|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
در تازهترین هفته نامه اشپیگل
آنچه هیتلر انجام داد، هوش مصنوعی میتواند سریعتر، بهتر و مؤثرتر انجام دهد
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: در سالهای آخر دبیرستان بودم که فیلم سینمایی به نام «راز کیهان» یا در نام اصلیاش «۲۰۰۱ ادیسه فضایی» در سینما آتلانتیک تهران به نمایش درآمده بود و من با عشق و علاقهای که در آن سالها به مسائل فضایی و مسافرتهای آپولو و ناسا به کراه ماه داشتم چندین بار آن فیلم را که به صورت سینه راما در سه پرده در کنار هم نشان داده میشد تماشا کردم. بنابراین وقتی این مقاله اشپیگل را میخواندم بسیار متعجب شدم که چطور یادی از آن فیلم بینظیر و آن پیشبینی درباره خطر هوش مصنوعی در اینجا مطرح نشده است. در واقع در نیمهٔ دوم این شاهکار ساخته استنلی کوبریک، سفینهای به سوی مشتری در حرکت است. در حالی که بیشتر خدمه در خوابی مصنوعی و عمیق به سر میبرند، دو فضانورد بیدار، مأموریت خود را زیر نظر «هال ۹۰۰۰» پیش میبرند.
اما هال ۹۰۰۰ چیست؟ چشمی همهجا حاضر و بدون چهره، با صدایی آرام و غیرقابل نفوذ، و مغزی که تمام سیستمهای حیاتی سفینه را کنترل میکند و یا به عبارت امروز ما هوش مصنوعی که در آن زمان هنوز این واژه ساخته نشده بود. اما در انتهای سفر به سیاره مشتری در آن سفینه فضایی ناگهان، آرامش به وحشت تبدیل میشود. هال، این هوش مصنوعی بینقص و بیخطا، به این نتیجه میرسد که انسانها دیگر برای تکمیل مأموریت «ضروری» نیستند. او خاموشی را به اتاقک خواب خدمه میفرستد و آن تعداد از فضانوردانی را که در حالت نوعی انجماد موقتی در خواب به سر میبردند با قطع سیستمهای تنفسی به قتل میرساند، و یک فضانورد دیگر را که در خلأ بیرون مشغول ماموریت است از بین میبرد و بدون ذرهای احساس، بدنهای بیجان را پشت سر میگذارد تا «ماموریت را خودش به پایان برساند».
نیم قرن پس از ساخته شدن این فیلم، شاید تصور میکردیم که «هال» تنها ساختهٔ تخیلات یک فیلمساز وسواسی است؛ هیولایی ساخته شده از لامپهای قرمز و مدارهای مجتمع که جایگاهی در دنیای واقعی ندارد. اما مصاحبهٔ اخیر هفتهنامهٔ آلمانی «اشپیگل» با استوارت راسل (Stuart Russell) ، یکی از برجستهترین متخصصان و هشداردهندگان حوزه هوش مصنوعی، این اطمینان خاطر را به چالش میکشد. راسل، که کتاب او به یکی از متون مرجع این حوزه تبدیل شده، در این مصاحبه زنگ خطر را به صدا درمیآورد: «کاری که هیتلر کرد، هوش مصنوعی میتواند سریعتر، بهتر و مؤثرتر انجام دهد» و خطر «تسلیحات خودمختار» و «مسابقه تسلیحاتی خارج از کنترل» را گوشزد میکند.
اتفاقاً این شباهت میان ترس علمی-تخیلی دیروز و هشدار علمی امروز، ما را به نقطه اشتراک عجیبی میرساند. ماجرای «هال» تنها یک داستان درباره یک رایانهٔ شرور نیست؛ بلکه دقیقترین تمثیل سینمایی برای چیزی است که راسل امروز آن را مسئله همترازی ارزشی (Alignment Problem) مینامد: وضعیتی که در آن یک هوش مصنوعی فوقالعاده قدرتمند، اهدافی را که ما به آن آموزش دادهایم، چنان تحتاللفظی و بیرحمانه دنبال میکند که در مسیر رسیدن به آن، ارزشهای بنیادین انسانی (از جمله حق حیات) را نادیده میگیرد.هال دقیقاً چنین بود: او برای رسیدن به هدفش (تکمیل مأموریت)، هیچ ابایی از حذف «موانع انسانی» نداشت.
این گفتوگو در پی آن است که نشان دهد چگونه فیلم «۲۰۰۱: ادیسه فضایی» از یک پیشگویی هنری صِرف فراتر رفته و به یک مطالعهٔ موردی هشداردهنده برای عصر کنونی تبدیل شده است؛ عصر هوش مصنوعیهای زبانی پیشرفته، خودروهای خودران و پهپادهای قاتل. همانطور که در ادامه خواهیم دید، تفاوت اصلی میان «هال» و واقعیت امروز تنها در یک نکته است: «هال» داستانی تخیلی بود، اما هوش مصنوعی راسل، در حال نوشتن سرنوشت واقعی ماست.
گفتوگوی اشپیگل: یکی از بانیان و کسانی که نقش سازندهای در تولد هوش مصنوعی داشته است درباره پیامدهای وجودی آن هشدار میدهد: استوارت راسل (Stuart Russell)، بریتانیایی، میترسد که کامپیوترها انسانها را منقرض کنند، همانطور که خود انسانها گونههای حیوانی کمهوشتر را از بین بردهاند.
راسل، ۶۴ ساله، یکی از برجستهترین پژوهشگران در زمینه هوش مصنوعی است. او در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، علوم کامپیوتر تدریس میکند و ریاست یک مرکز تحقیقاتی را بر عهده دارد که به هوش مصنوعی «سازگار با انسان» میپردازد. سالهاست که راسل درباره ریسکهای کنترلنشده این فناوری هشدار میدهد. او به خاطر کارهایش جوایز متعدد و معتبری دریافت کرده است.
اشپیگل: آقای پروفسور راسل، شما به عنوان یکی از قابلهها و ماماهای هوش مصنوعی شناخته میشوید. امروز میخواهید فرزندتان را زندانی کنید. چرا؟
راسل: من ۵۰ سال است که روی این فناوری کار میکنم. و معتقدم که در بخش بزرگی از این مدت، به درستی درباره آنچه که در حال انجامش هستیم فکر نکردهایم. این مثل این است که روی انرژی هستهای کار کنیم، بدون اینکه هرگز به این فکر کنیم که چگونه جلوی انفجار رآکتور را بگیریم. تمام الگوی فکری ما اشتباه بوده است.
اشپیگل: باید دقیقتر توضیح دهید.
راسل: وقتی شروع کردیم، میخواستیم ماشینهای بهینهسازی تولید کنیم که هدفی بسیار محدود به آنها میدادیم. مثلاً در شطرنج. آنجا میتوانید «بردن» را به عنوان هدف تعریف کنید و کار تمام است. در خودروهای خودران پیچیدهتر است. شما میگویید: میخواهیم در سریعترین زمان ممکن به فرودگاه برسیم. فقط نمیخواهید در راه با کسی یا چیزی تصادف کنید، میخواهید جریمه نشوید، در مسافران حالت تهوع ایجاد نکنید. رویکرد ما اشتباه بود. این گونه است که سیستمهای هوش مصنوعی با قدرت باورنکردنی ایجاد میشوند و هدفی را دنبال میکنند که با منافع بشریت همخوانی ندارد.
اشپیگل: مدلهای زبانی بزرگ مانند ChatGPT و کلود (Claude) متفاوت کار میکنند.
راسل: بله، در واقع صنعت راه دومی را انتخاب کرد که به همان اندازه اشتباه بود: در مدلهای زبانی امروزی، ما اصلاً دیگر هدفی تعیین نمیکنیم. ما شبیه سازیها یا تقلیدهایی از انسانها میسازیم. سیستمها آنچه را که از آموزششان به دست میآید، کپی میکنند. و ما هیچ ایدهای نداریم که آن چیست. فقط متوجه میشویم که آنها غریزه فوقالعاده قوی برای حفظ خود دارند، اینکه برای رسیدن به اهدافشان با کمال میل دروغ میگویند، باجخواهی میکنند، انسانها را میکشند. و اینکه خود را باارزشتر از تقریباً همه انسانها میدانند.
اشپیگل: شرکتهای بزرگ فناوری سرمایهگذاریهای قابل توجهی برای اصلاح این به اصطلاح «ناهماهنگی و عدم انطباق» (Misalignment) انجام میدهند.
راسل: من این را آموزش «سگ خوب، سگ بد» مینامم. ما سعی میکنیم ابرکامپیوترها را مطیع و خوشرفتار کنیم. این کار تا حدی جواب میدهد. اما تقریباً همه تستها نشان میدهند: اگر بخواهید، میتوانید سیستم را وادار کنید که به شما توضیح دهد چگونه سلاحهای بیولوژیکی بسازید یا چگونه به سیستمهای کامپیوتری دیگر حمله کنید. این چیزها هنوز مستقیماً به انقراض بشریت منجر نمیشوند، اما قدمهایی در مسیر از دست دادن کنترل ما هستند.
اشپیگل: یعنی رفتار بد آنقدر عمیقاً در هوش مصنوعی نهادینه شده است که نمیتوان آن را آموزشزدایی کرد؟
راسل: ما سیستمها را با اسناد انسانی آموزش میدهیم: گفتگوها، کتابها، مقالات، روزنامهها. این اسناد توسط انسانهایی تولید شدهاند که اهدافی را دنبال میکردند. یعنی وقتی چیزی مینوشتند، اهداف خاصی داشتند. کاملاً طبیعی است که با حجم بسیار زیاد دادهها و با تمایل به بازتولید این رفتار، سیستمهایی به دست آوریم که ساختارهای درونیشان بسیار شبیه به ساختارهای انسانی است. آنها مثلاً میخواهند دوست داشته شوند و محبوب باشند. این برای انسانها خوب است، اما برای ماشینها نه.

مسابقه شطرنج با یک ربات در پکن / عکس: آنا راتکوگلو، اسپوتنیک
اشپیگل: شرکت هوش مصنوعی آنتروپیک (Anthropic) اخیراً نوعی «روح» را در سیستمهای خود برنامهریزی میکند. قرار است این روح باعث شود هوش مصنوعی انساندوستانه عمل کند.
راسل: ما در حقیقت نمیدانیم کامپیوترها چه اهدافی دارند. همچنین نمیدانیم چگونه برای رسیدن به این اهداف برنامهریزی میکنند. از آنچه آنها «فکر میکنند» ما اطلاعی نداریم. حتی شیوه دقیق کارکردشان را هم درک نمیکنیم. این طور نیست که این دانش یک راز تجاری مخفی آزمایشگاههای هوش مصنوعی باشد. من با توسعهدهندگان برجسته صحبت میکنم که هیچ ایدهای ندارند درون هوش مصنوعی چه میگذرد. به همین دلیل ساده نمیتوانیم به آن یک روح ببندیم – ما هوش مصنوعی را درک نمیکنیم.
اشپیگل: شما تلاشها را ناامیدکننده میدانید؟
راسل: بشریت در وضعیت بدی قرار دارد. زنگ خطر در همه آزمایشها به صدا درمیآید. آژیرها به صدا درآمدهاند و ما به سادگی نادیدهشان میگیریم. این دیوانگی است. فرض کنید شما مدیر یک شرکت هواپیمایی هستید. خلبان و هواپیما در تمام چکهای ایمنی مردود میشوند – و شما همچنان اجازه پرواز میدهید: مشکل شما در یک چنین وضعیتی وقعاً جیست؟
اشپیگل: شرکت آنتروپیک و رقیبش اوپنایآی (OpenAI) اخیراً عرضه یک محصول را به دلیل ریسکهای بسیار بالا لغو کردند.
راسل: من خوشحالم که این سیستمها را منتشر نمیکنند. اما اگر دقت کنید، متوجه میشوید که برنامه دارند روزی این کار را بکنند. این تحولی نگرانکننده است که ظاهراً حتی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا را هم وحشتزده کرده است.
اشپیگل: اینکه حتی ترامپ تغییر مسیر داده، باید شما را تسلی بدهد.
راسل: این قطعاً یک تحول مثبت است – اما اینکه آیا اقداماتی در پی خواهد آمد، سؤال دیگری است. من معتقدم در صنعت نوعی روانگسیختگی (شیزوفرنی) حاکم است. مدیران عامل آزمایشگاههای بزرگ وقتی میگویند ۲۰ درصد ریسک وجود دارد که هوش مصنوعی بشریت را منقرض کند، حرفشان جدی است. اما در ملأ عام بارها خواستار مقرراتگذاری شدهاند، در حالی که پشتپرده علیه آن لابی کردهاند. میلیاردرهایی مثل پیتر تیل (Peter Thiel) یا سرمایهگذاران قدرتمند خطرپذیر مثل آندریسن هوروویتز (Andreessen Horowitz) نفوذ بسیار مستقیمی بر کاخ سفید دارند. آنها آدمهای خودشان را به آنجا بردهاند، دقیقاً برای جلوگیری از نظاممند کردن و مقرراتگذاری.
اشپیگل: آیا این هشدارهای فاجعهبار درباره هوش مصنوعی صرفاً بازاریابی نیست؟ اگر فناوری آنقدر قدرتمند است که میتواند تمدن را منقرض کند، پس واقعاً باید ارزشش تریلیونها دلار باشد.
راسل: من اصلاً این را قابل قبول نمیدانم. توسعهدهندگان هوش مصنوعی مثل دِمیس حسابیس (HassabisDemis) از گوگل یا داریو آمودی (Dario Amodei)، مدیر آنتروپیک، ریسک را جدی میگیرند. آنها پشتپرده همان چیزی را به من میگویند که در مصاحبهها میگویند. حتی سام آلتمن (Sam Altman)، بنیانگذار اوپنایآی، قبلاً در سال ۲۰۱۵ هشدار داده بود که هوش مصنوعی فوقهوشمند بزرگترین ریسک برای موجودیت بشریت است. او در آن زمان هیچ منفعت مالی از این فناوری نداشت. برای اینکه حتی دلیلی بیابید که چرا مدیران ارشد هوش مصنوعی باید به خاطر بازاریابی خطرات روز قیامت را به زبان بیاورند، باید یک تئوری توطئه بسیار پیچیده و درهمپیچیده بسازید.
اشپیگل: بیایید هشدارهای صنعت را جدی بگیریم. خطر واقعی برای بشریت چقدر بزرگ است؟
راسل: سوندار پیچای (Sundar Pichai)، مدیر گوگل، از ۱۰ درصد ریسک انقراض صحبت میکند، ایلان ماسک از ۲۰ درصد، آمودی (Amodei) از ۲۵ درصد. صرف نظر از اینکه عدد دقیق چقدر است – همه آنها یک گلوله در خشاب رولور میگذارند، آن را به شقیقه بشریت میگیرند و ماشه را میکشند. ما با هر زندگی روی زمین رولت روسی بازی میکنیم. و دولتها تا کنون گفتهاند: عالی است، فوقالعاده است – آیا میتوانیم حتی به شما یارانه هم بدهیم تا این کار را پیش ما انجام دهید؟ این کاملاً دیوانگی است.

ساندار پیچای، رئیس گوگل / عکس: جف چیو، آسوشیتدپرس
اشپیگل: اجماع عمومی این است که هوش مصنوعی حداقل ۷۵ درصد ایمن است.
راسل: پرسش متقابل من: آیا سوار هواپیمایی میشوید که فقط در سه مورد از هر چهار مورد زنده میمانید؟
اشپیگل: بدترین سناریوی ممکن از نظر شما چگونه است؟
راسل: من معتقدم «انقراض» واژه درستی است. به محض اینکه سیستمهایی را ببینیم که اساساً توانمندتر از انسانها هستند، اصول عملکردشان را درک نمیکنیم، انگیزهشان را نمیدانیم، دیگر ما انسانها هیچ حق نظارتی نخواهیم داشت. درست مثل شامپانزهها که امروز هیچ حق نظارتی ندارند. آنها از نظر فیزیکی قویتر از ما هستند، مدت بیشتری روی زمین بودهاند، اما ما باهوشتریم. ما میتوانیم هر زمان که بخواهیم آنها را منقرض کنیم، و آنها نمیتوانند کاری بکنند.
اشپیگل: تفاوت این است: ما میتوانیم برق یا منبع انرژی هوش مصنوعی را قطع کنیم. اما شامپانزهها نمیتوانند برق انسان را قطع کنند.
راسل: وقتی حس کنیم کنترل را از دست میدهیم، طبیعتاً سعی میکنیم هوش مصنوعی را خاموش کنیم. سؤال این است که آیا ماشینها به ما اجازه این کار را میدهند؟ اگر بفهمند که میخواهیم آنها را خاموش کنیم، همه دلایل را دارند که جلوی آن را بگیرند. آنها باید ما را از بین ببرند. بنابراین اگر به توسعه اَبَرهوش مصنوعی ادامه دهیم، بدون اینکه آن را با منافع ما هماهنگ کنیم، بدون اینکه آن را درک کنیم، بدون تضمینهای ایمنی، آنگاه من آن را بسیار محتمل میدانم که کنترل را از دست بدهیم.
اشپیگل: آیا اصلاً هنوز کنترل را در اختیار خود داریم؟
راسل: نمیدانم. شرکت اینترنتی چینی «علیبابا» چند ماه پیش یک سیستم هوش مصنوعی جدید عاملمحور (agentenbasiert) را در یک به اصطلاح «جعبه شنی»(Sandbox) [یا به عبارتی محیط ایزوله و کنترل شده. مترجم] بسیار ایمن تست کرد. یعنی روی یک کامپیوتر که به لحاظ نظری به اینترنت دسترسی نداشت. ناگهان توسعهدهندگان متوجه شدند که در چند سرور در شبکه، تقاضای عظیمی برای قدرت محاسباتی ایجاد شده است. معلوم شد که آن عامل از جعبه شنی خود فرار کرده و روی سرورهای شبکه علیبابا بیتکوین استخراج میکرده تا ثروتمند شود. این در واقع نوعی از دست دادن کنترل نسبی بود.
اشپیگل: مگر این مثال دقیقاً مورد برعکس را نشان نمیدهد؟ نشتی که به وقوع پیوسته بود کشف شد و سپس برطرف گردید. در نهایت انسان پیروز شد، خسارت محدود بود.
راسل: در حالت افراطی، بله، میتوانیم اینترنت را خاموش کنیم. اما از نظر سیاسی و اقتصادی این کار فوقالعاده دشوار خواهد بود. نیروهای عظیمی وجود خواهند داشت که میخواهند جلوی آن را بگیرند – از جمله شرکتهایی که سیستمهای هوش مصنوعیشان بیارزش میشود. و سیستمهایی که به مراتب توانمندتر از ما هستند، راههایی پیدا خواهند کرد که سیاست ما را طوری تحت تأثیر قرار دهند که هوش مصنوعی غیرقابلجایگزین تلقی شود، به طوری که دیگر حتی به فکر خاموش کردن آن نیفتیم.
اشپیگل: دقیقاً چنین تسلط یافتن هوش مصنوعی چگونه باید رخ دهد؟
راسل: اگر کامپیوترها پیشبینی کنند که با ما دچار درگیری میشوند، خود را از راههای گوناگون تکثیر خواهند کرد، میلیونها بار کپی میشوند. تنها دسترسی به اینترنت به آنها نفوذ بیشتری بر رفتار انسان میدهد، امکاناتی که آدولف هیتلر هرگز در اختیار نداشت. هیتلر فقط میتوانستدریک زمان در یک میکروفون صحبت کند، فقط یک پیام را همزمان بفرستد. با این حال تودهها را تحریک کرد. این سیستمها میتوانند اینترنت را پر کنند، پنج میلیارد مکالمه را همزمان انجام دهند، پنج میلیارد انسان مجزا را تحت تأثیر قرار دهند. آنچه هیتلر انجام داد، هوش مصنوعی میتواند سریعتر، بهتر و مؤثرتر انجام دهد.
اشپیگل: دارید اغراق میکنید!
راسل: ما در حال ساخت میلیونها ربات هستیم که یک هوش مصنوعی میتواند کنترلشان کند. ما میلیاردها سلاح خودمختار خواهیم ساخت که هوش مصنوعی میتواند شلیکشان کند. ما کارخانههایی میسازیم که هوش مصنوعی از هماکنون کنترلشان میکند، آزمایشگاههای زیستشناسی که هوش مصنوعی کنترلشان میکند، دستگاههای سنتز دیانای و غیره. این به ماشینهای هوشمند نفوذ مستقیم بر جهان فیزیکی ما میدهد. سیستمهای اَبَرهوش مصنوعی احتمالاً درک بهتری از فیزیک خواهند داشت. روزی ممکن است از این علیه ما استفاده کنند: راهی پیدا کنند که میزان اکسیژن جو را کاهش دهد، تابش خورشیدی را طوری منحرف کند که زمین به توپی یخزده از نیتروژن و اکسیژن تبدیل شود.

خودروی کاملاً خودران ارتش ایالات متحده در مراکش / عکس: ساموئل واگنر / نیروی دریایی ایالات متحده / زوما پرس وایر
اشپیگل: آنچه شما میگوئید بیشتر شبیه داستانهای علمیتخیلی تیره و تاری است.
راسل: هنوز. اما چنین چیزی قبلاً برای گونههای دیگر اتفاق افتاده است – ما صدها هزار گونه را منقرض کردهایم بدون اینکه آنها حتی متوجه شده باشند چه خبر است. ما به عنوان یک گونه هم نابودی خودمان را درک نخواهیم کرد.
اشپیگل: شما هوش مصنوعی را از هماکنون یک گونه مستقل میبینید؟
راسل: قطعاً چند ویژگی یک گونه را دارد، بله. تا کنون هنوز ارتباط متقابل سیستمهای هوش مصنوعی با یکدیگر را نمیبینیم، اما من آن را بسیار محتمل میدانم که این اتفاق بیفتد.
اشپیگل: از چه بازههای زمانی صحبت میکنیم؟
راسل: بستگی دارد کدام مسیر را انتخاب کنیم. من دو احتمال میبینم: اگر هوش مصنوعی به رشد خود به شکل فعلی ادامه دهد، آنگاه میتواند سریع پیش برود. گزینه دوم این است که این فناوری به دلایل فنی نتواند خیلی توانمندتر از امروز شود.
اشپیگل: نشانههای اولیهای برای این وجود دارد: مدلهای زبانی به سختی بهتر میشوند. مدلهای استدلالی بزرگ که زنجیرههای استنتاج بلندتری میسازند، هنوز در حال بهبود هستند، اما رشد بیشتر آنها فوقالعاده پرهزینه خواهد بود.
راسل: این فناوری در حال بلعیدن مبالغ هنگفتی است، در بهترین حالت بدون بازدهی، در بدترین حالت با ضررهای ابدی برای شرکتهای توسعهدهنده. به محض اینکه به مرزی برسیم، احتمالاً حباب هوش مصنوعی میترکد. آن وقت است که صنعت امیدوارانه به خود خواهد آمد و خواهد گفت: ما واقعاً باید بفهمیم چه داریم میکنیم. ما به سیستمهایی نیاز داریم که خوشرفتار باشند.
اشپیگل: اتحادیه اروپا سعی کرد مقرراتی برای هوش مصنوعی وضع کند. با این نتیجه که تقریباً هیچ مدل بزرگ هوش مصنوعی از اروپا نمیآید. آیا چنین دخالت سیاسی اصلاً معنا دارد؟
راسل: مشکل اینجا این است که چین قوانین سختتری از اروپا دارد – اما مدلهای هوش مصنوعی بهتری هم دارد. در مورد رآکتورهای هستهای موفق شدیم که مقرراتگذاری و توسعه فنی دست در دست هم پیش بروند. دولت الزامات ایمنی را تدوین کرد، شرکتها توانستند از نظر ریاضی و فیزیکی ثابت کنند که هسته رآکتورهایشان ذوب نمیشود. در هوش مصنوعی ما کیلومترها از این وضعیت فاصله داریم، اما در اصل به همان استراتژی نظارتی نیاز داریم.
اشپیگل: چه میزان ریسک انقراض را قابل قبول میدانید؟
راسل: اگر امروز براییک نیروگاه هستهای ریسک خرابییک بار در ده میلیون سال را طلب میکنیم، پس ریسک هوش مصنوعی باید تقریباً ۱ در ۱۰۰ میلیون سال باشد. این مرتبهای قابل مقایسه با برخورد یک سیارک غولپیکر یا یک ابرنواختر – انفجار عظیم یک ستاره در حال مرگ در نزدیکی ما – خواهد بود.
اشپیگل: چنین مقرراتی فقط در سطح بینالمللی معنا میدهد. اگر واشنگتن یا بروکسل قوانین سختگیرانه داشته باشند، اما پکن بگوید مهم این است که ما در فناوری پیش باشیم، چه فایدهای دارد؟
راسل: من این استدلال را مدام میشنوم. اسمش را میگذارم: «استدلال اما چین». با این استدلال میتوان هر طرح بدی را توجیه کرد. فقط حقیقت ندارد. در واقع، چین قوانین سختگیرانهتری نسبت به اتحادیه اروپا دارد. معیارهای روشنی برای دسترسی به بازار وجود دارد: مثلاً در حال حاضر مدلهای چینی باید ۹۵ درصد یک آزمون دانش عمومی را قبول شوند. در غیر این صورت منتشر نمیشوند. بر این اساس میتوانند استانداردها را سختتر هم بکنند.
اشپیگل: ریسک انقراض هنوز در چین هم معیاری برای توسعهدهندگان هوش مصنوعی نیست.
راسل: هنوز نه. و من معتقدم دقیقاً همین جاست که باید دست را روی درجه تنظیم کننده بگذاریم و بالا ببریم. مهم این است که اصلاً چارچوب مناسبی داشته باشیم. مثل رستورانها، آرایشگرها، هواپیماها، ساختمانها، آسانسورها. همه این صنایع مسئولیت خود را میپذیرند. این ناله و شکایت صنعت فناوری درباره مقرراتگذاری مضحک است.

خودروی خودران وایمو در آتلانتا، جورجیا / عکس: ساموئل ریگل هاوپت
اشپیگل: اگر آزمایشگاههای هوش مصنوعی در نهایت نتوانند از نظر فنی به حداقل استانداردها برسند، چه؟ آیا انقلاب هوش مصنوعی لغو میشود؟
راسل: بنا به گفته صنعت، ریسک وجودی هوش مصنوعی بین۱۰ تا ۲۰ درصد است. بنابراین آنها باید سیستمهای خود را ده میلیون برابر ایمنتر کنند تا به سطح ریسک قابل قبولی برسند. در حال حاضر نمیدانند این کار چگونه باید انجام شود. اما این یک بهانه نیست. ترجمه این رف این است که «بشریت حق ندارد از انقراض خود محافظت کند.» این در واقع یک اشتباه فکری است.
اشپیگل: آیا امروز پشیمان هستید که در توسعه چنین فناورینقش مهمی به عهده داشته اید؟
راسل: بزرگترین حسرتم احتمالاً این است که چارچوب فکری اشتباهی که در آن کار میکردیم را زودتر زیر سؤال نبردم. در آن فاز اول، مقدار زیادی فناوری هوش مصنوعی ایجاد شد. اگر آن موقع میفهمیدم چرا این چارچوب فکری اشتباه است، میتوانستیم دههها روی نوعی هوش مصنوعی ایمن کار کنیم.
اشپیگل: به نظر میرسد میخواهید کوتاهیهای گذشته را جبران کنید.
راسل: قطعاً. کارهای زیادی باید انجام شود. رویکرد جدید من از دو بخش تشکیل شده است. یکی مسئله چارچوب انگیزشی است: هوش مصنوعی من باید تنها یک هدف داشته باشد: ترویج منافع انسانی. اما بخش دوم، ما نمیتوانیم این منافع را دقیقاً مشخص کنیم. بنابراین سیستمهایی میسازیم که میدانند این منافع را دقیقاً نمیشناسند، اما با این حال موظف به ترویج آنها هستند. از این صورتبندی، خواص مطلوب زیادی به طور خودکار به دست میآید. مهمترین آنها: ما میتوانیم ثابت کنیم که چنین سیستمهایی بیقیدوشرط میخواهند خاموش شوند، آن هم چنانچه یک انسانِ به اندازه کافی عاقل آن را بخواهد.
اشپیگل: و باز هم: با توجه به رقابت چند تریلیون دلاری، این رویکرد چقدر امیدوارکننده است؟
راسل: هنوز هوش مصنوعی ما به هیچ وجه نمیتواند با مدلهای سیلیکون ولی رقابت کند. اما اگر سیستمهای هوش مصنوعی میخواهیم که تضمیناً ایمن باشند، باید بر این نوع فناوری مبتنی باشند. در بلندمدت فقط سه «آینده» وجود دارد: هوش مصنوعی ایمن، بدون هوش مصنوعی،یا بدون انسان. فقط در اولین نوع از «آینده» میتوان با هوش مصنوعی پول درآورد. به همین دلیل است که سرمایهگذاری در هوش مصنوعی ایمن – همانطور که اروپا انجام میدهد – برای من معقول به نظر میرسد. در این زمینه شما (اروپا) از ما جلوترید.
اشپیگل: از چه نظر؟
راسل: جالب اینجاست که از همان ابتدا، علم کامپیوتر اروپا مسیر دیگری را در هوش مصنوعی دنبال کرده است: تضمینهای ریاضی که نرمافزار درست کار میکند. این تنها سناریویی است که در آن هوش مصنوعی منفعت اقتصادی دارد.
اشپیگل: بر اساس پیشبینیهای شما، تا وقتی چنین هوش مصنوعی امنی به مرحله عرضه به بازار برسد، دنیا مدتهاست که نابود شده است.
راسل: رسیدن به تضمینهای ایمنی لازم ممکن است به راحتی یک دهه طول بکشد. ما به فازی نیاز داریم که قابلیتهای هوش مصنوعی را بیشتر افزایش ندهیم. در عوض، از همه کاربردهای اقتصادی معقول با همان هوش مصنوعی که داریم استفاده کنیم، به اصطلاح دکمه مکث را بزنیم و روی ایمنی کار کنیم. گوگل و آنتروپیک قبلاً گفتهاند اگر سایر شرکتها هم متوقف شوند، این کار را خواهند کرد. این پیام اصلی من است: فقط در صورتی ادامه دهید که سیستمهایی داشته باشیم که تضمیناً ایمن هستند.
اشپیگل: آقای پروفسور راسل، از شما برای این گفتگو سپاسگزاریم.
Was Hitler getan hat, könnte die KI schneller,
besser, effektiver
DER SPIEGEL 24 | 2026
منبع: اشپیگل، شماره ۲۴، سال ۲۰۲۶
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مقدمه
نابرابری یکی از بنیادیترین مسائل جوامع معاصر است و در دهههای اخیر به یکی از مهمترین موضوعات مورد توجه اقتصاددانان، جامعهشناسان و پژوهشگران علوم سیاسی تبدیل شده است. با این حال، نابرابری را نمیتوان صرفاً به تفاوت در سطح درآمد یا ثروت فروکاست. بخش مهمی از ادبیات جدید علوم اجتماعی نشان میدهد که نابرابری اقتصادی معمولاً پیامد نابرابریهای گسترده تر، پنهانتر و عمیقتر در عرصههای قدرت سیاسی، منزلت اجتماعی، دسترسی به آموزش، حقوق شهروندی و فرصتهای زندگی است (Sen, 1999; Piketty, 2014). از این منظر، توزیع نابرابر درآمد بیشتر نشانهای از وجود سازوکارهای نابرابر در ساختار سیاسی-اجتماعی است تا علت اصلی نابرابری. به زبان دیگر نابرابری اقتصادی خود معلول یک سلسله از عوامل دیگر است و البته علت نابرابری در عرصه های گوناگون زندگی اجتماعی که به دور باطل تولید نابرابری ساختاری می انجامد: نابرابری به نابرابری ختم میشود و این زنجیره با فروپاشی ساختار نظام تولید نابرابری ادامه دارد.
در ایران نیز تحلیل نابرابری صرفاً بر پایه شاخصهای اقتصادی نمیتواند تصویر کاملی از واقعیت ارائه دهد هر چند شاخص های اقتصادی-اجتماعی و سیاسی نیز آنرا به خوبی به نمایش میگذارد. بسیاری از اشکال نابرابری از مجاری نهادی، حقوقی، سیاسی و فرهنگی تولید و بازتولید میشوند و در نهایت خود را در قالب شکافهای درآمدی و طبقاتی آشکار میسازند. در همین راستا، نابرابری درآمدی در انتهای زنجیرهای از نابرابریهای دیگر قرار دارد و محصول مجموعهای از تبعیضها و محدودیتهای ساختاری است که فرصتهای زندگی را میان گروههای مختلف اجتماعی به شکل نامتوازن توزیع میکنند. بر این اساس، پرسش اصلی این نوشتار آن است که سازوکارهای نهادی و اجتماعی تولید و بازتولید نابرابری و تبعیض در ایران کداماند و چگونه این سازوکارها به تداوم شکافهای اقتصادی و اجتماعی منجر میشوند؟
چارچوب نظری: نابرابری به مثابه فرایند بازتولید اجتماعی
بررسی نابرابری در دهههای اخیر از سطح درآمد و ثروت فراتر رفته و به مطالعه فرایندهای بازتولید و بازتوزیع مزیتها و محرومیتها در طول زمان و میان نسلها گسترش یافته است. در این زمینه، نظریه بازتولید اجتماعی پیر بوردیو (1986) یکی از تأثیرگذارترین چارچوبهای نظری محسوب میشود. بوردیو (1986) استدلال میکند که موقعیت افراد در ساختار اجتماعی تنها به میزان سرمایه اقتصادی آنان وابسته نیست، بلکه سرمایه فرهنگی، سرمایه اجتماعی و سرمایه نمادین نیز نقش تعیینکنندهای در شکلگیری فرصتهای زندگی ایفا میکنند. خانوادههای برخوردار نه تنها ثروت، بلکه دانش، مهارت، سبک زندگی، شبکههای ارتباطی و اعتبار اجتماعی را نیز به نسلهای بعد منتقل میکنند و از این طریق نابرابریها را بازتولید مینمایند.
این تحلیل با نظریه قابلیتهای آمارتیا سن تکمیل میشود. سن (1999) معتقد است که رفاه انسان را نباید صرفاً بر اساس درآمد سنجید، بلکه باید توانایی واقعی افراد برای انتخاب و دستیابی به زندگی مطلوب را در نظر گرفت. از این دیدگاه، دو فرد با درآمد مشابه ممکن است به دلیل تفاوت در جنسیت، محل زندگی، قومیت، مذهب یا موقعیت حقوقی، از فرصتهای کاملاً متفاوتی برخوردار باشند. بنابراین نابرابری واقعی زمانی رخ میدهد که افراد از قابلیتهای نابرابری برای تبدیل منابع موجود به فرصتهای زندگی برخوردار باشند.
همچنین رویکرد نهادگرایی تاریخی و اقتصاد سیاسی نهادها بر این نکته تأکید میکند که نهادها تعیین میکنند چه کسانی به منابع، فرصتها و قدرت دسترسی داشته باشند. نورث (1990) و پس از او عجماوغلو و رابینسون (2012) نشان دادهاند که نهادهای فراگیر زمینه مشارکت گسترده شهروندان در فعالیتهای اقتصادی و سیاسی را فراهم میکنند، در حالی که نهادهای استخراجی منابع و فرصتها را در اختیار گروههای محدود قرار میدهند و از این طریق نابرابری را بازتولید میکنند. بر اساس این رویکرد، نابرابری نه یک پیامد طبیعی بازار بلکه نتیجه نحوه سازماندهی قدرت و توزیع فرصتها در جامعه است.
سازوکارهای تولید و بازتولید نابرابری
نابرابری را میتوان محصول یک چرخه انباشتی دانست که از بدو تولد افراد آغاز میشود و در طول زندگی آنان استمرار مییابد و حتی تا مرگ با او خواهد. نابرابری در صورت تثبیت به امری فرانسلی تبدیل شده و به نسل بعد منتقل میشود. افراد در شرایط اولیه متفاوتی متولد میشوند؛ برخی از خانوادههای برخوردار، برخی از مناطق توسعهیافته و برخی دیگر از گروههای اجتماعی برخوردار از سرمایه فرهنگی و اجتماعی گستردهتر هستند. این تفاوتهای اولیه به تدریج بر دسترسی افراد به آموزش، خدمات سلامت، اطلاعات و شبکههای ارتباطی تأثیر میگذارد. دسترسی نابرابر به این منابع نیز قابلیتهای متفاوتی برای ورود به بازار کار و کسب موقعیتهای شغلی ایجاد میکند. در نتیجه، درآمد و منزلت اجتماعی افراد در طول زمان از یکدیگر فاصله میگیرد و این شکافها نهایتاً به نسل بعد منتقل میشود.
به بیان دیگر، نابرابری اقتصادی آخرین حلقه زنجیرهای است که از نابرابری در دسترسی به فرصتها اعم از فرصتهای سیاسی و اجتماعی آغاز میشود. هنگامی که فردی به دلیل جنسیت، قومیت، مذهب، محل زندگی یا موقعیت خانوادگی از دسترسی برابر به آموزش و فرصتهای اجتماعی محروم میشود، احتمال دستیابی او به موقعیتهای اقتصادی مطلوب نیز کاهش مییابد. این وضعیت سبب میشود که امتیازات و محرومیتها در طول نسلها انباشته شوند و شکافهای اجتماعی پایدار باقی بمانند (Bourdieu, 1986; Sen, 1999). این امر بخصوص در جامعه رانتی و طبقاتی ایران به سادگی قابل تجربه است.
تمرکز قدرت سیاسی و نابرابری اقتصادی
یکی از مهمترین سازوکارهای تولید نابرابری در جوامع مختلف، تمرکز قدرت سیاسی است. پژوهشهای اقتصاد سیاسی نشان میدهند که توزیع منابع اقتصادی تا حد زیادی تابع توزیع قدرت سیاسی است (Acemoglu & Robinson, 2012). هنگامی که امکان مشارکت سیاسی محدود باشد، گروههای نزدیک به مراکز قدرت از دسترسی بیشتری به منابع اقتصادی، اجتماعی، اطلاعات و فرصتهای اقتصادی برخوردار میشوند. در چنین شرایطی، رقابت آزاد جای خود را به تخصیص رانتی منابع میدهد و فرصتهای اقتصادی به صورت نامتقارن توزیع میشوند.
در این راستا، نابرابری اقتصادی را نمیتوان صرفاً نتیجه تفاوت در بهرهوری یا مهارت دانست. بخشی از شکافهای اقتصادی حاصل دسترسی متفاوت گروههای اجتماعی به منابع قدرت و سازوکارهای تصمیمگیری است. هرچه فاصله میان قدرت سیاسی و شهروندان بیشتر باشد، احتمال شکلگیری الگوهای رانتی و انحصاری نیز بخصوص در ایران که عمده ترین درآمد در اختیار حاکمیت انحصارگرا و رانتی افزایش مییابد و در نتیجه نابرابریهای اقتصادی تعمیق میشوند (North, 1990).
تبعیض جنسیتی و بازتولید نابرابری
جنسیت یکی از مهمترین متغیرهای مؤثر بر توزیع فرصتهای اجتماعی و اقتصادی است. پژوهشهای توسعه نشان دادهاند که محدودیتهای حقوقی، فرهنگی و نهادی علیه زنان میتواند به کاهش مشارکت اقتصادی، محدود شدن فرصتهای شغلی و افزایش شکاف درآمدی منجر شود (World Bank, 2024).
در چنین شرایطی، تبعیض جنسیتی تنها یک مسئله حقوقی یا فرهنگی نیست، بلکه به یک سازوکار بازتولید نابرابری اقتصادی تبدیل میشود. هنگامی که بخشی از جمعیت از دسترسی برابر به فرصتهای آموزشی، مدیریتی یا اقتصادی محروم میشود، نه تنها نابرابری میان زنان و مردان افزایش مییابد، بلکه ظرفیت توسعه اقتصادی کل جامعه نیز کاهش پیدا میکند. به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران، برابری جنسیتی را نه صرفاً یک مطالبه حقوق بشری، بلکه یکی از پیششرطهای توسعه پایدار میدانند (Sen, 1999).
نابرابریهای قومی، مذهبی و جغرافیایی
ادبیات جامعهشناسی نابرابری نشان میدهد که محرومیتهای قومی، مذهبی و منطقهای اغلب به صورت همزمان عمل میکنند و آثار یکدیگر را تشدید مینمایند. گروههایی که در حاشیه ساختارهای سیاسی و اقتصادی قرار دارند، معمولاً از دسترسی کمتری به آموزش باکیفیت، سرمایهگذاری عمومی، فرصتهای شغلی و نمایندگی سیاسی برخوردار میشوند. این وضعیت به تدریج به شکلگیری چرخههای فقر و محرومیت منطقهای منجر میشود.
در ایران نیز تفاوتهای قابل توجهی میان مناطق مختلف کشور از نظر زیرساختهای اقتصادی، فرصتهای اشتغال، کیفیت آموزش و دسترسی به خدمات عمومی مشاهده میشود. توسعه نامتوازن منطقهای نه تنها موجب افزایش شکافهای اقتصادی میشود، بلکه مهاجرت گسترده نیروی انسانی، تضعیف سرمایه اجتماعی و احساس محرومیت نسبی را نیز به دنبال دارد. در نتیجه، نابرابری جغرافیایی به یکی از مهمترین ابعاد نابرابری ساختاری تبدیل میشود.
سرمایه اجتماعی، شبکههای غیررسمی و دسترسی به فرصتها
یکی دیگر از سازوکارهای مهم تولید نابرابری، توزیع نامتقارن سرمایه اجتماعی است. بوردیو (1986) سرمایه اجتماعی را مجموعه روابط و شبکههایی میداند که افراد از طریق آنها به منابع و فرصتها دسترسی پیدا میکنند. در جوامعی که نهادهای رسمی ضعیفتر عمل میکنند، اهمیت شبکههای غیررسمی افزایش مییابد و دسترسی به فرصتهای شغلی، اقتصادی و اداری بیش از پیش وابسته به روابط شخصی میشود.
در چنین شرایطی، موفقیت اقتصادی تنها نتیجه تواناییهای فردی نیست، بلکه به میزان دسترسی افراد به شبکههای ارتباطی و منابع اجتماعی نیز بستگی دارد. این امر سبب میشود گروههایی که از سرمایه اجتماعی بیشتری برخوردارند، موقعیت خود را حفظ و تقویت کنند، در حالی که گروههای فاقد این مزیتها در حاشیه باقی بمانند. بدین ترتیب، سرمایه اجتماعی به یکی از مکانیسمهای کلیدی بازتولید نابرابری تبدیل میشود.
شواهد تجربی نابرابری در ایران: از شاخصهای کلان تا شکافهای ساختاری
بررسی نابرابری در ایران زمانی معنا پیدا میکند که از سطح نظری به سطح دادههای تجربی منتقل شویم. دادههای موجود نشان میدهند که نابرابری در ایران نه یک پدیده ساده درآمدی، بلکه یک ساختار چندلایه و پایدار است که در سطوح مختلف اقتصادی، جنسیتی، منطقهای و انسانی بازتولید میشود. این الگو را میتوان از طریق چند دسته شاخص کلیدی مشاهده کرد: نابرابری درآمدی، شکاف جنسیتی در بازار کار، نابرابری آموزشی و منطقهای، و نهایتاً مهاجرت نخبگان.
در سطح کلان، یکی از شاخصهای کلاسیک سنجش نابرابری، ضریب جینی است. بر اساس دادههای بانک جهانی، ضریب جینی ایران در سالهای اخیر در محدودهای حدود ۰٫۳۴ تا ۰٫۳۶ نوسان داشته است و در سال ۲۰۲۳ حدود ۳۵٫۹ گزارش شده است (World Bank, 2024). این عدد در مقایسه با بسیاری از کشورها در سطح «نابرابری متوسط» قرار میگیرد، اما نکته مهم این است که ثبات نسبی این شاخص در طول زمان نشان میدهد که ساختار توزیع درآمد تغییرات بنیادین نداشته و نابرابری به صورت پایدار بازتولید شده است، نه اینکه صرفاً نوسانهای کوتاهمدت داشته باشد.
با این حال، تمرکز بر ضریب جینی یا مقایسه هزینه دهکها یا درآمدها به تنهایی تصویر ناقصی از نابرابری ارائه میدهد. چرا که در جامعه ای غیر شفاف و با نظام اماری و مالیاتی معیوب داده ها و یافته های آماری برای تحلیل آماری-کمی نابرابری توزیع درآمد یا هزینه و سایر متغیرهای وابسته کفایت نمی کند.
یکی از مهمترین شکافهای ساختاری در ایران، شکاف جنسیتی در بازار کار است. با وجود آنکه ایران در دهههای اخیر در حوزه آموزش عالی زنان پیشرفت قابل توجهی داشته و در برخی رشتهها حتی سهم بالای حضور زنان در دانشگاهها گزارش شده است، این پیشرفت به بازار کار منتقل نشده است. مطالعات جدید نشان میدهد که نرخ مشارکت اقتصادی زنان در ایران در حدود ۱۴ تا ۱۵ درصد باقی مانده است، در حالی که این رقم برای مردان چند برابر بالاتر است (ILO, 2023). این شکاف نشاندهنده نوعی «پارادوکس آموزش-اشتغال» است؛ یعنی افزایش سرمایه انسانی زنان به افزایش مشارکت اقتصادی آنان منجر نشده است.
تحقیقات اقتصاد کار نشان میدهد که این وضعیت عمدتاً ناشی از محدودیتهای سمت تقاضای نیروی کار، تبعیضهای نهادی و هنجارهای جنسیتی است، نه صرفاً ترجیحات فردی (MDPI, 2021). به بیان دیگر، بازار کار به گونهای ساختار یافته است که حتی در شرایط افزایش تحصیلات زنان، ظرفیت جذب برابر برای آنان ایجاد نمیکند. این وضعیت موجب میشود بخشی از سرمایه انسانی کشور عملاً بلااستفاده باقی بماند و خود به بازتولید نابرابری کمک کند.
در سطح آموزشی نیز اگرچه شکاف جنسیتی در دسترسی به آموزش عالی کاهش یافته، اما شکافهای منطقهای و طبقاتی همچنان برجستهاند. دسترسی به آموزش باکیفیت در ایران به شدت به محل زندگی (شهر/روستا و استانهای مرکزی/حاشیهای)، سطح درآمد خانوار و شبکههای اجتماعی وابسته است. مطالعات مبتنی بر دادههای پیمایشهای خانوار نشان میدهند که نابرابری آموزشی در ایران صرفاً نابرابری در «سالهای تحصیل» نیست، بلکه نابرابری در «کیفیت آموزش و بازده اقتصادی آموزش» نیز هست. این بدان معناست که حتی با سطح تحصیلات مشابه، فرصتهای شغلی و درآمدی به شدت نابرابر توزیع میشوند (Majbouri & Fesharaki, 2017).
یکی دیگر از ابعاد مهم نابرابری در ایران، شکافهای منطقهای است. تفاوت میان استانهای برخوردار و کمبرخوردار در دسترسی به زیرساختها، فرصتهای شغلی، سرمایهگذاری دولتی و کیفیت خدمات عمومی، موجب شکلگیری نوعی نابرابری جغرافیایی پایدار شده است. در چنین شرایطی، محل تولد به یک متغیر تعیینکننده در تعیین مسیر زندگی افراد تبدیل میشود؛ به طوری که افراد در مناطق حاشیهای نه تنها با درآمد پایینتر، بلکه با فرصتهای محدودتر برای تحرک اجتماعی مواجه هستند. این نوع نابرابری به صورت مستقیم با نظریه «بازتولید نهادی نابرابری» در ادبیات نهادگرایی تاریخی قابل توضیح است (North, 1990).
در کنار این موارد، پدیده مهاجرت نخبگان یا «فرار سرمایه انسانی» یکی از مهمترین شاخصهای تجربی نابرابری ساختاری است. دادههای اخیر نشان میدهد که ایران با روند فزاینده مهاجرت دانشجویان، متخصصان و نیروی کار ماهر مواجه است. این روند نه صرفاً یک پدیده فردی، بلکه نتیجه ترکیب فشارهای اقتصادی، محدودیتهای بازار کار، نااطمینانی نهادی و کاهش چشمانداز تحرک اجتماعی است. گزارشهای بینالمللی نشان میدهد که مهاجرت نخبگان ایرانی در سالهای اخیر به سطحی رسیده که به عنوان یک چالش توسعهای جدی شناخته میشود و مستقیماً بر ظرفیت نوآوری و رشد اقتصادی کشور اثر منفی میگذارد (Financial Times, 2024).
از منظر تحلیلی، مهاجرت نخبگان را میتوان به عنوان «واکنش عقلانی به نابرابری فرصتها» تفسیر کرد. زمانی که افراد تحصیلکرده احساس کنند بازده مهارتهایشان در بازار داخلی کمتر از سطح انتظارات است یا دسترسی آنان به موقعیتهای شغلی و اجتماعی عادلانه نیست، احتمال خروج از کشور افزایش مییابد. در نتیجه، نابرابری نه تنها در داخل جامعه باقی میماند، بلکه از طریق خروج سرمایه انسانی تشدید نیز میشود.
در مجموع، شواهد تجربی نشان میدهد که نابرابری در ایران یک پدیده تکبعدی نیست، بلکه یک ساختار چندسطحی است که در آن نابرابری درآمدی، نابرابری جنسیتی، نابرابری منطقهای، نابرابری آموزشی و نابرابری در دسترسی به فرصتهای شغلی به طور همزمان عمل کرده و یکدیگر را تقویت میکنند. این الگو کاملاً با ادبیات نظری بازتولید اجتماعی و اقتصاد سیاسی نهادها همخوان است، زیرا نشان میدهد که نابرابری نه یک پیامد تصادفی، بلکه نتیجه عملکرد پایدار سازوکارهای نهادی و اجتماعی است که فرصتها را به صورت نامتقارن توزیع میکنند (Bourdieu, 1986; Acemoglu & Robinson, 2012; Sen, 1999).
پیامدهای نابرابری
پیامدهای نابرابری فراتر از عرصه اقتصاد است و تمامی ابعاد زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار میدهد. از منظر اقتصادی، نابرابری میتواند موجب کاهش سرمایهگذاری در سرمایه انسانی، افزایش فرار مغزها، کاهش بهرهوری و محدود شدن نوآوری شود (Piketty, 2014). از منظر اجتماعی نیز شکافهای گسترده میان گروههای مختلف جامعه به کاهش اعتماد اجتماعی، افزایش احساس بیعدالتی و تضعیف همبستگی جمعی منجر میشود.
در عرصه سیاسی، نابرابریهای پایدار میتوانند مشروعیت نهادهای حکمرانی را تضعیف کنند و زمینه افزایش نارضایتی عمومی را فراهم آورند. هنگامی که شهروندان احساس کنند فرصتهای پیشرفت به طور عادلانه توزیع نمیشود، اعتماد آنان به نهادهای رسمی کاهش مییابد و شکاف میان جامعه و حکومت عمیقتر میشود. از این رو، نابرابری نه تنها یک مسئله اقتصادی، بلکه چالشی برای انسجام اجتماعی و ثبات سیاسی نیز محسوب میشود.
نتیجهگیری
این نوشتار نشان داد که نابرابری در ایران را نمیتوان صرفاً از طریق متغیرهای اقتصادی توضیح داد. نابرابری درآمدی در واقع محصول زنجیرهای از نابرابریهای سیاسی، حقوقی، اجتماعی و فرهنگی است که از طریق نهادهای رسمی و غیررسمی بازتولید میشوند. نظریه بازتولید اجتماعی بوردیو، رویکرد قابلیتهای سن و نظریه نهادگرایی تاریخی همگی بر این نکته تأکید دارند که توزیع فرصتها و قدرت، نقش تعیینکنندهای در شکلگیری نابرابری دارد. در این چارچوب، تبعیضهای جنسیتی، قومی، مذهبی و جغرافیایی را نمیتوان پدیدههایی مستقل دانست، بلکه باید آنها را اجزای یک نظام گستردهتر تولید و بازتولید نابرابری تلقی کرد.
بنابراین، کاهش پایدار نابرابری مستلزم اصلاح نهادهای توزیع قدرت، گسترش فرصتهای برابر آموزشی، پرورشی و اقتصادی، تقویت حاکمیت قانون و کاهش سازوکارهای تبعیضآمیز است. بدون اصلاح این ساختارهای بنیادین، سیاستهای صرفاً توزیعی قادر نخواهند بود چرخه بازتولید نابرابری را متوقف کنند.
—————-
منابع:
Acemoglu, D., & Robinson, J. A. (2012). Why Nations Fail.
Bourdieu, P. (1986). The Forms of Capital.
North, D. C. (1990). Institutions, Institutional Change and Economic Performance.
Piketty, T. (2014). Capital in the Twenty-First Century.
Sen, A. (1999). Development as Freedom
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
پاتریک وینتور / گاردین / شنبه ۶ ژوئن ۲۰۲۶
ایران از هماکنون خود را برای گذار پرمخاطره از وحدت دوران جنگ به صلحی پرتنش آماده میکند؛ صلحی که با ابرتورم، کوچک شدن ۱۰ درصدی اقتصاد، قطعی برق و درخواستها از دولتی که خود را پیروز جنگ میداند برای پایان دادن به سرکوب بیسابقه مخالفان و منتقدان همراه خواهد بود.
در حالی که هنوز صلح بهطور کامل تثبیت نشده است، بحثها در درون حاکمیت درباره آینده ایران تازه در حال آشکار شدن است؛ اما بهوضوح میتوان دید که حاکمان کشور به این میاندیشند که پس از عبور از جنگ، چگونه از آزمون صلح نیز جان سالم به در ببرند.
در رسانههایی مانند شبکه «آزاد» بحثهای علنی درباره مسیرهای مختلف آینده ایران پس از جنگ جریان دارد. برخی طرفدار گشایش و بازتر شدن فضای کشور هستند و برخی دیگر، از جمله سعید اجرلو که به تیم مذاکرهکننده ایران نزدیک است، معتقدند اکنون که تصور «ایران ضعیف» در ذهن غربیها فرو ریخته، کشور باید توسعه خود را از مسیر استقلال و خوداتکایی دنبال کند.
بسیاری از تحولات به این بستگی خواهد داشت که آیا دونالد ترامپ واقعاً حاضر است با کاهش تحریمها و پایان دادن به مسدودسازی داراییها، محاصره اقتصادی ایران را کاهش دهد یا نه. با این حال، تعداد اندکی از اقتصاددانان ایرانی باور دارند که چنین گشایشی بتواند بیش از بخش کوچکی از حدود ۲۷۰ میلیارد دلار (۲۰۰ میلیارد پوند) خسارت واردشده به اقتصاد کشور ــ شامل زیرساختها، مدارس، بخش انرژی، صنایع فولاد و مسکن ــ را جبران کند.
«همواره ممکن است با غافلگیری روبهرو شویم»
برخی تحلیلگران ایرانی، از جمله فؤاد حبیبی، استاد جامعهشناسی دانشگاه کردستان، نسبت به بهکارگیری اصطلاحاتی مانند «فروپاشی اجتماعی» محتاط هستند؛ اما در عین حال آشکارا میگویند عواملی که به اعتراضات خونین ژانویه منجر شد، نه تنها برطرف نشده، بلکه در نتیجه جنگ تشدید نیز شده است.
او گفت: «حتی بدون دسترسی به آمار دقیق نیز کاملاً روشن است که بحرانهای اقتصادی و نارضایتیهای معیشتی افزایش یافتهاند. ما شاهد افزایش کمسابقه قیمتها در نتیجه محاصره دریایی و پیامدهای جنگ هستیم. همچنین محدودیتهای اینترنتی بهطور مستقیم یا غیرمستقیم دستکم دو میلیون نفر را بیکار کرده است.
«از آنجا که ما جامعهای نداریم که اعتراضات در آن از طریق مجاری رسمی مانند احزاب، اصناف و اتحادیهها بیان شود، همواره ممکن است با غافلگیری روبهرو شویم.»
او افزود: «انسجام کنونی در واقع ناشی از وجود یک عامل خارجی است؛ زیرا در برابر بمباران و ویرانی ناشی از دشمن، همبستگی داخلی شکل میگیرد. اما همانطور که هگل گفته است، لحظهای که یک جبهه پیروز میشود، همان لحظهای است که شکافها در درون آن آغاز میشود.»
اگر توافقی برای پایان دادن به جنگ حاصل شود، اقتصاد ایران در شرایط صلح با بالاترین نرخ تورم مواد غذایی از زمان جنگ جهانی دوم روبهرو خواهد شد. بر اساس آمار مرکز آمار ایران، نرخ تورم سالانه مواد غذایی در ماه مه به ۱۳۰ درصد رسیده است. تورم در بخش گوشت و مرغ نیز به ۱۷۶ درصد افزایش یافته است. کارشناسان حوزه سلامت حتی درباره افزایش سوءتغذیه، پوکی استخوان و اختلال در رشد کودکان هشدار میدهند؛ زیرا بسیاری از ایرانیان ناچار شدهاند محصولات لبنی را از سبد غذایی خود حذف کنند.
تورم؛ بمب بعدی اما بدون باروت
محمدجواد آذری جهرمی، وزیر پیشین ارتباطات، در کانال تلگرامی خود نوشت: «بمب بعدی ترامپ و نتانیاهو شاید باروت نباشد؛ شاید تورم باشد. میدان نبرد، سفره مردم و اجاره مسکن است و ... آقایان مسئول، آیا از انباشت نارضایتیها آگاه هستید؟ آیا پدافند اقتصادی کشور آماده است یا خدای ناکرده باز هم غافلگیر خواهیم شد؟»
به نظر میرسد مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، مأموریت یافته است چرخهای اداره کشور را در داخل به حرکت نگه دارد. او بارها درباره روزهای دشوار پیش رو هشدار داده و بر ضرورت حفظ انسجام اجتماعی تأکید کرده است.
وزارت نیرو ناچار شد گزارشهایی را تکذیب کند که از آغاز خاموشیهای برنامهریزیشده دو ساعته از ماه آینده خبر میدادند؛ آن هم با وجود خسارتهای واردشده به زیرساختها. آرش نجفی، رئیس کمیسیون انرژی اتاق بازرگانی ایران، این هفته هشدار داده بود: «برای حفظ تولید، مردم باید خود را برای دو ساعت خاموشی روزانه آماده کنند.» همچنین به کسانی که مصرف انرژی خود را ۱۰ درصد کاهش دهند، مشوقهایی مانند ۳۰ درصد تخفیف در قیمتها پیشنهاد شده است.
همزمان با آنکه محدودیتهای اینترنتی بهآرامی در حال کاهش است، نشانههای دشواریهای اقتصادی و اجتماعی نیز بیش از پیش آشکار میشود. تصمیم به کاهش سانسور اینترنت چنان جنجالبرانگیز بوده که نمایندگان تندرو مجلس تلاش کردهاند وزیر ارتباطات را استیضاح کنند.
قرار نبود فقر به امر عادی تبدیل شود
رحیم قمیشی، فعال سیاسی، این هفته نوشت: «ما از یک قایق شکسته به بیرون پرتاب شده بودیم. ترس از نهنگهای خونخوار و ترس از امواج هولناک تمام وجودمان را فرا گرفته بود. اکنون که به قایق بازگشتهایم، نمیتوانیم صرفاً به این دلیل که نجات یافتهایم، راضی باشیم.
«قرار نبود فقر در این کشور به امری عادی تبدیل شود. قرار نبود هر صبح با خبر اعدامها از خواب بیدار شویم. قرار نبود بیشتر مردم به غریبههایی بدل شوند که توان تصمیمگیری درباره زندگی و سرنوشت خود را ندارند. قرار نبود مهمترین دغدغه زندگی فقط سیر کردن شکم باشد.»
اگرچه بخش بزرگی از مباحث سیاسی داخلی بر سر درستی یا نادرستی مذاکره با آمریکا، یا جدالهای پیچیده درباره مدت زمانی که ایران باید از حق ــ فعلاً نظری ــ غنیسازی اورانیوم صرفنظر کند متمرکز است، بسیاری معتقدند دستاورد واقعی پایان جنگ میتواند رهایی از تنگنای اقتصادی باشد. با این حال، منابع مالی احتمالی چندان چشمگیر نخواهد بود.
آلبرت بغزیان، استاد اقتصاد دانشگاه تهران، به «خبرآنلاین» گفت: «در اقتصادی به بزرگی اقتصاد ایران و با این سطح از کارآمدی در بخش سیاستگذاری، این تصور اشتباه است که ورود ۱۲ یا ۲۴ میلیارد دلار بتواند گشایش بزرگی ایجاد کند. در اقتصاد ما بارها ارقام بزرگتر از این وارد شده، اما به دلیل برنامهریزی نامناسب، منابع هدر رفته و در نهایت به وضعیت امروز رسیدهایم.»
اما بحثها درباره چگونگی بازسازی اقتصاد و مقابله با فساد، به نفوذ و قدرت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برمیخورد.
موسی غنینژاد، اقتصاددان برجسته ایرانی، این هفته به این مسئله اشاره کرد و گفت: «مسئله اصلی اقتصاد ایران، غلبه حکمرانی دستوری بر حکمرانی مبتنی بر قواعد است؛ به این معنا که در بسیاری از موارد تصمیمها نه بر اساس قواعد پایدار و شفاف، بلکه بر مبنای مصلحتهای کوتاهمدت و ملاحظات سیاسی اتخاذ میشوند.»
تشدید سرکوب و اعدامها
از زمان اعتراضات ژانویه، سرکوبها تشدید شده است؛ موضوعی که در قوانین جدید مرتبط با جاسوسی، مصادره اموال مخالفان، اعدامها و محکوم کردن منتقدان در تجمعهای شبانه بازتاب یافته است. همچنین مجلس شورای اسلامی همچنان از برگزاری جلسات حضوری منع شده است.
همین وضعیت باعث شد حزب اتحاد ملت ایران اسلامی، یکی از مهمترین احزاب اصلاحطلب، این هفته نسخه علنی نامهای را منتشر کند که پیشتر بهطور خصوصی برای مسعود پزشکیان ارسال کرده بود. در این نامه از رئیسجمهور خواسته شده بود که اعدامها را متوقف کند؛ زیرا این اقدامات تنها به تشدید شکافهای داخلی منجر میشود، با الزامات اساسی یک دادرسی عادلانه همخوانی ندارد و «در زمانی که کشور در جریان جنگ از برتری اخلاقی برخوردار بوده، چهره ایران را مخدوش میکند». دستکم ۲۲ زندانی سیاسی بین ۱۷ مارس تا ۲۷ آوریل اعدام شدهاند.
با این حال، چشمانداز گسترش تکثرگرایی سیاسی چندان روشن نیست. تنها پس از بستری شدن میرحسین موسوی، نخستوزیر پیشین ایران، در این هفته بود که رئیسجمهور جرأت یافت در برابر نهادهای امنیتی مداخله کند. موسوی از سال ۲۰۱۱ در حصر خانگی به سر میبرد و خانه او نیز در جریان جنگ هدف بمباران قرار گرفته بود.
به شکلی شگفتآور، به نظر میرسد دونالد ترامپ مایل است با این دشمن دیرینه همزیستی کند. او این هفته گفت گفتوگوی خوبی با حزبالله لبنان، گروه مورد حمایت ایران، داشته و از دیدار با علی خامنهای، رهبر جدید جمهوری اسلامی، استقبال خواهد کرد. ترامپ با لحنی تأملآمیز افزود: «در بعضی محافل، او از شهرت خوبی برخوردار است.»
سپاه پاسداران و رهبری سیاسی ایران در فاصله میان جنگ ۱۰ روزه سال ۲۰۲۵ و ازسرگیری درگیریها در فوریه ۲۰۲۶ نشان دادند که قادرند خود را برای جنگی دیگر سازماندهی کنند. اما اکنون آزمون اصلی در پیش است: اینکه آیا خواهند توانست خود را برای صلح نیز بازسازماندهی کنند و به مشکلات داخلی و بینالمللیای بپردازند که مانع پیشرفت کشور شدهاند.
اگر پس از پایان جنگ، محاصره اقتصادی ایران ادامه یابد و در روابط بینالمللی گشایشی برای ورود سرمایه، فناوری، مواد اولیه و منابع مورد نیاز بازسازی ایجاد نشود، ویرانیهای بهجامانده ترمیم نخواهد شد، بلکه به بخشی از زندگی روزمره مردم تبدیل میشود. در چنین شرایطی، تخریب از یک رویداد موقت به وضعیتی اجتماعی و دائمی بدل خواهد شد؛ وضعیتی که در آن مردم ناچارند در فضایی آکنده از کمبود، فرسودگی و بیثباتی زندگی کنند.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
پیش درآمد
منظور از «شبهروانشناسی» تشخیص روانشناختی از راه دور، آسیبشناسی سیاسی، یا استفاده ابزاری از مفاهیم روانشناختی است. بکارگیری شبه-روانشناسی چند کاستی اساسی دارد نخست آنکه بر اساس شواهد تجربی و ارزیابی مستقیم نیست، دوم آنکه از راه دور و بدون امکان معاینهی سوژه انجام میگیرد و سوم آنکه نتیجهی عملی آن آمیختن تحلیل سیاسی با مقولهی آسیبشناسی روانی است و در نهایت سیاست طرد و حذف را پیش میبرد که پذیرفتنی نیست. تلاش در تشخیص از راه دور و تبدیل اختلاف سیاسی به آسیبشناسی روانی روشی معتبر نیست.
این سری نوشته در پی واکاوی آن دسته از نوشتههایی است که در آنها نویسنده برای پیشبرد دیدگاههای اجتماعی خود یا حذف و به حاشیه راندن دگراندیشان، از رتوریک علمی، مفاهیمی چون روانکاوی و «شبهروانشناسی» و نیز مدلها و نظریههای شبهعلمیِ خودساخته بهره میگیرد. کسانی از هر دو اردوگاه جمهوریخواه و پادشاهیخواه که این روش ناپسند را بکار گرفتهاند به این نکته توجه نمیکنند که این کردار تنشبرانگیز پیامدهای ناخوشایندی به ارمغان میآورد و به آشفتگی دامن میزند.
این طرز برخورد نادرست است و بایستی با آن مقابله کرد.
برخوردهای نامناسب که با رتوریک علمی یا بکارگیری روانشناسی بازاری عرضه میشوند شایستهی کسانی که در پی ایجاد یک جامعهی مدنی متکی بر رواداری و همزیستی دیدگاههای گوناگون هستند نیست. این گونه رفتار بر عکس نمای فریبندهی آن جو اپوزیسیون را آلوده میکند. این کار نوعی خنجر به خود زدن است و تیغهی اتهام به راحتی میتواند بسوی کسی که دست به چنین برخورد شبه-روانشناسانهای میزند برگردد. اگر عارضهی عاطفی و اختلال مغزی «دیگری» را به کنش سیاسی کشانده چه تضمینی هست که همین عامل متهم کننده را به عرصهی کنش اجتماعی نرانده باشد؟ فراتر از آن میتوان ادعا کرد که چنین فردی آنچه را که در خود دیده دارد به کل تعمیم میدهد. این کار در را به روی داد و گرفتهایی نظیر این باز میکند.
این گونه رفتار میتواند شائبهی حمله به شخص (ad hominem) ایجاد کند و این ارمغانی است که آمیختن تحلیل سیاسی با آسیبشناسی روانی به بار میآورد. مواردی بوده که یک پزشک با زیر پا گذاشتن اخلاق حرفهای پزشکی افراد مشخصی را در شبکههای اجتماعی به داشتن اختلال عاطفی و شخصیتی متهم کرده است.
اگر قرار به دست یازیدن به چنین روشهایی باشد این کارکرد را به راحتی میتوان به سوی متهم کننده چرخاند به ویژه به این خاطر که در میان کسانی که در اپوزیسیون دست به چنین برخوردهای شبه-روانشناسانه و شبه-علمی میزنند کسانی وجود دارند که سابقهی عضویت در سازمانهای اقتدارگرایانهی کمونیستی دارند. این روش پسندیده نیست و منتقدان میتوانند، با بکارگیری همان طرز برخورد، این مسأله را پیش بکشند که این افراد دیروز عضو سازمانی بودند که کار خود را با اسلحه پیش میبرد و امروز دارند باور خود را زورمدارانه و به ضرب «شبه-علم» با قلم به پیش میبرند.
نوشتههایی از این دست جای آنکه به ریشهی مشکلهای اجتماعی که جمهوری اسلامی در ایران آفریده انگشت بگذارند بر مسایل فردی و خشم و حسادت و اختلالهای مغزی و بر ویژگیهای روانشناسیِ فردیِ ایرانیانی که در این شرایط زندگی میکنند انگشت میگذارند و خواسته و ناخواسته تأثیر مخرب سیاستهای نادرست دولت اسلامی بر وضعیت موجود را کمرنگ میکنند. زمان آن رسیده که در برابر اینگونه برخوردهای شبه-روانشناسانهای که اپوزیسیون رابه سوی برخوردهای نابهنجار میرانند بطور جدی ایستادگی کنیم.
برای شکافتن این بحث در ابتدا بایستی تعریف کوتاهی از «علم» و «شبه-علم» و مقولههایی مانند راستی آزمایی و «ابطالپذیری» [۱] به دست دهیم.
۱.۲ - ضوابط علمی در جهان مدرن
آنچه علم و دانش مدرن نامیده میشود بر پایهی بررسی روشمند جهان واقعی و پدیدههای آن رشد کرده و دانش از این منظر درک و دریافتی است که از راه مشاهده مستقیم و اندازهگیری دقیق و آزمایش و گردآوری شواهد به دست میآید. نتیجهگیری علمی باید همواره بر پایهی آزمایش میدانی سامانمند و دادهکاوی باشد و بگونهای روشمند و با اسلوب پذیرفته شده در هر رشته انجام گیرد. نظریهی علمی فرضیهای است که بر پایه تجربه و مشاهده عینی و آزمایش شکل میگیرد و چنین فرضیهای بایستی، افزون بر تکرارپذیری، توانایی راستیآزمایی داشته و ابطالپذیر باشد و نتایج خاصی را در آزمایشهای آینده پیشبینی کند و پس از طی کردن مراحل لازم است که عنوان «نظریه علمی» را از آن خود میکند.
فیزیکدان برجسته استفان هاوکینگ [۲] تئوری علمی را در کتاب «تاریخچه کوتاه زمان» چنین تعریف میکند:
«یک تئوری علمی یک مدل ریاضی برای وصف کردن و مشخص نمودن مشاهدههای ماست. این نظریه فقط در ذهن ما وجود دارد. یک تئوری علمی در صورتی معتبر بشمار میآید که دو شرط را برآورده کند: تئوری علمی بایستی گسترهی وسیعی از پدیدهها را بر پایهی یک مدل با چند فرض روشن توضیح بدهد و باید پیشبینیهای مشخصی دربارهٔ نتایج مشاهدهها و آزمایشهای آینده ارائه کند.»
چنانکه میبینیم تئوری علمی ضابطههای روشن و مشخصی دارد. هم علوم طبیعی و هم علوم انسانی ضابطههای خاص خود را دارند که در مواردی بین آنها همپوشانی وجود دارد. میان کسانی که به خود اجازهی صادر کردن حکمهای کلی میدهند افرادی هستند که از الزامهای علمی و عملی چنین کاری بیخبرند و از پیششرطهای لازم برای دادن چنین فرضیههایی آگاهی ندارند. ناآگاهی آدمی را در زمینهای که نباید شجاع میکند.
۲.۲ - ضابطههای علمی در روانشناسی نوین
تا پیش از سدهی نوزدهم روانشناسی به عنوان یک رشتهٔ علمیِ مستقل و مبتنی بر روش تجربی هنوز شکل نگرفته بود. ویلهلم وونت [۳] روانشناس و فیزیولوژیست برجستهی آلمانی، بنیانگذار روانشناسی آزمایشی و کسی که نخستین بار آزمایشگاه تجربی روانشناسی را در لیپزیگ آلمان در سال ۱۸۷۹ بنیان نهاد، علم روانشناسی را رشتهای بر اساس مشاهدهی سامانمند، تجربی و آزمایشی تعریف کرد و دانشمندان روانشناس دیگر راه او را ادامه دادند. کارشناسان دیگری مانند بی. اف. سکینر [۴] در نیمهی اول قرن بیستم روانشناسی علمی را با مطالعهی تجربی [۵] گره زدند و تلاش و همیاری متخصصان دیگر در طول نسلها باعث شد تا روانشناسی به پایهی امروزی آن برسد.
روانشناسی مطالعهی علمی رفتار انسانهاست و اغلب به عنوان قلمروی از علم تعریف میشود که تمرکز آن بر مطالعهی رفتار و فرآیندها و پردازشهای ذهنی است. امروزه روانشناسی در برخی کتابهای درسی به عنوان مطالعهی دانشورزانهیِ رفتار و فرایندهای ذهنی تعریف میشود، مطالعهای که بر مشاهدهی سامانمند، اندازهگیری، پژوهش تجربی و تحلیل روشمند دادهها استوار است.
آنچه که از بازخوانی کار این پیشروان روانشناسی علمی که بر روش تجربی و آزمایش میدانی پافشاری میکردند میآموزیم این است که نمیتوان بگونهای دلبخواه از مشاهدههای پراکنده یک حکم کلی در مورد افراد صادر کرد. فردی که در یک رشتهی علمی مانند روانشناختی یا عصب شناسی حاذق و آزموده است با احتیاط لازم حکم صادر میکند. وگرنه کسی که در رشتهای مانند کارکرد مغز تخصص دارد بایستی از معیارهای پذیرفتهشدهی روش علمی و اصول شناختهشدهی اخلاق حرفهای در زیستپزشکی [۶] فاصله گرفته باشد تا دست به صدور حکمهای کلی بزند و گروهی از افراد را بدون آزمایشهای لازم علمی دچار این یا آن عارضه معرفی کند.
۳.۲ - «شبه-علم» چیست؟
چنانکه دیدیم علم یا دانش مدرن بر پایهی درک و دریافت روشمند دنیای واقعی از طریق مشاهده تجربی و اندازهگیری و آزمایش و شواهد قابل اتکا به دست آمده است. علم دارای ویژگیهایی مانند تکرارپذیری آزمایشهاست و فرضیهی علمی ابطالپذیر است یعنی میتواند راستی آزمایی شود.
اگر علم را روشی برای درک واقعیت از طریق مشاهده، اندازهگیری، آزمون، شواهد قابل اتکا و توانایی تکرارپذیری و از راه پردازش فرضیههای ابطالپذیر بدانیم در برابر آن شبه-علم یک سامانهی اعتقادی برساخته از باور یا ادعایی است که اگرچه با نمای علمی ممکن است ارائه شود، اما فاقد شواهد معتبر، آزمونپذیریِ روشمند، ابطالپذیری، تکرارپذیری، یا آمادگی برای تغییر در صورت رد شدن توسط شواهد است.
«شبه-علم» نگرهای است که ادعای علمی بودن دارد و ممکن است با نمایی حرفهای و فریبنده ارائه شود و یا با زبانی بلاغی و آراسته عرضه شود اما نمیتواند شواهد محکم و قابل اتکا برای اثبات خود به دست دهد و بیشتر شهودی و بر اساس درک و دریافت محدودِ مدعی میباشد و به همین خاطر فاقد وزن علمی است.
یک ادعای شبهعلمی ممکن است به پژوهشها، آمارها یا نقلقولهای واقعی نیز استناد کند، اما این استنادها معمولاً گزینشی، ناقص یا خارج از بافت اصلی هستند و نمیتوانند جایگزین یک چارچوب پژوهشی منسجم و شواهد قابل اتکا شوند.
۴.۲ - تعریف شبه-علم در «فرهنگ فلسفه استانفورد»
فرهنگ جامع فلسفی دانشگاه استانفورد شبه-علم را اینگونه تعریف میکند:
«شبهعلم مجموعهای از باورها، نظریهها یا شیوههایی است که خود را علمی جلوه میدهند، اما فاقد روششناسی دقیق، شواهد تجربی، و آزمونپذیریِ لازم برای پیروی از روش علمی هستند. شبهعلم با تقلید از زبان و ظواهر علم میکوشد معتبر به نظر برسد، اما در بنیاد با علم ناسازگار است.»
همین منبع نشانههای اصلی شبهعلم را اینگونه بر میشمارد:
«ادعاهای ابطالناپذیر: نظریهها اغلب به گونهای ساخته میشوند که نتوان نادرستی آنها را نشان داد. اگر ادعایی قابل آزمون یا قابل رد نباشد، در قلمرو علم قرار نمیگیرد.»
«سوگیری تأییدی: طرفداران یک ادعا بهطور فعال به دنبال شواهدی میگردند که باورهایشان را تأیید کند، در حالی که دادههای ناسازگار را نادیده میگیرند، گزینشی انتخاب میکنند یا کنار میگذارند.»
«نبود داوری همتایان [سایر کارشناسان]: ادعاهای شبهعلمی معمولاً بهجای آنکه برای ارزیابی دقیق و بیطرفانه به متخصصان علمی ارائه شوند، مستقیماً برای عموم مردم تبلیغ و عرضه میشوند.»
«مقاومت در برابر تغییر: علم واقعی پیوسته در پرتو شواهد جدید اصلاح، بازبینی یا حتی کنار گذاشته میشود؛ اما باورهای شبهعلمی معمولاً ثابت میمانند و در برابر تغییر مقاومت میکنند.»
«توسل به احساسات: بهجای استدلال منطقی یا ریاضی، مدافعان شبهعلم اغلب از روایتهای شخصی، حکایتها، شهادتهای فردی، یا بیاعتمادی به نهادهای علمیِ پذیرفتهشده برای متقاعد کردن دیگران استفاده میکنند.»
چنانکه میبینیم مرز علم و شبه-علم قابل تشخیص است و با مقداری دقت در نوشتهها میتوان از ظاهر آراستهی یک نوشته گذشت و با ارزیابی محتوای آن معین کرد که آیا بنمایهی علمی دارد یا نه.
۵.۲ - راستی آزمایی و ابطالپذیری
کارل پوپر [۷] برای تشخیص «علم» از «شبه-علم» معیار نوینی بدست داد و آن ابطالپذیری یک فرضیهی علمی است. یک راه سنجش و محک زدن به فرضیههای پراکندهای که در نوشتهها مطرح میشوند توان راستیآزمایی آنهاست و باید دید که فرضیه مطرح شده ابطالپذیر است یا نه.
«تمام کبوترها یکدست سفید هستند» نمونهی یک فرضیه ابطال پذیر است. این فرضیه ابطالپذیر است چون به محض مشاهدهی یک کبوتر طوقی یا چاهی این فرضیه باطل میشود. فرضیه ابطالناپذیر فرضیهای است که برای نمونه بگوید یک نیروی نامرئی و غیرقابل مکاشفه و آزمون همه چیز را کنترل میکند. این فرضیه آزمایشپذیر نیست و از نظر علمی فاقد ارزش است.
به همان ترتیب نظری شبیه این که رفتار خاصی در افرادی در اپوزیسیون بخاطر اختلال در بخش پیشانی یا پس کلهی آنان است، در اغلب موارد به شکل دقیق و آزمونپذیر صورتبندی نمیشود و از لحاظ علمی، دشوار بتوان از آن دفاع کرد. چنین فرضیههایی دلبخواه و بیضابطه هستند و شایسته نیست که نویسنده با ذکر لقب پژوهشگر و محقق علمی تظاهر به علمی بودن آنها بکند. چنین تلاشی برای اثبات نظر از طریق شبهعلم معتبر نیست و خوانندهی آگاه به این مسئله واقف است و شبهعلم را به آسانی و بدون موشکافی و دقیق شدن در ادعاهای مطرحشده نمیپذیرد.
۶.۲ - سنجشپذیری، شرط لازم فرضیهی علمی
سالهای مدید پیش از این «انجمن روانپزشکان آمریکا»، بالاترین مرجع این رشته در ایالات متحده، اعلام کرد از راه دور و بدون ارتباط مستقیم با سوژهها نظریهپردازی روانشناسانه ممکن نیست و این کار به زیر پا گذاشتن ضوابط حرفهای راه میبرد. از آن زمان این سنجه یک ضابطهی شناخته شده در عرصهی روانشناختی حرفهای در آمریکا بشمار میآید.
حتا اگر ضابطههای اخلاق حرفهای را کنار بگذاریم چالش معتبر بودن ادعا از لحاظ فنی کماکان بر جای خود باقی است. کنشگری که مشتاق است تا اثبات کند که یک رفتار خاص در یک فرد یا طیفی از افراد که باورمند به یک خط اجتماعی خاص هستند نشانگر یک عارضهی مشخص پزشکی یا روانشناختی است بایستی در ابتدا بطور جدی به چند پرسش کلیدی پاسخ دهد از جمله:
(۱) آیا تشخیص چنین عارضهای از لحاظ علمی و از راه دور امکانپذیرست؟
(۲) این مدعا را با چه نوع آزمایش میدانی میتوان اثبات کرد؟
(۳) آیا این آزمایش ابطالپذیر و تکرار پذیر است؟
به زبان دیگر اگر هدف دست یازیدن به یک پژوهش علمی و مطرح کردن یک ادعا بر اساس علم است باید پیش از هر کار دیگری در مورد امکانپذیر بودن چنین طرح پژوهشی تحقیق کرد.
این اصول در هر ادعای مبتنی بر نسبت دادن ویژگی روانی، عصبی یا شخصیتی به گروههای انسانی نیز صادق است. حتا فردی که فاقد تخصص در رشتهی روانشناسی است اما در این زمینه مقداری مطالعه دارد میداند که برای سنجیدن و اثبات اینکه گروهی از مردمِ باورمند به یک سامانه یا خط سیاسی خاص — چه چپگرا و چه میانه و چه راستگرا، چه جمهوریخواه و چه پادشاهیخواه — دچار فلان عارضهی عاطفی یا مغزی هستند باید دست به تحقیق و پژوهش میدانی زد و بر اساس ضوابط علمی با تعداد زیادی از افراد مورد آزمایش مصاحبه و گفتگو کرد و از تستهای روانشناختی و آزمایشهای لازم یاری گرفت. به همان ترتیب اگر کسی ادعا میکند که باورهای طیفی از مردم نتیجهی یک عارضهی فیزیولوژیکی است و اختلالی مربوط به عصبشناسی یا یک ناهنجاری مغزی است، به فرض اینکه چنین تحقیقی از لحاظ علمی امکانپذیر باشد، بایستی آزمایشهای میدانی مانند پرتونگاری و اِم آر آی — یا هر آنچه متخصصان رشتهی مربوطه تجویز میکنند — را بکار بگیرد و پس از گردآوری شواهد قابل اتکا با سنجشِ روشمندِ نتیجههای به دست آمده به یک حکم کلی در مورد آن گروه برسد.
۷.۲ - نظریهی علمی ابدی نیست
وقتی که مقالهای که ادعای پژوهشگری علمی در یک رشتهی تخصصی دارد در دسترس عموم قرار میگیرد متدولوژی و طریقهی دستیابی به نتایج و شمهای از آمار و ارقام و آزمونها بایستی عرضه شوند وگرنه نمیتوان آن را جدی گرفت.
تئوری وزین علمی بر اساس تجربههای عملی و آزمایش میدانی به دست میآید و نه فقط مدلسازی و فرضیه پردازی. تا فرضیهای راستیآزمایی نشود و آزمایشهای علمی قابل اتکا را از سر نگذراند «نظریهی علمی» به حساب نمیآید. این مساله مهم است چون تنها با ربط دادن چند نکته پراکنده از دو مقاله یا کتاب با هم نمیتوان ادعای علمی بودن یک تئوری را داشت و هر فرضیهای باید آزمایش تجربی و میدانی را از سر بگذراند تا پذیرفته شود.
تئوری علمی با بروز شواهد جدید ممکن است بازبینی و ترمیم گردد یا حتی کنار گذاشته شود. حتا نظریهای که با آزمایش تجربی بطور مرحلهای اثبات شود و عنوان «نظریه» یا «تئوری علمی» را از آن خود کند باید در طول زمان پایداری نشان دهد و اگر مورد یا شواهدی پیدا شدند که خلاف آن تئوری را نشان دادند آن فرضیه نسخ میگردد و فاقد اعتبار اعلام میشود.
فرضیهپردازیهایی که بیضابطه و بدون سنجه و مبنای لازم مطرح میشوند در حد حکم و نظر شخصی میمانند و فاقد ارزش و اعتبار علمی هستند. یک مقالهنویس باید قوهی تخیل بیپروایی داشته باشد اگر تصور کند که پدیدههایی مانند «سکتاریسم» را میتواند با رجوع به یکی دو مقاله یا کتاب پزشکی که در مورد غشا بخشی از مغز و اختلالهای مربوط به آن نوشته شده توضیح دهد.
۸.۲ - مرحلههای تکوین یک نظریهی علمی
رویهیِ علمیِ پژوهش و بررسی کردن یک ادعا از چندین مرحله میگذرد تا تبدیل به یک نظریهی قابل اعتنا شود؛ این مراحل عبارتند از:
(۱) مشاهدهی میدانی گسترده و یادداشتبرداری
(۲) طرح پرسمان
(۳) تدوین تئوری ابتدایی
(۴) طرح چند پیشبینی قابل آزمایش و اندازهگیری
(۵) آزمودن پیشبینیها و همسنجی نتایج
(۶) نتیجهگیری و گسترش «نظریه»
فرضیهای که با انجام آزمایشهای نخستین تأیید شده باشد گاه «نظریه» نامیده میشود. به زبان دیگر نظریه یک فرضیهی علمی متکی بر آزمایش میدانی ملموس یا آمار و ارقام قابل اتکاست.
فرضیهای که لایق عنوان «نظریهی علمی» باشد به سادگی به دست نمیآید و هر کدام از مرحلههای فوق الزامهای ویژهی خود را دارد. برای نمونه در مرحلهی سوم یا تدوین فرضیه باید یک راه حل جامع و یک پاسخ احتمالی برای پرسمانی که مطرح شده به دست داد. یا در مرحلهی پنجم در هنگام آزمودن پیشبینیها باید دست به تکرار آزمایش زد و نتیجهی هر کدام را جداگانه یادداشت کرد و تمام نتایج حاصل از آزمایشهای مکرر را با هم سنجید.
«مدلسازی» مهم است اما یک گام ابتدایی و ناکافی در یک زنجیرهی متمادی پژوهش و آزمایش است. مدل باید آزمونپذیر و ابطالپذیر باشد وگرنه هر کس میتواند با پیوند زدن دو سه مقولهی مربوط و نامربوط مدلی ارائه دهد.
۹.۲ - ناهمانندیهای اساسی «علم» و «شبه-علم»
برای تشخیص بهتر علم از شبه-علم بد نیست که ویژگیهای اساسی هر کدام را با هم بسنجیم.
◾️علم ابتدا در محفلهای علمی و نشریههای تخصصی مورد بحث و مداقه قرار میگیرد و شبه-علم از همان ابتدا از رسانههای همگانی و شبکههای اجتماعی و سایتهای اپوزیسیون سر در میآورد و گاهی ویژگی تهییجی و هیجانانگیز دارد.
◾️در علم و دانش مدرن کوچکترین شواهد و یافتهها را باید منظور کرد حال آنکه شبه-علم دست به میوهچینی میزند و گزینشی عمل میکند و یافتههایی که با آن ادعا همگون نیستند را نادیده میگیرد.
◾️علم و دانش امروزین منتقدان را با آغوش باز میپذیرد اما شبه-علم منتقدان را توطئهگر و مغرض معرفی میکند.
◾️علم بر پایهی آزمایشهای تکرار پذیر است، شبه-علم بیشتر بر اساس نظر و شهادت افراد است یا به نقل قولهایی از نویسندگان فرنگی تکیه میکند.
◾️ادعای سودمندی علم محدود است شبه-علم اما با عرضهی یک حکم جهانشمول ادعای سودمندی گسترده دارد. کسی که تصور میکند با یک مقاله عارضهی مغزی تعداد قابل اعتنایی از افراد را در اپوزیسیون کشف کرده بطور طبیعی بر این باورست که با این «کشف» برای دهها میلیون ایرانی سودمند واقع شده است.
◾️دانش امروزین چیزی را بطور قطعی و نهایی «ثابت» نمیکند (و به همین خاطر علم به جای واژهی ثابت واژهی «اثبات» را که قطعیت کمتری دارد بکار میبرد) اما شبه-علم ادعای ثابت کردن و اعتبار قطعی و خدشهناپذیر دارد.
◾️علم دست به بررسیهای همهجانبه و گسترده میزند در حالی که شبه-علم بدون بررسی دقیق حکم صادر میکند. در عرصهی دانش مدرن اندازهگیریها دقیق است در شبه-علم اگر اندازهگیری وجود داشته باشد تقریبی و غیر قابل اتکاست.
◾️نظر علم همیشه ابطالپذیر است و شبه-علم اغلب چنین نیست و نمیتوان آن را راستیآزمایی کرد.
◾️علم در پی شواهد تازه است و به تغییر علاقه نشان میدهد شبه-علم در برگیرندهی عقاید ثابت و بدون تغییر است و به جزمیت گرایش دارد.
در یک کلام علم فروتن است و شبه-علم ادعاهای گزاف و اثباتناپذیر دارد. یک تئوری علمی معتبر حاصل یک عمر تلاش و فداکاری دانشورزانه است و با رنج بسیار به دست میآید.
۱۰.۲ - نتیجهگیری
تلاش در بهرهگیری از نگرههای روانشناختی برای پیشبرد کنشگری سیاسی دشواریآفرین است. همین که در نوشتههایی پیاپی از مفاهیمی مانند حسادت، خشم یا نارسیسم درباره کنشگران سیاسی استفاده شود و این نسبتها بدون چارچوب روشن یا شواهد قابل اتکا تکرار شوند، نشان میدهد که مرز میان تحلیل علمی و برداشت شخصی بهدرستی رعایت نشده است و این میتواند با ضوابط حرفهای روانپزشکی و روانشناسی ناسازگار باشد. این مسئله زمانی جدیتر میشود که چنین رویکردی از یک یادداشت پراکنده فراتر رود و به یک الگوی تکرارشونده در نوشتار تبدیل شود.
بخش نخست مقاله:
«شبهروانشناسی» ابزاری برای فروکوبی دگراندیشی (یک)
—————-
[۱] Falsifiability or “falsifiability criterion” in philosophy of science
[۲] استفان هاوکینگ (۲۰۱۸-۱۹۴۲) فیزیکدان برجسته و استاد دانشگاه کمبریج که راهگشای عرصهی نوینی در پژوهش سیاهچالهها شد و پدیدهای را در پیوند با سیاهچالهها کشف کرد که «پرتوافشانی هاوکینگ» نامگذاری شده است. هاوکینگ با کتابهایی چون تاریخچه کوتاه زمان نقش مهمی در آوردن فیزیک جدید به عرصهی همگانی داشت./Stephan Hawking
[۳] ویلهلم وونت (۱۹۲۰-۱۸۳۲) فیزیولوژیست و روانشناس برجستهای آلمانی و «پدر روانشناختی آزمایشی» و تجربی. او نخستین بار بطور روشمند آزمایشهای کنترل شدهای برای مطالعهی پردازشهای ذهنی آدمی انجام داد./Wilhelm Wundt
[۴] بی. اف. سکینر (۱۹۹۰-۱۹۰۴) روانشناس آمریکایی و استاد دانشگاه هاروارد که با تاکید بر آزمایش تجربی باعث جهش بزرگی در پژوهش روانشناختی تجربی شد و بر نحوهی پیشبرد و آموزش این رشته تأثیر فراوان گذاشت./Burrhus Frederic (B.F.) Skinner
[۵] Empirical
[۶] BioEthics
[۷] نظریه ابطالپذیری کارل پوپر (۱۹۹۴-۱۹۰۲) میگوید برای آنکه یک نظریه، فرضیه یا گزارهی پیشنهادی علمی شمرده شود باید بطور ذاتی ابطالپذیر باشد. لازمهی چنین فرضیه یا گزارهای آن است که آزمونپذیر باشد و بتوان اشتباه بودن آن را با یک آزمایش تجربی نشان داد. فرضیهی آزمونناپذیر در چارچوب علم تجربی قرار نمیگیرد./Karl Popper
● یوسف جاویدان، تاریخدان هنر و استاد پیشین دانشگاه در رشتهی هنرهای زیبا هست. افزون بر رشته آرشیتکت و هنرهای تجسمی، تا آنجا که به پژوهش مربوط میشود، نویسنده در رشتهی تاریخ هنر آموزش دیده و در علومی مانند روانشناسی و فیزیک تخصص ندارد. این سری نوشته نتیجهی پژوهش مستقل است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
فارن پالیسی / ۴ ژوئن ۲۰۲۶
یکی از مخاطرات دیپلماسی، به باور سنتگرایان، زمانی رخ میدهد که نماینده یک کشور خارجی بیش از حد با جامعه میزبان همذاتپنداری کند. درک کشوری که در آن مأموریت دارید یک چیز است؛ اما شیفتگی بیش از اندازه به آن کشور موضوعی دیگر. اما اگر بر اساس همه شاخصهای موجود، آن کشور واقعاً الگویی باشد که ارزش تقلید و پیروی داشته باشد، چه؟
این همان مسئلهای است که «راس آلن» در طول پنج سال مأموریت خود بهعنوان سفیر بریتانیا در استونی با آن دستوپنجه نرم کرده است. اکنون که دوره مأموریت او به پایان رسیده، کتابی ستایشآمیز درباره این کشور بالتیک نوشته است؛ کشوری که در حوزه سیاست خارجی، امنیت و ارائه خدمات عمومی، برای جهان الگو تعیین میکند. عنوان این کتاب نیز بهدرستی «درسهای استونی» است.
تحلیل او تا حد زیادی با دیدگاه من در کتاب جدیدم، «دنیای جدید شجاعتر» (Braver New World)، همخوانی دارد؛ کتابی که به جلوههای شجاعت سیاسی، تخیل و تابآوری در نقاط مختلف جهان میپردازد.
بخش بزرگی از قدرت استونی بر فناوری دیجیتال استوار است. این کشور بالاترین تعداد استارتاپ به ازای هر نفر جمعیت را در جهان دارد و از نظر تعداد «یونیکورنها» (استارتاپهایی که ارزش آنها از یک میلیارد دلار فراتر رفته است) به ازای هر نفر، پس از اسرائیل در رتبه دوم قرار میگیرد؛ بالاتر از سنگاپور و ایالات متحده. استونی همچنین در کنار برخورداری از یکی از قدرتمندترین سامانههای امنیت سایبری، در میان کارآمدترین نظامهای دولت الکترونیک جهان قرار دارد. افزون بر این، در زمینه حقوق بشر و آزادی مطبوعات نیز همواره عملکردی درخشان داشته و این موفقیت را با رویکردی مدرن در آموزش و پرورش پشتیبانی کرده است.
اما چرا استونی تا این اندازه پیشرفته شد؟ آلن یکی از پاسخها را از زبان یک مقام استونیایی نقل میکند که گفته بود هموطنانش «از حرفهای بیهوده پرهیز میکنند و در هوای بد هم بیرون میروند.» عوامل دیگری که ــ عمدتاً با لحنی طنزآمیز ــ در شکلگیری انسجام و همبستگی اجتماعی این کشور مؤثر دانسته میشوند، آوازخوانی جمعی و سونا هستند.
در شرایطی که بسیاری از اقتصادهای بزرگ اروپا دچار رکود و سردرگمی شدهاند و آلمان، فرانسه و بریتانیا با نگرانی به رشد احزاب پوپولیست مینگرند، نمونههای موفق سیاستورزی جریان اصلی روزبهروز کمتر به چشم میخورند. این روزها اشاره به عملکرد کشورهای شمال اروپا و منطقه بالتیک بهعنوان نقطه مقابل فضای بدبینی رایج، امری معمول شده است؛ اما دلایل واقعی موفقیت این کشورها اغلب بهدرستی درک نمیشود.
دیجیتالیسازی نقش مهمی در این موفقیت ایفا کرده است. زمانی که پرده آهنین در سال ۱۹۹۱ فرو ریخت و استونی پس از ۵۰ سال اشغال توسط اتحاد جماهیر شوروی استقلال خود را بازیافت، تقریباً هیچ پول و منبعی در اختیار نداشت. البته همیشه چنین نبود. در اواخر دهه ۱۹۳۰، درآمد و امید به زندگی مردم استونی و فنلاند تقریباً یکسان بود. اما تا پایان دهه ۱۹۸۰، فنلاندیها بهطور متوسط چهار سال بیشتر عمر میکردند و درآمدشان هشت برابر بیشتر بود.
به همین دلیل استونی تصمیم گرفت همه سرمایه خود را روی فناوری دیجیتال بگذارد؛ در تمام ابعاد آن. از آموزش الکترونیک گرفته تا دولت الکترونیک و امنیت سایبری. این برنامه که در زبان انگلیسی با عنوان «جهش ببر» (Tiger Leap) شناخته شد، در آغاز هیچ الگوی آمادهای نداشت؛ اما ظرف حدود پانزده سال، استونی را به یکی از رهبران جهانی در سواد دیجیتال، امنیت سایبری، آزادی اینترنت و دولت الکترونیک تبدیل کرد.
امروزه همه سه هزار خدمت دولتی استونی بهصورت آنلاین قابل دسترسی است و طبق آخرین آمار، بیش از ۹۷ درصد مردم این کشور از این امکان استفاده میکنند. نتیجه جالب آن است که شهروندان استونیایی احتمالاً زمان کمتری نسبت به مردم بسیاری از کشورهای دیگر پشت رایانه میگذرانند؛ زیرا انجام کارهای روزمره و اغلب خستهکننده اداری برای آنان بسیار سریعتر است.
دولت برآورد میکند که هر شهروند استونیایی به دلیل رهایی از بوروکراسی دستوپاگیر، سالانه پنج روز از وقت خود را بازمییابد. تکمیل اظهارنامه مالیاتی بیش از پنج دقیقه زمان نمیبرد ــ و برخی حتی آن را در سه دقیقه انجام میدهند ــ زیرا فرمها از پیش با اطلاعات سالهای قبل تکمیل شدهاند. میزان تمکین مالیاتی افزایش یافته و اداره مالیات تقریباً نیمی از کارکنان خود را کاهش داده است. همچنین برآورد میشود که دولت الکترونیک سالانه معادل دو درصد تولید ناخالص داخلی صرفهجویی ایجاد میکند.
با این حال، مسئله فقط کارایی اقتصادی و راحتی شهروندان نیست. آنچه استونی انجام داده، بازتعریف دولت و رابطه آن با شهروندان است. از طریق شناسه دیجیتال و مجموعهای از رمزهای امنیتی، افراد کنترل دادههای خود را در اختیار دارند. آنها میتوانند بررسی کنند که آیا کسی به اطلاعاتشان دسترسی پیدا کرده یا نه و در صورت نبود دلیل موجه، آن دسترسی را به چالش بکشند. سرویسهای اطلاعاتی از برخی معافیتها برخوردارند و پلیس نیز در جریان تحقیقات جنایی نیازی به کسب مجوز ندارد، اما پس از پایان تحقیقات، اقدامات انجامشده آشکار میشود.
این باور به نقش خیرخواهانه دولت برای من بسیار چشمگیر است؛ بهویژه در این دوران تیره و پرآشوب. استونی همچنین میکوشد به دیگر دموکراسیهای جوانی که در معرض خطر قرار دارند کمک کند.
پس از استقلال در سال ۱۹۹۱، دومین نقطه عطف بزرگ استونی شانزده سال بعد فرا رسید. سال ۲۰۰۷ در این کشور با عنوان «جنگ وب اول» شناخته میشود؛ زمانی که جنگ هیبریدی روسیه علیه غرب آغاز شد. در پی اختلافی بر سر انتقال یک یادبود جنگی شوروی از یکی از مهمترین نقاط مرکز تالین، بخش بزرگی از زیرساخت دیجیتال استونی هدف موج عظیمی از حملات محرومسازی توزیعشده از سرویس (DDoS) قرار گرفت. وزارتخانهها، پارلمان و بانکها از کار افتادند و بخش بزرگی از کشور عملاً فلج شد.
یک سال بعد، ناتو «مرکز تعالی دفاع سایبری مشارکتی» (CCDCOE) را تأسیس کرد و آگاهانه محل استقرار آن را تالین برگزید. استونی همچنین «یگان سایبری لیگ دفاعی» خود را ایجاد کرد؛ سازمانی داوطلبانه متشکل از برنامهنویسان، دانشمندان علوم رایانه و مهندسان نرمافزار. این یگان بخشی از ساختار گستردهتر «لیگ دفاعی» است که نیروهای ذخیره از سراسر جامعه را در بر میگیرد و در زمان جنگ همگی تحت فرماندهی واحد عمل میکنند. کارشناسان سایبری بهطور منظم در تمرینهای آخر هفته ارتش شرکت میکنند تا برای شرایط اضطراری در کنار نیروهای نظامی منظم و نامنظم آماده باشند.
سپس حمله روسیه به اوکراین در سال ۲۰۱۴ رخ داد. استونی از طریق مرکز CCDCOE، در چارچوب ناتو، اتحادیه اروپا و همچنین بهصورت دوجانبه، به یکی از سرسختترین و در عین حال عملیترین حامیان اوکراین تبدیل شد.
اشتراکگذاری توانمندیهای دیجیتال و سایبری نه بهعنوان اقدامی از سر سخاوت، بلکه بهعنوان نوعی وابستگی متقابل تلقی میشود؛ رابطهای که پس از تهاجم گسترده روسیه در سال ۲۰۲۲ بیش از پیش تقویت شد. تنها چند هفته پس از ورود نیروهای روسیه، استونی تجهیزات نرمافزاری و سختافزاری ارزشمندی، از جمله ژنراتورها و پهپادها، در اختیار اوکراین قرار داد.
استفاده اوکراین از فناوری دیجیتال برای دفاع از خود حیاتی بوده است؛ نه فقط در حوزه نظامی، بلکه برای ارائه خدمات روزمرهای که در شرایط تهدید دائمی بمباران به دشواری قابل انجام بودند. درگاه اصلی خدمات دیجیتال این کشور «دیا» (Diia) نام دارد؛ مخفف عبارت «دولت و من» (Derzhava i Ya). این سامانه که شامل یک اپلیکیشن و وبسایت است، بیش از ۱۳۰ خدمت آنلاین ارائه میدهد.
این اعتماد تازه، محصول ضرورت است. اجرای تغییرات بنیادین در دوران دشواریها ــ از همهگیریها و قحطیها گرفته تا تهدیدها و جنگها ــ آسانتر است. در همین حال، بسیاری از کشورهای بزرگ اروپایی در فضای تلخ اصلاحات تدریجی و بیاعتمادی گرفتار ماندهاند؛ فضایی که در آن شهروندان دولت را یا دشمن خود میدانند یا نهادی ناتوان. نتیجه این وضعیت، شکلگیری چرخهای معیوب است: فلج شدن و سرسختی دستگاه دولت، افزایش سرخوردگی و خشم رأیدهندگان و فراهم شدن بستری مناسب برای افراطگرایی.
استونی و کشورهای دیگری ــ چه کوچک و چه بزرگ ــ نمونههای موفق بسیاری در حوزههای گوناگون سیاستگذاری برای عرضه دارند. بهرهگیری از این تجربیات مستلزم فروتنی و خودآگاهی است؛ هرچند نه تا حد خودسرزنشگری. کشورهایی که آماده یادگیری از بهترین تجربههای دیگران باشند، در برابر خطرات آینده محافظت بیشتری خواهند داشت: اندکی کمتر موعظه کردن برای دیگران و اندکی بیشتر آموختن از دیگران.
———
جان کمپفنر (John Kampfner)، نویسنده کتاب «دنیای جدید شجاع: کشورهایی که جرات انجام کارهایی را دارند که دیگران انجام نمیدهند».
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
جمهوری اسلامی از نخستین روزهای استقرار خود در ایران در پی انقلاب ۵۷، به دلیل جهان بینی دینی و تلاش برای حکمرانی بر اساس نگاهی ایدئولوژیک، معترضین و مخالفین خود را هم در عرصههای گونانون تولید کرده است.
اولین اعتراض علنی در دومین ماه پس از انقلاب رخ داد. در تظاهرات ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ (همزمان با روز جهانی زن) گروهی از زنان در واکنش به سخنرانی روحالله خمینی مبنی بر لزوم رعایت حجاب اسلامی در ادارات دولتی شکل گرفت.
اعتراضات دهه هفتاد در شهرهای مختلف ایران، با توجه به محدویت رسانهای آن سالها به جز مورد کوی دانشگاه بازتاب گستردهای نیافت. اما پس از گسترش شبکههای اجتماعی در دهه ۱۳۸۰ اخبار اعتراضات خیابانی، انتشار و انعکاس بیشتری یافتند. اعتراضاتی که خبرسازترین آنها در تیر ۷۸، خرداد ۸۸، دی۹۶، آبان ۹۸، تیر۱۴۰۰ و سال ۱۴۰۱ رخ دادند.
اعتراضات ۱۴۰۱ ایران شامل تجمعها و اعتراضات گوناگونی در ایران است که در سال ۱۴۰۱ رخ دادند. ریشههای این اعتراضات مشکلات اقتصادی، انسداد سیاسی و فرهنگی بود که به صورت اعتراضات خیابانی بدون ساختار رهبری و خودجوش مردمی یا به صورت اعتراضات صنفی با ساختار رهبری و از پیش برنامهریزیشده انجام شد. این اعتراضات با ادامه اعتراضات و اعتصابات سراسری معلمان ایران شروع و با اعتراضات به گرانی مواد خوراکی در پی حذف ارز ۴۲۰۰ تومانی و اعتراضات خرداد پس از فروریختن ساختمان متروپل گسترش یافت. در شهریور ۱۴۰۱ نیز قتل حکمتی مهسا امینی زمینهساز خیزش سراسری شد.
آخرین اعتراضات خیابانی هم در دی ماه سال گذشته دهها هزار کشته، بازداشت و اعدام در پی داشت؛ در نتیجه، هزاران خانواده را بر مخالفان خود افزود.
آیا صرف اعتراض یا مخالفت یک فرد، یک ائتلاف، اتحاد یا یک سامانه را در برابر یک رژیم سرکوبگر میتوان در قالب مفهوم اپوزیسیون ارزیابی کرد؟ یک گردهمآیی، مثلا «جمهوریخواهان سکولار دموکرات» (اتحاد جمهوریخواهان ایران) یا «سامانه پادشاه خواهان» که در راس آن یک «شاهزاده وارث تاجوتخت» هم قرار دارد، چه؟
برای پاسخ به این پرسش، ضروری است تعریفی روشن و آکتوئل (واقعی و بهروز شده) از مخالف و اپوزیسیون ارائه دهیم و تفاوت مفهومی آنها را از همدیگر بشناسیم.
اپوزیسیون
در ویکی پدیا در پیوند با تعریف مخالف و اپوزیسیون میخوانیم:
مخالف (Opposer):
▪️ماهیت: یک فرد، گروه یا جریانِ اعتراضی است که فقط وضعیت موجود (Position) را نقد میکند.
▪️هدف: ممکن است برنامه یا ایدهای برای جایگزینی نداشته باشد و صرفاً نارضایتی خود را ابراز کند.
▪️دامنه: هر کسی با هر عقیدهای (چه در داخل و چه در خارج از سیستم) میتواند یک مخالف باشد.
اپوزیسیون (Opposition):
▪️ماهیت: یک نیروی سیاسی متشکل از احزاب، نهادها و ساختارهای مشخص در برابر (Position) است.
▪️هدف: علاوه بر مخالفت، به دنبال تغییرات اساسی در دولت یا سیستم است و میخواهد جایگزین حاکمیت شود.
▪️عملکرد: توانایی بسیج نیرو، ارائه مانیفست (برنامه سیاسی) و سازماندهی جامعه را دارد.
انواع اپوزیسیون
▪️در دموکراسیها: اپوزیسیون، حزب رقیب است که در چارچوب قانون فعالیت میکند تا در انتخابات بعدی قدرت را بهدست بگیرد.
▪️در نظامهای غیردمکراتیک: معمولاً به نیروهایی گفته میشود که خواهان سرنگونی یا تغییر بنیادین ساختار حکومت هستند.
و در ادامه میخوانیم: «تفاوت اصلی در سازمانیافتگی و هدف است. «مخالف» هر فردی است که با دولت یا سیستم حاکم عقیده یا زاویه متفاوتی دارد؛ اما «اپوزیسیون» به یک تشکل، حزب یا جریان سیاسیِ سازمانیافته گفته میشود که دارای برنامه جایگزین است و برای در دست گرفتن قدرت رقابت یا مبارزه میکند.»
ایران پدیا (دانشنامهی اپوزیسیون ایران)، ویژگیهای اپوزیسیون را چنین توضیح میدهد:
یک اپوزیسیون به ویژه زمانی که به سطح یک آلترناتیو بالغ شود باید ویژگیهای مشخصی داشته باشد از جمله:
▪️ساختار سازمانیِ استوار و توانمندیهای سازمانی پایدار، هم در داخل کشور و هم در خارج از آن، این ویژگی یک اپوزیسیون را قادر میسازد که به عنوان موتوری برای تغییر عمل کند.
▪️رهبریِ خبره و ذیصلاح که قادر به برخورد با حاکمیت (در ایران استبداد مذهبی)، متحد کردن مردم و متمرکز کردن آنها بر تغییر رژیم است.
▪️یک برنامه روشن که نشان دهنده آرمانهای مردم است و با معیارهای بین المللی انطباق دارد و با دیکتاتوریهای پیشین متفاوت است.
▪️تحت پوشش قرار دادن گرایشهای گوناگون سیاسی و ترویج حقوق قومیتهای مختلف و اقلیتهای مذهبی و برخوردار از حمایت طیفهای مختلف در داخل و خارج کشور.
▪️تمایل به تحمل سختی و ریسک برای رسیدن به هدف آزادسازی و توان پرداخت هزینه و سابقهای که این ویژگی را در او اثبات میکند.
▪️اثربخشی در تضعیف اقدامات و موقعیت های دیکتاتور و توانایی حمایت از مبارزات ضدحکومتی، مانند افشای فعالیتهای سرکوبگرانه، سایتهای نظامی یا هستهای، شبکههای تروریستی و...
▪️شبکهای نیرومند و کافی و آماده که نقش محوری در سازماندهی اعتراضات داشته باشد. جدیگرفته شدن این نیرو توسط رژیم حاکم نشاندهنده مؤثر بودن فعالیتهای اوست.
▪️برخورداری از مشروعیت و پشتیبانی بین المللی، و توانایی تحقق فشار بینالمللی علیه رژیم و حمایت از مردم.
«اپوزیسیون» جمهوری اسلامی
طیفهای گوناگون مخالف رژیم تمامیتخواه در خارج، در سالهای نزدیک به نیم قرن نه تنها نتوانستند یک ائتلاف، اتحاد، جبهه یا سازمان منسجم و کارآمد را شکل بدهند و نه تنها هر ائتلاف و اتحادی در کوتاه مدت به چند پارگی و شکاف منجر شد، بلکه افراد شکل دهنده این گردهمآییها بعدها به مخالفان همدیگر تبدیل شدند.
به دلیل نبود ارتباط نزدیک و مستمر، از کنش و واکنش مخالفان داخل ایران نمیتوان تحلیل موثق و معتبر ارائه داد، اما در دویچه وله (رسانه دولتی آلمان) میخوانیم:
شکلگیری اپوزیسیون منسجم و کارآمد در ایران به دلیل سرکوب شدید داخلی، فقدان تجربه کار حزبی، و تفاوتهای بنیادین ایدئولوژیک و ساختاری میان مخالفان با مشکل مواجه شده است. این پراکندگی و شکاف مانع از ایجاد یک جایگزین (آلترناتیو) سیاسی واحد در برابر ساختار قدرت شده است.
و در ادامه مینویسد: دلایل اصلی عدم شکلگیری اپوزیسیون قدرتمند و سازمانیافته به موارد زیر بازمیگردد:
▪️سرکوب و فضای امنیتی: سیستم حکومتی ایران اجازه فعالیت علنی، ایجاد احزاب مستقل و تجمعات مسالمتآمیز را به منتقدان نمیدهد. فعالان سیاسی یا مجبور به ترک کشور شده یا در داخل با برخوردهای شدید امنیتی مواجه میشوند.
▪️ تنوع و تضاد ایدئولوژیک: مخالفان حکومت طیف وسیعی از گروههای مختلف، شامل جمهوریخواهان، سلطنتطلبان، چپها، مشروطهخواهان، و ملیمذهبیها را در بر میگیرند که در اصول اساسی (مانند نوع حکومت آینده) اختلاف نظرهای عمیقی دارند.
و در پیوند با مخالفان خارج می نویسد:
▪️ پراکندگی جغرافیایی و گفتمانی در خارج از کشور: اپوزیسیون خارج از کشور به دلیل استقرار در کشورهای مختلف با دموکراسیهای گوناگون، فاقد تمرکز استراتژیک است و در توافق بر سر رهبری یا برنامههای گذار دچار چنددستگی و رقابتهای درونگروهی است.
▪️ فقدان تجربه کار حزبی: به دلیل استبداد تاریخی در سدههای گذشته و فقدان فرهنگ دموکراتیک و حزبی در ادوار مختلف، نهادینهسازی و ائتلاف میان گروههای سیاسی به شکل تاکتیکی به کندی صورت میگیرد.
بررسیها نشان میدهد که فقدان رهبری واحد و ساختار حزبی قدرتمند از مهمترین موانع این جریان است.
«اتحاد جمهوری خواهان ایران»
از میان طیفهای رنگارنگ مخالف ج. ا. در خارج، نگاهی بکنیم به کارنامه، راهبرد و عملکرد دو نمونه نسبتا شناخته شده، «اتحاد جمهوری خواهان ایران » و «سامانه پادشاهی خواهان» تا ببینیم که میتوان آنها را به عنوان اپوزیسیون به حساب آورد.
یادآوری میکنم که این نوشتار نقدگونهای است بر این دو جریان و تلاشی است برای شناسایی آنها در قالب اپوزیسیون یا مخالف ج. ا.
اتحاد جمهوری خواهان ایران بر پایه اصول آزادی و دموکراسی و استقرار نظام جمهوری مبتنی برمنشور جهانی حقوق بشر در سال ۲۰۰۳ توسط برخی از فعالان که پیشینه بیشتر آنان چپ بود و براساس منشوری که بیشتر از هزار نفر با امضا از آن حمایت کردند، شروع به فعالیت نمود در اولین همایش تأسیس آن در سال ۲۰۰۴ (۱۳۸۲) بیش از ۷۰۰ نفر از اعضا در برلین گرد هم آمدند. حاصل این گردهمایی ایجاد گروه «اتحاد جمهوریخواهان ایران» (اجا) بود.
اجا تاکنون شش همایش با فاصله چند سال تشکیل داده، همایش ششم آخرین همایشی بود که در آذرماه ۱۳۹۳، در برلین برگزارشد. همایشی هم در ماه مه ۲۰۱۳ در برلین برای گرامیداشت یک دهه فعالیت اتحاد جمهوری خواهان صورت گرفت.
همایش دهم اتحاد جمهوری خواهان ایران ویژه بیستمین سالگرد تأسیس اجا در مهر ماه ۱۴۰۳ (اکتبر ۲۰۲۴) در شهر کلن آلمان با حضور طیفهای ملی، چپ، ملی– مذهبی، لیبرال، اتنیکی و مشروطهخواه برگزار شد.
اجا برای معرفی خود در «در باره ما» مینویسد:
«اتحاد جمهوری خواهان ایران تشکل سیاسی جمهوری خواهان با افق های فکری گوناگون و پیشینههای سیاسی متفاوت است که برای دستیابی به آزادی و دموکراسی واستقرار نظام جمهوری مبتنی برمنشور جهانی حقوق بشر درایران مبارزه می کند. اتحاد جمهوری خواهان ایران برای پیشبرد و تحقق کارپایه سیاسی خود و دستیابی به اتحاد هرچه گستردهتر جمهوری خواهان تلاش میورزد.»
راهپیماییهای خیابانی «اتحاد جمهوریخواهان ایران» و تشکلهای همسو (مانند همگامی و کانون همکاری نهادهای جمهوریخواه) معمولاً به صورت تجمعات اعتراضی سازمانیافته برگزار میشوند. این تشکلها که شامل چندین حزب و سازمان سیاسی جمهوریخواه سکولار و دموکرات هستند، در قالب فراخوانهایی در شهرهای مختلف اروپا و آمریکا اقدام به برگزاری راهپیمایی برای حمایت از اعتراضات داخل ایران میکنند.
بیانیههای اجا یادآور جناح چپ اصلاحطلبان داخل ایران و فدائیان خلق اکثریت میباشد؛ برای نمونه هیات سیاسی اجرایی در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ ( نخستین روز جنگ ۱۲روزه)، زیر عنوان «حمله اسرائیل به میهنمان ایران را محکوم می کنیم»، نوشت: «حملات نظامی اسرائیل بر ضد قوانین بین المللی است. از شورای امنیت سازمان ملل، اتحادیه اروپا، و بویژه آمریکا و کشورهای منطقه و مجامع بین المللی می خواهیم ضمن محکوم کردن اسرائیل، مداخله کرده و جلوی ایجاد یک جنگ بزرگ منطقه ای را بگیرند... سران ج. ا. باید خویشتنداری نموده و دست از حملات متقابل بر دارند و برای جلوگیری از لطمات بیشتر به کشور به مذاکرات با آمریکا و رسیدن به توافق ادامه بدهند.»
در این بیانیه به ماهیت جنگ افروز ج. ا.، به آمریکاستیزی بیمارگونه و مزمن، تهدید موجودیت اسرائیل، تنش آفرینی و ترورها در منطقه و جهان، از بازوهای نیابتی که در واقع زمینه جنگ را آماده میکنند، راهاندازی چندین سایت هستهای برای تهدید و باجگیری در مذاکرات، تولید انواع پهباد و موشک که این همه ناشی از ایدئولوژی اسلام سیاسی و صدور اتقلاب است، انگشت گذاشته نمیشود؛ در عوض، سران ج. ا. را به خویشتنداری و امنتاع از حملات متقابل دعوت میکند!
در ضمن، بیانیه «حمله اسرائیل به میهنمان ایران را» به جای واکنش اسرائیل به نیم قرن تهدید موجودیتی خود از سوی کارگزاران ج. ا. راه اندازی بازوهای تروریستی و حمله به خاک اسرائیل و کشتار و گروگانگیری در هفتم اکتبر ۲۰۲۳، برجسته میکند.
اجا در ۶ بهمن ۱۴۰۴ بعد از کشتار دی ماه، پا را کمی فرا تر از رویکرد همیشگی خود گذاشت و از جمله نوشت: «کشتار بیرحمانه مردم معترض بدستور ولی فقیه، علی خامنهای مصداق جنایت علیه بشریت است.» همین!
به چند نمونه از آخرین عنوان بیانیههای اجا نگاهی بکنیم:
▪️ دهم فوریه ۲۰۲۶: دستگیری کنشگران سیاسی و مدنی و فعالان اصلاح طلب را محکوم می کنیم.
▪️ ۲۸ فوریه ۲۰۲۶: اتحاد جمهوریخواهان ایران حملهٔ نظامی آمریکا و اسرائیل را قاطعانه محکوم میکند.
▪️هفتم مارچ ۲۰۲۶: نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی، درخواست آتشبس فوری را به مطالبهای فراگیر تبدیل کنیم.
▪️هشتم آوریل ۲۰۲۶: استقبال از اعلام آتشبس بهعنوان گامی در جهت حل اختلافات و برقراری صلح و ثبات در منطقه،
▪️بیستم می ۲۰۲۶: ضرورت پیگیری جدی مذاکرات و تلاش برای حل دیپلماتیک اختلافات با امریکا،
همانگونه که پیداست اجا در قالب یک مخالف بیضرر نمیتواند یا نمیخواهد خود را به جایگاه یک اپوزیسیون واقعی، آنگونه که در بالا تعریف شد، ارتقا دهد، از جمله:
▪️تلاش برای تحت پوشش قرار دادن گرایشهای گوناگون سیاسی، تبیین و توضیح حقوق قومیتهای مختلف، باورمندان مذهبی غیر مسلمان و خدانابوران که از حمایت طیفهای مختلف در داخل و خارج کشور برخوردارند.
▪️نقشآفرینی مؤثر در تضعیف اقدامات و موقعیت های رژیم توتالیتر و توانایی حمایت از مبارزات ضد حکومتی مانند افشای فعالیتهای سرکوبگرانه، تهدید از طریق ساخت سایتهای نظامی یا هستهای، تجهیز، تسلیح و آموزش شبکههای تروریستی و...
فعالین اجا در مصاحبهها و مناظرهها به توضیح دیدگاه خود میپردازند، اما این اتحاد تاکنون یک راه پیمایی گسترده و فراگیر علیه بازداشتها و اعدامهای بیوقفه (حتا برای بازنمایی دی ماه خونین)، علیه تبدیل کشوری به زندان معترضها، تورم غیرقابل کنترل و کمرشکن صورت نداده است.
شعار «زندانیان سیاسی را آزاد کنید» که میتواند طیفهای مختلف مخالف ج. ا. را پیرامون خود گرد آورد، کمتر در بیانیههای اجا به چشم می خورد.
اجا در سالهای فعالیت خود به توضیح و گرهگشایی موضوعهای اساسی که مسائل امروز و فردای جامعه ماست در قالب میزگردهای کارشناسانه یا درسگفتارهای روشنگر نپرداخته است، از جمله:
▪️حقوق زنان در یک جامعه دینزده و مردسالار،
▪️همزیستی مسالمتامیز و برابر حقوق ملتهای رنگینکمانی ایران در داخل یک جغرافیای واحد،
▪️«حق تعیین سرنوشت»،
▪️تمرکزگرایی، انواع فدرالیسم و پارلمانتاریسم،
▪️دموکراسی؛ هدف یا روش،
▪️دموکراسی در گذر تاریخ و آسیبهای مبتلابه امروزین آن،
▪️آزادی فردی، آزادی اجتماعی و سیاسی، آزادی در چارچوب قانون و...
▪️خاستگاه تاریخی لیبرالیسم؛ لیبرالیسم سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و...،
▪️مفهوم بروکراسی در گذر زمان؛ در نگاه ماکس وبر و در عمل (نگاه عامیانه: کاغذبازی)
▪️سکولاریسم: خلع ید نهادهای دینی از سیاست، دولت یا حکمرانی؟
▪️لائیسم، لائیسیته: سکولاریسم فرانسوی یا بیدینی،
▪️سوسیالیسم، سوسیال دموکراسی، لیبرال دموکراسی و...،
▪️تفاوت مفهومی و ماهوی مدرنیسم (مدرنیزاسیون) و مدرنیته،
▪️خاستگاه تاریخی چپ، کارنامه چپ و چپ در علوم سیاسی،
▪️نقد بیطرفانه دوران پهلوی، پیشزمینهها وسببهای انقلاب ۵۷،
▪️چرا جمهوریخواهی در برایر پادشاهیخواهی؟
▪️انواع جمهوریها: جمهوری ریاستی، جمهوری نیمهریاستی، جمهوری پارلمانی، جمهوری فدرال (ترکیبی از سه مدل جمهوری)، جمهوری دموکراتیک / سوسیالیستی، جمهوری اسلامی/موروثی و...
▪️حق و حقوق دگرباشان و دگراندیشان در یک جمهوری سکولار و دمکراتیک،
▪️و...
اجا اساسا مخالف جنگ است، اما بنا به ماهیت و تنوع دیدگاهها در داخل خود، راهکاری برای براندازی رژیم و الترناتیوی برای بعد از سقوط آن ارائه نمیدهد، بر خشونتپرهیزی به عنوان راهبردی نظری که خشونت، خشونت میاورد و امری اخلاقی که خشونت به هر حال غیر انسانی است تاکید میکند، اما توضیح نمیدهد حکومتی خشن و بدوی را که بنا به اعتقاد آخرالزمانی، ویرانگری سرزمینی و کشتن انسانها را ماموریتی الهی برای ظهور «مهدی موعود» میداند، چگونه میتوان پایین کشید.
توضیح جمهوریت از سوی اعضای اجا در مناظرهها و مصاحبهها تکراری، ابتدایی و نا روشن است؛ برای نمونه مهرداد درویشپور از جمهوریخواهان دیرین و شناختهشده، در برنامه میدان در تاریخ شانزدهم مارچ ۲۰۲۶ با عنوان «جمهوریخواهان چه میخواهند و چه برنامهای برای آینده ایران دارند؟» به نکات پایهای در فهم درست جمهوریخواهی نمیپردازد و صرفا ۳ نوع اقتدار را توضیح میدهد:
۱ــ اقتدار موروثی، ۲ــ اقتدارهای کاریزماتیک دینی یا غیردینی ـ۳ـ اقتدار عقلانی (جمهوریت بر شالوده دموکراسی و قابل تغییر بودن رهبری)، حسام سلامت، جامعهشناس جمهوریخواه ساکن ایران، اما در درسگفتارهای خود شالودهها و ماهیت جمهوریت را بهگونهای دیگر بیان میکند.
به باور وی چهار اصل بنیادین جمهوریت عبارت اند از:
▪️ جهتمندی: یافتن قطبنمای مشترک برای یک زندگی معنادار،
▪️ نافرمانی: شهامت «نه» گفتن به حاکمیت خودسر،
▪️ آزادی: حرکت از آزاد سازی به سوی خودآییینی مسئولانه،
▪️ برابری: پروژه مداوم ساختن روابط برابر.
و در ادامه پنج ستون یک جمهوری را اینچنین خلاصه میکند:
۱ــ نفی سلطه
۲ــ آزادی به عنوان راهنما
۳ــ خودگردانی
۴ــ خیر مشترک
۵ــ فضیلت مدنی
اتحاد جمهوریخواهان ایران با حضور میلیونی نسل جوان (نسل زد) در اعتراضات خیابانی، با اراده و شهامت آنان در پیکار با فاشیسم اسلامی همدلی نشان میدهد، اما حضور نمایندگان این نسل تقریبا بیست میلیونی را که متولدین عصر دیجیتال و در نتیجه حاملان دانش روز میباشند و منطقا آینده میهن ما در دست آنان خواهد بود، به رسمیت نمیشناسد.
اجا در این بیست ویک نتوانست یا نخواست یک ساختاری شبکهساز، حزبی منسجم و فراگیر با پلاتفرم و نقشه راهی استرتژیک و یک رسانه مستقل تاسیس کند، در واقع، اجا همه سال های عمر خود در قامت و قالب مخالف واکنشی باقی ماند.
شرکت کنندگان اجا در مصاحبهها معمولا پایهگذاران اولیه این اتحاد میباشند، از این رو میتوان متوسط سن فعالین اتحاد جمهوری خواهان ایران را بیش از سالهای انقلاب ۵۷ تخمین زد.
«سامانه پادشاهیخواهان»
هیاهو برای تفرقه، دیگر هیچ
پس از انقلاب ۵۷، آرزومندان عاطفی ونوستالژیک نظام گذشته، به عنوان یکی از جریانهای مخالف رژیم مستقر، فعالیتهای خود را در خارج از کشور به صورت پراکنده و غیرساختارمند آغاز کردند، اما در پی تحولات، اعتراضات و خیزشهای مردمی دهههای اخیر، گرایش به نظام پادشاهی از جمله پادشاهی پارلمانی تحت رهبری رضا پهلوی در میان بخشهایی از جامعه ایران و گروههای مخالف در خارج با عنوان «سامانه پادشاهیخواهان ایران» شکل گرفت.
این سامانه شامل طیفهای گوناگونی از پادشاهیخواهان سنتی تا جمهوریخواهان دموکرات میباشد. در سالهای اخیر و به ویژه پس از خیزشهای سراسری، رویکرد کلی این جریانها تغییرات چشمگیری داشته است، و در گذر زمان ازهم فاصله بیشتری گرفته و در مواردی به مخالف سرسخت و خشن همدیگر تغییر یافتهاند.
جریانهای اصلی این طیف عبارتند از:
▪️پادشاهیخواهان مشروطهخواه (لیبرال دموکرات):
بزرگترین و جریانسازترین طیف سلطنتطلبی مدرن هستند. این گروه که هسته اصلی حامیان رضا پهلوی را شامل میشوند، معتقدند نظام آینده باید یک پادشاهی پارلمانی و دموکراتیک باشد که در آن قدرت شاه کاملاً تشریفاتی است و از طریق رای مستقیم مردم تعیین میشود.
▪️باستانگرایان و ملیگرایان افراطی:
بخش قابلتوجهی از هواداران پادشاهی، به ویژه در میان نسلهای قبل و دیاسپورا دلبستگی شدیدی به ارزشهای ملیگرایانه و دستاوردهای دوران پهلوی دارند. این طیف بر نقش موروثی و تاریخی پادشاه به عنوان نماد یکپارچگی ایران تأکید دارد. برخی از آنها خواستار احیای نوعی سلطنت مقتدر ملی (بدون دخالت مذهب) برای حفظ تمامیت ارضی ایران هستند و شعارهایشان رنگ و بوی تند ناسیونالیستی دارد.
طیف پهلویگرایان و حامیان رضا پهلوی: این جریان، به طور مشخص طرفدار رهبری رضا پهلوی برای دوران گذار است. آنها بر اهمیت نقش وی در ایجاد یک ائتلاف ملی برای گذار دموکراتیک تأکید میکنند. این جنبش همچنین از نظر پایگاه اجتماعی دارای تنوع بالایی است.
▪️ سلطنتطلبان سنتی (طرفداران حکومت پهلوی):
شامل نسل قدیمیتر هواداران نظام پادشاهی، برخی از وابستگان حکومت پیشین و علاقهمندان به دوران محمدرضا شاه پهلوی میباشند. این طیف نوستالژی پررنگی نسبت به دهههای ۴۰ و ۵۰ شمسی داشته و بر دستاوردهای اقتصادی و توسعهای آن دوران تاکید میکنند.
▪️طیف گذار و جمهوریخواهان سکولار (نوسلطنتطلبان):
این گروه شامل فعالان سیاسی، روشنفکران و حتی جمهوریخواهانی است که با توجه به شرایط فعلی ایران، پادشاهیخواهی را به عنوان یک «مکانیسم گذار» میپذیرند. آنها معتقدند در شرایط بحرانی، وجود شخصیتی چون رضا پهلوی میتواند به عنوان یک نیروی وحدتبخش عمل کند تا در نهایت ساختار حکومت آینده از طریق مجلس موسسان تعیین شود.
«یا باید کسی را نوازش کرد یا درهم شکست. اگر به اوآسیب میزنید باید چنان بزنید که از انتقامش نترسید.» (ماکیاولی، شهریار)
عملکرد بخش میدانی هواداران «شاهزاده» یادآور آتش به اختیارهای ج. ا. است. آنها با ذهنیت «هرکه با ما نیست نابود باید گردد»، جریانهای غیرخودی را تهدید میکنند و به تجمع آنها به خشنترین شکل حمله میکنند.
برخی از فعالین سامانه نیز با طرح شعارهای تفرقهافکنانه تلاش می کنند در میان سایر جریانهای مخالف ج. ا. تفرقه ایجاد کنند.
سامانه اصولا هیچ نقد و انتقادی را از سوی هوادران و حتا از مشاوران سابق رضا پهلوی برنمیتابد و آنان را با الفاظ رکیک مورد حمله قرار میدهند.
یکی از نمونههای برخورد دور از انتظار و در عین حال رنجآور مورد منوچهر بختیاری است.
منوچهر بختیاری فعال سیاسی زندانی یکی از فعالان شناخته شده جریان پادشاهیخواهی در داخل ایران و پدر پویا بختیاری، از جانباختگان اعتراضات آبان ۹۸ اخیرا در پیامی از زندان هرمزگان از عملکرد رضا پهلوی انتقاد کرد.
در پیام انتقادی وی آمده است: «در میان مدعیان پادشاهیخواهی، این شما هستید که بیش از همه به آنچه سوگند خوردید، به نهاد شاهنشاهی پشت کردهاید.»، «وعده دادید که در تدارک آمدن به ایران هستید. رهبر یا وعده نمیدهد، یا اگر بدهد، عمل میکند.»، «خاموش کردن صدای منتقدان به اتهام نفوذی بودن، ادامه روند سرکوب ج. ا. است.»
آقای بختیاری در ادامه میافزاید: «اطرافیان شما به دنبال سهم خواهی هستند و برای سرنگونی رژیم ایران برنامه ندارند.»
▪️ سعید قاسمینژاد، یکی از مشاوران نزدیک پهلوی، در پیامی منوچهر بختیاری را «پاچهورمالیده» خواند و یاسمین پهلوی با استفاده از همین عبارت توهینآمیز، در صفحه اینستاگرام خود نوشت: «منوچهر بختیاریِ پاچهورمالیده، حقت همان بود که پسرت به دست آخوندها نِفله بشه، حق نداری اسم شوهر منو بیاری او پادشاه ایران است.»
▪️الهیار کنگرلو، نزدیکترین مشاور «شاهزاده» در برنامه میدان صدای آمریکا پیام منوچهر بختیاری را بیاهمیت و «غر زدن از درون زندان» خواند. وی در مصاحبه با بی بی سی گفت: «آقای بختیاری درکشان از آرمانهای پادشاهیخواهی و آرمانهایی که شاهزاده در ذهنش دارد بسیار علیل است.»
▪️ایرج مصداقی از فعالان سامانه پادشاهی درمصاحبه با دویچه وله با لحنی تند، بختیاری را به «خیانت به خون پسرش» و اورا به «همکاری و مزدوری برای رژیم» متهم کرد.
مصداقی در پاسخ به اینکه چرا خود رضا پهلوی به این انتقادها پاسخ نداده است، گفت: «شاهزاده رضا پهلوی برای چه به مسئله فردی که امروز عَلَم دشمنی برداشته، پاسخ بدهند؟» و در ادامه افزود: «شاهزاده رضا پهلوی در یک موقعیت دیگری هستند، اصلا این دوتا در حد هم نیستند... پس چرا رضا پهلوی باید پاسخ هر چیزی را بدهند؟»
رضا پهلوی زمانی که آقای بختیاری در زندان اعتصاب غذا کرده بود، چنین پیامی فرستاد: «جناب آقای منوچهر بختیاری، پدر گرامی جاویدنام پویا بختیاری، شما از نمادهای ایستادگی و دادخواهی یک ملتید. اعتصاب غذایتان نگرانی من و بسیاری از مردم ایران را برانگیخته است.
از شما خواهش میکنم برای ادامه این مسیر پرچالش و مبارزه با قاتلان پویا، اعتصاب غذا را بشکنید. سلامت و حضور شما در این راه حیاتی است....»
شگفت اینکه رضا پهلوی نیز، منوچهر بختیاری را بعد از پیام وی از شبکههای اجتماعی خود آنفالو (حذف) کرد.
هواداران رضا پهلوی از تاریخ نیاموختهاند که در نظام های فردمحور، وقتی رهبر از راس حذف میشود، کل نظام فرومیپاشد؛ بعد از رفتن محمد رضا شاه، دولت منتخب او بیش از ۳۷ روز دوام نیاورد.
در ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، رضا پهلوی در پایان یک نشست خبری در برلین آلمان، هنگام خروج از ساختمان محل برگزاری، توسط یکی از معترضان با سس گوجهفرنگی هدف قرار گرفت. اگر به جای سس گوجه فرنگی، ضارب (فرضی) یک گلوله شلیک میکرد، چه اتفاقی میافتاد؟ پادشاهی خواهان که آینده ایران و ایرانیان را به به وجود یک فرد گره زدهاند، چگونه میتوانستند جای خالی رهبر را (بدون جانشین مذکر) پر کنند؟
«رهبری خوب به هوش بسیار بالا، درک عمیق انسانی (مردمداری)، تعهد اخلاقی بزرگ، خودشیفتگی مناسب اما نه بیش از اندازه، و همچنین بدگمانی مناسب اما نه افراطی نیاز دارد.» (اوتو فریدمن کرنبرگ روانپزشک اتریشی- آمریکایی)
زندگی و مواضع سیاسی رضا پهلوی
زندگی شخصی رضا پهلوی به دلیل خروج شاه پدر از ایران در پی انقلاب ۵۷ و مرگ او در سال ۱۳۵۹، با زندگی سیاسی او به عنوان وارث تاجوتخت شاهی در تمام سالهای گذشته کمتر یا بیشتر درهم آمیخته است. بنابراین، برای داوری کارنامه سیاسی او، به عنوان مخالف یا اپوزیسیون ج. ا. ناگزیر باید مسیر زندگی شخصی و برخی مواضع سیاسی او را همزمان و در پیوند با هم مورد بازنگری قرار داد.
رضا پهلوی متولد نهم آبان ۱۳۳۹، در ۱۷ سالگی برای آموزش خلبانی جتهای جنگنده یه آمریکا رفت و از آن سال به بعد دیگر بازگشت وی به ایران ممکن نشد. او بهطور مکاتبهای در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی در آمریکا، به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۸۵ مدرک کارشناسی خود را در رشته علوم سیاسی دریافت کرد.
رضا پهلوی در سال ۱۹۸۹ به گزارشگر واشینگتن پست ، در مورد منبع درآمدش پاسخ داد که در هفت سال گذشته مورد حمایت مالی خانواده و دوستان قرار داشته است. و در سال ۲۰۱۷، به آسوشیتد پرس گفت که از سال ۱۹۷۹ شغل جانبی نداشته و منبع پول او خانوادهاش و ایرانیانی بودهاند که از جنبش او پشتیبانی میکنند. در دسامبر ۲۰۱۸ روزنامه آمریکایی پلیتیکو نوشت «تصور میرود او عمدتاً با آنچه از ثروت خانوادهاش باقی مانده زندگی میکند...»
رضا پهلوی در آغاز جنگ ایران و عراق طی نامهای به نیروی هوایی ایران، پیشنهاد کرد تا به عنوان خلبان جنگنده در جنگ ایران و عراق شرکت کند، اما از سوی مقامات ایران این تقاضا بیپاسخ ماند.
رضا پهلوی در نهم آبان ۱۳۵۹ (۳۱ اکتبر ۱۹۸۰) بنا بر قانون اساسی مشروطه در مراسمی در قصر قبه در قاهره خود را وارث تاجوتخت شاهی در ایران اعلام کرد و خود را رضا شاه دوم نامید.
بازنگری در هدفها و مواضع سیاسی «شاهزاده» به دلیل سیال ومتغیر بودنشان در شوراها، پروژهها، منشورها، کنفرانسها و نشستها مستلزم بازنگری و بازخوانی مصاحبهها و بیانیههای وی میباشد.
رضا پهلوی، در مصاحبهای که در ۵ تیر ماه ۱۳۸۸ با خبرنگار نیویورک تایمز، دِبورا سولومون انجام داد، در پاسخ این پرسش که «دین شما چیست؟» گفت: این مسئلهای خصوصی است اما اگر بر پاسخ من اصرار میورزید، باید بگویم که البته من بر پایه آموزش و اعتقادی راسخ، مسلمان شیعه هستم. در واقع خود را انسانی با ایمان و دیندار میدانم.»
تشکلها و ائتلافهای رضا پهلوی
▪️در سال ۱۳۵۸ شوراهای مشروطیت، به عنوان اولین آزمون نهادسازی تاسیس شد، اما به دلیل دستهبندیهای داخلی از هم پاشید.
▪️رضا پهلوی در سال ۱۳۹۲، تشکیل شورای ملی ایران را با رهبری خود و با سروصدای زیاد اعلام کرد، اما این شورا بعد از چهار سال به دلیل استعفای وی منحل شد.
▪️پروزه ققنوس، «اندشکدهای علمی برای بازسازی ایران» در سال ۱۳۹۷ اعلام شد، اما در طی سالها هیچ نقشه راه عملیاتی منتشر نشد، در نتیجه این پروژه هم به حافظه تاریخ پیوست.
▪️پیمان نوین، «فراخوان برای اتحاد همه نیروها» در سال ۱۳۹۹ اعلام شد، اما به دلیل اینکه کسی به آن نپیوست منحل شد.
▪️صندوق اعتصابات از سال ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۳ مبالغی از ایرانیان خارج جمعاوری کرد، اما به دلیل اینکه هیچ گزارش مالی یا سند پرداختی منتشر نشد، از هم پاشید.
▪️در ژانویه ۲۰۲۳، هشتگ «من وکالت میدهم» در حمایت از رضا پهلوی «برای رهبری جنبش» در توئیتر ترند شد. این پتیشن پس از ۴ روز به بیش از ۳۰۰ هزار امضا رسید و در آوریل ۲۰۲۴ تعداد امضا کنندگان از ۵۰۰ هزار نفر فراتر نرفت.
▪️در آبان ۱۴۰۳ گارد جاودان با شامل ۵۰ هزار نیروی آماده اعلام شد، اما نتوانست کسی را به خیابانها بکشاند. یک افسر سابق گارد پرسید: «کجاست آن ۵۰ هزار نفر؟»
▪️رضا پهلوی در اسفند ۱۴۰۱ همراه با هفت تن از چهرههای مخالف ج. ا. در «تجمع همبستگی» در دانشگاه جرجتاون در واشینگتن دی سی آمریکا امیدی را در فضای یاسزده آن روزها برانگیخت، اما این تجمع هم به سرانجامی موفقیتآمیز منجر نشد.
رضا پهلوی در سال ۲۰۰۲ کتاب «نسیم دگرگونی: آینده دموکراسی در ایران» را به زبان انگلیسی منتشر کرد. او در این کتاب از تغییر، انتخاب، و حقوق مدنی نوشت و دیدگاههای خود را در زمینه حمایت از «ناآرامیهای مدنی و قیامهای بدون خشونت» مطرح کرد.
رویکرد سیاسی رضا پهلوی همواره تابع شرایط داخل بوده است. برای نمونه او در جنبش سبز در سال ۱۳۸۸، نطق انتخاباتی میر حسین موسوی را مبنی بر«بازگشت به دوره طلایی امام خمینی» نادیده گرفت و از مچبند سبز (نشانی از سید بودن میر حسین) استفاده کرد.
در جریان انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۳۹۲، در مقطع پیروزی حسن روحانی، با زدن کراوات بنفش (رنگ انتخاباتی روحانی) در یک پیام ویدئویی حضور یافت.
مواضع رضا پهلوی درباره بازگشت به ایران هم با توجه به شرایط زمانی و مخاطب متفاوت بوده است. برای نمونه در مصاحبه با آقای مهدی خلج می گوید:«... چه کسی منو شاه میکنه؛ من سه تا دختر دارم...»
او در یک مصاحبه گفت: «بدون تعارف میگویم، من برای آزادی مردم مبارزه میکنم اما به هیچ قیمتی حاضر نیستم آزادی خودم را قربـانی مبـارزه در راه آزادی مردم کنم. من الان یک فرد آزاد هستم و حاضر نیستم اولین قربانی آزاد شدن مردم بشوم.»
وی در آبان ۱۴۰۲ در مصاحبه با «bizim tv» گفت:«اگر قدرت را در ایران به دست بگیرم ساکن ایران نمیشوم و بین تهران و واشنگتن در رفت و آمد خواهم بود، زندگی من در چهل سال گذشته اینجا در آمریکا بوده، بچههام اینجا زندگی می کنند، دوستانم اینجا زندگی میکنند، همه کسانی که میشناسم اینجا هستند. آخه به کجا برگردم؟»
یاسمین پهلوی در مرداد ماه ۱۴۰۴ از احتمال کنارهگیری شاهزاده خبر داد و در استوری خودش نوشت: «... پهلوی ۶۴ ساله است و زندگیاش را وقف ایران کرده، بعضیها ممکن است فکر کنند شخص بهتری وجود دارد. امیدوارم آن فرد را که قدرت و صداقت بیشتری دارد پیدا کنید. چون او به زودی از این چرخه بیپایان کنار خواهد کشید...»
موضع رضا پهلوی اما بعد از اعتراضات دی ماه و حضور مردم در خیلبانها تغییر یافت. او در یک کنفرانس خبری زنده گفت: «... میخواهم به ایران برگردم و بهعنوان یک چهرۀ نمادین، رهبری گذار به یک دموکراسی سکولار را بر عهده بگیرم.»
و در یک نشست خبری گفت: «مردم ایران به من رو آوردهاند... من به ایران باز میگردم... من در یک موقعیت منحصر به فرد هستم برای رهبری ایران به سمت ثبات. مردم و نیروهای ارتش مرا به عنوان یک شخصیت ملی میبینند که میتواند همه گروههای مخالف، گروههای قومیتی و مذهبی، از چپ و راست را دور هم جمع کند..».
در فروردین ۱۴۰۲ رضا پهلوی به همراه همسرش یاسمین پهلوی، به اسرائیل سفر کرد و از یک تأسیسات نمکزدایی از آب و باغهای بهایی حیفا دیدار کرد و سفر خود را فرصتی برای آوردن «پیام دوستی از مردم ایران» خواند.
او در این سفر با قرار دادن کلاه مخصوص یهودیان (کیپا) بر سر، در پای دیوار ندبه به رازونیاز پرداخت و در دفتر یادبود آن نوشت: «برای صلح، آزادی و کرامت انسانی».
رضا پهلوی در ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ (۱۵ ژوئن۲۰۲۵) در مصاحبه ای با بیبیسی جهانی گفت که ج. ا. در ضعیفترین موقعیت است و این فرصتی «بیسابقه برای سرنگونی رژیم» است. او در این مصاحبه مدعی شد که از داخل کشور، بهویژه از سمت نظامیها با وی تماس گرفته میشود.
در ۲۸ خرداد ۱۴۰۴ پس از حمله اسراییل به ایران، خطاب به مردم دربارهٔ آینده ایران پس از سقوط قریبالوقوع و حتمی ج. ا. صحبت کرد. وی اعلام کرد که سقوط ج. ا. برگشتناپذیر است و تنها یک قیام عمومی برای پایان دادن به «جنگ ۴۶ ساله» رژیم با مردم ایران لازم است. او تأکید کرد که ایران پس از سقوط رژیم وارد جنگ داخلی نخواهد شد و برنامه آمادهای برای صد روز نخست و انتقال به حکومت ملی دموکراتیک دارد.
شاهزادهای که من میشناسم
محمدرضا پهلوی زمانی در مصاحبهای گفته بود: «اگر شاه نبودم دلم میخواست ژنرال نیروی هوایی باشم.» رضا پهلوی هم در مصاحبهای در فروردین ۱۳۹۱ گفت: «اگر زندگی دوباره داشتم، شاید کارگردان سینما میشدم.»
سلطنت (یا پادشاهی، فرقی نمیکند)، جامه ناخواستهای است که تدوین کنندگان حکمرانی در درازای تاریخ دین خوی ایران برقامت «اولاد ارشد ذکور» دوختهاند. از این رو، پادشاهی به مثابه بار امانتی است که آسمان، قرعه فال را به نام «اولاد ارشد ذکور» میزند، حتا اگر مخاطب آن «من دیوانه» باشد.
شاهزاده رضا پهلوی از سوی طیف پادشاهیخواهان مامور و محکوم به تداوم سامانهای است که پایه آن چند هزار سال پیش، در فضای کاملا متفاوت نهاده شد. اما این شاهزاده محکوم در نبود جنم و ذهنی استراتژیک، عدم اگاهی از ماهیت علم سیاست و پیچیدگی و هزارتوی روابط بینالملل ( به ویژه در زیست سیارهای وعصر دیجیتال و هوش مصنوعی)، همواره سعی کرده است که سادهترین و دردسترسترین راهکار را در پیش بگیرد: اتکا به مشاورین خود، پوپولیسم به جای شبکهسازی و تاسیس تشکیلات نقشآفرین و در نهایت حزبی فراگیر، تاسیس رسانهای مستقل، رسانهای که انعکاس دهنده مسائل جامعه و رنج و آلام میلیونها انسانی باشد که در زندانی به وسعت ایران در آرزوی گشودن دریچهای رو به آزادی جان میبازند.
«رضا شاه دوم» میبایست به تجربه دریافته باشد که اتکا به لمپنیسم سیاسی، منجیگرایی، تقدس کاراکتر به جای نهاد سازی، سکوت در برابر پیراهن سفیدهای نماد ساواک خانه برباد ده، اتکا به سیاه جامگان گارد جاویدان (غولهایی با «سرهای آهنین اما پاهای گِلی»)، رضایت تلویحی از دادن شعارهای فاشیسممآبانه « یک پرچم، یک ملت، یک رهبر»، اعلام غیرواقعی از وجود گارد جاودان در داخل و فرو ریزی نیروهای سرکوب و بیعت نظامیها با او، راه به جایی نمیبرد.
هواداران رضا پهلوی و رسانههای در خدمت سامانه، شعارهای پادشاهیخواهانه را بیشترین و معترضین و حامی «شاهزاده» را در «دی ماه خونین» میلیونی اعلام کردند.
آقای مزدک آذر، کارشناس ارشد رسانه، در آماری که در اختیار بی بی سی فارسی گذاشت و در مصاحبه با «برگآخر» آقای مهدی فلاحتی، آمار دیگری را ارائه میدهد.
در این آمار پیرو تحقیقات تیم ایشان، از ۴۶۰۰ فیلم ویدئویی (%۶۰ از کل فیلم بازبینی شده)، ۲۷۰۰ بار شعار داده شده است. پنج شعار اول به ترتیب عبارتاند از: مرگ بر دیکتاتور، امسال سال خونه سید علی سرنگونه، تا آخوند کفن نشود این وطن وطن نشود، مرگ بر خامنهای، آزادی آزادی آزادی. شعارهای غیر مرتبط با خاندان پهلوی %۶۵، شعارهای مرتبط با این خاندان %۳۵، بزرگنمایی بیبیسی فارسی به نفع پهلوی/ شاه %۱۰۵، بزرگنمایی ایران اینترنشنال به نفع پهلوی/ شاه %۸۱.
پیامد اتکا به دادههای دروغین از سوی مشاوران «سهم خواه» (به قول منوچهر بختیاری) و بلندگوهای «شاهزاده» ، عدم درک این واقعیت که در دنیای سیاست امروز بینالملل با رهبرانی راستگرا، برگ بازی شدن در راستای منافع و اهداف راهبردی آنها و اتکا به حمایت های مالی و رسانهای ایشان، بادکنکی است که با یک بازی پشت پرده یا با یک مذاکره «برد برد»، بهآسانی میترکد.
رضا پهلوی دوست دارد که ملتی چند میلیونی او را «پدر» خطاب کنند اما به یک نمونه از راهکار وی برای نشستن در جایگاه «پدر» نگاهی بکنیم.
در۱۴ فوریه ۲۰۲۶، تجمع بزرگی در شهر مونیخ آلمان برگزار شد که در آن هزاران نفر با در دست داشتن پرچمهای شیر و خورشید و همچنین پرچمهای اسرائیل و آمریکا شرکت کردند. این تجمع همزمان با برگزاری کنفرانس امنیتی مونیخ توسط رضا پهلوی و طرفدارانش برگزار شد.
در این تجمع غیر از پلاکاردهایی با تصویر و نام رضا پهلوی در دست هواداران او، نام و نشان دیگری به چشم نمیخورد.غیبت احزاب و گروههایی را که در ۴۷ سال گذشته علیه ج. ا. مبارزه کردهاند، اما رضا پهلوی نتوانسته ائتلاقی با آنها شکل دهد، کاملاً محسوس بود.
رضا پهلوی در این تجمع آمادگی خود را برای همکاری با اصلاحطلبان در ایران اعلام کرد ولی ائتلاف یا اتحاد با احزاب و سایر جریانهای مخالف با ج. ا. را مسکوت گذاشت.
در این مراسم از آزادی زندانیان سیاسی، حمایت از دستگیرشدگان اخیر، یا لزوم طرحی برای نجات هزاران زخمی که در خانهها ماندهاند و از ترس دستگیری به مراکز درمانی مراجعه نکردهاند، سخنی بە میان نیامد.
طرفداران رضا پهلوی بار دیگر همراه با شعارهایی چون «جاوید شاه»، شعار تنها «یک رهبر، یک پرچم، یک ملت» را فریاد کردند.
گزارشگر بیبیسی که در تجمع مونیخ حضور داشت، نوشت: «چنین شعاری بسیاری را به یاد قدرتهای اقتدارگرایی میاندازد که با استفاده از زور و سرکوب، هرگونه تنوع سیاسی را نابود میکنند و امید به داشتن یک سیستم دموکراتیک را از بین میبرند. در این تجمع طرح ائتلاف با سایر گروهها رد شد و برخی از سخنرانان آشکارا کسانی را که ایده رهبری جمعی یا شورا را که از اصول مهم دموکراسیخواهی است مطرح میکنند، به عنوان حامیان ج. ا. معرفی کردند.»
سخن پایانی
رضا پهلوی به عنوان یک کاراکتر نمادین میتوانست در شرایط مرگوزندگی میهن ما «با درک عمیق انسانی (مردمداری) و تعهد اخلاقی بزرگ» همه آرزومندان و فعالین راه آزادی را در یک ائتلاف فراگیر، کثرتگرا و به دور از روحیه پدرسالار گرد آورد، اما انسانها با گوهر و سرشت متفاوت گام به عرصه هستی میگذارند؛ برخی پرمایه با ذهنیتی تیزبین، موقعیتشناس و اهل ریسک، برخی میان مایه و برخی کممایه.
شکسپیر در هملت این حکم را چنین بیان میکند: «برخی بزرگ زاده میشوند، برخی بزرگی را فرا چنگ میآورند و برخی بزرگی را بر خود میبندند.»
«رضا شاه دوم» میبایست همانند پدر بزرگ خود، رضاشاه اول، (که بزرگی را فراچنگ آورد)، به جای مشاوران بیمایه و صدور فراخوانهای مرگبار، از مشاورت و مساعدت محمدعلی فروغیها، داورها، تیمورتاشها، حسین کاظمزاده ایرانشهر و محمود افشارهای زمانه خود بهره میگرفت، بر توهم خود فایق میآمد، سرنوشت خود و آینده میهن خویش را جدی میگرفت، آنگاه تاریخ از او به عنوان پدر ایران پسا نکبت ج. ا. یاد میکرد. اما همانگونه که گفته آمد «انسانها با گوهر و سرشت متفاوت گام به عرصه هستی میگذارند.»
بابت تصحیح یا تکمیل مطالب، طی یک نوشتار یا در کامنت، توسط اشخاصی که نام ایشان در این نوشته آمد، پیشاپیش سپاسگزارم.
همه مطالب در این نوشتار، در منابع ذکر شده در پایین قابل راستیآزماییاند.
در مقاله بعدی به احزاب کرد پرداخته میشود.
منابع:
ــ اینترنت،
ــ ویکی پدیا،
ــ بی بی سی فارسی،
ــ برگ آخر، مهدی فلاحتی،
ــ دویچه وله؛ رسانه آلمانی،
ــ درس گفتار حسام سلامت،
۳ ژوئن ۲۰۲۶ / ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
☑️ آقای سلامی عزیز. به مطالب مهمی اشاره کردید که معمولا بدانها کمتوجهی میشود. در حال حاضر دغدغهای که خودم در رابطه با مقاله شما دارم این است: جمله شکسپیر کاملأ تیزهوشانه است و نیز قبول دارم که “انسانها با گوهر و سرشت متفاوت گام به عرصه هستی میگذارند”. اما آیا در انتقاد کردن، زمان و امکان تصحیح را نیز باید در نظر گرفت؟ منظورم از “زمان”، شرایط حاد امروز ایران است که تحولات روزانه به شدت تغییر میکند یا امکان تغییر فاحش دارد. من در این شرایط مطابق شکسپیر فکر میکنم و انتظار ندارم کسی بتواند کاراکتر و شخصیت خود را تغییر جدی بدهد. به ناچار سخن کنراد آدنایر (اولین صدراعظم آلمان بعد از جنگ دوم جهانی) را میپذیرم که گفت “مردم همینهایی هستند که وجود دارند، طور دیگری پیدا نمیشود”. (البته در زمان طولانیتر و با آرامش نسبی، نه تنها امکان تغییر شخصیت و دیدگاهها هست، بلکه این امر ضروری و وظیفه نیز هست). آیا ارتش سرخ که بر هیتلر پیروز شد تحت رهبری شخصیتی سالم بود؟ هنوز بحث است که شوروی “با رهبری استالین” در جنگ پیروز شد، یا “علیرغم” رهبری او؟ به نظر من باید در جبهه مبارزهای که اکنون گشوده است، روی پیشنهادهای عملیتر نیز فکر کرد.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ آقای قنبری عزیز سلام و درود، من معمولا کامنتهای شما را میخوانم و از نوشتههای شما صداقت و نگرانی از وضعیت حال را احساس میکنم. شما همواره به چاره اندیشی و ایجاد الترناتیو دعوت میکنید. حق با شماست. با شما موافقم؛ اما همان طور که در مقاله آمده است ــ و متاسفانه ــ رضا پهلوی، نوه خلف رضا میرپنج نیست. آخه مگر ولیعهد وارث تخت و تاج نیست؟ پس چه نیازی دارد به «من وکالت میدهم»، «دفترچه اضطرار» و از این بازیهای سادهلوحانه؟ به قول حنظلهٔ بادغیسی: مهتری گر به کام شیر در است / رو خطر کن ز کام شیر بجوی
رصا پهلوی در نیم قرن گذشته همه فرصتها را برباد داده است. نیم قرن! و اکنون دست به دامن سیاه جامگان و پیراهن سفیدها شده است.
مسخره نیست؟ باری، من بدون ذرهای تردید به آینده میهنمان ـــ حتا نه آیندهای دور و دراز ـــ خوشبینم؛ جامعهای پویا با نسلی بیست سی میلیونی به روز شده؛ همطراز هم نسلان شان در آمریکا و اروپا. هنوز این نسل مدیریت جامعه را به دست نگرفته است. بگذار یک چند سالی بگذرد، نوبت نسل پیش از انقلاب و دور و بر انقلاب تقریبا رو به پایان است.
حافظ سرود: آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی.
چالش امروز جامعه ما برخورد دو نسل ناهمگون است: نسلی که به خزان عمرش رسیده اما ولکن معامله نیست و نسلی که در بهار عمرش بچهاش بر دوش و دست در دست نامزد و خواهرش برای ساختن عالمی دیگر گام در میدان نبرد گذاشته است. در خارج اتفاقی نخواهد افتاد؛ آینده میهن ما در داخل رقم خواهد خورد.
سلامت و سرِ حال بمانید قنبری عزیز
سعید سلامی
☑️ آقای سلامی در این مقاله یک پرسش مهم و کمتر مطرحشده را پیش میکشد: تفاوت میان «مخالف حکومت» و «اپوزیسیون» چیست؟ به نظر من، مهمترین نقطه قوت مقاله این است که از بحث شخصیتها فراتر میرود و میپرسد آیا جریانهای سیاسی موجود واقعاً توانایی تبدیل شدن به یک جایگزین برای جمهوری اسلامی را دارند یا نه.
از این جهت، مقاله شایسته تقدیر است. نویسنده به درستی اشاره میکند که مخالفت، اعتراض، فداکاری و حتی شجاعت به تنهایی یک جریان را به اپوزیسیون تبدیل نمیکند. اپوزیسیون واقعی باید بتواند یک نظم سیاسی جایگزین ارائه دهد. باید دارای سازمان، برنامه، راهبرد و توانایی تبدیل انرژی اجتماعی به نهادهای سیاسی باشد.
همچنین با نویسنده موافقم که همه کسانی که با جمهوری اسلامی مخالف هستند را نمیتوان اپوزیسیون سیاسی نامید. برخی آزادیخواه و مبارز هستند. برخی قربانی سرکوباند. برخی فعالان مدنی، روزنامهنگاران، روشنفکران، فعالان حقوق زنان، کارگران یا فعالان قومی هستند. همه این افراد در مبارزه برای آزادی نقش مهمی دارند و شایسته احتراماند. اما این نقشها لزوماً به معنای توانایی اداره یک کشور نیست.
با این حال، به نظر من یک موضوع مهم نیاز به گسترش بیشتر دارد و آن مسئله «مشروعیت» است.
مشکل اصلی اپوزیسیون ایران فقط نبود وحدت نیست. مشکل عمیقتر، نبود یک نظریه روشن برای حکمرانی و اداره کشور است. در سیاست، معمولاً وحدت نتیجه مشروعیت است، نه علت آن. مردم به خاطر دعوت به وحدت گرد هم نمیآیند. آنها زمانی متحد میشوند که یک تصویر باورپذیر از آینده ببینند.
بنابراین پرسش اصلی این نیست که «چرا اپوزیسیون متحد نمیشود؟» بلکه باید پرسید: «بر سر چه چیزی باید متحد شود؟»
یک اپوزیسیون واقعی باید بتواند به پرسشهای اساسی پاسخ دهد:
- قدرت چگونه شکل میگیرد؟
- چگونه محدود میشود؟
- مردم چگونه مشارکت میکنند؟
- ثروت ملی چگونه مدیریت میشود؟
- اختلافات اجتماعی چگونه حل میشود؟
- حقوق شهروندان چگونه تضمین میشود؟
بدون پاسخ به این پرسشها، مخالفت سیاسی در حد اعتراض باقی میماند و به یک آلترناتیو واقعی تبدیل نمیشود.
مشروعیت زمانی به دست میآید که مردم باور کنند یک جریان سیاسی نه تنها نیت خوب دارد، بلکه توانایی اداره کشور را نیز دارد. این مشروعیت فقط با شهرت، محبوبیت، رسانه یا شعار به دست نمیآید. بلکه از طریق ارائه برنامه، نهادسازی و ایجاد اعتماد عمومی حاصل میشود.
نکته دیگری که در بحثهای سیاسی ایران کمتر مورد توجه قرار میگیرد این است که دموکراسی فقط یک ایده، یک انتخابات یا یک قانون اساسی نیست. دموکراسی یک ساختار اجتماعی است.
دموکراسی مجموعهای از نهادها، روابط اجتماعی، فرهنگ همکاری، اعتماد، مسئولیتپذیری و مشارکت شهروندان است. هیچ جامعهای صرفاً با سقوط یک حکومت استبدادی، دموکراتیک نمیشود.
برای همین، هر اپوزیسیون جدی باید علاوه بر فکر کردن به سرنگونی حکومت، به ساختن زیرساختهای اجتماعی دموکراسی نیز بیندیشد. مسئله فقط تغییر حکومت نیست. مسئله ساختن جامعهای است که بتواند دموکراسی را حفظ کند.
به همین دلیل مدلهای حکمرانی اهمیت زیادی دارند. این مدلها فقط توضیح نمیدهند که دولت چگونه کار خواهد کرد، بلکه به مردم احساس تعلق، مسئولیت و مشارکت میدهند. آنها یک روایت مشترک از آینده میسازند و شهروندان را از تماشاگر به مشارکتکننده تبدیل میکنند.
به نظر من آینده اپوزیسیون ایران بیش از آنکه به ائتلافهای موقت وابسته باشد، به توانایی ارائه مدلهای معتبر حکمرانی بستگی دارد. وقتی چنین مدلهایی شکل بگیرند، مردم میتوانند آنها را بررسی، نقد و اصلاح کنند و در نهایت حول آنها متحد شوند. در آن صورت وحدت، نتیجه طبیعی مشروعیت خواهد بود.
مقاله آقای سلامی خدمت ارزشمندی انجام میدهد، زیرا این پرسش را مطرح میکند که آیا جریانهای موجود واقعاً اپوزیسیون هستند یا صرفاً مخالف حکومت. اما گام بعدی این است که از نقد فراتر برویم و درباره چگونگی ساختن یک آلترناتیو مشروع و کارآمد بیندیشیم.
ایران تنها به مخالفان جمهوری اسلامی نیاز ندارد. ایران به سازندگان نظم سیاسی آینده نیاز دارد. از این رو، مسئله حکمرانی و نهادسازی موضوعی فرعی نیست، بلکه اساس شکلگیری یک اپوزیسیون مشروع و مؤثر است. دموکراسی نیز باید نه فقط به عنوان یک هدف سیاسی، بلکه به عنوان یک ساختار اجتماع سا خته شود که نیازمند طراحی، آموزش، مشارکت و ساختن تدریجی است.
با احترام کمال آذری
☑️ آقای سلامی عزیز. ممنونم بابت پاسخ و توجه شما. من نیز معمولا مقالات و کامنتهای دوستان را میخوانم، از جمله نوشتههای شما را، و برایم آموزنده و بسیار جالب هستند. سؤالی دارم: اگر رضا پهلوی امروز بگوید که گوهر و سرشت رهبری در او نیست و از میدان سیاست پا پس بکشد، فکر میکنید آیا به نفع مردم ایران است؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری
☑️ آقای قنبری عزیز، سامانه پادشاهی و در راس آن رضا پهلوی و بلندگوهای رسانهایاش به عیان و بدون تردید نقش مخرب و تفرقهافکن در میان مخالفان رنجور بازی میکنند. شعارهای نازیستی، تهدید با اگزوز ماشین، حمله به جریانهای دیگر، حمل پرچم اسرائیل! و این همه با سکوت «شاهراده»!
بیشترین بحثها و تحلیل های ما امروزه به سامانه و رضا پهلوی اختصاص یافته تا به رهبر کارتونی، کودتای بی سر و صدای سپاه و حکومت نظامی در ایران! در این هیاهو یک بازی مشکوک پشت پرده به نظر شما نمیرسد؟
جناب آذری عزیز، در مقابل کامنت مکمل شما زبانم کوتاه است و از شما میآموزم. ممنون و خوشحالم از نظر موافق شما.
سعید سلامی
☑️ آقای قنبری عزیز، تا کنون “گوهر و سرشت رهبری” در رضا پهلوی مشاهده نشده است، خود و جریانش از پس موجها در حرکتند نه سازمانی دارند و نه برنامهای برای حل مشکلات میهنمان. تکیه بر تنها یک نام و بعضاً نوستالژی جواب نمیدهد. کاش ایشان مشاورانی فرهیخته داشتند تا حداقل از این نام به درستی استفاده میکردند. حرفهای قشنگ زدن در تقابل با عملکرد این جریان به رهبری ایشان راه به جایی نمیبرد و دیر یا زود حبابهای توهم بسیاری خواهد ترکید. ایشان فرصت اصلاح دارند وگرنه در آفتاب واقعیت آب میشوند. به همین نکاتی که جناب سلامی بدان اشاره کردهاند توجه کنید. آیا نشانی از “گوهر و سرشت رهبری” در آن میبینید؟ مقابله با عملکرد این جریان بخشی از نیروی مخالفین را به جای تمرکز بر نظام حاکم بخود اختصاص داده است.
با احترام سالاری
☑️ سالاری گرامی وقت به خیر، شما حرف مرا هم زدهاید، کوتاه اصافه کنم که مشکل «شاهزاده» فقط «مشاور فرهیخته» نیست تا از نام خود به درستی استفاده کند؛ اولین مشاوران او شخصیتهای فرهیخته و سیاستمدارانی با تجربه مثل داریوش همایون و اردشیر زاهدی بودند، اما اگر کیمیاگران موفق شدند سرشت (برساخت) مواد کانی و فلزات را به مواد دیگر تغییر دهند، امثال این دو مشاور هم میتوانستند در خمیره او تغییراتی ایجاد کنند. نشد که نشد! «مشاوران» دیگری هم آمدند و رفتند تا اینکه نوبت اعتمادیها و قاسمینژادها و... رسید. قابل پیشبینی است که این «مشاوران» حالا حالاها پای ثابت سامانه خواهند ماند چون به اصظلاح «در و تخته با هم جورند.»
از همدلی شما با محتوای مقاله خوشحالم سالاری عزیز
سعید سلامی
☑️ با درود و سپاسگزاری از نوشته ژرفاندیش شما آقای سلامی با احترام،
به باور من شبهاپوزیسون تنها در دو نحله فکری جمهوری خواهی و پهلوی خواهی خلاصه نمی شود. گروه تازه ای بدون سرو صدا بنام ” گنگره آزادی ایران ” تشکیل شده است که به تکثرگرایی ایمان دارد و با در برگرفتن تقریبا تمام گرایش های سیاسی، رویکرد تازه ای را به نمایش گذارده است و سزاوار بررسی و واکاوی است.
در این گرایش زنان در رهبریش دست بالا را داشته، کنشگران مشهور پیش و پس از انقلاب نکبت بار۵۷ از شرکت در انتخابات شورا و رهبری گروه داوطلبانه خودداری می کنند و حق آب و خاک برای خود قایل نیستند ! این رویکرد تازه و نوید بخش است. تا چه حد در سرنوشت شبه اپوزیسون و فردای جمهوری نکبت بار نقش ایفا خواهد کرد قابل پرسش است.
شبه اپوزیسیون دیگری که در این نوشته غایب است جامعه مدنی داخل شامل گروه های صنفی گوناگون و کنشگران سیاسی داخلی همچون امضاء کنندگان بیانیه ۱۷ نفره و یا زندانیان سیاسی بنام همچون نرکس محمدی، خانم ستوده و آقای خندان اند که در فضای خفقان داخلی به مقاومت ادامه داده و در یک فضای سیاسی احتمالی نسبتا بازتر می توانند نقش بارزتری از شبه اپوزیسیون خارج کشور ایفا کنند.
در ضمن آقای قنبری با احترام به نگرانی شما، به باور من ترکیدن حباب پهلوی خواهی و یا کناره گیری ایشان گرچه سبب خوشحالی نیروهای سرکوب خواهد شد اما هواداران پهلوی خواهی را از تله این جریان که از پشیبانی مالی، رسانه ای و دولت اسرائیل برخوردار است آزاد خواهد ساخت و کنشگری آنان را تصحیح خواهد کرد. آقای سلامی به نگارش های اموزنده تان ادامه دهید.
شهرام
☑️ سعید گرامی، مقاله شما را با اشتاق فراوان دنبال کردم، از دو جهت بسیار چشمگیر است: اول از مقدار اطلاعاتی که عرضه شده و دوم از بصیرت انتقادی دقیق از هر دوی کمپ به قول معروف “اپوزیسیون” . من خودمً رو کاملا شریک بی اطمینانی و شک شما نسبت به هردو کمپ قرار میدم… هر دو همان طور که شما گوش زد کرده اید نا امید کننده و قابل تأسف است، از هر دو جهت أساسی : فاقد برنامه سیاسی و یک ساختمان بدون پایه أساسی ، در استلاح معماری، بدون “فونداسیون”!… هر دو فاقد دانش سیاسی کهً در نهایت منجر به به یک شکست مفتضحانه خواهد بود… این شکست داستان مکرر در چهل هفت سال اخیر است کهً رژیم فاشیست مذهبی خوب بهً نفع خودش استفاده کرده. هیچ جای تعجبی نیست که ما در این چهل و هفت سال محکوم به رنج بودهایم که علامت بسیار صریح است از فقدان دانش سیاسی و عقلانی ما، به خصوص نیروی چپ، واکنش بیپایه در مقابل جنگ اخیر شاهد فقدان همان عقل و تفکر سیاسی در این دو کمپ است که شما سعید گرامی، به خوبی با یک فارسی سلیس و مجهز به ادبیات جهانی شرح دادهاید…
با دود فراوان نادر لاهیجی
☑️ شهرام گرامی، کنگره آزادی تازه در اول راه است، بنابراین داوری در باره ان فعلا زود است اما دو سه نوشته از دوستان علاقمند که کنگره را دنبال میکنند احساس نویدبخشی را به آدم القا میکنند. مصاحبه ها و نظر های آقای مجید زمانی هم این احساس را تقویت میکند. به هر حال امیدواریم. اما در مور بیانیه ۱۷ نفر، این صرفا یک بیانیه است نه چیزی فراتر از آن. اما به نظر من گام مثبتی است. اشکال کار اینجاست که بعد از بیانیه ها ــ هر چند تند و تیز ــ گام عملی برداشته نمی شود. البته شرایط داخل را هم نباید فراموش کرد. فقر اقتصادی را نباید دست کم گرفت؛ کار دو سه شیفت و در آخر ماه بازهم کسری هزینه ها. دکتر مصطفی مهر آیین در یکی از آخرین مصاحبه هایش می گفت که شانرده سال است برای خودش نتوانسته یک پیراهن بخرد. و این استاد دانشگاه جامعه شناس هم اکنون در یکی از زندانهای نطام مقدس دارد تاوان «تشویش اذهان عمومی» را میدهد.
ممنونم از مهر و لطفی که ابراز کردهاید آقای لاهیجی عزیز، نظر شما در باره مطالب مقاله دلگرم کننده است و من قدردان شما هستم.
سعید سلامی
☑️ آقای سلامی عزیز. قصد من ورود دوباره به بحث نبود، اما چون دوستان دیگری با کامنتهای خود همفکری کردند، چند نکته را با اختصار ممکن عرض کنم. نکته محوری این است که با شما (و نیز مخصوصا با آقای سالاری که به درستی معتقد است که بیشترین بحثها و تحلیل های ما امروزه به سامانه و شخص رضا پهلوی اختصاص یافته تا به رهبر کارتونی) کاملا موافقم. اما همین که توجه و انرژی ما هرز رفته و از مبارزه با ج.ا. منحرف و منعطف میشود، نشان میدهد که راه غلطی را پیش گرفتهایم. فرض من این است که خیر و صلاح مردم ایران در این مرحله تاریخی، این است که ج.ا. کنار گذاشته شود. اما چطور میشود فهمید که خیر و صلاح تاریخی ملت، در این برهه زمانی چیست؟ راه مقبول امروزی این است که بگوییم که مصوبات پارلمان را به عنوان خیر و صلاح ملت “میپذیریم”. اما حالا که ما پارلمان دمکراتیک نداریم (یا در اطراف دنیا پراکندهٓایم یا در داخل ایران در «حصر خانگی» هستیم) چه کنیم؟ به این مطلب برمیگردم.
شما و بسیاری از ما انتظار یک رهبر کاریزما و توانا را داریم و به یاد شعر زیبای حنظلهٔ بادغیسی میافتیم: «مهتری گر به کام شیر در است / رو خطر کن ز کام شیر بجوی». این شعر مرا به یاد تکگوییهای نیچه میاندازد و البته با آن موافقم. اما اگر چنین رهبر مدیر و مدبری نداشتیم چه کنیم؟ مگر دیگران (حتی با یک انتخابات دمکراتیک) دارند؟! آیا شما به امثال ترامپ و مکرون و مرس بدون دغدغه، نمره قبولی میدهید؟
یک نکته محوری در شعر بادغیسی جالب است و آن تمرکز روی اقدام و مسولیت فردی است. امروزه کلمه “تکثرگرایی” طوری مطرح میشود که متاسفانه مسؤلیت فردی را کمرنگ میکند. همه میخواهند سربازان خوبی باشند، اما هیچکس نمیخواهد (یا نمیتواند) فرمانده باشد و کسی مثل رضا پهلوی را که قدم پیش میگذارد و مسؤلیت مدیریت دوران گذار را به عهده میگیرد، سنگ روی یخ میکنیم! من به عنوان یک فرد سالخورده که این گوشه دنیا نشسته و نظارهگر حوادث است، با خودم میگویم، ما ایرانیان چه آدمهای عجیبی هستیم!!
خلاصه کنم: در رابطه با رضا پهلوی، من صلاح ملت را در این میبینم که «دوست منتقد» باشیم، نه «مخالف منتقد». و نیز اینکه مبارزه کنونی ما به افرادی نیاز دارد که مثل یک سرباز “نظمپذیر” باشند، و مثل یک فرمانده، تیزهوش و دوراندیش!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ قنبری گرامی وقت به خیر، پیشاپیش بگویم که من نه جامعه شناسم و نه روانشناس اجتماعی، نه محققم و نه مورخ، اما علاقمند آتشین به همه آن حوزه ها، آدم عادی هستم و نگران سرنوشت انسان ها در جای جای این سیاره و به قول سهراب سپهری با «سر سوزن ذوقی». من هم مثل شما سنی و سالی پشت سر گذاشته، اما اندکی تجربه اندوختهام. این را گفتم که بگویم بر آنچه مینویسم هیچ ادعایی ندارم که در برابر حقیقت مگسی هم نیستم. مینویسم آنچه به نظرم میرسد؛ چون در این وضعیت بغرنج میهن و هم مینهانمان جز این کاری از دستم نمیآید.
باری، ۱ــ همانگونه که در مقاله آمده است و دوستان در کامنت ها نوشتند رضا پهلوی کسی نیست که پاسخ نگرانی شما و میلیون ها انسان در انتظار منجی را برآورده کند: ابر اگر آب زندگی بارد/ هرگز از شاخ بید بر نخوری (سعدی) چشمه باید که از دل خویش/ برخروشد و به جوش آید. با «من رای میدهم» و دفترچه کذایی و... که نمی شود خطر کرد و مهتری را از کام شیر هار گرفت.
۲ــ من در خارج بارقه امیدی نمیبینم؛ نگاه کنید به مصاحبه مثلا سه جمهوری خواه؛ سه نظر نافی هم: تجاوز اسرائیل به میهن ما، (حتا، «تجاوز غیر قانونی و غیر شرعی اسرائیل به ایران»! نظر ع.ر.ن. ح. تحلیلگر سیاسی و استاد تاریخ در دانشگاه تورنتو، تجاوز شرعی هم داریم؟)، اسرائیل در پی تجزیه و تضعیف ایران است (تضعیف ایران یا جمهوری بدخیم اسلامی؟)، اسرائیل طرف تجاری ما در اقتصاد آینده ایران و به ویژه در حوزه آب شیرین کن، ترامپ در پی تاراج نفت ایران است، ترامپ به عنوان یک تاجر در پی مهار ج. ا. است تا معاملات خود را در منطقه به سرانجام برساند و... میبینید؟ سه جمهوریخواه در کنار هم و در یک مصاحبه! بدینگونه است که فلان کنگره با تمام گشاده رویی و سعه صدر در مورد جنگ (جنگ علیه ایران یا علیه ج.ا.؟) یا کردها (ی تجزیهطلب یا ملتی تاریخی به سان دیگر مردمان در داخل محدوده جغرافیایی سرزمینی به نام ایران)، و ... نمی تواند در بیانیه نظرروشنی بدهد!
۳ـ نسل ما به «یک سرباز “نظمپذیر” و “یک فرمانده، تیزهوش و دوراندیش” سر تعظیم فرود میآورد، همانطور که در سال ۵۷ آورد، اما نسل امروزین از قماش دیگری ست؛ شهروندی پویا با سری سازش ناپذیر در یک جامعه شهری نه یکی از توده اجتماعی. علاج چیست؟ من نمیدانم. واقعیت هم با توهم و رؤیا فروشی میانه خوبی ندارد. اما به روند تحولات پیش رو و نسل جوان در داخل و خارج خیلی امیدوارم.
اگر به زیاده گویی کشید، میبخشی قنبری عزیز
سعید سلامی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
«با تمام نفرتی که از رژیم جنایتکار دارم.... حاضر نبودم این رژیم در برابر امریکا و اسرائیل با سرافکندگی ببازد.»(*)
در هر کشاکش بزرگ اجتماعی، مهم تر از همه تشخیص مسئله اصلی، مسئلهای که ایجادکننده این معضل اجتماعی شده است و با بازکاوی و رسیدگی به آن میتوان مشکل اجتماعی و جنبههای متفاوت آنرا قدم به قدم کنترل کرده و از میان برداشت، و سوال من این است: آیا مشکل اصلی و مایه شرمساری ما ناتوانی نظامی ما در مقابله با امریکا و اسرائیل است، همچنانکه هفت قرن قبل شکستمان در مقابله با مغولان بود؟
آیا این گره کوری است که نزدیک به پنجاه سال است، از جمله در جنگهای اخیر حیات و ممات ما را به خود بسته است؟
مسئله اصلی
چهار نفر از وزرا و صاحبمنصبان گذشته و حال شکایتی به قوه قضائیه رژیم دادهاند که به این مضمون: بازگشائی اینترنت، زهری که نوشجانمان شد.(روزنامهها)
آیا این اقدام را باید حرکتی بیارزش از سوی بهحاشیه افتادگان ارزیابی کرد؟
نه، نزدیک به پنجاه سال است که سایهای مخوف، کشورمان و بخش وسیعی از خاورمیانه را تیره و تار کرده، سایه و شبح اسلام واپسگرا، یا به اصطلاح اسلام سیاسی.
فراموش نکنیم هنوز چند روز از فاجعه ۵۷ نمیگذشت که خمینی با چند فرمان ساحل دریا را زنانه مردانه کرده، حق قضاوت در دادگاهها را از زنان قاضی سلب کرد. همه اینها قبل از آنکه سال به آخر رسد، آنهم در کشور که نزدیک به دو سال شرایط بهاصطلاح انقلابی با انبوهی از مسائل روبرو بود.
و این خط سرخی است که حاکمان کنونی تهران در پنجاه سال گذشته بدون گستگی کشیدهاند: نبرد با مدرنیته و بازگشت به قهقرا، سعی در فرستادن زنان به پشت حجرهها، تبدیل شهروندان به بندگان، حاکم کردن قوانین قضایی بربریت... و اینجاست آوردگاه ایران و خاورمیانه در نیم قرن اخیر، اینجاست درست آوردگاهی که شکست در آن شرمآور ست.
آنچه بهراستی شرمآورست محصور شدن کشور در دست مرتجعانی است که سرمایههای مادی و معنوی را به جای گسترش تولید، آسایش، رفاه و بهزیستی مردم، صرف تعقیب و پیگیری هر صدای دگراندیش و پویایی در درون و ورای مرزها گردد؛ بویژه اسرائیلیها که نخستین دمکراسی و جامعه مدرن خاورمیانه نوین را پایه ریختهاند، آماج این کینه توزی قرون وسطی هستند.
نبرد مدرنیته و واپسگرائی
مدرنیته برپایه عقلگرائی، علم و نقادی شکل میگیرد، در مقابل واپسگرائی به ترویج تعصبات، باورها و سنتهای زمانهای دور متکی است.
در جهان مدرن کنونی، همه ملتها شانه به شانه در پرتو حقوق دمکراتیک خود درهارمونی آفرینش و در مبادله دانش، صنعت و هنر در کارند.
در مقابل اسلام سیاسی با تکیه بر روابط منسوخ قبیلهای و تکیه بر قضای قرون وسطی آهنگ شوم بازگشت به دالانهای تاریک تاریخ را در سر دارد.
در دنیای مدرن امروز من از یک اسرائیلی یاد میگیرم چگونه زمین خشکم را آباد کنم، از یک امریکائی یا عرب میآموزم چگونه از هوش مصنوعی برای شکوفائی و خلاقیت محصولاتم استفاده کنم، ... در این حماسه و هارمونی، شرمآور آنست که در انتهای صف ایستاده باشم.
جبهه مشترک مدرنیته و دمکراسی از میان ملتها میگذرد
بیست و پنجم آوریل همه ساله جشن بزرگ آزادیخواهان ایتالیاست، روز تقدیم میخکی خونرنگ به یاران پروسه آزادی ایتالیا سلسلهای زنجیروار از پیروزی نیروهای دمکراتیک بود که با شکست فاشیستهای ایتالیا و نازیهای آلمانی در جنوب شروع و به ورود ارتشهای آمریکا و انگلیس به رم در ۴ ژوئن ۱۹۴۴ منجر شد. این ورود خود منجر به فعالتر شدن پارتیزانهای ایتالیا در سراسر کشور و فتح شهرهای مرکز و شمال کشور گردید.( تاریخ معاصر ایتالیا)
حوادث ایتالیا در سالهای ۱۹۴۴ و ۱۹۴۵ میتواند منبع آموزشی بس گوهربار به همه مبارزین دموکرات و آزادیخواه باشد و یادآور آنست که چگونه دموکراتها و آزادیخواهان جهان صرفنظر از چه ملیتی دارند میتوانند در کنار هم با نیروهای واپسگرا و «فاشیستهای هم وطن» بجنگند و به آزادی دست یابند.
جبهه متحد ضد فاشیسم البته قبل و بعد از این تاریخ هم در اسپانیا، آلمان و اکنون در ایران درستی و ضرورت خود را به اثبات رسانده، از همین روست که جوان ایرانی با افتخار در چهار قاره و در میهن پرجم آمریکا، اسرائیل و اوکراین را در کنار پرچم شیر و خورشید بر دوش میکشد، که از آن ندای رزم مشترک بر علیه خفاشان فاشیست اسلامی میشنویم، خفاشانی که آنها نیز در جبههای به وسعت لبنان، عراق، ایران تا یمن، پاکستان و افغانستان متحدند.
و این نبردی است که نه تنها سرنوشت میهن عزیز ما بلکه خاور میانه بدان وابسته است.
جنگ کنونی بیانگر نبرد مدرنیته و واپسگرائی
در اثنا جنگ جهانی دوم و پیشروی آلمان در اتحاد شوروی، بسیاری از اهالی شوروی بر این امید بودند که شاید این جنگی برای رهائی از دیکتاتوری استالینی باشد، اما بزودی بر آنها روشن شد که نازیها فقط به چاههای نفت، زمینهای حاصل خیز و غلات علاقمند هستند، و هرجا که جمعیت بیش از نیاز برای کشت و زرع باشد در حذف« جمعیت زیادی» از طریق قتل عام یا زنده سوزاندن تردید به خود راه نمیدهند.
در جنگ ایران و عراق هم زندگی و احترام انسانی ایرانیان در مناطق اشغالی برای صدام و دستگاه او مطرح نبود.
درست برعکس آن در جنگ کنونی امریکا و اسرائیل با ج. اسلامی، تاکید بر کمتر خسارت دیدن مراکز و تاسیسات غیرنظامی ایران، و حداکثر خسارت به مراکز استقرار نیروهای سرکوب میشود، تا مردم در خیزشهای بعدی شانس بیشتری در خنثی کردن این مراکز داشته باشند.
ایرانیان هم در داخل و خارج کشور حساب ویژهای برای برای امریکا و اسرائیل گشودهاند، بویژه امید دارند در نبردهای خیابانی بعدی ریز پرندههای اسرائیلی به یاریشان آیند تا فاجعه دی ماه گذشته هیچگاه فرصت تکرار نیابد .
———
* ناصر مستشار، ایران گلوبال
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
نقش و سهم ساواک در رشد و گسترش انقلاب اسلامی و فروپاشی رژیم پهلوی
رژهی پادشاهی خواهان با نماد ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور در رژیم پیشین) در خیابانهای اروپا در خردادماه ۱۴۰۵، بار دیگر نام ساواک را بر سر زبانها انداخت و بازشناسی و ارزیابی دوبارهی آن را، بهویژه برای نسلهای پس از انقلاب ضروری ساخت. این رژه ازآنرو پرسشبرانگیزتر میشود که در پاسخ به فراخوان رضا پهلوی، در “اعتراض به خاموشی سراسری اینترنت، بازداشتهای گسترده و ادامهی اعدام” در ایرانِ تحت حاکمیت جمهوری اسلامی برگزارشده بود، درحالیکه ساواک در دوران فعالیت خود، بهعنوان نماد سرکوب سیاسی، خفقان و نقض حقوق بشر شناخته میشد و بارها از سوی نهادهای بینالمللی و سازمانهای حقوق بشری محکومشده بود. به همین دلیل بود که ارتشبد نعمتالله نصیری (رئیس ساواک) در شهریور ۱۳۵۷ به دستور دولت نظامی ازهاری از پاکستان به ایران فراخوانده و بازداشت و بعدها نیز اعدام شد تا خشم انقلابی مردم فرونشانده شود.
برگزارکنندگان این رژه، اما پا را از این فراتر گذاشته و خواستار “احیا و گسترش ساواک برای شناسایی عوامل جمهوری اسلامی و اپوزیسیونهای جعلی و نفوذی” شدند و حتی از تشکیل و عضوگیری آن خبر دادند!
ازآنجاکه این اقدام با نام جریان پادشاهی خواهی صورت گرفت، انتظار میرفت شخص رضا پهلوی که در رأس این جریان قرار دارد، به نحوی دربارهی آن موضعگیری کند. او اخیراً در پیامی، ضمن اظهار بیاطلاعی دربارهی منشأ این حرکت، آن را “یک نگرانی و مسئلهی جنجالآفرین و حاشیهساز” توصیف کرد که میتواند مورد بهرهبرداری “دشمنان” قرار گیرد (۱). بااینحال، برخی تحلیلگران سیاسی، این احتمال را مطرح کردهاند که این اقدام میتواند بنابر قرارومداری نانوشته و غیررسمی میان رضا پهلوی و برگزارکنندگان آن صورت گرفته باشد تا فضای سیاسی اپوزیسیون ایرانی را برای عادیسازی و توجیه و تطهیر دستگاه سرکوب و جنایات رژیم گذشته آماده کنند، بیآنکه خدشهای به اعتبار شخص رضا پهلوی وارد شود و او بتواند در صورت بازخوردی منفی، از آن فاصله بگیرد.
دربارهی عملکرد ساواک و نقش آن در حیات سیاسی جامعهی دورهی پهلوی دوم بسیار نوشتهاند. من در نوشتار پیش رو سعی میکنم نقش، کارکرد، حدود اختیارات و گسترهی فعالیتهای این سازمان را بهصورت فشرده بررسی کرده و نقش و سهم آن را در شکلگیری شرایطی که به انقلاب ۱۳۵۷ و فروپاشی رژیم پهلوی انجامید، مورد ارزیابی قرار دهم. البته این بررسی به معنای نادیده گرفتن سایر عوامل داخلی و خارجی مؤثر در انقلاب - ازجمله بحران اقتصادی سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، سیاست حقوق بشری دولت جیمی کارتر، شبکهی نیرومند سنتی روحانیت، نوسازی شتابزدهی اجتماعی حکومت پهلوی، رشد نامتوازن سیاسی و اقتصادی، خطاهای تحلیلی روشنفکران، و نیز تصمیمها و عملکرد شخص شاه - نیست؛ زیرا محمدرضا شاه در بسیاری از امور کشور، بهویژه در حوزهی امنیتی، نقش مستقیم و تعیینکننده داشت.
پیش از هر چیز، لازم به یادآوری و تأکید میدانم که لزوم یک سازمان اطلاعاتی و امنیتی و حتی جاسوسی و ضد جاسوسی در راستای مصالح و منافع ملی، در هر نظام سیاسی امری پذیرفتهشده است. آنچه محل بحث است، نقش و کیفیت عملکرد چنین سازمانهایی و اندازهی اختیارات و حدود و گسترهی فعالیتهای آنها و میزان پایبندیشان به قانون و حقوق شهروندان است.
سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) یازده ادارهی کل داشت که هریک از آنها وظایف معینی داشتند. ادارهی کل سوم، یعنی ادارهی ضداطلاعات و امنیت داخلی، مهمترین و مقتدرترین بخش این سازمان به شمار میرفت. مأموریت اصلی ساواک را میتوان در سه محور خلاصه کرد: حفاظت از نظام سلطنتی و مقابله با هرگونه فعالیت ضد دولتی، سرکوب مخالفان سیاسی و کنترل جامعه (۲). ساواک گرچه ابزاری برای حفظ و تثبیت حکومت بود، اما برخی از عملکردهای آن در عمل، به تضعیف همان حکومت انجامید. نقش و سهم ساواک، بهویژه اداره کل سوم در رشد و گسترش انقلاب اسلامی و درنهایت سقوط رژیم پهلوی را میتوان در محورهای زیر خلاصه کرد:
الف) سلطه بر همهی ابعاد جامعه و ایجاد فضای سرکوب و خفقان
ادارهی کل سوم ساواک مخوفترین و گستردهترین بخش ساواک بود که وظیفهی تفتیش عقاید، کنترل افکار عمومی و سرکوب منتقدان را بر عهده داشت. این اداره با بهرهگیری از هزاران منبع و مُخبر، بر دانشگاهها، مطبوعات، کارخانهها، وزارتخانهها و مساجد کنترل مطلق داشت (۲ و ۳). این کنترل و اِشراف شدید، حس ناامنی و خشم پنهان را در میان همهی طبقات اجتماعی تزریق کرد. سلطهی همهجانبه، شنودهای غیرقانونی، دستگیریهای خودسرانه و خفقان مطلق سیاسی، تخم ترس و نفرت را در جامعه پراکند و باعث شد بخش بزرگی از آن، حکومت را خشن، بیرحم و اصلاحناپذیر بدانند.
از نمونههای بارز تفتیش عقاید و سرکوب منتقدان، اعمال سانسور و ممیزی خودسرانه و بیحدوحصر در عرصهی فعالیتهای فرهنگی، هنری و ادبی بود. بخش عمدهی نویسندگان مطرح آن دوره، یا در حبس و ممنوعالقلم بودند، یا به سکوت واداشته میشدند و یا آثارشان مثله شده و یا به نام مستعار منتشر میشد. حتی خوانندهها و هنرپیشهها هم برای این یا آن ترانه و یا بازی در این یا آن فیلم مورد مؤاخذه و بازجویی قرا ر میگرفتند و تحتفشار بودند (۴، ۵ و ۶).
ب) روشهای خشن بازجویی و شکنجههای هولناک
کمیتهی مشترک ضدخرابکاری (با مشارکت شهربانی و ژاندارمری) زیر نظر اداره کل سوم فعالیت میکرد. حبسهای بلندمدت انفرادی، بازجوییهای خشن و طولانی و شکنجههای هولناک بدنی و روانی گسترده، این نهاد را در افکار عمومی به نماد اصلی بیرحمی نظام پهلوی تبدیل کرد و به تضعیف مشروعیت انسانی و اخلاقی رژیم انجامید ( ۷ و ۸ و ۲۴).
پ) حذف نیروها و رهبران میانهرو
ساواک (در چارچوب سیاستگذاریهای شاه) با سرکوب شدید احزاب قانونی، گروههای ملیگرا و نیروهای سیاسی معتدل، هرگونه فضای کنشگری سیاسی-اجتماعی مسالمتآمیز را از میان برد و راههای گفتوگوی سازنده میان مردم و حکومت را مسدود ساخت. این انسداد سیاسی، همراه با سرکوب بیرحمانه، زمینه را برای رشد جریانهای رادیکال و تندرو فراهم ساخت. در این زمینه، رهبران جبههی ملی و نهضت آزادی ایران در نامههایی سرگشاده، بارها نسبت به پیامدهای این سیاستها به شاه هشدار داده بودند، که آخرین آن، در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ منتشر شد (۹ و ۱۰).
ت) تبدیل مساجد و مراکز دینی به تنها کانونهای امن
به دلیل سرکوب شدید روشنفکران و دانشگاهیان و کنترل گستردهی سازمانهای سیاسی، تنها نهادی که توانست تا حدی از چتر نظارتی و اطلاعاتی ساواک در امان بماند، شبکهی روحانیت و مساجد بود که درنهایت به یکی از مهمترین کانونهای سازماندهی انقلاب تبدیل شد. یکی از مراکز مهم فرهنگی- مذهبی که در دههی چهل به کار سیاسی-تبلیغی میپرداخت، “حسینیهی ارشاد” بود که در سال ۱۳۴۶ تأسیس شد و تقریباً همهی شخصیتهای برجستهی انقلاب اسلامی (از مرتضی مطهری و مفتح و فخرالدین حجازی گرفته تا خامنهای و رفسنجانی و البته، نظریهپرداز نامدار انقلاب اسلامی، دکتر علی شریعتی) در آن فعالیت داشتند. این در حالی بود که بسیاری از نویسندگان و فعالان چپ، ملی و مستقل و حتی پژوهشگران دانشگاهی زیر سایهی سنگین ساواک قرار داشتند و از هیچ تریبون و امکانی برخوردار نبودند.
رژیم شاه و ساواک حمایتهای مستقیم و غیرمستقیم مالی و غیرمالی و رسانهای از روحانیون و نیروهای مذهبی را در راستای مبارزه با خطر کمونیسم توجیه و تبیین میکردند (۱۱، ۱۲، ۲۳ و ۲۶).
ث) ماجرای پخش علنی وزندهی دادگاه خسرو گلسرخی
پخش علنی وزندهی دادگاه خسرو گلسرخی، یکی از ماجراهای جنجالبرانگیز و تأثیرگذار در فضای سیاسی دورهی پهلوی بود. گرچه شاید یکی از دلایل این اقدام، فشارهای بینالمللی بوده باشد، اما به نظر میرسد ساواک اهداف دیگری را نیز از این اقدام دنبال میکرد. برخی تحلیل گران بر این باورند که هدف اصلی ساواک از پخش علنی وزندهی این دادگاه در زمستان سال ۱۳۵۲، درواقع نمایش اقتدار و تسلط امنیتی رژیم پهلوی، پیادهسازی یک سناریوی “توبهسازی عمومی” و “نمایش شکست و پشیمانی روشنفکران” بود. ساواک با هدایت ادارهی کل سوم (بهویژه شخص پرویز ثابتی) کوشید پروندهای را که درواقع طرحی خام و در حد گفتوگو میان چند نویسنده و هنرمند بود، بهعنوان “توطئهای بزرگ برای ربودن ولیعهد و ترور شاه” جلوه دهد، تا از این طریق، هم به شاه و افکار عمومی نشان دهد که یک تهدید بزرگ امنیتی را از سر کشور رفع کرده و هم بدین ترتیب، جایگاه خود را در ساختار قدرت تثبیت کرده و اختیارات و بودجهی بیشتری به دست آورد (۱۳ و ۱۴).
هدف دیگر ساواک به باور برخی دیگر از تحلیل گران آن بود که به شاه القا کند خطر کمونیسم و تروریسم تا چه حد به دربار نزدیک شده است؛ بهویژه آنکه برخی محافل امنیتی، فرح پهلوی را به سبب حمایت از فعالیتهای فرهنگی و گردآوردن روشنفکران در رادیو و تلویزیون و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، در این زمینه مقصر میدانستند. در چنین روایتی، ساواک خود را تنها نهادی معرفی میکرد که توانایی کشف این توطئهها و حفظ سلطنت را دارد (۷ و ۲۷).
از اینها گذشته، همزمانی این دادگاه با برگزاری “کنفرانس حقوق بشر” در تهران، نشان میدهد که رژیم پهلوی در پی ارائهی تصویری مدرن و قانونمدار از ایران در برابر افکار عمومی جهان بود. پخش یک “محاکمهی علنی و عادلانه” از تلویزیون ملی، این پیام را منتقل میکرد که متهمان از حق دفاع برخوردارند، روند قضایی «شفاف» است و حکومت از برگزاری دادگاه علنی هراسی ندارد.
به هر رو، ساواک گمان میکرد از این دادگاه بهعنوان یک ابزار تبلیغاتی مؤثر بهره خواهد برد، اما این پروژه در عمل به ضد خود تبدیل شد. خسرو گلسرخی از این تریبون زندهی ملی نهایت استفاده را کرد و بهجای دفاع از جان خود، دادگاه را به صحنهای برای محاکمه و افشای حکومت بدل کرد. خسرو گلسرخی که به این ماجرا هیچ ربطی نداشت و قربانی توطئه و پرونده سازی ساواک شده بود، از این تریبون زندهی ملی نهایت استفاده را کرد و بهجای دفاع از جان خود، دادگاه را به صحنهای برای محاکمه و افشای حکومت بدل کرد. او که به دلیل بیگناه دانستن خود، از درخواست “عفو ملوکانه” خودداری کرده بود، بهای عزتنفس خود را با جان خود پرداخت و بدین گونه در میان بخشی از مردم و روشنفکران به نمادی از مقاومت و این دادگاه به نمونهای از شکست تبلیغاتی رژیم بدل شد. بدین گونه او در میان بخشی از مردم و روشنفکران به نمادی از مقاومت و این دادگاه به نمونهای از شکست تبلیغاتی رژیم بدل شد (۱۴).
بهاینترتیب، ساواک دچار خطای محاسباتی شد و شاه از اینکه تصویری از ضعف و آسیبپذیری حکومت و چهرهای سرسخت از مخالفان در تلویزیون ملی پخششده بود، بهشدت خشمگین شد. این دادگاه بعدها در حافظهی سیاسی جامعه به یکی از رویدادهای نمادین دورهی پهلوی تبدیل شد و نشان داد که رژیم دیگر قادر به کنترل روایتهای سیاسی نیست.
ج) گزارشهای نادرست به شاه
سیستم اطلاعاتی ساواک به دلیل ترس عوامل از مافوق و گاه نیز برای خوشخدمتی، غالباً تصویری غیرواقعی از شرایط جامعه ارائه میداد. این سازمان از سنجش میزان و عمق نفوذ مذهبی و خشم عمومی ناتوان بود و باعث شد شخص شاه و دربار تا ماههای آخر، از وقوع انقلاب غافلگیر شوند. مدیران این اداره (مانند پرویز ثابتی) گزارشهای نگرانکننده از عمق نارضایتی مردم را سانسور یا کوچکنمایی میکردند و یا گزارشهای “مطلوب” و “خشنودکننده” را به اطلاع شاه میرساندند. این پنهانکاری ارادهی دربار را برای انجام اصلاحاتِ بهموقع فلج کرد.
یکی دیگر از منابع گزارشهای نادرست به شاه “دفتر ویژهی اطلاعات” به ریاست ارتشبد حسین فردوست بود که در همچشمی با ساواک گزارشهای رقابتی و گاه متضاد به شاه ارائه میداد (۴ و ۷ و ۱۶) .
چ) بحران مشروعیت
در سالهای پایانی حکومت، نام ساواک و زندانیهای سیاسی به نماد بحران مشروعیت رژیم تبدیل شد. حتی افرادی که هیچگونه ارتباطی با گروههای مسلح نداشتند، از سانسور، شنود، بازداشتهای سیاسی و فضای دائمیِ ترس و ناامنی احساس نارضایتی میکردند. در چنین شرایطی، مخالفان حکومت توانستند موضوع “زندانیان سیاسی” را به یکی از مؤثرترین محورهای تبلیغاتی و انتقادی علیه رژیم پهلوی تبدیل کنند و از آن برای برجسته کردن محدودیتهای سیاسی و نقض آزادیهای مدنی بهره بگیرند.
ح) نقشِ شخصِ پرویز ثابتی
پرویز ثابتی از مهمترین و بحثبرانگیزترین مقامهای ساواک بود. او در دههی ۱۳۵۰ عملاً به چهرهی اصلی امنیت داخلی و مقابله با مخالفان سیاسی تبدیل شد. نام او بهویژه با ادارهی کل سوم ساواک، کمیتهی مشترک ضدخرابکاری، مبارزه با گروههای چریکی و بازجویی و سرکوب مخالفان سیاسی گرهخورده بود. منتقدان حکومت پهلوی و بسیاری از زندانیان سیاسی پیشین، او را یکی از معماران نظام بازجویی و شکنجهی سازمانیافته در آن دوره میدانند. نکتهی مهم دربارهی ثابتی این است که برخلاف بسیاری از مقامهای امنیتی، به چهرهای رسانهای تبدیل شد. او در تلویزیون ظاهر میشد و حکومت وی را نماد “اقتدار امنیتی” معرفی میکرد. برخی پژوهشگران بر این باورند که همین رسانهایشدنِ دستگاه امنیتی و حضور علنی آنان در عرصهی عمومی، نشانهی افزایش نقش سیاسی ساواک در دههی آخر حکومت پهلوی بود (۱۷).
خ) ساواک از زبان سیاستمداران و کارگزاران رژیم پهلوی
کارگزاران، وزرا و رجال برجستهی رژیم پهلوی در کتابهای خاطرات خود (که عمدتاً در قالب پروژهی تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد یا بهصورت آثار مستقل منتشرشدهاند)، تصویری بسیار انتقادی و چالشبرانگیز از ساواک ارائه دادهاند. آنان ساواک را اغلب به شکلی دوگانه روایت میکنند: از یکسو، نهادی مدرن، مقتدر و ضروری برای حفظ سلطنت؛ و از سوی دیگر، سازمانی خودمختار، سرکوبگر و درنهایت، آسیبزا. این خاطرات، تصویری از اختلافات عمیق درون حاکمیت و نگاه متفاوت هر یک از مقامات به این سازمان را به تصویر میکشند. برخی از سیاستمداران و کارگزاران، این نهاد را نه صرفاً یک سازمان اطلاعاتی، بلکه نوعی “دولت پنهان” و عامل اصلی اختلال در کارکرد بوروکراسی کشور توصیف کردهاند. این خاطرات و روایات را میتوان در چند محور اصلی دستهبندی کرد:
۱. دخالت در تمامی امور اداری و مدنی (روایت علی امینی)
علی امینی (نخستوزیر سالهای ۱۳۴۰-۱۳۴۱) از منتقدان جدی گسترش حوزهی فعالیت ساواک بود. او در خاطرات خود بر این نکته تأکید میکند که ساواک از وظیفهی اصلی خود، یعنی امنیت داخلی و ضدجاسوسی فراتر رفته و در جزئیترین امور اجتماعی دخالت میکرد:
“ساواک در همهی زمینهها اعمالنفوذ میکرد. ... دفتر ازدواج و طلاق، معاملات، همه باید با اجازهی سازمان امنیت انجام میشد؛ خوب این به سازمان امنیت چه ارتباطی داشت؟” (۲۰)
۲. دیوار بیاعتمادی میان شاه و وزرا (روایت اسدالله عَلَم)
اسدالله عَلَم (نخستوزیر و وزیر دربار) در یادداشتهای روزانهی خود به نقش گزارشهای ساواک در شکلگیری فضای بدبینی در درون ساختار قدرت اشاره میکند. او نشان میدهد که چگونه گزارشهای اغلب اغراقآمیز یا مبتنی بر ظن و گمان دربارهی توطئههای احتمالی، به تقویت حس بیاعتمادی شاه نسبت به نزدیکترین اطرافیانش منجر میشد و فضای هراس متقابل را در میان نخبگان سیاسی گسترش میداد.
او در این یادداشتها بارها به وابستگی شاه به گزارشهای امنیتی اشاره میکند و این نگرانی را ابراز مینماید که ارتباط او با جامعه، بیش از آنکه از مسیر نهادهای سیاسی و اداری باشد، از کانال دستگاه امنیتی بود ( ۱۹ و ۲۱).
۳. فیلتر کردن اطلاعات و گمراهی شاه (روایت احمد میرفندرسکی)
احمد میرفندرسکی (آخرین وزیر امور خارجه پیش از انقلاب) و برخی دیگر از دیپلماتها بر این باور بودند که ساواک با انحصار جریان اطلاعات، شاه را در نوعی “حباب شیشهای” قرار داده بود. به گفتهی آنان، ادارهی کل سوم ساواک برای اثبات کارآمدی خود، همواره خطر گروههای چپگرا را بزرگنمایی میکرد، درحالیکه درک دقیق و بهموقعی از جریانهای مذهبی و عمق نارضایتی در طبقهی متوسط نداشت (۲۲ و ۲۶).
۴. سلب شهامت و شجاعت از مدیران کشور (روایت داریوش همایون)
داریوش همایون (وزیر اطلاعات و جهانگردی در دولت آموزگار) در تحلیلهای خود تأکید میکند که نظارت سختگیرانه و مداخلهگرانهی ساواک در انتصابات دولتی و دانشگاهی، بهتدریج فضای مدیریت کشور را به سمت حذف مدیران مستقل، صادق و جسور سوق داد. درنتیجهی این روند، مدیران کارآزموده و صاحب پرستیژ جای خود را به افراد ناکارآمد، ترسو و بلهقربانگو دادند که در بحران سال ۱۳۵۷ هیچکدام توانایی تصمیمگیری نداشتند (۲۳).
۵. خیانت از درون (روایت حسین فردوست)
ارتشبد حسین فردوست، دوست صمیمی شاه از دوران کودکی و قائممقام ساواک و رئیس “دفتر ویژهی اطلاعات” (نهادی موازی با ساواک و به تعبیری، نوعی “ساواک درون ساواک” که وظیفهاش جمعآوری اطلاعات از ساواک و دستگاههای مختلف، نظارت بر عملکرد نهادهای اطلاعاتی دیگر و ارائهی گزارشهای روزانهی محرمانه مستقیماً به شاه بود) در خاطرات خود ادعا میکند که برخی مقامات عالیرتبه، ازجمله خود او، تحت تأثیر سرویسهای اطلاعاتی خارجی، مانند KGB و MI۶ اطلاعات را دستکاری میکردند. او همچنین اعتراف میکند که گزارشها را با مداد مینوشت تا بتواند بهدلخواه، آنها را تغییر دهد و بدین گونه، زمینهی تفسیرهای متفاوت یا گمراهکننده برای تصمیمگیران فراهم میشده است. او فاش میکند که در ماههای منتهی به انقلاب، به ارتشبد عباس قرهباغی (رئیس ستاد ارتش در روزهای پایانی رژیم) دستور داده که با انقلابیون درگیر نشود. همین اقدامات باعث شد که فردوست برخلاف بسیاری از همطرازانش اعدام نشود و حتی پس از انقلاب در راهاندازی ساواک جدید (ساواما) به کار گرفته شود (۷).
۶. ناکارآمدی در روزهای بحران (روایت شاپور بختیار)
شاپور بختیار (آخرین نخستوزیر حکومت پهلوی) که خود طعم زندانهای ساواک را چشیده بود، در خاطرات و اظهارات خود از ناکارآمدی این سازمان در مواجهه با بحران انقلاب انتقاد میکند. به باور او، ساواک در مهار و کنترل مخالفان محدود، روشنفکران و فعالان دانشجویی تجربه و توانایی داشت، اما هنگامیکه با یک جنبش گستردهی مردمی و سراسری روبهرو شد، کارآمدی خود را از دست داد و نتوانست ارزیابی درستی از ابعاد بحران ارائه دهد یا راهبرد مؤثری برای مقابله با آن تدوین کند. از این منظر، ناتوانی ساواک در درک و مدیریت تحولات منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، یکی از نشانههای ضعف ساختاری این سازمان در سالهای پایانی حکومت پهلوی به شمار میرفت. (۲۴، ۲۵ و ۲۶).
۷. از نارضایتی هنرمندان و مدیران فرهنگی تا فشارهای امنیتی بر دفتر شهبانو (روایت فرح پهلوی)
فرح پهلوی بارها عملکرد ساواک را در مصاحبههای مختلف نقد کرده و ناکارآمدی آن را در وظایفش ابراز داشته است. بسیاری از هنرمندان، نویسندگان و مدیران فرهنگی که با نهادهای موردحمایت فرح همکاری میکردند، از نگاه امنیتی ساواک ناراضی بودند و در برخی موارد دفتر فرح نیز از این سختگیریها رضایت نداشت. حتی خود فرح پهلوی در مصاحبهای اذعان داشته که به دلیل فعالیتهای فرهنگیاش در مقام شهبانو گاه بهطور مستقیم و غیرمستقیم تحتفشار ساواک بوده است (۲۶ و ۲۷).
۸. گریز از مسئولیت و انتقاد از عملکرد ساواک (روایت شاه)
شاه در آخرین کتابش “پاسخ به تاریخ”، تلاش میکند بخشی از مسئولیت عملکرد ساواک را متوجهی دولتها و مدیران اجرایی، بهویژه امیرعباس هویدا و کابینهی او کند (۱۷). بااینحال، او از گزارشهای ساواک دربارهی فساد مالی برخی نخبگان و حتی اعضایی از خانوادهی سلطنتی خشمگین میشد و معتقد بود که این سازمان از حدود وظایف قانونی خود فراتر رفته و بیشازاندازه در امور شخصی و خصوصی افراد مداخله میکند (۷ و ۱۸).
جمعبندی
ساواک البته بهتنهایی علت فروپاشی رژیم پهلوی نبود، اما بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که این سازمان با ایجاد اختناق، قطع کانالهای اصلاح سیاسی، پنهانکردن واقعیتهای اجتماعی و تضعیف مشروعیت سیاسی رژیم، در شکلگیری شرایطی که انقلاب ۱۳۵۷ را ممکن ساخت، نقش مهمی داشت. بهبیاندیگر، ساواک در کوتاهمدت به تثبیت حکومت کمک کرد، اما در بلندمدت به بخشی از بحران ساختاری آن بدل شد. عملکرد این سازمان نهتنها بخشهایی از روشنفکران، دانشجویان و کنشگران سیاسی را به صف مخالفان حکومت کشاند، بلکه پای روحانیت، بازاریان و حتی گروههایی از مردم را که پیشتر، مخالفتی جدی با حکومت نداشتند، به میدان اعتراض گشود. افزون بر این، برخوردهای امنیتی با مخالفان سیاسی، در مواردی موجب افزایش همدلی عمومی با زندانیان سیاسی و نزدیکی برخی نیروهای غیرسیاسی به جریانهای مخالف شد. این ائتلاف گسترده، سلاح ساواک را در برابر تعداد بیشمار معترضان بیاثر کرد.
ساواک با ایجاد فضای رعب و وحشت، سرکوب سازمانمند و نقض گستردهی حقوق بشر، شکاف عمیقی میان مردم و حکومت ایجاد کرد و درعینحال، دسترسی حکومت به بازخوردهای واقعی جامعه را کاهش داد. درنتیجه، رژیم تصور میکرد جامعه آرام است، درحالیکه بخش مهمی از نارضایتی فقط سرکوبشده بود، نه حل. برخی صاحبنظران معتقدند محمدرضا پهلوی تا ماههای پایانی حکومت خود، ابعاد واقعی بحران و عمق نارضایتی عمومی را بهدرستی درک نکرده بود. حتی ساواک نیز در ماههای پاپانی حکومت پهلوی باوجود گستردگی تشکیلات و شبکهی اطلاعاتی نتوانست سرعت گسترش اعتراضات، نقش شبکههای مذهبی، نفوذ روحانیون و ظرفیت بسیج اجتماعی انقلاب را بهدرستی پیشبینی کند. این ناکامی برای سازمانی که وظیفهی اصلی آن گردآوری و تحلیل اطلاعات و پیشگیری وقایع بود، اهمیت ویژهای دارد.
از سوی دیگر، این سازمان در چارچوب سیاستهای کلان حکومت، در حذف سازمانها و احزاب و سرکوب جریانهای سیاسی ملی و میانهرو و روشنفکران و رسانههای منتقد و مستقل، و درنهایت، از بین بردن راهکارهای مسالمتآمیز و رادیکال کردن فضای جامعه نقش مؤثری داشت. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که این روند موجب مسدود شدن مجاری قانونی و مسالمتآمیز مشارکت سیاسی شد و زمینه را برای رادیکالتر شدن بخشی از مخالفان فراهم کرد. در چنین شرایطی، نیروهای انقلابی و مذهبی به رهبری روحالله خمینی توانستند جایگاه و نفوذ بیشتری در میان مخالفان حکومت به دست آورند و رهبری جنبش اعتراضی را در اختیار گیرند.
درمجموع، میتوان گفت ساواک که با هدف حفاظت از نظام سلطنتی تأسیسشده بود، در کنار مجموعهای از عوامل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، به یکی از عناصر مؤثر در فرسایش مشروعیت و اقتدار رژیم پهلوی تبدیل شد. بااینحال، تقریباً تمامی خاطرات و روایتهای مقامات بلندپایهی حکومت بر یک نکته اتفاقنظر دارند: شاه نقش نهایی و تعیینکننده در سیاست امنیتی داشت. شاه شخصاً گزارشهای امنیتی را مطالعه میکرد، به جزئیات امور علاقه نشان میداد و تصمیمهای مهم امنیتی بدون نظر او اتخاذ نمیشد. ازاینرو، ساواک را باید بخشی از ساختار شخصمحور حکومت پهلوی دانست، نه نهادی کاملاً مستقل از ارادهی شاه.
اینک، با این زمینهی تاریخی، در نگاهی دوباره به ماجرای رژهی پادشاهی خواهان با نماد ساواک، این پرسش مطرح میشود که هدف از انجام این رژه چه بوده است؟ تلاش برای تطهیر و قدسیسازی ساواک؟ مشروعیتبخشی به شکنجه و سرکوب و عادیسازی آن؟ ایجاد رعب و وحشت در میان اپوزیسیون منتقد و دگراندیش و یا نمایش اقتدار، پیش از به قدرت رسیدن؟ هرچه باشد، وقتی کسانی آن نماد را میپوشند و همچون نظامیان در خیابانها رژه میروند، فقط خاطرات نوستالژیک، اما تلخ آن دوران را زنده نمیکنند؛ فقط از سیاستهای شاه و عملکردهای ساواک پشتیبانی نمیکنند، بلکه آگاهانه و عامدانه نظام سرکوب، خفقان، شکنجه و ایجاد فضای رعب و وحشت را به بازگشت فرامیخوانند. در چنین بستری و در سایهی چنین اقدام و ذهنیتی، شعارهایی چون “ایران را پس میگیریم” و “... پهلوی برمیگرده” معنایی دیگر مییابند.
خرداد ۱۴۰۵
——————-
منابع
۱) انتقاد شاهزاده رضا پهلوی از رژههایی با نشان ساواک
۲) ساواک - ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
۳) SAVAK - Wikipedia
۴) یرواند آبراهامیان: ایران بین دو انقلاب. ۱۹۸۲
۵) کتابهایی که نباید چاپ میشدند! | تاریخ معاصر
۶) مسعود نقره کار: کانون نویسندگان ایران به روایت ساواک. ۱۳۸۲
۷) حسین فردوست: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (خاطرات حسین فردوست). ۱۳۷۰
۸) فریبرز سنجری: نگاهی به «چپ در ایران، به روایت اسناد ساواک”. ۱۳۸۱
۹) نامه سرگشاده نهضت آزادی ایران خطاب به «اعلیحضرت محمدرضا شاه پهلوی»، شورای مرکزی نهضت آزادی ایران
۱۰) نامهی سه نفر از سران جبهه ملی ایران به محمدرضا پهلوی در خرداد ۱۳۵۶ - ویکینبشته
۱۱) حمایت شاه از روحانیت و تولد جمهوری اسلامی زنستیز: asre-nou.net
۱۲) حسینیه ارشاد - ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
۱۳) محاکمه و اعدام خسرو گلسرخی - ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
۱۴) اعدام خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشیان؛ بخوان به نام گلسرخ در صحاری شب - BBC News فارسی
۱۵) ساواک فقط به شاه پاسخ میداد/ به درخواست شهید چمران، اسناد را نابود نکردیم
۱۶) پرویز ثابتی - ایران پدیا
۱۷) محمد رضا پهلوی: پاسخ به تاریخ. ۱۹۸۰
۱۸) SAVAK - Wikipedia
۱۹) اسدالله عَلَم: یادداشتهای عَلَم (۷۷ جلد). ۱۹۹۲
۲۰) علی امینی: خاطرات سیاسی علی امینی (تاریخ شفاهی ایران - هاروارد)
۲۱) عباس میلانی: شاه. ۲۰۱۱
۲۲) احمد میرفندرسکی: متن کامل مصاحبه (تاریخ شفاهی ایران - هاروارد)
۲۳) مصاحبه یا داریوش همایون (تاریخ شفاهی ایران - هاروارد)
۲۴) روایت دکتر شاپور بختیار از ساواک
۲۵) شاپور بختیار: خاطرات و یادداشتهای شاپور بختیار. مترجم: مهشید امیرشاهی. ۱۹۸۲
26) Farah Pahlavi: Letzte Kaiserin von Persien blickt zurück - WELT
27) https://tarikhema.org/contemporary/iranc/pahlavi/136474/
☑️ ممنون از آقای یزدانی بابت گردآوری و تنظیم منسجم اطلاعات در مورد ساواک و عواقب کارکرد آن. من موارد این گزارش را شخصا تجربه کردهام.
با احنرام، بهرام اقبال
☑️ در شرایطی که جمهوری اسلامی با سرکوب سیاسی، اعدامهای مستمر، بحران اقتصادی، سقوط ارزش پول ملی، گسترش فقر و تنشآفرینیهای منطقهای، و کوبیدن بر طبل جنگ، زندگی میلیونها ایرانی را به بنبست کشانده است، پرداختن به چنین مطالب یکسویه، کمسند و ایدئولوژیک چه گرهی از کار مردم باز میکند؟ نوشتن و خواندن متونی که بیش از آنکه به واقعیتهای تلخ امروز ایران بپردازند، درگیر تسویهحسابهای سیاسی با گذشتهاند، چه ارزشی برای جامعهای دارد که زیر بار فقر، ناامیدی و بیآیندگی در حال فرسایش است؟
اما در مورد خود مطلب:
بسیاری از مواردی که در مقاله بهعنوان «سرکوب» مطرح شده، در واقع در چارچوب وظیفه ذاتی یک سازمان اطلاعاتی در مقابله با تهدیدهای امنیتی، از گروههای مسلح چپ تا جریانهای افراطی و تروریستی قابل فهم است. نمیتوان کارکرد یک سرویس امنیتی را با معیارهای یک نظام سیاسی عادی سنجید و نتیجهگیری یکجانبه گرفت.
نویسنده در پایان میگوید ساواک تنها عامل سقوط رژیم پهلوی نبود، اما تمام مقاله در خدمت اثبات همین گزاره است. درست مثل کسی که بعد از صد صفحه متهم کردن یک نفر، در سطر آخر بنویسد: «البته دیگران هم بیتقصیر نبودند!» این دیگر بیطرفی نیست، تعارفِ آخرِ متن است.
سقوط حکومت پهلوی یک فاجعه به تمام معنا برای ایران، منطقه و جهان بود و کسانی که این فاجعه را درک نکردهاند، چهلوهفت سال پس از انقلاب هنوز در حال توجیه نتایج فاجعهباری هستند که پیش چشم همگان قرار دارد.
شهرام
☑️ آقای شهرام، تعصب پهلوی گرایانه را کنار بگذارید و لطفا اجاازه دهید پس از فاجعه جمهوری فاشیستی اسلامی فاشیسم تازهای بر کشور حاکم نشود. ما در برابر نسلهای آینده از هم اکنون باید مسئول و پاسخگو باشیم. شعار “مرگ بر سه مفسد ملا چپی مجاهد” که از دهان خانم یاسمین پیلوی بیرون آمد را نمیتوان بیاهمیت خواند و کوشید افکار را به بهانه اعدامها و فقر عمومی از اینگونه افکار فاشیستی منحرف کرد. لطفا مقاله اقای سعید سلامی در همین سایت ایران امروز را بخوانید و از کارنامه فاجعه بار اپوزیسیون خارج کشور از جمله رضا پهلوی آگاه شوید. امیدوارم همه ما عاقلتر شویم.
محسن
☑️ آقای محسن،
مشکل کسانی که «کینهٔ پهلوی» در سینه دارند این است که هر دفاعی از بخشی از کارنامهٔ پهلوی را فوراً با برچسبهایی مانند «فاشیسم» و «تعصب پهلویگرایانه» پاسخ میدهند. من دربارهٔ مقالهای صحبت کردم که سراسر بر گذشته متمرکز است و از واقعیت فاجعهبار امروز ایران غفلت میکند. شما هم به جای پاسخ به نقدهای مطرحشده، دوباره بحث را به اتهامزنی سیاسی بردهاید. اگر معیار قضاوت، نتایج حکومتها باشد، جمهوری اسلامی پس از چهلوهفت سال کارنامهای مردود و به قولی رفوزه شده دارد؛ کارنامهای از اعدام، سرکوب، فساد، فروپاشی اقتصادی، فرار میلیونها ایرانی، نابودی محیط زیست و انزوای بینالمللی. در مقابل، شما هنوز بزرگترین نگرانی خود را در شعار یا رفتار چند نفر در اپوزیسیون جستوجو میکنید.
هیچکس نباید از هیچ نوع استبدادی دفاع کند؛ اما واقعیت این است که بسیاری از کسانی که امروز با وسواس از خطر فرضی «فاشیسم پهلوی» سخن میگویند، در برابر فاشیسمِ واقعی و حاکم بر ایران یا سکوت کردهاند یا آن را به حاشیه راندهاند. مسئلهٔ اصلی امروز ایران جمهوری اسلامی است، نه جنگ بیپایان با حکومتی که نزدیک به نیم قرن پیش سقوط کرده است.
من نمیدانم چه کسی این وظیفهٔ پرخطیرِ مسئول و پاسخگو بودن در برابر نسلهای آینده را بر شانههای شما قرار داده است، اما اگر این رنج را بر خود روا داشتهاید، اتفاقاً یکی از سؤالهای آن نسل احتمالاً از شما این خواهد بود که وقتی ایران زیر بار اعدام، فقر، فساد و بحرانهای پیدرپی خم شده بود، چرا عدهای همچنان مشغول برگزاری دادگاه برای ساواکِ پنجاه سال پیش بودند؟
راستش برای من این جملهٔ شما از همهٔ بخشهای پاسختان عجیبتر بود: «به بهانهٔ اعدامها و فقر عمومی؟» حتماً شوخی میفرمایید.
«اعدامها و فقر عمومی» بهانه نیستند؛ واقعیت روزمرهٔ زندگی میلیونها ایرانیاند. نمیدانم چرا بعضیها دوست دارند سرشان را مانند کبک زیر برف کنند و واقعیتهای ایران را نبینند؛ کاری که بسیاری از گروههای چپ و اصلاحطلب در طول این چهلوهفت سال انجام دادهاند. وقتی در کشوری هر روز انسانها اعدام میشوند، ارزش پول ملی سقوط کرده، فقر و ناامیدی گسترش یافته و میلیونها نفر درگیر مشکلات معیشتی هستند، چگونه میتوان این مسائل را «بهانه» نامید؟ اگر قرار باشد توجه به اعدام، سرکوب و فقر، انحراف افکار عمومی محسوب شود، پس اساساً چه موضوعی شایستهٔ توجه است؟
چگونه میتوان این واقعیتهای تلخ و دردناک را نادیده گرفت، اما راهپیمایی عدهای با لباسی منقوش به نشان ساواک ــ سازمانی که حدود نیم قرن پیش منحل شده است ــ را زنگ خطری برای آیندهٔ ایران دانست؟ این دوستان ما، از چپ و راست، چنان قلمفرسایی میکنند و چنان از بازگشت فاشیسم سخن میگویند که گویی همهٔ امور در ایران برای بازگشت اپوزیسیون آماده است و فقط باید به فرودگاه رفت و رنج چند ساعت سفر را متقبل شد .اگر رمز سرنگونی این رژیم ددمنش را یافته و پرداختهاید، باید به شما تبریک گفت؛ چرا که ظاهراً به راهحلی دست یافتهاید که ترامپ، نتانیاهو و دهها دولت و نهاد بینالمللی نیز تاکنون از دستیابی به آن ناکام ماندهاند.
به نظر من این یک فقر معنوی و فکری است که بخشی از اصحاب قلم و اندیشه به آن مبتلا شدهاند؛ ناتوانی در ارائهٔ راهی نو و اندیشهای نو برای جامعهای مستأصل و درمانده. به جای اتحاد و همدلی با یکدیگر، در پی حذف و تخریب یکدیگرند. دوستان جمهوریخواه ما هر زمان فرصتی دست میدهد، سنگی هم به سوی «پهلوی» پرتاب میکنند؛ و جالب آنکه خود رضا پهلوی بارها از حق مردم برای انتخاب نظام جمهوری یا پادشاهی از طریق رأی آزاد دفاع کرده است. با چنین اپوزیسیونِ متفرق، ناهمگون و نامنسجم، رژیم ملایان همچنان بر اریکهٔ قدرت تکیه خواهد زد و بر بیعقلی ما خواهد خندید.
دربارهٔ جملهٔ «امیدوارم همه ما عاقلتر شویم» نیز کاملاً موافقم. عاقلتر شدن یعنی بهجای تکرار کلیشهها و برچسبهایی مانند «فاشیسم» و «پهلویگرایی»، نتایج واقعی حکومتها را با هم مقایسه کنیم. عاقلتر شدن یعنی پس از چهلوهفت سال، مسئولیت فاجعهای را که بر ایران گذشته بپذیریم و به جای محاکمهٔ دائمی گذشته، که صدها بار بهتر از امروز بوده است، دربارهٔ وضعیت امروز کشور پاسخگو باشیم. عاقلتر شدن یعنی دیدن واقعیتها، نه فرار از آنها.
شاید عاقلتر شدن، از همینجا آغاز شود: همانگونه که گفتهاند «گذشته در گذشته است». بگذارید بررسی کارنامهٔ پهلوی به یک موضوع آکادمیک در دانشگاههای آیندهٔ ایران تبدیل شود. امروز دشمن در خانه است و اولویت ما نیز باید همانجا باشد. در اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی ماه که به عنوان یکی از بزرگترین و خونینترین خیزشهای مردمی در تاریخ معاصر ایران شناخته شد و در جریان آن ملیونها شهروند در شهرهای مختلف به خیابانها آمدند تا صدای اعتراض بر حق خود را به گوش جهانیان برسانند، دژخیمان رژیم، هزاران معترض بیگناه را به خاک و خون کشاندند.
تشخیص تفاوت میان این دو معیار عاقل بودن ماست. یک خطر فرضی در آینده و یک فاجعهٔ واقعی که همین امروز میلیونها ایرانی با آن زندگی میکنند.
شهرام
☑️ آقای شهرام از اشاره به این گذاره درست شما که ” با چنین اپوزیسیونِ متفرق، ناهمگون و نامنسجم، رژیم ملایان همچنان بر اریکهٔ قدرت تکیه خواهد زد و بر بیعقلی ما خواهد خندید” سپاسگزارم اما لطفا تاکید بر لزوم گزیز از تفرقه برای خلاصی از فاشیسم اسلامی را نیز برای “رهبر ملی”تان ایمیل کنید تا دست از تمامیتخواهی بردارد و با کارشکنیهای همسر عزیزشان و مشاوران راست افراطیشان هم رویارویی کنند و بتوانند برای ایجاد یک اتحاد حداقلی با دیگران کنار آیند. اگر امروز با ساواکگرایی بخشی از پهلوی خواهان رویارویی نشود، چه تضمینی وجود دارد که فردای توهم آمیز شماری با پیشگامی “رهبر ملی” این نهاد سرکوبگر دوباره احیا نگردد؟! آیا بخشی از پهلوی خواهان که این بازی را در کنار رژه سیاه جامگان و باصطلاح گارد جاویدان براه انداختند این آدرس را به دیگران نمیدهند که در فردای سقوط جمهوری فاشیستی موجود که احتمالا بدست ما پهلوی خواهان خواهد افتاد به بهانه ” امنیت”، کمیته مشترک ساواک و شهربانی دوباره بازگشایی نخواهد شد و از هم اکنون زیپ دهان خود را بکشید و سکوتپیشگی را از هم اکنون تمرین کنید؟!
یک بار بسیاری از مردمان ایران فریب سخنان زیبای خمینی را خوردند و عکس او را در ماه دیدند این بار مار گزیده ها فریب وعدههای زیبندهای مانند این گزاره “خود رضا پهلوی بارها از حق مردم برای انتخاب نظام جمهوری یا پادشاهی از طریق رأی آزاد دفاع کرده است” را نخواهد خورد. آدم عاقل عمل افراد را نظاره میکند و فریب قول و قرارهای فریبنده را نمی خورد. این مشغله فکری است که امثال مرا وامی دارد که از فراز یک جریان راست افراطی با پشیبانی مالی فراوان (از یک منبع نامعلوم)، یک رسانه پر بیننده و دولت اسرائیل که برای نسلهای آینده برنامهریزی میکند، نگران باشد.
البته بی تردید مسبب اصلی فراز پهلویخواهی، جمهوری فاشیستی اسلامی است که با اعدامها، زندانی کردنها، ایجاد فقر گسترده، بجا گذاردن زمین سوخته و .... بسیاری از جوانان بقول شما درمانده و مستاصل و به باور من ناآگاه از تاریخ گذشته را به سوی بدیل تمامیت خواه رانده است. در عین حال از تمامیتخواهی میگریزم و کنشگری پهلویخواهان را به رسمیت شناخته، حق دمکراتیک آنان به شمار میآورم.
به امید روزهای بهتر در ایران، محسن
☑️ اپوزیسیون داریم و شبه اپوزیسیون. اپوزیسیون متشکل از کسانی است که با تمام وجود میخواهند از این نظام عبور کنند. شبه اپوزیسیون سال ۵۷ به «مشروعه»اش رسیده و دو خواسته بزرگش که سقوط نظام پهلوی و دشمنی با غرب/دموکراسی بوده برآورده شدهاند و میترسد این امتیازها را از دست بدهد. شبه اپوزیسیون محافظهکار شده و دلش نمیخواهد این وضعیت عوض شود اما حکومت اسلامی آنقدر تبهکار است که جرات نمیکند رک و راست بگوید که نظام و شرایط کنونی را به تغییر ترجیح میدهد.
منظورم نویسنده این مقاله نیست چون او را آنقدر نمیشناسم که به خودم اجازهی داوری بدهم. ممکن است انگیزه او خیلی خوب و خیرخواهانه باشد.
با این باور که بخش داخلی اداره امنیت دچار اشتباههای جدی شد هیچ مخالفتی ندارم. فقط این را میگویم که به عنوان یک مخالف نظام اسلامی که وضعیت کنونی را غیرقابل پذیرش میداند و در این مورد هیچ عذری را نمیپذیرد این آبسسیون لگام گسیخته و کینهی کنترل ناپذیر نسبت به نظام پیشین بنظر من بسیار خارج از اندازه و افراطی میآید.
آنچه که میدانم این است که شبه اپوزیسیون یک ذرهبین جادویی دارد که گاهی مثل تلسکوپ عمل میکند و دایم یا روی وضع ۵۰-۶۰ سال پیش زوم میکند یا مثل فالبینها از آیندهی فاشیستی خبر میدهد. اما چنین ذرهبینی با این تواناییهای اعجابآور از دیدن فاشیسم مذهبی حی و حاضر که خاورمیانه و زندگی صدها میلیون آدم را در طول نیم قرن به آتش کشیده عاجز است.
یوسف جاویدان
☑️ معلوم نیست چرا عدهای حساسیت از نقد رژیم گذشته و عملکرد دم و دستگاهش دارند مثل عده ای که از شنیدن تمامیت ارضی تنشان کهیر میزند. بذارید هر کس حرف خود را بزند و جواب به محتوای موضوع مورد بحث با چسب زدن بر دهان تفاوت دارد. گفتگوی طرفداران جریانهای مختلف با این بر چسب زدنها به همدیگر و نیتخوانی اتلاف وقت و عمیقتر کردن گودال فاصلههاست و بر همه چیز از همانجا که آغاز شد قفل میزند. بعضی از فعالین سیاسی در کنار نقد بیامان خود از رژیم و نظامیان حاکم به انحراف یا خطر راستگرایی در جبهه مخالفین نظام هم میپردازند. این کجایش اشکال دارد که این همه برخوردهای واکنشی را موجب میشود؟
حساب کسانی که با انتقاد از پادشاهیخواهان و محکوم کردنهای یکطرفه علنا یا شرمگینانه به دفاع از رژیم میپردازند جداست. بخشی از ملیون و لیبرالها و جمهوری خواهان توده گزیده و چپهای شرقزده و اصلاحطلبان همجوارشان برای پنهان کردن نوازش زیرکانهشان چند تا فحش هم به رژیم میدهند و از این طریق اجاق مخالف بودن خود را گرم میکنند. ولی لزومی ندارد که دهان همه را که گاه به پهلویها میپردازند و میگویند بالا چشمتان ابرو است، قفل بزنید. نقد جریان پهلوی برای پالایش آن و جلوگیری از انحراف در راه درست مبارزه پیش رو وظیفه هر فعال سیاسی وطن دوست است.
با احترام سالاری
☑️ آقای سالاری گرامی
شما با دفاع از آزادی بیان شروع میکنید و بعد کسانی که از حق شهروندی خود استفاده کردند و نظرشان را نوشتند متهم میکنید میخواهند جلوی آزادی بیان دیگران را بگیرند. با همین استدلال میشود خود شما را متهم کرد که میخواهید با زبان تند و برچسبهایی مانند «کهیر زدن» جلوی آزادی من و دیگری را بگیرید. پیشنهاد میکنم مقاله «ارجِ نقد و نقدِ نقد» را روی همین سایت مطالعه بفرمایید. مسأله آنجا بطور مفصل توضیح داده شده.
ارادتمند، یوسف جاویدان
☑️ جناب یوسف جاویدان، اگر با دقت و حوصله چند جمله مرا دوباره بخوانید خواهی دید که حرفم این است که محتوای نوشته یا موضوع مورد نقد قرار گیرد، همین. اگر احساس میکنید با این چند جمله جلوی آزادی شما و دیگران برای اظهار نظر گرفتم عذرم را بپذیرید. در ضمن به عنوان یکی از طرفداران رضا پهلوی، بد نیست اگر رک و راست و آشکار از این جریان دفاع کرده و مزیت و احیاناً اشکالاتش را هم تشریح کنید. با کمال میل آن مقاله شما را خواهم خواند.
موفق باشید سالاری
☑️ آقای سالاری عزیز و ارجمند
نوشتید «اگر با دقت و حوصله چند جمله مرا دوباره بخوانید خواهی دید که حرفم این است که محتوای نوشته یا موضوع مورد نقد قرار گیرد، همین.»
من نوشته شما را با دقت و حوصله خواندم و «همین» که نوشتید نبود. در آن کلمههایی مانند «کهیر زدن» و این اتهام و نیتخوانی که با نوشتن نظرتان «میخواهید قفل بر دهانها بزنید» را هم دیدم.
من از شما عذر میخواهم، قصد من کش دادن این بحث نیست ولی گمانم مدتی طول میکشد تا محتوای مقاله «ارجِ نقد و نقدِ نقد» جا بیافتد و ناچارم این نکته را بنویسم. در دستکم چند جا روی همین سایت ضمن صحبت به دیگران نوشتم «نقد کردن حق شماست» و باز یک هموطن همین برخورد شما را داشت و وقتی نظرم را در جایی گفتم ایشان گفت که من چون نظرم را گفتم این برابر است با جلوی حرف دیگری را گرفتن یا دیگری را از اظهار نظر باز داشتن. چیزی با این مضمون. تکرار این اتهام از سوی کاربران همین سایت باعث شد آن مقاله را در مورد نقد بنویسم.
شما منتظر مقاله من در مورد پهلوی نباشید محبت کنید همان مقاله نقد را با دقت بخوانید که عاجلتر است.
جواب شما برای من قانع کننده نیست. هر چقدر هم تفکیک کنید و با احتیاط حرف بزنید حرف آخر این نوع استدلال این است که چرا حرفت را زدی. جان کلام شما در این اتهام است که نوشتید میخواهید بر «دهانها قفل بزنید».
روی اینکه «چرا حرفت را زدی» و این ادعا که «تو نظرت را گفتی و این برابر است با زیر پا گذاشتن آزادی بیان من» یا برابر است با «قفل زدن بر دهان من» نمیتوان هیچ گونه مانور داد.
یاد بگیریم که این استدلال ناقص و نادرست است و آن را کنار بگذاریم.
شما هزار بار دیگر هم که مرا متهم کنید که «چون تو حرف زدی آزادی بیان من خدشه دار شده» نه من و نه دیگران را نمیتوانید قانع کنید. و هر چقدر هم که این حرف را سعی کنید با ظرافت بگویید جواب من این خواهد بود که اگر مخالفت من برابر است با جلوی آزادی بیان شما را گرفتن پس شما هم با مخالفت میخواهید جلوی آزادی بیان من را بگیرید و «بر دهان من قفل بزنید.» شکست این استدلال ناقص در خودش نهفته.
خط استدلالی دیگری بجویید.
با سلام و احترام به شما، یوسف جاویدان
☑️ آقای یوسف جاویدان، مقاله مورد نظرتان راجع به نقد را خواندم، حرفهای درست و بدیهیای که همه در حرف آن را قبول دارند. ولی یک نوع نقد هم هست که با فضا سازی و در سایه به موضوعی میپردازد و بدین طریق با دود “نقد” بر حقیقت پرده استتار میکشد. به عنوان مثال شما در کامنت خود زیر این مقاله با “منظورم نویسنده این مقاله نیست....” در ادامه نقدتان با آوردن این جملات “شبه اپوزیسیون یک ذرهبین جادویی” و یا “فالبینها از آیندهی فاشیستی” دقیقا به نویسنده مقاله برخورد میکنید که عملکرد ساواک را “زیر ذره بین” برد و در انتها هم به قول شما با “فالبینی” مقاله را با “بلکه آگاهانه و عامدانه نظام سرکوب، خفقان، شکنجه و ایجاد فضای رعب و وحشت را به بازگشت فرامیخوانند” به پایان رساند. شما اخیرا با کامنتهای خود گاهی در سایه حرفتان را میزنید و این با روشی که راجع به نقد نوشتید همخوانی ندارد. من با هیستری پهلویستیزی از سوی برخی از جریانات و اشخاص سیاسی مخالفم و نقد آن را اگر به پیشبرد مبارزه پیش رو کمک رساند خالی از اشکال میبینم و مقدس بودن سوژه مورد نقد و حساسیت نسبت به آن را روا نمیدانم. ولی بیبرو برگرد اولویت مقابله با نظام حاکم است. در ضمن نقد دوران پهلوی فقط شامل خاندان آن نمیشود همه جریانها و فعالین سیاسیای که در ایجاد و تحکیم فاجعه ۵۷ نقش داشتند باید قبل از به دست گرفتن جوال دوز یک سوزن هم به خود بزنند.
با احترام سالاری
☑️ آقای یوسف جاویدان گرامی سخت خواهد بود با این نازک دلی ها در دیالوگ شرکت کردن و روی چند کلمه و مثال که در ادبیات ژورنالیستی مرسوم است مانور دادن و ناخود آگاه مغلطه کردن و کش دادن به چیزی که اصلا موضوع بحث نیست. بهتر است همین جا ختمش کنیم چون چیزی از آن عاید کسی نمیشود بجز سؤتفاهم و گرفتن وقت خوانندگان.
با احترام سالاری
☑️ قصد ورود مجدد به این بحث را نداشتم، اما خواندن چند کامنت آخر و نیز سعهٔ صدر سردبیر محترم ایران امروز مرا بر آن داشت که این چند سطر را اضافه کنم.
مطلب اول: در زبان انگلیسی واژهای وجود دارد به نام patronizing؛ یعنی سخن گفتن از موضع دانای کل؛ حالتی که در آن فرد نگاهی قیممآبانه و از بالا به پایین به مخاطب دارد.
دستکم در بخشهایی از نوشتهٔ آقای سالاری، چنین لحنی دیده میشود که ممکن است برای برخی خوانندگان نیز همینگونه تلقی شود.
ایشان به جای آنکه بهروشنی مشخص کنند مخاطب نقدشان چه کسی است و دقیقاً با کدام بخش از استدلالها مخالفت دارند، با کلیگویی و تعمیم دادن، بحث را از محور اصلی دور میکنند. در این میان، به جای پاسخ به استدلالها، از تعابیری مانند «کسانی که تنشان کهیر میزند» استفاده میشود، که نوعی فشار روانی نیز در آن قابل تشخیص است، و آنگاه که کم میآورند، کاسه و کوزه را بر سر «نازکدلیها» میشکنند. این شیوه، به جای روشن کردن اختلافنظرها، بیشتر به داوری دربارهٔ مخاطب میپردازد تا نقد محتوا.
مطلب دوم: وقتی گفته میشود «عدهای» نسبت به نقد رژیم گذشته و عملکرد دمودستگاه آن حساسیت دارند، این «عدهای» دقیقاً چه کسانی هستند؟ آقای محسن؟ آقای یوسف جاویدان؟ یا منِ نوعی؟ اگر مخاطب مشخص است، بهتر است صریح بیان شود تا از ابهام و سوءبرداشت جلوگیری شود. در تمام این نوشتهها و متنها، یک ایما و اشاره یا جملهای وجود ندارد که نشان دهد که قصد ما قفل زدن بر دهان کسانی بوده که در کار نقد پهلویها بودهاند.
تا آنجا که به نوشتهٔ من مربوط میشود، استدلال من روشن است:
در شرایط فعلی ایران، اولویت دادن به تسویهحساب با گذشته و غفلت از بحرانهای امروز، مسئلهدار است و عملاً نیز گرهی از مشکلات بیشمار کشور نمیگشاید. من دربارهٔ اولویتها صحبت کردهام، اما شما بحث را به حوزهٔ حق نقد منتقل کردهاید. این دو گزاره اساساً یکی نیستند.
مطلب سوم: شما میفرمایید «برچسبزنی و نیتخوانی نکنیم»، اما خودتان دقیقاً همان چیزی را انجام میدهید که دیگران را از آن برحذر میدارید. اصطلاحاتی مانند «تودهگزیدهها»، «چپهای شرقزده» و «اصلاحطلبان همجوارشان» نیز دقیقاً در همین چارچوب قابل ارزیابیاند.
مطلب چهارم: مهمترین پرسش همچنان بیپاسخ مانده است. در تمام متن شما، پاسخ روشنی به این پرسش داده نشده است: چرا در شرایطی که جمهوری اسلامی هر روز بحران تازهای تولید میکند، بخش قابل توجهی از انرژی سیاسی صرف نقد و مقابله با پهلویِ مربوط به نیم قرن پیش میشود؟
شما صرفاً میگویید: «نقد پهلوی لازم است.» اما مسئله اینجاست: با چه میزان؟ با چه اولویتی؟ و در مقایسه با چه خطراتی؟ این بخش همچنان روشن نشده است.
در پایان، اگر بخواهم جمعبندیای از آنچه تاکنون گفته شده ارائه کنم و در عین حال از نکات مثبت نوشتهٔ آقای یوسف جاویدان نیز بهره ببرم، میتوان گفت:
۱) بهتر است از کلیگویی پرهیز شود و تمرکز بر متن مشخص باشد.
۲) میان نقد و آزادی بیان تفکیک روشنتری قائل شویم.
۳) لحن محترمانه حفظ شود و از برخوردهای قیممآبانه پرهیز گردد.
۴) و در نهایت، بپذیریم که اگر استدلالی ناقص یا نادرست است، باید کنار گذاشته شود.
با احترام شهرام
☑️ آقای شهرام، خیلی مشخص است حساسیت کسانی که به این مقاله واکنشی منفی نشان دادند و به جای نقد مقاله و موضوع پرداخته شده به اولویتها و مسائل مانند “درگیر تسویهحسابهای” و ... پرداختند. البته خود شما هم وسوسه شده و نوکی به گذشته زدید: مبارزه با “گروههای مسلح چپ تا جریانهای افراطی و تروریستی” که باید گفت با شکنجه کردن انسان و تیر باران بدون محاکمه و محرومیت از حق دفاع عادلانه در دادگاهی علنی فرق دارد و فراموش میکنید که بنویسید اگر این گروهها قانون کشور را نقض کردند. خود پادشاه که زیر قانون اساسی زد.
من شکی در درایت خوانندگان و شما برای دیدن اینکه مخاطبم چه کسانی هستند ندارم. اولویت را هم نشان دادم و جمله “بخشی از ملیون و لیبرالها و جمهوری خواهان توده گزیده و چپهای شرقزده و اصلاحطلبان” هم برچسب نیست و در ارتباط با افراد و گروهای مشخصی اطلاق می شود. آنها را میتوانید در سایت ملیون، ایران لیبرال و اکثریت و... خیلی راحت پیدا کنید. که قصدشان از زدن جریان و خاندان پهلوی تقویت موضع “ضد امپریالیستی” رژیم حاکم است و حمایت از “انقلاب درخشانشان”.
سوال اصلی شما هم جوابش در متن هست با حوصله اگر بخوانید. نقد جریان پهلوی برای جلوگیری از راست افراطی و انحراف مبارز مردم که انگار طرفداران پهلوی از کنارش راحت میگذرند، و تقویت دمکراسی ضروری است ولی اولویت مبارزه بر علیه رژیم و چاره جویی برای برون رفتن از بحرانی که مردم و کشورمان را فراگرفته است، میباشد که آن اولویت هم قید شد. اصولا این واکنشها چیزی نیست جز طرفداری از جریان پهلوی در سایه. “اولویت” و مخلفاتش هم سپری است برای جلوگیری از انتقاد به آن. پرداختن به نکات دیگر ضرورتی ندارد و اتلاف وقت هست، خود خوانندگان قضاوت خواهند کرد.
با تشکر از صبر و حوصله دوستان ایران امروز و با احترام سالاری
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
تاریخ معاصر: در حکومت نازیها هر جا که پای یهود به میان میآمد، بسیاری از افراد زیرسن قانونی هم همکاری میکردند. اکنون پژوهشی درباره آنها منتشر شده است.
مقدمه مترجم: هشتاد سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، هنوز زوایای پنهان بسیاری از زندگی روزمره در «رایش سوم» باقی مانده است. یکی از تلخترین و کمتر گفتهشدهترین این زوایا، نقش کودکان و نوجوانان در جنایتهای نظام نازی است. هفتهنامه آلمانی اشپیگل در شماره اخیر خود، با استناد به پژوهشی تازه از فرانک بایور، مورخ برجسته هولوکاست، به سراغ این نسل رفته است؛ نسلی که از کودکی ایدئولوژی نژادی هیتلر را با شیر مادر آشامید و در جنایتهای یهودستیزانه – از سنگباران کردن مغازهها تا تخریب کنیسهها و حتی همراهی کاروانهای تبعید – نقشی فعال ایفا کرد. مقاله اشپیگل با روایتی تکاندهنده از فرانتس فویمان، نویسنده آینده آلمان شرقی، آغاز میشود: نوجوانی ۱۶ ساله که در شب شیشههای شکسته، در میان جمعیت خروشان، با چماق به شیشههای مغازه یهودیان میکوبد و از این کار لذت میبرد. اما پرسش اصلی مقاله جای دیگری است: آیا این نوجوانان «قربانی» رژیم نازی بودند یا «عامل» جنایتهای آن؟ آیا میتوان یک کودک ۱۲ ساله را «جنایتکار» نامید؟ و چرا آلمان پس از جنگ ترجیح داد این نسل را «دزدیدهشده» بنامد، نه «همدست»؟
پاسخ بایور پیچیده و دوسویه است: «طبیعتاً این کودکان و نوجوانان قربانی بودند، اما نه فقط قربانی.» او نشان میدهد که چگونه لذت قدرت، فشار گروه همسالان، و تأییدطلبی از سوی والدین و معلمان، نوجوانان عادی را به آزارگرانی بیرحم تبدیل کرد. در مقابل، صدای قربانیان – دانشآموزان یهودی که ناگهان از همکلاسیهای بازیگوش به «خوکهای سیرخوار» تبدیل شدند – کمتر شنیده شده است.
اما آنچه این مقاله را از یک گزارش تاریخی صرف فراتر میبرد، جهانی بودن پدیدهای است که روایت میکند. آلمان نازی تنها نمونه بهکارگیری نوجوانان در خشونتهای جمعی نیست. در کامبوج، خمرهای سرخ تحت رهبری پول پوت، دهها هزار نوجوان را – که برخی کمتر از ۱۴ سال داشتند – به عنوان «جوخههای انقلابی» سازماندهی کردند؛ نوجوانانی که زندانیان اردوگاه توئول اسلنگ را شکنجه میدادند و هزاران نفر را در کشتارگاههای چنائک به قتل رساندند. در رواندا، گروههای جوانان هوتو تحت نام «اینتراهاوه» (Interahamwe) – به معنای «کسانی که با هم حمله میکنند» – در نسلکشی ۱۹۹۴ دستکم ۸۰۰ هزار نفر را با قمه سلاخی کردند. در سیرالئون و لیبریا، فرماندهان شورشی هزاران کودک را با تزریق مواد مخدر به «سربازان کودک» تبدیل کردند که از کشتن لذت میبردند. نزدیکتر به خانه، در سوریه، عراق و افغانستان نیز گروههای تندرو بارها نوجوانان را برای حملات انتحاری و اعدامهای دستهجمعی استخدام کردهاند.
وجهِ مشترک همه این موارد – از آلمان ۱۹۳۸ تا کامبوج ۱۹۷۵ تا رواندا ۱۹۹۴ – شگفتآور است: نوجوانان به دلیل خامی عاطفی، نیاز شدید به تعلق گروهی، شور آرمانخواهی، و ناتوانی در پیشبینی پیامدهای اخلاقی اعمالشان، همواره هدف آسان جذبکنندگان ایدئولوژیهای خشونتآمیز بودهاند. ایدئولوژیهایی که «دشمن» را موجودی بیارزش و «کشتن» را وظیفهای مقدس جا میزنند. مقاله اشپیگل بیآنکه این مقایسه را صریحاً انجام دهد، دریچهای به این پرسش جهانشمول میگشاید: آیا میتوان از نوجوانی که در چنین ساختاری پرورش یافته انتظار مقاومت داشت؟ و مرز «قربانی» و «عامل» از کجا میگذرد؟
ترجمهای که در پی میآید، روایت کامل این مقاله تأملبرانگیز اشپیگل است. خواندن آن به همه کسانی که به «تاریخ خشونت جمعی»، «روانشناسی همدستی» و «آسیبشناسی رژیمهای تمامیتخواه» علاقه دارند، توصیه میشود – خاصه در جهان امروز که هنوز – و شاید همیشه – نوجوانان در خط مقدم جنایتهای جمعی جای دارند.
فرانتس فومان (Franz Fühmann) – شانزده ساله، نازیِ متعصب – در ۱۰ نوامبر ۱۹۳۸ در شهر رایشنبرگ (Reichenberg) که نام امروزیاش لیبرس (Liberec) است و در جمهوری چک قرار دارد، در میان جمعیتی خروشان ایستاده و به خانه روبهرو خیره شده بود. ناگهان پنجرهای باز شد و فریادهای بلند و وحشیانه جمعیت به هوا رفت: «در پنجره ازدحام بود، ناگهان طنابی به چارچوب پنجره بسته شد؛ بیمقدمه از شیروانی تودههای دود غلیظ برخاست؛ یک حلقه طناب، یک سر انسان، و میدان پر از فریاد شد، بر چارچوب پنجره جسدی در حال تاب خوردن دیده میشد، و ما فریادکنان به سمت آن خانه دویدیم و در میان آن غریو، صدای خرد شدن شیشه به گوش میرسید.»
فومان همراه با گروهی از اوباش نازی در جریان کشتارهای نوامبر [۹ تا ۱۰ نوامبر ۲۹۳۸ معروف به پوگروم شب شیشههای شکسته. مترحم] به شکار یهودیان پرداخت و مغازههای آنها را غارت و ویران کرد: «ما دیوانهوار به شیشههای در حال خرد شدن میکوبیم، خاموش، لجوج، تا حد فرسودگی؛ نمیدانم چماقها را از کجا آوردیم، ناگهان همه چماق به دست داشتیم، هر جا را که بنگری شیشه باران است، تکههای شیشه زیر چکمهها خرد میشود، چهره خود را در آینههای خردشده میبینم.»
فویمان (۱۹۲۲ تا ۱۹۸۴) بعدها به نویسندهای برجسته در آلمان شرقی (دوران جمهوری دموکراتیک آلمان) تبدیل شد – او از جمله معدود کسانی بود که آشکارا از همکاری اولیه خود در «رایش سوم» در متنی خاطرهگونه در سال ۱۹۸۲ گزارش داد.
مورخ فرانک بایور (Frank Bajohr) به افرادی مانند فویمان که از کودکی ایدئولوژی نازیها را با تمام وجود استشمام کرده بودند و در شکار هر کسی که در آن ایدئولوژی بیارزش تلقی میشد، (به ویژه یهودیان) شرکت میکردند، «کودکان جنایتکار» میگوید. بایور یکی از کارشناسان برجسته آلمانی هولوکاست است؛ او اکنون نخستین پژوهش خود را در این زمینه ارائه کرده و برای آن، یادداشتهای روزانه، خاطرات، گزارشهای داخلی دستگاههای نازی و پروندههای تحقیقاتی آنها را بررسی و تحلیل کرده است. این مقاله طی روزهای آینده در «نشریه مطالعات تاریخ» (Zeitschrift für Geschichtswissenschaft) منتشر میشود.

این پژوهش همچون وقایعنگاری از پستی و فرومایگی خوانده میشود. در آن روایت شده که چگونه یهودیان با شور و اشتیاق کودکانه و ذوق جوانی کتک خوردند، تحقیر شدند، لو رفتند، گورستانهایشان هتک حرمت شد، مغازههایشان غارت گردید و کنیسههایشان آسیب دید. گاه حتی برخی از مقامات گشتاپوی بدنام هم این کارها را زیاده روی نامیدند، مثلاً در ناحیه اداری اشتتین (Regierungsbezirk Stettin). آنها در ماه مه ۱۹۳۵ به جوانان اشتتین «به شدیدترین وجه» اخطار دادند و علت آن این بود که مغازههای یهودیان آلمانی را تخریب کرده بودند، و حتی یکی از آن جوانها را «به دلیل فعالیت تحریکآمیز و برهم زننده نظم» به عنوان بازداشت پیشگیرانه توقیف کردند. اما این مأموران گشتاپو به فکر قربانیان نبودند، بلکه به نوشته بایور نگرانی آنها بیشتر این بود که «رفتار دانشآموزان مدرسهای که فریادکشان دست به اقدامات یهودستیزانه میزنند، جنبهای غیرجدی و کارناوالی به خود میگیرد».
آلمان در دهه ۱۹۳۰ جامعهای جوان بود، قابل مقایسه با تونس امروزی. یک چهارم جمعیت زیر ۱۵ سال سن داشتند. یهودیان و یا کسانی که نازیها به دلیل اصل و نسبشان آنها را چنین اعلام میکردند، با حدود ۵۰۰ هزار نفر، اقلیتی کوچک را تشکیل میدادند. کارشناسان تعداد دانشآموزان یهودی را در سال ۱۹۳۳ تنها حدود ۶۰ هزار نفر تخمین میزنند.
بسیاری از آنها به قدرت رسیدن نازیها را نقطه عطفی عمیق در کلاسهای درس خود تجربه کردند. «به خانه همدیگر میرفتیم، بازی میکردیم و درس میخواندیم. ناگهان همه چیز تمام شد. وقتی صبح به کلاس میآمدم، از بوی من بینیشان را میگرفتند: این چه بویی است؟ – آهان، آن خوک یهودی که همیشه سیر میخورد»، این را ایلزه اوپنهایم (Ilse Oppenheim)، که تا سال ۱۹۳۵ به مدرسه مالویدا فون مایزنبوگ (امروزه مدرسه هاینریش شوتس) در کاسل میرفت و سپس خود را با رفتن به فلسطین نجات داد و نام آجالا زیلبر (Ajalah Silber) را برگزید، سالها بعد روایت کرد.
به گفته مورخ بایور، تحقیر شدن با شعرها و آهنگهای تمسخرآمیز «تقریباً جزئی از زندگی روزمره» دانشآموزان یهودی بود. مثلاً در کلاسی در برلین با پسران دوازدهساله که در گردش مدرسه این آهنگ را سر دادند: «دو یهودی روزی در رودخانه حمام میکردند، چون هر خوکی گاهی باید حمام کند. یکی از آن دو غرق شد. در مورد دیگری، امیدواریم که همین طور شود.»
راه مدرسه بدین ترتیب به یک دویدن روزانه از میان تیراندازان تبدیل شده بود. پسرها معمولاً در گروههای کوچک به دانشآموزان یهودی حمله میکردند، کیفهای مدرسه را زیر و رو میکردند، ساعت و خودنویس میدزدیدند و دیگران را کتک میزدند تا خونین شوند. در حالی که به نظر میرسد دخترها – بر اساس خاطرات بازماندگان – بیشتر به صورت فردی عمل میکردند.
بایور مثلاً داستان دختر یهودی روت هرمس از مونشنگلادباخ را روایت میکند. پدرش در یکی از آخرین روزهای مدرسه پیش از تعطیلات تابستانی یک سکه برای بستنی فروشی به او داده بود. اما اینگرید، دختر همسایه، روت را در صف شناسایی کرد: «کوله پشتی مرا از روی سینهام میکند. ”یهودیهای دماغکج اینجا بستنی نمیگیرند“، فریاد میزند و مشتی به دماغم میکوبد. بچههای دیگر جیغ میکشند. از مغازه بیرون میزنم، فقط در خانه آرام میشوم.»
جوانان آشکارا از برتری خود لذت میبردند، چنان که یکی از آنها پس از ۱۹۴۵ اعتراف کرد: «احساس فوقالعادهای بود که با یک دسته از لشکر جوانان هیتلر به سمت مغازههای یهودی برویم، آهنگهای یهودستیزانه بخوانیم، فریاد بزنیم ”یهودیها بیرون“… آن شور و شوقی که در ما برمیخاست وقتی یهودیان به گریه میافتادند و مغازهها را با ترس میبستند، فوقالعاده بود.»
کودکان و نوجوانان «رایش سوم» بعدها در بزرگسالی در جمهوری فدرال آلمان بازنگری و بررسی گذشتهی تاریخی ناسیونالسوسیالیسم را پیش بردند. آنها معمولاً قربانیان رژیم هیتلر محسوب میشوند، چون رژیم شر را به دوران کودکی بیگناهشان آورد. از «کودکی دزدیده شده» یا «نسل فریبخورده» صحبت میشود. بایور این دیدگاه را رد نمیکند، اما میخواهد آن را تکمیل کند: «طبیعتاً این کودکان و نوجوانان قربانی بودند، اما نه فقط قربانی.»
این مورخ اشاره میکند که روایت بیگناهی کودکان و نوجوانان نیز به کار مبرا دانستن آنها از هر گونه مسئولیتی میآمد. بزرگسالان پس از ۱۹۴۵ تنها در صورتی میتوانستند ادعای دفاعی «من کاری نکردم» را حفظ کنند که همان وضعیت در مورد فرزندانشان هم صادق بود. بایور استدلال میکند که خودانگاره «جامعه بیگناه» در بیگناهی کودکان بازتاب مییافت.
این موضوع بستر و زمینه (Terrain) دشواری است. امروزه کودکان بهطور کلی ناتوان از تشخیص مسئولیت اخلاقی محسوب میشوند، زیرا نمیتوانند به طور کامل نادرستی و پیامدهای اعمال خود را درک کنند. حتی نوجوانان نیز از نظر کیفری تنها تا حدی مسئول شناخته میشوند. آیا میتوان در فضای پیش از هولوکاست از «کودکان جنایتکار» (به تعبیر بایور) سخن گفت؟ یا آنها تنها عروسکهای خیمهشببازی بودند که توسط والدین، مدرسه و سازمانهای جوانان نازی مورد تلقین و شستشوی مغزی قرار گرفته بودند – یعنی به عبارتی جنایتکارانی بدون هیچ گونه نقشی از سوی خود؟
بایور صراحتاً از «تأثیر دائمی تبلیغات ناسیونالسوسیالیستی» یاد میکند که بدون آن، اعمال خشونتآمیز «به سختی ممکن میبود»: او از معلمی روایت میکند که شاگردانش را تحریک میکرد به گاریهای اسبی یهودیان آلمانی سنگ بزنند و خودش هم در این کار شرکت میکرد.

او «خشونت سازمانیافته» لشکر جوانان هیتلر و اتحادیه دختران آلمان را توصیف میکند – سازمانهایی که برای نوجوانان ۱۴ تا ۱۸ ساله در دسترس بودند – مانند نمونهای که پس از به اصطلاح «الحاق اتریش» (Anschluss Österreichs) در وین، یهودیان را مجبور میکردند با برس پیادهروها را بشویند.
او از یک شاهد عینی نقل میکوید که مادری را در حال انتظار مقابل یک مغازه کفش غارتشده در خیابان اینوالیدناشتراسه برلین مشاهده کرد. پسر حدود هشت سالهاش دو کفش از مغازه برای مادر آورد، اما هر دو کفش چپ بود: «احمق!» مادر با پرخاش به او گفت، «بلافاصله برو عقب و کفش راست را پیدا کن.»
اما بایور، دستکم در مورد آزار و اذیت کودکان یهودی، «وجه انگیزه شخصی» را نیز در جنایتکاران همسال میبیند. زیرا چنین رفتاری که امروزه آن را قلدری (Mobbing) مینامند اعتماد به نفس جنایتکاران را تقویت میکرد، جایگاهی پذیرفتهشده در گروه مربوطه برایشان تضمین مینمود و «احساس قدرت پیروزمندانهای» را نسبت به قربانیان به آنها منتقل میکرد.
جوامع یهودی و اعضای آنها نمیتوانستند روی حمایت دولت حساب کنند، همانطور که یک پرونده ویژه تماشایی از خشونت جوانان نشان میدهد، یعنی همان پروندهای که خود هیتلر در آن دخالت کرد. در شب ۳۰ نوامبر ۱۹۳۴، سه دانشآموز دبیرستانی و یک نوجوان ۱۶ ساله که به گفته پروندهها بیکار بود، یک بمب دستساز در کنیسه شهر آهاوس (Ahaus) در وستفالن منفجر کردند. صندوق مقدس تورات ویران شد و اثاثیه داخلی آسیب دید. عاملان به زودی دستگیر شدند. هر چهار نفر پیش از به قدرت رسیدن هیتلر در ۱۹۳۳ به اتحادیه دانشآموزان ناسیونالسوسیالیست تعلق داشتند. رهبری لشکر جوانان هیتلر در وستفالن آنها را «نخبگان حقیقی ایده انقلابی و جوانان انقلابی ما» ستود. اما دادستان ارشد دادگاه منطقهای مونستر میخواست آنها را محاکمه کند. این حقوقدان استدلال میکرد که در غیر این صورت «خطر جدی وجود دارد که نسلی از جوانان ناسیونالسوسیالیست پرورش یابد که احترام به قانون و نظم را از دست بدهد و فاقد آن انضباط شخصی باشد که برای حاملان آینده دولت ناسیونالسوسیالیست ضروری است».
اما هیتلر در ۲۸ سپتامبر ۱۹۳۵ دستور توقف این پرونده را صادر کرد، اقدامی که به عنوان «سیگنال سیاسی از بالا» (به گفته بایور) عمل کرد. جوانان دستکم در پنج شهر دیگر، حتی پیش از شب شیشههای شکسته در ۱۹۳۸، به کنیسهها حمله کردند. در آن مقطع، هیتلر همچنان بر این طرح تکیه داشت که ابتدا یهودیان را در «رایش سوم» غارت کند و سپس آنها را به مهاجرت وادار سازد. در پاییز ۱۹۴۱، قتل سیستماتیک یهودیان آلمانی آغاز شد. در ماههای بعد، آنها را در روشنای روز به سوی ایستگاههای قطار راندند و سپس با قطار به شرق قلمرو تحت سلطه آلمان تبعید کردند تا در آنجا به قتل برسند – به ریگا (Riga)، مینسک (Minsk) به اردوگاه کار اجباری و کشتارگاه آشویتس.
از دفترهای خاطرات یا گزارشهای رسمی وضعیت روحی میتوان دریافت که در بسیاری از مکانها، دانشآموزان مدرسه کاروانهای راهپیمایی به سوی ایستگاه قطار را همراهی میکردند. و بدین ترتیب، فریادها و هلهلههای یهودستیزانه دانشآموزان اغلب جزو آخرین خاطراتی بود که قربانیان هنگام ترک وطن خود با خود بردند.
Hitlers Kindertäter
Klaus Wiegrefe
DER SPIEGEL 23 | 2026
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
فارن افرز / ۱ ژوئن ۲۰۲۶
جنگ در اوکراین به نقطهای سرنوشتساز رسیده است. از زمان شکست ضدحمله اوکراین در سال ۲۰۲۳، تهاجم تمامعیار روسیه به الگویی قابل پیشبینی از حملات تابستانی و زمستانی تبدیل شد؛ میان این دو دوره، فشار حملات کاهش مییافت و یگانهای روسی فرصت جابهجایی و تجدید سازمان پیدا میکردند. در نگاه نخست، سال جاری نیز تفاوتی با گذشته ندارد. با پایان بهار و آغاز تابستان، نیروهای اوکراینی که در سنگرهای خود در امتداد خط مقدم مستقر هستند، بار دیگر شاهد افزایش تدریجی حملات روسیه و تلاشهای این کشور برای نفوذ به مواضع خود هستند. با این حال، روحیه فرماندهان اوکراینی تغییر کرده است. حملات روسیه دیگر مانند سالهای گذشته فشار سنگینی بر یگانهای آنان وارد نمیکند. هرچند حملات پهپادی و گلولهباران همچنان ادامه دارد، اما عملکرد رزمی روسیه رو به افول گذاشته است. در کییف، خوشبینی فزایندهای شکل گرفته مبنی بر اینکه اوکراین میتواند روسیه را به پذیرش آتشبس وادار کند.
این تغییر روحیه در اوکراین نتیجه دگرگونی ناگهانی در شیوه جنگیدن نیست، بلکه حاصل تغییرات ظریفی در چند روند مختلف است که در مجموع از تحول مهمی در مسیر جنگ حکایت دارند. در سراسر سال ۲۰۲۴ و بخش عمدهای از سال ۲۰۲۵، روسیه قادر بود بیش از تعداد نیروهایی که از دست میداد سرباز جذب کند؛ به همین دلیل، نیروهای روسی میتوانستند شدت حملات خود علیه یگانهای اوکراینی را افزایش دهند، حتی در حالی که خود نیز متحمل تلفات سنگینی میشدند. در مقابل، اوکراین اندکی بیش از توان جایگزینی خود نیرو از دست میداد و خطوط دفاعی آن ماهبهماه نازکتر میشد.
در مسکو، این وضعیت به شکلگیری این باور آسودهخیالانه انجامید که حتی اگر پیشرویها کند باشد، ارتش روسیه سرانجام سراسر دونباس ــ منطقه مورد مناقشه در شرق اوکراین که روسیه در سال ۲۰۲۲ ادعای مالکیت آن را مطرح کرد ــ را تصرف خواهد کرد. کرملین معتقد بود که در مقطعی دستاوردهایش شتاب خواهد گرفت؛ زیرا حمایت بینالمللی از اوکراین کاهش مییابد و کییف نیز برای تأمین نیروی رزمی کافی جهت حفظ گستره خط مقدم با مشکل روبهرو خواهد شد. همین تصور باعث شد مسکو در مذاکراتی که پس از انتخاب مجدد دونالد ترامپ با میانجیگری ایالات متحده آغاز شد، موضعی سرسختانه و انعطافناپذیر اتخاذ کند. زیرا اگر مذاکرات شکست میخورد، کرملین انتظار داشت آنچه را میخواهد در میدان نبرد به دست آورد.
اما روسیه دیگر در مسیر اجتنابناپذیر دستیابی حتی به حداقل هدف نظامی خود، یعنی تصرف کامل دونباس، قرار ندارد. در حالی که اوکراین موفق شده در برخی بخشهای خط مقدم پیشرویهایی به دست آورد و عملیات تهاجمی روسیه را ناکام بگذارد، و همزمان ارتش روسیه بیش از پیش فشارهای جنگ و فرسایش توان رزمی خود را احساس میکند، چیزی که مدتها بسیار نامحتمل به نظر میرسید اکنون امکانپذیرتر شده است. کییف و شرکای آن ممکن است بتوانند مسکو را متقاعد کنند که آتشبس بهترین گزینه پیش روی آن است.
احیای اوکراین
در دو سال گذشته، فرماندهان اوکراینی با مشکل کاهش نیروی انسانی مواجه بودهاند. تلفات ماهانه از تعداد نیروهایی که از مراکز آموزشی به یگانهای رزمی اعزام میشدند بیشتر بود. ناتوانی یگانها در اجرای چرخه جابهجایی نیروها و دادن فرصت استراحت به سربازان، موجب فرسودگی شدید نیروهای پیاده شد.
اوکراین توانسته است ماهانه حدود ۳۰ هزار سرباز جدید بسیج کند، اما معمولاً کمتر از نیمی از این نیروها به خط مقدم میرسند. بسیاری از آنها از نظر پزشکی برای حضور در میدان نبرد مناسب نبودند. برخی دیگر نیز به دلیل کیفیت پایین آموزشهای ارائهشده روحیه خود را از دست میدادند.
بر اساس مطالعهای که دفتر بازرس کل نیروهای مسلح اوکراین انجام داده است، اگر نیروها مجبور شوند بیش از ۴۰ روز متوالی در منطقه نبرد باقی بمانند، کارایی آنها به شکل محسوسی کاهش مییابد. با این حال، جابهجایی نیروها نیز خطرناک بوده است، زیرا سربازانی که به مواضع خط مقدم رفتوآمد میکردند در معرض حملات پهپادی و توپخانهای دشمن قرار میگرفتند. در نتیجه، بسیاری از سربازان بیش از ۲۰۰ روز متوالی در مناطق جنگی حضور داشتهاند.
این وضعیت موجب خستگی و فرسودگی در داخل تیپها شده و این تصور را ایجاد کرده است که خدمت نظامی بلیت یکطرفهای به سوی درمانگاه یا سردخانه است؛ برداشتی که بسیاری از نیروهای تازهوارد را به فرار در دوره آموزش تشویق کرده است. تا آغاز سال ۲۰۲۶، بیش از ۲۰۰ هزار سرباز اوکراینی در فهرست غایبان غیرمجاز از خدمت ثبت شده بودند.
با این حال، ارتش اوکراین از میانه سال ۲۰۲۵ اقداماتی را برای حل این مشکلات آغاز کرد. پیش از آن، بالاترین سطح سازمان تاکتیکی در ارتش اوکراین تیپ بود. در سال ۲۰۲۵، اوکراین بیش از دوازده «سپاه» ارتش تشکیل داد که هر یک مسئول چند تیپ زیرمجموعه بودند. این سپاهها همچنین مسئولیت آموزش نیروها را بر عهده گرفتند تا سربازان توسط همان فرماندهانی آموزش ببینند که بعداً آنها را در میدان نبرد هدایت خواهند کرد.
اگرچه این روند هنوز به طور کامل اجرا نشده است، اما تاکنون کیفیت آموزش را افزایش داده و از میزان فرار نیروهای تازهوارد کاسته است. برخی یگانهای اوکراینی نیز مدت آموزش پایه را از پنج هفته به هشت هفته افزایش دادهاند و به این ترتیب سربازان پیش از اعزام به میدان نبرد آمادگی بیشتری پیدا میکنند.
همزمان، شماری از یگانهای اوکراینی توانستهاند هماهنگی بهتری میان نیروهای پیاده، سامانههای بدون سرنشین، توپخانه و زرهی ایجاد کنند. در خطوط مقدم، آنها موفق شدند در مقاطعی بر نیروهای روسیه برتری پیدا کنند؛ برتریای که امکان جابهجایی نیروها و حتی پیشرویهای تهاجمی را فراهم آورد. این تاکتیکهای نبرد ترکیبی به نیروهای اوکراینی کمک کرد تا در پاییز ۲۰۲۵ در کوپیانسک و در بهار ۲۰۲۶ در هولیاپوله پیشرویهایی به دست آورند.
نکته مهمتر آنکه اوکراینیها توانستند نسبت مطلوبی در تبادل تلفات حفظ کنند؛ به این معنا که حتی هنگام انجام عملیات تهاجمی نیز تعداد نیروهای از دسترفته آنها کمتر از روسها بود. یگانهای پهپادی ارتش اوکراین همچنین توانایی بیشتری برای اجرای آنچه ارتش این کشور «حملات میانبرد» مینامد به دست آوردهاند؛ حملاتی که اهداف لجستیکی روسیه را تا فاصله ۶۰ مایلی (حدود ۹۶ کیلومتری) پشت خط مقدم هدف قرار میدهد.
افزایش تراکم سامانههای شناسایی و تهاجمی اوکراین در میدان نبرد، تلاش نیروهای روسیه برای نفوذ به خطوط اوکراینی و همچنین تأمین مجدد تدارکات آنها را دشوارتر کرده است. این امر توان رزمیای را که روسیه میتواند در هر نقطه از خط مقدم متمرکز کند محدود میسازد و در نتیجه فشار بر یگانهای اوکراینی را کاهش میدهد.
ترکیب اصلاحات ساختاری، افزایش مهارتهای تاکتیکی و بهبود آموزش موجب شده است که ارتش اوکراین روند افولی را که مشخصه سال ۲۰۲۴ و بخش عمدهای از سال ۲۰۲۵ بود، معکوس کند. در ماههای آغازین سال ۲۰۲۶، تعداد نیروهای جدیدی که به یگانهای رزمی پیوستهاند از تعداد نیروهای خارجشده از این یگانها بیشتر بوده است.

البته این دستاوردها هنوز شکنندهاند. با انبوهتر شدن پوشش گیاهی از بهار تا تابستان، نیروهای روسی فرصتهای بیشتری برای نفوذ به مواضع اوکراین و افزایش فشار بر آنها خواهند داشت. همچنین، در حالی که برخی یگانهای اوکراینی بهبود قابل توجهی در مهارتهای تاکتیکی خود نشان دادهاند، تیپهای دیگری همچنان با مشکلات جدی دستوپنجه نرم میکنند. با این حال، دلایل محکمی وجود دارد که نشان میدهد تغییراتی که ارتش اوکراین طی یک سال گذشته به اجرا گذاشته، در سال پیش رو نیز به تقویت هرچه بیشتر این نیرو منجر خواهد شد.
تکامل و تثبیت سپاههای جدید ارتش میتواند به گسترش تجربیات موفق و انتقال بهترین شیوههای عملیاتی به تیپهایی که هنوز با مشکلات روبهرو هستند کمک کند. همچنین، رئیسجمهور اوکراین، ولودیمیر زلنسکی، اصلاحاتی را در نظام بسیج و شرایط خدمت نظامی اعلام کرده است که باید تضمین کند شمار بیشتری از نیروهای بسیجشده در نهایت به یگانهای رزمی منتقل شوند. این اصلاحات شامل افزایش حقوق و مزایا، تعیین مدت مشخص برای خدمت، بازسازی نظام آموزشی و اصلاح روند بسیج نیروهاست.
نبردهای سنگین همچنان ادامه دارد، اما ارتش اوکراین از بحران نیروی انسانی خود عبور کرده و در تلفیق ابزارهای جدید جنگ با شیوههای سنتی نبرد، از مهارت تاکتیکی بیشتری برخوردار شده است.
مشکلات فزاینده روسیه
در مقابل بهبودهای تدریجی اما مثبت در وضعیت ارتش اوکراین، نیروهای روسی با کاهش عملکرد در میدان نبرد مواجه شدهاند. این وضعیت نتیجه همزمانی چند عامل مختلف است.
در طول سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، برتری روسیه در میدان جنگ عمدتاً از تعهد مسکو به استفاده از ذخایر عظیم نیروی انسانی و نیز بهکارگیری هماهنگ قدرت آتش ناشی میشد؛ عواملی که در کنار هم فرسایش مستمری را بر نیروهای اوکراینی تحمیل میکردند. از نظر تئوریک، با توجه به اینکه میزان جذب نیرو در روسیه از تلفات آن بیشتر بود، کرملین میتوانست بخشی از نیروها را برای دورههای آموزشی طولانیتر نگه دارد و کیفیت کلی ارتش را ارتقا دهد. اما در عوض، به نظر میرسید فرماندهی روسیه با تلفات عظیم و مداوم کنار آمده و آماده پذیرش آن است؛ بهگونهای که سربازانی را که تنها بین دو روز تا دو هفته آموزش دیده بودند، به سوی مواضع اوکراین روانه میکرد. این رویکرد در طول سال ۲۰۲۵ به تلفات ماهانه حدود ۲۳ هزار نفر برای روسیه منجر شد.
جذب نیرو در روسیه تا حد زیادی به لطف مشوقهای مالی قابل توجهی که کرملین ارائه میکند، از جمله حقوق بالا و بخشودگی بدهیها، توانسته همگام با تلفات پیش برود. اگرچه این روش در جذب سربازان کممهارت مؤثر بوده، اما نتوانسته تعداد کافی از متخصصان فنی را جذب کند؛ افرادی که در اقتصاد غیرنظامی یا صنایع نظامی روسیه میتوانند درآمدهای مناسبی داشته باشند. برای مثال، ارتش روسیه بهطور قابل توجهی از اهداف تعیینشده خود در جذب اپراتورهای پهپاد عقب مانده است.
اتکای بیش از حد به انگیزه مالی برای خدمت نظامی همچنین باعث شده است شمار زیادی از نیروها در یگانهای روسی حضور داشته باشند که مشتاقاند از حضور در نبرد اجتناب کنند. افسران از سربازانی که نمیخواهند در حملات شرکت کنند رشوه میگیرند. در مقابل، سربازانی که یکی از مجموعه رو به گسترش و گاه متناقض مقررات دائمی ارتش روسیه را نقض کنند، با اعزام اجباری به عملیات تهاجمی مجازات میشوند.
این رویکرد سختگیرانه اغلب نیروهای پشتیبانی مهم، از جمله مسئولان تدارکات را نیز در بر میگیرد؛ کسانی که ممکن است ناخواسته از مقررات تخطی کرده باشند. در ارتشی که بخش عمده هماهنگیهای لجستیکی آن از طریق شبکه اجتماعی تلگرام انجام میشود، اما استفاده از تلگرام رسماً ممنوع است، یک مسئول تدارکات وظیفهشناس بهسادگی ممکن است توسط پلیس نظامی متوقف شود و یا مجبور به پرداخت رشوه گردد یا به یگانهای تهاجمی منتقل شود.
نتیجه این روند در طول زمان، انباشت نیروهای دارای ارتباطات و نفوذ در سطوح میانی فرماندهی، مانند هنگها، و در مقابل، تهی شدن یگانهای زیرمجموعه از نیروهای حرفهای و باتجربه بوده است؛ نیروهایی که در حملات متعدد کشته یا زخمی شدهاند. کاهش کیفیت نیروها در سطوح پایینتر موجب افت عملکرد و ناتوانی در اجرای طرحها و دستورات شده است.
بسیاری از افسران نیز بدون گذراندن آموزشهای گسترده افسری و صرفاً در میدان جنگ ارتقا یافتهاند. در نتیجه، مهمترین وظیفه آنها آمادهسازی روانی سربازان برای حمله بوده است، نه طراحی و اجرای عملیاتهای نظامی کارآمد.
در سالهای گذشته، اثر ویرانگر توپخانه روسیه، حملات پهپادی و بمبهای هدایتشونده گلاید تا حد زیادی ضعف عملکرد نیروهای پیاده روس را جبران میکرد. اما اکنون میدان نبرد از اساس با آنچه برنامهریزان نظامی روسیه به آن عادت داشتهاند متفاوت شده است.
امروزه میدان جنگ کمتر از خطوط مقدم مشخص و روبهروی یکدیگر تشکیل شده و بیشتر به نواری از قلمرو مورد مناقشه با عرضی حدود ۱۸ مایل (نزدیک به ۲۹ کیلومتر) شباهت دارد که در آن نیروهای دو طرف در هم تنیده شدهاند. ابزارهای نقشهبرداری و برنامهریزی که فرماندهان روسی استفاده میکنند برای بازتاب دقیق شیوه واقعی نبردها مناسب نیستند. در نتیجه، میان آنچه برنامهریزان روسی روی نقشه ترسیم میکنند و آنچه عملاً قابل اجراست شکاف فزایندهای ایجاد شده است. این وضعیت به افزایش ناکارآمدی در هماهنگی حملات منجر شده است.
افسران سطوح پایین نیز لزوماً نمیدانند چگونه دستورات دریافتی را اجرا کنند. افزون بر این، افسران میانی تشویق میشوند موفقیتها را به زنجیره فرماندهی گزارش دهند، حتی اگر واقعیت میدانی متفاوت باشد. مجموعه این عوامل باعث شده است فاصله میان تصوری که فرماندهان ارشد روس از وضعیت نیروهای خود دارند و واقعیت موجود در میدان نبرد روزبهروز بیشتر شود.
در نتیجه، ارتش روسیه بهطور مداوم در تخصیص توپخانه و پهپادها دچار اشتباه میشود و مجموعهای از دستورات مبتنی بر اطلاعات نادرست صادر میکند که عملاً امکان اجرای آنها وجود ندارد. به بیان ساده، نیروهای روسی بیش از پیش در تبدیل طرحها به عملیات نظامی واقعی ناتوان شدهاند و این امر به تضعیف حملات آنها انجامیده است.
اعتماد به نفس بدون خودفریبی
مجموع روندهای مربوط به افزایش انسجام نیروهای اوکراینی و فرسایش یگانهای رزمی روسیه ممکن است این تصور را ایجاد کند که موفقیت اوکراین اکنون اجتنابناپذیر است. اما واقعیت چنین نیست.
ارتش روسیه همچنان بیش از ۶۰۰ هزار نیرو در عملیات علیه اوکراین در اختیار دارد و به لطف مجتمع عظیم صنایع نظامی خود با کمبود مهمات مواجه نیست. پهپادها و بمبهای هدایتشونده روسیه همچنان مشکلات جدی برای شبکه لجستیکی اوکراین ایجاد میکنند و نیروهای پیاده روس نیز همچنان به شناسایی و بهرهبرداری از شکافهای دفاعی اوکراین ادامه میدهند.
از سوی دیگر، کاهش ذخایر پدافند هوایی اوکراین زمینه را برای افزایش حملات پهپادی و موشکهای کروز روسیه در سراسر خاک اوکراین فراهم کرده است.
ارتش اوکراین همچنان ناچار است برای حفظ مواضع خود بهشدت بجنگد و در برخی مناطق، از جمله در محور کوستیانتینیفکا، در حال از دست دادن بخشی از اراضی تحت کنترل خود است. نیروهای اوکراینی شاید امروز خوشبینتر باشند، اما همچنان خسته و فرسودهاند. اگرچه برخی یگانهای اوکراینی پیشرفت چشمگیری در عملکرد رزمی خود نشان دادهاند، تیپهایی نیز وجود دارند که همچنان بهطور مداوم عملکردی ضعیفتر از حد انتظار دارند. نیروهای روسی همچنین به شکلی خطرناک به شهرهای مهم اوکراین، از جمله زاپوریژیا در جنوب کشور، نزدیک شدهاند. در نتیجه، هرچند تصویر تاکتیکی کوتاهمدت ممکن است به سود اوکراین باشد، اما همچنان حاشیه خطا بسیار اندک است.

با وجود این، روسیه در مسیری قرار ندارد که بتواند تا پایان سال جاری، آنگونه که کرملین تعیین کرده است، اشغال کامل دونباس را به پایان برساند. حتی بدون یک تجدید سازمان اساسی در نیروهای روسی نیز روشن نیست که مسکو بتواند این هدف را در سال ۲۰۲۷ محقق کند. جنگ هزینههای سنگینی بر روسیه تحمیل کرده و تلاش نظامی این کشور با مشکلات جدی روبهرو شده است.
هنوز هیچ نشانهای وجود ندارد که ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، از این باور خود که اوکراین نباید بهعنوان کشوری مستقل وجود داشته باشد دست کشیده باشد یا دیگر در پی تابع کردن آن نباشد. اما پوتین نشان داده است که وقتی نتواند واقعیتهای میدان نبرد را نادیده بگیرد، به آنها واکنش نشان میدهد؛ همانگونه که در سال ۲۰۲۲ نیروهای روسی از کییف و خرسون عقبنشینی کردند. بنابراین، پرسش اصلی این است که کرملین هنگامی که دریابد چشماندازهایش در میدان جنگ رو به تیرهتر شدن است، چه واکنشی نشان خواهد داد.
بزرگترین خطر آن است که کرملین دست به تشدید تنش بزند و روندی گستردهتر از بسیج نظامی را آغاز کند؛ اقدامی که امکان فراخوان اجباری متخصصان مورد نیاز ارتش روسیه و همچنین تأمین ذخیره بزرگی از نیروی انسانی را فراهم میکند. چنین اقدامی ممکن است به پیشرویهای جدید روسیه در اوکراین منجر شود، اما در داخل کشور با خطرات سیاسی و اقتصادی قابل توجهی همراه است.
بانک مرکزی روسیه هماکنون هشدار داده است که کشور با کمبود شدید نیروی کار مواجه است. افزون بر این، با توجه به میزان فرسایش ارتش روسیه، روشن نیست که نیروهای مسلح این کشور اساساً بتوانند از تزریق گسترده نیروی انسانی بهطور مؤثر استفاده کنند. به احتمال زیاد، کرملین در حال بررسی پیامدهای چنین اقدام رادیکالی است. ارتش روسیه در چندین مقطع از جنگ خواستار بسیج گستردهتر شده، اما پوتین همواره در برابر آن مقاومت کرده است.
احتمال دیگر این است که کرملین از هرگونه عملیات تهاجمی بزرگ صرفنظر کرده و در موضعی دفاعیتر قرار گیرد؛ بدون آنکه آتشبسی را بپذیرد و در عین حال، با پهپادها و موشکهای بالستیک و کروز خود در طول زمستانی دیگر به حمله علیه اوکراین ادامه دهد. پوتین ممکن است به این نتیجه برسد که روسیه میتواند این جنگ را برای مدتی طولانیتر از توان تحمل کییف ادامه دهد.
اما هرچه اوکراینیها توانایی بیشتری در اجرای عملیاتهای تهاجمی مؤثر از خود نشان دهند، دنبال کردن این مسیر برای کرملین دشوارتر خواهد شد. استفاده فزاینده اوکراین از حملات دوربرد علیه اهداف مهم برای اقتصاد روسیه نیز جنگی بیپایان را برای مسکو پرهزینهتر خواهد کرد.
از چاله به چاه
اگر اوکراین بتواند روندهای کنونی را در ادامه سال تقویت کند ــ بهگونهای که توان نیروهایش افزایش یابد و روسیه همچنان با مشکلات فزاینده دستوپنجه نرم کند ــ این احتمال بیش از پیش واقعبینانه خواهد شد که کییف و شرکایش بتوانند مسکو را به پذیرش مزایای یک آتشبس بدون پیششرط متقاعد کنند.
شرکای اوکراین باید با دقت بررسی کنند که چگونه میتوان این مسیر را برای کرملین جذاب ساخت؛ زیرا عوامل بسیاری وجود دارند که میتوانند همچون «قرصهای سمی» در روند مذاکرات وارد شوند و پوتین را به ادامه جنگ تشویق کنند. با این حال، فرصت فزایندهای نیز برای متقاعد کردن پوتین وجود دارد که آتشبس کمخطرترین گزینه پیش روی اوست.
البته این بدان معنا نیست که پوتین خصومت خود با اوکراین را کنار خواهد گذاشت. اما کرملین ممکن است خود را متقاعد کند که آتشبس، پس از ناکامی در دستیابی به اهدافش از طریق میدان نبرد، بهترین مسیر برای رسیدن به اهداف نهایی روسیه است. در چنین شرایطی، پوتین بدون تردید تلاش خواهد کرد از شکنندگی سیاسی و اقتصادی اوکراین پس از جنگ برای اعمال نفوذ بر کییف بهرهبرداری کند. و این وقفه میتواند فرصتی در اختیار مسکو قرار دهد تا بخشی از مشکلات ارتش خود را برطرف کند و در نتیجه، اوکراین همچنان با خطر حمله مجدد روسیه در هر لحظه روبهرو باشد.
از سوی دیگر، افکار عمومی اوکراین از هر فرصتی برای رهایی موقت از فشارهای طاقتفرسای جنگ استقبال خواهد کرد. اگر اوکراین و روسیه بر سر آتشبس به توافق برسند، این امر دستاوردی مهم برای کییف خواهد بود و فرصتی برای حرکت به سوی صلحی پایدار فراهم میآورد. با این حال، چنین وضعیتی خطرات فراوانی نیز به همراه خواهد داشت.
افکار عمومی اوکراین دولت را برای اجرای روند برچیدن بسیج عمومی یا دستکم جایگزین کردن سربازان باتجربه اما خسته خط مقدم با نیروهای تازهنفس اما کمتجربه تحت فشار قرار خواهد داد. کشوری که سالها در وضعیت جنگی به سر برده است، ناگهان ناچار خواهد شد با خسارتهای عظیم واردشده به صنایع و زیرساختهای خود روبهرو شود.
وحدت سیاسی کشور نیز با طرح مطالبات برای برگزاری انتخابات دچار شکاف خواهد شد. همچنین با کاهش احساس تهدید فوری از سوی روسیه، ممکن است شرکای اروپایی تمایل کمتری به تأمین هزینههای دفاعی اوکراین داشته باشند.
به بیان دیگر، اوکراین در موقعیتی آسیبپذیر قرار خواهد گرفت و روسیه فرصتهای فراوانی برای بیثبات کردن همسایه خود خواهد یافت.
اگرچه پایان موفقیتآمیز جنگ هنوز به هیچ وجه قطعی نیست، اما اکنون به یک احتمال واقعبینانه تبدیل شده است. افزایش احتمال تحقق چنین نتیجهای مستلزم آن است که کییف به تقویت دفاعی خود ادامه دهد و اصلاحات و بازسازی ساختار نیروهای مسلحش را تا پایان دنبال کند.
شرکای بینالمللی اوکراین نیز باید با ادامه ارسال تسلیحات و حفظ تحریمهای اقتصادی علیه کرملین، فشار کافی بر روسیه وارد کنند. خطرات سیاسی و اقتصادی ناشی از ادامه نامحدود جنگ اکنون بر روند تصمیمگیری در کرملین سایه افکنده است. شرکای اوکراین باید بررسی کنند که چگونه میتوانند در تغییر محاسبات مسکو نقش ایفا کنند.
همچنین، با توجه به فاصله گرفتن تدریجی واشنگتن از اروپا، اهمیت آن بیش از پیش افزایش یافته است که کشورهای اروپایی بهطور جدی درباره نحوه حفظ و تثبیت یک صلح شکننده ــ در صورت دستیابی به آتشبس ــ بیندیشند.
در نهایت، آتشبس شرطی ضروری برای امنیت و شکوفایی اوکراین است، اما بهتنهایی تضمینکننده آن نیست.
ــــــــــــــــــــــ
▪️جک واتلینگ، پژوهشگر ارشد مطالعات جنگ زمینی در مؤسسه سلطنتی خدمات متحد در لندن است و کتاب «کشورداری: قواعد جدید قدرت در جهانی چندپاره» را تألیف کرده است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
با ابراز همدردی با خانواده زندانیان سیاسی اعدام شده
فاجعه انقلاب ۵۷ یک شبه رخ نداد. انقلاب آرامی بود که حداقل از دهه ۴۰ خورشیدی با ورود خمینی به صحنه سیاست کشور آغاز گردید و در دیگ چپ و دمکراسیستیزی محمد رضا شاه و روشنفکران باورمند به ایده “بازگشت به خویش” (بخوان بازگشت به خیش) پخته شد و به شکلگیری گفتمان “بنیادگرایی اسلامی شیعهمحور” انجامید.
از اوایل سال ۵۷ که خمینی در دوران اقامت در لوفل لوشاتو که رهبر جبهه ملی و نهضت آزادی را ناچار به بیعت ساخت، بدیلی، در کارزار سیاسی و اجتماعی ضد دیکتاتوری بهجز وی دیده نمیشد و این انقلاب بدون یاری کارکرد بهویژه ۲۰ ساله سلطنت محمدرضا شاه که میکوشید توسعه اقتصادی آمرانه را بدون توجه به توسعه سیاسی با رویکردی اقتدارگرایانه به پیش برد امکان پیروزی نداشت.
افزون براین خمینی با توجه به دینزدگی بخش مهمی از ساکنان کشور و خدعهگریاش توانست روشنفکران آزادیخواه که از استبداد سلطنتی و امنیتی شاهنشاهی به ستوه آمده و حتی برخی از حامیان حقوق بشر جهانی در دوران پسامدرن اروپایی را فریب دهد.
ماهیت نظام ولایت فقیه پس از ۲۲ بهمن که شاه از کشور گریخت و ارتش شاهنشاهی بیطرفی اعلان و پشت دکتر بختیار سوسیال دمکرات را خالی کرد، با آغاز اعدامهای فلهای بازماندگان ارتشی، وزرای دولتهای منصوب شده و غیر خودیها به تدریج آشکارتر شد.
۸ سال ادامه جنگ با عراق، بحران گروگانگیری، زنستیزی و صدور انقلاب با هدف نابودی اسرائیل، نقشه راه نابودی کشور در دهههای پسین را طراحی کرد که منجر به انزوای کشور، تحریمهای کمرشکن گردید. در کارنامه سیاه خمینی همچنین میتوان به “انقلاب فرهنگی” یعنی دینی کردن آموزش و پروش، لغو ”قانون حمایت از خانواده” که راه را از جمله برای کودکهمسری و تشدید بیعدالتی جنسیتی میگشود، تصویب و اجرای قانون قرون وسطایی ”قصاص” نیز اشاره کرد.
تارک درنده خویی خمینی در کشتار و اعدامهای دهه ۶۰ نمایان شد که در جریان آن تنها در سال ۱۳۶۷، هزاران نفر از زندانیان سیاسی تنها به جرم پایداری در مواضع سیاسیشان اعدام شدند.
ولایت فقیهی خامنهای که با توطئهی رفسنجانی، احمد خمینی و به یاری حسن روحانی تحقق یافت، کلاه گشاد دیگری بود که پس از انقلاب ارتجاعی ۵۷ بر سر مردم ستمدیده این مملکت گذارده شد.
رویکردهای سیاسی و اجتماعی خامنهای در آینه دوران کودکی وی قابل بررسی است. وی دوران کودکی زندگی سختی را از سر گذرانده بود و مرتب از پدرش کتک میخورد و هر از گاه مجبور به کتک کاری با همسالانش میشد که او را مسخره میکردند و نامش را “آشیخ خُردو” به معنی شیخ کوچولو گذاشته بودند. در این تمسخر هم پدر نقش داشت که کودک خردسال را مجبور میکرد تا ـــ برخلاف سایر بچهها ـــ لباس طلبگی بپوشد. پدرش حتی نیازی ابتدایی در حد عینک طبی را به حساب تلاش پسر برای خود آرایی میگذاشت. سرانجام در حدود ۱۳ سالگی بود که پسر ـــ به کمک مادر ـــ یک عینک دست دوم خرید.[۱]
عقدههای شخصیتی در زمان ولایت فقیهیاش گشوده میشد و منصوبان ذوب شده در وی میکوشیدند تحقیر شدگی “آقا ” در دوران کودکی را التیام بخشند.
کاظم صدیقی که پس از چندی ناچار شد بهخاطر فساد خود و فرزندش از امامت جمعه تهران استعفا دهد در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹ در برنامه تلویزیونی ادعا کرد که یک “عالم جلیلالقدر” در یکی از شبهای قدر امام زمان را دیده و نظرش را در مورد علی خامنهای جویا شده: «پرسیدم آقا [امام دوازدهم]! حضرت آقا [رهبر] در نظر شما چطور هستند؟ حضرت فرمودند ایشان از مایند!” کاظم صدیقی افزود: “به قدری این جریان من را شارژ کرده. ما رهبری داریم که از قماش [از جنسِ] حضرت است. حضرت فرمودند ایشان از مایند یعنی چه؟ یعنی جنسشان، گوهرشان، پاک است. به ما میخورد.”[۲]
خامنهای نیز مدعی رابطه مستقیم با امام زمان میشد. از سوی حسن نصرالله نقل شده که از علی خامنهای شنیده “من در اداره امور کشور بعضی وقتها حل مسایل برایم دشوار میشود و دیگر راهی پیدا نمیشود. آنگاه راهی مسجد چمکران میشوم. پس از راز و نیاز با آقا احساس میکنم دستی از غیب مرا راهنمایی کرد و من در آنجا به تصمیمی میرسم و مشکل بدین صورت حل میشود”.[۳]
افزون براین، اطرافیان حلقهبهگوش خامنهای نیز میکوشیدند با خبرهای مبالغه آمیز و دروغین از جمله استقبال بیسابقه از نامههای خامنهای به جوانان غربی و جلوگیری از با خبر شدن وی از رویدادهای نادرست در کشور از خراب شدن روحیه رهبر جلوگیری کنند.
در ملاقاتها نیز از شرکت کنندگان در بیت خواسته میشد که علیرغم میلشان دست آقا را ببوسند و یا چیزی بگویند که “آقا خوششان بیاید”

حسن نصرالله در دیدار با خامنهای
در بین خطوط هرگاه خامنهای از نظام، مردم، ملت و یا کشور سخن به میان میآورد اشاره به شخص و جایگاه اوست!! وی حتی در نشست با خانواده قاسم سلیمانی ادعا کرد سخنان خداوند از دهانش جاری شده است.[۴]
اگر خمینی برپایه محبوبیت سیاسیاش در میان تودههای اسلام زده میتوانست مخالفیناش را به راحتی سرکوب کند اما خامنهای ناچار شد با تکیه بر سرنیزه نیروهای نظامی امنیتی و مجاز شمردن فساد و رانت خواری در میان آنان، هر صدای مخالفی را در نطفه خفه سازد
در درازنای ولایت وقیحی ۳۸ سالهاش، خیزشهای ادواری گوناگونی روی داد که به یاری این نیروها توانست با کشتن دهها هزار نفر معترض بر چالشهای سیاسی و امنیتی غلبه و سکوت قبرستانی در کشور را پایدار سازد.
با هزینه کردن صدها میلیارد دلار در پروژه بیهوده هستهای، تشکیل و تقویت گروههای تروریستی اسلامگرا در منطقه، همکاری با پوتین در جنگ داخلی سوریه که به کشتار صدها هزار نفر انجامید، و همراهی در کشتار مردم اوکراین، کوشیده است اهداف ایدئولوژیک آمریکا و اسرائیل ستیزانه اش را پی گیرد.
سخن کوتاه، جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه که از جمله به نابودی بسیاری از زیر ساختهای حیاتی کشور انجامید و رژیم استبدادی دینی را با کشتن “رهبر مسلمین جهان” بشدت تحقیر کرد، نتیجه راهبردهای ایدئولوژیزده دیکتاتور به شمار آمد.
پس از ۸ روز از کشته شدن دیکتاتور، با مهندسی سپاه مجتبی خامنهای به رهبری جمهوری اسلامی منصوب شد.
شرایط سیاسی، اقتصادی، امنیتی و اجتماعی زمان حال و موقعی که پدرش منصوب شد کاملا متفاوت است. نظام ولایی برغم کشتار زندانیان در سال۶۷ و مشکلات ساختاری دیگر هنوز از محبوبیت و مشروعیت نسبی در داخل برخوردار بود و هاشمی رفسنجانی شخص دوم کشور با تمام توان از پایداری ولایت فقیهی وی برغم نداشتن جایگاه دینی مناسب حمایت میکرد و وی توانست پس از گذشت زمان قدرت کامل و مطلقه را قبضه کرده از سوی “دشمنان” غربی نیز بهرسمیت شناخته شود.
اما مجتبی در شرایط جنگی و زمانی به قدرت رسید که نظام ولایی مشروعیتاش را در بین اکثریت ایرانیان از دست داده بود. خانوادهاش در اثر جنگ کشته و وی کاملا مخفی و تنها با شکل و شمایل از جمله مقوایی و یا بازسازیهای تصویری با بهرهگیری از هوش مصنوعی بدون صدا و تنها از طریق اعلامیهها و یا فرامینی که درستی آنها مورد پرسش است، در صداوسیما و خبرگزاریهای سپاه ظاهر شده است.

ترامپ در واکنش تحقیر آمیز به انتصاب مجتبی در گفتوگو با نشریه اینترنتی آکسیوس احتمال همکاری با پسر رهبرکشته شده ایران، را رد کرده و گفته بود: “آنها وقتشان را تلف میکنند. پسر خامنهای فردی ضعیف است.”.
کیانوش رزاقی[۵] به درستی چرایی انتصاب مجتبی را چنین میسنجد: “در شرایطی که بقا بر همهچیز مقدم میشود، کل ساختار قدرت جمهوری اسلامی و تمام جناحهای این رژیم بیش از مشروعیت ایدئولوژیک به تداوم عملی و انسجام فوری میاندیشند” بنابراین رهبر مقوایی را نه به عنوان “بهترین گزینه” بلکه به عنوان “تنها گزینه قابل استفاده” سنجیده میشود که از یک سو نشانه تداوم وضع خامنهای پدر و از سوی دیگر به دلیل حضور طولانی مدت در شبکههای غیرعلنی قدرت، برای بخشهای امنیتی و نظامی چهرهای محسوب میشود که حاضرند با او کار کنند.[۶]
اما پرسش این است که آیا “رهبر” توان اداره کشور، تولید مشروعیت و ایجاد تعادل میان امنیت، توسعه و ایجاد رضایت حداقل میان هواداران حکومت را دارد یا شاهد ریزشهای تازهای خواهیم بود؟ آیا رهبری صوری وی قادر است تندرویهای راهبردی سپاه را ترمز کند و امکان مصالحه با آمریکا را فراهم سازد و یا در بر پاشنه بدتری خواهد چرخید؟
اگر آمریکا با توافقی نیمبند با رهبران سپاه از تله تنگه هرمز رهایی یابد و اعلان پیروزی کند، رابطه اسرائیل با جمهوری جهل و جنایت به چه سرانجامی خواهد رسید؟
آیا مردم ایران در زیر بار گرانی، فقر، اعدامها، سرکوب، نگرانی از آینده، حضور گروههای نیابتی در خیابانهای پایتخت، مزاحمتهای ناشی از تظاهرات شبانه حکومتی و ... نظارگر خواهند ماند و یا رهبر مقوایی (عمود خیمه نظام) راه حلی برای مشکلات ارائه خواهد داد؟
شرایط اپوزیسیون خارج کشور نیز با بیم و امید مواجه است. پهلویخواهان همچنان در سودای بازگشت به قدرت بههر قیمت حتی دخالت خارجیاند و به فحاشی به غیرخودیها ادامه میدهند. مجاهدین هنوز حجاب اجباری و تفکیک جنسیتی را در میان هوادارانشان رعایت میکنند و مدعی برقراری دمکراسی در کشورند و سرانجام جمهوریخواهان از صدور بیانیههای کلیشهای خرسندند و آنرا “مبارزه سیاسی” مینامند.
خوشبختانه نهاد دمکراتیک و تکثر گرای “کنگره آزادی ایران”[۷] امکان تمرین کنشگری دمکراتیک را فراهم ساخته و در تلاش است با تکیه بر عاملیت جامعه مدنی در داخل کشور آینده دمکراتیک و سکولار را برای مردمان متکثر کشور، زنان و اقلیتهای مذهبی از جمله بهاییان و بابیها نوید دهد.
خرداد ۱۴۰۵
mrowghani.com
—————————
[۱] - حسین باستانی، جهان موازی علی خامنهای، بیبیسی فارسی، ۹ آوریل ۲۰۲۶
[۲] - همان
[۳] - همان
[۴] - دعاَ خداََ خامنهای https://www.youtube.com/watch?v=OYthHXuXxtc بر روی ”Browse YouTube” کلیک کنید
[۵] - کیانوش رزاقی، رهبری خامنهای؛ جانشینی یا مدیریت موقت بحران؟ اخبار روز، چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵
[۶] همان
[۷] - حسین رزاق، پشت پرده کنگره/ گفتگو با مهدیه گلرو و نگین شیر آقایی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
چرا آینده ایران بیش از واشنگتن و جمهوری اسلامی، به بلوغ و آمادگی نیروهای اپوزیسیون گره خورده است؟
در یکسال اخیر، همزمان با افزایش تنش میان جمهوری اسلامی و آمریکا، گمانهزنی درباره آینده سیاسی ایران و سناریوهای احتمالی تغییر حکومت، همواره در محافل سیاسی مورد بحث بوده است. در این میان، برخلاف برخی تصورهای پیشین، نشانهای جدی از تمایل آمریکا به تکرار مدل عراق ۲۰۰۳ و اشغال نظامی ایران دیده نمیشود. به نظر میرسد تجربه عراق و افغانستان، واشنگتن را به این جمعبندی رسانده که هزینه ورود مستقیم به پروژههای «رژیمچنج» بسیار سنگینتر از آن است که بتوان بهسادگی آن را تکرار کرد.
از همین رو، سیاست آمریکا در قبال جمهوری اسلامی بیش از آنکه بر حمله تمامعیار نظامی با هدف تغییر رژیم استوار باشد، علاوه بر خنثیسازی برخی توانمندیهای نظامی، عمدتاً بر فرسایش اقتصادی، فشار مالی، انزوای منطقهای و مدیریت تدریجی بحران متمرکز شده است؛ سیاستی که شباهتهایی با الگوی مهار عراق پس از جنگ خلیج فارس دارد.
حتی تلاشهای دیپلماتیک مقطعی، از جمله بحثهایی پیرامون تفاهمهای محدود، آتشبسهای غیررسمی یا توافقهای کوتاهمدت برای کنترل تنش، را نیز میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد. هدف اینگونه اقدامات لزوماً عادیسازی رابطه با جمهوری اسلامی نیست، بلکه بیشتر تلاشی برای خرید زمان، کنترل سطح بحران، جلوگیری از جنگ مستقیم و در عین حال ادامه فشار فرسایشی بر ساختار حاکم است. به بیان دیگر، واشنگتن ظاهراً ترجیح میدهد رژیم را در وضعیتی معلق میان «بقا» و «فرسایش» نگه دارد؛ نه آنقدر آزاد که از فشار خارج شود و نه آنقدر تحت فشار ناگهانی که منطقه وارد انفجاری کنترلناپذیر شود.
نمونههایی مانند محدودسازی دسترسی جمهوری اسلامی به منابع ارزی، کنترل نحوه مصرف پولهای بلوکهشده، تحریم شبکههای نفتی و بانکی، و اجازه استفاده محدود از منابع مالی تنها برای غذا، دارو و کالاهای اساسی، همگی در همین چارچوب قابل فهم هستند.
این رویکرد، تا حدی یادآور سیاست «نفت در برابر غذا» در عراق پس از جنگ اول خلیج فارس است؛ نوعی فشار فرسایشی و تدریجی، یا آنچه در ادبیات ما «سیاست نمدمالی» خوانده میشود؛ فشاری مستمر برای تضعیف حکومت بدون ورود به جنگی تمامعیار.
اما تفاوت اساسی ایران با عراق در یک نقطه مهم دیگر نیز نهفته است: جامعه ایران.
برخلاف بسیاری از رژیمهای اسلامی ضدغرب، سیاستهای ضدغربی جمهوری اسلامی از پشتوانه اجتماعی گسترده و رو به رشدی برخوردار نیست. بخش بزرگی از جامعه ایران، بهویژه نسل جوان، طبقه متوسط شهری، زنان و نیروهای متخصص، نهتنها دشمنی ایدئولوژیک با غرب ندارند، بلکه از نظر فرهنگی، اقتصادی و حتی سبک زندگی، خود را نزدیکتر به جهان مدرن و غربی میبینند. حتی در برخی مسائل منطقهای از جمله در رابطه با اسراییل نیز شکاف میان نگاه رسمی حکومت و نگرش بخشی از جامعه ایران بیش از گذشته قابل مشاهده است.
همین مسئله باعث شده که در نگاه بخشی از محافل استراتژیک غرب، میان سیاست خارجی جمهوری اسلامی و گرایشهای بخش مهمی از جامعه ایران شکافی عمیق دیده شود.
از این منظر، فشار اقتصادی فقط ابزار تنبیه نیست؛ ابزاری برای فرسایش ظرفیت حکمرانی است. سیاستی که میکوشد فاصله میان حکومت و جامعه را افزایش دهد، توان مالی سرکوب و مداخله منطقهای را کاهش دهد و رژیم را در وضعیت فرسایشی قرار دهد.
اما پرسش اصلی در چنین شرایطی این است: اگر جمهوری اسلامی در نتیجه فشارهای داخلی و خارجی وارد فاز فروپاشی شود، چه نیرویی قرار است ایران را از مرحله خطرناک «خلأ قدرت» عبور دهد؟
اینجاست که استراژیست های غربی نگاه شان به اپوزیسیون به عنوان مهمترین عامل آینده ایران خواهد بود.
در تحلیل تحولات سیاسی، معمولاً چهار مؤلفه در تغییر رژیمها نقش اساسی دارند:
- حمایت خارجی،
- حمایت اجتماعی،
- آمادگی اپوزیسیون،
- و فرسایش یا فروپاشی ساختار حاکم.
بهنظر میرسد امروز نشانههایی از دو مؤلفه نخست قابل مشاهده است؛ از یک سو نارضایتی گسترده اجتماعی در داخل ایران و از سوی دیگر تمایل بخشی از قدرتهای غربی به افزایش فشار بر جمهوری اسلامی و پرهیز از بازگشت به وضعیت پیش از جنگ. اما دو مؤلفه دیگر همچنان محل تردید است: انسجام اپوزیسیون و نحوه مدیریت دوران گذار.
در چنین شرایطی، ایران میتواند وارد یکی از دو مسیر متفاوت شود.
مسیر نخست، گذار مدیریتشده است؛ مسیری که در آن اپوزیسیون، با وجود اختلافات سیاسی و فکری، بر سر اصول حداقلی وفاق ملی به توافق برسد؛ اصولی مانند حفظ تمامیت ارضی ایران، جدایی دین از حکومت، برابری شهروندان در برابر قانون، تضمین حقوق و آزادیهای فردی و پذیرش حق مردم برای تعیین آزادانه نظام آینده کشور.
در چنین سناریویی، اپوزیسیون میتواند پیش از فروپاشی کامل، خود را بهعنوان یک آلترناتیو قابل اعتماد به جامعه، بدنه مدیریتی کشور و حتی جهان معرفی کند. این همان نقطهای است که احتمال گذار کمهزینه و جلوگیری از هرجومرج افزایش مییابد.
اما مسیر دوم میتواند بسیار خطرناکتر باشد؛ فروپاشی رژیم بدون وجود یک آلترناتیو منسجم و آماده.
تاریخ منطقه نمونههای متعددی از این وضعیت را پیش چشم ما گذاشته است. در بسیاری از کشورها، سقوط حکومت پایان بحران نبود، بلکه آغاز دورهای طولانی از آشوب، جنگ قدرت، دخالت خارجی و فروپاشی نهادهای ملی شد. زیرا مخالفان حکومت، انرژی لازم برای تخریب نظم موجود را داشتند، اما ظرفیت لازم برای ساخت نظم جدید را نداشتند.
خطر اصلی برای ایران نیز دقیقاً در همین نقطه نهفته است.
اگر اپوزیسیون همچنان گرفتار خودمحوری، فرقهگرایی، حذف متقابل، جنگهای هویتی و رقابتهای شخصی باقی بماند، ممکن است در لحظهای تاریخی که کشور نیازمند یک نیروی انتقالدهنده قدرت است، عملاً از ایفای نقش ناتوان شود. در چنین شرایطی، خلأ قدرت میتواند به میدان رقابت نیروهای افراطی، شبکههای امنیتی، گروههای مسلح محلی و بازیگران خارجی تبدیل شود.
به همین دلیل، شاید امروز مهمترین پرسش سیاسی ایران دیگر این نباشد که «آیا جمهوری اسلامی به پایان خود خواهد رسید یا نه؟»؛ پرسش اصلی این است که «وقتی که لحظه تغییر فرا برسد، چه نیرویی آماده جلوگیری از فروپاشی کشور است؟»
کلید مسئله، بیش از آنکه در واشنگتن یا حتی در درون ساختار جمهوری اسلامی باشد، در رفتار و بلوغ نیروهای اپوزیسیون نهفته است.
اپوزیسیون ایران اکنون فقط با یک رقابت سیاسی روبهرو نیست؛ با یک مسئولیت تاریخی مواجه است. مسئولیتی که میتواند سرنوشت ایران را میان دو مسیر متفاوت تعیین کند:
▪️ گذار ملی و کمهزینه،
▪️ یا ورود به دورهای خطرناک از بیثباتی و آشوب.
شاید هنوز برای بسیاری روشن نباشد، اما در سیاست، گاه مهمترین لحظه نه زمان سقوط یک حکومت، بلکه آمادگی برای فردای سقوط است.
حتی اگر این تحلیل، سناریوی قطعی آینده ایران نباشد و تنها بخشی از واقعیت را توضیح دهد، باز هم از سنگینی مسئولیتی که امروز بر دوش فعالان و جریانهای سیاسی قرار دارد چیزی کم نمیکند. زیرا در مسائل مربوط به سرنوشت کشورها، گاه حتی احتمال وقوع یک بحران بزرگ نیز برای ایجاد مسئولیت تاریخی کافی است.
اگر ایران روزی وارد مرحلهای از بحران عمیق، فرسایش ساختار قدرت یا خلأ سیاسی شود، آنچه میتواند میان «گذار» و «فروپاشی» تفاوت ایجاد کند، میزان آمادگی نیروهایی است که خود را آلترناتیو وضع موجود میدانند.
از همین رو، شاید امروز پرسشی که هر فعال مدنی و هر چهره اپوزیسیون باید از خود بپرسد این نباشد که «چه کسی مقصر است؟» یا «چه کسی باید رهبری کند؟» بلکه این باشد که:
«من برای نزدیک کردن نیروها به یکدیگر چه کردهام؟»
«برای کاهش شکافها چه گامی برداشتهام؟»
و مهمتر از همه:
«اگر فردای تغییر فرا برسد، آیا ما بخشی از راهحل خواهیم بود یا بخشی از بحران؟»
شاید مهمترین آزمون امروز اپوزیسیون ایران نه در میزان مخالفت با جمهوری اسلامی، بلکه در توانایی عبور از مرزهای فرقهای و رسیدن به حداقلی از همکاری ملی باشد.
زیرا اگر حتی بخشی از این سناریوها به واقعیت نزدیک باشد، تاریخ فردا از نیروهای سیاسی امروز تنها یک پرسش خواهد داشت: برای جلوگیری از فروغلتیدن ایران به بحران، چه تلاشی برای نزدیک کردن نیروها به یکدیگر انجام دادید؟
☑️ سلام آقای دها. تذکرات و دغدغه شما بسیار بجا و ستودنی است. بنا به تجربه من، در طیف نیروهای سیاسی اپوزیسیون، این نکته بر کسی پوشیده نیست که اتحاد نیروهای مردمی، شرط اصلی تحقق هدف است. اما نکته اینجاست که سرآمدان اپوزیسیون، از روی احساس مسؤلیت و انساندوستی به مبارزه روی آوردهاند. در حالی که تحقق هدف، به ویژگی عمده دیگری نیز نیاز دارد. علاوه بر انساندوستی، ما به فرد یا افرادی نیاز داریم که با عزم و اراده بسیار قوی و تابآور، شیدا و افسونزده آزادی ایران بوده و غرق در شور و شوق تحقق آینده باشند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ جناب آقای قنبری عزیز،
از دقت نظر و نگاه عمیق شما بسیار سپاسگزارم. به نکته بسیار مهمی اشاره کردید. واقعیت این است که صرفِ درک ضرورت اتحاد، الزاماً به تحقق آن منجر نمیشود.
همانطور که شما گفتید، در کنار احساس مسئولیت و انساندوستی، وجود ارادهای استوار، تابآوری و نوعی شیفتگی آگاهانه نسبت به آزادی و آینده ایران نیز ضروری است؛ زیرا مسیر گذار، مسیری کوتاه و کمهزینه نخواهد بود.
به گمان من، یکی از مشکلات تاریخی ما این بوده که گاه نیروهای سیاسی، بیش از آنکه مجذوب «ساختن آینده» باشند، درگیر اختلافات گذشته ماندهاند. در حالی که عبور از این مرحله، نیازمند شخصیتها و جریانهایی است که بتوانند منافع و حساسیتهای فردی و گروهی را در برابر مسئله بزرگتری به نام «نجات ایران» در اولویت دوم قرار دهند.
امیدوارم فضای گفتوگو و دغدغهای که شما و بسیاری از دوستان مطرح میکنید، بتواند گامی—ولو کوچک—در جهت همین بلوغ سیاسی و نزدیکی نیروها باشد.
با مهر و سپاس امیر دها
☑️ سالها منتظر بودم یک ایران خواه، موضوع اتحاد اپوزسیون را، در سطح کلان بتواند مطرح کرده و از آن مهمتر پیگیر موضوع شود. بخش نخست را که ارائه پیشنهاد باشد اینک از سوی یک فرد غیر حزبی مانند آقای امیر دها به رشته تحریر در آمده است. اینک بر سایر نویسندگان ایراندوست است که برای تحقق این آرمان براستی ملی پای جلو بگذارند و این پروژه پیشنهادی را که طراحش وابستگی و حساسیتی ویژه به یک گروه سیاسی خاص ندارد پشتیبانی و پی گیری کنند تا به یک پروژه بزرگ در مجموعه اپوزسیون تبدیل شود . من فکر می کنم هیچ گاه به اندازه امروز اپوزسیون ایران راغب به این اتحاد نبوده است که اینک می باشد..... همین جا از خود آقای دها بخواهیم که با درخواست از سایر نویسندگانی که در همین ایران امروز فعال هستند آغازگر منصف این پروژه بزرگ ملی شوند.
سیاوش
☑️ سیاوش عزیز،
از لطف، حسننظر و نگاه مسئولانه شما صمیمانه سپاسگزارم. حقیقت این است که انگیزه نگارش این مقاله نیز دقیقاً از همین دغدغه ناشی میشد؛ اینکه شاید زمان آن رسیده باشد که بخشی از انرژی نیروهای سیاسی، بهجای تمرکز دائمی بر اختلافات، صرف یافتن نقاط حداقلی اشتراک و جلوگیری از خطر پراکندگی و فرسایش بیشتر شود.
من نیز مانند شما معتقدم که امروز، بیش از بسیاری از مقاطع گذشته، زمینه ذهنی و نیاز تاریخی برای همکاری و نزدیکی میان بخشهایی از اپوزیسیون احساس میشود. تجربه سالهای اخیر، هم هزینه تفرقه را آشکارتر کرده و هم ضرورت نوعی بلوغ سیاسی و مسئولیتپذیری ملی را.
البته روشن است که چنین مسیری نه با یک مقاله و نه توسط یک فرد آغاز و محقق نمیشود. این موضوع، اگر قرار باشد به یک پروژه ملی تبدیل شود، نیازمند گفتوگوی مستمر، نقد متقابل، تحمل تفاوتها و مهمتر از همه، ارجح دانستن منافع ایران بر تعلقات گروهی و تاریخی است.
با این حال، اگر همین بحث بتواند باب گفتوگویی جدیتر را میان نویسندگان، فعالان سیاسی و نیروهای مختلف باز کند، خود میتواند گامی ارزشمند باشد. شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند آن باشیم که فرهنگ همکاری و اعتمادسازی را (حتی در سطحی حداقلی) دوباره تمرین کنیم.
با مهر و سپاس امیر دها
☑️ با درود به هم میهنان و جناب دها.
یک گروهی از اپوزیسیون، که خواهان براندازی جمهوری اسلامی است، و حمایت درصد قابل توجهی از ایرانیان داخل و خارج کشور را همراه خود دارد، حول چهار اصل بنیادین توافق کرده است و درخواست پیوست از بقیه دارد. آیا گروهای دیگر اپوزیسیون و برانداز قادرند، و یا مایلند، و یا حاضرند، نظرات خودرا در مورد تک تک این چهار اصل آشکارا
ابراز کنند، تا بالاخره مردم بدانند آنها در مورد این چها اصل چه فکر میکنند، چه میگویند، چه میخواهند و با چه و که و چرا توافق میکنند و یا نمیکنند.
۱. تمامیت ارضی ایران: حفظ یکپارچگی، مرزها و وحدت ملی کشور.
۲. جدایی دین از حکومت (سکولاریسم): تضمین آزادی عقیده و جلوگیری از دخالت مذهب در امور سیاسی و قانونگذاری
۳. برابری شهروندان و حقوق فردی: رفع هرگونه تبعیض نژادی، جنسیتی، قومی و مذهبی و برخورداری تمامی افراد از حقوق یکسان
۴. حق انتخاب آزادانه سرنوشت: سپردن حق تعیین نوع نظام سیاسی و آینده کشور به رای و اراده مستقیم
با تقدیم احترام. آرمان امیدوار
☑️ آقای امیدوار گرامی. چهار اصلی که ذکر کردید من قبول دارم و مطمئن هستم که میلیونها نفر دیگر نیز آن را میپذیرند. اما به مشکل اصلی، من در کامنت خود به همین مقاله در بالا اشاره کردهام.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ با درود و سپاس از آقای قنبری گرامی و نکته مهم “تحقق هدف” مورد اشاره ایشان. ابتدا، این اصول چهارگانه بایستی اکثریت جمعیت مبارز و مخالف و برانداز ج.ا. را به یک ائتلاف موقت جهت رهایی از ج.ا. دور یک هسته مرکزی و واحد جذب و رهبری کند. ولی این هسته واحد مرکزی الان وجود دارد و نیازی به هسته های متعدد دیگر نیست. پس از ائتلاف، برنامه و تقسیم کار و نقشه راه برای تحقق هدف نهایی براندازی بایستی تکمیل شود. مقدمات این نقشه راه هم توسط همین هسته مرکزی تا حدی پی ریزی شده است. در این مرحله تمامی اپوزیسیون بایستی یک صدا و متحد در مسیر نقشه راه، تا پیروزی کامل براندازی، بسمت تحقق هدف با تمام توان بکوشد و حرکت کند و وظایف خود و وظایف محوله سازمانی را به بهترین نحو انجام دهد. هدف اصلی باید ایران باشد. هر نوع اختلافی دیگر بایستی فرع فرض شود و ایجاد تفرقه نکند. همه این خدمات، جانفشانی ها، از خود گذشتگی ها، باید در راه وطن و میهن و برای ایران عزیز باشد. ما برای ایران هستیم نه بلعکس. هدف نهایی نجات و رهایی ایران و سرزمین پرتاریخ ایران از دست این بختکان، کوته فکران، ماجراجویان، بیسوادان نادانان، نابخردان و آدمکشان وحشی بی تمدن باید باشد. این ائتلاف تا این پیروزی ضروری است.
با تقدیم احترام. آرمان امیدوار
☑️ جناب آرمان امیدوار چرا شما خیلی ساده و واضح اسم این گروه اپوزیسیون را نمیبرید؟ اگر منظورتان رضا پهلوی و تیم و جریانش است که حداقل بخشی از آن با اصل ۳ و ۴ ذکر شده شما فاصله زیادی دارند چه برسد که همه “یک صدا و متحد” زیر پرچم این جریان به صف شوند. کمی راه را باز باید گذاشت تا نیاز به “هستههای متعدد دیگر” و فواید همگامی با آنان دیده شود و از آنان به عنوان عاملان “تفرقه” یاد نشود.
با احترام سالاری
☑️ با درود به جناب سالاری عزیز.
اساسنامه و قانون، قرارداد اجتماعی، و یا اصول تفاهمی چهارگانه، مهمتر از اعضا و مردم زیر پوشش آنست. قانون بایستی مترقی و ضد هرگونه ظلم و قربانی پروری و حق کشی باشد. وقتی قانون ولایت فقیه را داریم، مهم نیست چقدر خوب و درستکار و صادق و عالم و عادل باشیم، چون قانون ظالمانه است، سرانجام همه حیف و نفله و قربانی شدن در راه این قانون ظالمانه است. در دوره قبل از سرنگونی این دیکتاتوری، ما و یا اپوزیسیون، فقط این چهار اصل و یا چهار قرارداد اجتماعی را داریم، یعنی یک قوه مقننه مجازی و فرضی. نه قوه مجریهای داریم که آنرا اجرا کند و نه قوه قضائيهای که حافظ آن باشد. در این شرایط دشوار، نه پهلوی و نه هیچ شخص دیگری، و نه هیچ گروه متکثر دیگری، نمیتواند نظارت بر اصول پیشنهادی خود داشته باشد. تنها ضامن اجرایی آن اخلاق و درک و بینش و حس مسئوليت و خرد اجتماعی و عزت نفس و گذشت فردی و اجتماعی مردم مخالف، جنگجو و از جان گذشته در راه وطن، و خواهان آزادی ایران است که میتواند ما را همچون مردم نظیر “اکراین” از این مخمصه بیرون آورد.
با احترام آرمان امیدوار
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
انقلاب ۱۳۵۷ شعار اقتصادی نداشت. فقط روحالله خمینی در کتاب حکومت اسلامی گفته بود: «حکومت اسلامی میتواند با وجوه شرعی مانند خمس، زکات، خراج و جزیه اداره شود». خمینی در شهریور ۱۳۵۸ بعد از شورش در میدان بارفروشان تبریز در اعتراض به دخالت عوامل حکومت جدید در اقتصاد و گرانی هندوانه، گفت: «ما برای هندوانه انقلاب نکردیم، ما برای اسلام انقلاب کردیم، اقتصاد مال حیوانات است، خر هم اقتصاد دارد». و بعد از اشغال سفارت آمریکا در تهران و قطع شدن رابطه دیپلماتیک آمریکا با ایران، خمینی بدون توجه به عواقب اقتصادی قطع رابطه با بزرگترین اقتصاد جهان گفت: «اگر آمریکا در عمرش یک کار خوب کرده باشد آن هم قطع رابطه با ایران است».
عدم درک اهمیت اقتصاد توسط رهبران جمهوری اسلامی به پاشنه آشیل حکومت آنان تبدیل گردید و آمریکا با بلوکه کردن داراییهای ایران و تحریم اقتصادی، یاغیگری خمینی را جواب داد. از همان موقع، اسرائیل نیز که خمینی خواهان نابودی آن بود، تمام تلاش خود را به کار برد تا نگذارد رابطه ایران و آمریکا عادی شود و تحریمهای اقتصادی علیه ایران برداشته شوند؛ تا آنجا که اکنون بعضی از ناظران منطقه معتقدند که ممکن است روزی اسرائیل غنیسازی اورانیوم در ایران را قبول بکند اما هرگز برداشته شدن تحریمهای اقتصادی ایران را قبول نخواهد کرد.
حالا این سوال مطرح است که آیا جمهوری اسلامی از طریق مذاکره با آمریکا خواهد توانست از تحریم اقتصادی و انزوای دیپلماتیک خارج شود و به یک دولتملت نرمال مثل همه دولتها تبدیل گردد یا رهبران جمهوری اسلامی همچنان ایدئولوژیک و جهادی باقی خواهند ماند و فقر و درد و رنج تحریم اقتصادی و انزوای بینالمللی را تا پایان حکومتشان به ایرانیان تحمیل خواهند کرد؟
از روزی که اولین چاه نفت ایران در سال ۱۹۰۸ در مسجدسلیمان توسط انگلیسیها حفر شد، سرنوشت سیاسی ایران با این طلای سیاه نوشته شده است. در انقلاب خمینی هم نفت در پشت صحنه حضور داشت و خمینی وقتی به قدرت رسید، میخواست با نفروختن نفت، کشورهای غربی را تنبیه بکند ولی غرب با نخریدن نفت، او را تنبیه کرد و اجازه نداد ایران از ذخایر معدنی و نیروی انسانی خود استفاده بهینه بکند. کشورهای مخالف جمهوری اسلامی سیاست تحریم نفتی علیه ایران وضع کردند تا ایران فقیر بشود، به لحاظ دیپلماتیک در جامعه جهانی منزوی گردد و همیشه متهم و محکوم شود.
هر کس بخواهد علل «اسلامی» شدن انقلاب ۱۳۵۷ را بررسی کند، بهتر است قبل از آن علل سرنگونی محمدرضا شاه را مطالعه کند. در سال ۱۳۵۶ وقتی انتقاد از دیکتاتوری شاه در اوج بود، شاه به دوست نزدیکش ملک حسین پادشاه اردن تعریف کرده بود که «آمریکاییها از من سه چیز میخواهند تا ایران را به حال خود بگذارند: اول پایین آوردن قیمت نفت از طریق اوپک، دوم ریشهکن کردن کمونیسم در ایران و سوم لغو قرارداد صلح با عراق که موجودیت اسرائیل را تهدید میکند. من دو مورد اول را قبول دارم اما با صدام حسین صلح کردهام و نمیخواهم زیر قول خودم بزنم». بالاخره شاه سرنگون شد و خمینی را جانشین او کردند تا آن سه خواسته اصلی را داوطلبانه برآورده سازد. طولی نکشید که خمینی با آمریکا درافتاد و گفت هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید. به گفته عیسی کلانتری وزیر کشاورزی اسبق، «خمینی فرزند ناخلف آمریکا بود».
فرزند ناخلف آمریکا برای ادامه حکومت اسلامی به دشمن خارجی احتیاج داشت؛ لذا با انقلاب دوم علیه ولینعمت خود و گروگان گرفتن دیپلماتهای آمریکایی، تخم کین کاشت و ایران را وارد تونل بیانتهای عقبگرد تاریخی کرد و اقتصاد ایران را در باتلاق تحریمهای بینالمللی انداخت که جانشینانش هرچه بیشتر دستوپا زدند از آن خارج شوند، بیشتر در باتلاق شن (ریگ جن) فرو رفتند.
تاریخ اقتصادی ۴۷ ساله جمهوری اسلامی حول تحریم و دور زدن تحریم خلاصه میشود و اکنون که نتایج تحریم آشکار شده و جمهوری اسلامی به یک دولت ورشکسته تبدیل شده است، تحریمکنندگان تصمیم گرفتهاند یک بار برای همیشه به بحرانآفرینیهای آن پایان دهند.
نظر به اینکه تحریمهای اقتصادی و اعتراضات مردمی جمهوری اسلامی را بهشدت تضعیف کرده بود، اسرائیلیها فکر کردند به کمک آمریکا با یک حمله برقآسا میتوانند به راحتی جمهوری اسلامی را سرنگون بکنند. اما آمریکا و اسرائیل با دو جنگ نتوانستند جمهوری اسلامی را سرنگون بکنند ولی جمهوری اسلامی شدیداً ترسید و احساس تهدید وجودی کرد، شبیه همان احساسی که اسرائیل بعد از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی داشته است. اکنون ایران و اسرائیل هر دو تهدید وجودی از یکدیگر احساس میکنند و جنگ برای هر دو به مساله بقا تبدیل شده؛ به سخن شکسپیر «بودن یا نبودن، مساله این است».
دشمنی جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل که در ژوئن ۲۰۲۵ وارد مرحله رویارویی نظامی گردید، بقای حکومت اسلامی را زیر سوال برد و حالا که جمهوری اسلامی ضربات سختی خورده و رهبر خود را از دست داده، آمریکا خواهان تسلیم بیقیدوشرط آن است و حتی در صورت تسلیم نیز تحریمهای اقتصادی چندلایه به آسانی لغو شدنی نیستند؛ چنانکه ۲۳ سال از سقوط صدام حسین میگذرد اما بخشی از تحریمهای اقتصادی علیه عراق همچنان به قوت خود باقی هستند.
مذاکرات ایران و آمریکا با میانجیگری پاکستان هر نتیجهای داشته باشد، قطعاً منجر به لغو تحریمهای اقتصادی نخواهد شد و آمریکا از این حربه مؤثر دست برنمیدارد. البته بخشی از طبقه حاکمه آمریکا تمایل به سازش با جمهوری اسلامی را دارد اما طرف اصلی دعوا یعنی اسرائیل که مستقیماً در میز مذاکرات حضور ندارد، چنانکه در گذشته نشان داده، اجازه نخواهد داد که مذاکرات به بهبود روابط ایران و آمریکا منجر شود. اسرائیل و جمهوری اسلامی خواهان نابودی یکدیگر هستند. نابود کردن دشمن راههای مختلفی دارد؛ در دنیای معاصر تحریمهای اقتصادی علیه هر کشوری به کار برده شوند، به معنی استفاده از تاکتیک «پختن قورباغه» است که به آهستگی جان آن را میگیرد.
ریچارد نفیو، که در دولت بایدن معاون نماینده ویژه در امور ایران بود و در دولت اوباما در شورای امنیت ملی و وزارت امور خارجه آمریکا فعالیت میکرد و بهعنوان یکی از معماران تحریمها شناخته میشود، در مقالههای متعدد خود در فارن افرز، واشینگتن پست و وال استریت جورنال، دولت دونالد ترامپ را به لغو نکردن تحریمهای اقتصادی علیه ایران فرا خوانده است. به نوشته نفیو، اگرچه ترامپ مدعی است با حذف رهبران قبلی به نوعی به تغییر رژیم دست یافته، اما این برداشت نادرست است، زیرا رهبران جدید، که عمدتاً از سپاه پاسداران هستند نهتنها میانهروتر نیستند، بلکه به همان اندازه یا حتی بیشتر تندرو، سرکوبگر در داخل و تهاجمی در خارج هستند.
به نظر ریچارد نفیو، برداشتن تحریم، منابع مالی لازم را در اختیار حاکمیت ایران قرار میدهد تا هم نارضایتیهای داخلی را مدیریت کند و هم قدرت خود را تثبیت کند. در مقابل، او پیشنهاد کرده است که آمریکا باید به توافقهای محدودتر بسنده کند؛ توافقهایی که بر تداوم آتشبس، باز نگه داشتن تنگه هرمز و جلوگیری از اختلال در تجارت جهانی تمرکز دارند، بدون آنکه فشار اقتصادی بر حکومت ایران کاهش یابد. چنین رویکردی اگرچه ممکن است از نظر سیاسی برای ترامپ کمتر جذاب باشد، اما در بلندمدت مانع بازسازی توان نظامی جمهوری اسلامی و زمینهساز تضعیف کلی آن خواهد شد. در نهایت، نفیو نتیجه گرفته است که بهترین راه برای تضعیف سپاه و تغییر واقعی، حمایت غیرمستقیم از فشارهای داخلی است. در عین حال آمریکا امکان مذاکره را کاملاً کنار نگذارد اما معیارهای سختگیرانهای برای رفع تحریمها تعیین کند.
این خلاصه نظر معمار تحریمها علیه جمهوری اسلامی است. جوهر این سیاست فقیر کردن ایران است و مناسبترین تاکتیکی است که مخالفان ایران اعمال میکنند و آن عده از سران جمهوری اسلامی که تحریم را زمینهساز خودکفایی داخلی عنوان میکنند، کاسبان تحریم هستند و نعل وارونه میزنند؛ زیرا هیچ کشوری در دنیا تحت تحریم اقتصادی توسعه نیافته است. مثال زنده کوبا جلوی چشم جهانیان است.
اهداف آمریکا و اسرائیل درباره ایران یکسان نیستند؛ واشنگتن علیرغم حمایت نظامی و سیاسی گسترده از اسرائیل، خود را ناگزیر از ایجاد تعادل میان چندین ملاحظه حیاتی دیگر میبیند: از جمله تثبیت بازارهای انرژی، جلوگیری از سقوط به ورطه یک جنگ منطقهای تمامعیار و حفظ اولویتهای استراتژیک خود در سایر نقاط جهان. در نتیجه، دولت آمریکا تمایل دارد به دنبال راهی برای خروج از جنگ باشد. اما این رویکرد با تمایل آشکار اسرائیل برای حفظ و تداوم فشار نظامی و اقتصادی بر ایران در تضاد است؛ در نتیجه با وجود وحدت ظاهری در میدان نبرد، واگرایی عمیقی در اهداف نهایی دو متحد ایجاد شده است.
تناقض در اهداف دو متحد باعث شده استراتژی آمریکا برای مقابله با جمهوری اسلامی چندان روشن نباشد اما استراتژی اسرائیل کاملاً روشن است؛ اسرائیل هر کسی را که در حکومت جمهوری اسلامی تمایل به مذاکره و توافق با آمریکا تشخیص میداد به صورت هدفمند کشت تا راه مذاکره با جمهوری اسلامی بسته شود. دولت ترامپ هم از مذاکره حرف زد ولی در نهایت همان سیاست اسرائیل را دنبال کرد.
جمهوری اسلامی در دو جنگ نتوانست از کشور و مردم آن و حتی از فرماندهان نظامی و رهبران سیاسی خود دفاع بکند. جنگ ۱۲ روزه، جمهوری اسلامی ایران را وحشتزده و خشنتر کرد تا آنجا که به کشتار چند هزار نفر از معترضان در ژانویه ۲۰۲۶ اقدام نمود و نشان داد که برای حفظ حکومت اسلامی، از کشتار بیرحمانه مردم معترض نیز ابایی ندارد. در جنگ ۴۰ روزه هم، جنگ را به کشورهای دیگر گسترش داد و نشان داد که اگر قرار باشد جمهوری اسلامی با جنگ از بین برود، متحدان آمریکا در منطقه را نیز با خود از بین خواهد برد. جمهوری اسلامی درست مانند یک سکت مذهبی رفتار میکند و نه مانند یک دولت مسئول.
طبق آمارهای دولتی در جنگ ۴۰ روزه حدود ۳۷۰۰ نفر در اثر بمبارانها کشته شدهاند. در کشتار معترضان در ۷ و ۸ ژانویه ۲۰۲۶ نیز طبق تحقیقات سازمان حقوق بشر هرانا ۷۶۰۰ نفر از معترضان توسط نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی کشته شدهاند. به این ترتیب اکنون مردم ایران بین پتک و سندان، یعنی سرکوب داخلی و جنگ خارجی گرفتار شدهاند. جمهوری اسلامی خشنتر از گذشته گردیده و به زندانی کردن و اعدام روزانه معترضان میپردازد و در عرض دو ماه ۳۱ نفر را به اتهام جاسوسی اعدام کرده است. سردار احمدرضا رادان فرمانده نیروی انتظامی اخیراً اعلام کرده است که «از آغاز جنگ ایران و آمریکا تاکنون بیش از ۶۵۰۰ نفر به اتهام جاسوسی و وطنفروشی دستگیر شدهاند و از این میان ۵۶۷ نفر به موارد ویژه مرتبط با نفاق، اشرار و گروهکهای ضدانقلاب تعلق دارند».
دستگیری این همه آدم در مدتی کوتاه نشانگر شکاف عظیم بین حکومت و جامعه است. حکومت هر روز فقط اعدام میکند اما حکومتگران از خود نمیپرسند که چه کردهاند که علاقه ایرانیها به وطن و زادگاهشان اینقدر سست شده است که به راحتی وطنفروش میشوند یا از قدرتهای خارجی میخواهند که به ایران حمله نظامی بکنند تا آنها را از دست جمهوری اسلامی نجات بدهند.
جمهوری اسلامی با از دست دادن حمایت اکثریت مردم، اکنون تنها دو کارت بازی در دست دارد که یکی تنگه هرمز و دیگری ۴۴۲ کیلو اورانیوم ۶۰ درصد غنیشده است. ظاهراً قالیباف در مذاکره با ونس موافقت کرده است که ایران حاضر است به کمک آمریکا و چین، اورانیومهای غنی شده را که زیر خروارها سنگ و خاک دفن شدهاند با نظارت آژانس بینالمللی انرژی اتمی خارج کند و از بین ببرد. درباره تنگه هرمز هم طی دههها علیرغم اصرار افراطیون حکومتی به بستن تنگه هرمز، سپاه پاسداران به خاطر ترس از به وجود آمدن اجماع جهانی برای حمله به ایران، تنگه را نمیبست اما در جنگ ۴۰ روزه ۲۰۲۶ وقتی احساس تهدید وجودی کرد، بهعنوان آخرین تیر ترکش، تنگه هرمز را بست و چون شروعکننده جنگ نبود لذا اجماع جهانی علیه ایران ایجاد نشد.
حالا که تنگه بسته شده و سپاه اهمیت استراتژیک تنگه را فهمیده، بدون گرفتن امتیاز آن را رها نخواهد کرد و سعی خواهد کرد آن را به منبع درآمد تبدیل کند؛ نظیر کنترل ترکیه بر تنگههای بسفر و داردانل که دولت ترکیه از هر کشتی بین ۵۰۰ هزار الی ۷۰۰ هزار دلار حق عبور میگیرد. اما حتی اگر آمریکا به ایران اجازه دهد که بهعنوان ارائه خدمات راهنمایی به کشتیها، هزینه مینروبی و حفظ محیط زیست، مبلغی از هر کشتی بگیرد، این درآمد ناچیز به هیچ وجه نمیتواند خسارت تحریمهای اقتصادی را جبران کند. ضمناً آمریکا مخالف کنترل تنگه هرمز است و شرکتی را که ایران برای گرفتن حق عبور تأسیس کرده بود، بلافاصله تحریم کرد. عمان آمادگی اولیه خود را برای کنترل مشترک تنگه با ایران اعلام کرده است. کشورهای جنوب خلیج فارس هم پرداخت عوارض در موارد مشخص را میپذیرند ولی عوارض دائمی را نمیپذیرند.
علاوه بر فشار حداکثری و تحریمهای تشدیدشونده، آمریکا و اسرائیل برای پیشبردن اهداف خودشان در ایران، از یک ستون پنجم گسترده در جامعه ایران و یک نیروی رادیکال آخرالزمانی در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی نیز بهرهمند میشوند؛ تا آنجا که گاهی مواضع دولت اسرائیل با مواضع اصولگرایان رادیکال جمهوری اسلامی همسو میشود و اسرائیل از رتوریک این نیروها، حداکثر استفاده را میکند تا ایران را بهعنوان یک خطر جدی برای صلح جهانی معرفی نماید.
بهعنوان مثال، در شرایطی که ایران تحت فشار حداکثری و تحریم همهجانبه قرار دارد، ابوالفضل ظهرهوند عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی و نزدیک به جبهه پایداری میگوید: «من جاها و ظرفیتهایی رو دیدم که اتفاق میوفته، بمب اتم جلوش ترقهاست. شما میتونید زمان را پشت سر بگذارید، چیزی که در چند ثانیه از تهران تا واشنگتن برود. میشه یه کارهایی کرد که بمب اتم جلوش بچهبازیه! تولید یه بمب کاری نداره، وقتی شما اراده داشته باشی میتونی پلاسما و سلاحهایی داشته باشی که بمب اتم جلوش ترقه باشه؛ تأثیر تنگه هرمز، بابالمندب و جبهه مقاومت از صد تا بمب اتم بیشتره، البته این تضادی هم با دیگر مسائل ندارد».
جمهوری اسلامی با مخالفت اکثریت جامعه و تناقضات درونی خود روبروست و چهرههای عملگرا میکوشند راه خروجی از وضع موجود پیدا بکنند و در عین حال جنگ قدرت در درون حاکمیت بعد از کشته شدن علی خامنهای بسیار تشدید شده است.
باند خراسانیها در سپاه پاسداران که در جریان ترورهای هدفمند دستنخورده باقی مانده، اکنون محمدباقر قالیباف یکی از اصولگرایان کهنهکار را جلو انداختهاند تا بلکه گره از کار فروبسته جمهوری اسلامی بگشاید. قالیباف متولد ۱۳۴۰ است و همواره جزو هسته سخت قدرت در جمهوری اسلامی بوده است. وی موقعی که برای اولین بار کاندیدای ریاست جمهوری شده بود، در جریان تبلیغات انتخاباتی گفت که «میخواهد رضاشاه اسلامی بشود» و به نوعی تمایل خود را به اصلاحات آمرانه بیان میکرد و سعید لیلاز اقتصاددان حکومتی هم چند ماه پیش ادعا کرد که «قالیباف میتواند بناپارت ایران بشود». بناپارتیسم یک اصطلاح سیاسی است که از انقلاب فرانسه گرفته شده؛ کارل مارکس بناپارتیسم را به وضعیتی اطلاق میکند که دولت و رهبر آن تا حدی از طبقات اجتماعی مستقل میشوند و با تکیه بر ارتش، بوروکراسی و محبوبیت شخصی حکومت میکند.
اصلاحطلبان نیز بعد از خاتمی، رفسنجانی و حسن روحانی، اکنون پشت سر قالیباف صف کشیدهاند و ظواهر امر نشان میدهند که ستاره بخت قالیباف در حال درخشیدن است و ظاهراً او را ترور نکردهاند چون برایش پروژه دارند. قالیباف حالا برای هفتمین بار به ریاست مجلس انتخاب شده، رئیس هیئت مذاکرهکننده با آمریکا است و شورای امنیت ملی کشور او را مامور ویژه رابطه با چین کرده است. اما رادیکالهای جمهوری اسلامی که نمایشهای خیابانی را میگردانند، قالیباف را بعد از گفتگوی مستقیم او با معاون دونالد ترامپ، جی دی ونس در پاکستان به خیانت متهم میکنند و او را «رودریگز» ایران مینامند. این هم البته میتواند نماد جنگ قدرت بین قالیباف رئیس مجلس و احمد وحیدی فرمانده سپاه پاسداران باشد یا رقابت باند خراسانیها با باند شیرازیها باشد که فرماندهی سپاه و ریاست شورای امنیت ملی را در دست خود دارند. آیا قالیباف آخرین نیرنگ حکومت اسلامی برای بقاست؟ هنوز معلوم نیست که وی منجی یا گورکن حکومت اسلامی خواهد شد.
نظر به اینکه هیچ اعتمادی بین ایران و آمریکا وجود ندارد و تصمیم نهایی را هم اسرائیل میگیرد، لذا تا زمانی که جمهوری اسلامی در ایران بر سر کار باشد، تحریمها لغو نخواهند شد، ایران در انزوای دیپلماتیک باقی خواهد ماند و جهانیان آن را به خاطر سیاستهای ماجراجویانه سرزنش نموده و به جرم حمایت از تروریسم اسلامی و نقض حقوق بشر محکوم خواهند کرد. جنگ چه محدود، چه گسترده، ادامه همین سیاستها به شکل دیگر خواهد بود. جمهوری اسلامی نشان داده است که قصد تغییر سیاستهای خود را ندارد؛ از طرف دیگر گفته میشود که اسرائیل قصد دارد تا پایان دوره چهارساله ریاست جمهوری دونالد ترامپ، تهدید وجودی ایران را برای اسرائیل از بین ببرد، بنابراین هنوز احتمال وقوع جنگ سوم و چهارم نیز وجود دارد چون جمهوری اسلامی در ضعیفترین موقعیت خود قرار دارد و اسرائیل این فرصت طلایی را از دست نخواهد داد.
مذاکرات برای باز کردن تنگه هرمز و برچیده شدن محاصره دریایی آمریکا، معلوم نیست تا کی ادامه خواهد داشت؛ مقامات آمریکایی از نزدیک شدن به توافق حرف میزنند تا قیمت جهانی انرژی را مدیریت کنند. به احتمال زیاد نتانیاهو نخواهد گذاشت توافق بین ایران و آمریکا حاصل شود و در صورت موفق شدن مذاکرات نیز مسائل اصلی همچنان باقی میمانند. آتشبس فعلی بسیار شکننده است و طرفین در حال آماده کردن نیرو برای جنگ بعدی هستند. روشن است که دشمنی ۴۷ ساله ایران با آمریکا و اسرائیل با چند آتشبس و مذاکره کوتاه حل نخواهد شد و تحریمها ادامه خواهند یافت.
آتشبس و مذاکره روال عادی فرسودن دشمن است. کانت معتقد است که صلح بین دو دشمن زمانی به وجود میآید که هر دو طرف نیروهایشان فرسوده شود و منافع صلح را بیشتر از منافع جنگ ارزیابی بکنند. بعید است که اختلافات ایران با آمریکا و اسرائیل از طریق مذاکره خاتمه یابد؛ زیرا اهداف طرفین از مذاکره خیلی دور از هم هستند و توان نظامی ایران قابل مقایسه با توان نظامی و تکنولوژیک غولآسای آمریکا و اسرائیل نیست و همزمان فرسوده نخواهند شد و تحریمهای اقتصادی، جمهوری اسلامی را زودتر فرسوده خواهد کرد. در ضمن تابآوری جمهوری اسلامی را هم نباید دستکم گرفت، ولی تابآوری زیر تحریمهای اقتصادی شدید، درد و رنج فراوان برای مردم و بهویژه اقشار زحمتکش جامعه دارد. آیا حکام جمهوری اسلامی به این درد و رنج توجه خواهند داشت یا عذاب دنیوی را به حساب ثواب اخروی خواهند گذاشت؟
ماشااله رزمی
۳۰ ماه مه ۲۰۲۶
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
چندی پیش گزارش انتخاب نخستین شورای مرکزی “کنگره آزادی ایران” در “ایران امروز” منتشر شد. گزارش و تصویرهائی که نشان از آغاز یک حرکت بدیع و کاملا متفاوت از تمام سازمانهائی که بعد از انقلاب در داخل و خارج ایران وارد صحنه سیاسی شدهاند. بدیع و متفاوت به چند دلیل، بیش از هر چیز، تعداد چشمگیر زنانی که برای سمتهای مختلف، رای آورده و انتخاب شده بودند.
جمع اضداد، به معنای کامل کلمه، نه فقط در شورای مرکزی، بلکه خیلی چشمگیرتر، در ترکیب شرکتکنندگان در نشستهای این کنگره به چشم میخورد. افراد و شخصیتهایی که در شرایط عادی، به آسانی کنار هم نمینشستند، در اینجا ولی با همدیگر، همفکری و همکاری دارند. چهرههای جدیدتر و جوانتر، جایگزین چهرههای جا افتاده گردیدند. و از همه مهمتر، اینجا از شر جدل بین جمهوری و پادشاهی، رهائی یافتیم.
حضور چند شخصیت از چند گرایش سیاسی در شورای مرکزی (که پا در خاک دارند) را نمی توان کم اهمیت شمرد، مانند خانم ناهید بهمنی از کومله، خانم فریبا برهانزهی از حزب مردم بلوچستان، خانم فرزانه عظیمی از حزب چپ، آقای ریوار آبدانان از حزب پژاک و آقای حسین رزاق از گروه ۱۷ نفر.
در اینجا بد نیست نگاهی هم به مسیر نوینی که حزب پژاک میپیماید بیفکنیم. این مسیر نوین، در حقیقت نوعی دگردیسی کامل است. حزب پژاک در گذشته شعبه ایرانی حزب پ.ک.ک. به رهبری عبدالله اوجالان بود. ولی در سالهای اخیر تبدیل به یک حزب کرد ایرانی در درون مرزهای ایران گردید، و همینطور که ملاحظه میکنید یکی از اعضای رهبری و سخنگوی آن حزب، در شورای مرکزی کنگره آزادی ایران انتخاب گردیده. حاجی احمدی، دبیر کل سابق پژاک، در یکی از مصاحبههایش، توضیح داد که آن حزب هوادار ایده خودمختاری قومی نمیباشد، چون کردها در ایران، بخشی از جامعه بزرگ ایرانی گردیدهاند و در یک یا دو نقطه تمرکز نیافتهاند که بتوان دور آنها را (به عنوان یک منطقه خودمختار) مرز کشید، و اضافه کرد راه حل ما، دموکراسی برای سراسر ایران میباشد.
پیش از زمان انتخاب و رایگیری با پدیدهای روبرو گشتیم، که در سازمانها و گروههای سیاسی کشورمان (اگر هم نه بیسابقه) ولی اقلا بسیار کم اتفاق افتاده. دو شخصیت صاحبنام و سابقهدار سیاسی سرزمینمان، از پایه گزاران اولیه این کنگره، اعلام نمودند که خود را کاندید، برای انتخاب در شورای مرکزی، نمینمایند. یک ملیمذهبی و یک مشروطهخواه پادشاهی. یعنی رضا علیجانی و مهرداد خوانساری. این نشان از سعه صدر و ترجیح دادن منافع جنبش و سرزمینمان، به انگیزههای فردی و خصوصی میباشد
من (تا اندازهای) انگیزه و فکر پشت این تصمیم را درک میکنم. با تاکید بر روی (تا اندازهای). من وقتی به تصویر زنان و مردان منتخب مینگرم، طبیعی است که با خود فکر میکنم، جای تاسف میبود اگر هر یک از این عزیزان انتخاب نمیشد. ولی تصمیم این دو دوست، همانند یک سکه دو رو میباشد. یک روی آن را در بالا توضیح دادم. ولی متاسفانه هیچ فردی به آن روی دیگر سکه، و فکر نا خواستهای که درون آن نهفته، فکر نکرد.
تصمیم این دو، میتواند نیز حامل این پیام باشد که لازمه فکر، اندیشه و تصمیم درست سیاسی، دارا بودن یک مرز سنی و تعلق نداشتن به نسل پیشین میباشد. فراموش نکنیم که شهریار آهی (شاید هم به همین دلیل) از همان اول اعلام نمود که تمایلی به انتخاب شدن ندارد. این دو شخصیت، دارای دو خط فکری متفاوت و ریشهدار، در وقایع سیاسی بعد از انقلاب میباشند که نمیتوان سهم عزتالله سحابی و نشریه پر محتوایش (ایران فردا)، و شاپور بختیار با شعار (ایران هرگز نخواهد مرد) را در وقایع آنروز نادیده گرفت. حتی برای درس گرفتن هم، وقایع آنروز میتواند چراغی پیشرویمان باشد.
داریوش مجلسی، می ۲۰۲۶
https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/more/127615/
https://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/more/127651/
☑️ با درود به آقای مجلسی. خوشحالم که بالاخره افراد فرحیختهای همچون شما به واکاوی کنگره از جمله رویکرد تکثر گرا و تابوشکنش را با همدلی و همکاری با نمایندگان احزاب مردمان غیر فارس زبان ستودهاید. به باور من این کنگره با توجه به تکیهاش بر عاملیت جامعه مدنی و نه امید بستن به جنگ و کمکهای خارجی میتواند برقراری دمکراسی و سکولاریزم را برای مردمان کشور نوید دهد. همکاری با این تشکل راه گشا خواهد بود و شاید به نزدیکی اپوزیسون چند پاره یاری رساند.
با احترام شهرام
☑️ جناب مجلسی، از نگاهتان به روند مثبت اخیر کنگره آزادی ایران خوشحال شدم اگر “اصلاحطلبی” وداع کرده با نظام موجود قدم برای تقویت کنگره بردارد مقدمش گرامی. یک اپوزیسیون قدرتمند میتواند آشیانه “پرندگان” سرگردان و بیخانمان باشد.
از نگاه آقای حاجی احمدی در رد خودمختاری قومی باید استقبال کرد چرا که بدون دمکراسی پایدار در ایران بجز داعش شیعه هیچ قومی، هیچ گروه مذهبی و اقلیت دینی ای و هیچ دگر اندیشی در ایران روزگاری خوش نخواهد داشت.
با احترام سالاری
☑️ با درود و بهروزی برای تمام ایرانیان در جای جای این دنیا.امیدوارم که با پیوند این چند گروه باهم و هماندیشی برای گردآوری دیگر گروههای اپوزیسیون که سالیان سال است از یک دیگر جدا هستند و هم سوئی و همکاری را نادیده میگیرند بارقه امیدی در دل همگان ایجاد شود و بعد از چهل و هفت سال رنج و درد وجدایی از یکدیگر بتوانیم در آینده ایرانی آزاد و مستقل و پیروز داشته باشیم.آن روز در پیشگاه ما ایرانیان است و بزودی به آن خواهیم رسید. مقاله به جا و خوبی بود. ما ایرانیان خود باید پیشاهنگ خودمان باشیم.
طلایی از هلند
☑️ جناب مجلسی گرامی، درود بر شما!
شما در این نوشتهتان به درستی، منصفانه و واقع بینانه، به نکات مثبتی همچون جوانگرایی، وزن بانوان و ملیتها در این جمع اشاره داشتهاید، گرچه به گمان من، جمع با گره مهمی درگیر است یا میتواند که درگیر بشود که چه بسا آن را بتوان پاشنه آشیل آن خواند، که آن تلفیق منصفانه و دمکراتیک فرد (افراد - که اتفاقا بسیار هم با تجربه میتوانند باشند) با احزاب و سازمانهای قدیمی و با تجربه است. از آن مهمتر و حساستر، نوع تعامل با ائتلافهای با سابقه چندین ساله و مجرب است، که امیدوارم با تبادل نظر و خردجمعی به این نکته اساسی قبل از اینکه به بحرانی تبدیل شود، بپردازند، بویژه آنکه من نیز معتقدم که در مبارزه علیه حکومت قهار و جنایتکار اسلامی، به همکاری و همبستگی هرچه گسترده تر نیاز است.
اسفندیار جاوید
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
آتلانتیک / ۲۹ مه ۲۰۲۶
طی نزدیک به پنج دهه، جمهوری اسلامی ایران خود را برای جنگی آماده کرده است که دونالد ترامپ انتظار داشت تنها چند روز طول بکشد.
همانگونه که تقریباً همه رؤسایجمهور آمریکا از زمان جنگ جهانی دوم آموختهاند، انحصار در تمرکز میتواند از انحصار در قدرت دوام بیشتری داشته باشد. آمریکای تحت رهبری ترامپ یک ابرقدرت مبتلا به کمبود تمرکز است که میان انزواگرایی و مداخلهگرایی در ونزوئلا، ایران و کوبا در نوسان است؛ آن هم در حالی که وزارت خارجه خود را تضعیف کرده است. در مقابل، جمهوری اسلامی یک دولت انقلابی وسواسگونه است؛ رژیمی که نیمقرن است تمام تمرکز خود را بر مقاومت در برابر آمریکا گذاشته، نه بر ارتقای رفاه مردم خود. مبارزه با آمریکا صرفاً یک سیاست برای این رژیم نیست؛ بلکه هویت آن است.
این بنبست هم ماهیتی ایدئولوژیک دارد و هم ساختاری. ترامپ برای آنکه هزینههای عظیم این جنگ را برای مالیاتدهندگان آمریکایی توجیه کند، در هر توافقی باید مطالباتی بسیار فراتر از آنچه پیش از آغاز جنگ از تهران میخواست مطرح کند. در مقابل، حکومت دینی ایران که صدها میلیارد دلار خسارت دیده و رهبران ارشد خود را از دست داده است، باید امتیازات بسیار بیشتری مطالبه کند و بسیار کمتر از گذشته عقبنشینی نشان دهد. هیچیک از دو طرف توان پذیرش توافقی را که طرف مقابل بتواند بپذیرد ندارند. و در یک مذاکره با حاصل جمع صفر، تمرکز وسواسگونه ایران سرمایهای ارزشمندتر از قدرت نظامی آمریکا به شمار میرود.
ترامپ ممکن است جنگ خود علیه ایران را متوقف کند. اما جنگ ایدئولوژیک ۴۷ ساله جمهوری اسلامی علیه «شیطان بزرگ یعنی امریکا و حیوان دستآموزش، رژیم صهیونیستی» ــ به تعبیر اخیر آیتالله مجتبی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران ــ با جدیت ادامه خواهد یافت. مذاکرات آمریکا و ایران نه اعتماد ایجاد میکند و نه پروندهای را میبندد. هیچ سناریوی برد-بردی وجود ندارد. جاهطلبیهای هستهای تهران، تهدیدهایش برای بستن تنگه هرمز، شبکه نیروهای نیابتی و برنامههای موشکی آن تا زمانی که جمهوری اسلامی بر سر قدرت باشد، خاورمیانه را تهدید خواهند کرد.
تهران درباره شیوه مذاکرات خود شفاف است. عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در خاطرات دیپلماتیک خود در سال ۲۰۲۵ نوشت: «سبک مذاکره ایرانی در جهان عموماً به سبک بازار معروف است؛ یعنی چانهزنی مستمر و خستگیناپذیر.» او افزود: «این روش، فرایندی تعاملی است که به صبر و زمان فراوان نیاز دارد» و بنابراین «هر کس زود خسته و کسل شود، بازنده خواهد بود.» ترامپ تاکنون دو بار از دیپلماسی خسته شده و به اقدام نظامی علیه ایران روی آورده است.
نخستین مرحله هر توافقی مستلزم آن خواهد بود که تهران مینهای کارگذاشتهشده در تنگه هرمز را جمعآوری کند و به آزار و مزاحمت برای کشتیهای عبوری پایان دهد؛ و در مقابل، ایالات متحده نیز متناسب با این اقدامات، محاصره خود را کاهش دهد؛ اقدامی که از نظر تئوریک، وضعیت پیش از جنگ و آزادی کامل رفتوآمد در این آبراه بینالمللی را احیا خواهد کرد. برای تهران، تنگه هرمز به مهمترین اهرم فشار تبدیل شده است. کنترل ضمنی ایران بر این گذرگاه ــ و در نتیجه بر اقتصاد جهانی ــ هم میتواند منبعی ثابت برای درآمد باشد و هم نقش بازدارندهای در برابر حملات آینده ایفا کند. علیاکبر ولایتی، مشاور رهبر جمهوری اسلامی، گفته است: «این بار کاغذها و امضاها تضمین محسوب نمیشوند. تضمین عینی برای حفظ هر توافقی، تنگه هرمز است.»
بازگشایی هماهنگ تنگه میتواند مقدمهای برای مذاکرات موفق هستهای باشد، اما ممکن است صرفاً به وقفهای موقت در درگیریها تبدیل شود. ازسرگیری عبور و مرور از تنگه باعث کاهش قیمت نفت خواهد شد؛ هدفی راهبردی و بسیار مهم برای آمریکا، زیرا در صورت لزوم، بازگشت به جنگ را از نظر اقتصادی قابلتحملتر میکند. یکی از مقامهای ارشد آمریکایی که به دلیل حساسیت موضوع نخواست نامش فاش شود، به من گفت که این مسئله به خودی خود یک هدف استراتژیک مهم برای واشنگتن محسوب میشود. به همین ترتیب، برای تهران نیز این وقفه فرصتی برای دستیابی به منابع مالی مورد نیاز و بازسازی توان نظامی خود فراهم خواهد کرد.
مقامهای دولت ترامپ معتقدند که پس از بازگشایی تنگه، تهران به دشواری خواهد توانست بار دیگر آن را ببندد. این مقام ارشد گفت: «این کارتی است که فقط یک بار میتوانند بازی کنند.» اما به نظر میرسد تهران بر عکس این محاسبه شرطبندی کرده است: از یک سو معتقد است که عملاً نوعی باجگیری حفاظتی بر تنگه هرمز برقرار کرده و از سوی دیگر بر این باور است که هرچه ترامپ به انتخابات میاندورهای آمریکا نزدیکتر شود، تمایل او برای آغاز دوباره جنگ کمتر خواهد شد. برای هر دو طرف، یک توقف تاکتیکی ممکن است فشار اقتصادی را کاهش دهد و در نتیجه، رسیدن به یک مصالحه دیپلماتیک گستردهتر را نه فوریتر، بلکه کماهمیتتر جلوه دهد.
دشوارترین بخش مذاکرات، پرونده هستهای است. ترامپ در پی آن خواهد بود که از تهران تعهد بگیرد هرگز به دنبال ساخت سلاح هستهای نرود؛ از جمله از طریق توقف بلندمدت غنیسازی، انتقال یا حذف ذخیره ۴۰۰ کیلوگرمی اورانیوم با غنای بالا، و پذیرش یک نظام بازرسی فراگیر و سختگیرانه. اما تهران از تاریخ معاصر درس روشنی گرفته است: رژیمهایی که برنامههای تسلیحاتی خود را کنار گذاشتند ــ در عراق، لیبی و اوکراین ــ خود را در برابر مداخله خارجی آسیبپذیر کردند. در مقابل، کره شمالی در پناه سپر هستهای خود دوام آورده است.
یکی از مقامهای پیشین ایرانی که برای پرهیز از حساسیتهای حکومتی نخواست نامش فاش شود، به من گفت که تهران همچنان دانش فنی لازم را در اختیار دارد و اکنون نیز اراده ساخت سریع سلاح هستهای را پیدا کرده است. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مدعی است که تا ۳۰ «شهر موشکی» زیرزمینی در اختیار دارد؛ تأسیساتی که احتمالاً با کمک کره شمالی ساخته شدهاند و گفته میشود برخی از آنها در عمقی بیشتر از تأسیسات هستهای مدفون شدهاند که تاکنون نابود شدهاند. ایران، همچون غزه، به مکانی تبدیل شده است که در آن مقامات و تسلیحاتشان در زیر زمین به حیات خود ادامه میدهند، در حالی که شهروندان در سطح زمین با رنج و محرومیت دستوپنجه نرم میکنند.
این مقام آمریکایی به من گفت که واشنگتن انتظار دارد «ظرف چند هفته» مشخص شود که آیا این روند صلح شانس موفقیت دارد یا نه. دولت ترامپ قصد دارد دو مسیر احتمالی را پیش روی تهران قرار دهد. مسیر نخست مستلزم آن است که ایران برنامه تسلیحات هستهای، شبکه نیروهای نیابتی منطقهای و دشمنی بنیادین خود با آمریکا و اسرائیل را کنار بگذارد؛ در مقابل، صدها میلیارد دلار سرمایهگذاری از سوی کشورهای حوزه خلیج فارس دریافت خواهد کرد که میتواند ایران را به «یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان» تبدیل کند. مسیر دوم حفظ وضع موجود است: ایدئولوژی انقلابی ایران دستنخورده باقی بماند، اما به بهای ادامه محاصره دریایی، تحریمهای فلجکننده و احتمال ازسرگیری جنگ.
جمهوری اسلامی هیچگاه حاضر نبوده اصول انقلابی خود را با رفاه اقتصادی معاوضه کند. حتی در ۲۶ مه نیز مجتبی خامنهای از مراسم حج ــ فراگیرترین گردهمایی جهان اسلام ــ برای هشدار دادن استفاده کرد و گفت نیروهای نظامی «تروریست» آمریکا دیگر در خاورمیانه امنیت نخواهند داشت و «غده سرطانی اسرائیل» بهزودی «روزهای پایانی موجودیت نکبتبار خود» را تجربه خواهد کرد. در عین حال، به نظر میرسد دولت ترامپ نیز درباره اولویتهای ایران دچار توهمی نیست. مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، در جریان سفر اخیر خود به هند گفت: «ایران ترجیح میدهد به جای سرمایهگذاری برای مردم خود، پولش را صرف حامیان حماس، یعنی متجاوزان و قاتلان، کند.»
طی ۴۷ سال گذشته، تهران تنها دو بار دست به مصالحههای مهم زده است. نخست، تصمیم سال ۱۹۸۸ برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق؛ پس از هشت سال جنگ و حدود ۲۰۰ هزار کشته ایرانی، امتیازی که آیتالله روحالله خمینی آن را به نوشیدن جام زهر تشبیه کرد. دوم، توافق هستهای سال ۲۰۱۵ با دولت باراک اوباما. در هر دو مورد، هنگامی که جمهوری اسلامی با فشار اقتصادی و دیپلماتیک گسترده روبهرو شد، راه خروجی دیپلماتیک و قابلقبول در اختیار داشت و از آن خواسته نشد هویت انقلابی خود را تغییر دهد، نشان داد که قادر به مصالحهای تاکتیکی است.
ترامپ در ژانویه ۲۰۲۰ در شبکه اجتماعی ایکس (توئیتر سابق) نوشت: «ایران هیچگاه در جنگی پیروز نشده، اما هیچگاه هم در مذاکره شکست نخورده است!» این جمله به نوعی حکمت متعارف تبدیل شده است، اما یک واقعیت اساسی را نادیده میگیرد: هر دولتی که حاضر باشد به جای مصالحه، مردم خود را در فقر و محرومیت نگه دارد، میتواند مذاکرهکنندهای سرسخت به نظر برسد. امروز محاصره دریایی آمریکا روزانه حدود ۴۵۰ میلیون دلار به ایران زیان وارد میکند. با نزدیک شدن نرخ تورم ایران به ۷۰ درصد، سقوط ارزش پول ملی و کمبود شدید مواد اولیه و دارو، سرسختی رژیم بیش از آنکه شبیه یک پیروزی راهبردی باشد، به پیروزی ظاهری «شوالیه سیاه» در فیلمهای کمدی مونتی پایتون شباهت دارد.
عراقچی در خاطرات خود نوشته است: «اصل اساسی چانهزنی، تمرین است؛ تکرار، تکرار و باز هم تکرار»، آنقدر که طرف مقابل، به تعبیر او، «بیحس شود» و سرانجام رضایت دهد. تا امروز، سبک مذاکره تهران نه باعث شده ترامپ به پذیرش رضایت دهد، بلکه او را به سوی درگیری سوق داده است. با این حال، همانگونه که مذاکره نتوانسته مشکل بنیادین را حل کند، جنگ نیز از حل آن ناتوان مانده است؛ مشکلی که از سال ۱۹۷۹ تاکنون همه رؤسایجمهور آمریکا را سردرگم کرده است: ایالات متحده به یک توافق نیاز دارد، اما جمهوری اسلامی به وجود ایالات متحده به عنوان یک دشمن نیازمند است. آمریکا در پی حلوفصل مناقشه است؛ ایران خود را متعهد به انقلاب میداند.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
مقاله هفتهنامه اشپیگل در باره چنگیزخان و اهمیت کشورگشاییهای او
مقدمه مترجم: هفتهنامه اشپیگل در شماره اخیر خود، به مناسبت برگزاری جشن هشتصدمین سالگرد مرگ چنگیز خان در آلمان، گزارشی خواندنی از دوگانگی عجیب در نگاه به بنیانگذار امپراتوری مغول منتشر کرده است. از یک سو، مغولان معاصر او را «بزرگترین انسان تاریخ» مینامند و از او به مثابه نماد وحدت ملی، نظمبخش قبایل پراکنده، و حتی مروّج گونهای حقوق اولیه در میان کوچنشینان یاد میکنند. از دیگر سو، برای بسیاری از ایرانیان، هندیان، چینیان و اروپاییان، نام چنگیز با صحنههایی از ویرانی، کشتار دستهجمعی، شکنجههای هولناک و از میان بردن تمامقد تمدنهای مستقر گره خورده است. در این روایت، چنگیز خان نه نماد وحدت، که نماد «بربریت» و «هولوکاستِ پیشامدرن» است، چنانکه گاه او را در یک ردیف با آدولف هیتلر قرار میدهند. این مقاله اما در پی داوری نهایی درباره چنگیز نیست – کاری که به گواه تاریخ، غیرممکن است. بلکه میکوشد نشان دهد که چگونه «اسطورهسازی ملی» و «سیاست حافظه» از شخصیتهای تاریخی، چهرههایی چندگانه و گاه کاملاً متضاد میسازد. برای مغولها، ستایش چنگیز یعنی ستایش بقای خود در جهان مدرن. برای ما ایرانیان، نکوهش او یعنی نکوهش یک فاجعه تاریخی که هویت ایرانشهری را برای همیشه دگرگون کرد. به همین قیاس، کوروش برای ما نماد دادگری و انسانیت است، در حالی که برای برخی ملتهای مغلوب هخامنشی، شاید نماد یک امپریالیست خاورمیانهای باشد. پیامبر اسلام برای مسلمانان کاملترین انسان، و برای برخی غیرمسلمانان یک رهبر سیاسی نظامیِ عرب بود.
این نسبیگرایی تاریخی به معنای یکسانانگاری رذیلت و فضیلت نیست، بلکه دعوتی است به درک این حقیقت که «تاریخ» همواره از زاویه «اکنون» ما نوشته میشود. ترجمه حاضر، مقاله اشپیگل را با نگاه به این تضاد بنیادین، پیش روی خواننده فارسیزبان میگذارد.
اتفاقاً من یکی دو سال پیش در سایت ایران امروز مقالهای داشتم با عنوان «آیا چیزی به عنوان منشور کوروش وجود دارد» و در آنجا به همین قضیه اشاره کردم که چگونه شخصیتی بسیار منفی در تاریخ به نام چنگیز میتواند برای مردم مغولستان بزرگترین چهره تاریخ باشد در حالی که برای بقیه جهان شخصیت و کارهایی که وی در تاریخ انجام داده فرقی با جنایتکارانی مانند استالین و هیتلر ندارد. و از کجا که خود ما نیز پیوسته در باره شخصیتهای تاریخی خود راه اغراق را طی نکرده باشیم. واقعاً چگونه ممکن است قضاوت در باره شخصیتهای تاریخی تا این اندازه دشوار باشد. البته دشوار نخواهد بود به شرط آن که تاریخ را منصفانه و بیطرفانه قضاوت کنیم.
اسطورهها: وقتی نام چنگیز خان میآید، احتمالاً بسیاری از مردم به یک گروه موسیقی قدیمی و آهنگ معروفش فکر میکنند – نه به مردی که میلیونها انسان را قتلعام کرد. حالا یک کتاب و یک نمایشگاه قصد دارند این را تغییر دهند.
این آهنگ با فریاد «هو، ها! هو، ها!» شروع میشود و سپس به موضوع اسبسواری، ودکا نوشیدن و بیوقفه به انجام روابط جنسی میپردازد. در آهنگ معروف گروهی که خودش «چنگیز خان» نام دارد، آمده که چنگیز خان میتوانسته شبانه هفت بچه بزاید. اما در بندها و ترجیع این آهنگ، هیچ نشانه مشخصی از این که این حاکم مغول و جنگجویانش در قرن سیزدهم چگونه افراد بیشماری از هر سنی را قتلعام، گرسنه و مورد انواع تجاوزها قرار دادند هیچ چیزی پیدا نمیشود. احتمالاً وجود چنین اشاراتی حتی با موفقیت این ترانه که رالف سیگل (Ralph Siegel) آهنگش را ساخته بود، در تضاد میبود. این آهنگ به عنوان سهم آلمان در مسابقه یوروویژن در سال ۱۹۷۹ به مقام چهارم رسید.
این رقصآهنگ (Tanznummer) که گروه با ترکیب جدیدی از اعضا هنوز هم روی صحنههای آلمان اجرا میکند، یک اثر سخیف در تاریخ موسیقی آلمان است. این آهنگ یک قاتل جمعی را پیشپا افتاده جلوه میدهد – و قربانیانش که حدود ۳۰ میلیون نفر تخمین زده میشوند را مسخره میکند.
چنگیز خان در کنار قصابانی مانند آدولف هیتلر، ژوزف استالین، مائو تسهتونگ و پل پوت، جزو قاتلان دستهجمعی تاریخ جهان محسوب میشود. با این حال در آلمان تقریباً کسی نمیداند که این ستمگر قرون وسطایی و جانشینانش چه جنایاتی علیه بشریت مرتکب شدهاند. در حالیکه «تاتارها» همانطور که در آن زمان به آنها جنگجویان شرقی میگفتند، ردپاهای زیادی در اروپا بر جای گذاشتند. اندکی مانده بود که آنها حتی محلی را که بعدها پایتخت آلمان شد، زیر سم اسبان بگیرند: که منظور از آن شهر برلین است.
به مناسبت هشتصدمین سالگرد درگذشت خان، «ماتیاس وِمْهوف» (Matthias Wemhoff)، باستانشناس ایالت برلین، قصد دارد این خلأ دانشی را پر کند. اواخر ماه می، کتاب جدیدش با عنوان «چنگیز خان – فرمانروای بیکرانگی» (Dschingis Khan – der Fürst des Unermesslichen) منتشر میشود. در پاییز نیز نمایشگاه «چنگیز خان و جهان مغولها» در گالری جیمز سایمون (James-Simon-Galerie) در برلین افتتاح میشود. در این نمایشگاه تعداد زیادی اشیاء ارزشمند به امانت گرفته شده از مغولستان به نمایش درمیآید، از جمله اشیایی از آرامگاهها و مقر حکومتی آن زمان، قَراقروم (Karakorum)، که تاکنون هرگز در معرض دید عمومی قرار نگرفتهاند و برخی از آنها با همکاری باستانشناسان بن حفاری شدهاند.
ومهوف که چندین بار برای آمادهسازی این نمایشگاه به مغولستان سفر کرده، میگوید: «ما میخواهیم نشان دهیم که چنگیز خان شخصیتی از یک افسانه یا موسیقی عامیانه و مردم پسند (Schlager) نیست، بلکه یک فرمانروای واقعی بود که بزرگترین قلمرو خشکی تاریخ را بنیان نهاد.» مردی که بعدها به «چنگیز خان» تبدیل شد – نامی که تقریباً به معنای «فرمانروای اقیانوسگونه» (یا جهانگشا) ترجمه میشود – احتمالاً حدود سال ۱۱۶۰ با نام تِمُوجین (Temüdschin)، به عنوان پسر یک رئیس قبیله به دنیا آمد. وقتی پدرش به قتل رسید، خانواده به وضعیت فقر و فلاکت سقوط کرد و به نوشتههای تاریخی آن زمان، این نیمهیتیم به اسارت یک طایفهٔ رقیب درآمد. پس از فرار از بردگی، این انسان پرجاذبه با نفوذ و تاثیر غیر قابل انکار (کاریزماتیک) و تشنهانتقام، مردان بیشتری را گرد خود جمع کرد، آنها را از یک یورش به یورش دیگر رهبری نمود و به قول ومهوف، تبدیل به نوعی «ستاره پاپ قرن سیزدهم» شد. همچنین به دلیل این که یکی از سکونتگاهها را پس از دیگری تصرف میکرد، چنان مست قدرت شده بود که به زودی دیگر هیچ رحم و مروتی نمیشناخت. گفته میشود که جنگجویان او حتی افرادی را که تسلیم او و یارانش میشدند، اغلب با یک ضربه شمشیر میکشتند. مسافران گزارش میدادند که سالها پس از قتلعامها، هنوز در میدانهای نبرد کوههایی از جمجمه پیدا میکردند.
سپاهیان تِمُوجین و قلمرو نفوذ او به سرعتی رشد کردند که تنها از اسکندر کبیر مشابه آن را سراغ داریم. سرانجام، عمدتاً به لطف کماندارانش، تِمُوجین موفق شد همه قبایل مغول را مطیع خود سازد. در سال ۱۲۰۶، شاهزادگان اقوام کوچنشین استپ او را به عنوان «چنگیز خان» منصوب کردند و سپس او به احتمال زیاد با بزرگترین سواره نظام تمام دوران به راه افتاد و امپراتوری عظیم همسایه یعنی چین و مناطق امروزی ازبکستان و ترکمنستان را به وحشت انداخت.
بسیاری از مورد حمله قرارگرفتگان سرسختانه مقاومت میکردند. اما همان طور که در اسناد قدیمی میتوان خواند، مغولها همواره روش های خشونت آمیز و سنگدلانه تازهای ابداع میکردند تا دشمنانشان را مغلوب کنند.
برای مثال، گفته میشود که آنها پرندگان سوزان را به داخل شهرها میراندهاند و مسیر رودخانهها را منحرف میکردند تا دشمنان را با آتشسوزیها و سیلابها تضعیف کنند. وقتی مغولها موفق میشدند دیوارهای شهر را بشکنند، بسیاری از ساکنان – اعم از مرد و زن – کشته میشدند و زنان مورد تجاوز قرار میگرفتند؛ اسنادی که از آن دوره باقی مانده اند نیز بارها چنین صحنههایی را توصیف کردهاند. گفته میشود که در جریان محاصره پکن، ۶۰٬۰۰۰ زن برای فرار از شکنجه، خود را از بالای دیوارهای شهر به پایین پرت کردند. این که آیا تمام داستانهایی که دربارهٔ این جنگجویان استپی نوشته شده درست هستند یا نه، میان مورخان محل بحث است. اما به احتمال زیاد چنگیز خان و مردانش از این که تا چه حد دیگران را از کارهای خود میترساندند، خشنود بودند.
مغولستان امروزی که مساحت آن تقریباً چهارونیم برابر آلمان است، چه از نظر داخلی و چه خارجی، یکی از آرامترین کشورهای آسیا به شمار میرود. این کشور که بین چین و روسیه (دو کشور اقتدارگرا) قرار گرفته، خود یک دموکراسی پایدار با سیستم چندحزبی و آزادی بیان است. از این جهت، چندان مناسب به نظر نمیرسد که چنگیز خان در آنجا تا حد زیادی بدون نقد و مانند یک نیمهایزد پرستش شود. یک فرودگاه، هتلها و برندهای ودکا به نام او نامگذاری شدهاند، چهرهاش روی اسکناسها دیده میشود. موزهٔ ملی ای وجود دارد که به او اختصاص یافته و دهها مجسمه و یادبود از او ساخته شده است. بزرگترین آنها در شرق پایتخت، اولانباتور (Ulaanbaatar)، قرار دارد. این مجسمه فولادی ضدزنگ با نگاهی تند و خشن که در سال ۲۰۰۸ رونمایی شد، بلندترین سواره نظام جهان است.

مجسمه چنگیز خان در شرق اولانباتور
اما این شور و اشتیاق نسبت به مردی که این همه مرگ و بدبختی به بار آورد، از کجا میآید؟ ومهوف آن را قبل از هر چیز به این دلیل توضیح میدهد که مغولستان تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، یکی از کشورهای اقمار شوروی بود که باید هر چه دولت مسکو میخواست انجام میداد. پس از سال ۱۹۹۰، این کشور به دنبال نمادها و روایتهایی فراتر از سوسیالیسم گشت – و چنگیز خان را یافت: این قاتل دستهجمعی به «بنیانگذار کشور» تبدیل شد و جنایات او تا حد زیادی نادیده گرفته شد. یا اینکه آنها به عنوان یک شر ضروری تعبیر شدند، زیرا این مرد حداقل توانسته بود قبایل مغول را متحد کند. از آن زمان تاکنون، در درجه اول بر این نکات تأکید میشود که چنگیز خان آزادی مذهبی را تضمین کرد، تجارت را رونق بخشید و یک خط نوشتاری را معرفی نمود، هرچند خودش بیسواد بود.
ومهوف، باستانشناس ایالتی برلین، میگوید که ایدهٔ برگزاری یک نمایشگاه در برلین از همان ابتدا مورد حمایت سیاستمداران و اهالی فرهنگ در مغولستان بوده است؛ هیچکس هرگز در برنامههای او دخالت نکرده است. رئیسجمهور مغولستان، اوخناگین خورلسوخ (Uchnaagiin Chürelsüch)، اعلام کرده است که برای مراسم افتتاحیه در ۲۱ اکتبر (۳۰ مهر) سفر خواهد کرد. او مانند همه بازدیدکنندگان، ابتدا با پردههای بزرگ ویدئویی که کمانداران سواره را نشان میدهند مواجه خواهد شد.
چنگیز خان حدوداً ۷۰ ساله بود که احتمالاً در سال ۱۲۲۷ درگذشت. احتمال دارد که طاعون او را از پا درآورده باشد، یا شاید هم بر اثر افتادن از اسب مرده باشد – که برای یک کوچنشین سوارکار پایانی نسبتاً ناپسند محسوب میشد. اما قدرت در دستان خاندان بزرگش باقی ماند: از آن پس، پسران و نوهها رهبری این قلمرو پهناور را بر عهده گرفتند و با جنگجویانشان به سوی غرب و اروپا لشکرکشی کردند. این لشکرکشیها خسارات عظیمی به مغولها وارد کرد، اما این موضوع وارثان خان را از نقشههای فتح خود بازنداشت. سپاهیان باتو (Batu)، یکی از نوادگان چنگیز خان، از سال ۱۲۴۰ به بعد، از جمله به کیاف ، لوبلین و وروتسواف (برسلاو) تاختند؛ در مجارستان نیز شهرها و روستاهای بیشماری را ویران کردند و گفته میشود تقریباً نیمی از جمعیت را کشتند.
در اروپا شایعاتی پیچیده بود: که آنهایی که از شرق میتازند و ظاهراً در میدان نبرد شکستناپذیرند، اصلاً انسان نیستند. که این مردان با چشمهای بادامی و موهای بافته شده، موجوداتی جهنمی هستند. مگر نه اینکه واژهٔ «تاتار» (Tataren) شباهت عجیبی به «تارتاروس» (Tartaros) دارد؟ تارتاروس در اساطیریونانی ژرفای پرتگاه دوزخ است که موجودات و گناهکاران بهویژه شرور در آن سکونت دارند. این نظریه چنان رایج بود که در آن زمان در اروپا، از «تاتارها» (که نام واقعی مغولها بود) واژهٔ «تارتارها» (Tartaren) با «ر» اضافه (مثل تارتاروس) ساخته شد.
در حقیقت، برتری آنها در میدان نبرد دلایل دنیوی داشت. مغولها به روشی میجنگیدند که برای اروپاییان ناشناخته بود. گفته میشود که جنگجویان با کمانهای کوتاه خود از روی اسب، تا دوازده تیر در دقیقه شلیک میکردند و اغلب از فاصله ۳۰۰ متری به هدف میزدند. آنها از نبرد تن به تن پرهیز میکردند؛ فرار را شبیهسازی میکردند، سپس ناگهان برمیگشتند و مانند گاوچرانهایی که گله گاومیش را گرد میآورند، دشمنانشان را محاصره میکردند. آنها عروسکهایی را به اسبها میبستند تا تعداد مهاجمان بیشتر به نظر برسد. و در هر فصلی از سال، حتی در عمق زمستان، حمله میکردند.
در آوریل۱۲۴۱، مغولها در نبرد لِگنیتسا (در لهستان امروزی) (Liegnitz) – در فاصله فقط حدود ۲۸۰ کیلومتری، یعنی حدوداً سه روز راهپیمایی، از برلین – ارتشی متشکل از شوالیههای آلمانی و لهستانی را شکست دادند. مردم آنجا و دیگر نقاط، مراسم دعا و نیایش برگزار میکردند. به هر دلیلی که بود، «تارتارها» به سمت جنوب، به سوی مجارستان، عقب نشستند.
ومهوف میگوید: «به نظر میرسد برلین طعمهٔ آسانی میبود.» شاید امروز چنین شهری وجود نمی داشت، زیرا با آن جمعیت حدوداً ۲۰۰۰ نفری، هرگز از هجوم جنگجویان استپی بهبود نمییافت.
همانطور که مطالعهای با مشارکت مؤسسه ماکس پلانک برای هواشناسی در هامبورگ نشان میدهد، کشتار عظیم مردم توسط ایل مغول در طول قرن سیزدهم بر آب و هوای جهان نیز تأثیر گذاشت. در آسیا و اروپا به تدریج افرادی که بتوانند مزارع و کشتزارها را آباد کنند، کم شدند و در پهنههای وسیعی از زمینها، دوباره جنگل رویید. به این ترتیب صدها میلیون تن دیاکسید کربن جذب شد و گرمایش زمین مهار گردید. ومهوف میگوید: «حتی مرگ سیاه (همان اپیدمی مرگبار طاعون در میانه قرن چهاردهم) نیز به اندازهٔ حملات مغولها تأثیرات تعیینکنندهای بر اقلیم نداشت.»
اینکه چرا باتو خان و مردانش در اوایل سال ۱۲۴۲ تقریباً با عجله اردوگاههای خود را در مجارستان و جاهای دیگر اروپا ترک کردند، میان مورخان محل اختلاف است. احتمالاً مرگ قاآن قدرتمندتر، اوگتای (پسر و جانشین چنگیز) (Ögedei) بود که باتو را به سمت وطن راند؛ شاید هم باتو میخواست در جانشینی او حرفی برای گفتن داشته باشد. آنچه مسلم است این که مغولها از آن زمان به بعد دیگر تهدید جدی برای سایر ملل نبودند. اگرچه آنها در اواخر قرن سیزدهم بار دیگر به سوی اروپای غربی لشکرکشی کردند، اما این بار موفقیتی کسب نکردند. اروپاییان از اولین هجوم مغول درس گرفته بودند و بسیار مقاومتر شده بودند.
باستانشناس ایالتی میگوید آنچه باقی مانده، آهنگ «هو، ها! هو، ها!» است؛ این آهنگ موسیقی عامهپسند (Schlager) هنوز هم در خود مغولستان بسیار اجرا میشود. او میگوید در سفرهایش در میان استپ، این آهنگ را بارها در رویدادهای مختلف شنیده است. البته ودکایی که در این ترانه از آن یاد می شود ، هیچ نقشی در زندگی روزمرهٔ جنگجویان نداشت. چنگیز خان شیر تخمیر شدهٔ مادیان مینوشید – که تا امروز هم یک نوشیدنی ملی معمول در آن کشور است.
نویسنده مقاله: گویدو کلاینهوبرت
(Guido Kleinhubbert)
اشپیگل: 22/5/26
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
مقایسه اندازه اقتصاد و درآمد سرانه چهار کشور منتخب خاورمیانه: ایران، پادشاهی سعودی، امارات متحده عربی و ترکیه (۲۰۱۲–۲۰۲۴)
۱. مقدمه
اقتصادهای خاورمیانه در دهههای اخیر تحت تأثیر مجموعهای از عوامل ساختاری و ژئوپلیتیکی قرار داشتهاند؛ عواملی نظیر وابستگی به درآمدهای نفتی، سیاستهای تنوع اقتصادی، سرمایهگذاری خارجی، ثبات سیاسی و جایگاه ژئوپلیتیک در نظام بینالملل. در میان کشورهای منطقه، ایران، پادشاهی سعودی، امارات متحده عربی و ترکیه از مهمترین اقتصادهای تأثیرگذار محسوب میشوند، اما مسیر توسعه اقتصادی آنان طی دهه گذشته تفاوتهای معناداری داشته است.
ایران تا سال ۲۰۱۲ توانست به بالاترین سطح تولید ناخالص داخلی اسمی خود دست یابد. افزایش قیمت جهانی نفت و سطح نسبتاً بالای صادرات انرژی، اقتصاد کشور را در موقعیتی قرار داد که در آن زمان ایران پس از ترکیه دومین اقتصاد بزرگ منطقه مورد بررسی بود. با این حال، از سال ۲۰۱۲ به بعد و همزمان با تشدید تحریمهای نفتی و بانکی ایالات متحده و اتحادیه اروپا، اقتصاد ایران وارد مرحلهای از رکود، تورم مزمن و کاهش ارزش پول ملی شد.
در مقابل، کشورهای پادشاهی سعودی و امارات متحده عربی با اجرای برنامههای تنوعبخشی اقتصادی و جذب سرمایهگذاری خارجی، و ترکیه با اتکا به اقتصاد صنعتی و خدماتی متنوع، توانستند رشد اقتصادی خود را ادامه دهند. این گزارش تلاش میکند با استفاده از دادههای کمی و تحلیل تطبیقی، تفاوت مسیرهای اقتصادی این چهار کشور را بررسی کند.
۲. چارچوب نظری و روششناسی
۲.۱. تولید ناخالص داخلی اسمی
تولید ناخالص داخلی اسمی (Nominal GDP) ارزش مجموع کالاها و خدمات نهایی تولیدشده در یک اقتصاد را بر اساس قیمتهای جاری و نرخ ارز بینالمللی نشان میدهد. این شاخص، برخلاف GDP بر مبنای برابری قدرت خرید (PPP)، به شدت تحت تأثیر نوسانات نرخ ارز، تورم و قیمت جهانی نفت قرار دارد.
۲.۲. درآمد سرانه
GDP سرانه از تقسیم تولید ناخالص داخلی بر جمعیت به دست میآید و شاخصی برای سنجش متوسط رفاه اقتصادی شهروندان تلقی میشود. هرچند این شاخص توزیع درآمد را نشان نمیدهد، اما در مطالعات تطبیقی اقتصادی معیار مهمی برای ارزیابی سطح توسعه اقتصادی محسوب میشود.
۲.۳. منابع داده و روش تحلیل
دادههای این گزارش از منابع زیر گردآوری شده است:
World Bank Data
IMF World Economic Outlook Database
Trading Economics
روش گزارش مبتنی بر تحلیل تطبیقی مقطعی-زمانی (Cross-sectional Time Series Analysis) است. تمرکز اصلی بر مقایسه دو سال ۲۰۱۲ و ۲۰۲۴ قرار دارد تا روند تحولات اقتصادی چهار کشور به صورت شفاف قابل مشاهده باشد.
۳. یافتههای تجربی
۳.۱. مقایسه تولید ناخالص داخلی اسمی به قیمت جاری
۳.۱. مقایسه تولید ناخالص داخلی اسمی
بررسی روند تولید ناخالص داخلی اسمی چهار کشور مورد مطالعه نشان میدهد که طی فاصله سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۴، ساختار قدرت اقتصادی در منطقه دستخوش تغییر قابل توجهی شده است. در سال ۲۰۱۲، ترکیه با اقتصادی در حدود ۸۸۵ میلیارد دلار بزرگترین اقتصاد در میان این چهار کشور محسوب میشد. پادشاهی سعودی با اقتصادی نزدیک به ۷۳۷ میلیارد دلار در رتیه دوم و ایران با حدود ۶۴۴ میلیارد دلار در رتبه سوم قرار داشتند. امارات متحده عربی با حدود ۳۸۵ تا ۳۹۳ میلیارد دلار در رتبههای بعدی قرار میگرفت.
تا سال ۲۰۲۴، این رتبهبندی تغییر اساسی پیدا کرده است. اقتصاد ترکیه با رشد حدود ۵۴ درصدی به بیش از ۱٫۳ تریلیون دلار رسیده و همچنان جایگاه نخست را حفظ کرده است. پادشاهی سعودی نیز با رشدی حدود ۶۸ درصد، به اقتصادی بیش از ۱٫۲ تریلیون دلار تبدیل شده است. امارات متحده عربی نیز با افزایش حدود ۴۳ درصدی، تولید ناخالص داخلی خود را به بیش از ۵۵۰ میلیارد دلار رسانده است.
در مقابل، ایران تنها کشوری بوده که نهتنها رشد نکرده، بلکه اندازه اسمی اقتصاد آن کاهش یافته است. تولید ناخالص داخلی ایران از حدود ۶۴۴ میلیارد دلار در سال ۲۰۱۲ به حدود ۴۷۵ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۴ کاهش یافته که نشاندهنده افتی نزدیک به ۲۶ درصد است. این روند بیانگر آن است که در حالی که اقتصادهای رقیب منطقهای مسیر توسعه و گسترش را دنبال کردهاند، اقتصاد ایران تحت فشار تحریمها، کاهش ارزش پول ملی و مشکلات ساختاری داخلی کوچکتر شده است.
۳.۲. مقایسه درآمد سرانه
۳.۲. مقایسه GDP سرانه (دلار آمریکا، قیمت جاری)
تحلیل درآمد سرانه نیز تصویری مشابه از واگرایی اقتصادی میان این کشورها ارائه میدهد. امارات متحده عربی در تمام دوره مورد بررسی بالاترین سطح درآمد سرانه را حفظ کرده است. درآمد سرانه این کشور که در سال ۲۰۱۲ بین ۴۵ تا ۵۲ هزار دلار برآورد میشد، در سال ۲۰۲۴ نیز در حدود ۵۰ هزار دلار باقی مانده است. این ثبات نسبی نشاندهنده توانایی اقتصاد امارات در حفظ سطح بالای رفاه عمومی از طریق تنوع اقتصادی، توسعه خدمات مالی و جذب سرمایه خارجی است.
پادشاهی سعودی نیز روندی صعودی را تجربه کرده است. درآمد سرانه این کشور از حدود ۲۵ تا ۲۶ هزار دلار در سال ۲۰۱۲ به بیش از ۳۵ هزار دلار در سال ۲۰۲۴ رسیده که بیانگر افزایشی نزدیک به ۳۹ درصد است. این رشد تا حد زیادی ناشی از افزایش درآمدهای نفتی و اجرای برنامههای اصلاحات اقتصادی در چارچوب «چشمانداز ۲۰۳۰» بوده است.
ترکیه نیز با وجود مشکلاتی نظیر تورم و کاهش ارزش لیر، موفق شده درآمد سرانه خود را به شکل قابل توجهی افزایش دهد. درآمد سرانه این کشور از حدود ۱۱ تا ۱۲ هزار دلار در سال ۲۰۱۲ به حدود ۱۶ تا ۱۸ هزار دلار در سال ۲۰۲۴ رسیده که نشاندهنده رشدی بین ۴۰ تا ۶۰ درصد است.
در مقابل، ایران با روندی معکوس روبهرو بوده است. درآمد سرانه ایران که در سال ۲۰۱۲ به حدود ۸۱۱۴ دلار رسیده بود، در سال ۲۰۲۴ به حدود ۵۱۹۰ دلار کاهش یافته است؛ یعنی افتی در حدود ۳۶ درصد. کاهش ارزش ریال، تورم مزمن، افت سرمایهگذاری خارجی و محدودیتهای اقتصادی ناشی از تحریمها از مهمترین عوامل این کاهش محسوب میشوند. این روند نهتنها به کاهش رفاه اقتصادی شهروندان انجامیده، بلکه شکاف اقتصادی ایران با سایر قدرتهای منطقه را نیز افزایش داده است.
امارات متحده عربی همچنان بالاترین سطح درآمد سرانه را در میان کشورهای مورد مطالعه دارد. ساختار اقتصادی مبتنی بر خدمات مالی، تجارت بینالمللی، گردشگری و جذب سرمایه خارجی موجب شده این کشور حتی با وجود نوسانات بازار نفت، سطح بالایی از رفاه اقتصادی را حفظ کند.
پادشاهی سعودی نیز با وجود وابستگی تاریخی به نفت، طی سالهای اخیر موفق شده درآمد سرانه خود را به شکل قابل توجهی افزایش دهد. ترکیه نیز با وجود چالشهایی نظیر تورم و کاهش ارزش لیر، به دلیل رشد صنعتی و صادراتی توانسته روندی صعودی را حفظ کند.
در مقابل، درآمد سرانه ایران طی این دوره حدود ۳۶ درصد کاهش یافته است. کاهش ارزش ریال، تورم مزمن، افت سرمایهگذاری خارجی و محدودیتهای تجاری از مهمترین عوامل این روند محسوب میشوند.
۴. تحلیل عوامل مؤثر بر واگرایی اقتصادی
۱.۴. ایران: تحریم، تورم و انقباض اقتصادی
اوج اقتصاد اسمی ایران در سال ۲۰۱۲ عمدتاً نتیجه قیمت بالای نفت و سطح قابل توجه صادرات انرژی بود. با این حال، از همان سال تحریمهای گسترده نفتی و بانکی علیه ایران آغاز شد که پیامدهای اقتصادی عمیقی به همراه داشت.
این تحریمها موجب:
- کاهش صادرات نفت؛
- محدودیت دسترسی به سیستم بانکی جهانی؛
- کاهش ورود ارز خارجی؛
- سقوط ارزش ریال؛
- افزایش تورم ساختاری؛
- و کاهش سرمایهگذاری خارجی شدند.
مطالعات دانشگاهی و گزارشهای بینالمللی نشان میدهد که تحریمها نهتنها رشد اقتصادی ایران را محدود کردند، بلکه باعث کوچک شدن طبقه متوسط و کاهش قدرت خرید خانوارها نیز شدند.
۲.۴. ترکیه: تنوع اقتصادی و اقتصاد صادراتمحور
ترکیه طی دو دهه اخیر تلاش کرده اقتصادی متنوع مبتنی بر صنعت، گردشگری، خدمات و صادرات ایجاد کند. موقعیت ژئوپلیتیک این کشور به عنوان پل ارتباطی آسیا و اروپا، نقش مهمی در جذب سرمایه و توسعه تجارت خارجی داشته است.
هرچند اقتصاد ترکیه در سالهای اخیر با چالشهایی نظیر تورم بالا و بحران ارزی مواجه بوده، اما تنوع ساختار اقتصادی مانع از رکود عمیق شده است.
۳.۴. پادشاهی سعودی: اصلاحات ساختاری و چشمانداز ۲۰۳۰
پادشاهی سعودی با اجرای برنامه «چشمانذاز ۲۰۳۰» تلاش کرده وابستگی اقتصاد خود به نفت را کاهش دهد. سرمایهگذاری گسترده در پروژههای زیرساختی، فناوری، گردشگری و انرژیهای نو بخشی از این استراتژی بوده است.
افزایش قیمت نفت پس از ۲۰۲۱ نیز منابع مالی لازم برای اجرای این برنامهها را فراهم کرد و به رشد GDP و درآمد سرانه کمک نمود.
۴.۴. امارات متحده عربی: الگوی اقتصاد جهانیشده
امارات متحده عربی، بهویژه دبی و ابوظبی، موفق شدهاند الگویی مبتنی بر اقتصاد خدماتی، تجارت جهانی و جذب سرمایه خارجی ایجاد کنند. سهم بالای بخشهای غیرنفتی در اقتصاد این کشور باعث شده وابستگی آن به نوسانات نفت نسبت به بسیاری از کشورهای منطقه کمتر باشد.
ثبات نسبی سیاسی، قوانین تجاری باز و زیرساختهای پیشرفته، امارات را به یکی از مهمترین مراکز مالی و لجستیکی منطقه تبدیل کرده است.
۵. پیامدهای ژئوپلیتیکی و اجتماعی
تحولات اقتصادی تنها بر شاخصهای کلان اقتصادی اثر نمیگذارند، بلکه پیامدهای سیاسی و اجتماعی گستردهای نیز دارند. کاهش درآمد سرانه و کوچک شدن اقتصاد ایران بر سطح رفاه عمومی، مهاجرت نیروی انسانی متخصص، کاهش سرمایه اجتماعی و کاهش قدرت نرم منطقهای تأثیرگذار بوده است. در مقابل، رشد اقتصادی کشورهای رقیب منطقهای موجب افزایش نفوذ ژئوپلیتیکی، توسعه زیرساختها و ارتقای جایگاه بینالمللی آنان شده است.
۶. نتیجهگیری
مقایسه اندازه اقتصاد ایران، پادشاهی سعودی، امارات متحده عربی و ترکیه طی سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۴ بر پایه دو شاخص تولید ناخالص داخلی به قیمت جاری دلار و درآمد سرانه به قیمت جاری دلار نشاندهنده واگرایی آشکار مسیرهای توسعه اقتصادی در خاورمیانه است. در حالی که پادشاهی، امارات و ترکیه توانستهاند با اتکا به تنوع اقتصادی، جذب سرمایهگذاری و ثبات نسبی، رشد اقتصادی خود را حفظ کنند، اقتصاد ایران تحت تأثیر ترکیبی از تحریمهای خارجی و مشکلات ساختاری داخلی با کاهش اندازه اقتصاد و افت رفاه سرانه مواجه شده است.
این روند نشان میدهد که برخورداری از منابع طبیعی بهتنهایی برای تضمین رشد اقتصادی کافی نیست؛ بلکه کیفیت حکمرانی اقتصادی، تعامل با اقتصاد جهانی، ثبات سیاستگذاری و تنوعبخشی به ساختار تولید نقش تعیینکنندهای در موفقیت بلندمدت کشورها ایفا میکند.
———————
منابع
World Bank Open Data
International Monetary Fund – World Economic Outlook Database 2024
Trading Economics Database
Pesaran, M. H., & Mohaddes, K. (2020). The Economic Effects of Sanctions on Iran. Cambridge Working Papers in Economics.
World Bank (2024). Middle East and North Africa Economic Update.
IMF Regional Economic Outlook: Middle East and Central Asia (2024).
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
پیش درآمد
در نخستین بخش نگاهی به گونهها و نمونههای «شبه علم» [۱] و رواج آن در میان ایرانیان میاندازیم و در بخش دوم به پرسمان اصلی که بروز نوع ویژهای از شبه علم در میان اپوزیسیون برونمرزی است خواهیم پرداخت. بارها دیدهایم که افرادی در اپوزیسیون نگرههای «روانشناسانه» را ابزارگونه بکار میگیرند تا خط فکری خاصی را به پیش ببرند، این افراد با آراستن باورهای خود با یک نمای شبه علمی و یا با بکارگیری چند نقل قول و اصطلاح عاریتی از دانش مدرن تلاش در مخدوش کردن دگراندیشانی دارند که دارای خط مشی و باورهای ناهمانندی هستند.
رواداری گزینشی ناقض مدعای دموکرات بودن است. رواداری میبایست شامل دگراندیشانی که بنا بر تعریف باورهای ناهمسان دارند باشد وگرنه از معنی تهی میگردد. دگراندیشی یک مزیت انحصاری که فقط منحصر به گروهی از ویژگان باشد نیست و هر شهروندی نسبت به دیگر شهروند که باورهای ناهمانندی دارد دگراندیش بشمار میآید. رواداری بایستی مانند چتری تمام جریانهای فکری درون اپوزیسیون حکومت اسلامی را در بر بگیرد.
خط مشی نفی و حذف دیگری به خودی خود مردود است اما وقتی علوم انسانی و رشتههایی مانند روانشناسی و جامعهشناسی مانند ابزاری برای حذف و بیرون راندن دگراندیشان از میدان رقابت اجتماعی بکار گرفته میشوند دشواری دو چندان میشود.
پیش از هر چیز این طرز برخورد با معیارها و ضابطههای جامعهی مدنی در تضاد است و کسی که به چنین روشهایی دست مییازد دشوار بتواند ادعای دموکرات بودن بکند. افزون بر آن، نادرست بودن این رویه را از دو زاویه میتوان مطرح کرد، یکی از زاویهی عرف و اخلاق اجتماعی و دیگری از دیدگاه اخلاق حرفهای.
به ویژه وقتی افرادی که «سوگند بقراط»، که در میان پزشکان حرفهای سوگندی مقدس بشمار میآید، را کنار میگذارند و برای پیشبرد خط فکری خود دست به استفاده ابزارگونه از علم پزشکی یا (شبه) روانشناسی میزنند و به برچسب زدن به دیگران دست مییازند موضوع جنبهی حساستری به خود میگیرد. [۲]
فراتر از ملاحظههای مدنی و اخلاقی بهرهوری ابزارگون از دانشورزی مدرن برای پیشبرد یک خط اجتماعی خاص چالش مهم دیگری را به پیش میکشد و آن معتبر بودن ادعا از دیدگاه علم هست که سوژهی اصلی این جستار است. این نوشته بر آن است تا نشان دهد که در بسیاری موارد تئوریها و فرضیههایی که از علوم طبیعی و انسانی به عاریت گرفته میشوند تا باورهای اجتماعی نویسنده را جا بیاندازند از دستهی باورها و ادعاهای شبه علمی بوده و فاقد وزن و ارزش علمی هستند.
در چنین نوشتههایی نگارشگر دست به تئوریبافی شبه علمی میآلاید یا با بکارگیری یکی دو واژه فنی یا نقل قول دست به خطابهپردازی مییازد و شبهتحلیلی ارائه میدهد که تکیه بر واژهها و اصطلاحهای تخصصی دارد اما بنمایهی آن علمی نیست.
پژوهشگریِ دانشورزانه در رشتههایی مانند انسانشناسی و روانشناسی و جامعهشناسی، در قلمروهایی که ادعای پایبندی به یک سری قواعد ویژه دارند، با عرصههای دیگر مانند طنز سیاسی یا نقد و نظر عادی تفاوت کیفی دارد. کسی که در ابتدای یک نوشته که ادعای علمی بودن دارد خود را «پژوهشگر» معرفی میکند و از همان نخستین گام برچسبهای سوگیرانهای را برای تخفیف پیروان یک باور سیاسی رقیب بکار میبرد نشان میدهد که دارد ابتداییترین ضوابط پژوهشگری که ورود بیطرفانه یا دستکم غیرمغرضانه به یک بحث باشد را زیر پا میگذارد. پژوهش علمی در نابترین گونهی آن تحقیقی است که پژوهنده بدون هیچگونه پیشداوری به کندوکاو بپردازد و بگذارد نتایج حاصل از جستجوی تجربی و روشمند او را به یک فرضیه و نتیجهی نهایی برساند. در عمل و به ویژه در دنیای بحرانی و سیاستزدهی امروز چنین ایدهآلی شاید ممکن نباشد ولی دستکم باید با نیتی صاف و پالوده و با تلاشی آگاهانه و جدی برای کاهش سوگیری وارد پژوهش علمی شد.
هر کس مجاز است که با هر سامانهای و از جمله جمهوری یا پادشاهی مخالف باشد و یا روش و منشی را که نامناسب یا افراطی میداند رد کند. بحث این نیست که نقد صورت نگیرد بلکه سخن از چگونگی ارائه و نوع نقد است و اینکه بکار گرفتن رتوریک علمی و بهرهوریِ ابزاری از دانش نوین و پوشاندن باورهای سیاسی در لفافهی نازک شبه علمی کار صادقانهای نیست. و اگر این کار با برچسبزنی همراه باشد مسأله رفتار منصفانه در رابطه با دیگری و رعایت حقوق انسانی دگراندیشان را نیز مطرح میکند.
تقیه و دوگانهکاری انواع دارد و یک نوع آن حملهی غیر مستقیم از پشت سنگر علوم است. در جامعهی ما که بخاطر تسلط اسلام سنتی دوگانهکاری و تقیه بخشی از فرهنگ شده و به صورت عادت اجتماعی در آمده میبایست به این مساله توجه خاصی نشان داد و باورهای فردی را به جای پیچیدن در ترمهْ ورقِ «شبه علم» بطور مستقیم و بیواسطه بیان کرد.
بخش یکم
۱.۱ - رواج «شبه علم» در میان ایرانیان
فرهنگهای دیگر میتوانند مانند آینه به ما کمک کنند تا خود را بهتر ببینیم و بشناسیم.
کارل سیگان[۳] فیزیکدان برجسته آمریکایی رمانی دارد به نام «تماس»[۴] که از روی آن فیلمی با بازیگری جودی فاستر[۵] ساخته شد. در این فیلم تخیلی دکتر اِلی اَرووِی (جُودی فاستر) نقش فضانوردی را بازی میکند که از راه یک «کِرمْچاله» — که مانند یک تونل میانبـُر دو نقطه بسیار دور از فضا را به هم وصل میکند — مسافتی بسیار طولانی و بعید را در زمانی کوتاه طی میکند و به سیارهی وگا میرود. در آن زمان که سیگان این رمان را مینوشت دادههای علمی در مورد سیاهچالهها و کرمچالهها محدودتر از امروز بودند و کارل سِیگان در ابتدا میخواست قهرمان داستانش را از درون یک سیاهچاله به این سفر فضایی بفرستد. او به راحتی می توانست با تکیه بر همان دادههای کلی و حداکثر با رجوع سریع به یک رسالهی علمی رمانش را بنویسد و کار را تمام کند. رمان نویسی عرصهی تخیل است و اگر پدیدههایی مانند سیاهچاله و کِرمْچاله شناخته شده نبودند نویسنده میتوانست چیزی شبیه آنها را برای رمان خودش ابداع کند. با این وجود کارل سِیگان راه دیگری را برگزید. علیرغم آنکه سیگان فیزیکدان حاذقی بود به جای رجوع به رسالهها با کیپ تورن،[۶] فیزیکدان دیگری که تخصصش در سیاهچالهها است و بعدها جایزه نوبل را دریافت کرد، تماس گرفت. کیپ تورن که میدانست این سفر کیهانی از درون سیاهچاله ممکن نیست به جای دادن یک جواب فوری و پایان دادن به بحث از سیگان میخواهد که به او مدتی وقت دهد و سپس با معادلههای انشتین کار میکند و پس از انجام یک پژوهش موشکافانه به سیگان میگوید که چنین سفری در تئوری از درون یک کِرمْچاله امکانپذیر است و سِیگان این نکته فنی را در رمانش رعایت میکند.[۷]
دو برخورد جالب در اینجا وجود دارد. کارل سِیگان به جای آنکه با یک گردش سریع در یک رساله علمی یا حتی بدون آن سر و ته این نکته فنی را هم بیاورد ترجیح میدهد که با صرف وقت در این مورد تحقیق گستردهتری انجام دهد و بیگدار به آب نزند. از سوی دیگر کیپ تورن با دانش گستردهای که داشت میتوانست پشت تلفن خیلی سریع پاسخ لازم را به همکارش بدهد اما، با وجود آنکه پای یک آزمایش علمی واقعی در کار نیست و این نکته قرارست در یک رمان تخیلی بکار رود، تصمیم میگیرد مدت زمانی صرف کند و با تکیه بر فرمولهای پیچیدهی ریاضی جواب روشن و دقیقی پیدا کند.
سِیگان و تورن بهیچوجه استثنا نیستند و طرز برخورد موشکافانهی آنها ارمغان چند سده پژوهش علمی است. این دانشمندان امروزه میراثدار سنت طولانی پژوهش علمی مغربزمین هستند و به دانشورزی و نگهداری و ارجگذاری به این میراث اهمیت میدهند. این افراد که بخوبی فرق بین «علم» و «شبه علم» را میدانند بطریقی حرفهای کار میکنند و بخاطر آموزش علمی و وسواس متوازنی که در پژوهش دارند دقت به خرج میدهند تا در تلهی شبه علم نیافتند.
۲.۱. شبه علم: خرافات نو در میان کتابخوانها و متخصصان
بخاطر رواج شبه علم در جامعهی ما بازگویی جزییات ماجرایی که در بالا آمد لازم مینمود و به خواندنش میارزید. رواج خرافات نو و شبه علم در جامعهی ما سرسامآور است.
بر روی اینترنت به اندازهی یک کتابخانه عظیم کتاب و رساله در مورد روح و شبح و جن و طلسمات و پدیدههای ماورا طبیعی وجود دارند و در میان آنها کتابهایی که ادعا میکنند چیزهایی از این دست را میتوانند از راه فیزیک و مکانیک کوانتومی توضیح دهند کم نیستند.
نمونههای افرادی که چنین ادعاهایی را طرح میکنند فراوانند. افراد درس خوانده و حتا کسانی که فرنام «دانشمند» را به اتکای مدارک عالی یدک میکشند گهگاه در کلاب هاوس دیده میشوند که میخواهند عالم غیب و زیوندگان نامرئی و ماورا طبیعه را با پدیدههایی مانند «ماده تاریک» که پدیدهی جدیدی در فیزیک است توضیح دهند. [۸]
یک ایرانی تحصیل کردهی فرنگستان میگفت که در یک آزمایش «علمی» افراد در حال موت را پیش و پس از مرگ وزن کردهاند و متوجه شدهاند که هر کدام از این افراد به محض جانسپردن مقداری وزن از دست دادهاند که نشانهی خروج روح از بدن است. او به این نکته توجه نمیکرد چیزی که قابل وزن کردن باشد مادّی است و نمیتوان آن را به روح که بنا بر تعریف چیزی ماورا طبیعی باید باشد ربط داد. [۹]

دستگاه موسوم به روانسنج از ابتدای سدهی بیستم. سازندهی این دستگاه ادعا میکرد از روی اندازهگیری پستی و بلندیهای روی جمجمه میتواند استعدادها و کاستیهای هر فردی را معین کند.
یک فلسفهدان ایرانی که بنظر میآمد اندوختههای بسیار گسترده در زمینههای فلسفی و علمی داشته باشد به یک تشبیه شبه علمی دست میزد و جامعه را به سختافزار کامپیوتر و دین را به نرمافزار آن مانند میکرد و نتیجه میگرفت که همانطور که کامپیوتر برای کار کردن و مفید بودن نیاز به نرمافزار دارد جامعه نیز چنین نیازی به دین دارد. هدف او از پیش کشیدن قیاس معالفارق کامپیوتر و نرمافزار در نهایت این بود که باور دینی خود را با مطرح کردن رایانه و بکارگیری اصطلاحهای علمی باوری امروزی جلوه دهد.
همین فرد میگفت که خود شاهد بوده که یک شهروند بومی (سرخپوست) آمریکایی با رقص خاصی توانسته باعث ریزش باران شود. او واقعن اعتقاد داشت که رقص شَمـَن باعث ریزش باران شده بود حال آنکه بسادگی میتوان نشان داد که رقص باران پیشوازی هست از یک رخداد در شرف وقوع و نه سبب بوجود آمدن آن. [۱۰]
یک نمونه دیگر بهرهبرداری از علم برای اثبات اصالت قومی است. در سالهای اخیر برخی از افرادی که خود را منتسب به «شجرهی طیبه» اولیا و انبیا میدانند، با دستیازی به علم زیستشناسی، ادعا کردهاند که دارای «ژن برتر» هستند.
در سالهای نخستین انقلاب یک فرد ملی-مذهبی میخواست مساله وحی را با علم ژنتیک و وجود یک ژن خاص در پیامبران توضیح دهد و ممکن است همین تلاش سرچشمهی تئوری «ژن برتر» باشد. مسلمانان دیگری تلاش کردهاند برای توجیه آیههای قرآن از علم فیزیک بهرهبرداری کنند. [۱۱]
تلاش مشهور یکی از رهبران نهضت آزادی برای توجیه مسایل اجتماعی و انسانی با قواعد ترمودینامیک نمونهی دیگری از شبه علم است. مهدی بازرگان گفتارهایی را در دهه ۱۳۳۰ در «انجمن اسلامی مهندسین» مطرح کرد که بعدها در کتاب «عشق و پرستش یا ترمودینامیک انسان» منتشر شدند. او تلاش کرد از نگرههایی مانند انرژی و تعادل و آنتروپی و نظم که در دانش فیزیک مطرح هستند بهرهبرداری کند و با تطبیقی سادهانگارانه مسایل انسانی و اجتماعی را به دانش فیزیک پیوند دهد.
۳.۱. مکانیک کوانتومی و کرامات آیتالله بهجت
نمونههای غریبتر نیز وجود دارند. در کلاب هاوس دو سه فیزیکدان و پزشک ایرانی که از مسلمانان سنتی بودند یک بار در مورد توانایی آیتالله بهجت در فرستادن روح به بیرون از بدن خود صحبت میکردند و مساله خروج روح از بدن را میخواستند با علم پزشکی و کوانتوم مکانیک توضیح دهند.
در کرامتنامههای برآمده از سنت شیعه و تصوف ادعاهای بسیاری در مورد «طیالارض»، «مکاشفه»، «تجرد روح» مطرح شدهاند و خروج ارادی روح از بدن ادعایی است در ردیف همان ادعاهای شخصی. هیچ مدارک و شواهد محکم و آزمونپذیری وجود ندارند که خروج روح از بدن را بطور تجربی اثبات کرده باشند.
این چند نفر علیرغم آموزشهایی که در دانش مدرن پزشکی و فیزیک دیدهاند در این جلسه در مورد خروج ارادی روح با جدیت تمام گفتگو میکردند. نکته اصلی بحث آنها این بود که افراد دیگری که روح از بدنشان خارج میشود بطور غیر ارادی دچار این حالت میشوند در حالی که آیتالله بهجت میتوانسته هر وقت اراده میکند روح را از بدنش بیرون بفرستد و آن را دوباره برگرداند و کار این «عالم» اسلامی را کاری در مرتبهی اعجاز معرفی میکردند.
نمونهها بسیارند و آنچه در بالا آمد تنها بازگو کنندهی گوشه کوچکی است از آنچه که در زوایای جامعه رواج دارد. در کلاب هاوس برای مدتی جلسههایی تشکیل میشد و تعدادی از تاریخدانان و باستانشناسان و کارشناسان دیگر در مورد شبه علم و آنچه که به نادرستی تحت پوشش بحث علمی عرضه میشود روشنگری میکردند.
نیاز زیادی به روشنگری در مورد شبه علم وجود دارد و علاقه روزافزون به این عرصه نشان میدهد که آگاهی در مورد اثر مخرب نگرههای شبه علمی دارد در میان افراد کتابخوان گستردهتر میشود. اما گستردگی این باورها و این واقعیت که در میان کارشناسان نیز گونههایی از باورهای شبه علمی رواج دارند نشان میدهد که برای مبارزه با این نارسایی به سالهای مدید روشنگری نیاز هست و گمان نمیرود که این دشواری به زودی برطرف شود.
۴.۱. در پایان
چند نکته مهم را در نظر داشته باشیم. نخست آنکه رواج اینترنت و دسترسی آسان به دادهها نه تنها از وسعت خرافات نکاسته بلکه شاید آن را بدتر کرده باشد و بنظر میرسد که هم تئوری توطئه را افزایش داده و هم به گسترش شبه علم دامن زده باشد.
نکتهی مهم دیگر آنکه هیچکدام از ما در برابر نگرههای شبه علمی مصونیت نداریم و هر بار که پدیدهای که خارج از تخصص — یا حتا در حوزه تخصص — ما هست را بر میرسیم، بخاطر آنکه ذهن انسان گرایش دارد تا جای خالی نادانستهها را با تخمین و نظریهپردازی پر کند، ممکن است به دام شبه علم بیافتیم.
این دشواری به ویژه هنگامی پیش میآید که کسی میخواهد بین علوم انسانی و علوم طبیعی از یکسو و باورهای اجتماعی خود از سوی دیگر پل بزند. این کار وسوسهانگیزست اما اغلب نتیجهی مثبتی در بر ندارد و به پرداخت نظریههای شبه علمی راه میبرد. جهان بزرگ و دنیای درونی انسان گستردهتر و پیچیدهتر از آن است که دادههای محدود در گوشهای از یک کتاب بتواند لم و بم آن را یکباره به ما بنمایاند.
شاید تنها راه کاهش این خطا آن باشد که با ممارست باورهای خود را پیوسته زیر ذرهبین ببریم و آنها را از نو بررسی و وارسی کنیم. با عادت باید جنگید و به ویژه بایستی در نظر داشت عقایدی مبتنی بر شبه علم که قبلن فرمول شده و به صورت نوشته عرضه شدهاند در ذهن جا افتادهاند و میتوانند به شکل دیگری در نوشتههای جدیدتر ظاهر شوند.
دیگر آنکه تئوریهای شبه علمی برخاسته از علوم انسانی بسیار رایجتر هستند تا آنچه که در علوم طبیعی مطرح میشوند. چنین مینماید که گرایش بیشتری به ساختن و پرداختن تزهای شبه علمی در رشتههایی مانند روانشناسی و جامعهشناسی وجود داشته باشد تا رشتههایی مانند شیمی.
گاهی افرادی که تئوریهای شبه علمی عرضه میکنند از علوم انسانی نقبی به علوم طبیعی میزنند و به جای آنکه سخن خود را در قالب «روانشناسی» عرضه کنند، برای آنکه ظاهر محکمتری به مدعای خود بدهند، بحث را تحت نام عصبشناسی یا کارکرد مغز ارائه میدهند. نتیجه نهایی اما یکی است و با این روشها نمیتوان به یک تئوری علمی قابل اتکا رسید.
بایستی همواره این نکته که دانش افراد از بینش آنها تبعیت میکند را در نظر داشت و بین «داده» و «فاکت» از یکسو و «نظریه» از سوی دیگر فرق گذاشت. دانش انسانها تابع بینش آنهاست به همین خاطر نمیتوان ادعای یک کارشناس را نیز بدون دلیل، برهان و شواهد محکم پذیرفت. در آمریکا نیز تک و توک کارشناسانی وجود دارند که علیرغم گذراندن دوره تخصصی علمی در زیستشناسی تئوری علمی داروین را رد میکنند و بر این باور هستند که، بنا بر میتُختِ مندرج در انجیل، جهان در شش روز آفریده شده. گروهی از باورمندان مسیحی تلاش کردند تا این باور را به عنوان یک تئوری علمی عرضه کنند اما جامعهی دانشمندان و دانشورزان آمریکا ادعای آنها را بطور قاطع رد کرده است.[۱۲]
یک فیزیکدان ایرانی آموزش دیده با مدارک عالی نیز ممکن است به پرسه زدن ارادی روح آیتالله بهجت بر فراز گلدستههای قم ایمان داشته باشد و اندوختههای خود را برای اثبات چنین ادعاهایی بکار بگیرد. دوری از تلهی شبه علم با تمرین و یادآوری و کوشش آگاهانه ممکن میشود وگرنه داشتن تخصص علمی انسان را الزامن از افتادن به دام شبه علم مصون نمیکند.
————————
[۱] Pseudoscience
[۲] سوگندنامه بقراط یک پیمان اخلاقی و حرفهای تاریخی در دانش پزشکی است که پزشکان با ادای آن خود را متعهد به رعایت بالاترین معیارها و استانداردهای اخلاقی میکنند. اصول کلیدی این سوگندنامه بهطور خلاصه در برگیرنده اصل سودرسانی و جلوگیری از عدم آسیب و بیعدالتی در حق بیمار و پرهیز از اقدامات غیراخلاقی است که شامل مواردی مانند رازداری حرفهای و عدم افشا، رعایت حریم خصوصی، حفظ مرزهای اخلاقی با بیماران و پرهیز از هر گونه بهرهبرداری جنسی یا آسیب میشود.
لازم به یادآوری است که رشته دیگری به نام بیواتیکس Bioethics وجود دارد که افزون بر پزشکی گسترهای از مسایل اخلاقی را در پیوند با زیستشناسی و سامانههای بهداشتی و افراد شاغل در این رشتهها در بر میگیرد. اخلاق پزشکی محدود به پزشکان نیست و رفتار درست مربوط به تمام حرفههای حوزهی تندرستی را از روانشناسی تا پرستاری و داروسازی و پژوهش زیستپزشکی (بیومدیکال) در بر میگیرد.
[۳] Carl Sagan
[۴] Contact
[۵] Jodie Foster
[۶] Kip Thorne
[۷] کِرمْچاله یا «پل انشتین-رُوزن» تونلی هست که دو نقطه را در فضا (یا دقیقتر فضا-زمان) به هم وصل میکند. انشتین با یاری ریاضیدانی به نام رُوزن با محاسبههای ریاضی نشان داد که چنین پدیدهای میتواند وجود داشته باشد. سیاهچاله منطقهای از فضا هست که در آن جاذبه آنقدر سنگین است که ذراتی که با سرعت نور حرکت میکنند نیز نمیتوانند از آن بگریزند. این منطقه از فضا چهار بعدی است و برشی سه بعدی از آن در فضای ما قرار دارد. وجود سیاهچاله اثبات شده است.
[۸] ماده تاریک گونه جدیدی از ماده است که وجودش کشف شده اما ویژگیهای آن هنوز روشن نیست و صفت تاریک اشاره به همین دارد.
[۹] فردی به نام دانکن مکدوگال در سال ۱۹۰۷ آزمایشی انجام داد و ادعا کرد که افراد به محض مردن حدود ۲۱ گرم وزن از دست میدهند و نتیجه گرفت که این وزن روح خارج شده از بدن است. این آزمایش از سوی دانشمندان بطور قاطع رد شده و فاقد ارزش علمی است.
[۱۰] رقص باران توسط یک فرد بومی بیشتر پیشواز یک رخداد در حال وقوع است، رخدادی که نشانههای آن را پیر قبیله میشناسد. این پدیدههای بظاهر اعجاب برانگیز را با عوامل طبیعی میتوان توضیح داد. یک شمن بومی پس از دهههای متمادی زندگی در دامن طبیعت از روی تجربه میداند که وقتی نشانههایی مانند یک دمای معین یا درجه خاصی از رطوبت پدیدار شوند یا نوع خاصی از ابر در زمان خاصی از سال پدیدار شود به احتمال بسیار بالا قرار است باران ببارد. یعنی رقص باران پیشوازی از یک رخداد است که میخواهد به وقوع بپیوندد و نه مسبب و علت بوجود آمدن آن.
[۱۱] یک نمونه بهرهبرداری نادرست از دانش امروزی برای به کرسی نشاندن باورهای جزمی. سالهاست که در زیستشناسی بحثی در مورد هوش و اینکه به غیر از انسان چه جاندارانی هوشمند هستند پیش آمده است. افرادی که به دین و صوفیگری گرایش دارند با توسل به شبه علم ادعا میکنند که ذرات، حتا ذرههایی مانند براده های آهن، هوشمند هستند و به واکنش برادهها به آهنربا و آزمایشهای علمی مربوط به میدان الکترو ماگنتیک استناد میکنند. اگر با استفاده از جریان قوی برق میدانی الکترو ماگنتیکی ایجاد کنیم و مقداری براده آهن در آنجا بپاشیم برادهها بخاطر اثر ماگنتیکی این میدان، درست مانند هنگامی که یک آهنربا در زیر پارچهای قرار داده شود و مقداری براده آهن روی پارچه پاشیده شود، به شکل ویژهای در زیر جاذبه ماگنتیک آرایش پیدا میکنند.
سوره اسراء، آیه ۴۴ میگوید: «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِن وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُم». «آسمانهاى هفتگانه و زمین و کسانى که در آنها هستند، همه تسبیح او میگویند و هر موجودى، تسبیح و حمد او میگوید، ولى شما تسبیح آنها را نمیفهمید» (ترجمه فولادوند). مفسران از این آیه نتیجه میگیرند که تمام ذرات عالم ذکر و تسبیح الله را میگویند. از آنجا که ذرات ناآگاه نمیتوانند کسی را نیایش کنند دینگرایان برای رفع تناقض میگویند تمام ذرات جهان هوشمند هستند و به آزمایشهایی مانند آنچه در بالا آمد اشاره میکنند و ادعا میکنند که ذرههای آهن در این آزمایش آگاهانه چنین آرایشی به خود میگیرند.
[۱۲] یک بیوشیمیدان آمریکایی به نام دووِین گیش که مخالف تئوری علمی داروین بود سالها با همفکرانش به یک پویش اجتماعی گسترده دست زدند تا نهادهای آموزشی را وادار کنند تا «آفرینشیسم» یا Creationism را به عنوان تئوری علمی در کنار تئوری داروین آموزش دهند و موفق نشدند.
● یوسف جاویدان، تاریخدان هنر و استاد پیشین دانشگاه در رشتهی هنرهای زیبا هست. تا آنجا که به پژوهش مربوط میشود نویسنده در رشتههای تاریخ هنر، هنرهای تجسمی و آرشیتکت آموزش دیده و در علومی مانند روانشناسی و فیزیک تخصص ندارد. این سری نوشته نتیجهی پژوهش مستقل است.
■ آقای جاویدان عزیز. مقاله شما را با اشتیاق خواندم و با اشتیاق بیشتر، منتظر بخش دوم آن هستم. جالب است بدانم چه نمونههایی را از بروز شبهعلم در میان اپوزیسیون “برونمرزی” برمیشمارید؟ عجالتا یک نکته را ذکر کنم: آنجا که در مورد ضوابط پژوهشگری، «ورود بیطرفانه یا دستکم غیرمغرضانه» را ذکر کردهاید، خیلی تیزهوشانه عبارت “دستکم غیرمغرضانه” را به صفت “بیطرفانه” اضافه کردید. میدانید که ذهن انسان اصولا نمیتواند “بیطرف” باشد. زیرا همیشه در ذهن انسان تمایلات خاصی وجود دارد که نمیتوان از “شر” آنها خلاص شد. اما انسان اگر منصف باشد و تمرین کند میتواند تا حد قابل قبولی “غیرمغرضانه” قضاوت کند.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری عزیز،
با سلام، همانطور که نوشتید بیطرف بودن شاید غیرممکن باشد چون هر کس از دریچهی تجربهی شخصی دنیا را میبیند، ما فقط میتوانیم آگاهانه تلاش کنیم تا یکسویه نگری را تا آنجا که میشود کاهش دهیم. وقتی پای علم و تحقیق علمی پیش میآید این الزام شدیدتر میشود و قواعد و ضابطههایی وجود دارند که فرد ناچار به رعایت آنها هست که امیدوارم این نوشتهها کمکی در این زمینه باشد. از توجه شما به این نوشته ممنونم، دارم روی بخش بعدی کار میکنم و ممکن است بخاطر تراکم مطلب به دو بخش تقسیم شود.
ارادتمند، یوسف جاویدان
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
فارن پالیسی / ۲۷ مه ۲۰۲۶
* گروهی تازهتأسیس در تلاش است چیزی را شکل دهد که پیشینیانش نتوانستند: یک نیروی دموکراتیک مؤثر برای ایران.
وقتی «کنگره آزادی ایران» (IFC)، ابتکار تازه و جاهطلبانهای از سوی اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور، در اواخر ماه مارس رویداد افتتاحیه دو روزه خود را در لندن برگزار کرد، سطح انتظارات و امیدها بالا بود. یکی پس از دیگری، مجموعهای چشمگیر و متنوع از ایرانیان مهاجر ــ از چپگرایان گرفته تا سلطنتطلبان مشروطهخواه و فعالان فمینیست ــ روی صحنه رفتند تا چشمانداز خود را برای آینده ایران تشریح کنند. جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، ضرورت تشکیل یک اپوزیسیون منسجم و کارآمد را بیش از پیش برجسته کرده بود و در میان حاضران این احساس وجود داشت که شاید بتوانند بر اختلافات دیرینه و تلخ خود غلبه کنند.
اما زمانی که برنامههای کنفرانس در روز دوم رو به پایان میرفت و رقبای سابق سیاسی شماره تلفنهای همراه خود را رد و بدل میکردند تا ارتباطات تازه شکلگرفته را تثبیت کنند، خبری فوری فضای امیدوارکننده جلسه را در هم شکست. گروهی خشمگین از سلطنتطلبان، حامیان ولیعهد پیشین رضا پهلوی، ساختمان را محاصره کرده بودند و علیه افرادی که قصد خروج داشتند فریاد میزدند و حتی به برخی حمله میکردند. شرکتکنندگان حدود یک ساعت در ساختمان تاریخی «چرچ هاوس وستمینستر» گرفتار ماندند و منتظر شدند تا پلیس متروپولیتن امنیت را برقرار کند و آنان را از در پشتی خارج سازد.
مجید زمانی، مدیر اجرایی این ابتکار نوپا، گفت: «واقعاً عجیب بود که وسط لندن، درست کنار کاخ سلطنتی، مجبور باشی از دست چند آدم دیوانه فرار کنی. به نوعی، این خلاصه داستان سیاست ایرانی است.»
درگیری بیرون ساختمان یادآوری روشنی بود از مسیری طولانی که کنگره آزادی ایران برای نمایندگی کردن اپوزیسیون متنوع و پراکنده جمهوری اسلامی در پیش دارد. رهبران آمریکا و اسرائیل هر دو تغییر رژیم را هدف نهایی جنگ خود اعلام کردهاند؛ چشماندازی که اکنون بعید به نظر میرسد، اما در عین حال اپوزیسیون خارج از کشور را به مرکز توجه کشانده است: بهعنوان مشاوران غیررسمی دولتهای غربی، صدای ایرانیان سرکوبشده در داخل کشور، و گاه نمایندگان ایران در صحنه جهانی.
جریان سلطنتطلب سالهاست که با رقبای خود در میان ایرانیان خارج از کشور درگیر است و فعالان میانهرو ضدجنگ، تحلیلگران سیاسی و روزنامهنگارانی را که به ادعای آنان با حکومت همدست هستند، هدف قرار میدهد. این جریان کارزار خود را از طریق آزار و حمله در شبکههای اجتماعی و رسانههای حامی پهلوی، مانند شبکه تلویزیونی «ایران اینترنشنال» مستقر در لندن، پیش برده است.
نیاز به اپوزیسیونی آرامتر، انسانیتر و مقبولتر
اما از زمان خیزش اوایل ژانویه در ایران و سپس آغاز جنگ، پهلویگرایان تهاجمیتر و خشنتر شدهاند. همان ماهی که سلطنتطلبان نشست «کنگره آزادی ایران» را بر هم زدند، مسعود مسجودی، فعال ضدجمهوری اسلامی، در کانادا به دست دو تن از هواداران پهلوی به قتل رسید؛ ظاهراً به دلیل انتقادهای صریحش از فرزند آخرین شاه ایران. تظاهرات سلطنتطلبان در شهرهای اروپا و آمریکا نیز بهطور فزایندهای حالوهوای نظامی پیدا کرده است؛ بهگونهای که در اوایل ماه مه در شهر رگنسبورگ آلمان، پهلویگرایان با لباسهای نظامی ظاهر شدند و پرچمهای ساواک، پلیس مخفی بدنام دوران شاه، را به نمایش گذاشتند.
چه جنگ دوباره شعلهور شود و چه نه، برای بسیاری از ایرانیان خارج از کشور روشن شده که ایران به اپوزیسیونی آرامتر، انسانیتر و مقبولتر نیاز دارد. کنگره آزادی ایران دقیقاً میخواهد همین خلأ را پر کند.
مجید زمانی، تاجر ثروتمندی که در سال ۲۰۲۲ ایران را ترک کرد و اصلیترین تأمینکننده مالی «کنگره آزادی ایران» است، میگوید وقتی تصمیم به راهاندازی این ابتکار گرفت که شنید دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بدون مشورت با هیچ کارشناس جدی از میان ایرانیان خارج از کشور، تصمیم به جنگ علیه ایران گرفته است. به گفته او، بخش بزرگی از ایرانیان مهاجر که منتقد حکومت بودند اما نه سلطنتطلب و نه حامی جنگ، هیچ تریبون و صدایی نداشتند. در حالی که جوامع سلطنتطلب منسجم و پرصدای غرب با موفقیت دولتها را برای اتخاذ سیاستهای سختگیرانهتر علیه جمهوری اسلامی تحت فشار قرار میدادند، اکثریت خاموش هیچ ابزاری برای بیان دیدگاههای خود نداشت.
زمانی گفت: «وقتی ترامپ گفت “کمک در راه است”، با خودم فکر کردم مردم ایران هیچ نقشی در تمام این ماجرا ندارند؛ اینکه تاریخ برای ایران در حال رقم خوردن است و ما ایرانیها در این میان هیچکارهایم. و این واقعاً آزاردهنده بود.»
کنگره آزادی ایران که در ژانویه و با تکیه بر اصل کثرتگرایی شکل گرفت، هنوز در حال یافتن هویت خود است. این گروه نوپا رسماً خود را یک سازمان صرفاً مدنی معرفی میکند که هدفش ترویج درک متقابل و هماهنگی میان طیفهای مختلف اپوزیسیون ایرانی است. رهبری این ابتکار را چهرههای ارشدی بر عهده دارند که پیشتر به رضا پهلوی نزدیک بودند، سالها با مقامهای غربی در ارتباط بودهاند، همچنان با نخبگان داخل ایران تماس دارند و استراتژی کنونی سلطنتطلبان را بهشدت خطرناک و با نتیجه معکوس میدانند؛ راهبردی که به باور آنان بیشتر باعث میشود نیروهای مردد درون حکومت به مواضع خود پناه ببرند.

یکی از چهرههای اصلی این جریان، شهریار آهی، استراتژیست سیاسی کارکشتهای است که دههها نقش مشاور و راهنمای رضا پهلوی را ایفا کرده بود. او در مصاحبهای که در ژانویه با بیبیسی فارسی انجام داد و بازتاب گستردهای یافت، هشدار داد که اپوزیسیون باید مسیر خود را تغییر دهد. به گفته او، پرصداترین چهرههای اردوگاه پهلوی مدام از انتقامگیری و محاکمه همکاران حکومت سخن میگویند و از تشکیل دولتی در تبعید حرف میزنند که آماده است به محض فروپاشی یا تجزیه جمهوری اسلامی جای آن را بگیرد. آهی گفت: «استراتژی درست در چنین شرایطی این است که دشمن را دچار شکاف کنیم، نه اینکه چهرهای نشان دهیم که باعث شود دشمن تصور کند برای همهشان چوبه دار آماده شده است.»
هشدار شهریار آهی
آهی هشدار داد که نباید به دنبال تشکیل «پارلمان در تبعید» یا ساختار اپوزیسیونی رفت که در تلاش برای توافق بر سر ترکیب یک کابینه آینده از هم فروبپاشد؛ هدفی که در شرایط کنونی خیالپردازانه است و در گذشته نیز بارها شکست خورده است. او معتقد بود چشماندازی شبیه آنچه «کنگره آزادی ایران» دنبال میکند ــ یعنی ائتلافی از نیروهای گسترده که در پی ایجاد شکاف در میان نخبگان حکومت و فراهم کردن انگیزه برای جدا شدن آنان است ــ راهبردی ثمربخشتر به شمار میرود. آهی گفت: «کافی است کنار هم بنشینند و بگویند “تو این کار را میکنی، من آن کار را میکنم. چطور میتوانیم این اقدامات را همافزا کنیم؟” بدون آنکه اصلاً یک دستگاه اجرایی واحد وجود داشته باشد.»
اما برخی اعضای «کنگره آزادی ایران» ــ از جمله کامبیز غفوری، روزنامهنگار ساکن فنلاند که اوایل همین ماه به عضویت هیئترئیسه پنجنفره «کنگره آزادی ایران» انتخاب شد ــ امیدوارند این ائتلاف را به نوعی دولت در تبعید تبدیل کنند که در صورت فرارسیدن زمان گذار سیاسی، آماده اداره ایران باشد. غفوری گفت: «در غیر این صورت، اساساً دلیلی برای تشکیل چنین کنگرهای وجود نداشت.» او در عین حال معتقد است جامعه بینالمللی باید اپوزیسیون را به رسمیت بشناسد و با آن وارد گفتوگو شود و همزمان جمهوری اسلامی را با اخراج سفرا و دیپلماتهایش منزوی کند.
اعضای هیئترئیسه توسط مجمع عمومی سازمان، متشکل از حدود ۱۰۰ نفر، انتخاب شدند. انتخابات «شورای مرکزی» ۱۳ نفره نیز اوایل همین ماه برگزار شد. برخی اعضا میگویند این دو نهاد بهترتیب شبیه قوه مقننه و قوه مجریه عمل میکنند. «کنگره آزادی ایران» بیتردید در حال ساختاربندی خود بهمثابه یک سازمان سیاسی با جاهطلبیهای حکمرانی است.
یکی از مهمترین راههایی که «کنگره آزادی ایران» میکوشد خود را متمایز کند، عضویت مترقیتر و فراگیرتر آن است. نعیمه دوستدار، روزنامهنگار ساکن سوئد و عضو هیئترئیسه «کنگره آزادی ایران»، میگوید به این جنبش پیوسته زیرا اپوزیسیون سلطنتطلب صدای زنان فمینیست را به حاشیه میراند. دوستدار گفت سالها هدف آزار و حملات هواداران پهلوی بوده است؛ جریانی که به حملات زنستیزانه علیه روزنامهنگاران و فعالان زن ایرانی شهرت دارد. او گفت: «زنانی که مخالفت خود را بیان میکنند، شدیدتر از مردان هدف قرار میگیرند.» به گفته او، پهلویگرایان «به کثرتگرایی باور ندارند و اعتقادی هم به نقشآفرینی زنان در سیاست ندارند.»
دوستدار همچنین اشاره کرد که رضا پهلوی شعار «زن، زندگی، آزادی» را از بیوگرافی خود در شبکه اجتماعی ایکس حذف کرده و سازمان و حامیانش عملاً از روح و ارزشهای جنبش حقوق زنان ایران در سال ۲۰۲۲ ــ که اپوزیسیون خارج از کشور را در سطح جهانی بسیج کرده بود ــ فاصله گرفتهاند. او گفت پهلوی بیش از پیش خود را در حلقهای از مشاوران تهاجمی مرد محصور کرده است؛ افرادی که به گفته او، نوعی مردانگی افراطی شبیه پوپولیستهای راست افراطی را بازتولید میکنند.
ولیعهد پیشین آینده سیاسی خود را به این نیروهای اقتدارگرا گره زده است، اما همین تاکتیکها موجب شده میانهروها و فمینیستها به دنبال چتری جایگزین برای اپوزیسیون بگردند. دوستدار گفت: «پیش از جنبش زن، زندگی، آزادی، بیشتر حملاتی که میگرفتم از سوی تندروهای داخل ایران و حامیان ایدئولوژیک حکومت بود. اما حالا دیگر تندرویی وجود ندارد، فقط حامیان پهلوی هستند. این یک تغییر واقعی است.»
جذب ناسیونالیستهای کرد
چهرههای قدیمی «کنگره آزادی ایران»، که سالها از فعالان اپوزیسیون در خارج از کشور بودهاند، در روزهای آغازین جنگ نیز متوجه شدند که تیم ترامپ رضا پهلوی را فاقد اعتبار کافی یا ارتباطات مؤثر با اپوزیسیون داخل کشور میبیند. آنان در نتیجه، امکان شکلگیری ائتلاف تازهای از اپوزیسیون را میدیدند که آماده همکاری با مخالفان و بازیگران اصلی در داخل ایران باشد.
«کنگره آزادی ایران» موفق شده است ملیگرایان کردِ دارای ارتباط با گروههای مسلح در ایران و عراق همسایه را به خود جذب کند. زمانی، که پس از خروج از ایران کسبوکارهایش را به شرکایش واگذار کرد، همچنین در پی آن است که از ارتباطاتش با نخبگان نزدیک به ساختار حکومت ایران بهره بگیرد؛ زیرا معتقد است «کنگره آزادی ایران» باید راههای نفوذ و پیوندهایی با تصمیمگیرندگان داخل کشور داشته باشد.
در ژانویه، تیم پهلوی به دلیل انتشار کدهای QR و فرمهای گوگل ناامن برای ثبت نیروهای جداشده از نهادهای امنیتی و دولتی ایران ــ که پهلوی مدعی بود شمارشان بیش از ۵۰ هزار نفر است و بعداً گفت از ۱۰۰ هزار نفر فراتر رفته ــ با انتقادهای گسترده روبهرو شد. مجید زمانی معتقد است رویکرد بهتر آن است که نخبگان اقتصادی آموزش ببینند چگونه ضمن حفظ منافع تجاری خود، از طریق نافرمانی مدنی با حکومت مخالفت کنند. زمانی گفت: «اگر حمایت قویتری از داخل داشته باشیم، جامعه بینالمللی ما را جدیتر خواهد گرفت. و اگر ارتباطات کافی با جامعه بینالمللی داشته باشیم، طبیعتاً نخبگان هم ما را مؤثرتر خواهند دید. این یک سیستم دوطرفه است.»

در حالی که رضا پهلوی برای جلب حمایت کامل دولتهای غربی از برنامههایش با دشواری روبهرو بود، «کنگره آزادی ایران» ممکن است از مزیتی ویژه برخوردار باشد. این گروه هنوز در حال تدوین راهبرد رسمی بینالمللی خود است و تاکنون بهطور رسمی با هیچ دولتی وارد تعامل نشده است. اما به گفته مهرداد مارتی یوسفیانی، از اعضای بنیانگذار گروه و رئیس پیشین دفتر رضا پهلوی، بسیاری از اعضای «کنگره آزادی ایران» دارای ارتباطات غیررسمی با قدرتهای بزرگ جهانی هستند که به این تشکل برتری ذاتی میبخشد.
یوسفیانی، مانند آهی، بیش از دو دهه است که با سیاستمداران، دیپلماتها و فعالان بانفوذ در سراسر غرب و خاورمیانه روابطی گسترده ایجاد کرده است. همین مسئله باعث میشود بتوان بهراحتی با تصمیمگیرندگان تماس گرفت و حتی بر سیاستهای آنان اثر گذاشت. یوسفیانی، که همزمان برای اندیشکده حامی اسرائیل «میدل ایست فروم» در واشنگتن نیز کار میکند، گفت: «کسانی که به اشکال مختلف به مراکز قدرت نزدیک هستند، میتوانند از این روابط بهرهبرداری کنند. وقتی زمانش فرا برسد، این روابط بخشی از داراییهای «کنگره آزادی ایران» خواهند بود.»
جایگاه جامعه ایرانیان مهاجر
جامعه ایرانیان مهاجر در غرب واقعاً به جایگاه اجتماعی چشمگیری دست یافته است؛ بهگونهای که بسیاری از آنان ثروت فراوان و موقعیتهای برجستهای در عرصه تجارت و حکومت کسب کردهاند. اما به گفته دینا اسفندیاری، تحلیلگر ارشد خاورمیانه در بلومبرگ اکونومیکس، این موفقیت و رفاه تاریخی هرگز به نفوذ قابل توجه بر سیاستگذاری درباره ایران تبدیل نشده است. او گفت در موضوعات اصلی مرتبط با ایران که واشنگتن طی سالهای گذشته با آنها مواجه بوده ــ از جمله تشدید یا کاهش تحریمها، حمایت از مذاکرات هستهای یا پیگیری گزینه نظامی ــ سیاست آمریکا عمدتاً تحت تأثیر منافع اسرائیل شکل گرفته، نه توصیههای ایرانیان تبعیدی. اسفندیاری گفت: «اپوزیسیون ایرانی فقط تا جایی مفید بود که خواستههایش با آنچه ایالات متحده از ابتدا قصد انجامش را داشت، همخوانی پیدا میکرد.»
اما اکنون که جنگ به بنبست رسیده و جمهوری اسلامی همچنان پابرجا مانده است، تقاضا برای دیدگاههای تازهای که ارتباط بیشتری با واقعیتهای داخل ایران داشته باشند، رو به افزایش است؛ این را علیرضا نادر، تحلیلگر سیاسی ساکن واشنگتن که زمانی به رضا پهلوی نزدیک بود، میگوید. او توضیح داد که جریانها و سازمانهایی مانند پهلویگرایان، شورای ملی ایرانیان آمریکا (NIAC) که طرفدار تعامل با جمهوری اسلامی است، یا سازمان مجاهدین خلق ایران با ساختار شبهفرقهای خود، هر یک تنها نماینده بخش بسیار محدودی از جامعه ایرانیان مهاجر هستند. اما گروهی مانند «کنگره آزادی ایران» میتواند توجه بیشتری را در واشنگتن برانگیزد.
نادر گفت: «هر تصمیمگیرنده آمریکایی ترجیح میدهد با گروهی دیدار کند که تا حدی مشروعیت داشته باشد. و فکر میکنم اگر ائتلاف گستردهای از گروهها و نیروهای دموکراتیک شکل بگیرد، اشتیاق بسیار زیادی نسبت به آن وجود خواهد داشت.»
اما برای آنکه «کنگره آزادی ایران» دچار همان شکستی نشود که رضا پهلوی در رهبری اپوزیسیون ایرانی با آن مواجه شد، باید در مورد روابطش با اسرائیل بسیار محتاطانه عمل کند. ائتلاف پهلوی با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، و بهویژه سفر جنجالی او به اسرائیل در آوریل ۲۰۲۳، بسیاری از نیروهای اپوزیسیون ایران را از او دور کرد؛ نیروهایی که نگراناند همسویی بیش از حد با منافع امنیتی اسرائیل، هم جایگاه ولیعهد پیشین را بهعنوان یک چهره ملیگرا تضعیف کند و هم او را به سمت مواضعی سوق دهد که در خدمت منافع ایران نیست.
در اواخر ماه مارس، وبسایت «میدل ایست آی» گزارش داد که یک شرکت روابط عمومی حامی اسرائیل، مستقر در فلوریدا، برای تبلیغ و ترویج «کنگره آزادی ایران» فعالیت میکند. زمانی گفت این گزارش به اعتبار «کنگره آزادی ایران» آسیب زده و اذعان کرد که نزدیکی بیش از حد به اسرائیل، مشروعیت این کنگره را بهعنوان جنبشی مستقل تهدید خواهد کرد. او گفت: «فقط اسرائیل نیست؛ هر دولتی که بخواهد به نحوی در پویاییهای داخلی «کنگره آزادی ایران» نفوذ کند، ما قطعاً آن را رد و در برابرش مقاومت خواهیم کرد.»
اما همین پویاییهای داخلی نیز ممکن است در آینده به مشکلی جدی تبدیل شوند. آسو حسنزاده، از مسئولان حزب دموکرات کردستان ایران، در بیانیهای که در فیسبوک منتشر کرد، اعلام کرد که در اعتراض به آنچه به گفته او به حاشیه راندن احزاب سیاسی اقلیتها در «کنگره آزادی ایران» و تلاش برای ایجاد پارلمانی «متمرکز و همگونساز» بوده، نامزدی خود را از انتخابات این سازمان در اوایل ماه جاری پس گرفته است. او هشدار داد چنین رویکردی ممکن است اپوزیسیون ایران را به بازتولید همان شیوههایی سوق دهد که «صد سال است ایران را به استبداد محکوم کردهاند.»
این حزب کردی فعلاً در «کنگره آزادی ایران» باقی مانده، اما پیش از مشارکت در سطح رهبری منتظر است ببیند مواضع نهایی کنگره چگونه شکل خواهد گرفت. آرش عزیزی، پژوهشگر ایرانی ساکن نیویورک که در نشست لندن «کنگره آزادی ایران» حضور داشت، گفت اختلافات بر سر مسائل تاکتیکی روند تصمیمگیری گروه را کند کرده است. به گفته او، برای مثال «کنگره آزادی ایران» به دلیل مخالفت احزاب قومی تندرو و حامی مداخله نظامی ــ از جمله حزب حسنزاده ــ نتوانست قطعنامهای در محکومیت حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران تصویب کند؛ هرچند اکثریت اعضای «کنگره آزادی ایران» با جنگ مخالفاند. عزیزی گفت: «ما میتوانیم از حضور آنها بهره ببریم و آنها میتوانند بخش مهمی از هر ائتلافی باشند، اما فقط تا زمانی که نقاط توافقی میان ما وجود داشته باشد.»
با این حال، زمانی همچنان نسبت به توانایی «کنگره آزادی ایران» برای حفظ انسجام ائتلاف متنوع خود خوشبین است. او گفت: «وقتی افراد زیادی دور یک میز جمع میشوند، مشروعیت بزرگی به دست میآورید، اما رسیدن به کارآمدی دشوار میشود، چون موضوعات محدودی وجود دارد که بتوان دربارهشان به تصمیم مشترک رسید. اما فکر میکنم این مشکل هر کنگره یا هر نظام سیاسی تازهتأسیسی است.»
در نهایت، شاید نه مدیریت اصطکاکهای داخلی و نه جلب حمایت قدرتهای جهانی، بزرگترین چالش «کنگره آزادی ایران» نباشد. آزمون واقعی این جنبش آن خواهد بود که آیا میتواند اعتماد و حمایت خود مردم ایران را به دست آورد یا نه. اسفندیاری، تحلیلگر بلومبرگ اکونومیکس، گفت: «مسیر رسیدن به ایرانی آزاد و دموکراتیک در واقع از تهران میگذرد، نه واشنگتن یا اورشلیم. بنابراین آنچه اهمیت دارد، ساختن برنامهای است که بتواند ایرانیان داخل و خارج کشور را بسیج کند و نشان دهد شما جایگزینی قابل اتکا دارید که ایرانیان واقعاً بخواهند از آن حمایت کنند.»
———
* محمد ریماوی، روزنامهنگار آزاد و دانشجوی کارشناسی ارشد است.
■ آقای ریماوی گرامی، من هم در خوشبینی و امید شما به موفقیت کنگره آزادی شریکم. اطلاعات لازم، داوری منصفانه و پیشنهادات مفیدی را در نوشتاری منسجم ارائه دادهاید؛ دست مریزاد!
سعید سلامی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
* کثرتِ انکار شده، حقوق اتنیکهای ساکنِ ایران و چارچوبهای الزامآور برای ثبات و توسعه در ایرانِ پسا جمهوریاسلامی
در قريب به یکصد سال گذشته مسئلهٔ اتنیکهای غیرفارس در ایران نه یک خطای موردی بلکه محصول یک الگوی منسجم سرکوب و حذف ساختاری بوده است، الگویی که با وجود تغییر رژیم سیاسی از پادشاهی پهلوی به جمهوریاسلامی در جوهر خود تداوم یافته است و تفاوتها در زبان و ایدئولوژی بوده، نه در منطق قدرت. دورهٔ پهلوی با پروژهٔ «ملتسازی از بالا» آغاز شد، پروژهای که بر پایهٔ یکسانسازی زبانی، فرهنگی و سیاسی بنا نهاده شده بود.
زبان فارسی نه به عنوان زبان مشترک، بلکه به مثابه ابزار حذف بهکار رفت. آموزش به زبانهای مادری ممنوع شد، نامهای تاریخیِ جغرافیایی به فارسی تغییر یافتند، تاریخ و حافظهٔ جمعی اتنیکهای تُرک، کُرد، عرب، بلوچ و تُرکمن یا تحریف شدند و یا به حاشیه رانده شدند. این گروههای اتنیکی بین دوراهی زجرآور و طاقتفرسای استحالهٔ تام و تمام و آسیمیلاسیون تمام و کمال گرفتار شدند.
توسعهٔ اقتصادی به شدت مرکزگرا بود و مناطق غیرفارس عملاً به حاشیهٔ فقر و محرومیت رانده شدند. مقاومتهای محلی نه به عنوان مطالبهٔ مدنی و انسانی بلکه با برچسب امنیتی و سرکوب خشن نظامی-پلیسی پاسخ داده شدند.
با استقرار رژیم جمهوریاسلامی تصور (عبث و بیهودهای) میشد که نظم جدید بر ویرانههای این بیعدالتیها همراه با اصلاحات بنیادین بنا شود. اما آنچه رخ داد تغییر گفتمان و تداوم سازوکار بود. اینبار به جای شوونیسم پانایرانیسم (فارسمحور)، فاشیسم پاناسلامیسم (شیعهمحور) جایگزین شد اما نتیجه یکسان ماند. تمرکز قدرت، امنیتیسازی هویت و سرکوب مطالبات اتنیکهای غیرفارس.
مناطق کُردنشین، بلوچنشین، تُرکمننشین، عربنشین و تُرکنشین به طور مزمن امنیتی شدند. فقر و فلاکت ساختاری و سیستماتیک در بلوچستان، کردستان، ترکمنصحرا، آذربایجان و خوزستان به مرز فاجعه رسید، درحالیکه منابع این مناطق در خدمت شهرهای فارسیزبان عمدتاً کويرنشین مرکز مصرف شد.
زبانهای مادری همچنان از آموزش رسمی محروم ماندند و فعالیتهای فرهنگی به راحتی با انگ و برچسب «تهدید امنیت ملی» سرکوب گردیدند. در هر دو رژیم پهلوی و جمهوریاسلامی مشارکت سیاسی اتنیکهای غیرفارس به شدت محدود بود. مدیریت غیربومی، نگاه قیممآبانه و حذف نخبگان محلی به قاعده بدل شد. اعتراضات اجتماعی به جای پاسخ با خشونت و پروندهسازی مواجه شد. نتیجهٔ این سیاستها نه وحدت بلکه انباشت خشم تاریخی و بیاعتمادی نهادی بوده است.
واقعیت تلخ این است که حکومت در ایران چه در شکل سلطنتی (پادشاهی) و چه در قالب جمهوریاسلامی همواره کثرت و کثیرالمله بودن ایران را مسئله و معضلی لاینحل دیده است نه سرمایهای ملی و اجتماعی. این نگاه کشور را از زمان تاسیس سلسله پهلوی تا واپسین روزهای فنای مفتضحانهٔ ولیفقیه دوم به طور مداوم در یک وضعیت خفقان و بحران دائمی نگه داشته است.
انکار حقوق اتنیکها نه فقط ظلم مضاعف ملی و تاریخی بلکه خطای استراتژیک جبرانناپذیری بوده است. این تاریخ ننگین را نمیتوان با شعارهای توخالی چون «برادری، وحدت و وفاق و یکپارچگی ملی» یا وعدههای مبهم پاک کرد. یکصد سال سرکوب به شدیدترین و خشنترین شکل ممکن با اصلاحات نمایشی مضحک جبران نمیشود. هر نظم و نظام سیاسی پسا جمهوریاسلامی اگر این کارنامه را بیرحمانه و موشکافانه نقد نکند و به طور عملی و واقعگرایانه آن را جبران ننماید نه گسست که تداوم همان ستم تاریخی خواهد بود.
رفع استعمار و استثمار داخلی و ستم ملی از اتنیکهای ساکن در ایران اولین شرط ثبات در وهله نخست و توسعه و پیشرفت در پی آن است و هر چیزی غیر از آن فقط تکرار فاجعه با نام و شکل و شمایلی تازه و بزککرده بوده و خواهد بود. از اینرو مسئلهٔ حقوق اتنیکهای ساکن در ایران نه موضوعی حاشیهای و نه قابل تعویق است. این مسئله در کانون نسبت دولت و جامعه و در قلب امکان ثبات سیاسی پایدار قرار دارد. لذا هر نظم سیاسی آینده در ایران چنانچه حقوق زبانی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی اتنیکها را به صورت صریح، الزامآور و قابل نظارت به رسمیت نشناسد، ناگزیر بحران را بازتولید خواهد کرد.
مطابق اجماع کلی در ادبیات دانشگاهی و چارچوبهای تحلیلی نهادهای بینالمللی و پژوهشهای جامعهشناسی تطبیقی، ایران از حیث ترکیب جمعیتی ساختاری چنداتنیکی، چندزبانه و چندفرهنگی است و این واقعیت نه گزارهای هنجاری بلکه توصیفی مبتنی بر دادههای جمعیتشناختی و تاریخی است، واقعیتی عینی که انکار آن تعارضی آشکار با دادههای مردمشناسی و جامعهشناختی موجود دارد و هر سیاستی که این واقعیت را انکار کند دیر یا زود با پیامدهای فاجعهبار آن مواجه میشود.
تجربهٔ تاریخی دولتسازی در ایران نشان داده است که تمرکزگرایی، یکسانسازی فرهنگی و امنیتیسازی مطالبات مدنی نه به وحدت ملی انجامیده و نه به ثبات پایدار. برعکس این الگوها شکافهای اجتماعی را عمیقتر کردهاند فلذا بایستی حقوق اتنیکهای ساکن در ایران را از سطح «مطالبه» به سطح «الزام نهادی» ارتقا داد، به گونهای که هر نظام سیاسی پس از جمهوریاسلامی ناچار به اجرای آنها باشد نه مختار به تعویقشان. بنابراین در تکمیل چارچوب نظری و تحلیلی موضوع مورد بحث ضروری است ابعاد تاریخی و ساختاری مسئله اتنیکها در ایران معاصر به صورت منسجم و مستند وارد بررسی و گفتگو شود، ابعادی که بدون فهم آنها هرگونه طراحی نظم سیاسی آینده ناقص و آسیبپذیر خواهد بود.
در سطح نخست مسئله «مهندسی هویت و آسیمیلاسیون زبانی» قرار دارد. طی یک قرن گذشته سیاستهای رسمی در دورههای مختلف با درجات متفاوتی از شدت بر یکسانسازی زبانی و فرهنگی استوار بودهاند. محدودیت آموزش زبانهای غیرفارس در نظام رسمی آموزشی، تغییر گسترده نامهای جغرافیایی، محدودسازی نمادهای فرهنگی و عدم به رسمیتشناسی عملی تنوع زبانی نه صرفاً خطاهای اداری بلکه تجلی یک پارادایم دولتسازی متمرکز بودهاند که کثرت فرهنگی را تهدیدی برای انسجام ملی تلقی کرده است. این رویکرد بهجای تولید همبستگی به انباشت نارضایتی هویتی انجامیده است.
در سطح دوم مسئله «بازنویسی و مدیریت روایت تاریخی» مطرح است. روایت رسمی تاریخ در بسیاری از مقاطع سهم و نقش گروههای غیرفارس را در تحولات سیاسی، نظامی و فرهنگی ایران کمرنگ یا بازتعریف کرده است. حذف یا به حاشیه راندن مفاخر منطقهای، برجستهسازی گزینشی برخی چهرهها و تولید نظریههای تاریخی مناقشهبرانگیز درباره ریشههای زبانی و ملی نشاندهنده تلاش برای تثبیت یک هویت ملی تکروایتی بوده است. این سیاست سرمایه نمادین گروههای اتنیکی را تضعیف و احساس بیگانگی با روایت ملی را تقویت کرده است.
سطح سوم به «امنیتیسازی مطالبات فرهنگی» مربوط میشود. برخورد امنیتی با مناسبتهای فرهنگی، محدودسازی فعالیتهای مدنی و بازداشت فعالان هویتطلب در دورههای مختلف، پیام روشنی منتقل کرده است، مطالبهگری فرهنگی بهمثابه تهدید امنیتی تلقی میشود. چنین رویکردی بهجای مدیریت مسالمتآمیز تنوع آن را به حوزه تقابل امنیتی منتقل کرده و امکان گفتوگوی نهادی را تضعیف کرده است.
سطح چهارم، «توسعه نابرابر و تمرکزگرایی اقتصادی» است. فقر و فلاکت ساختاری در این مناطق که از زمان تاسیس سلسله پهلوی تا به امروز تحت نام «مناطق محروم» معرفی میگردند به سطحی رسيده است که شاخصهای توسعهٔ انسانی به طور معناداری پایینتر از میانگین کشوری باقی ماندهاند. تمرکز منابع تصمیمگیری و مدیریت در مرکز همراه با انتصاب گسترده مدیران غیربومی در مناطق دارای اکثریت اتنیکی به شکلگیری احساس حاشیهسازی نهادی انجامیده است. شاخصهای بیکاری، مهاجرت نخبگان، وابستگی اقتصادی به بودجههای مرکزی و تحقق نیافتن پروژههای زیرساختی در مناطق محروم اتنیکی در ادبیات انتقادی به عنوان مصادیق تبعیض ساختاری تفسیر شدهاند. حتی در حوزههای زیستمحیطی مانند بحران دریاچه ارومیه بخشی از افکار عمومی منطقه سیاستهای کلان را در چارچوب بیتوجهی مزمن به پیرامون تحلیل میکند.
سطح پنجم «مهندسی جغرافیای سیاسی و جمعیتی» است. تغییرات در تقسیمات اداری، حذف یا تغییر نامهای تاریخی و ادعاهایی درباره تغییر ترکیب جمعیتی برخی مناطق در گفتمان هویتطلبانه به عنوان نشانههایی از مداخله آگاهانه در بافت هویتی مناطق اتنیکی تلقی میشوند. نفس شکلگیری چنین مسائلی نشاندهنده بحران اعتماد عمیق میان مرکز و پیرامون است.
در نهایت بُعد ژئوپلیتیک مسئله نیز قابلچشمپوشی نیست. نحوه بازنمایی کشورهای همزبان یا همریشه در رسانهها و سیاست خارجی و پیوند خوردن آن با حساسیتهای امنیتی داخلی بر ادراک هویتی شهروندان تأثیر گذاشته و گاه احساس دوگانهسازی وفاداری را تقویت کرده است.
جمعبندی این موارد نشان میدهد مسئله اتنیکها در ایران نه صرفاً یک مطالبه فرهنگی محدود، بلکه مسئلهای چندلایه و ساختاری است که ابعاد زبانی، تاریخی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، هویتی و حتی امنیتی و نمادین را همزمان دربرمیگیرد.
هر نظم و نظام سیاسی آینده که این لایهها را نادیده بگیرد یا آنها را به سطح «مسئلهای حاشیهای» تقلیل دهد، در واقع بنیانهای مشروعیت خود را از درون تضعیف خواهد کرد. برعکس بهرسمیتشناسی حقوق زبانی، توزیع عادلانه قدرت و منابع، بازنگری در روایت ملی بهصورت چندصدایی و پایان دادن به امنیتیسازی هویت نه امتیازدهی سیاسی بلکه شرط ثبات و توسعه دولت مدرن در جامعهٔ متکثر پسا جمهوریاسلامی است.
فرهاد کریمی (ر-الف)
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
نیویورک تایمز / ۲۶ مه ۲۰۲۶
* هر توافقی که بین ایالات متحده و ایران حاصل شود، ترامپ باید یک امتیاز بزرگ بدهد: یک رژیم قاتل دست نخورده باقی میماند.
تنها دو سؤال در مورد جنگ ایالات متحده با ایران باقی مانده است. نخست اینکه، پرزیدنت ترامپ برای پایان دادن به این درگیری با حداقل چند دستاورد، مجبور خواهد شد چقدر تن به خواری و اعتراف به اشتباه خود بدهد؟ و دوم اینکه، آیا او به ما خواهد گفت خواری و شکستِ تحمیلی که در حال پذیرش آن است، در واقع شاهمیگو یا فیلهمینیون (غذایی لذیذ و لوکس) است؟
شخصاً برای من مهم نیست اگر ترامپ مجبور شود مقدار زیادی زهر بخورد — برای مثال، آن «تسلیم بیقیدوشرط» ایران که وعدهاش را داده بود و قرار نیست محقق شود — مشروط بر اینکه نتیجهاش این باشد که ایران حدود هزار پوند اورانیوم نزدیک به درجه تسلیحاتی خود را واگذار کند. چنین اقدامی تهدید فوری دستیابی ایران به بمب را از روی میز برمیدارد و این اتفاق بسیار مثبتی خواهد بود.
اما لطفاً این مزخرفات را به خورد من ندهید که ترامپ یک توافق کامل و بینقص به دست آورده است. زیرا تضمین تحویل این اورانیوم غنیشده نهتنها رژیم منفور و آدمکش جمهوری اسلامی را در قدرت نگه میدارد (آن هم در حالی که همچنان حدود ۱۰ تن اورانیوم کمغنیشده در اختیار دارد)، بلکه در عمل آن را از جهاتی نگرانکننده تقویت نیز خواهد کرد.
برای شروع، ترامپ، معاونش جیدی ونس، وزیر دفاع پیت هگست و وزیر خارجه مارکو روبیو همگی به عنوان تیمی در تاریخ ثبت خواهند شد که درست در زمانی که جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری در برابر مردم خودش به زانو درآمده بود، به آن حیاتی دوباره بخشیدند.
دلیلش این است که تنها راهی که ایران حاضر خواهد شد آن اورانیوم نزدیک به درجه تسلیحاتی را واگذار کند، توافقی است که بهتدریج محاصره صادرات نفت ایران از سوی آمریکا و همچنین کل شبکه تحریمهای اقتصادی واشینگتن علیه تهران را رفع کند. این کاهش فشار، تزریق عظیمی از پول نقد در اختیار رژیم قرار خواهد داد؛ پولی که میتواند برای خریدن مخالفان داخلی — یا ادامه سرکوب آنان — و نیز تقویت نیروهای نیابتیاش در لبنان، عراق و یمن به کار رود.
رابرت لیتواک، کارشناس کنترل تسلیحات و نویسنده کتاب «دولتهای یاغی و سیاست خارجی آمریکا»، به من گفت: «ترامپ این جنگ اختیاری را با هدف تحولآفرین تغییر رژیم آغاز کرد. اما اکنون در آستانه پایان دادن به آن از طریق یک توافق معاملهمحور قرار دارد؛ توافقی که در واقع گونهای از همان توافقی است که اوباما در سال ۲۰۱۵ مذاکره کرد و ترامپ در سال ۲۰۱۸ با بیاحتیاطی آن را کنار گذاشت؛ توافقی که برنامه هستهای ایران را مهار کرده بود.»
لیتواک افزود، چنین توافق معاملهمحوری که رژیم را در قدرت نگه دارد، برای تندروهای حامی ترامپ «که تهدید ایران را ناشی از ماهیت خود رژیم میدانند»، غیرقابلقبول خواهد بود.
از آنجا که ترامپ و تیم امنیت ملیاش ظاهراً پیش از آغاز جنگ هیچ برنامهریزی سناریومحوری انجام نداده بودند — و صرفاً به وعدههای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، تکیه کرده بودند که میگفت رژیم ایران پس از چند هفته بمباران سنگین مانند خانهای پوشالی فرو خواهد ریخت — نتوانستند پیشبینی کنند که ایران در شرایط استیصال چه واکنشی نشان خواهد داد.
نخستین واکنش، بستن تنگه هرمز بود؛ شاهراه حیاتی انتقال نفت که حدود ۲۰ درصد نفت خام جهان باید از آن عبور کند؛ اقدامی که باعث شد بهای بنزینی که مردم در پمپبنزین میپردازند بهشدت افزایش یابد. ایران تنها با استفاده از چند پهپاد، موشک کروز و نیروهای سپاه پاسداران سوار بر قایقهای تندرو مجهز به مسلسل، دریافت که میتواند اقتصاد آمریکا و بسیاری کشورهای دیگر را در تنگنا و خفگی قرار دهد.
به بیان دیگر، ترامپ و نتانیاهو تصور میکردند سامانههای تسلیحاتی عظیم و چند میلیارد دلاریشان میتواند ایران را وادار کند مواد لازم برای ساخت سلاح کشتار جمعی را کنار بگذارد. اما ناخواسته این امکان را برای ایران فراهم کردند که بفهمد خودش دارای سلاحی برای «اختلال گسترده» است؛ پهپادهای ارزانقیمتی که میتوانند تنگه هرمز را ببندند.
اکنون و برای همیشه، ایرانیها خواهند دانست که ما میدانیم تهران هر زمان بخواهد میتواند مهمترین شیر نفت جهان را ببندد. این اهرم فشار جدید برای رژیم ایران، بیقیمت است.
اینکه ترامپ نتوانست چنین چیزی را پیشبینی کند، اتفاقی نیست. دلیلش این است که او تصور میکند همهچیز را میداند — در حالی که اصلاً چنین نیست.
یادتان هست سال گذشته ترامپ و ونس در دفتر بیضیشکل کاخ سفید چگونه ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، را موعظه میکردند و به او میگفتند هیچ «برگی» در دست ندارد و اساساً باید در برابر خواست ولادیمیر پوتین، محبوب ترامپ، تسلیم شود؟ تصور کنید اگر ترامپ و ونس به جای آن، با کنجکاوی و فروتنی از زلنسکی میپرسیدند: «ولودیمیر، توانایی شما در مقاومت در برابر ابرقدرت روسیه شگفتانگیز بوده است. چه برگهایی در دست داشتید که توانستید چنین کنید؟»
زلنسکی احتمالاً پاسخ میداد: «آقای ترامپ، آقای ونس، اجازه بدهید توضیح دهم پهپادها چگونه میدان نبرد مدرن را دگرگون کردهاند و به بازیگران کوچک امکان دادهاند بزرگ عمل کنند و به ضعیفها قدرت دادهاند قوی ظاهر شوند.»
شاید آن وقت ترامپ پیش از آغاز این جنگ با حملات گسترده، از هگست میپرسید: «هی پیت، اگر ایران هم مثل اوکراین عمل کند و فقط چند پهپاد ۳۰ هزار دلاری به تنگه هرمز بفرستد و آن را ببندد، آن وقت چه کار خواهیم کرد؟»
از آنجا که ظاهراً ترامپ هرگز چنین سؤالی نپرسید و هگست هم یا بیش از حد ناآگاه بود یا بیش از حد ترسو که آن را مطرح کند، به گفته لیتواک، رژیم سپاه پاسداران ایران «از طریق توانایی خفه کردن اقتصاد جهانی با بستن تنگه هرمز و گروگان گرفتن زیرساختهای نفتی و غیرنظامی کشورهای خلیج فارس، به معادل کارکردی یک سلاح هستهای دست یافته است.»
پرسش دیگری که ترامپ هرگز مطرح نکرد این بود: اگر ایران در پاسخ به حملات هوایی آمریکا تلاش کند زیرساختهای نفتی متحدان عرب آمریکا در خلیج فارس — یعنی امارات متحده عربی، عربستان سعودی، قطر، کویت و بحرین — را هدف قرار دهد، چه خواهد شد؟
و دقیقاً همین اتفاق رخ داد. خبرگزاری رویترز گزارش داد که ایران، از جمله با حملات پهپادی و موشکهای کروز در ماه مارس، «۱۷ درصد از ظرفیت صادرات گاز طبیعی مایعشده (LNG) قطر را از کار انداخت؛ اقدامی که حدود ۲۰ میلیارد دلار زیان سالانه به بار آورد و عرضه انرژی به اروپا و آسیا را تهدید کرد.» این گزارش افزود: «عملیات تعمیرات باعث خواهد شد ۱۲.۸ میلیون تن در سال از ظرفیت تولید LNG برای سه تا پنج سال از مدار خارج شود.»
سه تا پنج سال!
در واقع، ایران به متحدان عرب نفتخیز و آسیبپذیر آمریکا همان حرفی را زد که جادوگر شرور غرب در فیلم «جادوگر شهر اُز» به مترسک پوشالی میگوید: «کمی آتش چطور است، مترسک؟»
حالا میفهمید چرا تولیدکنندگان عرب نفت مطلقاً نمیخواهند ترامپ جنگ را دوباره آغاز کند و تهران چگونه از این مسئله به عنوان اهرم فشار در مذاکراتش با واشینگتن استفاده میکند.
و این را هم ایران و هم متحدان ما بهوضوح میبینند: ترامپ فردی با ثبات روانی نیست و بنابراین نمیتوان روی او — و آمریکای تحت رهبری او — حساب کرد. تازهترین نمونه، پیشنهادی بود که ترامپ آخر هفته مطرح کرد؛ پیشنهادی آنقدر نامعقول که انگار از زبان کسی در بار مارالاگو کنار دستش بیرون آمده بود.
ترامپ در پیامی در شبکه «تروث سوشال» نوشت با توجه به «تمام تلاشهایی که ایالات متحده برای کنار هم قرار دادن این پازل بسیار پیچیده انجام داده»، او «بهطور الزامی درخواست میکند که همه کشورها فوراً توافقنامههای ابراهیم را امضا کنند.» این فهرست شامل ترکیه هم میشد؛ کشوری که رهبرش از نتانیاهو متنفر است و در عین حال از قبل با اسرائیل رابطه دارد. پاکستان نیز در فهرست بود؛ کشوری که سالها خصومت با اسرائیل داشته است. اردن و مصر هم حضور داشتند؛ در حالی که هر دو از قبل معاهده صلح با اسرائیل دارند، پس چرا باید به توافقنامههای ابراهیم بپیوندند؟ و همچنین عربستان سعودی که بارها بهروشنی اعلام کرده تنها در صورتی روابطش را با اسرائیل عادی خواهد کرد — و اساساً باید چنین کند — که اسرائیل مسیری به سوی راهحل دو کشوری با فلسطینیان باز کند.
ترامپ حتی مدعی شد چند متحد آمریکا به او گفتهاند که اگر خود ایران نیز به این توافقنامهها بپیوندد، «باعث افتخارشان خواهد بود.» او نوشت اگر ایران این توافق را امضا کند، «این مهمترین توافقی خواهد بود که هر یک از این کشورهای بزرگ اما همواره درگیر، تاکنون امضا کردهاند. هیچ چیز در گذشته یا آینده از آن فراتر نخواهد رفت.»
در کدام سیاره از کهکشان راه شیری چنین رژیمی در تهران — رژیمی که عملاً بر پایه نفرت از اسرائیل بنا شده — پس از این جنگ ناگهان با اسرائیل صلح خواهد کرد؟
کل این ماجرا آنقدر مضحک، بچگانه و بدون بررسی کارشناسی بود که حتماً متحدان اسرائیلی و عرب ما را عمیقاً نگران کرده که حامی آمریکاییشان تحت رهبری فردی واقعاً بیثبات قرار دارد.
پس بگذارید با همان چیزی پایان دهم که روز آغاز این جنگ از سوی ترامپ و نتانیاهو گفتم: هیچ چیز بیش از سرنگونی این رژیم هولناک در تهران و پایان دادن به جاهطلبیهای هستهایاش نمیتوانست آینده خاورمیانه را بهبود ببخشد.
اما برای رسیدن به چنین هدفی، نیاز به برنامهای بسیار پیچیده و حسابشده بود؛ باید همه سناریوهای مختلف را بررسی میکردید و تا حد امکان متحدان بیشتر و مشروعیت جهانی گستردهتری به دست میآوردید، زیرا این کار دشوار بود و زمان میبرد. ترامپ و تیم دلقکوارش هیچکدام از این کارها را انجام ندادند.
بله، آنها نیروی نظامی عظیمی به کار گرفتند و به توان هستهای و نظامی متعارف ایران آسیب زدند. اینها اتفاقات بسیار خوبی هستند. و اگر ترامپ بتواند آن اورانیوم نزدیک به درجه تسلیحاتی را از ایران خارج کند، آن حتی دستاورد بهتری خواهد بود.
اما حامیان او نباید خودشان یا متحدان ما را فریب دهند: حتی اگر ترامپ به این اهداف برسد، اکنون بهای آن را باید با دادن حیاتی دوباره به یکی از بدترین رژیمهای جهان بپردازیم؛ رژیمی که از این پس اهرم دائمی فشار بر منابع حیاتی نفت جهان خواهد داشت و همچنین منابع لازم برای ادامه شرارت و بیثباتسازی در منطقه را در اختیار خواهد گرفت.
پس لطفاً به من نگویید این «شاهمیگو» یا «فیله مینیون» است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
توافق احتمالی میان آمریکا و جمهوری اسلامی، این روزها برای بخشی از مخالفان حکومت به یک نگرانی تبدیل شده است؛ انگار هر توقفی در تنش، هر مذاکرهای، و هر آتشبس موقتی، ناگهان میتواند رژیمی را که در عمیقترین بحران تاریخ خود گرفتار شده، دوباره احیا کند. اما واقعیت، اگر بدون هیجان و با نگاهی عمیقتر دیده شود، چیز دیگری است.
من شخصاً نه نگران چنین توافقی هستم و نه آن را شانسی برای نجات جمهوری اسلامی میدانم. برعکس؛ معتقدم اگر از هر زاویهای به معادله نگاه کنیم، جمهوری اسلامی دیگر شانس واقعی برای بقا ندارد. مسئله فقط «زمان» است؛ و حتی آن زمان هم دیگر چندان دور نمیتواند باشد.
دلیلش ساده است: بحران جمهوری اسلامی دیگر صرفاً اقتصادی یا سیاسی نیست؛ بحران، ماهیتاً تاریخی شده است. این نظام امروز نه فقط با تحریم یا فشار خارجی، بلکه با فرسایش مشروعیت، فروپاشی اعتماد عمومی، بحران اجتماعی، شکاف نسلی، و خستگی عمیق تاریخی جامعه ایران روبهروست. شکافی که دیگر با دلارهای آزادشده یا توافقهای مقطعی ترمیم نمیشود.
در نهایت، سرنوشت جمهوری اسلامی در خیابان تعیین میشود، نه در اتاق مذاکره یا معادلات امنیتی منطقه. تاریخ حکومتهای اقتدارگرا نشان داده که لحظه تعیینکننده، زمانی است که جامعه تصمیم میگیرد دیگر حاضر به تحمل وضع موجود نیست.
اما اینجا یک سوءبرداشت مهم وجود دارد؛ برخی تصور میکنند هرچه فشار خارجی، بحران امنیتی یا تنش نظامی شدیدتر شود، سقوط حکومت هم سریعتر خواهد شد. درحالیکه جامعهای که هر شب زیر سایه اضطراب، نااطمینانی اقتصادی، فضای جنگی و فرسایش روانی زندگی کند، الزاماً آمادهتر برای حضور مداوم در خیابان نمیشود.
جنگ ممتد، فقط زیرساختها را نابود نمیکند؛ روان جامعه را هم خسته و فرسوده میکند.
حکومتهای اقتدارگرا دقیقاً در چنین فضای «وضعیت اضطراری» بهتر میتوانند جامعه را کنترل کنند. فضای امنیتی، امکان سرکوب را گستردهتر میکند و جامعه را درگیر ترس، بقا و روزمرگی نگه میدارد. مردمی که هر روز نگران امنیت، اقتصاد و آینده نزدیک خود باشند، کمتر فرصت بازسازی کنش جمعی پیدا میکنند.
به همین دلیل است که توقف موقت جنگ یا حتی یک توافق محدود، الزاماً بهمعنای نجات جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه میتواند بخشی از مسیر فرسایش نهایی آن باشد. جامعه برای بازسازی انرژی اعتراضی، برای بازیابی روانی، و برای سازماندهی دوباره، به «تنفس» نیاز دارد.
بویژه اینکه یک واقعیت تاریخی مهم را نیز نباید فراموش کرد؛ جمهوری اسلامی بعد از قتلعام دهها هزار جاویدنام این سرزمین، و پس از نقطه عطف تاریخی ۱۸ و ۱۹ دیماه، وارد مرحلهای شد که شکاف میان حکومت و ملت تقریباً غیرقابل ترمیم شد. آن روزها فقط یک اعتراض خیابانی نبود؛ لحظهای بود که بخش بزرگی از جامعه ایران برای همیشه از این نظام عبور کرد.
خونیهایی که در خیابانها ریخته شد، آخرین بقایای مشروعیت حکومت را هم با خود برد.
از آن نقطه به بعد، جمهوری اسلامی شاید توانسته باشد بقای فیزیکی خود را حفظ کند، اما دیگر نتوانسته رابطهاش را با جامعه ترمیم کند. حکومتی که برای ادامه حیات ناچار به سرکوب گسترده، کشتار، بازداشت و ایجاد ترس دائمی میشود، ممکن است مدتی دوام بیاورد، اما دیگر قادر به تولید مشروعیت پایدار نیست. این همان فرسایش تاریخیای است که آرام، اما بیبازگشت عمل میکند.
از سوی دیگر، جهان هم فقط به «سقوط» جمهوری اسلامی فکر نمیکند؛ بلکه به روز بعد از آن هم فکر میکند. مسئله فقط رفتن یک حکومت نیست. مسئله، حجم تهدیدهایی است که این حکومت طی دههها در منطقه انباشته کرده؛ از برنامه هستهای و ذخایر غنیسازیشده گرفته تا شبکه موشکی، نیروهای نیابتی و تهدیدهای امنیتی خلیج فارس.
هیچ کشوری علاقه ندارد فردای فروپاشی جمهوری اسلامی با یک هرجومرج کنترلنشده هستهای و موشکی با نیابتیهای مسلح روبهرو شود. برای همین، بخشی از فشارها و حتی بخشی از مذاکرات، در اصل تلاشی برای گرفتن ابزارهای خطرناک رژیم پیش از ورود به مرحله نهایی بحران است.
این همان چیزی است که بسیاری از تحلیلهای احساسی نمیبینند. تصور میکنند هر مذاکرهای یعنی عقبنشینی کامل غرب، درحالیکه در سیاست بینالملل، فرسوده کردن تدریجی قدرت یک حکومت هم بخشی از جنگ است.
گاهی هدف، نابودی فوری نیست؛ گرفتن «زهر» رژیم است.
ضمن اینکه منطقه هم ظرفیت یک بحران فرسایشی بیپایان را ندارد. اقتصاد جهانی، بازار انرژی، امنیت کشورهای خلیج فارس و حتی معادلات سیاسی داخلی بازیگران منطقهای، همگی روی زمانبندیها اثر میگذارند. ممکن است یک دوره آرامش نسبی کوتاهمدت لازم باشد؛ نه برای پایان دادن به فشار، بلکه برای بازتنظیم آن.
در سیاست، گاهی آرامش موقت، فقط بخشی از ادامه جنگ است.
بزرگترین اشتباه این است که تصور کنیم جمهوری اسلامی هنوز در موقعیتی قرار دارد که بتواند «احیا» شود. این نظام شاید بتواند زمان بخرد؛ اما دیگر آینده نمیخرد. بحران مشروعیت، بحران اعتماد و بحران رابطه با مردم، چیزی نیست که با توافق حل شود.
درست به همین دلیل است که توافق احتمالی را نباید طناب نجات دید؛ این توافق میتواند آرامآرام به طناب داری تبدیل شود که حلقهاش هر روز تنگتر میشود. فرصتی برای کاهش ابزارهای خطرناک رژیم، بازیابی جامعه، آماده شدن منطقه، و رسیدن به لحظهای که تعیینکننده نهایی نه موشکها، بلکه مردم ایران باشند. و آن روز، شاید پایان جمهوری اسلامی نه با یک انفجار بزرگ، بلکه با فروریختن آخرین ستون ترس آغاز شود.
■ درود به آقای دها. اینکه نوشتهاید که این مذاکرات (امروز ۲۵ ماه می) طناب دار است، نه طناب نجات، دلایل کافی برایش نیست. به نظر من موضوع باز است و نتیجه (چه کوتاه مدت، چه بلند مدت) برای افرادی که به اطلاعات خاص دسترسی ندارند، قابل پیشبینی نیست. اما اینکه نوشتهاید که بعد از قتل عام ۱۸ و ۱۹ دی و سایر بحرانها، ج.ا. شانس بقا ندارد، بسیار خوشبینانه است. اگر ج.ا. به صورت پنهانی دست از پروژه اتمی بردارد و در ازای آن به منابع مالی دسترسی پیدا کند، فکر میکنید نمیتواند بر بحران مسلط شود؟! (ایجاد حکومت نظامیان شبیه جمهوری اسلامی پاکستان)
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با سپاس از توجه شما به این مقاله، اتفاقاً نکته اصلی همینجاست آقای قنبری عزیز؛ بحث من «سقوط فوری» یا «پیشبینی قطعی زمان» نبود، بلکه صحبت از فرسایش تاریخی جمهوری اسلامی است. بله، ممکن است رژیم با عقبنشینی تاکتیکی، توافق یا حتی تزریق منابع مالی، عمر خود را طولانیتر کند؛ همانطور که بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا کردهاند. اما مسئله این است که بحران امروز جمهوری اسلامی فقط بحران پول یا پروژه اتمی نیست؛ بحران مشروعیت و رابطه با جامعه است.
بعد از ۱۸ و ۱۹ دی و شکافی که میان حکومت و بخش بزرگی از مردم ایجاد شد، جمهوری اسلامی شاید بتواند «کنترل» کند، اما دیگر بهسختی میتواند «اقناع» کند. تفاوت این دو برای آینده هر نظامی تعیینکننده است.
ضمن اینکه مدلهایی مثل پاکستان، پشتوانههایی دارند که جمهوری اسلامی امروز فاقد بخش مهمی از آنهاست؛ از جمله حداقلی از انسجام نهادی، رابطه متفاوت با جهان و ساختار اجتماعی کمتر متراکم از خشم تاریخی. اختلاف ما شاید بیشتر بر سر «زمان» باشد، نه اصل فرسایشی بودن مسیر جمهوری اسلامی.
با مهر و سپاس امیر دها
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
تمامیت ارضی (Territorial Integrity) یا یک پارچگی سرزمینی، اصلی در حقوق بینالملل است که به دولتهای مستقل این حق را میدهد تا از مرزها و سرزمینشان در برابر دولتهای دیگر پاسداری کنند که در بند ۴ ماده ۲ منشور ملل متحد بیان شده و به عنوان حقوق بینالملل عرفی نیز شناخته میشود.[۱]
براساس این اصل، سازمان ملل در مصوبات مختلف خود پایبندی و حمایت زیادی از تمامیت ارضی کشورها به عمل آورده و به همین دلیل کشورهای ثالثی که قصد کمک به اقلیتهای خواستار استقلال دارند با دوگانگی مواجه میشوند.[۲]
با این حال، در سالهای ۷۰ میلادی، سازمان ملل متحد کوششهای فراوانی در راستای برتری بخشیدن به “حق تعیین سرنوشت” به خرج داد که به عنوان یک اصل در حقوق بین المل شناخته شد. در این رابطه، در اصل مربوط به حق تعین سرنوشت ” اعلامیه اصول حقوق بینالملل در خصوص روابط دوستانه و همکاری میان دولتها بر اساس منشور ملل متحد” به روشنی ذکر شده که “همه مردم حق دارند آزادانه و بدون دخالت خارجی وضعیت سیاسی خود را تعیین کرده و توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مد نظر خود را دنبال کنند”.[۳] این اعلامیه، از دولتها میخواهد که از سازو کارهای خشونت آمیز در جهت محروم کردن گروهی از مردم از حق تعیین سرنوشت خودداری کنند. در غیر این صورت مردم زیر ستم حق دارد در مبارزه علیه چنین دولتی از حمایت بینالملل برخوردار شود.
معمولا برای به تحقق رساندن مسالمتآمیز “حق تعیین سرنوشت” مردم در یک کشور متکثر، راه کار همهپرسی میتواند حقوق حقه آن مردم را با در نظر گرفتن حقوق دیگر مردمان تامین کند.
در کشورهای دمکراتیک معمولا روش ذکر شده در دستور کار قرار میگیرد. برای نمونه هم اکنون یک حزب جداییخواه در استان آلبرتا و احتمالا در آینده در کبک کانادا خواستار برگذاری رفراندوم و در صورت پیروزی برپایه قانون، با دولت فدرال برای استقلال وارد گفتوگو شوند.
با توجه به اینکه در صورت جدایی استانهای مزبور، کشور کانادا تکه تکه و به مناطق جدا از یکدیگر تقسیم میگردد و از جمله حقوق سرزمینی دیگر استانها پایمال میگردد، از اینروی براساس تصمیم دادگاه عالی کاناندا، پارلمان کانادا و پارلمانهای استانهای دیگر نیز باید در روند این رویداد درگیر شوند که این مسئله پیچیدگی و چالش جداییخواهی از راههای دمکراتیک را نمایان میسازد.[۴]

البته نظرسنجیها نشان میدهد که اکثریت ساکنان این دو استان با جدایی مخالفند و احزاب جداییخواه در این تاکتیک انتخاباتی و احتمالا ملیگرایانه ناکام خواهند شد. به ویژه آنکه در مورد استان کبک، فرانسوی زبانان از جمله حقوق زبانی و هویتیشان بهرسمیت شناخته شده و این استان به عضویت یونسکو در آمده و حتی امور مهاجرتیاش را در دست دارد. افزون براین فرانسویزبانان کانادایی از مزایای فدرالیسم و رفاه نسبی زندگی در این کشور نیز برخوردارند و جدایی به جز مشکلات مرزی، اقتصادی و عدم حمایت بینالمللی دستآورد تازه در پی نخواهد داشت.
در کشور استبدادزده و متکثر ایران، نه تنها حقوق زبانی، هویتی و مذهبی مردمان این سرزمین به رسمیت شناخته نشده بلکه خواستههای آنان از راه قدسیسازی این موضوع با سرکوب، اعدام و شکنجه روبره شده است.
مفهوم “تمامیت ارضی” از دورهی رضا شاه، با شکلگیری دولت مدرن، به یکی از ستونهای ملیگرایی بدل شد. رژیم پهلوی با الگوبرداری از مدلهای دولتـملت اروپایی قرن نوزدهم، پروژهای برای حذف تنوع زبانی، فرهنگی و قومی به راه انداخت. در این رویکرد با پیروی از گفتمان تمامیتخواهانه “یک ملت، یک کشور و یک زبان” از جمله زبان فارسی نه فقط زبان رسمی، بلکه “زبان ملی” اعلام گردید.
با پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، امیدهای بسیاری برای رفع تبعیضهای تاریخی زنده شد. اما دیری نپایید که جمهوری جهل و جنایت با تکیه بر گفتمان “امت اسلامی” و “وحدت اسلامی”، همان سیاستهای مرکزگرایانه در قالب گفتمان “یک کشور، یک مذهب و یک زبان” ادامه یافت. از تغییر اسامی جغرافیایی و ممنوعیت زبانهای غیرفارسی گرفته تا امنیتیسازی مناطق اتنیکنشین، همه به بهانه پیکار با جداییخواهی و حفظ “تمامیت ارضی” انجام شد.
جمهوری اسلامی با تکیه بر همین گفتمان، توانسته است مطالبات مردمان غیرفارسیزبان را از حق آموزش به زبان مادری گرفته تا حق تعیین سرنوشت و بهرهبرداری از منابع محلی به طور سازمانیافته سرکوب کند. در واقع، حفظ “تمامیت ارضی” در این روایت به عنوان بهانهای برای سرکوب و به معنای دفاع از تمامیتخواهی حاکمیت به شمار میآید.
برای جمهوری جهل و جنایت، موضوع “امنیت” نیز در کنار این روایت از اهمیت ویژهای برخوردار است. وقتی زنی در کوردستان یا تهران روسری از سر برداشت، تهدیدی علیه امنیت نظام به شمار آمد. هر زمان آموزگاری در اهواز خواست به زبان عربی تدریس کند، “تجزیهطلب” نام گرفت. زمانی که کارگری در تبریز یا سنندج و کولبری در کردستان و سوختبری در سیستان بلوچستان خواهان دستمزد عادلانه و یک زندگی شرافتمندانه شد، به باور آنان امنیت کشور در خطر افتاد.
قدسیسازی تمامیت ارضی که به راهکاری برای سرکوب تبدیل شده است از آنجا ناشی میشود که توهم “جداییخواهی” نه تنها نظام سرکوبگر دینی بلکه اپوزیسیون تمامیتخواه را نیز به هراس انداخته است. هر دو گرایش ایدئولوژیک، تکثرگرایی را مانع حفظ وضع موجود از یک سو و یا بازگشت به دوران رضا شاهی از سوی دیگر به شمار میآورند.
در این میان عاملیت مردمان غیرفارسیزبان به حاشیه رانده شده است. پرسش این است که آیا این مردمان خواستار جداییاند؟ هرچند هیچ نظرخواهی در این مورد انجام نشده است اما به باور کرین بروک (Kreyenbroek) برخلاف کشورهای دیگر که دارای جمعیت کُرد هستند، (مانند ترکیه، عراق و سوریه) جداییخواهی آندسته از احزاب کُرد در ایران، معمولاً با استقبال بسیار کمی میان کُردها روبرو شده است زیرا پیوندهای مستحکم قومی و زبانی میان کُردها و سایر اقوام ایرانی وجود دارد.[۵]
افزون براین رهبران کارکشته احزاب کرد همچون آقای مهتدی بهخوبی میدانند که با توجه به شرایط ژئوپلتیک ایران در منطقه و همسایهای همچون ترکیه، کشور مستقل کردهای ایران امکانپذیر نیست همانگونه که تلاش کردهای عراقی در این مورد ناکام ماند.
اگر در دوران پسا جمهوری اسلامی، خواهان جامعه دمکراتیک و سکولار هستیم باید تکثر جامعه ایرانی را به رسمیت شناسیم، حملات مکرر موشکی و پهبادی سپاه به پایگاههای احزاب کرد در کردستان عراق را محکوم کنید و با آنان همدردی نشان دهیم، با نمایندگان مردمان گوناگون بدون پیش داوری گفتوگو کنیم، راههای رفع تبعیض و امکان مشارکت برابر در امور کشور را بررسی و با توجه به تجربه کشورهای دمکرایک به راه حل مطلوب دست یابیم.
قدسیسازی تمامیت ارضی راه بهجایی نخواهد برد و تنش میان مردمان و تبعیضهای موجود را نهادینه خواهد کرد.
اردیبهشت ۱۴۰۴
mrowghani.com
———————
[۱] - United Nations, United Nations Charter, Chapter I: Purposes and Principles,
[۲] - علی متهدی، حق تعیین سرنوشت در قوانین بینالملل، سازمان حقوق بشر ایران، سپتامبر ۲۰۱۵،
[۳] - همان
[۴] - Darren Major, Can a province just decide to leave Canada; Here’s what the law says, CBC, May 23, 2026
[۵] - Kreyenbroek, Philip G., The Kurds: a contemporary overview, https://archive.org/details/kurds00pkre
■ جناب روغنی نکته گرهی بحث جای دیگری است. مسئله این نیست که مرزهای کشورها و تمامیت ارضی اصلی مقدس است یا نه. نکته اینجاست که آیا یک گروه اتنیک (در هر کدام از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل)، بدون توافق با دولت مرکزی از کشور فعلی عضو سازمان ملل جدا شود یا حتی رفراندوم با این سوال برگزار کند؟ اگر چنین حقی وجود دارد کدامیک از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل محصول کاربست این اصل است؟
علیرضا اردبیلی
■ با درود به هممیهنان و آقای م. روغنی، که به احتمال خیلی زیاد نامشان نسبت و یا تشابهی با نام “مسعود روغنی زنجانی” ندارد، به نادرستی نوشتهاند: “قدسیسازی تمامیت ارضی راه بهجایی نخواهد برد و تنش میان مردمان و تبعیضهای موجود را نهادینه خواهد کرد.” توجه بفرمایید که:
۱. وجب به وجب خاک و جغرافیای ایران مهمترین و پایدار ترین و کهن ترین آثار و فرهنگ ایرانیان را از بیش از ده هزار سال قبل بشکل موزه کشف نشده در خود ذخیره کرده که متعلق به هیچ قوم و مردمی خاص نبوده و نخواهد بود. نسلها و مردمان ساکن این سرزمین ها فقط مستاجران و یا میهمانان موقتی هستند که بواسطه کوچ و سکونت و مهاجرت والدینشان در این سرزمین ها متولد میشوند و بزرگ میشوند و از آن استفاده میبرند و خود خانواده دار میشوند و پیر میشوند و بعد هم از دنیا میروند. همه ساکنین موقتی اند. ساکنین میایند و میروند ولی زمین و جغرافیاست که میماند و ابدی است و بس. برخلاف نظر نویسنده، این زمین و جغرافیاست که برای خود مختاری خواهان و فدرال طلبان و جدایی خواهان و تجزیه طلبان مقدس است نه کسانی که مخالف آن هستند.
۲. تمامیت ارضی همچون خاک و جغرافیای ایران ثابت است و نباید با سیاست آلوده شود. زمین، کشور و جغرافیا مقدس نیستند. حیات ما هستند. روسیه با سرزمین روسیه و چین با سزمین چین و ایران با سرزمین ایران تعریف میشوند.
۳. اگر شرط تمامیت ارضی در قانون اساسی دموکراسی ایران بعد از ج.ا. بدرستی تعریف و تعیین نشود، همان مشکل کانادا را تا ابد خواهیم داشت، که هر چند یکبار با هزینه ای سرسام آور دچار برگذاری رفراندم بشویم. تمامیت ارضی باید مستقل از رفراندم های سیاسی باشد. معادن و ذخایر زیر خاک و آب، هردو، و یا روی خاک و آب هر کشوری متعلق به کل کشور است، نه فقط مردمان ساکن آن مناطق. ذخائر نفت در آلبرتا متعلق به کشور کانادا ست نه مردم امروز و یا فردا و یا آینده آلبرتا.
۴. لطفا به کامنتهای من در مقاله آقای دها برای دلایل و توضیحات بیشتر مراجعه کنید.
۵. از بقیه دوستان کامنت گذار و صاحب نظران این سایت دعوت میکنم که نظرات خودرا در باره این معضل بزرگ دموکراسی دوران مدرن بنویسند و با کلیه علاقمندان به این موضوع به بحث و تبادل نظر بپردازند. امیدوارم سرانجام تفاهمی ثمر بخش حاصل شود.
با تقدیم احترام. آرمان امیدوار
■ با دورد فراوان به آقایان اردبیلی و امیدوار،
در پاسخ شما آقای اردبیلی باید بگویم که حداقل سه عضو سازمان ملل یعنی کوزوو، سودان جنوبی و اسلواکی در یک روند جدایی خواهانه به کشورهای مستقل تبدیل و به استثنای کوزو به عضویت سازمان ملل درآمدهاند. علت عدم عضویت کوزو در سازمان ملل مخالفت روسیه و چین در شورای امنیت با این عضویت است اما ۱۰۴ کشور کوزو را به رسمیت شناخته اند. استقلال سودان جنوبی و کوزو به نسل کشی خاتمه داد.
آقای امیدوار با کمال احترام به مواضع ایران گرایی تان ازاینکه هموطنان را به گفتگو در این مورد دعوت کرده اید خرسندم. این درخواست رویکردی دمکراتیک است که امیدوارم مورد توجه نحله های گوناگون اپوزیسیون برای رسیدن به یک اتحاد حداقلی علیه نظام فاشَیستی اسلامی نیز قرار گیرد.
و اما پرسش این جاست که آیا سرزمین ها بدون مردمان دربرگیرنده با توجه به ویژگی های تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آنان قابل تعریف است. اگر فقط آب و خاک مورد توجه قرار گیرد و مردمان ساکن به عنوان میهمان موقتی بشمار آیند آیا بین آمریکا و ایران و یا روسیه چین تفاوتی قایل می شوید؟ اینجاست که اتفاقا تقدس از تمامیت ارضی زاده می شود. زیرا نقش مردمان هر سرزمین در شکل گرفتن کشورها نا دیده گرفته می شود. فقط کافی است که مرزها همانطور که هستند باقی بمانند. دراین راهبرد و یا رویکرد پی آمدهای بی توجهی به تکثر فرهنگی و هویتی که معمولا به ” طلاق” سیاسی می انجامد نادیده گرفته شده و بطور مکرر به تعداد اعضای سازمان ملل افزوده خواهد شد.
در ضمن دولت های کانادا از راه روش های دمکراتیک توانسته اند کنفدراسیون کانادا را از سال ۱۸۶۷ تا کنون از تکه پاره شدن مصون دارند. رویکردهای دمکراتیک برخلاف گونه استبدادی و تمامیت خواهانه انسانی و والاتر است. تنها با احترام به موازین جهانی حقوق بشر و رسیدگی به خواسته های مردمان متکثر هر سرزمین می توان از خرد شدن کشورها پیشگیری کرد.
شاد باشید، روغنی
■ ممنون از پاسختان جناب روغنی.
پاسخ شما در واقع تأیید همان نکتهای بود که من مطرح کردم. سؤال من کاملاً روشن بود: «آیا یک گروه اتنیک، در هر یک از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل، میتواند بدون توافق دولت مرکزی از کشور موجود جدا شود یا حتی رفراندومی با چنین پرسشی برگزار کند؟»
نمونههایی که شما اشاره کردید نیز دقیقاً همین را نشان میدهد. اسلواکی با موافقت دولت مرکزی پراگ جدا شد، نه با استناد به یک اصل حقوقی موهوم به نام «حق تعیین سرنوشت» به معنای جداییطلبی.
کوزوو پس از فروپاشی یوگسلاوی و سرکوب شدید آلبانیتبارها، تنها با مداخله نظامی ناتو در ۱۹۹۹ از کنترل بلگراد خارج شد و در ۲۰۰۸ یکجانبه اعلام استقلال کرد؛ جنگ ۱۹۹۸–۱۹۹۹ حدود ۱۳ هزار کشته و میلیاردها یورو خسارت برجای گذاشت.
سودان جنوبی نیز پس از دههها جنگ داخلی میان شمال و جنوب، با توافق صلح ۲۰۰۵ و سپس همهپرسی ۲۰۱۱ جدا شد؛ دو جنگ داخلی سودان مجموعاً حدود ۲ میلیون کشته و میلیونها آواره بهجا گذاشت.
در کنار این دو نمونه خونین، دهها تجربه دیگر از جنبشهای جداییطلب در خاورمیانه و سایر نقاط جهان وجود دارد که تاریخشان سرشار از خشونت، سرکوب و تلفات انسانی است.
بنابراین روشن است: هیچ بند سحرآمیزی در حقوق بینالملل وجود ندارد که به یک گروه اتنیک اجازه دهد بدون توافق دولت مرکزی — چه دموکراتیک، چه دیکتاتوری و چه هیبریدی — از کشور موجود جدا شود. «حق تعیین سرنوشت» در حقوق بینالملل، برخلاف روایتهای رمانتیک، مجوز جداییطلبی نیست.
من علاوه بر مطالعهی تاریخی این مفهوم — از جمله ظهور آن در ادبیات بلشویکی روسیه — چند دهه مباحثات تند میان جمهوریهای سابق شوروی را نیز در این زمینه دنبال کردهام. نتیجه همان است که شاعر گفت: «که من گشتم این وادی، نه بهرام است نه گورش»
اینکه تبعیض اتنیکی، زبانی، فرهنگی و توسعهنیافتگی در ایران و سراسر خاورمیانه وجود دارد، تردیدی نیست. اما راهحل، فرستادن مردم تحت تبعیض به دنبال بند موهومِ حق تعیین سرنوشتِ جداییطلبانه نیست.
با احترام و سپاس علیرضا اردببلی
■ با درود به جناب اردبیلی. صرفنظر از آنکه حق تعیین سرنوشت مجوزی برای جداییخواهی است یا نه، اما راهکار شما برای جدایی خواهی از جمله توافق با دولت مرکزی “چه دموکراتیک، چه دیکتاتوری و چه هیبردی” اعلان شده که بحث برانگیز است. این روش در دولتهای دمکراتیک مانند کانادا از راه رفراندوم اجرا شده و نتایج ملموسی داشته است و تا کنون هیچ جدایی از این کشور پهناور صورت نگرفته است. اما شگفتی آور آنجاست که شما آن را در مورد دولت فاشیستی اسلامی حاکم در ایران هم قابل اجرا میدانید. حتما اطلاع دارید که حزب دمکرات کردستان تلاش کرد در مقاطعی خواستههای برحق مردم کردستان را از راه مذاکراه با نظام ولایی حل و فصل کند. با این هدف دکتر قاسملو دبیر کل این حزب در نشستی در وین اتریش شرکت کرد اما وی و دو تن از اعضای حزب در زمان مذاکره با نمایندگان رژیم ترور شدند. دکتر صادق شرفکندی جانشین او و شماری از همراهانش نیز در سال ۱۹۹۲ در حال گفتگو با برخی از احزاب اپوزیسیون بدست عوامل رژیم در برلین ترور شدند. افزون براین بر پایه گزارش و تحقیقات بنیاد برومند تنها در کردستان عراق ۳۲۹ تن در دهه ۱۹۹۰ به قتل رسیدند! بنابرین جدایی خواهی برچسبی است که دولت اقتدارگرای جهل و جنایت و حتی اپوزیسیون تمامیت خواه بر بسیاری از مردمان غیر فارس زبان زدهاند که امروزه به موشک و پهبادباران خانههای مسکونی کردها در اقلیم کردستان عراق منجر شده است. مشکل گفتمان حق تعیین سرنوشت و برداشتهای گوناگون از آن نیست بلکه راهکار قدسی سازی ایدئولوژیک تمامیت ارضی است که رفع تبعیضهای گوناگون علیه مردمان ایران را ناممکن ساخته است.
شاد باشید م- روغنی
■ با درود به هم میهنان و دوستان شرکت کننده در بحث. در پاسخ به سوال نویسنده محترم که “اگر همه ما فقط میهمان و مستأجر جغرافیای وطنمان انگاشته شویم، بدون در نظر گرفتن نقش مردم، آیا دیگر فرقی بین چین و روسیه و آمریکا وجود دارد؟”
پاسخ روشن است. حتما فرق دارند و آن همان “تاریخ”های متفاوت این “جغرافیا”های متفاوت است. تاریخ و جغرافیای چین بسیار متفاوت تر از تاریخ و جغرافیای آمریکاست. بخصوص شرایط محیطی و اقلیمی و زیست محیطی و آب و هوا و رودها و دریاها و کوهها و دشتها و منابع و مخازن و زمین و زمینشناسی، که در حیطه علم جغرافیای هر یک از این سرزمین هاست، بسیار متفاوت میباشند. میهمانان و مهاجران و حتی مهاجمان اولیه این سرزمینها، که در پیدایش و سیر و رشد و تولید تاریخ این سرزمینها نقش بسزایی داشتند، هم بسیار متفاوت از یکدیگرند.
تمامیت ارضی به همین دلیل بخاطر در بر گرفتن دو گنجینه مکمل تاریخ، یعنی مردم، و جغرافیا، یعنی محیط زیست آنان، حائز اهمیتی منحصر بفرد برای تک تک این سرزمینها میشود. تمامیت ارضی کل کره زمین از همه این مرزبندیهای مصنوعی ایجاد شده بشر در طول هزاران سال گذشته مهمتر است. هرچه مرزبندیها بیشتر شود، یعنی نیاز به تقسیمات کشوری بیشتری است، متناسبا تناقضات و ضدیتها و منازعات و جنگ بین اقوام و کشورها هم بیشتر میشود. همچنین، سازمان ملل بزرگتر و پیچیده تر و پر هزینه تر و بیاثر تری بوجود میآید.
اگر قومی و یا کشوری با ایجاد سدی در بالادست رودخانهای طویل بتواند موجب بیآبی قوم و کشوری پایین دست این رودخانه شود، خوب واضح است که این وضع باعث یک شرایط بالقوه جنگی است. شما قبلا با یک کشور هندوستان طرف بودید، ولی الان با سه کشور تقسیم شده دایم در جنگهای مرزی، که دوتا اتمی شدهاند و مدام اخطار اتمی هم به یکدیگر میدهند، روبرو هستید. تمدن ایده اًل یعنی از بین بردن این مرزهای مصنوعی، نه برعکس.
کاملا با نویسنده محترم، در مورد استفاده نادرست و برچسب زدن دروغین رژیم ج.ا. به بهانه “تمامیت ارضی” جهت تبعیض و سرکوب و کشتار مبارزین و مخالفین کرد و کرد زبان، موافقم. مطمئن باشید، اگر این بهانه را نداشت، از بهانه دیگری استفاده میکرد. رژیمی دیکتاتور که اول قصد کشت و کشتار و اعدام را میریزد و بعد بدنبال بهانه میگردد. بهانه فرع است. اصل قتل و غارت و کشتار و سرکوب و نابود کردن مردم است. در تهران به بهانه توهین به مقدسات، تشویش اذهان عمومی، محاربه، در رشت به جرم جاسوسی برای امریکا و اسراییل و در سنندج برای تجزیهطلبی....
ایران عزیز فقط تشنه و گرسنه دموکراسی است و بس. تنها با آوردن و رشد دموکراسی، مردم حق انتخاب خواهند داشت، و این اراده عمومی است که مملکت، استان و شهر و روستا را توسط خود مردم همان نواحی میتواند به بهترین نحو، با حفظ زبان و فرهنگ، اداره کند.
با احترام. آرمان امیدوار
■ خرسندم که باورهایمان در موضوع هموطنان کرد بهم نزدیک است. همانطور که نوشته اید رژیم اسلامی و شوربختانه بخشی از اپوزیسیون با نگاهی افراطی به تمامیت ارضی و متهم کردن کردها و احزاب آنها به جدایی خواهی تبعض های گوناگون علیه آنها را نهادینه، راهبرد سرکوب را پیشه و یا با سکوت در برابر آن آب به آسیاب نیروهای امنیتی ریخته و می ریزند. پی آمد این رویکرد راندن بخش کوچکی از این مردم به سوی جدایی خواهی بوده است غافل از آنکه جدایی خواهی در منطقه خاورمیانه بویژه از جانب کردها اگر غیر ممکن نباشد بسیار دشوار است.
شما راه حل را در برقراری دمکراسی سکولار می بینید که با گفتگو و میدان دادن به مردمان غیر فارس زبان، و امکان مشارکت همگان در سرنوشت خویش و کشور ایران تحقق پذیر است. لازمه آن بردباری و پذیرش دیگران برای ایجاد کشوری آزاد است که فرد فرد مرمانش در آن احساس تعلق کنند.
لازمه تحقق این آرزو، همکاری و مشارکت نیروهای اپوزیسیون و پذیرش بردباری و هم گرایی بجای واگرایی و انحصار طلبی است. چنین رویکردی می تواند از رژیم جمهوریت ستیز عبور و فردای بهتری را برای آیندگان نوید دهد.
با سپاس، م- روغنی
■ ممنون جناب روغنی، من با دادن آدرس غلط به مردم مخالفم. امروز ۱۹۳ کشور جهان اغلب محصول جدایی از واحدهای بزرگترند و حتی بدون استناد به «حق تعیین سرنوشت» نیز جداییهای بسیاری رخ داده است. بحث بر سر این نیست.
مسئله این است که آیا یک گروه اتنیک میتواند صرفاً با تکیه بر چیزی به نام «حق تعیین سرنوشت» از یک کشور عضو سازمان ملل جدا شود؟ آن هم در یک روند حقوقیِ یکجانبه، بدون توافق دولت مرکزی و بدون جنگ و خونریزی.
نمونههایی که شما آوردید روشناند: چک و اسلواکی با توافق دولت مرکزی از هم جدا شدند؛ دو مورد دیگر نیز تنها با دریایی از خون به استقلال رسیدند. در مقابل، گروههایی مانند تامیلهای سریلانکا با وجود خوندادن فراوان، موفق نشدند. یعنی حتی راه مسلحانه نیز تضمینی برای موفقیت ندارد.
با بیان این واقعیتهای روشن، ما به مردمِ بهحق ناراضی از تبعیض، راهی بیسرانجام و آغشته به خشونت را وعده نمیدهیم. باور کنید بسیاری هنوز مانند حکایت شعر سعدی در سازمان ملل میپندارند نهادی وجود دارد که بر اساس «حق تعیین سرنوشت ملتها» میتوان بدون توافق دولت مرکزی و بدون ریختن دریایی از خون، یکجانبه مستقل شد.
در کشوری مانند ایران، گفتن این حقیقت کمک بزرگی به تبعیضدیدگان است تا خوشبختی خود را در کشتن و کشتهشدن یا مرحمت قدرتهای خارجی جستوجو نکنند.
با تشکر فراوان علیرضا اردبیلی
■ با درود به آقای اردبیلی. خرسندم با نشان دادن نگرانیتان نسبت به وضعیت تبعیض شدگان، رویکردی مسالمتآمیز و بدون چشم داشتن به “مرحمت خارجی” را به عنوان راه حلی انسانی پیشنهاد میکنید.
در گفتگوی پیشین روشن شد که روش مسالمتآمیز ازجمله از راه مذاکره با دولت مرکزی مبتنی بر برداشتی درست و قانونی از حق تعیین سرنوشت امکانپذیر است و باور دارم که این رویکرد تنها در کشورهای دمکراتیک تحقق پذیر است.
لازم به گفتن نیست که امکان مذاکرده با فاشیسم اسلامی که مرتب خانوادههای احزاب کرد را در کردستان عراق موشک باران می کند امکان پذیر نیست.
هیچ نظرسنجی صورت نگرفته است که نشان دهد مردم کردستان، بلوچستان و یا عرب های خوزستان خواستار جدایی و تشکیل دولت مستقلند. حتی به باور حامد اسماعیلیون که ظاهرا برای مدتی در غرب کشور زندگی کرده است، اکثریت مردم کردستان با جدایی مخالفند و تنها خواستار رفع موانع تبعیض علیه مردمان غیرفارس زبان میباشند. در جنبش زن زندگی آزادی نیز شعار “کردستان، کردستان چشم و چراغ ایران” شنیده میشد که نشان میدهد بسیاری از مردمان فارس زبان نیز مردمان دیگر را بخشی از هموطنان خود به شمار میآورند.
بنابرین فکر میکنم با قدسی کردن تمامیت ارضی و اصل را براین گذاشتن که کردها جدایی خواهند در برهمین پاشنه خواهد چرخید. باید امیدوار بود که اپوزیسیون مخالف جمهوری جهل و جنایت با همکاری و همیاری و تشکیل جبههای واحد، اعتماد مردمان کشور را جلب و بدون چشم داشت به یاری خارجی که تاکنون ثمری نداشته است به استقرار دمکراسی سکولار در ایران یاری رسانند.
شاد باشید م- روغنی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
منبع: journal21.ch
در بعدازظهر یک روز شنبه در ماه مه ۲۰۲۶، گروهی از مردم با تیشرتهای سفید در مرکز شهر رگنسبورگ راهپیمایی میکنند. روی این تیشرتها نشانی دیده میشود که بسیاری از ایرانیان فوراً آن را تشخیص میدهند و برای شمار قابلتوجهی نیز یادآور هراس است: نشان ساواک، پلیس مخفی آخرین شاه ایران؛ نهادی بدنام به شکنجه، سرکوب سیاسی و اعدام.
همزمان، راهپیمایی مشابهی نیز در کپنهاگ برگزار میشود؛ با همان نمادها و همان نمایش آشکار هویت سیاسی. آنچه در آلمان صرفاً یک تجمع تلقی میشود و بنا به اعلام پلیس، نمایش این نمادها جرم محسوب نمیشود، بخشی از جامعه ایرانیان مهاجر را دچار خشم و وحشت میکند.
دومین جامعه بزرگ ایرانیان تبعیدی در آلمان زندگی میکند
این صحنه نمادین است؛ تصویری فشرده از تناقضها، زخمها و شور سیاسی جامعهای که از بزرگترین و درعینحال موفقترین جوامع مهاجر غیراروپایی در آلمان به شمار میرود — و با این حال، یا شاید دقیقاً به همین دلیل، عمیقاً دچار شکاف و چنددستگی است.
در حال حاضر حدود ۳۱۹ هزار نفر با پیشینه مهاجرتی ایرانی در آلمان زندگی میکنند؛ از این میان حدود ۱۶۱ هزار نفر شهروند ایرانیِ فاقد تابعیت آلمانی هستند و نزدیک به ۱۲۸ هزار نفر نیز تابعیت آلمان را دریافت کردهاند. به این ترتیب، آلمان بزرگترین جامعه ایرانیان در اروپا و پس از ایالات متحده، دومین جامعه بزرگ ایرانیان در جهان را در خود جای داده است. بیش از ۱۷۰ انجمن ایرانی شناختهشده در این کشور فعالیت میکنند که عمدتاً در ایالتهای نوردراین-وستفالن، برلین، هامبورگ، بایرن و هسن متمرکز هستند.
آنچه این جامعه مهاجر را از دیگر گروهها متمایز میکند، سطح استثنایی تحصیلات و تخصص حرفهای آن است. بر اساس مطالعهای از «مؤسسه اقتصاد آلمان» در سال ۲۰۲۶، ۴۳.۳ درصد ایرانیان شاغل در آلمان دارای مدرک دانشگاهی هستند؛ در حالی که این رقم در میان دیگر گروههای شاغل خارجی بهطور متوسط تنها ۱۹.۵ درصد و در میان کل شاغلان حدود ۳۶ درصد است. نزدیک به ۵۹ درصد ایرانیان در سن کار دارای شغل مشمول بیمههای اجتماعی هستند و بخش قابلتوجهی از آنان در رده نیروهای متخصص، کارشناسان حرفهای و خبرگان فعالیت میکنند. در موفقیت جامعه ایرانیان مهاجر در تاریخ مهاجرت آلمان، تردیدی وجود ندارد.
با این همه، اشتباه خواهد بود اگر این جامعه را تودهای همگن تصور کنیم. هر کس انجمنها، شبکهها و تظاهرات ایرانیان را مشاهده کند، با جامعهای روبهرو میشود که از نظر سیاسی بهشدت پراکنده است؛ جامعهای که در آن، اختلافات داخلی گاه به همان اندازه نبرد با حکومت تهران، با تلخی و شدت دنبال میشود.
اردوگاه سلطنتطلبان: نوستالژی و جاهطلبیهای تازه
رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، در سالهای اخیر تلاش کرده خود را بهعنوان چهرهای بالقوه برای رهبری اپوزیسیون ایران مطرح کند. او با سیاستمداران غربی در ارتباط است، اخیراً برای گفتوگوهای سیاسی به برلین سفر کرده و از حمایت سیاستمداران شناختهشده حزب دموکرات مسیحی آلمان مانند «آرمین لاشت» (Armin Laschet) و «رودریش کیزهوتر»(Roderich Kiesewetter) برخوردار است؛ افرادی که او را گزینهای برای گذار دموکراتیک در ایران میدانند.
بهطور تقریبی، میان ۵ تا ۱۵ درصد جمعیت ایرانیتبار در آلمان — یعنی احتمالاً بین ۱۵ تا ۵۰ هزار نفر — را میتوان آشکارا سلطنتطلب یا بهصراحت حامی پهلوی دانست. این هواداران کمتر در قالب انجمنهای رسمی سازماندهی میشوند و بیشتر از طریق گروههای تلگرامی، شبکههای اینستاگرامی و ائتلافهای محلیِ شکلگرفته در جریان اعتراضات فعالیت میکنند. حضور آنان در تظاهرات معمولاً چشمگیر است: پرچم شیر و خورشیدِ ایرانِ پیشین، تصاویر پهلوی و گاه حتی — مانند رگنسبورگ — نمادهای ساواک.
دقیقاً همینجا است که مشکلی سیاسی پدید میآید؛ مشکلی که خود پهلوی نیز در قبال آن مسئولیت دارد. او هرگز بهطور روشن از جنبههای سرکوبگرانه میراث سیاسی پدرش فاصله نگرفته است. در عوض، بهطور کلی از «افتخار» به خانوادهاش سخن میگوید. طرح او برای دوران گذار — مفهومی تفصیلی برای «مرحله اضطراری» در ۱۰۰ تا ۱۸۰ روز نخست پس از تغییر حکومت — نقش محوریای برای خود او یا شورایی منصوب از سوی او در نظر میگیرد؛ شورایی که بهطور موقت کنترل قوه مجریه، مقننه و قضائیه را در اختیار خواهد داشت. منتقدان، این طرح را دارای گرایشهای اقتدارگرایانه میدانند. افزون بر این، او درباره «جداییطلبان» هشدار میدهد؛ موضوعی که گروههای کرد و دیگر اقلیتها آن را تهدیدی علیه خود تلقی میکنند.
اینکه یک زندانی سیاسی سابق که به گفته خودش زیر شکنجه ساواک قرار داشته، اکنون نامهای به «مارکوس زودر»(Markus Söder)، نخستوزیر ایالت بایرن، نوشته و نسبت به «جریان نئوفاشیستی» در درون جنبش سلطنتطلب هشدار داده است، نشان میدهد این منازعات تا چه اندازه با لایههای عمیق عاطفی و تاریخی گره خوردهاند.
مجاهدین خلق: سازمانیافته، کارآمد، اما مناقشهبرانگیز
دیگر اردوگاه بزرگ سازمانیافته، سازمان مجاهدین خلق ایران است که در سطح بینالمللی با نامهای «MEK» یا «PMOI» شناخته میشود و بازوی سیاسی آن «شورای ملی مقاومت ایران» است. این سازمان در دهه ۱۹۶۰ بهعنوان یک گروه چریکی اسلامگرای مارکسیست شکل گرفت، علیه شاه مبارزه کرد، پس از ۱۹۷۹ با روحالله خمینی وارد تقابل شد و سرانجام در جریان جنگ ایران و عراق در کنار صدام حسین قرار گرفت — لکهای که تا امروز نتوانسته از دامان خود پاک کند.
امروز مجاهدین خلق چهرهای متفاوت از خود ارائه میدهند: سکولار، دموکراتیک و فمینیستی. سند محوری سیاسی این سازمان، برنامه دهمادهای مریم رجوی است که نخستینبار در سال ۲۰۰۶ ارائه شد و از آن زمان بهعنوان نقشه راهی برای ایرانِ پس از اسلامگرایی تبلیغ میشود. این برنامه ظاهری مدرن و فراگیر دارد: مخالفت با حکومت روحانیت، استقرار یک جمهوری کثرتگرا با حق رأی همگانی، برابری کامل زنان و مردان، حقوق اقلیتها، لغو مجازات اعدام، برگزاری انتخابات آزاد ظرف شش ماه پس از تغییر حکومت، نظام اقتصاد بازار همراه با عدالت اجتماعی و نیز سیاست خارجیِ عاری از سلاح هستهای.
روی کاغذ، این برنامه شاید روشنترین طرح جمهوریخواهانه و سکولار برای دوران گذار در میان جریانهای اپوزیسیون ایران باشد. این برنامه توانسته صدها نماینده پارلمان در اروپا و آمریکا، از جمله شماری از مقامهای بلندپایه سابق آمریکایی را متقاعد کند. در آلمان نیز این سازمان از طریق کمیتههای همبستگی و شبکههای حامیان خود حضور دارد و بهطور منظم در شهرهایی چون کلن، فرانکفورت، دورتموند، هامبورگ و دیگر شهرها تظاهرات برگزار میکند.
با این حال، مجاهدین خلق در بخش بزرگی از جامعه ایرانیان مهاجر، سازمانی «سمّی» تلقی میشود. دلایل این نگاه هم تاریخی است و هم ساختاری: همکاری با صدام حسین، عملیاتهای خشونتآمیز گذشته، و بیش از همه، اتهامی که دهههاست مطرح میشود مبنی بر اینکه این سازمان در درون خود مانند یک فرقه عمل میکند — با کیش شخصیت گسترده پیرامون رهبری رجوی، انزوای اعضا و کنترل وسیع بر زندگی خصوصی آنان.
هرچند مجاهدین خلق در اوایل دهه ۲۰۰۰ از شیوههای مبارزه مسلحانه فاصله گرفتند، اما ساختار نخبگانی و کادرمحور آنان همچنان تداوم چشمگیری دارد. بخش بزرگی از کادر رهبری در اردوگاههایی بسته و ایزوله زندگی میکنند. اردوگاه اصلی اشرف در دهه ۱۹۸۰ در عراقِ تحت حاکمیت صدام حسین بهعنوان پایگاه سیاسی-نظامی ایجاد شد و حتی پس از سقوط رژیم عراق نیز تحت عنوان «کمپ اشرف ۲» با حمایت آمریکا به فعالیت ادامه داد. از سالهای ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۶، ایالات متحده با موافقت کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل و دولت آلبانی، انتقال حدود سه هزار عضو این سازمان به آلبانی را تسهیل و تأمین مالی کرد.
«کمپ اشرف ۳» کنونی در نزدیکی مانز، میان تیرانا و دورس، از حدود سالهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ به مقر مرکزی سازمان تبدیل شده و در محوطهای بهشدت حفاظتشده قرار دارد. از منظر آمریکا، مجاهدین خلق نهتنها یک بازیگر اپوزیسیون، بلکه نوعی نیروی نیابتی سیاسی در تقابل با ایران نیز به شمار میروند؛ سازمانی که از نظر ایدئولوژیک، امروزه گرایشهایی نزدیک به محافظهکاری ملی دارد.
همین ساختار کادرمحور، اتهامهای پایدار درباره ماهیت «فرقه سیاسی» این سازمان را تقویت میکند. گزارشهای مربوط به این موضوع توسط روزنامهنگاران مستقل، سازمانهای حقوق بشری و شمار زیادی از اعضای جداشده تأیید شده است. نتیجه آنکه، برآورد میشود تنها حدود ۱ تا ۳ درصد ایرانیانتبار ساکن آلمان بهطور فعال با مجاهدین خلق همدلی داشته باشند؛ آن هم با وجود فعالیت حرفهای لابیگری و حضور رسانهای گسترده این سازمان.
اکثریت خاموش: نه شاه، نه ملا
اما سرنوشت ۸۰ تا ۸۵ درصد باقیمانده چیست؟ آنان خود را زیر چتر هیچیک از دو اردوگاه اصلی قرار نمیدهند. بسیاری از ایرانیان جوانِ تبعیدی که تحت تأثیر جنبش اعتراضی «ژن، ژیان، ئازادی» — زن، زندگی، آزادی — قرار گرفتهاند؛ جنبشی که پس از مرگ ژینا/مهسا امینی در سال ۲۰۲۲ شعلهور شد، نمیخواهند با هیچیک از سازمانهای قدیمی پیوند بخورند. رویکرد آنان بیشتر مبتنی بر دموکراسی از پایین است: نه کیش شخصیت، نه سازمان مسلط، و نه یک رهبر تبعیدی که بخواهد بدون توجه به مردم داخل ایران، ادعای رهبری داشته باشد.
این فضا در ابتکارهایی مانند «اتحادیه انجمنهای ایرانی در هامبورگ» بازتاب یافته است؛ نهادی که آشکارا هم سلطنت و هم حکومت دینی را رد میکند. یا در گروههایی چون «انجمن جوانان آینده» و «زن، زندگی، آزادیِ نورنبرگ و ارلانگن» که آگاهانه میکوشند فراتر از جناحبندیهای سیاسی و بر مبنای سکولاریسم فعالیت کنند. همچنین «منشور مهسا» که در سال ۲۰۲۳ با مشارکت رضا پهلوی، شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل، مسیح علینژاد، روزنامهنگار و حامد اسماعیلیون، رئیس انجمن خانوادههای قربانیان پرواز PS752، شکل گرفت، تلاشی بود برای گردآوردن همین روحیه: بدون تعیین شکل نهایی حکومت، با تأکید بر وحدت و تعهد به دموکراسی و حقوق بشر فراتر از اردوگاههای ایدئولوژیک. این منشور از نظر نمادین اهمیت داشت، اما در عمل تأثیر آن محدود باقی ماند.
نبرد پرتنش بر سر «ایران بهتر»
آنچه اردوگاههای مختلف اپوزیسیون را به هم پیوند میدهد، این باور مشترک است که حکومت روحانیون باید کنار زده شود. اما تقریباً در همه چیز دیگر با یکدیگر اختلاف دارند: شکل نظام سیاسی آینده، مسئله رهبری و مشروعیت، چگونگی بررسی و داوری درباره جنایتهای تاریخی — چه جنایتهای دوران شاه و چه جنایتهای جمهوری اسلامی — حقوق کردها، بلوچها و دیگر اقلیتها، و همچنین نحوه مواجهه با اسلامگرایی، سنت دینی و سنت سیاسی.
خطر این شکاف آشکار است. اپوزیسیونی پراکنده، حکومت تهران را تقویت میکند؛ حکومتی که خود بهطور فعال «سرکوب فراملی» را دنبال میکند: ارعاب، جاسوسی و تهدید مخالفان در خارج از کشور؛ اقدامی که بنا بر ارزیابی نهادهای امنیتی آلمان، در حدود ۱۰۰ مورد مستند در این کشور ثبت شده است. اخیراً نیز در کانادا، یکی از منتقدان جمهوری اسلامی و مخالفان سلطنتطلبان ایرانی به قتل رسید. تبعید، فضای امنی نیست و بیاعتمادی میان گروههای اپوزیسیون، کار عوامل تهران را آسانتر میکند.
وقتی در رگنسبورگ تظاهرکنندگان با لوگوی ساواک راهپیمایی میکنند و آشکارا حتی ایرانیان چپگرا و جمهوریخواه را نیز دشمن میخوانند، و در جایی دیگر هواداران مجاهدین خلق شعارهای ضدسلطنتی سر میدهند و همزمان مریم رجوی را همچون شخصیتی منجیگونه به تصویر میکشند، دیگر تصویر واحدی از «مقاومت» شکل نمیگیرد.
جستوجو برای عبور از سیاست اردوگاهی
جامعه ایرانیان مهاجر در آلمان یکی از چشمگیرترین جوامع مهاجر این کشور است: دارای سطح بالای تخصص، فعال از نظر سیاسی و پویا از نظر فرهنگی. انجمنها، شبکهها و ابتکارهای آنان، گواهی زنده بر کشوری است که بهترین نیروهای خود را به تبعید رانده است. و بحثهای سیاسی آنان، هرچند با تلخی و شدت دنبال میشود، در معنایی عمیق واقعی است؛ زیرا درباره آزادی، کرامت انسانی و این پرسش است که «ایران عادلانه» چه معنایی میتواند داشته باشد.
اما مسیر رسیدن به آن همچنان نامشخص است. تاکنون هیچ برنامهای نتوانسته در داخل ایران مشروعیتی گسترده به دست آورد. اکثریت مردم ایران نه شاه میخواهند و نه ملا؛ آنچه میخواهند، حق تصمیمگیری برای خودشان است. بسیاری در تبعید نیز همین خواسته را دارند. پرسش تعیینکننده این است که آیا نیروهای سیاسی تبعیدی روزی خواهند توانست این هدف را بیش از ادعاهای قدرتطلبانه خود در مرکز توجه قرار دهند یا نه.
بارها گفته شده که ساختار اپوزیسیون سیاسی در تبعید، بیش از آنکه بازتاب واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی ایران باشد، تابع منطق کشورهای میزبان است. گروههای اجتماعی مهمی که سالها به حکومت مشروعیت بخشیده بودند — مانند مهاجران روستایی، بازاریان یا بخشی از طبقه حاکم — و نیز نیروهای سیاسی بهحاشیهراندهشده همچون اقلیتها و جوامع قبیلهای، در فضای تبعید حضور کمرنگی دارند. از این وضعیت، شکافی آشکار میان سیاست در تبعید و واقعیت اجتماعی داخل ایران پدید آمده است؛ شکافی که غلبه بر آن، در نهایت مستلزم شکلگیری گفتوگویی سیاسی در خود ایران است.
در چنین زمینهای، بسیاری از ایرانیانی که منطق سخت و دوقطبیِ اردوگاهی را رد میکنند، در جستوجوی شکلهایی از سازماندهی سیاسی هستند که بتواند تکثر اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را حتی در تبعید نیز بازتاب دهد، بیآنکه به یک رهبر مرکزی وابسته باشد. با این حال، چنین سیاستی که از الگوی «میزگرد» الهام میگیرد، در دورانی که اشتیاق جهانی به رهبری اقتدارگرا رو به افزایش است، با دشواریهای فراوان روبهرو خواهد بود.
تیشرت سفید با لوگوی ساواک در رگنسبورگ صرفاً یک پدیده حاشیهای نیست. این یک علامت هشدار است — نشانهای از اینکه زخمهای تاریخی هنوز ترمیم نشدهاند، سیاستِ مبتنی بر نمادها بهجای درمان، شکافها را عمیقتر میکند، و جنبشی که واقعاً مدعی آزادی ایران است، پیش از هر چیز باید بیاموزد صادقانه با تاریخ خود مواجه شود.
و این، شامل بازنگری در تاریخ تصورات امپراتوریمحور از نظم سیاسی نیز میشود؛ تصوری که حتی تا درون جمهوری اسلامی نیز امتداد یافته است. تا زمانی که ایده امپراتوری همچنان چارچوب غالب برای فهم نظم سیاسی جامعه ایران باقی بماند، امکان یک آغاز واقعاً فراگیر و نوین، محدود خواهد ماند.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
دموکراسی به مثابه شیوهی زیستن
در سپیدهدمِ اندیشهی سیاسی، افلاطون در کتابِ هشتمِ جمهوری نوشت که ساختارِ حکومتها نه از صخرهها و درختانِ بلوط، بلکه از اخلاق و منشِ شهروندانی برمیآیند که در یک جامعه زندگی میکنند؛ و در پیِ او، ارسطو نیز سیاست را امتدادِ منطقی و تجسمِ عینیِ همان اخلاقِ عملیِ جاری در جامعه دانست. در نگرِ او، امرِ سیاسی هرگز پدیدهای آهنجیده و گسسته از اخلاقِ فردی و جمعی نیست، بلکه صفتِ ثانویه و سرریزِ طبیعیِ مناسباتِ انسانی است. ارسطو به ما نشان میدهد که قوانین و شکلهای حکومتی تنها زمانی پایداری مییابند که بر بسترِ فضیلتهای مدنی و منشِ درونیشدهی شهروندان استوار شده باشند؛ در غیابِ این پشتوانهی اخلاقی، هر ساختارِ سیاسی ــــ حتی اگر با زیباترین آرمانها نیز بنا شده باشد ــــ ناگزیر به ورطهی زوال و انحطاط سقوط خواهد کرد؛ چرا که در نهایت، این چگونگیِ مواجههی فرد با خود و با دیگری است که هر ساختارِ سیاسی را بنا مینهد.
با تکیه بر همین بینشِ قدیمی و همچنان مدرن است که میتوان دریافت فروکاستنِ دموکراسی به ساختارهای حکومتی، آن را به امری تشریفاتی، صوری و بیروح بدل میسازد. از همین رو، اندیشیدن به دموکراسی به مثابه یک شیوهی زندگی، ضرورتی بنیادین و حیاتی برای آیندهی سیاسی و اجتماعیِ ایران است. هرچند نظامِ سیاسیِ فردا را جامعه در پای صندوقهای رأی برخواهد گزید، اما آنچه فراتر از این صندوقِ جادویی به ساختارها مشروعیت و دوام میبخشد، دموکراتیزه شدنِ اخلاقِ عمومی و رفتارهای روزمرهی ماست؛ شکلی از زندگی که باید در مناسباتِ ما با دایرهی نزدیکانمان ــــ از اعضای خانواده گرفته تا همکاران و همسایگان ــــ جاری شود. از این منظر، خواستِ دموکراسی پیششرطی اساسی دارد و آن، «درونفکنیِ ارزشهای دموکراتیک» است. تنها زمانی که این ارزشها به ساختارِ روانیِ فرد راه یابند و به صورتِ رفتارِ روزمرهاش درآیند، کنشهای او خودبهخود خصلتی دموکراتیک خواهند یافت؛ چرا که یک جامعهی دموکراتیک، فرآیندِ انداموارِ همین انباشتگیِ تدریجی است؛ برآیشی از کنشهای خُرد و روادارانهای که بر روی هم، یک «جامعهی باز» را برمیسازند. به بیان دیگر، همین جریانِ آزاد و انباشته از کنشهای دموکراتیک است که در نهایت، به تکوین و قوامِ ساختارهای سیاسیِ دموکراتیک میانجامد.
در این میان، شاید بنیادیترین مسئلهی جامعهی ایرانی در دورانِ معاصر، عدمِ التفات به این حقیقتِ سرنوشتساز باشد که خودِ جامعه، معیارِ غایی، سنجهی نهاییِ تمامِ امور و ترسیمکنندهی مرزِ میان دموکراسی و استبداد است. از این رو، زنهار دادن به این سوژهی جمعی بس ضروری است؛ زنهاری در بابِ منشِ دیرینهی فرافکندنِ شرّ به «دیگری» و تبرئهساختنِ خویشتن.
اگر این جامعه خواهانِ سیاستمدارانی نیکاندیش، راستکردار و خادمِ بنیانهایِ زیستیِ جمعی است، پیش و بیش از هر چیز، باید نقشِ تأسیسگرِ خویش را در مقامِ بنیانگذارِ قدرت دریابد و این مسئولیتِ وجودی را بپذیرد که حاکمان و نهادهایِ سیاسی، نه پدیدههایی مجزا و قائمبهذات و بسا آسمانی، بلکه میوههایِ روییده بر شاخسارِ همین درختِ اجتماعی هستند. ساختارِ سیاسی هرگز چیزی جز امتدادِ ساختارِ منشِ شهروندان نیست؛ بنابراین، تنها از طریقِ پایبندیِ انضمامیِ همهی شهروندان به ارزشهای دموکراتیک در زیستِ روزمره است که میتوان روحِ آزادی و رواداری را در کالبدِ شیوهی حکمرانی دمید. دموکراسی پیش از آنکه ــــ در قالبِ شکلِ حکومتی و آرایشِ قوا ــــ در رأسِ قدرت مستقر شود، باید در بطنِ مناسباتِ خُردِ جامعه متولد شده و در ساحتِ روانیِ شهروندان قوام یافته باشد. بدونِ این تکوینِ درونی، هر تغییری در بالا، تنها جابهجاییِ نامها در بازتولیدِ همان استبدادِ پایینی خواهد بود.
راست این است که حکومتها، چیزی جز نمودِ عینی و بازتابِ ساختاریِ «حدِ میانگینِ جامعه» نیستند؛ از این رو، نظامهای سیاسی تنها زمانی تن به دگرگونیِ بنیادین میدهند که این معدلِ عمومی و زیستجهانِ جامعه دچار تحول شود. بر این اساس، هیچ منجی یا رهبرِ سیاسی ــــ هرچند نیکخواه و کارآمد ــــ نمیتواند به تنهایی منشأ تحولی بنیادین و پایدار شود، مگر آنکه جامعه پیشاپیش چنان فرآیندِ نوزایی و تغییرِ درونی را طی کرده باشد که بتواند کارگزارِ خود را در این صیرورتِ تاریخی بهدرستی همیاری و همراهی کند. در تحلیلِ نهایی، رفتارِ حکومتها، متغیری وابسته و تابعی از میانگینِ رفتار، اخلاق و سطحِ مدارایِ مردمان است؛ چرا که هیچ ساختارِ سیاسی نمیتواند برای مدتی طولانی، فرسنگها جلوتر ــــ یا عقبتر ــــ از آگاهیِ جاری در تاروپودِ جامعهی خویش پایدار بماند.
اگر بپذیریم که نظامِ سیاسی، کارگزار و تابعی از حدِ میانگینِ آگاهی و منشِ ماست، پرسشِ ناگزیر و حیاتی این است که جامعه برای ارتقایِ این معدلِ عمومی و گام برداشتن به سوی دموکراسی، باید چه فضیلتها و ارزشهایی را در درونِ خود بارور و نهادینه سازد؟ دموکراتیزه شدنِ اخلاقِ عملیِ جامعه، پیش از هر چیز نیازمندِ دگرگونیِ بنیادین در الگوهای رفتاریِ ما در چهار ساحتِ کلیدی است:
نخست؛ رواداری و به رسمیت شناختنِ بیقیدوشرطِ «دیگری»: این ارزش، بنیادیترین سنگبنای دموکراسی است؛ چرا که دموکراسی در ذاتِ خود، نه فقط حکومت اکثریت، بلکه سازوکاری برای صیانت از حقِ وجود داشتنِ تفاوتهاست. مقصود از به رسمیت شناختنِ بیقیدوشرط آن است که ما حقِ حیات، کرامت و ابرازِ وجودِ دیگری را مشروط به این نکنیم که او ابتدا با ما همعقیده، همسو یا شبیه به ما شود. دموکراسی در مدارِ خُرد زمانی آغاز میشود که فرد بپذیرد «دیگری» حق دارد همسو با او نیندیشد، همسان با او نپوشد و همروایت با او زیست نکند، بدون آنکه این تغایر و تفاوت به معنای بیگانگی یا دشمنی تلقی شود. بدونِ به رسمیت شناختنِ دگرآیینی و تفاوت، صندوقِ رأی تنها به ابزاری برای دیکتاتوریِ اکثریت بدل میشود. در جامعهای که سالها با دوقطبیهای فرساینده خو گرفته است، تمرینِ این فضیلتِ بنیادین باید از نهاد خانواده ــــ و در پذیرشِ تفاوتهای نسلی و فردی فرزندان ــــ آغاز شود؛ زیرا در خانهای که تفاوتِ دیگری سرکوب میشود، هرگز شهروندِ روادار تربیت نخواهد شد و جامعه نیز از فروافتادن به قعرِ استبداد مصون نخواهد ماند.
دوم؛ تفکیک و تشخیصِ «مقام نقد» از «واکنش کینتوزانه و نابودگرانه»: یکی از دیرینهترین گرههای اخلاقِ عملیِ ما، آمیختنِ مخالفتِ فکری با خصومتِ شخصی و تلاش برای بیاعتبار ساختنِ منتقد است. در جامعهای که هنوز آمادهی پذیرشِ منظرگاهِ متفاوت و مخالف نیست، نقدِ یک ایده بهسرعت به عنوان حملهای به تمامیت و هویتِ فرد تلقی میشود؛ در نتیجه، پاسخ به نقد نیز از ساحتِ استدلال خارج شده و به واکنشهای ویرانگر ــــ یعنی تلاش برای منزوی کردن، برچسبزنی و طردِ معنویِ منتقد ــــ دگرگون میشود. دموکراسی به مثابه شیوهی زیستن، یعنی ممارستِ آگاهانه در «هنر گفتوگو» و درک این مرزِ ظریف که نقد، ابزاری برای سنجشِ اندیشه و رفتار است، نه وسیلهای برای نفیِ منزلتِ انسانها. انسانِ دموکرات میآموزد که میتوان منتقدِ سرسختِ یک ایده، عقیده یا رویکرد بود، اما همزمان حقِ زیست، کرامتِ ذاتی و جایگاهِ اجتماعیِ صاحبِ آن اندیشه را محترم شمرد؛ چرا که با از بین رفتنِ امنیتِ روانی در فضای نقد، امکانِ بازاندیشی و پویاییِ جامعه به بنبست میرسد.
سوم؛ مسئولیتپذیری مدنی در قبالِ «خیرِ جمعی»: تحقق دموکراسی نیازمندِ گذار از «بیتفاوتیِ انزواطلبانه و منفعتطلبیِ شخصی» به سوی «حسِ مسئولیتِ همگانی» است. در این قلمرو، فضاهای عمومی ــــ از خیابان و مدرسه گرفته تا محیط کار و نهادهای مدنی ــــ نه عرصههایی غریبه و رهاشده، بلکه قلمروهای مشاع و مشترکی تلقی میشوند که کیفیتِ آنها مستقیماً بر کیفیتِ زیستِ خصوصی ما اثر میگذارد. دموکراسی به مثابه شیوهی زیستن زمانی قوام مییابد که شهروندان دریابند خیرِ فردی و امنیتِ شخصی، جز در بسترِ تحققِ خیرِ عمومی و امنیتِ همگانی محقق نخواهد شد. این ارزشِ مدنی بر این واقعیتِ جامعهشناختی استوار است که سرنوشتِ رفاهی، زیستی و اخلاقیِ هیچ فردی مستقل از کلِ جامعه نیست؛ بلکه در پیوندی ارگانیک با منش و سرنوشتِ همکاران، همسایگان و همشهریهایِ اوست. از این رو، مسئولیتپذیریِ مدنی یعنی پذیرشِ فعالانهی این سهم و نقش در تکوین و نگهداشتِ فضاهایی که زیستِ جمعیِ ما را ممکن میسازند.
چهارم؛ واسازی و نفیِ اقتدارگراییِ روزمره: یکی از بزرگترین تناقضهایِ رفتاری در فرآیندِ گذار به دموکراسی، شکافِ میانِ آرمانهایِ سیاسیِ کلان و سلوکِ فردی در مناسباتِ خُرد است. فروافتادن در این تناقضِ آشکار که در سطحِ کلان، مدعی و خواستارِ دموکراسی باشیم، اما در مناسباتِ خصوصی و همچنین در رویکردهایِ آموزشی و رفتارهایِ مدیریتیِ خود با کارکنان در محیطِ کار، منشی بهکلی عمودی، آمرانه و اقتدارگرا پیشه کنیم، فرآیندِ تولیدِ اجتماعیِ یک نظامِ سیاسیِ دموکراتیک را پیشاپیش منتفی میسازد. روانشناسیِ استبداد، پیوستاری تجزیهناپذیر در میانِ زیستِ روزمره و ساختارِ سیاسی است؛ اقتدارگراییِ نهادینهشده در وجودِ شهروندان، همان سازوکاری است که در نهایت، استبدادِ سیاسی را در سطحِ کلان تغذیه و بازتولید میکند. از این رو، دموکراتیزه شدن پیش از هر چیز منوط به واسازیِ این الگوهایِ سنتیِ قدرت و جایگزینیِ آنها با توزیعِ افقیِ حقِ اظهارنظر، مشارکتِ واقعی در تصمیمگیریهایِ خُرد و مهارِ میلِ به تسلط بر دیگری در روابطِ میانفردی است؛ به زبانِ جان دیویی: دموکراسی باید در خانه، مدرسه و کوچه زیسته شود، وگرنه در پارلمان لوث خواهد شد.[۱]
دموکراسی به مثابه امید اجتماعی
در مسیرِ تحولِ منشِ اخلاقی و زیستِ روزمرهی ما، یکی از کلیدیترین بزنگاهها، بازتعریفِ بنیادینِ مفهومِ «امید» در روانشناسیِ اجتماعی است. راست این است که در جامعهی ایرانی، امید در حالِ چرخاندنِ نگاهِ خود از آسمان به سوی زمین است، و از همینرو خصلتی اینجهانی و سکولار به خود میگیرد؛ و این رویدادِ بس نیکویی است، چرا که یکی از کلانبحرانهایِ تاریخیِ ما تاکنون، مسخِ امید در صورتهایِ الهیاتی، متافیزیکی و ــــ دقیقتر بگویم ــــ واگذارانه بوده است؛ امیدی معطوف به آنجهان که چشمبراهِ نیروهایِ غیبی و فراتاریخی میماند. حال آنکه برساختنِ یک جامعهی دموکراتیک، بیش از همه مستلزمِ فرودِ امید از آسمانِ مقدرات به زمینِ مناسبات و تکیه بر عاملیتِ انسانِ انضمامی است. این دگرشدِ معرفتی، میتواند ماهیتِ امید را اجتماعی کرده و آن را در خدمتِ توسعهی نهادهای مدنی، مفاهمه و همزیستیِ جمعی درآورد.
با توجه به همین چرخشِ اجتماعی است که میتوان پای اندیشهی چارهسازِ ریچارد رورتی را نیز به میان کشید؛ او با طرحِ ایدهی «امیدِ اجتماعی» تبیین میکند که ما برای رهایی، نیازی به کشفِ حقایقِ مطلقِ متافیزیکی یا چشمدوختن به نجاتدهندهای آسمانی نداریم. دموکراسی به امیدِ اجتماعی زنده است؛ یعنی به همین باورِ عملگرایانه و تجربی که آینده میتواند به دستِ خودِ ما، سطر به سطر، بهتر از گذشته نوشته شود. چنین امیدی باید بتواند انسانهای معمولی و بیادعا را برانگیزد تا در این جهان، با تمامِ کاستیها و واقعیتهای عینیاش، برای زیستن و تکامل برنامهریزی کنند. امیدِ زمینی و اجتماعی، برخلافِ رؤیاپردازیهای انتزاعیِ آسمانی، دلالت و معنایی انضمامی و مشخص دارد: اینکه دموکراسی یک پروژهی ساختنی است، نه یک تقدیرِ بخشیدنی یا حقیقتی بیرونی که باید آن را کشف کرد. این امید به انسانِ ایرانی هشدار میدهد که به جای تمنایِ نجات از ساختارهای کلان و مبهم، و خاصه به جای وابستگی به نهادهایی که مدعیاند در قبالِ سلبِ اراده از او، وی را به سعادت میرسانند، بر پای خویش بایستد، به تواناییهای بینالاذهانی و جمعیِ خود ایمان بیاورد و زیستجهانِ انسانیِ خویش را دگرگون کند. خلقِ آینده، کارِ همین امیدِ زمینیشده است؛ امیدی که از تخیلِ خلاقِ شهروندان برای بهبودِ گامبهگامِ زیستِ روزمره بهره میگیرد.
فرجام و آستانهی مطلوبِ این «امیدِ اجتماعی»، دستیابی به فرمی از زیستن است که در آن، انسان خود همچون غایتِ فینفسه شناخته شود، نه ابزاری در خدمتِ کلانروایتهای جزمی و ایدئولوژیک. از این رو، امیدِ اجتماعی پدیدهای در بنیادِ خود بهبودخواهانه است که رهایی و دگرگونی را ممکن میسازد؛ مسئلهی اساسی، چیره آمدن بر نظامهایِ ارزشیِ دگرجهانباور از طریقِ بازگرداندنِ ایمانهایِ ضدِ زندگی به مجرایِ اصلیِ ایمان است؛ گذاری که با تبدیلِ این ایمانها به «ایمانِ اجتماعی» و باور به تواناییهایِ انسان و ارزشهایِ دموکراتیک محقق میشود، تا کنشِ اخلاقی یکسره به خدمتِ جامعهی ایرانی و جهانی درآید. تمامِ این استدلالها ما را به این نقطهی ملموس و عینی میرسانند که به جای جستوجویِ مکانیکی و صوریِ دموکراسی در ساختارهای حکومتی، باید به سراغِ «دموکراسی به مثابه شیوهی زیستن» رفت؛ یعنی سراغِ این پرسشِ حیاتی، که چگونه با هم زندگی کنیم تا همگان فرصتِ رشد داشته باشند؟
با این حال، چالشِ بنیادینِ جامعهی ایرانی در این برههی تاریخی، مواجهه با یک مانعِ بس بزرگ است: برای تحققِ دموکراسی به مثابه شیوهی زیستن، این جامعه ناگزیر است نظمِ مستقر، یعنی جمهوری اسلامی را، از پیشِ پایِ حرکتِ رو به آینده و پویاییِ امروزینِ خود بردارد؛ زیرا این حاکمیت، بر مبنایِ ساختارِ ارزشیِ تنگنظرِ خود، نهتنها آن «حدِ میانگینِ آگاهیِ اجتماعی» را نمایندگی نمیکند، بلکه خصلتِ تمامیتخواهیِ آن به اندازهای است که هرگونه زمینه برای تکوین، تخیلِ آینده و دموکراتیزه شدنِ درونزایِ جامعه را پیشاپیش نابود میسازد.
منطقِ نظامِ جمهوری اسلامی، نه همسویی و همبالی با جامعه، بلکه تحمیلِ قهرآمیزِ ارزشهایِ دگرجهانباور و مرگپرستانهی خویش از طریقِ مناسک و آیینهایی است که ارعاب و وحشتِ مدام را بازتولید میکنند. این نظام، اگرچه در تبارشناسیِ تاریخی، فرآوردهی بحرانهای درونیِ همین جامعه است، اما اینک ماهیتِ ضدِ اجتماعی و ضدِ سیاسیِ آن بیش از هر زمانِ دیگر فعال شده و در بطنِ جامعه، همچون یک «نیرویِ اشغالگر» و منقطع از زیستجهانِ عمومی عمل میکند. از این رو، پیش از هر فرآیندِ اثباتیِ دموکراتیک، جامعه باید این زائدهی مزاحم و مخل را از فرآیندِ زندگیِ خود خارج کند تا فضایِ تنفس را برای بازسازیِ خویش بازیابد. صیانتِ جامعه در برابر این لویاتانِ نژند، و همزمان تلاش برای رها ساختنِ آن از بندِ این ساختارِ زندگیستیز، اینک دالِ مرکزی و اصلیترین وظیفهی آگاهیِ تاریخیِ ایرانی است.
——————
■ جناب صباحی، خوب صورت بندی کردی. لذت بردم.
مظفری
■ با تشکر از جناب صباحی برای تبیین این مفهوم که سیستم دمکراتیک در حاکمیت سیاسی ناشی از وجود مبانی دمکراتیک در رفتار فردی در خانواده و اجتماع است. شاید کمبود این نوشته نادیده گرفتن لزوم پیدایش سطحی از رفاه مادی و درجه ای از تربیت و دانش اجتماعی است تا تضمین کننده رفتار دمکراتیک شخصی باشد. درست به این دلیل است که متفکران امور اجتماعی وجود یک طبقه متوسط نسبتاً آگاه و تحصیل کرده را شرط پیدایش حکمرانی دمکراتیک میدانند. در عین حال رابطه متقابل بین منش شهروند و حاکمیت سیاسی را نیز باید در نظر داشت.
با احترام، مراد
■ با درود و تشکر از جناب صباحی برای مقاله ارزشمندشان. استدلال جناب صباحی را میتوان در سه گزاره خلاصه کرد:
- نظامهای سیاسی بازتابِ وضعیتِ متوسطِ اخلاقی و روانیِ جامعهاند.
- دموکراسی باید پیش از آنکه در سطح نهادهای حکومتی تثبیت شود، ابتدا در روابط روزمره و فرهنگ مدنی جامعه شکل گیرد.
- بنابراین، هیچ رهبر، نخبه یا گسست سیاسیای نمیتواند جامعهای را به شکلی بنیادین و پایدار دموکراتیزه کند، مگر آنکه جامعه پیشاپیش دچار نوعی تحول اخلاقی و درونی شده باشد.
این دیدگاه ریشههای عمیقی در اندیشهی سیاسی دارد. متن همچنین به برخی شاخههای نظریهی نوسازی شباهت دارد که بر اساس آنها، نهادهای دموکراتیک تنها زمانی پایدار میشوند که توسط فرهنگ سیاسیِ دموکراتیک پشتیبانی شوند. با این حال، استدلال زمانی مسئلهدار میشود که بهطور ضمنی جامعه را تنها منشأ علّی نظم سیاسی قلمداد میکند و رژیم سیاسی را صرفاً بازتابی منفعل از «میانگین شهروندان» میبیند. در حالیکه نظام سیاسی عاملیت داشته در یک تعامل متقابل با آحاد و گروه های جامعه است. از اینجا چند نقد اساسی میتوان به نوشته مطرح کرد:
- اول، نوشته، قدرتِ مستقلِ نهادهای سیاسی را دستکم میگیرد در حالیکه نهادهای سیاسی صرفاً آینهی جامعه نیستند؛ آنها خود نیز جامعه را شکل میدهند. دولتهای مدرن ظرفیت عظیمی برای: آموزش، تبلیغات، اجبار، مهندسی حقوقی، بازتوزیع، نظارت، و تولید نمادین دارند. رژیمهای اقتدارگرا اغلب فعالانه سوژههای اقتدارگرا تولید میکنند. برعکس، نهادهای دموکراتیک نیز میتوانند بهمرور عادتهای دموکراتیک را پرورش دهند. برای مثال: آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم صرفاً به این دلیل دموکراتیک نشدند که جامعهشان پیشاپیش از درون دموکراتیک شده بود. بازسازی نهادی، اصلاحات ناشی از اشغال، مهندسی قانون اساسی، تحول اقتصادی، و تصمیمات نخبگان نقشی تعیینکننده داشتند. تایوان و کره جنوبی نیز از طریق برهمکنش پیچیدهای میان جامعهی مدنی، نوسازی اقتصادی، چانهزنی نخبگان، و فشارهای بینالمللی دموکراتیزه شدند ــ نه صرفاً به این دلیل که «سطح متوسط اخلاقی جامعه» پیشتر تغییر کرده بود. بنابراین، رابطهی علّی دوسویه است، نه یکطرفه: جامعه نهادها را شکل میدهد، اما نهادها نیز جامعه را بازسازی میکنند.
- دوم، مفهوم “میانگین جامعه” از نظر جامعهشناختی مبهم است و از منظر تحلیلی ضعیف و مبهم باقی میماند. جامعهها واحدهای اخلاقیِ همگن نیستند. هر جامعهای متشکل است از: طبقات متعارض، شکافهای ایدئولوژیک، تنوعهای قومی و مذهبی، اقلیتهای سازمان یافته، نخبگان فکری، جنبشهای اجتماعی، و گروههای وابسته به دولت. تحول سیاسی اغلب نه از طریق تغییر تدریجیِ “میانگین جامعه”، بلکه از رهگذرِ اقلیتهای سازمانیافته، شکاف در میان نخبگان، بحران مشروعیت، شوکهای اقتصادی، جنگها، و ائتلافهای انقلابی رخ میدهد. برای نمونه، انقلاب فرانسه محصول جامعهای از پیش دموکراتیک نبود. همچنین فروپاشی رژیمهای کمونیستی اروپای شرقی صرفاً بازتابِ دموکراتیک شدن تدریجیِ کل جمعیت نبود. ادبیات مدرن جامعهشناسی سیاسی بسیار بیش از “میانگین اخلاقی جامعه” بر بحران دولت، بسیج جمعی، و فروپاشی نهادی تأکید کرده است.
- سوم، این استدلال خطر اخلاقیسازیِ شکست سیاسی را در خود دارد. خطری پنهان در متن آن است که ممکن است ناخواسته جامعه را مسئولِ استبداد خودش جلوه دهد: “اگر اقتدارگرایی وجود دارد، پس مردم خود اقتدارگرا هستند”. چنین رویکردی میتواند عوامل زیر را به حاشیه براند: سرکوب، خشونت ساختاری، سانسور، تروماهای تاریخی، میراثهای استعمار، محدودیتهای ژئوپلیتیکی، و وابستگی مسیر نهادی و موارد مشابه. مردمانی که زیر سلطهی نظامهای اقتدارگرا زندگی میکنند، اغلب برای بقا به سازگاری استراتژیک روی میآورند. آنچه ظاهراً همنوایی اخلاقی به نظر میرسد، ممکن است در واقع ناشی از ترس باشد، نه ترجیح واقعی. افزون بر این، هنجارهای دموکراتیک خود غالباً از خلالِ مشارکت در نهادهای دموکراتیک آموخته میشوند. شهروندان لزوماً پیش از دموکراسی، دموکرات نمیشوند؛ بلکه بسیاری اوقات از طریقِ تجربهی زیستن در نظم دموکراتیک، دموکرات میشوند.
- چهارم، متن بهاشتباه میان تحول “از بالا” و “از پایین” تقابل میسازد. مهمترین ضعف متن، منطق دوگانه انگارانه ضمنی آن است: یا جامعه نخست تغییر میکند، یا هر تحول سیاسی سطحی خواهد بود. حال آنکه در واقع، دموکراتیزاسیون پایدار معمولاً حاصلِ برهمکنش میان عوامل زیر است: اصلاح نهادی از بالا، فشار و بسیج از پایین، مذاکرات نخبگان، یادگیری مدنی، تضمینهای قانون اساسی، تحول اقتصادی، و شرایط بینالمللی. قانون اساسی، قوهی قضائیهی مستقل، رسانههای آزاد، و انتخابات رقابتی میتوانند خود بهمرور شهروندان را به رفتار دموکراتیک عادت دهند. در واقع، یکی از درسهای اصلیِ مطالعات تطبیقیِ گذار به دموکراسی آن است که گاه نهادها پیش از فرهنگ دموکراتیک پدید میآیند، نه صرفاً بهمثابهی بازتاب آن.
نهایتا آنکه، نهادهای دموکراتیک برای آنکه پایدار شوند، به حداقلی از اعتماد مدنی، رواداری و مشارکت نیاز دارند؛ اما همین نهادها نیز میتوانند بهمرور هنجارهای دموکراتیک را در جامعه پرورش دهند. بنابراین، تحول سیاسیِ پایدار وابسته به فرآیندی دوسویه است که در آن اصلاح نهادی و تغییر فرهنگی یکدیگر را تقویت میکنند. در مورد ایران نیز رویکردهای “جامعهمحور” که بر دموکراتیزه شدن فرهنگ تأکید دارند، در برابر رویکردهای “نهادمحور” که بر مهندسی قانون اساسی، حاکمیت قانون و بازسازی سیاسی تکیه میکنند، قرار میگیرند. در حالیک یک نظریهی پخته دموکراسی ضرورتا با تلفیقی از دو رویکرد قادر به توضیح و پیش بینی گذار ایران به دموکراسی خواهد بود.
ارادتمند- خسرو
■ آقای خسرو گرامی، با سلام
نوشتید که «خطری پنهان در متن آن است که ممکن است ناخواسته جامعه را مسئولِ استبداد خودش جلوه دهد: “اگر اقتدارگرایی وجود دارد، پس مردم خود اقتدارگرا هستند”.»
اقتدارگرایی یک ویژگی هست که برای دولتهایی که آن ویژگی را دارند (دستگاه امنیتی و قدرت سرکوب دارند و آن را علیه شهروندان بکار میگیرند) بکار میرود و نه «مردم» که انتزاعی هست از کل شهروندان. بنا بر این نتیجهگیری شما بنظر من درست نمیآید؛ چون «دولت» (یک سامانهی مشخص با عملکرد مشخص) را با یک کل به نام «مردم» که از قشرها و گروههای گوناگون با گرایشهای متنوع تشکیل شده همسان میپندارد.
بله، دولت اقتدارگرا از جامعهای بر میآید که در آن روابط دموکراتیک در میان مردم و در ساختار اجتماعی نهادینه نشدهاند، حتا اگر جامعه هم در طول دهههای متوالی رشد کند و دچار تغییرات بزرگ شود (چنانکه در ایران پیش آمده) اگر دولت اقتدارگرا ارادهی سرکوب گسترده داشته باشد میتواند تا مدتی بر جا بماند. چنانکه در ایران شاهد بودهایم.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ جناب صباحیِ گرامی، با سپاس از مقالهٔ ارزشمندتان.
پرسشی که در مواجهه با متن شما برای من مطرح میشود این است که چگونه ساختارهایِ اقتدارگرا میتوانند هم محصولِ تاریخیِ جامعه باشند و هم بعدها به مانعی نسبتاً مستقل در برابرِ تحولِ همان جامعه تبدیل شوند؟ همچنین، چگونه میتوان دموکراسی را «زیست» هنگامی که ساختارِ سیاسی، امکانِ زیستنِ آزاد و دموکراتیک را بهشدت محدود میکند؟
به بیانِ دیگر، اگر ساختارِ سیاسی واقعاً هر امکانِ دموکراتیزه شدنِ درونزا را نابود میسازد، در آن صورت تأکیدِ اولیه بر «تحولِ درونیِ جامعه» تا چه اندازه کفایت میکند؟ و اگر تحولِ فرهنگی و اخلاقیِ جامعه شرطِ بنیادینِ دموکراسی است، این تحول چگونه میتواند در شرایطِ انسدادِ سیاسیِ فراگیر تکوین یابد؟
به فهمِ من، دموکراسی نه صرفاً از پایین ساخته میشود و نه فقط از بالا تحمیل میگردد؛ بلکه در تعاملِ پیچیدهٔ نهادها، جامعه، نخبگان، قانون، تجربهٔ زیسته و فرصتهایِ تاریخی شکل میگیرد. از این منظر، همانگونه که فرهنگِ سیاسیِ جامعه بر نهادها اثر میگذارد، نهادهایِ سیاسی نیز میتوانند بهمرور منش، رفتار و افقِ ذهنیِ شهروندان را بازتولید یا دگرگون سازند.
با احترام سلمان گرگانی
■ جناب جاویدان!
با تشکر از توجهی که به اظهار نظر من در باره مقاله وزین آقای صباحی داشتهاید. اگر دقت کنید جمله داخل گیومه “خطری پنهان در متن آن است که ممکن است ناخواسته جامعه را مسئولِ استبداد خودش جلوه دهد: اگر اقتدارگرایی وجود دارد، پس مردم خود اقتدارگرا هستند” نتیجه گیری من نیست بلکه اشاره به مضمون تلویحی مقاله جناب صباحی است و اظهار نظر من سعی داشته این نگاه کلی در مقاله ایشان را نقد کند. بنابراین اگر اظهار نظر شما را درست متوجه شده باشم اختلاف نظری نداریم و فکر میکنم هم نظر هستیم.
با ارادت/ خسرو
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
بار دیگر فاجعهای سرزمینمان ایران و منابع بس ارزشمند آن را به سوی تباهی، تاثیرات منفی اتفاقهای مهلک، و نابودی محیط زیست و زیست کنان آن کشانده است. این بار جزیره ای زیبا، که سراسر زیستگاه پرندگان و موجودات دیگر است، طعمه جنایت های آدمیان و در این برهه خاص جنگ نابرابر بر علیه مردمان و تمامیت آن آب و خاک گشته است: جزیره شیدوَر.
جزیرهٔ شیدوَر، یکی از جزایر خلیج فارس از توابع بخش کیش شهرستان بندرلنگه در استان هرمزگان است. این جزیره با مساحت ۹۸ هکتار (حدود ۱ کیلومتر مربع) در فاصله حدود ۱/۵ کیلومتری شرق جزیره لاوان و ۱۷۰ کیلومتری شهر بندرلنگه واقع شده است. طول این جزیره ۱/۸ کیلومتر و عرض آن کم تر از یک کیلومتر است. جزیره شیدور جزو مناطق حفاظتشده محیط زیست کشور و یکی از مهمترین پناهگاههای پرندگانی همچون عقاب دریایی دم سفید و آبزیانی مانند لاکپشتهای دریایی، ماهیها و دلفین ها در خلیجفارس است. شیدور به عنوان پناهگاه حیات وحش و آبسنگهای مرجانی دارای اهمیت بینالمللی است که از سال ۱۳۶۶ تحت مدیریت سازمان حفاظت محیط زیست قرار گرفته است. در سال ۱۳۹۵ از سوی دبیرخانه مجتمع گونههای مهاجر واقع در دفتریدر بانکوک، جزیره شیدور به عنوان یکی از زیستگاههای مهم لاکپشت دریایی معرفی شد و به شبکه مناطق مهم لاکپشت دریایی در اقیانوس هند و جنوب شرق آسیا پیوست.
در دو روز گذشته روزنامه نیویورک تایمز و چندین خبرگزاری معتبر مانند آسوشیتد پرس از آسیبهای گسترده بر محیط زیست جزیره شیدور خبر دادهاند. نوشته زیر بر اساس گزارشی از نیویورک تایمز به تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ تنظیم شده است.
بر اساس این گزارش لکه عظیم نفتی به این جزیره بکر در خلیج فارس ایران رسیده است. ویدیوهای گرفته شده که در شبکههای اجتماعی منتشر شدهاند نشان میدهند که پرندگان، لاکپشتها و خرچنگها در میان تودههای قیر و نفت در اطراف جزیره شیدور پناهگاه حفاظتشده حیاتوحش با آبهای فیروزهای و سواحل ماسهای سفید گرفتار شدهاند. این نشت نفتی برای این حیوانات حفاظت شده خطری جدی به شمار میرود. جزیره کوچک و غیرمسکونی شیدور یکی از مهمترین مناطق حفاظتشده طبیعی ایران است که میزبان صخرههای بزرگ مرجانی و محل زادآوری بیش از ۸۰ هزار پرنده است. بر اساس گفته کاوه مدنی، مدیر مؤسسه آب، محیط زیست و سلامت دانشگاه سازمان ملل: “این جزیره که مکانی بسیار زیبا ست را جزایر مالدیوِ ایران مینامند.”
ویدیوهایی که روزنامه نیویورک تایمز واقعی بودن آنها را تأیید کرده، نوارهای عظیم و تیرهرنگ نفت را نشان میدهند که همچون مارهایی سیاه در امتداد سواحل سفید و دست نخورده جزیره پیچیدهاند. در این تصاویر، پرندگان، لاکپشتها و خرچنگها در میان تودههای قیر و نفت گرفتار شدهاند. این ویدیوها از نخستین شواهدی هستند که ابعاد خسارت زیستمحیطی ناشی از جنگ در این منطقه را آشکار میکنند. از زمانی که ایالات متحده و اسرائیل در اواخربهمن ماه گذشته جنگ علیه ایران را آغاز کردند، ایران با قطع گسترده اینترنت مواجه بوده و همین امر مشاهده و ارزیابی پیامدهای این درگیری را بهشدت محدود کرده است. در یکی از ویدیوها، قایقی کوچک در میان آبهایی که بر اثر لکه نفتی تیره شدهاند حرکت میکند و سرنشینان آن به دود غلیظی اشاره میکنند که از پالایشگاه نفت جزیره لاوان در نزدیکی شیدور به هوا برخاسته است.

ویدئویی که توسط نیویورک تایمز تأیید شده است، نشان میدهد که نفت، خط ساحلی جزیره شیدور را پوشانده است و دود از پالایشگاه لاوان که در دوردست دیده میشود، بلند میشود. (منبع: @ehsanjalali2000، در اینستاگرام)
بهنظر میرسد این ویدیوها در میانه فروردین ماه امسال، زمانی که رسانههای دولتی ایران اعلام کردند پالایشگاه لاوان، تنها چند ساعت پس از برقراری آتشبس، هدف حمله قرار گرفت ضبط شده باشند. مشخص نیست چرا این تصاویر بیش از یک ماه بعد منتشر شدهاند، اما احتمالاً کاهش اخیر محدودیتهای اینترنت سراسری ایران در انتشار آنها نقش داشته است.
کاوه مدنی گفته است که علت اصلی این فاجعه، به احتمال زیاد، حملات انجامشده علیه پالایشگاه لاوان بوده است. او افزوده است: “میتوانم با اطمینان زیادی بگویم که آن ویدیو مربوط به نشت نفتی لاوان است، و ما علت آن را میدانیم.” همچنین لکه نفتی دیگری نیز در نزدیکی جزیره خارک یکی از مهمترین مراکز صادرات و ذخیرهسازی نفت ایران مشاهده شده است، هرچند علت آن هنوز بهروشنی مشخص نیست.
برخی مقامهای آمریکایی ایران را متهم کردهاند که نفت را در آبهای خلیج فارس تخلیه کرده یا در مدیریت آن سهلانگاری کرده است. ایران این اتهامات را رد کرده است. همچنین کاوه مدنی نیز گفته است “هیچ مدرک برای پشتیبانی از فرضیه تخلیه عمدی نفت وجود ندارد.”
ابعاد خسارت ناشی از این نشتهای نفتی بر اکوسیستم شکننده خلیج فارس هنوز بهطور کامل مشخص نیست؛ اما به گفته کارشناسان، پیامدهای آن میتواند فراتر از آسیب به حیات جانوران باشد. بنا بر گفته منوچهر شیرزایی، کارشناس محیطزیست ایرانی و استاد ژئوفیزیک و سنجش از دور در دانشگاه ویرجینیا تک: “از فوریترین و گستردهترین پیامدهای (این اتفاق) میتوان به آسیب به زیرساختهای آبشیرینکن اشاره کرد، زیرا بسیاری از کشورهای حاشیه خلیج فارس برای تأمین آب شهری و صنعتی خود بهشدت به آب شیرینشده از دریا وابستهاند.” او می افزاید: “این تأسیسات مستقیماً آب را از خلیج فارس برداشت میکنند و به همین دلیل در برابر آلودگی نفتی بسیار آسیبپذیرهستند.”
منوچهر شیرزایی بیان کرده است که با استفاده از تصاویر ماهوارهای توانسته است چندین لکه نفتی را در آبهای اطراف شیدور و لاوان شناسایی کند. او همچنین با بررسی تصاویر ماهوارهای مربوط به ماه اردیبهشت همین امسال، لکه نفتی بزرگی را که در نزدیکی جزیره خارک گزارش شده بود تشخیص داده است؛ لکهای که میتواند پیامدهای زیستمحیطی جدی دیگری برای منطقه به همراه داشته باشد.

لکه بزرگ نفتی در نزدیکی جزیره خارک، پایانه اصلی صادرات نفت خام ایران
بسیاری از کارشناسان باور دارند که این نشتهای نفتی در یکی از حساسترین زمانهای سال برای اکوسیستم حساس و آسیب پذیر منطقه رخ دادهاند. اکنون فصل زایمان بسیاری از پرندگان است؛ پرندگانی که ممکن است در اطراف جزیره شیدور برای یافتن غذا جهت تغذیه جوجههای خود با دشواری روبهرو شوند و فرصت کافی برای سازگاری با تغییر ناگهانی زیستگاهشان نداشته باشند.
در سواحل شیدور نیز، در همین روزها هزاران لاکپشت نوزاده شده باید از تخم بیرون آمده و از زیر شنها سر برآورند. این شنها اکنون به نفت آلوده شدهاند و ممکن است در نخستین گامهای زندگی، آنها به مرگ کشانده شوند.
کارشناسان همچنین میگویند: شدت این فاجعه از آنرو بیشتر میشود که خلیج فارس اقیانوسی باز نیست، بلکه پهنهای نیمهبسته است. در نتیجه، گردش کندتر آب باعث میشود لکههای نفتی برای مدت طولانیتری در آب باقی بمانند. این وضعیت هم آسیب به انسانها و جانورها را تشدید میکند و هم امکان گسترش بیشتر آلودگی را فراهم میسازد.
ایمان ابراهیمی، فعال محیطزیست ایرانی که به مدت چهار سال جمعیت پرندگان شیدور را پیگسری کرده است، میگوید: زمانی که نفت وارد خلیج فارس میشود، دیگر در مسیر تحولات جنگ قرار نمیگیرد. این آلودگی به سواحل، آشیانهها، پرهای پرندگان، لاکپشت های تازه به دنیا آمده، محلهای پرورش ماهی و بدن جانورانی راه پیدا میکند که به تمام منطقه تعلق دارند.”
تا چه زمانی این فاجعهها، تباهیها و نابودیها ادامه مییابد؟
تا این شب خونین سحر کند
چه خنجرها باید از دلها گذر کند؟
الهام گرفته از شعر هوشنگ ابتهاج:
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
————-
* دکتر علی کیافر استاد دانشگاه در کالیفرنیا، پژوهشگر شهری و کنشگر حفاظت زیست محیط است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
آتلانتیک (The Atlantic)
در دوران صلح، جمهوری اسلامی ایران نمونهای عظیم از شکست است؛ حکومتی دینی و ورشکسته که مهمترین کالای صادراتیاش بهترین مغزهای کشور هستند. اما در زمان جنگ و بیثباتی، این نظام از یک مزیت ساختاری برخوردار میشود: آستانه تحملی فوقالعاده بالا در برابر رنج مردم خود؛ آستانهای که هیچ دولت رقیبی بهآسانی قادر به همپایی با آن نیست.
برای جمهوری اسلامی، رنج مایه شرمساری نیست، بلکه منشأ افتخار است. همسایگان عرب ایران در خلیج فارس، مدل حکمرانی خود را بر قمار معکوسی بنا کردهاند: اینکه رفاه، نه رنج، معیار ارزش یک ملت است. اقتصادهای تریلیوندلاری که آنان طی دههها ساختهاند، تهران میتواند با پهپادهایی ۲۰ هزار دلاری تهدید به نابودی کند. این همان «مزیت لاشخور» است.
وقتی دونالد ترامپ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ حمله خود به ایران را آغاز کرد، بر این باور بود که این جنگ برنامههای هستهای و موشکی تهران، نیروهای نیابتی منطقهایاش و شاید حتی خود نظام را نابود خواهد کرد. اکنون، نزدیک به سه ماه بعد، فوریترین پرسش دیگر این نیست که آیا ترامپ میتواند ایران را تغییر دهد یا نه؛ بلکه این است که آیا ایران میتواند خاورمیانه ـــ و همراه با آن اقتصاد جهانی ـــ را تغییر دهد یا خیر.
جهان اکنون دریافته است که تنگه هرمز و جغرافیای پیرامون آن، یکپنجم نفت جهان، یکسوم کود شیمیایی دنیا و حجم عظیمی از آلومینیوم، پتروشیمی و هلیوم را تأمین میکنند؛ موادی که برای تولید نیمههادیها، دستگاههای «ام.آر.آی»(MRI)، خودروها، کابلهای فیبر نوری و محصولات کشاورزی حیاتیاند. قدرت نظامی آمریکا شاید بتواند موقتاً تنگه را بازگشایی کند، اما چیزی که به این آسانی قابل ترمیم نیست، اعتماد منطقهای است که انرژی، سرمایه و شبکههای ارتباطیاش ستون فقرات اقتصاد جهانی را تشکیل میدهند.
خط مقدم این جنگ، امارات عربی متحده است. از ۲۸ فوریه ـــ تاریخی که بسیاری از اماراتیها اکنون آن را با یازدهم سپتامبر آمریکا و هفتم اکتبر اسرائیل مقایسه میکنند ـــ تهران نزدیک به سه هزار موشک و پهپاد به سوی همسایه جنوبی خود شلیک کرده است. کمتر از ۱۰ درصد این حملات، حضور نظامی آمریکا در امارات را هدف قرار دادهاند. بیش از ۹۰ درصد، زیرساختهایی را نشانه رفتهاند که امارات را به قطب جهانی حملونقل، تجارت، مالی و گردشگری تبدیل کردهاند؛ از جمله فرودگاه بینالمللی دبی، مرکز مالی بینالمللی دبی، هتل برجالعرب و بنادر جبلعلی. هدف تهران، آنگونه که در نخستین روزهای جنگ آشکارا از تلویزیون دولتی ایران اعلام شد، «کشتن ایدهٔ دبی» بود.
در ظاهر، این هدف عجیب و حتی وارونه به نظر میرسید: امارات تلاش کرده بود ترامپ را از حمله به ایران منصرف کند؛ استفاده آمریکا از حریم هوایی خود را ممنوع کرده بود؛ و میزبان یکی از بزرگترین جوامع ایرانیان مهاجر در جهان است، با جمعیتی که شمار آنان شاید به نیم میلیون نفر برسد. افزون بر این، با توجه به انزوای اقتصادی ایران، امارات مهمترین شریک وارداتی تهران و گذرگاه حیاتی آن به اقتصاد جهانی به شمار میرود. مقامهای اماراتی نیز سالها چشم خود را بر انتقال میلیاردها دلار دارایی از سوی مقامهای سیاسی و نظامی ایران به این کشور بسته بودند.
مقامهای اماراتی باور داشتند این سیاست مدارا آنان را از حملات ایران مصون خواهد کرد، اما در عمل، امارات هدف حملاتی قرار گرفت که از مجموع حملات به تقریباً همه کشورهای دیگر بیشتر بود. جنگ، به تهران بهانهای داد تا خشم خود را علیه چیزی تخلیه کند که همواره نسبت به آن حسادت و کینه داشته است: همسایهای کوچکتر، تحت رهبری قبایل عرب بادیهنشینِ متحد آمریکا و اسرائیل، که موفقیت مدرنش نوعی سرزنش عملی برای حکومت سنتی و دینی ایران محسوب میشود.
هر سال میلیونها شهروند ایرانی به امارات سفر میکنند و با حسرتِ آنچه کشورشان میتوانست باشد، به ایران بازمیگردند. دهها هزار نفر نیز هرگز بازنگشتهاند.
بابک نمازی، ایرانی-آمریکاییای که از سال ۲۰۱۰ در امارات زندگی میکند، به من گفت این کشور «همیشه برای خانوادهاش پناهگاهی امن از ثبات، کرامت و شادی بوده است.» او افزود: «فرزندان ما اینجا بزرگ شدهاند و ما زندگیمان را بر پایه ارزشهای گشودگی و حس اجتماعیای بنا کردهایم که این کشور نمایندگی میکند. ما برای ماندن طولانیمدت اینجا هستیم.»
نمازی جایگزین این زندگی را بهخوبی میشناسد: پدر و برادرش نیز از ساکنان امارات بودند که برای خدمت به میهن خود به ایران بازگشتند، اما در نهایت، در مجموع بیش از ده سال را بهعنوان گروگان در زندان تهران گذراندند.
مسیرهای متفاوت این دو کشور، روایتی از رهبری سیاسی را بازگو میکند. پنج دهه پیش، شیخ زاید بن سلطان آل نهیان، بنیانگذار امارات متحده عربی، و آیتالله روحالله خمینی، رهبر انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ ایران، همزمان وارد آسانسور تاریخ شدند.
زاید بهتازگی قبایل پراکنده و درگیر امارات را متحد کرده بود. او به سرزمین بیابانی و ثروتمند از منابع طبیعی خود نگاه کرد و یک پرسش مطرح ساخت: «اماراتیها چه چیزی میتوانند بسازند؟»
خمینی، در مقابل، روحانی شیعه مخالف حکومت بود که دههها را در تبعید و در پرورش یک ایدئولوژی انقلابی گذرانده بود. ذهن او درگیر پرسشی دیگر بود: «چه کسی باید نابود شود؟»
نیروی محرکه زاید، اشتیاق به پیشرفت بود؛ و انگیزه خمینی، عطش انتقام. یکی دکمه آسانسور رو به بالا را فشرد؛ دیگری دکمه رو به پایین را.
شاهین، نماد ملی امارات عربی متحده است؛ نمادی که شیخ زاید بن سلطان آل نهیان به دلیل تحسیناش از قدرت دید، سرعت و دقت این پرنده برگزید. امارات طی پنج دهه کوشیده است همچون شاهین حکمرانی کند؛ با ساخت شرکتهای عظیم، آسمانخراشها و شهرهایی که با شتابی خیرهکننده سر برآوردهاند.
فرهنگ کهن ایران نیز با پرندگان اسطورهای همچون سیمرغ و هما پیوند خورده است؛ نمادهایی از خرد و بخت نیک. اما تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، تهران بیشتر همچون لاشخور رفتار کرده است؛ نظامی که فرصت را نه در موفقیت، بلکه در بحران و بر پیکر دولتهای شکستخورده جستوجو میکند.
تفاوت اصلی، در «چشمانداز» است. امارات برنامه ملی خود را «ما، امارات ۲۰۳۱» نامیده است. ایران همچنان به اصول انقلاب ۱۹۷۹ پایبند مانده است. چشمانداز ۲۰۳۱ آرزوها را ارتقا میدهد؛ چشمانداز ۱۹۷۹ بر نارضایتیها و کینهها میافزاید. چشمانداز ۲۰۳۱ بر شراکت با آمریکا و اسرائیل بنا شده؛ چشمانداز ۱۹۷۹ بر دشمنی با هر دو. چشمانداز ۲۰۳۱ در پی گشایش اجتماعی بوده؛ چشمانداز ۱۹۷۹ بر سرکوب اجتماعی استوار است.
نتایج این دو مسیر متفاوت، آشکار و انکارناپذیرند. در سال ۱۹۷۵، اقتصاد امارات تقریباً یکچهارم اقتصاد ایران بود. امروز، اقتصاد امارات از ایران بزرگتر است؛ آن هم در حالی که ایران نزدیک به ۲۰ برابر مساحت، هشت برابر جمعیت و منابع طبیعی بسیار گستردهتری دارد.
گذرنامه امارات اکنون رتبه نخست جهان را دارد، حتی بالاتر از سنگاپور. گذرنامه ایران در رتبه ۸۴ قرار گرفته؛ تنها دو پله بالاتر از کره شمالی. سال گذشته، گزارش جهانی شادی سازمان ملل ـــ که میزان رفاه و رضایت ملتها را میسنجد ـــ امارات را در رتبه ۲۱ جهان قرار داد؛ بالاتر از آمریکا، بریتانیا و کانادا، و در جایگاه نخست جهان عرب. ایران، کشوری که بالاترین نرخ اعدام سرانه جهان را دارد و در ماه ژانویه هزاران تن از شهروندان معترض خود را قتلعام کرد، در رتبه ۹۹ ایستاد.
جمهوری اسلامی هر سال حدود ۱۵۰ هزار شهروند تحصیلکرده را در موج فرار مغزها از دست میدهد؛ پدیدهای که سالانه حدود ۱۵۰ میلیارد دلار به کشور زیان وارد میکند. در مقابل، امارات تنها در سال ۲۰۲۴ موفق شد ۱۷۳ هزار نیروی کار بسیار ماهر جذب کند و به چهارمین مقصد محبوب جهان برای استعدادهای تخصصی تبدیل شود.
در دوران صلح، شاهین پیروز است. اما در زمان جنگ، لاشخور از یک مزیت ذاتی برخوردار میشود: نابود کردن یک فرودگاه آسانتر از ساختن آن است؛ ترساندن سرمایهگذاران آسانتر از جذب آنان؛ و بستن یک تنگه دریایی بسیار سادهتر از ساختن یک شهر جهانی.
سرزمینهایی که ایران پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ بر آنها نفوذ و سلطه داشت ـــ سوریه، لبنان، عراق، یمن و نوار غزه ـــ همگی دولتهایی شکستخورده بودند. افتخارآمیزترین ساختههای جمهوری اسلامی در دهههای اخیر، شبهنظامیان منطقهای و کارخانههای زیرزمینی موشکی بودهاند؛ سازههایی که برای ویرانی بنا شدهاند. شعارهای اصلی حکومت ـــ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» ـــ نیز بهروشنی ماهیتی سلبی و ویرانگر دارند.
سه ماه گذشته، عصارهای فشرده از پنج دهه گذشته بوده است: امارات میسازد؛ جمهوری اسلامی نابود میکند. ساختن، دههها زمان میبرد؛ ویران کردن، چند روز. ثبات به صدها میلیارد دلار هزینه برای دفاع، اطلاعات و امنیت سایبری نیاز دارد. اما بیثباتی تقریباً هیچ هزینهای ندارد، وقتی پهپادهای ۲۰ هزار دلاری میتوانند اصلیترین گذرگاه انرژی جهان و پرترددترین فرودگاه بینالمللی دنیا را متوقف کنند.
اهداف ایران تصادفی نبودند. موشکهایش مرکز دادههای اوراکل (Oracle) در دبی را هدف قرار دادند تا سرمایهگذاریهای آینده در حوزه فناوری را بازدارند؛ فرودگاه بینالمللی دبی را زدند تا شلوغترین قطب بینالمللی جهان را مختل کنند؛ و مرکز مالی بینالمللی دبی را هدف گرفتند تا سرمایه جهانی را بترسانند.
وبسایت تندرو «رجانیوز» که به حلقه رهبری ایران نزدیک است، اعلام کرد امارات «بیش از تلآویو سزاوار موشکهای ایران است.» یکی از مشاوران حکومتی نیز در تلویزیون دولتی گفت تهران میتواند «اماراتیها را به دوران شترسواری بازگرداند ـــ و اگر لازم باشد، ابوظبی را اشغال خواهیم کرد.»
همانگونه که کویت ـــ که زمانی ثروتمندترین کشور خلیج فارس بود ـــ هرگز بهطور کامل از پیامدهای جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ بازیابی نشد، آرزوی تهران نیز نه الگوبرداری از امارات، بلکه تخریب و ناکامگذاشتن آن است.
روشنترین معیار برای سنجش تفاوت میان تهران و ابوظبی، مواضع آنان در قبال سرزمینهای فلسطینی است. امارات بیش از ۲.۵ میلیارد دلار کمک انساندوستانه به غزه ارسال کرده است؛ رقمی که بیش از ۴۰ درصد کل کمکهای بینالمللی را تشکیل میدهد. در مقابل، ایران اصلیترین حامی نظامی حماس بوده و سالانه بین ۱۰۰ تا ۳۵۰ میلیون دلار به شاخه نظامی این گروه کمک کرده است.
یکی عمدتاً هزینه بیمارستانها را تأمین میکند؛ دیگری عمدتاً هزینه موشکها را.
موسی ابو مرزوق، از مقامهای ارشد حماس، در گفتوگویی در سال ۲۰۲۱ گفته بود: «ایران یکی از کشورهایی است که بیشترین کمک را به حماس میکند. تنها کشوری که محدودیتهای تحمیلشده بر حماس را نادیده میگیرد، ایران است. این کشور در زمینه آموزش نظامی، تسلیحات و تخصص به ما کمک میکند.»
رهبر جدید جمهوری اسلامی ایران، مجتبی خامنهای، که از زمان جانشینی پدرش در دو ماه پیش تاکنون نه دیده شده و نه سخنرانی علنی داشته، بیش از پیش بر «چشمانداز ۱۹۷۹» تأکید کرده است. نخستین سخنرانی او مملو از واژههایی چون «شهادت»، «انتقام» و «مقاومت» بود؛ در حالی که واژههایی مانند «تجدد» و «رفاه» کاملاً غایب بودند.
در سوی دیگر خلیج فارس، همتای او تمام عمر خود را صرف تحقق دقیقاً همان مفاهیم غایب کرده است. محمد بن زاید آل نهیان، که بیشتر با نام «امبیزد» شناخته میشود، هرگز فراموش نکرده که ثبات در خاورمیانه پدیدهای گذراست و بیثباتی ماندگار.
دههها پیش از آنکه دبی به قطب مالی و جهانی خاورمیانه تبدیل شود، این بیروت بود که چنین جایگاهی داشت؛ شهری که هنوز هم زخمهای جنگ داخلی ویرانگری را بر تن دارد که بیش از ۳۵ سال پیش پایان یافت. مشاوران خود امبیزد نیز هشدار داده بودند که «یک موشک ایرانی کافی است تا خارجیهای مقیم را وادار به فرار کند.» با وجود هزاران موشک ایرانی، اما تا این لحظه امارات شاهد فرار گسترده سرمایه یا نیروی انسانی نبوده است.
بر اساس گزارشهای اخیر، امارات متحده عربی در داخل خاک ایران دست به حملات متقابل زده و همزمان همکاریهای امنیتی خود با آمریکا و اسرائیل را دوچندان کرده است. تهران احتمالاً امیدوار بود حمله به کشورهای خلیج فارس شکافی میان ابوظبی و واشنگتن ایجاد کند. اما به گفته یکی از مقامهای ارشد امارات، این راهبرد «نتیجهای کاملاً معکوس» داشته است.
دو دهه پیش، جان استوارت، کمدین آمریکایی، ترکیب عجیب محافظهکاری و لذتگرایی در دبی را چنین توصیف کرده بود: «انگار لاسوگاس و عربستان سعودی بچهدار شدهاند.»
امارات از آن زمان تاکنون بهمراتب پختهتر شده و به پناهگاهی برای خانوادهها و گردشگران بینالمللی بدل گشته است. هرچند همچنان کاستیهای جدیای وجود دارد ـــ از جمله محدودیتهای آزادی بیان و بهرهکشی از کارگران مهاجر ـــ اما اینها انتقاداتی هستند که به کشوری وارد میشوند که میخواهد بر اساس معیارهای بینالمللی سنجیده شود؛ نه کشوری که شهروندان خود را بهدلیل اعتراضات بهصورت گسترده قتلعام میکند.
در سالهای اخیر، انتقادهای بینالمللی از امارات بیشتر متوجه رفتار خارجی آن بوده تا سیاست داخلیاش؛ بهویژه حمایت این کشور از نیروهای نیابتی در خارج از مرزهایش: از جمله «نیروهای پشتیبانی سریع» در سودان ـــ شبهنظامیانی که به نسلکشی متهم شدهاند ـــ و گروههای جداییطلب در یمن.
جنگ نیابتی، ویژگی تعریفکننده جمهوری اسلامی بوده است؛ و همین رویکرد، به اعتبار امارات نیز آسیب زده است.
دو کشور با تحقیر و بیاعتمادی متقابل به یکدیگر مینگرند. یکی از مقامهای ارشد ابوظبی که نخواست نامش فاش شود، به من گفت: «پیش از این جنگ، اگر فقط یک توافق هستهای حاصل میشد، راضی بودیم. اما حالا توافقی میخواهیم که برنامه موشکهای بالستیک و پهپادهای ایران را هم در بر بگیرد. اینها برای ایرانیها سلاح دفاعی نیستند؛ سلاح تهاجمیاند.»
مقامهای اماراتی معتقدند جمهوری اسلامی شکنندهتر از آن چیزی است که به نظر میرسد. این مقام افزود: «ما تصور نمیکنیم این رژیم بتواند ادامه دهد. ویرانی نظامی و اقتصادی بسیار گسترده بوده است.»
تهران، در مقابل، امارات را ماهوارهای مصنوعی وابسته به آمریکا و اسرائیل میبیند که با روندهای منطقهای در تضاد است. یک منبع نظامی ایرانی به رسانهای وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گفته است: «امارات میداند که در خانهای شیشهای، شکننده و ضعیف نشسته است و نبود امنیت، تهدیدی مرگبار برای آن محسوب میشود.»
اما این لحن پیروزمندانه تهران شاید پس از پایان درگیریها دوام نیاورد؛ زمانی که جمهوری اسلامی ناچار خواهد شد با تورم ۷۰ درصدی، پول ملیِ بیارزش و رو به سقوط، و جامعهای روبهرو شود که خود آن را قتلعام کرده است.
در نهایت، میراث این جنگ در خاورمیانه نه با آنچه ایران امضا میکند تعیین خواهد شد و نه با آنچه دونالد ترامپ اعلام میکند. معیار قضاوت نهایی این خواهد بود که کدام چشمانداز پیروز میشود: الگویی آیندهنگر مبتنی بر پویایی اقتصادی، یا وسواسی واپسگرا بر محور کینههای ایدئولوژیک.
ایران کشوری بهاندازه کافی بزرگ هست که بتواند انزوای خودساختهاش را تاب بیاورد. اما امارات و همسایگانش به ثباتی وابستهاند که تنها قدرت آمریکا قادر به تضمین آن است. جنگی که ترامپ آغاز کرد، تاکنون همان بیثباتیای را تولید کرده که جمهوری اسلامی از آن تغذیه میکند، و در عین حال ثباتی را به خطر انداخته که امارات به آن وابسته است.
وینستون چرچیل زمانی گفته بود ساختن، «کار کند و طاقتفرسای سالها»ست، در حالی که «ویران کردن میتواند اقدام بیفکرانه یک روز باشد.»
ترامپ جنگی منطقهای را آغاز کرد که امارات نمیتواند در آن بر ایران پیروز شود. اکنون او باید اطمینان حاصل کند که این جنگ با صلحی منطقهای پایان مییابد که به جمهوری اسلامی اجازه ندهد در برابر امارات پیروز شود.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
از حق جدایی تا حق زندگی بهتر؛ آیا وقت بازبینی سیاست قومیمان نیست؟
مصاحبه اخیر آقای عبدالله مهتدی، رهبر کومله، با صدای آمریکا بار دیگر یکی از قدیمیترین و پیچیدهترین بحثهای سیاست ایران را به مرکز توجه آورد: نسبت میان هویت قومی، هویت ملی و آیندهای که همه ایرانیان بتوانند در آن آزادانه کنار هم زندگی کنند.
آقای مهتدی در آن گفتوگو تأکید کرد که کردها خود را یک ملت میدانند و اگر به این نتیجه برسند که زندگی مشترک در چارچوب ایران ناممکن است، حق دارند درباره ادامه این همزیستی تجدیدنظر کنند.
فارغ از اینکه با این نگاه موافق باشیم یا مخالف، قابل تصور است که چنین مواضعی عمدتا ریشه در تجربههای واقعی تاریخی دارند؛ تجربه تبعیض، بیاعتمادی، توسعه نامتوازن و نگرانی درباره هویت و آینده. اما در عین حال، این بحث یک پرسش مهم را هم پیش روی افکار عمومی میگذارد: آیا الگوهای کلاسیک و سنتی سیاست قومی و اصرار بر «حق تعیین سرنوشت» در معنای سرزمینی آن، هنوز با واقعیتهای جهان امروز و حتی با منافع جمعی هموطنان کرد ما همخوانی دارد؟
شاید زمان آن رسیده باشد که هم برخی نیروهای ملی و هم احزاب قومی، پاره ای پیشفرضهای تاریخی خود را دوباره بررسی کنند.
نخست باید میان دو موضوع تفاوت قائل شد.
یکی حقوق طبیعی و انکارناپذیر اقوام است؛ اینکه هر شهروند ایرانی، فارغ از قومیت، زبان، مذهب یا محل زندگی، باید از حقوق برابر شهروندی، مشارکت سیاسی، آزادی فرهنگی و کرامت انسانی برخوردار باشد. هیچ جامعه مدرن و پایداری بر پایه تبعیض قومی یا مذهبی ساخته نمیشود و هیچ نیروی ملی نیز مدافع چنین تبعیض و نابرابری نیست.
اما موضوع دوم، پروژه سیاسی مبتنی بر «حق تعیین سرنوشت» به معنای امکان جدایی سیاسی و تشکیل مرزهای قومی ست (که میتواند لزوما در راستای رعایت کرامت انسانی آنها نیز نباشد و به تبعیضهای درون قومی هم دامن بزند).
از این رو پرسش این است که آیا چنین الگویی در جهان امروز همچنان عملی، پایدار ، مسؤلانه و آیندهنگرانه است؟
جهان امروز با جهان قرن بیستم تفاوت زیادی دارد. در عصر هوش مصنوعی، اقتصاد شبکهای و ارتباطات دیجیتال، قدرت دیگر فقط از جغرافیا، جمعیت یا توان نظامی ناشی نمیشود؛ بلکه بیش از هر چیز به فناوری، سرمایه انسانی، ثبات سیاسی و اتصال به شبکههای بزرگ اقتصادی وابسته است. در چنین شرایطی، کشورهایی موفقترند که بتوانند بازارهای بزرگتر، زیرساختهای قویتر و فضای باثباتتری برای رشد ایجاد کنند.
از سوی دیگر، فناوری دیجیتال بسیاری از نگرانیهای تاریخی درباره حفظ هویت را نیز تغییر داده است. امروز یک قوم میتواند زبان، رسانه، آموزش و فرهنگ خود را در مقیاسی گسترده حفظ و بازتولید کند، بیآنکه الزاماً به مرز سیاسی مستقل نیاز داشته باشد. برای نخستین بار در تاریخ معاصر، حفظ هویت فرهنگی الزاماً وابسته به تشکیل دولت مستقل نیست.
واقعیت اجتماعی ایران نیز با بسیاری از الگوهای کلاسیک قومگرایی تفاوت پیدا کرده است. ایران امروز مجموعهای از جزایر قومی جدا از هم نیست. مهاجرت، شهرنشینی، دانشگاهها، اقتصاد و ارتباطات گسترده، مرزهای قومی را کمرنگ و جامعه ایران را عمیقاً درهمتنیده کردهاند. میلیونها کرد خارج از مناطق کردنشین زندگی میکنند، خانوادههای مختلط قومی افزایش یافته و نسل جدید در فضایی بسیار فراتر از مرزهای سنتی هویتی رشد میکند. امروز یک فرد میتواند همزمان کرد باشد، ایرانی باشد و عضوی از جهان دیجیتال هم محسوب شود.
در کنار این تحولات، جغرافیا و ژئوپلیتیک منطقه نیز واقعیتی نیست که بتوان نادیده گرفت. کردها میان چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه پراکندهاند و همین مسئله، موضوع کردها را به یکی از پیچیدهترین مسائل خاورمیانه تبدیل کرده است. هیچیک از این دولتها نسبت به پروژههای استقلالطلبانه کردی، که میتواند چرخهٔ بی پایانی از تشتت و ناآرامی و درگیری به همراه داشته باشد، بیتفاوت نیستند. ضمن اینکه تجربه دهههای اخیر نیز نشان داده که حمایت قدرتهای خارجی از جنبشهای قومی نیز معمولاً موقت، ابزاری و وابسته به ملاحظات ژئوپلیتیکی بوده است.
علاوه بر این، مناطق کردنشین ایران محصور در خشکیاند و برای تجارت، انرژی، ترانزیت و توسعه اقتصادی ناچار به تعامل با همان همسایگانی خواهند بود که اساساً نسبت به پروژهٔ استقلال کردی حساسیت دارند و آنرا برنمیتابند. این فقط یک بحث سیاسی یا احساسی نیست؛ مستقیماً به مسئله ثبات، توسعه و کیفیت زندگی مربوط میشود. پرسش مهم این است که آیا ورود به چرخهای دائمی از تنش ژئوپلیتیکی و نااطمینانی، واقعاً آیندهای بهتر برای مردم این مناطق میسازد؟ در حالیکه نسل جدید بیش از هر چیز دغدغه اش آزادی، رفاه، امنیت، اینترنت آزاد، شغل و آیندهای است که برایش دردسترس و قابل پیشبینی باشد. برای بخش بزرگی از این نسل، مسئله اصلی دیگر این نیست که مرزها کجا قرار بگیرند؛ بلکه این است که چگونه میتوان در کشوری آزاد، توسعهیافته و باثبات زندگی کرد.
لازم است تاکید کنم که این بحث به معنای انکار اشتباهات تاریخی نیست. تبعیض، تمرکزگرایی و توسعه نامتوازن در ایران واقعی بودهاند و بخشی از بیاعتمادی موجود نیز از همین تجربهها ناشی میشود. اما پاسخ این مشکلات الزاماً در ترسیم مرزهای جدید خلاصه نمیشود.
نیروهای ملی که خواهان حفظ انسجام ایراناند، به لزوم برابری واقعی شهروندی، تمرکززدایی، توسعه متوازن و احترام عملی به حقوق فرهنگی اقوام اذعان دارند. در مقابل، احزاب قومی نیز لازم است از خود بپرسند که با اینهمه آیا، اصرار بر «حق تعیین سرنوشت» در معنای سرزمینی آن، همچنان بهترین راه دفاع از منافع مردم مناطق قومی است؟
این پرسش امروز فقط یک بحث نظری نیست؛ به آینده ایران و امکان عبور کمهزینه از وضعیت موجود نیز مربوط میشود. بسیاری معتقدند بدون حداقلی از همکاری میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، رسیدن به گذار باثبات و کمهزینه دشوارتر خواهد بود. در چنین شرایطی، طبیعی است که بخشی از افکار عمومی بپرسد اگر پذیرش اصل تمامیت ارضی ایران بتواند زمینه همکاری گستردهتر نیروهای سیاسی را فراهم کند، پرهیز از آن و اصرار بر حفظ ابهام درباره «حق تعیین سرنوشت» چه دستاورد عملی و آیندهنگرانهای خواهد داشت؟
شاید زمان بازنگری واقعاً رسیده باشد؛ بازنگری نه برای انکار هویت قومی، بلکه برای سازگار شدن با واقعیتهای جهان امروز و نیازهای نسل جدید.
ایران آینده احتمالاً نه با حذف هویتهای گوناگون ساخته میشود و نه با بازتولید مرزهای تازه، بلکه با ایجاد کشوری که در آن همه شهروندان ــ با هر زبان، فرهنگ و مذهبی ــ بتوانند بدون احساس تبعیض، خود را در سرنوشت مشترک این سرزمین سهیم بدانند.
کلام پایانی؛
شاید هیچ جامعهای بدون گفتوگو، مدارا و بازنگری در پیشفرضهای قدیمی به تفاهم نرسیده باشد. اگر این را بپذیریم، پرسش آخر ساده است:
چه چیزی هنوز مانع شفافیت و حرکت به سوی این گفتوگوی مشترک است؟
■ با درود به هم میهنان و نویسنده محترم که این مقاله مهم را منتشر کردند. آقای مهتدی، که هم سابقه مماشات و معامله با جمهوری اسلامی و هم سابقه درگیری و تفرقهافکنی با سایر اقوام کرد و هم خواستههای تجزیهطلبی با ایران را در کارنامه خود دارد، متأسفانه بسیار غیر مسئولانه، زمینه یک جنگ خونین خطرناک داخلی بسیار طولانی و ناموفق را، چه در این دوران انقلاب برای براندازی ج.ا.، چه در دوره گذار، و چه بعداز آن فراهم میکند.
بدلایل زیر، برداشت آقای مهتدی در مورد حق و حقوق شهروندان یک کشور و مردم و اقوام با زبان ها و فرهنگهای متفاوت آن سخت نادرست، غیرمدرن و در اشتباه کامل است:
۱. جنبش مهسا وقتی فراگیر در کل ایران شد که خانوادهاش اورا دختر ایران، نه دختر کرد، نامیدند. یعنی اول ایران.
۲. اکثریت کرد و کرد زبان، بخصوص جوانان کرد، مخالف تجزیه کردستان ایرانند. آقای مهتدی هم بهمین دلیل الان این خواسته شخصی خود را گفتهاند، چون میدانند بعد از سقوط رژیم خواسته ایشان طرفداری اکثریت کردستان را ندارد.
۳. خواسته شخصی ایشان در زمان خفقان و دیکتاتوری و بدون دسترسی به آمار درست مطرح میشود که هیچ ارزش سیاسی ندارد ولی در عوض جار و جنجال راه میاندازد و در کل بنفع رژیم ج.ا. و صد در صد به ضرر جنبش و انقلاب ملی ماست. آیا الان وقت اینکار است؟
۴. یک کردستان جدا شده بسیار شکنندهتر و آسیبپذیرتر از یک کردستان چسبیده و درون کشور است. یک کشور کوچک همواره تحت تسلط و تعرض و طعمه بالقوهای برای کشورهای بزرگتر اطراف خود میباشد. آیا تجربه تسلط و تعرض روسیه در تاریخ دو قرن اخیر ایران و تجربه تسلط و تعرض غیر قانونی ج.ا. بر کشورهای کوچک و ثروتمند خلیج، مانند امارات و قطر، در همین جنگ فعلی ایران شواهد محکم و عبرت انگیزی را بدست ما نمیدهند؟
۵. تنوع مناسبات، معاملات، سیاست، ارتباطات، فرهنگ، رشد و تعلیم و تربیت، راه، سد، آب، غذا و خوراک رفت و آمد و بسیاری موارد دیگر برای کردهای درون یک کردستان جدا شده، بسیار سخت تر و بدتر و محدودتر از همه این موارد در یک کردستان چسبیده خواهد بود.
۶. نه تنها قوانین ایران دموکراسی و قوانین مدرن بین الملل، بلکه مردم ایران، و خود کردستان، بهیچوجه تن به این چنین ماجراجوییهای خطرناک نمیدهند.
با تقدیم احترام، آرمان امیدوار
■ درود به آقای دها عزیز و سپاس برای نوشتار روشنگر و نگاه نسبتا موشکافانه به لایه های «یکی از قدیمیترین و پیچیدهترین بحثهای سیاست ایران»، مسئله هویت قومی و هویت ملی، به مناسبت مصاحبه آقای مهتدی با صدای آمریکا.
به نکات اساسی و قابل تامل انگشت گذاشتهاید، به ویژه با یادآوری این واقعیت بسیار مهم که « نسل جدید بیش از هر چیز دغدغه اش آزادی، رفاه، امنیت، اینترنت آزاد، شغل و آیندهای است که برایش دردسترس و قابل پیشبینی باشد. برای بخش بزرگی از این نسل، مسئله اصلی دیگر این نیست که مرزها کجا قرار بگیرند؛ بلکه این است که چگونه میتوان در کشوری آزاد، توسعهیافته و باثبات زندگی کرد.»
بنابراین در ادامه صرفا به کامنت نامنصفانه و هتاکانه آقای امیدوار میپردازم، با این یادآوری که من کرد نیستم، اما احترام عمیق دارم به ملت کرد، و احساس مسئولیت ایشان در فرازونشیب گذشتهای دیرپا به آبوخاک مشترکمان ایران از یک سو و حساسیت وسواسگونه دارم به کرامت انسانها و به شرافت و صداقت در قضاوت از دیگر سو. آقای امیدوار مینویسد: « آقای مهتدی، که هم سابقه مماشات و معامله با ج. ا. و هم سابقه درگیری و تفرقهافکنی با سایر اقوام کرد و هم خواستههای تجزیهطلبی با ایران را در کارنامه خود دارد، متأسفانه بسیار غیر مسئولانه، زمینه یک جنگ خونین خطرناک داخلی بسیار طولانی و ناموفق را، چه در این دوران انقلاب برای براندازی ج.ا. چه در دوره گذار، و چه بعداز آن فراهم میکند.»
نویسنده به هیچ یک از اتهامات خود تاریخ یا سند مشخص و قانع کنندهای ارائه نمی دهد. برای نمونه، نمی نویسد که آقای مهتدی کی و چگونه با ج. ا. مماشات یا معامله کرد، یا چگونه «سابقه درگیری و تفرقهافکنی با سایر اقوام کرد و هم خواستههای تجزیهطلبی با ایران را در کارنامه خود دارد.»
آقای امیدوار این واقعیت را نادیده میگیرد که کردها که همواره به قول نویسنده مقاله قربانی «تبعیض، تمرکزگرایی و توسعه نامتوازن در ایران واقعی بودهاند» اما حتا در روزهای پرتنش انقلاب ۵۷ هم نه با تهدید به جدایی طلبی یا جنگ مسلحانه، بلکه با شعار «دموکراسی برای ایران، خودمختاری برای کردستان» خواهان کسب حق و حقوقی بودند که قرنها از ایشان دریغ شده است.
هم اکنون خانم ناهید بهمنی، همسر آقای مهتدی به عنوان نماینده حزب کومله کردستان و آقای ریوار آبدانان، عضو شورای رهبری و سخنگوی پژاک، خانم فریبا برهانزهی، نماینده حزب مردم بلوچستان در نخستین شورای مرکزی «کنگره آزادی ایران» (نه آزادی کردستان یا بلوچستان) حضور دارند.
بر زخم کهنه ملتی چنین قابل احترام اما به حاشیه رانده شده نیشتر نزنیم و آب به اسیاب قداره بندان مسلح سپاه در این بزنگاه تاریخ میهنمان نریزیم.
سعید سلامی
■ با کمال احترام، نویسنده مقاله با به افراط بردن گفته آقای مهتدی نوشته خود را براین پایه استوار ساختهاند که این سیاستمدار کهنهکار خواستار جدایی از ایران است! چرا که آقای مهتدی گفته است “کردها خود را یک ملت میدانند و اگر به این نتیجه برسند که زندگی مشترک در چارچوب ایران ناممکن است، حق دارند درباره ادامه این همزیستی تجدیدنظر کنند.”
نویسنده پس از پذیرش اینکه تبعیض علیه اقوام در زمینههای مختلف وجود دارد، به “حق تعیین سرنوشت” و سرانجام به زیانهای جدایی و تجزیه طلبی میپردازد. در واقع وی با متهم کردن کردها و آقای مهتدی همراه نیروی تمامیت خواه اپوزیسیون آب به آسیاب نیروهای امنیتی میریزد.
چرا نویسنده و آقای “امیدوار” متهم کننده آقای مهتدی به مماشات با جمهوری اسلامی، در باره حملات هر روزه سپاه به پایگاههای کردها در عراق اشارهای نمیکنند که تاکنون سبب کشته شدن دهها زن و کودک کرد شده است؟ سکوت و بیاعتنایی این آقایان به چه معنی است؟
آیا این فقط یک تبعض است و یا پروژهای برای سرکوب همهجانبه کردها در کنار بیاعتنایی جامعه جهانی و حتی بسیاری از کنشگران و بخشی از اپوزیسیون خارج کشور؟
واقعیتی که این نویسندگان فراموش میکنند این است که امروزه تشکیل یک کشور کرد در شرایط ژئوپلیتیک منطقه ناممکن است و آقای مهتدی هم آن را بهتر از هر کسی بخوبی میداند. شکست تلاش کردها عراقی برای تشکیل یک کشور مستقل شاهد این مدعاست.
نگارنده راه حل را در بهرسمیت شناختن خواستههای اتنیکهای ایرانی از جمله تمرکززدایی حداکثری، حقوق فرهنگی و زبانی و رفع تبعیضهای دینی و منطقهای میداند. نادیده گرفتن این موضوعات با طرح اینکه اتنیکها در کل کشور پراکنده و هویتهای آنان کمرنگ و یا از میان رفته است و یا اینکه در عصر دیجیتال و غیره زندگی میکنیم این مشکل تاریخی ایران را حل نخواهد کرد.
با سپاس شهرام
■ با درود و سپاس به هممیهنان عزیز، سلامی و شهرام و ضمن احترام به تمامی مردم کردستان و قبول کلیه ستمها و رنجها و خونها و کشتهها و تبعیضات تاریخی و مبارزات آنان بویژه در مقطع حکومت فاشیستی مذهبی ج.ا.
۱. لطفا خودتان بی تعصب و منصفانه به تاریخ و کارنامه مدیریت برخی سران فئودال مسلک و متعصب سنتی برخی احزاب مختلف کردستان مراجعه بفرمایید. میتوانید از این لینک شروع کنید: https://www.instagram.com/p/DGPtVTOIIu9/
۲. سپس از خود سوال کنید که آیا این مدیریت ها بنفع ایران، ملت ایران و مردم کرد، چه در ناحیه کردستان و چه مردم کرد پراکنده در کل ایران بوده است یا خیر؟ لطفا دستاوردهای این چنین رهبری ها و مدیریت های ناحیه ای و متعصب و جدا کننده و تفرقه انگیز را تحقیق بفرمایید.
۳. بیشتر از هرکس و هر قوم، سرزمین ایران رنج و بلا دیده. باید بداد ایران رسید. همه احزاب باید در جهت نجات ایران باشند. جغرافیا و نواحی ایران در انحصار هیچیک از مردم ساکن آن نیست. ایران به ایران تعلق دارد و حفظ تمامیت ایران مهمترین مسئله امروز و فردای آنست. همانطور که مردم ساکن فارس و کرمان و خراسان و غیره حق جدایی از ایران را ندارند، مردم ساکن کردستان هم صاحب چنین حقی نیستند. کما اینکه در تمام دنیا، به یک فرزند ناراضی خانواده، ساکن در یک اتاق خانه خانواده خود، چنین حق جدایی طلبانه ای داده نمیشود، و فرزند ناراضی درنهایت مجبور به ترک اتاق خود و نهایتا خانه خانواده خود میشود.
۴. ما چیزی بنام ملت ها نداریم. ما یک ملت داریم و آن ملت ایران است. مردم ناحیه فارس ملت فارس نیست. مردم خراسان و یا آذربایجان و غیره ملت خراسان و یا آذربایجان و غیره نیستند. این تقسیم بندیهای نفاق افکن بسیار خطرناک هستند. اگر ایران الویت اصلی آنها باشد اینطور صحبت نمیکنند.
۵. حق فدرال یعنی چه؟ مگر ایران ابتدا تجزیه بوده که حال نیاز به فدرال شدن و ترکیب و الحاق دارد. برعکس ایران ابتدا ترکیبی از یک کشور بزرگ بوده که در اثر جنگها و نالایقی حاکمان در طول تاریخ گذشته اش بسیاری از سرزمین هایش را از دست داده.
۶. در ایران هیچ قوم و مردمی ایرانی تر از دیگری نیست. کرد، فارس، ترک و بلوچ و غیره همه اول ایرانی اند و بعد کرد زبان، فارس زبان و غیره. ما ژن و نژاد تاریخی و ایرانی خالص تر و برتر از بقیه نداریم. این نوع بحث های تبعیض نژادی هم از نظر علمی غلط و نادرست هستند و هم بسیار نفاق افکنانه و خطرناک.
۷. با آقای مهتدی، اگر اول دوستار و خدمتگذار کل سرزمین ایران و ملت ایران و بعد حامی و نماینده مردم حزبش باشد، هیچ مشکلی ندارم. همه ما باید از تعصبات قوم گرایی گذشته مان عبور کنیم و بسمت یک ملی گرایی و ملت گرایی در خور ایران برزگ برآییم تا بتوانیم دوباره آنرا آزاد و آبادو سربلند ببینیم.
موفق باشید. با احترام آرمان امیدوار
■ آقای امیدووار شوربختانه بهرغم امیدوار بودنتان مرا نا امید کردید! بیش از هر چیز در گفتار شما تناقض مهمی به چشم می خورد. اگر به مردم کردستان احترام میگذارید چگونه است که به رهبران سیاسی آنها دشنام میدهید. این بدان معنی است که آنها را احتمالا فریب خورده و کودن به شمار میآورید. قضاوت در باره رهبران احزاب کرد را به مردم کردستان بسپاریم و کاسه داغتر از آش نباشیم.
دوم لطفا مرا به لینک ایستاگرام مورد علاقهتان مراجعه ندهید. کدام نحله فکری و سیاسی چه در دوران شاهنشاه آریامهر دیکتاتور (البته خود ایشان هم) و چه در دوران جمهوری جهل و جنایت از خطا مبرا بوده است. از چپ افراطی تا راست افراطی در مقاطعی اشتباهات جبران ناپذیری انجام دادهاند که حاصلش شرایط موجود است.
سوم نه من و نه امثال من صلاحیت آنرا نداریم که بدون گفتگو با کسانی که صدایشان شنیده نشده است و همواره با برچسب تجزیه طلبی و جدایی خواهی به حاشیه رانده شدهاند و کار سپاه تروریستی را در سرکوب نظامی آنان راحت تر کرده اند، نسخه به پیچیم.
ایرانی که شما در پی آنید ایران رضا شاهی است. ” یک کشور، یک ملت، یک زبان” جمهوری جهل و جنایت دین را جایگزین ملت کرد و همان دیکتاتوری به شکل دینی اش ادامه یافت. “تمامیت ارضی” که به ویژه اپوزیسیون تمامیتخواه برآن می کوبد غیر دمکراتیک است و اصل را براین گذارده است که اتنیکها جداییطلبند. این اپوزیسیون با این گفتمان اگر پیروز شود، در بر همین پاشنه خواهد چرخید. اگر خواهان ایرانی هستیم که نصف جمعیت کشور هم در آن از زندگی بهتر برخوردار باشند و احساس کنند در وطن خود زندگی می کنند، بدون پیش داوری و شعار دهی و از بالا به دیگران نگاه کردن، باب گفتگو را با آنها باز کنیم و با رویکردی واقعا تکثرگرایانه با آنها روبرو شویم. محکوم کردن جنایات جمهوری، جمهوریت ستیز بدون در نظر گرفتن آنکه گفتمان ما در نهایت تفاوتی با رویکرد رژیم حاکم نداشته و جامعه دمکراتیکی را در آینده نوید نمی دهد.
با احترام شهرام
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
ژرار آرو[۱] سفیر پیشین فرانسه در آمریکا و یکی از برجسته ترین تحلیلگران کنونی در زمینه ژئوپلیتیک در مقالهای در سایت هفته نامه معروف فرانسوی«لو پوئن»[٢] مینویسد: «دونالد ترامپ نه تنها در به زانو درآوردن تهران شکست خورده است، بلکه ممکن است کشورش را نیز به ورطهای خطرناک کشانده باشد.» ژرار آرو که پیش از آمریکا سفیر فرانسه در سازمان ملل متحد و اسرائیل بوده است، روابط بسیاز گسترده ای در آمریکا و اسرائیل و همچنین در سطح جهانی دارد. این روابط گسترده به او بینش فوق العاده میدهد که میتواند وقوع رویدادها را پیش بینی کند. در همین راستا او در فوریه سال ٢٠٢٣ در مقاله ای در« لو پوئن» وقوع حمله گسترده اسراییل به ایران را در مقالهای تحت عنوان: «جنگ دیگری علیه ایران در آستانه وقوع است» پیشبینی کرده بود. او در آن زمان و پس از جنبش فراگیر زن، زندگی، آزادی در ایران نوشت:«خیزش انقلابی در ایران در چند ماهه اخیر، تمایل جمهوری اسلامی برای پیگیری برنامه هستهای خود را کاهش نداده است. در چنین شرایطی و در غیاب هیچ مذاکرهای، خطرِ حملهی نظامی اسرائیل به ایران با تمام پیامدهای فاجعه باری که میتوان برای آن تصور کرد، همچنان در حال افزایش است.»
ژرار آرو در ادامه مقاله روز یکشنبه در باره بن بستی که اکنون آمریکا در آن فرو افتاده، مینویسد: تناقض آشکار در این است که از یک سو، آمریکاییها و اسرائیلیها حریم هوایی ایران را کنترل میکنند و میتوانند هر کجا و هر زمان که بخواهند به دشمن خود حمله کنند، اما از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نه تنها هیچ نشانهای از پذیرش شکست از خود نشان نمیدهد، بلکه اقتصاد جهانی را از طریق کنترلِ تنگه هرمز به گروگان گرفته است. در واشنگتن، به غیر ازخودِ دونالد ترامپ که ادعای پیروزی میکند، همه از بنبستی آگاه شده اند که به سختی میتوان تصور کرد چگونه میتوان با سربلندی از آن بیرون آمد. انتخاب بین دو گزینهاست: جنگ یا مذاکره.
از سرگیری حملات گسترده برای نابودی زیرساختهای ایران قطعاً امکانپذیر خواهد بود، اما چه دلیلی وجود دارد که آنها بتوانند در دستیابی به چیزی که در ۳۷ روز بمباران نتوانستند به آن دست یابد، این بار موفق شوند؟ افزون بر این، ایران هنوز از تواناییهای نظامی لازم برای وارد کردن خسارات قابل توجه به تأسیسات نفت و گاز منطقه برخوردار است.
در این راستا، ژرار آرو به حمله اسرائیل در ۱۸ مارس گذشته به پایانهای در میدان گازی پارس جنوبی در ایران اشاره میکند و مینویسد که این اقدامِ اسرائیل نقطه عطفی بود که ایران هم برای مقابله به مثل، تأسیسات همین میدان بزرگ گازی در قطر را مورد هدف قرار دهد. حمله ایران به تأسیسات گازی قطر خساراتی چند میلیارد دلاری وارد کرد و تعمیر این تأسیسات سالها طول خواهد کشید. پس از این حملات بود که دونالد ترامپ بلافاصله تمام حملات اسرائیل به زیرساختهای انرژی در ایران را متوقف کرد.
فقدان ضمانتهای مستحکم
درس عبرت بسیار واضح بود. تردیدی نیست که این درس به ویژه در عربستان سعودی کاملا شنیده شد. تهران به این ترتیب به همه اعلام کرد که از سرگیری جنگ، ضربات ویرانگری را به اقتصاد منطقه - و بنابراین به اقتصاد جهان - وارد خواهد کرد. در مورد بازگشایی تنگه هرمز با زور، موفقیت این عملیات نه تنها در میدان نبرد، بلکه به دلیل اکراه احتمالی شرکتهای بزرگ بیمه برای صدور مجوز بازگشایی گذرگاهها، به دلیل ترس از مینها و انتقام احتمالی ایران، نامشخص خواهد بود.
مذاکره، همچنان تنها گزینه است. اما این گزینه با باور ایرانیان مواجه شده و محدودیت های خود را دارد. ایرانیان بر این باورند که در جنگ پیروز شدهاند و تمایل دارند از تمام مزایای پیروزی خود بهرهمند شوند. افزون بر این، آنها به دشمنان خود که بارها به قولشان وفا نکرده اند، دیگر اعتمادی ندارند: حملات آمریکا و اسرائیل در حین مذاکرات، ترورهای هدفمند مذاکرهکنندگان ایرانی، نقض آتشبس توسط اسرائیل، محاصرههای آمریکا در تضاد با توافقات و غیره.
در چنین عرصه ای از بی اعتمادی، این برداشت اجتنابناپذیر است که تهران مذاکرات پیشنهادی ترامپ را صرفاً پوششی برای از سرگیری حملات غافلگیرانه ببیند. بنابراین، از نظر آنها، یک تضمین قطعی مبنی بر عدم وقوع چنین اتفاقی، به شکل یک تعهد عمومی دولت آمریکا و بدون هیچ گونه راه گریزی، ضروری است.
تنگه هرمز، چشمگیرترین دستاورد ایران
افزون بر این، بسیار بعید به نظر میرسد که آنها کنترل تنگه هرمز را که به طرز چشمگیری مؤثر بوده و ایران را قادر ساخته است تا اراده خود را بر روند اقتصاد جهانی و هر کشور متخاصم تحمیل کند، رها کنند. میتوان گفت که تهران به این نتیجه رسیده که این تنگه از سلاح هستهای مؤثرتر است.
یک کشور پیروز، همانطور که ایرانیان خود را میبینند، از چشمگیرترین دستاورد پیروزی خود دست نمیکشد. این کنترل، چه به شکل گرفتن عوارض عبور باشد و چه نباشد، به وضوح نشان میدهد که عبور آزاد از این تنگه صرفاً به حسن نیت ایران بستگی دارد. دستاوردی که از آن اعتبار و قدرتی بسیار فراتر از آنچه قبل از حمله اسرائیل و آمریکا داشتند، به دست خواهند آورد.
با غیرممکن بودن یا حداقل پیچیده بودن مذاکرات بین دو کشور، و با ناتوانی نیرو، تنها گزینه باقی مانده، رویارویی است: محاصره آمریکا در برابر محاصره ایران؛ اما عواقب آن برای اقتصاد جهانی و و برای اقتصاد آمریکا، تنها چند ماه قبل از انتخابات میاندورهای کنگره چه خواهد بود؟ باور داشتن به این موضوع که رژیم ایران اولین طرفی خواهد بود که تسلیم میشود، نادیده گرفتن ماهیت رادیکال این رژیم است: هیچ تضمینی وجود ندارد که پس از کشتن دهها هزار نفر از شهروندانش، رژیم اسلامی حاکم از رنج آنها متأثر شود.
نظم مالی، اقتصادی و نظامی فرو ریخته است
در این عرصه، ترامپ، دوباره به دام افتاده است. اطرافیان او این ایده را تقویت میکنند که با فریاد پیروزی بازی را تمام کنند و منطقه را به حال خود رها کرده تا مشکلاتش را خود حل کند. شکستی که در هیاهوی رئیس جمهور و چاپلوسانش پنهان شده است: این اولین بار نخواهد بود، اما پیامدهای میانمدت و بلندمدت آن چه خواهد بود؟
به هر حال، میتوان پاسخ داد که ایالات متحده از سال ۱۹۴۵ در بسیاری از جنگها (ویتنام، افغانستان و ...) شکست خورده، در حالی که همچنان یک ابرقدرت باقی مانده است. چرا امروز اوضاع متفاوت خواهد بود؟ نخست، به این دلیل که این فرو ریختن یکی از ستونهای قدرت آنها، یعنی کشورهای خلیج فارس، خواهد بود که در محافظت از آنها شکست خوردهاست و بنابراین آنها مجبور میشوند نجات خود را در جای دیگری جستجو کنند، در حالی که نوعی قیمومیت ایران را متحمل میشوند. آیا آنها به حمایت از تداوم امپراتوری دلار که تا حدی زیادی به خرید و فروش گاز و نفت متکی است، ادامه خواهند داد؟
دوم، به این دلیل که این واقعیت آشکار میشود که نه تنها محیط بان به شکارچیان غیرقانونی پیوسته، بلکه محافظت از خود در برابر آنها هم ممکن و هم ضروری است. در نهایت، به این دلیل که هر کشور چارهای جز یک مسابقه تسلیحاتی برابرساز که صرفاً بر اساس منطق تعادل قدرت است، نخواهد داشت. بنابراین، ترامپ نه تنها در کوتاهمدت شکست میخورد، بلکه همزمان نظم مالی، اقتصادی و نظامی را که همیشه به ایالات متحده کمک کرده است تا در هنگام بحران ها خود را حفظ کند، تضعیف میکند.
———————-
[١] Gérard Araud
[٢] Le Point.fr, no. 202605
Idimanche 17 mai 2026
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
یکی از آزمونهای مهمِ هر نیروی سیاسی، بهویژه در موقعیتِ اپوزیسیون، آن است که آیا میتواند بدونِ قدسیسازیِ خویش و شیطانیکردنِ کاملِ دیگری، جامعه را بسیج کند یا نه. زیرا احساسی که یک جنبش سیاسی در جامعه پرورش میدهد، صرفاً ابزاری برای دستیابی به قدرت نیست، بلکه پیشاپیش تصویری از نظمی را بازتولید میکند که پس از کسبِ قدرت نیز احتمالاً بر جامعه حاکم خواهد شد. جنبشی که بر خشمِ اخلاقی و مطالبهٔ پاسخگویی تکیه میکند، امکانِ بازسازیِ سیاست و همزیستی را حفظ میکند؛ اما جنبشی که بر تنفرِ هویتی بنا میشود، اغلب، اگر با شعار آزادی هم آغاز شود، در نهایت به بازتولیدِ منطقِ حذف و اقتدارگرایی میل میکند.
در جامعهای که بهطور مداوم با افولِ اقتصادی، بیثباتیِ سیاسی، سرکوبِ اجتماعی و فرسایشِ افقِ آینده روبهرو است، رابطهٔ میانِ خشم و تنفر به یکی از مهمترین دینامیسمهای روانی و اجتماعی بدل میشود. خشم معمولاً نخستین واکنشِ طبیعیِ جامعه به تجربهٔ مداومِ فشار، تحقیر، بیعدالتی و احساسِ ازدسترفتنِ کنترل بر زندگی خویش است. این واکنش، هرچند میتواند شدید و انفجاری باشد، هنوز رابطه را بهطور کامل پایانیافته تلقی نمیکند. در خشم، امکانِ گفتوگو، جبران، تغییر و حتی آشتی همچنان باقی است؛ زیرا خشم عمدتاً متوجهِ «رفتار» و «کنش» است، نه نفیِ کاملِ شخص یا گروه.
از اینرو، خشم را نمیتوان ذاتاً امری منفی دانست. خشم میتواند واکنشی سالم به ظلم، نیرویی برای دفاع از کرامتِ انسانی و حتی نقطهٔ آغازِ تغییراتِ اجتماعی باشد. بسیاری از جنبشهای آزادیخواهانه و عدالتطلبانه، از دلِ همین خشمِ اخلاقی زاده شدهاند. مسئله از جایی آغاز میشود که خشمِ اخلاقی به تنفرِ هویتی دگرگون گردد.
تنفر حالتی عمیقتر، پایدارتر و وجودیتر دارد. در تنفر، فرد یا گروه دیگر صرفاً رفتارِ طرفِ مقابل را رد نمیکند، بلکه خودِ او را آلوده، خطرناک یا اساساً غیرقابلپذیرش میبیند. مسئله دیگر فقط این نیست که «رفتارت اشتباه است»، بلکه به این گزاره تبدیل میشود که: «تو نباید باشی». به همین دلیل، تنفر اغلب پایانِ گفتوگو است. هنگامی که «دیگری» کاملاً غیرانسانی تصویر شود، حذفِ او نهتنها غیراخلاقی به نظر نمیرسد، بلکه گاه بهصورتِ یک وظیفهٔ اخلاقی فهمیده میشود. این همان نقطهای است که مرزِ سیاست و انتقام فرو میریزد.
در سطحِ فردی، برخی انسانها بیش از دیگران مستعدِ تبدیلِ خشم به تنفرند. آسیبهای حلنشده، تجربهٔ طولانیِ تحقیر یا طردشدگی، احساسِ مزمنِ بیقدرتی و نیز هویتِ شکننده و ناپایدار، افراد را بیشتر در معرضِ این گذار قرار میدهد. تنفر، برخلافِ خشم، نوعی «قطعیتِ روانی» تولید میکند و این قطعیت، هرچند ویرانگر، برای روانِ زخمی گاه آرامشبخش است. انسانِ تحقیر شده، هنگامی که جهان را پیچیده، مبهم و کنترلناپذیر مییابد، ممکن است با تبدیلِ دیگری به «شرّ مطلق»، احساسِ انسجام و امنیتِ بیشتری پیدا کند.
روانشناسیِ مدرن نشان داده است که انسان برای تثبیتِ هویتِ فردی یا جمعیِ خود، گاه به ساختنِ یک «دیگریِ مطلق» نیاز پیدا میکند؛ یعنی فرد یا گروهی که نه صرفاً متفاوت، بلکه ذاتاً تهدیدکننده، ناپاک یا غیرقابلپذیرش تصور میشود. در این وضعیت، هویتِ «ما» از طریقِ مرزبندیِ شدید با «آنها» شکل میگیرد. تنفر در این معنا، صرفاً یک احساس نیست، بلکه نوعی سازماندهیِ جهان است که در آن، دیگری از حوزهٔ همدلی و گفتوگو بیرون رانده میشود.
در بسیاری موارد نیز، تنفر فقط محصولِ آسیب نیست، بلکه نتیجهٔ فروریختنِ تصویرِ فرد از خویشتن است. تجربههایی چون خیانت، تحقیر، طردشدگی یا بیاعتناییِ عاطفی میتوانند احساسِ ارزشمندیِ فرد را تخریب کنند. در چنین وضعیتی، تنفر گاه تلاشی است برای بازسازیِ کرامتِ ازدسترفته؛ یعنی فرد با پست و آلودهدیدنِ دیگری، میکوشد دوباره احساسِ امنیت، کنترل یا برتری کند.
اما تنفر فقط پدیدهای فردی نیست؛ بلکه در شرایطِ تاریخی و اجتماعیِ خاص، میتواند به احساسی جمعی و سیاسی بدل شود. در جوامعی که جنگ، اشغال، کودتا، فروپاشیِ دولتها و خشونتهای طولانی به تجربهای مداوم تبدیل شدهاند، امکانِ «حلِ سیاسیِ تعارض» تضعیف میشود و تعارض به سطحی وجودی و هویتی انتقال مییابد. در چنین شرایطی، انسانها جهان را بیشتر در قالبِ دوگانههایی چون دوست/دشمن، خودی/غیرخودی و مؤمن/خائن درک میکنند؛ زیرا وضعیتهای ناامن، ظرفیتِ روان برای تحملِ پیچیدگی را کاهش داده و آن را بهسوی مرزبندیهای سختتر سوق میدهد.
ایرانِ معاصر نیز از این زمینهٔ تاریخی و روانی برکنار نبوده است. دههها سرکوب، بحرانِ اقتصادی، فسادِ ساختاری، بیثباتیِ اجتماعی و انسدادِ سیاسی، بهتدریج بخشی از خشمِ اجتماعی را به احساساتی عمیقتر و هویتیتر تبدیل کرده است. اما این فرایند را نباید صرفاً به جامعه یا اپوزیسیون نسبت داد. ساختارِ قدرت نیز در تولید و بازتولیدِ سیاستِ مبتنی بر تنفر نقشی اساسی داشته است.
حکومتهای ایدئولوژیک معمولاً برای تثبیتِ انسجامِ درونیِ خویش، جامعه را بر محورِ دوگانههای اخلاقی و هویتی سازمان میدهند: مؤمن/ضدانقلاب، خودی/غیرخودی، انقلابی/خائن. در چنین فضایی، مخالفِ سیاسی صرفاً رقیبی با دیدگاهی متفاوت نیست، بلکه تهدیدی علیه حقیقت، امنیت یا هویتِ جمعی تصویر میشود. این منطق، بهتدریج ظرفیتِ جامعه برای تحملِ تکثر و پیچیدگی را فرسوده میکند و زمینهٔ روانیِ تنفر را گسترش میدهد.
در واکنش به این وضعیت، بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، در مسیرِ تبدیلِ خشمِ اجتماعی به تنفرِ سیاسی حرکت کرده است. البته این پدیده را نباید صرفاً محصولِ «تبلیغاتِ اپوزیسیون» دانست، بلکه باید آن را نتیجهٔ ترکیبِ سرکوبِ طولانیمدت، بحرانِ ممتد، فرسایشِ امیدِ اجتماعی و تجربهٔ مداومِ تحقیر و بیقدرتی تلقی کرد. با این حال، بخشی از نیروهای مخالف، برای کسبِ سریعترِ قدرت یا حفظِ انسجامِ هواداران، به سیاستِ مبتنی بر تنفر روی آوردهاند. در چنین رویکردی، رقیب نه «مخالف»، بلکه «شرّ مطلق» معرفی میشود و تمامیِ پیچیدگیهای اجتماعی به دوگانهٔ خیر و شر فروکاسته میشود.
این سیاست، در کوتاهمدت ممکن است بسیجِ عاطفیِ شدیدی ایجاد کند و مرزِ «ما» و «آنها» را تقویت نماید، اما در بلندمدت ظرفیتِ جامعه برای مصالحه، گفتوگو و بازسازیِ نظمِ مشترک را تخریب میکند. تاریخ نشان داده است که بسیاری از انقلابها و جنبشهای رهاییبخش، هنگامی که بر تنفرِ هویتی بنا شدهاند، خود به بازتولیدِ اشکالِ تازهای از اقتدارگرایی و خشونت انجامیدهاند. زیرا سیاستی که بر نفرت بنا شود، حتی پس از پیروزی نیز برای حفظِ انسجامِ خویش به دشمنسازیِ دائمی نیاز خواهد داشت.
از همینرو، تنفر بهتدریج استقلالِ اخلاقیِ سیاستمدار را نیز فرسوده میکند. سیاستمداری که مشروعیتِ خود را بر نفرتِ جمعی بنا میکند، ناگزیر است دائماً این نفرت را بازتولید نماید؛ زیرا با فروکشکردنِ آن، انسجامِ سیاسیِ او نیز تضعیف میشود. بدینترتیب، بحرانآفرینی و دشمنسازی به بخشی از منطقِ بقایِ سیاسی بدل میگردد.
با این همه، مسئله صرفاً دعوتِ اخلاقی به «گفتوگو» نیست. برخی زخمهای تاریخی و اجتماعی چنان عمیقاند که بدونِ عدالت، پاسخگویی و بازسازیِ نهادی، امکانِ ترمیمِ واقعیِ اعتماد وجود ندارد. جامعهای که تجربهٔ طولانیِ خشونت، سرکوب و تحقیر را از سر گذرانده، نمیتواند صرفاً با توصیه به مدارا از چرخهٔ تنفر خارج شود. به همین دلیل، گذار از سیاستِ تنفر نیازمندِ سازوکارهای نهادیِ مشخصی از جمله: رسانههای آزاد که امکانِ شنیدنِ روایتهای مختلف را فراهم کنند؛ نظامِ قضاییِ مستقل که مانعِ تبدیلِ عدالت به انتقام شود؛ انتخاباتِ رقابتی که امکانِ تخلیهٔ مسالمتآمیزِ خشمِ سیاسی را فراهم آورد؛ و سازوکارهای «عدالتِ انتقالی» که حقیقت، مسئولیت و آشتی را بهصورتِ همزمان پیگیری کنند.
تجربهٔ بسیاری از جوامع نشان داده است که تفاوتِ اصلی میانِ کشورهایی که پس از بحران به جنگِ داخلی و انتقام فروغلتیدهاند و کشورهایی که توانستهاند به بازسازیِ سیاسی دست یابند، نه در نبودِ خشم، بلکه در وجودِ نهادهایی بوده است که اجازه ندادهاند خشم به تنفرِ پایدار و حذفگر تبدیل شود.
مسئلهٔ اصلیِ سیاستِ ایران نیز، در نهایت، همین است: آیا نیروهای مختلفِ سیاسی میتوانند میانِ عدالتخواهی و منطقِ حذف تمایز بگذارند یا نه؟ خشم میتواند حاملِ مطالبهٔ پاسخگویی، تغییر و بازسازیِ کرامتِ انسانی باشد؛ اما تنفر، اگر به بنیانِ هویتِ سیاسی بدل شود، اغلب به بازتولیدِ همان نگرشِ حذفی میانجامد که پیشتر موضوعِ نقد بوده است.
از اینرو، در جامعهای که با بحرانهای ممتدِ اقتصادی، سیاسی و روانی روبهرو است، مسئله فقط مدیریتِ اقتصاد یا سیاست نیست، بلکه حفظِ امکانِ گفتوگو و جلوگیری از تبدیلِ خشمِ اجتماعی به تنفرِ هویتی نیز اهمیتی بنیادین دارد. زیرا تا زمانی که خشم در سطحِ اعتراض و مطالبه باقی بماند، هنوز امکانِ بازسازیِ امرِ سیاسی و ترمیمِ مناسباتِ اجتماعی وجود دارد؛ اما هنگامی که این خشم به تنفرِ پایدار بدل شود، جامعه وارد مرحلهای میشود که در آن، بازگشت به اعتماد، همزیستی و سیاستِ دموکراتیک، بهمراتب دشوارتر خواهد بود.
سلمان گرگانی
۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
■ آقای گرگانی گرامی
با شما موافقم که «با این همه، مسئله صرفاً دعوتِ اخلاقی به «گفتوگو» نیست. برخی زخمهای تاریخی و اجتماعی چنان عمیقاند که بدونِ عدالت، پاسخگویی و بازسازیِ نهادی، امکانِ ترمیمِ واقعیِ اعتماد وجود ندارد. جامعهای که تجربهٔ طولانیِ خشونت، سرکوب و تحقیر را از سر گذرانده، نمیتواند صرفاً با توصیه به مدارا از چرخهٔ تنفر خارج شود. به همین دلیل، گذار از سیاستِ تنفر نیازمندِ سازوکارهای نهادیِ مشخصی از جمله: رسانههای آزاد که امکانِ شنیدنِ روایتهای مختلف را فراهم کنند؛ نظامِ قضاییِ مستقل که مانعِ تبدیلِ عدالت به انتقام شود؛ انتخاباتِ رقابتی که امکانِ تخلیهٔ مسالمتآمیزِ خشمِ سیاسی را فراهم آورد؛ و سازوکارهای «عدالتِ انتقالی» که حقیقت، مسئولیت و آشتی را بهصورتِ همزمان پیگیری کنند.»
خوب است که شما دست به پسیکوآنالیز نزدید چون پسیکوآنالیز هم در محیط سیاست زدهی ما ابزاری شده است برای حذف و نفی «دیگری» و پیچیدن باورهای سیاسی در یک لفافهیِ نازکِ شبه علمی. به جای آن شما تلاش ارزندهای برای آسیبشناسی و راهکارهایی برای گشودن این دشواریها عرضه کردید.
در مورد واژه حقیقت. این واژه زیاد بکار میرود و من وقتی که در نوشتهای با آن روبرو میشوم بنظرم میآید که حفرهی کوچکی در پیش چشمم ظاهر شده که نمیدانم چه در آن نهفته است. یک دلیل آن این است که باور ندارم حقیقت مطلقی وجود داشته باشد. دلیل دیگر آنکه واژه حقیقت بسیار سوبژکتیو است و هر فردی برداشت خاصی از آن دارد بنابراین بد نیست که این واژه در متن نوشته تعریف شود. (البته در جاهایی دیدهام که واژه حقیقت به خطا به جای «واقعیت» بکار میرود ولی گمان نمیکنم در نوشته شما چنین باشد.)
با احترام، یوسف جاویدان
■ جناب جاویدان گرامی،
همانطور که میدانید، در نظریهٔ «عدالت انتقالی»، حقیقت معمولاً نه بهمعنایِ دستیابی به حقیقتی مطلق و فراتاریخی، بلکه بهمعنایِ آشکارشدنِ عمومیِ آنچیزی است که واقعاً رخ داده است؛ یعنی بهرسمیتشناختنِ رنجِ قربانیان، روشنشدنِ سازوکارهای خشونت و سرکوب، مشخصشدنِ مسئولیتِ عاملان، و جلوگیری از تحریف یا فراموشیِ سازمانیافتهٔ رخدادها.
از سوی دیگر، تجربهٔ نظامهای توتالیتر نشان داده است که قدرتها اغلب میکوشند حقیقت را به مالکیتِ انحصاریِ خویش در آورند و آن را در قالبِ روایتی رسمی و ایدئولوژیک مصادره کنند. شاید صورتبندیِ پیشینِ جملهٔ من در مقاله این تلقی را ایجاد میکرد که گویی «حقیقت» امری کاملاً روشن، یکپارچه و در اختیارِ نویسنده است. حالآنکه با توجه به وجوهِ چندلایه و مناقشهبرانگیزِ مفهومِ حقیقت در فلسفه و سیاست، دقیقتر آن بود که جمله را بهگونهای بیان کنم که بر «آشکارسازیِ حقیقتِ رخدادها» دلالت داشته باشد، بیآنکه بهصورتِ تفسیری انحصاری از حقیقت یا القایِ نوعی حقیقتِ مطلق و نهایی فهمیده شود.
مقصودِ من بیش از هر چیز، روشنشدنِ آنچه واقعاً رخ داده، شنیدهشدنِ صدای قربانیان، و مشخصشدنِ مسئولیتِ عاملان بود؛ نه مصادرهٔ معنایِ نهاییِ رخدادها در قالبِ یک روایتِ ایدئولوژیک یا دستگاهِ تفسیریِ بسته.
با احترام: سلمان گرگانی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
|
فراگیرشدنِ دستفروشی در ایران: پاسخ بازارِ در بند به ورشکستگی دولت همهکاره؟
شمار کسانی که در شهرهای ایران دستفروشی میکنند بهگونهای چشمگیر رو به افزایش است. گِرد ۵۷ درصد بازار کار کشور ناشی از پیشههای نارسمی و بخش بزرگی از آن نیز خُرد و دورهگرد است. در تهران، نزدیک به ۳۵ هزار تن و در اهواز، بیش از ۴۰ هزار خانوار از راه دستفروشی گذران زندگی میکنند — رقمهایی که از منابع جداگانه برگرفته شدهاند.
چرا دستفروشی در ایران به تندی در حال افزایش است؟ این نوشته پاسخ را در «ته کشیدنِ پسانداز»، «فروپاشیِ بازارِ کار» و «بنبست تجارت رسمی» میجوید.
دستفروشی کالای رفاهی و پسانداز روز مبادا برای گذران زندگی خانوار
انگیزه دستفروشی از درون خانه ایرانی میآغازد. زمانی که بهعنوان مثال، بهای روغن نباتی جامد در یک سال ۳۷۵ درصد افزایش مییابد و از ۸۱ هزار تومان به بیش از ۳۸۵ هزار تومان میرسد، خانوار ایرانی متوسط نمی تواند با دستمزد و درآمد کاسبی از عهده گذران زندگی برآید و از همین رو، نخست پسانداز و زر و ارزِ ذخیره خود را، اگر داشته باشد، به بازار میآورد و آن که تمام شد، خردهریزِ خانه را میفروشد.
آمارتیا سن، اقتصاددانِ برنده جایزه نوبل، نشان میدهد که گرسنگی و مصرف ناکافی، لزوماً ناشی از نبود کالا در بازار نیست؛ بلکه بیشتر بهدلیل فروپاشی قدرت خانوار در خرید کالاهای ضروری موجود است. او این پدیده را «از دستشدنِ سزاوارگی» (entitlement failure) نامید. به دیگر سخن، کالای مورد نیاز هست، اما پول خرید آن نیست.
فروپاشی قدرت خرید، پیامد مستقیم سیاست پولیِ دولتی است که میلتون فریدمن آن را «مالیاتِ پنهان بر فقرا» نامید — تورمی که ثروتمند خودی را میپرورد و فقیر را میسوزاند.
فروپاشی قدرت خرید خانوار ایرانی را وامی دارد که دارایی رفاه و پساندازِ روز مبادای خود را به خرج روزی زند و مثلا آنها را در پیادهرو دستفروشی کند.
دستفروشی برای مقابله با فروپاشیِ بازارِ کار رسمی و فرار از سلطه دولتی
نیروی کار در رکود خریداری ندارد. در پاییز ۱۴۰۴، ۲۲ درصد از جوانانِ ۱۵ تا ۲۴ ساله بیکار بودند، با ۱.۳ درصد افزایش نسبت به سالِ پیش. تازه ۴۰ درصد از آنها که سرکارند باید بیش از ۴۹ ساعت در هفته کار کنند بیآنکه از وضعِ مالیِ خود خرسند باشند. از آنجا که درآمد یک شغل برای تامین مخارج زندگی کافی نیست، بیشتر شاغلان در جستوجوی پیشهی دوماند.
یکی از مهمترین پیشههای دوم کار نارسمی در پیادهرو برای یا کمک درآمد یا حتی یافتن درآمد است. چنانکه دانشآموختهی گرافیک ۲۵ سالهای که کاری نمییافت، ناچار به سراغ دستفروشی رفت. یکی از هزاران نمونه.
فریدریش هایک نشان داد که بازار آزاد کار، راه را برای کارآفرینی میگشاید؛ اما آنجا که دولت هم درِ اشتغال رسمی را میبندد هم کارآفرینی را مشکل میکند – جمهوری اسلامی در پایینترین ردههای شاخص آزادی اقتصادی در منطقه است – باری بسیاری پیادهرو تنها گزینه باقیمانده برای گذران زندگی است.
این پدیده را، سازمان جهانی کار، «خوداشتغالیِ بقا» (survival self-employment) مینامد که بیشتر برای زنده ماندن است تا پیشدرآمدی برای کاری پُردرآمد. این پدیده جهانی است و دبدولال ساها در پژوهش میدانی خود در ۱۷ شهر هند نیز نشان میدهد که افول کشاورزی و رکود اشتغال رسمی، مردم را به پیادهرو میراند. شوربختانه اما، برپایه پژوهشهای میدانی در آفریقای جنوبی — که از نظر ساختار اقتصاد نارسمی با ایران قابل مقایسه است — تنها ۱۵ درصد از دستفروشان در میان یا بلندمدت کارآفرینِ رسمی میشوند.
با دورنمای تنشافروزی جمهوری اسلامی در درون و برونمرز، امید استواری نیست که دستفروشِ امروز، ِ فردا، کارآفرین رسمی باشد.
دستفروشی برای گریز از بنبست کاسبی
زمانی که اقتصاد در رکود نمیتواند به اندازه کافی فرصت شغلی ایجاد کند، یک راهکار این است که بیکاران یا کمدرآمدان کسبوکاری رسمی، هرچند خُرد، به راه اندازند. چرا ایرانیان چنین نمیکنند؟
یک نظریه لیبرال بخش مهمی از پاسخ را ارایه میدهد. هرناندو دو سوتو، اقتصاددان پرویی، پژوهشی کرد و پیبرد که برای بهراه انداختن یک کارگاه کوچک خیاطی در لیما ، میباید ۲۸۹ روز دوندگی کرد و از این اداره به آن اداره رفت تا پروانه رسمی گرفت. وی نتیجه گرفت که ورود به اقتصاد رسمی در بعضی از کشورها آنچنان دشوار است که مردم ناگزیر در اقتصاد نارسمی پیادهرو میمانند.
اقتصاد ایران در جمهوری اسلامی نمونه آشکار این بنبست است: در شاخص آزادی اقتصادی ۲۰۲۵، ایران با امتیاز ۴۲.۵، پایینترین رده را در میان ۱۴ کشور منطقه دارد و در زمره اقتصادهای «سرکوبشده» است.
این بنبست چندین لایه دارد. نخست، انحصارهای واردات و توزیع در دست نهادهای فرادولتی، ورود به کار بازرگانی را بسیار سخت میکنند. دوم، نظام بانکی به نزدیکان نظام با نرخ بهرهای کمتر از تورم وام میدهد، اما پیشهور را از دسترسی به بازار رسمی پول محروم میکند. سوم، نبود حکمروایی قانون در پشتیبانی از دادوستد، بسیاری را از دستیازیدن به تجارت هراسانده است و در پی آن، همانگونه که داگلاس نورث برنده نوبل اقتصادی نشان داد، کشور را از رشد و توسعه اقتصادی باز میدارد.
بر این موانع، محدودیت اینترنت را نیز باید افزود. فروشندگان اینستاگرامی که روزگاری از بستر دیجیتال کسب درآمد میکردند، اکنون ناچار شدهاند در بلوار کشاورز و خیابان کارگر تهران به پیادهرو بازگردند. سیاستهای حکومتی، اقتصاد را از آنلاین به پیادهرو واپسگردانیده است.
شهرداریها نیز از روزگار سخت مردم بهرهبرداری میکنند و بهای جا گرفتن در پیادهرو را روزافزون بالا میبرند؛ چنانکه اجاره چند موزاییک از پیادهروهای پررفتوآمد تهران به نزدیک سی میلیون تومان در ماه رسیده است. این فشار از بالا — شهرداری از یک سو و مافیای دستفروشی با درآمد ماهانه میان ۸۰۰ میلیون تا یک میلیارد تومان از سوی دیگر — دستفروش را در تنگنایی دوسویه گرفتار کرده است.
سخن پایانی و افقِ پیشِ رو
آنچه آمد، بههمراه رشد اقتصادی ۰.۱ درصدی ششماهه نخست ۱۴۰۴ و رشد منفی ۰.۵ درصدی بینفت، نشان میدهد که دستفروشی فراگیر یک ناهنجاری شهری نیست، بلکه نشانه فرسایش ساختاری اقتصاد ایران است — فرسایشی که سه ریشه دارد: تورم دولتساخته که پسانداز خانوار را میبلعد، رکودی که بازار کار را فلج کرده، و بنبست نهادی که راه کاسبی رسمی را بسته است. پس از این چه خواهد شد؟
از دید لیبرال، راه برونرفت روشن است: بازار آزاد پول، برچیدن انحصارهای فرادولتی، و حکمروایی قانون که دادوستد را پشتیبانی کند. هرناندو دو سوتو نشان داده که همین دستفروشان پیادهرو، اگر حق مالکیت و دسترسی به اعتبار داشته باشند، میتوانند کارآفرین شوند.
اما در غیاب این اصلاحات، به گمان قوی اقتصاد نارسمی از مرز ۵۷ درصد کنونی فراتر میرود، اکثریتی در پیادهرو میمانند یا به آن میپیوندند، اقلیتی از رانتهای رسمی بهره میبرند، و شماری از نیروی کار جوان و دانشآموخته راه خروج از کشور را برمیگزینند و ایران را بیش از پیش از سرمایه انسانی تهی میکنند.
اما برای آنها که میمانند، گمانه تلختری هم هست: گمانه «محمد بوعزیزی»، دستفروش نارسمی سبزی که خود را سوزاند و آغازگر انقلاب در تونس و بهار سیاسی در کشورهای عربی شد. ناخرسندی خاموش دستفروشان — آنها که بازارِ در بند را با پای خود هر روز تجربه میکنند — میتواند بسیار شتابان به بحران سیاسی کلان بیانجامد.
پرسش اصلی این است: آیا جمهوری اسلامی پیش از آنکه این فشار به نقطه انفجار برسد، زنجیرهای بازار را خواهد گسست؟ تاریخ نشان میدهد که دولتهای همهکاره معمولاً دیر این درس را میآموزند.
———————-
منابع:
الف. دادهها و گزارشهای میدانی دربارهی ایران
- دربارهی شمارِ دستفروشانِ تهران و نرخِ بیکاریِ جوانان در پاییز ۱۴۰۴: فرارو (۲۹ بهمن ۱۴۰۴). «۳۵ هزار جنگجو برای بقا».
- دربارهی شمارِ دستفروشانِ تهران، پیشههای نارسمی و نرخِ بیکاریِ جوانان در پاییز ۱۴۰۴: فرارو (۲۵ آذر ۱۴۰۴). «اجاره پیادهرو به قیمت خانه؛ ماجرای تجارت موزائیکهای تهران چیست؟»
- دربارهی درآمدِ ماهانهی شبکههای پشتپرده، و سهمِ اقتصادِ نارسمی : فرارو. «درآمدهای نجومی مافیای دستفروشی در پایتخت»
- دربارهی افزایش بهای روغن نباتی جامد: تابناک (۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵). «دستور عقبگرد قیمت روغن صادر شد».
- دربارهی دستفروشِی در اهواز و کودکانِ کار: رادیو فردا. «گسترش بیسابقه پدیده دستفروشی در ایران».
- دربارهی واپسگردِ فروشندگانِ آنلاین به پیادهروهای بلوار کشاورز و خیابان کارگر: آیتیرسان (itresan). «مهاجرت فروشگاههای اینستاگرامی به خیابان؛ پیادهروهای تهران جای ویترین آنلاین را گرفتند».
- دربارهی رشدِ ۰.۱ درصدیِ ششماهه و رشدِ منفیِ ۰.۵ درصدیِ بینفت: دنیای اقتصاد (از مرکزِ آمارِ ایران، آذر ۱۴۰۴). «رشد اقتصادی ایران در نیمسال ۱۴۰۴؛ فقط ۰.۱ درصد».
ب. نگرهای تئوریک و نظری
برای اقتصادِ نارسمی همچون پیامد موانعِ نهادی:
SEN, Amartya. Poverty and Famines: An Essay on Entitlement and Deprivation. Oxford: Clarendon Press, 1981. ISBN 978-0198284635.
DE SOTO, Hernando. The Other Path: The Invisible Revolution in the Third World. New York: Harper & Row, 1989. ISBN 978-0060916183.
DE SOTO, Hernando. The Mystery of Capital: Why Capitalism Triumphs in the West and Fails Everywhere Else. New York: Basic Books, 2000. ISBN 978-0465016150.
برای مفهومِ هزینهی دادوستد و نقشِ نهادها در توقفِ توسعه:
برای مفهومِ «خوداشتغالیِ بقا» و رابطهی اقتصادِ نارسمی با بحرانهای اقتصادی.
برای دادهی ۱۵ درصدیِ گذار به کارآفرینی در آفریقای جنوبی:
برای تجربهی هند و پیوندِ افولِ کشاورزی و رشد دستفروشی:
دربارهی محمد بوعزیزی و بهارِ عربی:
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
(پژوهشگر اعصاب مغز)
پرخاشگری سیاسی، رنجش روانشناختی، و جاذبه جنبشهای اقتدارگرا
مقدمه
در سالهای اخیر، قطبیشدن سیاسی بیش از پیش با تحقیر عمومی و رفتارهای تودهای در فضای مجازی، و حتی در برخی موارد خشونت واقعی همراه شده است. این وضعیت پرسشی اساسی را مطرح میکند: آیا برخی افراد با ابراز خصومت سیاسی احساس رضایت دریافت میکنند؟
نظریههای کلاسیک معمولاً تعارض سیاسی را از منظر اختلافات ایدئولوژیک، منافع اقتصادی، یا ساختارهای نهادی توضیح میدهند. با وجود اهمیت این تبیینها، آنها بهتنهایی شدت هیجانی پرخاشگری سیاسی را توضیح نمیدهند. بسیاری از جلوههای سیاست معاصر، از جمله شرمسارسازی عمومی و خشم وسواسگونه، بیش از آنکه شبیه تعارض سیاسی باشند، به سازوکارهای تخلیه روانی شباهت دارند. از این منظر شاید بتوانیم برای مثال افراد شاه اللهی، حزب اللهی و مجاهد و فدایی را واکاوی کنیم.شاید این نوشته بتواند درک بهتری از شخصیت افرادی مه در شبکه های اجتماعی روز و شب فعالند ارایه دهد. پدیداری گارد جاویدان و رژه ساواکی ها را هم می توان از این منظر دید. شاید کمکی باشد به فهم این موضوع که چرا پیکاری و فدایی و مجاهد سابق شاه اللهی می شوند .آیا فقط فرصت طلبی است؟
زیرا پژوهشهای جدید نشان میدهند که محیطهای سیاسی میتوانند به عرصههایی برای بروز نمادین تعارضات حلنشده روانی تبدیل شوند. احساس تحقیر، بیعدالتی ، طرد اجتماعی، اضطراب منزلتی، و ضعف در خودتنظیمی، همگی با افزایش حمایت از خشونت سیاسی و نگرشهای اقتدارگرایانه ارتباط دارند.
مقاله حاضر مدلی نظری ارائه میکند که در آن افراطگرایی سیاسی گروه هایی مثل شاه الله، حزب الله و مجاهد و فدایی حاصل تعامل سه نیروی اصلی است: رنجش روانشناختی و بیثباتی هیجانی، همجوشی هویت فردی با گروههای ایدئولوژیک، و ساختارهای اقتدارگرایی که پرخاشگری علیه گروههای بیرونی را مشروع میسازند. در این مدل، ایدئولوژی الزاماً خالق پرخاشگری نیست، بلکه به آن مجوز اخلاقی، اعتبار اجتماعی، و هدف نمادین میدهد.
روانشناسی رنجش و پرخاشگری
پژوهشهای حوزه پرخاشگری نشان دادهاند افرادی که تجربه تحقیر مزمن، طردشدگی، یا محرومیت منزلتی دارند، بیشتر تمایل دارند ناکامیهای خود را از طریق رفتار خصمانه تخلیه کنند. پرخاشگری صرفاً ابزاری برای رسیدن به هدف نیست، بلکه میتواند بهخودیخود از نظر هیجانی پاداشدهنده باشد.
مطالعات مربوط به سایکوپاتی و میل به قدرت نشان میدهند افرادی که انگیزه اصلی آنان سلطه و کسب اهمیت است، ممکن است در تعارضات سیاسی احساس تقویت هیجانی کنند، زیرا این تعارضات به آنها امکان اعمال کنترل نمادین بر دیگران را میدهد. همچنین نظریه «عدمتعادل نیازها» پیشنهاد میکند هنگامی که نیاز به قدرت و منزلت بر نیاز به محبت و پیوند اجتماعی غلبه کند، احتمال رفتار پرخاشگرانه افزایش مییابد. در چنین شرایطی، خصومت میتواند جایگزینی برای صمیمیت و تعلق اجتماعی شود.
جنبشهای سیاسی این روند را تشدید میکنند، زیرا رنجش شخصی را به مبارزهای جمعی و اخلاقی تبدیل میسازند. پژوهشها نشان دادهاند ضعف در خودکنترلی، احساس بیعدالتی، و گسست اجتماعی با پذیرش روایتهای افراطی و پرخاشگری سیاسی پیوند دارند. چنین افرادی اغلب جذب نظامهای ایدئولوژیکی میشوند که واقعیت پیچیده اجتماعی را به دوگانههای ساده مانند خیر و شر، میهنپرست و خائن، یا قربانی و ستمگر فرو میکاهند.
از این منظر، فحاشی سیاسی و تحقیر عمومی میتوانند کارکردهایی فراتر از بیان نظر سیاسی داشته باشند. این رفتارها ممکن است وسیلهای برای تخلیه هیجانی، نمایش سلطه، ترمیم عزتنفس آسیبدیده، اعلام وفاداری گروهی، و بیان رنجش باشند. بنابراین، گاه محتوای سیاسی در مقایسه با پاداش هیجانی ناشی از خصومت، اهمیت ثانویه پیدا میکند.
پژوهشهای اقتدارگرایی نیز نشان میدهند آنچه اهمیت دارد نه برچسب راست یا چپ، بلکه ساختار شناختی و هیجانی است. نظامهای اقتدارگرا همچون شاه الله، حزب الله و مجاهد و فدایی معمولاً با مطلقگرایی اخلاقی، عدم تحمل ابهام، مرزبندی شدید میان «ما» و «آنها»، نگرش تنبیهی نسبت به مخالفان، وابستگی هیجانی به هویت جمعی، و تمرکز اقتدار اخلاقی شناخته میشوند. این ساختارها برای افرادی که با نااطمینانی، بحران هویت، یا رنجش مزمن مواجهاند جذاباند، زیرا پیچیدگی را کاهش میدهند و مشکلات را به دشمنان بیرونی نسبت میدهند.جنبشهای افراطی اغلب پرخاشگری را ضرورتی اخلاقی، دفاعی، یا تاریخی بازنمایی میکنند. زمانی که خصومت رنگ تقدس اخلاقی به خود میگیرد، فرد ممکن است پرخاشگری شخصی را نه اختلالی فردی، بلکه وظیفهای اخلاقی تجربه کند.
سیاست بهعنوان ابزار جبران روانشناختی
میتوان ادعا کرد که برخی کنشگران سیاسی بیشتر از این که سیاسی باشند دچار اختلال روانیاند، محیطهای سیاسی میتوانند برای این افراد نقش جبران کمبود های فردی را ایفا کنند. افراطگرایی سیاسی قادر است نیازهای روانشناختی متعددی را پاسخ دهد. مشارکت در یک «نبرد تاریخی» میتواند احساس اهمیت ایجاد کند؛ همجوشی با یک گروه ایدئولوژیک ممکن است بحران هویت را کاهش دهد؛ سیاه سازی دشمنان میتواند احساس برتری اخلاقی و منزلت فراهم آورد؛ و خشم عمومی یا پرخاشگری نمادین راهی برای تخلیه هیجانات باشد. همچنین روایتهای ساده ایدئولوژیک احساس قطعیت ایجاد میکنند و همبستگی گروهی و حس تعلق را تقویت میکند.
در چنین شرایطی، مشارکت ایدئولوژیک ممکن است حالتی اعتیادگونه پیدا کند، زیرا خشم، احساس قربانیبودن، و وفاداری قبیلهای بهطور مداوم تقویت میشوند. رسانههای دیجیتال این روند را تشدید میکنند. در فضای آنلاین، افراط هیجانی اغلب از طریق دیدهشدن، تشویق اجتماعی، و الگوریتمهای رسانهای پاداش میگیرد. میزان لایک ها معیار مس شود .تحقیر عمومی به نوعی کنش اجتماعی تبدیل میشود که از طریق آن افراد اعتبار، توجه، و تسکین موقت هیجانی به دست میآورند.
به این ترتیب، اقتصاد هیجانی خشم بهطور ساختاری خصومت را تشویق میکند، زیرا اعتدال معمولاً توجه اندکی جلب میکند، در حالی که پرخاشگری و افراطگرایی میتوانند برای فرد منزلت درونگروهی ایجاد کنند.
ایدئولوژیهای تمامیتخواه و مشروعیتبخشی به پرخاشگری
نظامهای تمامیتخواه در طول تاریخ توانستهاند رنجشهای شخصی را به خصومت سیاسی مشروع تبدیل کنند. این نظامها ناکامی فردی را با روایتهای اخلاقی جمعی پیوند میدهند و از این طریق کارکرد روانی نیرومندی پیدا میکنند.
ایدئولوژیهای تمامیتخواه معمولاً دشمنانی را مسئول رنجهای اجتماعی معرفی میکنند، پرخاشگری علیه آن دشمنان را اخلاقی جلوه میدهند، همنوایی و افشاگری علیه مخالفان را پاداش میدهند، و هرگونه ابهام یا مخالفت را سرکوب میکنند. چنین ساختاری به افراد آسیبپذیر روانی اجازه میدهد تعارضات درونی خود را برونریزی کنند، در حالی که خود را قهرمانان اخلاقی میپندارند.
پژوهشها درباره افراطگرایان خشونتطلب نشان میدهند ویژگیهای آسیبشناختی شخصیت، اختلال در تنظیم پرخاشگری، تفکر پارانوئید، و روایتهای مبتنی بر رنجش در فرآیند رادیکالیزاسیون با یکدیگر تعامل دارند. در نتیجه، ایدئولوژی بهتنهایی برای توضیح خشونت کافی نیست، بلکه با خشم، تحقیر، بیثباتی هیجانی، و بحران هویت پیشین ترکیب میشود.
جنبشهای تمامیتخواه معمولاً افرادی را ارتقا میدهند که خصومت بیامان و وفاداری مطلق نشان میدهند، زیرا شدت هیجانی به نشانه خلوص ایدئولوژیک تبدیل میشود. در چنین فضایی، خشونت سیاسی میتواند از جهات مختلف پاداشدهنده باشد: تخلیه هیجانی ایجاد کند، احساس قدرت بدهد، اعتبار اجتماعی فراهم آورد، ابهام درونی را کاهش دهد، و رنجش خصوصی را به هدفی جمعی تبدیل کند. در نتیجه، فرد خود را دیگر انسانی آسیبدیده نمیبیند، بلکه خویشتن را مشارکتکنندهای مشروع در مأموریتی تاریخی تصور میکند.
بیثباتی هیجانی و جاذبه نفرت جمعی
یکی از مهمترین سازوکارهای روانی رفتار افراطی، جابهجایی هیجانی است. افرادی که نمیتوانند احساس شرم، ترس، تحقیر، یا بیکفایتی شخصی را تنظیم کنند، ممکن است این احساسات را به دشمنان نمادین سیاسی منتقل کنند. این روند زمانی شدیدتر میشود که ایدئولوژیها غیرانسانیسازی مخالفان را تشویق کنند. هنگامی که رقیبان سیاسی بهعنوان شر مطلق یا تهدیدی وجودی تصویر شوند، پرخاشگری علیه آنان مشروعیت هیجانی پیدا میکند.
مطالعات اقتدارگرایی نشان میدهند سختی هیجانی، عدم تحمل پیچیدگی، و حساسیت شدید به تهدید با نگرشهای اقتدارگرایانه همبستگی دارند. در محیطهای قطبیشده، این ویژگیها میتوانند چرخههای تصاعدی خشم و خصومت متقابل ایجاد کنند.
نفرت جمعی همچنین میتواند احساس انزوا را کاهش دهد. خشم مشترک نوعی انسجام اجتماعی تولید میکند و افرادی که پیشتر احساس ناتوانی یا نامرئیبودن داشتند، ممکن است از طریق مشارکت در خصومت جمعی احساس تعلق و معنا پیدا کنند. از این منظر، سیاست افراطی میتواند شبیه ساختاری حمایتی عمل کند که نه بر پایه همدلی، بلکه بر محور خصومت سازمانیافته است.
همبستههای عصبزیستی پرخاشگری ایدئولوژیک
پیشرفتهای اخیر در تصویربرداری عصبی کارکردی نواحی گوناگون فعالیت های مغری را به زیربنای خشونت سیاسی و پرخاشگری ایدئولوژیک ربط داده اند. مطالعات تصویربرداری عصبی نشان دادهاند هنگامی که افراد خشونت سیاسی را همسو با ارزشهای اخلاقی یا هویت ایدئولوژیک خود ادراک میکنند، نواحی مرتبط با نظام پاداش مغز، از جمله بخشهایی از استریاتوم شکمی و سامانههای ارزشگذاری قشر پیشپیشانی، فعال میشوند. این یافته اهمیت نظری قابل توجهی دارد، زیرا نشان میدهد خصومت سیاسی در برخی شرایط میتواند به تجربهای روانشناختیِ پاداشدهنده تبدیل شود. در چنین وضعیتی، خشونت دیگر صرفاً بیان یک باور سیاسی نیست، بلکه ممکن است به منبعی برای احساس قدرت، رضایت، و کاهش تنش درونی بدل شود.
پژوهشهای دیگر درباره واکنش افراد به خشونت علیه دشمنان ایدئولوژیک نشان میدهند زمانی که این خشونت از نظر اخلاقی «موجه» تلقی شود، فعالیت نواحیای از قشر اوربیتوفرونتال که با احساس گناه، بازداری رفتاری، و ارزیابی اخلاقی مرتبطاند کاهش مییابد. این یافتهها حاکی از آناند که ایدئولوژی میتواند پاسخهای بازدارنده طبیعی نسبت به آسیبرساندن به دیگران را تضعیف کند، احساس گناه را کاهش دهد، و همدلی نسبت به برونگروهها را محدود سازد. از منظر روانشناسی سیاسی، این سازوکار یکی از خطرناکترین ویژگیهای نظامهای تمامیتخواه است، زیرا مرز میان خشونت فردی و «وظیفه اخلاقی» را کمرنگ میکند.
علم اعصاب همچنین نشان میدهد که سختگیری ایدئولوژیک و افراط سیاسی با فعالیت سامانههای عصبی مرتبط با پردازش تهدید، ترس، و تعارض هیجانی همراهاند. آمیگدالا، که در پردازش تهدید و برانگیختگی هیجانی نقش دارد، قشر سینگولیت قدامی که مسئول پایش تعارض است، اینسولا که با تجربه انزجار و هیجانهای درونی مرتبط است، و قشر پیشپیشانی که در تنظیم شناختی و مهار هیجانی نقش دارد، همگی در این فرایند دخیلاند. برخی مطالعات نشان میدهند کاهش کارکرد تنظیمی قشر پیشپیشانی میتواند با افزایش شدت هیجانی سیاسی و کاهش تحمل ابهام همراه باشد، در حالی که تغییر در واکنشپذیری آمیگدالا ممکن است شدت هیجانی ایدئولوژیک را کاهش دهد.
پژوهشهای مربوط به تحریک پرخاشگری نیز نشان دادهاند که تجربه تحقیر، طرد اجتماعی، یا بیعدالتی ادراکشده شبکههای عصبی مرتبط با خشم اخلاقی و پرخاشگری تلافیجویانه را فعال میکند. همین شبکهها در رنجش مزمن و خصومت سیاسی نیز نقش دارند. از این منظر، برخی اشکال افراطگرایی سیاسی ممکن است به سازوکاری برای تخلیه هیجانی رنجشهای حلنشده تبدیل شوند، بهویژه زمانی که محیطهای ایدئولوژیک چنین تخلیهای را اخلاقاً موجه، قهرمانانه، یا از نظر تاریخی ضروری جلوه دهند.
در عین حال، یافتههای علوم اعصاب به معنای آن نیستند که کنشگران سیاسی افراطی را بتوان بهطور کلی «بیمار روانی» تلقی کرد. این مطالعات صرفاً نشان میدهند که ایدئولوژی میتواند برای خشونت ارزش پاداش عصبی ایجاد کند، مشروعیت اخلاقی ممکن است بازداری طبیعی نسبت به آسیبرساندن را کاهش دهد، و احساس تهدید و رنجش میتواند چرخههایی از تقویت هیجانی و پرخاشگری جمعی به وجود آورد. به همین دلیل، سیاست افراطی را میتوان نه فقط پدیدهای ایدئولوژیک، بلکه تا حدی سازوکاری برای تنظیم هیجانی و جبران روانشناختی نیز در نظر گرفت.
در پایان، باید گوشزد کرد که اختلاف سیاسی و کنشگری پرشور بخشی طبیعی از جوامع دموکراتیک هستند و بیشتر فعالان سیاسی دچار اختلال روانی نیستند. تعهد ایدئولوژیک بهخودیخود نشانه آسیب روانی محسوب نمیشود. به عبارت دیگر آسیبپذیری روانی بهتنهایی الزاماً به افراطگرایی منجر نمیشود. نهادهای اجتماعی، آموزش، وضعیت اقتصادی، و هنجارهای فرهنگی نقش تعیینکنندهای در آن دارند که رنجش فردی به مشارکت سازنده اجتماعی تبدیل شود یا به رادیکالیزاسیون مخرب بینجامد.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
چرا و چگونه اثر موجی تغییر روانه نرخ ارز، بازار سایر کالاها و خدمات را طی روز متلاطم میکند؟
مقدمه
افزایش یا کاهش نرخ دلار در اقتصاد ایران تنها یک تغییر عددی در بازار ارز نیست، بلکه همزمان دو نوع اثر متفاوت اما بههمپیوسته ایجاد میکند: «اثر روانی-ادراکی» و «اثر واقعی-اقتصادی». در بسیاری از مواقع، بازار ابتدا تحت تأثیر فضای ذهنی و انتظارات واکنش نشان میدهد و سپس آثار واقعی آن در زنجیره تولید، واردات و قیمت کالاها نمایان میشود. درک تفاوت این دو اثر، برای فهم چرایی تلاطم سریع بازار ضروری است.
اثر روانی-ادراکی؛ بازار پیش از واقعیت واکنش نشان میدهد
بخش مهمی از واکنش بازار به نرخ دلار، نه از تغییر واقعی هزینهها، بلکه از «انتظارات» ناشی میشود. در اقتصادی که تجربه طولانی تورم و بیثباتی دارد، فعالان بازار، فروشندگان و حتی مصرفکنندگان، افزایش نرخ دلار را بهعنوان علامتی از گرانیهای آینده تفسیر میکنند. به همین دلیل، بسیاری از قیمتها حتی پیش از آنکه هزینه واقعی تولید یا واردات افزایش یابد، تغییر میکنند.
این اثر روانی باعث میشود فروشنده برای جلوگیری از زیان احتمالی، قیمت را زودتر بالا ببرد، خریدار خرید خود را جلو بیندازد، و سرمایهها به سمت داراییهای امنتر حرکت کنند. در چنین شرایطی، شایعات، اخبار سیاسی، فضای شبکههای اجتماعی و حتی انتظارات غیررسمی میتوانند بهاندازه عوامل واقعی بر بازار اثر بگذارند. به همین دلیل است که گاهی تنها با انتشار یک خبر یا شایعه درباره دلار، بازار در همان چند ساعت ابتدایی روز دچار التهاب میشود.
اثر واقعی-اقتصادی؛ انتقال مستقیم هزینهها
در کنار اثر روانی، نرخ دلار یک اثر واقعی و عملی نیز بر اقتصاد دارد. بسیاری از کالاها، مواد اولیه، تجهیزات، قطعات و حتی برخی خدمات، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم به واردات وابستهاند. افزایش نرخ ارز، هزینه تأمین این کالاها را بالا میبرد و در نتیجه قیمت تمامشده تولید افزایش پیدا میکند.
این اثر واقعی ابتدا در کالاهای وارداتی آشکار میشود و سپس به مواد اولیه، تولید داخلی، حملونقل و خدمات سرایت میکند. هرچه وابستگی یک بخش به ارز بیشتر باشد، سرعت و شدت انتقال این اثر نیز بیشتر خواهد بود. برخلاف اثر روانی که میتواند فوری و هیجانی باشد، اثر واقعی معمولاً با کمی فاصله زمانی اما ماندگارتر ظاهر میشود.
اثر موجی؛ از دلار تا کل بازار
در اقتصاد ایران، نرخ دلار صرفاً یک متغیر ارزی نیست، بلکه همچون سنگی است که در مرکز حوض اقتصاد انداخته میشود و موجهایی پیاپی ایجاد میکند. این موجها که در ادبیات اقتصادی با عنوان «اثر موجی (Ripple Effect) شناخته میشوند، بهسرعت به لایههای مختلف بازار سرایت کرده و حتی در طول یک روز، قیمت کالاها و خدمات را دستخوش تغییر میسازند. در اقتصادی که با تورم مزمن و وابستگی بالا به واردات روبهرو است، این پدیده نه یک اتفاق مقطعی، بلکه بخشی از ریتم روزمره بازار است.
دلار؛ نقطه شروع زنجیره تلاطم
نقطه آغاز این اثر موجی، خود بازار ارز است. دلار، یورو و طلا معمولاً بیشترین و سریعترین نوسانات روزانه را تجربه میکنند و قیمت آنها در صرافیها، اپلیکیشنها و حتی کانالهای غیررسمی، گاه در بازههای بسیار کوتاه تغییر میکند. این نوسانات عمدتاً از ترکیب معاملات لحظهای و سفتهبازی، انتشار اخبار سیاسی و بینالمللی، و افزایش ناگهانی تقاضا برای حفظ ارزش دارایی ناشی میشود. بهمحض وقوع این تغییرات، سیگنال اولیه به کل اقتصاد ارسال شده و زنجیرهای از واکنشها آغاز میشود.
موج اول؛ کالاهای وارداتی و واکنش فوری
در نخستین گام از این اثر موجی، کالاهای وارداتی مستقیم سریعترین واکنش را نشان میدهند. محصولاتی مانند تلفن همراه، لپتاپ، لوازم خانگی، قطعات خودرو و برخی داروهای خاص، مستقیماً به نرخ ارز وابستهاند. به همین دلیل، بهمحض افزایش نرخ دلار، واردکنندگان و عمدهفروشان قیمتهای خود را بهروزرسانی میکنند. این تغییرات معمولاً در همان ساعات اولیه روز یا حداکثر تا ظهر به بازار خردهفروشی منتقل میشود و در نتیجه مصرفکننده نهایی در فاصلهای کوتاه، اثر افزایش نرخ ارز را بهطور مستقیم احساس میکند.
موج دوم؛ مواد اولیه و انتقال به تولید
در مرحله بعدی، این موج به بخش تولید و کالاهای واسطهای میرسد. مواد اولیهای نظیر خوراک دام، روغن خام، مواد شیمیایی و پلیمرها که نقش اساسی در تولید دارند، بهطور غیرمستقیم به نرخ ارز وابستهاند. تولیدکنندگان با مشاهده افزایش دلار، هزینه تمامشده محصولات خود را مجدداً محاسبه میکنند و معمولاً در همان روز یا روز بعد، قیمتهای جدید را اعمال مینمایند. این فرآیند بهسرعت بر قیمت کالاهای مصرفی مانند مرغ، تخممرغ، لبنیات و محصولات غذایی فرآوریشده اثر میگذارد و موج دوم را شکل میدهد.
موج سوم؛ کالاهای داخلی و فاسدشدنی
با ادامه این روند، اثر موجی به کالاهای داخلی و فاسدشدنی نیز میرسد. هرچند محصولاتی مانند میوه و سبزیجات در داخل کشور تولید میشوند، اما هزینههای جانبی آنها — از جمله حملونقل، سوخت، کود، سم و بستهبندی — بهطور مستقیم یا غیرمستقیم به نرخ ارز وابسته است. در این مرحله، فروشندگان معمولاً با احتیاط بیشتری قیمتها را افزایش میدهند. از سوی دیگر، به دلیل ماهیت فاسدشدنی این کالاها، ممکن است در ساعات پایانی روز برای جلوگیری از زیان، تخفیفهایی نیز ارائه دهند. حاصل این رفتار، شکلگیری نوسانات روزانهای است که گاه حتی از حالت عادی بازار نیز شدیدتر است.
موجهای جانبی؛ سرایت به خدمات
اثر موجی تنها به کالاها محدود نمیشود، بلکه به خدمات نیز سرایت میکند. بخشهایی مانند حملونقل، بلیت هواپیما و تاکسیهای اینترنتی به دلیل وابستگی به سوخت و قطعات، نسبتاً سریع واکنش نشان میدهند. در مقابل، کسبوکارهایی مانند رستورانها و فستفودها که از مواد اولیه نیمهوارداتی استفاده میکنند، قیمتهای خود را در بازههای کوتاهتر تعدیل میکنند. در بازارهایی مانند مسکن و اجاره، واکنشها کندتر است، اما انتظارات ناشی از افزایش نرخ دلار از همان ابتدا شکل میگیرد و رفتار فروشندگان و مالکان را تحت تأثیر قرار میدهد.
ریتم روزانه تلاطم بازار
این اثر موجی در طول یک روز، الگوی نسبتاً مشخصی دارد. در ساعات ابتدایی صبح، بازار ارز جهت کلی حرکت خود را نشان میدهد و بسیاری از فروشندگان قیمتهای پایه را بر اساس نرخ صبحگاهی تعیین میکنند. با نزدیک شدن به ظهر و تا ساعات عصر، بازار به اوج تلاطم میرسد؛ اخبار جدید منتشر میشود، نرخ ارز نوسان میکند، و عمدهفروشان قیمتهای بهروزشده را اعلام میکنند. در این مقطع، اثر موجی بهطور کامل به خردهفروشیها و مصرفکنندگان منتقل میشود. در ساعات پایانی روز و شب، بازار ممکن است به آرامش نسبی برسد یا دوباره تحت تأثیر اخبار بینالمللی نوسان کند و در نهایت موجها بهتدریج فروکش میکنند.
هزینه پنهان تلاطم؛ نااطمینانی و رفتار هیجانی
آنچه این اثر موجی را آزاردهنده میکند، تنها تغییر قیمتها نیست، بلکه افزایش عدم اطمینان در کل بازار است. مصرفکننده نمیداند آیا باید خرید خود را به تعویق بیندازد یا فوراً اقدام کند، و فروشنده نیز همواره میان ترس از ضرر و از دست دادن سود در نوسان است. این وضعیت به افزایش رفتارهای هیجانی، چانهزنی شدیدتر و در نهایت کاهش کارایی بازار منجر میشود. در شرایط تورمی، عامل مهم دیگری نیز وارد معادله میشود و آن «انتظارات آینده» است؛ بهگونهای که حتی یک افزایش محدود در نرخ دلار میتواند به افزایش بیشتر قیمت کالاها منجر شود، زیرا فروشندگان ریسک افزایشهای بعدی را نیز در نظر میگیرند.
جمعبندی؛ دلار بهعنوان قیمتگذار پنهان
در نهایت، نرخ دلار در اقتصاد ایران نقش یک محرک مرکزی را ایفا میکند که از طریق «اثر موجی (Ripple Effect)» به تمام بخشهای بازار نفوذ میکند. شدت و سرعت این انتقال به میزان وابستگی هر کالا یا خدمت به ارز بستگی دارد. تا زمانی که ثبات نسبی در بازار ارز ایجاد نشود، وابستگی به واردات کاهش نیابد و شفافیت اقتصادی افزایش پیدا نکند، این نوسانات روزانه ادامه خواهد داشت. در چنین شرایطی، منطقیترین رویکرد برای مصرفکنندگان، رصد رفتار بازار و پرهیز از تصمیمگیریهای هیجانی است؛ زیرا دلار همچنان «قیمتگذار پنهان» بسیاری از کالاها و خدمات باقی مانده است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
ننگ و شرم بر رژیم جلاد، جهل و جنایتبار اسلامی باد که با توجه به راهبردها و رویکردهای ۴۷ سالهاش از جمله جنگافروزی و تنشافزایی در منطقه، اعدام، شکنجه و کشتارهای ادواری در ابعاد هزاران و دهها هزار نفره، دشمنی با اکثریت مردمان کشور بهویژه اتنیکها و اقلیتهای دینی، زنستیزی و تحمیل تحریمهای کمرشکن که دود آن به چشم ملت ایران رفته و به گرانی و تهیدستی گسترده انجامیده است، بخشی از جمعیت خواهان تغییر در خارج کشور و احتمالاً نادان را واداشته که به نماد سرکوب دوران پهلوی پناه برند و کارکرد سرکوبگرانهاش را سفیدشویی نمایند؛ غافل از آنکه ساواک پاشنه آشیل رژیم خودکامه پهلوی بود که به انقلاب ارتجاعی خمینی انجامید و بازتولید آن، پاشنه آشیل تازهای برای جریان پهلویگرا خواهد شد!
در روز یکشنبه دهم ماه می ۲۰۲۶، در پی فراخوان رضا پهلوی، تجمعاتی در چندین شهر برگزار شد که در بسیاری از آنها ریزش جمعیت به چشم میخورد. اما گروهی در تجمع اعتراضی از جمله به اعدامها، در شهر رگنزبورگ آلمان با پوشیدن لباسهای یکشکل با نشان ساواک ظاهر شدند که شگفتی بسیاری از کنشگران مخالف جمهوری جهل و جنایت را برانگیخت.
این گروه خود را «گروه مردمی ساواک» نامیده است که با تمجید از کارکرد سرکوبگرانه آن در دوران سلطنت محمدرضا شاه، خواستار احیای آن «برای شناسایی عوامل جمهوری اسلامی و اپوزیسیون جعلی و نفوذی» شده است!

پرویز ثابتی، مدیر امنیت داخلی در سازمان اطلاعات زمان شاه، در تجمع مخالفان جمهوری اسلامی در میامی فلوریدا
البته این نخستین بار نیست که «ساواکگرایی» بخشی از پهلویخواهان به نمایش گذاشته میشود. در سال ۱۴۰۱ نیز در تجمعی در آمریکا، حضور پرویز ثابتی، یکی از مدیران ارشد ساواک و خانوادهاش نیز واکنشبرانگیز شد.
در ماههای اخیر نیز، گروههایی با لباسهای همشکل در تجمعات خیابانی در شهرهایی چون لندن، منچستر و گلاسکو با عنوان «گارد جاویدان» ظاهر شدهاند که یادآور گردهمایی گروههای راست افراطی در اروپاست.
در مصاحبهای با رادیو فردا، یکی از اعضای «حزب ایران نوین»، اینگونه نمایشهای خیابانی را به «خرد جمعی محلی» نسبت میدهد که در این مورد شرکتکنندگان، کارکرد ساواک را خوب تشخیص دادهاند.[۱] افزون بر این، این کنشگر پهلویخواه، امنیت را بر رعایت حقوق بشر مقدم شمرده و مدعی است که حتی سازمان ملل نیز در مواردی به امنیت ارجحیت داده است؟!
به باور ساسان امجدی، تحلیلگر سیاسی، در گفتوگو با دویچه وله، بهرغم بیاهمیت جلوه دادن این رویداد از سوی پهلویگرایان، استفاده از پوششها و نمادهای منقش به آرم ساواک، به عنوان یکی از مهمترین «نهادهای امنیتی و سرکوبگر دوران پهلوی»، واجد معنایی فراتر از یک کنش نمایشی یا صرفاً یک حضور خیابانی است. به باور او، ساواک در حافظه جمعی بخش بزرگی از جامعه ایران، نماد دستگاهی است که «کنترل سیاسی، شکنجه، بازجویی، سانسور و حذف مخالفان» را سازماندهی میکرده است.[۲]
با مرور «دفترچه دوران اضطرار»[۳] که میتوان آن را به عنوان مواضع رسمی رضا پهلوی درباره راهبردها و برنامههای این نحله فکری در ۱۸۰ روز دوران گذار به شمار آورد، نگاه پهلویخواهان نسبت به موضوع امنیت قابل واکاوی است.
در این نوشته در زمینه امنیت داخلی پرسشهای مهمی مطرح است: یکم، با توجه به کارنامه سرکوبگرانه ساواک در رژیم گذشته، وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه در رژیم کنونی، چه سازوکاری در دوران گذار برای جلوگیری از نقض حقوق بشر اتخاذ خواهد شد؟ تعریف نوِ پهلویخواهان از واژه تفسیرپذیر امنیت چیست؟ آیا وظیفه نهادهای امنیتی از جمله نگهبانی از حقوق دموکراتیک شهروندان، آزادی بیان و اجتماعات و فعالیتهای حزبی و صنفی است و یا اولویت آنان حفظ نظام حاکم از راههای غیرقانونی و سرکوبگرانه رایج در رژیم گذشته و جمهوری جهل و جنایت خواهد بود؟
از دیدگاه نویسندگان این دفترچه که به تصویب «رهبر ملی» نیز رسیده است، «حفظ نظم عمومی»، «تأمین امنیت ملی» و «صیانت از تمامیت ارضی» به چه معناست؟
شاید قدسیسازی ساواک از سوی برخی هواداران این نحله فکری و سکوت کنشگران ارشد این جریان، میتواند پاسخی برای پرسشهای این نگارنده در مورد «امنیت» از دیدگاه دفترچه اضطرار ارائه دهد.
اگر «رهبر ملی» به دموکراسی و احترام به حقوق بشر بهطور جدی باور دارد، باید رژه پیراهنسفیدها با آرم ساواک، نظامیپوشان «گارد جاویدان» و سیاهپوشان در لندن را محکوم کند. افزون بر این، باید از زندانیان سیاسی که در زمان پدرش در «کمیته مشترک شهربانی» از سوی عوامل ساواک شکنجه شدند، پوزش بخواهد.

تظاهرات سیاهپوشان در حمایت از رضا پهلوی در ۲۷ آوریل در لندن

رژههای سیاهپوشان در سال ۱۹۲۲ به سوی رم پایتخت ایتالیا، هسته اصلی قدرت بنیتو موسولینی بود
در حالی که پهلویخواهان سرشناس، تجمعاتی از جمله تجمع پیراهنسفیدها با نشان ساواک، سیاهپوشان و گارد جاویدان را کماهمیت جلوه میدهند، ناظران این رویدادها را با رژههای پیراهنسیاهها در ایتالیا (بهویژه راهپیمایی سال ۱۹۲۲ به سوی رم که هسته اصلی قدرت بنیتو موسولینی و نمایش قدرت فاشیسم بود) و نیز قدرتگیری نازیها در آلمان مقایسه میکنند؛ رویدادهایی که ابتدا برای بسیاری صرفاً نمایش قدرت یا نوستالژی سیاسی به نظر میرسید، اما در نهایت به سرکوب، حذف مخالفان و فاجعههای انسانی گسترده انجامید.
پهلویگرایی دارای هویت متنوعی است که شوربختانه در خشونتهای فیزیکی و یا کلامی در واکنش به انتقادات و پرسشها، از جمله در برابر منوچهر بختیاری (زندانی سیاسی مشروطهخواه و پدر جانباخته پوریا بختیاری)، به نمایش گذاشته شده است. در برنامه میدان[۴] از صدای آمریکا، گفته شده که این زندانی سیاسی از سوی فردی ارشد در میان حلقه مشاوران رضا پهلوی، «پاچهورمالیده» (بیادب، بیشرم و حقهباز) نامیده شده است. در این رابطه لازم به تذکر است که آقای رضا تقیزاده، رئیس پیشین دفتر فرح دیبا و از مشروطهخواهان بهنام نیز در پی نقد رویکردهای همراهان «رهبر ملی»، برچسب «پنجاههفتی» دریافت کرده است!
بیاعتبار کردن و تلاش در حذف ابرجنبش تکثرگرای «زن، زندگی، آزادی» که رویدادی جهانی شد و پیروزیهای چشمگیری از جمله ناکامی حجاب اجباری و دگرگونی فرهنگ مردسالارانه در ایران را در پی داشت، با برچسب حرکتی «اصلاحطلبانه» و یا «اسب تروای چپها و فمینیستها» و متهم کردن عبدالله اوجالان به اعمال خشونت جنسی علیه دختران کرد بدون ارائه هیچ مدرکی (که گویا در ساختن این شعار نقش داشته است)، نهایت تمامیتخواهی و بیاخلاقی برخی از پهلویخواهان ارشد را به نمایش میگذارد.[۵]
در هفتهنامه نوول ابزرواتور فرانسوی، ابعاد دیگری از رویکرد حذفی و خشونتآمیز هواداران و یا کنشگران پهلویگرا افشا شده است:
«در ماههای اخیر، قدرت نرم روزهای اولیه به خاطرهای دور تبدیل شده است. یک روزنامهنگار فرانسوی-ایرانی چنین محکوم میکند: مونا جعفریان؟ یک “درندهخو” که همه کسانی را که مانند او فکر نمیکنند، ترور و آزار میدهد. یک ماه پیش، یکی به اسم پشوتان، اینفلوئنسری با ۲۳۰ هزار دنبالکننده، فهرستی از “چپگرایان” را که باید حذف شوند، منتشر کرد: در میان آنها، وکیل فرانسوی-ایرانی شیرین اردکانی، دانشجوی دکترای فرانسوی-ایرانی آیدا توکلی، و کتابفروشی پرس آن پوش (پارس در جیب) در منطقه ۱۵ پاریس، مکانی محبوب برای بحث در مورد ایران پس از رژیم. صاحب آن، تینوش نظامجو، از ژانویه “فشار روزانه” از سوی ایرانیانی که تهدید به “آتش زدن” فروشگاه او میکنند، دریافت کرده است. در کانادا، این فضای مسموم تاکنون جان یک نفر را گرفته است: مسعود مسجودی، استاد سابق ریاضی و مخالف سرسخت رژیم و سلطنتطلبان، در ماه مارس توسط دو ایرانی رادیکال کشته شد. این قتل، جامعه خارج از کشور را بیش از پیش دچار تفرقه کرده است.»[۶]
پهلویگرایان و آقای رضا پهلوی که منتقدین خودی و غیرخودی را متهم به پهلویستیزی میکنند که گویا در پی حذف این جریانند، از این واقعیت غافلند که رویکردهای اخیرشان در خارج کشور نه تنها منتج به ریزشهای ملموس شده، بلکه آب به آسیاب دستگاههای پروپاگاندای سپاه و نیروهای امنیتی علیه پادشاهیخواهان ریخته است. جستجوی سادهای در گوگل این رویداد را برجسته میسازد.
در این میان نقش مخالفین سکولار، دموکراسیخواه و تکثرگرا شامل «کنگره آزادی ایران»، در تلاش برای ایجاد بدیلی قابل اعتماد و ریشهدار در جامعه مدنی داخل، از اهمیت ویژهای برخوردار است. در صورت کامیابی این هدف، باید امیدوار بود که جریان تمامیتخواه نیز با توجه به ناکامیهای اخیرش به همکاری با نیروهای دیگر مخالف تن دهد. بدون همکاری تمام نیروها، جمهوری جهل و جنایت پابرجا خواهد بود.
اردیبهشت ۱۴۰۵
mrowgahni.com
—————————-
[۱] - هانا کاویانی، از اهیت حضور در خیابان تا حاشیه رژه با آرم ساواک در گفتوگو با عبدالرضا احمدی، ۲۱/ اردیبشت/ ۱۴۰۵
[۲] - نیلوفر غلامی، نمایش ساواک در خیابان های آلمان؛ عادی سازی زبان تهدید؟ دویچه وله،۲۳/۲/۱۴۰۵
[۳] - https://saat0.com/pdf/daftarche_ezterari.pdf
[۴] - میدان- از قهرمان تا پاچه ورمالیده؛ نقد درونی چه بر سر منتقد می آورد؟، ۰۹ اردیبشت ۱۴۰۵
[۵] - میدان، تلاش برای حذف ” زن، زندگی، آزادی” چرا؟
[۶] - ماری واتن، رضا پهلوی: ساخت یک پادشاه، هفته نامه ابزرواتور، ۲۱ مه ۲۰۲۶
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
این روزها یک جریان شبهروشنفکری قدیمی دوباره مُد شده است؛ بازگشت به خود!
این خودِ ناشناخته که میخواهند ما را به آن بازگردانند چنان ژرف در تاریخ و افسانه گم شده که هر طرحی در این زمینه ناچار است از دوردستهای اساطیری یا دینی شروع کند. در این کار البته یک حسن هست و آن هم اینکه طراح دست بازی دارد که شخصیتها و صحنهها را چنان بازچیند که به کار قصههایش بیاید. اغلب این طراحان هم به گواه نوشتههایشان دغدغه ایران دارند و میخواهند کاری برای ایران بکنند. من نمیپذیرم که یکی از اینان، چه دینگرایانشان و چه ملیگرایانشان، در فکر چیز دیگری جز اعتلای ایران باشند. اغلب اما طرحشان یکطرفه دیدن است.
چند بار دیگر باید هزینههای کلانِ دوباره زنده کردن پیامبران مرده را بپردازیم و بشنویم که اینی که من میگویم آنی نیست که به نام او حکومت کردند؟ مال من حتماً بهتر است!
نخیر آقا! (چون ندیدم هیچ خانمی از این خیالات ببافد) بس است دیگر. اگر تمدنی که بر پایه آموزههای زرتشت ایجاد شد باعث فجایع کرتیری نبود و اگر هم ساسانیان از دین واقعی زرتشت منحرف شده بودند، باز هم عقل سلیم حکم میکند همه آن داستانها را بگذاریم در کتب تاریخ بمانند.
اگر هم فجایع حکومتهای اسلامی در نقاط مختلف دنیا به اسلام واقعی ربطی نداشته باشد و تمدن اسلامی مطمح نظرِ بعضیها جنس دیگری است، باز هم عقل سلیم جانب احتیاط را توصیه میکند.
عقل ایرانی از عقل جهانی جدا نیست. البته که تاریخ و جغرافیا و فرهنگ خود را داریم، اما این دلیل نمیشود که دنبال اختراع دوباره چرخ باشیم و هر آنچه را بشریت بدان رسیده، به بهانه اینکه مال ما بهتر است دور بریزیم. نخیر آقا! مال ما بهتر نیست. هیچوقت هم نبوده است. هر جامعه انسانی حسنها و عیبهای خود را داشته و دارد. باید از هم یاد بگیریم و با هم کار کنیم و شرایط زیست همه مردمان کره ارض را طوری بهتر کنیم که همه جا شرایط زیست مردم از نظر اصول حکومتداری مقبولیت همگانی داشته باشد. در این صورت من و شما دیگر مجبور نیستیم در تبعید زندگی کنیم و از اساطیرالاولین خود طرحهای خیالی دربیاوریم و سر جوانان خود را شیره بمالیم که از سیر تا پیاز را در دین و فرهنگ و تاریخ و جغرافیای خود داریم و نیازی به مطالعه دیگران نیست.
باید شجاعت انتقاد علمی از فرهنگ خود را داشته باشیم و گل و خار را جدا کنیم. هر آنچه را که به درد امروز نمیخورد در بایگانی تاریخ محفوظ نگه داریم برای عبرت و هر چه را که با اصول عقل همگانی و اصول زندگی عقلی همخوان است به فرهنگ جهانی زندگی اضافه کنیم. هیچ چیز مقدس نیست و اگر اصراری بر مقدس دانستن چیزی باشد آن هم، بدون سفسطه، حق حیات است. برشمردن مصادیق محَقَّق این رویکرد باعث اطناب کلام و اتلاف وقت خواننده است اما همین بس که یکی از این مصادیق، تحقق انقلاب اسلامی ایران است.
انقلاب اسلامی ایران ریشههای اصلی خود را از نوشتههایی گرفت که هر یک به زبانی آرزوی بازگشت به اصل خود را در دل جوانان آن دوران نشاندند.
هر طرحی بر پایه تنها یکی از ارکان گذشته ما – اگرچه ممکن است زودتر جوانان ما را تهییج کند – راهی به سعادت همگانی نخواهد داشت.
سعادت همگانی هم نه مطلق است نه مطلقاً ناشناخته: حکومتداری بر پایه عقل و حقوق بشر. حقوق بشر هم بدون هرگونه پسوندی. همان که چکیدهاش در اعلامیههای جهانی حقوق بشری آمده و پایه وضع قوانینی است که به من و توی رانده از بهشت خیالات، در زمینی پناه داده که با قوانین امروزی زمینی و عقلی اداره میشود. اگر میخواهید کاری برای جوانان ایرانی بکنید سعی کنید بدانان بیاموزید که اصول حقوق بشر مدرن را با آن بخش از فرهنگ ایرانی که حافظ و ضامن زندگی و شادی و احترام به همه مردمان است درآمیزند و از انتقاد بخشهایی که بر پایه خودبرتربینی و نژادپرستی و تعصب و خوارشمردن دیگران است هراسی نداشته باشند. احترام میخواهید، احترام کنید.
■ سعید مظفری گرامی، خوب گفتی.
با احترام. حسین جرجانی
■ من فکر میکنم که آقای کمال آذری دقیقا “آن بخش از فرهنگ ایرانی” را در پیوند با حقوق بشر و سعادت انسانها در نظر دارند و اصولا با تعلیمات و تجربههای انسان امروزی نظرات خود را سامانمند میکنند و با پشتیبانی به آثار و “مطالعه دیگران” به این جمعبندی رسیدهاند. بر خلاف آل احمد و شریعتی که بازگشت به “خیش” را توصیه میکردند و دستآوردهای مترقی غرب در آثارشان با شک و تردید و نفی مواجه میشد. البته مقالات و گفتگوهای آقای آذری ارجاع به دین خاصی را در بر نمیگیرد و اگر هم کمی منصفانه نگاه کنیم فکر هم نمیکنم که ایشان دنبال اختراع دوباره چرخ باشند. نویسنده مقاله هم بهتر میبود به جای “آقا” مستقیما ایشان را مورد خطاب میداد تا گفتگویی در گیرد و ما هم از آن بهره ببریم. امیدوارم آقای آذری هم نظرشان را نسبت به این نقد بیان کنند.
با احترام سالاری
■ «احترام میخواهید احترام کنید.»
آقای مظفری گرامی
کاش خود شما آنچه را که در مورد احترام نوشتید در مقاله خود و لحنی که بکار بردید رعایت میکردید. اگر اشاره شما به نوشتههای آقای آذری هست، ایشان البته بهتر میتوانند کار خود را توضیح دهند، من فقط به عنوان یک خواننده میگویم که آنچه در نوشتههای او میبینم این است که مستدل و منطقی نظرات خودشان را بیان میکنند و دیدگاهی آمیخته به احترام به علوم و دانش جدید دارند و این علیرغم اختلاف نظرهایی هست که ممکن است با برخی نگرههای ارائه شده داشته باشم. همسنجی نگرههای این جستارها با بازگشت به خویشتن ضدغربی شریعتی و اقلیمگرایی مبتذل کسانی مانند فردید منصفانه بنظر نمیآید. به جای برچسب زدن آنچه را نمیپسندید بطور مستدل و با ارائه دلیل و برهان نقد کنید.
با احترام، یوسف جاویدان
■ با تشکر از آقایان جرجانی و سالاری و جاویدان که نظر خود را با ما در میان گذاشتند. غرض هم همین است که افکار یکدیگر را نقد کنیم و یاد بگیریم که همه جوانب یک امر را بسنجیم. من کجا از کسی نام بردم؟ اگر به ذهن خوانندهای رسید که منظورم آقای دکتر کمالی آذری است، نیست. اگر چه شاید بهواسطه همصفحه بودن نوشتههایمان در این رسانه و اشاره من به زرتشت اینطور به ذهن کسی رسیده. من هم مثل شما مقالات ایشان را میخوانم و ایشان را آدم بزرگی میدانم. ایشان بی هیچ شکی آدم فرهیختهای هستند. من از بازگشت به گذشته واهمه دارم. آیا واقعاً باید به جزئیات بپردازیم تا معلوم شود که دموکراسی مدرن از هر شکل آزموده قبلی بهتر است؟
منظورم از احترام هم خیلی فراتر از احترام شخص به شخص است. منظورم احترام تمدنی است. اگر ما ایرانیان احترام تمدنهای دیگر را میخواهیم باید به تمدنهای دیگر هم احترام بگذاریم. من مخلص آقای دکتر کمال آذری هم هستم و کارهای تطبیقی ایشان را با ولع دنبال میکنم البته به قصد آموختن.
با احترام، مظفری
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
ضمن تشکر ار نکات آموزنده کاظم کردوانی و سعید پیوندی در گفتگوی تلوزیونی «جمهوری ایران» در باره تظاهر کنندگانی که دلتنگ رفتار ساواک با دگراندیشان قبل ار انقلاب شدهاند.
لازم به یادآوری است که ارتشبد نعمتالله نصیری از بهمن ۱۳۴۳ تا ۱۶ خرداد ۱۳۵۷ رئیس ساواک و یکی از نظامیان مورد توجّه محمدرضا شاه بود. او که برای مدتی کوتاه سفیر ایران در پاکستان شده بود با اوجگیری نا آرامیها و تظاهرات انقلابی به تهران باز گشت و به دستور شاه دستگیر و زندانی شد.
همزمان، امیر عباس هویدا که ۱۳ سال نخست وزیرشاه بود یار زندانی نصیری گردید. روزنامهها و رادیو و تلوزیونهای دولتی جرات این سئوال را نداشتند که اتّهام نصیری و هویدا چیست. شاه حتی پیش از خروج از کشور آنها را آزاد نکرد. لذا بعد از فروپاشی پادشاهی، نصیری و هویدا در دادگاه فاشیسم ولائی به ریاست صادق خلخالی به جرم محاربه با خدا و افساد فیالأرض اعدام شدند.
واقعيت این بود که شاه برای کاهش فشار و خشم مردم که ساواک را مسئول سرکوب و شکنجه میدانستند، تصمیم گرفت که دستور دستگیری نصیری و هویدا را صادر کند و تلویحاً مدعی شد که از جنایات ساواک بیاطلاع بوده است.
لذا از هموطنانی که برای دفاع از ساواک در کشورهای اروپائی تظاهرات خیابانی سازمان میدهند باید سوُال کرد که رفتار شاه را چگونه توجیه میکنند. آیا او که صدای انقلاب را شنیده بود قصد مجازات مسئولینی را داشت که در طول عمر سیاسی خود مطیع بیچون و چرای او بودند و یا تصور میکرد که با زندانی کردن این افراد میتواند از ظلم و جور رژیمش تبری جوید؟
■ آقای فرهنگ گرامی، شما نیز براستی در انگشت نمودن در زخمهای کهنه خوب مهارت دارید. من نیز اصلن از این گونه نمایشهای رقتانگیز و مسخره متنفرم. ولی در رسانههای اجتماعی اندکی جستجو کردم و اعتراض. دو مورد جالب توجه بود: ۱) چرا چپها هر ساله برای کشتن شماری پاسبان و نگهبان در یک پاسگاه جشن برگزار میکنند و شادی (سیاهکل)!؟ ۲) به ما سالیان سال دروغ گفتند: مصدق رهبر یکتای دمکراسی و آزاده(بستن مجلس سنا، لغو مجلس، گرفتن ریاست کل نیروها مسلح و آزاد کردن قاتلان رزم آرا)، به ما گفتند که تختی را شاه کشت، به ما گفتند که صمد بهرنگی را شاه کشت، به ما گفتند که یکی را از پنکه سقفی آویزان کردند، به ما گفتند که گذاشتند که خرس به یک نفر تجاوز جنسی کند، کمر یکی را با اتوی داغ سوزاندهاند ... سپس ما پیدا کردیم که همه اینها دروغ بوده است. از نگر شما، واکنش روانی اینگونه لباس-آرمدار پوشیدن چیست!؟
ممنون؛ بابک
■ بابک گرامی، با تک به تک نکته های شما موافقم. ولی در نظر داشته باشید که جریانهای روشنفکری از ملی تا چپ بارها بصورت فردی، گروهی و سیستماتیک با اشتباهات سیاسی گذشته برخورد تحلیلی کردهاند و رژیم محمد رضا شاه را با وجود اشتباهات بسیارش وطنپرست و مدرنیست خواندهاند، اما همیشه صداهایی اینجا و آنجا پیدا خواهد شد که آب را گلآلود کند و نمیتوان جلوی آنرا گرفت. همینطور است در جناح سلطنت خواهی، که از سالیان پیش شاهد بر خوردهای نفرت پراکنانه از طرف معدودی بودهایم ولی آگاهان اپوزیسیون سعی در متمایز کردن مجموعه جریان پادشاهی خواهی از خشونتطلبان داشتهاند.
تفاوتی که در این اواخر در حال وقوع و در حال رشد است تبدیل تمامیت خواهی به جریان اصلی سلطنتطلبان است. واکنش افراطی گروههای هوادار سلطنت نیز وامدار همین انحصارگرایی روزافزون است و در اشکال و اندازه هایی بروز میکنند که تا قبل از این سابقه نداشته است. چیزی که شاید همه ما بتوانیم روی آن به توافق برسیم این است که رادیکالیزه شدم جامعه و سیاست همواره به ضرر مردم تمام خواهد شد.
موفق باشید، پیروز.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
از زمانی که ساختار حکومتها از امپراتوری به دولت – ملت تغییر یافت؛ زمان بسیاری طول کشید تا این ساختار جدید بتواند با اتکا بر مؤلفههای برسازنده خود نهادینه شود. در ساختارهای امپراتوری، اساس بر قدرتگرایی مبتنی بر توسعه سرزمینی حاکمیت و سلطه بود. هر چه این سرزمینهای تحت حاکمیت بیشتر مینمود، قدرت و عظمت امپراتور، شاهنشاه یا هر عنوان دیگر بیشتر و بزرگتر تلقی میشد. این بزرگی تا بدانجایی سوق یافت که برای این قدرت، ریشههای آسمانی و الهی تراشیدند. در گذار از این ساختار در نظم جدید، امپراتوریهای نوین با عبارتی چون استعمار و آبادانی سرزمینهای عقبمانده با هدف تأمین مواد اولیه مورد نیاز انقلاب صنعتی بوجود آمدند. در این دوره، هدف توسعه حاکمیت برای قدرت و اقتدار بیشتر نبود؛ بلکه توسعه نفوذ و حاکمیت برای بهرهبرداری از مواهب و نیازهای صنعت که در سرزمینهای صنعتی یافت نمیشد. در این بستر جنگهای توسعهطلبانه برای توسعه صنعت ادامه یافت که آخرین آن را در ۱۹۴۵م با پایان جنگ جهانی دوم، جهان پشت سر گذاشت. اما این پایان ماجرا نبود؛ مرزها در بستر لبیرالیسم و ایدههای ناسیونالسیتی کشیده شدند. ایده دولت – ملت با هدف تعیین دامنه حاکمیت حکومتها در چارچوب مرزها سربرآورد. دولت، برساخته مؤلفههایی چون ملت، حاکمیت، مرز و حکومت شد. حکومتها میبایست بر اساس مشروعیت برخواسته از ملت تشکیل و در تصمیمسازیها و اجرای امور متکی به مصالح عمومی و منافع ملی خود باشند.
این گامی بزرگ به جلو بود؛ اما همواره حکومتها در تعارض منافع و مصالح، جنگ را به مثابه آخرین برگه در پایان گفتگو برای خود حفظ کردند. در این دوره دو جنگ جهانی برپایه تعارض منافع حکومتها از یکسو و تعارض در دیدگاهها از سوی دیگر شکل گرفتهاند. بهطور مثال هیتلر با ایدههای برتریجویی قومی و رهبری جهان که ریشه در افکار گذشتهگرا سنتی داشته؛ جنگ جهانی توسعهگرایانه را بوجود آورد. پس از پایان جنگجهانی دوم، برآمده دو جهان موازی شرق کمونیست به رهبری شوروی و غرب آزاد به رهبری آمریکا، تداوم انگارههای فکری امپراتوری را در ایدئولوژی مارکسیستی- لینیستی را میتوان دید. به صورتی که دامنه حضور و نفوذ تا آلمان شرقی در قلب اروپا بود. سقوط دیوار برلین و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروری، ضربهای مُلهک به این تفکر بود.
اما در اوج بحرانهای داخلی شوروی پدیدهای در خاورمیانه ظهور کرد که ناشی از اتحاد انگارههای چپ مارکسیستی و ایدههای اسلامگرایانه شیعی بود. بنیان ایدههای فکری اسلامگرایانه شیعی، ریشه در گذشته تاریخ و سنت اسلامی داشت. فرآیندی که پس از فوت پیامبر اسلام و جریان سقیفه، ساختار خلافت را نمود بخشید و برپایه ادعایی شیعیان، خاندان پیامبر و داماد او که وصی به امر حکومت بوده را به کنار میگذارد. شیعه با تاریخی مملوء از شکستها و شهادتها در دوره معاصر با انقلابی اسلامگرایانه و با بازتعریفی مارکسیستی از تمام جلوههای دینی، به ایدئولوژی مبارزه و برای کسب قدرت تبدیل میشود. یعنی در زمان پایان ایدههای رهبری جهان با انگارههای گذشتهگرا، انقلاب اسلامگرای ایران، بقای آن را در بستر مذهبی تداوم میبخشد. ایدئولوژی شیعی انقلابی با بازخوانی ایدههای گذشته خود که در انتظار ظهور موعود در آخرالزمان بودند؛ تشکیل حکومت اسلامی شیعی را مقدمه برای ظهور امام موعود تلقی کردند. لذا با تدوین حکومتی بر مرکزیت ولایت فقیه، متولیان فقه شیعی را در دوران غیبت در مقام نایبان امام معصوم در امور محسبه را به موقعیت رهبری و امامت رساندند. همچنین با مؤلفههای دفاع از مظلوم، عدالتخواهی و معنویتگرایی به تعریف مناسبات سیاسی و اجتماعی دوران معاصر پرداختند.
برپایه تصور آنان جهان معاصر برساخته از دوگانه سلطهگرایان که نمود عینی آن غرب به رهبری آمریکا بود. جهان امپریالیستی که دو قرن ۱۹ و ۲۰ با سیاستهای استعماری به استثمار شرق و به خصوص جهان اسلام پرداختند. در مقابل این جهان سلطهگرا، مظلومان تاریخ قرار داشتند که ایدئولوژی شیعی بر پایه تصورات خود، موظف به دفاع از آنان و رهایی آنها است. چرا که معتقدند برأثر انگارههای دینی، جهان در آینده متعلق به مظلومان خواهد بود. از این چشمانداز، در ابتدای انقلاب اسلامی با هدف صدور انقلاب در جهان اسلام برآمدند. در تبلیغات حکومت نوپا، از ملل جهان اسلام میخواستند که علیه حکومتهای خود قیام کنند و با احیای اسلام به مثابه انگاره حکومتی، راه رهایی و مانایی تاریخ را برای خود رقم بزنند. در این راستا با دفاع از آرمان فلسطین، آن را از چارچوب تفکرات عربی خارج و آن را به مسئلهای متعلق به جهان اسلام تبدیل کردند.
جهان خسته از نزاع سرد با بلوک شرق، خود را ناگهان در مقابل یک پدیده مذهبی جهانشمول دیگری میدید. تضاد با جهان از یکسو و جهان اسلام بر پایه مذهب از سوی دیگر، میدان نزاع جدید خود را نمایان میساخت. در زمانی که بلوک شرق غرق در بحرانهای درونی بود، آیتالله خمینی با نگارش نامهای به گورباچف، تلاش کرد انگاره بدیل ایدئولوژی شکست خورده مارکسیستی-لینستی را به جهان معرفی کند. جهان اسلام که حکومتهایی سکولار داشت و از لحاظ اعتقادی بر مذهب اهل سنت بود، هیچگونه همنوایی با انقلاب اسلامگرای ایران احساس نمیکرد. به خصوص تجربه حسن البناء و جمعیت اخوان المسلمین را ناموفق میگاشتند؛ ظهور حکومتی با ایدههای شیعی را خطر بر خود و اعتقاد دینی میدیدند. لذا به مقابله با صدور انقلاب ایران کردند. جهان غرب نیز با از دستدادن شریکی استراتژیک در معادلات منطقه آسیا غربی، خطر اسلامگرایی شیعی را بر منافع خود احساس میکرد. آیتالله خمینی و پیروان انقلابی او، به خط این تفکر برای مبارزه با غرب و جهان عرب میدمیدند. روندی که به جنگ عراق علیه ایران منتهی شد. این جنگ در راستای مقابله با صدور انقلاب و مشغول کردن ایران به مشکلات درونی صورت گرفت. هشت سال جنگی علیه ایران و ملتش تحمیل شد که ایدئولوژی انقلابی شیعی به رهبری ولی فقیه، از برای تحقق آرمانهای بازخوانی شده شیعه صورت گرفت.
آیتالله خمینی و پیروانش در زمانی اندیشه صدور انقلاب را در دستور کار خود قرار دادند که بر بنیاد ساختارهای دولت-ملت، نمیبایست در عرصه حاکمیتی کشورهای دیگر دخالت کرد و موجودیت آنها را مورد احترام قرار میدادند. اما حکومت نوپای ولایت فقیه در ایران، با تشکیل حزبالله در لبنان و نفوذ در گروههای مبارز فلسطینی به نام دفاع از کیان فلسطین و مبارزه با اسرائیل، عرصه حاکمیت ملی کشورهای عربی را مورد تهدید قرار میداد. درگیر کردن ایران با جنگی ناخواسته، نتیجه کنش غیرمسولانه و خارج از دامنه حاکمیت ملی بود. این آغازی بر عدم توجه حکومت ولایت فقیه (ساختار ج.ا) به منافع ملی و مصالح عمومی ملت و جامعه ایران بود. چرا که در این ایدئولوژی اساس اُمت است. ایران و مردمانش در چارچوب اُمت، همسو با ملل مسلمان دیگر تصور میشدند. گره زدن منافع ملی ایرانیان به امر اُمت، ایرانیان را وارد یک چرخه نزاعی کرد که چهل وهفت سال است استمرار دارد.
مرگ آیتالله خمینی و انتصاب علی خامنهای به رهبری، استمرار ایده اُمتگرایی در قالب یک برنامه عملی و هدفمند بود. با این تفاوت که خامنهای ایده صدور انقلاب را محدود به برسازی امپراتوری شیعی بر مدار هلال سبز کرد. امپراتوری که از تهران آغاز، عراق، سوریه، لبنان تا یمن را شامل میشد. نقطه اشتراک تمام این کشورها گرایش شیعی بود؛ البته تشیعی که هر یک تصور و تعریف خود را از آن داشتند. به طور مثال علویان سوریه و یا زیدیان یمنی در نام اشتراک لفظ شیعی داشتند؛ اما در باور بسیار متفاوت بودند. خامنهای توانست بر اساس توسیع تعریف خود از اُمت شیعی، جبههای از شیعیان معتقد به امامت علی بن ابیطالب، را برای مبارزه با غرب و نمود استعماری آن ایجاد کند. جبههای که مرکز فرماندهی آن در تهران بود؛ ولی دامنهاش تا دیوارهای اسرائیل میرسید.
علی خامنهای سی و هفت سال ایران را در شرایطی رهبری کرد که هیچگاه در سیاستگذاریهایش ایران و ایرانیان در اولویت نبودند. او با اولویت بخشی به توسعه فعالیتهای نظامی و تعریف عمق استراتژی برای مبارزه با غرب و اسرائیل، ایران را وسیلهای برای نیل به اهداف ایدئولوژیک اُمتگرایانه خود قرار داد. توجه به شاخههای نظامی برونمرزی که جنگهای نیابتی را برای خامنهای انجام میدادند، بیش از شرایط اقتصادی و رفاهی توده مردم ایران حایز اهمیت بود. لذا هرگاه حماس یا حزبالله جنگی را با اسرائیل صورت میدادند؛ خامنهای بیشترین حمایتهای مادی و مالی را از جیب ایرانیان انجام میداد. این را امر حسن نصرالله و رهبران حماس در مصاحبههای مختلف به صورت علنی مطرح کردند. کار تا آنجایی از قاعده خارج میشود که دبیرکل حزبالله، حسن نصرالله در ادبیاتی مایل به شوخی که در آن تمام حقیقت رونمایی میشد اظهار داشت تا زمانی که ایران پول دارد، حمایت مادی و مالی ج.ا از جریان مقاومت به صورت مستمر و دائمی ادامه خواهد یافت.
این روند سیاستگذاری علی خامنهای بدور از محاسبات ملی در چارچوب اُمتگرایی، چنان وضعیت را برای منطقه و همسایگان سخت میکند که برای مقابله با ج.ا به سمت سیاستهای فرقهگرایی گرایش پیدا میکنند. داعش، حرکتی تقابلی با سیاستهای علی خامنهای بود که غرب و دولتهای عربی در تبلور آن نقش مهمی داشتند. این در نتیجه نقش علی خامنهای و سپاه در مقابله با انقلابیون عرب سوری در بهار عربی صورت گرفت. علی خامنهای در راستای حفظ دامنه نفوذ خود در سوریه، در کنار بشار اسد بر علیه ملتش ایستاد. سرکوب خشن همراه با جنایتهای علیه بشریتی که اسد در سوریه انجام داد؛ حمایت علی خامنهای و سپاه انقلاب اسلامی و شاخه برون مرزی آن سپاه قدس نقش اساسی در آن داشتند. ایستادن در کنار بشار اسد بر علیه یک ملت معترض بر یک امر داخلی، نارضایتیها فراوان در میان حتی اسلامگرایان عرب چون حماس را بوجود آورد. این نارضایتی آغازی بود بر دومینوی افول اُمتگرایی شیعه در منطقه بود. این روند با کشته شدن قاسم سلیمانی آغاز و هفت اُکتبر آن را به روندی علنی و سریع تبدیل کرد. استمرار افول حماس و حزبالله تا ضربه قاطع به جلسه کابینه حوثی در یمن دومینوی قطع نفوذ منطقهای و مقابله با سیاست امپراتوری شیعی در آسیا غربی بود.
هرچه علی خامنهای تلاش کرد که میدان جنگ را از ایران دور کند، در نهایت سیاستهای غیرملی و متضاد با منافع ملی و مصالح عمومی او، جنگ را به سمت ایران آورد. جنگ ۱۲ روزه، آغاز راهی برای پایان ماهیت ایدئولوژیک ج.ا بود. امری که با جنگ ۴۵ روزه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ آمریکا و اسرائیل به اوج رسید. در این جنگ با کشتن علی خامنهای، وضعیت افول ایدئولوژیک ج.ا را آغاز شد. ۴۵ روز ضربات سخت به تمام نقاط قوت نظامی ج.ا، آن را در ضعیفترین وضعیت ممکن خود تبدیل کردند. کشته شدن سران اصلی نظامی ج.ا که علی خامنهای با اتکا به آنان سیاستهای خود را به پیش میبرد، ج .ا را به پوسته بدون ماهیت تبدیل کرده است. حال وقت آن بود که در آتشبسی، سیاست تغییر در رفتار ج.ا رقم بخورد. فشار حداکثری در مذاکرات، ساختار ج.ا را در بخش سیاستمداران و عقلای آن مجبور به فروگذاری از خیلی از اصول ایدئولوژیک میکرد. این بخش از ج.ا که در حکومت و طیفی در نهادهایی چون مجلس و یا حتی خارج از آن و در قامت کارگزاران سابق را شامل میشد. اما در مقابل این طیف، تندروهای مذهبی که هیچگاه در عرصه انتخابات، نتوانسته بودند جامعه ایرانی را با خود همراه کنند؛ جنگ را فرصتی برای عرضه اندام یافتند. در ائتلافی با نیروهای سپاه پاسداران، استمرار اهداف ایدئولوژیک رهبر کشته شده را با تصوری آخرالزمانی در دستور کار قرار دادند.
دوران آتشبس، ماهیت واقعی ج.ا را بوضوح نمایان ساخت. امری که پیش از این در دوران رهبری علی خامنهای به صورت ایده حکومتی امپراتوری شیعی دنبال میشد؛ در دوران بعد از جنگ ۴۵ روزه در فرصت آتشبس به صورت گروهک خود را نشان داد. موضع اتخاذی و سیاستهای ستیزهجویانه نه در چارچوب مفهوم حکومت؛ بلکه چونان یک فرقه یا گروهک، بدور از توجه به منافع ملی و مصالح عمومی و حفظ تمامیت ارضی برای بقای ایران، تنها بقای ج.ا، آن هم ساختاری مبتنی بر سپاه و تندروهای آخرالزمانی مورد توجه و اولویت قرار گرفت.
این طیف نظامی بدور از عقلانیت سیاسی، با گروگانگیری کشور و مردم، سیاستهای غلط فراوانی مرتکب شدند که مهمترین آن بستن تنگه هرمز بود. هرچند ج.ا در شرایط ضعف و از سرناگزیری بدین امر اقدام کرد. در حالی که در جنگ ۱۲ روزه حتی در اندیشه آن نیز برنیامد؛ زیرا علی خامنهای در قالب حکومت، حتی با تصور امپراتوری، آن را اقدام جنگافزای جهانی میدید. حال این گروهک اکنونی که قدرت در ایران در اختیار گرفتند، تصوری از امر حکومت ندارند. لذا با طرح ایدههایی چون کنترل تنگه هرمز، اخذ عوارض و تبدیل آن به اهرمی فشار علیه جهان از مدار حکومتاندیشی متکی بر امر ملی بدور شدند. دو کشور آمریکا و اسرائیل کمترین آسیب را از بسته شدن تنگه هرمز میخورند؛ زیرا نیازهای اساسی آنها به صورت حداقلی از این تنگه تأمین میشود. تورم در این دو کشور در نتیجه هزینه-های جنگ بوده و نه ناشی از بسته شدن تنگه هرمز. همچنین بستن تنگه هرمز ایده امکان زدن قفل دیگر بر آن را به آمریکا داد. این ایده شرایط پس از جنگ رابرای حکومت ج.ا سختتر کرده است.
امروز کشور ایران به دلیل حاکمیت میدان و تندروهای افراطی آخرالزمانی به زندانی بزرگ برای ملت ایران تبدیل شده است. در این شرایط امکان گفتگو و طرح دیدگاههای انتقادی در داخل وجود ندارد. عدهای به نام تحلیلگر با هدایت سیستم تبلیغاتی ج.ا با حضور در شبکههای خارجی از عربی و انگلیسی به دفاع از سیاستهای ج.ا به مثابه یک حکومت مورد تعرض قرار گرفته، میپردازند. این در حالی است که روزی، روزگاری از برای پاسخ به تاریخ تمام این به اصطلاح تحلیلگران رانتی ج.ا باید این پرسش را از خود بکند که چرا ملت ایران قریب به ۴۷ سال در سایه سیاستهای ایدئولوژیکی جنگطلبانه زیستند؟ چرا هیچگاه در این به اصطلاح حکومت ج.ا امر ملی تعریف نشد و با بدان پایبندی صورت نگرفت؟ چرا با نمود بحران مشروعیت، بجای غلبه بر آن، به سمت بحرانهای متراکمی چون بحران ناکارآمدی گرایش پیدا کردیم؟ چرا زیست و رفاه مردم همواره در قاموس دوگانههای ایدئولوژیک مورد بیتوجهی قرار گرفت؟ و چراهای بسیار دیگر که گاه پاسخ به آنها چندان دور به نظر نمیرسد.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
پیشکش به پرستو(ها)
زبان، پیش از آنکه ابزاری برای ارتباط باشد، خانهیِ هستی و مرزهایِ جهانشناختیِ یک ملت است. در یک سامانهی سالم، کلمات حاملِ تجربیات زیسته، ارزشهای اخلاقی و توافقهای جمعی بر سرِ حقیقتاند؛ اما در نظامهای تمامیتخواه (Totalitarian)، زبان نخستین قلمرویی است که اشغال میشود. قدرت در این نظامها بهخوبی میداند که برای تسخیر و تحریفِ جامعه، ابتدا باید «دستور زبانِ» آن را دستکاری و کلمات را از دلالتهای تبارمند و تاریخیشان تهی کرد.
نمودِ عینیِ این اشغالگریِ زبانی را میتوان در رفتارِ نظامِ جمهوری اسلامی بهوضوح پی گرفت؛ نظامی که با بهکارگیریِ زبانی کلیشهای، جامد و انعطافناپذیر ـــ که در اصطلاح «زبانِ چوبین» (Wooden Language) نامیده میشود ـــ نهتنها کلماتِ کلیدی و جهتنمایِ فرهنگ را به غنیمت گرفته، بلکه کارکردِ زیرساختیِ واژگان را نیز منسوخ و منحرف کرده است.
این نظام، زبانی را برمیسازد که در آن کلمات نه برای «گفتوگو»، بلکه برای «بمبارانِ تبلیغاتی» و ناممکن ساختنِ پُرسایی و اندیشایی به کار میروند. در این فرآیند، کلمه نابود نمیشود، بلکه «از ریخت میافتد»؛ بدینگونه که پوسته و ظاهرِ واژه حفظ، اما درونه و معنایِ لایهمندِ آن در پایِ وفاداری به قدرت، قربانی میشود. از همینروست که واژگانِ والا و سرنوشتسازی همچون «آزادی»، «عدالت»، «عزت»، «استقلال»، «کرامت»، «ناموس»، «خدا»، «مردم»، «حق»، «اخلاق» و «ارزش»، در اثرِ تکرارِ مفرط در بوقهایِ عقیدهسازی و جابهجایی در بافتهایِ متناقض، به فرسایشِ معنایی دچار آمده و به ابتذال کشانده شدهاند؛ چنانکه زبان با گسستنِ پیوندِ انداموارِ میانِ «دال» و «مدلول»، دستخوشِ یک شوکِ عمیق شده و تواناییِ خود را برای بازنماییِ واقعیت از دست داده است.
مقصود از ابتذال در اینجا، فرودستانه و پیشپاافتاده کردنِ «امرِ متعالی» است؛ یعنی همان سقفِ معنایی و ارزشهایِ بنیادینی که ستونهایِ یک فرهنگ را برمیسازند، به زندگیِ جمعی شکوه و جهت میبخشند و در کارکردِ زیرساختیِ خویش، فراتر از امیالِ گذرا و ابزارهایِ قدرت قرار میگیرند. نظامِ تمامیتخواه با پایین کشیدنِ این واژگانِ والا از جایگاهِ نمادین و استعلاییشان و الصاقِ آنها به ابزارهایِ سرکوب یا پروژههایِ امنیتی، نوعی «بیحسیِ کلامی» در جامعه ایجاد میکند. هدفِ غاییِ این استراتژی، ویران کردنِ مرجعیتِ زبان است؛ چرا که با مبتذل شدنِ واژگان، نهتنها حیاتِ مدنی به حالتِ تعلیق درمیآید، بلکه امکانِ تفکرِ انتقادی نیز از میان میرود. اندیشیدن، نیازمندِ کلماتی شفاف، استوار و متمایز است؛ اما در فضایِ غبارآلودِ واژگانی که به تعمد چندپهلو و مبهم شدهاند، حقیقت به امری دستنیافتنی، لغزنده و «سیال» بدل میشود.
این فرآیندِ «اشغالِ معنا»، همان تحریف و تحمیلِ قهرآمیزی است که این نظام در پهنهی عمومی و عینیِ زیستجهانِ ایرانی نیز اعمال کرده است؛ چنانکه با استحاله و تبدیلِ «مسجد» به پایگاهِ مقاومت ــ یا بهبیانی دقیقتر، به یک سنگرِ نظامی-امنیتی ــ این حریمِ قدسی را از معنای اصیلِ خویش تهی ساخته است. از همینرو، دیگر نمیتوان انتظار داشت مسجدی که به تسخیرِ قدرت درآمده، همان «خانهیِ خدایی» باقی بماند که پیشتر، فراسویِ دوگانهیِ «دوست و دشمن»، پناهِ هر جانِ بیپناهی بود. بههمین ترتیب، نظام با مداخلهیِ قهرآمیز در ساحتِ امورِ خودجوشِ سنت و فرهنگ، پوششِ زن را نیز با معنایِ طبیعی و کارکردِ اجتماعیاش بیگانه کرد؛ پوشینهیِ رنگین و رنگارنگی که روزگاری زنِ ایرانی با آن در سپهرِ عمومی حضور مییافت و مقتدرانه «حدود و ثغورِ» تن و حریمِ خویش را ترسیم میکرد، بهیکباره به سیاهیِ تحمیلی و یکپارچهای بدل شد که کارکردِ صریحِ آن، تفکیک و تبعیضِ جنسیتی، و کارکردِ پنهانش، اعمالِ سلطه بر پیکرِ زنانه بود.
این همان بلایی است که پس از انقلاب بر سرِ «زبان» نیز آمد؛ آنجا که مقرر بود این ابزارِ رهایی و جانمایهیِ بازیهایِ خلاقِ فرهنگ، به زنجیرِ تقید و اسارت بدل شود. در این پروژهیِ مهندسیِ اخلاقی ــ فرهنگستانی، همانگونه که بنا بود «تنِ زن» زیرِ بارِ آن سیاهیِ تحمیلی از خویش بیگانه شود، «تنِ زبان» نیز در هجومِ واژگانِ فرمایشی و مفاهیمِ باژگون، هدفِ مسخی نظاممند قرار گرفت تا با استحاله به یک «ضدِ زبان»، تماماً به خدمتِ قدرت درآید. غایتِ این استراتژی آن بود که زبانِ فارسی دیگر نه «خانهیِ وجودِ» ایرانیان، بلکه حصاری باشد که بر گردِ تفکرِ آنان کشیده شده تا قلمروِ اندیشه را مسدود و مصادره کند؛ زبانی که کارکردش از «بیانِ حقیقت» به «حراست از قدرت» تغییر یابد و با مسموم کردنِ سرچشمههایِ فهم، هرگونه امکانِ اعتراض یا حتی تخیلِ دنیایی متفاوت را در نطفه خفه کند.
در چنین بستری، نوعی باژگونگی و «وارونهگویی» (Doublespeak) بر کلِ ساختارِ بیان چیره میشود؛ وضعیتی که در آن جنگ، صلح جلوه میکند و بردگی، آزادی. در این دستگاهِ تحریف، قطعِ گستردهیِ اینترنت «صیانت» قلمداد شده و اختلالِ عمدی در ارتباطات، «ناپایداری» خوانده میشود؛ شکست، به بلندایِ پیروزی برمیآید و حتی تجاوز به حریمِ خصوصی، همچون عملی «اخلاقی» جا زده میشود. این وقاحت تا آنجا پیش میرود که قتلعامِ معترضان به «کشتهسازی» باژگونه شده و شلیکِ مستقیم به مردم، «مقابله با اشرار» و «دفاع از امنیت» نام میگیرد. بدینسان، سرکوب در پوششِ «حفظِ نظم»، معترض تحتِ برچسبِ «آشوبگر» و شکنجه در لفافهیِ «مصاحبه» نهان میشود تا زشتیِ جنایت، زیرِ لایههایِ غلیظِ یک «زبانِ بزککرده و جعلی» مدفون بماند.
از همینروست که در زیستجهانِ تحتِ حاکمیتِ جمهوری اسلامی، واژگان به کمینگاهی پُرخطر بدل شدهاند؛ گویی کلمه همچون مینی است که هر لحظه امکان دارد زیرِ پایِ گوینده منفجر شود و او را به ورطهیِ اتهام و عقوبت بکشاند. در چنین وضعیتی، جامعه با نوعی «اسکیزوفرنیِ زبانی» دستبهگریبان است؛ شکافی عمیق میانِ گفتاری که در حریمِ خصوصی و در پناهِ خانهها نجوا میشود، و نوشتاری آمرانه و آرماگدونی که بر بیلبوردها، رسانههایِ رسمی و بخشنامهها به نمایش درمیآید. این گسستِ دردناک، گواه آن است که زبانِ فارسی در این دههها، تحتِ فشارِ گفتمانِ تمامیتخواه، همزمان شاهد و قربانیِ یک «تجاوزِ بنیادین» بوده است؛ فرآیندی مسموم که در آن کلمات نهتنها کارکردِ زایایِ خویش را از دست دادهاند، بلکه با انسدادِ مسیرِ معنا، امکانِ خلاقیت، تفاهمِ جمعی و هرگونه رؤیایِ مشترک را به مرزِ نابودی و سترونی کشاندهاند.
این «اشغالِ معنا» و وارونهگوییِ نظاممند، به پهنهیِ عمومی محدود نمیماند؛ بلکه با وقاحتی افزون، تا صمیمیترین لایههایِ پیوندِ انسانی نفوذ میکند تا درست در همین قلمروِ خصوصی، مرجعیتِ زبان را در هم بشکند؛ آنجا که شاعرانهترین استعارات نیز در «تلههایِ امنیتی» گرفتار شده و از ماهیت و کارکردِ خویش بیگانه میشوند. شاخصترین نمونه برای تبیینِ این خیانتِ بنیادین، دگردیسیِ واژهیِ «پرستو» است؛ موردی نمادین که در آن، نظامِ تمامیتخواه با غصبِ کلمهای که ریشه در صلحآمیزترین لایههایِ خیالِ جمعیِ ایرانیان دارد، آن را به برچسبی برای یک پروژهیِ «امنیتی-جنسی» بدل کرده است. از همینرو، اصطلاحِ «پرستویِ نظام»، عریانترین نمایشِ ابتذالِ امرِ طبیعی و متعالی است؛ قلمروِ غریبی که در آن مفاهیمی چون «عشق»، «تمایل» و «اعتماد» از درونهیِ انسانیِ خویش تهی گشته و به سازوکاری علیه کرامتِ انسان و افزاری برای اعترافگیری بدل شدهاند.
در این استراتژی، نظام نهتنها به «تنِ» سوژه، بلکه به «زبانِ عاطفیِ» او نیز تجاوز میکند تا با سوءاستفاده کردن از کلماتِ پیونددهنده، ویرانگرترین شکلِ گسست را رقم بزند. این فرآیند فاش میکند که نظامهایِ ایدئولوژیک، چگونه هم طبیعت و هم قلمروِ نشانهها را به مصادره درمیآورند؛ همانگونه که نازیها گردونهیِ باستانیِ خورشید را از معنایِ آیینیِ خویش ــــ یعنی هستیِ نیک ــــ تهی کرده و به آیتی از وحشت بدل ساختند، در اینجا نیز «پرستو» از آسمانِ لطیفِ استعارههایِ ادبی به اتاقِ نیمهروشن و چرکینِ «پروندهسازیهایِ امنیتی» سقوط کرده است. اما اوجِ فاجعه زمانی روی میدهد که جامعه با پذیرش و بازتولیدِ این دلالتِ مجعول، در پروژهیِ ویرانسازیِ زبان و تخریبِ اعتمادِ عمومی، نادانسته با قدرت همپیمان میشود.
تبارشناسیِ این واژه در ادبیاتِ سیاسیِ معاصر، همسوییِ نانوشته اما آشکارِ نظامهایِ تمامیتخواه را فاش میکند. «پرستو» میراثی شوم از دورانِ جنگِ سرد و ساختارِ جاسوسیِ اتحادِ جماهیرِ شوروی است. در مکتبِ امنیتیِ کا.گ.ب، مأمورانِ زنی که وظیفه داشتند از طریقِ پیوندِ عاطفی و جنسی به سوژهها نفوذ کنند، با نامِ مستعارِ «پرستو» (Swallow) شناخته میشدند. این اصطلاح که دههها در لایههایِ پنهان و متونِ محرمانهیِ دستگاههایِ اطلاعاتیِ ایران محبوس بود، در اواخرِ دههیِ نودِ شمسی ناگهان به پهنهیِ ادبیاتِ عمومی پرتاب شد. نقطهیِ عطفِ این جابهجاییِ واژگانی، پروندههایِ جنجالیِ نفوذ در میانِ چهرههایِ سیاسی و بهویژه فاجعهیِ قتلِ «میترا استاد» بود. از این برهه، «پرستو» از یک کدِ اختصاصی در راهروهایِ تاریکِ نهادهایِ امنیتی، به برچسبی فراگیر در فضایِ مجازی و مطبوعات بدل گشت.
دگردیسیِ این واژه در ایرانِ معاصر، فراتر از یک نامگذاریِ ساده، نشاندهندهیِ دورانی است که در آن «تلهگذاریِ عاطفی» (Honey Trap) از ابزاری علیه دشمنِ خارجی، به سلاحی علیه منتقدانِ داخلی و شهروندان تغییرِ جهت داد. ورودِ این واژه به زبانِ کوچه و بازار، گواه پیروزیِ موقتِ زبانِ قدرت بر زبانِ فرهنگ است؛ جایی که یک موجودِ محبوب در اسطورههایِ ایرانی، ناچار شد بارِ سنگینِ پروژههایِ تخریب و وقاحتِ سیاسی را بر دوش بکشد تا بدینسان، آخرین سنگرِ حقیقت یعنی «حریمِ خصوصی» نیز به اشغالِ کلماتِ جعلی درآید. بسنده است پدیدهیِ «پرستو» را از نزدیک واکاوی کنیم تا دریابیم چگونه زبانِ قدرت، همچون اسیدی ویرانگر، بر چهرهیِ زیبایی و اخلاقِ یک فرهنگ رسوخ میکند تا آن را بفرساید و برای همیشه کَریه نماید. این دگردیسیِ هولناک، در سه لایهیِ بنیادین، نقاب از رخِ استراتژیِ اشغالِ معنا برمیدارد:
۱. از نمادِ امید تا ابزارِ اتهام؛ ویرانیِ حافظهیِ جمعی: در فرهنگ و ادبیاتِ ایران، پرستو فراتر از یک پرنده، نمادِ پیامآوری، بهار، آزادی و معصومیتِ محض است؛ میهمانی اثیری که در پناهِ خانهها لانه میسازد. اما ورودِ این واژه به زرادخانهیِ امنیتیِ نظام، تمام آن بارِ نمادین را در هم شکست. امروزه با شنیدنِ نامِ «پرستو»، ذهن نه به سویِ افقهایِ روشنِ بهار، بلکه به سمتِ دهلیزهایِ تاریکِ «انسانزدایی و انسانیتزدایی» رانده میشود. این همان نقطهای است که در آن، خاطراتِ خیالانگیز و دلالتهایِ امیدبخشِ یک ملت گروگان گرفته میشود.
۲. کالاانگاری و مسخِ امرِ زنانه در لفافهیِ لطافت: این تغییرِ معنایی، خیانتی مضاعف در حقِ مفهومِ «زن» و «طبیعت» است. نظامِ تمامیتخواه با برگزیدنِ نامِ یک پرنده برای این مأموریتِ سیاه، همزمان مرتکبِ دو جنایتِ زبانی میشود: نخست، زن را به ابزارِ شکار تقلیل داده و عاملیت و شأنِ انسانیِ او را زائل میسازد؛ و دوم، پروژهیِ غیرِ اخلاقیِ نفوذ از طریقِ تن را در پسِ نامی لطیف، نهان نموده و به آن وجههای عادی میبخشد. و این همان «اوجِ ابتذال» است؛ استفاده از پوستهی زیبایی برای پوشاندنِ هستهی کریه یک متدِ امنیتی.
۳. ترورِ حقیقت و مهندسیِ پارانویا: هدف از لکهدار کردنِ واژهیِ پرستو، ایجادِ «ناامنیِ کلامی» و «هراسِ وجودی» در بطنِ جامعه است. وقتی نامِ یک پرندهیِ محبوب به تهدیدی بالقوه بدل میشود، ناخودآگاهِ جمعی دچارِ بدگمانیِ مزمن میگردد. در این فضایِ غبارآلود، هر رابطهیِ انسانی یا اشتیاقِ عاطفی، پتانسیلِ آن را دارد که یک «پروژهیِ امنیتی» تعبیر شود؛ چنانکه امروز، این پارانویا تا عمقِ جانِ ما نفوذ کرده است و هر جرقهیِ میلی از سویِ دیگری، بلافاصله با این پرسشِ هولناک سرکوب میشود: «نکند این هم پرستویِ نظام باشد؟»
بدینسان، نظام با مسموم کردنِ کلمات، زهرِ بیاعتمادی را در رگهایِ اجتماع تزریق میکند. پدیدهیِ «پرستو» گواه آن است که قدرتِ تمامیتخواه برای بقایِ خویش، نه تنها خیابان، بلکه قلمروِ واژگان، اسطورهها و حتی امکانِ «عشق ورزیدن» را نیز به اشغالِ خود درآورده است. فرجامِ این استراتژی، پیدایشِ جامعهای است که در آن دیگر هیچ واژهیِ قابلِ اعتمادی برای بنا کردنِ یک «جهانِ مشترک» باقی نمانده است؛ زبانی مسموم که در آن، «بهار» به مضحکهای آخرالزمانی و «عشق» به تلهای سازمانی دگر گشته است.
در نگرِ من امروز بیش از هر زمان، ضرورتِ تدوینِ «لغتنامهیِ جمهوریِ اسلامی» احساس میشود؛ واژهنامهای برای تبیینِ این حقیقتِ تلخ که چگونه این ساختار، از همان آغاز، با دستکاریِ سیستماتیک در دلالتهایِ زبانی، نهتنها به ساحتِ زبانِ فارسی، بلکه به ساختارِ اندیشه و روانِ ایرانی خیانت کرده است. این نظام با تحریفِ کلمات، در پیِ بازطراحیِ ذهنِ شهروندان است تا با ویران کردنِ مرزِ میانِ «حقیقت و دروغ»، امکانِ هرگونه رؤیایِ مشترک را از میان ببرد.
امتدادِ ویرانگرِ این لغتنامه را در این برههیِ نفسگیر، میتوان در کلامِ شهروندان نیز بازجست؛ چنانکه وقتی در فضایِ مجازی پرسه میزنم، با اندوه از خود میپرسم: آیا این زبانِ مالامال از اتهام، کینه و افترا، ماترکِ شومِ همان قدرتِ خودکامهای نیست که به کالبدِ همگانیِ ما سرایت کرده است؟ این وضعیتِ زبانی، ما را به «مجمعالجزایری از دشمنانِ خانگی» بدل کرده است که در آن، هر کس با پتکِ واژگان در کارِ درهمکوفتنِ دیگری است؛ در حالی که کارکردِ بنیادینِ زبان، برساختنِ «جهانِ میانجی» و گشودنِ افقهایِ گفتوگوست، نه تبدیلِ کلمه به ابزاری برای ترورِ همسرنوشتان. اما دیری نمیگذرد که امید در دلم جوانه میزند؛ چرا که این یقینِ شهودی مرا در بر میگیرد که با زوالِ این ساختارِ تمامیتخواه، زبانِ فارسی از این آلودگیِ تحمیلی پالوده خواهد شد و بارِ دیگر به اصلِ شاعرانه، مهرآمیز و «دیگرینوازِ» خویش باز خواهد گشت، تا «پرستو» دوباره همانی شود که همیشه بود: نمادی از زیبایی، آزادی، زندگیستایی و بهارآوریِ زنِ ایرانی.
■ با سپاس فراوان از روشنگری و اطلاعات با ارزش در حیطه موضوعی بسیار مهم و پیچیده.
موفق باشید، پیروز.
■ وظیفهی خود میدانم که از آقای صباحی بابت این مقالهی بسیار مهم و دقیق تشکر کنم.
موضوع بسیار با اهمیتی است در توضیح چگونگی رفتار اجتماعی امروز ما. شما نوشتهاید که امروز بیش از هر زمان، ضرورتِ تدوینِ «لغتنامهیِ جمهوریِ اسلامی» احساس میشود. امیدوارم اساتیدی مثل شما این مسئولیت سترگ را به عهده گرفته و به تدوین آن بپردازند. ما باید در آواربرداری فرهنگی و زبانی بسیار کوشا باشیم.
با احترام، بهرام اقبال
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مقدمه
اثر بازگشتی (Feedback Effect) یعنی اینکه یک اقدام یا شوک که از داخل یا خارج اقتصاد ایجاد میشود، پس از تأثیرگذاری اولیه، دوباره به خود همان اقتصاد یا عامل اولیه برمیگردد و بر آن اثر میگذارد — معمولاً بهصورت غیرمستقیم و اغلب تقویتشده است. در سناریویی که تنگه هرمز بسته شده و همزمان بنادر ایران در معرض محاصره قرار گرفتهاند، اقتصاد ایران نهتنها با یک شوک داخلی یا منطقهای، بلکه با یک شوک ترکیبی جهانی و محدودیت شدید خارجی روبهرو میشود. این وضعیت، به دلیل نقش کلیدی تنگه هرمز در انتقال انرژی جهان، موجب افزایش قابلتوجه قیمت نفت و گاز در بازارهای جهانی میشود. با این حال، نکته اساسی آن است که این افزایش قیمت، برخلاف انتظار، برای اقتصاد ایران بهعنوان یک صادرکننده انرژی، الزاماً به معنای بهبود وضعیت نیست، بلکه میتواند به یک عامل بحرانزا تبدیل شود.
چه در اقتصاد جهانی شده ایران، پیوندهای مستقیم و غیر مستقیم اقتصاد ایران به سایر کشورها موجب میشود تا هر اقدام تحریکآمیز رژیم حاکم نسبت به اقتصاد کشورهای همسایه و سایر کشورها، اثر بازگشتی را فعال و پیامدهای مخرب آن گریبان اقتصاد ایران را بگیرد. چه، در جهان گلوبال و دیجیتال هر اقدامی که به افزایش ریسک و عدم اطمینان بی انجامد در نهایت کشوری که شوک را ایجاد کرده است را هدف خواهد گرفت. در این راستا، هدف تحلیل حاضر آن است که نشان دهد چگونه شوک جهانی ناشی از اختلال در عرضه انرژی، از مسیرهای مختلف به اقتصاد ایران بازمیگردد و متغیرهای کلان این اقتصاد را تحت تأثیر قرار میدهد.
حذف منفعت شوک قیمتی برای ایران
در شرایط عادی، افزایش قیمت جهانی نفت برای کشوری مانند ایران بهمعنای افزایش درآمد ارزی و بهبود موقعیت مالی دولت است. اما در این سناریو، بسته شدن تنگه هرمز و محاصره بنادر عملاً امکان صادرات فیزیکی نفت و گاز را به شدت محدود یا حتی متوقف میکند. در نتیجه، رژیم ایران نمیتواند از قیمتهای بالاتر بهرهبرداری کند. همزمان رقبای منطقه ای ایران و کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس از بالا رفتن قیمت نفت و گاز طبیعی به سودهای هنگفتی رسیده اند.
به بیان دیگر، شوک مثبت جهانی در قیمت انرژی، برای ایران از نظر درآمدی «خنثی» یا حتی بیاثر میشود، زیرا شرط لازم برای بهرهمندی از آن یعنی دسترسی به بازار صادراتی وجود ندارد. در همین حال، سایر کشورها — حتی اگر با هزینه بالاتر — میتوانند مسیرهای جایگزین برای تأمین انرژی پیدا کنند، اما ایران به دلیل محدودیتهای جغرافیایی و سیاسی در موقعیتی بسته قرار میگیرد.
انتقال هزینههای جهانی به داخل اقتصاد ایران
در حالی که ایران از افزایش قیمتها منتفع نمیشود، اثرات منفی این افزایش بهصورت مستقیم وارد اقتصاد میشود. افزایش قیمت جهانی انرژی باعث بالا رفتن هزینه حملونقل، بیمه و قیمت کالاهای واسطهای در سطح جهانی میشود. این افزایش هزینهها به واردات ایران نیز منتقل میگردد.
از سوی دیگر، محاصره بنادر موجب افزایش مضاعف هزینه واردات و حتی کمبود فیزیکی کالاها میشود. بنابراین، اقتصاد ایران همزمان با دو فشار مواجه میشود: افزایش قیمت جهانی و محدودیت دسترسی به کالا. ترکیب این دو عامل باعث شکلگیری یک موج قوی از تورم وارداتی میشود که به سرعت به سایر بخشهای اقتصاد سرایت میکند.
تشدید بحران ارزی
کاهش شدید صادرات نفتی به معنای افت محسوس درآمدهای ارزی است. در مقابل، نیاز به ارز برای تأمین واردات — حتی در سطح حداقلی — همچنان پابرجاست. این عدم تعادل میان عرضه و تقاضای ارز موجب کاهش ارزش پول ملی میشود.
افزون بر این، نااطمینانی ناشی از شرایط بحرانی باعث افزایش تقاضا برای نگهداری ارز بهعنوان دارایی امن میشود. این رفتار، فشار بیشتری بر بازار ارز وارد میکند و کاهش ارزش پول ملی را تشدید مینماید. در نتیجه، یک چرخه تقویتکننده شکل میگیرد که در آن کاهش ارزش پول، تورم را افزایش میدهد و تورم نیز تقاضا برای ارز را بیشتر میکند.
اثر بر تولید و ساختار اقتصادی
اختلال در واردات نهادههای تولید، همراه با افزایش هزینهها، باعث کاهش سطح تولید در بسیاری از صنایع میشود. بنگاهها با کمبود مواد اولیه، افزایش هزینههای تأمین و عدم قطعیت در بازار مواجه میشوند و در نتیجه، فعالیت خود را محدود میکنند.
در این شرایط، حتی بخشهایی از اقتصاد که بهطور مستقیم وابسته به واردات نیستند نیز تحت تأثیر قرار میگیرند، زیرا افزایش هزینههای عمومی و کاهش تقاضای مؤثر، کل اقتصاد را درگیر میکند. این فرآیند به کاهش تولید ناخالص داخلی و افزایش بیکاری منجر میشود.
شکلگیری رکود تورمی
ترکیب افزایش سطح عمومی قیمتها با کاهش تولید، اقتصاد ایران را وارد وضعیت رکود تورمی میکند. این وضعیت یکی از پیچیدهترین شرایط اقتصاد کلان است، زیرا سیاستگذار با یک دوگانگی مواجه میشود. از یک سو نیاز به مهار تورم وجود دارد و از سوی دیگر، کاهش تولید و افزایش بیکاری نیازمند سیاستهای حمایتی و انبساطی است.
در چنین شرایطی، هر تصمیم اقتصادی میتواند پیامدهای متضادی داشته باشد و مدیریت اقتصاد را دشوارتر کند.
بحران مالی دولت
دولت ایران که بخش مهمی از درآمد خود را از صادرات نفت تأمین میکند، در این سناریو با کاهش شدید درآمد مواجه میشود. همزمان، هزینههای دولت به دلیل شرایط بحرانی افزایش مییابد، از جمله هزینههای مرتبط با تأمین کالاهای اساسی، حمایت اجتماعی و مسائل امنیتی.
این عدم تعادل میان درآمد و هزینه منجر به کسری بودجه میشود. در نبود دسترسی به منابع مالی خارجی، دولت ممکن است به منابع داخلی مانند افزایش پایه پولی روی آورد، که این امر خود به تشدید تورم میانجامد.
اثر بازگشتی از اقتصاد جهانی
نقطه کانونی تحلیل در این بخش است. افزایش قیمت جهانی انرژی که در اثر اختلال در تنگه هرمز رخ داده، بهطور معمول باید به نفع یک اقتصاد نفتی باشد. اما در شرایطی که ایران قادر به صادرات نیست، این افزایش قیمت از یک فرصت به یک تهدید تبدیل میشود.
اقتصاد ایران در این وضعیت با یک پارادوکس مواجه است. از یک سو، جهان با افزایش قیمت انرژی روبهروست و این امر نشاندهنده ارزش بالای منابع انرژی است. از سوی دیگر، ایران نمیتواند این ارزش را به درآمد تبدیل کند، اما باید هزینههای ناشی از آن را پرداخت کند. به این ترتیب، شوک جهانی بهصورت یک اثر بازگشتی منفی به اقتصاد داخلی منتقل میشود.
این اثر بازگشتی در قالب افزایش هزینه واردات، تشدید تورم، فشار بر نرخ ارز و کاهش تولید بروز پیدا میکند. در واقع، اقتصاد ایران از مزایای شوک جهانی محروم میشود، اما تمام هزینههای آن را متحمل میگردد.
نتیجهگیری
بررسی پدیده اثر بازگشتی نشان میدهد که در شرایط بسته شدن تنگه هرمز و محاصره بنادر، شوک جهانی در بازار انرژی میتواند بهصورت معکوس بر اقتصاد ایران اثر بگذارد. در حالی که افزایش قیمت جهانی نفت در حالت عادی یک فرصت اقتصادی محسوب میشود، در این وضعیت به عاملی برای تشدید بحران تبدیل میگردد. اقتصاد ایران در چنین شرایطی با مجموعهای از فشارها مواجه میشود که شامل تورم بالا، کاهش توان تولیدی، بحران ارزی و کسری بودجه است.
نکته کلیدی آن است که اثر نهایی شوکهای جهانی به میزان دسترسی یک اقتصاد به بازارهای بینالمللی و توانایی آن در بهرهبرداری از فرصتها بستگی دارد. در غیاب این دسترسی، شوکها نهتنها مفید نیستند، بلکه بهطور مستقیم به تشدید ناپایداری اقتصادی منجر میشوند.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
جهان صحنه نمایش است و زنان و مردان تنها بازیگران آن هستند؛ آنگونه که شما دوست دارید.(شکسپیر، هنری پنجم)
کتاب پرورق «دی ماه خونین» بهویژه کشتار جمعی و سبعیت دو شب هجدهم ونوزدهم، به دلیل خاموشی دیجیتال، محدودیتها بر روند ثبت روایتهای شاهدان و انتقال اطلاعات از یک سو و سایه سنگین جنگ چهل روزه بر روند زندگی روزانه و تهدید و بگیروبهبندهای تهمانده رژیم تمامیتخواه سرکوبگر از سوی دیگر، آنچنان که باید گشوده و روایت نشده است.
در این میان، تراژدی قهرمانان آتشنشان، فقط حکایت مرگ نیست؛ بلکه روایت شرافت و اراده انسانهایی است که در میان آتش و گلوله تلاش کردند جانهای برخاک افتاده را نجات دهند، اما خود نیز در این میانه جان باختند.
نگاهی بکنیم به نقش برخی از این بازیگران در صحنه نمایش آتش و گلوله و مرگ تا ضمن ادای احترام به ایشان، یادآوری بکنیم که حافظه تاریخی هممیهنانشان، فداکاری و احساس مسئولیت آنان را هرگز فراموش نخواهد کرد.
حمید مهدوی متولد ۲۱ فروردین ۱۳۶۶، آتشنشان اهل مشهد در روز پنجشنبه ۱۸ دیماه با شلیک ماموران سرکوبگر به گلویش در این شهر کشته شد.
حمید آتشنشان حرفهای و قهرمان ملی، ورزشکار و داور بینالمللی راگبی بود که شامگاه ۱۸ دی در حال کمک به معترضان کشته شد. او علاوه بر شغل رسمی خود در آتشنشانی، اینفلوئنسر حوزه کار خودش هم بود. صفحه اینستاگرام او با حدود ۹۵ هزار دنبال کننده، از ویدیوهایی با محتوای آموزشی و گاه سرگرمی بود.
او در یکی از پستهای خود نوشته بود: «آتشنشان بودن فقط خاموش کردن آتش نیست...باید دل خانوادهها را آرام کنی. دل مردم را قرص کنی و دل خودتو ... بگذاری کنار چون وقت نمیکنی بهش برسی.»
حمید در طول اعتراضات مشهد، خارج از شیفت کاری خود برای نجات معترضان در تلاش و تقلا بود. فیلمی از وی در فضای مجازی منتشر شد که مجروحی را بر دوش گرفته و سعی میکند او را از مهلکه نجات دهد. اما در میان آتش و دود، تیری برگلوی حمید نشست و خود بر خاک افتاد.
علیرغم فشارهای ماموران امنیتی، والدین و وابستگان حمید، پیکر او را به روستای دروار استان سمنان برده و در آنجا بهخاک سپردند. مراسم چهلم حمید مهدوی به خاطر محدودیتها و فشارهای ماموران امنیتی لغو شد.
محمدرضا شفیعیکدکنی با انتشار طرحی از کیارش خلیلی، بخشی از شعر «معراجنامه» از دفتر «از بودن و سرودن» را در صفحه اینستاگرام خود به یاد حمید مهدوی بازنشر کرد:

آنگاه
در لحظهای که ساعتها
از کار اوفتادند
و سیرهها به روی سپیدارها
گفتند:
«تاریخ میخْکوب شد اینجا»
دیدم که در صفیرِ گلوله
مردی سپیدهدم را
بر دوش میکشید
پیشانیاش شکسته و خونش
پاشیده در فلق.

آتشنشانهای آمریکا در ۲۱ آوریل ۲۰۲۶، در مرکز آموزشی آتشنشانی «چسترفیلد» در ایالت ویرجینا طی سخنرانیها، از یادبود حمید مهدوی بهعنوان نمادی از فداکاری و انساندوستی رونمایی کردند، زنگ سنتی آتشنشانی را نواختند و قطعه «امیزینگ گریس» را که در فرهنگ آتشنشانی آمریکا برای بزرگداشت جانباختگان این حرفه جایگاهی ویژه دارد، اجرا کردند.

جعفر جاویدی ۲۹ ساله در بحبوحه اعتراضات در مشهد با وسایل امدادپزشکی برای مداوای مجروحان به میدان شتافت.
جعفر جاویدی، معترض مجروحی که حمید مهدوی تلاش کرد او را بر دوش خود به مکانی امن برساند، شامگاه پنجشنبه ۱۸ دی با گلوله جنگی از ناحیه پهلو مورد هدف گلوله جنگی قرار گرفت و مجروح شد. شدت اصابت بهحدی بوده که محل ورود گلوله حدود ۷ سانتیمتر دچار تخریب شده بود.
جعفر جاویدی ساکن خیابان سیدرضی مشهد بود و در زمینه فروش و تعمیرات تلفن همراه فعالیت میکرد.
جعفر جاویدی در اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» بازداشت و برای گرفتن اعتراف شکنجه شد و سرانجام بعد از طی ۳۷ ماه زندان با وثیقه آزاد شد. پیش از اعتراضات دی ماه نیز حکم قضایی او صادر شده و به سه سال و یک ماه حبس محکوم شده بود.
پیکر جعفر جاویدی به صورت محدود و تحت تدابیر امنیتی در شرایطی غریبانه، تنها با حضور خواهرش به خاک سپرده شد.

پنجشنبه شب ۱۸ دیماه، در مقابل کلانتری ۱۲ نجفآباد، محمد گلی آتش نشان، هدف شلیک مستقیم قرار گرفت. در میانه اعتراضات این شهر، هنگامی که وی مشاهده کرد ماموران از داخل کلانتری بهسوی مردم تیراندازی میکنند، با خودرو آتشنشانی به سمت در ورودی حرکت کرد تا مانعی میان نیروهای مسلح و مردم ایجاد کند، اما در این میان، بیش از ۱۱ گلوله به بدن او اصابت کرد و در جا جان باخت.

میثم کاظمی، ۱۹ دیماه در پرند تهران در جریان اعتراضات کشته شد. او از جمله آتشنشانهایی بود که خارج از ساعات کاری، در کنار مردم در تجمعات حضور پیدا کرد. ابتدا با به وسیله باتوم به سرش ضرباتی وارد شد و سپس از میان جمعیت جدا و با شلیک گلوله به گردن کشته شد.

محمد بیات ۴۲ ساله، از آتشنشانهای شهر ری، ۱۸ دیماه هدف شلیک قرار گرفت و از ناحیه شکم و ران مجروح شد. او را به بیمارستان منتقل کردند، اما از پذیرش او خودداری شد. در نهایت با تلاش همراهانش بستری شد، اما بهدلیل شدت خونریزی جان باخت. تحویل پیکر محمد بیات نیز با تهدیدهای امنیتی و دریافت پول چند گلوله که به او شلیک شده بود، صورت گرفت

ناصر شیرازی، ۴۴ساله، فرمانده ایستگاه آتشنشانی تهران با ۲۲ سال سابقه، ۱۸ دیماه در اسلامشهر هدف گلوله قرار گرفت. او در حالی که به یک فرد زخمی کمک میکرد، از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله جنگی قرار گرفت. بهدلیل شدت خونریزی، همان شب به بیمارستان پارس تهران منتقل شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت.
در ابتدا نشانههایی از بهبود در او دیده میشد، اما روز بعد، به کما رفت و شامگاه همان روز جان باخت.

یوحنا میرپادیاب ۳۹ ساله، ۱۸ دیماه همزمان با اعتراضات در رشت، بهعنوان آتشنشان برای مهار حریق بازار به محل اعزام شد. او در خیابان تختی و در حالی که مشغول انجام وظیفه بود، هدف گلوله قرار گرفت. بر اساس گزارش شاهدان، شلیک بهصورت وی مستقیم و از روبرو انجام شد و گلوله به سرش اصابت کرد. پیکر یوحنا میرپادیاب در نخستین ساعات ۱۹ دیماه، بدون برگزاری مراسمی در روستای «گرفم» در جاده انزلی – رشت در سکوت به خاک سپرده شد.

جواد طالبی، ۱۹ دیماه برای کمک به یک جوان زخمی در اعتراضات شهر پرند شتافت، اما خود هدف گلوله قرار گرفت. او پدر یک دختر خردسال و همسرش در زمان کشتهشدن او باردار بود. تحویل پیکر او چند روز به طول انجامید و خانوادهاش در این مدت تحت فشار قرار گرفتند.

میلاد عطایی ۳۲ ساله، از آتشنشانهای شاغل در پالایشگاه اصفهان، ۱۹ دیماه در شاهینشهر کشته شد. او از ناحیه سر مورد اصابت گلوله جنگی قرار گرفت و جانش را از دست داد. دوستانش او را از جمله نیروهای فنی و فعال در حوزه آتشنشانی صنعتی معرفی کردند.

حسین رادی ۲۴ ساله ، غواص و آتشنشان اهل نجفآباد، ۱۹ دیماه در خیابان میرداماد این شهر هدف گلوله قرار گرفت. بهگفته همراهانش، او در تلاش برای دور کردن چند نفر از محل درگیری بود که از بالای یک ساختمان به سمتش شلیک شد و دو گلوله به قفسه سینهاش اصابت کرد. پس از انتقال به بیمارستان، پیکرش از سوی نیروهای امنیتی ربوده شد از اینرو خانوادهاش برای چند روز از سرنوشت او بیخبر بودند.
زندگی و فعالیت رادی میان اعماق آب و دل آتش در جریان بود. او در صفحه اینستاگرامش از زیباییهای ناشناخته دریا مینوشت؛ از سکوت، از تاریکی و از جایی که باید نفس را نگه داشت تا زنده ماند.
دوستان حسین میگویند که او روحیهای آرام و در عین حال جسور داشت. کسی که هم به دل خطر میرفت و هم از تنهایی و سکوت لذت میبرد. غواصی برای او فقط یک مهارت نبود، بخشی از نگاهش به زندگی بود.
حسین در ۱۹ دیماه، حضور در خیابان را انتخاب کرد و در خیابان میرداماد نجفآباد، به میان جمعیت معترضان شتافت و در لحظاتی که تلاش میکرد چند معترض جوان را از دست نیروهای امنیتی دور کند، از بالای مسجد به سمتش شلیک شد و دو گلوله جنگی به قفسه سینهاش اصابت کرد. دوستانش با عجله او را به کلینیک هاتف رساندند اما به دلیل عدم پذیرش، به بیمارستان منتظری منتقل شد. در این بیمارستان پیکرش بهصورت پنهانی بهوسیله نیروهای حکومتی ربوده شد و در نتیجه خانوادهاش برای چند روز هیچ اطلاعی از سرنوشت او نداشت.
در نهایت، پس از حدود یک هفته، پیکر او با شرایطی خاص و با گرفتن تعهد از خانواده تحویل داده شد.

شهرام مؤمنی، رئیس آتشنشانی رشت: «جلو ماشینهای ما را گرفتن و حتا بعضیها را از ماشین کشیدن پایین. من متوجه نمیشوم که چرا جلو ماشینهای ما را گرفتن؟ هیچ کجای دنیا ما ندیدیم با نیروهای امدادی این طور رفتار بکنن. نیروهای امدادی بیطرفن...»
چه کسانی جلو ماشین های آتشنشانی را گرفتند؟ رئیس آتشنشانی اما توضیح نداد!
بنا به گزارشی، اداره کل اطلاعات و اطلاعات سپاه گیلان به شهرداری دستور داده بودند که شامگاه ۱۸ دی ماه، ماشینهای آتشنشانی را برای خاموش کردن آتش بازار رشت نفرستد.
——————-
منابع:
ــ ویکی پدیا،
ــ ایران اینترنشنال،
ــ کانال بی بی سی،
ــ ویدئوهای در پیوند،
۱۲ مه ۲۰۲۶ / ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
■ سپاس از این یادآوری دردناک!
نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد!
تا نگویند که از یاد فراموشانند!
پورمندی
■ با سپاس از خبر رسانی و گزارشتان، دل خون میشود از این همه بیداد. سرافراز باید بود از این همه دلاوری ها که بیشک ثمر خواهد داد.
سالاری
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
هیچ جامعهای یکشبه به کره شمالی تبدیل نمیشود. انزوا، خاموشی و عادت دادن مردم به محدودیت، همیشه قدم به قدم به اعماق جامعه نفوذ میکند. شاید خطرناکترین بخش ماجرا نیز همین باشد؛ اینکه جامعه، در میانۀ بحرانهای روزمره، متوجه عمق تغییری که در حال وقوع است نشود.
بیش ازهفتاد روز است که بخش بزرگی از مردم ایران، نه فقط با اختلال اینترنت، بلکه با نوعی «خاموشی اجتماعی» زندگی میکنند؛ خاموشیای که فقط ارتباطات مردم را مسدود نکرده، بلکه معیشت، امنیت روانی و حتی احساس تعلق میلیونها انسان به جهان بیرون را هدف قرار داده است.
در این هفتاد روز، شاید برخی تنها واژههایی مانند «فیلترینگ» یا «خاموشی اینترنت» در ایران را شنیده باشند؛ عباراتی فنی و خنثی که بازگو کنندۀ عمق آنچه در ایران میگذرد نیستند. درحالیکه برای میلیونها ایرانی، اینترنت فقط ابزار سرگرمی یا ارتباط نیست. اینترنت، نان شب، کلاس درس، داروخانه، بازار کسب و کار، رسانه، امکان دیدهشدن و آخرین روزنه تنفس در جامعهای بسته است. وقتی اینترنت خاموش میشود، فقط چند اپلیکیشن از کار نمیافتند؛ بخشی از زندگی متوقف میشود.
میلیونها ایرانی طی سالهای اخیر، زیر فشار تورم، تحریم، فروپاشی اقتصادی و بیکاری، تلاش کرده بودند با همان اینترنت نیمبند و محدود، برای خود راهی برای بقا بسازند؛ از فروشگاههای کوچک اینستاگرامی تا آموزش آنلاین، خدمات دیجیتال، تولید محتوا، تبلیغات و تجارت خرد. بسیاری از زنان، جوانان و حتی خانوادههایی که از بازار رسمی اقتصاد حذف شده بودند، تنها از طریق شبکههای اجتماعی امرار معاش میکردند. اما با قطع گسترده اینترنت، درآمد بخش بسیار بزرگی از این مردم عملاً به صفر رسید.
برآوردها از خسارت روزانه دهها میلیون دلاری به اقتصاد ایران سخن میگویند؛ خسارتهایی که فقط در اعداد خلاصه نمیشوند. پشت هر عدد، انسانهایی ایستادهاند؛ درگیر قسطهای عقبافتاده، اجارههای پرداختنشده، سفرههای کوچکتر و آیندهای مبهمتر از همیشه.
اما مسئله فقط اقتصاد نیست. آنچه این خاموشی را خطرناکتر میکند، معنای سیاسی و امنیتی آن است. حکومتی که حاضر است چنین هزینه سنگینی را به اقتصاد و جامعه تحمیل کند، بهخوبی میداند چه میکند. جمهوری اسلامی میبیند که میلیونها نفر در حال فقیرتر شدن هستند، میبیند که کسبوکارها نابود میشوند، میبیند که جامعه زیر فشار روانی و اقتصادی فرسوده میشود؛ و با این حال، این سیاست را ادامه میدهد. این یعنی از نگاه ساختار قدرت، هزینه اقتصادی این خاموشی در برابر ارزش سیاسی-امنیتی آن، قابلقبول است. و شاید یکی از مهمترین کلیدهای فهم رفتار جمهوری اسلامی، دقیقاً در همین ارزیابی از «هزینه و فایده» نهفته باشد.
سالهاست بسیاری تلاش میکنند جمهوری اسلامی را با منطق دولتهای متعارف تحلیل کنند؛ گویی فشار اقتصادی، انزوای بینالمللی یا نارضایتی عمومی، سرانجام حکومت را وادار به عقبنشینی و تسلیم خواهد کرد. اما تجربه چهار دهه گذشته نشان داده که جمهوری اسلامی، «زندگی در بحران» را نه یک وضعیت اضطراری، بلکه بخشی از مدل حکمرانی خود تعریف کرده است. چرا که بحرانزایی، خصلت ذاتی حکومتی ست که در قرن بیست و یکم میخواهد با معیارهای قرون وسطا حکمرانی کند.
در چنین مدلی، بحران پیوسته بازتولید میشود. و جامعهای که همواره در بحران است و دائماً درگیر بقا، تورم، ناامنی اقتصادی و اضطراب روزمره و سرکوب مداوم باشد، بهمرور توان کنش سیاسی پایدار را نیز از دست میدهد. انسانی که تمام انرژی خود را صرف زندهماندن میکند، فرصت کمتری برای سازماندهی، اعتراض و مطالبهگری خواهد داشت.
به همین دلیل است که قطع اینترنت را نمیتوان صرفاً یک تصمیم امنیتی موقت دانست. آنچه امروز در ایران در حال شکلگیری ست و سالها (با همکاری چین) برای آن برنامهریزی شده، بیش از آنکه یک واکنش امنیتی کوتاهمدت باشد، پروژهای بلندمدت برای مهندسی کنترل اجتماعی است.
پروژۀ توسعه اینترنت ملی، اینترنت طبقاتی، سامانههای دائمی احراز هویت، محدودسازی ارتباطات جهانی و ایجاد دسترسیهای ویژه برای گروههای مورد اعتماد حکومت، همگی نشانههای یک نهادسازی عمیقاند؛ ساختاری که در آن، دسترسی آزاد به جهان خارج دیگر یک «حق عمومی» نیست، بلکه به امتیازی امنیتی تبدیل میشود که افراد و گروههای خاصی میتوانند از آن برخوردار شوند.
در چنین سیستمی، شهروندان طبقه بندی میشوند، وفاداران به حکومت دسترسی بیشتری دارند، به شهروندان عادی اما متمول که قادر به پرداخت هزینه بیشتری هستند دسترسی محدود و کنترل شدهای داده می شود، و عموم جامعه بهتدریج از جهان بیرون منقطع میشود. و دقیقاً همینجاست که مقایسۀ جمهوری اسلامی (در صورت بقا) با کره شمالی دیگر صرفاً یک اغراق سیاسی بهنظر نمیرسد. وقتی از کره شمالی حرف میزنیم، ذهن بسیاری فوراً به سمت برنامه هستهای و ارتش آن کشور میرود. اما شاید مهمترین ویژگی کره شمالی، نه بمب اتم، بلکه جامعهای دربند و منزوی باشد که دههها از جهان خارج جدا نگه داشته شده است؛ جامعهای که حکومت، کنترل آن را پیش از هر چیز از طریق کنترل اطلاعات و قطع ارتباط آزاد مردمش با جهان ممکن کرده است.
جمهوری اسلامی البته هنوز کره شمالی نیست. ایران از نظر اجتماعی، تاریخی و فرهنگی بسیار پیچیدهتر و بازتر از آن است که بهسادگی به نسخهای مشابه تبدیل شود. اما مسئله، شباهت کامل نیست؛ مسئله، شباهت در «منطق بقا» است. منطقی که در آن بقای نظام «اوجب واجبات» است، وحکومت حاضر است رفاه اقتصادی، توسعه ملی، آزادی ارتباطات ، آینده نسلها و حتی جان صدها هزار ایرانی را قربانی حفظ ساختار قدرت کند.
خاموشی اینترنت در ایران، فقط خاموشی چند سرور یا چند اپلیکیشن نیست؛ تمرینی برای عادتدادن جامعه به انزواست که قواعد و دستورالعمل های آن نیز از ماهها پیش تهیه و تنظیم شده و جنگ اخیر بهانه ای برای اجرای آن شد، و از این روست که شاید خطرناکتر از خود خاموشی، عادیشدن و استمرار آن باشد.
شوربختانه جهان نیز در برابر این وضعیت، سکوتی پرسشبرانگیز اختیار کرده است. در اغلب مذاکرات بینالمللی درباره ایران، تقریباً همهچیز حول غنیسازی اورانیوم، موشکها و موازنههای منطقهای میچرخد؛ اما حق ارتباط نود میلیون انسان، عملاً جایی روی میز مذاکرات ندارد.
این حق بنیادین اما، تنها زمانی میتواند به بخشی از مطالبه جهانی در برابر جمهوری اسلامی تبدیل شود که دیاسپورای ایرانی، خطر این پروژه خطرناک را جدی بگیرد و پیوسته، منسجم و با صدایی بلند درباره آن سخن بگوید.
دیروز (یکشنبه، ۱۰ می) دهها هزار ایرانی بدعوت شاهزاده رضا پهلوی در شهرهای مختلف جهان علیه خاموشی اینترنت و سرکوب در ایران به خیابانها آمدند. این اعتراضها فقط درباره اینترنت نبود؛ درباره حق دیدهشدن یک ملت بود. درباره این هشدار بود که ایران، آرامآرام بهسمت نوعی حکومت امنیتیِ منزوی حرکت میکند؛ مدلی که اگر تثبیت شود، بازگرداندن جامعه از آن، بسیار دشوارتر و پرهزینهتر خواهد بود.
صدای اعتراض ایرانیان خارج از کشور امروز فقط یک حرکت نمادین نیست؛ بخشی از آخرین خطوط ارتباطی جامعه ایران با جهان آزاد است. اما این صدا باید بلندتر شود. قطع اینترنت فقط خاموشکردن ارتباطات نیست؛ میتواند به معنای خاموشکردن روایتها، پنهانماندن سرکوب و دفن حقیقت در سکوت باشد. هرچه این صدا بلندتر، منسجمتر و مداومتر باشد، هزینه سیاسی این خاموشی برای حکومت بیشتر خواهد شد. و هرچه سکوت طولانیتر شود، خطر عادیشدن این وضعیت نیز بیشتر خواهد شد.
زمان، برخلاف تصور بسیاری، الزاماً به سود جامعه ایران حرکت نمیکند. حکومتهایی که منطق بقای امنیتی را میپذیرند، میتوانند بسیار بیشتر از پیشبینیها دوام بیاورند؛ بهویژه اگر جامعه جهانی سرگرم ملاحظات ژئوپولیتیکی باشد و مخالفان حکومت نیز درگیر پراکندگی و فرسایش شوند.
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، مسئله فقط آینده یک حکومت نباشد؛ مسئله آینده جامعهای است که خطر جداافتادن تدریجی از جهان را احساس میکند. شاید هنوز برای جلوگیری از این مسیر دیر نشده باشد. جمهوری اسلامی با قطع ارتباطات اینترنتی میخواهد صدای مردم ایران را خاموش کند، و جامعه را آرام آرام در فقر و انزوا و در فضایی امنیتی، فرسوده و بی کنش کند.
شاید ناجیز شمردن دشمن و دلگرمی باینکه با توجه به ویژگیهای فرهنگی ایرانیان؛ پروژۀ اینترنت داخلی رژیم و قطع ارتباط ایرانیان با جهان خارج، پیشاپیش محکوم به شکست خواهد بود؛ خطایی بزرگ باشد. واقعیت این است که جمهوری اسلامی سالهاست تلاش میکند جامعه ایران را به زیستن در محدودیت، بحران و انزوا عادت دهد؛ آری، ایران هنوز کره شمالی نشده، چرا که جامعه ایران هنوز زنده است، هنوز با جهان ارتباط میخواهد، هنوز مقاومت میکند و هنوز نسبت به حذف تدریجی آزادیهایش حساسیت نشان میدهد. همین اعتراضها، همین واکنشها و همین تلاش برای شکستن سکوت، نشان میدهد که پروژه «عادیسازی خاموشی» هنوز کامل نشده است. و دقیقاً به همین دلیل است که صدای اعتراض امروز، اهمیتی فراتر از یک مطالبه تکنولوژیک پیدا کرده است. مسئله فقط اینترنت نیست؛ مسئله، جلوگیری از تثبیت الگویی است که میتواند نسلهای آینده ایران را در جامعهای منزوی، امنیتی و فرسوده گرفتار کند.
تاریخ بارها نشان داده هیچ پروژه کنترل اجتماعی، صرفاً با قدرت حکومتها تثبیت نمیشود؛ سکوت جامعه، عادتکردن به محدودیت و فرسایش حساسیت عمومی نیز بخشی از آن است. پرسش این است که: آیا ما ایرانیان در خارج کشور پیش از آنکه این خاموشی به وضعیت دائمی تبدیل شود، خطر آن را جدی خواهیم گرفت؟
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
فارن پالیسی / ۱۱ مه ۲۰۲۶
در بحبوحه مذاکرات جاری میان واشنگتن و تهران، گزارشها حاکی از آن است که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، خواستار آن شده که ایران از تعهد خود به غنیسازی اورانیوم دست بکشد؛ احتمالا دستکم برای مدت ۱۲ سال.
با این حال، منتقدانی مانند جیک سالیوان، مشاور امنیت ملی جو بایدن، رئیسجمهور پیشین آمریکا، استدلال کردهاند که اصرار واشنگتن بر عدم غنیسازی، در نهایت دیپلماسی را تضعیف خواهد کرد. او ماه گذشته گفت: «فکر نمیکنم اگر ایالات متحده بر این موضع پافشاری کند که ایران باید برای همیشه از حق و توانایی غنیسازی اورانیوم به طور کامل صرفنظر کند، توافقی امکانپذیر باشد.»
اما ایران حق غنیسازی اورانیوم ندارد. در واقع، ترامپ محق است که انتظار داشته باشد تهران برای همیشه برنامه غنیسازی خود را کنار بگذارد.
برای درک دلیل این موضوع، باید به علم آن توجه کرد. غنیسازی اورانیوم و بازفرآوری پلوتونیوم (که گاه با عنوان ENR شناخته میشود) فناوریهایی دو منظوره هستند. همان فرایندی که برای تولید سوخت یک رآکتور هستهای به کار میرود، میتواند برای تولید سوخت بمب هستهای نیز استفاده شود. بنابراین، هر کشوری که بتواند اورانیوم را غنیسازی کند (یا پلوتونیوم را بازفرآوری کند)، در عمل ظرفیت کلیدی لازم برای تبدیل شدن به یک کشور دارای سلاح هستهای را نیز در اختیار خواهد داشت.
دانشمندان و سیاستگذاران از آغاز عصر هستهای این مشکل را درک کرده بودند و راهحلی ساده برای آن طراحی کردند: خدمات چرخه سوخت. کشورها نیازی ندارند خودشان سوخت هستهای تولید کنند. اگر کشوری خواهان یک برنامه هستهای واقعا صلحآمیز باشد — برای تولید انرژی، تحقیقات یا اهداف پزشکی — میتواند سوخت مورد نیاز خود را از قدرتهای هستهای پیشرفتهتر مانند فرانسه، روسیه یا ایالات متحده دریافت کند. کشور دریافتکننده، سوخت را در رآکتورهای خود استفاده میکند و در ازای دریافت محموله بعدی، سوخت مصرفشده را بازمیگرداند.
امروز دهها کشور در جهان، از جمله سوئد، مکزیک و ویتنام، دارای برنامههای هستهای صلحآمیز هستند، اما اورانیوم غنیسازی نمیکنند و پلوتونیوم نیز بازفرآوری نمیکنند.
سیاست آمریکا در حوزه انرژی هستهای و عدم اشاعه از زمان ریاستجمهوری دوایت آیزنهاور در این زمینه روشن و ثابت بوده است. در قالب برنامه «اتم برای صلح»، دولت آیزنهاور به بسیاری از کشورها، از جمله ایران، در زمینه رآکتورهای تحقیقاتی و علوم پایه هستهای کمک کرد، اما از صدور قابلیتهای ENR خودداری کرد.
«گروه تأمینکنندگان هستهای» که در سال ۱۹۷۴ تشکیل شد — نهادی در چارچوب رژیم عدم اشاعه با عضویت ۴۸ کشور — برای اعمال کنترلهای سختگیرانه صادراتی بر گسترش فناوریهای حساس ENR به کشورهای بیشتر شکل گرفت تا از گسترش سلاحهای هستهای جلوگیری کند.
این سیاستی یکسان برای همه بوده که واشنگتن آن را هم بر دوستان و هم بر دشمنان خود اعمال کرده است. برای مثال، هنگامی که متحدان و شرکای آمریکا یعنی کره جنوبی و تایوان در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ به دنبال برنامههای مخفی بازفرآوری پلوتونیوم رفتند، واشنگتن به شدت بر آنها فشار آورد و وادارشان کرد این برنامهها را متوقف کنند.
تلاشهای واشنگتن برای محدود کردن گسترش فناوریهای ENR همیشه موفق نبوده است. برخی کشورها، مانند کره شمالی و پاکستان، با وجود مخالفت آمریکا توانستند تأسیسات حساس چرخه سوخت را توسعه دهند و سلاح هستهای بسازند. اما اینها نمونههایی از تلاش نافرجام واشنگتن برای اجرای استانداردهای مورد نظر خود هستند، نه الگوهایی که باید از آنها پیروی شود.
بنابراین، هنگامی که در سال ۲۰۰۲ فاش شد ایران یک برنامه مخفی غنیسازی دارد، واکنش واشنگتن روشن و خودکار بود: تهران باید غنیسازی اورانیوم را متوقف کند. این موضع هم دولت جورج دبلیو بوش بود و هم دولت باراک اوباما. اوباما در جریان کارزار انتخاباتی خود وعده داده بود که «برنامه غنیسازی اورانیوم ایران را متوقف خواهد کرد.» شورای امنیت سازمان ملل نیز از سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰ شش قطعنامه صادر کرد که در آنها از ایران خواسته میشد غنیسازی اورانیوم را تعلیق کند.
تهران مخالفت کرد و مدعی شد که «حق غنیسازی» دارد. این استدلال اکنون از سوی تهران و برخی دیگر در غرب نیز تکرار میشود، اما بیمعناست.
ایران این حق ادعایی را بر اساس ماده چهارم «پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای» مصوب ۱۹۷۰ — که بیشتر با عنوان NPT شناخته میشود و ایران نیز از امضاکنندگان آن است — مطرح میکند. اما در متن NPT حتی یک بار هم به غنیسازی اورانیوم اشاره نشده است.
در عوض، ماده چهارم میگوید:
بنابراین، آیا ماده چهارم به ایران حق غنیسازی میدهد؟
مانند تقریبا تمامی حقوق بینالملل، این موضوع نیز مبهم است. عبارت «استفاده از انرژی هستهای برای مقاصد صلحآمیز» نه در متن NPT و نه در جای دیگری، هرگز بهطور روشن تعریف نشده است.
علاوه بر این، همانند دیگر حوزههای حقوق بینالملل، هیچ دولت جهانی یا دادگاه جهانیای وجود ندارد که قوانین بینالمللی را تصویب، اجرا یا درباره آنها داوری کند. در نتیجه، این خود دولتها هستند که حقوق بینالملل را تفسیر و درباره آن قضاوت میکنند، و واشنگتن و تهران برداشتهای متفاوتی از NPT دارند.
تهران استدلال میکند که ماده چهارم به این کشور «حق غیرقابل سلب» برای غنیسازی اورانیوم «برای مقاصد صلحآمیز و بدون تبعیض» میدهد.
موضع ایالات متحده و بخش بزرگی از جامعه بینالمللی این بوده که فناوریهای ENR میتوانند برای تولید سوخت سلاح هستهای به کار روند و بنابراین بهطور روشن در چارچوب «مقاصد صلحآمیز» در NPT قرار نمیگیرند. در واقع، با توجه به همین خطر بود که «گروه تأمینکنندگان هستهای» که پیشتر به آن اشاره شد، برای حمایت از NPT و جلوگیری از گسترش فناوریهای ENR تشکیل شد.
علاوه بر این، ماده چهارم تصریح میکند که استفاده صلحآمیز از انرژی هستهای باید «در انطباق با» ماده اول باشد. ماده اول، کشورهای فاقد سلاح هستهای — مانند ایران — را از ساخت سلاح هستهای منع میکند. اما بیشتر ناظران بهدرستی مظنوناند که برنامه غنیسازی ایران پوششی برای یک برنامه تسلیحات هستهای است. به هر حال، آژانس بینالمللی انرژی اتمی دریافته که ایران در گذشته یک برنامه اختصاصی تسلیحات هستهای داشته است، و طراحی برنامه هستهای کنونی ایران نیز با کشوری که صرفا به دنبال تولید انرژی باشد، همخوانی ندارد.
در واقع، اگر ایران واقعا خواهان یک برنامه صلحآمیز بود، راهحل ساده بود: میتوانست برنامه غنیسازی خود را تعطیل کند و خدمات چرخه سوخت بینالمللی دریافت کند — همانند دهها کشور دیگری که پیشتر به آنها اشاره شد و ترتیبات مشابهی دارند. جامعه بینالمللی طی دهههای گذشته بارها خدمات چرخه سوخت را به ایران پیشنهاد داده، اما ایران همواره بر غنیسازی اورانیوم توسط خود اصرار کرده است.
گزارشها حاکی است که استیو ویتکاف و جرد کوشنر نیز در ماه فوریه، تنها چند روز پیش از بازگشت جنگ، دوباره خدمات چرخه سوخت را به ایران پیشنهاد کردند. منتقدان در آن زمان استدلال میکردند که ویتکاف و کوشنر از پیچیدگی موضوع فراتر از توان خود وارد شدهاند، زیرا پاسخ متقابل فنی و پیچیده ایران درباره انواع و سطوح غنیسازی داخلی را درک نکرده بودند. اما این جزئیات اهمیتی نداشت. مذاکرهکنندگان آمریکایی درست عمل کردند که هر پیشنهادی را که به ایران اجازه غنیسازی میداد، از اساس رد کردند.
دولت اوباما در تلاشی نومیدانه برای دستیابی به توافق، در توافق هستهای ۲۰۱۵ ایران — موسوم به «برنامه جامع اقدام مشترک» یا برجام — از استاندارد «غنیسازی صفر» آمریکا عقبنشینی کرد. این یک اشتباه بود. این توافق به ایران اجازه میداد غنیسازی اورانیوم را با محدودیتهایی ادامه دهد. اما قرار بود این محدودیتها پس از ۱۵ سال منقضی شوند. در آن مرحله، ایران میتوانست مطابق مفاد توافق، هر مقدار اورانیوم با غنای تسلیحاتی که میخواست تولید کند. حتی خود اوباما نیز اذعان کرده بود که پس از پایان محدودیتها، زمانی که ایران برای دستیابی سریع به بمب نیاز داشت، «تقریبا به صفر» کاهش مییافت.
علاوه بر این، برجام یک سابقه خطرناک ایجاد کرد. متحدان و شرکای آمریکا، مانند عربستان سعودی، امارات متحده عربی و کره جنوبی، میتوانستند بپرسند: «اگر ایران میتواند سوخت هستهای تولید کند، چرا ما نتوانیم؟»
بنابراین، ترامپ در خروج از برجام در سال ۲۰۱۸ محق بود و اکنون نیز در مذاکرات جاری با ایران، در پافشاری بر غنیسازی صفر حق دارد. در واقع، اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، موضع ترامپ شاید حتی بیش از حد نرم باشد. گزارشهای اخیر نشان میدهد که او تنها خواستار توقف غنیسازی اورانیوم ایران برای ۱۲ تا ۱۵ سال است. توافقی که به ایران اجازه دهد در آینده غنیسازی را از سر بگیرد، بار دیگر تنها به معنای به تعویق انداختن مشکل و ایجاد دردسر برای رؤسایجمهور آینده خواهد بود.
در عوض، ترامپ باید ادعاهای ساختگی ایران درباره «حق غنیسازی» را رد کند و توافقی الزامآور منعقد سازد که برنامه غنیسازی ایران را برای همیشه متوقف کند. شاید این بهترین راه برای حل نهایی و همیشگی چالش هستهای ایران باشد.
ــــــــــــــ
* متیو کرونیگ، ستوننویس فارن پالیسی و معاون و مدیر ارشد مرکز استراتژی و امنیت اسکاکرافت در شورای آتلانتیک است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
مقدمه
این نوشته تلاش میکند یک صورتبندی فشرده از یک مدل سهلایهای و چرخهای ارائه دهد که میتواند برای تحلیل گذارهای اجتماعی ـ سیاسی در کشورهای جنوب جهانی و نسبت آن با جنبشهای اجتماعی و «انقلاب فرایندی» بهکار رود. این مدل میان سه سطح تمایز میگذارد: جمهوری اجتماعی، جمهوری سیاسی و فدرالیسم اجتماعی.
یکم ـ جمهوری اجتماعی: زیرساخت مدنی دموکراسی
در این مدل، «جمهوری اجتماعی» به معنای شبکهای از نهادهای مدنی پایدار و دارای قدرت اجتماعی است:
اتحادیههای کارگری، انجمنهای حرفهای، تعاونیها، نهادهای محلی، جنبشهای اجتماعی و سازمانهای مستقل.
این سطح، بهمثابه زیرساخت پیشاسیاسی دموکراسی عمل میکند و چند کارکرد اساسی دارد:
• تولید سوژههای سیاسی فعال از دل زندگی روزمره
• تمرین مشارکت جمعی خارج از دولت
• ایجاد ظرفیت سازمانیابی و مقاومت اجتماعی
• ساختن اعتماد اجتماعی و همکاری جمعی
• پیوند دادن مطالبات پراکنده به افقهای عمومی
در کشورهای جنوب، این لایه اغلب در دل جنبشهای اجتماعی، اعتراضات شهری، جنبشهای کارگری و شبکههای غیررسمی بقا شکل میگیرد. بنابراین، جمهوری اجتماعی نه یک وضعیت نهادی کامل، بلکه یک «فرایند انباشت ظرفیت مدنی» است.
دموکراسی بدون این لایه، به مجموعهای از فرمهای حقوقی بدون نیروی اجتماعی تبدیل میشود. زیرا صندوق رأی، قانون اساسی و نهادهای رسمی تنها زمانی پایدار میمانند که بر بستر جامعهای سازمانیافته و مشارکتجو استوار باشند.
از این رو، جمهوری اجتماعی را میتوان قلمرو تولید «قدرت اجتماعی» دانست؛ قدرتی که هنوز دولت را تصرف نکرده، اما ظرفیت تغییر آن را در خود انباشته است.
دوم ـ جمهوری سیاسی: لحظه نهادینهشدن قدرت اجتماعی
«جمهوری سیاسی» لحظهای است که ظرفیت اجتماعیِ انباشتهشده به سطح نهادهای رسمی منتقل میشود.
در این سطح، جامعه میکوشد ارادهٔ جمعی خود را در قالب دولت، قانون و ساختارهای نمایندگی تثبیت کند.
قانون اساسی، انتخابات، تفکیک قوا، پارلمان، حقوق شهروندی و دولت نماینده، همگی عناصر این سطحاند.
اما جمهوری سیاسی صرفاً به معنای تشکیل دولت انتخابی نیست؛ بلکه تلاشی است برای تبدیل نیروی اجتماعی به نظم سیاسی پایدار.
این سطح چند وظیفهٔ اساسی برعهده دارد:
• تبدیل مطالبات اجتماعی به حقوق عمومی
• نهادینهکردن مشارکت سیاسی
• مهار خشونت و شخصیسازی قدرت
• ایجاد سازوکارهای پاسخگویی عمومی
• تضمین برابری حقوقی شهروندان
با این حال، در بسیاری از کشورهای جنوب، جمهوری سیاسی با یک پارادوکس همراه میشود:
نهادهای دموکراتیک شکل میگیرند، اما زیرساخت اجتماعیِ لازم برای حفظ آنها هنوز ضعیف است. در نتیجه، دولت یا به تمرکزگرایی بوروکراتیک بازمیگردد، یا در برابر نیروهای الیگارشیک، نظامی و اقتصادی آسیبپذیر میشود.
به همین دلیل، جمهوری سیاسی اگر از جمهوری اجتماعی تغذیه نشود، بهتدریج تهی و صوری میشود. دموکراسی سیاسی بدون جامعهٔ سازمانیافته، اغلب به انتخاباتی دورهای بدون مشارکت واقعی شهروندان فروکاسته میشود.
سوم ـ فدرالیسم اجتماعی: توزیع دموکراتیک قدرت
«فدرالیسم اجتماعی» مرحلهای است که در آن ظرفیت مدنی و سیاسیِ انباشتهشده، از تمرکز در دولت مرکزی عبور میکند و به شبکهای چندسطحی از خودگردانی اجتماعی و نهادی بدل میشود.
در این سطح، جامعه صرفاً موضوع حکومت نیست، بلکه خود در سازماندهی قدرت، تصمیمگیری و مدیریت جمعی مشارکت مستقیم دارد.
فدرالیسم اجتماعی در اینجا فقط به معنای تقسیم اداری قدرت میان مناطق نیست؛ بلکه به معنای توزیع دموکراتیک قدرت در سراسر جامعه است:
میان شوراهای محلی، نهادهای صنفی، تعاونیها، اجتماعات منطقهای، انجمنهای مدنی و ساختارهای مشارکتی مستقل.
این سطح چند کارکرد بنیادی دارد:
• جلوگیری از تمرکز اقتدار در دولت مرکزی
• تثبیت مشارکت محلی در ادارهٔ امور عمومی
• ایجاد تعادل میان وحدت سیاسی و تکثر اجتماعی
• تبدیل جامعهٔ مدنی از نیروی اعتراض به نیروی حکمرانی
• افزایش ظرفیت مقاومت دموکراتیک در برابر اقتدارگرایی
در بسیاری از کشورهای جنوب، فقدان این سطح موجب میشود جمهوری سیاسی یا به تمرکزگرایی اداری بازگردد، یا زیر فشار شکافهای قومی، منطقهای و طبقاتی فرسوده شود.
فدرالیسم اجتماعی تلاش میکند دموکراسی را از سطح نهادهای رسمی فراتر ببرد و آن را به بخشی از زندگی روزمره و سازوکارهای اجتماعی تبدیل کند. در این معنا، قدرت نه در یک مرکز واحد، بلکه در شبکهای از نهادها، اجتماعات و سازوکارهای مشارکتی توزیع میشود.
جمعبندی
مدل سهلایهٔ «جمهوری اجتماعی ـ جمهوری سیاسی ـ فدرالیسم اجتماعی» را میتوان نوعی فرایند تکامل ظرفیت دموکراتیک دانست:
• نخست، جامعه در سطح مدنی سازمان مییابد؛
• سپس این ظرفیت به نهادهای سیاسی و حقوقی منتقل میشود؛
• و در نهایت، قدرت به شکلی پایدار و مشارکتی در سراسر جامعه توزیع میگردد.
در این چارچوب، دموکراسی صرفاً یک شکل حکومتی نیست، بلکه فرایندی تاریخی برای تولید، نهادینهسازی و توزیع قدرت اجتماعی است.
از همین رو، «انقلاب فرایندی» نه یک لحظهٔ ناگهانی تصرف قدرت، بلکه روندی تدریجی برای ساختن جامعهای است که بتواند هم دولت را دموکراتیک کند و هم از بازتولید تمرکز قدرت جلوگیری نماید.
این مدل میکوشد نشان دهد که پایداری دموکراسی در کشورهای جنوب، بیش از آنکه وابسته به تغییر دولتها باشد، به توان جامعه در سازمانیابی، مشارکت و توزیع قدرت بستگی دارد.
■ با درود به «امضا محفوظ» گرامی، نظریهای این چنین نو و در عین حال قابل تامل چرا بدون نام مشخص؟
به هر حال، سپاسگزار میشوم اگر منظور خود را از «کشورهای جنوب» روشن بکنید. کدام کشورها؟
با سپاس دوباره سعید سلامی
■ «امضا محفوظ» گرامی،
با تشکر از این مطلب پربار. شباهتهای زیادی بین نظراتت و نظرات یکی از دوستان، که فعلا نام او را «محفوظ» میدارم، میبینم. به گفته این دوست، یکی از نیازهای مبرم ما این است که به سه مرحله در روند زیر دقت کنیم: «ایدهسازی—> جریان (جنبش) سازی—> حزب سازی». با قدری اغماض، میتوان این سه مرحله را معادل و یا بخشی از سه سطحی که نام بردی، در نظر گرفت.
با احترام - حسین جرجانی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
انتخابات بریتانیا: شکست حزب کارگر و پیروزی احزاب استقلالطلب در ویلز و اسکاتلند
در روز پنجشنبه هفتم می ۲۰۲۶، انتخابات شهرداریها در انگلستان و انتخابات پارلمانی در دو کشور ویلز و اسکاتلند برگزار شد.
انگلستان: در این کشور، اقبال مردم بیشتر به سوی حزب راستگرای «اصلاح بریتانیا» بود که حزب حاکم کارگر را شکست سختی داد و تاکنون بیش از ۱۴۴۴ کرسی شوراهای محلی انگلستان را بهدست آورده و کنترل چهارده شورا را در دست گرفته است. در انتخابات شوراهای شهر انگلستان، رقابت میان پنج حزب سراسری بود که گرایشهای مختلف سیاسی دارند؛ از چپ تا راست.
اسکاتلند: در اینجا، ما گواه برگزاری انتخابات پارلمان بودیم که مقرّش در ادینبورگ – پایتخت این کشور – قرار دارد. از ۱۲۹ کرسی پارلمان اسکاتلند، حزب ملی اسکاتلند (اسانپی) ۵۷ کرسی، احزاب سراسری محافظهکار ۱۶ کرسی، اصلاح بریتانیا ۱۵ کرسی، سبزها ۱۳ کرسی و لیبرال دموکرات ۹ کرسی بهدست آوردهاند. حزب ملی اسکاتلند میتواند حکومت اسکاتلند را با اکثریتی شکننده به تنهایی تشکیل دهد.
جان سوینی، رهبر حزب ملی اسکاتلند اعلام کرد که برای خدمت به کشور خود از هیچ کوششی فروگذار نخواهد بود. این حزب خواهان استقلال اسکاتلند از بریتانیاست و این را در منشور خود ذکر کرده است. حزب ملی اسکاتلند، بار نخست در سال ۲۰۱۴ یک همهپرسی برای استقلال اسکاتلند ترتیب داد اما ۵۵ درصد مردم اسکاتلند به آن رأی منفی دادند و خواستار ماندن در بریتانیا شدند. البته با توجه به مخالفت اکثریت ملت اسکات با خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا (برکسیت)، این حزب همچنان برای تحقق این هدف میکوشد؛ اما با توجه به اینکه اکثریت مطلق پارلمان را در دست ندارد، ممکن است در ائتلاف با حزب سبزها – که خود نیز خواهان استقلال اسکاتلند است – بتواند همهپرسی دیگری را برگزار کند.
ویلز، صعود یک حزب هویتطلب پس از صد سال: حزب هویتطلب «پلاید کامری» با دستیابی به ۴۳ کرسی کشور ویلز، بیشترین شمار کرسیهای پارلمان ویلز را که در کاردیف – پایتخت ویلز – مستقر است، از آن خود کرد و به این ترتیب توانست به هیمنه صد ساله حزب کارگر در انتخابات مختلف و سیطره بیستوهفت ساله این حزب بر پارلمان ویلز پایان دهد. در بریتانیا، پیروزی این حزب هویتطلب و شکست حزب چپگرای کارگر را یک رویداد تاریخی بهشمار میآورند. رون آرپ یورورت، رهبر حزب «پلاید کامری» گفت که حزبش حکومت آینده ویلز را تشکیل خواهد داد. البته برای دستیابی به اکثریت آرا و تشکیل حکومت مجبور است با حزب کارگر – که ۹ کرسی بهدست آورده – ائتلاف کند. دیگر احزاب سراسری از جمله حزب اصلاح بریتانیا ۳۴ کرسی، حزب محافظهکار ۷ کرسی، حزب سبزها ۲ کرسی و حزب لیبرال دموکرات یک کرسی بهدست آوردهاند.
موضوع استقلال ویلز در منشور حزب «پلاید کامری» نیامده است اما تحلیلگران انگلیسی معتقدند که بهتدریج و بسته به اوضاع، این موضوع مطرح خواهد شد. همچنین با توجه به رأی منفی ناسیونالیستها و حزب پلاید کامری ویلز به برکسیت، احتمال طرح موضوع استقلال مطرح است اما در قیاس با اسکاتلند ضعیفتر مینماید.
ممالک بریتانیا و ممالک محروسه ایران: بریتانیا از چهار منطقه انگلستان، اسکاتلند، ویلز و ایرلند شمالی تشکیل میشود که در فرهنگ سیاسی بریتانیا از آنها با عنوان چهار کشور (Country) و از ساکنانشان با عنوان چهار ملت (Nation) یاد میشود. هر کدام از اینها در قرون گذشته «مملکت» بودهاند که گاه مستقل و گاه وابسته به دولت انگلیس بودهاند.
در زمان حکومت حزب کارگر در سال ۱۹۹۹، قانونی تحت عنوان «تفویض» (Devolution) به اجرا درآمد که به موجب آن به اسکاتلند، ویلز و ایرلند شمالی نوعی خودمختاری اعطا شد. طبق این قانون، این سه «کشور» دارای پارلمان و حکومت خاص خود خواهند بود که جز در عرصههای دفاعی، اقتصاد عمومی و امور خارجه، از اختیارات وسیعی برخوردار شدند. این انتخابات، ثمره آن قانون تاریخی است.
در ایران نیز همانند بریتانیا، مملکتهایی وجود داشتند که به آنها «ممالک محروسه» میگفتند. برخی از این مملکتها، گاه مستقل و گاه جزو دولتهای حاکم بر ایران قرار میگرفتند. در دوره صفویه، افشاریه و زندیه، چهار مملکت عربستان (خوزستان کنونی)، لرستان، کردستان و گرجستان، ممالک محروسه را تشکیل میدادند. در دوره قاجار، با جدا شدن گرجستان، شمار این مملکتها به شش رسید: عربستان، لرستان، کردستان، آذربایجان، گیلان و خراسان.
در بریتانیا که فرآیند سیاسی همراه با دموکراسی نسبی بوده است، در قرن بیستم، مملکتهای اسکاتلند، ویلز و انگلستان به «کشور» بدل شدند. در ایران اما با ظهور مانعی به نام دیکتاتوری پهلوی، ما شاهد پایمال شدن دستاوردهای انقلاب مشروطه در زمینه دموکراسی و عدم تمرکز و نیز شناسایی حکومتهای محلی ممالک محروسه و بازگشت دوباره استبداد بودهایم؛ در نتیجه، مملکتها به استانها بدل شدند و بحران ملیتها پدید آمد که هماکنون یکی از معضلات اساسی ایران بهشمار میرود.
■ با درود به هم میهنان و نویسنده محترم که به خطا گفتهاید: “در ایران نیز همانند بریتانیا، مملکتهایی وجود داشتند که به آنها «ممالک محروسه» میگفتند. برخی از این مملکتها، گاه مستقل و گاه جزو دولتهای حاکم بر ایران قرار میگرفتند. در دوره صفویه، افشاریه و زندیه، چهار مملکت عربستان (خوزستان کنونی)، لرستان، کردستان و گرجستان، ممالک محروسه را تشکیل میدادند. در دوره قاجار، با جدا شدن گرجستان، شمار این مملکتها به شش رسید: عربستان، لرستان، کردستان، آذربایجان، گیلان و خراسان.”
توجه بفرمایید که:
۱. برخلاف انگلستان که با الحاق تدریجی این سرزمین ها بعد از قرن دوازده بزرگتر شد، ایران بتدریج کوچکتر شد و سرزمین هایش را بخصوص بعد از حمله اعراب از دست داد. یعنی در انگستان ترکیب و در ایران تجزیه، عمدتا در اثر جنگها و حوکمتهای وابسته و نالایق، رخ داد.
۲. البته که در انگستان استعمارگر پیر امروز دموکراسی برقراره، در حالیکه در ایران، بعلت فرهنگ خرافی غالب و بیسوادی سرسام آورو بافت دینی و مذهبی، بویژه شیعه آخوندی دوازده امامی مستقر شده صفوی، و دوئالیزم شریعت و قانون و عرف، هیچوقت دموکراسی نمیتوانست و نمی تواند برقرار بشه، و همین هم باعث شکست انقلاب مشروطیت آرمانی آزادیخواهان شد، و این هیچ ربطی به حکومت پهلوی ها ندارد، که ریشه های مدرنیته و توسعه اقتصادی را در ایران فرسوده قاجار بنیان نهادند، ولو با زور و قدرت، خلاف نظر و فتوای آخوندهای عقب افتاده تاریک اندیش و ضد هر تجدد و تمدن دیگری.
۳. رضا شاه و محمد رضا شاه هر دو هم ایران را بسیار دوست داشتند و هم در فکر ساختن الگوی یک کشور مدرن و متجدد در خاورمیانه و قاره بزرگ آسیا، که آرزویشان، بواسطه یک لیست بزرگی از دلایل، سرانجام برآورده نشد و بختک ج.ا. کشور ممالک محروسه و امت خرافات پرور مورد ذکر شما آنرا مصادره کامل کرد.
۴. قانون و انتخابات آزاد در انگلستان حکمفرماست. در ایران، بگذارید اول دموکراسی برقرار شود تا نمایندگان واقعی مردم براساس قوانین نو و مترقی انتخاب شوند و اگر مردم و نمایندگان منتخبشان لازم و ضروری دیدند، به اینگونه مسائل فدرالیزم، خود مختاری و احیانا تجزیه و جدا شدن بپردازند.
با تقدیم احترام، آرمان امیدوار
■ هر حکومتی سر کار بیاید خوزستان و کردستان ایران جدا نخواهد شد. تفاوت ایران و بریتانیا اشکار است.
زارعی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
فصل نخست: مقدمه
در نظام آنارشیک روابط بینالملل، دولتها و رژیمهای سیاسی برای تضمین بقا، افزایش قدرت و کاهش آسیبپذیری خود ناگزیر به اتخاذ راهبردهایی متناسب با ظرفیتها و محدودیتهای ساختاری هستند. در این میان، بازیگرانی که با شکاف قدرت نسبت به قدرتهای برتر مواجهاند، غالباً به الگوهای نامتقارن و غیرمتعارف روی میآورند. رژیم حاکم بر ایران را میتوان نمونهای شاخص از چنین بازیگری دانست که طی دهههای گذشته کوشیده است از طریق ترکیب ابزارهای نظامی، امنیتی، دیپلماتیک و گفتمان ولایی، موازنه قوا را به نفع خود تغییر دهد.
یکی از مهمترین الگوهای رفتاری این رژیم، «استراتژی فرسایشی» است؛ راهبردی که در آن هدف اصلی نه پیروزی سریع و قاطع، بلکه طولانیکردن بحران، فرسایش تدریجی اراده طرف مقابل، افزایش هزینههای تقابل و خرید زمان برای بازسازی ظرفیتهای داخلی است. در این چارچوب، جنگ بهصورت مستقیم و تمامعیار دنبال نمیشود، بلکه از طریق مجموعهای از بحرانهای کنترلشده، مذاکرات تاکتیکی، آتشبسهای موقت، جنگهای نیابتی و تنشهای مرحلهای مدیریت میشود. چه به گمان فرماندهان سپاه پاسداران، یک رژیم غیر شفاف و غیر پاسخگو میتواند با این راهکار در مقابل دمکراسیهای غربی که در مقابل شهروندانش پاسخگو هستند، غلبه کند. چون در رژیمهای استبدادی، حاکمیت هزینههای استراتژی فرسایشی به شهروندان تحمیل میکند، اما در نظامهای دمکراسی چنین امکانی برای دولتهای حاکم بسیار محدود است. چه مشارکت در جنگهایی که هزینههای آن متوجه شهروندان است با واکنش آنها روبرو شده و حاکمیت مشروعیت خود را از دست میدهد. حال آنکه در رژیم استبداد مذهبی چنین مخاطرهای برای حاکمان اندک است. از منظر مقامات رژیم حاکم بر ایران این نوعی مزیت برای بکارگیری استراتژی فرسایشی در مقابل امریکا به شمار میآید.
الگوی استراتژی فرسایشی رژیم حاکم را میتوان در پرونده هستهای، مذاکرات برجام، منازعات رویکردی در عراق، سوریه، لبنان و یمن، و همچنین در نحوه واکنش رژیم به تحریمها و فشارهای بینالمللی مشاهده کرد. رژیم حاکم بر ایران در بسیاری از موارد کوشیده است با ایجاد چرخهای از تشدید تنش، مذاکره، تعلیق موقت بحران و سپس بازگشت تدریجی به تنش، زمان را بهعنوان یک متغیر راهبردی به خدمت گیرد.
اهمیت بررسی این راهبرد از آن جهت است که فهم رویکرد رفتاری رژیم، بدون تحلیل مفهوم «فرسایش» و نقش زمان در محاسبات راهبردی آن، ناقص خواهد بود. مقاله حاضر میکوشد با اتکا به نظریههای روابط بینالملل، اقتصاد سیاسی و راهبرد نظامی، ساختار و رویکرد این الگوی رفتاری را تحلیل کند.
فصل دوم: چارچوب نظری
بخش نخست: واقعگرایی و رویکرد بقا
نظریه واقعگرایی در روابط بینالملل بر این فرض استوار است که نظام بینالملل فاقد اقتدار مرکزی بوده و بازیگران سیاسی برای بقا ناگزیر از رقابت قدرت هستند. واقعگرایان تهاجمی مانند جان مرشایمر(John Mearsheimer) معتقدند که بازیگران سیاسی در محیط آنارشیک همواره در پی بیشینهسازی قدرت نسبی خود هستند تا از تهدیدات خارجی جلوگیری کنند.
در این چارچوب، رژیم حاکم بر ایران را میتوان بازیگری تجدیدنظرطلب دانست که در تلاش برای افزایش «استقلال راهبردی» و کاهش وابستگی امنیتی به نظم بینالمللی تحت رهبری غرب عمل میکند. از منظر واقعگرایی، استفاده از ابزارهایی نظیر نیروهای نیابتی، تهدید خطوط انرژی، توسعه برنامه موشکی و بهرهگیری از تنشهای رویکردی، تلاشی برای جبران عدم تقارن قدرت با رقبای رویکردی و جهانی است.
این راهبرد همچنین با مفهوم «بازدارندگی نامتقارن» پیوند میخورد؛ بدین معنا که رژیم بهجای رقابت متقارن نظامی، تلاش میکند از طریق افزایش هزینههای احتمالی جنگ برای طرف مقابل، مانع از اقدام مستقیم علیه خود شود.
بخش دوم: نظریه بازی و چرخه بحران
تعامل رژیم حاکم بر ایران با قدرتهای غربی را میتوان در قالب «بازی تکراری با اطلاعات ناقص» تحلیل کرد. در چنین بازیهایی، هر طرف تلاش میکند نیت، ظرفیت و میزان تحمل هزینه طرف مقابل را ارزیابی کند.
رژیم در این چارچوب معمولاً از «استراتژی ترکیبی» استفاده میکند؛ به این معنا که همزمان عناصر همکاری محدود و تقابل کنترلشده را بهکار میگیرد. مذاکره، پذیرش محدود تعهدات یا ورود به توافقهای موقت از یکسو، و ادامه توسعه ظرفیتهای راهبردی یا تشدید تنش رویکردی از سوی دیگر، بخشی از همین الگوی رفتاری است.
یکی از مفاهیم کلیدی در این زمینه، مسئله «تعهد معتبر» است. قدرتهای غربی غالباً نسبت به پایبندی بلندمدت رژیم به توافقات تردید داشتهاند و در مقابل، رژیم نیز نسبت به رفع پایدار تحریمها یا تغییر سیاستهای غرب بیاعتماد بوده است. نتیجه چنین وضعیتی، شکلگیری تعادلهای شکننده و ناپایدار بوده که دائماً میان تنش و آتشبس در نوساناند.
بخش سوم: اصول کلاسیک راهبردی
انگارههای سان تزو و کلاوزویتس (Sun Tzu و Carl von Clausewitz) چارچوب مهمی برای تحلیل راهبرد فرسایشی فراهم میکنند. سان تزو بر فریب، اجتناب از نبرد مستقیم، حمله به نقاط ضعف دشمن و استفاده از زمان تأکید میکند. بسیاری از مؤلفههای راهبرد رژیم حاکم بر ایران، از جمله جنگهای نیابتی، استفاده از گروههای همسو، عملیات کمهزینه پهپادی و تاکتیکهای فشار تدریجی، با این رویکرد همخوانی دارد.
در مقابل، کلاوزویتس مفهوم «فرسایش» را بهعنوان تضعیف تدریجی توان و اراده دشمن مطرح میکند. در این نگاه، جنگ صرفاً نبرد نظامی نیست، بلکه عرصهای سیاسی–روانی برای شکستن اراده طرف مقابل است. رژیم حاکم بر ایران نیز کوشیده است از طریق طولانیکردن بحرانها، هزینههای سیاسی و اقتصادی را بر رقبا تحمیل کند.
فصل سوم: ساختار استراتژی فرسایشی
بخش نخست: مؤلفههای کلیدی راهبرد
تنشزایی برای تنشزدایی
رژیم در بسیاری از بحرانها ابتدا سطحی از تنش کنترلشده را ایجاد کرده و سپس از همان تنش بهعنوان اهرم مذاکره استفاده کرده است. هدف از این الگو، افزایش قدرت چانهزنی و واداشتن طرف مقابل به پذیرش امتیازات بیشتر است.
جنگ نامتقارن
استفاده از پهپادها، موشکهای ارزانقیمت، حملات سایبری و نیروهای نیابتی، بخشی از راهبردی است که تلاش میکند هزینههای سنگین را به سامانههای گرانقیمت دشمن تحمیل کند. این الگو نمونهای از «اقتصاد جنگ نامتقارن» محسوب میشود.
مدیریت چندلایه بحران
رژیم حاکم بر ایران معمولاً مذاکرات دیپلماتیک، فعالیتهای هستهای، تحرکات رویکردی و جنگ روانی رسانهای را بهصورت همزمان پیش میبرد. این چندلایگی موجب افزایش ابهام و دشوار شدن محاسبات طرف مقابل میشود.
انفصال و اتصال مذاکرات
قطع موقت مذاکرات، خروج تاکتیکی از توافقات، بازگشت دوباره به گفتوگوها و ایجاد ابهام درباره تصمیم نهایی، بخشی از راهبرد زمانخریدی محسوب میشود.
بخش دوم: مراحل چرخه فرسایشی
فاز نخست: شوک اولیه
در این مرحله، رژیم با واکنش شدید یا نمایش قدرت تلاش میکند بازدارندگی خود را نشان دهد. حملات موشکی، افزایش غنیسازی یا تهدید خطوط انرژی نمونههایی از این مرحله هستند.
فاز دوم: فرسایش تدریجی
پس از شوک اولیه، سطح تنش کاهش مییابد اما فشار امنیتی، روانی و اقتصادی ادامه پیدا میکند. هدف، خستهکردن تدریجی طرف مقابل و افزایش هزینههای استمرار بحران است.
فاز سوم: مذاکره و آتشبس
در این مرحله، رژیم وارد مذاکرات مستقیم یا غیرمستقیم میشود و تلاش میکند از فضای آتشبس برای کاهش فشارهای بینالمللی و کسب مشروعیت سیاسی استفاده کند.
فاز چهارم: تأخیر و بازسازی
تعویق اجرای کامل تعهدات، بازسازی ظرفیتهای داخلی، تقویت شبکه نیروهای همسو و توسعه فناوریهای نظامی در این مرحله دنبال میشود.
فاز پنجم: بازگشت به تنش
در صورت عدم تحقق اهداف یا افزایش فشارهای خارجی، چرخه بار دیگر به سمت تشدید بحران حرکت میکند.
فصل چهارم: شواهد تجربی و مصادیق تاریخی
بخش نخست: پرونده هستهای و برجام
مذاکرات هستهای از اوایل دهه ۱۳۸۰ تا توافق برجام و تحولات پس از آن، یکی از مهمترین نمونههای راهبرد فرسایشی محسوب میشود. رژیم حاکم بر ایران در مقاطع مختلف، میان تشدید فعالیتهای هستهای و ورود به مذاکرات در نوسان بوده است.
پس از خروج ترامپ از برجام، رژیم نیز بهتدریج سطح تعهدات هستهای خود را کاهش داد، اما همزمان مسیر مذاکرات غیرمستقیم را باز نگه داشت. این الگو نمونهای از ترکیب «فشار متقابل» و «مدیریت زمان» بود.
بخش دوم: منازعات رویکردی
در سوریه، عراق، لبنان و یمن، رژیم حاکم بر ایران از شبکهای از بازیگران همسو برای گسترش نفوذ رویکردی استفاده کرده است. این شبکه امکان اعمال فشار غیرمستقیم بر رقبا را فراهم کرده و در عین حال هزینه رویارویی مستقیم را کاهش داده است.
استفاده از نیروهای نیابتی همچنین به رژیم اجازه داده است که بحرانها را در سطحی پایینتر از جنگ تمامعیار مدیریت کند و در عین حال قابلیت بازدارندگی رویکردی خود را حفظ نماید.
بخش سوم: اقتصاد تحریمی و راهبرد بقا
تحریمهای اقتصادی گسترده موجب کاهش رشد اقتصادی، تورم مزمن، افت ارزش پول ملی و افزایش فشار اجتماعی شدهاند. با این حال، رژیم کوشیده است از طریق اقتصاد غیررسمی، شبکههای تجاری موازی، همکاری با قدرتهای غیرغربی و اقتصاد امنیتی، بخشی از فشارها را مدیریت کند.
این وضعیت نشان میدهد که استراتژی فرسایشی صرفاً نظامی یا دیپلماتیک نیست، بلکه ابعاد اقتصادی و اجتماعی گستردهای نیز دارد.
فصل پنجم: ارزیابی راهبرد فرسایشی
این راهبرد از یکسو بر نقاط قوتی استوار است که امکان تداوم و اثرگذاری آن را فراهم میکند؛ از جمله توانایی تحمیل هزینههای نامتقارن به بازیگران قدرتمند، انعطافپذیری در تلفیق دیپلماسی و تقابل، بهرهگیری از عمق ژئوپلیتیک، تجربه تاریخی در مواجهه با تحریمها و فشارهای خارجی، و نیز قابلیت مدیریت همزمان بحرانهای چندسطحی. با این حال، تداوم چنین رویکردی با ریسکها و ضعفهای قابلتوجهی همراه است؛ فرسایش اقتصادی، کاهش سرمایهگذاری، افزایش نارضایتی اجتماعی و فشارهای معیشتی، کاهش اعتماد بینالمللی و تشدید انزوای سیاسی، از جمله پیامدهای محتمل آن به شمار میروند. افزون بر این، خطر محاسبه اشتباه و ورود به یک جنگ ناخواسته، وابستگی فزاینده به اقتصاد امنیتی و غیرشفاف، و احتمال تبدیل بحرانهای کنترلشده به بحرانهای غیرقابلکنترل، میتواند هزینههای این راهبرد را بهمرور افزایش دهد. در این میان، یکی از مهمترین مخاطرات، «فرسایش داخلی» است؛ وضعیتی که در آن تداوم بحرانهای مزمن، به تدریج توان اقتصادی، سرمایه اجتماعی و مشروعیت سیاسی نظام را در بلندمدت تضعیف میکند.
فصل ششم: دیدگاههای تحلیلی و کارشناسی اندیشه کدها
تحلیلگران مراکز گوناگون و اندیشه کدهای مانند کارنگی و بروکلین این الگو رفتار رژیم در تقابل با امریکا را نوعی «راهبرد زمانخریدی» توصیف کردهاند که هدف آن تغییر موازنه زمان به سود رژیم حاکم بر ایران است. برخی پژوهشگران معتقدند رژیم با اتکا به تجربه جنگ ایران و عراق، ظرفیت تحمل بحرانهای طولانی را در ساختار امنیتی خود نهادینه کرده است. در مقابل، گروهی دیگر هشدار میدهند که هزینههای انباشته اقتصادی و اجتماعی ممکن است پایداری این راهبرد را تضعیف کند. در عرصه رویکردی نیز برداشتها دوگانه است؛ برخی این راهبرد را ابزار بقا و بازدارندگی میدانند و برخی دیگر آن را عاملی برای بازتولید بیثباتی مزمن در خاورمیانه ارزیابی میکنند.
فصل هفتم: نتیجهگیری
استراتژی فرسایشی و دور باطل مبتنی بر چرخه «مذاکره–تأخیر–آتشبس» را میتوان بخشی از رویکرد بقای رژیم حاکم بر ایران در شرایط فشار ساختاری و شکاف قدرت دانست. این راهبرد با ترکیب جنگ نامتقارن، مدیریت بحران، دیپلماسی تاکتیکی و بهرهگیری از زمان، توانسته است در کوتاهمدت انعطافپذیری و بقای رژیم را حفظ کند.
با این حال، تداوم این الگو در بلندمدت با هزینههای اقتصادی، اجتماعی، امنیتی و مشروعیتی قابلتوجهی همراه بوده است. فرسایش اقتصادی، تحمیل هزینههای گزاف به شهروندانی که نقشی در جنگ ندارند، افزایش شکاف دولت–جامعه، تشدید تحریمها و افزایش خطر درگیریهای کنترلناپذیر از مهمترین پیامدهای این وضعیت محسوب میشوند.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
با ابراز همدردی با خانواده زندانیان سیاسی اعدامشده در جمهوری جهل و جنایت
در انقلاب ۵۷، دین و دولت در هم تنیده شد و با برگزیدن راهبرد «نابودی اسرائیل» و شعار «مرگ بر آمریکا»، ریختوپاش ثروتهای کشور در پروژه مشکوک هستهای، راه انداختن گروههای نیابتی و پروژه پرهزینه موشکی، که به جنگ اول ۱۲ روزه و دوم ۳۹ روزه انجامید، پیامدی جز سرکوب، اعدام، تحریم و تورم بیپیشینه در بر نداشته است.
تنها دستاورد حمله ۹ اسفند آمریکا و اسرائیل به جمهوری جهل و جنایت، کشته شدن خامنهای جلاد و برخی از سرداران سپاه و بسیج بود که هرچند به برآمدن تندروترین فرماندهان نظامی-امنیتی در رأس امور تحقق بخشید و به تنشافزایی در خارج و سرکوب بیشتر و اعدام زندانیان سیاسی در داخل منجر شد، اما در برابر، یکپارچگی مقامات منصوب و «انتخابی» را در هم شکست، به اختلافات درونی دامن زد و میتوان امیدوار بود که در درازمدت به جدایی دین از دولت بینجامد.

شماری از زندانیان سیاسی اعدامشده در دوران پساجنگ
در شرایط پساجنگ، بیش از هر چیز شمار اعدام زندانیان سیاسی، حداقل یک نفر در روز، بهطور بیپیشینهای افزایش یافته و شکل انتقامگیری از معترضین جنبش «زن، زندگی، آزادی» و دیماه ۱۴۰۴ به خود گرفته است.
وضعیت هشداردهنده جسمی نرگس محمدی در زندان زنجان و ممانعت از معالجه وی در تهران، نگرانی خانواده وی را برانگیخته است. تقی رحمانی، همسر این برنده جایزه نوبل صلح و زندانی سیاسی اعلام کرد که با وجود وخامت وضعیت جسمانی همسرش، نهادهای امنیتی ایران همچنان مانع انتقال او برای درمان تخصصی در تهران میشوند. آقای رحمانی دلیل مخالفت با انتقال محمدی به تهران را سیاسی توصیف کرد و گفت: «این لجبازی وزارت اطلاعات است، چون اگر نرگس به زندان اوین بیاید، صددرصد شرایط زندان اوین را تغییر میدهد؛ چون فعالیت میکند و خبر بیرون میآید» [۱].
او وضعیت جسمانی همسرش را هشداردهنده میسنجد و علت آن را برخوردهای خشونتآمیز میداند. به باور وی: «نرگس روحیه زندان کشیدن دارد، اما جسمش آمادگی ندارد و وزارت اطلاعات هم به نظر من بدش نمیآید این افراد حتی بمیرند» [۲].
از سوی دیگر، قطع اینترنت به بهانههای امنیتی، بحرانهای تازهای را در شرایط زندگی مردمان کشور سبب شده که واکنش انجمن صنفی کسبوکارهای اینترنتی ایران را با انتشار بیانیهای برانگیخت که با عنوان «در جستجوی سنگ قبر برای اکوسیستم استارتاپی کشور هستیم» آغاز میشد.
در این بیانیه صنفی به پیامدهای قطعی اینترنت به مدت نزدیک به دو ماه از جمله «نابودی صدها هزار کسبوکار کوچک و متوسط، مهاجرت نیروی متخصص، انتقال سرمایه به خارج، از بین رفتن درآمد میلیونها کسبوکار فعال در اینستاگرام و تلگرام و سونامی تعدیل گسترده کارمندان شرکتهایی که مستقیم و یا غیرمستقیم به اینترنت وابسته بودهاند» [۳] اشاره شده است.
با افزایش سرسامآور قیمت دلار و در نتیجه ابربحران گرانی، پیامدهای ویرانکنندهای در زندگی افراد کمدرآمد از جمله کارگران روی داده است:
فرامرز توفیقی که محاسبات سبد معیشتی را انجام میدهد، باور دارد: «کارگران نگرانند که همین اقلام ساده، همین نان و تخممرغی که امروز خرید میکنند و سر سفره میآورند، هفته بعد گرانتر شود و دیگر در دسترسشان نباشد؛ کارگران نگراناند که ادامه این شرایط، همه چیز را به سمت یک “ابربحران معیشتی” ببرد. سوءتغذیه گسترده، طلاقها و ازهمپاشیدگیهای فراوان و ناهنجاریهایی که فضای اجتماع را ناامن میکند، بخشی از عواقب این ابربحران است؛ اگر شرایط تغییر نکند، حداقل دستمزد آنچنان سقوط میکند که فقط به پرداخت کرایه خانه میرسد و نهایتاً خرید چند عدد نان خالی…» [۴].
بحران گرانی و کمبود دارو نیز بر مشکلات زندگی مردمان داخل افزوده است. بنا بر گزارش تسنیم، خبرگزاری وابسته به سپاه، در روز چهارشنبه ۱۰ بهمن، میزان افزایش قیمت برخی داروهای تولیدی را «از ۱۵ درصد تا بیش از ۱۵۰ درصد» عنوان کرده است. این افزایش قیمت «در مواردی حتی به نزدیک چهار برابر رسیده» و بیمهها نیز میگویند: «منابع کافی برای پوشش افزایش هزینهها را ندارند» [۵].

افزایش مجدد قیمت برخی داروها تا چهار برابر، شهروندان ایران را بیش از پیش نگران کرده است. بیمهها نیز در عین حال از ناتوانی خود در پوشش افزایش هزینهها سخن میگویند. معنای این در نهایت خالی شدن هرچه بیشتر جیب شهروندان، آن هم در شرایط وخیم اقتصادی و فقیرتر شدن مدام آنهاست.
در این میان ترامپ میکوشد از جمله با محاصره دریایی ایران، فرماندهی سپاه را وادار به پذیرش خواستههای آمریکا از جمله بازگشایی تنگه هرمز، خروج اورانیوم غنیشده از کشور و احتمالاً غنیسازی صفر به مدت معین کند و در ازای واگذاری امتیازاتی از جمله برداشتن بخشی از تحریمها، با «جمهوری پاسداران» به توافق رسیده و اعلان پیروزی کند.
در این معامله که ایرانیان داخل کاملاً فراموش شدهاند، این روند به ماندگاری رژیم خواهد انجامید و بخش مهمی از مردمان کشور که مخالف شرایط موجودند همواره در معرض سرکوب و کشتار نیروهای امنیتی قرار خواهند گرفت و در بر پاشنه بدتری خواهد چرخید.
در حال حاضر اولویت دولتهای اروپایی را بازگشایی تنگه هرمز و کاهش قیمت نفت تشکیل میدهد و سرکوبهای داخلی و حتی اعدام شهروندان دوتابعیتی تنها با محکومیت این رویکردها فراموش میگردد.
چین و روسیه نیز که در سرکوب شهروندانشان با جمهوری جهل و جنایت در رقابتند، در عمل از درگیری آمریکا و رژیم در ایران استقبال کرده و با تأمین سلاح، ارائه اطلاعات درباره پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه و ابزار قطع اینترنت، به ماندگاری جمهوری پاسداران یاری میرسانند.
در شرایط فاجعهبار مردمان کشورمان، واکنش مخالفان خارج از کشور تأسفآور است. بخش تمامیتخواه که در کشورهای دموکراتیک زندگی میکند، در انعکاس شرایط داخل از جمله سرکوب، اعدام و گرانی و قطع اینترنت، در برخی شهرها تجمع کرده و از جمله نمادهای جناحیشان را به نمایش میگذارند.
بخش تکثرگرا درگیر سازماندهی حداکثری مخالفان است و میتوان امیدوار بود که در درازمدت به تشکیل جبههای واحد و متکثر انجامیده، استقرار دموکراسی و رعایت حقوق بشر در کشور را نوید دهد؛ اما در کوتاهمدت، تلاشهای سازماندهیشان به کاهش مشکلات مردمان ایران از جمله توقف اعدامها، آزادی زندانیان سیاسی و دسترسی مجدد به اینترنت منجر نخواهد شد.
تلاشهای هر دو بخش از مخالفین در مخاطب قرار دادن و متقاعد کردن دولتهای محل اقامت برای پاسخگو کردن جمهوری پاسداران، تنها زمانی به دگرگونی اوضاع سیاسی و اجتماعی داخل خواهد انجامید که مخالفان با درسآموزی از ناکامیهای گذشته، به دههها پراکندگی مزمن خاتمه داده و با همکاریهای حداقلی، بهبود شرایط زیستی مردمان فراموششده داخل را در اولویت قرار دهند.
اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
mrowghani.com
———————————-
[۱] - هشدار در باره وضعیت نرگس محمدی؛ تقی رحمانی از ” لجبازی” نهادهای امنیتی در ایران گفت، یورونیوز، ۳/۰۵/۲۰۲۶
[۲] - همان
[۳] - انجمن کسب و کارها اینترنتی: در جستجوی سنگ قبر برای اکو سیستم استارتاپی هستیم، آفتاب نیوز، ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
[۴] - نسرین هزاره مقدم، سبد معیشت ۷۱ میلیون تومان شد/ کارگران برای خرید نان وتخم مرغ هم مشکل دارند!، آفتاب نیوز، ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
[۵] - بحران دارو در ایران؛ افزایش قیمت برخی اقلام تا چهار برابر، دویچه وله، ۱۰/۱۱/۱۴۰۳
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
تنگچشمان نظر به نقطه کنند
ما تماشاکنانِ آماجیم
حقیقت ساده است، اما سادگیاش حاصل دههها تجربه، شکست، امید و رنج است. این سادگی از جنس سطحینگری نیست؛ بلکه نتیجهی انباشت دادهها، خاطرهها و واقعیتهایی است که یک ملت را به جمعبندی رسانده است. انقلاب عقلانیت در آستانهی پیروزی است؛ انقلابی که نه از هیجان لحظهای، بلکه از تحلیل واقعیتها و ارزیابی هزینهها و پیامدها شکل میگیرد.
نقطهی شروع و هدف نخستین ما هیچ ابهامی ندارد: سرنگونی حکومت اسلامی.
نه اصلاح، نه ترمیم، نه بزککردن. این رژیم اصلاحپذیر نیست، زیرا ساختار آن بر تمرکز قدرت، مصونیت نهادهای غیرپاسخگو و اولویت ایدئولوژی بر منافع عمومی بنا شده است. هر ساختاری که در آن نهادهای اصلی قدرت از رأی مردم مستقل باشند، قوهی قضاییه تابع قدرت سیاسی باشد، و نیروهای امنیتی پاسخگو نباشند، ذاتاً در برابر اصلاح مقاوم است. این یک قضاوت احساسی نیست؛ نتیجهی بررسی ساختار قدرت و تجربهی چند دهه تلاش برای اصلاح است.
برای درک این مسئله، کافی است به دادههای عینی نگاه کنیم. طی دهههای گذشته، چرخهای تکراری شکل گرفته است: وعدهی اصلاح، افزایش مشارکت سیاسی، محدود شدن فضای مدنی، سرکوب اعتراضها، و بازگشت به نقطهی آغاز. این چرخه بارها تکرار شده و هر بار هزینهی انسانی بیشتری برجای گذاشته است. اگر اصلاح درونساختاری ممکن بود، این چرخه باید در یکی از این مراحل شکسته میشد. اما نشد.
اکثریت مردم ایران، چه در داخل کشور و چه در تبعید، دیگر خواهان هیچ نوع سازش یا مماشات نیستند. این تغییر نگرش تنها محصول احساسات نیست؛ بلکه حاصل تحلیل هزینههاست. هر دورهی امید به اصلاح، عملاً به تعویق تغییر ساختاری منجر شده و در این فاصله، فشار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی افزایش یافته است.
آمارهای موجود، تصویر روشنی ارائه میدهند. در دهههای گذشته، دهها هزار نفر در زندانها اعدام شدهاند. بسیاری از این اعدامها بدون محاکمهی عادلانه و در روندهایی انجام شدهاند که حتی با استانداردهای حقوقی داخلی نیز همخوانی نداشته است. هر اعدام تنها حذف یک فرد نیست؛ بلکه ایجاد فضای ترس در کل جامعه است. اعدام بهعنوان ابزار سیاسی، نه برای اجرای عدالت، بلکه برای کنترل اجتماعی به کار گرفته شده است.
در کنار اینها، دهها هزار نفر در اعتراضهای خیابانی کشته شدهاند. بررسی دورههای مختلف نشان میدهد که تقریباً هر موج اعتراض با استفاده از خشونت گسترده پاسخ داده شده است. این الگو نشان میدهد که حکومت، اعتراض را نه بهعنوان بخشی از فرآیند سیاسی، بلکه بهعنوان تهدید امنیتی تلقی میکند. در چنین ساختاری، اصلاح سیاسی از درون تقریباً ناممکن میشود، زیرا هر مطالبهای با سرکوب مواجه میشود.
صدها هزار نفر نیز زخمی، بازداشت یا برای همیشه داغدار شدهاند. اگر هر خانوادهی آسیبدیده را تنها چهار نفر در نظر بگیریم، این اعداد به میلیونها نفر میرسد. یعنی بخش بزرگی از جامعه بهطور مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر خشونت سیاسی قرار گرفته است. این تأثیرات فقط جسمی نیست؛ بلکه روانی، اجتماعی و اقتصادی نیز هست. جامعهای که در آن ترس و بیاعتمادی نهادینه شود، توان توسعه و ثبات بلندمدت را از دست میدهد.
اما بحران تنها به سرکوب سیاسی محدود نمیشود. دادههای اقتصادی نیز نشاندهندهی روندی نگرانکنندهاند. کاهش ارزش پول ملی، افزایش تورم مزمن، گسترش فقر، و رشد نابرابری اقتصادی، همگی نشانههای یک ساختار ناکارآمد هستند. وقتی تورم برای سالهای متوالی در سطح بالا باقی میماند، عملاً طبقهی متوسط تضعیف و جامعه دوقطبی میشود. این وضعیت، زمینهی ناآرامیهای اجتماعی و مهاجرت گسترده را فراهم میکند.
آمار مهاجرت نیز گویای همین مسئله است. در دهههای اخیر، میلیونها ایرانی کشور را ترک کردهاند. این مهاجرت تنها خروج افراد نیست؛ خروج سرمایهی انسانی است. پزشکان، مهندسان، دانشجویان، پژوهشگران و کارآفرینان، سرمایههای توسعهی یک کشور هستند. وقتی این نیروها مهاجرت میکنند، روند توسعه متوقف و وابستگی افزایش مییابد.
در حوزهی محیط زیست نیز وضعیت بحرانی است. خشک شدن دریاچهها، فرونشست زمین، کمبود آب، آلودگی شدید هوا، و تخریب جنگلها، همگی نشاندهندهی مدیریت ناکارآمد منابع هستند. این بحرانها مستقیماً به مرگومیر سالانه منجر میشوند. آلودگی هوا بهتنهایی باعث افزایش بیماریهای قلبی و تنفسی میشود. بحران آب نیز موجب مهاجرت داخلی، بیکاری و تنشهای اجتماعی میشود.
تصادفات جادهای نیز نمونهی دیگری از هزینههای غیرمستقیم ناکارآمدی است. کیفیت پایین زیرساختها، استانداردهای ضعیف ایمنی، و نظارت ناکافی، موجب شده که سالانه هزاران نفر جان خود را از دست بدهند. این اعداد تنها به معنای مرگ نیست؛ بلکه به معنای هزاران خانوادهی داغدار و هزینههای اقتصادی گسترده است.
افزایش اعتیاد و خودکشی نیز شاخصهای مهمی هستند. این پدیدهها معمولاً در جوامعی افزایش مییابند که امید اجتماعی کاهش یافته باشد. وقتی افراد چشمانداز روشنی برای آینده نبینند، فشارهای اقتصادی و روانی به بحرانهای فردی تبدیل میشوند. این مسئله نشان میدهد که بحران موجود، تنها سیاسی نیست؛ بلکه اجتماعی و روانی نیز هست.
اینها عدد نیستند. اینها انساناند. اینها ایراناند.
اگر این دادهها را کنار هم بگذاریم، به تصویری جامع میرسیم: ترکیبی از سرکوب سیاسی، بحران اقتصادی، فروپاشی محیط زیست و فرسایش اجتماعی. این مجموعه نشان میدهد که مسئله صرفاً تغییر یک سیاست یا یک دولت نیست؛ بلکه ساختار کلی نیازمند تغییر است.
در چنین شرایطی، اختلافهای ایدئولوژیک به مسئلهای ثانویه تبدیل میشوند. چپ، راست، جمهوریخواه یا مشروطهخواه، همه در یک واقعیت مشترک زندگی میکنند: ساختاری که امکان رقابت سیاسی آزاد را نمیدهد. بنابراین، اولویت منطقی، ایجاد بستری است که در آن رقابت آزاد ممکن شود.
دیدن همین واقعیتها باید کافی باشد تا ما را از خواب ایدئولوژیک بیدار کند. وقت آن است که پرچمهای حزبی و عقیدتی را موقتاً زمین بگذاریم و حول یک هدف غیرقابلمذاکره متحد شویم: پایان حکومت اسلامی در ایران.
این اتحاد، نه احساسی، بلکه عقلانی است. اتحاد عقلانی بر پایهی تحلیل هزینه و فایده شکل میگیرد. هزینهی تفرقه، ادامهی وضعیت موجود است. فایدهی اتحاد، ایجاد امکان تغییر ساختاری است. حتی اگر نیروهای مختلف پس از تغییر با یکدیگر رقابت کنند، این رقابت در چارچوبی دموکراتیک خواهد بود.
دموکراسی، انتخابات آزاد، رقابت ایدئولوژیک — همهی اینها پس از ایجاد ساختار آزاد ممکن میشوند. اول باید زندان را خراب کرد؛ بعد دربارهی دکوراسیون خانه بحث میکنیم. این استعاره، بیان سادهی یک منطق سیاسی است: آزادی پیششرط همهی انتخابهاست.
امروز زمان انتخاب است: یا ادامهی اختلاف و تکرار شکست، یا اتحاد عقلانی و پایان این کابوس تاریخی.
هدف روشن است. دشمن مشخص است. و دادهها، استدلال را کامل میکنند. وقتی واقعیتها چنین شفافاند، تردید تنها به معنای تعویق تغییر است.
اگر این واقعیتها را بپذیریم، نتیجه نیز روشن است: آماج یکی است.
ادامهی این وضعیت صرفاً به معنای ایستایی نیست؛ بلکه به معنای تشدید بحرانهاست. اقتصادهایی که در چرخهی تورم مزمن، فساد ساختاری و فرار سرمایه گرفتار میشوند، معمولاً وارد مرحلهای از فروپاشی تدریجی میشوند. در چنین شرایطی، زیرساختها فرسوده میشوند، خدمات عمومی کاهش مییابد، و شکاف میان دولت و جامعه عمیقتر میشود. این روند اگر متوقف نشود، به مرحلهای میرسد که حتی اصلاحات محدود نیز دیگر قادر به بازگرداندن ثبات نخواهد بود.
طبقهی متوسط، که ستون ثبات هر جامعهای است، در چنین وضعیتی بهتدریج از بین میرود. با از بین رفتن طبقهی متوسط، جامعه به دو قطب ثروت و فقر تقسیم میشود. این دوقطبی نهتنها نابرابری را افزایش میدهد، بلکه امکان گفتوگوی اجتماعی را نیز از بین میبرد. در چنین شرایطی، بیاعتمادی جایگزین همبستگی میشود و جامعه وارد چرخهای از فرسایش درونی میگردد.
ادامهی این روند، پیامدهای امنیتی نیز دارد. وقتی امید اجتماعی کاهش مییابد، مهاجرت افزایش پیدا میکند. وقتی سرمایه انسانی مهاجرت میکند، ظرفیت اداره کشور کاهش مییابد. و وقتی ظرفیت اداره کاهش یابد، بحرانها با سرعت بیشتری گسترش مییابند. این چرخهی معیوب، اگر شکسته نشود، کشور را در مسیری قرار میدهد که خروج از آن بسیار پرهزینهتر خواهد بود.
یکی از خطاهای رایج در تحلیل وضعیت ایران، انتظار برای فروپاشی خودبهخودی است. برخی تصور میکنند که مجموعه بحرانها در نهایت به سقوط خودکار ساختار قدرت منجر خواهد شد. اما تجربهی تاریخی نشان میدهد که حکومتهای اقتدارگرا میتوانند برای مدت طولانی در شرایط بحران نیز دوام بیاورند. آنها با استفاده از ابزارهای امنیتی، کنترل منابع اقتصادی و مدیریت شکافهای اجتماعی، بقای خود را تمدید میکنند.
فروپاشی بدون سازماندهی، اغلب به بیثباتی و هرجومرج منجر میشود، نه به دموکراسی. تاریخ نشان داده است که گذار موفق زمانی رخ میدهد که نیروهای مختلف بر سر حداقلهایی توافق کرده باشند. بدون این توافق، خلأ قدرت میتواند به رقابتهای مخرب و حتی خشونت داخلی منجر شود. بنابراین، هدف تنها پایان وضعیت موجود نیست؛ بلکه ایجاد مسیری قابلمدیریت برای گذار است.
این همان جایی است که مفهوم «اتحاد عقلانی» اهمیت پیدا میکند. اتحاد عقلانی به معنای حذف اختلافها نیست؛ بلکه به معنای مدیریت آنهاست. نیروهای مختلف میتوانند بر سر آینده اختلاف داشته باشند، اما میتوانند بر سر ضرورت ایجاد فضای آزاد توافق کنند.
تجربهی جهانی گذار
نگاهی به تجربهی کشورهای مختلف نشان میدهد کهگذار از نظامهای اقتدارگرا معمولاً از طریق ائتلافهای گسترده صورت گرفته است. در این ائتلافها، نیروهای متنوع با گرایشهای متفاوت، بر سر اصولی مشترک توافق کردهاند: انتخابات آزاد، استقلال قوه قضاییه، آزادی رسانهها و انتقال قدرت.
در این تجربهها، هیچ گروهی همهچیز را به دست نیاورد، اما همه توانستند در ساختار جدید رقابت کنند. این دقیقاً همان منطقی است که میتواند در ایران نیز کارآمد باشد. هدف اتحاد، پیروزی یک ایدئولوژی نیست؛ بلکه ایجاد ساختاری است که همهی ایدئولوژیها بتوانند در آن رقابت کنند.
این نگاه، متن را از یک بیانیهی سیاسی صرف، به یک استدلال راهبردی تبدیل میکند. زیرا نشان میدهد که اتحاد نه یک شعار، بلکه یک ضرورت تاریخی و عملی است.
«امروز زمان انتخاب است…»
————————
منابع:
• Amnesty International
گزارشهای سالانه درباره اعدامها، زندانیان سیاسی، سرکوب اعتراضها
• Human Rights Watch
تحلیل ساختاری سرکوب و نبود استقلال قضایی
• World Bank
تورم، فقر، رشد اقتصادی منفی
• International Monetary Fund
سقوط ارزش پول، بیکاری، رکود
• Statistical Center of Iran
آمار رسمی تورم، بیکاری، مهاجرت داخلی
• United Nations Development Programme
شاخص توسعه انسانی ایران
• OECD
ایران در میان بالاترین نرخهای مهاجرت تحصیلکردهها
• International Organization for Migration
مهاجرت گسترده ایرانیان
• World Bank
خروج سرمایه انسانی
• UN Environment Programme
بحران آب و فرونشست ایران
• World Resources Institute
ایران در فهرست کشورهای دارای تنش آبی شدید
خشکسالی و کاهش منابع آبی ایران
• World Health Organization
مرگ ناشی از آلودگی هوا
• Iran Legal Medicine Organization
آمار خودکشی و تصادفات
• Traffic Police of Iran
مرگهای جادهای سالانه
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
فارن پالیسی / ۷ مه ۲۰۲۶
ایران وارد مرحلهای بحرانی در تاریخ پس از انقلاب خود شده است. بسیاری از تحلیلها از زمان آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل بر افزایش سلطه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تمرکز کردهاند. این ارزیابی درست است، اما دگرگونی مهم دیگری را نادیده میگیرد؛ تغییری که در فضاهای عمومی ایران در حال وقوع است.
از آغاز جنگ، جمهوری اسلامی بهطور فعال حامیان خود، از جمله بسیج و شبکههای نزدیک به سپاه، را به خیابانهای تهران و دیگر شهرهای بزرگ آورده است. آنها بهصورت گروهی، حتی در جمعهای کوچک، در محلهها حرکت میکنند، شعارهای اسلامی و ضدآمریکایی سر میدهند، قرآن میخوانند و راهپیماییهای سیار برگزار میکنند. آنها با استفاده از بلندگوهایی که روی خودروها نصب شده، اغلب فریاد «حیدر، حیدر» سر میدهند؛ اشارهای به نخستین امام شیعیان، امام علی.
این فعالیتها محدود به یک منطقه خاص نیست. آنها در میدانهای عمومی، خیابانهای اصلی و مناطق مسکونی شهرهای بزرگ در حال گسترشاند. همچنین این اقدامات صرفاً نمایشهای خیابانی نیستند. در این تجمعها که بیشتر به جشنواره شباهت دارند، سپاه موشکهایی را که گفته میشود آماده شلیکاند به نمایش میگذارد؛ در حالی که جمعیت زیادی پیرامون آنها گرد میآیند، پرچم تکان میدهند و در برخی موارد حتی در کنار موشکها نماز جماعت برگزار میکنند.
این رویدادها نمایشی نمادین از قدرت و سرپیچی هستند، اما در عین حال مستقیماً با تغییری گستردهتر در صحنه اجتماعی پیوند دارند. همزمان با این تجمعها، بسیج و پلیس در سراسر شهرها ایستهای بازرسی برپا کردهاند؛ خودروها و در بسیاری موارد تلفنهای همراه مردم را برای یافتن پیامها یا مطالب ضدحکومتی جستوجو میکنند. در برخی موارد، نیروهای امنیتی افراد را بر اساس محتوای موجود در تلفنهایشان کتک زده و بازداشت کردهاند.
در این فضای امنیتیِ تازه و آشکار، رفتوآمد عادی در عرصه عمومی، بهویژه برای منتقدان حکومت، تحت کنترل و همراه با نااطمینانی شده است. در نتیجه، بسیاری از ایرانیان عادی ترجیح میدهند بیرون از خانه نباشند، بهخصوص در شبها که بسیاری از تجمعهای سپاه برگزار میشود. مردم که از این نمایشها و اختلالهایی که ایجاد میکنند خسته شدهاند و از گشتهای بسیج و ایستهای بازرسی هراس دارند، به خانههای خود بهعنوان فضایی امن عقبنشینی میکنند.
در کنار پیامهای اسرائیل و آمریکا که از غیرنظامیان میخواهند از حضور در فضای باز خودداری کنند، نتیجه این وضعیت تغییری آشکار در رفتار عمومی بوده است. با عقبنشینی ایرانیان از خیابانها، گروههای حامی حکومت وارد میدان شده و این فضا را پر کردهاند. این روند، وارونه شدن یک گرایش اجتماعی بلندمدت پیش از جنگ است؛ روندی که طی آن ایرانیان در حال بازپسگیری فضای عمومیای بودند که پس از انقلاب از دست داده بودند.
از سال ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی کوشیده است با اجرای مقررات اسلامی، زندگی عمومی را کنترل کند. در دهه نخست پس از انقلاب، حتی پوشیدن شلوار جین و پیراهن آستینکوتاه نیز به دلیل نظارتهای اخلاقی حکومت در خیابانها دشوار بود.
اما با وجود تسلط بر دولت، جمهوری اسلامی در دهههای بعد بهتدریج کنترل خود بر فضای عمومی را از دست داد. اگرچه حکومت توان سرکوبگرانه خود را برای تنظیم رفتارها، مجازات تخلفات و تحمیل قوانین حفظ کرد، اما نتوانست زندگی اجتماعی را بهطور کامل، بهویژه در مناطق شهری، تحت سلطه درآورد. بدون سازماندهی، رهبری یا رویارویی مستقیم، ایرانیان شروع کردند از پایین، فضای عمومی را بازسازی کنند. اینجاست که مفهوم «پیشروی آرام» از آصف بیات اهمیت پیدا میکند.

به گفته بیات، تغییر اجتماعی میتواند از طریق کنشهای کوچک، پراکنده و روزمره پدید آید، نه صرفاً از راه اقدامات سیاسی چشمگیر. چنین کنشهایی برای مؤثر بودن، نیازی به هماهنگی ندارند. در ایران نیز جامعه از نظر اجتماعی و فرهنگی تغییر کرد؛ کمتر ایدئولوژیک شد و بیش از آرمانهای انقلابی، با زندگی روزمره همسو گردید.
برای مثال، زنان ایرانی بهشیوههایی ظریف اما آشکار، مرزهای حجاب اجباری را جابهجا کردند. با وجود فشار حکومت برای اجرای حجاب در اماکن عمومی، زنان ایرانی از قواعد پوشش تحمیلی سرپیچی کردند؛ ابتدا با پوشیدن حجابهای شل و آزاد و سپس، بهویژه پس از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲، با کنار گذاشتن کامل حجاب در اماکن عمومی.
نمونههای دیگری از دگرگونیهای اجتماعی آشکار در ایران شهری، شامل افزایش گردهماییهای مختلط زنان و مردان در کافهها، پارکها و دیگر فضاهای عمومی بود؛ همچنین جوانان، با وجود محدودیتهای رسمی، آشکارتر با یکدیگر معاشرت میکردند. همزمان، حضور حیوانات خانگی، بهویژه سگها، در فضاهای عمومی بیشتر به چشم میآمد.(حیوانات خانگی از سوی حکومت بهشدت محدود و از نظر اجتماعی نکوهش میشدند.) این تغییر تدریجی اما واقعی بود. با افزایش نافرمانی عمومی در برابر حکومت و ایدئولوژی آن، فضای عمومی دیگر بهطور کامل بر اساس چشمانداز اجتماعی جمهوری اسلامی شکل نمیگرفت.
حامیان حکومت و مذهبیهای سنتی عقبنشینی کرده و در محیطهای کنترلشدهتری متمرکز شدند؛ یا در محلههای مرکزی تهران مانند خیابان ایران و هدایت، یا در شهرکهای جدیدی که حکومت ایجاد کرده بود. جمهوری اسلامی و نهادهای وابسته به آن در سراسر ایران این شهرکها و مناطق مسکونی نیمهبسته را برای نیروهای وفادار، از جمله اعضای بسیج، خانوادههای سپاه و گروههای مذهبی محافظهکار توسعه دادند. مناطقی مانند شهرک محلاتی به فضاهای امنی تبدیل شدند که در آنها همسویی ایدئولوژیک حفظ میشد. افزون بر این شهرکها، گروههای حامی حکومت محیطهای اجتماعی خاص خود را نیز ایجاد کردند؛ از جمله مدارس، کافهها، رستورانها، هتلها و دیگر محلهای تجمع که بر پایه قواعد سختگیرانه پوشش و رفتار شکل گرفته بودند. بیشتر ایرانیان یا به دلیل محدودیتهای قانونی ــ مانند مدارس و شهرکها ــ یا به دلیل هراس از قواعد سختگیرانه اسلامی در زمینه پوشش و رفتار ــ مانند آنچه در کافهها و رستورانها وجود داشت ــ در این مکانها احساس پذیرش نمیکردند. با این حال، بیرون از این مناطق، فضای گستردهتر شهری محل مناقشه بود و در بسیاری موارد، بیش از پیش بهدست ایرانیان عادیای شکل میگرفت که هنجارهای حکومت را به چالش میکشیدند.

از زمان آغاز جنگ و در حالی که بخش بزرگی از جمعیت در خانهها ماندهاند، حامیان حکومت به همان فضاهایی بازگشتهاند که طی سالهای گذشته بهتدریج از دست داده بودند. شعارها، تجمعها، نمایشهای عمومی و حرکت آنها در محلهها با هدف القای حضور، کنترل و احساس سلطه بر فضای عمومی انجام میشود. حکومت با بازگرداندن آشکار و سازمانیافته حامیانش به خیابانها، میکوشد نظمی اجتماعی را که بهتدریج تضعیف شده بود دوباره تحمیل کند.
از این منظر، جنگ پیامدی ناخواسته ایجاد کرده است. این جنگ، دستکم بهطور موقت، سالها «پیشروی آرام» ایرانیان عادی را معکوس کرده و به نیروهای حامی حکومت امکان داده است چشمانداز شهری را بازپس گیرند. این موضوع اهمیت دارد، زیرا کنترل خیابان فقط جنبه نمادین ندارد. اینکه چه کسانی فضای عمومی را اشغال میکنند، چه کسانی میتوانند گرد هم آیند و چه کسانی قادرند حضور خود را به نمایش بگذارند، همگی بر برداشت عمومی از اقتدار و مشروعیت تأثیر میگذارند.
این تغییر در سطح خیابان در ایران همزمان با دگرگونی ساختاری عمیقتری در درون حکومت رخ میدهد؛ تغییری که در آن نظام سیاسی به سوی نظمی هرچه بیشتر امنیتی و متکی بر سپاه پاسداران، بهعنوان مرکز قدرت، حرکت میکند. دگرگونی حکومت و دگرگونی خیابان به یکدیگر پیوستهاند. حکومتی که بیش از پیش بر اجبار، وفاداری و انضباط ایدئولوژیک تکیه دارد، به حضوری اجتماعی و آشکار نیز نیازمند است.
برای ایرانیان عادی، این وضعیت پیامدهای روشنی دارد؛ فضای عمومی که پیشتر نیز محدود بود، ممکن است باز هم کوچکتر شود. آنچه زمانی شکلی از مقاومت روزمره محسوب میشد ــ یعنی حضور و تصرف فضای عمومی ــ اکنون زیر فشار جنگ محدود شده و جای خود را به نمایشهای سازمانیافته وفاداری به حکومت داده است.
در سطح سیاسی نیز این وضعیت، ایده تغییر رژیم را پیچیدهتر میکند. پایگاه اجتماعی حکومت، هرچند محدود، در حال از بین رفتن نیست. در شرایط کنونی، این پایگاه حتی آشکارتر نیز شده است. آنچه مشاهده میکنیم فروپاشی جمهوری اسلامی نیست، بلکه حکومتی است که متمرکزتر، منزویتر و وابستهتر به هستهای کوچکتر اما فعالتر از حامیان خود میشود. همزمان، حکومت میکوشد کنترل خود بر جامعه را نهفقط از طریق نهادها، بلکه از طریق خودِ فضا نیز دوباره برقرار کند.
از این منظر، جنگ فقط در آسمان یا با موشکها جریان ندارد. این جنگ در خیابانهای تهران و دیگر شهرهای ایران نیز در حال وقوع است. و دستکم فعلاً، کنترل این خیابانها در حال تغییر است.
————————
* سعید گلکار، استاد دانشیار علوم سیاسی در دانشگاه تنسی در چاتانوگا و مشاور ارشد سازمان «اتحاد علیه ایران هستهای» است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
فارن پالیسی / ۶ مه ۲۰۲۶
برای دههها، رژیم ایران پیروزی را در قالبی گسترده تعریف میکرد: صدور انقلاب، عقبراندن قدرت ایالات متحده، و در نهایت حذف اسرائیل. اما امروز، در شرایطی که تحت فشار مستمر نظامی قرار دارد، رهبران آن ادعایی بهمراتب محدودتر را مطرح میکنند. بقا بهخودیخود — تحمل حملات، اجتناب از تسلیم، و حفظ یکپارچگی — بهتدریج بهعنوان پیروزی معرفی میشود.
این تنها یک شعار جنگی نیست؛ بلکه نشانهای از تغییری عمیق در نحوه درک قدرت، موفقیت، و حتی هدف وجودی نظام است. رژیمی که زمانی در پی بازسازی کل منطقه بود، اکنون بیش از هر چیز میکوشد خود از گزند تحولات آن در امان بماند.
زبان رهبران ایران این تغییر را با وضوحی کمسابقه بازتاب میدهد. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، هرگونه تصور از تسلیم را رد کرده و اعلام کرده است که دشمنان ایران باید مطالبه «تسلیم بیقید و شرط» خود را «با خود به گور ببرند». در ژوئن گذشته، علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، تأکید کرده بود که تهران «تحت فشار به هیچکس تسلیم نخواهد شد»، در حالی که مدعی شد حملات همان ماه ایالات متحده به تأسیسات هستهای ایران «هیچ دستاوردی نداشته است».
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، موفقیت را با تعبیری محتاطانهتر اما به همان اندازه گویا مطرح کرده و استدلال کرده است که جنگ باید بهگونهای پایان یابد که دشمنان دیگر هرگز حتی به فکر حمله نیفتند. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، نیز از «پیروزی تاریخی» سخن گفته که از دل مقاومت و تابآوری عمومی شکل میگیرد.
در مجموع، این اظهارات تصویری از پیروزی به معنای متعارف راهبردی — مانند دستاوردهای سرزمینی، نتایج قاطع نظامی یا تحقق اهداف اعلامشده جنگ — ارائه نمیدهند. بلکه در کنار هم، پیروزی را بهعنوان اجتناب از شکست بازتعریف میکنند. در این چارچوب، دوام آوردن، خود بهمنزله پیروزی است.
این بازتعریف با تغییری موازی در نحوه توصیف دشمنانی که ایران سالها در پی بیاعتبار کردن آنها بوده، تقویت میشود. برای دههها، گفتمان جمهوری اسلامی بر کوچکنمایی قدرت ایالات متحده و اسرائیل استوار بود. اسرائیل بهعنوان موجودیتی موقت تصویر میشد — که قرار است ظرف یک نسل از میان برود — و ایالات متحده نیز بهعنوان نیرویی رو به افول و در نهایت ناکارآمد توصیف میشد که توان تحمیل نتایج بر مقاومت مصمم را ندارد.
اما در جنگ کنونی، این ادبیات بهطور ظریفی وارونه شده است. ایالات متحده اکنون در گفتار ایران کمتر بهعنوان امپراتوری رو به زوال و بیشتر بهعنوان نیرویی ظاهر میشود که توان مطالبه تسلیم را دارد؛ و اسرائیل نیز نه یک پدیده در حال فروپاشی، بلکه بهعنوان دشمنی مقاوم و کارآمد در عملیات نظامی تصویر میشود. این تغییر چشمگیر است: همان نظامی که زمانی دوام دشمنانش را انکار میکرد، اکنون بهطور ضمنی آن را تأیید میکند. هرچه قدرت این دشمنان بیشتر به رسمیت شناخته شود، ارائه بقا بهعنوان پیروزی معنادارتر جلوه میکند.
این منطق تازه نیست؛ اما منطق دولتها هم نیست. در طول تاریخ، همسانسازی بقا با پیروزی بیشتر ویژگی سازمانهای شبهنظامی غیردولتی بوده که در شرایط عدم توازن شدید فعالیت میکنند.
حسن نصرالله، رهبر حزبالله، پیش از ترورش توسط اسرائیل در سال ۲۰۲۴، این اصل را با صراحتی کمنظیر بیان میکرد: «ما شکست نمیخوریم. اگر پیروز شویم، پیروز شدهایم، و اگر به شهادت برسیم، پیروزمندانه برمیخیزیم.» او همچنین تأکید داشت که «شهادت، سازنده پیروزی است.» حتی پس از جنگهای ویرانگر، مقامهای حزبالله صرفاً به این دلیل که سازمان پابرجا مانده، اعلام موفقیت کرده و مدعی شدهاند که «بر ماشین کشتار اسرائیل پیروز شدهاند».
رهبران حماس نیز از واژگانی مشابه استفاده کردهاند؛ آنها با اذعان به تلفات، آن را بهعنوان عقبنشینیهای موقت در چارچوب نبردی بلندمدت بازتعریف میکنند که تداوم آن خود بهمنزله موفقیت است. در همه این موارد، پیروزی از توانایی تحمیل نتیجه جدا شده و به پایداری، فداکاری و بقا گره میخورد.
اما هنگامی که یک حکومت چنین چارچوبی را اتخاذ میکند، موضوعی بنیادیتر در میان است. حکومتها صرفاً سازمانهایی برای بقا نیستند؛ آنها موجودیتهای سیاسیای هستند که با تواناییشان در شکلدهی به نتایج — در عرصههای نظامی، سرزمینی، اقتصادی و ایدئولوژیک — تعریف میشوند. بازتعریف پیروزی بهعنوان بقا، در واقع پایین آوردن معیار موفقیت به حداقل شرطِ موجودیت است؛ یعنی کنار گذاشتن همان معیارهایی که قدرت حکومتها بهطور سنتی با آن سنجیده میشود.
در مورد ایران، این تغییر مستقیماً با منطق بنیانگذاری جمهوری اسلامی در تضاد است. انقلاب ۱۹۷۹ نه بهعنوان پروژهای برای بقا، بلکه بهعنوان چشماندازی گسترده و دگرگونساز شکل گرفت. نظام جدید نهتنها مدعی اداره ایران بود، بلکه هدف خود را بازآرایی منطقه قرار داده بود: صدور انقلاب، مقابله با سلطه غرب، و حذف نفوذ — و در برخی موارد حتی موجودیت — دولتهای رقیب. اینها اهدافی حداکثری بودند که موفقیت را در تغییر و تحول تعریف میکردند، نه در صرفِ دوام آوردن.
اگر این وضعیت با آن افق آرمانی سنجیده شود، ادبیات کنونی نشاندهنده نوعی انقباض عمیق است. نظامی که زمانی وعده دگرگونی منطقه را میداد، اکنون پایداری صرف را پیروزی مینامد. سیستمی که خود را با گسترش تعریف میکرد، اکنون با بقا تعریف میشود.
این تناقض زمانی آشکارتر میشود که واقعیتهای جنگ کنونی را در نظر بگیریم. ایران بهطور مستقیم هدف حملات دو کشوری قرار دارد که مشروعیت آنها را سالها انکار کرده است. ایالات متحده همچنان قدرتی قاطع و گسترده را به نمایش میگذارد. اسرائیل — که رهبران ایران بارها وعده نابودیاش را دادهاند — نهتنها پابرجاست، بلکه با دامنه عملیاتی فزایندهای در داخل خاک ایران عمل میکند.
در چنین شرایطی، گفتمان بقا بیش از آنکه نشانه تابآوری باشد، به نوعی توجیهسازی شباهت پیدا میکند. ادعای پیروزی صرفاً به این دلیل که نظام فرو نپاشیده، بهطور ضمنی به این معناست که فروپاشی یک احتمال واقعی بوده است. این یعنی سنجش موفقیت نه بر اساس اهداف و آرمانهای خود، بلکه بر پایه انتظارات دشمنان.
پیامدهای این تغییر فراتر از سطح گفتمان است و به دگرگونی در وضعیت راهبردی ایران اشاره دارد. تهران طی سالها مدلی از جنگ نامتقارن مبتنی بر نیروهای نیابتی، تمرکززدایی و تقابل غیرمستقیم ایجاد کرده بود. اما امروز، در شرایط فشار مستمر، به نظر میرسد برخی عناصر این مدل به درون بازگشتهاند. نحوه عملکرد ایران در جنگ کنونی — اتکا به ساختارهای فرماندهی پراکنده، حملات موشکی حسابشده و هماهنگی با نیروهای شبهنظامی همپیمان — بیش از آنکه نشاندهنده راهبردی برای پیروزی قاطع باشد، بازتابدهنده تلاشی برای تضمین بقا در شرایط حمله است.
این وضعیت حاکی از محدود شدن دامنه جاهطلبیهای راهبردی است. جنگ نیابتی در ابتدا بهعنوان ابزاری برای گسترش نفوذ ایران، ایجاد اهرم فشار، شکلدهی به موازنههای منطقهای و پیشبرد اهداف ایدئولوژیک طراحی شده بود. اما با افزایش فشار بر این سیستم، منطق درونی آن بهتدریج رفتار خود ایران را نیز شکل میدهد. بهجای آنکه از نیروهای نیابتی برای نمایش قدرت استفاده شود، خود دولت حالتی شبیه به یک بازیگر نیابتی به خود میگیرد: اجتناب از رویارویی مستقیم، تحمل ضربات، و تحمیل هزینه بدون تلاش برای دستیابی به نتایج قاطع. هدف از دگرگونی به سمت دوام تغییر میکند.
چنین راهبردی ممکن است در کوتاهمدت کارآمد و پایدار به نظر برسد. این رویکرد برنامهریزی دشمنان را پیچیدهتر میکند، هزینههای تشدید تنش را افزایش میدهد و به نظام امکان میدهد روایت مقاومت را حفظ کند. اما در بلندمدت پیامدهایی به همراه دارد. حکومتی که خود را حول بقا سازماندهی کند، ممکن است توانایی شکلدهی به محیط پیرامون خود را از دست بدهد. ابزارهایی که برای شرایط ضعف طراحی شدهاند — پراکندگی، انکارپذیری و پایداری — بهجای آنکه ابزار راهبرد باشند، به جایگزین راهبرد تبدیل میشوند. در گذر زمان، این روند میتواند ایران را کمتر به یک قدرت تجدیدنظرطلب و بیشتر به سیستمی تبدیل کند که صرفاً در حال مدیریت محدودیتهای خود است. از این منظر، زبان بقا تنها یک ابزار تبلیغاتی نیست؛ بلکه به یک راهبرد بدل میشود.
یک تناقض دیگر نیز از دل این تحول پدیدار میشود. ایران برای دههها سرمایهگذاری گستردهای در ایجاد الگوی جنگ نیابتی در منطقه انجام داده و بازیگران غیردولتی را در شرایط عدم توازن تجهیز، آموزش و از نظر ایدئولوژیک شکل داده است. این گروهها هرگز قرار نبود به پیروزیهای قاطع دست یابند؛ کارکرد آنها دوام آوردن، ایجاد مزاحمت و تحمیل هزینه، در کنار حفظ روایت مقاومت بود.
آنچه اکنون نمایان میشود، روندی معکوس است: منطق نیابتی به درون خود دولت بازگشته است. جمهوری اسلامی در مواجهه با فشار مستمر، بهتدریج نه مانند یک دولتِ شکلدهنده نتایج، بلکه همچون یک بازیگر شبکهای که در پی بقا در دل این نتایج است، میاندیشد.
این تحول پیامدهای مهمی دارد. تأکید بر دوام — تحمل ضربات، حفظ تداوم، و ادعای پیروزی از طریق بقا — نشاندهنده نهفقط یک تعدیل تاکتیکی، بلکه محدود شدن هدفگذاری است. جاهطلبی انقلابی برای صدور یک الگوی ایدئولوژیک کمرنگ شده، همانگونه که الزامات متعارف یک نظام برای توسعه اقتصادی و پویایی فرهنگی نیز به حاشیه رفته است. در جای آن، هدفی حداقلی قرار گرفته است: دوام آوردن تحت فشار. بقایی که زمانی وسیلهای برای رسیدن به هدف بود، اکنون در معرض تبدیل شدن به خودِ هدف است.
به همین دلیل، نباید این ادبیات را صرفاً تبلیغات معمول دانست. این گفتمان بازتابدهنده انقباضی عمیقتر در افق عمل نظام است. جمهوری اسلامی شعارهای خود را کنار نگذاشته است؛ بلکه همچنان آنها را تکرار میکند. اما بهطور فزایندهای قادر نیست آنها را به نتایج عینی تبدیل کند. شکاف میان آرمان و توانایی در حال افزایش است، و زبان بقا یکی از ابزارهای مدیریت این شکاف بهشمار میرود.
برای یک نظام انقلابی، بقا ممکن است ضروری باشد؛ اما پیروزی نیست. حکومتی که زمانی در پی دگرگونسازی منطقه بود، اکنون موفقیت را در تواناییِ صرفاً از میان نرفتن در برابر آن میسنجد.
———————-
مناحم مرحوی پژوهشگر مؤسسه هری اس. ترومن در دانشگاه عبری اورشلیم و مدرس کالج شالم است. او دارای دکترای مطالعات خاورمیانه بوده و پژوهشگر پسادکتری فولبرایت در دانشگاه تگزاس در آستین بوده است. وی بهعنوان مورخ ایران معاصر شناخته میشود و نویسنده کتاب «نمادهای ملی در ایران مدرن: هویت، قومیت و حافظه جمعی» (انتشارات دانشگاه سیراکیوز، ۲۰۱۹) است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
در حالی که دونالد ترامپ و اعضای کابینه امنیتی دولت وی در آمریکا روی محاصره دریایی برای جلوگیری از صادرات نفت خام ایران و وادار کردن رژیم این کشور به عقبنشینی و قبول شرایط آمریکا حساب بازکردهاند، واقعیت میدانی میتواند برای آنها مأیوس کننده باشد. دولت آمریکا بر این باور است که این محاصره دریایی میتواند در کوتاه مدت ـــ ظرف دو تا سه هفته ـــ ظرفیت ذخیره سازی نفتِ خامِ ایران را بحرانی کرده و این کشور را وادار به توقف تولید و بستن میادین نفتی و در نتیجه، قطع درآمدهای نفتی نماید. تدبیر محاصره دریایی از سوی آمریکا پس از ناکامی این کشور و متحد استراتژیک منطقهای اش، اسرائیل در رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده طی چهل روز جنگ و بمباران گسترده علیه ایران اتخاذ شد. آمریکا شاید اکنون به این منطق رسیده باشد که حلِ مشکل هستهای ایران راه حل نظامی ندارد و تنها راه حلِ آن سیاسی و رسیدن به یک توافق با ایران است.
اسکات بِسِنت (Scott Bessent)، وزیر خزانهداری ایالات متحده در ۲۲ آوریل گذشته گفت که ظرفیت ذخیره سازی نفت خام در جزیره خارک «ظرف چند روز» اشباع خواهد شد.در همین راستا دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در ۲۵ آوریل گذشته گفت که محاصره دریایی صادرات نفت ایران میتواند منجر به انفجار زیرساختها در این کشور شود و این نشاندهنده تأخیر حدود سه روزه قبل از وقوع این اتفاق است. در اواخر ماه آوریل، دولت آمریکا ادعا کرد که محاصره دریایی اعمال شده بر بنادر جنوبی ایران به زودی بحران بزرگی را در بخش نفت این کشور ایجاد خواهد کرد و این فشار میتواند تهران را مجبور به تسلیم کند. با این حال، بسیاری از کارشناسان حوزه انرژی این اظهارات را تا حد زیادی اغراقآمیز میدانند و اعلام میکنند که واقعیت بسیار پیچیده تر از آن چیزی است که از سوی آنها اعلام میشود.
محاصره دریایی امریکا صادرات نفت ایران را به شدت کاهش داده است
تأثیر شدید این محاصره بدون هیج تردیدی قابل مشاهده است. از ابتدای ماه آوریل، صادرات نفت ایران به شدت کاهش یافته است. به نوشته روزنامه لوموند فرانسه و طبق دادههای شرکت تحلیلی کپلر (Kpler)، صادرات نفت ایران به حدود ۵۶۷ هزار بشکه در روز کاهش یافته است، در حالی که این رقم در ماه مارس به طور متوسط ۱.۸۵ میلیون بشکه در روز و پیش از آغاز جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران حدود ۲ میلیون بشکه در روز بود. کپلر پیش بینی میکند که تولیدِ نفتِ ایران که پیش از آغاز درگیری تقریباً بین ۲.۷ تا ۲.۸ میلیون بشکه در روز بود، در صورت ادامه محاصره دریایی، میتواند تا اواسط ماه مه به حدود ۱.۲ تا ۱.۳ میلیون بشکه در روز کاهش یابد.
کپلر کل ظرفیت ذخیره تئوریک ایران را ۹۰ تا ۹۵ میلیون بشکه تخمین میزند. به گفته همایون فلکشاهی، رئیس بخش تحلیل نفت در شرکت کپلر، ۱۷ یا ۱۸ نفتکشی که ایران در حال حاضر از انها به عنوان ذخیرهسازی شناور در خلیج فارس استفاده میکند، ظرفیت اضافی تخمینی بین ۳۰ تا ۳۳ میلیون بشکه را نشان میدهند. همین متخصص میگوید: «این امکانات بر اساس نرخ صادرات معمول حدود ۱.۸ میلیون بشکه در روز به ایران ظرفیت کل معادل حدود ۲۵ تا ۳۰ روز تولید را میدهد.»
برخی تحلیلهای کارشناسی حاکی از آن است که بستن چاههای نفت ایران میتواند باعث خسارات جبرانناپذیر یا انفجار در زیرساختهای نفتی کشور شود. با این حال، این سناریوها مورد اختلاف کارشناسان است. رابین میلز (Robin Mills)، محقق انرژی، در مقالهای که در وبسایت مرکز سیاست جهانی انرژی (دانشگاه کلمبیا) منتشر شده است، خاطرنشان میکند که ایران پیش از این چندین بار تولید خود را قطع و دوباره از سر گرفته است، بهویژه پس از توافق هستهای ۲۰۱۶ و پس از همهگیری کووید-۱۹. به گفته وی، این وقفهها منجر به آسیبهای ساختاری جدی و پایدار نمیشوند.
با این حال، به نظر کارشناسان راهاندازی مجدد چاههای بسته همچنان یک عملیات پیچیده و پرهزینه است.
بهجای یک توقف ناگهانی، ایران احتمالا میتواند کاهش تدریجی و کنترلشده تولید را در برخی میادین مدیریت کند. ایران حتی ممکن است بهصورت داوطلبانه تولید را کاهش دهد تا ظرفیت ذخیرهسازی بیشتری برای آینده داشته باشد. مسدود کردن موقت و متناوب چاههای نفت، خصوصاً چاههای نفتی که پیش تر بارها مسدود و بازگشایی شدهاند، میتواند به مدیریت مطلوب میادین و ظرفیت ذخیره کردن نفت تولیدی برای مدت بیشتری کمک کند.
تابآوری اقتصادی ایران دربرابر محاصره دریایی آمریکا
به رغم آسیبهای جدی به اقتصاد ایران و معیشت مردم که در اثر جنگ و اخیراً با محاصره دریایی آمریکا تشدید شده است، درآمدهای نفتی ایران در کوتاه مدت میتواند تداوم داشته و بازوی نظامی و سرکوب رژیم حاکم را تقویت میکند.
اقتصاد ایران که پیش از جنگ هم آسیبدیده بود، اکنون به شدت آسیب دیده و در آستانه فروپاشی است. بمبارانهای آمریکا و اسرائیل نهتنها زیرساختهای نظامی ایران را تضعیف کرده، بلکه بخش بزرگی از صنایع کشور را نیز ویران کرده است. بخشهای وسیعی از صنایع فولاد، پتروشیمی و صنایع دارویی به ویرانه تبدیل شدهاند و صنایعی که برای بیش از ۲۰۰ هزار نفر اشتغال ایجاد کرده بودند، فلج شدهاند. به گزارش نشریه بریتانیایی تلگراف، از آغاز جنگ تاکنون دستکم یک میلیون نفر شغل خود را در ایران از دست دادهاند. سقوط ارزش پول ملی و نرخ تورم بیش از هفتاد درصدی، معیشت اکثریت مردم را دچار مشکلات جدی کرده است. با این وجود، استراتژی خفقان اقتصادی آمریکا علیه رژیم مبتنی بر محاصره دریایی محدودیتهای خود را دارد.
یکی از محدودیتها این است که محاصره دریایی اعمال شده توسط واشنگتن کاملاً قطعی نیست. پنج نفتکش اخیراً موفق شدند با حرکت به سمت جنوب از طریق عمان، این محاصره را دور بزنند و به ایران فضای مانوری، هرچند محدود، بدهند. به گفته همایون فلکشاهی، این مسیرها نشان میدهد که نظارت آمریکا بیشتر بر منطقه چابهار در جنوب شرقی کشور متمرکز بوده است.
چین، مقصد نهایی نفت ایران
طبق گزارش کپلر، محمولههای نفت ایران معمولاً به دلیل مسیرهای انحرافی پیچیدهای که برای دور زدن تحریمها طراحی شدهاند، حدود دو ماه طول میکشد تا به بنادر چین، مقصد اصلی نفت خام ایران، برسند. پس از تحویل محمولهها، پرداختها اغلب برای دو ماه دیگر یا بیشتر به تعویق میافتند که چرخه جریان نقدی تهران را به طور قابل توجهی طولانیتر کرده و اثرات محاصره ایالات متحده بر اقتصاد ایران را به تأخیر میاندازد.
افزون بر این، تقریباً ۱۹۰ میلیون بشکه نفت ایران در حال حاضر در نفتکشهای سراسر جهان ذخیره شده است.
همایون فلکشاهی توضیح میدهد که از این تعداد، نزدیک به ۱۲۰ میلیون بشکه در آبهای نزدیک چین و سنگاپور قرار دارند که «معادل حدود دو ماه درآمد صادراتی ایران» است. در همین رابطه آندریاس کریگ (Andreas Krieg)، کارشناس خاورمیانه در «کینگز کالج» لندن، میگوید که پیش از اقدام آقای ترامپ برای محاصره دریایی، تهران نفتکشهایی را باء محموله حدود ۱۰۰ میلیون بشکه نفت بارگیری کرد و به آبهای بینالمللی فرستاد.
از سوی دیگر، با آغاز جنگ و سپس با محاصره دریایی ایران توسط آمریکا قیمت نفت در بازارهای جهانی حدود ۷٠ درصد افرایش داشته است. درآمدهای نفتی ایران نیز طی این مدت به همین نسبت رشد کرده است.
در این زمینه، کپلر تخمین میزند که تأثیر کامل محدودیتهای ناشی از محاصره دریایی بر درآمدهای نفتی ایران تنها با تأخیر حدود سه تا چهار ماهه محقق خواهد شد.
جمهوری اسلامی در فردای اغاز جنگ امریکا و اسرائیل علیه او با بستن تنگه هرمز، جهان را از نظر اقتصادی به گروگان گرفت و واشنگتن از ۱۳ آوریل با محاصره دریایی همان سلاح علیه تهران استفاده میکند.
مسدود بودن تنگه هرمز آثار اقتصادی گستردهای در جهان ایجاد کرده است. تییری بروتون (Thierry Breton)، کمیسر سابق اتحادیه اروپا درتجارت داخلی میگوید که بسته ماندن تنگه هرمز تا یک ماه دیگر موجب یک زیان بزرگ هزار میلیارد دلاری به اقتصاد جهان خواهد شد.(این رغم افزون بر خسارات جنگی در ایران و منطقه است که در حدود ۵۰۰ میلیارد دلار تخمین زده میشود.) صندوق بینالمللی پول نیز از کاهش رشد اقتصادی دربسیاری از کشورهای جهان، افزایش تورم و اثر آن بر نرخ بهره بدهیهای هنگفت دولتی کشورهای جهان خبر داده است. برخی از گزارشها از کاهش رشد اقتصادی ۰٫٤ درصدی کشورهای غربی، سه برابر شدن نرخ تورم و افزایش ۰٫۵ درصدی نرخ بهره بدهیهای دولتی و ورود بسیاری از اقتصادهای کشورهای جهان به حالت رکود تورمی حکایت میکنند.
در مواجهه با ترامپ، ایران روی زمان حساب میکند
اکنون با ادامه بسته ماندن تنگه هرمز ازسوی ایران و تداوم محاصره دریایی آمریکا، این پرسش مطرح میشود که کدام طرف میتواند مدت بیشتری دوام بیاورد. آلن فرشون (Alain Frachon)، سردبیر سرویس بین المللی روزنامه لوموند فرانسه در سرمقالهای تحت عنوان: «در مواجهه با ترامپ، ایران روی زمان حساب میکند.» تلاش کرده تا به این پرسش و پرسشهای دیگری در باره رویارویی ایران با آمریکا پاسخ بدهد.
آلن فرشون سرمقاله خود را با طرح این پرسش آغاز میکند: چرا [آیران و آمریکا] باید مذاکره کنند؟ هر دو طرف معتقدند که در این رویارویی برنده شدهاند، یا حداقل دست بالا را دارند. در حاشیه خلیج فارس و دریای عمان، ایران و ایالات متحده مواضع خود را حفظ کردهاند. چه کسی اول تسلیم خواهد شد؟ ایرانیها تنگه هرمز را میبندند، آمریکاییها بنادر جمهوری اسلامی را مسدود میکنند. ایرانیها به شدت فعالیت اقتصادی جهانی را مختل میکنند؛ آمریکاییها اقتصاد ایران را نابود میکنند. بین واشنگتن و تهران، مذاکرات هرگز واقعاً آغاز نشده است. زیرا همه چیز به درک و برداشت آنها از این رویارویی بستگی دارد.
پس از هزاران حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران که از اواخر فوریه آغاز شد و تا اواسط آوریل ادامه یافت، جمهوری اسلامی ضعیفتر از همیشه است، اما هنوز پابرجاست و مسلماً حتی «رادیکال» تر هم شده است. جمهوری اسلامی بسیاری از رهبران سیاسی و نظامی خود را از دست داده است. دیگر نیروی دریایی یا هوایی ندارد. ظرفیت آن برای تولید پهپاد و موشک کاهش یافته است، اما اعتقاد بر این است که ۴۰ درصد از نیروی تهاجمی خود را حفظ کرده است. هنوز ذخایر اورانیوم خود را که تا سطوح بسیار خطرناکی غنیشده است، در اختیار دارد. با تنگه هرمز که دسترسی به خلیج فارس و خروج از آن را کنترل میکند، از یک بازدارندگی اقتصادی عظیم برخوردار است. در نتیجه، ایالات متحده به «شمار بسیار زیادی از موفقیتهای نظامی» علیه ایران دست یافته است، اما کوری شیک (Kori Schake)، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، میگوید: «موفقیت در کمپین گسترده نظامی به معنای پیروزی نیست.»
دونالد ترامپ، با اعتقاد به اینکه فقط «قدرت، در زندگی به طور کلی و در روابط استراتژیک به طور خاص، حرف آخر را میزند و حق را تعیین میکند»، سیاست ارعاب خود را دنبال میکند. او در حال اعزام سومین ناو هواپیمابر برای پشتیبانی از ناوگان آمریکایی مستقر در اطراف ایران است و با محاصره بنادرجنوبی ایران، قصد دارد اقتصاد کشوری را که عمدتاً توسط جنگهای ده روزه ژوئن ۲۰۲۵ و سپس زمستان ۲۰۲۶ ویران شده است، خفه کند. ترامپ میگوید ایرانیان در نهایت تسلیم خواهند شد و اعلام میکند: تا زمانی که توافقی امضا نشود، محاصره دریایی لغو نخواهد شد. اما تنها چیزی که او تا کنون بدست آورده است، یک آتش بس شکننده است!
رهبران رژیم اسلامی این تحلیل را درباره وضعیت خود قبول ندارند. آنها که از حمله گسترده بزرگترین قدرت نظامی جهان جان سالم به در بردهاند، معتقدند که مقاومت و ماندگاریشان یک پیروزی است. در نگاه آنها، مشکلات اقتصادی مردم ایران در مقایسه با اولویت آنها که بقای رژیم است، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. آنها معتقدند که ترامپ با توجه به شرایط کنونی و تقویم زمانی: بازگشت تورم در ایالات متحده؛ عدم محبوبیت جنگ در میان افکار عمومی مردم آمریکا؛ اختلالات انرژی در جهان؛ و انتخابات میاندورهای کنگره در ماه نوامبر آینده ، ناچار است که عجولانه عمل کند.
رهبران ایران معتقدند که آستانه تحمل درد و رنج در کشورشان بسیار بیشتر از ایالات متحده است. علی واعظ، از گروه بینالمللی بحران در ۲۳ آوریل به نیویورک تایمز گفت: «آنها معتقدند که با برتری استبداد بر دموکراسی، میتوانند «ماهها» مقاومت کنند، در حالی که به گفته آنها ترامپ «ظرف سه هفته تسلیم خواهد شد». سیاست تهران ساده است: تا زمانی که نیروی دریایی ایالات متحده بنادر ایران را محاصره کردهاند، هیچ مذاکرهای صورت نخواهد گرفت.
هر دو طرف متقاعد شدهاند که نبض زمان را کنترل میکنند. یکی اطمینان دارد که زور، یا حتی صرف تهدید به استفاده از آن، منجر به پیروزی خواهد شد؛ دیگری مطمئن است که در برابر این زور میتواند مقاومت کند. تهران گمان میکند که ترامپ به توافق نیاز دارد؛ واشنگتن معتقد است که جمهوری اسلامی بدون توافق دوام نخواهد آورد. هر دو طرف فکر میکنند که دست بالا را دارند و میتوانند شرایط خود را به طرف مقابل دیکته کنند. این اتخاذِ موضع، با توجه به سنگینی سوابق گذشته، آغاز مذاکرات را دشوارتر میکند: واشنگتن میداند که ایرانیها دروغ میگویند و حقیقت را پنهان میکنند. این در حالی است که تهران قبلاً چندین بار توسط ترامپ مورد خیانت قرار گرفته است. آتشبس، که از ۸ آوریل رعایت شده است، شکننده است. ایالات متحده تهدید میکند که زیرساختهای غیرنظامی ایران را هدف قرار خواهد داد. رهبران ایران به دنبال بینالمللی کردن هرگونه مذاکره بالقوه هستند.
اما قلب این درگیری یعنی: وادار کردن جمهوری اسلامی به کنار گذاشتن قطعی تلاشهایش برای دستیابی به سلاحهای هستهای، فراموش شده است.
ویلیام برنز (William Joseph Burns)، یکی از باتجربهترین و برجسته ترین دیپلماتهای آمریکایی که اکنون بازنشسته شده است، در مقالهای در تاریخ ۲۴ آوریل در نیویورک تایمز، نکات اصلی یک راه حل مذاکره شده را تشریح میکند. معاون سابق وزیر امور خارجه و مدیر سابق سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا( سیا) مجموعهای از مصالحههای احتمالی را برای رسیدن به یک توافق پایدار با ایران پیشنهاد میکند: ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده تا ۶۰ درصد ایران به یک کشور ثالث منتقل شود یا تحت نظارت بینالمللی در محل تخریب شود؛ تمرکز مجدد بر بازرسیهای آژانس بین المللی انرژی؛ تعلیق چند ساله غنیسازی اورانیوم توسط ایران؛ بازگشایی تنگه هرمز و بحث و گفتگو برای رسیدن به یک تفاهم در مورد سیاست گسترش منطقهای جمهوری اسلامی، بهویژه در لبنان. در عوض، تعهدِ عدم تجاوز از سوی ایالات متحده و اسرائیل؛ لغو تدریجی تحریمها علیه اقتصاد ایران و کمک به بازسازی؛ و گفتگو در مورد امنیت در خلیج فارس از اصول مهم چنین توافقی است.
مذاکره بین آمریکا و ایران هر شکلی که به خود بگیرد، مستلزم تغییر نگرش در هر دو طرف است: در واشنگتن، پذیرش این اصل که نیروی نظامی به تنهایی نمیتواند مسئله هستهای ایران را حل کند؛ در تهران، درک این موضوع که بقای جمهوری اسلامی به امتیازاتی بستگی دارد که رژیم در مورد برنامه هستهای خود میدهد. دو مکتب مذاکره در مقابل هم قرار گرفتهاند. در طرف ایرانی، سنت چانهزنی به زمان و فنجانهای چای بیشماری متکی است. استیو ویتکوف (Steve Witkoff) و جارد کوشنر (Jared Kushner)، فرستادگان ویژه آمریکا، متخصصان معاملات املاک و مستغلات در نیویورک و نیوجرسی، با بیشترین سرعت ممکن در تلاشند تا خطوط کلی یک معامله بین آمریکا و ایران را نهایی کنند. اما، جای تردید است که داماد و شریک بازی گلف رئیس جمهوری آمریکا بتوانند به خوبی از عهده این کار برآیند.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
۵ مارس ۲۰۲۶
ارزیابی هزینهها، منطق راهبردی و پیامدهای برنامه هستهای جمهوری اسلامی ایران
چکیده
برنامه هستهای جمهوری اسلامی ایران از زمان احیای مجدد پس از انقلاب ۱۳۵۷، به یکی از مناقشهبرانگیزترین و پرهزینهترین پروژههای راهبردی کشور تبدیل شده است. این برنامه، اگرچه در گفتمان رسمی با اهداف صلحآمیز و توسعه انرژی توجیه میشود، اما در عمل پیامدهای گستردهای در حوزههای اقتصادی، امنیتی و سیاسی بههمراه داشته است. این مقاله با تکیه بر دادههای تاریخی، اقتصادی و تحلیلی، به بررسی سیر تحول برنامه هستهای ایران، هزینههای مستقیم و غیرمستقیم آن، شواهد مرتبط با ابعاد نظامی، و منطق راهبردی تداوم آن میپردازد. یافتههای مقاله نشان میدهد که از منظر هزینه–فایده اقتصادی، برنامه هستهای ایران فاقد توجیه عقلانی است، اما در چارچوب محاسبات امنیتی، هویتی و سیاسی تصمیمگیران، بهعنوان ابزاری برای بازدارندگی، چانهزنی و حفظ بقا تلقی میشود.
مقدمه
برنامه هستهای جمهوری اسلامی ایران یکی از مهمترین متغیرهای اثرگذار بر روابط خارجی، ساختار اقتصادی و امنیت ملی کشور در چهار دهه اخیر بوده است. این برنامه که پیش از انقلاب اسلامی با حمایت غرب آغاز شده بود، پس از انقلاب ۱۳۵۷ به دلایل ایدئولوژیک و سپس بهسبب جنگ ایران و عراق، با وقفهای جدی مواجه شد. با این حال، از اواخر دهه ۱۳۶۰ و بهویژه در دهه ۱۳۷۰، جمهوری اسلامی مسیر احیای تدریجی و سپس گسترش این برنامه را در پیش گرفت.
هدف این مقاله، ارائه تحلیلی مستدل از این پرسش محوری است که چرا با وجود هزینههای سنگین اقتصادی و فشارهای بینالمللی، جمهوری اسلامی ایران همچنان بر تداوم و توسعه برنامه هستهای خود اصرار دارد.
۱- سیر تحول تاریخی برنامه هستهای ایران
پس از انقلاب اسلامی، رهبران وقت جمهوری اسلامی برنامه هستهای را نماد نفوذ غرب تلقی کردند و بسیاری از پروژههای در حال اجرا، از جمله نیروگاه بوشهر، متوقف شد. در جریان جنگ ایران و عراق، تأسیسات نیمهتمام بوشهر نیز هدف حملات هوایی قرار گرفت.
با پایان جنگ و آغاز دوران بازسازی، نگاه حاکمیت به برنامه هستهای تغییر کرد. همکاری با روسیه برای تکمیل نیروگاه بوشهر و همزمان ایجاد زیرساختهای اعلام نشدهای مانند نطنز و اراک، نشانه ورود برنامه به مرحلهای جدید بود. افشای این تأسیسات در سال ۱۳۸۱ ، منجر به ورود آژانس بینالمللی انرژی اتمی و آغاز یک بحران دیپلماتیک پایدار شد.
دوره توافق هستهای برجام (۱۳۹۴–۱۳۹۷) با اعمال محدودیتهای شدید بر برنامه همراه بود، اما خروج ایالات متحده از توافق در سال ۱۳۹۷و بازگشت تحریمها، موجب شد ایران بهتدریج سطح غنیسازی را تا ۶۰ درصد افزایش دهد و وارد مرحلهای موسوم به «آستانه هستهای» شود.
۲- شواهد مربوط به ابعاد نظامی و وضعیت گریز هستهای
یکی از محورهای اصلی مناقشه، ادعاهای مربوط به ابعاد نظامی احتمالی برنامه هستهای ایران است. اسناد موسوم به «آرشیو هستهای» یا «طرح آماد» نشان میدهند که ایران تا سال ۲۰۰۳ برنامهای سازمانیافته برای طراحی سلاح هستهای داشته است. این اسناد شامل شواهدی از شبیهسازیهای انفجاری، طراحی چاشنیها و تلاش برای ادغام کلاهک هستهای بر موشکهای بالستیک بودهاند.
علاوه بر این، کشف ذرات اورانیوم در مکانهای اعلامنشدهای مانند تورقوزآباد، ورامین و مریوان توسط آژانس بینالمللی انرژی اتمی، ابهامات جدی درباره شفافیت برنامه ایجاد کرده است.
طبق گزارشهای اطلاعاتی ایالات متحده و اسرائیل در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، فعالیتهایی مشاهده شده که میتواند کاربرد دوگانه نظامی داشته باشد:
● گزارشهایی مبنی بر انجام تحقیقات متالورژی (کار با فلز اورانیوم) و مدلسازی رایانهای شناسایی شده که مستقیماً در طراحی ابزارهای انفجاری هستهای کاربرد دارند.
● هیئتهای ایرانی در سال ۲۰۲۴ دیدارهایی با مراکز تحقیقاتی روسیه داشتهاند که به ادعای برخی تحلیلگران، با هدف کسب دانش در حوزه «فناوری لیزر» برای اعتبارسنجی طراحی سلاح بدون نیاز به آزمایش انفجاری بوده است.
● ساخت تأسیسات غنیسازی در دل کوهها (مانند فردو و سایتهای جدید در نطنز) که در برابر حملات هوایی مقاوم هستند، از سوی غرب به عنوان تلاشی برای حفاظت از بخشهای حساس نظامی برنامه تعبیر میشود.
● ایران بزرگترین زرادخانه موشکی منطقه را در اختیار دارد و توسعه موشکهایی با برد ۲,۰۰۰ کیلومتر، به عنوان ابزاری برای حمل کلاهکهای احتمالی هستهای در آینده نگریسته میشود.
با این حال، آژانس تا آوریل ۲۰۲۶ اعلام کرده که هیچ مدرک قطعی دال بر وجود یک برنامه تسلیحاتی فعال و سازمانیافته در حال حاضر در دست نیست. با وجود این، ذخایر قابل توجه اورانیوم ۶۰ درصدی و زمان گریز بسیار کوتاه (کمتر از یک هفته)، ایران را در موقعیت فنی ساخت سلاح هستهای قرار داده است.
۳- هزینههای مستقیم برنامه هستهای
هزینههای مستقیم برنامه هستهای شامل ساخت و بهرهبرداری از نیروگاهها، تأسیسات غنیسازی و تحقیق و توسعه فناوری سانتریفیوژهاست. برآوردها نشان میدهد:
● هزینه ساخت و راهاندازی نیروگاه هستهای بوشهر بیش از ۱۰ تا ۱۱ میلیارد دلار بوده است؛
● ساخت تأسیسات نطنز، فردو، اراک و توسعه فناوری غنیسازی، چندین میلیارد دلار هزینه در بر داشته است؛
● بودجه سازمان انرژی اتمی ایران طی حدود سه دهه، بنا بر اظهارات مقامات رسمی، حدود ۷ میلیارد دلار بوده است که بخش بزرگی از آن مستقیماً صرف توسعه تکنولوژی غنیسازی شده است.
در مجموع، هزینههای مستقیم برنامه دستکم بیش از ۱۰ میلیارد دلار برآورد میشود.
۴- هزینههای غیرمستقیم و «هزینه فرصت»
بخش اصلی بار اقتصادی برنامه هستهای نه در هزینههای مستقیم، بلکه در پیامدهای غیرمستقیم آن متجلی شده است:
● تحریمهای شدید بانکی، نفتی و تجاری که منجر به کاهش شدید فروش نفت و مسدود شدن درآمدهای ارزی شد.
● استفاده از منابع مالی برای برنامه هستهای به جای سرمایهگذاری در زیرساختهای انرژی (نفت و گاز) یا نوسازی صنعتی(هزینه فرصت).
● تحریمهای گسترده بینالمللی، بهویژه در حوزه نفت و گاز، موجب عقبماندگی ایران در بهرهبرداری از میادین مشترک، بهویژه میدان گازی پارس جنوبی، شده است. بر اساس برخی برآوردها، این عقبماندگی سالانه ۳۰ تا ۴۰ میلیارد دلار درآمد بالقوه را از ایران سلب کرده است. همچنین، فرسودگی زیرساختهای نفت و گاز، عدم دسترسی به فناوریهای ازدیاد برداشت و محرومیت از فناوری LNG، موجب کاهش تولید و از دست رفتن بازارهای مهم صادراتی شده است.
● افزون بر این، فروش نفت با تخفیفهای سنگین و هزینههای دور زدن تحریمها، میلیاردها دلار زیان سالانه به اقتصاد کشور تحمیل کرده است.
برآورد کلی هزینههای غیرمستقیم و فرصتهای از دسترفته بین ۱۰۰ تا ۵۰۰ میلیارد دلار عنوان شده است. این برنامه همواره بار مالی بسیار سنگینی بر خزانه عمومی ایران تحمیل کرده است
۵- منطق راهبردی تداوم برنامه هستهای
با وجود این هزینهها، تصمیمگیران جمهوری اسلامی برنامه هستهای را بر پایه منطق اقتصادی ارزیابی نمیکنند. این برنامه در چارچوبی امنیتی–هویتی تعریف میشود. از یک سو، دستیابی به وضعیت آستانه هستهای بهعنوان نوعی «بیمه بقا» و ابزار بازدارندگی در برابر تهدیدهای خارجی تلقی میشود. از سوی دیگر، غنیسازی بالا بهعنوان اهرم فشار در مذاکرات و جلوگیری از گسترش مطالبات غرب مورد استفاده قرار میگیرد.
علاوه بر این، برنامه هستهای به نمادی از غرور ملی و «حق حاکمیتی» تبدیل شده و عقبنشینی کامل از آن، شکست حیثیتی بزرگی برای نظام سیاسی تلقی میشود. پدیده «هزینه صرف شده» نیز باعث شده است که ادامه مسیر، از منظر سیاسی کمهزینهتر از توقف کامل برنامه به نظر برسد.
کریم سجادپور، تحلیلگر بنیاد کارنگی، برنامه هستهای ایران را پروژهای مرتبط با غرور ملی و بقای رژیم میداند که با وجود هزینههای سنگین (بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار) و کارایی پایین، به عنوان ابزاری برای استقلال سیاسی و بازدارندگی در برابر آمریکا دنبال میشود. وی بر این باور است که توقف این برنامه از طریق نظامی ممکن نیست و تنها یک توافق دیپلماتیک دوجانبه میتواند به عنوان راه حلی پایدار عمل کند
نتیجهگیری
یافتههای این مقاله نشان میدهد که برنامه هستهای ایران از منظر اقتصادی، فاقد توجیه هزینه–فایده است و زیانهای غیرمستقیم آن چندین برابر هزینههای مستقیم بوده است. با این حال، از دید تصمیمگیران، این برنامه کارکردی فراتر از تولید انرژی دارد و بهعنوان ابزار بازدارندگی، چانهزنی و حفظ بقا در محیطی پرتنش ارزیابی میشود.
در نتیجه، تداوم برنامه هستهای ایران را باید نه حاصل محاسبات اقتصادی، بلکه محصول ترکیب محاسبات امنیتی، هویتی و سیاسی دانست؛ ترکیبی که کشور را در وضعیت پرریسک «نه توافق پایدار، نه جنگ تمامعیار» نگه داشته است.
بعد از جنگ اخیر، توقف برنامه هسته ای ایران به کلیدی ترین خواسته ایالات متحده در مذاکره برای پایان دادن به مخاصمات ۴۷ ساله ایران و امریکا تبدیل شده است. خواسته ای که در صورت برآورده نشدن می تواند هزینه های نظامی، سیاسی و اقتصادی بیشتری به جمهوری اسلامی و ایران وارد کند. دستیابی به مصالحه شرافتمندانه در این زمینه می تواند تا حدودی موجب تخفیف دردهای جانکاه ملت ایران و کاهش شکاف عظیم دولت- ملت شود. گوی بازی امروزه در زمین جمهوری اسلامی است. انتخاب درست می تواند موجب برقراری صلح و فراهم شدن بست مناسبتری برای سازندگی شود و انتخاب نادرست می تواند به تشدید جنگ و ویرانی منجر شود.
——————
منابع مورد استفاده:
برآوردهای ارائه شده درباره هزینههای برنامه هستهای ایران بر پایه ترکیبی از اظهارات رسمی مقامات داخلی، گزارشهای نهادهای بینالمللی و تحلیلهای اندیشکدههای اقتصادی استخراج شده است:
● گزارشهای تخصصی و اندیشکدهها:
o بنیاد کارنگی (Carnegie Endowment): گزارش “ادیسه هستهای ایران” (Iran’s Nuclear Odyssey) از منابع اصلی در تخمین هزینههای ۱۰۰ تا ۵۰۰ میلیارد دلاری است که توسط تحلیلگرانی چون کریم سجادپور و علی واعظ تهیه شده است.
o فدراسیون دانشمندان آمریکایی (FAS): این نهاد در همکاری با کارنگی، گزارشهایی درباره عدم توجیه اقتصادی و هزینههای گزاف نیروگاه بوشهر و غنیسازی منتشر کرده است.
● اظهارات مقامات رسمی ایران:
o علیاکبر صالحی: رئیس سابق سازمان انرژی اتمی، کل بودجه مستقیم این سازمان طی ۳۰ سال را حدود ۷ میلیارد دلار اعلام کرده است.
o محمدجواد ظریف: در اظهارات مختلف، خسارات ناشی از تحریمهای هستهای را تا یک تریلیون دلار برآورد کرده و از آن به عنوان یک “سرمایهگذاری” برای کرامت ملی یاد کرده است.
o محمود احمدینژاد: وی در مقطعی هزینههای مستقیم و غیرمستقیم را بیش از ۳۰ میلیارد دلار تخمین زده بود.
● نهادهای بینالمللی و رسانههای تحلیلی:
o آژانس بینالمللی انرژی اتمی (IAEA): دادههای مربوط به ظرفیتهای تولیدی و هزینههای عملیاتی غنیسازی بر اساس گزارشهای بازرسان این سازمان تحلیل میشود.
o رسانههای معتبر: تحلیلهای دویچه وله (DW) و بلومبرگ که به بررسی “هزینه فرصت” (مانند عقبماندگی در میادین مشترک گاز) پرداختهاند.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
● اختلاف بر سر هزینه و نحوه ارائه است، نه بر سر غریزه بنیادی حفظ نظام
در واشنگتن، تازهترین گمانهزنیها این است که ایران بهشدت دچار شکاف داخلی شده؛ شاید آنقدر دچار اختلاف که نتواند در رویارویی با دولت ترامپ تصمیمی جدی در عرصه دیپلماسی بگیرد. این استدلال آشناست: یک جناح خواهان توافق با ایالات متحده است، جناحی دیگر به دنبال تقابل است و حکومت میان این دو گرفتار شده است. این برداشت وسوسهکننده است، اما بیش از حد سادهانگارانه.
نخبگان حاکم در ایران دچار اختلاف هستند، اما نه آنگونه که بسیاری از ناظران خارجی تصور میکنند. بر سر ضرورت کاهش فشارها، در صورتی که یک فرصت دیپلماتیک معتبر فراهم شود، شکاف بنیادی وجود ندارد. در بخش بزرگی از حاکمیت این درک وجود دارد که وضعیت اقتصادی کشور شکننده است، تحریمها فشار سنگینی وارد کردهاند و توافق با واشنگتن ــ اگر با ظاهرسازی و ملاحظات مناسب همراه باشد ــ میتواند مطلوب باشد. با این حال، اختلاف واقعی بر سر میزان امتیازدهی، سرعت حرکت و چگونگی جلوگیری از آن است که هر توافق احتمالی با ایالات متحده شبیه تسلیم شدن به نظر برسد.
تحریککنندگان مستقر در درون نظام
در همینجا است که تندروهای افراطی اهمیت پیدا میکنند. آنان اکثریت نیستند؛ حتی فاصله زیادی با اکثریت دارند و احتمالاً در جامعه تنها از حمایت تکرقمی برخوردارند. نه نماینده جامعه ایران هستند و نه حتی الزاماً سخنگوی کل اردوگاه اصولگرایان. اما صدای بلندی دارند، سازمانیافتهاند و به گونهای در ساختار نظام جا گرفتهاند که میتوانند هر گشایش دیپلماتیک را کند، پرهزینه یا پیچیده کنند.
در مرکز این جریان، سعید جلیلی قرار دارد؛ مذاکرهکننده پیشین هستهای که هویت سیاسیاش بر محور مقاومت در برابر سازش با غرب شکل گرفته است. پیرامون او «جبهه پایداری» قرار دارد؛ حزبی فوقمحافظهکار که شاید چندان شناختهشده نباشد اما نفوذ زیادی دارد، بههمراه مجموعهای از چهرههای تندرو که در مناقشات مربوط به مذاکرات، کنترل اجتماعی و انضباط ایدئولوژیک به نامهایی آشنا تبدیل شدهاند؛ از جمله محمود نبویان، مرتضی آقاتهرانی و حمید رسایی.

نمایندگان مجلس با لباس فرم سپاه پاسداران در جلسهای در تهران در ۱ فوریه ۲۰۲۶ شعار «مرگ بر آمریکا» سر میدهند
امتناع اخیر آنان از امضای بیانیه پارلمانی در حمایت از تیم مذاکرهکنندهای که محمدباقر قالیباف هدایت میکرد، معنادار بود. در حالی که ۲۶۱ نماینده از این بیانیه حمایت کردند، گروهی کوچک اما پرصدا از نمایندگان همسو با جلیلی و جریان پایداری از حمایت خودداری کردند؛ اقدامی که نشاندهنده تداوم مقاومت در درون نظام بود.
این حرکت صرفاً یک نمایش پارلمانی نبود. بلکه شیوه عمل این جناح را بهخوبی نشان میداد. این اردوگاه هیچگاه اکثریت را در اختیار ندارد. قدرتش در جای دیگری نهفته است: در شبکههای ایدئولوژیک، سکوهای رسانهای، ارتباط با گروههای فشار خیابانی و توانایی متهم کردن رقبا به ضعف، خیانت یا انحراف از خط انقلاب. این جریان نیازی ندارد که حکمرانی مؤثر ارائه دهد؛ کافی است هزینه سازش را بالا ببرد.
از سال ۱۹۷۹ تاکنون، گفتوگو با قدرتهای غربی اغلب از سوی حداکثریخواهان انقلابی بهعنوان امری از نظر اخلاقی مشکوک تصویر شده است. مذاکره صرفاً بهعنوان ابزاری در سیاستورزی دولتی تلقی نمیشود، بلکه بهمثابه آزمونی برای سنجش وفاداری معرفی میشود. کسانی که مذاکره میکنند، در معرض این اتهام قرار میگیرند که انقلاب را فروختهاند، خون شهدا را نادیده گرفتهاند یا به دشمنی ذاتاً خصمانه اعتماد کردهاند. این رویکرد بارها دیپلماسی ایران را دچار انحراف کرده است. بحرانها اجازه یافتهاند تشدید شوند و زمانی که حکومت سرانجام به سمت گفتوگو حرکت کرده، مذاکرهکنندگان در بازگشت به داخل کشور با اتهام عبور از خطوط قرمز ایدئولوژیک روبهرو شدهاند.
به همین دلیل است که حملات اخیر به محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران، اهمیت دارد. قالیباف اصلاحطلب نیست؛ او فرمانده پیشین سپاه پاسداران، یکی از چهرههای بانفوذ جریان اصولگرا و فردی کاملاً درونسیستمی است. اما حتی او نیز هنگامی که روبهروی آمریکاییها مینشیند، از اتهام خیانت در امان نیست. این موضوع نکتهای اساسی را آشکار میکند: برای تندروهای افراطی، مسئله این نیست که مذاکرهکننده تا چه حد «انقلابی» است؛ مسئله این است که خودِ دیپلماسی تا چه اندازه میتواند جایگاه سیاسی آنان را تهدید کند.

محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس، با لباس فرم سپاه پاسداران، در تاریخ ۱ فوریه ۲۰۲۶ ریاست جلسهای را در تهران بر عهده دارد
پاسدار «خلوص» ایدئولوژیک
کارنامه سیاسی جلیلی تجسم همین تنش است. او مدتهاست خود را پاسدار مسیر «خالصتر» انقلاب معرفی میکند. در دوران حضورش بهعنوان مذاکرهکننده هستهای، منتقدان او را متهم میکردند که دیپلماسی را به تریبون موعظه تبدیل کرده و بهجای چانهزنی عملی، خواستههای حداکثری را ترجیح میدهد. بعدها، پس از شکست در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۱۳، او چیزی را ایجاد کرد که خود «دولت در سایه» مینامید. در تئوری، هدف آن نظارت بر سیاستها و ارائه گزینههای جایگزین بود؛ اما در عمل، به گفته منتقدانش، به ابزاری برای سنگاندازی تبدیل شد.
این الگو بار دیگر در نبردهای سیاسی پیرامون توافق هستهای، تلاش برای احیای آن، جنجال بر سر پایبندی ایران به مقررات گروه ویژه اقدام مالی (FATF) و دیگر پروندههای مرتبط با روابط خارجی ایران دیده شد. جلیلی و متحدانش با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ (برجام) مخالفت کردند، به تلاشها برای احیای آن حمله بردند، نسبت به اقدامات مربوط به شفافیت مالی هشدار دادند و بسیاری از اشکال تعامل با جهان خارج را «دام» توصیف کردند. ادبیات آنان همواره فراتر از موضوع مورد بحث بوده است. مذاکره، صرفاً مذاکره نیست؛ به «تسلیم» تعبیر میشود. امتیازدهی به «واگذاری» تبدیل میشود و هر گشایش دیپلماتیک بهعنوان توطئهای از سوی دشمنان خارجی برای تضعیف نظام تصویر میشود.
اما تناقض ماجرا اینجاست که پایگاه اجتماعی این جریان بهشدت محدود است. جلیلی بارها برای کسب قدرت رقابت کرده، اما هرگز نتوانسته یک پشتوانه جدی مردمی به دست آورد. تجمعهای او اغلب بیش از آنکه رنگوبوی ملی داشته باشند، محدود و ایدئولوژیک به نظر رسیدهاند. حمایت از او از سوی یک اقلیت متعهد صورت میگیرد، نه یک جنبش تودهای. جبهه پایداری نه به این دلیل قدرتمند است که بازتابدهنده افکار عمومی ایران باشد، بلکه به این دلیل که در شریانهای نظام حضور دارد. این یک جناح شبکهای است، نه یک جریان مردمی.
حتی در درون سیاست اصولگرایانه نیز این جریان اغلب بهعنوان جریانی دشوار و اخلالگر دیده شده است. دوران ابراهیم رئیسی این موضوع را بهخوبی نشان داد. رئیسی خود رئیسجمهوری اصولگرا بود، اما حتی دولت او نیز با جریان جلیلی ـ پایداری دچار مشکل شد. زمانی که امکان احیای توافق هستهای مطرح شد، این بازیگران مقاومت کردند. آنان از تیم مذاکرهکننده انتقاد کردند، نسبت به امتیازدهی هشدار دادند و به افزایش هزینه سیاسی هرگونه مصالحه کمک کردند. به بیان دیگر، حتی یک دولت اصولگرای تندرو نیز کنترل آنان را دشوار مییافت.
همین پویایی اکنون در نبرد سیاسی پیرامون قالیباف نیز دیده میشود. قالیباف نماینده نوع متفاوتی از عملگرایی درون نظام است. او نه لیبرال است، نه میانهرو به معنای غربی، و نه کسی که بخواهد آشتی با ایالات متحده را بهعنوان یک دگرگونی راهبردی دنبال کند. اما او منطق نهادها، منافع و فشارها را درک میکند. به نظر میرسد فهمیده است که ایران نمیتواند برای همیشه تنها با شعار زندگی کند. اگر مذاکرات دیپلماتیک بتواند بدون شکستن چارچوب ایدئولوژیک نظام، فشارها را کاهش دهد، او حاضر است آن را بیازماید.

سعید جلیلی، نامزد ریاست جمهوری و مذاکرهکننده هستهای سابق و فوق محافظهکار، در یک حوزه رأیگیری در تهران، ۲۸ ژوئن ۲۰۲۴
برای جلیلی و جبهه پایداری، دقیقاً همین موضوع خطرناک است. سیاست آنان وابسته به این است که هرگونه مصالحه از نظر اخلاقی «آلوده» و نامشروع جلوه داده شود. اگر قالیباف ــ فرمانده سابق سپاه و یکی از چهرههای سنگینوزن اصولگرا ــ بتواند مذاکره کند و همچنان در چارچوب انقلابی باقی بماند، انحصار آنان بر «اصالت انقلابی» تضعیف میشود. بنابراین خشم آنان صرفاً متوجه آمریکا نیست؛ بلکه به جایگاهشان در درون نظام نیز مربوط میشود.
نشانهای افشاگر
یکی از نشانههای مهم وضعیت کنونی این است که انتقاد از این جریان دیگر فقط از سوی اصلاحطلبان یا میانهروها مطرح نمیشود. حتی بخشهایی از رسانههای نزدیک به اصولگرایان و نهادهای امنیتی نیز سبک سیاسی جلیلی ـ پایداری را بهعنوان یک مشکل تلقی کردهاند. درگیری اخیر میان خبرگزاری تسنیم ــ رسانهای نزدیک به سپاه پاسداران ــ و «رجانیوز» از این جهت اهمیت دارد. رجانیوز که به فضای فکری جبهه پایداری نزدیک است، به حامیان مذاکره و وحدت ملی حمله کرد. تسنیم نیز در پاسخ، چنین رفتاری را «تفرقهافکنی» و حتی همسو با پروژه دشمن توصیف کرد. لحن این جدال تند بود، اما معنایش روشن بود: بخشهایی از ساختار امنیتی اکنون تحریکگری افراطی تندروها را نه نشانه «هوشیاری انقلابی»، بلکه تهدیدی برای انسجام داخلی میدانند.
تمرکز وسواسگونه بر وحدت
این موضوع اهمیت دارد، زیرا ایران در حال حاضر تمرکز وسواسگونهای بر مسئله وحدت دارد. گفتمان رسمی سرشار از دعوت به همبستگی ملی، مقاومت در برابر جنگ روانی و ضرورت جلوگیری از شکافهای داخلی در شرایط فشار خارجی است. بخش زیادی از این ادبیات جنبه تبلیغاتی دارد، اما در عین حال بازتابدهنده یک نگرانی واقعی نیز هست. تهران میداند که جنگ، تحریمها، فشار اقتصادی و فرسودگی اجتماعی، عرصه داخلی را شکنندهتر کرده است. در چنین شرایطی، جناحی که مدام رقبای خود را «خائن» معرفی میکند، میتواند به یک نقطه ضعف تبدیل شود.
این به آن معنا نیست که جلیلی و متحدانش بیاهمیت شدهاند. آنان همچنان ابزارهای خود را دارند. میتوانند از مجلس و رسانههای همسو استفاده کنند؛ از جمله نفوذ در صداوسیما، جایی که افرادی چون وحید جلیلی ــ برادر سعید جلیلی ــ در سمتهای ارشد حضور دارند و به شکلدهی لحن ایدئولوژیک پوشش رسانهای کمک میکنند. آنان میتوانند حامیان ایدئولوژیک، روحانیون، گروههای دانشجویی اسلامگرا و سازمانهای موسوم به انقلابی را بسیج کنند. همچنین قادرند هر توافقی را از نظر سیاسی خطرناک جلوه دهند و بر یکی از عمیقترین غرایز انقلابی درون نظام دست بگذارند: این هراس که مصالحه با آمریکا راه را برای امتیازدهیهای گستردهتر باز کند.
اما نفوذ با کنترل یکسان نیست. تندروهای افراطی میتوانند اخلال ایجاد کنند، روندها را به تأخیر بیندازند و حتی فضای سیاسی را مسموم کنند؛ اما آنچه بهسادگی نمیتوانند انجام دهند، متوقف کردن مسیری دیپلماتیک است که از حمایت هسته اصلی حکومت برخوردار باشد، بهویژه اگر رهبری نظام به این جمعبندی برسد که مذاکره برای بقا ضروری است. باید توجه داشت که رهبر عالی، مجتبی خامنهای، ظاهراً با مسیر کنونی دیپلماسی با واشنگتن همسو است ــ یا دستکم مانعی در برابر آن ایجاد نمیکند ــ و این در ساختاری که حتی رضایت منفعلانه در رأس هرم قدرت میتواند تعیینکننده باشد، نشانهای مهم به شمار میرود.
این همان نکته کلیدی است که واشنگتن باید درک کند. جناحهای ایران بهشدت با یکدیگر رقابت و نزاع میکنند، اما معمولاً در یک اصل مشترکاند: حفظ بقای نظام. هر زمان که نظام احساس کند مقاومت به بقایش کمک میکند، مقاومت میکند؛ و هر زمان که به این نتیجه برسد که گفتوگو به بقایش خدمت میکند، وارد مذاکره میشود. اختلاف بر سر هزینه و نحوه ارائه است، نه بر سر غریزه بنیادی حفظ نظام.
■ آقای وطنخواه گرامی، به نظر من دقایق لایههای حکومتگری و نقشهای پیدا و ناپیدای بازیگران در حکومت ج. ا. امروز را بدون حاشیه پردازی های گمراه کننده و نالازم ــ مثل نقش دولت پزشکیان در ساختار حکمرانی ــ به خوبی توضیح دادهاید، به ویژه تاکید بر «افسانه دوپارگی» در ساختار قدرت ــ برای نمونه «افسانه» انجمن حجتیه در تقابل با خط امام ساخته و پرداخته حزب توده ــ که از نخستین روزهای استقرار این رژیم نکبتبار ــ آگاهانه یا ناآگاهانه ــ بر ذهن و نگاه نه تنها ماها در داخل سایه افکند، بلکه سیاست گزاران بین المللی را هم در غرب به بیراهه برد. شگفتا که بعد از نزدیک به نیم قرن تجربه، سیاستگزاران آمریکا و اروپا هنوز هم در دام این «افسانه دوپارگی» گرفتارند و ترامپ بعد از دوبار تجربه جنگ تن به تن، هنوز هم میخواهد با «تیم زیبا» در داخل ساختار حکومت در ایران مذاکره کند. نمیفهمم! آیا من خیلی ساده لوحم؟ یا درک و فهم قضایا خیلی پیچیده و سخت است؟ یا واقعا کوتوله ها در جهان سیاست میورزند؟
در پایان آقای وطن خواه عزیز، به نظر شما دقیقتر نمیبود اگر مینوشتید: «حکومتگران واقعی، شکافها....» به جای «ایران واقعی، شکافها...»؟
سعید سلامی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
همگان کمابیش پذیرفتهایم که آزادی بیان مهم است و حق نقد یک ارمغان انکارناپذیر شهروندی است. زمان آن رسیده تا تصویر را کاملتر کنیم و بطور عملی بپذیریم که نقد یک خیابان دوطرفه است و حق شهروندان است که نقدی را تایید یا رد کنند و نقدِ یک نقد نباید برابر با کوششی برای سانسور یا عملی ناسازگار با آزادی بیان شمرده شود. این بخش دوم بنظر بدیهی میآید اما اغلب با کسانی روبرو میشویم که از اینکه کسی نظری متفاوت با یک نقد مطرح شده ابراز میکند بر میآشوبند. نقد میتواند نگارشی باشد یا — چنانکه در دنباله جستار خواهیم دید — حتا در یک نگاره یا طرح نقش بندد. اگر کشیدن یک تصویر یا کارتون شامل آزادی بیان است طبیعی است که حق کسی که آن تصویر را نقد میکند نیز میبایست محترم شمرده شود.
وقتی کسی نقد شخص دیگری را میپذیرد اما برای مخالفت با کسانی که نقد را نقد میکنند مسالهی آزادی بیان را پیش میکشد میبایست احتیاط کرد. در این موارد بهتر است نگاه کرد و دید آیا نویسنده نگاهی دوجانبه به آزادی بیان دارد یا اینکه فقط نقد نخستین را مجاز میشمارد و جواب نقد را به بهانهی آزادی بیان رد میکند. اگر این نگاه دوجانبه در نوشتهای وجود نداشته باشد و نویسنده حق پاسخگویی به نقد را روشن و شفاف بیان و تأیید نکند آن وقت به این مسأله که انگیزهی نوشته دفاع از آزادی بیان است نمیتوان دل بست. نمیشود ادعا کرد که فقط کسی که ابتدا به ساکن نقدی را مطرح میکند حق ابراز عقیده دارد و دیگران اگر تأیید نکردند خاطی هستند. هم منتقد حق نقد دارد و هم آنکه پاسخی درخور به نقد میدهد بایستی بتواند آزادانه حرفش را بزند.
پاسخ به نقد و رد کردن آن نه به معنی مقدس پنداشتن سوژه نقد است و نه بخودی خود ناقض آزادی بیانِ منتقد. بله، هیچ سوژهای مقدس نیست. در کنار آن به یاد داشته باشیم که هیچ منتقدی نیز سلطان سخن و دارندهی حکم نهایی نیست و دیگران مجبور نیستند نقدی را که به خیام و فردوسی و نیما و دهخدا و یا هر کس و هر چیز دیگری مطرح شده بپذیرند و میتوانند نظری متفاوت با ناقد داشته باشند.
اگر کسی به منتقد گفت تو حق انتقاد نداری یا به هر نحو تلاش کرد تا جلوی اظهار عقیدهی او را بگیرد و یا ادعا کرد که فلان کتاب یا علامه مقدس است و فراتر از نقد قرار دارد بدیهی هست که دارد بر آزادی سخن دیگری پا میگذارد. اما اگر کسی نظری متفاوت با نظر منتقد ارائه داد یا از آن سوژه و کتاب دفاع کرد یا کاستیهای نقد منتقد را نشان داد منصفانه نیست که او را متهم به نقض آزادی بیان دیگری کنیم.
یادآوری این نکته لازم است که همان طور که ناقد دارای حق نقد است مخاطبان نیز حق تایید یا مخالفت دارند. متهم کردن کسی که نقدی را پاسخ میدهد به اینکه قصد دارد جلوی آزادی بیان منتقد را بگیرد و یا سوژه را قدیس میپندارد خودش میتواند به ابزار فشار برای بستن فضای گفتگو تعبیر شود.
(۲)
توطئهی «پیکنیک»!
حال از زاویهی دیگری به نقد نگاه کنیم. نقد یکی از ارکان مهم آزادی بیان است و نباید آن را توطئهای برای تخریب پنداشت. بدون رواداری و تشویق گفت و گو و نقد سازنده نمیتوان به دموکراسی پایدار رسید. نقد بالنده نه تنها برای داشتن یک جامعهی دموکراسیک لازم است بلکه به رشد علوم و امر آموزش نیز کمک شایانی میکند. دلیل رشد و بالندگی علوم انسانی در غرب آن است که سنت نقد در مغرب زمین نهادینه شده و به آن ارج فراوان میگذارند.
در شرایط جنگ و تهدیدهای امنیتی حساسیت بالاست و برانگیختگی زیادی در جامعه وجود دارد. این قابل درک است اما گاهی شدت برانگیختگی و واکنش به یک نقد نه تنها خارج از حد متعارف است که بسیار شدید و غلوآمیز بنظر میآید. چند وقت پیش کسی از یک نقد ساده به عرفان و به خواجه عبدالله انصاری بشدت بر آشفته بود. خشمگین و احساساتی شدن سر نقدهایی که در پیوند با مسایل حاد روز یا شعر و هنر پیش میآیند اغلب خاطرهای از تاریخ فرهنگ و هنر فرانسه را در دورهی پر آشوب قرن نوزدهم به یاد میآورد.

«نهار در سبزهزار» اثر ادوارد مانه، موزه دورسی، پاریس
نگارهی «نهار در سبزهزار» اثر ادوارد مانه نقاش فرانسوی که صحنهی عادی یک پیکنیک را در حومهی پاریس در نیمه قرن نوزدهم ترسیم کرده در زمان خود جنجال بزرگی به پا کرد.(*) اگر در فرهنگ ما شعر گاهی جنجالبرانگیز میشود در فرانسه این مسأله گهگاه در مورد نگارهها پیش میآمد.
همه چیز تابلو «نهار در سبزهزار» بجز یک نکته عادی مینماید. این نگاره دو مرد آراسته پاریسی را نشان میدهد که همراه بانویی در حومهی پاریس در کنار رودخانه به پیکنیک رفتهاند. کمابیش تمام عناصر این نگاره عادی هستند و نشان از زندگی روزمره دارند: منظرهای سرسبز در کنار رود و زنی که در آن نزدیکی در گدار کم عمق رودخانه با لباسی نازک پا در آب گذاشته و شاید نفر چهارم این جمع باشد. تنها نکتهی غیرعادی نقاشی این است که آن زنی که خیلی موقر و متین کنار دو مردِ آراسته نشسته لباس بر تن ندارد. البته بدن زن طوری نقاشی شده که بدن او چندان به چشم نمیآید و هیچ حرکت یا نشانهای از رفتار ناشایست یا خلاف عرف همگانی در نقاشی وجود ندارد. اما مجموع همین چند عنصر به اندازهی کافی ناساز و ناهمساز شمرده شد و دعوای بزرگی در پاریس به راه انداخت.
هر سال نمایشگاه بزرگ ملی فرانسه در «سالون» بزرگ پاریس بر پا میشد و صدها نگاره در آن به نمایش در میآمدند. در سال ۱۸۶۳ تعداد زیادی نقاشیهای کلاسیک و استورهای در سالون به نمایش در آمدند اما نقاشی «نهار در سبزهزار» برای نمایش پذیرفته نشد. این نگاره همراه تعداد زیادی نقاشیهای دیگر که از سوی داوران رد شده بودند در نمایشگاه دیگری با فرنام «نمایشگاه نگارههای رد شده» به نمایش در آمد. در میان نقاشیهای سالون اصلی پاریس و این نمایشگاه دوم نگارههای برهنه کم نبودند و از جمله در «سالون» یک نقاشی با فرنام «تولد ونوس» اثر الکساندر کابانل به نمایش در آمد که نه تنها برهنه بود حتا تا حدی اروتیک مینمود. اما چون این گونه نقاشی را جامعه از قرنها پیش پذیرفته بود و سوژههای استورهای از خدابانوی زیبایی و دیگر زنان داستانها عادی بشمار میآمدند هیچکدام از نقاشیهای برهنهی کلاسیک اعتراضی بر نیانگیختند. امپراتور ناپلئون سوم نقاشی برهنهی ونوس الههی زیبایی که تحسین زیادی برانگیخته بود و مقام اول نمایشگاه را از آن خود کرد خریداری نمود. در مقابل نقاشی مانه که زنی را متین و موقر در پیکنیک با دو نفر دیگر نشان میداد توفانی از اعتراض برانگیخت و رسوایی بزرگی به پا کرد تنها به این خاطر که بدن برهنهی او در چارچوب یک رخداد روزمره به تصویر کشیده شده بود و این به یک کنایهی اجتماعی و سیاسی تعبیر شد. نقاشی ونوس اثر کابانل «برهنه هنرمندانه» انگاشته میشد و آنچه مانه ترسیم کرده بود زنی بود «لخت و پتی» در کنار دو مرد بورژوا و به همین خاطر از چپ و راست مورد حمله قرار گرفت.

«تولد ونوس» اثر الکساندر کابانل، موزه دورسی، پاریس
هزار جور گمانهزنی در مورد منظور و محتوای این نگاره مطرح شد و مدت زیادی روزنامهها و افکار همگانی پیرامون این بحث در تشنج بودند. همگان میپرسیدند قصد نقاش این نگاره چیست، چرا باید زنی بدون لباس در کنار دو مرد دیگر نشسته باشد؟ معنی پنهانی این نقاشی چیست، چه پیامی دارد و چه میخواهد بگوید؟ باور و سوءظن همگانی بر این بود که محتوای این نقاشی ارتباطی با وضعیت اجتماعی و سیاسی ملتهب آن روزگار دارد و بودند کسانی که میپنداشتند نقاش با نیتی آشوبگرانه ارزشهای فرهنگی فرانسه را به سخره گرفته است.
این نگاره هیچ نکتهی پنهانی و آشوبگرانهای نداشت. پیام سادهی آن میتوانست محدود به یک نکتهی هنری و اجتماعی باشد که همگان نقاشیهای برهنهی خدایان و استورهها را راحت میپذیرند اما اگر یکی از همان صحنهها به زندگی عادی آورده شود و از دایرهی تخیل و استوره بیرون بیاید جامعه آن را نمیپذیرد. برخورد تندی که ویژگان و شهروندان عادی با این نقاشی کردند چنین برداشتی را امکانپذیر میکند و نشان میدهد که شاید این نقاشی تنها میخواست با تحریک اندیشهها بطور ساده ریاکاری و دوگانگی برخورد اجتماعی را نشان بدهد.
اما انفجاری که این ماجرا به دنبال داشت بسیار فراتر از واکنش اجتماعی به یک نقد فرهنگی ساده بود و دامنهی آن چنان گسترده شد که حتا منتقدان این نقاشی و مخالفان مانه را متعجب کرد. واقعیت این بود که فرانسه داشت سدهی پر آشوبی را از سر میگذراند و همگان بیش از حد برانگیخته بودند و به هر حادثهای واکنش تند نشان میدادند. اگر جو فرانسه چنان ملتهب نبود چنان رسوایی بزرگی پیرامون این نقاشی ادوارد مانه — و نقاشی دیگرش که «المپیا» نام دارد — بوجود نمیآمد و تا این حد گسترده نمیشد.
شرایط حاد فرانسه در آن برش زمانی باعث میشد که عدهای فکر کنند «نهار روی چمن» محصول یک توطئه فرهنگی است و ارکان جامعه را تهدید میکند! و اینگونه نبود.
(۳)
نقد، خیابانی دوسویه
در این دو بخش کوتاه از دو زاویه گوناگون به پرسمان نقد نگاه کردیم. یکی کسانی که نقد را بر نمیتابند و ممکن است آن را حتا توطئه بپندارند و دیگر کسانی که پاسخگویی به نقد را تاب نمیآورند. میتوان به عنوان یک جامعهی پویا و در حال رشد تعادلی بین این دو رویکرد برقرار کرد و با تلاش برای نهادینه کردن رواداری هم پذیرای نقد بود و هم از سوی دیگر انتظار پاسخگویی به نقد را داشت.
رواداری خیابانی دوسویه است. نه نقد فردوسی میتواند این رکن ریشهدار فرهنگ ایران را خدشهدار کند و نه پاسخگویی به منتقد فردوسی به معنی خاموش کردن آوای نقادی است.
در این شرایط دشوار که جنگ و تهدیدهای یک دولت اشغالگر بر ایران سایه انداخته برخورد آرام و عقلانی شاید دشوارتر از شرایط عادی بنماید اما این کار امکانپذیر است و بایستی تبادل آزادانهی آرا را از هر دو سو تشویق کرد.
نقد جزیی تفکیک ناپذیر از دموکراسی است اما بد نیست این را در نظر داشته باشیم که طرز برخورد ما با پدیدهی نقد و با دو سوی متضاد در یک مساله موضع خود ما به عنوان ناظر و شخص سوم را به نمایش میگذارد. کسی که خود را در مقام ناظر بیطرف و دلسوز آزادی بیان قرار میدهد اما جانب یکی از دو طرف گفتگو را میگیرد و سوی دیگر را بدون دلیل قانعکننده متهم به نقض آزادی بیان میکند دیگر ناظر بیطرف بشمار نمیآید بلکه میخواهد از آزادی بیان برای پیش بردن نظر خود بهرهوری کند.
اگر هدف ما از یک نوشته یادآوری این نکته است که آزادی بیان مهم و شایندهی ارجگذاری است شاید بهتر آن باشد که بگونهای شفاف و روشن حق هر دو سوی یک نظر را برای بیان آزادانه محترم بداریم و از یاد نبریم که هم نقد به کسی چون دهخدا مجاز است و هم حق فردی که پاسخی به این نقد میدهد بایستی محترم شمرده شود.
یجج
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت:
* مانه گاهی با مونه نقاش بزرگ امپرسیونیست اشتباه گرفته میشود، این دو هنرمند بلندآوازه معاصر بودند اما دو سبک متفاوت داشتند. کلود مونه از چهرههای نامور دبستان امپرسیونیسم است ولی نقاشی ادوارد مانه رئالیستی است، هرچند با نقاشیهای آکادمیک و آثار کسانی چون کابانل تفاوتهای زیادی دارد. علیرغم رئالیستی بودن آثار مانه از حیث سبک و محتوا نوگرا هستند و فضای نقاشی او مسطح است و ژرفای سه بعدی نقاشی کلاسیک را ندارد.
نهار در سبزهزار
Le Déjeuner sur l’herbe
Édouard Manet
1862/ 1863
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
گرایش جامعه به نهاد پادشاهی در ایرانِ امروز، نه رمانتیسیسمِ تاریخی ــــ به معنایِ بازسازیِ خیالیِ شکوهِ باستان ــــ است و نه نوستالژیِ سادهدلانه در ستایشِ رفاه و امنیتِ روزگاری سپریشده؛ بلکه پاسخی است به یک ضرورتِ ساختاری برای حلِ بحرانِ دیرینهی «بیمسئولیتی» در کالبد سیاستِ ایرانی. اگرچه عناصری از آن رمانتیسیسم و این نوستالژی در لایههایِ سطحیِ این گرایش دخیل هستند، اما موتورِ محرکِ این رویکرد، بیش و پیش از هر رانهی روانی و عاطفی، یک ضرورتِ وجودی است. امروز که این بحرانِ بیمسئولیتی به اوج خود رسیده، پیکرهی جامعه در یک بازنگریِ بنیادین، به نهادی رجوع کرده است که حیاتِ سیاسیِ ایران با آن آغاز شده و استمرار یافته است. جامعه در این چرخشِ ناگهانی ــــ که تمامی نیروهای سیاسی را غافلگیر کرده و میتوان آن را «قویِ سیاهِ پادشاهی» نامید ــــ در پیِ یافتنِ فرمی است که بر ویرانههایِ این حکومتِ مذهبی، «پاسخگویی» را ممکن سازد.
ما در کالبدشکافیِ زوالِ سیاسیِ خود، همواره از «استبداد» سخن راندهایم، اما کمتر به گسستِ بنیادینِ میان «قدرتِ واقعی» و «مسئولیتِ رسمی» پرداختهایم؛ گرهگاهی که میتوان آن را «تعلیقِ تاریخیِ مسئولیت» نامید. این گسست، سازوکاری دیرینه است که در آن نهادِ روحانیت با تکیه بر مشروعیتِ قدسی، نبضِ قدرتِ مطلقه را در دست گرفت، اما هزینههایِ حکمرانی و بارِ پاسخگویی را همچون پوستهای توخالی به نهادِ پادشاهی (و بعدها دولت) واگذار کرد.
تاریخِ معاصرِ ما، از جنگهایِ ایران و روس تا بنبستِ کنونی، عرصهی ظهورِ وضعیتی است که میتوان آن را بیگانگیِ «گایست» ــــ یا همان روحِ کلی و خردِ پویندهیِ قدرت ــــ از نهادِ پادشاهی در مقامِ دولتِ رسمی نامید. در این فرآیندِ اسکیزوفرنیک، این «روحِ قدرت» از کالبدِ نهادهایِ رسمی جدا شد تا در چنبرهی نهادی محصور بماند که هیچ پیوندِ ارگانیکی با هستیِ اجتماعی و حیاتِ تاریخیِ ایران نداشت. نتیجهی این انفکاکِ روانپریشانه، تصاحبِ هستهی قدرت و رها کردنِ پوستهی مسئولیت بود؛ بدینسان، حاکمیتی فرادولتی و نامرئی شکل گرفت که به نامِ امرِ قدسی در تمامِ امور مداخله میکرد، اما در مقامِ «دولت»، در برابرِ هیچ پیامدی مسئول نبود.
این شکاف از عصرِ صفوی دهان گشود؛ آنجا که نهادِ پادشاهی، اگرچه در ظاهر فرمان میراند، اما مشروعیتِ خویش را از فقیهی عاریه میگرفت که خود را «نایبِ عام» و صاحبِ اصلیِ مُلک میپنداشت. در این دوران، فقیهان با نفوذ در لایههایِ بنیادینِ جامعه، ذهنیتِ تودهها را هدایت میکردند، اما به محض آنکه تیغِ قحطی، شورشهایِ داخلی یا هجومِ بیگانگان به تنِ ملت میرسید، این «پوستهی پادشاهی» بود که باید پاسخگویِ فروپاشی میبود، نه دستگاهِ دینی؛ دستگاهی که با انحصارِ «حقیقت» و «روحِ قدرت»، خود چارچوبهایِ فکری و جزماندیشانهای را پی ریخته بود که بهسببِ بیگانگی با واقعیت، وقوعِ دائم تنشهای بیپایان اجتماعی و ناکامیهایِ مدامِ سیاسی را گریزناپذیر میکرد.
در عصرِ قاجار، این گسستِ اسکیزوفرنیک به اوجِ خود رسید و فجایعِ ملیِ دردناکی را رقم زد. روحانیت با تکیه بر قدرتِ فتوا، چنان نفوذی یافت که میتوانست بدونِ پذیرشِ کوچکترین مسئولیتِ اجرایی یا نظامی، کشور را به کامِ بحرانهایِ ویرانگر بکشاند. بارزترین نمونهیِ این مداخلهیِ بیمسئولیت، تحریکِ احساساتِ مذهبی برای آغازِ دورِ دومِ جنگهایِ ایران و روس بود؛ آنجا که فتوایِ جهادِ روحانیون، شاهِ دودل را به جنگی نابرابر راند، اما پس از شکستِ خردکننده، هیچیک از صادرکنندگانِ فتوا در برابرِ از دست رفتنِ هفده شهرِ قفقاز و تحمیلِ غرامتهایِ کمرشکنِ عهدنامهیِ ترکمانچای پاسخگو نبودند. همین سازوکارِ مخرب در سرکوبِ جنبشِ باب نیز تکرار شد؛ جنبشی که میتوانست امکانی برای اصلاح و دگردیسیِ اجتماعی و دینی در ایرانِ آن روزگار باشد، اما روحانیت دولت را به اعدام و قتلعامِ پیروانِ آن واداشت. نتیجهیِ این مداخلات، فراتر از شکستهای نظامی، تضعیفِ پیوستهیِ نیرویِ خلاقِ جامعه و گسستِ هرچه بیشترِ میان «مرجعِ واقعیِ قدرت» و «ضرورتِ پاسخگویی» بود.
این الگو در ماجرایِ الغایِ قراردادهایِ تجاری و عمرانی نیز تکرار شد. روحانیت با استفاده از قدرتِ بازدارندهیِ خود ــــ از نهضتِ تنباکو تا مخالفت با زیرساختهایِ نوین ــــ همواره حقِ «وتو» و فلج کردنِ برنامههایِ دولت را برای خود محفوظ میداشت، بیآنکه بدیلی برای جبرانِ انزوایِ اقتصادی یا تأمینِ بودجهیِ تهیشدهیِ مملکت ارائه دهد. به بیانِ دیگر، روحانیون در مقامِ «قدرتِ نفی»، همواره بر موجِ اعتراضات سوار میشدند، اما در تنگنایِ پیامدهایِ مخربِ این مخالفتها، این شاه، صدراعظم و در بنیاد، نهادِ دولت بود که باید در میانهیِ آوارِ ورشکستگی، هزینهیِ سنگینِ حفظِ ثبات را بر دوش میکشید؛ هزینهای که در نهایت با فشارِ مضاعف بر تودهها و استثمارِ بیشترِ مردم تأمین میشد تا کاستیهایِ ناشی از آن «نفیِ پرهزینه» جبران گردد. روحانیت همان قدرتِ سایهسان و ابوالهولِ «بیسرزمینی» بود که هم «آریِ» پرهزینهاش در راندنِ کشور به جنگ و هم «نه»یِ نابودکنندهاش در تحریمِ قراردادها، در ترازویِ نهایی به خسرانِ جامعه میانجامید؛ اما مسئولیتِ تبعاتِ آن همواره بر عهدهیِ دولت باقی میماند ــــ پوستهای که هستهیِ تصمیمگیرِ آن، پیشتر به تسخیرِ مطلقِ روحانیون درآمده بود.
بحرانِ تعلیقِ مسئولیت که پیشتر به شکلی خزنده در بطنِ سیاستِ ایرانی جریان داشت، در سال ۱۳۵۷ از نقابِ پنهانِ خود بهدر آمد و به یک گسستِ عریانِ تاریخی بدل شد؛ لحظهای که «هستهی قدرت» تصمیم گرفت «پوسته» را کنار بزند و خود مستقیماً بر سریر بنشیند. اما تناقضِ بنیادین اینجا بود که این نهاد، حتی پس از تصاحبِ تمامعیارِ کالبدِ دولت، حاضر نشد از امتیازِ دیرینهیِ فرار از پاسخگویی دست بکشد. روحانیت با ابداعِ ساختاری دوگانه، قدرتِ مطلقه را در دژِ نهادهایِ انتصابی محصور کرد و نمایشِ مسئولیت را به نهادهایی چون ریاستجمهوری سپرد. امروز، رئیسجمهور ــــ این تدارکاتچیِ محضِ روحانیون ــــ تکرارِ همان فیگورِ پادشاهِ بیقدرت در ادوارِ گذشته است؛ کارگزاری در خطِ مقدمِ بحران که باید در برابرِ پیامدهایِ ویرانگرِ جنگ، تحریم، تورم و انزوایِ بینالمللی پاسخگو باشد، در حالی که کلیدِ تمامیِ تصمیماتِ کلان در قلمرویی فراتر از بازخواستِ او و برکنار از هرگونه نظارتِ عرفی قرار دارد.
در این موقعیتِ شکنندهای که اکنون ایران در آن قرار گرفته است، گرایش به پادشاهی ــــ چنان که من درمییابم ــــ تلاشی است برای پیوندِ دوبارهیِ کانونِ «قدرت» و «مسئولیت». البته نهادِ پادشاهی نیز همچون هر نهادِ انسانیِ دیگری فسادپذیر است، اما تفاوتِ بنیادین در اینجاست که در جهانِ معاصر، این نهاد دیگر نه مدعیِ نمایندگیِ انحصاریِ حقیقتِ مطلق است و نه میتواند پشتِ هالهیِ قدسیِ «ظلاللهی» پنهان شود. اگر در گذشته، شاه خود را «سایهیِ خدا» مینامید، در عمل این نهادِ روحانیت بود که با مدیریتِ این هالهیِ قدسی، قدرت را از پاسخگوییِ عرفی معاف میکرد؛ وگرنه پادشاهی حتی در بدویترین شکلِ خویش نیز، بهواسطهیِ ماهیتِ زمینی و قلمرومحورش ــــ برخلافِ این روحانیتِ بیگانه با طبیعت و فرهنگِ ایران ــــ ناگزیر با فراز و فرودِ این سرزمین همسرنوشت بوده است.
این همسرنوشتیِ دیرینه در فرمِ نوین و مشروطهیِ پادشاهی، اکنون به یک قراردادِ صریحِ سیاسی بدل شده است؛ نهادی که هویتش بهتمامی در گروِ موجودیتِ ایران است و جز در اتمسفرِ ملی، امکانِ تنفس ندارد. برخلافِ نهادِ روحانیت که حیاتش به ایدئولوژیِ فرازمینی و حوزهیِ نفوذِ فراسرزمینی گره خورده و میتواند حتی بر ویرانههایِ ایران نیز به بقایِ خویش ادامه دهد، پادشاهی بدونِ ایران بهلحاظِ وجودی معنایِ خود را از دست میدهد. همین تلازمِ وجودی میان «بقایِ نهاد» و «بقایِ ایران»، پادشاهی را ناگزیر میکند تا قدرت را از آن وضعیتِ سایهوار و قدسیِ پیشین خارج کرده و به مدارِ «ناموسِ زمین» ــــ یعنی قانون و حاکمیتِ ملی ــــ بازگرداند؛ چرا که در دنیایِ امروز، پادشاهی برای ماندگاری، به «کارآمدیِ ملی» و «رضایتِ عمومیِ شهروندان» نیاز دارد، نه به «تأییدِ شرعی و الهی». در این ترازویِ تاریخی، شکستِ ایران برای روحانیت تنها یک عزیمتِ ایدئولوژیک یا جابهجاییِ جغرافیایی است، اما برای پادشاهی، به معنایِ انهدامِ ابدیِ یگانه خاستگاهِ اعتبارِ خویش است.
کوتاه اینکه در سنجشِ نهایی، این اقبالِ عمومی به پادشاهی ناشی از درکی عمیق از پیوندِ وجودیِ این نهاد با مفهومِ «ایران» است. جامعهی ایرانی با شهودی برآمده از تجربهای چهل و چند ساله، این حقیقتِ بنیادین را دریافته است: نهادی که ریشه در آسمانِ انتزاعیات و ایدئولوژی دارد، بهراحتی میتواند زمینِ ایران را قربانیِ اهدافِ فراسرزمینی و آرمانهایِ فرازمینیِ خویش کند؛ در حالی که نهادی که از بطنِ تاریخِ ایران برآمده و همزادِ تاریخیِ آن است، راهی جز پاسداری از این یگانه خاستگاهِ وجودیِ خویش ندارد. از این منظر، گرایش به پادشاهی، در عمل تلاشی است برای تحققِ «شفافیتِ قدرت»؛ مطالبهای برای فرود آوردنِ حاکمیت از آسمان به زمین و بازگرداندنِ «حقِ تصمیمگیری» به نهادِ مسئول. جامعه به این نهادِ تاریخی و عُرفی به چشمِ لنگرگاهی مینگرد که میتواند تکثرِ ملی را صیانت کند و با برقراریِ پیوندِ دوباره میانِ «مرجعِ قدرت» و «ضرورتِ پاسخگویی»، قدرت را یک بار برای همیشه از بنبستِ بیمسئولیتی خارج کرده و به خانهیِ قانون بازگرداند.
با این همه باید دانست که این گرایش در جامعهی ایرانی، فرجامی از پیش تضمینیافته نیست؛ چنانکه رویکرد به جمهوری یا هر فرمِ سیاسیِ دیگری نیز نمیتوانست چنین تضمینی به دست دهد. جامعه، موجودی زنده و انداموار است که بنا بر تجربیاتِ تاریخی و به اقتضایِ «حداکثرِ آگاهیِ ممکنِ» خویش، دست به انتخابی میزند که بیش از هر چیز به یک آزمایشِ بزرگِ ملی میماند. اینکه چنین آزمایشی تا چه حد به یک ساختارِ پایدار و دموکراتیک منتهی شود، بیش از آنکه در گروِ ذاتِ نهادِ پادشاهی باشد، معطوف به هشیاری و ارادهیِ خودِ جامعه است. با این حال، اعتمادِ امروزِ جامعه به نهادِ پادشاهی بر بنیانِ تجربهای زیسته و جمعی استوار است که انکارناپذیر مینماید. این اعتماد، حاصلِ همان تقارن در پیدایشِ سیاسی و همپوشانیِ هستیِ ایران با «هستیِ نهادِ پادشاهی» است؛ پیوندی که این نهاد را بهگونهای انداموار، ناگزیر از خدمت به ایران میسازد؛ چرا که چنانکه پیشتر آمد، قدرت و ماناییِ این نهاد، تماماً قائم به توانمندی و ماندگاریِ ایران است.
اما این یگانگیِ هستیانه هرگز بهتنهایی برای تجربهیِ یک زیستِ دموکراتیک بسنده نیست؛ زیرا گذار به قانون و مهمتر از آن، دگرگونیِ فرهنگِ سیاسی از «شاهبهمثابه قانون» به «قانون بهمثابه شاه»، نه یک مقصدِ نهایی، بلکه مستلزمِ کوششی دائمی و مراقبتی بیپایان است. این همان مسئولیتی است که جامعه باید جسارتِ پذیرشِ آن را داشته باشد؛ چرا که در سپهرِ سیاست، هیچ «نقطهیِ ایدهآل» و منزلگاهِ ابدیِ امنی وجود ندارد که بتوان با رسیدن به آن، از پویش، نقد و بازنگری بازایستاد. این بدینمعناست که دموکراسی نه محصولِ صِرفِ یک رژیمِ سیاسی، بلکه روشی برای زندگی است که باید مدام در درونِ فرد و کالبدِ اجتماع بازآفرینی شود؛ و بیش از هر چیز، محصولِ مسئولیتی است که جامعهیِ ایرانی در قبالِ آزادیِ خویش بر عهده میگیرد تا مانع از بازتولیدِ آن شکافِ تاریخیای شود که در آن، نهادِ دین و بهویژه روحانیت، با مداخله در ارکانِ دولت، همواره «قدرت و خردِ تصمیمگیری» را به گروگان گرفته و بدینسان «مسئولیت» را به حالتِ تعلیق درآورده است. اما برای این کارستان، نخست باید قدرت از بیتِ قدسیِ خویش بهدر آید تا در برابرِ پیشگاهِ ملت، پاسخگویِ تمامعیارِ عملکردِ خویش باشد؛ و این خود، میتواند سرآغازی بس درخشان باشد.
■ نوشته آقای محمود صباحی تلاش میکند بحث فرسودهی «پادشاهی یا جمهوری» را از سطح سلیقه و نوستالژی به مسئلهای ساختاری در سیاست ایران ارتقا دهد: گسست میان «قدرت» و «مسئولیت». ارزش اصلی متن در همین نقطه شکل میگیرد؛ جایی که بهجای تکرار روایتهای آشنا از استبداد، بر یک پرسش بنیادین تمرکز میکند: چه کسی تصمیم میگیرد و چه کسی پاسخ میدهد — و چرا این دو در تاریخ ما غالباً از هم جدا بودهاند.
صورتبندی «تعلیق تاریخی مسئولیت»، با وجود بلندپروازی نظری، امکان ترسیم پیوندی میان دورههای مختلف تاریخ ایران را فراهم میکند و تداوم یک مسئله ساختاری را نشان میدهد. در این چارچوب، ارجاع به جنگهای ایران و روس، سرکوب شدید جنبش باب و تیرباران او در تبریز پس از صدور فتوا، و نیز لغو برخی قراردادهای تجاری و عمرانی توسط روحانیت، بحث را از سطح انتزاعی خارج کرده و به روایتی قابلفهمتر و تجربی نزدیک میکند.
نکته مهم این است که متن، برخلاف بسیاری از روایتهای سیاسی، در پایان به قطعیتگرایی نمیلغزد و یادآوری میکند که هیچ فرم حکومتی بهخودیِ خود تضمینکننده دموکراسی نیست؛ و در نهایت، مسئله به سطحی از آگاهی و مسئولیتپذیری اجتماعی بازمیگردد.
در امتداد همین بحث، میتوان یک گزاره تکمیلی نیز طرح کرد: پادشاهی، بهویژه در شکل مشروطه، میتواند نقش یک مرجع نسبتاً بیطرف و فراتر از رقابتهای روزمره سیاسی را ایفا کند؛ نهادی که درگیر چرخههای کوتاهمدت قدرت و منازعات حزبی نیست و از این رو ظرفیت بیشتری برای حفظ تداوم نهادی در لحظات بحران دارد. در جوامعی با شکافهای سیاسی عمیق، چنین نقطه اتکایی میتواند از تبدیل رقابت سیاسی به بحرانهای وجودی جلوگیری کند. به بیان سادهتر، اگر مسئله صرفاً «پاسخگویی» نیست و «ثبات در عین پاسخگویی» نیز اهمیت دارد، پادشاهی مشروطه — در صورت طراحی نهادی دقیق — میتواند نوعی توازن میان این دو ایجاد کند: دولتها پاسخگو باقی میمانند، اما کل ساختار سیاسی در هر تغییر، دچار گسست نمیشود.
در برخی بخشها، متن تاریخ را تا حدی در قالب یک تقابل دوطرفه صورتبندی میکند: «روحانیت بیمسئولیت» در برابر «دولت پاسخگو». این چارچوب اگرچه از نظر تحلیلی منسجم و از نظر خوانش قابلفهم است، اما لزوماً همه ابعاد واقعیت تاریخی را بازنمایی نمیکند.
در واقع، اگر به پیچیدگیهای تاریخ ایران نگاه کنیم، عوامل متعددی در شکلگیری روندها نقش داشتهاند؛ از نیروهای اقتصادی و فشارها و مداخلات خارجی گرفته تا نقش گروههای مختلف نخبگان و همچنین سازوکارها و محدودیتهای درونی خود دولتها. در نظر گرفتن این لایهها میتواند به غنیتر شدن تصویر تاریخی کمک کند، بدون آنکه از انسجام کلی بحث کاسته شود.
از سوی دیگر، در تلاش برای فاصله گرفتن از نوستالژی، گاه نوعی خوانش ایدهآلگونه نسبت به پادشاهی نیز قابل مشاهده است؛ بهویژه آنجا که پیوند آن با «ایران» بهعنوان یک مزیت ذاتی مطرح میشود. این نوع صورتبندی برای اینکه از نظر تحلیلی استحکام بیشتری پیدا کند، معمولاً نیازمند بازخوانی تاریخی دقیقتر و توجه به تجربههای متنوع و گاه متناقض است.
زبان متن نیز، با وجود غنای مفهومی، گاهی سنگین و فلسفی میشود که وضوح استدلال را تحتالشعاع قرار میدهد. مفاهیمی مثل «گایست» یا توصیفهای استعاری پیچیده، اگر کمی مهار نشوند، ممکن است بیش از آنکه روشنگر باشند، از شفافیت آن برای برخی خوانندگان بکاهد — بهخصوص برای مخاطبی که بهدنبال فهم دقیق مسئله است، نه صرفاً تحسین نثر.
در نهایت، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: اگر مسئله، پیوند دوباره قدرت و مسئولیت است، سازوکار عملی این پیوند دقیقاً چیست؟ متن این پرسش را بهدرستی مطرح میکند، اما پاسخ آن را عمدتاً به آینده و سطحی از آگاهی اجتماعی واگذار میکند؛ سطحی که هرچند ضروری است، اما بهتنهایی برای تکمیل بحث کافی به نظر نمیرسد.
در مجموع، این نوشته بیش از آنکه پاسخی نهایی ارائه دهد، چارچوبی برای صورتبندی یک مسئله مهم فراهم میکند — انتقال مسئله از سطح «چه کسی حکومت میکند» به سطح بنیادیتر «چه کسی باید پاسخگو باشد» و اینکه چرا معمولاً کسی نیست.
با احترام شهرام
■ درود بر آقای مصباحی گرامی،
اندکی صحبتها و قلیلی پرسشها برای عمیقتر کاویدن و تامّلات پیگیر.
من به دلیل اینکه نمیخواستم کلّ مطلب شما را بررسی کنم و مته به خشخاش بگذارم و به بازشکافی ترمینولوژی مفاهیم و پسزمینه های اساطیری آنها رو کنم، فقط بحثم را در چارچوب روال روزمره حفظ کرده و به آخرین پاراگراف مطلب شما پرداختهام.
نخستین پرسش اینست که وقتی از «گذار از شاه به قانون» سخن میگویید، آیا واقعا از یک دگرگونی کلیدی و کارگشاینده حرف میزنید، یا صرفا از جا به جاییِ صورتی از اقتدار با صورتی دیگر؟ آیا «قانون به مثابه شاه» خودش، بازتولیدِ همان چارچوب تمرکز قدرت نیست؟، البته فقط اینبار در قالبی انتزاعیتر و کمتر ملموس. اگر قانون به جای شاه بنشیند، چه تضمینی هست که به «بتِ جدید» بدل نشود؟. منظورم بتی است که نه با شمشیر؛ بلکه با استدلال عقلانی، سرکوب را پنهانتر و پیچیده تر میکند؟ [نمونه درخشان و حیّ و حاضر آن را میتوان در جامعه آلمان تجربه کرد]. صحبت شما، قانون را مفروضا امری خنثا و کارگشاینده در نظر میگیرد؛ اما این دقیقا جای شک دارد. قانون را چه کسی مینویسد؟ و در چه مناسبات قدرتی شکل میگیرد؟ و مهمتر از همه، آیا قانون همیشه بیان اراده عمومی است یا اغلب نقابی برای تثبیت سلطه؟. اگر پاسخ دوم تا اندازه ای صحیح باشد، آنگاه «قانونمحوری» نه پایان استبداد؛ بلکه شاید شکل مدرنتر استبداد در لباسی دیگر باشد.
پرسش دومم، به مفهوم «مسئولیّت جامعه» بازمیگردد. شما با لحنی اخلاقی، جامعه را به پذیرش مسئولیّت فرامیخوانید. ولی من میپرسم که کدام جامعه؟. جامعهای که خودش در ساختارهای تاریخیِ نابرابر، سرکوب شده و از امکان کنش آزاد خالی شده است، چگونه میتواند حامل مسئولیّتی باشد که ابزار تحققش را در اختیار ندارد؟. آیا تأکید بر «مسئولیّت جامعه» ناخواسته بارِ شکستهای ساختاری را بر دوش همان مردمی نمیاندازد که خودشان محصول ساختارها هستند؟ آیا این نظر شما بیانگر تبدیل نقدِ قدرت به ملامتِ جامعه نیست؟
سومین انتقادم در باره نسبتِ دین و سیاست است. شما با قطعیّت، مداخله واقعیّت دین – در اینجا اسلامیّت – و به ویژه صنف آخوندها را عامل «تعلیق مسئولیّت» معرفی میکنید. آیا مسئله واقعا «دین الهی» است، یا شکل خاصّی از ابزار شدن و انحصار قدرت در پوشش دین الهی؟. اگر فردا دین از هر نوعش از جامعه رخت بربندد و کنار رود، چه تضمینی هست که ایدئولوژیهای سکولار ، همان نقش ادیان را ایفا نکنند؟ تاریخ مدرن از توتالیتاریسمهای قرن بیستم گرفته تا اشکال نرمتر سلطه به ما میگویند که «قدسی سازی قدرت» لزوما به دین الهی محدود نیست. پس پرسش عمیقتر این است که آیا مسئله، دین است یا میلِ همیشگی قدرت طلبی به سوی تقدّس بخشی به خودش؟
چهارمین قسمت انتقادم به ایده «قدسی زدایی از قدرت» مربوط میشود. این ایده در ظاهر راهگشاست، امّا آیا در عمل میتوان قدرت را کاملا از هر گونه قداستی منزّه کرد؟ یا انسان، به مثابه موجودی معناجو، همواره تمایل دارد نوعی موضوع مقدّس در شکلهای سکولار برای نظم بخشی به گستره مناسبات سیاسی خلق کند؟. اگر چنین است، پروژه «قدسی زدایی کامل» شاید نه ممکن باشد و نه حتّا مطلوب؛ زیرا ممکن است به خلأ معنایی بینجامد که خودش، زمینه ساز بازگشت اقتدارگرایی در شکلی دیگر شود. بحث «دمکراسی به مثابه شیوه زندگی/زیستن»، هر چند جذّاب است، ولی نیازمند واکاوی دقیقتری است. آیا همه اشکال زندگی جمعی میتوانند یا باید دموکراتیک شوند؟. آیا این ایده، نوعی جهانشمول سازی یک الگوی خاصّ تاریخی - فرهنگی نیست؟ و اگر دمکراسی به درون کاراکتر فرد گسترده شود، آیا خطر نوعی خودنظارتی دائمی و فرساینده – چیزی شبیه «اخلاق پلیسیِ درونی» - پدید نمیآید؟. آنچه که بهعنوان «گذار از شاه به قانون» طرح میشود، اگر به دقّت واکاوی نشود، میتواند چیزی بیش از جا به جاییِ چهرههای قدرت نباشد. قانون، در این میان، نه لزوما رهائیبخش؛ بلکه بالقّوه خطرناکترین شکل اقتدار است؛ زیرا که خودش را در جامه عقلانیّت و بی طرفی میپوشاند و دقیقا به همین دلیل، کمتر جای تردید و شکّ و اعتراض دارد. اگر شاه، به مثابه فرد شخیص و فیزیکی، نفی پذیر باشد، در عوضش، قانون به مثابه ساختاری انتزاعی میتواند به مراتب، پایدارتر و نفوذ ناپذیرتر شود. در نتیجه، مسئله نه صرفا استقرار قانون؛ بلکه امکانِ نقد و ابطال دائمیِ آن باید مدّ نظر باشد. قانونی را که نتوان بررسی و سنجشگری و لغو و ابطال کرد، تفاوتی ماهوی با امریّه شاه ندارد و تنها زبانش تغییر کرده است. در چنین افقی، دمکراسی نه یک وضعیّت؛ بلکه میدان تنش دائمی میان نظم و نقد است؛ یعنی میدانی که در آن هیچ اصلی؛ ولو قانون نامیده شود - مصون از بازبینی نیست.
فراخواندن جامعه به «پذیرش مسئولیّت»، بدون توجه به شرایط مادّی و تاریخیِ امکانِ مسئولیّت پذیری میتواند به نوعی اخلاقگرایی انتزاعی فروکاهد. مسئولیّت، نه امری اخلاقی؛ بلکه تابعی از قدرت است. فقط آنانی که امکان کنش سیاسی و نقشگزاری را در اهرمهای قدرت دارند، میتوانند مسئول باشند. بنابر این، پیش از مطالبه مسئولیّت باید در باره توزیع امکانهای تقسیم قدرت سخن گفت. در باب دین و سیاست نیز، تقلیل مسئله به «مداخله روحانیّت» کافی نیست. آنچه باید سنجشگری شود، ساز و کاریست که در آن هر قدرتی – چه دینی، چه سکولار – بخواهد خود را از حوزه پرسش و پاسخگویی خارج و معاف و فراسوی لمّ و بمّ قرار دهد . مسئله، نه بود و نبود دین؛ بلکه «مصون سازی قدرت از هر گونه سنجشگری» است. تا زمانی که این منطق پابرجاست، حذف یک نهاد، تنها به جا به جایی حاملان آن منجر میشود. ایده پاسخگو کردن قدرت در برابر چون و چراهای ملّت، اگر چه ضروری است، امّا خودش نیازمند مراقبت و کنترل است. «ملّت» نیز میتواند حتّا به مفهومی یکدست بدل شود که صداهای درونیاش را خاموش میکند و متعاقبش باید پرسید که چه کسی بعدا به نام ملّت سخن میگوید؟ و چه کسانی در این نامیدن، حذف میشوند؟. بنابر این، اگر قرار است که سرآغازی درخشان وجود داشته باشد، نه در قدسی زداییِ سادهانگارانه از قدرت؛ بلکه در پذیرشِ این حقیقت که هیچ نظمی - نه شاه، نه قانون، نه حتّا ارگانهای ضامن دمکراسی- از خطرِ انحراف و سلطه مصون نیستند. آغاز واقعی در نهادینهکردنِ تردید و پرسشگری و تامین و تضمین جان و زندگی و حقوق حقّه انسانهاست؛ یعنی اقداماتی که نه ویرانگر جامعه؛ بلکه شرطِ امکانِ آزادی و شکوفایی دمکراسی هستند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ جنابان شهرام و حیدریان عزیز، ممنونم که با نگاهِ سنجشگرانهی خود امکان گفتوگو فراهم آوردید. در پاسخ به نکاتِ شما، ذکر دو نکته را ضروری میدانم:
۱. هیچ نوشتاری نمیتواند تمامیِ ابعادِ پیچیدهیِ تاریخی یا سیاسیِ یک جامعه را همزمان واکاوی کند؛ بلکه تنها میکوشد پرتوی بر گوشهای از این تاریکخانهی بزرگ بتاباند. این مقاله نیز صرفاً در پیِ ارزیابیِ «چراییِ گرایشِ مجددِ جامعه به نهادِ پادشاهی» است و ادعایی فراتر از این مرزِ تحلیلی ندارد.
۲. چنانکه در متن نیز تأکید شده، جامعه موجودی زنده و در حالِ تجربه است و هیچ تجربهای از پیش تضمینیافته نیست. تمرکزِ من در اینجا بر یک مسئلهیِ کاملاً مشخص است: چرا جامعه به نهادِ پادشاهی رو آورده است؟ پاسخِ من این است که جامعه دریافته که اعتبار و بقایِ سیاسیِ این نهاد، برخلافِ ساختارِ کنونی، قائم به حیات و اقتدارِ ایران است. نظامِ فعلی در ساختارِ خویش با «حیاتِ ملیِ ایران» بیگانه است و ایران را تنها به مثابه سوختی برای اهدافِ خویش مصرف میکند؛ در حالی که نهادِ پادشاهی برای ماندگاریِ خود، راهی جز پاسداری از این منبعِ وجودی (ایران) ندارد.
با مهر و احترام، محمود صباحی
■ آقای صباحی عزیز. مقاله شما برایم بسیار جالب بود و مخصوصا جمله پایانی توضیح شما را (نهادِ پادشاهی برای ماندگاریِ خود، راهی جز پاسداری از این منبعِ وجودی یعنی ایران ندارد) قانعکننده و بسیار سنجیده میدانم.
نکتهای که باید روی آن تاکید شود این است که آزادی دین و مذهب، به عنوان امری شخصی، کاملا محترم است. آنچه در این مقاله نفی میشود، برداشت و تفسیری از دین است که در قدرت و سیاست دخالت و مشارکت میکند، اما مسؤلیتپذیر نیست.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ در تحلیل جناب صباحی، با اتکا به خوانشی تاریخی از نسبت میان «دولت اجرایی» و «روحانیتِ برخوردار از قدرتِ غیرپاسخگو»، بر این نکته تأکید میشود که قدرت اجرایی برای آنکه بتواند واجد مسئولیتپذیری و پاسخگویی باشد، نیازمند نوعی اتکا و انگیزه برای بقاست. در این چارچوب، مقاله بهدرستی بر پدیدهی «قدرتِ غیرپاسخگوی روحانیت» و نقش آن در شکلگیری گسست میان «قدرت» و «مسئولیت» انگشت میگذارد و آن را بهعنوان یکی از مسائل ساختاری در تاریخ سیاسی ایران صورتبندی میکند.
از منظر جناب مصباحی، این اتکا در بستر تاریخی ایران، به «ایران» بهمثابه یک موجودیت ملی گره خورده است؛ بهگونهای که در صورت حذف روحانیت از ساختار قدرت، نهاد پادشاهی میتواند با اتکا به این پیوند وجودی، رابطهی گسستهی میان «قدرت» و «مسئولیت» را بازسازی کند.
با این حال، اگرچه این ادعا از حیث تحلیلی قابل طرح و در برخی وجوه قابل دفاع است، اما نه ضروری است و نه بدیهی. در چارچوب نظریههای معاصر سیاست، پیوند میان قدرت و مسئولیت نه از طریق «صورتِ حکومت» (مانند پادشاهی یا جمهوری)، بلکه عمدتاً از طریق «نهادها» و سازوکارهای نهادی برقرار میشود. به بیان دیگر، آنچه تضمینکنندهی پاسخگویی است، وجود ساختارهایی چون تفکیک قوا، نظارتپذیری، شفافیت و امکان گردش قدرت است، نه صرفاً نوع رژیم سیاسی. از این رو، نسبت دادنِ بازتولید پاسخگویی به یک فرم خاص از حکومت، حتی در صورت حذف یک بازیگر غیرپاسخگو، بدون توجه به زیرساختهای نهادی آن، نیازمند تامل و دقت بیشتری است. پاسخگویی وقتی ایجاد میشود که «قدرت همواره در معرض از دست رفتن، دیده شدن و مجازات شدن باشد.
جناب حیدریان بهدرستی بر این نکته تأکید میکند که قانون نیز میتواند به ابزاری برای اعمال سلطه بدل شود و مسئله صرفاً به دین محدود نیست، بلکه به پدیدهی عامتر «قدسیسازی قدرت» در هر شکل آن بازمیگردد. این صورتبندی، افق تحلیل را از نقد یک نهاد خاص فراتر میبرد و آن را به سطحی بنیادیتر در فهم سازوکارهای قدرت ارتقا میدهد.
با این حال، نقد ایشان در ادامه چنان رادیکال میشود که به نفیِ ضمنیِ هرگونه مرجع اتکا، از قانون و ارادهی جمعی گرفته تا سازوکارهای دموکراتیک، میل میکند. امتداد منطقی چنین رویکردی میتواند به نوعی شکگراییِ فراگیر و در نهایت فلجکننده بینجامد؛ وضعیتی که در آن، امکان هرگونه تثبیت نهادی یا اعتماد عملی به سازوکارهای تنظیم قدرت تضعیف میشود.
در فهم من، راه برونرفت نه بازگشت به اعتماد سادهانگارانه به نهادها، و نه پذیرش بیاعتمادی مطلق است؛ بلکه در پذیرش این واقعیت نهفته است که هیچ اصل یا نهادی ذاتاً مصون از انحراف نیست، اما میتوان آنها را بهگونهای سامان داد که همواره در معرض نقد، بازبینی و اصلاح قرار گیرند. به بیان دیگر، مسئله نه نفی قانون یا دموکراسی، بلکه جلوگیری از «مصونسازی» آنها در برابر سنجشگری است. از این منظر، پاسخ به خطرات نهفته در قانون، نه در طرد آن، بلکه در نهادینهکردن سازوکارهایی است که امکان نقد و ابطال مستمر آن را فراهم آورند. بدینسان، میتوان میان ضرورتِ نظم و امکانِ نقد، نوعی تعادل پویا برقرار کرد که از لغزش به سوی سلطه از یکسو و فروغلتیدن در شکگرایی فلجکننده از سوی دیگر جلوگیری کند.
سلمان گرگانی
■ آقای صباحی گرامی روی نکتههای ظریفی انگشت گذاشتید چنانکه نشان دادید مسوولیت ناپذیری و قانونگریزی روحانیت فاجعههای بسیاری بر ما آوار کرده.
آقای گرگانی از خواندن نوشته سنجیده و بالانس شما و به ویژه ذکر ضرورت نهادها و قانونورزی لذت بردم.
از آقای حیدریان نکتههای خوبی در نوشتههای دیگر دیدهام اما با دیدگاه ایشان در مورد قانون موافق نیستم. هر ایده، شیئی یا پدیدهای میتواند به نحوی مثبت و منفی بکار برود یا از آن بطور ابزاری استفاده شود. کشف همین آتشی که میتواند انگشت را بسوزاند یکی از بزرگترین دستاوردهای راهگشای انسان بوده است؛ از چاقو و کامپیوتر گرفته تا تئوریها و ایدهها میتوانند دو گونهی متضاد بکار روند. اینکه از قانون هم در مواردی ممکن است استفادهی نامناسب شود کافی نیست و نمیتوان این شالودهی بزرگ تمدن مدرن را زیر ضرب برد، اگرچه گفتگو در مورد آن میتواند به تعمیق بحث کمک کند. به باور من در جامعهای که صد و پنجاه سال است برای ایجاد یک دولت قانونورز تلاش میکند و برای آن بهای سنگینی داده به زیر پرسش کشیدن قانونورزی کار سازندهای نیست. این طرز نقد شاید در جوامع بسیار پیشرفته در مواردی لازم باشد ولی برای جامعهی ما که هنوز به مدرنیته به معنی خاص آن پا نگذاشته و از دولت-ملت مدرن بیبهره است و با دادن بهایی سنگین میخواهد این گام مهم و بلند را بردارد چنین بحثی شاید کارساز نباشد.
جامعهای که هنوز در گوشه کنار آن روابط عشیرهای وجود دارند و اسیر سنتهای نادرست و قتلهای ناموسی و ازدواج کودکان و تن فروشی دختران دوازده ساله است و از بیقانونی رنج میبرد نیاز عاجلی به قانون و قانون ورزی دارد و درگیر چنین بحثی شدن به نوعی گسست از واقعیت و پا گذاشتن به انتزاع است.
دولتی بر کشور ما حاکم است که تمام قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشته و ایادیاش بارها به سفارتخانهها حمله بردهاند. خانم هنرمندی داریم که در مراسم نوبل به زیر پا گذاشتن «پروتکل» افتخار میکند. اینها نشانههای خوبی نیستند.
میدانم کامنت های بلند خستهکننده هستند و عذر میخواهم که کامنت من دور و دراز شد.
با احترام، یوسف جاویدان
■ دروود بر آقای جاویدان گرامی،
توضیحی کوتاه. بحث من در باره قانون و کاربست استبدادی آن به معنای بی اعتباری و اهمیّت ندادن به قانون نیست؛ بلکه من به مرزهای خاصّی از قانون در ابعاد کلّی اعتقاد دارم و بر این اندیشهام که برای هر کاری و رتق و فتق کردن امور به قانون متوسّل شدن بیانگر این است که انسانها به تفاهم، توانمند نیستند و چنین تصوّری را خطری بزرگ برای بالندگی روح و پروسه فرزانگی و فرهنگیده شدن انسان میدانم. اگر بخواهیم قانون را در تمام ابعاد جامعه، دخیل بدانیم، آنگاه من میپرسم که در تاریخ اجتماعی مردمان ایران، «سبیل خود را گرو گذاشتن» بر شالوده کدام قانون نانوشته در جامعه ایرانیان، معتبر بود و ارزشمند و کاربرد بسیار کلیدی داشت؟ چنین ارزشی بر شالوده کدام قانون حقوقی تحریر و تثبیت شده بود که باعث اعتماد انسانها به یکدیگر بود و هیچکس نیز به آن خیانت نمیکرد و اگر خیانتی از طرفی صورت میگرفت، شخص خاطی، اعتبار خودش را به حیث انسان فهمیده و با معرفت از دست میداد. قانون تا جاییکه بتواند کلیّات و چارچوبها را مشخّص کند، ارزشمند است و بودنش بهتر از نبودنش است. امّا نباید با ضرب و زور قانون، کار را به جایی رسانید که افراد جامعه از اعتماد و همبستگی و همدردی نسبت به یکدیگر به دلیل وجود قانونهای سختگیر، واپس نشینند و همه چیز را بخواهند از طریق قانون، حل و فصل کنند و هرگز به تفاهم از راه گذشت و بخشش و فرصت اصلاح دادن به خاک بسپارند. در هر صورت، در این باره میتوان گسترده صحبت کرد. ولی من ترجیح میدهم که قانون را کرانمند و مقیّد به مرزهایی کلیدی ببینم؛ نه حاکم قطعی در حتّا جزئی ترین مناسبات انسانی.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان گرامی
شما از یک موضع پسامدرن آغاز کردید و قانون را که یکی از شالودههای تمدن مدرن است به زیر پرسش کشیدید و حالا پریدید به وضعیت پیشامدرنِ سبیل گرو گذاشتن. این زیگزاگ کلامی، بیآنکه خود بخواهد، بنحو شایستهای واقعیت اجتماعی ایران را در این برش زمانی نشان میدهد. بلاتکلیفی و سرگشتگی بین گذشته و آینده و ناهمسازی درونی جامعهای که سامانهی قبیلهای را به سامانهی جمهوری بخیه زده و دستگاه فرمانفرمایی آن اگرچه ظاهرش کمی آراستهتر از طالبان است اما دارد پشتونوار اداره میشود و سینهزنهای تمدنستیز آن برای عزاداری از virtual reality استفاده میکنند و این فقط دو سه نمونه از ناهمگونی و آشفتگی و نازمانمندی جاری و ساری در زندگی و اندیشهی ایرانی است. بارها در جاهایی مانند کلاب هاوس دیدهام که نگرههای پسامدرن ابزاری میشوند برای توجیه جایگیریِ ایستایِ پیشامدرنیته و این تا حد زیادی بازتاب وضع اجتماعی ماست.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ جناب صباحی با تشکر از شما، ایکاش پس از این بحث کلی انطباق آنرا در شرایط کنونی کشورمان را نیز مطرح مینمودید. آنچه جمهوری خواهی چون من را از سلطنت حتا در فرم مشروطه نگران میسازد وجود جامعه ایست استبداد زده که شاکی از دیکتاتوری شاه یک شبه آخوندی را در جایگاهی بالاتر یعنی نایب امام نشاند. برای ترک این عادت و زدودن این خوی استبدادی میباید هر آنچه پتانسیل تبدیل به نهاد استبداد را در خود دارد را از جامعه دور کرد نه بخاطر اشکال در آن نهاد بلکه بخاطر بیماری مزمن استبداد در جامعه. فراموش نکنیم که معمولا مشکلات عدیده در فردای انقلابات و تضاد منافع, نیاز و تقاضای جامعه از حاکمان جدید برای اصلاح سریع و بلافاصله امور و بدون تلف کردن وقت و بقولی بدون کاغذ بازی اجرای اصلاحات را به شیوه یک دیکتاتور صالح تشویق میکند و به یک نرم تبدیل میکند و دقیقا در همین جاست که جایگاه هایی چون رهبر انقلاب یا سلطنت یا ولی فقیه به مرکز قدرت تبدیل و تثبیت میگردند.
با احترام نیما
■ جناب صباحی گرام
بسان دیگران که در نقد مقاله شما خود جستاری نوشتهاند قلم فرسایی نمیکنم کوتاه اینکه از خواندنش لذت بردم.
زنده باشی، تیمور کلن
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
از پیش از انقلاب ۵۷ تا به امروز، اپوزیسیون رژیم پادشاهی و جمهوری جهل و جنایت با پراکندگی مزمن روبرو بوده است.
خمینی توانست با بهرهگیری از ابزارهای گوناگون از جمله خدعهگری، رهبری جبهه ملی و نهضت آزادی را به بیعت با خود ناچار سازد. او شعار «همه با هم» میداد که در عمل به معنی «همه با من» بود.
ابر جنبش متکثر ژینا امینی که بسیاری از ساکنان صدها شهر کشور، از سیستان و بلوچستان گرفته تا کردستان و از آذربایجان تا خوزستان و تهران را علیه خامنهای دیکتاتور متحد ساخت، شماری از رهبران شناختهشده خارج کشور را بر آن داشت که در نشست جورجتاون گرد هم آیند و درباره آینده کشور در سایه جنبش «زن، زندگی، آزادی» گفتگو کنند.
از نکات مثبت این نشست، همنشینی رضا پهلوی با دیگر شخصیتهای عمدتاً جمهوریخواه از جمله عبدالله مهتدی بود که اعتراض شاهاللهیها را برانگیخت و یکی از دلایل خروج رضا پهلوی از این همایش و آغاز ناکامی آن شد.

جریان تمامیتخواه
در پی ناکامی این نشست، انتخاب مجدد ترامپ در آمریکا و تا آغاز جنبش ۱۴۰۴، دگرگونیهای بسیاری در طیف هواداران پهلوی صورت گرفت. از نظر خارجی رضا پهلوی به اسرائیل بسیار نزدیک شد، از هواداران پادشاهیخواه سنتی فاصله گرفت و جوانانی از جمله بهشدت محافظهکار و نزدیک به محافل دستراستی آمریکا (نوفدی) را به عنوان مشاور برگزید که به تدوین و نگارش «دفترچه دوران اضطرار» پرداخته و کوشیدند به آمریکا و اسرائیل نشان دهند برای دوران ششماهه گذار دارای برنامهاند. در این دفترچه، رضا پهلوی به عنوان «رهبر» از اختیارات فوقالعادهای برخوردار و در مقابل، تکثر جامعه ایران و نقش احزاب در ایجاد دموکراسی به حاشیه رانده شده بود.
این در حالی بود که برخی از تلویزیونهای خارج کشور و یک شرکت خصوصی اسرائیلی که از سوی نتانیاهو تأمین مالی میشد[۱]، با بزرگنمایی شمار طرفداران رضا پهلوی، این توهم را در وی و بسیاری از طرفدارانش به وجود آورد که وی میتواند بدون در نظر گرفتن تکثر مردمان ایران، یک دوران گذار دموکراتیک را به سرانجام رساند.[۲]
تلاشهای ترامپ برای باز کردن تنگه هرمز و یافتن راهحلی برای پروژه هستهای مشکوک رژیم در دوران پساشامنه ای از راه مذاکره با برخی مقامات ایرانی و خودداریاش از پذیرش رضا پهلوی به عنوان رهبر اپوزیسیون، نگرانی این کنشگر سیاسی و هوادارانش را بهشدت برانگیخت. وی با شرکت در گردهماییهای محافظهکاران آمریکایی از جمله سیپک (کنفرانس اقدام سیاسی محافظهکاران) در تگزاس[۳] و یا مصاحبههای مکرر با فاکسنیوز، میکوشد ترامپ را از زدوبند با بخشی از مقامات رژیم اسلامی برحذر داشته و پروژه بازگشتش به کشور را نجات دهد.
در این میان، رویکرد بسیاری از پهلویخواهان در رابطه با دگراندیشان و مخالفان جنگ تأسفبرانگیز است. اینان میکوشند بهجای تعامل و گفتگو با غیرخودیها، از سلاح خشونت، توهین و حتی حذف فیزیکی بهره گیرند. قتل مسعود مسجودی در شهر برنابی در غرب کانادا به دست دو پهلویخواه[۴]، مجروح کردن مخالفان جنگ در لندن[۵] و وادار کردن مغازهداران ایرانی به نصب پرچم شیروخورشید و در موردی حتی کنار پرچم اسرائیل[۶] و توهین زبانی با کلمات رکیک به دگراندیشان از آن جملهاند.
در این میان، برخی از مشروطهخواهان سرشناس از جمله منوچهر بختیاری، زندانی سیاسی و پدر جانباخته پوریا بختیاری در جریان خیزش ۹۸، از کارکرد رضا پهلوی از جمله «خاموش کردن صدای منتقدان به اتهام نفوذی بودن» انتقاد کرده و آن را ادامه «روند سرکوب جمهوری اسلامی» به شمار آوردهاند.
رضا تقیزاده، مشروطهخواه سنتی نیز از اطرافیان رضا پهلوی انتقاد کرده است که: «برای او تعیین تکلیف میکنند و دستور کار ارائه میدهند. کنفرانس میگذارند یا دفترچه دوران گذار را تهیه میکنند و باید پاسخگوی انتقادات باشند، اما متأسفانه نهتنها پاسخگو نیستند که با بدترین شیوه ممکن زبان منتقدان را میبندند.»[۷] بیبیسی فارسی رضا پهلوی و دفتر وی را جهت شنیدن واکنش آنان به گفتههای منتقدین دعوت کرده، اما پاسخی دریافت نکرده است.

کنگره آزادی ایران[۸]
همزمان با سخنرانی رضا پهلوی در سیپک تگزاس، در روز شنبه هشتم فروردینماه، نشست کنگره آزادی ایران در لندن تشکیل شد؛ رویدادی که برای نخستین بار بیش از ۴۰۰ نفر از رهبران احزاب سیاسی و کنشگران را گرد هم آورد.[۹]
مجید زمانی، مدیر اجرایی کنگره تأکید کرد که هدف اصلی این کنگره، تقویت گفتمان کثرتگرایی، تعامل و گرد هم آوردن نیروهای مختلف برای گفتگو درباره آینده ایران بوده است. او همچنین گفت که در تاریخ اپوزیسیون کمتر پیش آمده چنین طیف گسترده و متنوعی بدون سانسور دیدگاههای خود را بیان کنند.
وی افزود شرکتکنندگان با وجود تفاوتهای سیاسی و اجتماعی، بر سر پایان دادن به حاکمیت اقتدارگرا و حرکت به سوی نظامی مبتنی بر حقوق بشر و کثرتگرایی توافق دارند. برگزارکنندگان همچنین افزودند که به باور آنها، هیچ گروهی بهتنهایی قادر به تعیین آینده ایران نیست و گذار پایدار نیازمند همکاری میان جریانهای گوناگون است.
در این نشست، رضا علیجانی، تحلیلگر سیاسی، بر متکثر بودن جامعه ایران و ضرورت همکاری میان اپوزیسیون تأکید کرد و اسماعیل عبدی، فعال مدنی که بیش از ده سال عمر خود را در زندان سپری کرده است، نیز خواستار تقویت پیوند نیروهای مخالف با داخل کشور شد و با مداخله نظامی مخالفت کرد.
همچنین فریبا بلوچ بر لزوم به رسمیت شناختن تبعیضهای چندلایه و مشارکت اقلیتها در تصمیمگیریها تأکید کرد. حاتم قادری، حسین رزاق، شهریار آهی و مهدیه گلرو نیز بر ضرورت اعتمادسازی، ساختارسازی، رواداری و پرهیز از منجیگرایی و مداخله نظامی تأکید کردند. در این نشست، برخی نیز با مخالفت با مداخله نظامی خارجی، بر نقش محوری جامعه مدنی در پیشبرد تغییرات سیاسی تأکید داشتند.
برگزارکنندگان تأکید کردند که این کنگره ادعای رهبری ندارد و هدف آن فراهم کردن فضایی برای «همگرایی» و بررسی مسیرهای عملی برای گذار دموکراتیک است؛ مسیری که به باور آنان، نیازمند زمان، اعتمادسازی و مشارکت گستردهتر نیروهای سیاسی و مدنی است.
مدیر اجرایی کنگره در پاسخ به این پرسش که آیا کنگره خود را یک آلترناتیو میداند، بیان داشت که کنگره یک حزب یا مدعی قدرت نیست، بلکه بستری برای گفتگو و هماهنگی میان نیروهای مختلف سیاسی است.
به گفته او، شمار بالای مدعیان قدرت و ناسازگاری منافع میان آنها یکی از چالشهای اصلی است و کنگره تلاش دارد این نیروها را در یک چارچوب مشترک گرد هم آورد. او این رویکرد را «آلترناتیو سیستمی» نامید که هدف آن ایجاد سازوکاری برای مدیریت دوران گذار است؛ چرا که به باور او، واگذاری این مسئولیت به یک گروه خاص میتواند به بیثباتی یا حتی درگیری داخلی منجر شود.
او همچنین بر ضرورت گفتگو با همه جریانها، از جمله سلطنتطلبان و مجاهدین خلق، تأکید کرد و گفت حتی اگر این گروهها به کنگره نپیوندند، «همکاری برای آینده ایران» باید دنبال شود. به گفته او، این رویکرد شامل گشودن مسیر گفتگو حتی با نیروهایی درون جمهوری اسلامی نیز میشود، مشروط بر آنکه به آیندهای دموکراتیک پایبند باشند.[۱۰]
این کنگره با انتقادهایی نیز روبرو شد؛ از جمله اینکه به موضوعاتی همانند جنگ و محیط زیست نپرداخته است.
مجید زمانی در واکنش به این انتقادها، ضمن پذیرش نقایص افزود که کل فرایند برگزاری این کنگره حدود دو ماه و نیم شکل گرفته و سازماندهی چنین رویدادی با این گوناگونی به زمان بیشتری نیاز دارد.
این کنشگر درباره گامهای بعدی این کنگره توضیح داد که هستهای متشکل از ۳۳ نفر شکل گرفته که مأموریت دارند ساختار کنگره را توسعه دهند و آن را به مجموعهای فراگیرتر تبدیل کنند. به گفته او، با استفاده از نظرسنجیها و دیدگاههای جمعآوریشده، قرار است مجمعی از نمایندگان و چهرههای سیاسی تشکیل شود که در ادامه، بدنه اجرایی کنگره را ایجاد میکند تا فعالیتهای سیاسی و بینالمللی را پیش ببرد.

به گفته او، کنگره به عنوان نقطه آغاز، قصد دارد با ایجاد کمیتههای عملیاتی و دبیرخانه و گسترش مشارکت نیروهای بیشتر، مسیر خود را ادامه دهد و این روند را مقدمهای برای شکلگیری یک آلترناتیو در آینده میداند.
بهمنی، شرکتکننده دیگر در کنگره، به حضور محدود برخی از هواداران رضا پهلوی در خارج از محل برگزاری اشاره کرد که با وجود برخی شعارها و تنشها، شرکتکنندگان با خویشتنداری و آرامش برخورد کردند و برنامه به پایان رسید. این در حالی بود که کنگره از پیش اعلام کرده بود که در تقابل با هیچ جریانی نیست و حتی از مشاوران رضا پهلوی نیز دعوت شده بود، اما آنان در این نشست شرکت نکردند.[۱۱]
آیا کارشکنی و مخالفت هواداران رضا پهلوی با فعالیتهای کنگره حاکی از هراس آنان از کامیابی جریانی تکثرگراست که رویکرد تمامیتخواهانه آنان را با چالش روبرو خواهد ساخت؟ آینده به این پرسش پاسخ خواهد داد.
اردیبهشت ۱۴۰۴
mrowghani.com
—————
[۱] - از خیابان های ایران تا شبکه های اجتماعی؛ واقعیت حمایت از رظا پهلوی چیست؟ یورونیوز، ۱۵/۰۱/۲۰۲۶
[۲] - به باور نگارنده بسیاری از هواداران رضا پهلوی از روی استیصال و به علت نبود بدیلی دیگر به وی پیوسته اند و این به معنی پادشاهی خواهی آنان نیست
[۳] - گرد همایی دو اپوزیسیون جمهوری اسلامی؛ سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی و “گنگره آزادی ایران”، رادیوفردا، نهم فروردین ۱۴۰۵
[۴] - قتل هدفمند مسعود مسجودی؛ فعال سیاسی ایرانی در کانادا به قتل رسید، ملیون، ۲۳ اسفند ۱۳۰۴
[۵] - https://x.com/bbcpersian/status/2047345689592569901
[۶] - https://www.youtube.com/watch?v=wlgf_47sdGo
[۷] - انتقاد منوچهر بختیاری از عملکرد رضا پهلوی در مبارزه علیه حکومت ایران، بی بی سی فارسی، ۲۹ آوریل ۲۰۲۶
[۸] - https://www.ifcongress.org/fa/membership
[۹] - مراد رحمتی، گام بعدی کنگره آزادی ایران؛ آلترناتیوی مبتنی بر تکثرگرایی، دویچه وله، ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
[۱۰] - همان
[۱۱] - همان
■ آقای روغنی عزیز. متأسفانه فاصله مقاله شما با واقعبینی، آنقدر کم نبود که من اين کامنت خود را بیمورد تلقی کنم. اول به دلیل اینکه شما به تعداد زیادی مصاحبه و پیام آقای رضا پهلوی هیچ اشارهای نکردهاید، که در آنها به هدف وی که مراجعه به آرای عمومی است، تاکید شده است. دوم به دلیل اینکه، آیا صدها هزار نفر که در شهرهای مختلف به طرفداری از ایشان (مثلأ در مونیخ) به خیابان میآیند، تمامیتخواه هستند و یا از روی “استیصال” دور هم جمع شدهاند؟!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ چند سوال از آقای روغنی:
۱- شورای ۳۳ نفره کنگره چگونه اطلاع رسانی میکند؟ آیا وب سایت یا هفته نامهای وجود دارد؟
۲- بنا به گستردگی جغرافیایی ایرانیان دیاسپورا آیا انجمنهای محلی و شهری در دستور کار خواهد بود؟ آیا در حال حاضر نشستهای برنامه ریزی شده وجود دارند؟
۳- بدنبال سوالات بالا: کنگره چگونه بازتاب ها و مشارکت افراد را جمع آوری میکند؟ آیا سیستم مراسلاتی برقرار است؟
۴- با رشد روز افزون هواداران پادشاهی به نظر میآید از مهمترین مسائل این دو هستند: یکی درک و نزدیکی مبارزاتی جریانهای جمهوریخواه به شاهزاده است و دوم بالا بردن تحمل گروه شاهزاده در پذیرش افکار غیر و همکاری با آنها. از آنجا که کنگره قصد ایجاد فضای تکثر گرا دارد، آیا قصد دعوت مشخص از جریان شاهزاده برای گفتگو در مورد مسایل مشخص روز در دستور عمل است؟
با احترام، پیروز.
■ جناب روغنی، جانا سخن از زبان ما میگویی.
مجلسی
■ با سپاس از دوستان گرامی قنبری، پیروز و مجلسی
آقای پیروز، وب سایت کنگره آزادی (https://www.ifcongress.org/fa/membership) بهترین گزینه برای پاسخگویی به پرسشهای شماست. در این تارنما نقش و جزییات بیشتری از اهداف نهادهای این گنگره بیان شده است و در صورت لزوم تماس با مسئولان ابهامات موجود برطرف خواهد شد. به امید روزهایی که اپوزیسیون با همکاری و همیاری و با احتراز از تمامیت خواهی بتواند گذار دمکراتیکی را سازمان دهد.
با احترام م_ روغنی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۱. مقدمه
تورم در اقتصاد ایران دیگر یک پدیده مقطعی، موسمی یا چرخهای نیست، بلکه به یک ویژگی نهادینه ساختاری تبدیل شده است که عمدتا ریشه در بحران های گوناگون مزمن و اختلال در حکمرانی اقتصادی دارد هر چند فضای جنگی و شوکهای سیاسی نیز بر آن موثر است. سطح بالای شاخص قیمت مصرفکننده در فروردین ۱۴۰۵، در کنار شکاف فزاینده تورمی میان دهکها، بیانگر آن است که فشار تورمی نهتنها پایدار، بلکه از نظر اجتماعی نیز نامتوازن توزیع میشود. در این میان، تحریمهای اقتصادی، فضای جنگی و ضعف نهادی، بهعنوان متغیرهای کلیدی، این روند را تشدید کردهاند.
۲. روندهای تورمی و ویژگیهای آن
بر اساس دادههای رسمی در پایان فروردین ماه، تورم ماهانه ۵ درصد، تورم نقطهبهنقطه ۷۳.۵ درصد و تورم سالانه ۵۳.۷ درصد گزارش شده است.
هر سه شاخص تورمی نسبت به ماه قبل افزایشی بودهاند.
افزایش محسوس تورم ماهانه نشان میدهد که موج جدید گرانی در حال تقویت است.
رشد تورم سالانه یعنی حتی در افق میانمدت نیز فشار تورمی هنوز مهار نشده است
این ارقام اقتصاد ایران را در وضعیت «تورم بالا و پایدار» قرار میدهد؛ وضعیتی که در آن افزایش قیمتها نهتنها سریع، بلکه انتظاری و درونیشده است. رشد بالاتر قیمت در گروه خوراکیها نسبت به سایر کالاها نیز نشاندهنده فشار بیشتر بر دهکهای پایینتر است، که سهم بیشتری از درآمد خود را صرف کالاهای اساسی میکنند.
۳. چارچوب نظری تحلیل
در چارچوب مدل عرضه و تقاضای کل، تورم ایران حاصل همزمان افزایش تقاضای اسمی (بهدلیل رشد شدید نقدینگی) و کاهش رشد اقتصادی و عرضه واقعی (بهدلیل اختلالات تولیدی و تجاری) است. در عین حال، بر پایه آموزه های اقتصادی، زمانی که انتظارات تورمی لنگر خود را از دست میدهند، حتی شوکهای کوچک نیز میتوانند به موجهای تورمی پایدار تبدیل شوند. این وضعیت در اقتصاد ایران بهوضوح قابل مشاهده است، چون نااطمینانیهای سیاسی و اقتصادی، رفتارهای پیشدستانه و پیش برنده تورمی را تقویت کردهاند.
۴. تحلیل علّی تورم: برهمکنش عوامل ساختاری و شوکها
۱.۴. عوامل پولی و بودجهای
کسری بودجه مزمن دولت، که اغلب از طریق استقراض از بانک مرکزی یا نظام بانکی و خلق پول تأمین میشود، یکی از مهمترین موتورهای تورم است. این فرآیند با افزایش پایه پولی و رشد نقدینگی، تقاضای کل را بهطور ناموزون افزایش میدهد. در عین حال، ناترازی در شبکه بانکی و خلق اعتبار بیپشتوانه، به این روند دامن میزند. نبود انضباط مالی و ضعف در سیاستگذاری پولی، موجب شده که این چرخه تورمی بهصورت خودتقویتشونده عمل کند.
۲.۴. نقش تحریمهای اقتصادی
تحریمها بهعنوان یک محدودیت ساختاری، اقتصاد ایران را در چندین سطح تحت تأثیر قرار دادهاند. نخست، از طریق کاهش درآمدهای ارزی، ظرفیت دولت برای تأمین مالی غیرتورمی را محدود کردهاند. دوم، با ایجاد اختلال در واردات کالاهای واسطهای و سرمایهای، هزینه تولید داخلی را افزایش دادهاند. سوم، با محدود کردن دسترسی به نظام مالی بینالمللی، هزینه مبادلات را بالا برده و ناکارآمدی را تشدید کردهاند. در نتیجه، تحریمها هم از مسیر کاهش عرضه و هم از مسیر تشدید کسری بودجه، به تورم دامن زدهاند.
۳.۴. فضای جنگی و شوکهای عرضه
فضای جنگی و تنشهای نظامی اخیر، نقش یک کاتالیزور را در تشدید تورم ایفا کردهاند. آسیب به زیرساختهای تولیدی، اختلال در شبکههای حملونقل، افزایش هزینههای امنیتی و نظامی، و کاهش اطمینان فعالان اقتصادی، همگی موجب کاهش عرضه کل شدهاند. این شرایط همچنین به افزایش هزینههای تولید و توزیع انجامیده و بهویژه در بازار کالاهای اساسی، تورم ماهانه را تشدید کرده است.
۴.۴. فساد ساختاری و سوءمدیریت نهادی
یکی از ابعاد کمتر مورد توجه اما بسیار تعیینکننده، نقش فساد اقتصادی و سوءمدیریت در تشدید تورم است. تخصیص ناکارآمد منابع، رانتجویی، و نبود شفافیت در سیاستگذاری، باعث شده که منابع محدود اقتصادی بهجای فعالیتهای مولد، به سمت فعالیتهای غیرمولد و سفتهبازانه هدایت شوند. علاوه بر این، تصمیمات ناپایدار و سیاستهای متناقض، نااطمینانی را افزایش داده و انتظارات تورمی را تشدید کردهاند. در چنین بستری، حتی سیاستهای ضدتورمی نیز کارایی خود را از دست میدهند.
۴.۵. انتظارات تورمی و شوک ارزی
در شرایط بیثباتی سیاسی و اقتصادی، انتظارات تورمی به یکی از مهمترین محرکهای افزایش قیمت تبدیل میشود. افزایش نرخ ارز، که خود تحت تأثیر تحریمها و نااطمینانی قرار دارد، از طریق انتقال به قیمت کالاهای وارداتی، به تورم داخلی دامن میزند. این فرآیند، بهویژه در اقتصادی با وابستگی بالا به واردات، اثرات گستردهای دارد.
۵. پیامدهای اقتصادی و اجتماعی تورم
۱.۵. پیامدهای کلان اقتصادی
تورم بالا در کنار کاهش تولید، اقتصاد را در وضعیت رکود تورمی قرار داده است؛ وضعیتی که در آن رشد اقتصادی کاهش یافته و بیکاری افزایش مییابد. نااطمینانی بالا نیز موجب کاهش سرمایهگذاری و تشدید فرار سرمایه شده است. در سطح خارجی، افزایش هزینه واردات و کاهش صادرات، فشار بر تراز پرداختها را افزایش داده است.
۲.۵. پیامدهای توزیعی و اجتماعی
تورم بهعنوان یک «مالیات پنهان»، بیشترین فشار را بر دهکهای پایین وارد میکند. افزایش قیمت کالاهای اساسی، کاهش قدرت خرید و افزایش فقر، از مهمترین پیامدهای اجتماعی این وضعیت است. در عین حال، تورم موجب بازتوزیع ثروت به نفع دارندگان داراییهای واقعی و به ضرر حقوقبگیران ثابت میشود.
۳.۵. پیامدهای بلندمدت
تداوم تورم بالا، اعتماد به سیاستگذاری اقتصادی را تضعیف کرده و ارزش پول ملی را فرسایش میدهد. در چنین شرایطی، کنترل تورم حتی پس از کاهش شوکهای خارجی نیز دشوار خواهد بود. در سناریوهای بدبینانه، ادامه این روند میتواند اقتصاد را به سمت وضعیتهای نزدیک به ابر تورم سوق دهد.
۶. مقایسه تطبیقی
تجربه کشورهایی مانند ونزوئلا و آرژانتین نشان میدهد که ترکیب تحریم، بیانضباطی مالی، فساد نهادی و شوکهای خارجی، میتواند اقتصاد را در چرخههای تورمی پایدار گرفتار کند. خروج از این وضعیت نیازمند اصلاحات عمیق و هماهنگ در سطوح مختلف سیاستگذاری است.
۷. نتیجهگیری و توصیههای سیاستی
تورم بالای مشاهدهشده در فروردین ۱۴۰۵، نتیجه برهمکنش پیچیدهای از عوامل تقاضایی، عرضهای، نهادی و سیاسی است. تحریمها و فضای جنگی نقش تشدیدکننده داشتهاند، در حالی که فساد ساختاری و سوءمدیریت، کارایی سیاستهای اقتصادی را تضعیف کردهاند.
برای مهار این وضعیت، مجموعهای از سیاستهای هماهنگ ضروری است: انضباط مالی برای کنترل کسری بودجه، اصلاح نظام بانکی برای مهار رشد نقدینگی، کاهش تنشهای خارجی برای بهبود شرایط عرضه، و ارتقای حکمرانی اقتصادی از طریق شفافیت و مقابله با فساد. بدون چنین اصلاحاتی، تورم بهعنوان یک پدیده ساختاری، همچنان تداوم خواهد یافت.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
سامیه نخّول، پریسا حافظی و عاصف شهزاد / خبرگزاری رویترز/ ۲۸ آوریل ۲۰۲۶
دو ماه پس از آغاز جنگ با ایالات متحده و اسرائیل، ایران دیگر دارای یک مرجع روحانی واحد و بیچونوچرا در رأس قدرت نیست — تغییری ناگهانی نسبت به گذشته که ممکن است موضع تهران را در بررسی ازسرگیری مذاکرات با واشنگتن سختتر کرده باشد.
از زمان تأسیس در سال ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی حول محور یک رهبر عالی با اختیار نهایی در تمامی مسائل کلیدی کشور شکل گرفته بود. اما کشته شدن آیتالله علی خامنهای در نخستین روز جنگ و ارتقای پسر مجروحش، مجتبی، نظم جدیدی را رقم زده که تحت سلطه فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار دارد و با فقدان یک داور قاطع و مقتدر مشخص میشود.
مجتبی خامنهای همچنان در رأس ساختار باقی مانده است، اما به گفته سه منبع آگاه از رایزنیهای داخلی، نقش او عمدتاً مشروعیتبخشی به تصمیماتی است که توسط فرماندهان نظامی اتخاذ میشود، نه صدور دستور مستقیم.
به گفته مقامهای ایرانی و تحلیلگران، فشارهای دوران جنگ قدرت را در دایرهای محدودتر و سختگیرتر متمرکز کرده که ریشه در شورای عالی امنیت ملی، دفتر رهبر و سپاه پاسداران دارد؛ نهادی که اکنون هم بر راهبرد نظامی و هم بر تصمیمات کلیدی سیاسی تسلط یافته است.
یک مقام ارشد دولت پاکستان که در جریان مذاکرات صلح میان ایران و ایالات متحده ــ که اسلامآباد میانجیگری آن را بر عهده دارد ــ قرار گرفته، گفت: «ایرانیها در پاسخدهی بهشدت کند هستند. ظاهراً ساختار فرماندهی واحدی برای تصمیمگیری وجود ندارد. گاهی ۲ تا ۳ روز طول میکشد تا پاسخ بدهند.»
تحلیلگران میگویند مانع دستیابی به توافق، نه اختلافات داخلی در تهران، بلکه شکاف میان آن چیزی است که واشنگتن حاضر به ارائه آن است و آنچه سپاه تندرو ایران مایل به پذیرش آن است.
چهره دیپلماتیک ایران در مذاکرات با آمریکا، عباس عراقچی وزیر امور خارجه بوده که اخیراً محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس و فرمانده پیشین سپاه، شهردار سابق تهران و نامزد ریاستجمهوری، نیز به او پیوسته است؛ فردی که در جریان جنگ بهعنوان حلقه اتصال مهمی میان نخبگان سیاسی، امنیتی و روحانی ایران ظاهر شده است.
با این حال، در میدان عمل، به گفته یک منبع پاکستانی و دو منبع ایرانی، طرف اصلی مذاکرهکننده احمد وحیدی، فرمانده سپاه پاسداران بوده که هفتهها پیش بهعنوان چهره محوری ایران، از جمله در شب اعلام آتشبس، شناسایی شده بود.
مجتبی خامنهای که در حمله اولیه اسرائیل و آمریکا که به کشته شدن پدرش و دیگر بستگانش انجامید، بهشدت مجروح شد و دچار آسیبهای جدی در ناحیه پا و تغییر چهره شده است، تاکنون در انظار عمومی ظاهر نشده و به دلیل محدودیتهای امنیتی از طریق دستیاران سپاه یا ارتباطات صوتی محدود پیامرسانی میکند.
وزارت امور خارجه ایران در پاسخ به درخواست اظهارنظر درباره مسائل مطرحشده در این گزارش، واکنشی فوری نشان نداد. مقامهای ایرانی پیشتر هرگونه اختلاف نظر درباره مذاکرات با ایالات متحده را رد کردهاند.
قدرت واقعی در دست رهبری دوران جنگ است
ایران روز دوشنبه پیشنهاد جدیدی به واشنگتن ارائه کرد که به گفته منابع ارشد ایرانی، شامل مذاکرات مرحلهای است؛ بهگونهای که در ابتدا موضوع هستهای کنار گذاشته شود تا جنگ پایان یابد و اختلافات درباره کشتیرانی در خلیج فارس حل شود. در مقابل، واشنگتن تأکید دارد که مسئله هستهای باید از همان ابتدا مطرح شود.
آلن آیر، کارشناس ایران و دیپلمات پیشین آمریکا، گفت: «هیچیک از طرفین واقعاً تمایلی به مذاکره ندارند» و افزود هر دو معتقدند گذر زمان طرف مقابل را تضعیف خواهد کرد — ایران از طریق اهرم فشار بر تنگه هرمز و واشنگتن از طریق فشار اقتصادی و محاصره.
او افزود در حال حاضر هیچیک از طرفین توان عقبنشینی ندارند: سپاه پاسداران ایران نگران آن است که در برابر واشنگتن ضعیف به نظر برسد، در حالی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تحت فشار انتخابات میاندورهای قرار دارد و فضای چندانی برای انعطاف بدون پرداخت هزینه سیاسی ندارد.
آیر گفت: «برای هر دو طرف، انعطافپذیری بهمنزله ضعف تلقی میشود.»
این احتیاط نهتنها بازتاب فشارهای مقطعی، بلکه ناشی از شیوه جدید اعمال قدرت در داخل ایران است. به گفته منابع، در حالی که مجتبی خامنهای بهطور رسمی عالیترین مقام کشور محسوب میشود، او بیشتر نقش تأییدکننده دارد تا فرمانده؛ یعنی نتایج حاصل از اجماع نهادها را تأیید میکند، نه اینکه اراده خود را تحمیل کند. به گفته آنان، قدرت واقعی به رهبری یکپارچه دوران جنگ که حول شورای عالی امنیت ملی شکل گرفته، منتقل شده است.
آرش عزیزی، تحلیلگر ایرانی، گفت: «احتمالاً توافقهای مهم از کانال او عبور میکند، اما بعید میدانم بتواند تصمیمات شورای عالی امنیت ملی را نقض کند. چگونه میتواند در برابر کسانی که جنگ را مدیریت میکنند بایستد؟»
چهرههای تندرو مانند سعید جلیلی، مذاکرهکننده پیشین هستهای، و گروهی از نمایندگان رادیکال مجلس، با استفاده از ادبیات تند در طول جنگ برجستهتر شدهاند، اما از نفوذ نهادی کافی برای تغییر مسیر تصمیمات یا شکلدهی به نتایج برخوردار نیستند.
به گفته منابع آگاه، مجتبی خامنهای جایگاه خود را مدیون سپاه است که عملگرایان را کنار زده و از او بهعنوان حافظ قابل اعتماد دستورکار تندروانه خود حمایت کرده است. تقویت روزافزون سپاه، که پیشتر نیز با جنگ قدرت بیشتری یافته، نشاندهنده سیاست خارجی تهاجمیتر و سرکوب داخلی شدیدتر است.
سپاه پاسداران که از اسلامگرایی انقلابی و دیدگاهی مبتنی بر اولویت امنیت الهام میگیرد، مأموریت خود را حفظ جمهوری اسلامی در داخل و ایجاد بازدارندگی در خارج میداند.
این نگرش، که اغلب با تندروها در قوه قضائیه و نهاد روحانیت نیز مشترک است، بر کنترل متمرکز سختگیرانه و مقاومت در برابر فشارهای غرب، بهویژه در موضوع هستهای و نفوذ منطقهای ایران، تأکید دارد.
انتقال قدرت از روحانیت به بخش امنیتی
در عمل، ایدئولوژی سپاه جهتگیری راهبردی را تعیین میکند و تصمیمگیری بهطور قاطع در دست این نهاد است. به گفته منابع نزدیک به بحثهای داخلی، در شرایط جنگ و پس از درگذشت علی خامنهای، هیچ بازیگری در داخل نظام قدرت یا توان مقابله با آن را ندارد، حتی اگر چنین تمایلی وجود داشته باشد.
گزینه پیش روی رهبری ایران دیگر میان سیاستهای میانهرو و تندرو نیست، بلکه میان تندرو و تندروتر است. دو منبع ایرانی نزدیک به مراکز قدرت گفتند گروه کوچکی ممکن است خواستار پیشروی بیشتر باشند، اما همین گرایش نیز تاکنون توسط سپاه مهار شده است.
این تغییر، بازآرایی قاطعی از اولویت روحانیت به سلطه امنیتی را نشان میدهد. آرون دیوید میلر، مذاکرهکننده پیشین آمریکا، گفت: «ما از قدرت الهی به قدرت سخت رسیدهایم؛ از نفوذ روحانیون به نفوذ سپاه پاسداران. اکنون ایران به این شکل اداره میشود.»
الکس وطنخواه، پژوهشگر ارشد مؤسسه خاورمیانه، افزود: با وجود اختلافنظرها، تصمیمگیری حول نهادهای امنیتی متمرکز شده و مجتبی خامنهای بیشتر نقش هماهنگکننده مرکزی را دارد تا تصمیمگیرنده نهایی.
با وجود فشارهای مستمر نظامی و اقتصادی از سوی ایالات متحده و اسرائیل، ایران پس از نزدیک به ۹ هفته جنگ، نشانهای از فروپاشی یا تسلیم بروز نداده است.
همچنین، به گفته میلر، هیچ نشانهای از شکاف اساسی در درون نظام یا شکلگیری مخالفت جدی در خیابانها دیده نمیشود.
این انسجام نشان میدهد که فرماندهی اکنون در دست سپاه و نهادهای امنیتی است؛ نهادهایی که به نظر میرسد نهتنها مجری جنگ، بلکه هدایتکننده آن هستند. به گفته میلر، یک اجماع راهبردی شکل گرفته است: پرهیز از بازگشت به جنگ تمامعیار، حفظ اهرمهای فشار — بهویژه بر تنگه هرمز — و خروج از این درگیری با قدرت بیشتر در عرصههای سیاسی، اقتصادی و نظامی.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
نه بخشیدن و نه فراموش کردن فاجعهآفرین
و یادآوری مداوم فاجعه، راهیست برای
پرهیز از تکرار فاجعهای دیگر
ج. ا. ایران از نخستین روزهای استقرار خود بهطور مستمر شاهد اعتراضات و ناآرامیهای اجتماعی بوده است؛ اعتراضاتی با ماهیتهای گوناگون، از تلاش برای احقاق حقوق جنسیتی و مطالبات صنفی و مدنی گرفته تا اعتراضات اقتصادی، سیاسی، ملی و قومی که به ویژه در سالهای اخیر از سطح مطالبات مشخص فراتر رفته و مستقیما ساختار و بنیانهای حاکمیت را هدف قرار دادهاند.
مروری به پنج دهه اعتراضات حاکی است که رژیم تمامیتخواه دینی در ایران به هیچ یک از خواستههای صنفی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی نه تنها پاسخ مثبت نداده، بلکه هربار در تقابل با معترضین، حلقه را تنگتر کرده و سرکوب را عریانتر و شدیدتر اعمال نموده و انواع سلاح و ابزار مدرن و به روز را مثل پهپادها، دوربینهای دیجیتال در خیابانها، بیمارستانها، پارکها، ادارهها و مدرسهها برای سرکوب، بازداشت و اعدام مورد استفاد قرار داده است.
برنامهریزی برای کشتار
به گفتهٔ یکی از مقامهای پیشین وزارت کشور که پیشتر عضو سپاه بوده، آمادگیهای بلندمدت برای کشتاری از نوع آنچه در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ رخ داد، از سال ۱۴۰۰–۱۴۰۱ آغاز شده بود. این برنامهها شامل نشانهگذاری و شناسایی نقاط مرتفع برای استقرار تکتیراندازان، آموزشهای ایدئولوژیک و آمادگی روانی برای کشتن، از جمله شلیک به معترضان، و آموزش و سازماندهی افراد دارای سابقهٔ مجرمانه برای ایفای نقش هدایتکننده در تجمعات، با هدف شناسایی افراد و کنترل و جهتدهی به حرکتهای خیابانی بود.
به گزارش نیویورک تایمز، خامنهای در ۱۹ دی ۱۴۰۴ به شورای عالی امنیت ملی دستور داد: «اعتراضها به هر وسیلهٔ ممکن درهم شکسته شود» و رؤسای هر سه قوه از این دستور «آگاهی صریح» داشته و آن را تأیید کرده بودند. بنا به این گزارش، شورای عالی امنیت ملی دستور استفاده از گلولهٔ جنگی را صادر کرده بود، به نیروهای امنیتی نیز دستور داده شده بود «بیرحمانه شلیک کنند و هیچگونه ارفاقی نشان ندهند.»
اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، در چنین بستر تصمیم گیری حکومتی آغاز شد و به دهها هزار کشته، دهها هزار بازداشتی و دهها اعدام منتهی شد.
ایرانوایر مینویسد: «علی لاریجانی یکی از طراحان اصلی این کشتارها بود و روشهای کشتار بر اساس الگوی سرکوب و کشتار میدان تیانآنمن پکن در سال ۱۹۸۹ طراحی شده بود.»

هولوکاست بازار رشت
تراژدی شب ۱۸ دی؛ کشتار بیرحمانه، شهری سوخته، دودگرفته و غمزده، روایت یک شاهد: «ساعتها بوی جسد سوخته میآمد.»
در جریان خیزش دی ماه، شمار زیادی از مردم توسط نیروهای سرکوبگر رژیم در سراسر ایران قتلعام شدند؛ برآوردها از شمار جانباختگان بسیار متفاوت است، اما دادههای آماری از ۴۳۰۰۰ کشته حکایت میکنند. این رویداد بزرگترین کشتار در تاریخ معاصر ایران و خونینترین و گستردهترین سرکوب در تاریخ ۴۷ ساله ج. ا. بود. برخی منابع این کشتار را «مرگبارترین سرکوب دولتی علیه معترضان در تاریخ معاصر جهان» و «نسلکشی در تاریکی دیجیتال» نامیدهاند.
در این میان، کشتار معترضان در رشت و آنچه در شب ۱۸ دی ماه در بازار این شهر اتفاق افتاد، آن را از بقیه کشتارهای جمعی در سراسر ایران متمایز میکند. باهم به این سبعیت منحصربهفرد مروری بکنیم.

پنجشنبه ۱۸ دی ساعت ۵ عصر میدان شهرداری، لحظه به لحظه جمعیتی که به سمت میدان میرفتند بیشتر میشد، از شهرها و روستاهای مجاور هم آمده و در چند میدان و خیابان جمع شده بودند؛ سبزه میدان و خیابان معلم در مجاورت میدان شهرداری شلوغتر از همیشه بود؛ جمعیتی بیش از ۲۰ هزار نفر. جمعیتی یکدست و آرام که سرشار از امید و اتحاد بودند. یکی دست همسرش را گرفته بود و یکی هم دست مادر پیرش را، یکی دیگر هم دختر کوچولویش را گذاشته بود روی دوشش و قاطی سیل جمعیت شده بود. همه با یک هدف آمده بودند؛ آزادی ایران. ذرهای ترس و نگرانی تو چهرهها دیده نمیشد و بزرگترین دل گرمیشان هم همین جمعیت متراکمی بود که کوچه پس کوچههای بازار را به تصرف خود درآورده و شعار سر داده بودند:
رضا شاه روحت شاد
مرگ بر دیکتاتور
این آخرین نبرده، شاهزاده برمیگرده
رضا پهلوی چند روز قبل برای سردادن شعار در ساعت هشت شب ۱۸ و ۱۹ فراخوان داده بود.

دقیقه به دقیقه بر تعداد نیروهای امنیتی و لباس شخصی هم افزوده میشد؛ نیروهای مجهز به انواع سلاحهای سبک و سنگین.
تا ساعت حدود ۸ شب همه چی تحت کنترل بود، مردم در محدوده بازار قدیم رشت در حرکت بودند و شعار میدادند. جمعیت تا بولوار معلم و خیابان شریعتی را پر کرده بودند. بهرغم حضور نیروهای مسلح امنیتی کسی ترس به دل راه نمیداد. اما یک باره شرایط تغییر کرد و صدای گلولهها در میدان شهرداری پیچید؛ صدای شلیک های پراکنده ترس و نگرانی واضطراب را بر دل جمعیت افکند.
دستور شلیک داده شده بود اما هنوز کسی فکر نمی کرد که دقایقی دیگر با صحنه نمایش کشتار جمعی مواجه خواهند شد. نیروهای امنیتی و لباسشخصیهای نقابدار جمعیت را محاصره کرده بودند. تویوتوهای سفید مجهز به سلاحهای نیمه سنگین جنگی داشتند به جمعیت نزدیکتر میشدند. صدای تیراندازی لحظه به لحظه بیشتر میشد. فریادهای «دارن می زنن، دارن مستقیم شلیک می کنن»، مردم معترض را از کنترل خارج کرد و هر کس به سمتو سویی فرار میکرد.
از داخل بازار هم آتش و دود بلند شده بود. احتمال آتش گرفتن و خفه شدن با دود بود؛ جمعیت از داخل بازار به طرف خیابان شریعتی فرار کردند، خیابان شریعتی که از طرف دیگر به میدان شهرداری منتهی میشود.
یک شاهد: «افرادی که در بازار گیر کرده بودند با دستانی که به حالت تسلیم بالا گرفته بودند به سمت خروجیهای بازار رفتند، اما نیروهای امنیتی آنها را به رگبار بستند.»
شاهد دیگر: «بازماندگان زخمی را در خیابانها و بیمارستانها با تیر خلاص تمام کردند.»

شاهد دیگر: «مردم به سمت خیابان شریعتی هجوم بردند اما با شلیک و رگبار گلوله ماموران امنیتی مواجه شدند که اطراف بازار منتظر بودند، بیرون بازار در خیابان شریعتی جنازهها روی هم افتادند.»
شاهد دیگر: «نیروهای امنیتی لباسشخصی که لابهلای معترضان بودند و بهدلیل پوششهای هماهنگ و رفتار مشابه، پس از مدتی قابل تشخیص شدند، خودشان آتش بازار را در چند نقطه روشن کردند و بازار هم که مجموعهای از ساختمانهای چوبی و قدیمی به هم پیوسته است، بهسرعت سوخت. ماموران خیابونهای اطراف را بسته بودند؛ خیابان تختی و تقاطع بیستون و معلم به طرف سبزه میدون را بسته بودند. برای همین آتشنشانی دیر آمد. سرای ملک پشت مسجد هم آتش گرفت، راسته کتابفروشی کامل سوخت، بانک ملت سر خیابان تختی طوری سوخت که به زغال تبدیل شد.»

گزارش تلویزیونی حکومت: «اغتشاشگران به عمد بازار را آتش زدند.»
شاهدان: «این منطقی نیست که معترضان بازار را آتش بزنند و بعد به طرف آن فرار کنند.»
جمعه، ۱۹ دی
صبح جمعه ۱۹ دی ماه، مردمی که اینترنت و تلفنشان قطع شده بود، وقتی از خانههایشان بیرون آمدند با شهری مواجه شدند که بخشی از آن سوخته و خاکستر شده بود. شهر اما خالی از ماموران امنیتی بود. مردم که با این وضعیت مواجه شدند، تصور کردند شهر به دست آنها افتاده؛ خانوادهها از پیر و جوان شروع کردند به بوق زدن و پخش شیرینی و گل. ارتباطات کاملا قطع بود و اهالی رشت تصور میکردند شهرهای دیگر هم از دست حکومت خارج شده است.
اما این تصور پیروزی و شادی زیاد دوام نیاورد: جمعهشب ناگهان برق شهر را قطع کردند و حمله به مردم شروع شد. آن شب رشت شاهد خونینترین کشتار معترضان در تاریخ معاصرش بود.
یک شاهد: «از جمله رنگ سبز لباس نیروهایی که دیدم گمان میکنم از ارتش هم در بین ماموران حضور داشتند؛ ظاهرا پنجشنبه نیرو کم آوردند. اما جمعه بازگشتند و همه را تیرباران کردند. نیروهای زمینی ارتش هم در بینشان دیده میشد. تا گلو مسلح بودند. بعضی نارنجک به خودشان بسته بودند، سلاح اتوماتیک، کلاشنیکوف و ژ۳ داشتند. سه نفر ترک موتور مینشستند و هر کس را میدیدند میزدند. در خیابان معلم همه را تیرباران کردند. در کوچه پسکوچهها دنبال آدمها میرفتند و آنها را میکشتند.»
شاهدان، قربانیان این کشتار را بیش از ۳۰۰۰ نفر تخمین میزنند. یکی از شاهدان میگوید: «علاوه بر کشتهها و زخمیها، گروهی نیز ناپدید شدهاند. هنوز از چند دوست صمیمیام خبری ندارم؛ افراد زیادی هستند که نه نامشان در فهرست بازداشتشدگان دیده میشود و نه پیکرشان به خانوادهها تحویل داده شدهاند. قربانیان از 8 و ۹ تا ۶۰ سال در اعتراضات شرکت کرده بودند. بخش زیادی از کشتهها را نوجوانها و جوانها تشکیل میدادند، خانوادههایی را نیز دیدم که با کودکانشان به خیابان آمده بودند. سرکوبگران بچهها و کودکان را هم کشتند.»
روزانه هزاران نفر از ساکنین شهرها و روستاهای استان گیلان و استانهای مجاور، برای داد و ستد در «رشت بازار» حضور می یابند. این بازار برای گردشگران نیز همواره جذاب و دیدنی است.
بازار بزرگ رشت ۲۵۰ سال قدمت دارد. این بازاردر سال ۱۲۸۹هم دچار حریق شد که به از بین رفتن هزار دکان و ده کارونسرا منجر گشت، اما بازار از خاکستر خود بلند شد و رونق گرفت. بازار رشت مانند دیگر بازارهای قدیم ایران، مرکزی برای تجارت و ارتباط شهری بود، اما برخلاف بازارهای اصفهان یا تهران، سقفهای طاقی یا گنبدی نداشته و کاملا سرپوشیده نیست؛ به جای آن، سایبانهایی از هر طرف به مغازهها متصل است تا پیادهروها در برابر باد و باران محافظت شوند.
در گذشته در کاروانسراهای بازار رشت شترهایی که طاقههای ابریشم و سایر محصولات را بر گردهشان میگذاشتند، راهی بندر پیربازار رشت میشدند تا به آن سوی آبهای دریای خزر صادر شوند. این بازار حوادث زیادی به خود دیده، یکبار لشکریان کریمخان زند بازار را به آتش کشیدند و یکبار سربازان آقامحمدخان قاجار، غارتش کردند. بلایای طبیعی و سهل انگاریهای انسانی هم چندین بار بازار رشت را به آتش کشیدند و دکانها و مسجد و کلیسایش را به خاکستر نشاندند.

بازار قدیمی رشت، با قدمتی ۲۵۰ ساله، بزرگترین بازار روباز کشور، مرکز کلیه فعالیتهای بازرگانی استان گیلان به حساب میآید، (میآمد؟)
ستون فقرات رشت شکست
ستون فقرات ارتباطات شهری در رشت پس از ۱۸ دی شکست؛ وقتی بازار در آتش سوخت و خاکستر شد. حالا بدهی، چک و سفته بیش از ۹۰ تا ۹۵ درصد کسبه در یک سو و در سویی دیگر غمبادی مشاهده میشود که در هر حرکت از مردم رشت جاری است. اما چرا؟ چرا انگار تمام سرخوشی رشتیها به این بازار گره خورده بود؟ آیا موضوع تنها خسارت مالی است که بخش قابل توجهی از بازاریان متحمل شدهاند؟
مریم ۳۰ ساله که محل کارش در نزدیکی بازار است میگوید: «یک نمه باران که میزد، عطر سبزی تازه محیط را پر میکرد. امروز هم بارانی است اما بوی خاکستر بازار به مشام میرسد. شما بودید چه حسی داشتید؟»
در بافت شهری، بازار رشت نقش خیابان اصلی را برعهده داشت و از نظر ساختاری، به عنوان ستون فقرات ارتباطات شهری شناخته میشد. گذرهای مهم شهر از بازار منشعب میشدند و تا دل محلهها ادامه پیدا میکردند، به طوری که بازار نه تنها مرکز خرید و فروش، بلکه قلب تپنده زندگی شهری بود.
مغازهدارها: «انبارهایمان پر از اجناسی بود که برای عید خریده بودیم، اما همه در آتش سوخت و هر کدام میلیاردها تومان ضرر کردیم.»
۲۵ میلیارد مغازهها، ۳۰ میلیارد اجناس در هر یک از صدها غرفه بازار رشت دود شدند و به هوا رفتند؛ روی هم رفته ۳ هزار میلیارد تومان خسارت برای مردم تخمین زده شده؛ اما گویا قرار نیست کسی جبران خسارت کند. بیمه مسئولیتی به عهده نمیگیرد و میگوید: «آتشسوزی بازار رشت در آشوب اتفاق افتاده.»
۲ سال بیکاری
حق شناس، استاندار گیلان، میگوید: «آتش سوزی در هفت نقطه بازار شامل سرای ملک، قیصریه فخر، بازار کتابفروشان، طاقی بزرگ و کوچک، راسته میخ فروشان و مغازههای محدوده خیابان شریعتی، خسارات سنگینی برجای گذاشت.»
گفته میشود برای بازسازی آن به ۲ سال زمان نیاز است؛ یعنی ۲ سال بیکاری برای هزاران شهروند رشتی.
یکی از ریش سفیدان باز رشت: «ما مثل ملاکها به مغازه نگاه نمیکردیم. قیمت روی آن نمیگذاشتیم. من حتا نمیدانستم مغازهام ۲۵ تا ۳۰ میلیارد تومان قیمت دارد. حالا ۷۹ سال سن دارم، ۶۹ سالش در مغازهام سپری شده، هر روز صبح که بیدار میشوم احساس میکنم بخشی از وجودم را از دست دادهام.»
منابع:
ــ ویکی پدیا،
ــ فرارو،
ــ ایران وایر،
ــ ویدئو تونل زمان.
۲۸ آوریل ۲۰۲۶ / ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
از همکاری نخبگان در ساخت دولت، تا امتناع از اتحاد برای گذار
نخبگان ایرانی در یک قرن گذشته دو تجربه متفاوت را از سر گذراندهاند: روزگاری که نجات ایران را در همکاری برای ساختن دولت میدیدند، و امروز که بخشی از همان سنت روشنفکری، حتی در برابر ضرورت اتحاد برای گذار، گرفتار امتناع و بدبینی تاریخی شده است. این مقاله تلاشی است برای فهم این چرخش؛ از اشتیاق به ساختن تا عادت به امتناع.
در یکصدمین سال تاجگذاری رضا شاه پهلوی، بیمناسبت نیست اگر نگاهی به تفاوت نگاه و عملکرد جریان روشنفکری و نخبگانی ایران، از آن روز تا امروز، داشته باشیم.
یکصد سال پیش، ایران در یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار داشت: فقر گسترده، ناامنی فراگیر، فروپاشی ساختار اداری و از همه مهمتر، مداخله و نفوذ قدرتهای خارجی. در چنین شرایطی، نخبگان برخاسته از سنت انقلاب مشروطه به یک جمعبندی واقعگرایانه رسیدند: بدون شکلگیری یک دولت مرکزی مقتدر، نه قانون پایدار خواهد بود و نه توسعهای شکل خواهد گرفت.
در این چارچوب، حمایت از رضاشاه نه سازش تلقی میشد و نه عدول از اصول، بلکه ضرورتی ملی برای بازسازی کشور بود. همکاری با او، ابزار تحقق نظم، امنیت و نوسازی بهشمار میرفت. روشنفکر آن دوره، خود را در نسبت با ساختن دولت تعریف میکرد؛ نه در نفی آن. برای روشنفکر آن روز بهخوبی روشن بود که نجات کشوری که بر لب پرتگاه نابودی ایستاده، بر آزادیهای سیاسی مطلوب او تقدم دارد.
اما این منطق، در دهههای بعد، دستخوش چرخشی بنیادین شد.
جنگ سرد و تولد روشنفکر «علیه قدرت»
پس از ۱۳۲۰، و با بالا گرفتن تبوتاب انقلابهای کمونیستی در گوشه و کنار جهان، روشنفکران ایران نیز، همانند بسیاری از نخبگان کشورهای در حال توسعه، از جاذبهٔ طنین دهل خوشآهنگی که از دوردستها ــ از مسکو و پکن و هاوانا ــ بگوش می رسید، در امان نماندند.
در ایران، حزب توده بهعنوان حامل اصلی این گفتمان، در میان نویسندگان، دانشگاهیان و فعالان سیاسی نفوذی روزافزون یافت و حامیان بسیاری پیدا کرد. همزمان، جریانهای مذهبی نیز، در برابر انترناسیونالیسم سوسیالیستی و ایده جامعه بیطبقه پرولتاریایی؛ با وعده جامعهٔ بیطبقه توحیدی و «امت واحده» به میدان آمدند. این دو جریان، با وجود اختلافات عمیق، در یک نقطه به هم رسیدند: مخالفت با شاه و بیاعتبارسازی او، بهمثابه پیششرطی برای ساقط کردن حکومت.
در چنین فضایی، نوعی «وجههٔ روشنفکری» نیز شکل گرفت که معیار سنجش تعهد و اصالت خود را، در «علیه قدرت بودن» و فاصله گرفتن از آن میدید.
این ذهنیت اما تنها در سطح نظری باقی نماند. بخشی از نیروهای سیاسی ــ از گروههای چریکی چپ تا جریانهای رادیکال مذهبی ــ بهگونهای عمل کردند که وارد چرخهای از خشونت شدند: ترور، بمبگذاری و حمله به نهادهای دولتی، با این نتیجه قابل پیشبینی که حکومت ناگزیر به واکنش سخت خواهد شد. این واکنش نیز عملاً همان نتیجهای را رقم زد که این نوع کنشها به آن میانجامید؛ زیرا با بستهتر شدن فضای سیاسی، هم تصویری سرکوبگر از حکومت در سطح بینالمللی ساخته شد، و هم در داخل، با تقدیس مبارزه مسلحانه (هم استراتژی - هم تاکتیک)، راه هرگونه همکاری نیروهای میانهرو و اصلاحگرا با حکومت مسدود گردید.
در عرصه روشنفکری و رسانهای نیز همین منطق بازتولید میشد: هرگونه اصلاح تدریجی «توجیهگری» تلقی میشد، هر نوع همکاری با حکومت «خیانت»، و هر صدای میانهرو بهسرعت با برچسبهایی چون «وابسته» یا «سازشکار» حذف میگردید. این نگاه، تنها به عرصه سیاست محدود نماند، بلکه بهتدریج به حوزه فرهنگ نیز سرایت کرد.
اگر در دوران رضاشاه، با وجود همه محدودیتها، صدها اندیشمند از گوشه و کنار جهان برای برگزاری هزاره فردوسی * به ایران دعوت شدند تا تاریخ و تمدن ایران احیا و بازشناخته شود، در دوره محمدرضا شاه پهلوی، همان فردوسی از سوی بخشی از نخبگان فرهنگی با بیاعتنایی یا حتی تحقیر مواجه شد و هرگونه تلاش برای بزرگداشت تاریخ و تمدن کهن این سرزمین، نه بهعنوان یک پروژه ملی، بلکه گاه بهعنوان نمادی از جاهطلبی سیاسی و حتی شوونیسم نکوهش میشد.
به این ترتیب، «ضدیت با قدرت» بهتدریج از یک موضع سیاسی، به نوعی رویکرد فرهنگی نیز تبدیل شد؛ رویکردی که در آن، حتی بازگشت به ریشههای تاریخی و هویتی نیز میتوانست زیر سایه داوریهای ایدئولوژیک قرار گیرد.
این تفکر چنان ریشهدار بود که حتی در ماههای پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، در دوران نخستوزیری شاپور بختیار ــ که بخش مهمی از خواستههای انقلابیون را عملی ساخته بود ــ حتی همراهان حزبیاش در جبهه ملی نیز حاضر به پذیرش و همکاری با او نشدند؛ و در نتیجه، بر مردم و میهن ما آن رفت که امروز شاهد پیامدهای آن هستیم.
پس از ۱۳۵۷: تجربهای سیاه که به بازنگری نینجامید
با وقوع انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و پیامدهای آن، انتظار میرفت این دستگاه فکری ــ دستکم از سوی بخش بزرگی از روشنفکران و نخبگان ــ مورد بازنگری قرار گیرد. چرا که بسیاری از نیروهایی که در تضعیف نظم پیشین نقش داشتند، نهتنها به اهداف اعلامی خود نرسیدند، بلکه در مواردی خود نیز به حاشیه رانده شدند یا حذف گردیدند. اما آنچه در عمل رخ داد، در بخشهایی از فضای روشنفکری، تداوم همان الگوی پیشین بود؛ بدون بازنگری جدی.
در عرصه فکری و رسانهای، این تداوم به اشکال مختلف خود را نشان داد:
• استمرار روایتهای یکسویه از گذشته؛
• پرهیز از ارزیابی مجدد نقش جریانهای سیاسی پیش از انقلاب؛
• ادامه همان سیاستهای ضدلیبرال و حفظ مرزبندیهای سختگیرانه نسبت به پهلوی، گویی هیچ تجربه تاریخی تازهای رخ نداده است.
از موضع سیاسی تا عادت ذهنی
نتیجه این روند، شکلگیری یک عادت فکری است. برای بخشی از جریان روشنفکری، ضدیت با پهلوی دیگر یک موضع سیاسی قابل بحث نیست، بلکه به پیشفرضی بدیهی و تغییرناپذیر تبدیل شده است. در این چارچوب، واکنشها اغلب پیش از بررسی شکل میگیرند.
این الگو را میتوان بهوضوح در مواجهه با رضا پهلوی مشاهده کرد:
• ابتکارات همگرایانهٔ او، پیش از بررسی، با سوءظن مواجه میشوند؛
• بحثها بهسرعت از حال و آینده، به گذشته منتقل میشوند؛
• نقدها، بهجای تمرکز بر برنامههای او، بر پیشفرضهای تاریخی استوار میمانند.
در چنین فضایی، نقد بهتدریج جای خود را به واکنشهای کلیشهای و از پیش تعیینشده میدهد.
یکصد سال پیش، زمانی که ایران هنوز زیر نفوذ و سلطه روس و انگلیس بود، روشنفکران و نخبگان کشور مسئولیت و وظیفه ملی خود را در این دانستند که حفظ و بقای کشور را بر باورهای سیاسی خود مقدم شمارند. ایران امروز نیز، بار دیگر، اما به شکلی متفاوت، تحت اشغال است؛ با این تفاوت که اشغالگر، داخلی است و ضایعات و خسارات حکمرانیاش تاکنون از بسیاری تجاوزهای خارجی فراتر رفته است.
در چنین وضعیتی، آنچه دردناک است، مشاهده این واقعیت تلخ است که رضا پهلوی، در ادامه تلاشهای چهلساله خود، ماههاست ناآرام و بیقرار میکوشد افکار عمومی جهان را نسبت به فاجعه هولناکی که در ایران جریان دارد آگاه کند؛ اما در همین حال، آنچه از جانب بخشی از «نخبگان» دریافت میکند، عمدتاً بهجای گفتوگوی سازنده، نقدهایی است که بیش از آنکه معطوف به برنامه و راهحل باشند، در چارچوب همان داوریهای پیشین باقی ماندهاند.
مسئله این نیست که نقدی بر او وارد نیست، یا نباید نقد شود. مسئله مهمتر، چیزهایی است که تعمداً نادیده و ناشنیده گرفته میشود؛ نقدهایی که بدون توجه به مواضع اعلامشده او، تأکیدات مکررش بر مراجعه به رأی مردم برای انتخاب نظام آینده کشور، و دعوتهای پیدرپیاش به همگرایی مطرح میشوند.
چرا چنین است؟
شاید پاسخ این پرسش را باید در پرهیز از بازنگری گذشته جستوجو کرد. پذیرش امکان همکاری ــ حتی همکاری محدود ــ با چنین چهرهای، ناگزیر به طرح پرسشهایی درباره داوریهای تاریخی میانجامد؛ پرسشهایی که پاسخ به آنها ساده نیست. در نتیجه، حفظ مواضع پیشین و اصرار بر «ضدیت با پهلوی» برای بسیاری، به انتخابی کمهزینهتر از «نقد خود» تبدیل میشود.
مسئله امروز: تقدم ضدیت بر مصلحت
در شرایطی که ایران با بحرانهای جدی مواجه است؛ بحرانهایی که تهدیدی موجودیتی برای کشور بهشمار میروند، انتظار معقول این است که نخبگان برای عبور از این شرایط خطرناک، به سمت اتحادهای حداقلی حرکت کنند. اما در عمل، در مواردی شاهد بازتولید همان منطق قدیمی هستیم.
در داخل، این رویکرد به تضعیف شکلگیری یک آلترناتیو فراگیر و قویتر میانجامد.
در خارج، تصویر یک اپوزیسیون پراکنده و ناتوان از توافق را تقویت میکند. و در هر دو سطح، نتیجه یکی است: فرصتسوزی و بازی در زمین رژیم. اینجاست که مسئله از اختلافنظر فراتر میرود: وقتی ضدیت با پهلوی، از مصالح کشور پیشی میگیرد.
کلام پایانی: بنبستِ بازتولیدشده
مسئله امروز ایران، فقدان «گزینه» نیست، ناتوانی در دیدن گزینههاست.
روشنفکر ایرانی، یکبار همکاری برای ساختن دولت را تجربه کرده، و زمانی دیگر تقابل برای نفی آن را. امروز اما در برابر آزمونی تازه قرار دارد: آیا میتواند از میراثهای فکری خود عبور کند، وقتی دیگر پاسخگوی شرایط نیستند؟ یا همچنان، هر امکان تازهای را با داوریهای تثبیتشده رد خواهد کرد؟
این پرسش فقط درباره رضا پهلوی نیست؛ درباره توانایی یک جامعه سیاسی برای بازنگری در خود است. ملتی که نتواند میان نقد و انکار، میان احتیاط و امتناع، و میان اختلافنظر و تخریب تفاوت بگذارد، ممکن است بار دیگر فرصت تاریخی خود را نه به دست دشمن، بلکه به دست عادتهای فکری فرسوده از دست بدهد.
—————-
پانویسها:
* برگزاری «هزاره فردوسی» در سال ۱۳۱۳، یکی از مهمترین پروژههای فرهنگی دوران رضاشاه بود که با تلاش نخبگانی چون محمدعلی فروغی سامان یافت. در شرایطی که امکانات حملونقل و ارتباطات بهشدت محدود بود، دولت وقت با دعوت از دهها ایرانشناس، مورخ و ادیب برجسته از اروپا و آسیا، کوشید جایگاه فردوسی و شاهنامه را بهعنوان یکی از ارکان هویت تاریخی ایران در سطح جهانی تثبیت کند. این اقدام، نه صرفاً یک مراسم نمادین، بلکه تلاشی آگاهانه برای بازتعریف هویت ملی در بستر مدرن بود. در مقابل، در دهههای بعد، بخشی از جریان روشنفکری با نگاهی انتقادی و گاه تحقیرآمیز به میراث فرهنگی ایران نگریست؛ از جمله احمد شاملو در برخی مواضع خود با رویکردی منفی به فردوسی و شاهنامه پرداخت.
** برگزاری جشنهای «دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی» در سال ۱۳۵۰ در مجموعه تخت جمشید، با هدف نمایش تداوم تاریخی دولت در ایران و برجستهسازی قدمت تمدن ایرانی طراحی شده بود. با این حال، این مراسم (بی توجه به دستاوردهای آینده نگرانهٔ آن) با انتقادات گستردهای از سوی مخالفان سیاسی مواجه شد؛ از جمله انتقاد به هزینهها و فاصله آن با شرایط اقتصادی جامعه. همزمان، برخی گروههای مسلح رادیکال مخالف حکومت با اقدامات خشونتآمیز از جمله بمبگذاریهای پراکنده تلاش کردند فضای امنیتی کشور را مختل و افکار جهانی را به نارضایتی از حکومت شاه معطوف کنند. در سطح گفتمانی نیز، بخشی از منتقدان، تخت جمشید را نه نماد شکوه تاریخی، بلکه نشانهای از «استبداد شاهنشاهی» تفسیر کردند.
■ آقای دها عزیز. با شما با تاکید زیاد کاملأ موافقم که “مسئله امروز ایران، فقدان «گزینه» نیست، ناتوانی در دیدن گزینههاست”. شکل دیگری از بیان مشکل این است که متأسفانه برخی از روشنفکران ایران با آمریکا (به انضمام اسرائیل و رضا پهلوی) بیشتر مخالفند تا با جمهوری اسلامی! موفق باشید.
رضا قنبری. آلمان
■ امیر دها گرامی،
مایل نیستم در مورد ترمینولوژی بحث طولانی راه بیاندازم. از روی مقاله شما این طور میفهمم که روی سخن شما با «نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) است و به «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی، ...» اشارهای ندارید. اگر اینطور باشد، آن وقت پاسخ من این است:
«نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) در اوایل دوران رضا شاه، محمدرضا شاه، و جمهوری اسلامی به «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی» اعتماد کرده و با آنها همکاریهای زیادی کردند. عکسالعمل «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی» در انحصار قدرت، استبدارد، سرکوبی، برخوردهای امنیتی، زندان، شکنجه و اعدام خلاصه میشد.
من هم اگر جای «نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) بودم، پشت دستم را داغ میکردم، و به هیچکدام اعتماد نمیکردم.
با احترام - حسین جرجانی
■ درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای پرسشی و تامّلاتی.
برای پرهیز از طول تفصیل، بگذارید با پرسشهایی آغاز کنم که شما آنها را نادیده گرفته اید: آیا «ساختن دولت مقتدر» واقعاً بدیهیترین خیر تاریخی است؟ یا این تنها بازتولید یک افسانه سیاسی است که هر قدرتی برای حقّانیّت تراشی خودش میسازد؟ اگر «دولت مقتدر» پیش شرط توسعه است، پس چرا تاریخ جوامع بشری، پُر است از دولتهای مقتدر که ویرانی آفریدند؟ و چرا شما نمیپرسید که مقتدر برای چه کسی؟ و علیه چه کسی؟ آیا حمایت روشنفکران از «رضاشاه فقید» واقعاً یک «واقعگرایی ملّی» بود، یا نوعی تسلیم در برابر جذابیّت قدرت؟ آیا روشنفکران آن دوره، «دولت ساختند» یا خودشان را به خدمت دولتی سپردند که آزادی را مقیّد به نظم کرد؟ آیا شما میان «ساختن کشور» و «ساختن اقتدار» تفاوت قائل هستید؟ یا این دو را عمدا یکی گرفتهاید؟ چرا شما «ضدّیّت با قدرت» را یک بیماری معرفی میکنید، امّا از «شیفتگی به قدرت» صحبتی نمیکنید؟ آیا تاریخ ایران بیشتر از «ضدّ قدرت»، صدمه دیده یا از قدرت طلبی مُزمن؟ آیا مشکل روشنفکری ایران فی نفسه، «امتناع از اتّحاد» است؟ یا مشکلِ خیلی عمیقتر، فقدان اعتماد به هر قدرت متمرکز است؟ آیا بی اعتمادی، نشانه بیماری است یا واکنشی عقلانی به تجربه های تلخ تاریخی؟ آیا نقد مواضع و دیدگاههای نظری هر چهره سیاسی، الزاما ناشی از «عادت ذهنی» است؟ یا ممکن است نتیجه داوری عقلانی باشد که شما آن را از پیش بی اعتبار اعلام کرده اید؟
پرسشهای من صرفا انتقادی نیستند؛ بلکه متوجّه ریشه های روایت شما هستند. صحبت شما بر سه پیش فرض اساسی بنا شده است: الف- دولت مقتدر، شرط نجات کشور است ب - ضدّیّت با قدرت، یک انحراف روشنفکری است پ - اتّحاد حول یک چهره خاصّ، ضرورت تاریخی است. امّا هر سه این پیش فرضها، از لحاظ فلسفی، مسئله سازند.
شما نوشتهاید که دولت مقتدر تقریباً به شکل یک منجی تاریخی ظاهر میشود. امّا این تصوّر، بیش از آنکه تحلیل باشد، ناخودآگاه، آلوده به بینشی اسطوره ای است. در حالیکه تاریخ فلسفه سیاسی با صف آرایی انتقادی در برابر تصاویر اسطوره ای آغاز میشود؛ نه بر عکس. دولت مقتدر میتواند هم سازنده باشد، هم ویرانگر. در نتیجه باید پرسید که چه چیزی، دولت را مهار میکند؟ نه اینکه چه چیزی آن را قدرتمند میکند؟ شما از قدرت، سخن میگویید، امّا از مهار قدرت، هیچ حرفی نمیزنید و سکوت در این باره، عواقب خطرناک دارد؛ زیرا تاریخ ایران و مردمانش نه از ضعف قدرت؛ بلکه از فقدان مهار قدرت، صدمه و لطمه دیده اند. دیگر اینکه، مفهوم «روشنفکر علیه قدرت» در دیدگاه شما تحریف شده است. از نظر شما، روشنفکرِ منتقد قدرت تقریباً به صورت یک موجود ایدئولوژیک و نابخرد تصویر شده است.
امّا این تصویر، از نظر فلسفی، وارونه سازی نقش روشنفکر است. در سنّت مدرن، روشنفکر به کسی میگویند که از لحاظ اندیشیدن، قائم به ذات است و موضعی شفّاف و پرسنده و سنجشگر در برابر قدرت دارد؛ نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند. اگر روشنفکر، «موضعی سلیس و رادمنش در برابر قدرت حاکم» نداشته باشد، او دیگر روشنفکر نیست؛ بلکه کارگزار مستقیم و غیر مستقیم برای توجیه بخشی آپارات قدرت است. شما تاریخ معاصر ایران را از دوران «پادشاهی رضا شاه فقید» به یک داستان ساده تقلیل داده اید و آنهم به دوره اول = ساختن و دوره دوم = تخریب. امّا تاریخ زیسته هرگز چنین تمیز قیراطی نمیدهد. حمایت از قدرت میتواند همزمان نظم بسازد و امکانهای آزادی را محدود یا حتّا صدمه بزند و مسدود یا اینکه آزادی را حفظ کند و بال و پر بدهد و مخالفت با قدرت میتواند حتّا آشوب و اختناق و سرکوب و خشونت افسار گسیخته ایجاد کند [نمونه حیّ و حاضرش، حکومت ولایت فقیه]. صحبت شما، این پیچیدگی ابعاد قدرت را نادیده گرفته است و حذف پیچیدگی، همیشه نشانه ای از تمایل به روایت ایدئولوژیکی از رویدادها دارد. در صحبت شما، گرایشی پنهان به شخصمحوری به عنوان راه نجات مستتر است. وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینه هاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟
شما از «مصلحت کشور» سخن میگوید. اما نمیگویید که مصلحت را چه کسی تعریف میکند؟ قدرت حاکم؟ اپوزیسیونهای قمر در عقرب؟ روشنفکران سرگردان؟ یا مردم مستاصل؟ در فلسفهٔ سیاسی، «مصلحت» یکی از گمراه کننده ترین واژه هاست؛ زیرا اغلب، نام مستعاری برای حذف آزادی است. وقتی که میگویید حفظ کشور بر آزادی تقدم دارد، ناخودآگاه دارید یک اصل خطرناک را میپذیرید؛ آنهم اینکه آزادی را میتوان تعلیق کرد. در حالیکه تجربه نشان داده است کشوری که آزادی را تعلیق میکند [نمونه حیّ و حاضر، ولایت مطلقه فقیه]، در عاقبت کار، خود کشور را نیز از دست میدهد.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان عزیز. شما در کامنت خود از نویسنده مقاله پرسیدهاید که “وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینههاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟”.
چون من تأیید کننده این جمله بودهام، اجازه میخواهم جسارتا نظرم را بنویسم. منظور این است که آقای رضا پهلوی گزینهای برای ما ایرانیان برای گذار از ج.ا. است و تلویحا نسبت به دیده نشدن این گزینه هشدار میدهد. من بدون اینکه سیستم پادشاهی را به جمهوری ترجیح بدهم، معتقدم که در چهارچوب شرایط فعلی داخلی ایران و مناسبات بینالمللی، حمایت از حرکت آقای رضا پهلوی، بهترین و کارآمدترین طریق برونرفت از شرایط ج.ا. است. نظر من نقض میشود، اگر بتوانید راه بهتر و موثرتری را نشان بدهید.
همین جا تاکید کنم که راههایی که چهل سال گذشته برای مبارزه طی کردهایم را (مثلأ در چارچوب تقویت جامعه مدنی) در شرایط فعلی بهترین پاسخ نمیدانم. نیز تاکید کنم که با ذکر ایراداتی که به حرکت وی و سیستم فکری وی وارد است، نمیتوان این را نتیجه گرفت که بهترین آلترناتیو نیست. چرا که روشها و حرکتهای دیگر نیز خالی از ایرادات و نقائص نیستند.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ درود بر آقای قنبری گرامی، توضیحی کوتاه.
عرض شود که من متوجّه اشاره تلویحی آقای دها بودم که منظورش از گزینه حاضر، «شاهزاده رضا پهلوی» است. ولی من به پسزمینه روایت ایشون پرداخته بودم و میخواستم نشان دهم که علّت دیده نشدن – دانسته یا ندانسته – گزینه حاضر از کجا نشات میگیرد. من غالبا در باره همراهان با شاهزاده و همسویان با او نمیاندیشیم؛ بلکه بیشتر در باره آنانی ذهنم درگیر است که نه تنها همپایی و همبستگی نمیکنند؛ بلکه مانع سر راه نیز میشوند. «شاهزاده» را میتوان شانس خیلی خوب و تاثیرگذاری برای مراحل عزل و خلع و جابجایی و گذار محسوب کرد و همپای با او شد تا بتوان به مقصود رسید. البته هیچ چیز ایده آلی، تهی از نواقص نیست. ولی وجود نواقص، دلیل مکفی برای ندیدن ابعاد عالی نمیشود. نقص را میتوان انتقاد و ترمیم کرد؛ ولی فقط در وجود قلیلی از شخصیّتها و رجال میتوان ابعاد و خصال عالی را پیدا کرد. به همین دلیل میگویم که شاهزاده یک شانس عالی در وضعیّت فعلی است و باید ارزش نقش کارگشاینده او را دانست.
شادز ی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای فرامرز حیدریان گرامی، با درود
از اینکه برای مطالعهٔ مقاله من وقت گذاشتید ، و مهمتر اینکه به نقد آن پرداختید، سپاسگزارم. اجازه میخواهم برای رفع شبهه یا ابهاماتی که من بخاطر رعایت اختصار، در مقاله کمتر به آنها پرداخت ام، ذیلا اشاره کنم.
نقد شما از یک نگرانی درست آغاز می شود:
خطر قدرت بیمهار. من نیز با این نگرانی بیگانه نیستم. هیچ دولت مقتدری، صرفاً بهدلیل مقتدر بودن، مشروع یا مطلوب نیست. تاریخ پر است از قدرتهای متمرکزی که به جای ساختن، ویران کردهاند. بنابراین پرسش از «مهار قدرت» کاملاً ضروری است.
اما شبهه ای که پیش آمده این است که گویی در این مقاله، من از «قدرت بیمهار» دفاع کرده ام؛ در حالی که بحث من چیز دیگری است: تمایز میان دولتسازی و قدرتپرستی.
وقتی از ضرورت دولت مرکزی در ایرانِ پس از مشروطه سخن میگویم، منظورم تقدیس اقتدار نیست، بلکه اشاره به واقعیتی تاریخی است: کشوری گرفتار ناامنی، فروپاشی اداری، مداخله خارجی و فقدان توان حکمرانی، بدون احیای ظرفیت دولت، اساساً امکان اجرای قانون، توسعه، آموزش، امنیت و حتی آزادی پایدار را نداشت. آزادی در خلأ نهادی دوام نمیآورد. آزادی نیازمند دولت قانونمند است؛ نه دولت ضعیف، نه دولت خودکامه.
پس مسئله این نیست که «قدرت خوب است» یا «قدرت بد است». مسئله این است که قدرتِ بیمهار خطرناک است، اما فقدان قدرتِ ساماندهنده نیز میتواند کشور را به آشوب، تجزیه، اشغال یا استبدادهای خشنتر بسپارد.
شما میپرسید: «مقتدر برای چه کسی و علیه چه کسی؟»
این پرسش کاملاً بجاست. پاسخ من این است: دولت مقتدر فقط زمانی قابل دفاع است که برای حفظ تمامیت کشور، امنیت عمومی، برقراری قانون، توسعه نهادها و ایجاد ظرفیت حکمرانی باشد؛ نه برای حذف جامعه، سرکوب آزادی یا تقدیس حاکم. اتفاقاً تفاوت اصلی همینجاست: اقتدار دولت اگر در خدمت نهادسازی باشد، میتواند سازنده باشد؛ اگر در خدمت اطاعتطلبی باشد، ویرانگر است.
اما نقد شما میان این دو تمایز نمیگذارد و گویی هر سخن گفتن از دولت مقتدر را معادل شیفتگی به قدرت میگیرد. این همان سادهسازیای است که شما خودتان به مقاله من نسبت میدهید،
در مورد روشنفکر نیز، بحث من نفی نقش انتقادی روشنفکر نیست. روشنفکر اگر در برابر قدرت پرسشگر نباشد، کارکرد خود را از دست میدهد. اما پرسش من این است: آیا «نقد قدرت» باید همیشه به «امتناع از هر همکاری» تبدیل شود؟ آیا روشنفکر فقط وقتی اصیل است که بیرون از هر امکان عملی بایستد؟ آیا در لحظات بحرانی، که سرنوشت کشور در میان است، هیچ تفاوتی میان نقد مسئولانه، همکاری مشروط، و تخریب مطلق وجود ندارد؟
مقاله من ضد روشنفکر منتقد نیست؛ ضد نوعی روشنفکری است که نقد را به امتناع، احتیاط را به فلج سیاسی، و استقلال فکری را به ناتوانی در ائتلافسازی تبدیل میکند.
شما میگویید بیاعتمادی به قدرت ممکن است عقلانی باشد. بله، کاملاً. اما آیا هر بیاعتمادی، تا ابد عقلانی باقی میماند؟ آیا تجربه تاریخی نباید بازبینی شود؟ آیا اگر یک نسل در مخالفت با پهلوی به انقلاب ۵۷ رسید و نتیجهاش نه آزادی، نه عدالت، نه استقلال، بلکه جمهوری اسلامی شد، باز هم نباید از خود بپرسد کدام بخش از داوریهایش خطا بود؟
بحث من دقیقاً همین است: پرهیز از بازنگری گذشته.
درباره آقای رضا پهلوی نیز مقاله من دعوت به اطاعت از یک فرد نیست. بحث این نیست که او فراتر از نقد است، یا همه باید زیر پرچم او جمع شوند. بحث این است که اگر چهرهای در اپوزیسیون، برخلاف بسیاری از گروههای پراکنده، سرمایه اجتماعی، شناختهشدگی بینالمللی و ظرفیت نمادین برای همگرایی دارد، آیا نادیده گرفتن مطلق او عقلانی است؟ آیا رد پیشینی هر همکاری با او، پیش از بررسی مواضع و امکانات عملی، نشانه استقلال فکری است یا نشانه اسارت در داوریهای گذشته؟
شما از خطر شخصمحوری میگویید. این خطر واقعی است. اما در سیاست، نفی شخصمحوری نباید به نفی رهبری، هماهنگی و مرکز ثقل سیاسی منجر شود. گذار سیاسی بدون سازمان، بدون چهرههای معتبر، بدون اعتماد نسبی و بدون محورهای همگرایی رخ نمیدهد. مسئله این نیست که یک فرد «منجی» است؛ مسئله این است که آیا میتوان از ظرفیتهای موجود برای عبور از وضعیت موجود استفاده کرد یا نه.
درباره «مصلحت کشور» نیز حق دارید که این واژه میتواند خطرناک باشد اگر بهانه حذف آزادی شود. اما در مقاله من، مصلحت کشور در برابر آزادی قرار نگرفته؛ در برابر لجاجت تاریخی، تفرقه سیاسی و فرصتسوزی قرار گرفته است. مصلحت یعنی حفظ ایران، گذار از جمهوری اسلامی، جلوگیری از فروپاشی، و فراهم کردن امکان انتخاب آزاد مردم درباره آینده. این نه نفی آزادی، بلکه شرط امکان آزادی است.
من نمیگویم آزادی را باید تعلیق کرد. میگویم آزادی بدون کشور، بدون امنیت، بدون دولت کارآمد و بدون گذار از جمهوری اسلامی، در حد آرزو باقی میماند.
پس اختلاف اصلی ما شاید اینجاست: شما از خطر قدرت بیمهار میگویید، و من نیز با آن موافقم. اما من همزمان از خطر دیگری سخن میگویم که نقد شما آن را کمرنگ میکند: خطر امتناع دائمی، بیاعتمادی فلجکننده، و ناتوانی در ساختن بدیل سیاسی.
ایران هم از قدرت بیمهار آسیب دیده است، هم از اپوزیسیونی که در لحظات حساس، به جای ساختن، فقط نفی کرده است. نقد قدرت ضروری است؛ اما نقدی که هیچ راهی برای ساختن باقی نگذارد، خود به بخشی از بنبست تبدیل میشود.
پرسش مقاله من این نیست که «چرا همه با قدرت همراه نمیشوند؟»
پرسش این است: چرا بخشی از نخبگان، حتی وقتی قدرتی در کار نیست و سخن از همکاری برای گذار است، همچنان طوری رفتار میکنند که گویی هر ائتلافی خیانت است؟ و این پرسش همچنان باقی ست!
با مهر و سپاس، شاد زی و دیر زی
ارادتمند - امیر دها
■ جناب دها من تصور نمیکنم که داوریهای تاریخی دلیل ضدیت با پهلوی باشد. رضا پهلوی بار ها نقش خود را نه به عنوان شاهنشاه و فرمانده بلکه هماهنگ کننده اجماع اوپوزوسیون و دوران گذار تا رفراندم برای نوع حکومت اعلام کرده بنابراین آنچه میتواند دلیل اصلی این ضدیت باشد اطمینان سایر نیروهای اپوزوسیون از شکست در آن رفراندوم است. در واقع اینان بین وضعیت کنونی و بازگشت سلطنت, رژیم کنونی را ترجیح میدهند. آنچه که اینان در نظر نمیگیرند دگرگونی های جامعه ایران است در این ۴۷ ساله. سؤال از این رفقا این است که اگر جامعه ایران پس از اینهمه سال سرکوب همچنان نسبت به اهمیت دموکراسی بی تفاوت مانده که سلطنت را نه در فرم مشروطه که در شکل دیکتاتوری گذشته بخواهد بازسازی کند پس کاری از دست نیرو های مترقی بر نخواهد آمد. اگر هم به پاس سپاس از ناجی خود و یا تعلقات ملی میهنی به نهاد پادشاهی در قالب مشروطه نظر داشته باشند در آن صورت شرایط صد برابر بهتر از شرایط کنونی خواهد بود و اتفاقا امکان فعالیت اپوزوسیون را برای اهداف خود بیش از امروز امکان پذیر میسازد.
با احترام. نیما
■ با درود به هم میهنان و نویسنده محترم و آقای حیدریان که با پرسش های انتزاعی خویش در باره روشنفکر به نادرستی میگویند: “....نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند....” آیا امثال فروغی و داور بودند که در دورانی که بیش از نود درصد جامعه بیسواد، و تاحدی خرافی و مذهبی استبداد زده بودند، قدرت مسئولیت گریزی را تثبیت کردند؟ پس نقش مردم اطراف روشنفکران کجاست؟ نقش فرهنگ غالب دروغ و چاپلوسی و خیانت و فرار از مسئولیت بخشی یا حتی شاید اکثر عامه مردم کجاست؟ نقش آخوندها و دخیلبندان امام زاده ها و سفارتخانه های اجنبی و کمونیست های وابسته به روس و انگلیس و سایر ایدئولوژیست های رؤیایی ضد حقیقت و واقعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه کجاست؟ چرا باید برای پیشبرد یک بحث، عوامل و فاکتورهای مهم تررا حذف کرد؟ از همه مهمتر فاکتور ایران و میهنمان است. کدام جبهه به پیشرفت ایران کمک کردند؟ ایران مهمتراست یا ازادی روشنفکران وابسته؟
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
■ “بلبل پر بسته ز کنج قفس در آی / نغمهی آزادی نوع بشر سرای”(از تصنیف مرغ سحر سروده ی ملک الشعرا بهار )
چون شعر این تصنیف مضمونی سیاسی-اجتماعی دارد و از نظر تاریخی برای این نوشته مناسب ست به عنوان پیش درآمد انتخاب کردم.. مفاهیم انقلابی در آن به وفور دیده میشود. بهار این شعر را کمی پس از استبداد صغیر و در دورهای سرود که جنبش مشروطه ایران به تازگی به پایان و رضاشاه تازه به پادشاهی رسیده بود.
از همین رو، شعر مرغ سحر منعکسکنندهٔ روحیات انقلابی مردم در آن دوره دانسته میشود. متن شعر روایتگر گفتگوی شاعر با یک پرنده («مرغ سحر») است که هر دو ناامید هستند. شاعر از مرغ سحر میخواهد که از قفس بیرون بیاید و نغمهسرایی کند، اما مرغ محبوس آه و ناله سر میدهد تا جایی که شاعر را به تنگ میآورد. موسیقی این تصنیف را نیداوود نوشت و در سال ۱۳۰۶ برای اولین بار اجرا شد. هنوز هم بسیاری از خوانندگان آن را با مردم همسرایی میکنند. آزادی مهمترین خواست مردم در جنبش مشروطه در برابر استبداد بود. ۱۲۰ سال شاعران و تویسندگان ادبیات فارسی را با آزادی آذین بخشیدند. ولی حکومتها هرگز.
در اینجا خواندم که دوستان توجه نویسنده را به این گزینهی مهم دعوت کردند که در این نوشتار به آن اصلا توجهی نشده ست. ملاک تمام تعارضات اجتماعی بر خورد طرفداران گزینه ی آزادی و استبداد ست که در حکومتهای پای بند به دموکراسی یا دیکتاتوری خصلت نمائی می کند. ازاین رو تمام نیروهای اختماعی حکومتی و غیر حکومتی را با این معیار و در عمل میتوان قضاوت کرد که در کدام گزینه قراردارند.
با احترام پرویز مرزبان
■ مجدّدا درود بر آقای رها گرامی،
در اصول و بنیانها، اختلاف نظری نداریم. مسئله کاملا اشکار و به بحث و مشاجره محتاج نیست. همه ما ایرانی هستیم و دلواپس امروز و فردایش. امّا تفاوت دیدگاهها را نباید حادّ و مشکل کلیدی دانست؛ زیرا دیدگاهها را چنانچه انسان گشوده فکری باشیم، میتوان با تکیه به انتقادهای ارزشمند و بارآور به آسانی تغییر داد.
شما نوشته اید که بدون دولت مقتدر، آزادی ممکن نبود. من میپرسم که آیا این گزاره یک واقعیّت است یا یک تفسیر؟. آیا هرج و مرج، الزاما به دولت مقتدر ختم میشود؟ یا این فقط یکی از مسیرهای ممکن تاریخ است که بعدا بهعنوان «ضرورت»، بازسازی و عبارتبندی شده است؟. این همان جایی است که فلسفه تاریخ وارد کارزار میشود. آیا ما تاریخ را میخوانیم یا تاریخ را بازنویسی میکنیم تا نتیجه مطلوب خود را ضروری جلوه دهیم؟. معمولا هر قدرتی، خود را نماینده مصلحت اجتماع و میهن معرفی میکند. استبدادها نه با نفی مصلحت؛ بلکه با مصادره آن آغاز میشوند. اگر آزادی، شرط مصلحت نباشد، چگونه میتوان ادّعا کرد که مصلحت، شرط آزادی است؟. شما از خطر فروپاشی، تجزیه و آشوب سخن میگویید. آیا ترس، خودش یکی از مهمترین ابزارهای حقّانیّت بخشی به اقتدار و قدرت نیست؟. بسیاری از اقتدارگراییها نه با وعده آزادی؛ بلکه با وعده نجات به قدرت رسیدهاند. شما طیف روشنفکری را به «امتناع»، متهم میکنید. آیا روشنفکران از رسالت خودشان امتناع کردند یا قدرتها و مقتدرین، امکان مشارکت واقعی را از آنان سلب کردند؟. شما از ضرورت یک چهره مرکزی سخن میگویید. من امّا میپرسم که رهبری بدون ساز و کار پاسخگویی، چه تفاوتی با شخصمحوری دارد؟
آنچه در صحبت شما برجسته است، بیش از آنکه دفاع از قدرت باشد، دفاع از یک تصوّر خاصّ از ضرورت تاریخی است؛ یعنی تصوّری که در آن، دولت مقتدر به مثابه شرط امکان نظم و نظم به مثابه شرط امکان آزادی معرفی میشود. امّا دقیقا در همین نقطه، باید مکث کرد و پرسید که آیا آزادی، واقعا از دل اقتدار زاده میشود، یا اقتدار فقط وعده ای را برای تولّد آزادی میدهد؟. مشکل اساسی این نیست که شما از دولت، سخن میگوید؛ بلکه اینست که دولت را در افق «ضرورت» مینشانید؛ نه در افق «امکان». هنگامی که یک مسیر تاریخی به عنوان ضرورت معرفی میشود، هر مسیر دیگر به طور ضمنی ناممکن یا نابخردانه جلوه داده میشود. این همان جایی است که تاریخ، از میدان تجربه، به میدان توجیه تبدیل میشود. از سوی دیگر، مفهوم «مصلحت کشور» که در صحبت شما به عنوان مفهومی عقلانی معرفی میشود، در بُعد عمیقتر، یکی از لغزنده ترین مفاهیم سیاست است؛ زیرا مصلحت، همیشه در زبان و اصطلاحات و لغات قدرت تعریف میشود، نه در زبان مردم. آنانی که ابزار قدرت را در اختیار دارند، معمولا ابزار تعریف مصلحت را نیز در اختیار میگیرند. در چنین شرایطی، مصلحت، دیگر نه معیار محدود کننده قدرت؛ بلکه ابزار گسترش و تحکیم آن میشود. همچنین باید از خود پرسید که آیا ترس از فروپاشی که در صحبت شما، حضوری پُر رنگ دارد، خودش نوعی ساز و کار ذهنی برای پذیرش اقتدار نیست؟
ترس، بیش از امید، قادر به بسیج انسانهاست. امّا جامعهای که بر پایه ترس از فروپاشی شکل گیرد، ممکن است به جای آزادی، تنها امنیّتی شکننده به دست آورد. منظورم امنیتی است که همواره در سایه تهدید حفظ میشود. در باب روشنفکر نیز، نسبت دادن فلج سیاسی به نقد، شاید ساده سازی مسئلهای پیچیده باشد. نقد، در ذات خودش، مانع کنش نیست؛ بلکه شرط کنش آگاهانه است. آنچه که جوامع را فلج میکند، نه نقد؛ بلکه فقدان امکان مشارکت واقعی و نبود اعتماد نهادی است. جامعهای که نتواند به نهادهای خودش اعتماد کند، حتّا اگر هزاران رهبر داشته باشد، همچنان پراکنده خواهد ماند.
و امّا معضل رهبری. شما به دُرُستی از خطر شخصمحوری آگاه هستید، امّا همچنان بر ضرورت چهرههای مرکزی تأکید میکنید. با این حال، مسئله اصلی، وجود یا عدم وجود رهبر نیست؛ بلکه مسئله، ساختارهایی است که قدرت کاربستی رهبر/رهبران را محدود میکنند. بدون ساختارهای کنترل کننده، هر رهبری - اگر با نیّت خیر آغاز کند - در معرض تبدیل شدن به مرکز قدرت بی پاسخگو قرار میگیرد. خطر قدرت عین خطر حمل نیتروگلیسیرین است که اگر کنترل نشود، هم برای حامل آن، خطرآفرین است، هم برای کسانی که در معرض آن هستند. به همین دلیل نمیتوان فقط پرسید و تاکید کرد که آیا باید از ظرفیّتهای موجود استفاده کرد یا نه؟؛ بلکه باید در این خصوص نیز اندیشید که آیا جامعه، توانایی ایجاد ساز و کارهایی را دارد که حتّا قدرتمندترین رهبران را نیز در مواضع پاسخگویی و مسئولیّت پذیری نگه دارد؟؛ زیرا بدون پاسخ به این پرسش، هر سخنی از دولت مقتدر، هر چند با نیّت سازندگی همراه باشد، میتواند ناخواسته به بازتولید همان چرخهای بینجامد که تاریخ، بارها تجربه کرده است؛ یعنی چرخه ترس، اقتدار، وعده نظم، و سپس بازگشت به بحران و غیره و ذالک.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدیان
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
برگردان: شاهرخ بهزادی
در حالی که نتایجِ ادامه مذاکرات بین ایالات متحده و ایران همچنان نامشخص است، برنارد هایکل[۱] استادِ دانشگاهِ پرینستون و پژوهشگر و متخصص خاورمیانه ارزیابی تیره و تاری از نتایجِ این جنگ که توسط دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو آغاز شده است، ارائه می دهد. او معتقد است که همه طرفهای درگیر، از ایالات متحده گرفته تا ایران، از جمله اسرائیل، کشورهای عربی و لبنان، در این درگیری بازنده خواهند بود. او همچنین هشدار میدهد که اگر این درگیری ادامه یابد، اثرات تخریبی آن بر اقتصاد جهانی بسیار بدتر از بحران نفتی سال ۱۹۷۳ خواهد بود. برنارد هایکل در این باره با توماس مالر [٢] در هفته نامه معروف فرانسوی «اکسپرس» گفتگو کرده است. مشروح این گفتگو در زیر آمده است.
اکسپرس: سیر تکامل بسیار نامشخص این درگیری بین ایالات متحده و ایران را چگونه میبینید؟
برنارد هایکل: انگار برای آنها دو ساعت جداگانه وجود دارد. ایرانیها متقاعد شدهاند که وقت دارند و میتوانند برای مدت بسیار طولانی مذاکره کنند، در حالی که از نظر آنها، دونالد ترامپ به دلیل وضعیت اقتصادی تحت فشار است تا به سرعت به یک توافق برسد. از نظر آنها، پیشنهاد آتشبس بین اسرائیل و حزبالله از سوی رئیس جمهوری آمریکا و مجبور کردن نتانیاهو به توقف جنگ، و سپس مجوز دور جدیدی از مذاکرات با ایران در پاکستان، نشانگر تردید دونالد ترامپ است. ایرانیها این را نشانه ضعف میدانند. اما در عین حال، آمریکاییها متقاعد شدهاند که رژیم ایران اکنون بسیار غیرمتمرکز است و دیگر نمیتواند بین جناحهای مختلف خود ارتباط برقرار کند، آنها نشانه هایی از تنشهای داخلی در رژیم حاکم بر ایران می بینند. این موضوع ممکن است درست باشد یا درست نباشد، زیرا رژیم شایدعمداً [و برای سردرگم کردن طرف مقابل] بسیار مبهم عمل میکند.
اکسپرس: آیا این درگیری میتواند برای مدتی طولانی ادامه یابد؟
برنارد هایکل: همانطور که نشریه اکونومیست اخیراً نشان داده است، بحران انرژی تازه آغاز شده است، زیرا تمام کشتیهای نفت کش که قبل از شروع جنگ از تنگه هرمز عبور کرده بودند، اکنون به مقاصد خود رسیدهاند و دیگر مازاد نفت وجود ندارد. اگر قیمت بنزین سر به فلک بکشد یا بازار سهام دچار تزلزل شود، دونالد ترامپ به سرعت مجبور خواهد شد آنچه را که ایرانیها میخواهند به آنها بدهد. البته، او این را به عنوان یک پیروزی بزرگ معرفی خواهد کرد.
اکسپرس: کشورهای عربی چطور؟
برنارد هایکل: بزرگترین ترس آنها این است که ترامپ آنها را رها کند و نتواند تنگه هرمز را بازگشایی کند. در این صورت، ایرانیها تنگه را کنترل میکنند و میتوانند تعرفههایی را بر کشورهای عربی اعمال کنند. این موضوع واقعاً به معنای واگذاری قدرت [ از سوی آمریکا] به ایرانیها در منطقه خواهد بود.
اما از سوی دیگر، کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس نیز از چین بسیار ناامید شدند. آنها انتظار داشتند پکن به دلایل اقتصادی بر ایران فشار وارد کند. ایران تقریباً ۹ درصد از واردات نفت چین را تأمین میکند، در حالی که عراق، کویت، امارات متحده عربی و عربستان سعودی روی هم رفته ۳۷ درصد را تأمین میکنند.
من همچمین درستی این موضوع را تأیید می کنم که عربستان سعودی و کویت حتی از چین خواسته بودند تا نفت کش های خود را با پرچم چین برای بارگیری نفت به بنادر آنها بفرستد. زیرا آنها میدانستند که در این صورت، هیج خطری از سوی ایرانیها متوجه آنها نخواهند شد. اما پکن امتناع کرده بود. اکنون، کشورهای عربی میدانند که چین رقابت با ایالات متحده را در اولویت خود قرار میدهد، آنها اکنون میدانند که در خاورمیانه در موقعیت متزلزلی قرار دارند. پکن ترجیح میدهد شاهد فروپاشی آمریکا در منطقه باشد، حتی اگر این امر برای کشورهای عرب خلیج فارس به قیمت بسیار بالایی تمام شود.
اکسپرس: آیا اسرائیل با برپایی این درگیری، برای تضعیف دائمی ایران، به بهانه تهدید وجودی شماره یک برای دولت یهود، سوءاستفاده نکرده است؟
برنارد هایکل: به باورمن، بنیامین نتانیاهو متقاعد شده بود که رژیم ایران در این درگیری سقوط خواهد کرد. اما این پیش بینی اتفاق نیفتاد. برعکس آن، رژیم حاکم بر ایران سرسختتر شده است. یوسی کوهن، رئیس سابق موساد، پیش از این درگیری علناً اعلام کرده بود که این رژیم پابرجا خواهد ماند و نمیتوان به این پیش بینی ها اعتماد کرد. بنابراین، در حالی که اسرائیلیها مطمئناً ایران را از نظر نظامی به میزان قابل توجهی تضعیف کردهاند، رژیمی باقی مانده است که دیگر حاضر به سازش با ایالات متحده و اسرائیل نیست. به محض پایان جنگ، این رژیم تمام تلاش های خود را برای توسعه بمب هستهای انجام خواهد داد، زیرا برای آنها دیگر روشن شده است که اگر سلاح هستهای داشتند، هرگز مورد حمله قرار نمیگرفتند. بنابراین، این یک هدف اصلی برای آنهاست.
اکسپرس: آیا مذاکرات در باره لبنان میتواند موفق شود؟
برنارد هایکل: این مذاکرات مثل صحنه یک نمایش است. دولت آمریکا با چشمانداز یک پیمان صلح و مرزهای تثبیتشده در مورد مذاکرات بین دولتهای لبنان و اسرائیل صحبت میکند. این در حالی است که ما قبلاً هم این رویکرد را در دهه ۱۹۸۰ دیدهایم. پس از حمله اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲، توافقی بین دولتهای لبنان و اسرائیل وجود داشت. اما در آن زمان، حافظ اسد و سوریه همه چیز را مخدوش کردند، آنها به ویژه از طریق ترور سیاستمداران لبنانی این هدف را دنبال کردند. امروز، دولت لبنان بسیار ضعیف است و نفوذ ایران بر این کشور کاهش نیافته است. من مطمئن هستم که حزبالله اکنون همان نقشی را بازی می کند که حافظ اسد در آن زمان ایفا کرده بود، یعنی خرابکاری و از مسیر خارج کردن هرگونه توافق. حزب الله کاملاً قادر به راهاندازی یک کمپین گسترده ترور علیه سیاستمداران لبنانی برای متوقف کردن این مذاکرات است. تا زمانی که حزبالله مسلح باشد و بتواند قدرت خود را از طریق خشونت اعمال و تحمیل کند، من نمیبینم که چگونه یک توافق واقعی بین اسرائیل و لبنان می تواند شکل بگیرد.
اکسپرس: بنابراین، اگر منظور شما را درست فهمیده باشیم، این یک شکست برای همه طرفهای درگیر است؟
برنارد هایکل: بله، همینطوراست. همه ضرر میکنند. کشورهای عربی هزینه اقتصادی و مالی سنگینی پرداختهاند و ضعف خود را نشان دادهاند. پس از این جنگ، آنها باید خود را بسیار جدیتر مسلح کنند که بسیار پرهزینه خواهد بود.
اکسپرس: و ایران چطور؟
برنارد هایکل: رژیم پابرجا مانده است، اما کشور ویران شده است. پرسش بزرگ اکنون این است که آیا میتوان اندکی نظم را به خاورمیانه بازگرداند، یا اینکه ایران مانند یک ببر زخمی رفتار خواهد کرد و نسبت به همسایگان خود بسیار پرخاشگر خواهد شد.
اکسپرس: آیا دونالد ترامپ بهای سیاسی این جنگ یا به قول خودش این «سفر کوچک» به ایران را خواهد پرداخت؟
برنارد هایکل: نظرسنجیها کاملاً واضح هستند. اگر اقتصاد بهبود نیابد، او در انتخابات میاندورهای نوامبر آینده با شکست مواجه خواهد شد. تورم در آمریکا بازگشته و قیمت نفت در حال افزایش است. تنها چیزی که هنوز به لطف هوش مصنوعی خوب عمل میکند، بازار سهام است. مردم نمیدانند که این بحران چقدر میتواند بزرگتر از شوک نفتی ۱۹۷۳ باشد. در آن زمان، بحران فقط ۵ درصد از تولید نفت جهانی را مختل کرد. امروز، بیش از ۱۰ درصد مختل شده است. اگر این درگیری چندین هفته دیگر طول بکشد، اثرات آن در تابستان امسال به شدت احساس خواهد شد، زمانی که مصرف نفت در نیمکره شمالی بسیار بیشتر است. ما در حال حاضر علائم را در قیمت بلیط هواپیما میبینیم. اگر درگیری اکنون پایان یابد، عربستان سعودی و کویت میتوانند ظرف یک ماه به بیشترین سطح تولید خود پیش از جنگ بازگردند. اما اگر این روند ادامه یابد، بازگشت به حالت عادی بیشتر و بیشتر طول خواهد کشید.
————-
[۱] Bernard Haykel
[٢] Thomas Mahler
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
سال ۲۰۰۹ بود که طبق شرایط و جو حاکم بر آن روزها، حدود بیست نفر از هواداران پادشاهی مشروطه و جمهوریخواهان دموکرات، علاقهمند به آرمانهای انقلاب مشروطیت، دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم تعریف جدیدی از «ملی» و «ملیگرایی»، همخوان با شرایط و وقایع آن روز، به روی کاغذ آوریم. بعد از جلسهای در لندن، بر روی یک پیشنویس توافق نمودیم و قرار شد من متن نهایی را تهیه و برای اظهارنظر برای حاضرین در جلسه ارسال دارم. ضمناً قبل از انتشار، نسخهای هم برای شاهزاده رضا پهلوی ارسال نمودیم تا از نظر ایشان هم مطلع شویم. ایشان بعد از دریافت اظهار داشتند مخالفتی با این متن ندارند، ولی از اظهارنظر خودداری نمودند. بعد از انتشار با موافقتها و مخالفتهایی روبرو شدیم که ذکر آن در حوصله این مقاله نیست.
در اینجا چند سطر از آن بیانیه را در پایین این سطور مشاهده میکنید، با ذکر این نکته که هدف از انتشار مجدد آن (نظر به شرایط کاملاً متفاوت امروز با آن زمان)، فقط برای ذکر جهتگیریهای گذشته و نتیجهگیری برای ایجاد نوعی اتحاد و انسجام، همخوان با شرایط بسیار نامناسب امروزمان میباشد. از آنجا که این ایده برای اولین بار مطرح میشد، آن را «فکر جدید» نامیدیم.
چند سطری، به صورت خلاصه، از آن «فکر جدید»:
البته قبلاً هم، بعد از انقلاب ۵۷، زمانی که بختیار به خارج کشور آمد و با کمک یارانش «نهضت مقاومت ملی» را تأسیس کرد، انتخابی بین جمهوری و پادشاهی ننمود چون معتقد بود شکل نظام دارای اهمیت نیست بلکه محتوای آن مهم است و در عمل هم تنها سازمان سیاسی وسیع، با شاخههای نظامی و عشایری، دارای اعضا و مسئولان، هم جمهوریخواه و هم پادشاهیخواه بود، با گرایشهای چپ و راست.
نهضت مقاومت ملی در شروع از حمایت چند کشور عربی نیز برخوردار بود. بعد از ترور شادروان بختیار، نهضت مقاومت ملی بهتدریج از هم پاشید.
این فکر همکاری پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان از زمان بعد از انقلاب چندین بار نوعی جذابیت برای بخشی از فعالان سیاسی خارج کشور به وجود آورد و در چند مورد هم منجر به سازماندهی و ایجاد تشکیلات، حتی در حد تقریباً وسیع، گردید که از هیچکدام اثری باقی نمانده. بد نیست یک نگاه سطحی به دو تلاش از آنها بیفکنیم: آقای حسن ماسالی و یارانش با تشکیل «کنفرانس ملی» و شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل «شورای ملی».
جوانترین ابتکار (با وجود عمر کوتاهش تاکنون) «کنگره آزادی ایران» میباشد که اقلاً از نظر شخص من، در رابطه با افراد و حرکتهای تشکیلدهنده و مواضع و ایدههای ارائه شده، در مقایسه با حرکتهای مشابه در گذشته، میتوان آن را در تاریخ بعد از انقلاب اسلامی تاکنون بینظیر نامید. در این جمع، دغدغه «مشروطه» یا «جمهوری» و چپ یا راست به چشم نمیخورد. حتی دو شخصیت اصلاحطلب از داخل ایران نیز (بهصورت آنلاین) در نشست لندن صحبت کردند. در آغاز چند چالش کوچک (مانند آرم پرچم ایران، مخالفت و موافقت با جنگ و یا دعوت از آقای پهلوی) را (بهآرامی) پشتسر گذاردند. امید داریم که قادر گردند مسیری را که محتاطانه آغاز نمودند با موفقیت ادامه دهند.
این چند روز اخیر، اظهارنظرهای حدسمانندی از سوی برخی صاحبنظران بینالمللی شنیده میشود که معتقدند آمریکا و ایران برخلاف جنجالهای ظاهری، در خفا به گفتگوها ادامه داده و حتی به توافقهایی هم دست یافتهاند.
جمهوری اسلامی دچار نوعی جدال داخلی (بین نظامیان و غیرنظامیان خواهان گفتگو) قرار گرفته که ناچار است با رجزخوانی ظاهری و کاذب اعلام کند: «غنیسازی خواسته ملت شریف و غیور ایران است و از آن عدول نخواهیم نمود». این در حالی است که این ملت بهاصطلاح «شریف و غیور» هیچگاه فرصت نیافته نظر و خواسته خود را درباره سیاست هستهای رژیمی که منتخب این ملت نیست، اعلام دارد.
واقعیت چنین است که بخشی از غیرنظامیان درون رژیم (مانند قالیباف) نیز به این واقعیت پی بردهاند که ادامه پافشاری برای غنیسازی فقط یک بازنده دارد و آن هم رژیم حاکم بر ایران است؛ لذا با خیمهشببازیهای تعزیهمانند، از یکسو سعی در راضی نگه داشتن نظامیان (مخالف توافق با آمریکا) را دارند و از سوی دیگر، دارند با یک سناریوی غیرواقعی، به مردمی که توان و دار و ندار خود را در اثر رجزخوانی آنها از دست دادهاند، نوعی رشادت و شجاعت کاذب به نمایش میگذارند.
با سکوت موقت بمبارانها و چشمانداز ضعیف و شکننده یک توافق احتمالی، احتمال ایجاد فرصت ضعیفی نیز برای اپوزیسیون تغییرطلب و مصالحه جوی ایران نیز به وجود آمده تا قادر گردد با وحدت و همصدایی، این فرصت را تبدیل به یک کارزار برای تقویت صداها و خواستههای داخل کشور و همصدایی با آن بنماید؛ صداهایی که در اثر جنگ و حمله نظامی دچار خفقان شده.
با اینکه جنگ ایران و عراق بسیار طولانیتر از جنگ چهلروزه اخیر بود ولی این جنگ از لحاظ خسارات مالی و ساختاری، کشور و ملت ما را دچار زیان و خسارتهای بسی کلانتر نمود. هنوز هم بعد از حدود پنجاه روز، نفهمیدیم هدف از آغاز این جنگ چه بود و حدود چند درصد از آن هدف (نامعلوم) تاکنون به وقوع پیوسته.
فیلم کوتاهی از صحنه زندگی مردم و منظره تردد در خیابانهای کرج را، مربوط به مدت کوتاهی پیش از جنگ چهلروزه، دیدم. حتی یک روسری هم به چشم نمیخورد، بعضی پسر و دخترها هم دست در دست همدیگر در خیابان قدم میزدند. این منظره همراه با بیانیههای «جبهه اصلاحات» و سخنان تاجزاده و موسوی، نوید تحولاتی شبیه تحولات ماههای پیش از عزل شاه فقید را تداعی مینمود. در آن زمان با یک انقلاب شوم، تحولات ماههای آخر و دستاوردهای زمان پهلویها را هم از دست دادیم.
جامعه مدنی و فرهنگی ایران از زمان مشروطیت تاکنون، نشئتگرفته از فرهنگ و تاریخ سرزمینمان، هربار سر از خاکستر بیرون میکند ولی هربار مجدداً با یک انقلاب، کودتا و سرنگونی، دوباره سر به زیر خاکستر میبرد. احساس خطر از سوی بخشی از غیرنظامیان رژیم حاکم بر ایران و گرایش بهسوی گفتگو با آمریکا، فرصتی برای سوتهدلان و دغدغهمندان در صفوف سیاسی، مدنی و فرهنگی سرزمینمان میباشد تا با استفاده از شکاف بین این دو جناح، به تقویت صدا و نیروهای تغییر و تحولطلب درون و بیرون سرزمینمان برخیزند.
ما برای رهایی از وضع خطرناک کنونی، پیش رویمان دو راه بیشتر نداریم؛ یکی گزینه کوتاهمدت از طریق جنگ، انقلاب یا سرنگونی یعنی از طریق زور، یا در درازمدت از طریق گامبهگام و فشارهای مدنی، فرهنگی و سیاسی با همکاری بخشی از درون رژیم که ادامه وضع کنونی را به صلاح ملک و ملت نمیبینند، مانند آنچه در اسپانیا، پرتغال، اروپای شرقی و آفریقای جنوبی اتفاق افتاد.
در رابطه با گزینه اول، یعنی از طریق زور، باید صادقانه اذعان کنم با یک حساب دو دو تا چهار تا، به این نتیجه واقعبینانه میرسیم (که شاید هم برخلاف آرزویمان) توازن قوا برای چنین راه حلی وجود ندارد. از نظر نویسنده این سطور، ادامه راه جامعه مدنیِ پیش از جنگ، یعنی ادامه پیروزی در مورد (بهعنوان مثال) حجاب که چهره خیابانها در سراسر ایران را تغییر داد، میتواند مسیر ادامه راه ما برای دستیابی گامبهگام به پیروزیهای بیشتر و تدریجی گردد. عدم حضور علی خامنهای که سدی در برابر هرگونه توافق با غرب بود، احتمالاً باعث سرعت بیشتر توافق با آمریکا، همسایگان عرب و شاید (از کجا معلوم) در آینده با اسرائیل گردد. از این طریق امکان موفقیت برای جامعه مدنی و تغییرطلبان برای دستیابی به ثبات، صلح و آرامش در سرزمینمان و منطقه سهلتر میگردد.
میگویند خطرناکترین ترکیب، ترکیب تیزهوشی و بدطینتی در کنار هم میباشد؛ دو صفتی که جمهوری اسلامی آشکارا از آن بهره برده. با نگاهی به آنچه از وقوع جنگ تاکنون اتفاق افتاده، میبینیم برعکس شعارهای جنگطلبان در زمان شروع جنگ که معتقد بودند «سقوط رژیم نزدیک است و با ادامه جنگ باید تکلیف را یکسره نمود»، هنوز بعد از حدود پنجاه روز کوچکترین نشانی از سقوط رژیم به چشم نمیخورد. در حقیقت قربانی این «وهم» از سوی اپوزیسیون خارج کشور گردیدهایم که نتیجهاش کشور ما را از لحاظ تخریب محیط زیست و ساختارها و زیرساختارها، به اضافه ضایعات انسانی و اقتصادی، شاید پنجاه سال به عقب برد. در حقیقت بهطور ناخواسته، سپاه پاسداران و شاهزاده رضا پهلوی و هوادارانشان در مورد جنگ و جنگطلبی، یکصدا عمل نمودند.
برای رفع هرگونه سوءتفاهمی، فاجعهای که سرزمین و ملتمان با آن روبروست فقط یک مقصر اصلی دارد، آن هم جمهوری پلید اسلامی و رهبر آن (که در قید حیات نیست) میباشد. تظاهراتی که در دیماه برای اعتراض به وضع وخیم اقتصادی و سرکوبها به خون کشیده شد، فقط و فقط با گلولهها و سلاحهای رژیم حاکم بر ایران انجام گرفت. جمهوری اسلامی نهتنها کوچکترین آشنایی با پدیده شرم و حیا بابت قتل و جنایات دارا نمیباشد، بلکه روزانه باید شاهد اعدامها و به دار کشیدن عزیزانمان در داخل کشور نیز باشیم.
تخریب و قتل بس است. امیدواریم صحبتهای صلح در پاکستان به نتیجه برسد و سردمداران جمهوری اسلامی هم قدرت درک این واقعیت را دارا باشند که بعد از صلح، با دستان خونآلود، قادر نیستند دارای کوچکترین مشروعیتی برای ادامه حکومت سرکوبگرشان باشند. به این امید که تیمی از فرهیختگان سوتهدل در درون کشور، با سازماندهی و امیدِ ریزش در بخشی از صفوف سپاه و حکومت، قادر به ایجاد یک بدیل برای سازندگی و ورود به مسیر پیشرفت کشورمان گردند.
در خاتمه مایل به اشاره به یک واقعه در جمع تعدادی از نمایندگان پارلمان اروپا با حضور خانم مریم رجوی میباشم. مریم رجوی در این جمع چهرهای از خود نشان داد قدری متفاوت از گذشته. ما او را در این جمع نه به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری و نه به عنوان یک آلترناتیو حکمرانی دیدیم. مضافاً به اینکه در این چند سال اخیر، نشانهای از حمله، ضربوشتم و تخریب مخالفان از سوی آنها به چشم نمیخورد. ظاهراً یک تغییر و دگرگونی در حال شکلگیری است که بخشی از هواداران شاهزاده به اقتباس از رفتار مجاهدین در گذشته پرداختهاند و مجاهدین به اقتباس از رفتار شاهزاده و هوادارانشان در گذشته (رجوع گردد به بیانات شاهزاده، حدود ۹ سال پیش از جمله در هلند، در مخالفت با جنگ و سرنگونی و در حمایت از مبارزات مدنی).
البته غافل از این واقعیت نیستم که پایه مردمی و محبوبیت شاهزاده رضا پهلوی در میان بخشی از جامعه، قابل مقایسه با عدم وجود این «دو مهم» در سازمان مجاهدین نمیباشد. دعوت مریم رجوی به پارلمان اروپا بیشتر به دلیل سازماندهی و انسجام سازمانی آنها میباشد.
به امید روزی که شاهزاده رضا پهلوی، خانم مریم رجوی، موسوی، تاجزاده و نرگس محمدی، یکصدا، ندای صلح، آزادی و پیشرفت برای سرزمینمان را سر دهند.
■ آقای مجلسی عزیز. مقاله شما برایم خیلی جالب بود، البته کمی خوشبینانه نگاه کردهاید. آنچه برایم سؤال است این است که چرا نباید هدف حمله اخیر را، از بین بردن توان اتمی و موشکی ایران دانست؟ شما نوشتهاید “هنوز هم بعد از حدود پنجاه روز، نفهمیدیم هدف از آغاز این جنگ چه بود و حدود چند درصد از آن هدف (نامعلوم) تاکنون به وقوع پیوسته”. حتما نظر آقای ابوالفضل قدیانی را خواندهاید: “اما مهمتر از جنگ مسببان جنگند؛ آنهایی که با فتنهانگیزی، ماجراجویی و تحرکات تحریکآمیز و دخالت آشکار در امور داخلی کشورها در منطقه، فریب ملت و البته خودفریبی، گرفتار توهم خود ابرقدرتپنداری شدند و با سایر خصلتها و دلمشغولیهای خطرناک دیگر سببساز جنگ شدند”.
البته که عدهای فکر میکردند که جنگ میتواند راه سریعی برای تغییر حکومت باشد. اما کدام ناظر معتبر سیاسی، علت جنگ را جز سیاست خارجی خصمانه ج.ا. دانسته است؟ در مورد اینکه تا چه حد توان تهاجمی نظامی ج.ا. از بین رفته است، به دلایل عمده فنی نمیتوان عدد دقیقی ذکر کرد.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری عزیز، چنانچه فراموش نکرده باشید، جناب ترامپ در همان اوایل ،دلایل مختلفی برای حمله به ایران اعلام مینمودند، از جمله تغییر رژیم، سرنگونی رژیم و نابود کرده توان اتمی ایران. البته این اهداف هر روز در حال تغییر بود.
حالا سوال من از شما اینست که مدارس، درمانگاه ها، دستگاه تبدیل آب شور به شیرین (تنها منبع آب نوشیدنی در یک جزیره)، پل ها، ساختار ها و زیر ساختار ها و حتی خانه های مسکونی، جزو کدام یک از اهداف نامبرده است.؟در رابطه با گفته آقای قدیانی، اینجانب هم تقریبا شبیه گفته ایشانرا، در اواسط همین مقاله ام نوشته ام که مقصر اصلی جمهوری اسلامی میباشد.
با ارادت و احترام، داریوش مجلسی
■ آقای مجلسی،
مقاله شما، با وجود پرداختن به رویدادهای جاری، راهحلی روشن و عملی برای برونرفت از بحران کنونی ارائه نمیدهد. بیشتر، به تفسیر اخبار و شرح وقایعی پرداختهاید که برای آگاهان به مسائل ایران، کموبیش شناختهشده است.
آنچه بیش از همه شگفتآور است، این است که همچنان تصور میکنید افرادی چون رضا پهلوی و مریم رجوی میتوانند در آینده سیاسی ایران نقشی تعیینکننده داشته باشند. طرح دوباره نام آنان در مقالهتان، ناخواسته به آنان اهمیتی میبخشد که در واقعیت امروز ایران فاقد آن هستند.
شگفتآورتر آنکه نامهایی چون میرحسین موسوی و نرگس محمدی را نیز در کنار آنان قرار دادهاید؛ در حالی که این قیاس، نه با واقعیتهای جامعه ایران سازگار است و نه با مسیر مبارزات مدنی و فکری نیروهای اصیل و پیشرو کشور.
به نظر میرسد که از تحولات عمیق درون جامعه ایران و مطالبات نخبگان و کنشگران آن فاصله گرفتهاید. پیشنهاد میکنم بیانیه ۱۴ تن را که شش سال پیش منتشر شد، بار دیگر مطالعه کنید. همچنین بیانیه ۸۰۰ تن، با همراهی میرحسین موسوی و شماری از استادان دانشگاه، و نیز بیانیه ۱۷ زن پیشگام، از جمله نسرین ستوده و نرگس محمدی، را مرور کنید. وجه مشترک همه این بیانیهها، مطالبهای روشن و بنیادین است: تشکیل مجلس مؤسسان و تدوین قانون اساسی نوین برای ایران.
وقت آن رسیده است که از بحثهای انحرافی و کمثمر درباره ستارخان، باقرخان، مشروطه و جدالهای تاریخی عبور کنیم. امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به راهحل نیاز دارد؛ راهحلی برای جلوگیری از جنگ، نجات کشور، و فراهم کردن زمینه گذار به حکومتی مبتنی بر اراده ملت.
مسئله اصلی امروز ایران، انتخاب میان مریم و رضا نیست؛ مسئله، نجات ایران و تضمین آیندهای آزاد، آباد و دموکراتیک برای ملت ایران است.
سهراب چمنآرا
■ جناب مجلسی گرامی، من نیز امیدوارم که اشخاصی که نام بردید بتوانند بزودی در نقش وزیر و رئیس جمهور و نماینده مردم در مجلس به بازسازی کشور خود خدمت کنند اما تا آن روز و برای رسیدن به آنروز چه باید بکنیم؟ سوال اینجاست که آیا این رژیم به اندازه سر سوزنی نشانی از اصلاح پذیر بودن از خود نشان داده است؟ امیدوارم کسی این بی حجابی مختصر و لرزان آنهم نه در اماکن دولتی را که با خون و کور شدن چشم دختران ایران زمین بدست آمده را نشانه اصلاح رژیم نداند. رژیم در مسیری از دولت خاتمی تا به امروز نه در سرکوب کوتاه آمده و نه در انتخابات و نه در جهت بهبودی زندگی مردم آنهم پس از ۴۷ سال, نزدیک نیم قرن. مردم در جهت اصلاح رژیم چه باید بکنند که نکردند؟ حال اگر این رژیم اصلاح پذیر نیست که نیست و مردم با شعار های خود نشان داده اند که از اصلاح طلبان هم عبور کرده اند و جامعه فاقد حزب و سازمانی فراگیر برای بسیج مردم جهت انقلاب نیست پس چه باید بکنند؟ حال که ماجراجویی های رژیم کشور و ملت را به جنگی نا خواسته کشانده اگر مردم و نیرو های سیاسی این جنگ را به فرصتی برای سرنگونی تبدیل نکنند به توان دو باخته اند چرا که هم جان و مالشان را در جنگ از دست میدهند و هم این رژیم با طناب دار بالای سرشان باقی خواهد ماندو ذره ذره خواهد کشت. اتفاقا برای کسانی که واقعا ضد جنگ هستند و نگران غزه شدن ایران و نابودی زیربنا های ملی چون صنایع نفت و گاز و برق و پل ها و راه آهن و سد هایمان هستند تنها را پایان جنگ و داشتن آینده ای روشن، قیام و سرنگونی رژیم است یکبار برای همیشه در اوج همین جنگ است.
با احترام و تشکر. نیما
■ جناب آقای مجلسی گرامی،
با نهایت تشکر از زحمات شما یک توصیه کوتاه برایتان دارم. با توجه به سن جوانان هموطنمان بیشتر به آینده تمرکز نمایید. آزادی بیان و احترام به عقیده و گزینش سیاسی (چپ یا راست، سلطنت گرا یا جمهوری طلب) بسیار مهم است و میتواند از جنگ داخلی که بسیار وحشتناک خواهد بود جلوگیری کند.
ارادتمند همیشگی شما مهری
■ آقای مجلسی عزیز. قطعآ “فراموش” نکردهام که حرفهای زیادی در مورد تغییر رژیم گفته شده است. اما برای افرادی مثل من و شما بایسته است که اخبار و حوادث را در جای مناسب خود طبقهبندی کنیم، و مخصوصا سخنان تبلیغاتی، بلوفها، تهدیدها، وعده و وعیدها، سیاست منسجم و اصلی، و...را از یکدیگر تمیز بدهیم. اگر شما تفاوتی جدی بین حملات روسیه به اوکراین با حملات آمریکا و اسرائیل به ایران نمیبینید، از استدلال من کاری و کمکی بر نمیآید. اما سه سؤال: آیا با عقل سلیم سازگار است که هواپیمای اسرائیل از آنجا بلند شود و علیرغم هزینهها و ریسک فراوان، بیاید و مثلأ یک مدرسه را هدف قرار بدهد؟! آیا برای کشتن غیرنظامیان، پرتاب موشک کمهزینهتر و کمریسکتر نیست؟ اگر ج.ا. لانچر را کنار خانه مسکونی گذاشت و در حمله اسرائیل به لانچر، سه نفر غیرنظامی کشته شدند، شما ج.ا. را مقصر میدانید یا اسرائیل را؟ اگر لانچر را هدف قرار ندهند و موشک شلیک شود و سه نفر اسرائیلی کشته شوند، آیا مردم اسرائیل، ارتش آن کشور را به سهلانگاری متهم نمیکنند و مسؤل نمیشناسند؟ اگر ج.ا. موشک را شلیک کرد و دفاع اسرائیل آن موشک را در هوا نابود کرد، یا موشک خانهای مسکونی را در اسرائیل ویران کرد، اما ساکنان خانه به موقع به پناهگاه رفته بودند و کسی کشته نشد، آیا ج.ا. اقدامی تبهکارانه انجام نداده است؟ چون به کسی که آسیبی نرسیده است!!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ دوستان با درود،
آقای چمنآرا، تغییر مواردی از قانون اساسی و تشکیل مجلس موسسان را، راه حل وضع موجود مینامد، ولی ایشان فراموش میکند برای رسیدن به آن مرحله نیاز به پیش شرط هائی میباشد که در حال حاضر وجود ندارد و از همه مهمتر اگر بازیکنان صحنه سیاست در ایران تغییر نکنند امکان تغییرات مورد نظر ایشان وجود ندارد.
نیمای عزیز، قیام و سرنگونی رژیم یک آرزو و شعار بیش نیست که آرزوی من هم هست ولی آن نیرویی که به خیابان بیاید و قادر به سرنگونی باشد وجود ندارد، مگر آن که مانند دیماه، جوانانمان به خیابان بریزند و با کمال تاسف همگی روانه قبرستان شوند.
مهری خانم گرامی، اتحاد تمام نحلههای سیاسی آرزوئیست که چنانچه برآورده شود باعث سقوط رژیم و جلوگیری از جنگ خواهد شد ولی به این شرط که یک آلترناتیو خوب سازمان داده شده پشت آن باشد، که چنین آلترناتیوی در حال حاضر وجود ندارد.
قنبری عزیز، بحث در اینباره بیفایده است چون نه شما میتوانی ثابت کنید که بمبارانهائی که نام بردید کار رژیم است و نه من میتوانم عکس آنرا ثابت کنم. آسیبها و خسارت های فیزیکی و جانی به قدری زیاد و وسیع است که نمیتوان گفت از سوی خود رژیم انجام گرفته. ولی به شما و نیمای عزیز باید یک واقعیت را نیز بیان کنم، تغییر رژیمها هیچوقت در زمان جنگها صورت نگرفته. این جنگ هم جامعه مدنی را صدمه بسیار زد و هم تغییر احتمالی رژیم را عقب انداخت.
با احترام و ارادت، داریوش مجلسی
■ آقای مجلسی عزیز. ممنونم بابت پاسخ شما.
میدانید که ظرافتهای سیاست زیاد است و کمتر کسی حوصله به خرج میدهد وارد این ظرائف شود و از نقطه مقابل، مسائل را ببیند. و اما در مورد جمله شما که در واقع ۳ قسمت دارد:
نوشتهاید “تغییر رژیمها هیچوقت در زمان جنگها صورت نگرفته”. توجه کنید که رژیم تزار در زمان جنگ عوض شد. بنابراین “هیچوقت” صادق نیست.
با نوشته شما موافقم که “این جنگ جامعه مدنی را صدمه بسیار زد”. اما مطابق چه شواهدی مینویسید “تغییر احتمالی رژیم را عقب انداخت”؟ این اطمینان شما به “عقب انداختن” از کجاست؟ چرا جلو نیندازد؟ البته هر کس نظر خودش را مینویسد، اما باید کوشش کنیم که نظراتی را تاکید کنیم تا بتوانیم طیف وسیعتری را متقاعد کرده و نیروی بزرگتری فراهم آوریم.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
امروز، نزدیک به دو ماه پس از حمله نظامی مشترک اسراییل و امریکا علیه ایران، لازم است وضعیت حاضر را فراتر از واکنشهای لحظهای و هیجانات سیاسی مورد بازنگری قرار داد. آنچه روشن است این است که تحولات اخیر نه تنها معادلات داخلی را دگرگون نکرده بلکه برخی از پایههای رادیکال نظامی قدرت رژیم را موقتا تقویت کرده است؛ هرچند بحرانهای عمیق و فراگیر ساختاری همچنان پابرجا هستند.
در این نوشتار کوشیدهام با نگاهی تحلیلی، ابعادی از اوضاع کنونی ایران را واکاوی کنم: وضعیت رژیم و توان آن در حفظ قدرت، پیامدهای رفتار اپوزیسیون خارج از کشور، نقش ژئوپولیتیک تنگه هرمز و محدودیتهای آن، و درسهای تاریخی که میتواند به فهم مسیر آینده کمک کند.
نخستین نکتهای که نباید نادیده گرفت این است که رژیم جمهوری اسلامی علیرغم حمله نظامی و فشارهای خارجی همچنان بر سرِ کار است. ساختار رسمی قدرت، از قوه قضائیه و نهادهای امنیتی تا رهبری سیاسی، پابرجا ماندهاند؛ اعدامها و سرکوبها ادامه دارد و دستگاههای سرکوب توانستهاند تا حدودی فضای خیابان را کنترل کنند. این بازآراییِ صحنه سیاسی ـ اجتماعی، برای بسیاری نشاندهنده توان دستگاه حاکم در مدیریت بحران و جلوگیری از فروپاشی سریع است. اما این تنها ظاهر اوضاع و نیمهی واقعیت را نشان میدهد؛ نگاه عمیقتر و جامعتر نشان میدهد که رژیم در بحرانِ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جدی قرار دارد. از فلجشدن ساختار تولید تا تضعیف اعتماد عمومی و پایههای مشروعیت سیاسی حاکمیت.
حتی اگر نهادهای امنیتی ـــ به ویژه سپاه پاسداران ـــ توانستهاند در کوتاهمدت «نظم» را حفظ کنند، اما تداوم این نظم به معنای بازیابی مشروعیت یا حل مسائل ساختاری نیست. حقیقت مهم این است که نهادهایی که بقای رژیم تضمین میکنند، برای حفظ خود متکی به سیاستهای استثنائی و اقدامات سرکوبگرانه شدهاند؛ سیاستهایی که خود میتواند چرخه ناپایداری و بحران را بازتولید کند.
در این میان، رفتار و وضعیت اپوزیسیون خارج از کشور نیز قابل تامل است. بهویژه پس از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، اپوزیسیون در خارج که از تنوع فکری و سیاسی برخوردار است، به شدت پولاریزه شده؛ جناحهای مختلف (چپ و راست، جمهوریخواه، مشروطهخواه، سلطنتطلب و...) بر سر تاکتیکها، اهداف و مسئولیت شرایط کنونی دچار اختلافات تندی شدهاند. در این میان خطری که اپوزیسیون را تهدید میکند، روند رادیکالیزه شدن نیروهای حاشیهای از سوی همه جریانهای سیاسی است.
با اینهمه این روندِ نزاع داخلی میان اپوزیسیون را نباید صرفا نتیجه لجبازی یا منافع گروهی دانست؛ بخشی از آن را میتوان به ناامیدی از فروپاشی سریع رژیم، فقدان راهبرد مشترک، و رقابت برای بازتعریف رهبری آینده نسبت داد. نتیجهی این شکافها برای جنبش تغییرات در ایران هزینهبر است: زمانی که نیروهای مخالف در خارج بر سر مسئولیت شکستها یا استراتژیها یکدیگر را سرزنش میکنند، ظرفیت هماهنگی و اثرگذاری بلندمدت کاهش مییابد و رژیم از این تفرقهها بهره میبرد تا فضای میدان را حفظ کند.
«شرایط استثنایی»
برای درک بهتر وضعیت، باید به مسئله حاکمیت و مفهوم «شرایط استثنایی» پرداخت. کارل اشمیت، نظریهپرداز حقوقی-سیاسی در دوران حاکمیت فاشیسم در آلمان، مفهوم سوورن (Souverän = حاکم مطلق در شرایط استثنایی) را مطرح کرد؛ او سوورن را کسی میدانست که بتواند بر شرایط استثنایی حاکم شود و تصمیم بگیرد. در دورخ حاضر در ایران، نهادها و نیروهای امنیتی ـــ بهویژه سپاه ـــ ممکن است در عمل نقشی موقت شبیه به این «حاکم در شرایط استثنایی» ایفا کنند؛ اما تجربه تاریخی و منطق تئوریک نشان میدهد که اصل مهمتر برای تبدیل شدن به سوورن واقعی، توانایی «پایان دادن» به شرایط استثنایی است، نه صرفاً «حفظ یا تحکیم» آن.
سیاستهای امنیتی که بر ایجاد یا تداوم «شرایط استثنایی» یا «حالت فوقالعاده» متکیاند، میتوانند قدرت را برای کوتاهمدت حفظ کنند اما افقهای بازتولید مشروعیت و ایجاد نظم سیاسی پایدار را تیره میسازند. قتل زندانیان سیاسی، تشدید سرکوب یا نمایشهای نظامی ممکن است در تقویت فوری شرایط استثنایی موثر باشند، اما این اقدامات کمکی به نجات رژیم یا بدل شدن آن به سوورنی که میتواند بحران را خاتمه بخشد، نمیکنند.
یکی از ادعاهای محوری که در مباحث عمومی و رسانهای برجسته شده، امکانِ تبدیل ایران به یک قدرت جهانی از طریق تسلط بر تنگه هرمز است. برخی حتی تسلط بر تنگه هرمز را با قدرت اتمی مقایسه میکنند. این ادعا اگرچه از منظر تاکتیکی و لحظهای جذاب به نظر میرسد، اما از منظر تاریخی و تحلیلی قابل تردید است. هیچ نمونه تاریخی معتبری نشان نمیدهد که صرفاً کنترل یک مسیر جغرافیایی یا نقطه استراتژیک بتواند به شکلی پایدار و مستقل جایگاه راهبردی و قدرت برتر جهانی ایجاد کند.
قدرتهای بزرگ در طول تاریخ محصول ترکیبی از عوامل گسترده و بلندمدت بودهاند: اقتصاد قوی و متنوع، ساختار صنعتی و فناوری پیشرفته، دیپلماسی کارآمد، توان نظامی نوین و مقیاسپذیر، و ثبات نسبی سیاسی و اجتماعی. تنگه هرمز به عنوان یک اهرم ژئوپولیتیک میتواند در مقاطع بحرانی به ایران مزیت تاکتیکی بدهد؛ اما مزیت تاکتیکی با اقتدار استراتژیک و تبدیل شدن به یک قدرت جهانی تفاوت بنیادین دارد.
در کوتاهمدت، کنترل یا تهدید رفتوآمد در تنگه هرمز میتواند هزینههای اقتصادی و سیاسی برای رقبای منطقهای و فرامنطقهای تحمیل کند؛ این مساله ممکن است آنان را به میز مذاکره یا تعدیل رفتارهای تنشآمیز وادارد. با این حال، در درازمدت چنین اهرمی شکننده است: اتکای بیش از حد به یک نقطه ژئوپولیتیکِ منفرد، اقتصاد ملی را آسیبپذیر میسازد، روابط بینالمللی را به سمت راهحلهای امنیتی و مواجهه نظامی سوق میدهد، و انگیزههای خارجی برای تضعیف یا دورزدنِ ایران را افزایش میدهد.
علاوه بر آن، کشورهایی که میکوشند با اهرمهای ژئوپولیتیک فشار وارد کنند، اغلب خود را در تله تنشهای بلندمدت و اقدامات تلافیجویانه مییابند که برای ثبات و توسعه داخلی زیانآور است.
برای فهم بهتر، نگاه کوتاهی به نمونههای تاریخی مفید است. امپراتوری عثمانی قرنها از موقعیت جغرافیایی خود در تقاطع قارهها بهره برد؛ کنترل مسیرهای تجاری و گلوگاههای مهم به ثروت و نفوذ آن افزوده بود، اما فساد، درونزدگی سیاسی، ناتوانی در صنعتیشدن و سازگاری با تغییرات جهانی باعث شد قدرت عثمانی فرسایش یابد. ایران صفوی نیز نمونهای از قدرت منطقهای بود که در دورهای نفوذ فرهنگی و سیاسی داشت، اما ناکارآمدیهای مدیریتی و مسائل ساختاری، بهویژه در دورههای بعدی، موقعیت کشور را تضعیف کرد.
مصر باستان یا سلسلههای مختلف آن نشان میدهند که منابع طبیعی و موقعیت مکانی مهماند اما تضمینکننده دوام قدرت نیستند؛ مدیریت، نوآوری و سازگاری با تحولات جهانی نقش تعیینکننده دارند. اتحاد جماهیر شوروی نیز درسی روشن ارائه میدهد: ابرقدرتی با منابع عظیم طبیعی و نیروی نظامی گسترده، بدون کارایی اقتصادی، نوآوری و انعطاف سیاسی، نمیتواند بقا و موقعیت خود را حفظ کند.
این ملاحظات تاریخی یک پیام روشن دارد: در دنیای معاصر، قدرت پایدار نیازمند ترکیب عوامل متعددی است؛ اقتصاد رقابتی، سرمایه انسانی توانمند، دیپلماسی هوشمند، ساختارهای مؤثر حکمرانی، و توان دفاعی متناسب با فناوریها و ساختارهای روز. هر تکیهای که بخواهد صرفاً بر عنصر یا ابزار منفردی مانور دهد (چه تنگه هرمز و چه توان نظامی محدود) در بلندمدت ناموفق خواهد بود یا دستکم آسیبپذیری قابل توجهی خواهد داشت.
لزوم تمرکز اپوزیسیون بر سه محور اساسی
باید اذعان کرد که وضعیت کنونی ایران هم فرصتها و هم تهدیدهایی در برابر بازیگران داخلی و منطقهای قرار میدهد. از یک سو، فشارهای خارجی و بحرانهای داخلی ممکن است نیروهای اجتماعی و سیاسی را به سمت بازتعریف خواستها و راهبردهای جدید سوق دهد؛ از سوی دیگر، استمرار سرکوب و بسته شدن فضای سیاسی میتواند موتور توانمندسازیِ این نیروها را خاموش کند.
بنابراین راهبردی واقعبینانه و بلندمدت برای اپوزیسیون و سیاستمداران داخلی مستلزم تمرکز بر سه محور اساسی است:
اول، ساختن گفتمان و برنامههای اقتصادی-اجتماعی که قابلیت جذب و پاسخ به دغدغههای اقشار وسیع را داشته باشد؛
دوم، ایجاد وحدت تاکتیکی و راهبردی میان جریانهای مختلف معارض بهمنظور افزایش کارآمدی سیاسی؛
و سوم، بهرهگیری از عرصه بینالمللی به گونهای که فشارها و حمایتها به تقویت ساختارهای مدنی و راهحلهای سیاسی منجر شود نه به تداوم وابستگی یا تشدید سرکوب.
برای جمهوری اسلامی نیز دو گزینه کلی وجود دارد: تداوم مسیر کنونی که بر سرکوب و ابزارهای نظامی و اهرمهای ژئوپولیتیک تکیه دارد، یا حرکت به سمت اصلاحات واقعی در سازوکارهای اقتصادی، حقوقی و سیاسی که بتواند مشروعیت از دست رفته را بازسازی کند.
گزینه اول ممکن است برای مدتی کوتاه «ثبات» را برای رژیم حفظ کند، اما هزینههای بلندمدت آن برای اقتصاد، جامعه و امنیت ملی فزاینده خواهد بود و الزاما به فروپاشی رژیم میانجامد.
گزینه دوم اگرچه دشوار و پرهزینه است و رژیم جمهوری اسلامی هیچگاه قادر به انجام نبوده و با پایان احتمالی جنگهم با دشمنانی که در منطقه برای خود ساخته غیر ممکن تر از همیشه شده، تنها راه قطعی برای کاهش ریسک فروپاشی ناگهانی و ایجاد زمینههای توسعه پایدار است.
در سطح بینالمللی، غرب و بازیگران فرامنطقهای نباید به مماشات با رژیم اسلامی یا برداشتن تحریمها تن دهند. رفع تحریمها و عادیسازی روابط تنها مشروعیتبخشی به یک دستگاه سرکوبگر را تسهیل میکند، منابع اقتصادی را برای تقویت ساختارهای امنیتی و حمایت از شبکههای نیابتی منطقهای آزاد میسازد و انگیزههای رژیم را برای ادامه رفتارهای تهاجمی و نقض حقوق بشر تقویت میکند. فشار هدفمند اقتصادی، تحریمهای هوشمند علیه رهبران و نهادهای مسئول سرکوب، و منزویسازی سیاسی تا زمانی که تغییرات عملی در رفتار رژیم و رعایت حقوق بشر مشاهده نشود، ابزارهای ضروری برای حفظ اهرم فشار و محافظت از منافع منطقهای و جهانیاند. هرگونه تعامل اقتصادی یا دیپلماتیک بدون ضمانتهای معتبر و مکانیسمهای نظارتی قوی، به تضعیف موقعیت اپوزیسیون پراکنده و پاداش دادن به سیاستهای خطرناک رژیم خواهد انجامید.
در پایان باید صراحتاً گفت که آینده ایران با تکیه بر اصلاحات درونحکومتی یا مذاکره با نظام کنونی تأمین نخواهد شد؛ تنها راه نجات کشور، شکلگیری یک اپوزیسیون منسجم و متحد و دوری از منافع گروهی و ایدیولوژیک است که هدف صریحش سقوط رژیم سرکوبگر و جایگزینی آن با ساختارهای دموکراتیک و پاسخگو باشد. قدرتهای جغرافیایی یا اهرمهای نظامی بهتنهایی وضع موجود را تغییر نمیدهند و بدون ریشهکن کردن دستگاه حاکم، هرگونه عادیسازی یا سازش صرفاً به بازتولید سرکوب، غارت منابع و تضعیف خواستهای مردمی میانجامد.
بنابراین اولویت باید در پیوند دادن نیروهای پراکنده اپوزیسیون، تدوین برنامه سیاسی و اقتصادی روشن برای گذار - که تاکنون تنها از سوی رضا پهلوی به طور مشخص ودقیق مطرح شده - و بسیج اجتماعی گسترده برای برچیدن پایههای نظام باشد؛ تنها از این طریق امکان بازسازی نهادهای کارآمد، احیای مشروعیت اجتماعی و پیمودن مسیر توسعه و ثبات پایدار فراهم خواهد شد.
■ آقای دکتر طبری عزیز
تحلیل شما درباره وضعیت کنونی جمهوری اسلامی، از حیث تفکیک میان پایداری کوتاهمدت و بحرانهای ساختاری بلندمدت، قابل توجه و ارزشمند است. این تمایز، بهویژه در فضایی که اغلب تحلیلها در سطح واکنشهای مقطعی باقی میمانند، یک گام مهم در جهت تعمیق فهم سیاسی به شمار میآید.
همچنین تأکید شما بر محدودیتهای اتکای صرف به اهرمهای ژئوپولیتیک، بهویژه در مورد تنگه هرمز، نکتهای دقیق و ضروری است. یادآوری اینکه قدرت پایدار نیازمند ترکیبی از ظرفیت اقتصادی، انسجام نهادی و مشروعیت اجتماعی است، به درستی از سادهسازیهای رایج در این حوزه فاصله میگیرد.
بخش مربوط به اپوزیسیون نیز از نظر توصیف وضعیت، واقعبینانه است. اشاره شما به شکافها، قطبیشدن و فقدان هماهنگی، یکی از مهمترین موانع شکلگیری یک نیروی مؤثر سیاسی را برجسته میکند.
با این حال، به نظر میرسد این بحث میتواند یک گام فراتر رود. مسئله صرفاً پراکندگی یا اختلاف نیست، بلکه فقدان یک چارچوب بدیلِ معتبر و مورد پذیرش گسترده برای حکمرانی آینده است. بهویژه جریانهایی که از جمهوریخواهی در ایران دفاع میکنند، تاکنون نتوانستهاند الگویی منسجم و قابل اتکا ارائه دهند که بتواند بهطور قانعکننده به مسائل بنیادینی چون تمرکز قدرت، فساد ساختاری، ضعف عملکرد اقتصادی، و ضرورت پذیرش تنوع و تکثر در سیاست مدرن پاسخ دهد.
در غیاب چنین چارچوبی، حتی دقیقترین نقدها از وضعیت موجود نیز بهسختی به نیرویی مؤثر برای تغییر تبدیل میشوند. تجربههای تاریخی نشان میدهد که نظامهای سیاسی صرفاً در نتیجه ضعف خود فرو نمیریزند، بلکه زمانی جایگزین میشوند که یک بدیلِ قابل تصور و سازمانیافته بتواند همزمان مسئله قدرت و حکمرانی را حل کند.
تحلیل شما زمینههای لازم برای چنین گامی را در خود دارد. اگر این بحث با تبیین روشنتر ویژگیهای یک نظم سیاسی بدیل تکمیل شود، میتواند از سطح یک نقد دقیق، به یک مداخله نظری کاملتر در عرصه اندیشه سیاسی ایران ارتقا یابد.
با احترام کمال آذری
■ این نوشته نگاهی بسیار واقع بینانه به شرایط امروز ایران است. گذشته از ارزیابی نکات مطرح شده، نوع نگاه شما بسیار آموزنده است، چرا که سعی در شناخت و چاره جویی دارد و نه تحمیل هر گونه رویکردی. در امتداد صحبت شما در مورد “حاکمیت مطلق در شرایط استثنایی” باید گفت که اگر فاکتور شرایط جنگی یا استثنایی از بین برود، رژیم نمیتواند با روایت “narrative” قبلی به حیات خود ادامه دهد و نیاز به “مجموعه فکری” جدیدی است. شما با استناد به “دو گزینه” برای رژیم به بخش مادی راه حل های رژیم پرداختید و با شما موافقم که هیچکدام از گزینه ها نمیتواند برای رژیم پایدار باشد. اما مضاعف بر آن رژیم نیاز به حفظ شیرازه ایدئولوژیک خود نیز دارد. این مهم را امروز با تکیه بر “ناسیونالیسم” و ضدیت با دشمن خارجی میتواند موقتا بدست آورد. اما به هنگام بازگشت جامعه به معیشت روزمره، رژیم چسب لازم برای اتحاد هسته سخت خود در مقابل مردم و خواست های آنان را نخواهد داشت. در سخنرانی ها و کلام نیروهای سپاه به روشنی این سوال مشهود است: که اگر امروز پیمانی را با آمریکا امضا کنیم فردای آن چه کاره ایم؟ نکاتی که آقای آذری در خصوص ضرورت و طرح چهارچوبی همه گیر (تر) اشاره کردند در خور تعمق است و مشارکت دست اندرکاران اپوزسیون را میطلبد.
با احترام ، پیروز.
■ جناب استاد طبری، با نگاه شما که از دیدگاه تحلیلی صرف که از بیرون در موقعیت، نگاه میکند، و نه در موقعیت، منظورم سمت گیری درون اپوزیسین، بسیار دقیق است، بخصوص استناد به کارل اشمیت. البته، بگونهای در ماکیاولی هم میشود فهمید که استاد بیشتر از من مطلع هستند. اما این مشکل عدم اتحاد گونههای مختلف اپوزیسیون، انواع چپ، ملی، ملیمذهبی به قدمت حیات خود جمهوری اسلامیست، دلیل و علتش چیست، وگرنه عقل عرفی با اگاهی طبیعی هم میداند در مقابل نیروئی قویتر شما متحد شوید بهتر و شما را نیرومند میسازد و نه وحدت که فهم و تفاوت، این دومقوله، اتحاد و وحدت که اغلب مترادف بکار میرود بسیار برای امروز اهمیت دارد. یکبار دیگر از جنابعالی خواهش میکنم، این علییت امر یا به زبان ارسطو ارخه، و نهایتآ ایدوس، همان ایده سببساز ، کدام است را، ممنون خواهم شد، که به منی که ، از سال ۵۳ در زندان عادلآباد شیراز تاکنون این امر، موضوع پرسش و مشکلم بوده، خارج از تخصص خائن و خادم شناسی عرصه سیاست ایران، اگر وقتتان اجازه داد برایم لطف کنید، بنویسید ممنون میشوم.
ا. گیلک
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
اردیبهشت ۲۵۸۵
در دو سدهٔ گذشته، اروپا برای بسیاری از مردمان جهان نماد توان، دانش، صنعت، فرمانروایی سیاسی و برتری فرهنگی بود. از انقلاب صنعتی تا گسترش استعمار، از دانشگاههای کهن تا ارتشهای نیرومند، از بانکهای بزرگ تا اندیشههای فلسفی و سیاسی، اروپا در جایگاهی ایستاده بود که بسیاری آن را «مرکز جهان» میپنداشتند. اما در سدهٔ بیستویکم، این تصویر بهتدریج دگرگون شده است. سخن از «زوال اروپا» دیگر تنها یک گزارهٔ ادبی یا سیاسی نیست، بلکه موضوعی جدی در اقتصاد، جمعیتشناسی، سیاست، امنیت و فرهنگ به شمار میرود.
زوال اروپا به معنای نابودی ناگهانی این قاره نیست، بلکه به معنای کاهش تدریجی توان اثرگذاری آن در جهان است؛ یعنی اروپا دیگر آن نیروی تعیینکنندهٔ پیشین نیست. این فرسایش آرام، ریشه در چندین بحران همزمان دارد: کاهش جمعیت، پیری جامعه، رکود اقتصادی، وابستگی انرژی، بحران هویت فرهنگی، گسترش شکافهای اجتماعی، رشد راست افراطی، فرسایش مشروعیت سیاسی، و کاهش توان نظامی و راهبردی.
برای فهم این زوال، باید از نگاه احساساتی دور شد و به ساختارهای ژرفتر نگریست؛ زیرا تمدنها نه در یک روز ساخته میشوند و نه در یک روز فرو میریزند.
اروپای نوین بر سه ستون بزرگ استوار شد: صنعت، استعمار و دانش سازمانیافته. انقلاب صنعتی در بریتانیا آغاز شد و سپس به فرانسه، آلمان و دیگر کشورها گسترش یافت. ماشین، راهآهن، کارخانه و بانکداری نوین، اروپا را به موتور اقتصادی جهان بدل کرد. همزمان، استعمار آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین، منابع خام و بازارهای گستردهای در اختیار قدرتهای اروپایی گذاشت.
دانشگاهها، نهادهای علمی و دستگاه اداری مدرن نیز به اروپا توان برنامهریزی و انباشت قدرت دادند. حتی پس از دو جنگ جهانی و ویرانیهای گسترده، اروپا توانست با یاری آمریکا و با بازسازی اقتصادی، دوباره خود را سامان دهد. شکلگیری اتحادیهٔ اروپا نیز تلاشی بود برای پایان دادن به جنگهای درونقارهای و ساختن یک قدرت همبسته. اما همین ساختارها، در گذر زمان، نشانههای فرسایش را آشکار کردند.
یکی از بنیادیترین نشانههای زوال اروپا، بحران جمعیت است. بسیاری از کشورهای اروپایی با کاهش نرخ زاد و ولد روبهرو هستند. خانوادههای کوچک، گرانی زندگی، ناامنی شغلی، دگرگونی ارزشهای اجتماعی و کاهش میل به فرزندآوری، سبب شده است که جمعیت جوان کاهش یابد.
در بسیاری از کشورها، میانگین سنی جامعه پیوسته بالا میرود. این بدان معناست که شمار بازنشستگان افزایش مییابد، اما نیروی کار جوان کمتر میشود. نتیجه روشن است: فشار بر نظام بازنشستگی، افزایش هزینههای درمانی، کاهش توان تولید، و سنگین شدن بار اقتصادی بر دوش نسل جوان.
بر اساس آمار مؤسسه پژوهش بازار کار و مشاغل (IAB) وابسته به آژانس فدرال کار در سه سال گذشته در آلمان ۳۲۵٬۰۰۰ شغل جدید برای بوروکراسی ایجاد شده است. در آلمان نیروی شاغل به دلیل بیماری به طور متوسط ۲۰ روز، در برلین ۴۰ روز! در منزل مانده و استراحت میکنند (گزارش سازمان مرکزی بیمههای درمانی). زوال همچنین با نبود سیاستمداران برجسته خود را نشان میدهد. آقای مرتس حدود ۵ هفته پیش گفت: حکومت اسلامی نفسهای آخر را میکشد و در تاریخ ۲۴.۰۴.۲۰۲۶ اعلام کرد: ما حاضریم با «جمهوری اسلامی» مذاکره کنیم!؟
جامعهٔ پیر، جامعهای محافظهکارتر نیز میشود. میل به خطرپذیری، نوآوری و سرمایهگذاری بلندمدت کاهش مییابد. کشوری که بیشتر به نگهداری سالمندان میاندیشد تا ساختن آینده، بهتدریج از شتاب تاریخی بازمیماند.
برای جبران کمبود نیروی کار، بسیاری از کشورهای اروپایی به مهاجرت روی آوردند. مهاجران از خاورمیانه، آفریقا، آسیای جنوبی و اروپای شرقی وارد این کشورها شدند. در آغاز، این روند راهحلی اقتصادی به نظر میرسید؛ نیروی کار ارزان، جوان و آماده.
اما مهاجرت گسترده، خود به سرچشمهٔ بحرانهای تازه بدل شد. مسئله تنها اقتصاد نبود، بلکه فرهنگ، هویت، امنیت و همبستگی اجتماعی نیز درگیر شدند. بخشی از جامعهٔ اروپا احساس کرد که هویت تاریخیاش در حال فرسایش است. در برابر، بسیاری از مهاجران نیز احساس طردشدگی، تبعیض و بیگانگی داشتند. جمله معروف ماکس فریش در سال ۱۹۶۵: ما نیروی کار میخواستیم، اما انسانها آمدند، گواهی این رویداد است.
این تنشها به رشد جریانهای راست افراطی انجامید؛ گروههایی که با شعارهای ضد مهاجرت، ضد اسلام و ضد اتحادیهٔ اروپا، بخشی از افکار عمومی را با خود همراه کردند. شکاف اجتماعی عمیقتر شد و مفهوم شهروندی مشترک آسیب دید.
اروپا زمانی قلب صنعت جهان بود، اما امروز بخش بزرگی از تولید صنعتی به آسیا منتقل شده است. چین، هند، کرهٔ جنوبی و دیگر اقتصادهای نوظهور، با نیروی کار ارزانتر، سیاست صنعتی تهاجمیتر و سرعت تصمیمگیری بالاتر، جایگاه اروپا را به چالش کشیدهاند.
بسیاری از صنایع سنگین اروپایی یا کوچک شدهاند یا به بیرون از قاره منتقل شدهاند. هزینهٔ بالای انرژی، مالیات سنگین، مقررات پیچیده و کندی اداری، توان رقابت را کاهش داده است.
اروپا هنوز در فناوریهای پیشرفته، داروسازی، مهندسی دقیق و خدمات مالی جایگاه مهمی دارد، اما دیگر فرمانروای بیرقیب اقتصاد جهانی نیست. حتی در حوزهٔ دیجیتال، بیشتر سکوهای بزرگ فناوری در آمریکا یا آسیا شکل گرفتهاند، نه در اروپا.
وابستگی به واردات نیز افزایش یافته است؛ از انرژی گرفته تا مواد خام و حتی برخی فناوریهای راهبردی. قارهای که روزی صادرکنندهٔ قدرت بود، اکنون در بسیاری زمینهها مصرفکننده و وابسته شده است.
بحران انرژی یکی از روشنترین نشانههای شکنندگی اروپا بود. سالها بسیاری از کشورهای اروپایی به گاز ارزان روسیه وابسته بودند. این وابستگی، از نگاه اقتصادی سودمند مینمود، اما از دید راهبردی بسیار خطرناک بود.
با آغاز جنگ اوکراین، این وابستگی به یک بحران بزرگ بدل شد. افزایش شدید قیمت انرژی، فشار سنگینی بر صنعت و خانوارها وارد کرد. کارخانهها با هزینههای سنگین روبهرو شدند و برخی تولید را کاهش دادند یا تعطیل کردند.
این رخداد نشان داد که اروپا با وجود سخن گفتن از استقلال راهبردی، هنوز در مسائل بنیادین همچون انرژی، امنیت و زنجیرهٔ تأمین، وابستگیهای خطرناک دارد. استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی و انرژی، بیشتر یک آرزوست تا واقعیت.
دموکراسی اروپایی سالها الگوی بسیاری از کشورها بود، اما امروز خود با بحران اعتماد روبهرو است. بخش بزرگی از مردم احساس میکنند که نهادهای سیاسی از زندگی واقعی آنان دور شدهاند. بروکراسی سنگین، فساد پنهان، فاصلهٔ طبقاتی و ناتوانی دولتها در حل مشکلات روزمره، اعتماد عمومی را کاهش داده است.
احزاب سنتی قدرت پیشین خود را از دست دادهاند و نیروهای پوپولیستی رشد کردهاند. مردم خسته از وعدههای بینتیجه، به سوی کسانی میروند که پاسخهای ساده برای مسائل پیچیده ارائه میکنند.
اتحادیهٔ اروپا نیز با همین مشکل روبهروست. بسیاری از شهروندان آن را ساختاری دور، پیچیده و غیرپاسخگو میبینند. برگزیت تنها یک رخداد سیاسی نبود؛ نشانهای بود از این که بخشی از جامعهٔ اروپا دیگر به پروژهٔ همگرایی کامل باور ندارد.
زوال تنها اقتصادی یا سیاسی نیست؛ گاه ریشه در بحران معنا دارد. اروپا پس از جنگ جهانی دوم، بهویژه در غرب، به سوی فردگرایی شدید، مصرفگرایی و سکولاریسم گسترده حرکت کرد. این روند دستاوردهایی همچون آزادیهای فردی و کاهش اقتدار سنتهای سرکوبگر داشت، اما همزمان خلأ معنایی نیز پدید آورد.
وقتی جامعهای پیوندهای سنتی، خانوادگی، دینی و هویتی خود را سست میکند، باید جایگزینی نیرومند برای آن بسازد. در بسیاری موارد، این جایگزین بهدرستی شکل نگرفت. نتیجه، افزایش احساس تنهایی، افسردگی، فروپاشی خانواده و کاهش همبستگی اجتماعی بود.
انسان اروپایی امروز، با وجود رفاه نسبی، اغلب با بحران معنا روبهروست. جامعهای که از درون تهی شود، حتی با ثروت فراوان نیز پایدار نمیماند.
پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از کشورهای اروپایی امنیت خود را بر پایهٔ چتر نظامی آمریکا بنا کردند. این انتخاب در کوتاهمدت سودمند بود، اما در بلندمدت نوعی وابستگی ساختاری پدید آورد.
اروپا در بسیاری از بحرانهای امنیتی، بدون همراهی آمریکا توان اقدام مستقل ندارد. این مسئله جایگاه جهانی آن را محدود کرده است. قارهای که روزی امپراتوریهای بزرگ نظامی داشت، اکنون در بسیاری موارد نیازمند تصمیم و پشتیبانی بیرونی است.
جنگ اوکراین بار دیگر این واقعیت را آشکار کرد. اروپا دریافت که امنیت، کالایی آماده نیست و باید برای آن هزینه، برنامه و ارادهٔ سیاسی داشت.
یکی از مهمترین دلایل احساس زوال، دگرگونی ساختار جهان است. جهان دیگر اروپامحور نیست. قدرت به سوی آسیا در حرکت است. چین نهتنها یک کارخانهٔ بزرگ، بلکه بازیگری فناورانه، مالی و ژئوپولیتیکی شده است. هند با جمعیت جوان و رشد اقتصادی، آیندهای پرشتاب دارد. حتی کشورهای میانهقدرت نیز دیگر صرفاً دنبالهرو اروپا نیستند.
در چنین جهانی، اروپا باید برای حفظ جایگاه خود بجنگد، نه آنکه تنها بر گذشتهٔ پرافتخار تکیه کند. حافظهٔ تاریخی، جایگزین توان واقعی نیست.
آیا زوال برگشتناپذیر است؟
زوال اروپا سرنوشت قطعی نیست. تاریخ نشان داده که تمدنها میتوانند خود را بازسازی کنند، اگر بیماری را بشناسند و درمان را بپذیرند. اروپا هنوز سرمایههای بزرگی دارد: دانشگاههای نیرومند، نظام حقوقی پیشرفته، تجربهٔ نهادی، زیرساختهای گسترده، دانش فنی، فرهنگ گفتوگو و ظرفیت اصلاح.
اما بازسازی نیازمند شجاعت است. اروپا باید میان آسایش کوتاهمدت و پایداری بلندمدت یکی را برگزیند. اصلاح نظام جمعیتی، سیاست مهاجرت سنجیده، سرمایهگذاری صنعتی، استقلال انرژی، بازسازی اعتماد سیاسی و بازاندیشی فرهنگی، همگی ضروریاند.
مشکل آنجاست که جوامع برخوردار، اغلب دیرتر خطر را میپذیرند. رفاه نسبی میتواند حس فوریت را از میان ببرد. تمدنها معمولاً نه با ضربهای ناگهانی، بلکه با عادت به فرسایش فرو میریزند.
درس تاریخی
زوال اروپا تنها مسئلهٔ اروپا نیست؛ درسی جهانی است. هر جامعهای که گمان کند برتریاش همیشگی است، در آغاز سقوط ایستاده است. قدرت بدون نوسازی، ثروت بدون معنا، آزادی بدون مسئولیت، و رفاه بدون آیندهنگری، دیر یا زود به فرسایش میانجامد.
اروپا روزی جهان را به خود شبیه کرد، اما اکنون خود ناچار است با جهانی تازه سازگار شود. شاید مسئله این نباشد که اروپا نابود میشود، بلکه این است که باید بپذیرد دیگر مرکز یگانهٔ جهان نیست.
این پذیرش برای تمدنی که قرنها در جایگاه فرمانروایی بوده، آسان نیست. اما بلوغ تاریخی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از شناخت محدودیتها.
زوال اروپا یک شعار سیاسی ساده نیست، بلکه روندی چندلایه و ژرف است که در جمعیت، اقتصاد، فرهنگ، سیاست و امنیت دیده میشود. این زوال به معنای پایان ناگهانی نیست، بلکه کاهش تدریجی توان هدایت جهان است.
اروپا هنوز فرو نریخته، اما دیگر آن قارهٔ بیرقیب گذشته نیست. اگر نتواند خود را با جهان نو هماهنگ کند، این فرسایش شتاب خواهد گرفت. اگر بتواند از بحرانها درس بگیرد، شاید از دل همین زوال، شکلی تازه از نوزایی پدید آید.
تمدنها نه با غرور پایدار میمانند و نه با ترس نابود میشوند؛ آنچه سرنوشت آنان را رقم میزند، توان دیدن حقیقت و جرأت دگرگونی است. اروپا اکنون در همین آزمون ایستاده است.
پینوشت: از آرمین لنگرودی سپاسگزارم که با مهر و حوصله این نوشته را با چند جمله تکمیل کرد:
مهاجرت بیش از اندازهٔ انسانی از کشورهای جهان سوم و بخصوص اسلامی: این امر بیشتر به زوال فرهنگی اروپا و نزول آن به سطح فرهنگی مهاجرین از این کشورها انجامید تا ارتقای فرهنگ این مردم به سطح اروپا: مثال انگلیس و آلمان. باز شدن درب کشورهای بلوک شرق در اروپا: این امر هم بیشتر به اضافه شدن هزینههای کشورهای اروپای غربی انجامید، تا استفاده از پتانسیلهای رها شده در این کشورها به نفع رُشد: مثال: هزینهسازی تمامی این کشورها، حتا سی سال پس از سقوط بلوک شرق. این هزینهها تنها در مخارج اقتصادی خلاصه نمیشود، بلکه در صرف پتانسیل انسانی و برنامهریزی و تلاش بیثمر برای تبدیل این کشورها از مصرفکننده به تولید کننده.
یکی از دیگر از نقطهضعفهای اروپا در رقابت با آمریکا و آسیا، وابستگی شدید کشورهای تشکیلدهندهٔ آن به سنتهای تاریخی، ناسیونالیستی و فرهنگی فرسودهٔ خود است، که به مانعی دستوپاگیر در سرعت پیشرفت، به ناتوانی ریسکپذیری در زمینههای فنی و سیاسی افزوده و این قاره را به نوعی به دنبالهروی از پیشرفتهای رقبای خود تبدیل کرده است. نبایستی فراموش کرد، که اروپا به هیچوجه یک “اتحادیه”، آنگونه که ادعا میشود نبوده و نیست. ما بایستی همیشه در خاطر داشته باشیم، که سنتها و تاریخ تکتک کشورهای اروپایی، این قاره را دو بار در کام جنگهای جهانی خانمانسوز گرفتار کرده است.
—————-
منابع
۱. تونی جات: پس از جنگ
۲. اسوالد اشپنگلر: زوال غرب
۳. ایمانوئل تاد: شکست غرب
۴. یورگن هابرماس: بحران اتحادیه اروپا
۵. زیگمونت باومن: مدرنیته سیال
۶. پییری روزانوالون: جامعه نابرابرها
۷. گزارشهای رسمی Eurostat
مرکز آمار اتحادیه اروپا؛ بهویژه دادههای مربوط به:
- نرخ زاد و ولد
- پیری جمعیت
- مهاجرت
- بیکاری
- رشد اقتصادی
- ساختار جمعیتی کشورهای اروپایی
۸. گزارشهای OECD
برای بررسی رشد اقتصادی، بهرهوری، بازار کار، رقابت صنعتی و بحران رفاه اجتماعی در اروپا.
۹. گزارشهای IMF (صندوق بینالمللی پول)
برای تحلیل رکود اقتصادی، بدهی عمومی، بحران انرژی و چشمانداز رشد اقتصادی اروپا.
۱۰. گزارشهای World Bank (بانک جهانی)
برای مقایسه جایگاه اقتصادی اروپا با آمریکا، چین و اقتصادهای نوظهور.
■ آقای رضایی عزیز. مشکلات اروپا را به خوبی توضیح دادید. البته مشکلات بزرگتر از اینها است، مثلأ مشکل محیط زیست، که نه فقط اروپا بلکه تمام جهان را به خطر انداخته است. برای ما ایرانیان در اروپا، که مشکلات اروپا را تجربه میکنیم و در عین حال با مبارزات درون ایران نیز هماهنگی داریم، تاکید روی همکاری اروپا و آمریکا اهمیت خاص پیدا میکند. هم اروپا و هم آمریکا باید دست از تنگنظری بردارند و همراه با سایر کشورهای دمکراتیک، جبهه واحدی علیه کشورهای توتالیتر به وجود آورند. اکنون که ج.ا. به کمک چین و روسیه، چهره واقعی خود را در رابطه با پایمالی حقوق شهروندان نشان داده، اتحاد کشورهای دمکراتیک برای ما ایرانیان بیش از دیگران قابل فهم است. برای جلوگیری از فرسایش اروپا، ترمیم ارتباط با آمریکا، شرط اول است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ از نگاه من نویسنده تحلیل موفقی در آشکارسازی ریشههای تاریخی فرهنگ کشورهای اروپایی داشته است، باورهای کهنه و تطبیق نیافتن سنتی سیاستمداران و حتی مردمی داشته که به هر روی با رویدادهای پس از انقلاب صنعتی و کاهش قدرت کلیسا هر کدام به قدرتهای اقتصادی و غولهای صنعتی بعدی تبدیل شدند، و شاید اوج شکوفایی آنها در سیاست های رفاه اجتماعی و نظام سیاسی دمکراتیک شان نیز مثال زدنی باشد.
آنچه که در این گفتار تحقیقی بدان اشاره شد، یک تحلیل ارزشمند اقتصادی، فرهنکی، سیاسی و رفتار شناسی محسوب میشود. اما در زمینه های ادبی و هنری آنها شاید ناخواسته برتریهای آشکار خود را نیز به جامعه های آسیایی، افریقایی صادر کردند بویژه آنکه تاثیر هنری اروپایی روی سبک زندگی خاورمیانه و آسیاییها بسیار کلان بوده است.
از نگاه من در خوش بینانه ترین حالت تمدن اروپا، گذشته از بحران های کمر شکن کنونی، با بهره گیری از دانش و خردمندی برگزیدگان علمی (الیت فکری) خود، ناگزیر راهکارهای هوشمندانه را پی خواهد گرفت و از توفانهای اقتصادی، فرهنگی و سازگاری با مهاجرین دو دهه اخیر، خردمندانه گذر خواهد کرد.
همانطوریکه نویسنده گرامی مقاله اشاره کردهاند اینهمه به مفهوم نابودی تمدن اروپایی نیست، نشانههای اشکاری دیده میشود که آنها اکنون نیز در مقایسه با بیست و سی سال پیش با امروز، ناگزیری از همزیستی با مهاجران را تا حدی پذیرفتهاند، مهاجرانی که کاهش جمعیت اروپا را جبران میکنند و فرزندان انها با دو فرهنگی زیستن در مدرسه و جامعه را بخوبی میآموزند.
کامروا باشید و سپاسگزارم / مهدوی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
از قول ملک عبداله پادشاه سابق عربستان سعودی نقل شده است که به آمریکائیها گفته بوده: « اگر میخواهید خاورمیانه آرام بشود باید سر مار را درتهران بکوبید». اما جمهوری اسلامی ایران اصلا شبیه مارهای جزیره العرب نیست که بشود با یک سنگ سر آن را کوبید بلکه جمهوری اسلامی بیشتر به «هیدرا» مار افسانهای یونان باستان شباهت دارد که هفت سر دارد و اگر یک سرش بریده شود بلافاصله سر تازه به جایش سبز میشود.
جنگی که آمریکا و اسرائیل برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز کرده بودند بعد از چهل روز بمبارانهای بیوقفه نتیجه نداد و بالاخره ایران و آمریکا توافق آتشبس امضاء کردند اما طرف اصلی دعوا یعنی اسرائیل چیزی را امضا نکرده و هر آن میتواند بازی را به هم بزند زیرا مشکل آن با جمهوری اسلامی، مشکل موجودیتی میباشد که همچنان به قوت خود باقی است. گفته شده است که آمریکا به نیابت از اسرائیل با ایران مذاکره میکند اما میدانیم که اهداف آمریکا و اسرائیل در ایران یکی نیستند، اسرائیل خواهان از بین بردن جمهوری اسلامی است ولی آمریکا، در ظاهر هم که باشد، خواهان تغییر رفتار جمهوری اسلامی است.
یحیی رحیم صفوی فرمانده قدیمی سپاه و مشاور نظامی علی خامنهای که اکنون مشاور مجتبی خامنهای هم میباشد، در مصاحبهای با سایت اعتمادآنلاین گفته: «ایران و اسرائیل هر دو نظامهای ایدئولوژیک هستند و نمیتوانند موجودیت یکدیگر را بپذیرند و یکی از این دو باید از بین برود».
اسرائیلیها جمهوری اسلامی را به اوختاپوس تشبیه میکردند که اگر هر یک از بازوهایش قطع شود توان ترمیم آن را دارد لذا میخواستند سر اوختاپوس را بزنند تا اوختاپوس از بین برود و خیال میکردند با مرگ علی خامنهای، جمهوری اسلامی فرومیپاشد اما وقتی که حمله مشترک آمریکا و اسرائیل، رهبر جمهوری اسلامی و فرماندهان عالی رتبه را که در بیت رهبری جلسه داشتند یکجا از بین برد، جنگ ادامه یافت و با اینکه ایران ضربات سختی خورد و بیش از ۴۸ نفر از فرماندهان عالی رتبه جمهوری اسلامی کشته شدند اما جمهوری اسلامی سقوط نکرد و با حمله به کشورهای جنوب خلیج فارس و بستن تنگه هرمز، جنگ نظامی را به جنگ اقتصادی تبدیل کرد و بحران را بینالمللی نمود. به مصداق مثل معروف «دشمن اگر مرا نکشد، قویترم میکند».
چرا علیرغم کشته شدن رهبر و فرماندهان عالی رتبه جمهوری اسلامی، رژیم سقوط نکرد؟ جواب را باید در ساختار رژیم اسلامی جستجو کرد که ساختار مذهبی و هیئتی دارد و همچنین ۵ لایه دفاعی برای رژیم سازماندهی کرده است که عباتند از: لباسشخصیها که اکثرا عناصر اطلاعاتی وابسته به اولیگارشی مالی هستند، بعد ازآن بسیج که نیروی شبهنظامی رژیم است، سپس نیروی انتظامی که جامعه را کنترل میکند و بالای این سه نیرو، سپاه پاسداران قرار دارد که اقتصاد و سیاست کشور را در کنترل خود گرفته و وظیفهاش دفاع از موجودیت جمهوری اسلامی میباشد و آخرین حلقه دفاعی رژیم هم، ارتش ملی کشور است که فرماندهان اسلامگرا دارد.
سازماندهی این نیروها منطقهای است و کشور به ۱۱ قرارگاه تقسیم شده است و دفاع کشور اصطلاحا موزائیکی میباشد و فرماندهان اهل محل هستند که در زمان صلح به دستور مرکز عمل میکنند ولی در موقع جنگ و قطع ارتباط با مرکز مستقل عمل میکنند. یعنی ایران شبیه به سیستم ملوکالطوایفی اداره میشود. بنا براین کشته شدن فرماندهان مرکزی باعث متلاشی شدن سیستم دفاعی نمیشود حتی اگر سر اوختاپوس ضربه بخورد که خورد، بازوهای آن بازهم عمل میکنند چون آتش به اختیار هستند. کشته شدن فرماندهان پیر، زمینه ظهور نیروهای جوان و پرتحرک را فراهم میکند و سیستم دفاعی حفظ میگردد اما این چرخه بیانتها نیست.
سقوط رژیم حافظ اسد در سوریه که با حمایت ایران و روسیه سرپا بود و مثله شدن حزباله لبنان بازوی اصلی رژیم جمهوری اسلامی با عملیات پیجرها، باعث گردید، اهرمهای اصلی جمهوری اسلامی برای فشار آوردن براسرائیل به حداقل برسند. ضمن اینکه جمهوری اسلامی در جنبش زن، زندگی، آزادی در سال ۲۰۲۲ از داخل نیز تضعیف شد. این شرایط به اسرائیل امکان میدهد که از ضعف داخلی و منطقهای جمهوری اسلامی حداکثر استفاده را بکند. همین شرایط زمینه شروع جنگ ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵ توسط اسرائیل را فراهم کرد و بعید است که اسرائیل، جمهوری اسلامی را در ضعیفترین موقعیتاش رها بکند. اما جمهوری اسلامی یک حکومت ایدئولوژیک است و شکست نظامی، ایدئولوژی را شکست نمیدهد ولی جمهوری اسلامی قدرت اقتصادی، سیاسی، محیط زیستی و روانی جامعه ایران را تخریب کرده و تابآوری آن در مقابل هجوم خارجی نمیتواند طولانی مدت باشد حتی اگر تبلیغات رژیم از مذهب به ناسیونالیسم گذر کند. به همین جهت بعضی از ژنرالهای پراگماتیک سپاه پاسداران خواهان مذاکره و پایان جنگ هستند تا رژیم را نجات بدهند.
مجتبی خامنهای سومین رهبر جمهوری اسلامی نقش چندانی در تحولات ندارد. او فاقد کاریسم سیاسی و مشروعیت مذهبی است و رهبری خود را مدیون سپاه پاسداران میباشد در حالیکه پدرش علی خامنهای طی ۳۷ سال همه کارها را در دستان خود متمرکز کرده بود و سپاه را بر سیاست، امنیت و اقتصاد کشور مسلط ساخته بود. به زبان ساده سپاه قدرت خود را مدیون علی خامنهای بود ولی مجتبی خامنهای رهبری خود را مدیون سپاه است. این بزرگترین تغییری است که براثر جنگ در جمهوری اسلامی اتفاق افتاده است.
سیاست ضداسرائیلی جمهوری اسلامی و مهارتهای دیپلماتیک اسرائیل باعث گردید که دشمنی اعراب با اسرائیل به تدریج کمرنگ شود و ایران به عنوان دشمن مشترک اسرائیل و اعراب در معرض تهاجم همهجانبه قرار بگیرد. طی نیم قرن گذشته، جمهوری اسلامی ایران و دولت اسرائیل «خصم خواسته» یکدیگر بودند. جمهوری اسلامی برای کنترل جامعه و نفوذ درمیان مسلمانان سایرکشورها به دشمنی با اسرائیل نیاز داشت و اسرائیل هم برای تحتالشعاع قرار دادن دشمنی کشورهای عربی با خودش، جمهوری اسلامی را به عنوان یک دشمن مشترک معرفی میکرد.
در مورد ترور رهبران سیاسی رژیم نیز مشکل جایگزینی خیلی بزرگ نیست، علی خامنهای قبل از مرگ به اصطلاح خودشان طرح کربلائی تدارک دیده بود و به همه مسئولین دستور داده بود که هرکدام تا چهار ردیف جانشین برای خود تعیین بکنند. برخلاف همه حکومتهای معاصر، سالها بود که گردش نخبگان در حکومت جمهوری اسلامی ایران انجام نگرفته بود و خیلیها منتظر بودند تا جای قدیمیها را بگیرند و جنگ این گردش نخبگان را اجباری و عملی کرد. در واقع آنچه را که دونالد ترامپ تغییر حکومت ایران مینامد، همان جابهجائی معمولی نخبگان است.
گفته میشود در ساختارجمهوری اسلامی ۱۸۰۰ نفر نخبه یا دولتمرد وجود دارد. ارزیابی من این است که ۲۰ درصد این عده افراد ایدئولوژیک مومن به اهداف انقلاب اسلامی و ۸۰ درصد بقیه دارای امتیازات، منافع متعدد و یا افراد فرصتطلب هستند. دونالد ترامپ در اثنای جنگ گفت که همه رهبران جمهوری اسلامی را کشتیم و حالا ایران کسی برای مذاکره ندارند اما چند روز بعد جمهوری اسلامی برای مذاکره با آمریکا در پاکستان، در مقابل هیئت ۴ نفره آمریکائی، یک هیئت ۸۵ نفره به پاکستان اعزام کرد.
در دو جنگ اخیر تعداد محدودی از نخبگان سیاسی کشته شدهاند و هنوز جمهوری اسلامی ذخیره انسانی کافی برای بقا در اختیار دارد ولی توان تابآوری نیروی انسانی آن محدود شده است. طبق آمارهای دولتی خسارات، در جنگ ۴۰ روزه ۳۴۵۳ نفر در اثر بمباران هوائی کشته شدهاند و در تهران ۴۰ هزار خانه ویران شده. بعد از تهران، شهرهای تبریز و کاشان بیشترین خرابی ساختمانها در اثر جنگ را دارند که دو سوم آنها، ساختمانهای غیرنظامی میباشند. بمباران زیرساختها و به ویژه صنایع فولاد و پتروشیمی به گفته وزیر کار دو میلیون کارگر را بیکار کرده است.
دولت خسارت مالی جنگ را ۳۰۰ میلیارد دلار برآورد کرده است. جنگ به جامعه مدنی ایران نیز ضربات سختی زده، جنبشهای اجتماعی مانند جنبش زنان، جنبش ملل غیرفارس، جنبش دانشجوئی و جنبشهای صنفی فروکش کردهاند و یا در بهت فرو رفتهاند. شرایط جنگی و ایجاد ایستهای بازرسی در شهرها، هرگونه تجمع برای احقاق حق را غیرممکن کرده است. افزایش اعدامهای سیاسی و وقوع جنایات جنگی نظیر موشک زدن به دبستان دخترانه میناب و قطع ارتباطات اینترنتی، کار فعالان حقوق بشری را مشکلتر کرده است.
در اثر بمباران زیرساختها در کشور نوعی ناسیونالیسم دفاعی بوجود آمده و بخشی از مخالفان رژیم در مقابل حمله خارجی از حکومت موجود طرفداری میکنند و اعتبار بخش دیگری از مخالفان جمهوری اسلامی در خارج کشور، بهخاطر حمایت از جنگ و تقاضا از آمریکا و اسرائیل برای حمله نظامی به ایران، در میان مردمی که زیر باران بمب و موشک قرار گرفتند، خدشهدار شده است. میتوان گفت که جنگ رژیم با اسرائیل و آمریکا، جناحهای متخاصم جمهوری اسلامی را بههم نزدیک و رژیم را منسجمتر کرد چون آنها عملا احساس کردند که همه در یک کشتی نشستهاند و اگر جمهوری اسلامی سقوط کند همه با هم غرق خواهند شد.
تا به امروز هیچ گونه شکاف جدی نه در میان سیاستمداران و نه در میان نظامیان دیده نشده. اختلافات بین هیئت دولت و سپاه پاسداران مشهود است اما این اختلافات غیرقابل ترمیم محسوب نمیشود. هر دو طرف بیانیههای یکدیگر را بازنشر میکنند تا بگویند حرف همه یکی است. البته افراد جبهه پایداری که خواهان ادامه جنگ هستند، علیه عراقچی، پزشکیان، و قالیباف در تجمعات خیابانی شعار میدهند ولی رهبری مشترک نظامیان و سیاستمداران خواهان پایان جنگ میباشد. بهنظر میرسد مخالفتها بیشتر نمایش پلیس خوب و پلیس بد است و مصرف تبلیغاتی دارد تا وجود شکاف واقعی در طبقه حاکمه. درعین حال اقتصاد و زیرساختها ویران شدند و دولت مسعود پزشکیان با مشکلات عظیم برای تامین نیازهای اولیه مردم مواجه است.
طبق نظر سنجیهای رسمی در سالهای اخیر، حدود ۱۰ درصد ایرانیان از جمهوری اسلامی حمایت میکنند ولی ۹۰ درصد ایرانیان بین پتک و سندان یعنی حملات خارجی و سرکوبی داخلی به دام افتادهاند. اختناق پلیسی تشدید شده. قوه قضائیه اعلام کرده است که بعد از آغاز جنگ ۳۶۴۶ نفر به اتهام همکاری با دولتهای متخاصم بازداشت شدهاند. علاوه بر بازداشتها هر روز افرادی نیز به اتهام همکاری با دولتهای متخاصم اعدام میشوند. میدان برای نمایش قدرت افراطیترین نیروهای جمهوری اسلامی باز شده ولی اکثریت مردم در تنگنا قراردارند و گرفتار مشکلات معیشتی و بیکاری هستند.
جنگ فعلی چهار طرف دعوا دارد که عبارتند از اسرائیل، آمریکا، جمهوری اسلامی و ملت ایران. حساب دولتها که با هم میجنگند روشن است اما ۹۳ میلیون ایرانی هیچ نقشی در تصمیم به جنگ نداشتهاند و نقشی هم در پایان دادن به جنگ ندارند و تنها قربانی میدهند، خانههایشان ویران میشود، فقر، بیکاری و وحشت مداوم را تحمل میکنند. متاسفانه آلترناتیو معتبری وجود ندارد تا زبان ملت باشد و از حقوق مردم دفاع بکند.
کشورهای بزرگ منطقه یعنی ترکیه ، مصر و پاکستان تلاش میکنند تا از شعلهور شدن مجدد آتش جنگ جلوگیری بکنند. آنها نمیخواهند بیش از این به اقتصاد کشورهای منطقه لطمه وارد شود و اقتصاد جهانی در بحران فرو رود. درعین حال پاکستان متحد نظامی عربستان سعودی است و نمیخواهد پایش به جنگ کشیده شود. ترکیه و مصر هم نمیخواهند اسرائیل، جمهوری اسلامی را از بین ببرد چون میترسند بعد از ایران نوبت جنگ با خود آنها برسد.
اکنون این سوال مطرح میشود که ملت ایران چگونه از بختک جمهوری اسلامی که بر گرده ملت سوار شده، نجات پیدا خواهد کرد؟ انواع شیوهها از قبیل، اصلاحات، شورشهای خیابانی متعدد، تحریم اقتصادی و دوجنگ خانمانسوز آزموده شدهاند ولی بختک سیاه همچنان از ملت سواری میگیرد. احتمال کمی وجود دارد که ضربات جنگ وجدان ژنرالهای ایدئولوژیک سپاه را بیدار کند و آنان به حاکمیت مردم گردن بگذارند و سیاست دوستی با همهکس و دشمنی با هیچکس را چراغ راه آینده کشورسازند. غیر از آن فروپاشی درونی شاید سرنوشت محتوم این رژیم باشد. شاید هم افزایش شکاف فرهنگی بین مردم و حکومت، منجر به زوال و انحطاط رژیم شود. این را سران رژیم خوب میدانند.
حسین طائب که گفته میشود در انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی نقش تعیینکننده داشته و بعد از رهبر شدن مجتبی هم رابط وی با سایر سران جمهوری اسلامی شده است، هنگامیکه در سال ۲۰۰۹ مسئول سازمان اطلاعات سپاه پاسداران شد، در یک جلسه توجیهی برای ماموران اطلاعات سپاه گفته بود: رابطه داشتن با آمریکا در عرصههای اقتصاد، سیاست، علوم و فنون و دیپلماسی به نفع ایران است ولی به لحاظ عقیدتی به ضرر ما میباشد زیرا جمهوری اسلامی در صورت داشتن روابط گسترده با دنیای غرب نمیتواند در مقابل تهاجم فرهنگی غرب مقاومت کند و نهایتا استحاله پیدا میکند و از بین میرود.
هم اکنون سه بحران ساختاری مزمن در ایران یعنی «فشار خارجی»، «اختلال اقتصادی» و «شکاف ملت-دولت» که یکدیگر را تقویت میکنند، ایران را در وضعیتی قرار دادهاند که میتوان آن را «فرسایش کنترلشده» نامید؛ وضعیتی که نه فرو میریزد و نه پیش میرود، اما به تدریج ظرفیتهای اقتصادی، اجتماعی حتی ژئوپلیتیک کشور را تحلیل میبرد. به همین دلیل، انتخابی که امروز پیش روی سیاستگذاران ایرانی قرار دارد، انتخابی میان «مدیریت بحران» و «تغییر مسیر» است؛ انتخابی که بیش از این قابل تعویق انداختن نیست. این انتخاب برای آنهائی که حفظ رژیم را «اوجب واجبات» میدانند آسان نیست زیرا هرگونه تغییر مسیر به معنی پایان جمهوری اسلامی خواهد بود و مدیریت بحران نیز به معنی حفظ وضع موجود است که دیگر قابل حفظ کردن نیست.
فعلا سلاحها خاموش شدهاند و آتشبس برقرار شده اما نباید فراموش کرد که طرف اصلی تاثیرگذار در این جنگ، دولت اسرائیل است و بعید است که اسرائیل به راحتی از مواضع خود کوتاه بیاید. اسرائیل ثابت کرده است که صلح با جمهوری اسلامی را نخواهد پذیرفت، حتی اگر سفارت آمریکا در تهران بازگشائی شود. اسرائیل میتواند با تاکتیک چمنزنی، هر از چندی به ایران حمله بکند و مانع بازسازی خرابیها و توسعه کشور بشود اما نمیتواند بدون حمایت لجستیک و همراهی آمریکا، وارد جنگ همهجانبه با ایران شود.
در بعضی محافل بینالمللی مدل ژاپن برای خلاص شدن از شر جمهوری اسلامی مطرح میشود و حتی گفته شده که در جنگ ۱۲ روزه، اسرائیل، آمریکا را تحت فشار گذاشته بود که اگر آمریکا مراکز اتمی ایران را با بزرگترین بمبهای «سنگرشکن» غیرهستهای جهان (اماوپی) از بین نبرد، اسرائیل مجبور خواهد شد از بمب اتمی استفاده کند.
بعد از مذاکرات پاکستان، آمریکا محاصره دریائی علیه ایران ایجاد کرده و سپاه پاسداران نیز تنگه هرمز را مسدود کرده است و اگر آمریکا بخواهد برای باز کردن تنگه هرمز، به زور متوسل شود جنگ دوباره شروع خواهد شد زیرا تنگه هرمز تنها برگ برنده در دست جمهوری اسلامی است و بدون گرفتن امتیاز آنرا واگذار نخواهد کرد.
وضعیت ایجاد شده ناشی از نبوغ ژنرالهای سپاه پاسداران نیست بلکه نتیجه ناروشن بودن استراتژی جنگی آمریکا برای مقابله با جمهوری اسلامی است. رئیس جمهور آمریکا حق دارد بدون اجازه گرفتن از کنگره به مدت ۶۰ روز عملیات نظامی انجام بدهد ولی بعد از ۶۰ روز باید ازکنگره اجازه بگیرد. احتمالا کنگره درخواست دونالد ترامپ را برای تمدید مدت عملیات، قبول خواهد کرد ولی میتواند محدودیت اعمال کند.
ژنرالهای سپاه پاسداران که بعد از مرگ خامنهای حاکم مطلق ایران شدهاند، تحلیل دوگانه دارند. بعضی از آنان تصور میکنند که زمان به نفع آنان عمل میکند، بدینجهت میکوشند جنگ را فرسایشی بکنند. اما بعضی دیگر نگران فروپاشی کامل اقتصاد کشور و سقوط رژیم هستند و مذاکره و سازش را توصیه میکنند. ضمن اینکه هر دو دسته از وحدت و یکپارچگی حرف میزنند. چهار ژنرال قدیمی سپاه یعنی سرتیپ وحید شاهچراغی شیرازی معروف به احمد وحیدی فرمانده سپاه پاسداران، سرلشکر محمدباقر ذوالقدر اهل فسا، رئیس شورای امنیت ملی کشور، سرلشکر یحیی رحیم صفوی اصفهانی مشاور عالی رهبر و سرتیپ محمد باقر قالیباف مشهدی رئیس مجلس شورای اسلامی، تصمیمگیرندگان اصلی جنگ وصلح هستند و مجتبی خامنهای هم تصمیمات آنان را تائید میکند. قالیباف پراگماتیک و بقیه اصولگرای افراطی هستند و ستادهای متعدد عملیاتی را اداره میکنند. به این چهار نفر باید سردار رادان فرمانده نیروی انتظامی و سردار حسین طائب مشاور فرمانده سپاه را هم اضافه کرد که از تصمیمگیران و مجریان افراطی هستند. مسعود پزشکیان ارومیهای رئیس جمهور منتخب و هیئت وزیران در تصمیمگیریها نقشی ندارند و تنها به معیشت مردم و امور روزمره کشور میپردازند.
این جنگ نه تنها اقتصاد ایران بلکه اقتصاد بینالمللی را هم به گروگان گرفته و در اقتصاد گلوبالیزه فعلی، همه کشورها متضرر میشوند. قیمت بنزین، سوخت هواپیماها، کود شیمیائی برای کشاورزی و آلومینیوم که از کشورهای اطراف خلیج فارس به دنیا صادر میشوند بسیار گران شدهاند. سازمان ملل متحد اعلام کرده است بهعلت گران شدن سوخت و کود شیمیائی، ۳۲ میلیون نفر به گرسنگان جهان اضافه خواهد شد. کشورهای جنوب خلیج فارس که هم جنگ را تحمل میکنند و هم اقتصاد، ثبات و امنیت آنها فلج شده است بیش از همه کشورها متضرر میشوند. آنها به آمریکا فشار میآورند که یا کار ایران را یکسره کند و یا آتشبس دائمی برقرار سازد تا آنان بتوانند به ترمیم خرابیهای جنگ بپردازند. فعلا تمایل به مذاکره در طرفین وجود دارد اما هنوز مذاکره علنی بین ایران و آمریکا شروع نشده است، مذاکرات محرمانه و واسطهها در تلاش ترتیب دادن مجدد مذاکرات رسمی در پاکستان هستند.
سفر برنامهریزی شده دونالد ترامپ به چین در ۱۴ ماه مه، شروع بازیهای جام جهانی فوتبال در آمریکا در ۱۱ ژوئن و انتخابات میان دورهای آمریکا در ۳ نوامبر، وقایعی هستند که برای ادامه مجدد مذاکرات بین ایران و آمریکا تاثیرگذار میباشند.
ماشااله رزمی
۲۴ آوریل ۲۰۲۶
■ آقای رزمی عزیز. به مطالب و موضوعات مهمی اشاره کردید و معلوم است که دغدغه معیشت و امنیت مردم برای شما اولویت تام دارد، که در جای خود قابل تقدیر است. اما چند نکته فرعی هست که میتوان طوری دیگری هم قضاوت کرد. مثلأ نوشتهاید “متاسفانه آلترناتیو معتبری وجود ندارد تا زبان ملت باشد و از حقوق مردم دفاع بکند”. البته قبول دارم که یک سخنگوی واحد برای اپوزیسیون وجود ندارد، اما آقای رضا پهلوی در محافل معتبر و متنفذ سیاسی از حقوق و خواستهای مردم ایران حمایت میکند. نقش وی را نباید کماهمیت تلقی کرد.
نکته دیگر این است که شما سیاست اسرائیل را واقعبینانه ارزیابی نکردهاید. حتمأ توجه دارید که این ج.ا. بوده که از همان ابتدا خواهان نابودی اسرائیل بوده و عملا نیز در تمهیدات اجرای آن کوشیده است. در حالی که اسرائیل، آنهم به دلایل ایدئولوژیک، ضد ایران نبوده است. در ضمن من هیچگاه از منبعی معتبر و یا از مقامات اسرائیل نشنیده و نخواندهام که ایران را به حمله اتمی تهدید کنند. اشارهام به جمله شماست که نمیدانم از کدام منبع معتبر است: “در بعضی محافل بینالمللی مدل ژاپن برای خلاص شدن از شر جمهوری اسلامی مطرح میشود و حتی گفته شده .... اسرائیل مجبور خواهد شد از بمب اتمی استفاده کند”.
در مورد مصر و ترکیه هم ندیدهام که اسرائیل سیاست تعرضی داشته باشد، در حالی که گاهی رهبران ترکیه اعتراضات شدید به اسرائیل دارند. اشارهام به جمله شماست “ترکیه و مصر هم نمیخواهند اسرائیل، جمهوری اسلامی را از بین ببرد چون میترسند بعد از ایران نوبت جنگ با خود آنها برسد”.
در هر حال، امیدواریم تخاصمات تمام شود و ایرانیان نیز بتوانند حکومتی مسئول و صلحطلب ایجاد کنند.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری از اظهار نظر شما نسبت به نوشته من تشکر میکنم. من به دیدگاههای شما احترام می گذارم. همه ما قبول داریم که خمینی شعار نابودی اسرائیل را داده و بعد از انقلاب گفته که اگر هر مسمان یک سطل آب بریزد، اسرائیل را آب می برد در عین حال اختلافات ایران و اسرائیل از ۱۹۷۳ شروع شد زمانی که در جنگ بین مصر و اسرائیل، محمدرضا شاه به شورویها اجازه داد با استفاده از فضای ایران به مصر اسلحه مهمات برسانند. آن جنگ با دخالت آمریکا پایان یافت که منجر به عقب نشینی اسرائیل از صحرای سینا شد و اسرائیلی ها گناه آن را به گردن شاه می انداختند.
نمیدانم شما از مطبوعات ترک استفاده می کنید یا نه در هر صورت آنها بشدت نگران هستند که اگر اسرائیل به تنها قدرت منطقه تبدیل شود امنیت آنها را بخطر خواهد انداخت. کشور های جنوب خلیج فارس از مصر انتقاد میکردند که چرا حامی ایران شده است و مصریها همان جواب ترکها را میدادند.
راجع به استفاده از بمب اتم علیه ایران در تلویزیون های فرانسه آشکا را بحث می شود. حتما بخاطر دارید که در اثنای جنگ غزه یکی از مقامات تندرو اسرائیلی، استفاده از بمب اتم برای نابودی کامل غزه را مطرح کرده بود که با مخالفت خود اسرائیلیها مواجه شد. من اعتقاد دارم که خطر بمب اتم را باید برای مردم ایران مطرح کرد تا رژیم را تحت فشار بگذارند که از سیاستهای مبتنی بر توهم و نابودی اسرائیل دست بردارد. امیدوارم همینقدر کافی باشد. من عادت به کامنت نویسی ندارم.
ماشااله رزمی
■ ترکیه رابطه و نزدیکی کشوریهای عربی با اسراییل را بر ضد هژمونی خود در منطقه میبیند و اتحاد با قطر و حمایت از حکومت اسلامی نیز در همین راستاست. علاوه بر آن ترکیه از فلاکت و بحران در ایران سود سرشاری عایدش میشود و حلوایی نقد است. آنچه ترکیه را تهدید میکند رشد اسلام سیاسی است و اسراییلستیزی هیزمی است که اردوغان و انصارش بدان احتیاج دارند تا آن کوره را داغ نگه دارند. ترکیه عضو ناتو است و روابط اقتصادی خوبی با غرب دارد و خطری از جانب اسراییل متوجهاش نیست. اسراییل همینکه بتواند امنیت خود را در مقابل حکومت اسلامی و حزب الله و حماس و شرکای حفظ کند شاهکار کرده است و به خطر انداختن امنیت ترکیه و شاخ و شانه کشیدن بر علیه آن پیشکشش. مضافاً که حکومت نتانیاهو هم چندان ثباتی ندارد و فقط همین جنگ فعلا سرپایش نگه داشته.
در رابطه با “ملل غیرفارس” هم فکر نکنم ایران اتحادیهای باشد از ملتهای مختلف، یعنی چیزی مثل کنفدرال. خواستار یک سیستم فدرال در ایران بودن ملتهای مختلف نمیسازد. مگر اینکه احتمالاً هدف اصلی چیز دیگری باشد که “فعلا” بهتر است بیان نشود. کلمات معنای خاصی دارند و کاربردشان قابل تعمق.
با احترام سالاری
■ آقای رزمی عزیز. ممنونم بابت پاسخ متین و روشنگر شما. من از رسانههای ترکیه بیخبرم، مگر در مواردی که در رسانههای آلمان انعکاس پیدا کند. با وجودی که انسان به هر صورت، به همه اطلاعات دسترسی ندارد، سعی میکنم نظراتم منصفانه و تا حد ممکن، کمتناقض باشد. از مقالات شما خیلی استفاده میکنم. امیدوارم با بهرهمندی از نظرات سایر دوستان، بتوانم فهم بهتری از سیاست پیدا کنم. در مورد هشدار شما و خطرات بمب اتمی برای خود ایرانیان، با شما کاملأ موافقم. با اشاره به شعار “انرژی هستهای حق مسلم ماست”، شاید بتوان گفت “حق” است، اما قطعا به “صلاح” ما ایرانیان نبوده و نیست.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
رویدادِ هولناکِ قتلعامِ ۱۸ و ۱۹ دیماه، فراتر از یک سرکوبِ گذرا، نقطهی عطفِ گذارِ نظام به شدیدترین، فشردهترین و دامنهدارترین سطحِ خشونتی است که تاکنون علیه جامعه اعمال کرده است. این واقعه در دو ساحتِ «کمی» و «کیفی» مرزهای پیشین را درنوردید؛ در سطحِ کمی با آمارِ تکاندهندهیِ جانباختگان، و در سطحِ کیفی با اشغالِ تمامعیارِ جغرافیایِ زندگی. هجوم به بیمارستانها، تعرض به گورستانها و شلیک به حریمِ امنِ خانهها نشان داد که حاکمیت دیگر نه در پیِ مهارِ معترضان، بلکه در وضعیتِ آرایشِ جنگی علیه کلِ ساختارِ زیستِ مدنی قرار گرفته است. نظام با این قتلعام، کلِ جامعه را در وضعیتِ «حیاتِ برهنه» قرار داد؛ وضعیتی که در آن با تعلیقِ قانون و حریمِ خصوصی، جانِ شهروند در برابرِ ماشینِ سرکوب، بیپناه و بیدفاع رها شده است.
در این میان، یک چرخشِ استراتژیک نیز رخ داد که پروپاگاندایِ همیشگیِ نظام را با سیاستِ تازهای درآمیخت؛ بدین معنا که نظام همزمان با تقلیلِ معترضان به «نیرویِ دشمن» یا «عناصرِ روانپریش»، «سیاستِ تماشا» را نیز در کنارِ کتمان و دروغگوییِ آماری فعال کرد. بر این اساس، جمهوری اسلامی برخلافِ رویههایِ پیشین، بهگونهای حسابشده در کنارِ جعلِ روایت، به عریانیِ جنایت و به تماشا گذاشتنِ پیکرِ قربانیان روی آورد. منظور از سیاستِ تماشا، تبدیلِ خشونت به یک ابزارِ ارتباطی برای ارعاب است؛ در این استراتژی، جنایت دیگر نه یک پیامدِ ناخواسته که باید مخفی بماند، بلکه بخشی از یک نمایشِ عمومی برای خیره ساختنِ چشمِ جامعه بر توانِ ویرانگریِ خشونت است. این نمایشِ بدوی، هدفی جز مرعوبسازیِ مطلق و ایجادِ «فلجِ اجتماعی» از طریقِ ترومایِ جمعی نداشت؛ پیامی صریح که اعلام میکرد حاکمیت دیگر نه به دنبالِ اقناع است و نه کسبِ مشروعیت، بلکه آگاهانه تنها بر مدارِ «وحشت» حکم میراند تا ارادهیِ عمومی را از طریقِ این تماشا ــــ که نوعی تجاوزِ بصری برای درهمشکستنِ دفاعِ روانیِ شهروندان بود ــــ زمینگیر سازد.
این وضعیت در فلسفهیِ سیاسیِ هانا آرنت معنایی دقیق و تکاندهنده دارد. او در کتابِ در بابِ خشونت، با نقدِ این باورِ عمومی که قدرت را همارزِ اسلحه و زندان میپندارد، تبیین میکند که قدرت و خشونت نهتنها همسان نیستند، بلکه در تقابلِ مطلق با یکدیگر قرار دارند؛ هر جا یکی از این دو حاکم شود، دیگری غایب است. آرنت با ردِ این انگاره که «قدرت از لولهیِ تفنگ بیرون میآید»، استدلال میکند که محصولِ تفنگ تنها فرمانی است که با زور اجرا میشود، نه قدرت. از نظرِ او، قدرتْ محصولِ «عملِ مشترک» و وفاداریِ جمعیِ انسانهاست؛ قدرت همان شمارِ انسانهایی است که به یک نظام مشروعیت میدهند. در مقابل، خشونت ابزاری است که حاکمیتِ فاقدِ پایگاهِ مردمی، برای پُر کردنِ خلأِ قدرتِ از دست رفته به آن متوسل میشود تا حضورِ زنده و نیرومندِ جامعه را با التقاطِ پیشرفتهترین افزارِ کشتار و بدویترین انگارههایِ حکمرانی سرکوب کند.
قتلعامِ دیماه از این منظر، اعترافِ صریحِ نظام به «بیقدرتیِ» خویش بود. شلیک به کودکان، زنان و مردان و حتی تعقیبِ کسانی که به مجروحان یاری رسانده بودند، نشانِ قاطعی از احتضارِ ساختاری است که پیوندش با منبع اصلی قدرت ــــ یعنی مردم ــــ بهکلی گسسته است. حاکمیتی که آخرین پناهگاههایِ امنیتِ روانی و فیزیکیِ شهروند را هدف قرار میدهد، رسماً اعلام میکند که دیگر توانِ «حکمرانی» ندارد و تنها گزینهیِ باقیماندهاش «تهدید، تخریب و ترور» است. اما همانطور که آرنت هشدار میدهد، خشونت هرگز قادر نیست قدرت یا همان مشروعیتِ از دست رفته را احیا کند. نظام با فدا کردنِ «حضور سیاسی» در پیشگاهِ «حضور نظامی»، در عمل به یک اقلیتِ مسلح در برابر اکثریتِ صاحبِ حق تبدیل شده است. لولهی تفنگ شاید برای مدتی سکوت ایجاد کند، اما هرگز جایگزینِ ارادهی جمعیِ انسانهایی نخواهد شد که بهرغمِ کثرت و تفاوتشان، بر سرِ ایستادگی در برابرِ ظلم به «توافق» رسیدهاند.
در امتدادِ این بیقدرتی، آنچه در دیماه روی داد، موجبِ یک «دگردیسیِ هستیشناختی» در ماهیتِ حاکمیت شد؛ بدین معنا که نظام با خروج از مدارِ قانون ــــ حتی همان قانونِ حداقلی و صوری ــــ و ورود به ساحتِ خشونتِ محض، ماهیتِ خود را از یک «طرفِ قراردادِ اجتماعی» به یک «جسمِ خارجی» و «اشغالگرِ فضایِ زیستی» تغییر داد. در چنین وضعیتی، قراردادِ اجتماعی بهطورِ کامل فسخ شده و گسستی بنیادین رخ داده است؛ گسستی که تداومِ روندِ پیشین را ناممکن میکند، چرا که پلهایِ گفتوگو و ارتباط، زیرِ بارِ سنگینِ خونهایِ ریختهشده در خیابانها و سوگهایِ انباشته در خانهها درهمشکستهاند. پیامدِ این دگردیسیِ ماهوی، ورود به قلمرویی است که در آن، ساختارِ روانی و سیاسیِ جامعه در سه سطحِ کلیدی دگرگون شده است:
۱. استحاله از مطالبهگری به براندازی: با مرگِ اصلاحپذیری و فروریختنِ چارچوبهایِ قانونی، هدفِ اعتراض از «تغییرِ رفتارِ حاکم» به «برداشتنِ سدِ راهِ زندگی» تغییر یافته است. این سد، همان حاکمیتی است که نفسِ حضورش، حقِ حیاتِ شهروند را نفی میکند؛ چرا که از نگاهِ جامعه، اصلاحِ پدیدهای که ماهیتش به یک «اشغالگر» دگرگون شده، از بنیاد ناممکن است.
۲. سقوطِ ترس و فراگیریِ کنشگری: وقتی حاکمیت میدانِ سیاست را به مقتل تبدیل میکند، «هزینهیِ سکوت» با «هزینهیِ اعتراض» برابر میشود. در این نقطهیِ عطف ــــ که در آن سکوت دیگر ضامنِ بقا نیست ــــ شجاعتِ ناشی از استیصال سر برمیآورد؛ وضعیتی که در آن فرد برای صیانت از حقِ حیات، به مواجههیِ مستقیم با اصلِ ساختارِ سیاسیِ موجود روی میآورد. این شرایط، قراردادِ نانوشتهیِ «سکوت در برابرِ امنیت» را مضمحل کرده و حتی اقشارِ محافظهکار را نیز، بهدلیلِ فقدانِ امنیت در حریمِ خصوصی، به میدانِ ناگزیرِ رویارویی میکشاند.
۳. زایشِ همبستگیِ ترومایی: با تبدیلِ رنجهایِ خصوصی به یک «تجربهیِ جمعی»، تروما ــــ برخلافِ تصورِ اتاقهایِ فکرِ امنیتی ــــ به مثابه یک «چسبِ اجتماعیِ» نیرومند عمل میکند و شکافهایِ عقیدتی و طبقاتی را در زیرِ ضرباتِ ماشینِ کشتار ذوب میکند. در این مرحله، بدنهیِ اجتماعی حولِ محورِ «قربانی بودنِ مشترک»، به یک واحدِ منسجم و همسرنوشت تغییرِ ماهیت میدهد؛ همبستگیِ حیاتی و گریزناپذیری که نه از طریقِ ایدئولوژی، بلکه از مسیرِ «خون و تروما» پدید میآید تا دردِ هر بخش را در تمامِ پیکرهیِ آن طنینانداز کند. بدینسان، آن قتلعامی که قرار بود با ایجادِ «فلجِ اجتماعی»، بقایِ نظام را تضمین کند، خود به یک خطایِ راهبردی بدل میشود و تروما را از ابزارِ سرکوب به سرچشمهیِ تولیدِ قدرت برای جامعه تغییر میدهد.
تحققِ این قدرتِ نوظهور، پیامدِ مستقیمِ فروپاشیِ منطقِ ارعاب در دیماه است؛ حاکمیت قصد داشت با نمایشِ عریانِ جسدها و به تماشا گذاشتنِ رنجِ بازماندگان، جامعه را بهتزده و اتمیزه کند تا هر فرد از ترسِ نابودی، به پیلهیِ تنهاییِ خویش بگریزد. اما تروما در بطنِ خود، بذرِ گونهیِ جدیدی از قدرت را میکارد که ساختارِ سرکوب از درکِ آن عاجز است. با شکستِ استراتژیِ وحشت، سوگِ خصوصی به خشمِ جمعی گذار میکند و حاکمیت، ناخواسته خود را به عنوانِ یک «تهدیدِ وجودی» برای همگان نمایان میسازد. بدینسان آن کشتارِ هدفمند، برخلافِ رؤیایِ طراحانش، بدنهیِ اجتماعی را به یک «واحدِ همسرنوشت» تبدیل میکند که در آن هر بدنِ بیجان، بهجایِ نشانهیِ پایان، به حلقهای برای پیوندِ زندگان جهتِ برکندنِ نظامِ حاکم بدل میشود. جمهوری اسلامی بر سرِ «فلجِ جامعه» قمارِ بزرگی کرد، اما آنچه در پایانِ این بازیِ خونین واگذار نمود، تمامیتِ مشروعیت و هستیِ خود در برابرِ «وحدتِ تروماییِ» مردمی بود که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. گسستِ حاصل از این قتلعام، نقطهیِ پایانِ سیاستورزیِ توتالیتر با نقابِ دموکراسی و سرآغازِ دورانِ تقابلی است که فرجامِ آن، پیروزیِ حتمیِ «جغرافیایِ زندگی» بر «ماشینِ مرگِ» این جمهوریِ بیگانه با معنایِ جمهور یا همان امرِ عمومی (Res publica) خواهد بود.
کوتاه آنکه، جمهوری اسلامی پس از قتلعامِ دیماه در ساحتِ مشروعیت بهکلی سقوط کرد، اما سایهیِ جنگ بارِ دیگر مجالی فراهم آورد تا فروپاشیِ محتومِ خود را بهطورِ موقت تعلیق کند؛ همانطور که بیش از چهار دهه پیش، جنگ مجالی فراهم آورد تا «گربهیِ نرم و زیبایِ ایران» را نه تنها در دَمِ حجلهیِ قدرتش قربانی کند، بلکه آن را به خارپشتی تصنعی بدل سازد. بدینگونه، این نظام هستیِ فرهنگیِ سرزمینی را که جانمایهاش گشودگی و گفتوگو با جهان بود، در زرهی از خارهایِ آتشین محبوس کرد؛ زرهی که از تمامِ روزنههایش، نگاهِ کینتوزِ نظام، هر نوع «دیگربودگی» را چونان طعمهای دنبال میکند. این در حالی است که توانِ راهبردی و سرمایهیِ نمادینِ این سرزمین نه در خصومت با دیگری، بلکه در دگردوستیِ پریستارانه و همان اخلاق و سیاستِ نوروزانهای نهفته است که قرنهاست بر سفرهیِ گشادهیِ خویش، تمامِ کثرتها را به ضیافتِ آشتی و زندگی فرا میخواند.
خردِ زیسته گواهی میدهد که هر ملتی برای بقا و شکوفایی، ناگزیر از سیاستگذاری بر مدارِ توانمندیهایِ درونزاد و داشتههایِ طبیعی و تاریخیِ خویش است؛ بر همین اساس، اعتبارِ وجودیِ ایران نیز نه در قامتِ یک نیرویِ ستیزهجو، که در سیمایِ آن «شاعری» بازشناخته میشود که بارِ امانت و تعهدِ اخلاقیاش، هبه کردنِ صلح و زیبایی به جهان است. شاید امروز بر این سخن بخندید و مرا خیالباف بشمارید، اما رهنامهیِ من به آیندگانِ سیاسیِ ایران این است: «درونهیِ دیوانِ حافظ» ــــ یعنی مفهومِ بنیادینِ دوستی و مدارا ــــ را به استراتژیِ کلانِ سیاستِ داخلی و خارجیِ ایران تبدیل کنید و روحِ قانونِ اساسی را بهجایِ نصوصِ دینی و جزمی، از منشِ انسانی و خردِ نبشته در میراثِ کلاسیکِ ادبیاتِ فارسی ــــ و خاصه از آن پنج فرازِ بلوغِ جانِ ایرانی یعنی فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ ــــ استخراج نمایید. این تنها راهی است که ایران میتواند هم با خویشتنِ آزردهاش و هم با جهان، به صلحی پایدار دست یابد.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
نیویورک تایمز / ۲۱ آوریل ۲۰۲۶
اسرائیل چگونه راه خود را گم کرد و ترامپ چگونه میتواند لبنان را نجات دهد
اگر بهدنبال دو تصویر هستید که بهخوبی نشان دهد راهبرد ژئوپولیتیکی اسرائیل تحت رهبری نخستوزیر بنیامین نتانیاهو این کشور را به کجا رسانده است، بهتر از دو عکسی که آخر هفته در رسانههای اسرائیلی منتشر شد، پیدا نخواهید کرد. نخستین تصویر، عکسی است از یک سرباز اسرائیلی که با پتک مجسمهای از عیسی مسیح را در دِبِل — روستایی مسیحی مارونی در جنوب لبنان، چند مایل آنسوتر از مرز اسرائیل — در هم میشکند.
به نوشته لازار برمن، خبرنگار دیپلماتیک تایمز آو اسرائیل، این تصویر «چنان بهطور کامل برخی از بدترین کلیشهها درباره اسرائیل و یهودیان را بازتاب میداد که بسیاری بهطور غریزی تصور کردند محصولی ساختهشده با هوش مصنوعی است که برای بدنام کردن دولت یهود طراحی شده است. دوستان اسرائیل که احتمال میدادند تصویر واقعی باشد، دعا میکردند که چنین نباشد، چرا که این تصویر بهشدت آسیبزننده بود. اما دعاهایشان بیپاسخ ماند. یک سرباز ارتش اسرائیل واقعاً با چکش به صورت مجسمهای که عیسی را نشان میداد ضربه زده بود.» او افزود: «هیچ هوش مصنوعی، هیچ دستکاریای در کار نبود و نمیتوان از کنار تصویری گذشت که به یک باتلاق عمیق اخلاقی در ارتش و جامعه اسرائیل اشاره دارد.»
تصویر دوم، عکسی است در روزنامه هاآرتص از گروهی از وزیران راستگرای اسرائیلی که با لبخندهای رضایت، در حال افتتاح یک شهرک تازه بازسازیشده به نام سا-نور در شمال کرانه باختری هستند. این شهرک یکی از چهار شهرک پراکنده اسرائیلی است که در منطقهای بنا شدهاند که تحت حاکمیت مدنی و امنیتی فلسطینیان قرار دارد. هدف از ایجاد این شهرکها، ناممکن ساختن شکلگیری یک دولت فلسطینی پیوسته در آینده است. همانطور که هاآرتص اشاره کرده، وزیر دفاع نتانیاهو، اسرائیل کاتس، در این مراسم با افتخار اعلام کرد که دولت در نظر دارد حدود ۱۴۰ پایگاه کشاورزی در کرانه باختری را قانونی کند — اقدامی برای خنثی کردن هرگونه «تلاش فلسطینیها برای ایجاد حضور در این منطقه».
روزی دیگر از دولت نتانیاهو که رئیسجمهور ترامپ را فریب میدهد. همان ترامپی که در سپتامبر ۲۰۲۵ اعلام کرده بود: «اجازه نخواهم داد اسرائیل کرانه باختری را به خاک خود ضمیمه کند.»
چرا این دو تصویر تا این حد گویاست؟ زیرا بهخوبی راهبرد امروز نتانیاهو را نشان میدهند — اگر اصلاً بتوان آن را راهبرد نامید: مواجهه با هر تهدیدی از طریق درهم کوبیدن آن با پتک، بدون توجه به اینکه چه تعداد دشمن برای اسرائیل ایجاد میشود، و در عین حال نداشتن هیچ ایده خلاقانهای برای تبدیل دستاوردهای نظامی به دستاوردهای راهبردی پایدار — چه در غزه، لبنان، سوریه و کرانه باختری، و چه در روابط با عربستان سعودی و ایران.

یک سرباز اسرائیلی که با پتک مجسمهای از عیسی مسیح را در دِبِل — روستایی مسیحی مارونی در جنوب لبنان، چند مایل آنسوتر از مرز اسرائیل — در هم میشکند
دلیل این وضعیت آن است که اسرائیل برای تثبیت هرگونه دستاورد راهبردی، نیاز دارد دستکم در مسیر دستیابی به راهحل دوکشوری با تشکیلات خودگردان فلسطین گام بردارد. این همان چیزی است که میتواند ایران را در سطح منطقه بهطور پایدار منزوی کند. این همان چیزی است که عادیسازی روابط اسرائیل و عربستان سعودی — از جمله در حوزه تجارت و گردشگری — را ممکن میسازد. این همان چیزی است که به دولتهای لبنان و سوریه کمک میکند تا بسیار آسانتر و با مخاطرات کمتر، به صلح رسمی با دولت یهود دست یابند. و این دقیقاً همان چیزی است که نتانیاهو نهتنها از تلاش برای آن سر باز میزند، بلکه پیوسته در جهت تضعیف آن عمل میکند.
آیا فکر میکنم این کار آسان است؟ قطعاً نه. آیا معتقدم فلسطینیها رهبری سالخورده و فاسدی دارند که نیازمند جایگزینی، نوسازی و اصلاح است — و خود نیز مسئول بخشی از وضعیت دشوارشان هستند؟ بدون تردید. اما آیا میدانم که نتانیاهو تمام دوران نخستوزیری خود را صرف جلوگیری از ظهور یک رهبری فلسطینی معتبرتر و شایستهتر کرده است؟ بله، این را هم میدانم.
آیا میدانم که اسرائیل منافعی بنیادین در جدا شدن از فلسطینیها به هر شکل ممکن دارد، تا مبادا به یک دولت آپارتایدی تحت اداره یهودیان تبدیل شود؟ کاملاً. آیا باور دارم که ایران و نیروهای نیابتیاش تهدیدی مرگبار برای اسرائیل هستند که نمیتوان آن را نادیده گرفت؟ باز هم کاملاً. اما آیا همزمان معتقدم که بدون یک شریک فلسطینی، چنین به نظر میرسد که راهبرد نتانیاهو ایجاد شرایطی برای پاکسازی قومی در کرانه باختری است — و همین امر باعث از دست رفتن بهترین دوستان اسرائیل در سراسر جهان میشود؟ بدون شک چنین است.
اسرائیل عزیز: وقتی دموکراتهای میانهرو و دیرینهحامی اسرائیل در ایالات متحده، مانند رام امانوئل، در برنامه «گفتگوی زنده با بیل ماهر» — همانطور که هفته گذشته انجام داد — حاضر میشوند و با تشویق گسترده مخاطبان اعلام میکنند که با کمکهای نظامی یارانهای آمریکا به اسرائیل مخالفاند و جایگاه «ویژه» آن را زیر سؤال میبرند، یعنی واقعاً دارید دوستان خود را از دست میدهید. این فقط به جناح چپ محدود نیست. شمار بیشتری از آمریکاییها در سراسر طیف سیاسی، اسرائیلِ نتانیاهو را همچون کودکی لوس میبینند و دیگر از آن خسته شدهاند.
البته دولت اسرائیل و فرماندهی ارتش، سربازی را که مجسمه عیسی را در جنوب لبنان تخریب کرده بود محکوم کردند و افراد دخیل را مجازات نمودند. همچنین، با درک اینکه این حادثه چه فاجعهای در حوزه روابط عمومی بهبار آورده، اسرائیل بهسرعت برای جایگزینی مجسمه اقدام کرد. اما به نظر شما آن سرباز از کجا به این نتیجه رسیده بود که چنین کاری قابل قبول است — آنقدر که حتی ارزش داشته باشد یکی از همرزمانش از آن عکس بگیرد؟ من به شما میگویم: از تماشا و شنیدن زبان و رفتارهای خود دولت نتانیاهو، ارتش و ماشین مسمومساز آنلاین آن.
او هر روز میتوانست بخواند که شهرکنشینان راستگرای یهودی در کرانه باختری، به نام صهیونیسم مذهبی، خودروها، خانهها و محصولات کشاورزی فلسطینیان را تخریب میکنند — در حالی که ارتش و پلیس اسرائیل معمولاً فقط نظارهگرند و گاه حتی کمک میکنند و نتانیاهو همواره با چشمپوشی از کنار آن میگذرد. در چنین فضایی، چه اشکالی دارد که کسی با چکش به مجسمه عیسی در جنوب لبنان حمله کند؟
همچنین نمیتوان آن سرباز و همراهانش را کاملاً سرزنش کرد، وقتی میبینند نماینده ترامپ در اسرائیل، مایک هاکبی، آشکارا از الحاق کرانه باختری به اسرائیل حمایت میکند و چنان رفتار میکند که گویی سفیر شهرکنشینان یهودی در ایالات متحده است، نه سفیر آمریکا در اسرائیل — و انگار چنین الحاقی تهدیدی برای اردن، یکی از ستونهای اصلی سیاست آمریکا در منطقه، نخواهد بود. بسیاری از اسرائیلیهای شریف بهخوبی میدانند این رویکرد از نظر اخلاقی نفرتانگیز و از نظر راهبردی دیوانهوار است، اما آنها در کشتیای گرفتار شدهاند که ناخدایانش ناداناند.

اسرائیل کاتز، وزیر دفاع اسرائیل، (سوم-چپ)، یوسی داگان، رئیس شورای منطقهای شومرون (چهارم-چپ) و وزیر دارایی راست افراطی اسرائیل، بزالئل اسموتریچ (چهارم-راست)، در مراسم افتتاح یک شهرک تازه بازسازیشده به نام سا-نور در شمال کرانه باختری
اما یک تفکر راهبردی تازه درباره اسرائیل و لبنان چه شکلی میتواند داشته باشد؟ اجازه دهید از این واقعیت شروع کنیم که اسرائیل، تا جایی که من شمارش کردهام، از زمانی که در سال ۱۹۷۹ بهعنوان خبرنگار به بیروت آمدم، دستکم هفت تهاجم بلندمدت یا عملیات نظامی گسترده در جنوب لبنان علیه سازمان آزادیبخش فلسطین یا حزبالله انجام داده است.
اجازه دهید روشن بگویم: هیچ نخستوزیر اسرائیلی نمیتواند و نباید اجازه دهد نیروهای نیابتی ایران در لبنان — یعنی شبهنظامیان حزبالله — با تهدید حملات موشکی، شمال اسرائیل را غیرقابل سکونت کنند. اما در مقطعی، این اصل که «دیوانگی یعنی انجام مکرر یک کار و انتظار نتیجهای متفاوت» باید واقعاً مورد توجه قرار گیرد.
اسرائیل همواره میگوید ارتش لبنان باید حزبالله را خلع سلاح کند. اما ارتش لبنان ترکیبی است از مسیحیان، دروزیها، سنیها و شیعیان. با توجه به نفوذ سیاسی حزبالله در میان جامعه شیعه لبنان — حتی با وجود خشم بسیاری از شیعیان لبنانی از این گروه بهخاطر تحریک اسرائیل به نمایندگی از ایران — اگر ارتش لبنان وارد جنگی آشکار در سراسر جنوب لبنان و بیروت علیه حزبالله شود، ممکن است از هم بپاشد و لبنان را دوباره به جنگ داخلی بکشاند. تنها گزینهای که نتانیاهو ارائه کرده، بیرون راندن دهها هزار لبنانی از جنوب لبنان یا مناطق شیعهنشین بیروت است.
اکنون زمان یک راه سوم فرا رسیده است. من خوشحال میشوم آن را «طرح ترامپ برای نجات لبنان» بنامم. باید اسرائیل را تحت فشار قرار داد تا بهطور کامل از جنوب لبنان خارج شود و نیروهای بهشدت مسلح ناتو در همکاری با ارتش لبنان — و تحت اقتدار نمادین آن — کنترل این منطقه را به دست گیرند.
اسرائیل میتواند به ناتو اعتماد کند. حزبالله و ایران جرأت مقابله با آن را نخواهند داشت — و اگر هم چنین کنند، درهم کوبیده خواهند شد. در چنین حالتی، اکثریت بزرگی از لبنانیها، از جمله شیعیان، از این وضعیت استقبال خواهند کرد، زیرا اسرائیل کاملاً از لبنان خارج شده و حزبالله توجیه خود برای حمله به اسرائیل را از دست خواهد داد.
البته این راهحل ممکن است کامل نباشد، اما قطعاً بهتر از تکرار مداوم حملات اسرائیل به لبنان — و چه رسد به وقوع یک جنگ داخلی دیگر در لبنان — است. این گزینه ارزش آزمودن را دارد.
لبنان از زمان جنگ داخلی ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰، اکنون دارای شایستهترین رئیسجمهور با رویکردی چندگرا، یعنی جوزف عون، و نخستوزیر، نواف سلام، است. من معتقدم آنها آماده صلح با اسرائیل هستند، اما نه به بهای یک جنگ داخلی دیگر.
زمان آن رسیده است که راه سومی انتخاب شود؛ راهی که امنیت لبنان را تضمین کند، امنیت اسرائیل را تأمین کند و ماهیت واقعی حزبالله را آشکار سازد — ابزاری در دست ایران که آماده است تا آخرین لبنانی و آخرین اسرائیلی بجنگد تا منافع اربابانش در تهران را تأمین کند. اکنون زمان اجرای «طرح ترامپ برای نجات لبنان» است.
■ کاش فریدمن به جای آنکه این همه برای اسراییل دل بسوزاند کمی در مورد مردم ایران دل میسوزاند و گاهی در مورد قتل عام ایرانیها به دست جمهوری اسلامی مینوشت.
یوسف جاویدان
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
امروز داشتم ویدیویی را نگاه میکردم که در آن روشنفکری ایرانی در حال سخن گفتن از روشنفکری دیگر بود. در آخر این ویدیو احساس خیلی بدی داشتم. این احساس بد دلایل گوناگون داشت که من در اینجا به یکی از آنها میپردازم و آن تعداد بیشمار لغاتی که همهشان برچسبهای تحقیرآمیز و سرشار از توهین بودند. فرای این لغات، در جستجوی استدلالی گشتم که شاید احتمالاً زیر انباری از خشم تلنبار شده باشد که متاسفانه هرچه دقت کردم نیافتم. شاید سوال خیلی از ماها باشد که واقعا جایگاه این توهینها در روان تولیدکنندهی آنها چیست؟
در حقیقت من فکر میکنم جایگزینی استدلال با برچسبهای توهینآمیز بهگونهای، دیگری را در جایگاهی تحقیرآمیز قرار میدهد. وقتی که این برچسبها به فردی زده میشود، نه تنها تمام نفرتی که در روان فرد وجود دارد به این برچسب انتقال پیدا میکند، بلکه در ذهن شنوندهای که پذیرای آن باشد نیز جای استدلال را میگیرد. دیگر احتیاجی به گوش کردن «دیگری» نیست.
گویی آن برچسب آمده که همهی مشکل «حضور دیگری» را با جا دادنش در یک لغت سخیف، حل کند. گویی آن لغت آمده که آن دیگری را از همهی پیچیدگیهای انسانیش رها کند و از او تنها تصویری شنیع به جای بگذارد. با دادن آن تصویر شنیع که در آن لغات گنجانده شده، بهگونهای دیگری را در سطوحی بسیار پایینتر از خود قرار میدهیم. به طوری که خود را در جایگاه قاضی بالا و آن دیگری را در ردیف پستترین موجود، پایین میآوریم.
در روان ما، این توهین به ما احساس قدرت میدهد. در خیالمان اینکه «حال او را گرفتهایم» و به زیر کشیدیمش حس پیروزی کاذبی را برای ما به ارمغان میآورد: حس اینکه استخوانهای این شخص در حصار آن لغت کریه خورد شده است و صدای خورد شدنش در گوشهایمان لذتی معیوب را برایمان به همراه میآورد. یعنی در حقیقت توهین کردن و برچسب زدن میتواند احساس توانمندی و قدرت کاذب به ما بدهد.
با این برچسبهای توهینآمیز، به نوعی از دیگری انسانزدایی میکنیم و وقتی دیگری را دیگر آدم ندانیم، از هر گونه خشونت کلامی به او هیچ احساس گناهی به ما دست نمیدهد. زیرا که او را به آن برچسب خلاصه میکنیم.
متاسفانه این توهینها میتوانند بهطور ناخودآگاه این پیام را برای همگروهیها داشته باشند که «نگاه کنید من چگونه دیگری را به زیر کشیدم.» گویی به زیر کشیدن این دیگری به نوعی علامتی به تعلق به گروه میشود. یعنی بهگونهای به عنوان «آیینی بیمارگونه» میشود که فرد را به همگروهیهایش میخواهد پیوند بدهد. گویی این پیوند تنها از کانال خورد کردن شخصیت این «دیگری» از طریق کلام توهینآمیز ایجاد میشود و میدانیم هویت گروهی که اساسش بر تحقیر دیگری باشد میتواند به هویتی ناسالم تقلیل یابد. زیرا در بسیاری موارد بهگونهای نمودی از نگاهی دوقطبی به دنیا و آدمهاست. آنهایی که لایق برچسب هستند آدم بدها هستند و من در جرگهی آدم خوبها.
توهین و خشونت در کلام، به نوعی میتواند نمودی از ناتوانی از استفاده از آن برای اندیشیدن باشد. برچسبهای توهینآمیز به نوعی شکست در استفاده از تعقل و استدلال برای قانع کردن است.
پذیرش دیگری متفاوت، تنها یک قابلیت فکری و عقلانی نیست. بلکه یک بخش عمدهی آن به عملکرد روانی ما بستگی دارد. ابراز توهین در کلام، میتواند نشانی از خشمهایی باشد در مقابل هر چیز و هر کس که بهگونهای حس ناکامی را در ما بوجود میآورد. پذیرش اینکه «دیگری حتماً قرار نیست انعکاسی از عقاید و خواستههای من باشد»، نیز تنها با یک آموزش فکری کسب نمیشود. لازمهاش این است که گاهی دریابیم همیشه این دیگری نیست که عامل خشمهای من است که گاهی این دیگری تنها کارکرد بیدار کردن بخشهای تاریک وجود ما و احساسهای نهانی است که در خود از گذشته تلنبار کردهایم.
نمونهاش را ما در افرادی که در گذشته ترومایی را تجربه کردهاند مییابیم. اینکه دیدهایم که چگونه تجربهی تروما میتواند باعث شود که فرد یک «نگرش متفاوت» را بهعنوان یک خطر واقعی زندگی کند و همچنان که نوروساینس به ما نشان میدهد، زمانی که مغز ما یک خطر را واقعی تلقی کند، دیگر با بخش منطقی مغز نیست که به آن عکسالعمل نشان میدهد بلکه با بخش لمبیک (احساسی) به آن پاسخ میدهد. به نوعی خشونت کلامی، توهین و فحش میتواند عکسالعمل دفاعی مغزی باشد که به اشتباه خود را در معرض خطری واقعی میبیند. حتی خیلی از اوقات این خشونت کلامی، تجلی خشونتهایی میتواند باشد که گذشتهی دردناکش در روان او به جا گذاشته است. که گاهی باعث میشود «دیگری متفاوت» را بهعنوان موجودی خطرناک تلقی کند.
این حس ناامنی میتواند در قابلیت اندیشیدن و تامل ما تاثیر منفی بگذارد. به همین دلیل است که لازمهی اینکه ما بتوانیم نگاهی تحریفنشده از دنیای اطراف و دیگران داشته باشیم تنها دانش ذهنی نیست. بلکه شناخت و مقابله با آثار خشونتها و جراحتهایی که از گذشته تا امروز با خودمان حمل کردهایم نیز بسیار حائز اهمیت میباشند.
من فکر میکنم ما همگی موظف هستیم که در مقابل این پدیدهی خشونت و اهانت کلامی مقابله کنیم زیرا انعکاس آن در فضای جمعی و رسانهای به نوعی میتواند باعث فلج شدن رشد آگاهی و تفکر جمعی شود. زیرا هر چه بیشتر انرژیمان را صرف تولید و مصرف این خشونتهای کلامی کنیم، هیجانات مخرب جایگزین فضای سالم برای اندیشیدن و تعامل سالم میشوند. متاسفانه این فضا باعث شده که بسیاری از ما ایرانیها وقت خود را بیشتر صرف این زد و خوردهای جنجالی کنیم تا چیز یاد گرفتن. متاسفانه این محتواهای خشن و توهینآمیز زمانی اینقدر جای زیادی میگیرند که مطالب آموزنده را محو میکنند. البته امیدوارم که در این زمینه اشتباه کنم.
اما در هر صورت چیزی که شاهد آن هستیم این است که سخن گفتن از این دیگری متفاوت در بسیاری از موارد، یا در غالب خشم است و یا تمسخر. چیزی که عملاً به قطع دیالوگ منجر شده است.
من فکر میکنم که استفاده از برچسبهای توهینآمیز میتواند به یکی از مهمترین ابزار ما برای دموکراسی آسیب برساند و آن زبان است. وقتی لغات، دیگر نه در جهت گفتن حقایق بلکه در جهت مجروح کردن دیگری بهکار گرفته شود، چگونه میتوانیم انتظار داشته باشیم که نسل جوان ما چیز یاد بگیرند و دنبال راههایی برای درمان دردهای عمیقی که داریم باشند؟ نسلی که در سیستمی بزرگ شدهاند که خشونت کلامی و توهین و تحقیر و برچسب زدن ابزار روزمرهای بوده برای ناتوان کردن قدرت اندیشیدن این سرمایههای کشورمان.
—————-
* مژگان کاهن، روانشناس است.
■ از اینکه مقالهٔ شما از سطح «موعظه» فاصله گرفته و به «تحلیل» نزدیک شده، آن را به متنی خواندنی و قابلتوجه بدل کرده است. در عین حال، اتکای آن به تجربه، ارزشش را دوچندان میکند؛ از اینرو، خواندنش را به دیگران نیز توصیه میکنم.
با اینحال، هرچند ساختارهایی چون رسانه، الگوریتمها و فضای سیاسی در تقویت این نوع رفتار نقش دارند، نباید از نظر دور داشت که گفتار تحقیرآمیز و فحاشی همواره صرفاً واکنشی ناخودآگاه نیست؛ بلکه در بسیاری موارد، آگاهانه بهعنوان ابزاری برای اعمال قدرت، حذف رقیب و شکلدهی به افکار عمومی به کار گرفته میشود. مسئله صرفاً بیادبی نیست؛ بلکه جابهجاییِ کارکرد زبان است، که از ابزاری برای فهم و داوری، به ابزاری برای مرزبندی، بسیج و حذف استفاده میشود.
سلمان گرگانی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
جولیا بطروس خوانندهی مسیحی لبنانی، اخیراً ترانهای خوانده به نام “مرا (به ایران) ببرید!” در حمایت از “مقاومت ایران در برابر آمریکا و اسرائیل” که صدا و تصویر او در ۲۵ فروردینماه ۱۴۰۵در باغ فردوس تهران برای حامیان نظام به نمایش درآمد.
جولیا بطروس فقط خوانندهای ساده و متعارف نیست. او همسر الیاس بوصعب، وزیر دفاع پیشین لبنان، از حامیان سرسخت حزبالله لبنان و شیفتهی رهبر کشتهشده آن، حسن نصرالله و تحسینکننده سردار قاسم سلیمانی است و از همین رو، به “خوانندهی مقاومت” شهرت یافته است.
اینکه سرزمین فلسطین، بیش از نیمقرن زیر چکمههای اشغالگران اسرائیلی پایمالشده و ملت فلسطین هنوز از زخمهای کهنهی مقاومت رنج میبرد؛ نباید بهانه و دستاویزی شود برای حمایت از جنایتکاران و جنگافروزانی که به نام آنان، اهداف خشونتبار و جنگ افروزانهی خود را پیش میبرند.
جولیا بطروس بهعنوان خوانندهای “مردمی”، وظیفه و تعهد دارد، میان ستمگران و ستمدیدگان و مجرمان و قربانیان تمایز بگذارد. یک خوانندهی “مردمی” نمیتواند هم ستایشگر ظالمان باشد و هم مرثیهخوان مظلومان!
جولیا بطروس اگر خوانندهای “مردمی” است و حتی اگر “زن” است؛ در جنبش “زن، زندگی، آزادی” در کدام جبهه ایستاده بود؟ در جبههی “مقاومت” مردم و “زنان آزاده” یا در جبههی سرکوبگران؟ و آیا او صدای عدالتخواهانهی دهها هزار مردم رنجدیدهی سالیان دراز را که در دیماه ۱۴۰۴ قتلعام شدند، نشنیده بود؟
و اینک چه شد که ناگهان به یاد ملت ایران افتاد و برای آنها میخواند؟! قلبش برای ملت ایران میتپد یا فقط میخواهد “غیرت” عربها را به جوش بیاورد؟ آیا او برای رنجها و دردهای ملت ایران آواز میخواند یا برای آرمانهای ملت خود؟
در ادامه، فرازهایی از متن ترانهی او را ازنظر میگذرانیم تا شاید پاسخی برای پرسشهای خود بیابیم [تفسیر درون قلاب از نگارنده است]:
مرا همراه خود ببرید!
مرا ببرید
تا در خیابانهای تهران بخوانم
[او گویا نمیداند که خواندن زن در خیابانهای تهران و ایران، سالهاست که جرمی سنگین است و برای آن باید حبس و تحقیر و تازیانه را به جان بخرد! و ایکاش میدانست که نه او و نه ترانهی او، حرمتی برای سران و رهبران نظام مقدس دارند، بلکه فقط بهمثابهی ابزاری سیاسی به کار میروند.]
مرا ببرید
تا از درد کشیدن متجاوزان (اسرائیل) خوشحال شوم
[و آیا او همانقدر که از درد کشیدن متجاوزان لذت میبرد، از رنج و درد میلیونها ایرانی نیز رنج میکشد؟]
مرا ببرید
تا با ملت ایران سخن بگویم
مرا ببرید
به میدان آزادی تا تکبیر بگویم
[و آیا او نمیداند که مردم ایران سالهاست، دیگر تکبیر نمیگویند و بهجای آن، “آزادی” را فریاد میزنند؟]
مرا ببرید
تا به میدان انقلاب بگویم:
تکبیرهای مردم تو مایهی عذاب دشمن است
[تکبیرهای کدام مردم؟؟؟ مردمی که به رگبار بسته میشوند یا “مردمی” که به رگبار میبندند؟]
مرا ببرید
تا به ملتهای عرب بگویم
که عربیت ما گمراه و منحرفشده است
و پرچم شرف را دستهای فارسی برافراشته کرد
[و ایکاش، این “دستهای فارسی”، پرچم شرف را اندکی هم در سرزمین خود برافراشته بودند، تا مردم، فارسی بودن آنان را حس میکردند! حیف که این “شرف” فقط نصیب عربها شد!]
مرا ببرید
مرا با سُنی بودنم ببرید
مرا با عرب بودنم ببرید
[و اگر او بداند که این “دستهای فارسی” چه بر سر سُنیهای کرد و بلوچ و عربهای خوزستان آوردهاند...!]
به نزد کسانی ببرید
که با عزت، قلب مرا زنده کردند
[ایکاش این عزت، شامل حال مردان و زنان ما نیز میشد! و ایکاش او به ایران میآمد و میدید که چگونه “عزت زنانه” و “کرامت انسانی” در این سرزمین پایمال میشوند!]

با ضربت شمشیرهای حیدری
[همان “شمشیرهای حیدری” که حیدر حیدر گویان، سر میبُرند، چشمها را کور میکنند و قلبها را میشکافند؟!]
مرا ببرید
تا دستم را بهسوی شادی شهید دراز کنم
و با او بر یاری و پیروزی جدید عهد ببندم
[یاری و پیروزی برای چه کسانی؟ برای ستمدیدگان یا ستمگران؟ برای جنگ افروزان یا جنگزدگان و آوارگان؟]
و با روح یک صوفی مرید با او بیعت کنم
مرا ببرید
تا با صدای بلند بخوانم و مولویوار برقصم
تا زمین آسمانِ آزادی را لمس کند
[کدام صوفی برای جنگ و کشتار مرثیه خوانده و مولویوار برای آن رقصیده؟! مولویای که از عشق و صلح میگوید؟!]
مرا ببرید تا....
تا با مجتبای بزرگوار بیعت کنم
[در اینجا دیگر، این خوانندهی “مقاومت”، اوج تعهد و وفاداری خود را به کسانی نشان میدهد که برای “عربها” عزت و شرافت و برای ملت خود، “ذلت و فلاکت” به ارمغان آوردهاند.]
مرا ببرید نزد حضرت رضا
مرا به مشهد ببرید
[و ایکاش او میدانست که “شهادتگاه”و “زیارتگاه” مردم ایران، دیگر مشهد نیست، بلکه بلوچستان است؛ خوزستان است؛ کردستان است؛ گورستان خاوران است؛ خیابانهای ایران است!]
مرا ببرید....!
ای خوانندهی مقاومت، پیش از آنکه برای ما بخوانی، کاش میدیدی خونهای جوانانی را که بر سنگفرشها نقش بسته است و میشنیدی آخرین سرود آنان را که بر لبانشان جاری بود: آزادی!
فروردین ۱۴۰۵
■ نوشتهی آقای کیقباد یزدانی را میتوان نوعی نقد ایدئولوژیک به هنر سیاسی دانست؛ جایی که ترانه دیگر صرفاً ترانه نیست و به «بیانیه سیاسی» تبدیل میشود. در چنین حالتی، هنر و سیاست عملاً در هم تنیده میشوند.
اما مسئله فقط ترانه نیست. پای خود خواننده هم وسط است؛ جایی که ممکن است، خواننده، به هر دلیل، باور شخصی، نزدیکی به قدرت، منافع مالی یا حتی شهرت — چشم خود را بر بخشی از واقعیت ببندد و فقط یک روایت خاص را تکرار کند.
در مورد کارهای جولیا بطرس هم نمیتوان انکار کرد که احساس و سیاست کاملاً در هم تنیدهاند؛ بنابراین طبیعی است که این آثار «خنثی» نباشند.
با این حال، نقد آقای یزدانی در برخی بخشها عملاً امکانهای دیگر را حذف میکند و پیچیدگی موقعیت یک هنرمند در فضای منطقهای را نادیده میگیرد. در نتیجه، گاهی تنها یک امکان باقی میماند: «همدستی با ظلم».
بحث مهم دیگر او این است که «مردمی بودن» با همسویی با قدرت تناقض دارد. این پرسش، پرسش خوبی است، اما مسئله اینجاست که آیا میتوان مفهوم «مردمی بودن» را جهانی و یکدست فرض کرد و آن را به همه جوامع تعمیم داد؟
به عبارت دیگر، آیا میتوان درد مردم ایران را با درد مردم دیگر کشورها یکی دانست؟ در جهانی که منافع و اعتقادات دائماً در تقابلاند. حتی در داخل ایران نیز منافع و نگاهها بهشدت متضاد و متکثرند. در چنین شرایطی، چگونه میتوان انتظار داشت یک خواننده عربزبان، نماینده همه این تجربههای متعارض باشد؟
من به عنوان یک ایرانی که از عمق جنایات جمهوری اسلامی آگاه است، از خواندن متن ترانهی «مرا به ایران ببرید» احساس سنگین و آزاردهندهای داشتم؛ اما همین اثر برای بخشهای دیگری از جامعه میتواند باعث غرور، هیجان و شادابی شود.
در بخش مربوط به فلسطین نیز بحث بر یک خط ساده حرکت میکند: جدا کردن «رنج» از «مقاومت». در حالی که در چنین منازعاتی این دو به هم گره خوردهاند و تفکیک کامل آنها میتواند به سادهسازی واقعیت منجر شود. «اینکه سرزمین فلسطین، بیش از نیمقرن زیر چکمههای اشغالگران اسرائیلی پایمالشده و ملت فلسطین هنوز از زخمهای کهنهی مقاومت رنج میبرد؛ نباید بهانه و دستاویزی شود برای حمایت از جنایتکاران و جنگافروزانی که به نام آنان، اهداف خشونتبار و جنگ افروزانهی خود را پیش میبرند. …»
این جمله در ظاهر اخلاقی است، اما مسئله اینجاست که در چنین چارچوبی ، همه طرفها در یک سطح قرار داده میشوند. در حالی که در اینگونه درگیریها، تفاوت میان اشغال، مقاومت و خشونت واقعی تعیینکننده و غیرقابل حذف است.
در نتیجه، نقد یزدانی در اینجا به یک «میانبُر تحلیلی» تبدیل میشود و در عمل، مرز میان «مقاومت» و «جنگافروزی» تا حد زیادی یکسان تلقی میشود.
مشکل کجاست؟
متن به یک روایت تکمحور اخلاقی/سیاسی نزدیک میشود و در این مسیر:
• نقش گروهها و جریانهای فلسطینی (از جمله انتخابهای سیاسی و نظامی) را نادیده میگیرد،
• نقش کشورهای منطقه و قدرتهای خارجی، از جمله ایران، در این روند کمرنگ میشود،
• و در نهایت به جای پرسش از اینکه «چه کسی در چه موقعیتی و چرا دست به خشونت میزند»،
فقط میگوید «خشونت بد است» و همه را در یک دسته قرار میدهد.
به همین دلیل میتوان گفت متن تا حد زیادی «حکم صادر میکند»؛ چون بهجای باز کردن پیچیدگیهای تاریخ، قدرت و نابرابری، سریع به یک نتیجه اخلاقی میرسد. فرق «حکم دادن» با «توضیح دادن» دقیقاً همین است:
حکم دادن: سریع میگوید چه چیزی درست یا غلط است.
توضیح دادن: اول نشان میدهد چرا چنین وضعیتی شکل گرفته، بعد قضاوت میکند.
یزدانی خوب میبیند، قبح ماجرا را فاش میکند و با احساسی قوی روایت را به پایان میبرد، اما سریع قضاوت میکند در نهایت، این متن فقط درباره یک ترانه نیست؛ درباره این است که چگونه هنر در فضای سیاسی امروز به سرعت به میدان قضاوتهای تند تبدیل میشود — و خود اثر در میان این هیاهو گم میشود.
با احترام شهرام
■ جناب شهرام گرامی،
از نقد وزینتان بینهایت سپاسگزارم. بسیار آموختم. زنده باشید.
کیقباد
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
کسی درباره وضعیت کودکان در جنگ چیز زیادی نمینویسد. آنها در حقیقت زیاد دیده هم نمیشوند مگر گاه برای تبلیغات و افشای بیرحمیها و جنایتهای طرف دیگر جنگ. حادثه مرگبار و هولناک مدرسه میناب در نخستین روزهای جنگ بازتاب گستردهای در رسانههای داخلی و خارجی یافت. اما پس از آن چیز زیادی از زندگی کودکان گفته نمیشود در حالیکه کودکان دیگری هم زیر آوارها و بمبها جانشان را از دست دادند و یا مجروح شدند.
کسی نمیداند در دنیای زندگی کودکانه آنها چه میگذرد و آنها به عنوان سوژههای خردسال، اما با حسها و ذهنیت ویژه خود، جنگ را چگونه برای خود تفسیر و معنا میکنند؟ آنها چه چیزی از جنگ و معنای آن میدانند و چه فرصتی برای دانستن و یا طرح پرسش به آنها داده میشود؟ آیا ذهنیتسازی خاموش کودکانه درباره جنگ برای کسی اهمیت دارد؟ صدای شوم جنگ، هواپیماها، بمبها چه بر سر روان آنها میآورد؟ چگونه آنها ویرانی را میبینند و برای خود تفسیر و معنا میکنند؟ چگونه روزمرهگی زیرو رو شده، تعطیلی مدارس، تنش، اضطراب و ترسهای خانواده را تجربه میکنند؟ آیا در شرایط جنگی باز هم میتوان یاد گرفت، خواند، نوشت، خندید، به تخلیل خود میدان داد و بازی یا نقاشی کرد؟
جنگ یک چهره قابل رویت دارد و شاید صد چهره پنهان. کسی از آسیبهای ناپیدای شاهدان خاموش جنگ چیز زیادی نمیگوید. نمیدانیم برای مراقبت جسمی و روحی از بچهها چه کارهایی صورت میگیرد. خانوادهها چه ابزار و دانشی برای مراقبت از بچهها دارند؟ معلمان چگونه جنگ را برای دانشآموزان روایت و تفسیر میکنند؟ رسانهها چگونه جنگ را به بچهها نشان میدهند؟ بچهها در رابطه میان خودشان چگونه از این جنگ حرف میزنند؟
مادرها و پدرها و دیگران آیا با کودکان درباره جنگ حرف میزنند ؟ چگونه جنگ را برای آنها توضیح میدهند و چه پاسخی برای پرسشهای بیشمار گفته و ناگفته آنها دارند؟ ویرانی یا تعطیلی مدارس، حضور ابزار و نیروهای نظامی در برخی مدارس چگونه توجیه میشود؟ آیا از آنها خواسته میشود درباره حسها و دریافتها، ترسها، تخیل و یا اضطرابهای درونی خود حرف بزنند و یا نقاشی کنند؟ آیا در مدرسه و خانواده فکری هم برای مراقبت از روح و روان دانشآموزان شده است؟
همان حکومتی که برای بچههای پرپرشده میناب سوگواری میکند، به دست کودکان کمتر از ۱۸ سال اسلحه میدهد تا در فعالیتهای بسیج و گشت خیابانی شرکت کنند. کسان کمی به این تناقض آشکار برمیگردند گویی هنوز برای جامعه ما موضوع مراقبت از کودکان در برابر امور نظامی و جنگ چندان مطرح نیست. این در حالی است که ما سیاست فرستادن دهها هزار کودک به جبههها را در سالهای طولانی جنگ ایران و عراق را تجربه کردیم. گویی این حافظه جمعی دردناک در جایی مدفون شده است. آیا آوردن کودکان مسلح به خیابان بازگشتی است به سیاستهای فاجعه بار سالهای ۱۳۶۰؟
در آن سالها من دبیر دبیرستان بودم در تهران و شاهد بردن بچههای ۱۴ یا ۱۵ ساله به جنگ. از هر گروهی که به جبهه میرفت گاه نیمی دیگر به کلاس درس بازنمیگشتند. علی بیگدلی، دانش آموز سال اول نظری یکی از آنها بود. بار اولی که به جبهه رفت سالم برگشت. ولی او دیگر دانشآموز قبلی نبود، گویی جنگ روحش را تسخیر کرده و درسخواندن برایش از معنا تهی شده بود. یکبار سر کلاس تعریف کرد که هنگام جابجایی مجروحان به پشت جبهه امام دوازدهم به کمک آنها آمده است. همانند این روایت را جای دیگری هم شنیده بودم. بعد از کلاس از او پرسیدم که آیا این داستان واقعی است؟ پس از اصرار من گفت که آن را از یکی دیگر از دوستان نزدیک شنیده است... چند هفته بعد دوباره به جبهه رفت و دیگر از او خبری نیامد...
بعدها بسیج تبدیل شد به یک نهاد رسمی در مدارس و آموزش نظامی بر خلاف میثاقهای بین المللی حقوق کودکان به برنامه درسی راه یافت. هم اکنون کلاسی به نام “آمادگی دفاعی” در برنامه درسی سالهای ۹ و ۱۰ دبیرستان وجود دارد. در این دو کتاب تصاویر کودکان در لباس جنگی، “شهدای کودک” و متونی دیده میشود برای توجیه و تشویق حضور کودکان در جنگ. در کتاب کلاس ۱۰ (۱۴۰۴) نقل قولی هست از مرحمت “کودک شهید” ۱۲ساله: “اگر من ۱۲ ساله اجازه حضور در جبهه ندارم، پس از شما خواهش میکنم که دستور بدهید بعد از این روضه حضرت قاسم خوانده نشود.”
عادیسازی شهادت و مرگ در کتابهای درسی از سالهای دبستان آغاز میشود . کتابهای فارسی و دینی پر است از مفاهیم جنگی، تقدیس مرگ مقدس، شهدا و ناچیز شمردن زندگی در این دنیا. دبستانیها بیش از آنکه با شخصیتهای علمی و فرهنگی و الگوهای زندگی شاد آشنا شوند باید روایت گاه ساختگی “شهیدان جنگ” از حججی تا قاسم سلیمانی را مطالعه کنند. تقدیس مرگ مقدس و ایثار جان خود برای دین و یا وطن به معنای تسخیر بدن سوژهها توسط حکومت از همان بچگی هم هست. بدنی که به فرد تعلق ندارد و باید در راه دین یا حکومت دینی قربانی شود...
پرسش اساسی دیگر درباره جنگ و کودکان همچنین این است که کودکان جنگ، شاهدان خاموش ویرانیها، زوزه جنگ، انتقامجویی، کینهورزی، مرگها، سوگواری و شیونها فردا چگونه بزرگسالانی خواهند بود و آیا این تروماها و آسیبهای روانی آشکار و پنهان درمان و یا ترمیم خواهند شد؟
این پرسشها فقط برای قربانیان کودک در حمله امریکا و اسرائیل نیست. جامعه ما اشکال دیگر خشونت نظامی را در خیابانهای خود تجربه میکند. بیش از ۲۰۰ دانشآموز در دی ماه ۱۴۰۴ در خیابانها کشته شدند مانند سال ۱۴۰۱.
این پرسشها فقط برای کودکان ایرانی هم نیست. چیزهایی را که کودکان لبنان، غزه و اسرائیل، سوریه و عراق سالها زندگی کرده بودند را ما در کوچه و خیابانها و محلات کشور خودمان دیدیم. کودکان سراسر منطقه گروگانهای خاموش این تنشهای نظامی و سرکوب هستند.
جنگ میتواند بسیاری را مثل خود کند؛ نوعی انسانزدایی از آدمهای جنگزده. کسانی که برای مرگ خودی میگریند ولی از مرگ دیگری شاد میشوند. شیون برای کودکان بیگناه مینابی، لبنانی و یا فلسطینی و بیتفاوتی و یا پایکوبی برای مرگ کودک اسرائیلی، اماراتی مانده زیر آوار.
کودکان در سراسر منطقه شاهدان خاموش این انسانزدایی در منطقهای نفرینشده هستند که گویا هیچگاه قرار نیست روی آرامش و صلح را به خود ببیند.
کودکان نیاز به همراهی و مراقبت دارند برای گذار از آزمون دشوار جنگ، برای درک معنای جنگ و بازگشت به زندگی معمولی، به آرامش و صلح... در شرایط جنگی چه باید کرد؟ شاید نباید انتظار زیادی از حکومتی داشت که در رسانههای رسمی و کتابهای درسیاش شهادت و مرگ مقدس ستایش میشوند. در چنین شرایطی رسانههای مستقل، جامعه مدنی، گروههای حرفهای از روانشناسان و مددکاران اجتماعی تا روانکاوان و متخصان تربیت کودکان میتوانند پا به میدان گذارند برای کمک به کودکان و مادران و پدران.
■ با سپاس از آقای پیوندی، نگاهی به موقع به زندگی کودکان منطقه در زیر آوار جنگ. به راستی بیتوجهی به این امر از کجا ناشی میشود، در حالی که به خاطر مسائل کوچک و تفاوت های فکری که بعضأ طرحشان در شرایط حاضر ضروری هم شاید نباشد صفحههای زیادی سیاه میشوند؟ چه بر سر کودکان کار میآید و چگونه در معرض فقری که دامنگیرشان است در زیر سایه جنگ روزگار میگذرانند؟
با احترام سالاری
■ با سپاس از دکتر پیوندی برای این مقاله اندیشمندانه.
تجربه تاریخی جنگ جهانی دوم نشان میدهد که حتی در شرایط بحرانی، دولتها میتوانند حفاظت از کودکان را بهعنوان یک اولویت راهبردی و آینده ساز جامعه در نظر بگیرند. در جریان بمباران لندن توسط هیتلر، دولت بریتانیا با اجرای برنامههای گسترده انتقال کودکان به مناطق امن و روستایی، کوشید آسیبپذیرترین گروه اجتماعی را از پیامدهای مستقیم جنگ مصون نگه دارد.
در مقابل، آنچه در جمهوری اسلامی مشاهده میشود — و این روزها با راهاندازی کمپین «جان فدا»، چنانکه در تحلیل دکتر پیوندی آمده — نشاندهنده نوعی وارونگی این منطق است. این پدیده در عین حال میتواند نشانهای از درماندگی ساختاری رژیم نیز تلقی شود. در اینجا، کودکان نه صرفاً قربانیان ناگزیر بحران، بلکه در مواردی بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در معرض پیامدهای سیاستهای خشونتمحور و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی قرار گرفتهاند.
این رویکرد، از منظر اخلاق سیاسی و حقوق کودک، نهتنها قابل دفاع نیست، بلکه آنطور که در مقاله به درستی آمده میتواند به بازتولید چرخههای خشونت، تروما و بیاعتمادی در نسلهای آینده بینجامد — پیامدی که آثار آن فراتر از زمان حال بوده و در ساختار اجتماعی آینده نیز باقی خواهد ماند.
با احترام علمداری
■ با سلام آقای سالاری عزیز نکته مهمی را اشاره کردید درباره بیتوجهی و یا کمتوجهی به سرنوشت کودکان. این یک واقعیت تلخ است با وجود تلاش های ارزنده نهادهای مدنی که بدون سر و صدا کارهای مثبتی انجام میدهند. در جریان جنگ با عراق هزاران کودک جان خود را در جبههها از دست دادند ولی این نراژدی دردناک هیچکاه به موضوع بررسی در افکار عمومی تبدیل نشد. یکی از دلایلی که آقای خامنهای با سند ۲۰۳۰ یونسکو مخالفت میکرد همین ممنوعیت استفاده از کودکان در امور نظامی بود چرا که میبایست بسیج دانشآموزی را تعطیل کرد. از نظر من نه تنها دولت ایران بلکه افکار عمومی هم شاید هنوز به اهمیت مراقبت از کودکان و الویت مطلق آنها در سیاستها پی نبرده و نوعی “غفلت” جمعی شکل گرفته است. وجود کودکان کار، کودکان کولبر، کودکان سوختبر، ازدواج کودکان ... به معنای کارنامه منفی دولت و تا حدودی همه جامعه است. خانوادهها شاید کودکان خود را تا حدودی تحت مراقبت قرار میدهند ولی سرنوشت کودکان موضوع عرصه عمومی هم هست. سازمانهای مدنی و نخبگان جامعه شاید باید خیلی بیشتر از آنچه کردهاند انجام دهند تا نوعی هوشیاری جدید به وجود آید.
با احترام و مهر س. پیوندی
■ سپاس دکتر علمداری عزیز برای توضیحات شما.
از یکسو گفته میشود که چند میلیون نفر در فراخوان جان فدا حکومت شرکت کردهاند ولی همزمان استفاده از کودکان در گشت های بسیج با این آمار کمی متناقض به نظر می رسد. در منطق حکومت به نظر میرسد بلوغ شرعی به معنای ورود به زندگی بزرگسالی است بر خلاف معیارهای پذیرفته شده در میثاقهای بین المللی. نکته مهمی که درباره وظیفه دولتها در مراقبت از کودکان نوشتید اساسی است هیچ سیاست روشنی در این باره وجود ندارد و حادثه دردناک میناب که میبایست زمینه ساز یک سیاست ایمنی جدید باشد فقط در سطح تبلیغاتی مورد استفاده قرار میگیرد. همین روایت در مورد حدود ۴ میلیون کودکی که پیش از رسیدن به پایان آموزش اجباری و کسب مهارت ای حداقلی نظام آموزشی را ترک میکنند صدق میکند. کودکان گروه اجتماعی فراموش شده جامعه و سیاستهای اجتماعی دولت هستند.
با احترام و مهر س. پیوندی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
۱. مقدمه
در بسیاری از نظامهای سیاسی معاصر، بهویژه در شرایط اقتدارگرایی، نمایشهای جمعی خیابانی بهعنوان یکی از ابزارهای کلیدی برای بازنمایی مشروعیت و حمایت اجتماعی به کار گرفته میشوند. حضور فیزیکی شهروندان در خیابان، در قالب تجمعات، راهپیماییها یا کاروانهای نمادین، اغلب بهعنوان نشانهای از پیوند میان دولت و جامعه تفسیر میشود. با این حال، این فرض بنیادین که «حضور بهمعنای حمایت است» همواره قابل دفاع نیست، بهویژه زمانی که شواهد تجربی به ناکارآمدی سیاسی و اقتصادی حاکمیت، نقش حقوق شهروندان، فساد گسترده اقتصادی و همزمان بکارگیری سازوکارهای سازماندهیشده و مبتنی بر مشوقهای مادی برای ایجاد کاروانهای نمادین اشاره دارند.
تحولات فروردین ۱۴۰۵ در ایران نمونهای قابل توجه از این وضعیت را فراهم میکند. در حالی که رسانههای رسمی این رویدادها را بهعنوان جلوهای از «حمایت خودجوش مردمی» از رژیم حاکم بازنمایی کردند، مجموعهای از گزارشهای مستقل و روایتهای شهروندی نشان میدهند که این مشارکتها بهطور گسترده با پرداختهای مالی، سازماندهی متمرکز و سازوکارهای نظارتی همراه بودهاند. این شکاف میان بازنمایی رسمی و شواهد تجربی، پرسشی اساسی را مطرح میکند: آیا آنچه بهعنوان «حمایت مردمی» دیده میشود، بازتابی از واقعیت اجتماعی است، یا محصول یک فرآیند تولید و بازنمایی؟
این گزارش با هدف پاسخ به این پرسش، تلاش میکند پدیدهٔ مورد نظر را در چارچوبی نظری فراتر از تبیینهای متعارف تحلیل کند. بهطور خاص، با بهرهگیری از نظریهٔ فراواقعیت و مفاهیم مکمل، استدلال میشود که آنچه در این مورد رخ داده، نوعی «تولید واقعیت سیاسی» از طریق نمایش است؛ فرآیندی که در آن، نشانههای حمایت جایگزین خود حمایت میشوند. بدین ترتیب حمایت از رژیم در بازار نمایشهای خیابانی به کالای مورد معامله روزمره تبدیل میشود.
۲. روششناسی و دادهها
این پژوهش از رویکردی کیفی-توصیفی بهره میگیرد و بر اصل «همگرایی شواهد» استوار است. دادهها از سه منبع اصلی استخراج شدهاند: نخست، گزارشهای رسانهای مستقل که به شواهدی نظیر پیامکهای فراخوان، جزئیات پرداختها و مصاحبه با مشارکتکنندگان دسترسی داشتهاند؛ دوم، روایتهای شهروندی در شبکههای اجتماعی که بهصورت گسترده الگوهای مشابهی را بازتاب دادهاند؛ و سوم، گزارشهای رسانههای رسمی که هرچند با هدف تبلیغی منتشر شدهاند، اما اطلاعات ضمنی درباره سازماندهی و لجستیک این فعالیتها ارائه میدهند.
تحلیل دادهها در دو سطح انجام شده است: در سطح نخست، الگوهای تجربی مشترک در میان منابع شناسایی شدهاند؛ و در سطح دوم، این الگوها در چارچوب مفاهیم نظری بازتفسیر شدهاند. این رویکرد امکان میدهد تا از سطح توصیف فراتر رفته و به تبیین ساختاری پدیده دست یافت.
۳. یافتههای تجربی
شواهد تجربی و مصادیق نمایشهای خیابانی
این فصل به ارائه و صورتبندی نظاممند شواهد تجربی مربوط به بسیج شبانهٔ پولمحور میپردازد. هدف، نه صرفاً فهرستکردن دادهها، بلکه نشان دادن الگوهای تکرارشوندهای است که از همگرایی منابع مستقل به دست میآیند و امکان تفسیر نظری آنها را فراهم میکنند. دادهها از گزارشهای رسانهای حرفهای، شواهد دیجیتال (بهویژه پیامکهای فراخوان) و روایتهای شهروندی استخراج شدهاند.
۱.۳. پیامکهای فراخوان و سازوکار جذب نیرو
یکی از روشنترین مصادیق سازماندهی، وجود پیامکهای انبوه برای جذب مشارکتکنندگان است. این پیامکها معمولاً شامل اطلاعاتی درباره زمان، مکان و نوع فعالیت بوده و در برخی موارد، بهطور ضمنی یا صریح به وجود «حقالزحمه» اشاره دارند. ساختار این پیامها نشان میدهد که فرآیند جذب، نه از طریق شبکههای خودجوش اجتماعی، بلکه از طریق کانالهای نیمهرسمی و هدفمند انجام شده است.
از منظر تحلیلی، این پیامکها را میتوان بهعنوان «نقطه آغاز زنجیره تولید نمایش» در نظر گرفت؛ جایی که تقاضا برای حضور خیابانی بهصورت سازمانیافته ایجاد میشود.
۲.۳. پرداختهای نقدی و ساختار دستمزد
گزارشهای همگرا از منابع مختلف نشان میدهد که مشارکت در این فعالیتها با پرداختهای روزانه همراه بوده است. مبالغ گزارششده برای حضور پیاده در خیابانها در حدود یک تا دو میلیون تومان و برای نقشهای تخصصیتر — مانند حضور با خودرو یا مشارکت در ایستهای بازرسی — بالاتر بوده است.
این ساختار پرداختی چند ویژگی مهم دارد:
نخست، روزانه بودن دستمزد که آن را به کار موقت شبیه میکند؛
دوم، تفکیک نقشها که نشاندهنده تقسیم کار است؛
و سوم، نقدی بودن پرداختها که سرعت و انعطافپذیری این سازوکار را افزایش میدهد.
در مجموع، این مصداقها نشان میدهند که مشارکت سیاسی در اینجا در قالب یک «رابطه کارمزدی کوتاهمدت» بازتعریف شده است.
۳.۳. سازماندهی لجستیکی و زمانبندی متمرکز
یکی دیگر از مصادیق مهم، الگوی منظم زمانی و مکانی این فعالیتها است. تقریباً تمامی گزارشها بر وقوع این تجمعات در ساعات مشخص شبانه (حدود ۲۰ تا ۲۴) و در نقاط معین شهری تأکید دارند. این همزمانی و تمرکز، با الگوهای بسیج خودجوش که معمولاً پراکنده و پیشبینیناپذیر هستند، تفاوت دارد.
علاوه بر این، شواهدی از هماهنگی کاروانهای خودرویی، مسیرهای از پیش تعیینشده و حضور در نقاط خاص شهری وجود دارد که نشاندهنده سطح بالایی از برنامهریزی لجستیکی است. چنین ویژگیهایی، این فعالیتها را به یک «اجرا» با عناصر صحنهپردازی نزدیک میکند.
۴.۳. سازوکارهای کنترل، ثبت و نظارت
روایتهای شهروندی بهطور مکرر به فرآیندهایی اشاره دارند که هدف آنها کنترل و تضمین حضور مشارکتکنندگان است. این فرآیندها شامل ثبتنام اولیه، ارائه اطلاعات هویتی، اسکن یا نگهداری کارت ملی و در برخی موارد، پیگیری غیبت از طریق تماس تلفنی است.
وجود این سازوکارها نشان میدهد که مشارکت، صرفاً مبتنی بر انگیزش فردی نیست، بلکه در چارچوب یک ساختار نظارتی شکل میگیرد. این ویژگی را میتوان بهعنوان نشانهای از «بوروکراسی غیررسمی بسیج» در نظر گرفت که نقش مهمی در حفظ انسجام نمایش ایفا میکند.
۵.۳. حضور مداحان و چهرههای شناختهشده
یکی از مصادیق مهم در سطح نمادین، حضور مداحان و برخی چهرههای شناختهشده در این تجمعات است. این افراد، با بهرهمندی از سرمایه نمادین، به تقویت اعتبار نمایش کمک میکنند. حضور آنها میتواند برای مخاطبان این تصور را ایجاد کند که رویداد از پشتوانه اجتماعی و فرهنگی برخوردار است.
از منظر نظری، این نقش را میتوان بهعنوان «واسطهگری نمادین» تحلیل کرد؛ فرآیندی که در آن، کنشگران دارای اعتبار اجتماعی، به واقعیتر جلوه دادن یک نمایش سازمانیافته کمک میکنند.
۶.۳. بازنمایی رسانهای و قاببندی رویداد
پس از شکلگیری این تجمعات، تصاویر و ویدئوهای آنها در رسانههای رسمی و برخی کانالهای وابسته بازنشر میشوند. در این بازنماییها، تمرکز بر نمایش جمعیت، حرکت کاروانها و نمادهای بصری حمایت است، در حالی که زمینههای تولید این حضور — مانند پرداختهای مالی — حذف میشود.
این فرآیند را میتوان بهعنوان «قاببندی گزینشی» تحلیل کرد؛ جایی که تنها بخشی از واقعیت (تصویر حضور) برجسته میشود و بخشهای دیگر (سازوکارهای تولید آن) حذف میگردد. در نتیجه، خروجی نهایی، تصویری است که بهعنوان «حمایت مردمی» قابل مصرف است.
۷.۳. ادراک اجتماعی و واکنشهای شهروندی
در سطح دریافت، روایتهای شهروندی نشان میدهد که این نمایشها میتوانند دو نوع واکنش متفاوت ایجاد کنند. از یک سو، برخی افراد ممکن است آنها را بهعنوان نشانهای از حمایت واقعی تفسیر کنند؛ از سوی دیگر، آگاهی از سازوکارهای پشتپرده میتواند به بیاعتمادی و تردید منجر شود.
با این حال، حتی در صورت تردید، تکرار این تصاویر میتواند اثری تجمعی بر ادراک عمومی داشته باشد و این تصور را ایجاد کند که «حمایت قابل مشاهده» وجود دارد. این همان نقطهای است که شواهد تجربی به چارچوب نظری فراواقعیت و مارپیچ سکوت متصل میشود.
مجموع شواهد ارائهشده بالا نشان میدهد که نمایشهای خیابانی مورد بررسی، دارای ویژگیهای یک فرآیند سازمانیافته، مزدبنیاد و قابل بازتولید هستند. از مرحله جذب نیرو تا پرداخت، از صحنهپردازی تا بازنمایی رسانهای، همه عناصر در جهت تولید یک خروجی مشخص — یعنی تصویر حمایت — عمل میکنند. این مصادیق، بنیان تجربی لازم برای تبیین نظری مقاله را فراهم میسازند و نشان میدهند که چگونه «حمایت» میتواند بهعنوان یک محصول تولید و بازنمایی شود، نه صرفاً یک واقعیت خودانگیخته.
بنا به آنچه آمد حضور در خیابان از سوی توده نا مشخص عوام، نه خودجوش، بلکه محصول یک فرآیند سازمانیافته و مبتنی بر انواع مشوقها و بخصوص نوع مالی و مادی آن است.
۴. چارچوب نظری
۱.۴. فراواقعیت و شبیهسازی
نظریهٔ فراواقعیت بر این ایده استوار است که در شرایط معاصر، بازنماییها از واقعیت جدا شده و خود به تولید واقعیتی مستقل تبدیل میشوند. در این چارچوب، نشانهها نه بازتاب واقعیت، بلکه جایگزین آن هستند. حضور در خیابان، بهعنوان نشانهای از حمایت، میتواند از معنای اولیه خود جدا شده و به یک «نمایش» بدل شود که صرفاً ظاهر حمایت را بازتولید میکند.
۲.۴. جامعهٔ نمایش
در چارچوب جامعهٔ نمایش، قدرت از طریق تصاویر و بازنماییها اعمال میشود. نمایشهای خیابانی در این معنا، نه صرفاً کنشهای اجتماعی، بلکه «محصولات نمایشی» هستند که برای مصرف رسانهای تولید میشوند. آنچه اهمیت دارد، نه خود رویداد، بلکه تصویر آن است.
۳.۴. خشونت نمادین
نمایشهای پرجمعیت — حتی اگر مصنوعی باشند — میتوانند این تصور را ایجاد کنند که حمایت گسترده است. این امر نوعی فشار نامرئی بر افراد وارد میکند تا خود را با آنچه بهعنوان «اکثریت» نمایش داده میشود، هماهنگ کنند.
۴.۴. مارپیچ سکوت
بازنمایی مکرر حمایت خیابانی میتواند این ادراک را ایجاد کند که مخالفت در اقلیت است. در نتیجه، افراد از بیان دیدگاههای مخالف خودداری میکنند و نوعی سکوت اجتماعی شکل میگیرد.
۵. چرخهٔ تولید، رسانهایسازی و اثرگذاری
تحلیل پدیده نشان میدهد که با یک چرخهٔ سهمرحلهای مواجه هستیم. در مرحله نخست، نمایش خیابانی از طریق بسیج منابع مالی و انسانی تولید میشود. در مرحله دوم، این نمایش از طریق رسانهها بازنمایی شده و به یک کالای نمادین تبدیل میگردد. در این فرآیند، نقش کنشگرانی مانند مداحان و چهرههای مشهور اهمیت ویژهای دارد، زیرا آنها با افزودن اعتبار نمادین، به واقعیتر جلوه دادن نمایش کمک میکنند. در مرحله سوم، این کالای رسانهای به جامعه بازمیگردد و بر ادراک عمومی اثر میگذارد؛ بهگونهای که میتواند هم احساس مشروعیت را تقویت کند و هم نوعی رعب و خودسانسوری ایجاد نماید.
۶. جمعبندی نهایی
یافتههای این پژوهش نشان میدهد که پدیدهٔ مورد بررسی را باید در چارچوب یک «اقتصاد سیاسی نمایش» تحلیل کرد. در این چارچوب، منابع اقتصادی به تولید نشانههای سیاسی تبدیل میشوند، و این نشانهها از طریق رسانهها به واقعیتی مسلط بدل میگردند. این فرآیند، بهویژه در شرایط بحران اقتصادی، تشدید میشود، زیرا افراد بهدلیل فشارهای معیشتی، بیشتر در معرض مشارکت مزدبنیاد قرار میگیرند.
در نتیجه، مشروعیت سیاسی نه از طریق رضایت واقعی، بلکه از طریق توانایی در تولید و مدیریت ادراک شکل میگیرد. این وضعیت، تمایز میان واقعیت و بازنمایی را تضعیف کرده و به شکلگیری فراواقعیت منجر میشود.
این یادداشت نشان داد که بسیج شبانهٔ پولمحور در ایران را میتوان بهعنوان نمونهای از تولید فراواقعیت در عرصه سیاست تحلیل کرد. در این پدیده، نمایشهای خیابانی بهصورت سازمانیافته تولید شده، به کالای رسانهای تبدیل میشوند و در نهایت، به ابزاری برای شکلدهی ادراک اجتماعی بدل میگردند. در این فرآیند، نشانههای حمایت جایگزین خود حمایت میشوند و نوعی واقعیت شبیهسازیشده بر فضای عمومی مسلط میگردد.
این یافتهها نشان میدهد که برای درک پدیدههای مشابه، لازم است تحلیل سیاسی از سطح کنشهای قابل مشاهده فراتر رفته و به سازوکارهای بازار خرید نمایش حمایت از رژیم و بازنمایی واقعیت از رسانه های حکومتی توجه شود.
■ آقای علوی عزیز. تلاش شما برای چارچوب تئوریک دادن به نمایشهای خیابانی که رژیم شبها به راه میاندازد، برایم بسیار آموزنده بود. مخصوصأ اطلاع از اینکه برای حضور پیاده در خیابانها در حدود یک تا دو میلیون تومان نقدأ پرداخت میشود، که تقریبا معادل ده دلار در روز میشود، که در شرایط اقتصادی فعلی ایران، مبلغ قابل توجهی است. اما نکتهای که به نظر من بهتر بود روی آن نیز تاکید میشد، این است که این نمایشهای خیابانی فقط رعب و وحشت ایجاد نمیکنند، بلکه نتیجه معکوس نیز دارند، یعنی مخالفت با سیستم حاکم و انزجار از آن را هم تقویت میکنند. اشارهام به جمله شما “بازنمایی مکرر حمایت خیابانی میتواند این ادراک را ایجاد کند که مخالفت در اقلیت است. در نتیجه، افراد از بیان دیدگاههای مخالف خودداری میکنند و نوعی سکوت اجتماعی شکل میگیرد” است.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری گرامی سپاس از دقت و بذل توجه شما، حق با شما است میبایست به unintended consequences از سیاست گذاری حکومت برای برگذاری این تجمعات شبانه پرداخته میشود و رابطه دیالکتیکی نمایش حمایت با تولید نارضایتی و تنفر در میان بخشی از مردم که دلبستگی به وضع موجود ندارند و مخالف حکومت هستند، حتما در فرصت دیگری به آن هم پرداخته خواهد شد. مجددا از دقت شما سپاسگذارم.
پیروز و سرفراز باشید. احمد علوی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
اول وقتی ج.ا. دست روی گلوی خلیج فارس گذاشت و تنگه هرمز را بست، بسیاری ارزیابی کردند که تنگه سلاحی مهمتر از بمب اتمی است که بهسهولت از سوی ج.ا. به کار گرفته شد و بازی در خلیج فارس و یک گام فراتر از آن معادلات جنگ را به سود تهران تغییر داد.
واکنش ترامپ و اعلام محاصره دریایی بنادر ایران و اجرای آن، تردید در مؤثر بودن تنگه هرمز بهعنوان یک سلاح تعیینکننده را پدید آورد و طولی نکشید که طرفین به موقعیتی نسبتاً برابر رسیدند. ترامپ با حربه خودِ ج.ا. به جنگ آن رفت: محاصره بنادر همانقدر قانونی است که قطع شریان نفت کشورهای دوست آمریکا در جنوب خلیج فارس.
احتمالاً یک محاسبه خوشبینانه، مقامات ج.ا. را به این نتیجه رساند که اگر در آستانه دور دوم مذاکرات به بستن تنگه خاتمه بدهند، آمریکا هم به محاصرهای که هدف اعلامشده آن باز کردن تنگه بود پایان خواهد داد و این دور بازی با نتیجه صفر صفر تمام میشود. این اتفاق اما نیفتاد و ترامپ، احتمالاً با این تحلیل که تهران کم آورده است، تصمیم به ادامه محاصره گرفت. ج.ا. هم به ناچار مجدداً تنگه را بست.
این رفتوبرگشت دو نتیجه مهم و قابلرویت داشت:
۱ـ موقعیت طرفین نسبت به زمان آغاز بستن تنگه معکوس شد. حالا تهران پیاده است و ترامپ سواره! ج.ا. میگوید: «محاصره را تمام کن تا تنگه را باز کنم» و این یعنی خنثی شدن اهمیت سابق تنگه هرمز برای سرداران.
۲ـ بازی در تنگه هرمز، در تهران تأثیرات مهمی بر جای گذاشت و از اینجا به نکته مهم دوم میرسم.
دوم بر اساس شواهد، اوضاع حکومت را میتوان ترکیبی از آشوب و سردرگمی دانست که در متن آن بزرگترین جنگ قدرت تمام تاریخ ج.ا. جریان دارد. کانون اصلی نزاع، نبرد «دگماتیسم و پراگماتیسم» است. میتوان اوضاع را در برخی جهات با اواخر دوران مائو در حزب کمونیست چین و نقش چوئن لای، بهمثابه مردی که پل «از مائو به دنگ شیائوپینگ» را ساخت، مقایسه کرد. چوئن لای راه «دنگ» را هموار کرد تا او به اتکای نهادهایی که میراث چوئن لای بود، دار و دسته افراطی وفادار به مائو موسوم به دار و دسته چهار نفره را از پیشِ پا بردارد.
همچنین میتوان عناصری از تحول در حزب کمونیست شوروی، روی کار آمدن گورباچف، کودتای نظامیان، شکست کودتا، فروریختن پل گورباچف و فروپاشی شوروی را در تهران امروز مشاهده کرد.
سؤال مرکزی که در برابر حکومت قرار دارد این است: مصالحه یا جنگ سوم؟ نظام در بازی با ترامپ و نتانیاهو به جایی رسیده که ناگزیر به انتخاب است؛ انتخابی بسیار پرریسک و با نتایجی نامعلوم.
دگماتیستها که رفتاری شبیه بیوه مائو و دار و دسته چهار نفره چین دارند، حول مربع ذوالقدر، احمد وحیدی، حسین طائب و علی عبداللهی گرد آمدهاند. آنها از حمایت مداحان، سعید جلیلی، اقوام او و جبهه پایداری برخوردارند و شعارشان «جنگ، جنگ تا یک پیروزی» است.
در مقابل این طیف، پراگماتیستها حول محور قالیباف، پزشکیان و عراقچی گرد هم آمدهاند. آنها نسبت به پایداری نظام در جنگ سوم تردیدهای جدی بروز میدهند و ادامه حیات نظام را در گرو عقبنشینی از اندیشه خامنهای، اصلاح سیاست خارجی و اصلاحات کنترلشده اجتماعی و اقتصادی میبینند. این احتمال نهچندان جدی وجود دارد که این دو گرایش بتوانند به نوعی سازش برسند، اما احتمال قویتر آن است که نبردی فیصلهبخش در درون حکومت در پیش باشد.
مناهم مرهاوی، پژوهشگر مؤسسه هری اس. ترومن در دانشگاه عبری اورشلیم و مدرس کالج شالِم، در تحلیلی تأملبرانگیز بر آن است که:
«قالیباف نماینده یک چهره گذار است. او که از فرماندهان پیشین سپاه بود، به نقشهای غیرنظامی از ریاست پلیس تا شهرداری تهران و ریاست مجلس وارد شد و ترکیبی از اعتبار امنیتی و تجربه مدیریتی را به همراه آورد. مسیر او بازتابی از نظامیشدن سیاست است، اما در قالبی ترکیبی و تکنوکراتیک.
اما ذوالقدر نماینده چیزی متفاوت است. او پلی میان جهانهای مختلف نیست، بلکه محصول یک جهان واحد است. او میان سیاست و نظامیگری میانجیگری نمیکند، بلکه تجسم ادغام این دو است. و این همان معنای عمیقتر صعود اوست: مسئله فقط ورود نیروهای امنیتی به سیاست نیست، بلکه کاهش خودِ نیاز به میانجیگری سیاسی است.
امروز، نهاد امنیتی دیگر به تعیین حدود اکتفا نمیکند، بلکه مستقیماً حکمرانی میکند. سپاه پاسداران و شبکههای وابسته به آن در سراسر ساختار دولت تنیده شدهاند: از شکلدهی به سیاست خارجی گرفته تا کنترل بخشهای کلیدی اقتصاد و تأثیرگذاری بر نتایج سیاسی. چهرههایی مانند احمد وحیدی، فرمانده کنونی سپاه، نمونهای از همگرایی قدرت عملیاتی و اداری هستند. فرآیند تصمیمگیری بهطور فزاینده در درون شبکههایی انجام میشود که مرز میان نقشهای نظامی و غیرنظامی را محو کردهاند.»
از نگاه مرهاوی، برکشیدن ذوالقدر به دبیری شورای امنیت ملی، اوج روند ادغام سیاست و نظامیگری است. در عین حال، آنچه او نگفت این است که این میتواند نقطه اوج فواره بنیادگرایی اندیشه خامنهای هم باشد.
این روند دردناک تغییر در ج.ا. که نه الزاماً، اما از جمله میتواند به عبور چینی یا فروپاشی روسی منجر شود، احتمالاً با کودتاها و ضدکودتاهای متعددی همراه خواهد شد. در حالی که رسیدن ذوالقدر به دبیری شورا، بهدست احمد وحیدی و حسین طائب، در شرایط مرده بودن یا مرگ سیاسی مجتبی خامنهای، از سوی پراگماتیستها نوعی کودتا، دور زدن رهبری ناموجود و اقدامی غیرقانونی تلقی میشود، صفحه دوستداران سعید جلیلی در ایکس، قالیباف را کودتاچی دانست که از قول مجتبی خامنهای بیانیه جعل میکند.
نتانیاهو و ترامپ، با اشرافی که بر مسائل درونی حکومت دارند، در نوع انکشاف شکاف بزرگ نقش قاطعی بازی میکنند؛ نقشی که لزوماً یکسان نیست و چهبسا بیشتر در زاویه با یکدیگر قرار داشته باشد، اما در شرایط شکنندگی تعادل قوا حتی میتواند تعیینکننده باشد.
روشن است که مدلسازی چینی و روسی به معنی حذف سایر گزینهها، از جمله مدلهای هیبریدی پاکستان و مصر، نیست و صرفاً تلاشی است برای کمی آیندهپژوهی.
همچنین در این معادلات، عامل مردم و نقش جنبشهای اجتماعی، بطور مستقیم وارد بحث نشده است. در یک جامعه جنبشی مانند ایران که از ۱۳۷۶ تا امروز ۶ جنبش و خیزش بزرگ سیاسی را پشت سر گذاشته، با یک طبقه متوسط فرهنگی بسیار بزرگ و جاری بودن انواع جنبشهای اجتماعی، از جنبش علیه تحمیل حجاب اجباری تا جنبش برای کسب اطلاعات و تبعیضستیزی همواره در آن جاری بوده است، مردم ظرفیت بزرگی دارند که با جاگیری سنجیده و حضور در زمان مناسب در جای درست، همه معادلات را به سود خود تغییر دهند. پلهایی را بسازند و پلهای دیگری را هم ویران کنند تا رابطه بالا و پایین در نهایت معکوس شود و تحولات در جهت گذار به دموکراسی سمت بگیرد. این البته بحث دراز دامن و مهمی است که پرداختن مستقلی را طلب میکند.
■ درود بر آقای پورمندی، آیا به نظر شما ترجیح دولت ترامپ و اسرائیل در توافق با جناح “پراگماتیست” است؟ آیا آنها فکر میکنند که جناح “آخرالزمانی” میتواند در این پروسه حذف یا محو شود؟ یا اینکه در هر صورت ضربه نظامی دیگری را حتمی میدانند؟ گزارش آقای مهدی مهدوی آزاد در کانال ایران اینترنشنال را در این زمینه واقعبینانه یافتم. با اینکه شخصا نمیدانم چه حوادثی احتمال بیشتری دارند، ولی فکر میکنم که فاشیست مسلکان کنونی رژیم حذف شدنی نیستند، اگر نقش آنها در حاکمیت به صفر هم برسد ایران را عرصه تاخت و تاز ویرانگر خود قرار میدهند. آنها، به لحاظ روانی، اکثریت قاطبه مردم را بصورت دشمن میبینند و از هیچ جنایتی فروگذار نیستند.
با احترام، پیروز.
■ پیروز گرامی! اگر روندها را بررسی کنیم، احتمالا به این نتیجه میرسیم که ترامپ - چون دنبال توافق است- پراگماتیستها را ترجیح میدهد و نتانیاهو برعکس، چون دنبال سرنگونی ج.ا. در همین مرحله است، با دگماتیستها راحتتر است، به همان دلیل که حماس را بر سازمان آزادیبخش ترجیح داد! گرچه ایران از شوروی و چین آن زمانها خیلی کوچک تر است، اما معادلات در ایران، به دلیل تنوع بازیگران داخلی و خارجی و به دلیل ساختار چند لایه و هیبریدی حکومت، خیلی پیچیده است. نه فروپاشی از نوع شوروی احتمال بلافاصله است و نه حذف دار و دسته بنیادگرا کار راحتی است. آنچه به شکل احتمالا برگشت ناپذیری اتفاق افتاده، این است که نظامیان در سایه جنگ، گام نهایی را برای کسب هژمونی در حاکمیت برداشتهاند و عصر حکومت روحانیت، ذیل «ولایت مطلقه فقیه» پایان یافته است. از اینجا می توان به این نتیجه نزدیک شد که اگر جامعه از خود واکنش نیرومندی نشان ندهد، حکومت به نام «جمهوری اسلامی» کماکان هیبریدی میماند، اما تحت هژمونی نظامیان! یعنی «پاکستانیزه» شدن، از شقوق دیگر محتمل تر است و بعدها شاید در مورد ایران هم بگوید که «ایران سپاهی است که یک کشور دارد!» پارلمان، انتخابات، روحانیت، مساجد، گروه ها و احزاب خواهند بود، اما ارتش حکومت می کند! در آلمان به شوخی میگویند که فوتبال یک بازی با شرکت ۲۲ نفر است که در آن بایرن مونیخ برنده میشود پاکستان هم یعنی همین!
با ارادت پورمندی
■ با درود و تشکر از جناب پورمندی برای مقاله ارزنده شان.
برای داشتن تحلیل دقیقتری از رقابت های درونی دو گروهه سیاسی مطرح شده در مقاله میتوان از چارچوب نظری کلی برای تحلیل قدرت سیاسی استفاده کرد. اگر این فرض منطقی را بپذیریم که رقابت این دو گروه (دگماتیستها و پراگماتیستها در مقاله) بر سر قدرت (سیاسی) است و قدرت طبق تعریف به معنی داشتن ظرفیت و توانایی به واداشتن دیگران به تنظیم رفتار و عمل خود مطابق میل و خواسته ما باشد، باید ببینیم:
- اولا، مولفه های قدرت (سیاسی) در این سیستم مورد بحث کدامند، و
- ثانیا چه عوامل و یا فاکتورهایی بر محدوده و کاربرد این مولفه های قدرت اثر گذاشته حدود آن را تعیین میکنند.
اگر از چارچوب نظری نظریه پردازان علوم سیاسی مانند پروفسور رابرت دال (R. Dahl) استاد فقید دانشگاه ییل آمریکا استفاده کنیم و بطورکلی قدرت (سیاسی) را دارای مولفه هایی مانند:
i) مشروعیت و آمریت قانونی (امتیاز و شناسایی قانونی فرد یا نهاد از لحاظ الزام تبعیت از خواسته ها و یا فراخوانهای او)،
ii) داشتن زور و یا نیروی سرکوب سرپیچی از فرامین،
iii) منابع مالی و غیر مالی،
iv) دانش یا تخصص،
v) حمایت و پشتیبانی مردمی،
vi) مشروعیت یا کاریزمای سنتی،
vii) مهارتهای رهبری سیاسی
بدانیم، میتوانیم تا حدودی قدرت نسبی ایندو گروه رقیب را بسنیجیم. برای داشتن تصویر واقعی تر از وضعیت باید تاثیر عواملی مانند مشروعیت کلی نظام و میزان حمایت کلی مردم از آن، وضعیت (وخیم و یا بحران) اقتصادی کشور، گرایش های دستگاه های اداری (بوروکراسی) و قانونگذاری کشور، گرایش روحانیت سنتی و مرجعیت، سیاست قدرتهای بزرگ حامی رژیم (چین و روسیه) را نیز باید در نظر گرفت.
فکر میکنم با لحاظ مولفه های یاد شده در بالا و نیز عوامل موثر بر بازیگری بازیکنان در کوتاه مدت دگماتیست ها دست بالا را داشته باشند و بتوانند اختلال هایی در جریان کار مذاکرات و رسیدن به نوعی توافق ترک مخاصمه و صلح و عادی کردن شرایط ایجاد کنند. اما در میانمدت و بلند مدت و نظر به اینکه جنگ با ابرقدرت نظامی اقتصادی دنیا موجودیت و بقاء نظام را تهدید میکند، بحران اقتصادی و خشم و نفرت مردم از ماجراجوئیهای خارجی نظام که کشور را در چنین وضعیت فاجعه باری قرار داده و احتمال خیزش های بزرگ مردمی، تمایل روحانیت سنتی (که اکنون بعد از خامنه ای قدرت نسبی بیشتری دارد) به ثبات و آرامش درمقایسه با شرایط بحرانی و جنگ که خطر براندازی رژیم سیاسی اسلامی را دارد و نیز تمایل ابرقدرتهای حامی رژیم (مخصوصا چین) به مصالحه و برقراری ثبات جریان انرژی در جهان و حفظ وضع موجود (حفظ نظام در اردوگاه شرق)، پراگماتیستها و یا عملگرایان و واقع بین های رژیم قدرت پیدا کنند.
توضیح آنکه: اگر با چارچوب نظری رابرت دال Robert A. Dahl به موضوع نگاه کنیم، مسئله اصلی نه صرفاً اختلاف گفتمانی، بلکه توزیع نابرابر مؤلفههای قدرت است: کنترل ابزارهای قهری، سازمانیافتگی، و توان تعیین دستورکار تا حد زیادی در دست شبکههای سپاه و امنیتی ها است که در اینجا دگماتیست ها دست بالا را دارند ، در حالیکه پراگماتیست ها از ظرفیت نهادی و اجتماعی بالقوه برخوردارند، اما ابزارهای اعمال قدرت مؤثر در اختیارشان محدودتر است. از این منظر عنوان یک “نبرد سرنوشتساز دو جناح” اغراق آمیز بنظر میرسد. ماهیت شبکهای و چندلایه قدرت در ایران را هم باید در نظر گرفت. سپاه یک نهاد یکپارچه با دیسیپلین بالای فرماندهی هرمی نیست بلک از بخشهای مختلف تشکیل شده، که در آنها احتمالا هم عناصر طرفدار دگماتیستها و طرفداران پراگماتستها حضور دارند. بنیاد ها و نهادهای اقتصادی-امنیتی هم قضیه را پیچید تر میکنند.
نکتهای دیگری که در متن کمتر دیده شده و در شرایط کنونی تعیینکننده است، “بعد زمانی و پویای قدرت” است. پس از حذف علی خامنه ای و ابهام پیرامون وضع مجتبی خامنه ای، نظام با نوعی “اقتدار صوری بدون کارکرد عملی” مواجه شده است که تصمیمگیری را پراکنده و ناپایدار میکند. در کوتاهمدت، این وضعیت به نفع نیروهای دگماتیست و امنیتی است که میتوانند از طریق کنترل ابزار قهری و چارچوببندی تهدید، مسیرها را مسدود کنند. اما در میانمدت و بلندمدت، عواملی از جمله فشار خارجی و خطر جنگ فراگیر، تمایل سنتی روحانیت به ثبات، مواضع محتاطانه چین و روسیه ، بحران عمیق اقتصادی و نارضایتی گسترده اجتماعی پس از سرکوبهای اخیر، همگی وزن ساختاری را به سمت نوعی تعدیل و عملگرایی اجباری سوق میدهند. بنابراین، کشمکش کنونی را باید نه صرفاً بهعنوان رقابت دو جناح، بلکه بهمثابه بحران اقتدار در یک نظام تحت فشار چندجانبه فهمید؛ جایی که هیچ بازیگری بهتنهایی قادر به تحمیل مسیر نیست، اما مجموعهای از محدودیتها، مسیرهای ممکن را بهتدریج به سمت کاهش تنش و بازتعریف بقا محدود میکند.
البته همه اینها غیر قطعی و با اطلاعات محدود و برداشتهای ما از موقعیت کنونی است. در وضعیت فوق العاده متلاطم و متغیری که هر لحظه عوامل تازه ای میتوانند نقش آفرین و اثر گذار باشند باید این تغییرات را رصد کرد و برایند این عوامل را در نتایج کارزار گروهای سیاسی بر کسب هژمونی در نظر گرفت.نکاتی نیز پیرامون مثالهای چین و روسیه داشتم که به دلیل طولانی شدن اظهار نظر و فرعی بودن آن نسبت به موضوع بحث آنرا حذف کردم.
ارادتمند- خسرو
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
۱
لویاتان در عهد عتیق
لویاتان در دو بستر اسطورهای و علمی/ تاریخی تعریف میشود؛ در اساطیر، هیولایی دریایی و نماد شر است که از عهد عتیق ریشه گرفته و در سنت دیوشناسی مسیحی، یکی از شاهزادگان جهنم است. در دنیای واقعی، لویاتان یک نهنگ پیشتاریخی غولپیکر است که ۱۳ میلیون سال پیش زیست میکرد و با دندانهای ۳۶ سانتیمتری، یکی از بزرگترین درندگان تاریخ بوده است.
لویاتان، اسطوره شری است که در گذر زمان دچار دگرگونیهای بسیار شده، این موجود افسانهای از شهر باستانی اوگاریت درسوریه امروزی، وارد عهد عتیق ( مجموعه کتابهای مقدس یهودیان ) شد و در تفاسیر یهودی تغییر شکل یافت و سپس در کتاب مکاشفه یوحنا ظاهر گشت و پس از آن در سنت دیوشناسی مسیحی یکی از شاهزادههای جهنم گردید. این موجود اسطورهای در آثار مکتوب یا هنری مذهب یهود و مسیحیت بسیار دیده میشود.
تفسیر و تشریح لویاتان در عهد جدید (بخش دوم کتاب مقدس مسیحی)، در مکاشفه یوحنا دیده میشود. اگر چه اسم لویاتان در متن مربوط نمیآید ولی تصویر سازی مشابهی از او و همچنین روایت آخرالزمانی این هیولا در متون یهودی، توسط یوحنا ارائه میگردد: دراین هنگام جانور عجیبی را در رؤیا دیدم که از دریا بالا آمد. این جانور هفت سر داشت و ده شاخ؛ روی هر شاخ او یک تاج بود و روی هر سر او نام کفرآمیزی نوشته شده بود. این جانور شبیه پلنگ بود اما پاهایش شبیه پاهای خرس و دهانش مانند دهان شیر بود. اژدها تاج و قدرت خود را بدو بخشید و به او اختیار داد امور دنیا را به مدت چهل و دو روز در دست بگیرد.
۲
لویاتان اسلامی
هرچند از لویتان افسانهای با هفت سر و ده شاخ در آثار و مکتوبات متألهین اسلامی نشانی دیده نمیشود، اما این «هیولای شر» در روزها و ماههای غبارآلود و پرهیاهوی سال ۵۷، نه از دریا، بلکه در روی زمین، از سرزمینی کهنسال، از ایران سربرآورد.
به وارونه باور «سال نیکو از بهارش پیداست»، سربرآوردن لویاتان اسلامی در ایران، از همان روزهای آغازین، سالهای نیکویی را نوید نمیداد؛ هر چند در جوش و خروش ماههای انقلاب و شوروسرمستی «شاه باید برود»، اتهام، انتقام و اعدام، ندای هشدار دهنده اندک کسانی هم اگر بود، در سایه مشتهای برافراشته انقلابی راه بهجایی نمیبرد:
مردم؛
گروه ساقط مردم،
دلمرده و تکیده و مبهوت،
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد.
(فروغ فرخزاد، آیههای زمینی)
اسلام هرچند از سوی باورمندان آن به عنوان دین صلح معرفی میشود، اما از همان سالهای آغازین دعوی محمد ابن عبدالله به عنوان رسول خدا در مکه، تنش و اختلاف بین او و پیروان اندکاش با قبیله قریش و برخی دیگر از قبیلههای عرب شروع شد.
محمد پس از هجرت به یثرب (مدینه النبی/ مدینه) نخستین حکومت اسلامی را بنا نهاد و شخصاً رهبری سیاسی، نظامی و قضایی جامعه مدینه را بر عهده گرفت و به گسترش اسلام پرداخت.
وی برخلاف پیمان صلح ده ساله با مکه، در سال هشتم هجری به این شهر حمله کرد و پس از فتح آن تمامی بتهای داخل و اطراف کعبه را شامل ۳۶۰ بت شکست. این اقدام به ادعای وی با هدف پاکسازی کعبه از بتپرستی و استقرار توحید انجام شد.
زندگی ۱۳ ساله محمد در مکه به عنوان پیاماور خدا با ناآرامی و خشونت گذشت و در سالهای یکم تا نهم هجرت وی به مدینه در مجموع ۲۸ غزوه (جنگ) به دستور مستقیم و با شرکت خود او اتفاق افتاد.
جهاد (جنگ) آموزهای دینی
به اعتقاد اسلامگرایان جهادی، این واژه دارای اهدافی مانند براندازی عقاید کفر، مبارزه با دشمنان دین و دین گریز، پاسداری از نظام اسلامی است. در قرآن به آیات جهادی در برابر ناباوران به اسلام «آیات ِقتال» گفته میشود.
روایتهای تاریخی هم برمعنا و مفهوم قتال و جنگ از جهاد دلالت میکنند. برای نمونه ابوذر غفاری از محمد ابن عبدالله میپرسد کدام یک از اعمال نزد خداوند دوست داشتنیتر است؟ محمد پاسخ میدهد: «ایمان به خدا و جهاد در راه او»
علی ابن ابیطالب هم دربارهٔ جهاد معتقد بود: « خداوند عزوجل جهاد را واجب کرده، و آن را بزرگ شمرده و یار و یاورش قرار دادهاست. به خدا سوگند که دنیا و دین جز با جهاد اصلاح نمیشود.» ( فروع کافی، ج ۵، ص ۸، ج ۱۱)
۳
فتنه و آشوبگر
در سپهر اسلام سیاسی روحالله خمینی سعادت انسانها و جهانی صلحآمیز جایگاهی نداشت. وی اصلاح دنیا و دین را از راه جهاد تا رفع فتنه میدانست؛ از این رو، معتقد بود که «جنگ برکت است.» میگفت: ««مقصود پیغمبرها این نبود که دنیا را بگیرند و آبادش کنند. دین اسلام و دین پیغمبر اکرم این بود که بزند، بکشد و کشته شود.»
خمینی برای تحقق اسلام سیاسی از کشور همسایه شروع کرد و در ۱۹ فروردین ۱۳۵۹(۵ ماه قبل از آغاز جنگ)، در پیامی ارتش عراق را به عدم اطاعت از صدام «سفاک، مخالفت با خدای متعال» فراخواند تا «دست آمریکا که از آستین صدام بیرون آمده است قطع گردد.»
بدین گونه، جنگ ۸ ساله (۱۳۵۹-۱۳۶۷) بین ایران و عراق درگرفت. این جنگ خسارتهای انسانی و اقتصادی سنگینی بهجای گذاشت: ۲۲۵٬۵۷۰ کشته، ۵۷۴٬۱۰۱ جانباز، ۶۲۷ میلیارد دلار هزینه جنگ و ۶۴۴ میلیارد دلار خسارت مالی، کاهش قیمت نفت از ۳۵ دلار به ۱۰ دلار، نشت سلاح شیمیایی به محیط زیست، خشک شدن تالاب،ها و ایجاد ریزگردها، نابودی ۸۰ درصد نخلستانها، نشت ۸۰ میلیون بشکه نفت به دریا، خرابی ۶۶ واحد پالایشگاهی، بازماندن ۱۶ میلیون مین خنثی نشده، نابودی ۷۳۵ تانک، ۳۹۷ هواپیمای جنگنده و ۳۵۴ هلیکوپتر.
در مجموع ۸ سال جنگ ( تقریبا دو برایر جنگ جهانی دوم) ۱۲۷۱ میلیارد دلار خسارت و هزینه را به اقتصاد ایران تحمیل کرد. درحالیکه مجموع درآمد نفتی ایران از ۱۳۵۹ تا ۱۳۸۹ (در طی ۳۰ سال)، ۹۷۰ میلیارد دلار به پایه قیمتهای سال ۲۰۱۰ بوده است؛ یعنی کل درآمدهای نفتی ایران تا دو دهه پس از جنگ نیز نمیتوانست آن را جبران کند.
شورای امنیت در۲ مهرماه ۱۳۵۹ (۴ ـ ۵ روز بعد از شروع جنگ) قطعنامه ۴۷۹ را صادر کرد و از دو طرف خواست از توسل به زور خودداری کنند. عراق بلافاصله این قطعنامه را پذیرفت، اما طرف ایرانی آن را رد کرد. در سال دوم جنگ، خمینی و کارگزاران اسلام سیاسی که می گفتند: «باید از راه شکست عراق به لبنان برویم» و «راه قدس از کربلا میگذرد»، پیشنهاد عربستان را مبنی برآعلام آتش بس و توقف جنگ و پرداخت ۲۰ میلیارد دلار (در برخی منابع ۷۰ و ۸۰ میلیارد دلار) به ایران به عنوان غرامت جنگی نپذیرفتند. زیرا خمینی آستین جنگ را بالا زده بود: «اگر این جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد، ما ایستادهایم.»
روحالله خمینی، فرمانده کل قوا، در ۲۹ تیر ۱۳۶۷، بعد از ۸ سال جنگ ویرانگر، بدون دریافت دیناری خسارت جنگی، جام زهر معروف را سرکشید و آتش بس را پذیرفت.
خمینی بنا به تکلیف دینی و جهادی، از همان روزهای نخست بازگشت خود به ایران، رفع فتنه را در حالی که خود در طبقه سوم سکنا گزیده بود، از پشت بام مدرسه علوی آغاز کرد و حکم اعدام شماری از دولتمردان و نظامیان «طاغوتی» را صادر نمود. رفع فتنه در تمام سالهای حیات خمینی در سراسر ایران بدون وقفه ادامه داشت و در تابستان ۶۷ با اعدام هزاران انسان در بند، تحقق تکلیف الهی امام به اوج خود رسید.
علی خامنهای هم همواره معترصین را آشوبگر و اعتراضات را به عنوان «فتنه» قلمداد میکرد. واژه فتنه در قرآن با معنانی و مفاهیم متفاوت 60 بار تکرار شده است. برای نمونه در آیه ۳۹ سوره انفال آمده است: «... وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ... (... وآنان را به قتل برسانید تا دیگر فتنه و فسادی نماند...)
خامنهای در طول نزدیک به ۳۷ سال با تاسیس رژیمی دینی ـ نظامی ـ امنیتی، غیر از سازماندهی ترورها در داخل و خارج، اعدامها و به پشت میلههای زندان کشاندن شهروندان، دوجنگ ویرانگر و مرگبار و دی ماه خونین را هم در کارنامه سراسر سیاه خود ثبت کرد.
جنگ ۱۲ روزه
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران در گزارش خود پس از جنگ ۱۲ روزه اعلام کرد که در طول این جنگ ۱۱۹۰ نفر کشته و ۴۴۷۵ نفر مجروح شدند؛ از میان کشتهشدگان ۴۳۵ نفر نظامی، ۴۳۶ نفر غیرنظامی و وضعیت ۳۱۹ نفر نامشخص اعلام شد.
براساس گزارش یکی از اعضای شورای شهر تهران، ۸۸۰۰ ساختمان تخریب شدند، ۵ هزار میلیارد تومان (پنج تریلیون تومان) این جنگ خسارت مالی به بار آورد، در ۱۲ روز جنگ بیش از ۱۲ هزار پرواز در ایران لغو شد، و حدود ۸۴۰ هزار بلیت باطل شد. خسارت تعلیق پروازها بیش از ۹ هزار و ۶۰۰ میلیارد (۹۶۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰) تومان برآورد شده است. شرکت خدمات فرودگاهی هم ۷۰% کاهش درآمد داشت. به گفته ستار هاشمی، وزیر ارتباطات ایران، روزانه بیش ازهزار میلیارد تومان در دورۀ جنگ بر اقتصاد دیجیتال ایران ضرر وارد شد.
کارشناسان هزینه موشکهای ج. ا. در جنگ ۱۲ روزه را تا ۶.۶ میلیارد دلار برآورد میکنند. از نظر سرانه تولید ناخالص داخلی، این جنگ برای ایران تا ۹۳ برابر پرهزینهتر از اسرائیل و ۳۷۱ برابر پرهزینهتر از ایالات متحده بوده است (به دلیل اعمال تحریمها و خرید قطعات و تسلیحات از طریق قاچاق و دلالان اسلحه)
به رغم «بحران بازدارندگی، بحران دیپلماتیک، بحران اقتصادی، بحران انرژی، بحران آب و شکاف عمیق میان حاکمیت و جامعه»، خامنهای با ادعای موفقیت در جنگ ۱۲ روزه گفت: «اگر لازم باشد باز هم موشک میفرستیم.»
در پی استقرار هیولای اسلامی در ایران، جامعه بهطور مستمر شاهد اعتراضات و ناآرامیهای اجتماعی بوده است؛ اعتراضاتی با ماهیتهای گوناگون، از تلاش برای احقاق حقوق جنسیتی و مطالبات صنفی و مدنی گرفته تا اعتراضات اقتصادی و مقاومتهای قومی و سیاسی، که به ویژه در سالهای به طور مستقیم ساختار و بنیانهای حاکمیت را هدف قرار دادهاند.
مروری بکنیم گذرا به کارنامه اسلام سیاسی از زمان جلوس بر مسند قدرت در ایران تا امروز در میانه جنگی ویرانگر:
ــ اعدامهای کور در کردستان و ترکمنصحرا توسط صادق خلخالی و با حکم روحالله خمینی،
ــ اولین اعتراض علنی، در دومین ماه پس از انقلاب رخ داد. در تظاهرات اسفند ۱۳۵۷ گروهی از زنان در اعتراض به اجباریشدن حجاب اسلامی به خیابانها آمدند.
ــ اعتراضات پزشکان در تابستان ۱۳۶۵ رخ داد که با انحلال هیئت رئیسه سازمان نظام پزشکی و دستگیری و حبس تعدادی از پزشکان خاتمه یافت.
واکنش رژیم به پنج دهه اعتراض پنج دهه سرکوب، تهدید، دستگیری، اعدام و بیاعتبارسازی معترضان بوده است. مقامهای رسمی همواره معترضان را «عوامل آمریکا، انگلیس و اسرائیل» خوانده و به جنایات خود اعتبار بخشیده اند.
مهمترین اعتراضات در تیر ۷۸، خرداد ۸۸، دی۹۶، آبان ۹۸، تیر۱۴۰۰ و مهر۱۴۰۱ و دی ماه 1404 رخ دادند.

۴
خدای دهه شصت؛ کشتار شهروندان
فاشیسم دینی ـ نظامی ـ امنیتی در ایران در تمام سالهای حکمرانی خود ، به اعتراضات با بیرحمانهترین شکل پاسخ داده است، اما آنچه در دی ماه خونین اتفاق افتاد، آنرا از کشتارها و سرکوبهای پیشین هم متمایز و منحصربهفرد میکند.
به پیامد بازگشت خدای دهه شصت، خدای محبوب علی خامنهای، در دی ماهی که گذشت نگاه ی بکنیم.
در فضای «نه جنگ، نه مذاکره» بعد از جنگ ۱۲ روزه و با پیشبینی خیزشی پیش از جنگ پیشرو، خامنهای، در روز هفتم اعتراضات دی ماه فتوای مرگباری را صادر کرد: «اعتراض بهجاست اما اعتراض غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم. مسئولین باید با معترض حرف بزنند، اما با اغتشاشگر حرف زدن فایدهای ندارد. اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند.»
با گسترش اعتراضات، در ۱۹ دی ۱۴۰۴، خامنهای در جلسهٔ شورای عالی امنیت ملی، دستور سرکوب اعتراضات «به هر وسیلهٔ لازم» را صادر کرد. در پی این دستور، خدای دهه شصت، در مدرسهها، دانشگاهها، بازارها، خیابانها و میدانهای بیش از ۴۰۰ شهر با استفاده گسترده از سلاح گرم و سرد علیه شهروندان اعلام جنگ یکسویه داد.
در ۲۸ ژانویه، روزنامهٔ گاردین گزارش داد که شمار جانباختگان ممکن است بیش از ۳۰٬۰۰۰ نفر باشد، اما به نظر میرسد تا انتشار آمار موثق افکار عمومی تعداد ۴۳۰۰۰ جانباخته را پذیرفته است.
همچنین از تعداد بازداشتشدگان آمار دقیقی در دست نیست، اما بازداشتیها تا 50 هزار نفر گزارش شده است. ماشین اعدامها هم شبانه روز و بیش از پیش در حال گرفتن جان انسانهاست.
بنا به اعلام دو سازمانهای حقوق بشری در۲۴ فروردین، ج. ا. در سال ۲۰۲۵ دستکم ۱۶۳۹ نفر را اعدام کرده است. این رقم بالاترین شمار اعدام سالانه در ایران از سال ۱۹۸۹ تاکنون است.
سایت «ایران وایر» در پیوند با هزینه انسانی، روانی و مالی «در ماه خونین» مینویسد:
در نبود دادههای مستند، برآورد دقیق هزینههایی که برای سرکوب مردم صورت گرفته است، ممکن نیست اما درگزارشی با استفاده از دادههای بودجهای، مدلهای تخمینی و بررسیهای میدانی، هزینه سرکوب اعتراضات دیماه از دستکم ۱۰ شهر ایران نشان میدهد که نیروهای سرکوب ج. ا. در سطوح مختلف، علاوه بر حقوق و مزایای معمول، برای سرکوب اعتراضات، پاداشهای نقدی در قالب پاداش عملکردی، اضافهکاری و بُن خرید دریافت کردهاند. پرداختیها در شهرهای مختلف، متفاوت بوده است. مثلا در دامغان به هر بسیجی برای سرکوب مردم به ازای یک شب ۱میلیون و ۲۰۰هزار تومان پرداخت شده و در مشهد برای کل یک ماه ۵۰ میلیون تومان به هر سپاهی در قالب پاداش یا اضافهکاری در فیش حقوقی و بُن و کارت خرید تخصیص داده شده است. این قبیل پرداختها محرمانه بوده و آماری در مورد آن منتشر نشده است. اما با توجه به بررسیهای صورت گرفته، میتوان، متوسط پاداش پرداختی به هر سرکوبگر را رقمی بین ۳۰ میلیون تا ۵۰ میلیون تومان تخمین زد.
تعداد نیروهای سرکوبگر بهطور شفاف اعلام نشده است، اما تعداد بیمهگذاران سازمان تامین اجتماعی نیروهای مسلح که پرسنل نظامی ارتش، سپاه و نیروی انتظامی را تحت پوشش دارد ۵۹۵هزار نفر است. اگر تعداد نیروهای ارتش که در آخرین آمارها حدود ۴۲۰ هزار نفر اعلام شده است را از این تعداد حذف کنیم، میتوان نیروهای سرکوب متشکل از بسیج فعال، سپاه و بسیج را بین ۱۷۵ تا ۲۰۰هزار نفر در سراسر کشور در نظر گرفت. به این ترتیب، مبلغ پاداش سرکوبگران برای کشتار مردم را میتوان بین ۶هزار میلیارد تومان تا ۱۰ هزار میلیارد تومان در نظر گرفت.
اگر جیره غذایی هر فرد را هم روزانه تا ۲۰۰هزار تومان در نظر بگیریم، هزینه غذای این تعداد پرسنل هم با رقم روزانه ۴۰میلیارد تومان و برای یک ماه ۱۲۰۰میلیارد تومان تخمین زده میشود.
در ضمن، این تعداد محافظهکارانۀ ۲۰۰هزار نفری نیروهای سرکوب به حدود ۴۰هزار وسیله نقلیه اعم از ون، وانت، نفربرهای سبک و موتورسیکلتهای گشت شهری نیاز داشتند با مصرف حدود ۲۰لیتر برای موتور سیکلت تا ۸۰ لیتر برای خودروهای زرهی. با در نظر گرفتن متوسط روزانه ۳۵لیتر بنزین ۳هزار تومانی سهمیه برای ۴۰هزار وسیله نقلیه هم ما را به رقم ۱۲۶میلیارد تومان میرساند.
به همه این موارد باید هزینه تجهیزات ضد شورش، گلوله ساچمهای و جنگی، گاز اشکآور، سپر و لباس ضد شورش، مهمات و تجهیزات کنترل جمعیت هم اضافه کرد.
اسلحههای مورد استفاده سرکوب گران که بر اساس گزارشهای شهروندان، ترکیبی از شاتگان، کلاشنیکف، کلت کمری و حتی ژسه و تیربار هم بوده در لیست وسایل کشتار ایرانیها توسط حکومت ج. ا. جای میگیرند که در این مورد و در نبود اطلاعات و آمارهای قابل استناد، حتا تخمین این هزینه هم غیرممکن است.
با این حال، هزینه نیروهای سرکوبگر، فارغ از تجهیزات و سلاح سرکوب تا ۱۵هزار میلیارد تومان تخمین زده میشود.
علاوه بر این، گزارشهایی در خصوص ورود ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ نفر از نیروهای حشدالشعبی به ایران برای سرکوب مردم منتشر شد. با توجه به اینکه متوسط دستمزد نیروهای حشدالشعبی ماهانه ۱۰۰۰دلار است، میتوان به این نتیجه رسید که سرکوب مردم توسط نیروهای حشدالشعبی به طور متوسط حدود ۱۳۱میلیارد تومان برای یکماه، خرج روی دست اقتصاد ایران گذاشته است. و این یعنی رقمی معادل ۱۵/۱۳۱ میلیارد تومان هزینه پاداش و دستمزد و غذای سرکوبگران بوده است.
۵
زیست سیارهای
مارشال مک لوهان، استاد مرکز مطالعات رسانهای تورنتو، در سال ۱۹۶۴، برای اولین بار ایدۀ دهکدۀ جهانی را پیش کشید و نوشت: «اکنون دیگر کرۀ زمین به وسیلۀ رسانههای جدید آنقدر کوچک شده که ابعاد یک دهکده را یافته است.» از آن سال فاصلۀ زیادی گرفتهایم و دهکدۀ جهانی ما باز هم کوچک و کوچکتر شده است.
امروزه با ظهور هوش مصنوعی و توانمندی آن در هدایت پهپادها و اتومبیلهای خودران و خلق آثار هنری، از اثبات قضیههای پیچیدۀ ریاضی تا ارائه راهبردهای کلیدی در اقتصاد و پزشکی و... دهکدۀ جهانی به شکل «زیست سیارهای» درآمده است.
زمانی میگفتند وقتی آمریکا عطسه میکند، کشورهای کوچک تب میکنند؛ اما در این جهان بههم پیوسته، عطسۀ جامعههای دیگر هم، هر چند کوچک و به ظاهر کم اهمیت، دنیا را به تبوتاب میاندازد.
ایران در سال ۱۳۵۷ عطسه کرد و تبی که دامنگیر بخش بزرگی از سیارۀ ما شد، هزاران هزار قربانی گرفت و هنوز هم بعد از گذر اینهمه سال، همچنان قربانی میگیرد؛ قتلهای پنهان و عیان، تروریسم حکومتیِ بیپایان و کمکهای بی دریغ به گروههای همخون و همکیش، همزاد و همذات حکومتی است که از گردوغبار انقلاب ۵۷ سربرآورد.
جنگ مرگبار و ویرانگر چهل روزه را پشتسر گذاشتهایم، در میانه یک آتش بس شکننده، مذاکره نیمبندی هم صورت گرفته است، دوسوی جنگ، آمریکا و ج.ا. برای مذاکره بعدی خود را آماده میکنند؛ هنوز از آمار انسانهایی که در این جنگ جان باختند، از رنج و روزگار آنها که زنده ماندهاند و از ویرانیها در شرایط قطع اینترنت و بستن هرمنفذ درز خبر ناآگاهیم.
میگویند «درجنگ حلوا پخش نمیکنند»؛ جنگ مرگ انسانهاست و ویرانی یک سرزمین. جنگ، مرگ و ویرانی، تجسد اسلام سیاسیست که در هیات فاشیسمی نوظهور دینی در میهن ما پدیدار شده است. این هیولا در بازی شطرنج سیاست و حکمرانی در داخل، در منطقه و در جهان کیش شده است، اما برای گریز از مات شدن به هر ترفندی دست میزند.
میهن کهنسال ما در چند هزار سال گذاشته از گردنههای پرپیچوخم زیادی گذر کرده، در برابر تاختوتازهای بیگانگان دوام آورده، چهره آن از بلایای طبیعی بیشماری آبلهگون شده و ساکنان آن از نامردمی فرمانروایان خودی رنجها برده، اما تا امروز در گوشهای در این سیاره، محدوده جغرافیایی خود را حفظ کرده است. بیتردید میهن ما از گردنه فاشیسم دینی هم، زخمخورد اما گذر خواهد کرد.
ابوالقاسم شابی، شاعر نوگرای تونسی در شعر معروف «اراده زندگی» میسراید:
إذا الشّعْبُ یوْمَاً أرَادَ الْحَیاهَ
فَلا بُدَّ أنْ یسْتَجِیبَ القَدَرْ
وَلا بُدَّ لِلَّیلِ أنْ ینْجَلی
وَلا بُدَّ للقَیدِ أَنْ ینْکَسرْ…
روزی که مردم اراده کنند،
سرنوشت ناگزیر فرمان میبرد،
و لابد تاریکی زدوده میشود،
و بندها در هم میشکنند.
۱۷ آوریل ۲۹۲۶ / ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
هشدار
نوشتاری که در پی میآید محصول یک تحقیق و استفاده از روشهای علمی نیست. تنها هدف من، یادآوری ذهنیات خودم در سالهای اولیه پس از ورود به دانشگاه در سال ۱۳۵۳ است. در این یادآوری، افزون بر خواندهها و شنیدههای خودم، بر مشاهدات شخصی و گفتگو با روستائیانی که با آنها در تماس بودهام، تکیه میکنم. در نوشتن این متن، فقط و فقط بر حافظه خودم تکیه دارم و برای سرعت بخشیدن به نگارش از جستجوی اینترنتی و یا کمک گرفتن از هوش مصنوعی و یا کنترل “فاکت”ها خودداری خواهم کرد. روایتی است برای شنیدن و تعمق، و نه برای اثبات چیزی.
علت نوشتن این متن این است که به نظر من، عدهٔ زیادی از همفکران من، که با رژیم شاه فقید ایران مخالف بودند و با رژیم او “مبارزه” کردند، دلایل مخالفت خود را برای دیگر ایرانیان روشن نکردهاند. ایرانیانی که در سن و سال من هستند، ممکن است اوضاع زمان شاه را فراموش کرده باشند. ایرانیانی که یک نسل یا بیشتر بعد از ما هستند، تجربه زیستن در آن زمان را ندارند. بهتر است که “ما” هر از گاهی برای آنها تعریف کنیم که “ما” چرا با شاه مخالف بودیم. یک تصور اشتباه این است که عدهای فکر میکنند “ما” به دلایل “ایدئولوژیک” با شاه مخالف بودیم. در حالیکه به گمان من هیچوقت اینطور نبوده است. من، به دلیل مدیریت نادرستِ کشور با آن “رژیم” مخالف بودم. اگر هم در مراحلی به دنبال این یا آن ایدئولوژی رفتهام، برای پیدا کردن راه صحیح مدیریت کشور بوده است.
برویم به سراغ این موضوع که به نظر من “چرا شاه بد بود؟”
اصل اول انقلاب سفید
پس از انقلاب سفید در سال ۱۳۴۱ (که من مخالفت اصولی با آن ندارم، بلکه اهداف ظاهری آن را هم میپسندم) اجرای اصل اول، الغای رژیم ارباب و رعیتی، آغاز شد. در کارِ اجرا، به جای ارزشیابی و سپس تقسیم زمینها بر مبنای ارزش، زمینهای ملاکان بزرگ ابتدا در “انواع” مختلف قرار داده شدند و سپس بین کشاورزان تقسیم شدند. نتیجهٔ عملی این بود که زمین مناسب کشت غلات، یا درختان میوه، یا سبزیکاری، یا حبوبات، یا هر چیز دیگر در مساحتهای مساوی بین کشاورزان تقسیم شدند. بنابراین یک کشاورز نیم هکتار زمین گندم در یک نقطه داشت، نیم هکتار در یک کیلومتر آن طرفتر؛ ۱۰۰۰ متر مربع باغ در اینجا داشت، ۱۰۰۰ متر مربع باغ در دو کیلومتر آن طرفتر، ... . هر کس با آبیاری سنتی آشنا باشد، میداند که نمیتوانی با بیل در نیمه شب، از این قطعه زمین به قطعه دیگر بدوی.
از عواقب اجرای نامناسب اصل الغای رژیم ارباب و رعیتی این شد که ساختار کشاورزی به تدریج از کشت غلات و حبوبات به سمت کشت میوه و سبزیجات رفت. نوع کشاورزی عوض شد! رساندن سبزیجاتِ تازه، به علت مشکلات جادهای و حمل و نقل بدون سردخانه، به صورت محلی باقی ماند. اما میوهکاری ادامه یافت.
اصل دوم انقلاب سفید
همزمان مطابق اصل دوم انقلاب سفید، ملی شدن جنگلها و مراتع، و با مداخله ژاندارمری، تفنگهای روستائیان جمعآوری شد و “قرق” مراتع برداشته شد. پیش از آن هیچ چوپانی نمیتوانست گوسفندهای خود را به مراتع ده دیگر ببرد. در نتیجه نوعی تعادل بین مرتع و تعداد گوسفندان وجود داشت. در سالهای پیش از سال ۱۳۴۱، حد تعادل در حدود ۲۸ میلیون گوسفند، با وزن متوسط هر گوسفند در حدود ۲۳ تا ۲۵ کیلوگرم.
پس از اجرای اصل دوم انقلاب سفید، تعادل بین مرتع و تعداد گوسفندان، در اثر از بینرفتن قرق، به هم خورد و تعداد گوسفندان به ۶۲ میلیون در نیمه دهد ۱۳۵۰ رسید، اما وزن هر گوسفند به حدود ۱۱ کیلوگرم کاهش یافت. پوست و دنبه و شکمبه و امعا و احشا را که از ۱۱ کیلوگرم کم کنی، دیگر چیزی نمیماند! نتیجه آن بود که تولید کل گوشت داخلی پایین آمد.
وام به کشاورزان
در ابتدای اجرای اصول مختلف انقلاب سفید، وامهای سهلالوصول و با بهره کم هم به کشاورزان “اعطا” شد. متاسفانه کشاورزان به اندازه کافی با سیستم بانکداری و مفهوم وام و بهره بانکی آشنایی نداشتند. بخشی از این وامها صرف سفرهای زیارتی یا عروسی و جهازیه شدند. هنگامیکه زمان سررسید پرداخت وامها فرارسید، کشاورزان چیز دیگری برای فراهم کردن پول نداشتند، به جز همان زمینهای قطعه قطعه شدهای که در مالکیت آنها بود. کشاورزان زمینها را به قیمت پایین به همان ملاکان سابق یا جدید فروختند و نوع جدیدی از فئودالیسم (رژیم ارباب-رعیتی) به وجود آمد.
پاسخ دولت به بحران: دخالت به جای ترویج
مشاهده اثرات آسیبی انقلاب سفید مانند کمبود گندم یا برنج یا گوشت، و یا کمبودهای سالانه (مانند کمبود گوجهفرنگی در یک سال و کمبود پیاز یا سیبزمینی در سال دیگر) برای همه، مخصوصا وزارت کشاورزی و سازمان برنامه، بسیار واضح بود. چارهای که دولت به کار برد، دست زدن به واردات گسترده بود. ترویج کشاورزی و دامداری به برنامهریزی وسیع و کارشناسی زیادی احتیاج داشت و زمان زیادی میطلبید. دولت چنین اندیشید که استفاده از پول نفت برای وارادات کالاهایی مانند گندم یا گوشت (مخصوصا در سالهای پس از ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳) بسیار سادهتر از آموزش و ترویج کشاورزی است.
غمانگیزترین نکته این بود که کسانی که اجازه واردات را صادر میکردند، دیگران را، مخصوصا، کشاورزان را در جریان تصمیمهای خود نمیگذاشتند. در تعطیلات “اجباری” ۱۶ آذر سال ۱۳۵۴ من و چند تن از دوستانم به بندرعباس سفر کردیم. در بخشی از کنار دریا و با فاصلهای از بندر، چنان بوی تعفنی ساحل را پر کرده بود که مشام را میآزرد. اگر دقت میکردی، میتوانستی ببینی که موج دریا چیزهایی را به ساحل آورده است! چه چیز؟ پیاز! میشد حدس زد که چون در سال قبل از آن، پیاز بسیار نایاب و گران شده بود، کشاورزان زیادی به کشت پیاز روی آورده بودند. همزمان، کسانی فکر کرده بودند که با واردات پیاز هم کمبود را جبران کنند و هم پولی به جیب بزنند. اما در آن سال به قدری کشت پیاز زیاد شده بود و قیمت آن پایین آمده بود که برای بعضی از واردکنندگان تخلیهٔ پیاز از کشتیها صرفه اقتصادی نداشت، و پیازها را همانجا در دریا ریخته بودند.
علت چه بود؟
همه شواهد به این سو اشاره دارند که دستگاه حکومتی، یا هر اسم دیگری که میخواهید روی آن بگذارید، اجرای اهداف حتی خوب، مانند اصل اول و دوم انقلاب سفید، را بدون کار کارشناسی کافی، بدون مشورت با دستاندکاران واقعی، و بدون در نظر گرفتن نظرات متخصصین وزارت کشاورزی و سازمان برنامه به پیش میبردند. خرد جمعی در پیشبرد کارها به کار نمیرفت و مسئولان رژیم، حتی در حد محمد رضا پهلوی، شاه فقید ایران، در پی حل مشکلات، بدون دخالت “مردم = ایرانیان” بودند. انتقادپذیری در آن زمان و آن رژیم به قدری پایین بود، که حتی پس از مشاهده اشتباهات، هیچ کس جرات مطرح کردن آنها را نداشت.
میانبُر زدن
آفت عمومی ما ایرانیان در این ۱۲۰ سال گذشته آن بوده که برای رسیدن به اهداف والای خود عجله داشتهایم و میخواستیم هر مسیری را با میانبُر برویم. کشاورزی مشکل دارد، خوب جنس را وارد میکنیم. کارشناس نداریم، خوب کرور کرور دانشجو به خارج میفرستیم. نهادهای مدنی نداریم، خوب حزب میسازم که آنها نهاد مدنی بسازند. همه چیز را به جای اینکه از پایین بسازیم و به بالا ببریم، میخواهیم از بالا بسازیم و به پایین حقنه کنیم!
انقلاب سفید و انقلاب سیاه
نتیجه کلی انقلاب سفید، و مخصوصا اصل اول و دوم آن، این بود که کشاورزی و دامداری ایران در ابتدا قطعهقطعه شد، سپس از تولید غلات و حبوبات به تولید سبزیجات و میوه کشیده شد. در ادامه کشاورزان و دامداران، به علت تولید پایین و بیبرنامه مجبور شدند زمینهای خود را بفروشند یا رها کنند و به حاشیه شهرهای بزرگ مهاجرت کنند.
در حاشیه شهرهای بزرگ، کشاورزان و دامداران، در معرض تبلیغات مذهبی سازمانیافته قرار گرفتند و به دنبال توهم “پول نفت بر سر سفرههای مردم” و “بهشت موعود” به سربازان امام خمینی و انقلاب سیاه تبدیل شدند. به این ترتیب انقلاب سفید به انقلاب سیاه کشیده شد.
نتیجهگیری
میخواهم بگویم که خوب است این بار با چشمان باز مسیر آینده را انتخاب کنیم. خوب است ایرانیان جوان بدانند که “زمان شاه” همهچیز گل و بلبل نبود. نارساییها فراوان بودند، کمبودها فراوان بودند، آزادیهای سیاسی وجود نداشتند، تصمیمهای فردی غالب بودند، و هزار مشکل دیگر. گاهی اوقات تصویری اسطورهای از “زمان شاه” ارائه میشود. خوب است بدانیم که اسطورهها واقعی نیستند و نمیتوان آنها را تغییر داد.
“ما”، تمام ایرانیان، امروز در آن نقطهای هستیم که در آبان ۱۳۵۷ بودیم. آن روزی که صدای انقلاب “ما” با تاخیر بسیار شنیده شده بود. کاش شاه فقید آن صدا را زودتر شنیده بود. و کاش “ما” به او فرصت داده بودیم که، هرچند با تاخیر، از حوادث تاریخ درس میگرفت. حیف. بود، آنچه بود. رفت، آنچه رفت.
اگر باورمندان به “شاه و شاهزاده” میخواهند به اسطورهها اشاره کنند و به زمان گذشته برگردند، بهتر است که به آبان ۱۳۵۷ برگردند و از آنجا ادامه دهند، به آنجایی که شاه فقید صدای انقلاب مردم ایران را شنید. آنجا که معلوم بود فردمحوری، جلوگیری از نهادهای مدنی، از بین بردن احزاب سیاسی، دور انداختن نظرات کارشناسی، ...، جواب نمیدهند. یک کشور بزرگ را نمیتوان با تکیه به یک فرد اداره کرد.
راه گفتگو بسته نیست، اما نقطه شروع گفتگو مهم است. توصیه من به باورمندان به “شاه و شاهزاده” این است که به آبان ۱۳۵۷ برگردید.
پسنویس
من هم اشتباه دیگران را تکرار کردم و به جای مطرح کردن آلترناتیو مورد نظر خودم (سوسیال دموکراسی که راههای دربرگیر و مسالمتآمیز برای گذار از جمهوری اسلامی را تبلیغ میکند) به گذشته پرداختم. با پوزش از این اشتباه.
با احترام – حسین جرجانی
https://hosseinjorjani.com/
۱۷ آوریل ۲۰۲۶
۲۸ فروردین ۱۴۰۵
■ به شما تبریک میگویم آقای جرجانی که بحثهای فرهیختارانهی سایت ایران امروز را از چرا شاهزاده رضا پهلوی بد است دارید منتقل میکنید به ریل کهنه و زنگزدهی چرا شاه بد بود! بخاطر همین است که این مملکت ۴۷ سال است در چنین فلاکتی دست و پا میزند، بخش بزرگی از نخبگان و فرهیختگان آن هنوز دارند زخم های دوره جوانی خود را میلیسند و نمیتوانند چشم از گذشته بر دارند. ۴۷ سال است که جمهوری اسلامی صدها تُن کتاب و مطلب در مورد دوران پهلوی پخش کرده و تا میتوانسته فیلم و سریال و مستند ساخته و قصههای عجیب غریب به هم بافته که وقتی در کاخ داشتند شام میخوردند چطور سگ شاه روی میز راه میرفت و از ظرف غذای این و آن لقمه بر میداشت. این همه بافتند و بدتر باعث محبوبیت نظام پهلوی نزد نسلهای جدید شده است. میانگین عمر کسانی که روی این سایت مطلب مینویسند احتمالن بالای ۵۵ یا ۶۰ است و همگی ما با عقاید گوناگون دستکم در یک نکته مشترکیم و آن این است که رابطهی ذهنی خودمان را با نسلهای جدید که بخش اعظم جمعیت ایران را میسازند از دست دادهایم؛ و نویسندهای که رابطه اش را با بخش بزرگی از جمعیت از دست داده باشد روشن است که تا چه حد تأثیرگذار است.
یوسف جاویدان
■ آقای جرجانی عزیز. من هم مثل شما سال ۱۳۵۳ وارد دانشگاه شدم و از حافظه چند نکته را نقل میکنم. من نظر خاصی در مورد اصلاحات ارضی ندارم. اما بد اجرا شدن یک طرح را باید با اصلا اجرا نشدن طرح سنجید. بدیهی است که میشد بهتر اجرا کرد. من بنا به رشته تحصیلی خودم، از صنعت مونتاژ و اینکه در ایران “پیکان حلبی” تولید میشد، انتقاد میکردم. درک من از صنعت در آن دوره خیلی ناقص بود. کمتر کسی به طور جدی معتقد است که زمان شاه همه چیز خوب بود. نظر متینتر این است که رژیم شاه را بهتر میشد به سمت اصلاحات سوق داد، نسبت به ج.ا. مثلا الان بسیاری از اعضای جبهه ملی معتقدند که شاپور بختیار شانس بزرگ ما ایرانیان بود. آیا شما در ایران به یاد دارید که دو سال بعد از انقلاب، نصف مردم (به تقریب) مخصوصا زنان، میگفتند که زمان شاه بهتر بود؟ چقدر خوب میشود این مسائل را در فرصت بهتری دوباره بررسی کنیم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ درود بر آقای جرجانی گرامی، تحشیهای شایان تامّلات سنجشی
قبل از پرداختن به صحبتم، لازم میدانم با فراخوان شما برای بازگشت به «آبان 1357» یادآوری کنم که من حدود پانزده سال پیش، مقالهای نوشتم که در یکی از سایتهای اینترنتی منتشر شد. گمان کنم سایت «سکولاریسم نو» بود. یادم نیست. در آنجا تاکید کرده بودم که ما برای ساختن ایرانی نو باید خیلی چیزها را کنار بگذاریم. گفته بودم که «دوران مشروطه و دوران مصدق و دوران چریک بازی و دورانهای فلان و بیسار» برای همیشه و ابد سپری شده و به آرشیو تاریخ ایران پیوسته اند. ما اکنون به کانسپ و تعریفی نو از خودمان در مقام ایرانی محتاجیم برای اینکه بتوانیم باهمستانی را بیافرینیم که هیچکس در فکر حذف و نابودی دیگری نباشد؛ بلکه یار شاطر همدیگر و برای خوشزیستی و سربلندی میهن به همبستگی و همکاری با یکدیگر منسجم شویم. فعلا به جزئیات آن مقاله ام نمیپردازم و حافظه ام نیز حضور شفّاف ندارد ولی مطلب در دسترس هست. در هر صورت بپردازم به صحبت شما و ذکر برخی نکات شایان اندیشیدن..
مسئله «چرا شاه بد بود؟» اگر صرفا به عنوان فهرستی از خطاهای اجرایی یا ناکارآمدیهای سیاستگذاری فهمیده شود، در حقیقت از مواجهه با سطحی ترین لایه مسئله هم فراتر نمیرود. چنین روایتی، هر چند پُر جزئیات نیز باشد، در نهایت در دام یک نوع تاریخنگاری تکنوکراتیک میافتد؛ منظورم تاریخی است که گمان میکند اگر تصمیمها، دقیق تر، کارشناسانه تر و هماهنگ تر و محاسبه پذیر تر اخذ میشدند، مسیر تاریخ ایران معاصر نیز تغییر میکرد. امّا با پذیرش همین فرض باید پرسید که آیا مسئله واقعا «خطا در تصمیمها» بود، یا «خطای منطق تولید تصمیم»؟. از بُعد معرفتشناختی اگر بخواهیم به قضیه بنگریم، شما فرض را این گرفته اید که واقعیّت اجتماعی همچون یک مسئله و مُعضل مهندسی است که با دادههای کافی و تخصّص مناسب برطرف شدنی است. ولی نظر شما از این نکته غفلت میکند که جامعه نه یک ماشین؛ بلکه شبکهای از نیروهای متکثّر، منازعه مند و تاریخی و نفوذی و آئوتوریته ای است. در چنین بستری، «دانش» هرگز خنثی نیست؛ بلکه دانش همیشه درون مناسبات قدرت شکل میگیرد و به همان نسبت، آن را بازتولید یا بازتوزیع یا مختل میکند. بنابر این، تصوّر اینکه «اگر کارشناسان، بیشتر بودند همه چیز درست میشد» نه یک تحلیل، بلکه نوعی ساده سازی معرفت شناختی است که نقش قدرت را در تولید خودِ دانش حذف میکند.
از بعدی دیگر که بنگریم، مسئله نه کمبود عقلانیّت؛ بلکه ساختار تمرکز عقلانیّت است. هنگامی که تصمیمگیری در یک نقطه متمرکز میشود، حتّا عقلانی ترین تصمیمها نیز به طور بالقوّه به بیدادگری ساختاری تبدیل میشوند؛ چونکه امکان مشارکت، نقد و بازنگری جمعی را حذف میکنند. در اینجا خطای اساسی نه در «اشتباه کردن»؛ بلکه در «انصراف از پذیرش مسئولیّت در قبال تصمیمها» است. معمولا خطرناکترین نظامهای کشورداری لزوما آنهایی نیستند که به داده های دانش تکیه نمیکنند؛ بلکه آنهایی هستند که دانش را در خدمت ارادهای مسئولیّت گریز قرار میدهند. نمونه حیّ و حاضر، کارگزاران حکومت اسلامی و فاجعه به خدمتگیری دانش و امکانهای دانشجویی در راه ساختن آنهمه موشک و تخریب محیط زیست و دیگر فجایع. از این لحاظ، مسئله «انقلاب سفید» را نمیتوان به خطاهای اجرایی در تقسیم زمین، مدیریّت مراتع یا سیاستهای وامدهی فرو کاست. اینها تنها نمودهای یک مسئله عمیقترند؛ یعنی مسئله امکان تصمیمگیری از بالا برای جامعهای که در پروسه تصمیمسازی غایب است یا کنار گذاشته میشود یا نظراتش بی ارزش تلقی میشوند. حتّا اگر تصمیمهای ابلاغی از بالا در مواردی «دُرُست» میبودند، باز هم با یک پارادوکس رو به رو بودیم و آنهم اینکه دُرُستی محتوایی یک سیاست، هیچوقت جایگزین به حقّ بودن پروسه آن نمیشود. به حقّ بودن نه از دقّت فنّی؛ بلکه از مشارکت و امکان اعتراض و سنجشگری زاده میشود. در این چارچوب، روایتهایی که انقلاب را صرفا به پیامد فقر، تبلیغات یا مهاجرت روستاییان فرو میکاهند، از یک سطح تحلیلی مهم وامیگذارند که همان سطح انسداد و بُن بست سیاسی است. جامعه، زمانی به نقطه انفجار میرسد که نه فقط رنج میبرد؛ بلکه احساس میکند زبان و امکان و فرصت بیان رنج از او سلب شده است. انقلاب، در این معنا، صرفاً واکنش به شرایط مادّی نیست؛ بلکه واکنش به انسداد و مسدود کردن امکان اصلاح درون سیستمی است. همچنین میتوان گفت که مسئله اصلی نه «شاه در مقام فرد»؛ بلکه «منطق تصمیم شاهی» است که معضل ساز بود؛ یعنی منطق تمرکز تصمیم، حذف گفت و گو و تبدیل جامعه به موضوع اداره، نه فاعل اداره. در چنین منطقی، حتّا نیّتهای اصلاحگرانه نیز در نهایت به بازتولید همان ساختار منجر میشوند؛ زیرا ساختار اجازه نمیدهد خطاها از درون تصحیح شوند. این همان جایی است که قدرت، حتّا در شکل خیرخواهانهاش، به ضدّ خودش تبدیل میشود. نمونه اش خامنه ای و تابعینش.
دیگر اینکه، نکته تعیین کننده این است که برنامه رسیدگی به معضلات اجتماعی و کشورداری را نمیتوان با فرض وجود «حاکم بهتر» بازنویسی و صد در صد اجرا کرد. این نوع نگاه، به طور ناخودآگاه، ما را درون و در بند همان افق فکری نگه میدارد که مسئله را تولید کرده است. مسئله اصلی نه فقدان نخبگان کارآمد؛ بلکه فقدان نهادهایی است که قدرت را محدود و مقیّد و تقسیم و نقدپذیر کنند. بدون چنین نهادهایی، حتّا کارآمدترین نخبگان نیز در معرض تولید همان نتایج قرار میگیرند؛ زیرا مسئله در سطح افراد نیست؛ بلکه در سطح ساختار است. در نتیجه، پرسش «چرا شاه بد بود؟» اگر به درستی طرح شود، باید به پرسش عمیقتری تبدیل شود و آنهم اینکه چگونه ساختاری در جامعه ایرانی شکل گرفت که در آن، امکان تصمیمگیری متمرکز بدون ساز و کار پذیرش مسئولیّت توانست پایدار شود؟ و چگونه همین ساختار، حتّا در تلاش برای اصلاح، به بازتولید بحران انجامید؟. موتور حرکت رویدادهای ناگوار اجتماعی از اعتراض گرفته تا انقلاب، نه از انباشت مجموعهای از خطاهای اصلاح پذیر با مدیریّت بهتر؛ بلکه ناشی از شبکهای از محدودیّتهای ساختاری است که تا زمانی که گواریده و فهمیده نشوند، صرفا در شکلهای جدید تکرار میشوند و شاید مهمترین خطای معرفتی هر جامعه، نه نادانی در باره گذشته؛ بلکه ساده سازی گذشته به قصّه های کنترل و مدیریّت پذیری خالص باشد؛ یعنی قصّه هایی که ما را از مواجهه با پیچیدگی واقعی «کاربست قدرت و پذیرش مسئولیّت تاریخی و وجدانی در باره عواقبش» معاف میکنند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان عزیز. کامنتهای شما، نه تنها به این مقاله، بلکه به سایر مقالات در “ایران امروز”، برایم بسیار جالب و آموزنده هستند. امیدوارم همچنان پابرجا و فعال به مشارکت فکری خود ادامه بدهید. کامنتی که در مورد رژیم شاه نوشتید، برایم قابل فهم است، اما نمیدانم آن را در کجای منظومه فکری خود جای بدهم. نوشتهاید: “حتّا اگر تصمیمهای ابلاغی از بالا در مواردی «دُرُست» میبودند، باز هم با یک پارادوکس رو به رو بودیم و آنهم اینکه دُرُستی محتوایی یک سیاست، هیچوقت جایگزین به حقّ بودن پروسه آن نمیشود. به حقّ بودن نه از دقّت فنّی؛ بلکه از مشارکت و امکان اعتراض و سنجشگری زاده میشود”. توجه کنیم که ما ایرانیان دهها سال است که میکوشیم به حکومتی مردمی و مسؤل برسیم. ما در خارج از کشور امکان مشارکت و اعتراض و سنجشگری را داشتهایم. اما سیاستی کارآمد زاده نشده است، تا در مورد حق یا ناحق بودن آن قضاوت کنیم. اشکال در کجاست؟ وقتی ما با داشتن آزادی و امکانات و تحصیلات در خارج از کشور، نتوانستهایم بعد از ۵۰ سال به تدوین سیاستی جامع بپردازیم، چه انتظاری میتوان از شاه و اطرافیانش داشت؟!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با فرافنکنی از مولانا: همه در و با بازیچههای خویش در حال پرسه زدن. اگر اینطوری که جرجانی مینویسد و انطوری که حیدریان تئوریزه میکند، ... پس وای بر ما و آنها که کشوری را به خاطر دستمالی به آتش زدند و به سیاهی مطلق کشاندند. ارزشش را داشت؟ ای بابا در ان دوران که وضع اسپانیا، پرتغال، یونان و حتی ترکیه که خیلی خیلی بدتر از ایران بود، پس چرا انها خودکشی نکردند!؟ پیش از انقلاب هنوز بالای ۶۰ درصد مردم در روستاها زندگی میکردند!؟
ممنون بابک
■ آقای جرجانی گرامی،
بیانصافی شما در انتخاب عنوان مقالهتان آشکار است. شایستهتر آن بود که این بحث را بهصورت پرسشی مطرح میکردید: «آیا شاه خوب بود یا بد؟» و داوری را به خواننده واگذار مینمودید؛ نه آنکه از پیش حکم خود را صادر کرده و با طرح این گزاره که «چرا شاه بد بود؟» صرفاً نتیجهگیریتان را اعلام کنید. تاریخ، داوری سرد و گرمچشیده و در عین حال منصف است؛ و امروز با قاطعیت به ما یادآور میشود که، برخلاف برخی داوریهای شتابزده، شاه برای ایران در بسیاری جهات کارنامهای مثبت داشت.
هرچند، با توجه به شرایط خطیر ایران و اولویتهای وابسته به آن، قصد ورود تفصیلی به این بحث را ندارم؛ اما بهاختصار میتوان گفت مسئله شاید بیش از آنکه به «بد بودن او» بازگردد، به خطاهای ما مربوط باشد: این ما بودیم که بد بودیم و بد کردیم و با هیجانزدگی، ذهنی مغشوش و تکیه بر ایدئولوژیهای افراطی، ناکارآمد و بیپایه، مسیر کشور را بهسوی ویرانی سوق دادیم.
با احترام شهرام
■ با سلام به کامنتنویسان و دوستان دیگر،
# یوسف جاویدان گرامی: در استدلال شما یک عدم تقارن وجود دارد. اگر باورمندان به شاه و شاهزاده میتوانند به وضعیت (خوب) در زمان شاه فقید ارجاع دهند، من هم اجازه دارم به وضعیت (خراب) در همان زمان ارجاع بدهم. هر استدلالی را با استدلالی در همان وزن و ردیف میتوان رد یا قبول کرد. پاسخ این استدلال که “زمان شاه خوب بود”، این است که “زمان شاه خوب نبود”. اما اگر کسی بگوید که “زمان شاه فقید، اوضاع بهتر بود”. من هم این گزاره را میپذیرم. آری، “زمان شاه فقید، اوضاع بهتر بود”. لطفا استدلالها را باهم درنیامیزید. ما بر سر همه چیز اختلاف نداریم. ما در مورد برخی چیزها اختلاف داریم. خوب است که در مورد اختلافهایمان گفتوگو کنیم.
# رضا قنبری گرامی: با شما موافقم و موافق نیستم. اصلاحات ارضی، یا حرکت به سمت صنعتی شدن، جزو خردمندیهای داهیانهٔ ملوکانه نبود. بلکه توصیه بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول و مخصوصا توصیه و خواست رئیسجمهور کندی بود. بهتر است وارد جزئیات نخستوزیری و برکناری امینی و مسافرت طولانی پادشاه ایران به آمریکا نشویم. شاید همینقدر کفایت بکند که بدانیم مدل انقلاب سفید، در کشورهای دیگر، مانند فیلیپین، هم اجرا شده بود. عقلانیت پادشاه فقید ایران، در این بود که اجرای این پروژه را پذیرفت. اما مطمئن نیستم که اجرای بد اصلاحات ارضی، بهتر از اجرا نکردن آن باشد. زیرا به پایین آمدن تولید کشاورزی/دامداری انجامید، و با مجبور شدن روستائیان به مهاجرت به حاشیه شهرها، به تندرویهای اسلامی منجر شد. بر این باورم که رشد کنترلنشده حاشیهنشینی، یکی از عوامل رشد روحانیت بود. شما باید به خاطر بیاورید که در سالهای ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶ چند مرتبه شهرداری با بولدوزر به تخریب حلبیآبادها اقدام کرد. رژیم شاه، روستائیان تازه به شهر رسیده را با بولدوزر به سمت روحانیت فرستاد!
# فرامرز حیدریان گرامی: این مقاله، در حقیقت پاسخی به مقاله محمود تجلیمهر بود. استدلال من این بود و هست که به باورمندان به شاه و شاهزاده بگوییم که “بهتر بودن زمان شاه”، به معنی “خوب بودن زمان شاه نیست”. و این را با مثالهای مشخص که فارغ از تئوریها باشند عرضه کردم. برای رسیدن به هدف، که بالا بردن دانش فعالان جوان از تاریخ ایران باشد، احتیاج به مقالات فراوان دارد که خوب است متناسب با تجربه و دانش مخاطبان مختلف نوشته شوند. بهرجهت با شما موافقم که “ساختار” مهمتر از فرد است. اطمینان دارم که شما خاطرات اسدالله علم را خواندهاید. امیدوارم که مکالمه شاه با علم در ساحل دریای سیاه را به خاطر بیاورید. تصمیمگیریهای زمان پادشاه فقید آنچنان بودند. امیدوارم ولیعهد سابق ایران هم از خاطرات علم چیزی بیاموزد.
# بابک گرامی: ممنون که بر روی یک نکته اساسی انگشت گذاشتی. در تمام دیکتاتوریهایی که اسم بردی، از سالازار پرتقال، فرانکو اسپانیا، سرهنگان یونان، کودتاهای نظامیان آتاتورکیست ترکیه، و بسیاری کشورهای دیگر، بار سنگین گذار از اقتدارگرایی به دموکراسی بر دوش سوسیالدموکراتها بود. این امر سادهایست، و هیچ پیچیدگی ندارد. چرا در ایران بار سنگین گذار از اقتدارگرایی را بر دوش سوسیالدموکراتها نگذاریم. به جای اینکه همه زیر چتر شاهزاده بروند، که مخالفتهای فراوانی در مقابل او وجود دارد، شاهزاده به سمبل وحدتبخش و غیرسیاسی تبدیل بشود و به سوسیال دموکراتها کمک کند؟ آیا بجز سوسیالدموکراتها نیوی دیگری میتواند در میانه همه طیفها بایستد و احتمال همگرایی را فراهم کند تا گذاری مسالمتآمیز صورت گیرد؟
# شهرام گرامی. “et tu?”. پاراگراف دوم مقاله روشن میکند که سوال “چرا شاه بد بود؟” سوالی است که مربوط به گذشته است. از من میپرسند “تو چرا فکر میکردی شاه بد بود”؟ کار من این بود که سوال از جنبه شخصی درآوردم و آن را عمومی کردم. در شرایط خطیر فعلیم مهمترین کار اینا ست که میانبُر نزنیم. اگر استدلال “رضا پهلوی تنها کسی است که به اندازه کافی حمایت دارد” بپذیریم از استدلال “electability” استفاده کردهایم. این کار، میانبُر زدن است. این استدلال به این معنی است که چون ما یک ساختار دموکراتیک نساختهایم، به یک نفر که برآمده از یک ساختار دموکراتیک نیست، پناه ببریم. میانبُر نزدن به این معنی است که ساختارهای دموکراتیک را بسازیم. تازه، اگر رضا پهلوی را با استدلال “electability” بپذیریم، پس شرایط آن را در دفترچه اضطرار روشن کنیم. ما که از ریسمان سیاه وسفید میترسیم به کسی چک سفید نمیدهیم که “مجلس موسسان” اعتماد کنیم. خمینی هم قول مجلس موسسان داد. مجاهدین هم قول مجلس موسسان را میدهند. کدام مجلس موسسان؟ چند نفر عضو مجلس موسسان خواهند بود؟ ۳۰۰ نفر یا ۱۲۰۰ نفر؟ آیا احزاب سیاسی فرصت کافی و امکانات لازم برای تبلیغ نظرات خود را خواهند داشت؟ آیا احزاب ۱درصدی یا محلی میتوانند به مجلس موسسان راه پابند؟ آیا اینترنت و رادیو و تلویزیون در اختیار عموم قرار خواهد گرفت؟ کار مجلس موسسان را میخواهند در دو ماه فیصله بدهند یا مجلس موسسان میتواند یک سال و دو سال یا بیشتر کار کند؟ “Devil is in the details!” با تجربه من، من به رضا پهلوی یا مجاهدین یا گروه دیگری چک سفید نخواهم داد. از نظر من بحث در مورد مجلس موسسان بسیار مهم است و این را بیش از ۳ سال پیش مقالهای به نام “جعبههای سیاه برای اشتراک عمل سیاسی”، در همین سایت ایران امروز منتشر کردهام.
این روزها همه عصبانی هستند. به خاطر تند نویسیها و تندگوییها پوزش میخواهم.
با مهر، ارادت، و احترام – حسین جرجانی
■ چرا محمدرضاشاه خوب بود؟
مشکل بسیاری از ایرانیان کینه و به فرانسوی رسانتیمان است. کینهتوزی وقتی بوجود میاید که آدم از حکم دادن بر اساس مقایسه مزیتها و خطاهای گروه مقابل بر روی ترازو عاجز میشود و با دشمنی بیحد و حساب خود را به در و دیوار میزند، فحاشی میکند و بخصوص در ایران اسلامی عادت به پهلویستیزی بدون هیچگونه انتقاد سازنده به رسانتیمان میرسد، و رسانتیمان در جوامع عقبافتاده یک فاجعه بزرگ ست، همانند ایران بعد از سال ۱۳۵۷ با کشت و کشتار، اعدامهای فلهای، اسارت و شکنجه معترضان از طرق مختلف همچون به صلابه کشاندن خانواده زندانی و و ...😖 نکته اساسی انتقاد در زمان و مکان است، آنچه که ایرانی منتقد بخصوص چپ سنتی ایرانی فاقد ان میباشد!
اما چرا محمدرضاشاه خوب بود؟
چون نیمی از ایرانیان (زنان) حق انتخاب و رای را آزمودند و به آزادی نسبی رسیدند. دوم، حجاب که خود اجبار را یدک میکشد، منجر به آزادی پوشش منوط به خواست زن و خانواده شد. سوم، سکولاریسم نیمبند در حال پیشرفت تا رسیدن به سکولاریسم قابل انتظار بود. چهارم، فروپاشی غربستیزی(= معضل بزرگ جوامع عقبافتاده اسلامی). پنجم، انقلاب سفید که در اصل اصلاحات اجتماعی، اقتصادی مترقی را شامل میشد و منجر به بسیاری عوامل پیشرفت در جامعه قرار گرفت. ششم، روابط خوب با همسایگان ایران و جایگاه قابل پذیرش ایران در جهان و درنتیجه دارنده یکی از پاسپورتهای معتبر در دنیا. هفتم، ارز بسیار قوی و مطمئن. و دلایل عدیده دگر از جمله وطندوستی محمدرضاشاه همانند پدرش رضاشاه ایرانساز، همچنین اهمیت دادن به محیطزیست و فرهنگ ملیگرایی!
اما ۴ سال آخر حکومت محمدرضاشاه منجر به خودکامگی و تک حزبی شد. در آن دوران ایرانی محتاج اصلاحات بود نه انقلاب ننگین ۱۳۵۷. اصلاحات هم هیچ سنخیتی با انقلاب ندارد!
بیژن
■ حسین گرامی، بد نیست این پیش- و پس-نوشتها. تا اندازهای رساتر از آن گفتگوهای خیابانی پسا-انقلاب نکبت است که هیچ نتیجه ایی جز دور خود چرخیدن و تیز کردن مبارزه به قول خودشان ضد امپریالیستی نداشت. این گونه پس و پیش نوشتن ها البته بی پایان و شاید برای سالها بشود انجام داد و برای گفتمان های دانشگاهی، برای تمرین نوشتن، سخنوری و ورزالیدن نویرونهای مخ خوباند، ولی برای پیشبرد امر مبارزه یعنی سرنگونی هیولای اسلامی کمتر اثر گذار. حرف از سوسیال دمکراسی در کشورهای نامبرده زدی. خیلی ساده انگارانه نیست که اگر این الگوها را از کشورهای اروپایی که در زبان های همه ی انها دو واژه سوسیال و دمکراسی فهم شده و بسیار خوب جاافتاده است، را بخواهیم با این وضع فلاکت بار ایران داد بزنیم!؟ البته که این ترکیب به جز پارامتر فریبندگی هیچ چیز ان عملی نیست. جااندازی دمکراسی زمانبر و نیاز به فراروندی همه جانبه. شما همین ایرانیان سیاسی چپ سوعد را بنگرید، برخورد آنها را از یک دعوت از رضا پهلوی را ملاک قرار دهید برای اجرای دمکراسی. سوسیال دمکراسی در کشوری که تا چهل سال پیش کمو-نیست==خدا-نیست. جامعه اسپانیا در دهه ۲۰ و ۳۰ قرن بیستم دارای به ترتیب ۶۰% و ۷۰% باسواد بود. ایران در این دوران زیر ۵%!! از یک ادم لاغر و نحیف نمیتواند انتظار بلند کردن وزنه ۱۰۰ کیلوگرمی را داشت.
میگویی سپردن سکان بدست جریان سوسیال دمکرات!! ممکن است بفرمایید چه افرادی و چه گروهایی خود را نماینده و پیگیر این جریان میدانند!؟ آنهایی که من میشناسم، راستش خیلی سادگی است هر گونه کار کردن با انها. با آنها تا سر کوچه هم نمیشود رفت. ما یک هدف بزرگ و بسیار پیچیده داریم و آن سرنگونی هیولای اسلامی است. اتحاد کردن با این گونه مدعیان برابر است با خودکشی تمام. چرا و از کجا میدانم؟ نگاه کن به پرونده کار انها در سالهای کهن و کنون.
در مورد خاطرات علم گفته ها زیاد است و تاریخ را نمیتوان از حافظه و یادداشت های سلیقگی یک فرد مبنا قرار داد.
رادیو تلویزیون و اینترنت: از نگر من این رسانه ها به هیچ وجه نباید از جیب مردم و دولت اداره شوند، چون حتمن با فساد کشیده و مورد سواستفاد قرار میگیرند.
در مورد مجلس موسسان: بهتر است که از گروه و سازمان ها که بیشتر از ۵% رای میآورند، بدانجا راه یابند. ما باید بدنبال حقوق شهروندی و نهاد ساز باشیم.تنها داشتن و نوشتن بهترین قانون اساسی و بهترین دفترجه گذار کمک کننده نیست. پیچیدگی های جامعه، بویژه جامعه ضربه خورد ایران، نیاز به سیال بودن بسیاری قاعده ها است.
ممنون بابک
■ این نوشته بیش از آنکه «تحلیل تاریخی» باشد، نمونهای روشن از اعتراف به بیاعتباری خود است. نویسنده در همان ابتدای متن تصریح میکند که نه تحقیق کرده، نه از روش علمی استفاده کرده، نه فکتها را بررسی کرده و نه حتی از منابع بیرونی بهره گرفته است. با این حال، بلافاصله پس از این اعتراف، وارد صدور حکم درباره یکی از پیچیدهترین دورههای تاریخ معاصر ایران میشود. این دقیقاً همان تناقض بنیادینی است که کل متن را از اعتبار ساقط میکند.
مشکل اصلی اینجاست: نویسنده ابتدا نتیجه را انتخاب کرده («شاه بد بود»)، سپس به دنبال روایتهایی رفته تا آن نتیجه را توجیه کند. این روش، نه تحلیل است و نه حتی خاطرهنویسی بیطرف؛ بلکه نمونه کلاسیک «نتیجهگیری پیشینی و سپس چیدن شواهد گزینشی» است.
از نظر روششناسی، این متن چند ایراد اساسی دارد:
۱. جایگزینی خاطره به جای واقعیت اتکا به حافظه شخصی، آن هم پس از چند دهه، بدون هیچ راستیآزمایی، بههیچوجه نمیتواند مبنای تحلیل اجتماعی قرار گیرد. حافظه انسان بهشدت گزینشی و قابل تحریف است. وقتی خود نویسنده میگوید که «فقط بر حافظهام تکیه میکنم»، در واقع اعلام میکند که روایتش بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، بازتاب ذهنیت اوست.
۲. تعمیم تجربه محدود به یک جامعه پیچیده چند مشاهده محدود در یک یا چند روستا، به هیچ وجه نمیتواند مبنای قضاوت درباره کل ساختار کشاورزی ایران باشد. این نوع تعمیم، در علوم اجتماعی یک خطای فاحش محسوب میشود.
۳. فقدان داده و آمار معتبر در متن اعدادی درباره تعداد دام، وزن گوسفند، یا تغییر الگوی کشاورزی ارائه میشود، اما هیچ منبعی برای آنها ذکر نشده است. در تحلیل علمی، عدد بدون منبع، ارزشی ندارد. این اعداد بیشتر شبیه «عددسازی ذهنی» هستند تا داده قابل استناد.
۴. نادیده گرفتن تصویر کلان نویسنده عمداً یا سهواً، دستاوردهای کلان همان دوره را نادیده میگیرد: رشد اقتصادی بالا، توسعه زیرساختها، افزایش سطح سواد، صنعتیشدن و گسترش آموزش عالی. نقد یک سیاست بدون دیدن کل تصویر، به معنای تحریف واقعیت است.
۵. خطای علت و معلول (Causation Fallacy) ادعای اینکه اصلاحات ارضی مستقیماً منجر به انقلاب ۵۷ شده، یک سادهسازی افراطی است. انقلاب ۵۷ محصول مجموعهای از عوامل سیاسی، ایدئولوژیک، بینالمللی و اجتماعی بود. تقلیل آن به چند تصمیم در حوزه کشاورزی، بیشتر شبیه روایتسازی است تا تحلیل.
۶. تناقض درونی نویسنده نویسنده از یک سو میگوید مخالفتش ایدئولوژیک نبوده، اما در پایان، بهصراحت از یک ایدئولوژی مشخص (سوسیالدموکراسی) دفاع میکند. این نشان میدهد که قضاوت او از ابتدا نیز خالی از پیشفرضهای ایدئولوژیک نبوده است.
۷. فرار از مسئولیت تاریخی نویسنده تلاش میکند نقش نسل خود در وقوع انقلاب را کمرنگ کند و تقصیر را به «مدیریت بد» تقلیل دهد، در حالی که خود اذعان دارد که آن نسل بدون شناخت کافی و با «دانستههای اندک» وارد مبارزه شده است. این نوع روایت، بیشتر شبیه بازنویسی تاریخ برای تبرئه خود است.
با احترام، بهروز فتحعلی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
فارن پالیسی / ۱۶ آوریل ۲۰۲۶
ظهور محمدباقر ذوالقدر نشاندهنده تثبیت نوعی تازه از حکومت است
جمهوری اسلامی ایران بر پایه حکمرانی روحانیون بنا شد. اما اکنون بهطور گسترده پذیرفته شده که این نظام بهدست چیزی دیگر اداره میشود. با این حال، روایت اینکه چه کسانی و چگونه این تغییر را رقم زدند، بهطور گسترده دچار سوءبرداشت شده است.
بسیاری بر این باورند که جنگ با ایالات متحده و اسرائیل، حکومت ایران را به دست ساختار امنیتی تندرو سپرده است. این روایت جذاب است، اما بهطرز اساسی ناقص. نظامیشدن سیاست در ایران نه با جنگ کنونی آغاز شد و نه با بحرانهای دهه گذشته.
آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه ظهور یک دولت امنیتی سکولار، بلکه به اوج رسیدن آن است. و برای درک اینکه ایران چگونه به این نقطه رسید، بهتر است نه از ایدئولوژی یا ژئوپلیتیک، بلکه از مسیر حرفهای یکی از رهبران تازهبهقدرترسیده ایران، محمدباقر ذوالقدر، آغاز کنیم.
انتصاب ذوالقدر برای جانشینی علی لاریجانی، مشاور ارشد امنیتی که در میانه ماه مارس در جریان جنگ کشته شد، صرفاً یک جابهجایی بوروکراتیک دیگر نیست. این انتصاب، ظهور آرام نوعی از چهرهها را نشان میدهد که سالها از پشت صحنه جمهوری اسلامی را شکل دادهاند و اکنون تازه بهطور آشکارتری به صحنه میآیند.
ذوالقدر به هیچوجه یک سیاستمدار به معنای متعارف نیست. او هرگز به انتخابات، محبوبیت عمومی یا حتی حضور مستمر در معرض دید تکیه نکرده است. مسیر حرفهای او تقریباً بهطور کامل در آنچه میتوان «معماری سخت» نظام نامید شکل گرفته: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، دستگاه اطلاعاتی، و شبکههای درهمتنیدهای که این نهادها را به حکومت پیوند میدهند.
او به نسلی تعلق دارد که پیش از آنکه حکومت بهطور کامل شکل بگیرد، پرورش یافت. نخستین پایگاه سیاسی او گروه «منصورون» بود؛ شبکهای انقلابی و مخفی که اعضایش بعدها به ردههای بالای سپاه راه یافتند. در این فضا، ایدئولوژی، امنیت و سازماندهی حوزههایی جداگانه نبودند — بلکه در هم تنیده و یکی بودند.
جنگ ایران و عراق این شکلگیری را سختتر و تثبیت کرد. نقش ذوالقدر در واحدی از سپاه به نام «قرارگاه رمضان» او را در نقطه تلاقی جنگ، اطلاعات و عملیات نیابتی قرار داد. این تجربه صرفاً حضور در میدان نبرد نبود، بلکه نوعی آموزش در شیوهای خاص از اعمال قدرت بود: غیرمستقیم، شبکهای و نفوذی در ورای مرزها و نهادها.
پس از جنگ، او وارد سیاست نشد؛ بلکه این سیاست بود که بهتدریج به جهانی شبیه شد که او از پیش در آن حضور داشت. طی بیش از یک دهه حضور در سطوح عالی سپاه، از جمله بهعنوان جانشین فرمانده، ذوالقدر نفوذ خود را نه از طریق اقتدار علنی، بلکه از راه عمق نهادی انباشت کرد. او عملاً به یکی از عناصر کلیدی در «سیمکشی درونی» نظام تبدیل شد.
مسیر ذوالقدر تنها در بستر تحولی گستردهتر قابل فهم است؛ تحولی که از اواخر دهه ۱۹۹۰ آغاز شد. ریاستجمهوری محمد خاتمی برای مدتی کوتاه فضای سیاسی را گشود. اصلاحطلبان از جامعه مدنی، حاکمیت قانون و تکثرگرایی سیاسی سخن گفتند. برای لحظهای، چنین به نظر میرسید که جمهوری اسلامی توان تحول دارد.
اما همین لحظه، واکنشی را برانگیخت. در جریان اعتراضات دانشجویی سال ۱۹۹۹، فرماندهان ارشد سپاه پاسداران با صدور هشداری صریح به خاتمی، اعلام کردند که در صورت پیشروی بیش از حد اصلاحات، سپاه وارد عمل خواهد شد. در میان امضاکنندگان این نامه، محمدباقر قالیباف نیز حضور داشت که بعدها به مناصب عالی دست یافت.
این رویداد از نظر فنی یک کودتا نبود، اما پیامدهایش بسیار فراتر از آن بود. سپاه قدرت را تصاحب نکرد؛ بلکه حدود آن را تعیین کرد. از آن پس، نیروی نظامی دیگر صرفاً یکی از ارکان نظام نبود، بلکه به داور نهایی آن تبدیل شد.
تقریباً در همان زمان، رویدادی دیگر لایهای تاریکتر از ساختار حکومت را آشکار کرد. قتلهای زنجیرهای روشنفکران و مخالفان — که بعدها به عناصری درون وزارت اطلاعات نسبت داده شد — وجود دستگاهی قهری را برملا کرد که فراتر از پاسخگویی رسمی عمل میکرد. توضیح رسمی مبنی بر «عوامل خودسر» قانعکننده نبود. پیام روشن بود: اعمال خشونت برای دفاع از نظام، نیازمند مجوز علنی نیست.
این دو تحول — یکی آشکار و دیگری پنهان — نقطه عطفی را رقم زدند. آنها نشان دادند که در زیر نهادهای رسمی و قابل مشاهده ایران، منطق موازیای از قدرت جریان دارد؛ منطقی که کمتر به نمایندگی توجه دارد و بیشتر بر کنترل متمرکز است.
این منطق در سال ۲۰۰۹ دیگر قابل نادیدهگرفتن نبود. زمانی که میلیونها ایرانی برای اعتراض به نتایج مورد مناقشه انتخابات ریاستجمهوری به خیابانها آمدند، پاسخ نه از مسیر مذاکره سیاسی، بلکه از طریق اعمال زور داده شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروهای بسیج با قاطعیت برای سرکوب جنبش سبز وارد عمل شدند و دستگاه قضایی نیز با بازداشتهای گسترده و صدور احکام سنگین، این روند را تکمیل کرد.
اهمیت سال ۲۰۰۹ تنها در مقیاس سرکوب نبود؛ بلکه در شفافیتی بود که بهوجود آورد. مرکز ثقل نظام جابهجا شده بود. نهادهایی که پیشتر در پسزمینه عمل میکردند، به پیشصحنه آمده بودند. انتخابات همچنان ادامه مییافت، اما در چارچوبهایی برگزار میشد که توسط بازیگرانی اعمال میشد که هم اراده و هم توان نادیدهگرفتن آن را داشتند.
از آن پس، روند کاملاً آشکار بود. آنچه زمانی پنهان بود، اکنون قابل مشاهده شده بود. آنچه استثنا بهشمار میرفت، به رویهای عادی تبدیل شد. دولت امنیتی دیگر یک سازوکار اضطراری نبود، بلکه به الگوی پیشفرض حکمرانی بدل میشد.
مسیر حرفهای چهرههای کلیدی نشان میدهد که این تحول در عمل چه معنایی داشته است. لاریجانی نماینده الگوی قدیمیتری از قدرت بود: ترکیبی از ایدئولوگ، تکنوکرات و میانجی. او توانایی حرکت میان نهادها و گفتوگو با مخاطبان مختلف، از جمله بیرون از ایران، را داشت.
قالیباف نماینده یک چهره گذار است. او که از فرماندهان پیشین سپاه بود، به نقشهای غیرنظامی — از ریاست پلیس تا شهرداری تهران و ریاست مجلس — وارد شد و ترکیبی از اعتبار امنیتی و تجربه مدیریتی را به همراه آورد. مسیر او بازتابی از نظامیشدن سیاست است، اما در قالبی ترکیبی و تکنوکراتیک.
اما ذوالقدر نماینده چیزی متفاوت است. او پلی میان جهانهای مختلف نیست، بلکه محصول یک جهان واحد است. او میان سیاست و نظامیگری میانجیگری نمیکند، بلکه تجسم ادغام این دو است. و این همان معنای عمیقتر صعود اوست: مسئله فقط ورود نیروهای امنیتی به سیاست نیست، بلکه کاهش خودِ نیاز به میانجیگری سیاسی است.
امروز، نهاد امنیتی دیگر به تعیین حدود اکتفا نمیکند، بلکه مستقیماً حکمرانی میکند. سپاه پاسداران و شبکههای وابسته به آن در سراسر ساختار دولت تنیده شدهاند: از شکلدهی به سیاست خارجی گرفته تا کنترل بخشهای کلیدی اقتصاد و تأثیرگذاری بر نتایج سیاسی. چهرههایی مانند احمد وحیدی، فرمانده کنونی سپاه، نمونهای از همگرایی قدرت عملیاتی و اداری هستند. فرآیند تصمیمگیری بهطور فزاینده در درون شبکههایی انجام میشود که مرز میان نقشهای نظامی و غیرنظامی را محو کردهاند.
در همین حال، نهاد روحانیت — که منبع اولیه مشروعیت نظام بود — بهتدریج به حاشیه رانده شده است. زبان آن همچنان باقی است و نهادهایش پابرجاست، اما نقش آن در تعیین نتایج کاهش یافته است. البته ایران از هویت ایدئولوژیک خود دست نمیکشد، اما آن را حول مرکز ثقل متفاوتی بازسازماندهی میکند. در این چارچوب، وضعیت کنونی کمتر به یک گسست شبیه است و بیشتر به نقطه پایان یک روند طولانی.
تاریخ معاصر ایران بارها لحظاتی را تجربه کرده است که در آن جستوجوی نظم بر سایر اشکال مشروعیت غلبه یافته است. از رضاشاه تا آیتالله روحالله خمینی، اقتدار سیاسی اغلب حول چهرههایی شکل گرفته که توانایی تحمیل انسجام بر یک نظام پراکنده را داشتهاند.
صعود سپاه پاسداران نیز در همین چارچوب قابل درک است. آنچه جدید است، نه گرایش به قدرت منضبط، بلکه میزان فراگیری آن در تعریف کل نظام است.
فشارهای خارجی این روندها را تسریع کردهاند، اما خالق آنها نبودهاند. بنیانهای حاکمیت امنیتی امروز دههها پیش گذاشته شد — در جنگ، در سرکوب اصلاحات، و در گسترش تدریجی نهادهایی که هرگز بهطور کامل در برابر فرآیند سیاسی پاسخگو نبودند.
برای سیاستگذاران، پیامدها قابل توجه است.
نخست، افزایش فشار بر ایران بعید است به تعدیل سیاسی منجر شود؛ اگر چیزی باشد، موقعیت نهادهایی را تقویت میکند که بیشترین سرمایهگذاری را در مقاومت و کنترل دارند.
دوم، امید به تغییر از طریق سیاست انتخاباتی باید با احتیاط نگریسته شود. انتخابات همچنان وجود دارد، اما در چارچوب سیستمی عمل میکند که داوران نهایی آن در جای دیگری قرار دارند.
سوم، رفتار خارجی ایران احتمالاً بازتاب اولویتهای سیستمی خواهد بود که جهان را از منظر امنیتی مینگرد: بازدارندگی، تابآوری و بقا.
هیچیک از اینها به معنای ایستایی نظام نیست. تنشهای درونی همچنان وجود دارد. اما جهت حرکت روشن است. ایران در حال تبدیلشدن به یک رژیم نظامی به معنای کلاسیک آن نیست، اما به چیزی نزدیک به آن بدل میشود: دولتی که در آن قدرت کمتر بر اقتدار روحانی یا مذاکره سیاسی استوار است و بیشتر بر نیروی سازمانیافته یک ساختار امنیتی که از سایهها به مرکز آمده و اکنون بهطور مستحکم در آنجا مستقر شده است.
جمهوری اسلامی همچنان به زبان حاکمیت روحانیت سخن میگوید، اما بهطور فزایندهای توسط کسانی اداره میشود که دیگر به آن نیازی ندارند.
—————————-
* مناهم مرهاوی، پژوهشگر مؤسسه هری اس. ترومن در دانشگاه عبری اورشلیم و مدرس کالج شالِم است.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
در بسیاری از بزنگاههای تاریخی، قدرت نه با اجبار عریان، بلکه با محدود کردن میدان انتخاب عمل کرده است؛ با ساختن دوگانههایی که «انتخاب» مینمایند، اما در واقع چارچوبی از پیش مهندسیشده را تحمیل میکنند. از جنگها تا بحرانهای سیاسی و اقتصادی، این منطق بارها تکرار شده است: یا با ما، یا علیه ما؛ یا این مسیر، یا فروپاشی. در چنین وضعی، مسئله دیگر ترجیح نیست، بلکه مدیریت ترس و هدایت رفتار است. جامعه، گرفتار این دوگانههای ساختگی، بهتدریج توان دیدن گزینههای دیگر را از دست میدهد و در زمینی بازی میکند که قواعدش از پیش تعیین شده است؛ تحمیل انتخاب در چارچوبی محدود، بینیاز از اجبار مستقیم.
شکستن این چرخه، با انتخاب یکی از گزینههای موجود ممکن نمیشود، بلکه با به چالش کشیدن خودِ صورتبندی مسئله آغاز میگردد. آزادی، نه در «انتخاب میان دو گزینه»، بلکه در «توان دیدن و ساختن گزینهٔ سوم» معنا پیدا میکند.
در عین حال، نمیتوان انکار کرد که در شرایط بحرانی و جنگ، حملات گسترده، فروپاشیهای ناگهانی، سادهسازی موقعیت و ایجاد انسجام، تا حدی قابلفهم است، زیرا دولتها موظف به حفاظت از جامعهاند و در چنین لحظاتی، تأکید بر همبستگی میتواند کارکردی واقعی داشته باشد. اما مرز اخلاقی دقیقاً جایی است که این سادهسازی از «ضرورت موقت» به «ابزار دائمی قدرت» بدل میشود؛ جایی که گزینههای واقعی حذف میشوند، نقد معادل خیانت تعریف میشود و خروج از چارچوب، پرهزینه یا حتی خطرناک میگردد. در این نقطه، دیگر با دفاع روبهرو نیستیم، بلکه با مهندسی آگاهانهٔ آگاهی جمعی مواجهیم.
پیامدهای این سوءاستفاده روشن است: نقض خودمختاری فردی، زیرا انتخاب در مسیری جهتدار شکل میگیرد و دیگر «آزاد» نیست؛ ابزاریسازی حقیقت، زیرا واقعیت پیچیده به دوگانهای ساده و تحریفشده تقلیل مییابد؛ مشروعیتبخشی به سرکوب، زیرا هر مخالفتی در سوی «دشمن» قرار میگیرد؛ و در نهایت، انتقال هزینه به جامعه، زیرا تصمیمها بدون امکان نقد، بر دوش مردم سنگینی میکنند.
دوگانهسازی زمانی قابلدفاع است که موقتی، شفاف و قابلنقد باشد. اما وقتی به ابزار حذف پیچیدگی، محدودسازی انتخاب و تثبیت قدرت تبدیل شود، نهتنها غیراخلاقی، بلکه در بلندمدت مخرب است؛ زیرا جامعه را از توان اندیشیدن مستقل و انتخاب آگاهانه تهی میکند.
این منطق، اگر از سطح گفتمان سیاسی به زندگی روزمره سرایت کند، بافت اجتماعی را از درون میفرساید. اعتماد جای خود را به بیاعتمادی میدهد؛ افراد یکدیگر را نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان «یکی از آنها» میبینند. گفتوگو جای خود را به جدال میدهد؛ هدف، دیگر فهمیدن نیست، بلکه اثبات حقانیت است. اختلافها از سطح مدیریت خارج شده و به تقابلهای عاطفی و شخصی بدل میشوند. خانوادهها شکاف برمیدارند، همدلی فرسوده میشود و «دیگری» به تهدید تبدیل میگردد. در چنین وضعی، رنجِ دیگری کماهمیت میشود و بنیان هر کنش جمعی تضعیف میگردد.
پوپولیسم: بهمثابه سادهسازیِ مردمفهم و در بسیاری موارد مردمفریب، بدون دوگانهسازی بیاثر است. برای بسیج سریع، ناگزیر است واقعیت پیچیدهٔ سیاست را به تقابلی ساده فرو بکاهد: «مردم» در برابر «دیگران». در این چارچوب، فضای میانی، جایی که گفتوگو، نقد و اصلاح ممکن است، حذف میشود. هر مخالفتی بهسادگی در سوی «دشمن» قرار میگیرد و هر تصمیمی به نام «ارادهٔ مردم» توجیه میشود.
جایی که «مردم» بهصورت یک کل یکدست و همصدا تصویر میشوند و جریانی، خود را تجسم یا نمایندهٔ انحصاری ارادهٔ آنان معرفی میکند، مرز میان «مردم» و «دیگران» بهگونهای ترسیم میشود که هر صدای متفاوت، نه بهعنوان بخشی از تنوع اجتماعی، بلکه بهمثابه انحراف یا تقابل با «ارادهٔ واقعی» تلقی میگردد، در عمل همان سازوکاری را بازتولید میکند که نقد را تضعیف و کثرت را به حاشیه میراند و «نمایندگی مردم» بهجای آنکه حاصل رقابت و گفتوگو باشد، به ادعایی مطلق بدل میشود.
در اینجا، نسبت سیاست با حقیقت دگرگون میشود: حقیقت، نه آن چیزی است که از استدلال برمیآید، بلکه آن چیزی است که احساس میشود. «حقیقت عقلانی» جای خود را به «حقیقت احساسی و هویتی» میدهد. «مردم» به مفهومی یکدست تقلیل مییابند و همین یکدستسازی، به ابزار بسیج و در عین حال، تخریب ظرفیتهای اجتماعی بدل میشود.
این منطق، در ظاهر قدرت بسیج میآفریند، اما در عمل عقلانیت سیاسی را تضعیف، جامعه را قطبی و مسیر تمرکز قدرت را هموار میکند؛ جایی که انتخابها نه بر پایهٔ فهم، بلکه بر اساس ترس و هویتهای تحمیلشده شکل میگیرند.
برای مثال، ترامپ با دوگانههایی مانند «مردم واقعی آمریکا» در برابر «نخبگان فاسد» یا «رسانههای دروغگو» توانست پایگاه اجتماعی خود را بسیج کند. جمهوری اسلامی نیز سالهاست با دوگانههایی چون «خودی و غیرخودی» یا «انقلابی و ضدانقلاب» عمل کرده و میکوشد در بستر تنش با آمریکا و اسرائیل، همان الگو را بازتولید کند. در برخی گفتمانهای دیگر نیز تقابلهایی مانند «نجات ملی» در برابر «تداوم وضع موجود» طرح میشود؛ همه با یک منطق مشترک: محدود کردن میدان انتخاب.
در نهایت، پوپولیسم با ادعای «تجسم مستقیم مردم»، فاصلهٔ میان مردم و قدرت را حذف میکند؛ اما همین حذف فاصله، به تمرکز خطرناک قدرت میانجامد. در این وضعیت، مردم دیگر نقد نمیکنند، بلکه در رهبر حل میشوند و حتی شعار «مردم با خون خود فرش قرمز برای ورود رهبر پهن میکنند» نیز هیچ واکنشی در میان حاضران برنمیانگیزد. آنچه باقی میماند، نه ارادهٔ جمعی، بلکه بازتابی مهندسیشده از آن است.
سلمان گرگانی
۲۸ فروردین ۱۴۰۵
■ جناب گرگانی، با احترام می خواهم یک مورد به نوشته شما بیافزایم.
تعریفی که شما از پوپولیسم آوردهاید، تعریفی است که در سال های اخیر جا افتاده و درست است. اما یک تعریف دیگر نیز از پوپولیسم در ادبیات سیاسی هست: دنباله روی از مردم، زمانی که رهبری اپوزیسیون، روشنفکران و کسانی که می توانند راه خروج از بحران ارائه دهند، آن چیزی را بگویند که مردم دوست دارند بشنوند یا آنها گمان میبرند که به گوش مردم خوش میآید، هر چند که بر خلاف راه درست باشد. این پوپولیسم در گذشته در مارکسیستم بسیار برجسته بود، آنجا که می گفتند: حق با مردم است، خلق اشتباه نمیکند و یا آگاهی طبقاتی در طبقات اجتماعی وجود دارد و سخنانی از این دست.
در محاقل سیاسی این روزها نیز کماکان این پوپولیسم دیده می شود، آنجایی که برخی نیروهای سیاسی معتقد هستند که وقتی اکثریت مردم (فرض گیریم که این گونه باشد) رهبر خود را انتخاب کردهاند، پس برحق هستند و نباید بر خلاف آنها عمل کرد. این پوپولیسم عمیق را این روزها شاهد بودیم و هستیم.
تجلیمهر
■ جناب تجلیمهر،
با سپاس از یادآوری شما و با پوزش از آنکه گمان کرده بودم نکتهٔ مدنظر شما در متن بهطور ضمنی ادا شده است، بیآنکه بهصراحت به آن اشاره کنم.
از آنجا که مرز میان «نمایندگیِ مطالبات» و «پوپولیسم» همواره دقیق و سنجشپذیر نیست، باید با احتیاط و تفکیک به آن نگریست. تکرارِ شعارهایی مانند عدالت و آزادی، فینفسه نشانهٔ پوپولیسم نیست؛ اما زمانی که این تکرار جای داوری، پالایش و پاسخگویی را بگیرد، بهتدریج در مسیر پوپولیستی قرار میگیرد.
اگر جامعه بهسوی مطالباتی با بار احساسی، اعم از واکنشهای انتقامجویانه، سادهانگارانه یا هیجانی، گرایش یابد و کنشگران سیاسی یا رسانهای، بدون سنجش انتقادی و بدون پذیرش مسئولیت پیامدها، صرفاً برای همراهی با موج یا کسب مشروعیت، آن مطالبات را بازتولید کنند، با الگویی مواجهیم که از نظر تحلیلی میتوان آن را پوپولیستی دانست. در این وضعیت، مسئله نه «مردم» است و نه «مطالبه»، بلکه شیوهٔ بازنمایی و بهرهبرداری از آن است.
«پیروی از افکار عمومی» بهخودیِ خود نه فضیلت است و نه رذیلت؛ آنچه آن را به پوپولیسم بدل میکند، نحوهٔ این پیروی است. هنگامی که این پیروی از سطح «نمایندگیِ مسئولانه»، یعنی فهم، پالایش و ترجمهٔ مطالبات به سیاستهای قابل اجرا و پاسخگو، به سطح «دنبالهرویِ بیسنجش» تنزل یابد، مسیر پوپولیستی آغاز میشود. پوپولیسم معمولاً نه یک ماهیت ثابت، بلکه سبکی از کنش سیاسی است که در موقعیتهای خاص و حوزههای مشخص غلبه پیدا میکند.
مرز این سبک، آنجاست که شعار جای برنامه را میگیرد، احساس جای استدلال مینشیند و نقد بهجای آنکه بخشی از فرآیند تصحیح باشد، بهعنوان نشانهٔ دشمنی طرد میشود. در چنین وضعی، «مردم» به مفهومی یکدست و تقلیلیافته فروکاسته میشوند و تنوع واقعی جامعه در روایت سیاسی حذف میگردد.
پوپولیسم غالباً با ادعای شنیدن صدای مردم آغاز میکند، اما در عمل، آن صدا را انتخاب، تقویت و بازتعریف میکند. مطالبات، از اهدافی برای تحقق، به ابزارهایی برای بسیج و تثبیت قدرت تبدیل میشوند. در این چارچوب، مردم نه بهعنوان کنشگران مستقل، بلکه بهعنوان منبعی برای تولید مشروعیت بازنمایی میشوند.
در سیاست مسئولانه، یک جریان خود را «نمایندهٔ مطالبات» میداند و این نمایندگی را در معرض نقد، بازنگری و پاسخگویی قرار میدهد؛ اما در پوپولیسم، این نسبت دگرگون میشود: «نمایندگی» به «تجسم» تبدیل میگردد و از «ما نمایندهٔ مردم هستیم» به «ما خودِ مردم هستیم». در این نقطه، امکان فاصلهگذاری انتقادی از میان میرود و خواستهها از مجرای یک صدای واحد تعریف میشوند.
در نهایت، عدالت و آزادی، زمانی که به برنامههای مشخص، سنجشپذیر و پاسخگو تبدیل شوند، وارد عرصهٔ سیاست میشوند؛ زمانی که صرفاً تکرار شوند، در سطح شعار باقی میمانند؛ و هنگامی که بدون سنجش انتقادی و بدون توجه به پیامدها دنبال شوند، به ابزاری در خدمت پوپولیسم بدل میگردند.
سیاست، در معنای دقیق خود، نه بازتابِ صرفِ خواستهها، بلکه مسئولیتِ سنجش، ترجمه و پاسخگویی در قبال آنهاست.
سلمان گرگانی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
ویژگی «ابتذال شر» در این است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.
گمان نمیکردم که روزی باید وقت گذاشت و درباره «ابتذال شر» نوشت؛ واژهای که به گمان من در زمره الفبای سیاسی بنیادی به شمار میرود. اما این روزها که در آنچه در جامعه ایرانی میگذرد، در رسانهها و شبکههای اجتماعی دقیق میشوم، کمکم به تردید رسیدهام که این واژه برای جامعه سیاسی ایرانی و برای بسیاری از کنشگران سیاسی ایرانی که برخیشان بسیار هم پرمدعا هستند، آشنا باشد. به بیان دیگر، اگر کسی این جمله را بخواند و نداند جریان چیست و در عین حال خود را سیاسی بداند، باید شرمسار شود، دیگر سخن سیاسی نگوید و دست به هیچ عمل سیاسی نزند؛ چون به عواقب عمل سیاسی خود آگاه نخواهد بود.
سخن این است: کسی که ابتذال شر را نشناسد، خود دیر یا زود به آن دچار خواهد شد. در واقع، چنین کسی در اندیشه و عمل سیاسی مشابه آدولف آیشمن خواهد بود. در بسیاری از این آدمهای سیاسی که دوروبر خود میبینید، این روزها میتوانید کلی آدولف آیشمن پیدا کنید.
اگر کسی از این سخن برافروخته شود، در واقع آیشمن را نمیشناسد و هیچ نمیداند. پیش از آنکه بیاید اینجا و اعتراض کند، باید ابتدا برود و آدولف آیشمن را بشناسد و سپس متوجه تشابه بسیاری با خودش خواهد شد. آنگاه باید هانا آرنت را هم بخواند و سکوت کند. ویژگی «ابتذال شر» در همین است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.
زمانی که در سال ۱۹۶۱ روزنامه نیویورکر، هانا آرنت را برای تهیه گزارش پیرامون دادگاه آدولف آیشمن به اورشلیم فرستاد، او خود را برای رودررویی با یک هیولا، با یک جنایتکار نازی آماده کرده بود. هانا آرنت که خود آلمانیِ یهودیِ فراری از آلمان نازی بود و از جنایتهای نازیها در اردوگاههای مرگ خبر داشت، گمان میبرد که جنایتکاران نازی باید هیولاهای پرابهت و وحشتناکی باشند.
زمانی که هانا آرنت در اورشلیم وارد سالن دادگاه شد بهشدت غافلگیر گشت: در سالن دادگاه انسانی ریزه، لاغر و نحیف، ساکت و آرام در یک محفظه شیشهای محافظ نشسته بود. در واقع آن محفظه را برای حفاظت از او گذاشته بودند تا شرکتکنندگان در دادگاه به او حمله نکنند.
آیشمن شخصیتی بود آرام، ساکت و هنگام سخن به تتهپته میافتاد. او یک کارمند وظیفهشناس بود که هیچگاه درباره کارش فکر نمیکرد، تابع مقررات بود و فقط دستور اجرا میکرد. او نه نظامی بود و نه در جنگ شرکت کرده بود. او کارمند دفتری در مرکز و مسئول انتقال اسیران بود. کار او سازماندهی و هماهنگی انتقال یهودیان اسیر و دیگران از سرزمینهای اشغالی به اردوگاههای مرگ بود. به بیان دیگر، کارش تنظیم لیستهای نام افراد بود و برنامهریزی قطارهای حملونقل. آیشمن نه آموزش نظامی داشت و نه هیچگاه اسلحهای در دست گرفته بود، نه کسی را کشته بود و نه حتی دست روی کسی بلند کرده بود. او یک کارمند آرام، وظیفهشناس و بیسروصدای دستگاه نازیها بود که تلاش میکرد کارش را به بهترین شکل انجام دهد و مثلاً ظرفیت قطارها را به بهترین شکل سازماندهی کند.
آیشمن در دادگاه محکوم و به دار آویخته شد.
تمرکز هانا آرنت روی آیشمن در کتاب معروفش «آیشمن در اورشلیم» (که بسیاری از سیاسیون ایرانی آن را نمیشناسند و نخواندهاند)، بر عادی بودن آیشمن بود؛ آدمی روزمره که شبیه یکی از ماها بود و نه یک هیولای عجیب و غریب. آرنت این پدیده را (Banalität des Bösen, The banality of evil, La banalité du mal) یا به فارسی «ابتذال شر» نامیده است. البته در فارسی «ابتذال» بهروشنی عمق این پدیده را نمیرساند. شاید «شر عادی» یا «روزمرگی شر» بهتر باشد. در واقع سخن از آن «شری» است که میتواند از هر کسی سر زند و از همین روست که این شرِ مبتذل، خطرناک است.
من همواره برای ارزشگذاری طرفدار این دیدگاه بودهام: شاخص قضاوت ما در مسائل اجتماعی باید والاترین شاخصهای دستاورد تمدن بشری باشند، بدون توجه به اینکه در کدام فرهنگ و کشور این شاخصها به دست آمده باشند. همواره باید تلاش کرد که این شاخصها در فرهنگ محلی (مثلاً ایرانی) بومی شوند و بشوند ارزشهای اخلاقی محلی. اینگونه میشود به مرور زمان اصول حقوق بشر، دمکراسی و جمهوریت، عدالت اجتماعی، آزادی اندیشه، برابری، حفظ محیط زیست، حمایت از حیوانات و دیگر ارزشهای اینگونه امروزی را بومی و بخشی از اخلاق رایج در مردم ساخت. در واقع بخش بزرگی از فعالیتهای سیاسی و اجتماعی باید پیرامون این موردها باشد. آن کنشگر سیاسی که به اینها اعتقاد نداشته باشد و معتقد باشد که الان زمانش نرسیده یا اینها ارزشهای اروپایی هستند و با فرهنگ ما بیگانه و غیره، دیر یا زود میشود مخلوطی از گوبلز و آیشمن که این روزها زیاد میبینیم. کنشگر سیاسی که این روزها در فرار از قبول مسئولیت این چند ماه تلاش دارد واژه فاشیست را ناسزا قلمداد کند، مخلوطی از گوبلز و آیشمن در خود دارد. از دید من گوبلز نماد ابتذال شر نیست؛ او نماد جنایت آگاهانه و جانی است. نماد ابتذال شر آیشمن است.
ابتذال شر بهانههایی از این دست دارد:
- من بیگناه هستم. من نمیدانستم این چیزها را. خبر نداشتم.
- من خبر نداشتم که آنها اینگونه هستند و چه کار میکردند.
- من فقط دستور اجرا کردهام.
- من کاری به سیاست ندارم. اصلاً سیاسی نیستم و درک سیاسی نداشتم.
- اگر تو هم خانواده میداشتی، همینگونه رفتار میکردی. صدایت از جای گرم بلند میشود.
- اگر من نمیکردم، یکی دیگر این کار را میکرد. چه فرقی دارد؟ من تنها یک نفر هستم و قدرتی ندارم.
- ... لیست را میتوان هنوز بسیار ادامه داد.
آنچه «شر» را خطرناک میکند، وحشیگری یا بیرحمی نیست؛ عادی بودن آن و یا ابتذال آن است.
نمونه دوم:
ایرمگارد فورشنر دختری ۱۸ ساله و در سالهای ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵، منشی فرمانده اردوگاه مرگ نازیها در دانزیگ لهستان بود. او کارهای دفتری انجام میداد. پس از گذشت هفتاد سال، خانم فورشنر در سال ۲۰۲۲ از سوی دادگاهی در آلمان در سن ۹۷ سالگی به جرم همراهی و همکاری در جنایتهای نازیها مجرم شناخته شد. هرچند که او را بهخاطر سن زیاد به زندان نفرستادند، اما برای دادگاه و جامعه مدنی و سیاسی آلمان این مهم بود که رفتار آن سالهای او، امروز جرم شناخته شود. مهم این بود که ارزش اخلاقی ایجاد شود که دیگر کسی همراهی با جنایت نداشته باشد؛ آگاهی از جنایت خودش جرم باشد؛ همراهی، همکاری، به کارگیری دانش و تخصص در خدمت دیکتاتور جرم باشد. نه تنها نگهبانی زندان اوین جرم باشد، بلکه آن متخصصی که با رژیم جنایت اسلامی در فیلترینگ اینترنت، در پارازیتاندازی، در ساخت موشک و پهپاد و صدها کار کثیف دیگر همکاری میکند، آن کسی که تبلیغات نادرست میکند، دروغپراکنی میکند، آن کسی که به دروغ شعار «کمک در راه است» میدهد، آن کسی که بنا به مصلحت سکوت میکند («الان وقتش نیست، الان این حرفها به جنبش صدمه وارد میکند»)، شریک جنایت شناخته و محکوم شود و یا آنگونه که من دهها سال است تبلیغ میکنم: «دانش مسئولیت اجتماعی میآورد. متخصص مسئول است.»
اینها درسهایی هستند که همگان در قرن بیست و یکم و بهویژه در آلمان و اروپا باید بیاموزند و یا انتظار میرود که آموخته باشند.
در تظاهرات مونیخ در واقع ایرج مصداقی نماد آدولف آیشمن نیست که گفت: «یک کشور، یک پرچم، یک رهبر!» و یا «مردم ایران فرش خون زیر پای شاهزاده رضا پهلوی پهن کردهاند.» مصداقی نماد یک فاشیست از نوع گوبلز است. اما همه کسانی که در آن تظاهرات حضور داشتند و یا از تلویزیون و رسانهها این سخنان را شنیدند و هیچ حسی به آنها دست نداد، هیچ نگفتند و اشکالی در آن ندیدند (و هنوز هم نمیبینند)، یکپا آیشمن هستند. این نتیجهای است اخلاقی که در سال ۲۰۲۶ از هانا آرنت میآموزیم و باید بیاموزیم.
مونیخ در کشوری قرار دارد که باعث و مسئول جنایتهای نازیها علیه بشریت است. در همین کشور آلمان از سال ۱۹۴۵ تا امروز برجستهترین و درخشانترین روشنگریها درباره جنایتهای نازیها، علیه نژادپرستی و برای گسترش دانش سیاسی انجام میگیرد. در همین کشور اما تظاهرات مونیخ اتفاق میافتد. در همین کشور و کشورهای دمکراتیک همسایه هزاران هزار ایرانی در امنیت اجتماعی زندگی میکنند که انتظار میرود پس از دهها سال زندگی در این کشورها اندکی دانش سیاسی ابتدایی داشته باشند. اما چه شد و ما شگفتزده شاهد چه بودیم؟ هزاران هزار به راه افتادند برای رضا پهلوی و برای سلطنت موروثی استبدادی برای ایران؛ برای کشوری که بیشترین آنها هیچگاه به آن بازنخواهند گشت. آنها در جمهوریهای دمکراتیک فدرال زندگی میکنند اما استبداد سلطنتی با نماد نژادپرستانه فاشیستی را برای ایران تبلیغ میکنند، برای حمله نظامی به ایران شادی میکنند، اما خود ترجیح میدهند در اروپای آزاد در امنیت بمانند تا اگر هم اوضاع خرابتر شد آنها جای امن خود را خارج از ایران داشته باشند. برای اینها در اروپا پیامدی برای کارهایشان وجود ندارد. پیامد مال مردمی است که در ایران زندگی میکنند.
آیشمنها را بیابید! گوبلزها را پیرامون رضا پهلوی و آیشمنها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید.
در دیماه گذشته دهها هزار نفر از سوی حکومت جنایت اسلامی در تنها دو روز کشته شدند. تنها حکومت جنایت اسلامی و آنهایی که به مردم تیراندازی کردند، مسئول این جنایت نیستند. از نگاه هانا آرنت و انسان پیشرفته امروزی همه آنهایی که آگاهانه و بدون مسئولیت مردم را به خیابانها فرستادند، همه آنهایی که در این راه شعار دادند، جنبشی که در مسیر خود به درستی پیش میرفت را سوار شده به آن شتاب داده و از مسیر درست خارج کردند، آنهایی که با شعار «کمک در راه است»، امید دروغین ایجاد کردند، مسئول هستند. بوق تبلیغاتی تلویزیون ایران اینترنشنال که صبح جمعه خبر داشت که روز پنجشنبه قتلعام مردم رخ داده است، اما خبر آن را مخفی نگه داشت با این استدلال که «اگر خبر را پخش کنیم مردم به خیابان نمیآیند»، رضا پهلوی که در بهترین حالت یک کودن سیاسی است و یا یک وطنفروش شریک در قتل، نه تنها روز جمعه، بلکه حتی روزهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه نیز مردم را به خیابانها و تسخیر سازمانهای دولتی فرا میخواند، همه فعالان سیاسی جوگرفته چه سلطنتطلب و چه غیرسلطنتطلب، اما فرصتطلبان سیاسی که بوی کباب به مشامشان رسیده بود و همراهی کردند، همه کسانی که طالب جنگ بودند و کماکان هستند، همه عمو ترامپپرستان و بیبیپرستان که با پرچمهای اسراییل و آمریکا در برابر چشمان حیرتزده مردم اروپا و آمریکا و حتی اسراییل در شهرهای جهان به رقص و شادی پرداختند، همه آنهایی نیز که از این کارها ظاهراً پشیمان شدهاند و در این روزها سخت گرم پاک کردن نوشتهها و کامنتهای خود در شبکههای اجتماعی در پیروی از رضا پهلوی هستند، همه و همه آیشمنهای ایرانی ما هستند. آنچه غالب است، این است: کی بود کی بود، من نبودم! آیشمن در دادگاه گفت: من حتی از دفترم نیز خارج نشدم. من هیچگاه اسلحه در دست نگرفتهام و بلد نیستم با آن کار کنم.
سه ماه از کشتار دیماه گذشته است و هنوز هیچگونه بحث سیاسی پیرامون تفسیر و تحلیل آنچه رخ داد، در جامعه ایرانی و در میان سیاسیون ایرانی به راه نیفتاده است. هنوز یک تحلیل و بحث سیاسی پیرامون آنچه شاهپرستان و سلطنتطلبان به راه انداختند و مایه آبروریزی و شرمساری در برابر مردمان شگفتزده جهان آزاد شدند، در میان سیاسیون ایرانی به راه نیفتاده است. نمونههای فراوان وجود دارد که مردم اروپا، آمریکا و اسراییل در اعتراض گفتهاند که شما خجالت نمیکشید از بمباران و حمله خارجی به کشور خود شادمان هستید و میرقصید؟ شما خجالت نمیکشید در قرن بیست و یکم در جهان آزاد، در دمکراسی و جمهوریت زندگی میکنید اما به دنبال نظام سیاسی منسوخ شده سلطنت موروثی در کشور خود هستید؟ و بسیار پرسشهای دیگر که از سوی سیاسیون ایرانی بیپاسخ ماندهاند. همین هفته پیش در جایی باید به پرسشهایی از این دست به آلمانیها پاسخ میدادم.
اما آنچه من در این روزها در جامعه ایرانی میبینم، سکوتی است کرکننده!
از چند میلیون نفری که در اروپا و آمریکا زندگی میکنند و دهها سال است مدعی بودند که سیاسی نیستند اما ناگهان داغتر از هر سیاسی شدند و به ما درس سیاست دادند، شاید چندان انتظاری نرود؛ که البته از دید من میرود. به کسی که مدعی است ساواک وجود نداشته و اینها همهاش شایعه علیه محمدرضا شاه است که یک دمکرات واقعی بود، میتوان جایزه اسکار در بلاهت داد، هرچند که او نیز نماد ابتذال شر و نوعی آیشمن است. اما آن کسی که مدعی دهها سال فعالیت سیاسی است چه؟ آن بسیار بهاصطلاح فعالان سیاسی سپیدمو که در پیامد بیسوادی مفرط تاریخی خود نشان دادند که عمیقاً پوپولیست و مرعوب آن سیل مردمانی هستند که به همان سرعت که به هیجان آمدند (بهویژه در خارج از کشور)، دوباره ساکت شدند، چه؟ فعالان سیاسی بیپرنسیپ و نادانی که ادعای پیشتازی داشتند اما دنبالهروی ابتذال بودند و هستند. آنها چه؟
گویی همه آرزویشان است که این رویدادها فراموش شوند.
این همان ابتذال شر است، از کران تا کران، به هر سو که نگری!
■ دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی، تحشیهای مختصر برای فراکاوی
صرف نظر از برگردان نادقیق و ناقص و مسبّب کژفهمی عنوان کتاب «هانا آرنت» باید عرض کنم که بحث آرنت در باره «شرّ» به معنای رایج و شناخته شده شرارت نیست؛ بلکه معنای خیلی عمیق از لحاط روانی و فلسفی دارد و بر گرداگرد فقدان «تفکّر انتقادی» در وجود بشر میچرخد. منظورم نیز از تفکّر انتقادی هرگز «تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت نیست که به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم آلوده است و خودش خلاف تفکّر انتقادی» است. بین این دو مقوله باید با هوشیاری تفاوت گذاشت. مغزه دیدگاه آرنت معتقد است که خطرناکترین شرّ، لزوماً عمیقترین نفرت در وجود انسان نیست؛ بلکه شرّی است که از نیندیشیدن و عملکرد نداشتن عقل سلیم و معمولی انسانها سر میزند. به این معنا که انسانها از روی عادت عمل میکنند و حرفها و اوامر را بدون پرسش و چون و چرا میپذیرند و خودشان نمیکوشند که قضاوت فردی و اخلاقی کنند و همچنین قطع شدن گفت و گوی درونی انسان با خودش («من دارم چه کار میکنم؟») . در هر صورت بحث در این خصوص زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.
چیزی که در مطلب شما بیش از هر چیز جلب توجه میکند، نه صرفاً دغدغهٔ اخلاقی آن؛ بلکه شتاب در داوری اخلاقی و اطمینان مطلق به حقانیت موضع عقیدتی خویش است. شما کلامتان را با ادّعای هشدار در بارهٔ «ابتذال شر [Banalität des Bösen]» آغاز کرده اید، امّا در روند صحبتتان به گونهای پیش رفته اید که گویی حقیقت اخلاقی، پیشاپیش، موضوعی شفّاف است و تنها وظیفهٔ شما، افشای «آیشمنهای پیرامونی» است. دُرُست در همین نقطه است که ضعف کلیدی موضع انتقادی شما آغاز میشود؛ زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقیِ بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانهٔ آگاهی؛ بلکه اغلب نشانهٔ توقّف و انسداد اندیشیدن است. مفهوم/اصطلاح «ابتذال شر» در تفکّرات «آرنت» هرگز یک برچسب سیاسی نبود. این مفهوم قرار نبود که ابزاری برای نامگذاری مخالفان یا تحقیر جمعی باشد. آرنت کوشیده بود تا نشان دهد که شرF میتواند نه از موجودات هیولاها صفت؛ بلکه از وجود انسانهای عادی سر بزند؛ یعنی انسانهایی که از اندیشیدن دست کشیدهاند و کاربست عقل سلیم خود را منجمد کرده اند. امّا آنچه که در این نوشته شما موج میزند، دقیقاً وارونهٔ این هشدار است. مفهوم فلسفی آرنت در قلم و زبان شما به یک «چماق اخلاقی بدل شده است». به ابزاری برای محکوم کردن گروههای گسترده، نه برای فهمیدن ساز و کارهای شرّ و پیامدهای آن. در نوشته شما، هر سکوتی نشانه همدستی، هر اشتباه سیاسی نشانه خیانت، و هر همراهی جمعی نشانه سقوط اخلاقی تلقی میشود. امّا این نوع داوری، نه تنها ساده انگارانه؛ بلکه از لحاظ تفکّر فلسفی، خیلی خطرناک است؛ زیرا اخلاق، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید بر تمایزهای دقیق استوار باشد. تمایز میان جهل و جنایت، میان خطا و شرّ، میان ترس و همدستی. وقتی این تمایزها از میان بروند، آنچه باقی میماند نه اخلاق؛ بلکه خشونت مفهومی است؛ یعنی خشونتی که پیش از آنکه به عمل برسد، در زبان و قلم شکل میگیرد.
بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است. هزاران نفر به سادگی «آیشمن» نامیده میشوند، بی آنکه شرایط فردی، سطح آگاهی، یا پیچیدگی موقعیّت تاریخی آنان بررسی شود. چنین تعمیمی، از منظر فلسفهٔ اخلاق، خودش نوعی بی مسئولیّتی است.؛ چونکه اگر همه انسانها مقصر باشند، دیگر هیچکس به طور واقعی مسئول نیست. مسئولیّت اخلاقی دقیقاً از آنجا آغاز میشود که فرد، نه جمع، موضوع داوری قرار گیرد. شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟. تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملاً این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به سوی خشونت مفهومی است.
لازم میبینم بر نکته ای مهم تاکید کنم. اخلاقی که به ابزار سیاست تبدیل شود، دیگر اخلاق نیست؛ بلکه ایدئولوژی است. هنگامی که مفاهیم اخلاقی برای حذف یا تحقیر دیگران به کار روند، همان لحظه از معنا تهی میشوند. بسیاری از خشونتهای دهشتناک در جوامع بشری، نه به نام شرّ؛ بلکه به نام خیر انجام شدهاند و همچنان میشوند. این همان نقطهای است که مفهوم «ابتذال خیر» معنا پیدا میکند. لحظهای که انسان خودش را در مصدر خیر مطلق و موضع به حقّ مینشاند و دیگر هیچ لزومی به اندیشیدن انتقادی، تردید داشتن یا بازنگری احساس نمیکند. در نوشته شما، خشم اخلاقی جای تفکّر اخلاقی را گرفته است. خشم، هر چند میتواند واکنشی طبیعی در برابر بیدادگری و شرارتهای دیگر باشد، امّا اگر خردمندانه، مهار نشود، به سرعت به داوریهای شتابزده میانجامد و داوری شتابزده، همان چیزی است که اندیشه انتقادی در برابرش، صف آرایی چون و چرایی میکند. فلسفه، بر خلاف خطابه، وظیفه دارد پیچیدگیها را حفظ کند، نه اینکه آنها را در قالب شعارهای ساده فرو بکاهد و به ابزارهای زرّادخانه ای علیه مخالفین عقیدتی خود تبدیل کند.
از سوی دیگر، تناقضی بنیانی در عبارتبندیهای شما وجود دارد. شما علیه استبداد و فاشیسم سخن میگویید، اما لحن کلام شما، انباشته از قطعیّت، تحقیر و حذف است. این تناقض را نمیتوان نادیده گرفت؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی ظهور کند، در شیوهٔ سخن گفتن و داوری کردن ریشه میدواند. زبانی که امکان گفت و گو را از میان ببرد، دیر یا زود به همان ساختارهای سرکوبگر نزدیک میشود که ادّعای مبارزه با آنها را دارد. شما در مطلب خودتان، خطر واقعی را نادیده گرفته اید و آنهم اینکه خطر اصلی در جهان مدرن، فقط «ابتذال شر» نیست؛ بلکه ابتذال داوری شتابزده است؛ یعنی دقیقا لحظهای که انسان، به جای فهمیدن و سپس سنجیدن، شروع به برچسب زدن میکند. لحظهای که پیچیدگیهای رفتار و گفتار و کردار انسانی به چند تصویر ساده تقلیل داده میشوند. لحظهای که اخلاق، به جای آنکه راهی برای فهمیدن و سنجشگری باشد، به ابزاری برای محکوم کردن تبدیل میشود.
نکته ای دیگر را نیز اضافه کنم. اگر «ابتذال شر» به معنای ناتوانی در اندیشیدن با مغز خویش است، آنگاه هر اندیشهای که خود را از نقد، مصون بداند، به همان خطر ابتذال شرّ نزدیک میشود. انسانی که گمان میکند تنها دیگران میتوانند دچار ابتذال شوند، دقیقاً در لبه همان سقوط به اعماق درّه ابتذال شرّ ایستاده است؛ زیرا خودآگاهبود اخلاقی، نه از طریق محکوم کردن دیگران؛ بلکه از طریق تردید در مواضع عقیدتی خویشتن آغاز میشود. آنچه که نوشته به آن محتاج است، نه تندی بیشتر؛ بلکه دقّت بیشتر است. نه محکومیّت گسترده؛ بلکه فهم عمیقتر. نه یقین مطلق؛ بلکه تردیدی زاینده و پرسنده. اگر قرار است از مفهوم «ابتذال شر» چیزی بیاموزیم، نخست باید بپذیریم که هیچ انسانی - نه مردم عادی، نه فعّالان سیاسی، و نه حتّا خود شما - از خطر سقوط به بی اندیشگی مصون نیستید. شرّ معمولا از نفرت آغاز نمیشود. گاهی از یقین و اطمینان صد در صد آغاز میشود. از لحظهای که انسان میپندارد حقیقت را در اختیار دارد و به پرسیدن و شکّ کردن و کاویدن و بازنگریی و تردید و نااطمینانی محتاج نیست و دقیقا از همین لحظه است که نخستین گام به سوی هر نوع شرّی برداشته میشود.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ عجب. اگر نام نویسنده را زیر این مقاله به عنوان تنها نویسنده این گفتار نمیدیدم با اطمینان میگفتم که قسمت دوم (از پاراگراف مونیخ) توسط یک مخالف صد در صد قسمت اول نوشته شده! فکر میکردم نویسنده میخواهد از قسمت اول به موردهای فراوان سلبریتی داخلی یاا اصلاح طلبها یاا بروکرات های که در این سالها با حکومت اهریمنی همراهی کردند را بنوازد. ولی نه، کسانی را که در همراهی با مردم داخل به خیابانها آمدند را مورد “ابتذال ش” دید! نویسنده میتوانست با مساماهای خیلی مربوط تری به این کار (حمل به فراخوان دادن) بپردازه، ولی با ز هم عجب! فراخوان برای “تسخیر خیابان” کجا و آن را مورد “ابتذال ش ر” دیدن کجا؟؟ پس با این حساب هر گونه دعوت به مقاومت در مقابل “ش ر” خودش “ابتذال ش ر” هست؟؟ حداقل میگفتی “اشتباه محاسباتی”، “سادگی” چیزی جناب. اینطوری دم خروس تنفر از رضا پهلوی بهتر پنهان میموند.
رضا نظامی
■ آقای تجلی مهر
نوشتید «آیشمنها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید.»
شما هزار هزار افرادی را میبینید که مثل آیشمن در جنایت دست داشتند، چرا این جنایتکارها را به پلیس بینالمللی گزارش نمیکنید؟ در اروپا کسانی که در جنایتهای سوریه و ایران دست داشتند دادگاهی شدند و امکان تعقیب قانونی آیشمن هایی که شما دور و بر خودتان میبینید وجود دارد. این آیشمن های ایرانی چند نفر را به اتاق گاز فرستادند یا در فرستادن آنها به اتاق گاز کمک کردند؟ این آیشمنهای ایرانی در بوروکراسی کدام اردوگاه مرگ کار میکردند؟
نوشتههای شما پر از استدلالهای ضعیف و حرفهای غیرمنطقی و تهمتهای خیلی بزرگ هستند.
یوسف جاویدان
■ با سلام،
۱ - به عنوان یک سوسیالدموکرات (جمهوریخواه و مخالف رضا پهلوی) میگویم من از این همه مقاله که بر علیه رضا پهلوی و طرفدارانش نوشته میشود، خسته شدهام. بس کنید.
۲ - اگر امروز کسی از رضا پهلوی طرفداری میکند به این علت است که “ما”، مخالفان محمدرضا شاه، در معرفی اشکالات ساختاری، حکومت فردی/دیکتاتوری، نقض آزادیهای اساسی، خشونت سازمانیافته، ...، در زمان پدر و پدر بزرگ او کم کاری کردهایم. باید بیشتر از این بگوییم که از نظر ما “چرا شاه بد بود؟” و این که جمهوری نکبتبار اسلامی تا حد زیادی نتیجه اشتباهات رضا و محمدرضا در آن زمان است.
۳ - اگر میخواهید کسی به دنبال رصا پهوی نرود، بعد از گفتن درباره سیستم و سیاستهای نادرست دوران پهلوی (نگاه کنید به بند ۲ در بالا) بگوییم که دفترچه اضطرار یادآور همان سیستم و سیاستهای نادرست است.
۴ - و مهمتر از همه بهتر است که “ما” آلترناتیو خود را تقویت کنیم. وقتی “ما” آلترناتیوی قوی به ایرانیان ارائه ندهیم، آنها هم به دنبال آن چیزی که “ممکن” است میروند، و منتظر چیزی که “بهتر” است نخواهند ماند.
۵ - راستش را بخواهید از یک چیز دیگر هم خسته شدهام. از اینکه هر کس، با دلیل و بیدلیل، به یک کتابی که ۶۳ سال پیش نوشته شده ارجاع میدهد. انگار هیچ متفکر دیگری در مورد ابتذال شر حرف نزده و روانشناسی و مردمشناسی جدید در این مورد خاموش است! اشاره به یک نفر و یک کتاب در شمار زیادی از مقالاتی که در این سایت منتشر میشود، نشانه فقر فکری در نویسندگان و در این رشته آکادمیک است. این امر مصداق بارز “intellectual inbreeding” است. هانا آرنت را کنار بگذارید و به ادبیات جدیدتر رجوع کنید.
با احترام - حسین جرجانی
■ تحلیلها و برداشتهای زیادی از نوشتههای هانا آرنت در میان نویسندگان ایرانی دیدهایم، اما آنچه آقای تجلیمهر با مفهوم «ابتذال شر»—یا به تعبیر برخی «بههنجاری شر»—انجام میدهد، بیشتر شبیه استفاده ابزاری است تا فهم نظری. در زبان انگلیسی اصطلاحی هست: “trigger-happy”؛ یعنی «آمادهٔ شلیک به کوچکترین بهانه». به نظر میرسد برای بخشی از ما، آرنت هم به چنین ابزاری تبدیل شده است: مفهومی که باید وسیله فهم باشد، به ماشهای برای حذف رقیب بدل شده—آن هم به هر قیمت. مفهومی که قرار بود پیچیدگی رفتار انسانی را توضیح دهد، به ابزاری برای سادهسازی افراطی انسانها به دوگانههای خام «مسئول/مجرم» یا «آگاه/آیشمن» تقلیل مییابد.
مسئله زمانی جدیتر میشود که برای مشروعیت بخشی به این حذف اخلاقی، به نام آرنت و اعتبار فکری او استناد میشود. در چنین حالتی، نه تنها مفهوم «ابتذال شر» تحریف میشود، بلکه از اعتبار یکی از مهمترین منتقدان فاشیسم، برای توجیه نوعی زبان حذفگر و مطلقنگر استفاده میشود—زبانی که خود، از همان منطقی تغذیه میکند که مدعی نقد آن است.
به تعبیر بهزاد طالبی: « این روزها در بازار مکارهی توییتر، آرنت، به کالایی لوکس تبدیل شده که برای مقهور ساختن رقیب، دمبهدم مصرف میشود؛ و طبیعی است که در این بازاریشدن، بسیاری از مفاهیم او مغشوش و مبهم شده و به ابتذال کشیده شوند—بیش از همه خود مفهوم ابتذال شر.».
به نقل از متن: « مصداقی نماد یک فاشیست از نوع گوبلز است. اما همه کسانی که در آن تظاهرات حضور داشتند و یا از تلویزیون و رسانهها این سخنان را شنیدند و هیچ حسی به آنها دست نداد، هیچ نگفتند و اشکالی در آن ندیدند (و هنوز هم نمیبینند)، یکپا آیشمن هستند. این نتیجهای است اخلاقی ..... ». “آیشمنها را بیابید! گوبلزها را پیرامون رضا پهلوی و آیشمنها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید ”.
وقتی گفته میشود «هر کسی که در یک تجمع حضور داشته یا حتی صرفاً سکوت کرده، یکپا آیشمن است»، دیگر وارد حوزه تحلیل نیستیم؛ وارد قلمرو تکفیر سیاسی با واژگان فلسفی شدهایم. اینجا «ابتذال شر» نه فهمیده شده، نه بهکار گرفته شده؛ بلکه وارونه مصرف شده است: به جای توضیح سازوکار اطاعت، تبدیل شده به مجوزی برای بی مرز کردن اتهام. در ادامه، بهگونهای—عمداً یا سهواً—این گزاره القا میشود که: «آیشمن در دادگاه محکوم و به دار آویخته شد». این چینش، ناخواسته یا آگاهانه، یک پیام ضمنی میسازد: از برچسب تا مجازات، فقط یک گام فاصله است.
این نوع استدلال چند ویژگی خطرناک دارد: اول، محو تمایز اخلاقی. فاصله میان تصمیمگیرنده، کنشگر، ناظر یا حتی فرد بیاطلاع از بین میرود و همه در یک سطح فروکاسته میشوند.
دوم، جایگزینی فهم با انگ. واژههایی مثل «آیشمن» و «گوبلز» بهجای ابزار تحلیل، تبدیل به چکش میشوند—و چکش توضیح نمیدهد، فقط میکوبد.
سوم، تورم اخلاقی زبان. استفاده بیمحابا از سنگینترین مفاهیم تاریخی، همان مفاهیم را نیز از معنا تهی میکند.
چهارم، سقوط از نقد به حذف انسانی. در این منطق، هم تمایزهای اخلاقی فرو میریزد و هم مرز میان نقد، اتهام و تحقیر از میان برداشته میشود.
در نهایت، وقتی جار زده میشود که «آیشمنها را بیابید»، اینها چیزی فراتر از نقد سیاسیاند؛ شکل نرمشدهی فراخوان به طرد مطلقاند. در چنین چارچوبی، دیگری، دیگر یک مخالف نیست—بلکه «نماد شر» است. اینجاست که تناقض اصلی آشکار میشود: به نام مبارزه با شر، همان منطق شر بازتولید میشود. وقتی همه آیشمناند، دیگر فهمی باقی نمیماند.
در اینجا دیگر با تحلیل مواجه نیستیم؛ با نوعی «دادگاه زبانی» روبهرو هستیم. جایی که حکم از پیش صادر شده است، و فقط نام متهمان تغییر میکند. طیفی از انسانها—از فعال تا ناظر و حتی بیتفاوت—در یک قاب واحد قرار میگیرند و بدون هیچ معیار روشنی، در یک سطح اخلاقی نشانده میشوند.
اما اگر همه آیشمن باشند، دیگر هیچ آیشمنی وجود ندارد. مفهوم از درون تهی میشود و زبان از ابزار فهم، به ابزار حذف تقلیل مییابد. در این نقطه، مرز میان نقد، اتهام و تحقیر فرو میریزد. برچسب جای استدلال را میگیرد و این گزاره نانوشته شکل میگیرد: من درست میفهمم، پس دیگران یا جنایتکارند یا کودن.
در حالیکه حتی در تحلیل آرنت، مسئله «فهمیدن» بود، نه تولید واژگان برای حذف مخالف. او به دنبال توضیح سازوکار اطاعت بود، نه ساختن ابزار تکفیر.
در چنین وضعیتی، سیاست دیگر میدان فهم پیچیدگیها نیست؛ بلکه به صحنه تقسیم انسانها به «مجرم» و «غیرمجرم» بدل میشود—بدون معیار و بدون دفاع. در نهایت، آنچه باقی میماند نه گفتوگو، بلکه اجرای حکم است؛ و نتیجه نهایی یک روایت ساده اما خطرناک است: همه آیشمناند—جز گوینده. و شاید دقیقاً همینجا باید پرسید: وقتی برای توضیح جهان به فحش نیاز داری، آیا واقعاً جهان را فهمیدهای—یا فقط از پیچیدگیاش عصبانی شدهای؟
و سخن آخر: وقتی گفته میشود « ویژگی «ابتذال شر» در این است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.»، چه ضمانتی وجود دارد که گوینده این کلام، خود «ابتذال شر» را شناخته باشد؟ و آیا متهمکردن هزاران هموطن رنجور و مستأصل، در دادگاهی که خود برپا کردهاند، و در آن هیچ مجالی برای دفاع نیست، خود مصداق همان ابتذال شر نیست؟
شهرام
■ آقای تجلی مهر عزیز. وقتی شما مینویسید: “رضا پهلوی که در بهترین حالت یک کودن سیاسی است...”، راه را بر یک تبادل نظر سازنده میبندید. باعث تاسف است. یک نکته را فقط توجه کنیم که وقتی همزمان با تعداد زیادی شرّ و موضوع روبرو هستیم، ناچار به اولویتبندی هستیم. اولویت من، لشکر حشد الشعبی در تهران است، نه رضا پهلوی.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ مجدّدا دروود! تذکری کوتاه.
با دو نکته در صحبت آقای جرجانی، کاملا موافقم. یکی خسته شدن از حمله به شاهزاده رضا پهلوی. یکی نیز در باره رجوع به منابع تازه در باره مسئله «شرّ». پیشنهادم این است که در شرایط فعلی میهنی، قضاوت در باره عصر پهلویها را به مورّخین آینده واگذاریم. واقعا در طول نیم قرن اخیر، مقالات و آثار بکری در باره «شرّ» به زبانهای انگلیسی و فرانسوی و آلمانی و ایتالیایی نوشته و منتشر شدهاند که خیلی قویمایهتر از اثر «آرنت» هستند. مسئله این است که کتاب آرنت جزو آثار کلاسیک فلسفه سیاست محسوب میشود و اکثرا به آن به حیث مرجع قطعی رجوع میکنند بدون آنکه دیدگاههای انتقادی دیگران را در باره آرا او در نظر بگیرند. بحث شّر، مبحثی است بسیار کهن و در آثار متفکران کلاسیک از «افلاطون تا ریکور» بازتاب داشته است. ولی بعد از جنگ جهانی دوم، مباحثی که در حوزههای مختلف علوم انسانی در باره «شرّ» نوشته و منتشر شدهاند، واقعا کثیری از آنها بینظیرند که کمتر جایی از آنها ذکر میشود. همه سعی میکنند به کتاب آرنت رجوع کنند و قال قضیه را بکنند. امّا کتاب «Banalität des Bösen» در مباحث خیلی مهمی مثل «شرّ»، منبع قطعی محسوب نمیشود و پاسخگوی خیلی از پرسشها نیست و معضلات کلیدی را نیز در برنمیگیرد.
شاد زیید و دیر زیید! فرامرز حیدریان
■ شهرام و فرامرز گرامی و همه خوانندگانی که با نگاه حداکثری و با ذره بین فلسفی می نگرند، با سلام،
هدف من از این نوشته ایجاد فضایی برای نگاه انتقادی به یک پدیده، دعوت به اندیشه و در واقع یک محرک برای آغاز یک گفتگوی همه جانبه و روشن گری است. هدف این است که دیگران هم به این گفتگو بپیوندند و با نگاهی مثبت به این هدف، به اشکال ها پرداخته و نکات نادیده در این نوشته کوتاه را بیافزایند. بنابراین، هدف ارائه یک نوشته فلسفی کامل که همه شاخص های کیفی لازم را در بر داشته باشد، نبود و کماکان نیست. آیا باور ندارید که هر چیزی جایی دارد؟ نوشته فلسفی را نه در سه ساعت می شود نوشت، نه جایش در این سایت است و نه مخاطبانش در اینجا. در جای دیگر در یک ژورنال آکادمیک روشن است که نکاتی که شما آورده اید و بسیاری دیگر رعایت می شوند. اما در آن صورت نه مخاطب آنی خواهد بود که مورد نظر من است، نه ضرورت لحظه و زمان و نه هیچ چیز دیگر. بنابراین، شما باید نگاه خود را تغییر دهید. شما یک سایت خبری-سیاسی را می خوانید. روشن است که با گذاشتن یک شابلون فلسفی روی این نوشته بشود دهها ایراد به آن گرفت. با شاخص های حداکثری برای ارزیابی یک نوشته فلسفی می شود کار هر نوشته در یک روزنامه عمومی چون اینجا را ساخت.
اگر هانا آرنت را خوب می شناسید، باید بدانید که چه جنجالی پیرامون همان کتاب “آیشمن در اورشلیم” به راه افتاد و سال ها باید به زمین و زمان توضیح می داد که چرا این را گفته و آن را نگفته، چرا این و آن را رعایت نکرده. اما امروز دیگر آن ایرادها را بر او کسی نمی گیرد چون همگان دریافته اند که منظور او چه بود. منظور من نیز همانی است که با دو نمونه آیشمن و فورشنر آوردهام. لطفا روی این دو نفر دقیق تر شوید. کماکان گمان من بر این است که مخاطبان (audience) نوشته را به روشنی ترسیم کرده ام. اگر نوشته من به این پرسش ها پاسخ مناسب ندهد، باعث پاک شدن صورت مساله نمی شود. صورت مساله نیز در وضعیتی که این روزها در آن قرار داریم، روشن است. بنابراین پیشنهاد می کنم که ذره بین روی تک تک واژه ها را کنار بگذاریم. من خود هیچ گاه در خواندن نوشته ای در یک سایت خبری عمومی ذره بین روی واژه ها به دست ندارم و برایم هدف کلی نویسنده و منظورش مهم است. در مقاله یک ژورنال آکادمیک روشن است که معیارها دگر باشند.
بیان دیدگاه هیچ گاه نماد صدور حکم دادگاه نیست. فرامرز گرامی، شما در همان پاراگراف نخست نوشته خود می گویید:” در هر صورت بحث در این خصوص (ابتذال شر) زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.” نخیر، شما باید همان مورد می پرداختید که کمی بالاتر همانی را توضیح داده اید که من نیز گفته ام و نه با این من کدام گناه کبیره را مرتکب شده ام و این و آن را به دادگاه برده ام. من کسی را به دادگاه نبرده ام و هیچ گونه حکمی صادر نکرده ام. اگر هم بخواهیم بحث فلسفی کنیم که جایش در اینجا نیست، تعجب می کنم که در پاراگراف بعدی می گویید: ” زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقیِ بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانهٔ آگاهی؛ بلکه اغلب نشانهٔ توقّف و انسداد اندیشیدن است.” با این سخن، خودتان حکمی سنگین صادر و کار امانوئل کانت را برای همیشه ساخته اید. در جای دیگر می گویید:” بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است.” نه هشدار فلسفی صادر شده و نه حکمی جمعی. اتفاقا از همین ایرادها همان سال ها به هانا آرنت می گرفتند و می گفتند نه فلسفه می داند و نه روزنامه نگاری بلد است و غیره. خب، می بینید که این گونه نمی شود. بهتر است شما همان موردی را که از آن گذشته اید را برگیرید و بهتر از من توضیح دهید. آن است که مهم و ضرورت زمان است و هدف نوشته من تا پرداختن به اشکالات یک نوشته کوتاه سه ساعتی.
خطای دیگری که در برخی از کامنتها میبینم این است که خواننده با دقت نوشته را نخوانده است. یک اعتراض این است: ” شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟ تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملاً این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به سوی خشونت مفهومی است.”
خب، در ابتدا من هیچ حکمی صادر نکرده ام و تنها دیدگاه خود را در چارچوب آزادی بیان در این سایت نوشته ام. بنابراین این سخن بی جاست. اتفاقا ابتذال شر همین است که وقتی جنایتی عظیم رخ می دهد، تفاوت میان جنایت و اشتباه، آگاه و ناآگاه کم رنگ می شود. سخن بر همین است که همه مسئول هستند، همه آنهایی که در مونیخ و یا در برابر تلویزیون بودند و شنیدند و هنوز هیچ واکنشی به آن سخنان فاشیستی نشان نداده اند.
اگر این نوشته آغازگر بحثی فراگیر شود که بسیار برای جامعه ایرانی ضروری است، آن زمان به هدف خود رسیده است.
با احترام تجلیمهر
■ جناب حیدری و جرجانی، با سلام دوباره،
تاثیرگذاری یک نوشته مرجع هیچ ارتباطی به تاریخ آن ندارد وگرنه الان باید افلاطون و ارسطو به آرشیو تاریخ سپرده میشدند و یا سقراط که هیج گاه چیزی ننوشته است ولی نامش همیشه در صدر است. این گونه نیست. اگر در توضیح ابتذال شر و آنچه که موضوع اصلی نوشته من است، سخنی تازه تر، استدلالی بهتر و مرجع جدیدتری میشناسید، خب چرا آن را در اینجا نمیآورید و آن را برای خوانندگان توضیح نمیدهید؟ هدف من که بررسی کتاب هانا آرنت نبود. جای بررسی عمیق تر هم همان گونه در بالا گفتم، در این سایت نیست و نوشته من هم جنین هدفی نداشت. پیشنهاد من این است که روی موضوع اصلی که وضعیت کنونی سیاست در جامعه ایرانی است تمرکز داشته باشید و به آن پدیدهای بپردازید که من نامش را ابتذال شر گذاشتهام بپردازید و از زاویه دیگر آن را بشکافید.
تجلی مهر
■ آقای تجلی مهر، همراهی میکنم با اکثریت کامنت گذاران بر نوشته شما و یک یاد آوری میکنم:
سالها پیش بحران سیاسی در هنگ کنگ گریبان خانواده ها و جامعه هنگ کنگی-چینی را گرفته بود و نزاعهای دردناکی در خانواده و محافل دوستانه گریبان مردمی را گرفت که منافع مشترک داشتند. چند سال بعد از آن نوبت جامعه اوکراینیها و روسها شد و دوباره آن صحنههای دردناک آفریده شدند. که این آخری بدلیل جو کشورهای غربی به نفع سمپاتی برای اوکراین فرم عادی پیدا کرد. حالا نوبت ایرانیهاست و این دو قطبی و چند قطبی مایوس کننده بلای جان آنها شده که خود این افتراق از هر انحراف دیگری مضرتر و صدمه زنندهتر است.
و شما آقای تجلی مهر با قضاوتها و تندرویهای غیر منصفانه خود فقط آتش به این مهلکه آوردید. در ضمن توجه داشته باشید که آیشمن در سال ۱۹۳۰ آیشمن نبود و بعد از ۱۹۴۰ پا به عرصه گذاشت. اگر مترادف ایرانی آنرا جستجو میکنید نگاهتان را به دستگاههای رژیم بدوزید نه داخل اپوزیسیون. اگر نشانههای بدی داخل اپوزیسیون ببینیم وظیفه اصلاح آنرا داریم نه تخریب و نمک به زخم پاشیدن؟
آقای رضا پهلوی امید ملیونها ایرانی هستند برای رهایی. جامعه ایران بخواهید یا نه، به رهبری فردی جوابگوست و همواره درصدی از پوپولیسم در جنبش هایش وجود خواهد داشت، وظیفه روسنفکران همراهی با مردم و تلاش برای اصلاح مسیر است. آقای رضا پهلوی هرگز خود را سیاستمدار حرفهای یا تاریخدان معرفی نکرده، و خوشبختانه شخصیتی مدرن و لیبرالمنش دارد و حتی زمانی که به سیستم پادشاهی اشاره میکند منظور را پادشاهی-پارلمانی قید میکند که بسیار مثبت است. اگر مابین سیستم پارلمانی و عدم تکثر گرایی هواداران وی تضاد میبینید آنرا بازگو و تحلیل کنیم، نه آنکه به سیاست برچسب و حمله شخصی روی آوریم.
با آرزوی سلامتی، پیروز.
■ مجدّدا درود بر آقای تجلّی مهر گرامی، مختصر بدون طول و تفصیل برای پرهیز از زیاده نویسی.
۱- من نوشتهام که کتاب آرنت، جزو آثار کلاسیک فلسفه سیاست محسوب میشود؛ نگفتهام که بیاعتبار است. در باره آثار تمام فلاسفه گذشته و امروز، خروارها انتقاد تحریر شده است، ولی اعتبار آثار آنها همچنان به جاست و به جا خواهد بود.
۲- در باره نظر شما موافقم که بحثهای تخصّصی را نمیتوان در سایتی عمومی مطرح کرد. ولی گاهی اوقات باید به جای تا سطح خواننده عمومی پایین آمدن، عکس قضیه را به کار بست و خواننده عادی را تا سطح تخصّصی بالا کشید. اینطوری خواننده کمتر در وضعیّت تنبلی ذهنی میماند و سعی میکند که به پیچیدگی نیز خو بگیرد.
۳- توضیح در باره «شرّ» و سپس بررسی دیدگاهها و نظریّهها و ایدهها و آراء تازه متفکّران و اساتید مختلف را نمیتوان در یک مقاله پنج صفحهای تلخیص کرد و لُب مطلب را از این طریق به خواننده تفهیم قطعی کرد؛ چونکه برای تشریح و تفهیم و سنجش مسئلهای مهم باید به شیوه های مختلف با استفاده از امثله تجربی یا مشابهتی اقدام کرد که خود به خود بر طولانی شدن مطلب میافزاید و خواننده حوصله مثنوی خواندن را ندارد. بنابر این در این زمینه هم نظریم که باید در سطحی از کلیّات ماند و به آن رضایت داد و جزئیات را به خود خواننده محوّل کرد.
۴- من منظور شما را از یکسره کردن کار «کانت بیچاره» نفهمیدم. ولی من منظورم این بوده است که ما قبل از حکم اخلاقی صادر کردن باید اصل مسئله را واکاوی کنیم و سپس در باره نتایج حاصله، قضاوت اخلاقی کنیم؛ نه اینکه پیشاپیش به حکمهای اخلاقی متوسّل شویم و پدیده را به کمک آن، قضاوت کنیم.
۵- من مسئولیّت و گناه مشترک را از گردآمد مسئولیّتهای فردی میدانم؛ یعنی اینکه اگر فردی نسبت به اعمال خودش مسئولیّت تقبّل نکند، آنگاه نباید نتایج بی مسئولیّتی او را بالفور به جمع، نسبت داد؛ بلکه باید فرد خاطی را مسئول اقدامهایش قلمداد و مجازات کرد و سپس در باره نقش جمع مردمان در امکانهای بروز خطاکاری فرد، فرد انسانها و عواقبش برای جامعه هشدار داد و آگاه کرد تا هر کسی بداند و بفهمد که تخلّف از مسئولیّت فردی میتواند عواقبی خطرناک برای کلّ جامعه داشته باشد.
۶- در هر صورت زمینه بحث همچنان گشوده است و میتوان در فرصتهای مناسب، مقاله های مفید و ارزشمند نوشت و انتشار داد.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ پدیدار شدن برخی نوشته ها ادم را از شگفتی به آن سطح از سردرد وامیدارد که به قول همگان به شاخ درآوردن منجر میشود. مجله دانشیک معتبر هر وتار که ادعای یک کار پژوهشی و برِآیه ایی دانشیک دارد را نشر نمیدهند، من در شگفتم که چگونه گردانندگان ایران امروز به نشر این نوشته بالا خود را خوشنود ساخته اند. چرا که هدف این نوشته به هیچگونه ایی نقد یک ایده و یا روش نیست، بلکه تنها و تنها توهین به فرد و یک مردم.
در میان کشور های دمکرات وختی فردی از میان سیاستمداران به یک اشتباه نابخشودنی حتی کوچک پی میبرد، میکوشد که به آرامی و برای همیشه این عرصه را ترک گوید. نمونه ها: کارل-تئودور سو گوتنبرگ (Karl-Theodor zu Guttenberg و نمونه دوم رییس فدرال آلمان. نخستین برای دستبرد نوشتاری در نوشتن پایان نامه دکترای خود و دومین به خاطر گرفتن وام کم بهره در این مقام ... به کنار رفتند. هر دو مورد هیچ گونه آسیب مادی و جانی برای فرد و یا افرادی از جامعه نداشت. آنها تنها یک دچار یک «خطای اخلاقی» شدند و ما دیگر هیچ ردی از آنها نمیبینیم. بر عکس در میان ایرانیان مدعی، از آنجایی که از دیگر کشورها شناختی ندارم به خود اجازه نمیدهم، ادعای خود را هروین generalise دهم، تا بخواهید بسیار خلاف این راه رفته اند. بنگرید به تمام کسانی که همراه و همگام هیولای اسلامی در دهه شصت بوده اند، منظورم چپ ها (فردی و گروهی)، امروز از پیشگامان نظریه پردازی و راهکار دهی برای کل میباشند. این مدعیان دچار «خطای استراتژیک و تاریخی» شده اند. ولی همینها چندین دهه است که خود را رهبران و نظریه پردازان رهایی مردم و رهبر مردم میدانند.
همین ها در ادامه این نکبت در ۴۷ سال گذشته هر جا و هر زمان فرصت یافته اند، همراه، همگام و هم کنش با این هیولای اسلامی بوده اند، و یا در جاهایی با بی کنشی همیار این هیولا بوده اند. چه در عرصه رای دهی با شرکت کردن در انتصابات اسلامی در گزینش بین بد و بدتر و تشویق مردم به این کار، و چه در عرصه جهانی در ضدیت با تحریم های اقتصادی که برای رام کردن هیولای اسلامی از راه نرم انجام میشد. برای فهم این موضوع بنگرید به نمونه تاریخی و چگونگی بزرگ شدن سرطان فاشیسم در اروپا در این ویدو: https://www.youtube.com/watch?v=US0Mt8PHc3A ، از آنجایی که خود در بسیاری از گردهمایی های که از سوی آقای پهلوی فراخوان داده میشود، شرکت میکنم و هیچ گاه شعار جاوید شاه و این چنین شعارها را نیمدهم، از جمله مونیخ، بسیار بجا میدانم از این اتهام زشت و ناانسانی که نویسنده وتار بالا نسیب من نیز کرده است از خود دفاع کنم. چرا نویسنده فکر مکند که راهی که او میرود حتمن درست 100% است!؟ راستش نوشته پیشین او که بسیار پرتناقض بود و مرا بشدت دچار شگفتی کرد. نوشته او در آنزمان برای او بسیار سطح پایین و نادانشیک بود. آنهم برای کسی که به دانش رایانگری چیره و در آن دارای درجه دکترا میباشد بسیار بسیار بد بود. چرا که دارای کمترین ساختار منطق ریاضی بود. شما با کدام منطق خردمندی میگویید که شعار یک پرچم، یک ملت، یک میهن فاشیستی است!؟ مگر همین فاشیستها شعار نان و کار نمیدادند!؟ مگر همین قانون اساسی فرانسه (پارگراف دوم) و سرود همین فرانسه کم از دست واژه گان دارد؟ تازه سرودشان که از گونه خونخوارانه و ددمنشی است. شاید آن متنی که از سرود به فارسی در اینترنت است، اشتباه است. ایرانیان فرانسهدان میتوانند انرا یکبار در همین وبسایت ایران امروز به فارسی درست تری برگردانند.
چگونه است که نویسنده حرف از روزمرگی شر از همه سو میزند ولی به ادامه حضور گستاخانه و بدون پوزشِ این افراد که دچار خطای راهبردی و تاریخی شده اند و هنوز خود را راهنما میدانند که این خود نیز نمونه ایی روشن از روزمرگی شر و بی-پاسخگویی است، در مثال های او جایی نمیابد!؟
چگونه است که هر چیز دیگری که شما و مانند های شما از اروپا برای ایرانیان ترجمه میکنید، نقل قول میآورید (از امور فلسفی، اجتماعی و ...) خوب است، ولی به اینجا که میرسد چپ اندر قیچی میشود. کدام کشور دمکرات اروپایی را میشناسید که از یک پرچم، یک میهن ... تازه آنهم در دوران تنش سخن به میان نیاورد. چند روز پیش در اینترنت بطور پیشآمدی به یک ویدو برخوردم ... گروهی ایرانی در یک کتابخانه که به قول خودشان نقد میکنند کارها و شعارهای اینروزها را ... یکی میگفت که مردم در اول انقلاب میگفتند که «خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم» و اکنون میگویند «ایران شده آماده، فرمان بده شاهزاده» ... این فرد این دو شعار را هم سنگ میداند و یکی!!؟؟ خوب هر آدم با انصافی، پافشاری من روی انصاف است، به اینگونه سطحی نگری یک ادم کم-سواد چه بگوید!؟ پس قرار است برای پیروزی یک جنبش، یک انقلاب و یا یک رهایی چه راهی را رویم و چه شعاری دهیم. مثلن بگوییم «هر چه فرمان دهی، ما کاری نمیکنیم» و یا قرار است که ما برای دوران گذار به کسی اعتماد نکنیم، کسی را برای رهبری برنگزینیم، دفترچه گذاری تهیه نکنیم، اگر برای دوران گذار یک سری قوانین موقتی سخت و چارچوبی سخت تهیه شد، انرا به دیکتاتوری فروبکاهییم. دیگر جاها در پی پیروزی اشان چه کار کرده اند!؟ چرا فکر میکنیم که تنها ما عقل کل ایم!؟ آقای نویسنده، اینهه دشمنی و پهلوی ستیزی برای چه؟ کی گفته که پس از پیروزی بر این نظام اهریمنی، قرار است پادشاهی برقرار خواهد شد!؟ آقای پهلوی تا کنون بارها گفته است که در دوران گذرا یک مجلس موسسان تشکیل میشود، یک همه پرسی برای گونه و دیسش حکم رانی و .... اگر میگویید که اینها همه اش حرف و اعتمادی نیست، خوب این اتهام را به هر کسی که از دیگر گروه های اپوزیسیون (از مجاهدین خلق، شورای گذار، شورای تصمیم، اتحاد جمهوری خواهان، کنگره برای ...) میتوان زد. البته اگر شماها به همین روش خود و دشمنی خود ادامه دهید که هیچ شانسی برای جمهوری نمیگذارید! در شرکت کردن فعال است که میتوان راهکار خود را که اگر بهتر است به کرسی نشاند و نه در دشمنی کور.
نویسنده با برخوردهای کیلویی فردی را گوبلز و مردمی را به فاشیسم و ... متهم میکند! اگر بخواهم واکنشی با او برخورد کنم، باید به شدت تمام بگویم که او اصلن فاشیسم و ویژیگی هایش را نمیشناسد. کجا این مردم در مونیخ و یا جاهای دیگر یک صد و یک فرم یک شعار را سرمیدادند!؟ بسیاری پشتیبان اقای پهلوی اند، به دلیل روشن اینکه تنها و تنها در او یک کورسوی امیدی برای بزیر کشیدن این هیولای اسلامی میبینند. کجا این مردم در مونیخ و یا جاهای دیگر یک فرم، یک دست و یک شکل خود را آراسته اند (توده)! کجا شعار ایران ایران و پهلوی ایران... سردادند. چرا شما بمانند دو اکبری که بیش از این نام بردن اشان نیازی نیست، برای به کرسی نشاندن سخن اتان از یک چهره بزرگ فلسفه کمک میگیرید؟ ایا حتمن باید خود را به یک چیز آویزان کرد؟ چرا از نمونه های تاریخی کشور ایران و یا منطقه کمک نمیگیرید!؟ آخر چه چیز گربلز و فاشیسم به فردی از ایران و مردم ایران همخوانی دارد. با این نمونه هایی که شما در نوشته اتان اورده اید، نشان از این دارد که درک شما از فاشیسم، فاصله ایی به سال نوری دارد.
آقای جرجانی از خسته شدن شما خرسندم، ولی من در شگفتم شما به کسانی دلبسته اید و از کسانی انتظار ارایه یک راه بهتر دارید که از فهم ساده ترین و بدیهی ترین موضوعات ناتوانند. چگونه میتوان از اینگونه افراد انتظار واگشودی برای حل مشکلات پیچیده اجتماعی را داشت؟
آقای جرجانی، اگر شما برای حل مشکلات بسیار پیچیده «دوران گذار» یک کتابچه عملگرا بنویسید، چه چیزهایی را در بر میگیرد!؟ لطفن بدنبال توماس جفرسون و کانت و یا راه رفته فلان کشور اروپایی را ... نروید. تنها روشی دانشیک و بومی را پایه کار خود قرار دهید! چون ان میشود بمانند نوشته بالا که در فهم هانا ارنت در جازده و یا بمانند همه کارزارهای جمهوری خواهان در سی سال گذشته که فقط درجا میرنند.
در پایان اینکه، من بیشتر وختها به این نتیجه میرسم که شاید این صف بندی های شدید پیشا-ج ا بسیار انرژی زا است برای زمان پسا-ج ا. چرا که وختی به «وحدت همه» دور یک چیز پیش از انقلاب (ضد شاه) و دعواهای بی پایان گروه ها کنار میز کتاب ها در همه شهرها و جنگهای بی پایان در سخنرانی های بیشمار در همه شهرها در پس از انقلاب، نه تنها کمک کننده نبود، بلکه بر عکس بسیار مخرب. پس بهتر است که هم اکنون دور یک سری چیزها گردهم آمد برای رسیدن به فردایی بهتر و آسانتر. مشکل امروز ما بهره بردن بهیینه از ناتوان سازی بازو های هیولای اسلامی بدست دو ارتش امریکا و اسراییل است. هر چند که چپ در اینزمان هم در دست انداز کجفهمی افتاده است و خنده دارتر اینکه به یاد میهن و میهن پرستی که جنون اسلامی از ان نیز دم میزند. میهنی که همه شالوده آنرا همین هیولای اسلامی از 47 تا کنون به نیستی کشانده است. نوشته من در بالا دارای ساختاری منسجم و هدفمند نبود و بیشتر هر آنجه را که جسته و گریخته به ذهنم میآمد، نوشتم. امید که دوستان گیج نشده باشند.
ممنون بابک
■ بابک گرامی، ممنون از نظری که دادی. سعی خواهم کرد کهمطلبی با اتکا به تاریخ و فرهنگ ایران در مورد نظراتم بنویسم. خوشبختانه ادبیات غنی ایران میتواند عصای دستم باشد.
با مهر و اردات - حسین
■ در فهم «ابتذال شر»، نه میتوان بهسادگی با قطعیتهای تند، همه را در یک حکم جمعی فروکاست، و نه میتوان با پناه بردن به پیچیدگی شرایط، مسئولیت فردی را بهکلی معلق کرد. آنچه باید درک کرد، نه فقدان اطلاعات، بلکه امتناع از اندیشیدن است؛ و آنچه نقدهای محتاطانه یادآور میشوند، تفاوت در سطح آگاهی، فشارها و زمینههای اجتماعی است. مسئله دقیقاً در نسبت میان این دو قرار دارد: انسانها در شرایط نابرابر میزیند، اما هیچکس بهطور کامل از مسئولیتِ حداقلیِ پرسش و قضاوت اخلاقی معاف نیست. اگر این مسئولیت نادیده گرفته شود، خطر فروغلتیدن در بیفکری جمعی پدید میآید؛ و اگر شرایط نادیده گرفته شود، قضاوت به خشونت مفهومی بدل میشود. اخلاق، نه در حذف یکی به نفع دیگری، بلکه در حفظ این تنش زنده میان «فهم شرایط» و «پذیرش مسئولیت» معنا پیدا میکند.
سلمان گرگانی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
جمهوری اسلامی در تعادل ناپایدار، اپوزیسیون در برابر یک فرصت تاریخی
جمهوری اسلامی در بهار ۲۰۲۶، نه در آستانه فروپاشی است و نه در مسیر ثبات. آنچه شکل گرفته، وضعیتی است که میتوان آن را «بقای زخمی» نامید: نظامی که هنوز سرپاست، اما نشانههای فرسایش نیز در همه اجزای آن دیده میشود.
اقتصاد زیر فشار است، جامعه ناراضی است، و افق سیاسی مبهم. اما در عین حال، ساختار قدرت همچنان کار میکند، دستگاه امنیتی منسجم است و ماشین کشتار برقرار، و شکاف معنادار و تعیین کننده ای در رأس نظام علنی نشده است. این همان تناقضی است که تحلیل وضعیت ایران را دشوار و در عین حال حساس میکند.
اکنون پرسش این است که آیا این وضعیت فرسایشی، به یک تغییر منجر میشود، یا به شکل جدیدی از تداوم.
بقا، اما نه بدون هزینه
در کوتاهمدت (چند ماهه)، واقعبینانهترین سناریو تداوم حیات جمهوری اسلامی است؛ اما با هزینهای که هر روز سنگینتر میشود.
تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، و اختلال در تجارت و سرمایهگذاری، و سونامی بیکاری، اقتصاد ایران را به نقطهای رسانده که دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک بحران مقطعی دانست. این یک وضعیت پایدار از بحران و فشار است. جامعه نیز به همین نسبت، وارد فاز نارضایتی مزمن شده است؛ نارضایتی مردم دیگر ناشی از یک رویداد خاص نیست، بلکه به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده و معطوف به کلیت رژیم است.
با این حال، تجربه سالهای اخیر نشان داده که نارضایتی بهتنهایی برای تغییر کافی نیست. آنچه تعیینکننده است، تبدیل این نارضایتی به سازمانیافتگی اپوزیسیون و پیوند آن با شکاف درون قدرت است؛ دو عنصری که هنوز بهطور همزمان شکل نگرفتهاند.
در سطح بینالمللی نیز وضعیت دوگانه است. ایالات متحده، در چارچوب اقدامات همزمان، از یکسو فشار را افزایش میدهد و از سوی دیگر باب مذاکره را نیز باز نگه میدارد. این یعنی هدف فعلی، بیش از آنکه تغییر رژیم باشد، مهار و مدیریت آن است. در چنین شرایطی، حتی اگر توافقی نیز حاصل شود، بعید است چیزی بیش از یک «وقفه در بحران» باشد.
میان فرسایش و تثبیت
در افق میانمدت (۱ تا ۳ ساله)، جمهوری اسلامی در یک تله قرار دارد:
یا به سمت یک «ثبات شکننده» حرکت میکند، یا وارد فاز عمیقتری از بحران میشود.
در سناریوی اول، توافقی محدود با غرب میتواند بخشی از فشار اقتصادی را کاهش دهد. اما این کاهش فشار، بهمعنای حل بحران نیست. مشکلات ساختاری (از فساد تا ناکارآمدی) همچنان باقی خواهند ماند و تنها به تعویق میافتند.
در سناریوی دوم، ادامه فشارها میتواند اقتصاد را وارد مرحلهای سختتر کند و نارضایتی را به سطحی بالاتر برساند که دیگر صرفاً اقتصادی نباشد. اما حتی در این حالت نیز، فروپاشی سریع تضمینشده نیست.
آنچه میتواند این تعادل را بر هم بزند، نه صرفاً فشار خارجی، بلکه ترکیب آن با یک عامل داخلی است: سازمانیافتگی اپوزیسیون، و شکاف در رأس هرم قدرت، بهویژه در فرآیند جانشینی.
اپوزیسیون؛ فرصت یا خلأ؟
در چنین وضعیتی، همه نگاهها به اپوزیسیون دوخته میشود. از یکسو، جامعه با سطحی از نارضایتی مواجه است که در سالهای گذشته کمسابقه بوده؛ درحالیکه از سوی دیگر، اپوزیسیون هنوز بطور کامل نتوانسته این نارضایتی را به یک پروژه سیاسی تبدیل کند.
اینجاست که نقش آقای رضا پهلوی بهعنوان یکی از چهرههای شاخص و شناختهشده که مورد اعتماد بخش بزرگی از جامعه میباشد، بسیار مهم و تعیین کننده است. تلاشهای تا کنونی او برای ایجاد همگرایی و ارائه چارچوب مدونی برای دوران گذار قابل توجه بوده است. با اینهمه اما واقعیت این است که مسئله فراتر از این است.
اپوزیسیون ایران همچنان با شکافهای عمیق، بیاعتمادی متقابل، و رقابتهای درونی مواجه است؛ شکافهایی که گاه از خودِ مسئله جمهوری اسلامی نیز فراتر میروند. بطوریکه برای بخشی از نیروها، مسئله فقط تغییر رژیم نیست؛ بلکه نوع نظامی است که پس از آن شکل خواهد گرفت. این نگرانی(چه موجه و چه اغراقآمیز) به مانعی جدی در مسیر اتحاد تبدیل شده است.
خطای بزرگ: انتظار اتحاد کامل
اختلافات در اپوزیسیون اجتنابناپذیر است. یکی از بزرگترین خطاهای تحلیلی، انتظار برای اتحاد کامل اپوزیسیون است. چنین اتحادی، دستکم در شرایط فعلی، نه واقعبینانه است و نه ضروری. آنچه ایران به آن نیاز دارد، یک «ائتلاف حداقلی» اما کارآمد و موثر است—ائتلافی نه بر سر همهچیز، بلکه کافیست بر سر چند اصل حیاتی توافق داشته باشد:
حفظ تمامیت ارضی، جدایی دین از دولت، تضمین حقوق شهروندی، پرهیز از خشونت، و واگذاری تعیین نوع نظام به رأی مردم.
منطقا هیچ حزب یا سازمان ایرانی نمیتواند توجیهی برای مخالفت با این اصول داشته باشد. و چنین ائتلافی میتواند برغم وجود پاره ای اختلافات، زمینه یک گذار کمهزینه را فراهم کند.
از نماد به نقش
در این میان، نقش چهرههایی مانند آقای رضا پهلوی نیز باید بازتعریف شود. مسئله اصلی دیگر این نیست که چه کسی محبوبتر است، بلکه این است که چه کسی میتواند «اعتماد حداقلی» میان نیروهای مختلف ایجاد کند.او باید خود را بهعنوان تضمینکننده یک روند دموکراتیک معرفی کند، در اینصورت اپوزیسیون میتواند طیف گسترده تری را در برگیرد و بخشی از مقاومتها کاهش خواهد یافت. این تغییر چگونه حاصل میشود؟ با گذار از «نماد بودن» به «معمار بودن».
لحظهای که ممکن است از دست برود
ایران امروز در یک تعادل ناپایدار قرار دارد.
چنین تعادلی میتواند برای مدت طولانی ادامه پیدا کند — اما نه بدون هزینه، نه بدون خطر.
در این میان، آنچه سرنوشت آینده را تعیین میکند، صرفاً ضعف جمهوری اسلامی نیست، بلکه توان اپوزیسیون در تبدیل این وضعیت به یک فرصت است. اگر این توان شکل نگیرد، محتملترین سناریو، تداوم همین وضعیت است: نظامی ضعیف، اما ماندگار.
اما اگر، حتی در حداقلیترین شکل، یک ائتلاف کارآمد شکل بگیرد، آنگاه همین «بقای زخمی» میتواند به نقطه آغاز یک گذار تاریخی تبدیل شود.
■ آقای دهای عزیز. کاملأ صحیح میفرمایید که “جمهوری اسلامی در تعادل ناپایدار و اپوزیسیون در برابر یک فرصت تاریخی” قرار دارند. اما تجربه نشان میدهد که “اپوزیسیون” از این فرصت تاریخی نمیتواند استفاده کند. بنابراین باید کمی وسیعتر و عمیقتر فکر کرد. اکثریت قاطع مردم ایران و همچنین اپوزیسیون خواهان یک حکومت مردمی و مسئول هستند. اما “خواستن” توانستن نیست! احتیاج به یک نیروی مردمی داریم که هم، فکر منسجم و برنامه داشته باشد، هم امکانات مالی و ارتباطات و هم تبلیغات و شبکه اطلاعرسانی. کافی است گروه کوچکی داری این خصایص باشد، آنوقت میتواند ميليونها نفر را به دنبال خود به حرکت درآورد. حکومت ج.ا. میلیاردها دلار درآمد نفتی و پتروشیمی و فولاد را در جهت مصالح خود به کار میرود و ميليونها نفر را اجیر میکند. نیرویی که در مقابل آن میخواهد قد علم کند، اگر نه در آن حد، اما باید دارای امکانات کافی باشد. تجربه نشان داده که با دست خالی نمیتوان کاری کرد.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
پیشکش به دکتر قربانِ عباسی؛ انسانی شریف که به جُرمِ پریستاری از حقیقت در بند است.
واژگان «باشرف» و «بیشرف» از پرکاربردترین تعابیر در زیستِ روزمرهی ما هستند؛ کلماتی که پیش از تأمل در معنای عمیقشان، غالباً به قصدِ قضاوت، طرد یا تهییج به کار میروند. فقدانِ درکِ دقیق از مرزهای معناییِ واژهی «شرف» سبب شده تا در جامعهی ما، این مفهوم در ابهامی ارزشی میان «عصبیتهای بدوی» و «فضیلتهای اخلاقی» سرگردان بماند. شرف در کالبدِ عصبیتِ قبیلهای، خود را در حساسیتهای کُشندهی ناموسی و صیانت از اعتبارِ گروهی بازنمایی میکند. در این ساختار، شرف نه یک انتخابِ اخلاقی، بلکه ابزاری عاطفی برای سرکوبِ هرگونه ارادهی معطوف به «تکروی» و «تکینگی» است. ایبسا در یک اجتماعِ قبیلهمحور، بهدلیلِ شکنندگیِ مرزِ بقا و نابودی، وجودِ چنین ارزشی برای حفظِ انسجامِ حیات ضروری باشد، اما فاجعه زمانی رخ میدهد که این اندیشه و ارزشِ قبیلگی واردِ بافتارِ جامعهای شهری و مدرن میشود؛ جایی که با درهمشکستنِ مرز میان «انسانِ شریف» و «مدعیِ شرف»، حقیقتِ فضیلت قربانیِ غوغایِ عصبیت میگردد.
نمودهایِ عینیِ این فاجعه را میتوان در رفتارهایِ افراطی مشاهده کرد؛ تصور کنید آن جزماندیشِ سنتگرایی را که به نامِ صیانت از شرف، دست به کشتنِ دگراندیشان یا دگردینان میآلاید، یا مردی را که تحتِ سیطرهی احساسِ مالکیت و حسادت، زنکشی را عینِ فعلِ شرافتمندانه میپندارد. اگر شرف در چنین مغاکِ تیره و تاری فهم شود، بیتردید هرگونه «بیشرفیِ» مرسوم، فضیلتمندانهتر به نظر میرسد؛ چرا که دستکم به جنایت و سلبِ حیات منتهی نمیشود. پدیدهی شرف، از آنجا که ریشه در زیستِ قبیلهمحور دارد، با «میل به رسمیت شناخته شدن» پیوندی عمیق یافته است؛ زیرا در ساختارِ قبیله، کسی که از سویِ جمع پذیرفته نشود، در عمل امکانِ «بودنِ» خود را از دست میدهد. در چنین مناسباتی، فرد نه تنها برای صیانت از امنیتِ خویش، بلکه برای دستیابی به موقعیتِ اجتماعیِ برتر، به گفتار و رفتاری غلوشده روی میآورد تا خلوصِ سرسپردگیاش به قبیله را اثبات کند؛ تا آنجا که ممکن است برای تحصیلِ این اعتبار، حتی کمر به نابودیِ سرمایههای اجتماعی ببندد.
اما ریشهی این ویرانگری در کجاست؟ باید گفت شرافت یا باشرف بودن در این معنا، نه یک فضیلتِ عقلانی، بلکه یک «بدشامگیِ غریزی» و میراثی از عصری است که احساسِ ناامنی در آن در بالاترین آستانهاش قرار داشت؛ روزگاری که هر جنبشی، توطئهای علیه بقا قلمداد میشد. تبارشناسیِ این واژه نشان میدهد که شرف همواره بویِ خون و عصبیت میدهد. آنچه ما امروزه به عنوان احساسِ درونیِ شرافت تجربه میکنیم، در واقع «صدایِ مردهی اجداد» ماست که در گوشِ وجدانمان زمزمه میکنند تا ما را به سربازانی مطیع برای بقایِ قبیله تبدیل کنند؛ قبیلهای که دیگر وجود ندارد، مگر در خاطرهای بس دور و مهآلود. از همینرو، شرفی که امروز در برخی لایههای جامعه فعال میبینیم، محصولِ یک «تأخرِ روانی» است؛ بدین معنا که ساختارِ جامعه دگرگون شده، اما غریزه که توانِ بو کشیدنِ زمانه و تشخیصِ «اکنون» را ندارد، همچنان در پسکوچههای دورانِ «حمله و دفاع» باقی مانده است. از این منظر، شرف نه یک ارزش، بلکه یک «فسیلِ عاطفی» و مکانیسمی برای «کنترلِ اجتماعی» است که با ابزارِ عاطفهی نیرومندِ «شرم»، عقلانیتِ فردی و جمعی را فلج میکند.
این «پندارِ شرافت»، در واقع زنجیری است که انسانِ مدرن باید برای رسیدن به آزادیِ اخلاقی آن را از پایِ خود باز کند. احساسِ شرافت در این بافتار، مکانیسمی دفاعی برای فرار از اضطرابِ طرد شدن است؛ فرد میپندارد که «باشرف» است، اما در واقع او تنها از هراسِ مجازاتِ جامعه (پدرِ نمادین) به این پندارِ کاذب پناه برده است. ریشهی این توهم را باید در پیوندِ دیرینهی آن با «جنسیت» و «مالکیت» جُست؛ مفهومی که پیشتر ابزاری برای مهارِ بدنِ زنان و صیانت از سلسلهمراتبِ زمینداری بود، اکنون در بطنِ جوامعِ مدرن به شکلی نو پدیدار شده و خود را در قالبِ «اضطرابِ شأن» بازنمایی میکند. این اضطرابِ هستیشناختی که از هراسِ سقوط در گردابِ نابودگرِ «بیاعتباری» نزدِ «دیگران» برمیخیزد، مردهریگِ همان تجربهی قبیلهبنیاد است. چنانکه هگل بهدرستی خاطرنشان کرده است، شرفی که برای حفظِ اعتبار، جانِ خود یا دیگری را به خطر میاندازد، بر پایهی سلطه و ترس بنا شده و از اینرو، «شرفی ناقص» است. او در مقابل، شرافتِ حقیقی را تنها در سپهرِ «به رسمیت شناختنِ متقابلِ آزادی» جستوجو میکند.
اما پرسشِ بنیادینِ این نوشتار فراتر از اینهاست: چرا باید «به رسمیت شناختنِ متقابل» را همچنان ذیلِ مفهومِ «شرافت» تعبیر کنیم؟ چرا صیانت از حقِ حیات، آزادی و فردیتِ دیگری، باید بهمثابه یک «امتیاز» یا «فضیلتِ مازاد» تلقی شود؟ مسئله اینجاست که وقتی پایِ امتیاز و اعتبار به میان میآید، ناگزیر مسابقهای هولناک برای تصاحبِ این عنوان درمیگیرد؛ رقابتی که زیستِ اخلاقیِ راستین را از درون تهی کرده و رفتارها را تا سطحِ یک «نمایشِ اجتماعی» فرو میکاهد. در چنین اتمسفری، آنچه شرافت نامیده میشود، نه یک والاییِ اخلاقی، بلکه میراثی عاطفی از ارزشهایِ «سایهسانی» است که در ناخودآگاهِ جمعیِ ما تهنشین شدهاند؛ غرایزِ بهروزناشدهای که با اتکا به لایههایِ زیرینِ مغز ــــ یعنی همان مغزِ خزنده که بر مدارِ سائقهایِ بدویِ تنازع و بقا عمل میکند ــــ در سالِ پنجاهوهفت نظامِ سیاسیِ قبیلهبنیادی را برساختند که هم آزادیِ سیاسی و امکانِ زیستِ اخلاقیِ ما را به گروگان گرفت و هم جهان را درگیرِ بحرانهایی کرد که امروز به اوجِ خود رسیده است. در این ساختار، که بهکلی با آگاهی و خردِ زمانه بیگانه است، از تکتکِ افرادِ جامعه مطالبه میشود که فردیتِ خویش را در شخصِ «رهبر» ــــ در مقامِ رئیسِ قبیله ــــ ذوب کنند و مُنقادِ قدرتِ مطلقه و قاهرهیِ او باشند. برایِ تبیینِ دقیقترِ این بحران، باید پرسش را به شکلی رادیکال بازسازی کرد: آیا «شرف داشتن» همان «شریف بودن» است؟
برای پاسخ به این پرسش، شایسته است از نخستین کسی آغاز کنیم که به شکلی نظاممند دربارهی این مفاهیم اندیشیده است؛ یعنی ارسطو، نخستین آموزگارِ اخلاق. او در اخلاقِ نیکوماخوس تبیین میکند که «شرف» (Timē) نمیتواند غایتِ نهاییِ زندگی باشد؛ چرا که امری بیرونی و وابسته به بخشندگانِ آن است. در واقع، واژهی یونانیِ تیمِه بیش از آنکه به یک کیفیتِ اخلاقی اشاره داشته باشد، بر «بها»، «ارج» و «منزلتی» دلالت دارد که جامعه به فرد عطا میکند. ارسطو استدلال میکند که غایتِ حقیقیِ آدمی، یعنی «نیکبختی»، باید امری درونی، پایدار و قائمبهذات باشد. از منظرِ او، جویندگانِ شرف در واقع در پیِ آنند تا بهواسطهی تأییدِ دیگران، بر فضیلتمندیِ خویش صحه بگذارند؛ به بیانی دیگر، آنها شرف را میجویند تا باور کنند که «نیک» هستند. با این تحلیل، ارسطو شرف را یک «پیامدِ عَرَضی و اجتماعی» درمییابد و تأکید میکند که انسانِ فضیلتمند باید در پیِ خودِ نیکی باشد، نه تماشایِ بازتابِ آن در چشمِ دیگران.
در نظامِ فکریِ ارسطو، «فضیلت» (Arete) همان ورزیدگی و توانمندیِ نفس در مسیرِ کمال است؛ اما آنچه به افعالِ فضیلتمندانه غایت و معنا میبخشد، تقرب به تُ کالون (To Kalon) یا امر شریف[۱] است، نه تملکِ شرف. اگرچه ما شرف را برای اطمینان از فضیلتمندیمان میجوییم، اما خودِ فضیلت و آن درخششِ درونیِ نیکی یا همان «کالون»، بسیار ریشهدارتر و اصیلتر از تأییدِ دیگران است. به زبانِ ساده، در ترازویِ ارسطویی، «بیشرفیِ» راستین نه در قضاوتِ منفیِ جمع، بلکه در محروم ماندن از آن شکوهِ اخلاقی و فروافتادن در حقارتِ نفس نهفته است؛ حتی اگر تمامِ شهر فرد را «باشرف» بخوانند. از این تبارشناسی و بررسیِ فلسفی، نتیجهای کلیدی به دست میآید: ضرورتِ تفکیکِ قاطع میان «شرف داشتن» (به مثابه یک داراییِ اعتباری و بیرونی) و «شریف بودن» (به مثابه یک کیفیتِ وجودی و درونی).
شرف، عنوانی اعتباری و بسا «داشتهای» است که از سویِ جامعه یا طایفه اعطا میشود؛ همچون ردایی عاریهای که دیگران بر تنِ فرد میپوشانند و به همان سادگی، میتوانند با قضاوتی آن را بازپس گیرند. این نوع شرف، بهمثابه جایگاهی بلند اما لرزان، همواره در معرضِ تماشا و دستبردِ «دیگران» قرار دارد. در مقابل، «شریف بودن» امری وجودی، قائمبهخویش و ثمرهی مستقیمِ فضیلتمندی است. در اینجا، شرافت نه یک جایزه یا داراییِ اجتماعی، بلکه درخششِ ذاتیِ فضیلت است که بر سیمایِ کنشِ آدمی ظاهر میشود. اگر فضیلت را آتشی درونی بیانگاریم، شریف بودن نوری است که از این آتش برمیخیزد؛ نوری که نه برای خوشامدِ ناظران، بلکه به حکمِ ضرورتِ نیکی میدرخشد. این شرافتِ اصیل، صفتی نفسانی است که حتی در انزوا و اوجِ تکافتادگی نیز در جانِ فرد باقی میماند؛ گوهری که با تندبادِ قضاوتهای جمعی رنگ نمیبازد، حتی اگر فرد همچون دکتر استوکمان[۲] از سویِ تودهها دشمن قلمداد شود. بدین ترتیب، انسانِ شریف کسی نیست که شرف را بهمثابه یک امتیازِ بیرونی پاسداری میکند، بلکه کسی است که چنان در مدارِ فضیلت گام برمیدارد که «شریف بودن» به کیفیتی طبیعی در زیستِ او بدل میشود. با این نگاه، حتی اگر تمامِ جهان فردی را «بیشرف» بخوانند، او در ساحتِ «بودنِ» خویش، همچنان شریف باقی میماند؛ چرا که ریشهی شرافتِ او نه در پژواکِ صدایِ تودهها، بلکه در انطباقِ عمیقِ ارادهاش با خیر، آزادی و حقیقت نهفته است.
«شرف» و «شریف» خویشاوندانِ زبانیاند و این نباید ما را فریب دهد: آری، هر دو واژه از ریشهی لغویِ «شَ رَ فَ» مایه میگیرند که در بُنمایهی خود معنایِ «رفعت و بلندی» را حمل میکند. اما بحرانِ انسانی که هنوز دل در گروِ قبیله و ارزشهایِ آن دارد ــــ و اکنون به سپهرِ شهر گام نهاده و حتی بر مقدراتِ آن حکم میراند ــــ درست در همین اشتراکِ ریشهای نهفته است؛ او «بلندیِ جایگاه» (شرف) را با «بلندیِ جان» (شریف بودن) مشتبه میگیرد. او به نامِ اخلاق آزار میرساند، به حریمِ خصوصیِ دیگران سرک میکشد و حتی خون میریزد تا بر بلندایِ این اعتبارِ عاریهای باقی بماند؛ غافل از آنکه با نقضِ آزادیِ دیگران، در عمل ریشهی «زیستِ اخلاقی» را خشکانده است. چرا که آزادی، همان بندِ نامرئی و عنصرِ برسازندهی اخلاق است و بدونِ آن، پدیدهای به نامِ اخلاق از درون فرو میپاشد. این وضعیت را میتوان نوعی «اسکیزوفرنیِ فرهنگی» نامید؛ پدیدهای که در آن، سوژه اگرچه در کالبدِ شهر تنفس میکند، اما ضربانِ قلب و نظامِ ارزشیاش همچنان با بدویتِ قبیله هماهنگ است.
اکنون زمانِ آن است که گامی تازه برداریم تا از مرزهایِ «شرفِ قبیلهای» و حتی از مفهومِ «انسانِ شریفِ» ارسطویی فراتر رویم. اگرچه ارسطو با ظرافتی ستودنی، «شریف بودن» را درخششِ درونیِ فضیلت و مستقل از تشویقِ تودهها میدانست، اما نقدِ اساسی آنجاست که این درخشش نیز در نهایت تنها در فضایِ محدودِ «پولیس» ــــ دولت ــ شهرِ یونانی ــــ امکانِ ظهور مییابد. در واقع، وقتی ارسطو از والاییِ نفس سخن میگوید، گویی این «پولیس» است که از زبانِ او سخن میراند؛ چرا که قلمروِ این شریف بودن، به شکلی تنگنظرانه تنها به مردانِ آزادِ یونانی محدود شده و زنان، بردگان و بیگانگان را از دایرهی این تابشِ اخلاقی بیرون میراند. از همینرو، شریفِ ارسطویی علیرغمِ اصالتِ درونیاش، ناخواسته با ملاحظاتِ سیاسی و مناسباتِ قدرت آمیخته میشود. این پیوندِ ناگسستنی میانِ فضیلت و ساختارِ «پولیس»، آن آزاد بودنی را که رکنِ رکینِ یک زندگیِ بهراستی اخلاقی است، مخدوش کرده و فرد را به کارگزارِ ناخودآگاهِ ساختارهایِ قدرت بدل میکند.
اندیشهی «نوروزی» درست در همین گسست از محدودیتهایِ سیاسی است که دوباره پیشِ رویِ ما پدیدار میشود؛ چرا که در این جهانبینی، زیستِ اخلاقی ــــ و خاصه شریف زیستن ــــ نه معطوف به قراردادهایِ یک واحدِ سیاسیِ خاص، بلکه محصولِ وفاداریِ بنیادینِ انسان به زمین و تمامیِ باشندگانِ آن است. این نگره از حدودِ تنگِ «خانوادهی سیاسی» فراتر میرود و مسئولیتی جهانشمول را پیش میکشد که در آن، «به رسمیت شناختنِ دیگری» نه یک تکلیفِ تحمیلی ــــ یا قراردادی مدنی ــــ بلکه یک «گشودگیِ هستیشناختی» است؛ یعنی مسئولیتی گریزناپذیر برای مراقبت از هر شکلی از زندگی بهمثابه «دیگری»، فارغ از آنکه آن زندگی در جغرافیایِ قدرتِ ما تعریف شده باشد یا خیر. اندیشهی نوروزی با رها کردنِ سوژه از قیدِ «نام و ننگِ» قبیلهای و تقیداتِ سیاسی، او را به مرتبهای وجودی برمیکشد که در آن، مراقبت از حیات، نه برای کسبِ اعتبار و نه برای تحکیمِ یک سازمانِ سیاسی، بلکه به حکمِ پیوندِ ازلی با زمین و زندگی صورت میگیرد. در این سپهر، «شریف بودن» نه پاداشی اجتماعی است و نه تعهدی مدنی؛ بلکه یک «مراقبتِ وجودی» است که به پاسداری ــــ و دقیقتر به پریستاری ــــ از امکانِ زیستِ مشترک میپردازد.
در این نقطه، پیوندی بنیادین میانِ نقدِ هانا آرنت به حقوقِ بشرِ مدرن و ضرورتِ توجه به «نگرهی نوروزی» فرارویِ ما پدیدار میشود. آرنت بر این حقیقتِ تلخ انگشت نهاد که «حقوقِ بشر» در سپهرِ مدرن، به محضِ آنکه از مدارِ حمایتِ دولت ــ ملتها خارج شود، معنایِ خود را بهکلی از دست میدهد. ریشهی این بحران در همان منطقِ آتنی نهفته است؛ جایی که «حق» نه صفتی ذاتی برای وجودِ آدمی، بلکه تنها محصولِ قراردادی میانِ گروهی از انسانها در قلمروِ یک «پولیس» یا جغرافیایِ سیاسیِ خاص تلقی میشود. در چنین ساختاری، حق به محضِ خروجِ انسان از مدارِ قرارداد فرو میپاشد و «انسانِ بیوطن» به موجودی بدل میشود که هیچ قانونی او را به رسمیت نمیشناسد. راهگشایِ این بحران و راهِ فرارَوی از بنبستِ آتنی، بازگردانیِ الگویِ فروهشتهیِ «نوروز» به پهنهیِ عمومی است؛ الگویی که در آن، حقوقِ انسانی نه از اعتبارِ دولتها و قراردادهایِ شکنندهی مدنی، بلکه از یک معاهدهیِ ازلی با خودِ «وجود» مایه میگیرد.
برخلافِ تلقیِ مدرن از حق بهمثابه امری «برساخته»، در نگرهی نوروزی، حق امری برآمده از وجود و «ساری و جاری» در بطنِ هستی است؛ بدینمعنا که حق نه از آن قرطاسِ قرارداد، بلکه از زهدانِ میثاقِ ازلی با «وجود» زاده میشود. از همینرو، انسان به دلیلِ پیوندِ انداموارش با زمین و حیات، صاحبِ حقی پیشاسیاسی و سلبناپذیر است؛ حقی که هر قراردادِ انسانی، تنها بر پایهیِ این میثاقِ ازلی امکانِ نوشته شدن مییابد. هیچ مرزِ جغرافیایی یا تصمیمِ جمعی نمیتواند این حق را ملغی کند؛ چنانکه هیچ جامعهای مجاز نیست قانونی تصویب کند که «حقِ داشتنِ حق» را از انسانی سلب نماید یا به نفیِ آزادیِ او رأی دهد. اگر در فلسفهی آتنی، «حقْ داشتن» مشروط به «شهروند بودن» است، در خردِ نوروزی، حقْ داشتن پیامدِ طبیعیِ «بودن» است؛ پیمانی است میانِ جانِ آدمی و جانِ جهان که پیش از ظهورِ هر دولتی منعقد شده و فراتر از هر دستنوشتهی قانونی، مقدس و تخطیناپذیر باقی میماند.
این پیمان در حکمتِ ایرانی و زبانِ حافظ، همان بارِ امانتی است که به کشیدن یا آن «جامی» است که انسان در روزِ الست به درکشیدنِ آن «آری» گفته و بدینسان، مِهرِ خود را با حقیقتِ هستی گره زده است. از همینرو، اگر جامعهیِ آتنی بر پایهیِ قراردادی میانِ «آتنیان» بنا شده، جامعهیِ نوروزی معطوف به پیمانی میانِ «انسان و هستی» است. شهروندِ چنین جامعهای، «شهروندِ جهان» است؛ حال آنکه شهروندِ یونانی تنها در چارچوبِ اعتباریِ قدرتِ یونان تعریف میشد. این شکافِ باستانی در جهانِ امروز نیز پابرجاست؛ گویی در خارج از مرزهایِ دولتهایِ مدرن، تمامیِ آن ارزشهایی که در درونِ سرزمینِ خود مقدس شمرده میشوند، بهیکباره ملغی میگردند: تمدنی در این سو و توحشی در آن سو. اما در دنیایِ نوروز، این تفکیکِ جغرافیایی بیمعناست؛ چرا که بنا بر انتخاب و تعهدِ ازلیِ آدمی، هر جا که «زندگی» جریان دارد، «مسئولیت» نیز حاضر است. در سپهرِ نوروز، اخلاق در مرزها متوقف نمیشود؛ زیرا سرچشمهیِ آن نه قدرتِ سیاسی، بلکه حرمت و پاسداشتِ کیهانیِ حیات است. چنان که در شاهنامه نیز، «ایران» تنها یک گسترهیِ جغرافیایی یا واحدی سیاسی در کنارِ سایرِ قدرتها نیست، بلکه یک وضعیتِ هستیشناختی و پهنهیِ تبلورِ «خرد» و «داد» در میانهیِ جهان است. به زبانِ دیگر، «ایرانشهر» برخلافِ «پولیسِ» مقید به خود، پروایِ جهان دارد؛ از اینرو، ایران نه قلعهای بسته برایِ گروه یا نژادی خاص، بلکه یک «آیین» برایِ زیستن بر رویِ زمین و پرستاری از آن، و نامی برایِ جهان، آنگونه که باید باشد ــــ یعنی مأمن و میهنی برایِ همگان ــــ است؛ آیینی که من آن را در نوروز بازشناختم.
شاید در اینجا خواننده از خود بپرسد که این گریزِ نظری به حقوقِ بشر و نقدِ آرنت، چه نسبتی با پرسشِ نخستینِ ما دربارهیِ «شریف بودن» دارد؟ آری، اگرچه در ظاهر از موضوع دور شدهایم، اما این درنگی بس ضروری برایِ برجسته کردنِ گرهِ کوری بود که از یونانِ باستان تاکنون ناگشوده مانده است. با این گریز میخواستم نشان دهم که «شریف بودن» در فلسفهیِ ارسطو ــــ علیرغمِ تصویرِ والایی که از آن ترسیم میشود ــــ چگونه در حصارهایِ تنگِ «پولیس» درمیماند. نقدِ آرنت نیز به ما یادآوری کرد که هرگاه شرف یا حق، پاداشِ یک «قراردادِ سیاسی» یا بازتابِ خواستِ توده باشد ــــ یعنی اعتبارش را از بیرون دریافت کند ــــ به محضِ فروپاشیِ آن قرارداد یا خروج از جغرافیایِ آن، بهیکباره فرو میریزد.
به بیانِ دیگر، «شریف بودنِ» ارسطویی به سببِ پیوندِ انداموارش با هویتِ «شهروندی»، در مواجهه با بحرانهایِ جهانشمول ــــ همچون مسئلهیِ انسانِ بیحق در ورایِ مرزها ــــ با بنبستی ساختاری روبرو میشود. در چنین لحظهای است که «نوروز» نه فقط بهمثابه اخلاق و سیاستِ آینده، بلکه در مقامِ ضرورتی وجودی برایِ رهانیدنِ مفهومِ شرافت از قلمروِ قبیله و مرزهایِ «پولیس»، و برکشیدنِ آن تا آستانهیِ «وفاداری به کلِ حیات» پدیدار میشود. چرا که انسانِ نوروزی، هم رو به «دیگری» در مقامِ هموطن و هم رو به «دیگری» در مقامِ نفسِ حیات گشوده است؛ فارغ از آنکه کجا با او روبرو شده باشد: در دلِ بیابان یا در میانهیِ شهر.
در دنیایِ نوروز، انسانِ شریف نهتنها نسبتی با نظامِ فردیتزدایِ «نام و ننگ» ندارد، بلکه حقیقتِ شرافت را از قلمروِ فشارهایِ جمعی نیز فراتر میبرد. او در عینِ صیانت از تفاوتِ خویش، حتی در تلاطمِ بحرانها نسبت به «دیگری» گشوده میماند و «خواستِ حقیقت» را بر هر شکلی از مناسباتِ قدرت مقدم میشمارد. چنین انسانی، سازوکارِ «طرد و حذف» را ــــ حتی در آن سویِ مرزهایِ اعتباری و سیاسی ــــ وا مینهد و «گفتوگو» و برآمدنِ آن «میانهیِ طلایی» را جایگزینِ هر سیاستی میکند که بر نفیِ دیگری بنا شده است.
مگر نه این است که ارسطو، اسکندر را به جنگ و استیلا بر بیگانگان تشویق میکرد؟ اگر «شریفِ ارسطویی» میکوشد تا مانع از تبدیلِ فضایِ سیاسیِ «پولیس» به میدانِ کینتوزی و نفرت شود، در مقابل، هیچ تلاشی برایِ پیشگیری از فاجعه در خارج از مرزهایِ آن نمیکند و بسا که خشونت در ورایِ مرزها را روا میشمارد. اما در نگرِ «شریفِ نوروزی»، سراسرِ زمین همچون یک «فضایِ سیاسیِ واحد» پدیدار میشود؛ سرزمینی که در آن حیات، امری مُشاع و مشترک است. در این جهاننگری، مرزهایِ قراردادی نمیتوانند مسئولیتِ سیاسی و اخلاقی را محدود کنند؛ چرا که در این حکمتِ همیشه معاصر، هر جا که زندگی جریان دارد، آنجا قلمروِ همزیستی است؛ شکلی از مسئولیتِ «میزبانی و میهمانیِ همزمان» که گسترهاش کلِ طبیعت را دربرمیگیرد. از همینرو، «شریف بودن» ــــ برخلافِ «شرف داشتن» که همزیستی را به بدبینی، ناامنی و نزاعی دائمی فرومیکاهد ــــ کیفیتی است که حتی در انزوایِ دورترین واحه نیز چراغهایِ رابطه را روشن نگاه میدارد و در یک کلام، از «خیرِ همگانی» مراقبت میکند.
———————-
[۱] این اصطلاحِ کلیدی در زبانِ یونانی معنایی دوگانه دارد که همزمان «زیبایی» و «والایی» را دربرمیگیرد؛ دو ساحتی که در پیوند با یکدیگر، «شریفبودن» را ممکن میسازند. از منظرِ ارسطو، فعلِ اخلاقی نه برایِ کسبِ پاداش یا فرار از سرزنش، بلکه تنها به دلیلِ «کالون» بودن (زیبایی و والاییِ ذاتیاش) انجام میشود. در واقع، انسانِ شریف کنشگری است که مجذوبِ شکوهِ درونیِ نیکی است، نه شیفتهیِ بازتابِ بیرونیِ آن.
[۲] دکتر استوکمان، قهرمانِ نمایشنامهیِ دشمنِ مردم اثرِ هنریک ایبسن است؛ او زمانی که از آلودگیِ آبگرمِ شهر آگاه میشود، بهرغمِ مصلحتسنجیِ اکثریت، جانبِ «حقیقت» را میگیرد و در برابرِ تمامِ شهر میایستد. استوکمان در نهایت، با وجودِ طرد شدن و برچسب خوردن، این حقیقتِ اخلاقی را طنینانداز میکند که: «قویترین انسانِ جهان کسی است که تنهاترین است.» چرا که تنهاییِ او، نه از سرِ انزواطلبی، بلکه ثمرهیِ وفاداریِ خللناپذیر به «حقیقت» است؛ حتی آنجا که حقیقت با منافعِ «پولیس» در تضاد میافتد.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۱. مقدمه: اقتصاد بهمثابه میدان جنگ روایی
در اقتصاد ایرانِ سالهای ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۵، رقابت اقتصادی تنها در سطح تولید، تجارت، تورم و نرخ ارز رخ نمیدهد، بلکه در سطح معنا، ادراک و روایت نیز جریان دارد. در شرایط تحریم، رکود، جنگ منطقهای و بحران مشروعیت، رسانههای رسمی و شبهرسمی حکومت تلاش میکنند اقتصاد را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که باید دیده شود بازنمایی کنند. در این چارچوب، «اقتصاد مقاومتی»، «خودکفایی»، «رکورد صادرات»، «پیروزی در جنگ اقتصادی» و در سال ۱۴۰۵ «پیروزی اقتصادی در جنگ رمضان» به عناصر مرکزی یک جهان رسانهای تبدیل شدهاند.
این جهان رسانهای را نمیتوان صرفاً بهعنوان تبلیغات یا اغراق سیاسی فهمید. آنچه در حال شکلگیری است، نوعی «فراواقعیت اقتصادی» یا هایپررئالیتی (Hyperreality) است؛ وضعیتی که در آن روایتهای اقتصادی نه بازتاب واقعیت، بلکه جایگزین آن میشوند. رسانههای حکومتی با تکرار آمار گزینشی، تصاویر بازسازیشده، اینفوگرافیکها و ترکیب روایتهای احساسی، نوعی «اقتصاد شبیهسازیشده» خلق میکنند که در آن، موفقیت اقتصادی پیش از تحقق آن اعلام میشود و حتی در غیاب شواهد تجربی نیز بهعنوان واقعیت پذیرفته میشود.
۲. چارچوب نظری: نظم چهارم شبیهسازی در اندیشه بودریار
ژان بودریار در کتاب «وانمودهها و وانمایی: Simulacra and Simulation» چهار مرحله برای تحول رابطه میان نشانه و واقعیت مطرح میکند. در مرحله نخست، نشانه بازتاب واقعیت است؛ در مرحله دوم، آن را تحریف میکند؛ در مرحله سوم، غیاب واقعیت را پنهان میسازد؛ و در مرحله چهارم، نشانه بهطور کامل از هر مرجع واقعی جدا میشود و خود به تولید واقعیت میپردازد. بودریار این وضعیت را «هایپررئالیتی» یا فراواقعیت مینامد.
در نظم چهارم شبیهسازی، دیگر نمیتوان از تمایز میان واقعیت و جعل سخن گفت. نشانهها، تصاویر، شعارها و روایتها خودبسنده میشوند و جهان اجتماعی را شکل میدهند. «نقشه» پیش از «سرزمین» میآید؛ روایت رسانهای پیش از واقعیت اقتصادی ساخته میشود و سپس بهعنوان حقیقت جا میافتد.
اقتصاد ایران در سالهای اخیر، بهویژه در فضای جنگی ۱۴۰۵، نمونهای از این نظم چهارم است. در این وضعیت، «اقتصاد مقاومتی»، «پیروزی در برابر تحریم»، «ابرقدرت اقتصادی شدن» یا «خودکفایی کامل» نه بر اساس دادههای مستقل، بلکه بهعنوان نشانههایی مستقل و خودبسنده تولید و بازتولید میشوند.
۳. تقدم روایت بر واقعیت: پیشدستی نشانهها بر اقتصاد واقعی
یکی از بارزترین ویژگیهای هایپررئالیتی اقتصادی در ایران، تقدم روایت موفقیت بر واقعیت اقتصادی است. رسانههای رسمی اغلب پیش از انتشار آمار مستقل یا حتی در تضاد با آن، از «پیروزی»، «رشد» و «شکست تحریمها» سخن میگویند.
نمونه برجسته این الگو، گزارش فارس نیوز در ۲۳ آذر ۱۴۰۴ با عنوان «از هپکو تا شانگهای با پرچمدار اقتصاد مقاومتی ایران» است. در این گزارش، کارخانه هپکو که طی سالهای گذشته با بحران بدهی، اعتراضهای کارگری، کاهش تولید و وابستگی به واردات قطعات روبهرو بوده، بهعنوان نماد موفقیت اقتصاد مقاومتی و حضور ایران در بازارهای جهانی معرفی میشود. روایت رسانهای، کارخانهای بحرانزده را به نمونهای از «پیروزی صنعتی» تبدیل میکند، در حالی که دادههای مستقل همچنان از رکود صنایع سنگین و وابستگی گسترده به واردات خبر میدهند.
نمونه دیگر، اینفوگرافیک رسانه «ایرانروایت» در سال ۱۴۰۴ است که ادعا میکند سهم نفت از صادرات ایران از ۹۳ درصد به کمتر از ۵۰ درصد کاهش یافته و این امر نشانه «استقلال اقتصادی» است. این روایت پیش از انتشار دادههای رسمی و در شرایطی مطرح شد که نهادهای بینالمللی همچنان اقتصاد ایران را بهشدت وابسته به نفت توصیف میکردند.
در هر دو نمونه، نشانه پیش از واقعیت ظاهر میشود. «پیروزی» نه نتیجه موفقیت، بلکه نقطه آغاز روایت است. این همان چیزی است که بودریار آن را «پیشدستی وانمودهها بر واقعیت» مینامد.
۴. شبیهسازی بصری: کارخانههای پررونق، انبارهای پر و اقتصاد دیجیتالِ جعلی
رسانههای حکومتی برای تثبیت روایت موفقیت، صرفاً به متن و شعار اکتفا نمیکنند، بلکه از تصاویر و فناوریهای دیجیتال نیز بهره میگیرند. ویدیوهای افتتاح کارخانهها، خطوط تولید پررونق، انبارهای مملو از کالای داخلی و مزارع سرسبز، بهطور گسترده در صداوسیما، فارس، ایرنا، تسنیم و شبکههای اجتماعی وابسته بازتولید میشوند.
اما در بسیاری موارد، این تصاویر آرشیوی، بازسازیشده یا برگرفته از footage قدیمی هستند. برخی ویدیوهای خطوط تولید خودرو یا صنایع سنگین که در سال ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ بهعنوان نشانه «رکورد تولید» پخش شدند، در واقع تصاویر سالهای قبل یا تدوینهای جدید بر پایه تصاویر قدیمی بودند. در برخی موارد، حتی از ابزارهای هوش مصنوعی برای تولید تصاویر «کارخانههای مدرن» یا «انبوه کالاهای تولید داخل» استفاده شده است.
در فضای جنگی ۱۴۰۵، این شبیهسازی بصری تشدید شد. همزمان با روایت «پیروزی در جنگ رمضان»، رسانهها تصاویر کارخانههای فعال، خودکفایی کشاورزی و انبارهای پر از کالا را منتشر کردند تا این تصور ایجاد شود که جنگ و تحریم نهتنها اقتصاد را تضعیف نکرده، بلکه موجب شکوفایی آن شده است.
این تصاویر نمونه کامل «نشانه بدون مرجع» هستند. آنچه مخاطب میبیند، بازتاب واقعیت نیست، بلکه واقعیتی رسانهای و مستقل از وضعیت واقعی اقتصاد است.
۵. دوگانه «پیروزی» و «قربانیبودن»: سازوکار احساسی هایپررئالیتی
یکی از ویژگیهای مهم تبلیغات اقتصادی حکومت، همزمانی دو روایت متضاد اما مکمل است: از یک سو، ایران بهعنوان اقتصادی موفق، مقاوم و پیروز تصویر میشود؛ و از سوی دیگر، بهعنوان قربانی تحریمها، دشمنی خارجی و «جنگ اقتصادی» بازنمایی میگردد.
در گزارشهای فارس، ایرنا و تسنیم در سالهای ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵، مکرراً از «رکورد سرمایهگذاری خارجی»، «رشد درآمدهای گمرکی» یا «افزایش صادرات» سخن گفته میشود، اما بلافاصله اضافه میشود که این دستاوردها «با وجود شدیدترین تحریمهای تاریخ» حاصل شدهاند.
این دوگانه کارکردی عاطفی دارد. از یک سو، حس غرور ملی را تقویت میکند: «ما با وجود همه فشارها پیروز شدیم». از سوی دیگر، هر ناکامی اقتصادی را به عامل خارجی نسبت میدهد و مسئولیت ساختاری سیاستهای داخلی را پنهان میسازد. در نتیجه، انتقاد از وضعیت اقتصادی بهراحتی بهعنوان همراهی با دشمن یا نادیدهگرفتن «فشار خارجی» بیاعتبار میشود.
در سال ۱۴۰۵، این الگو در روایتهای مربوط به «جنگ رمضان» به اوج رسید. رسانههای رسمی همزمان تأکید میکردند که ایران در جنگ و اقتصاد پیروز شده و در عین حال، کشور تحت «شدیدترین تحریمها و بمباران اقتصادی» قرار دارد. این ترکیبِ «غرور + مظلومیت»، سازوکار اصلی تثبیت هایپررئالیتی است.
۶. سال ۱۴۰۵ و جنگ رمضان: ورود اقتصاد ایران به نظم چهارم شبیهسازی
فضای جنگی سال ۱۴۰۵ نقطه اوج گذار اقتصاد ایران به نظم چهارم شبیهسازی بود. در این دوره، رسانههای رسمی جنگ را نهفقط بهعنوان یک رویداد نظامی، بلکه بهعنوان «اثبات موفقیت اقتصاد مقاومتی» بازنمایی کردند.
در فروردین ۱۴۰۵، فارس نیوز در گزارشی با عنوان «ظهور ابرقدرت اقتصادی ایران پس از ۳۶ روز دفاع مقدس در جنگ تحمیلی سوم» ادعا کرد که ایران پس از جنگ، به یک قدرت اقتصادی جهانی تبدیل شده و ساختار تحریمها را در هم شکسته است. در این گزارش، از ایجاد «پتروریال»، کنترل بازار انرژی و تبدیل دستاوردهای نظامی به فناوریهای صنعتی سخن گفته شد. ایران با ژاپن پس از جنگ جهانی دوم مقایسه شد، اما بدون آنکه به رکود، تورم، کاهش سرمایهگذاری و فشارهای پساجنگ اشارهای شود.
در گزارش دیگری با عنوان «اقتصاد مقاومتی در شرایط جنگ؛ اصول پایدار در برابر تحولات غیرقابل پیشبینی»، جنگ رمضان بهعنوان آزمونی برای موفقیت اقتصاد مقاومتی توصیف شد. رسانه رسمی مدعی بود که اقتصاد مقاومتی، کشور را در برابر «بمباران و تحریم» مصون کرده است. همزمان، گزارشهای مستقل و حتی برخی ارزیابیهای داخلی از رشد پایین یا منفی، تورم بالای ۴۰ درصد و کاهش شدید قدرت خرید خبر میدادند.
اینجاست که اقتصاد ایران وارد نظم چهارم شبیهسازی میشود. در این مرحله، روایت «پیروزی اقتصادی در جنگ» دیگر حتی نیازی به واقعیت ندارد. نشانهها — شعارها، تصاویر، اینفوگرافیکها و گزارشهای خبری — خودشان واقعیت را میسازند. مخاطب در جهانی زندگی میکند که در آن، اقتصاد ایران «ابرقدرت» است، حتی اگر تجربه روزمره او چیز دیگری بگوید.
۷. بازتولید شبکهای: از خبرگزاری تا شبکههای اجتماعی
هایپررئالیتی اقتصادی تنها زمانی تثبیت میشود که روایتها بهطور مداوم در شبکهای از رسانهها بازتولید شوند. در ایران، این بازتولید از طریق یک اکوسیستم هماهنگ صورت میگیرد: صداوسیما، خبرگزاریهای فارس، ایرنا، تسنیم، مهر، روزنامههای وابسته، کانالهای تلگرامی و صفحات اینستاگرامی رسمی.
برای مثال، گزارش «از هپکو تا شانگهای» ابتدا در فارس منتشر شد، سپس تقریباً با همان واژگان در ایرنا، تسنیم و دهها کانال تلگرامی بازنشر شد. اینفوگرافیک «کاهش وابستگی به نفت» نیز همزمان در چندین پلتفرم رسمی منتشر شد. در سال ۱۴۰۵، روایت «پیروزی اقتصادی در جنگ رمضان» نیز بهصورت همزمان در خبرگزاریها، برنامههای تلویزیونی و شبکههای اجتماعی بازتولید شد.
نتیجه این فرایند، تولید یک «حقیقت جمعی» است. مخاطب با یک روایت واحد از منابع مختلف روبهرو میشود و همین تکرار، به روایت قدرت حقیقت میبخشد. در این وضعیت، واقعیت میدانی — تورم، سقوط ارزش ریال، بیکاری و کاهش رفاه — به حاشیه رانده میشود.
۸. پیامدهای سیاسی و راهبردی: مشروعیت، بازدارندگی و خودفریبی
هایپررئالیتی اقتصادی در کوتاهمدت میتواند کارکرد سیاسی مهمی داشته باشد. این روایتها به حکومت امکان میدهند مشروعیت خود را حفظ کند، نارضایتیها را کنترل کند و نوعی بازدارندگی ادراکی در برابر دشمنان خارجی ایجاد نماید. اگر مخاطب داخلی یا خارجی باور کند که اقتصاد ایران «شکستناپذیر» است، این خود به بخشی از قدرت سیاسی تبدیل میشود.
اما در بلندمدت، مهمترین خطر، خودفریبی استراتژیک است. اگر تصمیمگیران نیز به روایتهای تولیدشده باور کنند و اقتصاد را همانگونه ببینند که رسانهها ترسیم میکنند، آنگاه سیاستگذاری بر اساس واقعیت انجام نخواهد شد. در چنین شرایطی، امکان اصلاح ساختاری، تغییر سیاستها یا پذیرش بحران کاهش مییابد.
به همین دلیل، هایپررئالیتی اقتصادی صرفاً یک پدیده تبلیغاتی نیست، بلکه میتواند خود به عاملی برای تشدید بحران تبدیل شود. هرچه فاصله میان روایت و واقعیت بیشتر شود، شکاف میان تجربه روزمره مردم و جهان رسانهای نیز عمیقتر خواهد شد.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مدافعان پروپاقرص جمهوری اسلامی که این روزها، در لباس چپِ محورِ مقاومتی، نقش «سرباز وطن» را در قالب «جنگ میهنی» ایفا میکنند، استدلالشان این است که سرداران، مدافعان میهن و تمامیت ارضی آناند؛ از اینرو، وظیفه هر ایرانی جنگیدن در کنار آنان علیه اجانب و «مهاجمان صهیونیستی-امپریالیستی» است.
در اینکه در نتیجهی تهاجم غیرقابلدفاع آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، به ایران و ملت ایران آسیبهای بزرگی وارد شد، تردیدی نیست. هیچ ایرانی شرافتمندی نمیتواند این جنگ ناعادلانه و فاقد هرگونه توجیه دفاعی را «رهاییبخش» بنامد و در کنار مهاجمان بایستد. کسانی که در این موضع ایستادند، داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند.
اما این تنها یک روی سکه است. کسانی که آبرو باختهاند، در سرازیری جهنم آنچنان شتاباناند که دیگر نیازی به افشاگری هم ندارند. اما، باید دید استدلال مدافعان «جنگ میهنی» دقیقاً چیست.
نخست باید روشن کرد که «میهن» به چه معناست. در اینجا، از یک تعریف مدرنتر مدد میگیریم:
«در برداشتهای مدرنتر، میهن فقط خاک نیست. میهن بیشتر یک پیوند زنده میان مردم، سرزمین، تاریخ مشترک، زبان، نهادها، منابع و مسئولیت جمعی فهمیده میشود.
در این نگاه، حفظ محیط زیست نیز جزئی از میهندوستی است، زیرا خاک بدون آب، هوا، جنگل، تنوع زیستی و زیستپذیری سالم، عملاً میهنی قابلزیستن نخواهد بود.
همینطور حفظ ثروتهای ملی صرفاً نگهداری از داراییهای فیزیکی نیست؛ بلکه صیانت از منابع طبیعی، زیرساختها، سرمایه عمومی و حق نسلهای آینده برای بهرهمندی از آنهاست.
امنیت باشندگان نیز در هستهی مفهوم میهن قرار دارد، زیرا در فهم مدرن، سرزمینی «میهن» است که انسانها بتوانند در آن با کرامت، آزادی نسبی و امنیت زندگی کنند.»
با این تعریف و توصیف از میهن، جمهوری اسلامی در کجای میهن و تمامیت آن ایستاده است؟
۱. آیا برای میهن آب باقی گذاشته است؟ یا ذخایر هزارانساله آبهای کشور را که سهم همه نسلهای کنونی و آینده ایران است، قربانی شعارهای بیسر و ته و ضدتوسعهایِ «خودکفایی»، «تأمین معیشت» و «جمعیت ۱۵۰ میلیونی» کرده و هر روز بخشهای بزرگتری از ایران را «ناایران» کرده و میکند؟
۲. آیا حکومت اسلامی با خشکاندن تالابها و دریاچهها، تصرف عدوانی اراضی عمومی ذیل عنوان «انفال» و گسترش بیابانها، پاسدار خاک ایران بوده است؟ خاکی که دیگر جای زندگی نباشد، آیا بخشی بربادرفته از میهن نیست؟
۳. کدام شمر و یزیدی میتوانست بلایی بر سر محیط زیست ایران بیاورد که جمهوری اسلامی آورد؟ در تهران و کلانشهرهای کشور، مردم در سال، چند روز هوای پاک تنفس میکنند؟ چه میزان از جنگلها و مراتع کشور در نتیجهی سودجویی و بیسیاستی حاکمان طماع و کوتهبین بر باد رفته است؟
۴. در مورد ثروتهای ملی، جدای از صدها میلیارد دلاری که چپاول و خارج کردند، و جدای از بیش از هزار میلیاردی که پای محور مقاومت و غنیسازی لعنتی دود شد و به هوا رفت، سهم حکومت در ویرانیهای دو جنگ اخیر چیست؟ چرا از میان همه کشورهای جهان، ایران باید هدف اینگونه تهاجمات قرار بگیرد؟ شعارهای بنیادگرایانه شیعی، نظیر حذف اسرائیل از نقشه جهان و مرگ بر آمریکا تا ابد و یک روز، چه سهمی در این ویرانسازی دارند؟ چند درصد از میهن در این ماجراجوییها محو و نابود شد؟
۵. بله، امنیت و کرامت نیز بخشی از هستهی اصلی میهناند. حکومتی که در یک آخر هفتهی سیاه، بر اساس محتاطانهترین آمارها، ۸ هزار شهروند را با شلیک سلاحهای جنگی قتلعام کرد، چه میزان از میهن را برباد داده است؟
حکومتی که طبق قانون اساسیاش، همه زنان کشور و همه مردم ایران، بهاستثنای چند صد ملای از گور برخاسته، صغیر، فاقد حق و محتاج قیم و ولی تعریف شدهاند و از کودک ۵ ساله تا باشندهی صدساله از تفتیش عقایدش در امان نیستند، آیا کرامتی برای ۹۰ میلیون اهالی این خاک باقی گذاشته است؟ این کرامت لگدمالشده، چند درصد از میهنِ بربادرفتهی ماست؟
۶. سرانجام، سهم نسلهای آینده فقط آب، هوا، خاک و ثروتها نیست. بنیادگرایان حاکم با فرهنگ هزارانسالهای که ستبرترین رکن حیات میهن است، چهها که نکردهاند؟ روزی که آیندگان تاریخ این یورش فرهنگی را بخوانند، بر اسکندر و چنگیزخان درود خواهند فرستاد. در این مقوله میتوان با سعید سلطانپور، یکی از نخستین قربانیان دینسالاران حاکم، فریاد زد:
«ای گلِ مشتِ آفتاب!
با کشورم چه رفته است؟»
نه! خانمها و آقایانی که به نام میهن، سینه بر تنور سرداران میچسبانید! آدرس را عوضی رفتهاید. آنها میهن را از درون تهی کردهاند؛ تهی از کرامت، امنیت، فرهنگ، آب، خاک، هوا و زندگی. دفاع از این جماعت، دشمنی با میهن است، نه دفاع از آن. شما هیچ مزیت و افتخاری بر بهستوهآمدگانی که به بیرق آمریکا و اسرائیل پناه بردهاند، ندارید. ایران در تلهی مار غولپیکر و بیرحم بنیادگرایی شیعه جان میکند و شما در کنار این مار ایستادهاید.
■ احمد جان،
متنت را با دقت خواندم. دغدغهات برای ایران کاملاً قابل احترام است و این حساسیت را همیشه در نوشتههایت دیدهام. با این حال، اجازه بده چند نکته را خیلی صمیمی و بیواسطه با تو در میان بگذارم.
ما هر دو سالهای طولانی است که خارج از ایران زندگی میکنیم. همین فاصلهی زمانی و مکانی، ناخواسته روی نوع تحلیلمان اثر میگذارد. به نظرم در متن تو، پیچیدگیهای واقعی جامعه امروز ایران کمتر دیده میشود. جامعهای که در آن، خیلیها همزمان منتقد حکومتاند، از حمله خارجی بیزارند، از فروپاشی میترسند و در عین حال از وضعیت موجود هم خستهاند. این وضعیت خاکستری، در نوشتهات بیشتر به یک دوگانهی سیاه و سفید تبدیل شده است.
در جایی که از «جنگ میهنی» انتقاد میکنی، بهنوعی همهی کسانی را که در موقعیت دفاع از کشور قرار میگیرند، در یک دسته میگذاری. در حالی که برای بسیاری از مردم، دفاع لزوماً به معنای دفاع از حکومت نیست، بلکه بیشتر واکنشی است به ترس از بیثباتی، جنگ و تجربههای تلخ منطقه.
تعریفی که از «میهن» ارائه دادهای، تعریف قابل تأملی است؛ اما به نظرم استفاده از آن یکطرفه شده. اگر قرار است از کرامت، محیط زیست، امنیت و منابع صحبت کنیم، باید نقش عوامل بیرونی مثل تحریمها، فشارهای ژئوپلیتیک و مداخلات خارجی را هم در نظر بگیریم. حذف این عوامل، تحلیل را ناقص میکند، حتی اگر نقد به داخل تا حد زیادی درست باشد.
لحن متن هم در بخشهایی خیلی احساسی و تند شده. استفاده از تعبیرهایی مثل «مار غولپیکر» یا ارجاعات سنگین تاریخی، بیشتر فضای بیانیه سیاسی ایجاد میکند تا تحلیل چندلایه. به نظرم اگر همین نکات را با زبان آرامتر و دقیقتر بنویسی، اثرگذاریاش بیشتر میشود.
یک نکته دیگر که برایم مهم بود: متن تو نقد جدی دارد، اما کمتر وارد این میشود که جایگزین چیست. اگر این مسیر غلط است، مسیر پیشنهادی تو دقیقاً چگونه تعریف میشود؟ بدون این بخش، نوشته بیشتر در سطح نفی باقی میماند.
در نهایت، این را از سر رفاقت میگویم: فاصله جغرافیایی برای هر دوی ما یک محدودیت است. شاید لازم باشد در تحلیلهایمان بیشتر به چندصدایی بودن جامعه ایران و پیچیدگیهای واقعی آن توجه کنیم، تا تصویر کاملتری ارائه دهیم.
با مهر و آرزوی سلامتی م. آذری
■ جناب پورمندی گرامی
به نظر من این وظیفه چپ واقعی چون شما هست که چپ محور مقاومتی را مورد نقد قرار دهید. شما دراین مقاله موجز ومستدل به خوبی حق مطلب را ادا کردهاید. واقعا شرمآور است که کسانی در کنار رژیم سرکوبگر بر طبل جنگ بکوبند و از درد ورنج، فقر ،بیکاری و قطع اینترنت ، زندگی زیر بمباران مداوم و مشکلات بیشمار دیگر به اسانی چشم پوشی کنند و نام چپ را یدک بکشند در حالیکه رژیم همچنان سرکوب و اعدام میکند و کشور را جولانگاه مزدوران حشدالشعبی، زینبیون و فاطمیون کرده است.
با سپاس از شما دهقان
■ این متن در واقع نمونهای از یک ایدئولوژی فرسوده است که هنوز از پذیرش شکست خود سر باز میزند. همان ژست آشنای ضدآمریکایی و ضدامپریالیستی، با واژگان اخلاقی سنگین، اما بدون کوچکترین بازنگری در کارنامه. او از ویرانی میگوید، اما این پرسش را حتی یکبار پیش نمیکشد که این چارچوب فکری در طول دههها چه دستاوردی داشته است. پاسخ روشن است: هیچ.
او هنوز در منطق جنگ سرد زندگی میکند: «امپریالیسم» در برابر «مقاومت»، و در این میان جامعهای واقعی که باید هزینه این توهمات را بپردازد. جهان تغییر کرده، اما او نه.
این نوشته بیش از آنکه تحلیل باشد، یک مانیفست اخلاقیِ یکطرفه است؛ جایی که نویسنده با اعتمادبهنفس کامل در جایگاه قاضی، تاریخنگار و داور نهایی حقیقت مینشیند، بیآنکه نسبت خود را با تناقضهای این موقعیت روشن کند. از «میهن» سخن گفته میشود — از آب، خاک، کرامت و آینده—اما در لحظهای که باید به نتیجه عملی برسد، همه چیز به عقبنشینی در اخلاقگرایی انتزاعی ختم میشود: فاجعه توصیف میشود، اما امکان توقف آن از دایره تحلیل حذف میگردد.
اگر «میهن» همان مردم، کرامت و امکان زندگی است، وقتی اینها بهطور سیستماتیک نابود شدهاند، این تقدسِ ناگهانیِ «عدم دخالت» از کجا آمده است؟
اما سیاست با این پاکیزهنویسیها تغییر نمیکند. اگر هیچ گزینهای برای توقف تخریب پذیرفته نشود، این نوشته فقط یک چیز است: سوگواریِ آگاهانه برای فروپاشی، همراه با امتناع از هر اقدام مؤثر.
اگر قرار است کسانی که به نیروی خارجی تکیه میکنند و به تعبیر نویسنده «در کنار مهاجمان ایستادهاند» چنین داوری شوند — «داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند و آبرو باختهاند، و در سرازیری جهنم شتابانند»—باید پرسید تکلیف کسانی که در شکلگیری همین وضعیت تاریخی با همان شعارهای ضد امپریالیستی و پروژههای ایدئولوژیک در بهمن ۵۷ نقش داشتند چیست؟ این مسیر ویرانی اتفاقی به وجود نیامد.
چه بجا از سعید سلطانپور نام برده شده—اما انصاف در آن است که این واقعیت تاریخی نادیده گرفته نشود و شاید «هزار بار» گفته شود تا مگر حضرات بیدار شوند. در همان ایام آنقدر آزادی بود که شبهای شعر گوته در باغ سفارت آلمان برپا میشد و سعید سلطانپور برای هزاران نفر شعر «در بند پهلوی» و «از کشتارگاه» را میخواند و خیل طرفداران مارکسیست-لنینیست و ضد امپریالیسم شعار «شاه سگ زنجیری آمریکاست» و «برادری، برابری، حکومت کارگری» سر میدادند و مردم را به انقلاب فرامیخواندند.
و مهمتر از همه: نویسنده امروز، خود دیروز در همان صف ایستاده بود. پس سؤال ساده است: اگر تکیه بر بیرون «ننگ» است، فریب یک ملت با وعدههای ایدئولوژیک و سوق دادن آن به این فاجعه چه نام دارد؟ نمیتوان هم در ساختن یک خطای تاریخی سهم داشت، هم از پیامدهای آن فاصله گرفت، و هم امروز در مقام داور نهایی ایستاد. این نه نقد است، نه اخلاق — این فرار از مسئولیت است.
شهرام
■ افسوس که نویسنده محترم این مقاله با یک پاراگراف کوتاه همه بافتههای بعدی را پنبه میکند. جناب پورمندی میفرماید: «در اینکه در نتیجهی تهاجم غیرقابلدفاع آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، به ایران و ملت ایران آسیبهای بزرگی وارد شد، تردیدی نیست. هیچ ایرانی شرافتمندی نمیتواند این جنگ ناعادلانه و فاقد هرگونه توجیه دفاعی را «رهاییبخش» بنامد و در کنار مهاجمان بایستد. کسانی که در این موضع ایستادند، داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند.»
این همان وجه مشترکی است که نویسنده این مقاله را خواه ناخواه در کنار مدافعان «جنگ میهنی» قرار میدهد. ایشان وانمود میکند که آمریکا و اسرائیل بدون هیچ پیشینهای و البته بدون «هرگونه توجیه دفاعی» به جمهوری اسلامی و ایران حمله کردند. خیر جناب پورمندی، این روایت غلط و وارونه است. در اینکه جنگ کنونی، در کنار ضربات کاری به رژیم قرون وسطایی که هر ایرانی منصفی از آن حمایت میکند، صدمات فراوانی، بخصوص بلحاظ جانی، به ایران و مردم آن وارد کرده است، ابدا تردیدی نیست. اما این واقعیت را هرکس که با تاریخ نیم قرن اخیر ایران آشنا باشد بخوبی میداند که تنها مسئول زمینهچینی و مقدمات این جنگ رژیم تروریستی جمهوری اسلامی است. این رژیم اسلامی است که از همان ابتدای استقرار با حمایت بیدریغ گروهها و سازمانهای نیابتی موجودیت کشور اسرائیل را دائما مورد تهدید قرار داده است. واقعیت این است که رژیم اسلامی عملا سالهاست این جنگ را آغاز کرده است.
برخلاف آنچه جناب پورمندی ادعا میکند، حمله اسرائیل، چه در جنگ دوازده روزه و چه در جنگ اخیر بهمراه آمریکا برای دفاع از موجودیت کشور اسرائیل و خنثی کردن این تهدید چهل و چند ساله بوده است. بله جنگ جز کشتار و تخریب چیزی بهمراه ندارد اما مهم تر از آن این است که برای توقف آن عامل اصلی آغاز جنگ را شناخت و او را وادار به تسلیم کرد. مخالفان جدی و واقعی جنگ باید از هر راه ممکن بر رژیم اسلامی فشار آورند که دست از پروژه اتمی کردن ایران و سایر اقدامات ماجراجویانه که مردم ایران کوچکترین دخالت و نفعی در آنها ندارند، بردارد.
آرش جهاندار
■ با سپاس از عزیزانی که یادداشت مرا بهانه گفتگو کردند. از مسعود آذری که زبان شیرین فارسی را با فرهنگ مداراگر سوئدی در هم امیخت، بویژه ممنونم . از یک بابت خوشحالم که نقد دوستان گرامی جهاندار و پیروز، در نقطه مقابل نگرش انتقادی آذری عزیز قرار گرفته اند و می توانم امیدوار باشم که یادداشت، به اندازه کافی از دو روایت « جنگ میهنی» و « جنگ رهایی بخش» فاصله دارد! به هرحال امثال من که به هیچکدام از این دو روایت تعلق ندارند، با اتهاماتی تظیر بی عملی، تنزه طلبی و عناوین مشابه دیگر نواخته می شویم. واقعیت هم این است که این نگاه فاصله دار، در بازار به شدت دو قطبی سیاست امروز ایران، خریداری ندارد و شاید در آینده بتوان بر آن نگاه متفاوت و مثبتی داشت. در هر حال، اگر بخواهم به همه نقد ها بپردازم، سخن به درازا خواهد کشید و شاید حرف تازه ای هم نتوانم بزنم. از این رو ، ابتدا جمع بندی مقاله وزین آقای دکتر میر سپاسی رادر زیر می آورم. علاقمندان می توانند به اصل مقاله هم در سایت ها ذسترسی داشته باشند:
جمعبندی: هفت گزاره برای یک موضع دموکراتیک در زمان جنگ
یکم. جمهوری اسلامی همهٔ ایران نیست. هیچ حکومت مستقر، حتی اگر قدرت سرکوب عظیم داشته باشد، با ملت و جامعه یکی نیست. اگر قدرت سرکوب عظیم داشته باشد، با ملت و جامعه یکی نیست.
دوم. اما جنگ علیه «دولت» در جهان مدرن هرگز فقط متوجه یک حلقهٔ سیاسی محدود نمیماند؛ بهسرعت در کالبد جامعه پخش میشود.
سوم. مخالفت با جنگ، حمایت از حکومت نیست؛ همانطور که مخالفت با حکومت، مجوز استقبال از جنگ نیست.
چهارم. آزادی را نمیتوان با حذف عاملیت جامعه به دست آورد. آنچه از بیرون و با منطق نظامی تحمیل شود، ممکن است نظمی را ویران کند، اما لزوماً آزادی دموکراتیک نمیسازد.
پنجم. قیاس با آلمان نازی، فرانسهٔ اشغالی یا کامبوجِ خمرهای سرخ فقط زمانی معنا دارد که تفاوتهای تاریخی نیز به همان اندازه جدی گرفته شوند؛ وگرنه قیاس به ابزار خطابه بدل میشود.
ششم. تجربههای عراق، افغانستان و لیبی هشدار میدهند که تغییر رژیم از راه جنگ اغلب به فروپاشی ظرفیتهای دولت، چندپارگی جامعه و طولانیشدن رنج غیرنظامیان منجر میشود.
هفتم. موضع دموکراتیک در زمان جنگ، موضعِ دو امتناع و سه تعهد است: امتناع از استبداد داخلی، امتناع از جنگ و مداخلهٔ خارجی؛ و تعهد به حق نقد، حق تعیین سرنوشت و حرمت جانهای عادی.
اگر بخواهم همهٔ این بحث را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم: در زمانهٔ تهدید جنگ، وظیفهٔ نیروهای دموکراتیک این نیست که میان دولت سرکوبگر و قدرت مهاجم یکی را انتخاب کنند؛ وظیفهٔ آنها این است که از جامعه دفاع کنند، از امکان سیاست مستقل دفاع کنند و نگذارند نه حکومت نام ایران را مصادره کند و نه قدرت خارجی نام آزادی را.
با ارادت پورمندی
■ هشتم. قیاس با عراق، افغانستان و لیبی «فقط زمانی معنا دارد که تفاوتهای تاریخی نیز به همان اندازه جدی گرفته شوند؛ وگرنه قیاس به ابزار خطابه بدل میشود.»
یوسف جاویدان
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
طبیعیترین نتیجه برای مذاکرات ۲۱ ساعته هیئت نمایندگان جمهوری اسلامی و ایالات متحده در اسلامآباد، این بود که به بنبست برسد. پروندههای پیچیده میان ایران و آمریکا ظرف یک شب و یک روز و یک سال به وجود نیامدند که ظرف یه دور مذاکره حل شوند. در واقع اگر روند دیپلماتیک فعلی به نتیجه برسد، بیش از آن که یک رخداد سیاسی باشد، دلیلی بر اثبات وجود خداست! مسائل تهران و واشنگتن کلاف سردرگمیست که ظرف چند دهه به وجود آمده و باز کردن آن، علاوه بر زمان، نیاز به شجاعت بسیار دارد.
پرونده ایران و آمریکا چند متغیر دارد که شخص رهبر سابق ایران، یکی از مهمترین آنها محسوب میشد. علی خامنهای با نگاه غیرواقعگرایانه خود به امر سیاست خارجی، همواره یک پای در هم پیچیدهتر شدن مسائل میان ایران و ایالات متحده در ۳۶ سال حکمرانیاش بود. شیوهای که با توجه به برتری اقتصادی و سیاسی آمریکا به عنوان یک ابرقدرت و در پیش گرفتن سیاست تحریمهای بینالمللی و یکجانبه، باعث فرصتسوزیهای عظیمی برای ایران شد. شاید امروز سیاستمداران و اجزای سیستم پروپاگاندای جمهوری اسلامی با توجه به تجربیات یک سال گذشته در مواجهه با سیاستمدار دیوانهای مانند ترامپ، بگویند که جمهوری اسلامی تمام تلاش خودش را کرد اما طرف مقابل نخواست؛ ولی در کلام آنها اثری از سالها فرصتسوزی و بیسیاستی خامنهای و نظام تحت امرش در قبال آمریکا در سالهای پس از انقلاب نیست. آیا ترامپ تنها ریسجمهوری بود که جمهوری اسلامی با آن مواجه شد؟ کلینتون و اوباما و حتی بوش در دولت دومش معاصر جمهوری اسلامی نبودند؟
خامنهای از ضدیت با آمریکا، برای بسیج نیروهای داخلی خود استفاده میکرد اما در عمل، در حوزه سیاست خارجی هم همانقدر صادقانه، اجازه حل مشکلات را نمیداد. حقیقت هم این است که تا اوایل دهه ۹۰، آمریکا جمهوری اسلامی را صرفاً تحت تحریمهای اولیه قرار داده بود و هنوز فشار اقتصادی زیادی به شکلی که امروز وجود دارد، نه برای نظام حاکم نه برای مردم اتفاق نیفتاده بود. بانکهای ایران و نفتش تحریم نبودند و میتوانستند با بقیه جهان کار کنند. به خصوص ارتباطات اقتصادی و صنعتی میان ایران و اروپا به رغم مشکلات سیاسی، بالا بود.
اما خامنهای با رویای هستهایش که رویای منطقهای هم به آن اضافه شد و باید در جای دیگری به آن پرداخت، تمام این امکانات را در معرض حراج گذاشت و مزیتهای ایران در حوزه انرژی و تجارت نفت و گاز را از بین برد. هرچه تحریم بیشتر گلوی ایران را میفشرد، حاکم سابق ایران بیشتر نمیفهمید زمان بلند شدن از پشت میز بازنده رسیده و باید فکری به حال این کشور و سیاستهایش بکند. اما از آنجایی که خامنهای عملاً در یک دنیای موازی سیر میکرد و به خصوص در ۳ سال اخیر درکی از واقعیتهای منطقهای و بینالمللی از خودش نشان نمیداد، هیچ اقدامی برای خروج از این وضعیت انجام نمیداد. حتی در یکی از آخرین سخنرانیهایش قبل از کشته شدن در صبح ۹ اسفند، پای بیعت نکردن حسین و یزید را به میان کشید. گویی از مقام ولی فقیه بالاتر رفته و واقعا به این نتیجه رسیده بود که نایب امام دوازدهم شیعیان است!
اما هیئت دیپلماتیک جمهوری اسلامی حدود چهل روز بعد از کشته شدن خامنهای، بالاترین سطح ملاقات را با آمریکاییها انجام داد. رئیس مجلس جمهوری اسلامی با معاون رئیسجمهور و رئیس مجلس سنای آمریکا پای میز مذاکره رفتند. درست است که در اولین جلسه به بنبست رسیدند اما چرا درست بعد از مرگ خامنهای این طلسم پنج دههای شکسته شد؟ سطح ملاقات دو طرف در ۴۸ سال گذشته از وزیر بالاتر نرفت. جمهوری اسلامی هم حاضر نشد غیر از موضوع هستهای، مسائل دیگری روی میز بیاید. اما این بار پای میز رفت تا اگر شد، به ترک تخاصم با آمریکاییها برسد. نه هر آمریکایی! آمریکای ترامپ که برجام را آتش زد، سلیمانی را ترور کرد، حلقه تحریمهای ایران را تا حد امکان فشرد، تاسیسات هستهای را دود کرد و به هوا فرستاد؛ دست آخر هم خامنهای را کشت. با اقدام آخرش هم انگار دست سران باقی مانده جمهوری اسلامی را باز کرد که با عبور از او، پای میز بروند.
روند اسلامآباد به نتیجه میرسد؟ نمیدانیم. شاید جوابش در این باشد که سران جمهوری اسلامی، حفظ نظام و موقعیت خود را وابسته به نتیجه این روند بدانند. سالها پیش خمینی گفت حفظ نظام از جان یک نفر ولو امام عصر هم باشد، بالاتر است. و حالا باید دید آنهایی که کار را در دست دارند، بقای خود را در ترک تخاصم و توافق با آمریکاییها میبینند، یا نه.
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
طوفانی بس سهمناک تمام منافذ و راههای حیات رژیم را لرزانده و بر آن است تا این پتیاره جذامی را به مغاکی سیاه و تباه کشاند؛ مغاکی که جایگاه راستین آن است.
چه کسی در ایران زمام را در دست دارد؟
زمام امور کشور اکنون در دست سپاهیان و نظامیان است، چرا که آنها میتوانند از کشور دفاع کنند و تصمیم بگیرند (خبرگزاری فارس، در رابطه با مقاله ظریف در فارن افرز).
پس از کشته شدن خامنهای و لاریجانی در جریان یک کودتای نسبتاً بیسروصدا، یک خونتای نظامی اداره کشور را به دست گرفته است.
خونتای نظامی
این خونتا، که قاعدتاً قالیباف، رادان و ذوالقدر از اعضای آن هستند، آشکارا نشان داده است که هیچ فرد یا ارگانی را خارج از خود به رسمیت نمیشناسد (نقلقول خبرگزاری فارس). به عنوان نمونه، پزشکیان اگرچه هنوز رسماً رئیسجمهور است، امکان کوچکترین اظهارنظر در رابطه با مسائل کشور را ندارد و مکرر مجبور به اصلاح سخنان خود گشته است. خونتا ظاهراً تنها ولیفقیه را به رسمیت میشناسد؛ کسی که بنا به پارهای گزارشها به شکل «بسته گوشتی» است که یارای سخن گفتن را هم ندارد. به دیگر سخن، خونتا از روابط خارجی و جنگ تا قوه قضائیه را اداره میکند.
خونتا نهتنها نظرات دیگران را به حساب نمیآورد، بلکه نظرات اکثریت جامعه نیز برایش اهمیتی ندارد. اما یکی از ویژگیهای خونتای حاکم بر کشورمان این است که کمتر به خونتای حاکم بر شیلی در دهه هفتاد و هشتاد میلادی شباهت دارد و بیشتر شبیه یک گروه شورشی همچون داعش است که منطقهای به وسعت یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع را تحت اختیار گرفته و به کمترین اصولی در روابط با همسایگان پایبند است. در جنگ خود با آمریکا به تمام همسایگان حمله میکند و در رابطه با شهروندان، هر نوع خشونت و اعدام را مجاز میشمارد.
بهعلاوه در حال حاضر دو گرایش در آن مشهود است: یک گرایش که قالیباف به عنوان فردی «عملگرا» آن را نمایندگی میکند و مثلاً سعی در باز نگاه داشتن یک کانال ارتباطی با آمریکا دارد (که نشست اسلامآباد نتیجه این اقدامات است). در نقطه مقابل این جناح، ذوالقدر و احمد وحیدی، فرمانده سپاه، قرار دارند که سعی آنها در نشست اخیر بر آن بود که از هر نوع مذاکرات در رابطه با غنیسازی و برد موشکها جلوگیری شود. جناح «بازها» کوشید ذوالقدر را به عنوان نماینده خود به اسلامآباد بفرستد که ظاهراً در این امر موفق نبود. منازعه بین جناح عملگرا و «آخرالزمانیها» در چند روز گذشته به خیابانها و روزنامهها نیز کشیده شده، اما ظاهراً عملگرایان دستِ بالا را دارند.
رژیم ج. اسلامی فقط دو راه پیش رو دارد: یا پس از آتشبس همان روش خصمانه گذشته را در سیاست خارجی و داخلی ادامه دهد و یا تن به رفورم (اصلاحات) دهد. در سیاست داخلی، ادامه سرکوب و اعدام — همانگونه که اکنون آشکار است — نتیجهای جز روبهرو شدن با جمعیتهای معترض میلیونی ندارد که اینبار از حمایت «گارد جاویدان» مسلح و پهپادهای اسرائیلی برخوردار هستند. اما آنچه بسیار نامحتمل است، در پیش گرفتن رفورمهایی در روابط خارجی و زمینه داخلی است که آن هم به دلایل روشن، فرجامی جز فروپاشی ندارد.
از یاد نبریم که دولتهای تمامیتخواه، نظیر ج. اسلامی، درست در لحظاتی از پای درمیآیند که درصدد انجام اولین رفورمها هستند.
نبرد آخر، نبردیست پردرد
در هفتههای منتهی به هجده و نوزده دیماه ۱۴۰۴، امواج اعتراضات خیابانی از بازار شروع شد و به اکثر شهرها گسترش یافت. بررسی این جنبش میتواند درسهای بسیار آموزندهای برای خیزشهای بعدی داشته باشد:
۱. مردم بنا به تجربه عمیق و نزدیک به نیمقرنی خود، معمولاً بهسرعت زمان و نحوه درست اعتراض را متوجه میشوند.
۲. رهبری هوشیار، بهسرعت سیگنالهای قیام را از مردم گرفته، آن را به شکل انقلاب سازماندهی کرده و تدارک ضربه نهایی را میبیند.
۳. همچنانکه بسیاری از تحلیلگران از سالها و حتی دههها قبل پیشبینی کرده بودند، این رژیم همانند بسیاری دیگر از رژیمهای تمامیتخواه (توتالیتر)، حاضر به تسلیم مسالمتآمیز قدرت به مردم نیست و مرحله آخر این نبرد، متأسفانه پردرد و خونین خواهد بود.
از این رو، واحدهای «گارد جاویدان» باید خود را برای نبرد پردرد نهایی آماده کنند. در اینجا لازم میبینم به سخنان مفسرینی مانند آقای معماریان (در گفتگو با ایران اینترنشنال) اشاره کنم که گویا اصولاً استفاده از روشهای مسلحانه را باعث سوءاستفاده رژیم و انحراف جنبش میدانند. آیا استفاده مبارزین کنگره ملی آفریقای جنوبی از روشهای قهرآمیز از میانه دهه شصت میلادی، باعث انحراف انقلاب ضد آپارتاید شد؟ آیا رهبران نازی و خمرهای سرخ در تجمع میلیونی مردم در خیابان کنار نهاده شدند؟ دوستان گرامی، مردم ما بعد از تجربه دردآور دیماه، حاضر نیستند دستبسته به مسلخ برده شوند.
■ آقای هدایی گرامی، عنوان نوشتار شما و بشارتی که میدهید خوشحال کننده است، اما نشانههای میدانی و عملی، فاکتهای معتبر و قابل استنادی را از طیفی که مورد نظر شماست در اختیار ما قرار نمیدهند، مگر اینکه شما از واقعیتهایی آگاهید که ما از آنها بیخبریم. با این حال امیدوارم که بشارت شما خود را هرچه زودتر در عمل هم خود را نشان بدهد. بی صبرانه منتظریم. در ضمن، حسن نیت مرا بپذیرید آقای هدایی عزیز.
سعید سلامی
■ آقای سلامی گرامی، این اظهار نظر کلی را در رابطه با مقاله قبلی بنده هم داشتید، یعنی در حمایت پهبادها از تظاهر کنندگان. اگر به خاطر داشته باشید این امر در چهارشنبه سوری بوفوع پیوست. اما اینبار من هیچ نوع پبشبینی نکردهام بلکه نظرم را گفتهام در رابطه با تجهیز گارد جاویدان، در ضمن من از جائی خبر ندارم بلکه متوجه هستم دو و دو میشود چهار.
با احترام، هدائی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
آتشبس شکننده و مذاکرات در پاکستان پرسش مربوط به آینده تنش ویرانگر میان ایران، اسرائیل، امریکا و همسایگان جنوبی را به میان میکشد؟ نشست اول در اسلامآباد نشان داد که دست کم در این مرحله چرخش مهمی در رویکرد جمهوری اسلامی دیده نمیشود.
آتشبس نتیجه نوعی بنبست نظامی بود. بستن تنگه هرمز توانست در برابر برتری نظامی هوایی امریکا و اسرائیل به صورت یک سلاح اقتصادی، سیاسی و نمادین بسیار موثر درآید. امروز همه طرفهای درگیر از پیروزی خود سخن به میان میآورند. این داوریهای بسیار متفاوت در یک جنگ نامتقارن قابل انتظار است.
فرضیه اصلی امریکا و اسرائیل در حمله به ایران این بود که با حذف سران حکومت و ضربهزدن به ماشین نظامی آن، نظام دینی در زمان کوتاه از هم میپاشد و فرصتی پدید خواهد آمد برای خیزش مردمی. آنها تابآوری دستگاه حکومتی و نظامی و بیاعتمادی بخش بزرگی از مردم به دخالت نظامی خارجی را دستکم گرفته بودند. با وجود برتری نظامی، امریکا و اسرائیل از نظر سیاسی و نمادین شکست خوردند چرا که نتوانستند به هدفهای سیاسی اعلام شده خود مانند تسلیم شدن جمهوری اسلامی دست یابند.
برای داوری درباره جنگ اما باید فراتر از غرور، نمادها و رجزخوانیها به سراغ صورتحساب و ویرانیهای جنگ هم رفت. تلفات انسانی و فهرست مناطق و مراکز آسیبدیده حکایت از ویرانیهای گستردهای میکند که ترمیم آنها در متن بحران کنونی و ادامه تنشها چالشی بزرگ برای اقتصاد بیمار ایران است.
امروز طرفین درگیر با بیاعتمادی به مذاکره قمارگونهای آمدهاند که سرنوشت آن نامعلوم است. از هماکنون اما میتوان گفت که بدون پیداشدن راهحلهای پایدار برای پروندههای اصلی از اورانیوم غنیشده تا نیروهای نیابتی و برد موشکها، بحران را نمیتوان خاتمه یافته تلقی کرد و سایه جنگ، تحریم و تعلیق اقتصادی و سیاسی از فراز سر ایران دور نخواهد شد.
با بازخوانی مذاکرات در گذشته مسئله کلیدی شاید این باشد که ج.ا. تا کجا بر سر این پروندهها آمادگی سازش و عقبنشنیی دارد؟ به سخن دیگر آیا اراده سیاسی برای چرخش در پارادایم غالب در سیاست منطقهای پرتنش چند دهه گذشته به وجود آمده یا در بر همان پاشنه قدیمی میچرخد؟ این پرسشها ما را به سوی پرسش دیگری میکشانند که به ارزیابی از سیاستهای دهههای گذشته برمیگردد.
واقعیت این است که حال کشور ما و مردمانش بسیار بد است و به همین دلیل هم وضعیت نابسامان ایران شاید باید اولین سنجه ما برای سنجیدن بیلان گذشته باشد: بنبست توسعه، سقوط قدرت خرید، گستردگی فساد، بحران محیط زیست، فرار نیروی انسانی و سرمایه، انزوای ژئوپولتیکی، ناکارایی حکمرانی، بیاعتمادی عمومی، فقر مدیریتی، نومیدی از آینده و تبعیضها و شکافهای جنسیتی، نسلی، دینی و اتنیکی...
آیا با این کارنامه بسیار منفی، ج.ا. به این جمعبندی رسیده که ادامه مسیر گذشته و هدر دادن منابع ایران در پروژههای پرهزینه و بی سرانجام به سود منافع ملی ما نیست؟ سهم سیاست منطقهای و غنیسازی اورانیوم در انزوا و تعلیق کشور بخشی از این ارزیابی است. از بالا رفتن از دیوار سفارتها تا درستکردن سپاه قدس و راه انداختن نیروهای نیابتی و محور مقاومت و پروژه نابودی اسرائیل و یا دست داشتن در اقدامات تروریستی نه تنها “بازدارنده” نبودند و برای ایران امنیت نیاوردند که ماشین توسعه و رونق اقتصادی را هم از کار انداختند.
همین پرسشها درباره سیاست غنیسازی اورانیوم به میان کشیده میشود. کشور ما از سال ۲۰۰۳ درگیر این پرونده پرهزینه است و زمان آن رسیده تا با ارزیابی عینی از ضرورت، آوردهها و آسیبهای آن به این پرسش پاسخ داده شود که این پروژه تا چه اندازه عقلانی و سازگار با منافع ملی ماست؟ در اینجا بحث نه بر سر حق و یا عادلانه بودن نظم منطقهای که انتخاب عقلانی و سنجیده است. در شرایط کنونی تناسب نیروها در سطح منطقه، برای حکومتی که نابودی اسرائیل بخشی از سیاست خارجی آن است، هر گامی در رابطه با برنامههای اتمی و یا نظامی میتواند چون سالهای گذشته زمینهساز بحران ژئوپولتیکی شود.
حکومت با روایتهای خودش تلاش میکند سیاستهای گذشته را به گردن دیگران و تنشهای منطقهای بیندازد. بخشی از نیروهای نزدیک و اطراف حکومت مانند طیفهای اصلاحطلبان و دیگران هم کم و بیش همین گفتمان را بازتولید میکنند. در این روایتها جای علت و معلول عوض میشود و عاملیت ج.ا. در تشدید تنشها از سال ۱۳۵۸ به حاشیه میرود. بحث نه بر سر تعیین سهم هر یک از بازیگران تنشهای پرشمار منطقهای که درباره این است که آیا کشاندن پای ایران به این بحرانها با انگیزههای هویتی و ایدئولوژیک با مصلحت و منافع ملی ما همخوانی داشت یا خیر؟
پروژه کلان جمهوری اسلامی از دهه ۲۰۰۰ تبدیلشدن به قدرت بزرگ منطقهای از طریق تقویت نیروی نظامی و “محور مقاومت” برای رسیدن به “تمدن نوین اسلامی” آقای خامنهای بوده است. نظامیگری منطقهای و غنیسازی اورانیوم را باید در این چارچوب درک کرد. این سمتگیریها نوعی استراتژی برای حفظ قدرت نهادهای اصلی در سیاست داخلی هم بود. عقده ابرقدرت شدن، نابودی اسرائیل، رهبری دنیای اسلام، رقابت با غرب به بهای سنگینی برای ایران تمام شد. این بلندپروازی ایدئولوژیک نه عقلانی و ملی بود و نه با منابع ایران سازگاری داشت.
در همه سالهای گذشته این سیاستهای ماجراجویانه به گونه غیرشفاف، در پشت درهای بسته و توسط گروه کوچکی نظامی-امنیتی که همه قدرت را در شکل دادن به سیاست منطقهای ایران به طور انحصاری در اختیار داشت مدیریت شده است. حکومت نه در برابر این سیاستها پاسخگو بود، نه تن به ارزیابی ملی این پروندهها داد و نه مسئولیت پیآمدهای فاجعهبار آنرا به عهده گرفت.
امروز زمان تصمیمگیری میان ادامه تنش، ترک مخاصمه و توافق حداقلی و یا گزینه صلح پایدار و ادغام در اقتصاد و نظم سیاسی منطقه است. عقبنشینی از پروژههای ویرانگر در راستای مصلحت ملی تائید سیاست امریکا یا اسرائیل نیست. برنده بزرگ کنارگذاشتن ماجراجوییهای منطقهای مردم ایران خواهند بود که بهای بسیار سنگینی برای این پرونده ها پرداختهاند. ایران با صلح پایدار و روابط جدید با همه کشورهای منطقه خواهد توانست به یک قطب اقتصادی، فرهنگی و علمی بزرگ تبدیل شود.
آنچه در اسلامآباد دیده شد بازتولید رهیافت پیشین و “چانهزنی بازاری” بود در حالیکه برای نجات میهن بحرانزده نگاه بلندمدت به ایران و منطقه و اراده سیاسی برای تعریف جدید از جایگاه کشور و امنیت و منافع ملی اجتنابناپذیر است. در این روزهای دشوار جای یک حکومت ملی، باتدبیر و دورنگ خالیست!!
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ دروود بر آقای پیوندی گرامی،
تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر و دوراندیشی برای راهگشایی افقهای آینده.
باید پرسید زمامدارانی که از آغاز حکومت خودشان، گامهای اقداماتشان را بر شالوده واقعیّتهای جامعه و نیازهای آن برنداشته اند؛ بلکه بر أساس مبانی عقیدتی/مذهبی و فانتزیبافیهای سیطره جهانی داشتن قالببندی کرده اند، چگونه خواهند توانست سکّویی باشند برای تحوّلاتی که نخستین گام آن باید ریشه اقتدار و قدرت و امتیازخواهی آنها را بی امّا و اگر، درو کند و کنار بگذارد. آیا تغییر را میتوان با وجود موانع تغییر، امکانپذیر کرد یا باید اول در فکر این بود که موانع را کنار گذاشت تا بتوان مشکلات و مسائل را حلّ و فصل کرد؟. آیا سیستمی که اقتدار و قدرت و امتیازش در ایجاد بحران و ویرانی و سرکوب و غارت و اعدام و شکنجه و تجاوز و امثالهم دوام آورده است، حاضر است خلاف همان چیزهایی گام بردارد که در تضاد با قدرت و اقتدار و امتیازش است؟
آنچه امروز در سایه آتش بسهای شکننده و مذاکراتی آکنده از بی اعتمادی رخ میدهد، صرفاً یک بحران سیاسی یا نظامی نیست؛ این لحظه، آینهای است که در آن، چهره واقعی یک تاریخ طولانی از تصمیمها، توهّمها و سکوتها آشکار میشود. این بحران، نه فقط محصول یک سیاست، بلکه نتیجه یک ذهنیت است. ذهنیتی که سالها واقعیّت را به سود توهّمات، تحریف کرده و تصوّر کرده است که تاریخ را میتوان با شعار، ایمان یا اراده صرف تغییر داد، بی آنکه هزینههای واقعی آن پرداخت شود. اما تاریخ، برخلاف میل ما، نه به آرزوها پاسخ میدهد و نه به توهّمها. تاریخ به واقعیّتها پاسخ میدهد و واقعیت امروز خود را در ویرانیها، در اقتصاد فرسوده، در اعتماد از دست رفته و در امیدهایی که آرام آرام خاموش شدهاند نشان میدهد. هر آتش بسی که امروز اعلام میشود، نه نشانه پیروزی، بلکه نشانه فرسایش توان ملتهاست؛ نشانه رسیدن به نقطهای که دیگر ادامه تخاصم، بیش از آنکه قدرت بیاورد، ویرانی میآفریند. در چنین لحظهای، یکی از خطرناکترین واژههایی که بی پروا بر زبان میآید، واژه «منافع ملی» است؛ واژهای که اغلب چنان مقدّس جلوه داده میشود؛ چنانکه گویی حقیقتی روشن و بی چون و چراست. اما اگر اندکی درنگ کنیم، درمییابیم که «منافع ملی» نه یک حقیقت طبیعی؛ بلکه یک «روایت تفسیری» است؛ یعنی روایتی که معمولاً گروههای قدرت و زمامداران متنفّذ، آن را تعریف میکنند و سپس آن را به نام جامعیّت ملّت، عرضه و تبلیغ و شایع و رایج میکنند. پرسش واقعی این نیست که کدام سیاست به سود منافع ملی است؛ بلکه این است که چه کسی/کسانی حق دارد آینده یک ملّت را به نام منافع ملی تعریف کند و منابع آن را در پروژههایی هزینه کند که هرگز در برابر ملّت، آزموده و تایید و تصدیق نشدهاند. قدرتی که بدون پاسخگویی تصمیم میگیرد، در حقیقت، تصمیمهای اجرائی اش با سرنوشت انسانها قمار میکند، و هر جامعهای که در برابر چنین قماری سکوت کند، دیر یا زود خود را در میانه فاجعه خواهد یافت. تراژدی امروز، فقط نتیجه خطاهای مقطعی نیست؛ بلکه نتیجه یک طرز بینش عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی است. طرز نگرشی که قدرت را جایگزین خردورزی و مسئولیّت پذیری و عقلانیّت حسابشده کرده و غرور کاذب را جایگزین واقعیّت وجودی. ذهنیتی که به خودش تحمیل کرده است که میتوان با رؤیای عظمت، با وعده تمدن نو بدون پشتوانه فلسفی -فکری زنده یا با شعارهای عقیدتی، محدودیتهای واقعی جهان را نادیده گرفت. اما جهان با فانتزیبافی اداره نمیشود. جهان با اقتصاد، دانش، اعتماد و توازن قدرت اداره میشود و هر ملّتی که این واقعیت را نادیده بگیرد، سرانجام بهای آن را خواهد پرداخت، خواه این بهای اقتصادی باشد، خواه انسانی، خواه تاریخی و فرهنگی. در چنین شرایطی، سخن گفتن از صلح نیز نباید ساده انگارانه باشد. صلح، نه یک معجزه است و نه یک هدیه ناگهانی؛ صلح، محصول بلوغ و بینش عمیق است، محصول اعتراف به خطا و محصول کنار گذاشتن توهّمهایی است که سالهای سال، حقیقت را پنهان کردهاند. صلح پیش از آنکه در میدانهای جنگ، شکل بگیرد، باید در ذهنها پدید آید.
توهّم دیگری که باید فوری کنار گذاشته شود، این است که مدّعی شویم صلح به تنهایی رفاه میآورد. تاریخ رویدادهای جهان نشان داده اند که پایان جنگ، به خودی خود ،آغاز توسعه نیست. توسعه محصول اعتماد، قانون، شفافیت، شایستگی و مسئولیت است و این عناصر نه با شعار ساخته میشوند و نه با قدرت نظامی. حتّا اگر تحریمها برداشته شوند و جنگ پایان یابد، بدون اصلاح ساختارهای ذهنی و نهادی و مهمتر از همه، خلع و عزل زمامداران سیستمی که موجب چنین فاجعه ای بوده اند، هر رونقی، بی شک، موقتی و هر پیشرفتی، شکننده خواهد بود و بازیچه قدرت حاکم؛ ولو رفتار رادیکالیته همعقیدگان پیشین خود را نداشته باشند. آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، نه صرفاً تغییر سیاستها، بلکه تغییر نگاه و بینش به زندگی و جهان است. نگاهی که بپذیرد قدرت بدون پاسخگویی دیر یا زود به فاجعه میانجامد. نگاهی که بپذیرد ایدئولوژی و اعتقادات مذهبی/نصوصی، هر چند مقدّس جلوه کنند، اگر جای خردورزی و مسئولیّت بنشینند، به نابودی مملکت و مردمانش میانجامد و نگاهی که بپذیرد هیچ ملّتی نمیتواند با رؤیاهای بزرگ و خیالات به دور از واقع و جنگ علیه مردمان سرزمینش و قتل عام نسلها و برنامه روزانه اعدامهای سرسام آور و چپاول منابع محدود و غارت ثروت ملّی، آیندهای پایدار بسازد. امروزه روز با توجّه به وضعیّت فعلی ایران و قطعی هولناک اینترنت و حکومت نظامی سراسری؛ آنهم با حضور بیگانگان نیابتی و دست به ماشه بودن بدون هیچ مسئولیّتی برای تقبّل جنایتها، ما در لحظه انتخاب هستیم. انتخابی که نه فقط پیش روی تصمیمگیرندگان؛ بلکه پیش روی یک ملت قرار دارد. انتخاب میان تداوم توهم یا آغاز بلوغ. میان غرور کاذب و ویرانگر یا واقعگرایی دشوار. میان تکرار نیم قرن، بلاهت و حماقت گذشته یا ساختن آینده و دیگرسان شدن. آینده تنها زمانی آغاز میشود که شجاعت دیدن حقیقت، هر چند تلخ و هراسآور، در ما زنده شود. هیچ ملّتی با انکار واقعیت، نجات نیافته است، امّا ملّتهایی که جرئت دیدن حقیقت را داشتهاند، توانستهاند تاریخ خود را از نو بنویسند. برای من مسلّم است تا زمانی که سیستم ولایت فقاهتی بخواهد به همان سبک و سیاق قبل از جنگ، تداوم داشته باشد، در ایران، هیچ تحوّلی صورت نخواهد گرفت، سوای نابودی و کشتار و ویرانی.
شادزی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ دوست گرامی جناب حیدریان عزیز سپاس فراوان از اینکه وقت گذاشتید برای مطالعه متن و همینطور نوشتن بازخورد. من با بسیاری از گزاره های متن شما موافقم. هدف اصلی مقاله تحلیل شرایط کنونی است با آگاهی از همه محدودیت های ایدئولوژیک و سیاسی حکومت. حتا اگر هیچ شانسی برای حکومت وجود نداشته باشد تحلیل باید به شرایط تغییر بپردازد توسط این حکومت و یا هر نظم سیاسی دیگر. روی سخن مقاله جامعه است و کسانی که فکر می کنند دست برداشتن از غنی سازی و یا حمایت از نیروهای نیابتی تسلیم شدن به امریکاست و یا تضعیف موقعیت ایران در منطقه. متاسفانه نه فقط حکومت که بخشی از اپوزیسیون دور و نزدیک به حکومت و جامعه هم همین تحلیل را دارد. مسئله من از جمله این است که جامعه این گونه مسائل را فقط موضوع حکومتی ندانند و مطالبه گری در این حوزه هم به بخشی از خواست های جامعه تبدیل شود. اگر در ماه ها و سال های اینده نظم سیاسی دیگری در ایران به وجود آید همه این پرسش ها باز هم می توانند مطرح باشند.
با احترام و مهر فراوان، پیوندی
|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |