سایر کالاها شده است؛ امری که بر وضعیت مالی خانوارها ـــ که پیشتر نیز زیر بار بدهیهای سنگین تحت فشار بودند ـــ فشار بیشتری وارد کرده و بسیاری از برزیلیها را به شدت نیازمند رهبرانی کرده است که بتوانند از دشواریهای روزمره آنها بکاهند.
ریشههای این وضعیت بحرانی به سالها پیش بازمیگردد. پیش از انتخاب «ژائیر بولسونارو» در سال ۲۰۱۸، سلف او، رئیسجمهور «میشل تمر»، سقفی برای هزینههای عمومی تعیین کرد تا مشکلات مالیِ افسارگسیختهی برزیل را مهار کند. تمر این سقف را در قالب یک اصلاحیه قانون اساسی مطرح کرد تا دولتهای آینده نتوانند سقف هزینهها را مطابق با نیازهای خود تغییر دهند. با این حال، ژائیر بولسونارو چندین بار این سقف را افزایش داد؛ اقدامی که مستلزم متقاعد کردن کنگره برای اصلاح قانون اساسی بود. در ازای این کار، قوه مجریه عملاً کنترل فرآیند بودجهریزی را به قوه مقننه واگذار کرد.
بنابراین، «لولا» نظامی را تحویل گرفت که در آن فضای بسیار اندکی برای اصلاحات مالی وجود داشت؛ او نیز در دوران تصدی خود تلاش چندانی برای حل این مشکل نکرد. نتیجهی این امر، کسری بودجههای کلان و تورم پایدار بود که بانک مرکزی را ناچار ساخت نرخ بهره را به شدت افزایش دهد. به نوبه خود، نرخهای بهره بالا به وضعیت مالی خانوارها آسیب رساند و موجب کاهش سرمایهگذاری کلی و رشد اقتصادی شد.
وعدهها، تنها وعدهها
اگر لولا مجدداً انتخاب شود، اعمال اصلاحات مالی جدید و اتخاذ تدابیری برای حمایت از رشد اقتصادی برای او بسیار دشوار خواهد بود. او وعده کاهش هزینهها را داده و اصلاحیهای جامع برای نظام مالیاتی برزیل پیشنهاد کرده است که میتواند به افزایش مازاد بودجه و کاهش بدهیهای عمومی کمک کند. با این حال، «حزب لیبرال» بولسونارو و متحدانش اکنون اکثریت کرسیها را در مجلس سنا و مجلس نمایندگان در اختیار دارند؛ وضعیتی که به آنها اجازه میدهد مانع تصویب هرگونه قانونی شوند که لولا قصد پیگیری آن را داشته باشد.
با این وجود، انتظار اینکه بولسونارو عملکرد بهتری داشته باشد، خوشبینانه و شاید کاملاً غیرواقعبینانه است. هیچیک از نامزدها در طول کارزار انتخاباتی جزئیات دقیقی درباره برنامههای خود برای سامان دادن به اقتصاد ارائه نکردهاند. در عوض، بولسونارو بارها از «اصلاحات نهادی» سخن گفته است؛ اصلاحاتی که به گفته او شامل مواردی همچون تغییر قانون اساسی ۳۸ ساله برزیل (بهمنظور انعطافپذیرتر کردن مقررات فعلی کار و محیط زیست)، مداخله در امور دیوان عالی، و اعطای عفو به پدرش میشود (پدری که هماکنون به جرم رهبری تلاش برای کودتا در سال ۲۰۲۳، دوران محکومیت زندان خود را سپری میکند).
این اقدامات احتمالاً سرمایهگذاران را فراری خواهد داد، زیرا وجود نهادهای باثبات برای عملکرد صحیح اقتصاد ضروری است. دولتی که نظام قضایی و قانون اساسی را تضعیف میکند، اعتبار سیاستهای اقتصادی خود را نیز خدشهدار خواهد ساخت؛ فارغ از اینکه آن سیاستها چه باشند یا مقاماتِ تدوینکنندهی آنها از چه شهرت و اعتباری برخوردار باشند.
علاوه بر این، جلب حمایت برای چنین تحول بنیادینی در نهادهای سیاسی کشور، مستلزم مصالحههایی است که میتواند مشکلات اقتصادی برزیل را وخیمتر کند. برای کسب آرای کافی در کنگره جهت پیشبرد اولویتهای بولسونارو — برای مثال، برکناری یکی از قضات دیوان عالی نیازمند تأیید دو سوم اعضای سناست و اصلاح قانون اساسی باید به تصویب سه پنجم نمایندگان هر دو مجلس برسد — دولت ناچار خواهد بود قانونگذارانی را که خارج از ائتلاف او هستند، با خود همراه کند. این سیاستمداران تقریباً بهطور قطع در ازای حمایتشان، خواستار تخصیص بودجههای کلان برای حوزههای انتخابیه خود خواهند شد که این امر به کسری بودجه دامن میزند.
جنبش راست افراطی بولسونارو همچنین بر حفظ انسجام ائتلافِ بهتازگی شکلگرفتهاش — متشکل از فرمانداران، شهرداران و رأیدهندگان — تمرکز خواهد کرد. بخش بزرگی از پایگاه رأی او را برزیلیهای متعلق به طبقه متوسطِ رو به پایین تشکیل میدهند؛ کسانی که در سالهای رونق اقتصادی دو دهه پیش — همزمان با دو دوره نخست ریاستجمهوری لولا — از فقر فاصله گرفتند. این رأیدهندگان که در سالهای اخیر شاهد توقف رشد درآمد خود بودهاند، اکنون به «حزب لیبرال» روی آوردهاند، اما وفاداریشان به این حزب سابقهای طولانی ندارد. بیشتر آنها خویشفرما (شاغلان مستقل) هستند و با بیثباتی اقتصادی دست و پنجه نرم میکنند. هم بولسونارو و هم لولا اکنون میکوشند با وعدهی طرحهایی برای افزایش درآمد و کاهش بدهی خانوارها، نظر این رأیدهندگان را جلب کنند؛ اما اجرای چنین برنامههایی — اگر اصلاً امکانپذیر باشد — تنها به تشدید معضلات اقتصادی برزیل خواهد انجامید.
آنچه بولسونارو درباره سیاستهای اقتصادی خود مطرح کرده نیز چندان اطمینانبخش نیست. حزب او اعلام کرده است که هزینههای دولتی را ۴۰ میلیارد دلار (معادل ۱.۵ درصد تولید ناخالص داخلی) کاهش خواهد داد و به «مازاد بودجه اولیه» — معیاری از تراز بودجه که شامل پرداخت بهره بدهیها نمیشود — دست خواهد یافت. با این حال، توضیح ندادهاند که چگونه میخواهند به این هدف برسند؛ بولسونارو نیز جزئیاتی درباره برنامههای مبهم خود برای مهار رشد بدهیهای عمومی ارائه نکرده است. در نهایت، بعید به نظر میرسد که بولسونارو بتواند به هیچیک از این وعدهها عمل کند، بهویژه اگر بخواهد به تعهد خود مبنی بر عدم کاهش حقوق بازنشستگی و برنامههای کلیدی اجتماعی پایبند بماند.
بخشی از مشکل اینجاست که برنامه اقتصادی «حزب لیبرال» فاقد طرحی عملی برای کاهش هزینههاست. این حزب پیشنهاد حذف دستکم ده وزارتخانه دولتی را مطرح کرده، اما هیچ برآوردی از میزان صرفهجویی مالی حاصل از آن ارائه نداده است. زمانی که ژائیر بولسونارو پس از به قدرت رسیدن در سال ۲۰۱۹ اقدامات مشابهی انجام داد — از جمله حذف برخی سمتهای کابینه و تعدیل کارکنان بخش دولتی — این کارها تأثیر ناچیزی بر نتایج مالی (بودجهای) کشور داشت.
سایر تدابیر وعدهدادهشده شامل کاهش مالیات بر ارزش افزوده در برزیل، حذف تدریجی مالیات بر تراکنشهای مالی، کاهش مالیات بر برق و سوخت، اختصاص ۱۸۰ میلیارد دلار به زیرساختها طی چهار سال، و ساخت ۲.۵ میلیون مسکن جدید است. هیچیک از این اقدامات مشکلات مالی برزیل را حل نخواهد کرد؛ بلکه تنها باعث وخیمتر شدن آنها خواهد شد.
همین موضوع در مورد سایر بخشهای طرح مالیاتی فلاویو بولسونارو نیز صدق میکند. مشاوران اقتصادی او اعلام کردهاند که قصد دارند تمام مالیاتهایی را که در دوران تصدی فرناندو حداد — وزیر دارایی دولت لولا — وضع یا افزایش یافتهاند، لغو کنند. هدف از افزایش مالیاتها توسط حداد، انتقال بار مالیاتی به دهکهای پردرآمد، افزایش درآمدهای دولت و کاهش نابرابریها در نظام مالیاتی بود. اگرچه این مالیاتها به افزایش جزئی درآمدها کمک کردند، اما نتوانستند مازاد بودجه ایجاد کنند. بولسونارو استدلال میکند که این تدابیر مانع سرمایهگذاری میشوند، زیرا دهکهای پردرآمد را مشمول مالیاتهای سنگینتری میکنند؛ اما هیچ شواهدی برای تأیید این ادعا وجود ندارد.
در واقع، لغو تمام این افزایشهای مالیاتی، وضعیت مالی برزیل را بدتر خواهد کرد. یک محاسبه ساده نشان میدهد که برزیل برای جلوگیری از افزایش بیشتر بدهیهایش، باید تراز بودجه اولیه خود را حدود شش درصدِ تولید ناخالص داخلی (GDP) بهبود بخشد؛ این امر یا از طریق افزایش درآمدها و یا کاهش هزینهها (و یا هر دو) امکانپذیر است. این تعدیل باید در بازهای حداقل سهساله صورت گیرد تا به خانوارها و بنگاههای اقتصادیِ بدهکار فرصت دهد الگوهای مصرف و سرمایهگذاری خود را تغییر دهند و از وقوع رکود اقتصادی جلوگیری شود. با این حال، کاهش شدید مالیاتها منجر به کاهش درآمدهای دولت و در نتیجه افزایش بدهیها خواهد شد.
نرخهای بالای بهره در برزیل، محدودیت دیگری به شمار میرود. نرخ فعلی بانک مرکزی ۱۳.۷۵ درصد است که با معیارهای آمریکای لاتین رقمی سرسامآور محسوب میشود و بر نرخهای بهره در سراسر اقتصاد سایه افکنده است. تنها پرداخت هزینههای بدهی عمومی، حدود ۸.۷ درصد از تولید ناخالص داخلی (GDP) را میبلعد. بولسونارو نمیتواند بدون ایجاد رکود اقتصادی، نرخهای بهره را بهطور قابلتوجهی کاهش دهد؛ بنابراین او نیز با همان مشکلی روبرو خواهد شد که لولا در آخرین دوره ریاستجمهوریاش با آن دستبهگریبان بود: فقدان گزینههای مناسب برای مهار بدهیای که بهسرعت در حال رشد است.
اقتصادِ اقتدارگرا
نه لولا و نه بولسونارو، هیچکدام در موقعیتی نیستند که بتوانند مشکلات اقتصادی برزیل را حل کنند. با این حال، چرخش قاطع به سوی «غیرلیبرالیسم» (illiberalism) در دوران بولسونارو، تقریباً وقوع یک فاجعه اقتصادی را قطعی خواهد کرد.
فلاویو بولسونارو هرگز از حمایت پدرش از دوران دیکتاتوری برزیل (که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۵ به طول انجامید) اعلام برائت نکرده است؛ ضمن اینکه ریشه «حزب لیبرال» او نیز به همان حزبی بازمیگردد که پشتیبان رژیم نظامی بود. علاوه بر این، او متعهد شده است که پدرش و نزدیکان او را که به جرم سازماندهی شورش و تلاش برای کودتا در سال ۲۰۲۳ زندانی شدهاند، آزاد کند.
ادواردو بولسونارو، برادر فلاویو و عضو پیشین کنگره برزیل — که احتمالاً در دولت برادرش نقش مهمی ایفا خواهد کرد — آشکارا از رژیم غیرلیبرال ویکتور اوربان در مجارستان تمجید کرده است. او ابراز تمایل کرده که «بهترین روشها» را از جریانی بیاموزد که قانون اساسی مجارستان را بازنویسی کرد، ساختار دادگاههای این کشور را تغییر داد، مطبوعات را به سکوت واداشت و از دیگر تاکتیکهای آشکارا اقتدارگرایانه بهره برد.
همچنین، بلوک قدرتمند راست افراطی در کنگره برزیل از سیاستهایی حمایت میکند که هدفشان تضعیف نهادهاست؛ از جمله از طریق استیضاح قضات دیوان عالی. اقدامی که این جریانها حتی پیش از مطرح شدن اتهامات فساد علیه برخی از قضات دیوان عالی، خواستار آن بودند. (خودِ فلاویو بولسونارو نیز به دلیل دست داشتن در همان پرونده فساد، تحت بازجویی قرار دارد.)
اگرچه برزیل در خطر بازگشت به حکومت نظامی نیست، اما رژیم اقتدارگرای پیشین، هشداری است درباره آنچه ممکن است رخ دهد اگر دولت بولسونارو تمایلات غیرلیبرال خود را تا نهایتِ منطقیشان دنبال کند. در طول آن دو دهه دیکتاتوری نظامی، برزیل در سطوح ناپایداری، عمدتاً با تأمین مالی شرکتهای دولتی، برای حفظ قدرت رژیم هزینه کرد. این کشور در پرداخت بدهی عمومی خود کوتاهی کرد، تورم افسارگسیختهای را تحمل کرد و شاهد افزایش شدید نابرابری درآمدی بود. شش طرح تثبیت اقتصادی شکست خورد و رشد متوقف شد. برزیل در این تجربه تنها نیست. هیچ کشور آمریکای لاتینی که در قرن گذشته از دموکراسی به حکومت اقتدارگرا تغییر جهت داده است، از نظر اقتصادی از این تغییر سود نبرده است. کشورهای دیگر جهان که پس از چنین گذاری رونق گرفتند، از جمله برخی در شرق آسیا، در طول صعود اقتصادی خود کمتر اقتدارگرا شدند.
چرخش به راست برزیل با یک الگوی منطقهای مطابقت دارد. رشته مشترکی که برزیل را با آرژانتین، شیلی و کلمبیا متحد میکند، جهانبینی خام آزادیخواهانهای است که هر یک از جنبشهای راست افراطی آنها از آن حمایت میکنند. همه آنها در مورد تبدیل شدن شهروندان به کارآفرینانی آزاد از دولت صحبت میکنند. آنها به رأیدهندگانی که اشتغال ناپایدار و امنیت اقتصادی کمی دارند میگویند که سیاستهای آنها رفاه را به ارمغان خواهد آورد. اما پوپولیسم آنها به ندرت اعتماد سرمایهگذاران را جلب میکند. درست مانند همتایان خود، وقتی راست افراطی برزیل میگوید میتواند با تخریب نهادها و یک دستور کار اقتصادی نخنما بر مشکلات اساسی کشور غلبه کند، چیزی که واقعاً ارائه میدهد وعدههای توخالی است.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: آتئیسم، بهعنوان یک موضع فکری و فلسفی، اغلب بهعنوان پدیدهای مدرن و محصولِ عصرِ روشنگری و سکولاریسم تلقی میشود. اما ریشههای این پرسش که «آیا خدایانی وجود دارند؟» بسیار دورتر از قرن هجدهم است. در یونان و رومِ باستان، فیلسوفان، شاعران و روشنفکرانی بودند که وجود خدایان را زیر سؤال میبردند، آیینهای دینی را به سخره میگرفتند، یا تفسیرهایی طبیعی از پدیدههای آسمانی ارائه میدادند. با این حال، همانگونه که این مقاله نشان میدهد، آتئیسم در جهان باستان هرگز بهمعنای امروزیِ آن، یعنی انکار سیستماتیکِ وجود خدا، نبود؛ بلکه طیفی گسترده از تردید، تمسخر و نقدِ آیینهای رسمی را در بر میگرفت.
نویسنده در این مقاله، با تکیه بر منابع تاریخی و فلسفی، به کاوش در معنای «بیایمانی» در یونان و رومِ باستان میپردازد. او نشان میدهد که برخلاف تصور رایج، آتئیسم در دوران باستان یک جرمِ مستقل نبود و هیچ قانونی علیه آن وجود نداشت. آنچه اهمیت داشت، نه ایمانِ درونیِ فرد، بلکه شرکت در آیینهای عمومی بود. شهروندان میتوانستند در خلوت خود به هر چه میخواستند بیندیشند، اما بهمحض اینکه این اندیشهها بهصورتِ علنی بیان میشدند یا به تضعیفِ انسجامِ جامعهٔ آیینی میانجامیدند، ممکن بود با واکنشِ دولت روبرو شوند.
مقاله با بررسی چهرههایی چون دیاگوراس، آناکساگوراس و پروتاگوراس – که بهترتیب به انکار خدایان، تفسیر طبیعیِ خورشید و آگنوستیسیسم متهم شدند – نشان میدهد که اتهامِ «بیایمانی» اغلب بهانهای سیاسی برای حذف مخالفان بود، نه واکنشی به یک جرمِ دینیِ واقعی. در آتنِ کلاسیک، جرمِ «آسبیا» (کفر) چنان مبهم بود که میتوانست هر رفتاری، از دزدی از معابد تا بیدینی، را در بر گیرد. اما در روم، که جامعهٔ سیاسی بهنوعی جامعهٔ آیینی فهمیده میشد، انکار خدایان – و بهویژه امپراتورانِ الوهیتیافته – میتوانست بهعنوان تهدیدی برای نظمِ اجتماعی و حتی جرمِ خیانت تلقی شود.
با این حال، همانگونه که نویسنده تأکید میکند، نه در یونان و نه در روم، هرگز پیگردِ سیستماتیکِ بیایمانان وجود نداشت. امپراتور تیبریوس، بهنقل از تاسیتوس، گفته بود: «رسیدگی به توهین به خدایان را باید به خود خدایان واگذار کرد.» این جمله، شاید بهترین بیانِ نگرشِ رومی به بیایمانیِ خصوصی باشد: تا زمانی که فرد در آیینهای عمومی شرکت میکرد و نظمِ اجتماعی را به خطر نمیانداخت، آنچه در دل داشت، به خودش مربوط بود.
این مقاله، دعوتی است به تأمل در یکی از بنیادینترین پرسشهای تاریخِ اندیشه: آیا بیایمانی، خود یک پدیدهٔ تاریخیِ جهانشمول است، یا محصولِ شرایطِ خاصِ فرهنگی و سیاسیِ هر دوران؟ و شاید مهمتر از آن، این پرسش را پیش میکشد که آیا آنچه امروز «آتئیسم» مینامیم، در گذشته نیز به همین معنا وجود داشته است، یا ما با مفاهیمی روبهرو هستیم که تنها در بسترِ مدرنِ خود قابل درکاند؟

در بافتِ کتاب مقدس، وقتی واژهٔ «بیایمانی» (Unglaube) را میشنویم، نخستین کسی که به ذهن میآید توماس است (Thomas)؛ همان حواریای که وقتی گفته شد عیسی زنده شده است، سرش را [به علامت ناباوری] تکان داد. برای متقاعدکردنِ توماس، عیسی زخمهای ناشی از مصلوبشدن را به او نشان داد و گفت: «انگشتت را اینجا بیاور و به دستانم نگاه کن، و دستت را بیاور و در پهلوی من بگذار، و بیایمان نباش، بلکه ایمان داشته باش!» (انجیل یوحنا ۲۰:۲۷). اما در درکِ امروزیِ این مفاهیم، توماس یک بیایمان، یعنی یک آتئیست که به وجودِ خدا اعتقاد ندارد، نیست؛ بلکه شخصی است که دچار تردید است و در نهایت متقاعد می شود. «توماسِ بیایمان» (Der ungläubige Thomas) تابلویی است که در آن توماس زخمِ نیزه را در بدنِ عیسایِ برخاسته از مرگ بررسی میکند. این اثر رنگ روغنی را حدودِ سالِ ۱۶۰۱ میلادی کاراواجو (Caravaggio) نقاشی کرد، شخصی که در واقع میکلآنژ مریزی (Michelangelo Merisi) نام داشت، و امروز این تابلو در گالریِ تصاویر در پارکِ سانسوسی (Park Sanssouci) در پوتسدام قابل مشاهده است.

تابلوی نقاشی با عنوان «توماسِ بیایمان» اثر کاراواجو
«از خدایان هیچ نمیدانم»
واژهٔ «آتئیسم» (Atheismus) را از یونانی گرفتهایم، اما درکِ «بیایمانی» (Unglauben) در یونانِ باستان و نیز در امپراتوریِ روم با امروز متفاوت بود. اعتقاد به خدایان برای انسان امری فطری تلقی میشد. زمانی خطرناک میشد که کسی میخواست خود را از آیینها و مناسکِ دینیِ رسمی کنار بکشد.
منابعِ باستانیِ چندانی دربارهٔ پدیدهٔ بیایمانی وجود ندارد. هیچ شخصیتِ باستانی هرگز خود را «آتئیست» (در زبان یونانی átheos و در حالت جمع جمع átheoi) ننامید. بنابراین ما فقط میتوانیم گفتمانهای باستانی را بررسی کنیم که آنچه را بهظاهر افکار، احساسات و رفتارهای átheoi بودند، آنگونه که توسط غیرِ átheoi به تصویر کشیده شدهاند، به ما منتقل میکنند. شواهدِ ادبی تقریباً منحصراً به نخبگانِ سیاسی و فکری مربوط میشوند و (بی)ایمانیِ مردمِ عادی را مستند نمیکنند. انواعِ دیگرِ منابع – بقایای باستانشناختی، سکهها، کتیبهها – چندان پربار نیستند: آنها اعمالِ دینی و ایمان به خدایان را ثبت میکنند، نه فقدانِ آن را.
مشکلِ دیگر این است که در آن زمان اصطلاحِ átheos بهروشنی تعریف نشده بود. طیفِ معناییِ átheos از بدنامکردنِ افرادی که گویا خارج از هنجارهایِ دینیِ زمانهٔ خود حرکت میکردند، بهعنوانِ «کافر»، تا آگنوستیسیسم، و تا انکارِ صریحِ وجودِ خدایان گسترده بود. در یونان باستان اتهامِ بی خدایی یا نداشتن خدا (Gottlosigkeit) معمولاً بهعنوانِ راهبردی برای تخریبِ شخصیت فهمیده میشد و فردِ متهم را بههیچوجه بهعنوانِ آتئیست به معنایِ امروزیِ آن معرفی نمیکرد.
در چندخداییِ (Polytheismus) یونانی- رومی، هیچ «کتابِ مقدس»ی وجود نداشت که مجموعهٔ الزامآورِ محتوایِ ایمانی را تعیین کند. کاهنان مراسمِ عبادی را انجام میدادند، اما نیایش برگزار نمیکردند، موعظه نمیکردند و هیچ سرزنشِ اخلاقیِ مبتنی بر آموزههایِ دینی به مردم نمیکردند. هیچ مقامِ حاکمی وجود نداشت که هرگونه «سنت گرایی اعتقادی» یا به عبارتی ارتدوکسی را تحمیل کند؛ نقشِ کاهن یک دعوتِ روحانی نبود، بلکه یک منصب در جامعه بود. جنگها هرگز توسط یونانیان و رومیان بهعنوانِ جنگهایِ دینی به نامِ خدایان به راه نمیافتاد.
اعتقاد به وجودِ خدایان بهعنوانِ حالتِ طبیعی و موردی معمولی و روزمره تلقی میشد. در قرنِ چهارم پیش از میلاد، افلاطون فیلسوف مشهور در کتاب «قوانین» (Nómoi) خود از «این واقعیت که همهٔ یونانیان و بربرها باور دارند که خدایانی وجود دارند» سخن میگوید. سیسرون (Cicero)، سخنورِ رومی، در «دربارهٔ ماهیتِ خدایان» (De natura deorum) میگوید: «این واقعیت که خدایانی وجود دارند در همه [انسانها] به طور فطری و گویی در روح آنها حکشده است. دربارهٔ ماهیتِ آن خدایان نظرات متفاوت است؛ اما وجودشان توسط هیچکس انکار نمیشود.»

آکروپلیسِ آتن با معابدِ مختلفش – از جمله پارتنون در بالا سمت راست – تصویری از اهمیتِ دین در یونانِ باستان ارائه میدهد. تنها عدهٔ کمی علناً تردیدِ خود را در وجودِ خدایان ابراز میکردند. لئو فون کلنتسه (Leo von Klenze) این بازسازیِ آرمانی را در سال ۱۸۴۶ نقاشی کرد.
با توجه به چنین شواهدی، این نتیجهگیری به ذهن انسان بسیار نزدیک است که بیایمانی در آن زمان بهعنوانِ انحراف از هنجار، شاید حتی بهعنوانِ جرم، دیده میشد. از آنجا که اجتماع سیاسی در اساس به منزلهی یک اجتماع فرهنگی تصور میشد، فقدانِ ایمان به خدایان میتوانست حداقل بهطورِ نظری بهعنوانِ تهدیدی برای دولت و جامعه تلقی شود – نه بهخاطرِ آنچه آتئیستها ممکن بود در خلوت خود بیندیشند، بلکه به این دلیل که آنها از طریقِ اظهارات یا رفتارهایشان بهطورِ بالقوه انسجامِ جامعه را به خطر میانداختند.
آتئیسم در مجموعه قوانین باستانی جرم محسوب نمیشد
با این حال، هیچ قانونی علیه آتئیسم وجود نداشت؛ حتی مجموعه قوانین «کدکس تئودوسیوس» (Codex Theodosianus) (سال ۴۳۸ میلادی) که پس از مسیحیشدن امپراتوری روم شکل گرفت و شامل ممنوعیت همه فرقههای غیرمسیحی است، جرمی به نام «انکار خدایان» (Gottesleugner) نمیشناسد. البته این به آن معنا نیست که نمیشد علیه منکران خدا اقدام کرد.
در آتن کلاسیک تحت عناوین دیگر، مانند «کفر و بیدینی» (asébeia)، میشد – چنانکه مشهور است – علیه افراد اقامه دعوا کرد. با این حال، سرکوب دولتی علیه بیخدایی ادعایی در دوران باستان بسیار نادر باقی ماند، بهویژه چون مفاهیمِ درستکیشی (Rechtgläubigkeit) و ارتداد وجود نداشتند. بلکه باید فرض کرد که بیایمانی اساساً بهعنوان یکی از بسیاری از دیدگاههای ممکن نسبت به خدایان تلقی میشد، هرچند بهعنوان گونهای افراطی.
منابع باقیمانده تقریباً منحصراً به دولت شهر آتن (Polis Athen) در دوران کلاسیک (قرن پنجم و چهارم پیش از میلاد) مربوط میشوند؛ دربارهٔ نحوهٔ برخورد سایر دولتهای یونانی با آتئیستهای ادعایی چیزی نمیدانیم. روایتهای پراکنده و تا حدی ناقص، بینشهای جذابی به جریانهای فکری ارائه میدهند که دستکم شامل عناصری از آتئیسمی هستند که برای ما نیز قابل تشخیص است. با این حال، اینها فقط در حد روشنسازیهای مقطعی هستند که نتیجهگیریهای تعمیمپذیر را ممکن نمیسازند.

فیلسوف افلاطون معتقد بود که «همهٔ یونانیان و بربرها باور دارند که خدایانی وجود دارند» (نیمتنهٔ مرمرین، کپی رومی از اصلِ قرن چهارم پیش از میلاد).
برای مثال، در آنچه اصطلاحاً آن را «قطعهٔ سیزیفوس» (Sisyphos-Fragment) می خوانند، یعنی تنها بخش باقیمانده از نمایشنامهای که احتمالاً توسط سیاستمدار آتنی، کریتیاس (Kritias)، در اواخر قرن پنجم پیش از میلاد نوشته شده است، این فرضیه مطرح میشود که خدایان اختراع شدند تا از طریق ترس از قدرتهای برتر، مردم را به رعایت نظم اجتماعی وادار کنند، آن هم پس از آن که وضع قوانین به چنین هدفی نرسیده بود. این که آیا این یک دیدگاه رایج بود یا نه، بهدلیل فقدان شواهد بیشتر قابل ارزیابی نیست.
مفوم آسبیا (Asebie) [بی حرمتی به خدایان و مقدسات] در آتن کلاسیک یک جرم قابل پیگرد بود. تحت این مفهوم مبهم، برای مثال، دزدی از معابد، جادوگری و بیدینیِ تعریفنشده قرار میگرفت، و بنابراین طیف گستردهای از رفتارهای مختلف تا انکار خدا را در بر میگرفت. توجیه اقدام علیه جرائم ادعایی آسبیا، به خطر انداختن پایههای دینی پولیس و بنابراین خود جامعهٔ پولیس بود.
قانونگذاری مشخصی دربارهٔ آسبیا وجود نداشت؛ آسبیا آن چیزی بود که دادگاههای هیئت منصفه در هر مورد خاص آن را چنین میدانستند. بهدلیل ماهیت دوپهلویش، اتهام آسبیا وسیلهای کارآمد برای حذف مخالفان سیاسی یا روشنفکران ناخواسته بود؛ باید فرض کرد که در نزد شاکیان، اغلب ترکیبی از انگیزههای دینی و سیاسی رخ میداد که در آنها مسئلهٔ (بی)ایمانی نقشی فرعی بازی میکرد.
از آتن کلاسیک، محاکمات متعددی نقل شده است که در آنها افراد به آسبیا متهم شدند. در آغاز مجموعهای از اتهامات (که در کل مستندات ضعیفی دارند) به جرم آسبیا، فیلسوف طبیعی، آناکساگوراس (Anaxagoras)، دوستِ سیاستمدار برجستهٔ آن زمان، پریکلس (Perikles)، قرار داشت. گفته میشود این فیلسوف در اواخر دههٔ ۴۳۰ پیش از میلاد توسط سیاستمداری به نام کلئون (Kleon) به آسبیا متهم شد، زیرا ادعا کرده بود خورشید یک سنگ سرخگداخته است و بنابراین یک الوهیت نیست.
این را میتوان چنین تفسیر کرد که آناکساگوراس دستکم به وجودِ خدای خورشید، هلیوس (Helios)، اعتقاد نداشت. تلاش برای توضیح علمی یک پدیدهٔ آسمانی، در این تفسیر بهعنوان کفر دینی دیده میشود. امروزه پژوهشها عمدتاً بر این توافق دارند که اتهام علیه آناکساگوراس (که تاریخیبودنش مورد مناقشه است) یک محاکمهٔ سیاسی با هدف اصلی آسیبزدن به پریکلس بوده است.

فیلسوف آناکساگوراس خورشید را «سنگِ سرخگداخته» نامید. این برایش دردسر آفرید. اتهام این بود: او با این حرف، وجودِ خدای هلیوس را انکار میکند (فرسک، قرن اول میلادی).
جرائم دینی اغلب بهانهای برای اقامه دعوا هستند
اتهام آسبیا ممکن است بهعنوان بهانه انتخاب شده باشد، زیرا از یک سو بهقدر کافی مبهم بود تا بتواند همهٔ انواع ممکن سوءرفتار را پوشش دهد؛ از سوی دیگر، آسبیا بهعنوان یک جرم جدی، بهترین شانس موفقیت را برای شاکی فراهم میکرد. بههیچوجه روشن نیست که آناکساگوراس (Anaxagoras) واقعاً وجود قدرتهای الهی را انکار کرده باشد.
«از خدایان هیچ نمیدانم، نه اینکه چنین چیزها وجود دارند، و نه اینکه وجود ندارند.» این جمله که امروزه به عنوان ندانم گوی یا آگنوستیک طبقهبندی میشود و اثری که در غیر این صورت از دست رفته بود، یعنی «دربارهٔ خدایان» (Perì theon) با آن آغاز می شود، برای پروتاگوراس (Protagoras) سوفیست از آبدرا (Abdera) (حدود ۴۹۰ تا ۴۲۱/۴۱۱ پیش از میلاد) در دوران باستان این شهرت را به ارمغان آورد که یک átheos یا منکر وجود خدایان بوده است؛ با این حال، اثبات اینکه او واقعاً وجود خدایان را انکار کرده باشد، ممکن نیست.
گفته میشود علیه او نیز یک محاکمهٔ آسبیا اقامه شده بود، که در مورد او، محکومیت با سوزاندن کتابهایش همراه بوده است، یعنی آن چه که معادل بود با سانسور دولتیِ عقاید دینیِ انحرافی.
وضعیت منابعی که در اختیار داریم ما را دچار مشکل می سازد؛ نویسندگان بعدی گزارش میدهند که پروتاگوراس از آتن تبعید شد و بهسختی از مرگ جان بهدر برد. قدیمیترین شهادت دربارهٔ سوزاندن کتابهای پروتاگوراس، اثر «دربارهٔ ماهیت خدایان» سیسرون است که تقریباً۴۰۰ سال بعد نوشته شده است.
ظاهراً آنچه برای پروتاگوراس به بهای سنگینی تمام شد این بود که او دیدگاههایش را علناً بیان میکرد؛ او بهخاطر گسترش آموزههای «خداناباورانه» متهم شد، نه بهخاطر داشتن آنها. با این حال، بهدلیل وضعیت دشوار منابع، تاریخیبودن محکومیت پروتاگوراس بهطور قطعی مسلم نیست.
دیاگوراس به انکار خدایان متهم میشود
«هر کس دیاگوراسِ ملیِسی را بکشد، یک تالان [معادل حدود ۲۶ کیلوگرم نقره] دریافت میکند.» این فراخوانِ قتل که در نمایشنامهٔ «پرندگان» اثرِ آریستوفان (Aristophanes) (۴۱۴ پیش از میلاد) نقل شده است، علیه دیاگوراس از میلوس، شاعری که گمان میرود از حدود ۴۳۰ پیش از میلاد در آتن زندگی میکرد، صادر شده است.
در دوران باستان، او بهعنوان خدا نشناس مطلق (átheos) شناخته و بیش از هر شخصیت دیگری با انکار خدایان مرتبط دانسته میشد. دیاگوراس حتی در زمان حیاتش بهعنوان کسی که به خدایان حمله میکرد شناخته شده بود، چنانکه آریستوفان ارجاعاتی به او را در چندین کمدیِ معاصرش نشان میدهد.
در واقع، منابع مختلف گواهی میدهند که دیاگوراس – احتمالاً در سال ۴۱۵ پیش از میلاد – محکوم و از آتن تبعید شد، اما بههیچوجه نه بهخاطر انکار وجود خدایان. اتهام آسبیا در واقع حملهای بود به آیین رازآمیزِ الههٔ دیمیتر (Göttin Demeter) در منطقه ای نزدیک به نام الئوسیس (Eleusis)، که برای جامعهٔ دولت شهر آتن اهمیت بسیار زیادی داشت. گفته میشود دیاگوراس افراد دیگری را متقاعد کرده بود که در آیینهای رازآمیز الئوسینی وارد نشوند.

الهههای دیمیتر (Demeter) (چپ) و پرسفونه (Persephone) (راست) با تریپتولموس (Triptolemos) (نقشبرجستهٔ نذری از الئوسیس (Eleusis)، حدود ۴۴۰ پیش از میلاد). گفته میشود دیاگوراس پیروانِ دیمیتر را از شرکت در آیینها بازداشته است.
دیودوروس (Diodor) (قرن اول پیش از میلاد) کاملاً صریح میگوید که از دیاگوراس بهخاطر عمل آسبیا گزارش داده شده بود، او از آتن گریخت و برای مرگش جایزهای به مبلغ یک تالان تعیین شد. مبلغ بالا نشان میدهد که این جرم چقدر جدی گرفته میشد. او با حملهاش به آیینهای رازآمیز میتوانست بهمعنای اصلی کلمه، خدانشناس (átheos)، یعنی « محروم از لطف خدا » (gottverlassen) به شمار آید، اما نه بهمعنای بعدی اصطلاح átheos، یعنی منکر خدا. جرم قابل مجازات آسبیا بود، اما دیاگوراس دقیقاً به انکار وجود خدایان متهم نشد. درواقع، در پژوهشهای امروزی، این نظر بهطور فزایندهای غالب میشود که اصلاً فقط نویسندگان باستانیِ متأخر بودند که دیاگوراس را بهعنوان منکرِ نمادینِ خدا معرفی کردند. بیایمانیای که به او نسبت داده شد، نمیتواند بدون شک اثبات شود؛ در زمان حیاتش، مشهورترین آتئیست دوران باستان ظاهراً جرمش فقط مسخرهکردن خدایان بود.
همانند آتن، در امپراتوری روم نیز انکار قدرتهای الهی با تصورات نظمِ دولت و جامعه در تضاد بود. جامعهٔ سیاسی را باید بهنوعی جامعهٔ آیینی فهمید، از این رو فقدان ایمان به خدایان میتوانست بهعنوان تهدید تلقی شود. فرمانروایی روم بهعنوان تقدیرشده توسط خدایان درنظر گرفته میشد، چنانکه شاعر ویرژیل (Vergil) در حماسهٔ ملی روم، «آنهاید» (Aeneis)، از زبان ژوپیتر (Jupiter)، خدای بزرگ، میگوید: «من برای آنها امپراتوریای تعیین میکنم که برای همیشه پایدار بماند.»
برای ظهور و موفقیت پایدار روم، احترام به خدایان از طریق انجام صحیح اعمال آیینی، مطابق با قواعد و سنتهای برقرارشده توسط نیاکان، تعیینکننده تلقی میشد. نتیجه این است که دولت زمانی آسیب میبیند که وظایف دینی نادیده گرفته شوند، که باید استدلالی مؤثر برای رعایت مقررات دینی بوده باشد. در نتیجه، تعجبآور نیست که پس از آشفتگیهای چنددههٔ جنگهای داخلی قرن اول پیش از میلاد، تجدید آیینهای سنتی اولویت ویژهای برای نخستین امپراتور روم، آگوستوس (Augustus)، بود.

در سکونتگاهِ رومیِ سوفتولا (Sufetula) در تونسِ امروزی، بقایای معابدِ تثلیثِ کاپیتولی (kapitolinische Trias) (از چپ) ژوپیتر (Jupiter)،یونو (Juno) و مینروا (Minerva) دیده میشود.
هر کس خدایان را محترم نشمارد، امپراتور را زیر سؤال میبرد
این واقعیت که امپراتوران روم حتی در زمان حیاتشان بهعنوان الوهیت پرستیده میشدند و اغلب پس از مرگ در زمرهٔ خدایان قرار میگرفتند، نیز قابل توجه است. یک átheos که هیچ خدایی و بنابراین هیچ امپراتورِ الوهیتیافتهای را به رسمیت نمیشناخت، تحت سوءظن قرار میگرفت که مشروعیت امپراتوری را زیر سؤال میبرد، بهویژه که او هالهٔ مقدس امپراتور را در نقشش بهعنوان کاهن اعظم دین دولتی روم (pontifex maximus) و بنابراین نقش محوریاش بهعنوان میانجی میان خدایان و جمعیت امپراتوری را نیز به چالش میکشید. در اینجا حتی ممکن است جرم خیانت به امپراتور (Majestätsverbrechen) نیز مصداق پیدا کرده باشد.
شایان ذکر آن خطر بالقوهای است که خداناباوری از نظر تئوری برای کل جامعه ایجاد میکرد. pietas، یعنی «تقوا و پرهیزکاری» یا «رفتار وظیفهشناسانه» نسبت به خدایان، و همزمان نسبت به خانواده و بعدها نسبت به امپراتور، از آغاز بخشی محوری از زندگی رومی بود. تقوا (pietas) در پیوند نزدیک با سایر فضایل حامی دولت، از جمله عدالت، دیده میشد. سیسرون معتقد است که «بینظمی و آشفتگی بزرگ زندگی» پیامدهای از دست رفتن تقوا (pietas) است. فقدان pietas، مثلاً از طریق انکار خدایان، میتوانست در نتیجه به فروپاشی کامل جامعهٔ بشری منجر شود.
کاملا روشن است که خداناباوری میتوانست بهطور بالقوه تهدیدآمیز تلقی شود، بهویژه در زمانهای بیثباتی سیاسی. نادیدهگرفتن خدایان میتوانست انسجام جامعه و بنابراین ثبات امپراتوری روم را به خطر بیندازد. انکار خدایان، از جمله امپراتورانِ الوهیتیافته، با مبانی درک دولت و جامعهٔ رومی در تضاد بود، اما تا زمانی که بیان نمیشد، نادیده میماند. برای رومیان، عمل دینی تعیینکننده بود. فقط چنین چیزی بود که میتوانست در صورت لزوم از مردم مطالبه شود؛ در مقابل، احساسات دینیِ واقعی یک فرد، حالا چه وجود داشتند و چه ظاهری بودند یا وجود نداشتند، ، نقشی بازی نمیکردند و مستند نمیشدند.
با وجود اهمیت برجستهٔ انجام وظایف دینی و خطرات ناشی از نادیدهگرفتن آنها، هیچ قانونی علیه آتئیسم وجود نداشت، و تا آنجا که میتوانیم تشخیص دهیم، فقدان ایمان به خدایان در روم هرگز تحت پیگرد قرار نگرفت. معادل رومی برای محاکمات آسبیای آتنی وجود نداشت.
جملهای که تاریخنگار تاسیتوس (Tacitus) به امپراتور تیبریوس (Tiberius) (۱۴ تا ۳۷ میلادی) نسبت میدهد، ممکن است در این زمینه بازتابدهندهٔ نظری رایج باشد: «رسیدگی به توهین به خدایان را باید به خود خدایان واگذار کرد.» نه ارادهای وجود داشت و نه امکانی برای نظارت بر بیایمانیِ خصوصی.

امپراتورانِ روم بهعنوان کاهنِ اعظمِ دینِ دولتی (pontifex maximus) نیز بودند. در اینجا امپراتور مارکوس اورلیوس (با سرِ پوشیده) در یک مراسمِ قربانی (نقشبرجسته، قرن دوم میلادی).
ایمان کمتر از شرکت در آیینها اهمیت دارد
در دوران باستانِ یونانی- رومی، معمولاً هیچ الزامی برای شرکت در آیینهای دینی وجود نداشت؛ تنها مورد غیرقابل انکاری که در آن شرکت در قربانیها اجباری بود و امتناع از آن مجازات میشد، فرمانِ کوتاهمدتی بود که امپراتور دسیوس (Decius) در سال ۲۴۹ میلادی صادر کرد. این فرمان همهٔ ساکنان امپراتوری را موظف میکرد برای خدایان قربانی کنند و بدون استثنا خطاب به همهٔ مردم بود؛ هیچ نشانهای وجود ندارد که مثلاً افراد بیایمان بهطور خاص مخاطب قرار گرفته باشند. مقامات به انجامِ عملِ اجتماعیِ قربانی کردن بسنده میکردند؛ پرسشِ اینکه آیا فرد به خدایان اعتقاد دارد یا نه، مورد توجه نبود.

یک محکوم به مرگ بهعنوانِ غذا به شیرها انداخته میشود. گفته میشود مسیحیان نیز به این شکل در عرصه جان باختهاند. آنها تحتِ امپراتورانِ مختلف به دلایلِ حقوقیِ گوناگون اعدام شدند (موزائیک از لیبی، قرن سوم میلادی).
هدف این اقدام، احیای آیینهای کهنِ دولتی روم بود که در مرکز آنها انجام اعمال آیینی قرار داشت. قربانی همزمان بهعنوان ابراز وفاداری به امپراتور جدید خدمت میکرد، امپراتوری که در جنگ داخلی خونینی پیروز شده بود. یگانگیِ فرمانِ دسیوس نشان میدهد که عدم شرکت افراد در اعمال آیینی، از دیدگاه دولت روم، بهخودیخود مشکلساز تلقی نمیشد.
اینکه مسیحیانِ باستانی بهعنوان آتئیست یا átheoi در نظر گرفته میشدند، تقریباً منحصراً در متونِ مسیحی نقل شده است که باید با احتیاط مور ملاحظه قرار گیرد. نویسندگان مسیحی نیز بهنوبهٔ خود غیرمسیحیان را بهعنوان بی خدایان یا átheoi و خدایانشان را بهعنوان «دیو یا موجودات اهریمنی» (Dämonen) بدنام میکردند؛ قابل توجه است که این اتهام علیه بدعتگذاران مسیحی نیز مطرح میشد، کسانی که «خدای درست» را به شیوهٔ نادرست میپرستیدند.
بیایمانیِ باستانی بهسختی قابل درک است؛ اصطلاحات و مفاهیم را نمیتوان بهسادگی با تصورات مدرن یکسان دانست. ظاهراً نه بیایمانی بهخودیخود، بلکه تأثیرات آن بر جامعهٔ آیینی بهعنوان خطرناک طبقهبندی میشد. با این حال، از منابع، پیگرد و جستجوی سیستماتیک برای یافتن بیایمانان استنباط نمیشود.
▪️دکتر الکساندرا اپینگر مورخِ تاریخ باستان است. از سال ۲۰۲۳، او بهعنوان کارشناسِ جذبِ فعال در دفترِ توسعهٔ استراتژیکِ دانشگاهِ فنیِ براونشوایگ فعالیت میکند.
Literatur
Tim Whitmarsh, Battling the Gods. Atheism
in the Ancient World. New York 2015.

|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
ایراناینترنشنال
در ادامه محاکمه سه ایرانی متهم به جاسوسی و برنامهریزی برای آسیبرساندن به خبرنگاران ایراناینترنشنال، مصطفی سپهوند در دادگاه لندن گفت سپاه از او خواسته بود دستوپای کامبیز حسینی را بشکند و مجتبی پورمحسن را بزند تا نوشتن درباره حکومت را متوقف کند و او آن را از ترس پذیرفته بود.
سپهوند پنجشنبه ۳۰ مهر، در ادامه سومین هفته محاکمه سه ایرانی در دادگاه سلطنتی وولویچ لندن، در جایگاه شهود به پرسشهای تایرون اسمیت، وکیل مدافع خود درباره پیامها، تماسها و رفتوآمدهایش به نشانیهای افراد هدف پرونده پاسخ داد. او بارها گفت وعدههایش برای انجام ماموریت، رفتن به نشانیها و درخواست پول، برای بازی دادن سپاه بوده است.
در جلسه بعدازظهر، جونز، وکیل دادستانی، این توضیح را به چالش کشید و گفت سپهوند اکنون با ادعای بازی دادن سپاه، میکوشد گفتهها و اقدامات خود را توجیه کند. سپهوند این ادعا را رد کرد و گفت قصد آسیب رساندن به افراد هدف را نداشته است.
سپهوند در پاسخ به پرسشهای جونز تایید کرد که از او خواسته بودند مجتبی پورمحسن، کامبیز حسینی، آلون فاراگو و جاناتان ترنر را هدف قرار دهد. او درباره نوع اقدام خواستهشده گفت از او خواسته بودند ترنر را بزند و بترساند، دستوپای حسینی را بشکند و پورمحسن را بزند تا نوشتن درباره حکومت را متوقف کند.
جونز گفت سپاه او را برای انجام این کار انتخاب کرده و او نیز پذیرفته است. سپهوند پاسخ داد پذیرفتن او به دلیل در خطر بودن خانوادهاش بوده، اما قصد داشته طرفهای ایرانی را بازی دهد.
وکیل دادستانی همچنین گفت سپهوند در پیامها بارها وعده انجام کار را داده و آن را به دریافت پول مشروط کرده است. سپهوند گفت این وعدهها در حد حرف بوده و به آنها عمل نکرده است.
سپهوند، فرهاد جوادیمنش و شاپور قلعهعلیخانی نوری اتهامهای خود را رد کردهاند. دادستانی میگوید آنها برای دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی اطلاعات جمعآوری کردهاند تا زمینه اعمال خشونت شدید علیه افراد هدف، از جمله مجتبی پورمحسن و کامبیز حسینی، روزنامهنگاران ایراناینترنشنال، فراهم شود.
فعالیت نوید در سفارت و درخواست پول برای گذرنامه
اسمیت در بررسی پیام ۱۳ فروردین ۱۴۰۴ سپهوند به نوید، از او پرسید چرا گفته بود منتظر تماس است و فردی را نزد او میفرستد.
سپهوند توضیح داد نوید در برابر دریافت ۸۰۰ پوند ترتیب صدور گذرنامه خارج از نوبت را به او میداد. به گفته او، فرد متقاضی میخواسته ۳۰۰ پوند بپردازد، اما نوید گفته بود نمیتواند به او کمک کند.
او در بخش دیگری از اظهاراتش گفت نوید بهصورت داوطلبانه در سفارت جمهوری اسلامی کار میکرده است. سپهوند در توضیح این موضوع مدعی شد یک فرد مسیحی نمیتواند مستقیما برای سفارت کار کند.
اسمیت پرسید چرا سپهوند با کسی همکاری میکرد که بنا بر روایت خودش، به او آسیب رسانده بود. سپهوند پاسخ داد: «چون نمیخواهم به خودم یا خانوادهام آسیب بزند.»
سپهوند همچنین گفت پدر نوید از چهرههای بلندپایه در ایران است و اعضای خانوادهاش برای حکومت کار میکنند. او مدعی شد نوید اطلاعات زیادی درباره زندگیاش در لندن داشته و همین موضوع باعث ترس او شده بود.
سپهوند در جلسه روز قبل گفته بود در سفارت با نوید امامی دیدار کرده و او را خبرچین سپاه و تامینکننده نشانیها معرفی کرده بود. او در همان جلسه گفته بود اطلاعات مربوط به نوید را امین در اختیارش گذاشته است.
هدیه ۴۰ هزار پوندی و کمک به خرید خودرو
اسمیت درباره پیام هشتم فروردین سپهوند به نوید پرسید که در آن گفته بود برای دیدنش به سفارت میرود. سپهوند گفت میخواسته نشان دهد رابطه دوستانهای با او دارد.
وکیل مدافع همچنین درباره فرستادن آگهی یک مرسدسبنز مدل ۲۰۲۴ برای نوید پرسید. سپهوند گفت نوید به او گفته بود ۴۰ هزار پوند هدیه گرفته و میخواهد خودرو بخرد. او توضیح داد به دلیل آشناییاش با خودرو، پذیرفته بود به نوید کمک کند.
به گفته سپهوند، او نوید را به «حمید کارز» در منچستر معرفی کرده بود و نوید یک جاگوار مدل ۲۰۱۷ با شش هزار پوند پیشپرداخت نقدی و اقساط ماهانه ۶۵۰ پوند از او خریده بود.
اسمیت بار دیگر پرسید چرا با وجود ترسی که از نوید توصیف میکند، به او کمک کرده است. سپهوند گفت میخواسته رابطهشان دوستانه بماند تا نوید به او یا خانوادهاش آسیب نزند.
اشاره به روزنامهنگاری در ترکیه
در بررسی پیامی به قربانی درباره حلوفصل موضوع فرد دیگری، سپهوند گفت با یک روزنامهنگار در ترکیه نیز همان کار را میکردند.
او سپس گفت به فرد مورد اشاره کمک کرده، برای رفتن همسر و فرزندان او به ترکیه کمک کرده است و خود آن فرد به هلند رفته است.
تماس نوید و ادعای حضور پلیس
سپهوند در بخش دیگری از اظهاراتش گفت نوید پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ با او تماس گرفته بود.
به روایت سپهوند، نوید گفته بود فردی ۳۰ هزار پوند از او برداشته و از سپهوند خواسته بود برای پسگرفتن پول کمک کند. سپهوند گفت به دلیل ناتوانی جسمی، این درخواست را نپذیرفته بود.
او مدعی شد هنگام تماس، پلیس همراه نوید بوده است. وقتی اسمیت درباره دلیل این برداشت پرسید، سپهوند گفت نوید درباره محل رفتوآمد و کارهایش سوالهای زیادی میپرسیده و تلفن را روی بلندگو گذاشته بود تا صدایش شنیده شود.
سپهوند همچنین مدعی شد دو روز بعد پلیس او را تعقیب کرده و افرادی در راهروی ساختمان، حضور خود را با تعمیر اینترنت توضیح داده بودند. در پاسخ به پرسش اسمیت، او تایید کرد باور داشته است پلیس تعقیبش میکند.
اسمیت در جلسه بعدازظهر به بخشی از بازجوییهای پلیس پس از بازداشت سپهوند در سوم مه ۲۰۲۵ اشاره کرد که در آن گفته بود همان افرادی که با آنها در ارتباط بوده، او را به پلیس لو دادهاند. سپهوند توضیح داد منظورش نوید امامی بوده و مدعی شد او به دلیل انجام ندادن ماموریت، سپهوند را به پلیس بریتانیا لو داده است.
سپهوند همچنین گفت افرادی از سفارت جمهوری اسلامی برای ملاقات با او به زندان رفتهاند، اما از دیدار با آنها خودداری کرده است.
او در جریان پرسشهای دادستانی نیز بارها نام نوید امامی را مطرح کرد و پرسید او کجاست. جونز در پاسخ گفت نوید امامی ارتباطی با این پرونده ندارد.
جستوجوی اطلاعات خبرنگاران با چتجیپیتی
در آغاز جلسه، اسمیت پیامهای سپهوند و مصطفی قربانی درباره نشانیهای افراد هدف و جستوجو در چتجیپیتی را مرور کرد.
سپهوند گفت برای یافتن اطلاعات یک روزنامهنگار از چتجیپیتی پرسیده و مشخصات قربانی را نیز وارد کرده بود تا نتیجه را برای او بفرستد. او گفت قصد داشته نشان دهد اطلاعات نشانیهایی که به او دادهاند اشتباه است.
در یکی از پیامهای هفتم اسفند ۱۴۰۳، سپهوند به قربانی گفته بود چون فرد مشهوری نیست، چتجیپیتی نمیتواند اطلاعاتی درباره او پیدا کند.
اسمیت همچنین جستوجوی اطلاعات پورمحسن را مطرح کرد. در مطالب مرورشده، اطلاعاتی درباره زندگی او آمده بود، اما نشانی خانه و محل کارش ارائه نشده بود. سپهوند گفت این جستوجوها را در فوریه یا مارس انجام داده بود تا نشان دهد پیدا کردن این افراد دشوار است.
وکیل مدافع از او پرسید چرا در پیامهای متعدد تاکید میکرد نشانیها اشتباهاند و آیا معمولا حرفهایش را تا این اندازه تکرار میکند. سپهوند پاسخ منفی داد و گفت اسمیت شیوه کار سپاه را نمیشناسد.
سپهوند در جلسه روز قبل گفته بود نشانیها درست بودهاند، اما در پیامهایش آنها را نادرست جلوه میداده است.
پرسشهای دادستانی درباره نشانی ترنر و پورمحسن
جونز در جلسه بعدازظهر، اطلاعات فرستادهشده درباره جاناتان ترنر را مرور کرد؛ از جمله تصاویر و نشانی در چنسری لین لندن. او همچنین به پیامی درباره شکستن دستوپای ترنر اشاره کرد. سپهوند گفت نشانی کامل را داشته، اما به آن محل نرفته و موضوع را دنبال نکرده است.
سپهوند گفت به طرفهای ایرانی گفته بود آن منطقه امنیتی است و نمیتواند به آنجا برود و آنها بعدتر از او خواسته بودند موضوع را پیگیری نکند. جونز پرسید چرا سپهوند از جوادیمنش درباره شناختن آن فرد یا نشانیاش سوال کرده بود. سپهوند پاسخ داد تلفنش تحت نظارت بوده است.
وکیل دادستانی گفت سپهوند از پیدا نشدن تصاویر آن محل استفاده میکند تا روایت خود را با شواهد موجود تطبیق دهد. سپهوند این ادعا را رد کرد و گفت در مدت شش ماه کسی آسیب ندیده و این نتیجه کاری بوده که او انجام داده است.
در بررسی رفتن به نشانی منتسب به پورمحسن در مالتهاوس کورت، سپهوند تایید کرد به آنجا رفته، عکس گرفته و برگشته است، اما گفت در محل منتظر نمانده بود. جونز گفت اطلاعات نشانی بهروز نبوده و پورمحسن در آنجا زندگی نمیکرده، با این حال سپهوند به محل رفته و عکس گرفته است.
سپهوند گفت این کار را برای بازی دادن طرفهای ایرانی انجام داده است. او همچنین مدعی شد نوید امامی اطلاعات اولیه نشانیها را در اختیار آنها گذاشته بود و آنها با استفاده از گوگلمپ نشانیها را برای او میفرستادند.
او گفت اگر قصد پیدا کردن پورمحسن را داشت، میتوانست به ایراناینترنشنال برود. جونز پرسید چگونه میتوانست در استودیوی تلویزیون به او حمله کند. سپهوند گفت چنین کاری در خیابان ممکن بود. جونز در ادامه گفت برای این کار، لازم بود رفتوآمدهای او زیر نظر گرفته شود.
پیامهایی درباره دشواری کار و هزینههای انجامنشده
اسمیت پیامهایی را مرور کرد که سپهوند پس از رفتن به کینگستون برای قربانی فرستاده بود. او در این پیامها گفته بود در محل سه کسبوکار وجود دارد، جایی برای پارک، انتظار یا ایستادن نیست و باید دستکم یک هفته به آنجا رفت. در یکی از پیامها گفته بود: «کار سادهای نیست، پای جان یک نفر در میان است.»
سپهوند در دادگاه گفت محل را امنیتی توصیف کرده بود تا انجام کار را دشوار و خطرناک نشان دهد، در حالی که به گفته خودش، چنین وضع امنیتی وجود نداشت.
اسمیت درباره مطرحکردن هزینه همراهبردن یک هکر پرسید. سپهوند گفت ترتیبی برای آمدن هکر نداده بود و موضوع پول را مطرح کرده بود، چون ناتوانی حاجی در پرداخت، نقطهضعف او بود. به گفته سپهوند، پس از این درخواست به او گفته بودند تنها به محل برود.
در پیام دیگری، سپهوند گفته بود هزار یا دو هزار پوند برای چنین کاری کافی نیست و باید ۲۰ یا ۳۰ هزار پوند پرداخت شود تا اگر گرفتار دردسر شد، دستکم پولی در اختیار داشته باشد.
او در پیامهای نهم اسفند نیز از کرایه خودرو، رفتن به نشانیهای مختلف و تمامشدن هزار و ۲۰۰ پوندی گفته بود که همراه داشته است. اسمیت پرسید آیا واقعا خودرو کرایه کرده و این مبلغ را خرج کرده بود. سپهوند پاسخ منفی داد و گفت میخواسته نشان دهد هزینه کرده است.
در بررسی پیامهای بعدی، اسمیت درباره ادعای خرجکردن بیش از هشت هزار پوند پرسید. سپهوند گفت این مبلغ را خرج نکرده بود.
او بارها توضیح داد اشارههای مکررش به پول برای دشوار جلوهدادن کار بوده است. سپهوند گفت باور نداشته حاجی و سپاه مبلغ کامل ۱۵۰ هزار پوند را به او بپردازند.
اختلاف بر سر ترجمه پیامها و منشا پول دریافتی
در جلسه بعدازظهر، جونز به پیامی اشاره کرد که به گفته او، سپهوند در آن از خطر بازداشت در بریتانیا و آزاد بودن در ایران سخن گفته بود. وکیل دادستانی گفت سپهوند این کار را برای امکان بازگشت به ایران انجام میداده است. سپهوند این برداشت را رد کرد و به ترجمه واژه «آزاد» اعتراض کرد.
جونز همچنین گفت سپهوند در پیامش به غیرقانونی بودن کار و مجازات سنگین آن اشاره کرده بود. سپهوند ابتدا گفت چنین عبارتی نگفته و ترجمه پیامها دستکاری شده است. وقتی قاضی پرسید آیا گفتن این عبارت را انکار میکند، پاسخ داد نمیداند و نمیتواند به یاد بیاورد.
وکیل دادستانی سپس گفت سپهوند برای انجام کار ۱۵۰ هزار پوند مطالبه کرده بود. سپهوند پاسخ داد اگر میخواست پول را بپذیرد، همان ۳۰ هزار پوند را میگرفت. او بار دیگر گفت درخواست پول راهی برای استفاده از نقطهضعف حاجی بوده است.
جونز به مبلغ ۳٬۹۴۵ پوند پرداخت و گفت بنا بر روایت سپهوند، این تنها پولی بوده که از سپاه دریافت کرده است. سپهوند منشا این پول را فروش خودروهای توقیفشده خود در ایران دانست.
وکیل دادستانی به مدارک توقیف دو خودروی پژو و پراید در ارتباط با پرونده سرقتهای ایران و پیامهایی اشاره کرد که سپهوند در آنها همچنان خواهان صدور حکم و آزاد شدن خودروهایش بود. او پرسید چگونه حکومتی که به گفته سپهوند اعضای خانوادهاش را کشته و خودش را تهدید کرده، خودروهای او را فروخته و پولش را فرستاده است.
سپهوند گفت منظورش در پیامهای مربوط به آزاد شدن خودروها، رفع محدودیت پلاکها و مدارک آنها در سامانه بوده است. جونز این توضیح را رد کرد و گفت پیامها درباره پلاک نیستند. سپهوند بر این گفته پافشاری کرد که پول دریافتی از فروش خودروهای خودش بوده است.
فیلمبرداری در کینگستون همراه نوری
در بررسی دادههای تلفنی و تصاویر مربوط به لندنرود، سپهوند گفت ۱۴ اسفند ۱۴۰۳ همراه نوری به کینگستون رفته بود.
اسمیت به تصاویر ثبتشده در تلفن نوری و ارسالشده برای سپهوند اشاره کرد و ویدیویی از ساختمان «اسمیت» در لندنرود به دادگاه نشان داده شد.
سپهوند گفت نوری در خانه او بوده و به او گفته بود میخواهد فیلم بگیرد. او در شرح حضورش در محل گفت پس از فیلمبرداری در کلیسایی روبهرو نشسته، یک ساعت بعد دوباره فیلم گرفته و فرستاده و سپس برای خرید غذا به فروشگاه لیدل رفته بود.
در پیام سپهوند به قربانی نیز آمده بود که هر ساعت تصویر گرفته است. سپهوند در دادگاه گفت از خبرنگار عکسی نگرفته بود.
وکیل مدافع سپس درباره تصاویر و جستوجوی نقشه در ۲۱ اسفند پرسید و اینکه چرا یک هفته پس از فیلمبرداری، دوباره نشانی کینگستون را بررسی کرده بود.
سپهوند گفت حاجی از او خواسته بود دوباره به کینگستون برود و نشانی را محل زندگی فرد موردنظر معرفی کرده بود. او مدعی شد از این میترسیده که در صورت نرفتن، به کسی آسیب برسد.
جونز در جلسه بعدازظهر، تصویر شرکتی با نام «نید ا فیکسر» در لندنرود را نشان داد و سپهوند تایید کرد به آن نشانی رفته و فیلم گرفته بود. وکیل دادستانی همچنین به مدرکی حاوی نام مدیر تولید شرکت اشاره کرد و گفت این اطلاعات بخشی از دستورهای دادهشده به سپهوند درباره فرد هدف بوده است.
سپهوند گفت دستورهایی به او داده بودند، اما آنها را بازی میداده است. جونز گفت او برای پیدا کردن محل تلاش کرده، ولی موفق نشده بود. سپهوند این ادعا را رد کرد.
وکیل دادستانی همچنین به پیام صوتی مفصلی خطاب به قربانی اشاره کرد که در آن سپهوند، پس از شکایت از نشانیها، گفته بود همراه دوستانش به محل میرود، هزینه آنها را میدهد، خودش نیز آنجا میایستد و سرانجام فرد هدف را پیدا میکند. جونز گفت از سپهوند انتظار میرفته مقدمات کار را فراهم کند و او نیز همین اقدامات را انجام داده است.
سپهوند پاسخ داد از او خواسته بودند فرد هدف را بزند، نه اینکه عکس بفرستد. او گفت باید ثابت میکرد به محل رفته و این کار را کرده است، اما اطلاعاتی ارائه نداده و تصاویرش فقط خیابان و درختان را نشان میدادهاند.
ادعای تلاش برای هشدار دادن به افراد هدف
اسمیت از سپهوند پرسید اگر سپاه به حل پرونده قضاییاش کمک میکرد و اعتراض به محکومیتش پذیرفته میشد، آیا به کسی آسیب میزد.
سپهوند با اشاره به کشتهشدن بستگانش و آسیبهایی که به گفته او به خودش و برادرش وارد شده بود، پاسخ داد: «برای آنها حتی به یک حیوان هم آسیب نمیزدم.» او گفت سپاه را بازی میداده و افزود: «من مامور رژیم نیستم.»
در بررسی پیامی که سپهوند در آن گفته بود دو روز به کینگستون میرود و در محل میایستد، او مدعی شد انتظار نداشته فرد موردنظر را پیدا کند. او گفت: «اگر آنها را میدیدم، میگفتم سپاه دنبال شماست و باید فرار کنید.»
سپهوند همچنین گفت وعده مراجعه به نشانیها را به این دلیل در پیامها تکرار میکرده که سپاه آنها را میخوانده است. او مدعی شد اگر اعلام نمیکرد همکاری میکند، قربانی و امین بازداشت یا کتک زده میشدند.
او گفت میخواسته از پیامهایش چنین برداشت شود که با قربانی اختلاف پیدا کرده است تا او را رها کنند.
در یکی از پیامها، قربانی با اشاره به حضور فردی به نام امین صالح گفته بود به او خواهد گفت سپهوند قصد رفتن به آمریکا دارد. اسمیت پرسید آیا سپهوند چنین برنامهای داشته است. او پاسخ منفی داد و گفت این حرف را برای رهاشدن از دست آنها گفته بود.
پرسش درباره اجبار و مطالبه دستمزد
جونز در جلسه بعدازظهر، ادعای سپهوند درباره اجبار و تهدید را در کنار درخواست پول قرار داد و پرسید اگر طرفهای ایرانی میتوانستند او را با تهدید وادار به انجام کار کنند، چرا باید به او پول میدادند. سپهوند پاسخ داد به دلیل ناتوانی جسمی به یک گروه نیاز داشته و به آنها گفته بود تشکیل چنین گروهی پول میخواهد.
در پاسخ به این پرسش که چرا سپاه باید وقت خود را صرف فردی کند که نمیخواهد ماموریت را انجام دهد، سپهوند مدعی شد هدف آنها بازگرداندن او به ایران و کشتنش بوده است. او گفت اگر ماموریت را انجام میداد، ممکن بود بازداشت و به ایران اخراج شود. جونز این توضیح را نیز به چالش کشید.
پذیرش مسئولیت چهار سرقت و تلاش برای کاهش محکومیت
در مرور پیامهای سپهوند به وحید مالمیر، او بار دیگر گفت مالمیر ارتباطی با سپاه نداشته و گفتوگوهای آنها به پرونده اصفهان مربوط بوده است.
در یکی از پیامها، سپهوند با سوگند به درگذشتگان خانوادهاش، مسئولیت چهار مورد سرقت را پذیرفته بود؛ چهار مورد از مجموع ۳۲ مورد مطرحشده در پرونده.
او در دادگاه گفت قصد داشته خودرویش را در لندن بفروشد و پول را برای خواهرش بفرستد تا به سه زندانی پرداخت شود و آنها بگویند نقش او به چهار سرقت محدود بوده است.
پیامهای فروردین و اردیبهشت نیز شامل تماسهای مالمیر و قربانی، پیگیری وضعیت پرونده و اقدامهای خواهر سپهوند برای تجدیدنظر و کاهش مجازات بود. او گفت خواهرش در این کار از سپاه کمکی نمیگرفته است.
اسمیت پرسید آیا قربانی در پیگیری پرونده اصفهان با سپاه کار میکرده یا با خود او. سپهوند پاسخ داد با او کار میکرده است.
در پیامی به قربانی، سپهوند از وعده حل پرونده شکایت کرده و گفته بود بهتر بود آن روز ۳۰ هزار پوند را تحویل میگرفت.
اسمیت همچنین پیامهایی را مطرح کرد که در آنها سپهوند گفته بود اگر پرونده قضاییاش حل شود، به نشانیها میرود و خبرنگار را میبیند. سپهوند در دادگاه گفت قصد انجام این کار را نداشته است.
روایت سپهوند از بازداشت و وضعیت روانی
در ادامه جلسه، اسمیت از سپهوند درباره بازداشتش به دست پلیس بریتانیا و ده یا یازده روز حضور در بازداشتگاه پلیس پرسید.
سپهوند از آسیب قدیمی زانو و مشکلات روانی خود گفت. او در پاسخ به پرسش وکیل مدافع درباره دشواری دوران بازداشت، گفت خاطرات آسیبزای گذشته بهطور ناخواسته برایش بازمیگشته است.
وقتی اسمیت پرسید آیا پزشکان در بریتانیا ابتلای او به نوع پیچیده اختلال استرس پس از سانحه را تشخیص دادهاند، سپهوند پاسخ مثبت داد.
او تایید کرد در برخی بازجوییها پاسخ داده و در برخی دیگر از اظهار نظر خودداری کرده است. سپهوند گفت نگران آسیبدیدن مادر و دیگر اعضای خانوادهاش بوده و از سابقه خودآسیبرسانی نیز صحبت کرد.
اسمیت در جلسه بعدازظهر بخشهایی از اظهارات سپهوند در بازجوییهای پلیس را مرور کرد که در آن گفته بود با طرفهای ایرانی در تماس بوده، اما قصد داشته آنها را بازی دهد. سپهوند این اظهارات را تایید کرد و گفت قصد ایجاد ناامنی در بریتانیا را نداشته است.
در بخش دیگری از بازجویی، سپهوند گفته بود خودش و خانوادهاش به دلیل انجام ندادن ماموریت در خطرند. او در دادگاه گفت از ابتدا میدانسته اگر کار را انجام ندهد، آنها کسی را خواهند کشت، اما با این حال ماموریت را انجام نداده است.
سپهوند همچنین گفت پیدا کردن خبرنگاران ایراناینترنشنال دشوار نبوده و به برنامه روزانه پورمحسن در ساعت چهار بعدازظهر اشاره کرد. اسمیت سپس این جمله او را از متن بازجویی خواند: «اگر میخواستیم کاری انجام بدهیم، میتوانستیم.» سپهوند در پاسخ به این پرسش که آیا قصد آسیب رساندن به افراد هدف را داشته، گفت: «نه».
توقف جلسه و تذکر قاضی درباره پاسخ به پرسشها
پرسشهای دادستانی چند بار با اعتراض سپهوند، صحبت کردن همزمان با جونز و پاسخهای بلند او به زبان انگلیسی متوقف شد. قاضی از او خواست آرام شود، به ترجمه پرسشها گوش دهد و به همان سوالی که مطرح شده پاسخ بدهد. جلسه برای مدتی نیز متوقف شد.
پس از ازسرگیری جلسه، قاضی گفت دفاع سپهوند مبنی بر تظاهر به همکاری، بازی دادن سپاه و ظن او به نقش نوید در معرفیاش به مقامهای بریتانیایی برای همه روشن است، اما او همچنان باید به پرسشهای دادستانی پاسخ دهد.
قاضی هشدار داد اگر سپهوند با قطع کردن صحبتها، فریاد زدن یا تکرار همان توضیحات از پاسخ دادن خودداری کند، هیات منصفه ممکن است نتیجه بگیرد که او پاسخی برای پرسشها ندارد. او و اسمیت از سپهوند خواستند از مترجم کمک بگیرد و به فارسی پاسخ دهد.
سابقه پرونده؛ وعده پول و ادعای اجبار
در جلسه ۲۰ مهر، پیامهایی بررسی شده بود که سپهوند در آنها از وعده ۱۵۰ هزار پوند و حل پرونده قضاییاش در ایران سخن میگفت. پیامهای او به نوید، با نام ذخیرهشده «برار سفارت»، نیز در همان جلسه مطرح شده بود.
در جلسه ۲۲ مهر، بخشهایی از بازجویی سپهوند خوانده شد که در آن از دریافت دو هزار پوند برای فیلمبرداری گفته، اما اقدام علیه خبرنگاران را رد کرده بود.
سپهوند در جلسه ۲۳ مهر نیز فردی به نام ابی را افسر سپاه و ساکن بریتانیا معرفی کرده و گفته بود او و مادرش را به مرگ تهدید کرده است.
دادستانی پیشتر دفاع سپهوند درباره اقدام از سر ترس و اجبار را رد کرده و وعده پول و کمک برای حل محکومیت کیفری او در ایران را در بررسی انگیزهاش مهم دانسته است. جوادیمنش و نوری نیز، بنا بر شرح دادستانی از دفاعیاتشان، حضور در محلها و تهیه تصاویر را پذیرفتهاند، اما میگویند از ارتباط این فعالیتها با دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی بیاطلاع بودهاند.
جلسه در حالی پایان یافت که سپهوند همچنان توضیح دادستانی درباره انگیزه مالی و منشا پول دریافتی را رد میکرد. ادامه رسیدگی برای دوشنبه، ساعت ۱۰ صبح، تعیین شد.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: بیستوپنج سال پس از آنکه ایالات متحده در ۷ اکتبر ۲۰۰۱، کمتر از یک ماه پس از حملات ۱۱ سپتامبر، به افغانستان حمله کرد، هنوز این پرسش باقی است: چگونه میتوان تاریخی را روایت کرد که قدرتی بزرگتر، مصرانه در پیِ پاککردنِ آن از حافظه است؟
لیلا کریستین نادر، نویسنده و ویراستار، در این مقاله که نخستین بخش از مجموعهای تازه در «لسآنجلس ریویو آو بوکس» است، پرده از یکی از عمیقترین و کمترشناختهشدهترین وجوهِ تاریخِ آمریکا برمیدارد: حضورِ همهجانبهٔ افغانستان در زندگیِ روزمرهٔ آمریکایی، و در همان حال، انکارِ نظاممندِ این حضور در آگاهیِ جمعیِ آمریکا. او این تناقض را «فراموشیِ امپراتوری» مینامد؛ پدیدهای که در آن، یک ملت همزمان همهجا و هیچجا حاضر است – در بودجههای کنگره، در فیلمهای هالیوود، در بازیهای ویدیویی، در تجهیزات پلیس محلی، و در روانهای زخمخوردهٔ هزاران کهنهسرباز – اما هرگز بهعنوان یک تاریخِ انسانیِ کامل به رسمیت شناخته نمیشود.
نادر با تکیه بر خاطرات شخصی خود – از کودکیاش در میانِ جامعهٔ مهاجران افغان در نیویورک، از پدری که بهعنوان «مجاهدِ رسانهای» در دههٔ ۱۹۸۰ روایتِ افغان را به رسانههای آمریکایی وارد میکرد، و از زندگیاش در همسایگیِ کهنهسربازی با تشخیصِ اختلالِ استرسِ پس از سانحه و مدیری از صنعتِ تسلیحات – این مقاله را به کاوشی در ماهیتِ حافظه، قدرت و روایت تبدیل میکند. او با استناد به جیمز بالدوین، تونی موریسون و ادوارد سعید، نشان میدهد که چگونه آمریکا برای حفظِ «بیگناهیِ» خود، ناچار است فراموش کند – و چگونه این فراموشی، نه یک غفلت، بلکه یک ساختارِ فعالِ قدرت است که در آن، افغانها هر بار به شکلی تازه بازآفرینی میشوند: گاهی «مبارزانِ آزادی»، گاهی «تروریستهای قرون وسطایی»، و امروز «مهاجرانی از جهنم».
آنچه او نوشته، دعوتی است به مقاومت در برابرِ این فراموشی؛ مقاومتی از طریق روایت، خاطره و هماندیشیِ جمعی. نادر از راهاندازی ستونی در «لسآنجلس ریویو آو بوکس» خبر میدهد که در آن، نویسندگان و پژوهشگران افغانتبار، ردپاهای محوشدهٔ افغانستان را در تاریخ و فرهنگ آمریکا میکاوند و ضدفَلسفهای در برابر «سرکوب شدن حافظه تاریخی» میسازند. و در نهایت، با تصویری از فرشی افغانی که روی چمن پهن میشود و چایی که بیش از حد نوشیده میشود، از خوانندگان دعوت میکند تا در این هماندیشیِ مشارکتی شریک شوند.
این مقاله نخستین بخش از ستونی تازه است که بیستوپنجمین سالگرد تهاجمِ آمریکا به افغانستان در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ را گرامی میدارد. این مجموعه که توسط لیلا کریستین نادر، ویراستار لسآنجلس ریویو آو بوکس، سازماندهی شده است، شامل مشارکتهایی از نویسندگان، هنرمندان و پژوهشگران افغان است که پیشینهها و عواقب جنگ جهانی علیه تروریسم و نزدیک به یک قرن جنگهای امپراتوری آمریکا در افغانستان را میکاوند – تاریخی که از حافظهٔ فرهنگی آمریکا پاک شده است.

«کسانی که چشمانشان را به روی واقعیت میبندند، بهسادگی نابودی خود را دعوت میکنند، و هر کس که پس از مرگِ معصومیت، بر ماندن در حالتِ عصمت و بیگناهی پافشاری کند، خود را به هیولا تبدیل میکند.»
«جیمز بالدوین، «غریبه در دهکده» (۱۹۵۳)
افغانستان، البته که در جنگ پیروز میشد. ایالات متحده در کنار ما بود. رونالد ریگان، رئیسجمهور، معتقد بود که مبارزهٔ افغانها علیه اشغال شوروی، نمونهٔ «عالیترین آرزوهای بشر برای آزادی» است. برای او «مجاهدین» در واقع «مبارزان آزادی» بودند و در چمنِ کاخ سفید اعلام کرد که آنها «معادلِ اخلاقیِ پدران بنیانگذار آمریکا» هستند. حتی «دن رادر» (Dan Rather) نیز پیگیر ماجرا بود و آخرین نبردهای میان مجاهدین و کمونیستها را در برنامهٔ خبری شبانهٔ سیبیاس گزارش میکرد. تمام کاری که آمریکا باید میکرد این بود که سلاحهای بیشتری بفرستد، و مبارزان آزادی این جنگ را میبردند. در این صورت آخر چطور جنگ را نمیبردند؟
آن دههٔ ۱۹۸۰ بود. من در منطقهای روستایی در ایالت نیویورک، در جامعهای از مهاجران تازهٔ افغان بزرگ میشدم. بهنظر میرسید همه مطمئن بودند که صلح بهزودی به افغانستان بازمیگردد. وقتی سالِ دیگری گذشت و جنگ هنوز تمام نشده بود، خب، سالِ بعد. این درگیریِ کوچک چقدر میتوانست طول بکشد؟ و در حالی که منتظر بودیم این جنگِ کوچکِ موقت فروکش کند، هر آخر هفته برنامه مهمانی به راه بود. بیشتر شنبهها خود را در ونِ فولکسواگنِ خانوادهام مییافتم که در بزرگراهِ ۹۰ به سمت جنوب میرفت، تکههایی از افغانستان در صندوق عقب بستهبندی شده و محکم روی زانوهایمان نگه داشته شده بود: ظرفهای فویلپیچشده، کیسههای نان، تابهای پلو، کارتنهای ماستِ سیر. وقتی به ضیافتِ سیارِ بعدی [مهمانی که تاریخش تغییر می کند] میرسیدیم، بزرگترها فرشی افغانی را روی چمن پهن میکردند، کاستی در ضبط صوت میگذاشتند و بیش از حد چای مینوشیدند و تبعیدشان را برای یک روز فراموش میکردند. پدرم قول میداد: «یک روز به افغانستان برمیگردیم، زیباترین جای جهان.»
امروز، ۴۰ سال بعد – و ۲۵ سال پس از آنکه ایالات متحده با تهاجم به افغانستان در ۷ اکتبر ۲۰۰۱، کمتر از یک ماه پس از حملاتِ ۱۱ سپتامبر، «جنگ علیه ترور» را آغاز کرد – هنوز ضربهٔ شلاقِ تاریخ را احساس میکنم. سخنانِ ریگان دربارهٔ مبارزان آزادیِ افغان، از هم میپاشد و به تصاویری از سیا و سازمان اطلاعاتِ پاکستان بازآرایی میشود که پول و سلاح را فقط به افراطیترین مجاهدینِ مذهبی قاچاق میکنند. دن رادر پشت میز خبریِ سیبیاس – مجاهدین میگویند سلاح نیاز دارند، سلاح بیشتری بفرستید – به تصاویری از پنتاگون و برجهای دوقلو در حال سوختن تبدیل میشود. در ذهنم، صفحهٔ تلویزیونِ چوبی نمای خانواده مان در دههٔ ۹۸۰ ، به صفحه گوشی و لپتاپم امروزی ام تبدیل میشود، در حالی که آخرین خبرها را دربارهٔ انبوهِ فاجعههای بشردوستانهٔ افغانستان میخوانم.
«زیباترین جای جهان» که روزگاری سرشار از غذا بود، با باغهای باستانی و سیستمهای آبیاری، با توت، زردآلو، انار، انجیر و انگور که به سراسرِ منطقهٔ خلیج فارس صادر میشد، اکنون نمیتواند مردم خودش را تغذیه کند. دربارهٔ سوءتغذیهٔ کودکان و آپارتاید جنسیتی میخوانم. دربارهٔ تحریمهای بینالمللی، انزوای ژئوپلیتیک، فروپاشی نظام بهداشت و درمان، و مینهای منفجرنشدهای که هنوز در زمین کار گذاشتهاند و توسط شوروی کاشته شدهاند، میخوانم. میخوانم که چگونه جنگ، جنگل های کشور را نابود کرد و چگونه تغییرات اقلیمی بحران زیستیمحیطی را تشدید میکند، در حالی که پاکستان و ایران میلیونها پناهنده را بهزور به افغانستان بازمیگردانند، به ویرانههای امپراتوری. میخوانم و میخوانم – و همچنین مینویسم.
شاید تعجبآور نباشد که امروز یک خاطرهنویس باشم؛ کاری اجباری و ادبی که بیربط به افغان بودنم نیست. خاطرهنویسان از بدنها و خاطرات خود بهعنوان ضدفَلسفهای در برابر محو شدن توسط نیروهای قدرتمندتر استفاده میکنند. ما جزئیاتِ نادیدهگرفتهشده، خاموششده و سرکوبشده را میکاویم؛ جزئیاتی که با نگاه به گذشته، از پسزمینه بیرون میآیند و قدرتهای جهانتغییر خود را آشکار میکنند. من تلاش میکنم تکههای گمشدهٔ داستان را کنار هم بگذارم، بازبافتگذاریشان کنم، آنها را به ترتیب منطقی بچینم – این، بعد این، بعد این آن – تا کسانی که قدرتِ روایتسازی بیشتری دارند، نتوانند رویدادهایی با تبار قابلردیابی را بهعنوان نتایج تصادفی جا بزنند: مانند آن هواپیماهای ربودهشده در ۱۱ سپتامبر. جورج دبلیو بوش در سخنرانی خود خطاب به ملت در آن شب سهشنبه در سال ۲۰۰۱، با توجه به ظرفیت داستانسرایی ریاستجمهوریاش، آمریکاییها را از خوداندیشی دور کرد: «آمریکا هدف حمله قرار گرفت زیرا ما درخشانترین مشعل آزادی و فرصت در جهان هستیم.»
موضوع خاطرهنویسی اغلب بررسی نسیت خویشاوندی و خانواده است، اما برای من، همچنین فراموشی آمریکایی دربارهٔ دخالت آمریکا در افغانستان است. زندگیهای افغانها تجسم تاریخی است که تقریباً در فرهنگ آمریکایی محو شده است. این باعث میشود زندگی در ایالات متحده سورئال به نظر برسد – حضور مداوم افغانستان و پسلرزههای مداوم سیاستهای خارجی آمریکا بر زندگی آمریکایی که من همهجا درک میکنم، پیوسته از آگاهی فرهنگی بیرون رانده میشوند. گویی هرگز اتفاق نیفتادهاند.
رسانهها و سیاستمداران آمریکایی ۱۱ سپتامبر را بهعنوان شوکی روایت میکنند که از ناکجا آباد آمد، حملهای بیمعنا. این۱۱ سپتامبر را بهعنوان یک حادثهٔ برانگیزاننده چارچوببندی میکند: آغاز یک جنگ جدید، یک تاریخ جدید، یک واقعیت جدید. در این ماه سپتامبر گذشته، در بیستوپنجمین سالگرد، این ماجرا از نو اتفاق افتاد. حتی صداهای ترقیخواه، که ظاهراً منتقد امپراتوری آمریکا هستند، این داستان را بازتولید میکنند. روایت دقیقتر این است که ۱۱ سپتامبر یک نقطهٔ عطف بود: تا زمانی که هواپیماها به برجهای دوقلو، پنتاگون و آن مزرعه در پنسیلوانیا کوبیده شدند، تا زمانی که بوش چند هفته بعد به افغانستان حمله کرد، ایالات متحده تقریباً۵۰ سال بود که بهنوعی درگیر جنگ در افغانستان بود.
از دههٔ ۱۹۵۰، اندکی پس از جنگ جهانی دوم، هنگامی که پدرم پسری در کابل بود، مسکو و واشینگتن افغانستان را به آنچه سیا «میدان نبرد اقتصادی» مینامید تبدیل کردند و با یکدیگر برای ساخت کارخانهها، سدها، بزرگراهها، خطوط تلفن و تلگراف، فرودگاهها و خطوط لوله برای صنعتیکردن افغانستان رقابت میکردند. تمام این زیرساختها به مهندس و مدیر نیاز داشت، بنابراین آمریکاییها و شورویها مؤسسات و کالجها را گشودند و توسعه دادند، و پدرم، پسر ارشد یک خانوادهٔ فقیر، از خیابانها بلند شد و به مسیر آموزشی آمریکا هدایت شد. او در دبیرستان در مؤسسهٔ فناوری افغان در کابل، و سپس در دانشگاه کابل، توسط معلمان آمریکایی به انگلیسی آموزش دید. با بورسِ USAID، برای تحصیلات تکمیلی به ایالات متحده آمد و مادر آمریکایی ام را در کالجی در ایالت نیویورک ملاقات کرد. من چند سال بعد، در سال ۱۹۷۵ به دنیاآمدم؛ تمام وجودم مدیونِ بودجههای امپراتوری بود که یک دختر کاتولیک اسلواک- آمریکایی از بینگهمتون (Binghamton)، نیویورک، و یک مرد مسلمان افغان از کابل را به هم رساند و عشقی بعید را برانگیخت.
این بهنظر سخاوتمندانه میآید که ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی به یک ملت فقیر «کمک» میکردند، پدرم به طبقهٔ تکنوکراتِ تازهتأسیسِ افغانستان که با بودجهٔ جنگ سرد تأمین میشد، صعود کرد – اما کل مفهوم کمک «توسعهای» پس از جنگ جهانی دوم، بهعنوان شکلِ پوشیدهای از استعمار ابداع شد. این کمک اساساً فتح اقتصادی و جنگ ایدئولوژیک بود، نبردی بر سر قلب و ذهن افغانها. یک حرکت اشتباه و «اقتصادی» در «میدان نبرد اقتصادی» میتوانست حذف شود. توازنِ ظریف رهبران افغانستان میان مسکو و واشینگتن احترام جهانی به ارمغان آورد – یک افغان در سال ۱۹۶۶ رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد – اما این تعادل دوام نیاورد. هنگامی که شوروی در سال ۱۹۷۹ تهاجم خود را آغاز کرد، ابرقدرتها دستور کار واقعی خود را آشکار کردند: آنها با هم، همراه با بودجههای همسان از عربستان سعودی و دیگر متحدان آمریکا،۵۰ تا ۷۰ میلیارد دلار خرج کردند تا کشوری را که تازه ساخته بودند، منفجر کنند.
در حالی که جامعهٔ افغانِ دوران کودکی من هر آخر هفته با ظرفها، فرشها و چای خود در بزرگراه نیویورک بهسوی جنوب سفر میکردند و منتظر بازگشت به خانه بودند، سلاحهای بیشتری به افغانستان سرازیر میشد تا هر جای دیگری روی کرهٔ زمین. اکثریت میلیاردها دلاری که از طریق عملیات سایکلونِ (Operation Cyclone) سیا تأمین میشد، به بنیادگراترین مبارزان آزادی، از جمله فرماندهانِ آشکارا ضدغربی و ضدآمریکایی، هدایت شد. پسران افغان در اردوگاههای پناهندگان پاکستان با «کتابهای آموزش جهاد»، بهلطفِ دانشگاه نبراسکا، آموزش میدیدند که از تفنگ، موشک و نارنجک برای نشاندادن با مثال و با تصویر برای درسهایی که باید خوانده می شد و همچنین برای آموزش ریاضی استفاده میکرد. در حالی که میلیونها افغان از خشونتی که کشورشان را فرا گرفته بود میگریختند، شبهنظامیان عرب با بودجهٔ غرب و عربستان سرازیر شدند. آنها از سراسر خاورمیانه مهاجرت کردند و آماده بودند تا با کمونیستهای کافر که به افغانستان حمله کرده بودند بجنگند. این مجاهدین جدید با اسلامِ ایدئولوژیکتر و مبارزتر خود، اغلب با سنتهای مسلمان افغان و اعمال فرهنگی محلی درگیر میشدند و عمدتاً در اردوگاههای خود، جدا از جنگجویان افغان، فعالیت میکردند.
اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۹ عقبنشینی کرد و اندکی بعد فروپاشید – دستاوردی برای ایالات متحده که میخواست به شورویها «باتلاق فرساینده ویتنامِ» خودشان را بدهد، آنگونه که یکی از استراتژیستهای پنتاگون توصیف کرد. رهبران آمریکایی پیروزی در جنگ سرد را اعلام کردند و افغانستان را رها کردند؛ تمام کمکهای بشردوستانه را قطع کردند اما سلاحها، شبهنظامیان و نظام آموزشی جهاد را بر جای گذاشتند. مجاهدین که تا دندان مسلح و بهطور فزایندهای رادیکال شده بودند، به روی یکدیگر چرخیدند. جنگسالاران برای کنترل پایتخت جنگیدند و پدرم در تلویزیون تماشا کرد که شهر زادگاهش، کابل، به تلی از آوار تبدیل شد. از این ویرانهها طالبان برخاستند که بسیاری از آنها در اردوگاههای پناهندگان با برنامهٔ درسی جهادِ دانشگاه نبراسکا آموزش دیده بودند. طالبان وعدهٔ بازگشت به صلح و امنیتی را دادند که افغانستان روزگاری میشناخت، و همراه با ظهورشان، شبهنظامیان عرب که از جهاد موفق ضدکمونیستیشان سرمست بودند، مأموریت خود را به شکست آمریکا تغییر دادند. یک امپراتوری فروافتاده، اما یکی دیگر باقی مانده است.
۱۱ سپتامبر نمیتواند یک رویداد محرک و حادثهٔ برانگیزاننده (inciting incident) باشد، مگر اینکه تاریخ را محو کنید. رئیسجمهورِ «درخشانترین مشعل آزادی» همهچیز را میدانست. مشاور امنیت ملی جیمی کارتر شرطبندی اولیه را توضیح داد: «چه چیزی در تاریخ جهان مهمتر است؟ طالبان یا فروپاشی امپراتوری شوروی؟ چند مسلمانِ برآشفته و یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟»
با وجود این تاریخ طولانی – از جنگ سرد تا ۱۱ سپتامبر و تهاجم آمریکا – اگر از آمریکاییها بپرسید «افغانستان» برایشان چه معنایی دارد، احتمالاً میشنوید: «جنگ. یک عالمه جنگ». افغانستان مساوی است با جنگ. همچنین شبهنظامی و سرباز و رادیکال و اسلامگرا و بنیادگرا و افراطی و شورشی. ممکن است آهی بشنوید که نشان میدهد افغانستان یک آشفتگی لاینحل است، چند غرولند دربارهٔ طالبان و وضعیت هولناک زنان، یکی دو کلیشهٔ خستهٔ استعماری («گورستان امپراتوریها» یکی از محبوبهاست)، و انبوهی از خاطرات ساختگیِ ۱۱ سپتامبر که توسط سیاستمداران و رسانهها در مغزها حک شده است. حیرتآور است که چقدر کم دربارهٔ افغانستان دانسته میشود، و چقدر بهندرت انسانیت و تاریخ افغانها در رادار آمریکایی ظاهر میشود. و با این حال، این ندانستن بهدلیل کمبود شواهد نیست. افغانستان همهجای تاریخ آمریکا حاضر است. برای یک دهه، محل گستردهترین عملیات مخفی ایالات متحده بود، و سپس، برای۲۰ سال، محل طولانیترین جنگ در تاریخ آمریکا. آن رویدادها، و هر آنچه پیش، میان و پس از آن آمد، به هشت دهه میرسد که افغانستان را در زندگی روزمرهٔ آمریکایی هضم کرده است.
برای دههها، افغانستان در گزارشهای سیا و بودجههای کنگره، در سخنرانیهای ریاستجمهوری، در بودجههای اختیاری پنتاگون حضور داشته است. افغانستان در مالیاتهایی است که از واریزهای مستقیم ما کسر میشود، در کسری بودجهٔ ملی که با هشت تریلیون دلار قرض برای جنگ علیه ترور عمیقتر شده است – پولی که بهطور مستقیم و غیرمستقیم نزدیک به چهار میلیون انسان را در سراسر افغانستان، عراق، سوریه، یمن و پاکستان کشت. ما آن بدهی را در ایالات متحده هر روز احساس میکنیم، در کاهش ثروت ملی، در افول محیطی جامعهٔ آمریکایی که در قطع بودجهٔ خدمات اجتماعی، آموزش عمومی، زیرساختهای مدنی و هنر و فرهنگ نمایان است.
افغانستان در معماری وزارت امنیت داخلی، در قانون پاتریوت ۲۰۰۱ و ظهور نظارت داخلی، در نظامیشدن ادارهٔ پلیس محلی شما حاضر است. کامیونهای زرهپوشی که در سال ۲۰۱۴ در قیام «جان سیاهپوستان مهم است» (Black Lives Matter) در فرگوسن، میزوری، و در سال ۲۰۲۰ در اعتراضات جورج فلوید (George Floyd) در سراسر کشور حرکت کردند، از نوع MRAP بودند، یعنی خودروهای زرهپوش مقاوم در برابر مین که برای محافظت از سربازان آمریکایی در عراق و افغانستان در برابر بمبهای کنار جادهای طراحی شده بودند. کامیون های مازاد نوع MRAP و سایر تجهیزات نظامی توسط برنامهٔ ۱۰۳۳ پنتاگون به نیروهای مجری قانون محلی توزیع میشود.

«شربت گولا» دختر افغانی که تصویرش روی جلد مجله نشنال جئوگرافیک چاپ شد
افغانستان در فرهنگ آمریکایی نیز حاضر است. آیا کسی «دختر افغان» ۱۲ ساله، یتیمی از یک اردوگاه پناهندگان، را بر جلد ژوئن ۱۹۸۵ مجلهٔ نشنال جئوگرافیک ندیده است؟ «شربت گولا» (Sharbat Gula) [نام آن دختر افغان که تصویرش روی جلد مجله چاپ شد] هیچ غرامتی برای عکس یا سودهای حاصل از آن دریافت نکرد. افغانستان در فیلمهای هالیوودی ما حاضر است. جیمز باند و رمبو هر دو بهنوبت به مبارزان آزادی افغان در شکست کمونیستها کمک کردند، و امروز افغانستان بهعنوان منظره یا بهعنوان پیشینهٔ مختصر در انبوهی از درامهای اکشن برای شخصیتهای آمریکایی با گذشتههای نظامی مبهم و تروماتیک استفاده میشود، مانند فیلمهای «آیرون من» (Iron Man) (۲۰۰۸) و «تکمانده» (Lone Survivor) (۲۰۱۳) یا سریالهای تلویزیونی مانند «مجازاتگر» (The Punisher) (۲۰۱۹-۲۰۱۷) و «میهن» (Homeland) (۲۰۲۰-۲۰۱۱)، تا چند نمونه را نام ببریم. بیابانها و کوههای افغانستان بهعنوان پسزمینههای مکرر برای مجموعه بازیهای ویدیویی مانند «ندای وظیفه»، «متال گیر سالیدV » و «مدال افتخار» عمل میکنند. افغانستان فوتبال را، یعنی آمریکاییترین فعالیتها را از طریق پیشرفتها در مراقبت از آسیبهای مغزی تروماتیک که با سربازان آمریکایی پیشگام شد و به طراحی کلاههایی انجامید که ورزشکاران را از ضربهٔ مغزی محافظت میکند، دگرگون کرده است. افغانستان در تکامل طب اورژانس در آمبولانس محلی شما، در آموزشی که معلم فرزندتان برای «توقف خونریزی» میبیند و در بسیاری از مناطق اجباری است، حاضر است.
افغانستان در روانهایِ تسخیرشدهٔ بیش از ۸۰۰٬۰۰۰ کهنهسربازِ آمریکایی پس از اعزام به سرزمینِ مادریِ خانوادهٔ من حاضر است. نزدیک به ۲۰ درصد از کسانی که درگیریِ مستقیم و نبردِ زمینی را تجربه کردهاند، تشخیصِ اختلالِ استرسِ پس از سانحه (PTSD) دریافت کردهاند. یکی از آنها همسایهٔ من است. او تابلوهایی در امتدادِ درختانِ مرزِ ملکِ جنگلیاش نصب میکند و به هر کسی که عبور کند هشدار میدهد که تیراندازی خواهد کرد. نگرانم که نامهام در صندوقِ پستیِ او بیفتد و او نامِ مرا در گوگل جستجو کند و با کشفِ ریشههای افغانِ خانوادهام تحریک شود. همسایهٔ من در سمتِ دیگر، یک بازنشسته است که برای ریتون (Raytheon) کار میکرد – شرکتی که خلبانانِ نیروی هواییِ افغانستان را آموزش میداد و موشکهای کروزِ تاماهاوک، رادارهای نظارتی و دیگر جنگافزارها را برای جنگِ ۲۰ سالهٔ ایالات متحده در افغانستان تولید میکرد. و سپس من هستم، که بین کهنهسربازِ مسلح و مدیرِ صنعتِ تسلیحات زندگی میکنم، دخترِ مردی افغان که تمام زندگیاش توسطِ سیاستهای خارجیِ آمریکا از دههٔ ۱۹۵۰ به این سو طراحی شده بود.
ما آوارگانی نسبتاً کوچک هستیم – تنها نیم میلیون افغان و فرزندانشان در ایالات متحده زندگی میکنند – با این حال، تمام گسترهٔ ژئوپلیتیکِ این کشور در افغانستان، هر ساکنِ آمریکایی را لمس میکند، حتی اینجا در انتهایِ جادهای کمجمعیت در مِین (Maine)، بر زمینِ آبا و اجدادی آباناکی ها (Abenaki) [از اقوان بومی آمریکای شمالی]که هرگز به آنها واگذار نشده است.
حتی وقتی افغانستان در پوششِ رسانهای ظاهر میشود، صداهای افغان بهطرزِ تکاندهندهای غایباند. گزارشهای مربوط به عقبنشینیِ امپریالیستیِ ایالات متحده از افغانستان در سال ۲۰۲۱، تقریباً منحصراً با استراتژیستهای نظامیِ آمریکایی و روزنامهنگارانِ غیرافغان مشورت کرده و از آنها نقلقول کردند. هنگامی که افغانها گنجانده میشدند، معمولاً بهعنوان شاهد یا قربانی بودند، اغلب بدون نام، و بهندرت بهعنوان تحلیلگریا متخصص با اقتدارِ روایی. نمونهٔ دیگری از حذفِ صداهای افغان، بهتازگی، در نیمدههٔ بازگشتِ طالبان رخ داد: حتی نشریاتِ چپگرا که منتقدِ سیاست خارجیِ آمریکا هستند، دیدگاههای افغان را نادیده گرفتند. «اکونومیست»، مجلهٔ بریتانیایی که بیش از نیمی از خوانندگانش از ایالات متحده هستند، مقالهٔ ویژه ای با تصویر روی جلد منتشر کرد که نویسندهاش «تخصص» خود را بر انجام یک «سفری جادهای» در افغانستان مطرح کرده بود. پنلِ بحثِ اکونومیست با عنوان «آیا وقتِ گفتگو با طالبان است؟» حتی یک متخصصِ افغان را شامل نمیشد. میتوانم ادامه دهم...
این ساختارِ حضورِ بیشازحدِ افغانستان در تاریخِ آمریکا و انکارِ همزمانِ آن، برای من یادآورِ کتابِ «بازی در تاریکی: سفیدی و تخیلِ ادبی» (۱۹۹۲) تونی موریسون (Toni Morrison) است، که در آن ردِّ انکارِ سیاهپوستی در فرهنگِ آمریکایی را با وجودِ تاریخِ چهارقرنیِ سیاهپوستان در این سرزمینی که اکنون ایالات متحده نامیده میشود، دنبال میکند. موریسون استدلال میکند که از ادگار آلن پو تا ارنست همینگوی، سیاهبودن به استعاره تبدیل میشود، آکنده از معانیِ نمادین، و «وسیلهای را فراهم میکند که خودِ آمریکایی بهواسطهٔ آن خود را میشناسد.» در آثارِ ادبیِ موردِ مطالعهٔ موریسون، هیچ خودِ پایدارِ سفیدپوستِ آمریکایی وجود ندارد؛ بهنظر میرسد مرد سفید پوست آمریکایی در بحرانِ هویتیِ دائمی گرفتار است. برای تقویتِ خود، تعریفِ خطوطش، ادعای آزادی و استقلالش، باید با سیاهپوستی روبرو شود و سپس آن را انکار کند. نتیجه، سفیدیِ آمریکایی است که پس از آن میتواند ادعا کند «برده نیست، بلکه آزاد است؛ نفرتانگیز نیست، بلکه مطلوب است؛ درمانده نیست، بلکه مجاز و قدرتمند است؛ بیتاریخ نیست، بلکه تاریخی است؛ نفرینشده نیست، بلکه بیگناه است.» این بیگناهی محصولِ فراموشی است. باید فراموش کنی تا ادعای بیگناهی کنی، و باید فراموش کنی تا ادعای تعلقِ آمریکایی کنی.
این مکانیسمِ نژادیِ بنیادین، که موریسون آن را «آفریقاییگرایی» مینامد، در تاریخِ آمریکاییِ بردهداریِ منقول و بازتابهای آن ریشه دارد. و فرمِ خیالی، الگویی، برای روایتهای ایالات متحده از مداخلاتِ خارجیاش فراهم میکند. در مکانهایی مانند افغانستان، نقشهٔ روانیِ آفریقاییگرایی تکثیر و تطبیق مییابد و نوعِ خاصی از کار را در خدمتِ تولیدِ فراموشیِ امپریالیستیِ آمریکایی انجام میدهد.
ادوارد سعید در «شرقشناسی» (۱۹۷۸) میکاود که چگونه امپراتوریهای اروپایی آرشیوی بهظاهر بینهایت از «حقایق» و گفتمانهایِ شکلپذیر دربارهٔ «شرق» – جهانهای خاورمیانه و عرب – تولید کردند که همیشه «دستِ بالایِ» روایی را به غربی میداد. مهم نیست وضعیت چه باشد، داستانی وجود داشت که بریتانیاییها و فرانسویها میتوانستند به آن متوسل شوند تا برتریشان را اثبات کنند. سعید نشان میدهد که این «برتریِ موقعیتیِ انعطافپذیر» هر پاسخِ مقاومتی از سوی شرق را خنثی میکند. ایالات متحده نیز مخزنی از موقعیتهای انعطافپذیر برای استقرار دارد – اما برای امپراتوری آمریکایی متفاوت عمل میکند. سعید دربارهٔ دانشمندان، مقامات دولتی و مدیران امپریالیستی اروپایی مینوشت که معتقد بودند غربِ پدرسالار مقدر شده است که شرقِ نژاداً پستتر را تصاحب و بر آن سلطه یابد. آنها آن را فهرست و ذاتیسازی کردند تا بتوان آن را شناخت و توسط امپراتوریای که اعتراف میکرد واقعاً یک امپراتوری است، اداره کرد. در مقابل، «ایالات متحدهٔ بزرگتر»، همانطور که دانیل ایمرور (Daniel Immerwahr) اشاره میکند، امپراتوریاش را پنهان میکند؛ داراییهایش بهمعنای واقعی کلمه از نقشههای جغرافیایی محو شدهاند. یادزدودگی و فراموشی (amnesia) از قبل در تعریفِ مرزهای ملت [آمریکایی] بافته شده است، محوِ تاریخی که در شکلِ ایالات متحده ترسیم شده است. فراموشکردن کافی نیست. برای آمریکایی بودن، باید هرگز ندانسته باشی [یا: در تعریف هویت آمریکایی نوعی ناآگاهی از پیش تعبیه شده وجود دارد، بنابراین برای آمریکایی بودن باید از همان ابتدا از خیلی چیزها بی خبر بود و بی خبر ماند. افزوده مترجم]. زمین همیشه بیصاحب بود، نبردها همیشه عادلانه، «تروریستها» همیشه از ناکجا آباد برمیخیزند تا به بیگناهیِ تو حمله کنند.
در واقع میتوانی کلِ تاریخِ هشتدههٔ ایالات متحده در افغانستان را صرفاً با فهرستکردنِ خطِ تولیدِ موقعیتهای انعطافپذیرِ شرقشناسانهٔ دولتِ آمریکایی که برای تولیدِ فراموشی طراحی شدهاند، بازگو کنی. افغانبودن بازآفرینی، بازسازی، بازراهاندازی و از نو ساخته میشود – تمام تاریخ پاک میشود تا شکنندگیِ کدگذاریشده در آگاهیِ ملیِ آمریکایی را آرام کند. آنچه هرگز تحریف نمیشود – زیرا این ساختارِ بنیادینِ آفریقاییگرایانه است که زندگیِ روانیِ آمریکاییبودن را به وجود میآورد – خلوصِ اخلاقیِ (moral purity) ایالات متحده است.
در روزهایِ توسعهٔ نیکخواهانه از دههٔ ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، هنگامی که به پدرم یک آموزشِ غربیِ STEM [علوم، فناوری، مهندسی، ریاضیات] در کابل هدیه داده میشد تا بزرگ شود و زیرساختهایِ امپراتوری را مدیریت کند، افغانها در مناطقِ روستایی بهعنوان بدویهای قبیلهای در بیابانی بیحاصل که به خردِ آمریکایی برای سدسازیِ رودهایشان و صنعتیکردنِ ملتشان نیاز داشت، به تصویر کشیده میشدند. مهندسان آمریکایی دانشِ «علمیِ» خود را بر بومشناسیها و فرهنگهای بومیِ افغانستان منطبق کردند و ادعا کردند که کشور را مدرن میکنند، در حالی که این سرزمین را به لوحی سفید و بیتاریخ تبدیل میکردند، مردم را آواره میساختند، مکانهای میراثی را با بولدوزر ویران میکردند، خاک و شیوههای کشاورزیِ باستانی را نابود میکردند. آنها سدها، خطوط تلفن، خطوط لوله، پایگاههای هوایی، بزرگراهها ساختند: فقط داریم کمک میکنیم! ما قطعاً از این زیرساختها برای اشغالِ شما در آینده استفاده نخواهیم کرد.
در دههٔ ۱۹۸۰، هنگامی که شورویها تهاجم خود را آغاز کردند، سیاستِ آمریکا تغییر کرد و شخصیتِ افغان نیز ناچار شد تغییرِ شکل دهد. افغانها به کابویهای تمامآمریکایی تبدیل شدند، خدا ترس، آزادیخواه، همچون پدران بنیانگذار آمریکا و از این قبیل. این همچنین فرصتی بود برای بازیابیِ بیگناهیِ آمریکایی با یک نبردِ عادلانه پس از شکستِ ایالات متحده در ویتنام و افشای جنایاتِ جنگیِ نظامیانِ آمریکایی. فقط از جان رمبو، کهنهسربازِ ویتنام، بپرسید: در سومین فیلمِ این شخصیت که در سال ۱۹۸۸ منتشر شد، او به افغانستان رفت تا حسابِ ویتنام را تسویه کند و چنان بزرگمنش بود که مجبور شد بماند و به دوستانِ جدیدِ افغانش (که عمدتاً بازیگرانِ اسرائیلی نقشِ آنها را بازی میکردند) کمک کند تا استعمارگرِ کمونیستشان را به باد بدهند. و چقدر هم کمککننده بود! ما قطعاً شما را به دستِ شبهنظامیان، افراطگراییِ مذهبی و انبارِ میلیارد دلاریِ سلاحهایی که به ملتتان هدیه دادیم، رها نخواهیم کرد.
۱۱ سپتامبر نیازمندِ شخصیتِ افغانِ دیگری بود. مبارزانِ آزادیِ ریگان اکنون از آزادی متنفر بودند. در چرخشی کامل، آنها به مسلمانانِ بد، تروریستهای قرون وسطایی و از این قبیل تبدیل شدند. بوش پرسید: «چرا از ما متنفرند؟» پاسخ او آمریکاییها را از بحرانِ هویتی نجات داد: «آنها از آزادیهای ما متنفرند.» افغانها همچنین از زنان متنفر بودند و آمریکا باید آنها را نجات میداد. ناگهان، برقعهای آبی در تلویزیون، روزنامهها، مجلات ظاهر شدند – حتی لورا بوش، بانوی اول، نگرانِ برقع بود. زنانِ افغان، نگران نباشید، ما شما را با بمبارانِ ملتتان نجات خواهیم داد!
هنگامی که آن جنگ با بازگشتِ طالبان در سال ۲۰۲۱ پایان یافت، پس از ۱۷۶٬۰۰۰ مرگِ مستقیمِ افغان و شمارِ بیشماری مرگِ غیرمستقیم که هنوز در حالِ انباشت است، بایدن در جایگاهِ خود، فیلمنامهٔ شرقشناسانهٔ دیگری ابداع کرد تا توضیح دهد چرا آمریکاییها بدونِ پیروزی عقبنشینی کردند: «ما به [افغانها] هر فرصتی دادیم تا آیندهٔ خود را تعیین کنند. آنچه نتوانستیم به آنها بدهیم، ارادهٔ جنگیدن برای آن آینده بود.» مانندِ شخصیتِ آفریقاییگرایِ موریسون، افغانها دوباره بیتاریخاند و در بیزمانی غوطهورند که در آن آنچه بعد اتفاق میافتد اهمیتی ندارد. ما سعی کردیم به آنها کمک کنیم، اما افسوس، افغانها آینده را دوست ندارند!
اما کار ما هنوز تمام نشده است. امروز، افغانها، بهگفتهٔ کاخ سفیدِ جدید، از «جهنمی روی زمین» میآیند و «شرایط و وحشتهای سرزمینهای ویرانِ خود» را به ایالات متحده میآورند. رئیسجمهورِ جدید بهعنوان بخشی از حملهٔ ملیاش به مهاجران، تمام مسیرهایِ مهاجرتِ افغان را متوقف کرده است. پناهندگیِ افغان در حالِ فروپاشی است، دارندگانِ گرینکارت دوباره بررسی میشوند و پناهندگان تحتِ بازبینی هستند. سالِ گذشته، سعی کردم برای یک زنِ جوانِ افغان که پس از فرار از آپارتایدِ جنسیتیِ طالبان در بازداشتِ ایالات متحده بود، وکیلی پیدا کنم. در افغانستان، محلِ ویرانههایِ امپراتوری، او در خانهاش زندانی شده بود. در ایالات متحده، محلِ فراموشیِ امپراتوری، او در تأسیساتی در لوئیزیانا زندانی بود، بخشی از یک نظامِ مهاجرتی که با آپارتایدِ کیفریِ کشور ادغام میشود. من در متوقفکردنِ اخراجش موفق نشدم.
در دههٔ ۱۹۸۰، پدرم نوعی مجاهدِ رسانهای بود که از پایگاهش در ایالت نیویورک علیه شورویها میجنگید. او به ایستگاههای خبریِ محلی و روزنامهٔ شهرِ روچستر، نزدیکترین منطقهٔ شهری به محلِ زندگیمان، تلفن میزد. او برای مصاحبه مینشست و در میکروفون صحبت میکرد. کلماتش در مقالات ظاهر میشد؛ چهرهاش در خبر های ساعت شش عصر (six o’clock news) بود. او بهروشِ محلیِ خودش، روایتِ افغان را در فیلمهای شبانهٔ رسانهٔ ملی از اظهاراتِ رسمیِ واشینگتن و مسکو در جایگاهها، در کنارِ پناهندگان و مهاجرانِ بینامِ افغان که از خانههایشان میگریختند، وارد میکرد. او آنچه را ادوارد سعید در نوشتن دربارهٔ فلسطینیانی که حقِ ترسیمِ تاریخِ خودشان از آنها دریغ شده بود، «اجازهٔ روایت» نامید، مطالبه میکرد. گاهی خبرنگاران سعی میکردند تخصصِ او – مدرکِ کارشناسیِ ارشدش در روابطِ بینالملل، رهبریاش در اسکانِ افغانها – را کماهمیت جلوه دهند و او را در شرحِ عکسها صرفاً «مهاجرِ افغان» بنامند، بنابراین او زبانِ جدیدی ابداع کرد و عنوانی برای خود ساخت تا اقتدارِ رواییاش را رسمی کند: او رئیسِ انجمنِ افغانِ روچستر شد.
دههٔ۱۹۸۰یک دورهٔ لطفِ امپراتوری بود – دههای که کاخ سفید میتوانست فرصتی برای مطرح شدن افغانها فراهم کند، زمانی که رسانهٔ آمریکایی میتوانست میکروفون را به مردی مثل پدرم بدهد – زیرا داستانی که افغانها آن زمان تعریف میکردند، دستور کارِ آمریکا را بالا میبرد. هنگامی که شورویها در سال ۱۹۸۹ عقبنشینی کردند و رئیسجمهورِ جدیدِ آمریکایی پایانِ جنگ سرد را اعلام کرد، رسانهها دست از تماس برداشتند. پدرم به مخاطبانِ روزنامهنگارش زنگ میزد، اما هیچکس پاسخ نمیداد. او هرگز نتوانست بگوید: نه، اشتباه میکنید، جنگ تمام نشده است.
اگر او میتوانست امروز، ۲۵ سال پس از تهاجمِ آمریکا، یک مصاحبهٔ دیگر بدهد، شاید سعی میکرد کلماتِ جدیدی برای این لحظه بیابد و همان کاری را بکند که من الان سعی میکنم انجام دهم: فراخواندنِ حافظهٔ تاریخی، فراخواندنِ صمیمیتهایمان با انسانیتِ افغان در تمام شیوههای متنوعِ بودنش، برای خلقِ روایتهایی که میتوانند بهعنوانِ جهانهایِ زندگیِ جدید و آرشیوهای بدیلی برای مقاومت در برابرِ فراموشیِ دولتی عمل کنند. ما به بورسِ تحصیلی و داستانسراییِ افغانِ بیشتری نیاز داریم تا صحنه به آنها داده شود، به نثر و شعرِ افغانِ بیشتر، به هنر و اندیشهٔ انتقادیِ افغانِ بیشتر تا سیاستهای ملیِ آمریکا را به ویرانههایِ خارج از کشور و زندگیهایِ متزلزل و ناپایدار که نتیجهٔ آنهاست متصل کند، تا چوبی در چرخِ دندههای اسطورههایِ امپراتوری و غارتی که پنهان میکنند بیندازد.
در ماههای آینده، «لسآنجلس ریویو آو بوکس» (Los Angeles Review of Books) مجموعهای از مقالات را توسط نویسندگان و پژوهشگرانِ افغانتبار منتشر خواهد کرد که ردپاهایِ فراموششده، نادیدهگرفتهشده، خاموششده یا نادیدهٔ افغانستان را در تاریخ و فرهنگِ ایالات متحده و فراتر از آن میکاوند – در نشر و آرشیوهای آمریکایی، در گفتمانهای فمینیستی، در نظریههای پسااستعماری و تاریخهای زیستمحیطی، در آثار هنری و ادبی و مقاومت خلاقانهای که از دیاسپورای ما بیرون میآید. با مقاومت در برابرِ محوِ سیستماتیکِ افغانستان از آگاهیِ آمریکایی، ما صرفاً در حالِ بازیابیِ یک پانوشتِ نادیدهگرفتهشده یا چند جزئیاتِ جالب در تاریخِ ایالات متحده نیستیم؛ ما در حالِ برچیدنِ تولیدِ فراموشیِ امپراتوری و «زبان پریشی استعماری» (colonial aphasia) آن گونه که آن لورا استولر (Ann Laura Stoler) چنین حالتی را نام گذاری کرده بود هستیم – از دست دادنِ حافظه و کلماتی که دقیقاً همان چیزی است که ما نهتنها برای درکِ افغانستان بلکه برای درکِ ایالات متحده به آن نیاز داریم. هدفِ این ستون کمک به نوشتن و بازتصورِ یک تاریخِ جدیدِ افغان-آمریکایی است، و از خوانندگان دعوت میکنیم تا در این هماندیشیِ مشارکتی به ما بپیوندند، با ما بنشینند در حالی که فرشی افغانی را روی چمن پهن میکنیم، کاستی در ضبطصوت میگذاریم – یا بهتر است بگوییم، پلی را روی گوشیهایمان فشار میدهیم و صدای بلوتوثی را بالا میبریم – و بیش از حد چای مینوشیم.
نه، جنگ تمام نشده است، نه در زیباترین جای جهان و نه در مرکزِ امپراتوریِ آمریکا. از آنجا شروع خواهیم کرد.
▪️لیلا کریستین نادر (Leila Christine Nadir)، دکترا، عضو بورسِ غیرداستانیِ بنیاد هنرِ نیویورک (New York Foundation for the Arts Nonfiction Fellow) در سال ۲۰۲۶، عضو مکداول و ویراستار در لسآنجلس ریویو آو بوکس است. پروژههای هنری او در مجموعههای موزهٔ ویتنی و موزهٔ نیو قرار دارند، و مقالات اخیرش در AGNI، Michigan Quarterly Review، Salon، The Markaz Review، Black Warrior Review و جاهای دیگر منتشر شدهاند (یا بهزودی منتشر خواهند شد).
Everywhere and Nowhere All at Once
On Afghanistan, empire, and American amnesia on the 25th anniversary of the US invasion.
By Leila Christine Nadir October 9, 2026
Everywhere and Nowhere All at Once | Los Angeles Review of Books
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
گوکهان چلیکر / خبرگزاری آنادولو (انگلیسی)
هاکان فیدان، وزیر امور خارجه ترکیه، روز جمعه در استانبول میزبان دیپلماتهای ارشد کشورهای عضو سازوکار «R4» (ترکیه، مصر، پاکستان و عربستان سعودی) و سازوکار اروپایی «E3» (بریتانیا، آلمان و فرانسه) خواهد بود. این نشستها شامل جلساتی در یک قالب ترکیبی و بیسابقه است.
به گفته منابع وزارت امور خارجه ترکیه، در این نشستها وزرای امور خارجه آلمان، بریتانیا، فرانسه، مصر، پاکستان و عربستان سعودی حضور خواهند داشت.
برگزاری نشست هفتجانبه در قالب ترکیبی «R4+E3» برای نخستین بار، به ابتکار خودِ ترکیه صورت میگیرد.
قرار است در این نشستها به مسائل منطقهای، بهویژه مسئله فلسطین، وضعیت تنگه هرمز، تحولات مربوط به یمن و تلاشها برای حلوفصل جنگ روسیه و اوکراین پرداخته شود.
همچنین انتظار میرود شرکتکنندگان درباره فرصتهای همکاری و هماهنگی میان کشورهای عضو «R4» و «E3» که میتواند در روزهای آینده پیگیری شود، گفتگو کنند.
تأکید فیدان بر مسئولیتهای منطقهای
انتظار میرود هاکان فیدان در سخنان خود در این نشستها تأکید کند که امنیت منطقه نیازمند آن است که کشورهای منطقه مسئولیت اصلی را بر عهده بگیرند. وی همچنین خاطرنشان خواهد کرد که ترکیه در راستای این رویکرد، تقویت سازوکارهای همکاری مبتنی بر «مالکیت منطقهای» (regional ownership) را در اولویت قرار میدهد.
احتمالاً فیدان تأکید خواهد کرد که نباید اجازه داد اختلافات موجود به یکدیگر دامن بزنند، درگیریها به مناطق جدید گسترش یابند و تنشهای منطقهای به بیثباتیهای وسیعتر تبدیل شوند.
همچنین انتظار میرود او بار دیگر تصریح کند که اشغال مداوم سرزمینهای فلسطینی توسط اسرائیل، مواضع سازشناپذیر این رژیم که تلاشهای صلح جامعه جهانی را تضعیف میکند، و اقدامات تجاوزکارانه آن در سراسر منطقه، از عوامل اصلی تنشها در خاورمیانه هستند. فیدان احتمالاً بار دیگر تأکید خواهد کرد که مناقشه میان ایالات متحده و ایران تنها از طریق دیپلماسی و گفتگو قابل حل است؛ وی خاطرنشان خواهد کرد که روشهای نظامی هیچ راهحل پایداری به همراه ندارند، آسیبپذیریهای منطقهای را تشدید میکنند و خطر بروز درگیریهای گستردهتر را به دنبال دارند.
حملات حوثیها، سوریه و جنگ اوکراین
در واکنش به حملات اخیر حوثیها که غیرنظامیان و زیرساختهای غیرنظامی در عربستان سعودی را هدف قرار دادهاند، انتظار میرود فیدان ضمن اعلام مجدد حمایت ترکیه از حفظ امنیت عربستان، بر اهمیت همبستگی و رویکرد امنیت جمعی — که در قالب «ائتلاف دفاعی مکه» (شکلگرفته در ماه اوت میان ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان) نمود یافته است — تأکید ورزد.
او همچنین احتمالاً به نقشآفرینی ارزشمند کشورهای عضو «R4» و «E3» در تقویت ثبات و رفاه در سوریه اشاره خواهد کرد و در عین حال، توجهها را به اقدامات مداوم اسرائیل که با هدف بیثباتسازی این کشور صورت میگیرد، جلب خواهد نمود.
همچنین انتظار میرود وی یادآور شود که ترکیه، به عنوان یکی از کشورهای ساحلی دریای سیاه، همچنان به ارائه هشدارها و پیشنهادهایی برای حلوفصل مناقشه به طرفهای درگیر در جنگ روسیه و اوکراین ادامه میدهد تا از گسترش این درگیری به دریای سیاه جلوگیری کرده و به تلفات غیرنظامیان در آن منطقه پایان دهد.
سازوکار «R4» توسط ترکیه، مصر، پاکستان و عربستان سعودی و بر پایه اصل «مالکیت منطقهای» (regional ownership) ایجاد شده است؛ هدف از این سازوکار، حمایت از ثبات پایدار و تقویت گفتگو پیرامون مسائل منطقهای است.
سازوکار «E3» که متشکل از آلمان، بریتانیا و فرانسه است، از دل همکاریهای دیپلماتیک سهجانبهای پیرامون برنامه هستهای ایران که در سال ۲۰۰۳ آغاز شد، شکل گرفته است.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری فرانسه / رویترز / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶
این جایزه دومین تقدیر بینالمللی از این دادگاه رسیدگی به جنایات جنگی در ماه جاری است و تنها دو هفته پس از آن اعطا میشود که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از اعمال تحریمهایی علیه این دیوان خبر داد.
این اعلامیه تنها ساعاتی پس از آن منتشر شد که «ناوی پیلای»، قاضی پیشین دیوان کیفری بینالمللی، برنده جایزه صلح نوبل شد؛ رویدادی که بسیاری آن را نشانهای از حمایت از این دیوانِ تحت فشار تلقی کردند.
دیوان کیفری بینالمللی که در لاهه مستقر است، مدتهاست هدف حملات ترامپ قرار دارد. کارزار ترامپ علیه این نهاد زمانی شدت گرفت که دیوان سال گذشته حکم بازداشتی برای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، و وزیر دفاع پیشین او صادر کرد.
جایزه اتحادیه اروپا که به نام «آندری ساخاروف»، چهره مخالف (دگراندیش) در دوران اتحاد جماهیر شوروی نامگذاری شده، از سال ۱۹۸۸ هر ساله به افراد و سازمانهایی اهدا میشود که در راه دفاع از حقوق بشر و آزادیها فعالیت میکنند.
«توموکو آکانه»، رئیس ژاپنی دیوان کیفری بینالمللی، ضمن استقبال از این جایزه گفت که دریافت آن «در زمانی رخ میدهد که دیوان و مقامات آن با چالشهایی بیسابقه روبرو هستند.»
او در بیانیهای اظهار داشت: «در چنین شرایطی، جایزه ساخاروف اهمیتی ویژه مییابد و بر اهمیت نهادهای قضایی مستقل و کسانی که برای پاسداری از حقوق بینالملل تلاش میکنند، تأکید دوبارهای میورزد.»
دیوان کیفری بینالمللی در سال ۲۰۰۲ به عنوان مرجعی قضایی برای رسیدگی به جرایم مقامات ارشد – کسانی که طبق معاهده تأسیس این دیوان، مسئول ارتکاب جنایاتی هستند که «وجدان بشریت را عمیقاً جریحهدار میکند» – آغاز به کار کرد. صلاحیت این دیوان شامل جنایات جنگی، جنایات علیه بشریت، نسلکشی و جنایت تجاوز (تجاوز نظامی) میشود.
تحریمهای دولت ترامپ، دسترسی این دیوان به خدمات مالی مستقر در ایالات متحده، شرکتهای فناوری و حتی استفاده از دلار آمریکا را قطع کرده است. این تحریمها یک مهلت ششماهه برای شرکتها و افراد آمریکایی که با این دیوان همکاری تجاری دارند تعیین کردهاند تا به تدریج به این همکاریها پایان دهند.
برنده این جایزه توسط رئیس پارلمان اروپا و قانونگذاران ارشد اتحادیه اروپا، از میان نامزدهایی که توسط گروههای سیاسی مختلف پارلمان معرفی شدهاند، انتخاب میشود. این مجمع میگوید که این جایزه «بالاترین تقدیری است که اتحادیه اروپا از فعالیتهای حقوق بشری به عمل میآورد».
توندو لیسو، رهبر زندانی اپوزیسیون تانزانیا، و ترانه و رومینا رحیمی — خواهران دوقلویی که به دلیل شرکت در تظاهرات علیه دولت ایران در زندان به سر میبرند — از دیگر کسانی بودند که به فهرست نهایی اتحادیه اروپا راه یافتند.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
میدان - انتخابات اسرائیل؛ آینده رویارویی با جمهوری اسلامی فهیمه خضر حیدری شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۰ شبِ ایران در «میدان» با شما همراه میشود و با میزبانی از مهمانان کارشناس و تحلیلگر، مهمترین اخبار و وقایع روز را به بحث میگذارد. «میدان» دعوتی است به گفتوگو در امتداد خبرهای روز؛ هرچند فراتر از آن.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
جان ایمونت / وال استریت ژورنال / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
در بخش عمدهای از دوران جنگ، ایران از یک پشتوانه بسیار ارزشمند برخوردار بود: دهها نفتکش حامل میلیونها بشکه نفت خام که با امنیت کامل در آبهای آسیا مستقر بودند. تهران بهطور پیوسته این نفت را به چین میفروخت و از این طریق میلیاردها دلار نقدینگیِ بسیار مورد نیاز را به دست میآورد.
اکنون، آن ذخایر شناور دیگر وجود ندارند. به گفته تحلیلگران شرکت «کپلر» (Kpler)، تا اواسط ماه اکتبر، این ذخایر بهطور کامل تخلیه شدهاند؛ چرا که محاصره دریایی ایالات متحده مانع از آن شد که ایران بتواند نفت خامی را که معمولاً به پالایشگاههای چینی میفروشد، جایگزین کند.
همایون فلکشاهی، مدیر بخش تحلیل نفت خام در شرکت کپلر، گفت: «دیگر نفتی باقی نمانده است که به چین عرضه شود.»
کاهش درآمدهای نفتی، ضربه دیگری به اقتصادِ تحت فشار ایران وارد میکند؛ اقتصادی که هماکنون نیز با تورم افسارگسیخته و کمبودهای گسترده دستبهگریبان است. فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) که مسئولیت منطقه خاورمیانه را بر عهده دارد، روز شنبه اعلام کرد که این محاصره، تهران را از دستکم ۲۵ میلیارد دلار درآمد نفتی محروم کرده است؛ مسئلهای که به نوبه خود توانایی ایران را برای جایگزینی کارخانهها و تسلیحاتِ از بینرفته، محدود خواهد کرد.
دریاسالار برد کوپر، از فرماندهان فرماندهی مرکزی ایالات متحده، اظهار داشت که اقدامات آمریکا «هزینههای ویرانگری را به دستگاه امنیتی ایران تحمیل کرده است.»
در حالی که فشارهای ایالات متحده صادرات ایران را به شدت محدود کرده، جریان نفت از سایر نقاط خاورمیانه همچنان برقرار است و حتی اخیراً از سطوح پیش از جنگ نیز فراتر رفته است؛ چرا که حمایت ایالات متحده، عبور نفتِ غیرایرانی از تنگه هرمز را تضمین میکند.
این ذخایر شناور، بخشی از یک سیستم پیچیده بودند که ایران طی سالها ایجاد کرده بود تا بتواند با وجود تحریمهای ایالات متحده، نفت خود را به مشتری اصلیاش، یعنی چین، برساند.
در این سازوکار، نفتکشهای مرتبط با ایران به جای ارسال مستقیم نفت به پالایشگاههای چین، محمولههای نفت خام را به آبهای نزدیک سواحل مالزی و سنگاپور منتقل میکردند. سپس آنها نفت را به نفتکشهای دیگری منتقل کردند که آن را به پالایشگاههای چین بردند. این ترفند، ردیابی جریان نفت و مجازات ناقضان تحریمها را برای ایالات متحده دشوارتر کرد. آبهای نزدیک مالزی و سنگاپور نیز به مکانی مناسب برای ذخیرهسازی نفت تبدیل شدند.
تحلیلگران حوزه نفت میگویند پرداختهای چین بابت نفت ایران ممکن است حدود دو ماه طول بکشد تا به دست طرف ایرانی برسد؛ بدین معنا که تهران احتمالاً در هفتههای پیش رو نیز همچنان مبالغ اندکی از فروشهای گذشته دریافت خواهد کرد.
صادرات با کامیون به کشورهای همسایه
ایران در حالی که بیش از شش ماه از آغاز محاصره میگذرد، برخلاف پیشبینیهایی که فروپاشی اقتصادش و تن دادن به امتیازدهی در برنامه هستهای را نوید میدادند، همچنان مقاومت کرده است. با مسدود شدن مسیرهای دریایی، تهران نفت را در مخازن متروکه ذخیره کرده و از طریق کامیون به کشورهای همسایه فرستاده است.
با این حال، چشمانداز کلی اقتصاد ایران تیره و تار است. فلکشاهی میگوید فروش نفت حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد از درآمدهای دولت ایران را تشکیل میدهد و بزرگترین منبع تأمین ارز خارجی برای این کشور است. تضعیف پول ملی ایران — که از اوایل ژوئیه تاکنون یکسوم ارزش خود را در برابر دلار از دست داده — به تورم سرسامآور دامن زده است.
فلکشاهی گفت: «به نظر میرسد قمار ایالات متحده بر این است که وضعیت اقتصادی یا رژیم را وادار به بازگشت به میز مذاکره برای پذیرش یک توافق هستهای کند، و یا موجب بروز اعتراضات داخلی شود که مهار آنها برای حکومت چالشبرانگیز خواهد بود.»
به گفته تحلیلگران، مسیرهای جایگزین برای صادرات نفت ایران که از تنگه هرمز نمیگذرند — مانند حملونقل زمینی با کامیون — حتی به نزدیکیِ جایگزینیِ حجم نفتی که از طریق دریا صادر میشد نیز نخواهند رسید.
ایمان ناصری، معاون ارشد بخش خاورمیانه و آسیا در شرکت تحلیل انرژی «افجیئی نکسنتایسیای» (FGE NexantECA) در دبی — که پیشتر در بخش پژوهشی وزارت نفت ایران فعالیت میکرد — گفت: «آیا [این اقدامات] مؤثر است؟ بله، مؤثر است.» با این حال، او خاطرنشان کرد که این نظام در گذشته نشان داده است که از خود مقاومت نشان میدهد. «بیایید یک سال دیگر صبر کنیم و ببینیم آیا این سیستم میتواند دوام بیاورد یا خیر.»
به گفته شرکت «کپلر» (Kpler)، در زمان آغاز جنگ در ماه فوریه، ایران حدود ۱۳۵ میلیون بشکه نفت در خارج از مرزهای خود — عمدتاً در سواحل مالزی و سنگاپور — ذخیره داشت که با توجه به جهش قیمت نفت، احتمالاً ارزشی معادل ۱۰ میلیارد دلار یا بیشتر داشته است. هنگامی که ایالات متحده در ماه آوریل برای نخستین بار جریان صادرات نفت ایران را مسدود کرد، ایران به فروش نفت از همین ذخایر فراساحلی ادامه داد که منجر به کاهش سریع این ذخایر شد.
زمانی که ایالات متحده در اواسط ماه ژوئن، در چارچوب مذاکرات صلح، این محدودیتها را لغو کرد، ایران با شتاب بیشتری نفت صادر کرد و ذخایر خود را دوباره افزایش داد؛ اما این روند تا اواسط ماه ژوئیه، یعنی زمانی که آمریکا دوباره محدودیتها را اعمال کرد، ادامه داشت. بر اساس دادههای «کپلر»، حجم این ذخایر که در اوج خود به نزدیک ۹۰ میلیون بشکه رسیده بود، تا ۵ اکتبر به کمتر از یک میلیون بشکه کاهش یافت و از آن زمان تاکنون بهطور کامل به پایان رسیده است.
اما لی، تحلیلگر شرکت رصد انرژی «ورتکسا» (Vortexa) نیز از کاهشی چشمگیر خبر داد و برآورد کرد که تا تاریخ ۹ اکتبر، حدود ۶ میلیون بشکه نفت ایران در نزدیکی سنگاپور وجود داشته است. به گفته او، پالایشگاههای نفت چین بهطور فزایندهای به سمت تأمینکنندگان جایگزین، از جمله برزیل و غرب آفریقا، روی آوردهاند.
گروه مدافع «اتحاد علیه ایران هستهای» (UANI) نیز برآورد کرده است که صادرات نفت ایران در ماههای اوت و سپتامبر به نزدیک صفر رسیده و حجم ذخایر شناور در جنوب شرقی آسیا نیز تا اوایل اکتبر احتمالاً به ۱۰ میلیون بشکه یا کمتر کاهش یافته است؛ هرچند به گفته آنها، تعیین رقم دقیق دشوار است. چارلی براون، پژوهشگر این گروه، گفت: «آنها قطعاً باید تحت فشار شدیدی باشند.» او افزود اگرچه نمیتوان با قطعیت گفت که ذخایر به صفر رسیدهاند، اما «به نظر میرسد که روند بهشدت به سمت صفر شدن پیش میرود.»
دولت ایران همچنان تأکید دارد که میتواند در برابر این فشارها ایستادگی کند. عبدالناصر همتی، رئیسکل بانک مرکزی ایران، هفته گذشته در نشست صندوق بینالمللی پول در بانکوک گفت که اقتصاد ایران با وجود فشارها، «تابآوری بسیار خوبی از خود نشان داده است» و این ادعا که اقتصاد ایران در حال فروپاشی است، «چیزی جز یک توهم نیست.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
جولیان ای. بارنز، اریک اشمیت، فرناز فصیحی، ناتان اودنهایمر و رونن برگمن
نیویورک تایمز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته مقامهای آمریکایی و افراد دیگری که در جریان مذاکرات و رایزنیهای مربوطه قرار گرفتهاند، نیروهای نظامی آمریکا و اسرائیل برنامههای مشخصی برای ازسرگیری حملات علیه ایران پس از انتخابات میاندورهای آمریکا تدوین کردهاند.
همزمان با پیشرفت برنامهریزیها برای اجرای عملیاتی کوتاه اما فشرده، ارتشهای آمریکا و اسرائیل دامنه رزمایشهای خود را گسترش دادهاند و با به پرواز درآوردن هواپیماها بر فراز عراق، مانورهای حمله را تمرین میکنند. مقامهای آمریکایی گفتند پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، در جریان سفر این هفته خود به اسرائیل با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر این کشور، دیدار کرد تا درباره حملات جدید گفتوگو کند.
احتمال میرود زیرساختهای انرژی ایران، تأسیسات هستهای و زرادخانه موشکی و پهپادی این کشور از جمله اهداف حملات باشند. برخی مقامها معتقدند یک دور بزرگ دیگر از حملات میتواند اقتصاد ایران را به آستانه فروپاشی بکشاند و این کشور را وادار کند پس از نزدیک به هشت ماه درگیری، در مذاکرات دیپلماتیک امتیازهایی بدهد.
با این حال، دلایلی وجود دارد که نسبت به موفقیت بیشتر جنگی تازه در مقایسه با مرحله نخست حملات گسترده آمریکا و اسرائیل، از فوریه تا آوریل، تردید ایجاد میکند. آن دور از درگیریها موجب افزایش قیمت انرژی و تورم در سراسر جهان شد، امنیت خاورمیانه را تضعیف کرد و فشار شدیدی بر ذخایر پدافند موشکی پنتاگون وارد آورد.
همچنین بههیچوجه مشخص نیست که آقای ترامپ با حملات تازه موافقت کند. او در طول سال جاری بارها برنامههای بازگشت به عملیات نظامی گسترده را وتو کرده است؛ از جمله همین ماه، زمانی که نیروهای نظامی آمریکا و اسرائیل تقریباً آماده حمله بودند.
تمام مقامهایی که برای تهیه این گزارش با آنها مصاحبه شد، به شرط محفوظ ماندن هویتشان صحبت کردند تا بتوانند درباره برنامهریزیهای نظامی با صراحت اظهارنظر کنند.
مقامهای ایرانی وعده دادهاند که این بار دامنه حملات تلافیجویانه خود را از کشتیهای تجاری و زیرساختهای انرژی در منطقه فراتر ببرند و مراکز داده و کابلهای اینترنتی زیر آب را نیز هدف قرار دهند.
آنها میگویند این دور از درگیریها نه سریع پایان خواهد یافت و نه محدود باقی خواهد ماند.
در حالی که ایالات متحده در حال گردآوری زرادخانهای عظیم است که تا اوایل نوامبر بهطور کامل آماده خواهد شد، تلاشهای دیپلماتیک نیز ادامه یافته است. مذاکرهکنندگان آمریکایی از احتمال بازگشت به جنگ بهعنوان اهرم فشاری بر ایران استفاده میکنند تا این کشور را به پیشرفت در زمینه مطالبات واشینگتن درباره برنامه هستهای و کنترل تنگه هرمز وادار کنند.
با این حال، مذاکرهکنندگان ایران تاکنون حاضر نشدهاند درباره برنامه هستهای امتیازی بدهند و اصرار دارند که رسیدگی به این موضوع به مراحل بعدی مذاکرات موکول شود.
کارزار نظامی فشرده سهروزه
برخی برنامهریزان آمریکایی اطمینان دارند که یک کارزار نظامی فشرده سهروزه میتواند خسارت اقتصادی کافی به ایران وارد کند و موضع این کشور را تغییر دهد.
اما مقامهای آمریکایی بارها فروپاشی ایران را پیشبینی کردهاند و مقامهای دیگر کشورهای غربی خاطرنشان کردهاند که حکومت ایران تاکنون توانسته است فشارهای واردشده بر اقتصاد کشور را تاب بیاورد.
دانا استرول، که در دولت جو بایدن عالیترین مقام مسئول سیاستگذاری خاورمیانه در پنتاگون بود، گفت: «در این مرحله از جنگ، آنچه روشن است این است که کارزار نظامی متعارفی که تاکنون به اجرا درآمده، همراه با تحریمهای اقتصادی فلجکننده کنونی و محاصره دریایی آمریکا، نتوانسته است حکومت ایران را به شکلی معنادار به میز مذاکره بازگرداند.»
خانم استرول که اکنون در مؤسسه واشینگتن برای سیاست خاور نزدیک فعالیت میکند، گفت نه آقای ترامپ و نه آقای نتانیاهو «استدلال قانعکنندهای ارائه نکردهاند که نشان دهد جنگ بیشتر چگونه میتواند این معضل راهبردی را در منطقهای که هر روز بیثباتتر و گرفتار منازعات بیشتری میشود، تغییر دهد.»
انتخابات اسرائیل در ۲۷ اکتبر ممکن است برنامههای یادشده را پیچیدهتر کند. به گفته کارشناسان، اگر آقای نتانیاهو در انتخابات شکست بخورد، به نخستوزیر موقت تبدیل خواهد شد و آغاز جنگ برای او دشوار خواهد بود.

با این حال، برخی تحلیلگران بر این باورند که آقای نتانیاهو ممکن است از احتمال قریبالوقوع حمله مشترک آمریکا و اسرائیل بهعنوان اهرم فشاری بر رقبای خود استفاده کند تا آنها را به پیوستن به یک دولت وحدت ملی برای مدیریت جنگ وادار سازد؛ اقدامی که میتواند ماندن او در قدرت را طولانیتر کند.
پس از حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، آقای نتانیاهو دولتی وحدت ملی تشکیل داد و شماری از اعضای احزاب مخالف را وارد کابینه جنگ کرد تا در تصمیمگیریهای مربوط به امنیت ملی مشارکت داشته باشند.
مازال موآلم، مفسر سیاسی اسرائیلی و نویسنده زندگینامه آقای نتانیاهو، گفت: «او میتواند از این وضعیت برای درخواست تشکیل یک دولت اضطراری فراگیر استفاده کند، اما با بدگمانی عمیق رقبای سیاسی خود روبهرو خواهد شد.»
«اگر ایران حمله کند، موضوع متفاوتی است؛ اما آغاز یک حمله تهاجمی از سوی او بسیار دشوار خواهد بود.»
مقامها میگویند احتمال اندکی وجود دارد که آقای ترامپ تصمیم بگیرد همین ماه کارزار نظامی جدیدی را آغاز کند، اما دلایل سیاسی متعددی وجود دارد که نشان میدهد او احتمالاً تا پس از انتخابات آمریکا صبر خواهد کرد. از جمله مهمترین این دلایل، وعدهای است که خود او در اوایل همین ماه داده بود مبنی بر اینکه پیش از برگزاری انتخابات حملهای انجام نخواهد داد.
ایالات متحده تا اوایل نوامبر تمامی تجهیزات و نیروهای نظامی مورد نیاز خود را در مواضع تعیینشده مستقر نخواهد کرد. این تجهیزات و نیروها شامل سه ناو هواپیمابر، هزاران تفنگدار دریایی، جنگندهها و نیروهای عملیات ویژه است. ارتش آمریکا ترجیح میدهد حملات را در پوشش تاریکی شب انجام دهد و در اوایل ماه آینده، ساعات تاریکی در آسمان ایران افزایش خواهد یافت.
همچنین نگرانیهایی وجود دارد مبنی بر اینکه جنگ ممکن است به درگیری گستردهتری تبدیل شود. روز چهارشنبه، وزارت خارجه آمریکا به کارکنان غیرضروری دولت این کشور و اعضای خانوادههایشان دستور داد عربستان سعودی را ترک کنند؛ این در حالی است که شبهنظامیان حوثی مورد حمایت ایران همچنان به حمله به اهدافی در این کشور ادامه میدهند.
یکی از مقامهای کاخ سفید روز چهارشنبه گفت دولت آمریکا درباره برنامههای نظامیای که «ممکن است وجود داشته باشند یا نداشته باشند»، اظهارنظر نمیکند. این مقام افزود که آقای ترامپ برای اطمینان از اینکه ایران نتواند به سلاح هستهای دست پیدا کند، همه گزینهها را همچنان روی میز نگه داشته است.
برخی مقامها میگویند در تعیین اهداف حملات، از پالایشگاهها و زیرساختهای نفتی اجتناب خواهد شد؛ زیرا آقای ترامپ مصمم است مانع افزایش بیشتر قیمت بنزین شود.
«مادر همه بمبها»
به گفته افرادی که در جریان این برنامهریزیها قرار گرفتهاند، ارتشهای آمریکا و اسرائیل هر دو در حال تدوین طرحهایی برای عملیات علیه برنامه هستهای ایران هستند. این عملیات ممکن است شامل حمله به کوه کلنگ، یک تأسیسات هستهای در اعماق زمین باشد که در آمریکا از آن با نام «پیکاکس مانتین» یاد میشود.
آقای ترامپ هفته گذشته گفت که در حال بررسی استفاده از بمب ۲۲ هزار پوندی جیبییو-۴۳/بی، معروف به «مادر همه بمبها» یا موآب، علیه این تأسیسات است. مقامها میگویند آقای ترامپ تا حدی به این سلاح علاقهمند شده است که دلیل آن، نام مستعارش، یعنی «مادر همه بمبها»، است.
اما کارشناسان تسلیحاتی میگویند بمب موآب در بالای سطح زمین منفجر میشود و موج انفجاری گستردهای ایجاد میکند؛ ازاینرو، بعید است بتواند تأسیسات زیرزمینیای مانند پیکاکس را که در دل لایههای گرانیتی قرار دارد، نابود کند. مقامهای نظامی همچنین هشدار میدهند که این بمب باید با یک هواپیمای ترابری امسی-۱۳۰ که با سرعت کم پرواز میکند، به هدف رسانده شود؛ هواپیمایی که در برابر آتش پدافند ضدهوایی ایران آسیبپذیر خواهد بود.
به گفته مقامهای دفاعی آمریکا و اسرائیل که از جزئیات موضوع اطلاع دارند، دو کشور در اوایل همین ماه تا آستانه حمله به ایران پیش رفتند، اما آقای ترامپ بار دیگر در آخرین لحظه تصمیم گرفت حمله را به تعویق بیندازد. این تصمیم اندکی پیش از زمان تعیینشده برای آغاز عملیات اتخاذ شد؛ زمانی که هر دو ارتش تدارکات گستردهای انجام داده و نیروهای هوایی خود را در بالاترین سطح آمادهباش قرار داده بودند.

یکی از فرماندهان نظامی که به شرط ناشناس ماندن درباره مسائل عملیاتی صحبت کرد، گفت تکرار برنامهریزیها برای حمله و سپس تصمیم آقای ترامپ به لغو یا تعویق حملات جدید، موجب شده است برنامهریزان نظامی با نوعی «شوک و سردرگمی روزبهروز» مواجه شوند. آنها تلاش میکنند آمادگی خود را حفظ کنند تا بتوانند در هفتههای آینده هر گزینه نظامیای را که آقای ترامپ انتخاب کند، به اجرا بگذارند.
در هر یک از مراحل جنگ تاکنون، رهبران ایران تمایل کمتری به مصالحه نشان دادهاند؛ زیرا به این باور رسیدهاند که هدف نهایی آمریکا و اسرائیل سرنگونی حکومت ایران است.
آیتالله مجتبی خامنهای، رهبر جدید جمهوری اسلامی، همچنان برای مقامهای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل چهرهای معماگونه دارد. برخی مقامها میگویند او به اندازه پدرش، که در اوایل جنگ کشته شد، قدرت ندارد و این اعضای تندرو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستند که تصمیمهای کلیدی را اتخاذ میکنند.
بهترین اهرم فشار ایران: قیمت نفت
مقامهای ایرانی میگویند از برنامهریزیهای نظامی آمریکا آگاهاند و خود نیز در حال طراحی اهداف و تاکتیکهای جدید برای حملات احتمالی هستند.
پیمان صالحی، تحلیلگر سیاسی در تهران، گفت اگر به تأسیسات پیکاکس حمله شود، بخشی از برنامه ایران برای تلافی میتواند حمله به پالایشگاههای بزرگ نفتی عربستان سعودی، از جمله تأسیسات شرکت آرامکو، باشد؛ زیرا چنین حملهای بلافاصله قیمت نفت و انرژی را بهشدت افزایش خواهد داد.
آقای صالحی گفت: «این جنگ به ما فهمانده است که بهترین اهرم فشار برای تحت فشار قرار دادن ترامپ، افزایش قیمت نفت و انرژی است؛ زیرا این کار به مردم آمریکا آسیب خواهد زد.»
مهدی محمدی، مشاور ارشد محمدباقر قالیباف، مذاکرهکننده ایران، این هفته در شبکههای اجتماعی نوشت که این تصور که ایالات متحده بتواند دور دیگری از حملات علیه ایران را ظرف ۷۲ ساعت به پایان برساند، «خیالپردازی» است و این ایران خواهد بود که زمان پایان جنگ را تعیین میکند. او یادآوری کرد که آقای ترامپ در ماه فوریه گفته بود جنگ دو هفته طول خواهد کشید.
آقای محمدی گفت: «حملات ما شدیدتر، خلاقانهتر و متفاوتتر خواهد بود. ما مصمم و مطمئن هستیم و برنامهریزیهای مستحکمی انجام شده است.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
رامی ایوب، حمیرا پاموک و تیمور اظهری / رویترز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
مقامات آمریکایی به خبرگزاری رویترز گفتند که وزارت امور خارجه ایالات متحده به برخی از دیپلماتها و اعضای خانوادههایشان در نمایندگیهای این کشور در عربستان سعودی دستور داده است که آنجا را ترک کنند. همچنین قرار است اعضای خانواده کارکنان برخی دیگر از نمایندگیهای ایالات متحده در منطقه نیز از آنجا خارج شوند.
این دستور در حالی صادر میشود که در پی حملاتی در عربستان سعودی، دستکم یک نفر کشته و هشت نفر دیگر در یک فرودگاه غیرنظامی در دمام زخمی شدند؛ همچنین در یک حمله پهپادی به یک میدان نفتی، دو نفر جان باختند.
تامی پیگات، سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا، در پستی در شبکه اجتماعی «ایکس» (X) اعلام کرد که این وزارتخانه دستور خروج «کارکنان غیرضروری دولت ایالات متحده و اعضای خانوادههایشان، صرفاً از عربستان سعودی» را صادر کرده است. این تصمیم در پی حملات حوثیهای یمن ـــ که همسو با ایران هستند ــــ به اهداف غیرنظامی در عربستان اتخاذ شده است.
واشنگتن در ماههای اخیر تعدادی از کارکنان دیپلماتیک خود را به منطقه بازگردانده بود؛ این در حالی است که پیشتر و پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در اواخر فوریه ـــ که طی آن تهران به تأسیسات ایالات متحده حمله کرد ـــ بسیاری از این کارکنان از منطقه خارج شده بودند.
پیگات گفت: «حوثیهای تحت حمایت ایران بهطور فزایندهای دست به اقدامات خصمانه علیه عربستان سعودی زدهاند؛ از جمله حملات به فرودگاههای غیرنظامی و سایر زیرساختهای حیاتی که منجر به تلفات غیرنظامیان و اختلال شدید در رفتوآمدها شده است.»
چهار مقام آمریکایی به رویترز گفتند که نمایندگیهای ایالات متحده در سایر کشورهای حوزه خلیج فارس نیز به اعضای خانواده کارکنان خود دستور خروج خواهند داد. پیگات به تغییرات احتمالی در سایر نمایندگیهای آمریکا در خارج از عربستان سعودی اشارهای نکرد.
این خروجها در پی تشدید درگیریها در یمن صورت میگیرد که جبهه جدیدی را در مناقشه منطقهایِ ناشی از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران گشوده است. این درگیری گستردهتر، تجارت جهانی انرژی را مختل کرده و به اقتصاد کشورهای حوزه خلیج فارس آسیب رسانده است.
پس از صدور دستور خروج، سازمان هواپیمایی کشوری عربستان سعودی از وقوع حملهای به فرودگاه بینالمللی ملک فهد در دمام خبر داد که در آن یک نفر کشته و هشت نفر دیگر زخمی شدند. وزارت انرژی عربستان اعلام کرد که اوایل امروز، پس از آنکه سامانههای پدافند هوایی این کشور یک پهپاد را که قصد داشت به تأسیساتی در میدان نفتی «شیبه» متعلق به شرکت «آرامکو» حمله کند رهگیری کردند، دو نفر کشته شدند.
سفارت ایالات متحده در ریاض روز چهارشنبه، در پی حملات مرگبار اخیر — از جمله حمله به فرودگاه ریاض — نسبت به احتمال وقوع حملات بیشتر از سوی حوثیها علیه عربستان سعودی، هشدار امنیتی صادر کرد.
اوایل ماه مارس، همزمان با آغاز حملات ایران در سراسر منطقه، سفارت آمریکا و دفتر سازمان اطلاعات مرکزی (سیا) که در آنجا مستقر است، هدف حمله پهپادی قرار گرفتند.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
استوارت بل - گلوبال نیوز
یک ستوان سابق پلیس تهران که با نامی جدید در تورنتو زندگی میکرد، به دلیل ایفای «نقشی مهم و حیاتی» در یک گروه تبهکار که به ایران در دور زدن تحریمها کمک میکرد، از کانادا اخراج میشود.
بر اساس نسخهای از یک حکم ۳۶ صفحهای که روز سهشنبه در اختیار «گلوبال نیوز» قرار گرفت، «هیئت مهاجرت و پناهندگی» (IRB) اعلام کرد که نقش «امین یوسفیجم» در طرح دور زدن تحریمها «تعیینکننده» بوده است.
این هیئت حکم داد که این شهروند ایرانی، که از سال ۲۰۱۶ در کانادا ساکن بوده، مسئول امور لجستیکی گروه بوده و بر هماهنگیهای مربوط به حملونقل در این عملیاتِ فرامرزیِ تأمین کالا نظارت داشته است.
اقلامی همچون قطعات الکترونیکی، موتورها و سایر موادی که او به ایران صادر میکرد، «دارای کاربرد دوگانه» بودند؛ بدین معنا که هم در مصارف غیرنظامی و هم در مصارف نظامی کاربرد داشته و میتوانستند در ساخت سلاحهای کشتار جمعی مورد استفاده قرار گیرند.
کریستوفر مارسینکیویچ، از اعضای هیئت مهاجرت و پناهندگی، نوشت: «یوسفیجم عضو سازمانی بوده که به فعالیتهای مجرمانهای دست زده که مستقیماً ناقض تحریمهای اعمالشده از سوی کانادا و ایالات متحده علیه صادرات اقلام خاص به ایران بوده است.»
«من حکم اخراج او را صادر میکنم»
«آژانس خدمات مرزی کانادا» (CBSA) تا زمان انتشار این گزارش به پرسشها درباره اخراج یوسفیجم پاسخی نداد. یوسفیجم در تماس تلفنی گفت که همچنان در کانادا حضور دارد.
او نگفت که آیا نسبت به حکم اخراج خود درخواست تجدیدنظر کرده است یا خیر. وی اظهار داشت: «این یک پرونده حقوقی در جریان است، بنابراین نمیتوانم در این مصاحبه درباره آن صحبت کنم.»
او افزود: «من در حال بررسی گزینههای خود هستم و وزیر هم گزینههای خود را دارد؛ بنابراین موضوع همچنان در جریان است. در حال حاضر، میدانید، فقط دارم زندگیام را به آرامی سپری میکنم.»
با این حال، این حکم میتواند به زندگی او در کانادا پایان دهد؛ زندگیای که یک دهه پیش با ورود او از تهران آغاز شد؛ جایی که نامش «امین ریگی» بود.
او در سال ۲۰۲۱ در تورنتو دستگیر و به ایالت میشیگان (آمریکا) مسترد شد تا به اتهام نقش داشتن در گروهی که تحریمها را دور میزد — و برادرش «آرش» رهبری آن را بر عهده داشت — محاکمه شود. یوسفیجم پس از پذیرش اتهام (اقرار به گناه)، به انتاریو فرستاده شد؛ جایی که او بار دیگر نام خود را تغییر داد و این بار نام «امین کوهن» (Ameen Cohen) را برگزید. این سومین هویتی است که مشخص شده او برای خود انتخاب کرده است.
هیئت مهاجرت و پناهندگی کانادا (IRB) در حکم خود خاطرنشان کرد که وقتی او برای تغییر قانونی نامش به دولت انتاریو درخواست داد، از او پرسیده شد که آیا تاکنون به خاطر ارتکاب جرم کیفری محکوم شده است یا خیر.
او پاسخ داد: «نه».
هیئت مهاجرت و پناهندگی، او را به «ارائه اطلاعات نادرست در یک فرم دولتی» متهم کرد و ادعای یوسفیجم را — مبنی بر اینکه یکی از کارمندان دولت به او گفته نیازی به اعلام محکومیتهای خارج از کانادا ندارد — رد نمود.
این هیئت نوشت: «به نظر من، عدم اعلام محکومیت در ایالات متحده هنگام درخواست تغییر نام، عامدانه بوده است.» و افزود که رفتار یوسفیجم «نشاندهنده فردی است که هر چه را که به نفع هدف فوریاش باشد، بر زبان میآورد.»
حکم اخراج (دیپورت) در ماه ژوئیه صادر شده بود، اما خبر آن تنها در هفته جاری در اختیار رسانه «گلوبال نیوز» (Global News) قرار گرفت. این موضوع در حالی مطرح میشود که ایالات متحده درگیر تنشهایی با ایران است و دولت اتاوا نیز به تلاشهای خود برای اخراج عوامل رژیم ایران از کانادا ادامه میدهد.
ایرانیانِ ساکن کانادا مدتهاست که شکایت دارند که اعضا و حامیان رژیم سرکوبگر ایران، به همراه خانوادههایشان، از کانادا به عنوان پناهگاهی امن استفاده میکنند.
شناسایی ۴۰ مقام ارشد رژیم ایران در کانادا
دولت کانادا در سال ۲۰۲۲ ورود مقامات ارشد ایرانی به این کشور را ممنوع کرد. از آن زمان تاکنون، «آژانس خدمات مرزی کانادا» (CBSA) دهها پرونده تحقیقاتی را علیه عوامل رژیم که در سراسر کشور شناسایی شدهاند، گشوده است.
طبق اعلام آژانس خدمات مرزی کانادا، تا اول اکتبر، ۴۰ مقام ارشد رژیم ایران در شهرهای مختلف کانادا شناسایی شدهاند. تاکنون دو نفر از آنها اخراج شده و هشت نفر نیز داوطلبانه خاک کانادا را ترک کردهاند.
دو نفر دیگر در انتظار اخراج هستند، در حالی که سایر افراد یا باید در برابر «هیئت مهاجرت و پناهندگی» حاضر شوند و یا جلسات رسیدگی به پرونده اخراج آنها قبلاً برگزار شده است.
در همین حال، «گلوبال نیوز» ماه گذشته فاش کرد که پسر یکی از معاونان سابق رئیسجمهور ایران در شهر ادمونتون زندگی میکند و تحت نام «سال غفوری» (Sal Ghafouri) به فعالیتهای تجاری مشغول است.
نهادهای فدرال، از جمله پلیس سوارهنظام سلطنتی کانادا (RCMP) و نیروهای مسلح کانادا، قراردادهایی به ارزش نزدیک به ۲ میلیون دلار به این شهروند ایرانی واگذار کردهاند؛ این در حالی است که او به دلیل همکاری احتمالی با ارتش ایران، تحت بازرسی و تحقیقات قرار دارد. تلاش «آژانس خدمات مرزی کانادا» (CBSA) برای اخراج یوسفیجم، بیش از دو سال به طول انجامیده است. جلسات رسیدگی به پرونده اخراج در سپتامبر ۲۰۲۴ آغاز شد و در فوریه ۲۰۲۵ به پایان رسید.
مشخص نیست چرا صدور تصمیم «هیئت مهاجرت و پناهندگی کانادا» (IRB) تا ژوئیه ۲۰۲۶ به طول انجامیده است؛ بهویژه با در نظر گرفتن این نکته که یوسفیجم شهروند کانادا نیست و در سال ۲۰۲۱ در دادگاهی در ایالات متحده محکوم شده است.
هیئت مهاجرت و پناهندگی (IRB) اعلام کرد که یوسفیجم، زمانی که برادرش «آرش» او را وارد یک گروه تبهکار کرد — گروهی که هدفش کسب سود از طریق دور زدن تحریمها بود — کاملاً به ماهیت اقدامات خود آگاه بوده است.
مارسینکیویچ در حکم خود نوشت که یوسفیجم «داوطلبانه و با آگاهی و قصدِ بیاثر کردن تحریمها» در این فعالیتها مشارکت داشته است.
او نوشت: «تلاش یوسفیجم برای فاصله گرفتن از ماجرا و ترسیم چهرهای از خود به عنوان فردی سادهلوح و ناآگاه که کورکورانه به دستور برادرش عمل میکرده، اعتبار کلی او را زیر سؤال میبرد.»
هیئت مهاجرت و پناهندگی خاطرنشان کرد که اگرچه نقش یوسفیجم «محدودتر» از نقش برادرش بوده، اما «با این حال، نقشی مهم و حیاتی در کل عملیات ایفا کرده است؛ چرا که تمرکز اصلی آن بر تضمین ارسال کالاهای تحریمشده از ایالات متحده به ایران بوده است.»
در این تصمیم آمده است: «بدون مشارکت او در ارسال این اقلام، کالاها هرگز به مقصدشان در ایران نمیرسیدند.»
«به عبارت دیگر، نقش او ناچیز نبوده است؛ زیرا او وظیفه داشته با فروشنده و/یا شرکت حملونقل در ایالات متحده تماس بگیرد و مقدمات ارسال کالاها را فراهم کند. او برای این کار از روشهایی نظیر “جابهجایی محموله بین کانتینرها” (Cross-stuffing) استفاده میکرده است.»
«جابهجایی محموله بین کانتینرها» (Cross-stuffing) روشی است که در آن کالاها به یک کشور واسط (ترانزیت) صادر میشوند، از یک کانتینر به کانتینر دیگر منتقل شده و سپس مجدداً به مقصد نهایی ارسال میگردند.
هیئت مهاجرت و پناهندگی نوشت که برادران یوسفیجم به همراه یکی دیگر از اعضای این گروه، از امارات متحده عربی به عنوان مرکزی برای انتقال اقلام تحریمشده به ایران استفاده میکردند.
آژانس خدمات مرزی کانادا (CBSA) استدلال کرده بود که یوسفیجم خطری برای امنیت کانادا محسوب میشود، زیرا او تلاشهای دولت برای مهار رژیم ایران را تضعیف کرده است.
با این حال، هیئت مهاجرت و پناهندگی اعلام کرد که CBSA نتوانسته ثابت کند یوسفیجم همچنان یک تهدید امنیتی به شمار میرود. حکم اخراج او بر اساس نقشش در یک سازمان تبهکار صادر شده است.
یک دادگاه در ایالات متحده نیز برادر یوسفیجم را محکوم کرده بود، اما از آنجا که او شهروند کانادا است، با اقدامات اجرایی مربوط به قوانین مهاجرتی مواجه نمیشود.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
وبسایت اسرائیلی «والا» / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر؛ اسرائیل کاتس، وزیر دفاع؛ و سپهبد ایال زمیر، رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل، روز چهارشنبه در مراسم فارغالتحصیلی دانشکده افسری ارتش سخنرانی کردند. آنها ضمن هشدار به دشمنان اسرائیل، وظایف ارتش را در سایه تداوم تهدیدات امنیتی تشریح نمودند.
نتانیاهو در سخنان خود به رهبری ایران و مسیری که این کشور در پیش گرفته است، پرداخت.
او اظهار داشت: «ایران بار دیگر در تلاش است تا بمبهای مرگبار بسازد. مجتبی خامنهای تصمیم گرفته است پا جای پای پدرش بگذارد و [با این کار] ضامن نارنجک را کشیده است.»
نتانیاهو موضعی صریح و قاطع در مورد نحوه مقابله اسرائیل با تهدید ایران اتخاذ کرد و گفت: «تنها یک راه برای از بین بردن این تهدید وجود دارد: سرنگونی رژیم ایران.»
اسرائیل کاتس، وزیر دفاع، با تشریح وضعیت امنیتی کنونی، خاطرنشان کرد که در روزهای اخیر، اسرائیل متوجه تلاشهایی از سوی ایران و نیروهای نیابتیاش برای انجام حملاتی در آستانه انتخابات شده است.
کاتس گفت: «در روزهای اخیر، ما شاهد تلاشهایی از سوی دشمنانمان — به رهبری ایران و نیروهای نیابتیاش — بودهایم که هدفشان انجام حملاتی است که بر نتایج انتخابات در اسرائیل تأثیر بگذارد.»
به گفته کاتس: «رژیم ایران در ضعیفترین دوران خود به سر میبرد و ما میبینیم که همین ضعف ممکن است آنها را به سمت انجام افراطیترین اقدامات، حتی علیه دولت اسرائیل، سوق دهد.»
او خطاب به این رژیم تأکید کرد: «ما تلاشهای شما را میبینیم، برای خنثی کردن آنها آمادگی داریم و آمادهایم ضربهای سنگین به شما وارد کنیم.» وی افزود: «اگر ایران به اسرائیل حمله کند، ایران خواهد سوخت.»
کاتس تصریح کرد که این هشدار شامل حملات پس از انتخابات نیز میشود: «هر کس که به ما حمله کند — چه پیش از انتخابات و چه پس از آن — و هر کس که به سربازان ارتش یا غیرنظامیان اسرائیلی آسیب برساند، سنگینترین بها را خواهد پرداخت.»
کاتس علاوه بر پرداختن به موضوع ایران، موضع اسرائیل را در خصوص تداوم حضور ارتش در مناطق امنیتی در لبنان، سوریه و نوار غزه تبیین کرد. او گفت که هفته گذشته به لبنان سفر کرده و با فرماندهان و سربازانی - چه نیروهای کادر و چه نیروهای ذخیره - که در مناطق امنیتی در لبنان و سوریه فعالیت میکنند، دیدار داشته است. وی توضیح داد که مأموریت آنها حفاظت از ساکنان منطقه جلیل و بلندیهای جولان در برابر تهدیدات ناشی از نیروهای جهادی است.
کاتس گفت: «همانطور که نخستوزیر و من تصریح کردهایم، اسرائیل از مناطق امنیتی در لبنان، سوریه و غزه عقبنشینی نخواهد کرد.»
وزیر دفاع در ادامه هشداری مفصل به حزبالله داد و تأکید کرد که اگر این سازمان به حمله ایران علیه اسرائیل بپیوندد، ارتش اسرائیل (IDF) برای گسترش منطقه امنیتی در جنوب لبنان اقدام خواهد کرد.
به گفته کاتس، چنین عملیاتی شامل الحاق قلمروهای بیشتری در مناطق نبطیه و لیتانی به یک منطقه امنیتی دائمی تحت کنترل اسرائیل خواهد بود. او گفت که ارتش اسرائیل در حال آمادهسازی برای یک مانور زمینی است که اجرای این طرح را امکانپذیر میسازد.
او اظهار داشت: «اگر سازمان تروریستی حزبالله تصمیم بگیرد در حمله به اسرائیل به ایران بپیوندد، متحمل ضربات بسیار سنگینی خواهد شد.»
کاتس افزود که در چنین سناریویی، «مناطق بیشتری در جنوب لبنان، در نواحی نبطیه و لیتانی، به بخشی از منطقه امنیتی دائمی اسرائیل تبدیل خواهند شد و ارتش اسرائیل آمادگی دارد تا مانور زمینی لازم برای تحقق این امر را اجرا کند.»
وزیر دفاع همچنین به تشریح ابعاد تخلیه غیرنظامیان در سناریوی مورد اشاره خود پرداخت. او گفت که تمام جمعیت شیعه در منطقهای که تا خطوط «اولی» و «زهرانی» امتداد دارد، به سمت شمال منتقل خواهند شد تا ارتش اسرائیل بتواند زیرساختهای تروریستی را هدف قرار دهد و تهدید پهپادی را از جوامع ساکن در شمال اسرائیل دور کند.
او همچنین هشدار داد که «منطقه ضاحیه در بیروت نیز تخلیه و زیرساختهای تروریستی آن هدف قرار خواهد گرفت، و بیش از یک میلیون شیعه در لبنان آواره خواهند شد.»
وزیر دفاع سپس شخصِ «نعیم قاسم»، دبیرکل حزبالله را تهدید کرد و مسیر او را با مسیر سلفش، حسن نصرالله - که توسط اسرائیل از میان برداشته شد - مقایسه کرد.
کاتس تصریح کرد: «همانطور که نصرالله جامعه شیعیان لبنان را به تباهی کشاند تا زمانی که خودش حذف شد، نعیم قاسم نیز ممکن است باعث نابودی کامل این جامعه شود، تا زمانی که او نیز حذف گردد.» کاتس در بخش پایانی سخنان خود به وضعیت نوار غزه و عملیات ارتش اسرائیل در مناطق امنیتیِ تحت کنترل این رژیم پرداخت.
بر اساس آماری که وزیر دفاع ارائه داد، ارتش اسرائیل در حال حاضر منطقهای امنیتی را تحت کنترل دارد که نزدیک به ۷۰ درصد از نوار غزه را در بر میگیرد. او گفت که این منطقه بهمنظور حفاظت از جوامع اسرائیلی، از ساکنان و زیرساختهای تروریستی پاکسازی شده است.
کاتس افزود که نیروهای ارتش اسرائیل همچنان بهطور روزانه علیه تروریستهایی که قصد انجام حمله به سربازان را دارند، و همچنین علیه کسانی که در کشتار هفتم اکتبر مشارکت داشتهاند، دست به عملیات میزنند.
وزیر دفاع در خصوص عوامل دخیل در این حمله، مدعی شد که ۴۰۰۰ نفر از آنان تاکنون از پای درآمدهاند و تصریح کرد که اسرائیل قصد دارد به تعقیب سایر عاملان ادامه دهد.
کاتس گفت: «۴۰۰۰ نفر از آنها تاکنون از میان برداشته شدهاند و ۲۰۰۰ نفر باقیمانده نیز، هر کجا که باشند، از پای درخواهند آمد.»
ایال زمیر، رئیس ستاد کل ارتش، نیز با اشاره به تداوم پیگرد تروریستهای دخیل در وقایع ۷ اکتبر، اعلام کرد که ارتش اسرائیل (IDF) مانع از آن خواهد شد که دشمنان اسرائیل بتوانند توانمندیهای نظامی خود را بازسازی کنند.
زمیر اظهار داشت: «ما به دشمنانمان اجازه نخواهیم داد که توانمندیهای خود را بازسازی کنند یا دوباره سر برآورند. ما به اقدام علیه دشمنان و تهدیدها ادامه خواهیم داد و به محض ظهور هر تهدیدی، آن را خنثی خواهیم کرد. هماکنون نیز ارتش اسرائیل در جبهههای متعدد، در سطحی بالا از آمادگی به سر میبرد تا با هرگونه تلاش دشمن برای آسیب رساندن به ما مقابله کند.»
رئیس ستاد کل ارتش فاش کرد که دو روز پیش، نیروهای ارتش اسرائیل یکی از تروریستهای یگان «نوخبه» (Nukhba) را که در ربودن و قتل «شانی لوک» در جریان کشتار ۷ اکتبر دست داشت، از پای درآوردهاند.
زمیر گفت: «از میان برداشتن این تروریستِ پست، بخشی از کارزاری مستمر و بیگذشت برای نابودی تمام کسانی است که در کشتار ۷ اکتبر مشارکت داشتهاند.»
«تمام کسانی که نفوذ کردند، فرزندان و خانوادههای ما را به قتل رساندند و دست به کشتار زدند، و به زنان ما تعرض کردند، به سرنوشتی مشابه دچار خواهند شد.»
زمیر پیگرد عاملان این جنایات را هم یک مسئولیت عملیاتی و هم یک وظیفه اخلاقی دانست و به آیهای از کتاب مقدس استناد کرد: «دشمنانم را تعقیب کردم و به آنها رسیدم؛ و تا زمانی که نابود نشدند، بازنگشتم.»
زمیر در خطاب به افسران فارغالتحصیل، میان خدمت آنان و «عملیات یوآو» (Operation Yoav) که توسط ارتش اسرائیل در جریان جنگ استقلال در سال ۱۹۴۸ انجام شد، شباهتی برقرار کرد. او یادآور شد که چگونه نیروهای اسرائیلی راه خود را به سوی منطقه منزوی «نقب» (Negev) گشودند، در ۲۲ اکتبر شهر «بئرشبع» را تصرف کردند و به تضمین آیندهی این دولتِ تازه تأسیس کمک نمودند.
او گفت: «آن زمان، درست مانند امروز — در طول سه سال جنگی که پس از ناکامیهای ۷ اکتبر شعلهور شد — شجاعت، ازخودگذشتگی و تصمیمات اتخاذشده توسط فرماندهان، سرنوشت این نبرد و آیندهی دولت اسرائیل را رقم زدهاند.» او به فارغالتحصیلان گفت که بسیاری از آنان پس از نبرد در جبهههای گوناگون، مستقیماً از میدان جنگ به دوره افسری آمدهاند.
زمیر اظهار داشت: «امروز، همزمان با دریافت درجه افسری، بزرگترین مسئولیت ممکن را بر عهده میگیرید: فرماندهی نیروهایمان، اتخاذ تصمیمات پیچیده و شجاعانه در میدان نبرد، دفاع از کشور، هدایت ارتش اسرائیل (IDF) به سوی پیروزی و شکست دادن دشمنانمان.»
«شما باید برای زیردستان خود الگو باشید و صداقت فردی، حرفهایگری و رهبری اخلاقی را از خود نشان دهید.»
رئیس ستاد کل ارتش همچنین یاد سربازان جانباخته ارتش اسرائیل را گرامی داشت؛ از جمله سرهنگ دوم «دور بن سیمحون»، فرمانده گردان ۵۲، که در جریان نبردی در لبنان به همراه سه تن از خدمه تانک خود — گروهبان یکم «یوآو کلاین»، گروهبان یکم «لیاو کابابیا» و گروهبان یکم «ناوه هابشوش» — کشته شد.
زمیر خطاب به برادرِ بن سیمحون، ستوان دوم «ایتان» — که خود در میان افسران فارغالتحصیل حضور داشت — از فقدان این عزیز برای خانواده سخن گفت و به مسئولیت او برای تداوم بخشیدن به میراث برادرش اشاره کرد.
او با اشاره به ترانه «گندم دوباره میروید» (که با «کیبوتص بیتهاشیتا»، محل بزرگ شدن بن سیمحون، پیوند دارد) گفت: «شما، که تازهترین افسران ارتش اسرائیل هستید، همان گندمی هستید که دوباره میروید؛ از میان صفوف نیروهای ما سر بر میآورید و نویدبخش تداوم حضور ما در سرزمین مادریمان هستید.»
زمیر همچنین به ستوان یکم «آدی شارویت» و دانشجوی افسری «الیا الدار» اشاره کرد که در لبنان به شدت مجروح شدهاند؛ او ضمن آرزوی بهبودی کامل برای آنان، متعهد شد که ارتش همچنان از آنها و خانوادههایشان حمایت خواهد کرد.
رئیس ستاد کل ارتش در بخش دیگری از سخنان خود بر اهمیت حفظ وحدت ارتش اسرائیل و ماهیت غیرجناحی (فراجناحی) آن تأکید کرد.
زمیر تصریح کرد: «مأموریت دفاع از دولت اسرائیل، یکی از والاترین رسالتها و بزرگترین وظایفی است که یک فرد میتواند بر عهده بگیرد. این مسئولیتی است که همه ما در آن سهیم هستیم؛ مسئولیتی که فراتر از هرگونه اختلافنظری است.»
«ارتش اسرائیل، ارتشِ مردم است. قدرت آن نه تنها در توانمندیهای نظامیاش، بلکه در بیطرفی و ماهیت غیرجناحی و ملیِ اقدامات ما نهفته است؛ اصولی که برای حفظ وحدت در صفوف ما حیاتی هستند.» او از افسران جدید خواست تا اتحاد را میان سربازان خود حفظ کنند و به مأموریت مشترکشان پایبند بمانند.
«شما باید نیروهای خود را حول این مأموریت مشترک متحد کنید و به یاد داشته باشید که اتحاد در درون “نیروهای دفاعی اسرائیل” (IDF)، برای قدرت آن حیاتی است. این موضوع امروز صادق است و فردا نیز باید چنین بماند.»
زمیر در پایان سخنان خود، از فارغالتحصیلان خواست تا به یگانهایشان بازگردند و با شجاعت و خرد، سربازان خود را رهبری کنند.
او به آنها گفت: «من به شما اعتماد دارم. ما با هم به امنیت و پیروزی دست خواهیم یافت. مردم اسرائیل به شما افتخار میکنند.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / اکسیوس
به گفته مقامات اسرائیلی و آمریکایی، دهها جنگنده نیروی هوایی اسرائیل روز دوشنبه عملیاتی را انجام دادند که طی آن تا نزدیکی مرز ایران پرواز کردند.
اهمیت موضوع: این عملیات که در فاصلهای بیش از ۸۰۰ مایلی (حدود ۱۲۸۰ کیلومتری) اسرائیل انجام شد، یک هفته پیش از انتخابات اسرائیل و درست در روزی صورت گرفت که پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در پایگاه هوایی «اوودا» دیدار کرد. این عملیات ارتباطی با سفر هگست نداشت.
اگرچه برخی مقامات اسرائیلی و آمریکایی اظهار داشتند که این پرواز غیرمعمول نبوده و با هدف بازدارندگی در برابر ایران انجام شده است، اما میتوانست منجر به یک محاسبه اشتباه شود که واکنش ایران و شعلهور شدن مجدد جنگ را در پی داشته باشد.
جزئیات پشت پرده: به گفته منابع، در این رزمایش دهها جنگنده و هواپیمای سوخترسان شرکت داشتند.
مسیر پروازی این هواپیماها به گونهای بود که با سناریوی یک حمله احتمالی علیه ایران مطابقت داشت و از حریم هوایی سوریه و عراق عبور میکرد.
منابع میگویند هواپیماها هنگامی که به مرز ایران نزدیک شدند، تغییر مسیر داده و به اسرائیل بازگشتند.
نکته قابلتأمل: مقامات آمریکایی اعلام کردند که اسرائیلیها میدانستند سامانههای پدافند هوایی ایران متوجه حضور این هواپیماها خواهند شد.
به گفته این منابع، اسرائیل پیشاپیش به ایالات متحده اطلاع داده بود که این عملیات، یک تمرین نظامی با هدف «نمایش قدرت» و بازداشتن ایران از انجام حملات علیه اسرائیل در آستانه انتخابات است.
با این حال، برخی منابع آمریکایی گفتهاند که به نظر میرسید اسرائیل امیدوار بوده است که ایرانیها به سمت هواپیماها شلیک کنند تا بدین ترتیب بهانهای برای انجام حملات علیه ایران فراهم شود.
شبکه خبری فاکسنیوز روز سهشنبه گزارش داد که نیروی هوایی اسرائیل رزمایشی را در جهت ایران انجام داده است.
زمینه خبر: هفته گذشته، وبسایت «اکسیوس» گزارش داد که بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ در اوایل ماه اکتبر درباره احتمال انجام یک عملیات بزرگ جدید علیه ایران، پیش از برگزاری انتخابات در اسرائیل و ایالات متحده، گفتگو کردهاند.
نتانیاهو به ترامپ گفته بود که نگران اطلاعاتی است که نشان میدهد ایران در حال برداشتن گامهای نگرانکنندهای برای احیای برنامه هستهای خود است. به گفته منابع، سپهبد «ایال زامیر»، رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل، در آن مقطع به ژنرال «دن کین»، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، گفته بود که از سرگیری جنگ در آن بازه زمانی — با توجه به احتمال واکنش تلافیجویانه ایران — میتواند منجر به تعویق انتخابات اسرائیل شود.
ترامپ در ابتدا ظاهراً تمایل داشت حملات را از سر بگیرد، اما سپس دچار تردید شد و در نهایت تصمیم گرفت با پیشنهاد نتانیاهو مخالفت کند.
وضعیت کنونی: یک مقام اسرائیلی اظهار داشت که سپهبد ایال زامیر اجازه هیچگونه اقدام نظامی غیرموجهی را که بتواند انتخابات ۲۷ اکتبر را تحتالشعاع قرار دهد یا تضعیف کند، نخواهد داد.
اظهارات نتانیاهو: نتانیاهو روز چهارشنبه در مراسم فارغالتحصیلی نظامیان گفت که «مجتبی خامنهای»، رهبر عالی ایران، «تصمیم گرفته است پا جای پای پدرش بگذارد» و به دانشمندان ایرانی اجازه داده است تا روند ساخت سلاح هستهای را پیش ببرند.
نتانیاهو گفت: «او ضامن سلاح را کشیده است و ایران بار دیگر در تلاش است تا بمبهای مرگبار خود را توسعه دهد.»
وی افزود: «بنابراین، تنها یک راه برای از بین بردن همیشگی این تهدید وجود دارد: سرنگونی رژیم ایران. و این همان دستوری است که من به ارتش اسرائیل (IDF)، موساد و نهادهای امنیتی ابلاغ کردهام.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
سازمان حقوق بشر ایران / چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیوان عالی کشور بار دیگر حکم اعدام منوچهر فلاح، زندانی سیاسی محبوس در زندان مرکزی رشت (لاکان)، را تأیید کرد و پرونده او را به واحد اجرای احکام کیفری رشت فرستاد. اکنون منوچهر فلاح در معرض خطر اجرای قریبالوقوع حکم اعدام است. این زندانی متهم است که بامداد ۱۱ خرداد ۱۴۰۲، یک بمب صوتی کوچک را مقابل ساختمان دادگستری گیلان منفجر کرده است؛ انفجاری هیچ مصدومی در پی نداشت و تنها حدود ۱۵ میلیون تومان به در فلزی و نمای سنگی ساختمان خسارت وارد کرد.
از اسفندماه تاکنون، دستکم ۱۵ زندانی سیاسی مرتبط با گروههای مخالف ممنوعه و ۳۶ معترض در ایران اعدام شدهاند.
براساس گزارش امتداد، منوچهر فلاح، زندانی سیاسی محبوس در زندان مرکزی رشت (لاکان)، پس از نقض حکم اعدام اولیه و رسیدگی مجدد به پروندهاش، بار دیگر در شعبه اول دادگاه انقلاب رشت به ریاست قاضی احمد درویشگفتار به اعدام محکوم شد. هفته گذشته، دیوان عالی کشور این حکم را تأیید کرد و پرونده را برای اجرای حکم به واحد اجرای احکام کیفری رشت فرستاد.
منوچهر فلاح، ۴۳ ساله، اهل رشت و دارای یک فرزند است. او به کار خالکوبی اشتغال داشت و هنگام بازداشت در فرودگاه رشت در تابستان ۱۴۰۲، برای تأمین هزینههای زندگی کارگری میکرد.
این زندانی سیاسی پیشتر در شعبه دوم دادگاه انقلاب رشت به ریاست قاضی محمدعلی درویشگفتار، به اتهام محاربه به اعدام محکوم شده بود. شعبه ششم دیوان عالی کشور نیز این حکم را تأیید کرد. او همچنین به اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق شعارنویسی به یک سال حبس محکوم شد که این دوران را سپری کرده است.
نخستین درخواست اعاده دادرسی منوچهر فلاح در ۲ آبان ۱۴۰۴ رد شد، اما دیوان عالی کشور در پی درخواست دوم، روز ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ حکم اعدام او را نقض کرد و پرونده را برای رسیدگی مجدد به شعبه همعرض فرستاد.
به گفته وکیل منوچهر فلاح، اتهام موکلش انفجار یک «بمب صوتی» بسیار کوچک در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد ۱۱ خرداد ۱۴۰۲، مقابل ورودی ساختمان دادگستری گیلان است. براساس نظر کارشناسی، این انفجار تنها ۱۵ میلیون تومان به در فلزی و نمای سنگی ساختمان خسارت وارد کرد و هیچکس آسیب ندید. همچنین فعالیت دادگستری روز بعد بدون اختلال ادامه یافت.
در ابتدا برای منوچهر فلاح قرار وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی صادر شد و سپس اتهامات تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری و تخریب را به او نسبت دادند. دادگاه با استناد به ماده ۶۸۷ قانون مجازات اسلامی، که به تخریب تأسیسات و امکانات عمومی و ایجاد اختلال در خدمات عمومی مربوط میشود، اقدام انتسابی به او را تخریب با هدف برهمزدن نظم عمومی و مقابله با حکومت تشخیص داد.
وکیل منوچهر فلاح پیشتر اعلام کرده بود که استناد دادگاه به ماده ۶۸۷ قانون مجازات اسلامی نادرست است، اقدام انتسابی به موکلش هیچ آسیبی به عموم مردم وارد نکرده است و مجازات اعدام نیز با ماهیت این اتهام تناسب ندارد.
او گفته بود: «آنچه به موکلم نسبت داده شده، انفجاری بسیار کوچک و بدون خسارت جدی، در زمان و مکانی است که هیچ شهروندی در آن حضور نداشته است.»
وکیل او همچنین پرسیده بود: «چه آسیبی به جامعه وارد شده که مجازات آن باید گرفتن جان یک انسان باشد؟»
هنوز مشخص نیست که دادگاه و دیوان عالی کشور در بررسی دوباره پرونده منوچهر فلاح، به ایرادهای حقوقی وکیل او توجه کردهاند یا نه.
منوچهر فلاح در نامهای از زندان، در آستانه شانزدهمین سالروز تولد دخترش، نوشت:
«عسل جان، من را به جرمی که مرتکب نشدهام زندانی کردهاند. نه به کسی ظلم کردهام، نه مالی دزدیدهام و نه نانی از سفره کسی برداشتهام. نه دکل نفتی دزدیدهام و نه بر مسند قضاوت نشستهام تا حکم ناعادلانه صادر کنم. تنها جرم من اعتراض به فقر، نابرابری و بیعدالتی بوده است، چون نخواستم در برابر اینهمه ظلم سکوت کنم. با اینحال، در این مسیر نه به کسی آسیب رساندهام و نه به خشونت متوسل شدهام.»
بنابر گزارش امتداد، تأیید و نقض چندباره حکم اعدام منوچهر فلاح، فشار روانی شدیدی بر این زندانی سیاسی در زندان لاکان وارد کرده است.
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مهرماه ۲۵۸۵
انسان برای فهم جهان، داوری درباره خوب و بد و تصور آینده، به مجموعهای از ارزشها و مفاهیم نیاز دارد. هیچ انسانی کاملاً بدون پیشفرض زندگی نمیکند. آزادی، عدالت، برابری، سنت، ملیت، دین، سوسیالیسم، لیبرالیسم و محافظهکاری، هر کدام میتوانند چارچوبی برای تفسیر باشند.
مسئله از جایی آغاز میشود که ایدئولوژی دیگر ابزار فهم واقعیت نباشد، بلکه جایگزین واقعیت شود. در این نقطه، فرد دیگر نمیپرسد: «واقعیت چیست و آیا نظریه من آن را درست توضیح میدهد؟» بلکه میپرسد: «چگونه میتوانم واقعیت را طوری تفسیر کنم که نظریه من همچنان درست باقی بماند؟» این تغییر ظاهراً کوچک، چرخشگاه بسیار مهمی است.
در حالت نخست، انسان صاحب یک نظریه است؛ در حالت دوم، نظریه صاحب انسان میشود.
از اینجا میتوان از چیزی سخن گفت که بهطور استعاری میتوان آن را اعتیاد ایدئولوژیک نامید.
این اصطلاح بیشتر به یک وضعیت فکری و روانی اشاره دارد که در آن فرد، گروه یا روشنفکر، برای حفظ دستگاه اعتقادی خود حاضر میشود واقعیت، تجربه، شواهد و حتی اخلاق را قربانی کند.
در این وضعیت، تغییر عقیده دیگر صرفاً تغییر یک نظر سیاسی نیست؛ بلکه برای فرد شبیه از دست دادن بخشی از «خود» است. و دقیقاً به همین دلیل است که رهایی از آن بسیار دشوار میشود. به این ترتیب، نظریه به دستگاهی تبدیل میشود که هیچ تجربهای قادر به ابطال آن نیست. نظریهای که هیچ واقعیتی نمیتواند آن را ابطال کند، به جای علم یا تحلیل، به ایمان ایدئولوژیک نزدیک میشود. در دانش پزشکی به طور متوسط هر دو سال نزدیک به ۵۰٪ از دادهها بازنگری و بهروز میشوند. چرا برخی انسانها پس از ۴۰ سال یا بیشتر توانایی بازنگری در ایدئولوژی خود را ندارند؟ این پرسشی است که برای ایشان برابر چماق انتقاد تلخ ارزیابی میشود!
یکی شدن ایدئولوژی با هویت. اینجا مهمترین اتفاق رخ میدهد. فرد دیگر نمیگوید: «من به مارکسیسم یا اسلام باور دارم» بلکه بهتدریج میگوید: «من مارکسیست یا مسلمان هستم.» این تفاوت ظاهراً زبانی، از نظر روانشناختی بسیار مهم است. در جمله نخست، عقیده متعلق به فرد است. در جمله دوم، عقیده بخشی از هویت فرد شده است. در نتیجه، انتقاد از عقیده ممکن است بهصورت انتقاد از خود فرد تجربه شود. اگر کسی بگوید «تحلیل تو درباره شوروی و یا درباره دین اشتباه است»، ممکن است پاسخ منطقی این باشد که «دلایل خودت را توضیح بده.» اما اگر هویت فرد با آن عقیده کاملاً درهم تنیده شده باشد، واکنش ممکن است چنین شود:
«تو ضد چپ هستی.»
«تو مرتجع هستی.»
«تو نمیفهمی.»
«تو ابزار امپریالیسم هستی.»
«تو به دین توهین کردی.»
و سپس:
«تو دشمن دین و خدا هستی.»
در این مرحله، گفتمان نظری به دفاع از هویت تبدیل شده و فرد مزبور وارد حالت دفاعی میشود.
چرا روشنفکر بیش از دیگران در معرض این دام قرار میگیرد؟
نباید تصور کرد که روشنفکر ذاتاً بیشتر مستعد تعصب است. اتفاقاً روشنفکر در حالت ایدهآل باید یکی از منتقدترین افراد نسبت به باورهای خودش باشد.
اما روشنفکر یک ویژگی خاص دارد: او از باورهای خود برای ساختن یک جهانبینی استفاده میکند. برای روشنفکری که دهها سال از عمر خود را صرف نوشتن، سخنرانی، مبارزه و ارتباط اجتماعی بر اساس یک نظریه کرده است، تغییر نظر میتواند بسیار پرهزینه باشد. او فقط با یک نظریه روبهرو نیست؛ با گذشته خودش روبهروست. کتابهایی را که نوشته و خوانده است. دوستانی را که به دست آورده است. افرادی که به او اعتماد کردهاند. زندگیای که بر اساس آن انتخاب کرده است. حتی تصویری که از خودش ساخته است.
گاهی اعتراف به اشتباه سختتر از ادامه دادن اشتباه است.
انسان همیشه موجودی کاملاً منطقی نیست. فرد ممکن است ناخودآگاه چنین استدلال کند:
«اگر بپذیرم اشتباه کردهام، یعنی عمرم را تلف کردهام.» بنابراین برای جلوگیری از درد روانی، ممکن است به دفاع از باور قدیمی ادامه دهد. این یکی از دلایل مهمی است که چرا پیر شدن یک ایدئولوگ لزوماً به معنای عاقلتر شدن او نیست. گاهی برعکس، هرچه سرمایهگذاری شخص در یک عقیده بیشتر شده باشد، ترک آن دشوارتر میشود.
اعتیاد ایدئولوژیک فقط در ذهن فرد اتفاق نمیافتد. گروه نیز نقش مهمی دارد. فرد ایدئولوگ معمولاً در محیطی زندگی میکند که دیگران نیز همان زبان و مفاهیم را به کار میبرند. در چنین محیطی، افراد مرتب یکدیگر را تأیید میکنند؛ همه یک کتاب میخوانند. یک دشمن مشترک دارند. یک آینده مشترک تصور میکنند. و شکستهای خود را نیز به شکل مشابهی تفسیر میکنند. در نتیجه، جهان اجتماعی فرد به یک اتاق پژواک تبدیل میشود. اطلاعاتی که با باور او سازگارند، به سرعت منتشر میشوند و اطلاعات مخالف، یا اصلاً وارد شبکه نمیشوند یا پیشاپیش با برچسب «تبلیغات دشمن» کنار گذاشته میشوند.
تاریخ چپ ایران برای مطالعه این پدیده بسیار آموزنده است؛ نه به این معنا که همه چپها یکسان بودهاند، بلکه دقیقاً به این دلیل که چپ ایران جریانهای بسیار متنوعی داشته است.
حزب توده، چپ مستقل، جریانهای مائوئیستی، مارکسیسم لنینیسم، فداییان خلق، گروههای مختلف سوسیالیستی و بعدتر گرایشهای متعدد چپ، هرکدام تجربهها و خطاهای متفاوتی داشتهاند. اما یک الگوی عمومی را میتوان مشاهده کرد:
حزب توده در دهههای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ در فضای شدیداً متأثر از سیاست و تجربه شوروی فعالیت میکرد. پس از رخداد ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ جنبش کمونیستی ایران دچار بحرانها و انشعابهای جدی شد. دانشنامه ایرانیکا (پوشینه شش، برگ ۱۰۵-۱۱۲) نشان میدهد که کمونیسم ایران پس از ۱۳۳۲ از یک جریان عمدتاً متکی بر حزب توده به مجموعهای متنوعتر از جریانهای ایدئولوژیک، از جمله گرایشهای متأثر از مائو و چهگوارا تبدیل شد. نسل جدید چپ نیز از تجربه تودهای فاصله گرفت و به مبارزه مسلحانه و الگوهای انقلابیی جهان سوم روی آورد. سازمان چریکهای فدایی خلق که در ۱۳۵۰ شکل گرفت، محصول همین فضای فکری بود.
اما مسئله اصلی مقاله حاضر نه سرزنش این جریانهاست و نه انکار شرایط تاریخی دشواری که در آن عمل میکردند. دِشامَد ۱۳۵۷ نمونه بسیار مهمی برای بررسی این مسئله است. بخشی از چپ ایران، مانند بسیاری از چپهای جهان، انقلاب را اساساً در قالب مفاهیم ضدامپریالیستی، طبقاتی و ضداستبدادی تفسیر میکرد. در نتیجه، نیرویی که خود را ضد آمریکا و ضدامپریالیسم معرفی میکرد، برای بعضی از نیروهای چپ بهطور طبیعی در جبهه «مترقی» قرار میگرفت. اینجا یک خطای مهم شناختی اتفاق افتاد: ضدامپریالیسم بهتنهایی نمیتوانست پاسخ دهد که آن جنبش چه نسبتی با آزادی فردی، دموکراسی، حقوق زنان، تکثر سیاسی و استقلال نهادهای مدنی خواهد داشت. اما هنگامی که «ضدامپریالیسم» به معیار اصلی تبدیل شد، برخی ویژگیهای دیگر نادیده گرفته شدند.
علی میرسپاسی در بحث خود از «تراژدی چپ ایرانی» توضیح میدهد که بخشی بزرگی از چپ در ایران نتوانست نقش و معنای گفتمان واقعی و خشونت و بیرحمی اسلام و روحانیت را بهدرستی درک کند و آن را با مفاهیمی چون «روبنا» یا پدیدهای موقتی توضیح میداد و سرانجام بهای این اشتباه بزرگ را با خون خود پرداخت کرد!
نمونه حزب توده حتی پیچیدهتر است. یک جریان مارکسیستی که در مباحث نظری خود با دین فاصله داشت، در شرایط تاریخی مختلف تلاش کرد رابطهای متفاوت با اسلام و روحانیت برقرار کند. این حزب از ابتدا موضعی کاملاً یکدست درباره دین نداشت و در دهههای بعد نیز میان نقد سکولار دین و همکاری سیاسی با نیروهای مذهبی در نوسان بود. این مسئله نشان میدهد که ایدئولوژی در عمل همیشه یک دستگاه کاملاً منسجم نیست. مشکل زمانی ایجاد میشود که این تناقض نیز بهجای ایجاد پرسش، با توجیهات جدید پوشانده شود. سرانجام فرد در شبکهای از توجیهات گرفتار میشود.
تعبیر «ایدئولوژی» در اینجا زمانی معنا پیدا میکند که چند عنصر با هم جمع شوند:
یکم: لذت یا آرامش روانی. ایدئولوژی به جهان معنا میدهد. دنیا دیگر مجموعهای از اتفاقات پراکنده نیست؛ همه چیز جای خود را دارد.
دوم: هویت. فرد میداند «من چه کسی هستم».
سوم: دشمن. جهان به «ما» و «آنها» تقسیم میشود.
چهارم: آینده. ایدئولوژی وعده میدهد که تاریخ در نهایت به سوی نقطهای مشخص حرکت خواهد کرد.
پنجم: جامعه. فرد تنها نیست؛ همفکرانی دارد.
ششم: توجیه اخلاقی. فرد احساس میکند در سمت درست تاریخ ایستاده است.
آماج: کمون با فرمانروایی (دیکتاتوری) پرولتاریا و یا جامعه مهدوی و حکومت عدل الهی.
به نظر میرسد ترک ایدئولوژی بیش از آنکه صرفاً یک فرآیند عقلانی باشد، گاهی شبیه یک فرآیند سوگ است. بنابراین رهایی واقعی معمولاً با یک خلأ آغاز میشود. فرد ابتدا میداند چه چیزی را دیگر قبول ندارد، اما هنوز نمیداند به چه چیزی باید باور داشته باشد. این مرحله خطرناک است چون انسان از خلأ فرار میکند. ممکن است از مارکسیسم ارتدوکس به ملیگرایی افراطی برود. از آنجا به محافظهکاری. یا حتی به یک ایدئولوژی مذهبی. یعنی مسئله حل نشده است؛ فقط محتوای اعتیاد عوض شده است. نمونه این مشکل را میتوان در بخش شرقی آلمان مشاهده کرد که زمانی کمونیستی بود و امروز نزدیک به ۵۰٪ مردم این بخش آلمان به احزاب دستراستی تندرو و فاشیست رأی میدهند!
روشنفکر آزاد حاضر است نظریهاش را به خاطر واقعیت تغییر دهد؛ روشنفکر ایدئولوژیک حاضر است واقعیت را برای حفظ نظریه تغییر دهد. این تفاوت بسیار مهم است.
روشنفکر آزاد از تناقض استقبال میکند، زیرا تناقض امکان یادگیری ایجاد میکند.
روشنفکر ایدئولوژیک از تناقض میترسد، زیرا تناقض ممکن است ساختمان هویتی او را فرو بریزد.
انسان میتواند عدالتخواه باشد بدون آنکه هر منتقد عدالتخواهی را دشمن بداند. میتواند سوسیالیست باشد بدون آنکه هر واقعیت ناسازگار با سوسیالیسم را انکار کند. میتواند لیبرال باشد بدون آنکه هر نقدی به بازار آزاد را ارتجاعی بداند. میتواند ملیگرا باشد بدون آنکه ملت خود را برتر از دیگر ملتها تصور کند.
در واقع، معیار سلامت فکری شاید این نباشد که «چه عقیدهای داری؟» بلکه این باشد: آیا اجازه میدهی واقعیت عقیدهات را اصلاح کند؟
رهایی از اعتیاد ایدئولوژیک با یک شعار اتفاق نمیافتد. چند تمرین فکری میتواند کمککننده باشد.
نخست: تفکیک «من» از «عقیده من»به جای «من مارکسیست هستم»، میتوان گفت: «من به بخشهایی از سنت مارکسیستی باور دارم.» این تغییر کوچک، امکان تجدیدنظر ایجاد میکند.
دوم: باید از خود پرسید: «چه چیزی میتواند مرا قانع کند که اشتباه میکنم؟» اگر پاسخ این باشد که «هیچ چیز»، دیگر با یک باور قابل نقد مواجه نیستیم.
سوم: مطالعه جدی مخالفان، نه کتابی که فقط برای مسخره کردن آنها نوشته شده.
چهارم: تحمل ندانستن. این شاید سختترین مرحله باشد. باید بتوان گفت: «نمیدانم.» ایدئولوژی معمولاً از این جمله متنفر است زیرا ایدئولوژی به انسان پاسخ آماده میدهد.
نتیجهگیری: رهایی از ایدئولوژی، نه رهایی از اندیشه
شاید مهمترین سوءتفاهم این باشد که تصور کنیم نقطه مقابل ایدئولوژی، بیعقیدگی است.
چنین نیست. نقطه مقابل ایدئولوژی، تفکر انتقادی است. تفکر انتقادی میتواند ارزش داشته باشد، اما ارزش را بت نمیکند. میتواند آرمان داشته باشد، اما برای رسیدن به آرمان، هر وسیلهای را مجاز نمیداند.
برای یک مارکسیست ارتدوکس، ممکن است مارکس، لنین یا نظریه انقلاب بخشی از دستگاه فکری باشند. اما برای یک مؤمن، موضوع میتواند بسیار عمیقتر باشد؛ زیرا باور دینی ممکن است با امر مقدس، خدا، آخرت و معنای نهایی زندگی پیوند داشته باشد.
این سازوکار فقط مخصوص اسلام نیست؛ در مسیحیت، یهودیت، هندوئیسم، بودیسم و حتی جنبشهای سکولار نیز میتواند در شکلهای متفاوت پدیدار شود.

———————
منابع
۱) جوسلین بلانژه: درباره مفهوم «وسواس/اعتیاد ایدئولوژیک»: پژوهشهای روانشناسی اجتماعی. ۲۰۲۱ (پوشینه ۳۷۶، شماره ۱۸۲۲)
۲) علی میرسپاسی: تراژدی چپ در ایران. کمبریج، ۲۰۰۰ (۱۵۹-۱۶۰؛ ۱۷۱؛ ۱۷۵)
۳) محسن بنائی: گفتگوها و نوشتههای متفرقه
۴) مسعود نقرهکار: گُلهای کویر (نقد و چکیده: محمدرضا رضایی)
۵) فریده یوسفی؛ لیلا رشیدبیگی: نقش تجربههای دینی در پیشبینی حل مسئله اجتماع، فصلنامه روانشناسی تحولی، شماره ۴۱، پاییز ۱۳۹۳ (۸۷-۸۹)
☑️ آقای رضایی عزیز. مقاله بسیار مفیدی نوشتهاید و مخصوصا با شما کاملأ همسو هستم که “هرچه سرمایهگذاری شخص در یک عقیده بیشتر شده باشد، ترک آن دشوارتر میشود”. مثلاً هر وقت “شاهدان یهوه” را کنار خیابان میبینم که با چه سختی و حوصله، جزوهای به عابری میدهند، به یاد میآورم که این کار سخت و طاقتفرسا، برای این طراحی شده که ایمان آنها را محکمتر کند.
اما نکتهای نیز که در بررسی خود باید در نظر بگیریم، منطقه “خاکستری” است که اغلب در فاصله بین واقعیت و توهم قرار دارد: بین این دو، چه بسا نتوان یک خط فاصل دقیق ترسیم کرد. انسان چون به ثبات فکری نیز نیاز دارد، نمیتواند ایدئولوژی یا سیستم فکری خود را در مواجهه با اولین واقعیت ناهمساز تغییر دهد. زیرا ممکن است واقعیت را درست تجربه نکرده باشد. مثال معروف آن، دیده شدن قاشق به صورت خمیده در لیوان آب است. بنابراین سؤال مهم به این صورت مطرح میشود: چه مقدار واقعیت ناهمساز لازم است تا شخص مجبور به بازاندیشی در سیستم فکری خود شود؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
☑️ با درود به شما و موضوع و تحلیل جالبتان. میگویند دانش و علم قدرت است و از دانش است که گزینه و انتخاب و اختیار و پرسشهای مفید بیرون میآید. ما در ایران همه جور جنبش و اعتراض و انقلاب داشتیم، بجز انقلاب عقلی و علمی و صنعتی. تنها در علم و علمی فکر کردن است که میتوان تعصب و اعتیاد به باورهای نادرست را از بین برد. در یک جامعه علمی و یا در یک فضا و دنیای علمی نگر، نه تنها رد یک نظریه علمی بسیار مرسوم و متداول و خوشایند است، بلکه بسیار هم مورد قبول و پسند و مطابق عدل و عدالت فردی و اجتماعی یک جامعه پویا و پرسشگر است وهمه از اینکار و سیستم کاملا منصف و معقول و ضد تبعیض استقبال میکنند.
اصلا اساس علم مدرن در همین راستا حرکت میکند. حتی از شهرت و حرمت و احترام هیچ دانشمندی که بعد از چندی باور و نظریهاش غلط در بیاید هم کم نمیکند. بهترین نمونه نظریه و باور نیتونی جاذبه اجسام است که انیشتن آن را تغییر داد و تکمیل کرد، و فعلا نظریه و باور عموم دانشمندان فیزیک است، تا شاید روزی دوباره تغییر کند.
ولی، این نوع باورمندی انعطافپذیر و نرم باید از سنین کودکی در خانه و مدرسه در مغز و مخیله کودکان جا بگیرد و مدام تمرین شود تا آنها در بزرگسالی دچار دگمیات ثابت و باورمندی ایدئولوژیک نشوند. این احتیاج به یک نظام آموزشی سکولار و بی تعصب و باز و مدرن مانند نظام آموزشی سنگاپور و کره جنوبی و ژاپن دارد. البته که شرایط این نوع آموزش و پرورش انعطاف پذیر در نظام ج.ا. هزاران مرتبه بدتر و بغرنجتر شده است، ولی خوب خوشبختانه والدین هوشیار ایران تمام سعیشان صرف آموزش و پرورشی خارج از سیستم و معیارهای قرون وسطایی رژیم ایدئولوژیک زده میشود، که متأسفانه در بزرگسالی منتخب اکثر فرزندانشان راهی جز ترک میهن بسوی غرب نیست.
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
☑️ آقای امیدوار عزیز. کامنت شما از یک طرف بسیار جالب و مفید بود، از جانب دیگر خوشبینانه. جالب و مفید از این نظر که به نقش علم و اندیشه علمی در عقب راندن خرافات و تعصبات اشاره کردید (کاملأ در این رابطه با شما همسو هستم). اما خوشبینانه از این بابت که، گسترش تفکر علمی، امری نسبی است و به زمان طولانی نیاز دارد. علیرغم پیشرفتهای زیاد بشر در زمینههای علمی و فرهنگی، هنوز خرافات و تعصبات، نقش مهمی در زندگی فردی و اجتماعی دارند. اگر بخواهیم در جامعهای صلحآمیز زندگی کنیم، نمیتوانیم منتظر ریشهکن شدن تعصبات بمانیم، بلکه باید راهکارها و ضوابطی را پیدا کنیم که علیرغم تعصبات و توهمات، زندگی صلحآمیز ما را ممکن سازد. برای مثال، روابط ایران و ترکیه دهها سال است که با صلح توأم بوده است، در حالیکه هم در ایران هم در ترکیه، هم بین مردم و هم بین دولتمردان این دو کشور، انواع و اقسام تعصبات وجود داشته است. این تعصبات مانع حسن همجواری نبوده است. بنابراین ضمن کوشش برای گسترش تفکر علمی، باید در وضعیت فعلی نیز در پی ضوابط لازم برای زندگی صلحآمیز در کنار یکدیگر باشیم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ جناب قنبری گرامی،
از مِهر شما و نگرشتان سپاسگزارم. اینکه چه مقدار واقعیت لازم است تا شخص به بازاندیشی درآید، پرسشی است که نمیتوان به راحتی پاسخ داد. پیشدادهها، پیشداوریها، اخلاق، خانواده، دوستان… در این مهم تأثیرگذارند.
پایدار و پیروز باشید، رضایی
☑️ جناب امیدوار گرامی،
سپاسگزارم. نگرش شما را میپذیرم. نیاز به زمان زیادی دارد.
پایدار و پیروز باشید، رضایی
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
فاینانشال تایمز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، روز چهارشنبه به آنچه «اظهارات غیرقابل قبول و احمقانه» رهبران خارجی از جمله دونالد ترامپ خواند، واکنش نشان داد؛ اظهاراتی که مدعی بودند شورشها در فرانسه توسط مهاجران انجام شده است.
ترامپ که حزب جمهوریخواه او دو هفته دیگر با انتخابات میاندورهای روبروست، از روز شنبه و پس از آنکه تظاهرات فرانسه به خشونت کشیده شد، بارها موضوع خشونت و غارت در فرانسه را مطرح کرده است.
رئیسجمهور آمریکا با مقصر دانستن مهاجرت در این خشونتها، به رأیدهندگان هشدار داد که «فقط به فرانسه نگاه کنید» و اظهار داشت که «پاریس به زودی به شهری مسلمان تبدیل خواهد شد».
مکرون روز چهارشنبه گفت هیچ مدرکی مبنی بر اینکه دخالت خارجی باعث تحریک شورشها شده باشد، وجود ندارد.
او در جریان سفری به قطر به خبرنگاران گفت: «با این حال، از آن زمان دستکاری خارجی اطلاعات صورت گرفته و این امر منجر به اظهارات غیرقابل قبول و احمقانه از سوی بسیاری از رهبران خارجی شده است.» او بعداً تصریح کرد که ترامپ «در میان آنها بوده است».
مکرون با انتقاد از کسانی که «به حساب ما در برخی مناطق یا در آن سوی اقیانوس اطلس کارزار انتخاباتی به راه میاندازند»، گفت: «ما تصاویر تولید شده با هوش مصنوعی را دیدهایم که صحنههایی را نشان میدهد که هرگز در فرانسه اتفاق نیفتاده است. افرادی هستند که اظهار داشتهاند ما مورد هجوم انبوهی از مهاجران و اسلامگرایان قرار گرفتهایم، که کاملاً نادرست است.»
او افزود: «این افراد مرا عصبانی میکنند.»
شورشهای سراسری فرانسه در آخر هفته، از بدترین خشونتهای خیابانی در این کشور طی سالهای اخیر بود. یک تظاهرات گسترده عمدتاً مسالمتآمیز علیه هزینههای بالای زندگی و بودجه آموزش، زمانی به هرج و مرج کشیده شد که شورشیان به ساختمان شهرداریها حمله کرده و فروشگاهها را غارت کردند.
مکرون و دولتش به دلیل واکنش ضعیف پلیس و دستکم گرفتن ابعاد تظاهرات و تهدید گروههای چپ افراطی که مقامات مظنون به دست داشتن آنها در برخی از خشنترین اقدامات از جمله به آتش کشیدن ساختمان شهرداری در لیموژ هستند، مورد انتقاد قرار گرفتهاند.
در آستانه اعتراضات جدیدی که برای شنبه آینده فراخوان داده شده، آنها وعده حضور «گسترده» پلیس و کمک ارتش را دادهاند.
مکرون که بخشی از سفرش به خاورمیانه برای تأمین ذخایر گازوئیل بود، زیرا قیمت بالای انرژی به نارضایتیها دامن زده است، گفت: «افرادی که میخواهند شنبه آینده بینظمی ایجاد کنند، از ایجاد بینظمی بازداشته خواهند شد.»
کاخ الیزه اعلام کرد، رئیسجمهور فرانسه سپس در ادامه تور خود در خلیج فارس، روز چهارشنبه توقفی از پیش اعلام نشده در ریاض داشت، جایی که قرار بود با محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی دیدار کند.
مکرون اولین رهبر غربی است که از زمان تشدید حملات شبهنظامیان حوثی مورد حمایت ایران در هفتههای اخیر که فرودگاه ریاض را مجبور به تعطیلی کرد، از عربستان سعودی بازدید میکند. دفتر رئیسجمهور افزود که این سفر نشانهای از «همبستگی» است.
تصاویر ساختمانهای در حال سوختن و پاریسِ درگیر با گاز اشکآور، صفحات اول روزنامههای سراسر جهان را به خود اختصاص داد، اما این شورشها همچنین محتوای گمراهکننده آنلاین را نیز به دنبال داشت، از جمله تصاویر پربازدید از صحنههای خشونتآمیزی که در فرانسه ضبط نشده بود. نهادهای نظارتی اتحادیه اروپا اکنون در حال بررسی این کارزارهای احتمالی اطلاعات نادرست هستند.
پلیس بیش از ۲۰۰۰ نفر را بازداشت کرده اما هیچ ارتباط صریحی با مهاجرت یا افراطگرایان اسلامگرا اعلام نکرده است.
این موضوع مانع از اظهارنظر چندین رهبر خارجی نشده است. در حالی که اسرائیلیها قرار است هفته آینده برای انتخابات پارلمانی به پای صندوقهای رأی بروند، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، روز سهشنبه در مصاحبهای با شبکه i24 هشدار داد که فرانسه «در برابر هجوم افراطگرایان اسلامگرا تسلیم شده است»، در حالی که از تخریبها در پاریس ابراز تأسف میکرد.
در اسپانیا، جایی که پدرو سانچز، نخستوزیر سوسیالیست، انتخابات زودهنگام را برای ماه نوامبر فراخوانده است، سانتیاگو آباسکال، رهبر حزب راست افراطی وُکس، این هفته «چپ اسلامگرا» و «متحدان سانچز» را مقصر آنچه در فرانسه رخ داده، دانست.
پِتر مادیار، نخستوزیر مجارستان نیز با دفاع از موضع سختگیرانه کشورش، مهاجرت را مقصر شورشها دانست، همانطور که دونالد توسک، نخستوزیر لهستان نیز چنین کرد.
ترامپ و معاون رئیسجمهور او جیدی ونس از جمله اولین کسانی بودند که به سرعت از اعتراضات فرانسه بهرهبرداری سیاسی کردند. ترامپ شامگاه یکشنبه در پلتفرم تروث سوشال خود نوشت: «فرانسه در آتش میسوزد! مهاجرت افرادی از جهانی کاملاً متفاوت، افرادی با نفرت در قلبشان، آن کشور زمانی بزرگ را در هم شکسته است.»
او روز دوشنبه به خبرنگاران گفت: «امانوئل باید خیلی وقت پیش مرزهایش را میبست. من به او گفته بودم این کار را بکند.»
فرانسه خود در بهار آینده با یک انتخابات سرنوشتساز روبروست؛ رقابتی برای جانشینی مکرون پس از دو دوره ریاستجمهوریاش. مارین لوپن از حزب راست افراطی اجتماع ملی (Rassemblement National) پیشتاز این رقابت است و بر اساس یک برآورد اولیه، از زمان شورشهای روز شنبه، محبوبیت حزب او در نظرسنجیها افزایش یافته است، چرا که این حزب وعده برقراری «نظم» در فرانسه را داده است.
لوپن روز چهارشنبه در رادیو فرانسانفو به «هرج و مرج» تحت حاکمیت مکرون اشاره کرد و گفت: «این یک هرج و مرج مهاجرتی است، یک هرج و مرج امنیتی، یک هرج و مرج بودجهای.»
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
مصاحبه دو عضو “انجمن دماوند” با یوسف عزیزی بنیطرف در باره:
▪️جغرافیا و جمعیت مردم عرب در ایران،
▪️دین و مذهب و زبان و لهجه مردم اقلیم اهواز (عربستان تاریخی) و مردم ساحل و جزایر خلیج،
▪️هفده فقره ژنوساید و دیگر طرحهای محو هویت عربها طی یک سده گذشته. برآورد ایشان این است که دست کم طی این مدت سه هزار عرب اهوازی کشته شدهاند. طی یک فقره ارتش رضاخان طی دو روز ۳۵۰ عرب را در محمره (خرمشهر) کشت که در قیاس با ژنوساید غزه شدیدتر است زیرا در غزه، اسرائیل طی دو سال، هر روز ۹۵ نفر فلسطینی را میکشت و ارتش پهلوی اول هر روز ۳۵۰ نفر اهوازی را
▪️آلودگی جامعه ایران به نژادپرستی و تشریح فرآیند تولید و توزیع ادبیات نژاد پرستانه و عرب ستیز در این جامعه.
▪️خواستههای عربها در اوایل انقلاب، دوره اصلاحات و اکنون
▪️موضع عربها نسبت به جنگ ایران و عراق
▪️گرایشهای مختلف فدرالخواهانه و استقلالطلبانه در میان گروههای اهوازی
▪️موضوع فدرالیسم و چگونگی توزیع قدرت میان اقلیم های مختلف ایران
▪️و در پایان پیامی به زبان عربی و ترجمه فارسی آن
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ -
Sunday 25 October 2026
|
ايران امروز |