جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 22:55

کتابتِ خون در عصرِ فراموشی


قربان عباسی

پالتِ جلاد: غلظتِ نیهیلیسم بر بومِ سرخِ شهر

در بوم فاجعه کشتار و قتل عام دی، «رنگ» دیگر یک عنصر تزئینی نیست؛ یک بیانیه‌ی هستی‌شناختی است. وقتی از «پالتِ جلاد» سخن می‌گوییم، از قلم‌مویی حرف می‌زنیم که از سُرب ساخته شده و رنگ‌دانه‌هایش را از سرخیِ گرمِ رگ‌هایِ جوانی وام گرفته است که تنها جرمشان، تمنایِ «نور» بود. این متن، واکاویِ آن لحظه‌یِ شومی است که نیهیلیسمِ حکومتی، از کلام عبور کرده و به صورت لکه‌های غلیظ و چسبناکِ خون، بر بومِ خاکستریِ شهر فرود می‌آید.

نیهیلیسم در دستانِ جلاد، نه یک بن‌بستِ فلسفی، که یک «تکنیکِ اجرایی» است. برای آن تک‌تیراندازی که بر بلندایِ برج ایستاده، جهان تهی از معناست. او در مگسکِ خود، نه یک انسان با تمامِ رویاها و پیوندهایش، بلکه تنها یک «توده‌یِ بیولوژیک» را می‌بیند که باید متلاشی شود. این غلظتِ نیهیلیسم است: جایی که ارزشِ زندگی به صفر میل می‌کند تا بقایِ قدرت به بی‌نهایت برسد.

در این تابلویِ اکسپرسیونیستی، جلاد با هر شلیک، پوچیِ مطلقِ خود را بر پیکرِ جامعه پرتاب می‌کند. او می‌خواهد بگوید: «نگاه کن که چگونه با یک حرکتِ انگشت، تمامِ شکوهِ هستیِ تو را به هیچ بدل می‌کنم.» این نیهیلیسمِ عریان، بومِ شهر را سیاه می‌کند؛ نه با رنگ، بلکه با تاریکیِ مطلقی که از قلبِ یک نظامِ رو به زوال می‌تراود.

خیابان، که باید ساحتِ دیالوگ و حرکت باشد، در «پالتِ جلاد» به یک بومِ ساکن و خونین بدل گشته است. پدیدارشناسیِ پیاده‌رو در روزهایِ سرکوب، پدیدارشناسیِ «لکه‌ها» است. لکه‌هایی که نه پاک می‌شوند و نه با باران شسته؛ چرا که آن‌ها در حافظه‌یِ بصریِ سنگ‌فرش‌ها رسوخ کرده‌اند.

قرمزِ اکسپرسیونیستیِ این بوم، قرمزِ “کادمیوم” یا “آلیزارین” نیست؛ این قرمزی است که بویِ آهن می‌دهد و در مجاورتِ هوا، به سیاهیِ لخته‌وار می‌زند. جلاد، شهر را به یک «گالریِ وحشت» بدل کرده است. هر بن‌بست، هر نبشِ خیابان و هر ورودیِ مترو، بخشی از این بومِ سراسری است که در آن، خطوطِ سرخِ خون، مسیرِ فرارِ ناموفقِ جسدها را ترسیم می‌کنند. این “ترسیمِ خونین”، تلاشی است برای ترسیمِ مرزهایِ جدیدِ قدرت بر رویِ زمین.

در نقاشیِ این فاجعه، یک تضادِ (کنتراست) هولناک وجود دارد: سپیدیِ پوستِ جوانانی که هنوز طعمِ آفتاب را حس نکرده‌اند در برابرِ سیاهیِ کدرِ ساچمه‌هایی که چون دانه‌هایِ شومِ تگرگ، بر چهره‌ها می‌نشینند. این یک «گروتسکِ تصویری» است. چشمی که باید دریچه‌یِ روح باشد، حالا به حفره‌ای بدل شده که از آن نیهیلیسمِ سربیِ جلاد بیرون می‌زند.

پالتِ جلاد، تقارن را برنمی‌تابد. او با شلیک به صورت‌ها، در پیِ «دفرمه کردنِ حقیقت» است. چهره‌هایی که پیش از این نمادِ امید بودند، اکنون در تابلویِ شهر، به ماسک‌هایی از درد و خون بدل شده‌اند. این دفرماسیون، هدفِ نهاییِ نیهیلیسمِ دولتی است: زشت کردنِ هر آنچه زیباست، تا دیگر کسی میل به نگریستن (و در نتیجه میل به زیستن) نداشته باشد.

این تابلو در خیابان تمام نمی‌شود؛ در سردخانه به غلظتِ نهایی می‌رسد. اگر خیابان بومِ اول بود، تخت‌هایِ فلزیِ سردخانه، قاب‌هایِ نهاییِ این پالت هستند. انباشتِ بدن‌ها در کیسه‌هایِ سیاه، نوعی«کلاژِ انسانی» از غیاب را می‌سازد. در اینجا، نیهیلیسم به غایتِ خود می‌رسد: بدنِ انسان به عنوانِ یک قطعه از پازلِ سرکوب. جلاد در سردخانه، نقاشی‌اش را کامل می‌کند؛ جایی که دیگر نه فریادی هست و نه حرکتی. تنها سکوتِ منجمدِ پلاستیک و بویِ تندِ فرمالین. این بخش از پالت، رنگِ “خاکستریِ لزج” به خود می‌گیرد؛ رنگِ بی‌تفاوتیِ حاکم در برابرِ فاجعه‌ای که خود آفریده است.

اما جلاد در محاسباتِ هنریِ خود اشتباه کرده است. او گمان می‌کرد بومِ سرخِ شهر، با لایه‌ای از تبلیغات یا گذشتِ زمان پوشانده می‌شود. اما در منطقِ اکسپرسیونیسمِ انقلابی، خونِ ریخته شده، خود به یک منبعِ نور بدل می‌شود. نیهیلیسمِ غلیظی که او بر بوم پاشیده، اکنون چون اسیدی عمل می‌کند که پایه‌هایِ لرزانِ تختِ سلطنتش را می‌خورد. بومِ سرخِ شهر، دیگر مایه ترس نیست؛ مایه «شناخت» است. آیندگان بر این بوم خواهند نگریست و خواهند دید که چگونه غلظتِ سیاهیِ یک رژیم، در برابرِ درخششِ سرخِ یک حنجره، رنگ باخت. پالتِ جلاد شاید امروز شهر را خونین کرده باشد، اما همین سرخی، نویدبخشِ طلوعی است که در آن، دیگر هیچ قلم‌مویی از سُرب ساخته نخواهد شد.

پدیدارشناسیِ شرم

پس از واکاویِ پالتِ جلاد، اکنون باید به لرزان‌ترین لایه‌ی این تابلویِ اکسپرسیونیستی نگریست: «فیگورهایِ حاشیه‌ای» یا همان تماشاگرانی که از پشتِ پنجره‌هایِ نیمه‌بسته یا از شکافِ لرزانِ گوشی‌هایِ همراه، شاهدِ این سلاخیِ بی‌پایان بوده‌اند. اینجا با «پدیدارشناسیِ شرم» روبرو هستیم؛ جایی که سکوت، نه یک کنشِ خنثی، بلکه به غلظتِ رنگِ خاکستری در پس‌زمینه‌یِ آن بومِ سرخ بدل می‌شود.

در روان‌سیاستِ وحشت، کسی که می‌بیند اما نمی‌تواند مداخله کند، دچارِ نوعی «تلاشیِ هستی‌شناختی» می‌شود. تماشاگرِ ایرانی، در مواجهه با فواره‌یِ خون بر آسفالت، در واقع شاهدِ به مسلخ رفتنِ بخشی از خویشتن است. شرم در اینجا، یک احساسِ اخلاقیِ ساده نیست؛ یک «زخمِ پدیدارشناختی» است. شرم از اینکه “من تنفس می‌کنم، در حالی که ریه‌یِ دیگری از گازِ اشک‌آور پر شده است”؛ شرم از اینکه “چشمانِ من سالم است، در حالی که چشمانِ هم‌نسلِ من در کیسه‌ای در سردخانه منجمد گشته است.”

این شرم، بومِ شهر را برای تماشاگر به مکانی بیگانه بدل می‌کند. خانه دیگر مأمن نیست، بلکه سلولی است که دیوارهایش از جیغ‌هایِ خیابان ساخته شده‌اند.

سکوت در برابرِ «پالتِ جلاد»، خاکستری‌ترین رنگِ این نقاشی است. این سکوت، نه از سرِ رضایت، بلکه از سرِ «بهتِ فلج‌کننده» است. جلاد می‌خواهد تماشاگر را به «شریکِ جُرمِ خاموش» بدل کند. وقتی شاهدِ عینی، تیرِ خلاص را می‌بیند و دهانش از وحشت باز می‌ماند اما فریادی برنمی‌آید، او در حالِ تجربه‌یِ یک «گروتسکِ درونی» است. او به مجسمه‌ای از گوشت و استخوان بدل می‌شود که روحش در میانه‌یِ میدانِ جنگ، جا مانده است.

این سکوت، همان غلظتِ نیهیلیسم است که از جلاد به تماشاگر سرایت می‌کند؛ حسی که می‌گوید: «هیچ‌چیز تغییر نخواهد کرد، پس فقط تماشا کن و زنده بمان.» اما همین زنده ماندن، خود به شکنجه‌ای مداوم بدل می‌شود.

اما پدیدارشناسیِ شرم، در لایه‌ای عمیق‌تر، شروع به تغییرِ ماهیت می‌دهد. شرمی که در ابتدا مایه سرافکندگی بود، به تدریج به «عاملِ همبستگی» بدل می‌شود. تماشاگرانی که در تنهاییِ خویش از تماشایِ بومِ سرخِ شهر گریسته‌اند، در این دردِ مشترک به هم می‌پیوندند. شرم، تبدیل به یک «نیرویِ گریز از مرکز» می‌شود که فرد را از انزوایِ خویش بیرون می‌کشد.

در این مبارزه، ما شاهدِ آن هستیم که چگونه «شرمِ زنده ماندن»، جایِ خود را به «مسئولیتِ شهادت دادن» می‌دهد. تماشاگر، دوربینِ گوشی‌اش را به سمتِ جلاد می‌گیرد تا سکوتش را بشکند. این لحظه‌یِ تبدیلِ «شرم» به «خشمِ مقدس» است؛ لحظه‌ای که تماشاگر از حاشیه‌یِ بوم به درونِ نقاشی می‌جهد و خود به قلم‌مویی برایِ تغییرِ سرنوشتِ این تابلو بدل می‌شود.

آیندگان بدانند که شهرِ ما، تنها بومِ خون نبود؛ میدانِ مبارزه‌یِ وجدان‌ها نیز بود. اگر جلاد با پالتِ خود در پیِ تولیدِ «نیهیلیسمِ تماشاگر» بود، مردم با «اخلاقِ سوگواری» و «دادخواهیِ بصری»، این نقشه را نقشِ بر آب کردند.

بومِ سرخِ شهر اکنون نه فقط با خونِ مقتولان، بلکه با اشکِ شرمِ زندگان نیز آغشته است. و این ترکیب، رنگی را پدید آورده که هیچ‌گاه از حافظه‌یِ تاریخ پاک نخواهد شد: رنگِ «بیداریِ دردناک». ما دیگر تماشاگر نیستیم؛ ما خودِ آن بوم هستیم که تمامِ زخم‌ها را در خود ثبت کرده است تا روزی در دادگاهِ ابدیت، علیه جلاد شهادت دهد.

مسئولیتِ شهادت دادن: از شهادت اشیاء تا شهادت ما؛
کتابتِ خون در عصرِ فراموشی

در واکاوی فاجعه، پس از آنکه حنجره‌ها با سُرب مسدود می‌شوند و پیکرها در انجمادِ سردخانه به سکوتِ مطلق می‌رسند، نوبت به «شهادتِ اشیاء» می‌رسد. اشیاء، شاهدانِ صامت اما سرسختی هستند که برخلافِ انسان‌ها، نه می‌ترسند، نه فراموش می‌کنند و نه زیرِ شکنجه روایتشان را تغییر می‌دهند. لباس‌ها، کفش‌ها، و ساعت‌هایِ مچ‌افتاده، «راویانِ مادیِ» لحظه‌یِ گسست هستند؛ آن‌ها بقایایِ هستی‌شناختیِ دازاینی هستند که به زور از عالم حذف شده است.

در میانه‌یِ میدان، پس از آنکه غبارِ شلیک فرو می‌نشیند، یک لنگه کفشِ ورزشیِ سفید بر روی آسفالتِ سیاه باقی می‌ماند. این کفش، دیگر یک کالا یا ابزارِ پوشش نیست؛ این «تندیسِ غیاب» است.

کفشی که بندهایش هنوز محکم بسته‌ شده، اما پایِ صاحبش را گم کرده است، حکایتِ یک «دویدنِ متوقف شده» را روایت می‌کند. در نگاهی اکسپرسیونیستی، این کفش به سویِ بی‌نهایت اشاره دارد؛ به جهتی که معترض می‌خواست برود اما سُربِ جلاد مسیرش را بُرید. لکه‌یِ خونی که بر لبه‌یِ لاستیکیِ آن نشسته، امضایِ فیزیکیِ فاجعه است. این کفش، پدیدارِ محضِ «تنهاماندگی» است؛ شیئی که از بدن جدا شده تا به جای او شهادت دهد.

لباس‌هایی که از تنِ مجروحان یا مقتولان جدا می‌شوند، در لایه‌هایِ خود، «تاریخِ فشرده‌یِ خشونت» را حمل می‌کنند. پیراهنی که جایِ سوراخِ گلوله بر سینه‌اش نشسته و الیافش بر اثرِ حرارتِ مُذابِ سُرب سوخته است، معتبرترین سندِ بیوپولیتیکِ تاریک است.

در اینجا، ما با «شهادتِ بافت» روبرو هستیم. پارچه‌ای که روزی عرقِ حیات را به خود جذب می‌کرد، اکنون لخته‌هایِ تیره و سفتِ خون را چون گلدوزی‌هایِ شوم بر خود دارد. وقتی خانواده‌ای لباسِ فرزندشان را در دست می‌گیرند، آن‌ها نه پارچه، که «آخرین مرزِ میانِ بدن و جهان» را لمس می‌کنند. این پیراهن، شهادت می‌دهد که گلوله از کدام سو آمد، با چه کینه‌ای شلیک شد و چگونه گرمایِ زندگی را از تَن ربود.

گوشیِ همراهی که صفحه‌اش زیرِ پوتینِ جلاد خرد شده، گروتسک‌ترین شاهدِ مدرن است. در پدیدارشناسیِ اشیاء، گوشیِ شکسته،«حنجره‌یِ منجمد» است. آخرین فریم‌هایِ لرزانِ ضبط شده، آخرین پیامِ ناتمام به مادر، و آخرین تماسِ بی‌پاسخ، همگی در حافظه‌یِ این فلز و شیشه حبس شده‌اند.

حتی اگر صفحه سیاه باشد، ترک‌هایِ رویِ شیشه شهادت می‌دهند که قدرت چگونه از «تصویر» می‌هراسد. این شیء، مرزِ میانِ «شهادتِ انسانی» و «شهادتِ تکنولوژیک» است. گوشیِ خرد شده در کنارِ جویِ آب، راویِ لحظه‌ای است که رژیم کوشید نه تنها بدن، بلکه «روایتِ بدن» را نیز زیرِ پاشنه له کند.

ساعتی که در لحظه‌ی سقوطِ معترض بر زمین، از کار افتاده است، دقیق‌ترین راویِ پدیدارشناختیِ «آنِ فاجعه» است. وقتی عقربه‌ها در ساعتی معین قفل می‌شوند، آن‌ها «زمانِ تقویمی»را به «زمانِ شهادت»بدل می‌کنند.آن لحظه‌یِ ایستاده، زمانی است که جلاد گمان کرد تاریخ را متوقف کرده است. اما این شیءِ کوچک، شهادت می‌دهد که از آن دقیقه به بعد، زمانِ دیگری آغاز شده است: زمانِ دادخواهی. ساعتِ مچیِ از کار افتاده، پدیدارِ زوالِ حاکمیتی است که می‌پندارد با کشتنِ «زمان‌مندان»، می‌تواند بر «زمان» حکم براند.

اشیاء، پس از فاجعه، به «یادمان‌هایِ سیار» بدل می‌شوند. کلیدِ خانه‌ای که در جیبِ مقتول مانده و هرگز به قفلی نخواهد چرخید، یا شالی که بویِ عطرِ زنی را می‌دهد که اکنون در سردخانه منجمد است؛ این‌ها اشیائی هستند که از ساحتِ کاربرد خارج شده و به ساحتِ «تقدس» وارد گشته‌اند.

مسئولیتِ ما، نگاهبانی از این «شهادتِ اشیاء» است. آیندگان باید این پیراهن‌های دریده و کفش‌های تک‌افتاده را در موزه‌هایِ وجدان ببینند تا درک کنند که «امضایِ سُربی» چگونه بر اشیاء نیز فرود آمد. در دنیایِ کوندرا و آخماتوا، انسان‌ها می‌میرند، اما اشیاء باقی می‌مانند تا شهادت دهند که «ما اینجا بودیم، ما لرزیدیم، ما رزمیدیم و ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.».

در روایت شناسی فاجعه، «سکوت» تنها یک غیابِ صوتی نیست؛ بلکه همدستی با جلاد است. وقتی بومِ شهر با پالتِ سربیِ رژیم به سرخی می‌گراید، «شهادت دادن» از یک فعلِ اخلاقی به یک «ضرورتِ اگزیستانسیال» بدل می‌شود. ما در جغرافیایی ایستاده‌ایم که جلاد نه تنها جان را می‌ستاند، بلکه در پیِ آن است تا با پاک‌کنِ استبداد، روایتِ مقتول را نیز از حافظه‌یِ خاک بزداید. در اینجا، شهادت دادن یعنی بازپس‌گیریِ حقیقت از دهانِ خونینِ تاریخ.

تاریخِ سرکوب، همواره با «انتظار» گره خورده است. آخماتوا را به یاد آورید؛ در صف‌هایِ طولانیِ پشتِ دیوارهایِ زندانِ لنین‌گراد در عصرِ وحشتِ استالینی. وقتی آن زنِ غریبه با لب‌هایِ کبود از سرما در گوشش نجوا کرد: «آیا می‌توانی این را توصیف کنی؟» و آخماتوا پاسخ داد: «می‌توانم.» این «می‌توانم»، مانیفستِ تمامِ کسانی است که در برابرِ رژیمِ جلاد ایستاده‌اند.

در ایرانِ امروز، هر موبایلی که لرزان به سمتِ پیکرِ بر خاک افتاده‌ای گرفته می‌شود، تکرارِ همان «می‌توانمِ» آخماتواست. شهادت دادن در زمانِ فاجعه، یعنی تبدیلِ «رنجِ خصوصی» به «آگاهیِ جمعی». جلادِ استالینی می‌خواست مقتولان را به مهره‌هایی در بایگانیِ پلیسِ مخفی بدل کند، اما کلماتِ آخماتوا آن‌ها را به ستاره‌هایی در آسمانِ وجدانِ بشری بدل ساخت. مسئولیتِ ما نیز همین است: اجازه ندهیم نامِ آن جوانِ مصلوب در راهروهایِ تاریکِ بازداشتگاه‌ها دفن شود.

میلان کوندرا در “کتابِ خنده و فراموشی” جمله‌ای دارد که چون تازیانه‌ای بر گرده‌یِ تاریخ می‌نشیند: «مبارزه‌یِ انسان علیه قدرت، مبارزه‌یِ حافظه است علیه فراموشی.» رژیم‌هایِ توتالیتر، معمارانِ فراموشی هستند. آن‌ها دوربین‌ها را می‌شکنند، اینترنت را قطع می‌کنند و سنگِ مزارها را می‌تراشند تا «ردِ پایِ خون» را از حافظه‌یِ فضا پاک کنند.

وقتی میلان کوندرا، آن تبعیدیِ ابدیِ معنا، از «مبارزه‌ی حافظه علیه فراموشی» سخن می‌گوید، در واقع از یک آنتروپولوژیِ مقاومت پرده برمی‌دارد. در نظام‌های توتالیتر، «فراموشی» نه یک عارضه‌ی طبیعیِ گذرِ زمان، بلکه یک «تکنولوژیِ حکومتی» است؛ سلاحی است که کارکردش از بمب و گلوله سهمگین‌تر است، چرا که هدفش نه کشتنِ بدن، بلکه محو کردنِ «معنایِ مرگ» است.

رژیم‌های جلاد، مهندسانِ چیره‌دستِ «خلاء» هستند. آن‌ها می‌دانند که حقیقت در «فضا» رسوب می‌کند؛ در گوشه‌ی یک پیاده‌رو که خونی بر آن چکیده، یا بر دیواری که جایِ گلوله‌ای بر سینه دارد. پس، هجوم می‌آورند تا «حافظه‌یِ فضا» را پاک کنند. قطع کردنِ اینترنت، تنها مسدود کردنِ یک بزرگراهِ مخابراتی نیست؛ بلکه «نابینا کردنِ چشمانِ تاریخ» در لحظه‌ی وقوعِ جنایت است. آن‌ها می‌خواهند لحظه‌ی اصابتِ سُرب به سینه، در «آنِ مطلق» باقی بماند و هرگز به «زمانِ تاریخی» نپیوندد. دوربین‌ها را می‌شکنند چون دوربین، «عنبیه تاریخ» است؛ شاهدی که نگاهِ جلاد را منجمد و ابدی می‌کند.

سنگِ مزار، آخرین سنگرِ هویت است. تراشیدنِ نام مقتول از روی سنگ، یا شکستنِ مزار، تلاشی است برای «قتلِ دوم.» جلاد می‌خواهد مقتول را از ساحتِ «یاد» به ساحتِ «غیابِ مطلق» تبعید کند. وقتی سنگِ مزار تراشیده می‌شود، رژیم در حالِ اجرایِ یک «کودتایِ هستی‌شناختی» است؛ او می‌خواهد پیوندِ میان «نام» و «خاک» را بگسلد تا بازماندگان در برابرِ یک «هیچِ سرد» بایستند.

اما اینجاست که گروتسکِ قدرت فاش می‌شود: هرچه سنگ‌ها بیشتر شکسته می‌شوند، «خلاءِ» به‌جای‌مانده، پُرصداتر فریاد می‌زند. مزارِ بی‌نام، به پدیداری بدل می‌شود که تمامِ فضا را اشغال می‌کند. سنگِ تراشیده شده، خود به معتبرترین سندِ جنایت بدل می‌گردد؛ چرا که «پاک کردن»، خود نوعی امضایِ خونین است.

قدرتِ توتالیتر مانند یک «پاک‌کنِ غول‌آسا» عمل می‌کند که بر پوستِ شهر کشیده می‌شود تا لکه‌های سرخ را بزداید. اما حافظه، در این میان، نه یک دفترچه‌ی خاطرات، بلکه مانند «اسید»عمل می‌کند. هرچه قدرت سعی می‌کند روایتِ خود را بر بومِ شهر نقاشی کند، اسیدِ حافظه، لایه‌های دروغین را می‌خورد و خونِ زیرین را دوباره به سطح می‌آورد.

مبارزه‌یِ انسان در برابرِ قدرت، در واقع مبارزه‌یِ «جوهر علیه غبار» است. کوندرا می‌دانست که اگر حاکم بتواند گذشته را بازنویسی کند، آینده را پیشاپیش تصاحب کرده است. پس، هر نامی که بر دیواری نوشته می‌شود، هر شمعی که در تاریکیِ یک کوچه روشن می‌گردد، و هر روایتِ دیجیتالی که از سدِ فیلترها می‌گذرد، یک «عملِ مقدسِ بازیابی» است. ما با شهادت دادن، در حالِ بافتنِ دوباره‌یِ تار و پودی هستیم که قیچیِ سانسور آن را دریده است.

رژیم‌های معمارِ فراموشی، در نهایت شکست می‌خورند؛ چرا که آن‌ها فقط بر «اجساد» حکم می‌رانند، اما حافظه با «اشباح» سر و کار دارد. شبحِ آن جوانی که با چشمانی ساچمه‌خورده به دوربین نگریست، اکنون در حافظه‌یِ جمعیِ ما «ساکن» شده است. این سکونت، فراتر از توانِ پلیس و بازجوست.

مسئولیتِ ما، تبدیلِ این «اشباحِ سرگردان» به «تاریخِ مکتوب» است. ما باید چنان عمیق و استعاری بنویسیم که کلماتمان مانند سنگ‌تراشی بر گرده‌یِ زمان باقی بماند. مبارزه‌یِ ما، مبارزه‌یِ «نورِ شاهد» علیه «ظلمتِ جلاد» است. تا زمانی که یک نفر روایت را به یاد داشته باشد، مقتول هنوز زنده است و جلاد، علیرغمِ تمامِ ساختمان‌های مرتفع و تک‌تیراندازهایش، بازنده‌یِ نهاییِ این نبردِ هستی‌شناختی است.

شهادت دادن در اینجا، یعنی «مقاومتِ حافظه». وقتی ما از آناتومیِ پلاستیک و سردخانه‌ها می‌نویسیم، در واقع در حالِ بنا کردنِ بنایِ یادبودی هستیم که هیچ بولدوزری را یارایِ تخریبِ آن نیست. مسئولیتِ شهادت دادن، یعنی زنده نگه داشتنِ کنتراستِ میانِ «لبخندِ پیش از مرگِ مقتول» و «قساوتِ سربیِ جلاد». این یک عملِ سیاسیِ ناب است؛ چرا که قدرتِ مطلق، تنها در خلاءِ روایت است که می‌تواند دوام بیاورد.

در مواجهه با قتل‌عام، شاهد بودن یک بارِ سنگینِ هستی‌شناختی دارد. شاهد، کسی است که «امرِ نگریستنی» را به «امرِ گفتنی» بدل می‌کند. وقتی تک‌تیرانداز از بالایِ ساختمان شلیک می‌کند، او در پیِ تولیدِ «نابیناییِ عمومی» است. اما شاهدی که با چشمانِ گریان، واقعه را ثبت می‌کند، در واقع در حالِ مصلوب کردنِ جلاد در پیشگاهِ نگاهِ آیندگان است.

این مسئولیت، غمناک و گروتسک است. شاهد مجبور است تماشاگرِ متلاشی شدنِ زیبایی باشد. اما همین «اجبار به دیدن»، نخستین گام برایِ فروپاشیِ دیوارِ ترس است. ما با شهادت دادن، «پالتِ جلاد» را به سندِ جرمِ او بدل می‌کنیم. اگر رژیم استالین توانست دهه‌ها جنایاتش را در گولاگ‌ها پنهان کند، رژیمِ امروز در عصرِ شفافیتِ دیجیتال، با هر کلیک، در برابرِ دادگاهِ تاریخ عریان می‌شود.

وظیفه‌یِ روشنفکر در عصرِ فاجعه نوشتن ازخون و با خون است. روشنفکر و هنرمند در زمانِ فاجعه، نه یک ناظرِ بی‌طرف، که یک «کاتبِ زخم» است. مسئولیتِ ما این است که اجازه ندهیم غلظتِ نیهیلیسمِ حاکم، معنایِ فداکاری را ببلعد. ما باید از «بیوپولیتیکِ تاریک» بنویسیم تا آیندگان بدانند که بر این توده‌یِ منجمدِ بدن‌ها چه گذشت. نوشتن در این اتمسفر، نوعی «تطهیر» است. ما با کلمات، خون را از آسفالت برمی‌داریم و آن را به مدالی بر سینه‌یِ حقیقت بدل می‌کنیم. شهادت دادن یعنی فریاد زدنِ این واقعیت که: «این پیکر که در جویِ آب افتاده، نه یک عدد، که تمامِ جهان بود.»

مسئولیتِ شهادت دادن، وصیت‌نامه‌یِ تمامِ کسانی است که حنجره‌شان با سُرب مسدود شد. ما، حاملانِ این امانت، متعهدیم که نگذاریم غبارِ زمان بر پیشانیِ آزادی بنشیند. اگر آخماتوا برایِ “رکوئیم” (مرثیه) سرود و کوندرا برایِ “پراگ” نوشت، ما برایِ “تهران”، “تبریز” و “زاهدان” و ... می‌نویسیم.

این شهادت‌نامه، پتکی است که بر فرقِ فراموشی فرود می‌آید. جلاد شاید بتواند بدن را در سردخانه منجمد کند، اما هرگز نخواهد توانست «کلمه‌ای» را که از خونِ مقتول روییده است، به بند بکشد. ما می‌نویسیم، پس آن‌ها شکست خورده‌اند.





نظر شما درباره این مقاله:







پایان یک دوران؟
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:35

سرنوشت دیرپاترین حاکم اقتدارگرای خاورمیانه

پایان یک دوران؟


مهرزاد بروجردی

آیت‌الله سید علی خامنه‌ای بی‌تردید یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین چهره‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران است. او که از خرداد ۱۳۶۸ سکان رهبری جمهوری اسلامی را در دست دارد، طی بیش از سه دهه با شبکه‌ای از انتصابات راهبردی، مهندسی نهادی و کنترل امنیتی، ساختار قدرت را به گونه‌ای بازآرایی کرده که بقای سیاسی‌اش تضمین شود. با این حال، امروز نشانه‌های فرسایش اقتدار او بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است؛ بحران اقتصادی مزمن، شکاف عمیق میان حکومت و جامعه، فشارهای خارجی و موج‌های پیاپی اعتراضات مردمی، آینده نظام سیاسی ایران را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است.

خامنه‌ای در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، پس از درگذشت آیت‌الله خمینی، با تردید و حتی امتناع اولیه به عنوان رهبر معرفی شد. او در آن جلسه تاریخی تصریح کرد که خود را شایسته این مقام نمی‌داند و رهبری احتمالی‌اش را «صوری» خواند. با این همه، همان فرد مردد، به تدریج به محور بی‌چون‌وچرای قدرت در ایران بدل شد.

متولد فروردین ۱۳۱۸ در خانواده‌ای روحانی در مشهد، خامنه‌ای از نوجوانی با جریان‌های سیاسی ـ مذهبی رادیکال آشنا شد. دیدار با نواب صفوی و فضای انقلابی دهه ۱۳۳۰، نخستین جرقه‌های کنشگری سیاسی را در ذهن او روشن کرد. با این حال، او تنها یک فعال سیاسی نبود؛ مطالعات گسترده‌اش در ادبیات کلاسیک غرب و شعر فارسی، و ارتباط با روشنفکرانی چون علی شریعتی، از او چهره‌ای متفاوت در میان روحانیان هم‌نسل‌اش ساخت.

دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ برای او با زندان، تبعید و فعالیت سیاسی گذشت. پس از انقلاب ۱۳۵۷، به سرعت در ساختار جدید قدرت جای گرفت:  از شورای انقلاب و امامت جمعه تهران تا ریاست‌جمهوری در سال‌های جنگ ایران و عراق. با این حال، حتی در مقام رئیس‌جمهور نیز در سایه چهره‌هایی قدرتمندتر قرار داشت و تجربه آن سال‌ها در شکل‌گیری سبک رهبری محاسبه‌گر و امنیت‌محور او نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد.

با رسیدن به مقام رهبری، خامنه‌ای پروژه‌ای بلندمدت برای تمرکز قدرت آغاز کرد.  ارتقای جایگاه فقهی، حذف یا به‌حاشیه‌راندن رقبا، تقویت نهادهای امنیتی و سپردن مناصب کلیدی به نیروهای وفادار، به تدریج موازنه قدرت را به سود او تغییر داد.  طی این سال‌ها، نهادهای انتخابی بیش از پیش زیر سایه نهادهای انتصابی قرار گرفتند و سپاه پاسداران به بازیگری تعیین‌کننده در سیاست و اقتصاد بدل شد.

در عرصه داخلی، دوره رهبری او با سرکوب گسترده اعتراضات شناخته می‌شود. از حوادث تیر ۱۳۷۸ و جنبش سبز ۱۳۸۸ تا خیزش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات گسترده سال‌های اخیر. محدودسازی مطبوعات، کنترل فضای مجازی و برخوردهای امنیتی سخت‌گیرانه، به بخشی ثابت از الگوی حکمرانی او تبدیل شد. هم‌زمان، گفتمان رسمی بر «مقابله با دشمنان»، «تهاجم فرهنگی» و «نفوذ» متمرکز ماند.

در سیاست منطقه‌ای، راهبرد «محور مقاومت» با هدف گسترش نفوذ ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن دنبال شد. این سیاست، با هدف ایجاد «عمق راهبردی» برای جمهوری اسلامی، هزینه‌های اقتصادی و امنیتی قابل توجهی بر کشور تحمیل کرد. در عین حال، خامنه‌ای در برخی مقاطع تاریخی، مانند حمله عراق به کویت یا تحولات افغانستان و عراق بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، رویکردی عمل‌گرایانه‌تر در پیش گرفت.

اکنون، در میانه دهه نهم زندگی، رهبر جمهوری اسلامی با دشوارترین مقطع دوران زندگی خود روبه‌روست. تشدید فشارهای خارجی، آسیب‌پذیری زیرساخت‌های راهبردی، بحران اقتصادی و کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی، همگی پرسشی اساسی را پیش می‌کشند؛ آیا نظام سیاسی موجود می‌تواند با همان الگوهای گذشته به بقا ادامه دهد؟

مسئله جانشینی یک رهبر سال‌خورده نیز از دیگر موضوعات بحث محافل سیاسی است. انتقال قدرت در نظامی که طی سال‌ها حول یک فرد متمرکز شده و بیگانگی شدید شهروندان با حاکمیت نیز از شاخصه‌های اصلی آن است، فرآیندی ساده نخواهد بود.

در نهایت، سرنوشت این دوره نه فقط به تصمیم‌های فردی رهبر، بلکه به پویایی جامعه ایران، مطالبات نسل‌های جدید و توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود وابسته است. ایران امروز جامعه‌ای پیچیده، آگاه و مطالبه‌گر است؛ جامعه‌ای که نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا صرفاً با ابزارهای امنیتی مدیریت کرد.

شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که آیا یک دوران به پایان می‌رسد یا نه، بلکه این باشد که ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: با اصلاح تدریجی، گذار کنترل‌شده، جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر. پاسخ این پرسش، آینده سیاسی و اجتماعی کشور را رقم خواهد زد.





نظر شما درباره این مقاله:







کشتار دی: جریان میانه‌رو؛ ناتوانی حاصل از خطاهای سیاسی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 12:33

کشتار دی: جریان میانه‌رو؛ ناتوانی حاصل از خطاهای سیاسی


سعید برزین

در رخدادهای دی ماه ۱۴۰۴ می‌توان حکومت را مسئول نخست و رضا پهلوی را متهم ردیف دوم معرفی کرد. این وقایع همزمان جایگاه و موقعیت جریان میانه‌رو و اصلاح‌طلب را زیر سوال ‌برده و نشان می‌دهد که این جریان نیز به خاطر خطاهای سیاسی، با نوعی مسئولیت مواجه است.

بررسی وقایع بیانگر آن است که جریان میانه‌رو اثر گذاری خود را از دست داده بود و نیز به لحاظ حقوقی مسئول اصلی خشونت‌ها بشمار نمی‌آید چون نه مشوق و نه مجری آن بود. اما می‌توان استدلال کرد که جریان میانه‌رو به لحاظ اخلاقی مسئولیت داشت چون علائم هشدار دهند را نادیده گرفت و استراتژی‌هایش نتوانستند احتمال خطر خشونت سیاسی را عملا کاهش دهند.

به عبارت دیگر، حتی اگر بپذیریم که این جناح نه محرک خشونت بود و نه در کشتارها دستی داشت اما از منظر سیاسی مسئول است چون در قضاوت مردم عادی و تاریخ، در برابر این سوال قرار دارد که شاید تصمیمات، اشتباهات و کوتاهی‌هایش عنصری در زمینه وقوع کشتار بود. 

یعنی می‌توان گفت که جناح میانه‌رو سیاست‌های ناکارآمدی را انتخاب کرد که عملا افراط‌ هسته سخت قدرت را فعال نگه داشت و خشونت قابل پیش‌بینی آنرا را بی مهار گذاشت. به همین خاطر، نوعی مسئولیت سیاسی متوجه جناح میانه‌رو است.

بررسی وقایع دی ماه،‌ از جمله،  نشان می‌دهد که:

یک – جریان میانه‌رو طی دهه گذشته گرفتار یک افت سیاسی جدی شد و پایگاه اکثریتی اجتماعی خود را از دست داد.
دو – در صحنه بشدت دو قطبی شده سیاسی ماه دی، این جریان نتوانست، از یک سو،‌ در برابر هسته سخت قدرت استراتژی موثری را پیش ببرد،‌ و به همین خاطر و از سوی دیگر، مجبور شد در برابر قطب افراطی مقابل، یعنی اپوزیسیون برانداز، عملا عقب‌نشینی کند.
سه – فعالین جریان میانه‌ نتوانستند اختلافات درونی و فراکسیونی خود را به نحوی مدیریت و حل و فصل کنند که موقعیت جبهه خودشان را به خطر نیندازند، رهبری خود را تضعیف نکنند و تاثیر اجتماعی خود را از دست ندهند.
چهار – یکی از ضعف‌های جدی جریان میانه‌رو، ناتوانی در تعیین حد و مرز رابطه با هسته سخت قدرت بود که موجب شد قدرت تاثیر گذاری آنها گرفته شود.
پنج – جریان میانه‌رو نتوانست ارتباط خود با توده مردم و تحول در افکار عمومی را حفظ کند، خواسته‌های آنها را به رسمیت بشناسد و منعکس کند.
شش – در بستر این ضعف‌ها و اشتباهات بود که بحران دی ماه ۱۴۰۴ شکل گرفت و جناح میانه‌رو قادر نشد در مدیریت آن نقشی موثری داشته باشد.

این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی می‌کنیم. ‏

یک – افت سیاسی و اجتماعی اصلاح‌طلبان
وقایع دی ۱۴۰۴ نشان داد که جریان اصلاح‌طلب دیگر آن وزن و نفوذ سابق را در معادلات سیاسی ندارد. این نیروها، در مقایسه با گذشته، بخش مهمی از توان اثرگذاری‌ خود را از دست داده و در شرایط حساس ۱۴۰۴ نتوانستند نقش تعیین ‌کننده‌‌ای ایفا کنند. برای فهم این افت،‌ مقایسه وضعیت آنها با دهه ۱۳۹۰ روشنگر است. در آن سال‌ها اصلاح‌طلبان حضوری فعال و موثر در صحنه داشتند و می‌توانستند بخش قابل ملاحظه‌ای از مردم را با خود همراه کنند. در انتخابات ۱۳۹۶ (و پیروزی دوم حسن روحانی) بیش از ۴۰ درصد از کل واجدین شرایط به او رای دادند. این رقم نشان ‌دهنده ظرفیت بسیج اجتماعی خط اصلاح طلب و میانه‌رو بود. اما تنها چهار سال بعد اوضاع تغییر کرد.

در انتخابات ۱۴۰۰، نامزد نزدیک به جریان میانه‌رو (عبدالناصر همتی) کمتر از پنج درصد آرای واجدین شرایط را به دست آورد. چنین افتی در متن انتخابات حاکی از کاهش اعتماد عمومی به جریان میانه بود. روند نزولی همچنان ادامه یافت. در انتخابات ۱۴۰۳(که مشارکت به زیر ۴۰ درصد رسید) تنها حدود ۲۰ درصد از واجدین شرایط به مسعود پزشکیان رأی دادند. حتی اگر این رقم نسبت به سال ۱۴۰۰ افزایش نشان می‌دهد اما همچنان فاصله زیادی با موقعیت اصلاح‌طلبان در دهه ۱۳۹۰ دارد.

اینجا دیگر از موج گسترده حمایت اجتماعی خبری نبود. در اعتراضات دی ۱۴۰۴ افت اثرگذاری بیش از هر زمان دیگری عیان بود. در جریان ناآرامی‌های ماه دی، اصلاح‌طلبان دیگر توان هدایت فضای سیاسی را نداشتند و نتوانستند مرجع قابل اعتنا و اعتمادی برای بخش بزرگی از جامعه باشند. جامعه‌ای که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و اعتصابات بازار به ‌شدت دوقطبی شده بود، دیگر به توصیه‌ و مواضع نیروهای اصلاح‌طلب اعتنایی نکرد.

دو - ناتوانی در برابر اصولگرایان و سلطنت‌طلبان
افت موقعیت اصلاح‌طلبان و خط میانه‌رو در برابر دو رقیب اصلی قابل مشاهده است: اصولگرایان هسته سخت قدرت و سلطنت‌طلبان اپوزیسیون. شکست در برابر هسته سخت قدرت، هم در عرصه سیاست خارجی و هم سیاست داخلی رخ داد. جریان میانه نخواست هسته سخت را به تغییر در سیاست خارجی ترغیب کند و بطور مشخص بر ضرورت پایان دادن به جنگ نامتقاران با اسرائیل و حرکت به سمت همزیستی مسالمت آمیز منطقه‌ای اصرار بورزد.

امیدش آن بود که با چشم پوشی از اشتباهات سیاست خارجی، بتواند امتیازی از هسته سخت قدرت در حوزه داخلی بگیرد. این واقع نشد و جناح میانه زمانی موضوع تغییر زیربنایی سیاست خارجی را مطرح کرد که دیگر دیر شده بود.

در عرصه داخلی نیز، جریان میانه در برابر استراتژی خالص سازی عقب نشست. در حالیکه هسته سخت قدرت تمایلی به تغییر روش‌ تهاجمی و سختگیر در قبال جامعه مدنی و روند مشارکت سیاسی در اداره کشور را نداشت، جریان میانه عمدتا مماشات و سکوت کرد و در نتیجه نقش اپوزیسیونی خود و فرصت اثر گذاری را از دست داد.

با تضعیف موقعیت رقابتی در داخل،‌ جریان میانه در برابر اپوزیسیون رادیکال خارج از کشور آسیب پذیر شد. بحران جنگ غزه شرایط را سخت‌تر کرد. افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)، توازن قوا را به ضرر اصلاح‌طلبان تغییر داد.

سه – ناتوانی در انضباط جبهه‌ای
یکی از دلائل افت جریان میانه، وجود دو فراکسیون نیرومند در داخل جبهه اصلاحات بود که نتوانستند سازمان نیرومند و رهبری واحدی بوجود بیاورند: یکی فراکسیون روزنه‌گشا (با اعتقاد به تغییرات تدریجی) و دیگری فراکسیون تحول‌طلب (با اعتقاد به اصلاحات ساختاری). البته وجود دو گرایش درون جبهه‌ای می‌تواند مزیت‌هایی داشته باشد. از جمله اینکه، در شرایط مختلف (مثلا انتخابات و یا مذاکره با هسته سخت قدرت) امکان مانور و انعطاف بیشتری به جبهه بدهد. اما نبود سیاست واحد و استراتژی مشخص در فرماندهی جبهه، پیام ضعف و ناتوانی را برای توده مردم برد و آنها را به نوعی سردرگمی کشاند.

به عبارت دیگر، وجود دو فراکسیون،‌ یکی معتقد به «فشار از پایین» و دیگری معتقد به «چانه‌زنی در بالا»، باعث شد که پایگاه اجتماعی درک روشنی از مقصد و اسباب کار جبهه اصلاحات نداشته باشد و اطمینان خود را به جبهه، و رهبری آن، از دست بدهد. مواضع هر دو فراکسیون نقاط ضعف و قدرتی دارد که می‌تواند مورد بررسی قرار بگیرد اما استمرار نوسان میان دو فراکسیون موقعیت رهبری جبهه را متزلزل کرد و در نهایت قدرت مانور را از آنها گرفت. با تحولات دی ماه، اختلاف فراکسیونی بیش از پیش گسترش یافت و به نوعی انشعاب میدانی رسید.

چهار – ناتوانی در تعیین فاصله با هسته سخت قدرت
یکی از مشکلات اساسی جبهه اصلاحات، چگونگی تنظیم شکل و محتوای رابطه با هسته سخت قدرت (به رهبری آقای خامنه‌ای)‌ بود. ناتوانی در تعیین دقیق این رابطه،‌ به تضعیف جریان میانه - به لحاظ عملیاتی و پایگاه اجتماعی – انجامید. در این مورد دو دیدگاه متفاوت، از دو فراکسیون متفاوت، درون جبهه اصلاح‌طلب مطرح بود و همین اختلاف نشان از آن داشت که جریان میانه نتوانست تشخیص دهد که تا کجا باید با هسته سخت قدرت همکاری کند و کجا باید با آن مرزبندی داشته باشد. تعیین حد و مرز همکاری با هسته سخت قدرت اهمیت داشت چرا که موقعیت جبهه را در شطرنج سیاسی مشخص می‌کرد. ناتوانی جریان میانه در تعیین این حد و مرز به ضرر آن تمام شد.

می‌دانیم که نزدیکی به هسته سخت مزایایی داشت و دارد. از جمله اینکه امکان شرکت در روند سیاست گذاری، یعنی تاثیر بر روند تحولات، را فراهم می‌کرد. به جبهه امکان می‌داد که، در فرصت‌های مناسب، با نهادهای حاکم گفتگو و مذاکره کند و از این طریق تغییرات تدریجی را پیش ببرد، از جمله روند و نهاد انتخابات و مشارکت عمومی در حوزه سیاست را تقویت کند.  یا اینکه با تاکید بر قانون اساسی، و اصلاح در چارچوب آن، در جهت گسترش نسبی توسعه سیاسی تلاش نماید. چنین مسیری می‌توانست مانع تقویت هسته سخت قدرت شود و نیروی متمایل به تغییر در درون‌ حکومت را تقویت کند.

واقعیت‌ نزدیکی به ساختار اجرایی می‌توانست مانع آن شود که جبهه به مطالبات انتزاعی و غیر واقعی روی آورد و سیاست را از مسیر عقلانیت عملی به گفت‌وگوهای آرمانی بکشاند. موقعیتی که انتظار انتزاعی «تسلیم مسالمت‌آمیز رژیم» را بوجود می‌آورد.

در مقابل، نزدیکی به هسته سخت قدرت، هزینه‌هایی به همراه داشت چرا که به مفهوم استمرار طلبی شرایط نامطلوب تلقی شد. به اضافه،‌ تعیین تکلیف سرنوشت مملکت را در دست هسته سخت باقی گذاشت و به آن اجازه داد که صرفا بر اساس صلاح خود، مانع از فعالیت جبهه اصلاحات شود، و از جمله، تحت عنوان «تشخیص مصلحت» از شرکت نامزدهای جبهه در انتخابات جلوگیری کند. تلاش جریان میانه برای جلب نظر رهبری و هسته سخت قدرت، عملا توان جریان را کاهش داد که یا به توجیه اشتباهات حکومت انجامید و یا آنرا را وادار به سکوت در برابر ناکامی‌ و اشتباهات حکومت کرد.

مرزبندی مشخص با هسته سخت قدرت می‌توانست زمینه ساز یک استراتژی واقع‌بینانه‌تر باشد که انتظار چندانی برای گشایش از بالا را نداشت و موقعیت جبهه را فدای آن نمی‌کرد. جریان میانه می‌توانست از هسته سخت قدرت فاصله بگیرد و رسما بپذیرد که نمی‌تواند اجازه فعالیت گسترده را اخذ کند. حفظ فاصله با حکومت، فرصت انتقاد و اتخاذ مواضع مستقل را فراهم می‌کرد.

در بستر این مزایا و هزینه‌ها، خط میانه و جبهه اصلاحات نتوانستند مرز رابطه با هسته سخت قدرت را تعیین کنند و بر مبنای آن برنامه منسجمی را پیش ببرد. این ناتوانی در افت موقعیتشان موثر بود.

پنج - ناتوانی در برقراری ارتباط با توده مردم
یکی از مهمترین کاستی‌های جریان میانه‌رو در برقراری رابطه فعال با افکار عمومی و جامعه مدنی بود. می‌دانیم که برجام (در سال ۱۳۹۶) مورد استقبال توده‎‌ای قرار گرفت. هنگامیکه وزیر خارجه، محمد جواد ظریف به ایران بازگشت مانند یک قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت. اما پس از ناکامی در اجرای برجام، جریان میانه نتوانست ارتباط خود را با توده مردم حفظ کند. اعتراضات خیابانی ۹۶، ۹۸ و ۴۰۱ این شکاف را عمیق‌تر کرد. در مقایسه با دیگر جریان‌های سیاسی، و از جمله اپوزیسیون ‏رادیکال، جریان میانه، مبارزه زنان را دیرتر به رسمیت شناخت و به آن پیوست.

‏در واقع مدت زمان بسیاری طول کشید تا در مورد نقش اجتماعی و سیاسی زنان، یک تحول فکری ‏در جریان میانه‌ قابل روئیت شود. این جبهه سالها نقشی فرعی برای مسئله زنان ‏قائل بود و صرفا به تدریج آنرا یک محور اصلی مبارزه تشخیص داد.

همین گسست در حوزه‌های دیگری اجتماعی نیز قابل روئیت بود. از ارتباط با نسل جوان ذد گرفته تا جنبش کارگری و سندیکایی کارمندان. جریان میانه همچنین از توسعه فرهنگ تجددطلبی سکولار، هم در طبقه متوسط و هم طبقه فرودست اجتماعی، در برابر فرهنگ سنتی خرده‌ بورژوازی حاکم بر نهادهای حکومتی، غافل ماند. در حالیکه تحولات عمیق فکری و فرهنگی در جریان بود جریان میانه نتوانست این تغییرات را تشخیص دهد و ظرفیت سیاسی خود را در هماهنگی با این تحولات اجتماعی متحول کند.

حتی آن هنگام که یاس بخش وسیعی از اقشار اجتماعی را فرا گرفت جریان میانه نتوانست این نگرانی را به وکالت از آنها منعکس کند. گسست جریان میانه با بخش‌های متفاوت اجتماعی به تدریج عمیق‌تر و جدی‌تر شد.

شش - ناتوانی در تحولات دی ماه
در چنین بستری بود که طوفان اعتراضات دی برخاست و ضعف جناح میانه را بیش از پیش آشکار کرد. واکنش این جریان حاکی از یک ناباوری عمیق، عدم آمادگی برای موضع‌گیری، ناتوانی در رهبری و واکنش سریع، و نیز‌ روایت سازی‌ گوناگون و عدم هماهنگی در قضاوت بود. پس از کشتار دی ماه، همه فعالین جریان میانه ابزار تاسف کردند ولی به موضع مشترکی نرسیدند. حتی فعالین موسوم به «روزنه‌گشا» نتوانستند یک موضع رسمی و یکپارچه‌ اتخاذ کنند.

در این میان، حسن روحانی، که از سیاستمداران عملگرا شناخته می‌شود، به جریان اصلاح‌طلب نزدیک شد و اعلام موضع کرد. وی بی انکه ساختار حکومت و رهبری را مستقیما متهم کند نارضایتی مردم را ناشی از تصمیمات و روندهای نادرست مدیریتی دانست و خواهان اصلاح عمیق شد. خاتمی «یک توطئه بزرگ» خارجی و «حرکتی سازمان یافته و حضور گروههای آموزش دیده و مجهز» را علت خشونت دانست و اشکالات ساختاری و سیاست‌های جاری را دلیل اصلی معرفی کرد ولی مستقیما حکومت را مقصر نخواند. در مقایسه، جبهه اصلاحات موضع تندتری گرفت و حکومت را به خاطر «سرکوب» و «مقاومت در برابر اصلاحات بنیادین» سرزنش کرد. تحول‌خواهان جریان میانه (از جمله تاجزاده،‌ کروبی، موسوی) فراتر رفتند و رسما حکومت را مقصر اعلام کردند و سیاست «ورشکسته و ویرانگرش» را عامل فاجعه خواندند.

در این وقایع، مطالبات این جریان ‌نیز متفاوت بود. خاتمی خواهان بازگشت به جمهوریت و طرح ۱۵ ماده‌ای خود شد. جبهه اصلاحات خواسته‌های مشخص‌تری مطرح ساخت و از جمله ضرورت به رسمیت  شناختن حق اعتراض و  کمیته حقیقت یاب برای وقایع دی را مطرح کرد. کروبی بر  کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای تاکید کرد. ‏تاجزاده بار دیگر از گفتگوی ملی سخن گفت و موسوی تز رفراندم را تکرار کرد. بدین شکل پراکندگی مواضع ادامه یافت و صدای واحدی از جریان میانه شنیده نشد.

بدین سان بود که جریان میانه نتوانست در بحران ماه دی پیوندی با عواطف زخم خورده مردم برقرار کند و چراغ راه آنان باشد.


نظر خوانندگان:


■ دروود! آقای برزین می‌توانستند به جای بیراهه گویی‌های بی‌ربط، در درجه نخست به پرونده «متّهم اول» می‌رسیدند، بعدا خود مردم ایران می‌توانستند تصمیم بگیرند که آیا در این مملکت یا فراسوی مرزهای مملکت، متّهم دومی نیز وجود دارد یا ساخته و پرداخته اذهانیست که می‌خواهند «متّهم اول و قتل عامهایش را» تبرئه کنند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان


■ آقای حیدریان - درود
پرونده متهم اول را مطرح کرده‌ام. توجه شما را به این دو مقاله جلب می‌کنم:
کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی
کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏
سلامت باشید / برزین






نظر شما درباره این مقاله:







ماکیاولی و تقاضای کمک از قدرت بیگانه
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 20:24

ماکیاولی و تقاضای کمک از قدرت بیگانه


جمشید خون‌جوش

    اگر سازوکارهای قانونی برای حل اختلاف میان مردم و نخبگان وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل می‌شوند یا از قدرت‌های خارجی کمک خواهند خواست، و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری است.

پس از قتل‌عام مردم ایران به دست حکومت اسلامی در دی‌ماه ۱۴۰۴، خواسته دخالت بشردوستانه و یا نظامی خارجی از سوی بخش قابل توجهی از ایرانیان مطرح شده است، به‌طوری‌که آقای احمد زیدآبادی از آن به عنوان «تب جنگ» یاد کرده و در کانال تلگرامی خود نوشته است: «تب جنگ چنان بخشی از جامعه را فرا گرفته که هر لحظه آغاز آن را انتظار می‌کشند.»

این موضوع باعث بحث‌های پرمناقشه و داغی در زمینه موافقت یا مخالفت با چنین دخالت یا حمله‌ای گردیده و با افزایش احتمال آن، حتی داغ‌تر نیز شده است. هدف این نوشته رد یا توجیه درخواست کمک از قدرت خارجی نیست، بلکه با تکیه بر اندیشه سیاسی ماکیاولی، شناخت عواملی است که کشور و جامعه ما را به این نقطه پر از تنش و کشمکش رسانده است.

نیکولو ماکیاولی یکی از تأثیرگذارترین متفکرین تاریخ فلسفه سیاسی غرب و مؤلف کتاب معروف «شهریار» (The Prince) است که معمولاً به‌عنوان بنیان‌گذار «واقع‌گرایی سیاسی» (یعنی سیاست بر پایه «آنچه که هست» نه «آنچه که باید باشد») شناخته می‌شود.

او در این کتاب بر اساس «واقع‌گرایی سیاسی» توصیه‌هایی به حاکمان برای حفظ قدرت می‌کند؛ از جمله اولویت بقا و ثبات حکومت، آمادگی برای استفاده از زور، فریب یا خشونت در صورت ضرورت و جدایی اخلاق فردی از اخلاق سیاسی. در این چارچوب، او معتقد است که اگر حاکم نتواند هم محبوب و هم مقتدر باشد، باید مقتدر بماند حتی اگر به قیمت ترسیدن مردم از او باشد، اما بدون اینکه مورد نفرت قرار گیرد.

کلیسای آن زمان «شهریار» را در فهرست کتاب‌های ممنوعه قرار داد و اگرچه بسیاری آن را ترویج بی‌اخلاقی دانستند و امروزه واژه «ماکیاولیستی» در زبان عامیانه مترادف با فریبکاری و قدرت‌طلبی شده است، اما ماکیاولی نه «شیطان سیاست» بود و نه صرفاً مبلغ بی‌اخلاقی؛ او در واقع به‌جای بحث‌های اخلاقی و آرمانی، توصیف‌گر واقعیت قدرت بود و بدین مضمون برخی اندیشمندان معتقدند که ماکیاولی تنها واقعیت سیاست را بی‌پرده بیان کرده است.

کتاب «شهریار» آغازگر تفکیک سیاست از اخلاق دینی در اروپا بود و بر اندیشمندانی مانند هابز و حتی نظریه‌پردازان مدرن روابط بین‌الملل تأثیر گذاشت. اندیشه سیاسی ماکیاولی تا امروز نیز مورد بحث و گفتگو در محافل آکادمیک و دانشگاهی بوده و تزهای دکترای زیادی درباره آن نوشته شده است.

ماکیاولی علاوه بر «شهریار»، کتاب مهم دیگری دارد به‌نام «گفتارهایی در باب لیوی» (Discourses on Livy). همان‌طور که در بالا توضیح داده شد، موضوع کتاب «شهریار» حاکمیت فردی است و در آن توصیه‌هایی برای حفظ قدرت به حاکمان داده می‌شود، اما در کتاب سه جلدی «گفتارهایی در باب لیوی» ماکیاولی بر جمهوری تمرکز دارد. او در این اثر با الهام از نوشته‌های تیتوس لیوی (Titus Livius)، تاریخ‌نگار روم باستان که درباره تاریخ روم کتاب نوشته، به مباحثی چون سیاست، جمهوری‌خواهی، حکومت، آزادی، قدرت و قانون می‌پردازد. ماکیاولی ضمن تحلیل این موضوعات، به دفاع از حکومت جمهوری، مشارکت مردم، آزادی و ثبات جمعی بر اساس قانون و نهادهای پایدار، در برابر حکومت فردی می‌پردازد.

در این اثر، ماکیاولی به موضوع رجوع به قدرت بیگانه و تقاضای کمک نیز پرداخته است؛ به‌طور مشخص در فصول چهارم، هفتم و سی‌وچهارم جلد اول.

فصل چهارم بر ضرورت وجود مجاری قانونی برای تخلیه نارضایتی مردم تأکید کرده و حکم می‌کند: «کسانی که نزاع میان اشراف و مردم را نکوهش می‌کنند، در واقع همان چیزی را سرزنش می‌کنند که علت اصلی آزادی روم بود… زیرا از دل همین کشمکش‌ها، قوانینی پدید آمدند که حافظ آزادی بودند.» به عبارتی دیگر، اختلاف اگر نهادمند شود، مفید است.

در فصل هفتم خطر نبود سازوکار قانونی گوشزد می‌شود: «وقتی در یک جمهوری راه‌های قانونی برای تخلیه نارضایتی‌ها وجود نداشته باشند، مردم به راه‌های غیرقانونی روی می‌آورند، و بی‌تردید این، نتایج بسیار بدتری به بار می‌آورد.»

و سرانجام، فصل سی‌وچهارم به تقاضای مردم برای دخالت قدرت بیگانه اشاره دارد: «همواره چنین بوده است که وقتی شهروندان نتوانند در شهر خود به عدالت دست یابند، آن را از قدرت‌های بیرونی طلب می‌کنند؛ و این نشانه‌ای آشکار از فساد آن جمهوری است.» این گزاره بیان مستقیم این اندیشه است که یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است.

در یک جمع‌بندی از این سه گزاره:

۱- حل اختلاف و خشم میان مردم و نخبگان اگر کانال‌های نهادی و قانونی (مجالس، دادگاه‌ها، نمایندگان، تریبون‌ها) داشته باشد، به اصلاح سیاسی می‌انجامد؛
۲- اما اگر چنین سازوکارهایی وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل می‌شوند یا از قدرت‌های خارجی کمک خواهند خواست؛
۳- و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری/دولت است.

به‌طور مشخص، ماکیاولی می‌گوید وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی می‌کنند»، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است.

در کنتکست کتاب «گفتارهایی در باب لیوی»، «فضیلت مدنی» یعنی ترجیح دادن خیر عمومی بر منافع شخصی، مشارکت فعال در امور سیاسی، آمادگی برای دفاع از جمهوری و مسئولیت‌پذیری در برابر قانون. به مفهومی عام‌تر، شهروندان در یک جمهوری سالم باید شریک قدرت باشند، نه صرفاً تابع آن (*).

البته، ماکیاولی در فصل سی‌ونهم کتاب خود دست به ارزیابی از نتایج توسل به کمک قدرت خارجی نیز زده است. او معتقد است وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شوند، همیشه نتیجه فاجعه‌بار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیب‌پذیر می‌شود و حتی ممکن است آزادی‌اش را از دست بدهد.

در اینجا باید اضافه کرد که روابط بین‌الملل در چند قرن اخیر نسبت به زمان ماکیاولی (نیمه اول قرن ۱۶ میلادی) به‌طور بنیادین تغییر کرده است. در دوران معاصر، موارد چندی بوده‌اند که دخالت بشردوستانه و یا نظامی علیه حکام کشوری که در حق مردم خود دست به جنایت علیه بشریت زده‌اند، نه تنها به فاجعه منجر نشده، بلکه باعث آزادی مردم آن کشور نیز شده است. همچنین، چندین مورد نیز وجود دارند که نتایج فاجعه‌باری به بار آورده‌اند. در نتیجه، صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی به‌طور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.

به نظر نویسنده این سطور، اما مکانیزم‌هایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی می‌رسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند، آن‌طوری که در بالا توضیح داده شد، نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوسی نکرده‌اند.

———-
(*) توضیح: در اندیشه سیاسی ماکیاولی در کنتکست کتاب «شهریار» دو مفهوم کلیدی وجود دارد: فضیلت (virtue) به معنای کارآمدی در حفظ و گسترش قدرت است، نه لزوماً خوبی اخلاقی؛ و شانس یا بخت (fortune) به معنای تصادف و شرایط خارج از کنترل انسان است. این دو مفهوم در «شهریار» محور تحلیل ماکیاولی از قدرت و سیاست هستند و با مفهوم «فضیلت مدنی» در کتاب «گفتارهایی در باب لیوی» تفاوت بنیادین دارند. در «شهریار»، به عقیده ماکیاولی سیاستمدار موفق کسی است که با فضیلت خود، شانس را مهار یا از آن بهره‌برداری کند.


نظر خوانندگان:


■ آقای خوش‌جوش گرامی، مقاله شما به موقع، روشنگر و به نوعی پاسخ به پرسش پرمناقشه امروز جامعه‌ای مستاصل و فاقد چشم اندازی روشن است. جامعه‌ای به مصداق دقیق حکم ماکیاولی: «وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی می‌کنند، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است» و در حکمی دیگر: «وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شوند، همیشه نتیجه فاجعه‌بار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیب‌پذیر می‌شود و حتی ممکن است آزادی‌اش را از دست بدهد.»
اما با شما هم موافقم که: «صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی به‌طور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.» و با قبول این مورد مشخص من به آینده ایران به ویژه با مشاهده سلحشوران بی‌سلاح میهن مان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند، خوش‌بینم. ببینیم.
سعید سلامی


■ جناب خون جوش گرامی، درود بر شما. نوشتاری منطقی و به هنگام است، و من چیزهای ارزشمندی از آن آموختم.
با سپاس. بهرام خراسانی. یکم اسفند ۱۴۰۴


■ آقای خوش‌جوش گرامی. از نکات مثبت شروع کنم: شما تفکر ماکیاولی را بسیار خوب در مقاله‌ای کوتاه بیان کرده‌اید و اینکه به درستی، (بر خلاف تصور رایج و عامیانه)، ماکیاولی “توصیف‌گر واقعیت قدرت” بود. این نیز بسیار بجا و صحیح است که “یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است”.
نکات منفی را من اول در عنوان مقاله می‌بینم. اذعان دارم که این امر به سلیقه مربوط است نه به اصول. با توجه به همان تصور رایج و عامیانه در مورد ماکیاولی، عنوان مقاله با توجه به شرایط امروز ایران، کمی نامتناسب است. امیدوارم اشتباه کرده باشم. نکته منفی دیگر اینکه، شما در آخر مقاله، نظر منفی خود را در راستای نظر ماکیاولی، مبنی بر اینکه دخالت قدرت بیگانه “همیشه نتیجه فاجعه‌بار است” بدون توضیحی حتی مختصر رها کرده‌اید. اتفاقا این مسئله بسیار مهم است که در دوران ما با توجه به سلاح‌های بسیار پیشرفته و تکنولوژی اطلاعات برای مقابله با مردم، آیا شانس مردم بی‌سلاح در برابر یک حکومت استبدادی و ایدئولوژیک و “آخرالزمانی” چقدر است؟ چرا شرایط نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوس نکرده است؟ آیا قدرت عظیم ارتباطات و تبلیغات را دست‌کم نمی‌گیرید؟ در کشتار اخیر، حکومت با یک ضربه، بزرگترین سلاح مردم را که ارتباطات بود فلج کرد!
با احترام فراوان. رضا قنبری. آلمان






نظر شما درباره این مقاله:







حکمرانی در عصر هوش مصنوعی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 18:15

حکمرانی در عصر هوش مصنوعی


کمال آذری

حکمرانی جامعه‌محور، خودحکمرانی محلی، هویت مجازی و شکوفایی انسانی در عصر هوش مصنوعی

چکیده

جوامع انسانی دگرگونی‌ای تاریخی را تجربه می‌کنند که در آن فناوری‌های دیجیتال هوشیاری جمعی را گسترش می‌دهند، و در عین حال بنیان‌های جغرافیایی و رابطه‌ایِ پشتیبانِ حیات جمعی را متلاشی می‌کنند.

جوامع مبتنی بر هویت مجازی به افراد اجازه می‌دهند پیوندهایی عاطفی فراتر از قاره‌ها برقرار کنند، اما این پیوندها نمی‌توانند جایگزین همکاری متجسد (واقعی)[۱] برای بقا، مراقبت، تاب‌آوری اقتصادی و حفاظت جمعی باشند. در همین حال، هوش مصنوعی و اتوماسیون ساختارهای اقتصادیِ مبتنی بر کار مزدی[۲] را، که از دولت‌های رفاهِ قرن‌بیستمی حمایت می‌کردند، در هم می‌شکنند. جمعیت‌های سال‌خورده فشارهای مالی را تشدید می‌کنند، و دولت‌های ملّی روزبه‌روز در قبال تأمین حمایت‌های اجتماعیِ وعده‌داده‌شده ناتوان‌تر می‌شوند. نتیجه اینکه شکافی میان حس تعلق نمادین و امنیت مادی ایجاد می‌شود؛ شکافی که به بی‌ثباتی در مشارکت دموکراتیک، حیات اقتصادی و سلامت روان دامن می‌زند. این رساله استدلال می‌کند که تنها پاسخِ مؤثر به این فشارهای ساختاری، گذار به خودحکمرانی جامعه‌محور است؛ نظامی که بر واحدهای انسانی متشکل از جوامع پایه[۳] ده‌هزارنفری، فدراسیون‌های مراقبتی[۴] پنجاه‌هزارنفری، و کانتون‌های خودمختار[۵] دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری مبتنی است. این مدل با یافته‌های انسان‌شناسی تکاملی، روان‌شناسی شناختی، نظریه نیازهای انسانی، شواهد جامعه‌شناختی، نظریه سیاسی، رفتار اقتصادی، حفاظت جمعی، و اصول اخلاقی مِهر[۶] هم‌راستاست. این طرح در واقع نقشه‌ای منسجم و پایدار برای سازمان‌دهی مجددِ جوامع پیشرفته ارائه می‌دهد؛ در قالب ساختارهایی که می‌توانند در عصر هوش مصنوعی، معنا، مراقبت، حفاظت و پویاییِ دموکراتیک را فراهم آورند.

مقدمه

انسان درحال ورود به دوره‌ای تاریخی است که در آن ساختارهای سنتیِ هویت، تعلق جمعی و حیات سیاسی، دیگر همچون گذشته‌ها عمل نمی‌کنند. فناوری‌های دیجیتال شبکه‌هایی جهانی از پیوندهای نمادین می‌سازند؛ شبکه‌هایی که در آن‌ها افراد خود را متعلق به جوامع دورافتاده مبتنی بر علایق مشترک، ایدئولوژی یا هویت می‌بینند.[۱] این شبکه‌ها تخیل انسان را دگرگون می‌کنند، و مرزهای تجربه فردی را گسترش می‌دهند، اما در عین حال پیوندهای محلیِ تأمین‌کننده مراقبت، اعتماد، ثبات و مسئولیت جمعی را تضعیف می‌کنند و از هم می‌پاشند. افراد روزبه‌روز بیشتر در فضای عمومیِ دیجیتال مشارکت می‌کنند، اما جهان اجتماعیِ پیشین را، که روزگاری حمایت و حفاظت متقابل ارائه می‌دادند، از دست می‌دهند. هوش مصنوعی، اتوماسیون و سرمایه‌داریِ پلتفرمی[۷] هم بنیان‌های حیات اقتصادی را از بیخ‌وبن تغییر می‌دهند.

اشتغال ناپایدار می‌شود، کار مزدی کم‌کم از مرکزیت تولید کنار می‌رود، و نظام‌های مالیاتی ملّی در تأمین دولت‌های رفاه گسترده، که برای عصری دیگر طراحی شده بودند، درمی‌مانند.[۲] بی‌ثباتیِ حاصل موقتی نیست، بلکه ساختاری است، و همه ساحت‌های زندگی اجتماعی، از جمله خانواده، آموزش، مشارکت سیاسی، سلامت روان و فرصت‌های اقتصادی را در بر می‌گیرد.

بنابراین، جوامع مدرن با تناقضی عمیق روبه‌رو هستند. افراد به اطلاعات، شبکه‌های جهانی و حس تعلق نمادین در مقیاسی بی‌سابقه دسترسی دارند، اما روزبه‌روز منزوی‌تر، مضطرب‌تر و از شکل‌های معنادارِ حیات جمعی دورتر می‌شوند. البته نظام‌های سیاسی ملّی عظیم، متمرکز و پُرهزینه هستند، اما توانایی‌شان برای تأمین مراقبت، امنیت و انسجام اجتماعی که برای آن ساخته شده بودند، مدام کاهش می‌یابد. نظام‌های اقتصادی ثروت‌هایی هنگفت می‌آفرینند، اما میلیون‌ها نفر گرفتار ناامنی و آوارگی می‌شوند. پیشرفت فناوری شتاب می‌گیرد، اما نهادهای اجتماعی و سیاسی در تطبیق با آن دچار مشکل هستند.

این رساله استدلال می‌کند که راه‌حل این تناقض، بازسازی جامعه بر پایه جوامع هم‌اندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند مراقبت واقعی و مشارکت معنادار را تأمین کنند. جوامع پایه حدوداً ده‌هزارنفری می‌توانند زندگی روزمره را سامان و ثبات بدهند، کمک متقابل را تقویت کنند و بنیان‌های رابطه‌ایِ شکوفایی انسانی را احیا نمایند. فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری قادرند خدمات تخصصی را هماهنگ کنند، منابع را توزیع نمایند و به چالش‌های پیچیده پاسخ بدهند. کانتون‌های دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری می‌توانند به‌عنوان واحدهای سیاسی خودمختار عمل کنند، و تعادل میان پاسخ‌گویی محلی و ظرفیت منطقه‌ای را برقرار نمایند. این نظام تودرتو با معماری شناختی، عاطفی و اجتماعیِ گونه انسان هم‌خوانی دارد، و به چالش‌های ناشی از هوش مصنوعی، دگرگونی‌های جمعیتی، بی‌ثباتی زیست‌محیطی و تحولات اقتصادی پاسخی مؤثر می‌دهد.

این مدل پیشنهادی بر هشت دسته تحلیلی استوار است که در کنار هم بنیانی میان‌رشته‌ای برای حکمرانی جامعه‌محور فراهم می‌کنند. این دسته‌ها عبارت‌اند از:

• انسان‌شناسی تکاملی،
• روان‌شناسی شناختی و اجتماعی،
• نظریه نیازهای انسانی،
• جامعه‌شناسی هم‌بستگی،
• نظریه سیاسی،
• کارآفرینی و رفتار اقتصادی،
• حفاظت جمعی، و
• اخلاق مهر.

هریک از این دسته‌ها بُعدی متفاوت از بحران کنونی را توضیح می‌دهد، و منطق بازگشت به نظام‌های جامعه‌محور را روشن می‌سازد. این هشت دسته در مجموع چهارچوبی منسجم شکل می‌دهند برای فهم اینکه چرا هویت مجازی نمی‌تواند جایگزین جامعه متجسد و واقعی شود، چرا دولت‌های رفاه ملّی درحال فروپاشی هستند، و چرا شکوفایی انسانی در قرن بیست‌ویکم نقشه تمدنیِ نوینی می‌خواهد که ریشه در جامعه، عمل متقابل و کرامت انسانی داشته باشد.

بررسی ادبیات

دگرگونیِ مفهوم جامعه در عصر دیجیتال به یکی از دغدغه‌های اصلی در انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، نظریه سیاسی و مطالعات فناوری تبدیل شده است. پژوهشگران این رشته‌ها همگی تأکید می‌کنند اگرچه جوامع هویتیِ مجازی دامنه تعلق انسانی را به‌شدت گسترش داده‌اند، اما در عین حال نمی‌توانند جایگزین جوامع واقعی و ریشه‌دار شوند؛ جوامعی که وظیفه بقا، حفاظت و مراقبت متقابل را در طول تاریخ برعهده داشته‌اند. شبکه‌های دیجیتال شیوه خودفهمی افراد را از نو سازمان‌دهی کرده‌اند، اما بنیان‌های تکاملیِ زندگی اجتماعی انسان همچنان به نزدیکی جسمانی، محیط مشترک و تعهدات رابطه‌ای گره خورده است. این بررسی ادبیات با تلفیق مهم‌ترین مناقشات چند رشته، پایه‌ای علمی برای این ادعا شکل می‌دهد که آینده جوامع پیشرفته ناگزیر باید به‌سوی بازگشت به خودحکمرانی جامعه‌محور حرکت کند، به‌ویژه وقتی هوش مصنوعی و اتوماسیون توان مالی و مدیریتی دولت‌های رفاه متمرکز را تضعیف می‌کنند.

مفهوم عمومی‌های شبکه‌ای[۸] از دانا بوید محیط‌های واسطه‌شده دیجیتال را توصیف می‌کند که در آن‌ها شکل‌گیری هویت و تعامل اجتماعی فراتر از مرزهای جغرافیایی رخ می‌دهد.[۳] این محیط‌ها حس تعلق نمادین، سرمایه‌گذاری عاطفی شدید و نزدیکیِ غیرجغرافیایی را تقویت می‌کنند. مانوئل کاستلز نیز استدلال می‌کند که شبکه‌های دیجیتال فضاهای خودمختار ارتباطی می‌سازند که تعلق اجتماعی را حول جریان اطلاعات و معانی مشترک بازسازی می‌کنند، نه حول جامعه فیزیکی.[۴] در این مدل، افراد عمدتاً از طریق روایت‌ها، تصاویر و تعاملات الگوریتمیِ فراسرزمینی به هم می‌پیوندند. پژوهش رابرت پاتنم حاکی از فروپاشیِ شکل‌های سنتی حیات مدنی است.[۵] یافته‌های از کاهش چشمگیر مشارکت در انجمن‌های محلی و در نتیجه کاهش سرمایه‌ای اجتماعی را به تصویر می‌کشند که روزگاری اعتماد و همکاری در سطح محله را ممکن می‌ساخت. شوشانا زوبوف با تحلیل سرمایه‌داری نظارتی[۹] نشان می‌دهد که پلتفرم‌های دیجیتال از طریق مکانیسم‌های تجاری، افراد را از حیات مدنی محلی دور کرده‌اند، و به‌سوی بازارهای جهانی توجه[۱۰] سوق می‌دهند.[۶]

انسان‌شناسی شواهدی محکم ارائه می‌دهد مبنی بر اینکه اجتماعی‌بودنِ انسان در جوامع واقعیِ شکل‌گرفته بر پایه خویشاوندی، همکاری و محیط مشترک تکامل یافته است. سارا هردی می‌گوید نوزادان تنها به کمک پرورش جمعیِ چندخانواری و چندنسلی زنده مانده‌اند.[۷] مایکل گورون و کیم هیل استدلال می‌کنند که شکار جمعی و تقسیم غذا جوامع انسانی را طوری شکل داده‌اند که نیازمند نزدیکی جسمانی و وابستگی متقابل است، نه تعاملات نمادین یا مجازی.[۸] این یافته‌ها حاکی از آن هستند که هرچند جوامع مبتنی بر هویت دیجیتال می‌توانند سرشار از هوشیاری و آگاهی شوند، اما قادر به بازتولید کارکردهای بقاییِ ذاتی گروه‌های اجتماعی واقعی نیستند. پژوهش رابین دانبار بر پایه فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که انسان روابط اجتماعی پایدارش را فقط تا حدود ۱۵۰ نفر می‌تواند حفظ کند، و گروه‌های هویتی منسجم به‌ندرت از پنج‌هزار تا بیست‌هزار نفر فراتر می‌روند.[۹][۱۰] این یافته‌ها پایه تجربیِ محکمی فراهم می‌کنند برای این استدلال که سازمان‌دهی سیاسیِ جامعه‌محور باید بر واحدهای تعاملیِ هم‌اندازه با مقیاس انسانی استوار باشد؛ واحدهایی به‌مراتب کوچک‌تر از اندازه دولت‌–ملت‌های[۱۱] مدرن.

پژوهش‌های روان‌شناختی این نتیجه را تعمیق می‌کنند. سلسله‌مراتب نیازهای مازلو روشن می‌سازد که افراد پیش از دستیابی به تعلق، حرمت نفس یا خودشکوفایی، باید نیازهای فیزیولوژیک و ایمنیِ خود را تأمین کنند.[۱۱] جوامع مجازی شاید نیازهای نمادین هویت و بازشناسی را برآورده کنند، اما نمی‌توانند حفاظت جسمانی، سرپناه، امنیت غذایی یا مراقبت اضطراری ارائه بدهند. شری تِرکل نشان می‌دهد که ارتباطات دیجیتال به شکل‌گیری هویت‌های تکه‌تکه منجر می‌شود، زیرا افراد مدام میان شخصیت‌های آنلاین متعدد جابه‌جا می‌شوند.[۱۲] بدون وجود جوامع واقعیِ پایدار برای زمین‌گیری این هویت‌ها، اضطراب، تنهایی و بی‌ثباتی عاطفی افزایش می‌یابد. پژوهش‌های مربوط به شکل‌گیری اعتماد نیز تأیید می‌کنند که تنظیم عواطف به حالت‌های چهره، تُنِ صدا، حضور جسمانی و آیین‌های مشترک وابسته است؛ هیچ‌کدام از این‌ها در ارتباطات دیجیتال به‌طور کامل بازتولید نمی‌شوند.[۱۳]

ادبیات جامعه‌شناختی نیز تضعیف ساختارهای هم‌بستگی محلی را برجسته می‌کند. تمایز فردیناند تونیس میان گماین‌شافت[۱۲] (جامعه صمیمی و ارگانیک) و گزل‌شافت[۱۳] (جامعه قراردادی و بی‌اسم‌ورسم) ابزار مفهومی مفیدی برای فهم جابه‌جایی ناشی از شبکه‌های دیجیتال است.[۱۴] رسانه‌های اجتماعی با ترویج تعاملات نمادینِ فاقد عمق و تعهد گماین‌شافت، گزل‌شافت را تشدید می‌کنند. رابرت سمپسون در پژوهش‌هایش درباره کارایی جمعی نشان می‌دهد که اعتماد محله‌ای و تمایل متقابل به مداخله برای خیر همگانی با ایمنی، سلامت و رفاه کودکان هم‌بستگی قوی دارد.[۱۵] جوامع مجازی نمی‌توانند این شکل از همکاری محلی را جایگزین کنند. مفهوم فرامکانیتِ[۱۴] آرجون آپادورای به افرادی اشاره دارد که هویتشان تحت تأثیر جریان‌های فرهنگی جهانی شکل می‌گیرد، درحالی‌که زندگی جسمانی‌شان در محیط‌های محلی تضعیف‌شده یا تکه‌تکه باقی می‌ماند.[۱۶]

نظریه سیاسی و ادبیات حکمرانی فشارهایی ساختاری را به تصویر می‌کشد که دولت‌های رفاه متمرکز را روزبه‌روز ناپایدارتر می‌سازند. ساسکیا ساسن و پیتر تیلور این‌طور استدلال می‌کنند که جهانی‌سازی و جابه‌جایی جمعیت، ظرفیت مالی و مدیریتی دولت‌–ملت‌ها را فرسوده، و امکان ارائه مراقبت همگانی را محدود کرده است.[۱۷] پژوهش الینور اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی نشان می‌دهد که جوامع پیچیده زمانی کارآمدتر هستند که واحدهای کوچک و هم‌پوشان منابع و مسئولیت‌های محلی را مدیریت نمایند.[۱۸] اثر او بیانگر آن است که آینده سازمان‌دهی سیاسی باید به‌سوی جوامع خودمختار کوچک‌تر حرکت کند، نه بوروکراسی‌های عظیم متمرکز. اولریش بک و یورگن هابرماس مدل‌های سیاسی پساملی را پیشنهاد می‌کنند که بر لایه‌های متعدد حکمرانی، از ساختارهای تنظیمی جهانی تا جوامع محلی توانمندشده، استوار است. چنین چشم‌اندازی تأیید می‌کند که در عصر هوش مصنوعی و پیوندهای جهانی، خودحکمرانی جامعه‌محور برای تداوم مراقبت، هم‌بستگی و مشارکت دموکراتیک ضروری خواهد بود.

هشت دسته تحلیلی
چهارچوبی یکپارچه برای فهم جامعه، هویت، حکمرانی و شکوفایی انسانی

دگرگونی از جوامع جغرافیایی به جوامع هویتیِ مجازی مستلزم برخورداری از چهارچوبی چندلایه است که انسان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، نظریه سیاسی، اقتصاد و اخلاق فرهنگی را در بر بگیرد. هشت دسته تحلیلیِ ارائه‌شده در این رساله، داربست مفهومیِ اصلی را می‌سازند تا روشن شود چرا جوامع مجازی نمی‌توانند جای جوامع محلیِ واقعی و فیزیکی را در تأمین بقا، حفاظت، مراقبت و حکمرانی معنادار بگیرند. هر دسته بُعدی متمایز از زندگی اجتماعی انسان را نشان می‌دهد، اما همه آن‌ها در نظامی منسجم در هم تنیده می‌شوند. این هشت دسته در مجموع می‌گویند جوامع پسامدرن ناگزیر هستند زندگی سیاسی و اجتماعی خود را در مواجهه با هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولت‌های رفاه متمرکز[۱۵]، حول خودحکمرانی جامعه‌محور[۱۶] بازسازی کنند.

۱. انسان‌شناسی تکاملی
انسان در گروه‌های کوچک و به‌هم وابسته تکامل یافته است؛ گروه‌هایی که بقایشان به همکاری، خویشاوندی و کار مشترک گره خورده بود. شواهد باستان‌شناختی و انسان‌شناختی نشان می‌دهند انسان‌های اولیه در دسته‌ها و روستاهایی زندگی می‌کردند که حفاظت متقابل، تولید غذای جمعی و مراقبت چندنسلی را ممکن می‌ساختند.[۱۹] تشکیل این سازوکارها اختیاری نبود، بلکه برای بقا ضرورت داشتند. آن ویژگی‌هایی که جوامع اولیه انسانی را شکل دادند، یعنی تقسیم ریسک، تأمین جمعی و عمل متقابلِ عاطفی، هنوز در ذات انسان باقی است. جوامع محلیِ قوی نه صرفاً ترجیح فرهنگی، بلکه بخشی از تاریخ تکاملی گونه ما هستند. جوامع مجازی، هرچند از نظر روان‌شناختی قدرتمند به شمار می‌روند، اما نمی‌توانند چنین کارکردهایی داشته باشند، زیرا نه همکاری واقعی ارائه می‌دهند، و نه محیط زیست‌بومیِ مشترک دارند. تاریخ تکاملی نشان می‌دهد که بقا به شبکه‌های محلی و همکاری جسمانی وابسته است؛ چیزی که شبکه‌های دیجیتال از جایگزینیشان عاجز هستند.

۲. روان‌شناسی شناختی و اجتماعی
شناخت انسانی برای مدیریت روابط اجتماعی در محدوده طبیعی تکامل یافته است. فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که هر فردی فقط با تعدادی محدود می‌تواند رابطه پایدار داشته باشد.[۲۰] رسانه‌های اجتماعی این محدودیت طبیعی را درهم می‌شکنند و فرد را در معرض هزاران تعامل نمادین قرار می‌دهند؛ تعاملاتی که حس تعلق می‌آورند، اما اعتماد، تنظیم عواطف و مسئولیت متقابلِ ناشی از مواجهه رودررو را پدید نمی‌آورند. شکل‌گیری اعتماد به نشانه‌های ظریف چهره، تُنِ صدا، آیین‌های مشترک و حضور جسمانی وابسته است.[۲۱] جوامع مجازی این نشانه‌ها را تولید نمی‌کنند و در نتیجه نمی‌توانند ثبات روان‌شناختی و مسئولیت متقابلی را که جوامع فیزیکی تأمین می‌کنند، به وجود بیاورند. این ناهم‌خوانی به هویت تکه‌تکه، بی‌ثباتی عاطفی و کاهش تاب‌آوری روانی می‌انجامد. محدودیت‌های شناختی به‌وضوح نشان می‌دهند که رسانه‌های اجتماعی حس تعلق نمادین را تقویت می‌نمایند، اما شرایط شناختی لازم برای اعتماد عمیق و همکاری پایدار را ایجاد نمی‌کنند.

۳. روان‌شناسی نیازهای انسانی
سلسله‌مراتب نیازهای مازلو توضیح ساختاری می‌دهد که چرا هویت دیجیتال نمی‌تواند نیازهای انسانی را به‌طور کامل ارضا نماید.[۲۲] لایه‌های بنیادین نیازهای انسانی، یعنی بقا، ایمنی، تعلق، حرمت نفس و خودشکوفایی، باید به‌ترتیب برآورده شوند. جوامع مجازی می‌توانند نیازهای نمادین تعلق و بازشناسی را تأمین کنند، اما قادر به رفع نیازهای فیزیولوژیک و ایمنی، از جمله امنیت غذایی، تأمین سرپناه، حفاظت، کمک اضطراری و حمایت مادی نیستند. بنابراین شکوفایی انسانی مستلزم وجود جوامعی واقعی است که این لایه‌های بنیادین را تأمین نمایند تا تعلق و حرمت نفس بر آن استوار شود. با شتاب اتوماسیون، بیکاری و بی‌ثباتی اقتصادی، شکاف میان آنچه جوامع مجازی عرضه می‌کنند و آنچه انسان واقعاً نیاز دارد، روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. بنابراین، وجود خودحکمرانی جامعه‌محور نه صرفاً مطلوب، بلکه برای تأمین نیازهای پایه انسانی ضروری است.

۴. جامعه‌شناسی هم‌بستگی
نظریه‌های جامعه‌شناختی هم‌بستگی بر اهمیت مکان مشترک، تعامل واقعی و تعهد اخلاقی تأکید دارند. چهارچوب گماین‌شافت و گزل‌شافتِ فردیناند تونیس تفاوت جامعه ارگانیک و صمیمی را با جامعه قراردادی و بی‌اسم‌ورسم روشن می‌کند.[۲۳] رسانه‌های اجتماعی گزل‌شافت را به‌شدت تقویت می‌کنند، زیرا روابط در آن‌ها انتزاعی، نمادین و کاملاً فردگرایانه هستند، و این رویکرد مانع شکل‌گیری مسئولیت جمعی در سطح محلی می‌شود. پژوهش رابرت سمپسون درباره کارایی جمعی نشان می‌دهد که اعتماد مبتنی بر محله و آمادگی برای مداخله به‌نفع خیر همگانی، در واقع ایمنی، سلامت و ثبات جامعه را به ارمغان می‌آورند.[۲۴] جوامع دیجیتال نمی‌توانند این مسئولیت‌های محلی را بازتولید کنند. جوامع بدون برخورداری از انسجام مبتنی بر محله و هویت محلی مشترک، توانایی خود برای مدیریت بحران، بسیج عمل جمعی و حفظ نظم عمومی را از دست می‌دهند. بنابراین، جامعه‌شناسی هم‌بستگی این‌گونه استدلال می‌کند که جوامع فیزیکی باید در قالب واحدهای اصلیِ سازمان‌دهی اجتماعی و مراقبت باقی بمانند.

۵. نظریه سیاسی و حکمرانی
نظریه سیاسیِ معاصر روزبه‌روز بیشتر این مسئله را می‌پذیرد که دولت‌–ملت‌های متمرکز دچار کاهش کارایی شده‌اند. جریان‌های جهانی سرمایه، جابه‌جایی‌های فراملّی و تحولات فناوری، ظرفیت مدیریتی و مالی دولت‌های بزرگ را به‌شدت تضعیف کرده‌اند.[۲۵] پژوهش الینور اوستروم نشان می‌دهد که حکمرانی کارآمد زمانی به دست می‌آید که واحدهای کوچک و تودرتو با خودمختاری و پاسخ‌گویی، مسئولیت‌های محلی را مدیریت نمایند.[۲۶] ساختارهای حکمرانی چندمرکزی و غیرمتمرکز در محیط‌های پیچیده از بوروکراسی‌های متمرکز عملکرد بهتری دارند، زیرا دانش محلی، تنوع فرهنگی و اعتماد مبتنی بر جامعه را به تصمیم‌گیری راه می‌دهند. این بینش از مدل سیاسیِ جامعه‌محور پشتیبانی می‌کند که در آن جوامع ده‌هزار تا پانزده‌هزارنفری مراقبت‌های ضروری، حمایت و حل تعارض را برعهده می‌گیرند و واحدهای فدرال دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری هماهنگی گسترده‌تر را تأمین می‌نمایند. این مدل تودرتو با انسان‌شناسی تکاملی و همین‌طور با نظریه سیاسی هم‌خوانی دارد، و آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن جامعه هسته اصلی واحد سیاسی است.

۶. کارآفرینی و رفتارهای اقتصادی
با سلطه هوش مصنوعی و اتوماسیون بر اقتصاد جهانی، اشتغال ناپایدار و بازارهای کارِ بزرگ‌مقیاس کوچک‌تر می‌شوند. مطالعات اقتصادی حاکی از آن هستند که نوآوری از شبکه‌های متراکم اعتماد، تعامل مکرر و نظام‌های حمایتیِ محلی زاده می‌شود.[۲۷] تحلیل جین جیکوبز درباره نوآوری شهری ثابت می‌کند که شبکه‌های کوچک و به‌هم‌پیوسته خلاقیت، آزمایش و فعالیت کارآفرینانه را پرورش می‌دهند.[۲۸] نظام‌های اقتصادی جامعه‌محور مربی‌گری، سرمایه اجتماعی و تقسیم ریسک جمعی را فراهم می‌کنند و همه این‌ها نوآوری و تاب‌آوری اقتصادی محلی را تقویت می‌نمایند. جوامع مجازی می‌توانند تخیل کارآفرینانه را برانگیزند، اما اعتماد محلی، حمایت مادی و مربی‌گری عملیِ لازم برای فعالیت اقتصادی پایدار را عرضه نمی‌کنند. اقتصاد آینده به شبکه‌های محلی وابسته خواهد بود، نه به بازارهای کار متمرکز.

۷. حفاظت جمعی
امنیت جمعی و حفاظت متقابل مستلزم هماهنگیِ واقعی است. انسان‌شناسی نشان می‌دهد که جوامع کوچک با ترغیب اخلاقی، شهرت و هنجارهای مشترک رفتار را تنظیم می‌کنند.[۲۹] در جوامع بزرگ‌تر، به نهادهای اجباری مانند پلیس نیاز است، چون افراد یکدیگر را نمی‌شناسند و به هم اعتماد ندارند. حکمرانی در مقیاس جامعه امکان حفاظتِ مبتنی بر همکاری، پاسخ سریع به بحران و حل مسئله جمعی را می‌دهد. جوامع مجازی در بلایای طبیعی، کمبود غذا، بحران‌های زیست‌محیطی یا درگیری‌های خشونت‌آمیز هیچ‌گونه حفاظت جسمانی ارائه نمی‌دهند. پیچیدگی ریسک‌های مدرن، نیاز به جوامع جغرافیاییِ مشخص را که قادر به بسیج سریع و هماهنگ باشند، دوچندان می‌کند.

۸. معنای فرهنگی و اخلاق مهر
جوامع انسانی برای تداوم معنا و هم‌بستگی به ارزش‌های مشترک، آیین‌ها و چهارچوب‌های فرهنگی نیاز دارند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت متقابل، کرامت و هماهنگی تأکید دارد، بستری برای حیات سالمِ مبتنی بر جامعه فراهم می‌کند. جوامع مجازی غالباً تعلق نمادین بدون تعهد واقعی می‌آفرینند، و این رویکرد به تکه‌تکه‌شدنِ هویت و بی‌ثباتی عاطفی می‌انجامد. در مقابل، جوامع واقعی روایت‌های مشترک و حافظه جمعی می‌سازند که معنا و ساختار می‌بخشند. از این رو اخلاق مهر به‌عنوان بنیاد اخلاقیِ خودحکمرانی جامعه‌محور عمل می‌کند؛ جایی که ارزش‌ها و هویت در روابط واقعی و مسئولیت‌های مشترک ریشه دارند، نه در نمایشی دیجیتال.

هشت دسته تحلیلیِ ارائه‌شده چهارچوبی یکپارچه و متقابلاً تقویت‌کننده می‌سازند. آن‌ها توضیح می‌دهند چرا جوامع هویتیِ مجازی برای گسترش آگاهی انسان اهمیت دارند، اما برای بقا و شکوفایی او ناکافی هستند؛ که اگر جوامع پیشرفته می‌خواهند در قبال فشارهای روان‌شناختی، اقتصادی و اجتماعیِ دوران پسامدرن واکنش نشان بدهند، باید ساختارهای سیاسی غیرمتمرکز و جامعه‌محور را برگزینند. همچنین تأکید می‌کنند که اخلاق مهر شالوده ضروریِ نظم سیاسیِ آینده‌ای انسانی و از نظر ساختاری پایدار است.

بحران مدرن جامعه

جهان مدرن بحرانی عمیق در جامعه را تجربه می‌کند، بحرانی که همه ساحت‌های زندگی اجتماعی، روان‌شناختی و سیاسی را در بر گرفته است. این بحران صرفاً فرهنگی نیست، بلکه کاملاً ساختاری است. هم‌زمانیِ چهار نیروی بزرگ، یعنی تحول فناوری، دگرگونی اقتصادی، جابه‌جایی‌های جمعیتی و تکه‌تکه‌شدن هویت در شبکه‌های دیجیتال، باعث چنین بحرانی شده‌اند. شکل‌های سنتی تعلق اجتماعی که برای هزاران سال اساس زندگی انسان را تشکیل می‌دادند، تضعیف شده‌اند یا کاملاً از هم گسسته‌اند، و افراد را بیش از پیش منزوی، مضطرب و وابسته به نهادهایی کرده‌اند که دیگر نمی‌توانند پاسخ‌گوی مطالبات رو به افزایش باشند. این بحران پایه‌های مراقبت جمعی را متزلزل می‌کند، مشارکت دموکراتیک را به خطر می‌اندازد، تداوم دولت رفاه را زیر سؤال می‌برد، و در عین حال شرایطی فراهم می‌سازد که تعلق مجازی جذاب به نظر می‌رسد، اما حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را فراهم نمی‌کند.

یکی از بُعدهای این بحران از جابه‌جایی جغرافیایی و شهرنشینی سرچشمه می‌گیرد که ساختارهای دیرپای خویشاوندی و پیوندهای بین‌نسلی را مختل می‌کند. انسان‌ها اکنون برای کار، تحصیل یا فشارهای مالی مدام جابه‌جا می‌شوند و این امر ثبات روابط محله‌محور را از بین می‌برد.[۳۰] در بسیاری از جوامع پیشرفته، شمار افرادی که تنها زندگی می‌کنند بیش از هر زمان دیگری در تاریخِ ثبت‌شده بشر است.[۳۱] اندازه خانواده کوچک‌تر شده است، نرخ باروری در اکثر کشورهای ثروتمند به زیر سطح جایگزینی سقوط کرده است، و خانواده گسترده تقریباً محو شده است. فروپاشی زندگی چندنسلی کمیت و کیفیت حمایت دسترس‌پذیر اجتماعی هنگام بحران، بیماری، دشواری اقتصادی یا پریشانی عاطفی را به‌شدت کاهش می‌دهد.

محرک دوم بحران فروپاشی نهادهای جمعی مانند اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های مدنی، انجمن‌های فرهنگی و جوامع دینی است. پژوهش رابرت پاتنم نشان می‌دهد که از دهه ۱۹۶۰ به این سو، مشارکت در تقریباً همه شکل‌های حیات مدنی پیوسته کاهش یافته است.[۳۲] این کاهش با بی‌اعتمادی به نهادها و افت سرمایه اجتماعی همراه بوده است. یعنی افراد فرصت‌های کمتری برای همکاری رودررو، مسئولیت مشترک و حل مسئله جامعه‌محور در اختیار دارند. رسانه‌های اجتماعی حس تعلق نمادین را گسترش می‌دهند، اما این کار را به بهای همکاری واقعی انجام می‌دهند. آن‌ها تناقضی پدید می‌آورند که در آن افراد احساس اتصال می‌کنند، اما در واقعیت تنها می‌مانند.

سومین عامل دگرگونی بازارهای کار تحت تأثیر جهانی‌سازی، اتوماسیون و هوش مصنوعی است. اشتغال امن و بلندمدت روزبه‌روز کمیاب‌تر می‌شود.[۳۳] اکثر افراد شکل‌های ناپایدار کار را تجربه می‌کنند که نه دستمزد کافی، نه مزایا و نه امنیت بلندمدت ارائه می‌دهند. ناپدیدشدنِ اشتغال صنعتیِ باثبات، پایه‌های اقتصادی طبقه متوسط را سست کرده است، منابع در دسترسِ جوامع محلی را کاهش داده است، و توانایی خانواده‌ها برای تأمین معاش افراد تحت تکفل را دشوارتر ساخته است. اکنون سیستم‌های هوش مصنوعی وظایف شناختی را برعهده می‌گیرند که پیش‌تر به نیروی انسانی نیاز داشت، و رباتیک جای کار یدی را می‌گیرد. اثر ترکیبی این دو، فرسایش قرارداد اجتماعیِ مبتنی بر اشتغال است؛ همان قراردادی که در قرن بیستم نظام‌های رفاهی را حفظ می‌کرد و توسعه می‌داد.[۳۴]

بُعد چهارم ناکافی‌شدنِ روزافزون دولت‌های رفاه است که برای عصر اقتصادی کاملاً متفاوتی طراحی شده بودند. ساختارهای رفاهی بر پایه جمعیت بزرگ شاغل، اشتغال باثبات، نرخ باروری نسبتاً بالا پایه‌گذاری شده بودند، و فرض می‌کردند پایه مالیاتی ملّی همیشه قوی باقی خواهد ماند. امروز هیچ‌کدام از این پیش‌فرض‌ها برقرار نیستند. جمعیت‌های سال‌خورده فشار عظیمی روی صندوق‌های بازنشستگی، زیرساخت‌های درمانی و مراکز مراقبت بلندمدت وارد می‌کنند. با کاهش نسبت بزرگ‌سالان شاغل به افراد تحت تکفل، بار مالی دولت‌ها سنگین‌تر می‌شود.[۳۵] در همان حال، اتوماسیون درآمد مشمول مالیات نیروی کار را کاهش، و ثروت را به‌سوی اقتصادهای دیجیتالِ متمرکز و دشوارِ تنظیم و مالیات‌ستانی سوق می‌دهد. نتیجه چنین وضعیتی کسری ساختاری در توانایی دولت‌های متمرکز برای ارائه مراقبت همگانی است.

بُعد پنجم تکه‌تکه‌شدنِ روان‌شناختی ناشی از فناوری‌های دیجیتال است. رسانه‌های اجتماعی هویت را به سلسله‌ای از اجراهای نمادینِ جدا از هم تبدیل می‌کنند، و این امر خودآگاهی افراطی، اضطراب و دوقطبی‌سازی را تشدید می‌نماید.[۳۶] جوامع آنلاین می‌توانند تأیید عاطفی بدهند، اما ثبات، اعتماد و پاسخ‌گویی را، که فقط با نزدیکی جسمانی و محیط مشترک به دست می‌آید، تأمین نمی‌کنند. این تکه‌تکه‌شدن نه فقط افراد، بلکه کل جامعه را در بر می‌گیرد؛ جامعه‌ای که روزبه‌روز بیشتر در دنیای دیجیتال فرو می‌رود، و انسجام اجتماعی و مشروعیت دموکراتیک خود را از دست می‌دهد.

بُعد ششم تضعیف دموکراسیِ سرزمینی است. دولت‌های مدرن برای حفظ مشروعیت به مشارکت فعال شهروندان نیاز دارند. اما کاهش مشارکت مدنی، افزایش دوقطبی‌سازی و جلب توجه به جوامع دیجیتال جهانی، توانایی افراد برای مشارکت معنادار در حیات عمومی محلی را کاهش می‌دهند.[۳۷] پراکندگی هویت در شبکه‌های مجازی جهانی، پیوند میان شهروند و نهادهای محلی را سست می‌کند. بسیاری از حکومت‌های محلی دیگر نمی‌توانند روی مشارکت مدنی پایدار حساب کنند. همین رویکرد پاسخ‌گویی را کاهش می‌دهد و فرهنگ دموکراتیک را زیر سؤال می‌برد.

بُعد هفتم از فروپاشی معنای فرهنگی مشترک سرچشمه می‌گیرد. جوامع در طول تاریخ از طریق آیین‌ها، روایت‌ها و هنجارهای مشترک، انسجام می‌آفریدند. این شکل‌های فرهنگی تعهد اخلاقی و حافظه جمعی پدید می‌آوردند. در جوامع مدرن، معنای فرهنگی در هزاران گوشه دیجیتال تکه‌تکه شده است.[۳۸] انسان بدون داشتنِ روایت مشترک، از حس هدف‌مندیِ مشترک محروم می‌مانند. فقدان معنای مشترک، آسیب‌پذیری در برابر دستکاری پلتفرم‌های دیجیتال و گروه‌های افراطی را که هویت بدون مسئولیت عرضه می‌کنند، افزایش می‌دهد.

همه این نیروها در کنار هم، بحران فراگیر جامعه را شکل می‌دهند. افراد به‌صورت دیجیتال متصل، اما در واقعیت جسمانی منزوی هستند. دولت‌ها عظیم و پُرهزینه، اما روزبه‌روز ناتوان‌تر از ارائه مراقبت هستند. شبکه‌های جهانی هویت را گسترش می‌دهند، اما هم‌بستگی محلی را از بین می‌برند. بازارهای کار کوچک می‌شوند، درحالی‌که نیازهای اجتماعی افزایش می‌یابند. معنای فرهنگی به میکروهویت‌های پراکنده تبدیل شده است. با تشدید این فشارها، جامعه با افزایش تنهایی، کاهش نرخ زادوولد، افزایش بیماری‌های روانی و تضعیف تاب‌آوری دموکراتیک روبه‌رو می‌شود.[۳۹]

این بحران را نمی‌توان با اصلاحات جزئی در نظام‌های موجود حل کرد، زیرا الگوهای زیربناییِ تحول فناوری و دگرگونی اقتصادی از ظرفیت تطبیقیِ مدل‌های حکمرانی قرن‌بیستمی فراتر رفته‌اند. حل چنین بحرانی نیازمند پاسخ ساختاری، و نه تنظیمات تدریجی سیاستی است.

ادعای محوری این رساله این است که جوامع پیشرفته باید به‌سوی ساختارهای جامعه‌محور گذار کنند؛ ساختارهایی که بتوانند همکاری واقعی را احیا نمایند، مراقبت ارائه بدهند، حفاظت جمعی را سازمان‌دهی کنند و معنای مشترک بیافرینند. بحران جامعه وضعیتی گذرا نیست، بلکه تحولی ساختاری است که معماری سیاسی نوین می‌طلبد. آینده ثبات اجتماعی، تاب‌آوری اقتصادی و سلامت روان به ایجاد جوامع خودحکمران وابسته است؛ جوامعی که کارکردهایی را به دوش بکشند که شبکه‌های دیجیتال و دولت‌های رفاه متمرکز دیگر نمی‌توانند تأمین نمایند.

هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولت‌های رفاه ملّی

هوش مصنوعی و اتوماسیون پایه‌های اقتصادهای مدرن را دوباره‌سازی می‌کنند. این دگرگونی‌ها تواناییِ زیست دولت‌های رفاه ملّی را، که بر فرضیات عصر صنعتی بنا شده بودند، از بین می‌برند. نظام‌های رفاهی قرن بیستم به اشتغال باثبات، جمعیت بزرگ شاغل، درآمدهای مالیاتیِ قابل پیش‌بینی و مرزی روشن میان کار و سرمایه وابسته بودند. همه این شرایط اکنون درحال تضعیف یا ناپدیدشدنِ کامل هستند. گسترش جهانی فناوری‌های مبتنی بر هوش مصنوعی، سیستم‌های تولید خودکار و اقتصادهای پلتفرمی، جابه‌جایی ساختاری عظیمی پدید آورده است که نقش کار انسانی را کاهش می‌دهد، نابرابری اقتصادی را تشدید می‌کند، و ثروت را با سرعتی بی‌سابقه متمرکز می‌سازد. این تغییرات بر چگونگی سازمان‌دهی مراقبت، توزیع منابع و خودحکمرانی جوامع تأثیری عمیق می‌گذارند. نتیجه شکافی میان انتظاراتی که از دولت‌های ملّی می‌رود، و ظرفیت واقعی‌شان برای ارائه حفاظت اجتماعی است؛ شکافی که به بی‌ثباتی سیاسی، بی‌اعتمادی عمومی و تنش‌های اجتماعی رو به افزایش می‌انجامد.

نخستین و مهم‌ترین چالش شتاب‌گیریِ بی‌ثباتی شغلیِ نیروی کار زیر سایه هوش مصنوعی و رباتیک است. مطالعه فری و آزبورن این‌گونه برآورد می‌کند که نزدیک به نیمی از مشاغل کنونی در معرض اتوماسیون قرار دارند.[۴۰] سیستم‌های یادگیری ماشین روزبه‌روز وظایف شناختیِ پیچیده‌ای را انجام می‌دهند که پیش‌تر به نیروی انسانی ماهر نیاز داشت. ربات‌ها کارهای یدی را با کارایی و دقتی انجام می‌دهند که هیچ نیروی کار انسانی قادر به رقابت با آن نیست. سرعت اتوماسیون در تولید، لجستیک، امور مالی، تحلیل مراقبت‌های بهداشتی، پژوهش حقوقی و حتی صنایع خلاق رو به افزایش است. در نتیجه، پایه اقتصادیِ اشتغال انبوه که زمانی از طریق مالیات بر حقوق و درآمدهای باثبات، برنامه‌های رفاهی را تأمین می‌کرد، درحال فرسایش است.[۴۱] وقتی اشتغال کاهش یابد یا ناپایدار شود، پایه مالیاتی کوچک می‌شود، درآمدهای عمومی افت می‌کنند، و دولت‌های مرکزی دیگر نمی‌توانند شبکه ایمنی اجتماعیِ مربوط به جمعیت‌های بزرگ و پیوسته شاغل را حفظ نمایند.

چالش دوم ظهور سرمایه‌داری پلتفرمی است که ثروت را در انحصار دیجیتال نگه می‌دارد. شرکت‌هایی که داده، زیرساخت ابری و شبکه‌های الگوریتمی را کنترل می‌کنند، با کمترین نیروی کار، سودهای نجومی می‌سازند.[۴۲] ثروت در مراکز فناوری انباشته می‌شود و درآمد مشمول مالیات بسیار کمی برای دولت‌–دولت ملّی باقی می‌ماند. پلتفرم‌های جهانی سود را میان حوزه‌ها جابه‌جا می‌کنند تا مالیات را به حداقل برسانند، درحالی‌که صنایع سنتی یا افول می‌کنند یا فعالیت‌هایشان را به خارج منتقل می‌نمایند. این تغییرات ساختاری تولید درآمد از طریق مالیات شرکتی یا مالیات بر درآمد را برای دولت‌ها دشوارتر می‌کند. بدون درآمد مالیاتی باثبات، دولت‌های رفاه از نظر مالی ناپایدار می‌شوند.

عامل سوم دگرگونی جمعیتی است. تقریباً همه جوامع پیشرفته با پیری سریع و کاهش نرخ زادوولد روبه‌رو هستند.[۴۳] با افزایش نسبت بازنشستگان به جمعیت شاغل، فشار مالی روی نظام‌های رفاهی به‌صورت تصاعدی بالا می‌رود. تعهدات بازنشستگی گسترش می‌یابند، و هزینه‌های درمانی به‌دلیل افزایش امید به زندگی و بیماری‌های مزمن بیشتر می‌شوند. در همین حال، نیروی کار کوچک می‌شود و اتوماسیون نیاز به کارگر انسانی را کاهش می‌دهد. دولت‌ها نیز ناگزیرند با افزایش مخارج و کاهش درآمدها دست‌وپنجه نرم کنند. این ترکیب، کسری‌هایی ساختاری پدید می‌آورد که با اصلاحات تدریجی قابل حل نیستند.

چالش چهارم افزایش هزینه‌های مراقبت‌های بهداشتی و خدمات اجتماعی در جوامع سال‌خورده است. هزینه بهداشت در اکثر کشورهای پیشرفته سریع‌تر از تولید ناخالص داخلی رشد می‌کند. بخشی از آن به‌خاطر گران‌شدن فناوری‌های پزشکی، و بخشی دیگر به‌دلیل انتقال هزینه از نیروی کار انسانی به سیستم‌های سرمایه‌برِ مبتنی بر رباتیک و هوش مصنوعی است.[۴۴] دولت‌های رفاهی که می‌خواهند مراقبت بهداشتی و سالمندی همگانی ارائه بدهند، با باری مالی روبه‌رو می‌شوند که سریع‌تر از ظرفیت اقتصادیشان رشد می‌کند. نظام‌های متمرکز از انعطاف لازم برای تطبیق با شرایط محلی یا بسیج ساختارهای مراقبت جامعه‌محورِ کم‌هزینه‌تر بر پایه شبکه‌های غیررسمی برخوردار نیستند.

عامل پنجم فروپاشی قرارداد اجتماعیِ نیمه دوم قرن بیستم است. آن قرارداد بر تقسیم‌بندیِ باثباتی میان کار و سرمایه استوار بود. کارگران زمان و مهارت خود را در برابر دستمزد، مزایا و سهم بیمه تأمین اجتماعی مبادله می‌کردند و در مقابل، دولت مستمری بازنشستگی، بیمه بیکاری، مراقبت بهداشتی و دیگر شکل‌های حفاظت را تأمین می‌نمود. این قرارداد اجتماعی فرض می‌گرفت که اکثر بزرگ‌سالان از اشتغال بلندمدت، درآمد قابل پیش‌بینی و مشارکت منظم در برنامه‌های عمومی برخوردار خواهند بود.[۴۵] در جهانی که کار موقت، کار پلتفرمی، بهره‌وریِ تقویت‌شده با هوش مصنوعی و بی‌ثباتی شغلی آن را شکل می‌دهد، این فرض‌ها دیگر معتبر نیستند. اکنون کارگران میان نقش‌های موقتی، پروژه‌های آزاد یا موقعیت‌هایی ناپایدار جابه‌جا می‌شوند که هیچ‌کدام مشارکت کافی برای نظام‌های رفاهی ایجاد نمی‌کنند.

چالش ششم ظهور آن چیزی است که زوبوف سرمایه‌داری نظارتی[۱۷] می‌نامد.[۴۶] شرکت‌ها داده‌های رفتاری را در مقیاس عظیم استخراج و به پول تبدیل می‌کنند. آن‌ها ارزش اقتصادیِ هنگفتی می‌آفرینند بدون آنکه جمعیت بزرگی را به کار بگیرند. این وضعیت عدم تعادلی ساختاری به وجود می‌آورد بین حجم ارزشی که پلتفرم‌ها تصاحب، و تعداد مشاغلی که ایجاد می‌کنند. نظام‌های رفاهی سنتی نمی‌توانند از این شکل جدید ثروت سهمی بردارند، و دولت‌ها خود را ناتوان از تنظیم یا مالیات‌گیریِ مؤثر از اقتصاد دیجیتال می‌یابند.

چالش هفتم افزایش هزینه بلایای مرتبط با اقلیم و فشارهای تغییر زیست‌محیطی است. سیل، آتش‌سوزی، خشک‌سالی، همه‌گیری‌ها و رویدادهای جوی شدید، بارهایی اضافی روی دوش دولت‌های رفاه می‌گذارند، و آن‌ها باید امداد اضطراری، مراقبت بهداشتی، بازسازی و تعمیر زیرساخت را تأمین کنند.[۴۷] حل چنین بحران‌هایی مستلزم پاسخ‌های سریع و غیرمتمرکزی هستند که نظام‌های بوروکراتیک بزرگ اصولاً نمی‌توانند در مقیاس لازم ارائه بدهند. هزینه حکمرانی را در دورانی که درآمدها روبه‌کاهش است هم بالا می‌برند.

این نیروها در کنار هم، بحرانی ساختاری پدید می‌آورند که دولت‌های رفاه ملّی را در قبال پاسخ‌گویی به انتظارات موجود روزبه‌روز ناتوان‌تر می‌کند. دولت‌ها بیش از حد گسترده، کم‌درآمد و فارغ از تحرکات سیاسی می‌شوند. شهروندان از نیازهای برآورده‌نشده و نابرابری سرخورده می‌گردند. دوقطبی‌سازی سیاسی شدت می‌گیرد، زیرا گروه‌ها یکدیگر را مسئول ناکامیِ نظام می‌دانند. اعتماد به نهادهای دموکراتیک کاهش می‌یابد و انسجام اجتماعی ترک می‌خورد.

این بحران را نمی‌توان با بوروکراسی‌های بزرگ‌تر یا افزایش مالیات حل کرد. نیروهای باعث فروپاشی دولت رفاه، فناورانه، جمعیتی و ساختاری هستند و با پیشرفت هوش مصنوعی و گسترش اتوماسیون به بخش‌های بیشتر اقتصاد شدت خواهند گرفت. تنها راه‌حل پایدار، بازسازیِ مراقبت، حمایت و حفاظت اجتماعی حول جوامع هم‌اندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند منابع محلی را بسیج کنند، شبکه‌های مبتنی بر اعتماد بسازند و کمک مستقیم ارائه بدهند، بدون آنکه در محدودیت‌های بوروکراسی‌های متمرکز گرفتار شوند.

در نتیجه، خودحکمرانی جامعه‌محور دیگر صرفاً مطلوب نیست، بلکه برای ثبات اجتماعی ضروری شده است. آینده حفاظت اجتماعی به جوامعی وابسته است که مراقبت ارائه بدهند، بحران‌ها را مدیریت کنند و منابع را از طریق ساختارهای محلی، رابطه‌محور و همکاری‌محور توزیع نمایند. هوش مصنوعی و اتوماسیون، جوامع را به‌سوی معماری سیاسیِ نوینی سوق می‌دهند که در آن جامعه واحد اصلی حکمرانی خواهد بود.

چرا آینده ناگزیر جامعه‌محور خواهد بود

هم‌گرایی تحول دیجیتال، بازسازی اقتصادی، فشار جمعیتی و اتوماسیون فناورانه به‌وضوح نشان می‌دهند که ساختارهای سیاسی و اجتماعی قرن بیستم دیگر نمی‌توانند نیازهای انسانی را برآورده سازند. دولت رفاه در وضعیتی که هوش مصنوعی، سرمایه‌داری پلتفرمی و کاهش مشارکت نیروی کار پدید آورده‌اند، نمی‌تواند خود را حفظ کند.

افراد در بوروکراسی‌هایی که در مقیاسی بسیار فراتر از ظرفیت شناختی و عاطفی انسان عمل می‌کنند، نه ثبات می‌یابند، نه تعلق و نه هویت. جوامع دیجیتال پیوندی نمادین می‌دهند، اما حمایت واقعی ارائه نمی‌کنند. بازارها ثروت می‌آفرینند، ولی آن را طوری متمرکز می‌کنند که بخش‌هایی بزرگ از جمعیت را دچار شکنندگی اقتصادی می‌کند. در نتیجه جهانی به وجود می‌آید که انسان‌ها هم‌زمان فوق‌العاده متصل و عمیقاً منزوی هستند. در چنین بستری، بازگشت به سازمان‌دهی اجتماعیِ جامعه‌محور اجتناب‌ناپذیر می‌شود، زیرا تنها ساختاری است که می‌تواند همه طیف نیازهای انسانی را در دوران پسامدرن پاسخ گوید.

نخستین دلیل آن است که انسان از نظر تکاملی برای زیستن در گروه‌های منسجم و به‌هم‌پیوسته سازگار شده است. انسان‌شناسی و پژوهش‌های تکاملی نشان می‌دهند که حیات انسان اولیه به همکاری، تقسیم ریسک و کمک متقابل در جوامع کوچکی وابسته بوده است که به‌ندرت از چند هزار نفر فراتر می‌رفتند.[۴۸] مکانیسم‌های زیستی، عاطفی و اجتماعی که بقا را در آن جوامع ممکن ساخت، هنوز در انسان مدرن فعال است. افراد زمانی احساس امنیت، هدفمندی و تعلق اجتماعی می‌کنند که در شبکه روابط رودررو قرار بگیرند؛ شبکه‌ای که اعتماد، بازشناسی و تعهد متقابل پدید می‌آورد. جوامع مجازی می‌توانند رزونانس عاطفی ایجاد کنند، اما عمل متقابل واقعیِ لازم برای بقا را به وجود نمی‌آورند. انسان هم به هویت نمادین نیاز دارد و هم به حمایت مادی؛ تنها جوامع جغرافیایی می‌توانند هر دو را تأمین نمایند.

دلیل دوم به محدودیت‌های شناختی مربوط می‌شود. فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که انسان تنها در محدوده معینی می‌تواند روابط اجتماعی پایدار و معنادار داشته باشد.[۴۹] رسانه‌های اجتماعی فرد را در معرض هزاران تماس قرار می‌دهند، اما این تماس‌ها اعتماد یا پاسخ‌گویی نمی‌آفرینند؛ بلکه سامانه شناختی را بیش‌بار می‌کنند، ظرفیت عاطفی را کاهش می‌دهند و به‌جای همکاری، رقابت توجه‌محور پدید می‌آورند. حکمرانی جامعه‌محور با این محدودیت‌ها هم‌خوان است، زیرا تصمیم‌گیری در گروه‌های هم‌اندازه با مقیاس انسانی رخ می‌دهد که در آن‌ها بازشناسی شخصی، پاسخ‌گویی رابطه‌ای و شکل‌گیری اعتماد پایدار ممکن می‌شود. حکمرانی زمانی مشروع‌تر و کارآمدترست که در محیطی منطبق با معماری روان‌شناختی انسان ریشه داشته باشد.

دلیل سوم از ساختار نیازهای انسانی سرچشمه می‌گیرد. سلسله‌مراتب مازلو نشان می‌دهد که افراد برای دستیابی به رشد شخصی و معنا، به تأمین پایدار ایمنی جسمانی، امنیت غذایی، حمایت اقتصادی و تعلق اجتماعی نیاز دارند.[۵۰] هویت مجازی شاید حس تعلق نمادین را ارضا کند، اما نمی‌تواند لایه‌های بنیادین ایمنی و مراقبت مادی را تأمین نماید. نظام‌های متمرکز در شرایط گسست اقتصادی و اتوماسیون نمی‌توانند این لایه‌های بنیادین را به‌شکلی قابل اعتماد ارائه بدهند. در مقابل، ساختارهای جامعه‌محور می‌توانند کمک متقابل، تولید اقتصادی محلی، شبکه‌های مراقبتی و تصمیم‌گیری مشارکتی را یکپارچه کنند و به‌طور مستقیم نیازهای انسانی را پاسخ گویند.

دلیل چهارم به جامعه‌شناسی هم‌بستگی[۱۸] مربوط می‌شود. جوامع قوی از دل محیطی مشترک، تعهداتی متقابل و حس سرنوشتی مشترک زاده می‌شوند. مفهوم کارایی جمعی رابرت سمپسون نشان می‌دهد که ایمنی، تاب‌آوری و نظم اجتماعی به همسایگانی وابسته است که به یکدیگر اعتماد دارند و برای خیر همگانی اقدام می‌کنند.[۵۱] چنین سازوکارهایی در جوامع دیجیتال که فقط بر پیوند نمادین بدون مسئولیت واقعی تکیه دارند، شکل نمی‌گیرند. اما جوامع محلی می‌توانند شبکه‌های اخلاقی متراکمی پدید بیاورند که رفتار را تنظیم کنند، تعارض را مدیریت نمایند و نظم اجتماعی را حفظ کنند. در جهانی که ویژگی‌هایش بحران، بی‌ثباتی زیست‌محیطی و نوسان اقتصادی هستند، جوامع دقیقاً به همین شبکه‌های هم‌بستگی نیاز دارند تا پایدار بمانند.

دلیل پنجم، پایداری سیاسی است. دولت‌–ملت‌های متمرکز با کاهش ظرفیت مدیریتی روبه‌رو هستند، زیرا در مقیاسی عمل می‌کنند که مشارکت معنادار را ناممکن می‌سازد. افراد روزبه‌روز با نهادهایی که تصمیم‌هایشان دور از زندگی روزمره آن‌هاست، بیگانه‌تر می‌شوند.[۵۲] نظام‌های جامعه‌محور حس مالکیت، پاسخ‌گویی و مشارکت را به وجود می‌آورند. ساختارهای حکمرانی محلی، کنش مدنی را تشویق می‌کنند، دوقطبی‌سازی سیاسی را کاهش می‌دهند و اعتماد به تصمیم‌های جمعی را افزایش می‌دهند. نظریه سیاسی چندمرکزی می‌گوید وقتی افراد در واحدهای کوچک و خودمختار احساس عاملیت کنند، فرهنگ دموکراتیک تقویت می‌شود.[۵۳]

دلیل ششم زیست‌پذیری اقتصادی است. با کاهش نقش کار انسانی بر اثر اتوماسیون و افزایش نابرابری، نظام‌های ملّی در تأمین درآمد باثبات، اشتغال و تأمین اجتماعی درمی‌مانند. جوامع محلی می‌توانند مدل‌های اقتصادی جایگزین بر پایه مالکیت مشترک، تولید تعاونی، کارآفرینی، بازارهای غیرمتمرکز و شبکه‌های نوآوری محلی ارائه بدهند.[۵۴] این نظام‌ها وابستگی به ساختارهای شرکتی جهانی را کم می‌کنند و با نگهداری ارزش‌ها داخل جامعه، تاب‌آوری اقتصادی می‌آفرینند. جوامع مجازی نمی‌توانند ستونی برای این شکل‌های همکاری اقتصادی پایدار باشند، زیرا فاقد زیرساخت و اعتماد لازم برای همکاری مادیِ بلندمدت هستند.

دلیل هفتم حفاظت جمعی است. انسان برای ایمنی در بلایا، درگیری و تغییر زیست‌محیطی به همکاری واقعی وابسته است. نظام‌های بزرگ متمرکز نمی‌توانند به‌سرعت و به‌صورت شخصی به بحران‌هایی پاسخ بدهند که اقدام فوری و محلی می‌طلبند. جوامع دارای شبکه‌های داخلی قوی می‌توانند به‌سرعت بسیج شوند، منابع را کارآمد توزیع کنند، و مطمئن شوند اعضای آسیب‌پذیر کمک دریافت کرده‌اند.[۵۵] جوامع مجازی می‌توانند اطلاعات را به اشتراک بگذارند، اما نمی‌توانند اقدامی هماهنگ در جهان واقعی به انجام برسانند. ساختارهای سیاسی جامعه‌محور، حفاظت افراد را از طریق شبکه‌های مسئولیت متقابل ممکن می‌سازند؛ شبکه‌هایی که با افزایش بی‌ثباتی اقلیمی و ریسک‌های فناورانه، اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

دلیل هشتم فرهنگی و اخلاقی است. انسان برای شکوفایی به معنا، هدف و ارزش‌های مشترک نیاز دارد. جوامع مدرن از تکه‌تکه‌شدن معنا و ازدست‌رفتن روایت‌های مشترک رنج می‌برند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت و کرامت تأکید دارد، شالوده‌ای اخلاقی برای جوامعی فراهم می‌کند که هم فردیت و هم مسئولیت جمعی را حفظ کنند.[۵۶] جوامع هویتیِ مجازی معنایی نمادین می‌دهند، اما آن عمق روایت مشترکی را ندارند که افراد را در روابط پایدار به هم پیوند می‌زند. ساختارهای جامعه‌محور می‌توانند معنا را از طریق آیین‌های مشترک، حافظه جمعی و تمرین فضیلت‌هایی پرورش بدهند که بافت اجتماعی را استوار می‌کنند.

دلیل نهم تاب‌آوری روان‌شناختی است. مطالعات نشان می‌دهند افرادی که در جوامع قوی حضور دارند، افسردگی، اضطراب و تنهایی کمتری را تجربه می‌کنند.[۵۷] نظام‌های جامعه‌محور زمین‌مندی، هدفمندی و هویتی می‌بخشند که جوامع مجازی از ارائه آن ناتوان هستند. در واقع افراد در روابطی که مراقبت متقابل، کار مشترک و مسئولیت جمعی را در بر می‌گیرد، معنا می‌یابند. فواید روان‌شناختی زندگی جامعه‌محور در همه رشته‌ها و فرهنگ‌ها به‌خوبی مستند شده است.

دلیل دهم به آینده حکمرانی مربوط می‌شود. هرچه هوش مصنوعی قدرتمندتر شود و در مدیریت عمومی نفوذ کند، خطر کنترل تکنوکراتیک و تمرکز سیاسی بیشتر می‌شود. نظام‌های جامعه‌محور غیرمتمرکز، وزنه تعادلی در برابر تمرکز قدرت دیجیتال هستند. آن‌ها ضامن حفظ عاملیت، خودمختاری و مشارکت در حکمرانی محلی هستند.[۵۸]

این ده دلیل در کنار هم نشان می‌دهند که آینده سازمان‌دهی اجتماعی ناگزیر باید بر ساختارهای سیاسی جامعه‌محور استوار باشد. هویت مجازی آگاهی را گسترش می‌دهد، اما نمی‌تواند بقا را تضمین کند. دولت‌های رفاه متمرکز دامنه اداری را وسیع می‌کنند، اما نمی‌توانند مراقبت را به‌صورت اقتصادی پایدار ارائه بدهند. بازارها نوآوری را گسترش می‌دهند، اما نمی‌توانند ارزش را عادلانه توزیع کنند. تنها نظام‌های جامعه‌محور می‌توانند مراقبت واقعی، تعلق روان‌شناختی، تاب‌آوری اقتصادی و مشارکت سیاسی را یکپارچه نمایند. آن‌ها رویکردی متعادل و انسان‌محور به حکمرانی عرضه می‌کنند که با تاریخ تکاملی، معماری روان‌شناختی، پویایی‌های جامعه‌شناختی و بنیان‌های اخلاقی ریشه‌دار در اصول مهر هم‌خوان است. در عصری که هوش مصنوعی، اتوماسیون و پیوند جهانی آن را شکل می‌دهد، خودحکمرانی جامعه‌محور دیگر صرفاً یک گزینه نیست، بلکه الزامی تاریخی به شمار می‌رود.

مدل حکمرانی جامعه‌محور
واحدهای ده‌هزار، پنجاه‌هزار و دویست‌وپنجاه‌هزارتفری

بحران ساختاری جوامع مدرن را هوش مصنوعی، اتوماسیون، کاهش جمعیت و تکه‌تکه‌شدن هویت به پیش می‌رانند. حل این بحران مستلزم مدل حکمرانیِ نوینی است که با تاریخ تکاملی انسان، نیازهای روان‌شناختی، محدودیت‌های شناختی و ساختارهای جامعه‌شناختیِ هم‌بستگی هم‌خوان باشد. این مدل پیشنهادی جامعه را در سه سطح تودرتوی جامعه پایه ده‌هزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری، و کانتون خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری سازمان‌دهی می‌کند. هرکدام از این سطوح بر پایه پژوهش‌های تجربی انسان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، اقتصاد و نظریه سیاسی بنا شده است. این سه سطح با هم معماری منسجمی می‌سازند که قادر است مراقبت پایدار ارائه بدهد، امنیت تأمین کند، کارآفرینی را تشویق نماید و مشارکت دموکراتیک را ممکن سازد. این مدل بر اصول اخلاقی مهر هم استوار است که روی عمل متقابل، کرامت، مراقبت متقابل و حکمرانی راستین تأکید دارند. چنین چهارچوبی شواهد علمی و اخلاق فرهنگی را در نظامی یکپارچه از خودحکمرانی جامعه‌محور درهم می‌آمیزد.

سطح نخست جامعه پایه ۱۰هزارنفری است. این واحد شالوده حیات اجتماعی است، زیرا دقیقاً با حد بالای هم‌بستگی، طبق تحقیقات انسان‌شناختی، در مقیاس انسانی منطبق است. انسان برای همکاری در گروه‌هایی تکامل یافته است که به‌اندازه کافی کوچک بودند تا بازشناسی شخصی، پاسخ‌گویی مستقیم و تعامل مکرر را ممکن سازند.[۵۹] جامعه ده‌هزارنفری به افراد اجازه می‌دهد در لایه‌های متعدد اجتماعی، یعنی خانواده، محله، صنف، تعاونی، و گروه مدنی، مشارکت داشته باشند. این اندازه به‌قدر کافی بزرگ هست که مدرسه، بازار محلی، فعالیت کشاورزی، صنایع کوچک، درمانگاه و حیات فرهنگی را حفظ کند؛ و در عین حال آن‌قدر کوچک است که تراکم شبکه‌های اجتماعیِ پدیدآورنده اعتماد و مسئولیت متقابل را حفظ نماید. شناخت انسانی در جامعه‌ای به این اندازه هنوز می‌تواند اطلاعات اجتماعی را به‌خوبی پردازش کند، زیرا افراد در زیرگروه‌هایی رابطه معنادار برقرار می‌کنند که از آستانه‌های شناخته‌شده شناختی فراتر نمی‌روند.[۶۰] به همین دلیل، جامعه پایه ده‌هزارنفری مقیاسی بهینه برای زندگی روزمره، مراقبت فوری و تصمیم‌گیری محلی است؛ واحدی که در آن تعلق، بازشناسی، امنیت و پاسخ‌گویی اخلاقی را تجربه می‌کنند.

جامعه ده‌هزارنفری ساختار اصلی کمک متقابل را نیز فراهم می‌آورد. خانواده‌ها، همسایگان و سازمان‌های محلی می‌توانند مراقبت از کودکان، سالمندان، معلولان و خانوارهای آسیب‌پذیر را هماهنگ کنند.[۶۱] این جوامع هسته نظام‌های اقتصادی محلی را نیز تشکیل می‌دهند؛ جایی که کسب‌وکارهای کوچک، کارگاه‌ها، تعاونی‌ها و مزارع با حمایت مشترک فعالیت می‌کنند. در عصری که اتوماسیون و بی‌ثباتی شغلیِ ناشی از هوش مصنوعی غالب است، اقتصادهای محلی روزبه‌روز بیشتر به توانمندسازی افراد برای خلق ارزش در شبکه‌های جامعه‌محور، به‌جای ساختارهای شرکتی متمرکز، وابسته خواهند شد. جامعه پایه می‌تواند نظام‌های کارآموزی، شبکه‌های اشتراک مهارت و مراکز رشد کارآفرینی محلی را حفظ، و نوآوری و تاب‌آوری را تقویت نماید.

سطح دوم فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری است. این سطح پنج جامعه پایه را در شبکه‌ای بزرگ‌تر یکپارچه می‌سازد تا کارکردهایی را مدیریت کند که از ظرفیت گروهی ده‌هزارنفری فراتر هستند. این کارکردها شامل مراقبت‌های تخصصی بهداشتی، مدیریت زیست‌محیطی، آموزش پیشرفته، حمل‌ونقل، میانجی‌گری حقوقی، حل تعارض و پاسخ اضطراری است.[۶۲] فدراسیون مراقبتی منابع را میان جوامع توزیع می‌کند، نابرابری‌ها را تعدیل می‌نماید و تضمین می‌کند که هیچ جامعه‌ای از حمایت‌های ضروری محروم نماند. این چهارچوب به جوامع اجازه می‌دهد خودمختاریشان را حفظ کنند، و در عین حال از نظام‌هایی مشترک بهره ببرند که کارایی را افزایش و دوباره‌کاری را کاهش می‌دهد. مقیاس پنجاه‌هزارنفری به‌اندازه کافی بزرگ هست که بیمارستان، دانشکده فنی، آموزشگاه‌های حرفه‌ای، نهادهای فرهنگی و زیرساخت‌های عمومی بزرگ را پشتیبانی کند؛ و به‌اندازه‌ای کوچک است که مشارکت دموکراتیک و پاسخ‌گویی محلی را حفظ نماید. در چنین سطحی فاصله میان شهروندان و نهادها هنوز به‌قدری کم است که افراد می‌توانند فرایندهای حکمرانی را به‌صورت معنادار درک نمایند، و روی آن‌ها اثر بگذارند.

فدراسیون مراقبتی ستون فقراتِ نظام رفاه جامعه‌محور در دوران پسامدرن است. در جهانی که دولت‌های متمرکز به‌دلیل فشارهای جمعیتی و مالی در ارائه مراقبت همگانی درمانده‌اند، جوامع فدرال‌شده می‌توانند منابعشان را در کنار هم بگذارند، و نظام‌های حمایت متقابلِ مبتنی بر دانش محلی و پاسخ‌گویی رابطه‌ای بسازند. این ساختار دقیقاً با پژوهش اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی هم‌خوان است؛ پژوهشی که نشان می‌دهد واحدهای کوچکِ به‌هم‌پیوسته در مدیریت چالش‌های پیچیده اجتماعی و زیست‌محیطی از بوروکراسی‌های بزرگ متمرکز بهتر عمل می‌کنند.[۶۳] فدراسیون پنجاه‌هزارنفری ریسک‌های موجود را هم پخش می‌کند، و پاسخی هماهنگ به بحران‌هایی مانند سیل، آتش‌سوزی، همه‌گیری و گسست زنجیره تأمین را ممکن می‌سازد. ساختار آن با ایجاد شبکه تعهدات متقابل، تاب‌آوری را تقویت می‌نماید.

سطح سوم کانتون خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری است. این بزرگ‌ترین واحد خودحکمرانی در مدل پیشنهادی به شمار می‌رود. کانتون پنج فدراسیون مراقبتی، و در نتیجه بیست‌وپنج جامعه پایه را در یک موجودیت سیاسی منسجم یکپارچه می‌کند. هر کانتون مسئول کارکردهایی است که به مقیاس سرزمینی یا اداری بزرگ‌تری نیاز دارند، از جمله نظام قضایی، برنامه‌ریزی منطقه‌ای، حفاظت زیست‌محیطی، هماهنگی امنیتی، شبکه‌های حمل‌ونقل، آموزش عالی، و ابتکارات اقتصادی بزرگ.[۶۴] کانتون در سطح حاکمیت محلی جای دولت‌–ملت را می‌گیرد، اما همچنان در چهارچوب ملی یا تمدنی گسترده‌تر عمل می‌کند. این ساختار هماهنگی در مقیاس بزرگ را بدون از دست دادنِ مزایای حکمرانی در مقیاس انسانی در سطوح پایین‌تر ممکن می‌سازد.

تعیین مقیاس دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری تصادفی نیست. شواهد تاریخی از شهر–دولت‌های موفق، سیاست‌های کلاسیک و مناطق اداری مدرن نشان می‌دهد واحدهایی در این اندازه می‌توانند میان خودمختاری و وابستگی متقابل تعادل برقرار نمایند.[۶۵] این واحدها می‌توانند نهادهای فرهنگی، دانشگاه‌ها، مراکز پژوهشی و صنایع پیشرفته را حفظ نمایند، و در عین حال به‌اندازه‌ای کوچک بمانند که برای شهروندانشان قابل فهم و ملموس باشد.

کانتون منابع را میان جوامع هماهنگ می‌کند، عدالت میان فدراسیون‌ها ایجاد می‌نماید، و زیرساخت‌های بزرگ را مدیریت می‌کند. درضمن به‌مثابه لنگری سیاسی عمل می‌کند که قدرت بوروکراسی‌های متمرکز را مهار، و از تمرکز بیش از حد اقتدار جلوگیری می‌نماید.

این سه سطح با هم یک نظام حکمرانی تودرتو می‌سازند که با نیازهای انسانی و چالش‌های معاصر هم‌خوان است. جامعه پایه زندگی روزمره و مراقبت را پیش می‌برد. فدراسیون مراقبتی هماهنگی و خدمات تخصصی را تأمین می‌کند. کانتون خودمختار ساختار سیاسی و ظرفیت منطقه‌ای ارائه می‌دهد. هر سطحی دیگری را پشتیبانی می‌کند، و از تمرکز قدرت روی یک نقطه جلوگیری می‌نماید. تصمیم‌گیری نزدیک به مردم می‌ماند، و در عین حال چالش‌های بزرگ از طریق همکاری میان واحدهای فدرال‌شده پاسخ داده می‌شود. این ساختار تاب‌آوری، انعطاف‌پذیری و ثبات دموکراتیک پدید می‌آورد.

این مدل با اخلاق مهر نیز هم‌نواست. جامعه پایه عمل متقابل، کرامت و مراقبت متقابل، فدراسیون مراقبتی عدالت، همکاری و هم‌بستگی، و کانتون خودمختار دادگری، مسئولیت و راست‌گویی را متجسد می‌کنند.[۶۶] میان بنیان‌های اخلاقی مهر و معماری عملی حکمرانی تودرتو تقارن زیبایی وجود دارد؛ هر دو بر تعادل، وابستگی متقابل و یکپارچگی فردیت با مسئولیت جمعی تأکید می‌کنند.

این مدل با ارائه معماری سیاسی‌ای که می‌تواند فشارهای اتوماسیون، وابستگی جهانی و تغییر جمعیتی را تاب بیاورد، به بحران ساختاری عصر مدرن پاسخ می‌دهد. مقیاس انسانی حیات اجتماعی را بازمی‌گرداند، پیوندهای جامعه‌ای را استوار می‌کند، مراقبت را پایدار می‌سازد و مشارکت دموکراتیک را تقویت می‌نماید. نظامی انعطاف‌پذیر و تطبیق‌پذیر هم می‌آفریند که قادر است به بحران‌ها پاسخ دهد، نوآوری را پشتیبانی کند و مسئولیت‌ها را در سطوح متعدد حکمرانی توزیع نماید. خودحکمرانی جامعه‌محور راهی است برای حفظ کرامت و هم‌بستگی انسانی در جهانی که اختلال فناورانه و افول نظام‌های متمرکز آن را شکل می‌دهد. این مدل نقشه راه جامعه آینده‌ای است که تاب‌آور، انسانی و سازگار با بنیان‌های تکاملی، روان‌شناختی و اخلاقی شکوفایی انسان باشد.
راهبردهای اجرایی برای حکمرانی جامعه‌محور

گذار از دولت‌های رفاه متمرکز و هویت‌های دیجیتال پراکنده به‌سوی خودحکمرانی جامعه‌محور مستلزم راهبردهایی آگاهانه، مرحله‌ای و چندبُعدی است. این تحول نمی‌تواند خودبه‌خود رخ بدهد، زیرا دولت‌های مدرن حول بوروکراسی‌های عظیم، بازارهای ملّی و نظام‌هایی اداری سازمان یافته‌اند که از نظر ساختاری نمی‌توانند به چالش‌های دوران پساصنعتی پاسخی مناسب بدهند. اجرای درست نیازمند ترکیبی از بازطراحی نهادی، احیای فرهنگی، بازسازی حقوقی، غیرمتمرکزسازی اقتصادی، تطبیق فناورانه و پرورش رهبری جامعه‌ای است. در ضمن به چهارچوبی نیاز دارد که مسئولیت‌ها را به‌تدریج از نهادهای متمرکز به‌سوی ساختارهای تودرتوی جامعه‌محور منتقل کند، و در تمام طول گذار، مراقبت، هماهنگی و امنیت را حفظ نماید. راهبردهای زیر نشان می‌دهند که چگونه جوامع پایه، فدراسیون‌ها و کانتون‌ها می‌توانند درون نظام‌های سیاسی موجود پدید آیند، و سرانجام جایگزین مدل‌های ناپایدار حکمرانی بزرگ‌مقیاس شوند.

راهبرد نخست، ایجاد شوراهای جامعه محلی در گروه‌های تقریباً ده‌هزارنفری است. این شوراها به‌عنوان ارگان‌های بنیادین خودحکمرانی عمل می‌کنند، شبکه‌های کمک متقابل را سازمان می‌دهند، فعالیت اقتصادی محلی را هماهنگ می‌کنند، حل تعارض در سطح محله را مدیریت می‌نمایند و افراد آسیب‌پذیر نیازمند مراقبت را شناسایی می‌کنند.[۶۷] شوراها در آغاز به‌صورت بدنه‌های مشورتی یا رایزنی فعالیت می‌کنند، اما به‌تدریج از راه تمرین و کسب مشروعیت، اقتدار به دست می‌آورند. شکل‌گیری آن‌ها نیازی به قانون‌گذاری ملّی ندارد، و می‌تواند از طریق انجمن‌های داوطلبانه، ابتکارات محلی و به‌رسمیت‌شناختن شهرداری‌ها پدید آید.

با گذشت زمان، شوراهای جامعه مسئولیت هماهنگی خدمات پایه را برعهده می‌گیرند؛ خدماتی مانند شبکه‌های پشتیبانی از کودکان، تیم‌های مراقبت از سالمندان، داوطلبان سلامت جامعه‌ای و گروه‌های ایمنی محلی که از طریق شکل‌های غیراجباری تنظیم اجتماعی عمل می‌کنند.

راهبرد دوم توسعه نظام‌های اقتصادی تعاونی در جامعه ده‌هزانفری است. این نظام‌ها شامل تعاونی‌های محلی، شبکه‌های اعتبار متقابل، صندوق‌های زمین محلی[۱۹]، فضاهای کاری اشتراکی و بنگاه‌های همکاری‌محور می‌شوند که به افراد امکان می‌دهند ارزش را مستقل از ساختارهای شرکتی متمرکز خلق نمایند.[۶۸] اقتصاد تعاونی تاب‌آوری محلی را تقویت می‌کند، ثروت را درون جامعه نگه می‌دارد، و وابستگی به نظام‌های رفاه ملّی را کاهش می‌دهد. با کاهش اشتغال سنتی بر اثر اتوماسیون، اقتصادهای جامعه‌محور برای تأمین درآمد، ثبات و فرصت ضروری می‌شوند. مراکز رشد کارآفرینی جامعه‌ای می‌توانند نوآوری را از طریق برنامه‌های مربی‌گری، ابزارهای اشتراکی و مبادله مهارت پشتیبانی کنند که بر پایه اعتماد رابطه‌ای و نه رویه‌های بوروکراتیک عمل می‌کنند.

راهبرد سوم شکل‌گیری فدراسیون‌های مراقبتی پنجاه‌هزارنفری از طریق پیوند پنج جامعه پایه همسایه در شبکه‌ای منسجم است. این گام مستلزم سازوکارهایی برای گردآوری منابع، برنامه‌ریزی مشترک و ارائه خدمات اشتراکی است. فدراسیون‌های مراقبتی مراقبت‌های بهداشتی تخصصی، آموزش حرفه‌ای، حمل‌ونقل عمومی، و مدیریت زیست‌محیطی را میان جوامع هماهنگ می‌کنند.[۶۹] آن‌ها نهادهای مالی مانند اتحادیه‌های اعتباری منطقه‌ای و نظام‌های بیمه تعاونی نیز ایجاد می‌کنند. چنین رویکردی ریسک را پخش می‌کند، و دسترسی همه اعضا به خدمات ضروری را تضمین می‌نماید. شوراهای سطح فدراسیون از نمایندگان پنج جامعه پایه تشکیل می‌شوند، و تصمیم‌گیری مشترک و پاسخ‌گویی دموکراتیک مستقیم را حفظ می‌شود. این طراحی فدرالی باعث می‌شود هیچ جامعه‌ای منزوی یا محروم از حمایت‌های لازم نماند.

راهبرد چهارم انتقال تدریجی حقوقی و اداری بعضی مسئولیت‌ها از دولت‌های متمرکز به فدراسیون‌های مراقبتی و کانتون‌های خودمختار است. این فرایند با شناسایی کارکردهایی محلی آغاز می‌شود که نهادهای متمرکز معمولاً ناکارآمد یا ضعیف انجام می‌دهند؛ کارکردهایی مانند نگهداری زیرساخت‌های محلی، جایگزین‌های پلیسی جامعه‌محور، هماهنگی خدمات اجتماعی، حفاظت زیست‌محیطی و توسعه اقتصادی کوچک‌مقیاس.[۷۰] دولت‌ها بعد از شناسایی چنین کارکردهایی می‌توانند از طریق اصلاحات قانون‌گذاری، منشورهای شهرداری یا ابتکارات خودمختاری منطقه‌ای، اقتدار را واگذار کنند. فرایند واگذاری باید با ظرفیت‌سازی در سطح جامعه و فدراسیون همراه باشد تا نهادهای محلی برای برعهده‌گرفتنِ مسئولیت‌های جدید آماده شوند.

راهبرد پنجم ایجاد کانتون‌های خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری به‌عنوان واحدهای اصلی حکمرانی منطقه‌ای است. کانتون‌ها نظام‌های قضایی، مؤسسه‌های آموزش عالی، شبکه‌های حمل‌ونقل، پروژه‌های زیرساختی بزرگ، و ابتکارات حفاظت زیست‌محیطی را هماهنگ می‌کنند.[۷۱] آن‌ها رابط میان ساختارهای غیرمتمرکز جامعه‌محور و نظام‌های ملّی یا بین‌المللی را هم تشکیل می‌دهند. اجرا با مناطق آزمایشی آغاز می‌شود که با اعطای خودمختاری اداری به مناطقی با جمعیت مناسب، زیست‌پذیری حکمرانی در سطح کانتون را می‌آزمایند. مناطق آزمایشی موفق می‌توانند به‌تدریج گسترش یابند و سایر مناطق نیز این مدل را بپذیرند.

راهبرد ششم یکپارچه‌سازی زیرساخت فناورانه‌ای است که خودمختاری جامعه را پشتیبانی کند. پلتفرم‌های دیجیتال طراحی‌شده برای هماهنگی محلی می‌توانند بودجه‌ریزی مشارکتی، تصمیم‌گیری محله‌ای، اشتراک منابع و رأی‌گیری مجمع محلی را تسهیل کنند.[۷۲] این پلتفرم‌ها باید طوری طراحی شوند که حیات واقعی جامعه را تقویت کنند، نه اینکه جایگزین آن شوند؛ یعنی همکاری در جهان واقعی را پشتیبانی کنند، نه شبکه‌های هویتی مجازی. پایگاه‌های داده جامعه‌ای می‌توانند مهارت‌ها، نیازها و منابع را رصد کنند طوری که هماهنگی کارآمد را ممکن سازد، بدون آنکه حریم خصوصی را نقض کند یا نظارت متمرکز را ممکن سازد. نکته کلیدی توسعه فناوری‌ای است که حکمرانی کوچک‌مقیاس را توانمند کند و همزمان از تمرکز قدرت داده‌محور جلوگیری نماید.

راهبرد هفتم احیای فرهنگی است. حکمرانی جامعه‌محور به ارزش‌های مشترک، آیین‌های محلی و روایت‌های جمعی نیاز دارد که به مشارکت و تعلق معنا ببخشد. اخلاق مهر چهارچوب فرهنگی‌ای مبتنی بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت، کرامت و مسئولیت ارائه می‌دهد.[۷۳] راهبردهای فرهنگی شامل احیای مراسم محلی، برنامه‌های مربی‌گری بین‌نسلی، روایت‌گری جامعه‌ای و نظام‌های آموزشی‌ای است که بر مسئولیت مدنی و اخلاق همکاری تأکید می‌کنند. احیای فرهنگی، پایه‌های عاطفی و اخلاقی حکمرانی جامعه‌محور را شکل می‌دهد تا نهادها بر اساس اصول مشترک، نه قواعد بوروکراتیک، عمل کنند.

راهبرد هشتم شکل‌گیری ساختارهای رهبری جدیدی است که بر خدمت‌گزاری، نه جاه‌طلبی سیاسی، استوار باشد. نظام‌های سیاسی مدرن با تقابل، نمایش و برندسازی شخصی پاداش می‌دهند، درحالی‌که حکمرانی جامعه‌محور به رهبرانی نیاز دارد که در حیات محلی ریشه داشته باشند و انگیزه‌شان مسئولیت در برابر دیگران باشد.[۷۴] برنامه‌های پرورش رهبری می‌توانند درون جوامع ایجاد شوند تا افرادی با اعتبار اخلاقی، حکمت عملی و مهارت‌های لازم برای هدایت نظام‌های محلی را پرورش بدهند. چرخش رهبری، پاسخگویی جمعی و گزینش مبتنی بر خدمت، فساد را کاهش می‌دهد و از ظهور نخبگان تثبیت‌شده جلوگیری می‌کند.

راهبرد نهم به حل تعارض مربوط می‌شود. نظام‌های جامعه‌محور مستلزم سازوکارهایی برای میانجی‌گری در اختلافات درون و میان جوامع هستند. نظام‌های حقوقی سنتی کند، پُرهزینه و خصمانه هستند. ساختارهای جایگزین حل تعارض می‌توانند بر پایه عدالت ترمیمی، میانجی‌گری جامعه‌ای و داوری غیرقضایی توسعه یابند.[۷۵] فدراسیون‌های مراقبتی می‌توانند شوراهایی میانجی‌گر را میزبانی کنند که عدالت را اجرا، و از تشدید تعارض‌ها جلوگیری نمایند. این نظام‌ها به‌جای زور اجباری، بر اعتماد اجتماعی تکیه دارند، نیاز به ساختارهای پلیس متمرکز انتظامی را کاهش می‌دهند و انسجام جامعه‌ای را تقویت می‌کنند.

راهبرد دهم ایجاد نظام‌های حفاظت اجتماعی جامعه‌محور است که بعضی کارکردهای دولت‌های رفاه متمرکز را جایگزین کنند. این نظام‌ها شامل تعاونی‌های سلامت جامعه‌ای، صندوق‌های کمک متقابل، شبکه‌های مراقبت از سالمندان، تعاونی‌های کشاورزی، کشاورزی پشتیبانی‌شده توسط جامعه و ابتکارات مسکنِ مدیریت‌شده محلی می‌شوند.[۷۶] این نظام‌ها وابستگی به بوروکراسی‌های ملّی را کاهش می‌دهند و شبکه‌های تاب‌آوری می‌سازند که در بحران‌های اقتصادی یا زیست‌محیطی تطبیق‌پذیر هستند. نظام‌های حفاظت محلی هم‌بستگی اجتماعی را نیز تقویت می‌کنند، و به افراد حس امنیتی می‌دهند که نهادهای دورافتاده نمی‌توانند.

راهبرد یازدهم، حفاظت زیست‌محیطی و بوم‌شناختی است. جوامع ده‌هزارنفری و فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری می‌توانند بوم‌سازگان محلی، منابع آب، جنگل‌ها، زمین‌های کشاورزی و فضاهای سبز شهری را کارآمدتر از نهادهای مرکزی مدیریت کنند.[۷۷] حکمرانی زیست‌محیطی جامعه‌محور تضمین می‌کند که مردم تأثیر مستقیم تصمیم‌های بوم‌شناختی را درک کنند و حس مسئولیت بلندمدت مبتنی بر ارزش‌های فرهنگی احترام و تعهد را پرورش می‌دهد.

راهبرد دوازدهم توسعه نظام‌هایی آموزشی است که افراد را برای زندگی در جوامع خودمختار آماده کند. آموزش باید از برنامه‌های درسی استاندارد و متمرکز به‌سوی یادگیری جامعه‌محور حرکت کند که بر مهارت‌های عملی، رفتار همکاری‌محور، تفکر انتقادی و مشارکت مدنی تأکید دارد.[۷۸] مدرسه‌ها می‌توانند به مراکز حیات جامعه تبدیل شوند و مجمع‌های عمومی، رویدادهای فرهنگی و شبکه‌های اشتراک مهارت را میزبانی کنند. آموزش به ابزاری برای پرورش کسانی تبدیل می‌شود که قادر باشند ساختارهای حکمرانی جامعه‌محور را حفظ و غنی سازند.

راهبرد سیزدهم و نهایی، تحول تدریجی سیاست ملّی است. هرچه حکمرانی جامعه‌محور کارآمدتر و مشروع‌تر شود، نهادهای متمرکز می‌توانند به‌سوی نقش‌هایی حرکت کنند که بر هماهنگی ملی، دیپلماسی بین‌المللی، تثبیت اقتصاد کلان و زیرساخت‌های بزرگ‌مقیاس متمرکز است.[۷۹] دولت‌های ملّی نیازی به ناپدیدشدن ندارند، بلکه باید به چهارچوب‌هایی تبدیل شوند که از حکمرانی محلی پشتیبانی کنند، نه آنکه بر آن مسلط شوند. نتیجه نهایی، نظام سیاسی چندمرکزی‌ای خواهد بود که در آن جوامع، فدراسیون‌ها، کانتون‌ها و ساختارهای ملّی در قالب ساختاری متعادل و همکاری‌محور با هم کار می‌کنند.

گذار به‌سوی حکمرانی جامعه‌محور عملی و ضروری است. این گذار ناکامی‌های ساختاری نظام‌های متمرکز را پاسخ می‌دهد، با طبیعت انسانی هم‌خوان است و تنها مسیر زیست‌پذیر برای تداوم مراقبت، کرامت و تعلق در عصری است که هوش مصنوعی آن را شکل می‌دهد. راهبردهای برشمرده‌شده، نقشه راه جهانی را ترسیم می‌کنند که در آن جامعه، شالوده حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌شود.

جمع‌بندی: نقشه تمدنی نوین

بحران جامعه در جهان مدرن، اختلال موقتی نیست، بلکه نقطه عطف تمدنیِ عمیقی است که نقشه نوینی برای سازمان‌دهی انسانی می‌طلبد. نیروهایی که این بحران را پدید آورده‌اند، ساختاری، برگشت‌ناپذیر و جهانی هستند. هوش مصنوعی نقش کار مزدی را کاهش می‌دهد، و پایه اقتصادی دولت‌های رفاه را متزلزل می‌کند. شبکه‌های دیجیتال هویت را به پیوندهای نمادین تکه‌تکه می‌کنند که نمی‌توانند حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را تأمین کنند. تغییر جمعیتی به نظام‌های متمرکزی فشار می‌آورد که برای ساختارهای جمعیتی کاملاً متفاوت طراحی شده بودند. بازارها ثروت را در مراکز فناورانه متمرکز می‌کنند، و جمعیت‌های بزرگ را در ناامنی اقتصادی نگه می‌دارند. اثر ترکیبی این نیروها، فروپاشی قرارداد اجتماعی قرن بیستم و پدید آمدن منظره‌ای اجتماعی است که در آن افراد هم‌زمان بیشترین اتصال و عمیق‌ترین انزوا را تجربه می‌کنند. در چنین جهانی، مدل‌های سنتی حکمرانی، مراقبت و هم‌بستگی روزبه‌روز ناپایدارتر می‌شوند. نقشه تمدنی نوین ضروری است؛ نقشه‌ای که با طراحی تکاملی انسان، معماری روان‌شناختی، واقعیت‌های جامعه‌شناختی، تحول فناورانه و بنیان‌های اخلاقی هم‌خوان باشد.

مدل تودرتوی حکمرانی جامعه‌محور (مبتنی بر جامعه پایه ده‌هزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری و کانتون خودمختار دویست‌هزار تا سیصدهزارنفری، شالوده ساختاری آینده جوامع انسانی را فراهم می‌کند. این مدل مقیاس حیات اجتماعی را به ابعادی بازمی‌گرداند که انسان بتواند آن را درک کند، بر آن اثر بگذارد و به آن اعتماد کند. چهارچوبی برای مراقبتی رابطه‌محور، محلی و پایدار عرضه می‌کند، نه بوروکراتیک و متمرکز. با نزدیکی تصمیم‌گیری به مردم و پایه‌گذاری مشروعیت سیاسی بر تجربه زیسته به‌جای رویه‌های نهادی انتزاعی، مشارکت دموکراتیک را تقویت می‌کند. با کارآفرینی محلی، تولید تعاونی و مالکیت مشترک (که به اختلال‌های ناشی از هوش مصنوعی و اتوماسیون پاسخ می‌دهند) تاب‌آوری اقتصادی را ارتقا می‌دهد. با شبکه‌های مسئولیت متقابل که به‌سرعت به بحران‌ها واکنش نشان می‌دهند، حفاظت جمعی را بهبود می‌بخشد. و از همه مهم‌تر، با بازسازی ساختارهای رابطه‌ای که روزگاری حیات انسانی را سرپا نگه می‌داشتند، نیاز بنیادین انسان به تعلق، کرامت و معنا را پاسخ می‌گوید.

آینده شکلی از حکمرانی می‌خواهد که بسیار تطبیق‌پذیر و عمیقاً انسان‌محور باشد. بوروکراسی‌های متمرکز بسیار کُند، دور و غرق در پیچیدگی هستند تا بتوانند پیچیدگی قرن بیست‌ویکم را مدیریت نمایند. نیروهای بازار به‌تنهایی نمی‌توانند قدرت فناورانه را تنظیم کنند یا منابع را عادلانه توزیع نمایند. جوامع مجازی آگاهی انسانی را گسترش می‌دهند، اما نمی‌توانند وجود انسانی را استوار سازند. فقط نظام‌های جامعه‌محور می‌توانند انعطاف‌پذیری، تاب‌آوری و عمق رابطه‌ایِ لازم برای زندگی باثبات و معنادار در عصر هوش مصنوعی را تأمین کنند. این به‌معنای رد دستاوردهای مدرن یا بازگشت به شکل‌های پیشاصنعتی زندگی نیست؛ بلکه به‌معنای بازسازی نهادهای اجتماعی و سیاسی حول ساختارهای هم‌اندازه با مقیاس انسانی است، درحالی‌که از ظرفیت فناورانه به‌صورت خردمندانه و اخلاقی استفاده می‌شود.

اخلاق مهر شالوده فرهنگی و اخلاقی ضروری این گذار را فراهم می‌کند. مهر بر عمل متقابل، راست‌گویی، کرامت، مراقبت متقابل و پاسداشت تعهدات تأکید دارد. حکمرانی را به‌جای سلطه، رابطه مسئولیت می‌بیند. انسان را نه فرد منزوی، بلکه شرکت‌کننده در شبکه زندگی‌های به‌هم‌پیوسته می‌داند. این اصول اخلاقی به‌طور طبیعی با ساختار حکمرانی جامعه‌محور هم‌نوا هستند. جوامع را به پرورش اعتماد، عدالت، همکاری و هدف مشترک تشویق می‌کنند و وزنه تعادلی در برابر نیروهای تفرقه‌افکن می‌شوند؛ وزنه‌ای که دیدگاهی اخلاقی یکپارچه و ریشه‌دار در حکمت باستان ارائه می‌دهد، اما کاملاً با نیازهای جامعه پیشرفته فناورانه سازگار است.

نقشه‌ای که در این رساله ترسیم شد، آرمان‌شهری خیال‌پردازانه نیست، بلکه پاسخی عملی و ضروری به تحولاتی است که قرن بیست‌ویکم را شکل می‌دهند. گذار به حکمرانی جامعه‌محور مستلزم احیای فرهنگی، بازطراحی نهادی، بازسازی حقوقی و پرورش رهبری‌ای است که به خدمت‌گزاری، نه جاه‌طلبی شخصی، متعهد باشد. نیازمند بازاندیشی در معنای رفاه، هدف حیات سیاسی و پایه‌های تحقق انسانی است. نیازمند این نیز هست که افراد ارزش تعلق به جوامعی را دوباره کشف کنند که بر مسئولیت و احترام متقابل استوار هستند.

اگر جوامع این گذار را بپذیرند، آینده‌ای می‌سازند که در آن پیشرفت فناورانه کرامت انسانی را ارتقا بدهد. نظام‌های مراقبتی تاب‌آوری بسازند که در برابر تغییر اقتصادی و زیست‌محیطی استوار بمانند. فرهنگ دموکراتیک را با ریشه‌دارکردنِ مشارکت سیاسی در روابط زیسته تقویت کنند. اقتصادهایی بیافرینند که افراد را توانمند کنند، نه منسوخ. و از همه مهم‌تر، بنیان‌های رابطه‌ای حیات انسانی را که نیروهای مدرنیته تضعیف کرده‌اند، بازسازی نمایند.

بحران لحظه کنونی می‌تواند شالوده نظم تمدنی نوینی شود. با پایه‌گذاری حیات سیاسی و اجتماعی بر جوامع ده‌هزارنفری، فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری، و کانتون‌های دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری، جوامع می‌توانند نظامی پدید آورند که کارآمد و انسانی، مبتنی بر پیشرفت‌های فناورانه، و ریشه‌دار در طبیعت انسانی باشد. این نقشه، راهی به‌سوی آینده‌ای می‌گشاید که در آن انسان‌ها نه‌فقط در امنیت، بلکه با معنا، نه‌تنها متصل، بلکه مراقبت‌شده، و نه‌فقط آگاه، بلکه تحقق‌یافته زندگی کنند. آینده‌ای که با اخلاق مهر هدایت شود و بر پایه حکمرانی در مقیاس انسانی استوار گردد.

———————————-
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

کتاب‌شناسی

Alperovitz, Gar. What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution. White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013.
Appadurai, Arjun. Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization. Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996.
Arendt, Hannah. The Human Condition. 2nd ed. Chicago: University of Chicago Press, 1998.
Bairoch, Paul. Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present. Translated by Christopher Braider. Chicago: University of Chicago Press, 1988.
Beck, Ulrich. Risk Society: Towards a New Modernity. Translated by Mark Ritter. London: Sage Publications, 1992.
Bell, Daniel. The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting. New York: Basic Books, 1973.
Berkes, Fikret. Sacred Ecology. 3rd ed. New York: Routledge, 2012.
Boehm, Christopher. Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999.
Block, Peter. Community: The Structure of Belonging. San Francisco: Berrett-Koehler Publishers, 2008.
Bowles, Samuel, and Herbert Gintis. A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011.
boyd, danah. It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens. New Haven, CT: Yale University Press, 2014.
Cahn, Edgar S. No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative. Washington, DC: Essential Books, 2000.
Castells, Manuel. The Rise of the Network Society. 2nd ed. Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010.
Crouch, Colin. Post-Democracy. Cambridge: Polity, 2004.
Drucker, Peter F. Post-Capitalist Society. New York: HarperBusiness, 1993.
Dunbar, Robin. How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010.
Frey, Carl Benedikt, and Michael A. Osborne. “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” Working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013. https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
Giddens, Anthony. Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age. Stanford, CA: Stanford University Press, 1991.
Greenleaf, Robert K. Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness. New York: Paulist Press, 1977.
Gurven, Michael, and Kim Hill. “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor.” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
Haidt, Jonathan, and Greg Lukianoff. The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure. New York: Penguin Press, 2018.
Hirschman, Albert O. Exit, Voice, and Loyalty: Responses to Decline in Firms, Organizations, and States. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1970.
Hrdy, Sarah Blaffer. Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009.
Illich, Ivan. Deschooling Society. New York: Harper & Row, 1971.
Jacobs, Jane. The Economy of Cities. New York: Vintage Books, 1970.
Klein, Naomi. This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate. New York: Simon & Schuster, 2014.
Klinenberg, Eric. Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone. New York: Penguin Press, 2012.
Lindert, Peter H. Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century. Vol. 1. Cambridge: Cambridge University Press, 2004.
Lutz, Wolfgang, William P. Butz, and Samir KC, eds. World Population and Human Capital in the Twenty-First Century. Oxford: Oxford University Press, 2014.
Maslow, Abraham H. Motivation and Personality. New York: Harper & Row, 1954.
Morin, Edgar, and Anne Brigitte Kern. Homeland Earth: A Manifesto for the New Millennium. Translated by Sean M. Kelly and Roger Lapointe. Cresskill, NJ: Hampton Press, 1999.
Mounk, Yascha. The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018.
Newhouse, Joseph P. Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum. Cambridge, MA: MIT Press, 2002.
Noveck, Beth Simone. Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015.
Ostrom, Elinor. Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action. Cambridge: Cambridge University Press, 1990.
Ostrom, Elinor. Understanding Institutional Diversity. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005.
Polanyi, Karl. The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time. Boston: Beacon Press, 2001.
Putnam, Robert D. Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community. New York: Simon & Schuster, 2000.
Sahlins, Marshall. Stone Age Economics. Chicago: Aldine-Atherton, 1972.
Sampson, Robert J. Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect. Chicago: University of Chicago Press, 2012.
Sassen, Saskia. Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization. New York: Columbia University Press, 1996.
Sen, Amartya. Development as Freedom. New York: Alfred A. Knopf, 1999.
Sen, Amartya. The Idea of Justice. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2009.
Shayegan, Daryush. Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West. Translated by John Howe. Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997.
Shayegan, Daryush. Cheh Shodeh Ast Enqelāb? [What is revolution?]. Tehran: Nashr-e Markaz, 1377 [1998].
Srnicek, Nick. Platform Capitalism. Cambridge: Polity, 2017.
Standing, Guy. The Precariat: The New Dangerous Class. London: Bloomsbury Academic, 2011.
Taylor, Charles. A Secular Age. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007.
Taylor, Charles. Sources of the Self: The Making of the Modern Identity. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1989.
Tilly, Charles. Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992. Cambridge, MA: Blackwell, 1992.
Tönnies, Ferdinand. Community and Society. Translated by Charles P. Loomis. East Lansing: Michigan State University Press, 1957.
Turkle, Sherry. Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other. New York: Basic Books, 2011.
Zehr, Howard. The Little Book of Restorative Justice. Intercourse, PA: Good Books, 2002.
Zuboff, Shoshana. The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power. New York: PublicAffairs, 2019.

پانویس‌ها

[1] embodied cooperation
[2] labor–based economic structures
[3] basic communities
[4] care federations
[5] autonomous cantons
[6] Mehr
[7] platform capitalism
[8] networked publics
[9] surveillance capitalism
[10] globalized attention markets
[11] nation states
[12] Gemeinschaft
[13] Gesellschaft
[14] translocality
[15] centralized welfare states
[16] community based self governance
[17] surveillance capitalism
[18] sociology of solidarity
[19] community land trusts


[1] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[2] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[3] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[4] Manuel Castells, The Rise of the Network Society, 2nd ed. (Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010), 21–44.
[5] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[6] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[7] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[8] Michael Gurven and Kim Hill, “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor,” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
[9] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbars Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[10] Ibid., 128–39.
[11] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[12] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[13] Ibid., 42–63.
[14] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[15] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[16] Arjun Appadurai, Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996), 178–99.
[17] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[18] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[19] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[20] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[21] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 42–63.
[22] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[23] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[24] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[25] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[26] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[27] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[28] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[29] Christopher Boehm, Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999), 89–130.
[30] Ulrich Beck, Risk Society: Towards a New Modernity, trans. Mark Ritter (London: Sage Publications, 1992), 93–138.
[31] Eric Klinenberg, Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone (New York: Penguin Press, 2012), 15–42.
[32] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[33] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[34] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[35] Peter H. Lindert, Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century, vol. 1 (Cambridge: Cambridge University Press, 2004), 89–131.
[36] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[37] Yascha Mounk, The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018), 45–84.
[38] Charles Taylor, A Secular Age (Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007), 423–612.
[39] Jonathan Haidt and Greg Lukianoff, The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure (New York: Penguin Press, 2018), 63–118.
[40] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[41] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[42] Nick Srnicek, Platform Capitalism (Cambridge: Polity, 2017), 9–33.
[43] Wolfgang Lutz, William P. Butz, and Samir KC, eds., World Population and Human Capital in the Twenty-First Century (Oxford: Oxford University Press, 2014), 72–118.
[44] Joseph P. Newhouse, Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum (Cambridge, MA: MIT Press, 2002), 35–74.
[45] Daniel Bell, The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting (New York: Basic Books, 1973), 116–52.
[46] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[47] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[48] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[49] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[50] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[51] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[52] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 1–19.
[53] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[54] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[55] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[56] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[57] Julianne Holt-Lunstad, Timothy B. Smith, Mark Baker, Tyler Harris, and David Stephenson, “Loneliness and Social Isolation as Risk Factors for Mortality: A Meta-Analytic Review,” Perspectives on Psychological Science 10, no. 2 (2015): 227–37.
[58] Evgeny Morozov, The Net Delusion: The Dark Side of Internet Freedom (New York: PublicAffairs, 2011), 102–49.
[59] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[60] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[61] Samuel Bowles and Herbert Gintis, A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011), 72–118.
[62] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[63] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[64] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[65] Paul Bairoch, Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present, trans. Christopher Braider (Chicago: University of Chicago Press, 1988), 221–63.
[66] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[67] Peter Block, Community: The Structure of Belonging (San Francisco: Berrett-Koehler, 2008), 33–61.
[68] Gar Alperovitz, What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution (White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013), 72–118.
[69] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[70] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 65–92.
[71] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[72] Beth Simone Noveck, Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015), 121–62.
[73] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[74] Robert K. Greenleaf, Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness (New York: Paulist Press, 1977), 19–45.
[75] Howard Zehr, The Little Book of Restorative Justice (Intercourse, PA: Good Books, 2002), 47–72.
[76] Edgar S. Cahn, No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative (Washington, DC: Essential Books, 2000), 83–121.
[77] Fikret Berkes, Sacred Ecology, 3rd ed. (New York: Routledge, 2012), 92–134.
[78] Ivan Illich, Deschooling Society (New York: Harper & Row, 1971), 25–68.
[79] Elinor Ostrom, Understanding Institutional Diversity (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005), 174–221.





نظر شما درباره این مقاله:







تئوریسین‌های مفلوک بَعل
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 23:28

تئوریسین‌های مفلوک بَعل


شیریندخت دقیقیان

موضوع‌های مورد بررسی: جادوزدگی تئوریسین‌های حکومتی- تاریخچه‌ی بعل پرستی در دنیای باستان - منابع یهودی پیرامون بعل‌پرستان و عمالق در کنعان باستان - منابع متفکران پیشروی مسلمان و منابع قرآنی درباره‌ی عمالق بعل‌پرست

در جادوزدگیِ ذهن تئوریسین‌های حکومت ایران سخن بسیار هست: از استفاده از رمالان و جن‌گیران برای امور دولتی گرفته تا تصمیم‌گیری‌های حکومتی در مجلس بر اساس “تجربه‌ی نزدیک” به مرگ یک فرد متوهم، تا پس از هر شکست، مانند ماقبل تاریخیانِ خون، قربانی کردن جوانان و اسیرکشی و مانند زنجیریانِ جنون، عربده کشی.

در تاریخ ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶ در نوشته‌ای در ایران امروز با عنوان “خشونت پرهیزی با خدای دهه‌ی شصت؟!” گفتم:

“خدای دهه‌ی شصت، بُتی است که به زودی می‌سوزانندش و خاکسترش را به خورد سازندگانش می‌دهند.”[۱]

تئوریسین‌های نگون مغز در چنبره‌ی ترس از جادوشدن و تحقق این گزاره (که به هیچ روی جادویی نبوده، بلکه منطقی تاریخی را پیروی می‌کند) حدود دو هفته بعد از انتشار این نوشته، به قول معروف، ‘فِکِرِ بِکِری’ برای اجرای یک مراسم جادویی برای پیروان ماقبل تاریخی خود به سرشان زد: ربط دادن بعل به یهودیان و آتش زدن بت بعل به مناسبت سالگرد انقلاب نکبت!

آنها را در ترس و لرز جادویی شان باقی بگذاریم. اما برای هموطنان آگاهم در مورد بت بعل - خدای واره‌ی کشاورزی کنعان باستان در میان اقوامی که در تورات با نام‌های پَلَشتینیم و عمالق یاد شده‌اند - بنا به منابع تاریخی، متون یهودی و متفکران پیشروی مسلمان و منابع قرآنی، سطوری چند می‌نگارم.[۲]

بت بَعل (به معنای صاحب) بتی متعلق به جوامع کشاورزی ابتدایی میانرودان و کنعانِ پیش از اسکان بنی اسرائیل در این منطقه بوده است. این بت، نماد نیروهای زاینده در کشتزارها و بوستان‌ها بوده و خرده مالکان این مناطق آن را در مزارع می‌گذاشتند. این بت‌ها بازتاب سلسله مراتب طبقاتی این جوامع بودند و از بعل بزرگتری پیروی می‌کردند. بعل‌ها پدر و مادر و فرزندانی داشتند. جشنواره‌های بعل در بهار همراه بودند با رقص و آواز و در پاییز با بریدن گیسوان زنان و شیون و زاری.[۳] این آیین‌ها که در مناطق کنعان و جوامع کشاورزی پلشتین‌ها به ویژه با خودفروشی زنان در معابد و از آتش گذراندن کودکان و قربانی‌های انسانی و نوشیدن خون همراه بودند، تا دوهزار سال پس از ابراهیم، بنا به کتب انبیاء یهود، دوام آورده بودند و همواره جوامع یهودی را نیز تهدید می‌کردند.[۴] مبارزه با بعل‌پرستی از درونمایه‌های تکرارشونده‌ی تورات و کتب انبیاء یهود است. موارد بارز را از منابع یهودی نقل می‌کنم:

از نظر تاریخی، اولین هشدار نسبت به آیین‌های غیرانسانی کنعانیان و پلشتیم باستانی در تورات به توصیه‌ی ابراهیم برمی‌گردد که برای برگزیدن همسری برای اسحق به خدمتکارش الیعزر توصیه می‌کند که از آن مناطق همسری برنگزیند.[۵] همین توصیه از سوی اسحق به پسرش یعقوب[۶] تکرار می‌شود. و سفر تثنیه (پنجمین کتاب تورات) ۳-۴: ۷.

مورد دیگر، رویداد ساختن گوساله‌ی طلایی در صحرای سینا است:

بر اساس تورات، سفر خروج باب ۳۲، وقتی موسی بنی اسرائیل را از مصر خارج کرد، برای گرفتن لوح‌های ده فرمان به کوه رفت و چهل شبانه روز ماند. اما بنی اسرائیل پریشان شدند و در رویدادی که نمونه‌ای انسان‌شناختی از سرزدن اسطوره‌های باستانی در لحظه‌های ناامیدی و ناامنیِ وجودی است، از فلزات و طلاهای خود، گوساله‌ای طلایی ساختند و دور آن به لهو و لعب پرداختند.[7] موسی چون از بالای کوه این صحنه را دید لوح‌های تورات را بر روی گوساله‌ی طلایی پرت کرد و مجمسه را در آتش سوزاند. سپس خاکستر آن را در آب حل کرد و به خورد سازندگانش داد به این نشان که رجعت به آیین‌های گذشته چیزی نیست جز نکبت و فلاکت.[۸] این رویداد به اضافه‌ی ترسیدن تجسس‌گران بنی اسرائیل از ساکنان غول پیکر بعل‌پرست در کنعان (عمالق) موجب شد که موسی آنها را چهل سال در بیابان بگرداند تا نسل عوض و اخلاق بردگی محو شود. زیرا آنها از مصر رهایی یافته بودند، ولی به آزادی که امری است از سویی درونی و از سویی دیگر همراه با همبستگی جمعی، نرسیده بودند.

رویداد دیگر در زمان الیاهوی نبی از انبیاء بنی اسرائیل (۸۵۴ تا ۸۷۴ پیش از میلاد) رخ داد. الیاهو همان الیاس در فرهنگ اسلامی و همان خضر در ادبیات عرفان ایرانی است. در انجیل‌ها نیز به عنوان ایلیا آمده که عیسی ناصری از بالای صلیب او را به یاری می‌طلبد. الیاهو در زمان یکی از شاهان بنی اسرائیل می‌زیست به نام آحاب که همسری بعل پرست داشت و انبیاء بعل بر دستگاه پادشاهی او تسلط یافته بودند. بنا بر رویدادی نیمه تمثیلی که در کتاب اول پادشاهان باب ۱۸ آمده، در زمان آحاب، خشکسالی بزرگی رخ داد. الیاهو (الیاس) که به کرامات معروف بود، انبیاء بعل را به هماوردی دعوت کرد. ۴۵۰ تن از انبیاء بعل در بالای کوه کرمل (در کشور اسرائیل کنونی) قربانی خود را برای بت بعل گذاشتند. خبری از باران نشد. آنها جامه دریدند، سر و روی خود را تیغ زدند و زاری و شیون کردند، اما اتفاقی نیفتاد. الیاهو قربانی خود را گذاشت و به مراقبه به درگاه خدای یکتایش پرداخت. قربانی او سوخت و دود آن ابرها را باران زا کرد. پس از آن الیاهو از تعقیب پادشاه به کوهی گریخت و آ‌نجا برای همیشه از نظرها پنهان شد. عارفان ایرانی او را با نام خضر می‌شناسند که عمر جاودان گرفت و راهنمای تشنگان در بیابان‌ها است.

عمالق نام قدرتمندترین اقوام کنعانیِ بعل‌پرست و دارای آیین‌های خون آشامی و شیوه‌ی زندگی راهزنی بوده است.

نباید تصور کنیم تنها، منابع یهودی ساکنان باستانی کنعان به ویژه عمالق را به دلیل آیین‌ها و روش‌های غیرانسانی در پرستش بعل، شرور می‌دانستند. از این روی، بخشی از پژوهش خود را که در کتاب بازشناسی روایت پوریم (۲۰۲۵) منتشر شده، اینجا بازگو می‌کنم که دیدگاه‌های متفکران پیشروی اسلامی و منابع قرآنی را نیز شامل می‌شود:

تفسیرهای زبان شناختی از عمالق: برخی از زبان شناسان، وجود ریشه‌های اکدی و سامی غرب خاورمیانه برای نام عمالق را ردکرده، آنرا تنها نام سانسکریت در تورات می‌دانند.[۹] برخی دیگر از زبان شناسان نشان می‌دهند که عمالق از نظر واژه شناختی در عبری به معنای “قومی که سوراخ می‌کند”یا “قومی که می‌فشارد و عصاره می‌گیرد” یا قومی که می‌لیسد” است.[۱۰] یعنی ترکیب עם (am) عَم به معنای قوم و מלק ((malaq مَلَق.

معنای دیگری نیز مطرح است: “قومی که خون می‌مکد”.[۱۱] آیا این نام اشاره‌ای به رسوم جادویی اقوام ابتدایی بوده که می‌پنداشتند با خوردن خون انسان‌ها و جانوران، جان آنها وارد بدن خودشان می‌شود؟ ‘سوراخ کردن’ و ‘عصاره گرفتن’ و ‘لیسیدن’ نیز می‌توانند با مکیدن خون ارتباط داشته باشد. موسی بن مایمون به تحقیق فرهنگ شناختی روی متون موسوم به نبطیه، کنعانی‌ها در جنوب لبنان فعلی که زیستگاه عمالق باستانی بوده، پرداخت. در آن متون باستانی رسوم بت پرستان ثبت بوده‌اند.[۱۲] این فیلسوف و متأله در متون باستانی به آیین‌های جادویی خون خوردن برای رسیدن به حالات خلسه و تماس با اجنه برخورد و نشان داد که قوانین موسی به چه دلایل عقلانی می‌خواهند که خون جانوران قربانی بر زمین پاشیده و از خوردن خون خودداری گردد. امروز دانش پزشکی اثبات کرده که بالارفتن آهن خون از میزانی معین می‌تواند توهم‌های تصویری و شنیداری و رفتارهای خشونت آمیز ایجاد کند. اقوام ابتدایی پس از نوشیدن خون به چنین حالاتی می‌رسیده‌اند. [...]

تفسیرهای تاریخی از عمالق: [...] این تعریفی است که بر اساس تورات از عمالق برداشت می‌شود: نفرت ورزی به خاطر نفرت ورزی؛ رفتاری که استدلال پذیر نیست.

هر کس اندکی با تاریخ جهان و مناسبت ملت‌های دیگرستیز با یهودیان یا تبعیض‌های نژادی خونین تاریخ در مورد جمعیت‌های سیاهپوستان، سرخپوستان، کولیان، کاست نَجس‌ها در هند، بوشمن‌ها یا بومیان استرالیا، مسلمانان بوسنیا، اویغورهای چین، مسلمانان میانمار و کشتار قبایل رٌواندا آشنا باشد، می‌تواند نمونه‌های این گونه نفرت را از دیگر دشمنی‌های موقت تمیز دهد. امروزه گفتمان نفرت در سراسر دنیای متمدن، جٌرمی قضایی به شمار می‌رود و مصادیق بین المللی آن که در نسل کشی‌ها نمود می‌یابند، محکوم هستند.

عمالق در متن تورات چه کسانی بودند و چرا نماد نفرت ورزی کور هستند؟

در سفر تثنیه ۱۷-۱۹: ۲۵، چنین می‌خوانیم:

    به یاد بسپار کاری که عمالق با شما در مسیر خروج از مصر کردند: وقتی آنها بر سر راه به شما برخوردند و کسانی را کشتند که در آخر صف، لنگ لنگان در حرکت بودند؛ و شما خسته و فرسوده بودید و (عمالق) ترس از خدا به دل نداشتند. پس آنگاه که خداوند، خدای تو در سرزمینی که به تو همچون میراثی برای تملک می‌دهد و تو را از شر دشمنان پیرامونت در امان می‌دارد، باید خاطرۀ عمالق را از زیر آسمان‌ها محو کنی؛ فراموش نکن.

این، بخشی از سخنان موسی خطاب به بنی اسرائیل در آستانۀ ورود آنها به سرزمین موعود و رفتن موسی به بیابان برای وفات در مکانی نامعلوم بود. او به حملۀ عمالق در منطقۀ رفیدیم بیدرنگ پس از خروج یهودیان از مصر اشاره دارد. بر اساس روایت سفر خروج، موسی پس از دیدن کشتار مردم ضعیف آخر صف، سردار خود یهوشوع را موظف به تعقیب و جنگ با عمالق می‌کند. موسی همراه برادرش اهرون (هارون) و برادرزاده اش حور، بالای تپه‌ای می‌روند و موسی تا شکست عمالق دست‌هایش را بالا نگه می‌دارد. جنگ یک روز کامل طول می‌کشد تا سرانجام عمالق شکست می‌خورند و عقب می‌نشینند. در این هنگام قسم یاد می- کنند که عمالق را نابود سازند، زیرا “در هیچ زمانی صلح میان آنها و یهودیان نخواهد بود.”

موسی بن مایمون در میشنه توراه، فصل قوانین پادشاهان (هیلخوت ملاخیم) می‌گوید که جنگ یهودیان با عمالق نژادی نبوده و نخواهد بود و اگر یک فرد عمالق، هفت قانون نوح را که قوانین پایه‌ای اخلاق خداپرستی است، بپذیرد، آنگاه یهودیان هیچ وظیفه‌ای برای جنگیدن با او ندارند. فقط عمالقی که ترس از خدا به دل ندارند، دشمن به شمار می‌روند. پیشتر به قوانین نوح اشاره کردیم که از این قرارند: دزدی نکن؛ قتل نکن؛ زنا نکن؛ عضوی از حیوان زنده را قطع نکن؛ به خدا باور داشته باش؛ کفرگویی نکن؛ به عدل قضاوت کن. اما همچنان ابهام‌ها باقی هستند.

در روایت‌های متون توراتی و تجربه‌های یهودیان با عمالق جلوتر می‌رویم: پس از استقرار یهودیان و تشکیل شهرها و آبادی‌های آنها، حمله‌های عمالق ادامه یافت. بر اساس کتاب داوران ۱۲-۳۰:۳ عمالق در زمان فرمانروایی شاه موآب به نام اگلون به اسرائیل حمله کردند و هجده سال آنجا را در اشغال داشتند تا آنکه یکی از داوران به نام اهود پسر گرا که جنگاور بود، شاه اگلون را کشت و بنی اسرائیل، عمالق و موآبی‌ها را بیرون راندند. کتاب اول شموئل به درگیری با عمالق اشاره دارد که مشخصۀ آ‌نها بٌر خوردن عمالق در میان اقوام دیگری است که در همسایگی یهودیان می‌زیستند:

    [اگلون شاه موآب] با خود، آمونی‌ها و عمالق را آورد و آنها رفتند و بنی اسرائیل را شکست دادند و شهر نخل‌ها [۱۳] را تسخیر کردند. (کتاب اول شموئل ۳:۱۳)

در کتاب داوران نیز آمده که بار دیگر عمالق بازگشتند، به میان میدیانی‌ها راه یافتند و به اسرائیل حمله ور شدند:

    پس از آنکه بنی اسرائیل محصولات خود را درو کردند، میدیان و عمالق آمدند و به آ‌نها حمله بردند و در طول غزه محصولات زمین را نابود کردند و هیچ چیزی برای بنی اسرائیل باقی نگذاشتند، حتی هیچ گوسفند، گاو یا خری را. زیرا می- خواستند با چهارپایان و خیمه‌های خود بیایند و مانند مور و ملخ هجوم بیاورند... پس به زمین یورش آوردند و آ‌نرا تاراج کردند. (کتاب داوران ۳-۶: ۶)

بر اساس کتاب داوران یکی از داوران به نام گیدئون آنها را شکست داد. شموئل نبی خطاب به اگاگ، شاه عمالق می‌گوید: “همان گونه که شمشیر تو زنان ما را سوگوارکرد، مادرت نیز در میان زنان سوگوار خواهد بود.” (کتاب اول شموئل ۱۵:۳۳).

تا آن زمان، زندگی اجتماعی یهودیان توسط داورانی اداره می‌شد که هر قبیله از میان خود برگزیده بود. مکس دایمونت که تاریخ باستان یهودیان را بررسی کرده، حکومت داوران را نخستین دمکراسی استوار بر رأی مردم قرن‌ها پیش از یونان باستان می‌داند که از ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰ ق.م.، به طول انجامید. هر قبیله یک داور یا شوفط داشت که به کارها رسیدگی می‌کرد و با رأی افراد قبیله برگزیده می‌شد. ۱۲ داور یک حکومت فدرال را تشکیل می‌دادند و یکی از داوران زنی به نام دبورا بود. حکومت داوران از دید دایمونت، گذار یهودیان از صحرانشینی و کوچ دامداری به زندگی یکجانشینی و افزودن کشاورزی به منابع تولید بود. [۱۴]

اما حمله‌های عمالق تغییرات ساختاری را در زندگی یهودیان موجب شدند. یهودیان که تا آ‌ن زمان شاه نداشتند، با وجود بدبینی شموئل نبی تقاضا کردند که برای نشان دادن اقتدار خود به عمالق که هرچند گاه زیر لوای دیگر اقوام به آنها حمله ور می‌شدند، شاهی برای خود برگزینند. شائول اولین شاه یهودیان، عهده دار جنگ با عمالق بیابانگرد و راهزن شد (کتاب اول شموئل ۱۵:۸). [...]

موارد دیگر: در زمان شائول، داوود که سردار سپاه بود، به شهر زادگاه خود زیکلاگ برگشت، اما جنگجویان عمالق آنرا ویران کرده بودند. در کتاب اول شموئل ۱-۱۴: ۳۰ می‌خوانیم:

    عمالق‌ها به نٍگِو [۱۵] [بیابان] و زیکلاگ حمله کرده بودند. به زیکلاگ هجوم بردند و آنرا سوزاندند. زنان را به اسارت گرفتند... آ‌نها کسی را نکشتند، بلکه همه را به جا گذاشتند و رفتند. داوود و مردانش به شهر رسیدند و آنرا سوخته یافتند و فهمیدندکه زنان و پسران و دخترانشان به اسارت رفته‌اند. پس داوود و ششصد مرد او بیرون شدند... آنها در بیابان به یک مصری برخوردند... به او غذا برای خوردن و آب برای نوشیدن دادند... مرد مصری خورد و توانش را بازیافت، زیرا سه روز و سه شب هیچ نخورده بود. سپس داوود از او پرسید: تو از چه کسان و از چه سرزمینی هستی؟ او پاسخ داد: من یک جوان مصری و بردۀ عمالق هستم. سه روز پیش وقتی اربابم بیمار شد، مرا رهاکرد. ما به نگو کرتی و نگِو یهودا و نگِو کالب حمله کرده بودیم و زیکلاگ را سوزاندیم.

آ‌ن جوان، داوود را به سوی قوای عمالق برد که:

    در زمین‌ها پراکنده بودند، می‌خوردند، می‌نوشیدند و با تاراجی که کرده بودند، خوش می‌گذراندند. (کتاب اول شموئل ۳۰:۱۶)

توصیفی که از زندگی عمالق می‌شود، با شرح ابن خلدون از بادیه گردان راهزن و نقش آ‌نها همچون ویرانگران تمدن، فرهنگ و اخلاق، همخوانی دارد.

تفسیرهای جامعه شناختی از عمالق و دیدگاه ابن خلدون: تحلیل جامعه شناختی نیز به درک مقولۀ عمالق کمک می‌کند. در دورانی که یهودیان در حال استقرار در سرزمین خود بودند، جنگ با عمالق که بیابانگردانی راهزن بودند، بارها تکرار شد. در دوران باستان تنها اقوام یکجانشین موفق به ساختن تمدن می‌شدند. اقوام بیابانگردی که به دامداری و یا شیوۀ تولید مشخصی نمی‌‌پرداختند، از راه دزدی، راهزنی و ارعاب دامداران کوچنده و اقوام یکجانشین در دهکده‌ها و شهرها روزگار می‌گذراندند. تاریخ نگار و جامعه شناس دانشمند قرون وسطی، ابن خلدون، زادۀ ۷۳۲ ه‍جری قمری/ ۱۳۳۲ میلادی در تونس، در کتاب مقدمه بادیه گردان راهزن را دشمنان تمدن دانسته است. از دید او شرط بارز آبادانی یا ‘عمران’، یکجانشینی و تولید ثروت است و بادیه گردانی که به تاراج روستاها و شهرها می‌پردازند، دشمن تمدن و فرهنگند. ابن خلدون می‌نویسد:

    همچنان که در مقدمۀ سوم یادکردیم، چون بادیه نشینی یکی از موجبات دلاوری است، بی گمان یک نژاد وحشی از نژاد شهرنشین دلاورتر است و بنابر این، چنین قومی در چیرگی و غلبه بر خصم و ربودن ثروت‌های اقوام دیگر تواناتر است، بلکه احوال یک نژاد نامتمدن هم در این باره بر حسب ازمنه و عصرهای گوناگون فرق می‌کند... [۱۶]

ابن خلدون در کتاب تاریخ نیز چند صفحه را به عمالقه اختصاص داده با این مقدمه:

    (و اما العمالقه) فرزندان عمليق بن لاوذ و به آنها در بلندی و جثه مثل زده می‌شود. طبری می‌گوید: عملیک پدر همۀ العمالقه است. این اقوام در سرزمین‌های مختلف پراکنده شدند. اهل مشرق و اهل عمان و بحرین و اهل حجاز از آنها بودند. فرعونیان مصر نیز از آنها بودند و جبابره در شام که به آنها کنعانیان گفته می‌شود، از این نسل بودند.

ابن خلدون با پیگیری تاریخ عمالق به اینجا می‌رسد:

    آخرین [فرمانروای] آن‌ها سمیدع بن هومر بود که یوشع [یهوشوع سردار موسی] او را کشت، زمانی که بنی‌اسرائیل پس از موسی، سلام خدا بر او، به شام حمله کردند. بیشتر جنگ‌های آن‌ها با این عمالقه در آنجا بود. یوشع بر او غلبه و او را اسیر کرد و اریحا، مرکز شام را تصرف کرد که نزدیک بیت المقدس و مکان آن تا به امروز شناخته شده است. سپس از بنی‌اسرائیل گروهی به حجاز فرستادند و آنجا را تصرف کردند و آن را از دست عمالقه بیرون آوردند. آن‌ها یثرب و سرزمین‌های آن و خیبر را نیز تصرف کردند و از باقی‌مانده‌های آن‌ها یهود بنی قریظه، بنی‌النضیر [بنی نذیره]، بنی‌قینقاع [بنی قینوقه] و سایر یهود حجاز بودند که به آن‌ها اشاره خواهیم کرد. ابن الاشل بن عبيد بن عولج بن عمليق و فرعون زمان یوسف نیز از آن‌هاست، او ریان بن الولید بن فوران است و فرعون زمان موسی نیز اوست، که الولید بن مصعب بن ابی اَهون بن الهلوان نامیده می‌شود [...] کسی که بعد از ریان بن الولید بر مصر سلطنت کرد، طاشم بن معدان بود. (به گفته‌ی دیگران) ریان فرعون زمان یوسف است و قبطی‌ها او را نقراوش می‌نامند و وزیر او اطفیر بود که همان عزیز است و او به یوسف ایمان آورد. همچنین زمین فیوم در ابتدا مملو از آب بود که یوسف با وحی و حکمت آن را تدبیر کرد تا به یکی از بهترین سرزمین‌های مصر تبدیل شود. پس از او، پسرش [پسر ریان فرعون زمان یوسف] دارم بن ریان و سپس پسرش معدانوس سلطنت کردند و بنی اسرائیل را به بردگی گرفتند. (به گفتۀ کلبی) قبطی‌ها می‌گویند که او فرعون زمان موسی است و اهل آثار ذکر کرده‌اند که او الولید بن مُصعَب بوده و او از خانوادۀ سلطنتی نبود، اما به تدریج به حراست سلطنت منصوب شد و سپس بر آن تسلط یافت. بعد از او، سلطنت بر عمالقه منقرض شد.[۱۷]

ابن خلدون بی تردید با اسناد قبطی و زبان آنها آشنایی داشته است. از میان نام‌هایی که از عمالق ذکر می‌کند، این نام‌ها در متون توراتی شناخته شده اند: عمليق بن لاوذ: همان عمالق بن الیفاز؛ اطفیر: همان پوتیفار که یوسف در خانۀ او به کار پرداخت و از آنجا راهی زندان شد؛ عولج بن عمليق: همان اگاگ یا گوگ، شاه عمالق؛ موسی و یوسف. [...]

منابع اسلامی و عَمالق: قرآن؛ تفسیرهای ابوالکلام آزاد، علامه طباطبایی، نهج- البلاغه: اگاگ در عبری و گوگ به یونانی همان عوج یا یأجوج در متون اسلامی است؛ یأجوج و مأجوج همان گوگ و مگوگ در تورات هستند. بنا به دانشنامۀ شیعه:

    یأجوج و مأجوج نام قوم یا اقوامی که در قرآن و متون دینی یهودیان و مسیحیان از آنان یاد شده است. یأجوج و مأجوج در متون دینی اسلام به سبب آزار و غارت اموال دیگران، گروهی ظالم معرفی شده‌اند. بر اساس آیات قرآن، ذوالقرنین به سفارش ساکنان مناطقی که مورد آزار و اذیت یأجوج و مأجوج قرار می‌گرفتند سدی را برای مقابله با نفوذ آنان احداث کرد که به سد ذوالقرنین یا سد یأجوج و مأجوج مشهور است.[۱۸]

مولانا ابوالکلام محی الدین احمد آزاد (۱۸۸۸-۱۹۵۸) سیاست‌مدار و تفسیرگر قرآن که مدتی رهبری حزب کنگرۀ ملی هند را به عهده داشت و نخستین وزیر فرهنگ هند بعد از استقلال شد، در تفسیر خود از آیات ۸۲ تا ۹۵ سورۀ کهف در قرآن، ذوالقرنین را همان کوروش می‌داند. ابوالکلام آزاد شاهد این ادعا را نقش برجستۀ انسان بالدار در پاسارگاد با شاخ‌های قوچ و بال‌های عقاب می‌داند؛ همچنین با عنایت به این که کوروش در تورات ‘شاهین خاوران’ لقب گرفته است. اشارۀ او باید به یشعیای نبی ۴۶:۱۱ باشد که می‌گوید “خداوند شاهینی شکاری از شرق می‌فرستد تا بنی اسرائیل را گردآورد.” مولانا ابوالکلام آزاد، مکان سد ذوالقرنین را در قفقاز برای جلوگیری از هجوم قبایل صحراگرد آسیایی می‌داند که چینی‌ها یوئه‌چی نامیده‌اند و هم آوا با یأجوج است.

علامه طباطبایی بر آن است که در قرآن، ذوالقرنین، به معنای صاحب دو عٌمر یا دو شاخ [۱۹] فرمانروایی بود که “در مغرب میان دو کوه سدی ساخت” و با کوروش بزرگ قابل انطباق است. در این صورت، عمالق یا قوم یأجوج در قرآن در امپراتوری هخامنشی فعال بوده و به مردمان این تمدن آسیب می‌رسانده‌اند. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان می‌نویسد:

    اگر ذوالقرنین قرآن، مردی مؤمن به خدا و به دين توحيد بوده، کوروش نيز اين چنين بوده و اگر ذوالقرنين، پادشاهی عادل و رعيت پرور بوده، کوروش نيز چنين بود؛ اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردی سياستمدار بوده او نيز بود؛ اگر دين، عقل، فضايل اخلاقی و ثروت و شوکت داشت، کوروش هم داشت؛ همان گونه که قرآن فرموده کوروش نيز سفری به سوی مغرب کرد، بر لیدی و پيرامون آن مسلط شد و بار ديگر به سوی مشرق سفر کرد. آنجا مردمی ديد صحرانشين و وحشی که در بيابان زندگی می‌کردند. برای همین، به آنها کمک کرد، سدی ساخت در مقابل قبيله و قومی که آنها را آزار می‌دادند؛ در تنگه داريال [۲۰] ميان کوه‌های قفقاز و نزديک به شهر تفليس.[۲۱]

علامه طباطبایی همچنین در تأیید کتاب حزقیال ۱۵-۱: ۳۹ درمورد عمالق یا یأجوج و مأجوج توضیح می‌دهد و از این بخش از تورات نقل به معنا می‌آورد:

    و نيز ذکر يأجوج و مأجوج در مواضعى از کتب عهد عتيق آمده. از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تکوين تورات [سفر پیدایش]: اينان فرزندان دودمان نوح‌اند: سام و حام و يافث که بعد از طوفان براى هر يک فرزندانى شد، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر و مأجوج و ماداى و باوان و نوبال و ماشک و نبراس. در کتاب حزقيال اصحاح سى و هشتم [۲۲] آمده: خطاب کلام رَب به من شد که مى گفت: اى فرزند آدم روى خود متوجه جوج سرزمين مأجوج رئيس روش ماشک و نوبال کن و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سيد رَب اين چنين گفته: “اى جوج رئيس روش ماشک و نوبال، عليه تو برخاستم، تو را برمى گردانم و دهنه‌هایى در دو فک تو مى کنم و تو و همۀ لشگرت را چه پياده و چه سواره بيرون مى سازم، در حالى که همۀ آنان فاخرترين لباس بر تن داشته باشند، و جماعتى عظيم و با سپر باشند همه شان شمشيرها به دست داشته باشند، فارس و کوش و فوط با ايشان باشد که همه با سپر و کلاه خود باشند، و جومر و همه لشگرش و خانوادۀ نوجرمه از اواخر شمال با همۀ لشگرش شعبه‌هاى کثيرى با تو باشند... به همين جهت اى پسر آدم بايد ادعاى پيغمبرى کنى و به جوج بگويى سيد رَب امروز در نزديکى سکناى شَعب اسرائيل در حالى که در امن هستند چنين گفته: آيا نمى دانى و از محلت از بالاى شمال مى آيى؟ و در اصحاح سى و نهم داستان سابق را دنبال نموده مى گويد: و تو اى پسر آدم براى جوج ادعاى پيغمبرى کن و بگو سيد رَب اين چنين گفته: اينک من عليه توام اى جوج اى رئيس روش ماشک و نوبال و اردک و اقودک، و تو را از بالاهاى شمال بالا مى برم و به کوه‌هاى اسرائيل مى آورم، و کمانت را از دست چپت و تيرهايت را از دست راستت مى زنم، که بر کوه‌هاى اسرائيل بيفتى و همۀ لشگريان و شعوبى که با تو هستند بيفتند. آيا مى خواهى خوراک مرغان کاشر از هر نوع و وحشي‌هاى بيابان شوى؟ بر روى زمين بيفتى؟ چون من به کلام سيد رَب سخن گفتم، و آتشى بر مأجوج و بر ساکنين در جزایر ايمن مى فرستم، آن وقت است که مى دانند منم رَب... “[۲۳]

در نهج البلاغه از قول علی ابن ابیطالب در مورد عمالق و عاقبت شریران آمده:

    ۲.۱ - الْعَمالِقَةُ و آلْعَمالِقَةِ- خطبه ۱۸۲ (توصیه به تقوا)
    أَيْنَ الْعَمالِقَةُ وَ أَبْناءُ آلْعَمالِقَةِ! أَيْنَ الْفَراعِنَةُ وَ أَبْناءُ الْفَراعِنَةِ! أَيْنَ أَصْحَابُ مَدائِنِ الرَّسِّ الَّذينَ قَتَلُوا النَّبيّينَ

کجايند عمالقه؟ و کجايند فرزندان آنها؟ کجا هستند فرعون‌ها و فرزندانشان؟ اصحاب شهرهاى رس، همان‌ها که پیامبران را کشتند؟

در این منابع اسلامی همدردی با بنی اسرائیل که گرفتار حمله‌های بعل پرست عمالق بوده‌اند، روشن و آشکار است. تئوریسین‌های مفلوک بَعل در قرن بیست و یکم حتی آنقدر سواد ندارند که بدانند یهودیان دشمنان صف اول بعل پرستی بوده‌اند و پیشروترین متفکران مسلمان و قرآن کریم نیز بر این واقعیت تاریخی صحه گذاشته‌اند.

امید که دینداران حقیقی در وطن ما، همراه خود، خدای رحمان و رحیم خویش را از قربانگاه جادوپرستان برهانند.

شیریندخت دقیقیان - ۱۸ فوریه ۲۰۲۶
mypublicationsdirect@gmail.com
—————————-
[۱] خشونت‌پرهیزی با خدای دهه شصت!؟
[۲] اطلاعات کاملتر را در کتاب‌های نگارنده می‌توانید در سایت آثار نگارنده بیابید.
[۳] نگاه کنید به: دقیقیان، شیریندخت.: نیایشگاه در تاریخ و فلسفهء یهود.فصل “خدایان باستان”. تهران، نشر ویدا ۲۰۰۰
[۴] حزقیال نبی ۱۸، ۸:۸؛ یرمیای نبی ۱۹:۶
[۵] سفر پیدایش ۲۴:۳
[۶] سفر پیدایش ۲۸:۱
[۷] فیلسوفان متعددی به این سازو کار سربرآوردن اسطوره‌های باستانی اشاره داشته‌اند، از جمله: ارنست کاسیرر در کتاب اسطورهء دولت و اریش فروم در کتاب گریز از آزادی.
[۸] سفر خروج ۳۲:۲۰
[۹] Stinehart, Jim.: “Amalek”: An Etymology (At Last!).The Biblical Hebrew Forum at: https://bhebrew.biblicalhumanities.org/viewtopic.php?t=666
[۱۰] Abarim Publications. The name Amalekite: Summary at:
https://www.abarim-publications.com/Meaning/Amalekite.html
[۱۱] See: https://judaism.stackexchange.com/questions/145807/what-does-the-name-of-amalek-mean
[۱۲] راهنمای سرگشتگان، جلد سوم. بخش ۳۷- همچنین بخش ۴۰ در مورد رسم شاهان کنعانی بت پرست در بریدن عضو موجود زنده و خوردن آ‌ن.
[۱۳] شهر نخل‌ها اشاره به یریخو یا جریکو شهر باستانی اسرائیل است.
[۱۴] Dimont, Max.: Jews, God, and History. Simon and Schuster. New York, 1962, pp 50-51.
[۱۵] تلفظ: Negev
[۱۶] ابن خلدون، عبدالرحمن ابن محمد.: مقدمه. ترجمۀ محمد پروین گنابادی. جلد اول، فصل شانزدهم، ص ۲۹۷
[۱۷] ابن خلدون. تاریخ ابن خلدون. جلد دوم، ص ص ۲۷ تا ۳۲
[۱۸] https://fa.wikishia.net
[۱۹] آیه‌های ۸۳ الی ۱۰۱ سورۀ کهف در قرآن
[۲۰] درِاَلان یا داریال تنگه‌ای آبی است در قفقاز در مرز روسیه و گرجستان.
[۲۱] علامه سید محمد حسین طباطبایی. تفیسر المیزان. جلد ۱۳، بخش ۱۹
[۲۲] در نسخه‌های فارسی و ترجمۀ بین المللی تورات به انگلیسی این متن از حزقیال، باب ۳۹ است نه به گفتۀ علامه طباطبایی، باب ۳۸: https://www.biblegateway.com/passage/?search=Ezekiel%2039&version=NIV
[۲۳] علامه سید محمد حسین طباطبایی. تفیسر المیزان. جلد ۱۳، بخش ۱۹


شرح تصویر: بت بعل و کودکی که قربانی می‌شود – این اثر باستانی در مکان acropolis in Ras Shamra-Ugarit یافت شده است.


نظر خوانندگان:


■ با درود. طبق بررسی‌هایی که قبلاً انجام داده‌ام. نام عمالیق به صورت اَمالیک در زبانهای سامی کهن به معنی مردم بدون شاه است که این در اوستا صفت ویژهٔ تئوژیه (پرستندگان مار نیرومند) یعنی کیمریان بلندقامت و غارتگر کپادوکیه و کردستان بوده‌اند و با سکاهای مهاجر به بیت شئان اسرائیل (اسکیتوپل) یعنی قوم یعقوب (پارتاتوا) خویشاوند بوده‌اند.
باسپاس فراوان، جواد مفرد کهلان


■ خانم شیریندخت دقیقیان،
شما درست می‌فرمایید، دین “بعل” هیچ ربطی به یهودیت نداره. دلیل اینکه مسلمانان خشمگین از جنایت‌های “نتان یاهو” در غزه آدمک‌های “بعل” را به نام اسرائیل می‌سوزانند یک آشفته‌سازی اگاهانه‌ی تاریخی در باره‌ی دو نام “اسرائیل” و “یهودیت” ست؛ دو گروهی که هیچ پیوند قومی و‌ فرهنگی با هم نداشته‌اند اما با ساختن داستان‌ها و دستکاری‌های گسترده‌ای در تاریخ این منطقه همزاد بکدیگر و اصلن یکی وانمود شده‌اند. شما باید بهتر از من بدانید که اسرائیلی‌ها” و‌ “یهودی‌ها” همیشه دو گروه کاملن جدای از یکدیگر بوده‌اند. تاریخ‌دان‌های معاصر آنها را با دو‌ نام “پادشاهی شمالی” (یعنی اسرائیلی‌ها)، و “پادشاهی جنوبی”، (یعنی یهودی‌ها) نام می‌برند. این نام‌گذاری‌ها بر پایه‌ی روایت‌های زیادی در همان کتاب‌های دینی یهودیت و همینطور اسناد غیر دینی‌ی بیرون از این کتاب‌ها روی داده. با چند نمونه از دو کتاب “پادشاهان یک” و “پادشاهان دو” (کتاب‌های دینی یهودیت) این راه را دنبال می‌کنم.
پادشاهان یک، فصل ۱۵:
«و در سال بیستم پادشاهی یربعام در اسرائیل، آسا پادشاه یهودا شد.»(آیه ۱۶–۱۷ ).
«و در سال هجدهم پادشاهی یربعام بن نباط، ابیام بر یهودا پادشاه شد. سه سال در اورشلیم سلطنت نمود» (آیه ۱–۲)
«و جنگ میان آسا و بعشا پادشاه اسرائیل در تمام ایام ایشان بود. و بعشا پادشاه اسرائیل بر یهودا برآمد و رامه را بنا کرد تا نگذارد کسی از نزد آسا پادشاه یهودا بیرون رود یا داخل شود.»(آیه ۱۶–۱۷).
پادشاهان دو، فصل ۱۴:
«در سال دوم پادشاهی یوآش بن یهوآخاز در اسرائیل، امصیا بن یوآش پادشاه یهودا آغاز سلطنت نمود. و بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و نه سال در اورشلیم سلطنت کرد...» (آیه ۱–۲).
همینجور که این روایت‌ها خودشان میگن “اسرائیلی‌ها”و “یهودی‌ها”دو گروه کاملن جدای از یکدیگر بوده‌اند و بیشتر وقت‌ها هم در جنگ و‌ستیز. اسرائیلی‌ها (پادشاهی شمالی) در اطراف دریاچه جلیله و بلندی‌های جولان و تا جنوب سامرا زندگی می‌کرده‌اند. یهودی‌ها (پادشاهی جنوبی) در اوروشلیم و سرزمین‌های اطرافش.
نام اسرائیلی‌ها و یهودی‌ها در سندهای تاریخی
کهن‌ترین سند تاریخی‌ی بیرون از کتاب‌های دینی یهودیت که نام اسرائیل در آن آمده ستون نوشته‌ی مرنپتاح (حدود ۱۲۰۸ ق.م.)ست. فرعون مرنپتاح در این سنگ نوشته از سرکوب “اسرائیل‌” و چند شهر فلسطینی مثل اشکلون نام می‌بره. نه در این سنگ‌نوشته و‌ نه در هیچ سنگ‌نوشته‌ی مصری دیگر‌ی اشاره‌ای به قومی به نام یهود نشده. و‌ ما می‌دانیم که مصری‌ها در ثبت نام رویدادها کم نظیر بوده‌اند.
کتیبهٔ کورخ از شلمنصر سوم آسوری (۸۵۳ ق.م.) اسرائیل را در قالب یک بازیگر عمدهٔ نظامی ثبت می‌کنه و از مشارکت «آخابِ اسرائیلی» در ائتلاف شامی‌ها (دمشق) یاد می‌کند.
سنگ‌نوشتهٔ مِشا (میانهٔ سدهٔ ۹ ق.م.) اسرائیل را از زبان یک پادشاه موآبی ثبت می‌کند.
نام یهودی‌ها خیلی دیرتر در سندهای تاریخی این منطقه پیدایش میشه. حدود سال ۷۳۳ پیش از میلاد برای نخستین بار نام یهودی‌ها در لوح نمرود K.3751 از آشوریان (دوران “تیگلت‌پیلسر سوم”) ثبت میشه.
در “نامه‌های الفانتین” در مصر (حدود ۵۲۵–۳۹۹ ق.م) هم از جامعه‌ی یهودیان نام برده شده که معبدی برای یهوه داشته‌اند..
دلیل تأخیر پیدا شدن نام بهودی‌ها در اسناد تاریخی را دیر آمدن شان به این منطقه می‌دانند. بعضی از باستان‌شناسان (مانند Israel Finkelstein بر اساس بررسی‌های گسترده می‌گویند: سرزمین یهودا در عصر آهن I (حدود ۱۲۰۰–۱۰۰۰ ق.م) تقریباً خالی از سکنه بوده یا بسیار کم‌جمعیت، در حالی که اسرائیل در شمال زودتر و پر تراکم تر‌ مستقر شده بوده.
در (یوشع ۱۵:۱–۶۳) و چند آیه‌ی دیگه، ساکن شدن تدریجی قوم یهود در منطقه را می‌توان دید: «بنی‌یهودا نتوانستند یبوسیان (کنعانی‌ها)ی ساکن اورشلیم را بیرون کنند، پس یبوسیان تا امروز با بنی‌یهودا در اورشلیم ساکن هستند.»
برخی پژوهشگران، با تکیه بر داده‌های جغرافیایی و الگوهای اسکان، ، خاستگاه اولیهٔ یهودی‌ها را در شرق رود اردن یا حاشیه‌های بادیهٔ سوریه می‌دانند. در پژوهش‌های قرن بیستم در زبان‌شناسی سامی و تاریخ ادیان، فرضیه‌هایی مطرح شده که خاستگاه یهودی‌ها را در عربستان شمالی یا حتی جنوب عربستان (یمن) جست‌وجو می‌کنند.
فلسطینی‌ها
پیش از اینکه جلوتر بریم می‌خوام اشاره‌ای هم به نام فلسطینی‌ها در سندهای تاریخی منطقه بکنم چون آنها هم از بازیگران بزرگ این منطقه بوده‌اند. قدیمی ترین سندی که به حضور فلسطینی‌ها در این منطقه اشاره داره ستون پایه‌ی برلین Berlin Pedestal (ÄM 21687) است که تاریخ نوشته شدنش را هرار و پونصد سالی پیش از میلاد حدس می‌زنند. در این سنگنوشته عکس سه تا اسیر کنده کاری شده؛ زیر دو تاشان نام “کنعان” و‌ “فلسطین” آمده، نام اسیر سوم گوشه ایش گم شده، اما از بازمانده اش حدس می‌زنند نام اسرائیل باشه.
در نقش‌برجسته‌ها و کتیبه‌های معبد مدینت‌هابو متعلق به دوران رامسس سوم (حدود ۱۱۸۰–۱۱۵۰ ق.م) نام فلسطینی‌ها (Peleset) در میان نام گروه‌هایی ست که رامسیس می‌گوید شکست شان داده. در پژوهش‌های مدرن این گروه‌ها را با نام “اقوام دریایی” یا “مردانی که از دریا آمدند” می‌شناسند.
تاریخ دان‌ها معتقدند فلسطینی‌ها از منطقه‌ی دریای اژه (یونان) و جزایر اونجا به منطقه‌ی “فلسطواسرائیل” امده‌اند. هرودت در کتاب تاریخش به گروهی به نام Pelasgians (پِلاسگی‌ها) اشاره می‌کنه که ساکنان بومی و اولیه آتن بوده‌اند. او در فصل اول، بندهای ۵۶ تا ۵۸ و همینطور فصل هشتم، بند ۴۴، میگه آتنی‌ها در گذشته پِلاسگی بودند و بعدن زبان و نام خودشان را تغییر دادند و به یونانیان (هلنی‌ها) تبدیل شدند. در (فصل ۶ بند ۱۳۷) اینجوری میگه : “پس از اینکه پِلاسگی‌ها از آتیکا توسط آتنی‌ها بیرون رانده شدند (چه عادلانه چه ناعادلانه، من نمی‌توانم بگویم مگر آنچه گزارش شده)، آنها به جزیره‌ی “لمنوس” رفتند و آنجا ساکن شدند...”
دین بعل
در سال ۱۹۲۹ در تپه‌ی باستانی “اوگاریت” در نزدیکی شهر “لاذقیه” در سوریه مجموعه‌ای از لوحه‌ها در باره‌ی “دین بعل” کشف شد و‌ تصویر تازه‌ای از این دین زیبا به دست داد. این لوحه‌ها که به نام “چرخه بعل” شناخته میشن
داستان‌هایی نمادین در باره‌ی چرخه‌ی طبیعت‌اند که در دو‌گانه‌هایی مثل باران در برابر خشکسالی، نظم در برابر آشوب، زندگی در برابر مرگ نشان داده میشن..
در داستان مرکزی این مجموعه، “یم” (Yam، به معنای “دریا” یا “رودخانه”) از سوی “ال” (El، خدای پدر)
به پادشاهی خدایان انتخاب میشه. “یم’ خبر پادشاه شدنش را به “بعل” و‌ خدایان دیگر می‌رسونه. بعل نخست پادشاهی او را نمی‌‌پذیره، بعد “ال” بهش پیام میده که باید تسلیم بشه. برای همین بعل به سراغ خدای صنعتگری میره و‌ از او می‌خواد دو گرز جادویی براش درست کنه، او هم این کار را می‌کنه و بعل به کمک گرزها بر “یم” پیروز میشه و از آن پس آشوب دریا و‌ توفان پایان می‌گیره (کشتی رانی).
پس از آن در داستان دیگری بعل به جنگ با “موت” (خدای مرگ و‌ خشکسالی) میره. ” موت” بعل را به زیرزمین (عالم مردگان) دعوت می‌کنه. بعل می‌میره و به زیرزمین میره. با مرگ او باران قطع میشه و خشکسالی زمین را فرا می‌گیره. در اینجا خواهر بعل که “عنات” نام داره به جنگ موت میره و او را شکست میده. بعل زنده می‌شه و به مقر پادشاهی ش در کوه زفون (Zaphon، بر می‌گرده. موت دوباره برمی‌خیزه و با بعل می‌جنگه و در پایان خورشید میانجی گری می‌کنه و‌ موت تسلیم میشه و‌بعل دوباره بر تخت پادشاهی می‌نشینه و باران و باروری باز می‌گرده.
داستان‌های دیگری از نبردهای رن جنگجو ، عنات، با نبروهای دیگه هم در این مجموعه هست.
همونجوری که این داستان‌ها نشون میدن “دین بعل” دین طبیعته، دین جشن‌ها و مراسم‌ها. و بر خلاف ادعاهای داستان‌های دینی یهودیت هیچ نشانه ای از اینکه پیروان این دین کودکان شان را می‌سوزانده‌اند در دست نیست، در سال ۱۹۲۱ یک گورستان در کارتاژ (تونس امروز که مستعمره‌ی لبنانی‌ها بوده) کشف شد و بعضی از تاریخ دان‌ها را به این باور رساند که شاید اینها کودکانی بوده‌اند که قربانی می‌شده‌اند. اما گروه بزرگی از کارشناسان با این باور مخالفت کردند. بر پایه یک پژوهش در سال ۲۰۱۰ “جغری شوارتز” (Jeffrey Schwartz) میگه اینجا گورستان کودکان بوده و بیشتر انها از مرگ طبیعی مرده‌اند.
بی‌تردید دین‌هایی در منطقه بوده‌اند که کودکانشان را به نام قربانی می‌سوزانده‌اند. کتاب‌های دینی یهودیت به برخی از آنها اشاره کرده. در کتاب پادشاهان دو، سوره‌ی ۱۶ آیه‌ی ۳، میگه “آحاز” پادشاه یهودا پسرش را در آتش سوزاند. در کتاب پادشاهان دو، سوره‌ی ۲۱ آیه‌ی ۶، میگه “منشه” پادشاه یهودا “حتی پسر خود را در آتش سوزاند.”
در پادشاهان دو، سوره‌ی ۲۳ آیه‌ی ۱۰ میگه “یوشیا” (پادشاه خوب یهودا) در اصلاحاتش مکان اصلی این قربانی‌ها (توفِت در دره هِنوم نزدیک اورشلیم) را نابود کرد تا این عمل متوقف شود.
جادوگری
خانم دقیقیان، شما در باره‌ی “جادوزدگیِ ذهن تئوریسین‌های حکومت ایران” هم درست می‌فرمایید، انها مثل بسیاری دیگر از شیعه‌ها (مثل بسیاری دیگر از ما شیعه‌ها) چنین ذهنیتی دارند. شاید دلیل اصلی ش این باشه که تشیع خیلی خیلی بیشتر از شاخه‌های دیگر اسلام از یهودیت تاثیر گرفته. در همان داستان “الیا” که شما بهش اشاره کردید الیا از راه همین جادوگری بر آموزگاران ساده‌ی دین بعل (اسرائیلی‌ها) پیروز میشه. او به آموزگاران بعلی میگه یک گاو را تکه تکه کنند و روی آتش بگذارند و از بعل بخواهند اتش را روشن کنه. اونها هم این کار را می‌کنند و مثل همیشه که موقع قربانی از بعل می‌خواسته‌اند یا باران به بارونه یا کشتزارها را پر رونق کنه یا توفان را به خوابونه، از بعل می‌خوان آتش را روشن کنه اما بعل آتش رو روشن نمی‌‌کنه (خود این آزمون تقلب رو‌ نشون میده). بعد کاهن یهودی چند ورد می‌خونه و آتش از آسمون می‌باره و گاو و اطرافش را می‌سوزنه، به دنبال این جادوگری همه‌ی آموزگاران دین بعل که اسرائیلی بوده‌اند (چهارصد پونصد نفر) گردن زده میشن!
اجازه بدین نوشته را با یک نمای دوباره از گروه‌ها و دین‌های منطقه تمام کنم. همونجوری که جلوتر گفتم بیشتر مردم این متطقه (از سوریه تا خلیج عقبه) از یکی از شاخه‌های دین بعل پیروی می‌کرده‌اند. یهودی‌ها هم همچنان سنت‌های دینی خودشان را داشته‌اند. از حدود پونصد ششصد سالی پیش از میلاد مسیح یک دین تازه هم کم کم در منطقه‌ی اسرائیل رشد می‌کنه. این دین تازه همان دین موساست و کتاب تورات. پیروان این دین که تاریخ دان‌ها عمدن “سامری‌ها” صدایشان می‌زنند و تلاش می‌کنند پنهان نگه شان دارند، “موسوی‌ها” یند. گروهی از این موسوی‌ها هنوز هم هستند و هنوز هم مراسم خودشان را دارند. همونجور که گفتم آنها معتقدند تورات (پنج کتاب) مال انها بوده بعدها یهودی‌ها آن را از آنها اقتباس کرده‌اند. پولوس هم که پایه گذار مسیحیت-ه در سه جا از هفت نامه‌ای که تاریخ دان‌ها آنها را نامه‌های معتبر او می‌خوانند با تأکید میگه اسرائیلی ست.
———————-
- پس از اینکه در سال ۱۹۴۸ کشوری برای یهودی‌ها در سازمان ملل تصویب شد، سیاستمدارهای یهودی (احتمالن با کمک تاریخ دان‌هاشان) تصمیم می‌گیرند نام این کشور را اسرائیل بذارند بی آنکه هیچ ارتباطی با اسرائیلی‌ها داشته باشند. این نام گذاری حرفه ای کار کسانی را که پس از مسیحیت تلاش کردند با ساختن داستان‌های تازه یهودی‌ها را همان اسرائیلی‌ها وانمود کنند، اسان کرد. نام‌های دیگری هم مثل صهیون و جودا برای این کشور تازه پیشنهاد شده بوده اما اسرائیل انتخاب نیشه.
- دین پولوس بی‌تردید زیباترین دینی ست که در حوزه‌ی ادیان ساخته شده اما متاسفانه به سرعت با دستکاری‌های آشکارا غیر پولوسی تخریب شده.
- یک پیشنهاد به کسانی که در کار پژوهش دین‌های یهودیت و مسیحیت و اسلام‌اند تاریخ این دین‌ها بی‌نهایت در هم ریخته و آشفته ست. برای سرگردان نشدن دم دست‌ترین کار اینه که پیامبران موسایی را از پیامبران (یا شاهان) داوودی جدا کنید. اینها دو‌ شاخه‌ی کاملن جدا از یکدیگرند که با دستکاری‌هایی لابلای هم تنیده شده‌اند.
- نام کتاب‌های سه دین موسویت، یهودیت، و مسیحیت را برای کسانی که وقت واکاوی شان را نداشته‌اند در زیر دسته بندی می‌کنم:
کتاب مقدس موسوی‌ها:
تورات (پنج کتاب پیدایش، خروج، لاویان، اعداد، و تثنیه). همونجور که گفتم به گفته‌ی موسوی‌ها بعدها کاتبان یهودی تبار این کتاب را بخشی از متن‌های دینی خودشان کرده‌اند.
کتاب مقدس یهودی‌ها (تنخ)،:
این کتاب که در قرن دهم میلادی (هزار سال پس از آغاز مسیحیت) تدوین شده شامل کتاب‌های زیر است: تورات، نبیئیم (پیامبران، پادشاهان)، کتوبیم (نوشته‌ها)، و کتاب تلمود که در این مجموعه نیست.
کتاب مقدس مسیحی‌ها:
عهد عتیق (همان کتاب تنخ یهودیت با چینشی کمی متفاوت).
عهد جدید (چهار انجیل، نامه‌های پولوس و دیگران، تاریخچه ای از رسولان.).
علی سعیدرنجانی


■ جناب سعیدرنجانی، وقتی شما درباره تفاوت دو نام اسرائیل و یهودی از هوش مصنوعی بپرسید و برای شما صفحه ها سیاه کند، نتیجه بهتر از این نمی شود. خیر . یهودی و اسرائیل دو نام بیربط نیستند و در پیوند تاریخی با یکدیگر هستند.
اسرائیل بر اساس تورات نامی است که به یعقوب پس از کُشتی شبانهء او با فرشتهء خدا داده شد. به عبری ایسرا یعنی پیروز شد و اِل نیز خدا یا فرشتهء خدا است. یهودی در واژه به معنای معتقد به وحدانیت است و از ریشهء احدوت می آید. یهودا نام یکی از پسران یعقوب بود و بعد نام یکی از دوازده قبیلهء بنی اسرائیل. شما که می گویید اسرائیل هیچ ربطی به یهودی ندارد، چرا در قرآن قوم موسی هنگام آزادی از مصر، بنی اسرائیل نامیده شده؟ پس از آنکه بنی اسرائیل بخش هایی از کنعان را تسخیر کردند - رسم دنیای باستان بود و قبایل ساکن در آنجا نیز روزی به همین شیوه ساکن شده بودند -  قبیلهء یهودا در جنوب ساکن شد. پس از سلیمان سرزمین دوپاره و تجزیه شد و سلطان‌نشین شمال ایسرائل نام گرفت. این دو منطقه زیست بوم‌های متفاوتی داشتند و از نظر فرهنگ اقوام همسایه فرق داشتند. بعدها پس از به اسارت رفتن به بابل با بازگشت زیر حمایت هخامنشیان دشمنی‌ها را کنار گذاشتند و به یکدیگر پیوستند.
حیف است که فردی با ذهن جستجوگر مانند شما به منابع نامعتبر رجوع کند. مجموعهء تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد مشرق زمین را بخوانید، همین طور تاریخ فلسفهء غرب اثر برتراند راسل که در مورد تاریخ یهودیان و سرزمین اسرائیل نوشته‌اند.
با احترام، دقیقیان






نظر شما درباره این مقاله:







۴۵ تز دربارهٔ چشم‌انداز تغییر در ایران
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 20:47

۴۵ تز دربارهٔ چشم‌انداز تغییر در ایران


مهرزاد بروجردی

چهل‌وپنج تز دربارهٔ دوام و چشم‌اندازهای تغییر در جمهوری اسلامی ایران

۱. رژیم‌های انقلابی از منظر ساختاری عموماً از دوام بیشتری نسبت به دیگر اشکال اقتدارگرایی برخوردارند؛ پدیده‌ای که می‌توان آن را در چارچوب روابط علّی میان تمرکز قدرت، ظرفیت‌های نهادیِ برآمده از انقلاب و پویایی‌های اجتماعیِ پس از آن تبیین کرد.
پژوهش‌های تطبیقی به‌ویژه در آثار استیون لویتسکی و لوکان وی نشان می‌دهد رژیم‌هایی که از دل انقلاب‌های اجتماعی خشونت‌آمیز برمی‌خیزند، معمولاً از سطحی غیرمعمول از تاب‌آوری ساختاری برخوردارند. برخلاف نظام‌هایی که از مسیر گذارهای مذاکره‌ای یا توافق‌های نخبگانی شکل می‌گیرند، خودکامگی‌های انقلابی از همان آغاز در واکنش به تهدیدهای وجودی تکوین می‌یابند و به‌گونه‌ای نهادی طراحی می‌شوند که در برابر خطر کودتا، شکاف در میان نخبگان و ناآرامی‌های توده‌ای ظرفیت بقا و سازگاری بالاتری داشته باشند.

۲. این دوام را می‌توان بر سه ستون اصلی استوار دانست: انسجام درون‌نخبگانی، ظرفیت نهادیِ سرکوب، و حذف یا جذب نظام‌مند مراکز رقیب قدرت.
انقلاب‌ها معمولاً به دوقطبی‌شدن شدید جامعه می‌انجامند و از خلال مشارکت مشترک در مبارزه‌ای پرهزینه و پرخطر، پیوندهای عمیق اعتماد و هم‌سرنوشتی میان نیروهای انقلابی ایجاد می‌کنند. هم‌زمان، به تولید و گسترش نهادهای امنیتی متراکم و چندلایه می‌انجامند و از طریق حذف، تضعیف یا جذب سازمان‌های مستقلِ دارای ظرفیت بسیج، فضای نهادی لازم برای شکل‌گیری اپوزیسیون سازمان‌یافته را محدود می‌سازند.

۳. انسجام نخبگان در نظام‌های انقلابی معمولاً از استحکام بیشتری برخوردار است، زیرا خروج از دایرهٔ قدرت با هزینه‌هایی وجودی و پرریسک همراه است.
صاحب‌منصبانی که از مسیر خشونت و منازعه به قدرت می‌رسند، به‌مرور نوعی اعتماد متقابل و وابستگی ساختاری عمیق میان خود شکل می‌دهند که ریشه در تجربهٔ مشترکِ بقا و ریسک‌های گذشته دارد. در چنین بستری، هزینه‌های بالقوهٔ جدایی از طرد و حذف سیاسی گرفته تا زندان، تبعید یا پیامدهای شدیدتر حتی در شرایط بحران نیز نقش بازدارنده‌ای ایفا می‌کند و مانع از بروز و تعمیق شکاف‌های درونی می‌شود.

۴. رژیم‌های برخاسته از انقلاب معمولاً به‌صورت سیستماتیک سازوکارهای سرکوبِ مقاوم در برابر کودتا را شکل می‌دهند.
تکثیر نیروهای امنیتی موازی، همپوشانی سازمان‌های اطلاعاتی و گسترش ساختارهای شبه‌نظامی، به‌طور عامدانه برای ایجاد نظارت متقابل و پراکندگی قدرت طراحی می‌شود؛ سازوکاری که با فرسایش اعتماد و انسجام درون‌نهادی، احتمال تبانی و شورش هماهنگ را به حداقل می‌رساند.

۵. مشروعیت انقلابی به‌عنوان یک روایت هژمونیکِ بنیان‌گذار عمل می‌کند که با میانجی‌گری میان ساختار قدرت، ظرفیت نهادی و پویایی‌های اجتماعی، به تثبیت و بازتولید نظم سیاسی کمک می‌کند.
پایداری رژیم‌های انقلابی تنها بر ابزارهای سرکوب متکی نیست، بلکه به سرمایهٔ نمادینی متصل است که از اسطوره‌های بنیان‌گذارِ فداکاری و مقاومت تغذیه می‌کند. در این چارچوب، برچسب‌گذاری مخالفان به‌عنوان «ضدانقلاب» یا عوامل خارجی، کارکردی دوگانه می‌یابد: از یک‌سو مشروعیت اخلاقی سرکوب را بازتعریف و تضعیف می‌کند، و از سوی دیگر در شرایط بحران، با بازتولید مرزهای هویتی، به تحکیم انسجام درونی یاری می‌رساند.

۶. در رژیم‌های انقلابی، آستانهٔ کاربرد خشونت نهادی‌شده و نسبتاً پایین است؛ ازاین‌رو، این نظام‌ها غالباً پیش‌دستانه و با شدت بیشتری نسبت به سایر اقتدارگرایی‌ها به سرکوب متوسل می‌شوند. این الگو را می‌توان در پیوند علّی میان تمرکز و امنیتی‌شدن ساختار قدرت، انباشت ظرفیت‌های نهادیِ قهری، و پویایی‌های اجتماعیِ برآمده از تجربهٔ بسیج انقلابی توضیح داد.
از آنجا که اجبار و خشونت در لحظهٔ تولد و فرآیند بقای این رژیم‌ها نقشی تکوینی داشته‌اند، خشونت به‌تدریج به‌عنوان ابزاری مشروع و نهادینهٔ کنش سیاسی بازتعریف می‌شود، نه صرفاً آخرین راه‌حل. در نتیجه، واکنش پیش‌فرض حکومت به تهدیدهای داخلی اغلب سرکوب است، به‌ویژه در موقعیت‌هایی که رهبران آن تهدید را ماهیتی وجودی تلقی کنند.

۷. اصلاحات اقتصادی یکی از معدود محرکهای محتمل برای شکاف در میان نخبگان است.
پیشبرد اصلاحات ساختاری مستقیماً با منافع اقتصادیِ تثبیت‌شده خصوصاً آن دسته که با نهادهای امنیتی پیوند خورده‌اند اصطکاک پیدا می‌کند. ازاین‌رو، تعویق مکرر چنین اصلاحاتی صرفاً ناشی از ملاحظات فنی نیست، بلکه بازتاب ادراک نخبگان از ظرفیت این تغییرات برای برهم‌زدن موازنهٔ قدرت و تضعیف وحدت درون‌نخبگانی است.

۸. مورد ایران بهخوبی با این الگو همخوانی دارد.
انقلاب ۱۳۵۷ با تقویت بُعد قهری دولت، تأسیس نهادهای سرکوب تازه و ادغام یا انحلال کانون‌های بدیل قدرت، ساختار سیاسی را چنان بازپیکربندی کرد که امکان تکوین اپوزیسیونِ سازمان‌یافته به‌شدت محدود شد.

۹. جمهوری اسلامی در طول نزدیک به پنج دهه، از سطح بالایی از تاب‌آوری و تداوم ساختاری برخوردار بوده است.
این نظام، علی‌رغم فقدان یک حزب مسلطِ واحد و کنش در محیطی به‌شدت جناحی و رقابتی، ظرفیت بالایی برای بقا در بزنگاه‌های بحرانی نشان داده است؛ از جنگ و تحریم‌های طولانی‌مدت گرفته تا بحران‌های اقتصادی، انتقال رهبری از خمینی به خامنه‌ای، کشمکش‌های پایدار درون‌نخبگانی و موج‌های متناوب اعتراضات مردمی. این تداوم را می‌توان نشانه‌ای از انعطاف‌پذیری نهادی و توانایی مدیریت تنش در سطوح مختلف ساختار قدرت دانست.

۱۰. فقدان تلاش‌های جدی و سازمان‌یافته برای کودتا را می‌توان به‌منزلهٔ شاخصی از نهادینه‌شدن کنترل درون‌ساختاری بر نیروهای مسلح و کارآمدی آرایش نهادیِ ضدکودتا در جمهوری اسلامی تفسیر کرد.
شکل‌گیری نهادهایی مانند سپاه پاسداران را باید نه صرفاً در قالب تقویت ظرفیت نظامی، بلکه به‌عنوان پروژه‌ای برای نهادی‌سازی وفاداری ایدئولوژیک و مهار ریسک نافرمانی در درون نیروهای مسلح فهمید. این نهادها با ایجاد زنجیره‌های وفاداری موازی و پیوندزدن هویت سازمانی به بنیان‌های ایدئولوژیک نظام، در طول زمان به حفظ انسجام درونی و تبعیت سلسله‌مراتبی کمک کرده‌اند. تداوم چنین وفاداری سازمان‌یافته‌ای یکی از پایه‌های ثبات ساختار قدرت به‌شمار می‌رود و ایران را در کنار معدودی از رژیم‌های انقلابی مانند مکزیک، کوبا و ویتنام قرار می‌دهد که در آن‌ها به‌واسطهٔ مهار نهادیِ نیروهای مسلح، مداخلهٔ نظامی در سیاست و وقوع کودتا به‌ندرت رخ داده است.

۱۱. بقای مستمر رژیم، به تقویت تصور هژمونیِ نهادینه و اجتناب‌ناپذیری آن در میان نخبگان انجامیده و در نتیجه، مرزهای تخیل سیاسی برای گسست را محدود کرده است.
تداوم چنددهه‌ای نظام به‌تدریج نوعی منطق ماندگاری را حتی در میان منتقدان درون‌حاکمیت تقویت کرده و هزینهٔ ذهنی و سیاسی گسست کامل را افزایش داده است. ازاین‌رو، چهره‌های برجستهٔ معترض از جمله آیت‌الله منتظری و میرحسین موسوی در طول زمان از مطالبهٔ صریح سرنگونی رژیم فاصله گرفته‌اند؛ الگویی که می‌توان آن را نشانه‌ای از بقای نوعی وفاداری ساختاری و پذیرش ضمنیِ تداوم نظام در سطح نخبگانی دانست.

۱۲. پایداری رژیم را می‌توان حاصل هم‌افزایی سه مؤلفهٔ اصلی دانست: ایدئولوژی به‌مثابه منبع مشروعیت، نهادهای سرکوب به‌عنوان ابزار کنترل و بازدارندگی، و درآمدهای نفتی به‌عنوان پشتوانهٔ مالی برای تداوم کارکرد دولت و مدیریت تنش‌های اجتماعی.
این عوامل در مجموع به تولید و بازتولید منابعی از مشروعیت، ظرفیت اجرایی و حاشیهٔ مالی انجامیده‌اند حتی در بستر تحریم‌های مستمر و افول اقتصادی.

۱۳. علی‌رغم ضعف مالی و افول حمایت مردمی، حکومت به‌واسطهٔ اتکا به ظرفیت‌های نهادی و ابزارهای کنترل، در برابر خطر انقلاب از پایین همچنان مقاوم باقی مانده است.
تجربهٔ چند دههٔ گذشته نشان می‌دهد که بحران اقتصادی به‌خودیِ خود الزاماً به فروپاشی رژیم منتهی نمی‌شود؛ حتی در وضعیتی که اقتصاد به‌طور فزاینده شکننده و به پایهٔ محدود و نوسان‌پذیرِ صادرات نفتی وابسته شده است. این امر حاکی از آن است که دوام سیاسی لزوماً تابع مستقیم عملکرد اقتصادی نیست، بلکه به میانجی سازوکارهای نهادی و کنترلی تعدیل می‌شود.

۱۴. لحظهٔ کنونی، دوره‌ای از فشارهای عمیق و فزاینده، هم در عرصهٔ داخلی و هم در سطح بین‌المللی است.
ایران با مجموعه‌ای از فشارهای هم‌زمان روبه‌روست: تشدید بحران اقتصادی، فرسودگی و کمبود زیرساخت‌ها، گسترش اعتراضات داخلی، افزایش تنش‌های خارجی و انزوای فزاینده در عرصه بین‌المللی. هم‌پوشانی این شوک‌های چندلایه، یکی از دشوارترین و پیچیده‌ترین مقاطع تاریخ پس از انقلاب را رقم زده است.

۱۵. وضعیت ژئوپولیتیکی کنونی، احتمال بروز خطای محاسباتی و تصمیم‌گیری‌های پرهزینه را افزایش داده است.
استقرارهای گستردهٔ نظامی، تنش‌های فزایندهٔ دریایی و تشدید لفاظی‌ها فضایی شکننده ایجاد کرده‌اند؛ فضایی که در آن حتی یک حادثهٔ منفرد می‌تواند به‌طور معناداری به درگیری آشکار بینجامد، حتی اگر هیچ‌یک از طرف‌ها خواهان آن نباشند.

۱۶. راهبرد ایران در مواجهه با بحران‌های خارجی، به‌طور تاریخی بر نوعی تشدید حساب‌شده و کنترل‌شده استوار بوده است.
حاکمیت غالباً سطح تنش را به‌صورت مرحله‌ای و محاسبه‌شده افزایش می‌دهد تا طرف مقابل را به بازگشت به میز مذاکره و پذیرش کاهش تنش در شرایطی نسبتاً مطلوب‌تر وادارد. در این چارچوب، حرکت در آستانهٔ بحران و بهره‌گیری از «لبهٔ پرتگاه» نه صرفاً یک واکنش مقطعی، بلکه ابزاری کارکردی در دیپلماسی اجبارآمیز برای شکل‌دادن به محاسبات طرف مقابل تلقی می‌شود.

۱۷. یک توافق هسته‌ای تازه همچنان می‌تواند به‌عنوان گزینه‌ای راهبردی برای تثبیت و حفظ بقا در نظر گرفته شود.
در صورت تشدید فشارها، رهبری ممکن است برای دستیابی به کاهش تحریم‌ها و تقویت ثبات داخلی، به اعطای امتیازهای قابل‌توجه در حوزهٔ غنی‌سازی یا سیاست منطقه‌ای تن دهد، بی‌آنکه کنترل سیاسی و اهرم‌های اصلی قدرت را واگذار کند.

۱۸. حتی شوک‌های شدید خارجی نیز، در غیاب شکاف‌های جدی در میان نخبگان حاکم، لزوماً به فروپاشی رژیم منجر نمی‌شوند.
حذف چهره‌های کلیدی یا وارد آمدن ضربات نظامی می‌تواند به‌طور معناداری فضای ترس و عدم‌اطمینان ایجاد کرده و روند امتیازدهی را تسریع کند. بااین‌حال، اثر سیاسی این شوک‌ها به میزان انسجام درون‌نخبگانی وابسته است: اگر حلقه‌های باقی‌ماندهٔ قدرت به‌سرعت به همگرایی مجدد برسند و سازوکارهای جانشینی و کنترل را فعال کنند، این‌گونه فشارها به‌تنهایی به فروپاشی نظام نمی‌انجامد و بیشتر به بازآرایی درونی می‌انجامد تا سقوط.

۱۹. فشارهای ساختاریِ ریشه‌دار در حوزه‌های اقتصادی و زیست‌محیطی، دامنهٔ آسیب‌پذیری رژیم را به‌طور تجمعی افزایش می‌دهند. این عوامل، با فرسایش ظرفیت حکمرانی، تشدید نارضایتی اجتماعی و محدود کردن منابع مالی و نهادی، به‌تدریج حاشیهٔ مانور نظام را تنگ‌تر کرده و آن را در برابر شوک‌های سیاسی و امنیتی حساس‌تر می‌کنند.
کمبود آب و برق، تورم مزمن و شکنندگی مالی، اثر تحریم‌ها را به‌طور مضاعف تشدید می‌کنند و با فرسایش ظرفیت تاب‌آوری اقتصادی، چشم‌انداز بهبود را در غیاب یک گشایش خارجیِ معنادار به‌طور قابل‌توجهی محدود می‌سازند.

۲۰. موج‌های اعتراضی عمدتاً ماهیتی مقطعی و چرخه‌ای داشته‌اند تا پایدار و انباشتی. این خیزش‌ها معمولاً در واکنش به محرک‌های مشخص و کوتاه‌مدت شکل می‌گیرند، اما به‌دلیل محدودیت در سازمان‌یابی، تداوم رهبری و پیوند میان مطالبات، کمتر به یک بسیج مستمر و ساختاری بدل شده‌اند
فقدان ساختارهای بسیج‌کنندهٔ پایدار در کنار سرکوب مستمر و حذف پیشینِ سازمان‌های مستقل امکان شکل‌گیری سازمان‌یابی توده‌ایِ مداوم و انباشتی را به‌طور جدی محدود کرده است.

۲۱. الگوی اعمال قدرت به‌تدریج از اشکال کم‌هزینه‌تر و کم‌ شدتِ کنترل به سمت گونه‌های پرشدت‌تر و پرریسک‌ترِ سرکوب حرکت کرده است.
نظارت و بازداشت به‌تدریج با توسل فزاینده به نیروی مرگبار همراه شده و در نتیجه، سطح تلفات معترضان در چرخه‌های متوالی اعتراض (۱۳۸۸، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱، ۱۴۰۴) روندی افزایشی یافته است. این تحول نشان‌دهندهٔ جابه‌جایی در دکترین کنترل از مهار حداقلی به بازدارندگی مبتنی بر هزینه‌های انسانی بالاتر است. چنین الگویی، هرچند در کوتاه‌مدت به تثبیت کنترلی و ایجاد اثر بازدارندهٔ فوری کمک می‌کند، در میان‌مدت با فرسایش سرمایهٔ مشروعیت، تعمیق شکاف دولت–جامعه و افزایش احتمال تنش‌ها و چالش‌های انضباطی در درون نیروهای امنیتی همراه می‌شود.

۲۲. نیروهای امنیتی همزمان مهم‌ترین پشتوانهٔ بقای رژیم و در عین حال یکی از کانون‌های اصلی ریسک آن به‌شمار می‌آیند.
سپاه پاسداران و بسیج در صورت بروز تغییرات بنیادین سیاسی، با بالاترین سطح از ریسکِ از دست دادن موقعیت نهادی، منافع اقتصادی و مصونیت‌های خود مواجه‌اند؛ ازاین‌رو انگیزه‌های قوی برای دفاع از تداوم نظام در میان آن‌ها شکل گرفته است. علاوه بر این، انباشت تجربهٔ عملیاتی در جنگ و درگیری‌های منطقه‌ای، به ارتقای انسجام سازمانی، مهارت‌های میدانی و ظرفیت اعمال کنترل قهری انجامیده و توان سرکوب و مدیریت بحران داخلی را تقویت کرده است.

۲۳. ارتش همچنان می‌تواند یک پاشنهٔ آشیل بالقوه به‌شمار آید.
جایگاه نهادی متمایز، فاصلهٔ نسبی از شبکه‌های ایدئولوژیک–اقتصادی قدرت، و تمرکز سنتی آن بر مأموریت‌های حرفه‌ایِ دفاع سرزمینی باعث می‌شود رفتار و میزان هم‌سویی آن در شرایط بحرانی کمتر قابل‌پیش‌بینی باشد. از این منظر، موضع‌گیری ارتش در بزنگاه‌های حاد می‌تواند به متغیری تعیین‌کننده تبدیل شود که توازن قدرت را به‌طور معناداری تحت‌تأثیر قرار دهد.

۲۴. نظام‌های برخاسته از انقلاب، به‌دلیل اتکای هویتی به گفتمان بسیج و بقا، غالباً گرایش دارند مسیرهای توسعهٔ لیبرال‌دموکراتیک را مهار یا محدود کنند.
اقتدار متمرکز، حاکمیت ایدئولوژیک و امنیتی‌شدن سیاست، به‌طور ساختاری فضا را برای تکثر نهادی محدود کرده و بازتولید الگوهای اقتدارگرایانه را تقویت می‌کنند. در چنین چارچوبی، حفظ انسجام ایدئولوژیک، کنترل مستمر بر نهادهای سیاسی و جلوگیری از شکل‌گیری مراکز مستقل قدرت به اولویت‌های نهادی بدل می‌شود؛ اولویت‌هایی که ذاتاً با گسترش پلورالیسم سیاسی، رقابت آزاد و نهادینه‌شدن قواعد لیبرال‌دموکراتیک در تنش قرار دارند

۲۵. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که رژیم‌های برآمده از انقلاب، به‌ویژه در مراحل اولیهٔ استقرار، به‌ندرت در غیاب فشار یا مداخلهٔ خارجی فرو می‌پاشند.
در مواردی که چنین رژیم‌هایی با مداخله یا حملهٔ نظامی سرنگون شده‌اند (مانند کامبوج و افغانستان)، این فروپاشی معمولاً در سال‌های نخستِ شکل‌گیری و پیش از تثبیت کامل نهادهای حاکم رخ داده است. ایران مدت‌هاست از آن مرحلهٔ اولیهٔ آسیب‌پذیری عبور کرده و به سطحی از نهادینه‌شدن رسیده است. این پایداری نسبی را می‌توان به انسجام ایدئولوژیک، ظرفیت بسیج، تمرکز ابزارهای قهری و سرمایهٔ نمادینِ برآمده از تجربهٔ انقلاب نسبت داد؛ مجموعه‌ای از عوامل که به تقویت همبستگی درون‌نخبگانی و افزایش تاب‌آوری در برابر بحران‌های داخلی، دست‌کم در میان‌مدت، یاری رسانده‌اند.

۲۶. اپوزیسیون از نظر اجتماعی پرانرژی و از حیث گفتمانی پویا است، اما در سطح سازمانی همچنان دچار پراکندگی و ضعف نهادی است.
افزایش نارضایتی عمومی، رادیکال‌تر شدن لحن سیاسی و گسترش ارتباط میان ایرانیان داخل و خارج از کشور، دامنه و شدت مخالفت را تقویت کرده است. بااین‌حال، ظرفیت سازمانی پایدار در داخل همچنان محدود مانده است. فقدان سازوکارهای هماهنگ‌کنندهٔ ماندگار، رهبری فراگیر و شبکه‌های بسیج منسجم، مانع از آن شده که نارضایتی گسترده به کنش جمعیِ مستمر و هدفمند تبدیل شود و در نتیجه، شکافی پایدار میان پتانسیل اعتراضی و توان عملیاتی اپوزیسیون شکل گرفته است.

۲۷. رهبری نمادین در برخی مقاطع پدیدار شده و توانسته نقش مهمی در الهام‌بخشی، شکل‌دهی به گفتمان و ایجاد هم‌گرایی عاطفی ایفا کند، اما به‌تنهایی جایگزین قدرت سازمانی نمی‌شود.
رضا پهلوی، به‌عنوان شناخته‌شده‌ترین چهره‌های اپوزیسیون و وارث نمادین سلطنت پیشین، از سطحی از «سرمایهٔ نمادین» برخوردار است که به او امکان می‌دهد در شکل‌دهی به گفتمان و جلب توجه عمومی نقش ایفا کند. بااین‌حال، اقتدار نمادین به‌تنهایی در غیاب شبکه‌های سازمانی، سازوکارهای هماهنگ‌کننده و ظرفیت بسیج منسجم به‌سختی می‌تواند به چالشی معنادار برای یک دولت امنیتیِ نهادینه‌شده تبدیل شود. در چنین شرایطی، این نوع رهبری بیشتر کارکردی الهام‌بخش و بسیج‌کنندهٔ مقطعی دارد، اما کمتر قادر است به کنش جمعیِ پایدار، برنامه‌ریزی راهبردی یا انباشت قدرت عملیاتی در داخل بینجامد.

۲۸. اپوزیسیون همچنان با سطح بالایی از پراکندگی ساختاری و گفتمانی مواجه است.
تنوع گرایش‌ها، رقابت‌های درون‌گروهی و فقدان یک چارچوب مشترک برای هماهنگی و تصمیم‌گیری، مانع از شکل‌گیری جبهه‌ای منسجم شده و توان اپوزیسیون را برای تبدیل ظرفیت اجتماعی به نیروی سیاسیِ مؤثر محدود کرده است. بسیج آنلاین اگرچه به تقویت ارتباطات و سرعت انتشار پیام کمک کرده، اما هم‌زمان با تشدید شکاف‌های درونی، شخصی‌شدن منازعات و ناهماهنگی راهبردی، به پراکندگی بیشتر در سطح گفتمانی و عملیاتی نیز انجامیده است.

۲۹. گروه‌های مخالف نه‌تنها در سطح رهبری، بلکه در تعریف چشم‌انداز نهادی و الگوی مطلوب حکمرانی نیز با فقدان وحدت مواجه‌اند.
اختلاف بر سر شکل نظام سیاسی آینده، ترتیبات انتقال قدرت و اولویت‌های سیاستی، مانع از شکل‌گیری یک چارچوب مشترک حداقلی شده و توان اپوزیسیون را برای ارائهٔ بدیلی منسجم و باورپذیر محدود کرده است. برخلاف برخی گذارهای موفق که در آن‌ها نخبگان مخالف توانستند بر سر اصول کلی نظم پس از اقتدارگرایی به تفاهم برسند مانند آفریقای جنوبی در اواخر دوران آپارتاید مخالفان ایرانی هنوز به همگرایی معناداری پیرامون یک طرح مشترک برای حکمرانی نرسیده‌اند. این شکاف مفهومی، نه‌تنها هماهنگی راهبردی را دشوار می‌کند، بلکه قدرت اقناع اجتماعی و اعتمادسازی در مورد امکان یک گذار باثبات را نیز تضعیف می‌سازد.

۳۰. احتیاط اصلاح‌طلبانه و اتکای مکرر به ائتلاف‌های مقطعی در مقاطع پیشین، به‌تدریج به فرسایش ظرفیت نیروهای بالقوهٔ چالش‌گر انجامیده است.
بی‌میلی بخش‌هایی از جریان اصلاح‌طلب به رویارویی بنیادین با ساختار قدرت، به‌تدریج به سرخوردگی در میان بدنهٔ اجتماعی آنان انجامیده است. هم‌زمان، اپوزیسیون نیز به‌دلیل شکاف‌های عمیق اجتماعی و سیاسی در کشور، در جلب و تثبیت حمایت اقشار کلیدی با محدودیت مواجه مانده است. این رویکرد محتاطانه، هرچند در کوتاه‌مدت می‌توانست فضاهای محدودی برای بقا و کنش سیاسی فراهم کند، در بلندمدت با پراکنده‌سازی مطالبات، مهار بسیج رادیکال‌تر و ادغام نسبی برخی نیروها در چارچوب‌های موجود، از شکل‌گیری یک بدنهٔ مستقل، منسجم و پایدارِ فشار جلوگیری کرده است.

۳۱. ناآرامی‌های فاقد سازمان‌دهی منسجم و رهبری پایدار، نتوانسته‌اند هزینه‌های تداوم وفاداری را برای بازیگران سرکوبگر به‌حدی افزایش دهند که آنان را به فاصله‌گیری یا جدایی ترغیب کند.
در غیاب افق سیاسی روشن، تضمین‌های معتبر برای آینده و شبکه‌های نفوذ درون‌نهادی، این کنش‌های پراکنده عمدتاً به‌عنوان تهدیدی قابل‌مهار ادراک شده‌اند، نه نقطهٔ عطفی که محاسبات وفاداری در درون دستگاه‌های قهری را دگرگون کند. حتی جنبش‌های اعتراضی گسترده نیز نتوانسته‌اند این برداشت را در میان بازیگران مسلح ایجاد کنند که رژیم در آستانهٔ فروپاشی است؛ ازاین‌رو، انگیزهٔ فاصله‌گیری یا تغییر موضع در میان آنان تضعیف شده و الگوی تداوم وفاداری نهادی حفظ شده است.

۳۲. شبکه‌های اجتماعی به‌طور هم‌زمان به‌عنوان موتور بسیج و شتاب‌دهندهٔ قطبی‌شدن عمل کرده‌اند.
در عین آن‌که شبکه‌های اجتماعی امکان ارتباط‌گیری و هماهنگی سریع را فراهم می‌کنند، هم‌زمان به تشدید تکه‌تکه‌شدن درونی، خشونت کلامی آنلاین و بی‌اعتمادی جناحی در میان اپوزیسیون نیز دامن زده‌اند. از یک‌سو، این فضاها با کاهش هزینه‌های هماهنگی، تسهیل گردش سریع اطلاعات و افزایش ظرفیت بسیج، شکل‌گیری موج‌های اعتراضی را ممکن ساخته‌اند؛ از سوی دیگر، با تقویت اتاق‌های پژواک، تشدید رقابت‌های هویتی و شخصی‌سازی منازعات، به تعمیق شکاف‌های گفتمانی و فرسایش ظرفیت اجماع‌سازی انجامیده‌اند.

۳۳. رهبریِ فاقد نهادینه‌شدن، دامنهٔ اثرگذاری اپوزیسیون را به‌طور ساختاری محدود می‌کند.
در تجربهٔ تاریخی، تغییرات سیاسی پایدار بیش از آن‌که بر نقش افراد متکی باشند، به ظرفیت و تداوم سازمان‌ها وابسته بوده‌اند. در غیاب احزاب نهادینه، شبکه‌های پایدار یا جنبش‌های منضبط، انرژی اعتراضی و ظرفیت بسیج اپوزیسیون عمدتاً به‌صورت پراکنده و مقطعی باقی می‌ماند و به‌سختی به نیرویی انباشته و اثرگذار تبدیل می‌شود. وقتی سازمان‌های پایدار، سازوکارهای تصمیم‌گیری روشن و شبکه‌های اجرایی منسجم وجود نداشته باشد، حتی چهره‌های برخوردار از مقبولیت و دیده‌شدن نیز به‌دشواری می‌توانند نفوذ خود را به کنش جمعیِ مداوم، هماهنگی راهبردی و انباشت قدرت عملیاتی ترجمه کنند. در چنین وضعیتی، رهبری بیشتر در سطح نمادین و گفتمانی باقی می‌ماند و توان آن برای جهت‌دهی پایدار به بسیج اجتماعی و تبدیل آن به فشار سیاسی مؤثر به‌طور ساختاری محدود می‌شود.

۳۴. شکل‌گیری یک جبههٔ متحد و پایدار در میان طیف‌های متنوع اپوزیسیون، با توجه به شکاف‌های هویتی، ایدئولوژیک و راهبردی، در کوتاه‌مدت بعید به‌نظر می‌رسد. بااین‌حال، نوعی «آتش‌بس راهبردی» میان جناح‌ها مبتنی بر تعلیق رقابت‌های درون‌گروهی و تمرکز بر حداقل‌های مشترک می‌تواند به‌عنوان پیش‌شرطی کارکردی برای افزایش هماهنگی، کاهش فرسایش متقابل و تقویت ظرفیت عمل جمعی عمل کند.
چنین ترتیبی الزاماً مستلزم همگرایی کامل یا وحدت سازمانی نیست، بلکه بیش از هر چیز به مدیریت اختلافات، تعلیق رقابت‌های فرساینده و شکل‌دهی به یک چارچوب همکاری حداقلی برای انباشت تدریجی ظرفیت سیاسی وابسته است. در عین حال، باید در نظر داشت که بازیگران خارجی به‌ندرت اپوزیسیونی پراکنده و فاقد هماهنگی را به‌عنوان طرفی جدی تلقی می‌کنند؛ ازاین‌رو، تکه‌تکه‌شدن درونی نه‌تنها توان عملیاتی را کاهش می‌دهد، بلکه به‌طور مستقیم بر اعتبار، قابلیت اتکا و وزن چانه‌زنی آن در عرصهٔ بین‌المللی نیز اثر منفی می‌گذارد.

۳۵. فرایند تغییر، در صورت وقوع، به‌احتمال زیاد ماهیتی تدریجی و بلندمدت خواهد داشت، نه ناگهانی و گسسته.
تکرار پویایی‌های ساختاری، توازن قوا و ظرفیت‌های نهادی معمولاً تحول سیاسی را به مسیرهای انباشتی و فرسایشی سوق می‌دهند؛ مسیری که در آن تغییر نه از طریق یک گسست دفعی، بلکه از رهگذر تداوم فشار، بازآرایی تدریجی نیروها و فرسایش پیوستهٔ پایه‌های قدرت شکل می‌گیرد. در چنین زمینه‌ای، تکرار موج‌های اعتراضیِ ناکام در غیاب مدیریت انتظارات و ترسیم افق‌های واقع‌بینانه از امکان پیروزی می‌تواند به‌تدریج به انباشت سرخوردگی، کناره‌گیری جمعی از کنش سیاسی و نوعی فرسودگی اجتماعی–سیاسی بینجامد که خود ظرفیت بسیج آینده را تضعیف می‌کند.

۳۶. ناآرامی‌های مردمی به‌تنهایی به‌ندرت برای تغییر رژیم در یک نظام انقلابیِ نهادینه‌شده کافی است.
در چنین ساختارهایی، ظرفیت بالای بسیج ایدئولوژیک، تمرکز ابزارهای قهری و انسجام نسبی درون‌نخبگانی معمولاً مانع از آن می‌شود که اعتراضات حتی اگر گسترده و پرهزینه باشند به نقطهٔ گسست تعیین‌کننده تبدیل شوند. تغییر در این زمینه‌ها اغلب زمانی محتمل‌تر می‌شود که ناآرامی اجتماعی با شکاف‌های درون‌ساختاری، فرسایش وفاداری در میان نیروهای کلیدی یا بازآرایی محسوس در توازن قدرت همراه گردد. پژوهش‌های تطبیقی نیز نشان می‌دهد که فروپاشی رژیم‌ها معمولاً نه حاصل یک عامل منفرد، بلکه نتیجهٔ همگرایی چندین شرط ساختاری و سیاسی است؛ از جمله بروز شکاف‌های معنادار در میان نخبگان حاکم، تکه‌تکه‌شدن یا جدایی در درون نیروهای امنیتی، و شکل‌گیری یک بحران اقتصادی شدید و فراگیر. در غیاب چنین هم‌زمانی‌ای، رژیم‌های انقلابی غالباً ظرفیت بالایی برای بقا از خود نشان می‌دهند و با اتکا به سازوکارهای تطبیق، بازتوزیع منابع و تشدید کنترل قهری، فشارهای ناشی از بحران را مهار کرده و تداوم خود را حفظ می‌کنند

۳۷. لحظهٔ سیاسی کنونی را می‌توان به‌مثابه هم‌نشینیِ فشارهای ساختاری عمیق با مزیت‌های نهادیِ پایدار رژیم فهمید.
از یک‌سو، انباشت بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی دامنهٔ آسیب‌پذیری را افزایش داده و هزینه‌های حکمرانی را بالا برده است؛ از سوی دیگر، تمرکز ابزارهای قهری، انسجام نسبی درون‌نخبگانی و تجربهٔ نهادی در مدیریت بحران همچنان به‌عنوان منابع ثبات عمل می‌کنند. حاصل این هم‌زمانی، نوعی توازن ناپایدار است که در آن فشارها به‌طور پیوسته در حال افزایش‌اند، اما ظرفیت‌های بقا هنوز به‌طور معناداری فرسوده نشده‌اند. جمهوری اسلامی بی‌تردید یکی از جدی‌ترین مقاطع بحرانی خود را تجربه می‌کند مقطعی که با فشارهای اقتصادی فزاینده، تشدید دوره‌ای موج‌های اعتراضی و چالش‌های مرتبط با مسئلهٔ رهبری همراه شده است. بآین‌حال، در غیاب شکاف‌های معنادار در میان نخبگان حاکم، فقدان بسیج اجتماعی پایدار و سراسری، و نیز عدم بروز جدایی در درون نیروهای امنیتی، حتی اعتراضات گسترده نیز ممکن است در چارچوب ظرفیت‌های کنترلی نظام قابل مهار باقی بمانند و به‌سختی به تغییر سیاسی تعیین‌کننده‌ای منجر شوند

۳۸. مداخلهٔ نظامی خارجی به‌ندرت به استقرار نتایج دموکراتیکِ پایدار منجر می‌شود.
تجربه‌های تطبیقی نشان می‌دهد که مداخلهٔ نظامی خارجی، حتی در صورت فروپاشی سریع ساختار قدرت موجود، غالباً با تضعیف نهادهای حکمرانی، شکل‌گیری خلأهای امنیتی و افت ظرفیت دولت همراه می‌شود؛ شرایطی که استقرار نظمی باثبات و پاسخ‌گو را دشوار می‌سازد. در چنین زمینه‌هایی، گذار دموکراتیک پایدار صرفاً به تغییر رژیم وابسته نیست، بلکه به وجود نهادهای کارآمد، حداقلی از اجماع نخبگان و توان بازسازی دولت نیاز دارد عواملی که به‌سختی از بیرون قابل ایجاد یا تحمیل‌اند. ازاین‌رو، شواهد تاریخی نشان می‌دهد که تغییر رژیم ناشی از مداخلهٔ خارجی، در بسیاری از موارد، بیش از آن‌که به دموکراتیزاسیون پایدار بینجامد، با تشدید بی‌ثباتی سیاسی، افزایش اشکال مختلف کنترل قهری و تکه‌تکه‌شدن ساختار دولت همراه بوده است

۳۹. حملات نظامی خارجی می‌توانند به‌طور پارادوکسیکال به تقویت انسجام داخلی رژیم بینجامند.
در چنین شرایطی، تهدید بیرونی اغلب به‌عنوان عاملی برای هم‌بستگی عمل می‌کند، فضای سیاسی را بیش از پیش امنیتی می‌سازد و امکان بسیج گفتمانی حول مفاهیمی چون دفاع ملی و مقاومت را تقویت می‌کند. این پویایی می‌تواند به حاشیه‌رفتن شکاف‌های درونی، افزایش همگرایی درون‌نخبگانی و فراهم‌شدن زمینهٔ مشروعیت برای تشدید کنترل قهری بینجامد، به‌ویژه زمانی که بخش‌هایی از جامعه تهدید خارجی را بر منازعات داخلی مقدم بدانند. در این چارچوب، حتی حملات محدود خارجی نیز این خطر را به‌همراه دارند که به دولت فرصت دهد فضای داخلی را امنیتی‌تر کند، کنشگران مدنی را به حاشیه براند و تشدید سرکوب را در قالب گفتمان دفاع ملی توجیه‌پذیر سازد

۴۰. حملات محدود، به‌ویژه زمانی که دامنه و تداوم آن‌ها کنترل‌شده باشد، بعید است به‌طور قاطع موازنهٔ قدرت داخلی را دگرگون کند.
چنین اقداماتی معمولاً بیش از آن‌که به فرسایش فوری ظرفیت‌های نهادی بینجامند، در سطحی نمادین یا بازدارنده عمل می‌کنند و به‌ندرت توان آن را دارند که آرایش نیروهای داخلی، الگوهای وفاداری یا انسجام ساختار قدرت را به‌صورت تعیین‌کننده دگرگون سازند. در بسیاری از موارد، اثر کوتاه‌مدت آن‌ها حتی می‌تواند به تقویت همگرایی درون‌حاکمیتی و تثبیت وضعیت موجود بینجامد، مگر آن‌که با بحران‌های هم‌زمان و شکاف‌های عمیق درونی هم‌پوشانی پیدا کنند. در غیاب یک اپوزیسیون مسلح و سازمان‌یافته در داخل کشور، یا بدون بروز شکاف‌های پایدار در درون ساختار قدرت، عملیات محدود اعم از هوایی یا سایبری به‌تنهایی به‌ندرت توانسته‌اند نظام‌های اقتدارگرای ریشه‌دار را به‌طور تعیین‌کننده تضعیف یا از میان بردارند؛ زیرا فاقد اهرم‌های داخلی لازم برای تبدیل فشار خارجی به تغییر سیاسی ساختاری بوده‌اند

۴۱. وزن جمعیتی و جایگاه ژئوپولیتیکی ایران، سناریوهای تغییر رژیم را به‌طور معناداری پیچیده‌تر می‌کند و هزینه‌ها، عدم‌قطعیت‌ها و پیامدهای منطقه‌ای چنین تحولاتی را افزایش می‌دهد.
با جمعیتی نزدیک به ۹۰ میلیون نفر و جایگاهی محوری در معادلات منطقه‌ای، ایران از نظر ساختاری با دولت‌های کوچک‌تر و کم‌ظرفیت‌تری که مداخلهٔ خارجی در آنها آسان‌تر به دگرگونی نظم سیاسی انجامیده، تفاوتی بنیادین دارد؛ تفاوتی که پیچیدگی، هزینه و عدم‌قطعیت هر سناریوی مداخله‌محور را به‌مراتب افزایش می‌دهد.

۴۲. سیاست ایالات متحده در قبال ایران نه‌تنها از اهداف و نیت‌های راهبردی، بلکه به همان اندازه از محدودیت‌های ساختاری، هزینه‌های سیاسی و قیود عملیاتی شکل می‌گیرد.
رئیس‌جمهور ترامپ گرایش دارد به اقدامات سریع، پرهزینه اما کوتاه‌مدت، بدون تعهد به درگیری‌های طولانی‌مدت. این الگوی رفتاری، به‌طور طبیعی احتمال پیگیری راهبردهای پایدار و پرهزینه برای مهندسی تغییر رژیم در جامعه‌ای بزرگ، پیچیده و متراکم مانند ایران را محدود می‌سازد.

۴۳. بازیگران خارجی در عمل اغلب ملاحظات راهبردی و منافع امنیتی خود را بر پروژه‌های دموکراتیزاسیون ترجیح می‌دهند و سیاست‌گذاری آنان بیش از آن‌که هنجارمحور باشد، تابع محاسبات واقع‌گرایانهٔ هزینه–فایده است.
سیاست بین‌الملل ماهیتی عمدتاً معاملاتی و مبتنی بر موازنهٔ منافع دارد؛ ازاین‌رو، مداخلات خارجی معمولاً بیش از آن‌که با هدف تحول دموکراتیک صورت گیرند، از ملاحظات امنیتی، راهبردی و محاسبات قدرت نشأت می‌گیرند.

۴۴. بازیگران منطقه‌ای در مواجهه با چشم‌اندازهای احتمالی بی‌ثباتی، در حال اتخاذ رویکردهای احتیاطی و سنجش‌گرانه‌اند تا پیامدهای امنیتی، اقتصادی و جمعیتی تحولات احتمالی را مدیریت کنند.
کشورهای همسایهٔ ایران نگران پیامدهایی چون موج‌های پناهجویی، شوک‌های اقتصادی و شکل‌گیری خلأهای امنیتی‌اند؛ ازاین‌رو، مواضع علنی آنان لزوماً بازتاب کامل محاسبات و ملاحظات راهبردی‌شان در سطح خصوصی نیست و ممکن است با آن فاصله داشته باشد.

۴۵. حتی اگر رژیم از بحران کنونی عبور کند، بسیاری از آسیب‌پذیری‌های ساختاری آن همچنان پابرجا خواهند ماند و زمینهٔ تداوم تنش‌ها و ناپایداری‌های دوره‌ای را حفظ خواهند کرد.
رکود مزمن اقتصادی، فشارهای فزایندهٔ زیست‌محیطی، فساد ساختاری و محدود شدن افق‌های فرصت برای جمعیت جوان، تحصیل‌کرده و شهرنشین ایران، به‌طور مستمر زمینه‌های بازتولید نارضایتی و شکل‌گیری چرخه‌های دوره‌ای ناآرامی را فراهم خواهد کرد.


نظر خوانندگان:


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
در مورد شماره ده فهرست تزهای ۴۵ تایی شما در باره احتمال کودتای سپاه و یا ارتش، تنها کنترل های درونی رژیم نیست. سران سپاه و ارتش بایستی ابتدا ذوب در ولایت و آماده کشته شدن در راه امام و رهبر و دین‌شان باشند.
اولا، علیرغم میل باطنی‌شان، اکثرا همچون مرشدشان، قاسم سلیمانی، میل به «شهید» شدن را حداقل در حرف اعلام کرده‌اند. همانطور که مشاهده شده، متجاوز از سی نفر از آنان در جنگ دوازده روزه کشته شدند و ساختار سپاه و بسیج لطمه چندانی نخورد. این نشان داده که سرداران سپاه و بسیج مأموریتی و یا هنری جز سرکوب و کشتار مردم برای رهبر و ولی خود نداشته و ندارند. در جنگ هم که جز موشک‌پرانی و رجز خوانی و پرتاب موشک به هواپیمای اوکراینی هنر دیگری ارائه نداده‌اند. آنقدر بی‌لیاقتی و حماقت نشان داده‌اند که بعید می‌دانم این مزدوران بی‌کفایت حتی بلد باشند چگونه کودتا کنند. ثانیا، اکثر سران سپاه همچون شمخانی و خانواده‌اش تا خرخره غرق در فساد و رقابتهای مالی با یکدیگرند که باز احتمال هر نوع اتحاد کودتایی را کم می‌کند. ثالثا، برای کودتا کردن باید یا یک فقیه و مرجع و رهبر و جانشین دیگری جور کنند، و یا اینکه بکل از اسلام و انقلاب و ایدئولوژی  خود دست بکشند و به ضد خود تبدیل شوند.
احتمال برای هر دو صورت بسیار بسیار ضعیف است. مهمتر از نقش کودتای سپاه در تغییر نظام و آینده ایران، نقش مردم در شورش و اعتراض و انقلاب است. تنها مردم هستند که قادر به تغییر تمامی این فاکتورهای نظری هستند.
با احترام، آرمان امیدوار


■ نقاط ضعف و نقدهای اصلی:
۱. کم‌برآورد شدت بحران کنونی و ماهیت «انباشتی» اعتراضات متن اعتراضات را «مقطعی و چرخه‌ای» (تز ۲۰) و فاقد سازمان‌دهی پایدار می‌داند که هزینهٔ وفاداری نیروهای سرکوبگر را بالا نبرده است (تز ۳۱). اما موج ۱۴۰۴-۱۴۰۵ (از دسامبر ۲۰۲۵ تاکنون) فراتر از الگوی قبلی رفته: گسترده در همهٔ ۳۱ استان، صریحاً ضدسیستمی («مرگ بر خامنه‌ای»، «مرگ بر جمهوری اسلامی»)، با اعتصاب بازار و اصرار بر تغییر اساسی. گزارش‌ها از کشته‌های چند هزار نفری، تیراندازی مستقیم، و خاموشی طولانی اینترنت (یکی از طولانی‌ترین‌ها در تاریخ) حکایت دارند. این موج «تجمعی» است چون بر پایهٔ فرسودگی پیشین (۱۴۰۱ + شکست پروکسی‌ها + جنگ ۱۲روزه با اسرائیل در ۲۰۲۵) شکل گرفته و اقتصاد را به مرز فروپاشی رسانده (ریال به رکورد تاریخی، تورم نقطه‌به‌نقطهٔ ۶۰٪، ظرفیت بنگاه‌ها ۳۹٪). تز ۱۳ می‌گوید بحران اقتصادی به‌خودی‌خود فروپاشی نمی‌آورد، اما وقتی با ضعف پس از جنگ خارجی و تحریم‌های «اسنپ‌بک» هم‌پوشانی پیدا کند، حاشیهٔ مانور را به‌شدت تنگ می‌کند (تز ۱۹ را تأیید می‌کند اما شدت را کم می‌بیند).
۲. انسجام نخبگان و نیروهای امنیتی: شکننده‌تر از آنچه متن می‌گوید. تزهای ۳، ۱۰، ۲۲ و ۳۷ انسجام را «نسبی اما کافی» می‌دانند و ارتش را پاشنهٔ آشیل بالقوه (تز ۲۳). واقعیت ۱۴۰۴-۱۴۰۵ نشان می‌دهد نشانه‌هایی از تنش: دعوت‌های مکرر خامنه‌ای به «وحدت نخبگان»، گزارش‌های درگیری پارلمانی، بازداشت برخی چهره‌های داخل رژیم، و برنامه‌ریزی جانشینی فوری پس از جنگ ۲۰۲۵ (برای جلوگیری از خلأ قدرت). سپاه همچنان وفادار است، اما هزینهٔ سرکوب (جبران خسارت، اینترنت، اعدام‌ها) و فرسودگی اقتصادی وفاداری را در درازمدت می‌فرساید. حتی بدون «شکاف جدی» فعلی، فرسایش تدریجی در حال رخ دادن است (برخلاف تز ۳۶ که می‌گوید بدون شکاف نخبگان، اعتراضات کافی نیستند).
۳. مشروعیت ایدئولوژیک و نظرسنجی‌ها: بیش‌برآورد سرمایهٔ نمادین تز ۵ و ۱۲ مشروعیت انقلابی را هنوز کارآمد می‌دانند. اما نظرسنجی‌های مستقل (گامان، ۲۰۲۵-۲۰۲۶) و حتی برخی نظرسنجی‌های داخلی نشان‌دهندهٔ حمایت قاطع از جدایی دین از دولت (۷۲٫۹٪ در نظرسنجی قدیمی وزارت ارشاد) و خواست تغییر رژیم است. نسل جوان و شهری عملاً اسطورهٔ انقلابی را رد کرده‌اند؛ سرکوب پیش‌دستانه (تز ۶) مشروعیت را بیشتر فرسایش می‌دهد تا تقویت.
۴. چشم‌انداز تغییر: بیش از حد بدبینانه به «تدریجی بودن». تزهای ۳۵ و ۳۷ تغییر را بلندمدت و نیازمند هم‌زمانی عوامل می‌دانند و رژیم را در «توازن ناپایدار» اما مقاوم توصیف می‌کنند. تحلیل‌های ۲۰۲۶ اما طیفی از سناریوها را باز می‌کنند: از «دوام با سرکوب بیشتر» تا «فروپاشی تدریجی یا مدیریت‌شده» یا حتی «انقراض در شکل فعلی». اگر اعتراضات ادامه یابد و اقتصاد کاملاً فلج شود، حتی بدون مداخلهٔ خارجی یا کودتا، ممکن است «تغییر از پایین + بازآرایی درون‌نخبگانی» رخ دهد (که متن آن را کم‌احتمال می‌داند). همچنین، جانشینی خامنه‌ای (۸۶-۸۷ ساله) هنوز متغیر بزرگی است که متن کم به آن پرداخته.
۵. نکتهٔ روش‌شناختی: متن تقریباً همهٔ عوامل خارجی (جنگ ۲۰۲۵، از دست دادن پروکسی‌ها، فشار ترامپ) را «شوک» می‌بیند که بدون شکاف داخلی بی‌اثرند (تز ۱۸). اما این شوک‌ها ظرفیت نهادی را فرسوده‌اند (نفت کمتر، ارتش آسیب‌دیده، سپاه تضعیف‌شده). بنابراین، «دوام» ممکن است به شکل «بقا در حالت نیمه‌فروپاشی» (اقتصاد جنگ‌زده، سرکوب دائمی) باشد، نه ثبات واقعی.
جمع‌بندی: این تزها چارچوب تحلیلی ارزشمندی برای فهم چرا جمهوری اسلامی تا امروز دوام آورده ارائه می‌دهند و از بسیاری تحلیل‌های سطحی بهترند. اما در مواجهه با بحران واقعی ۱۴۰۴-۱۴۰۵، بیش از حد بر «تاب‌آوری ساختاری» تأکید می‌کنند و پویایی‌های جدید (فرسودگی تجمعی، هزینهٔ غیرقابل‌تحمل سرکوب، بی‌اعتباری کامل ایدئولوژی برای نسل جدید) را کم‌اهمیت جلوه می‌دهند. رژیم هنوز نیفتاده و احتمالاً در کوتاه‌مدت با سرکوب و شاید برخی امتیازات اقتصادی دوام می‌آورد، اما «دوام» آن دیگر به معنای ثبات پیشین نیست؛ بیشتر به شکل یک نظام فرسوده و پرهزینه در حال تقلا برای بقا است. اگر شکاف نخبگان (حتی کوچک) یا نقطهٔ عطف اقتصادی رخ دهد، سناریوی «تغییر تدریجی» می‌تواند ناگهانی شود – چیزی که متن آن را بعید می‌شمارد.
در کل محافظه‌کارانه است، چون پتانسیل بحران مشروعیت و همچنین انفجار فقر را دست کم می گیرد؛ در شرایط فوریهٔ ۲۰۲۶، واقعیت کمی بیش از آنچه متن پیش‌بینی کرده، به سمت «ناپایداری مزمن و احتمال بازآرایی» حرکت کرده است.
علی مهدوی


■ با سلام به شما آقای بروجردی گرامی. نکته‌های خیلی جالبی را مطرح کرده‌اید. تمرکز شما تنها روی ساختار قدرت است و به نیروی مردمی خیلی کم بها داده‌اید. آنچه که من در این سال‌ها دیده‌ام این است که بسیاری از کارشناسان ایرانی مقهور قدرت‌نمایی جمهوری اسلامی و صدور تروریسم و حالت تهاجمی آن در عرصه‌ی داخلی و خارجی هستند. قدرت جاذبه‌ی زیادی دارد، حتا قدرتی که در سطح کشور و منطقه نقشی مخرب بازی می‌کند، و می‌تواند در چشم بزرگترین منتقدانش هاله‌ای از اعجاب و جذابیت ایجاد کند و برانگیزد. زمانی را به یاد می‌آورم که حتا کسانی که مخالف این حکومت بودند چنان مسحور قدرت‌نمایی ج الف بودند که در مورد «ایران [بخوانید جمهوری اسلامی] ابر قدرت قرن» مقاله می‌نوشتند. قدرت، حتا قدرت منفی، ذهن را تسخیر می‌کند. حتا امروز که شبکه نیروهای نیابتی در هم شکسته و این نظام شکست سختی در جنگ ۱۲ روزه خورده و آنچه از مشروعیت داشت از دست داده و در میان مشکلات اقتصادی و اجتماعی گیر افتاده و از ناچاری و ضعف در پیش چشم جهانیان خود را مجبور می‌بیند که دست به «راه حل نهایی» بزند و کشتاری گسترده راه بیاندازد هنوز در نظر تعدادی از کارشناس‌ها قدر قدرت بنظر می‌آید. تزهای شما به نیروی عظیم و سرشار مردم خیلی کم بها می‌دهند و تنها روی ساختار قدرت تمرکز می‌کنند. مردم ایران پس از زخم عمیق و ملی اخیر بسیار خشمگین هستند و فروکش کردن موضعی اعتراض‌های خیابانی به معنی پیروزی قطعی ج الف نیست. «ترس» شکسته و این بزرگترین سرمایه رژیم‌های توتالیتر در ایران تا حد زیادی از بین رفته است.
با مهر و سپاس ~ یوسف جاویدان






نظر شما درباره این مقاله:







دکترین «واپسگرایی نو»
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 18:25

دکترین «واپسگرایی نو»


شاهرخ بهزادی

دکترین «واپسگرایی نو»، چگونه می‌توان یک کشور خارجی را اشغال و اداره کرد؟

از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ، نام یک جنبش فکری به عنوان الهام‌بخشِ پنهانِ اقداماتِ دولتِ جدید او آشکار شده است. این جنبش فکری «واپسگرایی نو» (New reactionary) [۱] نام دارد که با نام «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) نیز شناخته می‌شود. در رأس این جنبش، «کورتیس یاروین» (Curtis Yarvin)، یک مهندس آمریکایی قرار دارد. یاروین از انتقاد کنندگان سرسخت دموکراسی است. او دموکراسی را نظامی ناکارآمد و حتا تباه کننده آزادی‌های راستین می‌داند. او سخت بر این باور است که حکومت باید به سبک شرکت‌های خصوصی و با پادشاهی مقتدر و تمامیت خواه در رأس آن اداره شود. «کورتیس یاروین» در این راستا، کتابِ راهنمایی را نیز تدوین کرده است که در آن روش اشغال و اداره یک کشور خارجی(استعمار نوین) را توضیح داده است. او پیش تر، در چهارچوب یک مطالعه موردی و فرضی نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.

«کورتیس یاروین» روابط بسیار نزدیکی با پیترتیل(Peter Thiel)، میلیاردر و کارآفرین آمریکایی در عرصه دیجیتال، مارک اندریسن (Marc Andreessen)، میلیاردر و مشاور غیررسمی دونالد ترامپ و چهره‌های سیاسی مانند جی. دی. ونس(J. D. Vance)، معاون رئیس جمهوری آمریکا و مایکل آنتون (Michael Anton)، مدیر برنامه‌ریزی سیاست گذاری وزارت امور خارجه آمریکا، دارد. گفته می‌شود یاروین ظهور سیاسی ایلان ماسک(Elon Musk) را تسهیل کرده و به ویژه به خاطر ارائه طرح بازسازی غزه مورد تقدیر قرار گرفته است.

پس از ربودن «نیکلاس مادورو» در ونزوئلا و بی سرکردن رژِیم او، و پس از جنجال برای تصاحب گرینلند و ایجاد شورای صلح نوار غزه برای مدیریت این سرزمین به سبک شرکت‌های خصوصی، دونالد ترامپ خود را برای حمله احتمالی به ایران و تغییر رژیم حاکم بر این کشور و یا تسلیم رژیم اسلامی در برابر خواست‌های اعلام شده خود آماده می‌کند. نظریه‌پردازان نزدیک به امپراتوری آمریکا، فصل بعدی داستانی را که ازپیش نوشته اند، به زودی آشکار خواهند کرد. پس از ایران، احتمالاً کشورهای بسیاری در جهان از جمله کوبا، کلمبیا، مکزیک، کانادا و.. در جهت اجرای طرح استعمار نوین آمریکا در فهرست نوبت قرار گرفته اند.

جنبش «واپسگرایی نو» چگونه آغاز شد

جنبش «واپسگرایی نو» یا «روشنگری تاریک» در آغاز دهۀ ۲۰۰۰ میلادی از برخورد مجازی بین دو ذهن منفرد آمریکایی پدید آمد: «نیک لند»(Nick Land)، فیلسوف سابق دانشگاه «وارویک» (Warwick)، فردی که مجذوب «سایبرپانک» (cyberpunk)[٢] و «دیستوپیاهای تکنولوژیکی» (dystopies)[٣] شده است و «کرتیس یاروین»، مهندس آمریکایی، وبلاگ نویس تأثیرگذار که آزادی خواهی سرخورده بود، به وجود آمد. وقتی این دو با هم ملاقات کردند، نتیجه، انفجاری بود.

نظریه «شتاب‌گرایی»

در دهه ۱۹۹۰،«نیک لند» با ارائه نظریه کاملاً دوپهلوی خود در مورد «شتاب‌گرایی» (accelerationism)[٤] نامی برای خود دست و پا کرده بود. این نظریه را به نحو ساده می‌توان با عبارات زیر توضیح داد: تصور کنید که درون خودرویی نشسته اید که با سرعت در یک جاده پر پیچ و خم در حال حرکت است. ناگهان، ترمزهای این خودرو از کار می‌افتند، فرمان می‌لرزد و سرنشینان فریاد می‌زنند و از راننده می‌خواهند تا سرعت را کم کند. اما راننده به جای تلاش برای ترمز گرفتن، پدال گاز را محکم‌تر فشار می‌دهد. چرا؟ زیرا او متقاعد شده است که تنها راه خروج از این وضعیت جهنمی، فشارآوردن به سیستم خودرو تا نقطه کامل شکستن آن است.

شتاب‌گرایان پدیده‌های جهان را اینگونه می‌بینند. به نظر آنان، سرمایه‌داری، فناوری و ساختارهای اجتماعی مدرن افسار گسیخته و غیرقابل کنترل شده‌اند. اما شتاب‌گرایان به جای تلاش برای کند کردن یا اصلاح آنها، معتقدند که باید آنها را تا مرزهای نهایی‌شان پیش برد. آنان بر این باورند که این سیستم‌ها تنها با رسیدن به مرزهای نهایی‌شان فرو می‌ریزند و راه را برای سیستم‌های جدید هموار می‌کنند. «نیک لند» در این راستا می‌نویسد: «سرمایه‌داری یک ماشین جهنمی است، اما دقیقاً با رها کردن آن به حال خود، تناقضات خود را آشکار کرده و خود را نابود می‌کند.»

تناقض این نظریه در این است که هم توسط بخشی از نظریه پردازان و گروه‌های چپ افراطی جامعه که آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم سرمایه‌داری می‌دانند، مورد استناد قرار گرفته و هم توسط برخی از متفکران راست افراطی که آن را فرصتی برای ایجادِ هرج و مرج در جهت بازسازی یک جامعه اقتدارگرا و به زعم آنان «بی‌نقص» بر روی خاکستر جامعه قبلی، مورد توجه قرار گرفته است.

کورتیس یاروین، آزادی ‍خواهی که مخالفِ دموکراسی است

در سال ۲۰۰۷، «کرتیس یاروین»، که درشبکه‌های اجتماعی معروف به «منتسیوس مولدباگ»(Mencius Moldbug) است، «مانیفست» سیاسی خود را منتشر کرد که مبدل به سنگ محکی برای مکتب «واپسگرایی نو» شد. در این «مانیفست»، او خود را یک «لیبرتارین»(libertarian) [۵] به گفته او، لیبرالیسم ناب(لیبرالیسم رها شده از قواعد) «ایده‌‌ای روشن و بدیهی» است که «هرگز نتوانسته به مرحله اجرا درآید». زیرا، به گفته یاروین، «لیبرتارین‌ها» بیش از حد به دموکراسی وابسته هستند، نظامی که او اساساً آن را ناکارآمد و فاسد می‌داند.

یاروین می‌گوید که دموکراسی به جای تأمین آزادی‌های فردی، مبدل به ابزاری شده که دامنۀ اندیشه ورزان مستقل را محدود می‌کند...

او بر این باور است که در نظام‌های دموکراتیک، قدرت واقعی در دست نهادهایی چون رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و بوروکراسی دولتی است. او این مجموعه را زیرِ عنوان «کاتدرال» (The Cathedral) [۶] معرفی می‌کند.

از این دیدگاه، دموکراسی برای او یک سیستم منسوخ است که با چیزی که یاروین آن را «کاتدرال» می‌نامد، در هم آمیخته است.این مفهوم که شباهتِ زیادی به ایده دولتِ پنهان دارد، در اندیشه «واپسگرایان نو» نقشی محوری دارد. در نگرشِ یاروین، «کاتدرال» همچون دولتی پنهان عمل می‌کند که بر سیاست، رسانه و آموزش در جامعه تسلط دارد و راه را بر پیدایش بدیل‌های راستین برای نظام موجود مسدود می‌کند. بر این بنیان، یاروین دموکراسی را نه حکومتی مردمی، بلکه دست افزاری برای پاسداری از فرمانروایی نخبگان لیبرال و بوروکرات‌های حاکم بر جامعه می‌داند.او استدلال می‌کند که در نظام‌های دموکراتیک، حاکمیتِ واقعی نه در دستِ سیاستمداران برگزیده، بلکه در چنگِ این ساختار غیررسمی و ایدئولوژیک قرار دارد که به دیدگاه‌های خاصی پر و بال می‌دهند و مخالفان خود را از میدان به در می‌کنند.

یاروین می‌نویسد: «کاتدرال» یک نهاد رسمی نیست، بلکه شبکه‌ای پراکنده از نخبگان فکری و رسانه‌ای است که هنجارهای فرهنگی و سیاسی را شکل می‌دهند. این یک قدرت واقعی است که پشت نهاد قدرت رسمی جامعه پنهان شده است.»

از این رو، یاروین مخالف سرسخت دموکراسی است و آن را نظامی ناکارآمد، فاسد و تباه کننده آزادی می‌داند. برای حل این مشکل یاروین پیشنهاد می‌کند که آرمان دموکراتیک به طور کلی کنار گذاشته شود. او یک جایگزین رادیکال برای دموکراسی پیشنهاد می‌دهد: قیصرگرایی، نوعی حکومت اقتدارگرا که در آن یک رهبر قوی، یک «مدیرعامل سیاسی»، زمام امور کشور را مانند اداره یک شرکت بزرگ مستقل (یک شرکت‌ سهامی عام SovCorp) به دست می‌گیرد. این مدیرعامل مؤثرترین تصمیمات دولتی را برای تضمین رفاه ملت اتخاذ خواهد کرد. و اگر از خدماتی که این دولت ارائه می‌دهد راضی نیستید، می‌توانید به سادگی دولت دیگری پیدا کنید. برای او، اولویت اصلی ایجاد نظم و کارایی سیستم‌ سیاسی است. یک مدلِ سیاسی در صورتی خوب است که بتواند از خشونت اجتناب کند. هر چیز دیگری - عدالت اجتماعی، محیط زیست و برابری اجتماعی - جنبه فرعی و حتی زائد دارند.

او بر این باور است که مدیریت متمرکز و کارشناسی می‌تواند به آزادی راستین و کارآمدی بیشتر در جامعه بیانجامد.

برای یاروین، این پاسخ «فرمالیستی» صرفاً به معنای احیای سلطنت مطلقه است. به این معنا، او خود را «سلطنت‌طلب» یا «احیاگر سلطنت » اعلام می‌کند و «مدیرعامل سیاسی» دولت را چیزی بیش از یک پادشاه نمی‌داند.

به گفته او، سلطنت، برخلاف دموکراسی، یک شکل سیاسی بسیار پایدار است. یاروین مدل خود را «نئوکامرالیسم» (neocameralism) می‌نامد، که اشاره به «کامارالیسم»(cameralism) [۷] فردریکِ دوم پادشاهِ پروس دارد.

با این حال، «کامارالیسم» تنها مدلی نیست که «یاروین» به آن اشاره می‌کند. از نظر او، دولت-شهرهایی مانند دُبی یا سنگاپور، نمونه‌های اولیه دولت‌های «نئوکمرال» آینده هستند.

«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس در تازه ترین کتابش تحت عنوان «در روشنایی‌های تاریک، درکِ اندیشه واپسگرایان نو»[٨] از انتشارات گالیمار در ژانویه ٢۰٢۶ مجموعه مکتب «واپسگرایی نو» را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده است.

بخش‌هایی از تحلیل «آرنو میراندا» در زیر می‌آید:

مکتب «واپسگرایی نو» در نگاه آرنو میراندا

از سال ۲۰۱۶، ناظران سیاسی برای تعریف سیاست خارجی دونالد ترامپ همواره دچار مشکل بوده‌اند.

پس از مبارزات انتخاباتی که او راه خود را از جریان نومحافظه‌کاری جدا کرد، در ابتدا سیاست خارجی او را به عنوان سیاستی انزواطلبانه معرفی کردند. و سپس سیاست او را «معامله ‌گرایانه» توصیف کردند. اما سیاست او مدت‌ها مبهم به نظر می‌رسید. با این حال، از زمان انتشار استراتژی امنیت ملی آمریکا (National Security Strategy)، در سال ۲۰۲۶ و به ویژه پس از عملیات نظامی در ونزوئلا که منجر به ربودن نیکلاس مادورو شد، اوضاع روشن‌تر شده است: دونالد ترامپ اکنون صریحاً ماهیت امپریالیستی سیاست‌های خود را تصدیق می‌کند.

اما سیاست خارجی مداخله‌گرایانه او در تضاد کامل با مداخله‌گرایی نومحافظه‌کاران دهه ۲۰۰۰ است.

برای او، دیگر توجیه سیاست‌های خارجی مداخله‌گرایانه به نام آرمان گسترش ارزش‌های دموکراتیک غربی مطرح نیست. قواعد سیاسی امپریالیسم آمریکا تغییر کرده است.

اگر بخواهیم ریشه‌های این قواعد جدید را ردیابی کنیم، ضرورت دارد که به اندیشه «واپسگرایی نو» روی آوریم، که می‌دانیم امروزه نقش قاطع و تعیین‌کننده‌ای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا می‌کند.

در سپتامبر سال ۲۰۰۸، زمانی که سیاست مداخله‌گرایانه نومحافظه‌کاران آمریکایی در شکستِ جنگ‌های خاورمیانه گیر افتاده بود، «کرتیس یاروین» نقد منحصر به فردی از آن ارائه داد.

او در مقاله‌ای با عنوان تحریک کننده «چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم.»[۹] به این موضوع پرداخت. او در این مقاله به قلمرو انزواگرایی، که از ویژگی‌های محافظه‌کاران دیرینه آمریکا بود، یا بعدها راست افراطی ملی-پوپولیستی بر آن تأکید می‌کرد، روی نیاورد.

یاروین، برعکس استدلال کرد که شکست آمریکا در عراق نشانه‌ای از این موضوع است که ارتش آمریکا به اندازه کافی در جهت اهداف خود پیش نرفته است. وی دفترچهِ«راهنمایی» را ارائه داد که هدف آن تضمین موفقیت مداخله نظامی آمریکا در خارج از کشور بود.

دستورالعمل‌های او در این دفترچه راهنما برای آنانی که با نظریه‌های او آشنا هستند، تعجب‌آور نخواهد بود و عمدتاً در سه اقدام خلاصه می‌شود: کودتا کنید؛ حاکمیت مطلق را در کشور اشغال شده، برقرار کنید و سپس رژیمِ آن کشور را به یک «دولت- شرکت» تبدیل کنید.

این دیدگاه بعداً در مجموعه‌ای از متون با عنوان «پاچ ورک Patchwork» ( به معنی وصله‌پیچی ایده‌ها، و شکل دادن به نظریه ای متشکل از ایده‌های ناهمگون) بسط داده شد که در آن یاروین از چیزی که او آن را «نظریه واپسگرایی صلح»[۱۰] ، دفاع می‌کند. این نظریه به شرح زیر تعریف می‌شود:

«جهان آرام و واپسگرای «پاچ ورک» (Patchwork) منحصراً از حاکمان مطلق گرا، ولی کاملاً منطقی تشکیل شده است: دولت‌هایی که با شایستگی و به نحو منسجم در جهت رسیدن به اهداف صرفاً مالی مدیریت و هدایت می‌شوند. این نوع از کشورها، می‌تواند در بخشی از کره زمین وجود داشته باشند، اما باید برای دفاع از خود در برابر بقیه کشورهای جهان برنامه‌ریزی کند. در سیستم «پاچ ورک» (Patchwork)، صلح، امنیت و نظم مفاهیمی کاملاً یکسان دارند. در واقع، سرزمینی است که برای سطح بسیار بالای امنیت و نظم طراحی شده است. جامعه در چنین سرزمینی دیگر از مشکلات دوران دموکراتیک رنج نمی‌برد: نه محله‌های فقیرنشین وجود دارد، نه خیابان‌های کثیف، نه باندهای خطرناک، نه سیاست. […] یک پادشاه مطلق گرای منطقی، به نحو متمرکز و با شایستگی کامل و به هدف سودآوری این سرزمین را اداره و هدایت می‌کند. اگر همکاری سودآور باشد، همکاری می‌کند - اگر زورگویی و خشونت سودآورتر باشد، زورگو و خشن می‌شود (البته هدف این است که همکاری هرچه بیشتر سودآور شود).»

این گزیده، مانند متنی که در ادامه می‌آید، به طرز چشمگیری با توجیه غارتگرانه مداخله دونالد ترامپ در ونزوئلا هم خوانی دارد.

این مداخله حتا توسط «واروین» مورد ستایش قرار گرفته است. او در شبکه ایکس (توییتر سابق) نوشت: «ونزوئلا، به عنوان یک روسپی خانه با پتانسیل بسیار عظیم، آزمایشگاهی عالی برای حکومت داری قرن بیست و یکم است.»

چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم(مورد ایران)

در تابستان ۲۰۰۸، «کرتیس یاروین» در یک «اِسی» (Essay) که همزمان با از سرگیری مذاکرات هسته‌ای آمریکا و تروئیکای اروپای(بریتانیا، فرانسه، آلمان) با ایران بود، نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.

«کرتیس یاروین» بررسی خود را در این «اِسی»با این جمله آغاز می‌کند: «مشکلی که امروز به آن خواهیم پرداخت، اشغال و نحوه حکومت کردن بر یک کشور خارجی است.

برای مطالعه موردی‌مان، فکر می‌کنم که استفاده از کشورهای واقعی جالب تر باشد. بیایید در این بررسی دو کشور اشغال گر و اشغال شده را “بریتانیای کبیر” و “ایران” بنامیم.

اگر بریتانیای کبیر می‌خواست مثلاً از اوایل سال ۲۰۱۰ ایران را اشغال و بر آن حکومت کند - همیشه خوب است که زمانی برای آماده شدن داشته باشیم - چگونه این کار را انجام می‌داد؟ برای اهداف این تمرین، فرض می‌کنیم که ایران تا آن زمان هنوز به سلاح هسته‌ای دست نیافته است.

البته، عموماً پذیرفته شده است که اشغال و حکومت بر کشوری مانند ایران، توسط بریتانیای کبیر کاملاً غیرممکن خواهد بود.

به همان اندازه، اشغال و حکومت بر کشور ایران توسط ارتش آمریکا نیز غیرقابل تصور است - ایالات متحده حتا نمی‌تواند افغانستان را که بسیار کوچک تر از ایران است، مدیریت کند.

با این حال، وقتی به تلاش بریتانیای کبیر برای اشغال و حکومت فقط بر یک شهرِ عراق، یعنی بصره، و آنچه آنجا اتفاق افتاده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که نظر غالب، همانطور که اغلب اتفاق می‌افتد، کاملاً دقیق است.

پس بیایید فرض کنیم که اشغالگر ما دولت کنونی جزایر بریتانیا - یعنی وایت‌هال (محله «وست مینستر» لندن که ساختمان‌های حکومتی بریتانیا در آن قرار گرفته اند) - نیست، بلکه یک رژیم جانشین است. بیایید این رژیم را «بریتانیای جوان» بنامیم.

«واروین» در ادامه فرضیه خود می‌گوید: «بریتانیای جوان» پیش تر استقلال خود را از ایالات متحده اعلام کرده است، از «جامعه بین‌المللی» کناره‌گیری کرده، از «وایت‌هال» و پادشاهان خودخوانده «هانوفری»[۱۱] در منطقه خود نیز دست کشید و سلسله پادشاهی «استوارت»[۱٢] را تحت رهبری «جوزف ونزل»[۱۳] احیا کرد و پدرش «آلوئیس» را به عنوان شاهزاده نایب‌السلطنه منصوب کرد.

در غیر این صورت، منابع نظامی و مالی آن بدون تغییر باقی ماند.

« آرنو میراندا» «اسی» یاروین را چنین تحلیل می‌کند: این بخش از این سناریو از ویژگی‌های سبک جدلی «یاروین» است. این سبک شامل ارائه روایتی جایگزین و رسواکننده در برابر عقیده غالب از طریق آزمایش‌های فکری و پیچش‌های طنزآمیز است. در اینجا، «یاروین» پیشنهاد می‌دهد که سلطنت مشروطه بریتانیا - پارلمان، “وایت‌هال” و خانواده سلطنتی معاصر که از‌هانوفرها، - به نوشته او از “شاهان دروغین‌هانوفر” - سرچشمه می‌گیرد، با یک سلطنت احیا شده تحت اقتدار شاهزاده لیختن اشتاین - از نوادگان استوارت‌ها - جایگزین شود.

یاروین صراحتاً ادعا می‌کند که یک روشنفکر «ژاکوبیتیسم» (Jacobitism) است - یعنی مدافع مشروعیت دودمان سلطنتی «استوارت‌»ها، که در وهله نخست به عنوان وسیله‌ای برای ترویج برداشت مطلق‌گرایانه او از حاکمیت عمل می‌کند.

ارجاع مکرر او به «لیختن اشتاین» نمونه‌ای از تخیل سیاسی او و همچنین برخی جریان‌های آزادی‌خواه معاصر است، همانطور که «کوین اسلوبودیان Quinn Slobodian » به درستی در کتاب «سرمایه‌داری آخرِ زمان»(Le Capitalisme de l’apocalyps) نشان داده است. میکرو- دولتِ «لیختن اشتاین» به عنوان الگویی از یک قدرتِ حاکمِ کاهش‌یافته، ولی کارآمد، موروثی و از نظر اقتصادی منطقی مطرح می‌شود. در اوایل سال ۲۰۰۸، این متن ترکیبی منحصر به فرد از واکنش و آزادی‌خواهی را که در قلب اندیشه «یاروین» نهفته است، آشکار می‌کند.

طرح شاهزاده آلوئیس برای اشغال و اداره ایران

یاروین سناریو پیشنهادی را این چنین ادامه می‌دهد: شاهزاده آلوئیس، به دلایلی که فقط خودش می‌داند، تصمیم گرفت از بهار ۲۰۱۰ ایران را اشغال و اداره کند.

شاهزاده، مانند یک تاجر واقعی سوئیسی، نه تنها خواستار موفقیت نظامی، بلکه سودآوری کسب و کار خود را نیز در نظر گرفته بود.

او از روی سخاوت محض، سود حاصل از فعالیت‌های اقتصادی را به طور مساوی با شهروندان کنونی ایران تقسیم می‌کند و هر یک از ایرانی‌ها سهامی بدون حق رأی دریافت می‌کنند، شهروندان ایران حق دخالت در امور را ندارند. اما سهام آنها، صرفاً آنها را واجد شرایط دریافت سود سهام از سودِ [فعالیت‌های اقتصادی] دولت می‌کند.

نیروهای مسلح سلطنتی او ۲۵ درصد سهام، شهروندان کشورِ «بریتانیای جوان» ۱۵درصد سهام و خودِ شاهزاده به یک دهم ناچیز از کلِ منافع اقتصادی ایران رضایت می‌دهد.

« آرنو میراندا» در تحلیل این بخش از سناریوی یاروین می‌نویسد: این راه حل، نمونه دیگری از «فرمالیسم» یاروین است که هدف آن پایان دادن به همه اشَکال خشونت است. یاروین معتقد است که هیچ مناقشه‌ای را نمی‌توان از طریق استدلالِ مشروعیت حل کرد. در این صورت، ایرانیان هیچ حق پیشینی برای اداره قلمرو خود نخواهند داشت.

«یاروین» پیشنهاد می‌کند که با در نظر گرفتن دولت به عنوان یک شرکت و «رسمی کردن» روابط قدرت از طریق توزیعِ سهام، به عنوان اوراقِ مالکیت، ایرانی‌ها موضوعِ مشروعیت را به نفع ثبات و رفاه خود فراموش بکنند. او این راه حل را در سال ۲۰۰۷ برای عراق پیشنهاد کرده بود. او همچنین این راه حل را اخیراً برای نوار غزه در چهارچوب مناقشه اسرائیل و فلسطین با ارائه پروژه خود به عنوان « Gaza Inc. شرکتِ غزه» مستقیماً در طرح «تونی بلر» ( نخسم وزیر پیشین بریتانیا) که توسط دونالد ترامپ ترویج شده بود، گنجانده بود.

ادامه سناریو:

پرسش اصلی این است: آیا او(شاهزاده آلوئیس) می‌تواند این کار را انجام دهد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟

توجه داشته باشید که این یک پرسشِ کاملاً نظامی است. هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد که آیا این پروژه از نظر اخلاقی بازتاب خوب یا بدی برای شاهزاده «آلوئیس» و کشور «بریتانیای جوان» دارد.

در سناریوی ما، شاهزاده «آلوئیس» یک حاکم واقعی یا “مطلق” است و وزن اخلاقی چنین تصمیمی کاملاً بر عهده اوست. ناگفته پیداست که اطاعت ارتش از او نیز مطلق است.

البته، نظرعمومی در داخل ارتش و خارج از آن یکسان است: چنین ماجراجویی کاملاً غیرممکن و محکوم به شکست است.

در واقع، یک دولت تنها با رضایت مردم می‌تواند وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، موفقیت تنها در صورتی امکان‌پذیر خواهد بود که نیروهای مسلح بریتانیا بتوانند قلب‌ و روح مردم ایران را به دست آورند. اما از آنجایی که مردم ایران عمیقاً ملی‌گرا و متعهد به یک ایران آزاد و مستقل هستند، هرگز نخواهند پذیرفت که توسط بریتانیایی‌ها، که از آنها متنفرند، یعنی اربابان امپراتوری سابق خود، دوباره مستعمره شوند. این استدلال نیست. این «کَنت»(cant) است.

اصطلاح «کنت» (cant) که ترجمه آن دشوار است، به معنای یک تکرارِ ریاکارانه و مکانیکی است و یادآور«آهنگ» یا «سرود» است. این اصطلاح همچنین دارای بار مذهبی است که در اینجا می‌توان آن را به عنوان «لیتانی» (litany) یا «مَزامیر» (psalmody) ترجمه کرد.(«لیتانی» اثری برای گروه کُر و ارکستر سمفونیک، اثر آهنگساز استونیایی، «آروو پارت» است که در سال ۱۹۹۴ ساخته شده است.)

هر کسی می‌تواند گفتنِ این عبارات را تمرین کند، و بسیاری این کار را کرده‌اند.

حرفه نظامی مدرن به ویژه در القای این طرز فکر کوشا است، زیرا پرسنل آن به طور منحصر به فردی در مقامِ درک آن قرار دارند.

اما دروغ همواره یک دروغ است. طول عمر آن نمی‌تواند بی‌نهایت باشد و حقیقت بالاخره از هر شکافی که پدید آید به بیرون نفوذ می‌کند و آشکار می‌شود.

ساده‌ترین راه برای اثبات این حقیقت، توضیح این مسئله است که «بریتانیای جوان» چگونه می‌تواند ایران را اشغال کرده و آن را به نحو سودآوری اداره کند. برای راحتی بیشتر، بیایید این نهاد سیاسی جدید را «ایران نو» بنامیم.

همه ما کاملاً موافقیم که کشورِ«بریتانیای پیر» قادر به تبدیل ایران امروزی به یک «ایران نو» نیست.

اما خواهیم دید که «بریتانیای جوان» چگونه می‌تواند به این هدف دست یابد.

قبل از اینکه شاهزاده «آلوئیس» بتواند ایران را اشغال کند، البته باید به آن حمله کند.به عبارت دیگر، او باید دولت کنونی ایران را مجبور به تسلیم شدنِ بدون قید و شرط و پذیرش اشغال کند.

از دیدگاه نظامی، من نمی‌توانم تصور کنم که این روند به هیچ وجه دشوار باشد.

ارتش بریتانیای[جوان] ممکن است به اندازه ارتش ایران نیروی انسانی نداشته باشد، اما تجهیزات آن بسیار برتر است. نیروی هوایی سلطنتی می‌تواند بر فضای هوایی ایران تسلط داشته باشد، پدافند هوایی ایران را نابود کند و هرگونه تمرکز نیرو را با حملات بمب افکن‌های سنگین ب-۵٢ که از«دیگو گارسیا» در اقیانوس هند به سوی ایران پرواز می‌کنند، از بین ببرد. حتی اگر یک عملیات آبی-خاکی ضروری باشد، یک لشکر زرهی بریتانیای جوان در خاک ایران برای تضمین پیروزی کافی خواهد بود.

باید اعتراف کرد که حمله به ایران برای بریتانیا ممکن است تا حدودی دشوارتر از حمله به عراق برای ایالات متحده باشد.درک تاکتیک‌هایی که استفاده خواهد کرد، تفاوت بین بریتانیای جوان و پیر را به میزان قابل توجهی روشن خواهد کرد - که ما را به ماهیت و منشأ «کَنت» بازمی‌گرداند.

اما حمله به عراق - برخلاف اشغالِ متعاقب آن - با هر معیار تاریخی منصفانه‌ای، بازی کودکانه‌ای بود. فکر نمی‌کنم این نکته به طور خاص مورد بحث باشد.

بنابراین دو پرسش دیگر باقی می‌ماند: اشغال و حکومت - مشکلات به اصطلاح حل‌نشدنی مشهور ما.

اگرچه من در این زمینه تخصص ندارم، اما راهِ ‌حلِ من با کمک چهار نفر- دو مورخ و دو متخصص- تدوین شده است.

مورخان ما جیمز آنتونی فرود (James Anthony Froude) و اِلی کدوری (Kedourie Elie) هستند. متخصصان ما لرد کرومر (Lord Cromer) و راجر ترینکیه (Roger Trinquier) هستند. آنچه جمعِ این گروه در مورد استعمار نمی‌داند، فقط خدا می‌داند.

«آرنو میراندا» می‌گوید که مورخان و متخصصانی که «کرتیس یاروین» به آنان استناد می‌کند، آشکارا جهت دار بوده و بی‌طرف نیستند.«جیمز آنتونی فرود»، از شاگردانِ «توماس کارلایل» (Thomas Carlyle) است و به مکتب تاریخ‌نگاری امپریالیستی تعلق دارد. مکتبی که برای اقتدار و نظم ارزش بسیار زیادی قائل است. «الی کدوری» از منتقدین جریان‌های فکری «ضداستعمارگرایی» و ملی‌گرایی است، او به‌ویژه استدلال می‌کند که استعمارزدایی در الجزایر، رژیم سیاسی بدتری از نظم استعماری فرانسه درانجا ایجاد کرده است. او همچنین از آنچه که او آن را نسخه «چَتم‌هاوس» (Chatham House)[۱٤] می‌نامد، انتقاد می‌کند، نسخه‌ای که خاورمیانه را قربانی ابدی غرب معرفی می‌کند.

در مورد «متخصصان» مورد استنادِ «یاروین»، هر دو آنها از چهره‌های مدیریت استعماری سرکوبگر هستند.«اِولین بارینگ» ( کنت کرومر) یک مدیر استعماری بریتانیایی است که در نگاهِ «یاروین»، نماد یک شخصیتِ ضدِ دموکراتیک، پایدار و از نظر اقتصادی مرفه است. «راجر ترینکیه»، افسر ارتش فرانسه است که در هندوچین و الجزایر جنگیده و از نظریه پردازان مدیریتِ سرکوب شورش‌های ضد استعماری بوده است – وی به‌ویژه از توجیه کنندگان استفاده از شکنجه بوده است.

آیا این عمل «استعمار» است؟

اما کمی صبر کنید! این استعمار است! خب، بله - بدیهی است. اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی کاملاً با تعریف استعمار مطابقت دارد.

به خصوص اگر هدف «احیای دموکراسی» در آن کشور نباشد، بلکه ایجاد دائمی یک دولت پایدار، پاسخگو، کارآمد و سودآور باشد.

«آرنو میراندا» می‌گوید: این نکته بسیار چشم گیر است و یاد آور سخنان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در کنفرانس مطبوعاتی اش در روزِ سوم ژانویه گذشته در «مارالاگو» است. دونالد ترامپ دران روز با اشاره به روند «گذار» سیاسی در ونزوئلا که پس از ربودن نیکلاس مادرو بر ونزوئلا تحمیل کرده بود، از سخنان تقریباً مشابهی استفاده کرد.


«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس

ایرانِ آینده شبیه دُبی، ولی بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و خوش آب وهواتر

«یاروین» در ادامه سناریو استعمار دوباره ایران می‌گوید: من گمان می‌کنم که ایرانِ نو [ پس از استعمار جدید] تا حدودی شبیه دبی خواهد بود، اما ایران بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و با آب و هوای متنوع ‌تر است. دبی به نوعی بازمانده امپراتوری قدیمی بریتانیا است.از ایران دور نیست و بسیاری از ایرانیان در آنجا زندگی می‌کنند.

من تصور می‌کنم که اکثر آنها از این بابت کاملاً خوشحال هستند.

بیایید با بخشی از کتابِ «اِلی کدوری» (Kedourie Elie) با نام «پادشاهی عراق» (The Kingdom of Iraq) آغاز کنیم که وضعیت را به خوبی خلاصه می‌کند. این بخش از کتاب او نگاهی به دوران گذشته دارد که سلطنت دودمان شریفیان عراق را که توسط بریتانیایی‌ها در سال ۱۹۲۱ تأسیس و در سال ۱۹۵۸ [توسط یک کودتای نظامی] سرنگون شد، توصیف می‌کند.[۱۵]

ناگفته پیداست که در مقایسه با رژیم کنونی عراق که دست ‌نشانده آمریکاست، پادشاهی عراق در آن هنگام بیشتر شبیه کشور «پروس» تحت حاکمیتِ«فردریک کبیر» بوده است.

«فلوریان لویی» (Florian Louis) تاریخ شناس فرانسوی در باره این بخش از سناریو «یاروین» چنین تحلیل می‌کند:

«کرتیس یاروین» در اینجا تصویری آرمانی ارائه می‌دهد که با واقعیت پادشاهی‌هاشمی عراق که توسط بریتانیا در اوت ۱۹۲۱ تأسیس شد، بسیار فاصله دارد.

عراق آن دوران به جای اینکه یک “پروس” خاورمیانه‌ای آرام و کارآمد باشد، دائماً در آشفتگی به سر می‌برد. تحمیل قیمومیت بریتانیا و نصب پادشاهی از عربستان بر آن کشور، شورش‌های گسترده‌ای را در اوایل سال ۱۹۲۰ برانگیخت که مستلزم استفاده از توپخانه سنگین و بمباران‌های هوایی گسترده توسط نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شد. پس از این شورش‌ها، اوضاع عراق همچنان ناپایدار ماند و همین امر بریتانیا را متقاعد کرد که زودتر از موعد مقرر به قیمومیت خود بر این کشور در در سال ۱۹۳۲ پایان دهد.

پس از آن، پادشاهی عراق همچنان با بی‌ثباتی قابل توجهی روبرو شد، که عمدتاً عراقی‌ها سلسله عرب سنی منصوب شده توسط بریتانیا را رد می‌کردند. اکثریت جمعیت عراق مسلمانان شیعه بودند. افزون بر این، جنبش‌های استقلال‌طلبانه کردها نیز به تنش‌ها در کشوری که به نظر می‌رسید کشوری بدون ملت است و دائماً در آستانه فروپاشی قرار دارد، دامن می‌زد.

خودِ ملک فیصل؛ در یادداشتی که در سال ۱۹۳۳ نوشت، از عدم امکان اداره کشوری که مردمانش، به جای تشکیلِ یک ملتِ منسجم، به صورتِ توده ای از انسان‌ها، فاقد هرگونه ایده میهن‌پرستانه، آغشته به سنت‌ها و گرایش‌های مذهبی، بدون هیچ پیوندی برای اتحاد، متمایل به هرج و مرج و همواره آماده قیام علیه هر دولتی، ابراز تاسف کرده بود.

«یاروین» پس از پرداختن به مشکلاتی که بریتانیا در اداره مستعمرات خود در خاورمیانه و هند داشته که در مواردی از جمله در مصر موفق بوده و در عراق ناموفق، به سناریو ایران برمی گردد.

او می‌گوید: اشغال «ایران نو» توسط «بریتانیای جوان» به استعاره‌ای بسیار متفاوت متکی است:« grasping the nettleچنگ زدن به گزنه». این یک استعاره قدیمی انگلیسی است که برای همه استعمارگران شناخته شده است.

«آرنو میراندا» در باره این استعاره این چنین توضیح می‌دهد:عبارت «چنگ زدن به گزنه» (به معنای واقعی کلمه «گرفتن گزنه» یا به اصطلاح فرانسوی «گاو نر را از دو شاخ آن گرفتن») که در انگلیسی روزمره استفاده می‌شود، در بافت امپراتوری بریتانیا معنای خاصی پیدا کرده بود. این اصطلاح به یک دکترین استعماری اشاره دارد که طبق آن اقتدار باید فوراً، بدون مصالحه و بدون تأخیر بر کشورِ مستعمره اعمال شود. این رویکرد به منزله یک ضرورت فنی برای ایجادِ نظم و ثبات ارائه می‌شود.

همانطور که یک شعر اسکاتلندی می‌گوید:
Tender-handed, grasp the nettle, and it stings you for your pains.
Grasp it like a man of mettle, and it soft as silk remains

این شعر اثر «رابرت برنز»، شاعر ملی اسکاتلندی است. این شعر که «خطاب به اهریمن» سرائیده شده است را می‌توان به شکل زیر ترجمه کرد: «اگر گزنه را لرزان بچینی،[دستهایت] می‌سوزد؛/ اگر آن را با دست محکم بگیری،[مانندِ] ابریشمی می‌شود و دیگر هیچ.»

(فرض بر این است که بخش‌هایی از گیاهِ گزنه که سموم گیاه را تزریق می‌کنند، تنها با لمس کردن آن فعال می‌شوند، اما اگر با فشار محکم آن را بگیرید، سموم گیاه فعال نمی‌شوند. من هرگز این آزمایش را شحصاً انجام نداده‌ام.)

مضمون این استعاره شعری در باره گزنه، از نظریه جنگ داخلی می‌آید که نقطه مقابل نظریه «قلب و روح» است.

طبق نظریه گزنه، شورش‌ها به این دلیل - و فقط به این دلیل - رخ می‌دهند که شورشیان تصور می‌کنند شانسی برای پیروزی دارند.

مانند همه انسان‌ها، آنها نیز برای افتخار، قدرت و غارت می‌جنگند.

هر دولتی می‌تواند با روشن کردن این نکته برای مخالفانش که پیروزی غیرممکن است و نتیجه هر مبارزه‌ای، در بهترین حالت، رسوایی و زندان و در بدترین حالت، نقص عضو و مرگ خواهد بود، از هرگونه خشونت داخلی جلوگیری کند و/یا به آن پایان دهد.

انتقال این پیام، به معنای واقعی کلمه این است: گزنه را محکم بگیر - مثل یک مرد شجاع. grasp the nettle — like a man of mettle.

بنابراین، راه حل مشکل حکومتِ استعماری، حکومت کردن به معنای واقعی کلمه است: اجرای فوری دستورات به صورتِ کامل و بدون مصالحه، و نباید هیچ گونه چالشی در برابر مرجعِ اشغالگر، چه نظامی یا سیاسی، چه مذهبی یا جنایی را تحمل کرد.

ادامه سناریو اشغال ایران نوشته «یاروین» را دنبال کنیم.

«بریتانیای جوان» به ایران حمله می‌کند. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟

ایران نو (تحت حاکمیت «بریتانیای جوان») با اعمال مقررات حکومت نظامی آغاز می‌شود- که این مقررات تا زمان برقراری کاملِ ثبات و رفع هرگونه تهدیدِ خشونت، پابرجا خواهد ماند.

هیچ غارتی تحمل نخواهد شد.

حکومت نظامی به نحو سختگیرانه ای اعمال می‌شود: هیچ کس پس از تاریکی هوا اجازه حضور در خیابان‌ها را نخواهد داشت.

نیروهای بریتانیایی مجاز خواهند بود برای اجرای این دستورالعمل‌ها، به محض مشاهده اشخاصی که مقررات را رعایت نکردند، به سوی آنان تیراندازی کنند.

اینها رویه‌های استاندارد برای هرگونه اشغال اولیه هستند.

کشور «ایران نو» تحت فرماندهی واحد یک ژنرال بریتانیایی است.

تمام نیروهای نظامی و غیرنظامی باقی‌مانده از رژیم سابق ایران، همانند سایر ساکنان کشور، چه اتباع داخلی و چه خارجی، تابع دستورات حاکم جدید هستند.

تمام خارجی‌ها برای ماندن در کشور به مجوز نظامی نیاز دارند که در هر زمانی قابل لغو است.

پایان دادن به اشغال نظامی مستقیم - که در آن از سربازان بریتانیایی به عنوان افسر پلیس استفاده می‌شود - اولویت اول است.

این سربازان، پلیس‌های بسیار خوبی هستند، اما شمار آنها کافی نیست.

برای جبرانِ کمبودِ پرسنل، آنها باید آزاد باشند تا با سطحی از پرخاشگری که در اکثر زمینه‌های غیرنظامی نامناسب است، واکنش نشان دهند. این امر در آغازِ اشغالِ ایران اجتناب‌ناپذیر است و در واقع برای اعمالِ تسلط ضروری است.

اما اگر این امر منجر به انتقام‌جویی نشود - مطابق با نظریه «قلب و روح» - به سختی می‌توان احساسِ امنیت مطلق را ایجاد کرد.

بنابراین، اولین وظیفه، ایجاد یک نیروی پلیس جدید، متشکل از ایرانیان به رهبری افسران بریتانیایی - با یک لایه میانی از مردم بومی دو زبانه - است. همانند هند، مدیران بریتانیایی می‌توانند و باید به عنوان قاضی نیزعمل کنند. مراحل قانونی اولیه باید سریع و بدون وکیل انجام شود.

هیچ مرز مشخصی بین شورش و جرایم سازمان‌یافته وجود ندارد: یکی را نمی‌توان بدون دیگری ریشه‌کن کرد.

سایر نهادهای دولتی می‌توانند حول این هسته امنیت اساسی تشکیل شوند.

«ایران جدید» دیگر نیازی به دولت غیرنظامی قدیمی و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ندارد.

انحلال آنها انبوهی از کارگران بیکار را ایجاد خواهد کرد، اما برای هر دولت پویایی، دست‌های بیکار یک منبع مفید هستند.البته در آن صورت باید کارهای زیادی انجام شود. با نیروی کار ایرانی‌ها و نظارت بریتانیا، این کار انجام خواهد شد.

مرزهای ایران باید حصارکشی و مهر و موم شوند.جمعیت آن باید ثبت و شناسایی مجدد شود - با نمونه‌های دی ان اِ (DNA) و اسکن عَنَبیه چشم برای هر مرد، زن و کودک ( َعَنَبیه یا تیتَک به معنی بخش رنگدانه‌دار چشم است. عنبیه در پشت قرنیه قرار گرفته‌ است).

محل سکونت، شغل و جزئیات زندگینامه‌ همه باید ثبت شود.

تمام سلاح‌ها باید مصادره شوند.بین مشت‌های بریتانیایی و گزنه‌های ایرانی، هیچ خلأ خطرناکی نمی‌تواند وجود داشته باشد.( اشاره به ضرب المثل اسکاتلندی چیدن گیاه گزنه با مشت محکم و بسته است.)

«ایران نو» در موقعیتی بسیار دور از هرج و مرجی که در عراق شاهد آن بودیم، خواهد بود.

«آرنو میراندو» در تحلیل این بخش از سناریو«یاروین» می‌گوید: این متن به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که چرا موضع «یاروین» در واقع «پسا-لیبرتارین» و نه صرفاً «لیبرتارین»است. برای «یاروین»، امنیت، به عنوان شرط اساسی آزادی، اولویت مطلق و نامحدود هر دولتی است. همچنین می‌توانیم به بُعد تکنولوژیکی این کنترل، به ویژه از طریق «اِسکَن» شبکیه چشمِ هر فرد، اشاره کنیم که ماهیتِ فاشیستی پروژه «یاروین» را - که به وضوح در آخرین متن او مورد اذعان قرار گرفته است - پیشگویی می‌کند.

«یاروین» درباره سناریو خود برای ایران جدید ادامه می‌دهد: هرگونه سازمان سیاسی تا اطلاع ثانوی ممنوع است.

تجمعات عمومی، «تظاهرات» و سایر پدیده‌های جمعیتی ممنوع است - مشابه قانون ضد شورش.

به جمعیت دستور داده می‌شود که متفرق شوند؛ اگر متفرق نشوند، هدف قرار می‌گیرند - ترجیحاً با سلاح‌های غیرکشنده، در صورت وجود.

به لطف کنترلِ مؤثر جمعیت، «قدرتِ مردم» نیروی قابل توجهی محسوب نمی‌‌شود - در این زمینه، تجربه چین راهنمای خوبی برای ما است.

ایرانیان یک نمونه محلی عالی از یک کشور مدرن بدون سیاست دارند و آن امارتِ دُبی است. اگر برای مردمِ دبی؛ این کشور زندان است، اگر سنگاپور زندان است، و اگر چین برای مردمش زندان است، پس ایران جدید نیز زندان خواهد بود.

من گمان می‌کنم که اکثرِ شهروندان صلح‌دوست ایران امروزی هیچ مخالفتی با زندگی در چنین زندانی نخواهند داشت. و من مطمئنم که همه آنها این زندگی را به سرنوشتی که در انتظار عراق است ترجیح می‌دهند.

«آرنو میراندو» می‌گوید: این متن بار دیگر مدل‌های سیاسی اندیشه واپسگرایان نو را نشان می‌دهد.از نظر «یاروین»، دُبی و سنگاپور نمونه‌های اولیه مدل ایده‌آل او از مدل «دولت-شرکت» هستند، در حالی که چین به عنوان یک مدل متقابل امپراتوری با عملکرد بالا و کارآمد تلقی می‌شود. این مدل‌ها همچنین مدل‌هایی هستند که «نیک لند» مدل مکتب «شتاب‌گرایی» را بر اساس آنها بنا کرده است.

«یاروین» ادامه می‌دهد: تروریسم - بمب‌گذاری و ترور تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و با شدت با آنها برخورد خواهد شد.

به لطفِ درکِ عمیق از جمعیت، سیستم‌های شناسایی مدرن، عملیاتِ اطلاعاتی به سبکِ «ترینکیه» و فقدانِ کاملِ قانون‌گرایی به سبک اصل چهارم قانون اساسی آمریکا[۱۶]، سرکوب شبکه‌های تروریستی دشوار نیست.

قدرتِ کلیدی در سرکوب تروریسم در توانایی جابجایی و انتقال خودسرانه جمعیت‌های بزرگ - بدون قصد تنبیهی یا تحقیقات جنایی - نهفته است.
امکانات جابجایی امن و مقیاس‌پذیر همچنین امکان مقابله با کمپین‌های «نافرمانی مدنی» را فراهم می‌کند که در آن مخالفان سعی می‌کنند با بمباران مقامات با تخلفات فنی جزئی از قانون، آنها را تحت فشار قرار دهند.

نشان دادن توانایی برخورد، تنبیه و اصلاحِ هر عضوِ یک حزبِ یا باندِ غیرقانونی، هر شرکت‌کننده در یک شورشِ غیرقانونی و غیره، عنصر مهمی در پذیرفتن اصل ماجرا و نشان دادن کنترلِ سیاسی پایدار و بی‌چون ‌وچرا است.

راه دیگر برای کنترل جمعیت بومی متخاصم یا بالقوه متخاصم، تجهیز همه افراد و وسایل نقلیه مورد نظر - احتمالاً همه کسانی که در یک منطقه کنترل نشده هستند - به ردیاب‌های جی پی اس (GPS) است.

این دستگاه‌ها اکنون بسیار ارزان هستند و قیمت آنها دائماً در حال کاهش است. ردیابی یک شخص یا وسیله نقلیه بدین طریق، به هیچ وجه مجازات نیست.

وقتی کسی دائماً دستبند و یا پایند «جی پی اس GPS » به مچ دست و یا پا دارد، کار گذاشتن یک بمب دست‌ساز و فرار از مجازات برایش بسیار دشوار است.

با این حال، شاید مهمترین اقدام برای سرکوب مخالفان سیاسی و نظامی، ایجاد دولتی باشد که برای دائمی بودن طراحی شده باشد، نه یک دولتِ موقت که قصد دارد کشور خارجی را “بازسازی” و سپس “آزاد” کند.

بر اساس این طرح، شورش‌ها و احزاب سیاسی به طور نامحدود ظهور خواهند کرد، نه به این دلیل که آنها معتقدند می‌توانند با بیرون راندن نیروهای کشور اشغالگر، قدرت را به دست گیرند - بلکه صرفاً به این دلیل که مبارزه علیه اشغال، یک پایگاهِ قدرتِ نظامی یا سیاسی ایجاد می‌کند که می‌تواند در خلأ ناشی از خروج، ادعای برتری کنند.

به همین دلیل است که اشغالِ «ایران جدید» توسط «بریتانیای جوان» با هدفِ ایجاد یک دولتِ جدید و دائمی انجام خواهد شد.

این بدان معنا نیست که به نیروهای بریتانیایی به طور دائم نیاز خواهد بود؛ ایرانیان از نظرِ توانایی‌های نظامی کمبودی ندارند. در بالاترین سطوح غیرنظامی و نظامی کشور[ایران جدید]، پرسنل بین‌المللی به دلیل استقلال آنها از سیاست‌های محلی، احتمالاً همیشه مطلوب خواهد بود.

ایران پس از اشغال یک دولت «نئوکامرالیست» دارد

اما دولتِ «ایران نو» یک دولت «نئوکامرالیست» (neocameralist) است که سرزمین، مردم ، نفت و معادن را به عنوان سرمایه خود دانسته و می‌کوشد ارزش و بهره ‌وری این سرمایه را به حداکثر برساند.

«یاروین» با اشاره به «کامرالیسم» فردریکِ کبیر، نام مدل خود را «نئوکامرالیسم» می‌گذارد که آن را به سلطنت‌طلبی «مرکانتیلیستی» با هدف افزایش رونقِ اقتصادی دولت تشبیه می‌کند.

آزادی فردی حق همه شهروندان است، نه کشورها، و دلیلی ندارد که تا حد امکان «ایران نو» به ساکنان خود آزادی فردی اعطا نکند، البته تا جایی که این امر با امنیت، خدمات مشتری و سود آوری سازگار باشد.

در آرام‌سازی یک کشورِ متخاصم، فرآیندی که مشاهده می‌شود، گذار تدریجی از وضعیت جنگی به وضعیت قانونی است.

«آرنو میراندا» می‌گوید که نظریه «یاروین» اغلب شبیه نسخه ساده ‌شده‌ای از نظریه حاکمیتِ «هابز» است. او در سال ۲۰۰۷ در جای دیگری گفته بود: «من در یک مورد با «هابز» موافقم: یک حکومت اگر تمام اقداماتِ لازم را برای حفظ خود انجام ندهد، حکومت نیست.»

«یاروین» در ادامه سناریو خود در باره استعمار ایران می‌گوید: در یک جنگِ واقعی، هدف پیروزی است - و شعار این است:« وقتی سلاح‌ها به صدا در می‌آیند، قوانین ساکت می‌شوند».

به غیرنظامیان توصیه می‌شود که ازمنطقه درگیری دوری کنند - همانطور که به آنها توصیه می‌شود از ایستادن در مقابل اتوبوس خودداری کنند: اگر خودتان را جلوی اتوبوس بیندازید و اتوبوس شما را زیر بگیرد، راننده اتوبوس مرتکب «جنایت جنگی» نمی‌شود.

با روشن شدن تدریجی نتیجه مورد نظر و کاهشِ تعدادِ مخالفان، می‌توان از روش‌های قابل اعتمادتر و کمتر خودسرانه علیه نیروهای مقاومت استفاده کرد.

با درخواستِ محاکمه کامل می‌توان به راحتی یک نیروی نظامی را قبل از شلیکِ اولین گلوله بی‌اثر کرد.

اما هنگامی که مخالفت‌ها به جرم و جنایت‌های پراکنده، نامنظم و غیرقابل پیش‌بینی تقلیل یافتند، محاکمه، تجدیدنظرخواهی، وکلای مدافع و تمام این نمایش‌های مضحک نه تنها ضروری، بلکه مطلوب خواهند بود. و هیچ کس بدون آن کشته نمی‌شود - نه به این دلیل که هیچ کس نمی‌تواند بدون آن کشته شود، بلکه به این دلیل که هیچ کس نیازی به کشته شدن ندارد.

«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» می‌تواند پایه‌گذاری شود

قدرتِ خشن مبدل به عدالت می‌شود که عظمتش حتی سرسخت‌تر است، و آزادی حقیقی و نه آزادی کاذبِ (هرج و مرج) در چارچوب نظم زاده می‌شود.
همانطور که شاهزاده مترنیخ[۱۷] که مظهر روشنگری است، در باره آزادی توضیح می‌دهد: برای من، واژه «آزادی» یک نقطه شروع نبست، بلکه یک هدف واقعی برای دستیابی است. واژهِ «نظم» نقطه شروع را مشخص می‌کند.«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» می‌تواند پایه‌گذاری شود. بدون «نظم» به عنوان پایه و اساس، فریادِ آزادی چیزی بیش از تلاش یک حزب یا حزب دیگر برای دستیابی به هدفی که برای خود تعیین کرده است، نیست.

«فلوریان لویی» می‌گوید که «کورتیس یاروین» در اینجا تفسیری جانبدارانه از اقدامات مترنیخ ارائه می‌دهد.

در حالی که این دیپلماتِ بزرگ اتریشی واقعاً در روشنگری نفوذ داشت، با این وجود، او کمتر به عنوان هماهنگ‌کننده‌ی تلاش‌هایی بود که برای بازگرداندنِ نظم اروپایی پیش از انقلاب انجام شد.

او برخلاف آنچه یاروین می‌گوید، نه تنها از آزادی دفاع نکرد، بلکه برای بازگرداندنِ رژیم‌های سلطنتی و نظم اجتماعی-سیاسی رژیم گذشته تلاش کرد و حتا بخشی از میراثِ لیبرال انقلابِ فرانسه در ۱۷۸۹ را معکوس نمود.

امواج انقلابی بزرگی که در دهه ۱۸۲۰، سپس در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ سراسر اروپا را فرا گرفت، بر سرخوردگی‌های ناشی از نظمِ بین‌المللی ایجاد شده توسط مترنیخ گواهی می‌دهند، نظمی که بسیاری از مردم آن را محدودکننده و قطعاً برای آزادی نامطلوب می‌دانستند.

«یاروین» ادامه می‌دهد: خلاصه اینکه، این نظریه که اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی در قرن بیستم برای یک ارتش مدرن و کارآمد غیرممکن است، به سادگی غیرقابل دفاع است.

این توهم توسطِ مدلی از اشغال‌های «نرم» در ترکیب با نظریه شورش با هدف «به دست آوردن قلب‌ها و روح‌ها» تقویت شده است، که به محض در هم پیچیده شدن اوضاع، نرمش بیشتری را تجویز می‌کند.

جای هیج تعجبی نیست که این نسخه کارساز نیست.

با تداوم این توهم که درمان قلابی «به دست آوردن قلب‌ها وروح‌هاست» مؤثر واقع می‌شود، کارشناسان نظامی این توهم را ایجاد می‌کنند که هیچ درمان دیگری وجود ندارد و هیچ طرح اشغالی نمی‌تواند موفق شود.

با این حال، این یک مشاهده جدید نیست.

نظر من با پروفسور «لوتواک»(Luttwak)[۱٨] یکسان است.او می‌گوید که تلاش برای اشغال یک کشورِ دیگر بدون “گرفتن شاخِ گاوِ نر”( اصطلاحی که پیش تر به آن اشاره شد) به منزله سهل‌انگاری نظامی است.

با این حال، من با نظر پروفسور«لوتواک» موافق نیستم وقتی که او مثل سرهنگ «ترینکیه» در قیاس با نازی‌ها بر اثربخشی «شرکلیشکایت Schrecklichkeit » یعنی وحشت و تروریسم رسمی، تأکید می‌کند.

تروریسم - البته - مؤثر است

تروریسم به همان اندازه که برای دولت مفید است، برای شورشیان نیز مفید است.اما تروریسم مؤثرترین راه برای تحکیم قدرت نیست. توسل به خشونت کورکورانه نشانه ضعف است، نه قدرت.

اگر قرار است با تروریسم به مبارزه با تروریسم برویم، خوب باشد. اما در قرن بیست و یکم، من فکر نمی‌کنم این کار ضروری باشد. اگر ضرب المثل گزنه را به یاد بیاوردید ، مانند این است که به جای چنگ زدن به گزنه، به آن ضربه بزنیم.

« آرنو میراندو» می‌گوید که «یاروین» در این متن تلاش می‌کند که تأثیر«کارل اشمیت»، به ‌ویژه برداشت او از حاکمیت و نظریه‌ی او درباره‌ی «پارتیزان»، را ببیند. یاروین مدافع نظم «وستفالیایی» جدید است ( وستفالیایی westphalien به معنی این ایده است که نظم جدیدی در روابط بین دولت‌ها که تنها بازیگران صحنه بین‌المللی محسوب می‌شوند، ایجاد کند) که بُعدی پسا-لیبرتاریایی post-libertarienne و تکنو-فوتوریستی techno-futuriste به آن می‌افزاید.

«یاروین» در ادامه می‌گوید:
برعکس، مؤثرترین ابزارها برای سرکوب مخالفت‌های داخلی، چه سیاسی و چه نظامی، متعلق به چیزی است که می‌توان آن را طبقه بندی «اوروِلی»[۱۹] نامید.( اورولی Orwellian یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاست‌های کنترلی اطلاق می‌شود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمان‌های‌ معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است).

شناسایی، نظارت، اطلاعات

امروزه، چینی‌ها آشکارا رهبرِ جهان در این زمینه هستند.اما این هژمونی چینی‌ها در درجه‌ی اول نشان ‌دهنده‌ی فقدان رقابت در سطح جهانی است. من متقاعد شده‌ام که نبوغ آمریکایی می‌تواند این عقب ماندگی را جبران کند.

کنترل جمعیت به سبک «اوروِلی» در یک جامعه‌ی صلح‌آمیز و متمدن با یک نظامِ سیاسی پایدار، غیرضروری است. این کار اتلافِ پول و توهین به شهروندانِ صادق و سخت‌کوش است.

اما در چهارچوب تلاش برای برقراری صلح در جایی که صلحی وجود ندارد، کنترل «اوروِلی» ضرورت می‌یابد. تضعیف دولت با جلوگیری از استفاده از ابزارهای اوروِلی، راه موثری برای تضمین مسئولیت‌پذیری دولت نیست.

اگر حکومتی مسئول باشد، به صورت نادرست از ابزارهای اوروِلی سوءاستفاده نخواهد کرد - و به همین ترتیب، از هیچ چیز دیگری نیز سوءاستفاده نخواهد کرد.

اگر حکومتی مسئول نباشد، بلکه سادیست و مستبد باشد، اصلاح این وضعیت با محدود کردن گزینه‌های نظامی‌اش به سختی می‌تواند راهی برای مسئول‌تر کردن آن باشد - حتی با فرض اینکه این امر امکان‌پذیر باشد، زیرا یک دولت مستبد زمان کمی برای اعمال محدودیت‌ها دارد.

«آرنو میراندا» می‌گوید: عبارت مبهم «ابزارهای اوروِلی» به روشنی ایده نظارت گسترده بر جمعیت از طریق فناوری‌های جدید را القا می‌کند. همچنین می‌توان آن را به عنوان دفاعی از قانون میهن‌پرستی آمریکا مصوب سال ۲۰۰۱ PATRIOT Act دانست - قانون ضد تروریسم که جمع‌آوری داده‌های رایانه‌ای از افراد و مشاغل را بدون مجوز امکان پذیر می‌کند - تفسیر کرد. به نظر می‌رسد «یاروین» در اینجا خود را طرفدار این قانون بسیار بحث‌برانگیز قرار می‌دهد.

«یاروین» در ادامه می‌گوید: واقعیت این است که شورش و تروریسم پدیده‌هایی مرتبط با هرج و مرج هستند - یعنی، با یک حکومت ضعیف ارتباط دارند.درمان این ضعف، یک حکومت قوی و مقتدر است. مطلقاً هیچ چیزِ جادویی در این رابطه وجود ندارد.

این تکرارِ مکررات در زمینه نظامی است که بگوییم در درگیری بین دو نیرو، نیروی قوی‌تر به احتمال زیاد پیروز می‌شود.

در جنگ‌های داخلی کلاسیک، معمولاً دو نیرو در مقابل یکدیگر قرار می‌گرفتند که هر دو ادعای «حکومت» کردن داشتند.اما در مبارزه بین یک حکومت و یک جنبش شورشی، قاعدتاً حکومت باید به سادگی پیروز شود، زیرا حکومت باید قوی‌تر باشد.

اگر اینطور نباشد، پس یک مشکل جدی وجود دارد.

(در مواردی بسیار نادر، وقتی یک شورش، حکومتی را سرنگون می‌کند، حکومت به کوه‌ها عقب‌نشینی نمی‌کند تا به یک نهاد شورشی جدید تبدیل شود. این رویکرد به ما اجازه می‌دهد تا استدلال کنیم که پیروزی شورش نشانگر این موضوع نیست که شورش مؤثر بوده است، بلکه این موضوع را نشان می‌دهد که مشکلی در حکومت وجود داشته است - یعنی حکومت ضعیف بوده است.)

یک اشغال ناکام و شکست‌خورده، مانند آنچه که افغانستان دیدیم، یا یک پیروزیِ به قیمت باخت‌های زیاد که طعم تلخی از خود به جا می‌گذارد، مانند آنچه در عراق یا ویتنام گذشت، برای کسانی که پیش‌بینی می‌کنند اشغال نظامی یک کشور متخاصم هرگز نمی‌تواند موفق شود، جذابیت سیاسی قابل توجهی دارد.

این می‌تواند جنبه‌ی «دموکراتیک»، «مترقی» یا به سادگی «چپ‌گرایانه»‌ی ایستگاه رادیویی شما باشد.

تصادفی نیست که این جنبه، نظریه‌ی «قلب و روح» را نیز ترویج می‌دهد و تمام تلاش خود را انجام می‌دهد تا نظریه‌ی «با شاخ گاو نر برخورد کردن» را از حافظه‌ی شما پاک کند.

«آرنو میراندا» می‌گوید: این نوع تحلیل در آثار یاروین مکرراً دیده می‌شود. اگر کسی در دوران گذار-چه هنگام یک کودتای داخلی که او برای سرنگونی دموکراسی آمریکایی از آن حمایت می‌کند و چه کودتای خارجی [که در این متن او ایران را مدل قرار داده است] - به اندازه کافی تلاش نکند، با واکنش شدید آنچه او نیروهای وابسته به «کاتدرال» میداند، مواجه می‌شود.بنابراین، باید همیشه شجاعت عبور از این مرزها را داشت. به همین دلیل است که «یاروین» محافظه‌کاران را به عنوان احمق‌های مفید در دموکراسی مورد انتقاد قرار می‌دهد.

حقیقت از هر شکافی نفوذ می‌کند

موفقیت نسبی در عراق حاوی ذره‌ای حقیقت است، اما این موفقیت بسیار کوچک و همراه با شکست‌های فراوان است و نمی‌تواند تأثیر مثبتی داشته باشد.
همانطور که یک کلاغ سفید برای ردِ فرضیه سیاه بودن همه کلاغ‌ها کافی است، یک اشغال موفق نیز برای رد فرضیه «به دست آوردن قلب‌ها و روح‌ها» به خودی خود ، کافی است.

«آرنو میراندا» می‌گوید: استعاره کلاغ‌‌ها اشاره‌ای به پارادوکس «کارل همپل»(Carl Hempel)[٢۰]، فیلسوف علم، است که تمایل دارد محدودیت‌های استدلال استقرایی - استنتاج یک قاعده کلی از مشاهده موارد خاص - را نشان دهد.

عراق یک کلاغ سیاه با چند پر خاکستری است.
همه کلاغ‌ها سیاه نیستند. در واقع، بیشتر کلاغ‌های دنیا سفید هستند.
آمریکایی‌های سفید(منظور یاروین آمریکایی‌های سفید پوست جمهوری‌خواه است) در اعماق وجودشان این را می‌دانند.
بنابراین پنجره را باز می‌گذارند، به این امید که یک کلاغ سفید آنجا بنشیند.
گاهی اوقات حتا از پنجره به بیرون نگاه می‌کنند - به این امید که برای لحظه ای، یکی از آنها را ببینند.
متاسفانه، سلول آنها در لانه ای از پرندگان است که منحصراً پر از کلاغ‌های سیاه است.
کلاغ سفید یک ضرورت است.

اما تنها راه برای گرفتن یک کلاغ سفید این است که یک کلاغ سیاه بگیرید، در حالی که قارقار می‌کند آن را محکم در دست‌هایتان نگاه دارید - و روی آن آبِ ژاول اسپری کنید.

آنچه بیش از هر چیز در این « اِسی» طنزگونه مشاهده می‌شود، نزدیکی بسیار چشم گیر برنامه‌های دونالد ترامپ با تز «کورتیس یاروین» است. در حالی که یاروین دموکراسی را یک نظام منسوخ می‌داند که تحت کنترلِ نهادهایی چون رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و بوروکراسی دولتی و ... آنچه او «کاتدرال» می‌نامد، قرار دارد، به رفتار و کردار ترامپ با اکثریت رسانه‌ها، قطع بودجه فدرال برای دانشگاه‌های مستقل و اخراج گسترده کارکنان و کارشناسان دولتی نگاه کنید.

یاروین برداشت مطلق‌گرایانه از حاکمیت دارد، ترامپ نیز با وجود ظزفیت‌های ضد مطلق گرایی در قانون اساسی آمریکا دراین مسیر تلاش می‌کند.
«یاروین» سبک مدیریت شرکت‌های خصوصی را بهترین نحوه اداره دولت می‌داند و نظام سلطنتی اقتدارگرا را تجویز می‌کند. دُبی و سنگاپور نمونه‌های اولیه مدلِ ایده‌آل او از مدلِ «دولت-شرکت» هستند. این مدل با نگرش دونالد ترامپ که دولت‌ها را درچهارچوب یک واحد تجاری-اقتصادی می‌بیند، نزدیکی دارد. تزِ«یاروین» چارچوبی ترسناک اما دقیق برای درک این دستور زبان جدید امپراتوری آمریکا ارائه می‌دهد: مدیریت یک کشور فتح شده مانند یک تجارت سودآور.

او در سناریویی که برای اشغال و استعمار یک کشور خارجی ارائه داده است، استعمار مجدد ایران را پیشنهاد کرده است. او کشور استعمار کننده را «بریتانیای جوان» فرض کرده است. با توجه به سال تدوین این سناریو و دشمنی آشکار او با دموکرات‌ها و محافظه کاران آمریکا، این انتخاب را کرده است. اگر او اکنون دوباره این سناریو را بنویسد، قطعاً دولت دونالد ترامپ را انتخاب خواهد کرد. امروز، همانکونه که پیش تر اشاره شد، دکترین او نقش قاطع و تعیین‌کننده‌ای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا می‌کند.

———————————-
[۱] هرچند پبدایش این مکتب فکری در آمریکا گزارش شده است، اما در فرانسه نیز گزارش شده است.«بازپسگرایان نو» یا «مرتجعین جدید»، به گفته‌ی دانیل لیندنبرگ (Daniel Lindenberg)، تاریخ شناس و جامعه شناس فرانسوی به گروهی ناهمگن از روشنفکران فرانسوی از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم اشاره دارد. لیندنبرگ در مقاله‌ای تحت عنوانِ «فراخوان نظم: پژوهشی در باب مرتجعین جدید»(Le Rappel à l’ordre Enquête sur les nouveaux réactionnaires) می‌گوید که آن‌ها جریانی از اندیشه‌ی سیاسی را تشکیل می‌دهند که می‌توان آن را نسخه‌ی اصلاح‌شده و رادیکال‌شده‌ی محافظه‌کاری لیبرال تعریف کرد.
[٢] «سایبرپانک» ترکیبی از کلمات سایبرنتیک و پانک، ژانری از داستان‌های علمی- تخیلی است که ارتباط نزدیکی با دیستوپیا و داستان‌های علمی تخیلی سخت دارد. این ژانر اغلب آینده‌ای نزدیک را با جامعه‌ای پیشرفته از نظر فناوری، به ویژه در فناوری رایانه ای، ارتباطات و سایبرنتیک، توأم با ازهم‌گسیختگی نظم اجتماعی به تصویر می‌کشد.
[٣] «دیستوپیا» روایتی تخیلی است که جامعه‌ای خیالی را به تصویر می‌کشد که به گونه‌ای سازماندهی شده است که فرار از آن غیرممکن است و رهبران آن جامعه می‌توانند بدون محدودیتِ تفکیک قوا، بر شهروندانی که دیگر نمی‌توانند اراده آزاد خود را اعمال کنند، اقتدارِ کامل اعمال کنند.
[٤] اصطلاح «شتاب‌گرایی» اغلب با بار معنایی منفی برای آنچه گرایش‌های خود ویرانگرانه‌ی سرمایه‌داری را به منظور تسریع در سقوط آن، تشدید می‌کند، به کار می‌رود.
[۵] «لیبرتارین»(libertarian) به طرفداران فلسفه سیاسی و اقتصادی عمدتاً رایج در کشورهای آنگلوساکسون که آزادی فردی را هم به عنوان هدف و هم به عنوان وسیله در نظر می‌گیرند، گفته می‌شود. «لیبرتارین‌ها» به دلیل تعهدشان به بازار آزاد از «آنارشیست‌ها» و به دلیل برداشت بسیار حداقلی‌شان از دولت از«لیبرال‌ها» متمایز می‌شوند.
[۶] چه چیزی یک «کاتدرال» (کلیسای جامع) را از یک کلیسا متمایز می‌کند؟ فرهنگ لغات آکادمی فرانسه، «کاتدرال» را به عنوان”کلیسای اسقف‌نشین” تعریف می‌کند. همه چیز به ریشه‌شناسی برمی‌گردد... «کاتدرال» کلیسایی است که جایگاه اسقف است، “صندلی” او در آن قرار دارد.
[۷] مکتب «کامرالیسم» یک نظریه «مرکانتیلیستی»، مبتنی بر سلطنت، با هدف افزایش رونق اقتصادی دولت است. پس یکی از نسخه‌های «مرکانتیلیسم»(Mercantilism) است. مرکانتیلیسم مکتبی از اندیشه اقتصادی است که همزمان با استعمار دنیای جدید و پیروزی سلطنت مطلقه، از قرن شانزدهم تا اواسط قرن هجدهم در اروپا، رواج داشت. این مکتب در قرن شانزدهم در ایالت‌های آلمان توسعه یافت. این مکتب تا قرن نوزدهم تفکر غالب براعمال اقتصادی در ایالت‌های با فرهنگ ژرمنی بود.)

[٨] Les Lumières sombres. Comprendre la pensée néoréactionnaire
Gallimard/Le Grand Continent
Collection Bibliothèque de géopolitique
Gallimard
Parution
22-01-2026
[۹] « How to occupy and govern a foreign country»
MENCIUS MOLDBUG ، SEPTEMBER 4, 2008
[۱۰] Reactionary Theory of Peace

[۱۱] بسیاری از پادشاهان معاصر بریتانیا ریشه در خاندان سلطنتی حاکم بر‌هانوفر دارند. پادشاهی‌هانوفر در سال ۱۸۱۴ میلادی توسط کنگرهٔ وین و با بازگرداندن قلمرو‌هانوفر به جرج سوم بعد از اتمام جنگ‌های ناپلئونی پایه‌گذاری شد. سلطنت این پادشاهی در اختیار دودمان‌هانوور بود و تا سال ۱۸۳۷ در اتحاد شخصی با پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند قرار داشت. جرج اول: ۱۶۶۰-۱۷۲۷ پیش از آنکه پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند شود، ولیعهد‌هانوفر، سرزمین مادری خود بود. او به عنوان نزدیکترین پسرعموی پروتستان «آن» ملکه بریتانیا که بدون وارث سلطنت درگذشت، در سال ۱۷۱۴ بر تخت سلطنت بریتانیا نشست. او که انگلیسی صحبت نمی‌کرد و علاقه کمی به سیاست بریتانیا داشت، به تدریج بخشی از امتیازات سلطنتی خود را به نخست وزیر بریتانیا داد. در زمان حکومت او، سلطنت مدرن تأسیس شد، در حالی که ژاکوبن‌های مشروعیت خواه، که از ادعاهای جیمز فرانسیس استوارت حمایت می‌کردند، تلاش کردند او را سرنگون کنند. پس از او پسرش جرج دوم پادشاه بریتانیا شد. جرج در‌هانوفر بزرگ شده بود. وقتی در سال ۱۷۲۷ به تخت سلطنت بریتانیا نشست، علاقه‌ی چندانی به سیاست‌های داخلی انگلستان نداشت و حکومت را به پارلمان این کشور واگذار کرد. او که در‌هانوفر از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود، بیشتر وقت خود را در سرزمین مادری‌اش می‌گذراند.
جرج سوم که در سال ۱۷۶۰ میلادی بر تخت سلطنت بریتانیا نشست و مدت ۶۰ سال تا ۱۸۲۰ بر این کشور حکومت کرد، برخلاف پدر و پدربزرگش، در انگلستان متولد شده بود و زبان انگلیسی را روان صحبت می‌کرد. پس از رسیدن به سلطنت، او در پی بازپس‌گیری اختیاراتی بود که اسلافش به پارلمان واگذار کرده بودند.
در سال ۱۸۳۷ و با درگذشت ویلیام چهارم و به سلطنت رسیدن ملکه ویکتوریا در پادشاهی متحد بریتانیا- ایرلند-هانوفر، به دلیل آن‌که قوانین‌هانوور به زنان اجازه سلطنت نمی‌داد؛ ارنست آگوستوس در‌هانوور به سلطنت رسید و اتحاد شخصی‌هانوفر با بریتانیا لغو گردید.‌هانوور در سال ۱۸۶۶ توسط پادشاهی پروس فتح شد و به یکی از استان‌های پروس تبدیل شد و نهایتاً در ۱۸۷۱ در طرح یگانگی آلمان به همراه بقیه سرزمین‌های پروس؛ بخشی از امپراتوری آلمان شد.
[۱٢] استوارت نام یکی از خاندان‌های سلطنتی اسکاتلند است که اعضای آن در ابتدا تنها فرمانروایی اسکاتلند را از ۱۳۷۱ تا ۱۶۰۳ برعهده داشتند. پس از درگذشت الیزابت یکم، ملکه انگلستان که فرزندی نداشت ، جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند که از اقوام او به‌شمار می‌رفت با عنوان جیمز یکم به پادشاهی انگلستان نیز دست یافت. بدین ترتیب استوارت‌ها از آن سال تا ۱۷۱۴ که خاندان‌هانوور قدرت را در دست گرفت پادشاهی اسکاتلند و انگلستان را توامان در اختیار داشتند.
[۱٣] شاهزاده جوزف ونزلِ لیختن‌اشتاین « کنتِ ریتبرگ»، متولد ۲۴ مه ۱۹۹۵ در لندن است، او پسر ارشد شاهزاده «آلوئیس» لیختن‌اشتاین، نایب‌السلطنه لیختن‌اشتاین است، وی پس از پدرش، وارث شاهزاده ‌نشین لیختن‌اشتاین می‌شود. جوزف ونزل همچنین می‌تواند عناوین و ادعاهای بسیار بیشتری را به ارث ببرد. به گفته هواداران مشروعیت خواه ژاکوبی، او می‌تواند ادعای تاج و تخت انگلستان، ایرلند و اسکاتلند را داشته باشد. حتی به طور غیرداستانی‌تر، و در درجه اول از نظر تبارشناسی و نه سلسله‌ای، او می‌تواند از نوادگان مستقیم و ارشد دوک‌های «بریتانی» باشد.
[۱٤] موسسه سلطنتی امور بین‌الملل (Royal Institute of International Affairs)، که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شده، یک اندیشکده مستقر در لندن است که با نام «چَتم‌هاوس» شناخته می‌شود. این اندیشکده معادل بریتانیایی شورای روابط خارجی آمریکا است.
[۱۵] شریف حسین ۱۸۵۴ –۱۹۳۱، بزرگِ خاندان‌هاشمی، از سال ۱۹۰۸ میلادی شریف مکه و پادشاه حجاز بود و بر تمام منطقه عربستان استیلا داشت. در مارس ۱۹۲۴، زمانی که خلافت عثمانی منسوخ شد، حسین خود را «خلیفه همه مسلمانان» معرفی کرد. پسرانش ملک فیصل و ملک عبدالله در سال ۱۹۲۱ به ترتیب پادشاه عراق و اردن شدند. پس از جنگ داخلی در عربستان و اشغال حجاز توسط ارتش خاندانِ آل سعود، در ۲۳ دسامبر ۱۹۲۵، شریف حسین به سعودی‌ها تسلیم شد و پادشاهی حجاز، شریف مکه و خلافت شریفیان به پایان رسید.
[۱۶] آزادی‌های اساسی مندرج در اصل چهارم قانون اساسی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر با وضع قوانینی برای مبارزه با تروریسم به نام امنیت ملی قربانی شد. بر اساس اصل چهارم قانون اساسی آمریکا «حق همه شهروندان برای امنیت شخصی تضمین می‌شود، منزل، اسناد و مدارک و اموالشان در برابر تفتیش و توقیف غیرموجه نباید نقض شود و هیچ حکمی صادر نمی‌شود مگر بر اساس فرض جدی، تأیید شده با سوگند یا اعلامیه رسمی، و با شرح دقیق محل تفتیش و اشخاص یا اموالی که باید توقیف شوند.
[۱۷] دیپلمات و دولتمرد اتریشی در ۱۵ مه ۱۷۷۳ در کوبلنز متولد شد و در ۱۱ ژوئن ۱۸۵۹ در وین درگذشت. در سال ۱۸۲۱، او صدراعظم امپراتوری اتریش شد. مترنیخ ضامن نظمی بود که توسط کنگره وین برقرار شد و ثبات پایدار اروپا (تا جنگ کریمه) پس از جنگ‌های طولانی ناپلئونی را تضمین کرد. او تأثیرگذارترین چهره در اتحاد مقدس، به ویژه در رابطه با تزار الکساندر اول و بعدها جانشین او نیکلای اول بود.
[۱٨] ادوارد نیکولا لوتواک ، متولد ۱۹۴۲ در آراد، رومانی، اقتصاددان و مورخ آمریکایی است. او یکی از متخصصان برجسته جهان در زمینه استراتژی و ژئوپلیتیک است. او در مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی (CSIS) در واشنگتن کار می‌کند و کتاب‌های: کودتا، راهنمای کاربر (Coup d’État: A User’s Guide)؛ رویای آمریکایی در خطر (The American Dream in Danger) و سرمایه‌داری توربو (Turbo-Capitalism) را منتشر کرده است.
[۱۹] اوروِلیان (Orwellian) یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاست‌های کنترلی اطلاق می‌شود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمان‌های‌ معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است.
[٢۰] کارل گوستاو همپل (Carl Gustav Hempel) از چهره‌های برجستهٔ فلسفه علم و اثبات گرایی منطقی در قرن بیستم است. از کارهای شاخص او بحث و بسط مدل استنتاجی- قانونی برای تفسیر علمی پدیده‌ها است. این روش در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی تبدیل به روش استاندارد و فراگیر علم شده بود. از دیگر کارهای معروف او پارادوکس کلاغ‌ها است که به مسئلهٔ استقرا می‌پردازد.





نظر شما درباره این مقاله:







قیام ۲۹ بهمن تبریز و شرایط امروز ایران
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 14:54

قیام ۲۹ بهمن تبریز و شرایط امروز ایران


ماشااله رزمی

عنوان اصلی مقاله:
۴۸مین سالگرد قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز و مقایسه شرایط آن‌روز با وضعیت فعلی ایران

قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز، آغاز پایان رژیم سلطنتی در ایران بود و اکنون رهبران جمهوری اسلامی با قتل‌عامی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ از مردم معترض ایران انجام دادند، عملاً آغاز پایان رژیم خود را رقم زدند. اگر تا امروز صحبت از شکاف بین حکومت و ملت وجود داشت، بعد از قتل‌عام، اکنون یک دریای واقعی خون بین رژیم و ملت به‌وجود آمده است. معلوم نیست چند صباحی دیگر استبداد دینی دوام بیاورد اما این حکومت به هر شکلی که سرنگون شود، با جنایت علیه بشریت که مرتکب شد، برای همیشه به حکومت آخوندها در ایران پایان داد؛ زیرا رژیم با ظلم و جنایتی که به‌نام دین انجام داده، اکثریت جامعه ایران را طرفدار حکومت سکولار کرده است.

شرایط اجتماعی ایران امروز کاملاً تغییر کرده است. قبل از انقلاب اسلامی ۷۰٪ جمعیت کشور در روستاها و تنها ۳۰٪ در شهرها زندگی می‌کردند و جمعیت کل کشور نیز ۳۵ میلیون نفر بود. اکنون جمعیت ۹۲ میلیون نفر شده و تنها ۲۵٪ این جمعیت در روستاها زندگی می‌کنند. روستائیان حاشیه‌نشین شهرهای آن روز که بعداً سرداران سپاه پاسداران شدند، اکنون سرمایه‌دار و جدا از مردم شده‌اند و دیگر کسی نیست که دروغ‌های آخوندها را درباره حکومت عدل اسلامی قبول کند. حاشیه‌نشین‌های ابرشهرهای ایران امروز دنباله‌روی آخوندها نیستند؛ زیرا حکومت آخوندی نتوانسته است حداقل زندگی انسانی را برای آنان فراهم بکند.

در صحنه بین‌المللی نیز تغییرات جدی به‌وجود آمده است. بعد از انحلال اتحاد شوروی، دیگر کمونیسم خطر اصلی برای جوامع سرمایه‌داری محسوب نمی‌شود و حکومت اسلامی بی‌مصرف شده است. امروزه آنچه که رهبران کشورهای غربی را آزار می‌دهد، نه کمونیسم بلکه فاناتیسم اسلامی است که صلح و آرامش جوامع غربی را برهم می‌زند. بدین‌جهت دیگر از جمهوری اسلامی حمایت نمی‌کنند و تاریخ مصرف آن تمام شده است. حالا غربی‌ها می‌خواهند این غول مزاحم را که خود در دوران جنگ سرد از شیشه بیرون آوردند دوباره در شیشه بکنند. درعوض کشورهای غربی اکنون به‌دنبال حکومت جایگزین سکولار برای جمهوری اسلامی در ایران می‌گردند. هنوز آمریکا و همچنین انگلستان که نفوذ سنتی در ایران دارد، آلترناتیو موردنظر خودشان را معرفی نکرده‌اند ولی با توجه به رشد نیروهای راست افراطی در جهان، احتمال دارد آلترناتیو موردنظر آنان از جنس جریان‌های راست افراطی باشد. اگر در نظر بگیریم که جامعه ایران به‌حد کافی سیاسی شده است آنگاه باید قبول کرد که هیچ قدرت خارجی دیگر نمی‌تواند به‌راحتی و بدون در نظر گرفتن نقش مردم آگاه، برای ایرانیان دولت تعیین کند. لذا جامعه سیاسی ایران اگر دموکراسی می‌خواهد، مجبور خواهد بود با ایجاد ائتلاف فراگیر دموکراتیک به استبداد دینی پایان دهد. جمهوری اسلامی به پایان خط رسیده است و قادر به حکومت کردن نیست و فساد و دزدی آن را از درون تهی کرده است؛ بنابراین بد نیست به پروسه شکل‌گیری و به‌قدرت رسیدن آن با حمایت قدرت‌های بزرگ، نظری دوباره انداخته شود تا راه آینده روشن‌تر گردد که گذشته چراغ راه آینده است.

برخی استدلال می‌کنند که آمریکا و کشورهای بزرگ غربی بعد از کنفرانس سران چهار کشور آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی در گوادلوپ یعنی چهل روز قبل از سقوط شاه، تصمیم به حمایت از خمینی گرفته‌اند؛ اما خاطرات رهبران نهضت آزادی ایران و مخصوصاً گزارشات کنسولگری آمریکا در تبریز و سفارت آمریکا در تهران و خاطرات منتشر شده سیاستمداران آمریکایی گواه هستند که تصمیم به حمایت از حکومت اسلامی، به‌عنوان آلترناتیو رژیم شاه، مدت‌ها قبل از کنفرانس گوادلوپ گرفته شده بود و هدف از آن تصمیم هم، ایجاد سد ایدئولوژیک اسلامی در مقابل نفوذ و گسترش کمونیسم شوروی در ایران بوده است. شایان ذکر است که مرز ایران با شوروی تنها مرز دو کشور همسایه با یکدیگر نبود، بلکه مرز دو اردوگاه شرق و غرب در جنگ سرد محسوب می‌شد و همین امر در سرنوشت سیاسی ما تأثیر تعیین‌کننده داشته است.

در سال ۱۳۵۶ بعضی از استراتژها در حزب دموکرات آمریکا برای مبارزه با نفوذ شوروی در ایران در فکر تدارک حکومت اسلامی برای ایران بودند و قیام ۲۹ بهمن تبریز فکر آن‌ها را به سیاست رسمی تبدیل کرد. بی‌شک حادثه‌ای نظیر قیام ۲۹ بهمن تبریز مثلاً اگر در اصفهان یا در شیراز رخ می‌داد، بعید بود که آمریکایی‌ها نسبت به آن حادثه چنان حساسیتی نشان بدهند؛ ولی نزدیکی تبریز به اتحاد شوروی و سابقه تاریخی فرقه دموکرات آذربایجان و کثرت سنتی نیروهای چپ در تبریز باعث می‌گردید که آمریکایی‌ها تحولات تبریز را به‌دقت زیر نظر داشته و در پی یافتن علل قیام تبریز باشند. البته دامنه قیام تبریز نیز گسترده بود؛ ۷۳ بانک و ده‌ها اداره دولتی و مراکز حزب رستاخیز تخریب شده، تعداد قیام‌کنندگان تا ۲۰۰ هزار و تعداد تلفات تا سیصد نفر هم گفته شده است، هرچند که ما امروز تنها اسامی و تصاویر ۱۵ نفر از کشته‌شدگان را در دست داریم. در این تظاهرات برای اولین بار شعار «مرگ بر شاه» داده شد. خمینی ده روز بعد از قیام تبریز اعلامیه داد ولی حرف تازه‌ای نزد و مخصوصاً نگفت که «شاه باید برود». او نهایتاً در تابستان ۱۳۵۷ گفت که «شاه باید برود»؛ یعنی زمانی که از طرف آمریکایی‌ها مطمئن شده بود که اگر شاه برود، خود او جایگزین شاه می‌شود.

تبریزی‌هایی که قیام ۲۹ بهمن را به‌وجود آوردند، با اعلان حکومت نظامی توسط شاه، به خانه‌های خود نرفتند و یک سال تمام در خیابان‌ها مبارزه کردند و در مقطع انقلاب به حزب خلق مسلمان پیوستند و متشکل شدند و همراه با اکثریت آذربایجانی‌ها توانستند حرکت تاریخی دیگری خلق بکنند. در تاریخ ثبت شده است که میلیون‌ها آذربایجانی با «اختیارات ولی‌فقیه در اصل ۱۱۰ قانون اساسی» مخالفت کردند و با ترتیب دادن تظاهرات میلیونی در تبریز به قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی ندادند که متأسفانه جریانات سیاسی آن روزی ایران از آنان حمایت نکردند و خمینی با اعزام نیروی پاسدار از تهران و اصفهان، در ماه‌های آخر سال ۱۳۵۸ تبریز را بی‌رحمانه سرکوب کرد. مدافعات کمیته‌های طرفدار آیت‌الله شریعتمداری را در درگیری هنگام خلع سلاح کشت و سیزده نفر از سردسته‌های حزب خلق مسلمان را اعدام کرد و بازار تبریز و بورژوازی ملی آذربایجان را که مخالف ولایت‌فقیه بودند، سرکوب کرد.

قبل از انقلاب، شاه و دربار از کمونیست‌ها و مصدقی‌ها وحشت داشتند و بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کوشیده بودند آنان را با استفاده از قدرت دولتی از بین ببرند؛ لذا اسلامیون را بر آنان ترجیح می‌دادند. محمدرضا شاه یک آدم کاملاً خرافاتی و متوهم بود. شاه برای مبارزه با کمونیسم، اسلامیون را متحد طبیعی خود می‌دانست و هرچه حکومت ضعیف‌تر می‌شد، او امتیازات بیشتری به اسلامیون می‌داد و از طریق اداره اوقاف آنان را تطمیع می‌کرد. از سال ۱۳۵۵ به بعد، حکومت شاه عملاً طرفداران خمینی را آزاد گذاشته بود تا مردم را حول شعار حکومت اسلامی سازماندهی بکنند.

در سال ۱۳۵۵ طرفداران خمینی در زندان قصر که عمدتاً از فدائیان اسلام و قتله منصور (گروهی که نخست‌وزیر حسنعلی منصور را ترور کرده بودند) تشکیل می‌شدند، به‌صورت جمعی ندامت‌نامه نوشتند و از پدر تاجدارشان تقاضا کردند که آن‌ها را عفو بکند تا آنان بتوانند آزادانه به وظیفه دینی خودشان که مبارزه با کمونیسم است عمل نمایند. شاه ندامت آن‌ها را پذیرفت و همه آن‌ها را در ۲۸ مرداد ۱۳۵۵ از زندان آزاد کرد و مسجد ارک در جنب بازار تهران را نیز در اختیار آن‌ها گذاشت که بتوانند آنجا را مرکز فعالیت هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بازار تهران (حامیان خمینی) بکنند. به‌همین جهت گفته شده است که حکومت اسلامی هدیه زهرآگین شاه به ایرانیان بوده است. تصور عموم در آن تاریخ این بود که با توجه به هماهنگی همه‌جانبه ساواک و شخص شاه با آمریکایی‌ها، بعید است که تصمیماتی در این حد مهم، بدون مشورت با آمریکا (دولت پنهان آمریکا) صورت گرفته باشد.

اسلامیون آزاد شده از زندان همگی از رهبران و مجریان انقلاب خمینی شدند. آنان کسانی چون مهدی عراقی (رئیس زندان قصر بعد از انقلاب)، آیت‌الله حسین نوری همدانی (فتوادهنده آتش زدن سینما رکس آبادان)، اسدالله لاجوردی (جلاد زندان اوین)، محمد کچویی معاون لاجوردی، حبیب‌الله عسگراولادی رئیس اتاق بازرگانی بعد از انقلاب و تعدادی دیگر از اعضای فدائیان اسلام و هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بودند.

طبیعی است که در کشوری با موقعیت حساس ژئوپلیتیکی همچون ایران، هر تغییر سیاسی به شرایطی نیاز دارد که عبارتند از: آمادگی مردم و ناتوانی حکومت در داخل کشور، اوضاع منطقه و مهم‌تر از آن خواست قدرت‌های بزرگ جهانی که منافعی برای خود در ایران قائل هستند. لذا موقعیت جغرافیایی ایران ایجاب می‌کند که برای هر تغییر اساسی در ایران، فاکتور قدرت‌های خارجی همواره مدنظر باشد.

ایران در قرن بیستم به دفعات با دخالت خارجی دچار تغییر شده است؛ از جمله در انقلاب مشروطه، در کودتای سیاه ۱۲۹۹ در تغییر حکومت از قاجارها به پهلوی، در جنگ جهانی اول، اشغال کشور و تبدیل آذربایجان غربی به میدان جنگ قدرت امپراتوری‌ها، در جنگ جهانی دوم، اشغال کشور، تبعید رضاشاه و شاه کردن محمدرضا، تشکیل کنفرانس سران متفقین در تهران بدون حضور نماینده ایران و در ساقط کردن دولت محمد مصدق با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. در همه این موارد کشور ایران با دخالت مستقیم خارجی روبرو بوده است؛ حتی اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲ با فشار شخص جان اف. کندی رئیس‌جمهور دموکرات آمریکا انجام گرفته است. با چنین تجربیات غمبار تکرارشونده‌ای، سقوط محمدرضا پهلوی نیز طبیعتاً نمی‌توانست بدون دخالت قدرت‌های خارجی مخصوصاً آمریکا امکان‌پذیر باشد.

ایران به علت قرار گرفتن در محاصره سه امپراتوری (روسیه در شمال، انگلستان در جنوب و عثمانی در غرب)، نقش منطقه حائل بین آن‌ها را داشته و بدین‌جهت هرگز به‌طور کامل مستعمره نشده، ولی امپراتوری‌ها برای حفظ منافع خودشان، در مقاطع مختلف، در تحولات داخلی ایران دخالت کرده‌اند. اکنون نیز روسیه، چین، اتحادیه اروپا و آمریکا، منافعی در ایران برای خودشان در نظر می‌گیرند و به اشکال مختلف در تحولات نقش بازی می‌کنند. ایرانی‌ها در حرف مخالف دخالت خارجی در ایران بوده‌اند، اما در شهریور ۱۳۲۰ وقتی متفقین از شمال و جنوب ایران را اشغال کردند، هیچ‌کس سنگی به‌طرف آنان پرتاب نکرد؛ برعکس خوشحال بودند که حمله خارجی آنان را از دیکتاتوری رضاشاهی نجات داده است.

در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی با انتخاب شدن جیمی کارتر به ریاست‌جمهوری آمریکا با شعار دفاع از حقوق بشر، زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا می‌شود و پیشنهاد می‌کند که برای مبارزه با کمونیسم، در اطراف اتحاد شوروی حکومت‌های اسلامی ایجاد شود و در داخل اتحاد شوروی نیز از اعتراضات مسلمانان سنی در آسیای مرکزی علیه حکومت شوروی حمایت گردد تا اتحاد شوروی از داخل و از طریق کشورهای همسایه تحت فشار قرار بگیرد. منظور برژینسکی آشکارا استقرار حکومت‌های اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان بود که این طرح بعداً به «کمربند سبز اسلامی» (گرین بلت) دور اتحاد شوروی معروف شد. شوروی‌ها بعد از گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکا در تهران به استهزا می‌گفتند که ما کمربند سبز را از دست آمریکا گرفتیم و آن را طناب دار کرده به دور گردن خود آمریکا انداختیم.

در دوره ریاست‌جمهوری جیمی کارتر و قبل از انقلاب ایران، در هیئت حاکمه آمریکا سه دیدگاه راجع به ایران وجود داشت که یکی طرفدار کودتای نظامی و جلوگیری از انقلاب بود، دیگری معتقد به مدیریت انقلاب به سمت حکومت اسلامی و سومی طرفدار حفظ وضع موجود با اصلاحات سیاسی بود. پلان‌های آ، ب، س هم داشتند. خود جیمی کارتر به‌ظاهر ایران را جزیره ثبات می‌نامید اما او با شعار دموکراسی به ریاست‌جمهوری انتخاب شده بود که در ایران به طنز «جیمی‌کراسی» لقب گرفته بود. جنایات غیرانسانی ساواک در رابطه با مخالفان هم غیرقابل تحمل شده بود و جیمی کارتر نمی‌توانست نقض حقوق بشر در ایران را نادیده بگیرد. در این میان نظریه کمربند سبز اسلامی و بر اساس آن، استقرار حکومت اسلامی به‌جای حکومت شاه در ایران، مدافعان قدرتمندی در انگلستان و آمریکا داشت؛ اوضاع جهان و حوادث مشخص نیز دیدگاه آنان را تقویت می‌کرد از جمله:

۱. دخالت شوروی در افغانستان در سال ۱۹۷۳ و روی کار آوردن حکومت طرفدار شوروی، آمریکایی‌ها را نسبت به آینده ایران نگران کرده بود.
۲. قدرت گرفتن و گسترش نفوذ کنفدراسیون دانشجویان ایران در خارج کشور که نیروهای چپ آن را رهبری می‌کردند.
۳. بعد از بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی از زندان‌های سیاسی ایران در سال ۱۹۷۸ دنیا متوجه شد که زندان‌های ایران پر از زندانیان کمونیست است، یعنی کمونیسم در ایران رشد کرده است.
۴. شخص شاه هم سرطان پیشرفته خون داشت و به پایان عمرش نزدیک می‌شد. ویلیام سولیوان سفیر آمریکا و آنتونی پارسونز سفیر بریتانیا وضع جسمی شاه را در سال ۱۳۵۷ رقت‌آور ترسیم می‌کنند و مایکل بلومنتال وزیر خزانه‌داری آمریکا، شاه را به یک زامبی تشبیه می‌کند که قادر به حکومت کردن نیست.

شاه مریض در این انزوا، به تئوری‌های توطئه پناه برده بود. او باور نمی‌کرد مردمی که روزگاری برایش هورا می‌کشیدند، اکنون مرگش را بخواهند. پس حتماً پای یک توطئه خارجی در میان بود. گاهی انگلیس را مقصر می‌دانست، گاهی شرکت‌های نفتی، گاهی اسرائیل را و گاهی حتی خود آمریکا را. این ذهنیت، او را به انفعال کامل کشانده بود. او منتظر بود تا رهبران جهان، سناریوی خود را تغییر دهند؛ یعنی منتظر یک معجزه برای نجات حکومت سلطنتی بود. سران حکومت‌ها همواره چشمشان بر نیرویی است که آنان را به قدرت رسانده است و شاه را انگلیس و آمریکا بر تخت نشانده بودند.

همه این‌ها سیاستمداران غربی را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که شاه نتوانسته و دیگر نمی‌تواند به‌صورت مؤثر با کمونیسم مبارزه کند و احتمال سقوط ایران به دامن شوروی وجود دارد و باید به فکر یک جایگزین برای حکومت شاه باشند تا غافلگیر نشوند.

در تاریخ ایران، جنبش تنباکو در سال ۱۲۷۰ با فتوای میرزای شیرازی، فتوای سیدین عبدالله بهبهانی و محمد طباطبایی در ۱۲۸۵ در حمایت از نهضت مشروطیت و نیز شورش طرفداران خمینی علیه اصلاحات شاه و علیه حق رأی دادن به زنان در سال ۱۳۴۲، نمونه‌های مشخص از نقش دین و روحانیون شیعه در مخالفت با حکومت بودند. با چنین زمینه‌ای بعد از انقلاب سفید شاه و شورش طرفداران خمینی، آن کاترین لمپتون نویسنده کتاب «مالک و زارع در ایران» که در زمان ملی شدن صنعت نفت وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران بود و در کودتای ۲۸ مرداد نقش بازی کرده بود، به‌عنوان یک اسلام‌شناس و ایران‌شناس برجسته و در عین حال مأمور اطلاعاتی شناخته شده انگلستان، یک سال بعد از شورش طرفداران خمینی یعنی در سال ۱۹۶۴ در زمانی که استاد کرسی اسلام‌شناسی دانشگاه لندن بود، مقاله تحلیلی مفصلی نوشته و به ارزیابی تاریخی قدرت دین و نفوذ روحانیون شیعه در ایران پرداخته است.

تحلیل لمپتون از تاریخ و شرایط اجتماعی ایران، نظریه کلاسیک رسیدن روحانیون شیعه به قدرت سیاسی در ایران را ارائه می‌داد. میس لمپتون مکاتبات زیادی نیز با روحانیون سیاسی نظیر محمد بهشتی، مرتضی مطهری و محمد مفتح، نظریه‌پردازان حکومت اسلامی در ایران داشته است. لمپتون مروج و طرفدار حکومت اسلامی در ایران بود ولی بعد از وقوع انقلاب اسلامی، علیرغم دعوت رسمی برای آمدن به ایران، به بهانه اینکه حاضر نیست حجاب اسلامی بپوشد و یا روسری بر سر کند، به ایران نیامد.

با این آگاهی‌های تاریخی از نقش دین در ایران، دیپلمات جوانی به نام «مایکل مترینکو» در سال ۱۳۵۶ سرکنسول آمریکا در تبریز بود. او تنها مأمور آمریکایی در ایران بود که فارسی حرف می‌زد. مترینکو در تبریز، ناظر اولین طغیان‌های خشونت‌آمیز روستاییان فقیر بود؛ یعنی کسانی که بعد از اصلاحات ارضی از روستاها کنده شده و برای کارهای بی‌آینده به شهرها آمده و در مساجد محلی توسط روحانیون به مخالفت با شاه تحریک و رهبری می‌شدند. مترینکو که از نزدیک شاهد قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ بود به‌طور مرتب از احتمال قیام سراسری علیه شاه به سفارت آمریکا در تهران هشدار می‌داد، اما در ابتدا این هشدارها نادیده گرفته می‌شد. به او گفته شده بود که «قایق را تکان ندهد».

مایکل مترینکو از کنسولگری آمریکا در تبریز، در ۲۳ فوریه ۱۹۷۸ (۴ اسفند ۱۳۵۶) یک گزارش اولیه چهار صفحه‌ای با عنوان «شورش و قیام داخلی در تبریز» بدون ذکر تعداد کشته‌شدگان و دستگیری‌ها به وزارت خارجه آمریکا ارسال کرده و کپی آن را نیز به سفارت آمریکا در تهران و کنسولگری‌های آمریکا در اصفهان و شیراز فرستاده است. کنسول آمریکا در روزهای بعد گزارش‌های تکمیلی به سفارت آمریکا فرستاده و سفارت نیز بر اساس آن گزارش‌ها با مقامات حکومت شاه مذاکراتی انجام داده و قیام را تجزیه و تحلیل کرده است.

نکته اصلی در گزارش اولیه مترینکو این است که شورش سازمان‌یافته بوده و نیروهای دولتی آمادگی مقابله نداشته‌اند؛ او عناصر مذهبی و مارکسیست را سازمان‌دهندگان شورش دانسته و جوانان بیکار را نیروی اصلی تخریب معرفی کرده است. کنسول در گزارش‌های بعدی وقوع شورش در شش نقطه شهر تبریز را تأیید کرده است.

مترینکو، بعد از ۲۹ بهمن برای کسب اطلاعات دقیق از اوضاع شهر، جلسه‌ای با اسقف‌های ارمنی مقیم تبریز داشته است و در گزارش خود به سفارت بدان اشاره کرده و اظهارات یکی از اسقف‌ها را به‌صورت زیر منعکس نموده:

«اگرچه وقایع اخیر جنبه‌های سخت مذهبی و اسلامی داشته‌اند، اما به عقیده وی هیچ‌گونه احساسات ضد مسیحی یا ضد ارمنی توسط مردم تظاهرکننده ابراز نشده است. او می‌گوید در طول درگیری روزانه به‌طور دائم با خانواده‌های ارمنی که در سطح شهر پخش هستند در تماس بوده، و حتی از بصیرت و احتیاط شورشیان در تعجب فرو رفته است. وی به‌عنوان مثال از بردباری اغتشاشگران، توضیح داد که چگونه یکی از تحت‌الحمایه‌هایش یعنی یک هنرمند ارمنی که گالری کوچکش در نزدیکی مرکز درگیری بود، قبل از اینکه گالری‌اش را ببندد خود را مواجه با گروهی از شورشیان دیده بود. یکی از رهبران مردم تظاهرکننده، نگاهی به مغازه وی انداخته و به گروهش گفت: «او یک هنرمند است... ولش کنید.» و بعد به آن مرد تذکر داد که مغازه‌اش را بسته و به خانه‌اش برود. سپس جمعیت در حالی‌ که گالری را دست‌نخورده ترک می‌کردند اقدام به شکستن شیشه‌های بانکی که در نزدیکی آن بود، کردند...»

به‌نظر کنسولگری آمریکا در تبریز، «دولت ایران برای رودررویی با قیام تبریز آمادگی نداشته و این قیام، دروازه‌ها را برای نبردهای مذهبی و اجتماعی دیگر که به سادگی آرام نمی‌شود باز کرده بود».

ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران فوراً گزارشی از قیام تبریز با جزئیات به وزارت امور خارجه آمریکا و برخی از سفارتخانه‌های مهم‌شان در دنیا مخابره نموده است. به نظر او «سفارت مایل بود با دلایل کافی و مستند، نظر دولت ایران را درباره دخالت خارجیان در وقایع تبریز بپذیرد. اما دولت، فرضیه دخالت خارجی را تأیید کرد ولی مدرکی برای آن ارائه نداد».

تلگراف معروف سولیوان تحت عنوان: “Thinking the Unthinkable”

تلگراف «اندیشیدن به امر نیندیشیدنی» در نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، چند ماه پیش از انقلاب ایران، از سفارت آمریکا در تهران به وزارت خارجه ایالات متحده مخابره شد. سولیوان در این تلگراف به واشنگتن هشدار می‌دهد که رژیم شاه به‌سرعت در حال از دست دادن کنترل اوضاع است و ارتش هم احتمالاً نخواهد توانست او را برای مدت زیادی حفظ کند. او می‌نویسد که دیگر نباید تنها بر ادامهٔ حکومت شاه حساب کرد، بلکه باید به گزینه‌های دیگر اندیشید، حتی اگر «غیرقابل تصور» به نظر برسند.

یکی از محورهای اصلی تلگراف، احتمال سقوط شاه و روی کار آمدن یک دولت جایگزین (مثلاً دولتی با حضور روحانیون و نیروهای مخالف شاه) بود. سولیوان تأکید می‌کرد که آمریکا باید برای «دوران پساشاه» آماده شود و راه‌های برقراری ارتباط با مخالفان را بررسی کند.

ارتباط‌گیری آمریکا با روحانیان مخالف شاه

سفارت آمریکا، مخصوصاً کنسولگری آمریکا در تبریز، قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز را بهتر از حکومت شاه تجزیه و تحلیل کرده است و دلیل آن نیز به‌نظر می‌رسد به داشتن شبکه اطلاعاتی مستقل از دولت ایران و روابط سفارت آمریکا با مخالفان در داخل دستگاه‌های دولتی و همچنین بعضی رهبران مذهبی و رهبران نهضت آزادی ایران از جمله مهدی بازرگان، محمد توسلی و ناصر میناچی و بیش از همه این‌ها رابطه با محمد بهشتی مربوط باشد که تحت عنوان «دیپلماسی انقلاب» با سفارتخانه‌های خارجی تماس می‌گرفتند.

سی سال بعد از انقلاب ۱۹۷۹، دولت آمریکا بخشی از اسناد طبقه‌بندی شده انقلاب ایران را منتشر ساخت. در میان آن اسناد، چهل صفحه مذاکرات سفارت آمریکا در تهران با مخالفان شاه من‌جمله محمد بهشتی در سال ۱۳۵۶ با مأمورین سفارت وجود دارد و بهشتی به آمریکایی‌ها می‌گوید که اگر شما انقلاب اسلامی را در ایران قبول بکنید، ما تضمین می‌کنیم که حکومت اسلامی ایران دوست آمریکا باشد.

محمد بهشتی از سال ۱۳۵۰ بعد از بازگشت از آلمان با آمریکایی‌ها رابطه داشته، چندین دیپلمات و مأمور سیا با بهشتی تبادل اطلاعات داشته‌اند و خاطرات خود را نوشته‌اند. محمد بهشتی در هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در ۵۳ سالگی در انفجار مرکز حزب جمهوری اسلامی که خودش مؤسس آن حزب بود کشته شد.

ظاهراً از طریق بهشتی بوده که عبدالکریم موسوی اردبیلی به‌عنوان نماینده خمینی برای گفتگو با سفارت آمریکا در تهران تعیین می‌شود. ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در تهران در کتاب خاطرات خود می‌نویسد که قرار بود در منزل مهدی بازرگان با نماینده آیت‌الله خمینی ملاقات بکنیم؛ من زودتر رسیده بودم و با بازرگان صحبت می‌کردم و وقتی آیت‌الله موسوی اردبیلی از در وارد می‌شود، محافظ من که پشت در حاضر بوده شوکه می‌شود و خیال می‌کند که خمینی خودش برای مذاکره با سفیر آمریکا آمده است.

موسوی اردبیلی درباره نحوه تحویل گرفتن حکومت ایران از گردانندگان حکومت شاه با پادرمیانی آمریکایی‌ها مذاکره می‌کرد. در آن‌موقع موضوع مهم برای طرفداران خمینی این بود که آمریکایی‌ها از کودتای ارتش جلوگیری بکنند و ژنرال هایزر معاون فرماندهی ناتو نیز برای همین کار به تهران آمده بود. آمریکایی‌ها در عوض از طرفداران خمینی می‌خواستند که بعد از تعویض قدرت، ارتش و بخش ضد جاسوسی ساواک را منحل نکنند؛ زیرا برای جلوگیری از نفوذ شوروی در ایران به نیروی مسلح سازمان‌یافته و کادرهای آموزش‌دیده ضد جاسوسی نیاز هست. حفظ اداره ضد جاسوسی ساواک در عمل به‌معنی نگهداری شعبه ایرانی سازمان سیا در دل حکومت اسلامی بود که البته نهایتاً طرفین با مذاکره در هر دو مورد به توافق می‌رسند.

غیر از تماس‌های محمد بهشتی با آمریکایی‌ها و سه عضو خارج کشور نهضت آزادی ایران یعنی ابوالحسن بنی‌صدر، ابراهیم یزدی و صادق قطب‌زاده که خمینی را به‌عنوان گاندی ایران به غربی‌ها معرفی می‌کردند، دکتر ناصر میناچی از اعضای رهبری نهضت آزادی ایران نیز قبل از انقلاب به آمریکا مسافرت کرده و در تماس با مقامات آمریکایی می‌گوید که از شاه حمایت نکنید، شاه ایران را به دامن شوروی خواهد انداخت. میناچی از آمریکایی‌ها می‌خواهد که از طرفداران خمینی محرمانه حمایت بکنند؛ زیرا بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ایرانیان مخالف آمریکا شده‌اند، لذا آمریکا از هر جریان سیاسی ایرانی حمایت علنی بکند، آن جریان سیاسی شکست می‌خورد. آمریکایی‌ها پیشنهاد میناچی را برای رابطه محرمانه قبول می‌کنند. ناصر میناچی جزئیات صحبت با آمریکایی‌ها را در مصاحبه با ابراهیم نبوی توضیح داده است.

دکتر ناصر میناچی حقوقدان، در دهه ۵۰ شمسی «حسینیه ارشاد» در تهران را با موافقت پرویز ثابتی رئیس اداره سوم ساواک تأسیس کرده است. افرادی همچون علی شریعتی و مرتضی مطهری در حسینیه ارشاد جلسات منظم سخنرانی داشتند و هدف از تأسیس حسینیه ارشاد، جذب جوانان به‌طرف اسلام سیاسی و مانع شدن از رفتن آنان به‌طرف گروه‌های چپ بوده است. میناچی بعد از انقلاب در کابینه مهدی بازرگان وزیر اطلاعات و جهانگردی شد و به‌خاطر ارادتی که به «حسینیه ارشاد» داشت، نام وزارت اطلاعات و جهانگردی را به «وزارت ارشاد اسلامی» تغییر داد.

تلاش آمریکایی‌ها برای تبدیل کردن اسلامیون به آلترناتیو رژیم محمدرضا شاه به این معنی نیست که انقلاب ایران را آمریکایی‌ها انجام داده‌اند؛ در سال ۱۳۵۷ روح انقلاب بر جهان حاکم بود و تغییرات عمده در کشورها از طریق انقلابات صورت می‌گرفت. همه ایرانیان هم از چپ و راست و میانه‌رو، مذهبی و غیرمذهبی یک‌صدا انقلاب می‌خواستند. خود شاه هم اصلاحات خود را «انقلاب سفید» می‌نامید. در نتیجه آمریکایی‌ها این خواست ایرانیان را به نفع خودشان مدیریت کردند. هدف اصلی زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا در آن تاریخ، مبارزه با کمونیسم شوروی بود و در این راه از اسلام سیاسی و انقلاب اسلامی حداکثر استفاده را کرد.

زبیگنیو برژینسکی به‌ظاهر مدافع شاه و طرفدار کودتا برای سرکوب مخالفان بود، ولی در عمل از نظریه ایجاد «کمربند سبز اسلامی» در اطراف شوروی یعنی کمک آمریکا به تأسیس حکومت‌های اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان حمایت می‌کرد و خواهان استفاده از اسلام سیاسی علیه کمونیسم بود. با اشغال سفارت آمریکا در تهران و گروگان‌گیری ۵۲ دیپلمات آمریکایی که ۴۴۴ روز ادامه یافت، اعتبار نظریه کمربند سبز زیر سؤال رفت و به‌ویژه کمک‌های برژینسکی به مجاهدین افغان و مسلح کردن آنان برای جنگیدن با ارتش سرخ شوروی که منجر به پیدایش طالبان شد، بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله تروریستی به برج‌های تجارت جهانی در نیویورک، موجب انتقادات شدید به وی گردیده است؛ اما برژینسکی همواره استفاده از اسلامیون علیه کمونیسم را ایده‌ای عالی می‌دانست و در مصاحبه با مجله نوول اوبزرواتور فرانسه در سال ۱۹۹۸ از ایده خود به‌شدت دفاع کرده است.

ماشااله رزمی
۱۷ فوریه ۲۰۲۶





نظر شما درباره این مقاله:







ما و دوگانه طلایی رقیب!
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 14:56

ما و دوگانه طلایی رقیب!


احمد پورمندی

اصلا سخن بیهوده‌ای نیست که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ تقسیم می‌شود. در ۱۹ دیماه به روایت رسای موسوی : «برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده است که ایران شبیه آن را به یاد ندارد. رودخانه‌ای از خونِ گرمِ محرومان بر زمین به جریان افتاد که تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.»

در حالی که جامعه سرکوب شده ایران، برای گذار از دوره شوک، ماتم و سوگواری و قد راست کردن مجدد، به فرصت بیشتری نیاز داشت، دیاسپورای ایرانی، شاید به غریزه و شاید با تعقل، خود را موظف احساس کرد که نگذارد تا پرچم مقاومت بر زمین بیفتد. آن «رودخانه‌ای از خون گرم» خیلی زود از مرز‌های کشور گذشت تا در رگ‌های دیاسپورا بدود و جان‌های مهاجران را گرم کند. تصاویر کیسه‌های سیاه، کارشان را کردند و روح حاکم بر دیاسپورا دگرگون شد و خشم به جوش آمده، خرج آن شد که راهی، به مثابه «تنها راه» خود را به بوته آزمون بسپارد.

عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند.

در تدوین راهکار برای تغییر، عموما یک «دوگانه طلایی» نقشی مرکزی و اغلب تعیین‌کننده بازی می‌کند. تیم پهلوی نسبت به گذارطلبان خشونت پرهیز، این برتری را داشت که خود را صاحب اصلی و اولیه فکر سرنگونی ج.ا. بداند و در لحظه مناسب بعد از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ و جاری شدن رودخانه‌های خون، موفق به عرضه «دوگانه طلایی» خود شود. این دو گانه ساده است: «ما و اونها!» که در آن، کیستی این «ما» موضوعیت چندانی ندارد. «ما» یعنی «نه اونها!» و فرمول کاملا ساده و همه فهم است: اگر با اونها نیستی، پس ناچاری با ما باشی! و از اینجا جمله طلایی دوم خلق شد: «گزینه دیگری نیست!» اگر با ما نباشی، تجزیه‌طلب، ماله‌کش، وسط‌باز و خائن به خون شهیدانی!

رودخانه خون‌های گرم، برای سوخت رسانی به ماشین دوگانه ساز و دوگانه سوز «ما و اونها» به کار گرفته شدند تا این ماشین، مثل یک بولدوز، بسیاری از باور‌ها را زیر وزن خود له کند و همه سد‌هایی را که طی سالها در مقابل خشونت و اقتدارگرایی ساخته بودیم، ویران کند.

در فضای حکمرانی دوگانه طلایی، «میانه» مساوی خیانت و «اندیشه»، دشمن «اقدام» تلقی می‌شود. «حزب فقط حزب الله» و «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» سکه‌های رایج می‌شوند. پروپاگاندا حکم می‌راند، موتور تواب‌سازی روشن می‌شود و چماق «وحدت‌طلبی»، سر‌ها را می‌شکافد. گوش‌ها و چشم‌ها بسته می‌شوند و وجودها تنها دهان می‌شوند تا «قدرت» به مقدس‌ترین کلمه بدل شود.

با تقدس قدرت، دیگر گفتگوی انتقادی، به سوژه خنده و عربده چماق‌کشان بدل و جای زشتی و زیبایی عوض می‌شود. تو همه تلاشت را بکن تا ثابت کنی که این راه به خلق یک هیولای نوین و یک رهبر-شاه ختم می‌شود، که آن صندوق رای دفترچه اضطرار، نه صندوق، که جعبه جادوست، که برای رسیدن به همان جعبه جادو هم، نمی‌‌توان از ترامپ و بی‌بی موشک و هواپیما اجاره کرد و…. به تو نگاه عاقل اندر سفیه خواهند کرد، اگر هنوز داعیه روشنفکری داشته باشند! و اگر چماقدار شده باشند که با دشنام از تو پذیرایی خواهند کرد.

این‌ها منطق دوگانه طلایی یک جریان اقتدارگرا و تمامیت‌خواه است که با ماشین پروپاگاندا، یک امپراتوری دروغ خلق می‌کند که در آن عبور از قعر جهنم به زیباترین بهشت جهان، فقط در گروی اقتدا به پیشواست. دست با کفایت پیشوا، خالق اتوبان پیروزی است و او جز ساختن این اتوبان و رسیدن به روز پرشکوه آزادی هیچ وظیفه‌ای برای خود قائل نیست.

همه چیز از درس‌نامه‌های کلاسیک، از استالین تا موسولینی و هیتلر، اقتباس و با طعم و رنگ زعفران ایرانی تزیین می‌شود. مثل همه موارد دیگر، «روشنفکر» با شمشییر ۵۷ تی، پهلوی‌ستیز، ضد وحدت، حرف مفت‌زن و… مجبور به انتخاب می‌شود: توبه یا سکوت!

شاید این از خوش شانسی ما باشد که این جریان تمامیت‌خواه، پیش از انکه خیلی دیر شود، از چهره خود رونمایی کرد. این یک فرصت و شاید آخرین فرصت، برای جامعه سیاسی آزادیخواه ایران باشد تا به خود بیاید. بپذیرد که بسیار بد بازی کرد، که از زمان عقب ماند، که در خلق گفتمان «اقتدار دموکراتیک»، که در تشخیص جایگاه «ملی گرایی ایرانی» که در فهم انقلاب‌های عصر اطلاعات و باز نگری در بسیاری از باور‌های سنتی خود، از مردم و بویژه نسل جوان کشور، عقب افتاده است.

ما نمی‌‌توانیم به حربه زشت و زنگ‌زده شهیدنمایی متوسل شویم. رقیب تمامیت‌خواه ما، بسیار به‌روزتر و بهتر بازی کرد. اگر نمی‌‌خواهیم جنگ نهایی را ببازیم، باید پیروزی در این نبرد اولیه را به رقیب تبریک بگوییم. بر سر اصول‌مان بایستیم و از نوسازی نهراسیم. ایرانیانی که در این روز‌ها در خیابان‌ها و میادین بزرگ جهان صحنه‌های بی‌بدیلی از عشق به ایران و آزادی آن را به نمایش گذاشتند، شایسته ستایش‌اند نه تحقیر! ما، به‌درستی به تصمیم‌شان احترام می‌گذاریم، اما راهشان را نقد می‌کنیم. هرگز با اقتدارگرایی هم‌صدا نمی‌‌شویم و هرگز از تکرار این هشدار خسته نمی‌‌شویم که در پیکار با هیولا، خود به هیولایی دیگر بدل نشویم.


نظر خوانندگان:


■ با عرض ارادت زیاد خدمت جناب پورمندی، خیلی ممنون از این بیانات که خیلی با ارزش می‌دانم.
شاید که دلیل عدم موفقیت نیروهای دمکراتیک ناهمگون بودن آنها در گذشته باشد، از این جهت که هر کسی ادعایی داشت، الزاما پایبند به یک راه دمکراتیک نبود. شاید یک وجه مثبت این تغییر صف آرایی در اپوزيسيون خالص تر شدن صف دمکراسی خواهان باشد.
عمیقا معتقدم که یک جبهه جمهوری خواهی با برنامه مشخص و رهبری منسجم و کارآمد همه میدان سیاسی ایران را در اختیار خواهد داشت. جامعه ایران با موضوعات گسترده آن، تکثر طیف های اجتماعی و همچنین بلوغ فکری در بخش قابل توجه کشور به این راحتی در اشغال یک گرایش پوپولیستی در نخواهد آمد. در صدی از مردم با فرصت طلبی آگاهانه دنبال خروج از مهلکه سهمناک موجود هستند. همه زیر و زبر های دهه های گذشته به این راحتی از اذهان پاک نمی‌شوند.
به عنوان یک شهروند امیدوارم که پیشکسوتان در طیف جمهوری خواهی اجماع لازمه را برای حضور موثر در صحنه سیاسی پیدا کنند.
ممنون از توجه شما، ارادتمند بهمن


■ از نگاه من تمامیت‌خواهی جناح پهلوی نه نقطه ضعف بلکه قوت آن است چرا که مردم به دنبال یک اقتداری مدرن برای رسیدن به توسعه‌ای هستند که در نیم قرن اخیر مغفول مانده و همسایگان ایران با شتاب پیشی گرفته‌اند واین امر از طریق مشارکت سیاسی و روش‌های دموکراتیک در جامعه پرتکثر امروز ایران تعلیق بهمحال است و مضمون اصلی مبارزه مردم نه نیل بی‌واسطه به دموکراسی که می‌تواند خود عاملی برای مخدوش کردن توسعه و شرایط هرچ و مرج که به دفعات در فواصل انقلاب تکرار شده بلکه توسعه و رهایی از وضعیت فلاکت بار امروز است. آن مردمی که به ندای پهلوی گوش فرا می‌دهند نه اینکه از سابقه استبدادی شاهان قبلی بی‌اطلاع باشند بلکه حتی باوچود نیم قرن تبلیغ مستمر جکومت و روشنفکران بر علیه این خانواده آن را به عنوان میان‌بری برای رهایی می‌پذیرند. هرچند که اعمال روش‌های خشن با توجه به رشد و آگاهی دیگر امکان‌پذیر نخواهد بود و به دنبال الگوی رشدی هستند که توسط این خانواده کما بیش موفق عمل کرده است و از این نظر هواداران پهلوی دموکراسی را نه در انتخاب و یا الویت نخست بلکه ان را نتیجه طبیعی توسعه و در ذیل آن می‌بینند و از این رو در این رقابت چمهوری‌خواهان موجود شانسی برای جلب توجه ندارند. تنها یک رقیب می‌توان برای رضا پهلوی متصور شد و آن فرد قدرتمند اقتدارگرای احتمالی در اردوی جمهوری‌خواهی است که بتواند الگوی آمرانه توسعه سلسله پهلوی و یا همچون همسایگان در حال توسعه ایران را دنبال کند.
bahrang


■ درود بر جناب پورمندی گرامی،
جهان کنونی، دنیایی است که جهت راست روی وجه غالب سیاست کنونی است، که در اینجا نمی خواهم به علل و عوامل ان بپردازم. این گرایش جهانی به راست روی سلطنت طلبان سکوی پرواز می دهد. واما این تمام ماجرا نیست.
جانب دیگر مسئله در نرم اندیشی جبهه جمهوری خواهان قابل فهن است. در زیر بخشی از نوشتار علی صدق را در تحلیل بجا ماندگی جمهوری خواهان دمکراتیک می آورم:
کارزار «از دموکراسی بگو» در نگاه نخست، طنینی دلنشین، متمدنانه و سراسر ایجابی دارد. دعوتی همگانی به گفتگو، مفاهمه، مدارا و پرهیز از خشونت؛ گویی می‌توان هیولای لِویاتان را با کلمات رام کرد و با انباشتِ هشتگ‌ها و بیانیه‌ها، به یک گذارِ مسالمت‌آمیز دست یافت. اما آیا تقلیل دادنِ امر سیاسی به «گفتن» و «گفتگو»، نشانه‌ای از بلوغ سیاسی است یا فرار از مغاکِ هولناکِ سیاست؟ کارل اشمیت، حقوق‌دان و متفکر شهیر آلمانی، در رساله‌ی درخشان «بحران دموکراسی پارلمانی»، انگشت روی همین نقطه می‌گذارد. او با نقدِ سنتِ لیبرالیسم، نشان می‌دهد که چگونه لیبرال‌ها حقیقتِ ستیزه‌جوی سیاست را به یک «گفتگوی بی‌پایان» (Everlasting conversation) تقلیل می‌دهند. از منظر اشمیت، تراژدیِ جمهوری‌خواهانِ ایرانی در این است که آن‌ها «تصمیم‌گیریِ» حاکمانه را با بحث و تبادل‌نظر جایگزین می‌کنند. آن‌ها گمان می‌برند که با استدلال، اقناع و آگاهی‌بخشی می‌توان بر تضادهای وجودی غلبه کرد، درحالی‌که امرِ سیاسیِ انضمامی، پیش و بیش از هر چیز، در لحظه‌ی «استثناء» و با یک «تصمیمِ» قاطع متولد می‌شود.
گره اصلی و ضعف بنیادین کارزار «از دموکراسی بگو» و جریان‌های مشابه در اپوزیسیونِ امروزِ ایران، دقیقاً در همین کژفهمیِ رادیکال از ذاتِ سیاست نهفته است: فقدانِ اراده برای «تصمیم» و ناتوانی در ترسیمِ قاطعِ مرز میان «دوست و دشمن». اشمیت به ما می‌آموزد که هسته‌ی سختِ امر سیاسی، نه رقابتِ انتخاباتی و نه مباحثاتِ روشنفکری، بلکه تمایزِ وجودی میان دوست و دشمن است. اپوزیسیونِ مدافعِ این کارزار، عرصه‌ی سخت و خونینِ تنازعِ نیروها را با یک سمینارِ آکادمیک اشتباه گرفته است. حریفِ آن‌ها در داخل، یک رژیمِ سیاسی با خصلتِ تمام‌عیارِ الاهیاتی-سیاسی است که از اِعمالِ خشونتِ حاکمانه و تعیینِ بی‌لکنتِ دشمنِ خود ابایی ندارد و دقیقاً به همین دلیلِ اشمیتی، «حاکم» است. اما کارزارِ جمهوری‌خواهان ایرانی در مقابل، به جای تولید «قدرت» و صورت‌بندیِ یک اراده‌ی معطوف به تأسیس، به رمانتیسیسمِ سیاسی پناه برده و دشمنِ خونی را به یک «رقیبِ مباحثاتی» تقلیل می‌دهد که لابد قرار است با شنیدنِ فضایلِ دموکراسی، مجاب شده و از اریکه‌ی قدرت پایین بیاید.
اما چرا این کارزار قادر به ساختِ یک بدیلِ (آلترناتیو) سیاسیِ جدی و هژمونیک در ایران نیست؟ پاسخ را باید در تقدمِ «تصمیم» بر «قانون» جستجو کرد. طرفدارانِ این کارزار، شیفته‌ی فرمالیسمِ حقوقی‌اند؛ آن‌ها گمان می‌کنند که با نگارشِ پیش‌نویسِ قانون اساسیِ دموکراتیک و تکرارِ مفاهیمِ حقوق بشری، یک دولت یا رژیمِ جدید خلق می‌شود. اما هر نظمِ حقوقی و هر ساختارِ قانونی، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، نیازمندِ یک اراده‌ی حاکمانه‌ی پیشینی است که آن نظم را از درونِ آشوب مستقر سازد. به بیانِ دیگر، نمی‌توان بدونِ غلبه‌ی فیزیکی و سیاسی بر دشمن در یک وضعیتِ استثنایی، صرفاً با آرزوهای دموکراتیک یک «نظم حقوقی» نوین بنا کرد. دموکراسی، فرمِ اداره‌ی یک دولتِ از پیش‌تأسیس‌شده است، نه ابزارِ برانداختن و تأسیسِ آن.
افزون بر این، چنان‌که متفکرانی چون اریک فوگلین نیز در نقدِ رژیم‌های مدرن نشان داده‌اند، نمایندگیِ راستینِ یک جامعه صرفاً از طریقِ صندوقِ رأی، رویه‌های دموکراتیک یا شعارهای انتزاعی محقق نمی‌شود؛ بلکه نیازمندِ قسمی «نمایندگیِ وجودی» است. در این ساحت، یک نیروی سیاسی تنها زمانی به بدیلی واقعی بدل می‌شود که قادر باشد روح، حقیقتِ تاریخی و نظمِ غاییِ یک ملت را در برابرِ بی‌نظمیِ حاکم نمایندگی کرده و با یک کنشِ مقتدرانه، نظمی نوین را برپا سازد. کارزارِ «از دموکراسی بگو»، تهی از چنین جوهره‌ی وجودی است؛ تلاشی است نمادین برای پنهان شدن از شراره‌های سوزانِ آتشِ سیاست.
تا زمانی که این بخش از اپوزیسیون از غارِ گرم‌ونرمِ «گفتگوی بی‌پایان» خارج نشود و با چشمانی باز و بدونِ توهم به مغاکِ سیاست و ضرورتِ تن‌دادن به منطقِ دوست/دشمن خیره نگردد، هیچ بدیلِ انضمامی و قدرتمندی خلق نخواهد شد. تاریخِ تأسیسِ رژیم‌ها را نه با «گفتن»، بلکه با «اراده کردن» می‌نویسند.
با احترام حسین احمدی


■ با سلام. گفتنی زیاد است بخشی از آن‌ها را در نوشته‌های اخیر در گویانیوز نوشتم. در اینجا به این نکته بسنده می‌کنم که یکی از خطاهای راهبردی جمهوری خواهان این بود که آینده‌ی جمهوری خواهی را به استحاله‌ی نظام اسلامی و بعد اصلاح‌طلبی و تحول‌خواهی پیوند زدند. یعنی جمهوریت مورد نظر خود را در دنباله‌ی نظام ولایت فقیه دیدند و معرفی کردند. این گروه از جمهوری خواهان به این نیاندیشیدند که این نظام اصلاح پذیر نیست و مجبور است روز به روز بخاطر بی‌کفایتی و رانتخواری و فساد ماهوی به خشونت بیشتری متوسل شود و ناچار روزی مردم ایران چنان عاصی و جان به لب خواهند شد که از این نظام گذر خواهند کرد و این دستگاه و کسانی که در پی تحول آن هستند را پشت سر خواهند گذاشت.
در عرصه‌ی سیاست آنچه در نهایت باعث شکست یا پیروزی می‌شود «نگاه» و «داوری» و قدرت ارزیابی و نگاه کردن به آینده و دیدن آن است (دیدن محتمل‌ترین سناریوها). بخشی از جمهوری‌خواهان که سرنوشت خودشان را به تحول خواهی و به نخست وزیر «دوران طلایی امام» گره زدند شکست خودشان را تضمین کردند. میرحسین قطب شما همان کسی بود که می گفت اسلام می‌گوید کافر را بکشید و نیمه‌جان آن را تمام‌کش کنید. شما به امامزاده‌ای دخیل بستید که جزو دستگاه سرکوب خمینی در دهه‌ی شصت بود.
به غیر از دو کشته که در جنگ خمینی و صدام دادیم دو تن از نزدیکان من در زمان میرحسین موسوی به زندان افتادند و تا سرحد مرگ شکنجه شدند و تا پای اعدام رفتند. یکی از آنها برادرم که عضو هیچ سازمانی نبود و چون اطلاعاتی نداشت تا به شکنجه گران بدهد فکر می‌کردند دارد مقاومت می‌کند و او را بیشتر و بیشتر آزار و ایذا کردند. ما نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم. من آدم انتقامجویی نیستم اما دور از عدالت است که این جنایت‌ها بی‌پاسخ بمانند و امیدوارم روزی تمام کسانی در جنایت‌های موحش جمهوری اسلامی دست داشتند در دادگاهی منصفانه و تحت نظارت بین‌المللی با قربانیان خود روبرو شوند.
شما هم بنشینید و برای میرحسین مرثیه بخوانید اما بدانید که همیشه تقصیر رقیب نیست گاهی تصمیم های نادرست راهبردی ما را به شکست می‌کشاند. دفاع کردن از یکی از عوامل کشتار دهه‌ی شصت در نظر من مصداق عینی خشونت ورزی است. ما با عمل افراد کار داریم نه با ادعای خشونت پرهیزی آنها.
می‌خواستم این را در قالب مقاله‌ای بنویسم و برای «ایران امروز» بفرستم اما فعلن به همین یادداشت در پاسخ به مقاله شما بسنده می‌کنم.
یوسف جاویدان


■ با تشکر از پورمندی عزیز و کامنت دوستان دیگر.
۱- دوگانه‌ای که آقای پورمندی تحلیل کردند دقیقا آن چیزیست که باید با آن به مبارزه نرم پرداخت. با کامنت بهرنگ نمی‌توانم همراه شوم و تسلیم به اقتدارگرایی از هر نوع آن زیانبار است. اگر چه جامعه ایرانی پتانسیل دمکراسی در پسا جمهوری اسلامی را ندارد اما باید در آن مسیر قرار گیرد، دادن فرمان به سمت تک صدایی جواب درستی نیست.
۲- به دلایل بالا فاصله گرفتن از چتری که به نام شاهزاده پهلوی گسترده شده را نادرست و مضر به حال جنبش آزادیخواهی می‌دانم. خالی کردن عرصه به نفع خشونت‌طلبی و جولان پوپولیسم دقیقا کاریست که امروز نباید کرد، و اگر فردا دیر باشد بخشی از شماتت آن متوجه دیگران است.
۳- لزوم یکپارچگی دموکراسی‌خواهان و ایجاد تشکیلات واحد با رهبری منسجم که بهمن گرامی اشاره کرد امریست ضروری، ولی هیچ تناقضی با همراهی و حمایت امروزین از رضا پهلوی و توقع جوابگو بودن از رهبری وی ندارد.
۴- تقسیم اپوزیسیون به سلطنت‌طلب و جمهوری‌خواه کاریست بس اشتباه. اگر چنین نگرشی جا افتاده است، ناصواب و مضر به حال جنبش است. شاید الیت‌های جامعه تعبیر دقیق خود را دارند و تمرکزی روی الفاظ نمی‌کنند، اما این گویش پیام نادرستی به کل مردم می‌رساند. طرح گذار (اضطرار) تیم آقای پهلوی نیز در قالب همین اشتباه انجام رفراندم “دو گانه” در ۳ ماه اول را مطرح می‌کند. رفراندمی با تم “نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”. اگر رجوع دهیم به اکثریت مصاحبه‌های رسمی شاهزاده پهلوی خود ایشان در جبهه دموکراسی‌خواه ایران قرار می‌گیرد. این ظرفیتی است که باید در مقابل سمت تیره و خطرناک تحولات کنونی برجسته و تقویت شود.
۵- وجه مثبت تحلیل آقای پورمندی شناسایی و تقدیر از حرکت دیاسپورای ایرانی است. آنها که همراه تمام و کمال با این حرکت هستند و محکم در کنار آن ایستاده‌اند، بیشترین امکان را نیز برای تاثیرگذاری برآن دارند.
با احترام، پیروز.


■ با درود جناب جاويدان،
من بر این تصورم که شما جمهوری خواهان را با اصلاح‌طلبان اشتباه گرفته اید. جایی که من از قصور جمهوری خواهان گفتمان به میان می آورم، انتقادی است بر نحوه سازماندهی و دیدگاهی است که تلاش دارد آخرین فرد را هم به شناخت و آگاهی تهییج وادارد و آنگاه مناسبات نظام جمهوری اسلامی را درهم ریزد. قطعأ جمهوری خواهانی هستند که اندیشه گذار مسالمت‌آميز دارند، اما جمعیت اکثریت آنها اینگونه تفکری ندارند. اشکال آنها بیشتر نرم اندیشی در سازماندهی و تشکیلات خود و تشکیل یک مشت سنگین برای عبور از جمهوری اسلامی است. در چند روز اخیر گویا بخش وسیعی از آنها این نقصان را متوجه شده اند و در شکل گیری سازماندهی در تعجیل هستند، ولی فرصت از دست رفته، حداقل تأثیر گذاری آنها در جنبش را به پس تر واگذاشت.
با احترام حسین احمدی


■ درود به هم‌وطنان گرامی: آقای پورمندی محترم،
اجازه بدهید فقط یک جمله شما را نقد کنم: نوشته‌اید: «عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند».
که اگر واقعی‌تر بیاندشیم درست تر نبود میگفتید: ریشه بالقوه عروج رضا پهلوی از روز بعد از انقلاب ۵۷ پس از اعدام‌ها و کشتار محاربی مردم بی گناه ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی با حمایت گفتمان چپ ایران شروع شد، اما او با سابقه مبارزه درخشان خود در جلب اعتماد گام به گام مردم بی‌دفاع ایران و علنی و عملی کردن برنامه‌های سیاسی خود برای واژگونی و گذار ازاین نظام خونخوار، در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم انباشته به‌حق مردم را، با احساس مسولیتی بسیار بالا و پیگیر، بنحو احسن مدیریت و رهبری کند؟ ایشان هیچ چیزی را تصاحب نکرد. مردم اعتماد خود را فقط به او تقدیم کردند.
با احترام آرمان اميدوار


■ جناب پورمندی گرامی با سلام
شما ضمن نقدتان و ترستان از اقتدار گرایی و تمامیت‌خواهی در عین حال به نوعی از موقعیت‌سنجی شاهزاده رضا پهلوی در جنبش دیماه و رهبری ایشان اگر نگویم تقدیر لااقل اذعان کرده‌اید ‌همچنین از دیاسپورای ایرانی که با تجمع میلیونی خود در سراسرجهان همه دنیا را به تحسین و شگفتی واداشت ستایش کرده‌اید، سپاسگزارم
اما با احترام به آقای موسوی که جنبش سبز را رقم زدند و بیش از پانزده سال با همسرشان در حصر ولی فقیه هستند من نه ایشان و نه آقای تاجزاده را هم که کم زندان نکشیدند و شجاعانه ولی فقیه را نقد کردند به خاطر پس زمینه اسلام سیاسی که دارند و هنوز هم دارند به عنوان رهبران جنبش نمی‌پذیرم. اسلام سیاسی به خصوص شیعه ایدئولوژیک آن خطرش از اقتدار گرایی سکولار بسیار بیشتر است. متاسفانه این موضوع آن طور که شایسته است مورد نقد دوستان چپ قرار نگرفته است ناگفته نماند من هم موافق تمامیت‌خواهی نیستم و با خشونت و انتقام‌گیری هم مخالفم.
ما باید از این دور باطل خشونت خارج شویم و یک بار برای همیشه دست از خشونت و انتقام بکشیم و حتی قاتلان همین فاجعه دیماه ۱۴۰۴ را به دادگاه عادلانه با داشتن وکیل مدافع و رعایت حقوق انسانی آنها بسپاریم در پایان میخواستم تجربه خودم را از تجمع ۱۴ فوریه لس‌انجلس که ۵۰۰ مایل از محل زندگیم فاصله داشت بیان کنم.
در گردهمایی لس‌آنجلس حتی یک شعار تفرقه‌افکنانه سر داده نشد حتی تابلویی به زبان کردی در تایید رضا پهلوی دیدم به قدری فضا همدلانه بود که وصف ناپذیر است. پرچم شیر و خورشید، پرچم امریکا و تعداد خیلی کمی هم پرچم اسراییل در اهتزار بودند. عکس‌های جاوید نامان هم به وفور در درست شرکت کنندگان بود که با دیدن آنها بی‌اختیار اشک‌مان جاری می‌شد.  گمان نمی کنم که همه شرکت کنندگان پادشاهی‌خواه بودند. ایران، مردم ایران و شهدای جنبش در الویت بودند البته شعار به نفع شاهزاده رضا پهلوی هم زیاد سر داده می‌شد.  یک شعار نوشتاری هم به زبان کردی در دست کسانی که نزدیک ما بودند در تایید رهبری شاهزاده دیده می‌شد.
با تشکر دهقان


■ با درود به شما آقای حسین احمدی
از یادآوری شما ممنونم. در دو جا عبارت‌های «این گروه از جمهوری‌خواهان ...» و «بخشی از جمهوری‌خواهان ...» را بکار بردم چون صحبت من در مورد تمام جمهوری‌خواهان نبود. حرف شما درست است که باید بین اصلاح طلبان و جمهوری‌خواهان تفاوت قائل شد اما در عمل بخش نه چندان کوچکی از کسانی که خود را جمهوری‌خواه می‌نامند دنباله رو یا دستکم حامی پر و پا قرص اصلاح‌طلبان بودند و هستند.
همین مقاله یک نمونه‌اش که سخن را با میرحسین موسوی آغاز می‌کند. نگاه کنید به انبوه نوشته‌ها در طول سالیان که از «سازندگی» رفسنجانی و معجزات خاتمی و روحانی گفتند و با وجود ناامیدی از یکی از آنها وقتی یکی دیگر از راه رسید دوباره دل به او بستند. نگاه کنید به انبوه تومارها و امضاها به نفع تاج‌زاده و میرحسین و دیگر اصلاح‌طلبان. چه کسانی زیر این تومارها چپ و راست امضا می‌گذاشتند و امید به گشایش روزنه‌ای از سوی آنها داشتند؟ اکثرا کسانی که خود را جمهوری‌خواه می‌نامند. با این وجود من عبارت «این گروه از جمهوری‌خواهان ...» و «بخشی از جمهوری‌خواهان ...» را بکار بردم چون درست نمی‌دانم که همه را در این طیف بگذارم.
با سپاس ~ یوسف ج


■ آقای پورمندی با توجه به ارادتی که شما به میرحسین موسوی و مشی سیاسی او دارید، که در این نوشته هم پیداست، دوست دارم نظر شما را در مورد فراخوانی که آقای امیرارجمند دیروز تحت عنوان “کمیته موقت اجرایی برای تاسیس جبهه نجات ایران” منتشر کرد بدانم، چه به نظر من مندرجات این فراخوان بیش ازآنکه دعوتی از عموم جمهوری خواهان دمکرات برای تشکیل “جبهه نجات ایران” باشد، دعوتی است برای تشکیل “جبهه نجات ایران اسلامی” توسط اصلاح‌طلبان، به عبارت دیگر نوعی عقب گرد از موازین پیشین میر حسین.
با احترام آرش


■ متاسفانه تلاش‌هایی که جمهوری‌خواهان پس از موفقیت‌های بیشتر جوانان دانش آموخته بیرون از کشور با پیوستن به شاهزاده پهلوی شروع کرده‌اند نشان از کوتاهی‌های آنان طی ۴۷ سال گذشته دارد. و یکی از دلائل مهم و اصلی این عقب‌ماندگی جمهوری‌خواهان، به جای داشتن اهل مبارزه سازمانی بیشترشان نویسنده و تحلیل‌گر  و تندروهای کلاب‌هاسی هستند و کسی هم جز از خودشان خواننده ندارند، مانند من مشروطه‌خواه کم دارند.
من مشکل امروز جمهوری‌خواهان را از زمانی که تیمسار مدنی زنده بود احساس کردم و می‌دانستم ایران فردا را دیگر نمی‌شود با یک جبهه و باور سیاسی برپا کرد و باید این بار همچون کشور‌های دموکراتیک به جای دشمنی و فحاشی به یکدیگر با ارائه برنامه همفکران خود را تقویت کرد نه تنها با نویسندگی و نیش زدن و توهین به رقیب. به همین دلیل من که مشروطه‌خواه هستم سالها پیش دست بدامن تیمسار مدنی شدم و گفتم آقا خودتان را از مشروطه‌خواهان جدا نکنید همکاری این دو جبهه اصلی می‌تواند خیلی سریع جمهوری اسلامی را تضعیف کند ولی زمانی بود که خاتمی آمده بود سر کار و تیمسار به من گفت شما درست می‌گویی موافقم ولی چند ماهی به من فرصت بده تا ببینیم خاتمی چکار خواهد کرد بعدا دوباره با هم گفتگو می کنیم. از ایشان یک سال خبری نشد رفتم سراغ دکتر محمد امینی، فرد شاخص دیگری از جمهوری‌خواهان ایشان هم در ابتدا استقبال کرد که من جلسه‌ای با چند تن از مشروطه‌خواهان در حد و اندازه خودش ترتیب بدهم. ولی گویا همفکران ایشان او را از ادامه کار برحذر داشتند و ایشان گفت به من بیشتر وقت بدهید. خبری نشد رفتم سراغ شادروان ناصر انقطاع استقبال ایشان فوق العاده بود. همه این‌ها را که کوتاه می‌نویسم آقای خلیلی مدیر شرکت کتاب که خودش از طرفداران زنده یاد دکتر مصدق بودند در جریان تلاش‌های من بود. قرار بود جلساتی از دو طرف آغاز شود طبیعت فرزند آقای انقطاع را از دست او گرفت و کار ما منقطع گردید.
خلاصه اینکه من تا همین چند ماه پیش در صدد تلاش گفتگو با معمرین جبهه ملی در ایران بودم که آن‌ها هم دیگر جوش وخروش گذشته را ندارند و کنار نشسته‌اند. یکی دو ماه پیش به آقای دکتر مسعود نقره‌کار نامه‌ای نوشتم از ایشان هم همین را خواستم تا دیر نشده سوار قطاری شوید که در حال آماده شدن برای حرکت است و با اعلام همبستگی با رضا پهلوی که او حتما استقبال خواهد کرد جریان مبارزه را از جریان یک طیفی خارج کنید و از فرصتی به نام رضا پهلوی برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بهره بگیرید. ایشان پاسخ داد من تلاشم را خواهم کرد ولی چیزی شنیده نشد.
قبلا هم در همین ایران امروز این ماجراها را نوشته‌ام. اکنون برای بار چندم تکرار می‌کنم هنوز دیر نشده رضا پهلوی به شما مرشدین جمهوری‌خواه برای ساختن ایران نیاز حتمی دارد. کمی حسن نیت نشان بدهید به استقبال این دیاسپورای شگفت‌انگیز چند میلیونی که به فراخوان اخیر آری گفتند بروید و بدور از هر پیچ و خمی صاف و ساده به مشروطه‌خواهان اعلام همبستگی کرده و تا خبری نشده پیمان‌نامه و قول و قرار‌های خود را با آنها بنویسید و امضا کنید تا کسی نتواند زیر میز بزند. از جاه و جلال و ابهت و بزرگی شما چیزی کم نمی‌شود چون شما این کار را برای نجات دائمی مردم ایران از دست دیکتاتوری و در گیری‌های بعدی انجام می‌دهید.
صادقانه بگویم هدف و اصرار من برای همبستگی جمهوری‌خواهان با پادشاهی خواهان این است که هر چه در فردای آزادی بین این دو گروه اصلی سیاسی در ایران دوستی و همکاری بیشتری باشد سازندگی کشور که به ویرانه تبدیل شده سریعتر و بهتر انجام می‌شود تا اینکه این دو جبهه رقیب خود را دشمن خود بپندارند و نیروی خود را بیشتر در حذف همدیگر بکار گیرند.
پاینده ایران و مردم ایران. سیاوش


■ دوستان عزیزی که بر من منت گذاشتید و نظر دادید، از همه شما سپاسگزارم. برای من آموزنده تر می‌بود، اگر وارد گفتگو با تک تک شما می‌شدم، اما توان و وقت به من این اجازه را نمی‌دهند. تنوع نگاه‌ها در مجموعه کامنت‌ها نسبتا زیاد است و به گمانم این یاداشت و کامنت‌ها، بعدها می‌تواند یک نمونه جالب برای کسانی باشد که تاریخ این روزهای ما را خواهند نوشت. آنچه برای من ارزشمند است، همین روحیه جستجوگر، فارغ از تعارفات و عصبیت است که به‌رغم اوضاع به شدت عصبی حاکم بر جامعه، بر فضای گفتگو حاکم بوده است. ظاهرا هیچ راه میانبری وجود ندارد و شاید از دل تبادل‌نظرهایی از این نوع، به سوی تفاهم متقابل پیش برویم.
برقرار باشید پورمندی






نظر شما درباره این مقاله:







پاره‌ای ملاحظات در خصوص لحظات حساس کنونی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 14:23

پاره‌ای ملاحظات در خصوص لحظات حساس کنونی


پرویز هدایی

رسانه‌های آلمان چگونه انقلاب ملی شیر و خورشید را منعکس کرده‌اند؟

حرکت اعتراضی کنونی در ایران هیچ رهبر یا سخنگویی ندارد؛ اما در رابطه با رضا پهلوی باید بگویم که او هیچ پایگاهی در میان ایرانیان ندارد. از «اسماعیلیون» می‌توان به‌عنوان فردی که جایگاهی در میان ایرانیان داشت یاد کرد و همچنین از مجاهدین خلق به‌عنوان جریانی صاحب‌نفوذ.(دانیل گرلاخ، مفسر سیاسی در گفتگو با کانال دو آلمان، ۱۱ ژانویه)

این تحلیل عجیب پس از حماسه ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه و در کانال دو از سوی مفسری صورت می‌گیرد که خود صاحب‌امتیاز یک مجله سیاسی است؛ آن هم در شرایطی که تنها چند روز قبل از آن، میلیون‌ها ایرانی به دنبال فراخوان شاهزاده رضا پهلوی به خیابان آمده بودند.

متأسفانه این یک مورد استثنائی نیست و در رسانه‌های آلمان مشابه آن را به کرات شاهدیم. در اینجا سعی می‌شود برجسته‌ترین و پربیننده‌ترین رسانه‌های آلمانی در رابطه با «انقلاب شیر و خورشید» بررسی شوند:

۱. کانال دو (ZDF)
این کانال در هفته‌ها و ماه‌های گذشته برنامه‌های متنوعی را در رابطه با ایران عرضه کرده که متأسفانه در اکثر آن‌ها نگرش خاصی غالب است. در ابتدای نوشته، اظهارات مفسری به نام دانیل گرلاخ در رابطه با اپوزیسیون ایران نقل شد. چند روز بعد، کانال دو پای صحبت مفسر دیگری می‌نشیند که او هم اظهاراتی در راستای سخنان مفسر قبلی بیان می‌کند: «اپوزیسیون ایران انسجام ندارد، در نتیجه پس از براندازی ج.ا می‌توان انتظار هرج‌ومرج را داشت.» او اضافه می‌کند که ج.ا اکنون مواضع محکمی در داخل کشور دارد و جنگ دوازده‌روزه نشان داد قدرت نظامی رژیم بیش از آنی بود که قبلاً تخمین زده می‌شد.

کانال دو در یکی از آخرین برنامه‌هایش در رابطه با ایران (پنجم فوریه)، پس از اولین دور مذاکرات مسقط، از قول خبرنگارش در آمریکا می‌گوید: «براندازی ج.ا در حالی که برای فردای پس از آن هیچ برنامه‌ای در دست نیست، می‌تواند تمام منطقه را متلاطم کند؛ همسایگان ایران از جمله اسرائیل و عربستان هم همین نظر را دارند.»

این در حالی است که می‌دانیم نتانیاهو و وزیر دفاع عربستان در روزهای گذشته درست خلاف این سخنان را گفته‌اند. وزیر دفاع عربستان حتی به آمریکا اخطار داد که پس از این تجمع قوا در مرزهای ایران، انجام ندادن هیچ اقدام نظامی می‌تواند ج.ا را به اقدامات وحشیانه در منطقه ترغیب کند.

۲. کانال یک (ARD)
این کانال نیز مانند کانال دو، عمومی (غیرخصوصی) است و توسط هیئتی از احزاب و سندیکاهای آلمان اداره می‌شود. در رابطه با انقلاب شیر و خورشید، این کانال مواضع قابل‌قبول‌تری در مقایسه با کانال دو گرفته است؛ مثلاً پس از مذاکرات مسقط، از اینکه در این مذاکرات شرایط اسفبار مردم ایران مورد بحث قرار نمی‌گیرد، ابراز تأسف کرد.

اما همین کانال در گزارش خود درباره ایران در ۲۴ ژانویه، ضمن تأکید بر قتل‌عام ۸ و ۹ ژانویه، تعداد کشته‌های به‌ثبت‌رسیده را ۵ هزار نفر و تعداد دستگیرشدگان را ۲۷ هزار نفر ذکر می‌کند، اما در این گزارش نکات زیر توجه را جلب می‌کند:

• در رابطه با شاهزاده رضا پهلوی: اگرچه در تظاهرات نام او آورده می‌شود، اما او یک «فارس» است، در حالی که در ایران اقوام متفاوتی زندگی می‌کنند و او نمی‌تواند نماینده تمام ایرانیان باشد!
• محمدرضا شاه: او ایران را مدرنیزه کرد، اما حتی امروز هم در ایران مورد تنفر است!
• در ادامه گزارش گفته می‌شود: همه همسایگان و اسرائیل به آمریکا اخطار داده‌اند که از ضربه نظامی به ج.ا پرهیز کند، چرا که ایران در پاسخ به آن‌ها ضربه خواهد زد.

روشن است که این اخطار در ۲۴ ژانویه وجود نداشت، بلکه در اوایل ژانویه بود که اسرائیل و حتی عربستان از آمریکا خواستند پیش از وارد کردن ضربه نظامی، اقدامات دفاعی لازم را برای حفاظت از آنان انجام دهد. مواضع کنونی اسرائیل کاملاً روشن است و احتمالاً در وارد کردن ضربه نظامی به ج.ا شرکت خواهد کرد.

۳. دی‌ولت (Die Welt) و ان‌تی‌وی (n-tv)
این دو شبکه تلویزیونی خصوصی و موفق در آلمان، در رابطه با پرداختن به انقلاب ملی شیر و خورشید موفق عمل کرده‌اند. خواننده می‌تواند مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی با «دی‌ولت» در فوریه ۲۰۲۵ را با مصاحبه ایشان با کانال یک در ۲۳ ژانویه امسال (در میانه انقلاب) مقایسه کند.

۴. نشریات بیلد (Bild) و دی‌تسایت (Die Zeit)
در حالی که «بیلد» تصویری روشن از انقلاب ایران به نمایش می‌گذارد و پیشاپیش به استقبال دمونستراسیون پرشکوه ۱۴ فوریه (به‌عنوان بزرگترین تظاهرات تاریخ شهر مونیخ) می‌رود و بر نقش وحدت‌بخش شاهزاده تأکید می‌کند، نشریه «دی‌تسایت» ضمن اعتراف به اقبال عمومی از شاهزاده، این اقبال را فقط مربوط به این انقلاب دانسته و آن را «نمادین» توصیف می‌کند. از همه مهم‌تر، در مقاله‌ای با عنوان «چرا اپوزیسیون ایران نتوانسته در نقش آلترناتیو ظاهر شود»، مدعی است که برای ج.ا هیچ جایگزینی در دست نیست.

رسانه‌های آلمانی در رابطه با انقلاب ما کجا ایستاده‌اند؟

«رژیم ایران به آخر رسیده، ایرانیان علیه رژیم به‌پا خاسته‌اند و رژیم باید این واقعیت را بپذیرد.»(فریدریش مرتز، صدراعظم آلمان)

هنگامی که بالاترین مقام اجرایی کشور، سیاست‌های نابخردانه و ضدمردمی دولتی را چنین مستقیم مورد حمله قرار می‌دهد، افکار عمومی انتظار دارد رسانه‌ها نیز با صراحت و پیگیری، واقعیات پشت‌صحنه را به نمایش بگذارند و نشان دهند چگونه می‌توان با مردم همراهی کرد.

اما بخشی از رسانه‌های آلمانی این نقش را به‌درستی ایفا نمی‌کنند. به‌عنوان نمونه، وقتی یکی از کانال‌های مهم کسی چون «گرلاخ» را به‌عنوان تحلیلگر به صحنه راه می‌دهد که مدعی است رضا پهلوی پایگاهی در میان مردم ندارد و با برافتادن حاکمیت کنونی هرج‌ومرج مستولی می‌شود، در واقع نشان می‌دهد که بخشی از رسانه‌های آلمان با وجود سال‌ها داشتن خبرنگار در ایران، از واقعیات جامعه ما به‌دورند؛ و این البته خوش‌بینانه‌ترین تفسیر است.

اصل داستان چیست؟

طیف وسیعی از «گرلاخ» در کانال دو و «بوس» در کانال یک، تا تحریریه «آر.بی.بی» (RBB) و امید رضایی در «دی‌تسایت»، یک خط مشترک را دنبال می‌کنند. این طیف، نقش سازنده شاهزاده در تحولات سال‌های اخیر را نفی کرده یا علیرغم پاسخ میلیونی مردم به فراخوان‌های او، مدعی‌اند که وی فقط نقشی نمادین دارد. آن‌ها همچنین ظاهراً متوجه محبوبیت بسیار پادشاه فقید و شهبانوی ایران نیستند و مدعی‌اند پادشاه در ایرانِ امروز منفور است. راستی چرا؟

شاید کنفرانس مطبوعاتی «اینس شورتنر»(Ines Schwerdtner)، سخنگوی حزب چپ آلمان (Die Linke) در ۱۲ ژانویه، کمک کند تا ریشه‌های سیاسی این اندیشه را بازشناسیم. او در این کنفرانس گفت:

• بمباران ایران و محو ج.ا از این راه، کمکی به دموکراسی نمی‌کند.
• نمایندگان واقعی مردم را باید در میان زندانیان سیاسی جست، نه تبعیدیان و مهاجران.
• دموکراسیِ «از بالا» راه‌حل نیست.

در پاسخی کوتاه به ایشان باید گفت: آلمانی‌ها بیش از هر ملتی در اروپا شاهد بودند که بمب‌های آمریکایی نازی‌ها را محو کرد و «کنراد آدناور» را به سمت شهرداری کلن بازگرداند؛ کسی که مدتی بعد اولین دولت پس از جنگ را تشکیل داد. آیا خانم سخنگو فراموش کرده که «ویلی برانت»، صدراعظم نامدار آلمان نیز پس از محو نازی‌ها به کمک همان قدرت‌ها بود که توانست به کشور بازگردد؟

ریشه چنین نگرشی در «تفکر چپ جهانی» است؛ تفکری که دهه‌هاست درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. در این دیدگاه، جهان به دو اردوگاه «امپریالیسم» و «چپ جهانی» تقسیم شده است. اگر در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی شوروی و ویتنام در این اردوگاه بودند، امروزه روسیه پوتین، چین، حماس و ج.اسلامی در ردیف اول آن جای دارند.

در این نگاه، آمریکا و اسرائیل منشأ شر ابدی هستند. آن‌ها حتی ایرانِ قبل از ۵۷ را با وجود پیشرفت‌های بزرگ و الغای نظام فئودالی، بخشی از جبهه شر (امپریالیسم) می‌دیدند. فاجعه برای آن‌ها اینجاست که اکنون مردم به‌پا خاسته‌اند و در پیشاپیش آنان یک «شاهزاده» ایستاده است، نه یک سوسیالیست.

این تفکر بیمار هنوز هم در بخشی از روشنفکران اروپا و آمریکا مقبولیت دارد و مقابله با آن نیازمند یک نبرد عظیم فرهنگی است. از یاد نبریم که در شرایط کنونی، نفی رهبری انقلاب، بزرگترین ضربه به اردوگاه «شیر و خورشید» است.


نظر خوانندگان:


■ جناب هدایی، متاسفانه دلیل بعضی واکنش‌های منفی به رضا پهلوی و حتی خود جنبش ایران به علت این برداشت اشتباه است که این حرکت را شورشی ساخته و پرداخته اسراییل و ترامپ می‌دانند.
با احترام، نیما


■ آقای هدایی گرامی. خلاصه مفیدی بود از مواضع رسانه‌های آلمانی. باید توجه داشت که در کشورهای دمکراتیک، رسانه ‌ها آزادند و لذا نظرات نادرست هم منتشر می‌شوند. خواننده یا بیننده باید با دید مستقل و انتقادی به خبرها توجه کند. البته از رسانه‌هایی که از طریق بودجه عمومی تامین می‌شوند (کانالهای ۱ و ۲ آلمان) انتظار می‌رود دقت بیشتری در تفسیر خبرها داشته باشند. موضع‌گیری صدراعظم آلمان بسیار خوب بود و امید است که فشار هر چه بیشتری به سپاه پاسداران اعمال شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ با درود جناب نیما گرامی، من فکر میکنم یکی از ویژگی‌های شاهزاده رضا پهلوی اینست که خیلی علنی فکر و عمل می‌کند، بنابراین اگر کسی به قول شما‌ برداشت اشتباه کند، شاید ناشی از تفکر ناپلئونی خودش است چون همه ملاقات‌ها با اسرائیل و امریکا علنی صورت گرفته و اینکه روابط ما با این دو کشور چگونه خواهد بود.
پرویز هدایی


■ سپاس از اطلاعات خوبی که در اختیار ما گذاشتید. در مورد نتیجه‌گیری‌ها یک سوال از شما دارم. دو رسانه فارسی زبان دولتی دیگر در برخورد به تظاهرات میلیونی ایرانیان خارج و حمایت از آقای پهلوی حتی از پوشش دادن به آن پرهیز کردند یا به صورت خبری گذرا و کم اهمیت آنرا درج کردند. یکی اسپوتنیک مسکو و دیگری صدای امریکا، شما آنرا چگونه می‌بینید؟
وقتی از امریکا صحبت می‌کنیم جانب احتیاط ضروریست، چون تنها دموکراسی امریکا نیست که تصمیمات را می‌گیرد، بلکه ترامپ بر مبنای منافع شخصی و گروهی تاثیر گذار اصلی بر این تصمیمات است. موضوع اسرائیل متفاوت است و اسرائیل علیرغم هر گونه دولتی که داشته باشد اهداف مشروعی را در مورد ایران دنبال می‌کند و از موجودیت خود دفاع می‌کند. جالب است، به‌ویژه وقتی که پای مسائل خارج از حیطه اروپا-امریکا پیش میآید، چقدر مواضع سمپات‌های اروپایی پوتین و افراطی‌های امریکا به هم نزدیک می‌شوند. در ضمن، اطمینان دارم ترامپ از حمایت میلیونی ایرانیان از آقای پهلوی هیچ خوشش نیامده و تکرار پروژه ونزوئلا و بی‌اهمیتی به خانم ماچادو را ممکن نمی‌بیند، باید دید که ترامپ چگونه با این شرایط روبرو خواهد شد؟
با احترام، پیروز


■ آقای قنبری عزیز، در بحش عمومی یک شورای نظارتی وجود دارد، برای یک رشته نظارت‌ها، اما چنانکه می‌بینیم مدیر هربخش در محدوده مشخصی آزاد است آنطور که خودش و تیمش فکر میکنند مسائل را تحلیل و منتشر کند، حالا اگر در راستای نظر صدر اعظم هم نباشد، کسی آنها را عتاب و خطاب نمی‌کند.
با مهر هدائی


■ با درود آقا پیروز گرامی، به نکته مهمی اشاره کرده‌اید. در مورد اسپوتنیک همانند یک بخش از پلیس در تمام سالهای اخیر از هرنوع توطئه‌ای را بر علیه مردم ایران و جنبش ابائی ندارد. اما در مورد صدای امریکا، ظاهرا همه چیز برمیگردد به انتصاب علی جوانمردی در بخش کردی، فارسی و افغان.
با مهر پرویز هدائی


■ جناب هدایی گرامی، درود بر شما.
به سهم خوداز کوشش و پیگیری شما بسیار در گردآوری این اطلاعات ارزشمند سپاسگزارم. همانگونه که به درستی نوشته‌اید، متأسفانه «تفکر چپ جهانی درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. ...». رفتار و موضعگیری‌های زشت و ناپسند چپ بی‌خاصیت یا به اصطلاح محور مقاومت در ایران نیز گواه بر همین روند است. اما خوشبختانه هر روز که می‌گذرد واقعیت‌ها آشکارتر، و سرشت مترقی انقلاب ملی ایران برای جهان بیشتر می‌شود. چنین می‌نماید که کنفرانس مونیخ و راهپیمایی‌های باشکوه هم‌میهنان در کشورهای مهم جهان بتواند بر کژاندیشی برخی ژورنالیستها و نهادهای مشکوک پشت سر آنها چیره شود.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ با درود آقای خراسانی عزیز، پیشاپیش از لطف همبشگی شما سپاسگذارم. در رابطه با نوشته، همانگونه شما هم ذکر کرده‌اید‌ اگر انسان چنان شیفته‌ ساخته‌های ذهنی‌اش گردد که‌ نتواند واقعیات را ببیند، بله از آن لحظه خطر شروع می‌شود. و این نه تنها برای برای ما اهالی خاورمیانه بلکه در آلمان صنعتی هم اتفاق می‌افتد.
با مهر، پرویز هدائی






نظر شما درباره این مقاله:







هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 21:20

هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی


عطا محامد

هولناک‌ترین کشتار تاریخ معاصر ایران، نه تنها خیابان، که وجدان جمعی یک ملت را برای همیشه دگرگون کرد. در  فضا و شرایطی که پس از دی ۱۴۰۴ شکل گرفته، دیگر نمی‌توان با ایده‌ها و تئوری‌های سیاسی قدیمی و احتیاط‌های بی‌‌ثمر، مدعی سیاست‌ورزی یا نمایندگی مردمی شد که هنوز درگیر آوارهای آن فاجعه هستند.

جریان جمهوری‌خواهی در خارج از کشور، مانند دیگر جریان‌ها، اکنون در برابر آزمونی بی‌رحم و بی‌سابقه قرار دارد. صحنه سیاسی و اجتماعی ایران با خشونت عریان جمهوری اسلامی تغییر کرده و راهبرد گروه‌ها نیز باید به تناسب آن تغییر یابد. اصرار بر فرمول‌های پیشینی که تاکنون گرهی نگشوده‌اند، در آینده نیز پاسخی نخواهند داشت و تنها از عدم درک عمق فاجعه حکایت می‌کنند.

خشونت سبعانه حکومت و نیاز مبرم به تغییر حاکمیت، جریان‌های مختلف را با پرسش‌هایی بنیادین در استراتژی عملی‌شان مواجه کرده است؛ به‌ویژه جریانی که میان هراس از رقیب و انفعال در برابر فاجعه، عملاً فاعلیت سیاسی خود را از دست داده است. طرح این پرسش‌ها و پاسخ به آن‌ها، برای یک دگردیسی ضروری است؛ پیش از آنکه تاریخ، این بی‌عملی را به بخشی از یک تراژدی دیگر تبدیل کند.

۱. جمهوری‌خواهی در ایران امروز با یک تضاد ساختاری در تعریف «سوژه دموکراتیک» روبروست. آن‌ها از سویی مشروعیت را برخاسته از اراده مردم می‌دانند، اما از سوی دیگر، این اراده را تنها زمانی معتبر می‌شمارند که خروجی آن با قالب مدنظرشان (جمهوری) هم‌خوان باشد. وضعیت به گونه‌ای شده است که اگر بخشی از مردم پادشاهی را طلب کنند، جمهوری‌خواهان آن‌ها را «توده فریب‌خورده رسانه» قلمداد می‌کنند؛ این یعنی بخش اعظم جمهوری‌خواهان به «حق انتخاب مردم» باور ندارند، بلکه به «حق انتخاب آنچه ما درست می‌دانیم» توسط مردم باور دارند. با این حساب، تفاوت بنیادین آن‌ها با نگاهی که مردم را «صغیر» و نیازمند هدایت به صراط مستقیم می‌داند چیست؟ چرا در نقشه راه دموکراتیک جمهوری‌خواهان، صندوق رای پیشاپیش گزینه‌ای به نام پادشاهی ندارد؟ چگونه است که جریان پادشاهی‌خواه با وجود تمام برچسب‌هایی مانند «فاشیست بودن»، در ویترین سیاسی خود حق مردم برای انتخاب «جمهوری» را در یک رفراندوم آزاد گنجانده است، اما جریان جمهوری‌خواهی به عنوان مدعیان پیشروی دموکراسی، حق مردم برای انتخاب «پادشاهی» را حتی به عنوان یک گزینه فرضی به رسمیت نمی‌شناسد؟ آیا این به معنای آن نیست که پادشاهی‌خواهان در عمل به «صندوق رای» متعهدترند و شما صرفاً به «نتیجه صندوق»؟ این پارادوکس، مشروعیت دموکراتیک شما را تضعیف نمی‌کند؟

۲. اکثریت قابل توجهی از جمهوری‌خواهان از آغاز اعتراضات دی‌ماه، آنقدر درگیر  تقابل با جریان پادشاهی‌خواهی بوده‌اند که نتوانسته‌اند با جمهوری اسلامی فاصله‌گذاری معناداری انجام دهند. در لحظه‌ای که مردم در خیابان‌های ایران صف خود را از جمهوری اسلامی جدا کرده‌اند، چرا این جریان با تاکیدش بر مخالفت با پهلوی، فاصله‌گذاری مبهم با جنایت و حمایت مشروط از خواست مردم، بی‌عملی خود را به عنوان یک «سیاست اخلاقی» جلوه می‌دهد؟

۳. با وجود آنکه می‌دانیم بسیاری از باورمندان به جمهوری‌خواهی و گرایش‌های سوسیالیستی در اعتراضات دی‌ماه حضور داشتند و فراخوان رضا پهلوی را تنها فرصتی برای ابراز نارضایتی دیدند، و با وجود آنکه حاملان همین باورها در خارج از کشور نیز به خیابان‌های مونیخ، ملبورن و لس‌آنجلس آمدند، چرا برای نمایندگی صدای آن‌ها یک جبهه واحد جمهوری‌خواهی ایجاد نکرده‌اید؟ چرا با سیاست‌های منفعلانه، مردمِ گریزان از پهلوی را نمایندگی نمی‌کنید و آن‌ها را خواسته یا ناخواسته، در دل آن جریان رها می‌کنید؟

۴. با وجود آنکه می‌دانید درگیری نظامی با آمریکا محتمل‌ترین سناریوی پیش روست، چرا برای فردای سیاسی پس از جنگ مهیا نمی‌شوید؟ چرا مانند بازندگانی رفتار می‌کنید که از هم‌اکنون منتظرند تا در صورت وقوع فاجعه بگویند «ما که گفته بودیم»؟ این نگاه منزه‌طلبانه که آینده جمعی را قربانی حفظ پرستیژ سیاسی می‌کند، چه تفاوتی با بی‌عملی محض دارد؟ چرا در این لحظه حیاتی، جای یک «سیاست ایجابی» در مواضع شما خالی است؟

۵. جمهوری‌خواهان سال‌ها از لزوم شکل‌گیری یک شورای ائتلافی سخن گفته‌اند، اما این شورا هرگز زاده نشد. چرا مردمی که از وضعیت موجود به جان آمده‌اند، باید پای ناتوانی سیاسی جریانی صبوری کنند که حتی توان تحقق خواسته‌های تشکیلاتی خود را ندارد؟

۶. شما با وجود باور به کار شورایی، در بزنگاه‌های تصمیم‌گیری، جمهوری‌خواهان بارها از میرحسین موسوی و مصطفی تاج‌زاده به شیوه‌های مختلف حمایت کرده‌اند و برخی حتی آن‌ها را به عنوان آلترناتیو سیاسی آینده معرفی کرده‌اند.  اگرچه در این رویکرد و حمایت سیاسی ایرادی نیست؛ اما نکته آن است که سیاست نیازمند تدبیر مدام است چون مدام در حال تغییر است. چرا برای گذر از وضع موجود که با تغییرات شگرف همراه است، رهبری جریانی را برمی‌گزینید که  توان خلق سیاست جدید در برابر تغییرات شگرف را ندارد؟ چرا اکثریت شما به انتظار نشسته‌اید تا روزی این افراد بیانیه‌ای صادر کنند و جبهه‌تان حول ایده‌های انتزاعی نظیر «رفراندوم قانون اساسی» — که هیچ راهکار عملی برای آن وجود ندارد — منسجم شود؟

۷. در سال ۱۴۰۱، مرزبندی «داخل/خارج» را مردود می‌دانستید، اما امروز با چرخشی آشکار، بر ضرورت رهبری داخل کشور تأکید می‌کنید. این تناقض، مشروعیت جایگاه شما را با دو پرسش کلیدی روبرو می‌کند:  اول اینکه جایگاه واقعی شما در نقشه سیاست کجاست؟ آیا نیرویی تأثیرگذار برای تسهیل جنبش داخل هستید، یا صرفاً به پژواک بی‌اراده صدای چند نفر در درون تبدیل شده‌اید؟ دوم اینکه چرا بر رهبری از داخل اصرار دارید، در حالی که می‌دانید در اختناق فعلی، امکان کنشگری مؤثر در داخل وجود ندارد؟ سیاست‌ورزی شما در تبعید چه کارکرد ایجابی و مستقلی دارد جز صدور «جواز عبور» برای دیگران و راندن خود به حاشیه تحولات؟ آیا آنچه انجام می‌دهید، واقعاً نامش «سیاست‌ورزی» است؟

۸. سیاست‌ورزی جریان جمهوری‌خواهی در خارج، به‌ویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، عملاً به امضای تأییدیه برای دیگران و تولید انبوه بیانیه‌ها تقلیل یافته است. این «سیاست بیانیه‌محور» تا امروز چه دستاورد ملموسی جز فرسایش توان سیاسی‌تان داشته است که همچنان بر آن اصرار می‌ورزید؟ اگر سنگرهای خود را از دست رفته و میدان را در اشغال رقبا می‌بینید، چرا به جای پناه گرفتن پشت واژگان فرسوده، به بازنگری ریشه‌ای و بنا کردن یک «سیاست رادیکال و ایجابی» روی نمی‌آورید؟


نظر خوانندگان:


■ درووود بر آقای محامد گرامی! مختصر و موجز.
تمام پرسش‌های شما در آخرین پرسش شما تمرکز پیدا کرده اند و من به سهم خودم، پاسخی برای آن دارم. برای اینکه بتوان از شعارهای فرسوده واپس نشست و به آفریدن کانسپتی مغزه دار و بهره‌آور و کارگشا دست یافت، راهی نیست سوای اینکه به سنجشگری ذهنیّت خود پرداخت و واقعیّت‌ها و عینیّت‌ها را نه از چارچوب‌های کلیشه‌ای و شابلونی و مبانی اعتقادات و خطوط گرایشهای شخصی و فرقه‌ای و سازمانی و حزبی؛ بلکه از چشم انداز جامعیّت وجودی انسانها و اخذ میانگین مشترک بین همه برآورد و طرح ریزی کرد. چنین کاری، زمانی امکانپذیر است که من، دیگران را نه خاصم خود؛ بلکه امتداد خودم بدانم و برعکس. تا زمانی که چنین اصلی، موضوع اندیشیدن قرار نگیرد، طیف «جمهوریخواهان» به همین معضلاتی مبتلا خواهند بود که شما به آنها اشاره کردده‌اید. کدام گرایش جمهوری‌خواه را می‌شناسید که شهامت داشته باشد، دیگران را تداوم خودش بداند و مقر بیاید برای باهمگرایی بدون حذف و خصومت؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ مقاله‌ی «هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی» منتشرشده در وب‌سایت ایران امروز تلاشی است برای نقد درونی جمهوری‌خواهان در بزنگاه پس از سرکوب‌های خونین، اما این نقد، در بنیان تحلیلی خود، با یک کاستی جدی و تعیین‌کننده روبه‌روست: تقلیل یک منازعه‌ی دوطرفه به ضعف‌های یک‌طرف و نادیده‌گرفتن نقش فعال و گاه تخریبیِ طرف دیگر. متن با طرح پرسش‌هایی درباره‌ی ناتوانی جمهوری‌خواهان در سازماندهی، فقدان رهبری، ابهام در تعریف «سوژه‌ی دموکراتیک» و ناتوانی در ایجاد بدیل سیاسی آغاز می‌کند و به‌تدریج این گزاره را القا می‌کند که اگر اپوزیسیون جمهوری‌خواه در حاشیه مانده یا نتوانسته است هژمونی سیاسی بیابد، علت اصلی آن کاستی‌های درونی خودش است. اما این چارچوب تحلیلی، اگرچه بخشی از واقعیت را لمس می‌کند، با حذف زمینه‌ی تعاملیِ این ناکامی‌ها، تصویری ناقص و در نتیجه گمراه‌کننده ارائه می‌دهد.
نخستین مغالطه‌ی مقاله، مغالطه‌ی «تک‌علتی‌سازی» است. نویسنده می‌پرسد چرا جمهوری‌خواهان نتوانسته‌اند در مقام یک آلترناتیو قدرتمند ظاهر شوند، اما این پرسش را در خلأ مطرح می‌کند؛ گویی فضای اپوزیسیون عرصه‌ای خنثی بوده که در آن هر جریان می‌توانسته آزادانه رشد کند و تنها ضعف سازمانی مانع جمهوری‌خواهان شده است. حال آنکه در سال‌های گذشته، تلاش‌های متعددی از سوی طیف‌های جمهوری‌خواه برای همکاری و ائتلاف با نیروهای سلطنت‌طلب صورت گرفت: از شورای مدیریت گذار تا شورای تصمیم و نشست‌هایی مانند اجلاس جرج‌تاون. این تلاش‌ها دقیقاً با این پیش‌فرض شکل گرفت که بدون یک ائتلاف فراگیر، گذار از جمهوری اسلامی ممکن نیست. بنابراین روایت مقاله که جمهوری‌خواهان را عمدتاً درگیر مرزبندی هویتی با سلطنت‌طلبان نشان می‌دهد، بخشی از تاریخ سیاسی همین چند سال اخیر را حذف می‌کند.
نقطه‌ی گسست اما از جایی آغاز شد که بخش مسلط جریان سلطنت‌طلب، همکاری را نه بر مبنای تکثر و برابری، بلکه بر محور زعامت فردی تعریف کرد. تأکید مستمر بر رهبری متمرکز حول شخص رضا پهلوی و طرح ضرورت «بیعت» یا تبعیت سیاسی از او، عملاً ائتلاف را از سطح همکاری افقی به سطح تبعیت عمودی منتقل کرد. در چنین شرایطی، جمهوری‌خواهی که هویت خود را بر نفی اصل موروثی‌بودن قدرت بنا کرده است، چگونه می‌توانست بدون عدول از مبنای نظری خویش، در چارچوبی قرار گیرد که مشروعیت سیاسی را حول یک نام خانوادگی سازمان می‌دهد؟ نویسنده‌ی مقاله‌ی ایران امروز این پرسش را معکوس می‌کند و چنین وانمود می‌سازد که مشکل اصلی، عدم تحمل جمهوری‌خواهان نسبت به «حق انتخاب مردم» بوده است، در حالی که مسئله در عمل، نه حق انتخاب آزاد مردم در آینده، بلکه ساختار قدرت در حال شکل‌گیری در درون اپوزیسیون بود.
مغالطه‌ی دوم مقاله، جابه‌جایی سطح تحلیل از «رقابت سیاسی» به «نقص اخلاقی» است. نویسنده با لحنی سرزنش‌آمیز می‌پرسد چرا جمهوری‌خواهان بیشتر با سلطنت‌طلبان درگیر بوده‌اند تا با جمهوری اسلامی. این صورت‌بندی، رقابت بر سر رهبری و هژمونی در اپوزیسیون را به نزاعی حاشیه‌ای تقلیل می‌دهد، در حالی که در هر فرآیند گذار، تعیین شکل بدیل آینده امری اساسی است. اگر یک جریان سیاسی احساس کند که بدیل در حال شکل‌گیری، تنوع دیدگاه‌ها را برنمی‌تابد و بر محور شخص یا نماد خاصی انحصار می‌یابد، مخالفت او نه انحراف از مبارزه با استبداد، بلکه بخشی از همان مبارزه است. سکوت در برابر بازتولید منطق تمرکز قدرت، حتی اگر در لباس اپوزیسیون باشد، با روح جمهوری‌خواهی ناسازگار است.
مغالطه‌ی سوم، حذف عاملیت سلطنت‌طلبان در تولید فضای تک‌صدایی است. در سال‌های اخیر، هر صدای منتقد درون اپوزیسیون که نسبت به تمرکزگرایی یا شخص‌محوری هشدار داده، در بخش‌هایی از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی وابسته به سلطنت‌طلبان با برچسب‌زنی، تخریب و اتهام «تفرقه‌افکنی» مواجه شده است. مقاله اما این واقعیت را به‌کلی نادیده می‌گیرد و چنین القا می‌کند که گویی جمهوری‌خواهان داوطلبانه خود را منزوی کرده‌اند. این نادیده‌گرفتن، نوعی مغالطه‌ی حذف زمینه است: تحلیل نتیجه بدون تحلیل فرایند. وقتی شرط همکاری، پذیرش یک رهبری پیشینی و غیرانتخابی باشد، خروج کسانی که آن شرط را نمی‌پذیرند، نه نشانه‌ی بی‌برنامگی، بلکه نتیجه‌ی منطقی آن شرط است.
در نهایت، مقاله با طرح این ادعا که جمهوری‌خواهان باید نشان دهند به انتخاب آزاد مردم- حتی اگر به سلطنت رأی دهند-متعهدند، پرسشی ظاهراً دموکراتیک مطرح می‌کند، اما از پاسخ متقابل می‌گریزد: آیا سلطنت‌طلبان نیز آماده‌اند نتیجه‌ی یک رقابت آزاد را- حتی اگر به جمهوری بینجامد- بی‌قیدوشرط بپذیرند و تا پیش از آن، از مطالبه‌ی رهبری انحصاری دست بردارند؟ دموکراسی نه فقط در صندوق رأی آینده، بلکه در شیوه‌ی کنش امروز سنجیده می‌شود. اگر ساختارهای اپوزیسیون از اکنون بر محور تک‌صدایی سامان یابند، وعده‌ی تکثر در آینده چندان باورپذیر نخواهد بود.
بنابراین، نقد جمهوری‌خواهان ضرورتی انکارناپذیر است؛ آنان با پراکندگی، ضعف تشکیلاتی و ناتوانی در تولید گفتمان فراگیر روبه‌رو بوده‌اند. اما تحلیلی که این ضعف‌ها را از بستر تعاملی‌شان جدا کند و نقش کنش‌های انحصارطلبانه در سوی دیگر را مسکوت بگذارد، تصویری نیمه‌کاره می‌سازد. منازعه‌ی امروز اپوزیسیون ایران صرفاً نزاعی بر سر نام یک نظام آینده نیست، بلکه کشاکشی است بر سر شیوه‌ی توزیع قدرت، مفهوم رهبری، و امکان تکثر. نادیده‌گرفتن سهم هر یک از طرفین در این کشاکش، به‌ویژه سهم جریانی که بر محور رهبری شخصی سازمان یافته، نوعی ساده‌سازی تحلیلی است که در نهایت به روشن‌تر شدن افق گذار کمکی نمی‌کند.
مهرک کمالی


■ یادتان باشد تمام اتفاقاتی که امروز رخ می‌دهد حاصل سالیان طولانی مبارزه مستمر و خستگی ناپذیر مردم و روشنفکران با سلطنت و ولایت است نه اینکه ناگهان بیدار شده و خود را به اغوش آزموده شده‌ای مانند سلطنت پهلوی انداختن... اشتباه نکنید مبارزه اتفاقی تدریجی و مستمر رو به جلوست نه بازگشت.
مختار


■ جناب عطا محامد گرامی،
در مناظره اخیر میان جناب شهرام اتفاق و جناب محمد مالجو، به نکته‌ای اشاره شد که ارزش تأمل دارد: جریان نزدیک به رضا پهلوی، برخلاف بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، یک راهکار مشخص برای سرنگونی رژیم ارائه می‌کند؛ راهکاری که مبتنی بر دعوت یا اتکاء به مداخله نظامی ایالات متحده آمریکا، یا دست‌کم تهدید معتبر به استفاده از چنین نیرویی است.
در میدان رقابت سیاسی، «داشتن راهکار مشخص» معمولاً امتیاز محسوب می‌شود؛ زیرا سیاست عرصه امکان‌هاست، نه صرف آرزوها. جریانی که بتواند مسیر عملیاتیِ رسیدن به هدف خود را تعریف کند، در نگاه بخشی از جامعه جدی‌تر به نظر می‌رسد. از این منظر، سلطنت‌طلبان دارای یک مزیت رقابتی هستند: آنان درباره «چگونه عبور کردن» سخن می‌گویند، نه صرفاً درباره «پس از عبور چه باید کرد».
اما امتیاز بودنِ یک راهکار، وابسته به سه معیار است: مشروعیت اخلاقی، امکان‌پذیری سیاسی، و برآورد هزینه‌ها. اگر راهکاری از نظر بخشی از جامعه فاقد مشروعیت اخلاقی باشد، یا احتمال موفقیت آن پایین ارزیابی شود، یا هزینه‌های انسانی و ملی آن بسیار سنگین تلقی گردد، مخالفت با آن نه از سر انفعال، بلکه از موضع محاسبه سیاسی است.
جمهوری‌خواهان دقیقاً در این نقطه ایستاده‌اند. مخالفت آنان با سناریوی مداخله نظامی خارجی، می‌تواند ناشی از ملاحظات اخلاقی (حساسیت نسبت به حاکمیت ملی و پیامدهای جنگ) یا محاسبات پراگماتیک (تردید در امکان تحقق یا پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر آن) باشد. در هر دو حالت، این مخالفت به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه به معنای نپذیرفتن یک مسیر خاص برای گذار است.
در رقابت میان دو آلترناتیو بزرگ ـ جمهوری‌خواهی و سلطنت‌طلبی ـ طبیعی است که هر جریان راهبرد خود را پیگیری کند. اگر سناریوی اتکاء به قدرت خارجی موفق شود، حامیان آن در موقعیت برتر قرار خواهند گرفت؛ و اگر ناکام بماند، هزینه سیاسی آن نیز متوجه همان راهبرد خواهد بود. الزام یک جریان سیاسی به دفاع از طرحی که آن را پرهزینه، غیرمشروع یا کم‌احتمال می‌داند، نه منطقی است و نه اصولی.
پرسش اصلی این است: آیا در یک رقابت سیاسی سالم، هر جریان حق ندارد بر مبنای تحلیل و محاسبه خود، راهبردی را رد کند بی‌آنکه متهم به همسویی با حاکمیت شود؟ اگر پاسخ مثبت است، پس مخالفت جمهوری‌خواهان با مداخله نظامی خارجی، خود بخشی از رقابت آلترناتیوهاست، نه نشانه‌ای از هم‌اردویی با رژیم.
با احترام علی رضا اردبیلی


■ آقای عطا محامد با کمال احترام به باورهای ایدئولوژیک‌تان، شوربختانه در تله ارزیابی هایی سیاه و سفید و یا شر و خیر بودن رویدادها افتاده‌اید. هر معادله‌ای دو سو دارد. دیدن یک سوی معادله و چشم‌پوشی به دیگر سوی آن گناهی نا بخشودنی و پاشیدن نادانی و بی‌خبری به چشم خوانندگان و یا بینندگان رسانه‌های پر طرفدار مانند ایران اینترنشنال، منوتو و ... است! در حالی که با بی‌عملی و تنها غر زدن‌های جمهوری‌خواهان و پراکندگی مزمن آنها که اشاره کرده‌اید کاملا موافقم اما چشم پوشی شما به تمامیت‌خواهی جریان پهلوی‌خواه که حتی مشروطه خواه و مشاور پیشین آقای پهلوی “شهریا آهی” به آن اشاره کرده است را قابل بخشش نمی‌دانم. دوم فحاشی‌ها و قلدری بسیاری از پهلوی خواهان و حتی همسر محترم ایشان که فرمودند “مرگ به سه مفسد ...” و یا بطور مثال علیه خانم نرگس محمدی که هیچگاه با برخورد جدی آقای رضا پهلوی روبرو نگردیده است را نادیده می‌گیرید. سوم بر محتوی دفترچه دوران اضطراب را که در عمل و در بین خطوط، گذاری غیر دمکراتیک بدون در نظر گرفتن چند صدایی بودگی جامعه ایران است، نادیده می گیرید. امیدوارم با این نحله قالب فکری با ۵۷ دیگری با رنگ و آب “دمکراتیک” روبرو نشویم.
با سپاس شهرام


■ جناب محامد
هرچند با کلیت مقدمهٔ شما موافقم، اما با نحوهٔ طرح پرسش‌ها همداستان نیستم. به نظر می‌رسد شیوهٔ پرسشگری در متن، بیش از آنکه در پی کشف و تبیین مسئله باشد، پرسشگر را در جایگاه داوری قرار می‌دهد. در نتیجه، مرز میان نقدِ نیت‌ها، گفتمان‌ها و عملکردها مخدوش شده و این سطوح در هم آمیخته‌اند؛ به‌گونه‌ای که تمایز و ارزیابی مستقل هر یک در مقاله به‌روشنی امکان‌پذیر نیست.
اگر بخواهم هشت پرسش و داوری مطرح‌شده را به‌صورت فشرده جمع‌بندی کنم، می‌توان آن‌ها را در چند محور اصلی خلاصه کرد: تردید نسبت به باور عینی و عملی به دموکراسی در میان جمهوری‌خواهان، فاصله‌گیری از مردم معترض، بی‌عملی و ضعف در ارتباط و سازمان‌دهی درون‌جریانی، فقدان سیاست‌ورزی ایجابی، و پافشاری بر ایدهٔ رهبری جنبش از داخل کشور.
در خصوص نسبت دموکراسی و مقام وراثتی نیز باید به تفکیک مفهومی توجه داشت. اگر دموکراسی را نظامی مبتنی بر انتخابات آزاد، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و امکان تغییر مسالمت‌آمیز قدرت تعریف کنیم، وجود یک مقام وراثتیِ صرفاً تشریفاتی لزوماً ناقض آن نخواهد بود. اما اگر دموکراسی را بر پایهٔ برابری کامل سیاسی و نفی هرگونه امتیاز مبتنی بر تولد بدانیم، هر مقام موروثی و نمادین در تنش با این تعریف قرار می‌گیرد. از این‌رو، داوری دربارهٔ «باور به دموکراسی» مستلزم روشن‌سازی چارچوب مفهومی مورد استفاده است، نه صرفاً ارجاع به عنوان نظام سیاسی. بر همین اساس، دموکراتیک بودن بیش از آنکه در سطح گفتار و ادعا متجلی شود، در سطح کردار و رویه‌های عملی معنا پیدا می‌کند. التزام واقعی به اصولی چون پذیرش نتیجهٔ صندوق رأی، هنگامی که با ترجیحات فردی یا جریانی هم‌خوان نیست، تحمل تکثر سیاسی، تضمین حقوق اقلیت و پایبندی به قواعد رقابت منصفانه، شاخص‌های عینی‌تری برای سنجش دموکراتیک بودن یک جریان به شمار می‌روند. به بیان دیگر، دموکراسی نه صرفاً یک عنوان، بلکه مجموعه‌ای از کنش‌ها و تعهدات نهادی است که در عمل آزموده می‌شود.
در زمینهٔ اتهام فاصله‌گیری از مردم معترض، بی‌عملی یا ضعف در سازمان‌دهی درون‌جریانی، طرح چنین احکامی نیازمند شواهد عینی و قابل ارجاع است؛ امری که در متن حاضر به‌طور مشخص مستند نشده است. ارزیابی عملکرد یک جریان سیاسی، به‌ویژه در شرایط سرکوب ساختاری، مستلزم توجه به محدودیت‌های عینی آن نیز هست. ضعف در سازمان‌دهی میدانی و فقدان توان تشکیلاتی، به‌ویژه هنگامی که با فاصلهٔ جغرافیایی و زمانی کنشگران از جامعهٔ داخل کشور همراه می‌شود، می‌تواند به کاهش ظرفیت اجرایی بینجامد. افزون بر این، منابع اقتصادی و دسترسی به امکانات رسانه‌ای نیز در شکل‌گیری توان سازمانی بی‌تأثیر نیست؛ عاملی که ممکن است در میان جریان‌های مختلف به‌طور نامتوازن توزیع شده باشد. همچنین توجه آقای محا مد را به این نکته جلب می‌کنم که در برخی موارد، نحوهٔ بازنمایی نمادین اعتراضات ایرانیان در خارج از کشور بر میزان همبستگی و مشارکت نیروهای بومی آن کشورها تأثیرگذار بوده است. برای نمونه، مشاهده شده که حضور برخی نمادهای سیاسی، از جمله پرچم اسرائیل در تجمعات اعتراضی، در مواردی موجب فاصله‌گیری بخشی از افکار عمومی و کنشگران محلی از این حرکت‌ها شده است. این وضعیت را می‌توان در مقایسه با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تحلیل کرد؛ جنبشی که به‌واسطهٔ تمرکز بر مطالبات حقوق بشری و اجتماعی، توانست همدلی گسترده‌تری در سطح بین‌المللی جلب کند. از این منظر، نحوهٔ صورت‌بندی نمادین و گفتمانی اعتراضات در خارج از کشور، نقشی تعیین‌کننده در سطح مشروعیت و ظرفیت همبستگی فراملی آن‌ها ایفا می‌کند. بدیهی است طرح این نکته، به معنای اتخاذ موضعی ضداسرائیلی یا ضد امپریالیستی نیست، بلکه صرفاً ناظر به تحلیل پیامدهای نمادین و ادراکیِ برخی انتخاب‌های سیاسی در فضای عمومی جوامع میزبان است.
در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، می‌توان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیست‌جهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینی‌تر و تجربه‌مندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بی‌واسطه با واقعیت‌های اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیت‌های جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند؛ عواملی که می‌تواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازمان‌دهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را به‌طور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیت‌ها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمی‌شوند و می‌توانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.
سلمان گرگانی


■ جناب محامد گرامی، درود بر شما و نوشتار خوبتان. بی‌آنکه تا پیش از برگزاری مجلس مؤسسان بخواهم به برتری نظام جمهوری یا پادشاهی در شرایط کنونی ایران و جهان بپردازم، با شما همسو هستم که نه تنها «جریان جمهوری‌خواهی در خارج از کشور در برابر آزمونی بی‌رحم و بی‌سابقه قرار دارد»، که تا جایی که من می‌دانم، این جریان با همۀ تبلیغات خود و پپسی باز کردن برای دموکراسی، در داخل ایران هم جایگاهی ندارد.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ با درود به هموطنان، نویسنده محترم و آقای گرگانی عزیز
که نوشتید: «در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، می‌توان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیست‌جهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینی‌تر و تجربه‌مندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بی‌واسطه با واقعیت‌های اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیت‌های جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند؛ عواملی که می‌تواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازمان‌دهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را به‌طور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیت‌ها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمی‌شوند و می‌توانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.»
این استدلال برای شرایط محیط خاص ایران و بسیاری از کنشگران سیاسی داخل ایران صادق نیست. جدا از سانسور و عدم دسترسی کافی به دانش و اخبار روز و رسانه‌ها و سیاست‌های برون مرزی و جهانی، درست به علت همان شرایط سخت سرکوب و وجود ترس مداوم بگیر و ببند و فشارهای روحی و روانی ناشی ازآن از طرف رژیم وحشی و خونخوار بر مردم و کنشگران بی‌دفاع و بی‌پشتوانه مردم داخل ایران، کنشگران داخلی ما در شرایط عادی و نرمال برای فکر کردن و تحلیل و طرح ریختن بسر نمی‌برند که بتوانند بهترین تصمیم و یا واکنش درست را در زمان و مکان درست اتخاذ کنند. نمونه‌اش واکنش مردم در گردهمایی مشهد بود که برای زندانی با تجربه‌ای همچون خانم نرگس محمدی بکلی غیر قابل پیش‌بینی ظهور کرد. برای حل مسایل بزرگ، ابتدا به یک محیط سالم و آرام، همراه با بدن و روان و مغزی بدور از هرگونه ترس و خشم و اظطراب و استرس نیاز است. به‌همین دلیل برای واژگونی رژیم فاشیستی اسلامی، همکاری و همفکری و برنامه‌ریزی نیروهای داخل و خارج باید با هم و توأمان صورت پذیرد.
با احترام آرمان امیدوار


■ دوست گرامی آرمان
اشارهٔ شما به ضرورت همکاری میان نیروهای داخل و خارج از کشور نکته‌ای بود که در نگارش پیشین از قلم افتاده بود و یادآوری آن قابل قدردانی است. با این حال، باید توجه داشت که کنشگرانی که در داخل ایران، با وجود فشارها و مخاطرات امنیتی، به مبارزه ادامه می‌دهند و مواضع خود را چه در حوزهٔ مسائل داخلی و چه در عرصهٔ بین‌المللی به زبانی قابل فهم برای مخاطبان گسترده‌تر بیان می‌کنند، نشان می‌دهند که محدودیت‌های امنیتی لزوماً به تضعیف قدرت تحلیل و عینیت‌گرایی آنان نینجامیده است.
در عین حال، نباید از این واقعیت غافل شد که در خارج از کشور نیز ظرفیت قابل توجهی از دانش تخصصی، تجربهٔ حرفه‌ای و امکان دسترسی به شبکه‌های رسانه‌ای و نهادی وجود دارد. از این‌رو، هم‌افزایی میان تجربهٔ زیسته و شناخت میدانیِ نیروهای داخل با سرمایهٔ تخصصی و ارتباطی نیروهای خارج می‌تواند به تقویت ظرفیت تحلیلی و اجرایی جنبش‌های سیاسی بینجامد.
سلمان گرگانی






نظر شما درباره این مقاله:







ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 18:58

ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه


ایمان کمالیان

بحرانی که امروز ایران را در بر گرفته، نه یک تلاطمِ گذرا در عرصۀ سیاست، بلکه نشانه‌ای از به پایان رسیدن یک دوران است. ما در نقطه و لحظه‌ای از تاریخ ایستاده‌ایم که پیوندهای درون و میان ساحت‌های گوناگون حیات جمعی در ایران‌زمین از اقتصاد و سیاست گرفته تا اخلاق، حیات مدنی و محیط‌زیست، همگی گسسته شده است. این وضعیت را نمی‌توان صرفاً با واژگانی چون سوء مدیریت، بدشانسی یا فشار خارجی توصیف کرد؛ چرا که این واژگان، عمقِ فاجعه را به اموری تصادفی و قابل‌اصلاح و چه بسا گذرا تقلیل می‌دهند. واقعیت این است که ما با یک انسداد ساختاریِ خودکرده مواجهیم؛ وضعیتی که در آن ابزارهای حل مسئله، خود به بخشی از مسئله بدل شده‌اند.

پرسش بنیادین اینجاست: چرا برای دهه‌ها، جامعه و نخبگان ایران گمان می‌کردند که می‌توان این انباشت روزافزونِ بحران‌ها را در همان چارچوب‌های پیشین مهار و مدیریت و نهایتاً برطرف کرد؟ پاسخ در یک «امیدِ واهی» نهفته است؛ امیدی که بیش از آنکه محرکِ حرکت باشد، برهم‌زنندۀ ادراک بود. این امید، ما را در چرخه‌ای از انتظارِ بی‌پایان برای گشایش یا معجزه‌ای از درون نگاه داشت، در حالی که زیرساخت‌های مادی و معنوی کشور در حال فرسایش بودند.

در حوزۀ بین‌الملل، سیاست خارجی ایران سال‌هاست که میان آرمان‌گراییِ ایدئولوژیک و عمل‌گراییِ اضطراری گیج و سردرگم مانده است. ایران در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ خود، در مدار پرخطری قرار گرفته که هزینۀ حفظ وضعیت موجود در آن، از توان اقتصادی ملی فراتر رفته و آن را در آستانۀ تبدیل شدن به یک زمینِ سوخته قرار داده است. سال‌ها امید بسته شد که با صبرِ راهبردی یا نگاه به شرق، می‌توان بدون حل‌وفصلِ بنیادین تضادها با نظم جهانی، به ثبات رسید. اما واقعیتِ سخت ژئوپولتیک نشان داد که اقتصاد بین‌الملل، منطقی مشخص و غیرقابل‌انکار دارد؛ منطقی که در آن امنیت و توسعه دو روی یک سکه‌اند.

این راه که می‌توان با مدیریت تاکتیکی از دل تحریم‌های فرساینده، اقتصاد مقاومتیِ شکوفا استخراج کرد، اکنون به شکلی تراژیک به بن‌بست رسیده است. ناامیدی در اینجا به معنای پذیرش این حقیقت است که منطقِ کنونیِ کنش بین‌المللی ما، با الزامات توسعۀ قرن بیست‌ و یکم ناسازگار است. تا زمانی که از امکانِ جهش اقتصادی در سایه انزوا ناامید نشویم، نخواهیم توانست به بدیل‌هایی بیندیشیم که در آن ایران نه یک جزیره محصور، بلکه چهارراهی برای تبادلات جهانی باشد.

در ساحت سیاست داخلی، ما با ساختاری مواجهیم که به‌تدریج تمام نهادهای میانجی از احزاب تا تشکل‌های صنفی را بلاموضوع کرده است. تمرکز قدرت و صلب شدن مجاریِ تغییر، راه را بر هرگونه اصلاح درون‌سیستمی بسته است. با این حال، بخش بزرگی از بدنۀ نخبگانی ایران برای سال‌ها بر این باور و امید بود که با چانه‌زنی در بالا می‌توان مسیر را تغییر داد. این «ناامید نشدن»، اگرچه در ابتدا ریشه در اخلاقِ پرهیز از خشونت داشت، اما در میان‌مدت به ابزاری برای خرید زمان توسط ساختار قدرت بدل شد. هنگامی که یک نظم سیاسی، اصلاحات را نه به‌عنوان سوپاپ اطمینان بلکه به‌عنوان گام اول فروپاشی تعریف می‌کند، امید به اصلاح تدریجی به یک شوخی تلخ بدل می‌شود. ناامیدیِ ضروری در این ساحت، یعنی درک این مطلب که انرژیِ اصلاح‌طلبانه جامعه در چارچوب‌های فعلی، تنها به بازتولیدِ همان انسداد منجر می‌شود. این ناامیدی، آغازِ خروج از تعلیق است؛ لحظه‌ای که جامعه می‌پذیرد برای تغییر، نیازمند صورت‌بندی‌های جدیدی از قدرت و سازمان‌دهی اجتماعی است که فراتر از بازی‌های مرسومِ جناحی باشد.

بحران اقتصادی ایران، صرفاً ناشی از کاهش درآمدهای نفتی یا نوسانات ارزی نیست. ما با یک اقتصاد سیاسیِ رانتی مواجهیم که در آن تخریبِ سرمایه، سودآورتر از تولید آن است. تورم مزمن، فرار گستردۀ سرمایه (هم مادی و هم انسانی) و نابودی طبقه متوسط، نشانه‌های فروپاشیِ اجتماعی است. با این حال، همواره امیدی واهی وجود داشت که با تغییر تیم مدیریتی یا آزادشدن بخشی از منابع بلوکه‌شده، می‌توان چرخ اقتصاد را چرخاند. این امید واهی، مانع از آن شد که ما با حقیقتِ تلخِ ورشکستگی ساختاری روبرو شویم. اقتصاد ایران به بیماری می‌ماند که به مسکن‌های موقتی اعتیاد پیدا کرده است و از درمان اصلی غافل است. ناامیدی در اینجا به معنای قطع امید از این است که بتوان با ساختارِ بانکی فاسد، انحصارات نظامی-سیاسی و نبودِ حاکمیت قانون، به رشد پایدار رسید. تنها با ناامید شدن از این مدلِ رانتی است که می‌توان به ضرورتِ یک جراحی بنیادین پی برد؛ جراحی‌ای که در آن منافعِ گروه‌های وفادار در برابر بقایِ کلِ جامعه رنگ ببازد.

از دید برخی، شاید دردناک‌ترین ساحتِ این بحث حوزۀ محیط‌زیست باشد. جایی که ما نه با رقبای سیاسی، بلکه با قوانین تخلف‌ناپذیر فیزیک و شیمی روبرو هستیم. فرونشست زمین در دشت‌های ایران، خشک شدن  دریاچۀ ارومیه و تالاب‌های مختلف، و بحران آب ابتدا در شرق و مرکز و سپس در همه کشور، نشانه‌هایی از یک ناپایداری تمدنی هستند. سال‌ها با نگاهی سدمحور و کوتاه‌مدت، به طبیعت دستبرد زده شد و همواره امید می‌رفت که با بارندگی‌های فصلی یا انتقال آب، بحران مهار شود. این امیدِ ابلهانه، ما را از مواجهه با واقعیتِ ورشکستگی آبی بازداشت. اکنون ما در لحظه‌ای هستیم که دیگر اصلاحات جزیی در مدیریت منابع آب، کارساز نیست. ناامیدی در محیط‌زیست یعنی پذیرش این حقیقت که الگوی توسعه ما در نیم قرن اخیر، ضدِ طبیعت بوده است. تا زمانی که از امکانِ حفظِ الگوهای کشاورزی نادرست و صنایع آب‌بر بخصوص در مناطق کویری ناامید نشویم، توانِ بازتعریفِ زیست‌بوم ایران بر اساس واقعیت‌های اقلیمی جدید را نخواهیم داشت.

اکنون بسیاری ممکن است بپرسند: آیا دعوت به ناامیدی، به معنای ترویج انفعال و تسلیم نیست؟ پاسخ قاطعانه «خیر» است. بین ناامیدی از زندگی و ناامیدی از یک مسیرِ اشتباه تفاوت بنیادین وجود دارد. این ناامیدی‌ که در اینجا از آن سخن می‌گوییم، یک فضیلت شناختی است. این ناامیدی، سدّی است در برابر هدررفتنِ انرژی‌های جمعی.

در فلسفۀ سیاسی، امید همیشه یک امر مثبت نیست؛ گاهی امید همان چیزی است که برده را در زنجیر نگاه می‌دارد، به این گمان که شاید فردا ارباب مهربان‌تر شود. اما ناامیدی از مهربانیِ ارباب، اولین مرحله برای اندیشیدن به آزادی و سپس گام نهادن در راه آن است. در فضای امروز ایران، امیدهای واهی به اصلاحات نیم‌بند یا معجزات سیاسی، عملاً به تثبیتِ انسداد و صلب شدن آن کمک کرده‌اند. ما نیاز داریم که از کارآمدیِ ناکارآمدها به کلی ناامید شویم.

هر تغییری در تاریخ، ابتدا از یک گسست آغاز شده است. گسست از این باور که وضعیت موجود، تنها وضعیتِ ممکن است. تا زمانی که ما کورسویی از امید به سازوکارهایِ آزموده و شکست‌خورده داشته باشیم، ذهن ما به سمت خلقِ بدیل‌های تازه نخواهد رفت. ناامیدی، ذهن را از قید و بندهای الگوهای قدیمی آزاد می‌کند. وقتی جامعه‌ای به‌طور کامل از یک ساختار یا یک روش ناامید می‌شود، وارد مرحله‌ای می‌شود که هانا آرِنت آن را «لحظه کنش» می‌نامد. در این لحظه، دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد و دقیقاً در همین بی‌چیزی است که شجاعتِ اندیشیدن به «امرِ نو» متولد می‌شود. ناامیدی از ایرانِ کنونی با تمامِ بن‌بست‌هایش، شرط لازم برای عشق ورزیدن به «ایرانِ ممکنی» است که باید از نو تعریف شود.

امیدی که پس از این ناامیدیِ بزرگ زاده می‌شود، دیگر یک خوش‌بینی ساده‌لوحانه نیست؛ بلکه امیدی است سخت و استوار. این امید، بر بنیانی متفاوت تعریف می‌شود: امید به توانِ آگاهیِ جمعی و نه امید به قهرمانانِ سیاسی؛ امید به بازسازیِ عقلانیت و نه امید به تصادف و شانس؛ امید به بازتعریفِ نسبتِ انسان با طبیعت و قدرت بر اساسِ پایداری و عدالت، نه غارت و تبعیض.

ما امروز بیش از هر زمان دیگری به این گسست در سطح آگاهی نیاز داریم. باید شجاعتِ آن را داشته باشیم که بگوییم: این مسیر به انتها رسیده است. این جمله، نه پایانِ ایران، بلکه پایانِ یک روایتِ غلط از ایران است.

ناامیدی از کارآمدیِ سیستمی که بارها در آزمون‌های سختِ تاریخ مردود شده، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ تمدنی برای بقاست. ما در وضعیتی هستیم که تداومِ امیدِ قبلی مساوی با تداومِ تخریب است. تنها پس از عبور از این دالانِ تاریکِ ناامیدی است که می‌توانیم به نوری برسیم که از افق‌هایِ کاملاً جدید می‌تابد.

ناامیدی، در اینجا، همان «نه» بزرگی است که به ما اجازه می‌دهد «آریِ» محکمی به آینده‌ای متفاوت بگوییم. آینده‌ای که در آن، نسبتِ ما با جهان، با خودمان و با این سرزمینِ رنج‌دیده، نه بر اساسِ توهماتِ ایدئولوژیک، بلکه بر پایه واقعیت‌های زمینی و کرامت انسانی بنا خواهد شد.





نظر شما درباره این مقاله:







میان جنگ و توافق
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 15:07

میان جنگ و توافق


سلمان گرگانی

روابط کنونی میان ایران و ایالات متحده آمریکا را می‌توان در چارچوب یکی از پرتنش‌ترین مقاطع چند دههٔ اخیر تحلیل کرد. از منظر واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، دولت‌ها بازیگرانی عقلانی تلقی می‌شوند که در پی حفظ بقا، امنیت و حداکثرسازی منافع ملی خود هستند. بر این اساس، تشدید آرایش‌های نظامی، افزایش سطح تهدیدهای متقابل و استمرار سیاست‌های بازدارندگی را می‌توان در قالب منطق موازنهٔ قوا و محاسبات هزینه وفایده تبیین کرد. در چنین چارچوبی، گزینهٔ نظامی نه لزوماً به‌عنوان انتخابی مطلوب، بلکه به‌مثابه ابزاری در سبد راهبردی دولت‌ها برای تقویت موقعیت چانه‌زنی یا بازدارندگی فهم می‌شود.

در عین حال، باقی‌ماندن روزنه‌هایی برای مذاکره و تعامل محدود دیپلماتیک نشان می‌دهد که منطق مدیریت بحران نیز هم‌زمان فعال است. از دیدگاه واقع‌گرایی، حتی بازیگران متخاصم نیز در شرایط خاص می‌توانند به توافق‌های موقت یا محدود دست یابند، مادامی که چنین توافق‌هایی در راستای منافع راهبردی آن‌ها باشد. نکتهٔ مهم آن است که این منافع، لزوماً با منافع ملی جامعهٔ ایران یا مطالبات شهروندان آن هم‌پوشانی کامل ندارد.

در این میان، شکاف میان «سطح تصمیم‌گیری دولتی» و «سطح تأثیرپذیری اجتماعی» برجسته می‌شود. افکار عمومی، به‌ویژه در ایران که احتمالاً بیشترین هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی هر دو سناریو را متحمل خواهد شد، در فرآیندهای کلان سیاست خارجی نقش مستقیم و تعیین‌کننده‌ای ندارد. این وضعیت را می‌توان با بهره‌گیری از نظریهٔ کنش جمعی نیز تحلیل کرد. بر اساس این نظریه، پراکندگی منافع، فقدان سازمان‌یافتگی پایدار و هزینه‌های بالای هماهنگی، مانع از آن می‌شود که کنشگران اجتماعی بتوانند به‌صورت مؤثر بر ساختارهای تصمیم‌گیری کلان اثر بگذارند.

از این منظر، عملکرد واکنشی اپوزیسیون را نیز می‌توان در چارچوب محدودیت‌های کنش جمعی فهم کرد. گرفتارشدن در دوگانهٔ «حمایت یا مخالفت با جنگ» نوعی تقلیل مسئله به سطحی نمادین است که گرچه ممکن است هویت‌ساز باشد، اما الزاماً به افزایش ظرفیت سازمانی و نهادی نمی‌انجامد. در حالی که نظریهٔ کنش جمعی نشان می‌دهد بدون نهادسازی، شبکه‌سازی پایدار و تعریف اهداف عملیاتی مشخص، امکان اثرگذاری معنادار بر تحولات کلان محدود خواهد بود.

در صورت تحقق سناریوی توافق، بر اساس منطق اقتصاد سیاسی، می‌توان انتظار داشت که بهبود نسبی در برخی شاخص‌های اقتصادی پدید آید. با این حال، در چارچوب نظریهٔ دولت رانتی، این احتمال نیز وجود دارد که منابع آزادشده بیش از آنکه به توزیع متوازن اجتماعی منجر شود، در خدمت تثبیت ساختار قدرت قرار گیرد. از سوی دیگر، در سناریوی درگیری نظامی، منطق نظامی‌گری اقتضا می‌کند که اهداف حملات احتمالی صرفاً به تأسیسات نمادین محدود نماند، بلکه زیرساخت‌های راهبردی و ظرفیت‌های پشتیبانی نیز در محاسبات قرار گیرد. دامنهٔ واکنش داخلی نیز می‌تواند، بنا بر منطق امنیتی دولت‌ها در شرایط بحران به افزایش تمرکز قدرت و تشدید کنترل‌های داخلی بینجامد.

در هر دو حالت، جامعه با پیامدهایی روبه‌رو خواهد شد که خارج از ارادهٔ مستقیم آن شکل گرفته‌اند. از این‌رو، پرسش اصلی نه ترجیح جنگ است و نه آرزوی توافق، بلکه چگونگی مدیریت پیامدهاست. در اینجا نظریهٔ کنش جمعی بار دیگر اهمیت می‌یابد: کاهش هزینه‌های اجتماعی مستلزم شکل‌گیری نوعی هماهنگی، برنامه‌ریزی پیشینی و نهادسازی مدنی است. بدون چنین زیرساختی، جامعه در موقعیتی واکنشی باقی خواهد ماند.

همچنین، بر اساس چارچوب واقع‌گرایانه، انتظار اینکه مجادلات اقناعی درون اپوزیسیون بتواند محاسبات راهبردی دولت‌های درگیر را به‌طور مستقیم تغییر دهد، با محدودیت‌های جدی مواجه است. سیاست خارجی دولت‌ها تابع ملاحظات ساختاری و توازن قدرت است، نه ترجیحات گفتمانی بازیگران غیرحاکمیتی. چنانچه این واقعیت در نگرش سیاسی ایرانیان درونی نشود، انرژی اجتماعی ممکن است در منازعاتی کم‌اثر مستهلک شود.

در نهایت، می‌توان گفت مسئلهٔ محوری در وضعیت کنونی، گذار از گفتمان «انتخاب میان دو سناریو» به گفتمان «آمادگی برای مواجهه با هر دو سناریو» است. این تغییر پارادایم، مستلزم تقویت عاملیت جمعی، نهادسازی پایدار و بازتعریف نقش اپوزیسیون از بازیگری واکنشی به کنشگری راهبردی است و رویکردی که می‌تواند در هر وضعیت محتمل، از شدت هزینه‌های اجتماعی بکاهد.

سلمان گرگانی
۲۶ بهمن ۱۴۰۴





نظر شما درباره این مقاله:







مروری بر کتاب «ایدهٔ ایران»، اثر رامین جهانبگلو
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.02.2026, 20:17

مروری بر کتاب «ایدهٔ ایران»، اثر رامین جهانبگلو


کمال آذری

«ایدهٔ ایران (پرشیا)» نوشتهٔ رامین جهانبگلو، اثری سنجیده و به‌موقع است. در روزهایی که وضعیت ایران یا به تیترهای مربوط به سرکوب محدود می‌شود، یا با تکیه بر دوره‌هایی از گذشتهٔ خود در قالبی نوستالژیک تصویر می‌شود، جهانبگلو پرسشی عمیق‌تر مطرح می‌کند؛ نه اینکه ایران در گذشته چه بوده است، بلکه ایرانیان امروز، بعد از گذراندنِ تجربه‌ای طولانی از استبداد، گسست و تقلید، چگونه می‌توانند اخلاقی بیندیشند و عمل کنند. پاسخ او به این مسئله متوازن و انسانی است. او وجدان، عدم خشونت، تکثرگرایی و مسئولیت مدنی را بنیان‌های نوسازی می‌داند.

این نقطهٔ آغاز مهمی است. جهانبگلو از نوستالژی، و همین‌طور ملّی‌گراییِ افراطی فاصله می‌گیرد. او در برابر اسطوره‌سازی و منجی‌گرایی مقاومت می‌کند، و تأکید دارد نوسازی اخلاقی نه از طریق اجبار تحمیل می‌شود، و نه صرفاً از راه حافظه نجات می‌یابد. بلکه باید آموخته، تمرین، و زیسته شود. از این منظر، کتاب مذکور از بخشی قابل توجه از نوشته‌های معاصر دربارهٔ ایران متمایز می‌شود؛ نوشته‌هایی که اغلب میل سیاسی را جایگزین قطعیت اخلاقی می‌کنند، و فوریت ایدئولوژیک را به‌جای تأمل اخلاقی می‌نشانند.

با همهٔ این‌ها، جدیت این پروژه تنشی عمیق‌تر را نشان می‌دهد که کتابِ حاضر آن را به‌طور کامل حل نمی‌کند.

ارزش‌های اخلاقیِ مورد نظر جهانبگلو عمدتاً در قالب اصولی عرضه می‌شوند که باید در سطح اندیشه روشن، بازیابی و تأیید شوند. وجدان، عدم خشونت و فضیلت مدنی را می‌توان از طریق فلسفه پالایش کرد، و با آموزش پذیرفت. این چهارچوب‌بندی، دست‌کم تا حدی، متأثر از میراث فکریِ مدرن غرب است، جایی که اخلاق را مجموعه‌ای از ارزش‌های قابل استدلال، آموزش‌دادنی و با قابلیت درونی‌سازی تلقی می‌کنند.

در این میان، آنچنان که باید به مسئله‌ای بنیادی‌تر پرداخته نمی‌شود؛ و آن اینکه اخلاق عمدتاً از طریق تأمل صرف شکل نمی‌گیرد، بلکه از دل ساختار اجتماعی رشد می‌کند.

ارزش‌ها را نمی‌توان وارد، حفظ، یا تقلید کرد. ارزش با خواندن جذب نمی‌شود، از طریق وام‌گیریِ واژگان اخلاقی از بیرون به دست نمی‌آیند. ارزش‌ها باید در قالب زندگی اجتماعی پرورش یابند تا امکان ریشه‌دواندن پیدا کنند. نمی‌توان عدم خشونت را از غرب اقتباس کرد، و انتظار داشت در جامعه‌ای شکوفا شود که نهادهایش برای اجبار ارزش قائل هستند. فضیلت مدنی را نمی‌توان مطالعه کرد و انتظار داشت در نظام‌هایی که حول ترس، رقابت و سلطه سازمان یافته‌اند پایدار بماند. حیات اخلاقی به‌صورت آموزه قابل انتقال نیست، بلکه باید از دلِ تاریخ و فرهنگ جامعه برآید.

در اینجا باید نکته‌ای را، به‌ویژه در ارتباط با تبار فکری این استدلال و نسبت آن با ادوارد سعید، روشن کرد. سعید هرگز مدعی نبود که می‌توان ارزش‌های اخلاقی یا سیاسی را به‌صورت کامل از غرب وارد کرد. برعکس، یکی از بینش‌های اصلیِ وی این بود که تقلید به‌جای رهایی، وابستگی ایجاد می‌کند. او در کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» و در همهٔ مقالات متأخرش این‌گونه استدلال کرد که آزادی، کرامت و مسئولیت مدنی از طریق نسخه‌برداری از الگوهای خارجی یا پذیرش واژگان سیاسی آماده به دست نمی‌آیند. این مفاهیم باید در تجربهٔ زیسته، و از طریق کار مشترک، خطر مشترک و مسئولیت مشترک رشد کنند. اخلاق، از منظر سعید، آموزه‌ای قابل انتقال نیست، بلکه از دل عمل جمعی برمی‌آید.

بینش مذکور مسئله‌ای عمیق‌تر را آشکار می‌کند که حیات فکری ایران را بیش از یک قرن تحت تأثیر قرار داده است. ایران و ایرانی، اغلب از خلال بلندپروازی‌های سیاسیِ غربی خود را فهمیده است، خواه از طریق تقلید، مقاومت، یا واکنش. لیبرالیسم، سوسیالیسم، ملّی‌گرایی و حتی ایدئولوژی‌های ضدغربی غالباً به‌عنوان چهارچوب‌هایی بیرونی پذیرفته شده‌اند، نه شکل‌های زیستِ درونیِ پرورش‌یافته. در چنین فرایندی، ایرانیان منابع اخلاقیِ وجود تاریخیِ خود را کم‌رنگ دیده‌اند، و بارها به بازیگران درام‌های سیاسیِ دیگران تبدیل شده‌اند! سعید نسبت به چنین وضعیتی هشدار داده بود. او تأکید داشت جوامع پَسااستعماری باید توانایی روایتشان از درون را بازیابی کنند، نه اینکه خود را از خلال دسته‌بندی‌های وام‌گرفته ببینند. اما دست‌یابی به این خودروایتگری، چیزی بیش از نقد می‌طلبد، و مستلزم دانستنِ کیستیِ انسان است.

اینجاست که مورد ایران متمایز می‌شود.

ایران منابع اخلاقیِ فراوانی دارد. آنچه در این میان کم است، اعتماد به نام‌گذاریِ آن‌هاست. هویت اخلاقی ایرانی نه فلسفه‌ای انتزاعی بود، و نه در قالب ایدئولوژی سیاسی شکل گرفت، بلکه به‌صورت ساختاری عهدی در زندگی پدیدار شد. آموزه‌های زرتشت، که مستقیم‌ترین صورت آن در گات‌ها حفظ شده است، دینی به معنای متعارف عرضه نمی‌کرد، بلکه مطالبه‌ای اخلاقی بنابر ظرفیت انسانی بود. در این آموزه‌ها، هر فرد مسئول یادگیری حقیقت است؛ هیچ کاهن، حاکم یا نهادی نمی‌تواند این وظیفه را به‌جای او انجام دهد. حقیقت تحمیل نمی‌شود، بلکه تشخیص داده می‌شود. مسئولیت قابل واگذاری نیست.

اَشا و مهر این ساختار را نام‌گذاری می‌کنند. اَشا بیانگر حقیقت و نظم درست است. مهر بیانگر مراقبت، رابطهٔ متقابل و تعهدی پیونددهنده میان موجودات است. این دو در کنار هم، ساختاری اخلاقی و اجتماعی را توصیف می‌کنند که در آن مشروعیت نه از مسیر اِعمال اجبار، بلکه از توانایی حفظ اعتماد و حیات ناشی می‌شود؛ خشونت تقدیس نمی‌شود؛ قدرت به‌خودی‌خود توجیه‌گر نیست؛ اقتدار در برابر هم‌سویی اخلاقی پاسخ‌گوست.

این تمایز اهمیت دارد، زیرا منطق تمدنی ایران را از منطق غربِ مدرن جدا می‌کند. نظم سیاسی غربی، به‌ویژه از آغاز دوران مدرن، بر انحصار خشونت به‌عنوان بنیاد مشروعیت استوار بوده است. دولت، از هابز تا وبر، با کنترل انحصاریِ نیرو تعریف می‌شود. قانون خشونت را سازمان‌دهی می‌کند، و امنیت سلطه را توجیه می‌سازد. قدرت حتی وقتی در پوشش حقوق، رویه‌ها و نهادها عرضه می‌شود، همچنان ماهیتی آنتروپیک دارد. خشونت از میان نمی‌رود، بلکه نظام‌مند، انتزاعی و عادی‌سازی می‌شود.

تمدن ایرانی مسیری متفاوت را دنبال کرده است. مسلماً خشونت وجود داشته، اما هرگز تقدیس نشده است. انتظار می‌رفت اقتدار توجیه اخلاقی ارائه کند، و وقتی در این امر ناکام می‌ماند، مشروعیت خود را از دست می‌داد، حتی اگر قدرت را حفظ می‌کرد. این انتظار صرفاً به نهادها وابسته نبود، بلکه از خلال هنجارهای روزمره، تعهدات اجتماعی و حافظهٔ فرهنگی تداوم یافت، و از فتح، تغییر دین و فروپاشی عبور کرد.

قابل مشاهده‌ترین حامل این تداوم، شعر ایرانی بوده است. فردوسی، سعدی، حافظ، عطار و نظامی به‌ندرت نام زرتشت را به‌صراحت می‌آورند، اما بارها به جهان اخلاقی او اشاره می‌کنند، و از حقیقت در برابر قدرت، مسئولیت در برابر اطاعت، و مراقبت در برابر سلطه سخن می‌گویند. بیت مشهور شاهنامه «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم» شعاری ملّی‌گرایانه نیست، بلکه همان اَشا در مقام فرمان اخلاقی است.

این امری صرفاً نمادین نیست، بلکه واقعیتی زیسته است. داریوش شایگان در «پنج اقلیم حضور» بر هم‌ترازی و حتی برتریِ کیفیِ ارتباط معنوی ایرانیان با آرامگاه شاعرانشان در مقایسه با دیگر ملل صحّه (و به زعم نویسندهٔ این مرور در مقایسه با زیارتگاه‌های دینی) می‌گذارد. او این آرامگاه‌ها را نه‌فقط محلی برای بازدید، بلکه زیارتگاهی برای تأمل، مراقبه و یافتن پاسخ پرسش‌های وجودی می‌داند.  این عمل نشان می‌دهد که اقتدار اخلاقی، نه در باورهای جزمی یا زور، بلکه در پرورش وجدان از طریق زبان، حافظه و مسئولیت مشترک جای داشته است.

«ایدهٔ ایران (پرشیا)» به این میراث اشاره می‌کند، اما آن را مبنای اصلی قرار نمی‌دهد. با آنکه این کتاب نوسازی اخلاقی را عمدتاً به‌عنوان وظیفه‌ای فلسفی در بستر مدرنیته چهارچوب‌بندی می‌کند، این ریسک وجود دارد که توانمندیِ اخلاق ایرانی در دستور زبان درونی خود را کم‌اهمیت جلوه بدهد. ایران نیازی به وارداتِ عدم خشونت، تکثرگرایی یا مسئولیت مدنی از غرب ندارد، بلکه مستلزم بازسازی ساختارهایی اجتماعی است که زمانی امکان می‌دادند این ارزش‌ها به‌صورت ارگانیک از درون رشد نمایند.

این چالش با ورود بشریت به عصر دیجیتال فوریت بیشتری می‌یابد. نظام‌های دیجیتال آنتروپی را تشدید می‌کنند؛ اجبار، نظارت و دست‌کاری را تقویت می‌کنند. درعین‌حال، امکان شکل‌گیری شیوه‌های هماهنگی مبتنی بر عهد را بیش از هر زمان دیگری فراهم می‌کنند. شبکه‌ها می‌توانند به‌جای زور، بر پایهٔ اعتماد سازمان پیدا کنند. اقتدار می‌تواند به‌جای تحمیل، توزیع شود. اما این ظرفیت تنها در جوامعی تحقق می‌یابد که از چیستیِ خود آگاه باشند.

جهانبگلو با مطرح‌کردنِ پرسش اخلاقیِ ایران گامی مهم برداشته است. کتاب او فرصتی برای تأمل بیشتر ایجاد می‌کند. اما گام بعدی دشوارتر است؛ و آن هم به رسمیت شناختنِ این مسئله است که اخلاق صرفاً از طریق ایده‌ها ایجاد نمی‌شود. اخلاق باید رشد کند. عمیق‌ترین منبع ایران برای این رویه، نه نظریه‌های وام‌گرفته از بیرون، بلکه عهد باستانیِ مراقبت است؛ عهدی که زرتشت در گات‌ها بیان نمود، شاعران حفظش کردند، و جامعه در طول قرن‌ها آن را زیسته است.
البته یادآوردیِ این امر به‌معنای بازگشتِ به گذشته نیست، بلکه بازیابی شرایطی است که در آن حیات اخلاقی بار دیگر ممکن می‌شود.

———————
* ترجمهٔ: مهدی فیروزی
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.





نظر شما درباره این مقاله:







مدیریت دو عامل ویرانگر در قفقاز جنوبی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.02.2026, 12:11

مدیریت دو عامل ویرانگر در قفقاز جنوبی


علی‌رضا اردبیلی

عنوان اصلی مقاله:
مدیریت دو عامل ویرانگر روسیه و ایران از سوی جمهوری آذربایجان

یافتن مشابهت میان سیاست‌های ایران اسلامی و روسیه پوتین دشوار نیست؛ دو کشور بزرگ با امکانات بسیار گسترده طبیعی که در ساختن حداقل رفاه و امنیت برای شهروندان خود ناتوان مانده‌اند و به جای این امور مهم، به جهاد با امپریالیسم غربی مشغولند. جالب است که هر دوی این رژیم‌ها در سوریه و جنوب قفقاز قافیه و میدان را همزمان باختند و تهدید اصلی در نظر این دو، یعنی ایالات متحده آمریکا، در میان این دو کشور و در جایی که هر دو مدعی نفوذ بودند، در قفقاز جنوبی در امتداد مرزهای ایران و ارمنستان در حال کلنگ‌زنی یک پروژه بزرگ با اهمیت منطقه‌ای و جهانی است.

سفر اخیر جی‌دی ونس (معاون رئیس‌جمهور آمریکا) به ارمنستان و آذربایجان در تاریخ ۹ تا ۱۱ فوریه ۲۰۲۶ انجام شد:
در ارمنستان: فروش پهپادهای شناسایی آمریکایی (مانند V-BAT به ارزش ۱۱ میلیون دلار)، وعده همکاری هسته‌ای صلح‌آمیز، حمایت از پروژه‌های هوش مصنوعی و نیمه‌رساناها، و حمایت از نیکول پاشینیان در انتخابات پیش‌رو.
در آذربایجان: امضای منشور شراکت راهبردی (Strategic Partnership Charter) در حوزه‌های اقتصاد، تجارت، انرژی، اتصال‌پذیری، هوش مصنوعی، توسعه دیجیتال و امنیت؛ همچنین تحویل قایق‌های گشت‌زنی جدید برای حفاظت از آب‌های سرزمینی. بسیاری از مفسران تأکید دارند که این منشور فراتر از یک سند بر روی کاغذ است و برای آذربایجان برخوردار از سرمایه و نیروی کار، اهمیت فزاینده‌ای دارد.

کاهش نفوذ سنتی روسیه در قفقاز جنوبی، ایجاد ثبات منطقه‌ای، و افزایش نقش آمریکا در تجارت و زیرساخت‌ها پس از توافق صلح از اهداف این سفر بود. جنبه‌های مثبت پروژه مشترک آذربایجان و ارمنستان با میانجی‌گری و نقش‌آفرینی ایالات متحده آمریکا، یک نمونه مثال‌زدنی از بُرد-بُرد در سیاست بین‌المللی است. مقایسه این پروژه صلح و همکاری با سلسله بی‌پایان فرصت‌سوزی‌های ایران و روسیه هم نشان می‌دهد که درایت در مناسبات بین‌المللی ربطی به مساحت کشورها یا میزان جمعیت و ثروت‌های طبیعی کشورها ندارد.

سفر جی‌دی ونس با تحلیل‌هایی همراه بود که آن را تلاشی برای «پرچم‌گذاری» آمریکا در منطقه‌ای استراتژیک (میان ایران و روسیه) و بهره‌برداری اقتصادی از صلح توصیف می‌کردند. ایالات متحده آمریکا اینک با کمترین هزینه ممکن کنترل کریدور زنگزور و از آن طریق کنترل کریدور میانی بین چین و اروپا را در دست می‌گیرد. اهمیت این پروژه سه‌جانبه میان ایالات متحده با آذربایجان و ارمنستان، در سیاست مهار چین از سوی آمریکا، قابل تردید نیست. این ابتکار آذربایجان در تعریف پروژه صلح در جنوب قفقاز به عنوان زیرمجموعه پروژه بزرگ آمریکا برای مهار چین، یک مثال کتاب درسی است.

این مقاله در زمانی که من شروع به نوشتن آن کردم، قصد شرح پس‌زمینه تاریخی عذرخواهی ولادیمیر پوتین از الهام علی‌اوف در ۹ اکتبر ۲۰۲۵ را داشت. عذرخواهی پوتین بعداز مقاومت ستودنی آذربایجان در برابر اصرار روسیه برای کتمان مسئولیت این کشور در حمله به هواپیمای مسافربری آذربایجان در تاریخ ۲۵ دسامبر ۲۰۲۴ در نزدیکی شهر گروزنی در جنوب روسیه بود.

سرعت حوادث موجب پرداختن من به موضوعات دیگر شد و اتمام این مقاله به درازا کشید. من از فرصت پیش‌آمده برای عمیق‌تر کردن نگاه خود به این موضوع استفاده کردم و آنچه در ادامه می‌‌‌خوانید، حاصل تلاش من برای آشنا کردن خواننده ایرانی دور از فضای قفقاز، با چالش‌هایی است که  رویکرد روسیه پوتین و ایران اسلامی به همسایگان این دو کشور در جنوب قفقاز، جهان را با آنها روبروست. در بخش مقدماتی این مقاله من بیشتر متوجه موقعیت تاریخی و سیاستهای امروزی روسیه بوده‌ام. اما خواننده ایرانی براحتی می‌‌‌تواند متوجه مشابهت سیاستهای رژیم اسلامی ایران با روسیه پوتین بشود.

در روز ۹ اکتبر ۲۰۲۵ آلکساندر کوشنار روزنامه‌نگار اوکراینی در برنامه تحلیل خبر خود گفت:

    ”امروز، ۹ اکتبر، آذربایجان می‌تواند پیروزی سیاسی نهایی و قاطعانه‌ای را بر ولادیمیر پوتین و رژیم او جشن بگیرد. امروز، این ستمگر روسی برای اولین بار رسماً اعتراف کرد که این، نیروهای ارتش روسیه بودند که در دسامبر سال گذشته یک هواپیمای غیرنظامی خطوط هوایی آذربایجان را سرنگون کردند، و شخصاً در مقابل الهام علی‌اف، رئیس‌جمهور آذربایجان، که در نشست رسمی سران کشورهای مشترک‌المنافع (CIS) در دوشنبه [پایتخت تاجیکستان] نشسته بود، عذرخواهی کرد.”

در آن روز و حتی روزها و هفته‌های بعد، این قبیل حرفها در تعریف و تمجید از مدیریت دیپلماتیک رئیس جمهوری آذربایجان در جماهیر سابق شوروی و از زبان روس‌های مخالف پوتین، فراوان به چشم می‌‌‌خوردند. می‌‌‌دانیم که جمهوری آذربایجان مدیریت فوق‌العاده موفقی را هم، در قبال همسایه جنوبی خود اعمال کرده است. جمهوری اسلامی ایران در حالی که در پنج حوزه عراق، یمن، سوریه، لبنان و فلسطین موفق به ایجاد نیروهای ویرانگر تحت فرمان خود شده است، همه آرزوهایش برای تخریب جمهوری آذربایجان، نقش برآب شده است. این مقاله قصد توضیح این مدیریت فوق‌‍العاده از سوی جمهوری آذربایجان (و نیز ارمنستان) را دارد. جالب است که ارمنستان بعداز شکست در جنگ دوم قره‌باغ به جای نقش سنتی پاسگاه مرزی روسیه، در یک تغییر سیاست باورناکردنی به ایفای نقش مدافع منافع روسیه پایان داد و به جای سه دهه سیاست اتحاد استراتژیک با روسیه و ایران به صلح با آذربایجان و تا جای ممکن نزدیکی به غرب و آمریکا روی آورد.

ماهیت خشن سیاست روسی و علت احتمالی آن

اگر ایالات متحده آمریکا از سوی اقیانوس‌ها محافظت می‌‌‌شود، عامل شکست ناپذیری روسیه بیش‌از هر چیزی دیگری، وسعت اراضی این کشور است. روسیه علاوه بر پهناوری سرزمینی خود، ذخائر بی‌پایانی از عناصر موجود در جدول مندلیف را هم در دل خود دارد. گفته‌اند که اگر ایالات متحده آمریکا، در پناه اقیانوس‌ها از حمله خارجی محافظت شده است، روسیه، در پشت جغرافیای خشن، بی‌حصار و پایان‌ناپذیر خود، پناه گرفته است. یعنی اگر اقیانوس‌ها سنگرهای طبیعی محافظ ایالات متحده آمریکا هستند، پهناوری و خشونت جغرافیایی روسیه هم، نقش سنگرهای طبیعی برای این کشور را ایفا کرده‌اند. جان لوئیس گادیس، یکی از برجسته‌ترین مورخان جنگ سرد، در یکی از آثار کلاسیک شده‌اش، تأثیر طبیعت خشن و جغرافیای بی‌رحم روسیه بر نظام حکمرانی این کشور را به خوبی توضیح داده است. از جمله او معتقد بود که سستی کنترل حکومت مرکزی روسیه، این کشور را به گرسنگی، سرما و هرج و مرج تسلیم می‌‌‌کند. خواه این ادعا درست باشد یا غلط، بیرحمی طبیعت و نظام حکمرانی در روسیه قابل انکار نیست.

ادبیات روسیه یک گالری عظیم با تصاویری زنده از این دو نوع بی‌رحمی و ترکیب آنهاست. وارلام شالاموف (Varlam Shalamov) که احتمالا برای خوانندگان این سطور ناشناخته‌ترین نویسنده روس است، جاندارترین نمونه‌های این تصاویر را برای نسل امروز و آیندگان به قلم کشیده است. مجموعه‌ داستان‌های “قصه‌های کُلیما” از وحشتناک‌ترین روایت‌ها دربارهٔ اردوگاه‌های کار در سیبری است که بی‌رحمی مطلق نظام شوروی را در متن بی‌رحمی سرمای سوزان طبیعت روسیه به تصویر می‌کشد. آنچه مسلم است، نظام حکمرانی در روسیه پنج قرن اخیر با همه فراز و نشیب‌هایش، نه نسبت به رعایای خود مهربان بوده است و نه نسبت به همسایگان مداراگر.

رفتار رژیم ولایی ایران نسبت به همسایگان خود نیز، هم در ساحت ایدئولوژی و هم در عمل، شباهت‌های زیادی به نمونه روسی آن دارد. قدرت آتش ویرانگری این دو رژیم، در عمل، به‌خاطر اهمیت ندادن به رفاه شهروندان خود، بسیار بیشتر از آن چیزی است که می‌‌‌توان از ارقام مربوط به امکانات اقتصادی و انسانی آنها استنباط کرد. کافی است به حجم ویرانی و کشتار روسیه در اوکراین و کشتار و ویرانی مشابه ناشی از ماجراجویی ایران در سوریه، لبنان، غزه، عراق و یمن توجه کنیم.

میراث دو عامل زمان و مکان در شکل‌گیری تاریخی امپراتوری روسیه

از یک منظر تاریخی، توسعه روسیه به عنوان یک قدرت دولتی، همزاد و همراه متصرفات ارضی در نزدیکی بلاوسطه خود بوده است. یعنی اولا از منظر جغرافیایی، برخلاف رقبای غربی، متصرفات آن در ماورای بحار نبود و دارای پیوستگی سرزمینی با متصرفات خود، شامل لهستان و فنلاند بود. و ثانیا از نظر زمانی هم اگر مثلا بریتانیا از زمان شکل‌گیری خود به عنوان یک دولت در قرن یازدهم میلادی تا اولین فعالیت‌های اشغالگرانه خود در ماورای بحار در قرن ۱۶ یک فاصله ۵ قرنی از داشتن دولت خودی (اما بدون مستعمرات و متصرفات) را تجربه کرده بود، فاصله زمانی قابل ذکری مابین تأسیس اولین دولت‌های روس و اولین امواج اشغال اراضی همسایه، نمی‌بینیم. تاریخ جنگ‌های دائمی روس‌ها بر علیه همسایگان خود،  از پایان دادن به سلطه اردوی زرین مغول‌ها در پاییز ۱۴۸۰ با هجوم به لیتوانی و سوئد شروع می‌‌‌شود. شروعی که تا دو جنگ جهانی اول و دوم دیگر پایانی بر آن نمی‌بینیم.

برای مقایسه، نمونه امپراتوری بریتانیا می‌‌‌تواند کمک کننده باشد. اشاره شد که، بریتانیایی‌ها پیش از شروع اشغالگری در ماواری بحار، صاحب یک تجربه ۵ قرنی از دولتداری در متروپول یعنی کل جزیره بریتانیای کبیر (انگلستان، اسکاتلند، ولز) و ایرلند شمالی (پس از ۱۹۲۲) بودند. یعنی یک فاصله زمانی بزرگ میان تأسیس دولت-ملت خودی با شروع دوران اشغال اراضی دیگران و تبدیل آنها به مستعمره. از نظر مکانی نیز، مابین متروپل و مستعرات، فاصله دریایی قابل توجهی بود. مثلا فاصله تا جبل‌الطارق به عنوان “نزدیکترین” مستعمره ۱۷۰۰ کیلومتر بود. یا مثلا فاصله هوایی لندن با دهلی‌نو و بمبی با پرواز تجاری بین ۸ تا ۱۰ ساعت است. هیچ کدام از این دو عامل زمان و مکان برای امپراتوری روسیه و دولت‌های میراثدار آن مطرح نبوده است. گسترش متصرفات روسیه در جدول شماره ۱ قابل مشاهد است.


جدول شماره ۱

جابه‌جایی قدرت

الوین تافلر در ایران با کتاب موج سوم به لطف ترجمه عالی خانم شهیندخت خوارزمی شناخته می‌شود. کتاب “جابه‌جایی قدرت” از همین مؤلف، نکته مهمی راجع به موضوع این مقاله را توضیح می‌دهد.

در این اثر، سه منبع مهم قدرت، تسلط و نفوذ طی تاریخ بشر معرفی می‌شود: خشونت (منبع قدرت در عصر کشاورزی و اولیه)، ثروت/سرمایه (منبع قدرت در عصر صنعتی) و دانش/اطلاعات (منشأ قدرت در عصر فراصنعتی)

تافلر تأکید می‌کند که امروزه هر سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) در کنار هم وجود دارند، اما سلسله مراتب آن‌ها تغییر کرده است و در جهان کنونی، دانش در صدر قرار دارد یعنی دانش هدایت‌گر سرمایه است: بهترین راه برای کسب و افزایش ثروت، در اختیار داشتن اطلاعات و تخصص برتر است. در عین حال دانش کنترل‌کننده خشونت است: اطلاعات و تکنولوژی پیشرفته (مانند ابزارهای نظارتی یا سلاح‌های هوشمند) مؤثرترین راه برای کنترل یا کاهش تهدید خشونت هستند.

دقت در سخنان فوق ما را با اهمیت ضعف مزمن و تاریخی دولتهای حاکم بر روسیه (و ایران) در زمینه نوآوری در علم و تکنولوژی آشنا می‌‌‌کند. بخصوص این توالی تکاملی میان سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) نبود جذابیت روسیه برای همسایگان به مراتب ضعیف‌تر خودش را به عنوان معضلی برای روسیه مطرح می‌کند. روسیه مجبور است کسری خود در رقابت با دانش و تکنولوژی غربی را قسما از طریق فروش مواد خام جبران کند. در جدول شماره ۲ کل اقتصاد روسیه با اقتصال ۴ ایالت آمریکا مقایسه شده است کی می‌بینم کوچکتر از اقتصاد سه ایالت است و از میان آنها اقتصاد کالیفرنیا دوبرابر اقتصاد روسیه است.


جدول شماره ۲

در جدول شماره ۳، درآمد بودجه‌ای دولت روسیه با درآمد ۵ شرکت بزرگ آمریکایی مقایسه شده است. به این فکت میتوان افزود که  ۴ کشور اروپایی شامل آلمان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا هم، هرکدام اقتصادهایی بزرگتر از اقتصاد روسیه دارند.


جدول شماره ۳

آنچه حیرت‌آور است، ادعای رقابت و “هل من مبارز” طلبیدن روسیه (و رژیم اسلامی) در قبال همه این بازیگران است! یعنی نه تنها رقابت با کالیفرنیا یا نیویورک بلکه همه ۵۰ ایالات آمریکایی به اضافه همه اروپا و متحدان این دو قطب مهم مانند کانادا، ژاپن، کره جنوبی و بقیه!

با هر عینکی که نگاه کنیم، روسیه یک معادله غیرقابل حل در برابر خود نهاده است و توان تأمین هزینه رویارویی نابرابر با غرب را، در هیچ جبهه‌ای ندارد. امروز روسیه حتی برای نزدیکترین متحد سنتی خود ارمنستان، جذابیتی ندارد. ارمنستان که در جنگ داخلی سوریه، برای حفظ بشار اسد در قدرت به یاری روسیه شتافته بود و منافع اقتصادی زیادی از قبل رابطه با روسیه دارد، امروز به سرعت در حال دوری از روسیه است. از میان ۱۴ جمهوری استقلال یافته در پی فروپاشی شوروی، سه جمهوری کوچک کرانه بالتیک، هر سه همزمان در یک روز (۲۹ مارس ۲۰۰۴) به ناتو پیوستند و در اول ماه مه همان سال به عضویت اتحادیه اروپا درآمدند. اراضی چهار جمهوری شامل آذربایجان، مولداوی، گرجستان و اوکراین در تاریخ‌های متفاوت به اشغال نیروهای برخوردار از حمایت روسیه درآمد و این چهار جمهوری، برای دوری از غضب بیشتر روسیه، به روابط کجدار و مریض با روسیه ادامه دادند. پنج جمهوری آسیای مرکزی هم، به دلیل جبر جغرافیای سیاسی، بیش‌از بقیه جماهیر استقلال یافته در سال ۱۹۹۱ خود را نیازمند مرحمت روسیه إحساس می‌کنند. آخرین مورد از این ۱۴ جمهوری، بلاروس است که رهبر آن الکساندر لوکاشنکو در یک رابطه شل‌کن سفت‌کن با پوتین در بازی است.

مشکل اصلی، رابطه استعماری تاریخی روسیه با این کشورها نیست. اکثریت نزدیک به ۹۰ درصد کشورهای دنیا، یکی دو قرن مستعره امپراتوری‌های قدیمی مانند عثمانی، بریتانیا، فرانسه، اسپانیا و الباقی بودند. معضل آنجا شروع می‌شود که روسیه، از سویی به دلیل نداشتن جذابیت کافی برای مستعمرات سابق خود و از سوی دیگر به دلیل ناکافی بودن سطح دانش از میان سه منبع مهم قدرت (طبق تعریف زوج تافر شامل خشونت، سرمایه و دانش)، خود را ناچار از توسل بیش‌از حد به عظله نظامی خودش برای جبران این کمبود جدی می‌بیند. خبر داریم که پوتین در تاریخ ۲۵ آویل ۲۰۰۵ در جریان یک سخنرانی سالانه در باره وضعیت کشور در برابر مجلس فدرال روسیه، از فروپاشی شوروی به عنوان “بزرگترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن بیستم” یاد کرده است. این نگاه به فروپاشی شوروی و نظام‌های کمونیستی تحت کنترل آن در دوره شوروی، یعنی تأیید تز زوج تافلر در باره اهمیت دانش در دوران ما. روسیه ناتوان از رسیدن به درجه رشد لازم در زمینه دانش و تکنولوژی، قصد جبران این نقص مهم با استفاده از خشونت عریان و تهدید به اعمال خشونت را دارد.

هر یک از این ۱۴ جمهوری و حتی کشورهای سابق کمونیستی اروپای شرقی و اروپای مرکزی در غرب روسیه، به درجات متفاوتی در معرض تهدید روسیه هستند. آنچه مسلم است، همه این کشورها مدیون مقاومت قهرمانانه مردم و دولت اوکراین در برابر ماشین تجاوز نظامی روسیه هستند.

جمهوری اسلامی ایران نیز به‌جای اینکه از مشترکات دینی، مذهبی و تاریخی خود با کشورهای منطقه برای گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی استفاده کند، از این مشترکات، برای توجیه مداخله‌گری و صدور اسلامی سیاسی و تشکیل دستجات تروریستی رنگارنگ از شهروندان این کشورها استفاده می‌‌‌کند. درست مثل پوتین که آن‌همه اشترکات تاریخی و فرهنگی را به صراحت برای توجیه تجاوز نظامی به اوکراین مورد استفاده قرار می‌‌‌دهد.


جدول شماره ۴

تمدن ستیزی با ابزار خودساخته‌ای به نام “تمدن دولت”

از اوایل دهه ۱۹۹۰ در اولین سالهای دوران پُست کمونیستی، چین با مشاهده جهش اقتصادی خود، سازی به نام “تمدن دولت”[۱] را کوک کرد. روسیه و هند نیز برای توجیه فزون طلبی خود، به مرور به این ریسمان متوسل شدند. طبق این ادعا، این سه دولت، یک “دولت معمولی” یا “دولت مدرن معمولی” نیستند. آنان در ادامه احتجاج می‌‌‌کنند که “تمدن دولت” بودن به آنها مجوزی می‌‌‌دهد تا تابع قوانین بین‌المللی (تمدن واقعی بشر مدرن) نباشند و بر علیه همه دست‌آوردهای پرهزینه تاریخ تمدن بشری، مثل نتایج جنگ‌های سی ساله اروپا (صلح وستفالی) و جنگ جهانی دوم (سازمان ملل) خرابکاری بکنند.

هزینه فجایع بزرگ جنگهای اروپایی شامل دو جنگ بزرگ نیمه او قرن بیستم، ریختن دریایی از خون انسانها و ویرانی و عقب ماندگی بشر در مسیر رشد خود بود. درسی که بشریت در ازای پرداخت این بهای گزاف کسب کرد، به صورت بندهایی در منشور سازمان ملل و بیانه جهانی حقوق بشر در دست ماست. این اسناد، (به استثای حق وتوی پنج عضو دائمی شواری امنیت) همه کشورها را برابر می‌‌‌داند و تاریخ سرتاسر خون و جنایت را به عنوان مرجع استفتاء و محل استخراج فتوا در هیچ امری به رسمیت نمی‌شناسد. این اسناد حاصل رنج و آلام نسل‌های زیادی از بشریت، از حق حاکمیت ملی کشورهای کوچک در برابر هرگونه تعدی قدرت‌های بزرگتر دفاع می‌‌‌کند.

در مورد روسیه تئوری‌سازی زیادی از سوی پروپاگاندیست‌های روسی حول “دنیای روسی” انجام شده است. در ایران، در مقیاسی محدودتر، این مسئله از سوی بازیگران یوتیوبی پیگیری می‌‌‌شود. یکی از نمونه‌های افراطی این بازیگران آقای پیمان عارف است. وی یکسال پیش در یک برنامه در سوگ رژیم بشار اسد، بلافاصله بعداز سقوط خاندان اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ سخنان قابل توجهی بیان کرد. آنچه برای جهانیان پایان ۱۲ سال سال ترور دولتی رژیم اسد با کمک روسیه و ایران علیه مردم خود بود، برای پیمان عارف موجبی برای برگزاری یک مراسم عزاداری واقعی بود. آنچه به موضوع این مقاله مربوط می‌‌‌شود، برقراری رابطه بین تاریخ ادعایی (طبق مقدسات مکتب تاریخ‌نگاری رسمی آریایی ایرانی) با حوادث زمان ما و استفاده از ادعاهای تاریخی (اکثر بی‌اساس و بی‌مدرک) برای توجیه جنایات بی‌شمار رژیم ایران و رژیم اسد در کشتار مردم سوریه و ویرانی یک کشور بود. این، همان مکتب آلکساندر دوگین، ولادیمیر سالاوی‌یئو (پروپاگاندیست دربار پوتین در کانال اصلی تلویزیون روسیه) است که می‌‌‌‎تواند بمباران مناطق مسکونی شهری اوکراین و ویرانسازی زیرساخت‌های آن کشور را با توسل به جمله‌بندی‌های بی‌معنی معلق در مرز اسطوره، تاریخ، شعر و جفنگیات، توجیه کند. پیمان عارف، یکی دور روز بعداز آزادی مردم سوریه از مشقت ۱۲ سال ترور دولتی، به جای اظهار شرم و نفرت از خاندان اسد و دستیاری روسیه و ایران در برپاداشتن جهنم وحشتناک سوریه اسد، وارد شرح اوصاف قصه‌گونه از داستان هپتالیان، ساردی‌ها و فنیقی‌ها و رابطه پرسوز و گداز تاریخی ایران و مدیترانه(!) شد.

وی مداخله جنایتکارانه رژیم فقاهتی ایران در قصابی مردم سوریه را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” می‌‌‌نامد! این ادعا شبیه آن است که یک آلمانی کشتار بی‌حد و مرز مردم شوروی در جنگ دوم جهانی را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی آلمان در رسیدن به کوه‌های اورال” بنامد! وی در جمله بعدی می‌‌‌گوید:

“رسیدن به مدیترانه برای توسعه ایران بسیار مهم است” (پیمان عارف، دقیقه ۷ و ثانیه ۳۰)

در ادامه مثال قبلی می‌توان ادعای یک آلمانی بیمار در مورد تجاوز به شوروی (و بقیه اروپا) را با جمله زیر توجیه کرد:

“رسیدن به کوه‌های اورال برای توسعه آلمان بسیار مهم است.”!

انتخاب کلمه “توسعه” در اینجا بسیار مهم و آگاهانه است و ربطی به شلختگی زبانی در انتخاب کلمات ندارد. ذهن بیمار یک ناسیونالیست دچار مالیخولیا، فرقی بین کشتار انسان و نابودی شهرها و تمدن مادی بشری در سوریه با “توسعه” به معنی ارتقای هم‌زمان و همه‌جانبه‌ی کیفیت زندگی در جامعه ایران نمی‌بیند. وی نابودی مردم و کشور سوریه از جمله ریختن بمب‌های بشکه‌ای و بمباران شیمایی مردم حلب را با سخنان زیر یاد می‌کند:

“کوشش ما برای رسیدن به مدیترانه جزو فی‌الواقع قانونمندی‌های کم و بیش ثابتی است که در سیاست خارجی ایران در طول تاریخ دولت ایرانی باهاش مواجه هستیم” (دقیقه ۱۰ و ثانیه ۴۵) وی در دقیقه ۱۶ اعلام می‌کند: “ایران فاتح حلب شد... ژنرال سلیمانی در حلب فاتحانه گام برداشت”[۲]

شباهت این نوع نگاه و استدلال با سخنان تکراری پروپاگاندیستهای روسی از جنس ولادیمیر سالاوی‌یئو، مارگاریتا سیمونیان، دمیتری کیسیلیف، اولگا اسکابیوا و شرکاء هم‌جرم آنها، حیرت‌آور است. آنان نیز هجوم جنایتکارانه ارتش روسیه به اوکراین و تهدید دیگر همسایگان روسیه را با جفنگیات مشابهی توجیه می‌کنند. بگذریم که توجیهات نازیهای آلمانی برای حمله به شوروی هم با توسل به روایتهایی تاریخی و با توجه به “نیاز”های آلمان، مثلا نیاز به “فضای حیاتی” برای آلمان توجیه می‌شد.

آقای پیمان عارف نمی‌تواند از تاریخ متکی بر اسناد دوران پهلوی، قاجار، افشار، صفوی و قبل‌از آن فاکتی برای تأیید مدعای خود بیاورد که حتی یک سند دولتی یا یک جمله در مخیله رهبران دولتهای تأسیس شده در اراضی امروزی ایران، رویای دستیابی به مدیترانه تعریف شده باشد. این ذهنیت ناسالم برای توجیه پروژه تروریستی جمهوری اسلامی برای صدور فاناتیسم اسلامی و تخریب عراق، یمن، لبنان، سوریه و فلسطین، متوسل به یک ادعای خودساخته بنام “قانونمندی‌های کم و بیش ثابت... در سیاست خارجی ایران” (عبارت پیمان عارف) می‌شود. این کار یعنی تلاش مذبوحانه برای توجیه سیاست‌های ۴۷ ساله صدور ترور اسلام سیاسی با آویختن از موهومات خودساخته. مشابهت سخنان از زبان هیتلر با دستگاه پروپاگاندای روسی و ایرانی، واقعا حیرت‌آور است:

“حدود قلمرو رایش، آن‌گونه که در سال ۱۹۱۴ وجود داشت، به‌کلی غیرمنطقی بود؛ زیرا از یک‌سو، به‌معنای واقعی کلمه کامل نبود و همهٔ اعضای ملت آلمان را دربر نمی‌گرفت، ... این‌ها مرزهایی موقتی بودند که در نتیجهٔ یک کشمکش سیاسیِ ناتمام پدید آمده بودند؛ و در واقع، تا حدی محصول تصادفِ شرایط نیز به‌شمار می‌رفتند. به همان اندازه ــ و در بسیاری موارد با حقی حتی بیشتر ــ می‌شد سال برجستهٔ دیگری را در روند تاریخ خود برگزید و خواستار آن شد که هدف سیاست خارجی ما بازگرداندن اوضاع و شرایطِ موجود در آن زمان باشد..” (هیتلر، نبرد من، ترجمه انگلیسی، ص ۸۲۱ از نسخه کامل ۸۶۹ صفحه‌ای، نشر اول دیجیتال سال ۲۰۰۲، از سوی Project Gutenberg of Australia eBook)

بی‌اهمیت شمردن پیمان وستفالی در این جملات آدولف هیتلر بسیار صریح است. خواست هیتلر مبنی اینکه مرزهای آلمان باید همه اعضای ملت آلمان را در بر گیرد، شلیک مستقیم در شقیقه پیمان وستفالی بود. درست همان استدلال تکراری ولادیمیر پوتین که در سخنرانی ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ درست سه روز پیش‌از حمله به اوکراین هم همان حرفها را تکرار کرد. (نقل سخنان مزبور پوتین در پایین)

سیاست خارجی معاصر روسیه در قبال اوکراین و راهبرد “عمق استراتژیک” ایران در شامات و قفقاز، چالشی بنیادین علیه نظم بین‌المللی مستقر بر پایه صلح وستفالی و منشور سازمان ملل متحد محسوب می‌شود. در حالی که اصل حاکمیت ملی “دولت-ملت”ها صرف‌نظر از سابقه تاریخی و هویت دینی و فرهنگی اتباع آنها، سنگ‌بنای حاکمیت ملی و عدم مداخله در امور داخلی دولت-ملت‌ها را بنا نهاد، قدرت‌های تجدیدنظرطلب امروزی (نظیر آنچه از زبان پیمان عارف نقل شد و انچه از زبان پوتین خواهیم خواند) با توسل به مفاهیمی همچون “تاریخ مشترک”، “حوزه تمدنی” و “پیوندهای مذهبی”، مرزهای جغرافیایی را اموری ثانویه قلمداد می‌کنند. این رویکرد که شباهتی آشکار به منطق “فضای حیاتی” (Lebensraum) هیتلر دارد، عملاً حق حاکمیت همسایگان را قربانی روایت‌های تاریخی گزینشی می‌کند. در این پارادایم متکی به مفهوم من‌درآوردی “تمدن-دولت”، “مرز” نه خطی اعتباری و مورد توافق بین‌المللی، بلکه محیطی سیال است که وسعت آن را نه معاهدات حقوقی، بلکه میزان غلظت ادعاهای تاریخی، مشابهت (ادعایی یا واقعی) فرهنگی و قدرت نظامی تعیین می‌کند؛ امری که جهان را از نظم وستفالی به سمت نوعی “هرج‌ومرج دوران امپراتوری‌ها” بازمی‌گرداند.

از تمدن به توحش!

اشاره شده که نظم کنونی جهانی با همه نواقصات جدی آن، عالی‌ترین دستآورد شعور جمعی بشریت است که به بهای گزاف بدان رسیده‌ایم. عدول از این دستاورد تمدن بشری، یعنی بازگشت به تاریکی و توحش. آنچه زمانی آدولف هیتلر در کتاب خود نوشت و آنچه امروز پوتین، رهبران اسلامی ایران (و عملگان یوتیوبی آن در داخل و خارج) می‌گویند، یعنی استخراج حق آزادی عمل در تجاوز به حاکمیت دیگر کشورها براساس روایتهای خود از چیزی ژلاتینی و تعریف نشده به نام “تاریخ”. شباهت نحوه توجیه سیاست کلنگی کردن خاورمیانه از سوی سران رژیم اسلامی ایران با سخنان پوتین در توجیه ویرانی اوکراین، بسیار معنی‌دار است. پوتین تنها سه روز پیش‌از شروع جنگ جنایتکارانه خود، سخنان زیر را گفت:

“از این شروع می‌کنم که اوکراین مدرن کاملاً و تماماً توسط روسیه ایجاد شده است، دقیق‌تر بگویم، توسط روسیه بلشویکی، کمونیستی. این فرآیند تقریباً بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شد، و لنین و همکارانش این کار را به شیوه‌ای بسیار خشن نسبت به خود روسیه انجام دادند – با جداسازی و انتزاع بخشی از سرزمین‌های تاریخی خود روسیه[۳].”

جالب است که اگر دعای پیمان عارف و همفکران ایرانشهری وی در درون و بیرون از بیت رهبری رژیم اسلامی ایران مستجاب شود، پیش‌از اینکه کسی عریضه اینان برای تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” را بخواند، قدرتهای بزرگتری در بغل گوش ایران هستند که می‌‌‌توانند به هوس تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی در رسیدن به” خلیج فارس یا آسیای میانه از طریق درنوردیدن اراضی ایران بیفتند که اتفاقا هم پایه اقتصادی و هم عضله نظامی لازم برای عملی کردن اینچنین پروژه‌ها را هم دارند. امروز از میان ۱۹۳ عضو سازمان ملل متحد حدود ۳۵ کشور یا بطور رسمی و یاد عملا، فاقد ارتش و نیروی دفاعی هستند که هرکدام بنوعی می‌‌‌توانند هوس‌های ژئوپلیتیکی یک قدرت نظامی را تحریک بکنند. از میان بقیه کشورها حتی بسیاری دیگر، حتی از میان کشورهای عضو پیمان ناتو در صورت برهم خوردن نظم تمدنی مبتنی بر اساسنامه سازمان ملل و بیانیه جهانی حقوق بشر، فاقد توان دفاع از امنیت خود در برابر کشورهای همسایه هستند.

از سویی دیگر، اکثریت بزرگی از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل تا اوایل قرن بیستم بخشی از اراضی امپراتوری‌های بزرگ بودند. برخی از این کشورها سابقه تعلق به دو یا چند امپراطوری داشتند. مثلا اوکراین امروزی، تنها جزئی از روسیه نبود و بخشهای جنوبی آن جز اراضی امپراتوری عثمانی و بخش‌های غربی آن (مانند گالیسیا و شهر لویو) متعلق به امپراتوری اتریش-مجار بود. بگذریم که سرزمین‌های اوکراین پیش‌ از مهاجرت اسلاوها به آن سرزمین‌ها، محل سکونت گروه‌های اتنیکی غیراسلاو (مانند سکاها، خزرها، پچنک‌ها، کومان‌ها و...) بود و قس علیهذا.

با ظهور ترامپ و به‌خصوص اقدامات وی در دور دوم از ریاست جمهوری خود و نگاه خطاپوشانه وی بر تجاوزگری روسیه پوتین بر علیه اوکراین، خطر پرتاب شدن دنیا به دوران توحش ماقبل صلح وستفالی و ماقبل تأسیس سازمان ملل متحد، جدی‌تر شده است. نکته وحشتناک‌تر آن است که “الزامات ژئوپلیتیکی” عجیب و غریب از نوع آنچه در افاضات منقول در فوق از زبان آدولف هیتلر، ولادیمیر پوتین و آقای پیمان عارف به صراحت دیده می‌شود، در چهارگوشه جهان وجود دارد و اگر جهان یا منطقه ما وارد چنین توحشی بشود، دست بالای دست چنان فراوان خواهد بود که فرصتی برای براورده شدن آرزوهای هر ننه قمری فراهم نیاید. علاوه بر روسیه که ناتوان از ساختن دموکراسی، رفاه و امنیت برای شهروندان خود به دنبال کشورگشایی است، چین هم گوشه چشمی به تایوان دارد و ترامپ خواهان بلعیدن جزیره گرینلند و حتی کاناداست و اسرائیل کلام کتاب مقدس یهودیان (عهد عتیق) را، منبع معتبری برای تعیین مرزهای خود می‌داند!

بنابر این سخنان پوتین و هم مسلکان ایرانی وی، صرفا تهدیدی برای امنیت اوکراین یا کشورهای خاورمیانه نیست. همه دستاورد تمدن بشری شامل دموکراسی و حقوق بشر و حقوق بین‌المللی مندرج در اساسنامه سازمان ملل متحد، در بنیان خود در معرض تهدید این ادعاهای نابخردانه است. اگر در ایالات متحده آمریکا، نهادهای دمکراتیک کنترل کننده مقام ریاست جمهوری وجود دارد در روسیه پوتین، فتنه‌گرانی از نوع ولادیمیر سالاوی‌یئو و در جمهوری مداحان، پروپاگاندیست‌هایی از نوع علی‌اکبر رائفی‌پور، احمد کاظمی، احسان هوشمند، ابولفظل ظهره‌وند و عطا بهرامی، ظاهرا خودسر عمل می‌کنند و گویا تابع حکم هیچ قانون و دادگاهی نیستند.

برای فهم بهتر میزان خطرناک بودن نگاه روسی و ایرانشهری به جهان و مافیها، باید در نظر گرفت که آنچه در این دو مکتب قرن هیجدهمی “دنیای روسی” و “مراکز تمدنی ایران‌زمین” نامیده می‌شود، تابع هیچ عقل و منطقی نیست و به راحتی می‌تواند شامل هر نقطه‌ای در نقشه جغرافیای جهان باشد. یکی از این بزرگواران به نام “شروین وکیلی” که کار ایرانشهریستی وی ظاهرا به جاهای باریکی کشیده است، در یک مناظره یوتیوبی گاهواره مسلم تمدن بشری یعنی “سومر” را، بی‌هیچ حجب و حیای قابل مشاهده‌ای، “ایران غربی” نامید!

جهان در تقابل با دو نیروی ویرانگر روسیه و ایران

اروپا شامل کشورهای اروپایی خارج از اتجادیه اروپا، جمعیتی حول ۵۳۰ میلیون نفر است که صاحب یک تولید ناخالص ملی به ارزش ۲۵ تریلیون دلار و یکی از این کشورها یعنی فرانسه دارای سلاح اتمی نیز هست. با این وجود، این جبهه اروپایی در مقابل روسیه، دارای ۱۴۵ میلیون جمعیت و اقتصادی یازده بار کوچکتر از اروپا و ۲۵ بار کوچکتر از مجموع اقتصاد کشورهای پیمان ناتو است، نه توان بازدارندگی داشته است و نه الان در چهارمین سال از جنگ تجاوزکارانه روسیه به اوکراین، توان دفع تجاوز روسیه از اراضی اوکراین را دارد. جالب است که دونالد ترامپ با همه عیوب خود، در دور اول ریاست جمهوری‌اش همه تلاش خود را بکار بست تا طرف اروپایی پیمان ناتو را به افزایش بودجه نظامی به ۵ درصد از تولید ناخالص ملی مجبور کند. این رقم تا آن زمان به‌طور اسمی ۲ درصد بود که آنهم در عمل (طبق داده‌های نمایش داده شده در گرافیک شماره ۵) تنها از سوی سه عضو ناتو عملی شده بود. گرافیک شماره ۵ میزان بودجه دفاعی کشورهای عضو ناتو را نشان  می‌‌‌دهد.

هنر مدیریت روسیه پوتین و ایران اسلامی از سوی جمهوری آذربایجان

تجربه و توانایی‌های حیدرعلی‌اوف در زمان رسیدن به رأس قدرت دولتی آذربایجان بر کسی پوشیده نبود. وی به عنوان فرزند یک خانواده فقیر صرفا براساس توانایی‌های خود به عالی‌ترین مقامی رسید که یک غیرروس از جوامع غیرمسیحی مستعمرات روسیه بدان دست یافته است. حیدر علی‌اوف با اثبات لیاقت رهبری خود در دشوارترین موقعیت‌ها و سخت‌ترین پروژه‌های نظام شوروی، علاوه بر عضویت در “پولیت بیرو” (جمع رهبری کننده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) به مقام نایب‌رئیس اول نخست‌وزیر شوروی[۴] رسید. در ساختار شوروی، این یعنی او نفر دوم اجرایی در کشوری بود که از دریای بالتیک تا اقیانوس آرام وسعت داشت.

در صفحه رسمی ولادیمیر پوتین در متن سخنرانی وی در مراسم بزرگداشت پنجاهمین سالگرد شروع این پروژه، در باره نقش حیدر علی‌اوف، می‌‌‌خوانیم:

“با کمال میل شخصاً رئیس‌جمهور آذربایجان، الهام حیدراویچ علی‌اف را به مناسبت پنجاهمین سالگرد آغاز ساخت راه‌آهن بایکال-آمور تبریک می‌گویم. همه آفرینندگان BAM این را خوب می‌دانند که پدر ایشان یعنی حیدر علی‌اوف، نقش ویژه و عظیمی در تاریخ BAM ایفا کرد. حیدر علیویچ به عنوان معاون اول رئیس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، نظارت بر ساخت خط آهن بایکال-آمور را بر عهده داشت و هر آنچه ممکن بود انجام داد تا این پروژه بسیار پیچیده محقق شود.
در این کار، حجم عظیم دانش و تجربه، استعداد مدیریتی، توانایی حل پیچیده‌ترین مسائل و البته ویژگی‌های شخصی خاص او کمک کرد؛ اول از همه... می‌دانم که در این دیدار کسانی شرکت دارند که با حیدرعلی‌اوف کار کرده‌اند. از شما خواهش می‌کنم حتماً خاطرات خود را به اشتراک بگذارید و بگویید که حیدر علی‌اوف چه نقشی در زندگی شما ایفا کرد.”[۵]

آنچه نمی‌توان انتظار داشت که در همچو مواردی بر زبان رهبران روسیه جاری شود، این واقعیت است که حیدرعلی‌اوف، این هنر رهبری را در رهبری جمهوری سوم آذربایجان برای مدیریت دو همسایه ناراحت شمالی و جنوبی خود هم بکار بست.[۶]

در مورد الهام علی‌یف، می‌‌‌توان به قیاس وی با شخص پوتین دست زد. وی در سال ۱۹۷۷ هنوز زودتر از آنکه شانزده‌ساله بشود، وارد دانشگاه تربیت رهبران طراز اول شوروی به نام “موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو”[۷] شد و در سال ۱۹۸۵ در به موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو (ام. گی. ‌مو) وارد شد. پس از فارغ‌التحصیلی از این موسسه، به دوره دکتری آن پذیرفته شد و در سال ۱۹۸۵ درجه کاندیدای علوم تاریخی (معادل دکترا) را دریافت کرد. در سال‌های ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ در موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو به تدریس پرداخت.

الهام علی‌یف یکبار در پاسخ به سوال میخائیل گوسمان رئیس خبرگزاری تاس، درباره ورود به “ام. گی. ‌مو” گفت:

“مرا بر اساس گواهی‌ای پذیرفتند که در آن به‌طور رسمی تأیید شده بود که دقیقاً پنج ماه دیگر ۱۶ ساله خواهم شد. سال اول تحصیل حساس‌ترین سال بود. تحصیل در باکو به‌عنوان پسر دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان یک چیز است، تحصیل در مهمترین دانشگاه دولتی اتحاد شوروی در مسکو، در محیطی کاملاً متفاوت و در سنی آن‌قدر پایین، چیزی کاملا متفاوت. اما من پدرم را ناامید نکردم، در موسسه خوب درس خواندم و بعد هم در دوره دکتری به‌خوبی از عهده تحصیل برآمدم.”

الهام علی‌یف در سال ۱۹۸۵، پس از کسب درجه دکتری، در موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو به کار تدریس در همان دانشگاه شروع کرد.

تفاوت میان ولادیمیر پوتین و الهام علی‌یف در تسلط به زبان ادبی روسی بارزتر از هر زمینه دیگری برای مردم روسیه و اهالی جماهیر سابق شوروی است. به قول روزنامه‌نگار معروف روس به نام ماکسیم شوچنکو[۸] زبان روسی الهام علی‌اوف در حد یک پروفسور ادبیات روسی است. در کنار این مسئله ارتباطات وسیع وی در محافل فرهنگی روس، یهودی و آذربایجانی مسکو از دوران تحصیل و تدریس در این شهر، در ساختن یک وجهه متعادل و روشنفکر، از الهام علی‌یف در نزد نخبگان فرهنگی و سیاسی روسیه مؤثر بوده است. مجموع این نکات مثبت در مقایسه با دیگر رهبران جماهیر سابق شوروی، امکان مانور زیادی برای رهبری آذربایجان در مدیریت همسایه شمالی فراهم آورده است.

عذرخواهی بی‌سابقهٔ پوتین: یک رویداد تاریخی

رویداد نهم اکتبر ۲۰۲۷ در شهر دوشنبه، یک لحظه تاریخی بود. ولادیمیر پوتین پس از یک دوره طولانی از انکار و مقاومت، مجبور شد در مقابل دوربین‌های تلویزیونی صراحتاً از الهام علی‌اوف، رئیس‌جمهور آذربایجان، عذرخواهی کند.

این عمل‌ ـ‌که در عرف دیپلماتیک جهانی یک رفتار متمدنانه است‌ـ برای افکار عمومی کشورهایی که استقلال‌شان را از قبل فروپاشی شوروی به دست آوردند، شوک‌آور و باورنکردنی بود. آن‌ها هرگز شاهد چنین عذرخواهی‌ای از سوی رهبران روسیه نبوده‌اند، به‌ویژه با توجه به سابقهٔ رفتاری روسیه در قبال مسائل حیاتی بین‌المللی؛ به‌طور مثال، نپذیرفتن مسئولیت سرنگونی هواپیمای مالزیایی در سال ۲۰۱۴ بر فراز حریم هوایی اوکراین، با وجود حکم قطعی دادگاه لاهه در نوامبر ۲۰۲۲. نادر بودن این اتفاق به حدی بود که در یک هفته پس از آن، فضای رسانه‌ای روسی‌زبان کاملاً تحت‌الشعاع قرار گرفت و حتی اخبار مهمی چون اعلام برنده جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۵ نیز چندان پوشش داده نشد.

الکساندر کوشنر در همان برنامه نامبرده در فوق در این باره گفت:

“...باکو دیگر آن کسی نیست که ساکت گوش کند. باکو یک بازیگر منطقه‌ای جان گرفته با یک متحد قدرتمند در قالب ترکیه، عضو ناتو، است که همین حالا عذرخواهی رئیس کرملین را علناً پذیرفته است. البته توجه داشته باشید که این عذرخواهی هنوز فاقد هرگونه اقدام ملموس و مشخص است... عذرخواهی پوتین نه یک ژست از روی سخاوت بود و نه صرفاً به این دلیل رخ داد که او ناگهان پشیمان شده باشد. در حقیقت، عذرخواهی او آخرین پرده تسلیم شدن پس از یک جنگ سیاسی طولانی، کثیف و تحقیرآمیز برای کرملین در برابر آذربایجان بود... به همین دلیل است که امروز در باکو، و البته در کیِف و تمام جهان متمدن، به درستی می‌توانند نه فقط خود عذرخواهی پوتین، بلکه شکست کامل اخلاقی و سیاسی او را جشن بگیرند.”[۹] (تأکید از من. ع. ا.)

رمز موفقیت آذربایجان: واقع‌گرایی اقتصادی در مقابل ایدئولوژی

راز موفقیت آذربایجان در مهار قدرت ویرانگر روسیه و دستیابی به این پیروزی دیپلماتیک چیست؟

پاسخ کوتاه در اولویت دادن آذربایجان به منافع مادی و واقع‌بینانه ملی است:

منافع مادی و دوری از پوپولیسم: در حالی که روسیه به دلیل آرمان‌های متافیزیکی و پوپولیستی مانند احیای «دنیای روس» (Russian World) به جنگ با اوکراین، ناتو و غرب روی آورده و هزینه‌های هنگفتی می‌پردازد، آذربایجان کاملاً در جهت عکس حرکت می‌کند.

جذب سود از جهان گلوبال: آذربایجان، ضمن احیای حاکمیت خود بر اراضی قانونی‌اش، به دنبال ادغام در اقتصاد جهانی و بهره‌برداری از مزیت نسبی خود در بازارهای بین‌المللی است. آذربایجان موفق شده است با تکیه بر عقلانیت اقتصادی و دوری از شعارهای تهی ناسیونالیستی، روسیه را وادار به رفتاری دیپلماتیک کند که هرگز در قبال سایر کشورهای جداشده از بلوک شوروی مشاهده نشده بود.

کلمه “واقع‌گرایی” یا پراگماتیسم سیاسی در فهم این ماجرا نقشی کلیدی دارد. به عنوان مثال آذربایجان علیرغم همکاری‌های مستقیم خود با پیمان ناتو و تربیت کادرهای نظامی خود در یک کشور عضو پیمان ناتو و بازسازی دو دهه‌ای ارتش خود بر أساس استانداردهای ناتو، هیچ سیگنالی در باب تمایل در جهت پیوستن رسمی به پیمان ناتو صادر نکرده است. یا تا جنگ ۴۴ روزه در پاییز سال ۲۰۲۲ با موفقیت توانست عمق روابط همه جانبه خود با اسرائیل را پرده‌پوشی کند. در حالی هم اوکراین و هم گرجستان در دوره ریاست جمهوری میکائیل ساکاآشویلی بارها در مورد خواست پیوستن به ساختارهای “اروپایی آتلانتیکی” که نام دیگر پیمان ناتو است، صحبت می‌شد. حتی در تاریخ ۵ ژانویه ۲۰۰۸ در گرجستان، بيش از هفتاد درصد ِ شرکت کنندگان در رفراندوم ِ پيوستن به پيمان ناتو، با اين کار موافقت کردند. طبق اخبار موجود در رسانه‌ها یکی دو ماه بعداز این اقدام گرجستان، رئیس جمهور و نخست‌وزیر وقت اوکراین یعنی “ویکتور یوشچنکو” و “یولیا تیموشنکو” در نامه‌ای مشترک به “یاپ دهوپ شفر” دبیر کل ناتو ابراز امیدواری کردند که اعضای ناتو در مورد دعوت اوکراین به طرح اقدامات ناتو رای مثبت دهند.

سیگنال‌های ارسال شده از سوی دو کشور گرجستان و اوکراین برای اعلام قصد پیوستن به اتحادیه اروپا با صدایی بلند، از مورد ناتو هم قویتر بودند. میخائیل ساآکاشویلی دستور داد که پرچم اتحادیه اروپا در ساختمانهای دولتی و میادین شهری و موقعیت‌های رسمی نصب شود!

پاسخ مثبت اتحادیه اروپا زیاد طول نکشید. در سال ۲۰۰۹ به پیشنهاد لهستان و سوئد “مشارکت شرقی”[۱۰] (ENP) به عنوان یک ابتکار دیپلماتیک و بخشی از برنامه وسیع‌تر “سیاست همسایگی اروپا” آغاز شد. هدف اصلی این طرح، نزدیک کردن ۶ جمهوری سابق شوروی به استانداردهای اتحادیه اروپا بدون وعده مستقیم «عضویت دائم» بود. این ۶ کشور عبارتند از: اوکراین، گرجستان، آذربایجان، ارمنستان، مولداوی و بلاروس.

آذربایجان علیرغم روابط گسترده خود با اتحادیه اروپا و پیمان نظامی ناتو، دچار هیچکدام از این دو خبط نشد. به عنوان مثال در سال ۲۰۲۳ از کل صادرات آذربایجان به اتحادیه اروپا ۶۵ درصد به اتحادیه اروپا بود در حالی که این رقم برای اوکراین ۶۳ درصد و برای گرجستان ۱۵ درصد بود. آذربایجان نه پیش و نه بعداز این ژست دیپلماتیک اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۹ به ارسال سیگنال‌هایی از نوع آنچه از گرجستان و اوکراین به اروپا و ناتو صادر می‌شد، دست نزد. برعکس تا توانست به لطایف‌الحیل به روسیه نزدیک شد تا ارمنستان اشغالگر اراضی آذربایجان را از مهمترین و نزدیکترین متحد نظامی خود محروم کند.

حداقل امروز در مطالعه با سرنوشت اسف‌بار اوکراین و رفتار ضدانسانی پریزیدنت ترامپ با این کشور، می‌بینیم که ورود به بازی رولت روسی با روسیه پوتین، به امید حمایت غرب در شرایط بحرانی، شرط عقل نبوده است. ارزیابی نادرست از درجه شرارت رژیم پوتین از سوی رهبران لیبرال اوکراین و گرجستان، در تقابل آشکار با سه دهه تنظیم مناسبات حساس آذربایجان و روسیه پوتین بود. آذربایجان از چندین سو، سعی داشت تا با لطایف الحیل این متحد بزرگ ارمنستان را که نیروی پشتیبان تعیین کننده در اشغال اراضی بود، بی‌طرف‌سازی کند.

میزان پارانویای سران رژیم پوتین پیروزی عادلانه آذربایجان بر روسیه پوتین به لطف دو عامل اصلی ممکن شد:

اول، به دلیل پافشاری، پیوستگی، و پایداری سیاسی علی‌یف و مقامات آذربایجان در کل، که اجازه ندادند این تراژدی، که در واقع یک جنایت نظامی روسیه بود، مسکوت بماند. آن‌ها به‌جای تسلیم شدن، به‌طور مداوم، مداوم و مداوم از روسیه به رسمیت شناختن تقصیر آشکار خود را مطالبه کردند.

دوم، و در واقع این مهم‌ترین عامل است، همه این‌ها به لطف نیروهای اوکراینی میسر شد. آن‌ها پس از گذشت بیش از ۴۰ ماه جنگ، پتانسیل سیاسی رژیم روسیه و شخص پوتین را چنان تضعیف کرده‌اند که برای پوتین چاره‌ای جز زمزمه کردن و توجیه کردن باقی نمانده است.

اوکراین، به معنای واقعی کلمه، غرور امپریالیستی را از پوتین بیرون کشیده است. پوتین سابق، همان کسی که تهدید می‌کرد، دستکاری می‌کرد و باج می‌گرفت، هرگز اجازه نمی‌داد خود را تا حد توبه عمومی در نظر خودش حقیر سازد، چه رسد به اینکه این کار را در مقابل رهبر یک کشور دیگر پساشوروی و از آن مهم‌تر، به‌خاطر اقدام ارتش خودش انجام دهد. برای درک اینکه این یک رویداد نمادین تا چه اندازه است، باید دست‌کم داستان بویینگ MH17 را به یاد آوریم.

سرانجام کار

تلاش غرب برای مهار کردن دو ماشین ویرانگر روسیه و ایران، چندان موفق نبوده است و از جمله تا یک سال پیش عملا کنترل سوریه و بخش مهمی از قدرت واقعی در چند کشور دیگر اسلامی را در دست داشت. آذربایجان از روز اول تأسیس سومین جمهوری خود در قرن بیستم ناچار از مدیریت دو نیروی ویرانگر همسایه یکی در شمال و دیگری در جنوب بود. روسیه به عنوان مدعی نقش دکتر معالج منطقه در صدد کاشتن یک استخوان لای زخم در آذربایجان بود. این سیاست درست مثل مولداوی و اوکراین و گرجستان عبارت بود از دادن اختیار کنترل بخشی از سرزمین‌های آدربایجان به نیروی تحت کنترل خود برای ابدی کردن امکان قطعی تأثیرگذاری در آذربایجان بود.

جمهوری اسلامی ایران هم قصد تبدیل کردن آذربایجان به یک دولت فاناتیک شیعی از جنس خود و تحت کنترل خود بود. هر دوی این نقشه‌ها نقش برآب شدند. همانطور که همیشه ادعا شده بود، حضور روسیه در جنوب قفقاز وابسته به تداوم جنگ دو کشور این منطقه بود. جنگی که هم روسیه و هم ایران آرزوی ابدی کردن آن را داشتند. با پایان این جنگ، حضور روسیه و ایران در جنوب قفقاز کمرنگ شد و با واگذاری نقش اقتصادی و حامی‌گری سیاسی پروژه صلح میان آذربایجان و ارمنستان به نیرومندترین کشور جهان، امکان تأثیرگذاری ویرانگر دو عامل ایران و روسیه در منطقه به حداقل ممکن کاهش یافت. شاید جمله کوتاه عباس عراقچی به جنگ‌طلبان درون رژیم در مورد کریدور زنگزور، توصیف موجز این دوران جدید بود. وی در مصاحبه‌ای در مرداد ۱۴۰۴ گفت: “جاهایی است که ما دیگر نمی‌توانیم کشوری را از کشیدن جاده در خاکش منع کنیم”.

این جمله ظاهرا بدیهی است که تنها با عنایت به شعارهای پروپاگاندیست‌های رژیم اسلامی قابل فهم می‌شود. این پروپاگاندیست‌های طوری از مخالفت جمهوری اسلامی ایران با این پروژه صحبت می‌کردند که گویی موضوع در باره جاده تهران شمال است!

۱۴ فوریه ۲۰۲۶ / استکهلم
—————————-

[1] Civilization state
[2] https://www.youtube.com/watch?v=qcgmCh6NgwM&t=10s
[3] http://kremlin.ru/events/president/news/67828
صفحه اینترنتی رسمی کرملین
[4] First Deputy Chairman
[5] http://special.kremlin.ru/catalog/persons/192/events/73922

[6] من طی ملاقات طولانی که در 16 ژانویه 1991 در نخجوان با مرحوم حیدر علی‌اوف داشتم، بسته به موضوع صحبت او از رهبران شوروی و رهبران غربی هم با نام کامل و پست مسئولیت آنها نام می‌‌‌برد. علیرغم تواضع وی در این موارد، میزان اعتماد بنفس وی و نحوه دخالت ندادن روابط مثبت یا منفی شخصی خودش، حیرت‌انگیز بود. لینک مصاحبه: https://youtu.be/iyRVBZLc4hQ

[7] Moscow State Institute of International Relations
[8] Максим Шевченко
[9] https://www.youtube.com/watch?v=MkrFBf5-QHY&t=9s
[10] Eastern Partnership - EaP





نظر شما درباره این مقاله:







اپوزیسیونِ چندپاره ایران
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.02.2026, 19:59

تنها یک جنبش متحد می‌تواند رژیم را به چالش بکشد

اپوزیسیونِ چندپاره ایران


صنم وکیل و الکس وطنخواه

فارن افرز / ۱۳ فوریه ۲۰۲۶

هر زمان که ایران با اعتراض‌های سراسری به لرزه درمی‌آید ــ همان‌گونه که ماه گذشته رخ داد ــ تحلیلگران و فعالان سیاسی با دو پرسش تکراری روبه‌رو می‌شوند: آیا سرانجام رژیم کشور سقوط خواهد کرد، و اگر چنین شود چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ پاسخ‌ها فراوان‌اند. برخی تحلیلگران بر این باورند که رهبری کشور به‌طور شگفت‌آوری باثبات است و رژیم می‌تواند اعتراض‌های بیشتری را نیز تاب بیاورد. برخی دیگر معتقدند که حکومت فروخواهد پاشید، اما جای آن را دیکتاتوری دیگری به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ــ قدرتمندترین شاخه سیاسی نیروهای مسلح کشور ــ خواهد گرفت. گروهی خوش‌بین‌تر استدلال می‌کنند که کل نظام سقوط خواهد کرد و یک چهره اپوزیسیون در خارج از کشور، شاید ولیعهد پیشین ایران، رضا پهلوی، به گذار کشور به یک دولت دموکراتیک کمک خواهد کرد یا حتی نوعی پادشاهی مشروطه برقرار خواهد ساخت. خوش‌بین‌ترین‌ها نیز بر این باورند که ممکن است ایران شاهد گذاری مذاکره‌شده به سوی دموکراسی باشد؛ گذاری که در آن چهره‌های رژیم، قدرت را به نیروهای اپوزیسیون واگذار کنند.

ایران واقعاً در آستانه تحولی بزرگ به نظر می‌رسد. رژیم فرسوده شده و ایرانیان از دهه‌ها سوءمدیریت اقتصادی به خشم آمده‌اند. رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، یک بازمانده ۸۶ ساله از سرطان است. اگر گفت‌وگوهای پیشِ‌رو در عمان میان تهران و واشینگتن نتواند بن‌بست هسته‌ای را بشکند و به سایر فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده ایران رسیدگی کند، دولت ترامپ نیز ممکن است به حمله به کشور متوسل شود. اما گمانه‌زنی‌های کنونی درباره «فردای ایران» ــ از جمله در میان مقام‌های آمریکایی که درباره مسیر اقدام بحث می‌کنند ــ عاملی تعیین‌کننده را نادیده می‌گیرد: وضعیت جنبش اپوزیسیون کشور.

متأسفانه این جنبش به‌شدت دچار شکاف است. اعضای آن به طیف‌های گوناگونی تقسیم شده‌اند ــ از دانشجویان گرفته تا اقلیت‌های قومی و سلطنت‌طلبان خارج از کشور ــ که اغلب با یکدیگر در تعارض‌اند. برای مثال، فعالان اپوزیسیون به‌طور معمول یکدیگر را به همکاری پنهانی با رژیم ایران یا دولت‌های خارجی متهم می‌کنند. در نتیجه این تفرقه، آنان نتوانسته‌اند از ضعف جمهوری اسلامی بهره ببرند.

اگر گروه‌های اپوزیسیون ایران می‌خواهند رژیم را سرنگون کنند، باید بیاموزند که با یکدیگر همکاری کنند. آنان نیازمند پذیرش یک برنامه حداقلی مشترک‌اند که بر اصول مورد توافق همگان استوار باشد و سایر اختلاف‌ها را به آینده موکول کند. باید طرحی برای اداره کشور در دوره بلافاصله پس از فروپاشی رژیم ارائه دهند. در نهایت، باید رویکردی فراگیرتر در پیش گیرند و به‌جای حذف مداوم یکدیگر، زمینه مشارکت همگانی را فراهم کنند. در غیر این صورت، جمهوری اسلامی نه به دلیل برخورداری از حمایت مردمی، بلکه به سبب نبودِ جایگزین، پابرجا خواهد ماند.

بی‌مهری متقابل

برخلاف برخی دولت‌های اقتدارگرا، مانند بلاروس یا ونزوئلا، اپوزیسیون ایران فاقد زیرساختی یکپارچه یا رهبری مشخص است. در عوض، می‌توان آن را مجمع‌الجزایری از جزایر سیاسی دانست که بر اثر جغرافیا، نسل، ایدئولوژی و میزان مواجهه با سرکوب از یکدیگر جدا شده‌اند. این گروه‌ها شامل انجمن‌های محلی، هسته‌های دانشجویی، حلقه‌های حقوق زنان، جنبش‌های قومی و سازمان‌های کارگری‌اند. همگی در موج‌های اعتراضی که از سال ۲۰۰۹ ایران را تکان داده مشارکت داشته‌اند. اما در میانه سرکوب شدید دولتی و بی‌اعتمادی متقابل، در هماهنگ‌سازی اقدامات خود ناکام مانده‌اند.

برای نمونه، گروه‌های کارگری کشور را در نظر بگیرید. این سازمان‌ها که متشکل از معلمان، بازنشستگان، کارکنان حمل‌ونقل و دیگر اقشار کارگری‌اند، شاید منسجم‌ترین نیروی اپوزیسیون در داخل کشور باشند. آنان به‌طور منظم نارضایتی‌های ایرانیان درباره تورم، نابرابری، فساد، خصوصی‌سازی و سایر مسائل اقتصادی را بیان می‌کنند. این گروه‌ها همچنین خشم اکثریت ایرانیان نسبت به سیاست خارجی ایدئولوژیک، تهاجمی و نظامی‌گرایانه‌ای را که رژیم طی دهه‌ها دنبال کرده ــ و به انزوای ایران و فقر گسترده انجامیده ــ بازتاب می‌دهند. آنان در میان طبقات کارگر و پایینِ طبقه متوسط ایران ریشه‌های عمیقی دارند. با این حال، دولت فعالیت‌هایشان را محدود کرده و مانع از هماهنگی آنان با گروه‌های دانشجویی، تشکل‌های زنان و شوراهای حقوق بشری شده است.

ایران همچنین دارای شبکه‌های اپوزیسیون متشکل از اقلیت‌های قومی ــ از جمله گروه‌های کرد، بلوچ، عرب‌های اهوازی و آذربایجانی ــ است که از ظرفیت سازمانی قابل توجهی برخوردارند. رهبران این گروه‌ها نه‌تنها خواستار پایان حکومت روحانیان‌اند، بلکه به رسمیت شناختن حقوق زبانی و فرهنگی اقلیت‌ها، تمرکززدایی از قدرت و اعطای خودمختاری معنادار را نیز مطالبه می‌کنند. اما این سازمان‌ها معمولاً نسبت به همکاری با یکدیگر محتاط‌اند. برخی بیم آن دارند که دیگر گروه‌ها، جمهوری اسلامی را با دولتی جایگزین کنند که همچنان فارس‌محور، انحصارطلب و متمرکز باشد؛ و برخی دیگر نگران‌اند که همکاری با این گروه‌ها به تقویت جنبش‌های جدایی‌طلب یا مداخله خارجی در امتداد مرزهای نفوذپذیر و تنش‌خیز ایران بینجامد.

شبح (و واقعیت) مداخله خارجی در ایران همچنان منبعی جدی از اختلاف است. تقریباً هر جریان عمده اپوزیسیون ایران، رقیبی را به تأثیرپذیری از دولت‌های خارجی متهم کرده است؛ خواه پادشاهی‌های خلیج فارس، اسرائیل، روسیه، ترکیه یا ایالات متحده. این سوءظن‌ها کاملاً بی‌پایه نیستند. قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی در سیاست ایران دخالت می‌کنند و گروه‌های اپوزیسیون نیز در پی جلب حمایت خارجی بوده‌اند. اما این ادعاها به‌آسانی اغراق‌آمیز می‌شوند و روند ائتلاف‌سازی را به‌شدت دشوار می‌کنند.

در میان نیروهای اپوزیسیون، بازیگرانی نیز بوده‌اند که کوشیده‌اند این شکاف‌ها را پُر کنند و نوعی جهت‌گیری مشترک ارائه دهند. برای نمونه، گروه‌های جامعه مدنی و مدافع حقوق ــ متشکل از وکلا، روزنامه‌نگاران، فمینیست‌ها، فعالان محیط زیست و نمایندگان اقلیت‌های مذهبی ــ تلاش کرده‌اند میان فعالان خیابانی و چهره‌های اپوزیسیون در سطوح نخبگانی‌تر پیوند برقرار کنند. آنان بیانیه‌های مشترکی تدوین کرده‌اند که در آن‌ها بر تکثرگرایی سیاسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی، حاکمیت قانون و گذار مسالمت‌آمیز و دموکراتیک تأکید شده است. این گروه‌ها همچنین به سازمان‌های مختلف اپوزیسیون پشتیبانی حقوقی و لجستیکی ارائه داده‌اند. با این حال، این چهره‌ها اغلب نخستین کسانی هستند که بازداشت می‌شوند و معمولاً آخرین گروهی‌اند که در فرایند سازمان‌دهی اپوزیسیون به رسمیت شناخته می‌شوند. این حذف، برای همه طرف‌ها زیان‌بار است. نتیجه آن است که گروه‌های جامعه مدنی نمی‌توانند مستقیماً اعتراض‌های گسترده را بسیج کنند و در عین حال، سازمان‌دهندگان اعتراض‌ها نیز از پشتیبانی نهادی، تخصص حقوقی و کانال‌های مذاکره محروم می‌مانند.

دسته‌ای دیگر، کسانی هستند که اکنون به اپوزیسیون درون‌ساختاریِ حکومت ــ که عمدتاً تحمل می‌شود ــ تعلق دارند یا در گذشته بخشی از آن بوده‌اند. این طیف از «خودی‌های منتقد» شامل رئیس‌جمهور پیشین، حسن روحانی، است که خواستار اصلاحات قانون اساسی و قرائتی کمتر سرکوبگرانه از آموزه‌های دینی شده؛ و نیز رئیس‌جمهور پیشین، محمد خاتمی، که بر اصلاحات بنیادین در نظام کنونی تأکید کرده است. همچنین در این مجموعه، نخست‌وزیر پیشین، میرحسین موسوی، قرار دارد که در هدایت اعتراض‌های جنبش سبز سال ۲۰۰۹ نقش داشت، و نیز مصطفی تاج‌زاده، مشاور پیشین خاتمی، که با وجود مطالبه صریح گذار به دموکراسی، هنوز در میان برخی وفاداران سرخورده و مدیران میانی نظام از مشروعیتی محدود برخوردار است.

در واقع، بسیاری از تکنوکرات‌های دوران ریاست‌جمهوری خاتمی (۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵) همچنان بخشی از ساختار حکومتی‌اند، از جمله در دولت رئیس‌جمهور مسعود پزشکیان. با این حال، روحانی، خاتمی، موسوی، تاج‌زاده و همفکرانشان با محدودیتی دوگانه روبه‌رو هستند. از یک سو، حکومت به‌شدت توانایی سازمان‌دهی آنان را محدود کرده تا نتوانند قدرت رژیم را به چالش بکشند (برای مثال، تاج‌زاده هم‌اکنون در زندان است و موسوی از سال ۲۰۰۹ در حصر خانگی به سر می‌برد). از سوی دیگر، معترضان جوان‌تر آنان را به دلیل مشارکت پیشین‌شان در ساختار جمهوری اسلامی، سازش‌کار یا آلوده به نظام می‌دانند. در نتیجه، این چهره‌ها قادر نیستند پایگاه گسترده‌ای از ایرانیان را علیه حکومت بسیج کنند.

کشمکش بر سر قدرت

رژیم ایران منتقدانی نیز دارد که به‌آسانی نمی‌تواند آنان را سرکوب کند: ایرانیان خارج از کشور. شمار آنان زیاد است و از قدرت واقعی برخوردارند. رهبران دیاسپورا، برای نمونه، به منابع مالی قابل توجه، دسترسی به سیاست‌گذاران غربی و پشتوانه مردمی معنادار در داخل ایران ــ به‌واسطه نفوذ رسانه‌ای‌شان ــ دسترسی دارند. شبکه‌های ماهواره‌ای، برنامه‌های یوتیوب و حساب‌های شبکه‌های اجتماعی که توسط این چهره‌ها اداره می‌شود، به شکل‌دهی افکار عمومی در داخل ایران، هماهنگ‌سازی اعتراض‌ها و فراهم کردن تریبون برای فعالانی که رژیم در غیر این صورت خاموششان می‌کند، کمک می‌کند.

با این حال، دیاسپورای ایرانی، همانند اپوزیسیون داخل کشور، مستعد درگیری‌های درونی است. اعضای آن به‌طور علنی و با لحنی شخصی و آمیخته به نظریه‌های توطئه با یکدیگر نزاع می‌کنند؛ برای مثال، تندروها اغلب مخالفان حمله نظامی به ایران را «عوامل رژیم» می‌خوانند و در مقابل، میانه‌روها یا مخالفان جنگ، تندروها را جنگ‌طلب معرفی می‌کنند. چنین منازعاتی اعتماد میان فعالان و شهروندان عادی در داخل ایران را فرسایش می‌دهد و این تصور را تقویت می‌کند که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور بیش از آنکه دغدغه سرنگونی حکومت را داشته باشند، در پی کسب شهرت‌اند.

سلطنت‌طلبان نمونه‌ای گویاست. آنان به دلیل شناخته‌شده بودن نام پهلوی، برجسته‌ترین برند اپوزیسیون در خارج از کشور به شمار می‌آیند و مجموعه‌ای از احزاب و چهره‌های تأثیرگذار را در بر می‌گیرند که استدلال می‌کنند احیای سلطنت تحت رهبری رضا پهلوی بهترین راه عبور از نظام کنونی ایران است. پایگاه اصلی حمایت از پهلوی به‌طور تاریخی در میان بخشی از طبقه متوسط شهری و نسل‌های مسن‌تر ایران بوده، هرچند در سال‌های اخیر و همزمان با انباشت ناکامی‌های جمهوری اسلامی، گسترش یافته است. با این حال، جنبش او به‌شدت به حامیان آنلاین و شبکه‌های ماهواره‌ای متکی است و حضور سازمان‌یافته‌ای محدود در داخل ایران دارد.

افزون بر این، هواداران ولیعهد پیشین با حملات مکرر به دیگر چهره‌های اپوزیسیون، آنان را از خود دور کرده‌اند. حمایت اسرائیل از پهلوی نیز این خطر را دارد که روایت‌های رژیم درباره «وابستگی اپوزیسیون به خارج» را تقویت کند. برخی تحلیلگران ابراز نگرانی کرده‌اند که پهلوی ممکن است سرنوشتی مشابه احمد چلبی پیدا کند؛ چهره تبعیدی عراقی که برای حمله ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ کارزار گسترده‌ای به راه انداخت و وعده داد می‌تواند کشور را رهبری کند، اما در هدایت عراق به دوران پس از صدام حسین ناکام ماند. افزون بر این، برای اقلیت‌های قومی و بسیاری از جمهوری‌خواهان ایرانی، نام پهلوی یادآور تمرکزگرایی مجدد و قدرت غیرپاسخگو است. آنان نمی‌خواهند دیکتاتوری کنونی ایران را با دیکتاتوری دیگری جایگزین کنند.

سایر گروه‌های اپوزیسیون در خارج از کشور حتی اختلاف‌برانگیزترند. سازمان مجاهدین خلق، که گروهی شبه‌نظامی پیشین است و عمدتاً در تبعید فعالیت می‌کند و رهبری آن بر عهده مریم رجوی است، شاید منسجم‌ترین نیروی اپوزیسیون ایران باشد. اما به دلیل اتحادش با عراق در خلال جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ و نیز اتهام‌های معتبرِ اعضای پیشین و ناظران حقوق بشر درباره انضباط درونی فرقه‌گونه، بسیار بحث‌برانگیز است. این سازمان از حمایت شماری از سیاستمداران برجسته غربی، از جمله وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، مایک پمپئو، برخوردار است. با این حال، بسیاری از ایرانیان با بدگمانی عمیق، اگر نگوییم خصومت آشکار، به آن می‌نگرند.

برخی از فعالان دیاسپورا، همانند همتایانشان در داخل ایران، کوشیده‌اند این شکاف‌ها را پُر کنند. برای نمونه، در فوریه ۲۰۲۳، هشت تن از ایرانیان تبعیدی «منشور مهسا» را تشکیل دادند تا صداهای جمهوری‌خواه، سلطنت‌طلب و دیگر جریان‌ها را حول اصول مشترکی چون دموکراسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی و فرایند گذار فراگیر متحد سازند. بنیان‌گذاران این ابتکار تلاش کردند از موضوع رهبری ائتلاف عبور کنند و آن را به محل مناقشه بدل نسازند. اما در آوریل ۲۰۲۳، این تلاش‌ها در پی اختلاف‌های عمیق ایدئولوژیک و راهبردی فروپاشید.

حتی اگر گروه‌های دیاسپورای ایرانی بتوانند اختلاف‌های خود را کنار بگذارند، برای ایجاد تغییری واقعی در کشور ناگزیرند با اپوزیسیون داخلی نیز متحد شوند ــ و این، اگر نگوییم دشوارتر، دست‌کم به همان اندازه چالش‌برانگیز خواهد بود. دیاسپورا بنا به تعریف، از ایران فاصله دارد؛ فاصله‌ای که به‌ویژه در قیاس با دشواری‌های اقتصادی روزمره ایرانیان و نیز آشوب و محرومیتی که در صورت حملات گسترده ایالات متحده و اسرائیل بر کشور تحمیل می‌شود، چشمگیر است. از این رو، بسیاری از فعالان داخل ایران، فشار دیاسپورا برای تشدید تنش‌ها را بی‌ملاحظه می‌دانند. درخواست برای اقدامات حداکثری، هنگامی که از برلین یا لس‌آنجلس مطرح می‌شود، معنایی متفاوت دارد تا زمانی که از کرج یا کرمانشاه بیان می‌شود.

با هم آمدن

منصفانه آن است که بپذیریم هیچ گروهی ــ چه در داخل و چه در خارج از ایران ــ به‌تنهایی قادر به تحقق گذار نیست. برای موفقیت، این اکوسیستم متنوع اپوزیسیون باید یک ائتلاف شکل دهد؛ فرایندی که با پذیرش یک پلتفرم مشترک و محدود آغاز می‌شود. تحقق چنین هدفی شدنی است. با وجود همه اختلاف‌ها، مخالفان جمهوری اسلامی بر چند اصل توافق دارند: برتری روحانیت بر حیات سیاسی و عمومی باید پایان یابد؛ دولت باید آزادی‌های اساسی مدنی و سیاسی را تضمین کند؛ تمامیت ارضی ایران باید حفظ شود؛ و کشور باید به سوی گذاری زمان‌بندی‌شده و تحت نظارت بین‌المللی از رژیم کنونی حرکت کند. رهبران اپوزیسیون و هوادارانشان می‌توانند حول این چهار اصل متحد شوند، به‌جای آنکه بر سر این بحث کنند که ایران باید پادشاهی باشد یا جمهوری، آیا باید تمرکززدایی کند یا نه، و سیاست خارجی‌اش چه مسیری در پیش گیرد. چنین پرسش‌هایی بهتر است به مجمع مؤسسانی منتخب در آینده واگذار شود که می‌تواند بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های همه ایرانیان باشد.

البته پلتفرم مشترک تنها نخستین گام در مسیر همگرایی است. گروه‌های گوناگون اپوزیسیون ایران باید میان خود پیوندهای نهادی ایجاد کنند. برای بقا در برابر سرکوب سنگین و نظارت امنیتی دولت، گروه‌های داخلی باید از طریق شبکه‌هایی غیرمتمرکز ــ که سرکوبشان دشوارتر است ــ هماهنگ شوند. آنان باید سازمان‌های مشترک محلی ایجاد کنند که خدمات اجتماعی ارائه دهند و درباره مسائل اقتصادی و اجتماعی محلی فعالیت کنند؛ اقدامی که می‌تواند محبوبیتشان را در میان شهروندان عادی افزایش دهد.

دیاسپورا نیز باید سازوکار هماهنگی کارآمدی برای اعضای خود ایجاد کند؛ نه دولتی در تبعید، بلکه محفلی برای گفت‌وگو با قواعد شفاف، سازوکارهای حل اختلاف و حتی شاید رهبری چرخشی. گروه‌های خارج از کشور همچنین باید در ایجاد ارتباطات امن سرمایه‌گذاری کنند تا بتوانند با نیروهای داخلی هماهنگ شوند. اما برای این کار باید اعتماد مخالفان داخل ایران را جلب کنند و انتظاراتی واقع‌بینانه داشته باشند. آنان باید بپذیرند کسانی که هزینه مبارزه را در داخل کشور می‌پردازند، باید نفوذی نامتناسب در تصمیم‌های راهبردی داشته باشند.

اپوزیسیون ایران نمی‌تواند صرفاً در سطح نظری فعالیت کند. اعضای آن باید درباره برنامه‌ای ملموس برای دوران بلافاصله پس از سقوط رژیم به توافق برسند تا از فروپاشی دولت جلوگیری شود. این برنامه باید غیرایدئولوژیک و تکنوکراتیک باشد و بر تثبیت ارزش پول ملی، تداوم خدمات اساسی و جلوگیری از غارت و خشونت تمرکز کند. اپوزیسیون باید جدول زمانی روشنی برای برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس مؤسسان داشته باشد. بدون چنین برنامه‌ریزی‌ای، ترس از هرج‌ومرج همچنان نیرومندترین سلاح رژیم باقی خواهد ماند. بسیاری از کارگزاران درون حاکمیت که ممکن است در غیر این صورت جدا شوند، برای پرهیز از جنگ داخلی، چرخه‌های انتقام و تجزیه سرزمینی، در ساختار قدرت باقی خواهند ماند.

در نهایت، هر چارچوب گذار باید به‌صراحت فراگیر باشد. در انقلاب ۱۹۷۹، ائتلافی متنوع از سکولارها، چپ‌گرایان، ملی‌گرایان و اسلام‌گرایان برای سرنگونی سلطنت متحد شدند؛ اما این جنبش سپس توسط روحانیتی جاه‌طلب و سازمان‌یافته مصادره شد که رقبای خود را حذف کرد و قدرت را تثبیت نمود. گذاری در آینده که توسط گروهی هدایت شود که اقلیت‌ها، فعالان سکولار و سنت‌های مذهبی یا سیاسی رقیب را به حاشیه براند، خطر تکرار همان چرخه را ــ هرچند با پرچمی متفاوت ــ در پی خواهد داشت.

ساختن جنبشی موفق و فراگیر، بی‌تردید بسیار دشوار خواهد بود. افزون بر سرکوب دولتی و بی‌اعتمادی متقابل، اپوزیسیون ایران زیر سایه گذشته‌ای طولانی و دردناک قرار دارد. انقلاب ایران، پاکسازی‌های دهه ۱۹۸۰ و اعتراض‌های سرکوب‌شده سال‌های پس از آن، همگی زخم‌هایی عمیق بر جای گذاشته‌اند.

با این حال، دلایلی برای امید وجود دارد. هر یک از این گروه‌ها توانمندی‌های قابل توجهی به همراه دارند. فعالان جامعه مدنی کشور، از جمله تاج‌زاده زندانی و نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل صلح)، شاید از نظر نهادی دامنه گسترده‌ای نداشته باشند، اما نوشته‌ها و بیانیه‌هایشان راهنمایی‌های عملی و اخلاقی ضروری فراهم می‌کند. رهبران کارگری و سازمان‌دهندگان دانشجویی بارها نشان داده‌اند که می‌توانند هزاران نفر را به میدان بیاورند. جنبش‌های قومی، به‌ویژه در میان کردها و بلوچ‌های ایران، از دهه‌ها تجربه بسیج برخوردارند. شبکه‌های محلی در شهرهایی چون اهواز، مشهد، سنندج و زاهدان می‌توانند اعتماد اجتماعی‌ای فراهم کنند که اغلب در جامعه ایران کمیاب است. و اصلاح‌طلبان در حاشیه‌های نظام ــ از جمله برخی روحانیان منتقد و تکنوکرات‌ها ــ می‌توانند از درون، جمهوری اسلامی را به چالش بکشند و به هدایت انتقال قدرت در میان تلاطم‌ها کمک کنند.

در این میان، ایالات متحده نیز شاید بتواند با ارزیابی نقاط قوت و ضعف اپوزیسیون، شکاف‌های درونی و نیازهای سازمانی آن، و سپس فراهم کردن ابزارها و حمایت‌های لازم، به شکل‌گیری آن به‌عنوان بازیگری منسجم یاری رساند.

اما فارغ از آنکه واشینگتن چه می‌کند، این گروه‌ها باید هرچه سریع‌تر همکاری با یکدیگر را آغاز کنند. جمهوری اسلامی به بن‌بست رسیده است. این نظام از پاسخ‌گویی به مطالبات اجتماعی مردم سر باز می‌زند و از حل مشکلات اقتصادی فراوان کشور ناتوان است. بنابراین، ناگزیر خواهد بود بیش از پیش بر ابزار ترس برای حفظ قدرت تکیه کند ــ و همین امر اعتراض‌های تازه را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. پرسش اصلی، وقوع بحران‌های جدید در ایران نیست؛ بلکه این است که آیا اپوزیسیون هنگام فرا رسیدن آن بحران‌ها آماده خواهد بود یا نه.





نظر شما درباره این مقاله:







آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 20:28

آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟


گفت‌وگو با کریم سجادپور

راوی آگراوال / فارن پالیسی / ۱۰ فوریه ۲۰۲۶
(راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارن پالیسی» است)

ماه گذشته، پس از آنکه ایالات متحده رهبر ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را سرنگون و بازداشت کرد، این انتظار فوراً شکل گرفت که کاخ سفید تلاش کند اقدامی مشابه را در قبال ایران انجام دهد. اما بنا بر گزارش‌ها، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، تا حدی به این دلیل دست نگه داشت که از نظر نظامی دارایی‌های کافی در خاورمیانه در اختیار نداشت. اکنون این وضعیت در حال تغییر است. طی هفته‌های اخیر، پنتاگون یک گروه رزمی ناو هواپیمابر و سامانه‌های دفاع موشکی را در منطقه مستقر کرده است؛ آن هم در حالی که هم‌زمان، تلاش‌های دیپلماتیک میان واشنگتن و تهران شدت گرفته است.

آیا ترامپ واقعاً ماشه را خواهد کشید؟ برای درک انگیزه‌ها و محدودیت‌های او، با یکی از برجسته‌ترین کارشناسان ایران، «کریم سجادپور»، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی، در برنامه «فارن پالیسی لایو» (FP Live) گفت‌وگو کردم. مشترکان می‌توانند نسخه کامل این گفت‌وگو را در بخش ویدیویی وبسایت  فارن پالیسی مشاهده کنند یا پادکست رایگان FP Live را دانلود کنند. آنچه در ادامه می‌آید، متن خلاصه‌شده و اندکی ویرایش‌شده این گفت‌وگوست.

راوی آگراوال: رویکرد کاخ سفید در قبال ایران، مشابه رویکرد آن نسبت به ونزوئلا در ابتدای امسال است: حضور گسترده نظامی و تهدید به حذف رهبر در رأس قدرت. اما ایران، ونزوئلا نیست. به نظر شما احتمال استفاده ایالات متحده از زور تا چه اندازه است؟

کریم سجادپور: گزینه نظامی همچنان محتمل است، اما احتمالاً فوری و قریب‌الوقوع نیست. با وجود گفت‌وگوهایی که انجام شده و قرار است در هفته‌های آینده نیز ادامه یابد، من فکر می‌کنم احتمال اقدام نظامی ترامپ به‌مراتب بیشتر از احتمال دستیابی به یک توافق است.

برای درک این موضوع، نگاه به بیش از هشت سال سابقه دونالد ترامپ در قبال ایران مفید است. در سال ۲۰۱۸، رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور آشکار از توافق هسته‌ای دولت باراک اوباما، یعنی برجام (برنامه جامع اقدام مشترک)، خارج شد؛ آن هم در حالی که بسیاری از مشاورانش هشدار داده بودند این اقدام می‌تواند به درگیری منطقه‌ای منجر شود. در ژانویه ۲۰۲۰، او دستور ترور قاسم سلیمانی، فرمانده ارشد نظامی ایران، را صادر کرد؛ اقدامی که برخلاف توصیه بسیاری از مشاورانش بود و آنان نگران بودند که این کار نیز به جنگی منطقه‌ای بینجامد. سپس تابستان گذشته، او ۱۴ بمب سنگرشکن بر تأسیسات هسته‌ای ایران فرو ریخت؛ اقدامی که بسیاری معتقد بودند می‌تواند حتی به جنگی بالقوه در سطح جهانی منجر شود.

در ذهن ترامپ، هر یک از این قمارها در نهایت توجیه شد. و اکنون، ایران ضعیف‌تر از هر زمان دیگری است، چرا که کنترل آسمان و حریم هوایی خود را در اختیار ندارد. بنابراین، اگر ترامپ به این نتیجه برسد که این مذاکرات به جایی نمی‌رسد، احتمال اقدام نظامی او بیش از احتمال دستیابی به توافق خواهد بود. با این حال، این اقدام لزوماً در یکی دو هفته آینده رخ نخواهد داد.

راوی آگراوال: شما از واژه «قمار» استفاده کردید. قمارها یا مطابق برنامه پیش می‌روند یا کاملاً از کنترل خارج می‌شوند. بخشی از ارزیابی در اینجا به وضعیت دفاعی ایران، میزان استیصال آن و واکنش احتمالی‌اش مربوط می‌شود. لطفاً درباره این وضعیت توضیح دهید. در جریان جنگ ۱۲روزه سال گذشته، روشن شد که ایران کنترل هوایی خود را از دست داده است. اما در عین حال، همچنان موشک‌های بالستیک در اختیار دارد و در طول آن ۱۲ روز، در هدف‌گیری این موشک‌ها پیشرفت کرد؛ بنابراین، همچنان می‌تواند خسارات جدی در سطح منطقه وارد کند، درست است؟

کریم سجادپور: یکی از پیام‌هایی که ایران این بار به‌روشنی ارسال کرده این است که اگر مورد حمله قرار گیرد، جنگ را منطقه‌ای خواهد کرد. ایران هنوز هزاران موشک بالستیک کوتاه‌برد در اختیار دارد و تهدید کرده است که از آن‌ها علیه پایگاه‌های آمریکا و احتمالاً تأسیسات نفتی در سراسر خلیج فارس استفاده خواهد کرد.

پس از جنگ ژوئن گذشته، برخی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شاید حتی رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، بر این باور بودند که نبودِ یک پاسخ قاطع، نشانه ضعف تلقی شده است. به همین دلیل، اکنون احساس می‌کنند باید هزینه‌ای سنگین را تهدید کنند تا بازدارندگی ایجاد شود.

یکی از مخاطبان این تهدیدها، کشورهای حوزه خلیج فارس هستند که رهبرانشان روابط نزدیکی با رئیس‌جمهور ترامپ دارند. هدف این است که این کشورها بر ترامپ فشار بیاورند تا او را از اقدام نظامی بازدارند.

راوی آگراوال: معروف است که ترامپ از درگیری‌های طولانی و فرسایشی خوشش نمی‌آید، اما در عین حال، مزایای یک ضربه کوتاه، سریع و با هدفی کاملاً مشخص را می‌بیند. بسیاری، ونزوئلا را نمونه کلاسیک «حذف رأس قدرت» می‌دانند، بدون آنکه کل نظام فروبپاشد. آیا این الگو در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ هم تکرار خواهد شد؟ و آیا چنین الگویی اساساً در مورد رهبری مانند آیت‌الله خامنه‌ای امکان‌پذیر است؟

کریم سجادپور: خود رئیس‌جمهور ترامپ نیز به‌طور ضمنی نشان داده است که الگوی او در قبال ایران احتمالاً از راهبردش در ونزوئلا الهام گرفته خواهد شد. اما ونزوئلا در نیم‌کره غربی قرار دارد؛ کشوری است که ما شناخت بسیار بیشتری از آن داریم. ایالات متحده از سال ۱۹۷۹ تاکنون هیچ رابطه دیپلماتیک یا سفارتی در ایران نداشته است، بنابراین ظرفیت‌های اطلاعاتی ما درباره ایران در مقایسه با ونزوئلا به‌مراتب محدودتر است.

رهبر جمهوری اسلامی از سال ۱۹۸۹ تاکنون ایران را ترک نکرده و هیچ‌گونه تماس مستقیمی با او یا فرماندهان ارشد سپاه پاسداران وجود نداشته است. ما هیچ شکاف معناداری در رأس حاکمیت ایران مشاهده نکرده‌ایم. در ونزوئلا، حذف سیاسی در رأس قدرت، پس از هفته‌ها و بلکه ماه‌ها فشار و خفه‌سازی اقتصادی رخ داد. آن بخش از راهبرد، شاید تازه اکنون در قبال ایران در حال آغاز شدن باشد.

راوی آگراوال: اجازه دهید به جنبه‌های دیپلماتیک در جریان و همچنین ابزارهای فشارآمیزی که به آن اشاره کردید بپردازیم. نکته‌ای که برای من برجسته است این است که آخرین توافق هسته‌ای ــ که دولت ترامپ از آن خارج شد ــ سال‌ها زمان برد و کارشناسان واقعی و متخصصان حوزه مربوطه در طرف آمریکایی درگیر آن بودند. اما شرایط فعلی کاملاً متفاوت به نظر می‌رسد: شتاب‌زده‌تر، با حضور کارشناسان کمتر، و در حالی که عملاً اسلحه‌ای بر شقیقه تهران گذاشته شده است. آیا این به آن معناست که دیپلماسی در این مقطع محکوم به شکست است، یا برعکس، دقیقاً همین رویکرد چیزی بوده که لازم بوده است؟

کریم سجادپور: من نسبت به مسیر دیپلماتیک خوش‌بین نیستم؛ بخشی از دلیل آن این است که در طرف آمریکایی، عملاً تخصص واقعی درباره موضوعاتی که در حال مذاکره بر سر آن‌ها هستند وجود ندارد. وزیر خارجه ایران، عباس عراقچی، بیش از دو دهه تجربه مذاکره دارد. او پرونده‌های هسته‌ای، موشکی و شبکه نیروهای نیابتی را کاملاً می‌شناسد. در مقابل، تیم آمریکایی ــ به‌ویژه فرستاده ویژه رئیس‌جمهور ترامپ، استیو ویتکاف، که خود نیز صراحتاً می‌گوید پیشینه‌اش در حوزه املاک و مستغلات است ــ شناخت عمیق و درونی از این پرونده‌ها ندارد.

نکته دوم این است که با وجود آنکه ایران هم از نظر داخلی و هم از نظر خارجی تحت تهدیدهایی بی‌سابقه قرار دارد، رفتارش ــ و نحوه مذاکره‌اش ــ چنین احساسی را منتقل نمی‌کند. آن‌ها طوری مذاکره نمی‌کنند که گویی با یک بحران وجودی روبه‌رو هستند. اگر کسی از زمینه ماجرا خبر نداشت، ممکن بود تصور کند وزیر خارجه ایران نماینده یک ابرقدرت است.

راوی آگراوال: چرا چنین وضعیتی وجود دارد؟

کریم سجادپور: جهان‌بینی آیت‌الله خامنه‌ای از مدت‌ها پیش بر این اصل استوار بوده که وقتی تحت فشار قرار می‌گیری ــ چه فشار داخلی و چه خارجی ــ باید قدرت را به نمایش بگذاری. هرگز نباید ضعف نشان دهی، چون این کار دشمنانت را جسورتر می‌کند. یکی از تجربه‌های شکل‌دهنده ذهنیت خامنه‌ای، مشارکت او در انقلاب ۱۹۷۹ است. در اواخر سال ۱۹۷۸، زمانی که اعتراض‌ها علیه شاه به‌سرعت گسترش می‌یافت، شاه در تلویزیون ظاهر شد و گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم.» من بعدها سخنرانی‌ای از خامنه‌ای پیدا کردم که در آن گفته بود شاه تصور می‌کرد با عذرخواهی از ما می‌تواند اعتراض‌ها را آرام کند، اما دقیقاً برعکس شد؛ همان‌جا بود که ما ضعف او را دیدیم. ما بوی خون را حس کردیم و حمله کردیم. این فقط یک نمونه از جهان‌بینی خامنه‌ای است.

جهان‌بینی خامنه‌ای همواره مبتنی بر سرسختی و مقاومت بوده است. البته میان دو غریزه اصلی او تنشی دائمی وجود دارد. از یک سو، او احتمالاً طولانی‌ترین دیکتاتورِ در قدرت در جهان امروز است؛ از سال ۱۹۸۹ حکومت می‌کند و کسی که چنین مدت طولانی در قدرت می‌ماند، قمارباز بی‌محابا نیست. او غریزه بقای بسیار قوی‌ای دارد. اما از سوی دیگر، همان غرایز سرسختانه و چالش‌گرایانه نیز در او وجود دارد. این دو غریزه همواره در تقابل با یکدیگر بوده‌اند.

راوی آگراوال: اعمال زور در داخل، زمانی که همه کارت‌ها در دست شماست، یک بحث است. اما به نظر نمی‌رسد ایران در عرصه خارجی در حال حاضر همه کارت‌ها را در اختیار داشته باشد. ایالات متحده مجموعه‌ای گسترده از توانمندی‌های نظامی تهاجمی و دفاعی را در منطقه مستقر کرده و مشخص نیست ایران چگونه می‌تواند پاسخی بدهد که واقعاً بازدارنده باشد.

کریم سجادپور: بله، فکر می‌کنم این ارزیابی درست است. ایران کنترل آسمان خود را در اختیار ندارد و یکی از منزوی‌ترین حکومت‌های جهان است. پس از فروپاشی رژیم اسد در سوریه در سال ۲۰۲۴، ایران عملاً هیچ متحد قابل اتکای واقعی ندارد. بنابراین، انتظار می‌رود که حکومت این روزها به‌شدت مضطرب باشد.

مذاکراتی که اکنون درباره آن صحبت می‌شود قرار است چهار بخش داشته باشد. موضوع فقط برنامه هسته‌ای ایران نیست ــ در این زمینه، موضع آمریکا این است که ایران باید به‌طور کامل غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کند. اما ایالات متحده همچنین خواستار گفت‌وگو درباره نیروهای نیابتی منطقه‌ای ایران، برنامه موشکی آن و نقض حقوق بشر در داخل کشور است. ایران گفته است که فقط درباره پرونده هسته‌ای با آمریکا گفت‌وگو خواهد کرد.

راوی آگراوال: بله، چون دست‌کم در یکی از مواردی که اشاره کردید ــ یعنی موشک‌های بالستیک ــ ایران مطلقاً هیچ انگیزه‌ای برای کنار گذاشتن آن ندارد.

کریم سجادپور: استدلال ایران این است که به موشک‌ها برای دفاع از خود نیاز دارد. اما بسیاری از بحث‌هایی که درباره ایران مطرح می‌کنیم، در نهایت به ماهیت این رژیم بازمی‌گردد. ماهیت جمهوری اسلامی، از سال ۱۹۷۹ تا امروز، بر این شعارها استوار بوده: «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل». آن‌ها امنیت خود را در ناامنی همسایگانشان جست‌وجو کرده‌اند؛ همواره همسایگان را تهدید کرده و در سراسر خاورمیانه شبکه‌ای از نیروهای نیابتی ایجاد کرده‌اند.

در شرایط عادی، اگر ایران مانند یک «کشور» رفتار می‌کرد نه مانند یک «آرمان»، استدلال اینکه به برنامه موشکی برای دفاع از خود نیاز دارد، قابل‌قبول‌تر بود. اما در شرایط کنونی، با توجه به ماهیت این رژیم، هم اسرائیل و هم کشورهای همسایه‌ای که هدف موشک‌های ایران بوده‌اند، به‌شدت نگران هر برنامه موشکی‌ای هستند که فراتر از مرزهای فوری ایران عمل کند.

راوی آگراوال: می‌خواهم به چالش‌های داخلی ایران بپردازم. شما و یکی از هم‌نویسندگان‌تان، جک گلدستون، مقاله‌ای در نشریه آتلانتیک منتشر کردید که در آن به پنج شرط مشخص برای موفقیت یک انقلاب اشاره کرده بودید: بحران مالی دولت، شکاف در میان نخبگان، ائتلاف متنوع مخالفان، روایت قانع‌کننده مقاومت، و محیط بین‌المللی مساعد. شما گفتید که برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این پنج شرط را داراست. اما از زمان انتشار آن مقاله، که حدود یک ماه پیش بود، حکومت ایران عملاً تمام اپوزیسیون و مقاومت را سرکوب کرده است. آیا نتیجه‌گیری این است که سرکوب مطلق برای این رژیم کارآمد است؟ چه چیزی می‌تواند این معادله را تغییر دهد؟

کریم سجادپور: من و هم‌نویسنده‌ام توافق داشتیم که اگر پنج شرط را در نظر بگیریم، ۴.۵ مورد از آن‌ها تحقق یافته است. تنها شرطی که هنوز به‌طور کامل محقق نشده، شکاف در نیروهای امنیتی است. در میان نخبگان سیاسی شکاف وجود دارد، اما تاکنون شاهد هیچ‌گونه شکاف علنی و معناداری در سپاه پاسداران نبوده‌ایم. تا زمانی که سپاه پاسداران ــ نیرویی حدود ۱۵۰ هزار نفره که کنترل سایر نیروهای امنیتی مانند بسیج را نیز در اختیار دارد ــ به‌شدت مسلح، منسجم و آماده اعمال خشونت گسترده باشد، جمهوری اسلامی می‌تواند به بقای خود، هرچند با دشواری، ادامه دهد.

با این حال، من هرگز با اطمینان روی بقای این رژیم شرط نمی‌بندم. من امروز جمهوری اسلامی را یک «رژیم زامبی» توصیف می‌کنم: رژیمی با ایدئولوژی رو به زوال، مشروعیت رو به زوال، اقتصاد رو به زوال و رهبری رو به زوال، اما مجهز به نیرویی مرگبار. همان‌طور که تاریخ به ما نشان داده، نیروی مرگبار می‌تواند برای مدتی شما را در قدرت نگه دارد، اما نه برای همیشه.

راوی آگراوال: می‌توانید این ایده را بیشتر توضیح دهید که گفتید ایران یک «آرمان» است نه یک «کشور»؟ این آرمان چیست؟ ارزش پیشنهادی رژیم کنونی چیست؟ این سؤال را در شرایطی می‌پرسم که تهران با بحران شدید آب روبه‌روست، اقتصاد در وضعیت نابسامانی قرار دارد، امنیت به‌وضوح مسئله‌ساز است و فرار مغزها ادامه دارد. این حکومت دینی دقیقاً چه چیزی برای عرضه دارد؟ و چه کسانی خریدار آن هستند؟

کریم سجادپور: به نظر من، آیت‌الله خامنه‌ای همچنان یک «مؤمن واقعی» است. او به اصول انقلاب باور دارد. ما اغلب افرادی مانند خامنه‌ای را «تندرو» می‌نامیم، اما خودشان از واژه «اصول‌گرا» استفاده می‌کنند. آن‌ها معتقدند اگر بر سر ارزش‌هایتان سازش کنید، این کار عمر حکومت را طولانی نمی‌کند، بلکه فروپاشی آن را تسریع می‌کند.

فکر می‌کنم در این مورد حق با اوست، راوی. این نکته‌ای است که برخی از بزرگ‌ترین فلاسفه سیاسی، مانند توکویل و ماکیاولی، نیز به آن اشاره کرده‌اند: خطرناک‌ترین لحظه برای هر حکومت بد، زمانی است که تلاش می‌کند خود را اصلاح کند. بنابراین، سرسختی و انعطاف‌ناپذیری آن‌ها یک منطق بقا دارد، اما در مورد خامنه‌ای، من واقعاً معتقدم که این رفتار بازتاب صادقانه جهان‌بینی او نیز هست.

چند هفته پیش با فردی در تهران صحبت می‌کردم که می‌گفت در مقطع کنونی، خامنه‌ای حتی چندان علاقه‌ای به «حکمرانی» ندارد. هدف او، دلیل وجودی‌اش، اساساً مبارزه با آمریکاست، مبارزه با اسرائیل. من بارها گفته‌ام که از انقلاب ۱۹۷۹، تنها سه ستون باقی مانده است: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و حجاب، یعنی الزام به پوشش اجباری زنان. قابل توجه است که با وجود آنکه اکثر زنان ــ دست‌کم در تهران ــ دیگر به حجاب پایبند نیستند، رژیم حاضر نیست این اجبار را حذف کند؛ زیرا می‌ترسد اگر حجاب، که [رهبر پیشین جمهوری اسلامی، روح‌الله] خمینی آن را «پرچم انقلاب اسلامی» نامیده بود، کنار گذاشته شود، مردم خواستار امتیازات بیشتری شوند.

یکی از دوستان من در تهران که استاد علوم سیاسی است، چند سال پیش به من گفت که در ابتدای انقلاب، ترکیب رژیم حدوداً ۸۰ درصد ایدئولوگ و ۲۰ درصد فرصت‌طلب بود. امروز این نسبت کاملاً معکوس شده است. حتی در درون حکومت نیز احتمالاً تنها حدود ۲۰ درصد ایدئولوگ باقی مانده‌اند و بقیه صرفاً به دلایل مصلحت مالی و سیاسی با جریان همراهی می‌کنند.

راوی آگراوال: شما تصویری از انقلابی ترسیم می‌کنید که ستون‌هایش یکی‌یکی در حال فروریختن است و مردم شاهد این فروپاشی هستند. نقش ایالات متحده در این میان برای من بسیار جالب است، چرا که آمریکا، البته، مسئول بسیاری از مشکلات در خاورمیانه و منطقه گسترده‌تر آن بوده است. دونالد ترامپ در ایران چگونه دیده می‌شود؟ و آمریکا امروز در نگاه ایرانیان چگونه تلقی می‌شود، در حالی که برخی معترضان خواستار مداخله آمریکا هستند؟

کریم سجادپور: اجازه بدهید میان رئیس‌جمهور ترامپ و ایالات متحده تفکیک قائل شوم. در دست‌کم ۹ نوبت، رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور کاملاً مشخص به جمهوری اسلامی هشدار داد که اگر معترضان را بکشند، ایالات متحده مداخله خواهد کرد. آمریکا «آماده و مسلح» است. او معترضان را تشویق کرد که نهادهای خود را تصرف کنند و گفت «کمک در راه است». این‌ها نقل‌قول‌های مستقیم از رئیس‌جمهور ترامپ هستند.

من نمی‌گویم که ایرانیان به‌دلیل ترامپ اعتراض کردند؛ آن‌ها دلایل بی‌شماری برای اعتراض به جمهوری اسلامی دارند. اما معتقدم تحریک‌ها و حمایت‌های ترامپ بر محاسبات ریسک مردم تأثیر گذاشت. وقتی قدرتمندترین مرد جهان می‌گوید «نهادهای خود را تصرف کنید»، «ما پشت شما هستیم»، «ما آماده و مسلحیم»، این قطعاً بر نحوه فکر کردن شما اثر می‌گذارد. به نظر من، در میان ایرانیان این انتظار شکل گرفت که ترامپ مداخله خواهد کرد.

اکنون بیش از یک ماه گذشته است. فکر می‌کنم اکثریت قاطع کسانی که علیه رژیم اعتراض کردند، همچنان منتظر و امیدوارند که رئیس‌جمهور ترامپ به شکلی مداخله کند. البته این افراد متخصص نظامی نیستند. قابل درک است که اگر زیر یک دیکتاتوری سرکوبگر زندگی می‌کنید، به دنبال یک «گلوله جادویی» باشید؛ راه‌حلی که فقط دیکتاتورها را هدف قرار دهد و هیچ رنج یا آشوب اجتماعی ایجاد نکند. اما تجربه دو دهه گذشته حضور آمریکا در خاورمیانه نشان داده که چنین مسیر پاک و بی‌هزینه‌ای وجود ندارد.

با این حال، من معتقدم هیچ کشوری در جهان به اندازه ایران، شکاف میان رفتار حکومت و آرزوهای جامعه‌اش را ندارد. این رژیمی است که آرزو دارد شبیه کره شمالی باشد و جامعه‌ای که آرزو دارد شبیه کره جنوبی باشد. از نگاه من، اصول سازمان‌دهنده جمهوری اسلامی ــ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» ــ باید جای خود را به ملی‌گرایی، میهن‌دوستی و شعار «زنده باد ایران» بدهند. ایران تا زمانی که رابطه‌ای خصمانه با بزرگ‌ترین اقتصاد جهان و قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، یعنی ایالات متحده، داشته باشد، هرگز به ظرفیت عظیم ملی خود دست نخواهد یافت.

این به آن معنا نیست که ایرانیان می‌خواهند به یک دولت دست‌نشانده آمریکا تبدیل شوند یا وابسته به آمریکا باشند. این جامعه، جامعه‌ای بسیار سربلند و با غرور ملی بالاست. اما فکر می‌کنم اکثریت مردم کشور به‌خوبی درک می‌کنند که داشتن رابطه‌ای بهتر با ایالات متحده در راستای منافع ملی ایران است و به‌شدت امیدوارند که رئیس‌جمهور ترامپ به وعده‌هایش عمل کند. اگر او چنین نکند، به نظر من افکار عمومی ایران نسبت به ایالات متحده به‌طور جدی تیره‌تر خواهد شد.

راوی آگراوال: برای افزودن یک بُعد دیگر، ایرانیان درباره اسرائیل چگونه فکر می‌کنند، به‌ویژه در شرایطی که نخست‌وزیر [بنیامین] نتانیاهو این هفته به کاخ سفید می‌آید؟ نگاه ایرانیان به اسرائیل چگونه تغییر کرده است؟

کریم سجادپور: ما درباره کشوری با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت صحبت می‌کنیم، بنابراین دیدگاه‌ها بسیار متنوع است. مطمئناً بسیاری از ایرانیان در سال‌های اخیر تصاویر رنج فلسطینیان را در تلویزیون و تلفن‌های هوشمند خود دیده‌اند و از آن خشمگین شده‌اند. اما در عین حال، بسیاری از ایرانیان به این نتیجه رسیده‌اند که نبرد با اسرائیل، در درجه اول نبرد آن‌ها نیست. یکی از شعارهایی که در اعتراضات شنیده می‌شود این است: «نه لبنان، نه غزه، به فکر ما باش.»

اگر و زمانی که ایران به حکومتی گذار کند که منافع اقتصادی و ملی خود را مقدم بر ایدئولوژی انقلابی بداند، شاهد تغییری عمیق در روابط ایران و اسرائیل خواهیم بود. ایران یک ابرقدرت انرژی است و اسرائیل می‌تواند انرژی ایران را وارد کند. اسرائیل یک ابرقدرت فناوری است و ایران می‌تواند از دانش فنی اسرائیلی‌ها بهره‌مند شود. من نمی‌گویم که این دو کشور بهترین دوستان یکدیگر خواهند شد، اما به احتمال زیاد شاهد عادی‌سازی روابط و شکل‌گیری رابطه‌ای مکمل خواهیم بود.





نظر شما درباره این مقاله:







امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 12:26

پدیدارشناسیِ یک قتلِ عام

امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی


قربان عباسی

در این ساحتِ منجمد، زبان دیگر ابزارِ بیان نیست؛ کلمات خود زخم‌هایی هستند که دهان گشوده‌اند. وقتی از «امضای سربی» سخن می‌گوییم، از یک استعاره‌ی شاعرانه حرف نمی‌زنیم، بلکه از یک واقعه‌ی فیزیکیِ کریه پرده برمی‌داریم: لحظه‌ای که اراده‌ی یک نظامِ جلاد، در قالبِ گلوله‌ای داغ، بر پیشانیِ بلندِ یک جوان حک می‌شود تا منطقِ «بودن» را به نفعِ «نابودن» مصادره کند. این، پدیدارشناسیِ مرگ در عریان‌ترین و اکسپرسیونیستی‌ترین شکلِ آن است.

پیشانی، در پدیدارشناسیِ بدن، کانونِ تجلیِ اراده و جایگاهِ رویاست. وقتی تک‌تیرانداز از آن بلندیِ ننگین، پیشانیِ جوانی را هدف می‌گیرد، او تنها یک کالبد را نمی‌کشد؛ او در حالِ «نقطه گذاشتن» بر پایانِ یک سطر از تاریخِ آزادی است.

در این تصویرِ اکسپرسیونیستی، جهان از پرسپکتیوِ مگسک، به یک نقطه‌ی سیاه تقلیل می‌یابد. تک‌تیرانداز، آن “چشمِ مطلقِ شر”، ماشه را می‌چکاند و سُربِ مذاب، فضایِ میانِ دو هستی را می‌درد. این سُرب، تنها یک فلز نیست؛ این اراده‌یِ معطوف به ویرانی است که می‌خواهد با سوراخ کردنِ جمجمه، خرد و عصیان را همزمان تخلیه کند. خون، با فواره‌ای تند و سرخ، بر آسفالت می‌پاشد و نقشی می‌زند که هیچ بارانی توانِ شستنِ آن را ندارد. این نخستین پرده از گروتسکِ خیابان است: انسانی که می‌خواست جهان را تغییر دهد، حالا خود به بخشی از سختیِ زمین بدل شده است.

اما فاجعه در لحظه‌ی سقوط به پایان نمی‌رسد. در سایه‌روشنِ کوچه‌های بن‌بست، پدیده‌ی «تیرِ خلاص» رخ می‌دهد؛ عملی که اوجِ جنونِ ساختاری است. جلاد، بر بالایِ پیکری که هنوز نبضش با ضرب‌آهنگی ضعیف برای زندگی می‌جنگد، می‌ایستد. این یک رویاروییِ هستی‌شناختی میان «فرشته‌ی سقوط‌کرده» و «دیوِ چکمه‌پوش» است.

تیرِ خلاص، امضای نهایی است. آن صدایِ خفه و کوتاه، نقطه‌ی پایانی است بر جمله‌ای که با فریاد آغاز شده بود. در این لحظه، بدنِ جوان به یک ابژه‌یِ مطلق بدل می‌شود؛ توده‌ای از گوشت و استخوان که قدرت می‌خواهد ثابت کند مالکِ تمامِ حفره‌های آن است. نگاهِ مقتول در آخرین لحظه، تصویری از وحشت و پرسش است؛ چشمانی که باز مانده‌اند تا بی‌عدالتیِ محض را در ابدیت ثبت کنند.

سپس، نوبت به فضایِ لزج و خاکستریِ سردخانه‌ها می‌رسد. اینجا، مکانِ «انبوهگیِ مرگ» است. کیسه‌های سیاه، ردیف به ردیف، بر تخت‌های فلزی چیده شده‌اند. بوی تندِ خونِ لخته و الکل، اتمسفری می‌سازد که ریه‌ها را می‌سوزاند. در هر کیسه، یک “امکان” دفن شده است؛ جوانی که قرار بود عاشق شود، بنویسد، یا بخندد، حالا تنها یک نمره بر یک برچسبِ کاغذی است.

این تصویر، به غایت غمناک و گروتسک است: پاهایِ برهنه‌ای که از زیرِ کیسه‌ها بیرون زده‌اند، با انگشتانی که هنوز ردِ خاکِ خیابان را بر خود دارند. در این سکوتِ منجمد، “زمان” باز ایستاده است. هر کیسه، یک جهانِ منهدم شده است که زیر فشارِ سربیِ رژیم، به سکوت واداشته شده. والدینِ سوگوار که در میان این ردیف‌های بی‌انتها به دنبالِ پاره‌ی تن خود می‌گردند، تجسمِ زنده‌ی تابلویِ «مصیبت» هستند؛ چهره‌هایی دفرمه شده از درد، با دهان‌هایی که فریادشان در گلو یخ بسته است.

نمی‌توان از این قتل‌عام سخن گفت و از “چشم‌ها” گذشت. ساچمه‌هایی که به قصدِ کور کردن شلیک شدند، نمادِ تلاشِ جلاد برای “خاموش کردنِ جهان” هستند. چشمی که با ساچمه متلاشی می‌شود، تصویری است از غارتِ زیبایی. این همان جایی است که اکسپرسیونیسمِ درد به اوج می‌رسد: چهره‌ای زیبا که حالا با دانه‌های سربی آراسته شده؛ تضادی کریه میانِ نرمیِ صورت و سختیِ فلز. این جوانان، با چشمانی که دیگر نمی‌بینند، به شاهدانِ ابدیِ جنایتی بدل شده‌اند که در تاریکیِ شب رخ داد.

«امضای سربی بر پیشانیِ آزادی»، سندی است بر زوالِ اخلاقیِ یک قدرتِ پوشالی. این متن، نه یک سوگ‌نامه، که یک گواهیِ پدیدارشناسانه است بر آنچه بر بدن‌هایِ نحیفِ آرزو گذشت. خیابان‌های ما امروز، گالریِ بزرگی از زخم‌های اکسپرسیونیستی هستند؛ جایی که هر لکه‌ی خون، هر دیوارِ تیرخورده و هر مزارِ غریب، بخشی از یک کلِ واحد را می‌سازند: روایتِ نسلی که با پیشانیِ گشوده به استقبالِ سُرب رفت تا “آزادی” را از معنا تهی نکند.

در این ضیافتِ خونین، جلاد شاید گمان کند که با شلیک به پیشانی، اندیشه را کشته است؛ اما او غافل است که خونِ ریخته شده بر خاک، ریشه‌های حقیقتی را آبیاری می‌کند که هیچ سردخانه‌ای نمی‌تواند آن را منجمد کند.

گیسوان در باد: پرچمی از جنسِ عصیان

در این ساحت، پدیدارشناسیِ خون به تلاقی‌گاهِ غریبی می‌رسد: جایی که «بدنِ زنانه» از حصارِ پستو و سنت می‌گریزد و در میانه‌ی میدان، به قطب‌نمایِ هستی‌شناختیِ یک ملت بدل می‌شود. اگر پیشانی، ساحتِ اراده بود، بدنِ زن در این کارزار، ساحتِ «تجلی» است؛ بدنی که رژیم سال‌ها کوشید آن را به یاریِ پارچه‌های سیاه و قوانینِ صلب، از “بودن” تهی کند، ناگهان در خیابان به «مرکزِ عالم» بدل می‌شود.

در تابلوی اکسپرسیونیستیِ این انقلاب، «مو» دیگر یک پدیده‌ی بیولوژیک نیست؛ تارهایِ رهایِ گیسوان، خطوطِ پرآشوبِ نقاشی‌ای هستند که سکونِ مرگبارِ شهر را در هم می‌شکنند. وقتی زنی بر فرازِ سکویی می‌ایستد و گیسوانش را به دستِ باد می‌سپارد، در واقع در حالِ پس‌گرفتنِ فضاست.

اما جلاد، این زیباییِ لغزان را برنمی‌تابد. در پدیدارشناسیِ سرکوب، گیسوی رها، «نظمِ تیره» را مخدوش می‌کند. پس، گلوله را نه فقط به قلب، که به همان گیسوان نشانه می‌رود. صحنه‌ی شلیک به زنی که تنها سلاحش وزشِ موهایش در باد است، اوجِ گروتسکِ تراژیک است: تقابلِ فلزِ سرد و سیاه با ابریشمِ گرم و زنده. اینجا، بدنِ زنانه به یک «مانیفستِ گوشتی» بدل می‌شود که با هر قطره خون، بطلانِ یک ایدئولوژیِ هزارساله را امضا می‌کند.

در سردخانه‌ها، وقتی پارچه‌ی سفید را از روی پیکرِ ظریفِ زنی کنار می‌زنند، حفره‌ی گلوله بر روی سینه، دهانی است که فریاد می‌زند. رژیم با شلیک به سینه‌ی زنان، در پیِ کشتنِ «امکانِ تداوم» است. آن‌ها می‌خواهند قلبی را از کار بیندازند که ضرب‌آهنگش، نبضِ یک خیابان را تنظیم می‌کند.

این تصویرِ اکسپرسیونیستی، سرشار از تضادهایِ گزنده است: پوستی که باید مأمنِ نوازش باشد، حالا زیرِ فشارِ چکمه‌ی زمختِ بازجو دفرمه شده است. کبودی‌هایِ روی پهلوها، مدال‌هایِ افتخاری هستند که “تَن” در مواجهه با “تیربار” کسب کرده است. زن در این میدان، نه یک قربانیِ منفعل، که یک سوژه‌یِ آفریننده است؛ او با مرگِ خود، معنایِ جدیدی از شجاعت را بازآفرینی می‌کند که در آن، ترس، قافیه را به “حضور” می‌بازد.

در دخمه‌هایِ نمور، جایی که دیوارهایِ سیمانی شاهدِ حقیرترین کینه‌توزی‌ها علیه زنانگی هستند، بدنِ زن به سنگرِ نهایی بدل می‌شود. جلاد با شکنجه، در پیِ درهم‌شکستنِ آن ظرافتی است که خودش از آن هراسان است.

تصویرِ گروتسکِ زنانی که با دست‌بند به تخت‌های فلزی بسته‌ شده‌اند، یادآورِ تابلوهایِ شکنجه‌یِ دورانِ تاریکِ تفتیشِ عقاید است؛ اما با ریتمی مدرن. موهایِ کشیده شده، ناخن‌هایِ شکسته و صدایِ لرزانِ آوازی که در انفرادی خوانده می‌شود، همگی اجزایِ یک سمفونیِ ناتمامِ اکسپرسیونیستی هستند. اینجا، زن دیگر فقط یک نفر نیست؛ او تکثیر می‌شود در تمامِ زنانی که در طولِ تاریخ، بدنشان میدانِ جنگِ قدرت‌ها بوده است. او با هر زخم، مرزهایِ «درد» را جابجا می‌کند.

زنانِ این سرزمین، با چشمانی رو در رویِ مرگ ایستادند که انگار از پیش، ابدیت را دیده بودند. حتی وقتی ساچمه‌ها، بینایی را از آن‌ها گرفتند، “نگاهِ” آن‌ها باقی ماند. زنی که با چشمی تخلیه‌شده و لبخندی بر لب به دوربین می‌نگرد، تجسمِ پیروزیِ روح بر ماده است. این تصویر، به غایت غمناک اما باشکوه است؛ این همان «زیبایی‌شناسیِ جراحت» است. جلاد می‌خواست او را نابینا کند تا دیگر نبیند، اما او اکنون با حفره‌یِ خالیِ چشمش، تمامِ جهانیان را وادار به دیدنِ حقیقت کرده است.

در نهایت، پدیدارشناسیِ این قتل‌عام در قامتِ «مادرانِ دادخواه» به کمال می‌رسد. زنانی که عکسِ فرزندانِ مقتولشان را بر سینه می‌فشارند و در خیابان‌ها مویه می‌کنند، “غم” را به “خشمِ سازمان‌یافته” بدل کرده‌اند. این دیگر یک سوگواریِ شخصی نیست؛ این یک کنشِ پدیدارشناختیِ جمعی است.

امضای سربی بر پیشانیِ آزادی، با خونِ زنان، رنگی ارغوانی به خود گرفت. آن‌ها ثابت کردند که بدنِ زنانه، نه یک ابژه‌یِ جنسی یا ابزارِ تولید، بلکه سنگرِ بنیادینِ مقاومت است. در این تئاترِ قصابی، زنان با بدن‌هایِ مُثله‌شده اما ایستاده‌شان، پرده‌یِ آخر را به گونه‌ای نوشتند که در آن، جلاد در خونِ خویش غرق می‌شود و آزادی، با گیسوانی رها، از میانِ کیسه‌هایِ سردخانه به خیابان بازمی‌گردد.

پدیدارشناسیِ طنین: فریادِ شبانه و حنجره‌هایِ مصلوب

وقتی خیابان در تسخیرِ چکمه‌هاست و شب با چادرِ سیاه و سنگینِ امنیتی بر شهر چنبره می‌زند، «صدا» تنها پدیده‌ای است که از دیوارها عبور می‌کند. در این ساحت، ما با یک اکسپرسیونیسمِ صوتی روبرو هستیم؛ جایی که حنجره، آخرین سنگرِ سوژه برای اعلامِ «حضور» در برابرِ هجومِ «نیستی» است.

شب در پدیدارشناسیِ استبداد، زمانِ پنهان‌کاریِ جلاد است؛ زمانِ جابجاییِ اجساد و شستنِ خون‌ها. اما ناگهان، سکوتِ کرکننده‌یِ شهر با فریادی از اعماقِ یک آپارتمان می‌شکند. این فریاد، یک صوتِ ساده نیست؛ این انفجارِ هستی است.

تصویر کنید: پنجره‌ای گشوده می‌شود به سویِ تاریکیِ مطلق. زنی یا مردی، بی‌آنکه دیده شوند، تمامِ حجمِ ریه‌های خود را به بیرون پرتاب می‌کنند. این «فریادِ شبانه»، تجسمِ صوتیِ تابلوی «جیغ» مونک است؛ خطوطِ لرزانی از صدا که در آسمانِ سیاهِ شهر می‌پیچند و دیوارهایِ بتنیِ وحشت را خراش می‌دهند. این فریاد، «من هستم»ی است که در پاسخ به «تو باید بمیریِ» رژیم طنین‌انداز می‌شود.

در اینجا با گروتسکِ صد مواجهیم با پارسِ گلوله در برابرِ ترانه‌یِ اعتراض. در این پدیدارشناسی، ما با یک تقابلِ صوتیِ هولناک روبرو هستیم:

صدایِ قدرت: صدایِ خشکِ شلیکِ گاز اشک‌آور، غرشِ موتورهایِ سرکوب و طنینِ فلزیِ باتوم بر سپرها. این‌ها صداهایِ «مکانیکی» و بی‌روح هستند؛ صداهایِ “مرگ”.

صدایِ مقاومت: طنینِ شعارها، کوبیدنِ قاشق بر ظرف‌ها و آوازهایِ دسته‌جمعی در بازداشتگاه‌ها. این‌ها صداهایِ «ارگانیک» و لرزان‌اند؛ صداهایی که از گوشت و پوست و رنج برمی‌آیند.

این تضاد، به غایت غمناک است. وقتی صدایِ لطیفِ جوانی که ترانه‌ای را زمزمه می‌کند با صدایِ زمختِ یک «تیرِ خلاص» قطع می‌شود، ما شاهدِ سلاخیِ موسیقی توسطِ سرب هستیم. حنجره‌ای که برای آزادی می‌لرزید، حالا با لخته‌های خون مسدود شده است. این تصویرِ اکسپرسیونیستی از سکوتِ پس از شلیک، سنگین‌تر از هر فریادی است.

جلاد گمان می‌کند با گلوله‌ای در گلو، صدا را خاموش کرده است. اما در منطقِ پدیدارشناسیِ این انقلاب، صدا «دگردیسی» می‌یابد. صدایِ جوانِ مقتول در حنجره‌یِ مادرش بازتولید می‌شود؛ در فریادهایِ شبانه‌ی همسایه‌ها تکثیر می‌شود و در نهایت، به یک پژواکِ ابدی بدل می‌گردد که خواب را از چشمانِ ساختمان‌هایِ بلندِ حکومتی می‌رباید.

صداها در دیوارها ذخیره می‌شوند. شهرِ ما اکنون یک «جعبه‌یِ پژواکِ بزرگ» است. هر پنجره، دهانی است که به سوی عدالت گشوده شده. حتی وقتی سردخانه‌ها پر می‌شوند و خیابان‌ها در سکوت فرو می‌روند، این فریادهایِ منجمد شده در فضایِ شهر، به صورتِ یک «اضطرابِ مداوم» برای جلاد باقی می‌مانند.

«امضای سربی» می‌خواست زبان را ببرد، اما تنها باعث شد که تمامِ بدن به زبان بدل شود. اکنون، حتی سکوتِ سنگینِ مزارها نیز نوعی فریادِ اکسپرسیونیستی است؛ فریادی که از زیرِ خاک، ارکانِ قدرت را به لرزه درمی‌آورد. این پدیدارشناسیِ رنج، نشان می‌دهد که در نهایت، طنینِ حقیقت، ماندگارتر از ارتعاشِ گلوله است.

باری این شهادت نامه ی ماست
شهادت‌نامه‌یِ حنجره‌هایِ مصلوب: تابلویِ ناتمامِ یک قتل‌عام

این «شهادت‌نامه»، نه با مرکب، که با غلظتِ سرخِ اکسپرسیونیستی و بر صفحه‌یِ منجمدِ تاریخِ این جغرافیا نگاشته می‌شود. این مرثیه‌ای است برای آینده؛ برای آنان که از ما خواهند پرسید: «در آن سال‌هایِ سربی، هستی چگونه زیرِ پاشنه‌یِ دژخیم مچاله شد؟»

آیندگان بدانند! ما در دورانی زیستیم که «هندسه‌یِ شلیک»، معماریِ شهرهایمان را بازنویسی کرد. آنجا که پنجره‌ها باید دریچه‌یِ نور می‌بودند، به چشمخانه‌هایِ تک‌تیراندازان بدل گشتند. از فرازِ آن ساختمان‌هایِ بلند، که بر ریه‌هایِ بی‌دفاعِ ما مسلط بودند، انسان —آن موجودِ گشوده به سویِ امکان‌هایِ رها— در کسری از ثانیه دچارِ سقوطِ عمودی شد. مگسک، نه یک ابزار، که یک قاضیِ پوچ‌گرا بود که حکمِ نیستی را بر حنجره‌هایِ تپنده صادر می‌کرد.

ما شهادت می‌دهیم که خیابان، ساحتِ گشت‌وگذار نبود؛ «جغرافیایِ تله» بود. آسفالتِ سرد، بومِ نقاشیِ جلادی شد که با چکمه‌هایِ سنگین، «جیغِ بنفشِ زمین» را درمی‌آورد. هر کوچه، بن‌بستی برایِ آگاهی گشت. وقتی جوانانِ ما با سینه‌هایی لخت به استقبالِ گلوله رفتند، تئاترِ قصابی آغاز شد. ما واژگونیِ انسان را دیدیم؛ دیدیم که چگونه قدرت، شکوهِ یک بدنِ زنده را به توده‌ای از گوشت و اعتراض تقلیل داد.

به یاد آورید چشم‌هایی را که به غارت رفتند. ما در «ضیافتِ ساچمه و قرنیه» حضور داشتیم. آنجا که ساچمه‌هایِ حقیر، کانونِ بیناییِ یک ملت را هدف گرفتند تا جهان را از درونِ یک حُفره‌یِ سرخ تماشا کنیم. این تنها یک جراحت نبود، یک بیانیه‌یِ سیاسی بود: جلاد می‌خواست ثابت کند که تماشا کردنِ آزادی، هزینه دارد. اما هر چشمِ از حدقه درآمده، به چراغی بدل شد که تاروپودِ دروغینِ قدرت را افشا کرد.

ای آیندگان! وقتی به سردخانه‌هایِ ما آمدید، با «آناتومیِ پلاستیک و انجماد» روبرو خواهید شد. ما بدن‌هایی را دیدیم که در کیسه‌هایِ تیره، ردیف به ردیف، بویِ غیاب می‌دادند. اینجا «بیوپولیتیکِ تاریک» در عریان‌ترین شکلش حکمفرما بود؛ جایی که حاکم، حتی بر جسدِ منجمد نیز اعمالِ قدرت می‌کرد. اما هر کالبدِ بی‌جان در آن سردخانه‌هایِ نمور، به یک «پرسشِ ابدی» بدل گشت. آن‌ها گمان کردند با انباشتنِ اجساد، مسئله را پاک کرده‌اند، اما هر جسد، سنگی شد در بنایِ یادبودِ وجدانِ جمعیِ ما.

ما شهادت می‌دهیم بر آن لحظه‌یِ هولناکِ «تیرِ خلاص». وقتی که جلاد، امضایِ سربی خود را بر پیشانیِ بلندِ آزادی حک کرد. ما رقصِ مُرده‌یِ بدن‌ها را در جوی‌هایِ خون دیدیم؛ رقصِ زنانی که گیسوانشان پرچمِ عصیان بود و مردانی که صدایشان در میانه‌یِ فریاد، توسطِ فلز بلعیده شد. این «پالتِ جلاد» بود: غلظتِ نیهیلیسمی که می‌خواست شهر را به رنگِ تسلیم درآورد، اما تنها توانست آن را به رنگِ ابدیت آغشته کند.

این است شهادت‌نامه‌یِ ما

ما با چشمانی مُثله‌شده، شاهدِ غروبِ انسانیت در دستانِ دژخیم بودیم. ما دیدیم که چگونه آزادی در سردخانه منجمد شد، اما در فریادهایِ شبانه دوباره متولد گشت. این متن را به یادگار بگذارید تا بدانید «بودن» در این خاک، به قیمتِ خونِ لخته بر پیشانیِ آرزوها به دست آمد. ما نرفتیم؛ ما در تک‌تکِ حفره‌هایِ گلوله بر دیوارهایِ این شهر، حاضر مانده‌ایم.

—————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعه‌شناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.


نظر خوانندگان:


■ درود قلبی نثار قربان عباسی!
نمیدانم از نثر جنابعالی زیباتر هم می‌توان درد این ملت و در عین حال شکوه فریاد آزادی را رقم زد؟! ممنون بابت نوشته نغزت برای ایرانی، برای ایران ویران!
با احترام بیژن


 





نظر شما درباره این مقاله:







فاشیعیسم و بازتولیدِ شرِ مطلق
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 10:05

فاشیعیسم و بازتولیدِ شرِ مطلق


محمود صباحی

طرح مسئله

اصطلاح «فاشیعیسم» را از عرفان ثابتی وام می‌گیرم و آن را به‌مثابه مقوله‌ای تحلیلی و انتقادی به کار می‌برم. مقصود من از فاشیعیسم، شکلی خاص از سامان‌یابی قدرت در جمهوری اسلامی است که در آن، روش‌های فاشیستیِ حذف، اطاعت و یک‌دست‌سازی با سازوکارهای شیعیِ تقیه و خدعه، تظلّمِ نمایشی، تقدسِ غلوآمیز و تعلیقِ ساختاریِ مسئولیت فردی درهم می‌آمیزند. در این سامانه، عاملِ خشونت نه به‌مثابه فاعلی مسئول، بلکه به‌عنوان مجریِ اراده‌ای مقدس بازنمایی می‌شود؛ اراده‌ای که «قتل» را نه جنایت، بلکه انجامِ وظیفه‌ای اخلاقی یا دینی ـــ و در گفتمان شیعی، حتی «رحمتی» در حق مقتول ـــ تفسیر می‌کند و در لحظه‌‌‌ای گنگ و مبهم، قاتل را هم‌زمان در جایگاه «حق» و «قربانی» می‌نشاند. حاصلِ این وارونگی آن است که کشتار نه‌تنها از مدار مسئولیت اخلاقی بیرون رانده می‌شود، بلکه با زدودن فاعلیتِ حقوقیِ فردِ جنایت‌کار، امکانِ بازخواست و دادخواهی از او و شبکه‌ی همدستانش به‌طور ساختاری معلق می‌ماند.

فاشیعیسم ماشین تولید شر مطلق است؛ اما نه به‌سبب شدت خشونت یا ماهیت متافیزیکی‌اش، بلکه از آن رو که امکان داوری و آزادی انتخاب را به‌طور ساختاری مسدود می‌کند و از این طریق مسئولیت فردی و امکان بازخواست را از بنیاد برمی‌اندازد. در این ولایتِ مطلقه، آمرِ قتل و عاملِ آنْ فاعلِ مسئول به‌شمار نمی‌آیند؛ هر دو در مراتبی ازپیش‌مقدر، تنها مجری اراده‌ای قهار و مطلق‌اند. به بیان دقیق‌تر، فاشیعیسم شرِ مطلق است، زیرا خود را خیرِ مطلق می‌پندارد؛ و هم‌زمان مولد و بازتولیدکننده‌ی شرِ مطلق، زیرا با حواله‌دادن جنایت به اراده‌ای فراشخصی و غیرپاسخ‌گو، امکان داوری، مسئولیت و بازخواست را به کلی منتفی می‌کند. از همین‌رو، مقابله با آن نه از جنس موعظه‌ی اخلاقی یا اصلاحِ درون‌گفتمانی، بلکه تنها از مسیرِ بازسازیِ اخلاق به‌مثابه مسئولیتِ شخصی و پذیرش و استقرار تکثر ارزش‌ها در سپهر حقوقی و سیاسیِ جامعه ممکن است.

قتل‌عام دی‌ماه: زخمی برای بازسازیِ اخلاقیِ سیاست

کشتار هجدهم و نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ خورشیدی باید به مسئله‌ای حل‌ناشدنی در تاریخ ما بدل شود؛ بدین معنا که هیچ‌کس حق ندارد با توسل به روایت‌سازی، مصالحه، فراموشی یا حتی با نام «عبور به آینده»، از روی آن بپرد یا آن را به گذشته بسپارد. برخی رخدادها باید گشوده بمانند تا حافظه‌ی اخلاقیِ یک جامعه زنده بماند؛ به بیان دقیق‌تر، برخی تروماها یا روان‌زخم‌های جمعی نه قابل «پشت سر گذاشتن»‌اند و نه سزاوار آن. این زخم‌ها باید همچون معیار و سنگِ محک، پیوسته پیشِ روی جامعه باقی بمانند تا هر نسل، نسبتِ خود را با آن‌ها بسنجد و جایگاه اخلاقیِ خویش را از نو تعریف کند. در تاریخ معاصر، هولوکاست نمونه‌ی روشن چنین رخدادی است: نه فقط به‌مثابه یک فاجعه‌ی انسانی، بلکه به‌عنوان معیاری اخلاقی برای سنجش فروپاشی تمدنی که به عقلانیت، پیشرفت و قانون می‌بالید. اهمیت هولوکاست فقط در شمار قربانیان یا شیوه‌ی قتل نبود، بلکه در این بود که نشان داد چگونه یک نظم حقوقی، بوروکراتیک و به‌ظاهر عقلانی، نه با تعلیق قانون، بلکه با اجرای آن می‌تواند در خدمت نابودی انسان قرار گیرد. از همین رو، کشتار دی‌ماه باید به معیاری بدل شود؛ معیاری برای سنجش شکست اخلاق آرمان‌شهری، نجات‌بخش و کل‌گرا در برابر اخلاقی زمینی، کاربردی و کثرت‌گرا که بر مسئولیت فردی استوار است و از تعلیق داوری اخلاقی به نام اهداف متعالی سر باز می‌زند؛ زخمی که باید به بازسازی اخلاقیِ سیاست در جامعه‌ی ایرانی بینجامد.

مسئولیت اخلاقی فراتر از مسئولیت حقوقی

پیش از هر چیز، این کشتار ما را ناگزیر می‌کند از تقدم مسئولیت اخلاقی بر مسئولیت حقوقی سخن بگوییم؛ زیرا درست در چنین لحظه‌هایی است که شکاف میان این دو عیان می‌شود و توسل به قانون، نه راهِ حل، بلکه خود بخشی از مسئله است. قانون می‌تواند غیر اخلاقی باشد، اما مسئولیت اخلاقی هرگز قابل واگذاری نیست؛ آدمی حق ندارد قوه‌ی داوری و مسئولیت شخصی خود را به اطاعت از قانون بسپارد. از همین‌رو، نخستین وظیفه، پاسخ‌گو کردن همه‌ی کسانی است که به هر نحو در قتل‌عام عامدانه و فجیع دی‌ماه دست داشته‌اند؛ چرا که مسئولیت اخلاقی آنان هرگز در انجام «وظیفه‌ی قانونی» حل نمی‌شود. ارجاع به قانون، فرمان یا سلسله‌مراتب اداری نه تنها از بار اخلاقی جنایت نمی‌کاهد، بلکه آن را سنگین‌تر می‌کند؛ جنایت درست از جایی آغاز می‌شود که داوری اخلاقی به اطاعت قانونی واگذار می‌شود.

مسئولیت اخلاقی، همگانی است؛ اما این همگانیت به معنای یک کل انتزاعی، مبهم و بی‌چهره نیست. این مسئولیت، برآیند مسئولیت شخصیِ یکایک افراد است. هر کنش‌گر، در هر سطحی از زنجیره‌ی فرمان، حامل سهمی از این مسئولیت است و از همین‌رو هیچ‌کس نمی‌تواند دست خود را از خون مقتولان با این استدلال که «مأمور معذور» بوده، بشوید. مفاهیمی چون «سیستم»، «ساختار»، «شرایط» یا «اطاعت از دستور» نه سپر دفاعی، بلکه ابزار فرار از داوری اخلاقی‌ و در عمل برای وانهادن مسئولیت شخصی‌ است. به تعبیر هانا آرنت، مسئولیت شخصی یعنی فرد حتی در فاسدترین و خشن‌ترین نظام‌ها نیز قوه‌ی داوری خود را از کار نیندازد. او موظف است این قوه را زنده نگه دارد و از خود بپرسد: آیا پس از انجام این کار می‌توانم شب را با خودم در یک اتاق بگذرانم؟ آیا می‌توانم با خودِ خویش زندگی کنم؟ این پرسشِ به ظاهر ساده، مرزی روشن میان کنش اخلاقی و مشارکت در جنایت ترسیم می‌کند. هیچ‌کس نباید پشت مفاهیم کلی و بی‌چهره پنهان شود و بدین‌وسیله از مسئولیت شخصی خود در دلِ نظمِ سازمان‌یافته‌ی خشونت شانه خالی کند. در فردای آزادی ایران، بسیاری از کسانی که جنایت کرده‌اند یا در سطوح اداری همدست حاکمیت فاشیعیستی بوده‌اند، خواهند کوشید خود را پشت مفهوم «گناه جمعی» پنهان کنند؛ زیرا آن‌جا که همه گناه‌کارند، در نهایت هیچ‌کس گناه‌کار نیست. مسئولیت شخصی در دوران فاشیعیسم باید معیارِ گریزناپذیرِ بازخواست جنایت‌کاران و همدستان‌شان در پیش‌گاه قانون باشد.

اخلاق کاربردی و کثرت‌گرا در مقابل اخلاق آرمان‌شهری

این روزها کسانی با تکیه بر واژه‌ی «اخلاق» در عرصه‌ی عمومی ظاهر شده‌اند و در برزن‌های مجازی به موعظه‌گری مشغول‌اند. آن‌ها با لحنی قاطع و مطلق‌گو سخن می‌گویند؛ گویی اخلاق حقیقتی یگانه است و کلید آن نیز تنها در خریطه‌ی ایشان قرار دارد. اینان در مقام داورانِ خودخوانده‌ی اخلاق، هم جنایت‌کاران را محکوم می‌کنند و هم معترضان را؛ با این استدلال که هم این‌ها «خشمگین بوده‌اند» و «خشونت ورزیده‌اند» و هم آن‌ها ــ گویی همین خشم و خشونت‌های پراکنده در برابر نیروهای تا بن دندان مسلح، برای سلب مشروعیت از اعتراض و توجیه قتل‌عام کفایت می‌کند.

مضحک‌تر آن‌که این داوران اخلاقی، که به جای داوریِ خودْ مشغول داوری دیگران‌اند، به‌طرزی معجزه‌آسا از هر دو سوی این منازعه بیرون می‌ایستند تا مبادا دامن‌شان تر شود. اینان را نمی‌توان تنها «موعظه‌گر» نامید؛ آن‌ها پیش و بیش از هر چیز، خودنمایان اخلاقی‌اند و خاصه از مفاهیم فلسفی نه برای فهم واقعیت، بلکه برای نشاندنِ خویش بر بارگاه فضیلت بهره می‌برند. اخلاق در نزد آنان نه ابزاری برای داوری و پذیرش مسئولیت، بلکه فرصتی است برای قرار گرفتن در موضع برتر نسبت به جامعه و حاکمیت، بی‌آن‌که هیچ بار اخلاقی را بر دوش کشند. حال آن‌که چنین اخلاقِ یکه، یک‌سویه و بی‌هزینه‌ای در بنیاد وجود خارجی ندارد؛ و درست همین یکه‌تازی اخلاقی و خاصه تصورِ وجود یک موضع اخلاقی ناب و بی‌تعارض است که امروز به قلب اخلاق در جامعه‌ی ایران شلیک کرده و به نام تقوا و تعالی، جوی خون به راه انداخته است. این موعظه‌گران بر واقعیتِ پیشِ روی‌ِ خود چشم می‌بندند، زیرا هدف آگاهانه یا ناآگاه‌شان هدایت و تربیت دیگران است، نه فهم واقعیتی که اکنون در حال وقوع است. به بیان دیگر، آن‌ها از یاد برده‌اند که آن‌چه امروز باید محکوم شود، پیش از هر چیز اخلاقِ انحصارطلبِ آرمان‌شهری است؛ اخلاقی که حق را به تمامی به نام خود مصادره می‌کند و با لحنی مطلق و داورانه به وعظ می‌نشیند، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای جرئت مواجهه‌ی جدی با عمق فاجعه‌ی رخ‌داده را داشته باشد. این اخلاق می‌کوشد لحظه‌ای «ناب» از داوری اخلاقی به ما نشان دهد؛ لحظه‌ای ناممکن که در آن هیچ خطای واقعی قابل مشاهده نیست و هیچ مسئولیتی بر دوش گرفته نمی‌شود، و در عمل، حقیقت و اخلاق در آن گم می‌شوند.

تناقض بنیادینی که این اخلاق‌گرایان با آن دست‌ به‌ گریبان‌اند این است که از یک‌سو با گزاره‌ی «نباید از هیچ‌یک از طرفین هیولا ساخت»، هرگونه داوری اخلاقی را بلاموضوع می‌کنند، اما از سوی دیگر، همین اختگیِ اخلاقیِ خود را «مبارزه در میان هیولاها» می‌نامند؛ و این‌گونه به سیرک‌شان رونق می‌بخشند: سیرکی که در آن همه‌ی فیلسوفان غرب و عارفان شرق دور و نزدیک به تردستی و بند‌بازی واداشته شده‌اند تا به باکره ماندن ایشان در آن روز‌‌های برخاستن مردم گواهی دهند ـــــ و این تناقض، سرنوشتِ همه‌ی کسانی است که در دامِ اخلاقِ آرمان‌شهری افتاده‌اند؛ کسانی که با حمله به یوتوپیا‌های دیگر، در واقع راه را برای گسترش یوتوپیایِ پندارینِ خود هموار می‌‌سازند و بدین‌سان از مواجهه با واقعیتِ انضمامی و، مهم‌تر از آن، از پذیرش مسئولیت شخصیِ خویش در این لحظه‌ی تاریخی شانه خالی می‌کنند. در این میان، آن‌چه به‌راستی از نگاه این اخلاق‌گرایان مغفول مانده و برای اخلاقی ساختن سیاست ما ضروری است، همان اخلاقی است که آیزایا برلین آن را «اخلاق کثرت‌گرا» می‌نامد؛ اخلاقی که به تکثر خیرها و شرها اذعان دارد، تضادهای واقعی را به رسمیت می‌شناسد و داوری اخلاقی را از توهم نسخه‌ای یگانه، مطلق و بی‌تعارض رها می‌کند.

مسئله این‌جاست: نگریستن به جهان، چه از منظرِ قطبیِ خیر و شر و چه از فراسوی خیر و شر، می‌تواند کنش اخلاقی را به‌کلی معلق کند. در حالت نخست، فروکاستن رویدادها به قطب‌های اخلاقیِ از پیش‌ساخته، داوری اخلاقی را در عمل تهی و بی‌اثر می‌سازد، زیرا تصمیم پیشاپیش گرفته شده است؛ و در حالت دوم، انکار وجود خیر و شر، امکان هرگونه داوری اخلاقی را از بنیاد ناممکن می‌کند. حال آن‌که مرز میان خیر و شر نه از پیش آماده است و نه ثابت، بلکه باید در نسبت با موقعیت‌های زیسته و لحظه‌های مشخص سیاسی تشخیص داده شود ــــ و از همین‌روست که اخلاق کثرت‌گرا اهمیتی حیاتی می‌یابد: اخلاقی که با پیچیدگی‌های واقعی زندگی سر و کار دارد و انسان‌های گوشت‌وپوست‌ودار را در پایِ آرمان‌های انتزاعی قربانی نمی‌کند.

تفاوت میان این دو اخلاق یعنی اخلاق آرمانی و اخلاق کثرت‌گرا تفاوتی صوری یا لفظی نیست؛ اختلافی بنیادین در نسبت با «حقیقت» و «تضاد» است. اخلاق آرمان‌شهری بر این پیش‌فرض بنا شده که برای همه‌ی پرسش‌های اصیل انسانی تنها یک پاسخ نهایی و هماهنگ وجود دارد و همه‌ی ارزش‌های خیر ــــ آزادی، عدالت، نظم ــــ در نقطه‌ای واحد به کمال و آشتی می‌رسند. این تصور در عرصه‌ی سیاست، اغلب به توجیه خشونت و اجبار برای تحقق آن هدف واحد می‌انجامد. در مقابل، اخلاق کثرت‌گرا یا پلورالیستی این حقیقت را بازتاب می‌دهد که ارزش‌های انسانی ذاتی، متکثر و در عمل با یکدیگر در تعارض‌اند و هیچ فرمول نهایی یا ترازوی پیشینی‌ای برای حل این تعارض‌ها وجود ندارد. از این منظر، سیاست نه میدان تحقق یک کمال انتزاعی، بلکه هنر دشوار اولویت‌بندی و سازش میان ارزش‌های ناسازگار است ـــــ هنری که هدفش جلوگیری از قربانی شدن انسان‌ها در پای آرمان‌های مطلق است.

سیاست از منظر آیزایا برلین، به‌کاربستن اخلاق در عرصه‌ی جمعی است؛ اما این اخلاق، از آن‌جا که در بنیاد خود تکثرگراست، ناگزیر خصلتی تراژیک دارد. به این معنا که هیچ دستورالعملِ کلی ــــ خواه منفعت‌گرایانه، خواه وظیفه‌گرایانه ــــ وجود ندارد که بتواند در همه‌ی تعارض‌ها به ما بگوید چه کاری «درست» است. هر موقعیت سیاسی، صحنه‌ی انتخابی یگانه و پرمخاطره است. درست در همین‌جا مسئولیت شخصی به اوج می‌رسد؛ زیرا هیچ فرمولی نمی‌تواند بارِ این انتخابِ تراژیک را از دوشِ فرد بردارد. از همین‌رو، سیاست ــــ برخلاف تصور آرمان‌شهریان ــــ نه صحنه‌ی تقابل ساده‌ی «خیر» و «شر»، بلکه عرصه‌ای است که در آن با دو «خیرِ اصیل» روبه‌رو می‌شویم؛ خیرهایی که هر دو موجه و ارزشمندند، اما تحقق هم‌زمان‌شان ناممکن است. همین وضعیت نشان می‌دهد که کنش اخلاقی نه در لحظه‌ای ناب و بی‌هزینه، بلکه همواره در میدانِ انتخاب‌هایی دشوار، پرهزینه و گاه ناسازگار با یکدیگر شکل می‌گیرد. از همین‌رو، در جهان انسانی هیچ چیز مجانی نیست؛ حتی «آب و برق» ــــ آن‌گونه که تجربه کرده‌ایم. هر انتخاب سیاسی ناگزیر مستلزم پرداخت هزینه است. جامعه‌ای که عدالت را در اولویت می‌گذارد، باید بداند که ممکن است بخشی از آزادی‌های فردی را محدود کند؛ و جامعه‌ای که آزادی را مقدم می‌داند، باید پیامدهایی چون نابرابری را بپذیرد. فریب بزرگ اخلاق‌گرایان آرمان‌شهری این است که وانمود می‌کنند می‌توان «همه‌ی خوبی‌ها» را هم‌زمان داشت. در صورتی که به زبان برلین هیچ فرمول ریاضی و هیچ جامعه‌ی ایده‌آلی وجود ندارد که در آن همه‌ی ارزش‌ها با یکدیگر آشتی کنند.

کسانی که مدعی‌اند می‌توان هزینه‌ها را به صفر رساند، در واقع دست به فریب می‌زنند. سیاست اخلاقی نه پنهان‌کردن هزینه‌ها، بلکه آشکار ساختن و سنجش آگاهانه‌ی آن‌هاست: این‌که جامعه بداند چه مقدار از کدام ارزش را، برای حفظ کدام ارزش دیگر، قربانی می‌کند بی‌آن‌که هیچ‌یک را به‌کلی نابود سازد. جهانِ بی‌تعارض، جهانِ انسان‌ها نیست؛ تصویر یک بهشت موعود است که در آن انتخاب از میان رفته است. در جهان واقعی، سیاست یعنی پذیرش این حقیقتِ تراژیک که تحقق هر ارزشِ مهم، مستلزم چشم‌پوشی از ارزشی دیگر است. تلاش آرمان‌گرایان برای برجهیدن از فراز این وضعیتِ تراژیک، از طریقِ مهندسیِ ارشادی و اجتماعی و با انکارِ تکثر ارزش‌ها، نه به رهایی می‌انجامد و نه به تعالی؛ بلکه به نفیِ امکانِ انتخاب منتهی می‌شود. و همین نفیِ انتخاب است که راه را به سوی شرِ مطلق ـــ از شکنجه تا کشتار ـــ می‌گشاید؛ چنان‌که تاریخ بارها نشان داده است، سهمگین‌ترین فجایع به دست کسانی رقم خورده که، همچون فاشیعیسمِ حاکم بر ایران، با یقین کامل می‌پنداشتند خیرِ مطلق را می‌شناسند.

تقدم اخلاق بر دین و آزادی به‌مثابه شرطِ امکانِ اخلاق

اخلاق باید از دین مستقل باشد، و دین تنها تا آن‌جا موجه است که با اخلاق تعارض نداشته و در خدمت آن قرار گیرد. بدون این شرط، دین فاقد هرگونه مشروعیت در عرصه‌ی عمومی است. هر جا میان این دو تعارضی پدید آید ــــ چنان‌که در قتل‌عام دی‌ماه رخ داد ــــ باید بی‌درنگ دین را کنار گذاشت و اخلاق را به‌عنوان معیار نهایی داوری برگزید. اما این تقدمِ اخلاق تنها زمانی معنا دارد که اخلاق را نه مجموعه‌ای از احکام کلی و از پیش‌تعیین‌شده، بلکه به‌مثابه‌ توان و تعهدِ فرد برای داوری و پاسخ‌گویی در موقعیت‌های مشخص درک کنیم؛ اخلاقی که از دلِ پذیرشِ تکثر ارزش‌ها برمی‌خیزد، نه از انکار آن‌ها. در چنین افقی، اخلاق نه اطاعت از یک اصل یگانه، بلکه پذیرفتنِ مسئولیتِ انتخاب میان ارزش‌های متعارض است ـــ و شر نیز، نه محصولِ فقدان اخلاق، بلکه حاصلِ انکارِ همین تکثر، تنوع و تعارض‌های واقعی میان ارزش‌های انسانی است؛ و درست از همین‌جا مسئله‌ی انتخاب ــ و در پیِ آن، آزادی ــ سر برمی‌آورد.

چنان‌که آیزایا برلین نشان می‌دهد، تکثرگرایی اخلاقی محکم‌ترین برهان برای ضرورت آزادی ــــ به‌ویژه آزادی منفی[۱] ــــ است. اگر بپذیریم که ارزش‌های انسانی همچون آزادی، عدالت و وفاداری هم‌زمان اصیل‌اند اما لزوماً با یکدیگر سازگار نیستند و هیچ فرمول واحدی برای حل نهایی تعارض میان آن‌ها وجود ندارد، آن‌گاه «انتخاب» به بنیادی‌ترین ویژگیِ زیست انسانی بدل می‌شود. در چنین جهانی، هیچ مرجع مقتدری نمی‌تواند مدعی داوری نهایی باشد؛ از همین‌رو، وجود قلمروی آزاد و امن که فرد بتواند در آن، بی‌اجبار دولت یا اخلاق رسمی حاکمیت، میان این خیرهای متعارض دست به انتخاب بزند، حیاتی است. آزادی در این معنا نه امتیاز یا تجمل، بلکه شرط امکان زندگی اخلاقی است. از نظر برلین، سیاست اخلاقی نه سیاستی است که وعده‌ی رستگاری می‌دهد یا مدعی حل همه‌ی تعارض‌هاست، بلکه سیاستی فروتن است که تکثر ارزش‌ها را به رسمیت می‌شناسد، به آزادی افراد احترام می‌گذارد و به‌جای مهندسی آینده‌ای موهوم، می‌کوشد در همین جهانِ ناسازگار و پرتنش، امکان همزیستی انسانی را حفظ کند.

—————————
[۱] آزادی منفی (Negative Liberty): امکان عمل بدون دخالت دیگران؛ پیش‌شرط تصمیم‌گیری مستقل در دنیای تکثرگرای اخلاقی. برلین هشدار می‌دهد که آزادی مثبت (Positive Liberty) می‌تواند با ادعای «خیر واقعی» به سرکوب آزادی منفی و استبداد بینجامد. (برای مطالعه‌، بنگرید: آیزایا برلین، چهار مقاله درباره‌ی آزادی، ترجمه‌ی محمدعلی موحد، نشر خوارزمی)


نظر خوانندگان:


■ با سپاس از آقای محمود صباحی برای انتشار این متن ارزشمند؛ تحلیلی جسورانه و دقیق از «فاشیعیسم».
این مقاله ریشه‌های خشونت ساختاری و اخلاقی را به روشن‌ترین شکل ممکن آشکار می‌کند. متنی که نمی‌گذارد خواننده بی‌تفاوت بماند، متنی که وادارت می‌کند مکث کنی، نگاه کنی و جایگاه خود را در نسبت با اخلاق و سیاست بازسنجی کنی.
من خودم از کودکی شاهد نمونه‌های زنده و ملموس این خشونت‌های ساختاری و آیینی بوده‌ام. خانواده‌ای سنی‌مذهب در نزدیکی خانه ما زندگی می‌کردند و دو فرزند پنج تا هفت ساله داشتند. کودکان محل، در مراسمی به نام “عمرسوزان”، پارچه‌ای سیاه بر سر چوب می‌کردند و هنگام غروب آن را به آتش می‌کشیدند. شعله‌ها و کلمات زشت علیه عمر، اطراف خانه آنان را فرا می‌گرفت؛ صحنه‌ای که ذهن و روح کودکان را با سایه سنگین نفرت و خشونت آشنا می‌کرد و نشانه‌ای از ناتوانی، ترس و وحشت در آن‌ها می‌نشاند.
و روزهای “عاشورا و تاسوعا”… دسته‌های عزادار، سوار بر اسب، با لباس‌های قرمز، سبز و سفید و همراه با حمل کبوتر، در نقش‌های یزید، شمر، معاویه و خاندان حضرت حسین، با طبل و سنج از کوچه ما عبور می‌کردند. همراه با شعارها و سنگ‌ پراکنی علیه کسانی که متفاوت بودند، که فضا را با ترس و وحشت پر می‌کرد. در آن نزدیکی، زمین بایری بود که صحنه‌های جنگ و شمشیرزنی و نمایش کشتن و اسارت خاندان عصمت با خشونت تمام در برابر چشم هزاران کودک و بزرگسال به نمایش گذاشته می‌شد. تصاویری بغایت نامتناسب و خشن که برای همیشه در روح و ذهنم حک شده‌اند.
این خاطرات زنده، نشان می‌دهد چگونه خشونت، نفرت و قدرت در قالب مناسک و آیین‌ها در ذهن و روح کودکان و جامعه ثبت می‌شود و مسئولیت اخلاقی را پیچیده و حساس می‌کند؛ همان چیزی که مقاله استادانه تحلیل کرده است.
خواندن این متن بار دیگر یادآوری می‌کند که مسئولیت اخلاقی هر فرد، قدرت انتخاب و داوری شخصی در برابر خشونت ساختاری و فرهنگی، زیربنای جامعه‌ای است که می‌خواهد فارغ از تعصبات و آموزه‌های گمراه‌کننده، انسانی عادل و مسئول باقی بماند.
این مسئولیت هیچ‌گاه نمی‌تواند به قانون، سنت یا قدرت واگذار شود. آنچه ما را انسان نگه می‌دارد، همان انتخاب دشوار میان خیرهای متضاد است، در جهانی که هیچ چیز بی‌هزینه نیست.
شهرام






نظر شما درباره این مقاله:







چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 09.02.2026, 12:05

دربارهٔ حذف دیکتاتوری، بدیل سیاسی و خطای تکرارشوندهٔ تاریخ ایران

چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟


کاظم علمداری

ایرانیان یک‌بار بهای سنگینی برای فریب وعده‌های زیبا پرداخته‌اند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد. تجربهٔ تاریخی ما به‌روشنی نشان می‌دهد که مسئله فقط رفتن یک رژیم نیست؛ پرسش بنیادین همواره این بوده است که چه چیزی، با چه سازوکاری و با چه منطقی جایگزین آن می‌شود.

امروز نیز بار دیگر خطر تکرار همان خطای پیشین وجود دارد: نادیده‌گرفتن ضرورت‌های یک جنبش اجتماعی و تمرکز صرف بر یک فرد. آنچه نیاز است، رهبری نهادی، جمعی، پاسخ‌گو و دموکراتیک است — در کنار دیگر الزامات عینی که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌شود — نه مطالبهٔ تبعیت، بیعت یا خاموش‌کردن منتقدان.

شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ دقیق‌ترین هشدارها را داد، اما جامعه‌ای هیجان‌زده — از چپ و راست — نه‌تنها به سخنان او گوش نداد، بلکه علیه او شعار داد و به دنبال خمینی راه افتاد. شعار «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» عملاً هر امکان سومی را حذف کرد؛ در حالی‌که بختیار می‌توانست گزینه‌ای میان دیکتاتوری سلطنتی و استبداد مذهبی باشد.

امروز نیز نشانه‌های نگران‌کننده‌ای از بازتولید همان منطق دیده می‌شود: «فعلاً همه دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی درست می‌کنیم». تاریخ ایران نشان داده است که این «بعداً» هرگز فرا نمی‌رسد.

حذف دیکتاتوری؛ تجربهٔ جهان چه می‌گوید؟

برخلاف تصور رایج، راه‌های کنار رفتن حکومت‌های دیکتاتوری محدود و مشخص‌اند. تجربهٔ جهانی نشان می‌دهد که سقوط پایدار دیکتاتوری تنها در صورت فراهم‌بودن پیش‌شرط‌های عینی ممکن است؛ نه با شعار، هیجان یا امید بستن به عامل خارجی.

پنج شرط اساسی برای حذف پایدار دیکتاتوری

۱) سازماندهی محلی و تشکیلات سراسری
اعتراض خیابانی به‌تنهایی بدیل حکومتی نمی‌سازد. بدون شبکه‌های پایدار، تشکل‌های محلی و پیوندهای سازمانی، انرژی اجتماعی به‌سرعت فرسوده می‌شود.

۲) رهبری ارگانیک، جمعی و مورد پذیرش طیف‌های متنوع
منجی‌سازی فردی نه دموکراتیک است و نه پایدار؛ بلکه جامعه را دوپاره می‌کند. دموکراسی نه حول یک رهبر فردی، بلکه بر پایهٔ احزاب و نهادهایی شکل می‌گیرد که نمایندهٔ گروه‌های اجتماعی و منافع متکثر آن‌ها باشند.

۳) شکاف در درون ساختار قدرت
بدون شکاف و ریزش در نهادهای حاکم، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. پیوستن بخشی از نیروهای قدرت به مخالفان، شرط لازم هر گذار موفق است.

۴) ساخت بدیل حکومتی (قدرت دوگانه)
بدیل یعنی نیرویی سازمان‌یافته که حکومت نتواند آن را نادیده بگیرد؛ نهادی که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشد و هم ظرفیت ادارهٔ دورهٔ گذار را نشان دهد.

۵) حمایت بین‌المللی، مشروط به وجود بدیل معتبر
جامعهٔ جهانی از خلا قدرت حمایت نمی‌کند. خلا قدرت برابر است با هرج‌ومرج، ناامنی و بی‌ثباتی؛ و هیچ بازیگر بین‌المللی خواهان چنین وضعیتی نیست.

مسیرهای واقعی تغییر

برخلاف تصور برخی، دورهٔ گذار وابسته به رهبری یک فرد یا خیزش‌های مقطعی و هیجانی نیست. بر پایهٔ تجربهٔ تاریخی، سه مسیر اصلی برای کنار رفتن دیکتاتوری‌ها وجود داشته است — و هر سه تنها زمانی ممکن شده‌اند که پیش‌زمینه‌های بالا فراهم بوده باشد:

۱) گذار توافقی
نمونه‌های آفریقای جنوبی، لهستان و شیلی نشان می‌دهد زمانی که حکومتی فرسوده با اپوزیسیونی قدرتمند و سازمان‌یافته روبه‌رو می‌شود، ناچار به مذاکره می‌گردد. این مسیر کم‌هزینه‌ترین و پایدارترین راه گذار است.

۲) انقلاب سازمان‌یافته
این مسیر تنها زمانی موفق بوده که با رهبری جمعی یا کاریزماتیکِ متکی بر تشکیلات گسترده، استراتژی روشن و ریزش نیروهای سرکوب همراه شده باشد.

۳) مبارزهٔ مسلحانه و جنگ داخلی
پرهزینه‌ترین، طولانی‌ترین و ویرانگرترین مسیر؛ همراه با خطر جنگ داخلی فرسایشی که در اغلب موارد به فروپاشی اجتماعی، ناامنی گسترده و بازتولید استبداد انجامیده است.

آنچه در هیچ نقطه‌ای از جهان به دموکراسی پایدار نینجامیده، مداخلهٔ نظامی خارجی بوده است. عراق، لیبی و افغانستان شاهدان زنده‌اند. هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است؛ بدون نیروی زمینیِ مشروع، سازمان‌یافته و داخلی، نتیجه چیزی جز هرج‌ومرج نخواهد بود.

ایران امروز کجای این معادله ایستاده است؟

واقعیت تلخ این است که امروز هیچ‌یک از پیش‌شرط‌های حذف پایدار جمهوری اسلامی فراهم نیست: نه بدیل حکومتی وجود دارد، نه رهبری جمعی مورد اجماع، و نه شکاف تعیین‌کننده در راس قدرت.

در چنین شرایطی، اتکا به وعده‌های آمریکا یا اسرائیل، یا بزرگ‌نمایی نقش یک فرد، نه استراتژی است و نه سیاست؛ توهم است.

سلطنت‌طلبان مدعی‌اند که چون مردم در ایران نام رضا پهلوی را فریاد زده‌اند، او را به‌عنوان رهبر پذیرفته‌اند. این ادعا با واقعیت اجتماعی همخوان نیست. مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است از هر نیرویی که گمان کنند قادر به حذف این رژیم است استقبال کنند — بی‌آن‌که لزوماً آن نیرو را به‌عنوان بدیل سیاسی پذیرفته باشند.

در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، وعدهٔ ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی رضا پهلوی جدی تلقی شد و همین توهم حمایت خارجی موجب حضور گستردهٔ مردم در خیابان‌ها گردید. افزون برآن، رضا  پهلوی ادعا کرده بود ۵۰ هزار نفر افراد نظامی و غیر نظامی با او در تماس‌اند. اما نه کسی ازتدارک کشتار چندین هزار نفره مردم به او خبر داد و نه کسی از این نیرو به ظاهر ۵۰ هزار نفری به حمایت مردم برخاست.(در مصاحبه با سی‌ان‌ان وقتی از رضا پهلوی پرسیده شد که شما ادعا می‌کنید ۵۰ هزار نفر از ایران با شما تماس دارند، پاسخ داد ۵۰ هزار در گذشته بود امروز ۱۵۰ هزار نفر شده‌اند.)

در حالی‌که اعتراضات از ۷ دی، یعنی ده روز پیش از دعوت رضا پهلوی، آغاز شده بود؛ در آن مقطع نه بیانیه‌ای از سوی رضا پهلوی منتشر شده بود و نه شعارهای حمایتی از او غالب بود. مردم به جان آمده خود به خیابان آمده بودند. همچنین در مواردی دیگر — از جمله فراخوان‌های دوران جنگ دوازده‌روزه یا شب یلدا — دعوت سلطنت‌طلبان به خیابان هیچ واکنش معناداری از سوی جامعه برنینگیخت.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهد که حضور گستردهٔ مردم در آن دو شب، نه نتیجهٔ رهبری سیاسی، بلکه حاصل انتظار مداخلهٔ خارجی بود.

این وعده‌ها عملی نشد؛ اما رژیم که آن‌ها را جدی پنداشته بود، دست به سرکوبی خونین و بی‌سابقه زد و مردم ایران هزینه‌ای تاریخی و جبران‌ناپذیر پرداختند.


نظر خوانندگان:


■ با درود به آقای علمداری، بسیار سپاسگزار از تحلیل درست و منطقی از وقایع خونبار دیماه. واقعیت این است که رضا پهلوی مسئولیت اساسی در این فاجعه دارد بدون اینکه قصد باشد ذره‌ای از مسئولیت قاتلان کم کرد. طرفدارانش رضا پهلوی که چیزی به جز فحش در چنته ندارند، بر این باورند که با سرکوب واژه‌ای قادرند، این مسئولیت را به فراموشی بسپارند. به نظر می‌رسد آقای پهلوی فکر می‌کند می‌تواند با روش خمینی در سال ۵۷ مردم را بسیج کند. این نشان می دهد که او تاریخ را درست نمی‌داند. ۴۷ سال گذشته است و این مردم دیگر مردم ۵۷ نیستند.
روز شما خوش، ایرانی


■ دروود بر آقای علمداری گرامی، تحشیه‌ای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا می‌خواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشایی‌ها برآیید یا اینکه شما گاه گداری مطلبی می‌نویسید و منتشر می‌کنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این می‌گذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما می‌پردازم.
۱- مقایسه سال ۱۳۵۷ با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه ۱۳۵۷ دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو می‌بلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپ‌های باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره کردند. من از شما می‌پرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟
۲- در جامعه‌ای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب می‌گذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
۳- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیل‌ها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل می‌گیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
۴- هیچکس دنبال منجی نمی‌گردد. حتّا مومنان به «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن آن هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّت‌های فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبت‌ها و رجزخوانی‌ها می‌کنند. فقط خود انسان‌ها هستند که میتوانند با همکاری‌های مشترک به نجات خودشان از باتلاق‌های خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه می‌تواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
۵- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آرایی‌های فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهان‌شناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینه‌های شکل‌گیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قوی‌مایه در پس‌زمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهره‌ای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی بودند.
۶- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارت‌بندی کرده‌ام که زمانی می‌توان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور بر خودتان گرایش‌هایی را می‌شناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟ مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟
۷- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی می‌توانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان می‌رزمند.
۸- بدیل از آسمان هفتم نازل نمی‌شود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهن‌دوستی و مردم‌دوستی می‌کنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسی‌های مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه می‌توان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟ هر کسی را که می‌بینی، ساز خودش را می‌زند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایش‌هایی نمی‌توان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونی‌اش را.
۹- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نماینده‌اش. مثلا – من نمی‌دانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطه‌ای. رهبران دیگر گرایش‌ها نیز همینطور.
۱۰- زمانی می‌توان از جنگ‌ها و طغیان‌ها و خیزش‌ها و کشمکش‌های فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌ها و مرام و مسلک‌ها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را می‌شناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمان‌خواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌های خودشان بدانند؟
۱۱- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفته‌ام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسان‌هایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقه‌ای و تشکیلاتی خودش می‌خواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری می‌تواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی می‌فهمد که دیگران نمی‌فهمند؟
۱۲- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمت‌آمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت نظامی مستقیم کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
۱۳- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافته‌ای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظّت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
۱۴- در باره مسئله‌ای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌اید، من صحبتی نمی‌کنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّت‌های رخ داده، هیچ ربطی ندارند.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ جناب علمداری، حق کلام را ادا کردید. در دوران ملتهب و جو تب زده، کسانی که افکار سالم و معتدل ارائه می‌دهند، در جهت مخالف آب شنا می‌کنند. به جرگه شناکنندگان در جهت مخالف آب خوش آمدید!
با احترام، داریوش مجلسی


■ آقای علمداری گرامی
حتا با فرض قبول پنج شرط شما برای حذف پایدار دیکتاتوری، می‌دانید و می‌دانیم که تحقق این پنج شرط و یا دقیق تر پنج ایدآل تیپ برای گذار، در هیچ جنبشی بطور کامل محقق نشده چه رسد به ترتیب. حتا در نمونه‌هایی هم که شما ذکر کردید این پنج شرط همگی و به ترتیب محقق نشده، بلکه همزمان و یا پس و پیش فرا رویده. از اینکه نمونه‌های شما دست چین شده‌اند می‌گذرم.
به ایران برگردم. اگر منظور شما از این نوشته طرح یک مبحث نظری است که در آنصورت ایرادی نیست، امیدوارم فعالین سیاسی پند شما را آویزه گوش کنند، اما اگر رهنمود سیاسی است که در آنصورت آب در‌هاون می‌کوبید، چه ۴۷ است که شما و سایر جمهوری خواهان حتی قادر نبودید حول یک برنامه عمل نیم صفحه‌ای جمع شوید تا چه رسد به این پنج شرط. مگر تشکیلات گوناگون که خود جنابعالی عضو آنها بودید راه به جایی بردند که حال پی در پی مردم را به صبر و تامل دعوت می‌کنید؟
البته من وشما به برکت زیستن زیر سایه امپریالسم می‌توانیم ۴۷ سال دیگر هم صبر کنیم اگر کبر سن اجازه دهد، اما مردم ایران برای خلاصی از نکبت جمهوری اسلامی کاسه صبرشان چنان لبریز شده که حاضرند بمیرند اما حاضر نسیتند برای آن دمکراسی مورد نظر شما که نه بار است و نه بدار ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند. اتفاقا بارزترین دلیل اقبال آنها به رضا پهلوی همین وعده او به گذار فوری است. دوستانه عرض می‌کنم، وعده دمکراسی پایدار به ایرانی له شده زیر لگد خامنه‌ای شوخیی بیش نیست. با وضعیت فعلی جهان (امریکا و اروپا) و منطقه (شیوخ عرب و اردوغان) همان محمد رضا شاه را باید حلوا حلوا کرد. مگر ویدیو‌هایی را که جوانها عاصی از ترامپ تقاضای حمله می‌کنند ندیده‌اید؟
خلاصه کنم، جمهوری خواهان اگر می‌خواهند در گذار از جمهوری نکبت نقش مثبت بازی کنند راهی جز پذیرفتن رهبری رضا پهلوی ندارند. اگر نپذیرند در بهترین شرایط به سرنوشت اصلاح طلبان و میر حسین موسوی دچار می‌گردند، اما اگر بپذیرند هم شانس شرکت پیدا می‌کنند و هم ممکن است با حضور در اردوگاه رضا پهلوی بتوانند با طرح و بحث در موضوع دمکراسی هم به گشترس دمکراسی کمک کنند و هم جبران خطای گشته کرده دین خود را به مردم ادا کنند. البته برای ایفای چنین نقشی باید بر احساسات پهلوی ستیزی خود غلبه کنند.
با احترام آرش


■ با درود آقای علمداری
شوربختانه جریان پهلوی خواه گوش خود را بسته است و اگر لطف کنند و به منتقدینشان بی احترامی نکنند همان وعده های سر خرمن را می دهند از جمله ” زیر چتر شاهزاده ... جمع شوید و با ایشان بیعت کنید، پس از گذار می توانند در یک انتخابات و یا رفراندوم وزنه سیاسی تان را بسنجید. ” این دوستان باید بدانند زمانی که اگر یک گذار غیر دمکراتیک به وسیله نیرویی تمامیت خواه صورت گیرد، رفراندوم و یا انتخابات تحت فرمان ان نیرو نیز غیر دمکراتیک بر گذار خواهد شد.
به امید به روزهای بهتر برای این کشور رنجدیده / شهرام


■ پاسخ کوتاهی را در سرم می گرداندم تا به آقای دکتر علمداری بدهم ولی پاسخ دو تن از هم میهنان را که در بالا دیدم متوجه شدم آنچه را من درنظر داشتم آن ها به شکل جامع تر و بهتری نوشته اند . من فقط اضافه می کنم. آقای مجلسی شاهد است من در تمام سالهای عمرم سعی کرده ام بین افراد سیاسی جامعه به ویژه بین جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان راهی برای نزدیکی پیدا کنم. آقای خلیلی در شرکت کتاب شاهد است منِ مشروطه خواه چند بار با شادروانان دکتر احمد مدنی، دکتر محمد امینی و دکتر ناصر انقطاع و خود آقای مجلسی که خوشبختانه هنوز فعال هستندو ارتباط مرا با جبهه ملی برقرار کردند تماس های مکرر داشته ام و دیدارم با دکتر امینی و دکتر مدنی بسیار موفقیت آمیز بود که متاسفانه جریان هایی پیش آمد که کار ما نیمه تمام ماند . اکنون هم مدتی است در تلاش این هستم که افراد سرشناس و فهیم جمهوری خواه به شاهزاده پهلوی به عنوان یک فرصت تاریخی بنگرند و از این راه از هم امروز برای شرکت داشتن خودشان یا نمایندگانشان در حکومت آینده ایران بهره بگیرند بجای این که بر علیه او بگویند و بنویسند. آقای دکتر علمداری امروز که هنوز خبری نیست اگر به فراخوان های متعدد شاهزاده پاسخ مثبت بدهید همین جا پیش از رسیدن به ایران بهتر و بیشتر می توانید خواست های خود را بقبولانید و طی اساسنامه و پیمان نامه ای سنگ زیر بنای حکومت آینده ایران را بریزید. و به ملت ایران هم اعلام کنید. در حالیکه اگر امروز همچنان خود را کنار بکشید و اتفاقی افتاد و ایشان پایش به ایران رسید و مورد استقبال ملیونی قرار گرفت آن وقت خیلی دیر است که بخواهید سخنان و اهداف ملی خودتان را به کرسی قانون اساسی بنشانید و بگنجانید و می شود همانی که نباید بشود حکومت یک دست به یک حزب تعلق می گیرد و احتمال دیکتاتوری دولتی و نا خواسته از همه زمانی بیشترخواهد بود . در حالی که برای جلوگیری از آن اتفاق امروز بهترین فرصت است که ابتدا بطور خصوصی با آقای پهلوی به گفتگو بپردازید و شرایط خودتان را اعلام کنید و به احتمال زیاد ایشان استقبال خواهد کرد چون بسودش میباشد که پشتیبانی افرادی متشخص و منطقی از جبهه های گوناگون سیاسی را به همراه داشته باشد. و چه بسا در چنین موقعیتی مردم درون ایران دیگر نیازی به یاری هیچ حکومت خارجی هم نداشته باشند. با خاطر جمعی بیشتر ی که پیدا می کنند و برای نجات خود به فرامین گروه رهبری که جمعی از مشروطه خواهان و جمهوری خواهان میباشند گوش فرا می دهند. تلاش شما برای اعلام همبستگی با شاهزاده منجر به تشکیل دولت موقت می کشد و ایران را بسوی یک حکومت شورایی میبرد که برای ایران ویران شده ما بسیار مفید می باشد ، بار سنگین مسئولیت از روی دوش ایشان هم بر داشته می شود. اعلام همبستگی افرادی مانند شما، شما را ارجمند تر کرده و از ارزشتان کم نمی کند.
ارادتمند سیاوش


■ جنابان گرامی، آقایان حیدریان و آرش،
من در نوشتهٔ پیشین، پیش‌شرط‌های گذار از دیکتاتوری را بر اساس تجربهٔ تاریخی توضیح داده‌ام. شما این پیش‌شرط‌ها را نمی‌پذیرید؛ بسیار خوب. لطفاً راه و روش درست، ممکن و عملی خود را با جزئیات توضیح دهید. نقد یا ایراد گیری از نوشته من راه حلی برای پیشبرد کار شما ایجاد نمی کند.
نباید تصور کرد به دلیل تفاوت‌های فرهنگی، مردم ایران در مواجهه با حق و باطل ماهیتی متفاوت از دیگر جوامع دارند. همین مردم ایران—که به زعم شما با مردم عراق و افغانستان متفاوت‌اند—خمینی را به عرش اعلا رساندند؛ و او با پشتوانهٔ همان مردم، جنایاتی را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد.
نکتهٔ دوم: اگر شما معتقدید فراهم شدن پیش‌زمینه‌هایی که من ذکر کرده‌ام—مانند ضرورت سازماندهی، تشکیلات سراسری، رهبری پاسخ‌گو، ساخت بدیل حکومتی و…—لازم نیست، پس روشن بنویسید چگونه می‌توان جمهوری اسلامی، این شرّ مطلق، را ساقط کرد؟
آیا صرفِ اعتراضات خیابانی کافی است؟
آیا فکر می‌کنید سلطنت‌طلبان به رهبری آقای رضا پهلوی می‌توانند بدون تشکیلات سراسری رژیم را ساقط کنند؟ کسی مانع آنان نیست؛ اقدام کنند.
یا تصور می‌کنید به جای سازماندهی و ساخت بدیل، می‌توان به حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا متوسل شد؟ بسیار خوب؛ انجام بدهند. آنان برای اقدام خود منتظر اجازهٔ جمهوری‌خواهان نیستند. در جنگ ۱۲ روزه هم از کسی اجازه نگرفتند؛ اگر این بار هم بخواهند و بتوانند، کسی مانع‌شان نیست.
اما اگر وعده‌هایی مانند «کمک در راه است» بی‌پایه بوده، گناه کسانی که می‌گویند با حملهٔ هوایی هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند چیست؟ در جنگ 12 روزه آنها یا نخواستند و یا نتوانستند رژیم را ساقط کنند. من و امثال من می‌گوییم اسرائیل نیروی زمینیِ قابل اعزام به ایران ندارد؛ و ترامپ بارها گفته اعزام نیروی زمینی به عراق و افغانستان خطا بوده و نمی‌خواهد آن را تکرار کند. تازه اگر هم تصمیم به اعزام نیروی زمینی بگیرد، مگر توضیح پیامدها توسط افرادی مانند من در تصمیم «قدرتمندترین فرد جهان» اثر تعیین‌کننده دارد؟ آنها به منافع خود فکر می کنند.
مسئولیت ما این است که یادآوری کنیم:
۱) سابقهٔ تاریخی ندارد رژیمی صرفاً با حملهٔ هوایی سقوط کند؛
۲) ورود نیروی زمینی به خاک ایران، به احتمال زیاد سرنوشتی مشابه عراق و افغانستان — یا حتی بدتر — خواهد داشت.
راه دیگر این است که این دو کشور از هوا مواضع جمهوری اسلامی را بمباران کنند و ایرانیانِ معتقد به این روش، در داخل مسلح شوند و با نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بجنگند. اما این سناریو نیز چیزی جز جنگ داخلیِ طولانی، تخریب زیرساخت‌ها، و پیامدهای انسانی فاجعه‌بار نخواهد بود.
با این وصف، به جای جست‌وجوی «بزِ بلاگردان»، اگر واقعاً باور دارید حملهٔ نظامی خارجی راه‌حل است یا اگر می‌پندارید آقای رضا پهلوی می‌تواند بدون پیش‌نیازهای سازمانی و بدیل سیاسی به قدرت برسد، لطفاً پاسخ را از همان‌جا پیگیری کنید:
از نتانیاهو و ترامپ بپرسید چرا به خواست کسانی که خواهان حملهٔ نظامی‌اند عمل نمی‌کنند. اگر چنین اقدامی رخ نمی‌دهد، احتمالاً به این دلیل است که کارشناسانی بسیار مجرب‌تر از من، یا آن را با منافع کشورشان منطبق نمی‌دانند، یا عملی و کم‌هزینه ارزیابی نمی‌کنند.
در نهایت، مطابق ارزیابی خود شما نیز جمهوری‌خواهان نیرویی نیستند که بتوانند مانع حملهٔ نظامی خارجی یا مانع به قدرت رسیدن آقای رضا پهلوی شوند. بنابراین لطفاً اختلاف نظر را با برچسب‌زنی و فرافکنی جایگزین نکنید و به‌جای آن، راه عملی و قابل اتکای خود را روشن و مسئولانه بیان کنید.
با احترام کاظم علمداری


■ با درود به تمامی آزادگان و جاویدنامان ایران زمین وهمچنین مقاله در خور فهم شما گرامی. اینجانب به عنوان یک ایرانی ملی‌گرا اعتقاد دارم که اگر آقای رضا پهلوی در برهه کنونی دست خود را در دست دیگر افراد اپوزیسیون می‌گذاشت و یک گروه کامل رهبری میهنی ایجاد می‌شد بمراتب بهتر از شرایط کنونی بود و دیگر اقوام ایرانی مانند کردها بلوچ‌ها و آذری‌ها و... همگی یک جامعه مشترک می‌شدیم اکنون با کادر سیاسی دور و بر آقای پهلوی که چندان قوی و عملگرا نیستند مردم جامعه ایران در داخل دچار تشتت و در خارج دچار مشکلات چند دستگی شده‌ایم. متاسفانه جوامع شرقی همیشه دچار منجی و چاره ساز هستیم. به امید آزادی و عدالت اجتماعی و امنیت همگانی برای همه ایرانیان.
طلایی از هلند


■ جناب طلایی گرامی هیچ ایرانی زودتر از رضا پهلوی بدنبال همبستگی نبود. شعاری که او از ۲۲ سالگی سر داد اگر یادتان باشد(فقط اتحاد) بود بعدها هم در بیست سال گذشته او با تشکیل چند سازمان بارها و بارها دستش را جلوی احزاب و اقشار گوناگون دراز کرد که بیائید به هم بپیوندیم ولی چون دعوت کننده او بود احزاب گوناگون درخواست‌های او را بی‌پاسخ گذاشتند و او هم به تنهایی نتوانست کار عمده‌ای صورت بدهد ولی هرگز نا امید نشد و از پای ننشست که این یکی از بزرگترین نقاط مثبت مبارزاتی او میباشد و بی‌اعتنایی دیگران او را از پای در نیاورد.
بله جناب طلایی او به  دیدار تک تک افراد سیاسی در احزاب و سازمانهای حتا چپ هم رفت ولی آنها یا او را باور نداشتند و یا می‌ترسیدند او برای خودش قبای سلطنت دوخته باشد و یا به هر دلیل دیگری به فراخوان های او اعتنایی نکردند. هم اکنون هم او از اشتیاق مصلحان و رهبران سیاسی به مشارکت در امر آزادسازی ایران استقبال می کند. لذا باید نشست و منتظر بود آیا رسانه ها و افراد وظیفه شناس به این جریانِ آماده وحی وحاظر می پیوندند یا نه در به همان پاشنه خواهد گشت. من شخصا با تجارب پنجاه سال مبارزه در بیرون از ایران فکر می‌کنم در امر سیاست و اهمیتی که آزادی ایران برای ۹۰ میلیون ایرانی پیدا کرده همراهی یا ائتلاف همه نیروها از چپ و راست آزادی ایران را حتما محقق می کند در غیر این صورت هم اتفاق خواهد افتاد ولی با خسران های بسیار و زمانی طولانی‌تر.
سیاوش


■ جناب علمداری، با درود! نوشته شما بطور کلی سنجیده و دارای استحکام نظری است و به عمیقتر شدن مباحث مربوط به نحوه مواجهه و گذار از رژیم ارتجاعی و خون ریز جمهوری اسلامی کمک میکنند، با اینحال نکاتی هم وجود دارد که بنظرم نیاز به تامل بیشتر دارد. در اینجا به چند مورد اشاره میکنم و امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.
نکته اصلی نوشته شما آنست که سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوماً به دموکراسی منجر نمی‌شود و تمرکز بر یک فرد یا «منجی» بدون فراهم ‌بودن پیش‌شرط ‌های نهادی و اجتماعی، می‌تواند به بازتولید استبداد بیانجامد. هشدار می‌دهید که همان منطق “فعلاً دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی” که در سال ۱۳۵۷ به فاجعه انجامید، امروز نیز در حال تکرار است. سپس پنج شرط لازم برای گذار از حکومت دیکتاتوری را برمی‌شمارید که شامل سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بین‌المللی مشروط به وجود بدیل معتبر است. پس از آن سه مسیر تغییر (گذار توافقی، انقلاب سازمان‌یافته، و جنگ داخلی) را مرور کرده و مداخله نظامی خارجی را ناموفق و فاجعه ‌بار می‌دانید. در نهایت نتیجه می‌گیرید که ایران امروز فاقد تمام پیش‌شرط ‌های گذار است و اتکا به یک فرد یا وعده‌ مداخله خارجی، توهمی خطرناک است که هزینه‌ آن را مردم می پردازند. در پایان ادعا میکنید که نقش (شاهزاده) رضا پهلوی در اعتراضات دیماه بزرگ‌ نمایی‌شده و استدلال می‌کنید که حضور مردم بیشتر ناشی از انتظار دخالت خارجی بوده، نه رهبری سیاسی منسجم.
تردیدی نیست که “سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوما به دموکراسی منتهی نمیشود”. اما خودتان هم میدانید که همه رژیم های غیر دموکراتیک همانند نیستند. فعلا به تقسیم بندی چهارگانه پروفسور رونالد وینتروب (استاد دانشگاه های کانادا R. Wintrobe) از دیکتاتورها کاری نداشته باشیم، مقاله مهم دارون عجم اوغلو (برنده جایز نوبل اقتصادی دو سال پیشD. AcemOglu, ) با همکاران را هم که با روش های پیشرفته اقتصاد سنجی نشان میدهد رهبری در کشورهای غیر دموکراتیک تاثیر تعیین کننده ای در توسعه اقتصادی کشورها دارد (اتفاقا رشد اقتصادی ایران را هم بررسی کرده) را هم نادیده بگیریم، اما حداقل میتوانیم به واقعیتهای تاریخ معاصر بنگریم. رژیم محمد رضا شاه پهلوی، رژیم کره جنوبی بعد از جنگ کره تا گذار به دموکراسی در دهه ۱۹۹۰ و رژیم سنگاپور هر سه رژیم های غیردموکراتیک بوده اند. اما اهداف اصلی این رژیم های سیاسی توسعه اقتصادی-اجتماعی کشورهای متبوع خود بوده و تا اندازه زیادی در این هدفها موفق بوده اند؛ که نیازی به توضیح ندارد. اما جمهوری اسلامی چه نوع حکومتی است؟ یک حکومت دینی (نیمه) تمامیت خواه (Semi-Totalitarian Theocracy ) که بعضی آنرا به درستی داعش شیعی و برخی نیز فاشیست شیعی خوانده اند. مروری بر عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمرش نشان میدهد که هدف این حکومت نه توسعه اقتصادی-اجتماعی ایران بلکه استفاده از منابع کشور برای ایجاد هلال شیعی در منطقه، (بر علیه کشورهای سنی)، نابودی اسرائیل و صدور گفتمان ضد تمدن غربی بوده است.
سیاستهای خارجی ماجراجویانه همراه با برنامه ای هسته ای (تحت کنترل نیروی نظامی ایدئولوژیک) خامنه ای کودک کش باعث تحریم های کمر شکن بین المللی علیه کشور شده که از یک سو اقتصاد ایران را بکلی از مسیر رشد و توسعه خارج کرده و از سوی دیگر موجب پیدایش مافیا های متشکل از آخوند های حکومتی، فرماندهان عالی رتبه سپاه برخی از مقامات اداری حول درآمدهای نفتی شده فساد مالی-اداری را در کشور نهادینه کرده است و کشور را با نرخهای تورم بالای 50% و بیکاری و رکود اقتصادی مزمن به فلاکت کشانده است. جنابعالی و بسیاری از همفکران شما در خارج از کشور تصور دقیقی از کیفیت زندگی در ایران آخوند زده، که از بالا تا پایین بر مبنای انواع تبعیض های غیر انسانی، ناکارآمدی و سوء مدیریت در همه سطوح شکل گرفته ندارید. احتمالا رشته تحصیلی شما هم اقتصاد سیاسی و یا فلسفه سیاسی نبوده و فکر میکنید مثلا رژیم اقتدار گرای جمهوری اسلامی نباید فرق زیادی با رژیم اقتدار گرای سنگاپور داشت باشد. اما کاش می شد چند ماه در تهران یا دیگر نقاط کشور بگذرانید تا متوجه شوید چرا مردم در خیابانها آرزوی بازگشت به دوران پهلوی را دارند. بهمین دلیل آنچه در این شرایط از امثال ما انتظار میرود نه ترساندن مردم از شعار “پهلوی بر میگردد” است بلکه توضیح این نکته به هموطنان است که آزادی و رفاه، به معنی ارتقاء مستمر کیفیت زندگی، تنها با رشد و توسعه اقتصادی پایدار و استقرار دموکراسی در کشور ممکن است (توصیه میکنم اگر کتاب “توسعه به مثابه آزادی” اقتصاددان بزرگ آمارتیا سن، برنده جایزه نوبل اقتصاد را نخوانده اید، حتما مطالعه کنید). و نیز تلاش برای متعهد کردن شاهزاده رضا پهلوی، که به هر حال در راس اپوزسیون قرار گرفته است، به استقرار دموکراسی در ایران در صورت پیروزی بر رژیم ارتجاعی حاکم بر کشور است. واضح است که این مهم با اتخاذ روش های مناسب و برقراری روابط سنجیده و بر مبنای احترام متقابل، مثلا در قالب اتحادیه بزرگ جمهوری خواهان یا تشکل مشابه، با ایشان امکان پذیر است.
نکته دیگر شرایط لازم برای گذار از حکومتهای اقتدار گرا است. شما پنج شرط “سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بین‌المللی مشروط به وجود بدیل معتبر” را شرایط لازم برای این گذار دانسته اید. نمیدانم خودتان به این مجموعه شرایط رسیده اید یا این شرایط را از ادبیات وسیعی که در مباحث “گذار به دموکراسی” وجود دارد اقتباس کرده اید. در هر حال، جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی- سیاسی که اخیرا هم مصاحبه هایی در مورد جنبش انقلابی در جریان ایران انجام داده در کتابها و مقالات خود شرایط لازم و کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی را بحث کرده است. در آثار او از بین رفتن مشروعیت یا حقانیت حکومت رژیم سیاسی، بحران مالی دولت، بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط زندگی، شکاف بین نخبگان (الیت) سیاسی حاکم، افول گفتمان رسمی رژیم سیاسی (در اینجا اسلام سیاسی و نظریه قلابی ولایت فقیه) و برآمدن گفتمان رقیب (در اینجا دموکراسی و ایرانگرایی)، شرایط بین المللی و انزوای رژیم حاکم را شرایط لازم برای انقلاب اجتماعی-سیاسی معرفی شده اند؛ که در شرایط ایران کنونی ما صدق میکند. او شرایط کافی را هم تشکیل یک بدیل یا جایگزین توانمند و دارای پایگاه مردمی و خنثی کردن نیروهای سرکوب بر می شمارد. شراط پنجگانه شما تا حدودی با شرایط لازم گلداستون هم پوشانی دارد اما بنظرم سقوط مشروعیت رژیم، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب و بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط مهم در وقوع انقلابها هستند.
در مورد ظهور بدیل یا جایگزین رژیم سیاسی که مورد بحث شما هم بوده بسیاری باور دارند که شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر بهترین شانس اپوزسیون برای ایجاد یک بدیل معتبر در مقابل رژیم ارتجاعی و منفور جمهوری اسلامی است. عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند. این ائتلاف میتواند شخصیتهای سیاسی داخل کشور را هم در بر گیرد و تبدیل به همان نهاد رهبری جمعی مورد نظر شما شود. مقالات زیادی در تشکیل نهاد رهبری سیاسی اپوزسیون حول یک شخصیت و ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد و در یادداشتهای دیگر به نظریه های منکور اولسون و النور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد) برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی اشاره کرده ام که در اینجا با پوزش از طولانی شدن یادداشت به آنها نمیپردازم.
ارادتمند- خسرو


■ من با اینکه با اصل سلطنت مخالفم اما تصور میکنیم بهتر است بخاطر منافع ملی ایران و بالا بردن امکان سرنگونی رژیم, اتحاد با سلطنت طلبان برای سرنگونی را مساوی موافقت با نوع رژیم آینده نپنداریم و قادر باشیم هر آنکه را که با رفراندم برای تعیین نوع حکومت آینده موافق است را به جبهه نجات ملی خوشامد گوییم. بنظر من آنچه مانع این همبستگی شده نگرانی احزاب و سازمان های سیاسی ما از پیروزی نظام سلطنتی در رفراندم آینده است ولی شرمنده از بیان آنند. به نکته ای که جناب سیاوش نیز متذکر شده باید اضافه کنم که پس از سرنگونی, این رفراندوم بالاخره رخ خواهد داد. وجود دیگر جریان های سیاسی در اتحاد ( نه دنباله روی) با رضا پهلوی امکان تاثیر گذاری مثبت در سیر حوادث آتی را به نفع مردم در بر داشته و اعتبار جریان های سیاسی را در اتحادی که سبب پیروزی گردد افزایش میدهد.
با احترام, نیما.


■ آقای سیاوش گرامی،
دو خوش‌بینی شما مایهٔ تحسین است. در یادداشت نخست‌تان از روندی سریع برای دگرگونی و به قدرت رسیدن سلطنت‌طلبان سخن گفته‌اید، و در یادداشت دوم پیشنهاد کرده‌اید که بهتر است با شاهزاده تماس بگیریم و مطالبات خود را مطرح کنیم؛ با این فرض که ایشان آمادگی شنیدن و به حساب آوردن دیدگاه‌های متفاوت را دارند.
من نسبت به هر دو فرض، به اندازهٔ شما خوش‌بین نیستم.
حتماً می‌دانید مشروطه‌طلبان مجربی مانند آقایان مهرداد خونساری، شهریار آهی، امیر طاهری، رضا تقی‌زاده و دیگران که سال‌ها در حلقهٔ مشاوران ایشان بودند، امروز نه‌تنها کنار گذاشته شده‌اند، یا کنار رفته اند، بلکه در مواردی مورد حمله و تهدید نیز قرار گرفته‌اند. من با برخی از این افراد رابطهٔ مستقیم و نزدیک دارم. ترکیب مشاوران کنونی آقای پهلوی تفاوت آشکاری با مشاوران پیشین دارد و بخشی از رفتارهای تند، تخریبی و حتی حملات فیزیکی علیه منتقدان، متأثر از سیاست‌های همین حلقهٔ جدید است.
به نظر می‌رسد شما هم سقوط جمهوری اسلامی و هم به قدرت رسیدن سلطنت‌طلبان را بسیار آسان فرض کرده‌اید. اما واقعیت پیچیده‌تر از این است. اگر سلطنت‌طلبان شانسی برای نزدیک شدن به قدرت داشته باشند، آن شانس—در تحلیل شما — وابسته به حملهٔ نظامی گسترده‌تر از جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است. اما این دو کشور منافع ملی خود را فدای سناریوهای نامطمئن نمی‌کنند. پیامدهای یک حملهٔ گسترده هنوز برای ترامپ و نتانیاهو روشن نیست؛ از همین رو نیز همچنان در انتخاب چنین گزینه‌ای تردید دارند.
یکی از دلایل این تردید، نبود بدیل حکومتیِ روشن و سازمان‌یافته در داخل ایران است. سلطنت‌طلبان فاقد سازمان و تشکیلات مؤثر در داخل کشورند که قدرت‌های خارجی بتوانند بر آن تکیه کنند. پایه و اساس بدیل حکومتی تشکیلات گسترده محلی و سراسری است. تظاهرات چند روزه خیابانی بدیل حکومتی نمی سازد. در مقطعی ادعا شد که «۴۲ سازمان یا گروه سلطنت‌طلب» مردم را برای شب یلدا به خیابان فراخوانده‌اند؛ اما نه حضوری شکل گرفت و نه توضیحی دربارهٔ آن ادعا ارائه شد.
همچنین سخن از «گارد جاویدان» و ۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی به میان آمد؛ اما تاکنون نشانه‌ای عینی از چنین سازماندهی‌ای دیده نشده است. بدیهی است که نهادهای تصمیم‌گیر در آمریکا این ادعاها را در ارزیابی‌های خود لحاظ می‌کنند — همان‌گونه که نبود هرگونه بیانیه یا حمایت رسمی از این جریان در داخل ایران نیز نشانه‌ای معنادار است.
کوتاه سخن اینکه در ایران هنوز بدیل حکومتی ساخته نشده است؛ و بدون بدیل حکومتی، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. اگر حامیان پرشور سلطنت‌طلبان در خارج از کشور این واقعیت را نادیده بگیرند، کارشناسان سیاست خارجی در آمریکا و دیگر کشورها چنین خطایی نخواهند کرد.
با احترام کاظم علمداری


■ خسرو گرامی،
نوشته‌ای که “عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند.”
نه از سر تجاهل، اما از سر بی‌اطلاعی، می‌پرسم “جمهوری‌خواهان” چه کسانی هستند؟ اسمشان چیست؟ رسمشان کدام است؟ آیا تشکلیات رسمی، و یا یک سایت رسمی دارند؟ آیا کسانی از آن‌ها در یک روند دموکراتیک (و باز و عمومی) به مقام نمایندگی از طرف دیگر جمهوری‌خواهان رسیده‌اند؟ ...
طیف “پادشاهی خواهان، مشروطه‌طلبان، سلطنت طلبان، پهلوی خواهان، ...” وضعشان بهتر از جمهوری‌خواهان نیست. فرض کنید که “من به عنوان سخنگوی کارگروه کشاورزی و دامداری جمهوری‌خواهان” برای بحث در مورد اصل اول و دوم انقلاب سفید، و ترمیم خسارت‌های آن، بخواهم با فرد مسئول در این زمینه در طیف طرفداران رضا پهلوی تماس بگیرم، با چه کسی باید تماس بگیرم؟
مشکل این است که نه آن طیفی که رضا پهلوی را حمایت می‌کنند و نه دیگران، سازماندهی لازم و انسجام کافی را ندارند. انواع و اقسام جمهوری‌خواهان ده‌ها و صد‌ها “دفترچه اضطرار” نوشته‌اند که از آن هم بهتر است، اما وقتی نیروی سازمان‌یافته و منسجم پشت آن نباشد، به جایی نمی‌رسد. بی مایه، فطیر است.
با احترام - حسین جرجانی


■ با درود بشما جناب دکتر علمداری ارجمند من در مجموع نظرات شما را می فهمم و نادرست نمی دانم فقط کوتاه سخن دو نکته را تلگرافی می نویسم . شما حتما می دانید اختلاف آقایانی را که نام بردید با شاهزاده بر سر اجرای (کدامین) قانون اساسی در دوران گذار است و مشکل عمده ای ندارند. نکته دوم، عمده دل مشغولی ها و نگرانی های شما و گرفتن پاسخ دقیق برای آن ها با مقاله نوشتن تحصیل نمی شود تا زمانی که هیئتی از منتخبین و مرشدین شما جمهوری خواهان با ایشان ننشینند و پاسخ تمام پرسش ها را نگیرند، حتا اگر این جلسات شش ماه طول بکشد. چون افرادی زیاد از طیف گسترده جمهوری خواهان روزی ده ها مقاله با نظرات گوناگون اشاره به ایشان می نویسند که پاسخ کتبی به تک تک آنها امکان پذیر نیست . جمهوری خواهان بدون داشتن نماینده یا نمایندگانی که مورد قبول اکثریتی از خودشان باشد تنها با نوشتن مقالات و سخنرانی های گوناگون کسی را پاسخگو نمی‌کنند..
به امید یک اتحاد یا ائتلاف یا هماهنگی و یا هر پیمان نامه‌ای بین جریان های سیاسی که ملت ایران را مطمئن سازد، این اختلاف های ۴۷ ساله را پس از آزادی به درون ایران منتقل نکرده و بر گرفتاری های امروز مردم نخواهیم افزود.
ارادتمند سیاوش


■ جناب خسرو گرامی، با سپاس از تأمل و توضیحات دقیق شما.
اجازه دهید نکته مرکزی بحث خود را روشن‌تر بیان کنم. اختلاف ما بر سر ضرورت توسعه، رفاه و دموکراسی نیست؛ بلکه بر سر منطق و سازوکار گذار است. آنچه من نوشته‌ام ناظر به پیش‌شرط‌های گذار از دیکتاتوری است، و تصریح کرده‌ام که ایران امروز فاقد این پیش‌شرط‌هاست.
آقای رضا پهلوی و نیروهای سلطنت‌طلب نیز به‌درستی می‌دانند که بدون شکل‌گیری یک بدیل حکومتی سازمان‌یافته، گذار ممکن نیست. بدیل حکومتی صرفاً یک نام یا سرمایه نمادین نیست؛ نیازمند سازمان، تشکیلات، شبکه اجتماعی، رهبری ارگانیک و سازوکار تصمیم‌گیری روشن است. مسئله‌ای که من بر آن انگشت گذاشته‌ام این است که در فقدان چنین ساختاری، برخی نیروها عملاً بر سناریوی مداخله نظامی خارجی حساب باز کرده‌اند.
تجربه تاریخی نشان می‌دهد که حمله نظامی خارجی — اگر هم رخ دهد — عمدتاً هوایی خواهد بود. اما هیچ رژیمی صرفاً با حمله هوایی سقوط نکرده است؛ سقوط نیازمند نیروی سازمان‌یافته در زمین است. اگر سازمان سیاسیِ دارای استراتژی و تاکتیک مؤثر وجود نداشته باشد، فراخوان‌های خیابانی می‌تواند به کشتار بی‌حاصل بینجامد. پرسش من این است: در فقدان سازماندهی، چه کسی مسئول زمان‌بندی، کنترل هزینه‌ها و تصمیم‌گیری درباره «حضور» یا «عدم حضور» مردم است؟
در مورد شرایط گذار نیز با شما موافقم که سقوط مشروعیت، بحران اقتصادی، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب در ایران امروز وجود دارد. اما همان‌گونه که گلداستون تأکید می‌کند، این‌ها شرایط لازم‌اند، نه کافی. بدون بدیل نهادی منسجم و ائتلاف فراگیر با قواعد شفاف، خلأ قدرت می‌تواند به رقابت‌های مخرب یا حتی بی‌ثباتی گسترده منجر شود. دغدغه من دقیقاً همین «چگونگی» است.
در خصوص نقش آقای رضا پهلوی نیز موضع من روشن است: اگر از امروز در چارچوبی نهادمند، با تعهدات مکتوب به تفکیک قوا، انتخابات آزاد، نظارت عمومی و محدودیت قدرت اجرایی حرکت شود، گفت‌وگو و ائتلاف کاملاً ضروری است. اما تصور بخشی از سلطنت‌طلبان این است که نیازی به همکاری با جمهوری‌خواهان ندارند و می‌توانند آنان را حذف کنند. تأکید بر تمرکز قدرت در یک فرد — حتی در اسناد مربوط به «دوره اضطرار» — نگرانی‌های جدی درباره بازتولید استبداد ایجاد می‌کند.
گذار امری «پس از سقوط» نیست؛ گذار از همین امروز آغاز می‌شود. اگر جمهوری اسلامی فروبپاشد، بدون طراحی قبلی نهادهای انتقالی، مکانیسم‌های تقسیم قدرت و تضمین حقوق شهروندی، آنچه رخ می‌دهد خلأ قدرت است، نه دموکراسی.
در نهایت، همان‌گونه که آمارتیا سن یادآور می‌شود، توسعه بدون آزادی پایدار نیست و آزادی بدون نهادهای پاسخگو دوام نمی‌آورد. به گمانم اختلاف ما نه بر سر هدف، بلکه بر سر تضمین‌های نهادی رسیدن به آن است.
با احترام کاظم علمداری


■ جناب جرجانی عزیز و جناب دکتر علمداری گرامی!
با تشکر از توجه شما. فکر میکنم قاعدتا این سئوال را که جمهوری خواهان چه کسانی هستند و اسم و رسمشان چیست؟ جناب علمداری باید پاسخ دهند چون ایشان و همفکرانشان در صحبتها و مقالاتشان خود را جمهوریخواه می نامند. من فعال سیاسی نبوده و تنها دانشجوی علوم اقتصادی و سیاسی هستم بنابراین از گروه بندیهای اپوزسیون و رهبران تشکل های جمهوریخواه (و نیز پادشاهی خواهان) اطلاع دقیقی ندارم. در هر حال بنظرم واضح است آندسته از فعالان سیاسی که مخالف نظام پادشاهی هستند جمهوریخواه تلقی میشوند که طیف وسیعی از نیروهای چپ (کمونیست و سوسیالیست)، میانه (سوسیال دموکرات و لیبرال دموکرات) و راست (لیبرال ها و محافظه کاران) را در بر میگیرد. طبعا اصلاح طلبان گذار طلب و یا تحول خواه نیز که در سالهای اخیر خواهان انحلال جمهوری اسلامی و یا حذف نهاد ولایت فقیه از قانون اساسی و رژیم سیاسی کشور هستند را نیز باید جمهوری خواه در نظر گرفت. از آنطرف پادشاهی خواهان هم طیف وسیعی (از سلطنت طلبان، مشروطه خواهان، پادشاهی خواهان دموکرات) را تشکیل میدهند و شاید تنها امتیازشان نسبت به جمهوریخواهان توافق آنها بر سر رهبری شاهزاده رضا پهلوی باشد. بنابراین سئوال جنابعالی سئوال مهمی است که باید رهبران این جریانهای سیاسی پاسخ دهند.
از نظر من در حال حاضر بحث پیرامون شکل حکومت بعدی اتلاف وقت است. نکته اصلی همان طور که در اظهار نظر خود به نوشته جناب علمداری توضیح داده ام تلاش برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی (Collective Action) است که منطقی است ابتدا در بین فعالان سیاسی، شخصیتهای سیاسی-اجتماعی مخالف رژیم و سران تشکلهای سیاسی اپوزسیون و سپس برای کل ایرانیان مخالف رژیم انجام گیرد. در همانجا نیز توضیح داده ام که چگونه نظریه های اندیشمندان بزرگ مانند منکور اولسون، النور استروم و دارون عجم اوغلو میتواند برای حل معضل اقدام جمعی در سطوح مختلف بکار گرفته شود. جناب علمداری نوشته اند هنوز شرایط لازم سرنگونی جمهوری اسلامی فراهم نیست. در حالیکه من توضیح داده ام که، بر اساس نظریه های صاحبنظران انقلابهای اجتماعی سیاسی مانند جک گلداستون، تمام شرایط لازم برای انحلال رژیم ضد ایرانی و آدم کش ولایت فقیه فراهم شده است و چنانچه دو شرط کافی، یعنی
۱) ظهور یک جایگزین معتبر، توانمند با پایگاه مردمی و
۲) خنثی کردن نیروهای سرکوب
نیز تحقق یابد انحلال جمهوری اسلامی ممکن و حتی ناگزیر خواهد بود. نکته آنست که تا قبل از تحولات اخیر ظهور چنان جایگزینی محل تردید بود اما با تظاهراتی که از دیماه گذشت به این سو در داخل و خارج کشور انجام شده واضح است که ایرانیان به این نتیجه رسیده اند که شاهزاده رضا پهلوی میتواند نقش رهبری اپوزسیون برای سرنگونی رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی را ایفا کند. از اینجا است که گفته ام نباید منتظر فراهم شدن خود بخودی “شرایط کافی” باشیم بلکه باید برای تحقق این شرایط تلاش کنیم و “عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان با ایجاد یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با شاهزاده برای ایجاد ائتلاف بزرگ ضد رژیم ضد ایرانی ولایت فقیه مذاکره کنند”. بنظر من این حداقل انتظاری است که مردم شجاع ایران که برای آزادی و دموکراسی در کشور فداکاری میکنند میتوانند از رهبران و شخصیتهای سیاسی اپوزسیون، خصوصا در خارج از کشور، داشته باشند.
امیدوارم اشخاص برجسته و صاحب نظری مانند دکتر علمداری در این زمانه خطیر پیش قدم شده و اجازه ندهند این فرصت از دست برود و هر چه زودتر شاهد چنان همگرایی باشیم.
ارادتمند- خسرو


■ جناب آقای علمداری گرامی درود بر شما.
نوشتار ارزشمند شما می‌تواند راه را برای گفتگوهای سودمند بسیاری بگشاید و از این بابت جای سپاس دارد. اما من در حد توان خودم فعلاً تنها به دو نکته را در پیوند با این نوشتار ارزشمند اشاره می‌کنم، تا شاید بار دیگر به آن بپردازیم.
نخست آنکه این انقلاب به دلیل سرشت و ایدئلوژی نیروی رهبری کننده‌اش، حتی از آغاز هم هیچ «وعدۀ زیبا»یی هم برای کسی در ایران نیاورده بود، مگر آنکه آن کس دچار بیماری خودفریبی باشد. در وعده‌های انقلاب اسلامی، از سه واژۀ پوچ: آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی نام برده شده بود که سومین واژه آن یعنی واژه یا گزارۀ جمهوری «اسلامی»، این «اسلامی» بودن آن پیشاپیش حکم قتل آن دو واژۀ دیگر را صادر کرده بود بی‌آنکه کسی اعتراضی به آن کرده باشد. البته شما بهتر از من می‌دانید که از این گزاۀ سوم به هر دلیل، دیرتر از آن دو دیگر رونمایی شده بود.
واژۀ «استقلال» هم که باید تالی «استعمار» می‌بود، یک واژۀ انحرافی نادرست و دایی جان ناپلئونی بود که تنها از ذهن کسانی مانند خمینی، کاشانی، نواب صفوی و دوستدارانش و نیز هوداران به اصطلاح جنبش فلسطین، و ضدبهائی‌ها و ضد یهودیان بیرون آمده بود، و هیچ نسبتی با جامعۀ ایرانی نداشت تحفۀ شایستۀ «مستعمره‌»های پیشین مانند کنگو، صحرا و برخی کشورهای آفریقایی بود. در میان آنها هند یا الجزایر پیشرفته ترین کشورهایی بودند که از نگر جایگاه پیشرفت و توسعه همه جانبۀ اجتماع، دهه‌ها واپستر و پایینتر از ایران سال ۵۶ و ۵۷ بودند. برخلاف این «مستعمره»ها، «کشور»، ایران هیچگاه مستعمرۀ جایی نبوده و واژۀ استعمار تا پیش از دهۀ ۱۳۴۰ و برخی اداهای روشنفکری و الگو برداری‌های کور از فرانتس فانون و امه سزر توسط آل احمد و هزارخانی و مانند آنها، این واژه در ایران هیچ کاربردی نداشته است. تا جایی که من می‌دانم، حتی بزرگانی مانند امیرکبیر و مصدق هم هیچگاه این واژه را به کار نبرده‌اند. اگر جز این است راهنمایی فرمایید. شاید به همین دلیل، برخی پژوهشگران ایرانی، این برداشت را «استعمارستیزی عامیانه» نامیده‌اند، که حتی قدرت و کاربرد واژۀ امپریالیسم را در راه رهایی مردم از فقر و واپسماندگی نداشته است، و تازه در این یکی یعنی امپریالیسم هم، اسلامگرایان ایرانی «استکبار» را جایگزین «امپریالیسم» ساختند تا هرچه بیشتر دکان تاریک و سرپوشیدۀ بازاری‌های سنتی پررونق باشد.
البته خوشبختانه امروز و پس از پیروزی «اسلام» این «جنس»، دیگر در بازار سنتی پیشین هم خریداری ندارد، و به بازار انقلاب ملی ایرانیان منتقل شده است.
تکلیف واژۀ آزادی هم که کمتر کسی از میان ما ایرانیان در آن سالها تعریفی مشخص از آن به دست داده است، آشکار و هویدا است. در آن سال‌های گیجی دهۀ و پس از آن ۱۳۴۰، بیشتر جوان ایرانی با الهام از آل احمد و شریعتی، آزادی را در ستیز با فرهنگ سرمایه‌داری غرب، و همراهی با فرهنگ ظاهری و زیر جلی سنت و عادت و حجب و حیایی ساختگی بود که گویی فرهنگ مدرنیته غرب به آن آسیب‌زده و مرتجع گمنام و مرموزی به نام شیخ بهلول در بلوای مسجد گوهرشاد مشهد ارابه‌ران و خر دجال آن بود، و روحانیت شیعه سودبر آن، و رضاشاه شمر و خولی ماجرا.
نکتۀ دوم، ۵ اصل راهنمای شما است که در کمابیش ۴۰ سال گذشته، سوسو زنان شمع محفل و نقل مجلس اوپوزیسیون بوده است، بی‌آنکه از آن چیزی به دست آمده باشد. به تازگی هم به لطف دوستان، کیسه بوکسی به نام رضا پهلوی ساخته شده که هرکسی به هر دلیل بجا و بیجا، با زدن مشت ناتوان خود به تن خستۀ او، خود را قهرمان دوران می‌پ‌ندارد و شاید شایستۀ لطف و شفاعت ائمۀ اطهارکشور، و اگر بتواند، می‌خواهد تقاص ۱۴۰۰ سال ارتجاع سیاه امویان و عباسیان و روس و انگلیس و آمریکا را از او بگیرد.
امیدوارم بتوانیم در آینده بازهم گفتگوهای خوبی در راه پیشرفت و شکوفایی ایران داشته باشیم. گمان می‌کنم اگر به این شکوفایی اقتصادی و اجتماعی برسیم، آزادی و دموکراسی را نیز خوایهم داشت. پیشنهاد «رهبر» یا «راهبر» دموکراتیک و شکل عمودی یا افقی یا دایره‌ای یا زیگزاگی یا شبدری آن هم به پیشنهاد شما.
با سپاس و به امید پیروزی / بهرام خراسانی ۲۳ بهمن ۱۴۰۴


■ جناب آقای خراسانی عزیز،
با بندبند بخش نخست نوشتهٔ شما همدل و هم‌نظر هستم. حدود پانزده سال پیش نیز سلسله‌مقالاتی درباره مفاهیمی که شما به آن‌ها پرداخته‌اید — به‌ویژه معنای استقلال، استعمار و نقد کج‌خوانی این مفاهیم توسط جریان‌های سیاسی — منتشر کردم. متأسفانه به‌دلیل بسته‌شدن سایتی که مقالات در آن منتشر می‌شد، پس از انتشار بخش چهارم، ادامهٔ آن متوقف شد.
در باب استعمار، پیش‌تر بنا به ضرورت در کتابم نیز نوشته‌ام و همچنان بر این باورم که ایران در هیچ دوره‌ای مستعمره نبوده است. یکی از نشانه‌های روشن حضور استعمار در یک جامعه، تحمیل زبان کشور استعمارگر در ساختارهای اداری، آموزشی و حقوقی آن جامعه است. چنین نشانه‌ای در ایران وجود نداشته است؛ نه زبان انگلیسی و نه روسی هرگز جایگزین زبان رسمی و نهادی کشور نشد.
البته تردیدی نیست که قدرت‌های غربی در دوره‌هایی ایران را به عرصهٔ رقابت‌های ژئوپولیتیک خود بدل کردند و در این مسیر از نیروها و عوامل داخلی نیز بهره بردند. این مداخلات و رقابت‌ها بی‌تأثیر نبوده‌اند، اما باید میان «میدان رقابت قدرت‌ها بودن» و «مستعمره بودن» تمایز قائل شد.
اما در مورد نکتهٔ دوم شما، مایلم اندکی درنگ کنم. به نظر می‌رسد آقای رضا پهلوی پس از جنبش مهسا و سفر به اسرائیل، سیاست متفاوتی در پیش گرفتند. با تغییر تیم مشاوران و نزدیکی بیشتر به اسرائیل، چنین برداشت می‌شود که کوشیده‌اند اهداف سیاسی خود را با منافع دولت اسرائیل همسو کنند. اتکا به حملهٔ نظامی خارجی برای رسیدن به قدرت، به‌نظر من سیاستی درست و پایدار نیست. پیش‌تر نیز توضیح داده‌ام که هیچ مداخلهٔ نظامی خارجی نمی‌تواند جایگزین ضرورت‌های سازمان‌دهی، تشکیلات و بدیل‌سازی درونی شود. تشکیلات سیاسی تنها در بستر یک خواست استراتژیک و سازمان‌یافتهٔ اجتماعی شکل می‌گیرد، نه در سایهٔ امید به مداخلهٔ بیرونی.
ارزیابی جنایات بی‌سابقه‌ای که در دی‌ماه بر مردم ایران تحمیل شد، بی‌تردید نیازمند بررسی عمیق و مستند تاریخی است؛ کاری که باید انجام شود و نمی‌توان از کنار آن گذشت. اما در مقطع کنونی، آنچه فوریت دارد، ایجاد هماهنگی میان نیروهای داخل و خارج کشور و نیز میان دو طیف عمدهٔ سیاسی — سلطنت‌طلبان (یا پادشاهی‌خواهان) و جمهوری‌خواهان — است.
شکل این هماهنگی می‌تواند «جبههٔ نجات ملی»، «ائتلاف بزرگ» یا هر قالب دیگری باشد که همهٔ صداها و مطالبات متکثر مردم ایران را دربرگیرد. مهم آن است که این هم‌صدایی بر محور آزادی، دموکراسی سکولار و حقوق برابر شهروندی شکل گیرد. وظیفهٔ نخست چنین همگرایی‌ای، گذار از جمهوری اسلامی است و در گام بعد، تعمیق و نهادینه‌کردن دموکراسی — ترجیحاً در قالب یک نظام پارلمانی پاسخگو.
در حال حاضر، تحقق چنین همگرایی‌ای در داخل کشور با موانع جدی روبه‌روست، اما در خارج از ایران می‌توان و باید برای یکپارچه‌کردن صدای مردم ایران تلاش کرد. برگزاری همایشی به‌عنوان گام نخست — که دو طیف عمدهٔ سیاسی، یعنی سلطنت‌طلبان و جمهوری‌خواهان را دربرگیرد — می‌تواند نشانه‌ای از همبستگی ملی باشد. چنین اقدامی هم امید را در جامعهٔ ایران زنده نگه می‌دارد و هم به جامعهٔ جهانی نشان می‌دهد که مخالفان جمهوری اسلامی در صدد جبران یکی از کاستی‌های اساسی خود، یعنی فقدان بدیل حکومتی منسجم، هستند. در این صورت، حمایت جهانی از جنبش مردم و انزوای جمهوری اسلامی نیز جدی‌تر و مؤثرتر خواهد شد.
در نهایت، آنچه اهمیت دارد نه ترجیح یک گرایش بر دیگری، بلکه شکل‌گیری سازوکاری نهادمند، فراگیر و دموکراتیک برای گذار به نظمی پاسخگو و مبتنی بر حاکمیت قانون است.
با احترام و قدردانی، کاظم علمداری


■ با درود به کلیه هموطنان و تشکر از نویسنده محترم.
من هم مثل خسرو عزیز خودم را متخصص این رشته نمی‌دانم، و بیزارم از القاب و تملق و توصیه موعظه و پند و اندرز و نسخه پیچی برای دیگر هموطنان، که متأسفانه این روزها این بازار مکاره بسیار رواج دارد.
اگر فرض کنیم که اکنون در درون یک انقلاب قرار داریم، و این انقلاب فقط با محو و سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی به پیروزی می‌رسد، مسائل مهم بعدی برای نویسنده محترم و حامیان ایشان، قانون، دموکراسی، تمامیت ارضی، ثبات سیاسی واقتصادی و قضایی، مسئله دولت موقت و حکومت در دوران گذار می‌باشند. تمام این هموطنان حق دارند نگران ایران بعد از پیروزی این انقلاب باشند. منهم نگرانم و مطمئنم بسیاری از هموطنانمان در داخل و خارج ایران نگران آینده بعد از جمهوری اسلامی هستند. علت اصلی این نگرانی بحق اینست که انقلاب بسته‌ای است نامعین و و ناشناخته. همچون زلزله و سیلاب، انقلاب مجموعه‌ای از مولفه های اعتراضی و امواج شورشی است که نه زمان رخداد و نه حجم و بزرگی خودش و نه هر یک از مولفه هایش قابل تعیین و پیشبینی است.
همچون علم مهندسی زلزله، علم انقلابات اجتماعی وسیاسی، هنوز بسیار جوان و نابالغ و غیرقابل پیش‌بینی است. عامل اصلی ترس و هراس ما از انقلاب، همین عدم دانش کافی ماست. می‌ترسیم، چون نمی‌دانیم نتیجه و پیامدش چیست؟
متاسفانه، فیلسوفان و جامعه‌شناسان ایرانی ما دراین زمینه تحلیل فراگیر و کار کارسازی که کمک و نقشه راه انقلاب و بعد از آن باشد، هنوز ارائه نکرده‌اند. بیشتر هم ایشان مصروف جلوگیری و پیشگیری از یک انقلاب بوده، در حالیکه مانند زلزله و سیلاب، انقلاب اجتماعی و سیاسی و مردمی، یک پدیده طبیعی است و باید اول پذیرفتش تا بتوان برایش مجهز و آماده شد. متاسفانه ما هیچ کتاب و راهنمای مدونی برای انقلاب در ایران نداریم. عموم روشنفکران ما از انقلاب و تحلیل درست آن بیزار و عاجزند. شاید دفترچه اضطرار طرفداران آقای پهلوی تنها کوششی باشد که در این مسیر صورت گرفته، که بیشتر کلیات را پوشش می‌دهد. نمی‌دونم این وظیفه کدام رشته از متخصصان علوم اجتماعی و سیاسی است؟ کل تاریخ کهن و مدرن ایران از این کمبود در رنج است.
پس با فرض اینکه انقلاب یک پدیده طبیعی ناشی از فشارهای افزایشی یک حکومت منفور و غیرقابل اصلاح و غیرقابل تحمل در یک جامعه و کشور است، سوال اساسی از آقای علمداری و حامیانشون اینست که آیا آنها بیشتر از انقلاب می‌ترسند یا از پیامد انقلاب؟ ممنون از پاسختان.
با احترام آرمان امیدوار


■ جناب دکتر علمداری گرامی درود بر شما. از توجه‌تان سپسگزارم و من هم اگر بشود، جبهۀ هرچه بزرگتر اما سامانمندی از حزب‌ها و چهره‌های فرهیخته و با تجربه‌ای مانند شما و دیگر دوستان را بر هر شکل دیگری از کنشگری ترجیح می‌دهم، که امیدوارم بشود. درضمن به گواهی نوشته‌های من در همین سایت و با نام بهرام خراسانی، بیش از ۲۰ سال و در ۱۲۰ گفتارنامه بر این آرزو پای فشرده‌ام. درضمن گویا منظور از کتابتان چرا ایران عقب ماند است که اگر چنین باشد، من پیشتر بخش‌هایی ازآن را خوانده‌ام و اکنون لازم میدانم که با دقت بیشتری آن را بخوانم. با سپاس و آرزوی رسیدن به هدفی ملی و ورجاوند.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ جناب آرمان امیدوار،
با سپاس از طرح صریح و جدی پرسش‌هایتان.
اگر راه‌حل را در انقلاب قهری ببینیم، پیش از هر چیز باید روشن کنیم که مسئله اصلی «ترسیدن یا نترسیدن از انقلاب» نیست؛ بلکه فهم دقیق انقلاب، مدیریت آن و جلوگیری از بازتولید استبداد پس از آن است.
انقلاب‌ها بی‌تردید محصول انباشت بحران‌ها، فشارهای ساختاری، فرسایش مشروعیت و انسداد اصلاح‌پذیری‌اند. اما انقلاب مانند زلزله یا سیلاب نیست؛ زلزله فاقد اراده انسانی است، در حالی‌که انقلاب سراسر عرصه کنش انسانی، سازمان‌دهی، تصمیم‌گیری و البته خطاست. تجربه ۱۳۵۷ نشان داد که انقلاب بدون بدیل نهادی منسجم می‌تواند به استبدادی تازه بینجامد.
بسیاری از روشنفکران ایرانی نه از اصل انقلاب، بلکه از تکرار فاجعه پس از انقلاب بیم دارند. انقلاب به‌خودی‌خود تضمین‌کننده دموکراسی نیست. بنابراین پرسش جدی علوم اجتماعی این است: چگونه می‌توان گذار را به دموکراسی هدایت کرد، نه صرفاً سقوط یک رژیم را رقم زد؟
در اینجا لازم است بر تمایزی مفهومی تأکید شود. آقای رضا پهلوی ظاهراً «گذار» را نه پیش از انقلاب، بلکه از دل انقلاب می‌بینند. حال آن‌که در ادبیات علوم سیاسی، گذار (transition) به سازوکار جابه‌جایی سیستمی قدرت اطلاق می‌شود؛ یعنی فرآیندی که پیش از سقوط کامل دیکتاتوری باید درباره آن اندیشید و طراحی شود. ساموئل هانتینگتون به‌درستی میان «گذار» (transition) جا به جایی سیستم و «تحول» (transformation) دگرگونی های درون سیستم تمایز می‌گذارد. گذار به چگونگی عبور از نظم اقتدارگرا و انتقال قدرت مربوط است؛ تحول به اصلاحات و تغییرات درون‌سیستمی پس از استقرار نظم جدید.
ادبیات «گذار به دموکراسی» گسترده است: از گیلرمو اودانل و فیلیپ اشمیتِر درباره گذارهای مذاکره‌شده، تا جک گلداستون درباره شرایط انقلاب‌های اجتماعی، و نیز چارلز تیلی و تدا اسکاچپل درباره دولت و بسیج اجتماعی. درباره انقلاب ۵۷ ایران نیز آثار تحلیلی کم نیست. بنابراین مسئله کمبود نظریه نیست؛ مسئله نبودِ بدیل نهادی منسجم و توافق حداقلی میان نیروهای سیاسی برای «روز بعد» است.
دفترچه‌های اضطرار یا طرح‌های کلی که برای دوره پس از سقوط دیکتاتوری تدوین می‌شوند، اگر فاقد پشتوانه نهادی، سازوکار تصمیم‌گیری شفاف، تفکیک قوا و تضمین‌های حقوقی باشند، نمی‌توانند جایگزین یک بدیل حکومتی واقعی شوند. افزون بر این، پرسش امروز تنها «بعد از سقوط» نیست، بلکه چگونگی گذار از جمهوری اسلامی است. انقلاب با شعار پیش نمی‌رود؛ به ساختار، اعتماد متقابل و ائتلاف پایدار نیاز دارد.
فقدان بدیل سازمان‌یافته — حتی اگر رژیم فروبپاشد — می‌تواند به خلأ قدرت و هرج‌ومرج بیانجامد. در چنین شرایطی، اگر میان نیروهای سیاسی سازوکار مشترکی برای اداره کشور وجود نداشته باشد، خطر رقابت‌های مخرب قدرت، مداخله خارجی و بازتولید اقتدارگرایی در قالبی جدید کاملاً جدی است.
وظیفه جامعه‌شناس و متفکر سیاسی نه تحریک احساسات است و نه مهار اراده مردم، بلکه: تحلیل شرایط ساختاری، هشدار درباره خطرات، پیشنهاد سازوکارهای نهادی، و کمک به شکل‌گیری ائتلاف‌های پایدار.
انقلاب ممکن است اجتناب‌ناپذیر شود، اما دموکراسی هرگز خودبه‌خود از دل انقلاب زاده نمی‌شود.
پرسش بنیادین این است: آیا ما برای «روز بعد» آماده‌ایم؟ اگر پاسخ منفی است، وظیفه اندیشمندان هشدار دادن و طرح راه‌حل است، نه سکوت.
با احترام، کاظم علمداری


■ با تشکر مجدد از پاسخ روشن و سودمند شما، آقای علمداری عزیز.
درست فرمودید که انقلاب چون متکی به اراده بشر است مانند زلزله و سیلاب نیست. ولی همچون علم کوانتم مکانیک داده‌ها و مفروضات هر سه واقعه را فقط با علم آمار و احتمالات می‌توان تجزیه و تحلیل کرد. در این علم داده‌ها و پارامترهای راندم و یا تصادفی نقش بسیار موثری دارند. معمولا دلایل هر تصادفی احتمالات دو طرفه نیستند، واقعه برای یکطرف مشخص و معین و باعث و ایجاد کننده است، در حالیکه برای طرف مقابل همان واقعه راندم و نامعین و نامشخص است. بگذارید مثالی ساده بزنم.
فرض کنید من یک روز که از خانه بیرون میایم به جای طرف راست همیشگی به طرف چپ بروم و به علت غفلت و خطای کسی دیگر (مثلا راننده‌ای) دچار تصادفی وحشتناک بشوم، و یا به تظاهراتی بپیوندم که به علت سرکوب و یا اصابت گلوله یک مامور یا مزدوری، سلامتی و زندگی‌ام تباه گردد. علیرغم اراده معین من، هر دو این حوادث برای من راندوم و نامعین می‌باشند که خارج از اختیار و کنترل من اتفاق افتاده‌اند، در حالیکه برای طرف مقابل من که در اصل مسبب و باعث تصادف بوده‌اند، این واقعه کاملا تحت اراده و معین و مشخص و قابل کنترل بوده است. اگرچه هم سیلاب و هم زلزله بالقوه و بالذات علومی دقیق و معین و قابل مدل کردن ریاضی دقیق هستند، ولی برای مردمی که دچار آنها می‌شوند، حالت تصادف و حادثه‌ای راندوم و نامعین و خارج از قدرت و اراده آنها رخ داده است. البته که ویژگی‌ها و متغیر ها و پارامترهای هر انقلابی، تابعی از ویژگی ها و رفتارها و واکنش های هر دو طرف تقابل می‌باشند. پس یک طرف حادثه می‌برد و برنده می‌شود و طرف دیگر که جان و مال باخته، آسیب دیده و بازنده و اندوهگین و پریشان و خشمگین این حادثه می‌شود. سوالاتی اساسی:
اگر بتوان اسم این نوع تصادفات را تصادفات ناعادلانه و نابرابر گذاشت، خروجی آن معمولا همراه با خشونت و خشمی افزایشی از طرف مردم در گیر حادثه است. پس علیرغم اراده بشری، برای مردم ایران این حوادث سرکوبگرانه انقلاب، از نوع راندوم و نامعین و غیر قابل کنترل هستند یا خیر؟ آیا همین مثال ساده، اهمیت و نقش برجسته فاکتور و پارامتر خشم و خشونت و طغیان را در انقلاب‌های خونین برجسته نمی‌کند؟ آیا دموکراسی با خشونت و طغیان و انقلاب قابل جمع هست و یا نیست و آیا این انقلاب ایران می‌تواند در بستری دموکراتیک به سرانجام برسد؟
اجازه بدهید قدری هم به مورد هرج و مرج و استبداد بالقوه بعد از انقلاب بپردازیم: شما بسیار درست و بجا و بحق فرمودید که: “ایرانیان یک‌بار بهای سنگینی برای فریب وعده‌های زیبا پرداخته‌اند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد.”
فرض کنیم انقلاب پیروز شد و شخصی چون آقای پهلوی رهبر دوران گذار شد و در نهایت با یک رفراندم قلابی و مهندسی شده پادشاه مستبد ایران شد. بگذارید برگردیم به همان علم آمار و احتمالات. چقدر احتمال پیروزی مخالفان خمینی ضد آزادی بشر بود؟ چرا بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ کسی جلو استبداد خمینی نایستاد و یا نتوانست بایستد و یا ایستاد و سرانجام سر از زندان و اعدام درآورد ؟ آیا مهمترین دلیل عدم ایستادگی، مقام وحشتناک او به عنوان نماینده خدا و پیغمبر نبود؟ آیا مخالفت با خمینی مترادف با ارتداد و مخالفت با خدا و پیغمبر نبود؟ آیا بخاطر مفام دینی و خدایی خمینی، هزینه هر گونه اعتراض و مخالفت با او بسیار بالا نبود؟ و چقدر احتمال پیروزی اعتراض در این شرایت قرون وسطایی بود؟
سوالات اساسی در این زمینه:
احتمال قدرت گرفتن استعدای بالقوه از حکومت آقای پهلوی در حد استبداد کامل، و یا درصد قابل توجهی از قدرت خمینی، و یا حتی پدرش محمدرضا پهلوی، چقدر است؟ آیا نمی‌شود جلو استبداد بالقوه اورا در هر برهه زمانی رشد استبداد گرفت؟ چقدر احتمال عدم موفقیت برای اینکار می‌بینید؟ چقدر احتمال به پیروزی این انقلاب و بویژه چه قدر احتمال تحقق دموکراسی بعد از انقللاب را می‌اندیشید و می‌بینید؟ ممنون از وقت و پاسخ شما.
با احترام آرمان امیدوار






نظر شما درباره این مقاله:







کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 08.02.2026, 10:54

کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏


سعید برزین و مصدق کاتوزیان

جمهوری اسلامی و رهبران آن متهمان اصلی وقایع هولناک دی ۱۴۰۴ هستند، اما این امر مسئولیت ‏سیاستمداران اپوزیسیون را منتفی نمی‌کند. بررسی رخدادهای دی‌ماه نشان می‌دهد که آقای رضا پهلوی ‏در فراخوان مردم به قیام، دچار خطاهای بسیار جدی شد و در کشتار گسترده‌ای که رخ داد سهمی از ‏مسئولیت داشت. از این‌ رو، وی در جایگاه متهمان رده دوم قرار می‌گیرد.‎‎‏ (۱)‏

ارزیابی رفتار سیاسی رضا پهلوی در این دوره نشان می‌دهد که‎:‎

یک – حتی اگر قیام مردم علیه حکومت را به رسمیت بشناسیم و آن را «حق» آنان بدانیم، فراخوان ‏پهلوی با «مصلحت» مردم و جنبش دموکراتیک ایران هم‌خوانی نداشت‎.‎

دو – پهلوی به دنبال کنش مدنی، خشونت‌پرهیز و دموکراسی‌پرور نبود، بلکه یک استراتژی‌ جنگی را با ‏هدف مبارزه‌ موجودیتی، قهرآمیز و حذفی پی گرفت‎.‎

سه – در این نبرد، رضا پهلوی موقعیت سیاسی خود را تثبیت کرد و پایگاه اجتماعی‌اش را گسترش داد، ‏اما این امر به بهای آسیب جدی به جنبش دموکراتیک ایران تمام شد‎.‎

چهار – در فراخوان پهلوی این توهم آشکار بود که او احتمال دخالت مستقیم کشورهای خارجی و امکان ‏سرنگونی حکومت را مفروض ‌گرفته بود‎.‎

پنج – خطای محاسباتی پهلوی مشابه اشتباهاتی است که مسعود رجوی (در سال ۱۳۶۰) و یحیی سنوار ‏رهبر حماس (در سال ۲۰۲۳) مرتکب شدند‎.‎

این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی می‌کنیم. ‏

”یک - فراخوان پهلوی به مصلحت مردم نبود”
برخی از متفکران آزادی‌خواه (لیبرال) معتقدند شورش خشونت‌آمیز مردم علیه حکومت خودکامه می‌تواند ‏صحیح و عادلانه باشد. اگر حکومتی (مثلاً جمهوری اسلامی) دیکتاتور، تمامیت‌خواه، خودکامه و شر بود، ‏می‌توان پذیرفت که مردم حق دارند علیه آن قیام و انقلاب کنند. مقاومت و تلاش برای تغییر شرایط، حق ‏مردم است و هنگامی که همهٔ راه‌های قانونی و مسالمت‌آمیز بسته شود، مقاومت خشونت‌آمیز می‌تواند ‏موجه باشد. برخی متفکران آزادی‌خواه و لیبرال — اما نه همه آنان — این «حق» قیام خشونت‌آمیز را ‏می‌پذیرند‎.‎

اما در عین حال، چنین اقدامی باید بر مبنای «مصلحت» مردم نیز باشد. یعنی شورش خشونت‌آمیز را نباید ‏سناریویی بی‌تردید و بدون شرط‌ و شروط تصور کرد. باید هزینه‌ها و خطرات آن را تشخیص داد و بر مبنای ‏آن قضاوت کرد. باید سنجید که شورش خشونت‌آمیز به چه قیمتی و با چه پیامدهایی همراه خواهد بود. بر ‏این مبنا منافع و مصالح مردم را مدنظر قرار داد و خیر و صلاح آنان را معیار عمل دانست‎.‎

فراخواندن مردم به قیامی که مرگ و نابودی نتیجه آن است، مجاز و به‌مصلحت نیست. فراخواندن مردم ‏به جنگ خیابانی که حاصل آن صرفاً کشته شدن مردم بی‌پناه و بی‌گناه باشد، خیر و مصلحت نیست. ‏فراخواندن مردم به قیامی که محکوم به شکست است، عاقلانه و مجاز نیست. رهبر سیاسی موظف است ‏بپرسد آیا شورش، وضعیت مردم را بهتر می‌کند یا بدتر؟ موظف است بسنجد که اقدام شورش در شرایط ‏موجود زیان بیشتری به‌بار می‌آورد یا خیری بیشتری به همراه خواهد داشت‎.‎

شورشی که شانس موفقیت ندارد، غیرعقلانی و غیراخلاقی است، چرا که برای جامعه خطرناک است و ‏می‌تواند به فروپاشی، هرج ‌و مرج، و جنگ داخلی یا خارجی بینجامد. حتی اگر قیامی را که محکوم به ‏شکست است «حق» فرض کنیم، انجام آن خلاف تدبیر است‎.‎

این دقیقا خلافی است که رضا پهلوی – به عنوان رهبر خود خوانده ملت در دوران گذار – مرتکب شد. رضا ‏پهلوی «مصلحت» مردم را لحاظ نکرد. او پیامد فراخوان انقلابی خود، و نیز احتمال و امکان برقراری ‏حکومت عادل و آزاد را میزان قرار نداد و بر اساس این «مصلحت» تصمیم نگرفت‎.‎‏ در یک تحلیل ‏خوشبینانه، آقای پهلوی محاسبه‌گر ضعیفی بود و عملیاتی را رهبری کرد که در آن ‏هزاران نفر کشته ‏شدند. او بر حسب محاسبه غلط (و ناتوانی در تشخیص شرایط)،‌ فضای سیاسی جامعه را بیش از پیش ‏مسموم و بشدت دو قطبی کرد و امکان پیدا کردن راه حل‌های کم هزینه‌تر و ‏موثرتر را از میان برداشت‎.‎‏ در ‏یک تحلیل سخت‌گیرانه، رضا پهلوی با آگاهی از هزینه خونین فراخوان خود،‌ جان هزاران نفر را به باد داد تا ‏موقعیت سیاسی خویش را تحکیم کند. در هر دو صورت، فراخوان پهلوی به «مصلحت» مردم‌ نبود. ‏

”دو – پهلوی بدنبال جنگ رفت و نه مبارزه مدنی‏”
برخی سلطنت‌طلبان می‌گویند رضا پهلوی یک فعال مدنی است که هدفش تلاشی جمعی و ‏خشونت‌پرهیز است. کسی که می‌خواهد حکومت را وادار به تغییر کند و برای سلب مشروعیت از آن، راه ‏نافرمانی، کنش اعتراضی و فشار اجتماعی را ترویج می‌کند‎.‎

اما بررسی گفته‌ها و عملکرد رضا پهلوی نشان می‌دهد که او عرصه سیاست را صحنه یک جنگ قهرآمیز و ‏حذفی می‌داند و بر این اساس برنامه‌ریزی می‌کند. در چارچوب این طرز تفکر، خشونت علیه «دشمن» ‏ترویج می‌شود و از کشتن و کشته‌شدن سخن به میان می‌آید. او اعتقادی به جنبش مدنی، کنش قابل ‏مدیریت یا گذار مسالمت‌آمیز ندارد. در اوج فراخوان دی‌ ماه، پهلوی به مردم پیام داد که: «هدف ما دیگر ‏صرفاً آمدن به خیابان نیست. هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن‌هاست... برای ماندن در ‏خیابان آماده شوید و تدارکات لازم را تهیه کنید» (۲۰ دی). این سخنان در واقع اعلان جنگ خیابانی و ‏مبارزه‌ای موجودیتی با رژیم حاکم بود. مبارزه‌ای قهرآمیز که برای تصرف مراکز شهری و سرنگونی حکومت ‏تبلیغ شد. او صحنه را میدان جنگ دانست و از دامن زدن به قهر ابا نکرد. در پیام دیگری گفت: «تسخیر و ‏حفظ خیابان‌های مرکزی شهرها، تمام نهادها و دستگاه‌هایی که مسئول تبلیغات دروغین رژیم و قطع ‏ارتباطات هستند، اهداف مشروع به حساب می‌آیند» (۲۱ دی)‏‎.‎

این گفته‌ها نشان می‌دهد که او اساساً به مبارزهٔ مدنی، کنش اعتراضی و مقاومت خشونت‌پرهیز اعتقادی ‏نداشت، بلکه فراخوان خود را در قالب یک جنگ تمام‌عیار با رژیم اسلامی تعریف می‌کرد. او خود را ‏فرمانده این جنگ می‌دانست و در اوج درگیری و کشتار، صراحتاً گفت: «این جنگ است و جنگ تلفات ‏دارد» (۲۲ دی – مصاحبه با سی‌بی‌اس). در همین راستا و در پشتیبانی از فراخوان رضا پهلوی، نیروهای ‏تبلیغاتی حامی او — یعنی شبکه من‌وتو (همسو با وزارت دفاع آمریکا) و ایران‌ اینترنشنال (همسو با ‏اسرائیل) — جنگ تمام‌عیار با حکومت را تبلیغ کردند و بر طبل مبارزهٔ قهرآمیز کوبیدند و مردم را به خیابان ‏فراخواندند، که «این آخرین نبرده». در فراخوان دی ماه، رضا پهلوی سیاست خود را بر مبنای نبردی ‏موجودیتی بنا نهاد و کنش اعتراضی و نافرمانی مدنی خشونت پرهیز را مد نظر نداشت.‏

”سه – رضا پهلوی موقعیت خود را تقویت کرد، اما به قیمت لطمه به جنبش دمکراتیک”
بررسی صحنه سیاسی نشان می‌دهد که فراخوان و قیام دی‌ماه، موقعیت رضا پهلوی را در صحنهٔ ‏سیاسی تحکیم کرد. پهلوی که خود را رهبر دوران گذار معرفی کرده بود، توانست جایگاه بهتر و ‏گسترده‌تری در جامعه به دست آورد. پایگاه اجتماعی او تقویت شد و به اقشار جدیدی گسترش یافت. ‏بخشی از شعارهای خیابانی نیز در حمایت از او سر داده می‌شد. این گسترش پایگاه اجتماعی، به‌ویژه در ‏میان ایرانیان خارج از کشور، قابل توجه بود. همچنین در میان دولت‌های خارجی و اتاق‌های فکر وابسته ‏به آن‌ها، توجه به او بیش از گذشته افزایش یافت. تقویت موقعیت رضا پهلوی در صحنهٔ سیاسی، از سوی ‏بسیاری از تحلیلگران مورد تأیید قرار گرفته است‎.‎

این گسترش پایگاه اجتماعی، هرچند به نفع رضا پهلوی بود، دو ویژگی دیگر نیز به همراه داشت. نخست ‏آنکه نشان داد او با وجود توسعهٔ پایگاه اجتماعی خود، از تسلط بر صحنهٔ سیاسی و ایفای نقش رهبری در ‏یک دوره گذار ناتوان بود. مخالفت چشمگیری که با او شکل گرفت — چه در میان مردم و چه در میان ‏فعالان سیاسی — به‌وضوح محسوس بود. این مخالفت‌ها نشان داد که او در میان دیگر نیروهای ‏سیاسی و اجتماعی با مخالفان جدی روبه‌رو است‎.‎

ویژگی دوم آن بود که فراخوان دی‌ماه، فضای سیاسی جامعه را به‌شدت دوقطبی کرد و بخش بزرگی از ‏جامعه را بیرون از این نزاع دوقطبی قرار داد. چنین دوقطبی شدید، به احتمال زیاد، بیش از آنکه اکثریت ‏مردم را به شرکت در روند سیاسی تشویق کند و به تقویت دموکراسی و حکومت قانون بینجامد، شرکت ‏آنها را در امر سیاست دمکراتیک به تعویق انداخت. در شرایط دوقطبی، سیاست از «رقابت» به «دشمنی ‏موجودیتی» تبدیل می‌شود و همزیستی قربانی منطق «برد–باخت» می‌گردد. اعتراضات دی ماه ‏موقعیت رضا پهلوی را تقویت کرد اما کمکی به تقویت جریان دموکراسی‌خواه در ایران نداشت. ‏

”چهار – رضا پهلوی در توهم کمک خارجی و امکان پیروزی‏”
ارزیابی مواضع رضا پهلوی در فراخوان دی نشان از دو اشتباه جدی دارد که آنها را مرتب تبلیغ کرد. اول ‏اینکه کشورهای خارجی به نفع او و معترضین در سطح خیابان اقدام خواهند کرد و این اقدام تعیین کننده ‏خواهد بود. دوم اینکه فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی پیروز، و حکومت اسلامی سرنگون، خواهد شد. ‏

رضا پهلوی در یکی از اولین‌ پیام‌های فراخوان می‌گوید «به جمهوری اسلامی، رهبرش و سپاه پاسداران ‏هشدار می‌دهم که جهان و رییس جمهور آمریکا با دقت شما را زیر نظر دارند». (۱۸ دی) بدینسان القا ‏می‌کند که حمایت خارجی در راه است و مردم می‌توانند جسارت و ریسک پذیری بیشتری داشته باشند. ‏چند روز بعد تکرار می‌کند که «کمک‌های جهانی نیز بزودی می‌رسد» و ادامه می‌دهد که «پرزیدنت ترامپ، ‏به عنوان رهبر جهان آزاد، شجاعت وصف‌ ناشدنی‌ شما را با دقت دیده و اعلام کرده که آماده کمک به ‏شماست». (۲۱ دی). و دو روز بعد اضافه می‌کند: «قاعدتاً تا الان پیام رییس‌جمهوری آمریکا را شنیده‌اید. ‏کمک در راه است.». بدین ترتیب مبارزهٔ داخلی را به امکان دخالت خارجی مرتبط می‌سازد و عملا ‏بحران‌سازی داخلی را برای جلب مداخله دامن زد. ‏

همین توهم در مورد امکان پیروزی هم دیده می‌شود. مجموعهٔ اظهارات رضا پهلوی در دوره فراخوان ‏تصویری از یک خطای محاسباتی جدی است. او با جملاتی مانند «خیابان‌ها را تسخیر کردید» (۱۹ دی)، ‏‏«رژیم را کاملاً به زانو درخواهیم آورد» (۲۰ دی) و «به‌زودی ایران را پس خواهیم گرفت» (۲۱ دی)، ‏تصویری ترسیم می‌کند که فارغ از واقعیت موجود است. ادعای اینکه ۵۰ هزار نفر از نیروهای نظامی به ‏وی پیوسته‌اند و اقدام خواهند کرد نمونه‌ای از این توهم نفوذ در ساختار سیاسی کشور است. این ادبیات، ‏حتی پس از سرکوب خونین دی، با شعار «ایستادیم، جنگیدیم و پیروز شدیم» (۳۰ دی) ادامه یافت، و ‏گویی شکست میدانی و هزینه‌های انسانی هیچ تأثیری در ارزیابی او نداشت‎.‎‏ سخنان پهلوی بر این فرض ‏بنا شده‌ که امکان سرنگونی حکومت از طریق فراخوان خیابانی وجود داشت و او می‌توانست مدیریت ‏‏«دوران گذار» و تأسیس حکومت جدیدی را به ‌تنهایی به دست بگیرد. این تصور بیش از آن‌که یک تحلیل ‏واقعی از توازن قدرت سیاسی باشد، رویایی مبتنی بر حذف دیگر نیروهای سیاسی بود، که عملی هم ‏نشد‎.‎

”پنج – اشتباه مشابه مسعود رجوی، یحیی سنوار و رضا پهلوی‏”
در تاریخ معاصر می‌توان میان برخی تصمیم‌های سیاسی شباهت‌های معناداری پیدا کرد. از جمله، اشتباه ‏سیاسی رضا پهلوی را می‌توان در کنار دو نمونه دیگر قرار داد. اشتباهاتی که پیامدهایی مشابه و پرهزینه ‏برای مردم داشتند‎.‎

قیام مسعود رجوی (در خرداد ۱۳۶۰)، عملیات «طوفان‌الاقصی» به رهبری یحیی سنوار (در اکتبر ۲۰۲۳) و ‏فراخوان رضا پهلوی (در دی ۱۴۰۴)، اقداماتی مشابه بودند که به گسترش خشونت انجامیدند. عمل این ‏رهبران سیاسی نه ‌تنها یک خطای محاسباتی بلکه انتخابی پرخطر و غیرمسئولانه بود که هزینه اصلی آن‌ ‏را مردم عادی پرداختند. در هر سه مورد، شهروندان بسیاری به خاطر یک استراتژی غلط جان خود را از ‏دست دادند.‏

این سه فعال سیاسی، با وجود تفاوت‌ جدی در جهان‌بینی و پایگاه اجتماعی، در یک نقطه به هم ‏می‌رسند: فدا کردن «مصلحت» مردم به پای «آرمان» گروهی خودشان. رجوی یک مارکسیست اسلامی ‏بود، سنوار از اخوان المسلین می‌آمد و رضا پهلوی نماینده تفکر راست افراطی محسوب می‌شود. ‏هوادارانشان نیز از زمینه‌های متفاوت اجتماعی و فکری می‌آیند. ‏

سازمان مجاهدین خلق با فراخوان تظاهرات، در اعتراض به طرح عدم کفایت بنی‌صدر، روندی را آغاز کرد ‏که به‌سرعت به عملیات مسلحانه کشید. حماس با اعلام عملیات نظامی از سوی شاخه نظامی خود، وارد ‏مسیری شد که پیامد آن ویرانی و رنج گسترده مردم غزه بود. رضا پهلوی با فراخوان خود جامعه را به ‏سمت تقابلی خشونت‌آمیز با حکومت سوق داد که طی آن هزاران نفر کشته شدند. ‏

در هر سه مورد، حاصل فراخوان،‌ تشدید خشونت، توسعه سرکوب و افزایش رنج مردم بود‎.‎‏ با این حال این ‏سه نفر، حتی پس از آشکار شدن هزینه کارشان خواهان استمرار «جنگ» علیه نظام حاکم شدند.‏

شواهد و استدلال‌های فوق نشان می‌دهد که رضا پهلوی در کشتار گسترده‌ای که رخ داد مسئولیت ‏داشت، و پس از حکومت، در جایگاه متهمان رده دوم قرار می‌گیرد‎.‎

———————
۱- مقاله «کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی» ‏‎


نظر خوانندگان:


■ متاسفم برای مقاله‌ای که از درک درست اعتراضات غافل است و حتی بخود اجازه می‌دهد به مقایسه مع‌الفارق دست بزند حماس و اعضای جنگجویش همانند مجاهدین خلق با نظام میلیتاری برضد برادرانش در حکومت ننگین اسلامی به هیچ وجه نمیتوانند با اعتراضات مردم عادی در ایران ویران مقایسه شوند. خطای بارز جنابعالی همانا مسئولیت کشتار مردم معترض را (هرچند با نام قسمتی از آن) بر دوش فراخوان تظاهرات و اعتصابات گذاشتن است! مقاله جنابعالی از پایه مغالطه‌آمیز ست. در این مقاله عاملیت مردم را نادیده می‌گیرد و سعی در پخش مسئولیت بر دوش فراخوانان دارد.
بیژن


■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بی‌سابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنه‌ای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، همچنین به حساب آقای رضا پهلوی به عنوان شریک جرم نوشته می‌شود.
٣- اولین شخصی که سعی کرد صورتحساب این قتل عام را بین حکومت و آقای رضا پهلوی تقسیم کند احمد زیدآبادی بود. او به هیچ نوع مبارزه خیابانی معتقد نیست. او به براندازی رژیم معتقد نیست. او حتی به گذار مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی به شیوه آقای موسوی موافق نیست. او حامی حفظ رژیم و عدم انتقاد از خامنه ای و تضعیف موقعیتش است. او از روزنه گشایان بود و حتی گاها با اصلاح طلبان حکومتی مخالف است.
۴- با این استدلال شما اون جاوید نامانی که در این فراخوان شرکت فریب خوردگانی هستند که نباید به این فراخوان پاسخ میدادند. اونها هم درست مثل ادعای خامنه‌ای خونشان به گردن خودشان و آقای پهلوی است. شما بفرمایید از این به بعد هر فراخوان که ممکن است هزینه‌ای برای افراد داشته باشد ممنوع است و به مصلحت نیست.
۵- خانواده‌های جان باختگان که این نوشته را می‌خوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده و یقه او را هم بگیرید.
۶- مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه، نه هوشمندانه و نه به مصلحت است.
٧- آقای شکوری راد از اصطلاح‌طلبان اخیرا اعلام کردند که همه در مقابل وسعت پاسخ به فراخوان غافلگیر شدند. ایشان مدعی شدند که خشونت اعمال شده بر علیه معترضین از پیش برنامه‌ریزی شده بود. ایشان حاکمیت را مسئول صد در صدی خونهای ریخته شده دارد.
٨- تلاش شما و هر مخالف آقای پهلوی و یا حامیان شرمگین رژیم در لوث کردن این قتل عام بی‌فایده است. این خون ها به بار می نشیند. این رژیم بعد از این کشتار هرگز به شرایط قبل از کشتار برنمی‌گردد و در سراشیبی تند سقوط قرار دارد.
اگر شما واقعا خواهان رفتن رژیم هستید یک راهی نشان دهید که عملی باشد. نقد، ایراد گیری، تخریب، ایجاد عدم اعتماد و نا امیدی به درد این مردم نمی خورد. گر تو بهتر میزنی بستان بزن. شما که کاردان هستید کارنامه خود را در کمک به رهایی مردم نشان دهید بعد از دیگران ایراد بگیرید.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین


■ بادرود و احترام
با این تحلیل شما، باید به حال منطق و استدلال خون گریست! دوستان عزیز و دلسوز وطن، آخه این چه استدلالی ست که مطرح می‌کنید؟؟؟ من یک جمهوریخواهم اما مگر رضاپهلوی علم غیب داشت که استبداد دینی، حمام خون به راه می‌اندازد؟ با کمال تاسف، شما نقش پروپاگاندا بازی کردید و پاس گل به دیکتاتور خامنه‌ای دادید...
ایام به کام فردین


■ با سپاس از آقایان سعید برزین و مصدق کاتوزیان گرامی
بررسی و نقد استراتژی‌ها و رویکردهای جریان طرفدار پادشاهی در مواجهه با جمهوری اسلامی، با تمرکز بر دو محور اصلی «اشتباه در محاسبات توازن قوا» و «چالش‌های ساختاری در ائتلاف‌سازی»، نقد استراتژیک جریان پادشاهی‌خواه: از توهم توده‌ای تا بن‌بست توازن قوا در سال‌های اخیر، جریان طرفدار پادشاهی به رهبری رضا پهلوی، به یکی از قطب‌های اصلی اپوزیسیون تبدیل شده است. با این حال، علی‌رغم حضور پررنگ در فضای مجازی و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، این جریان با چالش‌های بنیادینی در فهم «واقعیت میدانی» و «توازن قوای سرکوب» روبروست.
۱. ارزیابی نادرست از توازن نیروهای سرکوبگر
یکی از بزرگترین خطاهای محاسباتی این جریان، تکیه بر ایده «ریزش بدنه نیروهای مسلح» بدون ارائه یک نقشه راه عملی است. خوش‌بینی مفرط: این تصور که ارتش یا بدنه بسیج به محض مشاهده اعتراضات گسترده، سلاح خود را بر زمین گذاشته و به مردم می‌پیوندند، بیشتر بر پایه نوستالژی انقلاب ۵۷ است تا واقعیت ساختاری سپاه پاسداران.
نادیده گرفتن مهندسی بقا: نظام حاکم در چهار دهه گذشته، ساختارهای موازی و لایه‌های امنیتی پیچیده‌ای ایجاد کرده است که مانع از فروپاشی دومینویی می‌شود. جریان پادشاهی‌خواه نتوانسته است طرحی برای «شکاف در بلوک قدرت» ارائه دهد که فراتر از فراخوان‌های عمومی باشد.
۲. بیش‌برآوردی از سرمایه اجتماعی و سازماندهی داخلی:
جریان پادشاهی‌خواه وزن سیاسی خود را عمدتاً بر اساس «تعداد دنبال‌کنندگان در شبکه‌های اجتماعی» و «شعارهای نوستالژیک» در اعتراضات می‌سنجد.
فقدان تشکیلات ارگانیک: بر خلاف جریانات چپ یا سازمان‌یافته، پادشاهی‌خواهان فاقد هسته‌های عملیاتی و تشکیلاتی در داخل کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و محلات هستند. قدرت آن‌ها «سیال» است و به سختی به «قدرت سیاسی سازمان‌یافته» تبدیل می‌شود. شکاف میان محبوبیت و کنشگری: محبوبیت شخصی رضا پهلوی لزوماً به معنای توانایی او برای فرماندهی یک تغییر ساختاری نیست. تکیه بر “کاریزما” به جای “برنامه”، باعث شده تا در لحظات حساس، این جریان نتواند توازن قوا را در خیابان به نفع خود تغییر دهد.
۳. برخورد حذفی و چالش ائتلاف‌سازی تجربه «منشور مهسا» نشان داد که جریان پادشاهی‌خواه در تعامل با سایر نیروهای اپوزیسیون (از جمله چپ‌ها، ملی‌گرایان قومی و لیبرال‌ها) دچار تضاد منافع جدی است. انحصارطلبی در رهبری: تمایل بدنه تندروی این جریان به حذف سایر صداها و اصرار بر محوریت مطلق پادشاهی، باعث هراس سایر نیروهای مدنی و سیاسی شده است.
تخریب پل‌های ارتباطی: حملات سازمان‌یافته در فضای مجازی علیه چهره‌های میانه‌رو یا منتقدان، لایه‌های خاکستری جامعه را که از بازگشت به “استبداد فردی” هراس دارند، از این جریان دور کرده است.
۴. تکیه بیش از حد بر فاکتور خارجی بخش بزرگی از استراتژی این جریان بر لابی‌گری با دولت‌های غربی و فشار حداکثری استوار است.
کالای سیاسی در بازار دیپلماسی: تاریخ نشان داده که دولت‌های غربی بر اساس منافع ملی خود با قدرت‌های مستقر معامله می‌کنند. جریان پادشاهی با گره زدن سرنوشت خود به انتخابات آمریکا یا تغییر سیاست‌های اتحادیه اروپا، «ابتکار عمل داخلی» را از دست داده است. نتیجه، بن‌بست کنونی!
جریان پادشاهی‌خواه در حال حاضر در یک پارادوکس گرفتار شده است: آن‌ها از نظر رسانه‌ای در اوج هستند، اما از نظر توانایی برای «تغییر موازنه قوا علیه ماشین سرکوب»، با بن‌بست مواجه‌اند. تا زمانی که این جریان نتواند:
برنامه‌ای مشخص برای مدیریت دوران گذار (بدون انتقام‌جویی) ارائه دهد. تنوع کثرت‌گرایانه جامعه ایران را بپذیرد. و راهکاری واقعی برای بی‌اثر کردن ماشین سرکوب (فراتر از خواهش از نیروهای نظامی) بیابد؛ همچنان به عنوان یک «نیروی نمادین» باقی خواهد ماند و نه یک «جایگزین اجرایی».
با احترام - رودی


■ این مطلب آقایان برزین و کاتوزیان، سندی آشکار است از اوج ناآگاهی و بی‌خبر بودن از همه چیز. لزومی به بحث و نقد آن نیست؛ زیرا در متن نوشته، کوچکترین نشانه‌ای از منطق اندیشیدن و سنجشگری به چشم نمی‌خورد. آقایان تصوّر می‌کنند که خشونت، همچون ابزارهای آشپزخانه است که انسانها هر وقت اراده کنند، می‌توانند به دست بگیرند و برای اهدافشان به کار بندند. 
منشاء خشونت در درجه اول به سراسر آیات «قرآن و اعتقادات اسلامی» آغشته و در سیستم فقاهتی ساختاربندی شده و از طرف مومنان به الله، واقعیّت اجرایی پیدا کرده است. هر وقت نویسندگان محترم توانستند این مسئله را بفهمند و از پس سنجشگری آن برآیند، آنگاه خود به خود، تمام پیامدهای ناشی از خشونت را در جامعه ایرانیان در هر بعدی که تصوّر پذیر باشد، پاسخ خردمندانه داده اند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان


■ آقایان برزین و کاتوزیان،
از صمیم قلب متاسفم که شما خون مردم بیگناه ایران و دختران و پسران این سرزمین را که به دست خلیفه‌ای کینه‌توز و مکتبی که خود را بازوی الله بر روی زمین می‌پندارد بر زمین ریخت به حساب آقای رضا پهلوی گذاشتید. از صمیم قلب متاسفم که اعتراض مسالمت‌آمیز مردم ایران را که به گفته خود ایادی رژیم دستکم با شرکت یک و نیم میلیون نفر در ۴۰۰ شهر گسترش یافت این چنین لوث می‌کنید.
آقایان! مقایسه‌ی پیاده‌روی مسالمت آمیز مردم بی‌پناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانه‌ی فرقه‌ی رجوی و حمله‌ی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکده‌های نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، تسویه حسابی که رنج و خون مردم بیدفاع ایران را برای ضربه زدن به یک رقیب سیاسی خرج می‌کند.
در نوشته‌ی پیشین مردم عادی که دولت اسلامی ایران مانند دشمن با آنها رفتار می‌کند را در ردیف متهم شماره‌ی دو در کنار نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی نشاندید و در این نوشته به یک قیاس ناممکن بین حمله‌ی مسلحانه‌ی حماس و قیام مجاهدین خلق از یکسو و اعتراض مسالمت آمیز مردم بی‌پناه ایران از سوی دیگر دست زدید.
واقعن متوجه کاری که دارید می‌کنید هستید؟ آیا نگران نیستید که بخشی از نوشته شما خوراک پروپاگاند دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی بشود، آیا نگران این نیستید که پدر و مادری که دختر یا پسر شانزده ساله‌شان را از دست داده‌اند ببینند که فرزندشان با چریک‌های سنوار مقایسه شده است؟
یوسف جاویدان


■ نوشته‌اند: مقایسه‌ی پیاده‌روی مسالمت آمیز مردم بی‌پناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانه‌ی فرقه‌ی رجوی و حمله‌ی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکده‌های نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، این گفته آشکارا از مقوله تجاهل العارف است. راهپیمایی آرام فقط دو روز اول بود که بازاریان و تنگدستان به خیابان آمدند. آیا پهلوی مردم را به قیام قهرآمیز دعوت نکرد؟ آیا مردم قرار بود مراکز قدرت را با اخ و تف تصرف و حفظ کنند؟ این شما هستید که به جای تعقل و استدلال به دنبال تسویه حساب با مخالفان خود هستید. سپاس از این مقاله تحلیلی و مستدل.
امینی


■ جناب رودی گرامی - من از گفتگو استقبال می‌کنم چه حاصل عقل طبیعی باشد و چه عقل مصنوعی. ولی متوجه نشدم که از کدام بحث و استدلال من انتقاد شده، و یا شاید هم نشده.
سلامت باشید / برزین


■ با تایید اکثریت کامنت‌ها در محکومیت کشتار مردم ایران بدستور خامنه‌ای، بد نیست اشاره کنیم به صحبت‌های آقای شکوری راد از اصلاح‌طلبان حکومتی. ایشان با وجود گرایشات ضد یهودی و ضد اسراییلی و حمایت از کلیت “نظام” به روشنی برنامه کشتار مردم معترض بدست امنیتی‌ها را بیان کردند. اگر با نظرات سیاسی آقای شکوری راد قرابتی نداریم اما میدانیم که فرد مطلع‌تری نسبت به روابط درونی رژیم هستند. برخی تعریف‌های مستند شکوری راد بخوبی گواه از کودتای رژیم بر علیه رشد روزافزون جنبش مردم دارد و قصد قبلی آنها برای کشتار و مرعوب سازی مردم.
با احترام، پیروز


■ آقای امینی، اگر شما خواهان ماندگاری جمهوری اسلامی (چه تاکتیک چه استراتژیک) هستید، هنوز هم یک ایرانی و نظرتان محترم است. اما اگر با مجموعه کاربران این پلاتفرم در لزوم پایان بزرگترین فاجعه تاریخ ایران یعنی جمهوری اسلامی همراهید، بس باور دارم شرح وقایع اخیر را مرور نکرده‌اید، سعادت‌اباد و بازار رشت را نخوانده‌اید. و اگر چنین می‌کردید بازگوینده روایات رژیم و اطلاعات سپاه نمی‌شدید؟ پوزش میخواهم اگر کلامم تند به نظر میآید، اما کامنت شما هم بدون اغراق و تعبیر شخصی مترادف تبلیغات سپاه است. اگر گفته‌هایم نادرست و به کجراه است، توضیح شما را فرا گوش می‌دهم.
با احترام، پیروز.


■ نویسندگان قبلا در مقاله دیگری به نقش اصلی جمهوری اسلامی در کشتار جمعی دی ماه پرداخته‌اند. پس این حملات شخصی به نویسندگان این مقاله از برای چیست؟ سخن ساده است: ایا می توان تقصیری متوجه رضا پهلوی نمود؟ آیا در جنگ‌ها فزماندهان خودی در صورت خطا از هر تعقیب قضایی مصون هستند؟ صرف تجاوز دشمن فرماندهان را در صورت ارتکاب خطا از تعقیب قضایی مصون نمی‌دارد؟ آیا به صرف سو استفاده دشمن بایستی از بررسی واقعه خودداری کرد؟ خیر!
سوال ساده است: آیا اگر رضا پهلوی فراخوان به آمدن به خیابان در شب نداده بود مردم به خیابان می‌آمدند؟ چواب روشن است: مردم از ده روز قبل درگیر تظاهرات اساسا مسالمت‌آمیزی بودنند و هیچ نشانی از تظاهرات شبانه، قبل از فراخوان رضا پهلوی در دست نیست. هیچ گزارشی از بزخورد خشونت‌آمیز رژیم در طی ده روز اول موجود نیست. هیچ گزارشی نیز بر خوردهای خشونت امیز از جانب مردم نیست. خلاصه انکه فرمان رضا پهلوی برای تظاهرات در شب و آشوب بود که مردم را در شب به خیابان کشاند. و این فراخوان بدون در نظر گرفتن پاسخ رژیم ملایان بود؟ آیا پاسخ ملایان تعجب برانگیز بود؟ آیا فراخوان دهندگان و مدافعان آنها انتظار پاسخ لطیفی مبتنی بر اسلام رحمانی را داشتند؟ در اینصورت ول معطل‌اند. آیا فراموش شده که این رژبم ۵,۰۰۰ زندانی را قتل عام کرده! رژیم همان کرد که مدتها بود برای انجام ان انتظار می‌کشید. واقعیت اینهاست که چنین پاسخی محتمل بود و در واقع افرادی هم در جبهه سلطنت به رضا پهلوی هشدار داده بودند. اما او از منبع دیگری مشاوره میگیرد. همان منبعی که در جنگ ۱۲ روزه انتظار به خیابان آمدن مردم را داشت ولی انتظارش برآورده نشد.
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد می‌بایستی از اقدام نویسندکان این مقاله در کالبد شکافی این کشتار استقبال به عمل آید. اگر کسانی مخالف تحلیل نویسندگان هستند، لطفا از نیت‌خوانی و الصاق برچسب‌های رایج خودداری کرده و ارزیابی خود را از فراخوان رضا پهلوی و پی‌آمدهای آن ارائه دهند.
با احترام، سعادتی


■ با سلام، جهت اطلاع نویسندگان محترم مقاله:
علی شکوری راد گفت: «این کشته‌سازی از نیروهای خودی، پروژه این‌هاست برای سرکوب. یعنی باید نیروی بسیجی کشته بشود، باید نیروی انتظامی کشته بشود، مسجد آتش زده بشود، امام‌زاده آتش زده بشود، قرآن سوزانده بشود، همه این کارها بشود تا بتوان از نظر آن‌ها اغتشاش را سرکوب کرد.»
شکوری‌راد ادامه داد: «بنابراین من اصلا باورم نیست و باور نکردم که آن‌ها می‌گویند، موساد و تیم‌های عملیاتی مثلا  طرف مقابل، این کارها را کرده. من می‌توانم باور کنم، کسانی این کارها را کرده‌اند که می‌خواستند اغتشاشات را سرکوب کنند به قول خودشان.»
علی شکوری‌راد این سخنان را در جمع رئيس و معاونان ستاد انتخاباتی مسعود پزشکیان گفته است.
آرش


■ دروود بر آقای/خانم/سعادتی، تحشیه ای بدون شرح کشّاف.
نه مردم حوصله خواندن مثنویها حرف را در این اوضاع فاجعه بار دارند. نه مدیر محترم سایت اجازه میدهند که در اینجا مثنویها نوشته شوند. خیلی موجز تاکید کنم که هیچکس در هیچ نقطه‌ای از کره زمین یا سیّارات دیگر نمی‌تواند ثابت کند که حکومت جمهوری اسلامی ایران، لگیتیم است و حقّانیّت دارد. به هیچ وجه من الوجوه. نیم قرن تمام، مردم ایران به انحاء مختلف کشیده‌اند که از راههای مسالمت‌آمیز به ناحق بودن حکومتگران به دلیل بی‌لیاقتی ذاتی که تمام دست اندرکاران آن دارند، به خلع ید از آنها اقدام و لیاقتداران را بر مسند ارگانهای کشوری بنشانند. ولی هر مرتبه، حکومتگران با خشونت آمیزترین و خونریزترین واکنشها پاسخ مردم را داده‌اند. در وقایع اخیر، جوانان و مردم ایران برای رها شدن از اینهمه استبداد دهشتناک و رحمت لایزال الهی که مجریانش مدام شعار «رحمان و رحیم» را در پیشانی خودشان حکّاکی کرده‌اند و رحمت الهی را فقط با تمام زور و اجبار تقلّا کرده‌اند که با کاربست مرگبارترین سلاح‌های ممنوعه حتّا در کشورهای تولید کننده‌اش تا امروز در جامعه ایران عملی کنند، خاتمه نهایی بدهند. وقتی که حکومت فقاهتی و دیگرانی که از آنها حمایت می‌کنند نیم قرن تمام فقط در نکوهش «خرس درّنده»، خروارها کاغذ سیاه کردند و میلیونها ساعت، روضه ها خواندند، مردم در حالت ناگزیری هر چقدر نیز «خرس»، درّنده‌خو باشد، باز ترجیح می‌دهند که با متوسّل شدن به «خرس درّنده» از شرّ «دایناسوری تیزدندان» راحت شوند که زندگی را برای آنها به جهنمی بر روی زمین تبدیل کرده است.
تظاهر کنندگان با شعارهایی کاملا شفّاف به مصاف اعتراضی با حکومتگران آمده بودند. شعارها نیز، هیچ ربطی به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی نداشتند. مردم و جوانان بودند که نام شاهزاده را فریاد میزدند؛ نه اینکه شاهزاده به مردم ایران و جوانان تکلیف کرد که بروید در خیابانها و اسم مرا فریاد بزنید. واکنش شاهزاده، پاسخی بود به فریادخواهی مردم و جوانان ایران که از طرف حکومتگران، سلّاخی شدند. انسان باید خیلی مغرض و بی‌انصاف و بی‌وجدان باشد که نتواند پروسه اعتراض را در همان روزهای آغازینش و شعارهای ورد زبانهای مردم و جوانان و تحریر شده بر دیوارها نبیند و به تطهیر کردن جنایتی بکوشد که هنوز ابعاد دهشتناک آن در تاریکی مطلق هستند. من حوصله بحث ندارم و مطئن باشید که پاش بیفته برای هر جمله‌ای که آقایان برزین و کاتوزیان نوشته‌اند، صدها دلیل متّقن و برهان قاطعی و هرگز خدشه ناپذیر دارم. بنابر این مطلب این آقایان اصلا و ابدا جای دفاع ندارد و هیچ همخوانی نیز با واقعیّتهای رویداده شده ندارند. همین.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ می‌بینیم نه نقد منصفانه، بلکه تلاشی شتاب‌زده و ساده‌انگارانه برای انتقال فشار از عاملان و آمران جنایت‌های هولناک به یک «میانجی تاریخی» است؛ کوششی برای کاستن از مسئولیت با قرار دادن رضاشاه دوم در میانه‌ی معادله. این شیوه، بیش از آن‌که روشنگر باشد، انحرافی است و از مواجهه‌ی صریح با حقیقت می‌گریزد.
من صریح و قاطع توصیه می‌کنم هم‌میهنانی که زمان و توان اثرگذاری‌شان گذشته و سرمایه‌ی گفتاری‌شان دیگر اقناع‌کننده نیست، به‌جای تداوم این جدل‌های فرساینده، خودخواسته از این عرصه کناره بگیرند. امروز میدان، میدان شفافیت، مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی است؛ نه آزمون‌وخطا با سرنوشت یک ملت.
با احترام بهروز فتحعلی


■ طبق تجربه و شناختی که از رژیم اسلامی موجود است رویه سرکوب و خشونت علیه شهروندان معترض در صدر اقداماتش قرار دارد و بعد از آن نیز با دروغ و تبلیغات حرکت و جنبش مردم را به خارج و عوامل بیگانه نسبت دادن. بی‌شک رژیم بعد از چند جنبش اجتماعی اخیر و خصوصا بعد از جنگ ۱۲ روزه و سقوط شرایط اقتصادی و معیشتی مردم در آماده باش کامل برای مقابله با اعتراضات بود. می‌توان از جریان پادشاهی‌خواهی در رابطه با نوع فراخون انتقاد کرده و انتظار مسئولیت پذیری و شفافیت در رابطه با وعده‌ها و حرف‌های قبل و بعد از سرکوب خونین مردم بوسیله رژیم دد منش اسلامی داشت. ولی به هیچ عنوان نمی‌توان این جریان سیاسی را به خاطر تاکتیک و روش اشتباه مبارزاتی علیه حکومت را شریک در کشتار شهروندان میهن‌مان دانست. مخدوش کردن این دو مورد به تقویت گفتمان رژیم در رابطه با موجه بودن سرکوب و اعمال خشونت می انجامد. میتوان از مقاله آقای داود غلام آزاد “کیفرخواستِ مسئولیت سیاسی” در رابطه با مسؤلیت پذیری کمی آموخت.
با احترام سالاری


■ جناب سعادتی،
اینکه نویسندگان در مقاله‌ای قدیمی از فاجعه کشتار معترضان نوشته‌اند، از مقاله فعلی آنها در مغرضانه بودن نه‌تنها بخاطر مقایسه بشدت ناهمگون حماس تروریست‌ و مجاهدین خلق با اعتراضات ضد حکومت انسان‌ستیز اسلامی کم نمیکند، بلکه بخاطر نادیده گرفتن تمایل مردم به فروپاشی نظام ضدبشری ج.ا. مقاله با کپی کردن از جابجایی قربانی و جنایتکار سعی بر به دوش کشاندن معضل از روی دوش ج.ا بر روی مردم ناراضی و فراخوانان آن‌ها است.
مثالی برای روشن شدن گرفتاری ما با روشنفکر احساساتی خاورميانه همچنین چپ افراطی تا ناآگاه غربی را برایت بازگو می‌کنم: چند سال پیش بعد از هجوم مسلمانان‌ عاصی از جنگ و حکومت اسلامی از سوریه، عراق، افغانستان و ... به آلمان، در روز کریسمس در شهر کلن به چندین زن و دختر تجاوز جنسی میکنند. شهردار آن شهر مدعی می‌شود که زنان و دختران با پوشش نابجا و تحریک‌آمیز مسبب این جنایت شده‌اند. مردم آلمان از بی‌شعوری شهردار دست به اعتراضات عدیده می‌زنند تا بالاخره شهردار از ادعای خود سر باز می‌زند و از ملت طلب بخشش می‌کند. جالب اینجاست که شهردار خود یک زن بوده و با قرار دادن مسئولیت از روی متجاوزان بر روی زنان و دختران مرتکب اشتباه نابخشودنی می‌شود.
امیدوارم جنابعالی متوجه شده باشی که مشکل مقاله یکی دو تا نیست، با توجه به اینکه وقتی اعتراضات به انقلاب منتهی می‌شوند دیگر با کلمات سخیف کاربران (مانند اخ و تف) نمی‌شود گرفتاری ملت برضد امت (مذهبی و چپ سنتی طرفدار کشتار مردم) را توجیه کرد!
با احترام بیژن


■ ایدئولوژیک دینی شیعی بودن این رژیم در اداره جامعه ‌همچنین سرکوب‌اعتراصات کمتر مورد نقد قرار می‌گیرد.
کلمه مقدس یکی از توصیفات رایج جمهوری اسلامی است به نظر آنها جبهه حق که آنها باشند با جبهه باطل که مردم معترض باشند در حال جنگ است . آقای خامنه‌ ای تقریبا تمامی اعتراضات مردم از جنبش سبز تا کنون را «فتنه» نامیده است این کلمه در سوره انفال هست که آیه اش این است : قاتلوهم حتی لا تکون فتنه یعنی آنها را بکشید تا فتنه از میان برود . سرکوبگران خود را این گونه توجیه میکنند که با کشتن فتنه گران به بهشت میروید. حال چه رضا پهلوی فراخوان میداد یا نمیداد رژیم دست از کشتار بر نمی داشت البته به خاطر‌ نام بردن از ایشان در تظاهرات دی ماه و احساس خطر رژیم از یک الترناتیو مشخص به سیم اخر زد و به کشتار هولناکی دست زد که نمونه‌اش را ما در کشتار های جمهوری اسلامی تا کنون ندیده بودیم.
دهقان






نظر شما درباره این مقاله:







ایران در حساس‌ترین روزهای زندگی خود
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 07.02.2026, 21:31

ایران در حساس‌ترین روزهای زندگی خود


احمد پورمندی

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
که این شکاریِ سرگشته را چه آید پیش!

در حالی که مادران و پدران هنوز در عزای فرزندان می‌گریند و زیر بار خشم و غم کمر خم کرده‌اند، حرامیان شش‌لول‌بند، تک‌چراغ‌هایی را روشن می‌کنند و ایران پیر ما، در یکی از دشوارترین روزهای زندگی خود، با این امید نفس می‌کشد که با همت و درایت فرزندان خویش، از این طوفان بلا نیز با سر سلامت به در آید.

بسیاری از صاحب‌نظران، ایران را در آستانه‌ی فروپاشی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ساختاری می‌بینند و برخی نیز بر این باورند که پس از آن رودخانه‌ی خون که میان مردم و حکومت در دی‌ماه ۱۳۹۶، در آن‌چه بسیاری «سیاه‌ترین روزها و هفته‌های تاریخ معاصر ایران» می‌دانند، جاری شد، این فروپاشی عملاً رخ داده است. اشاره به آن روزها، بیش از آن‌که یک تاریخ‌گذاری دقیق باشد، نام دیگرِ لحظه‌ای است که جدایی مردم و حاکمیت به اوج خود رسید.

به گناه نیم قرن نادانی، تعصب، جاه‌طلبی و جنایت، کاربدستان حاکم به ریاست علی خامنه‌ای، ایستاده بر زمینی سست، در دام صیادی حرامی‌تر از خود گرفتار آمده‌اند و در تلاش برای بقا، در مسقط دور میزی نشستند که صیاد برایشان چیده بود. آنان پس از جنگ ۱۲ روزه‌ی اسرائیل و حزب‌الله، بارها سوگند خورده بودند که با ترامپِ قمارباز و خائن مذاکره نخواهند کرد، اما اکنون زیر شلاقِ زندگی راهی مسقط شده‌اند.

این‌که این مذاکرات جز دهن‌کجی ترامپ به سلطنت‌طلبان و تف‌کردن خامنه‌ای بر گور «سرداران شهید» چه دستاوردی داشته، چندان مهم نیست؛ پرسش اصلی این است که کشاکش میان جمهوری اسلامی و غرب، در خطرناک‌ترین نقطه‌ی خود، به کجا خواهد انجامید. آنچه در پی می‌آید، کوششیبرای نزدیک‌شدن به پاسخ‌های احتمالی این پرسش است؛ پاسخ‌هایی در قالب سناریوهای ممکن، نه پیشگویی‌های قطعی.

یک
راهبرد کلان ایالات متحده برای سمت‌دادن به تحولات جهانی در راستای منافع و اولویت‌های خود، در حال گذار از تکیه بر قدرت نظامی به سمت «قدرت هوشمند» است؛ قدرتی که در آن، برتری‌های علمی ـ فنی، اهرم‌های اقتصادی و ایجاد شبکه‌ای از همراهان مطیع، در مرکز قرار دارد. در این مدل راهبردی جدید، اصل «هزینه ـ فایده» در جهت کاهش شدید هزینه‌ها و گزینش راه‌های کم‌هزینه بازتعریف شده است و در راستای کاهش هزینه‌ها، از جمله، تکیه بر دموکراسی و حقوق بشر، اموری دست‌وپاگیر و بی‌مصرف تلقی می‌شوند که به منافع آمریکا خدمت نمی‌کنند. در نتیجه تنها اموری قابل دفاع خواهند بود که رابطه‌ای روشن و قابل رؤیت با منافع ایالات متحده داشته باشند.

در این چرخش راهبردی، آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد نه یک استثنا، بلکه یکی از قواعد اصلی در تعامل آمریکا با «حکومت‌های یاغی» در هر نقطه‌ای از جهان خواهد بود که در آن، آمریکا برای خود «منافع مشروع» تعریف کرده باشد.

آمریکا در سال‌های اخیر مشغول بازتعریف روابط خود با متحدان سابق و سازمان‌های بین‌المللی بر پایه‌ی این راهبرد جدید بوده است و این روند، مستقل از آنکه چه حزبی بر سر کار باشد، دست‌کم تا زمانی که آمریکا به تعادل قابل قبولی در نسبت هزینه و فایده، بر پایه‌ی درک غول‌های ـ اغلب عجولِ ـ فناوری خود دست نیابد، ادامه خواهد یافت. این، تصویری کلی از یک روند است، نه گزارشی از تصمیمی واحد در پشت درهای بسته.

دو
اسرائیل به‌عنوان کشوری کوچک، دارای تاریخی خونبار و خاطره‌ی هولناکِ هولوکاست، فاقد عمق استراتژیک و در محاصره‌ی همسایگان عرب و مسلمان و بعضاً با مردمانی متعصب و یهودستیز، ملتی است که «امنیت ملی» مهم‌ترین دغدغه‌اش به‌شمار می‌آید. این کشور در برابر هر خطری که موجودیت آن را تهدید کند، با بی‌رحمی و سرسختی و با تمام وجود می‌جنگد.

بنیادگرایی شیعه، پس از تسلط بر ایران، نابودی اسرائیل را رسماً در دستور کار خود قرار داد و طی ۴۷ سال حیاتش صدها میلیارد دلار برای ناامن‌سازی پیرامون اسرائیل و تهدید موجودیت آن هزینه کرد.

درگیری جمهوری اسلامی با اسرائیل پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و تهاجم حماس به خاک اسرائیل، وارد فاز جدیدی از شکست‌های پیاپی ج.ا. و فروپاشی دژهای آن شد؛ فرایندی که با ویران‌شدن غزه، واردآمدن ضربات سنگین به حزب‌الله لبنان و در سناریوی مورد بحث نویسنده، سقوط حکومت بشار اسد تداوم یافت و با ضربات مرگبار در جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. این توالی، روایت یک خط سیر تحلیلی است؛ طبعاً امکان اختلاف‌نظر در جزئیات و وزن‌دادن به هر رویداد وجود دارد.

برتری نظامی نسبت به ج.ا.، نتانیاهو را مطمئن و مصمم کرده است که می‌تواند دشمن دیرینه  اسرائیل را، در اوج ضعف و انزوا، از پیشِ پا بردارد.

سه
ترامپ، در چارچوب راهبرد «حداکثر سود با حداقل هزینه»، به‌دنبال راه‌حلی کم‌هزینه در ایران است، در حالی که نتانیاهو در فکر ضربات نهایی برای سرنگونی رژیم خامنه‌ای است. این اختلاف نظر مهم، می‌توانست در یک مذاکرات دوجانبه بی‌اهمیت باشد اگر لابی نیرومند یهود در آمریکا و نقش اسرائیل در برنامه‌ی ایالات متحده برای امروز و فردای خاورمیانه اجازه می‌دادند که کاخ سفید امنیت اسرائیل را جدا از امنیت آمریکا تعریف کند، خود را از منازعه‌ی ج.ا. و اسرائیل کنار بکشد و از کمک به نتانیاهو برای اجرای نقشه‌ی خود سر باز زند. اما چون چنین فاصله‌گرفتن و تفکیکی به ذهن هیچ مقام تصمیم‌گیر در کاخ سفید خطور نمی‌کند، باید پذیرفت که در هر مذاکره‌ای میان نمایندگان ج.ا. و آمریکا، اسرائیل حضور تعیین‌کننده‌ای دارد و تأمین امنیت پایدار اسرائیل جزء ثابت دستور کار هر مذاکره‌ای خواهد بود. این یک توصیف از منطق ساختاری روابط آمریکاست، نه ادعای آگاهی از متن مذاکرات محرمانه.

تحقق چهار مطالبه‌ی پایان غنی‌سازی، خنثی‌سازی حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده، پایان قطعی حمایت ج.ا. از گروه‌های نیابتی و محدودکردن بُرد موشک‌ها به زیر ۵۰۰ کیلومتر، از جمله شروط قطعی هر توافقی خواهد بود.

چهار
از آن‌جا که خامنه‌ای قادر به پذیرفتن شروط چهارگانه‌ی نتانیاهو ـ ترامپ نیست، می‌توان تصور کرد که دور جدید مذاکرات تنها در خدمت خرید زمان قرار دارد؛ امری که اسرائیل برای تکمیل برنامه‌ی آفند و پدافند آسیب‌دیده‌ی خود به آن نیاز دارد و ترامپ نیز می‌تواند آن را برای تکمیل محاصره‌ی اقتصادی و تحقق تحریم حداکثری، تقویت شانس برآمدن دیگر جان‌به‌لب‌رسیدگان و مهم‌تر از آن، گشودن شکاف در ائتلاف حاکم ـــ تحت فشار کاهش شدید رانت‌های نفتی و تعمیق بحران اقتصادی ـــ هزینه کند تا دست‌هایی از درون همین ساخت قدرت، با نشان‌دادن اراده برای حذف خامنه‌ای، برای آغاز دوران جدیدی در روابط ایران و آمریکا دراز شوند. این، یک سناریوی محتمل است؛ نه اجتناب‌ناپذیر و نه از پیش تضمین‌شده.

در اردوی ج.ا. اما، گذشت زمان هیچ ثمری مثبت ندارد. بحران اقتصادی و خشم فروخورده‌ی مردم روزبه‌روز شدیدتر می‌شود. تاب‌آوری حکومت در برابر فشار سهمگین تحریم‌ها و نفرت افکار عمومی به‌سرعت کاهش می‌یابد و هیچ کارت جدیدی برای تغییر معادلات قدرت در اختیار خامنه‌ای قرار نخواهد گرفت. گذشت زمان، در چند دهه‌ی گذشته به سود ج.ا. نبود؛ اکنون نیز نخواهد بود.

پنج
بن‌بست اجتناب‌ناپذیر مذاکرات «سه‌جانبه»، راهبرد مبتنی بر «حداقل هزینه»ی ترامپ را از ناحیه‌ی نتانیاهو و بازهای حامی او در کاخ سفید به خطر می‌اندازد و ترامپ را وادار می‌کند که ضمن بهره‌جویی از همه‌ی ظرفیت‌های حداکثرسازی تحریم‌ها و با استفاده از اشکال مدرن قدرت نرم، ماشین جست‌وجوی «جانشین مطلوب و ممکن» در درون نظام را بیش از پیش فعال کند.

جانشین ممکن و مطلوب باید: توانایی ایجاد اجماع نسبی و حذف خامنه‌ای را داشته باشد و قادر باشد محور اصلی سیاست را تغییر دهد: تضمین منافع آمریکا در منطقه، فاصله‌گیری از چین، پایان‌دادن قطعی و عملی به اسرائیل‌ستیزی، و جلب حمایت داخلی از طریق تأمین آزادی‌های اجتماعی و انجام اصلاحات گسترده و عمیق اقتصادی.

چنین جایگزینی نمی‌تواند جزئی از ساختار ولایت فقیه و متکی به آن باشد؛ چرا که در این چارچوب، نه اصلاحی قابل تصور است و نه می‌توان افکار عمومی را راضی کرد. «پایان ولایت فقیه» کمترین هزینه‌ای است که ائتلاف گروه‌های برخوردارِ حاکم برای ماندن در قدرت باید تقبل کند. در نتیجه، می‌توان حدس زد که گزینه‌هایی نظیر حسن روحانی فاقد امکانات لازم تلقی شده و حذف می‌شوند و میدان فقط برای سپاه خالی می‌ماند. سپاه، نهادی است با تنوع نسلی و ساختاری که چندین دهه، عرصه‌ی فعالیت سازمان‌های اطلاعاتی، به‌ویژه موساد بوده و این استعداد را دارد که از درون خود آلترناتیوی رو به غرب، ناسیونالیست و با مشت آهنین خلق کند و به حاکمیت روحانیت پایان دهد. این نگاه، یک فرضیه‌ی تحلیلی درباره‌ی «آلترناتیو از درون» است و بدیهی است که می‌تواند با شواهد آینده تأیید یا تکذیب شود.

فشرده‌شدن همه‌ی فنرها در اجتماع، اقتصاد و سیاست، ایران را آماده‌ی جهش‌های بزرگ کرده است و این، شانس مهمی است برای هر گروهی که در غیاب خامنه‌ای قدرت را به‌دست گیرد.

شش
هر اتفاقی که در بالا رخ دهد و هر نقشه‌ای که ترامپ برای آینده‌ی ایران کشیده باشد، دو نکته مسلم است:

نخست آن‌که مردم ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. این مردم که یک انقلاب، هشت سال جنگ و جنبش‌های متعددِ دو دهه‌ی اخیر را پشت سر گذاشته‌اند، در خیزش بزرگ دی‌ماه عزم و اراده‌ی خود برای تغییر را نشان دادند. آنان مُهر و نشان خود را بر هر تحولی خواهند کوبید.

دوم آن‌که دوران حکومت دینی در ایران به سر آمده و ناسیونالیسم ایرانی طول و عرض زمینِ بازی‌های سیاسی و قواعد آن را تعیین خواهد کرد. این ناسیونالیسم، در خود امکانات هر دو نوع پروژه‌ی سیاسی ـــ هم دموکراتیک و هم اقتدارگرا ـــ را حمل می‌کند و دقیقاً به همین دلیل، منازعه بر سر محتوا و جهت‌گیری آن، به مسأله‌ای مرکزی بدل خواهد شد. ترامپ، سپاه و هر بازیگر دیگری که بخواهد به کسب و حفظ قدرت بیندیشد، ناچار است این دو نکته‌ی مهم و تعیین‌کننده را در صدر معادلات خود بنشاند. این امر، پروسه‌ی «گذار کم‌هزینه از بالا» را با دشواری‌های نه‌چندان کوچک مواجه کرده و سرآمدان سیاسی دموکراسی‌خواه کشور را با تصمیمات سخت ـــ و بسیار سختی ـــ روبه‌رو خواهد کرد.

هفت
نیروهای جمهوری‌خواهی که خواهان گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری عرفی، برآمده از مجلس مؤسسان هستند، در ماه‌های آینده با آزمون‌های بزرگی در عرصه‌ی سیاست عملی مواجه خواهند شد. اگر حکومت برآمده از معادلات کلان قدرت، یک دیکتاتوری نظامی، سکولار و توسعه‌گرا باشد، مقدمتاً با روندهایی که به این گزینه منتهی شده و سپس با خودِ این هیولای نوظهور، چه نسبتی باید تعریف کرد؟ این متن در پی تجویز یا نفی این گزینه نیست، بلکه می‌کوشد خودِ مسأله را در برابر نیروهای جمهوری‌خواه عریان کند.

روان‌شناسی «امید به ترامپ» که در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه تبارز یافت را تا چه میزان باید جدی گرفت؟ آیا توان واقعی و میدانی نیروهای جمهوری‌خواه برای عبور از «پروژه‌ی بالایی‌ها» و برکنارکردن ج.ا. به اتکای قدرت مردم کفایت می‌کند؟ پهلویست‌ها در روند از کف‌دادن شعارها و حامیان جهانی خویش، چه سرنوشتی خواهند داشت؟

این‌ها پرسش‌های مهمی‌اند که فراتر از شعارها و مطالبات آرمانی، پاسخ‌های روشن و عملگرایانه می‌طلبند. بدون چنین پاسخ‌هایی، هیچ پروژه‌ی گذار ـ چه از بالا و چه از پایین ـ شانس واقعی موفقیت نخواهد داشت.

هرگز ندیده بودم چشمِ تو را چنین
در خون و اشک غوطه‌ور،
ای مامِ رنج‌ها!
ای میهنی که در تو به خواری
مثلِ اسیرِ جنگی
یک عمر زیستیم
زین‌گونه زیستیم و به هِق‌هِق گریستیم
(شفیعی کدکنی)


نظر خوانندگان:


■ با سلام. احمد پورمندی گرامی،
من خیلی بیش از این‌ها بدبین (واقع‌بین!) هستم. جمع‌بندی من این است که جنگ با آمریکا (و دیگر کشورهایی که ممکن است با آمریکا همکاری کنند) نقش مهمی در روند “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی و کشور ایران ندارد. جنگ می‌تواند سیر حوادث را تند یا کند بکند، اما جهت را تغییر نمی‌دهد (با یک استثناء که خواهم گفت). روندِ “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی، به دلیل فرقه‌گرایی و آخرالزمانی بودنش، “مقاومت تا مرگ” است. در هر صورت کسانی پیدا خواهند شد که ادعا کنند اگر کنترل دست آن‌ها بود، بهتر از خامنه‌ای می‌توانستند “امام حسین” بشوند. چه جمهوری اسلامی در جنگ شکست فاحش بخورد، و چه بعد از جنگ باقی بماند، چه با آمریکا به توافق برسد و کم یا بیش کوتاه بیاید، و چه خامنه‌ای به مرگ طبیعی بمیرد یا کشته شود، تعداد زیادی آخوندهای منطقه‌ای، مانند علم‌الهدی و تعداد زیادی گروه‌های تروریستی مانند موتلفه، و تعداد زیادی فرماند‌هان سپاه با قرارگاه تحت امر خود، وجود دارند که بخواهند راه امام حسین را ادامه بدهند. نتیجه این خواهد بود که فرقه‌گرای و آخرالزمانی بودن آن‌ها کشور را به تجزیه بکشد.
در این میان “طرفداران رضا پهلوی، سلطنت‌طلبان، پادشاهی‌خواهان مشروطه‌طلب، ...” و یا نیروهایی مثل مجاهدین، در راه رسیدن به اهداف خود موفق نخواهند شد. زیرا در حدود ۴۵ سال پس از مرگ محمدرضا شاه، و کشتارهای خرداد ۱۳۶۰، هیچ کدام نتوانسته‌اند خودشان جریانی مستقل را در ایران به وجود آورند. البته امکان “موج سواری” وجود دارد، اما احتمال آن بسیار پایین است.
تنها استثنایی که به آن اشاره کردم، همان است که خودت بر آن تاکید کردی و آن اینکه “جمهوری خواهان” چگونه عمل کنند. اگر همان‌طور که تابحال عمل کرده‌اند، عمل کنند، هیچ تاثیری نخواهند داشت.
نظر من این است که اپوزیسیون، باید مانند اپوزیسیون عمل کند! یعنی بخش‌های مختلف اپوزیسیون انسجام درونی داشته باشند، برای مسائل مختلف کار گروه داشته باشد، برنامه‌های اجرایی بنویسد، سخنگویانی داشته باشد، شورای رهبری داشته باشد، کاندیدای نخست‌وزیری/رئیس‌جمهوری داشته باشد. به عبارت دیگر، ساختارت داشته باشد که مردم ببینند اگر جمهوری اسلامی را انداختند، فردا کشور بی در و پیکر نخواهد بود. نمی‌گویم که ما خارج کشوری‌ها یک دولت در سایه بسازیم، اما می‌گویم که ما خارج کشوری‌ها بهتر است کارگروه‌هایی بسازیم که نظرات داخل‌کشوری‌ها را جمع‌بندی کند، آن‌ها را نقد کند، و مانند آینه، آن‌ها را به تمام شهروندان ایرانی بازگرداند.
خوب است که تشکل”‌ها”ی موجود جمهوری‌خواه، از هر نوعی که هستند، در شهرهای بزرگ، فراخوان عمومی بدهند و کار انسجام و گفت‌وگو با یکدیگر را به پیش ببرند. توضیحات بیشتر بماند برای بعد.
با احترام – حسین جرجانی


■ جناب آقای جرجانی بادرود
من هم مثل جنابعالی جمهوریخواهم اما با ضعف‌ها و ایرادهایی که در جمهوریخواهان می‌بینم، نگرانم که ما نیز به سرنوشت اصلاح‌طلبان، دچار شویم که ملت از آنها عبور کرده است! حامیان پهلوی، حداقل در خیابان طرفداران زیادی دارند که آنها را صدا می زنند اما تا این لحظه چه کسی در خیابان، حتی نامی از یک چهره جمهوری‌خواه، برده است؟؟؟
ایام به کام فردین


■ ضمن همگامی و همدردی با آقایان پورمندی و جرجانی، باید بگویم که امروز بالاترین اولویت در نگاه من خطر فاجعه انسانی در ایران است که اولویت دارد به هر سناریو بد دیگر از جمله تجزیه، جنگ، استبدادی دیگر و.... این خطر تنها مربوط به امروز نیست بلکه امروز انباشتی از سیاست های ایران بر باد ده جمهوری اسلامی به ظرفیت های نهایی خود رسیده اند و شرایط یک فاجعه تمام عیار را رقم زده اند . این ظرفیت های مستهلک شده در همه زمینه ها هستند، از امکان صلح اجتماعی تا فجایع محیط زیستی و آلودگی، گرسنگی و فقر، بن بست های مدنی و شهری، بد نامی جهانی و منطقه ای، تخریب سلامت روانی مردم و تقریبا هر حیطه و مورد دیگری ایران به نقطه قلیان رسیده. قتل عام دی ماه اگر چه در نوع خودش رکوردی تاریخی بود اما در ضمن میتواند به نوک کوه یخ تشبیه شود. امیدمان این است که در آینده دور یا نزدیک مجبور نباشیم در بیابان های مرزی ترکیه و پاکستان بدنبال عزیزانمان در آوردگاه ها بگردیم ، انکار نمیشود کرد که هرگز فاجعه به این نزدیکی نبوده است.
آنالیز ما از احتمالات هر چه باشد (که آقای پورمندی بخوبی برایمان بیان کردند) اما همچنان نظاره گریم. آقای جرجانی به لزوم متشکل شدن نیروهای سکولار اصرار دارند که شاید این بتواند کلید واژه امروز باشد. سکولار-دموکرات های ایران صدا ندارند. اگر داشتند من اکنون در حال خواندن دهها اعلامیه و نامه های سر گشاده به سران و پارلمان ها در مورد حبس و محکومیت هفت ساله نرگس بودم. آقای جرجانی از “انسجام درونی، کارگروهی، و برنامه های عملی” سخن گفتند. این به معنای کار سیاسی حرفه ای در مقابل کار نیمه وقت روشنفکری است. شاید همه یا بیشتر افراد نتوانند چنین کنند حتی در شرایط امروز، اما اگر بخشی از فعالان کنونی بتوانند چنین انسجام تشکیلاتی بوجود آورند، متعاقبش تمام ظرفیت های دیگر بکار گرفته میشوند.
ضرب المثل “مالت را سفت بگیر همسایه را دزد نکن” به حال امروز میخورد. هر چه از رشد پرخاشگری و دیکتاتوری در میان سلطنت طلبان بگوییم بدون اینکه یک بدیل معتبر و مورد حمایت وسیع ایجاد کنیم ، آب در هاون است، آیندگان خواهند گفت چرا رهبر پادشاهی خواهان که ظرفیت دموکراتیک خوبی هم داشت را رها کردید؟
با احترام، پیروز






نظر شما درباره این مقاله:







روزمرگی جهالت و فخر نادانی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 07.02.2026, 10:40

روزمرگی جهالت و فخر نادانی


محمود تجلی‌مهر

درست ۹ سال از آن روزی می‌گذرد که خانم «کلی‌آن کانوی»، مشاور دونالد ترامپ در کاخ سفید، در برابر خبرنگاران ایستاده بود و وقتی کسی به او گفت این‌ها که می‌گویی با نمونه‌ها (facts) نمی‌خواند، او با چهره‌ای حق‌به‌جانب گفت: ما نمونه‌های آلترناتیو (alternative facts) داریم.

هنوز ابتدای موج تازه ترک‌تازی گرایش‌های عوام‌فریبانه (پوپولیستی) بود و آن حرف در آن روزها هر انسان خردمند و متمدنی را مبهوت کرد. البته ما ایرانی‌ها ده سال پیش از آن احمدی‌نژاد را دیده بودیم که پیشتاز حقه‌بازی و دروغ‌گویی آشکار و فخر به آن‌ها بود. اما به هر حال، خانم کانوی نقطه عطفی بود در عادی‌سازی و ابتذال آن پدیده‌ای که این روزها همه‌گیر شده و من با تکیه بر هانا آرنت آن را «روزمرگی جهالت و فخر نادانی» می‌نامم.

آن‌چه توجه مرا جلب می‌کند، جهالت و نادانی است که به گونه‌ای گسترده عادی شده که دیگر نمی‌توان آن را به سخره گرفت. آدم‌ها راست‌راست راه می‌روند و با چشمان و گوش‌های بسته و با صدای بلند دروغ می‌گویند و از آن بدتر، منکر دانش و آگاهی و هر آن‌چه می‌شوند که تمدن انسانی از دوران روشنگری تاکنون به دست آورده است. اگر تاکنون ندانستن چیزی مایه گونه‌ای شرمساری درونی بود و انسان از این که چیزی را نمی‌دانست، پنهان یا آشکار خجالت می‌کشید، اکنون آن را با صدای بلند اعلام می‌کند و کف بر لبان و چماق در دستان بر سر آگاهی و دانش می‌کوبد.

من کاری به آن‌هایی که آگاهانه دروغ می‌پراکنند و همه چیز را وارونه جلوه می‌دهند ندارم. آن‌ها کارشان بر اساس برنامه است و هدفمند. اشاره من به توده انبوه هزارهزار است؛ همین آدم‌های معمولی پیرامون ما، همین آدم‌های «عادی این روزها». همین‌هایی که این روزها عرصه را بر دانش، بر روشنگری و خرد تنگ ساخته‌اند. اگر به هانا آرنت تکیه کنیم، می‌توانیم بگوییم که وقتی آدم‌ها تنها می‌شوند و دیگر به چیزی تردید نمی‌کنند، آن وقت است که فرمان می‌برند، دست به عمل می‌زنند و آن وقت است که از میان آن‌ها آدولف آیشمن‌ها به وجود می‌آیند؛ همان‌هایی که وقتی می‌بینی‌شان، گمان می‌بری با یک کارمند ساده ثبت احوال، یک مسئول بی‌آزار آرشیو روبرو هستی که البته می‌تواند هم این گونه باشد؛ اما او هم‌زمان یک جنایتکار هم می‌تواند باشد، همان‌گونه که آیشمن بود.

اگر به نمونه‌های «عادی» یا روزمره زبانی خودمان در فرهنگ فارسی بنگریم، چیزهای جالبی می‌یابیم. وقتی در برابر حرفی سخیف می‌خواهی استدلال بیاوری، آدم «عادی این روزها» می‌گوید: تو می‌خواهی «سخنرانی» کنی، می‌خواهی «درس» بدهی، من حوصله‌اش را ندارم. او با درس و سخنرانی مشکل دارد و واژه «روشنفکر» را به عنوان ناسزا به‌کار می‌برد. هرچند خیلی هم دوست دارد در میان هم‌سانان خود یکدیگر را با لقب استاد، دکتر و مهندس بنامند، در حالی که خودش دیوار دانشگاه را از درون ندیده است. به گمان نادرستش خیال می‌کند هر کسی دکتر یا مهندس بود، لزوماً روشنفکر هم هست؛ که او هم در نهان دلش می‌خواهد باشد ولی نمی‌تواند. او واژه‌ای هم ساخته است به نام «فلسفه‌بافی» و منظورش هر حرفی است که چون آن را درک نمی‌کند پس باید پرت‌وپلا باشد. برای این‌ها فیلسوف کسی است که در برج عاج نشسته، حرف‌های قلمبه و سلمبه می‌زند و از واقعیت‌ها به دور است. برای آدم «عادی این روزها» یک دانشگاهی پایش روی زمین نیست و در تئوری‌های انتزاعی غرق شده: «آقا این حرف‌ها تئوریه و از عمل به‌دوره». آدم «عادی این روزها» هیجان را «احساس» می‌نامد. به گمان او احساس از عقل به دور است. وقتی به او می‌گویی این رفتار از خرد به دور است، با رفتاری حق‌به‌جانب و تهاجمی می‌گوید: من انسانم و ربات نیستم. انگار آدم روبرویش ربات و ماشین است. آدم «عادی این روزها» معتقد است که هر کسی دانش بیشتر دارد، از واقعیت‌ها دورتر است. او حوصله خواندن ندارد و اهل عمل است. از زمانی که همان دانشمندانِ نشسته در برج عاج و به‌دور از واقعیت، اینترنت را ساخته و در اختیارش قرار داده‌اند، دیگر هیچ خدایی را بنده نیست. از یک سو حوصله خواندن ندارد، به‌ویژه اگر نوشته‌ای دور و دراز یعنی بیشتر از سه خط باشد و از سوی دیگر در شبکه‌های اجتماعی بیش از ۹۰ درصد نوشته‌های مبتذل را هم تولید و یا بازپخش می‌کند.

آدم «عادی این روزها» ده‌ها سال است در اروپا و آمریکا و در امنیت اجتماعی زندگی می‌کند؛ در دموکراسی، در جامعه آزاد و فدرال، در جمهوری‌ها و از جمله در پادشاهی‌هایی که در واقع کاملاً جمهوری هستند و بر اساس تاریخ ویژه خودشان یک نماد تشریفاتی دارند. اما همین آدم خواستار سلطنت موروثی استبدادی و مطلقه برای مردم کشورش است. برای همان مردمی که این روزها برایشان اشک می‌ریزد و اینجا و آنجا تظاهرات ده و بیست‌هزار نفری برگزار می‌کند، آرزوی استبداد بعدی را دارد. اگر هم چنین چیزی در ایران به قدرت برسد، آدم «عادی این روزها» به احتمال زیاد زندگی در اروپا و آمریکا را ترجیح می‌دهد. من هنوز نتوانسته‌ام در جو هیجانی این روزها حتی توجه یک نفر از این آدم‌های «عادی این روزها» را به این انبوه تناقض آشکار و فاحش و به این رفتار دور از اخلاق جلب کنم.

آدم «عادی این روزها» کف بر لبان به مخالف خود می‌گوید: مردم ایران رهبر خود را انتخاب کرده‌اند. وقتی می‌گویی در کدام انتخابات؟ می‌گوید مگر کوری و هزارهزار مردم کف خیابان را نمی‌بینی؟ همین یعنی انتخاب! وقتی رضا پهلوی می‌آید و می‌گوید به من تنها بگویید رضا پهلوی و لقب کینگ را نگویید، وقتی به آدم «عادی این روزها» در بروکسل می‌گویی رضا پهلوی بارها گفته که برایش جمهوری بهترین شکل حکومت در ایران است، با خشم می‌گوید: غلط کرده گفته، مگه با اونه؟

در این روزها چند بار در اینجا و آنجا به گونه‌ای نیمه‌شوخی می‌گفتم: این نسل موهوم ۵۷ای که آدم‌های «عادی این روزها» ساخته‌اند و به خاطر سرنگونی شاه مورد ناسزا قرار داده‌اند، هزار بار از این‌هایی که این روزها در کف خیابان‌های خارج از ایران جولان می‌دهند، ملایم‌تر، منعطف‌تر و باادب‌تر بود. من یادم می‌آید که بی‌اخلاقی‌ترین کاری که در سال ۵۷ دیدم، چاپ عکس فرح پهلوی با بیکینی در کنار دریا در صفحه وسط یکی از روزنامه‌های سراسری بود و بر اساس درک آدم «عادی آن روزها» مثلاً نماد فساد بود. همان روزها این کار مورد انتقاد بسیاری بود که طرفدار انقلاب هم بودند. می‌گفتم این باید شوخی سرنوشت باشد که آن نسل ۵۷ای تربیت‌شده نظام شاهی بود و این آدم‌های «عادی این روزها» تربیت‌شده حکومت آخوندی. این تفاوت فرهنگی است و البته این‌ها ادعا هم دارند که می‌خواهند به دوران باشکوه سال‌های پیش از ۵۷ بازگردند!

سخنی که به گونه‌ای نیمه‌جدی و به عنوان شوخی سرنوشت بیان می‌کردم ناگهان با هانا آرنت و ابتذال شر ارتباط یافت.

انسانی که اندیشه و نقد را کنار می‌گذارد و یا هیچ‌گاه آن را نیاموخته است، به دنبال نجات‌دهنده می‌گردد که فرای تصورش و خدایگان است. او به دنبال رهبر و شاه، به دنبال امام زمان، به دنبال مرجع تقلید، به دنبال خدایگان اعلیحضرت همایونی می‌رود که هم ابتذال و روزمرگی او را تایید کند و هم به او راه نجات را نشان دهد. آن زمان است که آن یکی «شر»، کسی که می‌گفت وای به روز آن ملتی که من رهبرش باشم، امروز رهبر مسلمین جهان است، اما حقارتش نیز برجاست و هیچ‌گاه برطرف نشده است؛ در اعماق زمین مخفی شده و به یک دستورش آدم‌های «عادی این روزها» هزارهزار انسان را می‌کشند. به یک دستورش سال‌هاست آدم‌های «عادی این روزها» برای حکومت جنایت، پهپاد و موشک و سیستم فیلترینگ می‌سازند. سال‌هاست از هر تریبونی که شده می‌گوییم تخصص مسئولیت اجتماعی می‌آورد، شما تنها دستور اجرا نمی‌کنید بلکه مشاور و همکار جنایت هستید، گوش آدم‌های «عادی این روزها» بدهکار نیست.

در اینجاست که باز روح هانا آرنت به سراغمان آمده، یادمان می‌آورد که حکومت توتالیتر مردمان خودش را بار می‌آورد. آن‌ها چهره‌ای خون‌خوار و هیولاوار ندارند؛ چیزی که هانا آرنت وقتی پا به دادگاه آدولف آیشمن گذاشت، خیال می‌کرد. آن‌ها آدم‌های «عادی این روزها» هستند. تردید گام نخستین در دانش است و دانش نماد آزادی. وقتی انسان اندیشه و قدرت تردید را به کنار می‌نهد و یا هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌آموزد، می‌شود فرمان‌بردار و مطیع. تردید، اندیشه و خرد تعطیل، گوش و چشم بسته، دهان فراخ! می‌شود همان هیولاهایی که دستور اجرا می‌کنند و می‌توانند در دو روز ده‌ها هزار انسان بی‌دفاع را بکشند، می‌توانند کارهایی خارج از تصور انسان متمدن انجام دهند که این روزها از ایران می‌شنویم. همین آدم‌های «عادی این روزها»، بسیجی‌ها و جنایتکارانی هستند که روزْ آن کارها می‌کنند و سپس نزد خانواده خود می‌روند و با بچه‌هایشان روزگار می‌گذرانند.

جهالت و نادانی وقتی روزمره شود، وقتی آدم با آن‌ها حتی فخر هم بفروشد و با دانش و تردید، با آگاهی، اندیشه و تعقل دشمنی ورزد، آنگاه راه برای شر روزمره باز می‌شود. شر به بیان هانا آرنت وقتی خطرناک می‌شود که پیش‌پاافتاده شود، بشود امری عادی. این یکی چیزی را امضا می‌کند، آن یکی کاری را اجرا. فردا هم اگر دادگاهی تشکیل شود، آدم «عادی این روزها» تنها دستور مافوق خود را اجرا کرده است؛ او مامور است و معذور. اگر هم قصر در رفت و چیزی را یادش بیاوری، پاسخش از حالا روشن است: تو هم اگر در آن شرایط می‌بودی، همان کار را می‌کردی. آدم‌های «عادی این روزها» چون آدم‌های «عادی آن روزها» همیشه حق‌به‌جانب و بدون تردید هستند.

«انسانم آرزوست!»


نظر خوانندگان:


■ توجه شما به این موضوع مهم شایسته و بایسته است، ما دقیقا در چنین دورانی زندگی می‌کنیم که شر و نادانی رشدی خزنده و نامحسوس دارد و عادی سازی دروغ مکانیزم اصلی این کودتای ضد تمدنی است. شما حق مطلب را گفتید، من تنها به چند نمونه و تجربه دیگر اشاره می‌کنم: در همان بازه زمانی که سخنگوی ترامپ از “واقعیت آلترناتیو” سخن گفت، قتل روزنامه‌نگار سعودی آقای خاشقچی رخ داد، که دولت اردوغان بنا به تاکتیک‌های سیاسی آن روز کمک کرد به آشکار شدن این قتل فجیع، و جهان خبری و سیاسی آنچنان ملتهب شد که ترامپ هم مجبور شد تا حدودی از آن فاصله بگیرد. اما با عادی سازی کردن دروغ و تبه کاری در یک دهه گذشته جنایت سعودی‌ها نه تنها فراموش شده بلکه اگر امروز دوباره اتفاق بیافتد در صفحه اول هیچ روزنامه‌ای درج نخواهد شد.
نمونه دیگری که مظلومانه دفن شده و کسی از آن یادی هم نمی‌کند، جنبش آزادیخواهانه روسیه است. جنبشی که مافیای تبه کار روس بین ۱۰ تا ۲۰ سال پیش جرات خشونت‌ورزی حذفی در مقابل آن نداشت، پوتین با عادی‌سازی خشونت سیاسی تا حذف فیزیکی تمام رهبران و فعالان مدنی در روسیه پیش رفت و زمینه داخلی را برای تجاوز و نسل کشی در اوکراین آماده ساخت.
دهها بلکه صد ها نمونه و روند دیگر در سطح جهان و منطقه به منزله زنگ خطر فجایع بزرگتر و تاریخ ساز در آینده است. عادی سازی خشونت و قلدری تا آنجا پیش رفته که در فروم‌های راست افراطی اروپایی پیش پا افتاده‌ترین شوخی‌ها این سوال است که فکر می‌کنید بهترین نقطه برای اصابت اولین موشک هسته‌ای کدام است؟ پیکادلی، ورسای، یا وست مینستر؟
با احترام، پیروز


■ آقای تجلی‌مهر عزیز، متاسفانه حق با شماست. من منظور شما را از «آدم‌های عادی این روزها» می‌فهمم، اما وقتی «پروفسور دکتر ش. خ. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بین‌الملل» در مصاحبه‌اش دست برسینه می‌گذارد و می‌گوید: «من افتخار می‌کنم که طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستم»، و ناراحت است که بنا به میل خود نمی تواند بگوید «رضا شاه دوم» یا «پروفسور دکتر ش. س. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بین‌الملل» در ردیف اول سخنرانی «شاهزاده...» می نشیند و ازش نمی‌پرسد که آیا او حمله هوادارانش را با اسپری فلفل‌ به هر که نگوید «ملا چپی مجاهد...» یا مشت‌های گره کرده شاهین نجفی را که با عینک و کت چرمی سیاه پشت تریبون می‌گوید: «اگر کسی صحبت از دموکراسی و اتحاد و همبستگی کرد، فقط جاوید شاه» را تایید می‌کند.
من نامه پزشکان و پروفسورهای و... بنام آلمانی را در دیوارهای اردوگاه کار اجباری داخائو که درست چسبیده به اتاق گاز و کوره آدم‌سوزی را به چشم دیده‌ام که از «پیشوا» که به درخواست آن‌ها برای شرکت در آزمایش احساس جنسی آوارگان یهودی در آب بیست سی درجه زیر صفر یا کندن پوست یهودی‌های دارای پوست سفیدتر برای آباژورهای سران نازی، پاسخ مثبت داده است، تشکر کرده‌اند، اما هنوزهم از «روز مرگی و پیش پا افتادگی شر» پیش این «پروفسورها و آکادمیک» های وطنی در شگفتم.
چندی پیش یه همسرم گفتم: «کلاه ما پس معرکه ست» همسرم گفت: «ما اصلا کلاه نداریم!»
با تاسف و شگفتی فراوان سعید سلامی






نظر شما درباره این مقاله:







دفاع از کرامت انسانی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 22:24

دفاع از کرامت انسانی


کورش استکی

آنچه پس از اظهارات اخیر گلشیفته فراهانی رخ داد و به موجی از حملات سازمان‌یافته، توهین‌های جنسی و خشونت کلامی از سوی بخشی از جریان سلطنت‌طلب انجامید، صرفاً یک واکنش احساسی یا اختلاف نظر سیاسی نیست. این رخداد را باید نشانه‌ای جدی از یک بحران عمیق‌تر در فرهنگ سیاسی برخی نیروهایی دانست که خود را آلترناتیو آینده ایران معرفی می‌کنند. بحرانی که در آن، حذف و تحقیر جای گفت‌وگو و خشونت زبانی جای نقد عقلانی را گرفته است.

توهین جنسی در این حملات نه امری اتفاقی است و نه حاشیه‌ای. این نوع زبان، ابزار شناخته‌شده اعمال قدرت و سرکوب است. ابزاری برای بی‌اعتبار کردن فرد، و شکستن شخصیت او و ارسال پیامی هشدارآمیز به دیگران. زمانی که به‌جای پاسخ‌دادن به محتوا و استدلال، بدن، جنسیت و حیثیت انسانی هدف قرار می‌گیرد، در واقع با نوعی مجازات نمادین مواجه‌ایم. پیام چنین رفتاری روشن است آزادی بیان تنها تا جایی پذیرفته می‌شود که با روایت مسلط این جریان تعارض نداشته باشد.

در همین نقطه است که می‌توان صدای پای فاشیسم را شنید. فاشیسم همیشه با سرکوب عریان و قدرت رسمی آغاز نمی‌شود. اغلب با کلام و جملات نامتعارف شروع می‌شود. از برچسب‌زدن و دشمن‌سازی و مشروع جلوه‌دادن تحقیر و نفرت. وقتی یک جریان سیاسی، مخالف را نه رقیب فکری بلکه دشمنی می‌بیند که باید انرا خرد و بی‌اعتبار کرد تا به حاشیه و سکوت هدایت شود ، عملاً وارد منطق فاشیستی شده است، حتی اگر در ظاهر از آزادی، دموکراسی و نجات کشور سخن بگوید.

خطرناک‌تر از خودِ این حملات، عادی‌سازی آن‌هاست. هنگامی که توهین جنسی، تهدید و هتاکی با عناوینی مانند واکنش طبیعی،غیرت سیاسی یا دفاع از ارزش‌ها توجیه می‌شود، مرزهای اخلاقی جامعه به‌تدریج فرسوده می‌شوند. خشونت زبانی در چنین فضایی نه‌تنها محکوم نمی‌شود، بلکه به نشانه وفاداری سیاسی تبدیل می‌گردد. این همان نقطه‌ای است که سیاست از عرصه گفت‌وگو خارج و به میدان حذف بدل می‌شود.

تناقض آشکار در این ماجرا آنجاست که بسیاری از عاملان و مروجان این نوع توهین‌ها، خود سال‌هاست در کشورهای دموکراتیک زندگی می‌کنند، در همان فضاها رشد یافته‌اند و از آزادی بیان، امنیت حقوقی و امکان نقد قدرت بهره‌مند بوده‌اند. با این حال، در عمل کمترین تحملی نسبت به صدای مخالف نشان نمی‌دهند. این واقعیت نشان می‌دهد که دموکراسی صرفاً یک جغرافیا یا مجموعه‌ای از نهادها نیست، بلکه یک فرهنگ و منش است و بدون درونی‌شدن این فرهنگ، زندگی در جوامع آزاد نیز مانع بازتولید رفتارهای اقتدارگرایانه نمی‌شود.

این تناقض پرسشی جدی پیش روی جامعه می‌گذارد: جریانی که حتی در شرایط آزادی، صدای منتقد را با توهین و خشونت پاسخ می‌دهد، اگر روزی به قدرت برسد، چه نسبتی با آزادی، حقوق شهروندی و کرامت انسانی خواهد داشت؟ زبان امروز، پیش‌نویس رفتار فرداست. فاشیسم می‌تواند دقیقاً در دل دموکراسی‌ها نیز رشد کند، اگر آزادی فقط برای خودی‌ها معنا داشته باشد و نه به‌عنوان حقی همگانی.

از منظر اجتماعی، این نوع حملات پیامدهایی فراتر از یک فرد دارد. وقتی زنی به‌دلیل اظهارنظر سیاسی آماج توهین جنسی قرار می‌گیرد، پیام روشنی به همه زنان و به همه صداهای مستقل مخابره می‌کند. هزینه سخن گفتن می‌تواند تخریب شخصیت و ناامنی روانی باشد. این مکانیسم، جامعه را به سمت سکوت، خودسانسوری و انفعال سوق می‌دهد؛ همان هدفی که هر ساختار اقتدارگرا در پی آن است.

جامعه‌ای که در پی رهایی از استبداد است، نمی‌تواند هم‌زمان ابزارهای استبدادی را بازتولید کند و انتظار آینده‌ای آزاد داشته باشد. نقد تند و مخالفت جدی بخشی از سیاست است، اما عبور از مرز کرامت انسانی، هرگز قابل توجیه نیست. اگر قرار است آینده‌ای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید از همین امروز، در زبان، در رفتار و در نحوه مواجهه با مخالف شکل بگیرد.

سکوت در برابر چنین خشونتی بی‌طرفی نیست؛ مشارکت در عادی‌سازی آن است. دفاع از کرامت انسانی دفاع از یک فرد خاص یا یک موضع سیاسی مشخص نیست، بلکه دفاع از حداقلی‌ترین ارزش‌هایی است که بدون آن‌ها، هیچ پروژه سیاسی‌ با هر نام و شعاری نمی‌تواند مدعی آزادی و رهایی باشد. اگر نتوانیم صدای مخالف را تحمل کنیم، تفاوت ما با آنچه نقدش می‌کنیم، صرفاً در جایگاه قدرت خواهد بود، نه در ماهیت رفتار.

۵ فوریه ۲۰۲۶


نظر خوانندگان:


■ درود بر شما کورش استکی گرامی هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
پیش‌زمینه‌های شکل‌گیری نگرش‌های فاشیستی و حذفی در میان اپوزیسیونی که خود تحت سلطه استبداد بوده است، پدیده‌ای پیچیده است که روان‌شناسان سیاسی و جامعه‌شناسان آن را «بازتولید استبداد» می‌نامند. ریشه‌های این رفتار را می‌توان در موارد زیر جستجو کرد:
۱. درونی‌سازی فرهنگ استبدادی (میراث روانی سرکوب!) وقتی یک اپوزیسیون دهه‌ها در فضای انسداد سیاسی رشد می‌کند، به ناچار ابزارهای مبارزه و زبان سیاسی خود را از «نظام حاکم» الگوبرداری می‌کند. در این حالت، مخالفِ استبداد، خود به نسخه‌ی معکوسِ حاکم تبدیل می‌شود؛ یعنی همان روش‌های حذفی، برچسب‌زنی و مطلق‌گرایی را علیه رقبای خود به کار می‌برد.
۲. فقدان تجربه زیسته در دموکراسی! اپوزیسیونی که طعم تکثرگرایی و سازش را نچشیده باشد، سیاست را یک «بازی با حاصل‌جمع صفر» می‌بیند. در این نگرش، پیروزی یک گروه لزوماً به معنای نابودی گروه دیگر است. به همین دلیل، «دیگری» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «دشمن وجودی» تلقی می‌شود که باید حذف شود.
۳. تقدس‌گرایی و کیش شخصیت! در فضاهای غیردموکراتیک، تمایل به جایگزینی «بُت» قبلی با یک «پیشوای» جدید بسیار بالاست. نگرش فاشیستی زمانی شکل می‌گیرد که یک جریان سیاسی، رهبر یا ایدئولوژی خود را تنها راه نجات و «حقیقت مطلق» می‌پندارد. هرگونه نقد یا مخالفت با این نمادها، به عنوان خیانت یا دشمنی با خلق تعبیر شده و راه را برای سیاست حذفی باز می‌کند.
۴. ناسیونالیسم افراطی یا بنیادگرایی هویت‌محور ! بسیاری از جریان‌های فاشیستی در میان اپوزیسیون، بر پایه «هویت‌های سخت» (نژاد، زبان یا مذهب خاص) شکل می‌گیرند. آن‌ها با تعریف یک «ما»ی برتر و اصیل، تمام کسانی را که در این قالب نمی‌گنجند، «غیر» نامیده و حقوق شهروندی آن‌ها را در آینده نادیده می‌گیرند.
۵. تروما و خشم انباشته! تجربه زندان، شکنجه و تبعیض، خشمی عمیق در میان مبارزان ایجاد می‌کند. اگر این خشم با آموزش‌های دموکراتیک مهار نشود، در زمان قدرت گرفتن به «انتقام‌جویی» تغییر شکل می‌دهد. در این وضعیت، عدالت با انتقام اشتباه گرفته می‌شود و شعار «هر که با ما نیست، بر ماست» حاکم می‌گردد.
۶. ساختار تشکیلاتیِ سلسله‌مراتبی و بسته ! بسیاری از گروه‌های اپوزیسیون غیردموکراتیک، ساختاری شبیه به فرقه‌ها دارند. در این ساختارها، پرسشگری سرکوب می‌شود و وفاداری مطلق جایگزین تخصص و تفکر انتقادی می‌گردد. این محیط، بهترین بستر برای رشد تفکرات فاشیستی و حذف فیزیکی یا معنوی منتقدان داخلی و خارجی است.
نتیجه‌گیری: شکل‌گیری نگرش حذفی در اپوزیسیون، نشان‌دهنده آن است که استبداد تنها یک سیستم سیاسی نیست، بلکه یک «فرهنگ» است که حتی در ذهن مخالفانش نیز رسوخ می‌کند. برای عبور از این وضعیت، پذیرش حق ناحق بودن برای مخالف و اولویت دادن به حقوق بشر بر منافع جناحی تنها راه گریز است.
سپاس - آشنا


■ گلشیفته هنرمندیست که همه ایرانیان و ایران دوستان خود را در درخشش بین‌المللی وی سهیم می‌دانند. توهین بزدلانه زبانی به او در حقیقت توهین به تمامی ایرانیان فرهیخته و بویژه به تمام زنان آزادیخواه کشورمان است. شیوه حمله به گلشیفته تازگی ندارد و از همان آغاز جمهور اسلامی این فرهنگ دون مایه از طرف مبلغین و هوراکشان رژیم دنبال شده است. چیزی که تازگی دارد بکار گیری همین شیوه‌ها به اسم آقای رضا پهلوی است. در ۸-۷ سالی که من سخنان و پیام‌های آقای پهلوی را دنبال کرده‌ام ایشان را انسانی آزادمنش یافتم که تمایز ماهیتی با رهبران پوپولیست دارد، رهبرانی که نه تنها از توهین و حمله شخصی ابایی ندارند بلکه بصورت ابزاری از چنین برخوردهایی استفاده می‌کنند. هم اکنون آقای پهلوی فرصت خوبی دارند که خود را از این رویکرد فاشیستی و خشن مبرا کنند، ایشان در نظر داشته باشند که حمایت افراد و گروههای آزادیخواه و سکولار از وی با تضمین مادام‌العمر همراه نیست.
با احترام ، پیروز


■ این لات و لوتها دارند تمرین پاسدار شدن می‌کنند و اولین کسانی خواهند بود که در کمیته و دستگاه امنیتی جدید جا خوش خواهند کرد اگر به قدرت برسند. برخورد هم‌سرشت سروش دباغ مسلمان و این جماعت مخالف رژیم اسلامی به خانم فراهانی نشاندهنده آبشخور مشترکی ست. عدم مرز بندی با این جماعت و مماشات و تحمل آنان تحت عنوان هوادار از طرف آقای پهلوی، سخنانش را در رابطه با دموکراسی و کرامت انسانی بی‌معنی و باور ناپذیر می‌کند. یک عذر خواهی از خانم فراهانی از طرف جناب رضا پهلوی نشانه و علامت درستی به همه خواهد بود.
با احترام سالاری


■ برای بررسی دقیق‌تر این موضوع، پیش از ورود به مصداق مورد بحث، ناگزیر باید به چند نکته‌ی بنیادین اشاره کرد، بی‌آنکه در این مجال به ریشه‌ها و علل شکل‌گیری آن‌ها پرداخته شود.
نخست، جامعه‌ی ما جامعه‌ای متکثر و چندپاره است؛ جامعه‌ای که حتی در مواجهه با مسائل ساده و روزمره نیز در دستیابی به تفاهم و اجماع با دشواری روبه‌ روست. یکی از مصادیق روشن این وضعیت، فقدان یک اپوزیسیون منسجم پس از چهل‌وهفت سال است. دوم، در حوزه‌ی اخلاق و رفتار اجتماعی, به‌ویژه در نتیجه‌ی ساختارهای حاکم بر نظام آموزشی و گفتمان رسمی، با کاستی‌های جدی مواجه‌ایم. حکومتی خشن و پرخاشگر، ناگزیر مردمی و فرهنگی متناسب با خود بازتولید می‌کند:
«حال متکلم از کلامش پیداست؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست.» این وضعیت در کاهش تحمل اجتماعی، افزایش تنش‌های فردی و جمعی، و شکاف میان ادعا و عمل به‌روشنی قابل مشاهده است.
سوم، ویژگی‌هایی چون خودمحوری، خودرأیی، غلبه‌ی الگوهای مردسالارانه، گرایش‌های اقتدارگرایانه و ضعف فرهنگ گفت‌وگو، در بخش قابل‌توجهی از ساختار اجتماعی ما ریشه دوانده است.
پرداختن به هر یک از این مسائل، نیازمند زمان، برنامه‌ریزی بلندمدت، پژوهش مستمر و فعالیت‌های عمیق تربیتی و فرهنگی است. با این مقدمه، می‌توان به بحث اصلی بازگشت. اصل بنیادین آن است که هر فردی باید بتواند نظر و عقیده‌ی خود را بدون ترس و نگرانی بیان کند. آزادی بیان زمانی معنا دارد که امکان طرح دیدگاه‌های متفاوت، حتی دیدگاه‌های نامقبول یا مخالف، بدون هراس از حذف، تحقیر یا خشونت کلامی فراهم باشد. مقبول یا نامقبول بودن یک نظر، هرگز مجوز تخریب گوینده‌ی آن نیست.
از این‌رو، مسئله‌ی اصلی نه شخصِ گوینده، بلکه شیوه‌ی مواجهه با «اختلاف نظر» است. ممکن است من با بخش قابل‌توجهی از دیدگاه‌های خانم گلشیفته فراهانی موافق نباشم، اما مسئله‌ی اصلی نه خودِ مخالفت، بلکه چارچوب و آداب بیان آن است. فحاشی و بی‌ ادبی نه پدیده‌ای تازه‌اند و نه محدود به یک جریان فکری خاص؛ فروکاستن آن به یک اردوگاه سیاسی، بیش از آن‌که تحلیلی دقیق باشد، ساده‌سازی مسئله‌ای پیچیده و نادیده‌انگاری همان نکات بنیادینی است که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد.
با این حال، نمی‌توان از مسئولیت اجتماعی ناشی از شهرت چشم پوشید. چهره‌های شناخته‌شده، همچون هر فرد دیگری، در بیان دیدگاه‌های خود آزادند، اما آزادی بیان بی‌مسئولیتی نمی‌آورد. شهرت صرفاً امتیاز نیست؛ بار پیامدهای اجتماعی گفتار را نیز بر دوش می‌کشد. از این منظر، بخشی از فضای پرتنش پس از هر اظهارنظر، ناگزیر به خودِ گفتار بازمی‌گردد.
خانم گلشیفته فراهانی، حال که آگاهانه پا به چنین آبِ گل‌آلودی گذاشته‌اند، ناگزیرند چند پرسش اساسی را با خود مرور کنند:
آیا با تمامی ابعاد این مسئله آشنایی دارند؟
آیا از حساسیت عمیق آن نزد بخش بزرگی از جامعه‌ی ایران آگاه‌اند؟
و آیا در چنین فضای ملتهبی، آمادگی پذیرش پیامدهای قابل‌پیش‌بینی سخنان خود را دارند؟
ایشان پیش‌تر نیز با کنش‌هایی آگاهانه, از جمله نمایش بدن برهنه, خود را در معرض شدیدترین فحاشی‌ها و بی‌حرمتی‌ها قرار داده‌اند. ساده‌ لوحانه است اگر تصور شود این‌ بار ناآگاهانه مقابل دوربین نشسته‌اند. چه‌بسا این نیز شکلی دیگر از بازتولید و تثبیت شهرت بوده باشد. اگر کسی تصمیم بگیرد کتاب مقدسی را در کراچی یا اسلام‌آباد به آتش بکشد، آیا پیش از آن‌که خود در خشم جمعی بسوزد، نباید «بدحادثه» را پیش از هر چیز به فقدان حکمت و درایت خود نسبت دهد؟
البته تأکید می‌کنم، این سخن به هیچ وجه مشروعیت بخشیدن به توهین یا خشونت علیه فرد نیست؛ بلکه هدف، برجسته کردن اهمیت مسئولیت فرد در برابر پیامدهای اقدامات خود است. در عین حال، طرح آگاهانه چنین موضوعاتی در این شرایط خطیر، با نتایجی که از پیش قابل‌پیش‌بینی است و ناخواسته به اعتبار جمهوری جور و جهل اسلامی می‌افزاید، نه یک ضرورت، بلکه انحراف از اولویت است؛ و اگر عمدی نباشد، دست‌کم نشانه‌ای از ساده‌لوحی سیاسی است.
در ادامه، این پرسش مطرح می‌شود که چرا آقای رضا پهلوی باید پاسخ‌ گوی هر رفتار نابخردانه‌ای باشد که اساساً مشخص نیست از سوی چه فرد یا گروهی صورت گرفته است. کار به جایی رسیده که برخی به‌صورت آمرانه انتظار دارند هر جا خلافی رخ می‌دهد، آقای پهلوی در پی رفع‌ و رجوع آن برآیند؛ بی‌آنکه به اهمیت نقش ایشان به‌عنوان سرمایه‌ای ملی برای گذار از این شرایط خطیر توجه کنند.
اگر سرپرست یک تیم فوتبال در قبال رفتار ناپسند بازیکنان یا هواداران رسمی تیم خود پاسخ‌گوست، این مسئولیت را نمی‌توان به حملات گروهی آشوبگر و فاقد هویت مشخص در بیرون از میدان تعمیم داد. ایشان بارها و به‌صراحت چنین رفتارهای زشت و ضد اخلاقی را محکوم کرده‌اند. اندکی انصاف نیز بخشی از گفت‌وگوی سالم است.
من صریح و بی‌تعارف به این باور رسیده‌ام که در چنین وضعیت خطیر و بی‌سابقه‌ای، هر نوشته، مقاله و مداخله‌ی فکری که امروز منتشر می‌شود، اگر در خدمت افشا، زیر کشیدن و واداشتن جمهوری اسلامی به پاسخ‌گویی در برابر کشتارها و فجایع نزدیک به نیم قرن نباشد، عملاً به انحراف از مسئله‌ی اصلی دامن می‌زند.
در زمانی که ماشین سرکوب بی‌وقفه می‌کشد، زندانی می‌کند و دروغ می‌گوید، پراکندن تمرکز جامعه بر حاشیه‌ها، حتی اگر در پوشش دغدغه‌های اخلاقی یا آینده‌نگرانه عرضه شود، نه کمک به آزادی، که اتلاف انرژی و تعویق مواجهه با منبع اصلی جنایت است. واقعیت آن است که ما سال‌ها با جامعه‌ای مبتنی بر تساهل و گفت‌وگو فاصله داریم؛ و نکته‌ی محوری این نوشته، صرفاً طرح پرسش «اولویت‌ها» ست.
در نهایت، شما از «شنیدن صدای پای فاشیسم» سخن گفته‌اید.
این، در بهترین حالت، بازی با کلمات است: غفلت از فاشیسم عریان، جاری و بالفعلِ امروز، و پناه بردن به فاشیسمی خیالی که هنوز نه قدرتی دارد و نه قربانی گرفته است. اما پرسش اساسی آن است که در شرایطی که جمهوری ولاییِ مستقر همچنان به سرکوب سیستماتیک، کشتار، شکنجه و زندان ادامه می‌دهد و پاسخ‌گوی هیچ نهاد معتبر حقوق بشری نیست، چنین مباحثی تا چه اندازه در اولویت قرار دارند؟
آیا تمرکز افراطی بر خطرهایی که هنوز تحقق نیافته‌اند، ما را از مسئله‌ی بنیادین منحرف نمی‌کند؟
آیا شایسته‌تر نیست که انرژی، ظرفیت و سرمایه‌ی فکری و اجتماعی خود را پیش از هر چیز صرف چگونگی و جهت براندازی این ساختار سرکوبگر کنیم، به‌جای آن‌که توان خود را صرف واکنش به فحاشی‌ها و رفتارهای گروه‌هایی با هویت نامشخص کنیم؛ گروه‌هایی که در فردای یک ایران آزاد، به‌سادگی می‌توان با سازوکارهای قانونی و مدنی مهارشان کرد؟
«خانه از پای‌بست ویران است، خواجه در فکر نقش ایوان است.»
به‌قولی، ترس از آینده، وامی است که هرگز نگرفته‌ایم، اما سال‌هاست بهره‌اش را می‌پردازیم. بخشی از گفتمان‌های مبتنی بر ترس‌افکنی، ناخواسته ذهن و انرژی جامعه را از بحران اصلی منحرف می‌کنند. در این میان، وقتی رسانه‌های وابسته به ساختار قدرت، برای نمونه سایت‌هایی چون تابناک، وابسته به یکی از مهره‌های فاسد نظام، از اظهارات خانم فراهانی ابراز خرسندی می‌کنند، آیا نباید لحظه‌ای درنگ کرد؟ آیا حساسیت نسبت به هم‌راستایی ناخواسته با روایت‌های مشکوک، خود بخشی از مسئولیت روشنفکری نیست؟
شهرام


■ شهرام گرامی، اکثر مطالبی که بیان کردید منطقی ست, و به همین دلیل فکر میکنم که آقای پهلوی با فاصله گذاری خود با این رفتارها و برخورد مشخص و قاطع با این جماعت که خود را به او نسبت می‌دهند، وظیفه دارد مکررا تفاوت افکار و عقاید و منش خود با آنان را گوشزد کند و بدین وسیله خواهان طرد آنان از تشکل‌ها و گردهمایی‌های منصوب به خود باشد. در واقع هر سرمایه اجتماعی موظف است در مقابل آدمکشان حکومت اسلامی از حیثیت خویش دفاع کند. برخوردهای آگاهانه با گروه‌های فشار و افشای آنان در مبارزه پیش رو هر چند امری فرعی ولی ضروریست. این رفتارهای ناپسند در بسیاری از گردهمایی‌ها و شعارهای پادشاهی خواهان هم هست که همه شاهدش هستیم. بی‌توجهی هسته مرکزی این جریان سیاسی به این نوع رفتارها و گفتارها نشانه خوبی برای جلب اعتماد سایر شخصیت‌ها و گروه‌های دیگر نخواهد بود. بی‌شک اظهارات شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری هم باید به نحوی باشد که امکان بهره برداری حاکمیت از آن را تا حد امکان ناممکن کند. تمرین دموکراسی هیچ وقت زود نیست، پروسه‌ای ست که باید مدام به آن پرداخت و ارجاع آن به آینده و فرعی کردنش امریست مخاطره آمیز.
با احترام سالاری


■ آقای شهرام
من با کلیت مقدمهٔ نوشتهٔ شما موافقم، اما در بخش نتیجه‌گیری و در نحوهٔ کاربرد مصادیق، با آن هم‌داستان نیستم. به‌ویژه آنکه به نظر می‌رسد گفته‌های خانم گلشیفته فراهانی به‌صورت مستقیم نقل و سپس به‌طور مستقل نقد نشده، بلکه تمرکز اصلی متن بر ارائهٔ دلایل ضمنی برای واکنش‌ها و حملات علیه او قرار گرفته است. از این منظر، نوشته بیش از آنکه تحلیلی از مواضع او باشد، به نوعی ساده‌سازی چارچوب گفتار و کردار اطرافیانِ آقای رضا پهلوی شباهت پیدا می‌کند.
در چنین شرایطی این پرسش مطرح می‌شود که آیا شایسته نیست همان معیارهای پرسشگری و سنجش انتقادی که دربارهٔ خانم فراهانی به کار رفته، دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود؟ آیا او از پاسخ‌گویی نسبت به پیامدهای فراخوان‌هایش مستثنا تلقی می‌شود؟ مسئله در اینجا نه پرداختن به سایر رفتارهای پیرامونی، بلکه تمرکز مشخص بر فراخوان‌هایی است که می‌تواند مخاطبان را به مواجهه‌ای پرهزینه و نابرابر با دستگاه سرکوب سوق دهد.
اگر قرار است تنها یکی از آن پرسش‌ها مطرح شود، می‌توان آن را چنین صورت‌بندی کرد: آیا فراخوان به کنش‌هایی که مستلزم هزینه‌های انسانی سنگین است، بدون تضمین‌های عملی برای کاهش این هزینه‌ها یا بدون شفاف‌سازی درباره حدود و امکانات حمایت بیرونی، با مسئولیت اخلاقی کنش سیاسی سازگار است یا نه؟
در نهایت، اگر جنبش مردم ایران صرفاً به جابه‌جایی چهره‌های سیاسی فروکاسته شود و حساسیت اخلاقی خود را از دست بدهد، بعید است به دستاوردی پایدار بینجامد؛ مگر آنکه هم‌زمان با دگرگونی‌های نهادی، فرهنگ سیاسیِ مبتنی بر اطاعت بی‌چون‌وچرا و ولایت‌پذیری نیز به چالش کشیده شود و جای خود را به مسئولیت‌پذیری، پرسشگری عمومی و اخلاق سیاسی بدهد.
سلمان گرگانی


■ جناب آقای کورش استکی، اول از همه باید بگویم که از خواندن مقاله شما بیش از اندازه لذت بردم، و به عنوان یک ایرانی از شما ممنونم که در این وضیعت سیاسی که جو بیش از اندازه مسموم و آلوده می‌باشد، این مقاله را نوشتید. کاشکی مسئولان عزیز و محترم ایران امروز بتوانند این مقاله را برای چند هفته در صفحه اول ایران امروز بگذارند. اگر پیشنهاد من باعث هزینه برای ایران امروز بشود، من حاضرم شخصا این هزینه را متقبل بشوم.
دوباره ممنونم رضا


■ با تشکر از آقایان سالاری و گرگانی که نظرات خود را ابراز داشتند.
به‌ باور من، تمرکز اصلی نوشته‌ی آقای استکی نه نقد یا داوری درباره‌ی گفته‌های خانم فراهانی است و نه سنجش درستی یا نادرستی آن‌ها؛ بلکه محکومیت توهین‌های جنسیت‌زده و خشونت کلامی است، که به زعم ایشان، از سوی جریان سلطنت‌طلب متوجه او شده است. حتی اگر بخشی از گفته‌های ایشان محل اختلاف باشد، هیچ اختلاف نظری مجوز هتاکی، تهدید یا حذف نمادین نیست. موضوع اصلی، واکنش‌های خشونت‌بار، تحقیرآمیز و تهدیدآلود به سخنان یک هنرمند است؛ پیش از هر تحلیل سیاسی، این یک مسئلهٔ اخلاقی و مدنی است. اصل بحث، دفاع از حق بیان در امنیت و آسایش است، بی‌آنکه فرد آماج نفرت و تخریب شود. نباید این موج هتاکی را به‌سادگی به یک جریان سیاسی نسبت داد.
تجربه‌های مستند نشان می‌دهد شبکه‌های گسترده‌ای از حساب‌های کاربری جعلی، به‌ویژه با منشأ جمهوری اسلامی، به‌طور سازمان‌یافته فعال‌اند و مأموریتشان باز تولید نفرت، خشونت کلامی و استفاده از الفاظ مستهجن است.
در جریان همه‌پرسی استقلال اسکاتلند، هزاران حساب جعلی خود را اسکاتلندی معرفی می‌کردند و پس از قطع اینترنت در ایران از کار افتادند؛ این الگو از سال ۲۰۱۸ توسط دانشگاه کلمسون مستند شده است.
طرح این پرسش که آیا همان معیارهای انتقادی نباید دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود، پرسشی کاملاً مشروع است؛ به‌ویژه که ایشان هم فراخوان داده و هم در موقعیت بسیج سیاسی قرار دارد. نقد فراخوان‌ها، هزینه‌های انسانی آن‌ها و مسئولیت اخلاقی کنشگران، بحثی مهم و ضروری است؛ اما موضوع این مقاله این نیست.
مسئله اصلی این است که آیا نقد، جای خود را به تخریب داده است یا نه. وقتی واکنش به یک عقیده و نظر به تهدید، توهین و حذف نمادین منجر می‌شود، دیگر با پرسشگری انتقادی روبه‌رو نیستیم، بلکه با همان فرهنگ اطاعت و طرد مواجه‌ایم که سال‌ها جامعهٔ ایران را فرسوده کرده است. اگر یکی از مشاوران نزدیک آقای رضا پهلوی بودم، ایشان را به حفظ و رعایت موضع رسمی‌اش دربارهٔ هتاکی و بی‌حرمتی و ادامهٔ کمپینی پاک، مثبت و اخلاق‌ محور تشویق می‌کردم؛ مسیری که خود به اهمیت آن آگاه است.
حتی اگر افراد به دلیل دشمنی شخصی به فحاشی و خشونت کلامی و جنسی روی آورند، پاسخ آن نه تسویه‌ حساب سیاسی، بلکه یک کار گستردهٔ آموزشی و تربیتی در ایران آینده است؛ تا زخم‌های رژیم جور، جهل و دروغ از پیکرهٔ جامعه زدوده شود. نگاه به فیلم‌ها و سریال‌های صدا و سیما کافی است تا منبع بسیاری از بدآموزی‌ها و خشونت‌ها را دید. سعدی می‌گوید:
«دست تعدّی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سِنتِ جاهلان است؛ که چون به دلیل از خصم فرو مانند، سلسله‌ی خصومت بجنبانند.» تهذیب اخلاق «سِنتِ جاهلان» و تعدیل احوال آنان، یکی از پروژه‌های لازم الاجرا برای هر دولتی در ایران آینده خواهد بود. نکتهٔ پایانی، اولویت‌هاست: همفکری، همیاری و تمرکز بر دردهای واقعی مردم؛ از امید دادن به جامعه تا رسیدگی به خانواده‌های مجروح و مصدوم و ایجاد راه‌های مطمئن برای رساندن صدای مردم در بند ایران به ارگان‌های جهانی حقوق بشری. وقتی می‌شنوم خانواده‌هایی در ایران، عزیزان زخمی خود را به جای بردن به بیمارستان، در منزل پنهان کرده‌اند تا از زجر و آزار بیشتر دژخیمان در امان بمانند، مصمم‌تر می‌شوم بر اولویت‌ها پافشاری کنم.
به گفتهٔ عیسی مسیح: «برای هر کاری وقتی هست و برای هر فعالیتی فصلی زیر آسمان‌ها مقرر است.» امروز، فصل اتحاد و تشریک مساعی برای نجات ایران است.
جانتان خوش شهرام


■ روی سخنم با جنابان استکی و سالاری و پیروز و نویسنگانی در این ردیف است.
دو نکته را نه تنها شما دوستان که بسیاری از نویسندگان بیرون از کشور در باره اوضاع امروز ایران مد نظر قرار نمی دهند. شما گرامیان خشم مردم را در بیرون از کشور نسبت به امثال خانم گلشیفته و دیگرانی همچون ایشان ملاحظه می‌کنید، ولی دقت نمی‌کنید این خشم و خروش واکنش عصبانیت میلیون ها ایرانی درون کشور است که به بیرون کمانه می‌کند. بدون تردید هم میهنان ما که درون ایران هستند و برای نجات خود لحظه شماری می کنند تا رهبران پرقدرت خارجی به هر شکلی شده آن ها را از دست رژیم اسلامی نجات دهند، بیشتر از ما خارج گودنشین ها ناراحت می شوند اگر کسانی در بیرون از کشور نظر شخصی خود را بگونه‌ای پشت میکرفون‌های معتبر خارجی ابراز کند یا در رسانه‌هایشان بنویسد که برخلاف میل اکثریت ملت درون ایران باشد و طبیعی است خشمگین شده و عصبانیت آن‌ها به بیرون از کشور انعکاس سریع پیدا می کند و کل ماجرا را تنها به بخشی از جامعه بیرون از کشور (که تندروی آن‌ها مطلقا پذیرفتنی نیست) مربوط نکنید. این‌ها راوی سخنان مردم عصبانی درون ایران هستند.
دومین نکته که بسیار مهم است و یک کتاب در باره‌اش می‌توان نوشت و هیچ کس ننوشته، ستمی است که پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بدست بخشی از انقلابیون و مردمانی که امروز پنجاه و هفتی‌ها نام گرفته‌اند بر سر بسیاری از پادشاهی خواهان آمد، و ۴۷ سال این ماجرا به اشکال گوناگون ادامه یافت از اعدام دیوانه‌وار روزهای نخست گرفته تا به هم اکنون و سال‌ها زندانی شدن بدون کوچکترین گناه (یک نمونه بارزش خانم خانه‌داری مانند خانم سپهری است که همه گروهها را به مرخصی می‌فرستند جز خانم سپهری پادشاهی خواه را!) تا بیکار شدن و پاکسازی آن‌ها از ارتش گرفته تا معلمان و اساتید دانشگاهها و بسیاری از کارگران و سرپرستان شرکت نفت که به زور همراه ملت شده بودند و مصادره اموال و قطع حقوق و... حالا پس از ۴۷ سال فرزندان آن‌ها همراه فرزندان همان نسل انقلابی همه متفق‌القول افکار رضا پهلوی را به افکار خود نزدیکتر دانسته به او پیوسته و تعداد اندکی از آنها با تهاجم زبانی مشکل آفرینی می کنند. شخص رضا پهلوی هم بیشتر از این که بارها و بارها گفته این‌ها از ما نیستند و کسی که طرفدار من است باید مانند من بیندیشد و رفتار کند راه چاره دیگری برای مقابله با آن ها ندارد. و شما هم میهنان جمهوری خواه نباید ۴۷ سال فشار بر پادشاهی‌خواهان را از یاد ببرید. زبان تند آن ها را هم کمی شما باید تحمل کنید تا کل جامعه ما به یک آرامش فکری جامع برسد و دوباره همه درکنار هم مانند گذشته و کشور های پیشرفته زندگی کنیم.
نویسندگان ایرانی در نقش به وجود آوردن این تساهل نقش مهمی دارند. پادشاهی خواهان ضمنا بیشترشان ناراحت هستند که چرا هیچ گروه سیاسی غیر پادشاهی خواه به فراخوان های متعدد رضا پهلوی نپیوستند تا از هم اکنون در مراحل بعدی آزاد سازی و برای بعد از آن شریک امور و قدرت سیاسی باشند. من شخصا فکر نمی کنم پس از اتمام دوره گذار رضا پهلوی خواهان هیچ پست حکومتی باشد فوقش او وظیفه اش صیانت از قانون اساسی مانند پادشاهان دوچرخه سوار کشور های دانمارک و سوئد خواهد بود. پیوستن گروههای سیاسی به جنبش یا انقلاب ملی که این روزها بسیار فعال شده اهمیت وجودی آن ها را بالا می‌برد و کم نمی‌کند. ایران آینده به وجود احزاب چپ غیر وابسته به خارجی هم نیاز مند است و چه بهتر که از هم اکنون همه سوار قطاری شوند که موتورهایش روشن شده است. آرزو کنیم در ایران آینده پادشاهی خواهان ، جمهوری خواهان از هر نوعش در کنار هم و دست در دست هم ویرانی های ایران را به آبادانی تبدیل کنند که جز این خشت بر روی خشت نمی‌توان گذارد.
پاینده باشید. سیاوش






نظر شما درباره این مقاله:







امنیت ملی و رفاه مردم، گروگان سیاست خارجی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 10:10

امنیت ملی و رفاه مردم، گروگان سیاست خارجی


بهروز هادی زنوز

۵ فوریه ۲۰۲۶

در پایان یک دوره طولانی از تحولات سیاسی و اقتصادی، امروزه اقتصاد ایران همچنان با مجموعه‌ای از چالش‌های ساختاری مواجه است؛ چالش‌هایی که ریشه آنها نه ‌تنها در عوامل اقتصادی، بلکه در الگوی حکمرانی، ساخت قدرت و جهت‌گیری سیاست خارجی قرار دارد. بیکاری گسترده جوانان و زنان تحصیل‌کرده، تخریب محیط‌زیست، بحران صندوق‌های بازنشستگی و نظام بانکی، تورم مزمن، فقر گسترده و بی‌ثباتی اقتصاد کلان، تنها نمودهای بیرونی این بحران عمیق‌هستند. «اختلال در رابطه دولت–ملت» و «انزوای ژئوپلیتیک» کشور وجه دیگر این بحران را بازنمائی می کند.

دهه نخست پس از انقلاب، با تصرف سفارت آمریکا و جنگ ایران و عراق، مسیر سیاست خارجی و امنیتی ایران را به سمت «تقابل» کشاند. این انتخاب استراتژیک، ایران را از مزایای تعامل اقتصادی، جذب سرمایه خارجی، انتقال فناوری و حضور فعال در اقتصاد جهانی دور کرد؛ مزایایی که کشورهای توسعه ‌یابنده در همان دوره با استفاده از آن‌ها مسیر رشد خود را شکل دادند.

پس از جنگ، ساختار قدرت به دو جناح اصلی عملگرا و اصولگرا تقسیم شد. جناح اول منادی دیپلماسی و تعامل با جهان بود و جناح دوم، استمرار گفتمان تقابل را دنبال می‌کرد. این دوگانگی بیش از چهار دهه ادامه یافته و نوعی «پارادوکس راهبردی» ایجاد کرده است: ایران هم‌زمان می‌خواهد از مزایای نظم بین‌الملل بهره ببرد و در برابر آن نیز بایستد. نتیجه چنین تضادی، سیاست خارجی غیرمنسجم و ناتوانی در ایجاد یک راهبرد بلندمدت بوده است.

بعد از دولت اصلاحات از سال ۱۳۸۴ تا کنون بتدریج نهادهای نظامی و امنیتی نظام دست بالا را در حاکمیت بدست آوردند و با سرکوب نهادهای مدنی و ایجاد انسداد سیاسی در داخل و تشدید سیاست خارجی مخاصه جویانه و پر هزینه خود، بحران کنونی کشور را موجب شدند.

در حوزه اقتصاد، غرب‌ستیزی به‌معنای از دست‌رفتن فرصت‌های گسترده‌ای برای توسعه بوده است. در حالی که کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، هند، مالزی و ترکیه رشد خود را بر پایه ادغام هوشمندانه در اقتصاد جهانی بنا کردند، ایران مسیر «خودبسندگی» را انتخاب کرد؛ مدلی که برای کشوری با جمعیت زیاد و نیاز شدید به سرمایه، تکنولوژی و تجارت جهانی، عملاً ناکارآمد است.

ناتوانی در ایجاد «دولت توسعه‌گرا» و حرفه‌ای، عامل مهم دیگری در تعمیق بحران است. توسعه نیازمند حکمرانی شفاف، نظام مالی سالم، استقلال نهادهای نظارتی، شایسته‌سالاری و رابطه سازنده دولت با بخش خصوصی است. اما در ایران، به دلیل آمیختگی سیاست، اقتصاد و نهادهای امنیتی، ساختاری شکل گرفته که در آن «رانت» بر «تولید» غلبه دارد. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی سرمایه‌داری غیرمولد است که بر انحصار و امتیازات ویژه استوار است و فضای رقابتی و تولیدمحور اقتصاد را از بین می‌برد.

تحریم‌های بین‌المللی این ضعف‌های ساختاری داخلی را تشدید کرده‌اند. تحریم‌ها علت اصلی بحران نیستند، بلکه «شتاب‌دهنده فروپاشی کارکردی»‌اند. اقتصادی که بر شفافیت، ادغام جهانی و دسترسی به فناوری بنا نشده باشد، در برابر فشارهای خارجی بسیار شکننده است. سقوط ارزش پول، رکود تورمی، فرار سرمایه، بیکاری و گسترش فقر، نشان‌دهنده همین آسیب‌پذیری است.

در سیاست خارجی، مشکل اصلی نبود یک «پارادایم واحد» است. سیاست خارجی ایران میان دو منطق مجزا گرفتار شده است: منطق انقلابی که خواهان تغییر نظم منطقه‌ای و جهانی است، و منطق دولت‌داری که حفظ ثبات و رفاه داخلی را دنبال می‌کند. این دو منطق تاکنون همسو نشده‌اند و اغلب یکدیگر را خنثی کرده‌اند. نتیجه، از دست‌رفتن فرصت‌ها، افزایش هزینه‌ها و کاهش اثرگذاری ایران در تعاملات جهانی بوده است.

قبل از بحران اخیر خاورمیانه، بسیاری از تجلیل گران سیاسی نظام، تصور می کردند سیاست خارجی ایران از نظر بازدارندگی امنیتی، تا حدی موفق بوده و توانسته است هزینه درگیری مستقیم علیه ایران را برای رقبا بالا ببرد. اما در پی تحولات اخیر در خاورمیانه یعنی زوال رژیم اسد در سوریه، شکست حزب اله در لبنان و آسیب پذیری ایران در جنگ ۱۲ روزه ، معلوم شد که این برداشت بسیار خوش بینانه بوده است. علاوه بر ناتوانی در پیشبرد سیاست بازدارندگی، جمهوری اسلامی، از نظر توسعه اقتصادی، قدرت نرم، ادغام جهانی و دیپلماسی اقتصادی، کارایی بسیار پایینی داشته است. عدم تعادل بین «اقتدار امنیتی» و «عقب‌ماندگی اقتصادی» یکی از محوری‌ترین ویژگی‌های سیاست خارجی ایران در چند دهه گذشته است.

برغم شواهد آشکار در مورد شکست سیاست خارجی جمهوری اسلامی، مسئولان نظام از پذیرش این موضوع، امتناع میورزند. به گمان ما واکاوی و شناسائی دلایل این استنکاف، حایز اهمیت است. در تبیین این معضل باید گفت:

۱- سیاست خارجی جمهوری اسلامی نه فقط یک ابزار دولت، بلکه بخشی از هویت ایدئولوژیک نظام است. هویت «مقاومت»، «مصونیت راهبردی» و «تقابل با غرب» برای حکومت اهمیت مرکزی دارد. اعتراف به شکست در این حوزه، عملاً شکست یک ستون هویتی را بیان می‌کند و نظام از این بابت احتیاط شدید دارد.

۲- تصمیم‌گیری راهبردی در سیاست خارجی ایران بسیار متمرکز و شخصی‌سازی شده است؛ و حلقه تصمیم‌گیری آن کوچک و امنیتی است. ضربه خوردن در این حوزه مستقیماً آسیب به مشروعیت همین حلقه تلقی می‌شود و لذا تمایل به پذیرش شکست وجود ندارد.

۳- در یک نظام توتالیتر یا نیمه‌توتالیتر، اعتراف به شکست، پیامدهای داخلی جدی دارد؛ از جمله: کاهش مشروعیت در میان حامیان، افزایش امید و انگیزه مخالفان و تضعیف روایت رسمی درباره موفقیت راهبرد «مقاومت». نمونه‌ای از این وضعیت وقتی دیده می‌شود که رسانه‌های نزدیک به نظام شکست‌ها را به «توطئه خارجی» یا «جنگ ترکیبی» منتسب می‌کنند تا مسئولیت داخلی را نپذیرند.

۴- بر اساس تحلیل‌های منتشرشده، روایت غالب رسمی این است که مشکلات و شکست‌ها نتیجهٔ دخالت آمریکا، اسرائیل، عربستان یا «جریان‌های معارض» است. این سازوکار باعث می‌شود که پذیرش خطا یا شکست سیاست خارجی به‌ مثابه تأیید ضعف ساختار داخلی تلقی شود و از آن اجتناب می‌گردد.

۵- سیاست خارجی جمهوری اسلامی به ‌شدت با نقش نهادهای امنیتی و نظامی (به‌ویژه سپاه) گره خورده است. موفقیت این نهادها معمولاً بر تداوم وضعیت «تهدید خارجی» استوار است. اگر نظام شکست در سیاست خارجی را بپذیرد، توجیه‌ قدرت و بودجهٔ این نهادها نیز تضعیف می‌شود. تحلیل‌های مربوط به «شکستن تصور مصونیت راهبردی» نشان می‌دهد که چطور واکنش‌های محدود حکومت به حملات مستقیم، به ‌جای اعتراف به آسیب‌پذیری، با سکوت و روایت‌سازی پوشش داده می‌شود.

۶- وضعیت سیاست خارجی با اعتراضات داخلی پیوند خورده است. پذیرش شکست می‌تواند مردم را نسبت به ضعف ساختاری حکومت هوشیارتر کند و دامنه اعتراضات را گسترش دهد. بنابراین نظام ترجیح می‌دهد شکست را پنهان، تحریف یا وارونه جلوه دهد.

۷- در روایت رسمی، حتی رخدادهایی که از دید ناظران بیرونی شکست تلقی می‌شوند، به عنوان «پیروزی مقاومت»، «نقشه دشمن که شکست خورد» یا «مدیریت هوشمندانه بحران» توصیف می‌شوند. رسانه‌های وابسته به محور مقاومت نمونه‌های مکرری از این گفتمان را ارائه کرده‌اند.

علاوه بر ساختار تصمیم گیری و منافع مستقر، یکی از ریشه‌های ضعف تحلیلی در سیاست‌گذاری، فقدان دانش تخصصی مدرن در میان بخشی از تصمیم ‌سازان است. سیاست خارجی و اقتصادی امروز نیازمند تحلیل داده‌ محور، شناخت ساختار قدرت جهانی، اقتصاد بین‌الملل، تکنولوژی و نهادهای چندجانبه است. با این حال، بخش مهمی از تصمیم‌گیری راهبردی بر تجربه جنگ، برداشت‌های ایدئولوژیک و اطلاعات فیلترشده امنیتی استوار است. بنابراین سیاست‌ها نه بر پایه دانش علمی، بلکه بر پایه قطعیت‌های ایدئولوژیک شکل می‌گیرند. مشکل اصلی این نیست که برخی تصمیم‌سازان تحصیلات دانشگاهی ندارند؛ مشکل این است که سیستم سیاسی، دانش تخصصی را در فرآیند سیاست‌گذاری در اولویت قرار نمی‌دهد. در چنین ساختاری، تصمیم‌سازی حرفه‌ای و تحلیل علمی همیشه در حاشیه قرار می‌گیرند و سیاست‌ها اغلب واکنشی، پرهزینه و فاقد انسجام راهبردی هستند.

در جمع‌بندی، بدون تغییر رویکرد سیاست خارجی از تقابل به تعامل مبتنی بر منافع ملی، و بدون بازسازی ساختار حکمرانی بر پایه شفافیت، رقابت‌پذیری و شایسته‌سالاری، نه تحریم‌ها به‌طور پایدار رفع می‌شوند و نه توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی محقق خواهد شد. بحران‌های کنونی ایران، محصول ترکیب سیاست‌گذاری‌های متناقض، ساخت قدرت بسته، اقتصاد غیرمولد و اولویت‌دادن به امنیت سخت بر توسعه انسانی و اقتصادی است. تحقق تغییر، نیازمند بازاندیشی بنیادین در جهان‌بینی سیاسی کشور و اصلاح ساختار تصمیم‌گیری است.





نظر شما درباره این مقاله:







ایران؛ بازگشت به خانه
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 05.02.2026, 14:39

از آسمانِ آرمان به زمینِ زندگی

ایران؛ بازگشت به خانه


محمود صباحی

من آرمان‌ها را رد نمی‌کنم؛
فقط در مواجهه با آن‌ها دستکش به دست می‌کنم.

(فردریش نیچه، اینک انسان، پیش‌گفتار، بند سوم)

وقتی به حوادث این روزهای ایران می‌نگرم، دو واقعیت بیش از هر چیز برجسته می‌شوند: نخست، نادرست از کار درآمدنِ بخش بزرگی از تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های رایج درباره‌ی تحولات ایران؛ و دوم، رخدادی که همچون یک «قوی سیاه» ناگهان سربرآورد و، درست در تقابل با هر شکل از آرمان‌گراییِ سیاسی، حامل گرایشی واقع‌گرایانه به ایران و مبتنی بر عقل سلیم است. مراد من از عقل سلیم، توانایی دیدنِ واقعیت آن‌گونه که هست و تصمیم‌گرفتن بر پایه‌ی آن است؛ نه بر اساس آرزوها، ایدئولوژی‌ها یا توجیه‌های نظری. از همین منظر، انقلاب سال پنجاه‌وهفت را می‌توان انقلابی علیه عقل سلیم ــ و به‌ویژه علیه سیاستِ ممکنات ــ دانست، و خیزش و خواستِ کنونی را حرکتی در جهت بازپس‌گیری همان عقلی تلقی کرد که روزگاری به سود آرمان‌ها کنار زده شد.

این مقاله‌ی دو‌بخشی تلاشی است برای فهم‌پذیر کردن این دو واقعیت و روشن‌ساختن نسبت درونی آن‌ها با یکدیگر.

۱. خطرناک‌ترین رویدادها نه نادیدنی‌ها، که دیدنی‌هایی‌اند که از فهم‌شان می‌گریزیم.

چرا بسیاری از تحلیل‌های روشن‌فکری از فهم جریان رویدادهایی که لحظه‌به‌لحظه جامعه‌ی ایرانی را درمی‌نوردند بازمی‌مانند؟ پاسخ را باید در یک کاستی بنیادی جست: گسست از واقعیت عینیِ رویداد. این ناکامی نه از فقر دانش ناشی می‌شود و نه از فقدان چارچوب نظری؛ مسئله در شیوه‌ی داوری است. داوریِ ذهنی و نظرگاهِ شخصیِ تحلیل‌گر ــ یعنی مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها، موضع‌گیری‌ها و گاه علایق سیاسیِ ازپیش‌موجود ــ پیش از آن‌که واقعیت مجالِ سخن گفتن بیابد، بر مشاهده‌ی عینی سایه می‌اندازد و امکانِ مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با خودِ رویداد را از میان می‌برد. در چنین وضعی، نظریه به‌جای رویداد می‌نشیند و پندارِ «آن‌چه باید باشد»، دیدنِ آن‌چه «هست» و حتی آن‌چه می‌تواند باشد را به حاشیه می‌راند.

به بیان دیگر، مسئله نه فقدان دانش ادبی، فلسفی یا علمی است و نه کمبود ابزار نظری؛ گره کار در ناتوانی از مشاهده‌ی پدیدار اجتماعی نهفته است. بسیاری از تحلیل‌گران از خرد جامعه‌شناختیِ لازم برای فهم واقعیت زنده بی‌بهره‌اند؛ خردی که پیش از هر داوری، خود را در معرض واقعیت عینی قرار می‌دهد و حکم را نه از سر تعهد به ایدئولوژی یا گرایش‌های سیاسی و عقیدتی، بلکه از دلِ مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با رویداد استخراج می‌کند.

دیدنِ عینیت اجتماعی خود مهارتی مستقل است؛ مهارتی که نه از انباشت دانش، بلکه از تعلیق آگاهانه‌ی آن به دست می‌آید. سقراط نیز درست بر همین توانایی تکیه داشت و آن را آموزش می‌داد: تعلیقِ باورها و پیش‌داوری‌ها برای نگریستن به حقیقت آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که مطلوب است یا پیشاپیش به آن ایمان آورده‌اند. فقدان همین توانایی است که توضیح می‌دهد چرا بخش بزرگی از آن‌چه امروز به‌نام تحلیل عرضه می‌شود، در واقع نه تحلیل و نقد، بلکه صورت‌بندیِ آمال و آرمان‌هایی است که در پناه ذهنِ تحلیل‌گر پرورده شده‌اند. چنین نوشتارها و گفتارهایی پیش از آن‌که با واقعیت اجتماعی درگیر شوند، در فضایی امن، انتزاعی و جداافتاده از میدان تجربه شکل می‌گیرند و از همین رو هرگز در معرض آزمونِ عینیت اجتماعی قرار نمی‌گیرند. در این وضعیت، اندیشه به‌جای مواجهه‌ی مستقیم با پدیدارها، آن‌ها را با پاره‌مفهوم‌هایی از متفکران سیاسی و فلسفی می‌سنجد؛ مفاهیمی که در پاسخ به زمینه‌ها و زمانه‌هایی متفاوت زاده شده‌اند. نتیجه آن است که نسبت اندیشه و رویداد وارونه می‌شود: نظریه دیگر از مواجهه‌ای صادقانه و صبورانه با پدیده‌ی اجتماعی برنمی‌خیزد، بلکه این خودِ پدیدار است که بر تخت پروکروستسِ نظریه‌های از پیش‌آماده خوابانده می‌شود و از ریخت می‌افتد.

در این وارونگی، رویداد نه دیده می‌شود و نه به فهم درمی‌آید؛ زیرا امکان ورود آن به جهان آگاهی از همان ابتدا از طریق باورهای علمی، فلسفی یا اخلاقی مسدود شده است. پیامد این وضعیت فقط خطای تحلیلی نیست، بلکه به فهم درنیامدنِ خود رویداد است. رویداد، و به‌ویژه رویداد سیاسی، پیش از آن‌که مثالی برای تأیید یا ابطال نظریه‌ای باشد، پرسش‌زا و مسئله‌ساز است. رویداد آن چیزی است که چارچوب‌های فکری موجود را به چالش می‌کشد و اندیشه را ناگزیر به تغییر، بازاندیشی و بازسازی می‌کند. هنگامی که رویداد به ابژه‌ای برای سنجش با مفاهیم آماده‌به‌مصرف فروکاسته می‌شود، این ظرفیت پرسش‌زایی از میان می‌رود و اندیشه، به‌جای خطر کردن و آموختن از واقعیت، به پناه مفاهیم آشنا عقب‌نشینی می‌کند و آن‌ها را تکرار می‌کند.

در برابر این رویّه، تفکری که هنوز آرمان‌زده نشده یا در تله‌ی نظریات نیافتاده مسیری معکوس می‌پیماید و از همین‌رو می‌تواند وضعیت را به گونه‌ای درون‌زاد و درون‌ماندگار تحلیل یا نقد کند؛ نه از آن رو که به نظریه‌ها یا فلسفه‌های سیاسی پشت می‌کند، بلکه بدان سبب که نقطه‌ی آغاز خود را در «اکنون» و «این‌جا»ی رویداد می‌یابد. اندیشه تنها زمانی زنده می‌ماند که به رویداد، به‌مثابه‌ی رویداد، بیندیشد؛ یعنی به واقعیت اجازه دهد پرسش‌ها و مسائلش را همان‌گونه که هست آشکار کند، نه آن‌که با پاسخ‌های از پیش آماده، امکان فهم آن را از میان ببرد.

نحوه‌ی مواجهه‌ی بخش قابل‌توجهی از اهل اندیشه با گرایش فزاینده‌ی جامعه‌ی ایرانی به نمادها و روایت‌های پیشااسلامی، نمونه‌ای روشن از همین ناتوانی در مواجهه با پدیدارهاست. این گرایش، فارغ از هر داوری ارزشی درباره‌ی محتوای آن، به‌مثابه‌ی یک واقعیت اجتماعی رخ داده و قابل انکار نیست؛ بااین‌حال بسیاری از تحلیل‌ها نه برای فهم آن، بلکه برای دفاع از چارچوب‌های نظریِ از پیش موجود نوشته می‌شوند.

برای نمونه، گزاره‌ی «ملی‌گرایی نشانه‌ای از فاشیسم است» تنها زمانی واجد معنا و دقت تحلیلی است که از دلِ تحلیل رویدادی مشخص ــــ مانند فاشیسم ایتالیایی یا نازیسم آلمانی ــــ استخراج شده باشد.[۱] تعمیمِ مکانیکیِ چنین گزاره‌ای به هر زمانه و هر زمینه‌ای، خود نشانه‌ی ناتوانی در فهم رویداد و جایگزین‌کردن نظریه به‌جای مشاهده است؛ چرا که همان ملی‌گرایی می‌تواند، در شرایط تاریخی دیگر و در جامعه‌ای متفاوت، به یکی از راه‌های خروج از بن‌بستِ فاشیسم بدل شود؛ چنان‌که در ایرانِ امروز، همین ملی‌گرایی همچون رانه و نیرویی برای غلبه بر فاشیسمِ شیعی ــ یا به تعبیر یکی از دوستانم، «فاشیعیسم» ــ عمل می‌کند؛ فاشیسمی که نه‌تنها با ملی‌گرایی سرِ ستیز دارد، بلکه خود را ایدئولوژی‌ای جهان‌روا و جهان‌اندیش می‌پندارد.

تاریخ بارها نشان داده است که در هر دوره‌ای، یک ایده‌ی خاص می‌تواند به کانون جذابیت ایدئولوژیک بدل شود؛ ایده‌ای که به‌جای پاسخ‌گویی به پرسش‌های برآمده از واقعیت، خود را در موضع حقیقتِ اخلاقی می‌نشاند و از دایره‌ی نقد بیرون می‌کشد. نشانه‌ی این دگردیسی، نه فقط خطاهای نظری، بلکه نقدناپذیر شدن ایده و اخلاقی‌سازیِ اختلاف نظر است؛ جایی که نقد به‌مثابه انحراف یا همدستی با شر تعبیر می‌شود. در معاصرت ما، فمینیسمِ هویتی بیش از ملی‌گرایی مستعد چنین وضعیتی است: گفتمانی که با تکیه بر برخی محدودیت‌ها، تضادها و امکان‌های واقعی روزمره و تاریخی جامعه به‌جای استدلال، با پیوندی گسترده به نهادهای قدرت و با دشمنی ساختاری نسبت به امر عام و مفاهیمی چون ملت و شهروندی، آمادگی آن را دارد که به‌جای نیرویی رهایی‌بخش، به ایدئولوژی‌ای جهان‌روا بدل شود؛ ایدئولوژی‌ای که درست از همین مسیر، امکان سوار شدن بر گرده‌ی اسب فاشیسم را می‌یابد، بی‌آن‌که خود را فاشیستی بنامد.

جنبش‌های رهایی‌بخش و برابری‌خواه نیز، درست از همین نقطه، توانستند در کنار نازیسم و فاشیسم بر بار فاجعه‌های قرن بیستم بیفزایند و رسوایی‌های تاریخی بیافرینند: چرا فاشیسم یا نازیسم را مرگ‌بارتر از استالینیسم و لنینیزم بدانیم؟ فاجعه، فاجعه است؛ چه به نام ملت آلمان رخ دهد و چه زیر پرچم سرخ جامعه‌ای آرمانی و بی‌طبقه یا به نام «خلق‌های جهان».

از همین‌رو، مسائل خطرناک هر زمانه آن‌هایی نیستند که میدان نقد گشاده‌دستانه در اختیارشان گذاشته شده و آماج داوری‌های علنی قرار می‌گیرند؛ بلکه درست برعکس، آن‌هایی‌اند که هر اشاره‌ی انتقادی به آن‌ها با طرد، تکفیر و حذف از حیات اجتماعی پاسخ داده می‌شود ــ مسائلی که حتی پرسش محتاطانه درباره‌شان نیز به‌سرعت از میدان گفت‌وگو بیرون رانده می‌شود.

۲. بدترین خطای سیاست، آن‌جاست که به‌جای فهم زندگی، می‌خواهد آن را نجات دهد.

جامعه‌ی ایرانی دست‌کم چهار دهه است که زیر فشار دو شکل از آرمان‌خواهی زیسته است: آرمان‌خواهی دینی و آرمان‌خواهی روشن‌فکرانه. آرمان‌خواهی دینی، با مصادره‌ی واقعیت اجتماعی به نام حقیقتی متعالی، جامعه را به ابزاری برای تحقق طرح‌های ایدئولوژیک خود بدل کرد؛ طرح‌هایی که نه‌تنها بیرون از جامعه، بلکه اغلب علیه نیازها، رنج‌ها و محدودیت‌های زیسته‌ی آن عمل کردند. حاصلِ کار، فرسایش درونی جامعه و تهی‌شدن سیاست از معنا بود. اما در سوی دیگر، آرمان‌خواهی روشن‌فکرانه نیز ــ هرچند با زبانی متفاوت ــ گرفتار همان منطق شد: اول آرمان، بعد واقعیت. در این منطق، جامعه نه به‌مثابه میدان رخدادهای پیچیده، بلکه به‌عنوان «ماده‌ی خامِ تئوری» فهمیده شد. از همین رو، بسیاری از واکنش‌های روشن‌فکرانه به تحولات سیاسی، به‌جای آن‌که شکاف‌ها را روشن کند، آن‌ها را انکار یا اخلاقی‌سازی کرد. همدستی این دو آرمان‌خواهی، نه لزوماً آگاهانه، بلکه ساختاری است: هر دو، پیش از شنیدن جامعه، می‌دانند که جامعه «باید» چه باشد ــــ و درست در همین نقطه است که جامعه، در غیاب تخیل جامعه‌شناختی، از سوژه‌ای فعال، خردمند و تولیدکننده در سیاست به ابژه‌ای برای تفسیر و داوری فروکاسته می‌شود.

جامعه، همچون پیکره‌ای حساس، امکان‌های موجود خود را برای تغییر می‌آزماید؛ و هرگاه این امکان‌ها را چندان کارآمد و نیرومند نیابد که بتوانند افق آینده‌اش را بگشایند، راه‌های بدیل را در نمادها و ارجاعات تاریخی جست‌وجو می‌کند ـــ نه از سر نوستالژی، بلکه برای گریز از انسداد سیاسی‌ای که در آن گرفتار آمده است. از همین‌رو، جامعه زمانی به یک نام، نماد یا دوره بازمی‌گردد که مایه‌ای دندان‌گیر در اکنونِ خود نیافته باشد. این بازگشت، بازگشت به «همان» نیست ـــ چنین بازگشتی محال است؛ زیرا هر پدیده‌ای، چنان‌که در طبیعت نیز تجربه می‌شود، هنگام بازگشت دیگر همانی نیست که پیش‌تر بود ـــ بلکه نیرویی است سرشار از تازگی و تفاوت؛ نیرویی که می‌تواند شرایط موجود را دگرگون کند و سیاستی را درهم بشکند که از هنرِ ممکنات تهی شده و جای آن با رؤیاهای متافیزیکی یا جدال‌های خیالین و انتزاعیِ روشن‌فکری پر شده است. به تعبیر محمدعلی فروغی، سیاست پیش از هر چیز هنرِ ممکنات است، نه میدان تحقق آرزوهای دور و دراز. سیاست عاقلانه نه با طوفان درمی‌افتد و نه آن را انکار می‌کند؛ بلکه مسیر باد را می‌شناسد تا کشتی جامعه را به سلامت از آن عبور دهد.

آن‌چه امروز در جامعه‌ی ایرانی، همچون یک خیزش ــ و بسا انقلاب ــ در حال وقوع است، بیش از هر چیز بیانِ طلبِ عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیتی که جهان را آن‌گونه که هست بنگرد، نه آن‌گونه که «باید» باشد. جامعه، پس از سال‌ها زیستن زیر فشار نیروهایی که یا با زبان نجات و رستگاری سخن گفته‌اند یا با ژست‌های رادیکالِ ضد‌امپریالیستی و ضد‌نولیبرالیستی پیش رفته‌اند، به نقطه‌ای رسیده است که دیگر میلی به بدل‌شدن به بازیچه‌ی ایدئولوژی‌ها ندارد. از همین رو، عقل سلیم را فرا می‌خواند: عقلی که با جهان در ستیز نیست، بلکه بر تعامل، ارزیابی و همکاری استوار است.

بااین‌همه، این چرخش به معنای گریز جامعه از آرمان نیست؛ بلکه نشانه‌ی آگاه‌شدن از بی‌مسئولیتیِ آرمان‌خواهانی است که بی‌اعتنا به واقعیت‌های زیسته و منطق فرایند، همچون گراز، یک‌راست به سوی آرمان یا همان مقصد ذهنی خود می‌تازند و در این مسیر، زندگی‌ها را ویران و زیربناهای اجتماعی را نابود می‌کنند. جامعه امروز نه نفی آرمان، بلکه مهار آن را طلب می‌کند: آرمانی که زیر فرمان عقلانیت قرار گیرد، نه عقلانیتی که قربانی آرمان شود. از این منظر، گرایش به عقل سلیم بیش از آن‌که نشانه‌ی شیفتگی به آرمانی خاص یا دوره‌ای تاریخی باشد، بازگشتی است به همان ایده‌ی «دولتِ واقع‌گرا» که در انقلاب پنجاه‌وهفت، به وسوسه‌ی زیستن در یک مدینه‌ی الهی و آرمانی، از آن چشم پوشیده شد؛ دولتی که خود را موظف به ستیز دائمی با جهان نمی‌دانست، سیاست خارجی‌اش بر منطق بقا و توسعه استوار بود و جامعه را قربانی رسالت‌های متافیزیکی یا مأموریت‌های نجات‌بخش جهانی نمی‌کرد؛ رسالت‌هایی که وعده‌ی بهشت می‌دهند و در عمل جهنم می‌سازند.

جامعه این بار نه در آسمان آرمان، بلکه در خودِ واقعیتِ زمینی آینده‌ی خویش را می‌جوید ــ و این چرخش، اتفاق کوچکی نیست. جامعه‌ی ایرانی زمانی، با وعده‌ی رستگاری و زندگی در جامعه‌ای آرمانی، وضعیتی در حال رشد و دگرشد را کنار گذاشت و گرفتار اغوایی شد که در خیال‌پردازی‌هایِ برخی از روحانیون و روشن‌فکرانِ انقلابی پرورده شده بود؛ کسانی که به‌رغم تفاوت عمیق باورها، در یک بزنگاه تاریخی به هم رسیده بودند: آن‌ها شتاب‌زده توجیهات نظری خود را از ادبیات مارکسیستی استخراج کرده و در عجله‌ای بی‌وقفه می‌کوشیدند همه را به رستگاری برسانند؛ می‌خواستند هرچه زودتر از فراز تاریخ آکنده از ستم برجهیده و ناگهان خود را در جهان آرمانی بیابند. اما امروز، بازگشت به همان سیاستی که روزگاری جامعه در جست‌وجوی «معنویت»، «عظمت» و «مقامِ انسانیت» از آن رویگردان شده بود، نشانه‌ی بازپس‌گیری عقل سلیم است؛ عقل سلیمی که می‌داند سیاست عرصه‌ی تحقق مطلق‌ها و آرمان‌ها نیست، بلکه میدانِ تنظیم تضادها، محدودیت‌ها و امکان‌هاست.

این گردش و گرایش به عقلِ سلیمِ سیاسی، به‌هیچ‌وجه به معنای نفی آرمان‌خواهی نیست. برعکس، آرمان‌خواهی شرط امکان فرارفتن از وضع موجود است و بدون آن هیچ جامعه‌ای زنده نمی‌ماند. مسئله اما درست از جایی آغاز می‌شود که آرمان‌خواهی شأن و جایگاه خود را فراموش می‌کند. آرمان تنها زمانی زاینده می‌ماند که حدّ و مرز خود را بشناسد و، به‌ویژه، از قلمرو دین، فلسفه، ادبیات، هنر، نقد و تخیل جلوتر نیاید؛ زیرا از لحظه‌ای که می‌کوشد به‌جای جامعه تصمیم بگیرد و شکل زندگی اجتماعی را از بالا مهندسی کند، به ضدِ خود بدل می‌شود.

به بیان دیگر، آرمان مانند خورشید است: روشن و زندگی‌بخش، اما فقط تا زمانی که در فاصله بماند و ما، به تعبیر نیچه، در محضرش دستکش به دست داشته باشیم؛ زیرا هر گامی به‌سوی زمین، آن را به نیرویی ویرانگر و جهنمی بدل می‌کند. درست در لحظه‌ای که فاصله برداشته می‌شود و بدون حفاظ به آرمان روی می‌آوریم، خطر آغاز می‌شود: آن‌جا که آرمان‌خواه خود را مجاز به مهندسی اجتماعی می‌داند ــ یا بدتر از آن، به ساختار قدرت نزدیک می‌شود ــ آرمان از یک تصورِ برکِشنده و توان‌بخش، به ابزار سلطه فرو می‌کاهد. در این‌جا دیگر با گستردن افق و نقد وضع موجود طرف نیستیم، بلکه با اراده‌ای مواجه‌ایم که می‌خواهد جامعه را مطابق تصویر ازپیش‌ساخته‌ی خود بازآرایی کند. به همین معناست که دین نیز، به محض ورود به سیاست، نه‌تنها از معنویت تهی می‌شود، بلکه سیاست را نیز از عقلانیت تهی می‌کند.

تجربه‌ی تاریخی بارها این منطق را تأیید کرده است: در ایرانِ پس از انقلاب، آرمان‌خواهی شیعی با وعده‌ی رستگاری و عدالت مطلق وارد سیاست شد و خود را مجاز به مهندسی همه‌جانبه‌ی جامعه دانست. نتیجه نه تحقق آرمان، بلکه فرسایش سیاست، تخریب نهادها و تهی‌شدن اخلاق از معنا بود؛ جایی که آرمان دیگر نیروی نقد قدرت نبود، بلکه خودِ قدرت شد. در مقیاسی دیگر، آرمان رهایی‌بخش برابری، آن‌گاه که در تجربه‌های دولت‌سازی سوسیالیستی قرن بیستم به پروژه‌ای تمام‌عیار بدل شد، نه‌تنها رهایی نیاورد، بلکه به یکی از گسترده‌ترین اشکال سرکوب انجامید. رؤیای پایان ستم، آن‌گاه که با مهندسی اجتماعی و حذف «انسانِ ناکامل» پیوند خورد ــ حذفی که در نازیسم به‌صراحت در چهره‌ی یهودی متجسد شد ــ به کابوسی گرایید که خشونت خود را به نام رهایی توجیه می‌کرد. در چنین بستری، ناکامیِ سیاستِ واقع‌گرا در جمهوری وایمار نیز راه را برای ظهور نوعی آرمان‌خواهیِ تمامیت‌خواه گشود؛ آرمانی که وعده‌ی عظمت می‌داد و جهان را به میدان دشمنان تقسیم می‌کرد. حاصل این چرخش، سیاستی بود که نه هنرِ تنظیم تضادها را داشت و نه توانِ پذیرش محدودیت‌ها را، بلکه می‌کوشید همه‌چیز را از مسیر حذف و خشونت یک‌دست کند.

آن‌چه امروز در جامعه‌ی ایرانی جریان دارد نه نوستالژی است، نه صرفِ اعتراض و نه جست‌وجوی یک ناجی تازه؛ بلکه کنش و اراده‌ای سیاسی و تاریخی برای عبور از نظم و نظامی است که سیاستِ آرمان‌زده را تا مرز نابودی زندگی پیش برده است. جامعه، پیش از آن‌که نظریه‌پردازان به جمع‌بندی برسند، به تجربه آموخته است که رستگاریِ وعده‌داده‌شده همواره به تعلیق زندگی انجامیده و معناهایِ متعالی، در مواجهه با واقعیت، یکی پس از دیگری فروپاشیده‌اند. از همین‌رو، این خیزش پس‌زدنِ آگاهانه‌ی هر آن سیاستی است که می‌خواهد از بالا، به نام حقیقت، آزادی یا عدالت، بر زندگی فرمان براند. این‌بار، جامعه و زندگی جلوتر از اندیشه ایستاده‌اند؛ و سیاست‌مدار و روشن‌فکری که نتواند با این رویداد از درِ گفت‌وگو درآید، از قافله‌ی خرد و دانش زمانه‌اش عقب می‌ماند؛ جامعه دیگر نمی‌خواهد میدان آزمایش ایده‌های کینه‌توزانه و پروژه‌های آخرالزمانی باشد: ترهات و توهماتی که تحقق‌شان ــ و در عمل، شکستِ گریزناپذیرشان ــ همیشه به قیمت خوان و خونِ مردم تمام شده است.

تلاقی جامعه با وضع موجود نه بر مدار هیجان انقلابی ــ آن فوران عاطفیِ رهایی‌طلبانه‌ای که با ساده‌سازی واقعیت، وعده‌ی گسست ناگهانی و نجات فوری می‌دهد ــ بلکه بر محور بازگشایی امکانِ زیستِ روزمره شکل می‌گیرد. همان چیزی که در سیطره‌ی آرمان‌خواهی انقلابیِ سال پنجاه‌وهفت از دست رفت؛ زمانی که زندگی واقعی مردم ــ با تمام نیازهای زمینی، محدودیت‌ها و خواست‌های ساده‌اش ــ به نام تحقق آرمان‌هایی مصادره شد که نه از دل تاریخ و فرهنگ ایران برآمده بودند و نه نسبتی با زیست روزمره‌ی جامعه داشتند. آن انقلاب، جامعه را نه سوژه‌ی سیاست، بلکه ابزار تحقق آرمان‌ها کرد. نتیجه آن بود که واقعیت تاریخی و فرهنگی ایران به حاشیه رفت و سیاست به میدان آزمون ایده‌هایی کشانده شد که تاوانِ شکستِ قطعیِ پیش‌بینی‌پذیرشان، تضعیفِ اقتصادی و مدنی جامعه بود. خرد جمعیِ امروز، با توجه به این تجربه، دیگر نمی‌خواهد در خدمت آرمان‌ها باشد؛ بلکه می‌خواهد خود، سوژه‌ی سیاست باشد. از تجربه‌ی هم‌زیستی با یک نظام انقلابی آرمان‌خواه، جامعه دریافته است که کسی که نسبت به خانه‌اش تعهد و مسئولیتی ندارد ـــ و درگیر تحقق آرمان خویش با بمب و ترور در این‌سو و آن‌سوی جهان است ـــ نمی‌تواند به حقیقت و دیگری نیز متعهد باشد؛ او تنها وفادار، و چه‌بسا دلبسته‌ی آرمان خود، باقی می‌ماند. به همین دلیل، اقبال جامعه به ایران، به‌مثابه تعهد به خانه، نه مسئله‌ای فاشیستی ـــ چنان که برخی مدعی شده‌اند ـــ بلکه بیش از هر چیز بازتاب خواست زیستی مسالمت‌آمیز، قابل پیش‌بینی و عاری از رسالت‌های نجات‌بخش است؛ زیستی که در آن سیاست وظیفه دارد امکان زندگی را فراهم کند، نه آن‌که زندگی را قربانی معناهای متعالی و خیالی سازد.

در زندگی روزمره‌ی ایرانیان به‌روشنی دیده می‌شود که جامعه خواهان گفت‌وگو و همکاری با جهان و هم‌زیستی در صلحی پایدار است؛ این خواست، درست در تقابل با آن سیاستی قرار دارد که اینک بر آن مسلحانه چیرگی دارد و هویت و بقای خود را تنها از راه دشمن‌سازی و ادامه‌ی ستیز تحت لوای ایده‌ی مقاومت تعریف می‌کند. همان‌گونه که پیش‌تر آمد، این خواستْ نفی آرمان نیست؛ بلکه بازگرداندن آرمان به جای درست آن است: آرمان تنها زمانی به‌راستی آرمان است که از افقی دوردست اثر بگذارد و الهام‌بخش بماند؛ اما آن‌گاه که آرمان به برنامه‌ی اجرایی و دستور کار قدرت فروکاسته می‌شود، یا خود را مجاز می‌داند به‌جای عقل سلیم ــ یعنی خرد جمعی ــ تصمیم بگیرد، به خودکامه‌ای بس خطرناک بدل می‌شود. به بیان روشن‌تر، آرمان چون فاقدِ گوشت و پوست و استخوان است و توانِ زیستنِ رنج، خطا و مرگ را ندارد، هرگاه به قدرت نزدیک می‌شود ناگزیر به نیرویی انگلی بدل می‌گردد که همچون زامبی از حیات دیگران تغذیه می‌کند؛ زیرا فقط از راه تصاحب بدن‌ها، زمان‌ها و امکان‌های زیستنِ انسان‌هاست که می‌تواند عمل کند و دوام بیاورد. اما این‌بار چشم‌انداز روشن است؛ زیرا آینده نه در ماه ــ این سیمای فریبنده‌ی آرمان ــ بلکه بر زمینِ واقعیت و در افقِ عقلِ سلیم سر برآورده است: آینده‌ی مردمی که می‌خواهند خود را از میراثِ آرمان‌هایی برهانند که سال‌ها از تنِ زندگی‌شان ارتزاق کرده‌اند؛ مردمی که به‌جای دل بستن به وعده‌ی پوچِ «زندگیِ مجانی»، به رنجِ طبیعی و ناگزیرِ زیستن تن می‌دهند، چرا که دریافته‌اند معنا نه در آسمان، بلکه از دلِ رنجِ زیسته و بر همین زمینِ ناهموار می‌روید.

کوتاه آن‌که، وضعیت اجتماعی امروز ما شباهت چشمگیری به شرایط دُن کیشوت در آخرین فصل‌های رمان مشهور «دُن کیشوت» اثر میگل د سروانتس دارد: دُن کیشوت آرام‌آرام عقلانیت و بازگشت به واقعیت را پذیرفت و پیش از مرگ، آموزه‌های فکری و اخلاقی خود را بر جای گذاشت؛ آموزه‌هایی که جوهره‌شان چنین است: زندگی را با واقع‌بینی و مسؤولیت بسازید، نه با خیالات و رؤیاهای غیرواقعی. این پیام، به نوعی وصیت او به نسل بعد ـــ و شاید به نسل امروز ایران ـــ است تا گرفتار همان خطاهای او نشوند. او توصیه می‌کند از افراط در آرمان‌ها و خیال‌پردازی‌های خطرناک پرهیز کنید، به خانواده و نزدیکان وفادار باشید، به زندگی و واقعیت احترام بگذارید و خود را درگیر رؤیاهایی نکنید که به زیان خود یا دیگران تمام می‌شوند.[۲]

—————————-
[۱] آیزایا برلین هم، از سلطه‌ی هنر بر زندگی ــ به‌ویژه در قالب جنبش رمانتیسیسم ــ به‌عنوان تضعیف سنت عقل‌گرایی و یکی از زمینه‌های تاریخی شکل‌گیری ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم یاد می‌کند. با این حال، این تحلیل برآمده از تأمل او بر شرایط تاریخی و فرهنگی خاصی است که فاشیسم در آن پدید آمد، نه حکمی عام که هر جلوه‌ای از هنر یا رمانتیسیسم را در هر زمینه‌ای مستعد زایش فاشیسم بداند. همچنان ـــ اگر بنا را بر یافتن گناه‌کار بگذاریم ـــ می‌توان به همان سادگی استدلال کرد که نه رمانتیسیسم، بلکه افراط در عقل‌گراییِ دوران روشنگری بود که نیروهای رمانتیک را در جامعه برانگیخت و کشاکشی میان عقل و ضدِ عقل پدید آورد؛ کشاکشی که به بحران‌هایی انجامید که فاشیسم یکی از صورت‌های تاریخی آن بود. اما همین امکانِ جابه‌جا کردن مقصر نشان می‌دهد که مسئله نه در ذاتِ رمانتیسیسم است و نه در ذاتِ عقل‌گرایی، بلکه در شرایط تاریخی و شیوه‌های سیاست‌ورزی‌ای است که این نیروها را به سوی افراط سوق می‌دهد. به زبان دیگر، بدیهی است که این سرمایه‌های انسانی ــ یعنی رمانتیسیسم، عقل‌گرایی و پروژه‌ی روشنگری ــ را نمی‌توان به‌خودی‌خود منشأ انحطاط یا فاشیسم دانست؛ زیرا آن‌چه جامعه را به سوی افراط می‌راند، بیش از هر چیز سیاست‌ورزی به روشِ کالیگولا و خواستِ آن ماهِ ناممکن به‌مثابه آرزو و آرمانی است که هرگز فراچنگ نخواهد آمد. چنین وضعیتی جامعه را وامی‌دارد تا برای دفاع از خود، سرمایه‌های نمادینِ واهشته‌اش را به پهنه‌ی عمومی درآورد؛ چنان‌که تحمیل‌ها و تحقیرهای حاکمیت شیعی، سبب شده است که جامعه‌ی ایرانی نیرویِ نهفته‌یِ پیشااسلامی‌اش را از مغاکِ روانِ جمعیِ خود فراخواند و، در برابر سیاست‌هایِ امت‌گرایانه‌ی این نظامِ ایران‌خوار ــــ که ایران را تا کنون فقط مصرف کرده است ــــ ایران را به کانون توجه و بازتعریف هویتی خود بدل سازد.
[۲] در پایان بخش دوم رمان «دن کیشوت»، دن کیشوت همچنین وصیت می‌کند که خواهرزاده‌اش، آنتونیا، اگر بخواهد ازدواج کند، ابتدا روشن شود که همسر آینده‌اش هیچ شناختی از کتاب‌های شوالیه‌گری ندارد. اگر معلوم شود که او این کتاب‌ها را می‌شناسد و با این حال آنتونیا پافشاری کند، کل میراث دن کیشوت از دست می‌رود و به امور خیریه اختصاص می‌یابد. این وصیت، نماد دیگری از بازگشت دُن کیشوت به عقل سلیم و واقع‌بینی است و تأکیدی است بر اهمیت زندگی با خرد و احترام به واقعیت، نه با رؤیاها و آرمان‌های خیال‌پردازانه؛ آرمان‌هایی که خود او روزگاری زندگی‌اش را قربانی‌شان کرده بود.


نظر خوانندگان:


■ جناب محمود صباحی
مقاله‌ای دقیق و تحلیلی که بر تقدم شناخت واقع‌بینانهٔ حقیقت بر ملاحظات مصلحت‌اندیشانه تأکید دارد و می‌کوشد راه‌حل‌هایی اخلاقی بر مبنای این شناخت پیشنهاد کند. امید است این نوشته مورد توجه طیف گسترده‌تری از مخاطبان قرار گیرد.
سلمان گرگانی


■ آقای صباحی، نوشته شما بخوبی نگاه ایدولوژیکی و خطرات ناشی از آنرا از یک دید کاملا جامع و کلی تشریح می‌کند. اما شما در این نوشته همواره به جامعه کنونی ایران اشاره می‌کنید بدون اینکه آدرس دهی دقیقی بدست خواننده خود دهید. تنها اشاره دقیق و مشخص شما به آرمان خواهی ولایی شیعه و نتایج مخرب آن است. اما خواننده حس می‌کند که شما این سطور را بنا به ضروریات بیشتر و دیگری در ارتباط با فضای سیاسی اجتماعی ایران به قلم آورده‌اید، ولی دست آخر می‌ماند که اشاره‌های شما کدام انحرافات از واقع‌گرایی و کدام آرمان‌گرایی سیاست زده‌ای را نشان می‌دهد؟
برای مثال: تفکری که از سوسیال‌دموکراسی شمال اروپایی پایین‌تر نمی‌آید ولی می‌تواند به یک جمهوری بعثی دیکتاتوری ختم شود و یا تفکری که احیای هخامنشی را در نظر دارد و کسی را که ذوب در سلطنت نیست لایق دم تیغ می‌داند؟ و یا نظرتان همگی اینگونه خطرات است و واقع‌گرایی “عقل سلیم” را غیر از آنها می‌دانید؟ که در آن صورت بد نیست نظرتان را در مورد این واقع گرایی کنونی (و یا قدم بعدی) در میان بگذارید؟
با احترام، پیروز






نظر شما درباره این مقاله:







سقوط اخلاقی طرفداران حمله نظامی به ایران ">
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 23:08

سقوط اخلاقی طرفداران حمله نظامی به ایران






نظر شما درباره این مقاله:







دیوان عالی آمریکا تعرفه‌های ترامپ
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 22:05

دیوان عالی آمریکا تعرفه‌های ترامپ






نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ: ۳۲ هزارنفر در سرکوب‌های ایران کشته شدند
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 21:43

ترامپ: ۳۲ هزارنفر در سرکوب‌های ایران کشته شدند


دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، روز جمعه در یک نشست خبری اعلام کرد که در جریان اعتراض‌های اخیر در ایران، ۳۲ هزار نفر کشته شده‌اند؛ رقمی که بسیار بالاتر از آمارهایی است که تاکنون گزارش شده است.

ترامپ در پاسخ به پرسشی درباره پیامش برای مردم ایران گفت: «مردم ایران بسیار متفاوت از رهبران ایران هستند» و افزود: «این یک وضعیت بسیار، بسیار، بسیار غم‌انگیز است.»

ترامپ ادامه داد: «دو هفته پیش قرار بود ۸۰۰ نفر را اعدام کنند. اعدام با جرثقیل. آن‌ها را با یک جرثقیل بلند بالا می‌برند و در میدان می‌چرخانند. قرار بود ۸۳۷ نفر را اعدام کنند. من به آن‌ها پیام دادم که اگر حتی یک نفر را اعدام کنید، حتی فقط یک نفر، همان لحظه هدف حمله قرار خواهید گرفت و آن‌ها از اعدام صرف‌نظر کردند.»

او گفت: «مقام‌های ایران ظاهرا هیچ‌کس را اعدام نکردند.»

ترامپ تاکید کرد: «واقعا برای مردم ایران احساس تاسف می‌کنم. آن‌ها انگار در جهنم زندگی کرده‌اند.»

رئیس‌جمهور آمریکا همچنین هشدار داد که دولت ایران «بهتر است برای برنامه هسته‌ای خود وارد مذاکراتی منصفانه شود».





نظر شما درباره این مقاله:







بریتانیا مانع استفاده ترامپ از پایگاه‌های خود
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 18:59

بریتانیا مانع استفاده ترامپ از پایگاه‌های خود






نظر شما درباره این مقاله:







کارشناسان سازمان ملل خواستار شفافیت ایران شدند
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 18:39

کارشناسان سازمان ملل خواستار شفافیت ایران شدند


مای ساتو، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور ایران، روز جمعه ۲۰ فوریه ۲۰۲۶ در متن کوتاهی در شبکه ایکس نوشت: همراه با کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل متحد، از مقامات ایران می‌خواهم سرنوشت و محل نگهداری افرادِی را که پس از اعتراضات سراسری بازداشت‌، ناپدید یا کشته‌ شده‌اند اعلام کنند و تمامی اعدام‌های مرتبط با این اعتراضات را متوقف سازند.

اکثریت قاطعِ افرادی که بازداشت‌ یا کشته‌ شده‌اند، شهروندان عادی‌اند، از جمله کودکان، از همه استان‌ها و با پیشینه‌های گوناگون قومی و دینی، و نیز اتباع افغانستان. در میان آنان، وکلایی که می‌کوشیدند از معترضان دفاع کنند، کادر درمانی که مجروحان را درمان کرده‌، روزنامه‌نگاران، نویسندگان، هنرمندان و مدافعان حقوق بشر نیز حضور دارند. در هفته‌های اخیر، همچنین گزارش شده است که بهاییان با افزایش تحریکات و بازداشت مواجه شده‌اند.

تفاوت میان آمار رسمی و برآوردهای مردمی، تنها بر رنج خانواده‌هایی می‌افزاید که در جست‌وجوی عزیزان خود هستند. در غیاب شفافیت، روایتی ویرانگر آغاز می‌شود با گزارش‌های تأییدنشده درباره محل‌های دفن و اعدام‌های مخفیانه. ادامه هفته‌ها محدودیت‌ اینترنتی هرگونه راستی‌آزمایی مستقل در مورد آنچه در میدان رخ می‌دهد را مختل می‌کند.

وقتی یک دولت از پاسخ‌گویی درباره سرنوشت مردمش سر باز می‌زند، دیگران آن خلأ را پر خواهند کرد — و تصویری که شکل می‌گیرد، معرف این دوره تاریخ ایران خواهد بود.


متن بیانیه کارشناسان سازمان ملل:
ایران: کارشناسان سازمان ملل خواستار شفافیت و پاسخگویی در پی اعتراضات سراسری شدند

کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل متحد امروز از مقام‌های ایرانی خواستند سرنوشت و محل نگهداری افرادی را که در پی اعتراضات سراسری بازداشت، ناپدید قهری یا مفقود شده‌اند، به‌طور کامل اعلام کنند و تمامی احکام اعدام و اجرای مجازات‌های مرگ مرتبط با این اعتراضات را متوقف سازند.

کارشناسان گفتند: «در حال حاضر تعیین ابعاد واقعی سرکوب خشونت‌آمیز معترضان ایرانی ناممکن است. اختلاف میان آمارهای رسمی و برآوردهای نهادهای مردمی، تنها بر رنج و اضطراب خانواده‌هایی که در جست‌وجوی عزیزان خود هستند می‌افزاید و نشان‌دهنده بی‌اعتنایی عمیق به حقوق بشر و پاسخگویی است.»

مقام‌های ایرانی مرگ ۳۱۱۷ نفر و حدود ۳۰۰۰ مورد بازداشت را تأیید کرده‌اند، در حالی که سازمان‌های حقوق بشری این ارقام را در حد ده‌ها هزار نفر برآورد می‌کنند. اکثریت قاطع بازداشت‌شدگان یا کشته‌شدگان را شهروندان عادی، از جمله کودکان، از تمامی استان‌ها و با پیشینه‌های قومی و مذهبی متنوع تشکیل می‌دهند. در میان آنان اتباع افغانستان نیز حضور دارند که شمارشان در ایران حدود ۵ میلیون نفر برآورد می‌شود. همچنین وکلایی که تلاش داشتند از معترضان دفاع کنند، کادر درمانی که مجروحان را مداوا کردند، روزنامه‌نگاران، نویسندگان، هنرمندان و مدافعان حقوق بشر که از اعتراضات حمایت کردند، در میان بازداشت‌شدگان یا قربانیان دیده می‌شوند.

خانواده‌ها در سراسر ایران همچنان قادر به یافتن بستگان خود نیستند؛ چه در میان مجروحان بستری در بیمارستان‌ها، چه در بازداشتگاه‌ها و چه در میان جان‌باختگان موجود در مراکز پزشکی قانونی. بسیاری از خانواده‌های بازداشت‌شدگان شناخته‌شده گزارش داده‌اند که از تماس منظم با عزیزان خود محروم شده‌اند؛ موضوعی که نگرانی‌ها درباره امنیت و سلامت آنان را تشدید کرده است.

کارشناسان تأکید کردند: «ممنوعیت ناپدیدسازی قهری و شکنجه، و حمایت از حق حیات، از اصول بنیادین حقوق بین‌الملل است که تحت هیچ شرایطی، از جمله وضعیت اضطراری عمومی یا بی‌ثباتی سیاسی، قابل تعلیق نیست.»

آنها هشدار دادند که در نبود شفافیت، روایتی ویرانگر در حال شکل‌گیری است؛ روایتی که با گزارش‌های تأییدنشده درباره محل‌های دفن و اعدام‌های مخفیانه همراه است.

کارشناسان افزودند: «وقتی یک دولت از ارائه توضیح درباره محل نگهداری شهروندان خود خودداری می‌کند، دیگران این خلأ را پر خواهند کرد — و تصویری که شکل می‌گیرد، این دوره از تاریخ ایران را تعریف خواهد کرد. مردم ایران حق دارند بدانند در کشورشان چه می‌گذرد. در نبود پاسخ، ما بدترین سناریوها را محتمل خواهیم دانست.»

علاوه بر این، محدودیت‌های اینترنتی که اکنون وارد ششمین هفته خود شده، همچنان مانع راستی‌آزمایی شرایط در محل است. دسترسی کامل تنها برای کاربران مورد تأیید دولت فراهم است. برای سایر شهروندان، دسترسی به‌شدت محدود بوده و اغلب وابسته به خدمات وی‌پی‌ان گران‌قیمت و دشوار برای تهیه است؛ موضوعی که بسیاری را از اتصال پایدار و قابل اعتماد محروم کرده است. همچنین گزارش شده نیروهای امنیتی در خیابان‌ها اقدام به بازرسی می‌کنند و در جریان آن افراد متوقف شده و تلفن‌های همراهشان برای یافتن محتوای مرتبط با اعتراضات، از جمله فعالیت در شبکه‌های اجتماعی، عکس‌ها و ویدئوها، مورد بررسی قرار می‌گیرد.

کارشناسان اشاره کردند که در چنین فضای خلأ اطلاعاتی، رسانه‌های دولتی همچنان به پخش آنچه به‌طور گسترده «اعترافات اجباری» تلقی می‌شود ادامه داده‌اند و نسبت به برچسب‌زنی معترضان به‌عنوان «تروریست» در حالی که آنان در حال اعمال مشروع حقوق بنیادین خود هستند، ابراز نگرانی کردند.

همچنین گزارش شده در هفته‌های اخیر، بهائیان با افزایش تحریک علیه خود و بازداشت مواجه بوده‌اند. بسیاری از بازداشت‌شدگان ظاهراً از دسترسی به وکلای منتخب خود محروم شده‌اند و گزارش‌هایی وجود دارد مبنی بر اینکه نمایندگان حقوقی، از جمله وکلای مورد تأیید دولت، از دیدار با موکلانشان منع شده‌اند. در این شرایط، گزارش‌هایی نیز از صدور احکام سنگین، از جمله حکم اعدام، برای برخی معترضان منتشر شده است. نگرانی‌های جدی درباره نحوه رفتار با بازداشت‌شدگان، از جمله افزایش خطر خشونت مبتنی بر جنسیت در چنین فضایی، مطرح شده است.

کارشناسان از مقام‌های ایرانی خواستند فوراً اقدامات زیر را انجام دهند: توقف تمامی اعدام‌ها و احکام اعدام، از جمله احکام مرتبط با اعتراضات؛ اعلام سرنوشت و محل نگهداری افراد ناپدیدشده؛ آزادی تمامی افرادی که در جریان و پس از اعتراضات به‌طور خودسرانه بازداشت شده‌اند و تضمین حقوق دادرسی عادلانه برای آنان؛ برقراری کامل دسترسی به ارتباطات مخابراتی؛ و تضمین انجام تحقیقات مستقل، بی‌طرفانه، جامع و مؤثر درباره نقض‌های حقوق بشر و پاسخگو کردن مسئولان، همچنین فراهم کردن دسترسی بدون مانع برای ناظران بین‌المللی حقوق بشر.

کارشناسان اعلام کردند که در خصوص این موضوعات همچنان با مقام‌های ایرانی در تماس هستند.

۲۰ فوریه ۲۰۲۶





نظر شما درباره این مقاله:







آنیشا اسداللهی زندانی سیاسی، آزاد شد
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 18:33

آنیشا اسداللهی زندانی سیاسی، آزاد شد






نظر شما درباره این مقاله:







شلیک تک‌تیرانداز به چشم شهاب‌الدین سامنی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:17

شلیک تک‌تیرانداز به چشم شهاب‌الدین سامنی






نظر شما درباره این مقاله:







کودکان در میان ۳۰ نفر معترض در خطر اعدام
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:02

کودکان در میان ۳۰ نفر معترض در خطر اعدام


عفو بین‌الملل / ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

سازمان عفو بین‌الملل امروز اعلام کرد که مقام‌های جمهوری اسلامی ایران باید فوراً هرگونه برنامه برای اجرای حکم اعدام هشت نفر را که پس از محکومیت به ارتکاب جرائم مرتبط با اعتراضات سراسری ژانویه ۲۰۲۶ به مرگ محکوم شده‌اند، متوقف کنند. این سازمان از مقام‌های ایرانی خواست که احکام محکومیت و اعدام این افراد را لغو کرده و فوراً به محاکمه‌های شتاب‌زده و ناعادلانه‌ای که بر پایه «اعترافات» زیر شکنجه علیه دست‌کم ۲۲ نفر دیگر در جریان است پایان دهند.

به گفته عفو بین‌الملل، اطلاعات گردآوری‌شده نشان می‌دهد دست‌کم ۳۰ نفر به اتهام‌هایی مرتبط با اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ در معرض خطر اعدام قرار دارند. از این میان، هشت نفر طی چند هفته پس از بازداشت در فوریه به اعدام محکوم شده‌اند. این افراد عبارت‌اند از صالح محمدی (۱۸ ساله)، محمد امین بیگلری (۱۹ ساله)، علی فهیم، ابوالفضل صالحی سیاوشانی، امیرحسین حاتمی، شاهین واحدپرست کلور، شهاب زهری و یاسر رجایی‌فر.

دست‌کم ۲۲ نفر دیگر، از جمله دو کودک ۱۷ ساله، در حالی با خطر اعدام روبه‌رو هستند که رسیدگی قضایی یا محاکمه‌های آن‌ها با «اعترافات» گرفته‌شده تحت شکنجه و نقض‌های فاحش حق دادرسی عادلانه همراه است. از جمله این نقض‌ها، ممانعت از دسترسی به وکیل در مرحله تحقیق و نپذیرفتن وکلای مستقل معرفی‌شده از سوی خانواده‌هاست.

دیانا الطحاوی، معاون مدیر بخش خاورمیانه و شمال آفریقای عفو بین‌الملل گفت: «مقام‌های ایرانی بار دیگر بی‌اعتنایی عمیق خود را به حق حیات و عدالت آشکار کرده‌اند؛ آن هم با تهدید به اجرای فوری احکام اعدام و صدور این احکام در جریان محاکمه‌هایی که تنها چند هفته پس از بازداشت برگزار می‌شوند. حکومت با استفاده از مجازات مرگ به‌عنوان ابزار، می‌کوشد رعب ایجاد کند و اراده مردمی را که خواهان تغییرات بنیادین هستند، درهم بشکند.» 

او افزود: «کودکان و جوانان بخش بزرگی از قربانیان سرکوب حکومتی پس از اعتراضات ژانویه را تشکیل می‌دهند. آن‌ها از دسترسی به وکیل مؤثر محروم شده، تحت شکنجه یا بدرفتاری و بازداشت در انزوا برای گرفتن اعترافات اجباری قرار گرفته‌اند. جامعه جهانی باید واکنش هماهنگ و قاطع نشان دهد و مقام‌های ایرانی را برای توقف تبدیل سیستم قضایی به نوار نقاله اعدام‌ها تحت فشار قرار دهد.» 

عفو بین‌الملل معتقد است شمار واقعی افراد در معرض خطر اعدام بسیار بیش از آمار اعلامی است؛ چرا که مقام‌های ایرانی خانواده‌ها را از اطلاع‌رسانی منع کرده و بازداشت‌شدگان را در شرایط بی‌خبری، ناپدیدسازی قهری، شکنجه و بدرفتاری برای گرفتن «اعترافات» اجباری نگه می‌دارند.

مقام‌های جمهوری اسلامی هزاران معترض و مخالف را در ارتباط با خیزش ژانویه ۲۰۲۶ بازداشت کرده و بارها تهدید کرده‌اند که «در کوتاه‌ترین زمان ممکن، بدون تأخیر، حداکثر مجازات [یعنی اعدام]» را اجرا خواهند کرد.

عفو بین‌الملل از تمامی اعضای سازمان ملل متحد، نهادهای بین‌المللی و منطقه‌ای خواست با اقدام فوری و هماهنگ دیپلماتیک از مقام‌های ایرانی بخواهند که احکام اعدام و محکومیت را لغو کنند، از صدور احکام جدید اعدام بپرهیزند، و اطمینان دهند هر متهمی تنها بر پایه محاکمه‌ای عادلانه و بدون توسل به مجازات مرگ دادرسی شود.

دولت‌ها همچنین باید مقامات ایرانی را تحت فشار بگذارند تا به گزارشگران ویژه سازمان ملل، هیأت حقیقت‌یاب سازمان ملل درباره ایران و نمایندگان سفارتخانه‌ها اجازه دهند از بازداشتگاه‌ها بازدید و جلسات دادگاه را نظارت کنند.

عفو بین‌الملل کارزار اقدام فوری برای توقف اعدام‌ها را آغاز کرده است.

شکنجه و محاکمه‌های به‌غایت ناعادلانه

صالح محمدی، ۱۸ ساله، در تاریخ ۴ فوریه از سوی شعبه اول دادگاه کیفری قم به اعدام محکوم شد؛ کمتر از سه هفته پس از بازداشت او در ۱۵ ژانویه ۲۰۲۶ به اتهام مشارکت در مرگ یکی از عوامل امنیتی در جریان اعتراضات قم در ۸ ژانویه. او این اتهام را رد کرده است. رأی صادره، که توسط عفو بین‌الملل بررسی شده، نشان می‌دهد وی در دادگاه اعترافات خود را پس گرفته و اعلام کرده که تحت شکنجه مجبور به اعتراف شده است، اما دادگاه بدون تحقیق، این ادعا را رد کرده است. یک منبع مطلع گفته او در اثر ضرب‌وشتم دچار شکستگی دست شده است.

محمد امین بیگلری، ۱۹ ساله، و شش نفر دیگر (علی فهیم، ابوالفضل صالحی سیاوشانی، امیرحسین حاتمی، شاهین واحدپرست کلور، شهاب زهری و یاسر رجایی‌فر) از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به اتهام «محاربه» از طریق آتش زدن یک پایگاه بسیج به اعدام محکوم شدند. این احکام در تاریخ ۹ فوریه، حدود یک ماه پس از بازداشت صادر شد. منبعی مطلع گفته است که محمد امین بیگلری پیش از انتقال به زندان قزل‌حصار کرج برای هفته‌ها به‌طور اجباری ناپدید شده بود. او در مرحله تحقیقات از دسترسی به وکیل محروم شد و سپس یک وکیل تسخیری منصوب گردید که از منافع او در جریان محاکمه شتاب‌زده و بر پایه اعترافات اجباری دفاع نکرد. پس از آن نیز از دسترسی وکیل مستقل منتخب خانواده‌اش به پرونده جلوگیری کرده‌اند تا نتواند برای دیوان عالی تقاضای فرجام کند.

احسان حسین‌پور حصارلو، ۱۸ ساله، متین محمدی و عرفان امیری (هر دو ۱۷ ساله) در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به اتهام دست داشتن در آتش‌سوزی ۸ ژانویه ۲۰۲۶ در پایگاه بسیج داخل مسجدی در پاکدشت استان تهران که به مرگ دو نیروی بسیج انجامید، تحت محاکمه‌ای شتاب‌زده و همراه با شکنجه قرار دارند. یک منبع مطلع گفته است نیروهای بسیج این نوجوانان را همان روز و پیش از وقوع حادثه بازداشت کردند و احسان پس از ضرب‌وشتم شدید و زمانی که بازجویان اسلحه را در دهانش گذاشتند، مجبور به «اعتراف» شد. به گفته این منبع، قاضی از پذیرش وکالت حداقل سه وکیل معرفی‌شده از سوی خانواده احسان خودداری کرده، آنان را تهدید کرده و وکیل تسخیری‌ای را تحمیل کرده که عملاً از او دفاع نکرده است.

دو متهم ۱۷ ساله دیگر هنوز در بازداشتگاه ویژه کودکان نگهداری می‌شوند و با اتهامات مستوجب اعدام مواجه‌اند، در حالی که بر اساس حقوق بین‌الملل، اعمال مجازات مرگ برای افرادی که در زمان وقوع جرم زیر ۱۸ سال سن داشته‌اند، مطلقاً ممنوع است.

افراد دیگری نیز با وضعیت مشابه در معرض محاکمه‌های شتاب‌زده همراه با شکنجه قرار دارند، از جمله ابوالفضل کریمی ۳۵ ساله که در ۶ ژانویه در تهران هنگام کمک به دو زن مجروح بازداشت شد. بنا بر گفته منبعی مطلع، او با ساچمه فلزی هدف قرار گرفت، مورد ضرب‌وشتم قرار گرفت، از درمان محروم ماند و در حالی که چشم‌بند بر چشم داشت، مجبور به امضای اظهارات خود‌محکوم‌کننده شد. حدود ۱۲ فوریه، قاضی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به او و ۱۳ نفر دیگر بازداشت‌شده در ارتباط با اعتراضات، بدون توضیح دقیق اتهامات، گفته است که «به اعدام محکوم می‌شوند».

افراد دیگری که در خطر اعدام هستند عبارت‌اند از شروین باقریان جبلی (۱۸ ساله)، دانیال نیازی (۱۸ ساله)، محمد عباسی (۵۵ ساله)، امیرحسین آذرپیرا (۲۴ ساله) و محمدرضا طبری.

ضرورت فوری رویکرد بین‌المللی جامع عدالت

الگوهای گسترده شکنجه و ناپدیدسازی قهری در ایران، همراه با سلب خودسرانه حق حیات – چه از طریق کشتار جمعی غیرقانونی معترضان در جریان سرکوب اعتراضات و چه اجرای خودسرانه احکام اعدام – همچنان ادامه دارد و ریشه در مصونیت ساختاری از مجازات دارد.

عفو بین‌الملل بار دیگر از اعضای سازمان ملل و نهادهای منطقه‌ای و بین‌المللی می‌خواهد که رویکردی جامع برای عدالت بین‌المللی در قبال ایران در پیش گیرند.

دولت‌ها باید از شورای امنیت سازمان ملل بخواهند وضعیت ایران را به دفتر دادستان دادگاه کیفری بین‌المللی ارجاع دهد. همچنین باید ایجاد سازوکارهای بین‌المللی عدالت را برای تحقیق و پیگرد کیفری سریع افرادی که مرتکب جنایات بر اساس قوانین بین‌الملل یا سایر نقض‌های جدی حقوق بشر شده‌اند، در نظر بگیرند.

در سطح ملی نیز دولت‌ها باید تحقیقات کیفری هماهنگی را تحت اصل صلاحیت جهانی یا سایر اشکال صلاحیت فرامرزی آغاز کنند تا در صورت وجود ادله کافی، برای صدور قرار بازداشت و آغاز تعقیب قضایی اقدامات لازم صورت گیرد.

پیش‌زمینه

عفو بین‌الملل در همه موارد و بدون استثنا، صرف‌نظر از ماهیت جرم، ویژگی‌های فرد یا روش اجرای مجازات، با حکم اعدام مخالف است. مجازات مرگ ناقض حق حیات و نهایت رفتار بی‌رحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز است.

از زمان خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲، مقام‌های ایرانی بیش از پیش از مجازات اعدام به‌عنوان ابزار ارعاب، سرکوب اعتراض و مجازات گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده استفاده کرده‌اند. در سال ۲۰۲۵، مقامات بالاترین شمار اعدام‌ها از سال ۱۹۸۹ تاکنون را اجرا کردند.





نظر شما درباره این مقاله:







چهار سناریو برای ایران پس از جنگ
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 15:53

چهار سناریو برای ایران پس از جنگ


مارک لینچ / فارن پالیسی / ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

ترامپ خواهان تغییر رژیم است، اما نه پیامدهای آشفته آن.

یک نکته درباره جنگی که به‌طور گسترده انتظار می‌رود ایالات متحده علیه ایران آغاز کند قطعی است: اگر چنین جنگی رخ دهد، شامل اشغال کشور نخواهد بود. ایالات متحده ناوهای هواپیمابر و تجهیزات پشتیبانی به خلیج فارس اعزام کرده است، نه نیروهای زمینی اعزامی برای تهاجم؛ و هیچ نشانه علنی از برنامه‌ریزی برای حضور بلندمدت در ایران وجود ندارد. اگر رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، در یک موضوع در منطقه ثبات داشته باشد، آن ضرورت پرهیز از اشغالی شبیه عراق است که خود آن را «یک اشتباه بزرگ و چاق» توصیف کرده است. همان‌گونه که در ماجرای دستگیری نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، در ژانویه، ترور قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در سال ۲۰۲۰، و حمله اسرائیل برای حذف حسن نصرالله، رهبر حزب‌الله، در سال ۲۰۲۴ رخ داد، ایالات متحده احتمالاً رهبران عالی ایران را همراه با دستگاه‌های سرکوبگر رژیم هدف قرار خواهد داد و سپس بگذارد اوضاع هر طور که می‌خواهد پیش برود.

پس، اوضاع به کجا خواهد انجامید؟ ایران، البته، همان چیزهایی را می‌بیند که ما می‌بینیم و بعید است غافلگیر شود. تهران به‌خوبی به یاد دارد که چگونه ایالات متحده از مذاکرات برنامه‌ریزی‌شده به‌عنوان پوششی برای فریب استفاده کرد تا پیش از حمله غافلگیرانه در ژوئن گذشته، هوشیاری ایران را کاهش دهد؛ و بعید است بار دیگر در دام همان ترفند بیفتد. ایران مواضع خود را در انتظار چنین حمله‌ای تقویت کرده است. نیروهای امنیتی پس از سرکوب خشونت‌بار اعتراضات اخیر، کاملاً بسیج و مستقر شده‌اند و ماه‌ها صرف شناسایی و پاکسازی مظنونان به همکاری با اطلاعات اسرائیل کرده‌اند (و بی‌تردید در این روند بسیاری از بی‌گناهان نیز بازداشت شده‌اند). موفقیت چشمگیر اسرائیل در هدف قرار دادن مقامات ارشد ایرانی در ژوئن گذشته نشان می‌دهد که دستگاه اطلاعاتی ایران تا چه اندازه نفوذپذیر شده است و حکایت از آن دارد که رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، و سایر مقامات عالی‌رتبه نمی‌توانند با خیال آسوده بخوابند. ممکن است کشته شوند، اما نه به دلیل فقدان آمادگی.

چه از طریق توافق و چه از طریق جنگ، به نظر می‌رسد هدف ترامپ پایان دادن قاطعانه به کشمکش چند دهه‌ای ایالات متحده با ایران باشد. اما پیروزی‌های قاطع معمولاً دست‌نیافتنی‌اند. اگر بمباران بدون پیامدهای فوری فاجعه‌بار به موفقیت برسد، ترامپ اعلام پیروزی خواهد کرد و به موضوع بعدی خواهد پرداخت. اما مردم ایران و کل خاورمیانه سال‌ها با ویرانی‌های آن زندگی خواهند کرد. حتی ویرانگرترین کارزار هوایی علیه رژیم ایران نیز پیروزی‌ای پایدارتر از اعلام بدنام «ماموریت انجام شد» رئیس‌جمهور پیشین آمریکا، جورج بوش، در عراق نخواهد بود.

کارزار بمبارانی که رهبری رژیم را از میان نبرد، احتمالاً شبیه بازپخش جنگ ۱۲ روزه اسرائیل با ایران در تابستان گذشته خواهد بود: نابودی بخشی از تأسیسات هسته‌ای ایران، تضعیف ظرفیت سرکوب رژیم و کشته شدن شماری از رهبران. ارزیابی دیرینه دستگاه‌های اطلاعاتی مبنی بر اینکه یک کارزار بمباران در بهترین حالت برنامه هسته‌ای ایران را فقط چند سال به عقب می‌اندازد، همواره عامل بازدارنده مهمی در موج‌های پیشین تب جنگ علیه ایران بوده است. دلیلی وجود ندارد که این بار متفاوت باشد. به نظر می‌رسد رهبران ایران چنین حمله‌ای را پیش‌بینی کرده و برای مهار پیامدهای آن آماده می‌شوند.

چنین حمله‌ای حتی ممکن است به سود رژیم تمام شود. بقای رهبری احتمالاً موج تازه‌ای از اعتراضات ضدحکومتی را مهار خواهد کرد، هرچند عوامل بنیادین نارضایتی بعید است اجازه دهند این وقفه پایدار بماند. ایران سپس باید انتظار تحریم‌های بیشتر غرب را داشته باشد؛ تحریم‌هایی که فقر و تنگنای اجتماعی را تشدید می‌کند و ظرفیت سرکوب رژیم را کاهش می‌دهد، اما تأثیر اندکی بر سیاست‌های منطقه‌ای آن یا بازسازی برنامه‌های هسته‌ای و موشکی خواهد داشت. به بیان دیگر، ویرانی و خطر، وضعیت موجود دیرپایی را بازتنظیم خواهد کرد که در آن سپاه پاسداران و متحدان رژیم سال‌ها به بهای دیگران از آن بهره برده‌اند.

اما فرض کنیم ایالات متحده واقعاً خامنه‌ای را بکشد و باعث سقوط رژیم شود، در حالی که از ایفای نقش در اشغال پس از تغییر رژیم خودداری کند. ایران در آن صورت چگونه خواهد بود و چه اثری بر منطقه خواهد گذاشت؟ بیشتر تحلیل‌ها با فروپاشی رژیم پایان می‌یابند، با این فرض که هر چیزی بهتر از جمهوری اسلامی است یا اینکه فاجعه همه‌چیز را دربرخواهد گرفت. اما محتمل‌ترین نتیجه، سناریویی میان این دو حد افراطی و تفریطی است.

چهار سناریوی محتمل وجود دارد. ظهور یک جمهوری دموکراتیک همان چیزی است که بسیاری از ایرانیان ترجیح می‌دهند، اما کم‌احتمال‌ترین پیامدِ تغییر رژیمی است که صرفاً با حملات هوایی رقم خورده باشد. ایران با خلأ نهادی، ویرانی اقتصادی و زیرساختی، و بدون کمک معنادار خارجی روبه‌رو خواهد شد. ترامپ کمترین اهمیتی به دموکراسی نمی‌دهد؛ نمونه بارز آن ونزوئلا است. او برای «روز بعد» در ایران برنامه‌ای ندارد و بسیاری از کارکنان دولت آمریکا که شاید زمانی می‌توانستند چنین طرحی تدوین کنند، مدت‌هاست برکنار شده‌اند.

برخی آمریکایی‌ها، اسرائیلی‌ها و رهبران کشورهای خلیج فارس ممکن است بازگشت شاه، رضا پهلوی، را ترجیح دهند؛ اما نشاندن او بر تخت سلطنت و حفاظت از وی احتمالاً مستلزم کمک نظامی گسترده خارجی خواهد بود. هیچ‌کس مایل به ارائه چنین کمکی نیست و شمار اندکی از ایرانیان داخل کشور (برخلاف بخشی از جامعه مهاجر) به آن علاقه دارند. متحدان اسرائیلی پهلوی و لابی‌گران پرسر و صدای آمریکایی‌اش برای دادن فرصتی به او فشار خواهند آورد، اما نسخه تهرانی «منطقه سبز» بغداد در میانه ویرانی‌های ایران پس از جنگ، محبوب نخواهد بود.

شکست دولت و فروغلتیدن به جنگ داخلی، محتمل‌تر از دموکراسی یا بازگشت سلطنت است. در این زمینه میان بازیگران خارجی اختلاف نظر مهمی وجود دارد. اسرائیل ممکن است با ایرانی ضعیف، تقسیم‌شده و گرفتار جنگ داخلی و شکاف‌های قومی مشکلی نداشته باشد. اما به نظر نمی‌رسد ایالات متحده چنین آرزویی داشته باشد. استقبال واشنگتن از حکومت احمد الشرع در سوریه (و ارتقای فرصت‌طلبانه معاون مادورو در ونزوئلا) نشان می‌دهد که ثبات را، تحت هر رژیمی که موجود باشد، ترجیح می‌دهد. بیش از همه، کشورهای خلیج فارس می‌خواهند به هر قیمتی از بی‌ثباتی تازه در خاورمیانه جلوگیری کنند؛ بی‌ثباتی‌ای که با موج پناهجویان، تروریسم و ناامنی همراه خواهد بود. اولویت اصلی آنان جلوگیری از فروپاشی ایران و کشیده شدن بقیه منطقه به کام بحران است؛ بحرانی که می‌تواند عراق و سوریه را بی‌ثبات کند و حتی حمل‌ونقل نفت را مختل سازد.

محتمل‌ترین پیامد یک تغییر رژیم موفق در ایران، تسلط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است؛ نیرویی که در محیطی آشفته و انتقالی، مجهزترین و قدرتمندترین بازیگر خواهد بود. یک رژیم نظامی در ایران احتمالاً همچنان تحت تحریم و بی‌ثبات باقی می‌ماند و ممکن است از خشم ملی‌گرایانه علیه حمله آمریکا برای تحکیم کنترل خود بهره گیرد. پرسش کلیدی این خواهد بود که آیا ایالات متحده واقعاً راهبرد هدف‌گیری خود را تغییر می‌دهد تا ظرفیت سرکوب دولتی را برای جلوگیری از بدترین سناریو، یعنی فروپاشی دولت، دست‌نخورده نگه دارد — حتی اگر این کار به زیان معترضان سرکوب‌شده‌ای باشد که آرزوی وضعیتی بهتر را دارند.

رژیمی به رهبری سپاه ممکن است پیامدهای ناخواسته‌ای داشته باشد. تهدید ناشی از جمهوری اسلامی ایران همان عاملی است که نظم خاورمیانه‌ای ایالات متحده را کنار هم نگه می‌دارد. این تهدید قابل مدیریت است، اما آن‌قدر جدی هست که ضرورت روابط نزدیک با آمریکا و همکاری با اسرائیل را توجیه کند. رژیمی ایرانی که ملی‌گرا و کارآمد اما غیرانقلابی باشد، ممکن است آن‌قدر تهدیدآمیز نباشد که این منطق را تداوم بخشد و حتی روند فاصله گرفتن عربستان سعودی و دیگر قدرت‌های منطقه‌ای از ایالات متحده‌ای که هرچه بیشتر غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل اتکا می‌شود را تسریع کند.

چنین رژیمی شاید به‌طرزی طنزآمیز به عربستان سعودی تحت رهبری ولیعهد، محمد بن سلمان، شباهت پیدا کند: به‌شدت سرکوبگر و اقتدارگرا، اما از نظر اجتماعی گشوده‌تر و مشتاق جذب سرمایه‌گذاری بین‌المللی. به بیان دیگر، بهترین سناریوی پس از آن همه مرگ و ویرانی ممکن است یک رژیم ملی‌گرا، اقتدارگرا و جسور در ایران باشد که از قید و بندهای نامحبوب یک رهبر سالخورده و نهاد روحانیت رها شده است. رهبران خلیج فارس شاید بتوانند با چنین وضعی کنار بیایند. آیا واشنگتن هم می‌تواند؟

—-
* مارک لینچ، استاد علوم سیاسی و امور بین‌الملل در دانشگاه جورج واشنگتن و مدیر پروژه مطالعات سیاسی خاورمیانه است.





نظر شما درباره این مقاله:







سرابِ شرق؛ «پشتیبانی قطره‌چکانی»
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 14:38

سرابِ شرق؛ «پشتیبانی قطره‌چکانی»


یدالله کریمی‌پور

بسیاری بر این پندار بیهوده پافشاری می‌کنند که امضای سندهای همکاری ۲۵ ساله یا عضویت در سازمان‌هایی نظیر «شانگهای»، برای جمهوری اسلامی گونه‌ای «چتر حمایتی» ایجاد کرده است. این در حالی است که در هیچیک از اسناد امضا شده میان تهران با پکن و مسکو، بندی مشابه ماده ۵ ناتو (دفاع متقابل در صورت حمله) وجود ندارد. این توافق‌ها صرفا چارچوب‌هایی برای مبادلات تجاری و مانورهای دیپلماتیک‌اند، نه پیمان‌های نظامی برای روز واقعه.

​پکن و مسکو نه ناجی جمهوری اسلامی خواهند شد و نه فدایی آن. منطق آن‌ها ساده است: پشتیبانی تا جایی که هزینه‌اش از سودش بالاتر نرود.

در تنش‌های اخیر، این دو قدرت بیشتر شبیه به تماشاچیانی رفتار کرده‌اند که به بازیگرِ تحت فشار در میدان، تنها «آب و ابزار» می‌رسانند؛ تا صرفا زمان بازی را طولانی‌تر کند. حضور آن‌ها در رزمایش‌های مشترک اخیر نیز نه برای دفاع از تهران، بلکه پیامی نمادین به واشینگتن و تل‌آویو بود؛ هشداری مبنی بر اینکه «حمله تمام‌عیار ممکن است منافع اقتصادی و منطقه‌ای ما را به خطر اندازد»، نه اینکه آن‌ها حاضر باشند هزینه‌ی جنگِ شخص دیگری را بپردازند.

​واقعیت این است که اگر پکن و مسکو دریابند فروپاشی یا تغییر ساختار قطعی است، هرگز خود را فدای وضعیت موجود نخواهند کرد. در چنین لحظه ای، استراتژی آن‌ها از «حمایت» به نفوذ در جایگزین تغییر می‌یابد.

آن‌ها از همین حالا نیز ممکن‌است کانال‌زنی با لایه‌های تکنوکرات و هسته‌های امنیتی- نظامی را آغاز کرده‌ باشند تا در صورت وقوع سناریوی فروپاشی، از روی کار آمدن یک دولت کاملاً متمایل به غرب جلوگیری کنند. برای پکن و مسکو، ایرانی آشفته و ضعیف، به‌مراتب مطلوب‌تر از ایرانی است که متحد آمریکا باشد و پای ناتو را به مرزهای روسیه یا مسیرهای انرژی چین باز کند.

​لب کلام
​ایران در استراتژی جهانیِ روسیه و چین، نه یک «شریک برابر»، بلکه یک کارت بازی و یک سپر بلای ژئوپولیتیک بوده است. در سال ۱۴۰۴ نیز، با تشدید فشارهای بین‌المللی و فرسایش توان داخلی، مشخص شده است که شرق تنها تا مرز «تأمین منافع خود» کنار ایران می‌ایستد.

​بنابراین، گره زدن سرنوشت بقای ملی به پشتیبانی کشورهایی که «بی‌طرفی در بحران» و «معامله با برنده» دکترین اصلی آن‌هاست، خطای محاسباتی بزرگی است. در روزی که شعله‌های جنگ تمام‌عیار یا شورش‌های مهارناپذیر زبانه بکشد، تهران خواهد یافت که در زمین بازی، تنها مانده و متحدان شرقی، در حال مذاکره با نظم جدید برای سهم‌خواهی از ویرانه‌ها هستند.

منبع: تلگرام نویسنده
@karimipour_k





نظر شما درباره این مقاله:







وصیت‌نامه خدیجه علی‌پور «فرزند خاک ایران»
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 13:05

وصیت‌نامه خدیجه علی‌پور «فرزند خاک ایران»






نظر شما درباره این مقاله:







سه ایرانی به سرقت اسرار تجاری گوگل متهم شدند
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 12:53

سه ایرانی به سرقت اسرار تجاری گوگل متهم شدند


دادستانی فدرال ایالات متحده اعلام کرد سه مهندس ساکن سیلیکون‌ولی به اتهام سرقت اسرار تجاری از گوگل و چند شرکت فناوری دیگر و انتقال داده‌های حساس به ایران تحت پیگرد قرار گرفته‌اند. بنا بر بیانیه دادستانی، هیئت منصفه فدرال روز پنج‌شنبه علیه آنان کیفرخواست صادر کرده است.

سمانه قندعلی، ۴۱ ساله، خواهرش سرور قندعلی، ۳۲ ساله، و محمدجواد خسروی، ۴۰ ساله – هر سه از ساکنان شهر سن‌خوزه (در ایالت کالیفرنیا) – روز پنج‌شنبه بازداشت شدند و همان روز در دادگاه فدرال منطقه‌ای حاضر شدند.

در این کیفرخواست، هر سه متهم تبعه ایران معرفی شده‌اند. طبق پرونده، سرور قندعلی با ویزای دانشجویی غیرمهاجرتی در آمریکا اقامت داشت. سمانه قندعلی بعدتر تابعیت آمریکا را دریافت کرد و خسروی ــ همسر او ــ اقامت دائم قانونی این کشور را گرفت. دادستان‌ها گفتند خسروی پیش‌تر در ارتش ایران خدمت کرده است.

این سه نفر با اتهاماتی از جمله «تبانی برای سرقت اسرار تجاری»، «سرقت و تلاش برای سرقت اسرار تجاری» و «ممانعت از اجرای عدالت» مواجه‌اند. این اتهامات از سوی دفتر دادستانی منطقه شمالی کالیفرنیا مطرح شده است.

به گفته دادستان‌ها، متهمان از موقعیت شغلی خود در شرکت‌های پیشروی حوزه فناوری که در زمینه طراحی پردازنده‌های رایانه‌ای موبایل فعالیت دارند، سوءاستفاده کرده و صدها پرونده محرمانه شامل اطلاعات مربوط به امنیت پردازنده‌ها و رمزنگاری را به‌طور غیرقانونی به دست آورده‌اند.

سمانه و سرور قندعلی پیش از پیوستن به شرکت دیگری که در پرونده فقط با عنوان «شرکت شماره ۳» شناخته شده، در گوگل کار می‌کردند. خسروی نیز در شرکتی به نام «شرکت شماره ۲» اشتغال داشت که در زمینه توسعه پلتفرم‌های system-on-chip (SoC) از جمله سری اسنپ‌دراگون برای تلفن‌های هوشمند و سایر دستگاه‌های همراه فعالیت می‌کند.

تراشه‌های SoC نیمه‌هادی‌هایی هستند که اجزای متعددی مانند واحد پردازش گرافیکی و حافظه را در یک بسته کم‌مصرف ادغام می‌کنند. از نمونه‌های شناخته‌شده این تراشه‌ها می‌توان به اسنپ‌دراگون از شرکت کوالکام (مورد استفاده در بسیاری از گوشی‌های اندرویدی رده‌بالا) و سری A اپل برای آیفون اشاره کرد.

گوگل در بیانیه‌ای به شبکه سی‌ان‌بی‌سی آمریکا اعلام کرد که از طریق پایش‌های امنیتی معمول خود، سرقت احتمالی را شناسایی کرده و پس از آن موضوع را به نهادهای قضایی اطلاع داده است.

خوزه کاستانِدا، سخنگوی گوگل، گفت: «ما اقدامات حفاظتی خود را برای صیانت از اطلاعات محرمانه تقویت کرده و به‌محض کشف این موضوع، فوراً موضوع را به نیروهای قضایی گزارش دادیم.»

گوگل همچنین تأکید کرد تدابیری برای حفاظت از اسرار تجاری خود به‌کار بسته است؛ از جمله محدود کردن دسترسی کارکنان به اطلاعات حساس، استفاده از احراز هویت دومرحله‌ای برای حساب‌های کاری و ثبت سوابق انتقال فایل‌ها به پلتفرم‌هایی نظیر تلگرام.

تلاش برای پنهان‌کاری 

به گفته مقام‌های تحقیق، متهمان فایل‌های سرقت‌شده را از طریق یک پلتفرم ارتباطی شخص ثالث و از کانال‌هایی با نام‌های کوچک خودشان منتقل کرده‌اند و سپس داده‌ها را به دستگاه‌های شخصی، دستگاه‌های کاری یکدیگر و در نهایت به ایران منتقل کرده‌اند.

سانجای ویرمانی، مأمور ویژه اف‌بی‌آی در بیانیه‌ای گفت: «شیوه‌ای که متهمان برای انتقال داده‌های محرمانه به‌کار گرفته‌اند، شامل گام‌هایی عمدی برای گریز از شناسایی و مخفی کردن هویت واقعی‌شان بوده است.»

پس از آنکه سمانه قندعلی در اوت ۲۰۲۳ به‌دلیل فعالیت مشکوک از سوی سامانه‌های امنیت داخلی گوگل شناسایی و دسترسی‌اش به منابع شرکت لغو شد، متهمان تلاش کردند رد پای خود را پاک کنند.

طبق کیفرخواست، سمانه قندعلی در آن زمان بیانیه‌ای سوگندخورده امضا کرد که به‌طور دروغین ادعا می‌کرد هیچ‌گونه اطلاعات محرمانه گوگل را به خارج از شرکت منتقل نکرده است. دادستان‌ها می‌گویند در همان بازه، رایانه شخصی مرتبط با او و خسروی برای جست‌وجوی روش‌های حذف پیام‌ها و بررسی مدت‌زمان نگهداری سوابق پیام از سوی اپراتورهای تلفن همراه مورد استفاده قرار گرفته بود.

بر اساس اتهامات، این زوج همچنین از صدها صفحه نمایش رایانه‌ای که حاوی اطلاعات محرمانه از گوگل و شرکت شماره ۲ بوده عکس گرفته‌اند؛ اقدامی که به نظر می‌رسد برای دور زدن ابزارهای نظارت دیجیتال انجام شده است.

در شب قبل از سفر این دو نفر به ایران در دسامبر ۲۰۲۳، سمانه ادعا می‌کند که حدود ۲۴ عکس از صفحه کامپیوتر محل کار خسروی گرفته است که حاوی اسرار تجاری شرکت شماره ۲، از جمله تراشه‌های اسنپ‌دراگون آن، بوده است.

دادستان‌ها مدعی‌اند زمانی که این دو در ایران بودند، یک دستگاه مرتبط با سمانه قندعلی به آن تصاویر دسترسی پیدا کرده و خسروی نیز به اطلاعات بیشتری از اسرار اختصاصی شرکت شماره ۲، از جمله ساختار سخت‌افزاری تراشه اسنپ‌دراگون، دسترسی یافته است.

در کیفرخواست آمده است که اسرار تجاری مربوط به تراشه اسنپ‌دراگون دارای ارزش اقتصادی مستقل‌اند، زیرا اطلاعات آن عمومی نیست و به‌سادگی از سوی رقبا قابل دستیابی نمی‌باشد؛ رقابتی که می‌تواند از افشا یا استفاده از آن اطلاعات منتفع شود.

در صورت محکومیت، هر یک از متهمان ممکن است برای هر مورد از اتهام سرقت اسرار تجاری تا ۱۰ سال حبس و برای ممانعت از اجرای عدالت تا ۲۰ سال حبس و همچنین جریمه نقدی حداکثر ۲۵۰ هزار دلار برای هر مورد محکوم شود.





نظر شما درباره این مقاله:







یک پیشنهاد سلبی شاید عملی / شاهین خسروی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 10:39

یک پیشنهاد سلبی شاید عملی / شاهین خسروی






نظر شما درباره این مقاله:







گزینه‌های جایگزین رژیم ایران، محدود و پرریسک‌اند
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 10:03

گزینه‌های جایگزین رژیم ایران، محدود و پرریسک‌اند


مارگریتا استانکاتی و بنوا فوکون / وال‌استریت ژورنال / ۱۹ فوریه ۲۰۲۶

اگر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، تصمیم بگیرد رژیم تحت رهبری علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، را هدف حمله قرار دهد، با ارزیابی ریسکی به‌طرزی غیرمعمول دشوار روبه‌رو خواهد شد: هیچ آلترناتیو روشنی وجود ندارد که در صورت فروپاشی آن، سر برآورد.

اپوزیسیون ایرانیِ مخالف جمهوری اسلامی از نظر سیاسی چندپاره، فاقد سازمان‌دهی منسجم و از نظر جغرافیایی میان داخل و خارج کشور پراکنده است. اگر آمریکا با این امید که چهره‌های انعطاف‌پذیرتری جای رهبران ارشد کنونی را بگیرند، تصمیم بگیرد آنان را از میان بردارد، هیچ تضمینی وجود ندارد که افراد جایگزین، میانه‌روتر از خامنه‌ای باشند.

محسن سازگارا، مقام پیشین جمهوری اسلامی که اکنون به فعال اپوزیسیون در آمریکا تبدیل شده، گفت: «اگر ترامپ دست به چنین اقدامی بزند — کشتن خامنه‌ای و فرماندهان ارشد — مسئله این است که بعدش چه می‌شود؟ ایران ممکن است به یک حکومت شکست‌خورده تبدیل شود.»

مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، نیز به‌تازگی در کنگره اذعان کرده که در چنین شرایطی، آمریکا باید امیدوار باشد بتواند در خلال یک گذار پیچیده، فرد یا افرادی را در ساختار حکومت بیابد که بتوان با آن‌ها کار کرد.

آخرین باری که حکومت ایران سقوط کرد، شرایط به این شکل نبود. در آستانه انقلاب ۱۹۷۹ که به سرنگونی محمدرضا پهلوی انجامید، چشم‌انداز بسیار روشن‌تری از آنچه قرار بود پس از آن بیاید، وجود داشت.

در آن زمان، ایرانیان از طبقات اجتماعی و گرایش‌های سیاسی مختلف، در داخل و خارج کشور، زیر رهبری روح‌الله خمینی متحد شدند. این روحانی کاریزماتیک به شبکه گسترده‌ای از مساجد و نهادهای خیریه تکیه داشت تا بسیج مردمی را هماهنگ کند. زمانی که خمینی در فوریه ۱۹۷۹ از تبعید در پاریس بازگشت، با استقبال قهرمانانه‌ای روبه‌رو شد.

امروز شخصیتی مشابه با چنین جایگاهی وجود ندارد.

و هر گزینه‌ای برای «مرحله بعد» نیز چالش‌های خاص خود را دارد. انیسه بصیری تبریزی، کارشناس ایران در اندیشکده «چنم هاوس»، می‌گوید: «دامنه گزینه‌ها بسیار، بسیار محدود است — اگر اصلاً گزینه‌ای وجود داشته باشد.»

معترضان

نیرومندترین تهدید علیه جمهوری اسلامی از درون خود ایران می‌آید. طی یک دهه گذشته، ایرانیان خشمگین با بسامدی فزاینده به خیابان‌ها آمده‌اند؛ از اعتراض به تقلب انتخاباتی در سال ۲۰۰۹ گرفته تا مطالبات حقوق زنان در ۲۰۲۲ و، در اواخر سال گذشته، بحران فزاینده اقتصادی.

تحلیلگران و فعالان می‌گویند با وجود سرکوبی که هزاران کشته بر جا گذاشت، شعله‌ور شدن دوباره اعتراضات اجتناب‌ناپذیر است. هم‌اکنون نیز موج تازه‌ای از خشم در حال شکل‌گیری است و مردم در مراسم سوگواری کشته‌شدگان شعارهایی چون «مرگ بر خامنه‌ای» و «مرگ بر جمهوری کودک‌کش» سر می‌دهند.

با این حال، این جنبش‌های مردمی در داخل کشور فاقد رهبران شناخته‌شده یا ساختار سازمانی مشخص‌اند. چهره‌های برجسته اپوزیسیون دیر یا زود خاموش یا زندانی می‌شوند؛ از جمله نرگس محمدی، برنده جایزه نوبل صلح، و مصطفی تاج‌زاده، نماینده پیشین مجلس. هر دو در حال حاضر زندانی هستند.

چهره‌های ضدحکومتی خارج از ایران شامل بسیاری از فعالان حقوق بشر می‌شوند. برخی از آنان — از جمله شیرین عبادی، وکیل ایرانی و دیگر برنده جایزه نوبل صلح — چنان سال‌هاست خارج از کشور زندگی می‌کنند که بسیاری از ایرانیان معتقدند از واقعیت‌های داخل کشور فاصله گرفته‌اند.

عبادی، برای نمونه، گفته است از حملات هدفمند آمریکا برای کشتن خامنه‌ای و فرماندهان ارشد حمایت می‌کند. او در مصاحبه‌ای گفت: «این اقدام باعث فروپاشی رژیم می‌شود، زیرا اگر آن‌ها حذف شوند، هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند کشور را اداره کند.»

این موضع او را در تضاد با فعالان سیاسی برجسته داخل ایران قرار می‌دهد که با مداخله نظامی مخالف‌اند.

ولیعهد

شاخص‌ترین چهره اپوزیسیون خارج از ایران، رضا پهلوی، فرزند تبعیدی شاه برکنارشده، است که خود را به‌عنوان رهبر آینده مطرح کرده است. او در جریان اعتراضات اخیر به نمادی قدرتمند از مخالفت با رژیم بدل شد. ایرانیان در پاسخ به فراخوان او برای اعتراضات سراسری، در ژانویه با شمار زیادی به خیابان‌ها آمدند و بسیاری نام او یا شعارهایی علیه رژیم را سر دادند، پیش از آنکه نیروهای امنیتی سرکوب تازه‌ای را آغاز کنند.

پهلوی گفته است: «من به ایران بازخواهم گشت. در موقعیتی منحصربه‌فرد برای تضمین یک گذار باثبات قرار دارم. این نظر شخصی من نیست، بلکه حکمی است که مردم در برابر گلوله‌ها با صدای بلند و روشن صادر کرده‌اند.» هدف اعلام‌شده او کمک به گذار ایران به یک دموکراسی سکولار است.

با این حال، او همچنان چهره‌ای اختلاف‌برانگیز است؛ به‌ویژه نزد ایرانیانی که سرکوب سیاسی دوران پدرش و نابرابری‌های اجتماعی آن دوره را به یاد دارند. بسیاری از کردها، آذری‌ها و دیگر اقلیت‌های قومی — که نزدیک به نیمی از جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند — به دلیل تمرکز پدرش بر کنترل متمرکز، به او بی‌اعتمادند.

پهلوی و عبادی پس از اعتراضات ۲۰۲۲ تلاش کردند ائتلافی گسترده ایجاد کنند، اما این تلاش بر سر اختلافات شخصی فروپاشید. در ماه‌های اخیر نیز برخی از هواداران تندرو پهلوی خواستار احیای نظام پادشاهی شده‌اند و همین امر بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی را از او دور کرده است.

مهرداد درویش‌پور، جامعه‌شناس مقیم سوئد و از چهره‌های شناخته‌شده جنبش دموکراسی‌خواهی ایران، گفت: «ما بازگشت سلطنت را در کشور نمی‌خواهیم — به‌هیچ‌وجه.»

پهلوی نیز برخی از هواداران مشتاق‌تر خود را مورد انتقاد قرار داده و گفته است یک نظام دموکراتیک برای پذیرش و مدیریت اختلافات سیاسی مناسب‌تر است.

مارکسیست‌ها

برخی گروه‌های اپوزیسیون به همان اندازه که با جمهوری اسلامی دشمنی دارند، با یکدیگر نیز خصومت دارند.

سازمان مجاهدین خلق ایران، گروهی چپ‌گرای اسلام‌گرا و منسجم، علیه شاه مبارزه مسلحانه کرد و در انقلاب ۱۹۷۹ مشارکت داشت. این گروه که با نام اختصاری «مجاهدین خلق» شناخته می‌شود، به‌زودی با جمهوری اسلامی دچار اختلاف شد و کارزار خشونت‌باری علیه آن به راه انداخت.

بسیاری از ایرانیان به دلیل هم‌سویی این سازمان با عراق در جنگ دهه ۱۹۸۰ به آن بی‌اعتمادند، هرچند این گروه بعدها در میان برخی سیاستمداران در اروپا و آمریکا حمایت‌هایی کسب کرده است. مقر اصلی آن عمدتاً خارج از ایران است.

رژیم

مقام‌های عرب و اروپایی می‌گویند کنار رفتن خامنه‌ای ۸۶ ساله لزوماً به روی کار آمدن چهره‌های میانه‌رو در رأس جمهوری اسلامی — چه رسد به فروپاشی آن — نخواهد انجامید. به گفته آنان، رژیم ممکن است خود را تطبیق دهد و بقا یابد؛ شاید از طریق روحانی محافظه‌کار علی‌اصغر حجازی، نماینده کنونی خامنه‌ای در دستگاه امنیتی، یا محمدمهدی میرباقری، رهبر معنوی جناحی فوق‌رادیکال که هرگونه دموکراتیزاسیون را رد می‌کند.

سعید گلکار، دانشیار دانشگاه تنسی در چاتانوگا و کارشناس نهادهای امنیتی ایران، می‌گوید اگر خامنه‌ای کشته شود، محمدباقر قالی‌باف، فرمانده پیشین سپاه پاسداران که اکنون رئیس مجلس ایران است، ممکن است دولتی حتی تندروتر را رهبری کند.

در همین حال، چهره‌های میانه‌رو در حال کنار گذاشته شدن هستند. چندین عضو جریان اصلاح‌طلب که خواهان تغییر در چارچوب نظام موجود بودند، پس از انتقاد از سرکوب‌های اخیر بازداشت شده‌اند.

با این همه، الگویی مشابه «پرسترویکا»ی دهه ۱۹۸۰ در روسیه نیز یکی از احتمالات است. برخی مقام‌ها می‌گویند یکی از گزینه‌های احتمالی برای جانشینی خامنه‌ای، علی خمینی، نوه بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، است که به روحانیون میانه‌رو نزدیک است.





نظر شما درباره این مقاله:







فصل پنجم از کتاب «تنهاترین انقلاب»
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 9:58

فصل پنجم از کتاب «تنهاترین انقلاب»


علی میرسپاسی

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

رویای ما در معرض آزمون، ۱۹۷۹
یک انقلاب بدون انسان‌های انقلابی

کاظم تنها چند روز بود که از زندان آزاد شده بود وقتی من یک بعدازظهر اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷) در آپارتمانی در مرکز تهران، نزدیک سفارت آمریکا، با او ملاقات کردم. او انسان با ابهتی به نظر نمی‌رسید، اما پیراهن آبی چروک و شلوار رنگ‌ورو رفته‌اش به تنش چسبیده بود و ماهیچه‌هایش را نمایان می‌کرد. من و دوستانم ماه‌ها تلاش کرده بودیم تا با نماینده‌ای از فدائیان خلق (چریک‌های فدایی خلق) ملاقاتی ترتیب دهیم. مطمئن نبودم انتظار چه ظاهری از یک فدایی یعنی عضوی از گروه چریکی مارکسیست- لنینیست گریزپایی که دستگاه امنیتی عظیم دولت پهلوی به شدت آن را به مخفیگاه کشانده بود داشتم، اما کاظم، مردی بی‌تلکف در بیست و چند سالگی، به ندرت شبیه چریکی آبدیده به نظر می رسید که تصور می‌کردم پیش رو خواهم یافت.

با این حال، در آن آپارتمان در خیابان بهار، کاظم بی وقفه به تعریف داستان‌هایی از سال‌های زندانی بودنش در زندان بدنام اوین پرداخت. اما حکایت‌هایش نه با غرور خودستایانه، بلکه با مراقبت و احتیاط در هم آمیخته بود. او از درگیری‌هایی که با زندانیان طرفدار خمینی و روحانیون شیعه زندانی داشت روایت کرد. او توضیح داد: “آنها ما مارکسیست‌ها را نجس می‌دانستند، و از تماس یا غذا خوردن با ما پرهیز می‌کردند.” به ما هشدار داد که گرچه ممکن است برای آرمانی یکسان مبارزه کنیم، برخی عناصر روحانی مقاومت، چپ‌ها را حتی بیش از رژیم پهلوی که ظاهراً متحدانه علیه آن مبارزه می‌کردیم، خوار می‌شمردند. او تشویق کرد که تنها کاری که از دستمان برمی‌آید، فعال ماندن در پخش دیدگاه‌ها، اعلامیه‌ها و اطلاعیه‌های فدائیان است.

من مؤدبانه نشسته بودم و گوش می‌کردم، اما تا اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷)، سهم خودم از چنین پیش‌آگهی‌هایی را شنیده بودم و بار خصومت‌های به اندازه کافی از سوی خمینی‌گرایان را تحمل کرده بودم که نگرانی‌های خودم را درباره مسیری که انقلاب در پیش گرفته بود پرورش دهم. بی‌طاقت اما امیدوار از این که آیا کاظم و فدائیان راهبردی برای خروج از این بن‌بست تدارک دیده‌اند، سوالی بی‌پرده از چریک تازه آزادشده پرسیدم: “آیا آنها برای امکان یک کودتای ضد انقلابی آماده‌اند؟”

در ابتدا، او تمایلی به پاسخ به سوال من نداشت و صرفاً تأکید کرد که “همه ما فدایی هستیم” و نباید نگران باشیم، چرا که گروه از پشتیبانی صدها هزار جوان ایرانی برخوردار است. پاسخ دادم: “اما نیروهای طرفدار خمینی دارای یک رهبری روشن و مصمم هستند و منابع قابل توجهی در اختیار دارند که هر آنچه چپ‌ها ممکن است فراهم کنند را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.” سپس پرسیدم و فکر کردم شاید طرح دوباره سوال مؤثر واقع شود: “آیا فدائیان رهبری لازم برای پاسخگویی و برآوردن مطالبات انقلاب را دارند؟” کاظم پیش از آنکه درگوشی بگوید، به چپ و راستش با دقت نگاه کرد: “سازمان به عنوان یک نهاد فعال چندان خارج از زندان‌ها وجود ندارد، بنابراین برعهده شما حامیان است که طوری رفتار کنید که گویی خودتان سازمان هستید. شما رفقای ما باید برایمان زمان بخرید.”

حق با او بود. فدائیان از پشتیبانی هزاران جوان ایرانی، به ویژه دانش‌آموزان دبیرستانی، برخوردار بودند، اما تا سال ۱۹۷۸، نظارت پلیس آن‌ها را در زندان‌ها پراکنده و ناتوان از هدایت انرژی حامیانشان به سوی مجاری مثبت کرده بود. با وجود تلاش‌های ما به عنوان جوانان چپگرای مشتاق برای پیش‌بینی و شکل‌دهی فعالانه انقلاب، بخش عمده رویدادهای مربوط به انقلاب به گونه‌ای غیرقابل پیش‌بینی خود را آشکار می‌کرد و هر طرح از پیش تعیین شده‌ای را که می‌توانستیم آماده کنیم، خنثی می‌ساخت. با این حال، سال‌ها بعد برخی ناظران اظهار کردند که انقلاب توسط گروه‌های مارکسیست «برنامه‌ریزی» و به دقت سازماندهی شده بود. غیبت مؤثر فدائیان، به عنوان یک حزب سازمان‌یافته، نگرانی‌های مرا درباره آینده تشدید کرد و ادعای خمینی‌گرایان بر رهبری انقلاب را برای به چالش کشیدن‌شان دشوارتر می‌ساخت.

هرچند تمایل من به اعتراض علیه شاه احترام چندین خمینی‌گرا در دانشگاه را برایم به ارمغان آورده بود، اما مبارزه مشترکمان [برای آنها] کافی نبود. آنها اصرار داشتند که همه ایرانیان باید از رهنمود آیت‌الله خمینی پیروی کنند، هر چیزی کمتر از وفاداری کامل به اتهامات تحقیرآمیز تجزیه‌طلبی و خرابکاری ارتجاعی می‌انجامید. با آن‌ها بحث می‌کردم که خمینی، که پانزده سال از کشور تبعید شده بود — نخست در ترکیه و سپس عراق — دیگر امیدها و خواسته‌های انقلابی مردم را درک نمی‌کند. بدون آنکه توانایی سیاسی و قابلیت بسیج توده‌ها حتی از خارج از کشورش را نادیده بگیرم، تأکید می‌کردم که به افراد باهوشی نیاز داریم که در پویایی‌های محلی و دغدغه‌های ایرانیان غرق باشند تا انقلاب را رهبری کنند. به این ایراد من، دانشجویان طرفدار خمینی پاسخ می‌دادند که خمینی مردی فرزانه است و دستیاران و مشاورانش، افرادی مانند ابراهیم یزدی، صادق قطب‌زاده و مهدی بازرگان (که همگی بعدها در دولت پساانقلابی پست‌های کلیدی گرفتند، اما اندکی بعد آن را مردود شمردند )، به مدیریت کشور و رفع فساد و بی‌عدالتی از آن کمک خواهند کرد.

در آن زمان، استدلالم را قانع‌کننده می‌یافتم مبنی بر آن که هیچ انقلابی واقعی نمی‌تواند پس از فراخوان برای حقوق و خودمختاری مردم، به رهبری انقلاب توسط گروهی که خارج از کشور هستند رضایت دهد. تنها پس از سقوط شاه بود که به طنز روزگار پی بردم که احزاب چپ، مانند فدائیان و حزب توده، عمدتاً یا خارج از کشور وجود داشتند و فعالیت می‌کردند یا در زندان.

اما آن پاییز، توان اندکی برای اندیشه و تفکر داشتم. در عوض، خود را از طریق مشارکت تقریباً روزانه در اعتراضات عمومی و در پشت درهای بسته در فعالیت پنهانی وقف ساعات بی‌شمار سازماندهی و تظاهرات کردم. با گردآوردن و استفاده از ارتباطاتمان در ادارات دولتی و شرکت‌های خصوصی، من و دوستانم، گروهی فعال غیررسمی با گرایش‌های سیاسی متنوع، به چاپ و پخش اعلامیه، ارتباط با انقلابیون باسابقه‌تر، سازماندهی نمایشگاه‌های هنری انقلابی و توزیع کتاب‌ها و مواد سانسورشده می‌پرداختیم. با این حال، علیرغم تلاش‌هایمان برای تقویت بلوک چپ، یک چپ منسجم و سازمان‌یافته هرگز شکل نگرفت.

وقتی انقلاب شروع به ظهور می‌کند، اما «انقلابیون حرفه‌ای» در هیچ کجا قابل یافتن نیستند، چه باید کرد؟ وقتی از کاظم خداحافظی کردم و از خیابان بهار خارج شدم، این سوال در سرم طنین انداخت. من هیچ‌گاه بیش از این به درک چگونگی این نکته نزدیک نبودم که چکونه ما به نقطه‌ای رسیدیم که انقلاب را بر آستانه درهای مان یافتیم اما خودمان برای پاسخ به آن بسیار دیر کرده بودیم.

ایران پساپهلوی

در اوایل بهار ۱۹۷۸ (۱۳۵۷)، تصمیم گرفتم برای تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد علوم سیاسی در دانشگاه ملی ایران اقدام کنم. نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم امور در ایران به کجا خواهد کشید و در فقدان وضوح، می‌خواستم آنقدر در ایران بمانم تا ببینم چه امکانات سیاسی‌ای، که ثمره سال‌ها تلاطم بود، شکوفا خواهد شد. اما نمی‌خواستم اهداف تحصیلی‌ام نیز معطل بماند. سرانجام، روزی رتبه‌بندی داوطلبانی که در کنکور شرکت کرده بودند در روزنامه منتشر شد و در کمال شگفتی خوشایند من، رتبه دوم را کسب کردم، البته بعد از یک داوطلب زن. یک نسخه از روزنامه کیهان را نزد پدرم بردم. پدرم از این خبر بسیار خوشحال شد. همیشه در فکر آینده من، گفت که کسب رتبه برتر در این برنامه راه درازی در مسیر تبدیل شدن من به استاد دانشگاه در آینده خواهد پیمود. به زودی، به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه ملی ثبت نام کردم. علیرغم این دستاورد، احساس وابستگی خاصی به این مؤسسه نداشتم. زندگی من هنوز حول دانشگاه تهران می‌چرخید، جایی که دوستانم یا دانشجویان سابق یا فعلی بودند و تقریباً هر روز برای اعتراضات، سخنرانی‌ها و جلسات توجیهی کوچک‌ترمان آنجا ملاقات می‌کردیم. اما تمام زمانی که در فعالیت‌ها و سازماندهی سیاسی صرف کرده بودم، معدل دوره کارشناسی من را نسبتاً پایین آورده بود و اجازه شرکت در کنکور آن را نداشتم.

تا اواخر سپتامبر ۱۹۷۸ (شهریور ۱۳۵۷)، با داشتن کارت دانشجویی کارشناسی ارشد، به محوطه دانشگاه ملی رفتم تا برنامه تحصیلی علوم سیاسی خود را آغاز کنم. دانشگاه ملی در آنچه در آن زمان شمالی‌ترین حاشیه تهران و حومه آن بود، واقع شده بود. محوطه دانشگاه، مانند بسیاری فضاهای دیگر که دانشجویان در آن متمرکز بودند، کانون اعتراض بود. چند عضو جوان‌تر هیئت علمی گروه علوم سیاسی گاهی در این تظاهرات شرکت می‌کردند و جسارت بحث درباره سیاست با ما را داشتند. با وجود حمایت آن‌ها از تلاش‌های ما، وقتی در آن ماه صحبت از اعتصاب سراسری دانشگاه به میان آمد، آن‌ها از برنامه ما برای اعتصاب کلاس‌ها رنجیده خاطر شدند. با مهارت دیپلماتیک، از ما خواستند اجازه دهیم دانشگاه همزمان با اعتراضات ما به کار خود ادامه دهد.

اما ما دانشجویان احساس می‌کردیم که تنها تعطیلی کامل کلاس‌ها است که می‌تواند نشانه همبستگی دانشجو- استاد با جنبش انقلابی باشد و شاید حتی اداره دانشگاه را وادار به اقدام کند. نگرانی‌های آنان به طرز تکان‌دهنده‌ای با عظمت آنچه پیش چشم‌مان در جریان بود، ناهمگام به نظر می‌رسید. یک انقلاب پیش چشمشان در حال وقوع بود، اما انتظار داشتند ما کوتاه بیاییم تا آنان بتوانند به کار عادی تدریس خود ادامه دهند. با یکی از اساتید برخورد کردم و پرسیدم، چگونه کسی می‌تواند خود را پژوهشگر علوم سیاسی بنامد و در عین حال عمداً سیاست فراتر از کلاس درسش را نادیده بگیرد، و همه این ها فقط برای اطمینان از عملکرد دانشگاه؟ سخنم را ادامه دادم که آیا او، از جنبش انقلابی حمایت نمی‌کند و اگر چنین است، چرا به ما نمی‌پیوندد؟ استاد جوان تأکید کرد که البته طرفدار انقلاب است. افزود: “در واقع، هیئت‌های علمی دانشگاه از جمله قربانیان اصلی شاه هستند.” اما استدلال کرد که دقیقاً در این لحظه است که اساتید همدل با اعتراضات باید کلاس‌هایشان را باز نگه دارند تا بتوانند آنچه همیشه می‌خواسته‌اند تدریس کنند و کلاس را به مکانی براییادگیری رادیکال تبدیل کنند. با شگفتی از عمق نگرانی‌هایش، اعتراف کردم که هدف مشترکی داریم، اما تنها پس از سقوط شاه است که کلاس‌ها می‌توانند به پتانسیل کامل آموزشی خود دست یابند. تا آن زمان، استدلال کردم، انرژی ما باید بر وظیفه منحصر به فرد عزل او از قدرت متمرکز باشد.

تا اکتبر ۱۹۷۸ سقوط رژیم قریب‌الوقوع به نظر می‌رسید. شورش‌ها با فراوانی و شدت فزاینده‌ای کشور را در می‌نوردید، به ویژه پس از جمعه سیاه، زمانی که در ۸ سپتامبر ۱۹۷۸ (۱۷ شهریور ۱۳۵۷)، درگیری‌ها با نیروهای نظامی منجر به حدود ۱۰۰ کشته و صدها زخمی دیگر شد. استعفاهای وزیران نشان‌دهنده شکاف‌های فزاینده حتی در درون صفوف رسمی بود. مطمئن بودم ایران بر لبه تغییرات بنیادین قرار دارد و از خود می‌پرسیدم آیا دیگر نیازی هست که برای ادامه تحصیلم به آمریکا بروم. تا نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، دولت پهلوی وارد فرآیند غیرقابل بازگشت فروپاشی شده بود. خمینی تلاش‌ها برای مذاکره بر سر یک دولت ائتلافی با شاه را نپذیرفته بود، کسی که در این مرحله با ظاهری درمانده در تلویزیون ملی «انقلاب» را تأیید و وعده جبران می‌داد. تا نوامبر، ایرانیان شروع به درک این واقعیت کردند که معترضان بر خیابان‌های شهر، محوطه دانشگاه‌ها، مساجد و حتی برخی دفاتر دولتی حکم می‌رانند، زیرا نهادهای دولتی، از جمله ارتش، به سوی اعتصابات عمومی گرایش یافته بودند. دولت ناگهان از توانایی خود برای حفظ حتی ظاهری از کنترل عاری شده بود. حتی چند عضو مجلس نیز به انتقاد از دولت و ستایش معترضان پرداختند و اعلامیه‌ها و بیانیه‌های عمومی آنان در تلویزیون و روزنامه‌های ملی پخش شد. یکی از نمایندگان خاص مجلس، احمد بنی‌احمد، را به یاد می‌آورم که در مارس ۱۹۷۸ (۱۲ اسفند ۱۳۵۶) به طور عمومی دولت را به دلیل برخورد با شورش‌ها در زادگاهش تبریز در ماه قبل که در آن نیروهای پلیس دوازده نفر را کشته و بیش از صد نفر دیگر را زخمی کردند، مورد انتقاد قرار داد و حتی اقدام به استیضاح دولت کرد. در مورد آن مقامات دولتی که تغییر موضع نداده بودند، اپوزیسیون فزاینده پاسخ‌های سردرگم و موقتی آنان را تحت‌الشعاع قرار داد. در این زمان بود که توجه من به آنچه ممکن بود صادقانه جایگزین دولت پهلوی شود، معطوف گردید.

ایده ساختن یک دولت جدید هم هیجان‌انگیز بود و هم سردرگم‌کننده. علیرغم حضور فزاینده و ملموس خمینی‌گرایان، جزئیات اینکه چه کسانی ممکن است قدرت را به دست آورند و با چه ظرفیتی، هنوز روشن نبود. چند سیاستمدار برجسته، مانند کریم سنجابی و مهدی بازرگان، نامزدهای طبیعی برای رهبری یک دولت موقت به نظر می‌رسیدند. سنجابی رهبر جبهه ملی و عضو وفادار دولت مصدق در دهه ۱۳۳۰ بود. بازرگان رهبر نهضت آزادی و مسلمانی محترم بود که روابط نزدیکی با علما پرورش داده بود. علیرغم سوابق ضدپهلوی، سنجابی و بازرگان در نهایت ملی‌گرایان لیبرال بودند. تصور یک رفرمیست در رأس یک دولت انقلابی دشوار بود، چه رسد به دولتی که ممکن بود توسط آیت‌الله خمینی هدایت شود. با این حال، چپ نیز برای به عهده گرفتن رهبری آماده نبود، با باتجربه‌ترین شخصیت‌هایش یا مرده، یا زندانی، یا تبعید شده بودند. آنچه بر تفکر من درباره آینده حاکم بود عدم قطعیت بود و نه امید، و تقریباً هر روز خود را در حال بحث درباره ناشناخته‌ها با دوستان و غریبه‌ها می‌یافتم: یعنی در باره دولتی که پس از عصر پهلوی قرار است به قدرت برسد.

چه کسی سخنگوی انقلاب است؟

در همین روزهای پرماجرا بود که تجربه شخصی من از انقلاب به اوج خود رسید. من به پرواندن انقلاب کمک کرده بودم و فکر می‌کردم در عوض، با من و دیگرانی که برای آن فداکاری کرده‌ایم، با مهربانی رفتار خواهند کرد. با تضعیف روزافزون قدرت دولت، نگاهی دزدکی به آن مهربانی جمعی که امیدش را داشتم انداختم و شروع به زندگی آزادتر و کم دلهره تری کردم. اما ما، فعالان چپگرا، به عنوان «انقلابیون درجه دوم» تعیین شده بودیم، که اجازه ورود داشتیم اما نه حقی برای عمل. خمینی‌گرایان انتظار داشتند ما از رهبری آنان پیروی کنیم، با فعالان خواهرمان بدرفتاری کردند و تا حد ممکن، گفتمان، نمادها و تاریخ چپ را از مراسم انقلاب حاشیه‌نشین ساختند. آرزوی آنان کنترل مطلق بود، اما موفقیتشان نسبی بود و میراث چپ به صورت ردپاهایی زنده ماند. دانشجویانی که به دلیل اعتراض به دیدار نیکسون از تهران تیرباران شده بودند، کماکان گرامی داشته می‌شدند، فدائیان تقریباً به طور جهانی مورد احترام بودند و ادبیات چپ در سراسر تهران آنقدر گسترده منتشر شد که سانسور، چه از سوی دولت و چه اردوگاه‌های سیاسی رقیب، بی‌فایده ثابت شد. همه اینها با وجودی که انقلاب برای فعالان مذهبی به معنای اولویت تجدید اخلاقی و فرهنگی کشور بود.

در حالی که خمینی‌گرایان در مورد انتشار نوشته‌ها و رسالات سانسورشده‌ای که از حسِ شایستگی سیاسی‌شان فراتر می‌رفت، کوتاه می‌آمدند، رهبری خمینی بر انقلاب همان موردی بود که آنها حاضر به مصالحه درباره آن نبودند. حق بی‌چون و چرای خمینی بر ردای انقلاب برای آنان مسئله‌ای نه فقط انقلابی، که از ایمان مذهبی بود. روحانیون و دیگر خمینی‌گرایان با هوشیاری بر اعمال و تظاهراتی که من در آنها شرکت می‌کردم، اقتدار خود را تحمیل می‌کردند، نه کمتر از طریق مُهر زدن بر آنها با پوسترها و بنرهای عظیمی که چهره رهبرشان را حمل می‌کرد و دیگرانِ حاضر را به طور پیش‌فرض به جایگاه پیروان تنزل می‌داد. این مسئله به طور بی‌پایان من و دوستانم را خشمگین می‌کرد. ما معتقد بودیم که ما، مردم عادی که کار روزمره حضور در خیابان‌ها را انجام می‌دادیم، انقلابیون راستین هستیم و می‌ترسیدیم که خمینی‌گرایان با حذف دیگرایده‌های مفید، که لزوماً مذهبی یا مورد تأیید علما نبود، انقلاب را به حراج گذاشته باشند.

رویدادی که نه تنها انقلاب را برایم تعریف کرد، بلکه زندگی‌ام را تغییر داد، با فرمانی از خمینی به حرکت درآمد. این بیانیه مورد بحث، دانشجویان ایرانی را مستقیماً فرمان می‌داد که بلافاصله تمام اعتصابات و تعطیلی دفاتر، مدارس و دانشگاه‌ها را متوقف کنند. دلیل این چرخش عجیب، مبهم بود. برخی شایعات حاکی از آن بود که مقامات دولتی و نظامی در تهران با نمایندگان خمینی در حال مذاکره هستند و دستور خمینی به معنای نشان دادن حسن نیت در همکاری بود. اما بسیاری احساس می‌کردند امید به مصالحه درهم شکسته شده و نمی‌توانستند درک کنند چرا خمینی در حالی که رژیم شاه به سوی فروپاشی می‌لغزد، خواستار آرامش می‌شود. من در روزی که خمینی این اعلامیه را صادر کرد، در دانشگاه تهران بودم، که به سرعت بر گفت‌وگوهای جاری انحصار یافت. آن دسته از ما در چپ، آماده بودیم که در سرپیچی از فرمان خمینی، دانشگاه‌ها را همچنان تعطیل نگه داریم، اما اردوگاه طرفدار خمینی اصرار داشت که دعوت او نمی‌تواند بدون دلیل باشد. آنان استدلال می‌کردند که خمینی حتماً چیزی می‌داند که ما نمی‌دانیم. اگر صرفاً به معنای تسلیم شدن به شاه بود، از ما نمی‌خواست اعتصابات را پایان دهیم. من و دیگران استدلال می‌کردیم که چه او از دانش ویژه‌ای آگاه باشد یا نه، قضاوتش گمراه‌کننده است. فراخواندن به پایان اعتصاب آسان بود، اما دشوار بود که بعداً شتاب برای ازسرگیری آن را بازسازی کرد. پس از مقداری بحث، تصمیم گرفتیم آن روز سعی نکنیم بین خود به توافق اجباری برسیم. فردای آن روز در دانشگاه ملی مجدداً گرد هم خواهیم آمد تا به نتیجه‌ای برسیم.

صبح روز بعد، با پیکان قرمز قدیمی‌ام، که خودروی پرطرفدار ساخت ایران بود به شمال تهران رفتم و آن را بیرون دانشگاه ملی در جایی که به نظر می‌رسید محل مخصوص برای پارک کسی نیست قرار دادم. تنها وقتی به مرکز محوطه دانشگاه رسیدم متوجه شدم، با وجود سکوت حاشیه‌های دانشگاه، صدها دانشجو از قبل در آنجا گرد هم آمده‌اند. در حالی که جمعیت منتظر سخنرانان برای شروع تظاهرات بودند، دانشجویان خود را با بحث‌های جانبی مشغول کرده بودند و در برخی موارد، احساسات بالا گرفته بود.

خودم را به آرامی به یک گروه کوچک رساندم و گوش دادم که «چگونه باید ادامه دهیم» را بحث می‌کردند. برخی استدلال می‌کردند که شاید برگشتن به کلاس‌ها ایده چندان بدی نباشد. معترضان در اوج قدرت خود بودند و در صورت نیاز می‌توانستیم در آینده کلاس‌ها را تعطیل کنیم. اما اکثریت دیگران در گروه احساس می‌کردند که بازگشت به کلاس‌ها با هدایت هزاران دانشجو به محوطه دانشگاه‌ها، به انقلاب آسیب می‌زند. برخی می‌ترسیدند که غیبت آنان از خیابان‌ها به دولت برای کنترل مخالفان کمک کند.

این گفت‌وگوهای پراکنده حدود یک ساعت ادامه یافت تا اینکه یک دانشجو فریاد زد و خواستار توجه همه شد. جمعیت متوقف شد. وقتی سکوت کامل برقرار گردید، او شروع به توضیح این نکته کرد که ما آن روز گرد هم آمده‌ایم تا تصمیم بگیریم آیا اعتصاب‌های چندین ماهه و ‌طولانی دانشجویی را که سراسر دانشگاه‌ها را فراگرفته بود، پایان دهیم و کلاس‌های دانشگاه را از سر بگیریمیا خیر. چند نفر دیگر برای سخنرانی پیش آمدند. برخی استدلال می‌کردند که این تصمیمی نیست که ما بگیریم، چرا که رهبر انقلاب، خمینی، از قبل به ما دستور داده که اجازه دهیم دانشگاه‌ها به کار عادی خود بازگردند. در حالی که برخی سخن او را نهایی و خطاناپذیر می‌دانستند، دیگران مخالفت کردند و استدلال کردند که اعتصاب‌ها باید ادامه یابد، چون بدون آن‌ها، رهبری دانشجویی متلاشی خواهد شد و تسلط ما بر دانشگاه‌ها سست می‌شود.

پس از تبادل نظراتی که به طور فزاینده‌ای تفرقه‌انگیز شده بود، جمعیت به سرعت شروع به از هم پاشیدن کرد. گروهی از دانشجویان طرفدار خمینی سخنران را قطع کردند و او را خائن و عامل اتحاد جماهیر شوروی خواندند. دیگران به سرعت به توهین‌های آنان پاسخ دادند و آنان را احمق و بی‌مغز خطاب کردند. در این هنگام، یک دانشجوی دوست‌داشتنی کوشید نظم را به گردهمایی بازگرداند. او خواستار توجه همه شد و درخواست کرد که همگی صحبت را متوقف کنیم. او چنین آغاز کرد: “اجازه دهیدیادآوری کنم که ما همه بخشی از یک انقلاب هستیم و برای آنچه به دست آورده‌ایم بهای گرانی پرداخته‌ایم. منطقی باشیم و برای اختلاف‌مان راه‌حلی عقلانی پیدا کنیم.” صداقت او جمعیت را آرام کرد، که در سکوتی ایستاده بودند و از خود می‌پرسیدند چه پیشنهادی خواهد داد. میانجی ادامه داد: “نظر بین دو گروه از دانشجویان تقسیم شده است. شما می‌دانید موضعتان کجاست. نیمی از ما دیدگاه‌های مذهبی داریم و نیمی دیگر چپ‌گرا هستیم. با این حال، مهم است که در مورد این موضوع به موضعی واحد برسیم. امکان حل اختلاف وجود دارد. چون اختلاف امروز ما نه درباره ایمان یا ایدئولوژی، که درباره راهبرد سیاسی است.” سپس پیشنهاد کرد که ده دقیقه استراحت کنیم، طی آن هر گروه فردی را به عنوان نماینده خود تعیین کند. سپس هر نماینده پانزده دقیقه وقت خواهد داشت تا برای تداوم یا توقف اعتصاب‌ها دلیل بیاورد.

اما برای انتخاب سخنگو برای دو گروه، چنین زمانی نیاز نبود. به محض اینکه میانجی سخنش را تمام کرد، کسی از میان جمع دانشجویان مذهبی نامی را به عنوان رهبرشان فریاد زد. جناح آنان، بدون درنگ، با فریادی جمعی «بله» موافقت کرد. گویی که نباید عقب بمانیم، یکی از دوستانم در کنارم نام مرا فریاد زد و یک «آره» اجماعی از سوی بخش ما دنبال شد. پس از آنکه نماینده طرفدار خمینی چند دقیقه‌ای برای آماده‌سازی خود وقت گرفت، میانجی که این روند را پیشنهاد داده بود، از او برای سخنرانی دعوت کرد. او حداکثر پانزده دقیقه فرصت داشت توضیح دهد چرا باید به فراخوان خمینی برای پایان اعتصاب‌ها و بازگشت به کلاس‌ها عمل کنیم.

همه چیز با سرعتی باورنکردنی پیش می‌رفت، طوری که فرصتی نداشتم بفهمم دقیقاً از من چه می‌خواهند. تنها زمانی که چشمانم به دریایی از چهره‌های خیره‌شده به من افتاد، سنگینی باری که بر دوشم گذاشته شده بود را درک کردم. با خودم فکر کردم: “نباید در ارائه استدلالی قانع‌کننده شکست بخورم.” اما درست همان لحظه‌ای که احساس کردم دوباره کنترل اوضاع را از دست می‌دهم، سخنان سخنران دیگر برایم شفاف شد. او شروع کرد: “این انقلاب صاحب‌خود را دارد. امام خمینی رهبر بی‌چون‌وچرای جنبش ماست و پیروی از فرمان او، وظیفه‌ای اخلاقی و سیاسی برای ماست. تصمیم ما همچون آفتاب روشن است: خمینی از ما خواسته به کلاس‌ها بازگردیم و اعتصاب‌ها را پایان دهیم، پس باید از فرمانش اطاعت کنیم.” او سخنانش را با تأکید بر اهمیت وحدت و بسیج تمام انرژی‌مان برای هدف مشترک ساختن جامعه‌ای جدید به پایان برد.

استدلال این دانشجو (که بیشتر تکرار برتری خمینی بود تا چیز دیگر) غافلگیرکننده نبود. این همان خط فکری بود که تقریباً تمامی خمینی‌گرایان هنگام به چالش کشیدن ادعای رهبرشان بر انقلاب، آن را بیان می‌کردند. تأکید آنها بر حق حکمرانی یک فرد و «مالکیت» روحانیت بر انقلاب، به نظرم شیوه‌ای ضعیف و غیردموکراتیک برای بسیج ایرانیان علیه شاه بود. اگرچه آن روز این سخنان آتشی در من برافروخت، اما ادعای بی‌امان آنها بر رهبری، اکنون همچون حرکتی راهبردی به نظر می‌رسد که قرار بود به قدرت رسیدن خمینی در دوران پساانقلاب را عادی جلوه دهد، حتی اگر به قیمت دور کردن برخی از اعضای مخالف تمام می‌شد.

وقتی نوبت به من برای سخنرانی رسید، مطمئن بودم که می‌توانم استدلالی محتاطانه اما مصمم برای ادامه اعتصاب‌ها ارائه دهم. شروع کردم: “دوستان عزیز و تمامی حاضران، لطفاً از خود بپرسید: چرا امروز اینجا هستیم؟ چه چیزی ما را که از نقاط مختلف ایران می‌آییم و ممکن است همدیگر را نشناسیم وادار کرده تا گرد هم جمع شویم؟ هدف ما به عنوان یک جامعه چیست؟ حضورمـان اینجا تصادفی نیست. ما گوسفندان گمشده‌ای نیستیم. ما اینجا هستیم چون انقلابی هستیم. اهدافی روشن داریم و خودمان رهبران این جنبش شگفت‌انگیزیم. ما اینجا هستیم چون شاه و رژیمش به ما باور ندارند و دانشجویان و جوانان ایرانی را یا خدمتکارانی تحصیل‌کرده یا مشتی منحرف و کودک‌صفت می‌بینند. من، و مطمئنم شما نیز، متأسفیم که دوست ما از استدلالی مشابه استفاده کرده تا ما را به اطاعت از رهبری قانع کند که با وجود دوری از کشور، تصمیم می‌گیرد اعتراض‌مان را متوقف کنیم.”

سپس، به شیوه خودم سعی کردم پلی بین دو گروه بزنم: “با این حال، خوشحالم که می‌بینم آیت‌الله خمینی و دیگر رهبران شیعه از انقلاب حمایت می‌کنند. او در دستان شاه رنج کشیده، اما رنج او از رنج ما که خواهان ادامه اعتصابیم، بزرگ‌تر نیست. موافقم که باید وحدت و هدف مشترکی برای مبارزه حفظ کنیم. اما اگر قرار است این مبارزه متعلق به خودمان باقی بماند، با فروتنی از شما می‌خواهم آن‌گونه که به شما دستور داده شده عمل نکنید، بلکه آن‌گونه که منطقی و درست می‌دانید رفتار کنید. به دل و ذهن خودتان گوش دهید و مطمئنم که برای ادامه اعتصاب‌ها رأی خواهیم داد.” و با این جمله، صحبت‌هایم را به پایان بردم، با این امید که توانسته باشم همه را قانع کنم که باید مسیر انقلابی را ادامه دهیم.

حاضران حتی پیش از پایان سخنرانی‌ام، با فریادهای حمایت و کف‌زدن‌شان واکنش نشان دادند. مجری برنامه، بر اساس تشویق‌های جمعیت که فقط متوجه من بود، نتیجه گرفت که اکثریت قاطع حاضرین با من موافقند و بنابراین، خواستار ادامه اعتصاب‌های دانشگاهی هستند. سرخوش بودم، اما دلهره‌ای آزاردهنده درونم را می‌خورد. شاید ذوق‌زده شده بودم و در شتاب برای پیروزی، زمانی که باید دنبال نقاط مشترک بیشتری می‌گشتم، بیش از حد تند رفته بودم. پس از آن، جریانی از دانشجویان به سمت من آمدند. برخی تبریک گفتند و برخی دیگر به خاطر بی‌اعتنایی به امام، که برخلاف چپ‌گراها، مورد حمایت ایرانیان خارج از دانشگاه است مرا سرزنش کردند. تا جایی که می‌توانستم آرام پاسخ دادم که قدرت فعالان دانشجویی را نباید دست کم گرفت، مگر نه اینکه جنبش‌های جوانان و اعتراضات مه ۱۹۶۸ موج‌های شوکی در سراسر جهان ایجاد کرد؟ و البته دانشگاه‌ها ممکن است مکان‌های خاصی باشند، اما وقتی شاه چنگال استبدادی خود را بر کشور محکم‌تر کرد، مقاومت همچنان از دانشگاه‌ها سرچشمه گرفت، که یادآوری کردم نقشی تعیین‌کننده در رهبری جنبش انقلابی داشت. البته آنها مخالف بودند و این نقش را از آن خمینی می‌دانستند که جنبش (نهضت) را در خرداد ۱۳۴۲ آغاز کرد، زمانی که محکومیت او از دولت به دلیل نقض قانون اساسی و فساد و وابستگی به قدرت‌های خارجی، منجر به دستگیری‌اش و آغاز موجی از اعتراضات در سراسر کشور شد.

زمانی که پاسخ دادن به حامیان و منتقدانی را که به سمت من آمده بودند تمام کردم، محوطه دانشگاه خلوت بود. به جز چند دانشجوی سرگردان، کسی دیده نمی‌شد. حال‌و‌هوای خوبی داشتم و از آنچه اتفاق افتاده بود راضی بودم، اما همین که تنها شدم، احساس اضطراب و بی‌حالی به من دست داد. به سمت ماشینم که در گوشه‌ای خالی از دانشگاه پارک کرده بودم، راه افتادم. پس از پانزده دقیقه پیاده‌روی، آن را به صورت نقطه‌ای قرمز در یک زمین خالی دیدم و گام‌هایم را تندتر کردم. دقیقاً در لحظه‌ای که دستم را برای درآوردن کلید ماشین در جیبم کردم، احساس کردم وزن دنیا فروریخته و بر سرم فرود آمده. همه چیز متوقف شد.

وقتی بار دیگر چشمانم را گشودم و متوجه شدم یک ساعتی گذشته است، درون گودالی در میان یک زمین دفن زباله دراز کشیده بودم. چند کودک و دو سه بزرگسال بالا، در دو طرف گودال، بالای سر من ایستاده بودند. با دیدن باز شدن چشمانم فریاد زدند: “نمرده!” تنها کاری که می‌توانستم بکنم باز کردن چشمانم بود. کنترل بدنم را از دست داده بودم و نمی‌توانستم بایستم یا گردنم را بچرخانم تا اطراف را نگاه کنم. حافظه‌ام از لحظه‌ای که دست به جیبم بردم، خالی بود. هیچ‌نظری نداشتم چطور به یک زباله‌دانی افتاده‌ام. اما پیش از آنکه بتوانم تلاش کنم تا خط زمانی وقایع را کنار هم بچینم، یک آمبولانس رسید و با سرعت مرا به بیمارستان برد.

در طول چند ساعت بعدی، در آمبولانس و بیمارستان، حین رفت و آمد به هوشیاری، تلاش میکردم چیزی را به خاطر بیاورم. وقتی بار دیگر به هوش آمدم، آنقدر هشیار بودم که بتوانم چند واقعیت ساده را درک کنم: شب بود و در بیمارستان بودم. پرستاران و یک پزشک شوخی میکردند که حتماً خداوند به من لطف کرده، چون یا به لطف یک «معجزه» و یا به دلیل بخت عجیب زنده مانده‌ام. پیش از آنکه بتوانم تمرکز کافی برای پرسیدن علت ماجرا پیدا کنم، آنها توضیح دادند که چند کودک در حال بازی در حوالی یک روستا در اطراف تهران بودند که دیدند یک پیکان سفید کنار زباله‌دانی نزدیک توقف کرد. مردی از ماشین پیاده شد، صندوق عقب را باز کرد و جسدی را از آن بیرون کشید و در روشنایی روز درون گودال انداخت و سپس به سرعت دور شد. بچه‌ها به والدینشان خبر دادند و آنها آمبولانس خواستند. من بارها مورد ضربت چاقو قرار گرفته بودم. بعضی زخم‌ها سطحی و برخی عمیق‌تر بود و خون زیادی از دست داده بودم. خوشبختانه هیچ یک از زخم‌ها به نقاط حساس بدن اصابت نکرده بود و همان شب از بیمارستان مرخص شدم. آنچه در طول مسیر طولانی بازگشت به خانه بیشتر از همه آزارم می‌داد، این فکر بود که هدف حمله پلیس یا نیروهای امنیتی شاه قرار نگرفته‌ام – که سال‌ها ترس آن را داشتم – بلکه انقلابیون دیگر به جرم حمایت نکردن از خمینی به من حمله کرده‌اند. این دریافت، دقیقاً در آستانه تحقق رؤیای دیرینه انقلاب، مرا در بحرانی اگزیستانسیالیستی فرو برد. با این اتفاق، انقلاب به قلبم خنجر زد.

واشنگتن دی‌سی، ۱۹۸۶ (۱۳۶۵)

پس از این اتفاق، تصمیم گرفتم ایران را ترک کنم و برای ادامه تحصیل به آمریکا بروم. این تصمیم را در طول چند دقیقه‌ای که دوستم محمد مرا از بیمارستان به خانه می‌برد گرفتم. وقتی این خبر را با والدینم در میان گذاشتم، پدرم با اشتیاق موافقت کرد. او به من اطمینان داد که شرایط ایران غیرقابل پیش‌بینی است و رفتن به آمریکا برای تحصیلات تکمیلی بهترین گزینه من خواهد بود. مادرم نیز حامی من بود، اما نگران بود که من ویری (تابع امیال) عمل کرده باشم و شاید بخواهم در ایران بمانم. بسیاری از اقوام و دوستانم که از اتفاقی که برایم افتاده بود بی‌خبر بودند و مرا به عنوان یک فعال سیاسی می‌شناختند، دلیل ترک کشورم را در اوج انقلاب درک نمی‌کردند. یکی از دوستانم حتی با من روبرو شد و پرسید چرا دارم کشور را ترک می‌کنم و حمایتم را از انقلاب پس می‌گیرم. شنیدن چنین نظری سخت بود، اما نمی‌خواستم از آنچه برایم اتفاق افتاده بود به عنوان بهانه‌ای برای ترک کشور استفاده کنم و به هر حال، احساس نمی‌کردم حتی به نزدیک‌ترین دوستانم درباره آن [رویداد] اعتماد کنم. فقط به همه یادآوری کردم که برنامه من همیشه این بود که برای مدت کوتاهی به دیدار بیایم و سپس برای تحصیل به آمریکا بروم. به محض این که به اندازه کافی برای سفر بهبود یافتم، عازم واشنگتن دی‌سی شدم، جایی که قرار بود پیش دایی‌ام بمانم.

آن روز در راه فرودگاه ، در صندلی عقب نشسته بودم و به صحبت‌های والدینم درباره آینده‌ام گوش می‌دادم، در حالی که دستم روی پانسمان‌ها بود و آنقدر غرق در یک فضای غیرواقعی در باره همه چیزهایی که اتفاق افتاده بود قرار گرفته بودم که نمی‌توانستم کلمه‌ای بر زبان بیاورم. زندگی‌ای که در ایران می‌شناختم اکنون چیزی جز یک صحنه تار و درهم و برهم نبود، که با همان سهولت خیابان‌هایی که از کنارشان می‌گذشتیم محو می‌شد. و بنابراین هفته‌ها بعد، من از تلویزیونی در واشنگتن دی‌سی تماشا کردم که شاه ایران را ترک می‌کرد، در حالی که قادر به جشن گرفتن پیروزی انقلاب نبودم. برای پانزده سال دیگر پایم به ایران باز نشد، و تنها در عرض چند سال به یک شخصیت غیرمقبول تبدیل شدم، که از نظر فرهنگی طرد شده و به طور نمادین غیرموجود بود.

تابستان ۱۹۸۶ (۱۳۶۵) بود که اولین بار تلاش کردم به ایران بازگردم. تازه از رساله دکتری خود دفاع کرده بودم و در حال آماده‌سازی برای شروع مرحله بعدی زندگی‌ام با کار و تدریس در دانشگاه بودم. به شدت احساس می‌کردم که باید در دانشگاهی در ایران کار کنم و شاید برای نسل جوان‌تری از ایرانیان همان باشم که اساتیدم برای من بودند. این برنامه من بود وقتی ایران را به مقصد بریتانیا ترک کردم. و حتی پس از حمله به من، احساس می‌کردم مجبورم در کشور خودم کار کنم. آماده بودم که هنگام ورود به تهران یک یا دو ماه را در زندان بگذرانم، با توجه به فعالیت‌های دانشجویی مستمرم در آمریکا، اما فکر نمی‌کردم مقامات بیشتر از آن مرا نگه دارند یا به طور جدی به من آسیب برسانند. بنابراین روزی در اواخر آگوست (مرداد)، حدود ساعت چهار صبح (از آنجا که آنها تنها می‌توانستند تعداد محدودی درخواست ویزا در روز پردازش کنند)، از خانه‌ام در شمال ویرجینیا به بخش منافع جمهوری اسلامی در واشنگتن دی‌سی راندم و در صف منتظر ماندم تا برای گذرنامه جدید درخواست بدهم. پس از ساعت‌ها انتظار در اتاق انتظاری با کف لینولئومی و روشنایی فلورسنت، حدود ساعت ده صبح سرانجام یکی از کارکنان نام مرا صدا زد. از صندلی پلاستیکی‌ام پریدم و به سمت پنجره رفتم، جایی که او درخواست، عکس‌های گذرنامه و مدارکم را گرفت و به من دستور داد بعد از ساعت سه بعدازظهر برای دریافت گذرنامه‌ام بازگردم.

در همان روز بازگشتم، با این انتظار که گذرنامه ام را بگیرم و به راهم ادامه دهم. اما همان مرد مرا به یک اتاق خصوصی کوچک راهنمایی کرد. پشت در بی‌نشان آن، چیزی جز دو صندلی و یک میز خاکستری نبود و تنها چیزی که به چهار دیوارش جلوه می‌داد، یک قاب عکس از خمینی بود. به من گفتند منتظر بمانم و شاید پانزده دقیقه آنجا نشستم و از خود می‌پرسیدم چرا مأموران مرا از بقیه جدا کرده‌اند. سپس مرد جوانی در را گشود، وارد شد و به خاطر تأخیر عذرخواهی کرد. نشست و آرام تکه کاغذی به دستم داد. نزدیک من خم شد و زمزمه کرد: “روی کاغذی که به شما دادم یک شماره تلفن نوشته شده. لطفاً با آقای کاشانی تماس بگیرید. او همه چیز را توضیح خواهد داد.” سپس مرا به سمت در راهنمایی کرد و آرام گفت: “شما مسأله دارید.” اگر رفتن بدون گذرنامه کافی نبود، این کلمات ترس مرا تأیید کرد: من در فهرست سیاه قرار گرفته‌ام. بحث نکردم و فقط تقاضای مدارکی را کردم که آن صبح تحویل داده بودم. مرد جوان دوباره گفت: “چهارشنبه با این شماره تماس بگیرید. آقای کاشانی همه چیز را برایتان توضیح خواهند داد.”

به آپارتمانم در شمال ویرجینیا بازگشتم، سرگشته و افسرده. تصاویر بازگشت به وطن ایرانی‌ام مرا در ماه‌های سخت پایانی دوره تحصیلات تکمیلی نگه داشته بود، اما حالا آن رؤیا از بین رفته بود. چهارشنبه با آقای کاشانی تماس گرفتم در حالی که به خوبی می‌دانستم از ورود به کشور محروم شده‌ام. آقای کاشانی منتظر تماس من بود و به محض اینکه خودم را معرفی کردم، گفت: “سلام. ما تعجب کردیم که فهمیدید تصمیم به بازگشت به ایران گرفته‌اید. ممکن است دلیل سفرتان را بپرسم؟” می‌توانستم طعنه را در صدایش حس کنم، اما تظاهر کردم متوجه نمی‌شوم و سبک‌سرانه پاسخ دادم: “طرح خاصی ندارم. تحصیلم را به پایان رسانده‌ام و دارم به خانه برمی‌گردم.” با ناراحتی غرید: “قصد بی‌احترامی ندارم اما اجازه دهید صریح باشم و به شما بگویم که دیگر هرگز پا بر خاک ایران نخواهید گذاشت. لطفاً با ایران خداحافظی کنید. تا پایان عمرتان به آنجا بازنخواهید گشت. شما یک ضد انقلابی هستید و ایرانیان از شما استقبال نخواهند کرد. در ایالات متحده برای خودتان خانه‌ای بسازید.” سخنانش دل‌خراش بود و می‌توانستم بفهمم چقدر از نابودی امیدها و رؤیاهای دیگران لذت می‌برد. به او گفتم اشتباه می‌کند، به هر طریقی که شده، من راه بازگشت خواهم یافت. فقط متأسف بودم که انقلابی که در آن مشارکت کرده بودم، حالا چنین فرد بی‌احساسی به نمایندگی از آن سخن می‌گوید. ناگهان لحنش را تغییر داد و مودبانه پاسخ داد: “قصد ناراحت کردن شما را نداشتم. شما یک رهبر مخالف هستید و به صلاح خودتان است که به ایران نروید.”

استادم در شهر

امروز، وقت خود را بین نیویورک سیتی، که در دانشگاه نیویورک کار می‌کنم، و شهرک کوچک کرانبری در نیوجرسی، درست خارج از پرینستون تقسیم می‌کنم. یک بعدازظهر در اواخر اکتبر ۲۰۰۹، به دیدار یک محقق ایرانی رفته بودم که او هم در پرینستون زندگی می‌کرد. او در دهه ۱۳۵۰، زمانی که من دانشجوی کارشناسی در دانشگاه تهران بودم، در ایران استاد دانشگاه بود. ما معمولاً سالی چند بار همدیگر را می‌دیدیم یا تلفنی صحبت می‌کردیم، اما این ملاقات را مخصوصاً ترتیب داده بودم تا درباره احمد فردید که در مراحل اولیه نوشتن کتابی درباره‌اش بودم، با او مصاحبه کنم. مشاهدات دست اول دوستم از فردید، اطلاعات مهمی ارائه می‌داد که تا آن زمان نتوانسته بودم از منابع دیگر به دست آورم و به تأیید تصوری که از سیاست‌های فردید و علاقه‌اش به شاه شکل داده بودم کمک کرد. اما به ناامیدی من، دوستم خواست که از نام او یا اطلاعاتی که ارائه داده بود در کتابی که در نهایت نوشته شد استفاده نکنم. با این حال، ناامیدی‌ام فروکش کرد وقتی او به طور اتفاقی در پایان گفتگوی ما اشاره کرد: «می‌دانی، دکتر شفیعی کدکنی در شهر است و تقریباً یک سال در دانشگاه پرینستون خواهد ماند.» با هیجان از او خواستم که به کدکنی اطلاع دهد بسیار مشتاق دیدارش هستم. او قبول کرد که این موضوع را مطرح کند اما با احتیاط افزود که کدکنی بیشتر روزهایش را در کتابخانه می‌گذراند و وقتی زمان او اینجا محدود است، دور کردنش از تحقیقاتش دشوار خواهد بود.

اینکه یکی از عزیزترین استادان دانشگاهم و من در این گوشه کوچک نیوجرسی همزمان فرود آمده بودیم، دیداری را پس از تقریباً چهار دهه، مقدر می‌نمود. آن شب، هنوز سرخوش از چشم‌انداز دیدار استاد قدیمی‌ام پس از این همه زمان، شروع کردم به جستجوی آنلاین کدکنی. وب‌سایت «موسسه مطالعات پیشرفته» (the Institute of Advanced Studies)، که کدکنی از سپتامبر ۲۰۰۹ تا جولای ۲۰۱۰ در آنجا عضویت داشت، اعلام کرده بود: “محمد رضا شفیعی کدکنی در حال مطالعه نسخ خطی مرتبط با فرقه کرامیه (Karramiyya sect) در بستر بحث‌های گسترده‌تر درباره تصوف و مفاهیم زهد در خراسان قرن نهم و زمینه اجتماعی و سیاسی آن خواهد بود.” تا پایان آن شب، پوشه‌ای پر از نوشته‌هایی را دانلود کرده بودم که قصد داشتم پیش از دیدار آتی‌مان بخوانم.

فرقه صوفیانه کرامیه برایم آشنا نبود، اما ارتباط آن با خراسان، خط واضحی با دیگر تحقیقات و نوشته‌های کدکنی برقرار می‌کرد. آن شب پژوهشم را ادامه دادم و اخیراً نیز با همکارم در دانشگاه نیویورک، اسماعیل فجری آلطاس (Ismail Fajrie Alatas)، که محقق اسلام است، مشورت کردم. از او آموختم که کرامیه فرقه‌ای نسبتاً حاشیه‌ای است که نوشته‌هایش به آسانی قابل دسترسی نیست. او توضیح داد: “تولید ادبیات صوفیانه تا قرن یازدهم تحت سلطه زبان عربی بود. تنها در قرن یازدهم است که شروع به دیدن ادبیات صوفیانه به زبان فارسی می‌کنیم... و می‌توانیم با اطمینان بیشتری از سهم تصوف در ادبیات فارسی سخن بگوییم. این تحول بخشی از گسترش تصوف بغدادی‌گونه در خراسان بود که به صورت برجسته‌تری بخشی از چشم‌انداز مذهبی آن منطقه شد.”

هنوز سرمست از هیجان، روز بعد به تماس دوستم پاسخ دادم و انتظار داشتم بشنوم که ملاقاتی بین من و کدکنی در آینده‌ای نه چندان دور ترتیب داده است. اما در عوض با خبری ناامیدکننده روبرو شدم: “فکر نمی‌کنم دکتر کدکنی مایل به دیدار شما باشد. او قبلاً توضیح داده که هیچ میلی به دیدار دیگر ایرانیان ندارد. او در حال تحلیل مجموعه‌ای از متون عربی است و تمام خواسته‌اش خواندن آنهاست.” دکتر کدکنی مهربان‌ترین استاد من بود. حالا که در مرخصی به سر می‌برد و در شهرک کوچک من اقامت داشت، زمانی برای دیدار من یا دیگر ایرانیان نداشت. انقلاب به شیوه‌های عجیبی با ما سخن می‌گوید. به خاطر آن، نه می‌توانم به کشور زادگاهم بازگردم و نه می‌توانم معلم محبوبم را ببینم، حتی وقتی که فقط پانزده دقیقه با من فاصله دارد. همه اینها بیش از حد تحمل‌ناپذیر است. شاید میشل فوکو حق داشت که انقلاب ایران را «مدرن‌ترین و دیوانه‌وارترین شکل شورش» توصیف کرد. به عنوان فرزند غربت، در کنشگری سیاسی و مصاحبت با دیگرانی که آرزوی ایران جدیدی را با من شریک بودند، پناه جستم. اکنون با اندوه درمی‌یابم که انقلاب، ایرانیان را بیش از هر زمان دیگری از هم دور کرده است. بی‌علاقگی دکتر کدکنی به دیدار من، یا هر ایرانی مقیم آمریکا، یادآوری می‌کند که چگونه زندگی‌هایمان تکه‌تکه شده است، تکه‌هایی که نمی‌توان آنها را دوباره به هم وصال داد.

بخش‌های پیشین:

فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ یک
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ دو
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ سه
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ چهار
فصل پنجم از کتاب «تنهاترین انقلاب»





نظر شما درباره این مقاله:







تورکمن‌های دمکرات ایران
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 9:15

تورکمن‌های دمکرات ایران






نظر شما درباره این مقاله:







سناریوهای آینده / گفتگو با کاظم علمداری ">
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 9:09

سناریوهای آینده / گفتگو با کاظم علمداری


سناریوهای آینده: فروپاشی، حمله خارجی یا جنگ داخلی؟ | گفتگو با کاظم علمداری





نظر شما درباره این مقاله:







نگاهی به دارایی‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 8:40

نگاهی به دارایی‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه


کنستانتین تورپین و بن فینلی / خبرگزاری آسوشیتدپرس / ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

پنتاگون بزرگ‌ترین نیروی دریایی و هوایی ایالات متحده در چند دهه اخیر را راهی خاورمیانه کرده است؛ از جمله دو گروه ناو هواپیمابر. هم‌زمان دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا، هشدار داده است در صورت شکست مذاکرات مربوط به برنامه هسته‌ای ایران، اقدام نظامی را در دستور کار قرار خواهد داد.

ترامپ روز پنج‌شنبه گفت: «در طول سال‌ها ثابت شده که بستن یک توافق معنادار با ایران کار آسانی نیست، اما باید به توافقی معنادار برسیم؛ در غیر این صورت، اتفاقات بدی خواهد افتاد.»

به گفته کارشناسان، ترامپ احتمالاً گزینه‌های نظامی متعددی در اختیار دارد، از جمله حملات دقیق به سامانه‌های پدافند هوایی ایران یا حملات متمرکز بر آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی. با این حال، آنان هشدار می‌دهند که ایران ممکن است واکنش‌هایی متفاوت‌تر از گذشته نشان دهد و در صورت حمله آمریکا یا اسرائیل، با اقداماتی روبه‌رو شویم که جان نیروهای آمریکایی را به خطر اندازد و به یک جنگ منطقه‌ای منجر شود.

علی واعظ، کارشناس امور ایران در گروه بین‌المللی بحران، می‌گوید: «این بار انجام یک حمله محدود و “یک‌باره” از سوی دولت ترامپ علیه ایران بسیار دشوار خواهد بود، زیرا ایران واکنشی نشان می‌دهد که در نهایت درگیری تمام‌عیار را اجتناب‌ناپذیر می‌کند.»

ترامپ بارها تهدید کرده است که برای واداشتن ایران به محدود کردن برنامه هسته‌ای‌ خود از زور استفاده خواهد کرد و پیش‌تر نیز به خاطر سرکوب خونین اعتراضات سراسری در ایران چنین هشدارهایی داده بود.

او هفته گذشته گفته بود که «تغییر قدرت در ایران بهترین اتفاقی است که می‌تواند رخ دهد.»

ناوهای هواپیمابر، حضور آمریکا در خاورمیانه را تقویت می‌کنند

ناو هواپیمابر یواس‌اس آبراهام لینکلن به همراه سه ناو شکن (با موشک‌های هدایت‌شونده) پس از آنکه از دریای چین جنوبی به این منطقه حرکت کردند، از پایان ژانویه در دریای عرب مستقر شده‌اند.

با استقرار این گروه تهاجمی، حدود ۵۷۰۰ نیروی جدید به منطقه اضافه شد و به نیروهای کوچک‌ترِ متشکل از چند ناوشکن و سه شناور رزمی ساحلی پیوستند که پیش‌تر در منطقه حضور داشتند.

دو هفته بعد، ترامپ دستور اعزام بزرگ‌ترین ناو هواپیمابر جهان، یواس‌اس جرالد آر. فورد را به همراه سه ناوشکن دیگر و بیش از ۵۰۰۰ نیروی نظامی صادر کرد.

با این اقدام، شمار ناوهای آمریکایی در منطقه به ۱۴ فروند می‌رسد؛ ناوگانی که از ناوگان ۱۱‌فروندی مستقر در دریای کارائیب (پیش از حرکت فورد) نیز بزرگ‌تر است.

استقرار گسترده‌تر هواپیماهای نظامی

تعداد زیادی از جنگنده‌ها و هواپیماهای پشتیبانی آمریکا نیز در هفته‌های اخیر وارد خاورمیانه شده‌اند.

ده‌ها جنگنده از مدل‌های F-35، F-22، F-15 و F-16 از پایگاه‌های آمریکا و اروپا برخاسته و طبق رصد گروه «ائتلاف رهگیری هوایی نظامی» (MATA) به سمت خاورمیانه حرکت کرده‌اند. این گروه متشکل از حدود ۳۰ تحلیلگر متن‌باز است که فعالیت‌های پروازی نظامی و دولتی را دنبال می‌کنند.

این تیم همچنین از ورود بیش از ۸۵ هواپیمای سوخت‌رسان و ۱۷۰ هواپیمای باری به منطقه در اواسط فوریه خبر داده است.

استفان واتکینز، پژوهشگر کانادایی و عضو این گروه، اعلام کرده که شش فروند از هواپیماهای هشدار زودهنگام E-3 نیز به یک پایگاه هوایی در عربستان سعودی اعزام شده‌اند؛ هواپیماهایی که نقش کلیدی در هماهنگی عملیات گسترده هوایی ایفا می‌کنند.

چند هفته پیش از این موج اعزام، جنگنده‌های «F-15E Strike Eagle» نیروی هوایی آمریکا نیز وارد منطقه شده بودند. فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنت‌کام) در شبکه‌های اجتماعی اعلام کرده بود که این جنگنده‌ها «توان رزمی و آمادگی نیروها را افزایش می‌دهند و از امنیت و ثبات منطقه حمایت می‌کنند.»

در همان زمان، ردیاب‌های پرواز نیز ده‌ها هواپیمای ترابری آمریکایی را در حال پرواز به سمت خاورمیانه مشاهده کرده بودند.

این تحرکات شبیه به سال گذشته است؛ زمانی که آمریکا در پی بمباران سه سایت هسته‌ای کلیدی ایران در ماه ژوئن، سامانه‌های پدافند هوایی از جمله پاتریوت را به منطقه منتقل کرد. چند روز بعد، ایران بیش از دوازده موشک به پایگاه هوایی العُدید در قطر شلیک کرد.

انتظار برای واکنش ایران

ست جونز، کارشناس دفاعی در مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی (CSIS)، می‌گوید باید توجه داشت که آمریکا نیروی زمینی گسترده‌ای به منطقه اعزام نکرده است.

وی یادآور شد که در عملیات «طوفان صحرا» در اوایل دهه ۱۹۹۰ بیش از ۵۰۰ هزار نیروی آمریکایی و در سال ۲۰۰۳ بیش از ۲۵۰ هزار نیروی نظامی در عراق مستقر شده بودند.

او گفت: «بنابراین بسته نظامی فعلی آمریکا در منطقه دارای محدودیت‌های قابل‌توجهی است.»

به گفته مایکل اوهانلون، تحلیلگر دفاعی و سیاست خارجی در مؤسسه بروکینگز، با آنکه این بزرگ‌ترین تمرکز نظامی از زمان تهاجم سال ۲۰۰۳ به عراق محسوب می‌شود، اما منابع فعلی با حجم نیروهای آن زمان قابل‌مقایسه نیست.

اوهانلون افزود، آمریکا در صورت تمایل برای هدف قرار دادن آنچه از برنامه هسته‌ای ایران باقی مانده، می‌تواند از بمب‌افکن‌های دوربرد B-2 استفاده کند؛ همان‌طور که در ماه ژوئن انجام داد. اما استقرار فعلی نیروها برای حمله احتمالی به اهداف داخل ایران و مقابله با واکنش تهران طراحی شده است.

او گفت، بسیاری انتظار دارند ایران «در پاسخ به هر اقدام احتمالی آمریکا یا اسرائیل، صرفاً به شلیک پهپاد و موشک‌های کروز بسنده کند»، اما این احتمال وجود دارد که ایران واکنشی فراتر و گسترده‌تر نشان دهد، به‌ویژه اگر رهبران آن احساس کنند شخصاً در معرض تهدید قرار دارند.

واعظ نیز یادآور شد که ایران احتمالاً این بار واکنشی محدود و قابل پیش‌بینی مانند حمله سال گذشته‌اش به پایگاه قطر نخواهد داشت؛ حمله‌ای که زمان و شیوه آن از قبل اعلام شده بود و به نیروهای آمریکایی و قطری فرصت دفاع داد و خسارت اندکی بر جای گذاشت.

او گفت: «ایران اکنون به این نتیجه رسیده است که تنها راه پایان دادن به این چرخه، وارد آوردن تلفات و خسارات جدی به آمریکا و اسرائیل است، حتی اگر این اقدام بهای سنگینی برای خودش داشته باشد.»

بهنام بن‌طالب‌لو، تحلیلگر بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها در واشنگتن نیز اظهار کرد که باور بر این است ایران همچنان موشک‌های بالستیکی در اختیار دارد که می‌تواند در منطقه به اهداف خود حمله کند.

او افزود: «جمهوری اسلامی ممکن است تصور کند چنین تسلیحاتی عامل بازدارنده‌ای برای ترامپ خواهند بود، در حالی که در واقع، ممکن است همین امر او را از انجام عملیات محدود به سمت اقدام گسترده‌تر سوق دهد.»





نظر شما درباره این مقاله:







واشنگتن‌پست: ترامپ در آستانه حمله به ایران است
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 23:36

واشنگتن‌پست: ترامپ در آستانه حمله به ایران است


دن لاموت، سوزانا جورج و جولیا لدور / واشنگتن پست / ۱۹ فوریه ۲۰۲۶

به گفته مقام‌های کنونی و پیشین ایالات متحده، به‌نظر می‌رسد دولت ترامپ آماده است تا یک تهاجم نظامی گسترده علیه ایران را آغاز کند. هم‌زمان پنتاگون با وجود خطر تلفات نیروهای آمریکایی و گرفتار شدن ایالات متحده در جنگی طولانی، در حال گردآوری یک نیروی عظیم ضربتی در خاورمیانه است.

به گفته مقام‌هایی که با موضوع آشنایی دارند، این زرادخانه که طی هفته‌های گذشته در حال شکل‌گیری بوده، در انتظار ورود ناو هواپیمابر «یو.اس‌اس جرالد فورد» و ناوهای همراه آن است. فرماندهان نظامی هفته گذشته مأموریت این ناو را تمدید کرده و آن را از دریای کارائیب به منطقه اعزام کردند. به گفته این افراد — که مانند دیگران به‌دلیل حساسیت برنامه‌ریزی‌های نظامی، به شرط ناشناس ماندن سخن گفتند — این شناورها روز پنج‌شنبه در حال نزدیک شدن به تنگه جبل‌الطارق بودند و همین امر امکان انجام حمله را ظرف چند روز آینده فراهم می‌کند.

دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا، صبح پنج‌شنبه در نشستی در واشینگتن، درباره اقدام احتمالی خود اظهاراتی مبهم بیان کرد. او در نخستین نشست «هیئت صلح» خود گفت: «شاید به توافق برسیم، شاید هم نه. طی ۱۰ روز آینده، شاید، متوجه خواهید شد.»

به گفته مقام‌ها، دولت آمریکا می‌خواهد این پیام را منتقل کند که در حال افزایش توان رزمی خود در منطقه است. رئیس‌جمهور همچنین به‌طور علنی احتمال برکناری رهبر جمهوری اسلامی ایران، علی خامنه‌ای را مطرح کرده و هفته گذشته گفته بود اگر ایران با رهبران جدیدی روبه‌رو شود، «بهترین اتفاقی است که می‌تواند رخ دهد.»

با این حال، به گفته افراد مطلع، هنوز روشن نیست که ترامپ مجوز اقدام نظامی را صادر کرده باشد. برخی اشاره می‌کنند که یکی از ملاحظات موجود، برگزاری بازی‌های المپیک زمستانی است که روز یکشنبه در ایتالیا به پایان می‌رسد.

دانیل شاپیرو، سفیر پیشین آمریکا در اسرائیل و مقام ارشد پیشین پنتاگون در دولت بایدن، گفت ایالات متحده با پشتیبانی متحد خود اسرائیل از «برتری قاطع» نظامی نسبت به ایران برخوردار خواهد بود. ناوهای جنگی مستقر در خاورمیانه یا در حال نزدیک شدن به منطقه، به مجموعه گسترده‌ای از توان رزمی که از پیش در محل مستقر شده افزوده می‌شوند؛ از جمله ده‌ها جنگنده، سامانه‌های پدافند هوایی و دیگر تسلیحات.

با این حال، شاپیرو هشدار داد که یک درگیری گسترده با ایران خطرات جدی در پی دارد؛ از جمله موشک‌های بالستیکی که قادر به کشتن نیروهای آمریکایی در منطقه هستند، شبکه‌ای از نیروهای نیابتی در سراسر خاورمیانه که می‌توانند به‌سرعت هر حمله‌ای را به جنگی بسیار گسترده‌تر و مرگبارتر تبدیل کنند، و احتمال اختلال قابل‌توجه در حمل‌ونقل دریایی و بازار جهانی نفت ایجاد کنند.

او که اکنون پژوهشگر ارشد در اندیشکده «شورای آتلانتیک» است، در اشاره به ایران گفت: «آن‌ها قطعاً از حملات مشترک آمریکا و اسرائیل آسیب بسیار سنگینی خواهند دید. اما این به آن معنا نیست که کار به‌سرعت یا بدون تبعات پایان می‌یابد — و آن‌ها نیز توانایی تحمیل هزینه‌هایی در جهت مقابل را دارند.»

تشدید آرایش نظامی آمریکا همزمان شده است با دیدارهای اخیر مقام‌های آمریکایی و ایرانی با هدف مذاکره درباره تغییراتی در برنامه هسته‌ای تهران. سخنگوی کاخ سفید، کارولینه لیویت، این هفته به خبرنگاران گفت دو طرف «اندکی پیشرفت» داشته‌اند اما همچنان «در برخی مسائل فاصله بسیار زیادی» با یکدیگر دارند. او افزود مقام‌های ایرانی «قرار است طی دو هفته آینده با جزئیات بیشتری به ما بازگردند.» با این حال، مشخص نیست که ترامپ حاضر باشد تا آن زمان صبر کند.

به گفته یک دیپلمات اروپایی که در جریان مذاکرات ایران قرار گرفته، دیپلمات‌های منطقه در ابتدا تصور می‌کردند فشار نظامی دولت ترامپ بر ایران با هدف واداشتن تهران به ارائه امتیازهای بیشتر در مذاکرات است. اما پس از پایان آخرین دور گفت‌وگوها در روز سه‌شنبه، اکنون این باور شکل گرفته که ایران آماده عقب‌نشینی از «مواضع اصلی» خود، از جمله حق غنی‌سازی اورانیوم، نیست.

این دیپلمات گفت: «ایرانی‌ها برنامه داشتند با ورود به جزئیات فنی، طرف مقابل را در پیچیدگی‌ها غرق کنند و بحث‌های اساسی را به تأخیر بیندازند. در حالی که یک رویکرد سنتی‌تر بر پایه گفت‌وگو پیش می‌رفت، ترامپ چنین صبری ندارد.»

به گفته این دیپلمات، افزایش نیروهای نظامی آمریکا در ابتدا برای برخی مقام‌های منطقه اطمینان‌بخش بود، اما نشانه‌های آمادگی دولت ترامپ برای یک درگیری طولانی‌مدت اکنون موجب نگرانی عمیق شده است.

او با اشاره به مقام‌هایی از عربستان سعودی و امارات متحده عربی گفت: «برخی بازیگران ممکن بود از حملات هدفمند برای افزایش فشار بر ایران حمایت کنند، اما یک درگیری طولانی خونین خواهد بود و می‌تواند کشورهای بیشتری را — چه عامدانه و چه بر اثر خطای محاسباتی — وارد جنگ کند.»

نتانیاهو مشتاق حمله‌ای گسترده علیه ایران است

وزیر امور خارجه آمریکا، مارکو روبیو، قرار است در ۲۸ فوریه به اسرائیل سفر کند تا با نخست‌وزیر این کشور، بنیامین نتانیاهو، دیدار کند؛ این خبر را یکی از مقام‌های وزارت خارجه آمریکا اعلام کرد. به گفته این مقام، هدف از این سفر آن است که نتانیاهو در جریان آخرین وضعیت مذاکرات آمریکا و ایران قرار گیرد، اما این امر مانع از آن نمی‌شود که پنتاگون پیش از آن دست به حمله بزند. تابستان گذشته نیز ایالات متحده در حالی به تأسیسات هسته‌ای ایران حمله کرد که دیپلمات‌های ارشد رئیس‌جمهور هم‌زمان دیدارهای دیپلماتیک با همتایان ایرانی خود در دستور کار داشتند.

نتانیاهو مشتاق است که ایالات متحده حمله‌ای گسترده علیه ایران انجام دهد و روز یکشنبه در سخنرانی خود شروطی را برای هرگونه توافق آمریکا با تهران مطرح کرد. او در کنفرانس سالانه «روسای سازمان‌های بزرگ یهودی آمریکایی» گفت هر توافقی باید تمامی فعالیت‌های غنی‌سازی اورانیوم را ممنوع کرده و «تجهیزات و زیرساخت‌هایی را که اساساً امکان غنی‌سازی را فراهم می‌کند» برچیند. به گفته او، چنین توافقی همچنین باید انتقال تمامی اورانیوم غنی‌شده از ایران، محدودیت در برنامه موشک‌های بالستیک ایران و اعمال بازرسی‌های مستمر بر برنامه هسته‌ای غیرنظامی ایران را الزامی کند.

کارشناسان خاورمیانه گفته‌اند که بعید است ایران با تمامی خواسته‌های اسرائیل موافقت کند و تهران این مطالبات را نقض توانایی خود برای دفاع از خود می‌داند.

علی خامنه‌ای در روزهای اخیر از امضای توافق خودداری کرده و در پیام‌هایی در شبکه‌های اجتماعی استدلال کرده است که تهران حق تولید انرژی هسته‌ای را دارد و نباید برد زرادخانه موشکی‌اش محدود شود. او همچنین مقام‌های آمریکایی را به تمسخر گرفته است.

او روز سه‌شنبه در پیامی نوشت: «آمریکایی‌ها دائماً می‌گویند که یک ناو جنگی به‌سوی ایران اعزام کرده‌اند. البته ناو جنگی یک سخت‌افزار نظامی خطرناک است. اما خطرناک‌تر از آن ناو جنگی، سلاحی است که می‌تواند آن ناو را به قعر دریا بفرستد.»

یک حمله گسترده و طولانی‌مدت علیه ایران می‌تواند مهم‌ترین اقدام در چند دهه اخیر علیه این دشمن دیرینه ایالات متحده باشد. مقام‌های آمریکایی عموماً بر این باورند که ایران طی سال‌ها از حملات علیه نیروهای آمریکایی در سراسر منطقه حمایت و آن‌ها را تسهیل کرده است.

دونالد ترامپ در ژانویه و پس از آنکه متعهد شد معترضان ضدحکومتی در ایران را در پی موجی از اعدام‌ها نجات دهد، بررسی گزینه حملات جدید علیه ایران را آغاز کرد. به گفته افراد آگاه، رئیس‌جمهور اقدام نظامی را موقتاً کنار گذاشت، زیرا مقام‌های دفاعی آمریکا هشدار دادند که با توجه به تعداد نسبتاً محدود نیروهای آمریکایی مستقر در منطقه، مدیریت ضدحملات ایران دشوار خواهد بود.

از آن زمان، دولت آمریکا تسلیحات بیشتری به منطقه اعزام کرده است؛ از جمله یک ناو هواپیمابر دیگر به نام آبراهام لینکلن که مسیر آن از دریای جنوبی چین تغییر داده شد. همچنین شمار زیادی ناوشکن نیروی دریایی، ده‌ها جنگنده و دیگر هواپیماهای جنگی، از جمله جنگنده‌های پیشرفته اف-۳۵ با قابلیت گریز از رادار، مستقر شده‌اند.

بررسی داده‌های رهگیری پرواز در روزهای اخیر نشان می‌دهد ناوگانی از هواپیماهای سوخت‌رسان نیز به اروپا و خاورمیانه منتقل شده‌اند و بسیاری از جنگنده‌ها در پایگاه هوایی موفق السلتی در اردن جابه‌جا شده‌اند. داده‌ها همچنین نشان می‌دهد شماری دیگر از هواپیماهای نظامی آمریکا به پایگاه هوایی وراژدبنا در بلغارستان منتقل شده یا از آن عبور کرده‌اند.

دانا استرول، مقام ارشد پیشین پنتاگون در دولت بایدن که اکنون در «مؤسسه واشینگتن» فعالیت می‌کند، گفت این آرایش نظامی نشان می‌دهد دولت ترامپ «برای چیزی بسیار طولانی‌تر از یک چرخه یک‌روزه حملات» آماده می‌شود.

یک درگیری طولانی‌مدت می‌تواند تغییری اساسی نسبت به عملیات‌های نظامی اخیر ترامپ باشد؛ از جمله یورش نیروهای ویژه آمریکا در ژانویه برای دستگیری رئیس‌جمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، در کاراکاس؛ کارزار بمباران چند هفته‌ای در بهار گذشته علیه شورشیان حوثی در یمن؛ و حملات دقیق سال گذشته به تأسیسات هسته‌ای ایران. در هر یک از این موارد، ترامپ اقدام نظامی قابل‌توجهی را که از نظر دامنه گسترده اما از نظر مدت‌زمان محدود بود، مجاز اعلام کرد، سپس اعلام پیروزی کرد و به موضوعات دیگر پرداخت.

ترامپ دولت‌های پیشین آمریکا را به دلیل گرفتار کردن ایالات متحده در مداخلات نظامی طولانی‌مدت در خاورمیانه — که به کشته شدن هزاران نیروی آمریکایی انجامید و منابع پنتاگون را تحت‌الشعاع قرار داد — مورد انتقاد قرار داده است.

جیسون دمپسی، افسر بازنشسته ارتش که در «مرکز امنیت نوین آمریکا» درباره کاربرد نیروی نظامی پژوهش می‌کند، گفت فقدان فجایع در عملیات‌های پیشین باعث شده خطرات بالقوه مأموریت‌های آینده نادیده گرفته شود. این خطرات می‌تواند شامل حملات مرگبار علیه نیروهای آمریکایی، برخورد هواپیماها، یا وادار شدن خلبانان آمریکایی به خروج اضطراری با چتر یا سقوط در پشت خطوط دشمن باشد.

دمپسی گفت: «عملیات نظامی سریع و آسان به‌نظر می‌رسد — تا زمانی که دیگر چنین نباشد. کاری که در ونزوئلا انجام دادیم عملیاتی بسیار منحصر به فرد و تکرار نشدنی بود. و حتی با این وجود — مطمئن نیستم که در نهایت همه‌چیز به‌خوبی پیش برود.»





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ درحال بررسی حمله محدود نظامی به ایران است
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 22:01

ترامپ درحال بررسی حمله محدود نظامی به ایران است


الکساندر وارد / وال استریت ژورنال / ۱۹ فوریه ۲۰۲۶

رئیس‌جمهور دونالد ترامپ در حال بررسی اجرای یک حمله محدود نظامی اولیه علیه ایران است تا این کشور را به پذیرش خواسته‌هایش برای توافق هسته‌ای وادار کند؛ اقدامی که به‌عنوان گامی نخست برای فشار بر تهران طراحی شده و قرار نیست به یک حمله تمام‌عیار تبدیل شود که بتواند واکنش تلافی‌جویانه گسترده‌ای را در پی داشته باشد.

به گفته افراد آگاه، در صورت صدور مجوز، این حمله اولیه که ممکن است ظرف چند روز انجام شود، چند هدف نظامی یا دولتی را مورد اصابت قرار خواهد داد. اگر ایران همچنان از اجرای دستور ترامپ مبنی بر پایان دادن به غنی‌سازی هسته‌ای خود خودداری کند، ایالات متحده آماده خواهد بود یک کارزار گسترده‌تر علیه تأسیسات حکومتی جمهوری اسلامی – که احتمالاً هدف آن براندازی رژیم تهران باشد – به راه اندازد.

گزینه‌ی حمله‌ی محدود نخست، که پیش‌تر گزارش نشده بود، نشان می‌دهد ترامپ ممکن است آماده استفاده از نیروی نظامی نه فقط برای تنبیه ایران به‌خاطر امتناع از توافق، بلکه برای هموار کردن مسیر یک توافق مطلوب برای آمریکا باشد. یکی از منابع گفته است ترامپ می‌تواند حملات خود را به‌تدریج تشدید کند؛ از مقیاسی کوچک آغاز و سپس به حملات بزرگ‌تر دستور دهد تا زمانی که حکومت ایران یا برنامه هسته‌ای خود را برچیند یا فروبپاشد.

مشخص نیست که ترامپ پس از هفته‌ها بررسی و مشورت تا چه حد این گزینه را جدی گرفته است، اما به گفته مقامات ارشد، مشاورانش بارها این سناریو را به وی ارائه کرده‌اند. با این حال، گفت‌وگوهای اخیر در کاخ سفید بیشتر بر سناریوهای کارزار نظامی گسترده‌تر متمرکز بوده است.

ترامپ روز پنج‌شنبه اعلام کرد ظرف ۱۰ روز درباره اقدامات بعدی علیه ایران تصمیم خواهد گرفت. وی ساعتی بعد به خبرنگاران گفت که این بازه زمانی حداکثر دو هفته خواهد بود و افزود: «یا توافق می‌کنیم یا به هر شکل به توافق خواهیم رسید.» 

سخنگوی کاخ سفید، آنا کلی، از اظهار نظر درباره گزینه‌های ایالات متحده خودداری کرد و گفت: «تنها خودِ رئیس‌جمهور ترامپ می‌داند که ممکن است چه تصمیمی بگیرد یا نگیرد.» 

مقام‌های آمریکایی می‌گویند ترامپ هنوز درباره صدور دستور حمله در هر سطحی تصمیم نهایی نگرفته است، اما گزینه‌های گوناگونی را در نظر دارد — از یک کارزار یک‌هفته‌ای برای تغییر رژیم در ایران تا مجموعه‌ای محدود از حملات علیه مراکز دولتی و نظامی. با این حال، شماری از مقامات و تحلیلگران آمریکایی هشدار داده‌اند چنین اقداماتی می‌تواند ایران را به تلافی وادارد، موجب بروز جنگی گسترده‌تر در خاورمیانه شود و متحدان منطقه‌ای آمریکا را در معرض خطر قرار دهد.

بررسی احتمال حمله محدود از سوی ترامپ یادآور بحثی در دوره نخست ریاست‌جمهوری او درباره وارد آوردن موسوم به «ضربه خونین» به کره شمالی است. در سال ۲۰۱۸، در بحبوحه جدال لفظی هسته‌ای میان واشنگتن و پیونگ‌یانگ، دولت نخست ترامپ احتمال اجرای حمله‌ای محدود و پیش‌دستانه علیه کره شمالی را می‌سنجید تا جدیت آمریکا را در پایان دادن به برنامه هسته‌ای آن کشور نشان دهد.

ترامپ و تیمش در نهایت از حمله به کره شمالی منصرف شدند و به‌جای آن مسیر دیپلماسی را در پیش گرفتند. وی سه بار با کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی، دیدار کرد؛ اما این دیدارها نتوانست رهبر آن کشور را به واگذاری تسلیحات هسته‌ای‌اش متقاعد کند.

در عرصه دیپلماسی، مقامات ارشد ایالات متحده این هفته با همتایان ایرانی خود دیدار و مذاکره کردند. واشنگتن خواهان توقف کامل فعالیت‌های هسته‌ای تهران، محدودسازی برنامه موشک‌های بالستیک و نیز جلوگیری از حمایت ایران از گروه‌های مسلح نیابتی در منطقه است. ایران چنین توافق جامعی را رد کرده و تاکنون تنها امتیازهای محدودی درباره فعالیت‌های هسته‌ای خود ارائه داده است. تهران بار دیگر هرگونه تلاش برای دستیابی به سلاح هسته‌ای را انکار کرده است.

این بن‌بست – که مقام‌های آمریکایی می‌گویند بعید است شکسته شود – در کنار افزایش نیروهای نظامی آمریکا در نزدیکی ایران، احتمال حملات نظامی را بیشتر کرده است.

مقامات ایرانی تهدید کرده‌اند که به هر سطحی از حملات آمریکا با «شدت حداکثری» پاسخ خواهند داد. آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، سه‌شنبه در مجموعه‌ای از پیام‌های شبکه‌های اجتماعی اعلام کرد نیروهای ایران قادرند یک ناو هواپیمابر آمریکایی را غرق کرده و ارتش ایالات متحده را «چنان هدف قرار دهند که دیگر نتواند برخیزد».

ایران نسبت به جدول زمانی دیپلماتیک ترامپ نیز بدبین است. سال گذشته، کاخ سفید به ایران دو هفته فرصت داد تا توافقی مشابه در زمینه هسته‌ای امضا کند؛ اما تنها چند روز بعد، بمب‌افکن‌های «بی-۲» سه سایت هسته‌ای ایران را هدف قرار دادند و روند برنامه هسته‌ای این کشور را عقب راندند.

طبق داده‌های ردیابی پرواز و به گفته یکی از مقامات آمریکایی، در روزهای اخیر ایالات متحده به انتقال جنگنده‌های پیشرفته اف-۳۵ و اف-۲۲ به خاورمیانه ادامه داده است. دومین ناو هواپیمابر مجهز به هواپیماهای تهاجمی و جنگ الکترونیک نیز در راه است. هواپیماهای فرماندهی و کنترل که در هماهنگی عملیات گسترده هوایی نقش حیاتی دارند نیز به منطقه اعزام می‌شوند. همچنین سامانه‌های پدافندی حیاتی در هفته‌های اخیر در خاورمیانه مستقر شده‌اند.





نظر شما درباره این مقاله:







یک دریچه آزادی / ماندانا زندیان ">
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 21:55

یک دریچه آزادی / ماندانا زندیان






نظر شما درباره این مقاله:







تهران خواستار ورود فعال حزب‌الله در صورت درگیری شد
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 21:29

تهران خواستار ورود فعال حزب‌الله در صورت درگیری شد






نظر شما درباره این مقاله:







درخواست جعفر پناهی از برلیناله برای تعویق
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 21:01

درخواست جعفر پناهی از برلیناله برای تعویق






نظر شما درباره این مقاله:







سایه جنگ و بازی آمریکا! / صابر گل‌عنبری
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 20:51

سایه جنگ و بازی آمریکا! / صابر گل‌عنبری


در شرایطی که هم‌ زمان با مذاکرات، سایه جنگ سنگینی می‌کند و آمریکا بزرگ‌ترین و پیشرفته‌ترین تسلیحات جنگی خود را پس از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ به منطقه اعزام کرده است، این برداشت نزد برخی در ایران و خارج از آن وجود دارد که هدف اصلی اعمال حداکثر جنگ روانی برای افزایش فشار در میز مذاکره و گرفتن بیشترین امتیاز ممکن از تهران است.

اما به باور نگارنده، این تفسیر خوانش دقیقی از وضعیت کنونی نیست. قرائن و شواهد متعددی در منطقه و داخل اسرائیل نشان می‌دهد که آنچه اکنون در جریان است، بیشتر به مراحل پایانی پیش از آغاز یک جنگ شباهت دارد. حتی می‌توان گفت که نشانه‌های وقوع جنگ، از آنچه پیش از جنگ ۱۲روزه دیده می‌شد، پررنگ‌تر و جدی‌تر است.

در آن مقطع جز در دو سه روز منتهی به آغاز درگیری، شواهد عینی خاصی دال بر وقوع جنگ وجود نداشت و قراین موجود هم صرفا از یک جنگ محدود حکایت داشت؛ حال آن‌ که یک مجموعه شواهد عینی و محتوایی نشان می‌دهد که احتمالا منطقه در آستانه جنگی گسترده‌تر از قبل با اهدافی متفاوت خواهد بود.

کمیت و کیفیت تسلیحات اعزامی آمریکا به‌گونه‌ای است که دشوار می‌توان غایت آن را صرفاً فشار به تهران برای یک توافق دانست؛ چرا که اساساً خود آمریکا نیز شانس تحقق چنین توافق یک‌طرفه‌ای را تقریباً ناممکن می‌داند. اگر واشنگتن حتی تا حدی به دستیابی به چنین توافقی امیدوار بود، بعید بود با اعزام حدود دو سوم ناوهای هواپیمابر خود و این حجم عظیم از تجهیزات نظامی، چنین هزینه سنگینی را تنها برای اعمال فشار متحمل شود و می‌توانست به سطح پایین‌تری اکتفا کند.

از این رو، می‌توان گفت اعزام این حجم از ناوها و جنگ‌افزارها نه یک نمایش قدرت، جنگ روانی و فشاری مذاکراتی، بلکه معطوف به یک تصمیم پیشینی برای جنگ است.

البته نوعی جنگ روانی و ادراکی در جریان است؛ اما نه به‌عنوان هدف اصلی اعزام این تسلیحات، بلکه بیشتر در قالب پیوست رسانه‌ای پیچیده دولت آمریکا در مسیری منتهی به جنگ است.

این عملیات روانی در اقدام پیوسته دولت آمریکا در تزریق غیر مستقیم اخبار امنیتی آمیخته به داده‌های ناهمگون، هدفمند و احیانا مواضع مستقیم چندپهلو نهفته است که ابعاد و اهداف متعددی هم دارد.

از جمله این موارد این که با ارسال بی‌سابقه تجهیزات جنگی دستکم در دو دهه اخیر به منطقه همچنان در روایت رسانه‌ای آمریکا گفته می‌شود که ترامپ هنوز تصمیم نهایی را نگرفته است و در حال بررسی است. حال آن ‌که بعید و نامعقول به نظر می‌رسد که آمریکا در چنین اقدام پرهزینه‌ای، ابتدا دو سوم ناوهای هواپیمابر و این حجم از تسلیحات را به منطقه اعزام کند و سپس تازه وارد مرحله بررسی و تصمیم‌گیری شود.

منطق اقتضا می‌کند که ابتدا بررسی و ارزیابی انجام شود و پس از تصمیم‌گیری، اعزام صورت گیرد. حتی اگر فرضا هدف صرفاً اعمال فشار مذاکراتی توام با امیدی به پذیرش خواسته‌های حداکثری از طرف تهران باشد، باز هم نیازی به اعزام چنین حجمی از تسلیحات به‌ ویژه تجهیزاتی نیست که فقط برای کاربرد عملیاتی ارسال می‌شوند.

بر این اساس، روایت رسانه‌ای دولت آمریکا طی دو تا سه هفته اخیر، به‌ویژه تأکید بر این‌که ترامپ هنوز تصمیم نگرفته است، احتمالاً سه هدف را دنبال می‌کند:

• نخست، مدیریت فضای داخلی و القای تمایل به توافق به ‌ویژه در برابر مخالفان جنگ در آمریکا و در عین حال نیز آماده‌سازی افکار عمومی آمریکا و جهان برای جنگ.
• دوم، فراهم‌سازی مقدمات جنگ در سطوح تدارکاتی، لجستیکی، امنیتی، اطلاعاتی و عملیاتی.
• سوم، تأثیرگذاری بر محاسبات طرف ایرانی و ایجاد نوعی سردرگمی در تصمیم‌گیری، در کنار حفظ اصل غافلگیری؛ نه در اصل وقوع جنگ، بلکه در تاکتیک‌ها و شیوه‌های آن.

در همین قاب هم می‌توان مذاکرات را تعریف کرد. پذیرش گفت‌وگو صرفاً درباره پرونده هسته‌ای و پرهیز اولیه از طرح شروط غیرقابل‌قبول بیش از آن‌ که نشانه تمایل واقعی آمریکا به توافق باشد، رفتاری حساب‌شده در همین پازل است. اگر آمریکا واقعا تا این حد متمایل به توافق بود که از مسائل موشکی و منطقه‌ای چشم‌پوشی کند و تنها بر پرونده هسته‌ای متمرکز شود، اساسا چنین لشکرکشی گسترده‌ای توجیهی نداشت؛ حتی اگر قصد امتیازگیری گام به گام را امتیاز داشته باشد.

البته وجود تصمیمی پیشینی برای جنگ لزوما به معنای آن نیست که لغوناپذیر است اما این مهم بهای بسیار سنگینی در این شرایط دارد که بعید است تهران بپذیرد.

شروع جنگ احتمالی هم غالبا معطوف به ادراکی دال بر پیش‌بینی ماهیت واکنش ایران و کنترل آن است. اما اگر حملات بسیار سنگین اولیه نتواند پاسخ ایران را مهار کند، بازه زمانی جنگ، دامنه و تبعات آن تابع سطح و گستره این واکنش خواهد بود.

حال باید دید اول آمریکا جنگ احتمالی را شروع می‌کند یا اسرائیل یا با هم.

منبع: تلگرام نویسنده
@Sgolanbari





نظر شما درباره این مقاله:







ده‌ها هواپیمای جنگی آمریکا با «نیروی دریایی بزرگی»
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 20:33

ده‌ها هواپیمای جنگی آمریکا با «نیروی دریایی بزرگی»






نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ: باید با ایران به توافقی معنادار برسیم
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 18:44

ترامپ: باید با ایران به توافقی معنادار برسیم


ترور هانیکات و مت اسپتالنیک / خبرگزاری رویترز / ۱۹ فوریه ۲۰۲۶

رئیس‌جمهور دونالد ترامپ روز پنج‌شنبه به ایران هشدار داد که باید درباره برنامه هسته‌ای خود به توافقی دست یابد، در غیر این صورت «اتفاقات بدی» رخ خواهد داد. او همچنین به نظر می‌رسد مهلتی ۱۰ روزه پیش از اقدام احتمالی آمریکا تعیین کرده است.

در بحبوحه تقویت گسترده نیروهای نظامی آمریکا در خاورمیانه که نگرانی‌ها از گسترش جنگی فراگیر را افزایش داده است، ترامپ گفت مذاکرات با ایران به خوبی پیش می‌رود، اما تأکید کرد تهران باید به یک توافق «معنادار» برسد.

ترامپ که بارها ایران را به حمله تهدید کرده است، در نخستین نشست «شورای صلح» خود در واشنگتن گفت: «در غیر این صورت اتفاقات بدی می‌افتد.»

او با اشاره به حملات هوایی آمریکا در ماه ژوئن گفت توان هسته‌ای ایران «به‌شدت نابود شده» و افزود: «ممکن است مجبور شویم یک گام جلوتر برویم یا شاید هم نرویم.»

ترامپ بدون ارائه جزئیات بیشتر گفت: «احتمالاً طی ۱۰ روز آینده متوجه خواهید شد.»

«مذاکرات خوب»

تهدیدهای آمریکا به بمباران ایران، در حالی که دو طرف در مذاکرات درباره برنامه هسته‌ای تهران فاصله زیادی با یکدیگر دارند، موجب افزایش قیمت نفت شده است. همچنین روز پنج‌شنبه یک ناوچه روسی به رزمایش‌های دریایی برنامه‌ریزی‌شده ایران در دریای عمان پیوست؛ مسیری حیاتی برای انتقال انرژی جهان.

مذاکره‌کنندگان ایرانی و آمریکایی روز سه‌شنبه دیدار کردند و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، گفت که طرفین بر سر «اصول راهنما» به توافق رسیده‌اند. با این حال، کارولین لویت، سخنگوی کاخ سفید، روز چهارشنبه اعلام کرد که دو طرف همچنان در برخی موضوعات اختلاف دارند.

ترامپ گفت «مذاکرات خوبی در جریان است» و یک مقام ارشد آمریکایی اظهار داشت ایران قرار است پیشنهادی مکتوب درباره چگونگی رفع نگرانی‌های آمریکا ارائه کند.

ترامپ از تهران خواست در «مسیر صلح» به آمریکا بپیوندد.

او گفت: «آن‌ها نمی‌توانند سلاح هسته‌ای داشته باشند، مسئله بسیار ساده است. اگر آن‌ها سلاح هسته‌ای داشته باشند، نمی‌توان در خاورمیانه صلح داشت.»

ایران با وجود تأکید بر صلح‌آمیز بودن برنامه هسته‌ای خود، از دادن امتیازات عمده در این زمینه خودداری کرده است. آمریکا و اسرائیل در گذشته تهران را به تلاش برای ساخت بمب هسته‌ای متهم کرده‌اند.

پیش‌تر در روز پنج‌شنبه، روسیه نسبت به «تشدید بی‌سابقه تنش‌ها» پیرامون ایران هشدار داد و در پی افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، خواستار خویشتنداری شد. یک مقام ارشد آمریکایی گفته است این استقرار نظامی باید تا اواسط ماه مارس تکمیل شود.

تهدید جنگ

ترامپ ناوهای هواپیمابر، کشتی‌های جنگی و جنگنده‌ها را به منطقه اعزام کرده و احتمال حمله‌ای دیگر به جمهوری اسلامی را افزایش داده است.

ایالات متحده و اسرائیل در ماه ژوئن گذشته تأسیسات هسته‌ای ایران و برخی سایت‌های نظامی را بمباران کردند. به گفته یک مقام ارشد آمریکایی، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، قرار است ۲۸ فوریه با بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، درباره ایران دیدار و گفت‌وگو کند.

واشنگتن خواستار آن است که ایران به‌طور کامل از غنی‌سازی اورانیوم دست بکشد؛ فرآیندی که برای تولید سوخت نیروگاه‌های هسته‌ای به کار می‌رود، اما می‌تواند مواد لازم برای کلاهک هسته‌ای را نیز فراهم کند.

آمریکا و متحدش اسرائیل همچنین می‌خواهند ایران از موشک‌های بالستیک دوربرد صرف‌نظر کند، حمایت از گروه‌های منطقه‌ای در خاورمیانه را متوقف سازد و استفاده از زور برای سرکوب اعتراضات داخلی را پایان دهد.

ایران می‌گوید حاضر نیست درباره موضوعاتی فراتر از پرونده هسته‌ای مذاکره کند و تلاش‌ها برای محدود کردن زرادخانه موشکی خود را «خط قرمز» می‌داند.

تصاویر ماهواره‌ای از تابستان گذشته تاکنون، روند تعمیر و تقویت سایت‌های ایرانی را نشان می‌دهد؛ از جمله فعالیت در مراکز هسته‌ای و موشکی، و همچنین آماده‌سازی در پایگاه‌های آمریکا در سراسر خاورمیانه طی یک ماه گذشته.

رزمایش مشترک ایران و روسیه در حالی برگزار شد که مجموعه‌ای طولانی از مانورهای دریایی ایران در دریای عمان ادامه دارد؛ تلویزیون دولتی ایران تصاویری از استقرار یگان‌های ویژه بر روی بالگردها و شناورها پخش کرد.

در نشانه‌ای از افزایش نگرانی‌ها نسبت به تشدید تنش‌ها، لهستان روز پنج‌شنبه به تازه‌ترین کشور اروپایی تبدیل شد که از شهروندان خود خواست ایران را ترک کنند. دونالد توسک، نخست‌وزیر لهستان، گفت شهروندان لهستانی ممکن است تنها چند ساعت برای تخلیه فرصت داشته باشند.

ترامپ از ماه ژانویه بار دیگر تهدید به حمله علیه ایران را آغاز کرد؛ همزمان با آنکه مقام‌های ایرانی اعتراضات گسترده را با خشونتی مرگبار سرکوب کردند که هزاران کشته در سراسر کشور بر جای گذاشت.





نظر شما درباره این مقاله:







حمله داعش در شرق سوریه: یک افسر امنیتی کشته
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 17:50

حمله داعش در شرق سوریه: یک افسر امنیتی کشته






نظر شما درباره این مقاله:







سپاه در فهرست سازمان‌های تروریستی اروپا قرار گرفت
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 16:28

سپاه در فهرست سازمان‌های تروریستی اروپا قرار گرفت


اتحادیه اروپا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران را در فهرست سازمان‌های تروریستی قرار داد 

اتحادیه اروپا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به‌دلیل برخورد خشونت‌بار با اعتراضات منتقدان حکومت، در فهرست سازمان‌های تروریستی قرار داده است. بر اساس بیانیه‌ای رسمی، کشورهای عضو اتحادیه اروپا با این تصمیم، توافق وزیران خارجه این اتحادیه در اواخر ژانویه را اجرایی کردند. گرچه این تصمیم به لحاظ عملی چندان تأثیرگذار نخواهد بود ــ چراکه سپاه و اعضای آن پیش‌تر نیز مشمول تحریم‌های گسترده اروپایی بودند ــ اما از نظر سیاسی و نمادین گامی مهم محسوب می‌شود. 

توافق کشورهای اروپایی در شرایطی حاصل شد که نیروهای سپاه پاسداران، به‌عنوان یگان نخبه نظامی ایران، نقش کلیدی در سرکوب خونین اعتراضات ضدحکومتی در ایران داشتند. بنا بر گزارش شبکه فعالان حقوق بشر ایران (HRANA)، در جریان این اعتراضات بیش از ۷۰۰۰ نفر جان خود را از دست دادند. چند تن از وزیران خارجه اتحادیه اروپا نیز احتمال داده‌اند که شمار قربانیان واقعی شاید تا ۳۰ هزار نفر برسد. 

فرانسه سال‌ها مانع از تصویب این تصمیم شده بود، از جمله در دوره‌ای به دلیل بازداشت دو شهروند فرانسوی در ایران. 

واکنش تهران: پیامدها دامنگیر اروپا خواهد شد 

جمهوری اسلامی این تصمیم اتحادیه اروپا را محکوم کرد. ستاد کل نیروهای مسلح ایران اعلام نمود که پیامدهای این اقدام دامن سیاستمداران اروپایی را نیز خواهد گرفت. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی، اظهار داشت که از این پس ارتش‌های کشورهای اروپایی نیز از دیدگاه تهران به‌عنوان «گروه‌های تروریستی» تلقی خواهند شد. 

اقدامی نمادین بیش از آنکه تحریم تازه‌ای باشد 

بر اساس این تصمیم، سپاه پاسداران مشمول مجموعه تدابیر ضدتروریستی اتحادیه اروپا نیز می‌شود؛ از جمله اعمال محدودیت‌هایی که هدف آن جلوگیری از تأمین مالی نیروهای مسلح است. با این حال، سایر تحریم‌های اروپا طی بیش از یک دهه گذشته، پیشاپیش هرگونه انتقال منابع مالی یا اقتصادی به این نهاد و اعضای آن را ممنوع کرده بود. افزون بر این، این مقررات اروپا را ملزم می‌کند تا هرگونه دارایی سپاه پاسداران در قلمرو اتحادیه باید مسدود شود. 





نظر شما درباره این مقاله:







مذاکرات به جایی نمی‌رسد
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 15:53

مذاکرات به جایی نمی‌رسد






نظر شما درباره این مقاله:







دست‌کم ۲۶ معترض به اعدام محکوم شدند
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز

علی فهیم و محمدامین بیگلری

iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 14:57

دست‌کم ۲۶ معترض به اعدام محکوم شدند


سازمان حقوق بشر ایران / ۳۰ بهمن ۱۴۰۴

دست‌کم ۲۶ نفر از بازداشت‌شدگان در رابطه با اعتراضات سراسری اخیر به اعدام محکوم شده‌اند و صدها نفر دیگر، ازجمله کودکان بازداشتی، با اتهاماتی مواجه‌اند که می‌تواند به صدور حکم اعدام برای آنان منجر شود. این احکام پس از سرکوب خونین اعتراضات سراسری صادر شده است. هم‌زمان، متهمان و خانواده‌های آنان تحت فشار و تهدید قرار گرفته‌اند تا از اطلاع‌رسانی درباره پرونده‌هایشان خودداری کنند.

این درحالی است که در تاریخ ۲۷ بهمن، رئیس قوه قضائیه بار دیگر بر لزوم تعقیب و مجازات «عناصر اصلی اغتشاشات و اقدامات تروریستی» تأکید کرد و دستور داد با آنان «با قاطعیت و به دور از هرگونه ارفاق و اغماض» برخورد شود. سخنگوی قوه قضائیه نیز در نشست خبری روز بعد اعلام کرد که برای هشت‌هزار و ۸۴۳ نفر در ارتباط با اعتراضات سراسری کیفرخواست صادر شده است.

سازمان حقوق بشر ایران از جامعه جهانی، نهادهای مدنی و عموم مردم می‌خواهد که با فشار سیاسی و کارزارهای مستمر و هماهنگ، هزینه سیاسی صدور و اجرای این احکام اعدام را بالا ببرند.

محمود امیری‌مقدم، مدیر سازمان حقوق بشر ایران، در این‌باره گفت: «خطر اعدام‌ معترضان بازداشت‌شده واقعی و قریب‌الوقوع است. این احکام اعدام براساس اعترافات تحت شکنجه و بدون رعایت استانداردهای دادرسی عادلانه صادر شده‌اند. به‌نظر می‌رسد مقام‌های جمهوری اسلامی مصمم‌اند تا کشتار جمعی معترضان را این‌بار پشت دیوارهای زندان ادامه دهند. جامعه بین‌الملل باید فوراً با قاطعیت برای توقف این اعدام‌ها اقدام کند. نجات جان معترضان بازداشت‌شده باید در هرگونه گفت‌وگو یا مذاکره با جمهوری اسلامی در بالاترین اولویت قرار گیرد.»

براساس اطلاعات رسیده به سازمان حقوق بشر ایران، دست‌کم ۲۶ تن از معترضان در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شده‌اند. هم‌زمان رسانه‌های حکومتی جلسات دادگاه چهار معترض دیگر در تهران را پخش کردند که سن دو نفرشان زیر ۱۸ سال است و همگی آن‌ها نیز با اتهاماتی مواجه‌اند که می‌تواند به صدور حکم اعدام منجر شود.

سازمان حقوق بشر ایران پیش‌تر در بیانیه‌ای که ۱۵ بهمن منتشر کرد، ضمن اعلام نام ده‌ها معترض که در معرض خطر صدور حکم اعدام قرار دارند، به برگزاری علنی دادگاه محمد عباسی و دخترش نیز اشاره کرده بود. رسانه‌های حکومتی نیز همچنان به پخش اعترافات اجباری که تحت شکنجه گرفته شده‌اند، ادامه می‌دهند.

در موارد متعددی، دادگاه‌های انقلاب، جلسات دادگاه را به‌صورت آنلاین برگزار کرده‌ است. نکته قابل توجه این است که وقتی یک موضوع پرونده مرتبط با «امنیت ملی» تلقی شود، متهمان از حق انتخاب آزادانه وکیل محروم می‌شوند.

طبق ماده ۴۸ آئین دادرسی کیفری جمهوری اسلامی، متهمان حق دارند که با شروع هرگونه پیگرد قضایی، تقاضای حضور وکیل انتخابی خود را بکنند؛ اما در سال ۱۳۹۴ تبصره‌ای به این ماده افزوده شد که براساس آن، متهمان به «جرایم علیه امنیت داخلی و خارجی» (که معترضان اغلب به آن متهم می‌شوند) درواقع از داشتن «وکیل انتخابی» در مراحل بازجویی و تحقیقات مقدماتی، محروم و انتخابشان تنها به فهرستی از وکلای مورد تأیید حکومت محدود شده است.

معترضان محکوم به اعدام

مشخصات هفت تن از معترضانی که به‌عنوان متهمان در یک پرونده مشترک محاکمه شده‌اند، در ادامه می‌آید. این افراد در زندان‌های استان تهران و البرز نگهداری می‌شوند. سازمان حقوق بشر ایران در حال حاضر به‌دلیل کمبود اطلاعات و ملاحظات امنیتی، نام ۱۹ معترض دیگر را منتشر نمی‌کند. از این میان، ۱۳ نفر در قم و ۶ نفر در اصفهان در بازداشت به‌سر می‌برند. سازمان حقوق بشر ایران پیش‌تر خبر صدور حکم صالح محمدی را که در شمار این ۲۶ نفر قرار دارد، منتشر کرده بود. تاکنون هیچ‌یک از این ۲۶ مورد ازسوی منابع رسمی اعلام نشده‌اند.

محمدامین بیگلری (۱۹ ساله)، علی فهیم (۲۳ ساله)، ابوالفضل صالحی سیاوشانی، امیرحسین حاتمی، شاهین واحدپرست کلور، شهاب زهدی و یاسر رجایی‌فر در تاریخ ۱۸ دی‌ماه در تهران بازداشت شدند. اطلاعات رسیده به سازمان حقوق بشر ایران نشان می‌دهد امیرحسین حاتمی زیر ۱۸ سال سن دارد که این موضوع درحال راستی‌آزمایی است. محمدامین بیگلری به‌مدت سه هفته در بی‌خبری کامل نگهداری شد. این در حالی‌ است که پدرش در این مدت برای یافتن او به سردخانه‌ها مراجعه می‌کرد.

رسانه‌های حکومتی در تاریخ ۲۸ دی‌ماه اعترافات اجباری پنج تن از این متهمان را پخش کردند. در این ویدئو، آنان «جوانان فریب‌خورده‌ای» معرفی شدند که ازسوی «عناصر تروریستی آمریکایی-صهیونیستی» هدایت شده بودند تا به یک پایگاه سپاه پاسداران در تهران حمله کنند. اما به گفته یک منبع آگاه، دو تن از متهمان «در محل دیگری بازداشت و به این پرونده الصاق شده‌اند.»

این هفت نفر ۱۸ بهمن‌ماه در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ابوالقاسم صلواتی محاکمه شدند و روز بعد، به اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شدند.

در مصاحبه‌ای با امتداد در تاریخ ۲۹ بهمن، حسن آقاخانی، وکیلی که برای دفاع از محمدامین بیگلری انتخاب شده است، گفت: «به دادگاه مراجعه کردیم که متأسفانه رئیس شعبه نه اجازه مطالعه پرونده و نه اجازه دفاع در آن را به ما نداده است.»

آقاخانی افزود: «متأسفانه وکیل تسخیری به خانواده گفته‌اند که موکلم اقرار کرده و حال این‌که چه اقراری انجام داده است، مشخص نیست. اقرار یک پسربچه ۱۹ ساله در بی‌پناهی بزرگ شده، چگونه می‌تواند مورد استناد قرار بگیرد، محل سؤال است. به نظر می‌رسد که اقرار مندرج در پرونده، منتسب به موکل من نبوده و حتی در همین اقرار نیز مشکلات اقتصادی ‌و تنگنای معیشتی وجود داشته است.»

در حال حاضر این پرونده در شعبه ۹ دیوان عالی کشور مورد بررسی قرار دارد. حسن آقاخانی در پایان گفت: «ما تلاش خواهیم کرد که رئیس شعبه ۹ را ملاقات کرده و ایشان را مجاب کنیم که اجازه بدهد ما پرونده را مطالعه و لایحه تکمیلی را ارائه کنیم تا حق دفاع موکل نیز براساس قانون رعایت شود.»

معترضان در خطر صدور حکم اعدام که پرونده‌هایشان به‌طور رسمی علنی شده است

مقام‌های جمهوری اسلامی با پخش تلویزیونی اعترافات و آنچه «دادگاه» می‌خوانند، پرونده چند تن از معترضان را علنی کرده‌اند. این متهمان با اتهاماتی مواجه‌اند که می‌تواند به صدور حکم اعدام منجر شود.
در تاریخ ۱۸ بهمن، دادگاه محمدرضا طبری در شعبه‌ای از دادگاه انقلاب تهران از تلویزیون پخش شد. او متهم است که در تاریخ ۱۸ دی‌ماه در اعتراضات شهرستان بهارستان واقع‌در استان تهران حضور داشته و بنابر ادعای مقام‌ها، با سلاح گرم یک مأمور امنیتی را مجروح کرده است. اتهام او «محاربه از طریق کشیدن سلاح گرم به قصد ارعاب مردم و نیرو‌های حافظ امنیت و همچنین اقدام عملیاتی به نفع گروه‌های سلطنت‌طلب وابسته به رژیم منحوس صهیونیستی و ایجاد رعب و وحشت عمومی از طریق تیراندازی به سمت نیرو‌های حافظ امنیت» عنوان شده است.

براساس گزارش منتشرشده، محمدرضا سه روز پس از تاریخ ادعایی وقوع جرم، خود را معرفی کرد و بازداشت شد. در جلسه دادگاه، درحالی‌که قاضی او را سرزنش می‌کرد، با گریه ابراز ندامت کرد. وکیل تسخیری او با استناد به این‌که محمدرضا داوطلبانه خود را معرفی کرده است، درخواست تخفیف مجازات کرد، اما دفاع دیگری ارائه نداد.

همچنین در این دادگاه تصاویر دوربین‌های مداربسته‌ای پخش شد؛ اما فردی که در تصاویر دوربین مداربسته ارائه‌شده در دادگاه دیده می‌شود، قابل شناسایی قطعی به‌عنوان همان فردی که اتهام به او نسبت داده شده (محمدرضا طبری) نیست.

احسان حسینی‌پور حصارلو (۱۸ ساله)، متین محمدی (۱۷ ساله) و عرفان امیری (۱۷ ساله) متهم شده‌اند که در تاریخ ۱۸ دی‌ماه به مسجد سیدالشهدا در پاکدشت حمله کرده‌اند که به کشته‌‌شدن دو نفر انجامیده است. دادگاه آنان در تاریخ ۲۵ بهمن از تلویزیون پخش شد.

اتهام‌های مطرح‌شده علیه این سه نوجوان عبارت‌اند از: «اقدام عملیاتی علیه امنیت داخلی با حضور موثر در اغتشاشات روز ۱۸ دی در شهرستان پاکدشت، اجتماع و تبانی جهت حضور و اقدام علیه امنیت داخلی کشور پیرو فراخوان‌های فضای مجازی معاندین بالاخص رئیس جمهور آمریکا و رژیم غاصب صهیونیستی، مشارکت در قتل دو جوان حافظ امنیت کشور در ماه حرام، تحریق عمدی مسجد سیدالشهدا و تخریب اموال عمومی».

تلویزیون حکومتی در جریان پخش دادگاه، وکیل تسخیری آنان را نشان نداد و دفاعی ازسوی او نیز ارائه نشد. متین محمدی که تصویر او در سمت راست نمایش داده شد، تنها متهمی بود که در جایگاه قرار گرفت. او ناچار شد خود را در تصاویر دوربین مداربسته شناسایی کند، در غیر این صورت، فرد حاضر در تصاویر قابل شناسایی نبود.

میلاد پناهی‌پور، وکیل دادگستری، نیز در رسانه‌های اجتماعی مطالبی درباره این پرونده منتشر کرده است. به نوشته پناهی‌پور که وکیل انتخابی احسان حسینی‌پور حصارلو محسوب می‌شود، وقتی همراه خانواده احسان به شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران رفت، قاضی افشاری از قبول وکالت او خودداری کرد. این درحالی بود که وکیل تسخیری نیز حاضر به برقراری ارتباط با خانواده نشده بود. او در ادامه فهرستی از ایرادها و نواقص دادگاه ارائه کرده است که تصویر روشن‌تری از پرونده و روند رسیدگی قضایی ارائه می‌دهد. پناهی‌پور نوشت:

«درمورد دادگاه برگزارشده برای احسان حسینی‌پور که به اتهام آتش‌زدن مسجد سیدالشهدای پاکدشت و فوت دو نفر در مسجد برگزار شده، توجه به چند نکته ضروری است:

۱- تاکنون ۳ جلسه دادگاه با حضور دوربین و عوامل دادگستری و صداوسیما برگزار شده؛ در دو جلسه اول احسان کلیه اتهامات را رد کرده و اظهار داشته اقاریر قبلی خشونت مأموران و گذاشتن اسلحه در دهان وی اخذ شده و اعتبار ندارد. اما از این دو جلسه هیچ تصویر یا خبری خارج نشده؛ در سومین جلسه که اتفاقاً نه دیروز، بلکه روز جمعه برگزار و ضبط شده، احسان حسینی‌پور به آتش‌زدن مسجد و قتل دو نفر اقرار کرده!

۲- در تصاویر پخش‌شده همان وکیل تسخیری هم حضور ندارد!
۳- احسان ساعت ۲۱:۳۰ مورخ ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ بازداشت شده، درحالی‌که آتش‌سوزی مسجد از ۲۲:۳۰ آن شب آغاز شده.
۴- تصاویر حمله تعدادی از تظاهرکنندگان به درب مسجد سیدالشهدای پاکدشت در تلویزیون منتشر شده و احسان در هیچ‌یک از تصاویر نیست.
۵- حسب اعلام خانواده، رد تلفن همراه احسان به‌دستور مقام قضایی اخذ شده و احسان در آن ساعات اصلاً نزدیک مسجد نبوده است.
۶- هیچ شاهد، تصویر یا مدرکی از حضور احسان و آتش‌زدن مسجد وجود نداشته و پرونده صرفاً بر اقرار وی استوار شده.
۷- نحوه و سرعت پیشرفت پرونده، اتهامات بسیار سنگین، پوشش تلویزیونی، سن بسیار کم متهمین (احسان ۱۸ ساله و ۲ متهم دیگر ۱۷ ساله)، خانواده محترم اما در عین حال ضعیف و بی‌اطلاع متهمین، همه و همه نشانگر قصد جدی سیستم برای صدور حکم اعدام و حتی اجرای آن تا پیش از عید نوروز است.»





نظر شما درباره این مقاله:







نخست‌وزیر لهستان از شهروندان کشورش خواست
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 14:13

نخست‌وزیر لهستان از شهروندان کشورش خواست






نظر شما درباره این مقاله:







به کجا می‌رویم؟
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 12:08

به کجا می‌رویم؟


علیرضا بهتویی

منتشرشده در سایت «نقد اقتصاد سیاسی»
۳۰ بهمن ۱۴۰۴

بحران دقیقاً در این واقعیت نهفته است که کهنه در حال مرگ است و نو هنوز نمی‌تواند زاده شود؛ در این دوره‌ی فترت، انواع گوناگون نشانه‌های بیمارگونه و بحران پدیدار می‌شوند. آنتونیو گرامشی

اول صدا می‌شنوی؛ گوینده را نمی‌بینی، چهره پیدا نیست، فقط صدا. صدایی که انگار از تهِ چاهی تاریک بالا می‌آید و در فضای شلوغ جلوی پزشکی قانونی کهریزک می‌پیچد: «سپهر من کجایی بابا…… پسرم…… کجایی؟».

مرد میان‌سال است؛ از صدا احساس می‌کنی که انگار هنوز ته‌دلش به معجزه باور دارد. امیدی لجوج در او زنده است. هر بار که «سپهرِ بابا» را صدا می‌زند، صدایش مثل سنگی سنگین بر زمین می‌افتد و موجی می‌سازد که تمام فضای جلوی پزشکی قانونی را می‌لرزاند. میان ردیف بدن‌های بی‌حرکتی که کنار هم چیده شده‌اند راه می‌رود؛ قدم‌هایش محکم نیست، نه از ترس، نه از ضعف، بلکه از امیدی که هنوز نمی‌خواهد بمیرد و به او فرمان می‌دهد یک قدم دیگر جلو برود، خم می‌شود و به صورت جنازه‌هایی نگاه می‌کند که دیگر نام ندارند، می‌گذرد تا یک چهره‌ی دیگر را ببیند، شاید اشتباهی شده باشد… هر بار که صورتی را از نزدیک می‌بیند، چشم‌هایش تنگ‌تر می‌شوند و زیر لب، انگار با خودش گفت‌وگو کند، می‌گوید: «این… نه…». و دوباره صدایش بلند می‌شود: «سپهر بابا… جواب بده…». هیچ جوابی نمی‌آید؛ فقط صدای قدم‌های او روی آسفالت خیابان و نفس‌هایی که از اضطراب کوتاه و بریده شده‌اند. چند قدم آن‌طرف‌تر، زنی با صدای بلند ضجه می‌زند و مردی با صدایی شکسته می‌گوید: «کربلا این‌جاست مردم…». برای خیلی از جست‌وجوگران هنوز، یقین شکل نگرفته؛ هنوز می‌پرسند: «آن طرفِ دیگر‌ هم کشته‌ها هستند؟». تعلیق در صداها جاری است، امیدی که می‌دانند شاید بیهوده باشد اما باز هم به جست‌وجو ادامه می‌دهند.

مرد خم می‌شود، دستش را نزدیک یکی از صورت‌ها می‌برد، اما لمس نمی‌کند؛ انگار لمس کردن صورتِ این کشته، حقیقت را قطعی می‌کند و او هنوز می‌خواهد اِنگاره‌ی «شاید» را حفظ کند؛ شاید اشتباه دیده، شاید پسرش زخمی شده، در بیمارستانی تحت مداوا است، شاید هنوز زنده است. دوباره ضجه می‌زند: «سپهر… پسرم… منم بابا…». در همین جمله، تمام زندگی مرد جمع می‌شود؛ تمام صبح‌هایی که دست کوچک کودکش را گرفته و به مدرسه برده بود، تمام شب‌هایی که تبش را با دست کشیدن بر پیشانی داغش اندازه گرفته بود، تمام رؤیاهایی که برای آینده‌اش ساخته بود. حالا همان دست در هوا معلق مانده؛ نه می‌تواند پسر را بیدار کند، نه می‌تواند باور کند که دیگر بیداری‌ای در کار نیست. نگاهش، باز میان کاورِ سیاه، برگه‌‌ی شماره‌گذاری‌شده‌ای که بر این پوشش‌های پلاستیکی چسبانده شده و صورت زیبایی که دیگر نمی‌خندند، می‌گردد. اما او همچنان تکرار می‌کند: «سپهر… سپهر بابا… کجایی؟».

«کجایی؟» این‌جا سؤال نیست؛ دعاست، التماس است به جهانی که شاید اشتباهی رخ داده باشد، که هنوز بتواند پسری را به آغوش پدر برگرداند. اما جهان، آن‌جا، سکوت را انتخاب کرده بود. مرد لحظه‌ای می‌ایستد. به نقطه‌ای خیره می‌شود که ما نمی‌بینیم، بعد خیلی آرام، آن‌قدر آرام که انگار می‌ترسد صدایش پسرش را بترساند، می‌گوید: «سپهر… بابا این‌جاست…». و در همین جمله کوتاه، همه‌چیز فرو می‌ریزد؛ قدرتِ پدری که همیشه می‌توانست محافظ فرزندش باشد؛ باوری که می‌گفت دنیا جای امنی است، و آینده‌ای که حالا ناگهان به گذشته تبدیل شده است. هیچ پاسخی نمی‌آید؛ فقط صدای دورِ ضجه‌ی کسانی دیگر که جنازه‌ی عزیزانشان را پیدا کرده‌اند و بوی مرگی که در هوای خیابان پخش است. مرد دیگر فریاد نمی‌زند، اسم را آهسته‌تر تکرار می‌کند، انگار می‌خواهد آن را در حافظه‌ی جهان ثبت کند: «سپهر…». از این لحظه به بعد، «سپهر» دیگر فقط نام یک فرزند نیست؛ نامِ یک غیبت است، نامِ یک زخم، نامِ پرسشی که تا سال‌ها در ذهن انبوهی از پدران و مادرانِ داغدار می‌چرخد: «عزیزم… کجایی، نازنین؟» و شاید دردناک‌ترین پاسخ این باشد: جایی میان حافظه‌ها، میان فریادهایی که ثبت شدند، و میان سکوت‌هایی که هیچ‌وقت گزارش نشدند.

جست‌وجویِ این پدران و مادرانی که برای یافتن نام فرزندشان در میان انبوه جنازه‌ها پرسه می‌زنند، تنها تراژدی این خانواده‌ها نیست؛ بلکه تصویری فشرده از جامعه‌ای است که میان گذشته‌ای در حالِ زوال و آینده‌ای نامعلوم ایستاده و با زخم‌های گشوده‌ی خود مواجه شده است.

***

جمله‌ای را که درابتدای این نوشته آوردم آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci)، متفکر مارکسیست ایتالیایی، در «دفترهای زندان» (Quaderni del carcere) نوشته بود. گرامشی این جمله را در بستر تاریخی ایتالیا و ظهور فاشیسم در سال‌های دهه‌ی ۱۹۳۰ نوشته بود و موقعیتی را توصیف می‌کرد که آن را دوره‌ی گذار تاریخی یا فترت (Interregnum) نام نهاده بود. در این دوره‌ی پرآشوب بعد از جنگ اول جهانی، نظم مسلط پیشین (ساختارهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ایدئولوژیک قدیمی، دولت لیبرال و پارلمانتاریسم قرن نوزدهمی، نخبگان سنتی سیاسی) مشروعیت و کارایی خود را از دست داده بودند. بحران اقتصادی پس از جنگِ اول، تورم لجام گسیخته، بیکاری گسترده و فقر و نارضایتی مردم را باعث شده بود که نظم سیاسی آن دورانِ کشور قادر به حل آن نبود. نیروهای اجتماعی، سیاست و اندیشه‌های جدید (هژمونی نوین) هم هنوز به اندازه‌ای سازمان‌یافته، آگاه و قدرتمند نشده‌ بودند که بتوانند جایگزین نظم پیشین شوند.

در این فاصله‌ی بین مرگ نظم قدیم و تولد نظم نو (در دوره‌ی خلأ تاریخی)، زمانی که بحران‌های سیاسی تشدید می‌شدند، پوپولیسم راست و اقتدارگرا (فاشیسم) سر برآورده بود و مدعی حل بحران بود. جامعه دچار سردرگمی و بی‌ثباتی بود. راست افراطی که با پرچمِ نوستالژی «بازگشت به گذشته‌‎ی طلایی» به میدان آمده بود، از ترس، استیصال، فقر و بی آیندگی تغذیه می‌کرد. با وعده‌ی استقرار دوباره‌ی نظم، اقتدار و عظمت ملی، خلأ هژمونیک را پر می‌کرد. از نگاه گرامشی، پوپولیسم راست و اقتدارگرا، نه یک نظم رهایی‌بخش که بتواند مشکلات جامعه را به طور واقعی حل کند، بلکه نشانه‌ای از عدم تعیینِ نیروهای مترقی و آینده نگر در ساختن بدیل هژمونیک، فقدانِ یک «جبهه‌ی نجات» بود

آن چه در ادامه می‌خوانید، ملاحظات نویسنده پیرامون شرایط خطیر کنونی در ایران است که بی‌گمان شباهت‌هایی با آن چه گرامشی به مثابه «دوره‌یفترت» نام نهاده بود، دارد. ‌نظام حاکم نمی‌تواند به شیوه‌ی گذشته حکمرانی کند. به دلیل شکست‌های مهلک در سیاست خارجی و داخلی‌اش دیگر نه «مشروعیت» و نه «کارایی» دارد. پس گذر به دوره‌ای تازه، لاجرم شده است. پوپولیسم راست و اقتدارگرا در قیافه‌ی پادشاهی‌خواهی رادیکال، در آن سوی اقیانوس، مدعی شده که بدیل ناگزیرِ حاکمانِ تاکنونی است، می‌تواند آن‌ها را با حمله‌ی خارجی، براندازد و همه‌ی این مشکلات را حل کند. این که از دلِ این اوضاع، این «دوره‌یفترت» چه بیرون خواهد آمد، محل بحث و مناقشه است. تلاش من بر آن است، که جنبه‌هایی از آن چه می‌گذرد و در پیشِ رو است را در این نوشته روشن کنم.

***

جای دیگری[۱] اشاره کرده‌ام که گذار از موقعیت کنونی در ایران را باید به‌مثابه زیرمجموعه‌ای از گذار از نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک که از دلِ انقلاب بیرون آمده‌اند، بررسی کرد. اهمیت این موضوع از آن‌روست که با توجه به تجربه‌ی تاریخیِ نزدیک، یعنی انقلاب ۱۳۵۷، بسیاری با الهام (یا حتی کپی‌برداری) از آنچه در آن دوره رخ داد، می‌کوشند رویدادهای امروز را نیز بر همان اساس تبیین و تحلیل کنند. حال آن‌که دیکتاتوری محمدرضا شاه و نظام جمهوری اسلامی، دو پدیده‌ی کاملا متفاوت‌اند و بی‌توجهی به این ویژگی‌ها و بازگشت به آن حافظه‌ی تاریخی می‌تواند به خطاهای جدی در ارزیابی منجر شود.

اما ویژگی‌های این گروه از نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک که از دلِ انقلاب بیرون آمده‌اند، کدام‌اند؟ چرا این حکومت‌ها علی‌رغم فشار‌های خارجی، یا عملکرد اقتصادی ضعیف، شکست‌های گسترده در سیاست‌گذاری، عدم کارایی در حفظ امنیت شهروندان و از دست دادنِ مشروعیت، بیش از سایر دیکتاتوری‌های عادی و معمولی (مثل ژنرال‌ها در آمریکای لاتین و محمدرضا شاه) دوام می‌آوردند[۲]؟

این نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک که با انقلاب‌های قهرآمیز، سرنگونی رژیم‌های قبلی و در‌هم‌شکستن ماشین دولتی قبلی به قدرت می‌رسند، معمولاً بعد از استقرار درگیر جنگ هم می‌شوند. قهر و خشونت در دوره‌ی انقلاب و جنگ‌های متعاقبِ آن برای رژیم‌های اقتدار گرای ایدئولوژیک، این امکان را فراهم می‌آورد تا رقبای سیاسی خود را با سرکوب و خشونت، کاملاً از صحنه حذف کنند. نهادها و گروه‌هایی را که می‌توانند پایه‌های سازمانی، مالی یا نمادین مخالفت باشند به‌کل از میان برمی‌دارند. درعین حال، درگیری‌ها و خشونت در دوره‌ی سرنگونی و جنگ‌های پس از انقلاب به حاکمان تازه این امکان را می‌دهد که حتی متحدان سیاسی سابق را که ممکن است در آینده رقیب قدرت شوند، سرکوب یا حذف کنند. سرکوب و حذف همه‌ی احزاب رقیب (از منشویک‌ها و اس – ار‌ها تا کادت‌ها و اکتبریست‌ها) در روسیه نمونه‌ی کلاسیک این وضعیت است. نابودی همگی احزاب مخالف در ایران که در انقلاب ۱۳۵۷ مشارکت داشتند، از نهضت آزادی و جبهه ملی، تا مجاهدین خلق و گروه‌های انقلابی چپ مثل فدائیان، پیکار و حزب توده ایران در دوره‌ی کوتاهی بین سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۱ نمونه‌ی متأخر این پدیده است. به این ترتیب، جامعه‌ی سیاسی کشور که خارج از میدانِ گروه حاکم در این نظام‌ها باشند، به‌کلی نابود می‌شود و قدرت بازسازی در آینده را هم ندارد.

علاوه بر سرکوب خشنِ سازمان‌ها و احزاب سیاسی مخالف، تمامی کانون‌های مستقل دیگر قدرت، هم از بین می‌روند و به این ترتیب، بنیان‌های ساختاریِ اپوزیسیونِ آینده کاملاً تضعیف می‌شود. سرکوب سازمان‌های کلیسایی در روسیه و وابسته کردن نهادهای مذهبی به حکومت در ایران از نمونه‌های این اقدامات است. پس علاوه بر سرکوب رقبای سیاسی و نابود کردنِ جامعه‌ی سیاسی، سازمان‌های جامعه‌ی مدنی (اتحادیه‌های مزدبگیران، کنشگران اقتصادی،گروه‌های مستقل فرهنگی و هنری، رسانه‌های مستقل و انجمن‌های شهروندان، سازمان‌های خیریه و…) هم در این نظام‌ها یا باید به‌کل زیر کنترل حاکمان درآیند و یا از حق حیات محروم‌اند و سرکوب می‌شوند.

نخبگان تازه‌ای که پس از انقلاب به قدرت می‌رسند، معمولاً همه‌ی صاحبان قدرتِ پیشین را یا می‌کُشند و یا به تبعید مجبور می‌کنند. انسجامی که در میان قدرتمداران تازه از دل درگیری‌های انقلابی و ضدانقلابی شکل می‌گیرد، منازعات قدرت جناحی را (که ویژگی همه‌ی سازمان‌های سیاسی بزرگ است) از میان نمی‌برد. با این حال، تعارضات پس از انقلاب که برای شکست دادن آن صورت می‌گیرد، موانع قدرتمندی در برابر جدایی از رژیم ایجاد می‌کند، به‌ویژه در دوره‌های بحرانی که بقای نظام در معرض تهدید قرار دارد. ازاین‌رو، رهبران این‌گونه رژیم‌های انقلابی ممکن است برای کسب قدرت با یکدیگر رقابت کنند و بر سر سیاست‌ها و راهبردها اختلاف نظر داشته باشند، اما به‌ندرت خودِ نظام را هدف حمله قرار می‌دهند. زیرا با وجود اختلافات، آگاه‌اند که حیات و ممات آنان به حفظ نظام گره خورده است و فروپاشی نظام می‌تواند همه‌ی آنان را با تهدید نابودی مواجه سازد. بنا‌بر‌این هرچند تعارضات درون‌نخبگانی ممکن است گسترده باشد، اما بازندگان رقابت‌های جناحی در زمان بحران، یا صفوف خود را فشرده می‌کنند یا سکوت اختیار می‌کنند، و به‌هیچ‌روی علیه نظام عمل نمی‌کنند.

تجربه‌ی انقلاب و جنگ باعث نهادینه‌شدن انضباط شبه‌نظامی، انسجام سازمانی و «اخلاق نظامی» در میان گروه‌های حاکم در این کشورها می‌شود. علاوه بر این، جنگ و خشونت سیاسی موجب قطبی‌شدن شدید و تقویت مرزهای «ما/آن‌ها» می‌شود که وفاداری به حاکمان را افزایش داده، هزینه‌ی مخالفت را بالا می‌برد، و هر انتقاد و یا تلاش برای انشقاق در میان «خودی‌ها» به‌مثابه خیانت تلقی می‌شود. به همین دلیل، جداشدگان برجسته‌ای (مثل تروتسکی یا آیت‌الله منتظری) هم معمولاً قادر به بسیج مردمی برای حمایت گسترده نیستند.

رژیم‌های اقتدارگرای انقلابی، تقریباً هرگز با کودتا مواجه نمی‌شوند. دلیل اصلی‌اش این است که از آن‌جا که انقلاب‌ها، چون معمولاً با فروپاشی دولت پیشین همراه بوده‌اند، نخبگان انقلابی و حاکمان جدید در پی انقلاب، تمام ماشین دولتی ـ به‌ویژه نیروهای نظامی و امنیتی ـ را به‌طور بنیادین بازسازی می‌کنند، نابودی ارتش‌های پیشین با بازسازی ارتش جدید با معیارهای ایدئولوژی حاکم همراه است. این بازسازی یا از طریق ایجاد ارتش‌های جدید صورت می‌گیرد یا از راه پاکسازی و نوسازی عمیق ارتش‌های موجود. در نتیجه، ارتش و نیروهای امنیتی تقریباً همواره تحت فرماندهی کادرهایی برآمده از مبارزه‌ی رهایی‌بخش و متعهد به ایدئولوژی انقلابی قرار می‌گیرند. ارتش سرخ و سپاه پاسداران و نیز چکا و ک.گ. ب و سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی و اطلاعات سپاه پاسداران نمونه‌های این پدیده هستند. به بیان دیگر، انقلاب‌ها به شکل‌گیری » دولت‌های پادگانی» می‌انجامند. در روسیه، ایران، کوبا و نیکاراگوئه، نیروهای امنیتی پس از انقلاب چندین برابر گسترش یافتند. این دستگاه‌های امنیتی گسترده می‌توانند از ذخیره‌ی بزرگی از مبارزان سابق استفاده کنند؛ چه از طریق ادغام رسمی آنان در نیروهای نظامی و امنیتی (مانند سپاه پاسداران در ایران) و چه از طریق شبه‌نظامیان غیررسمی (مانند «کهنه‌سربازان جنگ» در زیمبابوه یا «بسیج» در ایران). بنابراین بخش‌های امنیتی ـ شامل ارتش، پلیس، سازمان‌های اطلاعاتی و دیگر نهادهای تخصصی امنیت داخلی ـ به اندازه‌ی کافی گسترده و کارآمد است تا بتواند مخالفت‌ها را در سراسر قلمرو ملی، حتی تا سطح روستاها و محله‌ها، رصد و اعتراض‌ها را خنثی کند. برخلاف ارتش‌های رژیم‌های دیکتاتوری معمولی ـ که ممکن است منافع خود را جدا از رهبران سیاسی ببینند ـ فرماندهان نظامی انقلابی خود را شریک انقلاب می‌دانند و وفاداری آن‌ها به رژیم و ایدئولوژی آن تقریباً تزلزل‌ناپذیر است. نفوذ عمیق ایدئولوژی در نیروهای مسلح و نیروهای امنیتی، انضباط و انسجام آن‌ها را افزایش داده و احتمال نافرمانی یا شورش نظامی را به حداقل می‌رساند. در نتیجه، همان طور که در بالا اشاره کردم، این رژیم‌ها تقریباً هرگز توسط نیروهای مسلح خود سرنگون نمی‌شوند. از آن‌جا که کودتای نظامی مهم‌ترین عامل سقوط رژیم‌های اقتدارگراست، این مصونیت در برابر کودتا یکی از منابع اساسی دوام و ثبات اقتدارگرایی انقلابی به شمار می‌آید.

فراتر از گستردگی، نیروهای امنیتی انقلابی از توان سرکوبی شدیدترـ به‌ویژه در سرکوب‌های گسترده و پرهزینه ـ برخوردارند. این توان، در آغاز کار و بلافاصله در پی انقلاب بسیار بالا است، زیرا با پشتیبانی مردمی همراه است. برای نمونه، مردم به دلیل اعتماد به حکمرانان تازه، در خبررسانی به سازمان‌های امنیتی فعال‌اند. اما با گذشت زمان و تضعیف اعتماد، نیروهای امنیتی، علی‌رغم گستردگی سازمانی، به هیچ روی، کارآمدی قبلی را ندارند. زیرا که نیروی امنیتی تنها با تکیه بر سازمان خود بسیار ضعیف است و تنها با پشتیبانی مردمی است که مؤثر عمل می‌کند.

در بسیاری موارد در این رژیم‌های اقتدار گرایی انقلابی (مثل کوبا، ویتنام، مکزیک، نیکاراگوئه، ونزوئلا و زیمبابوه) می‌بینیم که هم‌پوشانی گسترده‌ای میان نخبگان سیاسی و نظامی وجود دارد. فرماندهان نظامی اغلب از رهبران بلندپایه‌ی حزب حاکم یا مبارزان پیشین هستند. این امر موجب می‌شود نیروهای مسلح نه نهادی مستقل، بلکه بخشی از پروژه‌ی انقلابی تلقی شوند. اما اگر هم پوشانی صددرصدی هم نباشد، نظامی‌ها و امنیتی‌ها، نفوذ فوق‌العاده‌ای در مراکز تصمیم‌گیری دارند و در حوزه‌های غیر نظامی (مثل اقتصاد، ورزش و رسانه) هم فعال‌اند.

سرکوب اعتراضات توده‌ای معمولاً برای رژیم‌های دیکتاتوری معمولی بسیار پرریسک است، زیرا می‌تواند به محکومیت بین‌المللی، تضعیف مشروعیت داخلی نیروهای امنیتی، و نافرمانی یا امتناع از اجرای دستورها منجر شود. به همین دلیل، بسیاری از رژیم‌های دیکتاتوری سنتی (غیر اقتدارگرا) یا از صدور دستور سرکوب شدید خودداری می‌کنند یا قادر به اجرای پایدار و دراز مدت آن نیستند؛ امری که در مواردی مانند مصر و تونس به فروپاشی رژیم انجامید. در مقابل، دولت‌های پادگانی برآمده از انقلاب‌ها و مبارزات مسلحانه معمولاً آمادگی و انسجام بیشتری برای سرکوب خشن و درازمدت دارند. تجربه‌ی طولانی خشونت سیاسی، نخبگان و کادرهایی را شکل می‌دهد که هم از نظر عملی و هم از نظر ایدئولوژیک، مایل به استفاده از سرکوب شدید هستند. نیروهای نظامی و شبه‌نظامی ـ به فشارهای داخلی و بین‌المللی کم‌اعتنا هستند و می‌توانند دستورات سرکوب گسترده را پیش ببرند. نمونه‌هایی چون سرکوب میدان تیان‌آن‌من در چین (۱۹۸۹)، و سرکوب اعتراضات جنبش سبز در ایران (۱۳۸۸)، اعتراضات سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ همچنین ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نشان می‌دهد که ظرفیت سرکوب بی‌اعتنا به فشار افکار عمومی داخلی و بین المللی، یکی از منابع اصلی دوام رژیم‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک است.

نکته‌ی آخر این‌که نظام‌های اقتدارگرای انقلابیِ ایدئولوژیک، برخلاف دیکتاتوری‌های معمولی (که فقط در رأس جامعه نشسته‌اند)، در تاروپود جامعه نفوذ و نهادسازی می‌کنند. سازمان‌های پیرامون احزاب انقلابی (سازمان‌های زنان، جوانان و…)، نیروهای شبه‌نظامی (مانند بسیج در ایران) و دفترهای متعدد حزبی در شهرها و روستاها (مساجد در ایران) نهادهایی هستند که نشان می‌دهند این نظام‌ها در تمام سطوح جامعه (مانند سلول‌های سرطانی) ریشه دوانده‌اند. حتی زمانی که فرسوده و در حال زوال‌اند، این نهادها همچنان پابرجا می‌مانند، زیرا از حمایت مالی از بالا برخوردارند و حقوق‌بگیرانی در پایین و در عمق جامعه دارند. بنابراین، اگر دیکتاتوری‌های عادی با سقوط رأس هرم قدرت به‌طور کامل و به‌سرعت از هم می‌پاشند، نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک از ظرفیت مقابله و مقاومت گسترده‌تری در پایین‌ترین سطوح جامعه برخوردارند.

جمع‌بندی کنیم، سه ستونِ دوام رژیم‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک را به ترتیب زیر می‌توان توضیح داد.

اول – انسجام نخبگان – حتی جناح‌هایی که بازندگان رقابت‌ها بوده‌اند، در زمان بحران علیه نظام عمل نمی‌کنند و در نهایت در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند.

دوم – قدرت و وفاداری دستگاه امنیتی ـ شامل ارتش، پلیس، سازمان‌های اطلاعاتی و دیگر نهادهای تخصصی امنیت داخلی، به شدت از این حکومت‌ها دفاع می‌کنند و در سرکوب هم بی‌رحم هستند. نیروهای نظامیِ وفادار خطرِ کودتا یا شورش نظامی با هدف تغییر رژیم را از میان می‌برند.

سوم – نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک، برخلاف دیکتاتوری‌های سنتی که صرفاً متمرکز در رأس هستند، در بالای جامعه نشسته اند، با نفوذ و نهادسازی در لایه‌های مختلف جامعه (حتی در دورانِ پیری و افول) حضور دارند و به‌سبب پشتوانه‌ی مالی و شبکه‌ی وابستگان خود در پایینِ جامعه، پایدارترند و در صورت سقوط مرکز قدرت نیز از مقاومت گسترده‌تری در سطوح پایینی برخوردارند.

چهارم- کانون‌های بدیلِ قدرت اجتماعی (چه در جامعه‌ی سیاسی و چه در جامعه‌ی مدنی) در نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک کاملاً یا تا حد زیادی نابود شده‌اند. فقدان احزاب سیاسیِ اپوزیسیون سبب می‌شود که در لحظات بروز بحران، هیچ حزبِ ریشه‌دار و باسابقه‌ای از توان کافی برای گفتمان‌سازی، بسیج نیرو و تبدیل‌شدن به آلترناتیو برخوردار نباشد. ازاین‌رو، حتی دوره‌های طولانیِ بحران نیز الزاماً به سرنگونی این نظام‌ها منجر نمی‌شود.

نهادها و سازمان‌های جامعه‌ی مدنی نیز به‌شدت تضعیف شده‌اند؛ امری که باعث می‌شود مردم در دوره‌هایِ بروزِ بحران فاقد تشکل باشند و بیش از آنکه به گروه‌های سازمان‌یافته و متکی به نیروی خود نزدیک شوند، به توده‌ای بی‌شکل (mass) شباهت یابند. در نتیجه، در چنین شرایطی یا به کنش‌های خودجوشِ خشن، بی‌رهبر و فاقد برنامه کشیده می‌شوند، یا با بی‌اعتمادی به توان جمعیِ خویش، از نظر روانی به این نگرش گرایش پیدا می‌کنند که «از ما کاری ساخته نیست و شاید کمکی از بیرون یا از آسمان برسد». این وضعیت نیز گذار به دموکراسی را در لحظات بحرانی پیچیده‌تر می‌کند. به‌طور خلاصه، این نهادها ـ یعنی جامعه‌ی سیاسی و جامعه‌ی مدنی ـ لولاهای بالقوه‌ای میان حاکمیت و جامعه‌اند که اگر در بزنگاه‌های تاریخیِ بحران در این گونه نظام‌ها فعال شوند، می‌توانند گذارِ کم‌هزینه، دموکراتیک و پایدار را رقم بزنند.[۳]

***

بااین‌همه، چنان‌که تاریخ نشان داده است، رژیم‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک نیز ابدی نیستند. هرچند این نظام‌ها معمولاً از دیکتاتوری‌های سنتی پایدارترند، اما سرانجام در مقاطع بروز بحران، وقتی به بن‌بست برمی‌خورند، یا مسیر خود را تغییر می‌دهند و به‌نوعی تغییر ریل می‌دهند، یا با تداوم روش‌های پیشین، به‌تدریج به بن‌بست می‌رسند و فرو می‌پاشند. به بیان دیگر، این رژیم‌ها یا از درون دچار استحاله می‌شوند و راهی متفاوت در پیش می‌گیرند، یا در اثر انباشت بحران‌ها با فروپاشی به پایان می‌رسند.

راه نخست را نمونه‌ی چین و ویتنام تصویر می‌کنند. یعنی زمانی که گروهی از نخبگان در درون این حاکمیت‌ها، با درک به‌موقع از وضعیت بحرانی و ضرورت تغییر مسیر، و نیز استفاده از امکاناتی که برای‌شان فراهم شده بود، تغییر پارادایم حکومتگری را از بالا هدایت می‌کنند. به بیان دیگر «عاقلان» در میان سردمدارانِ این نظام‌ها، برای بقا و حفظ نظام، تن به تغییر پارادایم می‌دهند. غلبه‌ی جناحِ دنگ شیائو پینگ در حزب کمونیستِ چین و سود جستن از موقعیت جنگ سرد (رقابت میان اتحاد شوروی و ایالات متحده) نمونه‌ی چنین تغییر پارادیمی در نظامِ‌های حکمرانی اقتدار گرای ایدئولوژیک بود. اقتصادِ کشور ناکارآمد و در حالِ ‌فروپاشیدن بود. مشروعیت و کارآمدی سیستم در تأمین نیاز‌های جامعه، به پایین ترین سطح رسیده بود. نخبگان حزبی به این جمع‌بندی رسیدند که ادامه‌ی خط ایدئولوژیک پیشین، بقای نظام را تهدید می‌کند. بنابراین، نیاز به بازتعریف اولویت‌ها از مبارزه با امپریالیسم و جنگِ طبقاتی به توسعه‌ی اقتصادی احساس شد. ایالات متحده هم مایل بود برای مهار دشمن اصلی در آن دوره (اتحاد شوروی)، با چین کنار بیاید. با پراگماتیسمِ دنگ شیائو پنیگ در سیاست خارجی، با توازن میان دو ابرقدرت، امنیت خارجی تأمین شد. از سوی دیگر با کنار آمدن با ایالات متحده، دسترسی به سرمایه و فناوری پیشرفته‌ی غرب ممکن گردید. اقتصاد دولتی، جا برای بخش خصوصی و بازار باز کرد، توسعه‌ی اقتصادیِ کارآمد به‌عنوان منبع مشروعیت، جایگزین ایدئولوژی انقلابی شد و بقای نظام پیش رفت. حکومتی که بعد از این تغییر پارادیم شکل گرفت، به‌کلی نسبت به آن‌چه در گذشته بود، یعنی اقتدارگرایی ایدئولوژیک کمونیستی تفاوت داشت، استحاله یافته بود.[۴]

آخرین تحول از این نوع، تغییر مسیر در ونزوئلا است که در ژانویه و فوریه‌ی ۲۰۲۶ آغاز شد، پس از آن‌که ایالات متحده نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور این کشور، را از محل زندگی‌اش ربُود. این اقدام در پی توافقاتی صورت گرفت که دولت ترامپ در مذاکره با بخش دیگری از حاکمیت این کشور به آن دست یافته بود؛ توافق‌هایی که گفته می شود، مادورو مانع اجرای آن‌ها می‌شد و در برابرشان مقاومت می‌کرد. هنوز زود است که تمامی این تغییراتِ ونزوئلا را ارزیابی کنیم، اما جهت آن، لااقل تا امروز، یک تغییر پارادایم را نشان می‌دهد.

راه دوم در اروپای شرقی و اتحاد شوروی در سال‌های پایانی دهه‌ی ۱۹۸۰ و آغاز دهه‌ی ۱۹۹۰، شکل دیگری از تغییر، یعنی پایان زندگی این رژیم‌ها را نشان داد. اگر‌چه شکلِ تحولات در آن‌جا هم بسیار متفاوت بود، اما همگی به نتیجه‌ی پایان رژیم رسیدند. برای نمونه نظام حکمرانی در چکسلواکی و آلمان شرقی فروپاشید، در حالی که رژیم‌های بلغارستان و رومانی از طریق فرایندی پیچیده از سرکوب، سازگاری و مذاکره توانستند پایان دادن به رژیم اقتدارگرای ایدئولوژیک را کنترل کند.

نقطه‌ی مشترک تمام این کشورها با حکمرانی دراز مدتِ رژیم‌های اقتدارگرایِ انقلابی ـ ایدئولوژیک، ضعفِ جدی سازمان‌های جامعه‌ی مدنی و فقدانِ کاملِ احزابِ اپُوزیسیون بود. در عین حال، در درون حکومت‌ها هم، هر گونه جناح میانه‌رو (مثل دوبچک در چکسلواکی ۱۹۶۸) به‌کلی قلع‌و‌قمع شده بودند.

برای نمونه، در مجارستان، احزاب سیاسی مخالف تنها کم‌تر از یک سال قبل از فروپاشی نظام شروع به سازماندهی کردند. تازه همین احزاب هم (برای مثال «مجمع دموکراتیک مجارستان MDF» و یا «اتحادیه‌ی دموکرات‌های جوان» و یا «شبکه‌ی ابتکارات آزاد») ائتلاف‌های بسیار سست از جنبش‌های اجتماعی تازه شکل‌گرفته، سبزها، روزنامه‌نگاران مستقل، اقتصاددانان اصلاح‌طلب، و سازمان‌های مستقل دانشجویی و کارگری بودند. توجه کنید که هیچ‌یک از این شبه‌حزب‌های یادشده، جزو احزاب تاریخ‌دارِ پیش از جنگ جهانی دوم نبودند؛ بلکه همگی در مجارستانِ پساتمامیت‌خواهِ پدید آمده بودند. این ترکیب از جنبش‌های اجتماعی و سیاسی جدید، در ماه‌های پایانی سال ۱۹۸۸ با تصویب قانون جدید «تشکل‌ها» (قانونی که خود راه را برای استقرار نظام چندحزبی هموار کرد) زندگی را آغاز کردند. پس از تصویب این قانون، سه حزب قدیمی کشور (حزب خرده‌مالکان مستقل، حزب سوسیال‌دموکرات و حزب دموکرات‌مسیحی) نیز بازفعال‌سازی خود را اعلام کردند. تمامی این فعالیت‌ها هم در نهایت به عامل بین‌المللی، یعنی تضعیفِ پشتیبان سابق و حامی هژمونیک رژیم‌های اقتدار‌گرای دیگر، یعنی اتحاد شوروی، پیوند داشت.

از استثنای لهستان که بگذریم، در تقریباً هیچ‌یک از کشورهای بلوک شرق، سازمان‌های مستقلِ جامعه‌ی مدنی پس از سرکوب‌های گسترده‌ی سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، زنده و پایدار نماندند. تنها در لهستان بود که اتحادیه‌ی کارگری مستقل «همبستگی» در سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۹۸۰ برای دوره‌ای کوتاه فعال شد، سپس سرکوب گردید و بار دیگر در سال‌های پایانی حیات رژیم کمونیستی سر برآورد. کلیسای کاتولیک نیز، در پرتو حمایت‌های واتیکان ـ که رهبرش پاپی لهستانی، ژان پل دوم، بود ـ توانست دامنه‌ای محدود از فعالیت‌های اجتماعی و نمادین خود را حفظ کند.

در دیگر کشورهای اروپای شرقی، از فعالیتِ مستقلِ اتحادیه‌های کارگری، انجمن‌های کارمندی، کانون‌های غیرحکومتیِ نویسندگان و هنرمندان، و نیز بخش خصوصیِ اقتصاد، اثر چشمگیری وجود نداشت؛ و هرگاه نیز تلاشی برای شکل‌گیری نهادهای مستقل صورت گرفت، غالباً به‌شدت سرکوب و از میان برده شد. به یاد آوریم مهم‌ترین گروه دگراندیش در چکسلواکی، یعنی «منشور ۷۷»، را گروهی کوچک از روشنفکران تشکیل داده بودند که اعضایش، با وجود تلاش‌های کاملاً مسالمت‌آمیز، از زمان شکل‌گیری در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ تا سال‌های دهه‌ی ۱۹۸۰ بارها زندانی، از کار برکنار و تحت انواع فشار و سرکوب قرار گرفتند. با این همه، همین شبکه‌ی محدودِ دگراندیشان در سال‌های پایانی حیات رژیم دوباره فعال شد و از اعتبار اخلاقی و سرمایه‌ی نمادینِ پیشین خود برای تسهیل گذار بهره گرفت.

پیش‌تر اشاره کردم که در نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک، حتی در درونِ خودِ حاکمیت نیز عملاً جناح «کبوترها» یا میانه‌روها مجال اثرگذاریِ پایدار و جدی نمی‌یابد. تلاش‌های اصلاح‌طلبانه در این نظام‌ها یا با کارشکنیِ قدرتمندانه‌ی تندروها به بن‌بست کامل می‌رسد ــ چنان‌که در مورد اصلاح‌طلبان ایران در دهه‌ی ۱۳۷۰ مشاهده شد ــ یا به شیوه‌ای سخت و گاه خونین سرکوب می‌شود (مانند ورود تانک‌های شوروی به مجارستان در ۱۹۵۶ و به چکسلواکی در ۱۹۶۸). نمونه‌ای کلاسیک در خود اتحاد شوروی نیز دیده می‌شود: تلاش برای تداوم سیاست اقتصادی نوین (نپ) در اواخر دهه‌ی ۱۹۲۰ توسط جناحی به رهبری نیکلای بوخارین، که می‌کوشید مسیر ملایم‌تری از توسعه‌ی اقتصادی را حفظ کند، با غلبه‌ی جناح تندروِ ژوزف استالین شکست خورد و به حذف سیاسی و در نهایت اعدام بوخارین و همراهانش انجامید.

تنها در سال‌های پایانیِ حیات این رژیم‌هاست که گروه‌هایی از رفرمیست‌ها در درون سیستم می‌توانند نقشی در گذار ایفا کنند؛ یعنی در دوره‌های بحرانی که جناح‌های تندرو فرسوده شده و از نظر سیاسی ناتوان گشته‌اند. در اروپای شرقی، بحران ساختاری سوسیالیسم و افول مستمر سطح زندگی (به‌مثابه نشانه‌ای از فقدان کارآمدی) که از عوامل مهم در فرسایش مشروعیت این رژیم‌ها بود، به ظهور جریان‌های طرفدار اصلاح، نخست در حزب کمونیست شوروی و سپس در برخی کشورهای تابع آن (از‌جمله مجارستان)، انجامید و زمینه‌ی گذار را فراهم ساخت.

در بلغارستان نه جناح «کبوترها» در درون سیستم وجود داشت و نه احزاب سیاسیِ مستقل و سازمان‌های جامعه‌ی مدنیِ مؤثر. ازاین‌رو، هنگامی که رهبران حزب کمونیست دریافتند پایان کار نزدیک است، با یک برکناریِ درون‌حزبیِ کم‌خشونت، تودور ژیوکوف (Todor Zhivkov)، رهبر دیرپای کشور، را کنار گذاشتند تا برای گذار، مشروعیتی تازه دست‌وپا کنند.

در رومانی اما روندی کاملاً متفاوت و بسیار خشونت‌آمیز رقم خورد: نیکلای چائوشسکو پس از یک محاکمه‌ی شتاب‌زده در دسامبر ۱۹۸۹ اعدام شد و از سر راه گذار برداشته شد. بی‌تردید، بخش‌هایی از جناح تندرو حزب و پلیس مخفی آمادگی پذیرش چنین گذاری را نداشتند؛ اما بخش مهمی از حزب کمونیست و دولت ـ به‌ویژه مدیران بنگاه‌های دولتی که معمولاً «محافظه‌کاران عمل‌گرا» محسوب می‌شدند ـ این محاسبه را پیشِ رو داشتند که آیا حمایت از سرکوب به سود آنان است یا هم‌سویی با اصلاح‌طلبان کمونیست. چشم‌انداز مطلوب آنان برای «تبدیل» سرمایه‌های سیاسی، اقتصادی و موقعیتی‌شان به منابع قدرت در رژیم‌های پس از گذار، می‌تواند پذیرش و همراهی آنان با روند گذار را توضیح دهد.

اجازه بدهید با نمونه‌ی فروپاشی حکومت در آلمان شرقی، این بخش از تجارب تاریخی را به پایان می‌برم. برخلاف سایر کشورهای اروپای شرقی، اصلاحات گسترده‌ای که میخائیل گورباچف در اتحاد شوروی دنبال می‌کرد، در آلمان شرقی نادیده گرفته می‌شد. ادعا می‌شد که چنین «آزمایش‌هایی» با مرحله‌ی پیشرفته‌ی سوسیالیسم در آلمان شرقی بی‌ارتباط است. سرانجام، بسیار دیرتر از دیگر کشورها، در ماه اوت ۱۹۸۹ رویدادها از کنترل رهبران سالخورده‌ای که بر جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) حکومت می‌کردند خارج شد. در اوایل همان ماه، تظاهرات دوشنبه‌ها در لایپزیگ، دومین شهر بزرگ کشور، آغاز شد. بسیاری از شرکت‌کنندگانِ ثابت در این تظاهرات هنوز امیدوار بودند که آلمان شرقی مسیر اصلاح‌طلبانه‌تری در پیش گیرد. بدون رهبری و سازمان‌دهی متمرکز، هزاران معترض خواسته‌های خود را با آوازخوانی، شعار دادن، پلاکاردها و پوسترها بیان می‌کردند و در این فرایند، هویت جمعی خویش را شکل می‌دادند. در مقابل، شمار بیشتری از شهروندان جوان کشور امید خود را از دست داده، از انتظار برای اصلاحات داخلی دست کشیده و تنها به مهاجرت می‌اندیشیدند. در ۱۸ سپتامبر شعار تازه‌ای شکل گرفت: «می‌خواهیم بمانیم»؛ شعاری که نشان می‌داد بخشی از مردم خواهان اصلاحات‌اند و قصد ترک کشور را ندارند. تظاهرات دوشنبه‌ها که از کلیسای نیکلای در لایپزیگ آغاز شده بود، در ۲۵ سپتامبر برای نخستین‌بار جمعیت بزرگی را گرد آورد که به‌طور خودجوش به مرکز شهر راهپیمایی کرد. در ۲ اکتبر، شعار «ما مردم هستیم» هویت و هدف مشترکی به جنبش داد و با بازپس‌گیری مفهوم «مردم» از دست رژیم، مشروعیت آن را به چالش کشید. با وجود نبود رهبری سازمان‌یافته، حکومت نتوانست اعتراضات را مهار کند. سازمان امنیت کشور )اشتازی(Stasi، می‌دانست تجمع‌ها خودجوش‌اند، اما راه مؤثری برای مقابله نداشت. حتی نیروهای شبه‌نظامی حزبی و پلیس، که برای سرکوب بسیج شده بودند، در برابر جمعیت مسالمت‌آمیز دچار تردید و فرسایش روحی شدند. زیرا که می‌دیدند که بسیاری از تظاهرکنندگان، آشنایان، همسایگان و همشهریان خود آنان بودند، نه «دشمنان خارجی» و «دست‌نشاندگان امپریالیسم» و «جاسوسان آلمان غربی». اقتدار رژیم به‌سرعت فروریخت و نیروی اخلاقی معترضان بر نیروی فیزیکی حکومت غلبه کرد. رهبران رژیم در استفاده از زور علیه راهپیمایی‌های صلح‌آمیزِ جمعیت‌های بزرگ مردد شدند. نقطه‌ی عطف، ۹ اکتبر ۱۹۸۹ در لایپزیگ بود: با وجود ترس از سرکوب، ۷۰ هزار نفر بار دیگر در تظاهراتی مسالمت‌آمیز شرکت کردند و با شعارهای «ما مردم هستیم» و «خشونت نه» رژیم را به چالش کشیدند. پلیس عقب‌نشینی کرد و این رویداد «معجزه‌ی لایپزیگ» نام گرفت.

رهبر نظام، اریش هونکر، خواهان سرکوب شدید ــ حتی با استفاده از زور ــ بود. رئیس سازمان امنیت (اشتازی) دستور آماده‌باش و مسلح شدن همه‌ی افسران را صادر کرد و ستاد حزب در برلین نیز فرمان داد «اقدامات خصمانه باید در نطفه خفه شوند». بااین‌حال، اگون کرنتس (Egon Krenz)، مسئول امور امنیتی حزب، می‌دانست که سرکوب کارساز نخواهد بود. گزارش‌های میدانی نشان می‌داد حتی در میان اعضای حزب نیز اکثریت از استعفای هونکر حمایت می‌کنند. کرنتس کوشید دستورات هونکر را خنثی کند. در نهایت، رئیس پلیس لایپزیگ از اجرای دستور سرکوب خودداری کرد. در همان روز، حلقه‌ی درونی رهبری رژیم بر سر سرکوب یا مصالحه دچار شکاف شد و راهپیمایی‌ها به شهرهای دیگر نیز گسترش یافت. اندکی بعد، هونکر استعفا داد، مرزها و دیوار برلین گشوده شد، اشتازی منحل گردید و برگزاری انتخابات آزاد در دستورکار قرار گرفت.

در کنار اعتراضات مردمی در لایپزیگ، گروه‌های مخالف متشکل از نویسندگان، روشنفکران و کارشناسان نیز در پاییز ۱۹۸۹ فعال شده بودند. آنان می‌کوشیدند با بهره‌گیری از موج مهاجرت جوانان و ناآرامی‌های عمومی، رژیم را به پذیرش اصلاحات و ایجاد نوعی «سوسیالیسم دموکراتیک با چهره‌ای انسانی» وادار کنند. تشکل‌هایی مانند «دموکراسی اکنون» (Democracy Now)، «بیداری دموکراتیک» (Democratic Awakening) و «مجمع نو» (New Forum)، شکل گرفتند و ده‌ها گروه اصلاح‌طلب زیر چتر آن‌ها گرد آمدند. بااین‌حال، تأکید این گروه‌ها بر حفظ جنبه‌های مثبت سوسیالیسم و اصلاح آن، دیگر با مطالبات رادیکال‌تر جامعه همخوان نبود. در حالی که این گروه‌ها در پی بدیلی اصلاح‌شده برای نظام بودند، بخش بزرگی از مردم امید خود را به اصلاحِ نظام از دست داده بود. بدین‌ترتیب، تحولات سیاسی و خواست عمومی جامعه از برنامه‌های اصلاح‌طلبانه پیشی گرفت.[۵]

***

پس از این بررسی کوتاه تاریخی، به موقعیت امروز ایران می‌پردازم. بسیاری از ناظران در یک کلام می‌گویند، جمهوری اسلامی، به معنایی که بعد از ۱۳۵۷ توضیح داده می‌شد، به پایانِ خود رسیده است. روایتی که قرار بود، سوژه‌ی مومن و حزب اللهی بسازد، با امریکا بجنگد و اسراییل را نابود کند، قرار بود بدون توجه به محیط زیست، اقتصاد مقاومتی و کشاورزی خودکفا به وجود آورد و… به ته خط رسیده است. حکومت در ضعیف‌ترین موقعیت به لحاظ کارآمدی و مشروعیت قرار دارد، مثل رهبرانش، پیر و فرسوده شده است.[۶]

همدل با این ارزیابی‌ها، می‌خواهم به‌طور خلاصه روند این فرسایش و به ته خط رسیدن را ترسیم کنم. از میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۷۰ شمسی به بعد، جناح تندروی حاکمیت، کمر به ایجاد بحران در قوه‌ی اجرایی (که در دست کبوترهای حکومتی بود) بست تا آن را نیز تسخیر کند و موفق هم شد. اعتراضات مسالمت‌آمیز «جنبش سبز» با شعار «رأی من کو؟»، که در اعتراض به تقلب در انتخابات برای استمرار ریاست جمهوری احمدی نژاد در سالِ ۱۳۸۸ شکل گرفت، با سرکوب خونینِ جناح‌های تندرو حاکمیت (بازها) مواجه شد. بسیاری از اصلاح‌طلبان حکومتی بازداشت و در دادگاه‌های نمایشی محاکمه شدند؛ دادگاه‌هایی که از نظر شیوه‌ی اعتراف‌گیری و نمایش عمومی ندامت، یادآور محاکمات استالینی در دهه‌ی ۱۹۳۰ اتحاد شوروی بودند. در نهایت، اعتراضات «جمع شد» و رهبران آن (میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی ) به حصر خانگی رفتند. از آن زمان تاکنون، میانه‌روهای حکومتی به حاشیه‌ی ساختار قدرت رانده شده‌اند و اگر در مقاطع معینی (مانند حسن روحانی، محمدجواد ظریف یا مسعود پزشکیان) به صحنه‌ی حکمرانی فراخوانده شده‌اند، بیشتر برای بهره‌برداری ابزاری از افراد جناح کبوترها، از اعتبار و کارآمدی نسبی‌شان بوده است. اما در عمل، اهرم‌های اصلی قدرت همواره در اختیار جناح‌های تندرو باقی ماند و تصمیم‌گیری درباره‌ی مسائل اساسی حکمرانی نهایتاً در کانون‌هایی خارج از حوزه‌ی مسئولیت رسمیِ این میانه رو‌ها اتخاذ شد.

این که تندروها (تقابل طلبان) حکومتی در جمهوری اسلامی از سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۳۸۰ شمسی قدرت بیشتری یافتند و بادِ موافق در بادبانِ کشتی‌شان افتاد، با حوادث زیر هم مربوط بود: حمله‌ی ماجراجویانه‌ی جرج بوش ـ با همراهی تونی بلر، برای سرنگونی رژیم طالبان در افغانستان و صدام حسین در عراق پس از حادثه‌ی تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، یک خلأ قدرت جدی و نفرت از غرب و ایالات متحده را در منطقه‌ی خاورمیانه پدید آورد که ظهور داعش و حکومت‌های بسیار بی ثبات در این کشورها، از مظاهر آن بود. اعتراضات مردمی در بهار عربی (۲۰۱۱ میلادی) به تعمیقِ این خلاء قدرت (با تضعیف دیکتاتوری‌های منطقه، برای نمونه سوریه) کمک بیشتری کرد. تندروهای حکومتی در ایران از این خلأ قدرت و احساسات ضدامپریالیستی – ضد اسرائیلی استفاده‌ی بسیار هوشیارانه‌ای کردند. نیروهای نیابتی و متحد آن‌ها در عراق، سوریه، لبنان، یمن و فلسطین، به بازوی مسلح آنان برای اعمال قدرت و در خدمتِ ایجاد امپراتوری شیعه در خاورمیانه به میدان آمدند و به بازیگران با نفوذی تبدیل شدند. بالا رفتن بی‌سابقه‌ی قیمت نفت در دهه‌ی ۱۳۸۰ شمسی نیز توانِ مالیِ پروژه‌ی امپراطوری شیعه را به‌خوبی تأمین کرد. هیچ قدرت منطقه‌ای در این دوره با نفوذ جمهوری اسلامی رقابت نمی‌کرد. تندروها همچنین با سرمایه‌گذاری منابع و ثروت کشور در پروژه‌ی « هسته‌ای» به‌مثابه نیروی بازدارنده و با شعار «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست»، و سپس با طراحی پروژه‌های تولید موشک‌های دوربرد برای تقویت نیروی نظامی، این برنامه را تکمیل می‌کردند. «آمریکا باید از خاورمیانه بیرون برود» و رژیم دست‌نشانده‌ی آن، «اسرائیل»، باید نابود شود، شعار اساسی تندروهای جمهوری اسلامی در این دوره بود.

در درون کشور هم، سرکوب نیروهای مخالف با تمام قدرت پیش می‌رفت. در عین حال، با پیشبرد طرح واگذاری بخش‌های کلیدی اقتصاد کشور (صنایع فولاد، پتروشیمی، مخابرات و تلفن) به سپاه پاسداران و نهادهای زیر کنترل «ولی فقیه»، امکان هرگونه دخالت و نظارت «اغیار» در اقتصاد کشور از میان رفت.[۷] تندروها با پیوند نیروی نظامی – امنیتی با رهبری اقتصادی کشور، حالا کنترل تمام قدرت در داخل کشور را هم تضمین کرده بودند.

اگرچه در سال‌های بعد، خلأ قدرت و درآمدهای نفتی مانند سال‌های دهه‌ی ۱۳۸۰ ادامه نیافت، اما تندروهای حکومت ایران چنان سرمستِ پیروزی بودند که روند آرام‌آرامِ تغییرات را به‌خوبی نمی‌دیدند. نهایتِ به پایان رسیدنِ این «دوره‌ی طلایی»، در یک روند آهسته و پیوسته، شکست‌های پیاپی در دو سال گذشته بود. دیگر آن‌که ترکیه، عربستان سعودی و کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس درست در همین بازه‌ی زمانی، با تلاش‌های موفق در راستای توسعه‌ی اقتصادی و همکاری با همه‌ی قدرت‌های بین‌المللی، به قدرت‌های جدی منطقه‌ای تبدیل شده بودند. دوران خلأ قدرت در منطقه‌ی خاورمیانه پایان یافته بود.

در درون کشور نیز سرکوب و ماجراجویی‌های منطقه‌ای تندروهای حکومتی که فقر، گرانی و بیکاری را برای مردم به ارمغان آورده بود، به اعتراضات وسیع منجر شد. جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ و خیزش‌های سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ به شکلی خونین سرکوب شدند. در کنار این خیزش‌های بزرگ اما کوتاه‌مدت، جامعه اما آرام‌آرام در حالِ گفتمان‌سازی، سازمان‌دهی و نهاد سازی بود. کمپین یک میلیون امضا در دهه‌ی ۱۳۸۰ و حرکت شجاعانه‌ی ویدا موحد در دی‌ماه ۱۳۹۶، که روسری خود را بر چوب کرد و در اعتراض به حجاب اجباری در خیابان انقلاب تهران بر سکویی ایستاد، به جنبش‌ها و نمادهایی از مقاومت مدنی زنان علیه حجاب اجباری حکومتی بدل شد و جرقه‌ای برای حرکت‌های مشابه در شهرهای دیگر گردید. سازمان‌های صنفی کارگری، انجمن‌های معلمان، گروه‌های بازنشستگان، فعالان محیط‌زیست، روزنامه‌نگاران و دیگر کنشگران مدنی، علی‌رغم سرکوب‌ها، فعال شده بودند و قدرت‌گیری جامعه در برابر حاکمان را به نمایش می‌گذاشتند. قیام ژینا، با شعار «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، اوج این قدرت‌گیری جامعه در برابر حکمرانان بود.

در سال‌های بعد از جنبش ژینا، کاملاً عیان بود که کارآمدی حاکمیت در تأمین امنیت کشور و برآوردن نیازهای اقتصادی و اجتماعی و تأمین معیشت شهروندان به‌کلی دچار اختلال است. تورم لجام‌گسیخته و رکود اقتصادی کمر مردم را خم کرده بود. هرچه می‌گذشت، زندگیِ گروه‌های بزرگ‌تری به زیر خط فقر سقوط می‌کرد. بحران آب، برق، انرژی و محیط زیست کشور را به زانو درآورده بود. «جنگ دوازده‌روزه» نشان داد که چه‌قدر آسمان کشور و امنیت شهروندان در برابر حملات خارجی آسیب‌پذیر است. همه می‌دیدند که «امپراتور برهنه است».

مشروعیت حاکمان نیز به‌کلی از دست رفته است. پیمایش‌های دولتی نشان می‌داد که کم‌تر از ۱۰ درصد از مردم در پاسخ به پرسش‌نامه‌ها گفته‌اند که به اصول‌گرایان یا اصلاح‌طلبان (جریان‌های حکومتی) گرایش دارند؛ یعنی ۹۰ درصد مردم ایران نسبت به گرایش‌های سیاسی‌ای که طیف‌های گوناگون حکومتی را نمایندگی می‌کنند، بی‌اعتنا هستند. این روشن‌ترین نشانه‌ی عدم مشروعیت نظام حاکم بود. هنگامی که یک رژیم فاقد مشروعیت باشد یا مشروعیت خود را از دست بدهد، آن‌گاه گفتمان حاکمان به خطابه‌های توخالی تبدیل می‌شود. در مقابل، این گفتمان و چارچوبِ رقیبان و چالشگران است که غالب می‌شود.

وقتی حکومتی فاقد مشروعیت باشد، ناکارآمدیِ سیاست‌هایش نه‌فقط زمامداران، بلکه نهادهای سیاسیِ خودِ دولت را نیز تهدید می‌کند. رژیمی که هم مشروعیت و هم کارآمدی نداشته باشد، بر روی یخی بسیار نازک حرکت می‌کند. از آنجا که چنین نظامی ناکارآمد است، نمی‌تواند انتظارِ اعتماد و تبعیت مردم را در مفهومِ وسیعِ کلمه (مبتنی بر مصلحت یا منفعت) داشته باشد و تنها می‌تواند روی حمایتِ گروه محدودی از شهروندان حساب کند. محروم از مشروعیت، چنین رژیمی ناچار می‌شود برای بقای خویش فقط بر ترس و تهدید به زور تکیه کند؛ تکیه‌ای که به‌هیچ‌روی در درازمدت قابل‌دوام نیست. اکنون بخش بزرگی از تندروهای حکومتی نیز در اعماق ذهن خود به ادامه‌ی سیاست‌های کنونی باور ندارند، زیرا مشروعیت و کارآمدیِ سیستم حتی برای خود آنان نیز زیر سؤال رفته است.

در مورد نیروهای امنیتی (وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه پاسداران) نیز باید توجه داشت که کارآمدی و قدرت این نیروها تنها به افراد شاغل در این نهادها وابسته نیست. هنگامی که رژیم از مشروعیت برخوردار باشد، بخش قابل‌توجهی از شهروندان (که به حکومت خود اعتماد دارند) به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم با نهاد‌های امنیتی همکاری می‌کنند. در غیاب چنین حمایت و همکاری مردمی، کارآمدی سازمان‌های امنیتی به‌شدت کاهش می‌یابد. رخدادهای جنگ ۱۲ روزه نشان داد که این نیروها با چه چالش‌های جدی‌ای مواجه بوده‌اند؛ به‌گونه‌ای که نفوذ عوامل اطلاعاتی اسرائیل تا سطوح بالای حاکمیت هم رخنه کرده بودند. عوامل اسرائیلی با ماه‌ها برنامه‌ریزی و بدون هیچ مانع جدی، تمام عملیاتِ ترور و تخریب خود را با موفقیت پیش بردند.

***

موج اخیر اعتراضات مردمی در دی‌ماه ۱۴۰۴، در پیِ صعود مداوم قیمت دلار (و سقوط شدید ارزش پول ملی) با اعتراض از بازار تهران آغاز شد. با شباهت‌های ناگزیر به اعتراضات ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، تظاهرات ۱۴۰۴ به‌سرعت به شهرهای دیگر گسترش یافت. اگرچه دامنه‌ی آن، چه از نظر میزان مشارکت و چه از نظر گستره‌ی جغرافیایی، فراتر از ۹۶ و ۹۸ بود، اما به همان اندازه کوتاه‌مدت پایان یافت. کشتار بی‌سابقه و گسترده‌ای که در دو شب ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه رقم خورد، به مرگبارترین موارد خشونت دولتی علیه معترضان خیابانی در تاریخ معاصر ایران بدل شد.

***

پنج‌شنبه شب ۱۸ دی‌ماه، شهر شکل دیگری پیدا کرده بود. خیابان‌ها پر بود از آدم‌هایی که انگار سال‌ها همدیگر را می‌شناختند، بی‌آنکه نام هم را بدانند. زن‌ها، مردها، پیرها، نوجوان‌ها؛ خانواده‌هایی که دست هم را گرفته بودند. اول شعارها آرام بود، مثل امتحان کردن صدای خود. بعد ناگهان چیزی شکست — شاید ترس — و صداها بالا رفت: «مرگ بر دیکتاتور»، آن‌قدر بلند که ساختمان‌ها هم انگار جواب می‌دادند؛ صدای اعتراض به تحقیرِ سال‌ها، این‌که به حسابمان نمی‌آورید. مأموران انتظامی آن سوی میدان ایستاده بودند؛ با کلاه‌خود و تجهیزات، اما هنوز بی‌حرکت، مثل دیواری از سنگ. کسی باور نمی‌کرد تیراندازی کنند. تا وقتی که کردند.

وقتی صدای اولین شلیک‌ها آمد، جمعیت مثل موجی وحشت‌زده عقب رفت. گاز اشک‌آور همه‌جا را پر کرده بود. چشم‌ها می‌سوخت، نفس‌ها بریده می‌شد، اما جمعیت هنوز قصدِ پراکنده شدن و به خانه رفتن نداشت. هر بار که گروهی می‌گریخت، دوباره از کوچه‌ای دیگر باز می‌گشت. مردی میان دود فریاد زد: «نترسید، ما همه با هم هستیم.» و همان جمله مثل طنابی بود که آدم‌ها را دوباره کنار هم کشاند. دیروقتِ شب که شد، خیابان‌ها پر از آتش بود. سطل‌های زباله می‌سوختند، نرده‌ها کنده شده بود، و صدای موتورسوارهای شخصی‌پوش و مسلح که ناگهان می‌ایستادند و شلیک می‌کردند، مثل حمله‌ی گله‌ای گرگ که به جمعیتی خسته و پراکنده می‌تاخت. کشتار شروع شده بود — دقیق، با کشته‌های فراوان، در تاریکی.

جمعه‌شب ۱۹ دی‌ماه، شهر دیگر شبیه قبل نبود. تلفن‌ها از دیشب قطع شده بود، اینترنت هم به‌کلی خاموش بود. فقط پیامک‌های کوتاهِ تهدید می‌رسید. مادرها دعا می‌کردند کاش بچه‌ها به خانه برگردند. اما جوان‌ها در خیابان مانده بودند، چون می‌ترسیدند اگر برگردند، دیگر فردایی نباشد. در میدان نارمک، پیرمردی با قدم‌هایی آرام به وسط خیابان، به سوی تلِ کشته‌ها می‌رفت، انگار می‌خواست یکی از جسدها را شناسایی کند. چند قدم بیشتر نرفت. صدای فریادی آمد و او ایستاد. شانه‌هایش خمیده‌تر از قبل شده بود. حالا به جسدهایی که روی هم ریخته بودند رسیده بود. همان‌طور با لباس‌های خونی، در کف خیابان افتاده بودند، انگار این کشته‌ها انسان نبودند؛ فقط موانعی که باید از خیابان جمع می‌شد تا راه باز شود. کفش کتانیِ سفیدی از زیر توده‌ی جسدها بیرون زده بود. پیرمرد دیگر جرئت نزدیک شدن به جنازه‌ها را نداشت. فقط در فاصله‌ای ایستاد و بی‌صدا گریه کرد. وقتی بار دیگر صدای موتورسوارها آمد، او هم عقب کشید.

داخل کوچه، که حالا خلوت شده بود، یکی از جوان‌ها می‌پرسید: «فردا چه می‌شود؟» هیچ‌کس جوابی نداشت. فقط بادِ سرد بود که بوی سوختگی را می‌آورد و گوشه‌ی لباس‌های خون‌آلودِ جنازه‌های کف خیابان را تکان می‌داد؛ انگار کشته‌ها هنوز می‌خواستند بلند شوند و راه بروند — برگردند به همان خیابان‌هایی که مردم دو روز پیش در آن‌ها با صدای بلند نفس کشیده بودند.

آن شب تلویزیون دولتی می‌گفت اخلالگران از «عوامل مسلح بیگانه» بوده‌اند که نیروهای امنیتی را کشته‌اند، مساجد و قرآن‌ها را آتش زده‌اند و به کلانتری‌ها حمله‌ی نظامی کرده‌اند. اما برای کسانی که آن شب در خیابان بودند، برای پیرمردی که در میدان نارمک گریسته بود و برای مادرانی که بیدار و چشم‌انتظار نشسته بودند، آن روایت با آنچه فرزندانشان دیده بودند هیچ شباهتی نداشت. شهر، حقیقت خود را در سکوتی سنگین‌تر از هر خبر رسمی حفظ کرده بود.

***

در بالا نوشته بودم که اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ شباهتِ فراوانی با اعتراضات ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ داشت. اگرچه بسیار کوتاه بود، خشونت در آن پررنگ‌تر بود و مردان جوان نیروی اصلی و فعال در لحظه‌های سختِ این اعتراض بودند. کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ در تاریخ معاصر ایران بی‌بدیل است. دست‌کم بین شش تا دوازده برابر بیش از خیزش‌های قبلی (به‌شمول ۱۴۰۱) در دو روز ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه به خاک‌و‌خون غلتیده‌اند. اگرچه برای تحلیلی دقیق‌تر و جامعه‌شناسانه به گزارش‌های فراوانِ میدانی، داده‌های آماری و تحلیلِ دقیق‌تر ـ از جمله درباره‌ی تعداد، سن، جنس، تحصیلات و شغلِ کشته‌شدگان و دستگیرشدگان و نیز گستره‌ی جغرافیایی هر یک از این خیزش‌ها ـ نیاز داریم، اما گزارش‌های آغازین نشان می‌دهد که الگوی معترض در دی ۱۴۰۴ مردی جوان، مجرد، با تحصیلات پایین یا متوسط، شغل ناپایدار و آینده‌ی اقتصادی نامطمئن بوده است.

برخی گزارش‌ها یا ویدئوهای منتشرشده تا کنون نشان می‌دهد که در ۱۴۰۴، شعارهای «مرگ بر…» پررنگ‌تر از «زن، زندگی، آزادی» بوده‌اند. همچنین با مراجعه به همین گزارش‌ها یا ویدئوها، به نظر می‌رسد شعارهای طرفداری از پهلوی در اعتراضات ۱۴۰۴ بیش از دوره‌های پیشین بوده است. تظاهرات ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ در خارج از ایران نیز نشان داد که سلطنت‌طلب‌ها در بسیج نیروی ایرانیِ دیاسپورا بسیار موفق‌تر از دیگران بوده‌اند. در نهایت می‌توان گفت که پایه‌ی اجتماعی سلطنت‌طلبی در حوادث دی‌ماه ۱۴۰۴ تقویت شده است. پرسش این است که چگونه چنین تحولی رخ داده است؟

می‌توان گفت که با تشدید فزاینده‌ی بحران مشروعیت حاکمیت، جست‌وجو برای «بدیلِ مشخص» جدی‌تر می‌شود. هرچه اعتماد به نظام موجود کاهش یابد، احتمال گرایشِ مردم به گزینه‌های روشن‌ترِ قدیمی و آشنا (با چهره‌ی رضا پهلوی به‌مثابه جایگزین) بیشتر می‌شود. سلطنت‌طلبی و بازگشت به سال‌های پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بدیلی است که در این شرایط به‌سادگی قابل فهم است. این در شرایطی است که بدیل‌های مشخص دیگر، یا مانند اصلاح‌طلبانِ پیرامون حکومت محبوبیت خود را از دست داده‌اند، و یا مانند گذارطلبان (میرحسین موسوی و دیگرانی که از بیانیه‌ی او حمایت کردند) در حصر هستند و صدای بلندی ندارند.

می توان به حافظه‌ی تاریخی و نوستالژی ارجاع داد؛ به این معنا که در شرایط بحران اقتصادی و ناامنی، گرایش به «بازگشت به نظم، اقتدار و شکوهِ تصورشده‌ی گذشته» افزایش می‌یابد. این پدیده ـ که به نوستالژی اقتدار یا «بازگشت به گذشته‌ی آرمانی» معروف است ـ در بسیاری از جنبش‌های راست‌گرای پوپولیست در آمریکای شمالی و جنوبی و اروپا نیز با همین نوستالژی اقتدارگرایانه نیرو بسیج کرده است. برای مثال، شعار «Make America Great Again» («آمریکا را دوباره به عظمت برسانیم») در همین راستا می‌کوشد به گذشته‌ای پر اقتدار بازگردد. در ایران نیز «به زمانی که پاسپورت ایرانی اعتبار داشت، شهروند ایرانی و دولت آن در جهان آبرو داشتند، رفاه اقتصادی وجود داشت و کشور در مسیر توسعه بود» ارجاع داده می‌شود.[۸]

می‌توان به فعالیت رسانه‌ای درازمدت و پرهزینه و نیز شبکه‌های فعال اجتماعی سلطنت‌طلبان در خارج از کشور اشاره کرد؛ زیرا گفتمان‌های سیاسی در عصر شبکه‌های اجتماعی می‌توانند، بدون تشکیلات گسترده در داخل کشور، از طریق رسانه‌ها و در فضاهای نمادین شبکه‌های اجتماعی برجسته شوند، بیش از دیگران «شنیده شوند» و به گفتمانی پرطرفدار تبدیل شوند.

اما همه‌ی این تبیین‌ها و توضیحات، با وجود آن‌که جنبه‌هایی از مسئله را روشن می‌کنند، یک نکته‌ی اساسی را نادیده می‌گیرند: هنگامی که تندروها در حکومت دست بالا را دارند، به خواسته‌های مردم با سرکوب و گلوله پاسخ می‌دهند، فضاهای انتقاد را به‌کلی مسدود می‌کنند و میانه‌روها را زندانی و ساکت می‌کنند و در عمل به تقویتِ بخش تندروی اپوزیسیون کمک می‌کنند. به بیان دیگر، سرکوب حکومتی به تندروی و رادیکالیسم در میان مخالفان دامن می‌زند. این پدیده که در ادبیات پژوهشیِ پیرامون جنبش‌های اجتماعی با عنوان Escalation dynamics (پویایی‌های تشدید تقابل و منازعه) شناخته می‌شود، به چرخه‌ی تشدید خشونت متقابل میان حکومت و مخالفان اشاره دارد.[۹]

آنان که سرکوب را تجویز می کنند، این تصور را دارند که اعتراض‌ها صرفاً توسط رهبران و فعالان مخالف برانگیخته شده و ربطی به خواسته‌های بدنه‌ی جامعه ندارد؛ بنابراین با حذف این فعالان، دیگر اعتراضی شکل نخواهد گرفت. اما این سرکوب‌ها اغلب به تقویت جریان‌های رادیکال و برانداز در میان مخالفان می‌انجامد، چرخه‌ی تشدید خشونت را به راه می‌اندازد، جان‌های فراوانی را می‌گیرد و سرانجام حاکمان سرکوبگر را نیز به سوی فرسایش و سقوط سوق می‌دهد. سرکوب‌های این چنینی، ممکن است که بلافاصله مثلِ بوم‌رنگ به صورت سرکوبگران بر گردد و اعتراضات دیگری را دامن می‌زند، یا اختلاف میان جناح‌های مختلف حاکمیت را دامن بزند. اما حتی اگر در کوتاه مدت اعتراضات را به سکوت بکشاند، اعتبار سرکوبگران را به‌شدت آسیب می‌زند. لذا در دورهای بعدی، موج‌های وسیع تری از اعتراضات را باید انتظار داشت.[۱۰]

برای روشن‌تر شدن موضوع، مراجعه به تاریخ معاصر ایران مفید است. در دوره‌ی حکومت شاه، پس از اصلاحات ارضی و خلع قدرت از پایه‌ی اجتماعیِ قدیمی (زمینداران)، مرکز تصمیم‌گیری سیاسی از مجلس (که کم‌وبیش با نفوذ همین زمینداران شکل می‌گرفت) به دربار شاهنشاهی منتقل شد. با درگذشت آیت‌الله بروجردی، قدرت روحانیون نیز محدودتر شده بود و رهبرِ بخش رادیکال آن، آیت‌الله خمینی، در پی حوادث خرداد ۱۳۴۲ به تبعید فرستاده شد. هم‌زمان، با تقویت ساواک، دستگیری رهبران اپوزیسیون میانه‌رو ـ یعنی فعالان نهضت آزادی ایران (از جمله مهدی بازرگان) و جامعه‌ی سوسیالیست‌ها (خلیل ملکی) — و محاکمه‌ی آنان آغاز شد. این چرخه‌ی خشونت و رادیکالیسم حکومتی به تشدید تقابل و رادیکالیسم در میان نیروهای اپوزیسیون انجامید. گروه‌های معتقد به مبارزه‌ی مسلحانه (مانند مجاهدین و فدایی‌ها) و نیز طرفداران آیت‌الله خمینی به‌مثابه تندروترین بخش روحانیت، به فعال‌ترین نیروهای صحنه‌ی سیاسی مخالفان تبدیل شدند. شاه هنگامی که در سال ۱۳۵۷ با بحرانی جدی روبه‌رو شد، به رهبران همان اپوزیسیون میانه‌رو (از‌جمله غلامحسین صدیقی، کریم سنجابی و شاپور بختیار) رجوع کرد، اما دیگر دیر شده بود؛ رادیکالیسمی که خود به آن دامن زده بود، حکومتش را بر باد داد.

نتیجه آن‌که تقویت جریانِ تندرو و رادیکال در میان اپوزیسیون (و گسترش پایه‌ی اجتماعی سلطنت‌طلبی در خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴) بیش از هر چیز، تیجه‌ی سرکوب تندروهای حاکم در حکومت است. مردمی که می‌دیدند راه‌های ابراز نارضایتی به اشکالِ مسالمت‌آمیز بسته شده است و در جنبش سبز، خیزش‌های ۹۶ و ۹۸ و نیز جنبش «زن، زندگی، آزادی» تنها با گلوله به خواسته‌هایشان پاسخ داده شده است. مردمی که در جنگ ۱۲روزه، حمله‌ی نظامی خارجی را محکوم کرده بودند، باز هم دیدند که حاکمان حاضر به شنیدن سخن آنان نیستند و می‌گویند فقط اطاعت کنید و انتقاد ممنوع! همچنین شنیدند که رهبریِ اپوزیسیون رادیکال، آقای رضا پهلوی، اعلام کرد: نگاه کنید که روش‌های مسالمت‌آمیز برای تحقق خواسته‌های مردم در این حکومت کارآمد نیست و باید به سوی براندازیِ خشونت‌محورِ این نظام رفت. البته به‌دلیل فقدان تشکیلات در داخل کشور، در وهله‌ی نخست، جوانانِ بی‌سلاح اما خشمگین از تحقیر درازمدت به حمله به مراکز دولتی فراخوانده شدند. حاکمان نیز به‌شدت سرکوب کردند. شکاف میان حکومت و مردم با این کشتارِ بی‌سابقه عمیق‌تر شد و ایده‌ی براندازیِ خشونت‌محور نسبت به گذشته موجه‌تر جلوه کرد. هم زمان، خواستار حمله‌ی نظامی اسرائیل و ایالات متحده به ایران برای سرنگونی حاکمان شد؛ اقدامی که جغدِ شومِ ویرانی و جنگ را بر فراز ایران به پرواز درآورده است.

در این چرخه‌ی خشونت، که نیروی حاکم، بی‌شبهه عامل اصلی شروع آن بوده، تنها مردم و کشور ایران است که آسیب‌های فراوان و جبران ناپذیری را تحمل خواهد کرد. مردمی که هزاران تن از بهترین فرزندانش را از دست داد. کشوری که تهدیدِ جنگی ویرانگر بالای سرش آویزان است.

***

همه‌ی ایرانیان با اضطراب، مذاکرات میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده را دنبال می‌کنند. پرسش این است که آیا مذاکره‌کنندگان جمهوری اسلامی می‌توانند با طرف آمریکایی به توافقی دست یابند که خطر جنگ را منتفی کند؟

در داخل کشور نیز جناح‌های مختلف حکومت هنوز نتوانسته‌اند به پاسخ و واکنش واحدی درباره‌ی مسئولیتِ کشتار ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه دست یابند. دولت پزشکیان وعده‌ی تشکیل کمیته‌ی حقیقت‌یاب مستقل می‌دهد. از سوی دیگر، تندروها به دستگیری اصلاح‌طلبانی (که جرئت انتقاد داشته‌اند)، اقدام می‌کنند. معاون پزشکیان برای آزادی این زندانیان تلاش می‌کند . در آن سوی دیگر، نماینده‌ی قوه‌ی قضاییه از محاکمه‌ی دست‌کم ۸ هزار نفر سخن می‌گوید. در این میان، مردم داغدار، علی‌رغم فشارها و هشدارهای مقامات امنیتی، در مراسم چهلم عزیزانشان فریاد می‌زنند: «هر یک نفر کشته شه، هزار نفر پشتشه»، «قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان».

یک احتمال آن است که، این فاجعه انسانی که در دی ماه ۱۴۰۴ رخ داد، ممکن است که یک «فرصت سیاسی» را در فرازونشیبِ جنبش دمکراسی خواه مردم فراهم آورد: برایِ نزدیکی هر چه بیشترِ طیفِ گسترده «تعامل طلبان» در میان حکومتی‌ها و پیرامونش از یک سو و نیز نزدیکی گروه‌های گوناگون در میان اپوزیسیونِ میانه رو و جمهوری خواه از سوی دیگر برای پیشبرد اقدامات عملی برای «نجات ایران» از خطر جنگ و در عین حال به انزوای بیشتر «تقابل طلبان»[۱۱] بینجامد که سودایِ ویرانی ایران را دارند. ممکن است دستِ تندروهایی که در اشتیاقِ کشتار بیشتر و زندانی کردن تعداد وسیع‌تر معترضین به وضع موجود هستند را بسته‌تر کند و اعتماد‌به‌نفس شهروندانِ ایران زمین را برای مبارزه در راه احقاق حقوق‌شان فزون‌تر کند.

***

اجازه بدهید این مطلب را با اشاره به جستاری کوتاه و درخشان از واتسلاو ‌هاول به پایان ببرم که شباهت‌هایی با هشدارهای رهبران جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ دارد.‌ هاول در نامه‌ی معروفی که در سال ۱۹۷۵ به گوستاو هوساک، رهبر حزب کمونیست چکسلواکی، نوشت[۱۲] تأکید می‌کند که امید زمانی پدید می‌آید که رژیمِ فرسوده آن‌قدر ناتوان شود که دیگر نتواند در برابر تغییرات جامعه واکنش نشان دهد. او توضیح می‌دهد قدرت‌هایی که می‌کوشند با کنترل همه‌جانبه‌ی زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه را فلج کنند، در نهایت خود نیز دچار ناتوانی و فرسودگی می‌شوند. هنگامی که چنین وضعی پدید آید، «بار سنگین رکود فرو می‌ریزد و تاریخ دوباره به حرکت درمی‌آید»؛ به تعبیر او، در آن لحظه، رژیم دیگر قادر به مهار جامعه نیست و راه برای دگرگونی گشوده می‌شود. این پیش‌بینی سرانجام تحقق یافت: چهارده سال بعد، رژیم کمونیستی چکسلواکی در جریان تحولات سال ۱۹۸۹ توانایی خود را برای کنترل کامل جامعه از دست داد و فروپاشید.

———————
[۱]. https://www.youtube.com/watch?v=ufW5w1lptgg
[۲]. رژیم‌های اقتدارگرایی که از دل انقلاب‌های اجتماعی خشونت‌آمیز پدید آمدند، به‌طور متوسط تقریباً سه برابر بیشتر از همتایان غیرانقلابی خود دوام آوردند. نرخ فروپاشی سالانه‌ی رژیم‌های انقلابی تنها حدود یک‌پنجم نرخ فروپاشی رژیم‌های غیرانقلابی بود. ۷۱ درصد از رژیم‌های انقلابی سی سال یا بیشتر دوام آورده‌اند، در حالی که این رقم برای رژیم‌های غیرانقلابی تنها ۱۹ درصد بوده است.
[۳] برای مطالعه بیشتر پیرامون نظام‌های اقتدارگرای بر آمده از انقلاب و ایدئولوژیک به منابع زیر مراجعه کنید:،
Linz, J. J., & Stepan, A. (1996). Problems of democratic transition and consolidation: Southern Europe, South America, and post-communist Europe. jhu Press.
Levitsky, S., & Way, L. (2022). Revolution and dictatorship: the violent origins of durable authoritarianism.
Levitsky, S., & Way, L. (2013). The durability of revolutionary regimes. Journal of Democracy, ۲۴(۳), ۵-۱۷.
[۴] Ang, Y. Y. (2018). How China escaped the poverty trap. Cornell University Press.
[۵] Anthony, O., Doug, M., John, M., & Mayer, Z. (1996). Opportunities and framing in the Eastern European revolts of 1989. In Comparative Perspectives on Social Movements. Cambridge University Press.
Mueller, W., Gehler, M., & Suppan, A. (Eds.). (2015). The revolutions of 1989: a handbook. Verlag der Österreichischen Akademie der Wissenschaften.
Kenney, P. (2003). A carnival of revolution: Central Europe 1989. Princeton University Press.
Bunce, V. J., & Wolchik, S. L. (2011). Defeating authoritarian leaders in postcommunist countries. Cambridge University Press.
[۶]. برای نمونه، دکتر محمد فاضلی در مناظره با شهرام اتفاق در کانال «آزاد» در دی ماه ۱۴۰۴.
[۷]. نگاه کنید به گفتگوی دکتر مسعود نیلی با کانال «ایران تاک» در دی ماه ۱۴۰۴.
[۸] نقل به معنا از گفته‌های دکتر سجاد فتاحی در مناظره شبکه آزاد در بهمن ۱۴۰۴
[۹] Della Porta, D. (2013). Clandestine political violence. Cambridge University Press.
[۱۰] Francisco, R. A. (2005). The dictator’s dilemma. Repression and mobilization, ۶۴(۲), ۵۸-۸۱.
[۱۱]. دو اصطلاح تعامل‌طلبان و تقابل‌طلبان را از محمد مالجو وام گرفته‌ام در گفت‌و‌گوی او با «پانوراما».
[۱۲] Letter to Dr. Gustáv Husák





نظر شما درباره این مقاله:







ژنو در کما؛ سنتکام در آماده باش / یدالله کریمی‌پور
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 11:59

ژنو در کما؛ سنتکام در آماده باش / یدالله کریمی‌پور






نظر شما درباره این مقاله:







بریتانیا حکم ۱۰ سال زندان برای زوج بریتانیایی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 11:27

بریتانیا حکم ۱۰ سال زندان برای زوج بریتانیایی






نظر شما درباره این مقاله:







مأموران برای بردن پیکر زخمی امیرحسین سعیدی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 10:42

مأموران برای بردن پیکر زخمی امیرحسین سعیدی






نظر شما درباره این مقاله:







بیانیه: گذار از “شورش نان” به “انقلاب سیاسی”
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 10:39

بیانیه: گذار از “شورش نان” به “انقلاب سیاسی”


بیانیه‌ی تحلیلی جمعی از فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی درباره‌ی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴
تراژدی جنبش دی‌ماه؛ گذار از “شورش نان” به “انقلاب سیاسی”

جنبش‌های اجتماعی ایران تابعی از بحران‌های جمهوری اسلامی هستند و هریک بخشی از این بحران‌ها را نمایندگی می‌کنند و در اعتراص به آنها شکل می‌گیرند. سه سال پس از جنبش “زن، زندگی، آزادی” خیزشی که از بازار تهران و با خاستگاهی اقتصادی آغاز شد بسیار زود به محروم‌ترین شهرها و استان‌های ایران تسرّی پیدا کرد و هم‌چون همیشه به مقابله‌جویی با کلیّت حکومت منجر گردید و این طبیعی می‌نمود زیرا مردم جان‌به‌لب ‌آمده در ناصیهٔ این حکومت راه‌حلّی درون‌ماندگار و چشم‌اندازی امیدبخش نمی‌بینند. بسا بدعهدی‌های حکومت، پس از جنگ دوازده روزهٔ تابستان امسال نیز بر این ناامیدی افزوده‌بود و این‌گونه شد که جرقّه‌ای کوتاه از تهران کافی بود تا در بیش از۴٠٠ شهر و  ۹۰۰ نقطه خیل عظیمی از جمعیّت را به خیابان‌ها روانه کند و با همهٔ تفاوت‌های طبقاتی، جنسیتی و نسلی یک‌صدا فریاد نه به حکومت را سردهند.

ابعاد قربانیان ماشین کشتار در این جنبش آن‌چنان بود که تاریخ معاصر ایران نمونهٔ مشابهی مانند آن را سراغ ندارد و هیچ‌چیز بجز یک کمیتهٔ حقیقت‌یابِ بی‌طرف نمی‌تواند زوایای هم‌چنان مبهم و سرپوشیدهٔ این تراژدی ملّی را برملاسازد. جنبش دی ماه بزرگترین جنبش اجتماعی ایران پس از سال ۸۸ بود که در تقاطع مجموعهٔ عظیمی از نارضایی‌های سیاسی، نابرابری‌ اجتماعی فزاینده، فروپاشی زیرساخت‌های عمومی و سرکوب‌های فراگیر حکومتی بنا شده‌است که از هرگونه سازمان‌یابی مستقل هراس دارد. مشارکت طبقات فرودست و فقیرترین شهرهای ایران در خیزش اخیر نشانه‌ای از هرچه محدودتر شدن پای‌گاه‌های اجتماعی جمهوری‌اسلامی است. این استیصال همه‌گیر و همه‌جانبه به شکلی اجتناب‌ناپذیر مطالبات آزادی‌خواهانهٔ همیشگی مردم ایران را با “شورش نان” نیز هم‌سو کرد.‌ در همین‌حال فقدان یک آلترناتیو مردمی، زمینهٔ مصادرهٔ جنبش‌های ما را در خارج از کشور فراهم‌ساخته‌است.

ساختار سیاسی و طبقاتی سرمایه‌داری مسلّط در ایران در بیش از سه دهه گذشته، اغلبِ امتیازات اجتماعیِ پس از انقلاب ۵۷ را که به طبقات محروم داده‌شده‌بود، هدف حمله قرارداده و به همین دلیل است که “پای‌گاه حمایتی حکومت در میان فقرای شهری و روستایی تا بدین‌حد تحلیل رفته‌است”. ورشکستگی استراتژیک فاجعه‌بار حکومت اکنون به گونه‌ای است که “مانورهای اقتصادی و سیاسی ادواری حکومت دیگر نخواهدتوانست تناقضات طبقاتی فزاینده و انفجاری داخل ایران را مهار کند”.

ساختار دولت در ایران

محتوای دولت در جمهوری اسلامی مانند بسیاری از دیگر دولت‌های خاورمیانه‌ای دیگر گونه‌ای خاص از یک “سرمایه‌داری دولتی” و با خصلت‌های بارز بناپارتی است که به دلیل ضعف بورژوازی ملّی در رهبری سیاسی، نیروهای سازمان‌یافته و بوروکراتیک، در مرکز تصمیم‌گیری‌های کلان سیاسی اقتصادی قرار دارند و درعین‌حال از قدرت مهار و سرکوب جنبش‌های اعتراضی نیز برخوردارند. ازسوی دیگر اگر جوهر بناپارتیسم حاکمیت بوروکراسی مسلح بر جامعه باشد، ساختار دولت در ایران بخوبی بر این تعریف انطباق دارد. هنگامی که در فقدان بورژوازی نیرومند، بوروکراسی نظامی-اداری دولتی به “کارفرمای جمعی” تبدیل می‌شود و با کنترل ابزار تولید و منابع ملّی، قدرت اقتصادی را قبضه می‌کند، درمی‌بابیم که در ایران با یک سرمایه‌داری دولتی روبرو هستیم که بناپارتیسم ابزار سیاسی آن است.

دولت به‌مثابه “اپراتور زندگی”

برخی از نویسندگان در توضیح ساختار دولت در ايران، آن را یک “کارتل نهادی-ایدئولوژیک” تعریف کرده‌اند که تبدیل به یک “اپراتور زندگی” شده‌است. در این مدل، دولت دولت صرفاً یک نهاد سیاسی یا حقوقی نیست، بلکه «تدارکاتچی» و مدیریت‌کننده‌ی تمام جزییات زیست‌بوم مادی شهروند است؛ از کالری مصرفی و قیمت نان گرفته تا شغل و مسکن. وقتی دولت نقش «اپراتور» را می‌پذیرد، هرگونه نوسان در قیمت ارز یا حذف یک ردیف بودجه‌ی حمایتی، دیگر یک «تصمیم اقتصادی» ساده نیست، بلکه به معنای «اختلال در سازوکار زندگی» تعبیر می‌شود. مشکل اصلی چنین دولت‌هایی این است که اصولاً «اپراتورهای بدی» هستند که درعین شانه خالی کردن از مسئولیت زندگی شهروندان، قدرت سیاسی را نیز تقسیم نمی‌کنند. آن‌ها می‌خواهند یارانه‌ها را حذف کنند (اقتصاد آزاد) اما همچنان پلیس سیاسی باقی بمانند (سیاست بسته). این تناقض، یعنی «تحمیل هزینه‌های بازار آزاد به مردمی که هنوز در چنبره‌ی قدرت دولت هستند»، همان نقطه‌ای است که بحران‌های حاد و اعتراضات خونین و تلفیقی از شورش نان و مطالبه آزادی از آن زاده می‌شود. در این سیستم، استثمار به معنای تخریب زیست جهان، تخریب امکانِ برنامه‌ریزی و انهدام امکان تداوم‌ زندگی و زمینه گذار از “شورش معیشتی” به “انقلاب سیاسی” است.

پایان قرارداد اجتماعی

در حال حاضر ایران به دلیل تلاقی بی‌سابقهٔ «بحران اقتصادی»، «انسداد سیاسی» و «فرسودگی قرارداد اجتماعی»، رادیکال‌ترین نمونه از این تحول و درواقع نسخهٔ نهایی و تکامل‌یافتهٔ جریانی است که در دهه‌های گذشته در کشورهای مشابه نیز به بن‌بست رسیده‌ و به دلیل درهم‌تنیده‌شدن بحران‌های تودرتو راه هرگونه اصلاحی نیز بسته‌شده‌ و امکان بازتوليد پای‌گاه‌های سنّتی در قلب یک بحران مشروعیت فراگیر ازدست رفته‌است.

ایران بیش از یک ربع قرن است که درگیر چرخهٔ جنبش-سرکوب است و این به خصلت‌نمای درون‌ماندگار تاریخ اخیر ایران تبدیل شده و طرحی از یک آناتومی فاجعه‌بار را ترسیم کرده‌است. درست در اندام و تاروپود همین آناتومی است که بورژوازی انحصاری ایران و نهاد سیاسی-روحانی جمهوری اسلامی در حالی که خود را ثروتمندتر می‌کند و به دنبال رسیدن به نوعی سازش با نظام جهانی است، می‌کوشد بار کامل رویارویی خود را با آن‌چه “استکبار جهانی” می‌نامد بر دوش زحمتکشان و طبقات فرودست بیندازد. در متن چنین نامعادله و رابطه نابرابری هزینهٔ شورش از هزینه‌ی سکوت کمتر می‌شود و انرژی انباشه‌شدهٔ جامعه از هزاران مسیر پیش‌بینی شده و پیش‌بینی نشده فوران می‌کند و دردهای طبقات مختلف جامعه اعم از روستایی، کارگر، طبقه متوسط و ارتش بیکاران را به‌هم پیوندمی‌زند‌ تا سرانجام معلوم‌ گردد که کِی و کجا به نقطهٔ جوش و تلاقی نهایی در اين تاریخ‌خون‌بار خواهیم رسید.

اسامی:

ابوطالب آدینه‌وند، محمدصادق آخوندی ، محمدرضا آهنى، بهمن‌ احمدی‌آمویی، مرتضی افشار، مهدی اقبال، الهه امیرانتظام، هوشیار انصاری‌فر ، زهرا بابایی، فرهاد بهبهانی، امیر بهمنی، فاطمه بیگدلی‌آذری ، محمدرضا تحویلداری، مصطفی تنها، درخشنده تیموریان، حسین ثاقب، سپیده جدیری، حسین جزایری، حسین جعفری، عزیزالله حاجی‌ولیئی، مهرداد حجّتی، عبدالکریم حکیمی، حمید خادم، امیر خرم، شیرین خسروشاهی ، حسین خوربک، ابراهیم خوش‌سیرت، امیرخسرو دلیرثانی، نظام الدین قهاری، عباس راستی‌بروجنی، محمدصادق ربانی ، الهه رجایی، محمدجواد رجاییان، علیرضا رجبیان، محترم رحمانی، زهرا رحیمی، رضا رستمی، زهرا رضایی، حسین رفیعی، بهرام رمضانی‌فر، رقیه زارع‌پورحیدری ، فریدون سحابی، عیسی سحرخیز، حسین سربندی، محمودرضا شاه‌حسینی، احسان شریعتی، هرمز شریفیان، پرویز شهپر، هوشنگ طالع، طاهره طالقانی، طاهره طالقانی‌علایی، امیر طیرانی، بهزاد عربگل، روئین عطوفت، اسماعیل علوی، محمود عمرانی، نسرین غلامحسین‌زاده، منیژه فتحی، کیومرث فرشاد، حسین فلاح، ابوالفضل قدیانی، رحمان کارگشا، صدیقه کنعانی، بیژن گل‌افرا، فاطمه گوارایی، مسعود مانیان، مصطفی محب‌کیا، سیّدفرزاد محمدی، محمّد محمّدی‌اردهالی، عبدالله مرادیان ، علی مزروعی، اکرم مصباح، احمد معصومی، عبدالله مومنی، نسیم نظری، علی نظری، محمّدامین هادوی، احمد هادوی، مهرگان وثوق، فرشته یوسفی، مریم یوسفی.

منبع: تلگرام ایران فردا
http://t.me/iranfardamag





نظر شما درباره این مقاله:







بزرگ‌ترین تمرکز نظامی آمریکا در خاورمیانه
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 8:47

بزرگ‌ترین تمرکز نظامی آمریکا در خاورمیانه


لارا سلیگمن، مایکل آر. گوردون، الکساندر وارد و شلبی هالیدی
وال‌استریت ژورنال / ۱۸ فوریه ۲۰۲۶

ایالات متحده در حال اعزام تعداد قابل‌توجهی جنگنده‌های پیشرفته و هواپیماهای پشتیبانی به خاورمیانه است؛ اقدامی که به گفته مقامات آمریکایی بزرگ‌ترین تمرکز قدرت هوایی این کشور در منطقه از زمان تهاجم به عراق در سال ۲۰۰۳ تاکنون به شمار می‌رود.

با این حال هنوز مشخص نیست دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، دستور حمله به ایران را صادر خواهد کرد یا نه — و در صورت صدور، هدف حملات دقیقاً چه خواهد بود: متوقف‌کردن برنامه هسته‌ای ایران، نابودی توان موشکی آن یا حتی تلاش برای سرنگونی حکومت.

به گفته یک مقام آمریکایی و بر اساس داده‌های ردیابی پرواز، در روزهای اخیر آمریکا به انتقال جنگنده‌های پیشرفته‌ی اف-۳۵ و اف-۲۲ به سمت خاورمیانه ادامه داده است. دومین ناو هواپیمابر حامل جنگنده‌های تهاجمی و جنگ الکترونیک در راه منطقه است. هواپیماهای فرماندهی و کنترل (which are vital for orchestrating large-scale air operations) نیز به‌زودی وارد خواهند شد، و سامانه‌های پدافندی حیاتی طی هفته‌های گذشته در منطقه مستقر شده‌اند.

این آرایش نیروها به آمریکا این امکان را می‌دهد که در صورت حمله، به جای اجرای یک عملیات محدود، جنگ هوایی چند هفته‌ای و مستمری را علیه ایران انجام دهد. به گفته مقام‌های آمریکایی، این اقدامات گزینه‌ای فراتر از عملیات محدود «چکش نیمه‌شب» در ماه ژوئن گذشته خواهد بود — عملیاتی که سه سایت هسته‌ای ایران را هدف قرار داد.

در همین حال، نمایندگان ایران و آمریکا این هفته در ژنو برای مذاکره درباره توافقی احتمالی بر سر غنی‌سازی اورانیوم دیدار کردند. «کارولین لیویت» سخنگوی کاخ سفید گفت در گفت‌وگوها «کمی پیشرفت حاصل شده»، اما افزود که «در برخی موارد هنوز اختلاف‌های بزرگی وجود دارد.» به گفته او، ایران قرار است طی هفته‌های آینده پیشنهاد تفصیلی‌تری به آمریکا ارائه کند.

مقام‌های آمریکایی گفته‌اند ترامپ طی جلسات متعدد، گزینه‌های نظامی را بررسی کرده است — همه‌ی این طرح‌ها برای وارد آوردن حداکثر خسارت به حکومت ایران و نیروهای نیابتی آن طراحی شده‌اند.

این گزینه‌ها شامل کارزاری برای هدف قرار دادن ده‌ها نفر از رهبران سیاسی و نظامی ایران با هدف سرنگونی حکومت است، یا در سطحی محدودتر، حملاتی هوایی به تاسیسات هسته‌ای و موشکی کشور. هر دو گزینه مستلزم عملیات‌هایی چند هفته‌ای خواهند بود.

ترامپ هنوز تصمیم نهایی نگرفته است

به گفته‌ی مقامات، ترامپ هنوز تصمیم نهایی درباره صدور دستور حمله نگرفته است. مشاوران امنیت ملی او روز چهارشنبه در جلسه‌ای در «اتاق وضعیت» کاخ سفید درباره ایران گفت‌وگو کردند.

ترامپ اشاره کرده که ترجیح می‌دهد از طریق توافقی دیپلماتیک به نتیجه برسد؛ توافقی که در صورت تحقق کامل خواسته‌های واشنگتن، شامل برچیده شدن برنامه هسته‌ای ایران، انحلال نیروهای شبه‌نظامی وابسته به تهران و از بین رفتن توان موشکی این کشور خواهد بود. با این حال، تحلیلگران می‌گویند ایران بعید است شرط آخر را بپذیرد، زیرا نیروی هوایی ضعیفی دارد و برای بازدارندگی به موشک‌ها متکی است. به گفته ترامپ، تمرکز اصلی او بر موضوع هسته‌ای است و مایل است ایران «غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کند.»

در همین زمان، برخی مشاوران و رهبران خارجی — به‌ویژه بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل — به ترامپ توصیه کرده‌اند با استفاده از فشار نظامی، امتیازات بیشتری از تهران بگیرد. به گفته مقام‌های اسرائیلی، تل‌آویو خواهان توقف کامل تولید موشک‌های بالستیک ایران است.

البته همه‌ی تسلیحاتی که برای حمله احتمالی به ایران در نظر گرفته شده‌اند در حال حاضر در خاورمیانه مستقر نیستند و حتی نیازی به استقرار در منطقه ندارند. بمب‌افکن‌های پنهانکار B2 سال‌هاست برای اجرای عملیات‌های خاورمیانه از خاک آمریکا یا پایگاه مشترک آمریکا و بریتانیا در «دیه‌گو گارسیا» در اقیانوس هند آموزش دیده‌اند. سایر بمب‌افکن‌های دوربرد آمریکا نیز می‌توانند چنین مأموریت‌هایی انجام دهند.

ترامپ روز چهارشنبه در پیامی در شبکه‌های اجتماعی اعلام کرد «ممکن است ایالات متحده ناچار شود از پایگاه دیه‌گو گارسیا» برای حمله استفاده کند، اگر ایران به توافق هسته‌ای تن ندهد. او همچنین گفت آمریکا می‌تواند از پایگاه هوایی «فرفورد» در بریتانیا برای عملیات استفاده کند.

ارتش آمریکا با برخورداری از فناوری پنهانکاری و تسلیحات نقطه‌زن دوربرد، برتری قاطع نظامی در برابر ایران دارد — کشوری که پدافند هوایی‌اش سال گذشته از سوی اسرائیل هدف قرار گرفته و آسیب دیده است.

با این حال، ایران نیز در صورت وقوع جنگ طولانی ابزارهایی در اختیار دارد: زرادخانه نسبتاً بزرگ موشک‌های بالستیک که می‌تواند اهداف آمریکایی و متحدانش در منطقه را هدف گیرد، و نیروهای نظامی که می‌توانند تنگه هرمز — گذرگاه حیاتی نفتکش‌ها — را مسدود کنند.

در چنین شرایطی، برخی فرماندهان بازنشسته آمریکایی می‌گویند توافق دیپلماتیک ممکن است گزینه‌ای بهتر از جنگ باشد.

ژنرال بازنشسته «دیوید دپتولا»، از فرماندهان اصلی عملیات «طوفان صحرا» در ۱۹۹۱، گفت: «به‌صراحت، بهترین نتیجه ممکن این است که افزایش آشکار نیروهای آمریکا پیامی باشد که ترامپ در استفاده از زور تردید ندارد و این موضوع رهبران ایران را به پذیرش توافق وادارد.»

با این حال، مقامات آمریکایی و خارجی روزبه‌روز بدبین‌تر می‌شوند که ایران حاضر به پذیرش خواسته‌های واشنگتن باشد. بنا بر ارزیابی‌ها، تهران احتمالاً تنها حاضر خواهد شد غنی‌سازی منحصر به مدت کوتاهی را تعلیق کند — شاید تا زمانی که ترامپ از قدرت کنار برود.

ایران در پی طولانی‌کردن مذاکرات است

مقام‌های خارجی آشنا با طرز فکر تهران گفته‌اند ایران امیدوار است با طولانی‌کردن مذاکرات، حمله آمریکا را به تأخیر بیندازد، اما هم‌زمان آگاه است که ترامپ ممکن است از کش‌دار شدن روند گفت‌وگوها خسته شود و دستور حمله دهد.

ترامپ بارها هشدار داده که در صورت شکست مذاکرات، به ایران حمله خواهد کرد. او دوشنبه به خبرنگاران گفت: «فکر نمی‌کنم آن‌ها خواستار عواقب عدم توافق باشند.»

به گفته داده‌های ردیابی پرواز، نیروی هوایی آمریکا در روزهای اخیر ده‌ها جنگنده و هواپیمای پشتیبانی را به پایگاه‌های «موفق‌سَلتی» در اردن و «پرنس سلطان» در عربستان منتقل کرده است. این شامل جنگنده‌های بیشتر اف-۳۵، اف-۱۵ و اف-۱۶ و نیز هواپیماهای هشدار زودهنگام «ای-۳» و ارتباطات هوایی «ای-۱۱» است. هواپیماهای بیشتری نیز در راه منطقه‌اند.

در همین حال، نیروی دریایی آمریکا به گفته یک مقام نیروی دریایی، اکنون ۱۳ کشتی در خاورمیانه و شرق مدیترانه برای حمایت از عملیات احتمالی دارد؛ از جمله ناو هواپیمابر «یواس‌اس آبراهام لینکلن» و ۹ ناوشکن مجهز به سامانه‌های ضد موشک بالستیک. ناو هواپیمابر دوم «یواس‌اس جرالد آر. فورد» نیز به‌همراه چهار ناوشکن گروه همراهش در مسیر منطقه است.

پنتاگون همچنین سامانه‌های پدافندی زمینی بیشتری را در سراسر خاورمیانه مستقر کرده است، امری که پیش‌تر وال‌استریت ژورنال گزارش داده بود.

با وجود چشم‌گیر بودن این آرایش نظامی، حجم آن تنها کسری از نیروی عظیمی است که آمریکا در جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱ و تهاجم ۲۰۰۳ به عراق به کار گرفت. در جنگ اول، ایالات متحده شش ناو هواپیمابر در خلیج فارس و دریای سرخ مستقر کرده بود و چندین بال کامل از جنگنده‌های هوایی را به منطقه اعزام نمود. در عملیات «آزادی عراق» در سال ۲۰۰۳، نیروی هوایی آمریکا ۸۶۳ هواپیما در خاورمیانه مستقر داشت؛ در حالی که عملیات «طوفان صحرا» در ۱۹۹۱ شامل ۱۳۰۰ هواپیمای نیروی هوایی، نیروی دریایی و تفنگداران دریایی بود.

شرایط کنونی متفاوت است: نیروی هوایی آمریکا اکنون کوچک‌تر از گذشته است، نیروهای زمینی آمریکایی یا متحدی در منطقه مستقر نیستند، و ائتلاف بین‌المللی گسترده‌ای نیز جز در صورت پیوستن اسرائیل وجود ندارد.

برخلاف سال ۱۹۹۱، عربستان سعودی و امارات متحده عربی حریم هوایی خود را برای حملات احتمالی آمریکا مسدود کرده‌اند، و بیشتر جنگنده‌های آمریکایی در اردن تمرکز یافته‌اند. با این همه، پیشرفت فناوری نظامی — از جمله توانایی اجرای حملات دقیق، استفاده از هواپیماهای پنهانکار و سامانه‌های فضایی — مزیت مهمی برای واشنگتن به شمار می‌رود.

دولت ترامپ هنوز روشن نکرده که پس از یک کارزار هوایی، چه آینده‌ای در انتظار ایران خواهد بود. «مارکو روبیو» وزیر خارجه آمریکا در ژانویه به قانون‌گذاران گفت واشنگتن هیچ درکی از چگونگی جانشینی قدرت در صورت سقوط آیت‌الله علی خامنه‌ای ندارد. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که فرمانده سپاه پاسداران احتمالا کنترل کشور را به دست خواهد گرفت.

ایرانیان مخالف حکومت، که ترامپ در جریان اعتراض‌های خشونت‌آمیز دی‌ماه وعده‌ی حمایت از آنان را داده بود، ممکن است پس از حملات هوایی آمریکا بار دیگر به خیابان‌ها بیایند و فرصت را برای افزایش فشار بر حکومت مناسب ببینند. اما چنین وضعی ایالات متحده را با دوگانگی مواجه خواهد کرد: آیا در صورت سرکوب دوباره اعتراض‌ها باید عملیات هوایی را ادامه دهد یا خیر؟

«الیوت کوهن»، پژوهشگر مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی که پیش‌تر هدایت مطالعه‌ای درباره نقش نیروی هوایی در عملیات طوفان صحرا را بر عهده داشت، می‌گوید یک کمپین هوایی سنگین ممکن است توان حاکمیت ایران را به حدی تضعیف کند که نخبگان بازمانده ناگزیر به توافقی گسترده با واشنگتن شوند.

او افزود: «اگر هدف واقعی ترامپ تضعیف رژیم ایران و عقب راندن توان موشکی آن برای حمله به پایگاه‌های آمریکا، اسرائیل، عربستان و کشورهای خلیج فارس باشد، چنین کاری احتمالاً نیازمند عملیاتی شدید و طولانی‌مدت، در حد چند هفته تا چند ماه خواهد بود.»





نظر شما درباره این مقاله:







تحلیل جامعه‌شناختی اعتراضات دی‌ماه در ایران
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 7:22

تحلیل جامعه‌شناختی اعتراضات دی‌ماه در ایران


محمد رهبری / روزنامه شرق

۴۰ روز از وقایع تلخ و دردناک ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه گذشت. حالا با فاصله‌گرفتن از آن روزها، بهتر می‌توان از منظر جامعه‌شناختی، آن پدیده را بررسی کرد؛ روزهایی که شهرهای مختلفی در سرتاسر کشور شاهد حضور گسترده مردم در خیابان بودند. آنچه را در آن روزها رخ‌داد،  می‌توان نوعی «کنش جمعی» اعتراضی تلقی کرد و با این مفهوم آن را توضیح داد. بر همین اساس، پرسش اصلی این است که چه عواملی زمینه‌ساز شکل‌گیری چنین کنشی شد؟

از آنجا که پدیده‌های اجتماعی تک‌علتی نیستند و مجموعه‌ای از عوامل در شکل‌گیری آنها نقش دارند، می‌توان سه مؤلفه مؤثر را در وقوع این کنش جمعی برجسته کرد:

۱. نارضایتی، ناامیدی و استیصال فراگیر: نارضایتی در جامعه پدیده‌ای فراگیر است. مطابق با برخی پیمایش‌ها، درصد کمی از مردم از شرایط فعلی در کشور رضایت دارند. افزایش فقر، کوچک‌شدن طبقه متوسط و سقوط بخش‌هایی از آن به طبقات فرودست، یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده این نارضایتی است. این روند، نوعی «محرومیت نسبی» ایجاد کرده که خود محرک خشم و یکی از عوامل اصلی بروز اعتراضات خیابانی است. بحران‌های اقتصادی روزافزون نیز زندگی را برای طبقات فرودست دشوارتر کرده و احساس رنج و سختی را تشدید کرده است. علاوه بر شرایط اقتصادی، شرایط اجتماعی و سیاسی نیز بر نارضایتی مردم می‌افزاید. این در حالی است که چشم‌اندازی برای اصلاح و عبور از این وضعیت نیز نمایان نیست و بسیاری از مردم نسبت به بهبود وضعیت کشور در آینده چندان امیدوار نیستند و حتی آینده را بدتر از امروز می‌پندارند.

در نتیجه، با از بین رفتن امید به اصلاحات واقعی در کشور و افزایش نارضایتی، نوعی استیصال در میان عموم مردم مشاهده می‌شود که زمینه اجتماعی لازم برای شکل‌گیری کنش اعتراضی را فراهم می‌کند. این نارضایتی و ناامیدی، زمینه اجتماعی ناآرامی‌ها را ایجاد کرده و شرط لازم برای ایجاد یک کنش جمعی اعتراضی را فراهم آورده است. با این حال، این نارضایتی پیش‌تر نیز وجود داشته است. پرسش مهم این است که چرا در این مقطع زمانی خاص، اعتراضات شعله‌ور شد؟ اینجاست که عوامل دیگر برجسته می‌شوند.

۲. ادراک از توییت ترامپ به‌ عنوان محرک: بر اساس تئوری‌های کنش جمعی و جنبش‌های اجتماعی، کنش جمعی اعتراضی نه‌تنها بر اساس نارضایتی، بلکه

بر مبنای آسیب‌پذیری‌ها و گشایش‌های نظام سیاسی شکل می‌گیرند. امری که ذیل نظریه فرصت سیاسی (Political Opportunity Theory)، صورت‌بندی می‌شود. منظور از فرصت سیاسی شرایطی است که در آن به علل و دلایل متفاوتی امکان یا تمایل کنترل و سرکوب اعتراضات از سوی دولت کاهش یافته باشد. به تعبیر سیدنی تارو، زمانی که گروه‌های ناراضی احساس کنند‌ هزینه‌های اعتراض کمتر از قبل شده، احتمال مشارکت اعتراضی آنها بیشتر است.

در ادبیات نظری، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های فرصت سیاسی، «شکاف در بالا» است که در آن زمان، معترضان احساس می‌کنند امکان برخورد با آنها کمتر شده و امکان تغییر بیشتر است. اما در دی‌ماه ۱۴۰۴، شکافی در میان طبقه حاکم مشاهده نمی‌شد که موجد فرصت سیاسی شود. پس چه چیزی این فرصت را ایجاد کرد؟

پاسخ را باید در مداخله ترامپ و توییت‌هایش جست‌وجو کرد. حمایت او از معترضان و تهدید مبنی بر اینکه اگر کسی کشته شود مداخله خواهد کرد، نوعی فرصت سیاسی را در اذهان متبادر کرد. برخی تصور کردند که به دلیل تهدید ترامپ، امکان برخوردهای سخت در اعتراضات کمتر خواهد بود و چه بسا به همین دلیل بود که حتی برخی با خانواده به خیابان آمده بودند. توییت ترامپ همچنین این تصور را ایجاد کرده بود که در صورت کشته‌شدن افراد در خیابان، مداخله خارجی ممکن است تغییرات مطلوب معترضان را رقم بزند.

در چارچوب نظریه انتخاب عقلانی، افراد پیش از پیوستن به اعتراضات نوعی محاسبه هزینه-فایده انجام می‌دهند و زمانی به یک کنش جمعی می‌پیوندند که احساس کنند فواید آن از هزینه‌های آن بیشتر خواهد بود. نظریه فرصت سیاسی را نیز ذیل همین چارچوب می‌توان ارزیابی کرد. توییت و مداخله ترامپ این معادله را به نفع مشارکت تغییر داد و این تصور را ایجاد کرد که «فرصتی کم‌هزینه برای تغییرات بزرگ» فراهم شده است. در فضایی آکنده از نارضایتی و ناامیدی، این عامل نقش محرک و امیدبخش داشت؛ هرچند امید ایجادشده نیز چندان مبتنی بر واقعیت نبود.

۳. عبور از آستانه مشارکت و نقش شبکه‌های اجتماعی: نارضایتی و فرصت سیاسی به‌تنهایی برای شکل‌گیری کنش جمعی کافی نیستند. مؤلفه سومی که باید به آن توجه کرد «آستانه مشارکت» است؛ اینجاست که پای شبکه‌های اجتماعی نیز به میدان می‌آید. بر اساس تئوری‌های کنش جمعی، هر فردی برای کنشگری جمعی و اعتراض، یک «آستانه» دارد. به عبارت بهتر، «آستانه» پیوستن افراد به یک کنش جمعی متفاوت است: برخی با اولین نشانه‌ها وارد میدان می‌شوند، برخی فقط زمانی مشارکت می‌کنند که حضور گسترده دیگران را ببینند. شبکه‌های اجتماعی این فرایند را تسهیل می‌کنند. فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه در اینستاگرام بیش از ۸۰ میلیون بار دیده شد؛ یعنی توسط میلیون‌ها کاربر بازنشر شده بود.‌ پیام و سیگنالی که این اعداد و بازنشرها به دیگران ارسال می‌کرد، آن بود که تعداد افرادی که به این فراخوان پاسخ مثبت خواهند داد، زیاد خواهد بود. شکل‌گیری این تصور از حضور، موجب شد کسانی که زمینه اعتراضی داشتند‌ با احتمال بیشتری به خیابان بیایند.

کدام عامل در شکل‌گیری تجمعات دی‌ماه مهم‌تر بود؟

بر اساس مباحث مطرح‌شده، می‌توان نتیجه گرفت‌ سه عامل مختلف در استقبال از تجمعات ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه مؤثر بوده است: مهم‌ترین و بنیادی‌ترین عامل، زمینه اجتماعی نارضایتی است که شرط لازم برای کنش اعتراضی است. عامل مهم دوم، فرصت سیاسی است که ترامپ در ذهن معترضان خلق کرد. ترامپ با توییت خود، نه واقعیت سیاسی، بلکه ادراک معترضان از فرصت سیاسی را دستکاری کرد. بدون خلق این ادراک و این «فرصت متصور» که فواید کنشگری جمعی اعتراضی بیش از هزینه‌های آن است، هیچ فراخوانی تا این اندازه مورد استقبال قرار نمی‌گرفت و عامل سوم عبور از آستانه مشارکت از طریق شبکه‌های اجتماعی بود که موجی از حضور را ممکن کرد.

در نهایت، آنچه ناآرامی‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه را از فراخوان‌های پیشین متمایز کرد، نه صرفا حجم نارضایتی یا گستردگی بازنشر فراخوان، بلکه تغییری بود که به واسطه مداخله ترامپ و تغییر در ادراک معترضان ایجاد شد. اگر تحت تأثیر این مداخله و توییت در ذهن بسیاری از معترضان این تصور ایجاد نمی‌شد که هزینه حضور خیابانی پایین‌تر و احتمال اثرگذاری بالاتر است، بعید بود چنین سطحی از مشارکت رقم بخورد. این تغییر در معادله هزینه-فایده، حلقه‌ای است که در بسیاری از تحلیل‌های سیاسی نادیده مانده و باعث شده تجمعات آن شب‌ها به‌خطا به یک عامل تقلیل یابد.

———
محمد رهبری، مدرس دانشگاه و پژوهشگر شبکه‌های اجتماعی است.





نظر شما درباره این مقاله:







موج جدید مهاجرت از ایران به راه افتاد
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 7:12

موج جدید مهاجرت از ایران به راه افتاد


نیلوفر حامدی / روزنامه شرق

هر بار که در دهه‌های اخیر‌ اعتراض مردم ایران از دل خانه‌ها به کف خیابان‌ها کشیده شد، بلافاصله پس از آن موج بزرگی کشور را در بر گرفت: موج مهاجرت. مهاجرتی که اگر در سال‌های گذشته بیشتر مختص دانشجویان و فعالان اجتماعی بود، حالا آن‌چنان تمام جامعه را فرا گرفته که بارها کارشناسان و دانشگاهیان از مخاطرات این کوچ دسته‌جمعی نیروی متخصص، فعال ‌یا هر نوع از نیروهای انسانی برای آینده کشور هشدار داده‌اند.

پس از انعکاس صدای بلند اعتراضات مردمی در شهرهای مختلف کشور، به سیاق گذشته، می‌توان انتظار فرا‌رسیدن موج جدید مهاجرت را داشت. نگاهی به الگوی این کوچ‌ها و نشستن پای حرف مردم نشان می‌دهد ‌اگر عزمی برای بهبود اوضاع و شنیدن صدای مطالبات آنها در کار نباشد، فرودگاه‌های ایران دوباره میزبان بدرقه‌های فراوانی خواهند شد.

عِرق به وطن

«شاخص میل به مهاجرت» بر‌اساس تعریف مؤسسه گالوپ، فقط تمایل افراد به مهاجرت را می‌سنجد؛ به‌گونه‌ای که اگر فرصت مهیا باشد، مایلند به صورت دائم به کشور مورد علاقه خود مهاجرت کنند. این شاخص فقط «میل» به مهاجرت را اندازه‌گیری می‌کند و با مفهوم «تصمیم به مهاجرت»‌ یا «اقدام به مهاجرت و ترک کشور» تفاوت اساسی دارد. رصدخانه مهاجرت ایران در سال ۱۴۰۱ پیمایشی با موضوع مهاجرت انجام داده که بررسی داده‌های آن نکات برجسته‌ای را مقابل چشمان کارشناسان قرار می‌دهد. بر‌اساس این پیمایش، تأثیر تحولات اقتصادی سال‌های اخیر بر شاخص «میل به مهاجرت» در دو گروه «پزشکان و پرستاران» و «دانشجویان و فارغ‌التحصیلان» بررسی شده است. اثر تحولات اقتصادی ناشی از تحریم و تورم بر شاخص میل به مهاجرت، به‌صورت جداگانه از افراد پرسیده شده است. هر دو گروه اثرات اقتصادی ناشی از تورم را به ‌عنوان عامل مهمی بر تمایل به مهاجرت خود اعلام کرده‌اند.

۷۳ درصد پزشکان و پرستاران و ۵۹ درصد دانشجویان، اثرات تورم را بر تمایل به مهاجرت خود بسیار زیاد دانسته‌اند. در حالی که ۶۳ درصد «پزشکان» و «پرستاران» و ۵۱ درصد دانشجویان، اثرات تحریم را بر تمایل به مهاجرت خود بسیار زیاد ارزیابی کرده‌اند. تأثیر تحولات اقتصادی سال اخیر بر تصمیم به مهاجرت در دو گروه «اساتید و محققان» و «فعالان استارتاپ‌ها» نیز مورد پرسش قرار گرفته است. ۶۹ درصد استادان و محققان و ۵۹ درصد فعالان استارتاپ‌ها، اثر تحولات اقتصادی را بر تصمیم به مهاجرت خود بسیار زیاد ارزیابی کرده‌اند. در مقابل، فقط سه درصد از استادان و محققان و چهار درصد از فعالان استارتاپ‌ها، اثر این تحولات را در تصمیم خود برای مهاجرت بسیار کم یا بی‌تأثیر دانسته‌اند. ‌در این میان، علاقه به تلاش برای اصلاح و پیشرفت ایران در میان تمام گروه‌ها، به‌ عنوان عامل اول یا دوم در تصمیم به «ماندن و عدم مهاجرت» شناخته شده است. در گروه پزشکان و پرستاران، «بودن در کنار خانواده» به‌ عنوان عامل اصلی برای ماندن و عدم مهاجرت از کشور بوده است. همچنین، «عرق به وطن و علاقه به سرزمین مادری» در همه گروه‌ها جزء پنج عامل اصلی برای ماندن در کشور بوده است.

مهاجرت به کشوری نزدیک

«گیتی»، پنج سالی می‌شود به قطر مهاجرت کرده است؛ جایی که کمتر از پنج ساعت زمان می‌برد تا به ایران سفر کند، با این همه ترجیح داده به زندگی در ایران ادامه ندهد: «۱۷ سال در ایران فیزیوتراپی کردم. مطب داشتم و شرایط کاری هم خوب بود. اما از دهه ۹۰ به بعد، هر سال همه‌ چیز دشوارتر شد. فرزند دومم هم به دنیا آمده بود و با اینکه من و همسرم سخت کار می‌کردیم و هر کدام‌مان در حوزه کاری خودمان متخصص بودیم،‌ دیگر نمی‌توانستیم از پس هزینه اجاره‌خانه و فرزندمان بربیاییم. واقعا سال‌های آخر دیگر داشتیم با خودمان فکر می‌کردیم که خانه را به محله‌ای پایین‌تر ببریم، متراژش را هم کم کنیم اما نمی‌شد. در آن صورت باید مدرسه دخترم را هم عوض می‌کردیم و همه مناسبات زندگی‌مان تغییر می‌کرد».

او اکنون از زندگی در قطر راضی است، چون خیالش از بابت آینده فرزندانش راحت است: «دلم برای ایران تنگ می‌شود، برای زندگی‌کردن با مردم خودم. به اینجا آمدیم که نزدیک باشیم و تردد هم راحت باشد و هر وقت که خواستیم بتوانیم راحت به تهران سفر کنیم. اما از این بابت که می‌دانم آینده بچه‌هایم تأمین است و خودم هم با جایگاهی که لایقش هستم کار می‌کنم و زندگی دارم، احساس رضایت می‌کنم».

بر‌اساس آمارهای رصدخانه مهاجرت ایران که پس از انتشار آخرین داده‌هایش در سال ۱۴۰۱، به دلیل فشارها‌ تعطیل شد، شاخص «میل به بازگشت»، تمایل مهاجرانی را که در صورت وجود فرصت‌ مایل به بازگشت به کشور خود هستند، اندازه‌گیری می‌کند. با اینکه میل به بازگشت مفهومی ارزشمند است‌، اما چالش‌برانگیز هم به شمار می‌رود؛ چرا‌که در مورد مهاجرت بازگشتی‌ تقریبا یک قاعده کلی وجود دارد: اغلب مهاجران در ابتدا قصد مهاجرت دائمی ندارند و تمایل به بازگشت در آنها دیده می‌شود، اما بیشتر آنها پس از مهاجرت، در مقصد خود باقی می‌مانند.

۶ برابر شدن مهاجرت‌ ایرانیان از سال ۵۷ تا ۹۸

داده‌های گردآوری‌شده نشان می‌دهند‌ تعداد کل مهاجران ایرانی‌تبار از حدود نیم‌میلیون نفر پیش از انقلاب سال ۵۷ به ۳.۱ میلیون نفر در سال ۱۳۹۸ افزایش یافته که به‌ ترتیب معادل ۱.۳ درصد و ۳.۸ درصد از جمعیت کشور است. به‌طور کلی، کشورهای مقصد اصلی برای مهاجران ایرانی شامل ایالات متحده، کانادا، آلمان و بریتانیا هستند. این داده‌ها همچنین تخمین زده‌اند ‌حدود ۷۰۰ هزار ایرانی‌ در دانشگاه‌های خارجی تحصیل کرده‌اند. روند تعداد دانشجویان ایرانی‌ ثبت‌نام‌شده در دانشگاه‌های خارجی سه مرحله مشخص را نشان می‌دهد: این تعداد در دهه منتهی به انقلاب ۵۷ به‌شدت افزایش یافت، سپس در دو دهه پس از انقلاب به‌طور درخور توجهی کاهش یافت و پس از آن دوباره روند صعودی پیدا کرد. با ۱۳۰ هزار دانشجوی ایرانی ثبت‌نام‌شده در دانشگاه‌های خارجی، این عدد امروز به بالاترین حد خود رسیده است.

«حمید» یک دوره مستر آی‌تی در برلین خوانده است و حالا این روزها در استارتاپی در لندن زندگی می‌کند. از شرایط زندگی راضی است و می‌گوید برنامه‌ای هم برای بازگشت در سر ندارد: «من از ابتدا قصد مهاجرت داشتم. از تمام تعلقاتم در ایران گذشتم، مهاجرت کردم تا آینده‌ام را بسازم. دوست داشتم در کارم پیشرفت کنم. دیدم که همه دوستان بزرگ‌تر از خودم یا باید سرمایه زیادی می‌داشتند که بتوانند در ایران به آرزوهای خود برسند ‌یا راه دوم را که مهاجرت بود، انتخاب می‌کردند. من از همان ابتدا تصمیم سخت را گرفتم و چمدانم را بستم».

در چند دهه گذشته، نسبت دانشجویان تحصیلات تکمیلی به دانشجویان کارشناسی و تعداد دانشجویانی که پیش از ثبت‌نام در خارج از کشور ساکن بوده‌اند (کودکانی که با خانواده‌هایشان مهاجرت کرده‌اند) افزایش یافته است، در حالی که تمایل دانشجویان برای بازگشت به ایران از بیش از ۹۰ درصد در سال ۱۳۵۷ به کمتر از ۱۰ درصد در حال حاضر کاهش یافته است. طی نیم‌قرن گذشته، روند تعداد کل مهاجران ایرانی و نسبت مهاجران به جمعیت کشور دستخوش تغییرات چشمگیری بوده است. آمارها نشان می‌دهد‌ تعداد مهاجران ایرانی از حدود ۱۳۰ هزار نفر در سال ۱۳۴۸ به ۴۸۰ هزار نفر در یک سال پیش از انقلاب ایران افزایش یافت و در سال ۵۷ به ۸۳۰ هزار نفر رسید. این روند صعودی همچنان ادامه یافت تا جایی که اکنون (کمتر از سه سال پیش) تعداد کل مهاجران ایرانی به ۳.۱ میلیون نفر رسیده است. هم‌زمان، نسبت مهاجران به جمعیت کشور نیز از حدود ۰.۵ درصد در سال ۵۷، به ۳.۸ درصد در سال ۹۸ افزایش یافته است.

بزرگ‌ترین کشورهای میزبان مهاجران ایرانی امروز شامل ایالات متحده (۳۲ درصد)، کانادا (۱۴ درصد)، آلمان (۱۱ درصد)، بریتانیا (شش درصد)، سوئد (پنج درصد) و ترکیه (پنج درصد) هستند. از هر پنج مهاجر ایرانی، سه نفر پس از دریافت اقامت دائم یا مجوز کار، یک نفر از طریق پذیرش دانشگاهی و یک نفر با گرفتن پناهندگی، از کشور خارج شده‌اند. نمودارها همچنین نشان می‌دهند که تعداد دانشجویان ایرانی در دانشگاه‌های خارجی در دهه‌های مختلف تغییرات مهمی داشته است. پیش از انقلاب ۵۷، تعداد دانشجویان ایرانی با رشد سریعی مواجه شد و به حدود ۷۵ هزار نفر رسید، اما پس از انقلاب، تعداد دانشجویان به‌شدت کاهش یافت و تا اوایل دهه ۲۰۰۰ تثبیت شد. از اوایل دهه ۲۰۰۰ تا به امروز، این تعداد دوباره افزایش یافته و به حدود ۱۳۰ هزار نفر رسیده است.

موج مهاجرت؛ از جنگ تا انتخابات سال ۸۸

موج‌های مختلف پناهندگان ایرانی پس از انقلاب ایران سه اوج درخور توجه داشته است. اولین موج میان سال‌های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۹ رخ داد و در سال ۱۳۶۴ به اوج خود رسید. این موج عمدتا به دلیل تأثیرات جنگ ایران و عراق شکل گرفت. در دهه بعدی، دومین موج پناهندگان از سال ۱۳۷۷ تا ۱۳۷۹ به‌ویژه به‌ دنبال اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸ معروف به اعتراضات کوی دانشگاه ایجاد شد. سومین موج بزرگ پناهندگان ایرانی‌ پس از انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۸۸ آغاز شد که اعتراضات وسیع‌تری در پی داشت.

در ادامه، ایران وارد دوره‌ای از رکود اقتصادی طولانی شد که تاکنون هم ادامه دارد. در این میان، در سال ۱۳۹۴، بیش از ۷۰ هزار ایرانی برای دریافت پناهندگی اقدام کرده‌اند. به‌طور کلی، از زمان انقلاب، حدود یک میلیون ایرانی برای پناهندگی در کشورهای مختلف اقدام کرده‌اند. از این تعداد، یک‌سوم موفق به دریافت پناهندگی شده‌اند و بقیه به دلایل متعددی درخواست‌شان رد شده است. کشورهای مختلفی که بیشترین تعداد پناهندگان ایرانی را میزبانی کرده‌اند، شامل آلمان، ایالات متحده، ترکیه‌ و بریتانیا هستند. آلمان و ایالات متحده بیشترین پذیرش پناهندگان ایرانی را داشته‌اند، در حالی که ترکیه به‌ دلیل نزدیکی جغرافیایی و آسانی در مهاجرت‌های غیررسمی، به یکی از مقاصد مهم مهاجرت‌های ایرانیان تبدیل شده است.

۴۰ درصد مهاجران ایرانی تحصیل‌کرده‌اند

به گفته رئیس سازمان ثبت احوال کشور در پایان سال ۱۴۰۲، حدود چهار تا ۴.۵ میلیون نفر ایرانیان خارج از کشور زندگی می‌کنند. در‌حالی‌که عسکر جلالیان، معاون حقوق بشر و امور بین‌الملل وزارت دادگستری، گفته بود براساس آمار رسمی و پژوهشی حدود پنج میلیون ایرانی و براساس آمار غیررسمی بین هشت تا ۱۰ میلیون ایرانی در خارج از کشور حضور دارند. جلالیان تأکید کرده بود: «ما همگی بر این باوریم که آن دسته از ایرانیان که احتمالا دارای مشکلات امنیتی هستند، زیر یک درصد و خیلی کم هستند و آن‌هم حل‌شدنی است».

بنیاد پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی نیز در سال گذشته، با ارائه گزارشی با عنوان «مهاجرت گسترده به مرز بحران رسیده؛ ایران در آستانه فروپاشی نیروی انسانی و اقتصادی» نسبت به ابعاد متفاوت کوچ دسته‌جمعی مردم ایران به کشورهای دیگر هشدار داد. در بخشی از این گزارش نوشته شده است: «بیش از شش میلیون ایرانی طی دو دهه اخیر از کشور مهاجرت کرده‌اند. از این میان، مردان سهم بیشتری از مهاجرت‌ها را به خود اختصاص داده‌اند و اغلب در گروه‌های سنی ۲۵ تا ۴۴ سال قرار دارند. در‌این‌میان، مهاجرت زنان، به‌ویژه زنان تحصیل‌کرده، افزایش چشمگیری داشته و از بسیاری از مردان پیشی گرفته است. در این دوره، حدود ۴۰ درصد از مهاجران ایرانی دارای تحصیلات عالیه هستند و به کشورهای توسعه‌یافته مانند کانادا، آمریکا، آلمان، استرالیا و سوئد مهاجرت کرده‌اند. بسیاری از این مهاجران دارای تخصص‌های فنی، پزشکی و علمی بوده‌اند و در‌واقع با مهاجرت خود، ایران را از نیروی انسانی متخصص و تحصیل‌کرده خالی کرده‌اند».

بر‌اساس این گزارش، مهاجرت این افراد معمولا به دو دلیل عمده بوده است: اول شرایط اقتصادی نامناسب و نبود فرصت‌های شغلی مناسب در داخل کشور و دوم، محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی. «رضا» کار تأسیسات می‌کند و همسرش آرایشگر است. آنها اواخر سال ۱۴۰۱ راهی کانادا شدند و حالا در همان حوزه کاری خودشان در تورنتو مشغول کارند: «مهاجرت در سن پایین خیلی ساده‌تر است. برای ما با ۱۲ سال زندگی مشترک و دو بچه، مهاجرت به یک قاره دیگر که چند روز با پرواز برای رسیدن به ایران با آن فاصله دارید کار ساده‌ای نبود. اما خب، دیگر دخل‌و‌خرج زندگی ما هم جور درنمی‌آمد». اینها را «ستاره» می‌گوید که بعد از ۴۰‌سالگی مهاجرت را تجربه کرد: «رضا خیلی زود توانست کارش را تثبیت کند. برای من بیشتر زمان برد، چون رقابت در حرفه آرایشگری فشرده‌تر بود. اما بعد از گذشت نزدیک به سه سال همه چیز ثبات بیشتری پیدا کرده است». به گفته او، تورنتو آن‌قدر ایرانی دارد که گاهی حس نمی‌کنی کیلومترها از تهران دوری: «از شانس ماست که در تورنتو ایرانی زیاد هست. سوپرمارکت ایرانی داریم. هر لحظه که اراده کنیم، نان بربری و سنگک می‌خریم. بچه‌ها با سرعت بیشتری با فرهنگ اینجا رشد می‌کنند اما برای ما که دیگر هویت‌مان در ایران شکل گرفته، این فضا بهتر از کشورهایی است که جمعیت ایرانی کمتری دارد. کاش لازم نبود مهاجرت کنیم اما حالا هم راضی هستیم».

ناامیدی؛ اصلی‌ترین محرک مهاجرت‌ ایرانیان

«بهرام صلواتی»، رئیس سابق رصدخانه مهاجرت ایران، معتقد است در این شرایط، سؤال اصلی این است که چه مدت باید منتظر موج جدید مهاجرت بود: «نیروی شکل‌دهنده اصلی موج‌های مهاجرت توده‌وار یا اجتماعی در ایران، در گذشته «بی‌چشم‌اندازی» یا «ناامیدی» بوده و درحال‌حاضر نیز همین عامل، پیشران اصلی مهاجرت محسوب می‌شود. حتی اکنون نیز این موضوع تا حد زیادی قابل مشاهده است و طبعا آثار مضاعفی بر جای خواهد گذاشت. بخش درخورتوجهی از نیروهای اقتصادی کشور، به‌ویژه کارگران و نیروی کار، با توجه به افزایش بی‌رویه نرخ ارز، بالا‌رفتن هزینه‌های زندگی و در‌عین‌حال گسترش خط فقر که اکنون بخش عمده‌ای از جامعه را در بر گرفته است، در شرایطی قرار دارند که پیش‌بینی می‌شود حداقل آن بخش از نیروی کار که امکان مهاجرت به کشورهای همسایه و مجاور را دارد، برای دریافت دستمزدهای بالاتر نسبت به سطح حقوق داخلی اقدام به مهاجرت کند.

این یک بخش از ماجراست که قطعا قابل پیش‌بینی و تحلیل است». او ادامه می‌دهد: «بخش دیگری از مهاجران را جوانان تشکیل می‌دهند که مانند گذشته، بیشتر از مسیرها و کانال‌های تحصیلی برای مهاجرت اقدام خواهند کرد. گروه دیگری نیز وجود دارند که اساسا چشم‌انداز روشنی برای مهاجرت اقتصادی، تحصیلی یا حتی خانوادگی ندارند. این افراد به احتمال زیاد از مسیر مهاجرت‌های اجباری یا پناه‌جویی استفاده خواهند کرد.

در‌این‌میان، اعتراضات و شرایط ناامنی که هم‌اکنون در فضای اقتصادی و اجتماعی کشور مشاهده می‌شود، ممکن است حتی به افزایش پذیرش پرونده‌های پناهندگی و پناه‌جویی منجر شود، بنابراین می‌توان از این منظر نتیجه گرفت که موج جدید مهاجرت تشدید خواهد شد و سازوکارها و مکانیسم‌های آن نیز به‌همین‌ترتیب شکل خواهد گرفت». او به مقایسه وضعیت مهاجرت در گذشته و اکنون می‌پردازد: «اولا با افزایش نرخ ارز، قطعا هزینه‌های تحصیل در خارج از کشور تا حد زیادی افزایش پیدا کرده؛ به‌ویژه برای افرادی که قصد دارند به‌ صورت کاملا متکی بر منابع مالی شخصی خود اقدام کنند، یعنی به‌اصطلاح به شکل «سلف‌فاند» مهاجرت تحصیلی داشته باشند. این موضوع به‌عنوان یک اهرم محدودکننده یا دست‌کم کاهنده برای مهاجرت تحصیلی عمل خواهد کرد. در‌عین‌حال، با توجه به اختلاف فاحش نرخ ارز و همچنین فاصله معنادار سطح حقوق و دستمزدها در داخل ایران و خارج از کشور، از سوی دیگر انگیزه برای فعالیت اقتصادی در خارج از کشور افزایش پیدا می‌کند.

منظور مشخصا اشتغال‌هایی است که درآمد دلاری دارند یا به‌ عبارتی امکان فعالیت در بازارهای جهانی را فراهم می‌کنند؛ به‌ نحوی که فرد بتواند درآمد ارزی داشته باشد و حتی هزینه‌های زندگی را در داخل ایران پوشش دهد یا به نوعی به «نان‌آور بین‌المللی» برای خانواده تبدیل شود. بنابراین، در حوزه مهاجرت تحصیلی شاهد افزایش هزینه‌ها و در نتیجه احتمال کاهش نسبی خواهیم بود، اما در مقابل، مهاجرت‌های اقتصادی تشدید و تقویت می‌شوند».

به گفته این اقتصاددان، در موضوع پناهندگی و پناه‌جویی نیز، همان عامل ناامیدی، بی‌چشم‌اندازی و مسائل مربوط به ناپایداری و بی‌ثباتی‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور، به‌ طور طبیعی موجب تشدید مهاجرت‌های پناه‌جویانه خواهد شد و از این منظر نیز روند افزایشی پیش‌بینی می‌شود: «اما تفاوت اصلی میان دوره‌های قبل و دوره فعلی، به‌ نظر می‌رسد در این نکته نهفته باشد که مهاجرت‌ها حداقل تا اطلاع ثانوی، بیش از گذشته رنگ و بوی یک‌طرفه و بدون بازگشت به خود گرفته‌اند. دلیل آن هم این است که چشم‌انداز داخلی برای بازگشت، چندان مساعد و امیدوارکننده نیست. در نتیجه، مهاجرت‌ها بیش‌از‌پیش به سمت مهاجرت‌های یک‌طرفه و به‌اصطلاح «بی‌بازگشت» حرکت می‌کنند؛ مگر آنکه اتفاقی خارق‌العاده در سپهر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور رخ دهد. این نکته را می‌توان مهم‌ترین تفاوت وضعیت فعلی با دوره‌های پیشین دانست.

ضعف ساختاری در جذب نیروی نخبه

صلواتی تأثیر ضعف ساختاری را عاملی مهم تعریف می‌کند: «در بخش عمده‌ای از ماجرا، ریشه اصلی ناکارآمدی‌هایی که امروز به‌ویژه در حوزه اقتصاد با آن مواجهیم، ناشی از ضعف ساختاری در به‌کارگیری، جذب و حفظ نیروی نخبه و کارآمد در عرصه‌های مختلف تولیدی، خدماتی و حتی حوزه‌های میان‌بخشی بوده است.

بالطبع، از دست دادن همین نیروی انسانی کارآمد -آن‌هم تعداد اندکی که همچنان در داخل کشور باقی مانده‌اند- و خروج آنها از چرخه اقتصادی کشور به هر شکل ممکن، تأثیرات بسیار مضاعف و عمیقی بر افزایش ناکارآمدی خواهد گذاشت. ما با یک چرخه باطل ناکارآمدی مواجهیم؛ چرخه‌ای که با کوچ‌های دسته‌جمعی نیروی انسانی، بیش‌از‌پیش تشدید خواهد شد. نیروی انسانی‌ای که برای پرورش و آماده‌سازی آن زحمات بسیار زیادی کشیده شده و هر واحد از این نیروی انسانی برای رسیدن به مرحله بهره‌وری، نیازمند یک تا دو و حتی سه دهه سرمایه‌گذاری آموزشی، اقتصادی و اجتماعی بوده، اکنون در بازه‌های زمانی کوتاه و با سرعت بالا در حال از دست رفتن است.

در نتیجه، سطح سرمایه انسانیِ باکیفیت کشور بیش از هر زمان دیگری در حال تنزل است و این مسئله به‌ طور مستقیم به افزایش ضریب گسترش فقر، فلاکت و ناکارآمدی در کشور منجر خواهد شد. این روند باعث می‌شود که جامعه و اقتصاد ایران هرچه بیشتر در این وضعیت ناکارآمدی که در آن فرو‌رفته است، گرفتار شود و به‌ تبع آن، دامنه و شدت مشکلات نیز به‌ صورت تصاعدی افزایش پیدا کند».

البته تفاوت‌هایی هم درباره مهاجرت‌های پیشین و آینده نیز وجود دارد: «درمورد تفاوت‌ها یا شباهت‌های دوره‌های پیشین می‌توان این‌گونه توضیح داد که اولاً با افزایش نرخ ارز، قطعا هزینه‌های تحصیل در خارج از کشور تا حد زیادی افزایش پیدا کرده است؛ به‌ویژه برای افرادی که قصد دارند کاملا متکی بر تأمین منابع مالی خودشان اقدام کنند، یعنی در‌واقع اگر بخواهند به‌ صورت سلف‌فاند مهاجرت کنند. این موضوع یک نکته مهم است و به‌عنوان یک اهرم محدودکننده یا کاهش‌دهنده مهاجرت تحصیلی عمل خواهد کرد».

«نان‌آوران بین‌المللی»

در‌عین‌حال، با توجه به اختلاف فاحش نرخ ارز و همچنین تفاوت محسوس سطح حقوق و دستمزدها در داخل ایران و خارج از کشور، از سوی دیگر انگیزه برای فعالیت اقتصادی در خارج از کشور افزایش پیدا می‌کند: «حداقل در این معنا که فرد بتواند شغلی با درآمد دلاری داشته باشد. منظور این است که امکان فعالیت در بازارهای جهانی فراهم شود، به‌ طوری که فرد بتواند درآمد خود را به دلار دریافت کند و حتی در داخل ایران هزینه کند یا به نوعی به «نان‌آور بین‌المللی» برای خانواده‌ها تبدیل شود، بنابراین در موضوع مهاجرت تحصیلی شاهد افزایش هزینه‌ها هستیم که این مسئله می‌تواند به کاهش آن منجر شود، اما در مقابل، موضوع مهاجرت‌های اقتصادی تشدید خواهد شد و افزایش پیدا می‌کند. در حوزه پناهندگی و پناه‌جویی نیز، عامل ناامیدی، بی‌چشم‌اندازی و مسائل مرتبط با ناپایداری و بی‌ثباتی‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور، بار دیگر موجب تشدید مهاجرت‌های پناه‌جویانه و پناهندگی خواهد شد و از این منظر نیز روند افزایشی قابل انتظار است».

اما تفاوت اصلی میان دوره‌های قبل و دوره فعلی، حداقل از این جهت است که مهاجرت‌ها تا اطلاع ثانوی بیش از گذشته رنگ‌وبوی یک‌طرفه و بدون بازگشت به خود گرفته‌اند: «چرا‌که چشم‌انداز داخلی برای بازگشت چندان مساعد نیست. به‌همین‌دلیل مهاجرت‌ها بیش‌از‌پیش به سمت مهاجرت‌های یک‌طرفه و به‌اصطلاح مهاجرت‌های بی‌بازگشت سوق پیدا می‌کنند، مگر آنکه اتفاقی خارق‌العاده در سپهر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور رخ دهد. این نکته را می‌توان تفاوت اصلی وضعیت فعلی با دوره‌های پیشین دانست».

مسئله دیگری که وجود دارد این است که خانواده‌ها، به‌ طور کلی، چشم‌انداز روشنی پیش‌رو نمی‌بینند و نسبت به آینده خود و فرزندان‌شان نگران هستند. بالطبع، همین نگرانی باعث می‌شود سرمایه‌گذاری بیشتری بر روی مهاجرت، حداقل مهاجرت فرزندان، انجام دهند و این روند با سرعت بیشتری دنبال شود. در‌واقع ناامنی و ناپایداری موجود در مقایسه با چند سال پیش به شکل درخور‌توجهی افزایش یافته و بالطبع، این وضعیت موجب خواهد شد که موج جدید مهاجرت با شدت بیشتری شکل بگیرد و تشدید شود».





نظر شما درباره این مقاله:







تایید «زدن تیر خلاص» به مجروحان اعتراضات
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 23:24

تایید «زدن تیر خلاص» به مجروحان اعتراضات


بی‌بی‌سی فارسی

مدیر سازمان بهشت زهرا «زدن تیر خلاص» به مجروحان اعتراضات دی ماه را تایید کرد.

جواد تاجیک، مدیر عامل سازمان بهشت زهرا در یک نشست خبری «زدن تیر خلاص» به مجروحان اعتراضات دی ماه را تایید کرد ولی آن را به «تروریست‌ها» نسبت داده است.

او گفت: «حتما تروریست‌ها و کسانی که مسلح بودند تیر خلاص به مردم زدند و به بیش از ۷۰ درصد از پیکرها؛ تروریست‌ها شلیک کردند.»

پس از سرکوب خونین معترضان دردی ماه، روایت‌هایی درباره «زدن تیرخلاص» به معترضان مجروح وجود داشت.

این اولین باری‌است که یک مقام مسئول این موضوع را با نسبت دادن آن به «تروریست‌ها» اعلام می‌کند.

مدیرعامل سازمان بهشت زهرا همچنین همچنین دریافت پول تیر از خانواده کشته‌شدگان را رد کرده است.

او گفته است: «شایعه‌ای مطرح شد که پول تیر می‌گرفتیم؛ اما در جمهوری اسلامی چنین سابقه‌ای وجود ندارد؛ حتی صلوات هم از مردم نخواستیم دریافت کنیم‌.»

این اظهارات با روایت خانواده‌های بعضی از کشته شدگان در تعارض است.

تصاویر و گزارش‌های رسیده از ایران و اظهارات شاهدانی که با بی‌بی‌سی صحبت کرده‌اند حاکی از خشونت بی‌سابقه در سرکوب اعتراضات دی ۱۴۰۴ است. نهادهای حقوق بشری تخمین می‌زنند که از زمان آغاز این اعتراضات، هزاران نفر کشته و زخمی شده‌ باشند.

خبرگزاری فعالان حقوق بشر (هرانا) تا روز ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، جان باختن ۷۰۰۵ نفر را تایید کرده است. از این تعداد ۶۵۰۶ معترض، ۲۱۴ نفر از نیروهای نظامی و حکومتی و ۶۶ نفر غیرمعترضان غیرنظامی شناسایی شده‌اند.

هرانا اعلام کرده است که در حال بررسی صدها مورد گزارش کشته‌شده دیگر است.

نهادهای حقوق بشری هشدار می‌دهند که آمارهای واقعی ممکن است بسیار بیشتر از رقمی که تاکنون تایید شده، باشد.

روز ۱۲ بهمن دفتر مسعود پزشکیان، رئیس جمهور ایران فهرستی از اسامی و مشخصات ۲۹۸۶ نفر از جان‌باختگان اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ را منتشر کرد.

حکومت ایران آمار کل جان‌باختگان حوادث اخیر را ۳۱۱۷ نفر اعلام کرد و دلیل علت اختلاف آمار را مجهول الهویه بودن ۱۳۱ جسد دانست.

به دلیل محدودیت‌های ارتباطی و دسترسی محدود رسانه‌های مستقل ارزیابی آمار در اعتراضات به‌سختی ممکن می‌شود و راستی‌آزمایی این اطلاعات، عملا ممکن نیست.

بخش راستی‌آزمایی بی‌بی‌سی فارسی تحقیقی را برای شناسایی هویت شماری از کشته‌شدگان اعتراضات دی ۱۴۰۴ آغاز کرده است. براساس این تحقیق تاکنون هویت ۲۳۳ کشته‌شده را مستند سازی کرده است.





نظر شما درباره این مقاله:







درگیری نیروهای امنیتی با سوگواران چهلم قربانیان
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 20:17

درگیری نیروهای امنیتی با سوگواران چهلم قربانیان


پریسا حافظی / خبرگزاری رویترز / ۱۸ فوریه ۲۰۲۶

ایرانیان این هفته بار دیگر برای سوگواری کشته‌شدگانِ سرکوب نیروهای امنیتی در جریان اعتراضات ضدحکومتی ماه گذشته به خیابان‌ها بازگشتند؛ اقدامی که موج تازه‌ای از برخوردهای امنیتی را به‌دنبال داشت و یادآور انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ بود که به سقوط شاهِ مورد حمایت آمریکا انجامید.

انقلابیونِ ضدشاه در سال ۱۹۷۹، مراسم‌های سوگواری شیعیان در چهلم هر کشته را به تظاهراتی تازه تبدیل می‌کردند؛ امری که به خشونت‌های جدید از سوی حکومت و خلق «شهیدان» تازه برای جنبش می‌انجامید.

مخالفان حاکمیت روحانیون، با به‌کارگیری همان تاکتیک‌ها پس از پنج دهه، هنوز نتوانسته‌اند شتاب و گستره آن دوران را تکرار کنند؛ اما رهبران روحانی ایران که از سوی دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا، به‌دلیل سیاست‌های هسته‌ای و امنیتی‌شان با تهدید حمله نظامی روبه‌رو هستند، نگرانی خود را نشان داده‌اند.

مقام‌های حکومتی نیروهای امنیتی را در برخی گورستان‌ها مستقر کردند و پس از عذرخواهی از «همه کسانی که تحت تأثیر خشونت قرار گرفتند» — خشونتی که آن را به افرادی موسوم به «تروریست» نسبت دادند — از شهروندان دعوت کردند روز سه‌شنبه در مراسم‌های دولتی چهلم شرکت کنند.

یک فعال حقوق بشر در ایران که به‌دلیل نگرانی از پیامدها نخواست نامش فاش شود، گفت: «آنها تلاش کردند با برگزاری این مراسم در مساجد سراسر کشور، از تکرار تاریخ جلوگیری کنند؛ تا مانع تجمع خانواده‌های خشمگین در گورستان‌ها شوند، اما شکست خوردند.»

درگیری نیروهای امنیتی با سوگواران

ویدئوهایی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد نشان می‌دهد خانواده‌ها روز سه‌شنبه در نقاط مختلف ایران، ۴۰ روز پس از آغاز دو روز تیراندازی گسترده نیروهای امنیتی — که به گفته گروه‌های حقوق بشری هزاران معترض را به کام مرگ کشاند — مراسم‌های خود را برگزار کردند.

برخی از این مراسم‌ها به اعتراضات گسترده‌تر ضدحکومتی تبدیل شد و در مواردی با استفاده از نیروی مرگبار مواجه گردید.

در شهر کردنشین آبدانان در استان ایلام، شاهدان و فعالان گفتند نیروهای امنیتی به سوی صدها سوگواری که در گورستان گرد آمده بودند آتش گشودند.

در ویدئوها دیده می‌شود که مردم در حالی که شعار «مرگ بر دیکتاتور» — اشاره‌ای به علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی — سر می‌دهند، با شنیده شدن صدای تیراندازی پراکنده می‌شوند.

خبرنگاران رویترز تأیید کردند که این ویدئوها در گورستان فیلم‌برداری شده است. آنها نتوانستند تاریخ دقیق ضبط را تأیید کنند، اما هیچ نسخه‌ای پیش از روز سه‌شنبه منتشر نشده بود؛ شاهدان و فعالان نیز گفتند تیراندازی در همان روز رخ داده است.

گروه حقوق بشری «هەنگاو» اعلام کرد دست‌کم سه نفر در آبدانان زخمی و ۹ نفر بازداشت شدند. درگیری‌های مشابهی نیز در مشهد و همدان گزارش شد. منابعی در ایران گفتند دسترسی به اینترنت در این شهرها به‌شدت محدود شده است.

چهارشنبه؛ چهلم اوج اعتراضات ژانویه

قرار بود روز چهارشنبه نیز مراسم‌های سوگواری بیشتری برگزار شود؛ ۴۰ روز پس از مرگبارترین ناآرامی‌های دو روزه ژانویه. با این حال، به‌دلیل محدودیت‌های ارتباطی، مشخص نبود چه تعداد مراسم برگزار شده یا نتایج آن چه بوده است.

ناآرامی‌های ژانویه از اعتراضات اقتصادی محدود در ماه دسامبر در میان بازاریان بازار بزرگ تهران آغاز شد و به جدی‌ترین تهدید علیه نظام شیعه‌محور ایران در نزدیک به پنج دهه اخیر تبدیل گردید؛ به‌گونه‌ای که معترضان خواستار کناره‌گیری روحانیون حاکم شدند.

مقام‌ها دسترسی به اینترنت را قطع کردند و خشونت‌ها را به «تروریست‌های مسلح» مرتبط با اسرائیل و ایالات متحده نسبت دادند. به گفته گروه‌های حقوق بشری، شمار نامعلومی از روزنامه‌نگاران، وکلا، فعالان مدنی، مدافعان حقوق بشر و دانشجویان بازداشت شده‌اند.

مقام‌های ایرانی به رویترز گفته‌اند که رهبران کشور نگران‌اند حمله احتمالی آمریکا بتواند با دامن‌زدن به اعتراضات بیشتر، کنترل آنان بر قدرت را تضعیف کند. سرکوب، نابرابری، فساد و حمایت از نیروهای نیابتی در خارج از کشور از اصلی‌ترین نارضایتی‌ها به شمار می‌روند.

سارا، کارمند ۲۸ ساله دولت از شهر اصفهان، گفت: «تا کی می‌توانند برای ماندن در قدرت مردم را بکشند؟ مردم خشمگین‌اند، مردم ناامید شده‌اند.»

او افزود: «جمهوری اسلامی برای کشور من چیزی جز جنگ، فلاکت اقتصادی و مرگ به ارمغان نیاورده است.»

ترامپ ناوهای هواپیمابر، جنگنده‌ها، ناوشکن‌های مجهز به موشک هدایت‌شونده و دیگر تجهیزات نظامی را برای احتمال حمله در صورت بی‌نتیجه ماندن مذاکرات درباره محدودسازی برنامه هسته‌ای ایران و تضعیف نیروهای نیابتی خارجی آن، به خاورمیانه اعزام کرده است.

حتی بدون حمله آمریکا نیز، ادامه انزوای ناشی از تحریم‌های غرب احتمالاً خشم عمومی بیشتری را برخواهد انگیخت.

در سال ۱۹۷۹، شورش‌های ضدشاه در شهرها و روستاهای استان‌ها با اعتصاب کارگران نفت — که بخش عمده درآمد ایران را قطع کرد — و حمایت مالی بازاریان از روحانیون مخالف تقویت شد.

این‌بار گزارشی از اعتصاب گسترده کارگران نفت یا حمایت سازمان‌یافته بازاریان منتشر نشده است؛ با این حال، به گفته شاهدان و بر اساس پست‌های شبکه‌های اجتماعی، مردم برخی از تاکتیک‌های کوچک‌مقیاس آن دوران را تکرار کرده‌اند و در تظاهرات شبانه، اغلب از پشت‌بام‌ها، شعار «الله‌اکبر» و «مرگ بر دیکتاتور» سر داده‌اند.





نظر شما درباره این مقاله:







بیانیه‌ی مشترک تشکل‌های حامی حقوق کودکان
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 14:23

بیانیه‌ی مشترک تشکل‌های حامی حقوق کودکان






نظر شما درباره این مقاله:







توصیه دوستانه احمد زیدآبادی به ماشاله شمس‌الواعظین!
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 13:52

توصیه دوستانه احمد زیدآبادی به ماشاله شمس‌الواعظین!






نظر شما درباره این مقاله:







ایران وضعیت خود را اشتباه درک کرده است!
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 12:49

ایران وضعیت خود را اشتباه درک کرده است!


علی هاشم / فارن پالیسی

چهارشنبه ۱۸ فوریه ۲۰۲۶

اندکی پس از غروب آفتاب در ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ بود که ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، سخنرانی شوم خود را آغاز کرد؛ سخنرانی‌ای که عملاً اعلام جنگ علیه اوکراین بود. آن شب در هتلی در وین بودم و تمامی نشانه‌ها حاکی از آن بود که ایران، ایالات متحده و سایر طرف‌های باقی‌مانده در مذاکرات هسته‌ای، تنها چند ساعت با اعلام توافق فاصله دارند. هماهنگ‌کنندگان اتحادیه اروپا چنین می‌گفتند و اعضای هیأت مذاکره‌کننده ایرانی نیز همین ارزیابی را تأیید می‌کردند.

اما سپس جنگ در اوکراین آغاز شد. توافق هرگز شکل نگرفت. مشاوران نزدیک به هیأت ایرانی به‌سرعت به این جمع‌بندی رسیدند که جهان پس از جنگ روسیه و اوکراین دیگر شبیه جهان پیش از آن نخواهد بود. این ارزیابی به رهبری تهران منتقل شد. در میان مقام‌های ایرانی عبارتی بارها تکرار می‌شد: «زمستان در راه است»؛ عبارتی برگرفته از مجموعه تلویزیونی «بازی تاج‌وتخت». انتظار روشن بود: اروپا با بحران شدید انرژی روبه‌رو خواهد شد، انسجام غرب فرو خواهد پاشید و موقعیت چانه‌زنی ایران بهبود خواهد یافت.

زمستان آمد و رفت. این قمار شکست خورد. ارزیابی آرزومندانه تهران، آن را از دستیابی به توافقی محروم کرد که می‌توانست در دوران ریاست‌جمهوری جو بایدن، تا حدی تحریم‌ها را کاهش دهد. حسگرهای راهبردی ایران یا از کار افتاده بودند، یا دقیقاً همان‌گونه که برنامه‌ریزی شده بودند عمل کردند: تقویت‌کننده انتظارات، نه به چالش کشنده آنها.

این خطای محاسباتی اکنون کمتر شبیه یک رویداد مقطعی به نظر می‌رسد و بیشتر به الگویی تکرارشونده می‌ماند؛ الگویی که این‌بار در مقطعی به‌مراتب خطرناک‌تر دوباره ظهور کرده است.

مقام‌های درگیر در مسیر دیپلماتیک کنونی بر شکاف رو‌به‌گسترشی میان برداشت تهران از مذاکرات و شیوه‌ای که واشنگتن اکنون آنها را پیش می‌برد تأکید دارند. یک دیپلمات منطقه‌ای که در روند میانجی‌گری نقش دارد، از آنچه «شکاف فزاینده سرعت» خواند سخن گفت. به گفته او، مداخله منطقه‌ای تنها دلیلی بود که مانع از آغاز جنگ چند هفته پیش شد. نگرانی او صرفاً اختلاف میان طرفین نبود، بلکه برداشت بنیادین نادرست از مفهوم زمان بود. او گفت: «این یک دولت سنتی آمریکایی نیست که مطابق ریتم‌های نهادی آشنا عمل کند. ترامپ به دنبال پیروزی‌های سریع و قابل مشاهده است. صبر، غریزه راهبردی او نیست.»

پیام این دیپلمات صریح بود: اگر تهران تصور می‌کند می‌تواند مذاکرات را تا انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا طولانی کند تا اهرم فشار بیشتری به دست آورد، این یک خطای محاسباتی جدی خواهد بود. میزان تحمل واشنگتن در برابر تأخیر ممکن است بسیار زودتر از هر جدول زمانی دیپلماتیکی که تهران واقع‌بینانه می‌داند، به پایان برسد. هشدار این دیپلمات پژواک لحظات پیشین است؛ زمانی که انتظارات راهبردی ایران با واقعیت در حال شکل‌گیری برخورد کرد.

در آستانه جنگ اسرائیل علیه ایران در ژوئن گذشته، مقام‌های ایرانی بر اساس نشانه‌های دیپلماتیک ارزیابی کرده بودند که اسرائیل پیش از پایان دور ششم مذاکرات در مسقط دست به حمله نخواهد زد. برنامه‌ریزان نظامی معتقد بودند هرگونه حمله به‌طور محدود بر تأسیسات هسته‌ای متمرکز خواهد بود، نه خود تهران.

اما به‌جای آن، پایتخت ایران پیش از سپیده‌دم با حملات هوایی هماهنگ و عملیات پهپادی داخلی بیدار شد؛ حملاتی که بخش عمده‌ای از فرماندهان ارشد نظامی کشور را از میان برد. جنگ ۱۲ روز به طول انجامید و دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، در روزهای پایانی آن مجوز حملات مستقیم ایالات متحده به تأسیسات هسته‌ای ایران را صادر کرد.

شاید تکان‌دهنده‌ترین افشاگری پس از آن رخ داد: مقام‌های ایرانی اذعان کردند که اورانیوم غنی‌شده در سطح ۶۰ درصد پیشاپیش از سایت‌های هسته‌ای منتقل نشده بود. تهران ورود آمریکا به جنگ را پیش‌بینی نکرده بود. اما واشنگتن، با این حال، وارد جنگ شد.

وقتی درگیری با آتش‌بس پایان یافت — پس از آنچه تهران آن را حمله‌ای عمدتاً نمادین به پایگاه هوایی العدید در قطر توصیف کرد — مقام‌های ایرانی فرض کردند که مذاکرات می‌تواند تحت شرایط آشنای پیشین از سر گرفته شود. اما واقعیت به‌طور بنیادین تغییر کرده بود. جنگ رخ داده بود، زیرساخت‌های کلیدی را از کار انداخته و سطح غنی‌سازی را عملاً به صفر رسانده بود. اهرم‌های چانه‌زنی ایران، چه در حوزه هسته‌ای و چه در عرصه منطقه‌ای، به‌طور قابل‌توجهی تضعیف شده بود.

با این حال، تهران بازهم چنان رفتار می‌کرد که گویی چارچوب مذاکرات پیشین دست‌نخورده باقی مانده است. یکی از مقام‌های پیشین ایرانی اندکی پس از جنگ در گفت‌وگویی صریح توضیحی ارائه داد. به گفته او، مشکل نه ناآگاهی، بلکه اینرسی نهادی بود. او گفت: «حاکمیت اینجا همچنان در مدل ۲۰۱۵ گیر کرده است. اما نحوه هم‌راستایی ستارگان در سال ۲۰۱۵ بی‌سابقه بود. آن شرایط قابل تکرار نیست.»

توافق سال ۲۰۱۵ که با عنوان «برنامه جامع اقدام مشترک» شناخته می‌شود، حاصل همگرایی کم‌سابقه‌ای بود: اراده سیاسی در واشنگتن، انعطاف‌پذیری راهبردی در تهران و محیط بین‌المللی مساعد برای مصالحه. هیچ‌یک از آن شرایط امروز وجود ندارد. اکنون، در حالی که واشنگتن اصرار دارد موضوع موشک‌های بالستیک و فعالیت‌های منطقه‌ای نیز در کنار محدودیت‌های هسته‌ای مورد رسیدگی قرار گیرد، ابزارهای قدیمی مذاکره تا حد زیادی کارایی خود را از دست داده‌اند. از این منظر، تهران می‌کوشد با فرضیاتی متعلق به دوره‌ای دیگر، وارد یک رویارویی راهبردی جدید شود.

این امر توضیح می‌دهد که چرا تصمیم‌گیران ایرانی همچنان افزایش استقرارهای نظامی آمریکا — از جمله اعزام دومین ناو هواپیمابر — را عمدتاً به‌عنوان فشاری برای وادار کردن ایران به مذاکره تفسیر می‌کنند، نه به‌مثابه آمادگی برای تشدید تنش. باور غالب همچنان این است که واشنگتن در نهایت به‌دنبال یک توافق هسته‌ای است و می‌خواهد از یک جنگ طولانی‌مدت منطقه‌ای اجتناب کند.

مسئله، فقدان آمادگی برای درگیری نیست. ایران در حال نمایش توانمندی‌های خود است و بنا بر گزارش‌های غربی، در حال بازسازی زرادخانه‌اش نیز هست. مسئله، اطمینان تهران به یک پایان دیپلماتیک آشناست.

از منظر ژئوپلیتیک، محیط پیرامونی ایران دگرگون شده است. سوریه پس از فروپاشی دولت بشار اسد به‌طور کامل از معادله راهبردی ایران خارج شده است. حزب‌الله و حماس در جریان جنگ ۲۰۲۳–۲۰۲۴ با اسرائیل، بخش زیادی از ظرفیت دفاعی خود را از دست دادند. عراق نیز در حال بازتنظیم موقعیت خود و فاصله گرفتن از تقابل‌های منطقه‌ای است.

به بیان ساده، خاورمیانه‌ای که پیش از جنگ اسرائیل و حماس دکترین بازدارندگی ایران را شکل داده بود، دیگر وجود ندارد. با این حال، ایران همچنان طوری مذاکره می‌کند که گویی آن شرایط پابرجاست.

حتی پس از دیدارهای بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، با دونالد ترامپ در واشنگتن، گفت‌وگوهایی که به رهبری علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، در مسقط و دوحه انجام شد، عمدتاً به پرونده هسته‌ای محدود ماند. مقام‌های ایرانی ظاهراً متقاعد نشده‌اند که ترامپ مایل است درگیری‌ای را تداوم بخشد که بتواند از طریق تبادل طولانی‌مدت موشکی، منطقه را فلج کند.

این یک قمار کلاسیک است؛ قمار مشترک ایالات متحده و ایران که افزایش فشار را صرفاً ابزاری برای دستیابی به خواسته‌ها می‌دانند، نه برنامه‌ای برای به آتش کشیدن کل خانه. اما خطر واقعی «بازی مرغ» نه در نیت طرفین، بلکه در این است که آیا پیش از آنکه خیلی دیر شود، مسیر خود را تغییر می‌دهند یا نه. گاهی زمان پیش از آنکه «اهرم فشار» فرصت اثرگذاری پیدا کند، به پایان می‌رسد.

در داخل ایران، بحث درباره جنگ اغلب با ترتیبی معنادار مطرح می‌شود: نخست نرخ ارز، سپس ژئوپلیتیک. بخشی از جامعه همچنان از منظر ایدئولوژیک متعهد باقی مانده و مخالفت‌ها را در چارچوب تقابل خارجی می‌بیند و چالش‌های داخلی را بخشی از مأموریتی دفاعی و مقدس مرتبط با آموزه‌های دینی تفسیر می‌کند. بخشی دیگر بیش از هر چیز به‌دنبال ثبات است؛ در حالی که از نحوه حکمرانی انتقاد می‌کند، از تجزیه ملی بیش از تداوم اقتدارگرایی هراس دارد.

در عین حال، بخش کوچک‌تر اما رو به گسترشی — به‌ویژه در میان نسل جوان‌تر ایرانیان — جنگ را به‌مثابه گسستی بالقوه می‌بیند که می‌تواند به آنچه «افول تدریجی ملی» توصیف می‌کند پایان دهد. در گفت‌وگوهایی در تهران، برخی این باور را مطرح کردند که حملات خارجی ممکن است نهادها را هدف قرار دهد نه غیرنظامیان، و راه را برای نظمی سیاسی کاملاً متفاوت بگشاید. روشن است که آنان بیش از آن جوان‌اند که تهاجم سال ۲۰۰۳ به عراق و پیامدهای آن را به چشم دیده باشند.

واشنگتن همچنان فشار را افزایش می‌دهد، در حالی که تهران متقاعد است مذاکرات در نهایت بحران را حل‌وفصل خواهد کرد. اما مطالبات آمریکا اکنون یکی از ارکان اصلی دکترین دفاعی ایران — یعنی برنامه موشک‌های بالستیک — را به چالش می‌کشد. پذیرش چنین شروطی می‌تواند ایران را از نظر راهبردی آسیب‌پذیر سازد. رد آنها نیز خطر تقابل را افزایش می‌دهد.

به‌گونه‌ای متناقض، اعتمادبه‌نفس ممکن است بزرگ‌ترین نقطه ضعف ایران باشد. رویدادهای ژوئن ۲۰۲۵ آنچه را زمانی غیرقابل تصور می‌نمود، به فرصتی راهبردی و محتمل برای واشنگتن و متحدانش بدل کرد. فشار مستمر ممکن است کمتر با هدف سرنگونی نظام و بیشتر با هدف تغییر مسیر آن از طریق فرسایش و فشارهای داخلی دنبال شود. اینکه چنین راهبردی بتواند موفق شود یا نه، همچنان نامعلوم است. ساختار چندلایه نظام سیاسی ایران دقیقاً برای مقاومت در برابر دگرگونی‌های ناگهانی طراحی شده است.

در حال حاضر، تهران همچنان متقاعد است که میز مذاکره راه‌حلی به همراه خواهد داشت. شاید چنین شود. اما خطر در فرض مشترکی نهفته است که هر دو پایتخت را هدایت می‌کند: اینکه طرف مقابل نخستین کسی خواهد بود که عقب‌نشینی می‌کند. و در سیاست لبه پرتگاه، جنگ‌ها به ندرت از سر تمایل آغاز می‌شوند؛ بلکه اغلب زمانی شعله‌ور می‌شوند که هر طرف گمان می‌کند دیگری را بیش از حد خوب می‌شناسد.

—————-
* علی هاشم، پژوهشگر وابسته به مرکز مطالعات اسلامی و غرب آسیا، رویال هالووی، در دانشگاه لندن است.





نظر شما درباره این مقاله:







خاتم الانبیاء از قرارگاه جنگ تا پیمانکار کلان پروژه ها
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 11:54

خاتم الانبیاء از قرارگاه جنگ تا پیمانکار کلان پروژه ها






نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ به یک جنگ بزرگ با ایران نزدیک‌تر می‌شود
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 11:08

ترامپ به یک جنگ بزرگ با ایران نزدیک‌تر می‌شود


باراک راوید / آکسیوس

دولت ترامپ بیش از آنچه اغلب آمریکایی‌ها تصور می‌کنند به یک جنگ بزرگ در خاورمیانه نزدیک شده است. این جنگ می‌تواند خیلی زود آغاز شود.

چرا اهمیت دارد: به گفته منابع، یک عملیات نظامی آمریکا در ایران احتمالاً یک کارزار گسترده و چند هفته‌ای خواهد بود که بیش از آنکه شبیه عملیات محدود و نقطه‌زنی ماه گذشته در ونزوئلا باشد، به یک جنگ تمام‌عیار شباهت خواهد داشت.

این منابع می‌گویند چنین عملیاتی به احتمال زیاد یک کارزار مشترک آمریکا و اسرائیل خواهد بود که از نظر دامنه بسیار گسترده‌تر — و برای بقای رژیم ایران حیاتی‌تر — از جنگ ۱۲ روزه به رهبری اسرائیل در ماه ژوئن گذشته خواهد بود؛ جنگی که آمریکا در نهایت برای نابودی تأسیسات هسته‌ای زیرزمینی ایران به آن پیوست.

چنین جنگی تأثیرات چشمگیری بر سراسر منطقه خواهد گذاشت و پیامدهای عمده‌ای برای سه سال باقیمانده از ریاست‌جمهوری ترامپ خواهد داشت.

در حالی که توجه کنگره و افکار عمومی آمریکا به مسائل دیگر معطوف است، درباره آنچه می‌تواند مهم‌ترین مداخله نظامی آمریکا در خاورمیانه طی دست‌کم یک دهه گذشته باشد، بحث عمومی چندانی در جریان نیست.

جزئیات بیشتر: ترامپ در اوایل ژانویه، در واکنش به کشته شدن هزاران معترض به دست حکومت ایران، تا آستانه حمله به ایران پیش رفت.

اما پس از آنکه فرصت مناسب از دست رفت، دولت به رویکردی دو مسیره روی آورد: مذاکرات هسته‌ای در کنار یک بسیج گسترده نظامی.

ترامپ با به تأخیر انداختن اقدام و همزمان به‌کارگیری چنین حجم بزرگی از توان نظامی، سطح انتظارات درباره شکل و ابعاد عملیات احتمالی در صورت شکست مذاکرات را بالا برده است.

و در حال حاضر، دستیابی به توافق چندان محتمل به نظر نمی‌رسد.

آنچه خبرساز شد: جرد کوشنر و استیو ویتکاف، مشاوران ترامپ، روز سه‌شنبه در ژنو به مدت سه ساعت با عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، دیدار کردند.

اگرچه هر دو طرف اعلام کردند که مذاکرات «پیشرفت‌هایی» داشته، اما فاصله‌ها همچنان زیاد است و مقام‌های آمریکایی نسبت به امکان پر کردن این شکاف‌ها خوش‌بین نیستند.

جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور، در گفت‌وگو با فاکس‌نیوز گفت مذاکرات از برخی جهات «خوب پیش رفت»، اما «در موارد دیگر کاملاً روشن بود که رئیس‌جمهور خطوط قرمزی تعیین کرده که ایرانی‌ها هنوز حاضر به پذیرش و بررسی آن‌ها نیستند.»

ونس تصریح کرد که هرچند ترامپ خواهان توافق است، اما ممکن است به این نتیجه برسد که دیپلماسی «به پایان طبیعی خود رسیده است.»

وضعیت فعلی: آرایش نظامی ترامپ اکنون شامل دو ناو هواپیمابر، یک دوجین ناو جنگی، صدها جنگنده و چندین سامانه دفاع هوایی است. بخشی از این تجهیزات هنوز در حال انتقال به منطقه است.

بیش از ۱۵۰ پرواز باری نظامی آمریکا سامانه‌های تسلیحاتی و مهمات را به خاورمیانه منتقل کرده‌اند.

تنها در ۲۴ ساعت گذشته، ۵۰ جنگنده دیگر — شامل اف-۳۵، اف-۲۲ و اف-۱۶ — راهی منطقه شده‌اند.

میان سطور: رویارویی با ایران آن‌قدر طولانی شده که بسیاری از آمریکایی‌ها احتمالاً نسبت به آن بی‌حس شده‌اند. منابع می‌گویند جنگ می‌تواند زودتر و بسیار گسترده‌تر از آنچه اغلب تصور می‌شود رخ دهد.

تشدید نظامی و لحن تند ترامپ، عقب‌نشینی او را بدون گرفتن امتیازهای عمده از ایران در زمینه برنامه هسته‌ای دشوار کرده است.

این امر با روحیه ترامپ سازگار نیست و مشاورانش نیز استقرار این حجم از تجهیزات را یک بلوف نمی‌دانند.

در مورد ترامپ هر اتفاقی ممکن است رخ دهد. اما همه نشانه‌ها حاکی از آن است که اگر مذاکرات شکست بخورد، او دستور حمله را صادر خواهد کرد.

زمان‌بندی: به گفته دو مقام اسرائیلی، دولت اسرائیل — که به دنبال سناریویی حداکثری شامل تغییر رژیم و نیز هدف قرار دادن برنامه‌های هسته‌ای و موشکی ایران است — خود را برای سناریوی جنگ ظرف چند روز آینده آماده می‌کند.

برخی منابع آمریکایی به آکسیوس گفته‌اند ممکن است آمریکا به زمان بیشتری نیاز داشته باشد. لیندزی گراهام، سناتور جمهوری‌خواه از کارولینای جنوبی، گفته حملات ممکن است هنوز چند هفته فاصله داشته باشد. اما برخی دیگر معتقدند جدول زمانی می‌تواند کوتاه‌تر باشد.

یکی از مشاوران ترامپ گفت: «رئیس کلافه شده است. برخی اطرافیانش به او درباره رفتن به جنگ با ایران هشدار می‌دهند، اما به نظر من ۹۰ درصد احتمال دارد در چند هفته آینده شاهد اقدام نظامی باشیم.»

نکته قابل توجه: مقام‌های آمریکایی پس از مذاکرات روز سه‌شنبه گفتند ایران باید ظرف دو هفته با یک پیشنهاد تفصیلی بازگردد.

در ۱۹ ژوئن سال گذشته، کاخ سفید نیز یک مهلت دو هفته‌ای برای تصمیم ترامپ میان ادامه مذاکرات یا حمله تعیین کرده بود. سه روز بعد، او عملیات «چکش نیمه‌شب» را آغاز کرد.

جمع‌بندی: هیچ نشانه‌ای از یک گشایش دیپلماتیک با ایران در افق دیده نمی‌شود. اما نشانه‌ها درباره قریب‌الوقوع بودن جنگ هر روز بیشتر می‌شود.





نظر شما درباره این مقاله:







رؤیت ۱۰۰ هزار آی‌پی استارلینک در ایران
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 10:14

رؤیت ۱۰۰ هزار آی‌پی استارلینک در ایران






نظر شما درباره این مقاله:







روایت یک سرکوبگر فعال در جنایات ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز

یادبود محل جان‌باختن جوان معترض در مرودشت

iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 9:50

روایت یک سرکوبگر فعال در جنایات ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه


شاهد علوی / ایران‌اینترنشنال

یکی از نیروهای سرکوب فعال در جنایات ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، جزییات هولناکی از کشتار در تهران افشا می‌کند. از توزیع سلاح بین اراذل در اطلاعات سپاه پاسداران تا شلیک تیر خلاص به زخمی‌ها، استفاده از کامیون‌های یخچال‌دار شرکت میهن برای حمل اجساد و کندن گوشواره و گردنبند دختربچه‌های جان‌باخته.

کاظم (نام مستعار)، ۴۰ ساله و ساکن تهران که شغل آزاد دارد، یکی از کسانی است که در دو شب پنج‌شنبه ۱۸ و جمعه ۱۹ دی‌ماه به عنوان بخشی از ماشين سرکوب در خیابان‌های تهران حضور داشته است.

او که به‌دلیل وابستگی‌های خانودگی پیش از این با برخی نهادهای حکومتی در ارتباط بوده، می‌گوید در جریان یک اتفاق و به خاطر آن‌چه یک اشتباه بد می‌خواند، مدتی نسبتا طولانی در بازداشت اطلاعات سپاه پاسداران بوده و با قول همکاری آزاد شده است.

کاظم با ذکر تجربه دو شب خونین دی‌ماه در تهران به عنوان «تجربه‌ای هولناک»، با تاکید بر این‌که دستش به خون کسی آغشته نیست، می‌گوید به‌دلیل همان تعهدی که برای آزادی خود داده و این‌که از او نقطه ضعف دارند، تحت فشار و تهدید جانی، ناچار است هر زمان سازمان اطلاعات سپاه اراده کند، با آن‌ها همکاری کند.

آن‌چه این عضو دستگاه سرکوب روایت می‌کند، جزییاتی از شیوه تجهیز سرکوب‌گران و عملکرد آنان در تهران ارائه می‌دهد که رسانه‌ها و نهادهای حقوق بشری در هفته‌های اخیر کلیاتی از آن را گزارش کرده‌اند.

توزیع سلاح و مجوز آدمکشی

کاظم می‌گوید عصر چهارشنبه ۱۷ دی‌ماه، زمانی که از سر کار به خانه‌اش برمی‌گشته، تماسی از رابط امنیتی دریافت می‌کند تا صبح پنج‌شنبه ساعت ۱۰ به پادگان ولی‌عصر سپاه پاسداران مراجعه کند.

او می‌گوید رابط امنیتی درباره این‌که دلیل این احضار چیست چیزی به او نگفته است: «من البته حدس زدم به فراخوان پهلوی برای ۱۸ و ۱۹ دی ماه ارتباط داشته باشد.»

مجموعه معاونت اطلاعات سپاه تهران بزرگ در این پادگان و ساختمان‌های اقماری اطراف آن مستقر است و اعزام نیروهای امنیتی و لباس‌شخصی به شهر تهران از این نقطه مدیریت و هماهنگ می‌شود.

به گفته کاظم، صبح پنج‌شنبه شمار زیادی از افراد آن‌جا بوده‌اند که او چند نفر از آن‌ها را پیش‌تر نیز در مناسبت‌های مشابه دیده بوده:‌ «غیر از چند نفر آشنا، دو تیپ آدم آن‌جا دیده می‌شد. شماری با ظاهر کارمندی و کاسب؛ احتمالا مثل من دستشان زیر ساطور این‌ها بود و شماری هم تیپ اراذل و اوباش بودند و همین‌ها خیلی هم وحشیانه رفتار می‌کردند.»

کاظم می‌گوید آن‌ها را که ۵۰ یا ۶۰ نفری می‌شدند به یک سالن بردند و یک مسئول اطلاعاتی درباره «احتمال آشوب در دو شب پیش‌ رو» توضیحاتی داده و تاکید کرده که آن‌ها در کنار سایر نیروهای عمل‌کننده «به کنترل اغتشاشات» کمک می‌کنند.

به گفته او، پس از آن با توجه به این‌که شماری از افراد سابقه قبلی استفاده از سلاح نداشته‌اند، آموزش کوتاه استفاده از اسلحه به آن‌ها داده‌اند و بین افراد بر حسب تجربه استفاده از سلاح، مجوزهایی از قبل آماده شده برای تحویل گرفتن و استفاده از کلاشنیکف و کلت کمری و گلوله، توزیع شده است.

کاظم می‌گوید مجوزی که به او داده شد، یک حکم ماموریت موقت بود که سربرگ «سپاه محمد رسول‌الله» را داشت و جانشین معاونت عملیات سپاه تهران بزرگ در قرارگاه «امام علی» آن را امضا کرده بود: «من یک سلاح از اسلحه‌خانه گرفتم و قرار شد ساعت پنج عصر به ناحیه مقاومت بسیج قدس در جنت‌آباد بروم تا آن‌جا مشغول شوم.»

بر اساس گزارش‌های رسانه‌ای و شواهد میدانی متعدد، علاوه بر نیروهای سپاهی، بسیجی و یگان ویژه، نیروهای لباس‌شخصی، نیروهای غیررسمی و اراذل و اوباش هم در سرکوب روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه حضور داشته‌اند.

سازمان دیده‌بان حقوق بشر هم پیش‌تر در گزارشی به نقل از شاهدان عینی خبر از شلیک بی‌محابای نیروهای لباس شخصی داده است.

کشتار در صادقیه؛ دو الگوی شکار انسان

به گفته این مامور غیررسمی سرکوب، در بسیج جنت‌آباد، نیروهای زیادی از بسیجی و لباس شخصی جمع می‌شوند: «تقسیم افراد چند ساعتی طول کشید و برای هر گروهی یک محدوده را مشخص ‌کردند، افراد دو به دو سوار موتورسیکلت شدند و شماری هم با تویوتای هایلوکس یا پژو عازم شدند. من هم با یکی دیگر سوار یک وسیله نقلیه شدیم و قبل از ساعت هشت در محدوده‌ای بودیم که برای ما تعیین شده بود.»

صادقیه، منطقه‌ای است که بر اساس گزارش‌های متعدد رسانه‌ها، ویدیوهای مردمی و منابع بیمارستانی که در یکی از گزارش‌های عفو بین‌الملل به آن استناد شده، از مهم‌ترین کانون‌های درگیری و کشتار در آن دو شب بود.

کاظم می‌گوید او شب پنج‌شنبه و جمعه شب دو الگوی تازه از کشتار مردم را دیده که در اعتراضات پیشین که او حضور داشته، سابقه نداشته است. دو الگویی که او از آن به عنوان «شکار لیدرها و کمین مرگ» نام می‌برد.

به گفته کاظم، شماری از «ماموران زبده» اطلاعات سپاه در میان جمعیت معترض نفوذ کرده و ظاهرا با آن‌ها همراهی می‌کردند اما وظیفه اصلی آنان شناسایی لیدرها یا کسانی بود که پیشگام بوده و اکثرا ظاهری ورزیده و ورزشکاری داشتند: «آن‌ها پس از شناسایی هدف، در یک موقعیت مناسب از جمله در تاریکی خیابان‌هایی که چراغ‌های روشنائی‌اش قطع شده بود، از فاصله نزدیک آن‌ها را از پشت سر با کلت می‌زدند یا در تماس با تک‌تیراندازهای مستقر در پشت‌بام‌های اطراف، مشخصات ظاهری پوشش مثل رنگ و نوع لباس فرد را می‌دادند و آن‌ها فرد موردنظر را هدف می‌گرفتند.»

نام‌ها و تصاویر زیادی از ورزشکاران جان‌باخته در رشته‌های مختلف در سطوح محلی، استانی و ملی منتشر شده که این شهادت نشان می‌دهد در چارچوب یک سیاست کشتار هدف قرار گرفته‌اند.

به گفته او، دیگر الگوی کشتن در این دو شب خونین، راندن و هدایت جمعیت هراسان از صدای تیراندازی به کوچه‌های بن‌بست یا مکان‌هایی بود که از قبل در کنترل نیروهای امنیتی بود و آن‌جا منتظر شکار مردم بودند: «این الگو به خصوص جمعه شب در منطقه‌ای از تهران که من بودم، بارها تکرار شد. هدف کشتن بیشترین تعداد بود. آن جا قرار نبود کسی بازداشت شود، خیلی‌ها در کمین‌گاه‌ها افتادند و کشته شدند.»

ویدیوهای متعدد رسیده به ایران‌اینترنشنال و گزارش‌های مستندی که در رسانه‌ها از جمله در ایران‌اینترنشنال و رویترز منتشر شده و یا عفو بین‌الملل راستی‌آزمایی کرده استقرار تک‌تیراندازها روی پشت‌بام‌ها (از جمله یک کلانتری) و شلیک به سر و بالاتنه معترضان را تایید می‌کنند.

بر اساس شهادت یک شاهد عینی در گفت‌و‌گو با ایران‌اینترنشنال، صبح یکشنبه ۲۱ دی‌ماه، با وجود این‌که ماشین‌های آب‌‌پاش شهرداری خون را از خیابان‌ها را شسته بودند، اما هنوز رد خون در خیابان اشرفی اصفهانی در صادقیه بر خیابان و پیاده‌روها مانده بود:‌ «در بخشی از پیاده‌رو همین خیابان، رد خونی جای پاهای کسی دیده می‌شد که به نظر می‌‌رسید در حال گریختن بود.»

بر اساس اطلاعات رسیده به ایران‌اینترنشنال هم، در جلسه‌ای اضطراری با حضور مقامات درمانی تهران که صبح ۱۹ دی‌ماه برگزار شد، یکی از مسئولان عالی‌رتبه درمانی اعلام کرده که تجمیع آمار مراکز درمانی تهران تا آن لحظه نشان داده دست‌کم ۱۸۰۰ نفر در جریان سرکوب انقلاب ملی ایرانیان در شامگاه ۱۸ دی‌ماه کشته شده‌اند.

تیرخلاص و قصابی کودکان

روایت کاظم از صحنه‌های مواجهه با مجروحان، تصویری هولناک از شیوه قتل‌عام مردم به دست ماموران سرکوب به دست می‌دهد. او روایت می‌کند که در یکی از خیابان‌های جنوب تهران بالای سر معترضی رفت که مجروح شده و خون زیادی از او رفته بود: «التماس کرد که بچه کوچک دارم، نزن.» کاظم می‌گوید به او گفته خودش را به مردن بزند تا بهش تیر خلاص نزنند، اما دقایقی بعد شاهد بوده که: «یک موتورسیکلت کنار این مرد مجروح متوقف شد. مامور با پا لگدی به او زد و وقتی از زنده‌بودنش مطمئن شد از فاصله نزدیک به سرش شلیک کرد.»

اما هولناک‌ترین بخش روایت این مامور سرکوب، مربوط به کودکان است. کاظم می‌گوید با توجه به برآوردی که از تعداد کودکان کشته‌شده در دو شب سرکوب در صادقیه و منطقه‌ای در جنوب تهران دارد، تخمین می‌زند دست‌کم ۲۰۰ کودک در آن دو شب در تهران کشته شده‌اند.

او می‌گوید: «مثل اعتراضات ۱۴۰۱، این‌جا هم از کامیون‌های یخچال‌دار بستنی میهن استفاده شد. از آن‌ها برای تخلیه و جابه‌جایی اجساد معترضان استفاده می‌شد. من خودم به بار کردن جسدها کمک کردم.»

اما مساله فقط کشتن مردم نبود، ماموران کشتار گویی برای خود حق غنیمت گرفتن هم قائل بودند. کاظم گفت: «داشتیم در یکی از مناطق تهران کشته‌ها را در یک کامیون میهن بار می‌زدیم، دیدم بغل‌دستی من قبل از این‌که یک دختربچه کشته‌شده ۹ یا ۱۰ ساله را در کامیون بندازد، گردنبند و گوشواره او را کند و در جیبش گذاشت. با ترس نگاهش کردم، طوری نگاهم کرد که ترسیدم و گفتم حقت است برش داری، من چکار دارم.»

سازمان حقوق بشر ایران هم در گزارشی که ۱۴ بهمن منتشر کرد با استناد به یک شاهد عینی در لرستان تایید کرده که ماموران امنیتی پیکر کشته‌شدگان را با کامیون‌های یخچال‌دار بستنی میهن به حیاط یکی از بیمارستان‌ها در این استان منتقل کردند.

ایران‌اینترنشنال با بستنی میهن تماس گرفت تا از آن‌ها درباره استفاده از کامیون‌های این شرکت برای جابه‌جایی پیکر جان‌باخته‌ها در اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه بپرسد و این‌که آن‌ها این خبر را تائید می کنند یا نه، اما تا زمان انتشار این گزارش پاسخی از این شرکت دریافت نکرد.

فرانس ۲۴ و عفو بین‌الملل دفتر سوئیس، در گزارش‌های خود استفاده از خودروهای حمل مواد غذایی و کانتینرها برای جابه‌جایی پیکر جان‌باخته‌ها را تایید کرده‌اند.

آتش‌زدن اموال عمومی و حضور نیروهای خارجی

این نیروی میدانی تایید می‌کند که تا جای که او شاهدش بوده، آتش زدن بانک‌ها و مساجد کار خود ماموران بوده است: «همه جا ابتدا تا جایی که می‌توانستند آن مکان را پیش از سوزاندنش تخلیه می‌کردند، یک مورد را شخصا شاهد بودم پیش از آتش زدن مسجد تاکید شد وسایل ارزشمند مسجد از آن خارج شود.»

کاظم همچنین حضور نیروهای حشد الشعبی در شب هجدهم در صادقیه را تایید می‌کند: «اکثریت مطلق نیروهای عمل‌کننده، همین سپاهی‌ها، لباس‌شخصی‌ها، بسیجی‌ها و امنیتی‌ها بودند، اما من شب اول در صادقیه تعداد کمی نیروی حشد شعبی دیدم.»

او ادامه داد در جاهایی که او حضور داشته نیروهای پلیس و حتی یگان ویژه در هر دو شب نقش کمتری در سرکوب و کشتار مردم داشتند: «به نظرم آن‌ها خیلی برای کشتار در این سطح اماده نبودند.»

در گزارش‌های رسانه‌ای حضور محدود نیروهای حشد شعبی در برخی مناطق کشور در جریان سرکوب تایید شده است. بر اساس آن‌چه ویدیوهای رسیده از ایران هم نشان می‌دهد تخریب اموال عمومی به دست نیروهای امنیتی انجام شده است، ویدیوهایی که شماری از رسانه‌ها از جمله لوموند راستی‌آزمایی کرده‌اند.

تجارت حکومت با پیکر جان‌باخته‌ها

کاظم که به گفته خودش تا ساعات اولیه بامداد شنبه در منطقه‌ای در جنوب تهران در جریان سرکوب حضور داشته و دوباره تاکید می‌کند کسی را نکشته و فقط تیر هوایی شلیک کرده است، گفت او پیش از ظهر شنبه سلاحش را به پادگان ولی‌عصر پس داده است و پس از آن دیگر نیازی به کمک او نبوده است.

او اما تایید می‌کند که طبق شنیده‌هایش از کسانی که با او در ارتباط هستند میزان پولی که از خانواده جان‌باخته‌ها برای دریافت پیکر عزیزان‌شان طلب کرده‌اند، بر اساس «محل سکونت» و «میزان خسارات وارد شده در آن منطقه» محاسبه شده است: «از همه نتوانسته‌اند پول تیر بگیرند، اما از هر کسی که گرفته‌اند بر این اساس بوده که چقدر منطقه‌ای که فرد آن‌جا کشته‌شده، خسارت دیده است.»

ایران‌اینترنشنال در گزارش‌های متعددی اخاذی مالی از خانواده‌ جان‌باخته‌ها برای تحویل پیکر عزیزان آن‌ها را مستندسازی کرده است.

روایت این مامور سرکوب، یکی دیگر از قطعات پازلی است که نشان می‌دهد سرکوب خونین اعتراضات در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، نه صرفا یک واکنش خیابانی امنیتی به اعتراضات، که یک عملیات نظامی طراحی‌شده برای کشتار گسترده مردم معترض بود.





نظر شما درباره این مقاله:







مرگ کارگران در سکوت خبری و ابهام
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 7:58

مرگ کارگران در سکوت خبری و ابهام


ایلنا: کارگران از شرایط زندگی خود ناراضی‌اند اما حق اعتراض هم ندارند. و جالب اینجاست که تمام مسئولان، از نمایندگان مجلس گرفته تا بالاتر، پشت هم اذعان می‌کنند که سفره‌ی کارگر کوچک شده و وضعیت خوب نیست؛ اما در واقعیت، همه این اظهارات فقط شعار است یا اینکه برآمده از دعواهای جناحی‌ست؛ همه مسئولان سعی می‌کنند خودشان را سفید جلوه دهند اما واقعیت این است که همه مقامات اعم از رئیس جمهور تا نمایندگان مجلس و ...، در این وضعیت مقصرند.

نان نیست، رفاه نیست، هوا نیست، تورم بیداد می‌کند، دارو و درمان گران است و گران‌تر هم می‌شود، آینده ناایمن است و خانواده‌های مزدبگیر و دست به دهان، با کوچک‌ترین تلنگری از هم می‌پاشند، امروز شاغل هستی و نان خالی می‌توانی بخوری، شب به خانه می‌روی و سر بر بالین بیم و امید می‌گذاری اما فردا صبح دیگر شغلی نیست، نان خالی هم نمی‌توانی بخری......

سیاهه‌ی بی‌سروسامانی‌های زندگی با همین چند جمله به پایان نمی‌رسد؛ «زندگی» دشوار است، گاهی حتی غیرممکن.

کارگر پول ندارد ماهی دو کیلو گوشت برای خانه بخرد، پول ندارد شب عید به سر و وضع خانواده برسد یا حتی برای فرزندان کوچکش یک دست رخت و لباس نو بخرد. کارگر پول ندارد خرج دوا و درمان بدهد و گاهی برای پول داروهای یک سرماخوردگی ساده مجبور می‌شود، قرض بگیرد یا حتی کالابرگ یک میلیون تومانی‌اش را در فضای مجازی آگهی کند و ۶۰۰ هزار تومان بفروشد. کارگر در هر شیفت کاری هشت ساعت و گاهی دو شیفت در روز یعنی ۱۶ ساعت تمام، دقیقاً همه اوقات بیداری را کار می‌کند، اما بازهم برای اجاره‌خانه و پول برنج و تخم مرغ و نان نگران است. ثانیه‌های زندگی‌اش همه با حسرت عجین است و وقتی این حسرت به خشم و نارضایتی بدل می‌شود، راهی برای فوران نمی‌یابد. پاسخ اعتراض «سرکوب» است. 

اخراج، بیکار شدن و قرار گرفتن در لیست‌های سیاه پیمانکاران، احضار به دادگاه به جرمِ «مختل کردن تولید، ایجاد اغتشاش و لیدری با هدف برهم زدن نظم کارخانه» -مشابه اتفاقی که برای پنج کارگر معدن ذغال‌سنگ هشونی رخ داده- و در نهایت، جریمه و توبیخ و زندان، نمودهای متداول این برخوردها هستند.

جستجو برای کارگران جان‌باخته

هرچند هیچ آمار طبقاتی و تفکیک شده از جان‌باختگان ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه منتشر نشده، اما بدون تردید، در آن روزها، کارگران و مزدبگیران بخش بزرگی از معترضان در خیابان را تشکیل می‌دادند؛ اعتراضی که اصلی‌ترین انگیزه‌های آن «غم نان» و فقدان مشارکت سیاسی بوده، کارگران و مزدبگیران بسیاری را به کف خیابان کشانده است. کارگرانی که محکوم به زندگی زیر خط فقر هستند، به شرایط موجود اعتراض دارند.

ما علیرغم تلاش بسیار نتوانستیم آماری حتی تقریبی از کارگران جانباخته در این اعتراضات به دست بیاوریم؛ براساس تخمین‌های موجود، تعداد قابل توجهی کارگر در خیابان‌های شهرهای مختلف کشور جان خود را از دست داده‌‌اند.

برای نمونه، ما چند منطقه کارگرنشین را برای تحقیق در مورد آمار کارگران جانباخته در اعتراضات انتخاب کردیم؛ جستجوی چند روزه در منطقه بندر امام و ماهشهر، ما را به نتایج سرراست و دقیقی نرساند؛ بعد از چند روز پرس‌وجو از فعالان کارگری و مقامات محلی، توانستیم به اطلاعات چند نفر دست پیدا کنیم؛ «حسین صلیحاوی» ۲۳ ساله ساکن ماهشهر و کارگر بیکاری که در جستجوی کار بود، در ۱۸ دی ماه کشته شده است؛ این جوان ۲۳ ساله، فرزند یک بازنشسته‌ی راننده تاکسی بوده و در مرکز شهر جان خود را از دست داده است.

در ابتدا نام «آرمین جشنی‌نژاد» ۲۳ ساله، کارگر یکی از پتروشیمی‌های منطقه بندر امام و ساکن ماهشهر نیز مطرح شد؛ اما پیگیری‌های مدام ما از مردم محلی و همینطور کارگران پتروشیمی‌ها، منجر به کسب اطلاعات بیشتر در مورد این فرد نشد؛ در هر حال، سکوت ممتد حاکم بر فضای اجتماع، مانع از کسب اطلاعات بیشتر شد.

در شهر کارگری شوش نیز ما توانستیم، اطلاعاتی از یک کارگر جان‌باخته به دست بیاوریم؛ امین سپهری، کارگر ۲۶ ساله شرکت پاکشو در شوش که  به گفته آشنایانش، پیشتر هیچ نوع سابقه‌ی سیاسی هم نداشته، روز ۱۸ دی‌ماه، در اعتراضات کشته شده است. این کارگر پیش از فوت، حدود ۴ سال سابقه کار داشته و حالا مشخص نیست وضعیت مستمری، بازماندگان و غرامت فوت او به چه شکل است و چطور قرار است روزگار خانواده‌اش سپری شود.

در این دو منطقه -شوش و ماهشهر- به اطلاعات بیشتری نرسیدیم؛ حتی کارگران مصدوم و زخمی حاضر نشدند هویت و وضعیت خودشان را برای رسانه فاش کنند. آن‌ها از ترس بیکاری، بازداشت و یا عواقب احتمالی دیگر، ترجیح دادند دوران رنجبارِ جراحت و مصدومیت را در سکوت کامل خبری بگذرانند.

اما در این جستجو به چندین و چند نام دیگر رسیدیم؛ برای نمونه، مرادی، کارگر جوشکار نفتی و ساکن اصفهان، محمدی دستفروش ساکن اصفهان، مروتی دستفروش ساکن تهران، خلج کارگر فروشگاه قزوین و .....

جستجوهای ما همچنان با دشواری بسیار ادامه دارد اما یافتن این نام‌ها و اطلاعات حداقلی در سکوت و ابهام کامل، فقط و فقط گویای یک واقعیت بسیار تلخ است: خیل عظیم کارگران و مزدبگیران رسمی و غیررسمی‌ای که در اعتراض به شرایط فقر مطلق راهی جز آمدن به کف خیابان پیدا نکرده‌اند، جان خود را در گمنامی و سکوت سنگین از دست داده‌اند و خانواده‌هایی که در این وانفسای عزاداری و روزهای سخت، با جیب‌های خالی رها شده‌اند.

سکوت خبری

این خاموشی و سکوت زجرآور است؛ بعد از آن فاجعه بزرگ، خبر کشته شدن افراد متعلق به دهک‌های فرودست‌تر، از جمله کارگران، بیکاران، زنان سرپرست خانوار، دستفروشان و..... کاملاً مسکوت گذاشته شد.

وقتی به اطلاعات و آمارها نگاه می‌کنیم، حقیقت تلخ این جان باختن در گمنامی بیشتر خودش را نشان می‌دهد؛ فقط چندین و چند دستفروش در دو روز جان خود را از دست داده‌اند.«علیرضا خرمی» فعال کارگری، تحمیل زندگی سخت در سکوت را اینگونه توصیف می‌کند: کارگران و مزدبگیران درد مشترک دارند اما جرات بیان ندارند؛ کارگران از شرایط زندگی خود ناراضی‌اند اما حق اعتراض هم ندارند. و جالب اینجاست که  تمام مسئولان، از نمایندگان مجلس گرفته تا بالاتر، پشت هم اذعان می‌کنند که سفره‌ی کارگر کوچک شده و وضعیت خوب نیست؛ اما در واقعیت، همه این اظهارات فقط شعار است یا اینکه برآمده از دعواهای جناحی‌ست؛ همه مسئولان سعی می‌کنند خودشان را سفید جلوه دهند اما واقعیت این است که همه مقامات از رئیس جمهور تا نمایندگان مجلس و ...، در این وضعیت مقصرند.

این فعال کارگری ادامه داد: اگر واقعاً صداقت دارند، مسیر امنِ اعتراض ما را مشخص کنند؛ امنیت اعتراض باید تامین شود. اینکه بگویند صدای شما را شنیدیم چه فایده‌ای دارد؟

بعد از اعتراضات مردم در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، مسعود پزشکیان، بارها اعلام کرده «ما نوکر مردم هستیم و صدای اعتراض را می‌شنویم»؛ اما حاصل این شنیدن، یک جلسه بی‌نتیجه با نمایندگان اصناف بوده و تورمی که روز به روز بالاتر رفته است.

رئیس جمهوری که خودش ادعا می‌کند حقوق ماهانه‌اش ۱۰۰۰ دلار است و نمایندگان و مسئولانی که رانت‌ها و حقوق‌های کلان دارند، کجا و چطور صدای فروخورده‌ی مزدبگیرانی را می‌شنوند که نهایتاً ۱۲۰ دلار در ماه حقوق می‌گیرند!

«علیرضا خرمی» می‌گوید: کارگر یک زندگی آرام و بی‌دغدغه می‌خواهد، سفره‌ای می‌خواهد که هر روز تهی‌تر نشود؛ می‌خواهد خودش در تعیین سرنوشتش مشارکت داشته باشد، می‌خواهد زندگی‌اش هر روز دشوارتر نشود؛ چطور صدای ما را شنیده‌اند، همه چیز به کنار، آیا تورم را می‌توانند مهار کنند؟!





نظر شما درباره این مقاله:







گزارشی درباره تعداد حاضران در تظاهرات مونیخ
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 7:47

گزارشی درباره تعداد حاضران در تظاهرات مونیخ


زوددویچه تسایتونگ (Süddeutsche Zeitung)
۱۷ فوریه ۲۰۲۶

عددی که روز شنبه از تظاهرات ایرانیان در شهر مونیخ به سراسر جهان مخابره شد، رقمی عظیم بود: گفته شد که «در اوج تجمع»، یعنی به‌طور هم‌زمان، ۲۵۰ هزار نفر در محل ترزین‌ویزه گرد آمده‌اند؛ برای اعتراض به رژیم ایران و اقدامات خشونت‌بار آن، و برای گوش سپردن به سخنان رضا پهلوی، فرزند شاه. این رقم از سوی پلیس مونیخ اعلام شد و بعدازظهر شنبه هم‌زمان از چندین کانال منتشر گردید. رسانه‌های بین‌المللی، از جمله روزنامه «زوددویچه تسایتونگ»، این عدد را بازتاب دادند.

پلیس آلمان معمولاً به انتشار برآوردهای محتاطانه شناخته می‌شود. با این حال، در این مورد ممکن است گستره واقعی اعتراضات بیش‌برآورد شده باشد. این موضوع زمانی روشن‌تر می‌شود که تصاویر این رویداد با دقت بررسی شوند. هرچند تصاویر پهپادی در دست نیست — زیرا هم‌زمان با برگزاری کنفرانس امنیتی، پرواز بر فراز مرکز شهر مونیخ و ترزین‌ویزه ممنوع اعلام شده بود — اما علاوه بر عکس‌ها و ویدئوهای متعدد از خود تظاهرات، روزنامه «زوددویچه تسایتونگ» توانست تصاویر دوربین‌های زنده را از دو زاویه مختلف تحلیل کند؛ تصاویری که شرکت‌های بهره‌بردار در اختیار تحریریه قرار داده بودند. این دوربین‌ها در تمام طول سال از ترزین‌ویزه فیلم‌برداری می‌کنند؛ هم از محل «تندیس باواریا» و هم از برج کلیسای پاولس‌کیرشه (کلیسای پاولس) در نزدیکی آن.

ساعت ۱۶، حدود ۱۵ دقیقه پیش از سخنرانی رضا پهلوی، جمعیت به بیشترین گستره خود می‌رسد. این موضوع از زوایای مختلف قابل مشاهده است و فرهید حبیبی نیز این برداشت را تأیید می‌کند. حبیبی عضو هیئت‌مدیره انجمن ایرانیان در تبعید(The Munich Circle) است که برگزارکننده این تظاهرات بود. به گفته او، ساعت ۱۵ تپه و پله‌های کنار تندیس باواریا تخلیه شد. بنابراین در آن زمان، همه افراد حاضر به‌خوبی در محوطه ترزین‌ویزه قابل مشاهده بوده‌اند. جمعیتی عظیم برای شنیدن سخنان پهلوی گرد آمده بود. به گفته برگزارکنندگان، بخشی از شرکت‌کنندگان از سراسر اروپا و با بیش از ۸۰۰ اتوبوس مسافرتی به مونیخ آمده بودند.

اگر گستره اعتراضات در آن لحظه روی تصویر ماهواره‌ای منتقل شود، مساحتی بین ۵۵ هزار تا ۶۵ هزار متر مربع به دست می‌آید.

برای تعیین تعداد شرکت‌کنندگان، در گام بعدی باید میزان تراکم جمعیت محاسبه شود. شمارش افراد در بخش‌های کوچک‌تری از تصاویر و تقسیم آن بر مساحت همان بخش‌ها — دست‌کم در نزدیکی صحنه — به عددی حدود ۲.۳ نفر در هر متر مربع می‌انجامد. اگر فرض شود که همین تراکم در سراسر تجمع برقرار بوده، برآوردی بسیار تقریبی از شمار شرکت‌کنندگان در آن لحظه مشخص، بین ۱۲۵ هزار تا ۱۵۰ هزار نفر خواهد بود. حتی با احتساب افرادی که به‌صورت پراکنده در سایر بخش‌های ترزین‌ویزه ایستاده بودند، به‌سختی می‌توان تصور کرد که این رقم از ۱۶۰ هزار نفر فراتر رفته باشد.

اشتفان پوپه، استاد آمار در دانشگاه لایپزیگ، سال‌هاست درباره روش‌های برآورد شمار شرکت‌کنندگان در رویدادهای بزرگ پژوهش می‌کند. او محاسبات روزنامه «زوددویچه تسایتونگ» را در مجموع «برآوردی مستحکم، اما نسبتاً سخاوتمندانه» توصیف می‌کند. او نیز تصاویر وب‌کم‌ها را بررسی کرده است. جمع‌بندی او روشن است: در این محل به هیچ‌وجه یک‌چهارم میلیون نفر حضور نداشته‌اند. برای رسیدن به چنین عددی، باید در مساحت اندازه‌گیری‌شده بین چهار تا پنج نفر در هر متر مربع ایستاده باشند. پوپه می‌گوید: «این غیرممکن است.» به‌ویژه در زمستان و زیر باران، زمانی که مردم لباس‌های ضخیم به تن دارند و چتر به همراه دارند. در تظاهرات‌ها معمولاً میانگین حدود یک‌ونیم نفر در هر متر مربع در نظر گرفته می‌شود.

سخنگوی پلیس مونیخ در پاسخ به پرسشی اعلام کرد که این برآورد بر پایه «تجربه عملیاتی پلیس» انجام شده است. پرسش‌ها درباره روش دقیق محاسبه بی‌پاسخ ماند. او تأکید کرد که این عدد در اصل یک برآورد داخلی بوده که برای «ارزیابی وضعیت اعتراضات و برنامه‌ریزی عملیات» به کار می‌رود و تنها به دلیل توجه گسترده رسانه‌ای در اختیار رسانه‌ها قرار گرفته است. در نهایت، این صرفاً یک برآورد است و هیچ‌گاه ادعای دقت صددرصدی درباره آن وجود ندارد. با این حال، پلیس مونیخ همچنان رقم اعلام‌شده در آخر هفته را واقع‌بینانه می‌داند.

فرهید حبیبی درباره بحث پیرامون تعداد شرکت‌کنندگان تنها گفت: «از تاج ما چیزی کم نمی‌شود.» او تظاهرات را برای ۱۰۰ هزار نفر ثبت کرده بود و آشکارا این هدف فراتر رفته است. حبیبی افزود: «مهم این است که توانستیم به جهان نشان دهیم در ایران جنایتی در حال وقوع است. و اینکه ما ایرانیان می‌توانیم به‌صورت مسالمت‌آمیز و دموکراتیک تظاهرات کنیم.»





نظر شما درباره این مقاله:







شکست مذاکرات ایران و آمریکا، شمارش معکوس برای جنگ؟! ">
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 7:37

شکست مذاکرات ایران و آمریکا، شمارش معکوس برای جنگ؟!






نظر شما درباره این مقاله:







ایران می‌خواهد ترامپ مانند اوباما عمل کند
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 18.02.2026, 7:33

ایران می‌خواهد ترامپ مانند اوباما عمل کند


هیئت تحریریه وال استریت ژورنال / ۱۷ فوریه ۲۰۲۶

پس از سرکوب خشونت‌آمیز اعتراضات در ایران در سال ۲۰۰۹، رئیس‌جمهور اوباما تلاش کرد سکوت ایالات متحده را در ازای مذاکرات هسته‌ای معامله کند. اکنون تهران امیدوار است که رئیس‌جمهور ترامپ همان اشتباه را تکرار کند. این منطق مذاکرات هسته‌ای روز سه‌شنبه در ژنو بود. هرچند قدرت نظامی که آقای ترامپ به منطقه اعزام کرده، دلایلی برای تردید در مورد برنامه‌های او به وجود می‌آورد.

رئیس‌جمهور در ژانویه قول داد به یاری مردم ایران بشتابد، در حالی که حاکمان‌شان در مقیاسی بی‌سابقه آن‌ها را قتل‌عام می‌کردند. این لحظه‌ای باید باشد برای مواجهه با ماهیت واقعی رژیم ایران. با این حال، مقامات آمریکایی بار دیگر درگیر بحث‌هایی درباره غنی‌سازی هسته‌ای، ذخایر اورانیوم و کنسرسیوم‌های منطقه‌ای شده‌اند.

تعجبی ندارد که عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، از «پیشرفت خوب» در ژنو خبر داد. او در حالی که هشدار داد ممکن است توافقی به سرعت حاصل نشود — مانند همیشه با این رژیم — گفت که طرف‌ها به «درک کلی از مجموعه‌ای از اصول راهنما» دست یافته‌اند.

یک مقام آمریکایی به ما تأکید کرد که این فرمول‌بندی چقدر مبهم است. معاون رئیس‌جمهور جی‌دی ونس روز سه‌شنبه گفت که آقای ترامپ «چند خط قرمز تعیین کرده که ایرانی‌ها هنوز حاضر به پذیرش آن نیستند». میانجی عمانی از پیشرفت سخن گفت، اما تنها به سوی «شناسایی اهداف مشترک و مسائل فنی مرتبط». یک مقام آمریکایی دیگر گفت ایران قول داده «پیشنهادهای دقیق» را در دو هفته آینده ارائه دهد.

آیا ایران دو هفته فرصت دارد؟ شاید، زیرا گروه ضربت ناو هواپیمابر آمریکایی به منطقه در حرکت است. اما روز سه‌شنبه آکسیوس گزارش داد که ایالات متحده بیش از ۵۰ فروند جنگنده اف-۳۵، اف-۲۲ و اف-۱۶ را در ۲۴ ساعت پیش به منطقه منتقل کرده است.

آقای ترامپ انعطاف‌پذیری را ارج می‌نهد و ممکن است هر خط قرمزی که کشیده را — مانند کاری که آقای اوباما در سوریه با هزینه سنگین انجام داد — نادیده بگیرد. اما با توجه به ایده‌هایی که ایران تاکنون مطرح کرده، هر توافقی احتمالاً مستلزم عقب‌نشینی آقای ترامپ خواهد بود. چرا او باید چنین کند در حالی که رژیم ایران از مردم خود هراس دارد، از نظر نظامی به شدت توسط اسرائیل تضعیف شده و تحت فشار مالی قرار دارد؟

اصلی‌ترین امتیازی که ایران درباره آن بحث می‌کند، تعلیق غنی‌سازی اورانیوم برای مدتی است. اما ایران اکنون غنی‌سازی نمی‌کند، به لطف بمب‌افکن‌های آمریکایی، و آماده ازسرگیری آن نیست. در ازای حفظ این وضعیت موجود، تهران خواستار رفع تحریم‌های آمریکا است که حیات خلاصه‌ای برای رژیم خواهد بود و خیانتی به معترضان.

تهران بار دیگر از فرصت‌های سرمایه‌گذاری آمریکا سخن می‌گوید، گویی حمایت دولتی‌اش از تروریسم نکته‌ای جزئی است که آقای ترامپ می‌تواند از آن چشم‌پوشی کند. ترفند دیگر، واگذاری غنی‌سازی هسته‌ای آینده به یک کنسرسیوم منطقه‌ای است — که به‌طور convenient در ایران مستقر خواهد بود. این کار به ایران کنترل می‌دهد، در حالی که فناوری هسته‌ای را به قدرت‌های جدید خاورمیانه گسترش می‌دهد.

تحویل دادن ذخایر اورانیوم غنی‌شده‌اش از زیر آوار، شرط لازم هر توافقی است، اما رژیم ایران می‌خواهد روسیه آن را نگهداری کند. همچنین در برابر افشای جزئیات و اجازه راستی‌آزمایی فعالیت‌های گذشته‌اش مقاومت می‌کند، که راهی برای پنهان کردن مواد هسته‌ای است.

اشتباه اساسی این است که فکر کنیم ایالات متحده می‌تواند تهدید هسته‌ای را متوقف کند در حالی که همزمان پایه‌های قدرت رژیم را تقویت کند، که گفته می‌شود مشکلی تنها برای ایرانی‌هاست. این دیدگاهی سرد است پس از کشته شدن هزاران نفر در خیابان‌ها، و حتی درست هم نیست.

لجاجت هسته‌ای ایران ریشه در ماهیت رژیم دارد. این رژیم از ابتدا تهاجمی و انقلابی بوده و به آنچه تاریخ‌نگار علی ام. انصاری «دولت امنیتی اسلامی» می‌نامد، سخت شده است. هسته‌ای، موشکی، قتل‌عام‌ها و شبه‌نظامیان نیابتی، همه پیامدهای حاکمیت آن هستند. این‌ها تا زمانی که رژیم وجود دارد، پایان نمی‌یابند.





نظر شما درباره این مقاله:







حضور مردم در مراسم چهلم قربانیان کشتار دی‌ماه
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 20:21

حضور مردم در مراسم چهلم قربانیان کشتار دی‌ماه


در شهرهای ایران به یاد کشته‌شدگان اعتراض‌های دی‌ماه تجمع‌های اعتراضی برپا شده است، از جمله در بهشت زهرای تهران و مشهد و نجف‌آباد که جمعیت زیادی در آن شرکت کردند.
مردم در آرامستان آبدانان در استان ایلام هم گرد آمده بودند که با حضور گسترده ماموران امنیتی و تیراندازی روبه‌رو شدند. از شهرهای دیگر هم جو به‌شدت امنیتی گزارش شده است.
معترضان در این تجمع‌ها شعارهای ضد حکومتی، از جمله مرگ بر خامنه‌ای یا شعارهایی در حمایت از رضا پهلوی، سردادند.


* مراسم چهلم سپهر شکری در بهشت زهرای تهران
تصاویر منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی برگزاری مراسم چهلم سپهر شکری در بهشت زهرای تهران در روز ۲۸ بهمن را نشان می‌دهد.
در بخشی از این تصاویر پدر سپهر شکری از حاضران می‌خواهد که شاد باشند و شادی کنند. در بخشی دیگر از این مراسم، مادر سپهر شکری می‌گوید فرزندش بر اثر شلیک نیروهای حکومتی مجروح شده بود و در بیمارستان پس از دو عمل جراحی در حال بهبود بود که نیروهای حکومتی در بیمارستان و با شلیک گلوله او را کشتند.
سپهر شکری در جریان اعتراضات دی‌ماه کشته شد. ویدئویی از پدر او که در میان اجساد در پزشکی قانونی کهریزک در جست‌وجوی فرزندش است و مدام می‌گوید: «سپهر بابا، کجایی؟» در شبکه‌های اجتماعی پربازدید شد.


* حضور مردم در مراسم چهلم کشته‌شدگان در بهشت زهرای تهران
تصاویر منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی حضور مردم در روز ۲۸ بهمن در مراسم چهلم کشته‌شدگان در بهشت زهرای تهران را نشان می‌دهد.
در این تصاویر شرکت‌کنندگان شعارهای ضدحکومتی سرمی‌دهند.


این گل را در خیابان دولت تهران مردم به یکدیگر می‌داند؛ روی آن نوشته شده:
«از یاد نبر
چهلم
فرزندان ایران
جان فدای میهن»


* مراسم چهلم زهره فاضلی، جوان کشته‌شده در اعتراضات بوشهر
تصاویری که به‌دست رادیوفردا رسیده است، حضور گستردۀ مردم در مراسم چهلم زهره فاضلی، جوان کشته‌شده در اعتراضات دی‌ماه، در بوشهر را نشان می‌دهد.
زهره فاضلی دارای دکترای مدیریت راهبردی بود و روز ۱۹ دی در جریان اعتراضات در شهر بوشهر هدف گلولۀ نیروهای حکومتی قرار گرفت و کشته شد.


* حضور مردم در مراسم چهلم امیرعلی دارابی، نوجوان کشته‌شده در اعتراضات دی‌ماه در چالوس
ویدئوهایی که حساب کاربری امیرحسین میراسماعیلی منتشر کرده حضور گسترده مردم در مراسم چهلم امیرعلی دارابی، نوجوان کشته‌شده در اعتراضات دی‌ماه در چالوس، را نشان می‌دهد.
این مراسم روز ۲۸ بهمن در روستای مسده چالوس برگزار شد و شرکت‌کنندگان با خواندن سرود «ای ایران» و همراهی با موسیقی مازندرانی یاد امیرعلی دارابی را گرامی داشتند.
امیرعلی دارابی، نوجوان ۱۷ساله، در جریان اعتراضات ۱۸ دی‌ماه در شهر چالوس بر اثر شلیک مستقیم نیروهای حکومتی کشته شد.


* حضور گستردۀ مردم نجف‌آباد در مراسم چهلم کشته‌شدگان اعتراضات دی‌ماه
ویدئو‌های منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی حضور گستردۀ مردم نجف‌آباد در روز ۲۸ بهمن برای بزرگداشت کشته‌شدگان اعتراضات دی‌ماه در مراسم چهلم آن‌ها را نشان می‌دهد.
بخشی از این ویدئو حضور مردم کنار آرامگاه محمد گلی، آتش‌نشان کشته‌شده در نجف‌آباد، با شعار «با شرف، با شرف» را نشان می‌دهد.
شاهدان عینی گزارش داده‌اند که محمد گلی با خودروی آتش‌نشانی مقابل کلانتری رفته و برای معترضان در برابر نیروهای حکومتی سپر ساخت که با شلیک گلوله‌های نیروهای حکومتی کشته شد.


* تیراندازی نیروهای حکومتی به شرکت‌کنندگان در مراسم چهلم علیرضا صیدی در آبدانان
ویدئویی که کانال تلگرامی «مملکته» منتشر کرده است تیراندازی نیروهای حکومتی به شرکت‌کنندگان در مراسم چهلم علیرضا صیدی در روز ۲۸ بهمن در آبدانان استان ایلام را نشان می‌دهد.
علیرضا صیدی، نوجوان ۱۶ ساله اهل آبدانان، ۱۹ دی‌ماه در جریان اعتراضات در تهران بر اثر شلیک گلوله، کشته شد.


* گرامی‌داشت سعید توکلیان با اهدای گل و بادکنک در محل کشته شدن
ویدئوی ارسالی از شیراز به رادیوفردا نشان می‌دهد که به‌گفتهٔ فرستنده، سه روز مانده به چهلمین روز کشته‌شدن سعید توکلیان، خانواده و دوستانش در محل تیر خوردن او با اهدای گل و بادکنک‌هایی به رنگ پرچم ایران به خودروهای عبوری، یادش را گرامی داشتند.
سعید توکلیان ۱۷ دی‌ماه در خیابان باهنر شیراز بر اثر شلیک گلوله نیروهای حکومتی کشته شد.


منبع: خبرها: رادیو فردا،‌ شبکه‌های اجتماعی





نظر شما درباره این مقاله:







درگذشت جسی جکسون
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 20:03

درگذشت جسی جکسون






نظر شما درباره این مقاله:







آمریکا و ایران: در مذاکرات پیشرفت حاصل شده است
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 18:00

آمریکا و ایران: در مذاکرات پیشرفت حاصل شده است


باراک راوید / آکسیوس

مذاکرات هسته‌ای آمریکا و ایران روز سه‌شنبه در ژنو «پیشرفت‌هایی» داشته است، اما «هنوز جزئیات بسیاری باقی مانده که باید درباره آن‌ها گفت‌وگو شود». یک مقام آمریکایی این موضوع را به آکسیوس اعلام کرد.

آخرین تحولات: به گفته این مقام آمریکایی، پس از مذاکرات با نمایندگان رئیس‌جمهور ترامپ، یعنی جرد کوشنر  و استیو ویتکاف، هیأت ایرانی پیشنهاد کرده است طی دو هفته آینده با پیشنهادهای تفصیلی بازگردد تا «برخی از شکاف‌های باقی‌مانده در مواضع دو طرف را برطرف کند.»

مرور سریع: پیش‌تر در روز سه‌شنبه، وزیر امور خارجه ایران، Abbas Araghchi، اعلام کرده بود که دو طرف بر سر «اصول راهنما» برای یک توافق هسته‌ای احتمالی به توافق رسیده‌اند.

در همین حال، ایالات متحده در حال افزایش نیروهای خود در خاورمیانه برای احتمال اقدام نظامی علیه ایران است.

در روزهای اخیر، رئیس‌جمهور ترامپ دومین گروه تهاجمی ناو هواپیمابر را به منطقه اعزام کرده است. همچنین بر اساس داده‌های عمومی ردیابی پرواز و به گفته یک مقام آمریکایی، طی ۲۴ ساعت گذشته بیش از ۵۰ جنگنده اف-۳۵، اف-۲۲ و اف-۱۶ به منطقه منتقل شده‌اند.

اظهارات طرف ایرانی: عراقچی گفت مذاکرات «جدی، سازنده و مثبت» بوده و مدعی شد «در مقایسه با نشست قبلی پیشرفت خوبی حاصل شده و اکنون مسیر روشن‌تری پیش رو داریم.»

او در گفت‌وگو با تلویزیون دولتی ایران افزود: «ایده‌های مختلفی مطرح و به‌طور جدی بررسی شد. در نهایت توانستیم درباره مجموعه‌ای از اصول راهنما به درک کلی برسیم که از این پس بر اساس آن‌ها پیش خواهیم رفت و کار بر روی متن یک توافق احتمالی را آغاز خواهیم کرد. این به معنای دستیابی سریع به توافق نیست، اما دست‌کم مسیر آغاز شده است.»

بدر البوسعیدی، وزیر خارجه عمان، که نقش میانجی در این مذاکرات را بر عهده داشت، اعلام کرد دور دوم مذاکرات «با پیشرفت خوب در جهت شناسایی اهداف مشترک و مسائل فنی مرتبط» به پایان رسید.

او افزود: «روح حاکم بر نشست‌های ما سازنده بود.»

البوسعیدی همچنین گفت: «ما با همکاری یکدیگر تلاش‌های جدی برای تعریف مجموعه‌ای از اصول راهنما برای یک توافق نهایی انجام دادیم. هنوز کارهای زیادی باقی مانده و طرف‌ها با گام‌های بعدی مشخص، پیش از نشست آینده، جلسه را ترک کردند.»

دیدگاه طرف آمریکایی: یک مقام آمریکایی در پاسخ به پرسشی درباره مذاکرات گفت که این گفت‌وگوها «طبق انتظار پیش رفت.»

آنچه باید زیر نظر داشت: وزیر امور خارجه ایران اعلام کرد دو طرف توافق کرده‌اند روی پیش‌نویس‌های یک توافق احتمالی کار کنند، متن‌ها را با یکدیگر مبادله کنند و سپس تاریخ دور سوم مذاکرات را تعیین نمایند.





نظر شما درباره این مقاله:







فراخوان دانشجویان جمهوری‌خواه برای همیاری و همکاری
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 14:44

فراخوان دانشجویان جمهوری‌خواه برای همیاری و همکاری


دانشجویان جمهوری‌خواه
فراخوان هم‌بستگی، هم‌یاری و هم‌کاری

از این دل شاخه‌ای بستان
بگشا بال سوی جنگل دل‌ها
بیاموزان پرواز را؛ رهایی را

ما چه بسیار خسته‌ایم از آن‌که از سرنوشت خود بی‌سهم گشته‌ایم. دیگر بس است. خواهان آن‌ایم که در خستگی شریک گردیم و هم‌دل؛ و بر این مبنا راهی بگشاییم به سوی آن‌جا که هیچ‌کس جرئت دست‌درازی بر سرنوشت‌هایمان را نداشته باشد. ما، ما مردم، هم‌سرنوشت هم‌ایم و تنها و تنها این «ما» است که باید برای خود تصمیم بگیرد و راه خویش گزیند.

ما مدت‌هاست که تحت سلطه‌ایم، در اشکال گونه‌گون و به‌گونه‌ای شدت‌یابنده و در تمام زمینه‌های ممکن: اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی. اما سلطه، در پسِ تمام چهره‌های متفاوت‌اش، شیطانی‌ترین طرح‌ها را پرداخته و پرورانده است: نگذارد این «ما»، «ما»ی ما بشود. قطع گسترده‌ی اینترنت یا فشار کمرشکن اقتصادی را می‌بایست در وهله‌ی نخست از دریچه‌ی جدا و منزوی ساختن آدمی از «ما» نگریست. بیاییم دوباره «ما» باشیم و بر «ما» بودن کوشش کنیم تا این وطن دوباره وطن شود.

ما باور داریم یگانه مسیر آزادی و رهایی و بهروزی جامعه‌ی بزرگ ایران، از سنگر جمهوری و دموکراسی آغاز می‌شود. پادزهر سلطه، چیزی جز جمهوری دموکراتیک نیست. انسان می‌بایست آزاد زندگی کند و در جهان امروز، زیستِ آزاد معنایی جز زیست دموکراتیک نمی‌تواند داشته باشد.

ما باور داریم که حق داریم از مجرای جمهوری بر سرنوشت خود حکم برانیم و تنها از این مجراست که حق بنیادین آدمی، خود شکوفایی، می‌تواند محقق گردد.

ما باور داریم در تقابل با سلطه، و پس از سلطه، نیازمند هم‌گرایی دموکراتیک مردم هستیم. دموکراسی و جمهوری قابل تقلیل به نهادهای عمومی دموکراتیک نیستند، بلکه نیازمند مردمی هستند که آگاهانه به هم مهر می‌ورزند و شبکه‌های هم‌یاری و هم‌بستگیِ افقی و از پایین تشکیل می‌دهند و در هر شرایطی مشقِ آزادی و رهایی می‌کنند.

ما باور داریم برساختن و انسجامِ چنین مردمی و چنین «مایی» هم در جهت سرنگونی دشمن سلطه‌گرِ پیشِ رو ضروری است و هم در بنیان‌نهی ایرانِ سربلندِ آینده. در مسیر این باورها، می‌کوشیم تمام ایرانیانی را که لزوم تغییر بنیادین را دریافته‌اند، هم‌راه خود کنیم؛ حتی آن‌کس که بر ضدیت با دموکراسی و جمهوری اصرار می‌ورزد، چرا که باور داریم تنها سالیان دراز پنهان شدن سلطه‌ی عریان در پسِ نقاب دموکراسی و جمهوری بوده است که موجب این دافعه گشته است و هم‌دلی و مهر می‌تواند «مای» دموکراتیکی را بپاخیزاند که هرکسی را دل‌گرم و امیدوار و شادمان کند.

ما باور داریم شرط بنیادین آزادی و دموکراسی، تکثر در اندیشه و اختلاف در نظر است، و از این‌رو پذیرش مخالفت و رقابت نه مانع تحقق اهداف، بلکه ضامن تحقق پیش‌رفت ایران عزیز است.

ما باور داریم دموکراسی فرایندی است که بدون آگاهی و تلاشِ دائمیِ تمام اعضای جامعه هرگز امکان تحقق ندارد. در این مسیر، از شما عزیزان خواهانیم که در قالب اشخاص، گروه‌ها، تشکل‌ها و... هم‌راه و هم‌قدم ما شوید و با انتشار متون و اشتراک‌گذاری فعالیت‌های خود تحت عنوان «جمهوری‌خواهی»، ما را در برساختن ایرانی آزاد، دموکراتیک و سربلند یاری کنید و شریک سازید.

بهمن ۱۴۰۴ 
به یاد رهروان راه آزادی و رهایی


تلگرام دانشجویان جمهوری‌خواه
@republican_students





نظر شما درباره این مقاله:







بهشت‌زهرا: قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 14:22

بهشت‌زهرا: قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان






نظر شما درباره این مقاله:







ویدا ربانی، عبدالله مومنی و مهدی محمودیان آزاد شدند
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 13:00

ویدا ربانی، عبدالله مومنی و مهدی محمودیان آزاد شدند






نظر شما درباره این مقاله:







ایران ایده‌های جدیدی در مذاکرات مطرح می‌کند
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 12:31

ایران ایده‌های جدیدی در مذاکرات مطرح می‌کند


لارنس نورمن و بنوا فوکون / وال‌استریت ژورنال / ۱۷ فوریه ۲۰۲۶

مقام‌های ایرانی پیشنهاد توقف غنی‌سازی اورانیوم، انتقال بخشی از ذخایر این کشور به خارج از مرزها و انعقاد قراردادهای تجاری با ایالات متحده را مطرح کرده‌اند تا مذاکرات هسته‌ای پیش برود و از حمله احتمالی آمریکا جلوگیری شود. اما بدون تعهد قطعی به توقف کامل غنی‌سازی، این پرسش مطرح است که آیا این پیشنهادها برای راضی کردن رئیس‌جمهور ترامپ کافی خواهد بود.

ترامپ، در حالی که نیروی عظیمی را درست در نزدیکی سواحل ایران مستقر کرده، بارها تأکید کرده که به توافقی نیاز دارد که برنامه هسته‌ای این کشور را کاملاً حذف کند.

او دوشنبه شب دیرهنگام به خبرنگاران گفت: «فکر نمی‌کنم آن‌ها عواقب عدم دستیابی به توافق را بخواهند»، و افزود که به‌طور غیرمستقیم در مذاکرات سه‌شنبه در ژنو مشارکت خواهد داشت. «آن‌ها می‌خواهند توافقی انجام دهند.»

مجموعه پیشنهادهای ایران به موضوع اصلی نزدیک‌تر شده، اما توقف قطعی و کامل غنی‌سازی را که رئیس‌جمهور مطالبه کرده، ارائه نمی‌دهد.

بر اساس اظهارات دیپلمات‌های آمریکایی، ایرانی و منطقه‌ای، ایران اعلام کرده که آماده است بخشی از ذخایر اورانیوم بسیار غنی‌شده خود — که سوخت حیاتی برای سلاح هسته‌ای است — را به یک طرف خارجی مانند روسیه منتقل کند؛ این امر یکی از نگرانی‌های مهم آمریکا را برطرف می‌کند. بخش عمده این ذخایر اکنون تصور می‌شود که زیر آوار تأسیسات هسته‌ای قرار دارد که در ماه ژوئن توسط آمریکا و اسرائیل بمباران شد.

ایران می‌گوید غنی‌سازی اورانیوم را برای اهداف صلح‌آمیز انجام می‌دهد، اما تنها کشوری بدون سلاح هسته‌ای است که اورانیوم با غنای ۶۰ درصد تولید کرده؛ سطحی نزدیک به ۹۰ درصد مورد نیاز برای ساخت سلاح.

مقام‌های ایرانی همچنین در گفت‌وگو با دیپلمات‌های منطقه‌ای سیگنال داده‌اند که ممکن است توقف غنی‌سازی را برای حداکثر سه سال پیشنهاد دهند. دیپلمات‌ها می‌گویند این وعده تغییر چندانی ایجاد نمی‌کند — زیرا ایران پس از حملات آمریکا در ژوئن که تأسیسات اصلی هسته‌ای‌اش را فلج کرد، ظاهراً غنی‌سازی را متوقف کرده — و با خواسته آمریکا برای توقف کامل غنی‌سازی فاصله دارد.

ایران همچنین در نخستین نشست در اوایل فوریه، پیشنهاد ایجاد یک کنسرسیوم منطقه‌ای برای تولید صفحات سوخت از اورانیوم غنی‌شده را مطرح کرد که خود بتواند از آن استفاده کند. با این حال، دیپلمات‌ها می‌گویند ایران تاکنون بر حفظ فرآیند تولید در داخل کشور اصرار داشته که برای آمریکا قابل پذیرش نیست.

برخی دیپلمات‌های منطقه‌ای به ایده‌های بزرگ‌تری فکر می‌کنند: طرحی چندجانبه که شامل تعهدات عدم تجاوز تا قراردادهای تجاری می‌شود.

مقیاس این طرح برای جلب توجه رئیس‌جمهور آمریکا با یک برنامه چشمگیر طراحی شده، مشابه طرحی که فرستادگان او برای پایان جنگ در غزه تدوین کردند.

ایران مایل به بحث درباره تجارت با آمریکاست

حمید قنبری، معاون وزیر امور خارجه ایران، گفته که در صورت لغو تحریم‌ها، مایل به بحث درباره تجارت با آمریکا است.

او یکشنبه به خبرگزاری نیمه‌رسمی فارس گفت: «در مذاکرات جاری بین ایران و آمریکا، منافع مشترک در حوزه‌های نفت و گاز، سرمایه‌گذاری معدنی و حتی خرید هواپیما در چارچوب مذاکرات گنجانده شده است. برای پایداری توافق، ضروری است که آمریکا نیز در حوزه‌هایی با بازده اقتصادی بالا و سریع بهره‌مند شود.»

مشخص نیست چه میزان از این پیشنهادها می‌تواند موضوع بحث جدی قرار گیرد یا آیا هر یک از این ایده‌ها برای متقاعد کردن آمریکا کافی است که مذاکرات می‌تواند به هدف واشنگتن یعنی خلع سلاح تهران از ظرفیت ساخت بمب هسته‌ای برسد.

وزیر امور خارجه ایران، عباس عراقچی، دوشنبه در شبکه‌های اجتماعی نوشت: «من در ژنو با ایده‌های واقعی برای دستیابی به توافقی عادلانه و منصفانه هستم. آنچه روی میز نیست: تسلیم در برابر تهدیدها.»

در حالی که ترامپ بر توانایی‌های هسته‌ای ایران تمرکز کرده، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، اهداف گسترده‌تری را مطرح کرده که شامل مهار برنامه موشک‌های بالستیک ایران، حمایت این کشور از شبه‌نظامیان منطقه‌ای مانند حزب‌الله و حماس، و همچنین رفتار با معترضان در داخل کشور است.

کاخ سفید همچنین تحت فشار اسرائیل برای محدود کردن برنامه موشک‌های بالستیک ایران قرار دارد. بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل که هفته گذشته با ترامپ دیدار کرد، یکشنبه گفت یک توافق خوب نیازمند برچیدن زیرساخت‌های هسته‌ای ایران و محدودیت بر موشک‌های بالستیک آن است.

ایران گفته تنها درباره موشک‌ها با همتایان منطقه‌ای خود گفت‌وگو خواهد کرد. مقام‌های عرب می‌گویند عمان و قطر در حال تلاش برای سازماندهی یک نشست منطقه‌ای برای بحث درباره مسائل غیرهسته‌ای هستند.

ریچارد نفیو، که در دولت‌های بایدن و اوباما با ایران مذاکره کرده، می‌گوید با توجه به آسیب شدید به توانایی‌های غنی‌سازی ایران در ژوئن گذشته، واشنگتن انگیزه کمی برای مصالحه با ارائه تخفیف گسترده تحریم‌ها دارد.

او گفت: «به نظر می‌رسد آنچه به ایران پیشنهاد شده، مشابه آنچه به ونزوئلا گفته شد است: «تسلیم شوید، و ما به شما حمله نمی‌کنیم.» هرچند این ممکن است رویکرد درستی باشد، اما برای ایران پذیرش آن و نامیدن آن به عنوان «توافق» دشوار خواهد بود.»

اهرم فشاری برای اجبار به توافق

نشست ژنو دومین دیدار میان دو طرف در دو هفته اخیر است. این نشست پس از دور اولیه در عمان انجام می‌شود که هر دو طرف آن را شروعی خوب خواندند. پنج دور مذاکرات هسته‌ای بهار گذشته به جایی نرسید و با حملات قدرتمند اسرائیل و آمریکا به ایران پایان یافت که برنامه هسته‌ای این کشور را به شدت فلج کرد.

استیو ویتکوف، فرستاده ویژه، بار دیگر در مذاکرات با جرد کوشنر، داماد ترامپ، همراه خواهد بود. این دو با هم طرح آتش‌بس غزه را مذاکره کردند.

برخی مذاکره‌کنندگان سابق آمریکایی گفته‌اند ترامپ با افزایش نیروها در خاورمیانه، اهرم فشاری برای اجبار به توافق ایجاد کرده است. پنتاگون هفته گذشته ناو هواپیمابر پیشرفته‌ترین نیروی دریایی آمریکا، یواس‌اس جرالد آر. فورد، را از کارائیب به سمت خاورمیانه اعزام کرد. این ناو به ناو هواپیمابر یواس‌اس آبراهام لینکلن و مجموعه‌ای از دیگر ناوهای جنگی، هواپیماهای جنگی و سیستم‌های دفاع هوایی آمریکا در منطقه خواهد پیوست.

مقام‌های ایرانی بارها شکایت کرده‌اند که آمریکا مشخص نکرده در صورت امتیازدهی ایران در حوزه هسته‌ای، تهران در زمینه لغو تحریم‌ها چه چیزی دریافت خواهد کرد. مقام‌های ایرانی حداقل گفته‌اند تهران خواستار دسترسی سریع به حدود ۶ میلیارد دلار درآمد نفتی ایران است که تحت محدودیت‌های آمریکا در قطر پارک شده است.

افراد درگیر در مذاکرات هسته‌ای بهار گذشته می‌گویند آمریکا هرگز جزئیات تخفیف تحریم‌ها را مشخص نکرد و واشنگتن حتی資金های قطر را نیز خارج از دسترس قرار داده بود.

در چارچوب توافق هسته‌ای ۲۰۱۵، آمریکا و کشورهای اروپایی در ازای محدودیت‌های سختگیرانه بر غنی‌سازی برای ۱۵ سال، طیف وسیعی از تخفیف تحریم‌های اقتصادی، انرژی و حمل‌ونقل را پیشنهاد کردند. ترامپ در سال ۲۰۱۸ در دوره اول ریاست‌جمهوری‌اش از این توافق خارج شد و آن را یک‌طرفه خواند و گفت که به ایران پول نقد داده تا فعالیت‌هایی را تأمین مالی کند که منطقه را بی‌ثبات می‌کند.

کاخ سفید با فشار کنگره برای عدم اجازه تخفیف تحریم‌های مشابهی روبه‌رو است که می‌تواند اقتصاد ایران را احیا کند و به تهران اجازه دهد حمایت از شبه‌نظامیان منطقه‌ای را افزایش دهد.

روبیو یکشنبه گفت انتظارات برای دستیابی به توافق در واشنگتن بالا نیست. او گفت: «هیچ‌کس تاکنون نتوانسته با ایران توافقی موفق انجام دهد. اما ما تلاش خواهیم کرد.»





نظر شما درباره این مقاله:







کمیته موقت اجرایی برای تاسیس جبهه نجات ایران
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 10:59

کمیته موقت اجرایی برای تاسیس جبهه نجات ایران






نظر شما درباره این مقاله:







رضا پهلوی: نقش من، یک مأموریت موقتِ گذار است
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 10:47

رضا پهلوی: نقش من، یک مأموریت موقتِ گذار است


یورونیوز فارسی

رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، روز دوشنبه ۱۶ فوریه مهمان برنامه ساعت ۲۰ در شبکه ‏یک تلویزیون فرانسه (‏TF1‎‏) بود و به سوالات ژیل بولو، مجری این برنامه پاسخ داد‎.‎

در این مصاحبه تلویزیونی رضا پهلوی در پاسخ به این پرسش خبرنگار که «چرا امروز باید مشروع‌ترین مخالف رژیم ملاها باشید؟» گفت: «فکر می‌کنم میلیون‌ها ایرانی که نام مرا فریاد می‌زنند، در من کسی را می‌بینند که می‌تواند نماد یک گذار باشد. از آغاز فعالیت سیاسی‌ام همواره از یک ایده ساده دفاع کرده‌ام: اینکه ایرانیان بتوانند از طریق انتخابات آزاد، سرنوشت خود را آزادانه انتخاب کنند، چیزی که این رژیم همواره از آنان دریغ کرده است.»

او اضافه کرد: «امروز، در برابر این فراخوان و این انتظار، در موقعیتی منحصربه‌فرد قرار دارم تا مخالفان را، فارغ از گرایش‌های سیاسی‌شان، گرد هم بیاورم. نقش من تصمیم‌گیری به جای مردم نیست، بلکه پذیرفتن یک مأموریت موقتِ گذار است تا فردا ایرانیان بتوانند خودشان آینده‌شان را در چارچوب انتخابات آزاد انتخاب کنند.»

آقای پهلوی در توضیح این که چرا می‌گوید حکومت کنونی ایران «محکوم به سقوط» است، گفت: «وقتی رژیمی از قدرتی نظامی نامتناسب در برابر جمعیتی بی‌سلاح برخوردار است که قتل‌عام می‌شود، توازن قوای عادلانه‌ای وجود ندارد. در چنین شرایطی، ممکن است یک مداخله برای برقراری تعادل ضروری شود. می‌توان این وضعیت را با پیاده شدن نیروهای متفقین و آزادی فرانسه مقایسه کرد. برای پایان دادن به سرکوب، مداخله‌ای خارجی لازم بود.»

آقای پهلوی در تأیید حمایت از مداخله نظامی خارجی در ایران نیز گفت: «وقتی از سپاه پاسداران و دستگاه سرکوب رژیم سخن می‌گوییم، با اهدافی مشخص و کاملاً قابل شناسایی روبه‌رو هستیم. تنها کشوری که امروز توان انجام عملیات نظامی در چنین ابعادی علیه این ساختارها را دارد، ایالات متحده است. یک مداخله هدفمند علیه دستگاه حکومتی مسئول سرکوب، به مردم ایران فرصت واقعی خواهد داد تا نبرد نهایی را برای پایان دادن به رژیم پیش ببرند.»

او افزود: «در برابر این وضعیت، مسئله به یک پرسش انسانی تبدیل می‌شود: پیش از اقدام، تا چه تعداد دیگر باید جان‌ها نابود شوند؟ هدف از مداخله، جنگ برای جنگ نیست، بلکه حفاظت از جان انسان‌ها و فراهم کردن امکان انتخاب آزادانه آینده برای ایرانیان است.»

فرزند شاه پیشین ایران درباره فرض بازگشت نظام «پلیسی» دوران پدرش و تشکیلات ساواک گفت: «نسل‌های جوان، به‌ویژه نسل زد، نزدیک به ۴۷ سال است که موضع مرا می‌شناسند. آنان می‌دانند که من از بازگشت به گذشته سخن نمی‌گویم، بلکه از گذار به آینده صحبت می‌کنم. بله، در دوران سلطنت پدرم، محمدرضا پهلوی، افراط‌ها، خطاها و حتی جنایت‌هایی رخ داد. اما وقتی ایرانیان از آن دوره یاد می‌کنند، از کشوری سخن می‌گویند که رو به مدرنیته و پیشرفت داشت. آنچه امروز می‌خواهند، حفظ جنبه‌های مثبت آن دوران و عبور از جنبه‌های منفی آن است. من فرد مستقلی هستم. ایده‌ها و طرح خودم را دارم. آنچه جوانان ایران می‌خواهند، آزادی‌های کامل سیاسی و اجتماعی است و دقیقاً از همین‌ها دفاع می‌کنم.»

وی در توضیح نقش دقیق‌تر خود در آینده ایران گفت: «من برای پادشاه یا رئیس‌جمهور شدن کارزار انتخاباتی به راه نینداخته‌ام. مأموریت من روشن است: روزی که ایرانیان بتوانند آزادانه رأی بدهند و درباره آینده‌شان تصمیم بگیرند، مأموریت من به پایان رسیده است. تا آن زمان، نقش من گردآوردن مخالفان دموکرات و ارائه برنامه‌ای برای گذار است.»

او اضافه کرد: «پس از آن، همچون هر شهروند دیگری، به شکلی که بیشترین فایده را برای کشورم داشته باشد خدمت خواهم کرد، اما لزوماً در جایگاه قدرت نخواهم بود.»

آقای پهلوی در پاسخ به پرسشی درباره اجباری بودن حجاب اسلامی در حکومت آینده ایران گفت که «انتخاب باید فردی باشد» و افزود: «اگر زن ایرانی بخواهد حجاب داشته باشد، باید بتواند چنین کند. اگر نخواهد، نباید مجبور شود. آزادی اصل بنیادین است.»

ژیل بولو از رضا پهلوی پرسید: «و برنامه هسته‌ای ایران چه خواهد شد؟ آیا به فعالیت‌های هسته‌ای پایان می‌دهید؟ تأسیسات موجود را بر خواهید چید؟» و او پاسخ داد: «من میان دیدگاه شخصی خود و روند دموکراتیک تمایز قائل می‌شوم. تصمیم‌گیری در این‌باره تنها بر عهده من نخواهد بود. با این حال، من آشکارا با هسته‌ای نظامی مخالفم. درباره هسته‌ای غیرنظامی نیز معتقدم ایران امروز ظرفیت عظیمی در حوزه انرژی‌های تجدیدپذیر، به‌ویژه انرژی خورشیدی، دارد که با اقلیم و منابع آن سازگارتر است.»

او همچنین فرض «تأمین مالی گروه‌هایی مانند حوثی‌ها در یمن یا حزب‌الله در لبنان» در حکومت آینده ایران را رد کرد و گفت: «سیاست کنونی، سیاست مداخله‌گری و تقابل دائمی است. اما به مردم ایران نگاه کنید. در جریان اعتراضات، با وجود سرکوب خشونت‌بار، معترضان عمدتاً خویشتنداری و کرامت نشان داده‌اند. فرهنگ ایرانی، فرهنگ تمدن و صلح است. رژیم کنونی راه جنگ و صدور ایدئولوژی را برگزیده است. یک ایران دموکراتیک، ثبات، همکاری منطقه‌ای و صلح را انتخاب خواهد کرد.»





نظر شما درباره این مقاله:







وطن در سوگ؛ به عزای فرزندان مملکت نشسته‌ایم
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 8:34

وطن در سوگ؛ به عزای فرزندان مملکت نشسته‌ایم


روزنامه جهان صنعت:

انتخاب روایت از میان مزارها آسان نبود. تا چشم کار می‌کرد مزار جوانانی بود که اغلب روی سنگ‌ مزارشان نوشته شده بود: «تاریخ فوت: ۱۸ یا ۱۹ دی ۱۴۰۴». بیشترشان نیز متولد دهه‌های ۷۰ و ۸۰  بودند. شمع‌های نیمه‌سوخته، گل‌های پرپرشده و خشکیده و تلی از خاک نم‌دار. از کدام‌شان می‌توان گفت، وقتی هریک می‌تواند روایت چندین صفحه‌ای باشد؟ بازگو کردن فضایی که در چهلم جانباختگان اعتراضات در بهشت‌زهرا وجود داشت کار آسانی نیست. از کدام مادر بگویم که بر سر مزار فرزندش چنان مویه‌ای می‌کرد که صدایش سکوت سنگین آرامستان را در هم می‌شکست؟ از کدام پدر روایت کنم که خیره به مزار تنها پسرش، مات و مبهوت مانده بود و حتی توان ریختن قطره‌ای اشک را نداشت؟ از خودم چه بگویم. چگونه از فضایی که دیده‌ام بنویسم؟ زمانی که پا به میان مزارها گذاشتم، هر مزاری را که دیدم، جوانی بود که زیر خروارها خاک آرام گرفته. جمعیتی نیز برای تسلی‌بخشیدن به خانواده‌های کشته‌شدگان آمده بودند. گاهی شعار می‌دادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده» و گاهی زیر لب زمزمه می‌کردند: «از خون جوانان وطن لاله دمیده؛ از ماتم سرو قدشان سرو خمیده.» به راستی که این سوگ با همه غم‌ها فرق دارد.

دلتنگی بی‌امان بازماندگان

زمانی که به بهشت‌زهرا رسیدم اولین تصویری که دیدم و نخستین صدایی که شنیدم، ناله‌های خواهر جوانی بود بر سر مزار برادرش. هرچه در توان داشت فریاد می‌زد: «دلم برات تنگ شده داداش» و «دیدن لباس دامادیت، داغش به دلم موند.» هیچ‌کس جرات نزدیک شدن نداشت. هرکس می‌خواست نزدیکش شود با فریاد او عقب می‌رفت: «نیایید، بذارید تنها باشم.» صورتش را چنان به خاک فشرده بود که از دور لکه‌های کبودی دیده می‌شد. عده‌ای از مردم حضور داشتند اما احترام می‌گذاشتند. از دور کف می‌زدند و برخی زنان نیز با صدای بلند ناله می‌کردند. از عکس وی مشخص بود که او حدود ۲۵یا۲۶ساله بود. از فریادهای خواهرش فهمیدم که دانشجوی مهندسی بوده است. به راستی چه جوان برومند و رشیدی بود.

رقص در سوگ یک دوست

کمی آن‌طرف‌تر مزاری به چشمم خورد. نامش علی عربی بود، متولد سال‌۸۲ و تاریخ وفاتش ۱۸‌دی‌ماه۱۴۰۴ ثبت شده بود. دو،سه شمع نیمه‌سوخته کنار مزار باقی‌مانده بود. گل‌های پرپر زرد و سفید روی خاک افتاده بودند و یک دسته گل پشت عکسش قرار داشت. عکسش روی سنگ چسبانده شده بود. در عکس مشغول خندیدن بود و شلوار جین و کاپشنی سفید به تن داشت. چند دقیقه‌ای بر سر مزارش ماندم. زمانی که خواستم بروم، دیدم چند نفر از رفقایش با یک ضبط نزدیک شدند. آهنگ را پخش کرده و دو،سه نفر از دوستانش شروع به رقص سوگ کردند. اشک می‌ریختند و با صدایی لرزان می‌گفتند: «کجا رفتی داداش؟» همین که رفقایش برایش سنگ تمام گذاشتند، تعدادی از افراد دیگر نیز به آنجا آمدند و شعار دادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.»

چهلم در سکوت

از دور جمعیت زیادی نسبت به دیگر قطعات توجهم را جلب کرد. شمار حاضران بر سر مزار بیشتر از بقیه بود. نتوانستم به نزدیکی مزار برسم اما از صدای اطرافیان فهمیدم نامش مهدی است. فضای مراسم چهلمش برخلاف دیگر جانباختگان، سنگین و با سکوت نسبی همراه بود. چهره مادرش را ندیدم ولی صدای لرزانش شنیده می‌شد: «مهدی، منو فراموش نکنی» و «آی مردم، خواهش می‌کنم برای پسرم دعا کنین. می‌دونم جاش راحته اما هر وقت یادش افتادید، دعاش کنید.» جمعیت به سخنان مادرش با دست زدن و گاهی با شعار: «قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان» پاسخ می‌دادند.

ماشین عروسی مشکی‌پوش

دور یکی از میدان‌های حوالی قطعه۳۲۷ ماشینی قرمز رنگ، شبیه ماشین عروس با گل تزئین شده بود. به جای روبان سفید، نوارهای مشکی سرتاسر ماشین را پوشانده بود. هیچ اعلامیه یا عکسی از جانباخته روی ماشین نبود. فقط برادرش پشت ماشین نشسته بود، آهنگ نسبتا شادی گذاشته و فریاد می‌زد: «داداشمو کشتن، داداشم داماد بود.» گریه می‌کرد و میدان را دور می‌زد. دو ماشین خاکستری نیز همراه این ماشین عروس مشکی‌پوش حرکت می‌کردند. نمی‌دانم از بستگانش بودند یا مردم عادی اما با هر دور ماشین، با ریتم بوق عروسی همراهی‌اش می‌کردند. تعدادی از افراد توجه‌شان به این صحنه جلب شده بود. خانمی همراه شوهرش کنارم ایستاده بود. صحنه را که دید، شروع کرد به گریه کردن و از اشک‌هایش می‌شد اندوه او را فهمید. زیر لب گفت: «دردت به جونم مادر.»

برار سیگار داری؟

سیگارم را روشن کردم و به اطراف خیره شدم تا ببینم مراسم چهلم کجا برگزار می‌شود. پسری تقریبا ۲۲یا ۲۳‌ساله به طرفم آمد. لباس‌هایش خاکی شده بود. با لهجه مشهدی گفت: «برار سیگار داری؟» سیگاری از من گرفت و چند ثانیه سکوت کرد. ناگهان با صدای بلند گفت: «می‌بینی وضعیتو؟ چقدر جوون کشته شدن. اون طرف یه پدر تنها داشت برای دخترش چهلم می‌گرفت.» آدرس مزار را از او پرسیدم. گفت: «برار، رفتش. نزدیک یک ساعت باباش بالا سر قبر بچه‌ش وایساده بود و فقط گریه می‌کرد. جرات نکردم ازش بپرسم، عمو چرا کسی نیومده سر خاک؟ یهو حال پدرش بد شد، پاهاش سست شد و روی زمین افتاد. دستشو گرفتم و بلندش کردم. صورتمو بوسید. برار حالم خیلی خرابه، تو بگو من شب چجوری بخوابم؟»

برای سنگینی غم پریا

همینطور که میان مزارها راه می‌رفتم، سنگ کوچکی توجهم را جلب کرد. چند گل پرپر روی آن ریخته شده بود. اسمش پریا قلاوند بود، متولد سال‌۸۱ و تاریخ وفاتش ۱۸‌دی‌ماه‌۱۴۰۴. این اولین مزار زنی بود که با آن برخورد کردم. غم سنگینی فضای اطراف را فرا گرفته بود. مزار خلوت و آرام بود. گمان می‌کنم مراسم چهلم هنوز برگزار نشده بود. اسمش را همراه با هشتگ جست‌وجو کردم. دانشجوی ۲۳‌ساله اهل اندیمشک که در پرند کشته شده بود. فیلم خاکسپاری‌اش را در اینستاگرام دیدم. خانمی سراسیمه فریاد می‌زد، صورتش را به قاب عکس پریا می‌فشرد و گریه می‌کرد. وقتی به سنگ مزار نگاه کردم، من نیز گریه‌ام گرفت. نمی‌دانم چرا این مزار، سنگینی فراوانی داشت.

۳ سال از من کوچک‌تر بود

زمانی که از مزار پریا کمی فاصله گرفتم، خودم را میان چند مزار کشته‌شدگان اعتراضات دی‌ماه یافتم. حس عجیبی بود. لحظه‌ای خودم را میان این همه جوان خفته پیدا کردم. برایم سخت بود که کدامشان را روایت کنم. کافی بود یک یا دو قدم بردارید تا به مزار دیگری برسید. چند قدم آن‌طرف‌تر عکس پسری روی سنگ چسبانده شده بود: پارسا رحمتی، متولد‌۸۴ و تاریخ وفات ۱۸‌دی‌ماه۱۴۰۴. دو شمع سوخته کنار عکس و دو شمع دیگر روی آن قرار داشت. گل بنفش رنگی نیز گوشه عکس چسبانده شده بود. فضای مزار او نیز سنگین بود. چندین دقیقه آنجا ماندم و پاهایم یاری نمی‌کرد که بلند شوم. اسمش را در اینستاگرام جست‌وجو کردم. روایت شده که پارسا در منطقه فلاح تهران از ناحیه گردن مورد هدف گلوله قرار گرفته بود و خانواده‌اش پس از سه روز جست‌وجو، پیکرش را در میان کشته‌شدگان کهریزک شناسایی کردند و در روز ۲۲‌دی‌ماه به خاک سپرده شد. فردی با انتشار عکس پارسا نوشته بود: «پارسا به‌دلیل شرایط دشوار اقتصادی خانواده، برای کمک به تامین هزینه‌های زندگی در یک کارگاه تولیدی کوچک به کارگری مشغول بود.»

از خون جوانان وطن لاله دمیده

«از خون جوانان وطن لاله دمیده، از ماتم سرو قدشان سرو خمیده» مشهورترین تصنیف عارف قزوینی است؛ شعری که سال‌هاست در چنین رخدادهایی بیش از هر زمان دیگری به گوش می‌رسد. سنگ مزاری مشکی، آراسته با همین شعر متعلق به علی‌اصغر علی‌زاده بود. روی سنگ نوشته شده بود: «آغاز قصه او ۱۹ خرداد ۱۳۷۷؛ آغاز غصه ما ۱۹ دی ۱۴۰۴.» اسم مادر و پدرش همراه یکدیگر حک شده بود. کلمه «خون» با رنگ قرمز و کلمه «پسرم» با خط نستعلیق درشت به چشم می‌خورد. بالای عکس نیز نوشته بودند: «فرزند ایران، جوان ناکام.» وقتی به مزار علی‌اصغر رسیدم، مشخص بود تازه کسی به آنجا رفته بود. سنگ شسته و تمیز شده در آن فضا به چشم می‌آمد. تصنیف عارف قزوینی، چهره زیبای علی‌اصغر و عبارت «فرزند ایران» با هم ترکیب شده و حس سنگینی و احترام را منتقل می‌کرد.

آرمین ۱۹‌ سالش بود

روی سنگ کوچکش خط و خش‌های زیادی افتاده بود. آرمین سلطان محمدی، متولد سال‌۸۴ و تاریخ وفات۱۸‌دی‌ماه‌۱۴۰۴. همانند دیگر جانباختگان، اگر اسمش را جست‌وجو کنید، می‌توانید روایت‌های مرتبط با او را پیدا کنید. ۱۹‌ساله بود و در تهرانپارس کشته شده بود. عکسی از او کنار مزارش نبود اما در فضای مجازی تصاویرش وجود داشت. در فیلم‌های خاکسپاری مردم فریاد می‌زدند «با غیرت» و گل بر پیکرش می‌ریختند تا بدرقه‌اش کنند. حالا پس از گذشت چند روز در سکوت آرام گرفته است.

به عزای فرزندان مملکت نشسته‌ایم

در مسیر بازگشت از بهشت‌زهرا در تاکسی نشسته بودم. چند نفر از مسافران یکدست مشکی پوشیده مشغول تماشای ویدئوهای خاکسپاری و چهلم دیگر جانباختگان اعتراضات دی‌ماه بودند. هیچ‌کس حتی پلک نمی‌زد. این زمستان تلخ گمان نمی‌کنم از حافظه جمعی ایرانیان پاک شود.

هزاران هزار جوان کشته شده‌اند، هزاران مادر داغدیده، هزاران پدر شکسته، هزاران برادر و خواهر بهت‌زده و حتی فرزندانی که پدر یا مادرشان رفتند و بازنگشتند. تاکسی به آرامی از بهشت‌زهرا دور شد اما آنچه همراه من برگشت خاطره‌ای تلخ، اندوه و تامل است.





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ: در مذاکرات با ایران غیرمستقیم شرکت دارم
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 8:25

ترامپ: در مذاکرات با ایران غیرمستقیم شرکت دارم






نظر شما درباره این مقاله:







تلاش حکومت برای جلوگیری از مراسم چهلم جان‌باختگان
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 8:17

تلاش حکومت برای جلوگیری از مراسم چهلم جان‌باختگان


اریکا سولومون و لیلی نیکونظر / نیویورک تایمز / ۱۷ فوریه ۲۰۲۶

خانواده‌هایی در سراسر ایران این هفته پایان دوره سنتی سوگواری ۴۰روزه را برای عزیزان خود که در اوج سرکوب خونین اعتراضات سراسری با مطالبه پایان حاکمیت اقتدارگرای روحانیون کشته شدند، گرامی می‌دارند.

نحوه برگزاری مراسم چهلم برای هزاران نفری که بین ۸ تا ۱۰ ژانویه کشته شدند، هم میزان موفقیت سرکوب را خواهد سنجید و هم توان مخالفان حکومت را برای یافتن شیوه‌های تازه‌ای جهت ایستادگی در برابر رهبری کشور.

مراسم چهلم در تاریخ معاصر ایران نقشی محوری داشته است. این آیین در جریان انقلاب ۱۹۷۹ به سکویی برای شکل‌گیری اعتراضاتی بدل شد که در نهایت به سرنگونی شاه انجامید.

هرچند این هفته احتمالاً به همان اندازه نقطه عطفی دراماتیک نخواهد بود، اما مخالفان از همین مناسبت نیز به‌عنوان فرصتی برای ابراز نافرمانی استفاده می‌کنند. برخی، آیین سنتی و سوگوارانه مذهبی را به مراسمی پرشور و حتی شادمانه تبدیل کرده‌اند و از این لحظات برای رد صریح جمهوری اسلامی و حاکمیت سخت‌گیرانه آن بهره می‌برند.

آرش عزیزی، تاریخ‌نگار ایران، گفت: «آنها این آیین را با خشم انقلابی بازآفرینی کرده‌اند. این تلاشی است از سوی ایرانیان برای بازپس‌گیری کشورشان و بازیافتن حس ملی‌گرایی‌شان.»

در حالی که برخی عزاداران قصد دارند در گورستان‌ها گرد هم آیند، عده‌ای دیگر به‌طور کامل از محل‌های دفن و اماکن مذهبی پرهیز کرده و سالن‌های اجتماعات اجاره کرده‌اند؛ اقدامی در جهت رد سنت‌های اسلامی و نیز تلاشی برای دور ماندن از توجه نیروهای امنیتی.

تهدید و ارعاب برای جلوگیری از برگزاری چهلم

به گفته گروه‌های حقوق بشری و بستگان چند تن از جان‌باختگان که با نیویورک تایمز گفت‌وگو کرده‌اند، نیروهای امنیتی تلاش کرده‌اند برخی خانواده‌ها را با تهدید و ارعاب از برگزاری مراسم عمومی منصرف کنند.

    [خبر دریافتی «ایران امروز»: دیروز و امروز در تمامی شهرها ، مامورین اطلاعات خانواده های جان باختگان اعتراضات دی‌ماه را احضار و شدیداً تذکر دادند که متعهد شوند که مراسم نگیرند آنها تاکید نمودند که حق برگزاری مراسم چهلم را ندارند لذا نباید اعلامیه چاپ کنند و مردم را دعوت به ارامستانها نمایند فقط خانواده درجه یک حق دارند برای دو تا پنج دقیقه به مزار فرزندان و خویشان خود بروند در غیر اینصورت بازداشت خواهند شد.]

برای نسل‌ها، مراسم چهلم در قلب فرهنگ سوگواری ایرانیان قرار داشته و یکی از واپسین آیین‌های وداع پیش از بازگشت به روال عادی زندگی روزمره بوده است.

در سال ۱۹۷۸ نیز همین مراسم‌های چهلم برای کشته‌شدگان اعتراضات علیه نظام سلطنتی، به نیروی محرکه جنبش بدل شد. نیروهای امنیتی هنگام سرکوب تجمعات مرتبط با این مراسم‌ها، معترضان بیشتری را کشتند — و همین امر چرخه‌ای از مراسم‌های چهلم و اعتراضات تازه را رقم زد.

یک سال بعد، شاه کشور را ترک کرد و جمهوری اسلامی شکل گرفت؛ نظامی که از آن زمان تاکنون بر ایران حاکم است.

مراسم چهلم مناسبت‌هایی عمیقاً نمادین‌اند که اکثر ایرانیان آن را گرامی می‌دارند و به نظر می‌رسد مقام‌ها مشتاق‌اند کنترل آنها را در دست بگیرند. یکی از راه‌های این کنترل، مصادره و رسمی‌سازی همین آیین‌هاست.

روز دوشنبه، مقام‌های ایرانی اعلام کردند که قصد دارند مراسم رسمی سوگواری در تهران و شهر مشهد برگزار کنند.

محمدرضا عارف، معاون رئیس‌جمهور ایران، در بیانیه‌ای که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد، گفت: «حوادث دی‌ماه برای همه ما خسارت بود و ما برای همه کسانی که جان خود را از دست دادند سوگواریم. از همه دعوت می‌کنم در مراسم چهلم در سراسر کشور شرکت کنند.»

دولت ایران می‌گوید سرکوب اعتراضات در واکنش به «اغتشاشاتی» بوده که به ادعای مقام‌ها توسط «تروریست‌ها» با حمایت اسرائیل و ایالات متحده هدایت می‌شد و بیش از سه هزار کشته بر جای گذاشت. اما گروه حقوق بشری «هرانا» مستقر در آمریکا می‌گوید در طول سه هفته ناآرامی بیش از هفت هزار معترض کشته شدند — که اکثریت قریب به اتفاق آنها بین ۸ تا ۱۰ ژانویه جان باختند. بسیاری از کارشناسان ایران اکنون آن سه روز را خونین‌ترین دوره در تاریخ معاصر کشور می‌دانند.

مقام‌ها برگزاری مراسم عمومی چهلم برای روبینا امینیان، دانشجوی ۲۳ ساله رشته مد، را ممنوع کردند. به گفته خاله او، حالی نوری که در اروپا زندگی می‌کند، روبینا هنگام شرکت در اعتراضات در تهران با شلیک گلوله به سر کشته شد.

خانم نوری گفت بیش از یک ماه، مأموران لباس‌شخص در دو سوی کوچه محل سکونت خانواده امینیان مستقر بودند.

او افزود عزاداران هماهنگ کرده‌اند که روز سه‌شنبه به‌تدریج و پراکنده در گورستان‌هایی که عزیزانشان در آنجا دفن شده‌اند گرد هم آیند، به امید آنکه مقام‌ها متوجه تجمع جمعیت نشوند.

خانم نوری به نیویورک تایمز گفت: «خواهرم می‌گوید حتی اگر گلوله هم شلیک کنند، من برای چهلم دخترم می‌روم.»

به گفته او، بسیاری از بستگان و دوستان روبینا نیز مصمم‌اند در این مراسم شرکت کنند.

فراخوان گروه‌های دانشجویی

نشانه‌های دیگری از نافرمانی نیز در سراسر ایران دیده می‌شود.

به گزارش وب‌سایت‌های دانشجویی، در چندین دانشگاه، دانشجویان بارها تلاش کرده‌اند تحصن برگزار کنند. کانون وکلای دادگستری ایران از وکلا خواسته است وکالت معترضان بازداشت‌شده را به‌صورت رایگان بر عهده بگیرند. در جشنواره فیلم فجر که با حمایت دولت برگزار می‌شود، رسانه‌های داخلی گزارش دادند بسیاری از بازیگران، تهیه‌کنندگان و فیلم‌سازان از دریافت جایزه یا حتی حضور در مراسم خودداری کردند.

و طی روزهای گذشته، ویدئوها نشان می‌دهد ایرانیان در تاریکی شب به پشت‌بام‌ها رفته و شعارهایی در حمایت از برکناری آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، سر داده‌اند.

فرزان ثابت، تحلیلگر مسائل ایران و خاورمیانه در مؤسسه عالی مطالعات بین‌المللی ژنو در سوئیس، گفت: «آنچه مرا شگفت‌زده کرده این است که با وجود آنکه اعتراضات گسترده خیابانی نمی‌بینیم، سطح پایه مقاومت اجتماعی همچنان بسیار بالاست.»

او افزود این لزوماً به معنای شکل‌گیری موج تازه‌ای از اعتراضات نیست.

به گفته او: «آنچه همه در انتظارش هستند این است که آیا اتفاق بزرگ بعدی رخ می‌دهد یا نه — یعنی آیا حمله‌ای از سوی آمریکا صورت خواهد گرفت یا خیر.»

شدت سرکوب در ایران تا حدی واکنشی به تهدیدهای بیرونی نیز هست. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، ناوهای جنگی را در آب‌های خلیج فارس مستقر کرده است، در حالی که واشنگتن برای برگزاری دور دیگری از مذاکرات شکننده با تهران در ژنو آماده می‌شود؛ مذاکراتی درباره مهار برنامه‌های هسته‌ای و توانمندی‌های نظامی ایران.

در شرایطی که دو طرف حتی بر سر موضوع مذاکرات نیز به توافق نرسیده‌اند، خطر بروز یک جنگ منطقه‌ای دیگر همچنان سایه افکنده است.

مسعود، حسابداری در مشهد که به دلیل نگرانی از پیامدها نخواست نام کاملش ذکر شود، گفت: «تقریباً همه منتظرند ببینند وعده‌های ترامپ عملی می‌شود یا نه. مردم هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام داده‌اند.»

برخی ایرانیان گفته‌اند می‌کوشند مراسم چهلم را به‌گونه‌ای برگزار کنند که از محدودیت‌های حکومتی عبور کند.

مایکل عسگری، از بستگان سه عضو خانواده‌اش که به گفته او در خودروی خود در نزدیکی اعتراضات در غرب تهران هدف گلوله قرار گرفته و کشته شدند، گفت اعضای بازمانده خانواده تعهد داده‌اند شعار سیاسی سر ندهند. همچنین به آنان گفته شده پس از برگزاری مراسم چهلم اجازه حضور بر مزار را نخواهند داشت.

اما در سنت شهر خانواده او، سنقر در غرب ایران، مردم روز پس از مراسم چهلم نیز به مزار می‌روند.

او گفت: «باید دید آیا این کار ممکن خواهد بود یا نه.»

برگزاری مراسم در سالن اجتماعات

مانند خانواده چند تن دیگر از جان‌باختگان که با نیویورک تایمز گفت‌وگو کردند، خانواده عسگری نیز تصمیم گرفت مراسم را در سالن اجتماعات برگزار کند نه در مسجد — انتخابی قابل توجه که هم تلاشی برای دور زدن نظارت مقام‌هاست و هم بخشی از تغییر گسترده‌تر از آیین‌های سنتی و سوگوارانه اسلامی.

به‌جای آیین‌های اشک‌بار و ماتم‌زده، از خانواده‌های کشته‌شدگان در اعتراضات فیلم‌هایی منتشر شده که نشان می‌دهد بر مزار عزیزانشان می‌رقصند، موسیقی محلی پخش می‌کنند و دست می‌زنند — رسومى که در گذشته با فضای اندوه‌بار چنین مراسمی بیگانه بود. این روند به‌عنوان شیوه‌ای برای مقابله با سنت‌های مذهبی سنگین و رسمی دیده می‌شود که بسیاری از ایرانیان اکنون آن را با حاکمیت سخت‌گیرانه جمهوری اسلامی پیوند می‌زنند.

ویدئوی مراسم چهلم راجا بلولی‌پور، دانشجوی دانشگاه تهران، نشان می‌دهد که حاضران به‌جای قرائت متعارف آیات قرآن، نغمه‌های محلی می‌نوازند. در این ویدئو که تایمز صحت آن را تأیید کرده، زنان آیین سنتی «کل» — نوعی هلهله با صدای زیر که اغلب در مراسم عروسی اجرا می‌شود — سر می‌دهند.

به گفته آرش عزیزی، بازآفرینی آیین‌های سوگواری دست‌کم از زمان انقلاب بخشی از فرهنگ ایران بوده است؛ زمانی که انقلابیون اسلامی مراسم چهلم را از آیینی سوگوارانه به «مناسبتی تهییج‌کننده» تبدیل کردند.

پس از خیزش سال ۲۰۲۲ که خواستار آزادی‌های فردی بیشتر در برابر محدودیت‌های جمهوری اسلامی بود، مراسم خاکسپاری معترضان نیز از سنت‌های صرفاً مذهبی فاصله گرفت.

امروز، معترضان پا را فراتر گذاشته و سوگواری را به جشن تبدیل کرده‌اند.

عزیزی گفت: «اندوه آنها سرشار از نافرمانی است. آنها می‌گویند این نبرد تمام نشده، تسلیم نشده‌اند و بار دیگر در برابر حکومت خواهند ایستاد.»

 





نظر شما درباره این مقاله:







افزایش فشار نظامی آمریکا بر ایران درآستانه مذاکرات
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 7:28

افزایش فشار نظامی آمریکا بر ایران درآستانه مذاکرات


ناتاشا برتراند، زکری کوهن، هیلی بریتسکی، کایلی اتوود، جنیفر هنسلر، ایوری اشمیتز، محمد توفیق / سی‌ان‌ان / ۱۷ فوریه ۲۰۲۶

ارتش آمریکا در آستانهٔ مذاکرات برنامه‌ریزی‌شده با ایران در ژنو در روز سه‌شنبه، به تقویت قابل‌توجه توان هوایی و دریایی خود در خاورمیانه ادامه می‌دهد. به گفتهٔ چندین منبع آگاه، این جابه‌جایی‌ها با هدف تحت فشار قرار دادن تهران و همچنین فراهم کردن گزینه‌های حمله به داخل ایران در صورت شکست مذاکرات هسته‌ای انجام می‌شود.

منابع مطلع می‌گویند دارایی‌های نیروی هوایی آمریکا مستقر در بریتانیا، از جمله هواپیماهای سوخت‌رسان و جنگنده‌ها، به نقاط نزدیک‌تر  در خاورمیانه منتقل شده‌اند.

یک مقام آمریکایی نیز گفته است که ارسال سامانه‌های دفاع هوایی به منطقه ادامه دارد و چندین واحد نظامی آمریکا که قرار بود طی هفته‌های آینده از منطقه خارج شوند، دستور ماندن بیشتر دریافت کرده‌اند. داده‌های ردیابی پرواز نشان می‌دهد که ده‌ها هواپیمای ترابری نظامی آمریکا طی هفته‌های اخیر تجهیزات را از آمریکا به اردن، بحرین و عربستان سعودی منتقل کرده‌اند.

طبق ارتباطات هوانوردی منتشرشده در فضای مجازی، شامگاه جمعه چندین جنگنده اجازهٔ عبور دیپلماتیک برای ورود به حریم هوایی اردن دریافت کردند. تصاویر ماهواره‌ای نشان می‌دهد که ۱۲ فروند جنگندهٔ F-15 آمریکا از ۲۵ ژانویه در پایگاه هوایی موفق السلطی اردن مستقر شده‌اند.

به‌طور کلی، داده‌های پروازهای عمومی نشان می‌دهد که بیش از ۲۵۰ پرواز باری آمریکا وارد منطقه شده است.

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، طی هفته‌های اخیر بارها ایران را به اقدام نظامی تهدید کرده است؛ از جمله ماه گذشته که هشدار داد در صورت ادامهٔ «کشتار معترضان» از سوی دولت ایران، آمادهٔ صدور دستور حمله است. او روز جمعه نیز گفت که «تغییر رژیم بهترین اتفاق ممکن» برای ایران خواهد بود.

افزایش توان نظامی آمریکا و تأکید ترامپ و مقام‌های ارشد دولت او بر اینکه تغییر رژیم گزینهٔ مطلوب‌تری است، فضای منطقه را متشنج کرده و اهمیت مذاکرات سه‌شنبه را افزایش داده است. ترامپ روز دوشنبه گفت که در این مذاکرات «به‌طور غیرمستقیم» دخیل خواهد بود. انتظار می‌رود مذاکرات در سوئیس از سوی آمریکا با هدایت استیو ویتکاف، فرستادهٔ ترامپ، و جرد کوشنر، داماد او، برگزار شود و ایران نیز با حضور عباس عراقچی، وزیر خارجه، نمایندگی شود.

«هیچ‌کس نمی‌داند چه کسی جایگزین خواهد شد»

با این حال، به گفتهٔ دو منبع آگاه، دولت آمریکا هنوز درک روشنی از این ندارد که اگر رژیم ایران کنار زده شود، چه اتفاقی خواهد افتاد. مارکو روبیو، وزیر خارجه، نیز ماه گذشته در جلسه‌ای در کنگره تأکید کرد که «هیچ‌کس نمی‌داند» در صورت سقوط رژیم چه کسی قدرت را در دست خواهد گرفت.

منابع می‌گویند گزینه‌های احتمالی حتی می‌توانند برای آمریکا و متحدانش مشکل‌سازتر باشند. ارزیابی جامعهٔ اطلاعاتی آمریکا این است که در کوتاه‌مدت، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی احتمالاً خلأ قدرت را پر خواهد کرد.

یکی از منابع آگاه به گزارش‌های اطلاعاتی اخیر آمریکا گفت: «سپاه قطعاً برجسته است و فراتر از ساختار نظامی معمول عمل می‌کند، اما پیش‌بینی دقیق اینکه در سناریوی فروپاشی رژیم چه رخ خواهد داد دشوار است.»

آمریکا همچنین پس از ترور قاسم سلیمانی، فرماندهٔ قدرتمند نظامی ایران در دورهٔ اول ریاست‌جمهوری ترامپ، شناخت روشنی از سلسله‌مراتب سپاه ندارد.

منابع می‌گویند برخلاف ونزوئلا که پیش از بازداشت نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور وقت، آمریکا شناخت دقیقی از ساختار قدرت آن داشت، در مورد ایران چنین شناختی از جانشین احتمالی رهبر جمهوری اسلامی وجود ندارد.

چندین منبع گفتند که در اوج اعتراضات ایران چند هفته پیش، دلایل موجهی برای بررسی اقدام نظامی وجود داشت. در آن زمان، یک «پنجرهٔ کوچک» وجود داشت که حملات آمریکا می‌توانست موازنه را به نفع معترضان تغییر دهد و به آن‌ها برای براندازی حکومت شتاب بدهد.

این منابع اکنون می‌پرسند آیا ترامپ «لحظهٔ مناسب» را از دست داده و اینکه آیا حملهٔ نظامی پس از گذشت چند هفته می‌تواند همان تأثیر را داشته باشد یا نه.

در آن زمان، دارایی‌های نظامی آمریکا عمدتاً در دریای کارائیب متمرکز بود و نه خاورمیانه؛ موضوعی که گزینه‌های دولت را محدود و اسرائیل را نگران کرده بود، زیرا بیم داشتند ایران در صورت حملهٔ آمریکا، با موشک‌های بالستیک به آن‌ها حمله کند.

از آن زمان، ترامپ دلیل احتمالی حمله را تغییر داده و آن را به ادامهٔ غنی‌سازی اورانیوم از سوی ایران مرتبط کرده است.

ترامپ روز جمعه دربارهٔ مذاکرات پیش‌رو گفت: «فکر می‌کنم موفق شوند. اگر نشوند، روز بسیار بدی برای ایران خواهد بود.»

برخلاف ماه گذشته، اکنون ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن در منطقه حضور دارد، ناو جرالد فورد در راه است و اسکادران‌های جنگنده و هواپیماهای سوخت‌رسان نیز به‌سرعت جابه‌جا می‌شوند.

ترامپ روز جمعه در پاسخ به اینکه چرا ناو فورد به منطقه اعزام شده، گفت: «اگر توافق نکنیم، به آن نیاز خواهیم داشت.»

این آرایش نظامی به آمریکا گزینه‌های گسترده‌ای برای حمله می‌دهد. ناوشکن‌های مجهز به موشک‌های هدایت‌شونده که همراه ناوهای هواپیمابر حرکت می‌کنند، می‌توانند ده‌ها موشک تاماهاوک با برد ۱۰۰۰ مایل و کلاهک‌های متعارف ۱۰۰۰ پوندی حمل کنند. معمولاً یک زیردریایی تهاجمی نیز همراه گروه رزمی ناو حضور دارد که قادر به شلیک تاماهاوک است. جنگنده‌های F-35 و F-15E نیز می‌توانند انواع بمب‌های هدایت‌شونده و موشک‌های هوا به سطح حمل کنند.

به گفتهٔ چندین منبع، اهداف احتمالی حملات می‌تواند شامل مقر سپاه پاسداران و دیگر تأسیسات نظامی فراتر از سایت‌های هسته‌ای باشد. همچنین بحث‌هایی دربارهٔ عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل مطرح است؛ عملیاتی مشابه «چکش نیمه‌شب» در تابستان گذشته، زمانی که آمریکا در روزهای پایانی جنگ ۱۲ روزهٔ ایران و اسرائیل، سایت‌های هسته‌ای ایران را هدف قرار داد.

«توافق با ایران سخت است»

ترامپ در آخر هفته گفت که آمریکا «هیچ‌گونه غنی‌سازی» را نمی‌پذیرد؛ نشانه‌ای که او حاضر نیست توافقی را بپذیرد که حتی غنی‌سازی در سطح پایین را برای ایران مجاز بداند. با توجه به اینکه ایران غنی‌سازی را حق خود می‌داند، منابع می‌گویند شاید فضای چندانی برای مذاکره وجود نداشته باشد.

با این حال، منابع تأکید کردند که مواضع سخت‌گیرانه در آغاز مذاکرات همیشه قابل تغییر است.

ایران همچنین می‌تواند با مشوق‌های اقتصادی تلاش کند از حملهٔ آمریکا جلوگیری کند. در چندین دور مذاکرات سال گذشته، بحث‌هایی دربارهٔ توافق‌های تجاری احتمالی در کنار توافق هسته‌ای مطرح بود؛ از جمله اعطای دسترسی ویژه به آمریکا برای توسعهٔ منابع نفت، گاز و عناصر نادر ایران.

رافائل گروسی، رئیس آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، روز دوشنبه در ژنو با عراقچی دیدار کرد؛ دیداری که هر دو طرف آن را «گفت‌وگوهای فنی عمیق» توصیف کردند.

روبیکو در اظهارات عمومی تأکید کرده که ترامپ ترجیح می‌دهد راه‌حل دیپلماتیک حاصل شود، اما بارها گفته که چنین توافقی دشوار خواهد بود.

او روز دوشنبه در بوداپست گفت: «ایران در نهایت توسط روحانیون شیعه اداره می‌شود — روحانیون شیعهٔ رادیکال. این افراد تصمیمات سیاسی را بر اساس الهیات محض می‌گیرند. بنابراین، توافق با ایران سخت است.»

وقتی روز یکشنبه از او پرسیده شد که آیا دولت در صورت تصمیم به حمله به ایران یا تلاش برای برکناری رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، کنگره را مطلع خواهد کرد یا نه، روبیو پاسخی قطعی نداد.

او در کنفرانسی در اسلواکی گفت: «ما طبق قانون عمل خواهیم کرد و این بستگی به شرایط دارد. اما فعلاً دربارهٔ مذاکرات صحبت می‌کنیم.»

او افزود: «اگر شرایط تغییر کند، برای همه آشکار خواهد شد. و طبیعتاً هرچه قانون از ما بخواهد، انجام خواهیم داد.»

کشورهای عربی خلیج فارس نیز به‌شدت نگران‌اند که اقدام نظامی آمریکا منطقه را بی‌ثبات کند. منابع آگاه می‌گویند آن‌ها خواستار فرصت بیشتر برای دیپلماسی شده‌اند.

یک دیپلمات منطقه گفت: «همه مخالف حمله هستند.» او افزود تنها بازیگری که آمریکا را به حمله تشویق می‌کند، اسرائیل است.

در همین حال، ایران کمتر از ۲۴ ساعت پیش از مذاکرات ژنو، رزمایش‌های بیشتری برگزار کرد. رسانهٔ رسمی صداوسیمای ایران گزارش داد که سپاه پاسداران «دفاعی شجاعانه» از سه جزیرهٔ مورد مناقشه با امارات متحده عربی را از طریق عملیات زمینی، هوایی و دریایی انجام داده است.

طبق این گزارش، پهپادهای سپاه در جنوبی‌ترین نقطهٔ ایران مستقر شده‌اند و آمادهٔ مقابله با هرگونه متجاوز هستند.

سرلشکر عبدالرحیم موسوی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح ایران، روز یکشنبه هشدار داد: «ترامپ باید بداند وارد رویارویی‌ای می‌شود که درس‌های سختی خواهد داشت و نتیجهٔ آن این خواهد بود که دیگر در جهان عربده‌کشی نکند.»





نظر شما درباره این مقاله:







رضا پهلوی در شبکه تلویزیونی فرانسه
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 23:48

رضا پهلوی در شبکه تلویزیونی فرانسه






نظر شما درباره این مقاله:







بیانیه مشترک فعالین دانشجویی مستقل
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 21:59

بیانیه مشترک فعالین دانشجویی مستقل






نظر شما درباره این مقاله:







گراهام: آمریکا تا تصمیم درباره جمهوری اسلامی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 21:41

گراهام: آمریکا تا تصمیم درباره جمهوری اسلامی






نظر شما درباره این مقاله:







ویژه برنامه تحلیل شرایط ایران/ بحث‌ و گفت‌وگو ">
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 21:04

ویژه برنامه تحلیل شرایط ایران/ بحث‌ و گفت‌وگو






نظر شما درباره این مقاله:







فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب» / چهار
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 19:28

فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب» / چهار


علی میرسپاسی

برگردان: علی‌محمد طباطبایی
بخش چهارم

سخنور فصیح اسلام ...

فلسفی به زبان رمز سخن می‌گفت، اگرچه «تو»یی که از سقوطش سخن می‌گفت به وضوح شاه بود و «رهبر ارجمندش» خمینی. اگرچه آن شب نامی از خمینی برده نشد، فلسفی از او به خاطر تشخیص درست این موضوع تمجید کرد که شاه قصد دارد به نام حقوق زنان، پیشرفت و توسعه، اسلام را نابود کند. قیام شجاعانه خمینی در سال ۱۳۴۲، ملت ایران را نسبت به توطئه‌ای برای تخریب اسلام که توسط بهاییان، اسرائیل و دیگر نوکران بریتانیا که بر دولت ایران چنگ انداخته بودند، آگاه کرده بود. او پس از اظهارنظر درباره روابط دوستانه ایران و اسرائیل، با غرش پرسید: چرا دولت خود ایران در هر آنچه مسلمانان عمیقاً از آن بیزارند، شریک است؟

سپس او از منتقدان اسلام، به منابعی که دین به عنوان دفاع در برابر این هجوم ارائه می‌دهد — مانند اخلاق و نهادهایی چون خانواده — روی آورد. او استدلال کرد که اسلام جایگاه ویژه‌ای برای زنان و مادران قائل است، کسانی که استواری خانه را حفظ می‌کنند و بر تربیت دینی کودکان نظارت دارند، در حالی که نقش محوری مردان به عنوان رئیس خانواده را محترم می‌شمارند. کلیشه‌سازی جنسیتی زمخت او مرا تا آستانه یأس نبرد، شاید به این دلیل که قبلاً چنین نظراتی را در سخنرانی‌های ضبط‌شده‌اش در گلپایگان شنیده بودم. بخش باقی‌مانده سخنانش آزاردهنده‌تر بود. او شاه را متهم کرد که با تشویق زنان به کنار گذاشتن تعهدات لازم برای مسلمانی شایسته بودن، در توطئه‌ای برای نابودی ارزش‌های اسلامی دست دارد. او ادعا کرد که طبیعت لطیف زنان، اگر در امور زندگی عمومی مانند کار پلیس، سیستم قضایی حقوقی و کیفری،یا اقتصاد درگیر شوند، آلوده خواهد شد. او سیاست‌های برابری جنسیتی شاه را جلوه‌ای از غرب‌زدگی و «جنگی» علیه ایمان و باورهای اخلاقی ما خواند.
سرزنش «فلسفی» درباره تغییرات فرهنگی معرفی‌شده در دوران پهلوی، تا آن زمان برایم ترانه‌ای آشنا بود. بارها، بسیار بیش از آنکه به خاطر بسپارم از معلمان و دیگران در گلپایگان شنیده بودم که درباره «انحطاط اخلاقی» ما موعظه می‌کنند. حتی آن زمان نیز واکنش نهفته ی واپس گرایانه ای در سخنان نوستالژیک نسل قدیم حس می‌کردم، نسلی که به نظر می‌رسید نتوانسته بود بپذیرد که ایران در اصل تغییر کرده است. معمولاً با این فکر خود را تسلی می‌دادم که ایده‌های آنها به محض ناپدید شدن خودشان از بین خواهد رفت. اما آن شب در تهران، در حالی که در میان دریایی از مریدان «فلسفی» نشسته بودم — بسیاری از آنها به جوانی دوستم ابراهیم — واقعیت انتقال و ماندگاری این گفتمان مرا آشفته کرد. یکباره دریافتم که صدها نفری که به صحبت‌های این مرد گوش می‌دهند، یورش او به سبک زندگی ما را ستایش می‌کنند. در ذهن من، اصلاحات ایرانی دوره پس از مشروطه، از جمله اصل حقوق زنان، دستاوردهایی به سختی‌کسب‌شده بودند که نسل‌های ایرانی، از مشروطه‌خواهان اولیه تا فمینیست‌های معاصر، برای آنها رنج کشیده بودند. چرا باید از پیروزی‌های خود چشم بپوشیم؟

یک یا دو روز بعد، در محل همیشگی گردهمایی‌مان،یعنی آپارتمان دوستم مسعود، بودیم. مسعود با نام خانوادگی دشت‌بان، هنرمندی بود که در آن زمان برای تلویزیون ملی کار می‌کرد. اولین بار مسعود را در سرپل ذهاب ملاقات کردم، جایی که باهم خدمت سربازی را تمام می‌کردیم. این سؤال را با دوستانم، که بیشتر سکولار و تهرانی بودند، مطرح کردم. پرسیدم آیا آنها نیز احساس می‌کنند روایتی متفاوت از انقلاب در حال شکل‌گیری است، روایتی که با سبک زندگی ما خصومت دارد و نیات واقعی خود را پشت احساسات ضدشاهی پنهان می‌کند؟ مشخص شد که هر یک از آنها نگران بودند که آنچه زمانی مبارزه‌ای علیه استبداد بود، اکنون در حال تبدیل شدن به جنگ داخلی فرهنگی و خانمان برانداز است. یکی از دوستانم که روزنامه‌نگار بود، گفت که شنیده شاپور بختیار، دولتمرد ملی‌گرا و مخالف شاه که بارها ایرانیان را از استبداد دولت روحانیون برحذر داشته بود، به مطبوعات اشاره کرده که روحانیون در مذاکرات با شاه در حال کسب برتری هستند. در همین دور از مذاکرات در سال ۱۳۵۷ بود که بختیار، در آخرین تلاش برای نجات دولت در حال فروپاشی، پذیرفت نخست‌وزیر شود. دوست روزنامه‌نگارم پرسید: “چه باید بکنیم؟” ما در سکوتی متفکرانه نشسته بودیم که ناگهان مسعود از جا برخاست و اعلام کرد: “هیچ راهی وجود ندارد که بتوانیم زمان را به عقب برگردانیم و میلیون‌ها زن ایرانی را در خانه محبوس کنیم. ایرانیان باید به مبارزه علیه خطر قربانی شدن به دست روحانیون ادامه دهند.” در حالی که من از این می‌ترسیدم که آینده آنگونه که امیدوار بودم رقم نخورد، نمی‌توانستم تصور کنم که ایران پس از انقلاب حتی خفقان‌آورتر از دوران دبیرستان یا دانشگاهم خواهد بود، دورانی که نه تنها برای جان خودم، بلکه برای خانواده و دوستانم می‌ترسیدم مبادا مقامات از فعالیت‌های سیاسی من مطلع شوند.

هما ناطق در بهشت زهرا

وقتی آن روز اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷) به گورستان بهشت زهرا رسیدم، جمعیت به گروه‌های کوچکتری تقسیم شده بود که هر کدام درباره موضوعی مختلف بحث و گفت‌وگو می‌کردند. احزاب و سازمان‌های سیاسی حاضر، سرگرم شعار دادن بودند. پس از پرسه زدن در این تکه‌دوزی سیاسی، به جمعی از حدود بیست و پنج جوان پیوستم. چند نفرشان را به عنوان چپ‌گرایان دانشگاه تهران شناختم، اما تقریباً نیمی از آنان، مردان ریش‌دار پوشیده در لباس‌های خاکستری و سیاه، ظاهر فعالان طرفدار خمینی را داشتند. وقتی به گروه پیوستم، بحثی درباره شیوه صحیح ابراز حمایت از انقلاب در جریان بود. یکی از افراد جناح مذهبی، که حین صحبت آشکارا برآشفته به نظر می‌رسید – با پیشانی درهم و دستانی پرجنب‌وجوش – اصرار داشت که گرچه در میانه یک انقلاب هستیم، رعایت ادب در این شرایط مهم است. این یک انقلاب بی‌صاحب نیست، رهبرش خمینی و ایدئولوژی‌اش اسلام است. یکی دیگر از تظاهرکنندگان جوان ریش‌دار پیش قدم شد و خشمگینانه فریاد زد که دیگران از خرابکاری در انقلاب دست بردارند. آن بود که یکی از دوستانم مداخله کرد: “لطفاً آرام باش. انقلاب مال شما نیست. ما جان‌مان را نه برای اسلام و نه برای آقای خمینی فدا نمی‌کنیم. این انقلابی برای همه ایرانیان است، مسلمان باشند یا نه، رهبران بسیاری دارد و خمینی فقط یکی از آنان است. ما رهبران دیگری هم داریم، از جمله آنان در چپ که دهه‌هاست مبارزه کرده‌اند. اکنون ما از ثمره مبارزه آنان برای آزادی ایران بهره می‌بریم.”

از آنجا که من درست در میانه این گفتوگو واردشده بودم،ازفردسمت چپم پرسیدم موضوع چیست. او توضیح داد که یک فعال حقوق بشر پیش‌تر سخنرانی‌ای درباره یادبود شهدای انقلاب ارائه کرده بود. در پایان سخنرانی، برخی در جمعیت با فریاد «الله‌اکبر» احترام خود را نشان دادند، در حالی که دیگران،یعنی چپ‌گرایان، کف زدند. همین، تفاوت بین شعار و کف‌زدن، ما را به این رویارویی فعلی کشانده بود. تعجب نکردم. این فقط یک زد‌وخورد کوچک در رقابت بزرگتر بین اسلام‌گرایان و چپ‌گرایان بود. برخی با این ایده که اسلام باید زبان انقلاب باشد مقاومت می‌کردند. به جای تعمیم احساسات مذهبی به کل جنبش انقلابی، دیگران را تشویق می‌کردیم که برای سخنرانان کف بزنند یا با شعارهای ملی‌گرایانه یا چپ‌گرایانه جشن بگیرند.

در مقطعی، تصمیم گرفتم که بحث با فعالان اسلام‌گرا اتلاف وقت است و شروع به گشتن در گورستان کردم تا ببینم چه اتفاق دیگری در جریان است، که در این هنگام به طور اتفاقی به هما ناطق و گزارشگران خارجی که پیش‌تر اشاره کردم برخوردم. سال‌ها بعد، در اوت ۱۹۸۳ (شهریور۱۳۶۲)، ناطق و من فرصت تجدید آشنایی پیدا کردیم. من دانشجوی تحصیلات تکمیلی ساکن واشنگتن دی‌سی بودم، جایی که در جنبش دانشجویی طرفدار فداییان درگیر شده بودم. یک پاکسازی خشونت‌بار نیروهای مخالف، و به ویژه مجاهدین، فداییان و پیکار، در ایران پس از انقلاب در جریان بود. روزی نمی‌گذشت بدون خبر از موجی دیگر از دستگیری‌ها یا اعدام‌های دسته‌جمعی. افزون بر این، چپ همچنان در حال تجزیه بود و اختلافات جناحی به درگیری‌های تلخی می‌انجامید. در اوج این آتش‌سوزی، من و دوستانم در ایالات متحده به گروه کوچکی از رادیکال‌ها پیوستیم که توانسته بودند از ایران به پاریس فرار کنند، جایی که آنان تحت رهبری علیرضا محفوظی (با نام مستعار رحیم) و هما ناطق، گروه جدیدی به نام «پروژه سوسیالیست‌های انقلابی» را در ائتلاف با یک سازمان تروتسکیستی ایرانی تشکیل داده بودند. در زمانی در اوت ۱۹۸۳(شهریور۱۳۶۲)، دوستانم در ایالات متحده پیشنهاد کردند که به پاریس سفر کنم تا با رهبری پروژه ملاقات کرده و بیاموزیم چگونه می‌توانیم به آنان کمک کنیم. موافقت کردم که به عنوان رابط با رهبری پاریس عمل کنم، که شامل تراب ثالث (نام مستعار هرمز رحیمیان)، عضو گروه تروتسکیست نیز می‌شد.

این دوره‌ای عجیب و طاقت‌فرسا در زندگی من بود. در پس‌زمینه نبردهای ایدئولوژیک درون جنبش طرفدار فداییان، من تحت شک و تردید و موشکافی شدید افرادی قرار گرفتم که آنها را دوست و رفیق می‌دانستم. با وجود تحمل خصومت و سرزنششان، برایم دشوار بود که آنها را افرادی وحشتناک بپندارم. با این حال، هر چه بیشتر دریافتم که به انتهای جاده طولانی که نخستین بار در گلپایگان آغاز کرده بودم، نزدیک می‌شوم.

به این دلایل، سفرم از واشنگتن دی‌سی به لندن و پاریس، فراتر از سیاست حزبی بود. در حالی که در لندن بودم و قبل از رسیدن به پاریس، شایع شد که دو رفیق ما در آنجا، رحیم و ناطق، با دیدگاه‌هایی که در تبادلاتم با فعالان دانشجویی بریتانیا ابراز کرده بودم، مخالفت کرده‌اند. یکی از فعالان لندن، مردی دوست‌داشتنی و محتاط در دهه بیست‌سالگی که او نیز علی نام داشت، یک روز مرا کنار کشید و هشدار داد: “رحیم و ناطق از پاریس تماس گرفتند و گفتند: مواظب علی از واشنگتن دی‌سی باشید. او درباره مارکسیسم- لنینیسم و اصول ایدئولوژیک ما دچار تردیدهای ثانویه شده است.” پیام پاریس تنش‌ها درون گروه را تشدید کرده بود. مأیوس شده، به دوستی در پاریس تلفن زدم تا بپرسم چه خبر است. او گفت که ممکن است ناطق پشت این ماجرا باشد، قبل از اینکه اضافه کند که خود او نیز تحت فشار تروتسکیست‌هاست، که مرا با خودش دشمن ومخالف می‌بینند.

به تراب، رهبر سازمان تروتسکیست، تلفن زدم با این قصد که بپرسم چرا او و همکاران پاریسی‌اش پیش از آنکه حتی فرصت ملاقات داشته باشیم، درباره من بدگویی می‌کنند. در کمال تعجب، او با دعوتی به آپارتمانش پاسخ تماس من را داد. او به شکل آرام بخشی  صمیمی بود، و تنها بعد از قطع کردن تلفن بود که یادم آمد تماس گرفته بودم تا بپرسم آیا او در حال پخش اتهامات درباره من است یا خیر. در نهایت، تقریباً سه هفته اقامتم در پاریس عمدتاً در همراهی با او گذشت. او رهبری سیاسی بسیار مهربان و قابل ستایش بود، اگرچه از نظر من بیش از حد ارتدوکس و درگیر مسائل خلوص ایدئولوژیکشده بود.

سال‌ها بعد، ناطق و چند تن دیگر از فعالان آکادمیک تبعیدی، مجله‌ای به نام «دبیره» در زمینه تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام تشکیل دادند. او به زرتشت گروید و به تولید آثار تاریخی ادامه داد، اما مسیرهای ما به عنوان پژوهشگر هیچ‌گاه تلاقی نکرد. گرچه من او را به خاطر طبع جدی‌اش به یاد می‌آورم، اما همچنان فردی بود که دوستش داشتم و حتی تحسینش می‌کردم. ما درگیری‌هایی داشتیم، اما او ذهنی تیز داشت که نمی‌توانستم نادیده بگیرم.

سیزده سال پیش از مرگش در سال ۲۰۱۶ (۱۳۹۵)، ناطق در نامه‌ای سرگشاده انقلاب و نقش خود در آن را محکوم کرد. ناطق شور انقلابی سابق خود را به عنوان رویایی تب‌آلود بازتعریف کرد که او و توده‌های ناآگاه ایرانی را گمراه کرده بود: “شاید من به خاطر نقشم در انقلاب مقصرتر از دیگران باشم. من یک معلم و محقق بودم، اما چنان تحت تأثیر هیجان انقلابی قرار گرفتم که همه آنچه آموخته بودم را کنار گذاشته و به توده‌های ناآگاه در خیابان‌ها پیوستم.” تبری جستن ناطق، آنچه را که او در سال ۲۰۰۳(۱۳۸۲) باور داشت، ثابت می‌کند، اما توضیح قانع‌کننده‌ای از تفکر و اقداماتش در زمان انقلاب، هنگامی که او چهره‌ای پیشرو در نظریه‌پردازی و راهبردسازی جنبش بود، ارائه نمی‌دهد. مواجهه‌های پیشین ما نشان می‌دهد که درک او از اسلام و نقش خمینی در انقلاب، صرفاً تأملات بعدی نبوده، بلکه حوزه‌هایی از بررسی های دقیق بوده است. او این دیدگاه‌ها را آن روز در بهشت زهرا به من منتقل کرد و به طور عمومی از رهبری خمینی و موضعش در مسائل جنسیتی حمایت نمود.

تنها چند ماه پس از پیروزی نهایی انقلاب بر شاه، ناطق در روز جهانی زن، ۵ مارس ۱۹۷۹ (۱۴ اسفند ۱۳۵۷) سخنرانی‌ای ایراد کرد که در یک روزنامه ملی بازنشر شد. ناطق از زنان ایران استدعا کرد که به صفوف مجاهدین و خمینی بپیوندند و از انقلاب حمایت کنند:

“طرح مسأله زنان، در این مرحله از مبارزه ما، یک گزاره اشتباه است. ما نباید در شرایط فعلی نگران مسأله زنان باشیم. ممکن است کسی چیزی درباره حجاب گفته باشد، اما بعداً آن را پس گرفته باشد. بنابراین، ما نباید تنش‌هایی را حول این موضوع (حجاب اجباری) برانگیزیم. ما باید به صفوف مجاهدین بپیوندیم، حتی اگر این کار مستلزم پوشیدن روسری باشد...”

این سخنان به نظر من سخنان یک حامی و طرفدار ناراضی نیست، یا یک محقق که تحت تأثیر احساسات انقلابی قرار گرفته باشد. ناطق استدلالی حساب‌شده ارائه داد برای اینکه چرا زنان ایران باید با رهبری آیت‌الله خمینی متحد شده و از آن پیروی کنند:
“ما همه بخشی از همان ملتی هستیم که امام خمینی از آن سخن می‌گوید. ما نیز خواهان مشارکت در بازسازی کشورمان هستیم. ما نیز آگاهیم که این بازسازی تحقق‌پذیر نیست مگر اینکه تمام نیروهای مبارزی که از دموکراسی حمایت می‌کنند و خواستار ریشه‌کنی کامل نهادهای امپریالیستی و فاسد رژیم گذشته هستند، گرد هم آیند. ما همچنین معتقدیم که آزادی زنان از رهایی توده‌های زحمت‌کش جدا نیست. و امام خمینی نیز از جانب توده‌های زحمت‌کش دفاع می‌کند.”

اگرچه «اندیشه نسنجیده» ناطق (Nategh’s unthought) شاید اکنون برای ما جبران ناپذیر باشد، اما با تاباندن نور مقایسه‌ای بر مشارکت خودانگیخته او، بر خود من و دیگر انقلابیون در آن روزهای سرمست از پیروزی، و نیز توسط بازاندیشی خاطره ها و اظهار ندامت از آنها، امیدوارم یک خشت در بنایی بگذارم که باید تلاشی جمعی برای بازیابی این ردپاهای محو شونده باشد.

———-
بخش چهارم کتاب در این جا به پایان می رسد اما لازم دیدم که برای درک بهتر موضوع ترجمه بخش پنجم کتاب را نیز به این مجموعه اضافه کنم. بنابراین در دوقسمت بعدی با ترجمه بخش پنجم بررسی کتاب «تنها ترین انقلاب» به پایان می رسد.

بخش‌های پیشین:

فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ یک
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ دو
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ سه
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ چهار


نظر خوانندگان:


■ جناب طباطبایی گرامی
با تشکر از به اشتراک گذاشتن چهار فصل از ترجمه کتاب خواندنی تنهاترین انقلاب نوشته جناب میرسپاسی. لطفا بفرمایید چگونه می‌توانم ترجمه کتاب را تهیه کنیم.
با سپاس دهقان


■ با تشکر از جناب دهقان. من فقط فصل چهارم کتاب را ترجمه کردم که در چهار قسمت در تارنمای ایران مروز منتشر شد. البته بخش پنجم نیز در هفته آینده منتشر خواهد شد. این کتاب در مجموع دارای ۵ فصل و یک سخن پایانی است. فصل یک تا سه مربوط است به دوره کودکی و خانوادگی و دبستان و دبیرستان نویسنده. سخن پایانی نیز خلاصه‌ای است از بخش‌های دیگر بخصوص بخش چهار و پنح. ضمناً فصل اول و تا حدی دوم و بخش سخن پایانی پیش از این در دوماهنامه اندیشه پویا شماره ۹۸ ترجمه شده که می‌توان این شماره را به صورت الکترونیکی از اپلیکیشن طاقچه خریداری کرد. اما خود این کتاب به فارسی ترجمه نشده است. از دکتر میرسپاسی اخیرا در ایران کتابی با عنوان «انقلاب آرام ایران» نیز ترجمه شده است.
با تشکر. علی‌محمد طباطبایی


 





نظر شما درباره این مقاله:







حمایت جنبش «کوئیر برای برابری»
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 18:27

حمایت جنبش «کوئیر برای برابری»






نظر شما درباره این مقاله:







هند سه نفتکش تحریم‌شده ایران را توقیف کرد
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 18:10

هند سه نفتکش تحریم‌شده ایران را توقیف کرد


خبرگزاری رویترز /  ۱۶ فوریه ۲۰۲۶

هند در ماه جاری سه نفتکش مرتبط با ایران را که تحت تحریم‌های ایالات متحده قرار دارند، توقیف کرده و برای مهار تجارت غیرقانونی، نظارت در مناطق دریایی خود را تشدید کرده است. این خبر را یک منبع آگاه روز دوشنبه اعلام کرد.

این منبع افزود، هدف هند جلوگیری از استفاده از آب‌های خود برای عملیات انتقال کشتی‌به‌کشتی است که منشأ محموله‌های نفتی را پنهان می‌کنند.

اقدام اخیر هند در توقیف این کشتی‌ها و افزایش نظارت دریایی، پس از بهبود روابط دهلی نو با واشنگتن صورت می‌گیرد. ایالات متحده اوایل ماه جاری اعلام کرد که تعرفه واردات کالاهای هندی را از ۵۰ درصد به ۱۸ درصد کاهش می‌دهد، چرا که هند متعهد شده است واردات نفت از روسیه را متوقف کند.

بر اساس گفته این منبع، نفتکش‌های تحریم‌شده با نام‌های «استلار روبی» (Stellar Ruby)، «آسفالت استار» (Asphalt Star) و «ال جفزیا» (Al Jafzia)، بارها برای فرار از شناسایی نهادهای نظارتی کشورهای ساحلی، هویت خود را تغییر می‌دادند و صاحبان آن‌ها در خارج از هند مستقر هستند.

مقام‌های هندی در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس در تاریخ ۶ فوریه اعلام کرده بودند که سه کشتی را حدود ۱۰۰ مایل دریایی غرب بمبئی پس از شناسایی فعالیت‌های مشکوک یک نفتکش در منطقه انحصاری اقتصادی هند رهگیری کرده‌اند. این پست بعداً حذف شد، اما منبع مذکور تأیید کرد که کشتی‌ها برای تحقیقات بیشتر به بندر بمبئی هدایت شده‌اند.

به گفته همین منبع، گارد ساحلی هند از آن زمان حدود ۵۵ کشتی و بین ۱۰ تا ۱۲ هواپیما را برای انجام نظارت شبانه‌روزی در مناطق دریایی خود به کار گرفته است.

بر اساس اطلاعات وزارت کنترل دارایی‌های خارجی آمریکا (Office of Foreign Assets Control)، سه نفتکش با نام‌های «گلوبال پیس» (Global Peace)، «چیل ۱» (Chil 1) و «گلوری استار ۱» (Glory Star 1) که سال گذشته تحریم شده بودند، دارای شماره‌های شناسایی بین‌المللی (IMO) یکسان با کشتی‌های توقیف‌شده به‌وسیله هند هستند.

از میان سه نفتکش توقیف‌شده، دو فروند به ایران مرتبط‌اند: نفتکش «ال جفزیا» در سال ۲۰۲۵ محموله نفت‌کوره را از ایران به جیبوتی منتقل کرده و «استلار روبی» با پرچم ایران فعالیت می‌کرده است. داده‌های مؤسسه ال‌اس‌ای‌جی (LSEG) این اطلاعات را تأیید می‌کند.

بر اساس همین داده‌ها، «آسفالت استار» عمدتاً در مسیرهای اطراف چین فعالیت داشته است.

نفت و فرآورده‌های نفتی مشمول تحریم معمولاً به دلیل ریسک بالا با تخفیف چشمگیر فروخته می‌شوند، هم‌زمان، واسطه‌ها با ایجاد ساختارهای پیچیده مالکیت، استفاده از اسناد جعلی و انجام انتقال‌های دریایی میان‌کشتی، اجرای تحریم‌ها را دشوار می‌سازند.





نظر شما درباره این مقاله:







ایران و سرنوشت اسلام سیاسی
جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 15:42

ایران و سرنوشت اسلام سیاسی


یدالله کریمی‌پور

فروپاشی یا استحاله ساختاری حکومت اسلامی ایران، هیچ بعید نیست نقطه‌ی پایانی بر عصر «اسلام سیاسی» در مقیاس جهانی باشد؛ همان‌گونه که‌فروپاشی دیوار برلین، ناقوس مرگ «مارکسیسم-لنینیسم» را نواخت.

ایران طی نیم سده اخیر، «ام‌القرای» اندیشه و آزمایشگاه پیوند دین و قدرت بوده است؛ بنابراین‌ هرگونه تغییر بنیادین در این کانون، لرزه‌هایی ایجاد می‌کند که از شمال آفریقا تا جنوب خاوری آسیا را متأثر خواهد کرد.

تبدیل نازیسم‌ و فاشیسم‌ از ایدئولوژی‌های فراگیر نیمه نخست سده بیستم، به خرده‌ فرهنگ‌های محلی از ۱۹۴۵، و یا زوال مارکسیسم- لننیسم از مکتبی جهان شمول به جزایری دورافتاده از ۱۹۹۱، بهترین نمونه‌ها در این زمینه است.

​خروج ایران از دایره‌ی «حکومت ایدئولوژیک»، نه تنها توازن قوای ژئوپلیتیک را جابه‌جا می‌کند، بلکه «بحران مشروعیت»ی در میان گروه‌های اسلام‌گرای منطقه ایجاد خواهد کرد. در این سناریو، منطقه و جهان وارد عصر «پسا-اسلام‌گرایی» می‌شود؛ دورانی که در آن مذهب از ساحت «دولت و اجبار» به ساحت «جامعه و وجدان» بازمی‌گردد. این تغییر، یعنی پایانِ رویای تشکیل «خلافت»، یا «حکومت الهی» و پذیرشِ ناگزیر قراردادهای مدنی بر پایه ملیت و شهروندی. چرا؟

​همان‌ گونه که شکست اقتصادی شوروی ثابت کرد سوسیالیسم دولتی کار نمی‌کند، بن‌بست فعلی در ایران (بحران انرژی، تورم و انزوای بین‌المللی) به عنوان «سند ناکارآمدی» اسلام سیاسی در ذهن مسلمانان جهان ثبت می‌شود.

در چنین شرایطی، «ملی‌گرایی» معمولاً به عنوان جایگزین اصلی قد علم می‌کند؛ رخدادی که در روسیه پسا-شوروی رخ داد و اکنون در لایه‌های زیرین جامعه ایران نیز به شدت دیده می‌شود.

هم چنین با استحاله کانون مرکزی، جریان‌های اقماری که با سوختِ ایدئولوژیک و مالی تهران تغذیه می‌شوند، یا ناگزیر به «سیاسی شدن محض» (مانند مدل احزاب دموکرات مسیحی در اروپا) می‌شوند و یا در خلأ قدرت مضمحل خواهند شد.

تلگرام نویسنده
@karimipour_k





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net